فرهنگ مصادیق:بردگی در اسلام
بردگی در اسلام[۱]
شبهه بردگی، ناپاکترین شبههای است که کمونیستها در گمراه ساختن جوانان، دست آویز میکنند و برّندهترین حربهای است که در سست نمودن عقاید نسل جوان به کار میبرند، میگویند اسلام اگر با هر زمانی سازگار بود چنانکه رهبرانش ادعا میکنند هرگز «بردگی» را مباح نمیکرد و به رسمیت شناختن بردگی، بهترین دلیل است که اسلام برای مدت محدودی نازل شد و پس از انجام وظیفه خود، در ردیف آثار تاریخی و سنن باستانی قرار گرفت.
بدیهی است که در اینجا برای هر جوان با ایمانی، پارهای شکها و تردیدها خودبه خود عارض میشود که چگونه اسلام، بردگی را به رسمیت شناخته، این دینی که بدون تردید از جانب خدا نازل شده و در صدق و صحتش جای شبهه نیست و قطعاً برای خیر بشریت آمده و با تمام ادوار زندگی سازگار است، چگونه بردگی را قانونی دانسته، آنچنان دینی که برای برقراری مساوات کامل قیام کرده و همه افراد بشر را در یک اصل مشترک یکسان میداند و با همه آنها روی این اصل مشترک رفتار کرده، چگونه بردگی را پارهای از نظام خود قرار داده و دربارهاش قانون تصویب نموده است.
آیا اراده خدا این بوده که بشر همیشه به دو گروه مالک و مملوک تقسیم شود؟ آیا واقعاً خواسته پروردگار عادل در جهان همین است؟ آیا خداوند راضی میشود بشری که در شأنش: (وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ...)[۲]صادر نموده، گروهی از آن، مانند کالای بازرگانی به بازار خرید و فروش عرضه شود؟ چنانکه حال بردگان همین است و اگر خدا به این امر راضی نیست، پس چرا در قرآنش به صراحت شراب، قمار، ربا و سایر چیزها راحرام کرده اما دربارهٔ الغای بردگی، حکمی صادر نکرده است؟
البته هر جوان با ایمانی یقین دارد که دین اسلام حق است، ولی مانند ابراهیم خلیل در جستجوی اطمینان بیشتری میباشد، وقتی که از وی سؤال شود آیا باور نداری که اسلام حق است؟ میگوید: چرا! من میخواهم اطمینان بیشتر به دست آورم و آرامش قلب بیشتری میخواهم.
اما آن جوانی که عقل و عقایدش را استعمار، فاسد کرده، صبر نمیکند که حق آشکار شود، بلکه چون دایم اسیر هوا و هوس است بدون تحقیق میگوید اسلام نظام فرسودهای است، زمانش گذشته و وظیفه خود را انجام داده و مقاصدش را به پایان برده است.
اما کمونیستها و بخصوص مدعیان مقام بی اساس علمی آنان درس خود را در مکتب رهبران کج رفتارشان فرا میگیرند و ادعای خود رامافوق علوم نمودار میسازند و خیال میکنند که تازه به یک حقیقت بی پایان رسیدهاند که دیگر جای بحث و گفتگو نیست و این ادعای دروغین همان عقاید محکوم ماتریالیستی است که زندگی بشریت را به مراحل اقتصادی قهری معدودی تقسیم میکند و آن مراحل ضروری به ترتیب ذیل است:
۱ - اشتراکی ابتدایی.
۲ - دوران بردگی.
۳ - دوران تیول.
۴ - رژیم سرمایه داری.
۵ - سیستم اشتراکی دوم که در قاموس کمونیزم پایان عالم است.
پیروان این نظام معتقدند: تمام نظامها و همه عقاید و افکار که تاکنون بشر با آنها آشنا شده از یک رشته حالات اقتصادی منعکس شده و یا از یک سلسله جهش و تحولات اقتصادی همزمان خود پدید آمده که با زمان و علل محیط خود، سازگار بوده و با عصر آیندهای که مسلماً بر پایه اقتصاد نوین پی ریزی میگردد سازگار نخواهد بود و از این جاست که تاکنون در عالم هیچ نظامی دیده نشده که با همه ادوار زندگی بشر سازگار باشد.
آنان میگویند هنگامی که اسلام آمد، دنیا تازه به آخر عصر بردگی و اول دوران تیول رسیده بود، بنابراین، قوانین و عقاید و نظام آن نیز مناسب همین قسمت از تحولات اجتماع بوده که به ناچار نظام بردگی و آیین تیول را به رسمیت شناخت؛ زیرا از محیط قدرتش بیرون بود که بر تحولات اقتصادی همگام خود سبقت گیرد و یا قانون و نظام جدیدی بیاورد که هنوز امکانات اقتصادی برای پذیرفتن آن آماده نشده بود و بزرگترین دلیل گروه کمونیزم این است که «کارل مارکس» رهبر و پیشوای عالی مقام آنان گفته که پیدایش این گونه نظام درعالم، امکان پذیر نیست.
این بود خلاصه شبهه کمونیستها دربارهٔ بردگی در اسلام.
اکنون ما میخواهیم قبل از آنکه به معرکه غبارآمیز کمونیستها و پیروانشان وارد شویم، موضوع «بردگی» را در حدود حقیقت تاریخی و جغرافیایی و از نظر اجتماعی و روانی به دقت بررسی کنیم؛ زیرا وقتی که از این راه به حقیقت پی بردیم و اصل مطلب را به دست آوردیم، دیگر نه از دانشمندان ادعایی کمونیستها باک داریم و نه از جنجال پیروان کج اندیش آنان میترسیم.
امروز که در قرن بیستم به موضوع بردگی نگاه میکنیم و آن را در شعاع جنایاتی که در عالم انسان فروشی انجام میشد مورد دقت قرار میدهیم و آن رفتار وحشیانهای که تاریخ در عصر امپراطوری روم ثبت کرده با فکر مطالعه میکنیم، آن را یک کار وحشیانه و یک جنایت بس ناجوانمردانه میبینیم و احساس میکنیم که وجدان ما هرگز نمیتواند این گونه رفتار ضد بشری را کار خردمندانه و مشروع بشمارد.
سپس از این لحاظ تحت تأثیراحساسات قرار گرفته و روی اصل عاطفه بشریت، خود به خود به تعجب میگوییم که اسلام چگونه بردگی را به رسمیت شناخته است. در صورتی که همه برنامهها و قوانین آن متوجه این است که بشر را از تمامی قیدهای بردگی در هر قیافه و رنگی که هست آزاد سازد و از شدت ناراحتی و سوزش احساسات، بدون در نظر گرفتن امکانات، آرزو میکنیم که ای کاش اسلام قلب ما را راحت وعقل ما را مطمئن میساخت و با بیان صریح، بردگی را قدغن میکرد.
آری باید اینجا در مقابل حقایق تاریخ اندکی توقف کنیم و به موضوع بردگی دقت لازم به عمل آوریم؛ زیرا آن وقت خواهیم دید آن جنایتها و وحشیگریها که در امپراطوری روم دربارهٔ بردگان انجام میگرفت، هرگز تاریخ اسلام آنها را به رسمیت نشناخته است.
سادهترین مطالعه و کمترین دقت به زندگی بردگان در امپراطوری روم میتواند ما را به سوی آن تحول بزرگی که اسلام در وضع آنها به وجود آورده هدایت کند. حتی به فرض غلط اگر بگوییم که نسبت به آزادی آنان هیچ گونه اقدامی نکرده است، آری به طور عموم «برده» در قاموس امپراطوری روم غیر از بشر بود، واقعاً موجودی بود خارج از صف بشریت و از حقوق انسانیت هیچ گونه بهرهای نداشت و با این وصف، همه وظایف سنگین و کارهای توان شکن را به عهده داشت.
هم اکنون اول لازم است بدانیم که این گروه محروم از ارزش انسانیت، از چه راهی و به چه علتی به این کشور فساد آلود وارد میشدند. واضح است که از طریق جنگهای خونین و لشکر کشیهای رومیان تمدن ساز به این دیار کشانده میشدند.
همان جنگهایی که هرگز برای پیشرفت فکری و تثبیت آیینی نبود، یگانه علت این جنگها این بود که دیگران باید برای مصلحت کشور باستانی روم، استعمار شوند.
برای این بود که غارتگران روم در ناز و نعمت و در نهایت عیاشی و خوشگذرانی به سر ببرند، لباسهای فاخر به تن کنند و از لذتهای گوناگون و از حمامهای سرد و گرم استفاده نمایند.
برای این بود که انواع غذاهای رنگارنگ و گوارا، در سفره رومیان چیده شود و نجیب زادگان رومی، غرق در فسق و فجور گشته از شرابهای گوناگون و بزمهای عیش و طرب و زنان زیباروی مه پیکر و از جشنها و شب نشینیهای باشکوه بهره مند گردند و به ناچار رومیان در تأمین این گونه زندگی، از اسارت دیگران استفاده میکردند و برای آسایش وحشیانه خود از مکیدن خون دیگران لذت میبردند.
بلی بهترین شاهد سخنم کشور باستانی مصر است هنگامی که در تصرف رومیان بود و قبل از آنکه اسلام آن را از چنگال جنایتکار آنان نجاتش دهد؛ زیرا کشور مصر، همیشه برای امپراطوری روم مانند یک مزرعه پیش خرید بود، به هر نحوی که هوسش اقتضا میکرد اموال و ثروت آن را به تاراج میبرد. آری از روز اول، استعمار روم از این شهوترانی پلید متولد شده و به آداب و رسوم آن خو گرفته بود و بدیهی است که بردگی نیز یکی از محصولات شوم این استعمار جفازاده بود.
اما بردگان در سایه این رفتار وحشیانه یک نوع موجوداتی بودند. همان طور که در گذشته بیان شد، از مزایای هستی و حقوق انسانیت بی نصیب، دائم در مزرعهها به کار مشغول بودند و برای اینکه فرار نکنند زنجیرهای سنگین کنترل به پای آنان میبستند، به طوری که از کار باز ندارد و از فرار جلوگیری کند و خوراک و غذا به اندازهای میدادند که فقط زنده بمانند و کار کنند، نه برای آنکه حق غذا خوردن داشتند، حتی به قدر چهارپایان ونباتات، بلکه فقط برای بهره برداری و استفاده و هنگام کار در اثنای عمل با تازیانهها به هرسو رانده میشدند، نه برای آنکه جرمی را مرتکب شده اندبلکه فقط برای اینکه نجیب زادگان رومی و یا نمانیده آنان از آزار و شکنجه این مخلوق خارج از صف انسانیت، لذت ببرند.
سپس هنگام استراحت، آسایشگاه آنان بیغولههای متعفن و تاریک بود، در گودالهایی که محل سکونت موشها و سایر حشرات موذی بود، سکونت داشتند و اغلب در این گودالهای ظلمانی با زنجیرهای کنترل که در پا داشتند عددشان به پنجاه نفر میرسید، فاصله دو نفر برده به اندازه دو رأس گاو نبود که در محل زندگی حیوانات برای گاوها آماده میکنند ولیکن جنایات توحش آمیز رومیان بازهم دلخراش تر از آن بود که به توصیف آید و این خود بهترین دلیل است که چه توحش عجیبی گریبان طبیعت امپراطوری کهنسال روم و نجیب زادگانش را گرفته بود، همان وحشیگری ای که اروپای تازه به دوران رسیده امروز، از رومیان ارث برده و با قیافه حق به جانب در استعمار و بردگی مردم بی وسائل و ملل ناتوان به کار میبرند.
شمهای از این جنایات بی شرمانه این بود که رومیان، میدانهای مبارزه برای بردگان بی پناه آماده نموده و با شمشیرهای برنده و نیزههای جگر شکاف، آنان را مسلح میکردند و خود در اطراف این میدانها دور هم حلقه میزدند، رجال مملکت و ارکان دولت و گاهی خود امپراطور نیز در آن اجتماع ضد انسانی شرکت میجستند تا مبارزه حقیقی بردگان را از نزدیک تماشا کنند و بینند که این موجودات بی پناه چگونه با هم مصاف میدهند و چگونه ضربات شمشیرها و سرنیزهها بر بدن بی دفاع آنها وارد میآید و چسان از جان گذشتگان این میدان استعمار، بی پروا یکدیگر را با شمشیرهای بران و نیزههای جان ستان، قطعه - قطعه میسازند، بلکه هنگامی که یکی از مبارزان بر حریف خود پیروز شده و جسم بی روحش را آغشته به خون، نقش بر زمین میکرد، شادی و سرور تماشاچیان با انصاف تکمیل و به حد اعلا میرسید، فریادها به هوا برمی خاست و تحسین بلند میشد و دستها برای تهییج سایر مبارزین که هنوز با جان خود بازی میکردند به هم میخورد، صدای کف زدن و خندههای سعادتمندانه حضار فضا را پر میکرد.
