کتابخانه:اخلاق در قرآن ج2 بخش دوم
|
| |
| نویسنده | ناصر مکارمشیرازی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مدرسهالامام علیبنابیطالب |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۶ |
| شابک | ۱:۹۶۴-۸۱۳۹-۰۵-۹ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ اخلاق نیک و بد در قرآن
- ۲ پیشگفتار (روش بحث)
- ۳ جبن و ترس در روایات اسلامی
- ۴ خودباختگی و توکّل بر خدا
- ۵ شهوت پرستی و عفاف
- ۶ عفّت؛ فضیلت بزرگ اخلاقی
- ۷ غفلت و بی خبری
- ۸ بخل و امساک
- ۹ جود و سخاوت
- ۱۰ عجله و شتاب
- ۱۱ صبر و شکیبایی
- ۱۲ پانویس
اخلاق نیک و بد در قرآن
پیشگفتار (روش بحث)
در جلد اوّل این کتاب (اخلاق در قرآن) اصول کلّی مسائل اخلاقی و طرق مختلف تهذیب نفس، مکتبها، انگیزهها و نتیجهها، به طور مشروح مورد بررسی قرار گرفت و رهنمودهای مهمّ قرآن مجید در زمینه این مسائل در شکل تفسیر موضوعی بیان شد.
اکنون نوبت آن رسیده است که با استفاده از آن اصول کلّی به سراغ تکتک «فضایل» و «رذایل» اخلاقی برویم و هر یک را در پرتو رهنمودهای وحی و آیات مورد بررسی قرار دهیم.
عوامل شکلگیری آن فضایل و رذایل، آثار و نشانهها، نتایج و عواقب خوب و بد هر یک، و بالاخره طرق مبارزه با رذایل اخلاقی و کسب فضایل را مورد بررسی قرار دهیم.
هنگام ورود در این بحث، در فکر فرو رفتیم که با استفاده از کدام نظم و ترتیب در این بحث پرتلاطم وارد شویم!
آیا باید روش فلاسفه یونان در تقسیم اخلاق به چهار بخش (حکمت، عدالت، شهوت و غضب) قناعت کنیم؟ در حالی که نه هماهنگ با آیات قرآن است که ما در این بحثها در سایه آن حرکت میکنیم و نه فی حدّ ذاته خالی از نقیصه یا نقیصههاست که در جلد اوّل به آن اشاره شد.
آیا فضایل و رذایل را طبق حروف الفبا ترتیب دهیم و بحثها را به این صورت پیش ببریم، در حالی که روش الفبایی در اینگونه مسایل غالباً از روش منطقی جدا میشود و بحثها ناهماهنگ میگردد.
آیا به سراغ سایر مکتبهای شرق و غرب در مسایل اخلاقی برویم و نظم بحث را از آنها بگیریم؟! در حالی که هر کدام برای خود مشکل یا مشکلاتی دارند و اضافه بر این، ممکن نیست هماهنگ با تفسیر موضوعی قرآن در زمینه اخلاق گردد.
ناگهان به لطف پروردگار و با یک الهام درونی روش تازهای به نظر رسید که برخاسته از خود قرآن و با الهام گرفتن از آن میباشد و آن اینکه: میدانیم قرآن مجید قسمت مهمّ مباحث اخلاقی و عملی را در لابهلای شرح تاریخ گذشتگان و اقوام پیشین آورده و به خوبی مجسّم ساخته است که هر کدام از این رذایل و فضایل چه بازتابهای وسیع و گستردهای در جوامع انسانی دارد و عاقبت کار آنها به کجا میرسد و انصافاً قرآن از این نظر داد سخن داده که مسایل اخلاقی را در بوته آزمایشهای عینی و خارجی قرار داده است تا نتیجهگیری از آن برای هر خواننده و شنوندهای بسیار سریع و عمیق باشد!
به همین دلیل فکر کردیم بهتر است معیار نظم مباحث را با توجّه به شرایط ویژهای که بر بحثهای ما حاکم است، همان تواریخ قرآن مجید و معیارهای حاکم بر آن بدانیم.
به تعبیر دیگر: نخست به سراغ داستان آفرینش آدم و حوّا و وسوسههای شیطان و دور شدن آنها از بهشت میرویم و رذایلی که سبب پیدایش ماجرای عبرتانگیز طرد شیطان از بساط قرب خداوند و محروم شدن آدم و حوّا از بهشت شد را در طلیعه بحث قرار میدهیم.
میدانیم شیطان به خاطر «استکبار» و «خودخواهی» و «خود برتر بینی» و سپس «لجاجت» و «تعصّب» از سجده بر آدم خودداری کرد و از درگاه خدا رانده شد و آدم علیه السلام و حوّا به خاطر «حرص» و «آز» تسلیم وسوسههای بیمنطق دشمن خود- شیطان- شدند و در دام او افتادند.
بعد نوبت به داستان «هابیل» و «قابیل» و صفات زشتی که انگیزه قتل هابیل شد میرسد و به همین ترتیب به سراغ داستان نوح و ماجراهای دیگر تاریخی، مخصوصاً ماجرای قوم بنی اسرائیل و موسی علیه السلام میرویم و در آینه زندگی انبیای الهی فضایل و آثار آن را میبینیم و در زندگی اقوام منحرف که گرفتار انواع مجازاتهای الهی شدند آثار رذایل را مشاهده میکنیم.
این روش هم جالب و شیرین است و هم با بحثهای قرآنی سازگارتر میباشد. اضافه بر این به بحثهای فضایل و رذایل جنبه عینیّت میبخشد و آنها را در صحنه حسّ و تجربه قرار میدهد.
خداوند به همه ما و همه افراد جامعه ما توفیق دهد که آن رذایل را که جامعه بشری را به جهنّمی سوزان تبدیل میکند از اعماق جان خود ریشهکن کنیم، و به فضائلی که به ما و جامعه ما روح و صفا و آرامش و پیشرفت میبخشد و بزرگترین سعادت؛ یعنی قرب الی اللَّه را برای ما فراهم میسازد، آراسته شویم. «آمین یا رب العالمین»
تیرماه ۱۳۷۸
ربیعالاوّل ۱۴۲۰
قم- ناصر مکارم شیرازی
جبن و ترس در روایات اسلامی
اشاره
در احادیث اسلامی نکوهش از این رذیله اخلاقی بازتاب گستردهای دارد از جمله:
۱- امام باقر علیه السلام میفرماید: «لَایَکُونُ الْمُؤْمِنُ جَبَاناً وَ لَاحَریِصاً وَ لَاشَحِیحاً؛ انسان با ایمان نه ترسوست و نه حریص و نه بخیل»![۱]
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که «ترس» و «حرص» و «بخل» با روح ایمان سازگار نیست، چرا که مؤمن، متّکی به خداست، و آن کس که چنین تکیهگاهی دارد ترسی به خود راه نمیدهد، و نه بخیل و حریص است زیرا او به فضل و کرم الهی امیدوار میباشد، و با این حال حرص و بخلی به او راه نمییابد.
۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «الْجُبْنُ وَ الْحِرْصُ وَ الْبُخْلُ غَرَائِزُ سُوءٍ یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ سُبْحَانَهُ؛ ترس و حرص و بخل، صفات زشتی است که در سوء ظن به خداوند سبحان خلاصه میشود»![۲]
این حدیث توضیح دیگری است بر آنچه در حدیث بالا آمد، و ریشه اصلی این صفات رذیله را تبیین میکند.
۳- امیر مؤمنان علی علیه السلام دوستان خود را از مشورت با افراد ترسو نهی میکند، چرا که ترس آنها از آفات مشورت است میفرماید: «لَاتُشْرِکَنَّ فِی رَأْیِکَ جَبَاناً یُضَعِّفُکَ عَنِ الْامْرِ وَ یُعَظِّمُ عَلَیْکَ مَا لَیْسَ بِعَظِیمٍ؛ هرگز با انسان ترسو مشورت نکن چرا که تو را از کارهای مهم بازمیدارد، و موضوعات کوچک را در نظر تو بزرگ جلوه میدهد»![۳]
همین معنی در عهدنامه مالک اشتر به شکل دیگری مطرح شده است، امام علیه السلام مالک را از مشورت با بخیلان و ترسوها و حریصان نهی میکند.[۴]
۴- این موضوع به قدری مهم است که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که دستور میداد افراد ترسو در جنگهای اسلامی شرکت نکنند (مبادا مایه تضعیف روحیّه دیگران بشوند) میفرماید: «مَنْ احَسَّ مِنْ نَفْسِهِ جَبْناً فَلَایَغْزُ؛ کسی که در خود ترسی احساس میکند در جنگ شرکت نکند»!
۵- در حدیث دیگری امام امیر مؤمنان علیه السلام حدیث بالا را شکافته و با صراحت میگوید: «لَایَحِلُّ لِلْجَبَانِ انْ یَغْزُو، لِانَّهُ یَنْهَزِمُ سَریِعاً وَ لَکِنْ لِیَنْظُرَ مَا کَانَ یُریِدُ انْ یَغْزُوَ بِهِ فَلْیُجَهِّز بِهِ غَیْرَهُ؛ جایز نیست افراد ترسو در جنگ شرکت کنند چرا که به سرعت فرار میکنند (و مایه تضعیف دیگران میشوند) ولی لازم است صلاح و تجهیزات خود را در اختیار دیگران قرار دهند».[۵]
ترس معقول و نامعقول
بی شک منظور از جبن و ترس در اینجا جبن و ترس معقول نیست بلکه جبن و ترس نامعقول است، توضیح اینکه:
ترس از اموری که واقعاً خطرناک است یکی از پدیدههای روحی و طبیعی و از نعمتهای بزرگ خداست، چرا که اگر انسان از هیچ چیز خطرناکی نترسد، به زودی زندگی خود را از دست میدهد، این همان چیزی است که از آن تعبیر به تهوّر و بیپروایی در مقابل خطر میکنند، مانند کسی که بی خیال و بدون نگاه کردن به این طرف و آن طرف، از یک خیابان پر رفت و آمد میگذرد، چنین کسی به یقین در معرض حوادث خطرناک رانندگی قرار دارد.
این گونه ترسها خواه در زندگی عادی روزانه باشد یا در مورد موادّ غذایی مشکوک یا مسائل اقتصادی و سیاسی و غیر آن کاملًا منطقی است و سبب نجات از خطراتی است که انسان را تهدید میکند.
ترس مذموم آن است که انسان از عواملی بترسد که در خور ترسیدن نیست، هر خطر موهومی را جدّی بگیرد، و هر دشمن خیالی را مایه وحشت قرار دهد، از همه چیز و به اصطلاح از سایه خودش نیز بترسد، و از ورود در هر کاری به احتمال عدم موفقیّت واهمه داشته باشد، چنین ترسی مایه عقب ماندگی و بدبختی و ناکامی است، مایه شکست و ذلّت و زبونی است.
این جهان در همه ابعادش همچون یک میدان نبرد است، موانع، مشکلات و خطرها همیشه وجود داشته و دارد، و تا انسان با آنها دست و پنجه نرم نکند و خود را به طور جدّی آماده مقابله با آنها نسازد موفّق نخواهد شد.
غالباً ممکن نیست ما دست به کاری بزنیم که پیروزی در آن صد در صد تضمین شده باشد، یا هیچ گونه خطری در آن وجود نداشته باشد، این یک خیال محال و یک پندار باطل است. اینجاست که نقش شجاعت و شهامت روشن میشود و آثار منفی صفت رذیله ترس و جبن خود را نشان میدهد.
هر کشاورزی احتمال خشکسالی و آفت را میدهد، هر تاجری احتمال نوسان قیمتها و دگرگونی وضع بازار را میدهد، هر مسافری احتمال تصادف و خطرات دیگر را میدهد، و در هر عمل جرّاحی احتمال خطر وجود دارد، اگر به این احتمالات ترتیب اثر داده شود باید دست روی دست بگذاریم و هیچ کاری نکنیم و فقط در انتظار مرگ باشیم.
به یقین در این گونه موارد باید خطرات جدّی را پیشبینی کرد و راه مقابله با آن را شناخت، و از بی پروایی و تهوّر پرهیز نمود، در عین حال احتمالات نسنجیده و نامعقول و یا احتمالاتی که همیشه و در هر حال وجود دارد نباید سدّ راه انسان شود.
این روشنترین تعریفی است که برای مسئله شجاعت به عنوان یکی از صفات فضیله و ترس به عنوان یکی از صفات رذیله میتوان کرد.
در حدیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام در تعریف جبن چنین میخوانیم: «الْجُرْأَةُ عَلَی الصَّدیِقِ وَ النُّکُولُ عَنِ الْعَدُوّ؛ جبن آن است که در برابر دوستان جسور و در برابر دشمنان ناتوان باشی»![۶]
و در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم که در پاسخ از سؤال دربارهٔ معنی شجاعت فرمود: «مُوَافِقَةُ الْاقْرَانِ وَ الصَّبْرُ عِنْدَ الطَّعَانِ؛ هماهنگی با اقران و ایستادگی در برابر ضربات دشمن».[۷]
قرآن مجید در یک جا میفرماید: «وَ لَاتُلْقُوا بِایْدیِکُمْ الَی التَّهْلُکَةِ؛ با دست خود خویشتن را به هلاکت نیافکنید»![۸]
و در جای دیگر در وصف مؤمنان راستین میگوید: «... اشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ ...؛ آنها در برابر کافران سخت و شدیدند (و ترس و واهمهای به خود راه نمیدهند)».[۹]
از آنچه در بالا گفته شد به خوبی میتوان نتیجه گرفت که شجاعت به عنوان یک فضیلت حدّ وسطی است در میان «تهوّر» و «جبن».
آثار منفی جبن و ترس در زندگی فردی و اجتماعی
این صفت رذیله آثار نامطلوب بسیار زیادی در سراسر زندگی انسانها دارد و به یقین یکی از عوامل قطعی شکست و زبونی و ذلّت است.
ملّتهای بسیاری را در طول تاریخ میشناسیم که با داشتن عِدّه و عُدّه فراوان سالها گرفتار زبونی و اسارت بودند، ولی به محض اینکه رهبری شجاع و فرماندهی با شهامت پیدا کردند تمام توان آنها بسیج شد و به سرعت عقبماندگی خود را جبران کردند و به اوج عزّت و عظمت رسیدند.
شجاعت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به هنگام هجرت و در میدان بدر و احد، و در میدان احزاب و در سایر غزوات یکی از مهمترین عوامل پیروزی و پیشرفت سریع اسلام بود.
به همین دلیل در احادیث اسلامی از امام علی علیه السلام آمده است که فرمود: «الشُّجَاعَةُ عِزٌّ حَاضِرٌ وَ الْجُبْنُ ذُلٌّ ظَاهِرٌ؛ شجاعت عزّت حاضر است و جبن ذلّت آشکار»!
و در جای دیگر فرمود: «الشُّجَاعَةُ نُصْرَةٌ حَاضِرَةٌ وَ فَضِیلَةٌ ظَاهِرَةٌ؛ شجاعت یاری حاضر و فضیلت آشکار است».[۱۰]
یکی دیگر از آثار منفی این رذیله اخلاقی این است که انسان را از کارهای بزرگ بازمیدارد، زیرا کارهای بزرگ همیشه با مشکلات بزرگ رو به روست، و انسانهایی را میطلبد که بتوانند از سدّ مشکلات عبور کنند، و این کار از افراد ترسو ساخته نیست.
بنابراین چنین افرادی به فرض که در زندگی توفیقی نصیبشان شود ناچیز و محدود خواهد بود، و هرگز نمیتوانند دست به کارهای مهمّ اجتماعی خواه جنبه انقلابی داشته باشد یا اصلاحی بزنند!
این مسئله تا آنجا پیش میرود که در اسلام از مشورت مدیران موفّق جامعه در کارهای مهم با افراد جبان و ترسو نهی شده است، چرا که آنها همیشه آیه یأس میخوانند و مدیران را از انجام کارهای مهم بازمیدارند!
امیر مؤمنان علی علیه السلام به مالک اشتر دستور داد که افراد ترسو را در شورای خود نپذیرد، چرا که آنها سبب تضعیف او میشوند، لَاتَدْخُلَنَّ فِی مَشْوِرَتِکَ ... جَبَاناً یُضَعِّفُکَ عَنِ الْامُورِ.[۱۱]
و در جای دیگر آمده است: «وَ یُعَظِّمُ عَلَیْکَ مَا لَیْسَ بِعَظِیمٍ؛ و موضوعات کوچک را در نظر تو بزرگ نشان میدهند».
ریشههای جبن
۱- ضعف ایمان و سوء ظنّ به خدا، زیرا افراد با ایمان دارای توکّل و امید به لطف خداوند و اعتقاد به وعدههای او هستند، و چنین کسانی هرگز سست و زبون نخواهند شد، و از حوادث هر قدر بزرگ باشد نمیترسند، این همان است که در فرمان معروف مالک اشتر آمده است که امام علیه السلام میفرماید: «انَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرَائِزٌ شَتَّی یَجْمَعُهَا سُوءُ الظَّنِّ بِاللَّهِ؛ بخل و ترس و حرص، غرائز و تمایلات متعدّدی هستند که جامع آنها سوء ظن به خدای بزرگ است»!
۲- احساس کمبود شخصیّت و عقده حقارت یکی دیگر از دلایل جبن و ترس است، به همین دلیل هر اندازه به افراد شخصیّت داده شود بر شجاعت آنها افزوده میشود و از همین رو در حدیث امام امیر مؤمنین آمده است که: «شِدَّةُ الْجُبْنِ مِنْ عَجْزِ النَّفْسِ وَ ضَعْفِ الْیَقِینِ؛ شدّت ترس از ناتوانی روحی و ضعف یقین سرچشمه میگیرد»![۱۲]
۳- «عدم آگاهی و جهل» در بسیاری از اوقات سبب ترس میشود، انسان از اشخاص و جانداران و موجوداتی که درست آنها را نمیشناسد میترسد، ولی هنگامی که به قدر کافی آگاهی مییابد ضعف او زایل میشود.
۴- «عافیتطلبی» یکی دیگر از اسباب ترس است، چرا که همیشه شجاعت در عین اینکه پیروزی میآفریند مشکلات و ناراحتیهایی را نیز ممکن است به همراه داشته باشد که باب طبع عافیتطلبان ترسو نیست.
۵- بروز حوادث تلخ و ناگوار غالباً سبب میشود که انسانها به نوعی ترس گرفتار شوند، زیرا این حوادث تلخ ذهنیّتهای ترسآلودی در انسان به وجود میآورد که گاه تا آخر عمر با اوست و جز با روانکاوی صحیح برطرف نمیگردد.
۶- افراط در احتیاط میتواند ناشی از ترس باشد و یا عاملی برای ایجاد ترس، چرا که به انسان میگوید از هر احتمال خطری باید پرهیز کرد، و این یکی از ریشههای اصلی ترس است.
۷- انکار نمیتوان کرد که ساختمان روحی و جسمی افراد نیز در بروز این پدیده شوم مؤثّر است، گروهی از افراد را میبینیم که به خاطر ضعف قلب یا ناتوانی اعصاب، یا ضعفهای دیگر جسمانی، از همه چیز میترسند، در حالی که از این حالت متنفّرند ولی نمیتوانند آن را از خود دور سازند.
آنها میگویند: چه کنیم این ترس دست خودمان نیست، و بی اختیار بر ما تحمیل میشود، ولی چنان نیست که این حالت از طریق روان درمانی قابل تغییر نباشد.
طرق درمان و پیشگیری
یکی از طرق اصلی درمان این رذیله اخلاقی- همانند درمان سایر رذایل- از یکسو اندیشیدن در ثمرات شوم و آثار زیانبار آن است. هنگامی که افراد جبان و ترسو آثار نکبتبار و ذلّت و زبونی ناشی از ترس بیجا و عقب ماندگی و محرومیّت حاصل از آن را در زندگی خود یا دیگران مشاهده کنند غالباً به فکر تجدید نظر در برنامه اخلاقی خود و دور ساختن این رذیله میافتند.
پرداختن به قطع ریشهها راه مهمّ دیگر درمان آن است، هنگامی که ابرهای تیره و تار سوء ظن باللَّه از آسمان قلب انسان کنار رود، و خورشید توکّل بر جان او نور افشان شود ظلمات خیالات واهی که انسان را به ترس بی جا میکشاند برچیده خواهد شد، ولی این کار احتیاج به مطالعه و دقّت فراوان دارد.
یکی دیگر از طرق درمان این رذیله اخلاقی ورود در صحنههای رعبآور و تکرار آن است، فی المثل بعضی هستند که از خوردن دارو یا تزریقات مختلف وحشت دارند ولی هنگامی که چند بار تکرار شود وحشت آنها فرومیریزد.
بعضی دیگر از سفرهای دریایی یا هوایی سخت متوحّش میشوند ولی با تمرین و تکرار این وحشت از بین میرود، بعضی از سخن گفتن یا سخنرانی در حضور جمع میترسند ولی غالباً این ترس با تمرین و تکرار از میان خواهد رفت.
یکی از فلسفههای تمرینها و مانورهای نظامی زدودن آثار ترس از جنگ از دلهای سربازان و افسران و فرماندهان است.
در کلمات قصار امیر مؤمنان علیه السلام این معنی به صورت زیبایی بیان شده میفرماید: «اذَا هَبْتَ امْراً فَقَعْ فِیهِ، فَانَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ اعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ؛ هنگامی که از چیزی میترسی خود را در آن بیفکن که آن ترس از خود آن سختتر و وحشتناکتر است»![۱۳]
مرحوم علّامه خویی رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود در شرح این جمله میگوید:
«بسیار میشود که برای انسان کاری پیش میآید که به خاطر جبن و جهل از آن وحشت میکند ... و این وحشت ناشی از جبن، مانع پیشرفت کارها میشود. در اینجا امام علیه السلام تشویق به دور ساختن ترس از خود میکند چرا که در بسیاری از اوقات تحمّل ترس ناشی از تردید و دو دلی، سختتر از افتادن در آن امر خوفناک است».
سپس میافزاید: «مکتشفان و محقّقان جهان با عمل به این دستور به افتخارات بزرگی نایل شدند، آنها درون جنگلها و صحراهای آفریقا و بیابانهای پراکنده وارد شدند و به سیر دریاها پرداختند، و به درون جزایر دور دست نفوذ کردند، و از این طریق هم ثروت فراوانی به دست آوردند و هم شهرت جهانی به علاوه به علم و دانش بشری خدمات قابل ملاحظهای کردند». و به گفته شاعر:
چو ترسی ز امری بینداز خویشدر آن و بپیرای تشویش خویش
دو دل بودن و خود نگهداشتنبسی سختتر میکند قلب ریش[۱۴]
آری این یک واقعیّت است که تردیدها و دو دلیها و ترس از عواقب خطرناک یک کار غالباً بیش از خود آن انسان را رنج میدهد.
در زبان عرب ضربالمثلهای جالبی در این زمینه دیده میشود از جمله:
«امُّ الْمَقْتُولِ تَنَامُ و امُّ المُهَدَّدِ لَاتَنَامُ؛ مادر مقتول به خواب میرود، ولی مادر کسی که تهدید به مرگ شده به خواب نمیرود»!
و نیز گفتهاند: «کُلُّ امْرٍ مِنْ خَیْرٍ اوْ شَرٍّ فَسِمَاعُهُ اعْظَمُ مِنْ عَیَانِهِ؛ هر کار خیر و شرّی شنیدنش از دیدنش بزرگتر است».[۱۵]
یکی دیگر از طرق درمان جبن و ترس، پاک بودن و پاک زیستن است؛ زیرا افراد آلوده غالباً از نتیجه اعمال خود بیمناکند و از آنجا که اعمال آنها روزی آفتابی و برملا میشود در هراسند، به همین دلیل در حدیث معروف علوی آمده است: «مَا اشْجَعُ الْبرئ وَ اجْبَنَ الْمُریِبُ؛ چه شجاع است انسان پاکدامن و چه ترسوست انسان مسئلهدار»![۱۶]
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «لَوْ تَمَیَّزَتِ الْاشْیَاءُ لَکَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ کَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْکِذْبِ؛ اگر اشیا از هم جدا شوند (و گروهبندی گردند) صدق و راستی همراه شجاعت خواهد بود و ترس همراه دروغ»![۱۷]
آثار شجاعت در زندگی انسانها
نقطه مقابل صفت رذیله جبن و ترس همان شجاعت و دلیری است که بحثهای مربوط به آن در لابهلای مباحث جبن و ترس آمد و هر یک از این دو به قرینه مقابله در غالب بحثها روشن میشود، شناخت مفهوم جبن و ترس بدون شناخت مفهوم شجاعت مشکل است، همان گونه که شناخت مفهوم شجاعت بدون شناخت جبن و ترس دشوار میباشد.
با این حال برای تکمیل بحثهای گذشته لازم به نظر میرسد که توضیحات بیشتری دربارهٔ شجاعت و آثار و پیامدهای آن به ویژه از دیدگاه اخبار و احادیث اسلامی داشته باشیم.
۱- در فرمان مالک اشتر که «جامعترین فرمان الهی سیاسی» برای کشورداری است در موارد متعدّدی به این مسئله اشاره فرموده است. در یک جا به مالک هشدار میدهد که افراد ترسو و حریص را جزء مشاوران خود قرار ندهد.
در جای دیگر در مورد فرماندهان بزرگ لشکر (یا همه معاونان و کارگزاران) میفرماید: «ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوآتِ وَ الْاحْسَابِ وَ اهْلِ الْبُیُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمّ اهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَالسَّخاء وَ السَمَاحَةِ، فَانَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْکَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ؛ رابطه خود را با افراد با شخصیّت و اصیل و خاندانهای صالح و خوش سابقه برقرار ساز، سپس با افراد شجاع و با شهامت و سخاوتمند و بزرگوار همکاری داشته باش، چرا که آنها کانون بزرگواری و مرکز نیکی هستند»![۱۸]
در اینجا امام علیه السلام مسئله شجاعت و شهامت را از اصول اساسی صفات برجسته انسانی و فرماندهان لشکر یا کارگزاران به طور عام شمرده است.
۲- در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم: «الشَّجَاعَةُ زَیْنٌ، الْجُبْنُ شَیْنٌ؛ شجاعت زینت است و ترس عیب است».[۱۹]
۳- و نیز همان حضرت در حدیث دیگری میفرماید: «السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَةُ غَرَائِزٌ شَریِفَةٌ یَضَعُهَا اللَّهُ سُبْحَانَهُ فِی مَنْ احَبَّهُ وَ امْتَحِنْهُ؛ سخاوت و شجاعت صفات شریفی است که خداوند سبحان آن را در وجود کسانی که دوستشان دارد و آزموده است قرار میدهد».[۲۰]
۴- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در مقام ذکر افتخارات اهل بیتش هفت صفت را ذکر میکند که یکی از آنها شجاعت است.[۲۱]
و در جای دیگر افتخارات خود و خاندانش را در دو چیز خلاصه میکند که باز یکی از آنها شجاعت است.[۲۲]
۵- در حدیث لیلة المبیت (شبی که علی علیه السلام به جای پیامبر صلی الله علیه و آله در بسترش خوابید تا آن حضرت هجرت به مدینه را آغاز کند) میخوانیم: صبحگاهان هنگامی که محاصره کنندگان خانه پیامبر صلی الله علیه و آله به درون خانه ریختند و به سوی بستر حمله کردند، علی علیه السلام را به جای پیامبر صلی الله علیه و آله در بستر دیدند و با سخنان زشتی نسبت به مقام والای علی علیه السلام اهانت کردند، امام علیه السلام فرمود: این سخنان را دربارهٔ من میگویید در حالی که خداوند افتخارات بزرگی به من داده- و از جمله آنها- این افتخار را ذکر فرمود: «وَ مِنَ الشَّجَاعَةِ مَا لَوْ قُسِّمَ عَلَی جَمِیعِ جُبَنَاءِ الدُّنْیَا لَصَارُوا بِهِ شَجْعَاناً؛ خداوند آن قدر شجاعت به من عطا فرموده که اگر بر تمام افراد ترسو و جبان دنیا تقسیم شود همه شجاع خواهند شد»![۲۳]
۶- در خطبه معروف امام سجّاد علی بن الحسین علیه السلام در شام نیز میخوانیم که امام در آغاز خطبه تکان دهنده و تاریخیش فرمود: «ایُّهَا النَّاسُ: اعْطِینَا سِتّاً وَ فُضِّلْنَا بِسَبْعٍ اعْطِینَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ السَّمَاحَةَ وَ الْفَصَاحَةَ وَ الشَّجَاعَةَ وَ الَمحَبَّةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ؛ ای مردم! خداوند شش موهبت به ما عطا فرموده و به هفت چیز ما را برتری داده است. آن شش موهبت عبارت است از علم، بردباری، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبوبیّت در دلهای مؤمنان»![۲۴]
۷- این بحث را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم- هر چند سخن در این زمینه بسیار است- فرمود: گروهی از اسیران را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آوردند پیامبر صلی الله علیه و آله (به خاطر جنایاتی که آنها انجام داده بودند) دستور قتل آنها را صادر کرد به استثنای یک نفر، آن فرد تعجّب نمود و عرض کرد چگونه مرا از میان همه آنها آزاد کردی؟! فرمود: جبرئیل از سوی خدا این خبر را به من داده است که تو دارای پنج صفت هستی که خدا و پیامبرش صلی الله علیه و آله آن را دوست دارند؛ «الْغِیرَةُ الشَّدِیدَةُ عَلَی حَرَمِکَ، وَ السَّخَاءُ، وَ حُسْنُ الْخُلْقِ، وَ صِدْقُ اللِّسَانِ وَ الشَّجَاعَةُ؛ غیرت شدید نسبت به ناموست، و سخاوت، و خسن خلق، و راستگویی و شجاعت»!
هنگامی که آن مرد اسیر آزاد شده این سخن را شنید اسلام آورد و در زمره مسلمانان شایسته قرار گرفت.[۲۵]
از احادیث بالا و روایات متعدّد و آیاتی که در بحث بالا داشتیم ارزش والای این فضیلت اخلاقی کاملًا روشن میشود، و اهمّیّتی را که اسلام برای آن قائل است در لابهلای این روایات و احادیث نمایان است.
ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که «شجاعت» معنی وسیع و گستردهای دارد که دلیری در میدان نبرد یکی از شاخههای آن است. شجاعت در میدان سیاست، در مسائل علمی، و ابراز و اظهار نظرات جدید منطقی و نوآوریها، و شجاعت در مقام قضاوت و داوری و مانند آن هر کدام یکی از شاخههای مهمّ شجاعت محسوب میشود، لذا در بعضی از روایات میخوانیم: «الصَّبْرُ شَجَاعَةٌ؛ صبر نوعی شجاعت است».[۲۶]
در حدیث دیگری از علی علیه السلام آمده است: «اشْجَعَ النَّاسُ اسْخَاهُمْ؛ شجاعترین مردم کسی است که از همه با سخاوتتر باشد»![۲۷]
و در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم: «لَوْ تَمَیَّزَتِ الْاشْیَاءُ لَکَانَ الصِّدْقُ مَعَ الشَّجَاعَةِ وَ کَانَ الْجُبْنُ مَعَ الْکِذْبِ؛ هرگاه اشیاء از هم جدا شوند، صدق و راستی در کنار شجاعت و ترس در کنار دروغگویی قرار خواهد گرفت».[۲۸]
این احادیث هر کدام به یکی از شاخههای شجاعت اشاره میکند که در مفهوم جامع این واژه درج شده است (دقّت کنید).
خودباختگی و توکّل بر خدا
اشاره
در بسیاری از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی و سرگذشت انبیا و اولیا و صالحان و در کتب علمای اخلاق و ارباب سیر و سلوک روی مسئله توکّل به عنوان یک فضیلت مهمّ اخلاقی که بدون آن نمیتوان به مقام قرب الهی رسید، یاد شده است.
منظور از توکّل سپردن کارها به خدا، و اعتماد بر لطف اوست، زیرا «توکّل» از مادّه «وکالت» به معنی انتخاب وکیل نمودن و اعتماد بر دیگری کردن است، بدیهی است هر قدر وکیل توانایی بیشتر و آگاهی فزونتر داشته باشد شخص موکّل احساس آرامش بیشتری میکند، و از آنجا که علم خدا بی پایان و تواناییش نامحدود است هنگامی که انسان توکّل بر او میکند آرامش فوقالعاده احساس میکند، در برابر مشکلات و حوادث مقاوم میشود، و از دشمنان نیرومند و خطرناک نمیهراسد، در سختیها خود را در بن بست نمیبیند و پیوسته راه خود را به سوی هدف ادامه میدهد.
انسانی که بر خدا توکّل دارد هرگز احساس حقارت و ضعف نمیکند بلکه به اتّکای لطف خدا و علم و قدرت بی پایان او خود را پیروز و فاتح میبیند و حتّی شکستهای مقطعی او را مأیوس نمیسازد.
هرگاه توکّل به مفهوم صحیح کلمه در جان انسان پیاده شود به یقین امید آفرین، نیروبخش و باعث تقویت اراده و تحکیم مقاومت و پایمردی است.
مسئله توکّل در زندگی انبیای بزرگ الهی درخشش فوقالعادهای دارد، بررسی آیات قرآنی در این زمینه نشان میدهد که آنها همیشه در برابر مشکلات طاقت فرسا خود را زیر سپر توکّل قرار میدادند، و یکی از دلایل مهمّ پیروزی آنها داشتن همین فضیلت اخلاقی بوده است.
با این اشاره به آیات قرآن بازمیگردیم و با توجّه به ترتیب تاریخی سرگذشت انبیا مسئله توکّل را در زندگی آنان مورد بررسی قرار میدهیم (از نوح علیه السلام شروع کرده به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پایان میدهیم):
۱- وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ اذْ قَالَ لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ انْ کَانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقَامِی وَ تَذْکِیریِ بِآیَاتِ اللَّهِ فَعَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْتُ فَاجْمِعُوا امْرَکُمْ وَ شُرَکَائَکُمْ ثُمَّ لَایَکُنْ امْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا الَیَّ وَ لَاتُنْظِرُونِ (سوره یونس، آیه ۷۱)
۲- انِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ (سوره هود، آیه ۵۶)
۳- رَبَّنَا انِّی اسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الُمحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلَوةَ فَاجْعَلْ افْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی الَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الَّثمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ (سوره ابراهیم، آیه ۳۷)
۴- ... انْ اریِدُ الّا الْاصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِیقی الّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ الَیْهِ انِیبُ (سوره هود، آیه ۸۸)
۵- وَ قَالَ یَا بَنِیَّ لَاتَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ ابْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ مَا اغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ انِ الْحُکْمُ الّا للَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ (سوره یوسف، آیه ۶۷)
۶- وَ قَالَ مُوسَی یَا قَوْمِ انْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا انْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ* فَقَالُوا عَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْنَا رَبَّنَا لَاتَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (سوره یونس، آیات ۸۴ و ۸۵)
۷- وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (سوره بقره، آیه ۲۵۰)
۸- فَانْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَاالَهَ الّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمَ (سوره توبه، آیه ۱۲۹)
۹- وَ مَا لَنَا الَّانَتَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلَی مَا آذَیْتُمُونَا وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ (سوره ابراهیم، آیه ۱۲)
۱۰- ... وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ... (سوره طلاق، آیه ۳)
ترجمه
۱- سرگذشت نوح را بر آنها بخوان! در آن هنگام که به قوم خود گفت: «ای قوم من! اگر تذکّرات من نسبت به آیات الهی، بر شما سنگین (و غیر قابل تحمّل) است، (هر کار از دستتان ساخته است بکنید) من بر خدا توکّل کردهام! فکر خود و قدرت معبودهایتان را جمع کنید، سپس هیچ چیز بر شما پوشیده نماند (تمام جوانب کارتان را بنگرید) سپس به حیات من خاتمه دهید و (لحظهای) مهلتم ندهید!
۲- من، بر «اللَّه» که پروردگار من و شماست توکّل کردهام!
۳- پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی، و در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را بر پا دارند، تو دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز، و از ثمرات به آنها روزی ده، شاید آنان شکر تو را بجای آورند!
۴- من جز اصلاح- تا آنجا که در توانایی دارم- نمیخواهم! و توفیق من جز به (کمک) خداوند نیست. بر او توکّل کردم و به سوی او بازمیگردم!
۵- و (هنگامی که میخواستند حرکت کنند، یعقوب) گفت: «فرزندان من! از یک در وارد نشوید، بلکه از درهای متفرّق وارد گردید (تا توجّه مردم به سوی شما جلب نشود)! و (من با این دستور) نمیتوانم حادثهای را که از سوی خدا حتمی است از شما دفع کنم! حکم و فرمان، تنها از آن خداست! (برای پیروزی شما) بر او توکّل کردهام و همه متوکّلان باید بر او توکّل کنند»!
۶- موسی گفت: «ای قوم من! اگر شما به خدا ایمان آوردهاید، بر او توکّل کنید اگر تسلیم فرمان او هستید»!- گفتند: «تنها بر خدا توکّل داریم، پروردگارا! ما را مورد شکنجه گروه ستمگر قرار مده!»
۷- و هنگامی که در برابر «جالوت» و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: «پروردگارا! پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز! و قدمهای ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعیّت کافران، پیروز بگردان!»
۸- اگر آنها (از حق) روی بگردانند، (نگران مباش!) بگو: «خداوند مرا کفایت میکند، هیچ معبودی جز او نیست، بر او توکّل کردم، و او صاحب عرش عظیم است»!
۹- و چرا بر خدا توکّل نکنیم، با اینکه ما را به راههای (سعادت) رهبری کرده است، و ما به طور مسلّم در برابر آزارهای شما صبر خواهیم کرد (و دست از رسالت خویش برنمیداریم) و توکّل کنندگان باید فقط بر خدا توکّل کنند»!
۱۰- و هر کس بر خدا توکّل کند کفایت امرش را میکند ....
تفسیر و جمعبندی بازتاب توکّل در زندگی پیامبران
در آیات قرآن مجید، به ویژه در تاریخ انبیا، صفت «توکّل» به عنوان یکی از بارزترین صفات آنها در طول تاریخ مشاهده میشود که همواره در برابر حوادث سخت، مشکلات طاقت فرسا و دشمنان بی رحم اعتمادشان بر خدا و تکیهگاهشان ذات پاک او بوده است، و از وابستگی و اعتماد بر ما سوی اللَّه مبرّی بودهاند.
نخست از نوح علیه السلام پیامبر بزرگ خدا شروع میکنیم:
در نخستین آیه مورد بحث میخوانیم: هنگامی که نوح علیه السلام در برابر دشمنان نیرومند و لجوج و متعصّب قرار گرفت، با اعتماد به خداوند و توکّل بر ذات پاکش در برابر همه آنان مقاومت کرد، قرآن در این زمینه به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله میگوید: «سرگذشت نوح علیه السلام را برای آنها (مسلمانان نخستین که در چنگال دشمنان زورمند گرفتار بودند) بخوان، در آن هنگام که به قوم خود گفت: ای قوم من! هرگاه موقعیّت من و یادآوریهایم نسبت به آیات الهی بر شما سنگین (و غیر قابل تحمّل) است، (هر کار از دستتان ساخته است بکنید، من ترس ندارم) من بر خدا توکّل کردهام، نیروی خود و نیروی معبودهایتان را جمع کنید، سپس چیزی بر شما مخفی نماند و بعد به حیات من پایان دهید و لحظهای مهلتم ندهید (امّا بدانید در برابر قدرت خداوند کاری از شما ساخته نیست!)»، (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ نُوحٍ اذْ قَالَ لِقَوْمِهِ یَا قَوْمِ انْ کَانَ کَبُرَ عَلَیْکُمْ مَقَامِی وَ تَذْکِیری بِآیَاتِ اللَّهِ فَعَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْتُ فَاجْمِعُوا امْرَکُمْ وَ شُرَکَائَکُمْ ثُمَّ لَایَکُنْ امْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا الَیَّ وَ لَاتُنْظِرُونِ).[۲۹]
راستی این چه عاملی بود که نوح علیه السلام را با مؤمنان اندکی که اطراف او بودند، در برابر دشمنان قدرتمند و سرسخت، شجاعت و شهامت میبخشید که این چنین ایستادگی کردند و قدرت آنان را به باد مسخره گرفتند و بی اعتنایی خویش را به نقشهها و افکار و بتهای آنها نشان دادند، و به این وسیله ضربهای محکم روانی بر آنان وارد ساختند.
آری این عامل چیزی جز ایمان به خدا و توکّل بر ذات پاک او نبود، و عجب اینکه نه تنها اظهار بی اعتنایی نسبت به آنها و معبودهایشان کردند بلکه آنان را بر مخالفت تشجیع نموده و به مبارزه طلبیدند، آری این قدرت نمایی تنها زیبنده متوکّلان است!
با توجّه به اینکه سوره یونس که این آیه در آن است مکّی است، خداوند میخواهد به گروه اندک مسلمانان که در مکّه همچون پروانهها گرد شمع وجود پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله جمع شده بودند و در چنگال دشمنان نیرومند سرسختی قرار داشتند، قوّت و قدرت روحی ببخشد و به آنها نشان دهد که از این قدرتهای پوشالی در برابر اراده خدا کاری ساخته نیست.
تعبیر به «شرکائکم» ممکن است اشاره به بتها باشد که شریکهای ساختگی بتپرستان برای خدا بودند، و در موارد دیگر قرآن نیز کراراً این تعبیر برای بتها آمده است.
یا اینکه منظور دوستان و بستگان آنها باشد، یعنی تمامی نیروهایتان را بر ضدّ من بسیج کنید!
دوّمین آیه از زبان هود پیامبر علیه السلام است که بعد از دوران نوح علیه السلام میزیسته است که از سوی قوم بتپرستش تهدید به مرگ میشود، با صراحت به آنها میگوید: «من خدا را گواه میگیرم و شما هم گواه باشید که از همتایانی که برای خدا قرار دادهاید بیزارم- همه شما برای من نقشه بکشید، و لحظهای مرا مهلت ندهید (امّا بدانید کاری از شما ساخته نیست چرا که)- من توکّل بر خداوندی کردهام که پروردگار من و شماست»! (... قَالَ انِّی اشْهِدُ اللَّهَ وَ اشْهَدُوا انِّی بَرِیءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ* مِنْ دُونِهِ فَکِیدُونِی جَمِیعاً ثُمَّ لَاتُنْظِرُونِ* انِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی و رَبِّکُمْ).[۳۰]
جالب اینکه نه تنها به قدرت عظیم مخالفان بتپرست و توطئهها و شرارتهای آنها اعتنا نمیکند، بلکه آنها را تحریک به قیام بر ضدّ خود مینماید، تا به آنان ثابت کند قلب و روح او به جای دیگری وابسته است که با توکّل بر ذات پاک او کمترین واهمهای از توطئههای دشمنان ندارد، هر چند قوی و نیرومند و سرسخت و لجوج باشند، و این خود نشان میدهد که توکّل بر خدا تا چه اندازه به انسان شجاعت و شهامت و پایمردی و استقامت میبخشد!
راستی شگفت آور است که انسانی تک و تنها یا با یارانی بسیار اندک، در برابر گروهی عظیم و متعصّب و زورمند، این گونه بایستد، و این چنین تهدیدهای آنها را به باد سخریه بگیرد، آری این از آثار ایمان و توکّل بر خداست!
یکی از مفسّران پیشین به نام «زجّاج» میگوید: این آیه از مهمترین آیات مربوط به پیامبران است که پیامبری تنها در برابر امّتی عظیم از مخالفان بایستد و این چنین با آنها سخن بگوید، شبیه همین تعبیر را در داستان نوح علیه السلام و جریان پیامبر اسلام علیه السلام نیز خواندیم.
شایان توجّه اینکه در ادامه این آیه، هود علیه السلام در مقام استدلال برای کار خود میگوید: «نه تنها شما، هیچ جنبندهای در جهان نیست مگر اینکه در قبضه قدرت و فرمان خداست»! (مَا مِنْ دَابَّةٍ الّا هُوَ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهَا).[۳۱]
سپس میافزاید: او قدرتمندی نیست که قدرتش موجب خودکامگی باشد بلکه «پروردگار من همواره بر صراط مستقیم است»! (انَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ).
بنابراین من بر کسی تکیه کردهام که قدرتش بی پایان و کارهایش عین صواب و عدالت است.
در سوّمین آیه اشاره به گوشهای از سرگذشت ابراهیم علیه السلام و توکّل او بر خدا در یکی از مشکلترین ساعات زندگانیش میکند، و میفرماید: «پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی در کنار خانهای که حرم توست (به فرمان تو و با توکّل بر تو) ساکن ساختم تا نماز را بر پا دارند، اکنون تو دلهای مردم را متوجّه آنها کن و از ثمرات به آنها روزی ده، تا شکر تو را بجا آورند»، (رَبَّنَا انِّی اسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الُمحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلَوةَ فَاجْعَلْ افْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی الَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الَّثمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ).[۳۲]
آیا اگر ایمانی همچون کوه، و دلی همچون دریا، و توکّلی در سطح بسیار بالا نباشد، ممکن است انسان همسر و فرزند دلبند شیرخوارهاش را در سرزمینی خشک و سوزان و بی آب و علف- تنها برای امتثال فرمان خدا- رها کند، و از آنجا به وطن خویش بازگردد؟!
این جریان یادآور جریان دیگری در زندگی ابراهیم علیه السلام است در آن هنگام که بتپرستان لجوج و متعصّب و خشمگین او را به خاطر در هم شکستن بتهایشان به محاکمه کشیده بودند و ابراهیم در یک قدمی مرگ قرار داشت، با این حال معبودهایشان را به سخریّه میکشید و با دلایل محکم، منطق خرافی آنها را در زمینه بتپرستی در هم میکوبید.[۳۳]
چهارمین آیه اشاره به ماجرای شعیب علیه السلام میکند که مدّتی بعد از هود، و کمی قبل از موسی میزیسته که او هم در مقابل سرسختی قوم مشرک و بتپرست و تهدیدات آنها میگوید: «من (با این برنامههای الهی) چیزی جز اصلاح تا آنجا که در قدرت دارم، نمیخواهم، و توفیق من تنها از خداست، فقط بر او توکّل کردهام و به سوی او بازمیگردم»، (... انْ ارِیدُ الّا الْاصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ مَا تَوْفِیقی الّا بِاللَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ الَیْهِ انِیبُ).[۳۴]
آری من با داشتن ایمان به خدا و توکّل بر ذات پاک او از چیزی نمیترسم و با قدرت راه خود را ادامه میدهم.
قابل توجّه اینکه: شعیب علیه السلام برای دست زدن به اصلاحات همه جانبه در اجتماع فاسد آن زمان بر سه اصل تکیه میکند: نخست فراهم شدن مقدّمات از سوی پروردگار که با کلمه «توفیق» به آن اشاره شده، سپس داشتن اراده نیرومند برای شروع به کار که با «توکّل» به پروردگار حاصل میشود، و سپس دارا بودن انگیزهای صحیح و سازنده که با «الیه انیب» (به سوی او بازمیگردم و همه کارهایم برای خداست) به آن اشاره میکند.
در پنجمین آیه سخن از یعقوب که جدّ والای بنی اسرائیل است به میان آمده، آن زمان که در تنگنای شدیدی قرار گرفته بود از یک سو فرزند عزیزش یوسف علیه السلام را از دست داده، و از سوی دیگر قحطی شدید در کنعان همه مردم، و از جمله خاندان او را تحت فشار قرار داده است، و به حکم اجبار، فرزند دلبند دیگرش بنیامین را به دست برادران بد سابقه و نامهربان! سپرده، تا برای به دست آوردن آذوقه بار دیگر به سرزمین «مصر» بروند و از «عزیز مصر» کمک بطلبند، در اینجا بود که یعقوب سفارشی به این مضمون به فرزندان خود کرد: «فرزندان من! (به مصر که میروید) همه شما از یک دروازه وارد نشوید، بلکه از درهای متفرّق وارد شوید (مبادا ورود یک جمعیّت غیر بومی در مصر حساسیّت مردم را برانگیزد و به آنها آسیبی برسانند)»! (وَ قَالَ یَا بَنِیَّ لَاتَدْخُلُوا مِنْ بَابٍ وَاحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ ابْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ ...).[۳۵]
سپس افزود: «من با این دستور نمیتوانم حادثهای را که از سوی خدا مقرّر شده است از شما برطرف سازم، حکم و فرمان مخصوص به خداست، بر او توکّل کردم، و همه توکّل کنندگان باید بر او توکّل کنند (و از او استمداد نمایند)»، (... وَ مَا اغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْءٍ انِ الْحُکْمُ الّا للَّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ).[۳۶]
به این ترتیب یعقوب دستورهای لازم را برای پیشگیری از حوادث قابل اجتناب به فرزندان خود داد، ولی تأکید کرد که من با این دستورها نمیتوانم جلو هر حادثهای را بگیرم و در برابر همه مشکلات تدبیری بیندیشم، بلکه ما باید آنچه در توان داریم انجام دهیم و در بقیّه بر خدا توکّل کنیم و همه باید بر او توکّل کنند.
در واقع یعقوب با این سخن هم توصیه به توکّل میکند و هم دلیل آن را ذکر مینماید، میگوید: چون همه چیز به فرمان خداست، پس باید بر او توکّل کرد، چرا که در برابر اراده خدا از دیگری کاری ساخته نیست.
روشن است که منظور از «حکم» در اینجا «حکم تکوینی» پروردگار در عالم آفرینش است که بازگشت به عالم اسباب میکند و ناظر به حکم تشریعی نیست (دقّت کنید).
در ششمین آیه نوبت به ماجرای موسی علیه السلام و بنی اسرائیل میرسد در آن هنگام که موسی علیه السلام دعوت خویش را آشکار کرد، و معجزات بزرگ خود را نشان داد، ولی با این همه تنها گروهی از بنی اسرائیل به او ایمان آوردند، در حالی که آنها نیز از فرعون و اطرافیانش بیمناک بودند، مبادا آسیبی به آنها برسانند و مورد شکنجه واقع شوند، زیرا هنگامی که فرعون همسر خود را به خاطر اظهار ایمان به موسی علیه السلام تحت سختترین شکنجهها قرار میدهد، پیداست با دیگران چه خواهد کرد، به همین دلیل موسی بن عمران برای اینکه آرامشی به آنها ببخشد و از وحشت رهایی یابند، دستور توکّل را به آنها داد و فرمود: «ای قوم من! اگر شما به خدا ایمان آوردهاید و تسلیم فرمان او هستید بر او توکّل کنید»، (وَ قَالَ مُوسَی یَا قَوْمِ انْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ فَعَلَیْهِ تَوَکَّلُوا انْ کُنْتُمْ مُسْلِمِینَ).[۳۷]
یعنی تنها در سایه توکّل بر خداست که میتوانید با چنین حاکم نیرومند بی رحم خطرناکی مبارزه کنید، و از شرّ او در امان بمانید.
بدیهی است موسی علیه السلام خود در این امر پیشگام بود، و اگر مقام توکّل را نداشت چگونه ممکن بود یک مرد چوپان با نداشتن هیچ گونه قدرت ظاهری به جنگ یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی و سیاسی زمان خود برود؟!
آن گروه از مؤمنان دعوت موسی علیه السلام را لبّیک گفتند و در پاسخ او چنین بیان داشتند:
«ما تنها بر خدا توکّل داریم»! (فَقَالُوا عَلَی اللَّهِ تَوَکَّلْنَا ...).[۳۸]
سپس رو به درگاه خدا آوردند و عرض کردند: «پروردگارا! ما را مورد شکنجه این گروه ستمگر قرار نده»! (... رَبَّنَا لَاتَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِینَ).[۳۹]
«و ما را به رحمتت از چنگال گروه کافران رهایی بخش»، (وَ نَجِّنَا بِرَحْمَتِکَ مِنَ الْقَوْمِ الْکَافِریِنَ).[۴۰]
منظور از «فتنه» در آیه اخیر، شکنجه است که در بعضی از آیات قرآن به خصوص در سوره «بروج» در مورد اصحاب «اخدود» آمده است، و در آیه ۸۳ که قبل از آیه مورد بحث آمده است، نیز به آن اشاره شده.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از فتنه در هر دو مورد، منحرف شدن یا منحرف ساختن از دین و ایمان باشد، چرا که اگر فرعونیان بر مؤمنان سلطه پیدا میکردند آن را دلیل بر حقّانیّت خود پنداشته و در طریق انحراف ثابتقدمتر میشدند.
در هفتمین آیه نوبت به زمانهای بعد از موسی علیه السلام میرسد، در آن زمان که بنی اسرائیل زیر سیطره سلطان جبّاری به نام «جالوت» قرار گرفته بودند، و ناچار نزد پیامبر زمان خود «اشموئیل» آمده، از او تقاضا کردند که فرماندهای لایق برای آنها تعیین کند، تا برای به دست آوردن سرزمین خود با جالوت بجنگند، اشموئیل، طالوت را که جوان نیرومند و آگاه و از هر نظر لایقی بود برای این امر برگزید، بنی اسرائیل نخست زیر بار نمیرفتند، سپس با تمهیداتی از ناحیه آن پیامبر، فرماندهی او را پذیرفتند.
طالوت پس از آزمایشهای متعدّدی افرادی را که آمادگی بیشتری برای جهاد داشتند گزینش کرد و به میدان نبرد آورد.
آیه مورد بحث از لحظاتی سخن میگوید که دو لشکر در مقابل هم قرار گرفتند لشکر نیرومند جالوت و لشکر ظاهراً ضعیف طالوت، میفرماید: «هنگامی که در برابر جالوت (ستمگر و سپاهیانش قرار گرفتند، گفتند: پروردگارا پیمانه شکیبایی و استقامت را بر ما بریز و گامهای ما را استوار بدار و ما را بر قوم کافر پیروز گردان»، (وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا افْرِغْ عَلَیْنَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ).[۴۱]
درست است که نفرات طالوت در برابر لشکر جالوت اندک بودند و ساز و برگ جنگی قابل ملاحظهای نیز در اختیار نداشتند، ولی چیزی که این عدم توازن را به نفع مظلومان بنی اسرائیل بر هم زد و سرانجام در برابر دشمن پیروز شدند، همان ایمان و توکّل آنها بر خدا و تکیه بر صبر و استقامت و تقاضای نصرت از پیشگاه حق بود.
به همین دلیل در آیه بعد میفرماید: «فَهَزَمُوهُمْ بِاذْنِ اللَّهِ؛ آنها به فرمان خدا سپاه جالوت را در هم شکستند و به هزیمت واداشتند»!
بدیهی است صبر و استقامت سبب ثبات قدم، و ثبات قدم سبب پیروزی است و به همین دلیل آنها این امور سهگانه را به ترتیب در دعای خود ذکر کردند و روح همه اینها ایمان و توکّل بر خداست.
در هشتمین آیه سخن از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و مقام توکّل اوست، در آن هنگام که در برابر مشکلات سخت قرار داشت و خداوند به او تعلیم داد چگونه بر مشکلات پیروز گردد، میفرماید: «اگر آنها (کافران) از حق روی بگردانند (نگران مباش) بگو: خداوند مرا کفایت میکند، هیچ معبودی جز او نیست، بر او توکّل کردم، او پروردگار عرش عظیم است»، (فَانْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَاالَهَ الّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمَ).[۴۲]
این آیه به خوبی نشان میدهد که انسان هر قدر تنها باشد اگر توکّل بر خدا داشته باشد، مشکلی ندارد، چرا که خدا ربّ عرش عظیم و دارای قدرت بی نظیر است، قدرتی که قدرتهای ناچیز بندگان در مقابل آن اثری ندارد، جایی که عرش و عالم بالا با آن همه عظمتی که دارد در قبضه قدرت اوست چگونه ممکن است بندگان متوکّل را در برابر مشکلات و دشمنان تنها بگذارد؟!
شایان توجّه اینکه بعضی معتقدند این آیه که آخرین آیه سوره توبه است و آیه قبل از آن آخرین آیاتی است که بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است، و جالب اینکه آیاتی که در آغاز بعثت نازل شد نیز همین حال و هوا را دارد و نشان میدهد که سرمایه اصلی آن حضرت در آن زمان نیز توکّل بر خدا بود، در آیه ۳۸ سوره زمر که مربوط به آن زمانهاست میخوانیم: «... قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ؛ بگو: خداوند مرا کافی است و متوکّلان باید بر او توکّل کنند»!
به این ترتیب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در آغاز و پایان کار و در همه حال، در زیر چتر توکّل قرار داشت، و همین امر عامل استقامت و پایمردی و پیروزی او بود.
در نهمین آیه سخن از تمام پیامبران پیشین به میان آمده است، از زمان نوح علیه السلام تا پیامبرانی که بعد از او بودند، میگوید: «هنگامی که پیامبران با مخالفت قوم خود روبهرو شدند (و خود را تنها دیدند گفتند:) چرا ما بر خدا توکّل نکنیم، با اینکه ما را به راههای سعادت رهبری کرده و ما به یقین در برابر آزارهای شما شکیبایی خواهیم کرد (و با این تهدیدها و آزارها دست از رسالت خویش برنمیداریم) و توکّل کنندگان باید فقط بر او توکّل کنند»! (وَ مَا لَنَا الَّانَتَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ وَ قَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَ لَنَصْبِرَنَّ عَلَی مَا آذَیْتُمُونَا وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ). [۴۳]
از این آیه به خوبی استفاده میشود که توسّل به ابزار توکّل بر خدا در برابر انبوه مشکلات طاقتفرسا کار همه انبیا در طول تاریخ بوده است و در واقع آنها با نیروی توکّل بر انبوه دشمنان سرسخت پیروز میشدند، و از اینجا نقش توکّل در زندگی انسانها به خصوص رهبران و پیشوایان آشکار میشود.
در واقع آنچه به پیامبران قدرت میبخشید که با نداشتن «عِدّه» و «عُدّه» در برابر قدرتمندترین حکومتهای بیدادگر عصر خود بایستند، و مرعوب تهدیدهای آنها نشوند همین توکّل بر خدا بود که «ما سوی اللَّه» را در نظر آنها کوچک و بی ارزش میساخت.
شایان توجّه است که در آیه قبل (آیه ۱۱ سوره ابراهیم) میخوانیم: «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» و در آیه مورد بحث میخوانیم: «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ».
از انضمام این دو آیه به یکدیگر استفاده میشود که مؤمنان واقعی همان متوکّلانند ضمناً از این آیه استفاده میشود که توکّل زاییده معرفت و هدایت الهی است همان گونه که صبر و شکیبایی در برابر آزارهای دشمنان زاییده توکّل است (دقّت کنید).
در دهمین آیه با ذکر نتیجه روشنی برای توکّل بر خدا همگان را تشویق به این امر میکند، و وعده نجات و پیروزی به آنها میدهد، میفرماید: «هر کس بر خدا توکّل کند خدا کار او را به سامان میبرد، خداوند فرمان خود را به انجام میرساند، و برای هر چیز اندازهای قرار داده است»، (وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ انَّ اللَّهَ بَالِغُ امْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً).[۴۴]
در واقع خداوند وعده قطعی به همه متوکّلان داده که مشکلات آنها را حل کند.
سپس به ذکر دلیل آن پرداخته، میفرماید: «زیرا خداوند بر هر چیز تواناست» بدیهی است چنین کسی میتواند به تمام وعدههای خود جامه عمل بپوشاند و مشکلات را هر قدر سنگین و سخت باشد با اراده و فرمان خود بگشاید.
جمله قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْراً ممکن است پاسخ به این سؤال باشد که چرا گاهی نهایت توکّل را بر ذات پاک او داریم ولی پیروزیها به تأخیر میافتد؟
قرآن به این سؤال چنین پاسخ میگوید: «شما از مصالح امور آگاه نیستید هر چیز حسابی دارد، و هر کار زمانی را میطلبد، و هر پدیدهای در ظرف ویژه خود مطلوب است به همین دلیل به مقتضای «الْامُورُ مَرْهُونَةٌ بِاوْقَاتِهَا» گاه مصلحت در این است که نتیجه به تأخیر افتد، بنابراین شتابزدگی و عجله در این گونه امور روا نیست.
شبیه همین معنی در آیه ۱۶۰ سوره آل عمران آمده است که پیروزی و شکست را از سوی خدا میشمرد و میگوید توکّل بر خدا راه وصول مؤمنان به پیروزی است: «انْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَ انْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَاالَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ؛ اگر خداوند شما را یاری کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد، و اگر دست از یاری شما بردارد، کیست که بعد از او شما را یاری کند؟! و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند»!
نتیجه نهایی
اشاره
آیات بالا که در آن از قدیمترین انبیای الهی شروع میشود و به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ختم میگردد بازتاب مسئله توکّل را در زندگی انسانها و جهاد پیامبران و پیروزی بر مشکلات از جهات مختلف روشن میسازد و نشان میدهد تا چه حد این فضیلت اخلاقی کارساز و نقطه مقابل آن یعنی عدم اعتماد بر پروردگار تا چه حد مایه سقوط فرد و جامعه است!
«====توکّل» در احادیث اسلامی====
در روایات اسلامی اهمّیّت فوق العادهای به این ارزش اخلاقی داده شده تا آنجا که آثار و برکاتی برای آن بیان گردیده که برای کمتر صفتی میتوان یافت، روایات زیر را که از میان آنها گلچین کردهایم و دقایق لطیفی که در آن است نمونه خوبی برای این مقصود محسوب میشود:
۱- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم: «مَنْ سَرَّهُ انْ یَکُونَ اقْوَی النَّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ؛ کسی که دوست دارد قویترین مردم باشد بر خدا توکّل کند»![۴۵]
۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «فِی التَّوَکُّلِ حَقِیقَةُ الْایقَانِ؛ حقیقت یقین در توکّل است»![۴۶]
۳- در حدیث پرمعنای دیگری در داستان ابراهیم علیه السلام در تفسیر علیّ بن ابراهیم میخوانیم: هنگامی که ابراهیم علیه السلام را در منجنیق گذاشتند عمویش آزر آمد و یک سیلی محکم به صورت او زد و گفت: از مذهب توحیدیّت بازگرد! (ابراهیم اعتنایی به او نکرد) در این هنگام خداوند فرشتگان را به آسمان دنیا فرستاد تا نظارهگر این صحنه باشند، همه موجودات از خدا تقاضای نجات ابراهیم علیه السلام را کردند، از جمله زمین گفت: «پروردگارا! بر پشت من بنده موحّدی جز او نیست و هم اکنون در کام آتش فرومیرود، خطاب آمد اگر او مرا بخواند مشکلش را حل میکنم، جبرئیل در منجنیق به سراغ او آمد و گفت: ای ابراهیم! به من حاجتی داری تا انجام دهم؟ ابراهیم گفت: «به تو نه! امّا به پروردگار عالم آری!» در اینجا بود که جبرئیل انگشتری به او داد که این جملهها (که در واقع دستور نجات بود) بر روی آن نوشته شده بود: لَاالَهَ الَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، الْجَأْتُ ظَهْری الَی اللَّهِ، اسْنَدْتُ امْری الَی اللَّهِ، وَ فَوَّضْتُ امْری الَی اللَّهِ! (این جملهها که مفهوم واقعیش همان توکّل همه جانبه بر خدا بود، کار خود را کرد، و هنگامی که ابراهیم علیه السلام به میان آتش پرتاب شد به تعبیر روایت: «اوْحَی اللَّهُ الَی النَّارِ کُونِی بَرْداً، فَاضْطَرَبَتْ اسْنَانُ ابْرَاهیِمَ مِنَ الْبَرْدِ حَتَّی قَالَ: وَ سَلَاماً عَلَی ابْرَاهِیمَ؛ در این هنگام خداوند به آتش وحی فرستاد که سرد شو! آتش آن چنان سرد شد که دندانهای ابراهیم به هم میخورد، سپس خطاب آمد و سلاماً علی ابراهیم سرد و سالم باش برای ابراهیم (در این هنگام آتش به محیطی آرامبخش مبدّل گشت) و جبرئیل در کنار ابراهیم قرار گرفت و با او به گفتگو نشست».
نمرود از فراز جایگاه خود چنین گفت: «مَنِ اتَّخَذَ الَهاً فَلْیَتَّخِذْ مِثْلَ الَهِ ابْرَاهیمَ؛ اگر کسی میخواهد معبودی برای خود برگزیند همانند معبود ابراهیم علیه السلام را انتخاب کند»![۴۷]
آری توکّل بر خداست که آتشها را به گلستان مبدّل میکند، توکّلی همچون توکّل ابراهیم که حتّی از دست زدن به دامان جبرئیل احساس دوری از خدا میکند و معتقد است باید آب را از سرچشمه گرفت تا صافتر و زلالتر باشد!
۴- امام صادق علیه السلام در تعبیر دیگری میفرماید: «انَّ الْغِنَی وَ الْعِزَّ یَجُولَانِ فَاذَا ظَفَرَا بِمَوْضِعِ التَّوَکُّلِ اوْطَنَاهُ؛ توانگری و عزّت پیوسته در حرکتند هنگامی که به محلّ توکّل برسند آنجا را وطن خود انتخاب میکنند».[۴۸]
یعنی قلبی که کانون توکّل بر خداست هم احساس بی نیازی از ما سوی اللَّه میکند و هم احساس عزت و قدرت، چرا که تکیه بر قدرتی کرده که بالاتر از همه چیز است، تکیهگاهی بی نیاز از همه کس و همه چیز و قدرتی شکست ناپذیر.
۵- در حدیث دیگری همین معنی با تعبیر لطیف دیگر از امام باقر علیه السلام نقل شده است، فرمود: «مَنْ تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ لَایُغْلَبُ وَ مَنْ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ لَایُهْزَمُ؛ هر کسی که توکّل بر خدا کند مغلوب نمیشود و کسی که به دامن لطف خداوند چنگ بزند شکست نمیخورد».[۴۹]
۶- در حدیث دیگری از امام علیّ بن ابی طالب علیه السلام آمده است که فرمود: «مَنْ تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ ذَلَّتْ لَهُ الصِّعَابُ وَ تَسَهَّلَتْ عَلَیْهِ الْاسْبَابُ؛ کسی که بر خدا توکّل کند مشکلات در برابر او خاضع، و اسباب برای او سهل و آسان میگردد».[۵۰]
چگونه چنین چیزی نباشد در حالی که «مسبّب الاسباب» ذات پاک خداست و همه چیز سر بر فرمان او دارد.
۷- در حدیث دیگری از همان حضرت به این نکته اشاره شده است که توکّل نه تنها در عوامل برونی اثر میگذارد که در درون انسان نیز مؤثّر است و او را از چنگال وسوسهها و شبهات نجات میدهد، فرمود: «مَنْ تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ اضَائَتْ لَهُ الشُّبَهَاتُ؛ کسی که توکّل بر خدا کند شبهات برای او روشن میشود».[۵۱]
۸- باز از همان بزرگوار خطاب به همه مردم چنین نقل شده: «یَا ایُّهَا النَّاسُ تَوَکَّلُوا عَلَی اللَّهِ وَ اتَّقُوا بِهِ فَانَّهُ یَکْفِی مِمَّنْ سِوَاهُ؛ ای مردم توکّل بر خدا کنید و به او اعتماد داشته باشید چرا که انسان را از غیر خود بی نیاز میکند».[۵۲]
۹- جابر بن یزید جُعفی میگوید هیجده سال در خدمت امام باقر علیه السلام بودم هنگامی که میخواستم از محضرش خارج شوم با او وداع کردم و گفتم سخن سودمندی به من بفرمایید، فرمود: ای جابر! بعد از هیجده سال باز هم تقاضای اندرزی میکنی؟ عرض کردم: «نَعَمْ انَّکُمْ بَحْرٌ لَایُنْزَفُ وَ لَایُبْلَغُ قَعْرُهُ؛ آری شما اقیانوس بی پایانی هستید که هیچ کس به قعر آن نمیرسد».
امام علیه السلام فرمود: به شیعیانم سلام برسان و بگو میان ما و خداوند متعال خویشاوندی نیست و تنها وسیله تقرّب به او اطاعت است ... «یَا جَابِرُ مَنْ هَذَا الَّذِی سَئَلَ اللَّهَ فَلَمْ یُعْطِهِ؟ اوْ تَوَکَّلَ عَلَیْهِ وَ لَمْ یَکْفِهِ؟ اوْ وَثَقَ بِهِ فَلَمْ یُنْجِهِ؟؛ چه کسی از خدا (از روی ایمان و اخلاص) چیزی خواسته است که به او نداده؟ یا توکّل بر او کرده و کفایت امر او ننموده؟ یا به او اعتماد کرده، و او را رهایی نبخشیده است؟»[۵۳] در این حدیث توکّل بر خدا، اعتماد بر ذات پاک او، و دعا، به عنوان سه وسیله نجات و پیروزی ذکر شده است.
آری چنین کسی آب را از سرچشمه گرفته و نیازی به این و آن ندارد.
۱۰- این بحث را با حدیثی از لقمان حکیم پایان میدهیم هر چند سخن دربارهٔ اهمیّت توکّل و اثرات آن در زندگی مادّی و معنوی انسانها بسیار فراتر از اینهاست، او به هنگام پند دادن به فرزندش فرمود: «یَا بُنَیَّ! تَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ ثُمَّ سَلْ فِی النَّاسِ، مَنْ ذَا الَّذِی تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ فَلَمْ یَکْفِهِ؟!؛ فرزندم! بر خدا توکّل کن سپس از مردم بپرس آیا کسی هست که توکّل به خدا کرده باشد و خداوند او را بی نیاز نکند و مشکل او را حل نکرده باشد»؟![۵۴]
شکوه و عظمت این فضیلت بزرگ انسانی یعنی توکّل بر خدا در احادیث بالا به قدری آشکار است که ما را از هرگونه توضیح بیشتری بی نیاز میسازد، و به عکس از دست دادن توکّل بر خدا و دلبستگی و وابستگی مطلق به دیگران صفت رذیلهای است که انسان را از اوج عزّت و افتخار و قدرت و استقلال به پایین میکشد، و از او فرد ضعیف و ناتوانی میسازد که قادر بر هیچ کار مهمّی نیست.
بعد از بیان اهمّیّت توکّل در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی در اینجا به سراغ تحلیلهایی میرویم که ابعاد مختلف این بحث را روشن میسازد:
حقیقت توکّل
همان گونه که در آغاز بحث گفته شد توکّل از مادّه وکالت به معنی سپردن کارها به خدا و اعتماد بر لطف اوست، نه به این معنی که دست از تلاش و کوشش بردارد بلکه تا آنجا در توان دارد تلاش کند و منزلگاهها را یکی بعد از دیگری با تمام توان بپیماید، امّا آنچه از توان او بیرون است به خدا واگذارد و از الطاف جلیّه و خفیّه او مدد بطلبد!
