فرهنگ مصادیق:وجوب ایمان به ملائکه از نظر قرآن
مجله تخصصی کلام اسلامی سال هجدهم-شماره هفتاد و یکم
نویسنده: سیده طاهره موسوی
محتویات
مقددمه
تأمل در آیات قرآن نشان از آن دارد که ملائکه دستهای از موجودات اند که علاوه بر آن که در ساختار خلقت از رتبهای خاص و جایگاهی ویژه برخوردارند، ایمان بدانها واجب بوده و دشمنی با آنها به تصریح آیه ۹۸، سوره بقره موجب کفر است. همچنین در آیاتی مانند ۲۸۵ و ۱۷۷ سوره بقره، ایمان به ملائکه، هم ردیف ایمان به خدا ذکر شده که اهمیت و ضرورت مسأله را نشان میدهد. اما سرّ وجوب ایمان به ملائکه چیست و چرا ایمان به این موجودات نزد خداوند تااین اندازه مهم است؟ برخی معتقدند که ایمان به ملائکه لازمه ایمان به نبوت است چرا که ملائکه حاملان وحی الهی اند و هر کس منکر وجود حاملان وحی شود در واقع نبوت را انکار کرده است. اما دقت در کنه مطلب این حقیقت را آشکار میسازد که ایمان به ملائکه لازمه توحید است و با انکار آن توحید فعلی و افعالی حق تعالی مخدوش میشود.
طرح مسأله
ملائکه دستهای از مخلوقات الهی هستند که در نظام خلقت از اهمیت خاص و جایگاه ویژهای برخورداراند. در فرهنگ قرآنی، این موجودات، مقربان درگاه الهی و مسبّحان دائمی پروردگار و رسولان الهی اند که در تدبیر امور عالم و وساطت در فیض و قبض ارواح، ایفاء نقش میکنند. تأمل در آیات قرآن حکایت از آن دارد که ایمان به ملائکه امری واجب و ضروری است تا آنجا که منکر آنها در زمره کافران خواهد بود. اما دلایل و شواهد نقلی بر وجود ایمان به ملائکه کدام اند و هر کدام مدعای ما را چگونه ثابت میکنند؟ همچنین علت و سرّ وجوب ایمان به ملائکه چیست و چرا آیات قرآنی تا این حد بر ایمان به ملائکه تأکید داشته و آن را مکرراً تذکر داده است؟ در این قسمت از مقاله ابتدا از دلایل و شواهدی که ایمان به ملائکه را واجب کرده، بحث میکنیم و سپس روشن میسازیم که راز این که انسانها باید به ملائکه مؤمن باشند و انکار آنها مستلزم کفر است چیست.
وجوب ایمان به ملائکه
قبل از ورود به بحث و ارائه دلایل بر وجوب ایمان به ملائکه، خوب است از معنای وجوب بحث کرده و تصور صحیحی از صورت مسأله ترسیم نماییم تا گرفتار مغالطه اشتراک لفظ نشویم. وجوب در علوم مختلف، معانی متفاوتی دارد. برای مثال در علم فقه واجب در مقابل حرام به کار رفته و مراد آن است که مکلف به امتثال آن مستحق ثواب و متمرد از آن مستوجب عقوبت است. این همان وجوب شرعی است که از ناحیه شرع انجام آن الزامی است.[۱] در فلسفه نیز وجوب معنای خاصی دارد که عبارت است از: «کون وجوده ضروریاً له»[۲] وجوب یک امر یعنی وجود، برای آن امر ضروری باشد و از آن قابل سلب نباشد.
حال به نظر میرسد مراد از وجوب ایمان به ملائکه وجوب شرعی است. بدین معنا که مکلف باید امر ایمان به ملائکه را امتثال کرده و منکر آنها نباشد و گرنه مستوجب عقوبت خواهد بود.
