فرهنگ مصادیق:علل گرایش به بدبینی و پوچ گرایی
کلمات کلیدی: بدبینی/انسان/شک/عقده حقارت/علت گرایش به بدبینی/گرایش/علت/حقارت
محتویات
مقدمه
یکی از مشکلات انسان مدرن مسأله پوچ گرایی میباشد. حال سئوال این است که با توجه به فطرت خداشناسی و خداجویی در انسان چرا برخی انسانها دچار بحران اعتقادی و پوچ گرایی میشوند؟
درآمد
مختصراً باید گفت که علل و عوامل پوچ گرایی بر دو گونهاند: ۱. علل و عوامل درون ذاتی یا فردی؛ ۲. علل و عوامل برون ذاتی یا اجتماعی.
بی تردید در قلمرو انسان شناسی هرگز نمیتوان حد فاصلی میان فرد و اجتماع قائل شد، زیرا این دو بر یکدیگر تأثیر متقابل دارند و ما این تقسیم بندی را صرفاً به جهت شدت تأثیرشان بر یکدیگر، به عمل آوردیم. علل و عوامل درون ذاتی یا روانی مانند نابسامانیهای تربیتی، عقده حقارت، ناخودپذیری و... علل و عوامل برون ذاتی یا اجتماعی مانند نابسامانیهای محیطی و اجتماعی، دگرگونی ارزشها و....
به این نکته نیز اشاره کنیم که تنها به برخی از علل و عوامل که مهمتر به نظر میرسند، اشاره کردهایم. در بین دهها عامل که ممکن است در گرایش افراد انسانی به بدبینی مؤثر باشند، عللی که ذکر شده، علل و عوامل کلی هستند که بسیاری از انگیزههای جزئی را نیز شامل میشوند. برای مثال نارساییهای تربیتی یک انگیزه کلی است که میتواند بسیاری از علل جزئی مانند ناز پروردگیها، مهرطلبیها و... را شامل شود.
در بررسی علل و عوامل مزبور باید نکات زیر را در نظر گرفت:
۱. هیچ گاه نمیتوان گفت که تنها یک علت موجبات بدبینی و پوچی را فراهم میآورد، زیرا طبیعت آدمی به گونهای است که مجموعهای از علل و عوامل در آن مؤثر است. گذشته از آن اگر تنها یک عامل بخواهد در روان انسان تأثیر کند، مکانیسم دفاعی انسان به گونهای است که با آن به مبارزه برمی خیزد.
۲. گرایش افراد به بدبینی و پوچی دارای شدت و ضعف است؛ یعنی تمامی افرادی که دچار بدبینی و پوچی میشوند، از یک حد معین از پوچ گرایی برخوردار نیستند و این امر بستگی به ساخت شخصیت آنان دارد.
۳. شدت و نوع بدبینی و پوچی در انسان بستگی به عامل مؤثر در آن دارد؛ مثلا فردی که بر اثر شکست در عشق، یا نرسیدن به مقام مطلوب خود دچار یأس و بدبینی شده ممکن است بر اثر مرور زمان و یافتن عشق جدید یا رسیدن به مقامی دیگر، از یأس و بدبینی تهی شود؛ در حالی که فردی که بر اثر تحیّر در معمای آفرینش به سوی بدبینی و پوچی کشانیده شده شاید تا آخر عمرش نسبت به زندگی بدبین بماند.
۴. تأثیر بدبینی و پوچی در افراد، متناسب با سن و سال و در یافتهای عقلی و فکری و ساخت شخصیت آنهاست.
علل گرایش به بدبینی و پوچ گرایی
حال در اینجا به علل و عوامل گرایش به بدبینی و پوچی میپردازیم.
معمای آفرینش
در سیر تاریخ همواره بشر میخواسته بداند که از کجا آمده است؟ برای چه آمده است؟ و به کجا میرود؟ در این میان برای عدهای مسائل فوق به حالت گذرا مطرح شده و در نتیجه از کنار آن به سادگی گذشتهاند. ولی جمعی دیگر که عده قلیلی از انسانها را تشکیل میدهند معمای هستی را برای خود جدی مطرح کرده و کوشیدهاند تا در حد امکان و توانایی خویش پاسخی برای آن بیابند.
