نگاهی به بردگی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو

نگاهی به بردگی

آیت اللّه محمدعلی گرامی

پیشگفتار

در ماه رمضان امسال ـ ۱۳۹۱ هجری قمری ـ به درخواست عدّه‌ای از افراد تحصیلکرده جلسه‌ی خاص آنها پذیرفتم که به طور آزاد بتوانند برخی مشکلات اعتقادی را بررسی و مسائلی نظری را طرح نمایند.

وضع جلسه طوری بود که به نظر مفید می‌رسید و من هم با اشتیاق شرکت می‌کردم.

یکی از پرسشهائی که طرح شد مسئه بردگی و نظر اسلام درباره آن بود.

طرح این مسئله ابتداجلب نظر نمی‌کرد ولی متوجه شدم به صورت اشکال و ایرادی از طرف عدّه‌ای از مسیحیان در برابر جوانان مسلمان طرح می‌شود و اتّفاقا در ذهن عدّه‌ای از جوانهابرای خود جائی باز کرده بود.

و نیز متوجّه شدم که همچون گوئی در دست مخالفین پاس داده می‌شود و پیروان به اصطلاح مذهب بهائیّت! نیز به خیال خود بدین وسیله نقصی بر اسلام می‌گرفتند.

به نظرم آمد که برخی افراد متمایل به تفکّرات چپی نیز با اینکه ایدئولوژی اسلامی را برترین تفکّر مذهبی می‌دانند در این بحث سرگردانند و در این قسمت متحیّرانه به اسلام می‌نگرند و یا صریحاً انتقاد می‌کنند.

به خواست دوستان در این باره قدری مفصّلتر بحث شد که عموماً در حدود ۳ ساعت به طول انجامید.

اظهار علاقه مکّرر عدّه‌ای از جوان‌هابه گرفتن نوار بحث و اطّلاع از بحث باعث شد که دو تن از مهندسین جوان جلسه زحمت کشیده بحث را از نوار پیاده نمودند؛ و پس از اصلاحات و اضافاتی به وسیله من به این صورت که ملاحظه می‌فرمائید در آمد مهندسین مزبور در این کار زحمتی قابل تشکّر متحمّل شدند و اگر کار آنها نبود هرگز موفّق به انجام این کار نمی‌شدم.

توفیقات آنها و سایر جوانهای بیدار را از درگاه ایزد متعال مسئلت دارم.

با دقّت در این جزوه روشن می‌شود که اسلام با نظام بردگی کهن که تسلّط به ناحق و غیر مکتبی بر انسانهاست کاملاًمخالف است، نظام مزبور که در دوره‌ای از تاریخ انسان و در ارتباط با اقتصاد زمین‌داری بوده است بر اساس استثمار به ناحق انسانها استوار بوده است؛ ولی در اسلام مسئله بردگی به گونه‌ای دیگر مطرح است، در آئین اسلام نیز همچون همه مکتبهای دیگر فرض جنگ با مخالفین پیش می‌آید، گروهی کشته و گروهی اسیر می‌شوند با اسیران جنگی چه کنیم؟ آزاد کنیم تا دوباره دسته‌بندی کرده و جنگ به راه اندازند؟ بکشیم و از حیاتشان این نعمت بزرگ الهی به کلّی چشم بپوشیم؟ یا آنها را به نحوی تربیت کنیم!

در این جزوه این مسائل تحقیق می‌شود.

لازم به تذکّر است که نوشته‌های معدودی که در این مسئله به نظرم رسیده است ـ که البته در این مسئله بسیار کم بحث شده و به حساب اینکه اکنون برده‌ای نیست تا درباره حکمش بحث شود حتّی کتاب «عتق» فقه اسلام نیزنوعاً خوانده نمی‌شود، در حالی که قانون اسلام باید همواره در برابر مکتبهای دیگر روشن باشد تا آنها که در پی اجتماعی نو و قانونی نو هستنند اسلام را بشناسند.

نوعاً به جای بحث در متن ماده قانون مسئله، در سیر تاریخی آن در میان ملّتها و قیاس آنها با یکدیگر بحث کرده‌اند و در حقیقت ناظر بودن را به ورود در «گود» ترجیح داده‌اند و تماشاگر شدن را بر محاکم بودن!

در حالی که از نظر حقیقت‌یابی و از دید نسل روز چیزی که لازم به دقّت است خود قانون است نه عمل تاریخ! و به همین جهت اینجانب اساساً از ورود در جنبه‌های تاریخی مسئله که خاصیّت بیشتر آن افزودن بر قطر کتاب است نه عمق آن، جز در موارد ضروری پرهیز نموده و تنها متن قانون را مورد بحث قرار داد داده‌ایم علمای دیگر معتقدند اسلام به کلی با هر گونه بردگی مخالف است و بیش از آنچه که در راه آزادی آنها فعالیت کرده نتوانسته کاری بکند، اینها مسئله اسیران جنگی را که به صورت بردگان در بحث جهاد فقه مطرح شده‌اند نادیده گرفته‌اند.

این جزوه بحثی حقیقت یاب در این مسئله است.

امید است مفید باشد.

قم ـ حوزه علمیّه ـ محمّد علی گرامی

۲۴ ـ ذی الحجّه ـ ۱۳۹۱

۲۱/۱۱/۱۳۵۰.

درباره چاپ دوّم

۱ ـ از نشر چاپ اوّل این جزوه چند ماهی پیش نمی‌گذرد که به پیشنهاد این مؤسسّه مجددّا به وسیله مؤلّف اصلاح شده و برای مرتبه دوّم چاپ می‌شود. پس از چاپ اوّل مکرّراً اهل نظر ما را درباره نشر این جزوه تشویق می‌نمودند و روش بحث آن را در مسئله بردگی در نوع خود بی‌نظیر می‌دانستند و اعتراف می‌نمودند که جالبترین بحث تحلیلی «مسئله بردگی» است. از خدای عزیز توفیق خدمت بیشتر در راه انسانیّت را خواهانیم.

۲ ـ پاورقیهائی که در این چاپ علاوه شده است برای توضیح پاره‌ای ایرادها و یا پرسشهائی بوده که برخی افراد فارغ التّحصیل روز پس از نشر چاپ اوّل طرح نموده و مؤلّف را در جریان گذارده بودند و مؤلّف به منظور توضیح مطالب، پاورقیهائی در این چاپ علاوه نمود که حتماً مفید خواهد بود.

برده کیست

بردگی چگونه به وجود می‌آید

علیرغم بسیاری تبلیغات استعماری امروز این مطلب بر همه روشن شده است که افراد انسان به یک ریشه می‌رسند و با همه اختلافات زبانی و نژادی و تاریخی و جغرافیائی و فرهنگی، از یک نوع هستند، و حتّی اختلافات ذاتی که روی قانون تأثیر اعمال در روح پیدا می‌شود(۱) نیز گونه وحدت آنها را برهم نمی‌زنند. داروین هم وحدت بشر را به هم نمی‌زد بلکه او را با انواع دیگر همه را یکپارچه می‌نمود.

این وحدت نوعی را ادیان از پیش می‌گفته‌اند و شاید یکی از مهمترین کارهای پیامبران الهی اثبات همین وحدت نوع و بالنتّیجه مبارزه با استعمار تبعیض و طبقات(۲) که منجر به تسلّط همه‌جانبه طبقه و یا فردی بر دیگران و احیاناً تا حدّ خدائی می‌شد، بوده است.

قرآن کریم هم در سوره «حجرات» آیه ۱۳ ـ پس از کوبیدن اخلاق پست تمسخر طبقه و گروهی، گروه دیگر را، و بدگوئی از دیگران تذکّر می‌دهد که: ای انسانها ما شما را از یک نر و ماده آفریدیم و اینکه شاخه‌ها و تیره‌ها و گروه‌هایتان قرار دادیم برای معارفه با هم بوده (یعنی نکته تکامل اجتماعی دارد) از نظر خداوند محترم‌تر آن کس است که پرهیزکارتر باشد. (۳)

ولی در عین این وحدت، اختلافات شکل و اندام و هوش و احساسها از اوّلین گروه اختلافات انسانی هستند. از همان روزهای نخستین خلقت این دسته از نوع انسان(۴) در یک طفل علاقه به پاکی و تکامل معنوی و قربانی شدن در معنویّت و فنای اراده در خداوند تجلّی می‌کند، یعنی اقتضاء بیشتری دارد و در طفل دیگری از همان خانواده آتش حسادت و بالنتّیجه ناپاکی و فکر کوبیدن راه معنویّت...

با اختلاف هوش و احساس(۵) ادراک افراد نیز تفاوت می‌کند، ادراک همیشه از احساس چوب می‌خورد، گاهی رهبری ادراک به دست احساس پاک می‌افتد و این بشر را که از پیوند جرقّه معنویّت با مادّه پیدا شده با کمالی بیشتر به معنویّت مطلقه می‌رساند و به قول ان دیوانه خوانده شده اجتماع مادّی محیطش... :

تو مرا دیوانه خوانی ای فلان	 
لیک من عاقلترم از عاقلان
عارفان کین مدّعا را یافتند	 
گم شدند از خود خدا را یافتند
من همی بینم جلال اندر جلال	 

تو چه می‌بینی به جز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت	 

تو چه می‌بینی به غیر از خاک و خشت

عشق حقّ در من شرار افروخته	 

من چه می‌دانم که پایم سوخته

تو همی اخلاص را خوانی جنون	 

چون توانی چاره کرد این درد، چون

و گاهی هم رهبری ادراک به دست هوس مقام و ریاست و مال و... می‌افتد و در زیر پای این احساسهای شوم لگدگوب می‌شود و آنجا است که رسوائی به بار می‌آورد، اجتماع را به خاک و خون می‌کشد و آن انسان که خود، ورشکست اخلاقی و انسانی شده به خاطر ریاست و مقام از هیچ جنایتی بر اجتماع پرهیز ندارد، آن وقت کار به جائی می‌رسد که آن بذله گو بسراید:

از بهر جهان فکر دگر باید کرد	 آسوده‌اش از شرّ بشر باید کرد
در ساخت این جنس شریف از خالق	 درخواست تجدید نظر باید کرد

فرشتگان هم تقریباً همین اعتراض را به مقام الوهیّت نمودند و یا درخواست توضیح کردند که خداوندا اینها سفاّک و خونریزند... خلقتشان چه لزومی دارد؟!

استعداد برتر ولی زیر بار احساس مقام و یا ثروت در فکر به چنگ انداختن اموال دیگران می‌افتد، آنهارا بیچاره می‌کند، بیچارگان به ناچار برای سیر کردن شکم و رفع احتیاجات خود تسلیم همه‌جانبه او می‌شوند، اگر هم بخواهند بمیرند و تسلیم نشوند استعمارگر نمی‌گذارد، او برای ارضاء حسّ تنبلی و سستی که معمولاً از عیش پس از استعمار پیدا می‌شود، آنها را برای انجام کارهای شخصی خود استخدام می‌کند، ولی نه استخدامی همچون کارگر که کار تحویل دهد و در برابر کار که مهمترین کالاست بهای کالای خود را بگیرد، بلکه اگر لباس و غذائی به دستش می‌رسد، برای آن است که نمیرد تا برای ارباب استعمارگر بتواند کار کند و یا احیاناً لباس خوب بپوشد که دیگران بگویند: چه اربابی؟! چه پولدار است؟! که نوکرش چنین است!

برای این مستخدم ازدواج می‌کند ولی نه به خاطر ارضاء غریزه آن بیچاره، بلکه تا فرزندی بیاورد که از اوّل از نطفه خدمت و تسلیم به وجود آمده باشد و بگوید: از نوکر من! و از غذای من! و از محیط امنیّت من! به وجود آمده‌ای! فکر آزادی و استقلال، نمک ناشناسی است و شیطانی!

آب و غذا و لباس و تحرّک و همه چیز او بسته به اجازه آقا است.

آقائی که از احساس بارور شده شیطانی ریاست به علاوه ثروت همان بیچاره، آقا شده است! و البته امکانات محیط و «تقدیرات» نیز در این سیادت و آقائی دخالت داشت و یک آقای نامشروع همچون کودک نامشروع به وجود آورده است!

این است آقائی و از اینجاست داستان غم‌انگیز بردگی در انسان:

آقای نامشروع = امکانات محیط + بارور شدن احساس شیطانی + ثروت بیچاره.

و برای مبارزه با این بردگی فقط زور می‌خواهد و درندگی و قدرت!

درباره این چنین محیط پیامبر (ص) فرمود: زمانی خواهد آمد که مردم گرگانند و هر که گرگ نباشد گرگانش بدرند(۶) برای رفع این آقاهای نامشروع نه نحو به کار آید و نه صرف، نه منطق، نه معانی، نه بیان.. بلکه: «و اعدوّا لهم ما استطعتم من قوّة...»(۷)

علم و استعمار

تدریجاً برده به فکر می‌افتد: تا کی ستم؟! تا کی زیر بار دیگری؟! این چه زندگی است!؟

زندگی کردن من مردن تدریجی بود	 آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

باید از زیر بار استثمار خلاص شد! من با این آقا چه فرق دارم؟! هر چه فکر می‌کنم او یک موجود آسمانی برتر و من یک موجود پست زمینی نیستم...

اینجا است که باید علم به میدان بیاید و وظیفه استعماری خود را انجام دهد که خدا می‌داند: علم، این فرشته آسمانی احیاناً چه خدماتی به دست بشر ورشکسته اخلاقی برای استعمار کرده است!

شاید یکی از معانی آن هم که می‌گفته‌اند «العلم هو الحجاب الأکبر» (علم بزرگترین مانع است) همین باشد.

علم گاهی به طور مستقیم در راه استعمار گام بر می‌دارد و گاهی به طور غیر مستقیم، راه اوّل را در همین بحث خواهیم دید ولی منظورم از راه دوّم این است که گاهی چنان افراد را سرگرم مباحث علمی می‌کنند که از هدف باز می‌مانند که برای چه درس می‌خوانده‌اند؟ البته این در جائی است که علم به طور مستقیم نتواند برای استعمار خدمت کند که مردم کمی روشن شده‌اند، و به ناچار از راه غیر مستقیم خدمت می‌کند؛ و این است یکی از نکات سخت گرفتن نمرات درسهای غیر مربوط به مصالح اجتماع، و فشار در مورد حضور در جلسات درسی و کنترل موادّ خام درسها در برخی ممالک استعماری در حال رشد فکری...

اگر هدف فعالیتّهای توده رهائی از استعمار است با این فشارها همچون فشار اقتصادی و گرفتاریهای بانکی و مانند آن از فکر هدف خویش باز می‌ماند و اگر هدف توده انسانیّت تکامل معنوی بوده است که البته نوعاً بدون امکانات مادّی فراهم نمی‌شود و شکم گرسنه در افراد معمولی خدا را هم نمی‌شناسد. با تعمّق بیش از حدّ در مباحث بیهوده هدف را فراموش می‌کند و این هم یکی از معانی «العلم هو الحجاب الأکبر» است.

دقّت در علم به مقدار نفع به دنیا و آخرت، به جسم و روح، به اقتصاد و معنویّت... را هیچ عاقلی انکار نمی‌کند، لیکن افراط در بحثهای غیر مفید که نوعاً مانع رسیدن به بحثهای اساسی است حتماً به نفع نخواهد بود. حالا گویندگان قدیم جمله «العلم هو الحجاب الأکبر» منظورشان چه بوده است. شاید برخی نظر بهمین روشهای استعماری دانسته‌اند و برخی هم که فکری آسمانی دارند نظر به مانعیت حجب نوری و از جمله علم، نسبت به معنویت مطلقه و پیوستن به خداوند داشته‌اند.

آری وقتی برده می‌خواهد بیدار شود علم باید دست به کار شود دانشمندان و علماء باید اقدام کنند البته علماء حقیقی!...(۸) و حقّا هم خوب انجام وظیفه می‌کنند، چنان وانمود می‌کنند که برده سعادتش این است که زیر بار باشد.

مانونی در کتاب «روح ماداگاسگاری» می‌گوید: «سیاهان از نظر روانی نمی‌توانند تحمّل بار سنگین مسئولیّت نموده و وظائف اجتماعی را انجام دهند... آنها حاضر به ترک پدر و مادر خویش و ترقیّات مستقلّ نیستند و اگر گاهی هم شورش کرده‌اند، نه برای تکامل و رشد بوده که روی نوعی جنون بوده است.

به قول «امه سه زر» وقتی سازمان «سیا» در اندونزی به فکر کودتا افتاد و مردم قیام کردند و ۳۰۰ هزار نفر کشته شدند. آنهاگفتند: این عصیان از اعتقاد خرافی «آموک» بوده است!

«تاملس» کشیش و پدر روحانی! می‌گوید: «بانتوها» در کنگو خودشان می‌دانند که به حدّ سفیدپوستان نمی‌رسند. فقط می‌خواهند که شما آنها را آدم بدانید! حتّی نظری به وضع اقتصادی خویش هم ندارند... !

آری پدر روحانی هم تلقین پستی نژاد می‌کند!

«مستر ژرزف» می‌نویسد: در نخستین جنبش اروپائیها در زمان کریستف کلمب که نمی‌خواستند مردم پست دنیای جدید (آمریکا) را همنوع خود بدانند خیلی حقیقت نهفته بود، این حقیقت است که آن سیاهان انسان نیستند. نمی‌توان حتّی یک لحظه به آنها نگاه کرد و لعن و نفرین را در روحشان ندید... !

«لویاژ» دانشمند بیولوژیست می‌گوید: از نظر تئوری انتخاب نوع اصلح باید مراقب بود نژاد زرد و سیاه تکثیر نشود مگر اینکه مراقبت شود، فقط کارهای سخت دستی به آنها واگذار شود...

یعنی همچون حیوانها برای بارکشی!

آقای «ژول رومن» عضو فرهنگستان فرانسه می‌گوید: این نگرانی دارد که اختیارات به دست سیاه‌ها و غلام بچّه‌ها بیفتد.. این سیاهان تاکنون یک انیشتین و... نداشته‌اند...(۹)

(بعضی محقّقان گفته‌اند: فعاّلیتّهای حیاتی انسان و سائر جانوران به وسیله مکانیسم‌های ساخته و پرداخته‌های که به حکم وراثت از نسلی به نسلی انتقال می‌یابند صورت می‌گیرد. برخی از این مکانیسم‌ها عمومی هستند و همه نوع انسان را در بر می‌گیرند و غریزه نامیده می‌شوند و بعضی به صورت استعداد خصوصی در انحصار نژاد معیّنی در می‌آیند... به عقیده آنها مختصّات نژادی انسان کلید بیان اختلافات اجتماعی و تطّورات جامعه است!

گفته‌اند: نژاد سفید بیش از دو نژاد دیگر (زرد و سیاه) تکامل یافته است و سفیدپوستان از لحاظ شکل سرو زیادتی حجم آن و وزن مغز و مخصوصاً نمودار جمجمه از دیگران متمایزترند! (نسبت عرض جمجمه به طول آن، ضرب در عدد ۱۰۰ را نمودار جمجمه گویند)...

گفته‌اند: ذهن سفیدپوستان از ذهن اعضای نژادهای دیگر تواناتر است و بنابر آزمایشهائی که با آزمونهای هوشی صورت گرفته است میانگین ضریب هوشی سفیدپوستان به ۱۰۰ می‌رسد در حالی که میانگین ضریب هوشی زردپوستان ۹۹ و سرخ پوستان ۷۵ است...

آری به زور عنوان احترام‌آمیز «علم»، استعمار چنگال خود را تا اعماق جان ملتّها فرو می‌کند.

در حالی که اساساً اختلاف نژادی، اصولی و ریشه‌ای و به اصطلاح ذاتی نیستند؛ و به خصوص نژاد سفید نوع مقابل دیگران نیست.

برخی محققّان بر آنند که نژاد سفید یک نژاد مستقل نیست، بلکه از تحوّل نژاد زرد پدید آمده است چنان‌که قومهائی ماننند قوم «آی تو» در ژاپن و بومیان استرالیا شاخه‌های دیگری از نژاد زردند (همه تنوّعات سر و مغز در بین اعضای هر نژادی یافت می‌شوند) تفاوتهائی که از لحاظ سر و مغز بین اعضاء یک نژاد وجود دارند از تفاوتهای سر و مغز افراد نژادهای مختلف بیشترند؛ و شکل جمجمه یا نمودار افراد یک نژاد در جریان زمان ثابت نمی‌ماند.

برخلاف پندار آنها چگونگی یک جامعه را نمی‌توان با مختصّات نژادی اعضاء آن روشن کرد.

نمی‌توان گفت که شکل یا حجم سر افراد یک ملّت با هوش یا دانائی یا تمدّن آنها نسبت مستقیم دارد.

بسیاری از اقوام سرخ پوست آمریکا از لحاظ ساختمان بدن از یکدیگر خیلی فاصله دارند، ولی پایگاه اجتماعیشان چندان متفاوت نیست، افراد قوم «مایا» گرد سر هستند و نمودار متوسّط جمجمه آنان ۸۴ است و اعضاء قوم «این کا» دراز سرند و میانگین نمودار جمجمه آنها از ۷۹ بالا نمی‌رود، ولی هر دو قوم در گذشته حوادثی مشابه داشته‌اند همچنین مردم برخی اقوام سرخ پوست کالیفرنیا همانند سرخ پوستان «تی یه رادل فوئه گو» افرادی سطحی و ساده‌اند، با اینکه اوّلیها سری دراز دارند و دوّمیها سرهائی گرد.

آری بر خلاف عقیده «گال تن» که می‌گفت: «مشخصّات زندگی هر جامعه‌ای انعکاس اختصاصات ارگانیک مردمی است که آن جامعه را تشکیل داده‌اند و فی المثل اگر جامعه یونان باستان در حدّی بالا بود به خاطر صفات نژادی اقوام جزایر یونان بوده است..» خصائص نژادی اعضای یک جامعه در سیر و تکامل آن جامعه تأثیر قابلی ندارد.

اکثر جامعه‌ها در طیّ دهه‌ها و صده‌ها و هزاره‌ها نشیب و فرازها داشته‌اند، ولی نژادشان محفوظ بوده است! از تجارب «اوتوکلاین برگ» روانشناس آمریکائی درباره هوش سیاه پوستان آمریکا چنین دریافت می‌شود که اختلاف هوش سفیدپوستان و سیاه پوستان ایالات متّحده صرفاً اجتماعی است، و لذا سیاه پوستان شمال ایالات متّحده هوشمندتر از سیاهان جنوب هستند، زیرا بیشتر به آموزش و پرورش و سائر مزایای تمدّن آمریکائی دست دارند. او همچنین اثبات کرد که ضریب هوش سیاه پوستان با مراحل تحصیلی آنان ارتباط مستقیم دارد...(۱۰)

و من اضافه کنم: تغذیه نیز عامل مهمّی در هوش و درک می‌باشد غذاهای فسفردار همان‌طور که به حافظه کمک می‌کند افراط در آنها موجب درماندگی بدن از اندوختن «کلسیم» می‌گردد و بالنتّیجه افسردگی و تلخی در معاشرت به وجود می‌آورد، کمبود ویتامین ب! باعث پژمردگی و بدبینی می‌شود، چنان‌که در بدن نیز: ویتامین ب ۱۲ رشد را تسریع می‌کند و فقدان ویتامین ب ۲ موجب نابینائی می‌شود. وقتی دسترسی به غذای سالم و کافی نباشد هوش و درک هم نقصان می‌یابد.

قرآن کریم هم بهره انسان را منحصراً از کار می‌داند: «و ان لیس للأنسان الاّ ما سعی»(۱۱) نه نژاد.

استعمار پند و اندرز

گاهی هم با یک سلسله جملات خطابی، برده ـ و یا هر استثمار شده‌ای ـ را از تحرّک باز می‌دارند: مثل تو، مثل دست است، و آقا (که گفتیم آقای نامشروع) همچون چشم و مغز! دست باید کار کند تا چشم و مغز سالم بمانند، اجتماع هم پیکره‌ای چون فرد دارد و همین اعضاء... و البته که مغز و چشم و مانند آن، بر دست و پا شرافت دارد! به علاوه ادب داشته باش، چیزی بهتر از ادب نیست اگر دیگری بی ادب بود تو مؤدّب باش! شما که به دنیا اهمیت نمی‌دهید بگذار ببرند!

طوری اینگونه مطالب را در نظر فرد استعمار شده جلوه می‌دهند که او راستی به وضع موجود خود راضی می‌شود و البته میزان معاملات هم رضایت است هر چند چنین باشد!؟

اینجا باید دانشمندان با وجدان که البته ـ در اصطلاح استعمار حتماً اینها علماء غیر حقیقی هستند ـ به پا خیزند و فرد استثمار شده را هشیار کنند که آن مثال از هر جهت تطبیق نمی‌کند.

آری برخی افراد همچون دست در بدن و برخی دیگر همچون مغز در بدن واحدند، ولی نه به این معنی که او کار کند و دیگری فقط استفاده نماید. بلکه به این معنی که هر یک کار خود را انجام دهند که هر کدام وظیفه‌مندند. یکی کار فکری و دیگری دستی، هر دو باید انجام وظیفه کنند.