یکی از علمای معروف اخلاق در تفسیر توکّل میگوید: «توکّل منزلی از منزلگاههای دین و مقامی از مقامات اهل یقین است، بلکه آن از مفاهیم درجات مقرّبین است، از نظر مفهوم پیچیده و از نظر عمل سنگین است!»
دلیل بر پیچیدگی مفهوم آن این است که توجّه به عالم اسباب و اعتماد بر آنها نوعی شرک است، و از سوی دیگر بی اعتنایی به اسباب و جدایی کامل از آنها نیز نفی سنّت و ایراد به شریعت است که مردم را به آنها ترغیب نموده».
سپس میافزاید: «حقیقت توکّلی که در شرع اسلامی آمده همان اعتماد قلبی در تمام کارها بر خدا، و صرف نظر کردن از ما سوی اللَّه است و این منافات با تحصیل اسباب ندارد مشروط بر اینکه اسباب را در سرنوشت خود اصل اساسی نشمرد».
و در ادامه این سخن میافزاید: «مفهوم توکّل آن گونه که افراد نادان و احمق تصوّر کردهاند ترک فعّالیّتهای جسمانی و تدبیر عقلانی نیست که این جهل محض است، و در شریعت مقدّس اسلامی حرام، چرا که انسان مکلّف به تحصیل معاش است از راههایی که خدا به انسان نشان داده، از زراعت، تجارت و صنعت و غیر اینها از طرق حلال ... ولی با این حال خداوند دستور داده که به عالم اسباب دل نبندند و در آن غرق نشوند».[۵۵]
در «المحجّة البیضاء» در بحث حقیقت توکّل چنین میخوانیم: «توکّل از درهای ایمان است، و تمام ابواب ایمان دارای سه رکن است، علم، حالت، و عمل. علم ریشه آن است، و اعمال متوکّلانه میوه آن، و حالت و اخلاق درونی مصداق توکّل است»، سپس به شرح علمی که ریشه توکّل را تشکیل میدهد پرداخته و نوع و مراحل توحید را که ریشه توکّل است تشریح میکند، و بعد از بیانات طولانی به حقیقت توکّل میرسد و آن را عبارت از اعتماد قلبی بر وکیل (که در اینجا منظور خداوند متعال است) تفسیر مینماید، و بعد به ثمرات این حالت درونی پرداخته و آثار توکّل را در حرکات و سکنات انسانی برمیشمرد. کوتاه سخن اینکه: توکّل مفهوم بسیار ظریف و دقیقی دارد که در عین توجّه با عالم اسباب انسان را از غرق شدن در آن، و دل بستن به غیر خدا و آلودگی به شرک بازمیدارد.
انسان باید با کمال قدرت و قوّت از هر گونه وسیله مادّی برای پیروز شدن بر مشکلات بهره گیرد و موانع را از سر راه خود بردارد، و با این حال متّکی به لطف پروردگار و قدرت بی پایان او باشد، و پیروزی را از او بداند نه غیر او.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم از جبرئیل سؤال فرمود: «مَا التَّوَکُّلُ عَلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ توکّل بر خداوند بزرگ چیست؟» عرض کرد: «الْعِلْمُ بِانَّ الَمخْلُوقَ لَایَضُرُّ وَ لَایَنْفَعُ وَ لَایُعْطِی وَ لَایَمْنَعُ وَ اسْتِعْمَالُ الْیَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ؛ حقیقت توکّل علم و آگاهی به این است که مخلوق نمیتواند زیانی برساند و نه سودی، و نه چیزی ببخشد، و نه از او بازدارد، و (دیگر) به کار بستن یأس از خلق است (یعنی همه چیز را از سوی خدا و به اذن و فرمان او بداند)».
سپس فرمود: «فَاذَا کَانَ الْعَبْدُ کَذَلِکَ لَمْ یَعْمَلْ لِاحَدٍ سِوَی اللَّهِ وَ لَمْ یَرْجَ وَ لَمْ یَخَفْ سِوَی اللَّهِ، وَ لَمْ یَطْمَعْ فِی احَدٍ سِوَی اللَّهِ، فَهَذَا هُوَ التَّوَکُّلُ؛ هنگامی که بنده خدا چنین باشد، جز برای خدا عملی انجام نمیدهد و امید و ترسی جز به خدا ندارد، و به هیچ کس جز خدا دل نمیبندد، این است حقیقت توکّل»![۵۶]
در حدیث دیگری میخوانیم که از امام معصوم پرسیدند: توکّل چیست؟ فرمود:
«لَاتَخَافُ سِوَاهُ؛ توکّل این است که از غیر خدا نترسی».[۵۷]
از این تعبیرات به خوبی استفاده میشود که روح توکّل انقطاع الی اللَّه یعنی بریدن از مخلوق و پیوستن به خالق است، و آن کس که دارای این روحیّه نباشد به حقیقت توکّل نایل نشده است.
در عین حال در روایات اسلامی شدیداً این معنی نفی شده است که مفهوم توکّل، ترک استفاده از اسباب و وسایل عادی باشد. در حدیث معروفی میخوانیم: مرد عربی در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله شتر خود را رها کرد و گفت: «تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ!» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اعْقِلْهَا وَ تَوَکَّلْ؛ شتر را پایبند بزن و توکّل بر خدا کن»! (با توکّل زانوی اشتر ببند).[۵۸]
در حدیث دیگری همین معنی به صورت دیگری آمده است، و آن اینکه مرد عرب از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید: «آیا شترم را رها کنم و توکّل کنم یا پایبند بزنم و توکّل کنم؟» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «پایبند بزن و توکّل کن».[۵۹]
روی همین جهت آیات قرآن و تاریخ پیامبر صلی الله علیه و آله پر است از تعبیراتی که نشان میدهد مؤمنان تا آنجا که امکان دارد باید از اسباب عادی استفاده کنند، و این کار هیچ منافاتی با توکّل ندارد، در یک جا میفرماید: «وَ اعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ ...؛ هر نیرویی را در اختیار دارید برای مقابله آماده کنید و از اسبهای ورزیده فراهم سازید تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید»![۶۰]
قرآن در کیفیّت نماز خوف در میدان جنگ میفرماید: «... وَلْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ اسْلِحَتَهُمْ ...؛ (حتّی هنگامی که گروهی از مؤمنان در پشت جبهه مشغول نماز هستند و گروهی در میدان مشغول نبرد) نمازگزاران باید وسایل دفاعی و سلاحهای خود را به هنگام نماز زمین نگذارند».[۶۱]
به این ترتیب حتّی در حال نماز باید مراقب استفاده از اسباب عادی بود، چه رسد به حالات دیگر، بنابراین این گونه کارها هرگز با روح توکّل منافات ندارد.
شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که میخواست از مکّه به مدینه هجرت کند هرگز آشکارا و بدون نقشه و برنامه، با گفتن «تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ» حرکت نکرد، بلکه برای اغفال دشمن از یک سو دستور داد علی علیه السلام در بسترش تا به صبح بخوابد، و از سوی دیگر شبانه به طور مخفی از مکّه بیرون آمد و از سوی سوّم به جای اینکه به طرف شمال یعنی به طرف مدینه حرکت کند موقّتاً به سوی جنوب و غار ثور آمد و در آنجا دو سه روزی پنهان گشت و هنگامی که دشمن مأیوس شد مکّه را دور زد و به طرف مدینه حرکت فرمود، در حالی که مرتّباً از بیراهه میرفت، شبها حرکت مینمود و روزها مخفی بود تا به دروازه مدینه رسید.
بنابراین روح توکّل که تمام وجود پیامبر صلی الله علیه و آله را پر کرده بود مانع از این نشد که از اسباب ظاهری لحظهای غفلت کند.
اصولًا مشیّت خداوند بر این قرار گرفته که در این جهان مردم برای رسیدن به مقصود از اسباب و وسایل موجود کمک بگیرند، همان گونه که در حدیث معروف از امام صادق علیه السلام آمده است: «ابَی اللَّهَ انْ یَجْرِیَ الْاشْیَاءَ الّا بِاسْبَابٍ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ سَبَباً؛ اراده خداوند بر این قرار گرفته که همه چیز مطابق اسباب جریان یابد، به همین جهت برای هر چیزی سببی قرار داده است».[۶۲]
بنابراین بی اعتنایی به عالم اسباب نه تنها توکّل نیست بلکه به معنی بی اعتنایی به سنّتهای الهی است، و این با روح توکّل سازگار نیست.
این سخن را با حدیثی مربوط به عصر حضرت موسی علیه السلام پایان میدهیم، در حدیث آمده است که حضرت موسی علیه السلام بیمار شده بود، بنی اسرائیل به عیادت او رفتند و بیماری او را تشخیص دادند، و به او گفتند اگر از فلان دارو استفاده کنی بهبودی خواهی یافت، موسی علیه السلام گفت: من از هیچ دارویی بهره نمیگیرم تا خداوند بدون دارو مرا شفا دهد! ولی بیماریش طولانی شد. باز به او گفتند: داروی این بیماری، معروف و مجرّب است و ما با آن مداوا میکنیم و بهبودی مییابیم، باز موسی علیه السلام گفت: من از دارو استفاده نمیکنم! ولی بیماریش ادامه یافت، سرانجام خداوند به او وحی فرستاد: «وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَاابْرَأْتُکَ حَتَّی تَتَدَاوَی بِمَا ذَکَرُوهُ لَکَ؛ به عزّت و جلالم سوگند که بهبودی به تو نمیدهم مگر اینکه از دارویی که به تو گفتهاند استفاده کنی!» موسی علیه السلام دستور داد آن دارو را برای او بیاورند و از آن استفاده کرد و بهبودی یافت، در این هنگام در دل موسی علیه السلام وسوسهای پیدا شد (شاید وسوسهاش این بود که چرا خداوند تنها با توکّل مرا رهایی نبخشید) در این هنگام خداوند به او وحی فرستاد: «ارَدْتَ انْ تَبْطُلَ حِکْمَتِی بِتَوَکُّلِکَ عَلَیَّ، فَمَنْ اوْدَعَ الْعَقَاقِیرَ مَنَافِعَ الْاشْیَاءَ غَیْرِی؛ تو میخواهی با توکّل خود حکمت و سنّت مرا باطل کنی؟! مگر منافع داروها را کسی جز من در آنها قرار داده است»؟![۶۳]
این حدیث به روشنی حقیقت توکّل را بازگو میکند.
و اگر میبینیم ابراهیم خلیل علیه السلام در برابر فرشتگان آسمان در آن لحظات سخت آتش نمرودی اظهار بی نیازی میکند و دست به دامن آنها نمیشود با مسئله بهرهگیری از عالم اسباب که در داستان حضرت موسی علیه السلام آمده است منافات ندارد، زیرا در داستان ابراهیم علیه السلام مسئله توسّل به اسباب عادی مطرح نبود بلکه نوعی استمداد از اسباب ماورای طبیعی بود و ابراهیم علیه السلام راضی نشد که در این مرحله از غیر خدا چیزی بخواهد (دقّت کنید).
آثار و پیامدهای توکّل
از آنجا که متوکّلان کار خود را به خدا واگذار میکنند، همان خداوندی که قادر بر همه چیز و آگاه از همه چیز است، خداوندی که همه مشکلات برای او سهل و آسان است، نخستین اثر مثبتی که در آنها به وجود میآید مسئله اعتماد به نفس و ایستادگی و مقاومت در برابر مشکلات است.
اگر کسی خود را در میدانی در برابر دشمن تنها ببیند هر قدر نیرومند و قوی باشد به زودی روحیّه خود و اعتماد به نفس را از دست میدهد، ولی اگر احساس کند لشکر نیرومندی پشت سر اوست احساس توانایی و قدرت میکند، هر چند خودش ضعیف باشد.
در احادیث اسلامی نیز به این معنی اشاره شده است، در حدیث حرز مانندی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «کَیْفَ اخَافُ وَ انْتَ امَلِی وَ کَیْفَ اضَامُ وَ انْتَ مُتَّکَلِی؛ چگونه بترسم در حالی که تو امید منی، و چگونه مقهور شوم در حالی که تو تکیهگاه من میباشی»![۶۴]
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام آمده است: «مَنْ تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ لَایُغْلَبُ، وَ مَنْ اعْتَصَمَ بِاللَّهِ لَایُهْزَمُ؛ کسی که بر خدا توکّل کند مغلوب نمیشود، و کسی که به دامن لطفش چنگ زند شکست نمیخورد»![۶۵]
آری کسی که بر خدا توکّل نماید احساس غنا و بی نیازی و عزّت میکند همان گونه که در احادیث گذشته از امام صادق علیه السلام خواندیم: «انَّ الْغِنَی وَ الْعِزَّ یَجُولَانِ فَاذَا ظَفَرَا بِمَوْضِعِ التَّوَکُّلِ اوْطَنَا؛ غنا و عزّت پیوسته در حرکتند، هنگامی که به محلّ توکّل برسند آنجا را وطن خویش قرار میدهند»![۶۶]
افزون بر اینها توکّل، بسیاری از صفات زشت و رذیله را مانند حرص، حسد، دنیاپرستی، بخل و تنگنظری را از انسان دور میسازد، چرا که وقتی تکیهگاه انسان خداوند قادر علی الاطلاق باشد جایی برای این اوصاف رذیله وجود ندارد.
هنگامی که انسان آیه شریفه وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ[۶۷]را زمزمه میکند، خود را سرشار از موفّقیّت و بی نیازی و امکانات میبیند، و همان گونه که در بعضی از ادعیه آمده است: «اللَّهُمَّ اغْنِنِی بِالْیَقِینِ وَ اکْفِنِی بِالتَّوَکُّلِ عَلَیْکَ؛ خداوندا! مرا با یقین (به ذات پاکت) بی نیاز کن، و با توکّل بر خودت همه چیز مرا کفایت فرما»! [۶۸]
از سوی چهارم توکّل بر خداوند نور امید بر دل میپاشد و به خاطر آن توان و استعداد انسان شکوفا میگردد، خستگی راه بر او چیره نمیشود، و در همه حال احساس آرامش میکند، لذا امیر مؤمنان علی علیه السلام در سخن کوتاه و پرمعنایی میفرماید: «لَیْسَ لِمُتَوَکِّلٍ عَنَاءُ؛ کسی که توکّل بر خدا دارد رنج و خستگی ندارد»![۶۹]
از سوی پنجم توکّل بر خدا، هوش و قدرت تفکّر را میافزاید و روشنبینی خاصّی به انسان میدهد، زیرا قطع نظر از برکات معنوی این فضیلت اخلاقی، توکّل، سبب میشود که انسان در برابر مشکلات دستپاچه و وحشتزده نشود و قدرت بر تصمیمگیری را حفظ کند و نزدیکترین راه درمان و حلّ مشکل را بیابد.
از این رو در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم: «مَنْ تَوَکَّلَ عَلَی اللَّهِ اضَائَتْ لَهُ الشُّبُهَاتِ وَ کَفَی الْمَؤُونَاتِ وَ امِنَ التَّبِعَاتِ؛ کسی که بر خدا توکّل کند تاریکی شبهات برای او روشن میشود، و اسباب پیروزی او فراهم میگردد و از مشکلات رهایی مییابد»![۷۰]
اسباب توکّل
توکّل مانند سایر فضایل اخلاقی، اسباب و سرچشمههای متعدّدی دارد ولی میتوان گفت: عمدهترین اسباب توکّل ایمان و یقین به ذات پاک خدا و صفات جمال و جلال اوست.
هنگامی که انسان به علم الیقین از قدرت و علم خدا با خبر باشد، و در پهنه هستی همه چیز و همه کس را ریزهخوار خوان نعمت او بداند و به مفهوم «لَامُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ الَّا اللَّه» آشنا باشد، روح و جان و دل خویش را در گرو این امر بداند، و جهان را صحنه الطاف بیکران الهی ببیند، به یقین به او توکّل میکند، خویش را به او میسپارد، در کاستیها و مشکلات به دامان لطف او چنگ میزند، و پیروزی نهایی را (پس از به کارگیری تلاشهای خود) از خدا میخواهد.
و به تعبیر دیگر توکّل میوه شجره «توحید افعالی» است، همان شجره مبارکهای که ریشه آن ثابت و شاخههایش بر فراز آسمانهاست و هر زمان میوههای تازهای بر شاخسار آن ظاهر میشود که از مهمترین آنها میوه توکّل است!
در آیات قرآن و احادیث اسلامی نیز مکرّر به این جمله اشاره شده از جمله: در هفت آیه از قرآن مجید، جمله وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ آمده است یعنی افراد با ایمان تنها بر خدا باید تکیه کنند، این تعبیر مکرّر به خوبی رابطه میان ایمان و توکّل را آشکار میسازد.
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز میفرماید: «التَّوَکُّلُ مِنْ قُوَّةِ الْیَقِینِ؛ توکّل زاییده قوّت و یقین است»![۷۱]
و در تعبیر دیگری میفرماید: «اقْوَی النَّاسُ ایِمَاناً اکْثَرُهُمْ تَوَکُّلًا عَلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ؛ آن کس که ایمانش قویتر است توکّلش بر خداوند سبحان بیشتر خواهد بود»![۷۲]
و در حدیثی از «اصْبَغِ بْنِ نباته» از امیر مؤمنان علی علیه السلام میخوانیم که در سجده چنین میفرمود: «وَ اتَوَکَّلُ عَلَیْکَ تَوَکُّلَ مَنْ یَعْلَمُ انَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٍ؛ بر تو توکّل میکنم توکّل کسی که میداند تو بر هر چیز توانا هستی».[۷۳]
این نکته قابل توجّه است که معمولًا افراد ترسو و جبان اهل توکّل نیستند چرا که توکّل، ظلمت ترس و جبن را از روح و جان انسان برطرف میسازد.
اگر این مسئله را هم بشکافیم باز به همان مسئله یقین و ایمان قوی میرسیم، زیرا هر قدر ایمان قویتر شود، ترس و جبن از انسان دورتر میگردد.
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که مطالعه پیامدهای توکّل و آثار مثبت آن و بررسی حالات متوکّلان علی اللَّه و تاریخچه زندگی آنان، روح توکّل را در انسان قویتر و این شجره طیّبه را در وجود او بارورتر میسازد.
درجات توکّل
از آنچه در بحث قبل آمد به خوبی روشن میشود که چرا بعضی توکّل قویتر دارند و چرا بعضی مرتبه ضعیفتری از توکّل را دارا هستند، هنگامی که پذیرفتیم توکّل زاییده ایمان است، هر قدر ایمان به خدا و صفات پروردگار قویتر گردد، به همان نسبت توکّل او بیشتر میشود، توکّل فوقالعاده ابراهیم زاییده ایمان فوقالعاده او بود و توکّل عجیب امیر مؤمنان علی علیه السلام در «لیلة المبیت» (شبی که به جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید تا حضرتش مخفیانه از مکّه به مدینه مهاجرت کند) نیز زاییده ایمان آن حضرت بود، مؤمنانی را نیز میبینیم که در مراحل متوسّط یا پایین ایمانند و به همان نسبت بر خدا تکیه دارند.
کسی از امام علیّ بن موسی الرضا علیه السلام پرسید: آیه «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» مفهومش چیست؟ امام فرمود: «لِلتَّوَکُّلِ دَرَجَاتٌ؛ توکّل درجاتی دارد» سپس افزود: «مِنْهَا انْ تَثِقَ بِهِ فِی امْرِکَ کُلِّهِ فِی مَا فَعَلَ بِکَ فَمَا فَعَلَ بِکَ کُنْتَ رَاضِیاً وَ تَعْلَمَ انَّهُ لَمْ یَأْلُکَ خَیْراً وَ نَظَراً، وَ تَعْلَمَ انَّ الْحُکْمَ فِی ذَلِکَ لَهُ، فَتَتَوَکَّلْ عَلَیْهِ بِتَفْویِضِ ذَلِکَ الِیْهِ؛ یکی از آنها این است که در تمام امورت، آنچه را در مورد تو انجام میدهد به او اعتماد کنی و راضی باشی، و بدانی خداوند در خیر و نظارت بر امور تو فروگذار نمیکند، و نیز بدانی که حاکمیّت در همه اینها از آن اوست، و کار خود را به او واگذاری و بر او توکّل کنی»[۷۴]
(البتّه آنچه در این روایت آمده بالاترین درجه توکّل بر خداست و درجات دیگر با مقایسه با آن روشن میشود).
بعضی از بزرگان علم اخلاق برای توکّل سه درجه بیان کردهاند:
نخست اینکه اعتماد و اطمینان انسان نسبت به خداوند مانند کسی باشد که وکیل لایق و دلسوزی دارد کار خود را به او وامیگذارد (بی آنکه اصالت و استقلال خود را فراموش کرده باشد) و این ضعیفترین درجات توکّل است!
دوّم اینکه حال او در وابستگی به لطف پروردگار مانند حال کودک نسبت به مادر باشد، او در ابتدای طفولیّت کسی جز مادر را نمیشناسد، و به غیر او اعتماد ندارد، و چون او را ببیند، به دامن وی میآویزد، و اگر مادر حضور نداشته باشد هر حادثهای برای او پیش آید فوراً مادر را صدا میکند، و به هنگام گریه او را میطلبد.
بی شک این درجهای بالاتر از توکّل است، زیرا در این حالت انسان غرق عنایات حق است و جز او کسی را نمیبیند و در مشکلات غیر او را صدا نمیزند.
مرحله سوّم که از این هم بالاتر است این است که در برابر خدا هیچ گونه ارادهای از خود نداشته باشد هر چه او بخواهد همان مطلوب اوست، و هر چه او نخواهد مورد بی اعتنایی اوست.
بعضی از دانشمندان توکّل ابراهیم علیه السلام را در این مرحله دانستهاند که وقتی بر فراز منجنیق، آماده برای پرتاب در آتش میشد، از فرشتگان چیزی نخواست و هنگامی که از او پرسیدند آیا حاجتی داری، گفت: دارم ولی نه به شما، و هنگامی که به او گفته شد حاجتت را از خدا بخواه و نجات خود را از وی طلب کن گفت: «حَسْبِی مِنْ سُؤَالِی عِلْمُهُ بِحَالِی؛ علم خداوند به حال من، مرا از سؤال کردن بینیاز میکند ...» و این درجه از توکل در میان مردم بسیار کم است و از مقام صدّیقین میباشد و این مخصوص کسانی است که در برابر ذات پاک خدا و «اله» مبهوتند و غرق صفات جمال و جلال او هستند.[۷۵]
راههای رسیدن به توکّل
علمای علم اخلاق برای رسیدن به توکل، راههایی ارائه کردهاند که هر کدام عامل مؤثری برای کسب این فضیلت بزرگ اخلاقی است، از جمله: توجه به «توحید افعالی» و اعتقاد به این که همه چیز در این عالم مستند به ذات پاک خداست، سرچشمه هستی اوست و کائنات از وجود «ذی جود» او میباشند، مسبّب الاسباب اوست و تأثیر هر عاملی به فرمان او میباشد، همه موجودات ریزه خوار خوان نعمت او هستند و از فضل و کرم او بهره میگیرند.
پس از تأمل در این امور، به حالات گذشته خویش بنگرد و ببیند که چگونه خداوند عالم، او را به وسیله نور هستی از ظلمت نیستی خارج ساخته و لباس زیبای وجود که ریشه همه موهبتهاست بر قامت او پوشانیده است. هنگامی که در رحم مادر، در «ظلمات ثلاث»، دست او از همه جا کوتاه بود، از لطف خداوند بی بهره نبود؛ بلکه هر چه نیاز داشت در اختیارش بود.
پس از گام نهادن در فضای این جهان نیز آنچه مایه حیات و بقای او بود، از شیر مادر گرفته تا نوازشها و محبّتهای او را برایش فراهم ساخت.
به او آموخت که چگونه پستان مادر را بمکد و چگونه عواطف او را به نفع خود برانگیزد و او را شبانه روز به خدمت خود وادار کند؛ در حالی که مادر، از این خدمت خسته کننده لذّت ببرد و احساس رضایت کند!
هنگامی که این کودک رشد کرده، بزرگ میشود؛ نعمتهای گوناگون الهی نیز از آسمان و زمین بر او فرو میریزد و او را غرق الطاف و عنایات میسازد.
آری! هرگاه در این امور بیندیشد، در مییابد که همه چیز از ناحیه خداست و تنها باید بر او توکّل کرد و به مضمون آیه شریفه «وَ ان یَمْسَسْکَ اللّهُ بِضُرٍّ فَلا کَاشِفَ لَهُ الّا هُوَ وَ ان یُرِدْکَ بِخَیَرٍ فَلا رآدَّ لِفَضلِهِ یُصیبُ بِهِ مَن یَشآءُ مِن عِبَادِهِ وَ هُوَ الغَفُورُ الرَّحیمُ[۷۶]؛ هرگاه خداوند (برای آزمایش یا کیفر گناه،) زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او، آن را برطرف نمیسازد و اگر اراده خیری برای تو کند، هیج کس نمیتواند مانع فضل او شود، به هر کس از بندگانش بخواهد (و شایسته بداند، هر خیری را) میرساند و او آمرزنده مهربان است».
ایمان به این واقعیتها، انسان را به حقیقت «توکّل» نزدیک میسازد و او را در زمره متوکلان حقیقی قرار میدهد.
شهوت پرستی و عفاف
اشاره
«شهوت» در لغت دارای مفهوم عامی است که به هرگونه خواهش نفس و میل و رغبت به لذّات مادی اطلاق میشود؛ گاهی علاقه شدید به یک امر مادی را نیز شهوت میگویند.
مفهوم شهوت، علاوه بر مفهوم عام، در خصوص «شهوت جنسی» نیز به کار رفته است. واژه «شهوت» در قرآن کریم هم به معنی عام کلمه آمده است و هم به معنی خاص آن. در این بحث، نظر ما بیشتر به معنای خاص آن است، زیرا آثار مخرّب و زیانبار آن بیش از سایر کششهای مادی است.
«شهوت» نقطه مقابل «عفت» است. «عفت» نیز دارای مفهوم عام و خاص است.
مفهوم عام آن، خویشتن داری در برابر هر گونه تمایل افراطی نفسانی است و مفهوم خاص آن، خویشتن داری در برابر تمایلات بی بند و بار جنسی است.
«عفت» یکی از فضایل مهم اخلاقی در رشد و پیشرفت و تکامل جوامع انسانی است؛ اما شهوت که مقابل عفت قرار دارد، موجب سقوط فرد و جامعه میشود.
مطالعات تاریخی نشان میدهد که اشخاص یا جوامعی که بهره کافی از عفّت داشتهاند، از نیروهای خداداد خود، بالاترین استفاده را در راه پیشرفت خود و جامعه خویش برده و در سطح بالایی از آرامش و امنیت زیستهاند، اما افراد یا جوامعی که در «شهوت پرستی» غرق شدهاند، نیروهای خود را از دست داده و در معرض سقوط قرار گرفتهاند.
طبق نظر کارشناسان حقوقی، «شهوت جنسی» در ایجاد جرم و جنایت نقش عمده را دارد تا جایی که گفته شده است: «در هر جنایتی، شهوت جنسی نیز دخیل بوده است». شاید این تعبیر، مبالغهآمیز باشد، ولی به یقین منشأ بسیاری از جنایات و انحرافات، طغیان «غریزه جنسی» و شهوت پرستی است. خونهای بسیاری در این راه ریخته شده و اموال فراوانی بر باد رفته، اسرار مهم کشورها به وسیله زنان جاسوسی که سرمایه و ترفند کارشان استفاده از زیبایی و آلودگییشان بوده، افشا شده و آبروی بسیاری از آبرومندان در این راه ریخته شده است.
طبق بیان آیات و روایات در مییابیم که یکی از ابزارهای مهم شیطان همین «شهوت جنسی» است. در قرآن کریم در موارد مختلف به «عفت» و «شهوت پرستی» اشاره شده است که ما در ذیل به بررسی آنها میپردازیم:
۱- فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمَ خَلْفٌ اضَاعُوا الصَّلوَةَ وَ اتَّبِعُوا الشَّهواتِ فَسَوْفَ یَلقَونَ غَیّاً* الّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا یُظْلَمُونَ شَیْئاً (سوره مریم، آیه ۵۹ و ۶۰)
۲- وَاللّهُ یُریدُ أَن یَتُوبَ عَلَیکُم وَ یُریدُ الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ أَن تَمِیلُوا مَیْلًا عَظِیماً (سوره نساء، آیه ۲۷)
۳- وَ لُوطاً اذ قَالَ لِقَوْمِهِ انّکُم لَتَأتُونَ الْفَاحِشِةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِن أحَدٍ مِنَ الْعَالَمینَ* أئِنَّکُم لَتَأتُونَ الرِّجَالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبیلَ وَ تَأتُونَ فِی نَادِیکُمُ الْمُنکَرَ فَمَا کَانَ جَوابَ قَوْمِه الّا أَن قَالُوا ائْتِنَا بِعَذَابِ اللّهِ ان کُنتَ مِنَ الصَّادِقِینَ (سوره عنکبوت، آیه ۲۸ و ۲۹)
۴- وَ لَمَّا جَاءَت رُسُلُنَا لُوطاً سیءَ بِهِمْ وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا یَومٌ عَصِیبٌ* و جآءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ الَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعمَلُونَ السَّیِّئاتِ قَالَ یَا قَومِ هَؤُلاءِ بَنَاتِی هُن أَطْهَرُلَکُم فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لاتُخزُونِ فِی ضَیْفِی أَلَیْسَ مِنکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ* قَالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ انَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ* قَالَ لَو أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَو ءَاوِی الیَ رُکنٍ شَدیدٍ* قَالُوا یَا لُوطُ انَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا الَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ الَّیلِ وَ لایَلْتَفِتْ مِنکُمْ أَحَدٌ الّا امرَأَتَکَ انَّهُ مُصِیبُهَا مَآ أصَابَهُم انَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیسَ الصُّبحُ بِقَرِیبٍ* فَلَمّا جآءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا وَ أَمْطَرْنَا عَلَیْهَا حِجَارَةً مِن سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ* مُسَوَّمَةً عِندَ رَبِّکَ وَ مَا هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ (سوره هود، آیات ۷۷ تا ۸۳)
۵- کَذِّبَتْ قَومُ لُوطِ بِالنُّذُرِ* انَّا أرْسَلْنَا عَلَیهِمْ حَاصِباً الّا ءَالَ لُوطٍ نَجَّینَا هُمْ بِسَحَرٍ (سوره قمر، آیه ۳۳ و ۳۴)
۶- وَ لُوطاً اذْقَالَ لِقَومِهِ أَتَأتُونَ الفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِن أَحَدٍ مِنَ العَالَمِینَ* انَّکُم لَتَأتُونَ الرِّجَالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّسَآءِ بَلْ أَنْتُم قَومٌ مُسْرِفُونَ* وَ مَا کَانَ جَوابَ قَومِهِ الّا ان قَالُوا أَخْرِجُوهُم مِن قَرْیَتِکُم انَّهُم انَاسٌ یَتَطَهَّرُونَ* فَأَنْجَیْنَاهُ وَ أَهْلَهُ الّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِن الغَابِرینَ- وَ أَمْطَرْنَا عَلَیهِم مَطَراً فَانْظُر کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ المُجْرِمینَ (سوره اعراف، آیات ۸۰ تا ۸۴)
ترجمه
۱- اما پس از آنان، فرزندان ناشایستهای روی کار آمدند که نماز را تباه کردند و از شهوات پیروی نمودند و به زودی (مجازات) گمراهی خود را خواهند دید!
مگر آنان که توبه کنند و ایمان بیاورند و کار شایسته انجام دهند؛ چنین کسانی داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنان نخواهد شد.
۲- خدا میخواهد شما را ببخشد (و از آلودگی پاک نماید)، اما آنها که پیرو شهواتند، میخواهند شما به کلی منحرف شوید.
۳- و لوط را فرستادیم، هنگامی که به قوم خود گفت: «شما عمل بسیار زشتی انجام میدهید که هیچ یک از مردم جهان پیش از شما آن را انجام نداده است».
آیا شما به سراغ مردان میروید و راه (تداوم نسل انسان) را قطع میکنید و در مجلستان اعمال ناپسند انجام میدهید؟! اما پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: «اگر راست میگویی، عذاب الهی را برای ما بیاور!»
۴- و هنگامی که رسولان ما (فرشتگان عذاب) به سراغ لوط آمدند، از آمدنشان ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و گفت: «امروز روز سختی است!» (زیرا آنها را نشناخت و ترسید، قوم تبهکار مزاحم آنها شوند).
قوم او (به قصد مزاحمت میهمانان) به سرعت سراغ او آمدند- و قبلًا کارهای بد انجام میدادند- گفت: «ای قوم من! اینها دختران منند، برای شما پاکیزه ترند (با آنها ازدواج کنید و از زشتکاری چشم بپوشید!)، از خدا بترسید و مرا در مورد میهمانانم رسوا نسازید. آیا در میان شما یک مرد فهمیده و آگاه وجود ندارد؟!»
گفتند: «تو میدانی ما تمایلی به دختران تو نداریم و خوب میدانی ما چه میخواهیم!»
گفت: « (افسوس!) ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم، یا تکیه گاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود! (آن گاه میدانستم با شما زشت سیرتان ددمنش چه کنم!)»
(فرشتگان عذاب) گفتند: «ای لوط! ما فرستادگان پروردگار توییم؛ آنها هرگز دسترسی به تو پیدا نخواهند کرد! در دل شب، خانوادهات را (از این شهر) حرکت ده! و هیچ یک از شما پشت سرش را نگاه نکند، مگر همسرت که او هم به همان بلایی که آنها گرفتار میشوند، گرفتار خواهد شد! موعد آنها صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟!
و هنگامی که فرمان ما فرا رسید، آن (شهر و دیار) را زیر و رو کردیم و بارانی از سنگ (گِلهای متحجّر) متراکم بر روی هم، بر آنها نازل نمودیم.
(سنگهایی که) نزد پروردگارت نشاندار بود و آن از (سایر) ستمگران دور نیست!
۵- قوم لوط انذارها (و هشدارهای پی در پی پیامبرشان) را تکذیب کردند. ما بر آنها تند بادی که ریگها را به حرکت در میآورد فرستادیم (و همه را هلاک کردیم)، جز خاندان لوط را که سحرگاهان نجاتشان دادیم!
۶- (و به خاطر آورید) لوط را، هنگامی که به قوم خود گفت: «آیا عمل بسیار زشتی را انجام میدهید که هیچ یک از جهانیان، پیش از شما انجام نداده است؟!»
آیا شما از روی شهوت به سراغ مردان میروید، نه زنان؟! شما گروه اسرافکار (و منحرفی) هستید.
ولی پاسخ قومش چیزی جز این نبود که گفتند: «اینها را از شهرتان بیرون کنید که اینها مردمی هستند که پاکدامنی را میطلبند (و با ما هم صدا نیستند!)».
(چون کار به اینجا رسید) ما او و خاندانش را رهایی بخشیدیم، جز همسرش که از بازماندگان (در شهر) بود.
و (سپس چنان) بارانی (از سنگ) بر آنها فرستادیم (که آنها را در هم کوبید و نابود ساخت.) پس بنگر که سرانجام کار مجرمان چه شد!
تفسیر و جمعبندی بلای شهوت پرستی در طول تاریخ
در نخستین آیه، بعد از ذکر نام گروهی از پیامبران الهی و صفات برجسته و والای آن بزرگواران، میفرماید: «ولی بعد از آنها، فرزندان ناشایستهای روی کار آمدند که نماز را ضایع کردند و از شهوات پیروی نمودند و به زودی (مجازات) گمراهی خود را خواهند دید؛ فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِم خَلْفٌ أضَاعُوا الصَّلَوةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَونَ غَیّاً».[۷۷]
و بلافاصله بعد از آن- به عنوان یک استثنا- میفرماید: «مگر آنها که توبه کردند و ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، چنین کسانی داخل بهشت میشوند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد؛ الّا مَن تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَأُولئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا یُظْلَمُونَ شَیئاً».[۷۸]
شایان توجه این که بعد از مسئله ضایع کردن نماز، سخن از پیروی «شهوات» و به دنبال آن، گمراهی به میان آمده است. این تعبیر حساب شده از یک سو اشاره به آن است که نماز، عامل مهمی برای شکستن «شهوات» و خودکامگیها و هواپرستیهاست؛ همان طور که در آیه ۴۵ سوره عنکبوت آمده: «... انّ الصَّلَوةَ تَنْهی عَنِ الفَحْشاءِ و المُنْکَرِ» و از سوی دیگر نشان میدهد که سرانجام «شهوت پرستی»، گمراهی و ضلالت است، همان گونه که در آیه ۱۰ سوره روم آمده است: «ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَائُوا السُّوأَی أن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللّهِ وَ کَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُونَ؛ سپس سرانجام کار کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به اینجا رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به مسخره گرفتند!»
آری! آنها گمراه میشوند و به کیفر گمراهی خود؛ یعنی، آتش قهر و غضب الهی گرفتار خواهند شد.
روشن است که «شهوات» در اینجا مفهوم وسیعی دارد و منحصر به «شهوت جنسی» نیست، بلکه هر گونه تمایل افراطی نفسانی و هواپرستی را شامل میشود.
البته کسانی که توبه کنند و ایمان خود را که به خاطر گناه ضربه دیده است تجدید نموده و به سراغ اعمال صالح بروند، اهل بهشت خواهند بود و آثار تضییع نماز و پیروی شهوات از وجودشان برچیده خواهد شد.
در دوّمین آیه، ضمن بیان مقابله آشکار میان «بازگشت به سوی خدا» و «پیروی از شهوات»، و اشاره به این که این دو موضوع در دو جهت مخالف، حرکت میکنند، میفرماید: «خدا میخواهد توبه شما را بپذیرد و شما را ببخشد و از آلودگی پاک سازد؛ اما آنها که پیرو شهواتند، میخواهند شما به کلّی (از راه حق) منحرف شوید؛ وَ اللّهُ یُریدُ أن یَتُوبَ عَلَیْکُمْ وَ یُریدُ الَّذینَ یَتَّبِعُونَ الشَّهَواتِ ان تَمِیلُوا مَیْلًا عَظِیماً».[۷۹]
آری! آنها که غرق گناه و شهوتند، میخواهند دیگران را نیز همرنگ خود سازند و از سر تا پا آلوده گناه کنند؛ در حالی که خداوند میخواهد مردم با ترک شهوات به سوی او بازگردند و غرق معرفت و نور و صفای تقوا و قرین سعادت و خوشبختی شوند.
به گفته مفسّران بزرگ، منظور از «میل عظیم»، هتک حدود الهی و آلوده شدن به انواع گناهان است. بعضی نیز آن را به معنی ازدواج با محارم و مانند آن- که در آیات قبل، از آن نهی شده است- تفسیر کردهاند که در واقع یکی از مصادیق مفهوم بالاست.
لازم به یادآوری است که پیروی از شهوات در این آیه، ممکن است دارای همان مفهوم عام باشد و نیز ممکن است اشاره به «شهوت جنسی» باشد؛ زیرا این آیه بعد از آیاتی قرار گرفته که حرمت ازدواج با محارم و زنان شوهردار و کنیزان (آلوده به اعمال منافی عفّت) را بیان کرده است. به هر حال این آیه، گواه روشنی است به این که راه «شهوت پرستی» از راه «خداپرستی» جدا بوده و این دو در مقابل هم قرار دارند.
آیات سوّم، چهارم، پنجم و ششم، از آیات مورد بحث، ناظر به داستان قوم لوط و «شهوت پرستی» آنهاست؛ شهوتی آمیخته با انحرافات جنسی که در تمام تاریخ آمده است. هر بخش از این آیات، نکته خاصی را تعقیب میکند که ما به طور اجمال به آنها اشاره میکنیم:
سوّمین آیه، گفتار حضرت لوط علیه السلام را بیان میکند که قوم خود را مورد سرزنش شدید قرار داد: «لوط را فرستادیم، در آن هنگام که به قوم خود گفت: شما کار بسیار شنیعی انجام میدهید که هیچ کس از جهانیان، قبل از شما آن را انجام نداده است؛ وَ لُوطاً اذ قَال لِقَوْمِهِ انَّکُم لَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُم بِهَا مِن أحَدٍ مِنَ العَالَمِینَ».[۸۰]
«فاحشه» واژهای است که به هر کار بسیار زشت اطلاق میشود، هر چند در تعبیرات متعارف بیشتر به «فحشاء جنسی» اطلاق میگردد. تعبیر آیه فوق، نشان میدهد که در جامعه بشری «هم جنس گرایی» از قوم لوط علیه السلام شروع شد و تا آن زمان سابقه نداشت.
در ادامه آمده است: «آیا شما به سراغ مردان میروید و راه تداوم نسل انسان را قطع میکنید و در مجلس خود، اعمال زشت (دیگر نیز) انجام میدهید؟!؛ أَئِنَّکُم لتَأْتُونَ الرِّجَالَ و تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ وَ تَأْتُونَ فِی نَادِیْکُمُ الْمُنکَر ...».[۸۱]
در این تعبیر یکی از علتهای مهم تحریم «هم جنس گرایی» را قطع نسل بشر میداند؛ زیرا هنگامی که این عمل زشت اخلاقی به شکل فراگیر درآید، خطر انقطاع نسل بشر، جامعه بشری را تهدید میکند.
بعضی از مفسّران، جمله «وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ» آیه فوق را، اشاره به راهزنی و دزدی قوم لوط دانستهاند و بعضی اشاره به مزاحمتهای جنسی میدانند که به عمد برای راهگذران به وجود میآوردند!
«نادی» از ماده «ندا» به معنی مجلس عمومی یا مجلس تفریح است؛ زیرا در آنجا افراد یکدیگر را «ندا» میکنند.
گرچه قرآن کریم، در اینجا شرح نداده که آنها در جلسات تفریحی خود، چه منکرات دیگری را انجام میدادند، ولی پیداست که اعمالی متناسب با همان عمل شنیعشان بوده است. در روایات آمده است، آنها در حضور جمع بدنهای خود را برهنه میکردند، فحشهای رکیک میدادند و کلمات زشت و بسیار زننده ردّ و بدل مینمودند و حرکات ناشایست دیگری داشتند که قلم از ذکر آنها شرم دارد.
آنها چنان، غرق در شهوت بودند که خدا و همه ارزشهای اخلاقی و انسانی را به باد مسخره میگرفتند؛ به همین دلیل، هنگامی که پیامبرشان حضرت لوط علیه السلام از روی تعجب و انکار سؤالی از عمل شنیعشان نمود، «پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: اگر راست میگویی، عذاب الهی را برای ما بیاور!؛ ... فَمَا کَانَ جَوابَ قَومِهِ الّا انْ قَالُوا اْئْتِنَا بِعَذابِ اللّهِ انْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِینَ».[۸۲]
و به این ترتیب عذاب الهی را نیز به سخریّه گرفتند.
در چهارمین بخش از این آیات به گوشه دیگری از داستان قوم لوط اشاره میکند: «و آن زمانی است که فرشتگان الهی (که مأمور عذاب قوم لوط بودند در چهره جوانان زیبایی) به سراغ حضرت لوط علیه السلام آمدند و او (که آنها را نمیشناخت) از مشاهده آنان سخت ناراحت شد و قلبش پریشان گشت و (پیش خود گفت:) امروز روز سختی است؛ زیرا ممکن است، این قوم زشت سیرت، حرمت میهمانهای مرا نشناسند و قصد تجاوز به آنان را داشته باشند!؛ وَ لَمَّا جآءَتْ رُسُلُنَا لُوطاً سیءَ بِهِم وَ ضَاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قَالَ هَذَا یَومٌ عَصِیبٌ».[۸۳]
(و در این هنگام، اشرار قوم باخبر شدند «و به سرعت به سراغ او آمدند (و قصد سویی نسبت به میهمان او داشتند) و پیش از آن نیز اعمال بدی انجام میدادند (و این کار؛ یعنی، تجاوز به میهمانان از آنها بعید نبود!؛ وَ جَاءَهُ قَومُهُ یُهْرَعُونَ الَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کَانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ ...».[۸۴]
«حضرت لوط علیه السلام (بسیار ناراحت شد و با ایثار و فداکاری عجیب و یا به خاطر اتمام حجت) به آنها گفت: این دختران منند که برای شما پاکیزه ترند (بیایید با آنها ازدواج کنید و از اعمال شنیع خود دست بردارید. از خدا بترسید و مرا در برابر میهمانانم رسوا نسازید، آیا یک انسان رشید (و عاقل و با غیرت) در میان شما نیست؟؛ قَالَ یَا قَوم هَؤُلاءِ بَناتی هُنَّ اطهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لا تُخْزُونِ فی ضَیْفی أَلَیْسَ مِنْکُم رَجُلٌ رَشِیدٌ».[۸۵]
ولی آن قوم کثیف و زشت سیرت، نه تنها در برابر این همه بزرگواری حضرت لوط علیه السلام حیا نکردند، بلکه بیشرمانه پاسخ گفتند: «تو خود میدانی، ما را به دختران تو حقی نیست (و به جنس زن علاقهای نداریم!) تو به خوبی میدانی که ما چه چیز میخواهیم!؛ قَالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِن حَقٍ وَ انَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ».[۸۶]
هنگامی که قوم لوط، وقاحت را به آخرین درجه رساندند؛ حضرت لوط علیه السلام فریاد زد و گفت: «ای کاش! قوت و قدرتی داشتم (تا شما خیرهسران را مجازات میکردم) و ای کاش! تکیه گاه محکمی از قوم و عشیره و پیروان نیرومندی در اختیار من بود (تا به کمک آنها) شما منحرفان را سخت کیفر میدادم؛ قَالَ لَوْ أَنَّ لی بِکُمْ قُوَّةً أَوءاوِی الَی رُکنٍ شَدیدٍ»[۸۷]
همان گونه که در ادامه این آیات آمده است حضرت لوط علیه السلام متوجه شد که آنها فرستادگان پروردگارند، هیچ کس نمیتواند کمترین آسیبی به آنها برساند. فرشتگان به حضرت لوط علیه السلام خبر دادند که فردا صبح عذاب هولناکی به سراغ این قوم میآید و شهرهای آنها به کلّی زیر و رو میشود و بارانی از سنگهای آسمانی بر آنها فرو میریزد؛ به حضرت لوط علیه السلام دستور دادند که شبانه به اتفاق خانوادهاش- به استثنای همسرش که از تقوا بی بهره بود- آن شهرها را ترک کنند که صبحگاهان عذاب الهی فرا میرسد.
در پنجمین بخش از آیات، ضمن اشاره به مجازات شدید این قوم ننگین زشت سیرت میفرماید: «قوم لوط، انذارها و هشدارهای مکرّر (پیامبرشان) را تکذیب کردند. ما بر آنها تند بادی که ریگها را به حرکت در میآورد، فرستادیم (و همه را زیر آن مدفون ساختیم)، جز خاندان لوط که آنها را سحرگاهان نجات دادیم، (به استثنای همسرش که مشمول مجازات قوم گنهکار شد)؛ کَذَّبَتْ قَومُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ* انَّا ارْسَلنَا عَلَیْهِمْ حَاصِباً الّا آلَ لُوطٍنَجَّیْنَاهُم بِسَحَرٍ»[۸۸].
البته این بخشی از مجازات دردناک آنها بود، زیرا در قرآن آمده است که: «نخست زلزلهای- به امر ما- آمد و سرزمین آنها را زیر و رو کرد، آن چنان که قسمتهای بالا در پایین و قسمتهای پایین در بالا قرار گرفت؛ فَلَمَّا جَاءَ امْرُنَا جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا ...[۸۹]».
«و بارانی از سنگ بر آنها فرو فرستادیم؛ ... وَ امْطَرْنَا عَلَیْهَا حِجَارَةً مِن سِجّیلٍ مَنْضُودٍ»[۹۰]
این باران سنگ، ممکن است بخشی از سنگهای سرگردان آسمانی بوده که به فرمان پروردگار الهی بر فراز آسمان شهر آنها ظاهر گشته و بر ویرانهها و اجساد بیجان آنان باریده است.
احتمال دیگر این است که «حاصب» به معنای «طوفان شن» باشد. این طوفان گاهی تپههایی را از یک گوشه بیابان برداشته و به آسمان میبرد، سپس در نقطهای دیگر، مانند بارانی فرو میریزاند، به طوری که گاهی قافلهها، زیر انبوهی از شن و ماسه مدفون میگشت!
حال این نکته قابل تأمل است که هر چند، گاهی طوفانهای شن یا بارانهای سنگ در جهان طبیعت روی میدهد؛ ولی خداوند متعال فرمان داده بود که این حوادث در آن ساعت مخصوص و معیّن- که فرشتگان حضرت لوط علیه السلام را خبر داده بودند- واقع گردد.
احتمال دیگری نیز وجود دارد که ممکن است، نخست زلزلهای سهمگین، شهرهای آنها را زیر و رو کرده و سپس بارانی از سنگهای آسمانی بر سرشان فرو ریخته و آنگاه طوفانی از شن، آثار آنها را محو و نابود کرده باشد که این عذابهای سه گانه، بیانگر شدت خشم الهی، نسبت به این قوم روسیاه است.
در ششمین و آخرین بخش از آیات، ضمن اشاره فشرده و مختصر به تمام ماجرای قوم لوط- از آغاز تا پایان- میفرماید: «به خاطر آورید «لوط» را؛ هنگامی که به قوم خود گفت: آیا عمل شنیعی انجام میدهید که هیچ کس از جهانیان پیش از شما آن را انجام نداده بود؟!؛ وَ لُوطاً اذْقَالَ لِقَومِهِ أَتَأْتُونَ الفَاحِشَةَ مَا سَبَقَکُمْ بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِنَ العَالِمینَ».[۹۱]
آری! شما از روی شهوت به سراغ مردان میروید، نه زنان؛ شما جمعیت تجاوزکاری هستید، زیرا قوانین و سنتهای الهی را رها کرده و راه انحراف را پیش گرفتهاید، راهی که سبب نابودی نسل و شیوع انواع بیماریها و مفاسد دیگر اجتماعی میشود.
گر چه بیماری وحشتناک «ایدز» یکی از هولناکترین بیماریهای عصر ما شناخته شده، ولی بعید نیست که این بیماری در آن زمان نیز وجود داشته و گروهی از قوم لوط به آن گرفتار شده بودند. به همین علت خداوند حکیم و رحیم، اجساد آنها را زیر خروارها سنگ و شن دفن کرد تا این امر، هم درس عبرتی برای دیگران بوده و هم مایه نعمتی که همان جلوگیری از انتشار و سرایت این بیماری به دیگران بوده است.
به هر حال، آن قوم آلوده، به قدری بی شرم بودند که نه تنها به سخن حضرت لوط علیه السلام گوش ندادند، بلکه خواستار اخراج او و خاندانش- به جرم پاکی از آلودگیهای شایع در میانشان- از آبادیها شدند. قرآن کریم در ادامه این آیات به آن اشاره دارد: «و مَا کَانَ جَوابَ قَومِهِ الّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُم مِنْ قَرْیَتِکُم انَّهُم اناثٌ یَتَطَهَّرُونَ».[۹۲]
خداوند در ادامه این آیات میفرماید:
«ما لوط و خاندانش را- به جز همسرش که از بازماندگان (در شهر) بود، نجات بخشیدیم، سپس بارانی (از سنگ) بر آنها فرو فرستادیم (و همه را نابود کردیم و مدفون ساختیم). اکنون
بنگر، سرانجام کار مجرمان چگونه بود؛ فَانْجَیْنَاهُ وَ اهْلَهُ الّا امْرَأَتَهُ کَانَتْ مِنَ الغَابِرینَ- و امْطَرْنَا عَلَیهِم مَطَراً فَانْظُرْ کَیفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ».[۹۳]
آری! آنها چنان آلوده بودند که بی گناهی و پاکدامنی را گناه میدانستند! و پاکان را به جرم پاکی محکوم به تبعید و راندن از خانه و زندگیشان میکردند. هر چند قبل از انجام این کار، به غضب الهی گرفتار و نابود شدند.
بخش مهمی از این آیات، ضمن بیان عواقب هوسبازی و هواپرستی و شهوترانی- به مفهوم عام و خاصش- این عمل ناشایسته و پست اخلاقی را که سرچشمه گناهان و اثرات مخرب اجتماعی بی شماری است، سخت نکوهش مینماید.
شهوت پرستی در روایات اسلامی
این مسئله در منابع روایی اسلام، مورد توجه فراوان قرار گرفته است که بیشتر آنها بیانگر هشدار، دربارهٔ پیامدهای خطرناک آن است. این احادیث تکان دهنده، هر خوانندهای را تحت تأثیر عمیق قرار داده و روشن میسازد که آلودگی به «شهوت»- خواه به مفهوم عام و خواه به مفهوم خاص آن- از موانع اصلی سعادت و کمال انسانها و از اسباب مهم گسترش گناه و جنایت در جامعه بشری است که در ذیل، به بعضی از آن احادیث اشاره میشود:
۱- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مَا تَحْتَ ظِلِّ السَّماءِ مِن الَه یُعبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ اعْظَمُ عِنْدَ اللّهِ مِنْ هَویً مُتَّبِع؛ در زیر آسمان معبودی جز خدا پرستیده نشده است که در پیشگاه خدا، بدتر از هوا و هوسی باشد که انسان را به دنبال خود میکشاند».[۹۴]
به این ترتیب، روشن میشود که «شهوت» و هوای نفس از خطرناکترین عوامل انحراف انسان به سوی زشتیهاست.
۲- امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام میفرمایند: «الشَّهَوَاتُ سُمُومٌ قَاتِلات؛ شهوتها، زهرهای کشنده است»[۹۵](که شخصیّت و ایمان و مروّت و اعتبار انسان را نابود میسازد).
۳- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار علیه السلام آمده است: «الشَّهَوَاتُ مَصائِد الشَّیْطانِ؛ شهوات دامهای شیطان است.»[۹۶](که انسانها را به وسیله آن در هر سن و سال و در هر زمان و مکان صید میکند).
۴- همان حضرت علیه السلام در جای دیگر میفرمایند: «امْنَعْ نَفْسَکَ مِنَ الشَّهَواتِ تَسْلَمْ مِنَ الآفاتِ؛ اگر میخواهید از آفات در امان باشید، خویشتن را از تسلیم شدن در برابر شهوات بازدارید».[۹۷]
۵- در حدیث دیگری نیز از همان پیشوای پرهیزکاران جهان آمده است: «تَرْکُ الشَّهَوَاتِ افْضَلُ عِبَادَةٍ وَ اجْمَلُ عَادَةٍ؛ ترک شهوتها، برترین عبادت و زیباترین عادت است».[۹۸]
۶- امام صادق علیه السلام میفرماید: «مَنْ مَلَکَ نَفْسَهُ اذا غَضِبَ وَ اذا رَغِبَ وَ اذا رَهِبَ وَ اذا اشْتَهی، حَرَّمَ اللّهُ جَسَدَهُ عَلَی النَّارِ؛ کسی که به هنگام غضب و تمایل و ترس و شهوت، مالک نفس خویش باشد، خداوند جسد او را بر آتش دوزخ حرام میکند».[۹۹]
۷- امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیث دیگری میفرمایند: «ضَادُّوا الشَّهْوَةَ مُضادَّةَ الضِّدِ ضِدَّهُ وَ حَارِبُوهَا مُحَارِبَةَ الْعَدُوِّ العَدُّوَ؛ با خواهشهای نفسانی در تضاد باشید، همچون تضاد دو ضد با یکدیگر و با آن به پیکار برخیزید (مانند) پیکار دشمن با دشمن».[۱۰۰]
این سخن با صراحت، این حقیقت را بازگو میکند که «شهوت پرستی» درست مقابل «سعادت» و خوشبختی انسان قرار گرفته است.
پیامدهای شهوت پرستی در کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام
دربارهٔ پیامدهای شهوت پرستی و پیروی از هوای نفس، تعبیرات دقیق، حساب شده و تکان دهندهای در احادیث اسلامی دیده میشود که در این بحث تنها به کلام پیشوای متقیان حضرت علی علیه السلام اشاره میشود:
۱- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «اهْجُرُوا الشَّهَوَاتِ فَانَّهَا تَقودُکُمْ الی رُکُوبِ الذُّنُوبِ وَ الْتَهَجُّمِ عَلَی السَّیئاتِ؛ از شهوات سرکش بپرهیزید که شما را به ارتکاب انواع گناهان و هجوم بر معاصی میکشاند».[۱۰۱]
۲- این مسئله گاهی به قدری شدید میشود که به کلّی دین انسان را بر باد میدهد؛ چنان که در حدیث دیگری میفرمایند: «طاعَةُ الشَّهْوَةِ تُفْسِدُ الدِّینَ؛ فرمانبرداری از شهوات نفسانی، دین انسان را فاسد میکند».[۱۰۲]
۳- آن حضرت علیه السلام در تعبیر دیگری میفرمایند: «طَاعَةُ الْهَوی تُفْسِدُ الْعَقلَ؛ هواپرستی عقل انسان را فاسد میکند».[۱۰۳]
۴- در جای دیگر میفرمایند: «الْجَاهِلُ عَبْدُ شَهْوَتِهِ؛ انسان نادان بنده شهوت خویش است»[۱۰۴]؛ یعنی، انسان جاهل مثل برده خوار و ذلیلی است که در برابر شهوت خویش، هیچ اختیاری از خود ندارد.
۵- در تعبیر دیگر میفرمایند: «عَبْدُ الشَّهْوَةِاسیرٌ لَا یَنْفَکُّ اسْرُهُ؛ برده شهوت چنان اسیر است که هرگز روی آزادی را نخواهد دید».[۱۰۵]
۶- آن حضرت علیه السلام در این که سرانجام «شهوت پرستی»، رسوایی است، میفرمایند: «حَلاوَةُ الشَّهْوَةِ یُنَغِّصُهَا عارُ الْفَضیحَةِ؛ شیرینی شهوت را ننگ رسوایی از میان میبرد».[۱۰۶]
۷- در تعبیر دیگری، شهوت پرستی را کلید انواع شرها میدانند: «سَبَبُ الشَّرِّ غَلَبَةُ الشَّهْوَةِ[۱۰۷]سبب شرّ، غلبه شهوت است».
با توجه به این که «الشرّ» با الف و لام جنس و به صورت مطلق ذکر شده است، معنای عموم را میرساند که این امر بیانگر آن است که «شهوت پرستی»، سرچشمه تمام شرها و بدبختیهاست.
۸- در جای دیگر ضمن اشاره به این نکته که غلبه هوا و هوس، سبب بسته شدن راههای سعادت بشری شده و او را در گمراهی نگاه میدارد، میفرمایند: «کَیْفَ یَسْتَطیعُ الهُدی مَنْ یَغلِبُهَا الهَوی؛ چگونه میتواند انسان به هدایت برسد، در حالی که هوای نفس بر او غالب گردیده است».[۱۰۸]
۹- آن حضرت در سخن دیگری، غلبه شهوات را باعث تضعیف شخصیت انسان میدانند: «مَنْ زَادَت شَهْوَتُهُ قَلَّتْ مُرُوّتُهُ؛ کسی که شهوات او فزونی یابد، شخصیت انسانی او کم میشود».[۱۰۹]
۱۰- در بیان دیگری به این حقیقت اشاره میکند که راه بهشت، راه «شهوت پرستان» نیست: «مَن اشْتَاقَ الَی الْجَنَّةِ سَلا عَنِ الشَّهَوَاتِ؛ کسی که مشتاق بهشت باشد باید شهوت پرستی را فراموش کند».[۱۱۰]
۱۱- در جای دیگر این نکته را گوشزد میکند که حکمت و آگاهی با شهوت پرستی سازگار نیست: «لاتَسْکُن الْحِکْمَةَ قَلْباً مَعَ شَهوَةٍ؛ حکمت و دانش در قلبی که جای شهوت پرستی است، ساکن نمیشود».[۱۱۱]
آثار زیانبار شهوت پرستی
اشاره
از بحثهای قبل روشن شد که «شهوت» دارای مفهوم عام و وسیعی بوده و شامل هرگونه دوست داشتن، تمایل و رغبت به درک لذت و خواهش نفس میشود. بدون این که اختصاص به شهوت جنسی داشته باشد، گرچه گاهی در خصوص شهوت جنسی نیز به کار رفته است.
در قرآن مجید نیز این مفهوم در یازده مورد به صورت عام استفاده شده است و تنها در دو مورد در معنی خاص آن به کار رفته است. در روایات اسلامی و کلمات علمای اخلاق نیز اغلب در مفهوم عام به کار رفته که در مقابل آن واژه «عفت» به معنی خویشتن داری و چشم پوشی از لذایذ گناه آلوده مادی به کار میرود.
این مفهوم بیشتر در موارد منفی به کار میرود، اما گاهی در موارد مثبت نیز به کار رفته است؛ مانند، آن جایی که خداوند خطاب به بهشتیان میفرماید: «... وَ لَکُم فیهَا مَا تَشْتَهی أنْفُسُکُم ...؛ هر چه را دوست بدارید و به آن تمایل داشته باشید، در بهشت برای شما فراهم است»[۱۱۲]یا آن جایی که میفرمایند: «... فیهَا مَا تَشْتَهیهِ الانْفُسُ وَ تَلَذُّ الاعْیُن ...؛ در بهشت آنچه دلها میخواهد و چشم از آن لذت میبرد، موجود است».[۱۱۳]
به هر حال این واژه، بیشتر دارای بار منفی بوده و در مواردی که هوا و هوس افراطی بر انسان چیره گشته و تمایلات ویرانگر و گناه آلود بر تمام وجودش مستولی گردد به کار میرود.
این واژه و مشتقات آن، در قرآن مجید، سیزده مورد به کار رفته که شش مورد آن دارای مفهوم مثبت و هفت مورد آن دارای مفهوم منفی است.
به هر حال «شهوت» به هر معنی که باشد، هرگاه مفهوم خاص آن که همان خواستهای افراطی و شهوانی است مورد نظر باشد؛ آثار زیانباری به دنبال خواهد داشت که به وضوح قابل مشاهده است که ضمن توجه به روایاتی که در فصل قبل آوردیم؛ باید اذعان داشت که سرتاسر تاریخ نیز مملو از پیامدهای نامطلوب شهوت پرستیهاست که به طور خلاصه میتوان به عناوین زیر، اشاره کرد:
آلودگی به گناه
شهوت پرستی انسان را به سوی انواع گناهان میکشاند و در واقع یکی از سرچشمههای اصلی گناه و معصیت و نافرمانی خدا محسوب میگردد؛ زیرا چشم و گوش انسان را بسته و به مصداق حدیث نبوی «حبُّک للشَّیء یُعمی و یُصم[۱۱۴]» آدمی را کور و کر کرده و قدرت درک واقعیتها را از او میگیرد و در چنین حال، زشتیها در نظر او زیبا و زیباییها در نظر او زشت و بی رنگ میشود.
به همین دلیل، در روایات سابق (روایت هشتم) خواندیم که امیر مؤمنان علیه السلام دربارهٔ پیروی از شهوات هشدار داده و میفرماید: «از شهوات سرکش بپرهیزید که شما را به ارتکاب انواع گناهان میکشاند».
در حدیث دهم، از همان حضرت نیز به این نکته اشاره شد که: «هواپرستی عقل انسان را فاسد میکند» و در حدیث نهم نیز فرمودند (اگر شهوتپرستی تشدید شود): «دین انسان را بر باد میدهد و حتی انسان را به بت پرستی میکشاند.» در این رابطه مفسران و ارباب حدیث، در ذیل آیات ۱۶ و ۱۷ سوره حشر، داستانی دربارهٔ عابدی از قوم بنی اسرائیل به نام «برصیصا» آوردهاند که شاهد زندهای برای این مدعاست، داستان گرچه معروف است، اما تکرارش خالی از صواب نیست:
... مرد عابد بنی اسرائیلی به خاطر سالها عبادتش، به آن حد از مقام قرب الهی رسیده بود که بیماران با دعای او سلامت خود را باز مییافتند و به اصطلاح مستجاب الدعوه شده بود . روزی، زن جوان زیبایی را که بیمار بود، نزد او آوردند و به امید شفا در عبادتگاه او گذاردند و رفتند.
شیطان به وسوسه آن عابد مشغول شد و آن قدر صحنه گناه را در نظرش زینت داد که عنان اختیار را از کف او ربود؛ آن چنان که گویا عابد کر و کور گشته و همه چیز را به دست فراموشی سپرده است. دیری نپایید که آن عابد دامان «عفت» خویش را به گناه بیآلود. پس از ارتکاب گناه به خاطر این که احتمال داشت آن زن باردار شود و موجب رسوایی او گردد؛ باز شیطان و هوای نفس به او پیشنهاد کرد که زن را به قتل رسانده و در گوشهای از آن بیابان وسیع دفن کند.
هنگامی که برادران دختر، به سراغ خواهر بیمار خویش آمدند و عابد اظهار بیاطلاعی کرد؛ آنان نسبت به عابد مشکوک گشته و به جستجو برخاستند و پس از مدتی، سرانجام جسد خونین خواهر خویش را در گوشه بیابان از زیر خاک بیرون کشیدند.
این خبر در شهر پیچید و به گوش امیر رسید. او با گروه زیادی از مردم به سوی عبادتگاه آن عابد حرکت کرد تا علت این قتل را بیابد. هنگامی که جنایات آن عابد روشن شد؛ او را از عبادتگاهش فرو کشیدند تا بر دار بیاویزند.
در ادامه این حکایت آمده است: هنگامی که عابد در کنار چوبه دار قرار گرفت؛ شیطان در نظرش مجسم شد و گفت: من بودم که با وسوسههای خویش تو را به این روز انداختم؛ حال اگر آنچه را که من میگویم، اطاعت کنی، تو را نجات خواهم داد.
عابد گفت: چه کنم؟
شیطان گفت: تنها یک سجده برای من کافی است.
عابد گفت: میبینی که طناب دار را بر گردن من افکندهاند و من در این حال توانایی سجده بر تو را ندارم.
شیطان گفت: اشارهای هم کفایت میکند.
عابد بیچاره نادان، پس از این که با اشاره، سجدهای بر شیطان کرد؛ طناب دار گلویش را فشرد و او در دم جان سپرد.
آری! شهوت پرستی باعث شد تا آن عابد، ابتدا به زنا آلوده شود و سپس قتل نفس انجام دهد و بعد دروغ بگوید و سرانجام مشرک گردد و بدین ترتیب محصول سالها عبادت او بر باد رفته و نزد خاص و عام رسوا شود.
همه رنج جهان از شهوت آیدکه آدم زان برون از جنت آید[۱۱۵]
فساد عقل
شهوت پرستی، پردههای ضخیمی بر عقل و فکر انسان میاندازد؛ حق را در نظر او باطل و باطل را در نظر او، حق جلوه میدهد. در روایات گذشته نیز بیان داشتیم که:
«طاعَةُ الهَوی تُفْسِدُ الْعَقلَ؛ هواپرستی عقل را فاسد میکند.»[۱۱۶]به همین دلیل بسیاری از شهوتپرستان به هنگام غلبه شهوت، کارهایی انجام میدهند که بعد از فرونشستن آتش شهوت، از آن عمل خویش سخت پشیمان شده و گاه تعجب میکنند که چگونه دست به انجام آن کار احمقانه و غلط زدهاند.
در حدیث دیگری امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «اذا ابْصَرَتِ الْعَینُ الشَّهْوَةَ عَمِیَ الْقَلْبُ عَنْ العَاقِبَةِ؛ هنگامی که چشم، مظاهر شهوت را ببیند، عقل از مشاهده عاقبت کار باز میماند».[۱۱۷]
=تضعیف شخصیت اجتماعی انسان
شهوت پرستی، شخصیت و احترام اجتماعی انسان را در هم میشکند و او را به ذلّت میکشاند؛ زیرا برای کامیابیهای شهوانی باید تمام قید و بندهای اجتماعی را شکست و تن به هر پستی داد. بدیهی است که انسان با شخصیت، در کشاکش شهوات، بر سر دوراهی قرار میگیرد که یا باید به خواستهای شهوانی دل خویش برسد، یا شخصیت و احترام اجتماعی خود را حفظ نماید که اغلب جمع میان این دو غیر ممکن است!
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «زیَادَةُ الشَّهْوَةِ تُزری بِالْمُرُوَّةِ؛ افزون شدن شهوت، شخصیت انسان را لکه دار میکند».[۱۱۸]
اسارت نفس
اسارت و بندگی در برابر خواستهای نفسانی، یکی دیگر از پیامدهای شهوت پرستی است؛ زیرا انسان شهوت پرست چنان اسیر شهوات خود میشود که بازگشت و دوری جستن از آنها، برایش مشکل و گاهی نیز غیر ممکن میگردد.
نمونه بارز آن، زندگی خفت بار معتادان به مواد مخدّر است که در ظاهر آزادند؛ ولی از هر اسیری، اسیرترند. زنجیر اعتیاد ناشی از شهوت پرستی نیز آن چنان دست و پای انسان را میبندد که گویا هر گونه حرکت و تلاش برای دوری جستن از خواستهای رذیله، بسیار مشکل میگردد؛ مخصوصاً اگر هواپرستی، به سرحد عشقهای جنونآمیز جنسی برسد که در این حال اسارت انسان به اوج خود میرسد.
حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «عَبْدُ الشَّهْوَةِ اسیرٌ لایَنَفَّکُ اسْرُهُ؛ بنده شهوت چنان اسیر است که هرگز روی آزادی را نخواهد دید».[۱۱۹]
آن حضرت در تعبیر دیگری نیز میفرمایند: «وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ اسیرٌ تَحتَ هَوی أمیرٍ؛ چه بسیار عقلها و خردها که شهوات بر آن حکومت میکند».[۱۲۰]
باز در حدیث دیگری میفرمایند: «الشَّهَوَاتُ تَستَرِقُّ الْجَهُولُ؛ شهوتها، افراد نادان را برده خود میسازند».[۱۲۱]
رسوایی و بی آبرویی
رسوایی، یکی دیگر از پیامدهای شهوت پرستی است. تاریخ بشر مملو از شرح زندگی کسانی است که در جامعه دارای مقام و موقعیت ممتاز بودند؛ ولی هنگامی که اسیر «شهوت» و هوای نفس شدند، کارشان به رسوایی کشید.