این مسائل اساسی هم برای خیام، معری، کامو، کافکا و هدایت مطرح شده و هم برای فارابی و ابن سینا و خواجه نصیر و ملاصدرا و صدها تن دیگر، ولی چون فارابی یا ملاصدرا به علت برخورداری از یک سیستم دقیق فلسفی و دینی به پاسخ مسائل خود رسیدهاند، در نتیجه به بیراههها نرفتهاند؛ در حالی که کامو، کافکا و هدایت که هم فاقد اندیشههای دقیق فلسفی بوده و هم بی ارتباط با یک سیستم فلسفی و دینی که بتوانند پاسخ مسائل فوق را دریابند، بودهاند و سرانجام روح کنجکاوشان بن بست برخورده و سر از بیراهههای بدبینی و پوچی در آوردهاند.
اینجاست که باید گفت تدبر در معمای آفرینش و پی نبردن به اسرار هستی آدمی را به سوی پوچی و بدبینی میکشاند. اعتقاد به یک سیستم فلسفی و دینی، که پاسخگوی معمای آفرینش باشد آدمی را از بدبینی نجات میدهد.
راز مرگ
حقیقت مرگ عامل اساسی دیگری بر گرایش انسان به بدبینی و پوچی است، اندیشه مرگ بسیاری از متفکران و اندیشمندان را به سوی یأس و بدبینی میکشاند.
آدمی که از لذائذ و خوشیهای زندگی بهره مند باشد، ولی در همان لحظه که از نعمتهای زندگی استفاده میکند دریابد که این خوشی زودگذر است و استمرار و بقایی برای آن نخواهد بود و سرانجام آدمی، چه با خوشی و لذت باشد و چه با غم و اندوه، مرگ است، دچار یأس و بدبینی خواهد شد. این فرد با خود خواهد اندیشید که این زندگی چه ارزشی دارد. پل فولکیه میگوید: «کسی که قادر است آن طرف ابتذال روزانه زندگی را بنگرد و وضع متزلزل و فناپذیر خود را بشناسد و بفهمد که بدون برهانی باید به این دنیا پرتاب شده و باید طعمه مرگ شود، دستخوش احساسی میگردد که بهتر است خلجانش بنامیم.»
تنها کسانی میتوانند با اندیشه مرگ از پوچی رهایی یابند که به جهان پس از مرگ و عالم رستاخیز اعتقاد داشته و باور داشته باشند که این زندگی مرحلهای است برای ورود به عالمی والاتر از این جهان و در نتیجه مرگ پایان زندگی نیست، بلکه پلی است بین این جهان و جهان دیگر، ویلیام جیمز دربارهٔ تأثیر مذهب در جلوگیری از پوچی میگوید: «هر وقت که مرگ در جلو چشم ما مجسم میشود، بیهودگی تلاشهای ما آن اندازه محسوس و مشهود میگردد که ما بخوبی میبینیم که تمام موازین اخلاقی ما عیناً مانند پارچههایی است که روی زخمها و جراحتها میکشند تا فقط زخمها و جراحتها را بپوشاند والا مرهمی بر دل ریش ما نخواهند بود. و ظاهر میگردد که همه این نیکوکاریهایی که انجام میدهیم تا زندگی ما بر پایههای سعادت، خیر و رفاه قرار گیرد، چیزهایی توخالی بوده و زندگی ما پا بر هواست.
اینجاست که مذهب به کمک ما میآید و سرنوشت ما را در دست میگیرد. در مذهب حالت و مقامی روحانی است که در جای دیگر آن را نمیتوان یافت. همین که به این مقام رسیدیم، به جای آنکه در میان این امواج پرعظمت خدایی بیهوده دست و پا زده و بخواهیم مقام خود را تثبیت نماییم لب فرو بسته و به چیزهای هیچ تکیه نمیکنیم، اینجاست که آنچه از آن وحشت داشتهایم ما را پناهگاه میشود.»[۱]
مرگ یاران و عزیزان نیز کسانی را که ایمان درستی به جهان پس از مرگ ندارند، به سوی پوچی میکشاند.