این بود شمهای از داستان رقت بار بردگان در امپراطوری متمدن آن روز و با این بیان، دیگر احتیاجی نداریم که از وضع قانونی بردگی و برده فروشی سخن بگوییم و از آزادی مالک در بهره برداری و در آزار دادن و کشتن آنها بدون اینکه آن بیچاره حق شکایت و یا ناله داشته باشد گفتگو کنیم. و اگر احیاناً از فشار درد ناله و یا شکایت میکردند، گوش کسی به ناله آنان بدهکار نبود و مقام صالحی نیز برای رسیدگی به شکایت وجود نداشت.
اما در سایر کشورها مانند ایران و هندوستان، رفتار مردم با بردگان از نظر تضییع حقوق انسانیت و تحمیل کارهای توان شکن چندان اختلافی با امپراطوری روم نداشت، چرا، گاهی از نظر شدت و ضعف در این بلاد اندک تفاوتی دیده میشد سپس در این محیط پر از فساد و در این زمان تاریک اسلام آمد.
آمد تا انسانیت از دست رفته این بشر بی پناه را به خود باز گرداند.
آمد به هر دو گروه مالک و مملوک بگوید همه شما پاره تن یکدیگرید.
آمد که به آدم فروشان بگوید هر کس بنده خود را بکشد او را میکشیم، هر کس عضوی از اعضای برده خود را از تن جدا کند از وی قصاص میگیریم.
آمد که اصل وحدت و منشأ و سرنوشت انسان را برای او بیان کند و با آواز رسا بگوید ای برده فروشان! و ای غارتگران ناموس انسانیت! ای بردگان! و ای غفلت ربودگان وادی بردگی! شما همه فرزندان آدمید و آدم از این خاک تیره به وجود آمده.
اسلام آمد تا بیان کند که هیچ مالکی را به عنوان مالکیت بر بنده خویش برتری و فضیلت نیست، بلکه فضیلت و برتری فقط در تقوا و پاکدامنی نهفته است.
اسلام آمد تا اعلام کند که ای اهل جهان! بدانید عجمی را بر عرب و عربی را بر عجم، سیاهی را بر سرخ و سرخی را بر سیاه پوست حق تقدم نیست مگر با تقوا و پرهیز از کردار زشت.
اسلام آمد تا به گوش برده فروشان برساند که با زیردستان خود خوش رفتاری و در حق[۳] پدر و مادر نیکویی نمایید. پیوند قرابت را محترم بشمارید و از یتیمان و بیچارگان دستگیری کنید و حق همسایگان دور و نزدیک را پایمال منمایید، دادرس درماندگان باشید. و بربندگان خود حقوق انسانیت عطا کنید، کبر و غرور نورزید، حیله و تزویر به کار نبندید؛ زیرا خدای توانا حیله گران و فخرفروشان را دوست ندارد.
اسلام آمد تا به جهانیان بگوید که روابط مالک و مملوک رابطه آقایی و نوکری نبوده و ارتباط تسخیر و حقارت نیست، بلکه علاقه پیوندی و برادری است و بنابراین مالک و مملوک و غلام و کنیز در نظر اسلام اهل یک خانوادهاند.
حتی اجازه ازدواج آنان نیز احتراماً بایداز مالک گرفته شود که به جای پدر محسوب است. قرآن میگوید کسی که قدرت مالی ندارد[۴] با زنان آزاد وپاکدامن ازدواج بکند، نباید بی همسر بماند، از دوشیزگان با ایمان خود که کنیزان و بردگان شمایند به همسری خود انتخاب کنید، همه شما چه مالک و چه مملوک، پاره تن یکدیگرید، کنیزان را از اهل و صاحبان آنها خواستگاری کرده و با آنها ازدواج نموده و حقوق آنها را به نحو احسن بپردازید.
پیامبر اسلام میفرماید: مالک و مملوک، برادرند. و باز میگوید با بردگان زیر دست خود برادرانه رفتار کنید، هرکس برادر همنوعش به عنوان برده زیردستش قرار بگیرد، باید از غذای خود به او بدهد و مانند لباس خود لباسش بپوشاند.
کارهای خارج از قدرتشان را به آنان واگذار نکنید و در کارهای سنگین آنان را یاری نمایید. و برای اینکه حال این گروه دلشکسته را بیشتر مراعات کند، پیامبر بزرگ اسلام میفرماید: «مبادا کسی به بنده خود بگوید این غلام و یا کنیز من است بلکه باید بگوید این دختر و پسر جوان من است».
چنانکه این احساسات پاک، وجدان «ابوهریره» یک فرد معمولی مسلمان را چنان پر کرده بود که وقتی میبیند کسی برمرکبش سوار و غلامش در پشت سرپیاده میرود، فریاد میزند: او را هم سوار کن مگر برادرت نیست، مگر روحت با روح وی فرق دارد.
بلی این نمونه که از رفتار اسلام دربارهٔ بردگان بیان شد، در برابر دریای حسن سلوک آن، خیلی اندک و ناچیز است.
ولی شایسته است که قبل از رسیدن به فصل آینده، میزانی که اسلام برای بردگان در این فصل معین کرده بیان کنیم. پیش از این گفتیم که این طایفه در جامعه آن روز هیچ گونه ارزشی نداشتند و در پرتو عنایت اسلام، در صف بشریت قرار گرفتند. و در این نظام، روح مالک و مملوک مساوی اعلام شد، در صورتی که سایر ملتها هنوز جنس برده را غیر از جنس مالکش میشناختند و معتقد بودند که برده موجودی است که فقط برای بندگی و ذلت آفریده شده و از این جهت بود که هرگز وجدانشان از شکنجه و آزار و کشتن و سوزاندن و سایر کارهای ضد انسانی و تحمیل وظیفههای توان شکن، ناراحت نمیشد. در این محیط پر از فساد بود که اسلام به دادرسی بردگان شتافت و آنان را از این منجلاب پست وحشیت، به مقام کریمانه برادری و نوع پروری ارتقا داد، نه تنها در عالم ظاهر و خیال، بلکه در عالم واقع و حقیقت نیز با شهادت تاریخ که تاکنون کسی حتی صلیبیون متعصب اروپایی انکارش نکردهاند که حسن رفتار اسلام با بردگان در صدر اول، به حدی از انسانیت رسید که آن روز در تمام جهان بی سابقه بود، خوشرفتاری به جایی رسید که آزادشدگان اغلب راضی نبودند که از خانواده صاحبان خود جدا شوند و حال آنکه دیگر دارای آزادی اقتصادی بودند و میتوانستند به خوبی مشکلات زندگی را متحمل شوند؛ زیرا مسلمانان در پرتو پرورش اسلام آنان را جزو خاندان خود قرار داده بودند، دیگر روابط آنها مانند روابط خانوادگی شده بود.
در سایه کوشش و عنایت اسلام، بردگان، هستی از دست رفته خود رابازیافته و انسانیت خود را از نو آغاز کردند. و در پرتو قانون اسلام، دارای احترام و سعادت شدند. دیگر قانون اجازه نمیداد کسی زباناً و عملاً به حقوقشان تجاوز نماید.
اما زباناً پیامبر ارجمند اسلام اکیداً ممنوع کرد که دیگر آقا، بنده خود را بنده خطاب نکند و امر فرمود که باجملههایی که ذلت بندگی را از پیشانی آنان پاک کرده و مشعر بر محبت خانوادگی باشد، خطاب کنند و در توجیه این مطلب به برده فروشان چنین فرمود که خداوند شما را برآنان مالک و مسلط قرار داده، اگر میخواست با قدرت خود آنها رابر شما مسلط میکرد، پس باید بدانید که بردگی یک علت خارجی است که بر جامعه بشریت عارض شده و آنان را به ذلت بردگی گرفتار نموده، ممکن است روزی چرخ برگردد و آنان بر مالکان امروز خود مالک شوند.
پیامبر بزرگ اسلام با این بیان حکیمانه از تکبر و غرور مالکان برده کاسته و همه را به سوی عاطفه بی پایان انسانیت که همه را باهم مربوط میسازد رهبری نمود. در نتیجه نیروی دوستی و محبت چنان قوی شد که رابطه برادری همه جا برآن جامعه مختلط از آقا و برده فرمانروایی کرد.
اما تجاوز جسمی و عملی: در قانون اسلام کیفرش مقابله به مثل است. پیامبر روشن ضمیر اسلام میفرماید: «هر کس بنده خود را بکشد او را میکشیم».
این فرمان حکیمانه یک اصل متین و دلیل روشن است که مالک و مملوک در اصول انسانیت از همه جهات کاملاً مساویند و همچنین دلیل محکم است در بیان تضمینهایی که برای تأمین زندگی این گروه بشر لازم است، همان زندگی بیمه شدهای که دیگر هیچ گونه عوارض خارجی نتواند آنها را از صفات اصل بشریت بیرون کند.
روشن است که این تضمینها یک رشته بیمههای محکمی است که بردگان را به حد عجیبی میرساند که تاکنون در هیچ قانون و نظامی نه پیش از اسلام و نه بعد از آن نظیر نداشته و نخواهد داشت؛ زیرا در این قانون آسمانی همه حقوق انسانیت دربارهٔ آنان مراعات شده، حتی به محض زدن یک سیلی بدون قصد تأدیب و آن هم از حدود تأدیب خانوادگی و تربیت پدر و فرزندی بیرون نباشد، باعث آزادی بنده میگردد.
پس از بیان این حقایق درخشان به فصل آینده عطف سخن میکنم.
به عبارت دیگر، به مرحله آزادی واقعی قدم میگذاریم. تاکنون آنچه بیان شد در واقع راجع به آزادی روحی بردگان بود که با بیدار نمودن حس رشادت، آنها را به سوی انسانیت کامل رهبری کرده و با این گروه محکوم مانند یک بشر سعادتمند رفتارمی کرد، به طوری که در میان مالک و مملوک و بنده و آزاد از نظر اصول کلی انسانیت فرقی نمیماند، بلکه میگوید بردگی در جهان از یک رشته عوارض خارجی دوام ناپذیری به وجود آمده و در ظاهر در اجتماع آن روز بر آزادی یک طایفه از بشر تحمیل شده و در غیر این نقطه بردگان باید از کلیه حقوق انسانی استفاده نمایند ولیکن اسلام هرگز به این اندازه آزادی اکتفا نکرد؛ زیرا قانون کلی اسلام در همه جا و درهمه وقت برای برقراری مساوات کامل در میان همه افراد بشر است، جای شبهه نیست که این مساوات بجز با اعطای آزادی واقعی به همه افراد عملی نیست.
اسلام برای اجرای این قانون حکیمانه عملاً با دو وسیله بزرگ که عبارت از «قانون عتق و قانون مکاتبه» است به آزادی بردگان قیام کرد.
قانون عتق این است که: شخص مالک، برده خود را بدون قید و شرط آزاد نماید، اسلام در این باره مردم را تحریک نمود، اول پیامبر اسلام، برای آزادی انسانها، پیش رو و رهبر این کاروان شد، به یکباره بندگان خود را دسته جمعی آزاد ساخت و به عبارت دیگر، برای اولین بار در اسلام عفو عمومی را در محیط خوداجرا کرد و یارانش قدم به قدم از جنابش پیروی کرده، بندگان خود را آزاد نمودند من جمله ابوبکر ثروت فراوانی در اختیار مسلمانان گذاشت تا بندگانی را از بزرگان قریش خریده و آزاد کنند و از درآمد بیت المال هر چه اضافه از مخارج ضروری بود برای خریدن و آزاد ساختن بردگان اختصاص داشت.
«یحیی بن سعید» میگوید: من از طرف عمربن عبدالعزیز مأمور جمع آوری زکات آفریقا شدم، رفتم صدقات آن ناحیه را جمع کردم و بعد به سراغ فقرا رفتم، فقیری نیافتم که زکاتی از من بگیرد، به ناچار همه را دادم بندگان زیادی خریدم و آزاد کردم. پیامبر اسلام اعلام نمود که هر یک از بردگان اگر ده نفر مسلمان را با خواندن و نوشتن آشنا سازد یا اینکه یک خدمت بزرگی به نفع مسلمانها انجام بدهد، خود به خود آزاد است.
قرآن کریم به صراحت کفاره بعضی از گناهان را آزاد کردن بنده اعلام نمود؛ چنانکه خود پیامبر، مردم را تحریص میکرد که در مقابل گناهی که از انسان سر میزند، بندهای را آزاد کنند.