در اشعار شعرا نیز رابطه «عشق» و «رسوایی» یک رابطه معروف و مشهور است.[۱۲۲](رسوای عالمی شدم از فرط عاشقی)
در داستان یوسف و همسر عزیز مصر نشان میدهد که چگونه همسر عزیز مصر با وجود احترام فراوان- به علت هواپرستی- رسوای خاص و عام شد
یوسف به صبر خویش پیمبر شدرسوا شتاب کرد زلیخا را[۱۲۳]
و به گفته شاعر عرب:
انّ الْهَوی هُوَ الهَوانِ قُلِبَ اسْمُهُفَاذا هَوَیْتَ فَقَدْ لَقَیْتَ هَواناً[۱۲۴]
هواپرستی همان پستی است که نام آن تغییر یافته، به همین دلیل هر هواپرستی پست میشود.
عوامل و اسباب شهوت پرستی
بارها در مباحث مشابه گفتهایم که برای درمان مفاسد اخلاقی، باید نخست علل و ریشهها و اسباب آن را بیابیم. بزرگان علم اخلاق نیز، در مباحث این علم، به بحث از انگیزهها، اهمّیّت فوق العادهای دادهاند؛ به همین دلیل لازم است بحث دقیقی در مورد عوامل شهوت پرستی داشته باشیم.
امیال و خواستههای درونی که از آن به شهوات تعبیر میشود،- مخصوصاً شهوت جنسی- یک امر طبیعی و خدادادی بوده و از عوامل حرکت انسان، برای پیشرفت زندگی بشمار میآید. به همین دلیل، گرچه نمیتوان آنها را از میان برد، اما هرگز نباید برای سرکوبی آنها نیز تلاش کرد؛ زیرا اگر این شهوات در حدّ اعتدال باشند؛ نه تنها مشکلی ایجاد نمیکنند، بلکه یکی از اسرار تکامل و تقدّم انسان نیز محسوب میگردند.
آنچه که به صورت مفسده اخلاقی ظاهر میشود، همان طغیان شهوات و خارج شدن آنها از کنترل نیروی عقل و خرد است.
حال باید ملاحظه کرد که چه عواملی سبب خارج شدن امیال و خواستهای درونی از تحت کنترل عقل گشته و به صورت نیرویی ویرانگر درمیآید. به یقین، امور زیر تأثیر زیادی در این مسئله دارد:
۱- ضعف ایمان
ضعف ایمان، علت اصلی نادیده گرفتن فرمانهای الهی است. اگر انسان، خدا را حاضر و ناظر بداند و دادگاه بزرگ الهی را در قیامت با چشمان قلب خویش مجسم نماید؛ هرگز حدود الهی را نمیشکند و از مرزها تجاوز نکرده و آلوده شهوات و مفاسد اخلاقی نمیگردد.
این همان برهان الهی است که در بدترین شرایط زندگی حضرت یوسف علیه السلام به سراغش آمد و او را از آلودگی به فحشا- که تمام زمینههای ارتکاب، موجود و موانعش مفقود بود- حفظ کرد.
اگر ایمان ضعیف گشته و توجه به مبدأ و معاد کم گردد، زمینه طغیان شهوات کاملًا فراهم میشود که انسان در چنین شرایطی مثل حیوان درندهای که از قفس خارج شده باشد و هیچ گونه مانعی در برابر خود نبیند، به همه جا حمله میکند و اگر کسی در برابرش ظاهر شود، میدرد.
در این رابطه در حدیث علوی آمده است: «مَنِ اشتَاقَ الَی الجَنَّةِ سَلا عَنِ الشَّهواتِ؛ کسی که مشتاق به بهشت (و معتقد به آن) باشد، شهوات سرکش را به فراموشی میسپارد».[۱۲۵]
گاهی نیز انسان برای بهرهگیری از شهوات بدون قید و شرط، سدّ ایمان را درهم میشکند تا در شهوت پرستی آزاد باشد؛ قرآن مجید میفرماید: «بَلْ یُریدُ الانسان لِیَفْجُرَ امَامَهُ- یَسْئَلُ ایَّانَ یَوْمُ القیامَةِ[۱۲۶]؛ ... بلکه انسان میخواهد (آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت) در تمام عمر، گناه کند؛ (از این رو) میپرسد: قیامت کی خواهد بود؟! (سؤالی که نشانه انکار یا تردید است)».
۲- بی اعتنایی به حیثیت اجتماعی و شخصیت انسانی
بی اعتنایی به آبرو و حیثیت اجتماعی و ضعف شخصیت انسانی، اغلب سبب آلودگی به انواع شهوات میشود، در حالی که آبرو و شخصیت انسانی و توجه به حیثیت اجتماعی، انسان را- هر چند که ایمان به خدا نیز نداشته باشد- در برابر طغیان شهوات، کنترل میکند.
به همین دلیل، در جوامع غیر دینی، افراد آبرومند و با شخصیت، کمتر تسلیم طغیان شهوات گشته و به «شکمپرستی» و شهوات بی قید و شرط جنسی روی میآورند؛ زیرا آبرو و حیثیت اجتماعی و شخصیت انسانی آنها، سدی است در برابر طغیان شهوات.
بنابراین همیشه تنها افراد رذل و بیشخصیت، در چنگال این امور گرفتار میگردند.
۳- غفلت و بی خبری
غفلت و بی خبری از پیامدهای شهوت پرستی، عامل دیگر آلودگی به این رذیله اخلاقی است؛ زیرا بیشتر رذایل اخلاقی، آثار سوء جسمانی و بهداشتی دارد؛ مثلًا، شکم پرستی، انسان را به انواع بیماریها مبتلا میسازد و یا افراط در شهوت جنسی، نیرو و توان انسان را کاهش داده، اعصاب را درهم میکوبد و عمر را کوتاه نموده و در نهایت سلامت جسمی و روحی انسان را مختل میسازد.
به همین دلیل، در جوامع غیر مذهبی، افراد زیادی مقیّد به رعایت اعتدال در خوردن و مسایل جنسی هستند؛ زیرا توصیه پزشکان را در این زمینه پذیرفته و نتایج آن را درک کردهاند.
مشکلات اجتماعی ناشی از شهوت پرستی نیز قابل انکار نیست. به یقین «شکم پرستی» گروهی از مردم سبب گرسنگی گروههای دیگری خواهد شد.
بیبندو باری در مسائل جنسی نیز سبب ناامنی زن و فرزند این افراد میشود و چه بسا که آلودگی به عمق خانه آنها نیز نفوذ کند.
بنابراین هرکس که به این امور توجه کند، به یقین در کنترل شهوات خویش میکوشد.
۴- معاشرتهای نامناسب و محیطهای آلوده
معاشرتهای نامناسب، دوستان ناباب، محیطهای آلوده و فساد وسائل ارتباط جمعی یکی از عوامل دیگر آلودگی به شهوت پرستی است. اغلب انسانهای ناباب، دوستان خود را به گناه سوق داده و آنها را غرق گناه میسازند و راههای مختلف ارتکاب گناه را به آنها میآموزند، به گونهای که میتوان گفت: رایجترین اسباب آلودگی به شهوت پرستی، معاشرت با انسانهای گناهکار و آلوده است.
بدآموزی ناشی از وسائل ارتباط جمعی و محیطهای آلوده نیز از عوامل مهم این آلودگی است. در این زمینه در بحثهای مربوط به امور «زمینه ساز مفاسد اخلاقی» در جلد اوّل به قدر کافی صحبت کردیم و به طور مشروح بیان داشتیم که معاشرتهای آلوده، نه تنها انسان را آلوده گناه و مفاسد اخلاقی میکند، بلکه تا سر حد کفر نیز پیش میبرد.
قرآن مجید نیز دربارهٔ بعضی از دوزخیان میگوید: «وَ یَومَ یَعَضُّ الظَالِمُ عَلَی یَدَیهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسولِ سَبیلًا- یَا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ اتَّخِذْ فُلاناً خَلیلًا- لَقَدْ اضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ اذ جَائَنی وَ کَانَ الشَّیطانُ لِلْانسَانِ خَذُولًا[۱۲۷]؛ و به خاطر بیاور روزی که ظالم دست خویش را از شدّت حسرت به دندان میگزد و میگوید: ای کاش! با رسول خدا صلی الله علیه و آله راهی برگزیده بودم. ای وای بر من! کاش فلان (شخص گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از ذکر خدا گمراه ساخت، بعد از آن که (یاد حق) به سراغ من آمده بود و شیطان همیشه خوارکننده انسان است. (او را گمراه میسازد، سپس در بیراهه رهایش میکند.)»
محیطهای آلوده، پدران و مادران فاسد و منحرف، از دیگر عومل مؤثر آلودگی به شهوت پرستی است که تأثیر مخرّب آنها قابل انکار نیست. به همین دلیل، هنگامی که بیشتر افراد پاک وارد چنین محیطهایی شوند، دین و ایمان خود را از دست داده و آلوده شهوات و مفاسد اخلاقی میشوند.
چون در جلد اوّل، در بحث «کلیات مسایل اخلاقی» این امور را به عنوان زمینه سازهای اخلاقی، به طور مشروح مورد بحث قرار دادهایم؛ در اینجا به همین مقدار بسنده میکنیم.
راههای درمان شهوت پرستی
راههای درمان مفاسد اخلاقی به صورت اصولی تقریباً همه جا یکی است که به طور کلی در دو راه علمی و عملی خلاصه میشود.
الف- راه علمی
منظور از راه علمی، این است که انسان در آثار و پیامدهای شهوت پرستی بیندیشد و ببیند که چگونه تسلیم شدن در برابر شهوات، انسان را به ذلّت، بدبختی، اسارت، تضعیف شخصیت اجتماعی و دوری از خدا میکشاند که زندگی خفت بار افرادی که آلوده شهوت شدهاند، بیانگر این واقعیت است.
بنابراین تأمّل در امور مذکور و اندیشه پیرامون شرح حال «اولیاء الله» و پیروان راستین آنها که بر اثر مبارزه با شهوات به مقامات بالا در دنیا و نزد خدا رسیدهاند، انسان را از شهوتپرستی باز خواهد داشت.
علاوه بر این که تحکیم پایههای عقل و ایمان، انسان را قادر به کنترل شهوات میکند؛ در این رابطه امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «مَنْ کَمُلَ عَقْلُهُ استِهَانَ بِالشَّهَوَاتِ؛ کسی که عقلش کامل شود، شهوتها را کوچک و بی ارزش میشمرد».[۱۲۸]
در جای دیگر نیز میفرمایند: «مَنْ غَلَبَ شَهْوَتَهُ ظَهَرَ عَقْلُهُ؛ کسی که بر شهوات خود غالب شود، عقل و خرد او ظاهر میگردد».[۱۲۹]
همچنین فرمودهاند: «کُلَّمَا قَوِیَتِ الْحِکْمَةُ ضَعُفَتِ الشَّهْوَةُ؛ هر قدر حکمت و دانش انسان تقویت شود، شهوات و تمایلات سرکش او ضعیف میگردد».[۱۳۰]
آن حضرت در پیام پرمعنای دیگری نیز میفرمایند: «اذْکُرْ مَعَ کُلِّ لَذَّةٍ زَوَالَهَا وَ مَعَ کُلِّ نِعْمَةٍ انْتِقَالَهَا وَ مَعَ کُلِّ بَلیَّةٍ کَشْفَها، فَانَّ ذَلِکَ ابْقی لِلنِّعمَةِ، وَ انْفی لِلشَّهْوةِ، وَ اذْهَبُ لِلبَطَرِ، وَ اقرَبُ الَی الْفَرَجِ وَ اجْدَرُ بِکَشفِ الغُمَّةِ وَ دَرْکِ الْمَأمُولِ؛ هرگاه در لذت (حرامی) باشی، به یاد بیاور که روزی زایل میشود، و اگر در هر نعمتی هستی، به خاطر داشته باش که روزی سلب خواهد شد. در بلاها نیز انتظار برطرف شدن آن را داشته باش؛ زیرا این یادآوریها، نعمت را پایدارتر میکند و شهوات را دور میسازد و مستی و غرور نعمت را زایل میکند و به فرج و گشایش امور نزدیکتر و در از میان رفتن اندوه و رسیدن به مقصود، نزدیکتر و شایسته است».[۱۳۱]
به این ترتیب، اندیشه در پیامدها، اثر عمیقی در بازدارندگی از آلودگی به شهوتها دارد؛ تمام تلاش رهبران الهی نیز این بوده است تا عواقب شوم گرفتاری در چنگال شهوات را به انسانها گوشزد نموده و آنها را از کام شهوات نجات دهند.
این حدیث از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، بیانگر این معنی است: «خَمْسٌ انْ ادْرَکْتَمُوهُنَّ فَتَعَوَّذُّوا بِاللّهِ مِنْهُنَّ: لَمْ تَظْهَرِ الفَاحِشَةُ فِی قَومٍ قَطُّ حَتَّی یُعْلِنُوهَا، الّا ظَهَرَ فِیهِمُ الطَّاعُونُ وَ الاوَجَاعُ الَّتی لَمْ تَکُنْ فی اسْلافِهِم الَّذینَ مَضَوُا وَ لَم یَنْقُصُوا الْمِکیَالَ وَ الْمیزانَ الّا أخِذُوا بِالسِّنینَ وَ شِدَّةِ الْمَؤُنَةِ وَ جَوْرِ السُّلطانِ، وَ لَمْ یَمْنَعُوا الزَّکاةَ الّا مُنِعُوا الْمَطَرَ مِنَ السَّماءِ، وَ لَولا البَهَائِمُ لمْ یُمْطَرُوا وَ لَم یَنْقُضُوا عَهْدَاللّهِ وَ عَهْدَ رَسُولِهِ الّا سَلَّطَ اللّهُ عَلَیهِمْ عَدُوَّهُم وَ اخَذُوا بِعضَ مَا فی ایْدیهِمْ، وَ لَمْ یَحْکُمُوا بِغَیرِ مَا انْزَلَ اللّهُ الّا جَعَلَ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ بِأسَهُم بَیْنَهُمْ؛ پنج چیز است که اگر با آنها روبرو شدید، از آنها به خدا پناه ببرید؛ اعمال زشت و آشکار در هیچ قومی ظاهر نمیشود، مگر این که گرفتار طاعون و بیماریهایی میشوند که در میان پیشینیان آنها نبوده است و هیچ قومی کم فروشی نمیکنند مگر این که گرفتار قحطی و سختی زندگی و ظلم حاکمان میشوند و هیچ قومی منع زکات نکردند مگر این که، از باران رحمت الهی محروم شدند و اگر به خاطر حیوانات نبود، بارانی به آنها نازل نمیشد و هیچ جمعیتی، پیمان خدا و رسولش را نمیشکستند، مگر این که خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلّط کرد و قسمتی از آنچه را که آنها داشتند، از آنان گرفتند و هیچ گروهی به غیر احکام الهی حکم نکردند، مگر این که خداوند اختلاف در میان آنها افکند و باهم درگیر شدند». [۱۳۲]
بی شک، تأمل و تدبّر در این پیامدها، تأثیر مستمر و یا موقّت در بازداشتن اعمال غیر اخلاقی دارد.
ب- راه عملی
از نظر عملی راههای مختلفی برای درمان «شهوت پرستی» وجود دارد از جمله:
۱- یکی از بهترین راههای عملی برای نجات از گرداب شهوت، اشباع صحیح امیال و خواستهای جنسی است؛ زیرا اگر خواستها و امیالی که در درون انسان وجود دارند از راههای صحیح، اشباع گردند، دیگر زیانبار و مخرّب نخواهند بود؛ به تعبیر دیگر، این خواستها را نمیتوان و نباید سرکوب کرد، بلکه باید از آنها در کانالهای صحیح و سازنده استفاده کرد؛ در غیر این صورت ممکن است تبدیل به سیلاب ویرانگری شود که حرث و نسل انسان را با خود خواهد برد.
به همین دلیل، اسلام نه تنها تفریحات سالم و بهرهگیری معتدل از خواستهای درونی را مجاز شمرده، بلکه نسبت به آن تشویق نیز نموده است. خطبه معروفی که از امام جواد علیه السلام در مورد عقد همسرش نقل شده است، شاهد گویای این مدعاست. آن حضرت در این خطبه میفرمایند: «امّا بَعْدُ فَقَدْ کَانَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَی الْانَامِ انْ اغْناهُم بِالْحَلالِ عَنِ الْحَرامِ؛ یکی از نعمتهای الهی بر بندگان این است که آنها را به وسیله حلال از حرام بینیاز ساخته است».[۱۳۳]
این حدیث معروف نیز بر همین نکته اشاره دارد: «لِلْمُؤمِنِ ثَلاثُ سَاعَاتٍ، فَسَاعَةٌ یُنَاجی فیهَا رَبَّهُ، وَ سَاعَةٌ یَرُمَّ مَعَاشَهُ، وَ ساعَةٌ یُخَلّی بَینَ نَفْسِهِ وَ بَینَ لَذَّتِهَا فیمَا یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ؛ انسان با ایمان ساعات زندگیش را به سه بخش تقسیم میکند؛ قسمتی را صرف مناجات با پروردگارش میکند و قسمت دیگر را در راه اصلاح معاش و به زندگیاش به کار میگیرد و قسمت سوم را به بهرهگیری از لذّتهای حلال و دلپسند اختصاص میدهد».[۱۳۴]
۲- یکی دیگر از راههای نجات از شهوت پرستی، برنامهریزی دقیق برای برنامههای زندگی است؛ زیرا، هرگاه انسان، برای تمام اوقات خود برنامه داشته باشد (هر چند برنامه او در پارهای از موارد جنبه تفریحی و ورزشی داشته باشد)، دیگر مجالی برای کشیده شدن به آلودگیهای شهوانی باقی نمیماند.
۳- برچیدن عوامل آلودگی نیز یکی از راههای درمان و یا پیشگیری است؛ زیرا امکان آلودگی به شهوات در محیطهای آلوده فراوان است؛ یعنی، اگر محیط، آلوده شهوت شود و اسباب آن در دسترس همه قرار گیرد و آزادی نسبی نیز وجود داشته باشد، نجات از آلودگی، مخصوصاً برای قشر جوان یا کسانی که در سطح پایینی از «معرفت» دینی قرار دارند، بسیار دشوار خواهد شد.
۴- احیای شخصیت معنوی و انسانی افراد جامعه نیز، از راههای مهم درمان یا پیشگیری از آلودگیهای شهوانی است؛ زیرا انسان، هنگامی که از ارزش وجود و شخصیت خود، آگاه شود و دریابد که او عصاره جهان آفرینش و گل سرسبد جهان خلقت و خلیفه خدا در روی زمین است؛ به این سادگی خود را به شهوات نمیفروشد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «مَن کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهْوَتُهُ؛ کسی که به ارزش وجود خویش پی برد، شهوات در برابر او بی ارزش میشوند»[۱۳۵]و در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام آمده است: «مَنْ عَرَفَ شَرَفَ مَعْنَاهُ صَائَهُ عَن دَنَائَةِ شَهْوَتِهِ ...؛ کسی که شرافت ذاتی خود را بشناسد، او را از پستی شهوت مصون میدارد! ...».[۱۳۶]
آخرین نکتهای که ذکر آن لازم به نظر میرسد، این است که نه تنها در مسئله مبارزه با شهوات، بلکه در تمام موارد مبارزه با مفاسد اخلاقی، باید به مسئله مبارزه عملی اهمّیّت داد؛ به این معنی که هر قدر انسان با خلق و خوی بد به مبارزه برخیزد و در جهت مخالف آن حرکت کند، آن خلق و خوها کم رنگ و ضعیف میشود و این مبارزه از صورت فعلی به صورت حالت و از صورت حالت به صورت عادت و از صورت عادت به صورت ملکه در میآید و خلق و خوی ثانوی در جهت مقابل شکل میگیرد؛ مثلًا، اگر انسان بخیل بذل و بخشش را تکرار کند، آتش بخل به تدریج در درون او فروکش کرده و خاموش میشود. اگر شهوت پرستان نیز در برابر طغیان شهوات، مقاومت و ایستادگی نمایند، طغیان شهوت فرو نشسته و روح عفّت جایگزین آن میشود.
این نکته در سخن پرمعنایی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است: «قَاوِمِ الشَّهْوَةَ بِالْقَمْعِ لَهَا تَظْفُرْ؛ در برابر شهوت و امیال نفسانی، به قصد قلع و قمع مقاومت کن تا پیروز شوی».[۱۳۷]
شکم پرستی و شهوت جنسی
بزرگان علم اخلاق همچون فیض کاشانی در «المحجة البیضاء» و محقق نراقی در «معراج السّعاده» و مرحوم شبّر در کتاب «الاخلاق» شکم پرستی و شهوت جنسی را به صورت مستقل، مورد بحث قرار دادهاند. در واقع از روایات اسلامی و اشاراتی که در آیات قرآن مجید است، پیروی نموده و برای این دو بخش اهمّیّت ویژهای قائل شدهاند.
مرحوم فیض کاشانی در کتاب «المحجة البیضاء» میگوید: «بزرگترین عوامل هلاکت انسان، شهوت شکم است، همان بود که آدم و حوّا را از بهشتی که دار القرار بود به دنیا که دار نیاز و افتقار است فرستاد ...، در حقیقت شکم سرچمشه شهوات و منشأ دردها و آفات است؛ زیرا حتی شهوت جنسی نیز پیرو آن است و به دنبال این دو، شهوت در جمع آوری مال و مقام است که وسیلهای برای سفرههای رنگینتر و زنان بیشتر محسوب میشود و به دنبال آنها، تنازع در دسترسی به مال و مقام و کشمکشها به وجود میآید و آفت ریا و خودنمایی و تفاخر و تکاثر و خود برتربینی از آن متولّد میگردد؛ سپس این امور عاملی برای حسد، کینه، عداوت و دشمنی میشود و دارنده آن را به ارتکاب انواع ظلمها و منکرات و فحشا میکشاند ...، حال که چنین است، لازم است به شرح آفات آن پرداخته شود و طرق مبارزه با آن روشن گردد».[۱۳۸]
از این خطرناکتر آن است که انسانهای شکم پرست و شهوت پرست، دین و ایمان خود را در راه آن از دست دادهاند. در ذیل آیه: «وَ آمِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَکُم وَ لا تَکُونُوا اوَّلَ کَافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیَاتی ثَمَناً قَلیلًا وَ ایّایَ فَاتَّقُونِ[۱۳۹]» که خداوند در آن یهود را به خاطر فروختن آیات الهی به بهای ناچیز، مذمّت میکند؛ آمده است: جمعی از علمای بزرگ یهود، به خاطر تشکیل مجالس میهمانی پر زرق و برقی از سوی یهودیان برای آنها، آیات الهی را تحریف کردند و عملًا آنها را به بهای ناچیزی فروختند (و پیامبری را که تورات وعده ظهورش را داده بود و آنها سالها در انتظارش بودند، انکار کردند).
در روایات اسلامی نیز بحث گستردهای دربارهٔ خطرهای این دو نوع از شهوت دیده میشود که در ادامه به برخی موارد اشاره میشود:
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «ثَلاثٌ اخَافُهُنَّ بَعدی عَلَی امَّتی ألضَّلالَةُ بَعْدَ المَعْرِفَةِ وَ مُضِلّاتُ أَلْفِتَنِ وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ سه چیز است که از آنها بر امّتم بعد از خودم میترسم، گمراهی بعد از آگاهی و آزمایشهای گمراه کننده و شهوت شکم و شهوت جنسی».[۱۴۰]
منظور از گمراهی بعد از آگاهی، این است که انسان بر اثر وسوسههای منحرفان و ایجاد شبهات گوناگون، راه راستی را که شناخته، رها کند و در راه انحراف در آید که این موضوع در هر زمان- مخصوصاً در زمان ما- وجود داشته و دارد.
منظور از «مضلّات فتن» امتحاناتی است که خداوند برای بندگانش پیش میآورد که گاهی انسانها به خاطر پیروی هوای نفس از عهده آن برنمیآیند؛ و منظور از «شهوت بطن و فرج» شکم پرستی و افراط در شهوت جنسی است.
مفهوم حدیث نشان میدهد، خطری که از ناحیه این سه امر، مردم را تهدید میکند، بسیار جدی است. ۲- پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جای دیگر میفرمایند: «اکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ امَّتی النَّارَ الْاجْوَفَانِ الْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ؛ بیشترین چیزی که سبب دوزخی شدن امّت من میشود، دو چیز میان تهی است، شکم و فرج».[۱۴۱]
۳- امام باقر علیه السلام نیز در این رابطه میفرمایند: «اذا شَبَعَ البَطْنُ طَغی؛ هنگامی که شکم سیر شود، طغیان میکند».[۱۴۲]
۴- آن حضرت در جای دیگر میفرمایند: «مَا مِنْ شَیءٍ ابْغَضُ الَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ بَطْنٍ مَمْلُوءٍ؛ هیچ چیزی نزد خداوند، منفورتر از شکم پر (و بیش از اندازه خوردن) نیست».[۱۴۳]
۵- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «لایُفْسِدُ التَّقوی الّا بِغَلَبَةِ الشَّهْوَةِ؛ تقوا و پرهیزکاری را چیزی جز غلبه شهوت از بین نمیبرد».[۱۴۴]
۶- حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام نقل شده است: «لاتَجْتَمِعُ الحِکْمَةُ وَ الشَّهْوَةُ؛ دانش و حکمت با شهوت پرستی جمع نمیشود».[۱۴۵]
۷- همان حضرت علیه السلام در جای دیگر فرمودهاند: «مَا رَفَعَ امرَءاً کَهِمَّتِهِ وَ لا وَضَعَهُ کَشَهْوَتِهِ؛ هیچ چیز مانند همّت، انسان را بالا نمیبرد و هیچ چیز مانند شهوت، انسان را بر زمین نمیزند».[۱۴۶]
عفّت؛ فضیلت بزرگ اخلاقی
اشاره
«عفّت» نقطه مقابل «شکم پرستی و شهوت پرستی» است که از مهمترین فضایل انسانی محسوب میشود.
«عفّت» به گفته راغب اصفهانی در کتاب «المفردات»، به معنی پدید آمدن حالتی در نفس است که آدمی را از غلبه شهوت باز میدارد و «عفیف» به کسی گفته میشود که دارای این وصف و حالت باشد.
صاحب «مقاییس اللّغة» مینویسد: «عفت در اصل به دو معنی آمده است: نخست، خودداری از انجام کارهای زشت و دیگر، کم بودن چیزی. لذا عرب به باقی مانده شیر در پستان مادر «عُفَّه» (بر وزن مدّت) میگوید.» ولی از کلام راغب اصفهانی در مفردات، استفاده میشود که هر دو معنی به یک چیز باز میگردد. (زیرا افراد عفیف به چیز کم قانع هستند.)
مؤلف التّحقیق مینویسد: «این ماده در اصل، به معنی حفظ نفس از تمایلات و شهوات نفسانی است؛ همان گونه که تقوا به معنی حفظ نفس از انجام گناهان میباشد، بنابراین عفّت
یک صفت درونی است؛ در حالی که تقوا ناظر به اعمال خارجی است».
علمای اخلاق نیز در تعریف «عفت»، آن را صفتی حدّ وسط در میان شهوت پرستی و خمودی دانستهاند.
آنچه بیان شد، تفسیر «عفت» به مفهوم عام کلمه بود؛ زیرا بعضی برای معرّفی «عفت» از نقطه مقابل آن؛ یعنی، پردهدری نیز استفاده کردهاند. به همین علت در بسیاری از موارد، واژه «عفت» را در مورد پرهیزکاری در خصوص مسایل جنسی استعمال کردهاند.
به هر حال از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی استفاده میشود که «عفت»- به هر دو معنی- از بزرگترین فضایل انسانی است و هیچ کس در سیر الی اللّه، بدون داشتن «عفت» به جایی نمیرسد. در زندگی دنیا نیز آبرو و حیثیت و شخصیت انسان در گرو عفّت است.
با این اشاره به قرآن باز میگردیم و آیات ذیل را بررسی میکنیم:
۱- لِلْفُقَرآءِ الَّذینَ أُحْصِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ لایَستَطیعُونَ ضَرْباً فی الْارضِ یَحْسَبُهُم الجَاهِلُ أَغْنِیآءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیمَاهُم لایَسئَلُونَ النّاسَ الْحَافاً وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ (سوره بقره، آیه ۲۷۳)
۲- وَ رَاوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِهَا عَن نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ انَّهُ رَبّی احْسَنَ مَثْوایَ انَّهُ لایُفْلِحُ الظَّالِمُونَ (سوره یوسف، آیه ۲۳)
۳- وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَولَا انْ رَءَا بُرهانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الفَحْشآءَ انَّهُ مِنْ عِبَادِنَا المُخْلَصینَ (سوره یوسف، آیه ۲۴)
۴- قَالَتْ فَذَلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنی فِیهِ وَ لَقَد رَاوَدْتُهُ عَن نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِن لَم یَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرینَ- قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ الیَّ مِمّا یَدْعُونَنی الیهِ وَ الّا تَصْرِفْ عَنّی کَیدَهُنَّ اصْبُ الَیْهِنَّ وَ أَکُن مِنَ الجَاهِلِینَ- فاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ انَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ (سوره یوسف، آیات ۳۲ تا ۳۴)
۵- وَالَّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ* الّا عَلَی ازْوَاجِهِمْ أَو مَا مَلَکَتْ أَیمَانُهُمْ فَانَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ- فَمَنِ ابْتَغَی وَرَآءَ ذَلِکَ فَأُولئکَ هُمُ العَادُونَ (سوره مؤمنون، آیات ۵ تا ۷)
۶- ... وَالحَافِظِینَ فُروجَهُمْ وَ الحَافِظاتِ ... (سوره احزاب، آیه ۳۵)
ترجمه
۱- (انفاق شما مخصوصاً باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا، در تنگنا قرار گرفتهاند؛ (و توجه به آیین خدا، آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته و شرکت در میدان جهاد به آنها اجازه نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی، دست به کسب و تجارت بزنند)؛ نمیتوانند مسافرتی کنند (و سرمایهای به دست آورند) و از شدّت خویشتن داری، افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛ امّا آنها را از چهرههایشان میشناسی و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند (این است مشخصات آنها!) و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید، خداوند از آن آگاه است.
۲- و آن زن که یوسف در خانه او بود، از او تمنّای کامجویی کرد؛ درها را بست و گفت: «بیا (به سوی آنچه برای تو مهیّاست)». (یوسف) گفت: «پناه میبرم به خدا! او [/ عزیز مصر] صاحب نعمت من است؛ مقام مرا گرامی داشته (آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟!) مسلماً ظالمان رستگار نمیشوند!»
۳- آن زن قصد او کرد و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمیدید- قصد وی مینمود! این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم، زیرا او از بندگان مخلَص ما بود.
۴- (همسر عزیز مصر) گفت: «این همان کسی است که به خاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید! (آری!) من او را به خویشتن دعوت کردم و او خودداری کرد و اگر آنچه را دستور میدهم؛ انجام ندهد، به زندان خواهد افتاد و مسلّماً خوار و ذلیل خواهد شد!»
(یوسف) گفت: «پروردگارا! زندان، نزد من محبوبتر است از آنچه اینها مرا به سوی آن میخوانند! و اگر مکر و نیرنگ آنها را از من باز نگردانی؛ به سوی آنان متمایل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود!» پروردگارش دعای او را اجابت کرد و مکر آنان را از او گردانید؛ زیرا او شنوا و داناست.
۵- و آنها که دامان خود را (از آلوده شدن به بی عفتی) حفظ میکنند. تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند که در بهرهگیری از آنان ملامت نمیشوند و کسانی که غیر از این راه را طلب کنند، تجاوز گرند!
۶- ... مردان پاکدامن و زنان پاکدامن ....
تفسیر نیازمندان آبرومند
در آیه نخست، دربارهٔ بهترین مورد انفاق، میفرماید: انفاق شما (مخصوصاً) باید برای نیازمندانی باشد که در راه خدا محصور شده (و از خانه و کاشانه خود آواره گشتهاند و شرکت در میدان جهاد به آنها اجازه نمیدهد برای تأمین زندگی خود تلاش کنند) و نمیتوانند سفری کنند (و سرمایهای به دست آورند)؛ «لِلْفُقَراءِ الَّذینَ احْصِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ لایَسْتَطیعُونَ ضَرْباً فی الارضِ ...».[۱۴۷] سپس به ویژگی مهم دیگری از آنها اشاره میکند: «از شدت خویشتنداری و عفاف، افراد بیاطلاع، آنها را غنی میپندارند؛ در حالی که آنها را از چهرههایشان میشناسی؛ ... یَحْسَبُهُمُ الجَاهِلُ اغنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسیمَاهُمْ ...».[۱۴۸]
آری! آنها رنجهای درونی خود را کاملًا حفظ میکنند و زبان به شکوه نمیگشایند و در عین نیازمندی شدید، همچون بینیازان گام برمیدارند، ولی برای آگاهان رنگ رخساره آنها از سرّ درونشان خبر میدهد. باز به بیان ویژگی دیگری پرداخته، میافزاید: «هرگز با اصرار چیزی را از مردم نمیخواهند؛ ... لایَسْئَلُونَ النَّاسَ الحَافاً ...».[۱۴۹]
تا حد امکان، از کسی تقاضا نمیکنند و اگر کارد به استخوانشان رسد و ناچار شوند
وامی از کسی بگیرند یا کمکی بخواهند، هیچ گونه اصرار به فرد مقابل نمیکنند.
در پایان آیه میفرماید: «و هر چیز خوبی در راه خدا انفاق کنید، خداوند به آن آگاه است؛ ... وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیرٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ».[۱۵۰]آری! انفاق بسیار خوب است، خصوصاً برای کسانی که عزّت نفس و طبع بلند دارند و خویشتن دار و عفیفند.
بدیهی است که «عفّت» در این آیه به معنی خویشتنداری در مسایل مالی است، نه امور جنسی. جمعی از مفسران، شأن نزول آن را «اصحاب صفّه» دانستهاند. آنها یک گروه چهارصد نفری از مسلمانان مکّه و اطراف مدینه بودند که نه خانهای در مدینه داشتند و نه خویشاوندانی که به منزل آنها بروند و نه کسب و کار؛ ولی در عین حال، در نهایت تعفّف در محلّی که به صورت سکوی بزرگ[۱۵۱]در کنار مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله بود، زندگی میکردند. آنها مجاهدانی بودند که به فرمان رسول اللّه صلی الله علیه و آله به میدانهای جنگ حرکت میکردند و در عین گرسنگی و نیازمندی شدید، عزّت نفس و خویشتن داری و عفّت خویش را حفظ میکردند.
به هر حال، قرآن مجید این گروه از عفیفان را در آیه فوق با تعبیرات مختلف ستوده است و آنها را به عنوان الگو برای سایر مسلمانان معرّفی نموده است.
در آیه دوّم و سوّم، سخن از «عفّت» و پاکدامنی یوسف علیه السلام است که در سختترین شرایطی که تمام اسباب گناه در آن آماده بود، خود را حفظ کرد. به خداوند خویش پناهنده شد و از کوره یک امتحان بزرگ الهی، آبرومندانه بیرون آمد.
طبق بیان قرآن کریم: «آن زن که یوسف علیه السلام در خانه او بود؛ از وی تمنّای کامجویی کرد و تمام درها را بست و گفت: بشتاب به سوی آنچه که برای تو مهیّاست.
یوسف علیه السلام گفت: به خدا پناه میبرم، او (عزیز مصر) صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامی داشته (آیا ممکن است به او ظلم و خیانت کنم؟)؛ به یقین ظالمان (و خائنان) رستگار نمیشوند؛ وَ راوَدَتْهُ الَّتی هُوَ فی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الابْوابَ وَ قَالَتْ هَیْتَ لَکَ، قَالَ
مَعَاذَ اللّهِ انَّهُ رَبّیِ احْسَنَ مَثوایَ انَّهُ لایُفلِحُ الظَّالِمُونَ»[۱۵۲]چهره زیبا و ملکوتی حضرت یوسف علیه السلام، نه تنها عزیز مصر را مجذوب کرده بود، بلکه همسر عزیز مصر نیز به او علاقهمند شده بود. این عشق و
علاقه همسر عزیز مصر، پنجه در اعماق جانش داشت که با گذشت زمان داغتر و سوزانتر میشد؛ امّا حضرت یوسف علیه السلام عفیف و پاکدامن و پرهیزکار، قلبش تنها در گرو عشق به خدا بود.
همسر فریبای جوان و زیبای عزیز مصر، از تمام وسایل و روشها، برای رسیدن به مقصد خود استفاده کرد؛ وسایلی که تنها بخشی از آنها برای تحریک یک جوان مجرّد هم سن و سال حضرت یوسف علیه السلام کافی بود؛ ولی حضرت یوسف علیه السلام در برابر امواج شدید شهوت ایستادگی نمود و خود را به کشتی لطف پروردگار سپرد که اگر نمیسپرد، غرق شده بود، همان گونه که آیه بعد میفرماید: «آن زن قصد کامجویی را از او (حضرت یوسف علیه السلام) کرد و او نیز- اگر برهان پروردگار را نمیدید- قصد وی مینمود، این چنین کردیم.
(و یوسف را در برابر این طوفان شدید تنها نگذاشتیم) تا بدی و فحشا را از او دور سازیم؛ زیرا او از بندگان مخلص ما بود؛ وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِهَا لَولا ان رَءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکِ لِنَصْرِفَ عَنْهُالسُّوءَ وَ الْفَحْشَاءَ انَّهُ مِن عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ».[۱۵۳]
«من عبادنا» (از بندگان ما) و «مخلصین» (خالص شدگان)، تعبیرات بسیار پرمعنایی است که در این آیه به عنوان نشان افتخار بر سینه حضرت یوسف علیه السلام نصب شده است.
گرچه حضرت یوسف علیه السلام با وجود عفت و پاکدامنی از سوی همسر عزیز مصر متهم به خیانتی شد که ممکن بود به قیمت جان او تمام شود؛ ولی خداوندی که وعده حمایت از مؤمنان پاکدامن را داده است توسط گواهی کودک شیرخواری که در گهواره بود، به صورت معجزهآسایی، او را نجات داد.
آنچه بعضی از افراد نادان و بیخبر، در شرح این آیات نوشتهاند که منظور از «هَمَّ بِها» این است که حضرت یوسف علیه السلام نیز آماده کامجویی از زلیخا شد، نه با مقام عصمت انبیا سازگار است و نه با لحن آیات فوق؛ بلکه قرآن میگوید: «برهان پروردگار به یاری حضرت یوسف علیه السلام آمد که اگر نیامده بود، آماده میشد؛ ولی چون به سراغش آمد، قصد گناه نکرد».
فخر رازی در تفسیر این آیه، تعبیر جالبی دارد. او مینویسد: «همه، حتی شیطان شهادت به پاکی حضرت یوسف علیه السلام دادند؛ زیرا شیطان در همان زمانی که رانده درگاه خدا شد، گفت: من برای گمراه ساختن همه فرزندان آدم تلاش میکنم؛ جز بندگان مخلَص تو؛ قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَاغْوِیَنَّهُمْ اجْمَعینَ* الّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»[۱۵۴]
سپس فخر رازی میافزاید: «اگر گویندگان این سخنان بی اساس و خرافی، تابع خداوند هستند، خداوند شهادت به پاکی حضرت یوسف علیه السلام داد و اگر پیرو شیطانند، شیطان نیز شهادت به پاکی او داده است».[۱۵۵]
در چهارمین آیه که ادامه شرح زندگی پرماجرای حضرت یوسف علیه السلام و بیان مقام والای عفّت و پارسایی اوست، ضمن اشاره به آزمون دیگری که مانند طوفانی سخت در برابر او پدیدار شده بود، میفرماید: «هنگامی که آوازه عشق سوزان عزیز مصر به غلام کنعانیش حضرت یوسف علیه السلام، در شهر پیچید و زنان مصر، زبان به ملامت و سرزنش او گشودند؛ او برای اثبات بیگناهی خود، مجلس میهمانی عظیمی ترتیب داد و از زنان سرشناس مصر دعوت کرد و در یک لحظه حسّاس، حضرت یوسف علیه السلام را وادار کرد که وارد آن مجلس شود.
هنگامی که آنها چشمشان به جمال دلآرای حضرت یوسف علیه السلام افتاد؛ زمام اختیار را از دست دادند و با کاردهایی که برای خوردن میوه در دست داشتند، بی اختیار دستهایشان را بریدند و همگی گفتند: این جوان، یک انسان نیست که یک فرشته زیبا و عجیب است!»
در آن هنگام که همسر عزیز مصر خودش را پیروز میدید، رو به آنها کرد و گفت:
«این همان کسی است که مرا به خاطر (عشق) به او سرزنش کردید. (آری!) من او را به خویشتن دعوت کردم و او خودداری کرد. اگر آنچه را که من دستور میدهم، انجام ندهد؛ به زندان خواهد افتاد و به یقین خوار و ذلیل خواهد شد؛ قَالَتْ فَذَلِکُنَّ الّذی لُمْتُنَنَّی فِیهِ وَ لَقَدْ رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مَا آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُوناً مِنَ الصَّاغِرِینَ»[۱۵۶]
این دوّمین امتحان سخت و سنگین حضرت یوسف علیه السلام بود. او بر سر دو راهی قرار داشت؛ یکی، تسلیم شدن در برابر درخواست همسر عزیز مصر و به کام دل رسیدن و از هرگونه ناز و نعمت و محبت برخوردار شدن و دیگری مقاومت کردن و به زندان افتادن و اعمال سخت آن را تحمّل نمودن.
او بدون لحظهای تردید، راه خود را انتخاب کرد و به درگاه خداوند متعال رو آورد و گفت: «پروردگارا! زندان (با آن همه مشکلات و رنجهایش) نزد من، محبوبتر است از آنچه اینها مرا به آن میخوانند. اگر مکر و نیرنگ آنها را از من بازنگردانی، قلب من متمایل به آنها خواهد شد و از جاهلان خواهم بود؛ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ احَبُّ الَیَّ مِمّا یَدْعُونَنی الَیهِ وَ الَّا تَصْرِفْ عَنیّ کَیْدَهُنَّ أَصْبُ الَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الجَاهِلینَ».[۱۵۷]
از تعبیرات آیه روشن میشود که زنان آن مجلس نیز با همسر عزیز مصر هم صدا شدند و حضرت یوسف علیه السلام را به تسلیم در برابر آن زن دعوت میکردند و هر کدام به نوعی او را به اجابت دعوت همسر عزیز مصر فرا میخواندند. یکی میگفت: ای جوان! مگر جمال دل آرا و خیره کننده همسر عزیز مصر را نمیبینی؟ مگر از عشق و زیبایی او لذّت نمیبری؟!
دیگری میگفت: اگر زیبایی خیره کننده او در قلب تو اثر نمیگذارد؛ ولی فراموش مکن که او همسر عزیز مصر است، اگر قلب او را به دست آوری، هر چه از مال و مقام بخواهی، در اختیار تو قرار خواهد داد. سوّمی به او هشدار میداد که اگر جمال و زیبایی و یا مال و مقام او برای تو اهمّیّت و ارزش ندارد؛ ولی بدان که اگر آن زن، خشمگین شود؛ به یک موجود خطرناک انتقامجو تبدیل خواهد شد، آنگاه تو را در قعر زندان خواهد انداخت و تو در آنجا برای همیشه فراموش خواهی شد.
چون آخرین راه، همان زندان وحشتناک بود؛ حضرت یوسف علیه السلام به درگاه خداوند عرضه داشت: «من برای اطاعت فرمان تو و حفظ پاکی و تقوا و پارسایی و عفّت خویش، حاضرم روانه زندان وحشتناک گردم؛ اما آلوده خواست شوم آنها نشوم».
این تهدید جدّی بود و عملی هم شد. حضرت یوسف علیه السلام به زندان افتاد؛ ولی روح بلندش از محیط ننگین و آلوده کاخ عزیز مصر رهایی یافت. در ادامه همین آیات آمده است که خداوند، این زندان وحشتناک را نردبان ترقّی حضرت یوسف علیه السلام قرار داد.
سرانجام به خواست خداوند، او بر تخت قدرت عزیز مصر تکیه زد و با حفظ آبرو و تقوا، به همه چیز رسید؛ در حالی که همه آلودگان رسوا شده و کنار رفتند. این پاداشی بود که خداوند در دنیا به این سلاله نیکان و پاکان عنایت کرد.
قرآن کریم در ادامه میفرماید: «پروردگار او، دعای خالصانهاش را اجابت کرد و مکر و نقشههای شوم آنها را از او برگردانید؛ زیرا او شنوا و داناست؛ فَاسْتَجَابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ انَّهُ هُوَ السَّمیعُ العَلیمُ».[۱۵۸]
عفت، صفت بارز یک مؤمن
در پنجمین آیه مورد بحث، سخن از صفات برجسته مؤمنان است. قرآن در عبارتهای کوتاه و بسیار پرمعنی، ضمن بیان بخش مهمی از صفات مؤمنان، پاکدامنی و عفّت را یکی از خصلتهای برجسته آنها دانسته و میگوید: «آنها کسانی هستند که دامان خود را (از آلودگی به بیعفتی) حفظ میکنند و تنها آمیزش جنسی با همسران و کنیزانشان دارند که در بهرهگیری از آنان، ملامت نمیشوند و کسانی که غیر از این راهی را طلب کنند، تجاوزگرند؛ وَالّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِم حَافِظُونَ- الّا عَلَی ازْوَاجِهِمْ أَو مَا مَلَکَتْ ایمَانُهُمْ فَانَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ- فَمَنِ ابْتَغی وَ رَآءَ ذَلِکَ فَأُولئکَ هُمُ العَادُونَ».[۱۵۹]
جالب این که، قرآن در بیان صفات برجسته مؤمنان، عفت را بعد از نماز و زکات و پرهیز از لغو مطرح کرده و حتّی آن را بر مسئله امانت و پایبندی به عهد و پیمان نیز مقدم داشته است.
عفت؛ کلید نجات
در آخرین آیه مورد بحث، قرآن بیان میکند که خداوند، ده گروه از مردان و زنان برجسته را مورد مغفرت و اجر عظیم قرار میدهد که نهمین آنها مردان و زنانی است که دامان خود را از آلودگی به بی عفّتی، نگه داشته و پاکدامن و عفیفند.
در بیان اوصاف دهمین گروه، اشاره میکند که آنها بسیار یاد خدا میکنند و بعید نیست که بیان این مطلب، دلیل رابطه نزدیکی میان عفّت و یاد خدا بودن، باشد که نتیجه همه اینها، آمرزش الهی و اجر عظیمی است که عظمتش را تنها خودش میداند.
در جای دیگر اشاره شده است که روزه نیز یکی از راههای مهار طغیان «شهوت جنسی» است؛ بنابراین میان عفت و روزه، رابطه مستقیم وجود دارد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «یَا مَعْشَرَ الشَّبَابِ انِ اسْتَطَاعَ مِنْکُمْ الْبَاءَةُ فَلْیَتَزَوَّجُ فَانَّهُ اغَضُّ لِلْبَصَرِ وَ احْصَنُ لِلْفَرْجِ وَ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعُ فَعَلَیهِ بِالصَّوْمِ[۱۶۰]؛ ای گروه جوانان! کسی که از شما توانایی بر ازدواج داشته باشد، ازدواج کند؛ زیرا ازدواج سبب میشود که از نوامیس مردم چشم فروبندد و دامان خویش را از آلودگی به بی عفتی حفظ کند و کسی که توانایی بر ازدواج ندارد؛ روزه بگیرد».
عفّت در روایات اسلامی
در منابع حدیثی، اهمّیّت فوق العادهای به «عفّت» داده شده است که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
۱- امام امیر المؤمنین علیه السلام، عفت را برترین عبادت شمرده است: «افْضَلُ الْعِبادة الْعِفافُ[۱۶۱]» تعبیر به عفت در اینجا، ممکن است به معنی وسیع آن استعمال شده و یا ممکن است در مقابل شکم پرستی و شهوت جنسی به کار رفته باشد.
۲- امام باقر علیه السلام میفرمایند: «مَا عُبِدَاللّهُ بِشیءٍ افْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ هیچ عبادتی در پیشگاه خداوند، برتر از عفّت در برابر شکم و مسایل جنسی نیست»[۱۶۲]
۳- در روایت دیگری از آن حضرت- که تفسیری بر روایت سابق است- آمده است که مردی خدمت امام علیه السلام عرض کرد: اعمال و طاعات من ضعیف و روزهام کم است؛ ولی امیدوارم که هرگز مال حرامی نخوردهام. امام علیه السلام در پاسخ فرمود: «ایُّ الاجْتَهَادِ افْضَلُ مِنْ عِفَّةِ بِطْنٍ وَ فَرْجٍ؛ کدام تلاش در راه اطاعت خدا، برتر از عفّت در مقابل شکم و مسایل جنسی است».[۱۶۳]
۴- امام علی بن ابی طالب علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «اذا ارَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ خَیراً اعَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ؛ هنگامی که خداوند خیر و خوبی برای بندهاش بخواهد؛ به او توفیق میدهد که در برابر شکم و شهوت پرستی عفّت پیدا کند».[۱۶۴]
۵- در حدیث دیگری که مفضّل از امام صادق علیه السلام، در توصیف شیعیان واقعی نقل شده، آن حضرت چنین میفرمایند: «انَّمَا شِیعَةُ جَعْفَرٍ مَنْ عَفَّ بَطْنَهُ وَ فَرْجَهُ وَ اشْتَدَّ جَهَادَهُ وَ عَمَلُهُ لِخَالِقِهِ وَ رَجَاءُ ثَوابِهُ وَ خَافَ عِقَابَهُ فَاذَا رَأَیْتَ اولئکَ فَاولئکَ شِیعَةُ جَعْفرٍ؛ پیروان حقیقی جعفر بن محمد، کسانی هستند که در برابر شکم پرستی و بی بند و باری جنسی، عفت و (در راه بندگی خدا) تلاش و کوشش فراوان دارند؛ به ثواب او امیدوارند و از عقاب او بیمناک.
(به همین دلیل، پیوسته، در راه حق حرکت میکنند. هرگاه کسی را با این صفات ببینی) آنها پیروان و شیعیان جعفر بن محمد علیه السلام میباشند».[۱۶۵]
۶- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ صِدْقُهُ عَلی قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ شُجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ انْفَتِهِ وَ عِفَّتُهُ عَلَی قَدْرِ غَیْرَتِهِ؛ ارزش هر کس به اندازه همّت او و صداقت هر کس به اندازه شخصیت او و شجاعت هر کس به اندازه زهد و بی اعتنایی او به ارزشهای مادی و عفّت هر کس به اندازه غیرت اوست».[۱۶۶]
بدیهی است، افراد غیرتمند راضی نمیشوند که کسی نگاه آلوده به نوامیس آنها کند؛ به همین دلیل، نسبت به نوامیس دیگران نیز حسّاسند و متعرض آنها نمیشوند.
۷- این بحث را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم؛ آن حضرت صلی الله علیه و آله در این روایت ضمن بیان این که: «سه چیز است که بر امّتم از آن سه بیمناکم» سوّمین آنها را «شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ شکمپرستی و شهوتپرستی جنسی»[۱۶۷]میدانند.
نتیجه
آنچه از آیات و روایات فوق حاصل میشود، این است که: اسلام اهتمام فوق العاده به مسئله پرهیزکاری در برابر شهوت شکم و بی بند و باری جنسی دارد تا جایی که آن را نشانه شخصیت، غیرت، ایمان و پیروی از مکتب اهلبیت علیهم السلام معرفی میکند. تاریخ نیز سرچشمه بسیاری از گرفتاریهای انسان را از همین دو امر (شهوت شکم و شهوت جنسی) میداند؛ زیرا شهوتِ شکم، به انسان اجازه تفکر مشروع را نمیدهد تا به وسیله آن، حقوق انسانها را رعایت کند و در مسیر عدالت گام بردارد. به همین علت، انسان را به ارتکاب انواع گناهان وامی دارد.
علاوه بر اینها، شهوت شکم، سرچشمه بسیاری از بیماریهای جسمانی و اخلاقی است تا آنجا که گاهی، شکم به بت خطرناکی مبدّل شده و انسان را به پرستش و اطاعت خویش در همه زمینهها وادار میسازد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز، در این رابطه، دربارهٔ مردم آخر الزمان فرموده است: «یَأْتِی عَلَی النّاسِ زَمانٌ بُطُونُهُمْ آلِهَتُهُمْ وَ نِسَائُهُم قِبْلَتُهُمْ وَ دَنَانِیرُهُمْ دِینُهُمْ، وَ شَرَفُهُمْ مَتَاعُهُمْ، لایَبْغی مِنَ الایمَانِ الّا اسْمَهُ وَ لا مِنَ الْاسلامِ الّا رَسْمَهُ وَ لا مِنَ القُرآنِ الّا دَرْسَهُ، مَسَاجِدُهُمْ مَعْمُورُةٌ مِنَ الْبَنَاءِ وَ قُلُوبُهُمْ خَرَابٌ عَلَی الْهُدی؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که شکمهای آنها بتهای آنهاست و زنهای آنها قبله آنهاست و دینارهایشان دینشان و شرفشان متاعشان است، در آن زمان از ایمان جز نامی و از اسلام جز رسمی و از قرآن، جز درسی باقی نمیماند، مساجدشان از نظر ساختمان آباد و دلهایشان از نظر هدایت خراب است».
در ذیل این حدیث آمده است: «خداوند در چنان شرایطی، آنان را به چهار بلا مبتلا میکند، جور سلطان و قحطی زمان و ظلم والیان و حاکمان».[۱۶۸]
فرق میان ظلم و جور (که در بسیاری از روایات در برابر هم قرار گرفتهاند) ممکن است از این جهت باشد که واژه جور، در اصل به معنی انحراف از مسیر حق است؛ بنابراین جور سلطان به انحرافات صاحبان سلطه و فرمانروایان اطلاق میشود، در حالی که ظلم به معنی بی عدالتی است.
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «ایّاکَ وَ ادْمَانَ الشَّبَع فَانَّهُ یُهَیّجُ الاسْقَامَ وَ یُثیرُ العِلَلَ؛ از پرخوری بپرهیز که انواع بیماریها را تحریک کرده، و سرچشمه مرضهاست».[۱۶۹]
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز فرموده است: «هرکس از شرّ شکم و زبان و آلت جنسی خود در امان بماند، از همه بدیها محفوظ مانده است».[۱۷۰]
راههای پیشگیری از بی عفتی
برای کنترل شهوات- مخصوصاً شهوت جنسی و شهوت شکم- راههای بسیاری وجود دارد که بخشی جنبه کلّی و عمومی دارد؛ یعنی، در تمام مفاسد اخلاقی ساری و جاری است، مانند: پاک بودن محیط، نقش معاشران و دوستان، تربیت خانوادگی، علم و آگاهی به پیامدهای رذایل اخلاقی، مسایل فرهنگی و مانند آن.
این بحث را به صورت گسترده و کامل در جلد اوّل تحت عنوان آمادگیهای لازم برای پرورش فضایل اخلاقی مطرح کردیم.
بخش دیگر، جنبه خصوصی دارد؛ یعنی، مربوط به «عفّت» در مسایل جنسی و سایر خواستهای نفسانی است که امور زیر را میتوان به عنوان عمدهترین راه کنترل در این خصوص ذکر کرد:
حجاب و ترک خودآرایی در انظار عموم
بی شک، یکی از اموری که به شهوت جنسی دامن میزند، «برهنگی و خودآرایی زنان و مردان» برای یکدیگر است که تأثیر آن، به خصوص در میان جوانان مجرّد، قابل انکار نیست، به گونهای که میتوان گفت: آلودگی به بی عفّتی رابطه مستقیمی با بیحجابی، برهنگی و خودآرایی در انظار عموم دارد؛ حتی طبق بعضی از آمارهای مستند، هر قدر این مسئله تشدید شود، به همان نسبت آلودگی به بیعفتی بیشتر میشود؛ مثلًا، در تابستان که به خاطر گرمی هوا، برهنگی زنان بیشتر میشود، به همان نسبت مزاحمتهای جنسی افزایش مییابد و به عکس، در زمستان که زنان، پوشش بیشتر دارند؛ این گونه مزاحمتها کمتر میشود.
به همین دلیل، دستور حجاب یکی از مؤکدترین دستورهای اسلام است. قرآن مجید در آیات متعددی از جمله: آیات ۳۱ و ۶۰ سوره نور و آیات ۳۳ و ۵۳ و ۵۹ احزاب، بر مسئله حجاب تأکید کرده است که گاهی زنان با ایمان را مخاطب قرار میدهد و گاهی همسران پیامبر صلی الله علیه و آله را و گاهی نیز با استثنا کردن زنان پیر و از کارافتاده، تکلیف بقیه را روشن میسازد؛ به این ترتیب با عبارات مختلف، اهمّیّت این وظیفه اسلامی را بازگو میکند.
بدیهی است که برداشتن حجاب، مقدّمه برهنگی، آزادی جنسی و بی بند و باری است که مشکلات و مفاسد ناشی از آن، در عصر و زمان ما بر کسی پوشیده نیست.
بیحجابی سبب میشود که گروهی از زنان، در یک مسابقه بی پایان، در نشان دادن اندام خود و تحریک مردان هوسباز شرکت کنند. این امر در عصر و زمان ما که به خاطر گرفتاریهای تحصیلی و اقتصادی سن ازدواج بالا رفته و قشر عظیمی از جامعه را جوانان مجرّد تشکیل میدهد، آثار بسیار زیانباری دارد.
بی حجابی، علاوه بر این که از نظر اخلاقی سبب ناامنی خانوادهها و بروز جنایات میشود، ضمناً سبب ایجاد هیجانهای مستمر عصبی و حتّی بیماریهای روانی نیز میگردد که ثمره آن سستی پیوند خانوادهها و کاهش ارزش شخصیت زن در جامعه است.
عدم اختلاط زن و مرد
بی شک در جامعه مخصوصاً در جامعه فعلی نمیتوان زندگی زن و مرد نامحرم را به طور کامل از هم جدا کرد، ولی در مواردی که ضرورتی نداشته باشد، چنان که از اختلاط پرهیز شود، به یقین، اصول عفت و پارسایی، بهتر حفظ خواهد شد؛ دلیل آن هم مفاسد بسیار وحشتناک و شرمآوری است که از اختلاط پسران و دختران در کشورهای غربی دیده میشود.
دیدن مطبوعات و رسانههای تصویری
مطبوعات و رسانههای تصویری نقش بسیار مؤثری در تحریک مسایل جنسی، مخصوصاً در میان قشر جوان دارد. افراد سودجو و گروههایی که از این راه به درآمدهای هنگفت نامشروعی میرسند، دست به انتشار مفتضحترین فیلمها، عکسها، رمانها و داستانهای عشقی کثیف میزنند و در شرایطی که امواج رسانهها به آسانی از یک گوشه جهان به گوشه دیگر منتقل میشود، کنترل آنها کار آسانی نیست؛ ولی به هر حال اگر این امر به طور کامل، امکانپذیر نباشد، به طور ناقص امکانپذیر است که غفلت از آن، موجب گرفتاریهای فراوان اخلاقی و اجتماعی است.
با نهایت تأسف، گروهی از نویسندگان و ارباب علم و دانش نیز در این مسئله به موضع انفعالی روی آوردهاند و به خاطر این که شرایط زمان، اجازه مخالفت با این امور را نمیدهد و یا مخالفت با آنها، ما را از نسل جوان جدا میسازد، یا در اذهان مردم متمدّن، به عقب افتادگی متّهم میشویم؛ به همین دلیل، دست روی دست گذاشته و مأیوسانه به امواج خطرناکی که جوامع اسلامی را در برگرفته، نگاه میکنند.
غفلت و بی خبری
اشاره
«غفلت» دارای مفهوم وسیع و گستردهای است که هرگونه بی خبری از شرایط زمان و مکانی (که انسان در آن زندگی میکند) و از واقعیتهای فعلی و آینده و گذشته خویش و از صفات و اعمال خود و از پیامها و آیات حق و همچنین هشدارهایی که حوادث تلخ و شیرین زندگی، به انسانها میدهد را شامل میشود.
بی خبری از این واقعیتها و نداشتن موضعگیری صحیح در برابر آنها، خطر بزرگی برای سعادت انسانها است؛ خطری که هر لحظه ممکن است، دامان انسان را بگیرد و او را به کام نیستی فرو برد، خطری که میتواند زحمات سالیان دراز عمر انسان را در یک لحظه بر باد دهد.
شاید بارها، شنیده باشیم که فلان شخص با زحمت بسیار، اموال و سرمایههای عظیمی به دست آورده بود؛ اما بر اثر یک لحظه «غفلت» آتش سوزی عظیمی به وجود آمد که تمام آنها را در کام خود فرو برد؛ انسان نیز در مسیر سعادت چنین است. ممکن است، افتادن در دام «غفلت» در یک لحظه کوتاه، سرمایههای معنوی او را مبدل به خاکستر حسرت کند.
به همین دلیل علمای اخلاق، بحثهای وسیعی دربارهٔ «غفلت» و ذُکْر و بیداری (که نقطه مقابل آن است) در کتابهای خود آوردهاند و از عواملی که میتواند پردههای «غفلت» را کنار زند و انسان را از خواب «غفلت» بیدار کند، بحث نمودهاند.
با این مقدمه، به قرآن مجید مراجعه میکنیم و اهمّیّتی را که این کتاب بزرگ آسمانی بر این امر قائل شده، در آیات زیر مورد بررسی قرار میدهیم:
۱- وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الجِنِّ وَ الانْسِ لَهُمُ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ اعْیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُم آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِهَا اولئکَ کَالانْعَامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اولئکَ هُم الغَافِلُونَ (سوره اعراف، آیه ۱۷۹)
۲- وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَاذا هِیَ شَاخِصَةٌ ابْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمینَ (سوره انبیاء، آیه ۹۷)
۳- وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَداةِ وَالْعَشِیِّ یُریدونَ وَجْهَهُ وَ لاتَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الحَیَاةِ الدُّنیَا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِکرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (سوره کهف، آیه ۲۸)
۴- انَّ الَّذِینَ لایَرجُونَ لِقَائَنَا وَ رَضُوا بِالْحَیَاةِ الدُّنیَا وَ اطمَأَنُّوا بِهَا وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیَاتِنَا غَافِلُونَ* اولئکَ مَأواهُمُ النَّارُ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ (سوره یونس، آیه ۷ و ۸)
۵- یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنیَا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ (سوره روم، آیه ۷)
۶- سَأَصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الارضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ ان یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لایُؤْمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبیلَ الرُّشدِ لایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوْا سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلًا ذَلِکَ بَأَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَکَانُوا عَنْهَا غَافِلینَ (سوره اعراف، آیه ۱۴۶)
۷- فَانْتَقَمْنَا مِنْهُم فَأَغرَقْنَاهُم فی الیَمِّ بِانَّهُم کَذَّبُوا بِآیَاتِنا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلینَ (سوره اعراف، آیه ۱۳۶)
۸- فَاذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلّمَا نَجَّاهُمْ الَی الْبَرِّ اذاهُمْ یُشْرِکُونَ (سوره عنکبوت، آیه ۶۵)
۹- وَمَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمَانِ نُقَیِّضُ لَهُ شَیْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ (سوره زخرف، آیه ۳۶)
۱۰- انّ الَّذینَ اتَّقَوْا اذَا مَسَّهُم طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَاذَا هُمْ مُبْصِرُونَ (سوره اعراف، آیه ۲۰۱)
۱۱- لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطآئَکَ فَبَصَرُکَ الْیْومَ حَدیدٌ (سوره ق، آیه ۲۲)
۱۲- وَ انْذِرهُم یَوْمَ الْحَسْرَةِ اذ قُضیَ الامْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لایُؤمِنُونَ (سوره مریم، آیه ۳۹)
ترجمه
۱- به یقین، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم، آنها دلها (عقلها) یی دارند که که با آن (اندیشه نمیکنند و) نمیفهمند و چشمانی که با آن نمیبینند و گوشهایی که با آن نمیشنوند؛ آنها همچون چهارپایانند، بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند. (زیرا با داشتن همه گونه امکانات هدایت، باز هم گمراهند!)
۲- و وعده حق (قیامت) نزدیک میشود، در آن هنگام چشمهای کافران از وحشت، از حرکت باز میماند، (میگویند) ای وای! بر ما که از این (جریان) در غفلت بودیم؛ بلکه ما ستمکار بودیم!
۳- با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند، و تنها رضای او را میطلبند! و هرگز به خاطر زیورهای دنیا، چشمان خود را از آنها برمگیر! و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم، اطاعت مکن! همانها که از هوای نفس پیروی کردند و کارهایشان افراطی است.
۴- آنها که ایمان به ملاقات ما (و روز رستاخیز) ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدند و بر آن تکیه کردند و آنها که از آیات ما غافلند- (همه) آنها جایگاهشان آتش است، به خاطر کارهایی که انجام میدادند!
۵- آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت (و پایان کار) غافلند!
۶- به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند، از (ایمان به) آیات خود منصرف میسازم! آنها چنانند که اگر هر آیه و نشانهای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند. اگر راه هدایت را ببینند آن را، راه خود انتخاب نمیکنند و اگر راه گمراهی را ببینند آن را، راه خود انتخاب میکنند! (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند!
۷- سر انجام از آنها انتقام گرفتیم و آنان را در دریا غرق کردیم، زیرا آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند.
۸- هنگامی که سوار بر کشتی شوند، خدا را با اخلاص میخوانند (و غیر او را فراموش میکنند)؛ اما هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد، باز مشرک میشوند!
۹- و هر کس از یاد خدا روی گردان شود، شیطان را به سراغ او میفرستیم؛ پس همواره قرین اوست!
۱۰- هنگامی که پرهیزگاران، گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) میافتند و (در پرتو یاد او، راه حق را میبینند و) ناگهان بینا میگردند!
۱۱- (به او خطاب میشود) تو از این صحنه (و دادگاه بزرگ) غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم و امروز چشمت کاملًا تیزبین است!
۱۲- آنان را از روز حسرت (روز رستاخیز که برای همه مایه تأسف است) بترسان، در آن هنگام که همه چیز پایان مییابد و آنها در غفلتند و ایمان نمیآورند!
تفسیر و جمعبندی «غفلت» سرچشمه اصلی بدبختیها
در نخستین آیه، به معرفی گروهی از بدترین افراد انسان پرداخته شده؛ گروهی که شاید بدتر از آنان در میان انسانها یافت نشود که دربارهٔ اوصاف آنها میفرماید: «ما بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم، آنها دلها (و عقلهایی) دارند که با آن چیزی درک نمیکنند و چشمانی دارند که با آنها نمیبیند و گوشهایی دارند که با آن نمیشوند. آنها همچون چهارپایانند، بلکه بدترند. آنها همان غافلانند؛ وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِن الْجِنِّ وَ الانْسِ لَهُم قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُم اعْیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُم آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِهَا اولئکَ کَالانْعَامِ بَلْ هُمْ اضَلُّ اولئکَ هُم الغَافِلونَ»[۱۷۱]
در این آیه عامل نهایی بدبختی این گروه دوزخی را «غفلت» شمرده است. غفلتی که از ترک اندیشه و نداشتن چشم باز و گوش شنوا حاصل شده و انسان را به مرحلهای حتّی فروتر از چهارپایان سقوط میدهد. زیرا اگر چهارپایان غافلند، استعداد غفلتزدایی را ندارند؛ ولی اگر انسان با داشتن منبع آگاهی در غفلت غوطه ور شود، به طور قطع از چهارپایان هم کمترند.
مفهوم آیه بالا این نیست که خدا گروهی را به اجبار به دوزخ میفرستد؛ بلکه همان گونه که در آیه با صراحت آمده، دوزخی شدن آنان از ناحیه خودشان است، چون به آنها عقل داده شده ولی به کار نمیبندند، چشم و گوش دارند، اما با آن حقایق را نمیبینند و نمیشنوند.
پس هر چه هست از ناحیه خود آنها است، منتهی خداوند حکم مشروطی دارد و آن این که: کسانی که استعدادهای خدادادی را به کار نگیرند، سرنوشتشان آتش دوزخ است! و حصول این شرط بستگی به اراده خود انسان دارد.
در دوّمین آیه سخن از کافران در آستانه رستاخیز است. در آن هنگام که وعده خدا نزدیک میشود، چنان وحشتی سراسر وجودشان را فرا میگیرد که چشمانشان از حرکت باز میایستد و در اینجاست که فریاد آنها بلند میشود که: «ای وای! بر ما، ما از این صحنه در غفلت بودیم، بلکه ظالم و ستمگر بودیم؛ وَ اقتَرَبَ الْوَعْدُ الحَقُّ فَاذَا هِیَ شَاخِصَةٌ ابْصَارُ الَّذینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمینَ».[۱۷۲]
به این ترتیب، این گروه از کافران، عامل اصلی انحراف خویش را «غفلت» معرفی میکنند؛ غفلتی که آنها را به ظلم کردن به خویشتن و دیگران دعوت نموده و حتی به انبیا الهی و کتب آسمانی ظلم و ستم روا داشتند.
آنان این سخن را زمانی میگویند که لرزشی، سراسر جهان را فرا میگیرد و نشانههای رستاخیز ظاهر میشود و پردههای «غفلت» در آن شرایط هولناک کنار میرود، در حالی که تمام درهای توبه و بازگشت بسته شده است.[۱۷۳]
«شاخصه» از ماده «شخوص» بر وزن «خلوص» در اصل به معنی خروج از منزل یا از شهری به شهر دیگر است و از آن جا که انسان به هنگام وحشت شدید، چشم او از حرکت باز میایستد و به جایی خیره میشود، به گونهای که گویی از حدقه بیرون میآید؛ به این حالت «شخوص» گفته شده است.
در سوّمین آیه، خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور میدهد که با چه کسانی معاشر و همراه باشد و چه افرادی را از اطراف خویش براند: «با کسانی باش که پروردگار خود را صبح و عصر میخوانند و تنها ذات او را میطلبند، هرگز چشمهای خود را به خاطر زینتهای دنیا از آنها برمگیر و از کسانی که قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم، اطاعت مکن؛ همانها که پیروی هوای نفس کردند و کارهایشان افراطی است؛ وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوَةِ وَ الْعَشِّی یُریدُونَ وَجْهَهُ وَ لاتَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُریدُ زِینَةَ الحَیَاةِ الدُّنیَا وَ لاتُطِعْ مَنْ اغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ وَ کَانَ امْرُهُ فُرُطاً».[۱۷۴] در این آیه، اوصاف کسانی که شایسته همنشینی پیامبر را در ایمان و عبادت و ذکر پروردگار در هر صبح و شام دارند، برشمرده و از اطاعت (و همنشینی با) کسانی که دلهایشان از ذکر خدا غافل بوده و از هوای نفس پیروی نموده و کارشان به افراط گراییده است، نهی مینماید.