شک روانی
شک یکی از پدیدههای بسیار مهم برای شناسایی جهان هستی است و تا اندیشمندی در مسائل هستی شک نکند، هرگز نخواهد توانست به بسیاری از واقعیات دست یابد.
مقام علمی و فلسفی بسیاری از متفکران نظیر غزالی و دکارت از اینجا ناشی شده که در اکثر موضوعات اساسی معارف انسانی شک کردهاند. اگر در قلمرو معلومات بشری شک و تردیدی از جانب اندیشمندان نمیشد، معلومات بشری در همان سطح گذشتگان باقی میماند و دیگر این همه مکاتب و سیستمهای علمی و فلسفی پیدا نمیشد.
اگر انسان شک را به عنوان وسیلهای برای راهیابی به شناخت مسائل هستی بداند، امری است بسیار مفید. اما اگر این شک ادامه یابد تا جایی که انسان در بدیهیترین بدیهیات نیز شک کند مثلا اینکه آیا جهان هستی وجود دارد یا نه؟ دیگر این شک را نباید یک شک فلسفی به شمار آورد، زیرا چنین فردی دچار بیماری روانی شده است. همین نوع شک روانی است که آدمی را به سوی بدبینی و پوچی میکشاند. چون چنین انسانی به تمام امور حتی به زندگانی خود به دیده شک خواهد نگریست.
نام آورانی نظیر معری، خیام و شوپنهاور به انگیزه شک بیش از حد در جهان آفرینش، دچار نگرانی و اضطراب فلسفی شدند و در نتیجه سر از وادی بدبینی درآوردند.
فقرِ آرمان
انسانی که دچار بی آرمانی است، بدون شک دچار یأس و بدبینی خواهد شد.
فردی که در زندگی برای خود هدف و آرمانی انتخاب نکند تا به سوی آن گام بردارد و در حقیقت خود را تابع متغیری بداند از رویدادهای زندگی، به عبارت دیگر بگوید هر چه پیش آید، خوش آید و خویشتن را زنده برای حال بداند، به هنگام برخورد با مانع دچار یأس و بدبینی خواهد شد.
وجود آرمان در زندگی از چند نظر از بدبینی و پوچ گرایی جلوگیری میکند؛ زیرا اولا از آنجا که انسان دارای ایده آلی است، برای وصول به آن امیدوار خواهد بود و امیدواری جلوی یأس و بدبینی را خواهد گرفت. ثانیاً کوشش برای وصول به هدف، آدمی را به خود مشغول داشته و نمیگذارد تا اندیشه بدبینی و پوچی بر مغز وی خطور کند.
همین فقر آرمان فردی و اجتماعی یکی از انگیزههای اساسی گرایش برخی از جوانان به بدبینی است؛ زیرا آنها نمیدانند در زندگی چه میخواهند و در جستجوی چه چیزی باید باشند.
دگرگونیهای اجتماعی و تضاد بین سنتها و تحولات اجتماعی موجب شده تا بسیاری از آرمانها و ارزشهای انسانی دگرگون شوند و همین امر گروهی را به ناتوانی در بدست آوردن یک آرمان کشانده است.
برتراندراسل یکی از علل گرایش جوانان غربی را به سوی بدبینی، فقرآرمان دانسته و معتقد است که دگرگونی ارزشها اعتقاد به بسیاری از آرمانها را از میان برده است.