علی (ع) جمله زیبائی در پاسخ «عبد اللّه بن زمعه» که از او توقّع پول بی‌جا داشت فرمود: این مال نه از من است و نه از تو، این غنیمت مال عموم مسلمین است که با قدرت بازو و شمشیر به کف آورده‌اند، اگر تو هم در پیکار آنان شریک بودی همانند آنان بهره می‌بردی و گرنه زحمت بازو وچیده دست آنان که به دهان دیگران نباید برسد! (۱۲)

یعنی هر که کار کرده میوه‌اش را هم باید بچیند.

این سخن حضرت علی (ع) در مورد کارگرانی هم که روی زور استعمارگران زحمت زیادی در برابر مزد کم داشته و تبلیغات سوء همچنان در همان حدّ نگهشان داشته که کار زیاد دارند و همه بازده کارشان را دیگران می‌برند و خود سهمی کم دارند، صدق می‌کند.

راستی باید مزد کارها دقیقاً مورد توجّه قرار گیرد و به کارگران زمان ما که کم و بیش به همان وضع پیش باقی مانده‌اند بیشتر توجّه شود. در بیشتر ملّتهای روز میان نرخ کارهای یدی و فکری تفاوت فاحش موجود است و معلوم نیست روی چه میزان این تفاوت فاحش پیدا شده است؟ جز دنباله همان استعمار...

خواهید گفت: خودشان با قراردادهای معمولی راضی‌اند و در معامله «تراضی» کافی است.

ولی رضایت کارگران نیز با یک نوع اکراه اجتماعی همراه است یعنی آنها تصوّر می‌کنند که حقّشان همین است وگرنه هرگز رضایت نخواهند داشت؛ و در حقیقت اجتماع آنها را اکراه می‌کند.

اگر ستمگر مقتدری به موجب فرمانی گفت: حتماً باید مزد کارگر ۱۰ ریال باشد و کارگر روی ناچاری که اگر کار نکند گرسنه می‌ماند تن داده و مزد ۲۰ ریال فرضی خود را به ۱۰ ریال تقلیل داد نمی‌توان آن را رضایت به حساب آورد هر چند با مرور زمان جنبه به اصطلاح قانونی پیدا کرده زور آن ستمگر فراموش شود.

یا بگوئیم: کارگر حق ّ خود می‌گیرد و صاحبان برخی کارهای مغزی بیش از حقّ خود را می‌گیرند و آنها بدهکار اجتماعند که بیش از حقّ خود می‌گیرند و در چند صباحی از فرش به عرش می‌رسند؟

به هر حال نرخ تعیین شده کالا یا کار اگر ظالمانه باشد، نباید میزان معامله قرار گیرد و شاید در این قسمت میان تعیین قانون یا تعیین عملی چند نفر متنفّذ اجتماعی که تدریجاً عمومی شود فرقی نباشد و البته به اصطلاح: البحث فی محلّه. (۱۳)

پیروان برخی مکتبها کار را به حدّی بالا می‌برند که می‌خواهند فقط رابطه مستقیم تولید را با کار قبول کنند، نه غیر مستقیم، و به همین جهت برای صاحبان کارخانه‌ها هیچ سهمی قائل نمی‌شوند (مگر که خود کار کند)! گر چه کارخانه را با پول زحمت کشیده کارگری و پس انداز با زحمت زیاد تهیّه کرده باشد، که در حقیقت آن پول خود یک نیروی کار متراکم است، و منظورم از کار غیر مستقیم همین است و البته ما در این زمینه بحثی داریم که در کتاب «امامت» آورده‌ایم.

ولی روش مجتمعات استعماری به حدّی ارزش کار دستی را پائین می‌آورند و احترامات حاصله‌ای از علم و غیره را تا آن اندازه بر عمل حکومت می‌دهند که کارگری اگر ۱۶ ساعت هم زحمت بکشد به اندازه ۵ دقیقه یک پزشک حقوق ندارد!!

در حالی که هر دو در اجتماع خدمت می‌کنند و عمر خود را به اجتماع می‌دهند، بلکه کارگر شاید فشار بیشتری را تحّمل می‌کند و به هر حال باید احتیاجات او هم کاملاً به طور آبرومندانه برآورده شود، نمی‌گویم که کارگر اگر شرائط زندگی پزشک را داشت او هم چون پزشک تحصیلات عالی داشت زیرا چه بسا افرادی که بدون امکانات صحیحی به مقامات علمی رسیده‌اند و افراد دیگر تنبلی و عیاّشی پیش گرفته‌اند، ولی به هر حال در وضع کنونی کارگر باید دقیق شد و احتیاجات او را برآورد.

استعمار، سیاست و مذهب

گر چه به نظر می‌رسد مشکلترین اقسام استعمار، استعمار فکری است که دیگر فرد استثمار شده تشخیص خوبی و بدی وضع خود را ندهد، ولی هنگامی هم که فرد بیدار می‌شود جهش سختی پیدا می‌کند و تحت تأثیر ضربات کوبنده احساس حسرت و ندامت (که از نظر روانی یکی از جهات تکامل انسان است) به جبران گذشته فعاّلیت سختی را شروع می‌کند...

اینجا است که قوای استعمارگر باید دست به کار نقشه دیگری شود، گاهی با روشی سیاسی بگوید:

گر چه حقّ توست، ولی چه باید کرد؟! تو که نمی‌توانی حقّت را بگیری صبر کن، اگر بخواهی قیام کنی تلفات تو بیش از بهره‌ات خواهد بود به فرض عدّه‌ای را با خود هم‌فکر کنی و هم صدا... ولی تا بانگ برآورید مخالف در اندک مدّتی چنان شما را به فرار ناچار می‌سازد که به افتضاح بار می‌آید... اگر سر جایت بنشینی و آبرویت را نریزی بهتر نیست... ؟(۱۴)

و گاهی به عنوان مذهب او را تخدیر می‌کند و به وعده آجر و ثواب ساکت می‌سازد.

برزیل که پس از شوروی و کانادا و چین و ایالات متّحده آمریکا بزرگترین کشورهای جهان از نظر مساحت است و از منابع طبیعی مهمّی برخوردار است مردمش در وضع بدی به سر می‌برند، در ناحیه ساحلی شمال شرقی که حاصلخیزترین مناطق آنجاست قیمت یک لیتر شیر برابر ۲ سوم مزد روزانه یک کارگر است (ولی شیر خشک ساخت آمریکا ارزانتر است!!)

۴۸٪ مردگان از یکسال کمتر دارند! در سال ۱۹۸۰ م ۵/۳ میلیون نوزاد چشم به دنیا گشود، دکتر دولاماره می‌گوید: ۳ چهارم این بچّه‌ها امکان زندگی سالم را ندارند!

برای جلوگیری از قیام و اغتشاش در میان مردم شایع کرده‌اند که مردن بچّه‌ها از سعادت مادران است! وقتی طفل می‌میرد در قیامت به استقبال مادرش می‌شتابد و او را با خود به بهشت می‌برد! (۱۵)

دیگر چه می‌خواهی

در روایات ما هم آمده است که: اولاد مسلمانان در نزد خداوند «شافع مشفع» نامیده می‌شوند(۱۶) و حتماً اگر روایت درست باشد در درجه اوّل از مادر خود شفاعت می‌کنند.

ولی این جمله گاهی برای تسکین درد گفته می‌شود و گاهی برای استعمار و جلوگیری از قیام.

طبیعی است که فرد استعمار شده گر چه مدّتی با این قبیل افکار و تلقینات سرگرم می‌شود، ولی بالأخره بیدار شده می‌خواهد از زیر بار فشار خلاص شود و هر چه می‌خواهد که در دل ناله‌اش پنهان کند، سینه می‌گوید که من تنگ آمدم فریاد کن!

تو فرار را افتضاح می‌خوانی؟ ولی این زندگی را ننگ نمی‌نامی؟!

آن فرار عیب است که بر نگردی نه آنکه از پای ننشینی؟ گریز هم گاهی لازم است گاهی به ناچاری و گاهی با تاکتیک. (۱۷)

و بدین جهت خواه ناخواه باید یا استعمار به کناری رود و به کلّی دست از منافع استعماری خود بشوید و یا قرارداد ترک تعرّض بسته شود و جریان را مبهم گذارده به انتظار فرصت بنشیند.

تمرکز مهاجرین انگلیسی در قارّه جدید پس از کشف کریستف کلمب به آسانی صورت نگرفت بلکه با جنگهای خونین با بومیان سرخ پوست آمریکا که گاهی منجر به تلفات سنگین مهاجرین می‌شد، همراه بود.

و هم اکنون «رود زیادی» استعمارگر در این بلیه گرفتار شده و چندین روز پیاپی است که اغتشاشهای شدید بروز کرده است ایرلند شمالی نیز همین‌طور. (در سال ۱۳۵۱ شمسی)

استعمار و مفاسد اخلاقی

اجتماع استعمار زده که فاقد طبقه «انتلکتوئل» و مغزهای متفکّر است همچون فرد برق زده که حالتی میان حیات و مرگ دارد فاقد مزایای زندگی صحیح است و یکی از بزرگترین مصیبتهایش مفاسد اخلاقی است که در اثر فقر و بالنّیجه بیکاری و ولگردی پیدا می‌شود و آنگاه قانون هم بیشتر بر او سخت می‌گیرد.

در مادّه ۲۳ قوانین کیفری به قوّه مجریه حقّ می‌دهد که در جرم مشهود بدون مراجعه به قوّه قضائیه و محکمه مجازات کند.

جرم مشهود در ۵ مورد تعیین شده است که یکی از آنها جرم شخص ولگرد است!

ولگردی از کجا پیدا می‌شود

وقتی راه‌های مادّی بر او بسته شد و نتیجه به کمالات معنوی هم نیافت و بالنّتیجه نتوانست خلاء خود را پر کند دیدگان حریص و دل حریص‌تر او از خود غافل شده و به اصطلاح به فراموشی ذات مبتلا شده به دنبال هر چیزی که یحتمل او را آرامش دهد می‌رود و در این راه صلاح را از فساد نمی‌شناسد و همان‌طور که‌از پیامبر اکرم (ص) رسیده است: «من لا معاش له لا معاد له» (آنکه راه زندگی ندارد معاد واخلاقیاّتش هم از دست می‌رود) به سقوط می‌گراید یا نادانسته پرت می‌شود. چه کند؟

اکنون که چیزی نمی‌فهمد، و تقصیرش هم از استعمارگر بوده است. نمی‌گویم خودش مقصّر نیست، به هر حال فردی است با اختیار، ولی گناه بیشتر به گردن استعمار است. قرآن کریم هم در داستان «افک»(۱۸) گناه را اندازه‌گیری نموده برخی را گناهکارتر و مقصّرتر می‌داند و بار گناه را بیشتر به دوش او می‌اندازد.

اصرار اسلام بر تحریم ربا و کوبیدن شدید ربا خواران به همین جهت است، رباخوار با روش خود ملّت را فقیر می‌کند و در نتیجه گرسنگی به بی‌دینی و تسلیم همه‌جانبه در برابر پول می‌کشاند. در قرآن هیچ گناه فرعی همچون ربا اهمیّت داده نشده است!

گفتنی است که وقتی در «کراتئوس» ـ برزیل ـ باران نبارید و خشک سالی بر مشکلات دیگر افزوده مردم را به قحطی تهدید می‌کرد متوسّل به دامان کشیش شدند که دعا کند باران بیاید، او نپذیرفت و بیشتر از پیش مردم را تحریک به قیام کرد، دولت برای رفع ناراحتی مبالغی بودجه به آن محیط اختصاص داد که البته کافی نبود و آن هم که بود به درد فقرا نخورده صرف بزرگان شد! رئیس جمهور آقای «مدیسی» هم برای آرامش مردم سری به آن محیط زد و روی ذوقیاّت خود که معمولاً بی‌نیازی، ذوق تفریح و همه چیز را حفظ می‌کند، از خصوصیاّت ورزش فوتبال آنجا پرسید، و به خصوص از «پله» قهرمان جهانی فوتبال سخن گفت، ولی تعجّب کرد که آنها حتّی نام پله را نشنیده‌اند که ما گرسنه‌ایم «پله» و فوتبال نمی‌فهمیم! (۱۹)

گرسنه نه تنها فوتبال نمی‌شناسد، بلکه تدریجاً شرافت و مذهب خود را هم از دست

نظری به تاریخ

چون مایلم بحث مورد توجّه کنونی‌مان (نظر اسلام) را بررسی کنم نمی‌خواهم در تاریخ بردگی سخن بگویم، ولی اجمالاً باید گفت:

تضادّ منافع به انضمام ضعف یک طرف، استعمار می‌آورد و یکی از انواع آن بردگی است.

تضادّ منافع هم همه‌اش روی کثرت جمعیّت نیست تا مبدأ استعمار و به خصوص بردگی را زمان تشکیل حکومتهای قبیلگی و مانند آن بدانیم، بلکه اساس تضادّ منافع، روحیّات پست حیوانی انسان است که نزاع، و غالب و مغلوب، و استعمار می‌آورد، چه بسا اگر نزاع نکنند هر یک صد برابر آنچه می‌خواهند در صحنه پهناور گیتی پیدا می‌کنند ولی لجاج و تعصّب و حسّ رقابت و اظهار شخصّیت، نزاع بر سر چیزهای جزئی پدید می‌آورد.

بنا به گفته دائره المعارف بریتانیا، بردگی را تا تاریخ قرن هشتم پیش از میلاد سراغ داریم، ارسطو در سیاستش از بردگی سخن می‌گوید و آن را موافق طبیعت می‌انگارد و همچون برخی دانشمندان استعماری، برخی افراد را ذاتاً ساخته شده برای بردگی و خدمت می‌داند.

یکی از کارهای تحمیلی وحشتناک بردگان، بنا به گفته «آلبرماله» نبردهای قهرمانی خونین آنها با یکدیگر در برابر «آقا» بود تا لذّت ببرد.

«ترازان» در جشنهائی که به مناسبت غلبه بر «داسها» ترتیب داد، پنج هزار جفت (ده هزار نفر) برده را به نبرد وادار کرد، جنگجویان هنگام عبور از جلوی غرفه امپراتور به طرف وی برگشته به عنوان سلام رسمی گفتند: سلام بر قیصر، امپراتور! کسانی که به سوی مرگ می‌روند ترا درود می‌فرستند!!

آنها یکدیگر را می‌کشند واینها می‌خندیدند و لذّت می‌بردند...

این روش بردگی در یونان قدیم بود، در نقاط دیگر نیز کم و بیش به همین روش بود.

خواهید گفت: این چندان هم عجیب نیست، قهرمانهای بوکس زمان ما هم چنین‌اند، نهایت اینکه بردگان به زور فرمان «آقا» نبرد می‌کردند و اینها به زور تبلیغات و پول و تجارت خود و بلیط فروشان‌سودا، گرو سیاستهای استعماری که دنبال هر وسیله‌ای برای اغفال و انحراف افکار عمومی می‌گردند.

از بحثهای گذشته علاوه بر کاوش کوتاهی در پیدایش بردگی معنا و مفهوم برده نیز به دست می‌آید: برده یعنی آنکه از خود اختیاری ندارد و از هر نظر تسلیم آقاست.

البته این «هرنظر» بسته به محیط‌ها و قانونها است، بعضی‌ها قدرت هیچگونه مالیّتی به برده نمی‌دهند و برخی‌ها حقّ مالکیّت برای او قائلند و در قدیم هم این حقّ در برخی قوانین بوده است.

چنان‌که در امور دیگر نیز اختلاف داشته‌اند لیکن حتّی جانی‌ترین افراد قدیم هم شاید در شرایط عادی و بدون جهت برده را از انجام ضروریات چون خوردن و خوابیدن و تخلیه منع نمی‌کرده است.

البته معمولاً کارهای سخت و دشوار به عهده بردگان بوده است مخصوصاً در دوران بردگی کشاورزی(۲۰)، که بیشتر بردگان به کارهای سخت کشاورزی گمارده می‌شدند.

ساختمانهای مهمّی که از دوران قدیم به یادگار مانده است از دیگر کارهای سخت بردگان بوده است خدا می‌داند که در جریان ساختمان اهرام مصر و ساختمانهای مهمّ دیگر در ایران و یونان چه قدر از این بردگان تلف شده‌اند تا دیگران ببینند و لذّت ببرند یعنی از مرگ آنها...

گفتنی است که مطلب منقول از ارسطو که بردگی از ارکان اجتماع است زیرا کارهای سختی در اجتماع است که افراد معمولی از انجام آن عاجزند.. به اصطلاح منطق، مغالطه «اخذ ما بالعرض مکان ما بالذّات» است، یعنی بردگی دخالت ندارد عضلات قوی و تجربه کار لازم است، چه سیاه، چه سفید، چه برده، چه کارگر، چه کارفرما...

به هر حال گاه که می‌شنویم: هنوز بردگی ادامه دارد و به طور زور یا دزدی و گول زدن از قبائل سیاه پوست برده می‌گیرند، زنان را برای حرمسرا و مردان را برای کار.. و در سالهای پیش یکی از جرائد شرحی در این باره نوشت.

اسلام و بردگی

اینها همه مربوط به بردگی در غیر اسلام، و بخصوص در غرب بود، اسلام با بردگی مخالفت ورزید و به خصوص روی این مطلب ایستادگی کرد که عرب و عجم و سیاه و سفید فرق ندارند.

عرب بر عجم و سفید بر سیاه هیچگونه فضیلتی ندارد، مگر به تقوی و عمل خوب.

«از غضب خداوند در مورد ممالیک خود بپرهیزید: از غذای خود به آنها بدهید و از لباس خود، آنها را بپوشانید بیش از قدرتشان چیزی تکلیفشان نکنید اگر دوستشان دارید نگهدارید و گرنه بفروشید» «بردگان شما برادران شما هستند». «بدترین مردم کسی است که آدم بفروشد».

لیکن اسلام که یک مکتب اخلاقی است در مسیر تکاملش خواه ناخواه به مخالفتها برخورد می‌کند و جنگها پیدا می‌شود و روی قدرت ایمان و تصمیم و اراده (که باعث بروز تمام واحد نیروی باطنی انسان می‌شود که به قول ویلیام جیمز(۲۱) در حالات عادی نه دهم قوای انسان در خواب است و در مواقع فوق العادّه تمام واحد نیروی انسانی به فعالیت می‌افتد) در بسیاری جنگها پیروز می‌شود، پیروزی به فرار عدّه‌ای و تسلیم عدّه‌ای و اسارت عدّه‌ای می‌انجامد شما می‌گوئید این اسیران دشمن را چه کند؟

آزاد کند تا دو مرتبه به نیروی دشمن بپیوندند و جنگ تازه‌ای علیه مکتب انقلابی اسلام به راه اندازند؟ و بالنّتیجه یا اسلام عقب‌نشینی کرده گوشه‌ای بنشیند (که اشکال تراشان غرب همان را می‌خواهند) و یا همه روزه خونریزی و جنگ باشد؟!

و یا بکشد تا خاطرش آسوده باشد؟! این راه موافق با روح تنبلی و ضعف از طرفی (تا اداره آنها و بررسی افکار و کردار آنها و مانندآن بار سنگینی به دوش دولت اسلام نباشد) و با روح سفاکی و بی‌رحمی و خونریزی از طرف دیگر است.

و یا آنها رادر اجتماع اسلامی منحل کند تا هم تربیت شوند و هم مشکلات متراکم در محیطی خاص به وجود نیاید؟ چه کند؟ و کدام راه را انتخاب کند؟

مسئله سیاه و سفید نیست، سخن از استعمار نژادی نیست، بحث در سپردن کارهای سنگین به بردگان نیست، گفتگو از اختصاص آزادگان به علم نیست، صحبت جنگ است جنگ...

جنگ، سیاه و سفید و نژاد نمی‌شناسد.

در اسلام سیاهان به مقامات بالا می‌رسیدند. بلال سیاه زنگی مؤذّن رسمی پیامبر (ص) می‌شود که حکومت غاصب پس از آن سرور محتاج اذان بلال می‌شود والبته او هم حاضر به ترویج آنها نمی‌شود، اوّلین مؤذن در سطح کعبه بلال بود.

در «مدینه» امروز(۲۲) هنوز حکومت سعودی به سادات بیچاره «نخاوله» همچون سائر افراد امتیاز نمی‌دهد و علی المسموع بها کار آنها کمتر از دیگران است، ولی در اسلام بلال حبشی با خالد بن رویحه که از افراد معنون است برادر می‌شود، زید بن حارثه آزاد شده پیامبر (ص) با حمزه عموی آن حضرت برادر می‌شود.

و در کوبیدن افکار نژادی تا آنجا موفّق می‌شود که زمانی بیشتر فقهای بزرگ اهل تسنّن در شهرهای اسلامی از بردگان بوده‌اند، که آزاد شده بودند و با زحمت و کوشش مقام یافتند، حسن و ابن سیرین، فقیه بصره بودند، عطار و مجاهد و سعید و سلیمان، فقیه مکّه بودند، زید بن اسلم و محمّد بن منکدر و نافع، فقهاء مدینه بودند، ربیعه الرأی و ابن ابی الزّناد، فقیه «قبا» بودند، طاوس و فرزندش، فقیه یمن بودند، عطار بن عبداللّه فقیه خراسان بود، و مکحول، فقیه شام، همه اینها برده بوده‌اند.

بردگی و جنگ

هر گونه اظهار نظری راجع به خط مشی اسلام در مسئله بردگی بدون دقّت در قانون جهاد اسلام و جدا از آن بی اساس است.

بردگی اسلام عنوان بردگی ندارد، بلکه تتّمه‌ای است از مسئله جهاد و عنوان جنگ! همان‌طور که غنائم و تقسیم آنها کاملاً مربوط به جنگ و جهاد است و عنوان مستقل ندارد.

و تدریجاً خواهیم دید که این گونه بردگی جنگی به طوری که اسلام می‌گوید چندان تشابهی با بردگی مرسوم در روم و یونان عربستان قدیم و ایران باستان و غیره ندارد.

و روی لغت هم که نباید حساّسیّت داشت زیرا لغت، قبح ذاتی ندارد و خود قانون، میزان است، بعلاوه اینکه حدیثی از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است که: نگوئید: برده‌ام! کنیزم! بلکه بگوئید: پسرم! جوانم، دخترم!

اسلام با بت‌پرستان، آنها که مکتب اسلام را نمی‌پذیرفتند و حاضر به بحث و مناظره هم نبودند و یا فقط به مجادله می‌پرداختند و در عین حال مخالفت می‌کردند، اعلان جنگ می‌داد و با پیروان سایر ادیان که ریشه آسمانی داشتند و بعداً منحرف شده بودند (و اسلام هم برای اصلاح آن انحرافها و نیز تکمیل قوانین آنها آمده بود) نیز همین‌طور بود، تنها امتیاز آن‌ها این بود که غیر از جنگ یک راه دیگری هم داشتند و آن تسلیم حکومت مرکزی شدن و رعایت شرائطی که شرائط «ذمّه» نامیده می‌شد با حفظ عقائد خودشان.

به هر حال اگر جنگ می‌شد آنهائی که دستگیر می‌شدند کشته نمی‌شدند، بلکه با نظر حکومت مرکزی و صلاحدید رئیس به عنوان برده تسلیم افراد می‌شدند و آنها حقّ به کار گماردن آنها را داشتند البته به طور عادلانه نه زورگوئی و دور از انصاف. (۲۳)

و این در حقیقت یک نوع ارفاق بود که مجازات دشمن در حال جنگ را که محکوم به اعدام است تخفیف داده، نه یک درجه بلکه بیشتر که حکم حبس و زندان هم نداشته باشد، بلکه چیزی شبه محکومیّت کار ـ البته غیر شاقّه ـ نظیر اردوگاه کار اجباری، پیدا می‌کردند که هم اکنون معمول است، ولی کار این اسرای اسلامی با این اردوگاه‌ها خیلی تفاوت دارد که بعداً تذّکر می‌دهم.

متون فقه اسلام

لازم است در این قسمت نظری به متون اسلامی بیفکنیم: اسیران دو گونه‌اند: مرد، زن که یا بالغند و یا طفل. پسران نابالغ که به ۱۵ سال نرسیده‌اند، اسیر می‌شوند، ولی کشتن آنها جائز نیست چون پیامبر (ص) از کشتن زنها و اطفال نهی فرموده است، و خود آن حضرت هم نمی‌کشت بلکه اسیر گرفته و برده می‌نمود... افراد بالغ اگر در حال جنگ و برخورد مسلّحانه اسیر شوند امام آنها را می‌کشد.. و نباید آنها را زنده گذاشت و یا برده گرفت و اگر پس از اتمام جنگ و سکوت میدان، اسیر شد پیشوا می‌تواند آنها را برده بگیرد و یا فدیه بگیرد (پولی گرفته رها سازد) و یا منّت نهاده آزاد نماید وانتخاب اینها هم مربوط به پیشوا است که روی مصالح اجتماع اسلامی عمل می‌کند و کشتن آنها جائز نیست بلکه یا منّت نهاده آزاد می‌کند و یا به مبلغی پول معامله کرده رها می‌کند و یا برده می‌گیرد، این مطلب را همه علماء ما گفته‌اند.