بدیهی است که این قسمت آزادشدگان خود به خود عدد بزرگی را تشکیل خواهند داد، به طوری که خود پیامبر اسلام میفرماید خطا و گناه همیشه با بشر همراه است و همه اولاد آدم خطاکارند چه خوش است که اینجا به خصوص به یکی از کفارات اشاره کنیم؛ زیرا دلالت مخصوصی به نظر اسلام دارد و آن این است که اسلام کفاره قتل خطایی (غیرعمدی) را به دو قسمت کرده، یکی پرداخت خونبها به وارث مقتول و دیگری آزاد نمودن یک نفر برده.[۵] قرآن کریم به صراحت میگوید هر کس مسلمانی را از روی اشتباه بکشد، باید یک بنده مؤمنی را از قید بردگی آزاد نماید. و نیز خونبهای مسلمی به وارث مقتول بپردازد.
پس انسانی که به اشتباه کشته شده در حقیقت یک روح انسانیت را خانواده او از دست داده است؛ چنانکه با کشته شدن آن، یک آدمی از اجتماع بشر پیش از بهره برداری مفقود گردیده است و چون در اینجا حق دو طایفه ضایع شده، اسلام نیز برای قاتل دو نوع وظیفه در پرداخت غرامت مقرر میکند، پرداخت غرامت به وارث و پرداخت غرامت به اجتماع.
بنابراین، آزاد ساختن یک برده اسیر در مقابل فقدان فردی که در اثر اشتباه فرد دیگری انجام شده، خود زنده کردن یک نفس انسانیت است؛ زیرا در نظر اسلام، برخلاف تمام قوانین بردگی، بردگی مرگ و یا مانند مرگ است و به همین جهت، اسلام همه جا فرصت را برای زنده کردن بردگان مغتنم شمرده و با توجه فوق العاده به آزادی آنان همت میگمارد.
تاریخ میگوید با این اقدام خردمندانه اسلام عدد بزرگی از بردگان طبق قانون عتق آزاد شدند، که تا کنون نظیرش در تاریخ سایر ملتها نه قبل از اسلام و نه بعد از آن دیده نشده و چنانکه این تاریخ نشان میدهد که عامل آزادی این گروه اسیر، فقط مراعات عاطفه انسانیت بود که از ضمیر پاک مسلمانان سرچشمه میگرفت، هدف، رضای خدا بود و بس و بجز خشنودی او عامل دیگری درکار نبود.
اما قانون مکاتبه: آن یک نوع قرار دادی است که هرگاه بردهای خواهان آزادی باشد، درمیان مالک و مملوک منعقد گشته و از طرف مالک در مقابل دریافت مبلغ معلومی که مورد قبول طرفین باشد به او آزادی داده میشود. آزادی حاصل از این پیمان پس از پرداخت مبلغ مزبور، اجباری است، دیگر مالک نمیتواند آن را نادیده بگیرد و یا به وقت دلخواه خود موکول نماید و در صورت تخلف از متن پیمان به ناچار حکومت اسلامی (قاضی و یا استاندار منصوب از طرف دولت وقت) دخالت کرده و با نفوذ حکم قرار داد را اجرا و بنده را آزاد میکند.
با تصویب و اجرای این قانون حکیمانه یک دریچه امیدبخشی از نو در تاریخ اسلام به روی بردگان، به روی کسانی که در باطن ضمیر خود نسبت به آزادی، احساس تمایل میکردند باز شد، دیگر بردهها به انتظار آن ننشستند که مولی در فرصتهای مناسب به طور رایگان به آزادی آنان اقدام نماید؛ زیرا ممکن است این فرصتها گاهی باشد و گاهی نباشد، عجیب تر از همه این است، از ساعتی که برده، خواهان پیمان شد، دیگر مولا نمیتواند درخواست او را نپذیرد. و از طرف دیگر در این مورد هیچ گونه خطری متوجه آرامش دولت اسلامی نخواهد شد؛ زیرا از نخستین ساعت پیمان، عمل آن برده محترم و تأمین زندگی نیز با دسترنج خود او تهیه میشود، اگر مایل باشد نزد مالک خود با گرفتن اجرت به کار مشغول میگردد و اگر بخواهد در خارج کار میکند و اجرت بیشتری به دست آورده و هر چه زودتر مبلغ پیمان خود را میپردازد، بلی درست است که نظیر این قانون در قرن چهاردهم در اروپا به تصویب رسید یعنی پس از هفت قرن که اسلام آن را اجرا کرده بود ولیکن با یک فرق بزرگ که در غیر اسلام وجود نداشت و آن این بود که علاوه بر آن کوشش بی نظیری که در آزادی رایگان و فقط برای رضا و تقرب به درگاه خدا مبذول میداشت، دولت اسلامی نیز کسر بودجه کسانی را که مشمول این قرارداد بودند تضمین میکرد. در واقع قانون بیمههای اجتماعی کارگران بدون کسر حق بیمه دربارهٔ آنان از طرف دولت اسلامی اجرا میشد.
آن آیه شریفهای که محل مصرف زکات را بیان میکند چنین میگوید: «زکات و صدقات واجبه مخصوص فقرا و مساکین و کارمندان اداره زکات و برای آزادی بردگان است».[۶]
در این آیه به صراحت بیان شده که یک قسمت زکات از بیت المال مسلمانان که در قاموس امروز «دارایی ملی» نامیده شده، برای دستگیری و معاونت بردگان عاجز اختصاص دارد که هر وقت از پرداخت دین و یا از انجام کار عاجز بمانند کسر بودجه آنها از این خزانه ملی باید تأمین گردد.
اسلام با تصویب و اجرای این دو قانون حکیمانه عملاً گامهای بزرگی در تأمین آزادی بردگان برداشت و حداقل هفت قرن زودتر از دیگران در میدان تحول تاریخ، گوی سبقت را ربود و عوامل دیگری را نیز مانند حمایت و کفالت بردگان، به عهده دولت واگذار نمود. و کسر پرداختی آنها را از صندوق دارایی ملی تأمین کرد که دنیا، تازه امروز به مزیت آن عوامل رسیده است و همچنین عوامل سودمند دیگری بر این اقدام حکیمانه خود افزود که هنوز هم دنیای امروز از آنها بی خبر است و به مقتضای آن با حسن رفتار خود، حس شخصیت یابی را در نهاد بردگان بیدار و با اعطای آزادی رایگان، آنها را از نو، به جامعه انسانیت تحویل داد بدون اینکه در این مقصد با بحران اقتصادی و یا فشار سیاسی روبرو شود؛ چنانکه دنیای غرب درالغای بردگی و آزادگی بردگان با این مشکلات روبه رو گردید و با تصویب و اجرای این دو قانون حکیمانه مشت محکمی به دهان یاوه گویان کمونیزم نواخته شده و تمام ادعای بی اساس پیروان این فلسفه مادی باطل گردیده، همان یاوه گویانی که هنوز هم خیال میکنند که اسلام نیز یکی از قسمتهای قهری تحولات اقتصادی بوده و به مقتضای آیین ماتریالیستی در وقت طبیعی خود به وجود آمده و هفت قرن پیش از پیدایش فلسفه «بردگی بس»، وظیفه خود را انجام داده و در ردیف آثار باستانی قرار گرفته است و همچنین رسوایی کسانی که هنوز هم گمان میکنند که هر نظامی در عالم حتی نظام اسلام از یک رشته تحولات اقتصادی همزمان خود منعکس شده و کلیه افکار وعقاید هر نظامی با تحول اقتصادی همگام خود سازگار است، روشن گردید.
آری آنان میگویند هیچ نظامی نمیتواند بر تحولات اقتصادی همگام خود سبقت بگیرد، دلیل این طایفه این است که عقل خطا ناپذیر «کارل مارکس» رهبر خوش نام ما چنین حکم کرده است؛ زیرا اینک این اسلام و تاریخ اسلام است، هرگز گوشش به فرمان نظم اقتصادی هم عصر خود بدهکار نبوده، نه در جزیره العرب و نه در سایر نقاط عالم، نه در شؤون زندگی بردگان و نه در توزیع ثروت، نه در روابط حاکم و محکوم و نه در ارتباط کارگر و کارفرما، بلکه اسلام همیشه نظام اقتصادی و اجتماعی خود رابدون برخورد با بحران اقتصادی و با کمال دور اندیشی انشا میکرد و هنوز هم اکثر قوانین آن در تاریخ، بی نظیر است.
اکنون آن سؤالی که دائم افکار و وجدان بشر را حیران ساخته در اینجا نمایان میگردد و آن اینکه اگر اسلام چنین قدمهای سودمندی را در آزادی بردگان بر داشته و بدون تحمل هیچ گونه فشاری گوی سبقت را از دیگران ربوده است، پس چرا این یک قدم نهایی را برنداشت تا با صراحت کامل در جهان، الغای بردگی را اعلام نماید؟ و با برداشتن این آخرین قدم، یک خدمت بی نظیری در عالم بشریت انجام میداد و خود کاملترین نظامهای جهان میگردید و دیگر کسی را مجال گفتگو نمیماند، واقعاً بجا و شایسته بود از خدایی که فرزندان آدم را گرامی داشته و آنها را به سایر مخلوقات خودمقدم شمرده، چنین حکمی صادر شود.
ما برای اینکه خود را در پاسخ این سؤال آماده سازیم، بهتر است که یک رشته حقایق اجتماعی، سیاسی و روانی را که در اطراف موضوع بردگی حلقه زده و باعث تأخیر صدور این فرمان عمومی گردیده بررسی نماییم.
گرچه پیش از هر چیزی باید بدانیم که الغای بردگی در اثر بعضی از پیشامدها، واقعاً از مقصود اسلام به تأخیر افتاد؛ زیرا اگر اسلام به مسیرش ادامه میداد، کج رفتاری و شهوترانی عدهای هوسباز از پیشرفت آن مانع نمیشد، این انتظار به پایان میرسید و حکم «بردگی، بس»، در عالم صادر میشد.
پس از اعتراف به این حقیقت، اولاً: لازم است در پاسخ بگوییم: هنگامی که اسلام آمد، بردگی در عالم، نظام رسمی جهانی بود و بلکه یک عمل اقتصادی و اجتماعی محسوب میشد؛ زیرا هم دارای منافع خصوصی و هم شامل عوامل بزرگ اجتماعی و سیاسی شده بود و در نظر کسی زشت نبود و هیچ کس فکر نمیکرد که ممکن است روزی این نظام شوم تغییر بپذیرد و به همین جهت، ابطال یاتغییرش به طول زمان و عمل تدریجی نیازمند بود و حال آنکه به خوبی میدانیم با وجود اینکه تحریم شراب که یک عادت شخصی بود، باز هم چند سال به طول انجامید، بلی گرچه شراب گاهی در مظاهر اجتماع آن روز به طور رسمی خودنمایی میکرد، اما بعضی عربها در زمان جاهلیت هم ازخوردن آن خودداری مینمودند و بلکه میگساری را مایه فساد بزرگی پنداشته وشایسته مردان با شخصیت نمیدانستند. بازهم تحریم آن به طول زمان احتیاج داشت.
اما موضوع بردگی در هستی اجتماع و در اعماق فکر بشر آن روز بیش از هر چیزی رسوخ کرده بود، به حدی رسیده بود که دیگر کسی آن را زشت نمیدانست چنانکه پیش از این بیان کردیم و به همین جهت، ابطال بردگی بیش از زمان زندگی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله وقت لازم داشت در صورتی که زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ، زمانش کوتاه بود و مرتب هم وحی نازل میشد و جنابش دائم مشغول تنظیم قوانین و تشریح احکام بود و فرصت بیشتری نداشت. و از طرف دیگر خدای توانا به وضع آفریده خود آشناتر است و صلاح آنها را بهتر میداند، اگر میدانست که برای تحریم شراب، صدور یک فرمان بس است، هرچه زودتر صادر میکرد و در ظرف چند سال به تأخیر نمیانداخت. و همچنین اگر پروردگار مهربان میدانست که ابطال بردگی را در عالم، یک تصویب نامه معمولی بس است، هرگز از صدورش مضایقه نمیکرد.
آنچه گفتیم اشتباه نشود که اسلام به نفع همه افراد بشر نازل شده و با هر زمانی سازگار است و تمام عوامل و نیروی هستی را به سوی کمال و بقا، رهبری میکند، معنای آن این نیست که اسلام در برابر همه مسائل جزئی، قوانین تفصیلی تصویب مینماید؛ زیرا این گونه قوانین در مواردی لازم است که هیچ وقت تغییر نپذیرد.