اگر جوان غربی امروز فقط با بدبینی عکس العمل نشان میدهد، در این صورت باید علت و موجبی خاص در بین باشد. امروزه جوانان نه تنها قادر نیستند آنچه را که برایشان گفته میشود قبول کنند، بلکه چنین مینماید که قادر نیستند هیچ چیز را باور کنند. و این وضع عجیبی است که باید مورد توجه و دقت قرار گیرد. بیاییم و بعضی از آرمانهای قدیم را یک به یک از نظر بگذرانیم و ببینیم چرا این آرمانها دیگر آن دلبستگیها و علایق سابق را در جوانان نمیدمند.[۲] انسان امروزی بی پناه است. تکیه گاهی ندارد تا به آن وابستگی داشته باشد. از فقر آرمان نالان است و خود نمیداند.
واژگونی ارزشها
یکی از عوامل مؤثری که به هنگام انتقال یک جامعه از حالتی به حالت دیگر موجبات بدبینی انسان را فراهم میآورد، مسأله ارزشها است؛ زیرا به هنگام تغییر و تحول هر جامعهای بسیاری از ارزشها خواه ناخواه تغییر خواهند کرد. همین واژگونی ارزشها که انسانها قبل از تغییر و تحول جامعه به آن دلبستگی حاد و شدیدی داشتهاند تا جایی که بسیاری از ابعاد حیاتشان را با آن تفسیر میکردند موجب میشود تا ضربه روانی ناخودآگاهی بر آنها وارد شود. فردی که پایبند سنتها بوده، در یک حالت تحیر و تعجب فرو خواهد شد؛ تحیری که ناشی از یک تضاد روانی است. تضاد در قبول و انتخاب ارزشهای سنتی و فعلی.
اگر فرد مزبور دارای چنان رشد فکری و آگاهی فرهنگی باشد که بتواند دست به انتخاب بزند و نیک را از زشت و خوب را از بد تشخیص دهد، چه در حیطه فکر و چه در قلمرو عمل دچار اشکالات روانی نخواهد شد. اما اگر او نتواند ارزشی را برای خود انتخاب کند، یعنی ارزش فعلی را به علت ساختن شخصیتش نتواند بپذیرد و در قبول ارزش سنتی نیز در حیطه عمل با موانعی برخورد کند دچار شک و تردید خواهد شد که در نتیجه یک حالت یأس و نومیدی بر او غلبه خواهد کرد. علت یأس و نومیدی این است که انسان وابستگی و دلبستگی به ارزشهای خود دارد و همین دلبستگی برای انسان تحرک و امید به وجود میآورد. بنابراین به هنگامی که انسان در پذیرش ارزشها دچار شک و تردید شود، ناگزیر به سوی بدبینی و پوچی کشانده خواهد شد.
به نظر میرسد که واژگونی ارزشها از اساسیترین گرایش جوانان ما به بدبینی باشد.
برای آگاهی بیشتر از موضوع دو نمونه از ارزشهای تغییر یافته را مثال میآوریم: یکی از ارزشهایی که امروزه واژگون گردیده عشق و محبت است. قرنها مسأله عشق و محبت یکی از اساسیترین ارکان حیات آدمی به شمار میآمد و همین امر موجبات گرمی کانون خانوادگی و پایبندی افراد را به زندگی به وجود میآورد، ولی امروزه به علت رواج بی بند و باریهای جنسی، عشق و محبت نیز از رونق افتاده و همین موضوع موجبات عدم دلبستگی انسانها به زندگی را فراهم آورده است.
یکی دیگر از ارزشها، مسأله اخلاق است. قرنها اخلاق از یک تعداد اصول ثابته ریشه میگرفت و سعی در جمع و تلطیف قلوب داشت، در حالی که در عصر ما به وسیله اندیشههای کسانی چون داروین، مارکس و نیچه دگرگون شده است. تا دیروز مهر و محبت خیر بود و امروز از نظر نیچه، بی رحمی و قساوت خیر است. تا دیروز عفو و بخشش از امور اخلاقی به شمار میآمد، ولی امروز قدرت نمایی فعل اخلاقی است. این نظریات و دگرگونی روابط اجتماعی موجبات سستی اخلاقیات را فراهم کرد. و در نتیجه روابط انسانی سست شد. اعتماد به یکدیگر از میان رفت؛ پیوندهای عاطفی از هم گسسته شد؛ و سرانجام دلبستگی افراد به زندگی رخت بربست و وضع حال امروزی پیش آمد.