از تعبیرات این آیه، رابطه هواپرستی و افراط در آن، با «غفلت» استفاده میشود.
آری! غافلان از یاد خدا، هواپرستند و در راه افراط گام برمی دارند و اگر در مذّمت «غفلت» چیزی جز این نباشد، کافی است.
طبق بیان آیه فوق که: «خداوند دلهای آنها را غافل کرده»، به یقین به خاطر اعمالشان است که نتیجه آن مجازات الهی؛ یعنی، «غفلت» از یاد خداست.
معروف است که آیه فوق دربارهٔ جمعی از ثروتمندان متکبّر و خودخواه عصر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده که به حضور حضرت رسیدند و گفتند: ای محمد! اگر تو در صدر مجلس بنشینی و این گونه افرادی را که بوی بدشان مشام ما را آزار میدهد و لباسهای خشن و پشمینه بر تن دارند[۱۷۵]از خود دور سازی، مجلس تو، مجلسی در خور اشراف و شخصیتهایی همچون ما بشود، آن گاه ما نزد تو خواهیم آمد و از سخنانت بهره خواهیم گرفت، ولی با وجود این دو گروه، دیگر جای ما نیست![۱۷۶]
ولی خداوند از درون این گروه غافل و بی خبر آگاه بود و میدانست که این گونه افراد پر ادّعا و بیمحتوا، نه یار روز صلحاند و نه سرباز روز جنگ. بر آنها نمیتوان اعتماد کرد و از فکر آنها نیز نمیتوان استفاده کرد، به همین دلیل خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله هشدار داد که مراقب وسوسههای آنها باشد.
در چهارمین آیه، دوزخیان را با ذکر چند ویژگی، معرّفی میکند: «کسانی که امید لقای ما را ندارند (به معاد و رستاخیز معتقد نیستند) و تنها به زندگی دنیا خوشنودند و به آن اطمینان دارند و نیز کسانی که از آیات ما غافلند، جایگاهشان آتش است، به خاطر اعمالی که انجام میدادند».
در این آیات، آخرین چیزی که روی آن تکیه شده «غفلت» از آیات الهی است که در واقع، ریشه اصلی انکار معاد و اعتماد بر دنیا و فراموشی آخرت است. خلاصه این که «غفلت» ریشه اصلی همه بدبختیهای انسان است؛ در حالی که ریشه خوشبختی بهشتیان، آگاهی و بیداری و ذکر خدا است که در آیات بعد همین سوره، به آن اشاره شده است.
در تفسیر روح البیان در ذیل این آیه، در یک حدیث قدسی، چنین میخوانیم که خداوند میفرماید: «از سه گروه در شگفتم: از کسانی که ایمان به آتش دوزخ دارند و میدانند در پیش روی آنهاست، چگونه میخندند و از کسانی که به دنیا دل بستهاند، در حالی که میدانند به زودی از آن جدا میشوند و از کسانی که غافلند و میدانند (فرشتگان پروردگار) از آنها غافل نیستند، چگونه مشغول لهو و لعب هستند».
تفسیر مذکور در ذیل همین حدیث، داستانی از «نعمان بن منذر»- یکی از پادشاهان حیره در عصر جاهلیت- نقل میکند: روزی (پادشاه) در زیر درختی برای گستردن بساط لهو و لعب فرود آمد.
عُدی،- یکی از نزدیکان او گفت: ای پادشاه! این درخت آوازی دارد، آیا میدانی چه میگوید؟ این درخت میگوید:
رُبَّ رَکْبٍ قَد اناخُوا حَولَنایَمزَجُون الخَمْرَ بِالمَاءِ الزُّلالِ
ثُمَّ اضْحُوا اسَفَ الدَّهرِ بِهِموَ کَذاکَ الدَّهرُ حَالًا بَعد حالٍ
چه بسیار سوارانی که در اطراف ما از مرکب فرود آمدند و بساط عیش و نوش گستردند و شراب را با آب زلال آمیختند؛ ولی چیزی نگذشت که طوفانهای روزگار، آنها را از میان برداشت و این گونه است دنیا، هر زمانی بعد از زمانی دیگر.[۱۷۷]
در پنجمین آیه، سخن از افراد ظاهربینی است که بر اثر «غفلت» و بیخبری نه تنها اسرار جهان هستی را که ما را با سرایی دیگر پیوند میدهد، نمیبینند؛ بلکه از زندگی دنیا نیز تنها به ظاهر آن قناعت کردند، قرآن در این رابطه بیان میدارد: «این گروه (از کافران)، تنها ظاهری از زندگی دنیا را میبینند و از آخرت غافلند؛ یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الحَیَاةِ الدُّنیَا و هُمْ عَنِ الآخِرَةِ هُم غَافِلُونَ».[۱۷۸]
اگر غفلت و بیخبری، سایه شوم و سنگین خود را بر قلوب آنها نیفکنده بود، در جای جای زندگی دنیا، هم خدا را و هم معاد را میدیدند. در قرآن مجید، اسرار آفرینش موجودات و گوشههایی از نظام جهان مادّه به عنوان نشانهها و آیات خدا مطرح شده و
زندگی انسان در رستاخیز نیز در لابهلای همین زندگی دنیا و حوادثی که در اطراف ما میگذرد، نشان داده شده است؛ منتها، فقط افراد بصیر و بینا و آنها که نغمه توحید و معاد را از درون این حوادث میشنوند، به آن واقف میگردند، نه غافلان کوردل و بیخبر.
ضمناً تکرار ضمیر «هم» در آیه، تأکیدی بر این مطلب است که این «غفلت» سبب ظاهربینی و عدم وصول به عمق مسایل است.
این نکته قابل توجه است که واژه «غفلت» در جایی به کار میرود که اسباب و مقدّمات آگاهی فراهم باشد؛ ولی انسان بر اثر هوای نفس یا ضعف ایمان یا علل دیگر آنها را نادیده بگیرد. شاهد این سخن آیاتی است که بعد از این آیه در سوره روم آمده است؛ خداوند به نمونههایی از آثار توحید و معاد که در جهان هستی و در گرداگرد وجود ما قرار دارد، اشاره میکند و غافلان را هشدار میدهد.
در ششمین آیه از خطرناکترین گروه کافران سخن به میان آمده، کسانی که علاوه بر کفر، آلوده به تکبّر و لجاجت شدید نیز شدهاند. در پایان آیه، دلیل بدبختی آنها را غفلت از آیات الهی دانسته و میفرماید: «به زودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند، از ایمان به آیات خود منصرف سازیم؛ (به طوری که) اگر هر آیه و نشانهای را ببینند، به آن ایمان نمیآورند و اگر راه هدایت را ببینند، راه خود را انتخاب نمیکنند و اگر راه گمراهی را ببینند راه خود را انتخاب میکنند؛ (همه اینها) به خاطر آن است که آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل بودند؛ سَأصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الارضِ بِغَیر الحَقِّ وَ ان یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لایُؤمِنُوا بِهَا وَ انْ یَرَوْا سَبِیلَ الرُّشدِ لایَتَّخِذُوهُ سَبِیلًا وَ انْ یَرَوْا سَبِیلَ الغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبیلًا ذَلِکَ بِأَنَّهُم کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنهَا غَافِلینَ».[۱۷۹]
دربارهٔ جمله «سَأَصْرِفْ عَن آیَاتِی»؛ (به زودی آنها را از آیات خود منصرف میسازیم)، بحثهای زیادی در میان مفسران دیده میشود، شاید به این دلیل که کار خداوند، هدایت به سوی آیات و نشانههای اوست، و اساساً تمام انبیا و اوصیا برای همین آمدهاند؛ با این حال، چگونه ممکن است خداوند گروهی را از آیات خودش ممنوع و
محروم سازد؟ بر همین اساس دست به توجیهات زیادی زدهاند که بسیاری از آنها مشتمل بر تکلّف است.
پاسخ این سؤال با بررسی آیات دیگر قرآن روشن میشود؛ زیرا، پارهای از اعمال انسانها مانند تکبّر در برابر حق و لجاجت و تعصّب شدید، به صورت حجاب و پرده تاریکی بر قلب انسان میافتد و او را از مشاهده جمال زیبای حق باز میدارد. در واقع اعمال و صفات زشت خود آنهاست که «حجاب» آنها میشود و اگر «حجاب افکنی» به خداوند نسبت داده شده، به خاطر این است که خداوند، این اثر را در این گونه اعمال و صفات آفریده است و یا به تعبیر دیگر، یکی از مجازات طبیعی کسانی که دارای این صفات و اعمالند، انصراف از آیات الهی است.
قابل توجه این که: در پایان آیه، باز تأکید میکند که علت منصرف ساختن آنها از آیات الهی، همان اصرارشان بر تکذیب و غفلت و بی خبریشان از نشانههای خداست.
در هفتمین آیه، به دنبال آیات قبل از آن که سخن از لجاجت فرعونیان در برابر آیات الهی و بلاهای مختلفی است که به عنوان بیدار باش بر آن قوم نازل شد و به دعای «موسی بن عمران» برطرف گردید، میفرماید: « (هنگامی که نه معجزات الهی در آنها اثر گذاشت و نه بلاهای هشدار دهنده) سرانجام ما از آنها انتقام گرفتیم و آنها را در دریا غرق نمودیم؛ زیرا، آنها آیات ما را تکذیب کردند و از آن غافل شدند؛ فَانْتَقَمْنَا مِنْهُم فَاغْرَقْنَاهُمْ فِی الیَمِّ بِانَّهُم کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا وَ کَانُوا عَنْهَا غَافِلینَ».[۱۸۰]
همان گونه که از آیه استفاده میشود، سرچشمه بدبختی و هلاکت قوم فرعون، تکذیب آیات الهی و «غفلت» بود.
ممکن است «غفلت» سرچشمه تکذیب باشد؛ بنابراین ریشه اصلی، همان «غفلت و بی خبری» بوده است و یا این که بعضی از آیات را تکذیب کردند و بعضی را به فراموشی و «غفلت» سپردند که در این صورت هر کدام، عامل مستقلی محسوب میشوند.
بعضی از مفسران ضمیر «عنها» را به نقمت و عذاب الهی باز گرداندهاند که در این
صورت تنها تکذیب آیات الهی موجب بدبختی آنها محسوب میشود؛ ولی این احتمال بسیار ضعیف است؛ زیرا، این ضمیر در کنار آیات قرار گرفته و ظاهراً به آن بازگشت میکند.
بعضی از مفسران در اینجا، سؤالی مطرح کردهاند که شاید همین سؤال سرچشمه احتمال بازگشت ضمیر «عنها» به نقمت و عذاب باشد و آن این که «غفلت» از اختیار انسان بیرون است و چیزی نیست که موجب عذاب الهی شود.
ولی پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا، در بسیاری از موارد، سرچشمه «غفلت» اختیاری است. هنگامی که انسان به سراغ آیات الهی نرود و در آنها تدبّر نکند و گوش به سخنان معلّمان الهی ندهد، طبیعی است که حالت «غفلت» بر او چیره میشود و از همین رو، بسیار دیدهایم که افراد خطاکار را به خاطر غفلتشان مذمت کردهاند.
در هشتمین آیه گرچه از واژه «غفلت» سخن به میان نیامده؛ ولی محتوای آن مفهوم «غفلت» را میرساند. این آیه، دربارهٔ مشرکان عصر پیامبر صلی الله علیه و آله که گرفتار غفلت شدیدی بودند و گاه از خواب غفلت بیدار میشدند و به توحید روی میآوردند و گاه به کلی در منجلاب شرک غرق میگشتند، میفرماید: «هنگامی که بر کشتی سوار میشوند (و با طوفانهای شدید و گردابهای وحشتناک و امواج کوه پیکر دریا روبرو میگردند) خدا را با اخلاص میخوانند (و بتها را به فراموشی میسپارند)؛ اما هنگامی که خدا آنها را نجات میدهد و به خشکی میرساند، باز مشرک میشوند؛ فَاذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُاللّهَ مُخلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَّمَا نَجَّاهُمْ الَی الْبَرّ اذَا هُمْ یُشْرِکُونَ».[۱۸۱]
آری! طوفان حوادث خطرناک، پردههای «غفلت» و بیخبری را کنار میزند و چشم عقل را بینا و روشن میسازد. گروهی این بیداری را مغتنم شمرده و به اصلاح خطاهای خویش میپردازند؛ ولی گروه بیشتری، تنها در همان لحظات بیدارند، اما بعد از پایان حادثه، دوباره پردههای «غفلت» بر عقل و قلب آنها کشیده شده و به همان راه سابق باز میگردند.
بعضی از مفسران در ذیل این آیه نقل کردهاند: «مشرکان عرب به هنگام سفر دریا، بعضی از بتها را با خود میبردند تا حافظ و نجات دهنده آنها باشد؛ اما هنگامی که با خطر روبرو میشدند و امواج کوه پیکر دریا را میدیدند که کشتی آنها را همچون پر کاهی، جابهجا میکند، بتها را به دریا میریختند و صدای آنها به «یا اللَّه یا اللَّه» بلند میشد».[۱۸۲]
در نهمین آیه، به صورت یک حکم کلی و عمومی- که دربارهٔ همه اقوام و افراد صادق است- میفرماید: «هر کس از یاد خدا روی گردان شود (و غافل گردد)، شیطان را به سراغ او میفرستیم تا همواره با او قرین باشد؛ وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحمنِ نُقَیِّضُ لَه شَیطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ».[۱۸۳]
آری! توجه به خدا به مقتضای «انّ الَّذینَ قَالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ استَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِم المَلائِکة ...» سبب همنشینی با فرشتگان میگردد؛ حال آن که «غفلت» و بی خبری از یاد او، شیاطین را قرین انسان میسازد. شیاطینی که بر گرده او سوار میشوند و به هر راهی که خواستند، میبرند. این که میفرماید: «ما شیطانی را به سراغ او میفرستیم تا قرین او باشد»، در واقع به این معنی است که عمل او؛ یعنی، «غفلت» و بی خبری در رویگردانی از خداوند رحمان، چنین اثری را به دنبال دارد و به تعبیر دیگر، این مجازاتی است که در دنیا دامنگیر این افراد میشود.
با توجه به این که «یعش» از ماده «عشو» (بر وزن نشر) به معنی ضعیف و کم نور شدن چشم است؛ آن چنان که گویی پردهای بر آن افتاده که مفهوم آن، چیزی جز «غفلت» و بیتوجهی و اعراض نیست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی فرمودهاند: «اذَا أَرَادَ اللّهُ بِعَبْدٍ شَرّاً قیِّضَ لَهُ شَیطاناً قَبْلَ مَوتِهِ بِسَنَةٍ، فَلا یَری حَسَناً الّا قَبَّحَهُ عِنْدَهُ حَتَّی لا یَعْمَلُ بِهِ، وَ لا یَری قَبِیحاً الّا حَسَّنَهُ حَتّی یَعْمَلُ بِهِ؛ هنگامی که خداوند شرّ بندهای را (به خاطر «غفلت» و بی خبری از خدا) بخواهد، شیطانی را یک سال قبل از مرگ او سراغ او میفرستد (که همه چیز را در نظر او دگرگون میسازد) آن گاه هیچ کار خوبی را نمیبیند، مگر این که آن کار در نظرش، زشت جلوه میکند و آن را رها میسازد و هیچ کار بدی را نمیبیند، مگر این که آن کار در نظرش، زیبا جلوه میکند و آن را انجام میدهد».[۱۸۴]
بحث دربارهٔ این آیه را با شعر مناسبی از تفسیر روح البیان که ذیل همین آیه نقل شده است، پایان میدهیم:
دریغ و درد که با نفس بد قرین شدهایمو از این معامله با دیو همنشین شدهایم
به بارگاه فلک بودهایم و رشک ملکز جور نفس جفا پیشه این چنین شدهایم
در دهمین آیه، سخن از پرهیزگارانی است که هرگاه به خاطر غفلتی مختصر، امواج وسوسههای شیطان، آنها را احاطه کند، پردههای «غفلت» را با یاد خدا، میدرند. آن گاه طوفان فرو مینشیند و پردهها کنار میرود و چشمشان بینا میشود؛ خداوند در این رابطه میفرماید: «پرهیزگاران هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد (خدا) میافتند و بینا میگردند؛ انّ الَّذینَ اتَّقَوْا اذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَاذاهُم مُبصِرُونَ».[۱۸۵]
این تعبیر نشان میدهد که یاد خدا، چشم قلب انسان را بینا میکند؛ در حالی که «غفلت» از یاد او، راه را برای نفوذ شیاطین در دل انسان هموار میسازد.
«طائف» به معنی طواف کننده است و منظور از آن- همان گونه که جمعی از مفسران بزرگ گفتهاند- همان وسوسههایی است که از ناحیه شیطان صادر میشود و گویی اطراف قلب طواف میکند تا راهی برای نفوذ در کعبه دل پیدا کند و آن را به بتخانهای مبدل سازد که این نفوذ تنها در حال «غفلت» انسان از یاد خداست؛ زیرا، به محض این که انسان به یاد خدا بیفتد، آن وسوسهها و خطورات از قلب دور میشود و نور رحمت حق بر آن متجلّی میگردد.
یازدهمین آیه، از غافلانی سخن به میان آمده است که تا پایان عمر در عالم بیخبری و «غفلت» به سر میبرند؛ اما هنگامی که سیلی «اجل» به صورت آنها نواخته شود و در سکرات موت قرار گیرند و آثار اعمال خود را به چشم بنگرند (در وحشت و اضطراب شدیدی فرو میروند) آن گاه به آنها گفته میشود: «این همان چیزی است که از آن فرار میکردید». سپس اشاره به وضع آنها در قیامت میکند که هر انسان، در حالی که کسی وی را به پیش میراند، وارد محشر میشود و گواه (یا گواهانی) نیز هستند (که آمادهاند تا در دادگاه عدل الهی، اعمال او را بازگو کنند؛ در این حالت اضطراب شدیدی سرتاپای او را فرا میگیرد؛ آن چنان که گویی قالب تهی میکند).
در این حال به او خطاب میشود: «گفته میشود تو از این موضوع غافل بودی و ما پرده را از چشم تو کنار زدیم و امروز چشمت کاملًا بینا شده است». (در واقع حادثه تازهای رخ نداده، فقط چشم تو بینا شده است و پردههای «غفلت» کنار رفته و حقایق را، آن چنان که هست، میبینی)؛ لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا فَکَشَفْنَا عَنْکَ غِطَائَکَ فَبَصَرُکَ الیَومَ حَدِیدٌ».[۱۸۶]
دو مأموری که در قیامت با انسان همراهند، یکی او را به دادگاه عدل الهی میراند و دیگری به عنوان گواه اعمالش در دادگاه الهی با او همراه میشود. احتمالًا این دو همان فرشتههایی هستند که در دنیا دائماً همراه او بودند و تمام اعمال کوچک و بزرگ او را مینوشتند، در قیامت نیز دست مجرمان را گرفته و با پروندهای که همراه دارند، به دادگاه عدل الهی میبرند، آنها هرگز در دنیا این دو فرشته الهی را نمیدیدند و اصلًا به آنها ایمان نداشتند؛ در حالی که پیوسته همراهش بودند؛ ولی در قیامت که پردههای غفلت کنار میرود و چشم آنها بینا میشود، آنان را میبینند.
در دوازدهمین و آخرین آیه، پیرامون روز قیامت و شرح حال غافلان، در آن روز پر حسرت و اندوه میفرماید: «آنها را از روز حسرت بترسان، روزی که همه چیز پایان یافته، در حالی که آنها در غفلتند و ایمان نمیآورند؛ وَ أنْذِرهُم یَوْمَ الْحَسْرَةِ اذ قُضِیَ الامْرُ وَ هُمْ فِی غَفْلَةٍ وَ هُم لا یُؤْمِنُونَ».[۱۸۷]
یکی از نامهای روز قیامت یوم الحسرة است؛ زیرا، غافلان و بیخبران از خواب غفلت بیدار شده و همه اعمال خود را میبینند. نامه اعمال و پرونده جنایات آنها از یک سو، فرشتگان گواه بر اعمال، از سوی دیگر و از همه دردناکتر، گواهی تکتک اعضای بدن، حتی پوست تنشان نسبت به اعمالشان، آتش ندامت و پشیمانی را بر سر تا پای وجودشان مستولی میگرداند؛ اما آنان راهی جز سوختن و ساختن در پیش ندارند، چون پروندهها بسته شده و بازگشت به دنیا برای جبران غیر ممکن است. از این جهت، حسرت و اندوه، تمام وجود آنها را فرا میگیرد مخصوصاً هنگامی که فرشتگان الهی آنها را ملامت و سرزنش کرده و به آنها میگویند: «اینها همه نتیجه غفلت شماست».
روشن است که این غفلتها مربوط به قیامت و حتی عالم برزخ نیست؛ زیرا، به محض قرار گرفتن در آستانه مرگ و انتقال از دنیا، پردهها کنار رفته و انسان با چشم برزخی، حقایق جهان را میبیند که در آن هنگام دیگر چیزی از «غفلت» باقی نمیماند، همان طور که در آیه ۹۹ و ۱۰۰ سوره مؤمنون آمده است: «حَتَّی اذا جآءَ أَحَدَهُم الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیمَا تَرَکْتُ کَلَّا انَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرآئِهِمِ بَرْزَخٌ الَی یَومِ یُبْعَثُونَ؛ (آنها همچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد، میگوید: پروردگار من! مرا بازگردانید تا شاید آنچه را ترک کردهام (و کوتاهی نمودهام، عمل صالحی انجام دهم. به او میگویند:) چنین نیست! این سخنی است که او به زبان میگوید، (و اگر بازگردد اعمالش مانند سابق است) و پشت سرشان برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند».
نتیجه
از آیات بالا چنین میتوان نتیجه گرفت: خطری که به وسیله «غفلت» و بی خبری از «یاد خدا» و مسایل سرنوشت ساز زندگی، متوجّه سعادت انسان میشود، بیش از آن است که غالباً تصور میکنیم. «غفلت» همه ارکان سعادت ما را ویران میسازد و مانند آتش سوزان، خرمن زندگی را میسوزاند و تمام امکانات و استعدادهای خداداد را بر باد میدهد.
«غفلت» در اخبار اسلامی
از خواب غفلت بیدار شو!
در منابع روایی اسلام، روایات تکان دهندهای پیرامون عواقب سوء «غفلت» و آثار زیانبار و مرگبار آن وارد شده است که به خاطر کثرت، گلچینی از آنها را در ذیل آوردهایم:
۱- هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به معراج رفت، خطابهایی از سوی خداوند به او شد، از جمله این که: «یَا احْمَدُ انْتَ لاتَغْفَلْ ابَداً مَنْ غَفَلَ عَنِّی لا ابَالِی بِایٍّ وَادٍ هَلَک؛ ای احمد! هرگز غافل مشو؛ هرکس از من غافل شود، من نسبت به این که او در کدام راه هلاک و نابود میشود، اعتنا نمیکنم.»[۱۸۸]این بیان به خوبی نشان میدهد که عاقبت «غفلت» از خداوند، هلاکت و نابودی است.
۲- امام امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام در عبارتی کوتاه و پرمعنی میفرمایند:
«الْغَفْلَةُ اضَرُّ الاعْدَاء؛ غفلت از بزرگترین دشمنان انسان است»[۱۸۹]؛ زیرا سرچشمه بسیاری از گناهان و معاصی است.
۳- آن حضرت در حدیث دیگری فرمودهاند: «الغَفْلَةُ تَکْسِبُ الاغْتَرارَ وَ تُدْنِی مِنَ البَوَارِ؛ غفلت سبب غرور انسان میشود، و مقدمات هلاکت او را فراهم میسازد».[۱۹۰]
۴- باز از همان حضرت نقل شده است: «الْغَفْلَةُ ضَلالُ النُّفُوسِ وَ عُنْوَانُ النُّحُوسِ؛ غفلت مایه گمراهی افکار و سرلوحه نحوستهاست»[۱۹۱]؛ زیرا تنها راه نجات از گمراهی، تفکر و اندیشه است؛ ولی «غفلت» دشمن سرسخت آن میباشد.
۵- در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است: «وَیْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ عَلَیْهِ الْغَفْلَةُ فَنَسِیَ الرَّحْلَةَ وَ لَم یَسْتَعِدْ؛ وای! بر کسی که «غفلت» بر او غلبه کند و نتیجه سفر آخرت را به فراموشی بسپارد و آماده آن نشود».[۱۹۲]
۶- امام صادق علیه السلام میفرمایند: «انْ کَانَ الشَّیطانُ عَدُوّاً فَالْغَفْلَةُ لِمَاذَا؛ اگر شیطان، دشمن اسلام است (که هست)، پس غفلت برای چیست؟».[۱۹۳]
در احادیث گذشته، گاه «غفلت» از خدا و گاه «غفلت» از روز قیامت و گاه «غفلت» از وسوسههای شیطان، مطرح شده است.
۷- امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیثی میفرمایند: «فَیَا لَهَا حَسْرَةً عَلَی کُلِّ ذِی غَفْلَةٍ انْ یَکُونَ عُمُرُهُ عَلَیْهِ حُجَّةً وَ انْ تُؤَدِّیَهُ ایَّامُهُ الَی الشَّقْوَةِ؛ ای وای! بر غافلی که عمرش، حجتی علیه اوست و روزگارش او را به بدبختی کشاند»[۱۹۴]منظور از «غفلت» در این حدیث، «غفلت» از ترک انجام وظایف، در طول عمر است.
۸- این مسئله به قدری دارای اهمّیّت است که حتی یکی از هدفهای بعثت انبیا، درمان دردهای «غفلت» شمرده شده است؛ همان گونه که در خطبه ۱۰۸ نهج البلاغه در بیان اوصاف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَیْرَةِ؛ او طبیبی است که داروهای خود را برای درمان موارد «غفلت» آماده ساخته و به دنبال بیمارانش میگردد».[۱۹۵]
۹- در حدیث دیگری از همان بزرگوار در مورد آثار زیانبار غفلت چنین نقل شده است: «بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَهِ حِجَابٌ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ الغَرَّةِ؛ حجاب غفلت و غرور، مانع از آن میشود که مواعظ و اندرزها در شما اثر کند».[۱۹۶]
۱۰- در روایات اسلامی در حالات «عیسی بن مریم» علیه السلام آمده است: «از کنار قریهای عبور کرد که همگی به غضب الهی نابود شده بودند. یکی از آنها را زنده کرد و از او سؤال نمود:
اعمال شما چگونه بود که چنین بلایی دامنتان را گرفت. در پاسخ گفت: پرستش بت، محبت دنیا، ترس کم، آرزوی دراز و غفلت آمیخته با لهو و لعب».[۱۹۷]
۱۱- امیر مؤمنان علیه السلام دربارهٔ جنبه اجتماعی غفلت فرمودهاند: «مِنْ دَلائِلِ الدُّولَةِ قِلَّةُ الْغَفْلَةِ؛ از دلایل پیشرفت دولتها (یا پیشرفت در امور زندگی مادی و معنوی) کمی غفلت است».[۱۹۸]
آری! «غفلت» و بی توجّهی در امور اجتماعی، ضایعه عظیمی به دنبال دارد.
۱۲- این بحث را با حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام پایان میدهیم که مردم را با بیان رسای خویش مخاطب ساخته و میفرمایند: «اتَّقِ ایُّهَا السَّامِعُ مِنْ سَکْرَتِکَ وَ اسْتَیْقِظْ مِنْ غَفْلَتِکَ، وَ اخْتَصِرْ مِنْ عَجَلَتِکَ؛ ای شنونده! از مستی (مال و قدرت و مقام و نعمت) بپرهیز و از خواب غفلت بیدار شو و از شتابزدگی بکاه».[۱۹۹]
طبق بیان مولای متقیان علی علیه السلام عامل بدبختی انسان، سه چیز است: مستی شهوت، غفلت از واقعیتها و شتابزدگی در کارها و امام نیز در این بیان کوتاه، هشدار میدهد تا شنوندگانش (از هر گروه و هر جمعیت) از این سه امر بپرهیزند تا خوشبخت شوند و اهل نجات گردند.
نتیجه
گرچه بیشتر مردم از آثار زیانبار «غفلت» غافلند؛ اما پیشوایان بزرگ ما که فاجعه حاصل از آن را میدیدند، با عبارتهای مختلف و تعبیرهای گوناگون هشدار دادند و همان گونه که در عبارتهای گذشته بیان شد، اهمّیّت موضوع را گوشزد کردند.
یادآوری این موضوع نیز لازم است که «غفلت» مفهوم وسیع و گستردهای دارد؛ یعنی، شامل «غفلت» از خدا و «غفلت» از یوم المعاد و ناپایداری دنیا و «غفلت» از شیطان و وسوسههای او میشود و در یک بیان کلی، «غفلت» از تمام اموری که به نوعی با سعادت انسان ارتباط دارد.
نکات مهمی دربارهٔ غفلت
اشاره
گرچه این صفت در سرنوشت انسان تأثیر فوق العاده دارد و جزء صفات رذیله محسوب میشود؛ ولی چرا علمای اخلاق به سراغ آن نرفته و سخن دربارهٔ آن نگفتهاند و یا اگر گفتهاند، بسیار مختصر و کوتاه بوده است. به هر حال در این بحث، مسایلی وجود دارد که باید هر کدام جداگانه مورد بررسی قرار گیرد:
عوامل غفلت
الف- جهل و نادانی
«غفلت» و بی خبری سرچشمههای زیادی دارد که نخستین عامل آن، جهل و ناآگاهی است.
عدم شناخت مقام پروردگار، بی توجّهی به مسئله قیامت، ناآگاهی نسبت به بیاعتباری مال و مقام و ثروت دنیا، بیخبری از وسوسههای شیطان و شیطان صفتان، از مهمترین عوامل غفلت است.
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام در این زمینه میفرمایند: «انَّ مَنْ عَرَفَ الایَّامَ لَمْ یَغْفَل عَن الاسْتِعْدَادِ؛ کسی که وضع روزگار (و بی اعتباری دنیا) را بداند از آمادگی برای سفر آخرت غافل نمیشود»[۲۰۰]. آری! جهل به هریک از این امور، سبب افتادن در گرداب «غفلت» و گرفتار شدن در عواقب شوم آن است.
ب- غرور و خودبینی
غرور یکی دیگر از عوامل «غفلت» و گاه ناشی از «غفلت» است؛ زیرا، انسان مغرور تنها پیروزیهای خود را میبیند و به امتیازهای خود میبالد و گاه همه اینها را جاودان میپندارد و همین امر، سبب «غفلت» او از واقعیتها میگردد. این «غفلت» عامل مؤثری برای شکست او خواهد شد.
در طول تاریخ افراد زیادی دیده شدهاند که بر اثر غرور، در دام «غفلت» گرفتار شده و نتوانستند در برابر دشمنان مقاومت کنند، از این رو ضربات دشمن، آنها را از پای درآورد.
ج- مستی نعمت
مستی نعمت (که با غرور شباهت زیادی دارد، اما در واقع چیزی جدای از آن است) نیز انسان را در گرداب غفلت میافکند.
هنگامی که افراد کم ظرفیت خود را در ناز و نعمت دیدند، گویی مست میشوند و مستی آنها را در «غفلت» از واقعیتهایی که اطراف او را گرفته است، فرو میبرد و این بی خبری و غفلت همچنان ادامه مییابد تا سرانجام سیلی اجل در صورت او نواخته شود و بیدارش کند، همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودهاند: «مَنْ غَفَلَ عَنْ حَوَادِثِ الایَّامِ ایْقَضَهُ الْحَمَامُ؛ کسی که از حوادث روزگار غافل شود، مرگ او را بیدار خواهد کرد».[۲۰۱]
امام سجاد، علی بن الحسین علیه السلام نیز فرمودهاند: «انَّ قَسْوَةَ الْبَطْنَةِ وَ فَتْرَ الْمَیْلَةِ وَ سَکْرَ الشَّبَعِ، وَ عِزَّةَ الْمُلْکِ مِمَّا یُثَبِّطُ وَ یُبْطِی عَنِ الْعَمَلِ وَ یَنْسِی الذِّکْرَ وَ یُلْهِی عَنِ اقْتِرَابِ الاجَلِ حَتّی کانَّ الْمُبْتَلی بِحُبِّ الدُّنیَا بِهِ خَبْلٌ مِن سُکْرِ الشَّرَابِ؛ سنگدلی حاصل از شکم پرستی و پرخوری، سستی میل (به دنیا) و مستی سیری و غرور حاکمیّت، از اموری است که انسان را از عمل باز میدارد و یاد خدا را به فراموشی میسپرد و او را از فکر نزدیک شدن اجل، غافل میکند تا آنجا که گویی گرفتار حبّ دنیا، مست شراب است».[۲۰۲]
د- عافیت و سلامت جسمانی
عافیت و سلامت گرچه از نعمتهای بزرگ خداست؛ ولی به خصوص یکی از عوامل غفلت است، به همین دلیل یکی از الطاف خفیّه الهی آن است که گهگاه عافیت و سلامت را از انسان میگیرد و او را به درد و رنج مبتلا میسازد تا پردههای «غفلت» از برابر چشمهای او کنار رود و واقعیتها را با چشم دل ببیند و آمادگی برای عکس العمل مناسب در برابر آنها پیدا کند.
به همین جهت در یکی از بیانات رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی در فواید و برکات بیماری آمده است که خطاب به سلمان فارسی به هنگام عیادتش فرمودند: «در موقع بیماری نعمتهایی نصیبت میشود، از جمله: انتَ مِنَ اللّهِ بِذِکْرٍ وَ دُعَاؤُکَ فِیهِ مُسْتَجَابٌ؛ تو به یاد خدا میافتی و (پردههای غفلت کنار میرود و به همین جهت) دعای تو به اجابت میرسد».[۲۰۳]
ه- آرزوهای دراز
یکی دیگر از عوامل «غفلت» آرزوهای دراز و دست نیافتنی است؛ زیرا تمام فکر انسان را مشغول ساخته و از سایر امور غافل میسازد. امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبه معروف به دیباج میفرمایند: «وَ اعْلَمُوا عِبَادَاللّهِ انَّ الامَلَ یَذْهَبُ الْعَقْلَ وَ یُکَذِّبُ الْوَعْدَ وَ یَحِثُّ عَلَی الْغَفْلَةِ وَ یُورِثُ الْحَسْرَةَ؛ بدانید ای بندگان خدا! آرزوهای دراز، عقل انسان را میبرد و وعده قیامت را دروغ میشمارد و انسان را بر غفلت ترغیب میکند و سرانجام، حسرت به بار میآورد».[۲۰۴]
عواقب شوم غفلت
«غفلت» و بی خبری از خدا و روز جزا و سرنوشت انسان و بی مهری زمانه و آثار سوء گناه، همه چیز انسان را به سیلاب فنا و نیستی سپرده و باعث خسارتهای جبران ناپذیری میگردد که در بیانات معصومین علیهم السلام اشارات پرمعنایی به آن شده است از جمله:
الف: غفلت مایه قساوت قلب
سنگدلی و قساوت قلب نتیجه غفلت و دوری از معارف الهی است زیرا، عامل مهم لطافت روح و انعطاف قلب در برابر حق، یاد خداست. هنگامی که ریزش باران رحمت ذکر الهی از سرزمین دل قطع شود، قلب او به صورت بیابان خشک و سوزانی در میآید که پر از سنگلاخ وحشتناک است. همان گونه که امام باقر علیه السلام فرمودهاند: «ایَّاکَ وَ الْغَفْلَةَ فَفِیهَا تَکُونُ قَسَاوَةٌ الْقَلْبِ؛ از غفلت بپرهیز که مایه سنگدلی است».[۲۰۵]
ب- غفلت و مرگ قلب
غفلت قلب انسان را میمیراند؛ یعنی، پس از قساوت و سنگدلی، مرگ قلب فرا میرسد، به گونهای که دیگر مواعظ و اندرزها تأثیری در آن نمیکند. در چنین حالتی، راه بازگشت به روی او بسته میشود و امیدی برای سعادت او باقی نمیماند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «مَنْ غَلَبَتْ عَلَیهِ الْغَفْلَةُ مَاتَ قَلْبُهُ؛ کسی که غفلت بر او چیره شود، قلبش میمیرد».[۲۰۶]
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ الْغِرَّةِ؛ میان شما و موعظه و اندرز، حجابی از غفلت و غرور است».[۲۰۷]
ج- غفلت و فساد اعمال
«غفلت» موجب فساد اعمال انسان میشود. افراد غافل و بی خبر به سراغ اعمال صالح کمتر میروند و اگر بروند دیگر «غفلت» اجازه نمیدهد که اعمال خالص با حضور قلب و جامع تمام شرایط و اجزا، برای خدا انجام دهند.
از این رو، امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودهاند: «ایَّاکَ وَ الْغَفْلَةَ وَ الِاغْتِرَارَ بِالْمُهْلَةِ فَانَّ الْغَفْلَةَ تُفْسِدُ الاعْمَالَ؛ از غفلت و غرور ناشی از مهلت الهی بپرهیز زیرا، غفلت اعمال آدمی را فاسد میکند».[۲۰۸]
این احتمال نیز در تفسیر این حدیث وجود دارد که منظور، فساد اعمال گذشته انسان به خاطر غفلتهای آینده است؛ زیرا، غفلت موجب گناه است و گناه موجب حبط اعمال.
د- غفلت و قرب الهی
غفلت، آمادگی لقای پروردگار و گام نهادن در بساط قرب او را از انسان میگیرد؛ زیرا وصول به این مقام والا، جز در سایه معرفت و آگاهی امکانپذیر نیست.
در یکی از مناجاتهای امیر مؤمنان علی علیه السلام که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است به این موضوع اشاره نموده است: «الهِی انْ أَنامَتْنِی الْغَفْلَةُ عَنِ الاسْتِعْدَادِ لِلِقَائِکَ فَقَدْ نَبَّهْتَنِی الْمَعْرَفَةُ بِکَرمِ آلائِکَ؛ پروردگار من! اگر غفلت مرا به خواب فرو برده و استعداد لقای تو را از من گرفته؛ شناخت کرم نعمتهایت مرا از این خواب غفلت بیدار ساخته است».
این جمله، بخشی از مناجات معروف «شعبانیه» است که طبق گفته مرحوم علّامه مجلسی قدس سره مناجاتی است که علی علیه السلام و امامان معصوم علیهم السلام در ماه شعبان با آن، با خدا راز و نیاز میکردند.[۲۰۹]
ه- غفلت و هلاکت انسان
غفلت سبب هلاکت در دنیا و آخرت است؛ زیرا، انسان را از مصالح او (اعم از مادی و معنوی) بیخبر میسازد و با این بی خبری، فرصتها را از دست میدهد، امکانات را ضایع کرده و استعدادهای خویش را بر باد خواهد داد. به همین جهت، در حدیثی از امام علی علیه السلام آمده است: «مَنْ طَالَتْ غَفْلَتُهُ تَعَجَّلَتْ هَلَکَیْهُ؛ کسی که غفلتش طولانی شود، هلاکت او به سرعت فرا میرسد».[۲۱۰]
نشانههای غفلت
ممکن است این مسئله برای بسیاری از مردم، مورد شک و تردید واقع شود که آیا واقعاً در صف غافلانند یا نه؟ پس لازم است تا پویندگان راه خدا و سالکان سبیل الی اللَّه، در هر مرحله خود را بیازمایند تا مبادا در صف «غافلان» باشند؛ لذا باید به علائم و نشانههای «غفلت» توجه کنیم تا ناخواسته در دام آن گرفتار نشویم.
خوشبختانه در روایات اسلامی، علایم و نشانههای فراوانی برای غافلان ذکر شده است که به چند نمونه اشاره میکنیم:
۱- در حدیث مشروحی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، در پاسخ «شمعون بن لاوی»- یکی از مسیحیان معروف زمان خود- آمده است، هنگامی که شمعون از علائم غافلان از حضرتش سؤال کرد، ایشان در جواب فرمودند: «امَّا عَلامَةُ الغَافِلِ فَارْبَعَةٌ الْعَمی وَ السَّهْو وَ اللَّهْو وَ النِّسْیَانْ؛ نشانههای غافل چهار چیز است: نابینایی (و بستن چشم بر روی حقایق) و سهو و لهو و نسیان (به گونهای که گرفتار فراموشکاری و سردرگمی به شهوات و عدم توجه به سرنوشت آینده خویش میشود».[۲۱۱]
همین مضمون در اندرزهای لقمان حکیم به فرزندش دیده میشود آنجا که میگوید:
«فرزندم هر چیزی نشانهای دارد که با آن شناخته میشود ... و غافل سه نشانه دارد: سهو و لهو و نسیان».[۲۱۲]
تفاوت سهو و نسیان در این است که نسیان به معنی فراموش کردن چیزی است که قبلًا میدانست، ولی سهو به معنی عدم توجه به اموری است که باید به آن توجه کند.
۲- یکی دیگر از نشانههای «غفلت» همنشینی با فاسدان و مفسدان و دوری از مجالس عبادت است. امام حسن مجتبی علیه السلام میفرماید: «الْغَفْلَةُ تَرَکُکَ الْمَسْجَدوَ طَاعَتُکَ الْمُفْسِدَ؛ غفلت آن است که مسجد را ترک کنی و از مفسد اطاعت نمایی».[۲۱۳]
۳- از دیگر نشانههای مهم «غفلت» بیاعتنایی به عوامل هشدار دهنده و بیدار کننده است؛ مثلًا، هنگام عبور از قبرستان فکر نمیکنند که ممکن است فردا، جایگاهشان همین جا باشد؛ یا اگر در تشییع جنازه یکی از دوستان و آشنایان شرکت کنند، فراموش میکنند که او را هم روزی دیگران تشییع کرده و در مراسم یادبود او شرکت میکنند.
در نهج البلاغه آمده است که حضرت علی علیه السلام در تشییع جنازه مؤمنی شرکت نموده بودند، ناگهان صدای بلند خنده کسی را شنیدند، حضرت علیه السلام ناراحت شدند و این گفتار حکیمانه را بیان فرمودند: «کَأَنَّ المَوْتَ فیهَا عَلَی غَیرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فیهَا عَلَی غَیرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ الَّذی نَرَی مِنَ الْاموَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ الَیْنَا رَاجِعُونَ؛ گویی مرگ برای غیر ما مقرّر شده و حق (تنها) بر دیگران واجب شده است، و گویی (این) مردگانی را که میبینیم (مثل) مسافران هستند، به زودی به سوی ما باز میگردند».
سپس افزودند: «نُبَوِّئُهُمْ اجْدَاثَهُم وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُم کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ ما آنها را در قبرشان میگذاریم و میراثشان را میخوریم، گویی بعد از آنها، عمر جاودان داریم».[۲۱۴]
۴- یکی دیگر از نشانههای «غفلت» آن است که انسان عمر خود را در اموری صرف کند که برای آخرت او هیچ سودی ندارد؛ یا در اموری صرف کند که نه سودی در دنیا دارد و نه در آخرت.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند: «کَفی بِالْرَّجُلِ غَفْلَةً انْ یُضِیعَ عُمْرَهُ فی مَا لایُنْجیهِ؛ برای غفلت انسان، همین بس که عمر خود را در چیزی که مایه نجات او نیست، ضایع کند».[۲۱۵]
و در تعبیر دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است: «کَفی بِالْمَرْءِ غَفْلَةً أَن یَصْرِفَ هِمَّتَهُ فِی مَا لا یَعْنِیهِ؛ برای «غفلت» انسان، همین بس که عمر خود را در چیزی که مربوط به او نیست، صرف کند».[۲۱۶]
راههای زدودن غفلت
«غفلت» از بیماریهای خطرناک اخلاقی است و برای درمان آن باید از اصول کلّی حاکم بر این مباحث استفاده کرد.
نخست این که: به عواقب و پیامدهای «غفلت» بیندیشیم و آنچه را که در بحثهای گذشته، مخصوصاً روایاتی که در این باب ذکر شد، مورد توجّه قرار دهیم، که تأثیر به سزایی در زدودن آثار «غفلت» و بازگشت به «یقظه» و بیداری دارد؛ مثلًا، برای ترک اعتیاد به مواد مخدّر یا جلوگیری از ابتلا به آن، به اشخاصی اشاره میکنیم که به خاطر آن، به روز سیاه افتاده و آثار مرگبار آن، روح و جسم و پیوندهای خانوادگی و اجتماعیشان را نابود ساخته است تا از این طریق سایر مبتلایان، بیدار شوند و راه بازگشت را پیش گیرند و غیر مبتلایان نیز به هوش باشند و در دام آن گرفتار نشوند. همچنین باید به سراغ ریشهها رفت؛ زیرا تا ریشههای یک بیماری قطع نشود، درمان آن امکان ندارد.
در بحثهای گذشته ریشههای «غفلت» را مشروحاً ذکر کردیم که نیاز به تکرار نیست. علاوه بر مطالب گذشته، امور ذیل نیز برای زدودن اثرات زیانبار «غفلت» از وجود انسان بسیار مفید و اثربخش است:
عبرت از تاریخ
باید تاریخ را با دقت بررسی کرد. ایوان مدائنها که آینه عبرتند، کاخ کسراها که ویرانههایش با زبان بیزبانی با ما سخن میگویند و اهرام مصر که از فراعنه و سرنوشت آنها خبر میدهد و خلاصه این که باید در جای جای این جهان، از آثار باقیمانده پیشینیان دیدن کنیم و درس عبرت بگیریم.
قبور درهم شکسته نیرومندان دیروز و اسیران خاک امروز و یا پیرمردان و پیرزنانی را در نظر بگیریم که نه قدرت راه رفتن دارند و نه توان نشستن و نه حوصله سخن گفتن و به یاد آوریم که همه اینها روزی جوان و نیرومند و با نشاط بودند؛ اما گذشت روزگار آنان را به چنین سرنوشتی گرفتار ساخته است و بدانیم که ما هم، همین راه را در پیش داریم.
به یقین هر چه دربارهٔ این موضوعات و تحوّل روزگار و جابجا شدن حکومتها و قدرتها و ثروتها و عزّتها بیشتر بیندیشیم، کمتر گرفتار «غفلت» خواهیم شد.
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «انَّ مَنْ عَرَفَ الْایَّامَ لَمْ یَغْفَل عَنْ الاسْتِعْدادِ؛ آن کس که وضع روزگار را بشناسد، از آمادگی (برای سفر آخرت) غافل نمیشود».[۲۱۷]
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام چنین فرمودهاند: «اغْفَلَ النَّاسِ مَنْ لَمْ یَتَّعِظ بِتَغَیُّرِ الدُّنیَا مِنْ حَالٍ الَی حالٍ؛ غافلترین مردم کسی است که از تغییر و تحوّل روزگار از حالی به حال دیگر، پند نگیرد».[۲۱۸]
استمرار و دوام ذکر
عامل مؤثر دیگر برای زدودن آثار «غفلت» استمرار و دوام ذکر است؛ زیرا، یاد خدا دل را بیدار میکند، روح را صفا میبخشد و چشم بصیرت را بینا میسازد و در پرتوی آن، انسان، حق را حق میبیند و باطل را باطل و قادر به تشخیص دوست و دشمن سعادت خود میشود.
لذا امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «بِدَوَامِ ذِکْرِاللّهِ تَنْجابُ الْغَفْلَةُ؛ با استمرار یاد خدا، آثار غفلت زدوده میشود».[۲۱۹]
نماز با حضور قلب
ادای نماز در وقت مقرّر و با حضور قلب و توجّه به محتوای راز و نیاز و مناجات با خدا، قلب را صیقل داده و زنگار «غفلت» را از آینه روح میزداید.
طبیعت زندگی دنیا، غفلت زا است که گاهی انسان را چنان به خود مشغول میسازد که همه چیز را فراموش میکند؛ حتی، خویشتن خویش را. نماز فرصت بسیار خوبی برای بازنگری در اعمال و بازیافتن خویشتن خویش و نجات از چنگال اهریمن «غفلت» است.
امام باقر علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «ایُّمَا مُؤْمِنٍ حَافَظَ عَلَی الصَّلَواتِ الْمَفْرُوضَةِ فَصَلّاهَا لِوَقتِهَا فَلَیْسَ هَذَا مِنَ الْغَافِلین؛ (اگر) هر فرد با ایمانی، نمازهای واجب را به موقع و به طور صحیح انجام دهد، از غافلان نخواهد بود».[۲۲۰]
تفکر و اندیشه
راه دیگر پیشگیری و درمان «غفلت» تفکر و اندیشه است. هر گاه انسان به کارهای خوب و آثار مثبت آن و همچنین به کارهای بد و نتایج سوء آن بیندیشد، امواج ظلمانی «غفلت» از روح و جانش دور میشود.
روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به ابو ذر فرمودند: «یَا ابَاذَر! هَمِّ بِالْحَسَنَةِ وَ انْ لَمْ تَعْمَلْهَا لِکَی لا تُکْتَبَ مِنَ الْغَافِلِینَ؛ ای ابو ذر تصمیم به کارهای نیک بگیر، هر چند توفیق عمل به آن برای تو حاصل نشود تا در زمره غافلان نوشته نشوی».[۲۲۱]
فکر مرگ و پایان زندگی از جمله افکاری است که در زدودن زنگار «غفلت» از آینه روح آدمی بسیار مؤثر است؛ مخصوصاً اگر هنگام عبور از آرامگاه مردگان، این شعر یا مانند آن را با خود زمزمه کند:
هر که باشی و به هر جا برسیآخرین منزل هستی این است
این فکر و اندیشه به یقین جلوی سرچشمههای اصلی «غفلت» را که هواپرستی و خودخواهی و فزونطلبی است، میگیرد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در یکی از وصایای خویش به فرزندش امام حسین علیه السلام فرمودند:
«ایْ بُنَیَّ الْفِکْرَةُ تُورِثُ نُوراً وَ الْغَفْلَةُ ظُلْمَةً ای فرزندم! تفکر، نورانیّت میبخشد و «غفلت» ظلمت و تاریکی».[۲۲۲]
تغییر محیط
بسیاری از محیطها به طور طبیعی غفلتزاست. مجالس غافلین و بطّالین (بیهوده کاران)، جلسات لهو و لعب، خانههای پر زرق و برق و اشرافی، انسان را به سوی «غفلت» میکشاند؛ حتّی بسیاری از شهرها در دنیای امروز، مبدّل به کانون «غفلت» و فساد شده است.
یکی از راههای رهایی از چنگال «غفلت» ترک شرکت در این گونه جلسات و اماکن و هجرت از شهرهای آلوده به فساد است؛ در غیر این صورت، رهایی از دیو «غفلت» بسیار مشکل است.
امام سجاد علیه السلام در دعای ابو حمزه، به هنگام مناجات با خدا در بیان یکی از عوامل سلب توفیق، عرض میکنند: «او لَعَلَّکَ رَأَیْتَنی آلِفُ مَجَالِسَ البَطَّالِینَ فَبَیْنی وَ بَیْنَهُم خَلَّیْتَنی؛ شاید مرا علاقهمند به مجالس غافلین دیدی و مرا در میان آنها رها ساختی».
این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم: «احْذَرْ مَنَازِلَ الْغَفْلَةِ وَ الْجَفاءِ وَ قِلَّةَ الاعْوَانِ عَلَی طَاعَةِ اللّهِ؛ از منزلگاههای «غفلت» و خشونت و جایی که یار و مددکاری بر اطاعت خدا ندارید، بپرهیز».[۲۲۳]
یقظه و بیداری
«یقظه» نقطه مقابل غفلت، به معنای خودآگاهی است. بعضی از عارفان آن را یکی از منازل آغازین سیر و سلوک ذکر کردهاند.
«یقظه» در اصطلاح عارفان اسلامی، بیداری از خواب «غفلت» و توجه به اعمال و کردارهای گذشته، برای جبران خطاها و جهتگیریهای صحیح در آینده است.
امام خمینی قدس سره در کتاب «جهاد اکبر یا مبارزه با نفس» ضمن این که «یقظه» را گام اول در تهذیب نفس میدانند؛ ذیل این عنوان چنین نوشتهاند: «تا کی میخواهید در خواب «غفلت» به سر برید و در فساد و تباهی غوطهور باشید، از خدا بترسید و از عواقب امور بپرهیزید، از خواب «غفلت» بیدار شوید. شما هنوز بیدار نشدید، هنوز قدم اول را برنداشتید، قدم اول در سلوک «یقظه» است، ولی شما در خواب به سر میبرید، چشمها باز و دلها در خواب فرو رفته است، اگر دلها خواب آلود و قلبها بر اثر گناه سیاه و زنگ زده نمیشد، این طور آسوده خاطر و بیتفاوت به اعمال و اقوال نادرست ادامه نمیدادید، اگر قدری در امور اخروی و عقبات هولناک آن فکر میکردید، به تکالیف و مسؤلیتهای سنگینی که بر دوش شماست، بیشتر اهمّیّت میدادید».[۲۲۴]
یقظه آمد نوم حیوانی نماندانعکاس حس خود از لوح خواند
همچو حس آن که خواب او را ربودچون شد او بیدار عکس او نمود
آیات و روایات فراوانی به همین منظور، از منبع وحی یا از سرچشمه قلب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله صادر شده است. اساساً تمام آیات انذار و بشارت، برای رسیدن به همین هدف است؛ یعنی، هدفش زدودن آثار «غفلت» و بیدار ساختن افراد و اقوامی است که در خواب بی خبری فرو رفتهاند.
هشدارهای قرآن مجید با جملههایی مانند «افَلاتَعْقِلُون[۲۲۵]؛ آیا اندیشه نمیکنید و عقل خود را به کار نمیاندازید» و «أَفَلا تَذَکَّرُون[۲۲۶]؛ آیا متذکر نمیشوید» و «افَلَا تَتَفَکَرُونَ؛ آیا اندیشه نمیکنید» و «او لَم یَتَدَبَّرُوا القُرآن» و مانند اینها، همه به منزله بانگهایی است که رهبر بیدار دل، به پیروانی که در خواب سنگین فرو رفتهاند، میزند تا بیدار شوند و آماده حرکت به سوی مقصد گردند.
همچنین آیاتی که تأکید بر ذکر خدا دارد و اعراض از ذکر حق را منشأ تباهی انسان و «معیشت ضنک» در این جهان و نابینا محشور شدن در آن جهان میشمرد، مسلمانان را از اسباب لهو؛ یعنی، آنچه که انسان را از یاد خدا غافل سازد، برحذر میدارد، همه برای رسیدن به این مقصود؛ یعنی، حالت «یقظه» و بیداری است.
در روایات اسلامی نیز به طور گسترده به مسئله «یقظه» اشاره شده است، از جمله:
۱- امیر مؤمنان علی علیه السلام در خطبهای که اشاره به هدف بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دارد، میفرمایند: «ایُّهَا النَّاسُ انَّ اللّهَ ارْسَلَ الَیْکُمْ رَسُولًا لِیُزِیحَ بِهِ عِلَّتَکُمْ وَ یُوقِظَ بِهَا غَفْلَتَکُمْ؛ خداوند پیامبری به سوی شما فرستاد تا بیماریهای (روحی و اخلاقی و اجتماعی) شما را برطرف سازد و شما را از خواب غفلت بیدار کند».[۲۲۷]
نه تنها پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بلکه تمام انبیا، برای همین منظور مبعوث شدهاند؛ یا حدّ اقل یکی از اهداف اصلی آنها، ایجاد حالت «یقظه» میباشد.
۲- امام حسن مجتبی علیه السلام در خطبهای که برای مردم کوفه خواند، چنین فرمود:
«ایُّهَا النَّاسُ تَیَقَّظُوا مِنْ رَقْدَةِ الْغَفْلَةِ وَ مِن تَکَاشُفِ الظُّلْمَةِ، فَوَالَّذی خَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَءَ النَّسَمَةَ وَ تَرَدّی بِالْعَظَمَةِ، لَئِن قَامَ الیَّ مِنْکُم عُصْبَةٌ بِقُلوبٍ صَافِیَةٍ وَ نِیّاتٍ مُخلِصَةٍ، لا یَکُون فِیها شَوْبُ نِفاقٍ وَ لا نِیّةَ افْتِرَاقٍ لَاجاهِدنَّ السَّیفَ قَدَماً قَدَماً وَ لَا ضَیِّقَنَّ مِنَ السُّیُوف جَوَانِبَها وَ مِنَ الرِّماحِ اطرافَهَا وَمِنَ الْخَیْلِ سَنابِکَها فَتَکَلَّمُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ؛ ای مردم! از خواب «غفلت» بیدار شوید و از تراکم ظلمت بی خبری بپرهیزید. سوگند!
به کسی که دانه را در زیر خاک شکافته و بندگان را آفریده، و ردای عظمت پوشیده، هرگاه گروهی از شما با دلهای پاک و نیّتهای خالص که در آن آلودگی به نفاق نباشد و قصد افتراق در آن راه نیابد، بپاخیزند (و مرا یاری کنند)، من با شمشیر، گام به گام جهاد میکنم و با ضربات شمشیرهای خود، عرصه را بر آنها تنگ میسازم و نوک سرنیزهها را بر پیکرشان کُند میکنم و سم اسبها را در این راه، فرسوده میسازم؛ پس سخن بگویید، خدا رحمتتان کند (و از دشمن نترسید)».[۲۲۸]
امام مجتبی علیه السلام این سخن را در حالی بیان داشتند که خواب «غفلت» بر کوفیان غلبه کرده بود و آن حضرت هر چه آنان را دعوت به جهاد با غارتگران شام و لشکر معاویه میفرمودند، آنها اجابت نمیکردند.
۳- در کتاب «فلاح السّائل» دعایی که مورد تأیید امام صادق علیه السلام نیز قرار گرفته، پیرامون جبران خطاها و غفلتهای نماز، چنین بیان میدارد: «فَصَلِّ عَلَی مُحَمّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ مَکَان نُقْصَانِها تَماماً وَ عَجِّلْنی تَثَبُّتاً وَ تَمَکُّناً وَ سَهْوِی تَیَقُّظاً وَ غَفْلَتی تَذَکُّراً وَ کَسَلی نَشاطاً؛ پس درود بر محمد و آلش بفرست و هر نقصانی در نماز من رخ داده، کاملش فرما و به زودی به من ثبات قدم و توانایی عنایت کن (تا کاستیها را جبران کنم) و سهو مرا به بیداری و «غفلتم» را به یادآوری و کسالتم را به نشاط مبدّل فرما».[۲۲۹]
۴- امام امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه خطاب به انسانهای بی درد میفرمایند: «امَا مِنْ دائکَ بُلُولٌ امْ لَیْسَ مِنْ نَوْمِکَ یَقْظَةٌ؛ آیا درد تو را درمان و خواب تو را بیداری نیست».[۲۳۰]
۵- در حدیث دیگری، همان بزرگوار میفرمایند: «الَا مُسْتَیْقِظٌ مِنْ غَفْلَتِهِ قَبْلَ نَفَاد مُدَّتِهِ؛ آیا کسی نیست که از خواب غفلتش بیدار شود، قبل از مدت پایان عمرش؟».[۲۳۱]
در تمام این روایات «غفلت» به نوعی خواب و گاهی به مستی و «تذکّر» به نوعی بیداری و هشیاری تشبیه شده است. امیر مؤمنان علی علیه السلام در این زمینه میفرمایند:
«سُکْرُ الْغَفْلَةِ وَ الْغُرورِ ابْعَدُ افاقَةً مِنْ سُکْرِ الْخُمُورِ؛ مستی «غفلت» و غرور، هشیاریش از مستی شراب دورتر است».[۲۳۲]
۶- این بحث را با حدیث دیگری از امام امیر مؤمنان علیه السلام که «یقظه» را به چراغ نورانی تشبیه فرموده، پایان میدهیم: «فَاسْتَصْبِحُوا بِنُورِ یَقْظَةٍ فی الابْصَارِ وَ الاسْماعِ وَ الافْئِدَةِ؛ با نور یقظه و بیداری، چشم و گوش و قلب را روشن سازید».[۲۳۳]
تغافل مثبت
همان گونه که «غفلت» در امور زندگی، مایه بدبختی است، «تغافل» نسبت به این امور نیز همین گونه است؛ یعنی، انسان، واقعیتها را بداند و باور داشته باشد که زندگی دنیا ناپایدار است و این جهان گذرگاهی است که باید از آن بگذرند، و به سرایی دیگر بشتابند و مرگ قانون تخلّف ناپذیری است، و هیچ اعتباری به قدرتها و ثروتهای مادی نیست؛ ولی با این حال، چنان از کنار این مسایل میگذرد که گویی هیچ چیزی نمیداند و نمیبیند.
این تغافل منفی است که آثار زیانبارش از «غفلت» هم بیشتر است؛ زیرا، غافلان، ناآگاهانه به دام حوادث گرفتار میشوند؛ اما «تغافل کنندگان» با آگاهی در این دام قدم میگذارند که مسؤولیت الهیاش بیشتر و نکوهش مردم دربارهٔ آن شدیدتر است.
تغافل مثبت نیز داریم و آن این است که انسان، چیزهایی را بداند که پنهان کردن آن لازم یا پسندیده است؛ یعنی، فردی خود را نسبت به مسئلهای که اظهارش عواقب نامطلوب دارد، به ناآگاهی و بی اطلاعی بزند و با بزرگواری از کنار آن بگذرد تا باعث حفظ آبروی دیگران شود.
از جمله مواردی که «تغافل» در آن پسندیده است، پنهان ساختن عیوب دیگران است. هر کس عیب یا لغزشی دارد، لذا سعی دارد تا مردم آن را ندانند؛ ولی گاهی افراد هوشمند از آن آگاه میشوند. «تغافل» در این گونه موارد، در حقیقت یک نوع عیبپوشی است که جز در موارد امر به معروف و نهی از منکر، آن هم به صورت محرمانه و لطیف، بسیار پسندیده است.
اگر در مواردی پردهدری شود و آبرو و حیثیت اشخاص بر باد رود، افراد تشویق به گناه میشوند و طبق منطق «من که رسوای جهانم، غم دنیا سهل است» رسوایی را مجوّزی برای گناه میشمرد و به بیان دیگر، اگر پرده حیای گنهکاران دریده شود، دست به هر کاری میزنند؛ پس در اینجا جز با «تغافل» نمیتوان جلوی این پدیده شوم اجتماعی را گرفت.
در یک بیان کلی میتوان گفت: یکی از اصول مهم زندگی آرام و خالی از دغدغه، همین مسئله «تغافل» است، به ویژه مدیران باید از این مسئله در حل بسیاری از مشکلاتشان بهره بگیرند؛ یعنی، هر جا که احتیاج به اخطار و هشدار است باید اخطار و هشدار دهند و هر جا که با «تغافل» مشکلات حل میشود، از این طریق وارد شوند. به یقین اگر مدیران اصل «تغافل» را از زندگی خود حذف کنند، گرفتار دردسرهای بی دلیل خواهند شد.
به همین دلیل، پیشوایان بزرگ اسلام در گفتار و عمل، نسبت به این مسئله تأکید کردهاند. «تغافل» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بعضی از موارد باعث خردهگیری بعضی از افراد ناآگاه میشد؛ مثلًا، اعتراض میکردند به این که پیامبر صلی الله علیه و آله خیلی سریع تحت تأثیر سخنان این و آن قرار میگیرند و اگر گفته شود که فلان کس پشت سر شما چنین و چنان میگوید، میپذیرد و به سراغ آن شخص میفرستد، اما هنگامی که او قسم یاد میکند که چنین چیزی را نگفتهام، سخن او را نیز میپذیرد.
قرآن مجید نیز در آیه ۶۱ سوره توبه به این مطلب اشاره میکند: «وَ مِنْهُمُ الَّذین یُؤْذُونَ النَّبِیَ وَ یَقُولُونَ هُوَ اذُنٌ قُلْ اذُنُ خَیْرٍ لَکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ یُؤمِنُ لِلمُؤمِنینَ وَ رَحْمَة لِلَّذینَ آمَنُوا مِنْکُم ...؛ از آنها کسانی هستند که پیامبر صلی الله علیه و آله را آزار میدهند و میگویند: او آدم خوش باوری است، بگو: خوش باوری او به نفع شماست، او ایمان به خدا دارد و مؤمنان را تصدیق میکند و رحمت است برای کسانی از شما که ایمان آوردهاند».
مسلّم است که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با آن هوش و کیاست و درایت که دوست و دشمن به آن معترفند، آدم ساده اندیش و خوش باور نبوده است، بلکه در بسیاری از موارد وظیفه خود را «تغافل» میدید. این «تغافل» مایه رحمت برای همه مؤمنان محسوب میشد.
تغافل در بیان معصومین علیه السلام
۱- در حدیث معروفی که هم از امام سجّاد علیه السلام و هم از امام باقر علیه السلام و هم از امام صادق علیه السلام نقل شده است، پیرامون «تغافل» چنین میفرمایند: «صَلاحُ حالِ التَّعایُشِ و التَّعَاشُرِ مِلْأُ مِکْیَالٍ ثُلْثاهُ فِطَنَةٌ وَ ثُلْثُهُ تَغَافُلٌ؛ مصلحت همزیستی سالم و معاشرت با مردم در پیمانهای است که دوسوم آن هوشیاری و یک سوم آن تغافل باشد».[۲۳۴] این روایت، در واقع ضمن تأکید بر تغافل مثبت، از تغافل منفی بر حذر میدارد. ابتدا تأکید به هوشیاری و بیداری و ترک «غفلت» میکند و سهم آن را دوسوّم میداند و مفهوم آن این است که انسان نباید از مسائل مهم زندگی بی خبر بماند؛ بلکه باید با کمال دقّت، مراقب آنچه که خیر و صلاح او در آن است، باشد. از سوی دیگر نسبت به اموری که لازم است مورد بی اعتنایی و بی توجهی قرار گیرد، دستور به «تغافل» میدهد؛ مانند فکر و دقت در مسایل جزئی زندگی که اهمّیّت چندانی ندارند، انسان را از تفکّر در امور مهم باز میدارد و همچنین مخفی کردن عیوب پنهانی دیگران در مواردی که مصلحت ایجاب میکند، کار پسندیدهای است.
۲- امیر مؤمنان علی علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «مِنْ اشْرَفِ اعمالِ الْکَریمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ؛ یکی از باارزشترین کارهای کریمان، «تغافل» از چیزهایی است که از آن آگاهند»[۲۳۵](و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است).
۳- در حدیث دیگری آن امام بزرگوار علیه السلام میفرمایند: «مَنْ لَمْ یَتَغَافَلْ وَ لَایَغُضَّ عَنْ کَثِیرٍ مِنَ الْاموُرِ تَنَغَّصَتْ عِیْشَتُهُ؛ کسی که «تغافل» و چشمپوشی از بسیاری امور نکند، زندگی برای او ناگوار خواهد شد».[۲۳۶]
بدیهی است، زندگی انسانها خالی از اموری که بر خلاف توقّع باشد، نیست. اگر انسان جزئیات زندگی دیگران را با کنجکاوی و دقّت پیدا کند و آنها را مورد بازخواست قرار دهد، زندگی برایش تلخ و دوستان از اطراف او پراکنده میشوند.
این بحث را با حدیثی از همان بزرگوار علیه السلام پایان میدهیم: «وَ عَظِّموُا اقْدَارَکُم بِالتَّغَافُلِ عَنِ الدَّنِّیِ مِنَ اْلُامُورِ ... وْلَا تَکوُنوُا بَحَّاثِینَ عَمَّا غَابَ عَنْکُمْ، فَیَکْثُرُ عَائِبُکُمْ ... و تَکَرّموُا بِالتّعَامِی عَنِ اْلِاسْتِقْصَاءِ؛ قدر و منزلت خود را با «تغافل» نسبت به امور پست و کوچک بالا برید ... و زیاده از اموری که پوشیده و پنهان است تجسس نکنید که عیبجویان شما زیاد میشوند ... و با چشم برهم نهادن از دقت بیش از حد در جزئیات، بزرگواری خود را ثابت کنید».[۲۳۷]
از این حدیث و بعضی از احادیث دیگر، به خوبی موارد «تغافل» روشن میشود و نشان میدهد که مربوط به امور مهم و سرنوشت ساز زندگی نیست، بلکه مربوط به امور جزئی و کم اهمّیّت است که در زندگی وجود دارد.
بنابراین «تغافل» منافاتی با امر به معروف و نهی از منکر و انتقاد سازنده ندارد؛ زیرا، «امر به معروف و نهی از منکر» مربوط به واجبات و محرمات است که از محدوده «تغافل» بیرون است و انتقاد سازنده مربوط به اموری است که در سرنوشت فرد و جامعه اثر قابل ملاحظهای دارد، در حالی که «تغافل» مربوط به امور جزئی و کم ارزش و یا عیوبی است که مصلحت در آن است که در پرده بماند.
بخل و امساک
اشاره
نعمتها و مواهبی که پروردگار در اختیار انسانها گذاشته، در بسیاری از موارد، بیش از نیاز آنهاست، به گونهای که میتوانند دیگران را نیز در آن سهیم کنند، بدون آن که زیانی به زندگی خودشان برسد؛ ولی گروهی به خاطر صفت رذیله «بخل» از این کار امتناع ورزیده و هیچ کس را در این مواهب خدادادی سهیم نمیکنند. گاه نیز با نمایش ثروت و قدرت به محرومان، نمک بر جراحات قلبشان پاشیده و گویی از این کار زشت و غیر انسانی خویش لذّت هم میبرند.
گاه این صفت با «انحصارطلبی» و «خود برتر بینی» و «حرص و آز» نیز آمیخته شده و زشتی آن را چند برابر میکند.
اگر نگاهی به جهان آفرینش بیندازیم، همه جا سخاوت و انفاق و بذل و بخشش را مشاهده میکنیم. خورشید دائم میسوزد و بخشی از وجودش را تبدیل به نور و حرارت میکند و آن را به تمام منظومه شمسی میرساند و با نور و گرمای خود به همه مخلوقات، زندگی میبخشد.
زمین با انواع مواهبی که در دل دارد، از مواد غذایی گرفته تا معادن گران بها و آبهای زیرزمینی، همه را رایگان در اختیار بشر نهاده و سخاوتمندانه انسان را یاری میدهد. سایر موجودات جهان نیز هر کدام دستهای سخاوتمند خود را سوی انسانها گشودهاند تا سخاوت خویش را نشان دهند.
علاوه بر عالم کبیر در عالم صغیر؛ یعنی، وجود یک انسان نیز همین مسئله حکم فرماست. قلب، دستگاه تنفس، معده، چشم، گوش، دست و پا هیچ کدام تنها برای خودشان کار نمیکنند و هرگز در خدمت به سایر اجزاء بدن، «بخل» نمیورزند، بلکه آنچه را که دارند سخاوتمندانه در میان خود و تمام سلولهای بدن تقسیم میکنند.