اما در مواردی که دائم در حال تغییراست، وظیفه اسلام این است که پارهای اصول کلی مقرر نماید که بشر بتواند زندگی خود را در حدود همان اصول پیش ببرد. اسلام در مسأله بردگی نیز همین طریقه را به کار بسته؛ زیرا با تصویب یک رشته قوانین حکیمانه برای آزادی بردگان، نزدیکترین راهی را که انسانیت میتوانست در حل این مشکل کهنسال بپیماید، نشان داده تا فرصت مناسب تری فرا رسد، فرمان نهایی را برای از بین بردن انسان فروشی صادر نماید، بر همگان واضح است که اسلام برای تغییر دادن طبیعت بشر نازل نشده، بلکه در حدود فطرت و طبیعت بشریت برای تهذیب افراد آمده است. برای این آمده که بدون هیچ گونه فشار و اجباری، انسان را به بالاترین مقام انسانیت برساند، حتی برای نمونه در تهذیب بعضی افراد به حد اعجاز رسید و به جایی رسید که هیچ نظامی در تاریخ بدانجا نرسیده است.
اما با وجود این، اسلام مأمور نبود که همه مردم را در تهذیب اخلاق به این مقام برساند؛ زیرا اگر خدا میخواست در روز اول بشر را فرشته خلق میکرد و وظایف فرشتگان را به عهده آنها واگذار مینمود که هرگز خطا نمیکنند و آنچه را که مأمورند به نحو احسن انجام میدهند ولیکن این موجود را بشر آفرید و خود به قدرتش کاملاً آشناست و بهتر میداند که برای پرورش انسان تا چه حدی کوشش لازم است.
به هرحال، این افتخار برای اسلام بس که جنبش آزادی بردگان را هفت قرن پیش از آنکه دیگران به مزایای آن آشنا شوند در قلمرو خود شروع کرد و با این اقدام حکیمانه، همه منابع بردگی را در جزیره العرب خشک نمود، به طوری که اگر منابع دیگری در سایر نقاط جهان به تولید آن مشغول نبود، شایسته بود که در آینده نزدیک در عالم اسلامی ابطال بردگی را رسماً اعلام نماید، بدین جهت آن روز نتوانست بردگی را رسماً در عالم الغا نماید که تنها به عالم اسلامی مخصوص نبود بلکه اغلب به دشمنانش اختصاص داشت که از محیط اسلام بیرون بودند و آن عبارت از بردگی محصول جنگ است و ما اندکی بعد از این به تفصیل دربارهٔ آن سخن خواهیم گفت.
وثانیاً: باید بدانیم که آزادی، هیچ وقت به آسانی به دست نمیآید بلکه همیشه به اجبار گرفته میشود و به همین نسبت باید بدانیم که تصویب نامه معمولی نیز نمیتواند برده را آزاد بکند، بهترین شاهد این سخن، تجربه آمریکائیان است که در آزادی بردگان با قلم فرسایی «آبراهام لینکلن» در آن سرزمین انجام گرفت؛ زیرا بردگانی که با تصویب نامه «لینکلن» در ظاهر آزاد شده بودند نتوانستند حریت خود را حفظ کنند. سرانجام به امید اینکه دوباره به بردگی پذیرفته شوند به سوی مالکان خود برگشتند. و عملاً تقاضای بندگی نمودند، برای اینکه این آزادی ازداخل ضمیر آنان نبود تا واقعاً آزاد شوند و به همین جهت در نهاد خود تمایل به آزادی احساس نمیکردند.
پوشیده نماند که این مسأله در ابتدای امر خیلی بعید به نظر میرسد، اما اگر در پرتو حقایق روانی و در حدود قانون فطرت مورد دقت قرار بگیرد، هیچ بعید نیست؛ زیرا زندگی بشر در بدو امر یک عادت ساده و بی رنگ است و بعدعواملی که در مسیر آن قرار میگیرد باعث میشود که وجدان و افکار و دستگاه احساسات درونی بشر رنگ آن عوامل را به خود گرفته وبه آداب و رسوم محیط تربیت شود.
بنابراین، پیداست که شخصیت و هستی برده با شخصیت و هستی انسان آزاد فرق فاحش دارد، نه از این نظر که برده یک جنس دیگر است؛ چنانکه عدهای از پیشینیان میگفتند، بلکه از این نظر که زندگی او در اثر بردگی طوری شده که دستگاه تشخیص درونی و افکار و وجدانش رنگ محیط بندگی را به خود گرفته و با اخلاق پست عبودیت ببار آمده، به طوری که نیروی اطاعت و فرمانبری در نهادش تا آخرین حد ممکن ریشه دوانده و در مقابل به همان نسبت دستگاه احساس مسؤولیت و تحمل زحمت زندگی دچار بحران ناتوانی شده است؛ زیرا با کمترین دقت میتوان دید که برده وقتی که از طرف آقا مأمور است کارهای بس دشوار و طاقت فرسا را بدون احساس ناراحتی به نحو احسن انجام میدهد، به جهت اینکه جز حسن اطاعت و روح فرمانبری در نهاد خود چیزی را به رسمیت نمیشناسد، اما اگر همین برده، همین بشر پرطاقت، هنگامی که مسؤولیت به خودش واگذار شود، هیچ کاری از وی ساخته نیست، گرچه آسانترین کارها باشد، نه برای اینکه جسمش در مقابل آنان ناتوان و فکرش در همه احوال برای درک این گونه مطالب نارساست، بلکه برای این است که نفس او هیچ گاه بدون فرمان، آماده به کار نبوده و بدون فرمانده نمیتواند مشکلات مسؤولیت وظیفه سنگین زندگی را به خود هموار سازد؛ زیرا روح فرمانبری و پیروی از غیر و فکر حلقه به گوشی بر اعماق بشریت وی تسلط کامل دارد و چون فرمان و فرمانده بالای سرش نباشد در آن مسؤولیت خطرهای موهوم را در نظرش مجسم و مشکلات بی اساسی را در ضمیرش مشکل تر میسازد و برای اینکه به محظوری دچار و باخطری روبه رو نگردد از انجام وظیفه شانه خالی میکند.
آثار بردگی هنوز در جهان مشهود است
شاید کسانی که در عصر حاضر در زندگی عموم شرقیها بخصوص مصریها با دقت کامل نگاه کنند، اثر لطیف این بردگی نهانی رادر نهاد آنهابه خوبی مشاهده خواهند کرد، به آسانی خواهند دید که استعمار پلید چه اثر شومی در روح این مردم به ودیعت نهاده است تا آنها را برای بندگی و سرسپردگی دول استعمارگر غرب آماده تر سازد.
همچنین اهل دقت این آثار ذلت را در اکثر کارهای تعطیل شده این سرزمین به خوبی احساس میکنند. وکاملاً پیداست که علت اساسی تعطیل و این همه سستی در کارهای مشروع فقط ترس رو به رو شدن با محظورات موهوم است؛ حتی دولتها در امور جاری مملکتی بدون احضار مستشار انگلیسی و یاامریکایی نمیتوانند عملی را انجام بدهند؛ زیرا این حکومتها چنین گمان میکنند که تا نظارت متخصصین خارجی نباشد، بار مسؤولیت از دوش آنها برداشته نخواهد شد و همین طور این نابسامانیهای خطرناک همه جا کارمندان دولت را فرا گرفته و به نان جوین محتاج نموده است و به همین جهت هیچ یک از آنها بدون اجازه و دستور ناظرین خارجی، خود را برای انجام کاری قادر نمیدانند، نه برای اینکه همه از انجام وظیفه عاجزند، بلکه دستگاه مسؤولیت و همچنین دستگاه احساس استقلال در نهادشان تعطیل شده و رگهای بندگی و فرمانبری کاملاً متورم گردیده و در حقیقت چون خوب بنگری آزاد نیستند، بلکه بردگانند در لباس آزادی و این همان شکستگی روحی و احساس حقارت است که برده را به ذلت بردگی وا میدارد.
بدیهی است که این پست پنداری و خود را حقیر شمردن، از خصوصیات ذاتی برده نیست، بلکه از محیط آلوده زندگی و از یک رشته عوامل خارجی پیدا شده که طوق فرمانبری بر گردن این بشر نهاده است.
این طور نیست که همیشه باید در این ذلت بماند، بلکه به اقرار گرفتن در محیط زندگی سالم و با اتکا به نیروی ذاتی میتواند استقلال و شخصیت خود را دریابد، مانند شاخه درختی که در اثر فشار باد حوادث بشکند و از تنه درخت آویزان شود، قسمتی از آن در دل زمین پنهان گشته و با مرور زمان ریشه دار شده و استقلالی به دست آورده سرانجام درخت تنومندی گردیده و بر همگان روشن است که این کسالت روحی را هرگز با تصویب نامه دولتها علاج نتوان کرد، بلکه اول با ایجاد عوامل دیگر و محیط سالمتر و با پرورش دادن افکار نوین در داخل ضمیر و آماده ساختن دستگاه روانی در نهاد برده این عارضه را باید مداوا نمود.
و در اثر این چنین کوشش حکیمانه میتوان او را مانند بشر آزاد به محیط زندگی انسانی باز آورد و از زندگی ذلت بار بندگی نجاتش داد و این همان عمل کریمانه است که اسلام دربارهٔ بردگان انجام داد؛ زیرا در درجه اول با حسن رفتار خود به دلجویی آنان شتافت و بدیهی است که در این مورد بهتر از حسن سلوک وخوشرفتاری چیزی نبوده که بتواند نفس منحرف برده را تعدیل نموده و اعتبار از دست رفته را به وی بازگرداند تا در اثرآن بتواند هستی خود را دریابد و شخصیت خود را بشناسد و اینجاست که طعم شیرین استقلال در کامش شیرینتر میگردد و با چشیدن آن دیگر از آزادی نمیگریزد، چنانکه بردگان آزاد شده آمریکا گریختند.
همه میدانند که اسلام در خوشرفتاری و اعطای اعتبار بشریت به بردگان تاحد اعجاز رسید، به آن ترتیب که سابق در ذیل آیات قرآن و احادیث پیامبر آزادیبخش اسلام، پارهای از نمونههای آن بیان شد و در اینجا نمونههای دیگری دربارهٔ اجرای واقعی این قانون بیان میکنیم.
پیامبر اسلام در میان عدهای از بزرگان عرب و بردگان، رابطه برادری ایجاد کرد، چنانکه «بلال بن ریاح» را که برده سیاهی بیش نبود، با «خالدبن رویحه» و بنده خود «زید» را با عموی گرامیش «حمزه» و «خارجة بن زید» را با «ابوبکر» برادر خواند و این عمل حکیمانه در واقع یک رشته اتصال دامنه داری بود مانند رابطه خون و قرابت که تا حدود شرکت در ارث پیش میرفت.
عجیب تر اینکه پیامبر روشن ضمیر به این اندازه نیز اکتفا نکرده بار دیگر قدمی فراتر نهاد و اقدام درخشان تری انجام داد؛ زیرا دختر عمه خود را به همسری بنده خود، زید نامزد کرد، واضح است که موضوع ازدواج یک موضوع حساسی است بخصوص از طرف زن. زیرا زن، مردی را که از خودش بهتر و بالاتر است با افتخار به همسری میپذیرد، و هیچ وقت حاضر نمیشود با کسی که در رتبه ومقام و در اصل و نسب کمتر از اوست ازدواج نماید، و همیشه خیال میکند که این شوهر برای وی ننگ است و از بزرگی و شخصیت او میکاهد ولیکن هدفی که پیامبر اسلام در نظر داشت به مراتب با ارزش تر از این معنا بوده و آن عبارت بود ازبرانداختن مفهوم بردگی از عالم و بالا بردن سطح زندگی بردگان و هم مقام نمودن آنان با بزرگان و شخصیتهای برجسته قریش بازهم پیامبر بزرگ به این اندازه اکتفا نکرد، قدم دیگری به پیش رفت.
فرماندهی ارتش پیروز مسلمانان را که همه مهاجر وانصار از بزرگان در آن شرکت داشتند به بنده خود «زید» واگذا نمود و سفارش کرد که اگر زید کشته شد فرزندش «اسامه» فرمانده لشکر است، یعنی باید ارتش با عظمت آزادی تحت فرماندهی برده و برده زاده بجنگد تا بارزترین نمونه آزادی را در بزرگترین منبع بردگی و عبودیت به جهانیان نشان بدهد. در صورتی که معظم یاران پیامبر که همه صاحب منصبان عالی رتبه اسلام بودند در این ارتش تحت لوای فرماندهی زید گرد آمده بودند. بنابراین، پیامبر هوشمند اسلام با این کردار حکیمانه، نه تنها مساوات انسانیت به بردگان داد، بلکه حق زمامداری و ریاست بر آزادگان را نیز به عهده آنان واگذار نمود و این گروه خارج از صف بشریت را تا آنجا بالا برد که در میان همه ملت اسلامی و بلکه جهانیان به صراحت گفت: «هان ای مردم! گوشها را باز کنید و حقیقت را بشنوید، اگر بنده سیاه چهره حبشی بر شما زمامدار شود تا قانون خدا را در میان شما اجرا کند باید از وی فرمان ببرید».