مادّه گرایی
یک فرد ماده گرا تمامی پدیدههای جهان هستی را ناشی از تصادف و طبیعت کور و کر دانسته و عقیده دارد که آدمی چند روزی در این جهان به سر برده و با فرا رسیدن مرگ پرونده حیاتش برای همیشه بسته خواهد شد. از دیدگاه انسانِ مادی مسلک، زندگی دنیوی هدف واقعی آدمی بوده و خوشبختی و سعادت در بهتر زیستن و رفاه بیشتر است. در حالی که انسان الهی معتقد است که زندگی دنیا یک زندگی موقت و گذر است، برای وصول به زندگی والاتر و بالاتر یعنی جهان پس از مرگ. در حقیقت زندگی مادی برای انسان الهی وسیلهای است برای نیل به کمال نه آنکه هدف واقعی حیات آدمی باشد. بنابراین، چنین انسانی مشکلات و ناملایمات زندگی را تحمل کرده و رنجها و ناگواراییهای زندگی او را به سوی بدبینی و پوچی نخواهد کشاند. اما یک انسان مادی از آنجایی که به خدا و معاد اعتقاد ندارد، وجود خود و جهان هستی را پوچ و بی هدف میداند و زندگی را امری لغو و بیهوده برمی شمارد. چنین انسانی زندگی را یک سلسله تکرار مکررات خسته کننده و ملالت بار میداند و در نتیجه، کوششهای آدمی را نیز عبث و بیهوده تلقی میکند.
انسان مادی چون نمیتواند به معمای آفرینش دست یابد و نمیتواند بفهمد که از کجا آمده و چرا آمده و به کجا خواهد رفت، دچار تردید و نومیدی میشود.
ویلیام جیمز از مادام اکرمان چنین نقل میکند: «هرگاه من فکر میکنم که پیدایش من در روی کره زمین بر حسب تصادف بوده و خود آن کره زمین هم بر حسب تصادف در این دستگاه منظومه شمسی و بین ستارگان جای گرفته است، وقتی که میبینم مرا موجوداتی که مانند خود من نامفهوم بوده و عمری زودگذر دارند، احاطه کرد هاند و همه به دنبال چیزی موهوم میرویم؛ آن وقت است که به طرز عجیبی احساس میکنم که در خواب هستم. نمیتوانم باور کنم که این چیزها که اطراف من هستند، حقیقتی دارند. به نظر من مدتی در عشق و زمانی در رنج بوده و به زودی باید بمیرم. آخرین حرف من این است: جهان جز خواب و خیالی بیش نیست.»[۳]
ماده گرایی موجب میشود که آدمی خود را در جهان هستی غریب و تنها حس کند و از درد بی پناهی از درون بنالد.
انسان به پناهگاه نیاز دارد و بدون ملجأ و پناه نمیتواند زندگی کند و هر هدفی را که انسان مادی انتخاب کند، چون نسبی است، پناهگاه واقعی نخواهد بود، ولی پناهگاهی را که الهیون به عنوان خدا انتخاب میکنند، چون مطلق است و تمامی امور زندگانی انسان را زیر نفوذ و سلطه خود قرار میدهد، بهترین ایده آل است.
ریشه گرایش بسیاری از جوانان غربی را باید در همین ماده گرایی بیش از حد آنان دانست.