در جهانی که همه جا «سخاوت» حکم فرماست، آیا جایی برای انسان بخیل وجود دارد؟ آیا ناهماهنگی با عالم هستی او را به فساد و مرگ نمیکشاند؟
روی این اصل، نکوهش «بخل» و مدح و ستایش «سخاوت» به طور گسترده در آیات و روایات اسلامی به چشم میخورد که در آنها «جود و سخاء» به عنوان یکی از بارزترین صفات فعلی الهی و یکی از ویژگیهای پیشوایان معصوم علیه السلام معرفی شده است.
با این اشاره، به آیات قرآنی باز میگردیم و بازتاب گسترده «بخل» و «سخاوت» را در بخشی از آیات قرآن مورد بررسی قرار میدهیم.
۱- انّ قَارُونَ کَانَ مِنْ قَومِ مُوسی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَ آتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا انَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ اوْلِی الْقُوَّةِ اذ قَالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ انَّ اللّهَ لایُحِبُّ الفَرِحِینَ* وَ ابْتَغِ فِیمَا أتَاکَ اللّهُ الدّارَ الآخِرَةَ وَ لاتَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ الدُّنیَا وَ احْسِنْ کَمَا احْسَنَ اللّهُ الَیکَ وَ لا تَبْغِ الفَسادَ فی الارْضِ انَّ اللّهَ لا یُحِبُّ المُفسِدینَ. (سوره قصص، آیات ۷۶ تا ۷۷)
۲- انّا بَلَوْنَاهُم کَما بَلَوْنا اصْحَابَ الْجَنَّةِ اذ اقْسَمُوا لَیَصْرِمُنَّهَا مُصْبِحینَ* وَ لایَسْتَثْنُونَ* فَطَافَ عَلَیهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُم نَائِمُونَ* فَاصْبَحَتْ کَالصَّریمِ (سوره قلم، آیات ۱۷ تا ۲۰)
۳- وَ مِنْهُم مَنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحینَ- فَلَمَّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ* فَاعْقَبَهُم نِفاقاً فِی قُلُوبِهِم الَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا اخْلَفُوا اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ (سوره توبه، آیات ۷۵ تا ۷۷)
۴- وَ لایَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیراً لَهُم بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُ سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ یَومَ الْقِیامَةِ وَ لِلّهِ مِیرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَ الارضِ وَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُون خَبیرٌ (سوره آل عمران، آیه ۱۸۰)
۵- الَّذینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُروُنَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اعْتَدْنَا لِلْکَافِرینَ عَذاباً مُهِینَاً (سوره نساء، آیه ۳۷)
۶- وَ امَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی* وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری (سوره اللیل، آیات ۸ تا ۱۰)
۷- هَا أنْتُم هَؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فی سَبِیلِ اللّهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَنْ یَبْخَلْ فَانَّمَا یَبْخَل عَنْ نَفْسِهِ وَ اللّهُ الغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ وَ انْ تَتَوَلَّوا یَسْتَبْدِل قَوْماً غَیْرَکُم ثُمَّ لایَکُونُوا أَمْثَالَکُم (سوره محمد، آیه ۳۸) ۸- ... وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (سوره تغابن، آیه ۱۶ و سوره حشر، آیه ۹)
۹- وَالَّذینَ اذَا انْفَقُوا لَم یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کَانَ بَینَ ذَلِکَ قَوَاماً (سوره فرقان، آیه ۶۷)
۱۰- قُلْ لَوْ انْتُم تَمْلِکُونَ خَزَائِنَ رَحْمَةِ رَبّی اذاً لَامْسَکْتُمْ خَشْیَةَ الانْفَاقِ وَ کَانَ الانْسَان قَتُوراً (سوره اسراء، آیه ۱۰۰)
ترجمه
۱- قارون از قوم موسی بود، اما بر آنان ستم کرد، ما آن قدر از گنجها به او داده بودیم که حمل کلیدهای آن برای یک گروه زورمند مشکل بود! (به خاطر آورید) هنگامی را که قومش به او گفتند: این همه شادی مغرورانه مکن که خداوند شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد!- و در آنچه خداوند به تو داده، سرای آخرت را جستجو کن و بهرهات را از دنیا فراموش مکن و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن و هرگز در زمین به دنبال فساد مباش که خدا مفسدان را دوست ندارد.
۲- ما آنها را آزمودیم، همان گونه که «صاحبان باغ» را آزمایش کردیم، هنگامی که سوگند یاد کردند که میوههای باغ را صبحگاهان (دور از چشم مستمندان) بچینند- و هیچ از آن استثنا نکنند- اما عذابی فراگیر (شب هنگام) بر (تمام) باغ آنها فرود آمد، در حالی که همه در خواب بودند و آن باغ سرسبز مانند شب سیاه ظلمانی شد!
۳- بعضی از آنها با خدا پیمان بسته بودند که: «اگر خداوند ما را از فضل خود، روزی دهد، قطعاً صدقه خواهیم داد و از صالحان (و شاکران) خواهیم بود!»- اما هنگامی که خدا از فضل خود به آنها بخشید «بخل» ورزیدند و سرپیچی کردند و روی برتافتند- این عمل، (روح) نفاق را تا روزی که خدا را ملاقات کنند، در دلهایشان برقرار ساخت، این به خاطر آن است که از پیمان الهی تخلف جستند، و به خاطر آن است که دروغ میگفتند.
۴- کسانی که بخل میورزند و آنچه را که خدا از فضل خویش به آنان داده، انفاق نمیکنند، گمان نکنند این کار به سود آنهاست؛ بلکه برای آنها شرّ است، به زودی در روز قیامت آنچه را نسبت به آن «بخل» ورزیدند، همانند طوقی به گردنشان میافکنند و میراث آسمانها و زمین، از آن خداست و خداوند، از آنچه انجام میدهید آگاه است.
۵- آنها کسانی هستند که «بخل» میورزند و مردم را به «بخل» دعوت میکنند و آنچه را که خداوند از فضل (و رحمت) خود به آنها داده کتمان مینمایند (این عمل، در حقیقت از کفرشان سرچشمه گرفته) و ما برای کافران عذاب خوارکنندهای آماده کردهایم.
۶- امّا کسی که «بخل» ورزد و (از این راه) بی نیازی طلبد؛- و پاداش نیک الهی را انکار کند- به زودی او را در مسیر دشواری قرار میدهیم.
۷- آری! شما همان گروهی هستید که برای انفاق در راه خدا دعوت میشوید، بعضی از شما (بخل) میورزید و هر کس «بخل» ورزد، نسبت به خود «بخل» کرده است و خداوند بینیاز است و شما همه نیازمندید و هرگاه سرپیچی کنید؛ خداوند گروه دیگری را جای شما میآورد؛ پس آنها مانند شما نخواهند بود (و سخاوتمندان در راه خدا انفاق میکنند.)
۸- ... و کسانی که از «بخل» و حرص خویشتن مصون بمانند، رستگارانند!
۹- و کسانی که هرگاه انفاق کنند، نه اسراف مینمایند و نه سختگیری، بلکه در میان این دو حدّ اعتدال دارند.
۱۰- بگو: «اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید، در آن صورت (به خاطر تنگ نظری) امساک میکردید؛ مبادا انفاق مایه تنگدستی شما شود» و انسان تنگ نظر است!
تفسیر و جمعبندی سرنوشت بخیلان
آیات نخست این بحث به ماجرای عبرتانگیز یکی از ثروتمندان بزرگ بنی اسرائیل اشاره میکند که بر اثر «بخل» و تکبّر و خودبزرگبینی به سرنوشت بسیار دردناکی مبتلا شد.
«قارون» از خویشاوندان نزدیک حضرت موسی علیه السلام و از چهرههای سرشناس و ثروتمند بنی اسرائیل و به ظاهر از نخستین مؤمنان به آن حضرت نیز بود که آگاهی فراوانی از تورات داشت؛ اما او مثل بسیاری از ثروتمندان خودخواه و از خدا بی خبر، علاقه فراوانی به نمایش دادن ثروت خویش در برابر دیدگان فقرای بنی اسرائیل داشت که هر گاه اموال و دارایی عظیم و عجیب خویش را به نمایش میگذاشت، دلهای دنیاپرستان را به تپش درمیآورد تا جایی که تنها آرزوی مهم آنها این بود که روزی مثل قارون، صاحب چنین ثروتی شوند!
قرآن مجید در این آیات میگوید: «قارون از قوم موسی علیه السلام بود، ولی بر آنها ستم کرد؛ انَّ قَارُونَ کَانَ مِنْ قَومِ مُوسی فَبَغی عَلَیهِم ...»[۲۳۸]
ستم او بر قومش هم به خاطر «بخل» شدیدش بود که راضی نبود کسی از ثروت او بهرهای ببرد و هم به خاطر نمایش ثروت و به رخ کشیدن آن و هم به خاطر مخالفت شدید با حضرت موسی علیه السلام و همکاری با فرعونیان، هنگامی که حضرت موسی علیه السلام از او طلب زکات کرده بود.
اصولًا ثروتمندان دنیاپرست، علاقه دارند که قدرتهای اجتماعی بیشتری در اختیار بگیرند که این علاقه گاهی به خاطر فزونطلبی است و گاهی به دلیل ترسی است که از قدرتهای سیاسی و اجتماعی دیگر دارند که مبادا ثروت آنها توسط آن قدرتها آسیب بیند؛ به همین دلیل همیشه با پیامبران که مردم را زیر چتر حکومت الهی قرار میدادند، به مخالفت برمیخاستند.
قرآن در ادامه آیه در مورد ثروت «قارون» میفرماید: «آن قدر گنج به او دادیم که حمل کلیدهای صندوقهای (جواهرات و درهم و دینار و اشیا قیمتی) او برای یک گروه زورمند، مشکل بود؛ و آتَیْنَاهُ مِنَ الْکُنُوزِ مَا انَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالعُصْبَةِ اولِی الْقُوَّةِ ...».[۲۳۹]
«قارون» از وضع خود بسیار اظهار شادمانی میکرد و همواره به عیش و نوش مشغول بود و غم بینوایان و رنج محرومان را هرگز احساس نمیکرد؛ حتّی هنگامی که (عاقلان مؤمن) قومش به او گفتند: «این همه شادی مغرورانه مکن که خداوند، شادی کنندگان مغرور را دوست نمیدارد و در آنچه خدا به تو داده، سرای آخرت را جستجو کن و بهرهات را از دنیا فراموش منما (که این امانت، بیش از چند روزی دست تو نخواهد بود) و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده، تو نیز به بندگان او نیکی کن و ثروت عظیم خود را وسیله فساد در زمین قرار مده که خدا مفسدان را دوست ندارد؛ ... اذقَالَ لَهُ قَوْمُهُ لاتَفْرَحْ انَّ اللّه لایُحِبُّ الْفَرِحینَ* وَابْتَغِ فی مَا آتَاکَ اللّهُ الدّارَ الآخِرَةَ وَ لاتَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنیَا و احْسِن کَمَا احْسَنَ اللّهُ الیکَ وَ لاتَبْغِ الفَسادَ فی الارضِ انَّ اللّهَ لایُحِبُّ المُفْسِدینَ».[۲۴۰]
این دستورات پنجگانه و اندرزهای ناصحانه و مشفقانه، نه تنها در دل سیاه «قارون» اثر نکرد، بلکه بر طغیان او افزود تا آنجا که به صراحت، توحید افعالی خداوند را انکار کرد و گفت: «این ثروتهای عظیم، نتیجه لیاقت و آگاهی و کاردانی خودم میباشد».
قرآن مجید در آیات دیگر همین سوره، به یکی دیگر از رذایل اخلاقی «قارون» که تقریباً به صورت یک جنون عمومی در همه ثروتمندان مغرور و از خدا بی خبر درآمده است، میپردازد و میگوید: «او در مقابل چشم قوم خود (در برابر دیدگان محرومان و بینوایان) به نمایش ثروت پرداخت و تمام توان خود را در این نمایش جنونآمیز غیر انسانی به کار گرفت. اسبهای گران قیمت، با زینهای طلایی و کنیزان زیبا و غرق در انواع زینت آلات و جواهرات و سایر اموال و داراییاش را که بسیار فریبنده بود به نمایش گذاشت و به جای این که به اندرز ناصحانه آگاهان قومش گوش دهد و مرهمی بر جراحتهای قلب بینوایان بگذارد؛ بلکه با عناد و مخالفت با آگاهان قومش نمک بر زخم قلب فقرا میپاشید و با نمایش ثروتش همه را در حیرت فرو میبرد.
هنگامی که طغیان او فزونی گرفت، خداوند بیش از آن، به او مهلت نداد و با ایجاد زلزلهای- تنها در محل کاخ قارون- او را به همراه تمام ثروتش در کام زمین فرو برد و با حرکت دیگر شکاف را بست و بدین سان سرنوشت او درس عبرتی برای همه انسانها در طول تاریخ گشت.
ریشه اصلی بدبختی «قارون» همان «بخل» او بود. بخلی که سرچشمه انکار عملی او نسبت به نبوت حضرت موسی علیه السلام و توحید پروردگار شد و به دنبال آن به فکر متهم ساختن پیامبر بزرگ خدا حضرت موسی علیه السلام، به عمل منافی عفت با یک زن بدکار افتاد که خداوند به زودی او را رسوا کرد. او میپنداشت که با داشتن این مال و ثروت عظیم، هیچ کس را قدرت رساندن آسیب به او نیست؛ به همین دلیل از هیچ گونه ظلم و ستمی بر قوم بنی اسرائیل دریغ نداشت تا این که سرانجام به کیفر زشتکاریهای خود رسید.
در بخش دوّم از آیات، به داستان عبرتانگیز دیگری از گروه بخیلان و سرنوشت سیاه آنها اشاره میکند. گروهی که قرآن مجید از آنها، به اصحاب الجنّة (صاحبان باغ) یاد کرده، به نظر بعضی از مفسّران، گروهی از بنی اسرائیل بودند که در «یمن» در نزدیکی «صنعا» زندگی میکردند. بعضی از محققان، وجود کلمه «حردٍ» را در ادامه این آیات که به معنی «منع» میباشد و از واژههای متداول «یمن» است، اشاره به این معنی میدانند که آنها اهل یمن بودند.
آنها ده نفر بودند که باغ بزرگی را از پدر به ارث برده بودند، پدرشان مرد نیکوکار و سخاوتمندی بود و هنگامی که میوهها و ثمرههای باغ نمایان میگشت، در باغ را بر روی مستمندان میگشود تا آنها بهره کافی ببرند که این امر مایه برکت و وسعت اموال پدر گشته بود.
ولی فرزندان بخیل و ناخلف، به گمان این که بخش زیادی از این درآمد به جیب فقرا و نیازمندان میریزد و دلیلی هم ندارد که اموال خودشان را این گونه ببخشند؛ تصمیم گرفتند اجازه ندهند حتی یک فقیر هم وارد باغ آنها شود. به همین خاطر تصمیم گرفتند که یک روز صبح، بی سر و صدا با جمعی کارگر زبده به باغ بروند و پیش از آن که فقرا بیدار شده و با خبر گردند، تمام محصول را چیده و منتقل نمایند.
«برسوئی» در «روح البیان» میگوید: «این ماجرا مربوط به زمان کمی بعد از حضرت مسیح علیه السلام است. آنها پدری داشتند بسیار سخاوتمند که از آن باغ به اندازه نیاز سال خود بر میداشت و بقیه را به نیازمندان میداد و به این ترتیب، مقدار قابل ملاحظهای نصیب فقرا میشد که روزهای زیادی از آن برای معیشت خود بهره میگرفتند؛ ولی هنگامی که پدر از دنیا رفت، فرزندان گفتند: اگر ما کار پدرمان را ادامه دهیم، زندگی بر ما مشکل میشود؛ در حالی که ما عیالمندیم و در میان خود سوگند یاد کردند که در آغاز صبح، هنگامی که هنوز تاریکی به طور کامل از بین نرفته، میوهها را بچینند؛ حتی برای این سخن خود، ان شاء اللَّه هم نگفتند».[۲۴۱]
خداوند نیز مجازات سخت و دردناکی برای آنها قرار داد؛ «هنگام شب، در آن موقع که همه آنها در خواب بودند، عذابی فراگیر از ناحیه پروردگارت بر تمام باغ فرود آمد؛ فَطَاف عَلَیهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ وَ هُمْ نَائِمُونَ».[۲۴۲]
آری! آتشی سوزان و صاعقهای مرگبار، چنان بر آن باغ فرود آمد که «آن باغ خرم و سر سبز به صورت خاکستر سیاه درآمد؛ فَاصْبَحَتْ کَالصَّریمِ».[۲۴۳]
احتمال دیگر نیز وجود دارد که «صریم» به معنی درخت بدون میوه باشد؛ یعنی، «صاعقه» فقط تمام میوهها را از بین برد و تنها چوبی از درختان باقی ماند. و صبح روز بعد، هنگامی که خوشحال و راضی از نقشه خودشان به باغ آمدند؛ به محض ورود به باغ و دیدن آن منظره وحشتناک، فریاد کشیدند و گفتند: «ما راه را گم کردهایم، ما همه چیز را از دست دادیم، بلکه ما محرومیم؛ فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا انَّا لَضَالُّونَ* بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ».[۲۴۴]
ممکن است تعبیر «انّا لضالّون» اشاره به این داشته باشد که آنها در آغاز باور نداشتند که این باغ سوخته، همان باغ سرسبز و پر میوه آنهاست، ولی هنگامی که دقت نمودند از قرائن فهمیدند که این باغ، همان باغ خودشان است که چنین نابود شده است. لذا گفتند:
«بَلْ نَحْنُ مَحرُومُونَ».
احتمال دیگر نیز وجود دارد که این گم کردن راه خداست؛ زیرا آنها سعادت و خوشبختی خود را در «بخل» میپنداشتند، در حالی که راه صحیح همان راه پدر سخاوتمندشان بود.
در ادامه این آیات آمده است: این گروه بخیلان به زودی از خواب «غفلت» بیدار شدند و به ملامت یکدیگر پرداختند و اعتراف به گناه کردند و تصمیم گرفتند در آینده این کار را تکرار نکنند و از خداوند، باغی بهتر از آن را خواستند. در بعضی از روایات آمده است که خداوند، توبه آنها را قبول کرد و باغی بهتر و پربارتر به آنها عنایت فرمود.
به هر حال آیه فوق، بیانگر عواقب دردناک «بخل» و انحصارطلبی است که حتی در دنیای مادی نیز «بخل» کارساز نیست.
قابل توجه است که قرآن در آغاز این آیات، میگوید: «ما مردم مکه را نیز با چنین امتحانی آزمودیم؛ همان گونه که «اصحاب الجنّة» را آزمایش کردیم» و گویا این تعبیر، اشاره به قحطی و خشکسالی شدیدی است که در مکه بر اثر «بخل» و ترک انفاق روی داد و ثروتمندان بخیل را به روز سیاه نشاند.
در سوّمین آیه سخن از سرنوشت فرد بخیلی در عصر رسول الله صلی الله علیه و آله است. مطابق بسیاری از تفاسیر، مردی از انصار به نام «ثعلبة بن حاطب» که در آغاز مرد بسیار تهی دستی بوده و همیشه آرزو داشت که روزی ثروتمند شود؛ به همین خاطر با اصرار فراوان از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تقاضا کرد که برای او دعا کند تا مال فراوانی به دست آورد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به او فرمود: «داشتن مقدار کم که بتوانی حقّش را ادا کنی بهتر از مقدار زیاد است که توانایی ادای حقّش را نداشته باشی»؛ یعنی، به زندگی سادهات بساز و شاکر باش. ولی او گفت: با خدا عهد میکنم، اگر ما را از فضل خود بهرهمند سازد، به طور قطع صدقه خواهیم داد و از صالحان (شاکران) خواهیم بود؛ «وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَاللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحین».[۲۴۵]
سرانجام پیامبر صلی الله علیه و آله برای این مرد پر ادعای کم ظرفیت، بنا به اصرار خودش دعا کرد تا صحنه آزمونی برای او و سایرین باشد. چیزی نگذشت که به برکت دعای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، ثروت زیادی که انتظار آن را نداشت، به او رسید و روز به روز فزونی یافت.
صاحب دامهای زیادی شد و کارش بسیار رونق گرفت. امّا هنگامی که آیه زکات نازل شد؛ به او ابلاغ کردند که باید مقدار کمی از این اموال را به عنوان زکات، در اختیار نیازمندان بگذاری، آن مرد «بخیل» کم ظرفیت، پیمان خود را با خدا و پیامبرش به دست فراموشی سپرده و از پرداخت مقدار ناچیز زکات خودداری ورزید.
قرآن در یک جمله کوتاه چنین میفرماید: «هنگامی که خداوند از فضل و رحمتش به آنان داد؛ «بخل» ورزیدند و سرپیچی کردند و روی گردان شدند؛ فَلَمَّا آتَاهُم مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوا وَ هُم مُعرِضُونَ».[۲۴۶]
گرچه «ثعلبه» یک نفر بیش نبود، ولی هنگامی که کار و ثروتش رونق گرفت، از گروه بسیاری برای حفظ اموالش کمک میگرفت، لذا ممکن است صیغههای جمع در آیه، اشاره به همین مطلب داشته باشد. احتمال دیگر نیز وجود دارد که این گونه درخواستها را تنها «ثعلبه» از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نکرد و این آزمایش نیز تنها برای او رخ نداد؛ بلکه افراد زیادی چنین تقاضایی را داشتند که نتوانستند از امتحان الهی، سرافراز بیرون آیند.
به هر حال نتیجه پیمان شکنی و بخلشان، آن شد که روح نفاق به طور پایدار در دل آنان ریشه کند و تا قیامت ادامه یابد؛ زیرا، عهدی را که با خدا بسته بودند، شکستند و دروغ گفتند؛ «فَأعْقَبَهُم نِفاقاً فی قُلُوبِهِم الَی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِمَا اخْلَفُوا اللّهَ مَا وَعَدُوا وَ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ»[۲۴۷].
آری! مردی که یک روز جزء عبّاد بود و او را حمامه مسجد[۲۴۸]مینامیدند و پیشانی او مانند زانوی شتر پینه بسته بود، بر اثر «بخل» و انحصارطلبی، رویاروی پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت و حتّی به طور کنایه بر آیین اسلام و قانون زکات خرده گرفت و آن را شبیه جزیه اهل کتاب شمرد و به این ترتیب در صف منافقان قرار گرفت و همه مسلمین نیز او را از جامعه اسلامی طرد کردند.
در چهارمین آیه، خداوند مجازات سنگین «بخیلان» را بیان مینماید، مجازاتی که در قرآن مجید، تنها در این مورد به کار رفته و دربارهٔ هیچ گناه دیگری دیده نمیشود، میفرماید: «آنها که «بخل» میورزند، آنچه را خداوند از فضل خویش به آنها داده، انفاق نمیکنند، گمان نکنند به نفع آنهاست، بلکه برای آنها شر است؛ وَلا یَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَبْخَلُون بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیراً لَهُم بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُم ...»[۲۴۹]
سپس میافزاید: «به زودی آنچه را که آنها دربارهٔ آن «بخل» ورزیدند، در روز قیامت همانند طوقی به گردن آنان میافکنند (به صورت بار بسیار سنگینی که قدرت حرکت را از آنان میگیرد و آنها را در عرصه محشر رسوا میسازد.)؛ ... سَیُطَوَّقُونَ مَا بَخِلوُا بِهِ یَومَ الْقِیامَةِ ...»[۲۵۰].
در انتهای آیه میفرماید: «میراث آسمانها و زمین از آن خداست و خداوند از آنچه انجام میدهید، آگاه است؛ ... وَلِلّهِ مِیراثُ السَّمَاوَاتِ وَ الارضِ وَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبیرٌ»[۲۵۱].
این آیه اشاره به این دارد که نگهداری اموال و «بخل» کردن چه سودی دارد؛ در حالی که باید همه آنها را بگذارید و بروید.
گرچه بعضی از روایات، آیه فوق را به مسئله منع «زکات» تفسیر کردهاند، ولی در ظاهر مفهوم آیه، عام است و انواع «بخل» را شامل میشود؛ حتی به گفته بعضی از مفسران علاوه بر «بخل» در اموال، «بخل» در علم و دانش و مانند آن را نیز شامل میشود.
در این که به چه صورت طوقی به گردن آنها میافتد، باید گفت: مطابق بعضی از روایات، آن اموال به صورت طوق آتشین در میآید. چنان که تفسیر عیّاشی از امام باقر علیه السلام نقل میکند: «هر کس زکات مال خود را نپردازد، خدا آن را به صورت اژدهایی از آتش مبدّل میکند و به گردن او میافکند و پیوسته او را میگزد (و به او گفته میشود، همان گونه که در دنیا این اموال را هرگز از خود دور نمیکردی، اکنون آنها را بردار و به گردن بیفکن)».[۲۵۲]
از تعبیر بالا به خوبی روشن میشود که تعبیر به «طوق» در واقع تجسّمی از اعمال آنها در دنیاست؛ زیرا «طوق» چیزی است که از انسان دور نمیشود. به هر حال، تعبیرات مختلف آیه، همه حکایت از زشتی «بخل» و خوبی «انفاق» در راه خدا و «سخاوت» در اموال و مواهب خداداد میکند.
قابل توجه این که، اموال «بخیلان» نه تنها در قیامت، طوقی بر گردن آنها میشود، بلکه در دنیا نیز همیشه باید بار سنگین حفظ و نگهداری و محاسبه آن را بر گردن نهند و سپس آن را رها ساخته و به سرای دیگر برای پاسخ گویی بشتابند.
در پنجمین آیه، خداوند بخیلانی را که نه تنها خود بخیلند، بلکه دیگران را نیز به «بخل» دعوت میکنند، مورد نکوهش قرار داده است؛ زیرا آنها به عنوان مصداق روشنی از «مختال فخور[۲۵۳]» معرفی گردیدهاند و در چندین آیه از قرآن مجید تصریح شده است که خداوند «مختال فخور» را دوست ندارد. خداوند در مورد این گروه میفرماید: «مختال فخور، همان کسانی هستند که «بخل» میورزند و مردم را نیز دعوت به «بخل» مینمایند و هر کس از این فرمان روی گردان شود (به خدا زیانی نمیرساند)؛ زیرا
خداوند غنی و حمید است؛ الَّذینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُروُنَ النَّاسَ بِالبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنَا لِلْکَافِرینَ عَذاباً مُهیناً»[۲۵۴].
بدیهی است که خداوند، هرگز انسانی را که همیشه در تضاد مطلق با صفات «جلال» و «جمال» خداست، دوست نخواهد داشت و او را مشمول عنایات خاص خود نخواهد نمود.
جالب توجه این که، در آیات قبل از آن، اشاره به مصائب مختلف زندگی انسانها کرده و میفرماید: فلسفه این مصائب آن است که به زندگی مادی خود دلبسته نباشید؛ یعنی، از امکانات مادی مغرور نشوید و بدانید «بخل» شما را ثروتمند نمیکند، بلکه با وزش نسیمی، دفتر ایّام بر هم میخورد و ثروتمندترین مردم ممکن است در یک شب به فقیرین مردم تبدیل شود؛ پس فخر و مباهات به ثروت چه معنی دارد و «بخل» چه مشکلی را حل میکند؟
نکته مهم دیگر این که دعوت بخیلان از سایر مردم به «بخل» به خاطر آن است که میخواهند همه، همرنگ آنها باشند تا در میان جمعیت رسوا نشوند، به علاوه چون این گونه افراد، عواطف انسانی را زیر پا گذاردهاند، افرادی بی رحم و سنگدلند؛ حتی از «سخاوت» و ترحم دیگران به فقرا و نیازمندان، احساس رنج و ناراحتی میکنند.
در این رابطه امام صادق علیه السلام میفرمایند: «امیر مؤمنان علیه السلام دستور داد که پنج «وسق»[۲۵۵]خرما برای شخصی بفرستند و این شخص مرد سخی و بخشندهای بود که نیازمندان از او بهره میبردند و هرگز نه از علی علیه السلام و نه از دیگران، چیزی طلب میکرد. شخص (بخیلی که در آنجا بود) عرض کرد: ای امیر مؤمنان! این شخص تقاضایی از شما نکرده بوده، به علاوه یک وسق کافی است.
امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: «لاکَثَّرَ اللّهُ فی المُؤْمِنینَ ضَرْبَکَ، اعْطِیَ أَنَا و تَبْخَلُ انْتَ ...؛ خداوند در میان مؤمنان مانند تو را زیاد نکند. من دارم میبخشم، تو داری بخل میورزی، خدا خیرت دهد، اگر من به کسی که امید بخشش را دارد، تنها بعد از درخواست
کمک کنم، در حقیقت بهای چیزی را که از او گرفتهام، دادهام؛ زیرا، آبروی خود را نزد من ریخته است».[۲۵۶]
در ششمین آیه، ضمن اشاره به مجازات شدید بخیلان، میفرماید: «اما کسی که «بخل» ورزیده و از این راه، بی نیازی طلبد و پاداش نیک (الهی) را تکذیب کند، ما او را در مسیر دشواری قرار میدهیم و آن هنگام که (در جهنم) سقوط میکند، دیگر اموال او به حالش سودی نخواهد داشت؛ وَ امَّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی* وَ کَذَّبَ بِالْحُسْنی* فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسْری- وَ مَا یُغْنِی عَنْهُ مَالُهُ اذْا تَرَدّی».[۲۵۷]
از این تعبیر به خوبی روشن میشود:
اولًا «بخل» سبب بی نیازی و ثروت نمیشود؛ بلکه پیمودن این راه، کار را در دنیا و آخرت بر انسان مشکل میکند (توجّه داشته باشید که واژه «العسری» در آیه مطلق است و هرگونه مشکلی را در دنیا و آخرت شامل میشود).
ثانیاً، به فرض که از این راه ثروت عظیمی بیاندوزد و آن را در آخرت با خود ببرد، در آن هنگام که در جهنم سقوط میکند، چه سودی به حال او خواهد داشت.
در تفسیر «یُسْر» که نقطه مقابل «عُسْر» است، مفسران بزرگ، احتمالات زیادی دادهاند که نقطه مقابل این احتمالات، در مورد «عُسْر» نیز صادق است. نخست این که منظور از آن زمینههای توفیق و آسان شدن راه اطاعت خداست- در برابر واژه «عُسْر» که دربارهٔ سلب توفیق و پیچیدگی راه طاعت است- بعضی آن را به معنی راه آسان زندگی و بعضی، راه بهشت و پاداشهای بزرگ الهی و بعضی دیگر به معنی امدادهای غیبی و مانند آن شمردهاند؛ ولی همان گونه که در بالا اشاره شد، «عسر»- و همچنین یسر مفهوم وسیع و گستردهای دارد که تمام اموری را که مربوط به دنیا و آخرت است، شامل میشود.
در هفتمین آیه، خداوند یاران پیامبر صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته و بخیلان را مورد نکوهش شدید قرار داده و میفرماید: «آری! شما همان جمعیتی هستید که برای انفاق در راه خدا فراخوانده میشوید، بعضی از شما «بخل» میورزند و هرکس بخل کند، نسبت به خودش بخل کرده است؛ هَا أَنْتُم هَؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّهِ فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ وَ مَن یَبْخَلْ فَانَّمَا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ»[۲۵۸]و برای این که ناآگاهان تصور نکنند، خداوند نیازی به این انفاقها دارد، در ادامه این آیه میفرماید: «خداوند بینیاز است و شما همه نیازمند و فقیر هستید؛ ... وَاللّهُ الغَنِیُّ وَ أَنْتُمُ الفُقَراءُ ...»[۲۵۹].
بنابراین آنچه را انفاق میکنید، در واقع امانتهای الهی است که چند روزی نزد شما برای آزمون و امتحان و تعلیم و تربیت قرار داده شده و خدا دستور داده، بخشی از این امانت را به بندگان فقیرش بسپارید یا در راه جهاد مصرف کنید.
در انتهای آیه، افراد «بخیل» را تهدید میکند که: «هر گاه از دستورهای خداوند (دربارهٔ انفاق فی سبیل اللّه) سرپیچی کنید، خداوند گروه دیگری را به جای شما میآورد که مانند شما نباشند؛ ... وَ انْ تَتَوَلَّوا یَسْتَبْدِل قَوماً غَیرَکُم ثُمَّ لایَکُونُوا امْثَالَکُم».[۲۶۰]
به این ترتیب «بخیلان» تهدید به نابودی گردیدهاند و این شدیدترین تهدیدی است که دربارهٔ «بخیلان» شده است.
گرچه مصداق انفاق در راه خدا، به تناسب قرائنی که در آیات وجود دارد، انفاق در راه «جهاد» است؛ ولی مفهوم گسترده آن، هر کار خیری را شامل میشود.
بسیاری از مفسران شیعه و اهل سنت، در ذیل آیه مورد بحث چنین نقل کردهاند که بعد از نزول آیه فوق، جمعی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند: منظور از گروهی که خداوند در قرآن به آنها اشاره کرده که در صورت «بخل» ورزیدن و سرپیچی از دستورات الهی جایگزین شما میکند، کیست؟
پیامبر صلی الله علیه و آله دست خود را بر شانه سلمان- یا به روایت دیگر بر پای سلمان- که نزدیک او نشسته بود زد و فرمودند: «هَذَا وَ قَومُهُ وَالَّذی نَفْسی بِیَدِهِ لَوکَانَ الایمانُ مَنُوطاً بِالثُرَیّا لَتَناوَلَهُ رِجالٌ مِنْ فَارْسٍ[۲۶۱]؛ منظور خداوند، این مرد و قوم اوست؛ به خدایی که جانم در دست اوست، سوگند! اگر ایمان به ثریّا (در دورترین نقطه آسمان) بسته باشد، گروهی از مردان فارس آن را به چنگ میآورند».
در هشتمین آیه، بعد از دستور به «انفاق» و تأکید بر این که «انفاق» خیر و خوبی برای شما به ارمغان میآورد، میفرماید: «آنها که از «بخل» و حرص خویش مصون بمانند، رستگارند؛ ... وَ مَنْ یُوقَ شُحَ نَفْسِهِ فَاولئکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»[۲۶۲].
به گفته راغب اصفهانی در کتاب «مفردات»، «شح»- بر وزن مخ- به معنی بخلی است که با حرص آمیخته باشد و به صورت عادت در آید.
«فلاح» نیز به معنی شکافتن و بریدن است که در هر نوع خوشبختی، رستگاری، پیروزی و رسیدن به مقصد به کار رفته است که آن را به فلاح مادی و فلاح معنوی تقسیم کردهاند.
قبل از آیه فوق، قرآن کریم هشداری در مورد فتنه بودن اموال و اولاد میدهد که گویا با این بیان، موانع انفاق را معرّفی میکند؛ زیرا، گاهی وسوسههای فرزندان که مبادا بخششهای پدر و مادرشان خللی در ارث آنها وارد کند و گاهی نیز وسوسههای درونی خود انسان نسبت به آینده فرزندانش که مبادا بعد از او، گرفتار فقر شوند، مانع انفاقشان میشود که به یقین تمام این وسوسهها از موانع «فلاح» و رستگاری است و سبب حرص و «بخل» میشود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که ایشان از سر شب تا به صبح، طواف خانه خدا میکرد و پیوسته میفرمودند: «اللّهُمَّ قِنی شُحَّ نَفْسی؛ خداوندا! مرا از «بخل» و حرص نفسم نگاه دار.» راوی میگوید، عرض کردم: فدایت شوم! امشب دعایی غیر از این نفرمودی؟ فرمود: «وَ ایُّ شَیءٍ اشَدُّ مِنْ شُحِ النَّفْسِ انَّ اللّهَ یَقُولُ وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِه فَاولئکَ هُمُ المُفلِحُون؛ چه چیزی بدتر از حرص و «بخل» نفسانی است؛ خداوند میفرماید:
کسانی که از حرص و «بخل» نفس خویش در امان باشند، رستگارند».[۲۶۳]
بنابراین «بخل» از موانع مهم رستگاری است و اهمّیّت این امر تا جایی است که امام صادق علیه السلام از سر شب تا صبح، در خانه خدا و در ضمن طواف خود پیوسته این دعا را میخواند و به عنوان مهمترین حاجت خویش آن را از خدا میطلبد.
تعبیر «خَیراًلِانفُسِکم» بعد از امر به انفاق، اشاره به این نکته لطیف دارد که سخاوت و انفاق در راه خدا، آثار مفیدش عاید خود انسان میشود؛ روح را پرورش میدهد و دل را از تیرگیهای حرص و «بخل» پاک ساخته و برکات مادی و معنوی را به خانه انسان سرازیر میکند.
این بحث را با ذکر حدیثی در تفسیر معنی «شح» به پایان میبریم. امام صادق علیه السلام از «فضیل بن عیاض» سؤال فرمود: آیا میدانی «شحیح» چه کسی است؟ او در جواب عرض میکند: همان بخیل است. امام علیه السلام فرمود: «الشُّحُ اشَدُّ مِنَ الْبُخلِ انَّ الْبَخیلَ یَبْخَل بِمَا فی یَدِهِ وَالشّحیحُ یَشُحُّ عَلَی مَا فی ایْدِی النَّاسِ وَ عَلَی مَا فی یَدِهِ حَتَّی لایَری فی ایْدِی النّاسِ شَیْئاً الّا تَمَنّی انْ یَکُونَ لَهُ بِالْحِلِّ وَ الْحَرَامِ، لایَشْبَعُ وَ لایَقْنَعُ بِمَا رَزَقَهُ اللّهُ عَزّوجلّ؛ شح از «بخل» شدیدتر است. «بخیل» کسی است که در آنچه دارد «بخل» میورزد، ولی «شحیح» هم نسبت به آنچه در دست مردم است «بخل» میورزد و هم آنچه خود در اختیار دارد، تا آنجا که هر چه را در دست مردم ببیند، آرزو میکند که آن را به چنگ آورد، خواه از راه حلال باشد یا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند به او روزی داده، نیست».[۲۶۴]
در نهمین آیه، ضمن طرح مسئله «بخل» تحت عنوان تقتیر، میفرماید: «یکی از ویژگیهای «عباد الرّحمن»- بندگان خاص خداوند بخشنده- این است که هنگامی که انفاق
میکنند، نه اسراف دارند و نه سختگیری؛ بلکه در میان این دو، حد اعتدالی دارند؛ وَالَّذینَ اذا انْفَقُوا لَم یُسْرِفُوا وَ لَم یَقْتُرُوا وَ کَانَ بَینَ ذَلِکَ قَواماً».[۲۶۵]
«یقتروا» از ماده «قَتْر» (بر وزن صبر) به معنی (تنگ گرفتن) است که نقطه مقابل اسراف میباشد و گاه «اسراف» و «اقتار» را در مقابل یکدیگر قرار میدهند. یکی آن است که بیش از حد لازم و دیگری آن است که کمتر از مقدار لازم انفاق کنند
در واقع «قتر» و «اقتار» مراحل ضعیف «بخل» است؛ زیرا حدّ اقل چیزی انفاق میشود، هر چند کمتر از مقدار شایسته باشد؛ در حالی که در مراحل شدیدتر «بخل» هیچ گونه انفاقی در کار نیست. با این حال، خداوند بندگان ویژه خود را از این صفت نیز پاک و مبرّا میداند.
بسیاری از مفسّرین «اقتار» را به معنی «بخل» یا «شحّ» و مانند آن تفسیر کردهاند و در روایتی که در تفسیر «علی بن ابراهیم» از امام صادق علیه السلام نقل شده «لم یقتروا» به معنی «لَم یَبْخَلُوا فی حَقِّ اللّهِ عَزّ وَجَلّ» تفسیر شده است[۲۶۶].
در بعضی از تفاسیر آمده است که یکی از خلفا میخواست دخترش را به یکی از امرای دولتش بدهد. هنگامی که از داماد سؤال کرد: مقدار هزینه عروسی را چه اندازه در نظر گرفتهای؟ در پاسخ در تعبیر جالبی گفت: «الحَسَنَةُ بَینَ السَّیِئَتَینِ»[۲۶۷]؛سپس آیه گذشته را تلاوت کرد.[۲۶۸]
در دهمین و آخرین آیه مورد بحث، خداوند خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«به آنها (مشرکان) بگو، اگر شما مالک خزائن رحمت پروردگار من بودید، به یقین (به خاطر بخل و تنگ نظری) امساک میکردید. مبادا انفاق کردن مایه فقر و تنگدستی شما شود؛ قُل لَوْ انْتُمْ تَمْلِکُون خَزائِنَ رَحمَةِ رَبّی اذاً لَامْسَکْتُم خَشْیَةَ الْانفاقِ».[۲۶۹]
در پایان آیه میفرماید: «انسان، موجود بخیلی است؛ کَانَ الانسانُ قَتوراً». در اینجا واژه «انسان» اشاره به انسانهای تربیت نایافتهای است که در مسیر «بخل» و امساک و «تقتیر» قرار میگیرند و الّا انسانی که تحت تعلیم و تربیت «اولیاء اللّه» قرار گرفته و یا حتی انسانی که فطرت خداداد خود را حفظ نموده است، بخیل و ممسک و قتور نخواهد بود.
از تعبیر آیه فوق استفاده میشود که «بخل» همیشه به خاطر نیازهای شخصی یا گروهی نیست؛ بلکه این رذیله اخلاقی، گاهی به صورتی در میآید که اگر انسان تمام خزاین خداوندی را در اختیار داشته باشد، باز هم «بخل» میورزد، هر چند نیازش با مقدار کمی از آن بر طرف میشود.
تعبیر به «کانَ الانسانُ قَتُورا؛ انسان موجود بخیلی است» در آیه فوق به صورت مطلق، نظایر دیگری نیز در قرآن مجید دارد؛ مانند:
«انَّ الانسانَ لِرَبِّهِ لَکَنُود[۲۷۰]»؛ ... «انَّ الانسانَ لَکَفُورٌ[۲۷۱]»؛ «انَّ الانسانَ لَکَفُورُ مُبین[۲۷۲]»؛ «انَ الْانسَانَ لَظَلوُمٌ کَفَّارٌ»[۲۷۳]و امثال این تعبیرات، همه اشاره به انسانهایی دارد که فطرت پاک اولیه خویش را از دست داده و از تربیت انبیا و اولیا و مربیان اخلاقی دور ماندهاند و گرنه هیچ انسانی در ذات خود، ناپاک، آلوده، بخیل، ظالم و کفران کننده آفریده نشده است.
نظام آفرینش بر پاکی و سعادت انسانها بنا نهاده شده است، نه بر زشتی و آلودگی آنها.[۲۷۴]
نتیجه
آیات فوق به خوبی دیدگاه و بینش اسلام را نسبت به چهره «بخل» نشان میدهد؛ نمونههایی از کارهای بخیلان و سرنوشت شوم آنها و آثار و پیامدهای «بخل» را در زندگی مادی و معنوی مشخص میکند و از «بخل» به عنوان یک رذیله مهم اخلاقی نام میبرد. رذیلهای که با «فلاح» و رستگاری و سعادت انسانها هرگز سازگار نیست.
بخل در آینه روایات اسلامی
در احادیث اسلامی، روایات تکان دهندهای دربارهٔ «بخل» دیده میشود، از جمله:
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرمایند: «الْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللّهِ بَعیدٌ مِن النّاسِ، قَریبٌ مِنَ النّارِ[۲۷۵]؛ بخیل از خدا دور است، از مردم نیز دور است و به آتش دوزخ نزدیک است». همین مضمون (با مختصر تفاوتی) از امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام نقل شده است.
۲- در حدیث دیگری، امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «النَّظَرُ الَی الْبَخیل یُقْسِیِ الْقلْبَ[۲۷۶]؛ نگاه کردن به بخیل، انسان را سنگدل میکند». این تعبیر نشان میدهد که باطن بخیلان آن قدر تاریک و آلوده است که بازتاب آن در چهره آنان، سبب سنگدلی نگاه کننده میشود.
۳- در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که «آن حضرت در حال طواف خانه خدا بود، مردی را مشاهده کرد که در پرده خانه کعبه در آویخته و میگوید: خداوندا! به حرمت این خانه سوگندت میدهم که گناهان مرا ببخش».
رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به آن مرد فرمودند: مگر گناه تو چیست؟ آن را توصیف کن.
عرض کرد: بزرگتر از آن است که بتوانم توصیف کنم.
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: وای بر تو! گناه تو بزرگتر است یا خشکیها؟!
عرض کرد: گناه من بزرگتر است ای رسول خدا!
حضرت فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا دریاها؟!
عرض کرد: گناه من ای رسول خدا!
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا آسمانها؟!
عرض کرد: گناه من.
باز حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا عرش خدا؟!
عرض کرد: گناه من بزرگتر است ای رسول خدا!
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: (بگو ببینم) گناه تو بزرگتر است یا خداوند؟!
عرض کرد: خدا بزرگتر و بالاتر و گرامیتر است.
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: وای بر تو! بگو ببینم چه گناهی کردهای (که از آن به این بزرگی یاد میکنی)؟
عرض کرد: ای رسول خدا! من آدم ثروتمندی هستم؛ ولی هنگامی که نیازمندی به سراغم میآید، گویی شعله آتشی را در برابر من قرار دادهاند. (آری! من از دیدن نیازمندان وحشت دارم و متنفّرم).
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: از من دور شو و مرا به آتش خود نسوزان. سوگند! به خدایی که مرا به هدایت و کرامت مبعوث کرده، اگر در میان رکن و مقام (گرامیترین نقاط روی زمین در کنار خانه خدا) بایستی و دو هزار سال عبادت کنی و گریه کنی، به حدی که از چشمت نهر آب جاری شود و درختان را سیراب کند، سپس بمیری، در حالی که لئیم و بخیل هستی، خداوند تو را به صورت در آتش خواهد افکند، آیا نمیدانی که خداوند میگوید: هر کس «بخل» کند، دربارهٔ خود «بخل» کرده و هر کس از «بخل» خویش در امان باشد، رستگار است».[۲۷۷]
این حدیث نشان میدهد که «بخل» سرچشمه انواع گناهان و مفاسد میشود که انسان را تا این حد از خدا دور میسازد.
۴- در حدیث دیگری، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «یَقُولُ قَائِلُکُم الشَّحیحُ أَعْذَرُ مِن الظّالِمِ وَ أَیُّ ظُلْمٍ أَظْلَمُ عِنْدَاللّهِ مِنَ الشُحِّ حَلَفَ اللّهُ بِعِزَّتِهِ وَ عَظَمَتِهِ وَ جَلالِهِ لایَدْخُلُ الجَنَّة شَحیحٌ وَ لابَخیلٌ؛ بعضی از شما میگویند: بخیل از ظالم معذورتر است، ولی چه ظلمی نزد خدا از بخل برتر میباشد؛ خداوند به عزت و عظمت و جلال خود سوگند یاد کرده است که هرگز حریص و بخیل وارد بهشت نشود».[۲۷۸]
۵- در حدیث دیگری، پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: الشُّحُ وَ الایمانُ لایَجْتَمِعانِ فی قَلْب واحِدِ؛ بخل و حرص با ایمان در یک قلب جمع نمیشود (آنجا که پای حرص و «بخل» در میان آید، ایمان از آنجا رخت بر میبندد».[۲۷۹]
۶- در جای دیگر نیز پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «الْبُخْلُ شَجَرَةٌ تَنْبُتُ فی النّارِ فَلایَلِجُ النّار الّا بَخیلٌ؛ بخل درختی است که در آتش دوزخ میروید و به همین جهت، تنها بخیلان وارد دوزخ میشوند».[۲۸۰]
۷- نقل شده است که یکی از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جهاد شهید شد؛ زنی از آشنایانش برای او میگریست و میگفت: وا شهیدا!، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: «از کجا میدانی او شهید از دنیا رفته؛ فَلَعَلَّهُ کَانَ یَتَکَلّمُ بِمَا لایَعنیهِ او یَبْخَلُ بِمَا لا یَنْقُصُهُ؛ شاید او دربارهٔ مسایلی که به وی مربوط نبوده، سخن میگفته است یا نسبت به چیزی که کمبودی برای او ایجاد نمیکرده «بخل» میورزیده است».[۲۸۱]
این حدیث نشان میدهد که سخنان بیهوده و «بخل» مخصوصاً در جایی که لطمهای به انسان نمیزند، سبب میشود که بزرگترین افتخار یک انسان؛ یعنی، «شهادت» را کمرنگ یا بیرنگ کند. ۸- از آن حضرت نقل شده که فرمود: «جَاهِلُ سَخیٌّ احَبُّ الَی اللّهِ مِنْ عَابِدٍ بَخیلٍ وَ ادْوَی الدّاءِ البُخْلْ؛ جاهل با سخاوت نزد خدا، از عابد بخیل محبوبتر است و بدترین دردها درد «بخل» است».[۲۸۲]
این حدیث بیانگر آن است که «بخل» آثار عبادت عبّاد را نیز از میان میبرد.
۹- باز از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «المُوبِقاتُ ثَلاثٌ شُحٌ مُطاعٌ وَ هَویً مُتَبَّعٌ وَ اعجَابُ المَرْءِ بِنَفسِهِ؛ سه چیز باعث هلاکت است، «بخل» و «حرصی» که انسان از آن اطاعت کند و «هوای نفسی» که از آن تبعیت نماید و «خودپسندی» انسان نسبت به خویش».[۲۸۳]
۱۰- هر چند پیرامون این موضوع، روایات زیادی وجود دارد؛ اما، این بحث را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.
در این حدیث چنین آمده است: «گروهی از اسیران (خطرناک) را خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند؛ حضرت صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام دستور داد، همه آنها را گردن بزنند؛ ولی یکی از آنها را استثنا کردند.
آن مرد پرسید: چرا مرا از یارانم جدا کردی، در حالی که که گناه ما یکسان بوده است؟
حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: به این علت که خداوند متعال به من وحی فرستاده است که تو سخاوتمند قوم خود هستی و من تو را (به این جهت) نمیکشم. آن مرد مسلمان شد و شهادت به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله داد».[۲۸۴]
ریشه و نشانههای بخل
ریشه اصلی این رذیله اخلاقی، مانند بسیاری از رذایل دیگر، ضعف مبانی ایمان و «معرفة الله» است. کسی که خداوند را بر همه چیز قادر میداند و معتقد است که ریشه تمام خیرات و برکات، ذات پاک حق تعالی است، باید به طور قطع به وعدههای الهی در مورد آثار مادی و معنوی «انفاق» در راه خدا اعتقاد داشته باشد که با این اعتقاد، امکان ندارد گرفتار این خوی زشت گردد.
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «البُخْلُ بِالمَوجُودِ سُوءُ الظَنِّ بِالمَعْبُودِ؛ بخل ورزیدن نسبت به آنچه انسان دارد، به خاطر سوء ظن به خداست (سوء ظن به وعدههای او و قدرتش بر همه چیز)».[۲۸۵]
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است «ان کانَ الخَلَفُ مِنَ اللَّهِ عزّوجلَّ حَقّاً فَالبُخْلُ لِماذَا؛ اگر جانشینی از سوی خداوند متعال، حق است؛ پس بخل برای چیست؟»[۲۸۶]
در کتاب «فقه الرضا» آمده است: «ایّاکُمْ وَ البُخْلَ فَانَّهَا عَاهَةٌ لاتَکُونُ فی حُرٍّ وَ لا مُؤمِنٍ انَّها خِلافُ الایمانِ؛ از بخل بپرهیزید؛ زیرا «بخل» آفتی است که در انسان آزاده و با ایمان هرگز نخواهد بود، «بخل» خلاف ایمان است».[۲۸۷]
در حدیث قدسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که خداوند میفرماید: «یَا عَبدِی اتَبْخَلُنی ام تَتَّهِمُنی ام تَظُنُّ انّی عَاجِزٌ غَیرُ قَادِرٍ عَلَی اثَابَتِکَ[۲۸۸]؛ بنده من! آیا نسبت به من «بخل» میورزی یا مرا متهم میسازی یا گمان میکنی که من عاجزم و توانایی ندارم به تو پاداش دهم».
آری! آزادگان و مؤمنان و آنهایی که به وعدههای الهی، دلگرم و مطمئن هستند و آنهایی که قدرت خدا را بر هرگونه پاداش، باور کردهاند، هرگز هنگام انفاق در راه خدا، دستشان نمیلرزد و «بخل» را راه وصول به بینیازی نمیدانند؛ بلکه تا آنجا که در توان دارند، به بندگان خدا، جود و بخشش میکنند و عوض را از کسی میطلبند که هم سخاوتمند است و هم از همه چیز آگاه و هم بر همه چیز قادر.
از نشانههای دیگر «بخل» آوردن عذرهای گوناگون، برای خودداری از کمک به دیگران است. بخیلان برای پوشاندن رذیله اخلاقی خود در برابر مردم، به عذرهای واهی متوسل میشوند و حتی گاهی با همین عذرها، خود را فریب میدهند؛ مثلًا با این که پول فراوانی دارد، اما حاضر نیست مقدار کمی از آن را ببخشد یا این که وام دهد؛ بلکه به عذرهایی مانند این که شاید برایم مشکلی پیش آید یا احتمال دارد فرزندم بیمار شود و یا احتمال دارد میهمانهایی برایم بیایند یا در آینده وضع بازار از نظر اقتصادی به کسادی گراید، متوسل میگردد.
امام علی بن ابی طالب علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «الْبَخِیلُ مُتَحَجِّجٌ بِالمَعاذیرِ و التَّعالیلِ؛ شخص بخیل متوسل به عذرها و علتهای (واهی) میشود».[۲۸۹]
در جای دیگر نیز میفرمایند: «کَثْرَةُ العِلَلِ آیَةُ البُخْلِ؛ کثرت تعلّل و عذرهای واهی، نشانه «بخل» است».[۲۹۰]
از نشانههای دیگر افراد بخیل، پوشاندن نعمتهاست. آنها به بهانههای مختلف سعی دارند، نعمتهای خدادادشان را از دید مردم دور نگه دارند، مبادا کسی از آنها تقاضایی کند. البته در بسیاری از اوقات پوششهای کاذبی از قبیل چشم زخم مردم و تنگ نظریها به احتمال بروز خطر برای آن درست میکنند.
نشانه دیگر «بخل» آن است که هرگاه در راه خدا چیزی را انفاق کند، سخت ناراحت میشود؛ گویی بار سنگینی بر دوش او نهاده و یا عزیزی از عزیزانش از دست رفته است.
آثار و پیامدهای بخل
در میان صفات نکوهیده و رذایل اخلاقی کمتر صفتی به اندازه «بخل» مشکل آفرین بوده و هست و پیامدهای سوء داشته و دارد، از جمله این که: گرچه بخیل در حفظ اموال خود میکوشد ولی بیش از آن، آبروی خود را از دست میدهد. در این رابطه نیز در روایات اسلامی اشارههایی شده است که اجمالًا در ذیل مطرح مینماییم:
۱- حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «الْبَخیلُ یَسْمَحُ مِنْ عِرْضِهِ بِاکْثَرِ مِمَّا امْسَکَ مِن عَرَضِهِ؛ بخیل بیش از آنچه که از متاع دنیا برای خود نگهداری میکند، از عرض و آبروی خود میبخشد».[۲۹۱]
۲- بخیل زود دوستانش را از دست میدهد و در زندگی در برابر انبوه مشکلات غریب و تنها میماند. امیر مؤمنان علی علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «لَیسَ لِبَخیلٍ حَبیبٌ؛ بخیل یار و دوست ندارد!»
[۲۹۲]اگر بخیل زمان کوتاهی دوستانی داشته باشد، «بخل» او سبب ذلّت دوستان و عزّت دشمنانش میشود. همان گونه که از امام علی علیه السلام نقل شده است:
«البُخْلُ (البَخیلُ) یُذِلُّ مُصاحِبَهُ وَ یُعِزُّ مُجانِبَهُ».[۲۹۳]
۳- «بخیل»، همیشه زحمت میکشد و ثمره کارش را وارثانش میبرند؛ در دنیا بر خود سخت میگیرد و در آخرت نیز گرفتاریش به خاطر اندوختن اموال فراوان، زیاد است. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «الْبَخیلُ خَازِنٌ لِوَرَثَتِهِ؛ بخیل خزانهدار ورثه خویش است (وارثانی که گاه یک درهم از اموال او را برایش انفاق نمیکنند).[۲۹۴]
۴- «بخیل» زندگی فقیرانهای دارد؛ زیرا، هنگامی که «بخل» انسان شدت مییابد، نسبت به خویشتن هم بخیل میشود و آسایش زندگیاش از بین میرود؛ زیرا، همیشه در فکر حفظ اموال خویش و افزودن آن است. گاهی نیز گرفتار حالات روانی زشت و سوء ظنهای شدید نسبت به اطرافیان خود میشود؛ مثلًا میپندارد که مردم چشم طمع در اموال او دوختهاند و با حسادت و عداوت به او مینگرند.
احادیث اسلامی اشارات زیبایی به این مسئله دارد، از جمله در حدیثی، امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «عَجِبْتُ لِشَقِیِّ الْبَخیلِ یَتَعَجَّلُ الفَقْرَ الّذی مِنْهُ هَرَبَ وَ یَفُوْتُهُ الْغِنَی الّذی ایّاهُ طَلَبَ فَیَعیشُ فی الدُّنیا عَیشَ الفُقَراءِ وَ یُحاسَبُ فی الآخِرَةِ حِسابَ الاغنیاءِ؛ از بخیل بدبخت در شگفتم! به سرعت، سوی فقر پیش میرود که از آن میگریزد و غنا و بینیازی را که میطلبد، از دست میدهد؛ در دنیا فقیرانه زندگی میکند و در آخرت باید حساب اغنیا را بپردازد».[۲۹۵]
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «اقَلُّ النّاسِ راحَةً الْبَخیلُ؛ آرامش و آسایش بخیل از تمام مردم کمتر است».[۲۹۶]
۵- «بخل» موجب بدنامی و سوء شهرت و لعن و نفرین مردم میشود؛ همان گونه که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودند: «بِالْبُخْلِ تَکْثُرُ المَسَبَّةَ؛ به خاطر بخل، بدگویی و دشنام مردم زیاد میشود».[۲۹۷] ۶- «بخل» جامع بسیاری از اخلاق رذیله و صفات نکوهیده است و بسیاری از رذایل اخلاقی از آن نشأت میگیرد؛ مانند سوء ظن، حسد، ترس، جبن، از دست دادن اخلاص نیت و صفای باطن و گرفتاری در چنگال قساوت قلب؛ حضرت علی علیه السلام در این زمینه میفرمایند: «النَّظَرُ الَی البَخیلِ یُقْسِیَ الْقَلْبَ».[۲۹۸]
حدیث پر معنای دیگری از همان بزرگوار نقل شده است: «الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَساوِی العُیوبِ وَ هُوَ زِمامٌ یُقادُ بِهِ الَی کُلِّ سُوءٍ؛ بخل جامع تمام عیبها و زمامی است که انسان را به هر بدی میکشد».[۲۹۹]
درجات بخل
«بخل» مانند تمام صفات رذیله، دارای درجاتی است. بعضی از مراحل آن به قدری ضعیف است که ممکن است از دید بسیاری از افراد، مخفی بماند و بعضی از مراحل آن به قدری آشکار است که هر کس، حتی کودکان نیز آن را درک میکنند.
بعضی نسبت به اموال خود بخیلند؛ یعنی حاضر نیستند کمترین بهرهای به دیگران برسانند. بعضی از آن هم فراتر رفته، نسبت به اموال مردم بخیلند؛ یعنی اگر ببینند کسی به دیگری احسان قابل ملاحظهای میکند، ناراحت میشوند. بعضی از آن نیز فراتر رفته، هرگاه ببینند افراد اموالشان را برای خودشان به طور گسترده مصرف میکنند، ناراحت میشوند و این بدترین و عجیبترین نوع بخل است.
از سوی دیگر، بعضی در امور مادی بخیلند و بعضی در امور معنوی؛ مانند کسی که نسبت به علم و دانش دیگران «بخل» میورزد. بعضی در موضوعات مهم بخیلند؛ مانند بخشیدن اموال زیاد، در حالی که بعضی در کوچکترین مسائل «بخل» میورزند، مانند سلام کردن! بعضی در انجام انفاقهای مستحب «بخل» نشان میدهند؛ در حالی که بعضی در واجبات، مانند ادای خمس و زکات «بخل» میورزند.
گروهی بخل خود را بدون پوشش و توجیه نشان میدهند؛ در حالی که گروه دیگر، پوششهای ظاهری برای آن درست میکنند؛ مانند جلوگیری از اسراف، تأمین مخارج فرزندان، دوری از ریا و تظاهر و شک و تردید در استحقاق مستحقّین و مانند اینها.
بنابراین «بخل» شاخههای متعدد و اشکال گوناگون دارد که مؤمنان متقی باید مراقب همه آنها باشند و با آن در تمام اشکالش مبارزه کنند تا به حریم قرب پروردگار راه یابند.
در روایات اسلامی اشارههای لطیفی به اشکال و شاخههای «بخل» شده است از جمله:
۱- امام امیر المؤمنین علی علیه السلام میفرمایند: «الْبُخْلُ بِاخْراجِ مَا افْتَرَضَهُ اللّهُ سُبْحَانَهُ مِن الامْوَالِ اقْبَحُ البُخلِ؛ بخل در مورد پرداختن آنچه را که خدا بر انسان از اموال واجب کرده است، زشتترین نوع آن است».[۳۰۰]
۲- در حدیث دیگری نقل شده است: (روزی) حضرت علی علیه السلام مقدار قابل ملاحظهای خرما برای کسی فرستاد. یکی از حاضران عرض کرد: به خداوند سوگند! آن شخص چیزی از شما مطالبه نکرده و کافی بود که یک پنجم آن را برایش ارسال میکردید. امام علیه السلام فرمودند: «خداوند افرادی مانند تو را در میان مؤمنان زیاد نکند! من بخشش میکنم، تو بخل میورزی».[۳۰۱]
۳- در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «انَّ ابْخَلَ النّاسِ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ؛ بخیلترین مردم کسی است که حتّی در سلام کردن بخل میورزد!».[۳۰۲]
۴- حدیث دیگری از همان حضرت صلی الله علیه و آله نقل شده است: «الْبَخیلُ حَقّاً مَنْ ذُکِرْت عِنْدَهُ فَلَمْ یُصَلِّ عَلَیَّ؛ بخیلترین اشخاص کسی است که نزد او اسم من برده شود و او صلوات نفرستد».[۳۰۳] ۵- از برخی روایات استفاده میشود که بعضی از مراحل «بخل» را تحت عنوان «لئیم» بودن، ذکر کردهاند که درجه شدید «بخل» است. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «الرِّجَالُ ارْبَعَةٌ سَخیٌ وَ کَریمٌ وَ بَخیلٌ وَ لَئیمٌ، فَالسَّخیُ الذّی یَأْکُلُ وَ یُعْطِیَ و الکَریمُ الّذی لایَأْکُلُ وَ یُعطِیُ وَ البَخیلُ الّذی یَأکُلُ و لایُعطِیُ وَ اللّئیمُ الّذی لایَأکُلُ و لایُعطِیُ؛ افراد چهار دسته هستند: بعضی سخی هستند و بعضی کریم و بعضی بخیل و بعضی لئیم؛ سخی کسی است که از اموالش هم خود استفاده میکند و هم به دیگران میبخشد و کریم کسی است که خودش نمیخورد و به دیگران میبخشد و بخیل کسی است که (فقط) خودش مصرف میکند و به دیگران نمیبخشد و لئیم کسی است که نه خودش میخورد و نه به دیگران میبخشد».[۳۰۴]
پیشگیری و درمان بخل
برای درمان بیماریهای اخلاقی همانند بیماریهای جسمانی باید به سراغ ریشهها رفت؛ زیرا تا ریشهها نخشکند، بیماری همچنان وجود دارد، هرچند به صورت موقت آثار آن زایل شود.
از آنجا که انگیزههای «بخل» متعدد است، باید ریشهیابی نمود؛ زیرا بعضی به خاطر علاقه زیاد به شهوات دنیا، به اموال خود که وسیلهای برای وصول به شهوات است، عشق میورزند؛ به طوری کهحاضر نیستند کمترین چیزی در اختیار کسی بگذارند. این افراد باید به سراغ اموری روند که این عشق و علاقه را از میان میبرد. به عواقب دردناک شهوترانی و سرانجام دنیاپرستان شهوتران بیندیشند تا از آن باز ایستند و بدانند چه عواقبی دارند.
انگیزه دیگر «بخل» آرزوهای بلند است که انسان را به جمع مال و بخل در مصرف دعوت میکند. اگر آنها به ناپایداری دنیا و قطع آمال و آرزوها توجه داشته باشند و به کسانی بنگرند که جان خود را به وسیله حوادث گوناگون و بیماریهای مرموز و بیمقدمه از دست دادهاند؛ داشتن آرزوهای بلند را اشتباه دانسته و از «بخل» خویش میکاهند.
انگیزه دیگر، عشق و علاقه به فرزندان و ثروت اندوزی برای آینده آنهاست؛ در حالی که خداوند روزی آنها را نیز تضمین کرده است. اگر آنها از دوستان خدا باشند، خدا آنها را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا باشند، جمع مال برای کسانی که آن را ابزار گناه قرار میدهند کار نیکو و عاقلانه نیست؛ البته گاهی نیز افرادی بدون این که میراثی از پدر دریافت کنند، فقط بر اثر لیاقت ذاتی خود، زندگی بسیار بهتری نسبت به کسانی که ثروت سرشاری از پدر به آنها رسیده، پیدا کردهاند.
عامل دیگری که به گفته بعضی از بزرگان «علم اخلاق» شبیه درد بی درمان است، این است که بعضی مال را به خاطر خودش دوست داشته و به آن عشق میورزند و همیشه در جمع آوری آن میکوشند و از خرج کردن آن وحشت دارند. آنها فراموش کردهاند که مال وسیلهای است برای رسیدن به اهداف مادی و یا معنوی؛ اگر از آن استفاده صحیح نشود، با سنگ و چوب و آجر تفاوتی نمیکند.
راه دیگر مبارزه با «بخل» این است که شخص «بخیل» دندان روی جگر بگذارد و از اموال خود ببخشد. هرگاه این کار تکرار شود عشق به مال در وجودش شکسته خواهد شد؛ همانند افراد ترسو که اگر در میدانهای مختلف زندگی گام نهند، به تدریج ترس و وحشت آنها میریزد. افراد کم رو نیز اگر چندین بار در مجالسی که بزرگان نشستهاند، سخن بگویند، حالت کمرویی آنها از بین میرود.
اندیشیدن دربارهٔ تنفر و انزجاری که مردم از بخیلان دارند و آنها را موجوداتی پست و کثیف میدانند و احترامی که برای سخاوتمندان قائلند و آنها را انسانهایی برتر میشمارند؛ یکی از راههای درمان «بخل» و دوری از این رذیله زشت اخلاقی است.
همچنین اندیشیدن در پیامدهای سوء و آثار مرگبار «بخل» نیز تأثیر فراوانی در درمان این صفت زشت دارد.
در این رابطه حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «البَخیلُ یَبْخَلُ عَلَی نَفْسِهِ بِالیَسیرِ مِن دُنیاه وَ یَسمَحُ لِوُرّاثِهِ بِکُلِّها!؛ بخیل نسبت به خودش در مورد کمترین چیزی بخل میکند، ولی همه آن را به آسانی در اختیار وارثانش میگذارد».[۳۰۵]
حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «مَن بَرِءَ مِنَ البُخلِ نالَ الشَّرَفَ؛ کسی که از بخل پاک شود، به شرف و افتخار نائل میشود».[۳۰۶]
اندیشه در این امور، انسان را از بخل بیزار میکند؛ مخصوصاً با توجه به این که روایات «بخل» را با ایمان سازگار نمیداند.
جود و سخاوت
اشاره
این دو واژه که در مقابل «بخل» است، غالباً در یک معنی استعمال میشود؛ ولی گاه از بعضی کلمات استفاده میشود که «جود» مرحله بالاتر از «سخاوت» است؛ زیرا در تعریف «جود» گفتهاند: «بخشش بدون درخواست است که در عین حال، بخشش خود را کوچک بشمارد.» گاه گفتهاند: «جود، خوشحال شدن از درخواست مردم و شاد گشتن به هنگام بخشش است.» بعضی نیز گفتهاند: «جود بخششی است که مال را، مال خدا بشمرد و سائل را بنده خدا بداند و خودش را در این میان واسطه ببیند»؛ در حالی که «سخاوت» معنی وسیعتری دارد و هرگونه بذل و بخشش را شامل میشود.
بعضی نیز گفتهاند: «کسی که بخشی از اموال خود را ببخشد و بخش دیگر را برای خود بگذارد، صاحب سخاوت است و کسی که اکثر آن را ببخشد و مقدار کمی را برای خود بگذارد، دارای جود است». مطابق تمام این تعریفها «جود» مرحله بالاتر از «سخاوت» است.
به هر حال «جود» و «سخاوت» از فضایل مهم اخلاقی است، هر اندازه «بخل» نشانه پستی و حقارت و ضعف ایمان و فقدان شخصیت است؛ «جود» و «سخاوت» نشانه ایمان و شخصیت والای انسان است.
در آیات قرآن مجید گرچه واژه «جود» و «سخاوت» به کار نرفته است، اما تعبیرات دیگری دیده میشود که منطبق بر این دو مفهوم است و قرآن نیز برای آن ارج فراوانی بیان کرده است؛ به عنوان نمونه به آیات زیر توجه فرمایید:
۱- ... یُحِبُّونَ مَن هاجَرَ الَیهِم وَ لایَجِدُونَ فی صُدورِهِم حَاجَةً مِمَّا اوتُوا وَ یُؤْثِرُونَ عَلَی انْفُسِهُم وَ لَوکَانَ بِهِم خَصَاصَةٌ ... (سوره حشر، آیه ۹)
۲- وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکیناً وَ یَتیماً وَ اسیراً- انَّمَا نُطْعِمُکُم لِوَجْهِ اللّه لانُریدُ مِنْکُم جَزاءً وَ لا شُکوراً (سوره دهر، آیه ۸ و ۹)
۳- مَثَلُ الَّذینَ یُنفِقُونَ اموَالَهُم فی سَبیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبّةٍ انْبَتَت سَبْعَ سَنابِلَ فی کُل سُنْبُلَةٍ مِأَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللَّهُ واسعٌ عَلیمٌ (سوره بقره، آیه ۲۶۱)
۴- الَّذینَ یُنْفِقُونَ اموَالَهُم بِاللَّیْلِ وَ النّهارِ سِرّاً وَ عَلَانِیةً فَلَهُم أَجْرُهُم عِندَ رَبِّهِم وَ لا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لاهُم یَحزَنُون (سوره بقره، آیه ۲۷۴)
۵- لَنْ تَنَالُوا البِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیءٍ فَانَّ اللّهَ بِهِ عَلیمٌ (سوره آل عمران، آیه ۹۲)
۶- الَّذینَ یُؤمِنُونَ بِالغَیبِ وَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ (سوره بقره، آیه ۳)
۷- وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً الَی عُنُقِکَ وَ لاتَبْسُطْها کُلِّ البَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (سوره اسراء، آیه ۲۹) ترجمه
۱- ... و کسانی را که به سویشان هجرت کنند، دوست میدارند و در دل خود نیازی به آنچه به مهاجران داده شده، احساس نمیکنند و آنها را بر خود مقدم میدارند، هر چند خودشان بسیار نیازمند باشند ...