کاملاً پیداست که پیامبر آزادیبخش اسلام، با این فرمان حکیمانه، بزرگترین مقام کشورداری را به بردگان عطا کرد، حتی بعد از وفاتش، وقتی که عمر بن خطاب وصیت کرد و گفت: اگر «سالم» غلام ابی حذیفه زنده بود، او را به جانشینی خود انتخاب میکردم.[۷]
و همچنین از عمر نمونه دیگری دربارهٔ احترام به بردگان که خیلی روشن است به یادگار مانده، هنگامی که با بلال درمسأله بیت المال رو به رو شد و بلال با شدیدترین وجهی به او اعتراض نمود و عمر در جوابش عاجز مانده رو به سوی آسمان کرد و گفت: بار خدایا! مرا از شر بلال و یارانش محفوظ بدار و حال آنکه عمر بر مسند خلافت تکیه داشت و همه کار از وی ساخته بود، باز هم احترام بلال به جای خود محفوظ بود.
البته مقصود اسلام از نشان دادن این نمونهها، آزاد نمودن وجدان و ضمیر بردگان و برانگیختن انقلاب آزادی در نهاد آنها بود چنانکه دراول بحث اشاره کردیم تا در خود احساس شخصیت نموده و آزادی خود را مطالبه کنند و این همان تضمین واقعی است که اسلام دربارهٔ تأمین آزادی بردگان در نظر گرفت. آری صحیح است که اسلام با همه وسایل لازم، مردم را برای آزاد ساختن بردگان تحریص نموده، اما در واقع خود این بسیج عمومی نیز قسمتی از تربیت بی مانند بود که بردگان به خوبی پی بردند که آنها نیز مانند صاحبان خود میتوانند از نعمت آزادی کامیاب شوند و در اثر همین اقدام خردمندانه بود که هر ساعت تمایل به آزادی در بردگان افزونتر میشد و داوطلبانه آن را پذیرفته و از مسؤولیتش نمیترسیدند و همین جا است که اسلام در اعطای آزادی شتاب نمود؛ زیرا دیگر مستحق آزادی شده بودند و بدون زحمت میتوانستند آن را حفظ نمایند.
همگان میدانند که فرق بردگی در میان این دو نظام موجود است که یکی مردم را برای به دست آوردن آزادی، تحریک نموده و همه وسایل لازم را آماده میسازد و هر وقت که محیط را مناسب و مردم را حاضر دید بیدرنگ به یاری آنها شتافته و آزادی رایگان را در اختیار عموم بگذارد.
و دیگری گرچه خوش نیت هم باشد، بر خلاف آن، کارها را به حال خود واگذارد که خود به خود مشکلات زندگی و مفاسد اجتماعی روی هم انباشته و به قیام انقلابهای خونین اقتصادی و اجتماعی گوناگون منتهی شود تا خونها ریخته و هزاران بشر بی گناه جان خود را فدا کنند، سپس برای فرو نشاندن فتنهها و انقلابها، یک رشته آزادی اجباری به جامعهای که هنوز برای نگهداری آن قدرتی پیدا نکرده تحمیل نماید.
بلی، یکی از فضایل افتخار آمیز اسلام این است که در مسأله الغای بردگی اول جامعه را برای کسب آزادی از داخل و خارج تحریص نمود و مانند «آبراهام لینکلن» تنها به خوش نیتی اکتفا نکرد.
آری «لینکلن» در آمریکا با تصویبنامهای که هنوز در داخل نفوس بردگان پایگاهی نداشت اقدام نمود، سرانجام با آن همه زحمت، نتیجهای که میخواست نتوانست به دست آورد و این یکی از دلایل بسیار محکمی است که ثابت میکند اسلام تا چه اندازه با حقیقت مطلب آشنا بوده و به چه خوبی بیماریهای بشریت را تشخیص میداده و با خیر اندیشی حکیمانه خود بهترین وسایل را برای علاج این دردهای انسان سوز تهیه کرده و در بهبودی این بیماران تا حد اعجاز کوشیده است.
به علاوه، حقوق مسلم بشریت را بدون منت و رایگان در اختیار بشر قرار داده و قبل از همه این کارها، انسان را طوری تربیت کرده که خود داوطلب آزادی شده و از مشکلات به دست آوردن آن استقبال میکند و همه را روی میزان دوستی و محبت متقابل درمیان طبقات ملتها طوری پی ریزی نموده که قبل از آنکه در این راه با یکدیگر ستیزه کنند و به جنگ و خونریزی بپردازند به هدف میرسند. چنانکه این حادثه ناگوار در اروپا اتفاق افتاد و این همان فتنه عالم سوز است که منابع شعور و افکار مردم را خشک کرده و کینهها، عداوتها را از خود به یادگار میگذارد به طوری که هر سودی که ممکن است نصیب بشریت شود، قبل از حصول، تباه میگردد.
درخاتمه بازهم به اصل مطلب برگردیم: تا ببینیم بزرگترین عاملی که اسلام را واداشت تا دربارهٔ اسیران وادی بردگی چنین قدمی بردارد چه بود و چرا اصل آزادی بردگان را در ضمن یک رشته قوانین کلی و تدریجی تصویب کرد و سپس به حال طبیعی واگذاشت تا رفته رفته در مسیر زندگی تحلیل برود؟ و چرا نتوانست دربارهٔ الغای بردگی، به صراحت، قانون بخصوصی تصویب نماید؟
در گذشته، این نکته را به اختصار گفتیم که اسلام، همه منابع بردگی را با همت عالی خود در جزیرهالعرب خشک نمود، مگر یک منبع که از حدود قدرتش بیرون بود و آن همان بردگی محصول جنگ بود و اکنون در تفصیل آن سخن میگوییم:
همه میدانند که درجامعه پریشان آن روز یک عادت ساده و معمولی این بود که اسیران جنگ را یا به عنوان بردگی نگه میداشتند و یا همه را دسته جمعی میکشتند و واقعاً رسم دیرینه جهان تیره آن روز همین بود.
همین طور در ظلمات تاریخ تا نزدیک به انسان اول، مانند حلقههای زنجیر به هم پیوسته و درحالات مختلف، بشر خود به خود یکی از لوازم ضروری انسانیت به شمار میآمد، وقتی که اسلام آمد، مردم جهان همه در این زندگی تاریک به سر میبردند، خواه و ناخواه در میان اسلام و دشمنانش جنگهای خونین اتفاق افتاده و بدیهی است که در این جنگها عدهای از مسلمانان در دست دشمن اسیر و به مقتضای این رسم دیرین به ذلت بردگی گرفتار میشدند، در نتیجه آزادی یک عده مسلمان دستخوش دشمن هوسباز میگردید و آن ظلم و ستمی که دربارهٔ بردهها معمول بود، دربارهٔ آنان نیز اجرا میشد و عرض و ناموس زنان و دوشیزگان پاکدامن، به رایگان در اختیار شهوت رانان قرار میگرفت و گاهی در کامیابی از یک زن اسیر، مردان یک خانواده و بلکه دوستان آن شرکت میکردند، بدون اینکه رسم و قانونی در کار باشد و یا کوچکترین احترام انسانیت دربارهٔ آنهامراعات شود، و اما اطفال معصومی که به این سرنوشت دچار میشدند در همین ذلت ناجوانمردانه بردگی، پرورش یافته و برای بهره برداری آینده آماده میگشتند.
در این موقعیت حساس، در این محیط تاریک، هرگز اسلام نمیتوانست همه اسیران دشمن را آزاد بگذارد. زیرا از حسن سیاست وتدبیرخردمندانه به دور است، در صورتی که افراد خانواده و برادران و هم کیشان خود را در دست چنین دشمن گرفتار و در زیر بار شکنجههای طاقت فرسا و زجرهای گوناگون مبتلا ببیند و خود با آزاد کردن اسیران، دشمن را بر علیه خود برانگیزد.
البته در این مورد، رفتار به مثل عادلانهترین و بلکه یگانه راهی است که میتوان در مقابل دشمن به کار بست.
پس با روشن شدن این حقیقت تابناک بر همگان روشن شد که بردگی در صدر اسلام یک امر ضروری و اجتناب ناپذیر بوده و چون دشمن دراجرای آن اصرار داشت، اسلام نیز نمیتوانست آن را نادیده بگیرد و ناگزیر بود که در مقابل رفتار دشمن، دست به اقدام متقابل بزند.
واضح است که اسلام بر دشمنان خود تسلط نداشت تا بتواند این مشکل را به نفع بشریت حل کند، پس به ناچار به مقتضای ضرورت در حال کجدار و مریز رفتار میکرد تا مگر دنیای آن روز در رفتار خود با اسیران جنگی تجدید نظر کرده و راه دیگری انتخاب کند و از این گونه بهره برداری ضد انسانی منصرف شود و با وجود این خط مشی، اسلام هم در قانون جنگ و هم دربارهٔ اسیران جنگی با دیگران فرق داشت، همیشه از جنگهایی که در غیر عالم اسلامی واقع میشد، جز قتل و غارت و خونریزی و اسیر کردن یکدیگر، هدفی در میان نبود، این جنگها برای این شعله ور میگردید که ملتی میخواست ملت دیگر را نابود کرده و قلمرو خود را وسعت بدهد و یا دارایی دیگران را غارت نموده از حقوق بشریت محرومشان کند و یا اینکه فقط برای اطفای شهوت یک دیکتاتور و یا فرمانده خونخوار، صورت میگرفت تا غرور شخصی خود را راضی و قدرت بازوی خود را به دیگران نشان بدهد. و گاهی نیز برای فرو نشاندن شهوت انتقامی، صحنه آرامی، به جنگ خانمان سوزی تبدیل میگردید و یا برای سایر هدفهای ضد انسانی ازاین قبیل که غالباً مانند یکدیگر بود، عرصههای نبرد، گاه گاهی گرم میشد. و روشن است در این گیر و دارها اسیرانی که از هر طرف به ذلت بردگی گرفتار میشدند برای این نبود که بر علیه عقیده حقی و یا مرام با ارزشی قیام کرده بودند. و نیز برای این نبود که سطح اخلاق و افکارشان از غارتگران پیروز پست تر بود، بلکه فقط جرمشان این بود که زور و بازوی کمتری داشتند و در میدان جنگ، مغلوب دشمن میشدند. و نیز در این جنگها هیچ گونه نظم و قانونی وجود نداشت که بتواند از هتک احترام عرض و ناموس و ویرانی شهرها و کشتار بی رحمانه زنان بی پناه و کودکان بی گناه و پیران عاجز، جلوگیری نماید.
این بود شمهای از وضع رقت بار این جنگها بدون اینکه در راه پیش رفت عقیده ثابتی و یا هدف عالی انسانی، واقع گردد.
در این زمان پر از انقلاب و توفان، اسلام آمد و همه این نابسامانیها را باطل و با اعلان آتش بس عمومی، همه جنگها را تحریم کرد مگر جنگی را که جهاد در راه خدا بوده و یا دشمنی را از سرزمین مسلمین دور کند و یا فتنه و آشوبی را که در داخله آنها بوجود آمده و موجب نابسامانی گردیده فرو بنشاند. قرآن میگوید: «ای گروه مسلمانان! پیکار کنید در راه خدا با کسانی که با شما سرجنگ دارند و از حدود خدا تجاوز ننمایید که خدا تجاوزکاران را دوست ندارد».[۸]
و نیز میفرماید:«با دشمنان بجنگید تا فتنه و آشوب حادث نشود و همه دین برای خدا ثابت و محکم گردد».[۹]
بنابراین، اسلام یک نوع دعوت مسالمت آمیزی است که هرگز کسی را به پذیرفتن خود مجبور نمیکند. قرآن میگوید:
«در این دین، هیچ گونه اجباری نیست؛ زیرا راه و بیراهه از دور پیدا و نور و ظلمت از یکدیگر مشخص گردیده است».[۱۰]
و باقی ماندن یهودیان و مسیحیان در عالم اسلام در دین خود، یک دلیل انکار ناپذیر است و به خوبی ثابت میکند که اسلام تاکنون کسی را با زور شمشیر به پذیرفتن خود وادار نکرده است، پس اگر مردم به دین حق هدایت شوند؛ یعنی اسلام را بپذیرند، دیگر جنگی باقی نمیماند و هیچ ملتی به اجبار به ملتی کرنش نمیکند، در آن روز نه مسلمانی را بر مسلمان دیگر امتیاز و نه عربی را برعجم و یاعجمی را بر عرب، فضیلت و برتری خواهد بود مگر به تقوا و پاکدامنی.