پروفسور یونگ در مصاحبهای چنین گفته است: «دو سوم از بیمارانی که از سراسر جهان به من مراجعه کردهاند، افراد تحصیلکرده و موفقی هستند که درد بزرگ یعنی پوچی و نامفهومی و بی معنا بودن زندگی، آنها را رنج میدهد. مطلب آن است که بر اثر تکنولوژی و جمود تعالیم و کوته نظری و تعصب، بشر قرن بیستم لامذهب است؛ سرگشته در جستجوی روح خود است. و تا مذهبی نیابد، آسایش ندارد. در این راه باید هدف داشته باشد. بی مذهبی لامحاله پوچی و بی معنا بودن زندگی را موجب میشود. داشتن هدف و آرمان به زندگی مفهوم و معنآ میبخشد و آن کس که با شجاعت گام در راه خودشناسی گذاشت به خداشناسی میرسد و در مرحله آخر به تکامل نفس و فردیت خود واصل میگردد.»
شرایط نابسامان محیط اجتماعی
شرایط نابسامان محیط اجتماعی بسیاری از افراد انسانی را به سوی بدبینی و پوچی میکشاند. این عامل به ویژه در قرن حاضر از موجبات اصلی پوچ گرایی است؛ زیرا انسانی که شعلههای جنگ را دیده و طعم فقر و گرسنگی را چشیده و در انتظار آزادی از یوغ بندگی و استثمار در حال احتضار بوده و از هر سو فریاد نجات بر آورده و ندایی نشنیده، چگونه ممکن است نسبت به زندگی خوش بین باشد.
بسیاری از نام آوران فلسفه پوچی نظیر سارتر، کامو و کافکا پوچ گراییشان بیشتر به علت نابسامانیهای محیط اجتماعی بوده است. دکتر محسن هشترودی چنین مینویسد: «بیشتر بدبینان فلسفی افرادی هستند که دچار دغدغه و اضطراب و خلجان نفس اند. روح حساس آنان، که بیشتر هنرمند و هنر آفرین اند، از دیدن ناصوابیها و بی عدالتیها آزرده و از ستمهایی که در هر تجدید و تجددی، افرادی بسیار و متعدد در آتش آن میسوزند افسرده و ملول است.»
نارساییهای تربیتی
یکی از عوامل اساسی در گرایش افراد به بدبینی، نارساییهای تربیتی است. اگر انسان در دامان پدر و مادری پاک و در کانونی آکنده از مهر و محبت تربیت یافته باشد، کمتر بدبین خواهد شد. اما اگر فردی به دور از آغوش مادر و کانون گرم خانوادگی بزرگ شده و همواره تشنه مهر و محبت باشد، ریشههای بدبینی در روان او نضج خواهد گرفت؛ زیرا چگونه ممکن است فردی که تصویری سیاه و تاریک از پدر و مادر خویش داشته و هر لحظه که خاطرات دوران کودکی یا نوجوانی خود را مرور میکند صحنههایی از نزاع پدر و مادر در جلوی چشمانش آشکار میشود، بتواند نسبت به زندگی خوش بین باشد.
کسی میتواند نسبت به زندگی خوش بین باشد که روی خوش زندگی را ببیند، طعم شادیها و لذتهای زندگی را بچشد، نه آنکه حاصل عمرش چیزی جز رنج و اندوه نباشد.
مسأله تربیت از اساسیترین عوامل گرایش انسان به خوش بینی یا بدبینی است. در بین بدبینان بزرگ، همان گونه که گفته شد، شوپنهاور از جمله کسانی است که از کمبود محبت مادری رنج میبرده و به همین جهت وقتی به راز عشق مادرش با مردی بیگانه پی میبرد، آنچنان ضربهایی بر روانش وارد میشود که برای همیشه نسبت به زن و زندگی با دیده بدبینی مینگرد.
شکست در هدف گیریها
گروه فراوانی از انسانها در زندگی چیزهایی را هدف قرار داده و در راه وصول به آنها میکوشند. این افراد هنگامی که بر اثر موانعی با شکست مواجه شوند، دچار یأس و بدبینی میشوند. برای مثال، اشخاصی زیبایی یا ثروت و یا مقامی را مورد هدف قرار میدهند و این امور تمامی جنبههای زندگیشان را تحت الشعاع قرار میدهد. این افراد اگر نتوانند به معشوق خود یا مقام مورد نظر یا ثروت دلخواه برسند، ضربه روانی بر آنها وارد آمده و زندگی برایشان تیره و تار میشود.