۲- و غذای (خود) را با این که به آن علاقه (و نیاز) دارند، به مسکین و یتیم و اسیر میدهند- (و میگویند:) ما شما را به خاطر خدا اطعام میکنیم و هیچ پاداش و سپاسی از شما نمیخواهیم.
۳- کسانی که اموال خود را در راه خدا «انفاق» میکنند؛ همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند که در هر خوشه یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هرکس بخواهد (و شایستگی داشته باشد)، دو یا چند برابر میکند و خدا (از نظر قدرت و رحمت) وسیع و (به همه چیز) داناست.
۴- آنها که اموال خود را شب و روز پنهان و آشکار انفاق میکنند، مزدشان نزد پروردگارشان است، نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند.
۵- هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمیرسید! مگر این که از آنچه دوست میدارید (در راه خدا) انفاق کنید و آنچه انفاق میکنید، خداوند از آن آگاه است.
۶- (پرهیزکاران) کسانی هستند که به غیب (آنچه از حس پوشیده و پنهان است) ایمان میآورند و نماز را برپا میدارند و از تمام نعمتها و مواهبی که به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
۷- هرگز دستت را بر گردنت زنجیر مکن (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حد نیز دست خود را مگشا تا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرو مانی.
تفسیر و جمعبندی چهره سخاوتندان در قرآن
در نخستین آیه مورد بحث، سخن از گروهی از سخاوتمندان انصار مدینه است که با آغوش باز از مهاجرانی که خانه و کسب و کاری نداشتند، استقبال کردند و آنها را بر خودشان مقدم داشتند و حتی گفتند: «ما اموال و خانههایمان را با آنها تقسیم میکنیم و چشم داشتی به غنائم جنگی نیز نداریم».
قرآن دربارهٔ آنها در آیه فوق میگوید: «آنها کسانی را که به سویشان هجرت میکنند، دوست دارند و در درون دل نیازی نسبت به آنچه به مهاجران داده شده، احساس نمیکنند و آنها را بر خود مقدم میدارند؛ هر چند شدیداً فقیر باشند؛ ... یُحِبُّونَ مَن هَاجَرَ الَیْهِم وَ لایَجِدُونَ فی صُدُورِهِم حَاجَةً مِمّا اوتُوا وَ یُؤثِرُونَ عَلَی انْفُسِهِمْ وَ لَوکْانَ بِهِم خَصَاصَةٌ ...».[۳۰۷]
به گفته بعضی از مفسران معروف: «در تاریخ بشریت، چنین استقبالی سابقه نداشته است که گروهی غریب در شهری وارد شوند و مؤمنان آن شهر چنان استقبالی از آنان کنند که حتی آنها را بر خویش مقدم شمرند و حاضر باشند تمام زندگی خود را با آنان تقسیم نمایند؛ حتی در بعضی از روایات وارد شده است که عدد مهاجران نسبت به داوطلبان پذیرایی از آنها کم بود به همین دلیل، گاه در میان دو و یا چند نفر، بر سر افتخار میزبانی مهاجران، اختلاف پیدا میشد که برای حل آن به قرعه متوسل شدند».[۳۰۸]
به هر حال، خداوند این محبّت و بلند نظری و ایثار و سخاوت را که از ویژگیهای انصار بود، میستاید.
در دوّمین آیه مورد بحث، سخن از بزرگوارانی است که غذای خود را در حالی که شدیداً به آن نیاز داشتند به مسکین و یتیم و اسیر دادند، بدون این که هیچ انتظار پاداش و تشکری داشته باشند؛ «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتِیماً وَ اسِیراً* انَّما نُطْعِمُکُم لِوَجْهِ اللّهِ لانُریدُ مِنْکُم جَزاءً و لاشُکوراً»[۳۰۹]
روایات فراوانی از طرق شیعه و سنی، حکایت از این دارد که آیات ۸ و ۹ سوره «دهر» در فضیلت اهلبیت علیهم السلام نازل شده است. «مرحوم علامه امینی» در «الغدیر» ۳۴ نفر از علمای معروف اهل سنت را نام میبرد که این حدیث را در کتابهای خود آوردهاند (با ذکر نام کتاب و صفحه آن).[۳۱۰]
بنابراین حدیث مزبور در میان اهل سنت مشهور، بلکه متواتر است و علمای شیعه اتفاق نظر دارند که همه سوره «دهر» یا بخش قابل ملاحظهای از آیات آن، دربارهٔ اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله (علی، فاطمه زهرا، حسن و حسین علیهم السلام) نازل شده است.
دقت در آیات سوره «دهر» نشان میدهد که خداوند چگونه از این سخاوتمندان ایثارگر مدح و ستایش کرده و عمل آنها را ستوده و بالاترین پاداش را برای آنها قرار داده است. در یک جا از آنها به عنوان «ابرار» و در جای دیگر از آنها به عنوان «عباد اللّه» (بندگان خاص خدا) یاد کرده است.
در سوّمین آیه، تشویق بی نظیری نسبت به انفاق کنندگان سخاوتمند دیده میشود. با تعابیری که در آیات انفاق بی نظیر است، میفرماید: «کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند، همانند بذری است که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه نیز یکصد دانه باشد و خداوند آن را برای هر کسی بخواهد (و شایسته بداند) دو یا چند برابر میکند و خداوند توانا و داناست؛ مَثَلُ الَّذینَ یُنفِقُونَ امْوالَهُم فی سَبیلِ اللهِ کَمَثلِ حَبَّةٍ انْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی کُل سُنْبُلَةٍ مِأَةٌ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسعٌ علیمٌ».[۳۱۱]
اگر آیه را بر خلاف ظاهر آن تفسیر نکنیم و حذف و تقدیر نیز قایل نشویم؛ آیه دلالت بر این دارد که رشد و نمو بینظیر در روح و جان انفاق کنندگان نیکوکار صورت میگیرد. اموال آنها بر اثر انفاق چندین برابر شده و خودشان نیز در پرتو سخاوت، مدارج کمال را به سرعت میپیمایند و حتی گامهای کوچک در این راه آثار عظیم دارد.
به این ترتیب انفاق علاوه بر اینکه مایه رشد بشری است، مایه رشد و تکامل اخلاقی و معنوی خود انسان نیز هست.
در روایت آمده است که امام سجّاد علیه السلام، هر گاه که چیزی به سائلی میبخشید، دست سائل را نیز میبوسید؛ عدهای علت این کار را از حضرت جویا شدند. حضرت علیه السلام در جواب فرمودند: «لِانَّها تَقَعُ فی یَدِاللّهِ قَبْلَ یَدِ العَبدِ؛ این به خاطر آن است که (این بخشش) پیش از آن که به دست بنده قرار گیرد، به دست خدا میرسد».[۳۱۲]
در چهارمین آیه، ضمن اشاره به نکته مهمی دربارهٔ انفاق، آمده است: «کسانی که اموال خود را در شب و روز، پنهان و آشکار انفاق میکنند، پاداششان نزد پروردگارشان است؛ نه ترسی بر آنهاست و نه غمگین میشوند؛ الَّذینَ یُنفِقُونَ اموالَهُم بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرّاً و عَلانِیةً فَلَهُم اجْرُهُم عِندَ رَبِّهِم وَ لاخَوفٌ عَلَیْهِم وَ لاهُم یَحْزَنُونَ».[۳۱۳]
بنابراین «سخاوت» و «انفاق» در راه خدا به هر شکل و صورتی که باشد، محبوب و پسندیده است، از سوی دیگر «انفاق» ترس از عذاب الهی را برطرف ساخته و حزن و اندوه را میزداید. افراد انفاقگر و بخشنده خوف و وحشتی از آینده ندارند؛ زیرا، خداوند زندگی آنها را تضمین کرده است و به خاطر از دست دادن بخشی از اموالشان اندوهگین نمیشوند؛ زیرا میدانند، آنچه از فضل پروردگار به آنها داده میشود، بیشتر از آن است که از دست دادهاند.
در پنجمین آیه باز با تعبیر تازهای در زمینه انفاق میفرماید «هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمیرسید، مگر آن که از آنچه دوست میدارید (در راه خدا) انفاق کنید و آنچه انفاق میکنید، خداوند از آن باخبر است؛ لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحبُّونَ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیءٍ فَانّ اللّهَ بِه علیمٌ».[۳۱۴]
در ادبیات عرب «برّ» به معنی نیکوکاری توأم با توجه و از روی قصد و اختیار است و این نشانه شخصیت و روحانیت انسان میباشد. جالب این که «برّ» در آیه به طور مطلق ذکر شده و نشان میدهد تا سخاوت و انفاق نباشد، انسان هرگز به حقیقت نیکوکاری نمیرسد. گرچه بعضی از مفسران واژه «برّ» را به معنی «بهشت» و بعضی به معنی «تقوا» و بعضی به معنی «پاداش نیک» گرفتهاند؛ ولی ظاهر این است که مفهوم «برّ» وسیع بوده و شامل همه اینها نیز میشود.
در ششمین آیه، انفاق را ضمن این که یکی از ارکان مهم تقوا ذکر کرده- تقوایی که سرچشمه هدایت الهی و محتوای قرآنی است- میفرماید: «پرهیزکاران کسانی هستند که ایمان به غیب دارند (ایمان به خدا و جهان ماوراء طبیعت) و نماز را برپا میدارند و از نعمتهایی که بر آنها روزی دادهایم، انفاق میکنند؛ الَّذینَ یُؤمِنوُنَ بِالغَیبِ وَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزقْناهُم یُنفِقُون».[۳۱۵]
با توجه به اینکه «ینفقون» به صورت فعل مضارع ذکر شده، مفهومش این است که آنها انفاق مواهب الهی را به طور مستمر انجام میدهند و این نشانه سخاوتمندی آنهاست که در نهادشان ریشه دوانده و به صورت یک صفت برجسته درآمده است.
تعبیر به «ممّا رَزَقناهُم» (از آنچه به آنان روزی دادهایم) اشاره به نکته لطیفی میکند و آن این که آنها میدانند که همه اموال، مواهب الهی است؛ بنابراین، دلیلی ندارد که از انفاق بخشی از آن در راه بندگان نیازمند خدا، «بخل» بورزند. در ضمن روشن است که «انفاق» منحصر به زکات نیست، بلکه معنی گستردهای دارد که هم صدقات واجب و هم مستحب را شامل میشود.
در هفتمین و آخرین آیه، ضمن دادن دستور به رعایت اعتدال در بذل و بخشش و دوری از افراط و تفریط و نشان دادن تصویری از صفت سخاوت که حد وسط در میان «بخل» و «اسراف» است، میفرماید: «دستت را بر گردنت زنجیر مکن (و ترک انفاق و بخشش منما) و بیش از حد نیز آن را مگشا (و آلوده اسراف و تبذیر مشو) مبادا مورد سرزنش قرار گیری و از کار فرومانی؛ وَلا تَجْعَل یَدَکَ مَغْلُولَةً الَی عُنُقِکَ وَ لاتَبْسُطْهَا کُلَّ البَسْط فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً»[۳۱۶]. این آیه، تعریف روشنی برای سخاوت است.
امام صادق علیه السلام در حدیث معروفی این مطلب را ضمن مثال روشنی بیان داشتهاند:
«مشتی خاک را از زمین برداشت و محکم در دست گرفت، فرمودند: این بخل است، سپس مشت دیگری برداشت و دست را چنان گشود که تمام خاکها، روی زمین ریخت، سپس فرمودند: این اسراف است؛ مرتبه سوم، مشتی خاک برداشت و کف دست را رو به آسمان کرد و دست را گشود، مقداری از خاکها از لابهلای انگشتان و اطراف دستشان فرو ریخت و مقداری باقی ماند، حضرت علیه السلام فرمودند: این حد اعتدال است (و حقیقت سخاوت همین است)».[۳۱۷]
در آیه مورد بحث از «بخل» تعبیر به «زنجیر شدن بر گردن» شده است و از اسراف به گشودن دست، آن چنان که کاری از آن ساخته نباشد و هر دو را مورد سرزنش قرار گرفتن و از کار باز ماندن (ملوماً محسوراً) ذکر میکند.
از مجموع آیات مختلفی که به نحوی به مسئله سخاوت و انفاق و بذل و بخشش ارتباط دارد- که بخشی از آن را در بالا تفسیر کردیم- به خوبی عظمت و اهمّیّت و ارزش والای این صفت برجسته انسانی ظاهر میشود؛ نه تنها باعث نظم و سعادت جوامع انسانی و مبارزه با فقر و محرومیّتی که سرچشمه انواع نابسامانیها و گناهان است، میشود بلکه در تکامل معنوی و روحی انسان نیز نقش بسیار مهمی دارد.
سخاوت در منابع حدیث
در روایات اسلامی تعبیرات بسیار والایی دربارهٔ «جود» و «سخا» دیده میشود که در نوع خود کم نظیر است. روایات زیر نمونههایی است که از میان احادیث فراوانی گلچین شده است:
۱- در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «السَّخاءُ خُلْقُ اللّهِ الاعْظَمُ[۳۱۸]؛ سخاوت، اخلاق بزرگ الهی است».
در واقع تمام سخاوتها در وجود ذی جود پروردگار متجلّی است، زیرا هر چه داریم از اوست. نعمتهای گوناگون، زمین و آسمان، حیات وجود ما، همه از اوست و هرجا سخاوتی است از سخاوت او سرچشمه گرفته است؛ زیرا اگر او مواهبی به ما نمیبخشید، ما توان بخشش را نداشتیم؛ حتّی صفت جود و بخشش نیز از مواهب اوست.
۲- امام صادق علیه السلام میفرمایند: «السَّخاءُ مِن اخْلَاقِ الْانْبِیَاءِ وَ هُوَ عِمَادُ الْایْمَانِ و لاتَکُونُ المُؤمِنُ الّا سَخِیّاً وَ لایَکونُ سَخِیّاً الّا ذُو یَقینٍ وَ هَمُّهُ عَالِیَةٌ لِانَّ السَّخاءُ شُعاعُ نُورِالیَقینِ، وَ مَنْ عَرَفَ ما قَصَدَ هانَ عَلیْهِ مَا بَذَلَ؛ سخاوت از اخلاق انبیا است و ستون ایمان است و هیچ فرد با ایمانی وجود ندارد، مگر این که با سخاوت است و هیچ سخاوتمندی وجود ندارد، مگر این که دارای یقین و همّت عالیه است؛ زیرا سخاوت، شعاع نور یقین است و آن کس که بداند چه چیزی را قصد کرده، آنچه را که بذل نموده در نظر او کم اهمّیّت است».[۳۱۹]
از این حدیث استفاده میشود که این صفت والا بعد از ذات پاک الهی که مبدأ سخاوت است در وجود انبیا، نشانه ایمان و یقین آنهاست.
۳- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است: «تَحُلَّ بِالسَّخاءِ وَ الْوَرَعِ فَهُما حُلْیَةُ الْایمَانِ وَ اشْرَفُ خَلالِکَ؛ به سخاوت و ورع، خود را بیارای که این دو آرایش ایمان و برترین صفات توست».[۳۲۰] این تعبیر نشان میدهد که این صفت را از برترین صفات مؤمن به حساب آورده است.
۴- در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار آمده است: «السَّخاءُ ثَمَرَةُ العَقْلِ و القَناعَةُ بُرهانُ النَّبَلِ؛ سخاوت میوه درخت عقل و خرد و قناعت دلیل بر نجابت است».[۳۲۱]
آنها که در بخشش به دیگران «بخل» میورزند، اموال زیادی را فراهم کرده و میگذارند و میروند، در حقیقت این گونه افراد عاقل نیستند؛ زیرا، زحمت بر دوش آنها بوده، بدون آن که از اموالشان بهره مادی یا معنوی ببرند. کدام عاقلی چنین کاری میکند!
۵- در تعبیر دیگری از آن حضرت علیه السلام در مورد اهمّیّت «سخاوت» به نکته لطیف دیگری اشاره میفرمایند: «غَطُّوا مَعایِبَکُم بِالسَّخاءِ فَانَّهُ سَتْرُ العُیوبِ؛ عیوب خویش را با سخاوت بپوشانید؛ زیرا سخاوت پوشاننده عیبهاست».[۳۲۲]
صدق این کلام مولی با تجربه به خوبی ثابت میشود، اشخاصی را میبینیم که عیوب گوناگونی دارند، ولی چون سخاوتمندند همه مردم به دیده احترام به آنها مینگرند.
۶- باز در تعبیری دیگر از همان امام همام علیه السلام آمده است: «السَّخاءُ یَمْحَصُ الذُّنُوبَ وَ یَجْلُبُ مَحَبَّةَ الْقُلُوبِ؛ سخاوت، گناهان را پاک میکند و دلها را به سوی سخاوت کننده فرا میخواند».[۳۲۳] این تعبیر نشان میدهد که «سخاوت» کفّاره بسیاری از گناهان است!
۷- مولی الموحّدین علی علیه السلام دربارهٔ تأثیر عمیق محبّت در جلب قلبها میفرمایند: «مَا اسْتَجْلَبَتِ المَحَبَّةُ بِمِثلِ السَّخاءِ وَ الرِّفْقِ وَ حُسْنُ الخُلْقِ؛ هیچ چیزی مانند سخاوت و مدارا کردن و حسن خلق، جلب محبت نمیکند».[۳۲۴]
۸- رسول خدا صلی الله علیه و آله دراینباره میفرمایند: «السَّخیُّ قَریبٌ مِنَ اللّهِ قَریبٌ مِنَ النّاس قَریبٌ مِنَ الجَنَّةِ؛ سخاوتمند نزدیک به خدا، نزدیک به مردم و نزدیک به بهشت است.»[۳۲۵]
۹- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است: «شَابٌّ سَخیٌّ مَرْهَقٌ فی الذُّنُوب احَبُّ الَی اللّهِ عَزّوجلّ مِنْ شَیخٍ عَابدٍ بَخیلٍ؛ جوان سخاوتمند آلوده به گناه، نزد خدا محبوبتر از پیرمرد عابد بخیل است».[۳۲۶]
به یقین این «سخاوت» سبب امدادهای الهی میشود و سرانجام آن جوان آلوده را نجات میدهد، ولی آن پیر عابد بخیل به خاطر بخلش در گناه فرو خواهد رفت.
۱۰- این بحث را با حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان حسن ختام پایان میدهیم:
«تَجَافُوا عَنْ ذَنْبِ السَّخیِ فَانَّ اللّهَ آخِذٌ بِیَدِهِ کُلَّما عَثُرَ؛ از گناه و لغزش سخاوتمند صرف نظر کنید؛ زیرا هر زمان بلغزد، خداوند دست او را میگیرد (و نجاتش میدهد)».[۳۲۷]
از مجموع احادیث بالا، ارزش و اهمّیّت فوق العاده «سخاوت» در کلام پیشوایان اسلام مشخّص میشود و نشان میدهد که کمتر فضیلتی با آن برابری میکند.
آثار و پیامدهای سخاوت
۱- آثار مثبت «سخاوت» در زندگی فردی و اجتماعی انسان که با تجربه ثابت شده و یا در احادیث اسلامی به آن اشاره گردیده است، بسیار زیاد است، به عنوان نمونه:
از روایات متعددی استفاده میشود و تجربیات روزانه نیز آن را تأیید میکند که «سخاوت» محبّت دوست و دشمن را جلب میکند، بر عدد دوستان میافزاید و از دشمنان میکاهد.
۲- «سخاوت» پوششی برای عیوب انسانهاست و به این ترتیب، آبروی انسان را حفظ میکند.
۳- «سخاوت» در عین این که ثمره درخت عقل است، بر عقل و خرد انسان میافزاید. عقل میگوید: دلیلی ندارد که انسان با زحمت زیاد اموال فراوانی تهیّه کند و آن را برای بازماندگان بگذارد و خودش به وسیله آن، جلب ثواب و کسب آبرو نکند.
از سوی دیگر «سخاوت»، گروهی از اندیشمندان را گرد انسان جمع میکند و آنها میتوانند بر فکر و عقل و دانش او بیفزایند.
۴- «سخاوت» فاصله طبقاتی جامعه را کم میکند و از این طریق ناهنجاریهای ناشی از فاصله طبقاتی را از بین میبرد و یا کاهش میدهد. آتش کینههای محرومان را خاموش میکند و حسّ انتقامجویی را در آنان تضعیف مینماید و از این طریق پیوندهای اجتماعی را محکم میسازد.
۵- «سخاوت» مدافعان انسان را زیاد میکند و آبروی او را محفوظ میدارد و دشمنان و بدخواهان را عقب میراند؛ امیر مؤمنان علیه السلام دراینباره میفرمایند: «الْجُود حَارِسُ الاعْرَاضِ؛ جود و بخشش آبروی انسان را حفظ میکند».[۳۲۸]
۶- جود و «سخاوت»، آثار معنوی فوق العادهای نیز دارد؛ به همین دلیل از صفات انبیا شمرده شده و همان گونه که در روایات گذشته خواندیم، شعاع نور «یقین» است؛ حتی اگر این فضیلت در افراد بی ایمان باشد، به حال آنها مفید و سودمند است.
در حدیثی آمده است که خداوند متعال به حضرت موسی علیه السلام وحی نمود: «لاتَقْتُل السَّامِریَّ فَانَّهُ سَخِیٌّ؛ سامری را به قتل مرسان، زیرا او مرد سخاوتمندی است».[۳۲۹]
درست است که سامری، منشأ فساد عظیمی در بنی اسرائیل شد و آیین بتپرستی را در میان آنها پایه نهاد و در انتها نیز زندگی را با خفّت و ذلّت و حقارت گذراند که شاید مرگ بر آن زندگی، ترجیح داشت؛ ولی با این همه به حضرت موسی علیه السلام وحی رسید که خون او را به خاطر سخاوتش نریزد.
از رسول خدا علیه السلام نقل شده است که به فرزند حاتم طائی به نام «عُدَیْ» فرمود: «دُفِع عَن ابیکَ العَذابُ الشَّدیدُ لِسَخاءِ نَفْسِهِ؛ عذاب شدید از پدرت به خاطر سخاوتش برداشته شد».[۳۳۰]
در ذیل همین حدیث، آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد، گروهی از جنایتکاران یکی از جنگها را به قتل برسانند، ولی یکی از آنها را استثنا کرد. آن مرد تعجّب کرد و گفت: «با این که گناه ما یکی است، چرا مرا از میان آن جمعیت جدا کردی؟» حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: «خداوند به من وحی فرستاد که تو سخاوتمند قوم خود هستی و من نباید تو را به قتل برسانم».
آن مرد با شنیدن این سخن ایمان آورد و شهادتین بر زبان جاری کرد؛ آری! سخاوت آن مرد، او را به بهشت رسانید.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «شخص سخی را اهل آسمانها دوست دارند و اهل زمین هم دوست دارند ... در حالی که بخیل را اهل آسمانها و زمین دشمن دارند».[۳۳۱]
محدوده سخاوت
«سخاوت» مانند تمام صفات و کارهای نیک، مقدار و اندازهای دارد که اگر در مسیر افراط قرار گیرد، نیتجه منفی خواهد داشت. همچنین «سخاوت» نباید لطمه به آبرو و حیثیت و زندگی کسانی که به انسان وابستهاند، زند. «سخاوت» باید در اموال حلال باشد، نه اموالی که از راههای حرام و یا ظلم و ستم به دست آمده است؛ مانند، «سخاوت» بسیاری از سلاطین ظالم و ستمگر.
هم چنین «سخاوت» نباید در اموال مربوط به بیت المال باشد؛ زیرا اموال بیت المال، حساب و کتاب مخصوص به خود دارد که باید به دقت رعایت گردد.
راههای کسب سخاوت
این فضیلت اخلاقی مانند سایر فضایل، با تعلیم و تربیت و اندیشه و تفکّر و تمرین و ممارست حاصل میشود.
توجه به این حقیقت که این اموال و ثروتها، امانتهای الهی در دست ماست و هیچ کدام دوام و بقایی ندارد، انسان را وا میدارد با بذل و بخشش، آن را در صندوق امانت الهی، برای روزی که دستها خالی است، ذخیره کند. همچنین دقت در آثار و برکات و پیامدهای مهمی که برای «سخاوت» در مطالب قبل ذکر شد، مشوّق مؤثری در امر «سخاوت» است.
مطالعه تاریخ زندگی سخاوتمندان و بخیلان و مقایسه آن دو با یکدیگر و احترام و آبرو و شخصیتی که گروه اول داشتند و ذلّت و بدنامی که دامنگیر گروه دوّم بوده است نیز در ایجاد این «سخاوت اخلاقی» بسیار مؤثر است.
اینها جنبههای تعلیماتی این مسئله است؛ اما از نظر عملی، هر قدر تمرین و ممارست بیشتری در این زمینه شود، توفیق زیادتری در به دست آوردن این فضیلت اخلاقی حاصل میگردد؛ زیرا تکرار اعمال سخاوتمندانه و بذل و بخشش، هر چند از راه تحمیل بر نفس خویش باشد، به تدریج به صورت عادت و سپس مبدّل به حالت، و سرانجام به یک ملکه اخلاقی مبدل خواهد گردید.
در ضمن، تربیت پدر و مادر و معلّم و استاد در این زمینه، بسیار مؤثر است. اگر آنها کودکان را از آغاز عمر به «جود» و «سخاوت» عادت دهند، این ملکه، به آسانی در وجود آنها ریشه میدواند و در بزرگی جزء زندگی آنان میشود.
در حالات «صاحب بن عبّاد» آمده است که در کودکی هنگامی که میخواست برای فراگرفتن درس دینی به مسجد برود، همیشه مادرش یک دینار و یک درهم به او میداد و میگفت: «این را به اولین فقیری بده که در مسیر راه خود میبینی». کم کم این خصلت در وجودش ریشه دار شد تا این که در بزرگی چنان بذل و بخششی میکرد که همه به او آفرین میگفتند. اگر کسی بعد از ظهر ماه مبارک رمضان به خانهاش میآمد، سخاوتش مانع از آن میشد که کسی بدون خوردن افطار از خانه او بیرون رود. هر روز حدّ اقل هزار نفر بر سر سفره او افطار میکردند و بذل و بخشش او در ماه رمضان به اندازه تمام ماههای سال بود.[۳۳۲]
از شگفتیهای دیگر زندگی او چنین نقل میکنند: «روزی نوشابه برای او آوردند، یکی از نزدیکانش نسبت به آن نوشابه سوء ظن پیدا کرد و گفت: از این نوشابه ننوش؛ زیرا مسموم است، خدمتکاری که آن قدح را آورده بود، همچنان ایستاده بود. «صاحب بن عباد» به شخصی که ادعای مسموم بودن آن را میکرد، گفت: به چه دلیل میگویی که این مسموم است؟ گفت: بهترین راه این است که کسی که این قدح را آورده و به دست تو داده، مورد آزمایش قرار گیرد و از آن بنوشد، «صاحب» گفت: من به این کار راضی نیستم، آن شخص گفت: به وسیله یک مرغ خانگی آزمایش کن. «صاحب» گفت: کشتن حیوان به این صورت نیز جایز نیست، سپس دستور داد: قدح آب را واژگون کردند و آب را ریختند و به خدمتکار گفت:
برو و دیگر در خانه من قدم مگذار؛ ولی با این حال دستور داد: حقوق او را به طور کامل بپردازند. سپس گفت: هرگز نباید یقین را با شک از بین برد و مجازات به وسیله قطع حقوق، دلیل بر پستی است».[۳۳۳]
این بحث را با چند حدیث و سخنانی از بعضی از بزرگان پایان میدهیم:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «الجَنَّةُ دَارُالاسْخِیاء؛ بهشت خانه سخاوتمندان است».[۳۳۴]
امام صادق علیه السلام میفرمایند که خداوند فرمود: «انّی جَوادٌ کریمٌ لایُجَاوِرُنی لَئیمٌ؛ من بخشنده با سخاوتم، افراد پست و بخیل نمیتوانند در جوار من (در بهشت) جای بگیرند».[۳۳۵]
در حدیث دیگری از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آمده است: «طَعامُ الجَوادِ دَواءٌ وَ طَعام البَخیلِ داءٌ؛ طعام سخاوتمند، دواست و طعام بخیل، درد و بیماری است».[۳۳۶]
یکی از عارفان به نام «ابن سمّاک[۳۳۷]» میگوید: «عَجِبْتُ لِمَن یَشتَرِیَ الْمَمالیکَ بِمالِه وَ لایَشتَرِی الْاحرارَ بِمَعروفِهِ؛ در شگفتم! از کسانی که بردگان را با مال خود خریداری میکنند؛ ولی آزادهها را با احسان و نیکی، دربند محبّت خود در نمیآورند».[۳۳۸]
به عربی گفتند: آقا و بزرگ شما کیست؟ گفت: «مَنِ احْتَمَلَ شَتْمَنَا وَ اعطی سَائِلَنَا و اغْضی جَاهِلَنا؛ کسی که بدگوییهای ما را تحمل کند و به نیازمندان ببخشد و از اعمال جاهلان چشم پوشی کند».[۳۳۹]
عجله و شتاب
صبر و بردباری
اشاره
برای هر کار مقدماتی است که اگر فرهم نگردد، اقدام به آن کار بینتیجه خواهد ماند و اگر فراهم گردد و اقدام نشود و فرصتها از دست برود؛ باز هم بینتیجه خواهد ماند. افراد هوشیار و مدیر و مدبّر کسانی هستند که با صبر و حوصله در انتظار فراهم شدن مقدّمات میباشند که بعد از فراهم شدن، بدون درنگ اقدام به انجام کار میکنند و تا رسیدن به مقصود از پای نمینشینند.
به همین دلیل «عجله و شتاب» به معنی اقدام کردن به کارها، قبل از این که زمینهها و مقدمات لازم آن کار فراهم شود، از صفات رذیله شمرده شده و «صبر» و بردباری که نقطه مقابل آن است از فضایل اخلاقی بشمار میآید. (البتّه «صبر» شاخههای دیگری نیز دارد که به موقع به آن اشاره خواهد شد.)
خسارات عظیمی که از ناحیه شتابزدگی بی مورد، دامن افراد یا اجتماع را میگیرد، بیش از آن است که به حساب آید. قرآن مجید به عنوان یک برنامه جامع زندگی، همه انسانها را به «صبر» و بردباری و پرهیز از «عجله و شتاب» دعوت میکند و با اشاره به داستانهای انبیا و سرگذشت رهبران بزرگ جامعه انسانی، زیانهای عجله و ثمرات شیرین صبر و بردباری را آشکار میکند.
با این اشاره به سراغ قرآن مجید میرویم و با بیان سرگذشت پیامبران پیشین که این مسئله در زندگی آنها نقش مؤثری داشته است، آغاز میکنیم:
۱- قَالَ لَهُ مُوسی هَل اتَّبِعُکَ عَلَی ان تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشداً* قَالَ انَّکَ لَنْ تَستَطیع مَعِیَ صَبْراً* وَ کَیفَ تَصبِرُ عَلَی مَا لَم تُحِطْ بِهِ خُبراً* قَالَ سَتَجِدُنی انْ شآءَ اللّهُ صابِراً وَ لا اعصِی لَکَ أَمْراً (سوره کهف، آیات ۶۶ تا ۶۹)
۲- وَ هَل أَتَاکَ نَبَأُ الخَصْمِ اذ تَسَوَّرُو المِحْرابَ* ... وَ ظَنّ داوُدُ انَّمَا فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ رَاکِعاً وَ انابَ (سوره ص، آیات ۲۱ تا ۲۴)
۳- فَاصْبِر لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُن کَصاحِبِ الحُوتِ اذ نادی وَ هُوَ مَکظُومٌ* لَولَا أَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالعَرآءِ وَ هُوَ مَذمُومٌ* فَأجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحینَ (سوره قلم، آیات ۴۸ تا ۵۰)
۴- ... وَ لاتَعْجَلْ بِالقُرآنِ مِن قَبْلِ ان یُقضی الَیکَ وَحیُهُ وَ قُل رَبِّ زِدْنِی عِلْماً (سوره طه، آیه ۱۱۴)
۵- خُلِقَ الانسانُ مِن عَجَلٍ سَأوُریکُم آیَاتی فَلا تَستَعجِلُونَ (سوره انبیاء، آیه ۳۷)
۶- وَ یَدْعُ الأِنسانُ بِالشَّرِّ دُعآئَهُ بِالْخَیْرِ وَ کانَ الانسانُ عَجُولًا (سوره اسراء، آیه ۱۱)
۷- وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِئَةِ قَبْلَ الحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَ انّ رَبَّکَ لَذُو مْغفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلی ظُلْمِهِم وَ انّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ العِقابِ (سوره رعد، آیه ۶)
۸- وَ لَو یُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُم بِالخَیرِ لَقُضِیَ الَیهِم اجَلُهُم فَنَذَرُ الَّذینَ لایَرجُونَ لِقائَنا فی طُغیانِهِم یَعْمَهُونَ (سوره یونس، آیه ۱۱)
۹- وَ یَقُولُونَ مَتی هَذَا الفَتْحُ انْ کَنْتُم صَادِقِینَ* فَاعرِضْ عَنْهُم وَ انْتَظِرْ انَّهُم مُنْتَظِرُونَ (سوره سجده، آیه ۲۸ و ۳۰)
۱۰- فَاصْبِر کَمَا صَبَرَ اوُلُوا العَزمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاتَستَعْجِلْ لَهُم کَانَّهُم یومَ یَرَونَ مَا یُوعَدُونَ لَم یَلبَثُوا الّا سَاعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَل یُهْلَکُ الّا الْقَومُ الفَاسِقُون (سوره احقاف، آیه ۳۵)
ترجمه
۱- حضرت موسی علیه السلام به او گفت: «آیا از تو پیروی کنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شده و مایه رشد و صلاح است، به من بیاموزی؟»- گفت: «تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی!- و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی، شکیبا باشی؟!»- حضرت موسی علیه السلام گفت: «به خواست خدا مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری با فرمان تو مخالفت نخواهم کرد!».
۲- آیا داستان شاکیان، هنگامی که از محراب (داود) بالا رفتند، به تو رسیده است؟!- در آن هنگام که (بی مقدمه) بر او وارد شدند و او از دیدن آنها وحشت کرد، گفتند: «نترس، دو نفر شاکی هستیم که یکی از ما بر دیگری ستم کرده، اکنون در میان ما به حق داوری کن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت کن!- این برادر من است، او نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم! امّا او اصرار دارد که این یکی را هم به من واگذار کن و در سخن بر من غلبه کرده است!»- (داود) گفت: «مسلماً او با درخواست یک میش تو برای افزودن آن به میشهایش، بر تو ستم نموده و بسیاری از شریکان (و دوستان) به یکدیگر ستم میکنند؛ مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند؛ امّا عدّه آنان کم است!» داوود دانست که ما او را (با این ماجرا) آزمودهایم، از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نموده و به سجده افتاده و توبه کرد.
۳- اکنون که چنین است صبر کن و منتظر فرمان پروردگارت باش و مانند صاحب ماهی (یونس) مباش (که در تقاضای مجازات قومش عجله کرد و گرفتار مجازات ترک اولی شد) در آن زمان که با نهایت اندوه خدا را خواند- و اگر رحمت خداوند به یاریش نیامده بود (از شکم ماهی) بیرون افکنده میشد، در حالی که نکوهیده بود!- ولی پروردگارش او را برگزید و از صالحان قرار داد!
۴- ... پس نسبت به (تلاوت) قرآن عجله مکن، پیش از آن که وحی آن بر تو تمام شود، و بگو: «پروردگارا! علم مرا افزون کن!».
۵- (آری) انسان از عجله آفریده شده ولی عجله نکنید، به زودی آیاتم را به شما نشان خواهم داد.
۶- انسان (بر اثر شتابزدگی) بدیها را طلب میکند، آن گونه که نیکیها را میطلبد و انسان همیشه عجول بوده است!
۷- آنها پیش از حسنه (و رحمت) از تو تقاضای شتاب در سیّئه (و عذاب) میکنند؛ با این که پیش از آنها، بلاهای عبرتانگیز نازل شده است! و پروردگارت نسبت به مردم- با این که ظلم میکنند- دارای مغفرت است؛ (و در عین حال) پروردگارت دارای عذاب شدید است!
۸- اگر همان گونه که مردم در به دست آوردن «خوبی»ها عجله دارند، خداوند در مجازاتشان شتاب میکرد، (به زودی) عمرشان به پایان میرسید (و همگی نابود میشدند)؛ ولی کسانی را که ایمان به لقای ما ندارند، به حال خود رها میکنیم تا در طغیانشان سرگردان شوند!
۹- آنان میگویند: «اگر راست میگویید، این پیروزی شما کی خواهد بود؟!» ... حال که چنین است، از آنها روی بگردان و منتظر باش، آنها نیز منتظرند (تو منتظر رحمت خدا و آنها هم منتظر عذاب او!). ۱۰- پس صبر کن آن گونه که پیامبران «اولواالعزم» صبر کردند و برای (عذاب) آنان شتاب مکن! هنگامی که وعدههایی را که به آنها داده میشود، ببینند، احساس میکنند که گویی فقط ساعتی از یک روز (در دنیا) توقّف داشتند. این ابلاغی است برای همگان، آیا جز قوم فاسق هلاک میشوند؟!
تفسیر و جمعبندی
در نخستین بخش از آیات، سخن از داستان حضرت خضر علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام است، البته قرآن تعبیر به «خضر» نکرده، بلکه تنها به عنوان «عَبْدَاً مِنْ عِبَادِنَا؛ بنده برگزیدهای از بندگان ما» از او یاد کرده است.
این داستان را همه خوانندگان، کم و بیش شنیدهاند. آنچه در اینجا برای ما اهمّیّت دارد، این است که حضرت موسی علیه السلام در یک مأموریت ویژهای، به دنبال فراگیری بخشی از علوم، نزد حضرت خضر علیه السلام آمد؛ علومی که با آنچه تا آن روز از طریق وحی دریافته بود، متفاوت بود. علومی که مربوط به اسرار و حقایق مخفی جهان و زندگی انسانها بود که باید پیامبر اولواالعزمی همانند حضرت موسی علیه السلام لااقل بخشی از آن را فراگیرد تا دیدگاهایش در مسایل انسانی و اجتماعی کمی شفافتر گردد.
حضرت خضر در برابر درخواست حضرت موسی علیه السلام گفت: که تو صبر و تحمّل در برابر کارهای من نداری؛ زیرا از عمق قضایا آگاه نیستی؛ ولی حضرت موسی علیه السلام قول داد که صبر و تحمل و بردباری را پیشه کند و از عجله و شتاب بپرهیزد. حضرت خضر علیه السلام با او شرط کرد که اگر به دنبال من میآیی، باید هر چه را میبینی، سکوت کنی، هر چند ظاهراً کار زنندهای باشد و بدان حکمتی دارد که من به موقع، تو را از آن آگاه میکنم. «فَوَجَدا عَبداً مِن عِبادِنا ...- قَالَ فَانِ اتَّبَعْتَنی فَلاتَسْئَلْنی عَنْ شَیءٍ حَتَّی احدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکراً».[۳۴۰]
به این ترتیب حضرت خضر علیه السلام اصرار داشت که روح صبر و بردباری را در برابر مسایل مختلف در حضرت موسی علیه السلام پرورش دهد و او را از «عجله و شتاب» (مخصوصاً عجله در قضاوت، آن هم در مورد کارهای مردان بزرگ) باز دارد.
با این قول و قرار، آنها به راه افتادند و در مسیر خود ناچار بودند با کشتی از دریا بگذرند. در میان دریا حضرت موسی علیه السلام با تعجب دید که حضرت خضر علیه السلام مخفیانه کشتی را سوراخ میکند. حضرت موسی علیه السلام از این کار بر آشفت و زبان به اعتراض گشود و هنگامی که حضرت خضر علیه السلام پیمان خود را با او یادآور شد، در مقام عذرخواهی برآمد.
باز به راه خود ادامه دادند؛ ناگهان حضرت خضر علیه السلام دست به کار عجیبتری زد و نوجوانی را که بر سر راه خود دید، به قتل رسانید؛ در اینجا، فریاد حضرت موسی علیه السلام بلندتر شد که چرا انسان بی گناهی را کشتی، این چه کار زشتی بود که انجام دادی؟!
حضرت خضر علیه السلام بار دیگر، پیمان خود را یادآور شد. حضرت موسی علیه السلام دندان بر جگر گذاشت و مجدداً در مقام عذرخواهی برآمد و گفت: اگر بار سوّم اعتراض کنم، حق داری از من جدا شوی.
باز به راه افتادند تا به شهری رسیدند که مردمی بسیار «بخیل» داشت و کمترین پذیرایی را از میهمانان تازه وارد نکردند؛ ولی با نهایت تعجّب حضرت خضر علیه السلام شروع به مرمّت دیواری نمود که در حال سقوط بود. حضرت موسی علیه السلام که در بدو نظر، این کار را ابلهانه میدید، بار دیگر در حالی که تمام عهد و پیمان خود را به فراموشی سپرده بود، به خروش آمد و زبان به اعتراض گشود.
در اینجا حضرت خضر علیه السلام در حالی که اسرار هر سه کار خود را برای او شرح میداد، و حقایق جالبی را که از نظر حضرت موسی علیه السلام پنهان بود، برایش بیان میکرد و حضرت موسی علیه السلام را به جهان تازهای از اسرار زندگی انسانها وارد میساخت، اعلام جدایی کرد و حضرت موسی علیه السلام نیز در حالی که کوله باری از معرفت را با خود حمل میکرد با حضرت خضر علیه السلام خداحافظی کرد و وداع گفت.
حضرت خضر علیه السلام به او گفت: «اگر کشتی را سوراخ کردم، به این دلیل بود که میخواستم آن را ظاهراً از کار بیندازم؛ زیرا حاکم ستمکاری وجود داشت که هرگاه کشتی سالمی را مییافت مصادره میکرد. من خواستم صاحبان این کشتی که گروهی بینوا بودند، کشتی خود را از دست ندهند».
دیگر این که اگر آن نوجوان را کشتم، به خاطر این بود که او جوانی بی ایمان و خطرناک و سرکش بود که کم کم پدر و مادر خویش را نیز به کفر و بدبختی میکشاند. خدا میخواست، این جوان هرزه بیمصرف ستمگر را از آنها بگیرد و فرزندی با ایمان و مهربان به آنها عطا کند.
اما تعمیر آن دیوار در حال سقوط، به خاطر آن بود که در زیر آن، گنجی متعلق به دو کودک یتیم بود که پدر صالح و با ایمانشان برای آنها ذخیره کرده بود، خدا میخواست آنها به حدّ رشد برسند و گنج خود را استخراج کنند. من این کارها را از پیش خود نکردم، بلکه همه به فرمان حق بود.[۳۴۱]
اگر حضرت موسی علیه السلام در قضاوت خویش عجله نمیکرد، به یقین بیشتر از علم و دانش حضرت خضر علیه السلام بهرهمند میشد؛ ولی «عجله و شتاب» او سبب شد که بیش از سه خوشه از آن خرمن دانش برنگیرد.
در دوّمین بخش از آیات مورد بحث، سخن از آزمون بزرگ دیگری نسبت به یکی از پیامبران بزرگ الهی است که او هم به خاطر شتابزدگی و عجله در قضاوت از سوی خداوند مورد مؤاخذه قرار گرفت. داستان این بود که روزی دو نفر نزد حضرت داود علیه السلام حضور یافتند که یکی از آنها از دیگری شکایت داشت. شاکی میگفت: این برادر من نود و نه میش دارد و من یکی بیش ندارم؛ ولی او اصرار دارد که این یکی را هم از من بگیرد و در سخن نیز بر من غلبه کرده است؛ «انّ هَذَا اخی لَهُ تِسعٌ وَ تِسعُونَ نَعجَةً وَلِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ اکْفِلْنِیْها وَ عَزَّنی فی الخِطابِ».[۳۴۲] حضرت داود علیه السلام پیش از آن که تحقیق بیشتری کند، به داوری مقدماتی نشست و گفت: «به یقین او با درخواست یک میش تو برای افزودن به میشهایش به تو ستم کرده است؛ ... لقَد ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ الی نِعاجِهِ ...».[۳۴۳]
اینجا بود که حضرت داود علیه السلام به ترک اولی خود پی برد «و دانست که ما او را با این ماجرا امتحان کردیم؛ در مقام استغفار برآمد و به سجده افتاد و توبه کرد؛ ... وَ ظَنَّ داوُودُ انَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاکِعاً وَ انابَ».[۳۴۴]
این ماجرا با تمام شاخ و برگهایش که اینجا جای بحث آن نیست (و در تفسیر نمونه مشروحاً آوردهایم) باز این حقیقت را بیان میکند که «عجله و شتاب» در کارها مخصوصاً «عجله در قضاوت» و داوری مایه سرافکندگی و ایجاد مشکلات در زندگی فردی و اجتماعی است.
در سوّمین بخش از آیات، سخن از پیامبر بزرگ دیگری است که لحظهای در مسؤولیت عظیم خود سهل انگاری کرد و گرفتار ترک اولی گردید و خداوند او را به خاطر این کار تحت فشار قرار داد.
داستان این است که حضرت یونس علیه السلام مدتها همانند پدری مهربان و دلسوز به تبلیغ و هدایت قوم خویش پرداخت؛ ولی در برابر منطق حکیمانهاش چیزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نشنید.
تنها گروه اندکی که شاید از دو نفر تجاوز نمیکرد (یک عابد و یک عالم) به او ایمان آوردند. سرانجام از آنها تقریباً مأیوس شد و به پیشنهاد مرد عابد، آنها را نفرین کرد؛ نفرین او مستجاب شد و به او وحی آمد که در فلان روز عذاب الهی فرا میرسد، هنگامی که زمان عذاب نزدیک شد، حضرت یونس علیه السلام بدون آن که بار دیگر اتمام حجّت کند تا شاید قومش در این واپسین لحظات به خود آیند و راه توبه را پیش گیرند؛ همراه مرد عابد از میان آنها بیرون رفت؛ ولی مرد عالم در میان آنها ماند و به ادامه تبلیغ پرداخت.
این تبلیغات همراه با احساس نزدیک شدن لحظات عذاب، تحولی بنیادین در روح آن جمعیت ایجاد کرد، همراه آن عالم به درگاه خدا روی آوردند و به توبه نشستند و راه ایمان و توحید پیش گرفتند و خداوند آنها را نیز بخشید؛ ولی حضرت یونس علیه السلام را به خاطر عجله و ترک اولی مورد سرزنش و تحت فشار قرار داد.
قرآن در این زمینه خطاب به پیامبر اسلام میگوید: « (در تقاضای عذاب برای امتت، عجله مکن) و مانند صاحب ماهی (یونس) نباش (که در تقاضای مجازات قومش عجله کرد و خود گرفتار کیفر ترک اولی شد)، در آن زمان که خدا را خواند، در حالی که مملوّ از اندوه بود و اگر رحمت خدا به یاریش نیامده بود (از شکم ماهی) بیرون افکنده میشد، در حالی که مورد نکوهش قرار داشت؛ فَاصْبِرْ لِحُکمِ رَبِّکَ وَ لا تَکُنْ کَصاحِبِ الحُوتِ اذ نادی وَ هُوَ مَکظومٌ* لَولا ان تَدارَکَهُ نِعمَةٌ مِن رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذمُومٌ».[۳۴۵]
ولی خداوند توبه او را در برابر این ترک اولی پذیرفت و هنگامی که از شکم ماهی بیرون آمد، از هر گناه و ترک اولی پاک بود. به همین دلیل در آیه بعد از آن میخوانیم:
«پروردگارش او را برگزید و از صالحان قرار داد؛ فَاجتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِن الصَّالِحینَ».[۳۴۶]
گرچه حضرت یونس علیه السلام به قدر کافی و به اندازه لازم اتمام حجت نمودند[۳۴۷]ولی خداوند از پیامبرش، بیش از این صبر و حوصله و بردباری میطلبد؛ از این رو همین مقدار «عجله و شتاب» را بر او نبخشید.
چهارمین آیه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را از «عجله و شتاب» باز میدارد و میفرماید: «بزرگ و بلند مرتبه است خداوندی که سلطان بر حق است و در مورد قرآن عجله مکن، پیش از آن که وحی آن بر تو تمام شود، و بگو پروردگارا! علم مرا افزون کن؛ فَتَعالَی اللّهُ المَلِکُ الحَقُّ وَ لاتَعجَلْ بِالقُرآنِ مِن قَبلِ ان یُقضَی الَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».[۳۴۸]
از بعضی آیات دیگر قرآن استفاده میشود که پیامبر صلی الله علیه و آله به هنگام نزول وحی، شور مخصوصی داشت که سبب میشد برای دریافت وحی عجله کند که خداوند او را از این کار بازداشت؛ لاتُحرِّک بِهِ لِسانَکَ لِتَعجَلَ بِهِ* انَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرآنَهُ* فَاذا قَرَأناهُ فَاتَّبِعْ قُرآنَهُ».[۳۴۹]
گرچه در تفسیر این آیه، مفسران بزرگ احتمالات متعدّدی دادهاند، ولی همه آنها ناظر به این است که پیامبر صلی الله علیه و آله نباید در کار خود عجله کند، هر چند کار الهی و مسئله هدایت انسانها باشد.
گرچه عجله پیامبر صلی الله علیه و آله در دریافت وحی یا تلاوت بر اصحاب یا تقاضای نزول وحی، همه به خاطر عشق و شوق او به هدایت انسانها بود، ولی حتّی در این کار نیز باید با صبر و حوصله گام برداشت.
در پنجمین آیه دربارهٔ همه انسانها یا به تعبیر دیگر، طبیعت انسان میفرماید: انسان از عجله آفریده شده است (گویی آن قدر عجول است که ذات او عین عجله شده است)، ولی هرگز در برابر من عجله نکیند. من آیات خود را به زودی به شما ارائه میدهم؛ «خُلِقَ الانسانُ مِن عَجَلٍ سَأُورِیکُمْ آیاتی فَلاتَستَعجِلُونَ».[۳۵۰]
اشاره به این که هرچند از روز نخست در طبیعت انسان «عجله و شتاب» قرار داده شده است ولی آن را در جایی باید به کار برد که مقدّمات آن فراهم باشد؛ نه پیش از فراهم شدن اسباب و مقدمات.
تعبیر «بآیاتی» ممکن است اشاره به معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله یا آیات قرآن و یا نشانههای عذاب الهی یا پیروزی مسلمین بر کفار یا فراسیدن قیامت و یا همه اینها داشته باشد که هر کدام از این
چهار تفسیر باشد، در بحث ما تفاوتی نمیکند؛ زیرا هم نزول آیات قرآن و هم ظهور معجزات و هم فرارسیدن قیامت و هم نزول عذاب الهی، هر کدام باید در ظرف خاصّی انجام گیرد که موافق حکمت پروردگار باشد و عجله و شتاب قبل از آن کار صحیحی نیست؛ زیرا خداوند حکیم کاری برخلاف حکمت انجام نمیدهد؛ بنابراین در برابر آن نباید عجله کرد.
این که قرآن مجید در آیه فوق میگوید: «انسان در عجله و شتاب آفریده شده است».
اشاره به انسانهایی است که تحت تربیتهای الهی قرار نگرفتهاند و به تعبیر دیگر، طبع انسان نخستین است و فلسفه آن حرکت سریع به سوی خواستهها و نیازهاست، شبیه چیزی که در آیه ۱۹ سوره معارج آمده است «انّ الانسانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ به یقین انسان حریص و کم طاقت آفریده شده است».
لذا در بعضی از آیاتی که اشاره به عجول بودن انسان شده، قبل از آن، سخن از هدایت انسان به میان آمده است؛ مانند آیه ۱۱ سوره اسراء که به زودی به آن اشاره خواهیم کرد.
این ویژگی انسان (عجول بودن) مانند هوای نفس و تمایلات درونی، نیروی سازندهای است که اگر تعدیل شود، در مسیر سعادت انسان قرار خواهد گرفت که در این صورت از حالت ویرانگری خارج میشود؛ درست شبیه سیلابی است که از دامنه کوه سرازیر میشود، گرچه ظاهرش ویرانگر است، اما اگر به وسیله سدها مهار شود، سرچشمه عمران و آبادی و روشنایی میگردد.
در ششمین آیه مورد بحث، همان محتوای آیه قبل دیده میشود، با این تفاوت که در این آیه به یکی از پیامدهای سوء «عجله و شتاب» نیز اشاره میکند: «انسان (بر اثر شتابزدگی) به سراغ بدیها میرود، آن گونه که نیکیها را میطلبد و انسان همواره «عجول» بوده است؛ وَ یَدَعُ الانسانُ بِالشَّرِّ دُعَائَهُ بِالخَیرِ وَ کانَ الانسانُ عَجُولًا».[۳۵۱]
باز در اینجا واژه انسان، اشاره به طبیعت نخستین انسانهاست، هم در آغاز آیه و هم در پایان آیه که لفظ انسان در آن تکرار شده است.
«دعا» در این آیه به معنی طلب کردن و خواستن است؛ خواه با زبان باشد و یا در عمل و از آن جا که عجول بودن انسان و شتابزدگی او برای کسب منافع بیشتر، گاه سبب میشود که جوانب مسئله را بررسی نکند و خیر و شرّ خود را نشناسد و خود را به پرتگاههای خطرناک بیفکند.
این «دعا» گاه به صورت لفظی است؛ یعنی، از خدای خود با اصرار فراوان مسائلی را میخواهد که نه تنها خیر او در او نیست، بلکه مایه بدبختی اوست؛ آن گونه که امام صادق علیه السلام میفرمایند: «وَ اعرِفْ طَریقَ نِجاتِکَ وَ هَلاکِکَ کَی لاتَدعُوا اللّهَ بِشَیءٍ عَسی فِیهِ هَلاکُکَ وَ انتَ تَظُنُّ انّ فیهِ نَجاتُکَ قَالَ اللّهُ تَعالی «وَ یَدَعُ الانسانُ بِالشَّرِّ دُعائَهُ بِالخَیرِ وَ کانَ الانسانُ عَجُولًا؛ راه نجات و هلاک خود را درست بشناس، مبادا از خدا چیزی طلب کنی که هلاک تو در آن است؛ در حالی که گمان داری، نجات تو در آن است؛ خداوند متعال میفرماید: «انسان بدیها را طلب میکند، آن گونه که نیکیها را میطلبد؛ زیرا انسان همواره عجول بوده است».[۳۵۲]
انسان، گاه در عمل اصرار به انجام کارهایی دارد که ریشه آن هواپرستی و نتیجه آن بدبختی است؛ امّا بر اثر تسویلات شیطان و تزیین هوای نفس، آن را خیر و موجب سعادت خویش میپندارد و از نرسیدن به آن ناراحت میشود؛ در حالی که گذشت زمان چه بسا روشن میکند که اگر خواسته او انجام میگرفت تا پایان عمر بیچاره بود.
در هفتمین آیه مطلب تازهای در زمینه عجول بودن انسان مطرح شده است و آن این که گاه این انسان عجول به جای این که حدّ اقل در راه نیکیها عجله کند، همیشه در راه شرّ و فساد عجله میکند. همان گونه که گاه کفار لجوج و عنود در برابر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که آنها را تهدید به عذاب الهی میکرد، اصرار داشتند که چرا این عذاب فرا نمیرسد و بی صبرانه در واقع مرگ و نابودی خود را از پیامبر صلی الله علیه و آله میطلبیدند؛ چنان که در آیه مورد بحث آمده است: «آنها پیش از حسنه (نیکی و رحمت) از تو تقاضای تعجیل سیئه (بدی و عذاب) میکنند، با این که قبل از آنها بلاهای عبرتانگیز نازل شد (و آنها شنیدند و میدانند که این مسئله شوخی نیست؛ بنابراین تأخیر عذاب و مجازات آنها، تنها به خاطر لطف و رحمت خدا، حتی بر گنه کاران است، شاید بیدار شوند و بازگردند) و پروردگار تو نسبت به مردم، با این که ظلم و ستم میکنند، باز دارای مغفرت است و نیز پروردگارت عذاب شدید دارد (بنابراین نباید به غفران الهی مغرور شوند)؛ وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِئَةِ قَبلَ الحَسنَةِ وَ قَد خَلَتْ مِن قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتِ وَ انَّ رَبَّکَ لَذو مَغْفِرَةٍ لِلنّاس عَلَی ظُلْمِهِم وَ انّ رَبَّکَ لَشَدیدُ العِقابِ.[۳۵۳]
آری! اگر شتابزدگی انسان با لجاجت آمیخته شود، نتیجهاش همان است که در آیه گذشته آمد؛ به جای این که برای نیکیها عجله کند، برای بدی عجله میکند و خود را گرفتار امواج بدبختی میسازد؛ شبیه آنچه در آیه ۱ سوره معارج آمده است: «سَئَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ وَاقِعٍ* لِلْکافِرینَ لَیسَ لَهُم دافِعٌ؛ تقاضا کنندهای تقاضای عذابی کرد که واقع شد، این عذاب مخصوص کافران است و هیچ کس نمیتواند مانع آن شود».
بسیاری از مفسّران و ارباب حدیث گفتهاند که این آیه دربارهٔ «نعمان بن حارث فهری» نازل شده است. نقل شده است که در غدیر خم، جانشینی علی علیه السلام را از سوی پیامبر صلی الله علیه و آله با جمله تاریخی «مَنْ کُنتُ مَولَاهُ فَهَذَا عَلیٌّ مَولاهُ» شنید؛ بر آشفت و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و شدیداً اعتراض کرد و هنگامی که فهمید این امر طبق یک دستور الهی انجام شده است، ناراحتیاش بیشتر شد و گفت: خداوندا! اگر این حق است و از سوی توست، سنگی از آسمان بر ما بباران. چیزی نگذشت که قطعه سنگ آسمانی بر سرش فرود آمد و او را کشت و آیه فوق نازل شد.[۳۵۴]
آیا بهتر نبود که این قبیل اشخاص به جای لجاجت و عناد در برابر حق، از خداوند تقاضای هدایت و برچیدن تعصّب و لجاجت درونی خویش میکردند و طبق آیه مورد بحث مغفرت خداوند را بر عذابش مقدم میکردند؛ «سَبَقَتْ رَحْمَتَهُ غَضَبَهُ» که خداوند متعال تا امکان هدایت وجود داشت، آنها را عذاب نمیکرد؛ ولی افسوس! که همیشه انسانهای خیرهسر، عجله بر عذاب الهی دارند، نه مغفرت!
هشتمین آیه از آیات مورد بحث، ضمن نگرش از زاویه دیگر به مسئله عجول بودن انسان، میفرماید: «اگر خداوند در مجازات مردم (بدکار) عجله میکرد، آن گونه که آنها در به دست آوردن خیر و نیکی عجله دارند؛ مرگ همه آنها فرا میرسید (و اثری از آنان باقی نمیماند)؛ وَ لَو یُعَجِّلُ اللّهُ لِلنّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجالَهُم بِالخَیرِ لَقُضِیَ الَیهِم اجَلُهُم ...»[۳۵۵]، ولی از آنجا که خداوند غفور و رحیم و آمرزنده و مهربان است، هرگز در مجازات بدکاران شتاب نمیکند، شاید بیدار شوند و به راه هدایت بازگردند.
قرآن در پایان همین آیه میافزاید: «ما آنها را که ایمان به رستاخیز ندارند، به حال خود رها میکنیم تا در طغیانشان، حیران و سرگردان شوند (آن گاه آنها را مجازات مینماییم)؛ ... فَنَذرُوا الَّذینَ لایَرجُونَ لِقائَنا فی طُغیانِهِم یَعمَهُون».[۳۵۶]
بنابراین خدا همانند شما عمل نمیکند، شما در به دست آوردن نیکیها عجول هستید، ولی خداوند در مجازات شما شتابی ندارد. مقصود خداوند متعال مجازات نیست بلکه مقصود اصلیش هدایت است.
طبق آیات دیگر قرآن، این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده که منظور از آیه، این است که آنها با عجله از خداوند درخواست مجازات و عذاب میکردند، همان گونه که در تقاضای نیکیها عجول بودند؛ قرآن میگوید: «اگر خداوند تقاضای شما را به سرعت در مسئله عذاب میپذیرفت، کسی از شما زنده باقی نمیماند.»[۳۵۷]ولی معنی اوّل یا تفسیر اوّل با ظاهر آیه سازگارتر است.
در نهمین آیه ضمن اشاره به اضطراب و شتابزدگی کفّار و مشرکان در برابر وعدههای پیروزی مسلمانان و شکست و مجازات دردناک دشمنان آنها، میفرماید: «آنها میگویند: اگر راست میگویید این فتح و پیروزی شما در چه زمانی است؟ (چرا این وعدهها تحقّق نمییابد؟) و این دلیل بر آن است که شما دروغ میگویید و خودتان را فریب میدهید؛ وَ یَقُولُون مَتَی هَذَا الفَتحُ انْ کُنْتُم صَادِقین».[۳۵۸]
قرآن در پاسخ آنها به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد: «بگو (عجله نکنید!) این پیروزی فرا میرسد و در آن روز، ایمان کافران سودی به حال آنها نخواهد داشت و مهلتی به آنان داده نمیشود؛ قُل یَومَ الفَتحِ لایَنْفَعُ الَّذینَ کَفرُوا ایمَانُهُم وَ لا هُم یُنْظَرُونَ ...».[۳۵۹]
خداوند به لطف و کرم و عنایتش، امروز به شما مهلت داد تا به خود آیید و راه حق در پیش گیرید؛ ولی آن روز که عذاب الهی نازل شود، درهای توبه بسته خواهد شد و راه بازگشت وجود ندارد. پس به جای این که شتابزده، خواهان نابودی خودتان باشید، از این فرصت و مهلت الهی بهره بگیرید و خود را اصلاح کنید.
سپس به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله دستور میدهد: «اکنون که چنین است از آنها روی بگردان و منتظر باش، آنها هم منتظرند (تو منتظر پیروزی و رحمت الهی باش و آنها هم منتظر شکست و عذاب)؛ فَأَعْرِضْ عَنْهُم وَ انْتَظِر انّهُم مُنتَظِرونَ».[۳۶۰]
جمعی از مفسّران گفتهاند که جمله «انّهم مُنتَظِرون» اشاره به انتظاری است که کافران دربارهٔ مرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله یا شکست او داشتند؛ ولی تفسیری که در بالا گفتیم، مناسبتر به نظر میرسد.
در دهمین آیه مخاطب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است و با این که آن حضرت صلی الله علیه و آله به گواه تاریخ، هرگز عجولانه و شتابزده عمل نمیکردند، بلکه همیشه با صبر و حوصله، هر کاری را انجام میدادند، به عنوان تأکید، حضرت صلی الله علیه و آله را مخاطب قرار داده که: «صبر و حوصله کن، آن گونه که پیامبران اولواالعزم شکیبایی کردند و برای (عذاب) آنها عجله مکن، هنگامی که وعدههایی را که به آنها داده شده است (در مورد عذاب) میبینند، احساس میکنند که گویی ساعتی از یک روز، در دنیا توقف داشتند؛ فَاصْبِرْ کَمْا صَبَرَ اولُوا العَزمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعجِلْ لَهُم کَانَّهُم یَومَ یَرونَ مایُوعَدُونَ لَم یَلبَثُوا الّا سَاعَةً مِن نَهارٍ».[۳۶۱]
با توجه به این که تمام عمر دنیا در برابر آخرت، ساعتی زودگذر بیش نیست، بنابراین عجله مکن تا اتمام حجّت کافی بر آنها شود. از این تعبیر استفاده میشود که همه پیامبران الهی در برابر خیرهسری امتهای لجوج و جاهل و نادان، صبور و بردبار بودند و بیشترین مهلت را برای اصلاح به آنها میدادند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز چنین بود و آنچه در آیه فوق آمده، در واقع جنبه تأکید یا آموزشی برای دیگران و یا هشداری برای کافران است که از مهلت الهی سوء استفاده نکنند.
این آیه گواه روشنی است بر این که صبر و بردباری و ترک عجله، فضیلتی است که در تمام پیامبران بزرگ بوده است؛ همانهایی که در طول تاریخ بشری، اسوه و الگو برای خلق خدا بودهاند.
نتیجه
از مجموع آیات فوق روشن میشود که عجله و شتابزدگی که در اقوام و ملل گوناگون بوده و هست، تا چه اندازه از نظر اسلام، یک ضدّ ارزش است و صبر و بردباری و حوصله تا فراهم شدن زمینههای هر کار، در ردیف مهمترین فضایل اخلاقی و انسانی است. فضیلتی که تمام انبیای بزرگ الهی و رهبران بشریّت به آن آراسته بودند.
عجله و شتاب در روایات اسلامی
در روایات اسلامی بحثهای فراوانی دربارهٔ نکوهش «عجله» و ستایش «تأنی» و خویشتنداری دیده میشود که نکات زیادی در آنها نهفته است، به عنوان نمونه:
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «الْاناةُ مِنَ اللّهِ وَ العَجَلةُ مِنَ الشَّیْطانِ؛ تأنّی و خویشتن داری از سوی خداست و عجله و شتاب از شیطان است».[۳۶۲]
۲- در حدیث دیگری همان حضرت صلی الله علیه و آله میفرمایند: «انَّما اهْلَکَ النَّاسَ العَجَلَةُ وَ لَو انَّ النَّاسَ تَثَبَّتُوا لَم یُهلِکْ احدٌ؛ عجله و شتاب مردم را هلاک کرده و اگر مردم دارای تأنّی و خویشتن داری بودند، هیچ کس به هلاکت نمیرسید».[۳۶۳]
البتّه منظور، هلاکتهایی است که بر اثر حوادث غیر منتظره و ناپخته پیش میآید که اغلب مولود عجله و دستپاچگی است.
۳- از همان حضرت صلی الله علیه و آله نقل شده است: «ایّاکَ وَ العَجلةَ فَانَّکَ ان عَجَّلْتَ اخْطَاْتَ حَظَّکَ؛ از عجله بپرهیز؛ زیرا هرگاه عجله کنی نصیب و بهره خود را از دست خواهی داد».[۳۶۴] امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «مَعَ العَجَلِ یَکثِرُ الزَّلَلَ؛ لغزشهای انسان با عجله افزایش مییابد».[۳۶۵]
۵- همان امام بزرگوار در وصیّتی که در آستانه شهادتش برای فرزندش امام حسن علیه السلام داشتند، فرمودند: «انْهاکَ عَنِ التَّسَرُّعِ بِالقَوْلِ وَ الْفِعْلِ؛ تو را از شتابزدگی در سخن گفتن و عمل نهی میکنم».[۳۶۶]
۶- باز همان امام همام میفرمایند: «الْعَجَلُ قَبلَ الْامْکانِ یُوجِبُ الغُصَّةَ؛ عجله پیش از فراهم شدن امکانات و مقدّمات کار، موجب اندوه است.»[۳۶۷]؛ زیرا زحمات انسان بر باد میرود و تلاشهای او بی اثر میماند.
۷- از همان حضرت علیه السلام آمده است: «مَن رَکَبَ العَجَلَ رَکِبَتْهُ المَلامَةُ؛ کسی که بر مرکب شتابزدگی سوار شود، ملامت و سرزنش بر دوش او سوار خواهد شد».[۳۶۸]
۸- امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَعَ التَّثَبُّتِ تَکونُ السَّلامَةُ وَ مَعَ العَجَلَةِ تَکونُ النَّدامَةُ؛ همراه تأنّی و خویشتن داری، سلامت است و همراه عجله ندامت».[۳۶۹]
۹- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «العَجَلَةُ مَذمُومَةٌ فی کُلِّ امْرٍ الّا فی مَا یَدفَعُ الشَّرَّ؛ عجله در هر کاری نکوهیده است، مگر در مقام دفع شرّ».[۳۷۰]
۱۰- این بحث را با حدیث پرمعنایی از حضرت علی علیه السلام به پایان میبریم: «مَن اسْتَطاعَ ان یَمْنَعَ نَفْسَهُ مِن اربَعَةِ اشیاءٍ فَهُوَ خَلیقٌ بِانْ لایَنْزِلَ بِهِ مَکرُوهٌ ابَداً قِیلَ وَ مَاهِیَ؟ قالَ: العَجَلَةُ وَ اللِّجاجَةُ وَ العُجْبُ وَ التَّوانی؛ کسی که بتواند خویشتن را از چهار چیز باز دارد، سزاوار است که هرگز امر ناخوشایندی برای او رخ ندهد. سؤال کردند، آن چهار چیز چیست؟ فرمودند: عجله، لجاجت، خودبینی و تنبلی».[۳۷۱]
در این احادیث «تأنّی» یک عطیّه الهی و «عجله» یک خوی شیطانی شمرده شده است، همان خویی که انسان را در زندگی ناکام میسازد، فرصتها را از دست او میگیرد، لغزش او زیاد میگردد، پشیمان میشود و به هلاکت میافتد؛ در صورتی که نقطه مقابل آن؛ یعنی، تأنّی و خویشتن داری سبب کامیابی و پیروزی و بهره برداری هرچند بیشتر از فرصتهاست.
چند نکته مهم
مفهوم عجله و شتابزدگی
عجله و شتابزدگی به عنوان یک خوی زشت و ناپسند که در اعمال انسان به صورتهای گوناگون آشکار میشود، به این معنی است که انسان، پیش از فراهم شدن مقدمات انجام کار، اقدام به انجام آن کند، کاری که نتیجه آن چیزی جز شکست یا انجام ناقص نخواهد بود.
این بدان میماند که انسان میوه را پیش از رسیدن و قابل استفاده شدن از درخت بچیند؛ کاری که نتیجهاش ضایع شدن میوه یا کم شدن فایده آن است. یا این که قبل از آمادگی زمین، بذرافشانی کند که نتیجهاش نابودی بذر یا کاهش محصول خواهد بود.
