فرهنگ مصادیق:نقطۀ مقابل تسلیم شدن «جزع کردن» است
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ برخورد امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در مصیبت فوت فرزندشان
- ۳ نقطهٔ مقابل تسلیم «جزع کردن» است/ جزع در مقابل محدودیتها ناشی از تربیت نیافتگی انسان است
- ۴ جزع یعنی نپذیرفتن محدودیتهای به جا/ ترس بی جا مقابل دشمن هم نوعی جزع است
- ۵ علی(ع): نهایت اسلام این است که تسلیم خدا بشوی
- ۶ تسلیم خدا بشوید، تا خدا عالم را تسلیم شما کند
- ۷ پانویس
مقدمه
پناهیان گفت: نقطهٔ مقابل تسلیم شدن «جزع کردن» است. اگر تسلیمِ محدودیتهای به جا نشویم جزع میکنیم. جزع کردن یعنی دست و پا زدن بیهوده در مقابل محدودیتهایی که دیگر کاری از تو نمیآید.
به گزارش خبرنگار مهر، حجت الاسلام علیرضا پناهیان که در رمضان گذشته با موضوع «تنها مسیر-راهبرد اصلی در نظام تربیت دینی» سخنرانی کرد و مورد استقبال جوانان قرار گرفت، امسال قرار است به مدت ۳۰ شب در مسجد امام صادق(ع) میدان فلسطین به موضوع «تنها مسیر برای زندگی بهتر» بپردازد و به سوال «چگونه یک زندگی بهتر داشته باشیم؟» پاسخ دهد. در ادامه فرازهایی از شانزدهمین جلسه این سخنرانی را میخوانید:
یکی از بخشهای زیبای زندگیِ بهتر، تسلیم شدن به جا در مقابل محدودیت هاست
همان طور که حرکت، تلاش و مبارزه برای رسیدن به تمایلات برتر را رکن زندگی تلقی کردیم، تسلیم شدن و پذیرفتن محدودیتها هم رکن دیگر زندگی است و این دو در کنار هم، زندگی را سرگرم کننده و جذاب میکنند. زندگی بهتر، زندگی ای است که نه در دوست داشتنیها کم بگذاری و نه در پذیرفتن محدودیتها کم بیاوری؛ و این ترکیبِ بسیار زیبایی است.
واقعاً یکی از بخشهای بسیار زیبا، جذاب و مهم زندگی، آن قسمتهایی است که انسان تسلیم محدودیتها میشود؛ منتها به شرطی که خوب، درست و به جا تسلیم شود. وقتی انسان اولاً اصل محدودیتهای زندگی خودش را پذیرفت و ثانیاً آنها را انتخاب کرد، آن وقت زندگی اش خوب و جذاب میشود. در یک برنامه ریزی دقیق، انسان باید محدودیتهای خودش را درست ببیند، و الا برنامهٔ او خیال پردازانه خواهد بود، نه بلندپروازانه.
گفتیم که دربارهٔ محبت و علاقه نباید کم گذاشت، بلکه بیشترین و شدیدترین محبت را باید پیدا کرد. دربارهٔ تلاش و درگیری هم گفتیم که نباید کم گذاشت بلکه باید با مشکلات، درگیر شد و تا آخر باید انرژی خود را برای رسیدن به آن محبت شدید، صرف کرد. اما دربارهٔ محدودیتهای زندگی میگوییم که باید در مقابل برخی از محدودیتها تسلیم شد. آدم که نباید به خودش دروغ بگوید! بلکه باید واقع بینانه، برخی از محدودیت ها(محدودیتهای به جا) را بپذیرد.
اگر کسی به خاطر وجود محدودیتها و موانع، عصبانی شد و قهر کرد و محدودیتها را نپذیرفت، معلوم میشود که او خوب تربیت نشده و «با زندگی آشنا نیست». بیایید «زندگی» را به خودمان و فرزندان مان آموزش بدهیم. اگر زندگی را آموزش ندهیم، آن وقت فشار روانی بندگی برای ما سنگین خواهد شد و احساس میکنیم که دستورات خدا-نعوذ بالله- دارد به ما زیادی زور میگوید! اگر ما زندگی را درست یاد بگیریم، قانون پذیر و محدودیت پذیر میشویم.