خالق هستی و آفریننده عالم در آیات و روایات فراوانی از موجوداتی به نام «ملائکه» سخن به میان آورده و برای آنها صفات و ویژگیهایی مانند عصمت[۳]، مسبّح خداوند[۴]و مجری فرامین او[۵] برشمرده و وظایف و رسالتهای مختلفی را مثل تدبیر امور عالم، ارسال وحی[۶]، قبض ارواح مؤمنان[۷] و ظالمان[۸] ، رسالت مراقبت اعمال[۹] بر دوش آنها نهاده است.
در کنار این آیات، دستهای از آیات را میبینیم که در آنها انسان به ایمان به ملائکه فراخوانده شده است. ایمان نزد اهل لغت از ماده «أمن» به معنای سکون بوده و اصل آن آرامش نفس و زوال خوف است. همچنین به معنای تصدیق میباشد.[۱۰] مفسران در توضیح معنای ایمان گفتهاند: «الایمان بالله هو العقد علی توحیده وما شرع من الدین. والایمان بالرسول هو العقد علی کونه رسولاً مبعوثاً من عند ربه امرُه امرُه ونهیه نهیهُ وحکمُه حکمُه من غیر أن یکون له من الأمر شیء»[۱۱] «ایمان به خداوند عبارت است از اعتقاد قلبی بر یگانگی او و بر آن دینی که تشریع کرده و ایمان به رسول عبارت است از اعتقاد به این که او فرستاده خداست و امر او امر خدا و نهی او نهی خدا و حکم او حکم خداست بدون آن که خودش از پیش خود اختیار داشته باشد».
مطابق این بیان مراد از ایمان با توجه به متعلق آن متفاوت است. یعنی ایمان عبارت از عقد و تصدیق قلبی است و سعه و ضیق آن بستگی به متعلقش دارد. بر این اساس ایمان به خداوند به معنای تصدیق به وحدانیت او و امتثال دستورات الهی است و ایمان به رسول عبارت است از ایمان به این که او از جانب خداوند مبعوث بوده و طاعت او (پیروی از امر و نهی و حکم او)، طاعت خداست.
با این وصف ایمان به ملائکه یعنی فرد باید به وجود آنها و لوازم وجودی آنها که عبارت است از رسالت، جایگاه و مقام آنها تصدیق داشته و معترف باشد.
بنابراین مؤمن به دین اسلام در واقع کسی است که در کنار اعتقاد قلبی به اصول دین، به ملائکه نیز ایمان داشته و قلباً بدانها معتقد باشد. عکس نقیض این گزاره آن است که عدم اعتقاد به ملائکه و انکار آنها مستلزم خروج از دین میباشد که البته در آیهای از قرآن به این امر تصریح شده است.[۱۲]
نکته قابل توجه آن که ایمان و اعتقاد به امری، فرع بر شناخت و معرفت بدان است. به عبارت بهتر لازم است ابتدا شناخت صحیح و معرفت دقیق نسبت به متعلق ایمان حاصل شود تا سپس اعتقاد و ایمان بدان معنا پیدا کند. در واقع رابطه شناخت و ایمان، رابطه تصور و تصدیق است. یعنی همان گونه که تصور بر تصدیق تقدم رتبی دارد، شناخت و معرفت نیز بر ایمان مقدم است. همچنین همان گونه که تصدیق به میزان تصور میسور است، به همان اندازه که معرفت حاصل شود، ایمان محقق میگردد. به عبارت واضح تر، ایمان امری ذو مراتب بوده و درجات متفاوتی دارد. هر چه شناخت و معرفت نسبت به امری عمیق تر و دقیق تر باشد، محصول و ثمره بیشتری از مراتب ایمان را به دنبال خواهد داشت. تفاوت میان ایمان جاهلانه و عالمانه از همین جا آشکار میگردد. ایمان جاهلانه مبتنی بر مرتبه ضعیفی از معرفت بوده حال آن که ایمان عالمانه بر شناختی قوی استوار است. امیرالمؤمنین وامام الموحدین از این دو ایمان به ایمان ثابت و مستقر در قلب و ایمان عاریتی و زوال پذیر تعبیر نمودهاند: «فمن الایمان ما یکون ثابتاً مستقراً فی القلوب ومنه ما یکون عواری بین القلوب والصدور»[۱۳] «ایمان بر دو گونه است: یکی ثابت و مستقر در قلوب و دیگری موقت و عاریهای بین قلبها و سینهها». در بیان دیگری، حضرت، مؤمن را این گونه توصیف کردهاند: «المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف؛ مؤمن مانند کوه استواری است که باد و طوفان نمیتواند آن را تکان دهد». این ایمان ناظر به درجات اعلای معرفت است.