ولی شافعی گفته است: پیشوا مخیّر است که بکشد یا برده کند یا منّت نهاده آزاد کند.

ابویوسف گفته است: منّت مجاّنی جائز نیست و معامله هم نباید با پول بشود بلکه با افراد (گرفتار مسلمان) باید معامله شود...

دلیل ما بر جواز آزادی مجانی آیه قرآن است که می‌فرماید: «اما منّاً بعد و اما فداءاً...»(۲۴) و پیامبر (ص) هم با ثمامة بن اثال و ابی‌عبیده و ابی‌العاص بن ربیع چنین کرد و اسیران جنگ بدر را که ۷۳ مرد بودند هر مردی را به چهار صد درهم معامله فرمود و نیز یک مرد به دو مرد معامله نمود.

و امّا تجویز کشتن هم روی عموم آیه قرآن است که می‌فرماید: «اقتلوا المشرکین حیث وجدتموهم...»(۲۵) و پیامبر (ص) هم مردان بنی قریظه را کشت...

گاهی یکی از احکام گذشته اصلح است مثلاً اگر کافر قدرت زیادی دارد که اگر زنده بماند احتمال ضرر جامعه انسانی و اسلامی است کشتن او نفع است.

ناتوانی که مال زیاد دارد و قدرت جنگ و مخالفت ندارد معامله‌اش اصلح است.

فردی که خوشفکر است و امید می‌رود که مسلمان شود و خدمت به اسلام کند آزادی مجاّنی او بهتر است.

آنها که ضرری ندارند و می‌توانند خدمت کنند برده گرفتن آنها بهتر است چون زنان و اطفال...

اماّ اسیر در حال جنگ و برخورد مسلحّانه چون هنوز احتمال ضرر زیادی وجود دارد (چون عاقبت جنگ معلوم نیست شاید آنها پیروز شدند و اسیر هم آنگاه به آنها می‌پیوندد) کشته می‌شود...

و این تخییر و انتخاب (یکی از اطراف گفته شده) در تمام اقسام کفاّر جریان دارد چه اهل کتاب باشند و یا بت‌پرست...

اگر به اسیر پیشنهاد اسلام شد و او پذیرفت (و روی خرابکاری و خیانت نبود) کشته نمی‌شود، خواه در حال جنگ گرفتار شده باشد و یا پس از خاتمه جنگ و اختلافی هم در این مسئله نیست، پیامبر (ص) فرموده است: مأمور شده‌ام که با مردم بجنگم تا به یگانگی خداوند اقرار کنند، وقتی اقرار کردند خون و مالشان محفوظ است...(۲۶)

و پیشوا مخیّر است که مجاناً او را آزاد کند یا معامله نماید و یا برده بگیرد...

و اگر پیش از اینکه به جنگ جنگجویان گرفتار شود مسلمان شد، نه کشته می‌شود و نه برده و نه از او پولی مطالبه می‌کنند...(۲۷)

کفّار به سه گروه تقسیم می‌شوند:

۱ ـ آنها که کتابی آسمانی دارند، اینهایهود و نصاری هستند که کتابهای تورات و انجیل را دارند این دسته باید اسلام بیاورند و یا جزیه بدهند، اگر اسلام آوردند که حرفی نیست و اگر اسلام نیاوردند و جزیه دادند پذیرفته می‌شود و به دین خود باقی می‌مانند خداوند در قرآن فرموده است: با آن دسته از اهل کتاب که ایمان به خداوند و روز جزا نمی‌آوردند و آنچه را خدا و پیامبرش تحریم نموده‌اند حرام نمی‌دانند و دین حق را نمی‌پذیرند بجنگید تا با دست خود ذلیلانه جزیه بدهند. (۲۸)

۲ ـ آنهاکه احتمالاً کتاب داشته‌اند که همان زردشتی‌ها هستند آنها پیامبری داشته‌اند که او را کشتند، حکم آنها هم چون اهل کتاب است پیامبر فرموده است: با آن‌ها چون اهل کتاب عمل کنید.

۳ ـ آنها که حتّی احتمال کتاب آسمانی هم در آن‌ها نیست چون بت‌پرستان و آتش‌پرستان و غیره اینها حتماً باید اسلام بیاورند و جزیه هم پذیرفته نمی‌شود یا اسلام یا جنگ. (۲۹)

جنگ با کفّار در صورتی جائز است که ابتدا آنها را به اسلام و قوانین آن دعوت کنیم...(۳۰)

با کلّیه مخالفین اسلام باید جنگید ولی آن‌ها دو دسته هستند:

۱ ـ آنهاکه جز اسلام چیزی از ایشان پذیرفته نمی‌شود وگرنه جنگ است و اموالشان گرفته می‌شود و زنان و فرزندانشان اسیر می‌شوند اینها غیر از اهل کتابند.

۲ ـ آنها که جزیه هم از ایشان پذیرفته می‌شود اینها یهود و نصاری و زردشتیانند که اگر شرائط جزیه را پذیرفتند جنگ با آنها جائز نیست و زنان و فرزندانشان را نباید اسیر گرفت ولی اگر زیر بار جزیه نرفتند یا شرائطش را زیر پا گذاردند همچون سائر کفاّرند که کشتن و گرفتن اموال و اسیر کردن افرادشان جائز است... کشتن زنها جائز نیست اگر چه آنها با مسلمانان بجنگند و مردانشان را کمک کنند. اگر چاره‌ای نبود کشتن آنها جائز است.

شرائط ذمّه این است که: علناً گوشت خوک نخورند و شراب نیاشامند و ربا نخورند و ازدواجهای حرام در اسلام را انجام ندهند...(۳۱)

(بردگان کفاّر اگر پیش از اربابهای خود به مسلمانان بپیوندند و اسلام آورند آزاد خواهند بود و همچون مسائر مسلمانان هستند...(۳۲)

اسیرها دو گونه‌اند:

۱ ـ آنها که یش از سکوت میدان جنگ و در حال برخورد مسلّحانه اسیر می‌شوند اینها را نباید زنده گذاشت...

۲ ـ آنها که پس از آرامش میدان جنگ و تمام شدن جنگ، اسیر می‌شوند که پیشوا می‌تواند آزادشان کند یا فدیه گرفته معامله کند و یا آنها را برده بگیرد...(۳۳)

برده گرفتن دشمن جائز است و این عقیده عموم فقهاء است درباره همه کفاّر از مرد و زن، پیر و طفل، بزرگ و کوچک، مگر راهبانی که مشغول عبادتند و دست از اجتماع شسته‌اند. (۳۴)

روایات اسلامی

امام باقر (ع) می‌فرمود: جنگ دو حکم دارد:

۱ ـ هنگامی که جنگ سرپاست و هنوز میدان گرم است و کار به آخر نرسیده است هر اسیر که گرفته شود پیشوا... او را گردن می‌زند.

۲ ـ هنگامی که جنگ به پایان رسید هر اسیری که گرفته شود پیشوا می‌تواند منّت نهاده مجاّنی آزاد کند و یا معامله نموده در برابر مبلغی رها سازد و یا آنها را برده بگیرد. (۳۵)

امام باقر (ع) می‌فرماید: «خداوند پیامبر را به پنج پیکار فرمان داد: سه نوع پیکار همواره هست و حکمش بسته نمی‌شود تا جنگ به پایان برسد (و حقّ بر باطل پیروز شود)، و جنگ تمام نمی‌شود تا خورشید از مغرب طلوع کند(۳۶) که در آن روز کلیّه مردم ایمان می‌آورند و اگر ایمان نیاورده باشند روی خوش نمی‌بینند...

«الف ـ پیکاری با مشرکین عرب که این آیه قران مربوط به آنهاست: «بکشید مشرکین را هر کجا یافتید و بگیرید و محصور کنید و به هر جا کمین کنید، اگر توبه کردند (ایمان آوردند) و نماز به پا داشتند و زکات دادند برادر دینی شما هستند» (۳۷) از اینها جز جنگ و یا اسلام چیزی پذیرفته نمی‌شود، واموالشان به غنیمت گرفته می‌شود و افرادشان اسیر می‌شوند، چنان‌که پیامبر (ص) چنین کرد. او برخی را اسیر گرفت و برخی را عفو فرمود و با برخی معامله نمود.

«ب ـ پیکاری با اهل ذمّه... که این آیه مربوط به آنهاست «با آن عدّه از اهل کتاب که ایمان به خداوند و روز قیامت نمی‌آورند و آنچه را خدا و پیامبرش تحریم نمودند حرام نمی‌دانند و دین حقّ را نمی‌پذیرند بجنگید تا ذلیلانه با دست خود جزیه بدهند.»(۳۸)

«اگر در مملکت اسلام هستند باید جزیه بدهند وگرنه کشته می‌شوند و اموالشان غنیمت است و افرادشان اسیرند و اگر جزیه پذیرفتند اسیر کردنشان حرام است و اموالشان محترم است».

«و اگر در حکومت اسلام نبوده در کشور کفر و محل جنگ هستند اسیر نمودن آنها جائز است و ازدواج با آنها حرام است و باید یا اسلام آورند یا جزیه بدهند و یا کشته شوند.

«ج ـ پیکار سوّم با مشرکین غیر عرب است که این آیه مربوط به آنهاست! «... وقتی آنها را شکست دادید پیمان و قرارتان را محکم کنید و سپس یا منّت نهاده آزاد کنید و یا معامله نموده فدیه بگیرید تا جنگ به پایان برسد.»(۳۹)

«سپس منّت نهید» یعنی پس از اسیر گرفتن، «و یا معامله نموده فدیه»... یعنی بین آنها و مسلمانان معامله نموده و اسرا را مبادله کنید، از اینها جز اسلام پذیرفته نمی‌شود و یا جنگ، و ازدواج با آنها حرام است». (۴۰)

البته از نظر حکم اوّلی اسلام برده گرفته اسراء جنگی مخالفین داخلی هم که علیه حکومت مرکزی قیام مسلّحانه و با تجهیزات ارتشی کنند جائز است، ولی روی مصالحی (از جمله چون ائمّه علیهم السّلام می‌دانستند حکومتهای ظلم یکی پس از دیگری روی کار می‌آیند و ممکن است به جبران آن کار، جنایات زیادی به افراد پاک که هدف از آفرینش هستی آنان هستند نمایند و اجتماع را از آن‌ها بی بهره سازند) این کار تجویز نشده است.

«روش علی (ع) در اهل بصره از همه دنیا برای شیعیان بهتر بود؟ او (ع) می‌دانست که دشمن به زودی حکومتها پیدا می‌کند اگر آنها را اسیر می‌گرفت آنها هم شیعیان را اسیر می‌گرفتند و...»(۴۱)

البته کشتن آنها حتّی فراریان در صورتی که تشکیلاتی مرکزی داشته باشند که ممکن است باز گرد آن جمع شوند و قیام کنند جائز است:

«اینکه علی (ع) اهل صفّین را می‌کشت چه فراریان و چه رزمندگان و چه مجروحین، ولی در جنگ جمل فراریان را دنبال ننمود و مجروحین را نکشت و آنان که سلاح افکندند امان داد و آن‌ها که به منزل خود رفتند امان داد.. برای این بود که اهل «جمل» پیشوای خود (طلحه و زبیر) را از دست داده بودند و گروهی هم نداشتندکه نزد آنها برگردند و مردم هم پس از شکست به منازل خود برگشتند نه جنگی داشتند و نه مخالفتی اظهار می‌کردند و نه طرد دستگاه مرکزی می‌نمودند، همین قدر خشنود بودند که با آن‌ها کاری نداشته باشند، حکم آنها که پایگاهی برای روش خود نداشتند این بود که کشته نگردند و آزار نشوند.»

«ولی اهل «صفّین» به گروه مستعد و آماده‌ای بر می‌گشتند که همچون معاویه‌ای بر سر داشتند و سلاح و سپر و شمشیر و... برایشان جمع می‌کرد و جائزه‌ها به آنها می‌داد و برایشان مسکن تهیّه می‌نمود و بیمارانشان را رسیدگی نموده مجروحینشان را درمان می‌کرد...»

«علی (ع) این دو گروه را یکسان نگرفت.. ولی مطلب را برایشان تشریح کرد تا هر که خواهد توبه کند و گرنه به مجازات برسد...(۴۲)

پیامبر (ص) وقتی می‌خواست گروهی را برای جنگ بفرستد آن‌ها را طلبیده مقابل خود نشانده و سپس می‌فرمود:

به نام خدا و به یاری خدا و در راه خداوند و بر طبق قانون پیامبر خدا... حرکت کنید، افراط و زیاده روی نکنید، بدن دشمن را مثله و تکّه تکّه نکنید، مکر و حیله نکنید، پیر مردان و اطفال و زنان را نکشید، درختان را جز در مواقع ضرورت قطع نکنید، اگر مردی از مسلمانان ـ چه فرد پست یا دانشمند ـ یکی از کفاّر را امان داد پذیرفته می‌شود و او در پناه است، تا سخن خدا را بشنود، اگر پیرو شما شد برادر دینی شما است و اگر امتناع ورزید او را به محلّ امن خودش برسا نید و در دفع او از خداوند مدد بطلبید. (۴۳)

وقتی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله لشگری می‌فرستاد و آنگاه احتمال خلافکاری در فرمانده می‌داد از افراد مطمئن خود کسی را می‌فرستاد که اخبار او را برای آن حضرت اطّلاع دهد. (۴۴)

پیامبر (ص) از مسموم کردن شهرهای کفاّر جلوگیری می‌فرمود. (۴۵)

از زنها و افراد کور و زمین گیر و پیرمردان و اطفال دشمن جزیه برداشته شده است و اگر جزیه را نپذیرفتند کشتن آنها جایز نیست. (۴۶)

هنگامی که پیامبر (ص) فرماندهی بر گروهی تعیین می‌کرد تا برای جنگ گسیل دارد او را درباره خود به خصوص و در مورد افرادش به طور عموم سفارش به پرهیزگاری و رعایت فرامین خداوند می‌نمود و سپس می‌فرمود:

«به نام خدا و در راه خدا پیکار کن، با آنها که خدا را کفران می‌کنند بجنگید، حیله نکنید، و افراط و زیاده روی نکنید، دشمن را مثله نکنید، طفل خردسال را نکشید، آنها را که دست از دنیا شسته و در این قلّه‌ها جائی برای عبادت خود گرفته‌اند نکشید، درختان خرما را نسوزانید، و غرقه در آب نکنید، درختان میوه را قطع نکنید، زراعتها را به آتش نکشید، شاید خودتان به آنها محتاج شوید، حیوانات حلال گوشت را نکشید مگر برای خوردن.

«وقتی به دشمن رسیدیدآنها را به یکی از سه راه دعوت کنید، اگر پذیرفتند شما هم بپذیرید و دست از آنها بردارید، ابتدا آنها را با سلام دعوت کنید... و بخواهید که از محلّ کفر هجرت نموده به سرزمین ما بیایند... اگر نپذیرفتند همچون اعراب بیابانی مسلمان خواهند بود که از بیت المال حقّی ندارند(۴۷) اگر اینها را نپذیرفتند بخواهید جزیه بدهند.. اگر نپذیرفتند به یاری خدای عزیز با آنها بجنگید...(۴۸)

اگر چاره‌ای نبود آتش‌سوزی و ویرانی به وسیله آب یا بمباران جائز است گر چه اطفال و زنان در میانشان باشند.

«از امام صادق (ع) پرسیدم: می‌شود به شهر دشمن آب رها نمود یاآتش سوزی ایجاد کرد و یا با منجنیق موادّ مخرّب رویشان انداخت تا کشته شوند، در حالی که زن و طفل و پیرمرد و حتّی اسیران و تجاّر مسلمان در میانشان هستند؟

«فرمود: مانعی ندارد و به خاطر اینها نباید دست برداشت و دیه هم ندارد و کفاّره هم داده نمی‌شود. (۴۹)

علی (ع) فرمود: هر چند بخواهی فرد اسیرت را بکشی غذا دادن و احسان به او حقّی واجب است. (۵۰)

امام صادق (ع) می‌فرمود: غذا دادن اسیر حقّ لازمی است بر آن کسی که او را اسیر نموده است هر چند بخواهد فردا او را به قتل برساند...(۵۱)

پیامبر (ص) از «اهل ذمه» جزیه گرفت به این شرط که معامله ربا نکنند و گوشت خوک نخورند و خواهر و برادرزاده خود را ازدواج نکنند و اگر چنین کنند خدا و پیامبرش (ص) تعهدّی در برابر آنها ندارند (جان ومالشان تأمین ندارد) آنگام امام صادق (ع) فرمود: امروز برای آنها هیچگونه تعهّد شرعی نیست. (۵۲)

عبادتگران را نکشید

اینکه در این متون گفته شده: عبادتگران دیرها را نکشید از این نظر است که با آنها که سر جنگ ندارند و از اجتماع فاصله گرفته‌اند و دور از سر و صدای اجتماع با خدای خود مناجات می‌کنند کاری نداریم.

در سوره ممتحنه می‌فرماید: «با آن که کافرانی که با شما پیکار نکرده‌اند و شما را از سرزمین خودتان بیرون نکرده‌اند اشکال ندارد اگر نیکی کنید و به عدالت رفتار کنید. از دوستی با آنها ممنوع هستید که با شما در راه د ینتان جنگیده‌اید و شما را از بلادتان بیرون کرده‌اند و بر بیرون کردنتان کمک نموده‌اند، و کسی که آنها را دوست بدارد خود، ستمگر است.»(۵۳)

به هر حال این حکم به خاطر احترام به شغل رهبانیّت و یا روی گفته افراطی «سارتر» نیست که می‌گوید: ناچارم بر خلاف منطق و ایمانم اعتراف کنم که آنها که دست از دنیا شسته‌اند و به نیک و بد اجتماع کاری ندارند از آنها که در شریفترین پیکارهای انسانی شهید شده‌اند پاکترند... که این شهید راه حقیقت اگر خود کشته نمی‌شد قاتل خود را می‌کشت پس آدمکش است!

نه این خیلی افراطی است، آن مخالف حقیقت، ارزش انسانی ندارد تا احتمال کشتن او موجب ناپاکی قطعی این شهیدگردد.

دشمن را مسموم نکنید

ملاحظه فرمودید که این متون سفارش شده: شهرهای دشمن را مسموم نکنید و از راه آب و هوا و غذا سموم خطرناک را به داخله اجتماع آنها نفرستید که این ناجوانمردی است.

خیلی مناسب است با روش کنونی بلوکهای شرق و غرب که میلیاردها خرج نموده زراّدخانه‌های میکربی به وجود می‌آورند و تنها مانع اجراء عملیات، این است که چگونه آنها را مسموم کنیم که خودمان نشویم و خصوصاً اگر فاتح شدیم چگونه آن سرزمین را از میکربهای موجود حفاظت کنیم.

همانها که فریاد انسان دوستی می‌زنند و نعره انتقاد از نظر فقهی بردگی اسلام هم از همان نقاط بر می‌خیزد.

فرق مباحث حقوقی و فلسفی

این نکته گفتنی است که مسائل حقوقی با مباحث فلسفی و ریاضی از نظر روش استدلال، تفاوت فاحشی دارد، از این جهت که نوعاً مباحث به اصطلاح «فلسفه نظری» با طرح یک برهان و دلیل مستقل که ما را مستقیماً به هدف برساند امکان‌پذیر است در حالی که در مباحث حقوقی و اجتماعی و به اصطلاح «فلسفه علمی» اگر خواسته باشیم روی مقدّمات ادراکی خودمان به هدف برسیم به این طور نیست، زیرا نوعاً هر دو طرف قضیّه یک نفع و ضرری دارد که باید درجه‌بندی شود و آن طرف که بیشتر به صلاح است انتخاب شود.

به تعبیر دیگر در اینگونه مباحث، سخن از انتخاب «اصلح» است. مثلاً شرکت زنها در اجتماعات نفعی دارد و آن بیدار شدن خود آنهاو به کار افتادن نیروی بیشتری در رهبردهای اجتماعی، و ضرری دارد و آن کم نصیب ماندن اطفال از دامان مهر مادر، و نظاره کردن زنان و مردان اجنبی یکدیگر را از نزدیک، و در نتیجه احساسهای هوس‌انگیز به بی‌علاقگی به زن یا مرد خود کشیده شدن، و بی شوی ماندن دخترانی که زیبائی کمتری دارند، اصرار زنان به خرید زیور آلات و وسائل آرایش تا بلکه دل شوی خود را به دست آورند، و بالأخره موفّق نشدن و افسردگی تدریجی کانون خانواده و بالنّتیجه تأثیر سوء در همان مقدار نیروی رهبرد کنونی اجتماعی (مردها)، و نیز مفاسد اخلاقی بیش از آنچه که در پردگیان و زنان سابق اتّفاق می‌افتاد.

دانشمندان، نفع و ضرر را سنجیده «اصلح» را انتخاب نموده به عنوان قانون ارائه می‌دهند.

به قول یکی از دانشمندان غرب مشکلترین کار برای من این است که بگویند: در فلسفه قانون سخن بگویم که باید کلیّه جهات نفع و ضرر در نظر گرفته شود(۵۴) و اگر یکی از جهات غفلت شود قانون اشتباه می‌شود و انسان هم که نوعاً گرفتار نسیان و غفلتها است و تمام جهات را هم آگاهی ندارد.

در فلسفه نظری ملاک برهان عقلی است ولی در فلسفه عملی به دنبال ارجح باید گردید.

و این است که گفته‌اند: تنها خداوند صلاحیّت قانون گذاری دارد که غفلت نمی‌کند و به همه جهات آگاه است.

نوعاً مسائل اجتماعی نه صد در صد به نفع است و نه صد در صد به ضررو زیان اجتماع تمام می‌شود. باید سود و زیان را سنجید و درجه‌بندی دقیق نموده ضرر کمتر و نفع بیشتر را انتخاب نمود و البته این انتخاب در مباحث اجتماعی به منزله صحّت ۱۰۰٪ مباحث علمی بوده به همان اندازه ارزش دارد.

هر علمی روش خاص استدلالی دارد. «متدلوژی» درباره شناخت روشهای استدلالی هر علمی بحث می‌کند. در قدیم در ابتدا شروع هر علمی، درباره روش استدلالی آن بحث می‌نمودند چنان‌که مباحث اساسی دیگری که معمولاً مربوط به اساس روش تعلیم و تعلّم را ذکر می‌کردند رؤوس ثمانیه می‌نامیدند. (۵۵)

انتخاب اصلح در قانون جهاد

برای درک اجمالی «اصلح» در بحثهای جهاد و متفرّعات آن از جمله بردگی و گرفتن زمینهای دشمن و مانند آن باید نکات زیر را در نظر گرفت.

جلوگیری از جنگ دائم

قانون جنگ و جهاد باید طوری تنظیم شود که ریشه جنگ دائم را در اجتماع براندازد و به لفظ دیگر صلح پایدار و یا نزدیک به آن را تضمین کند. این صحیح نیست که با دشمن جنگ نموده پس از ۱ یا ۱۰ سال تلفات طرفین و پیروزی یکی از دو طرف به صورت ظاهر جنگ خاتمه یابد ولی آرامش در اجتماعها نبوده هر لحظه احتمال برخورد نظامی باشد.

نه به این معنی که چنان دشمن کوبیده شود که اساساً امکان زندگی انسانی برایش نباشد بلکه به این معنی که قدرت مرکزی برای جنگ ثانوی برایش نماند تا هر روزی آشوب تازه به راه اندازد و مانعی برای پیشروی مکتب انقلابی و هدف باشد، زیرا اگر راستی معتقدیم که مکتبی مصلح جهان و با هدفی عالی برای انسانیّت داریم باید موانع را از پیش برداریم و اگر در اساس مکتب و حقاّنیّت ایده خود تردید داریم یا روی اغراض قیام کرده‌ایم که از همان قدم اوّل، قیام بر خلاف انسانیّت بوده و در نظر عقل سلیم هر گونه توبیخ را شایسته‌ایم؛ ولی اگر باغبان علف هرزه‌ها را که مضرّ به گلها هستند بنگرد و آنها را چیزی به حساب نگیرد و یا مقداری از بالای آنها بچیند که هر روز مزاحمت گلستان فراهم شود حقّاً باغبانی ناصالح است.

آری مگر اینکه فرآورده خود را گلستان نداند و یا علفها را مزاحم نبیند!

این مسئله جدّاً قابل دقّت است، حساب هدف انسانی و ارائه مکتب شایسته به جهان، از اغراض حیوانی و حکومت بر اساس آن جداست. چنان‌که کوبیدن قدرت مخالفت، از کوبیدن شخص انسانی جداست، می‌خواهید این را هم به زور تحت عنوان ازدواج شخصیّت داخل کنید مانع ندارد، انسان کوبیده نمی‌شود، عنوان عرضی جنگ و مخالفت سلب می‌شود.