برخورد امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در مصیبت فوت فرزندشان
امام باقر(ع) برای یکی از فرزندان شان به شدت ناراحت و بی قرار بودند. فرزند ایشان مریض بود و در تب شدید میسوخت به حدّی که داشت جان میداد. امام(ع) آن قدر نگران حال بچه بودند که اصحاب حضرت میگویند: ما پیش خودمان گفتیم که اگر این بچه از دنیا برود، میترسیم حضرت هم از دست برود! از بس که حضرت تلاش میکرد این بچه سلامت خود را پیدا کند. کمی بعد، یک دفعهای از داخل خانه، صدای شیون خانمها بلند شد و فهمیدیم که بچه از دنیا رفته است. امام(ع) به داخل رفتند و آنها را آرام کردند و برگشتند و با حالتی بشّاش و خنده رو با دیگران برخورد کردند. اصحاب با تعجب پرسیدند: فرزند شما سلامتی خودش را به دست آورد؟ حضرت فرمود: نه! از دنیا رفت. اصحاب گفتند: بعد از آن همه نگرانی و تکاپویی که برای سلامتی فرزندتان داشتید، ما تصور میکردیم که اگر از دنیا برود، برای شما خیلی سخت(غیرقابل تحمل) خواهد بود. حضرت فرمود: ما اهل بیت این گونه هستیم که تلاش خودمان را انجام میدهیم و معلوم است که دربارهٔ اطرافیان و نزدیکان مان عاطفه داریم اما وقتی امر خدا تحقق پیدا کرد و دیگر از ما کاری بر نیامد، ما تسلیم میشویم و «زیبایی تسلیم خودمان را هم به خدا نشان میدهیم» و انبساط خاطر من هم به همین دلیل است. (کَانَ قَوْمٌ أَتَوْا أَبَا جَعْفَرٍ ع فَوَافَقُوا صَبِیّاً لَهُ مَرِیضاً ...فَقَالَ لَهُمْ إِنَّا لَنُحِبُّ أَنْ نُعَافَی فِیمَنْ نُحِبُّ فَإِذَا جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ سَلَّمْنَا فِیمَا أَحَبَّ؛ [۱]
مشابه این داستان دربارهٔ امام صادق(ع) نیز روایت شده است که حضرت بعد از اینکه فرزندشان از دنیا رفت، یک لباس بهتر پوشیدند-و محاسن خود را شانه زدند- و بیرون آمدند(لَمَّا حَضَرَتْ إِسْمَاعِیلَ بْنَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْوَفَاهُ جَزِعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع جَزَعاً شَدِیداً قَالَ فَلَمَّا غَمَّضَهُ دَعَا بِقَمِیصٍ غَسِیلٍ أَوْ جَدِیدٍ فَلَبِسَهُ ثُمَّ تَسَرَّحَ... قَالَ إِنَّا أَهْلُ بَیْتٍ نَجْزَعُ مَا لَمْ تَنْزِلِ الْمُصِیبَهُ فَإِذَا نَزَلَتْ صَبَرْنَا؛ [۲] و (وَ کَانَ لِلصَّادِقِ ع ابْنٌ فَبَیْنَا هُوَ یَمْشِی بَیْنَ یَدَیْهِ إِذْ غُصَّ فَمَاتَ فَبَکَی وَ قَالَ لَئِنْ أَخَذْتَ لَقَدْ بَقَّیْتَ وَ لَئِنِ ابْتَلَیْتَ لَقَدْ عَافَیْتَ ثُمَّ حُمِلَ إِلَی النِّسَاءِ فَلَمَّا رَأَیْنَهُ صَرَخْنَ فَأَقْسَمَ عَلَیْهِنَّ أَنْ لَا یَصْرُخْنَ؛ [۳]
تسلیم شدن با غُر زدن و نق زدن، زیبا نیست
باید به زیبایی تسلیم امر خدا شویم نه با اکراه و نارضایتی
وقتی امام صادق(ع) داشتند فرزند خود را به خاک میسپردند، یک نجوای زیبایی با خداوند متعال داشتند. عرضه داشتند: «ای خدایی که فرزندان ما را از ما میگیری ولی محبت ما به تو زیادتر میشود؛ سُبْحَانَ مَنْ یَقْتُلُ أَوْلَادَنَا وَ لَا نَزْدَادُ لَهُ إِلَّا حُبّاً» [۴] و این نشان میدهد که در مقابل این مصیبت چقدر زیبا تسلیم خدا شدهاند.