و اگر کسی اسلام را نپذیرد و بخواهد در سایه نظام آن، عقیده و ایمان خود را نگهدارد، با ایمان اینکه اسلام از هر عقیده بهتر است، بازهم این راه به روی وی باز است و از جانب اسلام هیچ گونه اجبار و فشاری بر او نخواهد بود بلکه فقط در مقابل حمایت اسلام، باید مالیات بپردازد (جزیه) و به زندگی خود ادامه بدهد و هر وقت که مسلمانان از حمایتش عاجز بمانند، این مالیات، خود به خود باطل خواهد شد، بلی، اگر کسی از پذیرفتن اسلام و پرداختن مالیات، خودداری نماید، در این صورت طبعاً در صف دشمنان و مخالفین سرسخت اسلام قرار میگیرد که هرگز نمیخواهند این دعوت مسالمت آمیز عمومی پیشرفت نماید، بلکه آنها همیشه با نیروی مادی خود میخواهند این اختر فروزان را خاموش کرده و مردمی را که داوطلب هدایتند، از رسیدن به هدف خود باز دارند، فقط در این صورت اسلام جنگ را لازم میداند ولیکن بعد از آنکه با اندرزهای حکیمانه دشمن را نصیحت کرده و به پاس حفظ نفوس و جلوگیری از خونریزی به او فرصت کامل میدهد و بدین وسیله در نقاط جهان دعوت خود را آشکار میسازد، قرآن در این باره خطاب به پیامبر اسلام میگوید:
«اگر مردم برای تسلیم به سویت بیایند، تو زودتر از آنها به استقبالشان شتاب و خود را به خدا بسپار».[۱۱]
این است معنای جنگ اسلامی که هرگز بر اساس شهوت، کشورگشایی و استعمار کردن دیگران استوار نبوده و هیچ وقت از هوسرانی یک فرمانده جنگی و یا از فکر یک سلطان دیکتاتور، الهام نمیگیرد؛ زیرا این جنگ فقط جهاد در راه خدا بوده و به منظور راهنمایی کاروان بشریت انجام میگیرد، آن هم وقتی که همه وسایل مسالمت، دچار بحران شده و از هدایت بشر عاجز بماند و با وجود این پیش بینیهای حکیمانه، بازهم برای جنگ شرایطی هست که پیامبر آزادیبخش اسلام در وصیت خود بیان فرموده است میگوید:
به نام خدا و در راه خدا با کسانی که به خداوند جهان کافرند بجنگید، در میدان جهاد، مردانه مبارزه کنید، حیله و تزویر به کار نبندید و کشتگان را پاره پاره نکنید و گوش و دماغ کسی را نبرید، کودکان را نکشید تا در جهان عاجز کش شناخته نشوید؛ زیرا در قانون اسلام کشتن اشخاص غیر نظامی حرام است، ویران کردن شهرها و خانههای مردم و تجاوز نمودن به عرض و ناموس دیگران جایز نیست و نیز در این قانون، شهوت پیروزی و برانگیختن شر و فساد آزاد نمیباشد؛ زیرا خدای توانا فساد خواهان را دوست ندارد.
آری، مسلمانان همه این آداب و رسوم نجیبانه را در جنگها مراعات میکردند، حتی درجنگهای صلیبی هنگامی که بر سپاه دشمن پیروز شدند؛ همان دشمنی که اندکی پیش در همین میدان، بی ادبانه جولان داده و پرده احترام مسلمانان را دریده بود و بر مسجد اقصی تجاوز نموده، پناهندگان آن مکان مقدس را که در حقیقت پناهندگان خدا بودند، قتل عام و از خون مردم بی دفاع نهرها جاری ساخته بود.
اما مسلمانان هنگامی که پیروز شدند، از چنین دشمنی انتقام نگرفتند، در صورتی که از طرف اسلام اجازه معامله به مثل داشتند، قرآن میگوید: «هر کسی که بر شما تجاوز نماید، شما هم میتوانید بمانند رفتارش با او رفتار کنید».[۱۲]
ولی مسلمانان همیشه مقصد عالی تری را در نظر داشتند که واقعاً دیگران در جهان از رسیدن به آن عاجزند، حتی در عصر درخشان تمدن امروز. این بود فرق اساسی هدفها و شرایط جنگی مسلمین با دیگران.
از چیزهایی که در اینجا لازم به اشاره است فقط یک آیه از قرآن کریم است که وضع اسیران جنگ را کاملاً روشن میسازد، میگوید:
«اسیران را نگهدارید تا آتش جنگ خاموش شود و پس از اعلام آتش بس، یکی از دو عمل را دربارهٔ آنها انجام بدهید، یااحسان نموده جوانمردانه آزادشان کنید و یا در مقابل گرفتن فدا رها سازید».[۱۳]
میبینیم این آیه اصلاً به موضوع بردگی اشاره نکرده که مبادا برای فردای جامعه بشریت قانون دائمی گردد، بلکه فقط از فدیه گرفتن و آزاد کردن بدون پاداش سخن گفته؛ زیرا از نظر قرآن، هر دو قانون قابل دوام بوده است. و بشر میتوانددر آینده و درهمه جای عالم،مشکل اسیران جنگی رابوسیله آنها حل کند.
مسلم و روشن است که مسلمانان از روز اول در اثر همین فشارهای علاج ناپذیر بود که اصل بردگی را به رسمیت شناختند؛ زیرا آن روز به هیچ وجهی نمیتوانستند از آن شانه خالی کنند، نه اینکه بردگی در اسلام یک قانون مستقلی بود و مسلمانها، ناگزیر به آن عمل میکردند.
با وجود این فشارها باز هم شعار اسلام این نبود که همیشه اسیران را به ذلت بردگی گرفتار نمایند، بلکه هر جا و هر وقت که اطمینان حاصل کرد، آنها را آزاد گذاشت.
میبینیم پیامبر بزرگ اسلام، اسیران مشرکین جنگ بدر را بدون قید و شرط آزاد کرد. و از نصارای نجران، فدیه گرفت و اسیران آنها را باز فرستاد، برای اینکه اسلام در آینده یک شاهد برجسته تاریخی و قافله سالار کاروان بشریت گردد. هنگامی که آدمی زاده از کردار ناستوده موروثی نیاکان خود دست برداشته و برای کنترل شهوات خود قادر است به درجه عالی انسانیت مفتخر گردد و حتی در میدانهای جنگ نیز این مردانگی را شعار خود سازد، در این وقت است که این بشر مورد تحسین و پذیرش اسلام قرار میگیرد. و به علاوه اسیرانی که در دست مسلمانها گرفتار میشدند با این عمل کریمانه رو به رو بودند، چنانکه در گذشته بیان کردیم. و هیچ گاه گرفتار ذلت شکنجه و عذاب نبودند، بلکه دائم دریچه آزادی به روی آنان باز بود.
هر وقت میخواستند و خود را در مقابل مشکلات آزادی توانا میدیدند، آزاد میشدند، اگر چه قبل از این گرفتاری نیز اکثرشان آزاد نبودند، بلکه اغلب از بردگانی بودند که دولتهای استعماری روم و ایران آن روز آنها را به جنگ مسلمانان میفرستادند.
اما زنان را اسلام همیشه محترم شمرده حتی در زمان بردگی نیز آنها را از حال پستی و بیچارگی که در خارج از بلاد اسلام بودند، بیرون آورد وعرض و ناموس آنان را به رایگان در دسترس غارتگران ناموس قرار نداد؛ چنانکه اغلب اوقات خوی جنگجویان در جنگهای غیر اسلامی چنین بود، بلکه اسلام زنان برده را مخصوص صاحبان خود قرار داد، به طوری که دیگران حق تصرف نداشته باشند. و نیز قانون مکاتبه را دربارهٔ آنها مراعات نمود و به علاوه هر کنیزی که از مولای خود دارای فرزند شد، خود و فرزندش را آزاد ساخت، آری زنان، دائم با رفتار کریمانه اسلام رو به رو و از سفارشهای محبت آمیز پیامبر آزادیبخش بهره مند گردیدند.
این است داستان بردگی در اسلام که خود یکی از صفحات درخشان تاریخ بشریت است. بنابراین، هرگز اسلام با اصل بردگی موافق نبوده است، به دلیل اینکه دیدیم که همه جا و همه وقت با وسایل گوناگون در آزادی بردگان کوشیده و تمام منابع بردگی را در عالم، خشک نمود تا دوباره بشر فروشی به عالم اجتماع برنگردد و فقط در این میان ضرورتی ماند که اسلام بجز پذیرفتنش چارهای نداشت و آن این بود که در حال جنگ ناچار بود با دشمنانش معامله به مثل بکند؛ زیرا بردگی تنها به عالم اسلام اختصاص نداشت، بلکه اغلب به دولتها و ملتهایی مربوط بود که از محیط تسلط آن بیرون بودند و آنها اسیران مسلمانان را به بردگی وادار میکردند و با شکنجههای ضد انسانی معذب میساختند اگر چه اسلام از اول با اصول بردگی مخالف بود ولیکن در این مورد ناچار بود که بااین ملتها مانند خود آنها رفتار نماید.
همین طور اسلام مدتی در حال نگرانی به سر برد و نتوانست این محصول جنگی را در دنیا غیر قانونی اعلام کند، به ناچار با وضع کجدار و مریز رفتار میکرد تا مگر وقتی فرا رسد و فرصت مناسبی پیدا شود که عالم به این نابسامانیها خاتمه بدهد و همه ملتها دست اتحاد و برادری به یکدیگر داده و برای از بین بردن این منبع بردگی که اسلام از روی ناچاری پذیرفته است با یکدیگر همکاری نمایند.
و به طور یقین در نخستین ساعتی که این اتحاد عمومی در جهان به وجود آید اسلام بیدرنگ به قانون عمومی خود بر میگردد که با قدرت و صراحت کامل و بدون اینکه کوته نظران را مجال سخن بماند، آن را تصویب کرده است و آن قانون این است که:«آزادی برای همه و مساوات حق مسلم همه ملتهاست».
اما آن قسمت از بردگی که از غیر راه جنگهای دینی به وجود آمده و زمانی از روزگار در میان مسلمانان دیده شده و از طریق آدم فروشی و بشر دزدی در بازارهای برده فروشی معمول گشته بود... به هیچ وجه به اسلام بستگی ندارد؛ زیرا در این نظام، اصولاً این گونه بردگی، جایز نبود.
بلی، نسبت دادن این رنگ بردگی به اسلام مانند این است که زمامداران سرکش و دیکتاتورهای خودسر امروز را به آن نسبت میدهند که در سایه همبستگی به اسلام، از انجام دادن هر نوع جنایتی دریغ ندارند و مقاصد شوم خود را در همه جا و در همه وقت در لباس قانون، نمودار میسازند، صریحاً بایدگفت که هیچ یک از این دو گروه مسلمان نیستند.
در خاتمه، لازم است که چندنکته حساس را دربارهٔ بردگی تذکر بدهیم:
۱ - باید بدانیم که منابع بردگی در میان سایر ملتها بدون اینکه جز فشار شهوت استعمار کردن دیگران، آنها را وادار نماید، فراوان بود. ای بسا! بدون داشتن هیچ گونه هدفی جز شهوت آدم فروشی، ملتی ملت دیگر و نژادی نژاد دیگر را اسیر نموده و طوق بردگی بر گردنش مینهاد. وگاهی به علت فقر و گرسنگی، دستهای از مردم به ذلت این بلای خانمان سوز گرفتار میشدند و گروهی نیز از راه ارث، بنده مادرزاد بوده و اسیر میگشتند و بالأخره در نظامهای تیول به خرید و فروش و سایر انتقالهای املاک زراعتی ضمیمه میشدند.
بشری که کارگر کشاورز بود (کشاورزان) خرید و فروش میشد و یک نوع بردگی مخصوصی به وجود میآمد. و همچنین باید بدانیم که اسلام همه این منابع راغیر قانونی اعلام کرد جز منبع جنگی و آن هم که از محیط قدرتش بیرون بود. و برای از بین بردن آن، به ناچار موقتی قبولش کرد تا روزی فرارسد که این فشاربرداشته شده و خودبه خودقانون«بردگی بس»،درجهان به مرحله اجرادرآید.
۲ - باید بدانیم که در اروپا با اینکه وسایل بردگی فراوان بود ولیکن هیچ گونه فشار و ضرورتی که باعث ایجاد آن گردد، وجود نداشت و با این وصف، روزی که قانون الغای بردگی به تصویب رسید، از روی اختیار نبود، بلکه یک نوع فشاری موجب پیدایش این فکر گردید؛ زیرا نویسندگان اروپا میگویند: روزی بردگی در اروپا غیرقانونی اعلام شد که عایدات آن، رو به ضعف میرفت و درآمد حاصل از بردگی کمتر از مخارجش گردید. و به عبارت دیگر، دولت بردگی اروپا به علت کسر بودجه سرنگون شد.