دلایل نقلی بر وجوب ایمان به ملائکه
گفتیم که ایمان به ملائکه از مسائل اعتقادی بوده و بر هر مکلفی ایمان بدانها واجب میباشد. اما در چه آیاتی به این امر پراخته شده و این امر چگونه از آیات قرآن مستفاد است؟ در این قسمت از بحث به ارائه و بررسی آیات قرآنی مشیر به این معنا میپردازیم:
أ. (آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لَا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ) «پيامبر (خدا) بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ايمان آورده است، و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و فرستادگانش ايمان آورده اند»[۱۴] این آیه با صراحت دلالت بر وجوب ایمان به ملائکه دارد، چرا که طبق آن مؤمن کسی است که به خدا و ملائکه و کتب و رسل الهی ایمان داشته باشد. یعنی ایمان کامل، ایمان به مجموعه این موارد است به نحوی که نبودن یکی از این موارد موجب نقصان در ایمان میباشد. به عبارت دیگر، معطوف آمدن «ایمان به ملائکه» به «ایمان به خدا» در این آیه، این نتیجه را به دنبال دارد که همان گونه که منکر خدا از زمره مؤمنان خارج است و کافر محسوب میشود، منکر ملائکه نیز کافر خواهد بود.
ب. (لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِينَ وَفِي الرِّقَابِ وَأَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ وَحِينَ الْبَأْسِ أُولَئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ)، «نيكوكارى آن نيست كه روى خود را به سوى مشرق و [يا] مغرب بگردانيد بلكه نيكى آن است كه كسى به خدا و روز بازپسين و فرشتگان و كتاب [آسمانى] و پيامبران ايمان آورد و مال [خود] را با وجود دوست داشتنش به خويشاوندان و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان و گدايان و در [راه آزاد كردن] بندگان بدهد و نماز را برپاى دارد و زكات را بدهد و آنان كه چون عهد بندند به عهد خود وفادارانند و در سختى و زيان و به هنگام جنگ شكيبايانند آنانند كسانى كه راست گفته اند و آنان همان پرهيزگارانند»[۱۵] در آیه مذکور خداوند تبارک وتعالی اصل و زیربنای همه خوبیها را ایمان به مبدأ، معاد، ملائکه، کتاب و انبیاء الهی معرفی نموده که اهمیت و ضرورت ایمان به ملائکه از هم ردیف آوردن آن با مبدأ و معاد روشن میشود. نکته قابل توجه آن که در این آیه متعلق ایمان پنج مورد ذکر شده که هر کدام از این موارد در تکمیل ایمان نقش دارند و نداشتن یکی از اینها فرد را از دایره مؤمنان خارج کرده و در سلک کافران درخواهد آورد. از این رو فرد مؤمن همان گونه که به خدا معتقد است باید به ملائکه نیز ایمان داشته باشد.
همچنین نکتههای تأکیدی موجود در آیه حائز اهمیت است، زیرا در آیه نفرمود:«نیکوکار» کسانی است که... بلکه فرمود:«نیکی» کسانی هستند که... و علت آن است که در ادبیات هنگامی که میخواهند درجه تأکید را در چیزی بیان کنند آن را به صورت مصدری میآورند نه به صورت وصف.