تسلیم شدن با غُر زدن و نق زدن، زیبا نیست. وقتی تلاش خودمان را برای تحقق یک امری انجام دادیم ولی مقدّر نبود و تلاش ما به نتیجه نرسید، باید به زیبایی تسلیم امر خدا شویم نه با اکراه و نارضایتی. (کمااینکه امام صادق(ع) فرمود: إِنَّا قَوْمٌ نَسْأَلُ اللَّهَ مَا نُحِبُّ فِیمَنْ نُحِبُّ فَیُعْطِینَا فَإِذَا أَحَبَّ مَا نَکْرَهُ فِیمَنْ نُحِبُّ رَضِینَا؛ [۵] و (إِذَا أَرَدْنَا أَمْراً وَ أَرَادَ اللَّهُ أَمْراً سَلَّمْنَا لِأَمْرِ اللَّهِ؛ [۶]
در داستان فوق، ما نمیخواهیم به دینی بودن ماجرا نگاه کنیم، بلکه میخواهیم بگوییم که این طور تسلیم شدن، یعنی زندگی بهتر. تعریف زندگی بهتر این است: تکاپوی به جا برای رسیدن به آنچه باید به آن برسیم، و تسلیم شدنِ به جا در مقابل محدودیت ها؛ وقتی که دیگر کاری از ما برنمی آید.
آموزش و پرورش باید برای بچهها جابیندازد که «در زندگی باید برخی محدودیتها را پذیرفت» /آمادگی برای پذیرش محدودیت، یعنی آمادگی برای زندگی پذیرش اصل محدودیتها و آمادگی برای پذیرش محدودیتها، یعنی آمادگی برای زندگی. در آموزش پرورش گفته میشود «ما میخواهیم دانش آموز را برای کسب و کار آماده کنیم» اما چقدر بهتر است که قبل از کسب و کار گفته شود: «ما میخواهیم دانش آموز را برای زندگی آماده کنیم» حتی نمیگوییم که برای بندگی آماده کنیم؛ همین که فرزند ما برای زندگی آماده شود، کافی است.
بچه قبل از اینکه برای کسب و کار آماده شود، باید برای زندگی آماده شود و لازمهٔ آماده کردن بچه برای زندگی این است که در طول دوران مدرسه، خصوصاً در آن هفت سال اول تا اول متوسطه یا پایان ابتدایی، باید یک چیزی برایش جا افتاده باشد و آن هم اینکه: «آماده باشد در زندگی با محدودیتها مواجه شود و از دوران خیال پردازی کودکانه خارج شود و فکر نکند که همهٔ محدودیتها را میشود برداشت؛ باید بعضی از محدودیتها را پذیرفت. حتی بعضی از محدودیتها را باید به استقبال شان رفت، و حتی بعضی از محدودیتها را باید به شیرینی پذیرفت» اینها جزء زندگی است، و اگر اینها برای کسی جا نیفتاده باشد، اصل زندگی اش مختل خواهد شد.
نقطهٔ مقابل تسلیم «جزع کردن» است/ جزع در مقابل محدودیتها ناشی از تربیت نیافتگی انسان است
نقطهٔ مقابل تسلیم شدن «جزع کردن» است. اگر تسلیمِ محدودیتهای به جا نشویم جزع میکنیم. جزع کردن یعنی دست و پا زدن بیهوده در مقابل محدودیتهایی که دیگر کاری از تو نمیآید. وقتی نتوانستی کاری انجام دهی، دیگر نباید بیخودی دست و پا بزنی.
این موضوع آن قدر مهم است که در قرآن کریم در تعریفهای کلیدی دربارهٔ انسان آمده است. خداوند میفرماید: «إِنَّ الْإِنْسَانَ خُلِقَ هَلُوعًا» [۷] انسان خیلی موجود با ولعی آفریده شده است. یعنی وقتی که یک چیزی میخواهد، خیلی حرص و ولع دارد که به حتماً به آن برسد. بعد میفرماید: «إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعًا» [۸] انسان طبیعتاً-اگر خودش را تربیت نکند- این طوری است که وقتی یک شرّی به او میرسد جزع میکند.
جزع کردن و بی تابی کردن در مقابل محدودیتهایی که زورِ انسان به آن نمیرسد(و نمیتواند آن را برطرف کند) کار بسیار اشتباهی است و به خاطر تربیت نایافتگی افراد است.
بسیاری از مشکلات خانوادگی در جامعهٔ ما ناشی از جزع است/ ریشهٔ جزع را باید «با معرفت به زندگی» از بین برد
بسیاری از مشکلات خانوادگی در جامعهٔ ما ناشی از همین جزع است. و انسان ریشهٔ جزع را باید «در معرفت به زندگی» از بین ببرد. وقتی آدم زندگی را شناخت دیگر جزع نمیکند.
مثلاً دربارهٔ بازی فوتبال، تصور کنید که یک دروازه بانی گل بخورد، و بعد بنشیند و گریه کند، عصبانی شود، سرش را به تیر دروازه بکوبد و ناسزا بگوید! چنین بازیکنی دیگر نمیتواند بقیهٔ بازی را درست بازی کند. بازیکن حرفهای کسی است که اصلاً این مسأله را فراموش کند، و حتی(بعد از گُل خوردن) انگیزه اش هم پایین نیاید، بلکه بتواند بگوید: «آن را فراموش کن، و به بازی برگرد و بازی را ادامه بده» این یعنی جزع نکرده است. یعنی این محدودیتی که ایجاد شده است را پذیرفته است که بتواند تا دقیقهٔ نود، خوب بازی اش را به انجام برساند.