از بس که بردگان اروپا در زندگی، فشارها دیده بودند که دیگر توان جسمی و تمایل به کار در وجود آنان، به پایان رسیده بود، به طوری که در اثر این بحران، به تدریج مخارج اداره کردن آنها بیش از درآمدشان شده بود. بنابراین، الغای بردگی در اروپا یک محاسبه اقصادی بوده که همیشه برپایه سود و زیان استوار است.
پس در این صورت، هیچ گونه معنای انسانی در این آزادی وجود نداشت که بتوان در آن کوچکترین اشاره به احترام جنس بشر پیدا کرد تا با مراعاتش، این آزادی به وجود بیاید.
بعلاوه، از بس که در اثر فشارهای زندگی و فقدان وسایل ابتدایی انقلابهای پی درپی در میان این گروه برای کسب آزادی به وقوع پیوست که ادامه این رژیم سیاه را غیر ممکن ساخت و با وجود این، بازهم اروپا به این سادگی دست از گریبان بردگان بر نداشت، نه تنها آزادی را رایگان در اختیار آنها نگذاشت بلکه با نیرنگ تازه، رنگ بردگی را تغییر داد و از بردگی خصوصی به بردگی عمومی تبدیل نمود؛ به این ترتیب که اول برده شخصی بودند و پس از این اقدام، تابع قطعات زمینهای زراعتی گردیدند، به طوری که خرید و فروش آنها به ضمیمه خرید و فروش زمین انجام میگرفت و هیچ کس حق نداشت که از محیط خود تجاوز نماید. و اگر احیاناً کسی از محیط مخصوص خود بیرون میرفت، تحت عنوان برده فراری و با زور و قانون، دست و پا بسته جلب میگردید و برای اینکه دیگران عبرت بگیرند، بدن فراریان را با آهنهای گداخته داغ میکردند و این رنگ بردگی همین طور ادامه داشت تا قرن هجدهم در انقلاب کبیر فرانسه غیر قانونی شناخته شد.
۳ - نباید این دورنماهای آزادی، ما را بفریبد؛ زیرا درست است که ظاهراً انقلاب کبیر فرانسه در اروپا به عمر بردگی پایان داد و همچنین «آبراهام لینکلن» آن را در آمریکا غیرقانونی شناخت و سپس سایر ملتها یکی پس از دیگری بر الغای این رژیم استعماری، متفق شدند، اما پس از این همه جنب و جوشها باید دید کدام بردگی در عالم لغو گردید و کدام دست عدالت تا کنون مهر «باطل شد»، بر صفحه قانون بردگی زد.
اگر این رژیم انسان سوز در جهان باطل شده، پس نام این حوادث غم انگیز که هر لحظه دراطراف عالم نمایان میشود، چیست؟ آن کارهایی که دولت فرانسه در کشورهای اسلامی انجام میدهد چه نام دارد؟ و آن همه رفتار ضد انسانی را که آمریکای تمدن ساز با سیاهان بومی خود دارد، بایدچه نامید؟ و نام آن همه اعمال وحشیانه انگلیس را در آفریقای جنوبی چه باید گفت؟ آیا حقیقت بردگی جز پیروی و تبعیت اجباری ملتی از ملت دیگر است؟ آیا مفهوم واقعی آن غیر از محروم ساختن عدهای بشر از حقوق مسلم انسانیت است؟ آیا مقصود غارتگران صحنه بشریت و منظور راهزنان وادی انسانیت از انجام دادن این اعمال ناستوده غیراز بردگی است؟ خواه تحت عنوان زشت بردگی و یا تحت عنوان درخشان آزادی و برادری و مساوات نمودار شود.
این تابلوهای فریبنده رنگین مادام که در پشت آنها تلخترین حقایق و ناپاکترین عقاید تاریخ بشریت، پشت سرهم ردیف شده هیچ فایدهای به حال جامعه نداشته و نخواهد داشت ولیکن اسلام هرگز خدعه به کار نبرده و همه وقت و همه جا با خود و با دیگران یک رنگ است و به روشنی و بی پرده میگفت و میگوید: ای مردم! این بردگی است و علت پیدایش آن نیز این است، راه برای آزادی بردگان، باز و طریق الغای بردگی هموار است، اما فتح نهایی این دژ محکم در گرو اتحاد ملتها و این وظیفه خطیر به عهده جهان و جهانیان است که دربارهٔ اسیران جنگی، دامن مردانگی به میان بسته از بردگی آنان دست برداشته عاطفه بی پایان انسانیت را مراعات بنمایند.
اما این تمدن بی روح که ما امروز در سایبانهای آن زندگی میکنیم، هرگز چنین صراحتی در وجدان خود سراغ ندارد؛ زیرا بر همگان روشن است که چگونه در همه جا و همه وقت، همت خود را در تحریف حقایق به کار انداخته و چگونه تابلوهای حقیقت پوشی را در انظار و گذرگاههای بشریت نصب میکند، در صورتی که در پس پرده آنها مکرها، حیلهها، ستیزهها و کینهها انباشته است و اگر غیر از این است پس این کشتارهای دسته جمعی در تونس و مراکش و الجزایر که اغلب تعداد آنها سر به هزاران میزند چیست؟ جز این است که بشر الجزایری و یا انسان تونسی و مراکشی، حق مسلم آزادی خود را میخواهد؟ آزادی میخواهد که در بلاد خود بدون دخالت بیگانگان، زندگی کند؟ آزادی میخواهد که در خانه و کاشانه خود دور از چشم اغیار، با زبان مادری سخن بگوید؟ و با عقیده ثابت خود زنده بماند؟ و از نتیجه زحمات و کار و کوشش خود برای خود بهره برداری کند؟ و آزادانه با عالم و با ملتهای دیگر، روابط سیاسی و اقتصادی برقرار نماید.
پس معلوم شد که کشتار این بی گناهان و یا در زندانهای تاریک بی آب و نان نگه داشتن آنها برای چیست و هتک احترام و تجاوز به ناموس زنان بی پناه و دریدن شکم مادران باردار برای تشخیص نوع جنین از کدام عاطفه انسانیتی الهام میگیرد.
آری این رفتار وحشیانه و این اعمال خلاف بشریت امروز در قاموس قرن درخشان بیستم، تمدن و ترقی نام دارد نام این مولود عصر دانش، نشر آزادی و برادری و خلاصه بسط مساوات کامل انسانیت است.
اما آن حسن سلوک و آن رفتارکریمانه بی نظیر که سیزده قرن پیش، اسلام دربارهٔ بردگان ابراز داشت و بدون در نظر گرفتن هدفی جز احترام جنس بشر به آزادی آنها اقدام و در همه شؤون زندگی شرکت داد وعملاً به جهانیان اعلام کرد که بردگی یک وضع موقت عارضی و دوام ناپذیر است، در قاموس بی خردان متمدن امروز انحطاط و عقب ماندگی و توحش و بربریت است.
بلی، هنگامی که آمریکای متمدن در تابلوهای سر در هتلها و مهمانخانهها مینویسد:«مخصوص سفیدپوستان است » و با کمال بی شرمی، مینویسد: «ورود سیاه پوستان و سگان ممنوع » و همچنین هنگامی که در این کشور متمدن تا یک عده سفید پوست، یک نفر سیاه و یا سرخ پوستی را میبینند، همگی با هم به سویش هجوم آورده نقش بر زمینش نموده تا جان در بدن دارد با نوک پا میزنند. آنقدر میزنند تا جان به جان آفرین تسلیم کند و حال آنکه پلیس که مأمورحفظ جان ومال ملت است در این وحشیگری مانند یک مجسمه بی روح به تماشاایستاده و دخالت نمی کندو هرگزبه خاطرخود راه نمی دهدکه آخر این بی پناه قطع نظر از برادری، در اصول بشریت، هموطن و همکیش و همزبان من است.
پس همه میدانند که این وحشیگریها برای این است که آن بشر سیاه چهره و سیاه بخت، همرنگ آنان نیست و بجز این، جرم دیگری ندارد. در آمریکای تمدن ساز، هیچ سیاه و یا سرخ نژادی جرأت ندارد که به یک دوشیزه سفید پوست که ناموس خود را به رایگان در دسترس عموم قرار میدهد با اجازه خود، به وی نزدیک شود، همان دوشیزه و یا بانویی که خود را فدای شهوت دیگران نموده و با میل خود، هرساعت با یکی به سر برده و برای شخصیت خود هیچ گونه ارزش بشری قایل نیست، نگاه سیاه پوستان به سویش جرم نابخشودنی و برای سفیدپوستان تمدن و ترقی به شمار میآید و این بلندترین قله تمدن است که تاکنون قرن درخشان بیستم بر فرازش پا نهاده است.
اما هنگامی که یک برده مجوسی، عمربن خطاب را تهدید به قتل میکند، با اینکه عمر منظور او را میداند، از قدرت و نفوذش استفاده نکرده حبس و یا تبعیدش نمیکند و حال آنکه از نظر قانون اسلام، این بشر مجوسی، ناقص است؛ زیرا هنوز آتش پرست بوده و در پرستش باطل خود اصرار دارد و هرگز نمیخواهد از حق روشن پیروی نماید. پس در نظر غربیّون تمدن ساز، عمر به منتهای درجه وحشیت رسیده بوده که جنس بشر در نظرش این اندازه باارزش است؛ زیرا میگوید این بنده آتش پرست تهدید به قتلم کرد، آزادش گذاشتم تا کار خود را انجام داد و در مسیر تاریخ بشریت جنایت بزرگی را مرتکب شد و در پایتخت اسلامی، فرمانروای مسلمانان را ترور کرد.
هم اکنون باید دید برای چه بود که عمر او را آزاد گذاشت تا مقصود خود را انجام داد، برای اینکه در قانون اسلام هیچ کس نمیتواند قبل از ارتکاب جرم، از کسی انتقام بگیرد. و به عبارت دیگر، قصاص قبل از جنایت در این قانون جایز نیست.
و داستان محرومیت سیاه پوستان آفریقا از حقوق مسلم بشریت و کشتن و یا به اصطلاح روزنامهها و جراید انگلستان، شکار کردن آنها به جرم اینکه این بشر سیاه پوست جرأت به هم رسانده، پی به شخصیت خود برده، آزادی خود را که حق قانونی هر بشر است، مطالبه میکند، تمدن است.
آری، در مسیر تاریخ بشر، مفهوم عدالت در قاموس بریتانیای کبیر، جز این نبوده و در قرن درخشان بیستم ارمغان تمدن و نوع یاری، نیز جز این نخواهد بود و همین معنا به اروپای خوشرفتار، اجازه میدهد که در همه جا خود را پرچمدار رهبری جهان و سرپرست ملتها نمودار سازد. و به عبارت دیگر، خود را از متولّیان بشر بداند.
اما در نظر این گونه مردم، اسلام یک نظام هرج و مرج و توحش است؛ زیرا اسیران جنگ را فقط به عنوان معامله به مثل، اسیر مینمود، نه به عنوان بردگی و اعتراف به اصل انسان فروشی.
در نظر این کوته نظران، واقعاً اسلام نظام عقب افتاده و قانون فرسودهای است؛ زیرا هیچ وقت انسان شکار نبوده و هرگز به کشتار بشر بی دفاع به جرم اینکه سیاه چهره است، اقدام نکرده، بلکه در وحشیگری و انحطاط به حدی رسیده که بی پرده به پیروانش میگوید: اگر زمامدار شما یک برده سیاه حبشی باشد، مادام که بر خلاف قانون خدا قدمی برنداشته، نباید کسی از حکم وی سرپیچی نماید؛ یعنی فرمانش فرمان خداست.
تا اینجا سخن در اصول بردگی و چگونگی پیدایش آن در اسلام بود و پس از این، اندکی نیز دربارهٔ زنان برده از نظر اسلام، سخن میگوییم:
اسلام به هر مردی اجازه داده که میتواند عدهای از زنان را که در میدانهای جنگ اسیر میشدند نزد خود نگه داشته و به تنهایی از آنها استفاده نماید. و اگر بخواهد میتواند بعضی از آنها را به همسری انتخاب کند، در صورتی که اروپا از این عمل متنفر است و به خیال خود یک نوع کردار زشت و درندگی است که کنیزان را فقط کالای کامیابی و یک عده جسدهای بی ارزش و تنهای بی احترام قرار میدهد، به طوری که وظیفه آنها در زندگی جز سیر کردن دیو شهوتِ شهوت پرستان نیست، همان شهوت پرستانی که هرگز از وادی حیوانیت بیرون نمیآیند.