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «وَ مُجْتَنِی الثَّمَرةِ لِغَیرِ وَقتِ ایناعِهَا کَالزّارعِ لِغَیرِ ارْضِهِ؛ کسی که میوه را پیش از رسیدن بچیند، همچون کسی است که بذر خود را در زمین نامناسبی (مانند شوره زار) بپاشد. (که نیرو و سرمایه خود را تلف کرده و نتیجهاش عایدش نمیشود».[۳۷۲]
«عجول» به افرادی گفته میشود که در گفتار و رفتار و سؤال و درخواست خود، دستپاچهاند و صبر و حوصله لازم را برای رسیدن به مقصد، از راه صحیح آن ندارند؛ به همین دلیل، اغلب گرفتار مشکلات و ناکامیها میشوند.
نقطه مقابل «عجله و شتابزدگی»، تأنّی، اناة، خویشتنداری، تحمل، حوصله، طمأنینه و وقار است.
«عجله» را نباید با «سرعت» که بار مثبت دارد، اشتباه کرد. سرعت آن است که انسان بعد از فراهم شدن مقدّمات، اتلاف وقت نکند و فرصت را از دست ندهد و به سوی مقصد بشتابد؛ کاری که مسلماً سبب پیروزی و نجات و موفقیت است. در موارد بسیاری، میان مصادیق و موارد عجله و سرعت اشتباه شده است و یا گروهی برای توجیه اعمال نادرست خود، تنبلی و بی حالی و از دست دادن فرصتها را تحت عنوان ترک عجله و شتابزدگی توجیه میکنند؛ در حالی که فرق این دو کاملًا واضح و روشن است و این که میبینیم، بعضی از روایات، عجله را از اسباب پشیمانی و تأنّی را سبب سلامت شمرده است، به خاطر همان است که در بالا اشاره شد.
این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام که بیان روشنی بر تفاوت مفهوم عجله و سرعت در کارهاست، پایان میدهیم: «ایّاکَ وَ العَجَلَةَ بِالامُورِ قَبْلَ اوانِهَا، وَ التَّساقُطَ فِیها عِندَ امْکانِها؛ از شتاب کردن در کارها، قبل از رسیدن موعد آنها بپرهیز و نیز از سستی در کارها به هنگام رسیدن زمان آن (و فراهم شدن اسباب) بپرهیز».[۳۷۳]
سرعت گرفتن در خیرات
قرآن مجید در آیات متعددی، مؤمنان را به مسارعت در خیرات و پیشی گرفتن از یکدیگر دعوت میکند، از جمله در آیه ۱۱۴ سوره آل عمران در توصیف جمعی از مؤمنان راستین میفرماید: «... وَ یُسارِعُونَ فی الخَیراتِ وَ اولئکَ مِن الصَّالِحینَ ... آنها کسانی هستند که در انجام کارهای نیک سرعت کرده و بر یکدیگر پیشی میگیرند و آنها از صالحانند».
و در سوره انبیا آیه ۹۰ در توصیف جمعی از پیامبران بزرگ، مانند «زکریّا» و «یحیی» میفرماید: «... انَّهُم کَانُوا یُسارِعُون فی الخَیراتِ ...؛ آنها در کارهای خیر به سرعت اقدام میکردند و بر دیگران پیشی میگرفتند».
و در آیه ۶۱ سوره مؤمنون، در شرح صفات برجسته مؤمنان آمده است: «اولئکَ یُسارِعُونَ فی الخَیراتِ وَ هُم لَها سَابِقُونَ؛ آنها در کارهای نیک به سرعت اقدام میکنند و از دیگران پیشی میگیرند».
در آیه ۱۳۳ سوره آل عمران، این مسئله به عنوان یک دستور عام خطاب به همه مؤمنان آمده است: «وَ سَارِعُوا الَی مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم وَ جَنَّةٍ عَرضُهَا السَّمَاوَاتُ وَ الْارضُ اعِدَّتْ لِلمُتَّقینَ؛ شتاب کنید و پیشی بگیرید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان، در رسیدن به بهشتی که وسعت آن به اندازه آسمانها و زمین است که برای پرهیزکاران آماده شده است».
در آیه ۱۴۸ سوره بقره، همین معنی تحت عنوان مسابقه در خیرات مطرح شده است: «... فَاستَبِقُوا الخَیراتِ ...؛ در نیکیها (و اعمال خیر) بر یکدیگر سبقت جویید».
بدیهی است «مسارعه» در خیرات با مسابقه در خیرات، هر دو اشاره به یک حقیقت دارد و در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند؛ زیرا، سبقت جستن بدون سرعت در عمل، امکانپذیر نیست و هر کسی سریعتر راه را سوی مقصود بپیماید، بی شک زودتر به مقصود میرسد.
در روایت اسلامی اشارات بسیار پرمعنی و جالبی نسبت به این موضوع دیده میشود که گلچینی از آنها را در ذیل میآوریم:
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «انّ اللّهَ یُحِبُّ مِنَ الخَیْرِ مَایُعَجَّلُ؛ خداوند کار نیکی را دوست دارد که با سرعت انجام شود».[۳۷۴]
۲- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«بَادِرُوا بِعَمَلِ الخَیرِ قَبلَ ان تُشغَلُوا عَنْهُ بِغَیرِهِ؛
در انجام کارهای نیک سرعت کنید، پیش از آن که چیزی شما را به خود مشغول سازد و از آن باز دارد».[۳۷۵]
۳- در احادیث متعددی از امام صادق علیه السلام این مضمون دیده میشود: «مَن هَمَّ بِخَیرٍ فَلْیُعَجِّلْهُ وَ لا یُؤَخِّرْهُ؛ کسی که تصمیم به کار نیکی میگیرد، باید در آن شتاب کند و تأخیر نیندازد».[۳۷۶] ۴- در حدیث دیگری همین معنی به صورت مشروحتری از همان امام بزرگوار نقل شده است: «اذا هَمّ احَدُکُم بِخَیرٍ او صِلَةٍ فَانّ عَن یَمینِهِ وِ شِمالِهِ شَیطانَینِ فَلْیُبادِرْ لایَکُفّاهُ عَن ذَلِک؛ هنگامی که کسی از شما تصمیم بر انجام کار خیر یا بخشیدن چیزی به کسی گرفت، باید مواظب باشد که در طرف راست و چپ او دو شیطان هستند؛ بنابراین باید به سرعت اقدام کند، مبادا آن دو شیطان (با وسوسههای خود) او را از این کار باز دارند».
۵- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «لَیسَ مِن عَادَةِ الْکِرامِ تَأخیرُ الْانعامِ[۳۷۷]؛ تأخیر در بخشش از عادت کریمان نیست».
۶- امام باقر علیه السلام میفرمایند: «مَن هَمَّ بِشَیْءٍ مِنَ الخَیرِ فَلْیُعَجِّلْهُ فَانَّ کُلَّ شَیْءٍ فیهِ تَأخیرٌ فَانَّ لِلشَّیطانِ فیهِ نَظْرَةً؛ کسی که تصمیم بر کار نیکی میگیرد، باید شتاب کند؛ زیرا هر چیزی که در آن تأخیر باشد، شیطان در آن نظر دارد (و با وسوسههای خود، تصمیم انسان را تضعیف میکند».
کوتاه سخن این که در برابر کارهای خیر، همیشه موانع و وسوسههای شیاطین جن و انس وجود دارد؛ به همین دلیل هنگامی که مقدمات آن فراهم گردد، باید شتاب کرد، مبادا افراد تنگ نظر، کوتاه فکر و شیطان صفت، سنگهایی در راه آن بیندازند. ضمناً باید میان سرعت در انجام کار و عجله مذموم که مربوط به قبل از فراهم شدن مقدمات لازم برای انجام کار است، تفاوت گذاشت.
این سخن را با حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم: «لاتُؤَخِّر انالَةَ الْمُحتَاجِ الَی غَدٍ، فَانَّکَ لاتَدْرِی مَا یَعْرِضُ لَکَ وَ لَهُ فی غَدٍ[۳۷۸]؛ کمک به نیازمندان را به فردا میفکن؛ زیرا نمیدانی فردا برای تو و برای او چه پیش میآید ای بسا! توان تو از میان برود، یا نیاز او».
پیامدهای شوم عجله و شتابزدگی
اتلاف وقت و نیرو
این خوی ناپسند، آثار ویرانگری در زندگی فردی و اجتماعی انسانها دارد.
خسارتهایی که از این طریق، دامان انسان را میگیرد، فوق العاده زیاد است. از جمله این که نیروها را به هدر میدهد و مانع رسیدن به مقصد میشود؛ مثلًا، اگر لشکر دشمن قصد بلاد اسلام را کند و سپاه اسلام صبر نکند تا لشکر دشمن در موقعیّت ضعیف و آسیب پذیری قرار گیرند، یا قبل از آن که لشکر اسلام خود را بسیج و آماده کند و نقشههای جنگی را ترتیب دهد، به آنها حمله کند، نتیجهای جز شکست و از بین رفتن قوای اسلام و به هدر دادن نیروها و جسور شدن دشمن نخواهد داشت.
در کارهای شخصی و فردی نیز همین امر صادق است؛ زیرا هر حرکت عجولانه، سبب ناکامی و از بین رفتن نیروهاست.
در «محجة البیضاء» حدیث جالبی نقل شده که شاهد گویای گفتار فوق است، در این حدیث آمده است: هنگامی که حضرت مسیح علیه السلام متولّد شد، شیاطین نزد ابلیس آمدند و گفتند: امروز بتها سرنگون شدهاند (مگر خبری واقع شده!) ابلیس گفت: آری! حتماً حادثه مهمی روی داده است، همین جا باشید تا من تحقیق کنم و بازگردم. ابلیس پرواز کرد و تمام اطراف زمین را گردش نمود و چیزی نیافت، جز این که دید حضرت عیسی علیه السلام متولّد شده و فرشتگان اطراف او حلقه زدهاند. ابلیس برگشت و به شیاطین خود گفت: دیشب پیامبری متولد شده است. هیچ زنی باردار نشد و وضع حمل نکرد مگر این که من حاضر بودم، جز این یکی و شما مأیوس باشید از این که بعد از این بت پرستی رونقی پیدا کند؛ ولی (برای گمراه ساختن فرزندان آدم)، از راه عجله و اعمال سبکسرانه وارد شوید (تا شیرازه زندگی آنها به هم بریزد).[۳۷۹]
یأس و ناامیدی
از دیگر پیامدهای شوم «عجله» آن است که هر گاه انسان به خاطر آن ناکام شود، حالت یأس و نومیدی به او دست میدهد و ای بسا نسبت به همه چیز، حتی تقدیر الهی بدبین گردد. لذا در حدیث پرمعنایی امام حسن عسکری علیه السلام میفرمایند: «لا تَعْجَلْ عَلَی ثَمَرَةٍ لاتدرک وَ انَّما تَنالُها فی اوانِها وَ اعْلَمُ انَّ المُدَبِّرَ لَکَ اعْلَمُ بِالوَقتِ الَّذِی یُصلِحُ حَالُکُ فیهِ، فَثِقْ بِخِیَرَتِهِ فی جَمیع امورِکَ، یُصلِحُ حَالُکَ، وَ لاتَعجَلْ بِحَوائِجِکَ قَبلَ وَقتِها فَیَضِیقُ قَلبُکَ وَ صَدرُکَ وَ یَخشاکَ (یغشاک) القُنوط؛ برای چیدن هیچ میوهای قبل از رسیدن آن، عجله مکن، تنها در موقع (مناسبش) به آن خواهی رسید (و بهره خواهی گرفت) و بدان، کسی که امور تو را تدبیر میکند، نسبت به وقتی که به صلاح حال توست، آگاهتر است، بنابراین به انتخاب او در همه کارهایت اعتماد کن، تا حال تو اصلاح شود و هرگز برای نیازهای خود قبل از رسیدن وقتش «عجله» نکن که سبب تنگدلی و چیره شدن نومیدی بر تو میشود».[۳۸۰]
ندامت و پشیمانی
سوّمین پیامد شوم «عجله» ندامت و پشیمانی است که در احادیث گذشته به آن اشاره شد. چه بسیارند کسانی که برای انجام کارها، قبل از فراهم شدن زمینهها عجله کردهاند و نیروهایشان به هدر رفته و هرگز به مقصد و مقصود خود نایل نشدهاند؛ در حالی که اگر کمی خویشتن داری میکردند، هرگز به چنان سرنوشتی مبتلا نمیشدند و چه بسیار کسانی که به خاطر دستپاچگی به سراغ چیزی رفتهاند که دشمن جان آنها بوده و آرزو میکنند که ای کاش! به سراغ آن نمیرفتند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «فَکَمْ مِن مُستَعجِلٍ بِما ان ادرَکَهُ وَدَّ انَّهُ لَم یُدرِکْهُ؛ چه بسیارند افرادی که برای چیزی عجله میکنند که اگر به آن دست یابند (فوراً پشیمان میشوند و) دوست دارند هرگز به آن نرسیده بودند».[۳۸۱]
هجوم اندوه و غصه
چهارمین پیامد منفی «عجله» در کارها، هجوم امواج اندوه و غصّه، سوی انسان است؛ زیرا ناکامیها و شکستهای حاصل از عجله و دستپاچگی در بسیاری از اوقات، بسیار گران تمام میشود و انسان را با اندوه فراوان روبرو میکند.
حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام در یکی از کلمات قصارش در «غرر الحکم» میفرمایند:
«العَجَلُ قَبْلَ الامکانِ یُوجِبُ الغُصّةَ[۳۸۲]؛ شتابزدگی پیش از فراهم شدن امکانات، سبب اندوه و غصه است».
فزونی لغزشها
از پیامدهای دیگر سوء آن، لغزشهای فراوان است؛ زیرا تصمیمگیری صحیح نیاز به تأمّل و تدبّر و دقّت فراوان دارد و آن هم به صورت عجولانه و شتابزده امکانپذیر نیست و لذا افراد «عجول» غالباً گرفتار لغزشهای مختلفی میشوند، چه در تشخیص هدف و چه در راه وصول به آن.
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرماید: «مَعَ العَجَلِ یَکْثُرُ الزَّلل؛ با عجله و شتابزدگی لغزشهای فراوان پیش میآید»[۳۸۳]. و نیز میفرمایند: «مَن عَجَلَ کَثُرَ عِثارُهُ؛ هر کس شتاب کند، لغزش او بسیار خواهد بود».[۳۸۴]
فزونی خطاها
ششمین اثر عجله، «فزونی خطاها» است که میتواند با فزونی لغزشها یکی باشد و میتواند دو چیز محسوب شود، (خطا در تشخیص هدف است و لغزش در راه وصول به آن).
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «اصابَ مُتَأَنٍّ اوْ کادَ، اخطَأَ مُسْتَعجِلٌ او کَادَ؛ افراد خویشتن دار یا به مقصد میرسند و یا به طور نسبی موفق میشوند و افراد عجول گرفتار خطا میشوند، یا به طور نسبی خطا میکنند».[۳۸۵]
به هر حال، زیانهای ناشی از عجله و دستپاچگی، بیش از آن است که مردم عادی فکر میکنند، و جریمهای که انسانهای عجول به خاطر عجله میپردازند، قابل شمارش نیست.
ریشههای این خوی ناپسند
هواپرستی
این خوی ناپسند، مانند بسیاری از رذایل دیگر، قبل از هر چیز از هواپرستی سرچشمه میگیرد، انسانهای هواپرست، معمولًا برای رسیدن به خواست دل، عجول و دستپاچهاند و غالباً هوا و هوسها به آنها اجازه نمیدهد، در عواقب امور بیندیشند و راه درست را برای رسیدن به مقصد برگزینند؛ به همین جهت خود رابه آب و آتش میزنند و با دستپاچگی به سوی هوسهای خویش میدوند و خود را گرفتار میسازند.
حبّ و وابستگی به دنیا
حبّ دنیا که سرچشمه و رأس خطایا و معاصی است، یکی دیگر از عوامل عجله و شتاب است. بنده دنیا چیزی جز دنیا را نمیبیند، و گویی چشم و گوش او کور و کر میشود. آتش عشق و شوق دنیا در دل او زبانه میکشد و او را با شتاب به دنبال خیالات خام میفرستد و اغلب بر اثر عجله و شتابکاری، مشکلات و موانع راه را نمیبیند و خود را برای مقابله با آن آماده نمیکند و به همین دلیل گرفتار شکست و ناکامی میشود.
کمی ظرفیت و سعه صدر
از انگیزههای دیگر «عجله و شتاب»، کمی ظرفیت و سعه صدر است، افراد کم ظرفیت معمولًا عجولند و صاحبان سعه صدر با تأنّی و خویشتن داری و بردباری گام برمی دارند و همه چیز را زیر نظر میگیرند و با قدرت و قوّت در عین خون سردی، به سوی مقصد پیش میروند و به همین دلیل، کمتر گرفتار شکست میشوند.
تسویلات شیطان و تزئینات او و فریبهای دوستان نادان و متملق و دروغگو و حسود و سخن چین، از عوامل مهم شتابزدگی و عجله است.
امام امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «وَ لاتَعجَلَّنَّ الَی تَصدیقِ ساعٍ فَانَّ السَّاعِیَ غَاشٌّ وَ ان تَشبَّهَ بِالنَّاصِحینَ؛ در تصدیق سخنچینان عجله مکن؛ زیرا آنها خائنند، هر چند در لباس ناصحان خیرخواه ظاهر شوند».[۳۸۶]
جهل و نادانی
یکی دیگر از عوامل شتابزدگی، جهل و نادانی و سفاهت است؛ زیرا افراد جاهل و نادان اغلب گرفتار اوهام و پندارهای غلط هستند و به گمان این که مقدّمات کار فراهم است، خود را در گرداب حوادث میافکنند و با ناکامی و شکست روبرو میشوند، در حالی که هوشیاران آگاه، تمام جوانب کار را مورد بررسی قرار میدهند و با حزم و دوراندیشی و دور از هر گونه شتابزدگی، برنامهریزی میکنند و مطمئناً پیروز میشوند.
امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «مِنَ الْحُمُقِ الْعَجَلَةُ قَبلَ الْامْکانِ؛ عجله کردن قبل از فراهم شدن امکانات (انجام کار)، از حماقت است».[۳۸۷]
راههای درمان
برای مبارزه با این خوی زشت، قبل از هر چیز باید به پیامدهای شوم آن اندیشید و عواقب دردناک عجله و شتابزدگی را مورد توجه قرار داد و حوادث بسیار ناراحت کنندهای را که بر اثر شتابزدگی در کارها دیده شده، به خاطر آورد و نمونههای فراوانی که در تاریخ است نیز مورد توجه قرار داد، به یقین با مطالعه در این امور، هر کس به خوبی درمییابد که عجله و دستپاچگی، نه تنها او را زودتر به مقصد نمیرساند، بلکه چه بسا به خاطر آن هرگز به مقصد نرسد.
جملههایی مانند: «العَجَلَةُ مِنَ الشَّیْطانِ» و «وَالعَجَلَةُ قَبْلَ الامْکانِ یُوجِبُ الغُصّةَ وَ مَعَ العَجَلَةِ تَکوُن النَّدامَةُ» باید به صورت شعارهایی در زندگی فردی و اجتماعی درآید و همیشه نصب العین افراد عجول گردد تا با مشاهده آن از عجله بازایستد و حدیث رسول خدا صلی الله علیه و آله را به ذهن خویش بسپارند که فرمود: «شتابزدگی و عجله مردم را به هلاکت میافکند و اگر مردم آرامش و خونسردی خود را حفظ کنند، هیچ کس در خطر نمیافتد».[۳۸۸]
از سوی دیگر، باید به تمرینها و تلقینهای پی در پی، به این خلق و خو چیره شود؛ زیرا هر کاری با تمرین مبدل به یک عادت و هر عادتی با ادامه مبدل به یک خلق و خو میشود.
صبر و شکیبایی
اشاره
زندگی انسان در دنیا، آمیخته با مشکلات عجیبی است که اگر در مقابل آن بایستد و شکیبایی و مقاومت به خرج دهد، به یقین پیروز خواهد شد و اگر ناشکیبایی کند و در برابر حوادث زانو زند، هیچ گاه به مقصد نخواهد رسید.
منظور از «صبر» همان استقامت در برابر مشکلات و حوادث گوناگون است که نقطه مقابل آن «جزع»، بیتابی، از دست دادن مقاومت و تسلیم شدن در برابر مشکلات است.
علاوه بر زندگی مادی، در زندگی معنوی نیز این مسئله وجود دارد. اگر انسان در برابر نفس سرکش و هوا و هوسها و زرق و برق دنیا و جاذبههای گناه ایستادگی نکند و در طریق «معرفة اللّه» و اطاعت فرمان او با مشکلات نجنگد، هرگز به جایی نمیرسد.
از این رو، علمای علم اخلاق، صبر را به سه دسته تقسیم میکنند:
۱- صبر بر اطاعت؛ یعنی شکیبایی در برابر مشکلاتی که در راه اطاعت وجود دارد.
۲- صبر بر معصیت؛ یعنی ایستادگی در برابر انگیزههای نیرومند و محرک گناه.
۳- صبر بر مصیبت؛ یعنی پایداری در برابر حوادث تلخ و ناگوار و عدم برخورد انفعالی و ترک جزع و فزع.
«صبر» از مهمترین ارکان ایمان است، امیر مؤمنان علی علیه السلام موقعیت صبر را در برابر ایمان، همانند موقعیت سر نسبت به بدن میدانند در قرآن مجید نیز کمتر موضوعی را مانند صبر مورد تأکید قرار داده است. در حدود هفتاد آیه، از صبر سخن به میان آمده که بیش از ده مورد آن به شخص پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله اختصاص دارد.
قرآن برای صابران، اجر فراوانی قائل شده؛ «انَّما یُوَفّی الصَّابِرُونَ اجْرَهم بِغَیْرِ حِسَابٍ»[۳۸۹]و کلید ورود به بهشت، را صبر و استقامت شمرده شده است، آنجا که میگوید: «فرشتگان بر در بهشت به استقبال میآیند و به آنها میگویند: «سَلَامٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارُ؛ سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان، چه نیکو است سر انجام آن سرای جاویدان».[۳۹۰]
در حدیث معروف نبوی که در بحثهای آینده به آن اشاره خواهد شد؛ صبر نیمی از ایمان شمرده شده است.
با این اشاره به سراغ آیات قرآن میرویم و تعبیرها و تأکیدهای قرآن را در مسئله صبر، مورد توجه قرار میدهیم.
آیات صبر
۱- ..... انَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ انَّهُ اوَّابٌ (سوره ص، آیه ۴۴)
۲- وَ جآءُوا عَلَی قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِبٍ قَالَ بَل سَوَّلَتْ لَکُمْ انْفُسُکُمْ امْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَاللّه الْمُسْتَعانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ (سوره یوسف، آیه ۱۸)
۳- وَ اسْمَاعِیلَ وَ ادْریسَ وَ ذَاالکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ (سوره انبیاء، آیه ۸۵)
۴- قَالَ انَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (سوره کهف، آیه ۶۷)
۵- ... قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُم مُلَقُوا اللّهِ کَم مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَت فِئَةً کَثِیرَةَ بِأِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرینَ (سوره بقره، آیه ۲۴۹)
۶- فَاصْبِر کَمَا صَبَرَ اولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ کَانَّهُمْ یَومَ یَرَوْنَ مَا یُوعَدُونَ لَم یَلْبَثُوا الّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ ... (سوره احقاف، آیه ۳۵)
۷- فَاصْبِر صَبراً جَمیلًا (سوره معارج، آیه ۵)
۸- یَا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطوا وَ اتَّقُواللّهَ لَعَلَّکُم تُفْلِحُونَ (سوره آل عمران، آیه ۲۰۰)
۹- یَا ایُّهَاالَّذینَ آمَنُوا اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ انَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ (سوره بقره، آیه ۱۵۳)
۱۰- قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُم لِلَّذینَ احْسَنُوا فی هَذِهِ الدُّنیا حَسَنَةٌ وَ ارض اللّهِ وَاسِعَةٌ انَّمَا یُوفَّی الصَّابِرُونَ أَجرَهُم بِغَیرِ حِسابٍ (سوره زمر، آیه ۱۰)
۱۱- سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ (سوره رعد، آیه ۲۴)
۱۲- اولَئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَرُواْ وَ یُلَقَّونَ فِیهَا تَحِیَّةً وَ سَلاماً (سوره فرقان، آیه ۷۵)
۱۳- وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوفِ وَالجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْامْوَالِ وَ الانْفُسِ وَ الثَّمَرَات وَ بَشِّرِ الصَّابِرینَ (سوره بقره، آیه ۱۵۵)
۱۴- ... وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَواْ بِالصَّبْرِ (سوره عصر، آیه ۳)
ترجمه
۱- ... ما او (ایوب) را شکیبا یافتیم، چه بنده خوبی که بسیار بازگشت کننده (به سوی خدا) بود.
۲- و پیراهن یوسف را با خونی دروغین (آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند. پدر گفت:
«هوسهای نفسانی شما این کار را برایتان آراسته! من صبر جمیل (شکیبایی خالی از ناسپاسی) خواهم داشت، و در برابر آنچه میگویید از خداوند یاری میطلبم!».
۳- و اسماعیل و ادریس و ذو الکفل را (به یاد آور) که همه از صابران بودند.
۴- (خضر) گفت: «تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی! (ولی موسی قول داد که شکیبا خواهم بود)».
۵- ... (گروهی از بنی اسرائیل) گفتند: «امروز ما توانایی مقابله با «جالوت» و سپاهیان او را نداریم»؛ اما آنها که به روز رستاخیز ایمان (قوی) داشتند، گفتند: «چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا بر گروههای عظیمی پیروز شدند!» و خداوند (همراه) با صابران (و یار استقامت کنندگان) است.
۶- (ای پیامبر!) صبر کن، آن گونه که پیامران «اولواالعزم» صبر کردندو برای (عذاب) آنان شتاب مکن! هنگامی که وعدههای (عذاب) را که به آنها داده شده، مشاهده کنند، (احساس میکنند که) گویی فقط ساعتی از یک روز (در دنیا) توقف داشتند!
۷- پس «صبر» کن، صبری جمیل و زیبا (خالی از هر گونه ناسپاسی)
۸- ای کسانی که ایمان آوردهاید! (در برابر مشکلات و مصائب و هوسهای سرکش) استقامت کنید! و در برابر دشمنان (نیز) پایدار باشید و از مرزهای خود مراقبت نمائید و از خدا بپرهیزید، شاید رستگار شوید!
۹- ای افرادی که ایمان آوردهاید! از صبر (و استقامت) و نماز، کمک بگیرید؛ (زیرا) خداوند با صابران است.
۱۰- بگو «ای بندگان من که ایمان آوردهاید از (مخالفت) پروردگارتان بپرهیزید، برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند، پاداش نیکی است و زمین خدا وسیع است (اگر تحت فشار سران کفر بودید، مهاجرت کنید) که صابران اجر و پاداش خود را بی حساب دریافت میدارند!».
۱۱- (فرشتگان در قیامت به آنان میگویند:) سلام بر شما به خاطر صبر و استقامتتان، چه نیکوست عاقبت آن سرا (ی جاویدان)!
۱۲- (آری) آنها (عباد الرَّحمن) هستند که درجات عالی بهشت، در برابر شکیبایی و صبرشان به آنان پاداش داده میشود و در آن با تحیّت و سلام رو به رو میشوند!
۱۳- قطعاً همه شما (امت محمّد) را با چیزی از ترس، گرسنگی، و خسارت اموال و جانها و میوهها، آزمایش میکنیم، به استقامت کنندگان (در برابر آزمایشها) بشارت (پیروزی و پاداش بزرگ) ده!. ۱۴- ... آنها که یکدیگر را به حق سفارش کردند، به شکیبایی و استقامت توصیه نمودند!
تفسیر و جمعبندی الگوی صبر و اسطوره مقاومت
در میان پیامبران الهی که هر یک ویژگی خاصی از فضایل اخلاقی را (به صورت درخشانتر) دارا بودند، حضرت ایّوب علیه السلام به عنوان پیامبر صبور شناخته میشود. او الگوی «صبر» و مقاومت در برابر مشکلات بود، به همین دلیل حالات او در سوره «ص»، موقعی که مسلمانان در مکه تحت فشار شدید قرار داشتند؛ به عنوان یک سرمشق بزرگ نازل شد و به مسلمانان درس صبر و استقامت داد.
درست است که نام یا سرگذشت حضرت ایّوب علیه السلام در چندین سوره از قرآن آمده است؛ ولی مشروحتر از همه، در سوره «ص» دیده میشود که نخستین آیه مورد بحث از آیات همان سوره است. در آیه ۴۴ سوره «ص» آمده است: «ما ایّوب را شکیبا یافتیم، چه بنده خوبی بود که بسیار بازگشت کننده به سوی خدا بود؛ ... انَّا وَجَدْنَاهُ صَابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ انَّهُ اوّابٌ».
حضرت ایّوب علیه السلام به عنوان یک آزمون بزرگ، گرفتار مصائب عظیمی شد تا درجه شکرگزاری او آشکار گردد و به مقام قرب پروردگار نزدیکتر شود. او که اموال، زراعت و گوسفندان فراوان و فرزندان برومند و لایق و متعدّد داشت، در یک آزمون بزرگ، همه چیز، حتی فرزندان خویش را از دست داد و خود نیز به بیماری شدیدی مبتلا شد.
آن حضرت چنان بیمار گشت که از شدت درد به خود میپیچید و بدین سان اسیر و دربند بستر بیماری و درد گردید؛ ولی هیچ یک از این امور، از شکر او نسبت به درگاه خداوند نکاست.
زخم زبانهای زیادی از دوست و دشمن شنید، مصیبتی که شاید بالاترین مصائب بود، گاهی عُبّاد و راهبان بنی اسرائیل به دیدنش میآمدند و به صراحت میگفتند: تو چه گناه عظیمی کردهای که به این عذاب «الیم» گرفتار شدهای؟ ولی آن حضرت باز رشته صبر را از کف نمیداد، و چشمه زلال شکر و سپاس الهی را به کفران و ناشکری آلوده نمیساخت. تنها کاری که کرد این بود که بعد از مدتی طولانی به پیشگاه خداوند عرض کرد: «بار پروردگارا! شیطان مرا به رنج و عذاب افکند (و انتظار گشایش تنها از تو دارم)؛ وَاذْکُر عَبْدَنا ایّوبَ اذ نَادی رَبَّهُ انّی مَسَّنِیَ الشَّیطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ».
هنگامی که این پیامبر عظیمالشّأن تمام مراحل این آزمایش بزرگ را پشت سر گذاشت و با کوهی از صبر و استقامت در برابر مصائب بزرگ ایستادگی کرد، و شیطان را شرمندهتر و مأیوستر ساخت، درهای رحمت الهی به روی او گشوده شد و نه تنها اموال و فرزندانش به لطف الهی به او بازگشت، بلکه افزونتر از آن نصیبش و از همه مهمتر، به مقام پر افتخار «نِعْمَ الْعَبْدُ انّه اوّابٌ» رسید.
و به گفته «ابن مسعود» مفسّر و قاری معروف: «این افتخار را برای خود در تاریخ بشریّت ثبت کرد که سر سلسله صابران تا روز قیامت خواهد بود؛ رَأسُ الصَّابِرینَ الَی یَومِ القِیامَه»[۳۹۱]این مطلب را نباید ساده انگاشت که یک انسانی که دارای امکانات بسیار وسیع و گستردهای است، یکباره همه چیز خود را از دست بدهد و بر خاک سیاه بنشیند و حتی نیش زبان دوست و دشمن را که اثرش از خنجر و شمشیر بیشتر است، بشنود و آن گاه کلمهای بر خلاف رضای خدا که حاکی از ناسپاسیاش باشد، بر زبان نراند و همواره زبانش به ذکر و شکر در گردش باشد، و در پایان کار، تنها سخنی که میگوید، همان باشد که در بالا آوردیم؛ یعنی عرض حال و حکایت وضع خویشتن در پیشگاه خدا کند و نه غیر آن. عدهای که این جمله را شکایتی پنداشتهاند، سخت اشتباه کردهاند؛ زیرا که کمترین اثری از شکایت در آن به چشم نمیخورد و به گفته شاعر:
چار چیز آوردهام شاها که در گنج تو نیست!نیستی و حاجت و عجز و نیاز آوردهام!
در دوّمین آیه مورد بحث، از صبر «حضرت یعقوب» که اسطورهای در صبر و شکیبایی است، سخن به میان آمده است. او به فراق فرزند دلبندش حضرت یوسف علیه السلام که سخت مورد علاقهاش بود گرفتار شد. سالیان دراز با چشمانی اشکبار صبر کرد تا سر انجام دیدهاش نابینا شد؛ اما هرگز سخنی بر خلاف رضای حق بر زبان نراند و پیوسته شاکر و صابر بود؛ به تعبیر خودش «صبر جمیل» داشت، چنان که در آیه مورد بحث آمده است: « (برادران یوسف) پیراهن او را با خونی دروغین (نزد پدر) آوردند، (حضرت یعقوب خطاب به فرزندانش) گفت: هوسهای نفسانی شما، این کار را در نظرتان زینت داده؛ من صبر جمیل میکنم و از خداوند در برابر آنچه شما میگویید، یاری میطلبم؛ وَ جَائُوا عَلیَ قَمِیصِهِ
بِدَمٍ کَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُم أَنْفُسُکُمْ امْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَی مَا تَصِفُونَ».[۳۹۲]
برادران دروغگو و کم حافظه، از این غافل بودند که اگر پیراهن حضرت یوسف علیه السلام را به خون آغشته نموده و به عنوان سند حمله گرگ نزد پدرشان میآورند، لااقل چند جای پیراهن را پاره کنند تا دلیلی بر حمله گرگ باشد؛ در حالی که آنها پیراهن برادر را خون آلود کرده، نزد پدر آوردند؛ به همین دلیل پدر از نیرنگ آنها با خبر شد و جمله «بَل سَوَّلَت لَکُمْ أَنْفُسَکُم امْراً» را گفت؛ ولی چون در آن شرایط، کاری از دستش ساخته نبود، در حالی که بی اختیار اشکش جاری بود، گفت: «فَصَبْرٌ جَمیل؛ صبر خواهم کرد، صبری زیبا» (که توأم با شکرگزاری و سپاس خدا باشد، آلوده به ناسپاسی و جزع و بی تابی نگردد).
دربارهٔ «صَبْر جَمیل»، مفسران تعبیرات مختلفی دارند؛ بعضی گفتهاند: صبر جمیل، صبری است که نه بی تابی در آن باشد و نه شکایت نزد مردم. بعضی گفتهاند: صبر جمیل آن است که برای خدا باشد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در برابر این سؤال که صبر جمیل چیست؟ فرمودند: «هُوَالَّذِی لَاشَکْوَی مَعَهُ؛ صبری است که شکایتی در آن نباشد».[۳۹۳]
بعضی نیز گفتهاند: صبر جمیل آن است که شکایت نزد خلق در آن نباشد، و از آن جمیلتر این که عرض حال خود به خالق کند و با این عرض حال و پناه آوردن به او، حق عبودیت را انجام دهد.
به همین دلیل وقتی که فرزندان حضرت یعقوب علیه السلام بر آن حضرت خرده گرفتند، و گفتند: این قدر یاد یوسف مکن، حضرت فرمودند: «من غم و اندوهم را تنها به خدا میگویم، نه به دیگران و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید؛ قَالَ انَّمَا أشْکُوا بَثّی و حُزْنِی الی اللّهِ وَ اعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لا تَعْلمُونَ».[۳۹۴]
در سوّمین آیه، ضمن اشاره به جمع دیگری از پیامبران الهی که همگی در برابر مشکلات صبر و شکیبایی پیشه کردند و به خاطر صبرشان غرق در رحمت الهی گشته و در زمره صالحان قرار گرفتند، میفرماید: «و اسماعیل و ادریس و ذو الکفل را به یاد آور که همه از صابران بودند، و ما آنها را در رحمت خود وارد کردیم؛ زیرا آنها از صالحان بودند؛
وَاسمَاعیلَ وَ ادریسَ وَ ذَالکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرینَ* وَادْخَلْنَاهُم فِی رَحْمَتِنَا انَّهُم مِن الصَّالِحینَ».[۳۹۵] صبر اسماعیل روشن و آشکار است، زیرا اولًا آماده شد که پدر او را به قربانگاه برد و کارد بر گلویش بگذارد و قربانی شود؛ هر چند خداوند، بر آنها محبت کرد و گوسفندی به عنوان قربانی به جای اسماعیل برای آنها فرستاد.
ثانیاً، در سرزمین خشک و سوزان مکه، کنار خانه خدا ماند تا تدریجاً آنجا رونق گرفت.
در مورد صبر ادریس گفتهاند: نخستین کسی بود که در میان قوم خویش مبعوث شد تا آنها را به سوی خدا دعوت کند، اما با وجود مرارت زیادی که در این راه کشید، قومش دعوت او را اجابت نکردند.
نامیدن «ذو الکفل» به این نام و قرار گرفتن در زمره صابران بزرگی که پیش از او به نبوت رسیدهاند، به این علت بوده است که او در میان بنی اسرائیل میزیست، خداوند به یکی از انبیا که حکومت بنی اسرائیل را در دست داشت، وحی فرستاد که میخواهم قبض روحت کنم، باید حکومت خود را به دیگری واگذاری، و او باید کسی باشد که در برابر تو تعهد کند، تا هر شب به عبادت خدا بر خیزد، و همه روز روزه گیرد، و در میان مردم داوری کند، بی آن که خشمگین گردد.
جوانی گفت: من متکفّل همه اینها میشوم. این سخن را گفت و تا پایان عمرش به هر سه عهدش (باتمام مشکلاتی که داشت) وفا کرد؛ خداوند او را به مقام نبوت مبعوث نموده و او را ذو الکفل نامید.[۳۹۶] آری، این سه بزرگوار، همه از اسطورههای صبر و شکیبایی بودند که قرآن کریم به عنوان سرمشقی برای مسلمین جهان، به زندگی آنها اشاره میکند.
در چهارمین آیه، سخن از گفتگوی حضرت موسی علیه السلام و خضر علیه السلام است، در این داستان پر از نکات آموزنده و انسان ساز، آمده است: حضرت موسی علیه السلام برای فراگرفتن علوم تازهای نزد حضرت خضر علیه السلام آمد و از او تقاضا کرد تا از علومی که خدا در اختیارش گذارده، چیزی به ایشان بیاموزد؛ زیرا این علوم، غیر از «علم شریعت» بود که حضرت موسی علیه السلام بر آن آگاهی کامل داشت. این علوم مربوط به اسرار تکوینی حوادث مختلف جهان بود، ولی به هر حال حضرت خضر علیه السلام که از بی صبری حضرت موسی علیه السلام در برابر این آموزش نگران بود، به او چنین گفت: «تو هرگز نمیتوانی با من شکیبایی کنی و چگونه میتوانی در برابر چیزی که از رموزش آگاه نیستی شکیبا باشی؛ قَالَ انَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً* وَ کَیفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً».[۳۹۷]
حضرت موسی علیه السلام به حضرت خضر علیه السلام قول داد که صابر و شکیبا باشد؛ ولی حوادث و پیش آمدها چنان عجیب و تکاندهنده بود که پیمانه صبر حضرت موسی علیه السلام که از اسرار آن آگاه نبود، لبریز شد، و دو بار زبان به اعتراض بر حضرت خضر علیه السلام گشود، حضرت خضر علیه السلام نیز پیمانش را در مورد صبر و شکیبایی یاد آور گشت و موسی علیه السلام عذر خواهی کرد، ولی بار سوّم، برای همیشه از او جدا شد.
این داستان عجیب، مطالب زیادی را به ما میآموزد، که تنها یک بخش از آن مربوط به بحث ما است و آن این که اگر حضرت موسی علیه السلام صبر و شکیبایی بیشتری داشت، به اسرار تازهای راه مییافت و این ناشکیبایی او سبب شد که تنها سه نکته مهم را در این زمینه بیاموزد، در حالی که به گفته یکی از مفسران معروف، اگر صبر و حوصله بیشتری داشت، هزاران نکته از اسرار علم برایش فاش میشد.[۳۹۸] به این ترتیب صبر و شکیبایی یکی از کلیدهای علم و آگاهی است.
ممکن است سؤال شود که آیا پیامبران، آگاهترین افراد زمان خود نیستند؟ پس چگونه حضرت موسی علیه السلام به خاطر فراگرفتن علومی به دنبال حضرت خضر علیه السلام شتافت و قبل از این که بیش از چند نکته بیاموزد، حضرت خضر علیه السلام او را از خویش جدا ساخت؟
پاسخ این سؤال روشن است، هر پیامبری باید دانشمندترین و آگاهترین فرد نسبت به قلمرو مأموریتش، در نظام شریعت باشد و حضرت موسی علیه السلام چنین بود؛ ولی قلمرو مأموریت حضرت خضر علیه السلام مربوط به عالم تکوین بود و کارهایش همچون ملائکه «مدبّرات امراً» (مأموران تدبیر در جهان آفرینش) بود. به همین دلیل کارهایی که از حضرت خضر علیه السلام سر میزد و به ظاهر با موازین شرع هماهنگ نبود، سبب شد، فریاد اعتراض حضرت موسی علیه السلام بلند شود و هنگامی که حضرت خضر علیه السلام اسرارش را شرح داد، همه را پذیرفت.
اصولًا قوانین حاکم بر جهان تکوین با آن چه در جهان تشریع است، گرچه سرانجام به یک نتیجه منتهی میشود، ولی در ظاهر، از هم جداست و از همین رو، دوستی و همراهی حضرت خضر علیه السلام و حضرت موسی علیه السلام مدت کوتاهی طول نکشید.
ممکن است بعضی از پیامبران و هم چنین امامان علیهم السلام به اسرار تکوین نیز آگاه باشند (همانند پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام که از روایات استفاده میشود، ولی این امر در نبوت و رسالت پیامبران و امامت ائمه معصومین علیهم السلام ضرورتی ندارد؛ زیرا یک فضیلت است، نه شرط رسالت و امامت.
در پنجمین آیه سخن از یکی از پیامران بنی اسرائیل است که در تفاسیر و تاریخ از او به نام «اشموئیل» یاد کردهاند.
هنگامی که بنی اسرائیل بر اثر ظلم سلطانی به نام «جالوت» آواره و بیچاره شدند، دست به دامن «اشموئیل» زدند تا رئیس و فرماندهی برای جنگ با «جالوت» برایشان تعیین کند. او طی انتخاب حساب شدهای که شرحش از موضوع این بحث خارج است، جوانی به نام «طالوت» را برای این کار برگزید.
هنگامی که طالوت، لشکر عظیمی از بنی اسرائیل را برای جنگ با «جالوت» بسیج کرد، با فراست و هوشیاری که خدا به او داده بود، دریافت که این لشکر انبوه، کارایی چندانی ندارد؛ زیرا افراد سُست اراده و کم طاقت بسیاری در میان آنهاست که نه تنها سبب تقویت آنها نخواهند شد، بلکه باعث تضعیف روحیه دیگران نیز میشوند؛ لذا تصمیم گرفت با آزمایشهای متعددی آنها را تصفیه کند. پس از انجام این کار، گروه محدودی بیشتر باقی نماند.
آن گروه، از کمی نفرات خود نگران و ناراحت بودند و به یکدیگر گفتند: «ما امروز توان مقاومت در برابر لشکر عظیم جالوت را نداریم»؛ ولی به گفته قرآن: «کسانی که علم به ملاقات خدا داشتند (و به روز رستاخیز معتقد بودند) گفتند: چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا بر گروههای عظیمی پیروز شدند و خداوند با صابران است؛ ... قَالَ الَّذِینَ یَظُنُّون انَّهُم مُلاقُوا اللّهِ کَم مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِاذنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرینَ».[۳۹۹]
سپس، همین گروه، هنگامی که در برابر «جالوت» و سپاهیان او قرار گرفتند، گفتند:
«پروردگارا! پیمانه صبر و شکیبایی و استقامت را بر ما بریز، گامهای ما را استوار فرما و ما را بر جمعیت کافران پیروز نما؛ وَ لَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَینَا صَبْراً وَ ثَبِّتْ اقدامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَی الْقَومِ الْکَافِرینَ».[۴۰۰]
به این ترتیب آنها نشان دادند که با جمعیتی انبوه که فاقد انگیزه و بی بهره از صبر و استقامتاند، در میدان نبرد پیروز نخواهند شد، بلکه گروه اندک، اما مصمّم و شکیبا و ثابت قدم، میتوانند بر لشکرهای عظیم پیروز گردد و سرانجام نیز چنین شد. این گروه اندک به فرماندهی «طالوت»، توانستند «جالوت» و سپاهیان عظیمش را درهم بشکنند و «جالوت» نیز توسط داود علیه السلام- که آن روز جوانی نیرومند در لشکر طالوت بود کشته شد و بنی اسرائیل توانست زمینها و مردم دربند خود را از سیطره و اسارت دشمن آزاد سازند و به این ترتیب درس دیگری دربارهٔ اهمّیّت صبر و استقامت در تاریخ از خودشان به یادگار گذاشتند.
از این آیات استفاده میشود که انگیزه این صبر و استقامت، توکّل بر خدا، ایمان به روز رستاخیز و پاداشهای الهی بوده است. بعضی از روایات، تعداد این گروه اندک را ۳۱۳ نفر دانستهاند (همانند اصحاب بدر که ۳۱۳ نفر بودند) و جالب این که حضرت داود علیه السلام، جوان کم سن و سال اما نیرومند و با ایمان، با فلاخنی که در دست داشت، پیشانی جالوت را نشانه گرفت و آن چنان ماهرانه، یکی دو سنگ پرتاب کرد که درست بر پیشانی جالوت برخورد کرد.
به محض برخورد سنگ، جالوت فریادی کشید و از مرکب فرو افتاد؛ لشکرش با مشاهده این واقعه، با وحشتی فراوان، به سرعت فرار کرده و از هم فرو پاشید؛ لشکری که طبق بعضی از روایات عددشان بالغ بر یکصدهزار نفر مرد مسلح به انواع سلاح بود.
در ششمین آیه، خداوند خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله کرده و ضمن این که به او درس استقامت میدهد، درسی که برخاسته از زندگی پیامبران «اولوا العزم» است، میفرماید:
«صبر و شکیبایی پیشه کن؛ آن گونه که پیامبران اولوا العزم شکیبایی داشتند و برای عذاب آنها (مخالفان) شتاب مکن؛ فَاصْبِر کَمَا صَبَرَ اولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لاتَسْتَعْجِلُ لَهُمْ ...».[۴۰۱]
گرچه در این آیه شریفه، شکیبایی و صبر در تقاضای عذاب برای مخالفان و دشمنان است تا بر آنها حجّت تمام شود و اگر افرادی نیز در میانشان تمایل دارند تا در راه حق گام نهند، به گروه سعادتمندان ملحق شوند، ولی این دستور، یک دستور کلّی است و دلیل روشنی بر فضیلت صبر به عنوان یک برنامه عمومی، برای همه پیامبران اولوا العزم است.
آری همه پیامبران بزرگ و صاحب شریعت، با دشمنان سرسخت، نادان و لجوج روبهرو بودند؛ ولی در این راه بیشترین استقامت را متحمل شدند تا هدایت امّتشان را به بهترین صورت بجا آورند.
حضرت نوح علیه السلام ۹۵۰ سال دعوت به خدا کرد و شب و روز زحمت کشید و در خلوت و جلوت، آنها را اندرز کرد، اما جز گروه اندکی به او ایمان نیاوردند.
حضرت ابراهیم علیه السلام را به میان آتش افکندند و حضرت موسی علیه السلام و مؤمنان قومش را با شدیدترین شکنجهها آزردند، حضرت عیسی علیه السلام را بعد از آزار زیاد، میخواستند که به دار آویزند، ولی خداوند او را نجات داد. خلاصه این که پیوسته دنیا، محل برخورد حق و باطل بوده است که در این میان فقط با نیروی صبر و استقامت میتوان بر مشکلات پیروز شد.
در این که مراد از پیامبران «اولوا العزم» چه کسانی هستند؛ بعضی آنها را به پیامبران صاحب شریعت جدید تفسیر کردهاند که تعداد آنها به همراه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پنج نفر میباشد. انتخاب این عنوان برای آنها نیز به خاطر اراده محکم و عزم استوارشان در راه دعوت حق بوده است. بی شک این گروه از پیامبران نسبت به سایرین، با مشکلات بیشتری روبهرو بودند؛ زیرا عرضه شریعت جدید و آیین تازه، مشکلات را در برابر متعصبان، بیشتر میکند.
بعضی نیز آنها را هیجده نفر- که نام آنها در آیات ۸۳ تا ۹۰ سوره انعام آمده و بعضی نُه نفر و بعضی هفت نفر و بعضی شش نفر و بعضی پنج نفر و بعضی تمام پیامبران الهی را «اولوا العزم» شمردهاند؛ زیرا معتقدند که همه دارای عزم راسخی بودهاند؛ ولی با با توجه به این که «من» در جمله «اولُوا العَزمِ مِنَ الرُّسُل» «مِن تبعیضیه» است، قول اخیر بعید به نظر میرسد و سایر اقوال نیز دلیل روشنی ندارد، جز همان که در تفسیر آیه به نقل از معصومین علیهم السلام آوردیم که تعداد آنها با پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله پنج نفر بودهاند.
در هفتمین آیه باز خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، ضمن دستور به شکیبایی در برابر استهزا و تکذیب و آزار مشرکان عرب و کافران متعصّب، میفرماید: «صبر جمیل پیشه کن؛ فَاصْبِر صَبراً جَمیلًا».[۴۰۲]
در تفسیر صبر جمیل؛ مفسران تعبیرات گوناگونی دارند که در تفسیر آیه دوّم در همین بحث آورده شد و با حدیث دیگری آن را تکمیل میکنیم.
امام باقر علیه السلام در پاسخ این سؤال که صبر جمیل چیست؟ فرمودند: «صَبْرٌ لَیسَ فِیه شَکْویً الَی النّاسِ؛ صبری است که در آن شکایت به مردم وجود نداشته باشد».[۴۰۳]
در هشتمین آیه، خداوند ضمن این که همه مؤمنان را به صبر و مصابره- که تفسیر آن خواهد آمد- دعوت نموده و آن را کلید رستگاری و نجات میشمرد، میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، صبر (و استقامت) پیشه کنید و در برابر دشمنان (نیز) استقامت و شکیبایی به خرج دهید، از مرزهای خود مراقبت و تقوای الهی پیشه کنید، شاید رستگار شوید؛ یَا ایُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَ اتّقوا اللّهَ لَعَلَّکُم تُفلِحونَ».[۴۰۴]
در این آیه، چهار دستور داده شده که سرچشمه رستگاری و کلید سعادت است.
نخست، صبر و استقامت و ایستادگی در برابر حوادث و مشکلات و مصائب و موانع؛ دوم «مصابره» که از باب «مفاعله» و به معنی صبر و استقامت در برابر صبر و استقامت دیگران آمده است. در واقع دستور اوّل ناظر به ایستادگی در برابر انواع مشکلات و حوادث گوناگون زندگی است و دستور دوّم ناظر به ایستادگی در برابر دشمن است، به این ترتیب که هر قدر آنها بیشتر مقاومت کنند، مؤمنان باید بر مقاومت خودشان بیفزایند تا بر دشمن غالب شوند.
«رابطوا» از ماده «مرابطه» در اصل از «رباط» که به معنی بستن چیزی در مکانی است، گرفته شده است. این واژه (مرابطه) معمولًا به معنی مراقبت از مرزها میآید؛ زیرا سربازان اسلام، مرکبها و وسائل جنگی خود را در آن محل نگهداری میکردند.
آخرین دستور، تقوای الهی است که مانند چتری بر همه دستورهای سابق سایه میافکند و هنگامی که صبر و مصابره و مرابطه به دور از هر گونه ریاکاری و اغراض شخصی، آمیخته با تقوا گردد، سبب فلاح و رستگاری و نجات در دنیا و آخرت خواهد بود.
بعضی دیگر در تفسیر «مصابره» گفتهاند: ایستادگی در مقابل عادات و هوای نفس است؛ زیرا آنها در برابر انسان ایستادگی میکنند و انسان نیز باید در مقابل آنها، ایستادگی نماید. در تفسیر «مرابطه» نیز گفتهاند که منظور، پیوند نفس به اطاعت الهی و یا پیوند قلب به خداست.
نقل شده که عارفی پیاده به خانه خدا میرفت، مرد عرب شتر سواری به او گفت: ای شیخ! به کجا میروی؟ عابد گفت: به بیت الله. گفت: چرا پیادهای؟ گفت: من مرکبهای زیادی دارم (تو نمیبینی). مرد عرب سؤال کرد: آن مرکبها چیست؟ عارف گفت:
هنگامی که بلا و مصیبتی بر من نازل شود، بر مرکب صبر سوار میشوم، و هنگامی که نعمتی نازل شود، بر مرکب شکر و هنگامی که قضا و قدری رخ دهد، بر مرکب رضا و هنگامی که نفس سرکش مرا به چیزی دعوت کند، میدانم که آن چه از عمر باقی مانده، کمتر از آن است که گذشته است.
مرد عرب گفت: در واقع تو سوارهای، من پیادهام؛ برو در امان خدا.[۴۰۵]
در نهمین آیه خطاب به همه مؤمنان، با تعبیری تازه، ضمن توصیه به این که در مشکلات از نیروی صبر و نماز کمک بگیرند، میفرماید «ای افراد با ایمان! از صبر (و استقامت) و نماز کمک بگیرید (تا بر مشکلات فائق آیید)؛ زیرا خداوند با صابران است؛ یَا ایُّهَاالَّذینَ آمَنُوا اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ انَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرینَ».[۴۰۶]
این آیه دارای مفهوم وسیعی است و هرگونه صبر و استقامت را شامل میشود، خواه صبر به اطاعت یا بر معصیت یا بر مصیبت باشد. برای انجام هر کار مهمی کمک گرفتن و استعانت لازم است، خواه جهاد باشد یا غیر آن؛ بنابراین، برای انجام هر کار مهمی باید از شاخههای مختلف صبر که متناسب با آن کار است، یاری جست.
دربارهٔ تفسیر صبر به «روزه» باید گفت که روزه یکی از مصداقهای روشن این صبر است، نه این که تمام مفهوم آن را در بر بگیرد.
در اینجا این سؤال پیش میآید که چه رابطهای میان صبر به معنی وسیع کلمه با صلاة (نماز) وجود دارد؟
بعضی از مفسّران گفتهاند: رابطه آن دو این است که گاه پیمانه صبر انسان لبریز میشود و طاقت او بر صبر کاهش مییابد. اینجاست که نماز به او قوّت قلب و اراده و توکل بر خدا میبخشد و بدین سان، نیروی صبر از طریق نماز افزایش مییابد.
به تعبیر دیگر، هنگامی که انسان از طریق نماز به خدا روی میآورد، خود را به قدرت بی پایان و لایزال حق مرتبط میسازد، این کار، مقاومت انسان را در برابر مشکلات، چنان افزایش میدهد که به نیروی شکست ناپذیری تبدیل میشود.
به همین دلیل در حدیثی که گاه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و گاه از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده و هر دو نیز صحیح میباشد، آمده است: «اذَا أَهَالَهُ أَمْرٌ فَزِعٌ، قَامَ الی الصَّلَوةِ ثُم تَلی هَذِهِ الآیَةِ وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ؛ هنگامی که با مشکل مهمی روبهرو میشد، به نماز بر میخاست (و پس از نماز به دنبال حل مشکل میرفت) و این آیه را تلاوت میفرمود استعینوا بالصّبر و الصّلوة[۴۰۷].[۴۰۸]»
به هر حال، این آیه از روشنترین آیاتی است که اهمّیّت صبر را به عنوان یک عامل پیروزی در زندگی مشخص میکند.
در دهمین آیه، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را دستور میدهد که (از سوی خداوند متعال) به تمام بندگان با ایمانش چنین بگوید: «ای بندگان من که ایمان آوردهاید، تقوای الهی پیشه کنید؛ برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند، پاداش نیکی است؛ سرزمین خدا وسیع است (هر گاه تحت فشار شدید کافران جبّار قرار گرفتید، تسلیم نشوید، بلکه مهاجرت کنید؛ زیرا صابران اجر و پاداش خود را بی حساب دریافت میکنند؛ قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکُم لِلَّذینَ احسَنُوا فِی هَذِهِ الدُّنیَا حَسَنَةً وَ ارضُ اللّهِ وَاسِعَةٌ انَّمَا یُوَفَّی الصَّابِرُونَ اجْرَهُمْ بِغَیرِ حِسابٍ».[۴۰۹]
این آیه از یک سو نشان میدهد که انسان باید در برابر مشکلاتی که در راه مقابله با جبّاران متحمل میشود، از نیروی صبر کمک بگیرد؛ زیرا بدون آن چارهای جز تسلیم در برابر ظالمان زورمدار ندارد.
از سوی دیگر، پاداش صابران را بی حساب و غیر قابل شمارش بیان میدارد.
تعبیر «بی حساب» نشان میدهد که خداوند، آن قدر به آنها پاداش میدهد که جز او، کسی قادر به حسابش نیست. به همین جهت در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«هنگامی که نامههای اعمال گشوده میشود و ترازوهای اعمال نصب میشود، برای کسانی که گرفتار بلاهای سختی شدند و صبر کردند، نه ترازویی نصب میشود و نه نامه عملی گشوده خواهد شد (بلکه بی حساب به آنها پاداش میدهند)[۴۱۰]؛ سپس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آیه فوق را تلاوت نمود: انَّمَا یُوَفَّی الصَّابِرُونَ اجْرَهُم بِغَیرِ حِسابٍ».
تعبیر به «غیر حساب» در آیات متعددی آمده است که اغلب مربوط به روزیهای فراوان دنیوی است که خداوند به بعضی از انسانها میدهد؛ تنها در این مورد و در آیه ۴۰ سوره مؤمن، از پاداشها و روزیهای قیامت سخن به میان آمده. به یقین جایی که پاداش یا روزی بدون حساب داده شود، تناسبی با کمیّت و کیفیّت اعمال نخواهد داشت، بلکه متناسب با لطف پروردگار است و در نتیجه بسیار مهم و والا خواهد بود.
در یازدهمین آیه، تعبیر بسیار جالبی دربارهٔ اهمّیّت صبر دارد و آن این که فرشتگان هنگامی که برای دیدار بهشتیان از هر دری وارد میگردند، به آنها میگویند: «سلام بر شما! به خاطر صبر و استقامتتان، چه پایان خوبی در این سرا نصیبتان شد!؛ سَلامٌ عَلَیْکُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَی الدَّارِ».[۴۱۱]
جالب این که از میان تمام اعمال و طاعات و عبادات و کارهای نیک بهشتیان، انگشت روی صبر و شکیبایی آنها میگذارند و آن را سبب ورود به بهشت میشمارند و اگر دقت کنیم، تصدیق خواهیم کرد که صبر و استقامت، نقش مهمی در سعادت انسان و بهشتی شدن او دارد؛ زیرا بدون صبر؛ نه پرهیز از گناه ممکن است و نه انجام اطاعتها و عبادتها، نه جهاد با نفس و نه جهاد با دشمن. به همین دلیل فرشتگان، در نخستین تبریک به بهشتیان، به مسئله صبر تکیه میکنند.
شاهد این سخن که همه طاعات در سایه صبر انجام میگیرد، در آیه بیست و دوم همین سوره آمده است: «اندیشمندان و اولو الالباب، کسانی هستند که به خاطر ذات پروردگارشان، صبر و شکیبایی میکنند، نماز را برپا میدارند و از آنچه به آنها روزی دادهایم، در پنهان و آشکار، انفاق میکنند و با حسنات، آثار سیّئات را از بین میبرند؛ وَالَّذینَ صَبَرُوا ابتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ اقَامُوا الصَّلَوةَ وَ انْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرّاً وَ عَلانِیَةً وَ یَدْرَئُونَ بِالْحَسَنَة السیِّئَة ...».
در تفسیر این آیه، حدیث جالبی از امام علی بن الحسین علیه السلام نقل شده است: «هنگامی که روز قیامت میشود، ندا دهندهای ندا میدهد که اهل صبر و شکیبایی بهپا خیزید؛ گروهی بر میخیزند، به آنها گفته میشود: سوی بهشت بروید. در این هنگام، فرشتگان به استقبال آنها میآیند و میگویند: کجا میروید؟ میگویند: سوی بهشت. فرشتگان میگویند: قبل از حساب؟! میگویند: آری (قبل از حساب). میگویند: شما کیستید؟
میگویند: ما اهل صبریم؛ میگویند: صبر شما چه چیز بوده است؟ میگویند: ما در راه طاعت پروردگار و پرهیز از گناهان و در برابر بلا و اندوه و غم، در دنیا صبر و شکیبایی کردیم». امام علی بن الحسین علیه السلام فرمود: «اینجاست که فرشتگان میگویند: داخل بهشت شوید؛ چه عالی است پاداش عاملان».
بعضی از راویان احادیث گفتهاند: «در همین جا فرشتگان میگویند: سَلامٌ عَلَیکُم بِمَا صَبَرْتُم».[۴۱۲]
در دوازدهمین آیه، به صورت زیبایی، همان مطلبی را که در آیه قبل عنوان شد، مطرح میکند. این آیه، در ادامه آیات قبل که درصدد بیان اوصاف دوازدهگانه «عباد الرحمن»- که بیانگر شخصیت والای آنها در تمام ابعاد است- میفرماید: «آنها هستند که درجات عالی بهشت، در برابر شکیباییشان، پاداش داده میشود و با تحیّت و سلام (فرشتگان) روبرو میشوند؛ اولَئِکَ یُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِمَا صَبَروا وَ یُلَقَّوْنَ فِیهَا تَحِیَّةً وَ سَلاماً».[۴۱۳]
«غرفه» از ماده «غرف» (بر وزن ظرف)، به معنی برداشتن چیزی است؛ لذا به آبی که انسان از چشمه برای نوشیدن با دستهای خود بر میگیرد، غرفه میگویند؛ در ضمن به قسمتهای فوقانی ساختمان و طبقات بالای منازل نیز «غرفه» میگویند. در این آیه نیز مراد برترین منزلگاههای بهشت است که در اختیار صابران قرار میگیرد.
صد هزاران کیمیا حق آفریدکیمیایی همچو صبر، آدم ندید!
از تعبیر آیه فوق، استفاده میشود که «صبر» وجه مشترک تمام اوصاف دوازده گانه «عِبَادُ الرحمن» میباشد.
در سیزدهمین آیه که از آیات معروف صبر است، ضمن بشارت به صابران در برابر آزمایشهای بزرگ الهی میفرماید: «به یقین همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، زیان مالی و جانی و کمبود میوهها، آزمایش میکنیم و صابران را بشارت ده- آنها که هرگاه مصیبتی به آنان رسد، میگویند: ما متعلق به خداییم و سوی او بازگردیم- آنها کسانی هستند که رحمتهای الهی شامل حالشان است و آنها هدایت یافتگانند؛ وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیءٍ مِن الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الامْوالِ وَ الْانْفُسِ وَالثَّمَراتِ وَ بَشِّرِالصَّابِرینَ* الَّذینَ اذَا اصَابَتْهُمْ
مُصیبَةٌ قَالُوا انَّا لِلَّهِ وَ انَّا الَیهِ رَاجِعُونَ* اولَئِکَ عَلَیْهِم صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِم وَ رَحْمَة وَ اولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».[۴۱۴]
گرچه در این آیات، تنها به یکی از شاخههای صبر؛ یعنی صبر بر مصائب و مشکلات اشاره شده، ولی اهمّیّت آن به اندازهای است که صلوات و درود و رحمت الهی به این دسته از صابران جاری شده، و آنها مسیرهای هدایت را در پرتو همین صبر و شکیبایی میپیمایند.
با توجه به این نکته که آزمایشهای گوناگون در این جهان از سنتهای خللناپذیر الهی است، و عبور از گردنههای صعب العبور آن جز با صبر ممکن نیست، به نقش صبر و شکیبایی در زندگی و آثار نهایی آن پی میبریم.
چه افتخاری از این بالاتر که انسان در برابر صبرش، مشمول این سه عنایت بزرگ الهی گردد:
نخست، صلوات و درودی از نوع آنچه بر پیامبر بزرگش فرستاده میشود و سپس شمول رحمت واسعه الهی، نسبت به او و از همه مهمتر، هدایت پروردگار که سرچشمه تمام نعمتها و خوشبختیهاست. در این که چرا صلوات به صورت جمع آمده دو تفسیر ذکر شده که هر دو میتواند صحیح باشد: نخست این که اشاره به انواع اکرام و احترام الهی است، و دیگر این که اشاره به تکرار آن میباشد. تعبیر به رحمت، به صورت نکره نیز اشاره به اهمّیّت و عظمت است.
در بیان تفاوت میان صلوات و رحمت، بعضی گفتهاند: صلوات اشاره به مدح و ثنای الهی و لطف و مغفرت اوست؛ در حالی که رحمت، اشاره به انواع نعمتهای مادی و معنوی در دنیا و آخرت دارد.
در چهاردهمین و آخرین آیه از آیات مورد بحث که در سوره و العصر آمده، قرآن مجید ضمن بیان این که همه انسانها در خسران و زیان قرار دارند، جز کسانی که دارای یک برنامه چهار مادهای هستند که یکی از موادّ آن، صبر و شکیبایی و استقامت است، میفرماید: «به عصر سوگند! که انسانها همه در زیانند مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادند و یکدیگر را به حق سفارش کرده، و یکدیگر را به صبر و شکیبایی توصیه نمودهاند؛ وَالْعَصْرِ* انَّ الْانْسَانَ لَفِی خُسْرٍ* الَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلوا الصَّالِحَاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ».[۴۱۵]
تعبیر تواصوا- از ماده «تواصی» به معنی سفارش کردن به یکدیگر در آیات فوق نشان میدهد که مؤمنان بعد از ایمان و معرفت و عمل صالح، باید به احقاق حقوق روی آورند؛ حق را بشناسند و یکدیگر را به آن توصیه کنند، چون احقاق حق و اجرای حق در جامعه انسانی، جز با استقامت و ایستادگی در برابر موانع ممکن نیست، توصیه به صبر رابه عنوان چهارمین اصل که پشتوانه اصول سه گانه دیگر است بیان میکند. بنابراین صبر، یکی از ارکان اصلی سعادت انسانهاست که بدون آن، درخت ایمان به ثمر نمینشیند و اعمال صالح انجام نمیگیرد، و احقاق حقوق در جامعه انسانی تحقق نمییابد. بدون شک، احقاق حقوق و ادای آن از مشکلترین کارهاست؛ زیرا گاهی ممکن است حق، با فرد یا عزیزان و بستگانش مخالف باشد، در اینجا ادای حق جز به مدد صبر، صورت نمیپذیرد.
از مجموع آنچه در آیات بالا آمد، میتوان نتیجه گرفت که اهمّیّت صبر و شکیبایی و استقامت، بسیار بیش از آن است که ما فکر میکنیم. به گفته بعضی از مفسران، صبر در قرآن مجید، بیش از هفتاد بار یا نزدیک به یکصد بار تکرار و تأکید شده، در حالی که هیچ یک از فضایل انسانی، به این اندازه مورد تأکید قرار نگرفته است. این نشان میدهد که قرآن، برای این فضیلت اخلاقی و عملی اهمّیّت فراوانی قائل است، و آن را عصاره همه فضیلتها و خمیر مایه همه سعادتها و ابزار وصول به هر گونه خوشبختی و سعادت میداند.
صبر در احادیث اسلامی
به گفته بعضی از علمای اخلاق، روایاتی که دربارهٔ فضیلت صبر و شکیبایی از معصومین علیهم السلام به ما رسیده، بیش از آن است که به شمارش در آید. و در برخی از کتب که دربارهٔ صبر تألیف یافته، نزدیک به ۹۰۰ حدیث از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام دراینباره آمده است که به عنوان نمونه، بخشی از آنها را گلچین نمودهایم:
۱- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «الصَّبْرُ خَیْرُ مَرْکَبٍ مَا رَزَقَ اللّهُ عَبْداً خَیراً لَهُ وَ لا اوسَع مِنَ الصَّبْرِ؛ صبر بهترین مرکب سواری است؛ خداوند هیچ بندهای را بهتر و گستردهتر از صبر روزی نداده است».[۴۱۶]
تعبیر به «بهترین مرکب»، در این حدیث شریف اشاره به این دارد که صبر، وسیله رسیدن به همه سعادتها و خوشبختیهاست و انسان بدون آن به هیچ مقامی در دنیا و آخرت نمیرسد!
۲- امیر مؤمنان علی علیه السلام میفرمایند: «عَلَیْکُم بِالصَّبْرِ فَانَّ الصَّبْرَ مِنَ الْایمَانِ کَالرَّأس مِنَ الْجَسَدِ؛ بر شما باد به صبر و استقامت کردن؛ زیرا صبر نسبت به ایمان، همانند سر به بدن است».[۴۱۷]
نشان میدهد که صبر نقش کلیدی برای تمام ابعاد زندگی انسان دارد، به همین دلیل در ذیل همین حدیث آمده است «لا ایمانَ لِمَنْ لا صَبْرَ لَهُ؛ کسی که صبر و استقامت ندارد، ایمان او پایدار نخواهد ماند».
۳- در حدیث دیگر، همان حضرت علیه السلام میفرمایند: «لا یَعْدِمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ انْ طَال بِهِ الزَّمانُ؛ شخص صبور، پیروزی را از دست نخواهد داد هر چند طول بکشد».[۴۱۸]
با توجه به این که هم صبر مطلق ذکر شده و هم پیروزی، نشان میدهد که این حکم در تمام ابعاد معنوی و مادی زندگی انسانهاست.
۴- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله، صبر را به منزله نصف ایمان شمردهاند: «الصَّبْرُ نِصْفُ الایمانِ؛ صبر نصف ایمان است».[۴۱۹]
در بعضی از روایات، نصف ایمان را شکر گزاری و نصف دیگر آن را صبر دانستهاند. صبر و استقامت برای رسیدن به نعمتها و سپس شکر نعمت؛ یعنی بهره برداری صحیح از مواهب و نعمتهای الهی.
روشن است که این حدیث، هیچ منافاتی با احادیث گذشته ندارد؛ زیرا همان طور که بیان شد، اگر مؤمن صبر نداشته باشد ایمانش به خاطر موانعی که بر سر راه دارد، از بین میرود؛ هم چنین اگر شاکر نباشد، طبق این بیان (وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ انَّ عَذَابِی لَشَدید) نعمتها از کفش میرود.