نتیجه این که آیه مذکور بالاترین مرتبه نیکوکاران را کسانی معرفی میکند که ایمان به خدا، معاد، ملائکه و... دارند. نکته دیگر این که در ذیل آیه فرمود:«اینها همان راستگویان و پرهیزگاران هستند». این امر خود تأکید دیگری است هم بر اصل ایمان و هم بر نصاب ایمان.
ج. (مَنْ كَانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَرُسُلِهِ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكَافِرِينَ)، «هر كه دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئيل و ميكائيل است [بداند كه] خدا يقينا دشمن كافران است»[۱۶] در این آیه شریفه دشمن ملائکه کافر شمرده شده است، به این نحو که «من» در آیه شرطیه است و جواب آن محذوف میباشد. یعنی هر کس دشمن ملائکه و جبرئیل و میکائیل است کافر است. از این که دشمنی با ملائکه موجب کفر است، میتوان استفاده کرد که قبول و پذیرش و ایمان به آنها لازم و ضروری است.
د. ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْكِتَابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَمَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَمَلَائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا بَعِيدًا) ، «اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبر او و كتابى كه بر پيامبرش فرو فرستاد و كتابهايى كه قبلا نازل كرده بگرويد و هر كس به خدا و فرشتگان او و كتابها و پيامبرانش و روز بازپسين كفر ورزد در حقيقت دچار گمراهى دور و درازى شده است».[۱۷]
در صدر آیه، خداوند به مؤمنان امر میکند که به خدا و رسول و کتابی که بر او نازل شده و کتبی که بر انبیای پیشین آمده، ایمان بیاورید و در ذیل آیه هشدار میدهد که هر کس به خدا و ملائکه و کتب و رسل الهی و روز قیامت کفر بورزد، در گمراهی دوری واقع شده است. حال، این که در صدر آیه، بعد از امر به ایمان، متعلق آن هر یک جدا جدا ذکر شده، مفهم این مقصود است که ایمان به هر کدام مستقلاً واجب است. در ذیل آیه ( من یکفر ) نیز بعد از ذکر مَنْ شرطیه متعلّق کفر ( بالله وملائکته وکتبه... ) با ذکر خاص تکرار شده که مؤید و بیانگر این حقیقت است که کفر به هر یک چنین جزائی را(ضلال بعید) به دنبال دارد.
علاّمه طباطبایی نیز در تفسیر این آیه میفرماید:«مراد از واو عاطفه که چهار بار در آیه تکرار شده واو جمع نیست تا در نتیجه همه موارد نامبرده، موضوع واحدی برای حکمی واحد شوند یعنی چنین نیست که محکوم به حکم کفر کسی باشد که به همه اینها کفر بورزد و اگر به یکی از اینها ایمان داشته و به سه تای دیگر کافر باشد، کافر نیست بلکه واو در این جا به معنای یا است و در حقیقت معنای آیه چنین است: هر کس به خدا یاملائکه یا کتب یا رسل یا روز قیامت کفر بورزد، کافر است. بنابراین، آیات قرآنی ناطق است که هر کس به هر یک از آنچه در این آیه ذکر شده (به طور جدا جدا) کافر باشد (هر چند که به بقیه ایمان داشته باشد) به حقیقت کافر است.[۱۸]
تعبیر به «ضلال بعید» مبین این معناست که منکران این امور تا حدی از جاده حقیقت دور شدهاند که بازگشتشان به آسانی میسور نیست. حال آیا کفر به ملائکه وحی چنین ضلالتی را به دنبال دارد یا ایمان به همه اصناف ملائکه لازم است و کفر به آنها موجب ضلالت میشود؟ آیه اطلاق دارد. اما از این که در صدر آیه، ایمان به سه امر لازم شمرده شده ولی در ذیل آیه کفر به پنج مورد را موجب ضلالت دانسته، فهمیده میشود که نصاب ایمان، به آن سه امر (خدا، رسول و کتاب) ختم نمیشود بلکه ایمان به ملائکه و معاد هم لازم است.