خلاصه نباید مانند این باشد که: دشمنی را شکست دهی و وقتی زمین خود او را بلند کنی و اسلحه‌اش را به دستش بدهی! این به بازی تفریحی اشبه است تا جنگ!

و به همین جهت آنچه از «قراردادهای اجتماعی» روسو استفاده می‌شود که پس از اسیر کردن او را آزاد کنیم نظریّه درستی نیست.

سستی افراد در تحقیق عقیده

گر چه چند سالی در دوران بلوغ حالت تحقیق و در مقدّمه‌اش شک و تردید بر جوانها حکومت می‌کند که چه بسا به جهات روانی باعث سستی در کارهای یدی و فکری دیگر می‌شود ولی البته برای تحقیق عقائد و مکتبها مفید است و این از نظم دقیق جهان هستی است که پیش از شروع به کارهای اصیل زندگی، تحقیق در برنامه شود که آنکه بی‌برنامه کارکند چون رونده‌ای است که بیراهه می‌رود. (۵۶)

در سالهای میان ۱۵ الی ۲۰ زمان شدّت هجوم افکار متّنوع و شک و تردید در انتخاب آنها بر مغز جوانهاست تا به دنبال علم رفته برای خود مکتبی اختیار کنند، بسیاری از جوانها از این نعمت بزرگ دستگاه خلقت غافلند و آن را نوعی بیماری می‌انگارند و حالت بیزاری از خود پیدا می‌کنند و حتّی آنها که دلی پاکتر دارند آرزوی مرگ می‌کنند!

در حالی که باید به این نعمت خرسند شده به خود ببالند و به علم عشق ورزند یعنی مشتاق خود شوند.

بسیاری سردردهای این دوران مربوط به شدّت هجوم سرگردانی این دوره است که به جای بهره‌برداری مثبت از آن حالت به صورت منفی در آمده تحیّر به علاوه آماده ندیدن شرائط وصول به هدف، سستی در کار و غم و اندوه را موجب گشته است و این غم و اندوه است که حکایت از همّتی بلند می‌کند که: آنکه همتّی بلند دارد فراوان اندوه دارد. (۵۷)

البته برای بهره‌برداری مثبت از این حالت، برنامه‌های روانی خاصّی توصیه می‌شود و باید به خصوص پدران ومادران هوشیار باشند.

آری چند سالی در دوران بلوغ بازار تحقیق نسبتاً گرم است ولی همین که از آن دوران گذشت آن حالت عوض شده جای خود را به حالت رکود و عدم میل به تغییر و تحقیق، و تمایل به زندگی یکنواخت می‌سپارد.

مگر آنها که در دوران تحقیق بلوغ روش تحقیق را به صورت عادتی برای خود در آورده باشند که اینها هر چه بالا روند به همان حالت تحقیق باقی هستند البته منهای جهات منفی آن.

این دسته افراد استثنائی بوده به همان نشاط علمی جوانی و تمایل تغییر و تحول زندگی باقی می‌مانند و شاید به جهت همین لذّت روحانی، این گونه افراد بنا به آمار نقل شده، و به نظر تخمینی خودمان عمری درازتر دارند مگر اینکه به جهاتی حالت یأس غلبه کند...

در همان دوران جوانی هم بسیاری جوانها به پیروی محیط‌های فاسد نیروی تحقیق معنوی خود را منحرف نموده به تحقیق در وضع ظاهری خود و افراط در به اصطلاح غریزه «جمال دوستی» می‌پردازند.

و بالنّتیجه اکثرّیت قاطع افراد در اکثریّت قاطع دوران عمرشان تمایل به تحقیق در مباحث اعتقادی و مکتبی از خودشان نشان نمی‌دهند و حتّی ممکن است حاضر به تفکّر اجمالی در اعتقادات پیشین خود هم نشوند و این است که باید گفت: بیشتر مردم اگر محیطی غیر از محیط کنونی خود داشتند به احتمال قوی عقائد همان محیط را داشتند، شاید بیشتر افراد ما اگر در محیطی سنّی نشین بودند و تماس با تشیّع نداشتند آنچنان بودند و بر عکس، آنها اینچنین می‌شدند، مسیحیان و حتّی یهودیان نیز که دین را به نژاد می‌آویزند و نژاد خود را برتر می‌شمرده‌اند همین‌طور بودند.

تصدیق دارم که احیاناً محیط وضع خاصّی پیدا کرده مردم و به خصوص نسل جوان به دنبال تحقیق می‌روند، ولی این در شرائط خاص انجام می‌شود که در همین بحث مورد نظر ما مورد توجه است.

اینجاست که باید گفت در اعتقادات و کردار ما نسبت آنچه مربوط به داخله وجود ماست به آنچه بیرون از وجود ماست خیلی کمتر است به همان اندازه که به اصطلاح «صدق اختیار» کند و جبر محیط اراده را اساساً نکوبد؛ و اینجاست که سر «منت» خداوندی در این آیه قرآن: «منّت بر تو ـ ای پیامبر ـ می‌نهند که مسلمان شده‌اند... بلکه خداوند منّت می‌نهد که شما را به ایمان رهنمون شده است». (۵۸) روشن می‌شود.

این منّت خاص در اعتقاد، غیر از منّت خلقت و ایجاد و فرستادن انبیاء و قانون است... دست آفرینش الهی ما را ایجاد فرموده و برنامه هم برایمان فرستاده و احیاناً محیط مناسب کاملی هم برای باور و اعتقادمان فراهم ساخته است که منظورم از نعمت و منّت الهی در خصوص اعتقاد همین است. چه می‌دانیم! شاید بیشتر مردم عامی اگر در محیطهای دیگر بودند اعتقاد دیگری داشتند.

ارتباط ضرب الأجل و تحقیق

برای تحریک این گونه افراد سست و بی حال و بی‌تفاوت در مباحث اعتقادی که اکثریّت هم دارند باید حالت فوق‌العاده به وجود آورد مثلاً ضرب الأجل قرار داده گفته شود: باید تا فلان تاریخ آمادگی خود را برای بحث اعلام دارید وگرنه جنگ است جنگ!

از نظر روانی تفکّر هم، حالات روحی چون ترسها و تشویقهاو... همان‌طور که موجب بروز اشتباهات می‌شود، موجب صرف نظر نمودن از همه چیز و سرعت در تفکّر نیز می‌گردد که این بستگی به خود گم کردن و باخت شخصیّت و یا خود نباختن و استقلال دارد.

پیروان مکتبهای ضد اسلام اگر به حال خود گذاشته شوند یا عکس العمل در برابر سکوت یا مخالفت آنها امری ناچیز باشد آن حالت فوق‌العاده به وجود نمی‌آید و آنها هم حاضر به تفکّر نمی‌شوند و به همان سستی و راحت‌طلبی عمومی انسانی باقی می‌مانند، باید جنگ باشد و قوانین سخت متفرّعات آن.

و این است یکی از اسرار «ضرب الأجل» ابتدای سوره توبه: «چهار ماه آزاد گردش کنید وقتی ماه‌های حرام به پایان رسید مشرکین را بکشید...(۵۹)

با توجّه به اینکه اگر پس از چهار ماه کسی از کفاّر نزدیک شد تا سخن حقّ را بشنود و تفکّر کند نباید او را کشت و یا اعلان جنگ نمود که در همین سوره بیان شده است که: «اگر یکی از کفاّر پناه خواست پناهش بده تا سخن خدا را بشنود...»(۶۰) پیدا است که این ضرب الأجل برای ایجاد حالت فوق‌العاده است که حاضر به تفکّر شوند.

اصل علاقه به مال

کاری نداریم که دلبستگی به مال و ثروت از متفرّعات غریزه «جمال دوستی» است و به اصطلاح «خطاء در تطبیق» شده است.

یا از شاخه‌های «حبّ ذات» و خود دوستی است و برای رفع احتیاجات خود مورد علاقه افراطی قرار گرفته است.

یا از شعبه‌های غریزه «شخصیّت خواهی» است، که اصل شخصیّت یا شخصیت متجلی در «قدرت» خود را در ثروت می‌انگارد.

و یا غیر اینها که البته ریشه آنها قوّه وهم افراطی است. هر چه باشد این دلبستگی و علاقه در جان افراد معمولی ریشه دوانیده است، قرآن کریم می‌فرماید: «بشر در علاقه به مال خیلی محکم است». (۶۱)

و این علاقه غیر از علاقه به مالهائی است که در ملک اوست که آن از علاقه به خود و مختصاّت خود سرچشمه می‌گیرد.

به هر حال افراد نادری هستند که توجهّشان به مال صرفاً به عنوان وسیله باشد و پا فراتر ننهند.

حکومتی که می‌خواهد اجتماع را اداره کند نباید این غرائز و شاخه‌های آن را از نظر دور بدارد و طرح قوانین باید طوری باشد که در خور اجراء برای عموم باشد نه تنها افراد نادر تربیت یافته کامل!

و این نقص یک مکتب است که قوانینش از نظر ضمانت اجرائی به تئوری اشبه باشد تا واقعیّت، و یا همیشه با عامل زور دائم افراد را به طرف اجرا بکشاند، که اگر هم این روش قابل کشش و جذب افراد باشد اوّلا محدود و موقّت است، و در ثانی در ابتدای فعالیّت مکتب که پیروان قابل ملاحظه‌ای ندارد این فشار غیرممکن است.

اگر ضمانت اجرائی جهاد و جنگ و کوبیدن دشمن مکتب، به هیچگونه مزایای دنیائی تکیه ننموده صرفاً روی نعمتهای آخرت و لذّتهای بهشت تکیه کند، خواه ناخواه افراد محدودی پیروی نموده و بالنّتیجه آن مکتب از نظر اجتماعی تضعیف شده نیروی دشمن حملات قاطع خود را فرود می‌آورد.

درست است که در عالم تصوّر، می‌توانیم بگوئیم: افراد مکتب آسمانی و انسانی اگر ایمان ندارد که هیچ و اگر ایمان دارند نباید به هیچ وجه توجّه به مزایای دنیوی داشته باشند و به قول ویکتورپوشه فرانسوی: آنچه از راه مغز وارد می‌شود، از راه دست و زبان خارج می‌گردد یعنی اگر عمل نبود ایمان و اعتقاد نیست.

از نظر واقع اعتقاد، و ایمان تکامل یافته این سخن صحیح است و روایاتی هم در اسلام، به همین روش آمده است «در حال زنا فرد جنایتکار ایمان ندارد و در حال نوشیدن می ایمان ندارد» «فرد با ایمان دروغ نمی‌گوید»، «مؤمن زنا نمی‌کند» و در قرآن هم آمده: «اگر مؤمن باشید همواره پیروز و بالاتر هستید»...(۶۲)

ولی اساس مکتب را نمی‌توان بر این مبنی قرارداد که کلّیه افرادی که در این درجه نیستند از حدود مکتب بیرون دانست.

همواره در مکتبهای جهان عدّه‌ای به عنوان «بطانه = درون بین» و اهل سر و خواص و... بوده‌اند که از مهمترین عوامل پیشبرد مکتب بوده‌اند، ولی همواره اکثریتّی هم بوده‌اند که گر چه آن درک را نداشته‌اند ولی در شرائط عادی، خدمات مهمّی انجام داده‌اند.

تصوّر می‌کنید افراد جنگ «بدر» ـ اوّلین جنگ اسلامی همه از ایمان صد در صد برخوردار بوده‌اند که حقیقت دین را شناخته وتنها به عشق به هدف کار می‌کرده‌اند؟

من فکر می‌کنم محیط خاص و با معنویت وحی، و روش عملی پاک و منزّه پیامبر اکرم (ص) و فداکاری‌های عده‌ای خاصّ و «بطانه» روی اکثریّت مردم اثر می‌گذاشته است، و لذا می‌بینیم که همین که محیط عوض شد آنها هم تغییر کرده‌اند و آن عشق تخفیف یافت و بنا به تعبیر برخی روایات ما: «پس از پیامبر (ص) همه از حقیقت دین برگشتند جز ۳ نفر یا ۴ نفر یا ۷ نفر..»

یا تصوّر می‌کنید همه آن عربده‌های انقلاب اکتبر از جگر و روی عشق به هدف اجتماعی، منهای لحاظ شخصیّت و منافع شخصی خود بود؟!!

سیاهانی که هم اکنون در رود زیا شورش دارند همه روی تصوّر کامل از مکتب و ایده آینده است؟

من این طور تصوّر نمی‌کنم.

ولی به هر حال نباید خدمات را (که ناچیز هم نیست) از اکثریّت نادیده گرفت، و باید قوانین طوری وضع شود که اکثریّت را دور نسازد و اهل «بطانه» را به انزوای سیاسی و اجتماعی که خواه ناخواه به مردگی مکتب خواهد کشانید سوق نداد که تنها ناظر اجتماع باشند و با دیده حسرت بار به حوادث غیرقانونی بنگرند و نتوانند سخن بگویند...

مسئله انزوای سیاسی و قرار گرفتن رهبران اجتماع در تنگنای آن مسئله بسیار مهمّی است، استعمارگران همواره سعی دارند رهبران آزاد مردم را به انزوای سیاسی بکشانند و این رهبرانند که باید بیدار باشند تا خاصیّت مرده پیدا نکنند که تنها ناظر باشند نه متحرّک، و مبادا فقط با مردگان در تماس باشند و زندگان را از دست بدهند.

و به نظر من اوضاع کنونی بسیاری از ممالک اسلامی یک چنین ریشه روانی در برخورد خواص با اکثریّت رادارند که از قرنها پیش این زمینه آماده می‌شده است؛ و ملّت و خواصّ غافل... ؟

مکتب اصیل اسلام به این نکته توجّه داشته و مراتب ایمان را می‌پذیرفته است و آنها را هم که دید ناقص و خیلی هم ناقص از مکتب داشتند زیر بال و پر می‌گرفته است و از خود حساب می‌کرده تا تدریجاً تربیت شوند.

«اعراب گفتند ما ایمان آوردیم... بگو اسلام آوردید و مسلمان شدید ـ و البته از مائید ـ لیکن هنوز ایمان در دلهایتان وارد نشده است.»(۶۳)

باتوجه به نفی مرحله ایمان دل و قلب، در عین حال از افراد این مکتب هستند و از مزایای اسلام و حکومت برخوردارند و مسلمان حساب می‌شوند.

«شماها که ایمان آورده‌اید! ایمان، بیاورید» با فرض ایمان باز هم ایمان می‌خواهیم مرتبه برتر را بیابید گر چه در این مرحله هم مسلمان هستید و مؤمن.

«ایمان ۱۰ درجه دارد و مردم در برابر ایمان مختلف هستند... به افرادی که دو سهم ایمان دارند بار سه سهم را تحمیل نکنید و از آنهائی که سه سهم دارند همچون چهار سهمی‌ها توقّع نداشته باشید...(۶۴)»

«در تبلیغ همچون آن مسلمانی نباشید که می‌خواست فرد مسحیی را مسلمان کند این قدر سخت گرفت که او را فرار داد، داستانش را برایتان بگویم...(۶۵)» اینها عین روایات ماست.

طارق بن زیاد افسر رشید اسلامی هم که بر کناره اندلس سفینه سوخت و بانگ: «دریا پشت سرتان و دشمن پیش رویتان»(۶۶) برآورد باز سخنی از نعمتهای اندلس پیش کشید: اگر فرار کنید قطعاً هلاک خواهید شد، ولی اگر ایستادگی کنید احتمال پیروزی و دست یافتن به این کاخهای مجللّ و.. هست.

منظور اینکه در قوانین جهاد باید یک سلسله منافع مادّی هم برای جنگجویان در نظر گرفته شود تا قابل اجرا باشد. برای این منظور یا باید فقط حقوقی مرتّب برای آنها در نظر گرفت که به طور ماهیانه یا سالیانه دریافت کنند و کاری به رفتار زمان جنگ و اندازه‌گیری ارزش آنها نباشد و یا لااقل تنها مبلغی به عنوان تشویق رفتار جنگی در نظر گرفته شود.

و یا توجّه اساسی به در آمد حاصل از میدان جنگ باشد که هر قدر غنیمت برده شود با نسبت معیّنی تقسیم شود، و برای آنکه زحمت بیشتری کشیده است حقّ بیشتر تعیین شود و حقوق ارتشی که از بیت المال پرداخت شود تنها به عنوان نظر ثانوی و فرعی بوده، نظر استقلالی به همان درآمد میدان جنگ باشد.

قاعدتاً در روشهای انقلابی چریکی که قدرت اقتصادی فوق العادّه‌ای برای تشکیل یک عدّه مجهّزی به نام ارتش ندارند و یا اقتصاد خود را مائلند در راه‌های توسعه صنعت و تکنیک و کشاورزی و علوم مختلف به کار اندازند و بودجه زیادی به عنوان کادر مجهزّی دور از فعّالیتهای علمی و مادّی اجتماعی تنها به عنوان احتیاط حالتهای فوق‌العاده تخصیص ندهند... روش دوّم را می‌پذیرند.

مسلّماً روش دوّم در اصل و صرف نظر از مسابقات تسلیحاتی کنونی بهتر است زیرا اوّلاً در این روش عموم مردم به فنون جنگی آشنا می‌شوند و تقریباً همه ملت حکم ارتش کنونی را پیدا می‌کنند، و ثانیاً بودجه‌های گزاف دنیای روز به جای صرف در این راه انسان کش به مصرف راه‌های اصلاحی می‌رسید.

در زندگی قبیله‌گی قدیم و حکومتهای انقلابی ـ که خاصیّت ملّی دارد ـ همچون حکومت پیامبر اکرم (ص) وضع به همین منوال بوده است؛ و به همین جهت در روز حادثه همه ملّت در میدان بلا بودند و ارتش همان کاسب و کارگر و روحانی و هر فرد دیگر از بالا و پست بود که هر فردی جامع جهات بود نه اجتماع.

البته قبول دارم که از اوّل، این اصل «بزرگمهر» مورد پذیرش همگانی بوده است که همه چیز را همگان دانند نه یک تن... لیکن مقداری از مطالب به عنوان اطّلاعات عمومی در دسترس همگان بوده است و همان‌طور که اکنون اطّلاعاتی در خور زندگی اجتماعی کنونی به صورت دانستنیهای عمومی در آمده است در آن زمان هم اطّلاعات جنگی از این سری مطالب بوده است و اجتماع هم به بیش از آن مقدار احتیاجی نداشته است و در نتیجه رشته تخصصّی و وضع امروز در این قسمت نبوده است.

چنان‌که در بسیاری مباحث علمی نیز همچون وضع روز نبوده است مثلاً یک نفر شاگرد امام صادق (ع) پیشوای ششم اسلام می‌توانست هم تحصیل کند و هم به کسب و کاری بپردازد، محمّد بن مسلم دانشمند بزرگ و شاگرد امام صادق (ع) با اینکه چشم سالم ندارد آرد فروشی می‌کند و درس می‌خواند، علی بن اسباط پارچه فروشی می‌کند و درس می‌خواند، عبد اللّه بن محمّد اسدی خرّازی می‌کند و درس می‌خواند، عبد الرّحمن بن حجاّج فروشگاه مهمّ بزاّزی دارد و درس می‌خواند...(۶۷)

ولی تکامل روزافزون علم «فقه» این امکان را سلب کرده است و حتّی از علوم دیگر سخت‌تر شده است، و فی المثل چون دوره تحصیلات رشته‌های دیگر از «علوم» و «حقوق» «ادبی» و... محدود است، اگر وضع دانشکده‌ها اجازه بدهد ممکن است یک جوان در روز چند ساعتی کار بکند و به تحصیل خود هم ادامه دهد. تحصیلات آزاد ادبیاّت و تفسیر و فلسفه هم تا حدودی چنین اجازه را می‌دهد، ولی حقوق اسلامی «فقه» با وضع غیر محدود امروز، خصوصاً که باید همراه اطّلاعات عمومی نسبتاً زیادی از رشته‌های دیگر باشد این امکان را نمی‌دهد.

حالا کاری به این ندارم که این وسعت علمی تا چه اندازه به نفع بوده است و یا چه اندازه طبیعی بوده و چه اندازه غیرطبیعی، ولی این قدر روشن است که تکامل روزافزون اجتماع، مسائل تازه‌ای در محیط فقه به وجود آورد که قبلاً نبود و حقوقهای مختلف دنیای روز و روشهای تازه عقلائی، استدلالهای تازه‌ای را در این صحنه به وجود آورده که پیش از این به این روش نبوده است.

چنان‌که روش تسلیحاتی دنیای روز احتیاجات تازه‌ای برای مقابله با استعمار به وجود آورده است که به نظر اجتماعهای مختلف، روز به روز با همه اختلافات مسلکیشان لزوم یک طبقه مشخّص و مجهّز و متخصّص به نام ارتش چیزی روشن آمده است، مگر آنکه مملکتی بتواند خود را کناری بگیرد و به صورت یک مکان مقدّس در آورد که استعمارگران خیال تسلّط بر آن را نداشته باشند، و البته این مطلب در دنیای روز به نظر می‌رسد به آرزو نزدیک‌تر است تا به یک واقعیّت مگر اینکه با قرارداد خاص با استعمارگران کنار آمد و برای خود حریمی درست کند که فی المثل واتیکان اینطور است.

من کاملاً به اوضاع جمهوری کوستاریکا واقف نیستم که چگونه علی المنقول(۶۸) تعداد معلّم بیش از پلیس است و ارتش آن تنها چند فروند هواپیما دارد که بیشتر به کارهای مملکتی اشتغال دارد.

به هر حال تعیین بهره و در آمد جنگجویان در غنایم و فرآورده‌های میدان جنگ این حسن را در بر دارد که موجب شدّت عمل بیشتر آنها شده به پیروزی نزدیکتر است.

و به همین جهت در اسلام در آمد اساسی جنگجویان، بیشتر از همان غنائم جنگی و فرآورده‌های خصوصی افراد است، (۶۹) کسی که فردی از دشمن را بکشد لباس و اسلحه و مرکب مقتول، از آن اوست، آنکه بیشتر زحمت بکشد حقوق بیشتری به عنوان تشویق می‌گیرد، برده‌ای از دشمن به غنیمت می‌برد.

منظور اینکه برده گرفتن دشمن یکی از منابع مالی جنگ جویان بوده فکر داشتن یک برده همیشگی و حتّی نسل او مشوق بزرگی برای اوست.

البته این مطلب یک قسمتهای منفی دارد که باید جلوگیری شود.

ممکن است فکر اینکه تنها حقوق و درآمد جنگجو در میدان جنگ است او را به جنایت و کارهای غیرانسانی وادار و برای به دست آوردن مال بیشتر هدف ـ اسلام آوردن افراد ـ را زیر پا بگذارد چنان‌که خالد بن ولید که اجتماع آن روز به پیروی از راویان حدیث ـ اهل تسنّن ـ او را «شمشیر خدا» لقب می‌دادند روی تعصّبات قبیلگی و قومی و یا روی هوس به دست آوردن زن مالک بن نویره به عنوان غنیمت جنگی، مالک را که اظهار اسلام می‌کرد و شهادتین بر زبان داشت وتنها تسلیم حکومت مرکزی از نظر پرداخت مالیات اسلامی (زکات) نبود، که علی (ع) ولی است نه ابوبکر، کشت و همان شب با زنش همبستر شد.

البته اینگونه رفتار به مناسبت حکومت هوس بر اجتماع واقعیّت دارد لیکن با مجازاتهای سنگینی جلوگیری می‌شود.

باید تقسیم بردگان با نظر حکومت مرکزی باشد و غنائم جنگی نیز همین‌طور تنها لباس و مرکب و اسلحه مقتول بدون نظر حکومت مرکزی ملک جنگجو می‌شود ولی آن هم اگر معلوم شود که روی اغراض بوده است مجازات دارد حتّی در موارد اشتباه هم سخت جلوگیری شده است:

در یکی از جنگها مسلمانی یکی از افراد دشمن را در حالی که اظهار اسلام می‌کرد به قتل رسانید به این فکر که او از دل نمی‌گوید و برای فرار است...

وقتی به حضور پیامبر (ص) رسید و آن حضرت از جریان با خبر شد، او را شدیداً توبیخ نموده فرمود: مگر تو از دلش با خبر بودی؟ آیا خدا قلب او را بیرون آورده در برابر تو قرار داده بود؟! و او را از پیش خود براند.

و علی (ع) قاتل زبیر را که از جنگ با علی (ع) در جریان «جمل» پرهیز نموده تحت تأثیر سخنان علی (ع) پشت به جبهه نمود، ولی قاتل فکر می‌کرد هنوز زبیر، دشمن است و در میان راه در حال خواب سر از بدنش برگرفته، شاید به امید جائزه، به حضور علی (ع) رسید.

علی (ع) او را توبیخ کرده روایتی که مشعر به بدبختی و جهنّمی بودنش بود برایش خوانده از خود براند.

