فرهنگ مصادیق:عزت و ذلت - اقا تهرانی
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ حسین (علیه السلام) در بالاترین درجات مصیبت، صبر و عزت
- ۳ روح انسانی مابه المتیاز انسان با حیوانات
- ۴ عقل عبارت دیگری از روح انسانی
- ۵ سخنان امام حسین(علیه السلام) سراسر شعور بود
- ۶ جهل مساوق مرگ
- ۷ رابطه عزت و ذلت با موت و حیات
- ۸ گوشهای از مصائب اهل بیت امام حسین(علیه السلام) پس از شهادت ایشان
- ۹ زینب (سلام الله علیها) وارث مادر
- ۱۰ پانویس
مقدمه
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
والحمدلله رب العالمین وصل الله علی محمد وآله الطیبین الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم،
«مَنْ کانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً»[۱]
بحث ما راجع به قیام امام حسین علیه السلام بود که عرضکردم مجموعهای از دروس معنوی، معرفتی و حتّی مادیِ دنیوی بود و یکی از موضوعاتی که در فرمایشات و حتّی عمل حضرت برجسته بود مسئلهٔ عزت و ذلت و رابطة این دو با موت و حیات بود. راجع به مسئلة عزت و ذلت ما بحث کردیم. در جلسات گذشته به این نتیجه رسیدیم که عزت موهبتی الهی است که زمینههایی اکتسابی دارد. کسی که این زمینهها را فراهم میکند، عبد است و کسی که عزت را عطا میکند، رب است. خودِ عزت هم دارای درجات، شدت و ضعف، است که این درجات هم زمینههایی دارد که آن زمینهها را، چه از نظر درونی چه از نظر بیرونی، عبد فراهم میکند و خداوند هم بر عزت او میافزاید. در این جلسه میخواهم از این بحثها نتیجه گیری کنم.
در روایتی که جلسة گذشته مطرح کردم آمده بود که صبر بر مصیبت موجب افزایش عزت است. چون خود صبر، اصلاً، دارای درجاتی است و هر مصیبتی هم با مصیبت دیگر متفاوت است، اگر مصیبت در بالاترین درجه آن به شخص وارد شود و صبر هم در بالاترین درجه تحقق یابد، خداوند در یک سطح بسیار عالی به او عزت عنایت میکند.
حسین (علیه السلام) در بالاترین درجات مصیبت، صبر و عزت
این بحثهایی که شد بحثهای روایی و معرفتی بود، حالا میخواهم تطبیق مصداقی کنم؛ این که امام حسین علیه السلام در بین اولیای خدا از نظر دلربایی و استیلاء بر قلوب، خیلی برجسته است، در این رابطه است. این یک امری الهی است وگتره نیست، حساب شده و دقیق است. در کوتاهترین مدت، بزرگترین مصیبت وارد شد و درجهٔ بسیار عالی از صبر تحقق یافت. پس سه مطلب در اینجا وجود دارد: کوتاهترین مدت، بزرگترین مصیبت، بالاترین درجه از درجات صبر.
این است که خدا به حسین علیه السلام در بین اولیای خدا این عزت را عنایت کرده که چه بسا مافوق آن عزتی در ابنای بشر نیست.
توجه کنید که ما یازده شب بحث کردیم و من میخواستم نتیجه گیری کنم، وآن این بود که عزتی که خدا به امام حسین عنایت فرمود، حساب شده، دقیق و روی مبانی بسیار حساب شده بود که تقریباً همهٔ ابعاد معرفتی، معنوی، درونی و بیرونی آن را تا آنجا که مجلس ما اقتضا داشت، گفتم.
بنابراین بحثم را میبندم و در اینجا وارد قسمت بعدی بحث میشوم و آن این است که چه رابطهای بین عزت وذلت و موت و حیات وجود دارد؟ چون اما حسین هم عزت و ذلت و هم موت و حیات و هم رابطة بین عزت و ذلت با موت و حیات را مطرح کرد.
چون همین یک جلسه باقی است، باید مطالب را فهرستوار بگویم و هر چه میگویم از خود امام حسین نقل میکنم، آن چه که گفتم هم از خودش بود. ابتدا مقدمات و بعد بقیه مطالب را بیان میکنم.