در زمین فوتبال به این برخورد صحیح و منطقی، میگویند «حرفهای بازی کردن» و ما در بحث خودمان به این برخورد صحیح با محدودیتها، میگوییم: «حرفهای زندگی کردن»
جزع یعنی نپذیرفتن محدودیتهای به جا/ ترس بی جا مقابل دشمن هم نوعی جزع است
جزع یعنی نپذیرفتن محدودیتهایی که به جا و منطقی هستند، یا اگر هم منطقی نباشند، دیگر تو نمیتوانی کاری برای برطرف کردن آنها انجام دهی. اگر بخواهیم دربارهٔ جزع، عمیق تر و جدی تر صحبت کنیم باید از ترسهای بی جهت هم صحبت کنیم، مثل ترسهایی که آدم از دشمن دارد و مدام عقب نشینی میکند و در اثر این عقب نشینی، زندگی اش ذلت بارتر و رنج آور تر میشود و مدام خفیف و ذلیل میشود و بیشتر نابود میشود.
مردم پای رکاب امام حسن مجتبی(ع) از شروع دوبارهٔ جنگ و درگیری ترسیدند و عقب نشینی کردند و در نتیجهٔ این کوتاهی و سُستی، به یک مرگ همیشگی دچار شدند. بعد از آن ماجرا، دائماً در طول تاریخ، در کوفه بدبختی و خونریزی بوده است؛ شاید تا حدود هزار سال یا بیشتر. این همه درد و رنج برای چه!؟ یک ضرب المثل خوب و حکمت آمیزی داریم که میگوید: «مرگ یک بار، شیون یک بار» یعنی بیایید یک بار برای همیشه، این مشکل را برطرف کنیم و تمامش کنیم.
علی(ع): اگر جزع کنید مشکلات تان بیشتر میشود/ با جزع کردن مقدرات تو عوض نمیشود، فقط اجر تو از بین میرود
در اینجا برخی از روایات را دربارهٔ جزع، مرور میکنیم. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «لَا تَجْزَعُوا مِنْ قَلِیلِ مَا أَکْرَهَکُمْ فَیُوقِعَکُمْ ذَلِکَ فِی کَثِیرٍ مِمَّا تَکْرَهُون» [۹] از یک ناراحتی اندکی که شما را گرفته جزع نکنید، اگر جزع کنید مشکلات تان بیشتر میشود. همچنین امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «الْجَزَعُ أَتْعَبُ مِنَ الصَّبْر» [۱۰] رنجی که شما از جزع کردن میبری خیلی بیشتر از رنجی است که از صبر کردن میبری. چرا آدم خودش را دچار رنج بیشتر کند!؟
در آن جاهایی که باید محدودیتها را بپذیری، اگر محدودیتها را نپذیری، رنج تو در زندگی افزایش پیدا میکند؛ حتی در روایت دارد که به خاطر صبر نکردن، نعمت از انسان سلب میشود.
امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «الْجَزَعُ لَا یَدْفَعُ الْقَدَرَ وَ لَکِنْ یُحْبِطُ الْأَجْر» [۱۱] وقتی جزع میکنی مقدرات خودت را عوض نمیکنی، بلکه فقط اجر تو از بین میرود. مثلاً در یک خانوادهای وقتی کسی از دنیا میرود، اطرافیان و بازماندگانش نباید جزع و بی تابی کنند، بلکه باید صبورانه عزاداری کنند و اجر خودشان را با جزع کردن، ضایع نکنند. چون به خاطر این بلا و مصیبت، نزد خدا مأجور هستند، ولی اگر بی تابی کنند، اجرشان از بین میرود، ضمن اینکه هرگز نمیتوانند عزیز خودشان را زنده کنند.
امیرالمؤمنین علی(ع) در کلام دیگری میفرماید: جزع نکن! جزع امید را از بین میبرد، عمل انسان را ضعیف میکند (توانایی انسان را برای کار کردن کاهش میدهد) و موجب همّ و غم آدم میشود؛ فَإِیَّاکَ وَ الْجَزَعَ فَإِنَّهُ یَقْطَعُ الْأَمَلَ وَ یُضَعِّفُ الْعَمَلَ وَ یُورِثُ الْهَمَّ» [۱۲]
اگر کسی با دزدی به زندگی خوب رسید، برایش مقدر بوده، ولی اگر صبر میکرد از راه حلال به آن زندگی میرسید! / ماجرای سرقت لجام مرکب علی(ع)
گاهی اوقات جزع و بی تابی کردن، خودش را به عنوان یک رفتار غلط و نابه جا و شتابزده نشان میدهد.