اما اینکه در صدر آیه، ایمان به ملائکه نیامده، شاید بدان علت است که ایمان به آن سه امر(خدا، رسول و کتاب)، مستلزم ایمان به ملائکه نیز میباشد.
سرّ وجوب ایمان به ملائکه
تا این جا روشن شد که در فرهنگ قرآن ایمان به ملائکه واجب است اما چرا و به چه علتی ایمان به ملائکه واجب و ضروری است و اساساً چه سرّی در این امر نهفته است؟ چرا اگر کسی به ملائکه مؤمن نباشد از زمره کفار است؟ در تبیین و توضیح این بحث، از براهین عقلی مدد جسته و میکوشیم تا از منظر عقل، حکمت و سر آن را بیابیم. ممکن است اشکال شود که: «احکام الله تعبدی و توقیفی هستند و دین الله لا یصاب بالعقول» لذا رسیدن به سر وجوب نه ممکن است و نه مفید، همین اندازه که معتقدیم احکام الهی دارای حِکَم و مصالحی است، کافی است.
در جواب میگوییم: این روایت ناظر به اسرار احکام شرعیه فرعیه جزئیه است و نسبت به این گونه احکام عملی، هر غیر مجتهدی باید مقلد باشد زیرا عقل، مدرک کلیات است نه جزئیات. بنابراین رسیدن به سر احکام جزئی ممکن نیست مگر آن که به اصطلاح «منصوص العله باشد» یعنی شارع با صراحت، علتش را بیان کرده باشد. اما باید دانست که در حوزه مسائل اعتقادی، طبق نظر همه فقها تقلید جایز نیست و فرد مکلف باید تحقیق کند و سرّ آن را دریابد، سپس بپذیرد. البته هر مکلفی به قدر توان و ظرف وجودیش، موظف به تحقیق است.
مسأله ایمان به ملائکه نیز، مسلماً از مسائل اعتقادی ماست چرا که این مسأله در آیات قرآن، هم ردیف ایمان به خدا و کتب و رسل الهی آمده و منکر آن، کافر شمرده شده است. از این رو به هیچ وجه نمیتوان در این مسأله تقلید کرد(یعنی بدون دلیل و کورکورانه به آنها معتقد شد) که در این صورت این اعتقاد پوچ و بیهوده خواهد بود.
اما در توضیح این امر که ایمان به ملائکه از اعتقادات است باید گفت: به یک اعتبار، مجموعه دستورات دینی شامل سه بخش است: اعتقادات، اخلاق و احکام. ایمان به ملائکه از اخلاقیات و احکام نیست، زیرا منکر این امور (اخلاق و احکام) کافر محسوب نمیشود و انکار یکی از امور اخلاقی یا احکام شرعی به ایمان کسی آسیب نمیرساند، مگر آن که مسأله از ضروریات باشد به نحوی که با انکارش تزلزلی در اصول دین رخ دهد.
پس به طور مسلم، ایمان به ملائکه در زمره مسائل اعتقادی قرار دارد. لذا جستجو از سرّ و علت وجوب آن، بر هر مکلفی فرض و لازم است.
اما جای این سؤال باقی است که ایمان به این دسته از مخلوقات، از لوازم کدام یک از اصول سه گانه دین میباشد؟ به عبارت دیگر انکار این امر، کدام یک از اصول دین را متزلزل میسازد؟
آنچه در بادی امر به ذهن میرسد این است که ایمان به ملائکه از لوازم اعتقاد و ایمان به نبوت است و با انکار آن، اصل نبوت متزلزل میشود. دلیل بر اثبات این مدعا آن که ایمان به ملائکه، مقدمه ایمان به وحی است. زیرا ملائکه مأمور انزال کتب و احکام شریعت بر پیامبران میباشند. به همین دلیل، در آیاتی از قرآن ایمان به ملائکه مقدم بر ایمان به کتب و رسل آمده و این تقدم، نشان دهنده آن است که انکار ملائکه در حقیقت انکار وحی و نبوت و به نحوی انکار معاد است و عقل با توجه به این مقدمات، حکم به لزوم ایمان به ملائکه مینماید.