کار خالد هم سر و صدائی به پا کرد، همینکه به مدینه برگشته به مسجد پیامبر (ص) وارد شد عمر بر خواسته پرهای کلاه خودش را کشیده به زمین کوبیده فریاد کشیده او را منفور مردم ساخت، خالد هم برای تحکیم موقعیّت اجتماعی و سیاسی خود به حضور ابوبکر رفته به هر زبانی بود او را رام ساخته، ابوبکر هم درباره‌اش گفت: خالد به نظر خود اجتهاد کرده و اشتباه کرده و اشتباه بر مجتهد عیب نیست... !

و حالا کاری به این جمله نداریم که بعدها این سخن ابوبکر سر و صدا کرد! که مگر در ضروریاّت و مسائل روشن اسلامی هم احتمال اجتهاد را از کسی می‌پذیرند؟

مگر این هم پذیرفته می‌شود که شخصی زنا کند و بگوید: من مجتهدم و زنا را واجب می‌دانم؟! یا کعبه خانه خدا را خراب کند و بگوید: مجتهدم و به نظر من این خانه غیر از خانه‌ای است که ابراهیم خلیل ساخته است؟!

و نمی‌دانم آیا ابوبکر خالصانه و روی اشتباه، حرف خالد را پذیرفت یا حسابهای سیاسی دیگری در کار بود، و شاید اعتراض عمر روی رفاقت قبیلگی قبل از اسلامش با قبیله بنی نویره بود و بعدها هم که پرده از روی ترور «سعد بن عباده» رقیب بزرگ سیاسی حکومت ابوبکر و عمر کنار رفت و معلوم شد دست خالد در کار بود و به نام جنیّ‌ها! تمام شد، عمر از خالد گذشت و فعلاً سخنی در این قسمتها ندارم آنچه که تاکنون گفتم:

قوانین جهاد باید طوری تنظیم شود که:

۱ ـ موجب جنگ و خونریزی دائمی نباشد.

۲ ـ موجب تحریک دشمن شده لا اقل او را به تفکّر در عقیده وا دارد.

۳ ـ موجب علاقه افراد جنگی، به جنگ شود که شکست پیش نیاید.

و سختگیری ظاهری و عنوان «اسیر کردن» که دشمن را از وطن و قوم خود جدا کرده به میان عدّه‌ای مخالف مسکلی ببرند هم عدّه دشمن را کم و روحیّه آنها را تضعیف می‌کند و هم وقتی جنگ برای دعوت به عقیده باشد و دعوت به تفکّر با منطق و عقل، کم و بیش او را وادار به تفکّر می‌کند بیش از آنچه که احتمال شکست و از دست دادن مال و زمین او را وادار کند.

و هم روی حسّ علاقه به مال و شخصیّت که در برده گرفتن تا حدودی زیاد تأمین می‌شود همچون پخش درآمدهای دیگر میدان جنگ و بلکه بیشتر، جنگجویان را به شدّت و استقامت در کار دعوت می‌کند.

در این قسمت علاوه کنم که: مخصوصاً چون سابقاً برده‌گیری مرسوم بوده و اگر الغاء می‌شد سخت‌تر از وضع نکردن قانون آن از اول بود.

۴ ـ تربیت افراد دشمن:

شک نیست که هر یک نفر که با افراد مکتب علاوه شود تقویت مکتب است، بیش از آنکه پول و زمین که جمادند تقویت کند، و به لفظ دیگر از نظر رژیمهای مکتبی به ویژه مکتبهای انقلابی پول و اسلحه مهم نیست فرد مؤمن و هدفی مهم است، این معنی به طور کلّی صحیح است.

ولی افراد هم یکسان نیستند و همه افراد هم حالاتشان یکسان نیست!

یک فردی که از نظر موقعیّت علمی و اقتصادی مذهبی و ادراکی مورد توجّه اجتماع است اگر دست از عقیده خود بردارد و به مکتب تازه بپیوندد به مراتب بیش از یک فرد معمولی در ترویج مکتب تازه مؤثّر است و گاهی موجب تضعیف بیش از وصف مکتب قبلی او می‌شود.

و به همین جهت باید گفت: اگر عالمی بزرگ که مورد توجّه اجتماع است در موقعیّت فشار و به اصطلاح در «تقیّه» قرار گیرد نباید بر خلاف اعتقاد مکتبی خود سخنی بگوید که موجب سستی اجتماع در اعتقاد اصیل مکتب شود. هر چند فشار زیاد و حتّی به سر حدّ کشته شدن برسد.

و فی المثل اگر دانشمند اسلامی را وادار کنند که در میان اجتماع از اسلام تبرّی جسته موارد نقصی از اسلام گرفته برگشت و ارتداد خود را اعلام دارد و یا دانشمند شیعه را (که به قول عبد الرّحمن بدوی مصری و با تحقیق و ایمان خودمان، واقعیت و روح اسلام است) مجبور کنند که حقّ را به جانب روش اهل تسنّن بدهد که مردم هم سست شوند نباید تن به این کار دهد هر چند کشته شود، مگر اینکه ببیند که به زودی قابل جبران است و می‌تواند بعداً بفهاند که روی فشار بوده است.

و به همین جهت، توجیه «عبد البها» از توبه نامه «سیّد باب» که خودش اعتراف به اشتباهش نموده و استغفار کرده، و کتاب کشف الغطاء ابوالفضل گلپایگانی (بزرگترین مروّج بهائیت) هم آن را نقل کرده است، که او در مقام تقیّه بوده است! به هیچ وجه درست نیست. خود مؤسس مکتب چگونه تقیّه نموده از مکتبش برگردد؟

بلکه این نیست جز بی‌ایمانی خودش به مکتبش که با فشاری برگشت، و همین‌طور و توجیه «ناصر خسروی علوی» از کلماتی که برخی سفرهایش علیه اسلام گفته به اینکه در تقیّه بودم به نظرم مشکل می‌رسد.

رشته سخن از دست نرود: افراد مختلفند:

یک فرد تازه مسلمان که از مکتب و رژیم قبلی خودش دست برداشته و به اسلام گرویده است از دو نظر موجب تقویت روحیّه افراد می‌گردد:

۱ ـ اظهار نواقص مکتب قبلی خودش و اعلام برتری مکتب تازه.

۲ ـ از نظر تضعیف روحّیه دشمن که در نتیجه نفع افراد مکتب تازه است، که عملاً به همکیشان پیشین خود می‌فهماند: من هم از شما بودم و دیدم که باطل است.

شما بنگرید شخصی که تصوّر می‌کند که کمونیسم مکتب ایده‌آل است و پس از تماس و تمایل و فرو رفتن به عمق آن این جمله را بگوید: دیدم که کمونیسم یک اسلام ناقصی است، کمونیسم یعنی فقط قسمتی از قوانین اجتماعی اسلام آن هم به طرز ناقص؟!! چقدر بر دیگران اثر می‌گذارد!! و به مراعات همین نکته روحی، کفاّر قرن اول اسلام به هم می‌گفتند: (بروید نزد مسلمانان و صبح ایمان آورید و عصر برگردید، که ما فهمیدیم مرامتان باطل است و به حدّی بیهوده است که در این مدّت کم فهمیدیم). (۷۰)

به هر حال تربیت افراد اسیر شده از دشمن و جلب آنها به مکتب اسلام بیش از اسلام یک فرد عادی مؤثّر است که با اسلام او، دشمن از نظر نیروی معنوی و جبه دفاعی و تسلیحاتی تضعیف می‌شود و اسلام تقویت.

یکی از فوائد بزرگ برده گرفتن دشمن اگر روی قوانین انسانی و اخلاقی با او تماس برقرار شود همین جلب او به مکتب تازه است.

۵ ـ گروگان؟

می‌دانیم که یکی از وسائل تضعیف دشمن در دست داشتن افرادی از دشمن به عنوان گروگان است که لدی الاقتضاء برای گرفتن امتیازاتی از دشمن مورد بهره قرار خواهد گرفت.

هم اکنون(۷۱) توجّهی به میدانهای جنگ «هند و چین» به خصوص «ویتنام» نمائید و قدرت گروگانها را بنگرید که چگونه یکی از موادّ مورد توجّه در کنفرانس صلح «پاریس» مسئله اسرای جنگی است!

و قبلاً در متون اسلامی دیدیم که در برخی جنگها یک نفر به دو نفر مبادله می‌شده است این روی اهمیّت مسئله گروگان بوده که دشمن را وادار می‌کرده است.

می‌دانیم که اگر دشمن از نیروی فوق العادّه برخوردار باشد به مسئله اسیران و گروگانها چندان اهمیّت نمی‌دهد ولی اگر آن قدرت فوق‌العاده باشد اساساً کمتر اسیر می‌دهد؛ و منظورم از فوق‌العاده، فوق‌العاده متناسب با محیط جنگ و منظور از نیرو هم اعم از معنوی و مادّی است، صحنه ویتنام را نقض نکنید و قدرت عجیب آمریکا را به رخ نکشید که چقدر اسیر می‌دهد: آری قدرتمند است ولی بیشتر ارتش مهاجر و دور از وطن آمریکا، از این سفر طولانی و خسته کننده به تنگ آمده‌اند.

و عقب کشیدن لشکر هم تنها روی حسن نیّت نبوده فشار ملّت آمریکا و تظاهرات مخالفین جنگ حتّی در برابر کاخ «سفید» و روحیّه ضعیف افراد ارتش بزرگترین عامل است و شاید به همین جهت (ضعف روحیّه که موجب اشتباهات می‌شود) بارها به جای افراد دشمن افراد خودشان را بمباران نموده‌اند و نمی‌دانیم شاید به محیط آشنا نیستند!

به هر حال در شرائط عادی، افراد گروگان می‌توانند وسیله خوبی برای گرفتن امتیازات باشند؛ که البته اگر به کار امتیازات نخورده و یا دشمن حاضر به امتیاز نشد، اسیران به صورت برده همیشگی در می‌آیند تا ببینیم که آن را چه باید بکنیم؟

تلفات اندک؟

یکی از بزرگترین جهات ارزش انقلابها تلفات ندادن و یا کم بودن تلفات است.

منظورم از تلفات نه فقط تلفات افراد پیرو انقلاب است بلکه حتّی افراد دشمن!

در راه تحقیق انقلاب هر قدر کمتر انسانها از بین بروند آن انقلاب با ارزشتر است، انقلابی که برای تحقّق دادن اجتماعی خوشبخت به وجود می‌آید اگر برای تکونّش اجتماع فدا شود چه ارزشی دارد؟

بهترین انقلاب آن است که اجتماع را عوض نموده روش انقلاب را در آنها به وجود آورد و حتّی اگر جنگ پیش آید بکوشد که در صحنه جنگ و پس از آن به اندازه ممکن حفظ افراد شده و آنها را از نظر تفکّر پرورش دهد.

حکومت پیامبر (ص) که (پس از تحمّل فشارهای سنگین و هجرت) از شهر مدینه شروع شد پس از۱۰ سال فعاّلیت سیاسی بیش از یک میلیون میل مربّع توسعه یافت که معادل تمام خاک اروپای روز منهای قسمت روسیّه است، حکومتی که روی مکتب عمیق خود امپراطوریهای بزرگ دنیا را به لرزه در آورد ولی در این جریان فقط ۱۵۰ نفر از نفرات دشمن را از پای در آورده و ۱۲۰ نفر تلفات داده، از مسلمانان شهید شده است.

مونتسکیوهم در روح القوانین معتقد است که در جنگ به غیر از موارد ضروری نباید کسی را کشت و وقتی فردی اسیر شد باید او را ترحّمانه نگهداری نمود منتها باید مواظبت شود که به حکومت مرکزی صدمه نزند.

نمی‌خواهم همچون سارتر بگویم: گوشه گیران اجتماع از شهداء شریفترین میدانهای جنگ انسانی پاکترند که این شهداء اگر کشته نمی‌شدند دشمن را می‌کشتند پس اینها هم روحا آدم کشانی هستند؟!

نه چنین نمی‌گویم، دشمن مکتب انقلابی که اصلاح و ترتیب نشود از «چهارپایان هم دورترند». (۷۲)

آیا کشتن مزاحم اجتماع و انسانیّت جرم است؟! بلکه از این نظر می‌گویم که این همه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که انسانی به وجود آید که مرحله تکامل مادّه جماد و سپس نبات و حیوان است. باید کوشید که او را اصلاح نمود و به تکامل رسانید: نه از میان برداشت و به هلاکت رسانید.

و حتّی اگر پیروان مکتب به عشق هدف و هستی مطلق بخواهند پروانه وار خود را از قید این جهان برهانند مکتب باید جلوگیری کند و شاید آیه قرآن: «و لا تلقوا بایدیکم الی التهلکة» (به دست خود، خود را به هلاکت نیفکنید) در این زمینه نازل شده باشد که برخی مردم صدر اسلام چنین بودند.

در این روزها دانشجویان دانشگاه قاهره تظاهراتی به پا کردند که باید فوراً جنگ با اسرائیل شروع شود، ولی وظیفه رهبران مصر است که ارزیابی کار خود را کرده قدرت جنگ را در نظر بگیرند و هوشیارانه بتازند...

اکنون معنای روایتی را که در برخی کتابهای حدیث آمده بهتر می‌فهمیم که: چون نوح نفرین نموده ملّتش هلاک شدند شیطان در برابرش تجلّی نموده گفت: تو حقّ بسیار بر من داری!

نوح تعجّب نموده و خیلی هم ناراحت شد که چرا شیطان پلید از او خوشش آمده است چون تا یک جهت مشترکی بین او و شیطان نباشد او خوشش نمی‌آید. جهت پرسید، شیطان گفت: زیرا من مدّتها باید بکوشم تا انسانی را گمراه کنم و به تصمیم اوّلی خودم که حتماً آنها را گمراه می‌کنم(۷۳) عمل کنم ولی شما یکجا نفرین نموده این همه جمعیّت را جهنّمی نمودی و مرا خرسند ساختی... و اینک به جبران این حقّ به تو سه سفارش می‌کنیم.

نمی‌دانم این حدیث حتماً درست است یا نه؟!

ملّت نوح نه خود اصلاح می‌شدند و نه فرزندان صالح تحویل اجتماع می‌دادند، نوح گفته است: جز بدکار کافر نمی‌زایند. (۷۴)

ولی به هر حال باید سعی نمود که انسانها را اصلاح نمود و نه از میان برداشت.

تحدید نسل هم که این روزها سر و صدای زیادی دارد و اخیراً لائحه‌ای به امضاء عدّه‌ای دانشمندان پیشگو! تسلیم مجلس انگلستان شده است علاوه بر اینکه مخالف تکامل طبیعت است خالی از روش استعماری به نظر نمی‌رسد، سخن در آن فرصتی جداگانه می‌خواهد. (۷۵)

اجمالاً این نوع بردگی که در فقه اسلامی مطرح است، به روشی که بعداً خواهم گفت باعث تربیت تدریجی افراد خواهد شد.

اسرای جنگی را چه کنیم

نظریاتی که می‌توان درباره اسراء جنگ ابراز داشت از این قرار است.

آزادی مطلق

پس از شکست دشمن و گرفتار شدن عدّه‌ای از آنها فوراً همه آنها را آزاد کنیم تا به وطن و منزل و شغل خود یا هر مکانی که خودشان بخواهند برگردند.

گفتیم که از کلمات «رسو» این نظریه استفاده می‌شود. البته ما روی اصل نظرّیه بحث می‌کنیم کاری به مبتکر و گوینده نظریه نداریم.

این نظرّیه به هیچ وجه به نظر درست نمی‌آید زیرا روی ناراحتی دشمن از افراد و حکومت مرکزی قاعدةً حاضر به ماندن در میان آنها نخواهد بود و به محلّ زندگانی خویش بر می‌گردد و در نتیجه فردی را که امکان اصلاح و تربیت و آشنا شدن به مکتب انقلابی دارد از مزایای انسانیّت و علم و اجتماع شایسته محروم داشته‌ایم.

و از طرفی ممکن است برگشته باز تجهیزاتی فراهم نموده جنگ تازه‌ای به راه اندازد و بر خلاف اصل اوّل جلوگیری از جنگ دائم همواره اغتشاش خواهد بود.

بردگی ملّی

منظورم این است که افراد اسیر دشمن را یکجا دولت در اختیار بگیرد و آنها را در زندان نگهداشته و یا در ارودگاه‌های کار اجباری به کار وادارد.

هم اکنون روش بیشتر حکومتها این است که افراد اسیر دشمن را در زندان نگهداری می‌کنند که این فائده این کار فقط گروگان داشتن آنهاست، تا از دشمن امتیازاتی به دست آورند چنان‌که هم اکنون «واشنگتن و هانوی» بر سر این اسیران چانه می‌زنند: و پاکستان غربی و هند نیز همین‌طور بلکه بیشتر و یکی از جهات مؤثّر در آزادی رهبر اجتماعی و تقریباً مذهبی «بنگاله دش» مسئله اسرا بود. (۷۶)

احتمال پرورش این اسیران زندانی و تغییرفکر دادن آنها تا موافق با مکتب شوند خیلی کم است، زیرا تماسها بیشتر با مأمورین حکومت مرکزی است و معمولاً مأمور نمی‌تواند چندان اثر فکری بگذارد و به همین جهت بسیاری ممالک استعماری مسیحی و به خصوص آمریکا مجبورند برای استعمار فکری ملل ضعیف از راه‌های دیگری وارد شوند: یا میسیونهای مذهبی به داخل آنها گسیل دارند تا ضمن جلب فکر آنها به مسیحیّت و حکومت پاپ تدریجاً پای دوستان دیگر را باز کنند و یا به وسیله دخالت غیر مستقیم در فرهنگ و یا با تغییر خط بر تغییر تفکّر آنها دست یابند.

عملاً هم کمتر چنین تغییر جهت فکری برای این گونه زندانیان پیدا شده است و حتّی در زندانیان داخلی حکومتها که از مخالفین داخلی تشکیل می‌شوند این تغییر تفکّر کمتر به وسیله مأمورین دست داده است. آری می‌شود که از شدّت عمل مأمورین به فکر بی‌نتیجه بودن درگیری و مخالفت خود بیفتند. لیکن این غیر از تغییر طرز تفکر است. تغییر جهت فکر به وسیله مأمورین هر چند استاد باشند، ایجاد نمی‌شود. تاکنون اینگونه استادان علمی مأمور کمتر توانسته‌اند اثر فکری بگذارند. البته زندان برای زندانیان دور از اجتماع بیرون در ساعاتی که سایه مأمورین حکومت را دور ببینند محیط انس کوچکی است که می‌توانند در صورت اجازه ـ دور هم گرد آیند و نظریات یکدیگر را بررسی نموده تحت تأثیر مکتبهای مختلف قرار گیرند و دور از سر و صدای اجتماع هر کدام از مکتب دلخواه خود تبلیغ کنند ولی این هم نه به این مقدار که در اجتماع آزاد بیرون صورت می‌گیرد.

و به هر حال این روش ـ زندان ـ خاصیّت تربیت چشمگیر افراد دشمن را ندارد. به علاوه که مستلزم مخارج زیادی برای حکومت مرکزی است تا آنها را از هر نظر اداره کند.

درست است که این بودجه را از ملّت می‌گیرد و اگر این اسیران را به دست افراد ملّت هم بسپارند آنها باید متحمل این مخارج بشوند، ولی افراد با اطّلاع می‌دانند که از نظر عامل محبّت میان دولت و ملّت چقدر فرق می‌کند که مالیاتی به زور از ملّت بگیرند یا افرادی را به دست خود ملّت بسپارند که از آنها کار بکشند و مخارجشان را هم بپردازند و برایشان موجب اعتبار مالی هم باشد.

این اشکالات بر نگهداری در اردوگاه‌های کار اجباری هم وارد است، که روش برخی حکومتهای روز چون شوروی درباره مخالفین داخلی فرستادن به این اردوگاه‌ها است، و البته اگر افراد بازداشت شده از دشمن را به اردوگاه‌ها نفرستند تنها روی ترس از قدرت آنها و یا سر و صدای دنیای خارج است.

گر چه اوّلین جهت منظور در فرستادن به اردوگاه کار، همان تنبیه وتأدیب و زجر دشمن همچون زندان با اعمال شاقّه است ـ که آن هم در همه جا معمول است ـ ولی اگر تصوّر کنید که در این راه برای دولت منافعی هم به دست می‌آید باید توجّه کنید که چون افراد اسیر شده از دشمن روی عدم ایمان به مکتب و ناراحتی از زجرها حاضر نیست خود به خود کار کند و راندمان کار پائین خواهد بود، باید مأمورینی گماشت تا مراقب کار باشند و آنها را به زور وادار به کار کنند که این خود خرج گزافی دارد. مگر اینکه مأمورین همان کارفرماها باشند که در کارخانه‌های خود مراقب کارگرانند و در این صورت از چهار چوب اردوگاه کار دولتی و مأمورین تأدیبی خارج بوده شبیه نظریّه ما درباره بردگان خواهد بود با این تفاوت که در نظریه ما تربیت و اصلاح بهتر انجام خواهد شد که توضیح خواهم داد.

ضمناً در این اردوگاه‌ها و زندان‌هاباید مراقب بود که میان افراد دشمن کمتر تماس باشد و گرنه یکدیگر را تشویق به حفظ مکتب و مرام خود نموده تحت تأثیر محیط خاص خود ضمن حفظ اعتقادات خود منتظر فرصتی برای هجوم خواهند بود؛ و بهرحال تجربه شد که اردوگاه‌های کار اجباری نه برای تغییر تفکر مخالفین داخلی و نه برای تغییر تفکر اسیران خارجی مؤثر نبوده است.

بردگی خصوصی موقّت

این نظریّه می‌گوید: اسیران جنگ را میان افراد تقسیم کنند ولی مدّتی تعیین کنند که پس ازآن مدّت خود به خود آزاد شوند و یا به محض اظهار اسلام آزاد شوند.

این نظریّه گر چه اشکالات بردگی دولتی را ندارد، و چون در میان خود مردم پرورش می‌یابند امکان آشنا شدن آنها با محیط اسلامی اخلاقی و علمی تحت اشراف حکومت صحیح اسلامی بیشتر است و بدین وسیله هم تربیت می‌یابند و هم باری سنگین به دوش دولت نخواهد بود.

لیکن: ۱ ـ از نظر روانی روشن است که آزادی قطعی ـ نه تنها امیدواری ـ در ضرب الأجل معیّن، روحیّه فرد را تقویت نموده دلداری می‌دهد که صبر کن آزاد می‌شوی به محیط خود بر می‌گردی.. و این خود کاملاً در جهت مقابل هدف حکومت مرکزی یعنی پرورش افکار افراد دشمن قرار دارد.

از نظر مباحث روانی روشن است که رهائی قطعی از مشکلات حتّی در آینده نامعلوم هم، روحیّه افراد را تقویت می‌کند، بلکه امید رهائی نیز آنها را نگهداری می‌کند و بر افکار خود ثابت قدم می‌دارد.

و این یکی از فوائد «انتظار فرج» و گوش به صدای قیام و آزادی بودن شیعه است که درباره امام غائب و پیشوای دوازدهم اسلام پس از پیامبر اکرم (ص) اعتقاد داریم.

۲ ـ به علاوه آزادی خود به خود اسیر و بدون اراده و خواست فرد جنگجو یک نوع اکراهی در دل افراد مجاهد به وجود می‌آورد همان‌طور که پیش از این گفتم: نمی‌توان از همه افراد انتظار داشت که جان خود را تنها به امید قیامت و بد ون هیچگونه تشویق مادّی در راه مکتب فدا کنند پیامبر اسلام هم افراد خود را مورد تشویقهای عنوانی و مادّی قرار می‌داد و گفتید که این نقص مکتب است که تنها عدّه معیّنی که در سطح بسیار بلند ایمان هستند بتوانند عمل کنند نه همه کس... و به این حساب همان‌طور که اگر فرد مجاهد هیچگونه حقوقی نداشته باشد سست خواهد شد، اگر حقوق او پس از مدّتی معیّن و یا بدون مدّت بلکه به صرف تلفّظ به اسلام خود به خود از ملک او و حوزه اختیارات او خارج شوند موجب سستی او خواهد گشت.

۳ ـ باید در این قسمت مطلبی حساسّتر اضافه کنم و آن اینکه اگر سر رسید دوران بردگی را صرف اظهار اسلام ـ و یا اظهار هر مکتبی دیگر... چون بحث ما فعلاً به عنوان یک بحث نظری منهای دید خاص مذهبی است و می‌خواهیم ببنیم از نظر یک بحث آزاد ما خود چه می‌فهمیم ـ بدانیم در طول دوران حکومت مکتب ممکن است برده داران و رؤساء حکومت روی علاقه به مال دنیا و ثروت به هر وسیله ممکن از اسلام افراد جلوگیری کنند؟

از اسلام آوردن آنها جلوگیری کنند که از دستشان بیرون نرود و مال خود را نگهدارند و اتفّاقاً درباره «جزیه» این جریان در زمان حکومت بنی مروان به وجود آمد؟

مردم برخی ولایات می‌نوشتند ما مسلمانیم ولی حکومت مرکزی نمی‌پذیرفت تا قرار داد سنگین جزیه خود را نقض نکند!!