روح انسانی مابه المتیاز انسان با حیوانات
اما مقدمه! انسان در یک تقسیم بندی دارای ارواح چهارگانه است؛ روح نباتی دارد، روح حیوانی دارد، روح انسانی دارد و روح الهی دارد، «نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی»[۲].
هرکدام از این ارواح متناسب با خودشان، مقتضیات و آثاری دارند، من نمیخواهم وارد این بحث شوم که مقتضای روح نباتی چیست، حیوانی چیست، انسانی چیست و الهی چیست، اصلاً جای این بحث نیست. من فقط بحثم را در یکی از اینها متمرکز کنم و آن روح انسانی است.
این روح انسانی دارای یک مقتضیات و آثاری است. گر چه انسان مجموعهای از این ارواح چهارگانه است، اما آن چه که موجب شده به او «انسان» اطلاق گردد، روح انسانی اوست. اینکه میگوییم: «انسان»، مربوط به روح انسانیِ انسان است که مقتضیات و آثاری هم دارد و از این روح انسانی به «ما به الامتیاز» انسان از سایر حیوانات تعبیری میکنند. انسان با سایر حیوانات «ما به الاشتراک» هم دارد؛ آنها شهوت دارند، غضب دارند، وهم دارند، ما هم داریم؛ اما روح انسانیت ما به آن ارتباطی ندارد. از این جهت است که من میگویم انسان یک چیزی اضافه دارد که انسانیت انسان به آن است و آن چیز مقتضیای ذات اوست. گاهی آن را در قالب اصطلاح میریزند و به آن عقل میگویند.
عقل عبارت دیگری از روح انسانی
میگویند چون انسان عقل دارد به او انسان میگویند. بعد هم عقل را به عقل نظری و عملی تقسیم میکنند. عقل نظری آن است که بتواند استدلال کند، برهان اقامه کند، دلیل بیاورد. منشأ علوم، عقل نظریست، به وسیلهٔ عقل نظریست که انسان، علوم را به دست میآورد. عقل عملی، خوب و بد، زشت و زیبا را از هم میتشخیص میدهد. خوب و بد و زشت و زیبا از نظر بایدها و نبایدها نه شکلها. عقل نظری تشخیص میدهد که چه کاری خوب است و چه کاری بد است، مثلاً ظلم بد است، عدل خوب است. اینها همه مال عقل است و فرق بین انسان با سایر حیوانات در این است که این عقل دارد و آن عقل ندارد. مثلاً فرض کنید که حمار، لگد میاندازد و گاز میگیرد؛ میگوییم: این چرا اینطور میکند؟ میگویند: این عقل ندارد، تو که عقل داری و خیلی هم به خودت می بالی، گاز نگیر و لگد نینداز! بنابراین ما به الامتیاز انسان عبارت از عقل است و اگر بنا شود که انسان عقل را به کار نگیرند یا به طور کلی آن را در خودش سرکوب کند، در اینجاست که ما میگوییم این دیگر انسان نیست، و تبدیل به یک حیوان میشود، انسانیت این شخص مرده و از نظر انسانیت مساوی با مرده است و دیگر زنده نیست. انسانِ زنده آن انسانی است که این ما به الامتیاز در او زنده باشد، نمرده باشد و روزبهروز شکوفاتر شود، این میفهد که عدل خوب است، ظلم بد است و نباید ظلم کند. لذا اسم اینها را «فطریات» میگذارند. فطریات یعنی آن چیزهایی که به فطرت آمیخته شده است. در باب عزت، اگر یادتان باشد، گفتیم انسان عزت طلب است، از ذلت متنفّر است؛ اگر دیدید انسانی ذلت پذیر شد یعنی از نظر انسانیتش وارونه شده و ظلمپذیر شد، دیگر او انسان نیست، چون انسان مفطور به این فطرت است، این بحثی بود که کردیم و گام به گام جلو آمدیم.