لکن با اندک تأمل و تعمق روشن میشود که این دلیل، اخص از مدعاست. چرا که آیات و روایات، ایمان به همه اصناف ملائکه را لازم و ضروری معرفی کرده است حال آن که با این دلیل، صرفاً وجوب ایمان به ملائکه وحی ثابت میشود و با اقامه دلیل اخص، نمیتوان اعم را نتیجه گرفت؛ لذا با این دلیل، وجوب ایمان به کل ملائکه ثابت نمیشود. پس نمیتوان ایمان به ملائکه را تنها لازمه اصل نبوت دانست.
ایمان به ملائکه لازمه توحید
تأمل و تدبر در مسأله این حقیقت را بر انسان آشکار میسازد که ایمان به ملائکه از لوازم مهم و اساسی توحید است. بدین معنا که هر کس به ملائکه ایمان نداشته و قائل به وجود چنین موجوداتی نباشد، در واقع وحدانیت خداوند را منکر شده است. به عبارت بهتر فهم صحیح و همه جانبه نسبت به توحید باری تعالی مستلزم اعتقاد به وجود ملائکه خواهد بود. اما پیش از آوردن دلائل و اثبات مدعا، ارائه مقدمهای ضروری به نظر میرسد.
میتوان به طور اعم مدعی شد که همه حکمای الهی اعم از مشایین، اشراقین و اصحاب حکمت متعالیه قائل به وجود عالمی هستند که واسطه در ایصال فیض به مادون است. ساکنان این عالم را که «عالم عقل» نام دارد، موجودات مجردی تشکیل میدهند که نقش وساطت بین مفیض علی الاطلاق و مستفیض را برعهده دارند. فلاسفه از این موجودات با عنوان «عقول مفارق» یاد میکنند که با ملائکهای که در لسان شرع آمده، قابل تطبیق است. اهم دلایل حکما مبنی بر ضرورت وجود عقول مفارق (ملائکه) از این قرار است:
اولین راه برای اثبات مدعا قاعده «الواحد» است که طبق آن صدور کثیر از واحد ممتنع میباشد. زیرا اگر از واحد بسیط من جمیع الجهات، کثیر و مرکب بیواسطه صادر شود موجب کثرت و ترکیب در مصدر خواهد شد و این خلاف فرض و محال است. از طرف دیگر عالم ماده، کثیر و مرکب است لذا صدور آن بیواسطه از حق تعالی محال میباشد. پس لازم و ضروری است اقرب موجودات به حق تعالی واحد بسیطی باشد که در ذات و فعلش از غیر حق مستغنی است تا بتواند در افاضه خیر از معطی حق به ماعدای از موجودات واسطه باشد.[۱۹]
ب. در بیان دیگری صدرالمتألهین بر ضرورت وجود ملائکه چنین برهان اقامه میکند:«حق صریح در صنع باری تعالی و حکمتش در ایجاد عالم به نحوی که از جانب خداوند خالی از قصور و شرور باشد به وضوح روشن نخواهد شد مگر بعد از بیان کیفیت ترتیب وجود و این که صدور موجودات از خداوند باید به ترتیب الأشرف فالأشرف باشد».[۲۰] ایشان سپس برای اثبات مدعای خود چنین دلیل اقامه میکند:«خداوند تبارک وتعالی در ذات و صفات واحد است و فعل او باید واحد باشد به وحدت حق و باید واجب باشد از این جهت که مقوم است به قیومیت حق و غنی باشد به غنای حق. چنین فعلی نمیتواند عرض باشد چون به جوهر محتاج است. صورت هم نمیتواند باشد چون صورت نیازمند ماده است. هیولا نیز نیست زیرا هیولا بدون صورت محال است. جسم هم نمیباشد چون صدور جسم مرکب از ماده و صورت از واجب تعالی بدون واسطه محال است نه به خاطر بخل مبدأ و قصور فاعل، بلکه به جهت شدت نور وجود. بنابراین باید «اول ما خلق الله عقل» باشد. چنان که در حدیث مشهور وارد است و این برهان موافق با اعتقاد اصحاب ادیان میباشد».[۲۱]
حاصل سخن آن که این برهان ضرورت وجود ملائکه را با توجه به وحدت حقه خداوند ثابت میکند. لذا آن که معتقد به توحید است به ناچار میباید به ملائکه نیز ایمان داشته باشد.