امیرالمؤمنین علی(ع) میخواستند داخل مسجد بروند و نماز بخوانند. مرکب خودشان را به دست کسی سپردند. آن مرد، لجام مرکب حضرت را دزدید و رفت در بازار فروخت. حضرت از مسجد بیرون آمد در حالی که در دستش دو درهم گرفته بود تا به آن مرد پاداش بدهد. اما دید که مرکب بدون لجام رها شده است.
لذا آن دو درهم را به غلامش داد که برود بازار و لجامی بخرد. او رفت و اتفاقاً همان لجام مسروقه را در بازار پیدا کرد و خرید و آورد. (دَخَلَ علیٌّ علیه السلام المَسجِدَ و قالَ لِرجُلٍ : أمسِکْ عَلَیَّ بَغلَتِی فَخَلَعَ لِجامَها...فصادَفَ الغُلامُ اللِّجامَ المَسروقَ فی السُّوقِ قد باعَهُ الرَّجلُ بدِرهَمَینِ فَأخَذَهُ بِالدِّرهَمَینِ و عادَ إلی مولاهُ؛ [۱۳] رفتار غلط آن مرد سارق هم در واقع یک نوعی از جزع است. اگر آن مرد سارق، کمی صبر میکرد همین دو درهم از طریق حلال به دستش میرسید.
بعد حضرت فرمودند: «بندهٔ خدا گاهی اوقات به واسطهٔ صبر نداشتن، خودش را از رزق حلال محروم میکند، و چیزی هم بر مقدرات خودش اضافه نمیکند؛ إنّ العَبدَ لَیَحرِمُ نفسَهُ الرِّزقَ الحَلالَ بتَرکِ الصَّبرِ، ولا یُزادُ علی ما قُدِّرَ لَهُ» [۱۴] آن کسانی که از راه دزدی به یک پولی میرسند، قطعاً میتوانستند به این پولها از راه حلال برسند. کسی با دزدی و زرنگ بازی پولدار نمیشود. لذا مراقب باشید با این حرفها شما را فریب ندهند که: «فلانی خورد و بُرد و از راه غلط، به مال و ثروتی رسید!» حتماً این مال برایش مقدّر بوده اما او صبر نکرده، و اگر صبر میکرد از راه حلال به او میرسید.
یکی از صحنههای زیبای تسلیم در مقابل محدودیتها، در دورهٔ احرام و مناسک حج است
پذیرفتن محدودیتها فوق العاده مهم است و تسلیم شدن در مقابل این محدودیتها یک صحنهٔ خیلی قشنگ در زندگی انسان است. این صحنهٔ قشنگ را در کنار خانهٔ کعبه، وقتی که مردم برای حج و عمره میآیند و محرِم میشوند، میتوانید ببیند(خصوصاً در جوانها) که وقتی به آنها گفته میشود: «دورهٔ احرام تمام شد و آن محدودیتها برداشته شد و حالا میتوانید مثلاً در آیینه نگاه کنید و لباس معمولی بپوشید و...» دل شان میگیرد و میگویند: «آن محدودیتها را دوست دارم، ای کاش دوباره مُحرِم بشوم...»
اگر شما این تسلیم شدن را یک اصل در زندگی بهتر میدانید، خُب این را در متن زندگی خودتان وارد کنید و مصرفش کنید. بخشی از دستورات دین نیز، همین پذیرش محدودیتهای به جا در زندگی است. مثلاً محدودیتهای چشم را بپذیرید(پرهیز از نگاه حرام) یا محدودیتهای زبان را بپذیرید(که یک نمونه اش غیبت است).
اگر محدودیتهای به جا را بپذیریم زندگی مان پُر رونق تر میشود
بنده دست هنرمندان مانی را میبوسم که بتوانند زیبایی پذیرش محدودیتهای به جا را برای بچههای ما جا بیندازند و به زیبایی نشان دهند که اگر ما محدودیتهای به جا را بپذیریم زندگی مان پُر رونق تر میشود.
ما بعد از سی و پنج سال که از انقلاب مان گذشته، هنوز نتوانستهایم زیبایی پذیرش محدودیتی که حجاب ایجاد میکند، یا محدودیتی که برای نگاه مردها وجود دارد، را جابیندازیم. چون اساساً نتوانستهایم زیبایی پذیرش محدودیت را جا بیندازیم. لذا وقتی دربارهٔ محدودیت حجاب حرف میزنیم، بعضیها ناراحت میشوند.