انتخاب هدف و ایده آل از ارکان اساسی زندگی است، ولی به شرط آنکه انسان هدفی را انتخاب کند که از نقاط ضعف به دور باشد، نه آنکه اموری مانند ثروت و مقام و دانش را که باید وسیله قرار گیرند به عنوان هدف تلقی کند.
ریشه بسیاری از بدبینیها در جوانان ما در همین نکته نهفته است. جوانی که وصال به معشوق را هدف حیات خویش تلقی کرده و در راه وصول به آن تمامی اصول ثابته زندگی را زیر پا میگذارد، بدون شک هنگامی که در این راه با شکست روبرو شود، دچار یأس و بدبینی خواهد شد. گذشته از آن، انسان وقتی هدفی را در نظر بگیرد، متناسب با ارزشی که برای آن هدف قایل است برای وصول به آن هدف امیدوار است؛ به عبارت دیگر، ارزش امید وابسته است به ارزش هدف مورد انتخاب. از همین روی، اگر انسان به هدف خود برسد، شادی و نشاطی متناسب با آن سطح روح او را فرا خواهد گرفت، اما اگر نتواند به آن هدف برسد یأس و نومیدی متناسب با آن گریبانگیر وی خواهد شد.
از اینجاست که باید گفت یأس و نومیدی، بدبینی و پوچی، که پس از شکست در وصول به هدفهای گوناگون به انسان دست میدهد یکسان نیستند؛ زیرا همان گونه که گفته شد، این امر بستگی به این دارد که انسان تا چه حد برای هدف خود ارزش قایل است. به عبارت دیگر، چه حد و اندازهای آن هدف حیات انسان را در زیر سلطه خود قرار داده تا در نتیجه به همان حد برای رسیدن به آن امیدوار بوده باشد.
بنابراین، اولا باید در انتخاب هدف دقت به عمل آورد و در ثانی برای هدفی که انسان در امور زندگی در نظر میگیرد باید متناسب با ارزشی که میتواند برای حیات وی داشته باشد ارزش قایل شود؛ نه اینکه انسان برای هدفی که در حقیقت وسیلهای است برای وصول به یک هدف بالاتر آنچنان ارزش قایل شود که اگر شکست خورد، دچار یأس و بدبینی مطلق شده و زندگی برایش ارزش واقعی خود را از دست بدهد.
عقده حقارت
احساس حقارت و خود کم بینی نیز موجبات بدبینی انسان را فراهم میآورد. اگر احساس حقارت افزایش یابد، آدمی دچار این بیماری که از بیماریهای روانی است، خواهد شد. فردی که دچار این بیماری شود، عموماً نقایص و ضعفهای خود را میبیند و کمتر به نقاط مثبت وجودی خود آگاه است.
احساس حقارت یا خود کم بینی احساسی سالم است، زیرا انسان میکوشد تا خود را به سوی کمال کشاند، اما عقده حقارت یک بیماری روانی است.
توجه بیش از حد و افراطی به خود و نقایص خویش باعث میشود تا انسان کمتر خود را در میان جمع راه دهد. از همین روی افرادی که دچار عقده حقارت شدهاند، همواره تنهایی میگزینند و در خود فرو میروند. یکی از روانشناسان در این زمینه میگوید: «کسی که از نزدیکان و همنوعانش کناره جویی میکند، معنایش این است که از یک حس حقارتی که مولود تجارب دوران کودکی است، در عذاب است. از این رو، بنا به موازین روانشناسی، هر واقعه و خاطرهای که عزت نفس و غرور ذاتی را ضعیف و معدوم کند، عاملی است برای توسعه و تقویت عقده حقارت او و وسیلهای است که وی را در ردیف اعضای پریشان حال و ضعیف النفس در میآورد.