ج. از دیگر ادلهای که بر وجود ملائکه به وضوح دلالت دارد قاعده «امکان اشرف» است. این قاعده که از اصل امتناع صدور کثیر از واحد محض استخراج شده، در بیانات فلاسفه جایگاه ویژهای دارد. چنان که ابن سینا در شفا ترتیب نظام وجود را بر این قاعده مبتنی دانسته است.[۲۲]همچنین شیخ اشراق در آثار خود از این قاعده برای اثبات عقول استفاده نموده است.[۲۳] صدرالمتألهین نیز ضمن تجلیل از این قاعده میگوید: «مؤدّای این قاعده کریم و فوائدش کثیر و منافعش وافر و خیرات و برکاتش جلیل است».[۲۴] قاعده امکان اشرف عبارت است از این که در تمام مراحل وجود لازم است ممکن اشرف بر ممکن اخس مقدم باشد. به عبارت دیگر هرگاه ممکن اخس موجود شود ناچار باید پیش از آن ممکن اشرفی موجود شده باشد. مثلاً هنگامی که نفس و عقل را در نظر بگیریم و با یکدیگر مقایسه کنیم،مطمئن خواهیم شد که عقل برتر از نفس است؛ در این صورت اگر به صدور وجود نفس آگاه باشیم به صدور وجود عقل پیش از آن نیز آگاه خواهیم بود.[۲۵]مفاد این قاعده نیز مثبت مدعای ما مبنی بر ضرورت وجود ملائکه در نظام هستی است چرا که هستی موجودات مادی و عالم دنی مستلزم موجودات مجرد و عالم عقلی میباشد.
د. دیگر آن که میان مفیض و مفاض علیه مناسبت لازم است و خداوند تبارک وتعالی که مفیض علی الإطلاق است، واحد محض و فوق تمام و کمال میباشد. از طرف دیگر عالم ماده، کثیر و ناقص است حال اگر از کمال محض ابتدائاً ناقص محض صادر شود، مناسبت لازم، منتفی خواهد بود.
نتیجه این که با توجه به این مقدمه و مطابق دلایل ارائه شده، حکما وجود عالم عقول را ضروری دانسته و عدم آن را محال میشمرند. همین امر میتواند مدعای ما را مبنی بر این که ایمان به ملائکه لازمه اعتقاد به توحید است، به روشنی تبیین نماید چرا که انکار عالم عقول یا همان ملائکه مستلزم انکار توحید فعلی و افعالی حق تعالی بوده وموجب کفر میگردد که آیات قرآنی بدان تصریح نمودهاند. نکته دیگر آن که این امر از قضایایی است که هرگاه موضوع و محمول آن به درستی تصور شود تصدیق بدان بدیهی است و اگر کسی خدشه کند قطعاً از این جهت است که موضوع ومحمول به طور کامل متصور او نبوده که در این صورت، ممکن است بدیهیترین قضیه که همان «کل بزرگتر از جزء است» نیز مورد خدشه قرار گیردء
جمع بندی و نتیجه گیری
ایمان به ملائکه از موضوعات بسیار مهمی است که بحث از آن از زوایای مختلفی قابل طرح میباشد. در آیات متعددی بر وجوب ایمان به ملائکه تصریح شده به گونهای که آیات دالّ بر وجوب به هیچ وجه قابل توجیه یا تأویل نیست و از طرفی از نحوه دلالت آیات بر وجوب ایمان (که ایمان به آنها هم ردیف ایمان به خدا و کتب و رسل الهی آمده) استفاده میشود که ایمان به ملائکه از مسائل اعتقادی است. یعنی از مسائلی است که در حوزه اعتقادات و حکمت نظری مطرح است و عقل باید به سرّ این وجوب راه یابد تا ایمان او از مرحله تقلید رهیده و به مرحله تحقیق ارتقاء یابد. چرا که بطلان ایمان تقلیدی در حوزه اعتقادات امری روشن و بدیهی است. لذا این مسأله از حوزه تعبدیات خارج میباشد و عقل را به کاوش در سر این وجوب وا میدارد که چرا و به چه دلیل ایمان به ملائکه واجب و منکرش کافر است و عدم ایمان به آنها چه خللی در دین پدید میآورد؟