۵- در حدیث دیگر، رسول خدا صلی الله علیه و آله در تعبیر زیبای دیگری فرمودند: «الصَّبْرُ کَنْزٌ مِن کُنُوزِ الْجَنَّةِ؛ صبر؛ گنجی از گنجهای بهشت است».[۴۲۰]
۶- دلیل این امر با نقل حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام به وضوح روشن میشود: «الصَّبْر عَوْنٌ عَلی کُلِّ امْرٍ؛ صبر و شکیبایی به پیشرفت هر کار (مهمی) کمک میکند».[۴۲۱]
زیرا همان گونه که میدانید، در نظام زندگی بر سر راه هر کار مهمی، موانعی قرار دارد که عبور از آنها فقط با نیروی صبر و شکیبایی ممکن است.
۷- دربارهٔ شکیبایی در برابر گناه این حدیث نقل شده است: «وَ مَنْ صَبَرَ عَنْ مَعْصِیَةِاللّهِ فَهُوَ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبیلِ اللِّهِ؛ کسی که در مقابل عوامل گناه صبر کند، مقامش همانند مجاهد در راه خداست».[۴۲۲]
آری هر دو مجاهد «فِی سَبیلِ اللّه» اند؛ با این تفاوت که یکی با دشمن بیرونی (جهاد اصغر) و دیگری با دشمن درونی (جهاد اکبر) میجنگد.
۸- در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام آمده است: «انْ صَبَرْتَ ادْرَکْتَ بِصَبْرِک مَنازِلَ الابْرارِ وَ ان جَزَعْتَ اوْرَدَکَ جَزَعَکَ عَذابَ النّارِ؛ اگر صبر کنی، به خاطر صبر خود به مقامات ابرار و نیکوکاران میرسی و اگر بی صبری کنی، این بی صبری تو را در عذاب دوزخ وارد میکند».[۴۲۳]
۹- امام صادق علیه السلام دربارهٔ صبر در برابر بلاها و حوادث تلخ زندگی، میفرمایند: «مَن ابْتَلی مِنَ المُؤمِنینَ بِبَلاءٍ فَصَبَرَ عَلَیهِ کَأَنَّ لَهُ مَثلُ اجرِ الْفِ شَهِیدٍ؛ هر کس از مؤمنان به بلایی گرفتار شود (و) شکیبایی را از دست ندهد، پاداش هزار شهید دارد».[۴۲۴]
مرحوم «علامه مجلسی» رحمهم الله، بعد از ذکر این حدیث در جلد ۶۸ بحار الانوار، این سؤال را مطرح میکند که چگونه این پاداش صحیح است، در حالی که شهید خود از صابران میباشد؛ زیرا در برابر دشمن صبر میکند تا شربت شهادت را مینوشد.
در جواب این سؤال میتوان گفت: شهید در برابر تهاجمات دشمن صبر میکند و صابران در مقابل حوادث تلخ زندگی؛ مانند بیماریها، ناکامیها و از دست دادن عزیزان صبر میکنند.
دلیل دیگری بر برتری او نسبت به اجر شهادت، این است که شهادت یک بار است، ولی گرفتاریهای تلخ زندگی، هزاران بار تکرار میشود.
۱۰- پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دربارهٔ پاداش معنوی صابران میفرمایند: «مَنْ ابْتُلِیَ فَصَبَرَ و اعْطِیَ فَشَکَرَ وَ ظُلِمَ فَغَفَرَ اولَئِکَ لَهُم الْامْن وَ هُم مُهتَدونَ؛ کسی که به بلایی مبتلا شود و شکیبایی کند و نعمتی به او برسد و شکر آن را به جا آورد و مورد ستم واقع شود و (با بزرگواری) طرف را ببخشد، چنین کسانی امنیت و آرامش (در قیامت) دارند و آنها هدایت یافتگانند».[۴۲۵]
۱۱- امام صادق علیه السلام میفرمایند: «الصَّبْرُ یُظْهِرُ مَا فِی بَوَاطِنِ العِبادِ مِنَ النُّورِ وَ الصَّفاءِ وَ الْجَزَعُ یُظْهِرُ مَا فِی بَوَاطِنِهِم مِنَ الظُّلْمَةِ وَ الْوَحْشَةِ؛ صبر، آنچه را که در درون بندگان خدا از نور و صفا وجود دارد، آشکار میکند و بیصبری و ناشکیبایی، آنچه را که در درون آنها از ظلمت و وحشت است، ظاهر میسازد».[۴۲۶]
۱۲- بحث احادیث صبر را با حدیث دیگری از امیر مؤمنان علیه السلام پایان میدهیم:
«الصَّبْرُ مَطَیِّةٌ لاتَکبُوا وَ القَناعَةُ سَیفٌ لایَنْبُوا؛ صبر و شکیبایی مرکبی است که هرگز به زمین نمیخورد و قناعت شمشیری است که هرگز از کار نمیافتد».[۴۲۷]
اینها بخش مختصری از احادیثی است که که دربارهٔ اهمّیّت صبر انسانها و پاداش شکیبایان وارد شده است.
من از مفصّل این قصّه، مجملی گفتمتو خود، حدیث مفصل بخوان از این مجمل
آثار و پیامدهای صبر
همان گونه که در مباحث گذشته اشاره شد، طبیعت زندگی دنیا این است که با موانع و مشکلات و آفات همراه میباشد. در مسیر انجام «بایدها» و «نبایدها» اغلب مشکلاتی است که اگر انسان از آنها نگذرد، به مقصد نمیرسد. در ضمن، همیشه آفات و مصائبی در کمین نعمتهاست که باعث از دست دادن آنها میشود، مصایبی در اموال و انفس و عزیزان و دوستان و مواهب دیگر.
انسان بدون صبر و استقامت، هم در جهات مثبت به جایی نمیرسد و هم در برابر عوامل منفی و قادر به ایستادگی نیست. به همین دلیل، کلید اصلی پیروزیها، صبر و شکیبایی است و از آنجا که دین مجموعهای از بایدها و نبایدهاست، اطاعات و ترک معاصی، بدون صبر و استقامت، بقا و دوامی ندارد؛ زیرا طبق بیان گذشته، صبر در برابر ایمان، همانند سر نسبت به بدن است.
از این رو، در بعضی از احادیث اسلامی (از جمله حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام) نقل شده: «صبر و ظفر، قرین هم شمرده شدهاند که به واسطه صبر، ظفر میآید»؛ «الصَّبْرُ الظَّفَرُ؛ صبر مساوی با پیروزی است!».[۴۲۸]
در آیات قرآن نیز شرط مهم پیروزی مجاهدان راه خدا را صبر و شکیبایی شمرده است: «... انْ یَکُن مِنْکُم عِشرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ وَ انْ یَکُنْ مِنْکُم مِأَةٌ یَغْلِبُوا أَلْفاً مِن الَّذینَ کَفَرُوا؛ هر گاه بیست نفر صبور و با استقامت از شما باشد، بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کافران پیروز میگردند».[۴۲۹]
چه نیرویی است که یک نفر را توانایی مقابله با ده نفر و صد نفر را توانایی مقابله با یک هزار نفر را میدهد. این نیرو همان صبر و استقامت است که در آیه به آن تصریح شده است.
افراد سست اراده و کم حوصله و کم استقامت، بسیار زود از میدان حوادث میگریزند، یا در برابر حجم مشکلات زانوا میزنند. نه دنیا را بدون صبر و استقامت به انسان میدهند و نه آخرت را؛ به همین دلیل، اقوام و ملتهایی در جهان پیشرفت دارند که استقامت بیشتری داشته باشند.
در حالات علمای بزرگ- اعم از شخصیتهای والای مذهبی که درهای علوم را گشودند یا دانشمندان علوم دیگر که به اختراعات و اکتشافات بزرگی نایل شدند- چیزی که بیش از هر چیز دیگر میدرخشد، صبر و استقامت آنها است. گاهی یک دانشمند، برای کشف یک قانون علمی، ناچار است چند سال در انزوا در کتابخانه یا آزمایشگاه خود بماند تا موفّق به کشف آن شود.
حدیثی از علی علیه السلام نقل شده است: «مَنْ رَکِبَ مَراکِبَ الصَّبْرِ اهْتُدِیَ الَی مَیْدَانِ النَّصْرِ؛ کسی که بر مرکب صبر و شکیبایی سوار شود، به میدان پیروزی پای مینهد».[۴۳۰]
باز از همان امام بزرگوار آمده است که «مِفْتاحُ الظَّفَرِ لُزُومِ الصَّبْرِ؛ کلید پیروزی، داشتن صبر و شکیبایی است».[۴۳۱]
از سوی دیگر، افراد کم صبر و استقامت، بسیار زود آلوده انواع گناه میشوند، زیرا گناهان، جاذبههای نیرومندی برای نفس سرکش انسانی دارد و اگر مقاومت شدیدی در انسان نباشد، ایستادگی در برابر آن جاذبهها ممکن نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: «کَمْ مِنْ صَبْرِ سَاعَةٍ قَدْ اوْرَثَتْ فَرَحَاً طَویلًا و کَم مِنْ لَذَّةِ سَاعَةٍ قَد اوْرَثَتْ حُزْناً طَویلًا؛ بسیار اتفاق افتاده که یک ساعت صبر و شکیبایی، سبب شادی طولانی شده است، و چه بسیار لذّت کوتاهی در یک ساعت، غم و اندوه طولانی به بار آورده است».[۴۳۲]
ممکن است در طول زندگی، انسان گرفتار خسارتها و زیانهای مادی، اجتماعی و یا معنوی شود؛ مثلًا در مورد مرگ نزدیکان باید گفت: چنان نیست که دوستان و خویشاوندان همه با هم متولد شوند و همه با هم بمیرند، بعضی زودتر و بعضی دیرتر، چشم از جهان میپوشند، آنها که زودتر میروند، بازماندگان را به داغ و فراق خود مبتلا میسازند. اگر انسان، صبور نباشد، به زودی سلامتش را از دست میدهد، از همه چیز زندگی مأیوس گشته و دست او از کار میماند.
آری! این صبر است که با وجود تمام این حوادث ناگوار، به روح و قلب انسان توانایی ادامه حیات را میدهد.
در روایات سابق، بیان داشتیم که امام صادق علیه السلام ثواب شکیبایی شیعیان در برابر مصیبتها و گرفتاریها را برابر با پاداش هزار شهید دانستند که این امر نشانگر همین معنی است.
خلاصه این که: دربارهٔ اهمّیّت صبر و نقش آن در پیشبرد دین و دنیا، هر چه بیان شود کم است. به همین دلیل، تعبیرات بسیار بالایی را که در روایات اسلامی دربارهٔ پاداش صابران آمده است، نباید مبالغه پنداشت و در یک بیان کلی میتوان به این روایت از امام باقر علیه السلام تمسک بجوییم: «انَّهُ مَنْ صَبَرَ نَالَ بِصَبْرِهِ دَرَجَةَ الصّائِمِ الْقائِمِ، وَ دَرَجَة الشَّهیدِ الَّذِی ضَرَبَ بِسَیفِهِ قُدّامَ مُحمَّدٍ صلی الله علیه و آله؛ هر کس صبر و شکیبایی کند، به خاطر آن به مقام روزه داران شب زنده دار میرسد و درجه شهیدی را که در پیشاپیش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با شمشیر به دفاع پرداخته و شربت شهادت نوشیده است، را به دست میآورد». «۲»
به گفته شاعر:
کلید صبر کسی را که باشد اندر دستهر آینه در گنج مراد بگشاید
به شام تیره محنت، بساز و صبر نماکه عاقبت، سحر از پرده، روی بنماید
شاخههای صبر
در بسیاری از گفتار و نوشتار علمای اخلاق و بزرگان اسلام، «صبر» به سه شاخه تقسیم شده است:
۱- صبر بر اطاعت.
۲- صبر بر معصیت.
۳- صبر بر مصیبت.
منظور از «صبر بر اطاعت»؛ ایستادگی در برابر مشکلات اطاعت فرمان خداست.
اطاعت فرمان الهی در نماز و روزه و حج و جهاد و ادای واجبات مالی، همانند خمس و زکات و هم چنین صبر و شکیبایی در برابر مشکلات اطاعت اوامر استحبابی که دامنه گستردهای دارد.
منظور از «صبر بر معصیت»؛ ایستادگی در برابر شعلههای سرکش شهوات و هیجانهای برخاسته از هوا و هوس است که اگر چنین نباشد، طوفان شهوات و هوسها تمام ایمان و تقوا و پاکی و صدق و صفا و ... را از بین میبرد.
و منظور از «صبر بر مصیبت»؛ آن است که انسان در طول زندگی، در برابر حوادث دردناکی؛ مانند از دست دادن عزیزان، خسارتهای عظیم مالی، به خطر افتادن آبرو و حیثیت اجتماعی، گرفتاری در چنگال بیماریهای صعب العلاج و افتادن در دام دوستان ناباب و شرکای خائن و حکومت ظالم و گاه همسران فاسد و ... صبر و شکیبایی را از دست ندهد.
بزرگان اخلاق، این تقسیم سه گانه را از روایات اسلامی گرفتهاند؛ همانند روایتی که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است: «الصَّبْرُ ثَلاثَةٌ، صَبْرٌ عَلَی الْمُصیبَةِ وَ صَبْرٌ عَلَی الطَّاعَةِوَ صَبْرٌ عَلَی الْمَعْصِیَةِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَی المُصیبَةِ حَتَّی یَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزائِهَا، کَتَبَ اللّه لَهُ ثَلاثَ مِأَةٍ دَرَجَةٍ مَا بَینَ الدَّرَجَةِ الَی الدَّرَجَةِ کَما بَینَ السَّمَاءِ الَی الارضِ، وَ مَنْ صَبَرَ عَلَی الطَّاعَةِ کَتَبَ اللّهُ لَهُ سِتَّ مِأَةِ دَرَجَةٍ، مَا بَینَ الدَّرَجَةِ الَی الدَّرَجَةِ کَمَا بَینَ تُخُومُ الْارضِ الَی الْعَرْشِ وَ مَنْ صَبَرَ عَلَی الْمَعْصیةِ کَتَبَ اللّهُ لَهُ تِسْعَ مِأَةِ دَرَجَةٍ مَا بَینَ الدَّرَجَةِ الیَ الدَّرَجَةِ کَمَا بَینَ تُخُومِ الارْضِ الَی مُنْتَهَی الْعَرْشِ؛ صبر بر سه گونه است: صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر معصیت کسی که صبر بر مصیبت کند و آن را با شکیبایی و صبر جمیل تحمل نماید، خداوند سیصد درجه برایش مینویسد که فاصله میان هر درجه همانند فاصله آسمان و زمین است و هر کس صبر بر اطاعت کند، خداوند ششصد درجه برایش مینویسد که فاصله هر یک با دیگری همانند فاصله انتهای زمین تا عرش خداست. و هر کس صبر بر معصیت کند، خداوند نهصد درجه برایش مینویسد که فاصله هر یک با دیگری، همانند فاصله منتهای زمین تا منتهای عرش خداست».[۴۳۳]
از تعبیرات این حدیث، استفاده میشود که صبر بر معصیت مهمتر از همه است و صبر بر اطاعت در مرحله دوّم و صبر بر مصیبت در مرحله سوّم قرار دارد.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در حدیثی دیگر، بعد از آن که ایمان را بر چهار ستون قرار داده که رکن اوّل آن صبر، رکن دوّم آن یقین و رکن سوّم آن، عقل و رکن چهارم آن جهاد است، میفرماید: «وَ الْصَّبْرُ مِنْهَا عَلَی ارْبَعِ شُعَبٍ، عَلَی الشَّوْقِ وَ الشَّفَقِ وَ الزُّهْدِ وَ التَّرَقُّبِ؛ صبر چهار شعبه دارد، اشتیاق، ترس، زهد و انتظار.» و سپس در شرح آن میفرمایند:
«کسی که اشتیاق بهشت داشته باشد، از شهوات و هوسهای سرکش به کنار میرود، و آن کسی که از آتش دوزخ بترسد، از محرّمات دوری میگزیند و کسی که زهد بر دنیا داشته باشد، مصیبتها را ناچیز میشمرد، و کسی که در انتظار سرانجام نیک باشد، برای انجام نیک سرعت میگیرد».[۴۳۴]
با اندکی دقت روشن میشود که هدف امام علیه السلام، در این بیان، شرح انگیزههای صبر و استقامت است، نه شاخههای آن. نظیر حدیث فوق که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است.
انگیزههای صبر و شکیبایی
اموری که باعث صبر انسان در مشکلات طاعت و ترک معصیت و در برابر مصائب میشود، فراوان است که هر کدام تأثیر خاصّی در پدید آوردن این فضیلت بزرگ دارد که مهمترین آنها عبارتند از:
۱- تقویت پایههای ایمان و یقین، مخصوصاً توجه به این نکته که خداوند «ارحم الرّاحمین» است و نسبت به بندگانش از هر کسی مهربانتر است و او برای رعایت و تأمین مصالح عباد، حوادثی میآفریند که اسرار و منافعش پوشیده است، روح شکیبایی را در انسان پرورش میدهد. توجه به پاداشهای عظیم مطیعان و تارکان معاصی و صدق وعدههای الهی نیز در این زمینه، عزم انسان را در صبر و شکیبایی، راسختر میکند.
از همین رو، امیر مؤمنان علیه السلام میفرمایند: «اصْلُ الصَّبْرِ حُسْنُ الْیَقِینِ بِاللّهِ؛ اساس و ریشه صبر، ایمان و یقین خوب، نسبت به خداوند است».[۴۳۵]
بدیهی است، هر قدر ایمان انسان به حکمت و رحمت پروردگار بیشتر باشد، صبر او نیز بیشتر خواهد شد؛ به تعبیر دیگر، تحمل صبر و شکیبایی برایش آسانتر میگردد. به هیمن دلیل، حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل شده که به بعضی از یاران خود فرمود: «انَّا صُبَّر وَ شِیعَتُنا اصْبَرُ مِنّا؛ ما صبورانیم، ولی شیعیان ما از ما صبورترند.» راوی سؤال میکند، فدایت شوم! چگونه شیعیان شما از شما صبورترند؟ امام در پاسخ فرمودند: «لِانّا نَصْبِر عَلَی مَا نَعْلَمُ وَ شیعَتُنا یَصْبِرُونَ عَلَی مَا لایَعْلَمُونَ؛ چون ما بر چیزی که میدانیم (و از اسرار آن آگاهیم) صبر میکنیم؛ ولی شیعیان ما در برابر اموری که از اسرارش آگاه نیستند صبر میکنند».[۴۳۶]
۲- دست یابی به صبر، مانند کسب هر فضیلت اخلاقی دیگر، با ممارست و روبهرو شدن با حوادث گوناگون حاصل میشود، به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «مَنْ تَوالَتْ عَلَیهِ نَکَباتُ الزَّمانِ اکْسَبَتْهُ فَضیلَةُ الصَّبْرِ؛ کسی که پی در پی حوادث ناخوشایند زمان برایش حادث شود، فضیلت صبر را برایش فراهم میکند».[۴۳۷]
به تعبیر دیگر، انسان در ابتدای برخورد با مصیبتی، ناله و فریاد سر میدهد و جزع و فزع را به اوج میرساند، هم چنین هنگامی که در انجام طاعتی از طاعات پروردگار، با مشکلی روبهرو شود، اظهار خستگی میکند، ولی تکرار آن حوادث و این مشکلات به تدریج فضیلت صبر را در او به وجود میآورد.
۳- توجه به این نکته که دنیا، دار حوادث و مشکلات است و رسیدن به هیچ موهبتی از مواهب مادی و معنوی، بدون عبور از موانع گوناگون امکانپذیر نیست و نیز توجه به این حقیقت که افراد کم صبر و بی حوصله و کم طاقت، هرگز به جایی نخواهند رسید، عزم و اراده انسان را بر صبر و شکیبایی در مقابل مشکلات محکمتر میسازد.
همان گونه که در سابق اشاره شد، برای چیدن یک شاخه گل باید رنج خار را کشید و برای نوشیدن یک جرعه عسل، باید در برابر نیش زنبور صبر کرد، گنجها در ویرانههاست و بهشت در لابهلای ناملایمات قرار گرفته است.
به یقین هر کس در این امور دقت کند، آمادگی بیشتری برای صبر و شکیبایی پیدا میکند. از همین رو در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «لِکُلِّ نِعْمَة مِفْتاحٌ وَ مِغْلاقٌ وَ مِفتاحُهَا الصَّبْرُ وَ مِغلاقُها الْکَسَلْ؛ برای هر نعمتی کلید و قفل و بندی است؛ کلید آن صبر و قفل و بند آن، تنبلی و کسالت است».[۴۳۸]
۴- یکی دیگر از انگیزههای صبر و عوامل پرورش آن، هم شکل ساختن صابران است، این امر نه تنها در اینجا بلکه در تمام فضایل اخلاقی صدق میکند که هر گاه انسان، در ظاهر خود را به صفتی بیاراید، هر چند در باطن چنین نباشد، به تدریج در باطنش نیز نفوذ کرده و به آن متخلّق میگردد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: «مَنْ یَتَصَبَّرْ یُصَبِّرُهُ اللّهُ وَ مَنْ یَسْتَعْفِف یَعُفَّه اللّهُ، وَ مَن یَسْتَغْنِ یُغْنِهُ اللّهُ وَ مَا اعْطِی عَبْدٌ عَطاءً هُوَ خَیرٌ وَ اوسَعُ مِنَ الصَّبْرِ؛ کسی که خود را به چهره صابران در آورد (و جزع و فزع را ترک گوید)، خداوند روح صبر را به او میبخشد و کسی که به چهره عفیفان در آید، خداوند او را به زینت عفّت میآراید و کسی که در چهره بینیازان در آید، خداوند او را بی نیاز میسازد و به هیچ بندهای موهبتی بهتر و گستردهتر از صبر عطا نشده است».[۴۳۹]
۵- صبر رابطه نزدیکی با ظرفیت وجودی انسان دارد. هر اندازه ظرفیت و شخصیت انسان بیشتر شود، صبر و شکیبایی او افزون میگردد، به همین دلیل کودکان و بزرگسالان کودک صفت، در برابر کمترین حادثهای، بیتابی میکنند؛ در حالی که افراد با ظرفیت و با شخصیت، مشکلات را در خود هضم نموده و خم به ابرو نمیآورند.
یک استخر کوچک با اندک نسیمی متلاطم میشود؛ ولی یک اقیانوس عظیم، به آسانی متلاطم نمیشود و اقیانوس کبیر را از این جهت اقیانوس آرام میخوانند که هیجان امواجش به خاطر گسترش آن کمتر است.
مطالعه حالات بزرگان، مخصوصاً انبیا و اولیای الهی که بر اثر صبر و شکیبایی به مقامات عالی روحانی نایل گشتند، میتواند از انگیزههای مؤثر باشد، همان گونه که آنها در همه چیز الگو و اسوهاند.
مسئله صبر و شکیبایی در برابر حوادث سخت زندگی و مشکلات عظیمی که در راه پیروزی انسان وجود دارد، تنها بعد اخلاقی ندارد، بلکه از نظر بهداشت و سلامت جسم نیز فوق العاده مؤثر است. افراد ناشکیبا عمری کوتاه و توأم با انواع بیماریها دارند که مهمترین آنها بیماریهای قلبی و عصبی است؛ در حالی که شکیبایان از عمر طولانی و توأم با سلامت نسبی برخوردارند؛ به همین دلیل، روانشناسان معتقدند داشتن مذهب (که انسان را به شکیبایی در برابر مشکلات ترغیب میکند) یکی از شرایط سلامت جسم و روان انسان است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «مَن احَبَّ الْبَقاءَ فَلْیُعِدَّ لِلْمَصائِبِ قَلْباً صَبُوراً؛ کسی که دوست دارد عمر طولانی داشته باشد، باید قلب صبوری در برابر مصائب آماده کند».[۴۴۰]
جزع و بی تابی
«جزع» نقطه مقابل «صبر» است و آن، حالت بی قراری و ناشکیبایی در برابر حوادث و مشکلات است، به گونهای که انسان در برابر حادثه زانو زند، مأیوس شود، بی تابی کند و یا از تلاش و کوشش برای رسیدن به مقصد چشم بپوشد.
جزع یکی از بدترین و نکوهیدهترین صفات است که انسان را در دنیا و آخرت به بدبختی میکشاند و از رسیدن به مقامات والا باز میدارد و ارزش و مقام او را در جامعه کاسته، شربت زندگی را در کامش تلخ، و شهد حیات را شرنگ میسازد.
قرآن مجید در سوره «معارج»، انسان را موجودی حریص و کم طاقت معرفی میکند که وقتی بدی به او برسد، بی تابی میکند و هنگامی که خوبی به او رسد، بخل میورزد و مانع دیگران میشود، «انَّ الانْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* اذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً* وَ اذَا مَسَّهُ الْخَیرُ مَنوعاً».[۴۴۱]
منظور از انسان در این آیه- همانند بعضی از آیات مشابهی که انسان را با صفات ناشایستی توصیف کرده- انسانهای تربیت نیافته و به اصطلاح خودرو و فاقد شخصیت است و لذا در ذیل همین آیات با جمله (الَّا الْمُصَلِّینَ ... تا ... وَالَّذینَ هُم عَلَی صَلاتِهِم یُحَافِظُون[۴۴۲]، افراد با ایمانی را که به نماز و کمک به محرومان و اصول عفّت و امانت و شهادت به حق وفا دارند، استثنا کرده و از تحت عنوان «هلوع» خارج میکند.
تعبیر آیات فوق، شاید اشاره به این باشد که معمولًا افراد جزوع و ناشکیبا بخیل هم هستند؛ همان گونه که بخیلان ناشکیبا میباشند؛ به تعبیر دیگر این دو صفت با یکدیگر رابطه دارند و از این رو در مفهوم «هلوع» جمع شدهاند.
در روایات اسلامی نیز بحثهای جالب و عمیق و نکتههای قابل ملاحظهای در این زمینه دیده میشود که هر یک از دیگری آموزندهتر است، در ذیل به چند نمونه از آنها اشاره میشود:
۱- امیر مؤمنان علی علیه السلام در مذمّت جزع میفرمایند: «ایَّاکَ وَ الْجَزَعَ فَانَّهُ یَقْطَعُ الامَلَ وَ یُضَعِّفُ الْعَمَلَ وَ یُورِثُ الهَمَّ؛ از جزع و ناشکیبایی بپرهیز؛ زیرا امید انسان را قطع و کوشش و تلاش را ضعیف ساخته و غم و اندوه به بار میآورد».[۴۴۳]
۲- همان امام بزرگوار در جای دیگر ضمن اشاره به نکته لطیف دیگری میفرمایند:
«الْجَزَعُ اتْعَبُ مِنَ الصَّبْرِ؛ بی تابی از صبر و شکیبایی ناراحت کنندهتر است».ref>همان مدرک، صفحه ۱۳۱، حدیث ۱۶.</ref>
دلیل آن روشن است؛ زیرا جزع و بی تابی هیچ مشکلی را حل نمیکند، تنها اثرش این است که روح و جسم انسان را در هم میکوبد، به همین دلیل از شکیبایی پرزحمتتر میباشد؛ مثلًا، هنگامی که انسان، عزیزی را از دست دهد، ممکن است سرش را به دیوار بکوبد، گریبان چاک کند، نعره و فریاد بکشد و یا سرانجام خودکشی کند؛ اما هیچ یک از اینها عزیز از دست رفته را باز نمیگرداند، بلکه تنها پایههای ایمان و سلامت جسم و جان او را درهم میکوبد، علاوه بر این، اجر و پاداش انسان را نیز بر باد میدهد که شرح آن در حدیث بعد میآید.
۳- حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «الْجَزَعُ لایَدْفَعُ الْقَدَرَ وَ لَکِنْ یُحْبِطُ الاجْرَ؛ جزع (در برابر مصائب)، مقدرات را تغییر نمیدهد؛ ولی اجر و پاداش انسان را از بین میبرد».[۴۴۴]
دربارهٔ این که چرا پاداش را از بین میبرد، باید گفت: جزع و ناشکیبایی دلیل بر عدم رضا و عدم تسلیم در برابر مقدرات الهی است. در واقع، اعتراض به عدل و حکمت پروردگار را در بردارد؛ هر چند صاحبش از آن غافل باشد.
۴- در حدیث دیگری که از امام هادی علیه السلام نقل شده، ضمن اشاره به نکته جالب دیگری، میفرمایند: «الْمُصِیبَةُ لِلصَّابِرِ وَاحِدَةٌ وَ لِلْجَازِعِ اثْنانِ؛ مصیبت برای انسان صبور یکی است و برای انسان بی صبر و ناشکیبا دوتاست».[۴۴۵]
جزع و بی تابی- چنان که در قبل اشاره شد- مشکلات عظیم جسمی و روحی به دنبال دارد، به علاوه اجر و پاداش انسان را بر باد میدهد، بنابراین مصیبت افراد ناشکیبا مضاعف میشود.
۵- امام کاظم علیه السلام در بیان یکی از وصایای حضرت مسیح علیه السلام میفرمایند: «وَلاتَجْعَلُوا قُلُوبَکُم مَأْویً لِلشَّهَواتِ انَّ اجْزَعَکُم عِنْدَ الْبَلاءِ لَاشَدُّکُم حُبّاً لِلدُّنیَا وَ انَّ اصْبَرَکُمْ عَلَی الْبَلاءِ لَازْهَدُکُم فِی الدُّنیَا؛ دلهای خود را پناهگاه شهوات قرار ندهید، آن کس که در بلا، بیشتر بی تابی میکند، علاقهاش به دنیا بیشتر است و آن کس که در بلا، شکیباتر است، نسبت به دنیا، بیاعتناتر است».[۴۴۶]
از این روایت استفاده میشود که یکی از سرچشمههای مهم جزع و بی تابی، حرص و حبّ دنیاست و برای کاستن از شدّت جزع، باید از علاقه به دنیا کاست.
۶- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل شده است: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هنگام عیادت یکی از یارانش که آخرین ساعات عمرش را میگذراند، فرمودند: «ای فرشته مرگ! با او مدارا کن که با ایمان است. ملک الموت عرض کرد: بشارت باد بر تو ای محمد! که من نسبت به همه مؤمنان مدارا میکنم. بدان ای محمد! هنگامی که من روح فرزندان آدم را میگیرم، خانواده آنان بی تابی میکنند. در گوشهای از خانه میایستم و میگویم: چرا این گونه بی تابی میکنید؟ من قبل از پایان عمرش روح او را نگرفتم و این یک مأموریت الهی است، گناهی ندارم؛ «انْ تَحْتَسِبُوهُ وَ تَصْبِرُوا تُوجَرُوا، وَ انْ تَجْزَعُوا تَأْثِمُوا وَ تُوزَرُوا؛ اگر راضی به رضای خدا باشید و صبر کنید به شما پاداش داده میشود و اگر جزع و بی تابی کنید گناه میکنید».[۴۴۷]
۷- حدیث کوتاه و پر معنی دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السلام آمده است: «مَنْ لَم یُنْجِهِ الصَّبْرُ اهْلَکَهُ الْجَزَعُ؛ کسی که صبر او را نجات ندهد، بی تابی او را هلاک خواهد کرد.»[۴۴۸](این هلاکت میتواند اشاره به هلاکت دنیا و آخرت باشد).
۸- این بحث را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله- به عنوان «خِتَامُهُ مِسْکٌ»- پایان میدهیم. در این حدیث آمده است که یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله فرزندش را از دست داده بود، حضرت صلی الله علیه و آله دستور نوشتن نامهای به این مضمون را به او دادند: «خداوند متعال، اجر تو را افزون کند و به تو صبر و شکیبایی دهد! ... مبادا با جزع و بی تابی، اجر خود را از بین ببری و فردای قیامت به خاطر از دست دادن ثواب صبر بر مصیبت، پشیمان گردی، هنگامی که ثواب و مصیبتت را ببینی، میفهمی که مصیبت از آن کوتاهتر بوده است و بدان! جزع و بی تابی، عزیز از دست رفته را باز نمیگرداند، غم و اندوه، قضای الهی را تغییر نمیدهد و آنچه از پاداش، در برابر از دست دادن فرزند بر تو نازل شده، تأسّفت را از میان میبرد».[۴۴۹]
مرحوم محدّث قمی در «سفینة البحار» داستان جالبی دربارهٔ «بوذرجمهر» و مسئله «صبر و جزع» که بسیار مناسب این نوشتار است، نقل میکند: در بعضی از تواریخ آمده است که انوشیروان نسبت به «بوذرجمهر» خشمگین شد. دستور داد او را در اتاق تاریکی زندانی کنند. چندین روز گذشت، انوشیروان کسی را فرستاده تا از وضع حال او جویا شود. فرستاده انوشیروان، در حالی که او خوشحال و مطمئن بود، از او پرسید: چگونه در این حالت که سخت در مضیقهای، فارغ البال میباشی؟
بوذرجمهر گفت: من (همه روزه) از معجونی که از شش ماده ترکیب شده است، استفاده میکنم و این معجون همان گونه که میبینید، مرا بر سر حال آورده است.
فرستاده پرسید: ممکن است این معجون را به ما معرفی کنی تا در مشکلات به آن پناه بریم؟
بوذرجمهر در جواب گفت:
ماده اوّل آن «الثِّقَةُ بِاللّهِ؛ توکّل بر خداست».
ماده دوّم؛ آنچه مقدر است، خواه و ناخواه رخ میدهد و بی تابی در برابر آن، مشکلی را حل نخواهد کرد.
ماده سوّم؛ صبر و شکیبایی بهترین چیزی است که در آزمونهای الهی به کمک انسان میشتابد.
ماده چهارم؛ اگر صبر نکنم، چه کنم؟ بنابراین با جزع خود را هلاک ننمایم.
ماده پنجم؛ از مشکلی که من دارم، مصائب مشکلتری نیز وجود دارد؛ پس خدا را شکر که در آنها گرفتار نشدم!
ماده ششم؛ از ستون به ستون فرج است.
این سخن به انوشیروان رسید، او را آزاد و گرامی داشت.[۴۵۰]
درمان جزع و ناشکیبایی
این بیماری درونی، مانند بسیاری از بیماریهای دیگر، راههای درمان دارد که ما در ذیل به آنها اشاره میکنیم:
تشخیص درد و تجویز بهترین راه درمان
هنگامی که یک طبیب روحانی، این بیماری اخلاقی را از طریق آثار و نشانههایش (مانند بر سر و صورت زدن، انگشت به دندان گزیدن، ناله و فریاد کشیدن، با کج خلقی و خشونت با دیگران صحبت کردن، با زن و فرزند خود بدرفتاری نمودن و حد اقل زبان به شکوه گشودن) تشخیص داد، برای درمان دست به کار میشود و از راههای مختلف اقدام میکند!
یادآوری پیامدهای شوم جزع و بی تابی
یادآوری پیامدهای جزع و بی تابی و آثار سوء آن نقش مهمی در درمان این بیماری روحی دارد. شاید کمتر کسی این آثار را بداند و از این حالت، بیزار نشود و در صدد رفعش برنیاید.
آری! هنگامی که انسان بداند، ناشکیباییها، اجر و پاداش او را در پیشگاه خدا (طبق روایات گذشته)، بر باد میدهد؛ بی آن که مشکلی را حل کند، روان انسان را درهم میکوبد و آرامش او را سلب نموده و سلامت جسم و جان او را به خطر میاندازد؛ از همه بدتر این که درهای حل مشکل را بر روی انسان میبندد؛ زیرا اگر به هنگام بروز مشکلات و مصائب، انسان خونسردی خویش را حفظ کند و به اعصاب خویش مسلط باشد، اغلب راه حلی برای گشودن مشکل و یا حدّ اقل، کاهش مصائب مییابد؛ ولی انسان ناشکیبا بر اثر اضطراب و بی تابی و عدم تسلط بر اعصاب و عدم تمرکز فکر، حتی درهایی را که آشکارا به رویش باز است، نمیبیند؛ درست مانند پرندگانی که در اتاق و سالنی گرفتار شوند، مرتب خود را به این در و دیوار میکوبند و حتی هنگامی که صاحب خانه، پنجرهها را میگشاید تا آنها آزاد شوند، به خاطر اضطراب و بی تابی شان، حتی دریچههای باز را نیز نمیبینند که اگر لحظهای آرام گیرند و شکیبایی پیشه کنند و نگاهی به اطراف خود اندازند، به آسانی راه نجات خود را پیدا خواهند کرد. دقت به این حقایق، تأثیر مهمی در تغییر این حالت دارد و به تدریج انسان را در صف شکیبایان در میآورد.
مطالعه آیات و روایاتی که پیرامون اجر و پاداش صابران وارد شده است
مطالعه آیات و روایاتی که دربارهٔ اجر صابران وارد شده است، نقش مهمی در تقویت روحیه صبر در انسان دارد، از جمله این آیه شریفه که بزرگترین بشارت را به صابران میدهد: «بشارت ده صابران را همانها که وقتی مصیبتی به آنها برسد، میگویند: ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم، رحمت و درود خدا بر آنهاست و آنها هدایت یافتگانند؛ ... و بَشِّرِ الصَّابِرینَ* الَّذینَ اذَا اصَابَتْهُم مُصیبَةٌ قَالُوا انّا لِلّهِ وَ انَّا الَیهِ رَاجِعُونَ* اولَئِکَ عَلَیهِم صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةُ وَ اولَئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».[۴۵۱]
تعبیر «اولئِکَ هُمُ المُهتَدونَ» تعبیر پر معنا و دارای تفسیرهای گوناگونی است که ممکن است یکی از تفسیرهای آن همان که در بالا ذکر شد، باشد و آن این که صابران، راه حل مشکلات را زودتر از دیگران پیدا میکنند، و درها به روی آنان گشوده میشود.
چون یکی از عوامل اصلی بی تابی «ضعف نفس» است؛ پس هر قدر انسان در تقویت روحیات خود بکوشد، در زدودن آثار ناشکیبایی و بی صبری موفقتر است.
مطالعه احوال انبیا و اولیا و بزرگان
یکی دیگر از راههای درمان بیتابی، مطالعه حالات انبیا و اولیا و صبر و شکیبایی آنان در مقابل مصائب و درد و رنجهای گوناگون و دشمنان درونی و بیرونی است.
یادآوری این مسائل به انسان الهام میدهد که نباید در برابر حجم مشکلات بی تابی نمود.
تلقین و اعتماد به نفس در تحمل سختیها
این نکته را نیز نباید فراموش کرد که تلقین، چه از سوی خود و چه از طرف دیگران، عامل مؤثری در برطرف ساختن اخلاق سوء و صفات زشت نفسانی است. اگر ناشکیبایان هر روز به خود تلقین شکیبایی کنند و اطرافیان نیز در تلقین کوتاهی نکنند، بیشک آثار شکیبایی در آنان ظاهر میشود.
این بحث را با دعایی از امام سجاد علیه السلام پایان میدهیم: «اللَّهُمَّ اجْعَلْ اوَّلَ یَوْمی هَذَا صَلاحاً وَ اوسَطَهُ فَلاحاً وَ آخِرَهُ نَجاحاً اعُوذُ بِکَ مِنْ یَومٍاوَّلُهُ فَزَعُ وَ اوسَطَهُ جَزَعٌ وَ آخِرُهُ وَجَعٌ؛ پروردگارا! آغاز روز مرا صالح و سعادت و وسط آن را رستگاری و پایانش را پیروزی قرار ده. پناه به تو میبرم از روزی که آغازش بی تابی و وسط آن ناله و فریاد و پایانش درد و رنج باشد».
از این تعبیر استفاده میشود که جزع و فزع انسان را به درد و رنج میکشاند و نه تنها از درد انسان نمیکاهد، بلکه دردش را افزایش میدهد.
فرق جزع و احساسات معقول
قلب انسان کانون عواطف و احساسات است. هر گاه عزیزی را از دست دهد، ناراحت گشته و اشکهایش جاری میشود؛ اما نباید هرگز این گونه اظهار تأثّر را با جزع و بیتابی و بیصبری اشتباه کرد؛ زیرا قلب انسان در برابر حوادث ناگوار عکسالعمل نشان داده و چشم انسان نیز که دریچه قلب است، ممکن است از تأثیرات قلب متأثّر گردد.
بنابراین گریه و سوگواری برای از دست دادن عزیزان یک امر طبیعی و انسانی است.
مهم آن است که انسان در مصیبت، سخنی که حاکی از ناشکری و شکایت باشد، بر زبان نراند و حرفهایی که دور از شأن یک بنده مطیع پروردگار است، نگوید؛ خودزنی ننموده و گریبان ندرد. در این رابطه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَیسَ مِنَّا مَنْ ضَرَبَ الخُدُودَ وَ شَقَّ الجُیُوبَ وَ دَعا بِدَعْوَیَ الجَاهِلیَّةِ؛ کسی که لطمه به صورت زند و یا گریبان چاک کند، یا (به هنگام مصیبت) سخنانی همانند مردم جاهلیت بر زبان راند، از ما نیست».[۴۵۲]
در حالت پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است: هنگامی که ابراهیم علیه السلام فرزند حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله، بدرود حیات گفت، پیامبر صلی الله علیه و آله گریه کرد، به گونهای که سیلاب اشک بر سینهاش جاری شد، عرض کردند: ای رسول خدا! تو ما را از گریه نهی کردی، اما خودت گریه میکنی؟ فرمود: «لَیسَ هَذَا بُکاءً وَ انّ هَذِهِ رَحْمَةٌ وَ مَن لَم یَرحَمْ لا یُرْحَمُ؛ این گریه نیست، این رحمت و اظهار محبّت است و کسی که رحم و عاطفه نداشته باشد، به او رحم نخواهد شد» (و مشمول رحمت حق نمیگردد).[۴۵۳]
همین موضوع به صورت مشروحتری در کتاب «بحار الانوار» چنین نقل شده است:
هنگامی که ابراهیم، فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله آخرین لحظات عمر خود را سپری میکرد، پیامبر صلی الله علیه و آله او را در دامان خود نهاد و گفت: فرزندم! نمیتوانم در برابر تقدیرات الهی کاری برای تو انجام دهم، این سخن را گفت و اشک از چشمانش سرازیر شد، «عبد الرحمن بن عوف» حاضر بود و عرض کرد: ای رسول خدا! گریه میکنی، مگر ما را از گریه نهی نکردهاید؟ حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: من شما را از نوحهگری جاهلانه، از دو صدای احمقانه و فاجرانه نهی کردم، نخست، داد و فریاد آمیخته با لهو و لعب و آهنگهای شیطانی، هنگامی که فرود نعمتهاست؛ و دیگر، فریادهای هنگام مصیبت، خراشیدن صورت، چاک کردن گریبان و نغمههای شیطانی است؛ ولی آنچه را از من دیدی، عاطفه و رحمت است و هر کسی که عاطفه و رحم نداشته باشد، رحم نخواهد شد ... سپس به فرزندش چنین خطاب کردند: «وَ انَّا بِکَ لَمَحْزُونُونُ تَبْکِیَ الْعَینُ وَ یَدْمَعُ الْقَلْبُ وَ لانَقولُ مَا یُسْخِطُ الرَّبَّ عَزَّوَجَلَّ؛ ما به خاطر تو غمگین هستیم، چشم میگرید و قلب اشک میریزد؛ ولی چیزی که خداوند متعال را به خشم آورد، نمیگویم».[۴۵۴]
گاهی ممکن است انسان از خود بی خود شود، فریاد بکشد و گریبان چاک کند یا این که اظهار بی تابی نموده و لطمه بر خویش زند که اگر در حدّ معقول و معمول آن برای ایجاد هیجان عمومی و بسیج عواطف در برابر دشمنان باشد، ضروری به نظر میرسد؛ پس حساب موارد استثنایی را که در حالات بعضی از بزرگان دیده میشود، باید جدا کرد.
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به پایان میبریم: «النِّیاحَةُ عَمَلُ الجَاهِلَیَّةِ؛ نوحهگری از اعمال جاهلیت است».[۴۵۵]
منظور از نوحهگری در اینجا، عزاداری و یا ذکر مصیبت و گریستن و عزاداری فردی یا دسته جمعی نیست، بلکه اشاره به کاری دارد که در زمان جاهلیت، میان عرب رایج بوده که اگر عزیزی از دنیا میرفت، زنان نوحه گر حرفهای را دعوت میکردند.
آنها نیز با داد و ناله و فریاد مصنوعی، اوصاف دروغ و مبالغههای بیمعنی دربارهٔ شخص از دست رفته، ذکر میکردند و گاه لباسهای خود را پاره کرده و بر سر و صورت میزدند، و با این اعمال ناهنجار، فضای عزای او را گرم میکردند.
پایان جلد دوّم
خداوندا! تو خوب میدانی، اگر ما توفیق پیمودن راه اولیائت را در تهذیب نفس و حسن اخلاق و صفای باطن نیافتهایم، خواهان و عاشق آن هستیم، ما را بر این کار موفّق دار و در این راه ما را یاری فرما و به گروه «مَنْ انْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ» ملحق نما و همراه و همدم «و حَسُنَ أولَئکَ رفِیقاً» کن!
آمین یا ربَّ العالمین.
پانویس
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۲، صفحهٔ ۳۰۱.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۰۳۴۹.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۹۷، صفحهٔ ۴۹.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۱، صفحه ۳۷۰؛ تحف العقول، کلمات امام مجتبی علیه السلام حدیث ۱.
- ↑ همان مدرک، جلد ۲، صفحهٔ ۱۴۱۲.
- ↑ بقره، ۱۹۵.
- ↑ فتح، ۲۹.
- ↑ هر دو حدیث در شرح فارسی غرر و درر آمدی جلد ۷ صفحه ۱۷۱ آمده است.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۴، صفحهٔ ۱۸۵.
- ↑ کلمات قصار، جمله ۱۷۵.
- ↑ منهاج البراعه، جلد ۲۱، صفحهٔ ۲۵۲.
- ↑ شرح نهج البلاغه، جلد ۱۸، صفحهٔ ۱۷۷.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۶۲۶.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۱۷۲.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۱۷۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۸۲۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۲۶، صفحهٔ ۲۶۵.
- ↑ همان مدرک، صفحهٔ ۲۴۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۹، صفحهٔ ۸۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۴۵، صفحهٔ ۱۳۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۸، صفحهٔ ۱۰۸.
- ↑ نهج البلاغه، حکمت ۴.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۸۹۹.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۵، صفحه ۱۱۸، حدیث ۷۵۹۷.
- ↑ یونس، ۷۱.
- ↑ هود، ۵۴ تا ۵۶.
- ↑ هود، ۵۶.
- ↑ ابراهیم، ۳۷.
- ↑ به سوره انبیاء، آیات ۵۸ تا ۶۷ مراجعه شود.
- ↑ هود، ۸۸.
- ↑ یوسف، ۶۷.
- ↑ یوسف، ۶۷.
- ↑ یوسف، ۸۴.
- ↑ یوسف، ۸۵.
- ↑ یوسف، ۵۸.
- ↑ همان.
- ↑ بقره، ۲۵۰.
- ↑ توبه، ۱۲۹.
- ↑ ابراهیم، ۱۲.
- ↑ طلاق، ۳.
- ↑ کنز العمّال، جلد ۳، صفحه ۱۰۱، حدیث ۵۶۸۶.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ تفسیر علیّ بن ابراهیم، جلد ۲، صفحه ۷۳ و ۷۲ (با تلخیص).
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۶۵.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۴، حدیث ۲۲۵۴۷.
- ↑ غررالحکم، حدیث ۹۰۲۸.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۸۹۸۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۵۵، صفحهٔ ۲۶۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۸، صفحهٔ ۱۸۳.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۴، حدیث ۲۲۶۶۱.
- ↑ اخلاق شبّر، صفحه ۲۷۵ با کمی تلخیص.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۱۳۸، حدیث ۲۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۱۴۳، حدیث ۴۲.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد ۷، صفحه ۴۲۶؛ کنز العمّال، حدیث ۵۶۸۷ و ۵۶۸۹.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۳۶۶۱، حدیث ۲۲۵۷۷.
- ↑ انفال، ۶۰.
- ↑ نساء، ۱۰۲.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۱۸۳، حدیث ۷.
- ↑ المحجّة البیضاء، جلد ۷، صفحهٔ ۴۳۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۹۱، صفحهٔ ۲۲۹.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۳۶۵۹، حدیث ۲۲۵۴۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۱۲۶.
- ↑ طلاق، ۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۸۷، صفحهٔ ۱۴.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۵، صفحه ۷۲، حدیث ۷۴۵۱.
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۵، صفحه ۴۱۴، حدیث ۸۹۸۵.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۶۹۹.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۳۱۵۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۸۳، صفحهٔ ۲۲۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۳۳۶.
- ↑ اقتباس از معراج السّعاده، صفحهٔ ۷۸۶.
- ↑ یونس، ۱۰۷.
- ↑ مریم، ۵۹.
- ↑ مریم، ۶۰.
- ↑ نساء، ۲۷.
- ↑ عنکبوت، ۲۸.
- ↑ عنکبوت، ۲۹.
- ↑ عنکبوت، ۲۹.
- ↑ هود، ۷۷.
- ↑ هود، ۷۸.
- ↑ هود، ۷۸.
- ↑ هود، ۷۹.
- ↑ هود، ۸۰.
- ↑ قمر، ۳۴ و ۳۵.
- ↑ هود، ۸۲.
- ↑ همان.
- ↑ اعراف، ۸۰.
- ↑ اعراف، ۸۲.
- ↑ اعراف، ۸۳ و ۸۴.
- ↑ الدرّ المنثور، جلد ۶، صفحه ۲۶۱ به نقل از میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۳۴۷۸، شماره ۲۱۴۰۰
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۸۷6
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۱۲۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۴۴0
- ↑ همان مدرک، حدیث ۴۵۲۷
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۲۴۳.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۵۹۳۴.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۵۰۵.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۵۹۸۵.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۵۹۸۳.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۴۴۹.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۶۳۰۰.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۴۸۸۵.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۵۵۳۳.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۷۰۰۱، صفحه ۵۶۶ غرر الحکم.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۸۰۲۲.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۸۵۹۱.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۱۰۹۱۵.
- ↑ فصلت، ۳۱.
- ↑ زخرف، ۷۱.
- ↑ بحار الانوار جلد ۷۴، صفحهٔ ۱۶۵.
- ↑ ناصر خسرو.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۵۹۸۳.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۴۰۶۳.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۵۵۰۷.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۶۳۰۰.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث ۲۱۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۲۲.
- ↑ بر سر میدان رسوایی عشقعالمی را همچو شیدایی ببین (عطار) عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوستیا غم دوست خورد یا غم رسوایی را (سعدی)
- ↑ ناصر خسرو.
- ↑ ادب الدنیا و الدین.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم حدیث ۸۵۹۱. نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث ۳۱.
- ↑ قیامت، ۵ و ۶.
- ↑ فرقان، ۲۷ تا ۲۹.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، حدیث ۸۲۲۶.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۷۹۵۳.
- ↑ همان مدرک، حدیث ۷۲۰۵.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۴، صفحه ۳۴۸۴، حدیث ۲۱۵۰۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۳۷۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۵۰، صفحهٔ ۷۶.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، جمله ۳۹۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۸، صفحهٔ ۷۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۰۶۹.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۵۱۴، حدیث ۶۸۰۳.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحهٔ ۱۴۵.
- ↑ بقره، ۴۱.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۷۹.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ اصول کافی، جلد ۶، صفحه ۲۷۰، حدیث ۱۰.
- ↑ سفینة البحار، جلد ۱، صفحه ۲۵، واژه اکل.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۱۰۶۰۶.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۰۵۷۳.
- ↑ همان مدرک، جلد ۶، صفحه ۱۱۴، حدیث ۹۷۰۷.
- ↑ بقره، ۲۷۳.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ بقره، ۲۷۳.
- ↑ عرب به سکوی بزرگ کنار مسجد «صفّه» میگوید که علت نام گذاری این عده به اصحاب صفه نیز همین است.
- ↑ یوسف، ۲۳.
- ↑ یوسف، ۲۴.
- ↑ تفسیر کبیر فخر رازی، جلد ۱۸، صفحه ۸۲ و ۸۳.
- ↑ تفسیر کبیر فخر رازی، جلد ۱۸، صفحهٔ ۱۱۷.
- ↑ یوسف، ۳۲.
- ↑ یوسف، ۳۳.
- ↑ یوسف، ۳۴.
- ↑ مؤمنون، ۵ تا ۷.
- ↑ تفسیر مراغی، جلد ۲۲، صفحهٔ ۱۰.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۷۹.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۷۹.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۴۱۱۴.
- ↑ وسایل الشیعه، جلد ۱۱، صفحهٔ ۱۹۹.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه ۴۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۷۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۲۲، صفحهٔ ۴۵۳.
- ↑ شرح غرر الحکم، صفحه ۳۰۰، حدیث ۲۶۸۱، جمله ۱.
- ↑ معراج السّعاده، صفحهٔ ۳۱۰.
- ↑ اعراف، ۱۷۹.
- ↑ انبیاء، ۹۷.
- ↑ در این که مرجع ضمیر «هی» چیست؟ در میان مفسران نظرهای زیادی است؛ ولی بهتر است که آن را به ابصار بازگردانیم، گویی که در عبارت تقدیم و تأخیری رخ داده است.
- ↑ کهف، ۲۸.
- ↑ اشاره به افراد با ایمانی همچون سلمان فارسی، ابو ذر غفاری، صهیب و خبّاب بوده است.
- ↑ این شأن نزول را مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» و قرطبی در تفسیر «الجامع لاحکام القرآن» و برسویی در «روح البیان» و جمعی دیگر با تفاوتهایی نقل کردهاند (توجه داشته باشید، گرچه سوره کهف مکی است ولی مفسران تصریح کردهاند که آیه مورد بحث؛ یعنی آیه ۲۸ این سوره، در مدینه نازل شده است).
- ↑ روح البیان، جلد ۴، صفحهٔ ۱۸.
- ↑ روم، ۷.
- ↑ اعراف، ۱۴۶.
- ↑ اعراف، ۱۳۶.
- ↑ عنکبوت، ۶۵.
- ↑ روح البیان، جلد ۶، صفحهٔ ۴۹۳.
- ↑ زخرف، ۳۶.
- ↑ روح البیان، جلد ۸، صفحهٔ ۳۶۹.
- ↑ اعراف، ۲۰۱.
- ↑ ق، ۲۲.
- ↑ مریم، ۳۹.
- ↑ ارشاد القلوب، چاپ دار الفکر بیروت، جلد ۱، صفحهٔ ۲۱۴.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۱، صفحهٔ ۱۲۸.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۲۹۵.
- ↑ همان مدرک، جلد ۱، صفحهٔ ۳۶۹.
- ↑ همان مدرک، جلد ۶، صفحهٔ ۲۲۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۱۹۰.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۶۴ و ۷.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۰۸ و ۵.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۲۹۶.
- ↑ سفینة البحار، ماده غفل.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۲۹۶.
- ↑ همان مدرک، جلد ۷، صفحهٔ ۲۹۶.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۳، حدیث ۱۵۱۸۹، (باب الغفلة).
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۷، صفحهٔ ۲۹۶.
- ↑ تحف العقول، کلمات امام سجاد علیه السلام «و من کلامه علیه السلام فی الزهد»، صفحه ۳۱۱، طبع انتشارات علمیه اسلامیه با ترجمه.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۶۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۲۹۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۱۶۴.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۵، صفحهٔ ۲۹۳.
- ↑ همان مدرک، جلد ۳، صفحهٔ ۲۶۸.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۲، صفحهٔ ۳۱۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۹۱، صفحه ۹۶- ۹۹.
- ↑ شرح فاسی غرر الحکم، جلد ۵، صفحهٔ ۲۷۲
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱، صفحهٔ ۱۲۲.
- ↑ خصال صدوق، صفحهٔ ۱۳۸. طبع انتشارات علمیه اسلامیه با ترجمه سید احمد فهری.
- ↑ بحار الانوار. جلد ۷۵، صفحهٔ ۱۱۵.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۱۲۲
- ↑ شرح غرر الحکم، جلد ۴، صفحهٔ ۵۸۵.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۳، صفحه ۲۲۸۵، حدیث ۱۵۱۸۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۱۱۲.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۴۲۶۹.
- ↑ فروع کافی، جلد ۳، صفحهٔ ۲۷۰.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۳، حدیث ۱۵۱۸۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۲۳۷.
- ↑ غرر الحکم حدیث ۲۶۰۰- میزان الحکمه حدیث ۱۵۱۴۷.
- ↑ امام خمینی (ره). کتاب جهاد اکبر یا مبارزه با نفس، صفحهٔ ۱۵۱.
- ↑ این عبارت ۱۳ بار در قرآن کریم ذکر شده است.
- ↑ این عبارت نیز در ۷ مورد ذکر شده است.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۲۹۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۴۴، صفحهٔ ۶۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۸۳، صفحهٔ ۱۴.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۳.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۷۵۲.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۵۶۵۱.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۲۲۲.
- ↑ تحف العقول، صفحهٔ ۲۶۴. (آنچه در بالا آمد، متن حدیثی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است و از دو امام دیگر نیز شبیه آن نقل شده است).
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۲۲۲.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۱۴۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۶۴.
- ↑ قصص، ۷۶.
- ↑ قصص، ۷۶.
- ↑ قصص، ۷۶ تا ۷۷.
- ↑ «روح البیان»، جلد ۱۰، صفحهٔ ۱۱۴. (نگفتن ان شاء الله را از جمله «و لا یثتثنون» استفاده کردند که منظور استثنای به مشیة الله است ولی مناسبتر با مفهوم آیه این است که بدون این که چیزی از میوه درختان را برای نیازمندان استثناء کنند).
- ↑ قلم، ۱۹.
- ↑ قلم، ۲۰.
- ↑ قلم، ۲۶ و ۲۷.
- ↑ توبه، ۷۵.
- ↑ توبه، ۷۶.
- ↑ توبه، ۷۷.
- ↑ این تعبیر کنایهای که به معنی کبوتر مسجد است، به خاطر کثرت حضور او در مراسم عبادی مسجد بکار رفته است.
- ↑ آل عمران، ۱۸۰.
- ↑ آل عمران، ۱۸۰.
- ↑ آل عمران، ۱۸۰.
- ↑ تفسیر برهان، جلد ۱، صفحهٔ ۳۲۷. تفسیر عیاشی، جلد ۱، صفحهٔ ۲۰۷.
- ↑ مختال فخور: متکبر فخر فروش.
- ↑ نساء، ۳۷.
- ↑ هر وسق برابر با شصت مَن میباشد.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۶، صفحهٔ ۳۱۸.
- ↑ اللیل، ۸ تا ۱۱.
- ↑ محمّد، ۳۸.
- ↑ محمّد، ۳۸.
- ↑ محمّد، ۳۸.
- ↑ این حدیث را «قرطبی» در تفسیر «جامع الاحکام» و «برسویی» در «روح البیان» و «فخر رازی» در «تفسیر کبیر» و «مراغی» در تفسیر خود، و «طبرسی» در «مجمع البیان» و «ابو الفتوح رازی» در تفسیرش و «سیوطی» در «درّ المنثور» و گروه دیگری در تفاسیر خود در ذیل همین آیه آوردهاند.
- ↑ تغابن، ۱۶، حشر، ۹.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۵، صفحهٔ ۳۴۶.
- ↑ نور الثقلین، جلد ۵، صفحهٔ ۲۹۱.
- ↑ فرقان، ۶۷.
- ↑ تفسیر علی بن ابراهیم. جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۷.
- ↑ کار خوبی که در میان دو کار بد قرار دارد.
- ↑ تفسیر الجامع الاحکام القرآن، قرطبی، جلد ۷، صفحهٔ ۴۷۸۹.
- ↑ اسراء، ۱۰۰.
- ↑ عادیات، ۶.
- ↑ حج، ۶۶.
- ↑ زخرف، ۱۵.
- ↑ ابراهیم، ۳۴.
- ↑ در تفسیر نمونه ذیل آیات شرح بیشتری داده شده است.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۳، صفحهٔ ۳۰۸.
- ↑ تحف العقول، صفحهٔ ۲۱۴.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۱.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۱.
- ↑ جامع السّعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۱.
- ↑ جامع السعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۰.
- ↑ جامع السعادات، جلد ۲، صفحه ۱۱1.
- ↑ جامع السعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۰.
- ↑ جامع السعادات، جلد ۲، صفحهٔ ۱۱۰.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۲، صفحه ۱۲۷۷، حدیث ۸۳۸۰.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۲۵۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۳۴۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۹۳، صفحهٔ ۱۰
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۲۷۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۴، صفحهٔ ۲۰۹.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۲، صفحه ۱۳۰، حدیث ۲۰۸۴.
- ↑ همان مدرک، جلد ۵، صفحهٔ ۷۸.
- ↑ همان مدرک، جلد ۱، صفحه ۳۷۰، حدیث ۱۴۰۹.
- ↑ همان مدرک، جلد ۱، صفحه ۱۲۷، حدیث ۴۶۴.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۴، صفحه ۳۴۶، حدیث ۶۲۸۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۰.
- ↑ شرح فارسی غرر الحکم، جلد ۳، صفحه ۲۰۰، حدیث ۴۱۹۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۵۳.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۷.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۰۳۸.
- ↑ وسایل الشیعه، جلد ۶، صفحه ۳۱۸ (با کمی تلخیص).
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۳، صفحهٔ ۴.
- ↑ بحار جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۵۶.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۸۸۴.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۸۸۴.
- ↑ حشر، ۹.
- ↑ فی ظلال، جلد ۷ (ذیل آیه).
- ↑ دهر، ۸ و ۹.
- ↑ الغدیر، جلد ۳، صفحه ۱۰۷ به بعد. احقاق الحق، جلد ۳، صفحه ۱۵۷ تا ۱۷۱ (در این کتاب حدیث مزبور از ۳۶ نفر از دانشمندان اهل سنت با بیان مأخذ حدیث ذکر شده است).
- ↑ بقره، ۲۶۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۹۳، صفحهٔ ۱۲۹.
- ↑ بقره، ۲۷۴.
- ↑ آل عمران، ۹۲.
- ↑ بقره، ۳.
- ↑ اسراء، ۲۹.
- ↑ تفسیر نور الثقلین، جلد ۳، صفحهٔ ۱۵۸.
- ↑ کنز العمال، جلد ۶، صفحه ۳۳۷، حدیث ۱۵۹۲۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۳۵۵، حدیث ۱۷.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۴۵۱۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۱۴۵.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۶۴۴۰.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۷۳۸.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۵۶۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحهٔ ۳۰۷.
- ↑ کنز العمّال، جلد ۶، صفحه ۳۹۲، حدیث ۱۶۲۱۲.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۳۳۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۴، صفحهٔ ۴۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۵۴.
- ↑ وسایل الشّیعه، جلد ۱۵، صفحهٔ ۲۵۲.
- ↑ سفینة البحار، ماده صحب.
- ↑ سفینة البحار، ماده صحب.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶، صفحهٔ ۶۲.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶، ص ۶۴.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶،صفحهٔ ۶۱.
- ↑ «ابن سمّاک» در قرن دوم هجری در دوران حکومت هارون الرشید زندگی میکرد و در سال ۱۸۳ ه. ق. در کوفه در گذشت (سفینة البحار، ماده سمک).مرحوم محدّث قمی در سفینة البحار در شرح حال «ابن سماک»، او را مردی خوش بیان و صاحب مواعظ و اندرزها میشمرد و از «ابن ابی الحدید» نقل میکند که او روزی وارد بر هارون شد؛ هنگامی که چشم هارون به او افتاد، گفت: مرا موعظه کن، (هارون در همین موقع تقاضای آب کرد). ابن سمّاک اشاره به آب کرد و گفت: تو را به خدا سوگند میدهم! اگر یک بیماری داشته باشی که نتوانی آب بنوشی، چه میکنی؟ گفت: حاضرم نیمی از تمام ملک و حکومتم را بدهم تا این بیماری برطرف شود؛ سپس به او گفت: بنوش. هارون آب را نوشید. «ابن سماک» دوباره گفت: تو را به خدا سوگند میدهم! اگر این آب را که نوشیدی از تو دفع نشود، چه میکنی؟ گفت: حاضرم نیمی دیگر از حکومتم را برای حل این مشکل بدهم. ابن سمّاک گفت: حکومتی که نیمی از آن فدای نوشیدن آب و نیمی فدای خارج شدن آن شود، چیزی نیست که مردم برای آن بجنگند.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۶، صفحهٔ ۶۵.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ کهف، ۶۵ تا ۷۰.
- ↑ کهف، ۶۰ تا ۸۲.
- ↑ ص، ۲۳.
- ↑ ص ۲۴.
- ↑ همان.
- ↑ قلم، ۴۸ و ۴۹.
- ↑ یونس، ۴۸ تا ۵۰.
- ↑ در بعضی از روایات آمده است که حضرت یونس علیه السلام سی و سه سال به طور مرتّب آنها را به سوی خدا دعوت میکرد ولی آنان ایمان نیاوردند. (به نقل از: نور الثقلین، جلد ۵، صفحه ۳۹۸).
- ↑ طه، ۱۱۴.
- ↑ قیامت، ۱۶ تا ۱۸.
- ↑ انبیاء، ۳۷.
- ↑ اسراء، ۱۱.
- ↑ نور الثقلین، جلد اول، صفحهٔ ۱۴۱.
- ↑ رعد، ۶.
- ↑ مجمع البیان، جلد ۱۰، صفحهٔ ۳۵۲
- ↑ یونس، ۱۱.
- ↑ یونس، ۱۱.
- ↑ با این تفسیر، آیه تقدیری دارد و آن تقدیر چنین است: «و لو یعجّل اللّه للنّاسِ اجابة دعوتهم بالشّرّ استعجالهم بالخیر».
- ↑ سجده، ۲۸.
- ↑ سجده، ۲۹.
- ↑ سجده، ۳۰.
- ↑ احقاف، ۳۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۴۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۴۰.
- ↑ مجموعه ورّام، صفحهٔ ۲۵۵.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۷۴۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۷، صفحهٔ ۳۳۹.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۳۳۳.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۰۹۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۳۸.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۹۵۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۴۳.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۵.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳ (فرمان مالک اشتر).
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۱۴۲.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۱، حدیث ۵۳۸۱.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۱۴۲.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۷۴۸۹.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۰۳۶۴.
- ↑ المحجة البیضاء، جلد ۵، صفحهٔ ۶۱.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحهٔ ۳۷۹.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه ۱۵۰.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۳۳۳.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۷۴۰.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۷۸۳۸.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۲۹۰.
- ↑ نهج البلاغه، نامه ۵۳.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۳۹۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۳۴۰.
- ↑ زمر، ۱۰.
- ↑ رعد، ۲۴.
- ↑ تفسیر روح البیان، جلد ۸، صفحه ۴۵ ذیل آیه.
- ↑ یوسف، ۱۸.
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد ۵، صفحهٔ ۳۳۸.
- ↑ یوسف، ۸۶
- ↑ انبیاء، ۸۵ و ۸۶.
- ↑ روح البیان، جلد ۵، صفحهٔ ۵۱۵.
- ↑ کهف، ۶۷ و ۶۸.
- ↑ در روح البیان جلد. ۵، صفحه ۲۸۷ چنین آمده است: در روایتی آمده است که اگر موسی علیه السلام صبر میکرد هزار نکته عجیب، عجیبتر از آنچه آموخت از حضرت خضر علیه السلام فرا میگرفت، به همین دلیل هنگامی که موسی علیه السلام این سخن را از حضرت خضر علیه السلام شنید، گریه کرد.
- ↑ بقره، ۲۴۹.
- ↑ بقره، ۲۵۰.
- ↑ احقاف، ۳۵.
- ↑ معارج، ۵.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۹۳.
- ↑ آل عمران، ۲۰۰.
- ↑ روح البیان، جلد ۲، صفحهٔ ۱۵۸.
- ↑ بقره، ۱۵۳.
- ↑ بقره، ۱۵۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۱۵۴- روح البیان، جلد ۱، صفحهٔ ۲۵۷.
- ↑ زمر، ۱۰.
- ↑ این حدیث را مرحوم طبرسی در «مجمع البیان» و قرطبی در تفسیر خود و برسویی در «روح البیان» با تفاوتهای مختصری در ذیل آیه مورد بحث نقل کردهاند.
- ↑ رعد، ۲۴.
- ↑ تفسیر قرطبی، جلد ۵، صفحهٔ ۴۵۳۲.
- ↑ فرقان، ۷۵.
- ↑ بقره، ۱۵۵ تا ۱۵۷.
- ↑ عصر، ۱ تا ۳.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۲، حدیث ۱۰۰۲۵.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار ۸۲.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۱۵۳.
- ↑ محجة البیضاء، جلد ۷، صفحهٔ ۱۰۶.
- ↑ محجة البیضاء، جلد ۷، صفحهٔ ۱۰۷.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۷۶۵.
- ↑ جامع الاحادیث الشیعه، جلد ۷، صفحهٔ ۲۵۳.
- ↑ شرح غرر الحکم، حدیث ۳۷۱۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحهٔ ۹۲.
- ↑ مجمع الانوار، جلد ۲، صفحه ۵۲۶، حدیث ۸۳۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۹۰، حدیث ۴۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۹۶.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۲۱۳.
- ↑ انفال، ۶۵.
- ↑ کنز الفوائد، صفحهٔ ۵۸.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۸۰۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۱۹، حدیث ۴۵. (۲)- وسائل الشیعه، جلد ۱۱، کتاب الجهاد، صفحه ۲۰۹، حدیث ۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحه ۷۷- در اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۱ نیز همین معنی نقل شده است.
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حدیث ۳۱.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۳۰۸۴.
- ↑ اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۹۳، حدیث ۲۵.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۹۱۴۴.
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۲۰، صفحهٔ ۳۲۲.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۲، حدیث ۱۰۱۲۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۸۱، حدیث ۷۱.
- ↑ معارج، ۱۹ تا ۲۱.
- ↑ معارج، ۲۲ تا ۳۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۹، صفحهٔ ۱۴۴.
- ↑ غرر الحکم، حدیث ۱۸۷۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۹، صفحهٔ ۱۴۴.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱، صفحهٔ ۱۰۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶، صفحهٔ ۱۶۹.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۸، صفحهٔ ۹۶.
- ↑ میزان الحکمه، جلد ۲، صفحه ۱۵۶۳، حدیث ۱۰۱۱۸.
- ↑ سفینة البحار، واژه صبر.
- ↑ بقره، ۱۵۵ تا ۱۵۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۸۵، صفحهٔ ۹۳.
- ↑ امالی طوسی، صفحهٔ ۳۸۸.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۹، صفحهٔ ۹۰.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۹، صفحهٔ ۱۰۳.