ریشه حقارت «ترس» است! بنابراین، اگر کسی در نتیجه یک حادثه زندگی اش از افکار منفی انباشته خواهد شد.... »[۴]
انسانی که دچار عقده حقارت شده، چون خود را در زندگی شکست خورده مییابد، دچار یأس و بدبینی خواهد شد. چنین فردی از بی ثباتی و عدم اعتماد به نفس رنج میبرد و همواره دچار تردید و دودلی است و نمیتواند به موقع تصمیم گیری کند.
کسی که دچار عقده حقارت شده، از واقعیات فرار میکند و به امور خیالی و واهی پناه میبرد. در میان چنین افرادی اعتیاد به الکل و مواد مخدر و قمار بسیار دیده میشود.
ناسازگاری با محیط
عدم سازش با محیط نیز از عوامل مؤثر در گرایش به بدبینی است. سازگاری با محیط یکی از شرایط اساسی برای بقای هر موجود زنده است. اگر زندگی حیوانات را بررسی کنیم، درمی یابیم که هرگاه با مانع یا موانعی برخورد کنند میکوشند تا ارگانیسم خود را با محیط خویش تطبیق دهند و اگر به این کار موفق نشوند، رهسپار دیار نیستی خواهند شد. در این میان انسان نیز میکوشد تا خود را با محیط خویش سازش دهد، اما فرقی که بین انسان و حیوانات وجود دارد این است که انسان با قدرت و اختیار خویش سعی دارد تا به انتخاب محیط بپردازد.
اینجاست که اگر انسانی نتواند محیط دلخواه خود را برگزیند، دچار نابسامانیهای روحی و روانی خواهد شد. مگر نه این است که هر فردی با هر محیطی سازش پیدا نمیکند؟
درست است که محیط ایده آل یافت نمیشود، ولی انسان متعادل، انسانی است که سعی کند در بین آنچه موجود است دست به انتخاب زند وگرنه ناسازگاری مطلق با محیط، آدمی را به سوی نیستی خواهد کشاند. اگر انسانی نتواند در شرایط موجود دست به انتخاب زند و به عبارت دیگر، نتواند خود را با موقعیت موجود سازش دهد، به سوی بدبینی و پوچی کشانده خواهد شد. و در نتیجه زندگی ارزش واقعیش را از دست خواهد داد. افراد نازپروردهای که انتظار دارند همه مطابق میل آنها رفتار کنند و همه چیز نیز مطابق خواست آنها باشد، وقتی با مشکلات زندگی مواجه شوند، دچار یأس و بدبینی خواهند شد.
همچنین کسانی که در کانون خانوادگی با یکدیگر سازش و تفاهم ندارند، دچار این مشکل میشوند.
خودناپذیری
یکی دیگر از عوامل گرایش به بدبینی و پوچی ناخودپذیری است. ناخودپذیری یعنی اینکه انسان از جنسیت خود راضی نباشد. مثلا مرد از مرد بودنش یا زن از زن بودنش راضی نباشد. خودپذیری، که رضایت از موجودیت خویش است، شرط اساسی تعادل روانی است. انسانی که از خویشتن راضی نباشد و به عبارت دیگر نتواند خود را بپذیرد نسبت به زندگی و افراد انسانی بدبین خواهد شد. گذشته از عوامل فیزیولوژیکی که منجر به خودناپذیری میشود، تبعیضهایی که پدران و مادران یا اجتماع بین دختر یا پسر قایل میشوند، علت اساسی ناخودپذیری است.
فرد خودناپذیر از آنجایی که وجود خود را زاید و بیهوده و عاریتی میداند، ناخودآگاه نمیتواند زندگی را با تمام پستیها و بلندیهایش بپذیرد. کسی که توان فکری و روانیش را بر خود متمرکز کرده و همواره برای فرار از خود راه گریزی میجوید، چگونه خواهد توانست به زندگی بیندیشد و سعی بر رفع مشکلات، رنجها و دردهای آن داشته باشد.
پی نوشتها:
منبع
برگرفته از کتاب فلسفه آفرینش، دکتر عبدالله نصری، ص 185-205.
پی نوشت