سخنان امام حسین(علیه السلام) سراسر شعور بود
به حرفهایم دقت کنید، اینها شعار نیست؛ الان بدبختی ما این است که جَو غالب جامعهٔ ما شعاری شده، شعوری نیست. این را صریح بگویم و مکرر هم این حرف را گفتهام که بروید شعور پیدا کنید، شعار به درد نمیخورد، شعارِ بی شعور، بادِ هواست، «یمیلون مع کل ریح کل شعار»! به فرمایشات امام حسین علیه السلام دقت کنید؛ حضرت شعار نمیداد که بخواهد عواطف را تحریک کند. من بارها گفتهام که شعار مانند چاشنی برای غذاست، باید غذایی باشد و بعد به آن چاشنی بزنی تا خوشمزه شود. حسین علیه السلام غذا را پخت بعد آمد اینها را گفت و خیلی هم خوشمزه درآمد؛ والا چاشنی خالی که به درد نمیخورد، شکم را هم سیر نمیکند. میگویند فلانی شعار خوب میدهد، غلط میکند، شعار خوب به چه درد میخورد؟! آقا! دنبال شعور باشید، باید غذا باشد، آن وقت شعار خوب چاشنی آن میشود. صِرف شعار فایدهای ندارد. گفتم فرمایشات امام حسین غالباً جنبه شعاری پیدا کرده، ولی آیا وصف شعوریاش را از دست داده؟ نه، حرفهایی که امام حسین میزد حساب شده و هماهنگ با سازمان وجودی انسانها بود. این هم که فرمایشات ایشان خوب جا میافتاد به این دلیل است که در دلمان هم خواهی نخواهی و به طور اتوماتیک، همان را میخواستیم یعنی فطرت ما آنطور میگفت. یعنی فطرت میگوید ظلم را نپذیر، ذلت را نپذیر، این همسو با فطرت است، تنها شعار نبود.
لذا ما هم در بُعد عقل نظری هم عملی، سراغ روایات، مِن باب نمونه، میرویم. چون یک جلسه بیشتر باقی نیست و بیشتر از این هم فرصت ندارم.
جهل مساوق مرگ
علی علیه السلام میفرماید: «اَلجاهِلُ مَیِّتٌ بَینَ الاَحیَاءِ»[۳]، جاهل یک مرده است بین زندهها. یعنی کسی که عقل نظریاش کار نکند و به سراغ علم نرود، میشود حیوان. گربه هم همین است سگ هم همین است، البته در قران «بَل هُم اَضَل» هم میگوید. یک روایت از پیامبر اکرم دارد، «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم: لَیْسَ مَنْ مَاتَ فَاسْتَرَاحَ بِمَیِّتٍ إِنَّمَا الْمَیِّتُ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ» اگر کسی که انسان بود و انسانیتش زنده بود از دنیا کوچ کرد و به یک نشئة دیگری رفت و از این نشئة مادیت راحت شد به او مرده نگویید، «إِنَّمَا الْمَیِّتُ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»[۴] ، مرده آن است که روی دو پا دارد جنب و جوش میکند، اما مرده است؛ این یعنی آن مراحل الهیه انسانیه در او مرده است.
علی علیه السلام، در یک بُعد معنوی و معرفتی، در ابتدای خطبه ۸۷ نهج البلاغه میفرماید: «عِبَادَ اللَّهِ إِنَّ مِنْ أَحَبِّ عِبَادِ اللَّهِ إِلَیْهِ عَبْداً أَعَانَهُ اللَّهُ عَلَی نَفْسِهِ فَاسْتَشْعَرَ الْحُزْنَ وَ تَجَلْبَبَ الْخَوْفَ فَزَهَرَ مِصْبَاحُ الْهُدَی فِی قَلْبِهِ»، این خطبه بخش بخش است تا میرسد به آن بخشی که انسانها را تقسیمبندی میکند در آنجا میفرماید:« وَ آخَرُ قَدْ تَسَمَّی عَالِماً وَ لَیْسَ بِهِ، فَاقْتَبَسَ جَهَائِلَ مِنْ جُهَّالٍ وَ أَضَالِیلَ مِنْ ضُلَّالٍ»، یعنی گروه دیگری از انسانها هستند که به آنها دانشمند میگویند در صورتیکه اینها نادان هستند و بی دلیل نام عالم را یدک میکشند و از گمراهان هستند و بعد میفرماید: «وَ نَصَبَ لِلنَّاسِ أَشْرَاکاً مِنْ حَبَائِلِ غُرُورٍ» دامها و ریسمانهایی از فریب کاریِ و دروغ را برای مردم گستردهاند که مردم را فریب بدهند، «وَ قَوْلِ زُورٍ قَدْ حَمَلَ الْکِتَابَ عَلَی آرَائِهِ» این افراد به رأی خودشان قرآن را تفسیر میکنند، «وَ عَطَفَ الْحَقَّ عَلَی أَهْوَائِهِ»، حق را با شهوت و غضب همسو میکنند، مطلب را ادامه میدهد تا جایی که میفرماید: «فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیَوَانٍ» یعنی وقتی به او نگاه میکنید به قول ما یک سرو دوگوش و مستوی القامه است اما وقتی به درون او نگاه میکنید یک حیوان تمام عیار است که جز شهوت و غضب چیزی درونش نیست. بطن و فرج است. «لَا یَعْرِفُ بَابَ الْهُدَی فَیَتَّبِعَهُ»، اصلاً نمیداند راه حق چیست که از آن پیروی کند، «وَ لَا بَابَ الْعَمَی فَیَصُدَّ عَنْهُ»، از این طرف بیراهه و باطل را هم نمیشناسد که از آن دوری گزیند. بعد میفرماید: «وَ ذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ»[۵]؛ این است مردهٔ زندهها؛ اینها به صورت کاملاً حساب شده و دقیق در معارف ما هست، بنابراین آن کسی که در هر رابطهای فاقد مواهب الهیه انسانیه است، مرده است، زنده نیست! مرگ برای او بهتر از حیات است! او دارد دیگران را گول میزند.