و فعلاً نمی‌خواهم در خصوصیات جزیه و اینکه چگونه باید جلوی این روش را گرفت صحبت کنم.

۴ ـ و از طرفی وقتی برده بداند به صرف اظهار اسلام آزاد می‌شود مزّورانه اظهار اسلام می‌کند و کسی هم نمی‌داند که دل و قلب او چگونه است.

مخصوصاً اگر فرد دشمن یک نیروی روحی قوی و خاصّی داشته باشد می‌تواند کاملاً اسرار دل و قلب خود را مکتوم بدارد آنگاه با تقلّبات اثر پیروزمندانه جنگ خنثی شده اغتشاش و جنگ دائم خواهم بود، دشمن جنگ، می‌کند و همین که شکست خورد و اسیر شد با اظهار اسلام آزاد می‌شود و دو مرتبه تجهیزات خود را آماده می‌کند!!

البته در متون اسلامی خواندیم که اگر پیش از گرفتار شدن به دست مسلمانان اسلام آورد به اسارت نمی‌آید و تنها از او پولی می‌گیرند و رهایش می‌کنند. (۷۷)

ولی می‌دانیم که در تمام روشها میان تسلیم قبل از گرفتاری و پس از آن فرق است، چنان‌که تسلیم پیش از جنگ و به صرف پیام تهدیدآمیز با تسلیم پس از جنگ فرق دارد و گویا به این حساب است که همواره احتمال تقلّب در تسلیم پیش از گرفتاری بسیار کمتر است.

چنان‌که بردگان کفاّر اگر پیش از تسلیم شدن اربابان خود تسلیم شده مسلمان شوند آزاد می‌شوند. (۷۸)

و این به جهت تشویق دشمن به تمایل به اسلام و تضعیف روحیّه جبهه دشمن با این تفرقه بوده است، که اعلام شود هر که زودتر تسلیم شود آزاد خواهد بود و حقوق مساوی با مسلمانان خواهد داشت.

۵ ـ و از طرفی در این نظریّه فائده گروگان داشتن اسرا نیز که ازمهمترین مسائل جنگی است و در قسمت امتیازات و تبادل اسرا و غیره نقش مهمی دارد از میان خواهد رفت.

بردگی خصوصی بی مدّت

این نظریّه می‌گوید: اسراء جنگ را میان افراد تقسیم کنند و برای آزادی آنهاهم سر رسید معیّنی که در اختیار فرد نباشد قرار ندهند.

اشکالات نظریّه گذشته بر این طرز تفکّر وارد نیست، دقّت کنید و برگردید مقایسه کنید.

و به خصوص یک مطلب در این نظریّه ـ و نیز نظریّه سوّم ـ جالب است و آن اینکه با متفرق کردن افراد دشمن، امکان جنبشهای ضدّحکومتی از طرف اسراء خیلی کم است، و این موضوع به حدّی اهمیّت دارد که هم اکنون «ویت کنگ» در ایّام آتش‌بس عید مذهبی بودائی، آزادی رفت و آمد قوای آمریکا و ویتنام جنوبی را مشروط به عدم تجمّع آنها و عدم حمل اسلحه می‌کند.

ولی خالی از اشکال هم نیست، ایرادهائی که می‌توان بر این راه حلّ مسئله اسیر گرفت که البته بر پاره نظریاّت دیگر نیز وارد است این است که:

اوّلاً: بالأخره هر چه باشد نام «برده» و «عبد» دارد و این نام کوبیدن حیثّیت انسانی و شرافت آدمیّت است!

و ثانیاً: بنابراین برای همیشه یک فرد دشمن که چه بسا روی اشتباه به این جنگ کشیده شد و اینک به چنگ ما افتاده است باید برای همیشه برده بوده از نعمت آزادی محروم بماند.

حلّ اشکالات...

ولی باید دانست که مهمّ، واقع قانون است نه نام آن، واقع برده یک نوع کارگر است با این تفاوت که کارگر (فرض کنید کارگر دائمی) کار می‌کند و پول می‌گیرد ولی حقّ لباس و غذا و سایر احتیاجات را ندارد و برده کار می‌کند و اگر در برابر کار پول نمی‌گیرد لیکن حق لباس و مسکن و غذا و سائر احتیاجات را دارد، و چه بسا این برای خیلی اشخاص بهتر و راحت‌تر است. به خصوص اگر با رعایت دستورات اسلامی همراه باشد که بعداً خواهم گفت: به علاوه اینکه بنا به حدیثی که از پیامبر نقل است: به آنها نگوئید: برده‌ام و کنیزم! بگوئید: دخترم و پسرم! که حتی در خطاب و مکالمه نیز این قسمت اخلاقی هم در اسلام رعایت شده است که تعبیر زننده نباشد.

و این معنی را گر چه در حدیث معتبری نیافتم ولی با روح قرآن کریم سازش دارد و می‌توان به خصوص از آیه: «با لقبهای بد، یکدیگر را سرزنش نکنید» استفاده نمود. (۷۹)

بردگی که حکایت از ریشه کفر فرد و جنگ با اسلامش و تسلیم شدنش می‌کند بدنامی است و نباید به کار برده شود. مگر اینکه به طوری شیوع یابد که ریشه آن دیگر مورد توجّه نباشد و معنائی ردیف کارگر و گماشته پیدا کند؛ که می‌توان ادّعا کرد: همین‌طور هم بوده است، و دیگر ریشه آن مورد توجّه نبوده است و لذا پیامبر (ص) که نامهای بد را رسماً تغییر می‌داد و از شهرها و قصبات و افراد، نامهای ناپسند را حذف می‌فرمود. (۸۰) در مورد مفهوم برده این کار عملی نشد و تنها به همان دستور اخلاقی اکتفا گردید. البته اگر ریشه بد آن مورد توجّه باشد به حکم آیه قرآن نباید گفته شود پیامبر (ص) به حدّی مراقب نوسانهای روحیّه‌ها بود که می‌فرمود: نزد «عکرمه» نام پدرش ابوجهل را نبرید که ناراحت نشود.

ابوجهل از مخالفین سرسخت آن حضرت بود و نام سابقش ابوالحکم ـ پدر علم وسیاست ـ بود پیامبر (ص) روی تاکتیک تبلیغاتی خود نام او رادر میان ملّت تغییر داده، ابوجهل نام داد.

قرآن کریم خود کلمه «برده» را به کار برده است ولی نه به عنوان خطاب به شخصی مخصوص، بلکه به طور عمومی و آن هم به عنوان مثال و آن هم پیش از تشکیل حکومت در مدینه، و در حقیقت به زبان محیط کفر سخن گفت: که «این خدایان شما همچون بردگان شما هستند و این هم مثلی است. (۸۱)

البته باید به این نکته هم توجّه داشت که: به هر حال جنگ است و دشمن، و این هم یکی از نتایج و آثار مخالف و دشمنی اوست، نمی‌توان انتظار داشت که دشمن شمشیر کشیده در صدصد کوبیدن مکتب باشد و ما بگوئیم: سرور ما بفرمائید شما آقای مائی!!

ولی این خصوصیاّت اخلاقی اسلام است که تا این اندازه مراعات می‌کند و می‌گوید: «در خطاب به آنها برده و کنیز نگوئید، پسرم و دخترم خطاب کنید!

بردگی به این صورت از این نظر که حتّی از کارگر هم به محیط خانواده نزدیکتر بوده وموجب اختلاط بیشتری با افراد خانواده می‌گردد، برای پرورش مؤثّرتر است.

برده که همچون افراد اصیل خانواده حقّ غذا و لباس داشته بنا به دستور اسلام که فرموده: «از لباس خود به آنها و از غذای خود به آنها بدهید» با آنها آمیزش زیادی دارد تدریجاً به افکار محیط خانواده و اجتماع آشنا خواهد شد.

نظری به ایراد دوّم

و در مورد بردگی دائمی این اسرا... ـ ایراد دوّم ـ باید بگویم:

اسلام یک سلسله دستورهای اخلاقی و الزامی دارد که عملاً چنین مسئله‌ای به صورت یک مشکل اجتماعی پیدا نمی‌شود، و اگر فرضاً در مواردی نادر یک برده به طور دائم به همان وضع بردگی بماند باید علّت آن را در خارج از محیط قانون اوّلیه اسلام جستجو نمود. وگرنه با دستورهای الزامی و یا اخلاقی اسلام معمولاً بردگان، پس از رشد فکری و مسلمان شدن آزاد می‌شوند. دستورهای الزامی همچون: قتل عمد که اگر اولیاء مقتول از قصاص بگذرند ضمن گرفتن دیه باید قاتل، برده‌ای را هم به عنوان کفاّره آزاد کند. اگر قتل خطا و غیرعمد انجام شود نیز باید برده‌ای به عنوان کفاّره این اشتباه بدهد (گر چه اشتباه بوده ولی روی مصالح اجتماعی که از جمله امکان عمد واقعی و عدم تشخیص قضاة است و برای ایجاد فکر احتیاط در مورد خون انسانها قانون کفاّره الزامی است).

اگر کسی در ماه رمضان به حرام افطار کند باید کفاّره جمع بدهد که یک جزو آن آزاد نمودن یک برده است. اگر کسی به زن خود بگوید: پشت تو بر من همچون پشت مادر من است (و از این پس تو برای من همچون مادر من هستی که نباید نزدیکی کنم) که «ظهار» نامیده می‌شود که در قدیم این جمله را طلاق حساب می‌کدند ولی در اسلام به حکم طلاق حساب نشده تنها کفاّره دارد که باید در درجه اوّل یک برده آزاد کند.

اگر کسی قسم به «برائت» و جدائی از خداوند بخورد باید یک برده آزاد کند. (۸۲)

اگر کسی در ماه رمضان به چیز حلال افطار کند باید یکی از سه کار را انجام دهد: ۶۰ روز، روزه، ۶۰ فقیر سیر کردن، یک برده آزاد کردن.

و نیز اگر زنی در مصیبت از دست رفتگانش موی خود را بچیند... و به نظر برخی فقهاء احتیاط آن است که در مورد افطار در ماه رمضان، تا ممکن است و پیدا می‌شود آزاد کردن برده را مقدّم بدارد. (۸۳)

اگر نذر کند ـ که کاری انجام و یا ترک کند ـ و سپس تخلف ورزد نیز کفاّره تخییری واجب است که یک طرف آن آزاد کردن یک برده است.

و نیز اگر کسی عهد با خدا ببندد و یا قسم به خداوند بخورد و سپس تخلّف نماید، و نیز اگر زنی در مصیبت از دست رفتگانش موی خود را بکند و صورت خود را بخراشد؛ و یا مردی در مرگ فرزند یا زن خود لباس خود را بدرد. در همه این موارد یکی از کفاره‌ها، آزاد کردن یک برده است.

در برخی موارد هم از الزام پیشتر رفته و بدون اختیار و اراده شخص، خود به خود برده آزاد می‌گردد:

اگر برده‌ای از طریق ارث یا خرید و معامله سهم شخص شد که از خویشان نسبی نزدیک یعنی پدر و مادر و فرزند و یا زنهائی که از جهت خویشاوندی ازدواج با آنها صحیح نیست یعنی خواهر و خواهرزاده و برادرزاده و عمّه و خاله بود، این برده خود به خود آزاد می‌شود.

اگر این نسبتها از راه شیرو «رضاع» پیدا شود نیز حکم نسبی دارند و آزاد می‌شوند.

اگر برده‌ای مشترک میان دو نفر باشد و یکی از آن دو سهم خود را آزاد نمود سهم دیگری هم آزاد می‌شود.

اگر برده‌ای را مثله نمودند یعنی در مقام مجازات اعضاء بدنش را بریدند آزاد می‌شود (و البته در این هنگام بیت المال به او رسیدگی می‌کند).

اگر برده‌ای کور شد و یا به مرض «جذام» مبتلا شد و یا زمینگیر گشت آزاد می‌شود.

اگر صاحب کنیز با او نزدیکی نموده حامله شد پس از مرگ صاحبش از سهم ارث فرزند آزاد می‌شود. البته برخی موارد دیگر هم در فقه به همین حکم وجود دارد. (۸۴)

تأکید در عتق

از اینها گذشته در متون اسلامی سفارش بسیار به آزاد نمودن بردگان به طور مطلق و در غیر موارد مزبور شده است.

امام صادق (ع) فرمود کسی که برده‌ای(۸۵) آزاد کند خداوند در برابر هر عضو برده عضوی از او را از جهنّم آزاد می‌کند. (۸۶)

پیامبر اکرم فرمود: کسی که برده مسلمانی را آزاد کند خدای عزیز به هر عضو برده عضوی از او را از جهنّم آزاد می‌کند. (۸۷)

علی (ع) هزار برده در راه خداوند آزاد نمود که از دسترنج خود خریده و آزاد فرمود. (۸۸)

چهار چیز موجب ورود بهشت است: سیراب کردن تشنه‌ای، و سیر کردن گرسنه‌ای، و پوشاندن بدن برهنه‌ای، و آزاد نمودن انسانی. (۸۹)

لازم به تذکّر نیست که معنای جمله موجب بهشت همچون جمله فلان دارو موجب سلامتی است می‌باشد و معنایش این نیست که هر چند پرهیز از غذاهای مضرّ، و یا پرهیز از محرّمات شرعی نکند.

امام باقر (ع) هنگام مرگ ۶۰ برده داشت که ۳/۱ آنها را هنگام مرگ آزاد ساخت. (۹۰)

بردگان ائمّه (ع)

بسیاری افراد هستند که از نظر استعداد و درک شرائط زندگانی و نیروی جسمانی چنان ضعیف و ناتوان هستند که امکانات چندانی برای اداره خود ندارند، البته وظیفه حکومتهای صالح است که متناسب با آنها شغلی تهیّه دیده میان آزادی کامل و تسلیم محض(۹۱) یک نوع زندگانی بی درد سری برایشان فراهم سازد.

بسیاری از بیماران اینطورند. افرادی که از نظر عقلی از حدّ متوسّط مردم فاصله دارند چنینند.

خصوصاً در اجتماعهائی که از رژیم صالحی برخوردار نیستند و بالنتیجه کسی به فکر این بیچارگان نیست درماندگی این دسته افراد روشن می‌شود.

ریشه بردگی گر چه با یک نظر دقیق یکی از پدیده‌های حتمی اجتماع و جنگهاست ـ به طوری که توضیح دادم ـ ولی در اثر عدم شایستگی رژیمها و بالنتیجه عدم اجراء قوانین الزامی و اخلاقی احیاناً بردگانی پیدا می‌شوند که با وجود لیاقت شخصی سالیان دراز از نعمت آزادی محرومند و چه بسا ارباب مرده و به فرزندش منتقل شده‌اند.

و به همین جهت (عدم اجراء قوانین الزامی و اخلاقی) اگر نتوانند خود را اداره کنند در صورت آزادی هم در اجتماع مردم درمانده و بینوا خواهند ماند. وظیفه افراد روشن و صالح است که در صورت امکان کفالت این دسته افراد را به عهده بگیرند. بردگانی که نزد ائمّه علیهم السّلام بودند از سه نوع خارج نبودند:

۱ ـ اربابهای بی انصافی بودند که بردگان را استثمار غیرعادلانه نموده آزار می‌دادند و چون ائمّه (ع) آگاه می‌شدند آنها را می‌خریدند و نزد خود نگهداشته پس از پرورش آزاد می‌کردند.

۲ ـ بردگانی که در اثر ناتوانی فکری یا بدنی قدرت اداره خود را نداشتند و در وضع اجتماع بهم ریخته آزادی بر ایشان مصیبت بود، ائمّه (ع) آنها را نگه می‌داشتند و به همین حساب آزاد نمودن برده مرد بیش از آزاد کردن کنیز ثواب دارد. (۹۲)

۳ ـ بیشتر آنها همین که با اخلاق ائمّه (ع) آشنا می‌شدند به هیچ وجه حاضر به متارکه نمی‌شدند؛ و تتّبع در تاریخ و روایات، درستی گفتارم را در این دسته‌ها روشن می‌سازد. پیامبر اکرم (ص) بردگانی از دسته اوّل به اصرار تمام از اربابهایشان خریدند.

این پیشوایان به حدّی مراقب جهات انسانی بودند که حتّی نام برده به زبان نمی‌آوردند و همچون پدری که فرزند خود را مخاطب سازد به آنها: پسرم، دخترم می‌گفتند!

و من در این احادیثی که در این باب، زیر نگاهم قرار گرفته‌اند تاکنون به کلمه «عبد» ـ برده ـ برخورد نکرده‌ام دقّت در قرار داد آزادی ائمّه با بردگان جالب است و نکات پرورش آنها را نشان می‌دهد.

باز هم نصوص اسلامی

مستحبّ است مردان در شب و روز عرفه با آزاد نمودن برده و صدقه دادن، به خداوند تقّرب بجویند. (۹۳)

صورت قرار داد امام صادق (ع) را در مورد آزادی یک برده خواندم این طور بود: این صورت «عتق» جعفر بن محمّد است که فلان پسرش! (غلامه)(۹۴) را در راه خداوند آزاد نمود نه انتظار پاداش از او دارد و نه می‌خواهد که تشکّر کند، آزاد نمود به این قرار که نماز به پا دارد و زکات مال خود را بپردازد و حجّ خانه خدا را انجام دهد و ماه رمضان را روزه بگیرد و دوستان خدا را دوست بدارد و از دشمنان خداوند بیزاری جوید. (۹۵)

عبد اللّه بن سنان گفت: عتق امام صادق پسرش! که نامش سندی بود اینطور بود: این صورت عتق جعفر بن محمّد پسرش! سندی است با این قرار که گواهی دهد که پرستش تنها برای خدای بی‌شریک است و محمّد (ص) بنده و پیامبر خداست و اینکه قیامت و بهشت و دوزخ واقعیّت است و اینکه دوستان خدا را دوست و دشمنان خدا را دشمن بدارد و قانون حلال و یا حرام خداوند را همان‌طور بداند و پیامبران خدا را قبول داشته و آنچه از طرف خداوند آمده است قبول کند، برای خداوند آزاد نمود نه انتظار پاداش دارد و نه توقّع تشکّری! (۹۶)

چه برده‌ای را آزاد کنیم

از امام صادق (ع) از عتق پرسیدم فرمود: کسی را آزاد کن که بتواند خود را اداره کند. (۹۷)

علی بن جعفر از برادرش امام کاظم (ع) پرسید: عتق پیرمرد بهتر است یا جوان کاری؟ فرمود: کسی را آزاد کن که بتواند خود را بی‌نیاز سازد...(۹۸)

ابن محبوب به امام هشتم (ع) درباره عتق پسر بچّه یا پیر بزرگ و یا برده‌ای که زمینگیر بوده و راهی ندارد نامه‌ای نوشت:

امام (ع) در پاسخ نوشت: کسی که برده‌ای را آزاد کند که خودش را نتواند اداره کند واجب است که مخارج او را بپردازد تا بی‌نیاز شود. (۹۹)

از این روایات به خوبی استفاده می‌شود که هدف از بردگی در اسلام، استثمار نیست وگرنه نباید فرد کاری قوی را آزاد کنند و فرد بی‌دست و پا را نگهدارند! و راستی اینها گواه روشنی بر مدّعای ماهستند.

«جبرئیل همیشه سفارش بردگان را می‌کرد فکر کردم به زودی از طرف خداوند مدّتی معیّن می‌شود که در آن سر رسید همه آزاد می‌شوند». (۱۰۰)

ابوذر دو لباس زیبای یمنی خرید یکی را خود پوشید.. و دیگری را به غلامش داد و گفت: پیامبر (ص) فرمود: از غذای خود به آنها بدهید و از لباس خود به آنها بپوشانید. (۱۰۱)

تنها برده‌ای را که روشن شده و حقیقت را یافته است آزاد کنید. (۱۰۲)

مسلمان نباید برده کافری را آزاد کند. (۱۰۳)

کسی که کنیز خود را آزاد نموده و شرط کرده است که تا ۵ سال پس از آزادی برایش خدمت کند ولی کنیز فرار کرده و آنگاه آن شخص مرده است ورثه، آن کنیز را پیدا کرده‌اند آیا می‌توانند از او کار بکشند؟ فرمود: نه نمی‌توانند. (۱۰۴)

این روایات نظریه ما را در قسمتهای مختلفی روشن می‌سازد، هدف از بردگی مخالفین مکتب، روشن کردن و پرورش آنهاست، تا پرورش نیابند نباید آزاد بشوند، و نیز باید بتوانند خود را هم اداره کنند وگرنه آزادی برایشان مصیبتی است، رفتار با برده باید کاملاً انسانی باشد...

نصوص آزادی پس از ۷ سال

برده‌ای که مؤمن شده و حقیقت را یافته است پس از ۷ سال خود به خود آزاد می‌شود صاحبش بخواهد یا نخواهد، و جائز نیست که پس از آن خدمت صاحبش را انجام دهد. (۱۰۵)

اگر برده پس از ۷ سال خدمت، قیمت خود را نزد مولای خود حاضر کرد صاحبش باید بپذیرد و او را آزاد کند. (۱۰۶)

برده‌ای که دقائق آخر زندگانی را طیّ می‌کند و در حالی احتضار است نباید آزاد ساخت...(۱۰۷) که این آزادی برای آن برده جز حسرت و بی سر و سامانی تجهیزات مرگش، نتیجه‌ای ندارد.

برده‌ای مسلمان که مال کافری بود نزد امیرالمؤمنین علی (ع) آوردند فرمود: این برده را به مسلمانان بفروشید و پولش را به صاحبش بدهید، نگذارید نزد این کافر بماند. (۱۰۸)

این اخبار نیز درستی نظرّیه‌ام رادر این جهت تصدیق می‌کند که یکی از ملاکهای قانون بردگی پرورش تفکّر اوست تا حقیقت را دریابد، البته سائر جهات و اصولی که پیش از این گفتم نیز مورد توجّه است که از جمله اینکه خود به خود نباید آزاد شود که علت آن را توضیح دادم.

و شاید به همین جهت منظور از دو روایت بالا که پس از ۷ سال آزاد می‌شود یک قانون حتمی نیست، بلکه منظور تأکید استحباب آزادی پس از ۷ سال است، یعنی برده‌ای که اربابش رعایت دستورات الزامی و اخلاقی اسلام را بکند حتماً پس از ۷ سال عملاً آزاد خواهد شد یعنی ارباب متدین این کار را خواهد کرد، نه اینکه حتماً باید چنین کند، زیرا قبلاً توضیح دادیم که آزادی بدون رضایت صاحبش به طور عام، بر خلاف مصالح مربوط به جنگ می‌باشد.

و فقهاء هم از این دو روایت حکم الزامی نفهمیده، با جمع ادلّه دیگر و نظریّه قاطع پیشینیان و سیره عملی مسلمانان همان استحباب را فرموده‌اند.

به خصوص که در این دو روایت یکی از آزادی مطلق، صحبت می‌کند و در دیگری از آزادی با قرار داد و پرداخت پول بحث نموده است.

روایات دیگر...

کسی نمی‌تواند پدر و مادر یا خواهر یا خاله یا عمه خو را مالک شود، در این صورت فوراً آزاد می‌شوند. (۱۰۹)

اگر زنی بچه کنیز خود را شیر بدهد باید آزادش کند، زیرا که فرزند خود را مالک نمی‌شود. (۱۱۰)

به امام صادق (ع) گفتم: ممکن است برده‌ای که مستضعف است آزاد ساخت؟ فرمود: آری. (۱۱۱)

منظور از «مستضعف» کسی است که اساساً کودن(۱۱۲) ضعیف العقل است که انتظار درک حقیقت درباره او نمی‌رود ولی به هرحال باید هنگام آزادی‌اش دشمن هدف و مکتب نباشد تا با امکانات آزادی کامل، علیه مکتب، فعاّلیت گروهی انجام ندهد.

برده‌ای را بخرند و آزاد کنند که «ناصبی» و دشمن اهل البیت نباشد. (۱۱۳)

در حالی که آزاد ساختن ولدا الّزنا مانعی ندارد، چون هدف روح است و حقیقت یابی.

مانعی ندارد که ولد الزّنا را آزاد کنند. (۱۱۴)

آزاد کردن برده‌ای که مؤمن شده و حقیقت را یافته است مستحب است و آزاد کردن آنکه مخالف حقیقت اسلام ـ شیعه است (و هنوز درک نکرده) کراهت دارد ولی آزاد کردن مستضعف مانعی ندارد. (۱۱۵)

در کفاّرات به هیچ وجه آزاد کردن برده کافر (که هنور مکتب را نشناخته و ایمان نیاورده است) صحیح نیست و حتماً باید مسلمان باشد ولی فرق نمی‌کند که مرد باشد یا زن، بزرگ یا کوچک و یا طفلی که در حکم اسلام باشد که یکی از والدینش مسلمان باشند...