اگر ما پذیرشِ محدودیتهای به جا را، برای مردم جا انداخته بودیم و شیرینی اش را در چندتا قصه و داستان و فیلم دیده بودیم، آدمها طبیعتاً برای محدود کردن رفتارهای خودشان دنبال برنامه میگشتند، و وقتی این برنامه را-توسط دین- دریافت میکردند، به راحتی میپذیرفتند و اجرا میکردند.
بهترین نوع تسلیم چیست؟ / مسلمان کسی است که محدودیتهای تعیین شده از طرف خدا را پذیرفته است
دربارهٔ نقطهٔ مقابل تسلیم شدن یعنی «جزع» صحبت کردیم. حالا می خواهیم ببینیم که بهترین نوع تسلیم شدن چیست؟
انسان آزاد، محدودیت گریز و حتی محدودیت ستیز آفریده شده است، منتها زیبایی زندگی انسان به این است که یک جاهایی این محدودیتها را بپذیرد. همچنان که انسان میل به کبریایی و بزرگی دارد، اما زیبایی اش به این است که این انسان بزرگی طلب یک جایی کوچکی و تواضع کند، این تضادها زندگی انسان را زیبا میکند.
تسلیم شدن به جا آن قدر فضیلت مهمی در وجود و حیات یک انسان است که پروردگار عالم این تسلیم شدن را نامی برای دین ما قرار داده است؛ لذا به ما «مسلمان» میگویند. مسلمان کسی است که محدودیتهایی که از طرف خداوند تعیین شده را پذیرفته است. «من مسلمان شدهام» یعنی من محدودیتهای فوق العاده عقلانی را پذیرفتهام، محدودیتهایی که به نفعم است را پذیرفتهام، محدودیتهایی که جاودانه برای من اثر خواهد گذاشت را پذیرفتهام؛ مسلمانی یعنی این!
علی(ع): نهایت اسلام این است که تسلیم خدا بشوی
اجازه بدهید، در توصیف این تسلیم شدنِ زیبا، چند روایت بیان کنیم. امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «غَایَهُ الْإِسْلَامِ التَّسْلِیم» [۱۵]نهایت اسلام این است که تسلیم خدا بشوی. البته در روایات دیگر هم هست که اول دین، تسلیم است. میفرماید: «اعْلَمْ أَنَّ أَوَّلَ الدِّینِ التَّسْلِیمُ وَ آخِرَهُ الْإِخْلَاص» [۱۶] لذا معلوم میشود که این تسلیم شدن، ذو مراتب است.
امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «لا إِیمَانَ أَفْضَلُ مِنَ الِاسْتِسْلَام» [۱۷] ایمانی ارزشمندتر از تسلیم شدن نیست. یعنی ارزش ایمان این است که تو را به پذیرش این محدودیتها تسلیم کند. علی(ع) در روایت دیگری میفرماید: «الدِّینُ شَجَرَهٌ أَصْلُهَا التَّسْلِیمُ وَ الرِّضَا» [۱۸] دین یک درختی است که تنهٔ اصلی آن تسلیم و رضا است(رضایت هم آنجایی است که این محدودیت به زیبایی پذیرفته میشود.) و امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «إِنْ أَسْلَمْتَ نَفْسَکَ لِلَّهِ سَلِمَتْ نَفْسُک» [۱۹] اگر خودت را تسلیم خدا کنی، خودت را سالم نگه داشتهای.
ادعای ما در اینکه «تسلیم خدا هستیم» چگونه قابل اثبات است؟ / با تسلیم شدن در مقابل امر ولیّ خدا
ممکن است در تسلیمِ خدا شدن، یک مکری وجود داشته باشد، وقتی ما ادعا میکنیم و میگوییم: «ما تسلیم خدا هستیم» خداوند که اینجا حضور ندارد تا ما بتوانیم عیناً مقدار این تسلیم شدن خود را لمس کنیم و امتحان کنیم و صداقت خودمان را در این ادعا نشان بدهیم و اثبات کنیم. پس چه اتفاقی باید بیفتد؟ این اتفاقی که امیرالمؤمنین(ع) میفرماید: «تسلیم امر خدا بشوید و تسلیم امر ولیّ خدا هم بشوید که با این تسلیم شدن، هرگز گمراه نخواهید شد؛ سَلِّمُوا لِأَمْرِ اللَّهِ وَ لِأَمْرِ وَلِیِّهِ فَإِنَّکُمْ لَنْ تَضِلُّوا مَعَ التَّسْلِیم» [۲۰]
دربارهٔ مقداد(ره) گفته شده است که او به قدری تسلیم امیرالمؤمنین(ع) بود که در آن لحظهای که دست امیرالمؤمنین را بسته بودند و در کوچه میکشیدند، چشم به چشم حضرت دوخته بود، و دست به قبضهٔ شمشیر گرفته بود و تسلیم ارادهٔ امیرالمؤمنین(ع) بود که اگر حضرت دستور بدهد، او در دفاع از حضرت، شمشیر بکشد.