بعد از تأمل و کنکاش و پیمودن مسافتهای علمی به این جواب دقیق نائل میشویم که ایمان به ملائکه از لوازم توحید است و مفاد قاعده متقن «الواحد لا یصدر عنه إلاّ الواحد؛ از واحد جز واحد صادر نمیشود» و لزوم تناسب بین مفیض علی الاطلاق و واحد محض و وجود فوق تمام و کمال و مفاض علیه و لزوم ترتیب در صدور موجودات مجموعاً وجود ملائکه را در نظام خلقت ومراتب هستی ضروری میسازد که با انکار آن اثبات توحید فعلی، افعالی و ربوبی مختل میگردد.
خداوند حکیم میفرماید:
(وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)؛ و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم.[۲۶]
و نیز میفرماید:
(وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ)؛ «و هر كجا باشيد او با شماست».[۲۷]
سعدی شیرین سخن شیرازی در دو بیت به مضمون هر دو آیه اشاره میکند و میگوید:
دوست نزدیک تر از من به من *** وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست *** در کنار من، و من مهجورم
جهان با تمام زیباییهای خود، پرتوی از جمال و کمال حق تعالی است، تجلی او بر جهان با نام «جمیل» این همه زیباییها آفرید.
خواجه شیراز به این حقیقت با اصطلاح عرفانی اشاره میکند:
حسن روی تو، یک جلوه که در آینه کرد *** این همه نقش در آینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارش که نمود *** یک فروع رخ ساقی است که در جام افتاد
پانویس
- ↑ امام خمینی، رساله توضیح المسائل، ص 525.
- ↑ طباطبایی، نهایة الحکمة، ص 55.
- ↑ تحریم، 7.
- ↑ بقره، 30.
- ↑ انبیاء، 27.
- ↑ نحل، 105.
- ↑ نحل، 35.
- ↑ نحل، 31.
- ↑ انفطار، 10 13.
- ↑ مصطفوی، التحقیق فی کلمات القرآن، ج1، ص 150.
- ↑ طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج15، ص 145.
- ↑ بقره، 98.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 189.
- ↑ بقره، 285.
- ↑ بقره، 177.
- ↑ بقره، 98.
- ↑ نساء، 136.
- ↑ طباطبایی، ترجمه المیزان، ج5، ص 179.
- ↑ ملاصدرای شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الأسفار الأربعة، ج7، ص 262.
- ↑ ملاصدرای شیرازی، مفاتیح الغیب، ج1، ص 356.
- ↑ همان.
- ↑ ابن سینا، الهیات شفا، ص 14.
- ↑ شیخ اشراق، حکمة الاشراق، ص 389.
- ↑ ملاصدرا، الحکمة المتعالیة فی الاسفار الأربعة، ج7، ص 45.
- ↑ ابراهیمی دینانی، قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی، ج1، ص 33.
- ↑ سوره ق، آیه16
- ↑ سوره حدید، آیه4