و باید از عیبهائی که همچون کوری وجذام و زمین‌گیری و قطع اعضاء باعث آزادی قهری می‌شود سالم باشد ولی کر بودن و با لال بودن و غیره مانعی ندارد. (۱۱۶) آزاد کردن برده‌ای که از آقای خود فرار کرده است در کفاّرات صحیح است گر چه مکانش را ندانیم. (۱۱۷)

خلاصه بحث

با دقّت در آنچه گفتم معلوم می‌شود که:

۱ ـ بردگی حاصل از جنگ را نباید با بردگی استعماری که به هدف تجارت و غیره انجام می‌شده است مقایسه نمود، اوّلی یک امر کاملاً طبیعی و حقوقی است و دوّمی ستم و استثماری که خود موجب جنگ است.

۲ ـ عقل آزاد بهترین روش را در اسراء جنگی یک نوع سپردن او به یک خانواده می‌داند؛ و بردگی مطرح در فقه اسلام همین است.

۳ ـ نظر اسلام را درباره بردگی به تنهائی و جدا از قانون جنگ و جهاد نمی‌توان بررسی نمود.

۴ ـ هدف بزرگ از بردگی، پرورش افکار پیروان مکتب دشمن است و همین که پرورش یافتند یا حتماً آزاد می‌شوند و یا سفارش می‌شود که آزادش شوند.

۵ ـ اگر ستمهای بی جهتی چون قطع اعضاء بر برده وارد شود هنوز پرورش نیافته هم آزاد می‌شوند.

۶ ـ نام برده هم حذف شده و به عنوان پرورش کامل و برای نمود پیوند عمیق، نام فرزند و پسر و دختر در خطاب‌ها، و فرد و تحت اختیار و... در غیر مورد خطاب جای آن را می‌گیرد.

۷ ـ به رعایت قوانین جنگی حکم به آزادی قهری تمام اسرا نمی‌شود.

۸ ـ اسراء جنگی دشمن داخلی اسلام روی مصالح سیاسی به عنوان برده میان مردم تقسیم نمی‌شوند.

این است آنچه را که من در این مسئله به طور آزاد، می‌فهمم و نیز آنچه که از اسلام درک می‌کنم.

اسلام نظر خود را به طور صریح می‌گوید و در نظر ناقدین مغرض همین است جرم اسلام!

بر عکس آنها که عربده انسان‌دوستی‌شان گوش فلک را کر کرده است و از پشت تربیونهای کنگره‌ها فرشته آزادی را در مقام سخن به بشریّت عرضه می‌دارند و همچون عیسی مسیح دم از اخلاق می‌زنند در مقام عمل روی درندگان را سفید کرده‌اند که از پیش گفته‌اند: «ز گفته تا به عمل صد هزار فرسنگ است».

و بی جهت نیست که طرح موافقت نامه درباره برلن مهمترین پیروزی ربع قرن اخیر شمرده شده است!

موافقت نامه درباره ملّتی که به خاطر جنگ در امتداد نیم قرن پیش هنوز باید از آزادی محروم باشند و اینک فاتحین آن بر سر منافع خود به توافق می‌رسند. یعنی بردگی یک ملّت! (۱۱۸)

اسلام و عقل (که هر دو رسالتی الهی دارند) دشمن را پرورش می‌دهند و آزاد می‌کنند. همان روشی که دانشمندان درباره بسیاری مجرمین اظهار می‌دارند:

مجرمین و جنایتکاران بیمارانی بیش نیستند و بایدآنها را درمان نمود و زندان هم باید به اسلوب پرورشگاه و در مانگاه روانی در آید...

چنان‌که مجازاتهای دنیوی و اخروی ـ که اسلام هم به تفصیل بیان فرموده است برای معالجه است و پاکی! حدود شرعی در حکومت اسلام برای اصلاح افراد اجتماع و تأمین امنیّت عمومی است ودوزخ هم در قیامت روی قهاّریت الهی از جهتی و لطف او از جهتی برای اصلاح و پاکی افراد است مگر آنها که امکان پاکی در آنها نیست و وجودشان آتش وآتشگیره است که این هم سخنی دیگر و بحثی جداگانه است و اساساً نام بردگی را باید از این پرورش و مجازاتی که اسلام در قوانین جنگی خود آورده است برداشت.

ولی آنها که خوب فریاد می‌کنند و تنها فریاد!... جلو پرورش ملّتی را می‌گیرند که چرا در سالهای پیش حاضر به تسلیم نشده و یا مردمی خونخوار داشته است. (آلمان و ژاپن)

از بردگی فردی نگویم که چگونه افراد را از تنفّس آزاد محروم می‌کنند و از کشتیهائی که به سواحل آفریقا رفته و بومیان سیاه پوست را گروه گروه گرفته و در کشتی می‌ریختند و برای فروش به اطراف دنیا می‌بردند و گه گاه می‌شنویم که هنوز هم کم و بیش به طور خصوصی انجام می‌شود.

از بردگی یک ملّت می‌گویم که چگونه اجتماعی را از هستی ساقط می‌کنند و برای انحراف افکار فریادهای اعتراض را بر سر و روی مسلکهای دیگر نثار می‌کنند.

معمولاً وقتی از رفتار پیروان مکتبهای غیر اسلامی انتقاد می‌کنیم و روش استعمارگری پیروان مسیح (ع) را ذکر می‌کنیم، در پاسخ می‌گویند: از خود مکتب سخن بگوئید نه از پیروان...

و البته در جای خود سخنی درست است ولی خود در صدد انتقاد از پیروان ظاهری اسلام، در می‌آیند در حالی که در طول تاریخ اسلام هیچگاه مسلمانان در هیچ موقعیّت جنگی و غیره همچون دیگران جنایاتی نداشته‌اند.

از جنگهای صلیبی نمی‌گویم که مکرراً شنیده و خوانده‌اید که در تبادل فلسطین، مسیحیان چه می‌کردند، و مسلمانان چطور؟، از روش حیله گران استعمارگران مسحیی در اندلس نمی‌گویم که چگونه از طریق تعارف شراب و فحشاء جوانان را سست کردند و بر گرده اجتماع سوار شدند و مملکت را هم صاحب!

در همین اواخر خودتان اوضاع مسلمانان کشمیر و جمهوری چاد و الجزائر و ممالک عربی مجاور اسرائیل غاصب را مشاهده کنید.

در نهم آوریل ۱۹۴۸ تروریستهای یهودی ایرگون و اشتبرن ۲۵۴ عرب دیریاسین را که دهکده‌ای در کنار غربی اورشلیم است قتل‌عام کردند.

دیریاسین کاری که چنین عملی را تحریک کند انجام نداده بود. گاهی گفته‌اند که این ده آشیانه اعراب مسلّح یا محلّ اجتماع اعراب برای حمله کردن بوده است در حالی که چنین امری عملاً غیرممکن بوده است زیرا این محلّ یکسر در محاصره بخشهای یهودی نشین قرار داشت؛ و یا نوعی موافقت با آنها در صلح زندگی می‌کرد(۱۱۹) و حتّی مردم چند جنگجوی عرب را بیرون کرده بودند، که بهانه به دست دشمن ندهند.

«ژاک روئیه» نماینده صلیب سرخ در فلسطین در یک آب انبار ۱۵۰ جسد در کنار آن ۴۰ یا ۵۰ جسد دیگر یافت، او روی هم رفته ۲۵۴ جسد شمرد از جمله جسد ۴۵ زن که ۳۵ نفرشان آبستن بودند جسد دختری ۶ ساله را در زیر توده‌ای از اجساد هنوز زنده یافت... ممکن نبود به دهکده نزدیک شد و دچار تهوّع نشد.. دهکده غارت شد و یکسره ویران گشت.

این دهکده اکنون در روی نقشه اسرائیلی وجود ندارد و به جایش «کفرشاؤل» را ساخته‌اند که قسمتی از بخش اورشلیم اسرائیل است!

۱۵۰۰ زن و کودکی را که جان به در برده بودند برهنه کردند و آنها را سوار بر کامیونهای روباز در یک محلّه یهودی نشین گرداندند. در این محل آنهارا سنگسار می‌کردند و به رویشان آب دهان می‌انداختند!

یک زن آمریکائی ۴۰ کودک یتیم این گروه را به پرورشگاه «آنااستافورد» در اورشلیم برد ولی هنگامی که این زن به یک پسر بچّه نزدیک شد پسرک فریاد زد: این زن یکی از آنهاست! و سکته قلبی نموده به زمین افتاده و سپس جان سپرد!

اتومبیلهای بلندگودار در بخش عرب نشین اورشلیم راه افتادندو از پشت بلندگوهایشان به زبان عربی می‌گفتند: اگر خانه‌هایتان را ترک نکنید سرنوشت شما همچون دیریاسین خواهد بود.

دیریاسین را با درنده خوئیهای نازیهای در دو دهکده «اورادورسور» و «لیدسیه» چکوسلواکی (که در سالهای ۱۹۴۴ و ۱۹۴۲ به دست قوای نازی قتل‌عام شدند) مقایسه کرده‌اند و گفته‌اند که از این دو وحشتناکتر بوده است زیرا در آنها تنها مردان و پسر بچّه‌ها را کشتند و اینجا زنان و حتّی زنهای آبستن را نیز!

به حدّی زشت بود که دولت اسرائیل نتوانست روپوشی، کند، در جزوه‌ای که در ۱۹۵۸ انتشار داد این جریان را تنها عمل خودسرانه یهود در این جنگ خوانده است؟

چهار ماه پیش از جریان دیریاسین به «غضامه» حمله شد و در همان ماه جریان دیریاسین به نقاط دیگری چون قسطل و لجون و ساریس و طبریه و حیفا و یا فاو عکا و کتمون حمله شد!

در کتمون که یک بخش عرب نشین اورشلیم جدید بود روش انداختن اجساد مردان و زنان به چاه تکرار شد!

یکی از بهره‌های اسرائیل از جریان دیریاسین و مشابه آن، مهاجرت بی درد سر اعراب بود که آن مردم بی دفاع برای حفظ جان خود دست از زمین و مال خود شسته و فرار نمودند!

یک روز پس از تصرّف دیریاسین دهکده دیگری به نام «قولوینه» را تصرف کردند! «قولونیه» به علّت اینکه در کنار جادّه اصلی اورشلیم بود اهمیّت سوق الجیشی داشت، آنان تعدادی از خانه‌ها را منفجر کردند و تمامی ده را به آتش کشیدند! و ۲۱ روز پس از دیریاسین «حیفا» را تصرّف کردند و از ۶۲ هزار عرب ساکن حیفا ۵۷ هزار نفرشان فرار کردند!

بقول «آرتور کوئستلر»: این حماّم خون که در دیریاسین راه افتاد از نظر روانی عامل مهمّی در مهاجرت چشمگیر آوارگان عرب بود.

«مناحیم بگین» ـ از رؤساء گروه ایرگون داستان این حمله مأمورانش را اینطور وصف می‌کند: هراسی اعراب فلسطین را گرفت... اعراب وحشتزده فرار می‌کردند و فریاد می‌زدند: دیریاسین!! در اهمیّت سیاسی و اقتصادی این ماجرا هر چه گفته شود کم است.

در اکتبر ۱۹۵۳ پنجاه و سه نفر روستائی در قریه «قیبیه» را به زور آتش تفنگ در خانه‌هایشان محبوس نموده خانه هایشان را منفجر نموده بر سرشان خراب کردند.

در نوامبر ۱۹۶۷ به سوی کودکانی که در اردوگاه آوارگان «کرامه» از مدرسه خارج می‌شدند نارنجک و بمب پرتاب نموده آنها را کشتند!

این اعمال تحت عنوان بازگشت به وطن! نسبت به اعرابی که ۱۳ قرن ساکن فلسطین بوده‌اند صورت می‌گیرد وطنی که اهداف استعمار آن را نام وطن داده است؟ وطنی که تنها اجداد معنوی ـ نه نژادی ـ در یهودیان در ۱۸ قرن پیش در آنجا می‌زیسته‌اند البته دیگران هم بوده‌اند.

و با همین اعمال چنین کردند که تعداد ۴۲ هزار یهودی ساکن فلسطین در ۱۹۱۷ در اثر مهاجرت از نقاط دیگر دنیا به آنجا به دو میلیون و چهار صد هزار نفر رسید! و طبق سرشماری اردن در ژوئیه ۱۹۶۸ آوارگان عرب فلسطینی به ۶۶۶/ ۹۸۳/ ۱ نفر رسیده‌اند:(۱۲۰)

میچل آدامز نویسنده انگلیسی می‌گوید: دهکده «سیطه» بر روی خط ترک مخاصمه قدیمی اردن و اسرائیل در ۳۰ میلی شمال غربی اورشلیم قرار دارد موافقتنامه ترک مخاصمه ۱۹۴۹ که یک مرز «دو فاکتو» به وجود آورد، روستائیان عرب «سیطه» را از زمینهای کشت خود جدا کرد، دهکده در اردن ماند و زمینهای کشت بخشی از کشور جدید اسرائیل شد! بیچارگان از نو شروع به زندگی کردند؟ زمین شرق دهکده را از سنگ پاک کرده آغاز به زراعت نمود پس از سالها موفّق شدند به وضع خود سر و صورتی بدهند که ژوئن ۱۹۶۷ جلو آمد!

در ۹ ژوئن ۶۷ یعنی روز پنجم جنگ ۶ روزه اعراب و اسرائیل سربازان اسرائیلی وارد این دهکده شدند و با اینکه اساساً زد و خوردی در کار نبود چند خمپاره به داخل دهکده انداختند و اعراب هم بی قید و شرط تسلیم شدند. با این وصف در دهکده حکومت نظامی برقرار بود دو روز گذشت غروب روز سوّم فرمانده محلّی اسرائیل به منزل کدخدا رفته پرسید شکایتی نداری؟ گفت: نه، ولی اگر ممکن است دستور فرمائید ساعات ممنوعه تقلیل یابد تا روستائیان بتوانند برای کارهای زراعتی به زمنیهای خود بروند فرمانده هم موافقت کرده پس از صرف چای بیرون آمد روز، بعد روستائیان به سوی کشتزارها به راه افتادند ولی سربازان اسرائیلی آنهارا به منزلها برگرداندند...

سپس به کدخدا دستور دادند تمام روستائیان رادر مزرعه‌ای در سمت شرقی دهکده گرد آورد! وقتی همه جمع شدند سربازان اسرائیلی به روی نزدیکترین پشت بامها رفته تفنگها را به سوی جمعیّت «قراول» گرفتند.

ساعت ۵/۶ صبح بود به هیچ‌کس اجازه حرکت ندادند نه به بزرگان اجازه استراحت و نه به کودکان اجازه رفتن به دنبال ظرف آب! تا ساعت ۶ بعد ازظهر!

در این مدّت سربازان ۶۷ خانه را منفجر کردند و از جمله یک دبستان و یک درمانگاه را از میان بردند و سپس فرمانده با بلندگو اعلام کرد: می‌توانید به خانه‌هایتان برگردید!

و هنگامی که برگشتند... نه خانه‌ای مانده و نه وسائل زندگی!

اینها پیروان تورات هستند که در سفر «تثنیه» می‌گوید:

«چینه‌هائی را که همسایگانت در زمین تو و ملک تو که حقاً از آن توست و خدا به تو داده است (به ناحقّ) ساخته‌اند بر ندار و خراب مکن» !!

همان‌طور که پیروان انجیل که می‌گوید: اگر کسی به یک طرف تو سیلی زد طرف دیگر را هم آماده بگیر تا بزند! در صحنه‌های الجزائر و ویتنام و... از کشته پشته ساخته و می‌سازند!

این فشارها است که در اردوگاه‌های آوارگان چریک، می‌پرورد و رونق می‌گیرد. «یاسر عرفات» گفت: در روزهای نخستین بیش از ۲۰ نفر نبودیم و اینک به هزاران نفر رسیده‌ایم و گفت در تمام مدّت پیکار با اسرائیل ۶ هزار کشته دادیم ولی در بهانه‌گیری چند روزه اردن ۲۵ هزار از ما کشته شد!

نمی‌خواهم با ذکر این داستان اسفناک و اشاره به حوادث مشابه آن در گوشه و کنار جهان یک نوع مغالطه‌ای نموده با ایجاد انحراف در مسیر تفکّر منطقی و پیش کشیدن سخنهای احساسی و عاطفی نظر اسلام را در مسئله به اصطلاح «بردگی» که در واقع پرورش است ـ به هم پیچیده و از راه خیال ماسک زیبا بزنم، نه!

. خواستم نمونه‌ای از رفتار مخالفین اسلام را که می‌کوشند در زوایای قوانین اسلام دستاویزی پیدا کرده سر و صدا کنند نشان دهم تا نقادی را از غرض ورزی و واقع بینی را از انحراف تمیز دهیم!

و راستی چطور وجدان بشریت می‌میرد و صدای ضجّه مردم بی‌دفاع فلسطین را نمی‌شنود؟! همه روزه مسلمانان در فلسطین کشته یا زخمی یا اسیر می‌شوند و همه روزه آنجا هتک حرمت می‌شود لیکن گوش جهانیان کر شده است.

پرسشها

س: لازم است توضیحی هم در این باره داده شود که چرا فرزند برده، برده باشد، خود اسیر برده شد ولی چرا نسل او هم برده باشند؟!

ج: رها کردن اطفال که به سوی رشد جسمی و روحی در حرکتند، به طور آزاد و پیش از پرورش افکارشان به هیچ وجه صلاح حکومت مرکزی نیست بخصوص که قطعاً از عنوان برده بودن والدین خود هم ناراحتند. اگر پرورش نیابند به زودی تشکیل توده‌ای علیه حکومت مرکزی خواهند داد و جنگی تازه به راه خواهد افتاد و این خلاف اصل نخستین است که تذکّر دادم؛ و از طرفی بهترین روش پرورش آنها، اسکان دادن در همان محیط گرم خانواده(۱۲۱) است که همچون فرزندان تحت تربیت باشند، به ویژه با رعایت اصول اسلامی که احساس امتیاز فوق‌العاده نشود. رهبران اسلامی غلامان را هرگز از فرزندان خود جدا نمی‌کردند بلکه از لباس و غذای خود به آنها می‌دادند، بلکه سفره مشترک غذا ترتیب می‌دادند.

شنیده‌اید که امام هشتم (ع) در آخرین غذای خود نیز هنگامی که از شدّت ناراحتی مسمومیّت به خود می‌پیچید دستور داد غلامان حاضر شده همه با هم دور یک سفره نشستند...

س: اگر اسلام آزادی پس از ۷ سال را الزامی می‌نمود بهتر نبود؟! زیرا پس از ۷ سال بردگی امکان برگشت به قدرت پیشین ضعیف است، خصوصاً در اطفال اسراء که جنگ نداشته‌اند، این مادّه لازمتر می‌نماید.

ج: همان‌طور که تذکّر دادم یکی از هدفهای بزرگ در مسئله به اصطلاح بردگی، پرورش افکار و درک حقیقت است و بنابراین آزادی پیش از پرورش همچون اعطاء کارنامه پایان تحصیلی دانش‌آموز پیش از اتمام تحصیل است، و گر چه یک پایگاه مرکزی نداشته باشند تا گرد هم آمده باز هم تشکیل سازمانی بدهند ولی وجود افراد ناراضی زیاد در حکومت و مکتبی که پایه‌اش بر اساس محبّت و رضایت و عدم اعمال زور و تظاهر به قدرت است خود مشکلی بزرگ است، پیامبر اکرم به حدّی مراعات محبّت اجتماعی را می‌نمودکه سعی می‌کرد میان او و پیروانش حریمی نبوده و تفاوتی مشهود نباشد، که اگر ناشناسی وارد می‌شد او را از سائر مردم تمیز نمی‌داد و احیاناً می‌پرسید: کدامیک شما محمّد (ص) هستید؟ بر مرکبی برهنه و بدون زین و جل سوار می‌شد، عمر به منزل آن حضرت آمده بود پیامبر (ص) که روی حصیری بدون روکش استراحت کرده بود برخاست، عمر مشاهده کرد از رگه‌های حصیر خطوطی درشت بر چهره پیامبر اکرم مانده است، اعتراض کرد حضرت فرمود: مثل من در دنیا همچون مسافری است که در میان راه از حرارت خورشید به پناه درختی برود تا ساعتی بیاساید و سپس حرکت کند!...

و بنا به روایات معتبر اساساً نان گندم نمی‌خورد و از نان جو هم سه روز پیاپی به حدّی که سیر شود نمی‌خورد! این است رهبر! (۱۲۲) از طرفی خارج شدن قهری برده که همواره حکم مال و ثروت داشته است از تحت اختیار افراد مکتب که زحمت پیکار با دشمن را به خود تحمّل کرده‌اند موجب سستی و ضعف سازمان جنگ خواهد شد.

س: گفته‌اند خود ائمّه (ع) برده‌های زیادی داشته‌اند و این بر خلاف تفکّر اصیل عقلی است، چرا آنها بردگان خود را آزاد نمی‌کرده‌اند!؟

ج: پاسخ این سؤال در ضمن کلمات گذشت، گفتم: که بردگان ائمّه که حتّی نام برده هم در محیط ائمّه علیهم السّلام نداشتند سه نوع بوده‌اند: یا خودشان حاضر به ترک ائمّه علیهم السلام نبودند و حاضر بودند حتّی با همان عنوان بردگی افتخاری زیر فرمان آنها باشند و شواهدی در تاریخ در این مورد هست و یا هنوز پرورش اعتقادی و کرداری نیافته بودند و یا در صورت آزاد ساختن هنوز امکانات اداره زندگی نداشتند و در غیر این صورت آزاد می‌کرده و حتّی وسائلی هم برایشان آماده می‌ساختند.

این انتقاد در مورد کثرت ازدواجهای امام دوّم حسن بن علی علیه السّلام نیز شده است و پاسخ هم به همین‌طور است توضیح اینکه اجتماع اسلامی آن روز ـ که اخلاق عرب آن روز به وسیله معاویه در میانشان رخنه کرده بود البته نه به اندازه‌ای که اینک رخنه کرده است می‌کوشید تا در موارد ازدواج حتماً از طبقات بالا همسری انتخاب کنند و طبقات پائین محروم می‌ماندند امام مجتبی علیه السلام دختران خاندانهای عقب افتاده اجتماع را به عنوان همسری که بزرگترین افتخار آنان بود می‌پذیرفت و به طوری که گفته‌اند نوعاً حتی پیش از نزدیک شدن آنها را طلاق می‌داد و طبق قانون اسلامی نصف مهر، و یا بیشتر می‌پرداخت، آن دختر هم عنوان پیدا می‌کرد که عروس پیامبر (ص) شده است و هم ثروت، و بدین وسیله خاندانهائی از بدبختی نجات می‌یافتند؛ و راستی یکی از مظلومیت‌های امام حسن علیه السلام همین زیاد زن گرفتن است که بدون تحقیق هر کس با ظن و گمان خویش به آن حضرت نسبتها دادند.

س: آیا برده بیچاره‌ای که مشمول آزادیهای الزامی و یا اخلاقی نشود باید بیچاره برای همیشه برده بماند؟!

ج: به نظر می‌رسد که در حلّ مشکلات اجتماعی نباید قوانین مکتبها را جداگانه مورد توجّه قرار داد، چه بسا یک قانون بتنهائی مشکله‌ای ایجاد کند ولی با برنامه دیگری حلّ می‌شود.

وقتی حکومت اسلامی و مکتب اسلامی برقرار باشد عملاً یک چنین مواردی پیش نمی‌آید که با وجود نارضائی برده همچنان نزد ارباب خود بماند ـ البته همان‌طور که اشاره کردم لغت کوتاه است وگرنه نه او برده است و نه این ارباب ـ و از طرفی باید گفت: به فرض چنین موردی پیش آید ولی چه باید کرد، بالأخره یا باید الزام باشد و یااخلاق و گفتیم که بیرون رفتن برده از تحت قدرت فرد وآزادی قهری او یکنوع کراهت در میان پیروان مکتب بوجود می‌آورد، و اساساً الزام در محدود نمودن مالکّیت مشروع(۱۲۳) حتّی در مورد غیر برده نیز یک نوع کراهت باطنی و ناراحتی روحی به وجود می‌آورد. مردم احساس فشار بیجا می‌کنند و همین احساسها موجب جدایی مردم از حکومت می‌شود.

چنان‌که از نظر دید حقوقی باید گفت: وجهی ندارد که جلو نیروی فعاّله شخص گرفته شود و کنترل گردد. اگر شخص کند و ثمره‌اش را دیگری بگیرد موجب سستی در کار خواهد بود، ولی اگر یک نوع وجدان اخلاقی در اجتماع پیدا شود که خود و دیگری نشناسد، یا چندان فاصله نداشته باشد نیروی فعّاله‌اش سستی نمی‌گیرد آن وقت کار می‌کند و با رضایت خاطر به اجتماع می‌دهد؛ و در این بحث، شخص مجاهد زحمت کشیده و جهاد کرده معنی ندارد که بهره جهادش بدون خواست او از دستش بیرون رود.