(امام صادق(ع): لَمْ یَزَلْ قَائِماً قَابِضاً عَلَی قَائِمِ السَّیْفِ عَیْنَاهُ فِی عَیْنَیْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع یَنْتَظِرُ مَتَی یَأْمُرُهُ فَیَمْضِی؛ [۲۱] مقداد حتی یک لحظه در دلش هم نگفت: «آخر چرا حضرت این قدر تحمل میکند!؟»(امام باقر(ع) : إِنْ أَرَدْتَ الَّذِی لَمْ یَشُکَّ وَ لَمْ یَدْخُلْهُ شَیْ ءٌ فَالْمِقْدَاد؛ [۲۲] در حالی که بهترین یاران حضرت هم در دل شان گفتند: «چرا حضرت این قدر تحمل میکند!؟»
شرطه الخمیس، برخی از یاران امیرالمؤمنین علی(ع) بودند که خیلی تسلیم حضرت بودند و -به تعبیر ما- گارد خصوصی حضرت بودند. حضرت به آنها فرموده بود که وقتی من چیزی به شما گفتم، شما دیگر اعتراض نکنید و بپذیرید و نگویید: «چرا!؟» البته معلوم است که امیرالمؤمنین(ع) کسی را اجبار نمیکرد که بیاید و جزء شرطه الخمیس بشود، بلکه آنها به خواست خودشان میآمدند. بعد از امیرالمؤمنین(ع) نیز هرکدام از اینها که به شهادت نرسیده بودند، غالباً توسط نیروهای معاویه تحت تعقیب قرار میگرفتند و اعدام میشدند.
تسلیم خدا بشوید، تا خدا عالم را تسلیم شما کند
کسی که بیش از همه تسلیم ولی الله الأعظم و رحمهً للعالمین بود، خودِ علی بن ابیطالب(ع) بود. ایشان به قدری تسلیم پیامبر گرامی اسلام(ص) بود که بعضیها از دست علی بن ابیطالب(ع) کفرشان در میآمد! چون علی(ع) دستورات پیامبر(ص) را بسیار دقیق اجرا میکرد و در این راه ملاحظات دیگر را در نظر نمیگرفت. حالا امیرالمؤمنین(ع) که این قدر تسلیم محدودیتهای خدا بود، آیا آدم محدودی شد!؟ آیا آدم کوچکی شد!؟ نه! بلکه عظمت بیشتری پیدا کرد. عظمت أمیرالمؤمنین(ع) را باید روز قیامت درک کنیم.
زندگی عرفای بزرگ را نگا کنید. آنها چگونه به آن قدرتها دست پیدا کردند و چرا به این مقامات رسیدند؟ چون تسلیم خدا شدند. به تعبیر ما، خدا میفرماید: «شما تسلیم من بشوید، تا من عالم را تسلیم شما کنم» آنها هم وقتی تسلیم خدا شدند، خدا محدودیتها را برای شان برداشت. یعنی محدودیتهایی که خدا تعیین کرده بود را پذیرفتند و لذا خداوند هم محدودیتها را از جلوی آنها برداشت. شما هم محدودیتهای منطقی ای که خدا برایتان ایجاد کرده است، عمیقاً و کاملاً بپذیرید، آن وقت خدا تمام محدودیتها را از جلوی چشم شما برمی دارد.
امام صادق(ع): اسلام به معنای تسلیم شدن به امر ولیّ خداست
امام صادق(ع) میفرماید: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ بِإِقَامَهِ حَافِظِهِ» [۲۳] این کلام پروردگار در قرآن که «امروز دین شما کامل شد» یعنی اینکه حافظ دین معین شد، یعنی ولیّ خدا حافظ دین قرار گرفته و دین کامل شده است. «وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی بِوَلَایَتِنَا» یعنی به ولایت ما نعمت تمام شد. «وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً أَیْ تَسْلِیمَ النَّفْسِ لِأَمْرِنَا» یعنی جان خودتان را به امر ما اهل بیت تسلیم کنید. پس این «الْإِسْلامَ» در آیهٔ شریفه، به معنای تسلیم شدن به ولیّ خداست.