رابطه عزت و ذلت با موت و حیات
حالا برویم سراغ فرمایشات امام حسین(علیه السلام)، یک خطبهای در «ذیحسم» از حضرت نقل میکنند که در بخشی از این خطبه میفرمایند: «فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا شهاده وَ لَا الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماً»[۶] این روایت به سه حالت آمده است یک: با عبارت «شهادت»، دو: با عبارت «سعادت»، که این خطبه در مأخذهای مختلف با یکی از این دو عبارت آمده است و در خطبه دیگری، عبارت دیگری داریم که بعداً به آن اشاره میکنم، میفرماید که: من مرگ را جز شهادت در راه خدا (یا سعادت) نمیبینم و زندگی ظاهری با ستمکاران را جز ذلت نمیبینم، یعنی اینکه اگر ظلم را بپذیرم، این ذلت است. ظلم پذیری یعنی ذلت پذیری. اگر انسان، ظلم بپذیرد دیگر انسان نیست، یعنی از انسانیتش دست برداشته است. مرحوم مجلسی رضوان الله تعالی علیه در جلد ۷۸ بحار می گوید: «قال علیه السلام فِی مَسِیرِهِ إِلَی کَرْبَلَاءَ» ، امام حسین در راه کربلا خطبهای میخواند. در قسمتی از این خطبه میفرماید: «فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا الْحَیَاةَ» ، یا الله! نه «اِلَّا شَهَادَهَ» یا «اِلَّا سَعَادَه»! «فَإِنِّی لَا أَرَی الْمَوْتَ إِلَّا الْحَیَاةَ وَ لَا الْحَیَاةَ مَعَ الظَّالِمِینَ إِلَّا بَرَماً»[۷]. این مرگ، زندگی است برای من! آن زندگی مردگی است. ببینید چه میگوید!
حالا یک روایت دیگر از امام حسین بخوانم، قال علیه السلام: «مَوْتٌ فِی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حَیَاةٍ فِی ذُلٍّ»، با عزت بمیر، بهتر است از این که در ذلت زنده باشی. میدانید که حضرت در روز عاشورا این شعر را خواند:
«الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعَارِوَ الْعَارُ أَوْلَی مِنْ دُخُولِ النَّارِ»[۸]
رابطهای که حسین علیه السلام بین ذلت و عزت با موت و حیات برقرار میکند، این رابطه است؛ یک رابطهٔ انسانی است. دیدید که از ابتدای بحث من میگفتم امام درسهایی در ابعاد مختلف داد هم در بعد معنوی هم معرفتی هم عرفانی و هم انسانی. تا اینجا رسیدم بحث کنم و ابعاد دیگرش نرسیدم.
این بحث، بحث معنوی الهی هم نبود، بحث انسانی بود، لذا در روز عاشورا وقتی به خیام حمله کردند، حضرت فرمود: «إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دِینٌ وَ کُنْتُمْ لَا تَخَافُونَ الْمَعَادَ فَکُونُوا أَحْرَاراً فِی دُنْیَاکُمْ» [۹] آزادمرد باشید، این کار، کار حیوانهاست. انسان که چنین کاری میکند. بنابراین امام حسین هم درس معنوی داد هم درس عرفانی داد هم درس انسانی داد و هم درس زندگی داد. واقعاً این قیام و حرکت امام حسین علیه السلام مجموعهای از دروس بود.