س: این طفل وقتی بزرگ شود آیا به فکر انتقام از اسلام نمی‌افتد؟!

ج: اگر پرورش نیابد و به همان عناد باقی بماند که هم خود و هم والدین او و هم دیگران به فکر انتقام خواهند بود ولی اگر پرورش یابد خود، حقّانیّت مکتب را درک می‌کند، و می‌داند که پدرش به فکر از میان بردن مکتب بوده و جنگ پیش آمده است و بردگی هم از فروعات جنگ است، اگر آنها هم فاتح می‌شدند چنین می‌کردند و یا خیلی سخت‌تر که گفتیم.

س: اگر اسرای جنگی در اختیار دولت بوده در کارگاه‌ها کار کنند بهتر نیست؟! که از نیروی کار آنهاهم استفاده شود.

ج: در صورتی هم که میان مردم پخش می‌شوند کار می‌کنند و از نیروی آنها استفاده می‌شود و ضمناً چنان‌که توضیح دادم پرورش بهتری هم می‌یابند و در ضمن این پرورش، با خلوص و محبّت بهتری هم کار می‌کنند، در صورتی که در کارگاه‌های دولتی که امکان پرورش صحیح نیست در نتیجه کار هم با محبّت و خلوص انجام نمی‌شود چه بسا خرج نگهبانان و مخارج شخصی اسرا و غیره بیشتر از در آمد حاصل از کار آنها خواهد بود.

س: اینکه اسلام به کفّار می‌گوید یا اسلام آورید و یا جنگ، این یک تحمیل عقیده و اسلام زوری نیست؟ در صورت اسلام آورد نشان این اسلام چه ارزش دارد؟

ج: اوّلاً به این صورت گفته نمی‌شود که حتماً یا اسلام فوری و یا جنگ، بلکه اگر ایراد و اشکال یا سؤالات و پرسشهائی داشته باشند با آغوش باز پذیرفته می‌شوند «اگر یکی از مشرکین از تو پناه خواست (تاتحقیق کند) پناهش ده تا کلام خدا را بشنود و او را به محلّ امن خودش برسانید». (۱۲۴) و در این صورت به حدّی برای تحقیق آزاد هستند که پیشوایان دینی ماروی جملات غیر مؤدّبانه آنها هم حساّسیتی نشان نمی‌دادند.

ابن ابی العوجاء کافر به امام صادق (ع) می‌گفت: تا کی چون شتر به دور این خانه می‌گردید؟! و آن حضرت با کمال ملاطفت برایش توضیح می‌داد.

و ثانیاً: اسلام را از ایمان جدا کنید آنچه به دل مربوط است ایمان است که هیچگونه تحمیل و اکراه در آن تصوّر نمی‌شود، قلب را نمی‌توان با زور تسخیر کرد، ولی اسلام همان تسلیم ظاهری است و از فروع رژیم و حکومت اسلام است که حکومت مرکزی برای پایداری در برابر مشکلات اجتماعی باید حساب خود را با مخالفین روشن کند، در حکومتی که بر پایه محبّت و استفاده از نیروی عمومی استوار شده است نمی‌توان آزارها و رفتار ایذائی گروه‌های مخالف را تحمّل نمود.

از نظر فقهی هم نظریّه آن دسته از فقها که احکام اسلام را بر مسلمان ظاهری هر چند بدانیم که منافق است، بار می‌دانند به نظر صحیحتر می‌رسد.

س: به طور کلّی باید اسلام را طرفدار بردگی دانست یا مخالف؟

ج: کدام بردگی؟ بردگی مربوط به رنگ سیاه و سفید؟ کم استعداد و با استعداد؟ عرب و عجم؟ و...

اسلام با اینها مخالف است و شدیداً مبارزه کرده و موفّق هم شده است.

ولی بردگی حاصل از جنگ، از مخالفت دشمن با مکتب انقلابی اسلام، با این موافق است چنان‌که عقل هم موافق است، دشمنی را که می‌کشیم و او هم اگر می‌توانست ما را می‌کشت، چرا زندانی کردنش صحیح نباشد؟ چرا نگهداری در بیرون زندان تا پرورش یافته با مکتب موافق شود صحیح نباشد؟ و میان این دو مسلماً دومی بهتر است.

و اینکه آزادی برده را به طور کلّی در مدّت معیّنی الزامی نمی‌کند همان‌طور که گفتم برای این است که آنها پرورش یابند و نیز فکر اینکه موقّت است، چیزی نیست، به وطن خود بر می‌گردیم... این افکار دشمن را تقویت نکند و و او را بر سر رژیم خود ثابت ندارد، برای این منظور چاره‌ای جز این نیست که محدود نسازیم، و نیز تا بر خلاف تمایل قلبی جنگجویان (که به حسب رژیم آن زمان همه مسلمانان بودند) اسرای جنگی که بازیاب جهادشان بود از تحت اختیارشان خارج نشود.

س: اسلام می‌توانست در دوران حکومت ممتد و طولانی خود بردگان را آزاد کند خصوصاً در حکومتهای حقّی مانند علی علیه السّلام و در این صورت بردگی نمی‌ماند!

ج: پس از علی علیه السّلام جنگها با دشمنان اسلام شده و اسیرها گرفته شده است گر چه حکومتهای صالح نبودند ولی جنگ با دشمن زیاد پیش آمده و اسیران زیادی در اسلام پیدا شدند.

و اگر منظورتان بردگان پیش از زمان امیرالمؤمنین (ع) است باید گفت: نمی‌توان چنین قانون کلّی را الزامی دانست؟ زیرا هنوز بردگانی بوده‌اند که پرورش نیافته بودند و هرگز عقل نمی‌گوید که دشمن را آزاد کن تا دوباره تشکیلات و پایگاهی برای خود پیدا نموده جنگی تازه به راه اندازد.

س: پس از گذشت سالیان دراز و باقی ماندن بردگان در میان مسلمانان حتماً پرورش یافته بودند؟!

ج: معلوم نیست، زیرا امکانات اساسی که مورد نظر اسلام است برای تکمیل اجتماع و پرورش افکار حتّی در زمان علی علیه السّلام به طور کامل نبود، زیرا آن سرور گرفتار اختلاف داخلی و اصلاح ورشکستگیهای اخلاقی و اعتقادی حاصل از روش حکومت‌های پیش از او بود.

در زمان خود پیامبر اکرم (ص) هم آن امکانات به طور کامل نبود و به همین جهت مسئله امامت را با آن همه اهمیّت نادیده گرفتند و روی اغراض شخصی عدّه‌ای، و ترس و یا سستی اکثریت، تعیین پیامبر اکرم (ص) علی (ع) را پس از تنها ۷۰ روز! آری فقط ۷۰ روز نادیده گرفتند! و هنوز محققین در این عجبند که ان حالت فوق‌العاده‌ای که پیامبر اکرم (ص) برای این امر اعلام داشت و در آن صحرای سوزان «غدیر خم» مردمرا با صدور فرمان فوق‌العاده‌ای جمع نمود چگونه در این مدّت کوتاه از نظر رفت! (۱۲۵).

فرمان آتش زدن در خانه علی علیه السلام داده شد که به نقل «ابن قتیبه» مورّخ سنّی مذهب(۱۲۶) زهرا (ع) گفت: در این خانه حسن و حسین و فرزندان پیامبرند، خلیفه دوّم! گفت: «و ان...» هر چند آنها باشند.

به قصد محاصره اقتصادی فدک را از فاطمه زهرا (ع) گرفتند و غیر اینها که می‌توانید برای آگاهی اجمالی به کتابهای مربوطه خصوصاً النّص و الأجتهاد تألیف سید شرف الدّین عاملی قده که در همین موضوع یعنی اجتهاد آنها در برابر فرمان صریح پیامبر (ص) نوشته شده است مراجعه کنید.

در زمان حکومت علی (ع) هم کسانی که اهل تسنّن آنها را از «عشره مبشرّه» ده نفری که پیامبر بشارت بهشت به آنها داده است می‌دانند جنگ جمل را به راه انداختند، معاویه جنگ صفّین تشکیل داد و مقدّسین بی‌سواد زمان آن حضرت هم جنگ نهروان را علیه آن حضرت ترتیب دادند.

اینها و مانند اینها شواهد روشنی است که هنوز اجتماع روشن نشده و پرورش نیافته بود. (۱۲۷)

با کمال تأسف باید بگویم. هنوز در طول تاریخ حتّی برای یک روز هم حکومت اسلامی کامل در دنیا به وجود نیامده است، و حکومت زمان پیامبر (ص) و علی علیه السّلام فقط نمونه‌ای از حکومت اسلامی بودند آن هم نه نمونه کامل و صد در صد! به آنها مشکلات اجتماعی اجازه تشکل آن حکومت را نداد و به دیگران هوی و هوس این اجازه را نداد!

حکومت امام مجتبی (ع) هم که زودگذر بود و در آن زمان هم که بود مشکلات زمان پدر را چند برابر داشت.

روایات مذهبی می‌گوید: حکومت صد در صد اسلامی تنها در زمان امام زمان (ع) انجام خواهد شد، عوامل به وجود آوردن آن حکومت هر چه که باشد در آن موقع پیدا می‌شود و احکام واقعی اسلام از جمله برخی خصوصیّات بردگی مخالفین داخلی اسلام، اجرا خواهد شد.

و به همین مناسبت در دعاء «ندبه» که سفارش شده است شیعیان مداومت کنند آمده است که «این المدّخر لتجدید الفرائض و الّسنن».

س: منظور از «پرورش» که در سخنان شما مکرّر شد چیست؟ اسلام چگونه پرورش می‌دهد، مسلمانان که نوعاً در اجتماع عقب افتاده هستند، شما هم می‌گوئید: اسلام تاکنون موفّق به پرورش کامل نشده است.

ج: پرورش اسلام در جات مختلف و به اصطلاح کلاسهای گوناگون و در عین حال مرتّبی دارد، یک درجه پرورش اسلامی را هر مسلمانی دارد هر چند در کمترین حد ایمان و اعتقاد باشد، او پرستش بت نمی‌کند و مختصر اعتقاد به خداوند و روز قیامت او را از برخی کارهای زشت که در نظرش خیلی مهم باشد باز می‌دارد. یک درجه پرورش اسلامی را هم کمترین کسی دارد و تنها ائمّه اهل البیت و نادری از وابستگان را می‌توان شمرد و به قول یکی از بزرگان: در آن حدّ کامل تنها علی را پرورش داد! اسلام یک شاگرد تربیت کرد آن هم علی (ع) بود.

ولی اینکه بگوئیم پرورش اسلام ناچیز است سخنی گزاف و نسنجیده است، در همین زمان ما اگر اعتقاد ایمانی مردم نبود معلوم می‌شد که حفظ امنیّت اجتماعی و رسیدگی به فقراء و بینوایان و انجام کارهای خیریّه چقدر دشوار است! این همه خیرات و رسیدگی به فقراء و دوری از کارهای زشت در سخت‌ترین شرائط همه روی اعتقاد اسلامی در اجتماع ما انجام می‌شود. هم اکنون افرادی هستند که روی اعتقاد اسلامی خود نیمه‌های شب به در خانه فقرا به طور ناشناس رفته و رسیدگی می‌کنند پرورش صدر اسلام را که اساساً تصورش برای ما مشکل است.

یکی از اصحاب به حضور آن سرور عرضه می‌دارد: چقدر بی‌سعادتم، چندین مرتبه جنگ رفته‌ام و هنوز به شهادت نرسیده و فیض لقاء خدا را نبرده‌ام دعا کنید در جنگ شهید شوم!

یک زن به میدان احد رفته جنازه پدر و شوهر و برادر خود را بر شتری بسته و به شهر بر می‌گردد مردم که از جنگ اخبار وحشتناکی شنیده‌اند از او می‌پرسند: چه خبر بود؟ او می‌گوید: خبری خوش و آن سلامتی پیامبر (ص)!!(۱۲۸)

س: سیزده سال اوّل اسلام جهاد نبود و هنوز قانون جنگ نیامده بود ولی بردگی بود، اسلام در آن موقع چه روشی داشت؟

ج: بردگان آن زمان قاعدتاً از جنگهای قبیلگی و یا روشهای استعماری برده‌گیری از سیاهان پیدا می‌شدند و مسلّماً اسلام با آن روشها مخالف بوده و آن جنگها و خون‌ریزیها را هم باطل می‌دانسته است ولی چه کند؟ امکانات برای مبارزه نداشت و خود پیامبر اکرم (ص) و اصحابش در فشار بودند.

ممکن است خود افرادی که مسلمان شدند از پیش بردگانی داشته‌اند ولی قانون به عقب نگاه نمی‌کند. آیه تحریم ربا هم که نازل شد گذشته را عفو نمود گر چه ظلم بوده و به ناحق گرفته می‌شده است، ولی قانون اگر بخواهد به عقب برگردد هرج و مرج در اجتماع می‌شود، و شاید بتوانیم از آیه قرآن: «عفی اللّه عما سلف» خداوند از گذشته عفو نمود ـ که در مورد ربا نازل شده است یک معنای عمومی بفهمیم.

و نیز الزام به رفع ید از اموال گذشته حکومت اسلام را در نطفه متزلزل می‌کرد و مخالفتها تشدید می‌شد؛ ولی اسلام با دستورات اخلاقی خود بردگان پیش را نیز به مقدار زیادی آزاد نموده است، و میزان هم واقع عمل است و نتیجه دستور نه طرز بیان!

س: بعضی معقتدند اسلام با هر نوع بردگی مخالف است، و اگر آزادی را جبری و الزامی ندانسته روی عدم قدرت بوده است. اسلام نمی‌توانسته با بردگی که یکی از تجارتهای عمده عربستان بوده مخالفت ورزد و آن را از ریشه بر افکند، و به این جهت تنها به دستورهای خاصّی قناعت نموده که عملاً بردگان را به طور قابل ملاحظه آزاد می‌سازد.

ج: این عقیده ـ گر چه به وسیله برخی بزرگان از شیعه و سنی گفته شده است ـ به نظر درست نمی‌رسد، اسلام اهل مجامله نبود و عقیده خود را در قانون بیان می‌کرده است، ممکن است اجراء قانون، روی عواملی خاص تأخیر افتد ولی اصل وضع مادّه قانون به خواست مردم نبوده و در اظهار عقیده صراحت کامل داشته است.

اسلام با تجارت شراب و شرابخواری مخالفت ورزید با اینکه تجارت شراب از تجارت برده رائج‌تر بود، شراب از لوازم زندگی بزرگ و کوچک بود و همچون ضروریّات زندگی مورد توجّه بود، و گر چه قرآن نتوانست از همان اوّل به طور صریح تحریم کند ولی تدریجاً حکم اساسی را بیان داشت و مردم را نهی فرمود!

اسلام با اصل شرک و بت‌پرستی آنچنان مخالفت ورزید که حتّی مجسّمه سازی که نمونه آن بود تحریم فرمود! آن وقت چگونه از تحریم بردگی عاجز بود؟!

به علاوه از دید حقوقی و اجتماعی و روانی ملاحظه کردیم که بردگی به صورت صحیح بهترین برنامه درباره اسرای جنگی است.

البته باید صریحاً بگویم: آنچه که گفتم روی درک خودم از این مسئله است، و نمی‌توانم بگویم قطعاً نظر اسلام تنها روی همین جهات و خصوصیّات بوده است.

اسلام به حدّی در وضع قانون سطح عالی دارد که ادعّاء درک کامل آن از کوتاهی درک است.

ولی می‌توانم بگویم که به احتمال قوی نظر اسلام روی همین جهات بوده است.

س: اینجا که سخن به پایان می‌رسد مایلیم درباره دو مطلب توضیح داده شود.

۱ ـ بردگی را به هر صورت حلّ کنیم یک مشکل می‌ماند و آن خرید و فروش آن است. فروش انسان از دید عقل کار زشت است.

۲ ـ در ضمن بحثهای گذشته، مکرّراً از شرائط ذمّه و جزیه سخن به میان آمد خصوصیاّت آن چیست؟

ج: از بیانات گذشته استفاده شد که حقّ استفاده از نیروی انسانی اسیر، جنگ به طرز منصفانه و در برابر پرداخت مخارج خوراک و پوشاک و مسکن اسیر، برای فرد جنگجوی مکتب، یک حق مسلم و ثابت است.

همین معنی ارزش معاملاتی ایجاد می‌کند، به این صورت که دیگری که چنین نیروی انسانی در اختیار ندارد حاضر است: رضایت خاطر آن فرد مجاهد مکتب را به هر وسیله ممکن تحصیل نموده به جای او اختیارات اسیر را در دست بگیرد و ضمناً از نیروی انسانی او استفاده کند.

و در حقیقت از نظر ریشه جریان، پول در برابر رفع ید از اسیر داده می‌شود. همان‌طور که پول در برابر صرف نظر نمودن از حقّ خود و تفویض به دیگری، در سائر امور مثل حق اختصاص در تحجیر و غیره پرداخت می‌شود، و به این صورت چیزی شبیه سر قفلی می‌شود.

منتها در امتداد تاریخ و تکرار معاملات عنوان سر قفلی و رفع ید از حقّ، جای خود را به عنوان خرید و فروش می‌دهد، چنان‌که هم اکنون در اثر شیوع سر قفلی تدریجاً همین مسئله در آن هم اتّفاق افتاده است. برده بودن فرزند بردگان نیز از فروع اصل مسئله بردگی است، فرزند برده عضوی از خانواده برده است و همان حکم را دارد، البته اگر پدر و مادرش هردو برده باشند، به هر حال کسی که جنگ با اسلام می‌کند و می‌خواسته اساس اسلام را از میان بردارد باید پس از اسارت تربیت شود و تربیت به وسیله هضم در یک خانواده مسلمان انجام می‌شود؛ و این بهتر از زندان و یا آزاد کردن و یا کشتن است که دیگران چنان می‌کنند.

و اماّ خصوصیاّت جزیه و ذمّه...

از یهودیان و مسیحیان که اهل کتابند و زردشتیان که احتمالاً کتاب داشته‌اند جزیه گرفته می‌شود و فرقی هم میان گروه‌های آنان چون کاتولیکها و پروتستانها و غیره نیست هر چند در برخی اصول و فروع دین خود با هم اختلاف داشته باشند.

و منظور از اهل کتاب آنهائی هستند که اصالة چنین باشند نه اینکه از فرقه‌های کفر و شرک دیگر چون ستاره‌پرستی و بت‌پرستی و لا دینی محض به یهودیّت و مسیحیّت و زردشتیّت ـ پس از نسخ اینها به وسیله اسلام، مثل زمان ما ـ رو آورده باشند.

سه گروه گذشته اگر به شرائط ذمّه که خواهیم گفت ملتزم شوند مانعی نیست که به دین خود بمانند.

از زنان و اطفال و دیوانگان جزیه گرفته نمی‌شود، و از ادله شرعیّه چنین به نظر می‌رسد که از پیرمردان و افراد زمینگیر و کم خردان نیز گرفته می‌شود، از رهبانان و فقرای آنها هم گرفته می‌شود، منتها هر وقت که فقیر قدرت پیدا کرد بدهی خود را بپردازد.

اگر در قرارداد جزیه قید شود که مقداری جزیه را از زنان بگیرند این قید بی اثر است.

اطفال همینکه بالغ شدند (و به حدّ درک رسیدند) اسلام یا جزیه را به دو عرضه می‌داریم اگر قبول نکرد کافر حربی می‌شود که جنگ با او جائز است.

اگر جنگ را پذیرفت و اسلام و یا جزیه را ردّ کرد نباید غفلة به او تاخته اسیر نمود بلکه باید به محلّ امن و پایگاه خود برسانند و آنگاه با آن گروه بجنگند، زیرا او در حکم امان پدرش بوده است.

جزیه حدّ معیّنی ندارد و بسته به نظر پیشواست که به حسب مصالح زمان و مکان و غیره مراعات و معیّن می‌کند.

می‌تواند جزیه را روی تعداد افراد قرارداد کند و یا بر زمینها ببندد و یا بر چهار پایان و درختان و درآمدها مالیاّت ببندد.

جزیه چون زکات سالیانه گرفته می‌شود ولی می‌تواند اوّل یا آخر یا وسط سال قرار دهند.

ظاهراً جزیه باید به صرف مصالح اسلام و مسلمین به هر صورت و هر جا، برسد و مورد خاصی ندارد.

شرائط ذمّه که در برابر آن دولت اسلامی متعهّد حفاظت از جان و مال و عرض اقلّیتها است این است که:

۱ ـ به طوری که گفته شد جزیه بپذیرند.

۲ ـ کاری که برخلاف امان و پناهندگی باشد چون تصمیم بر جنگ و یا همکاری با کفّار انجام ندهند.

۳ ـ به کارهائی که در شرع ما حرام است چون شرابخواری و زنا و خوردن گوشت خوک و ازدواج با زنهائی که در شرع ما باطل است، تظاهر نکنند.

۴ ـ بپذیرند که همچون مسلمانان حدود و دیات و غیره بر آنها جاری شود.

۵ ـ مسلمانان را هیچگونه آزاری فی المثل چون زنا با زنان و لواط با فرزندانشان و دزدی اموالشان و ـ جا دادن جاسوس کفاّر و یا جاسوسی برای کفاّر... ـ نرسانند.

۶ ـ کلیسا و کنیسه تازه‌ای نسازند و ناقوسی نزنند و بناهای مرتفع نسازند.

مخالفت بند اوّل و دوّم به هر صورت مخالف ذمّه حساب می‌شود ولی مخالفت شرط سوّم و چهارم در صورتی که در قرار داد ذکر شود نقص عهد و خلاف ذمّه حساب می‌شود...

شرط پنجم و ششم نیز همین‌طور به نظر می‌رسد و احتمال دارد نقض پیمان شود هر چند شرط نشده باشد ولی اگر به این طور شرط شد که در صورد تخلّف اساس امان نباشد قطعاً مخالفتش نقض حساب می‌شود. اگر جنایتی که موجب حدّ یا تعزیز (حدّ مجازاتی است که در اصل شرع تعیین شده است و تعزیر مجازاتی است که موکول به نظر پیشوا و حاکم شرع شده است) مرتکب شوند حکم جاری می‌شود، و اگر پیامبر (ص) یا ائمّه یا فاطمه زهرا علیها السلام را دشنام دادند کشته می‌شوند چنان‌که مسلمانی هم چنین کند همین حکم را دارد. (۱۲۹)

اگر شرائط ذمّه را نقض نمایند پیشوا می‌تواند آنها را به محل امن پایگاهی خودشان برساند و آنگاه ظاهراً مخیّر است که بکشد یا برده کند و یا فدیه گرفته معامله نماید. اموالشان هم به نظر می‌رسد که باید به همان محلّ امن نزد خودشان فرستاده شود.

اگر کافر ذمّی که شرائط را نقض کرده است و به این جهت برده شده و یا فدیه داده است مسلمان شود حکم بردگی و یا فدیه به هم نمی‌خورد، ولی اگر پیش از اجراء حکم بردگی و فدیه مسلمان شد آن احکام و جزیه و غیره همه برداشته می‌شود؛ ولی اگر کارهائی کرده که موجب حدّ شرعی بوده است اکنون که مسلمان شد چه می‌شود؟

مرحوم شیخ طوسی در کتاب مبسوط نقل کرده است که: فقهاء شیعه روایت کرده‌اند که حدود ساقط نمی‌شود.

ابتدا به کافر ذمّی نباید سلام کرد که مکروه است بلکه احتیاط موافق تحریم است، و اگر او سلام کرد در جوابش تنها به کلمه «علیک» اکتفا می‌شود، ولی اگر مسلمان ناچارشد مانعی ندارد که سلام یا جواب کامل بگوید. (۱۳۰)

نباید کافران ذمّی در بلاد مسلمین معابد تازه‌ای از کلیسا و کنیسه و صومعه و آتشکده و غیره بسازند و اگر ساختند بر پیشوا، هر که باشد لازم است که از میان بردارد.

و در این حکم میان شهرهائی که مسلمانان ساختند همچون بصره و کوفه و بغداد و طهران و برخی از شهرهای ایران، و شهرهائی که از کفاّر گرفته‌اند چون بسیاری از شهرهای ایران و ترکّیه و عراق و غیره هیچ فرقی نیست.

کفاّر نباید در حجاز به عنوان وطن بمانند و مرحوم شیخ طوسی فرموده: این مسئله مورد اتّفاق همه فقهاء است، و شیعه و سنّی هم در این زمینه روایت نقل کرده‌اند و منظور از حجاز همه عربستان کنونی است نه خصوص مکّه و مدینه ولی عبور مانعی ندارد.

کفاّر نباید در بلاد مسلمانان تبلیغ مذاهب خود را بکنند و کتابهای خود را منتشر سازند و یا مسلمانها و فرزندان را به مذهب خود دعوت کنند؛ و بر پیشوا است ـ هر که باشد ـ که از این کار جلوگیری کنند.

احکام دیگری نیز در این زمینه می‌توان از کتابهای فقهی استفاده نمود که به رعایت فرصت به همین قدر اکتفاء می‌کنم. (۱۳۱)