امام باقر(ع) دربارهٔ این آیهٔ کریمه: «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ» [۲۴] میفرماید: یعنی انسان به ولایت علی بن ابیطالب(ع) تسلیم شود. (فِی قَوْلِهِ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ قَالَ التَّسْلِیمُ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ بِالْوَلَایَه؛ [۲۵]
شخصی از اصحاب أمیرالمؤمنین علی(ع) میفرماید که من خدمت حضرت عرضه داشتم: اسلام چیست؟ حضرت در توضیح اسلام فرمودند: «اسلام یعنی تسلیم شدن برای ولایت اهل بیت عصمت و طهارت(ع)؛ وَ الْإِسْلَامُ فَمَا أَقْرَرْتَ بِهِ وَ التَّسْلِیمُ وَ الطَّاعَهُ لَهُمْ» [۲۶]
یکی از نادرترین قسمهای قرآن دربارهٔ لزوم تسلیم شدن به امر ولیّ خداست
امام صادق(ع) میفرماید: اگر کسانی بیایند و همهٔ کارهای دین را انجام دهند، اما وقتی خدا یا رسول خدا یک دستوری داد، آنها بگویند «کاش این دستور را نمیداد» یا این را نگویند اما در دل شان نسبت به امر خدا یا ولیّ خدا یک چنین حالتی ایجاد شود. اینها دیگر مشرک شدهاند- البته نه اینکه ما بخواهیم با این افراد مثل مشرکین رفتار کنیم، بلکه حضرت در اینجا ارزش منفی این عمل را توضیح میدهد- (لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاهَ وَ آتَوُا الزَّکَاهَ وَ حَجُّوا الْبَیْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَیْ ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِی صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِکَ فِی قُلُوبِهِمْ لَکَانُوا بِذَلِکَ مُشْرِکِینَ؛ [۲۷]
سپس حضرت این آیه را تلاوت کردند: «فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا» [۲۸] این یکی از موارد نادر در قرآن کریم است که خداوند متعال به خودش قسم میخورد و میفرماید: «پیامبر من! به پروردگار تو سوگند، ایمان ندارد کسی که وقتی تو امر کردی، تسلیم نشود، و حتی یک ذره در دلش احساس حرج و سختی بکند، بلکه باید تسلیم بشود؛ چه تسلیم شدنی!» یعنی پیامبر من! اگر کسی نسبت به دستور تو، در جان خودش احساس سختی کرد، به خدای تو سوگند که او ایمان ندارد.
میدانید چرا خداوند در این آیه قسم میخورد؟ چون این را نمیشود به راحتی باور کرد و باورش خیلی سخت است که چنین کسی واقعاً ایمان ندارد، علی رغم اینکه اهل نماز خواندن باشد و انفاق و خمس و زکاتش هم برقرار باشد.
البته وظیفهٔ اجتماعی ما این نیست که آدمها را به این سادگی متهم به بی ایمانی و کفر کنیم، ولی باید این آیهٔ قرآن را گوش کنیم و جدّی بگیریم و برای خودمان حتماً به کار بگیریم و در محاسبهٔ نفس خودمان از آن استفاده کنیم.
پانویس
- ↑ کافی/۳/۲۲۶
- ↑ کمال الدین/۱/۷۳.
- ↑ دعوات راوندی/۲۸۶.
- ↑ (دعوات راوندی/۲۸۶).
- ↑ دعوات راوندی/۲۸۶.
- ↑ مشکات الانوار/۲۰.
- ↑ (معارج/۱۹).
- ↑ (معارج/۲۰).
- ↑ (غررالحکم/۱۰۳۱۴).
- ↑ (غررالحکم/۱۱۹۸).
- ↑ (غررالحکم/۱۸۷۶).
- ↑ (جعفریات/۲۳۴).
- ↑ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید/۳/۱۶۰.
- ↑ (همان).
- ↑ (غررالحکم/۶۳۴۹) .
- ↑ (غررالحکم/۲۳۳۸).
- ↑ (غررالحکم/۱۰۶۶۴).
- ↑ (غررالحکم/۱۲۵۵).
- ↑ (غررالحکم/۳۷۳۵).
- ↑ (غررالحکم/۵۶۰۶).
- ↑ اختصاص مفید/۹.
- ↑ اختصاص مفید/۱۰.
- ↑ (مناقب آل ابیطالب ع/۳/۲۳).
- ↑ (آل عمران/۱۹).
- ↑ مناقب آل ابیطالب(ع) /۳/۹۵.
- ↑ (کتاب سلیم بن قیس/۲/۶۱۰).
- ↑ کافی/۱/۳۹۰.
- ↑ (نساء/۶۵).