گوشهای از مصائب اهل بیت امام حسین(علیه السلام) پس از شهادت ایشان
و اما امروز روز یازدهم، مینویسند امروز سپاهیان دشمن رفتند سراغ دفن اجساد کثیف خودشان و مهیا شدند برای حرکت کردن. از بین مصائبی که برای اهل بیت امام به وجود آمد، سه حادثه آن روز برجسته بود، یکی مسئله سوار کردن بچهها بود، من یک چیزهایی دیدم که نمیتوانم نقل کنم، وقتی زن و بچه میخواهند سوار شوند آنها را میزنند، اگر اینها محرم و نامحرم سرشان میشد، آیا اینطور رفتار میکردند! اینها را سوار کردند. اما چه طور؟ خود حضرت زینب را هم گفتم که چه طور و با چه عظمتی از مکه حرکت کرد؛ برادرش ابالفضل آمد، فرمود: «غُضّوُا اَبصارَکُم» چشمها را ببندید، سرتان را زیر بیاندازید، رو به دیوار بایستید که میخواهد زینب بیاید سوار شود! قاسم دوید، برایش چهارپایه گذاشت، علیاکبر آمد، پرده محمل را کنار زد، اباالفضل زانو را خم کرد که خواهر پایش را روی آن بگذارد، حسین علیه السلام زیر بغل او را گرفت. هنگام حرکت از مکه اینگونه بود، اما امروز بروید کربلا ببیند زینب چگونه سوار شد، این شترهای بی جهاز، محمل نداشتند، چطور اینها سوار شدند، این یک حادثه.
حادثه دوم این بود که اهلبیت را آورند از کنار قتلهگاه عبور دادند! در اینجا مینویسند که چشم زین العابدین صلوات الله علیه به پیکر پدرش افتاد، چنان حالی به او دست داد که عمهاش رو کرد به او و گفت: «مَا لِی أَرَاکَ تَجُودُ بِنَفْسِکَ»؟ ای برادر زاده چطور داری با جانت بازی میکنی؟ یعنی روحش داشت ازهاق میشد. تو حجت خدا بر زمین هستی. جواب داد: مگر این بدن حجت خدا روی زمین نیست! مگر نمیبینی عمه!؟ حادثه سوم مربوط به خود زینب است تا چشمش به بدن برادر افتاد. عقبه تمیمی نقل می کند که من فراموش نمیکنم چه حالی به زینب دست داد موقعی که چشمش به بدن برادرش افتاد! جملات را او نقل میکند و می گوید: زن و بچه به صورت میزدند، ناله میزدند، زینب هم میگفت: «یا مُحَمَّداه، هذا حسینٌ بالعراء مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاءِ، مُقَطَّعُ الاَعضَاءِ»، ای رسول الله، ای جدَّم! بیا آخر نگاه کن ببین حسینات را، به خون آغشته، بدن تکه تکه! «وَ بَنَاتُکَ سبایا»[۱۰] بیا ببین دخترهایت را به اسارت میبرند!
زینب (سلام الله علیها) وارث مادر
چون شب آخر است به امید هم آمدهایم، میخواهم بگویم یا زهرا! من برایت هیچ کار نکردم، ما کاری نکردیم! اما شما خیلی بزرگید. چند جمله هم من میخواهم بگویم، حسین علیه السلام پسر علی است از پدر هم ارث برده، پدر شهید شد، حسین هم شهید شده، اما این دختر هم از مادر ارث برده، اینطور نیست که تنها پسر از پدر ارث برده باشد. حضرت زینب چند ارث از مادر برده، البته یک مختصاتی هم دارد، نمیگویم ندارد، دو تا از چیزهایی که ارث برد این بود، خانة مادر را آتش زدند دیشب هم خیمههای دختر را آتش زدند! مادر را بین در و دیوار زدند، دختر را هم آنجا وقتی روی جسم برادر افتاد با تازیانه زدند! در اینجا دختر، پیغمبر را صدا کرد، زهرا هم آنجا بین در و دیوار گفت: «یَا اَبَتَاه! هَکَذَا یُفعَلُ بِا بنَتِکَ»، ای بابا، ببین با دخترت چه کار می کنند!...