بلی بی پرده باید گفت که در نظر مردم اروپا بزرگترین گناه اسلام این است که زنان برده را در جهان، ملی اعلام نکرد و ناموس آنها را برای هر شهوترانی، مباح نساخت؛ زیرا زنان اسیر در ممالک دیگر به این پرتگاه بی عفتی کشیده میشدند و به جرم اینکه سرپرست خود را از دست دادند و از کانون خانواده دور افتادهاند و از طرف دیگر، مالکان آنها شعور حفظ ناموس در نهاد خود احساس نمیکنند و هرگز نمیتوانند با دیده غیرت به سوی آنان بنگرند، در نتیجه این گروه بی پناه و بیرون از عالم بشریت را به ناموس فروشی و بی عفتی وادار ساخته و از راه ناپاک تجارت ناموس، سود سرشاری به دست میآورند.
اما خوشبختانه این اسلام به قول شما اسلام عقب افتاده هرگز این بی عفتی را به رسمیت نشناخته و زنا را هیچ وقت جزو قوانین اجتماع خود قرار نداده و همیشه مردم را برای حفظ وتشکیل اجتماع، خارج از محیط آلوده عفت فروشی و زنا تحریک ننموده است؛ زیرا زنان برده را به مالکان آنها مخصوص کرده وغذا و مسکن و حفظ ناموس و رفع احتیاجات غریزه جنسی را بعهده آنان گذاشته و کامیابی عمومی و بهره برداری دیگران را اکیداً قدغن کرده است.
ولیکن ضمیر پاک و پرعاطفه اروپایی هرگز طاقت دیدن این گونه رفتار کریمانه را ندارد و برای جبران ناراحتی وجدان خود، زنا و عفت فروشی را در محیط خود آزاد گذاشته و اصول ناموس فروشی را همه جا به رسمیت شناخته است و هنوز هم در هر کشوری که پای استعمار مداران اروپایی به آن میرسد، زنا و بی ناموسی را ترویج نموده و در قانونی ساختن آن میکوشند، پس بنابراین از تمدن سازان امروز باید پرسید که آیا به عقیده شما تغییر نام، میتواند ماهیت و حقیقت بردگی را عوض کند؟
آیا برای زنا و ناموس فروشی، احترامی جز این هست که هیچ زنی نتواند دست رد بر سینه هر شهوترانی بزند؟ و به ناچار در برابر همه خواستههای شوم شهوت پرستان پست فطرت، باید تسلیم شود و در چنین جامعهای، هیچ کس او را جز برای افتادن به پستترین منجلاب بدبختی و تبه روزی نمیخواهد، چرا میخواهد؟ اما فقط برای رفع خستگی دیو شهوت که هرگز از عاطفه انسانیت الهام نگرفته و هیچ گونه روح بشریتی آن را هدایت نمیکند.
با انصاف باید داوری نمود که آیا این ناپاکی ظاهری و باطنی که در محیط اروپا از دور پیداست، با آن حسن رفتار و روابط انسانی که در نظام اسلام در میان زنان برده و مالکین آنان وجود داشت، با هم یکسان است؟ تاکنون کدام مسلمانی، ناموسش را این طور ضایع کرده است؟
اسلام همیشه باخود و با مردم صراحت بیان داشته و هرگز خدعه و فریب به کار نبرده است، با بیان روشن همه وقت میگفت، ای مردم! ای بشری که به بردگی و انسان فروشی خو گرفتهاید! حدود بردگی این است و این زنان اسیر شده نیز بردگانند و رفتار با آنها از این حدود نباید تجاوز نماید.
اما هیچ گاه نگفته که این رژیم برای بشریت دائمی بوده و این وضع سزاوار آبروی آینده انسانیت است، بلکه همه وقت و همه جا میگفت که رژیم بردگی یک نوع ضرورت جنگی است، هر وقت بشر بخواهد بر علیه آن متحد شود و اسیران جنگ را به ذلت بردگی نگیرد به پایان میرسد، اما متأسفانه بی پروا باید گفت که تمدن پلید امروز، هنوز هم این صراحت بیان را در خود احساس نکرده است، بلکه خیلی که به خود فشار آورده، نام زنا و تجاوز به حریم ناموس را بردگی نگذاشته و به عقیده خود به عالم بشریت خدمت بزرگی انجام داده، آن را ضرورت اجتماعی و از لوازم تفکیک ناپذیر زندگی نامیده است.
باید از این تمدن بی عاطفه و از این خدمتگذار انسانیت پرسید: آخر چرا بی عفتی ضرورت اجتماعی شده؟و به چه دلیل زندگی امروز آن را ایجاب میکند؟
آری، برای این است که مرد متمدن اروپایی هرگز نمیخواهد زحمت عیال و مسؤولیت زن و زندگی رابپذیرد. مرد اروپایی فقط از زن، تن عریانی میخواهد، بدون اینکه عاطفه او را به سوی خود جلب و یا عاطفه خود را به سوی وی روانه نماید. هر که میخواهد باشد و از هرکجا به دست آید تا بار شهوتش را فرو نهد و آتش افروخته کانون غریزه جنسی را مدتی خاموش کند، بنابراین، این گونه مرد در محیط این گونه تمدن واژگون، یک نوع جسم متحرک است، مانند چهارپایان در هر رهگذری بدون مراعات هیچ گونه آداب و رسومی، به همجنس مادینه خود میپرد و تا میتواند اندوخته شهوتش را تحویل وی داده و مدتی خود را راحت و آرام میسازد. وهمچنین زن هم در پرتو این تمدن سیاه، یک نوع جسم متحرکی است، مانند یک حیوان این بار شهوت را تحویل میگیرد، آن هم نه از یک شخص بخصوص، بلکه از هر رهگذری که بتواند تحویل بدهد.
بدیهی است که در قاموس اروپایی این نابسامانیها ضرورت اجتماعی نام دارد و در عصر حاضر به مرد متمدن اروپایی اجازه میدهد که زنان را به بدترین نوع بردگی، وادار نمایند.
ولیکن اگر همین مرد اروپایی از این منجلاب حیوانیت بیرون آید و خود رابه فضای بی پایان انسانیت برساند و بر دیو شهوتش این اندازه خود مختاری عطا نکند، خواهددید هیچ گونه ضرورتی درکار نبوده که بتوان آن را اجتماعی ویا غیر اجتماعی نامید.
بسی شگفت انگیز است دولتهایی که در جهان کنونی غرب، آوازه شان فضای عالم را پر کرده است، زنا را غیر قانونی اعلام کردند، اما نه برای اینکه شخصیت و وجدان آنها از این لحاظ ناراحت بوده و یا سطح اخلاق روحی و جسمی انسان غرب نشین از منجلاب فساد آمیز درندگی نجات یافته است، هیهات که این موجود بتواند اینگونه ناراحتی را در نهاد خود احساس بکند، بلکه برای این است که در این سرزمین علم وهنر، یک دسته هوسباز پیدا شدند که جامعه ترقی خواه غربی را از وجود زنان منحرفی که زنا و خودفروشی را وسیله کسب معاش قرار داده بودند، بی نیاز ساخته و رنگ ننگ آمیز ناموس فروشی را عوض کردند. و به عبارت دیگر، ناموس فروشی را نیز از جمله تجملات افتخار آمیز خانوادگی به شمار آوردند، الحق این گونه زنان در میدان شهوترانی، کمتر از مردان نیستند.
و از همه شگفت انگیزتر این است که پس از این همه رسوایی باز هم دنیای غرب امروز از همه روزها خوشحال تر است که نظام اجباری و موقت بردگی را دربارهٔ زنان برده آن روز بر دین اسلام عیب گرفته و در همه جا دستاویز خود ساخته است. در صورتی که سیزده قرن پیش بساطش برچیده شد و آن روز هم از طرف اسلام اعلام شد که نظام موقت است و قابل دوام نیست.
با این وصف، هنوز هم اسلام نظیف تر و پاکتر از هر نظامی است که در قرن درخشان بیستم در دنیای تاریک غرب موجود بوده و تمدن سیاه امروز، آن را طبیعیترین نظامها معرفی میکند به طوری که تا کنون هیچ انسان غربی آن را زشت نشمرده و در تغییرش نکوشیده است و در نظر مردم آن سرزمین مانعی ندارد که تا پایان عمر، بشر و جهان دوام بپذیرد.
هان! اکنون کسی نمیتواند بگوید که این زنان شهوت پرست با اراده خود داوطلبانه و بدون اجبار به این گونه بی عفتی و خودفروشی تن میدهند، برای اینکه آزادند و آدم آزاد میتواند از تمام مزایای آزادی استفاده نماید؛ زیرا ما هم در مقابل آن میگوییم بسیاری از بردگان نیز وقتی که آزادی رایگان در اختیارشان قرار گرفت نپذیرفتند و بدون اجبار و داوطلبانه بردگی را اختیار کرده و به خدمت اربابان خود ادامه دادند. ولیکن ما این موضوع را هرگز دلیل و مجوز بردگی نمیدانیم، نه در نظام اسلام و نه در سایر نظامها، بلکه مقصود ما از نظام بردگی نظامی است که جامعه بشر را با اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و با اصول فکری و روحی به پذیرفتن بردگی وادار نماید. و یا وضعی پیش بیاورد که این قافله را خود به خود در مقابل عمل انجام شده انسان فروشی قرار بدهد، به طوری که راه چاره به رویش مسدود گردد و بناچار آن را به رسمیت بشناسد.
برهمگان واضح است که تمدن اروپای تمدن ساز امروز، زنان را فوج فوج به زنا و ناموس فروشی واداشته و رسمیت آن را تصویب کرده است، هیچ فرقی ندارد که زنا دادن رسمی باشد و یک عده زنان منحرف به وسیله آن کسب معاش بکنند و یا یک دسته زنان شهوتران و هوسباز برای اطفای سوزش شهوت، خود را به رایگان دراختیار هر رهگذری بگذارند.
بلی، این است داستان پرماجرای بردگی در اروپا تا عصر درخشان قرن بیستم. بردگی مردان و زنان، بردگی ملتها و نژادها و خلاصه بردگی اموال و ذخایر روی زمین یک نوع بردگی است که وسیلههای آن فراوان و اسباب تولیدش هر ساعت رو به افزایش است و به علاوه، آن ضرورت و فشاری که آن روز اسلام را در مقابل عمل انجام شده قرار میداد، امروز در محیط اروپا وجود ندارد، چرا مگر بگوییم که رذالت و پست همتی ملتهای غرب و سقوط آنها از مرتبه کمال انسانیت منجلاب شهوت پرستی، خود یک نوع فشار بزرگ و ضرورت اجتناب ناپذیر اجتماعی است.
دیگر بس است! همین دنیای پرآشوب کمونیستی را به حال خود بگذار، بگذار تا دولتهای کمونیزم، ملتهای خود را چنان به قید بردگی و ذلت عبودیت گرفتار نمایند که کسی مالک بر آزادی خود نبوده و آزادی مسکن و مأوا را با حسرتهای بشر سوزدر عالم خیال پی ریزی کنند، و همچنین بگذار غارتگران رژیم سرمایه داری مردم و سرمایه مردم را غارت بکنند و این بشر بی پناه را با هر چه که دارد به بردگی بگیرند تا حدی که بجز اختیار واراده سرمایه داران استعمار نژاد، اراده و اختیاری در کار نباشد.
هردو گروه جفا مدار را یک لحظه از خود و از فکر خود دور کن؛ زیرا خدعه و نیرنگ در عالم فراوان خواهی دید.
بس است تاکنون آنچه که بیان کردیم از رنگهای فریبنده و صحنههای خوش نقش و نگار بردگی که همیشه با زبان حال، آشکارا خود را به عالم معرفی کرده و بنام «تمدن پیروز » پیش رفته وبه مقام ضرورت اجتناب ناپذیر اجتماعی رسیده است.
وقتی که این ستمکاران شرق و غرب و این جغدهای غربی و شرقی را از نهانخانه فکرت دور کردی، از دور این صحنههای فریبنده را تماشا کن و خود انصاف بده که آیا بشریت در این چهارده قرن دور از نور هدایت اسلام ترقی کرده است؟ و یا اینکه به تدریج در گودال تاریک بردگی سرازیر گشته و هنوز هم این سیر معکوس ادامه دارد و حتی امروز بیش از هر زمانی به رهبری وراهنمایی اسلام محتاجتر است تا مگر به وسیله آن بتواند خود را از این گرداب تاریک بدبختی و نادانی نجات داده و اشتباهات گذشته را جبران نماید.
پانویس
- ↑ مقالهای از کتاب اسلام و نابسامانیهای روشنفکران به قلم محمد قطب و با ترجمه: محمد علی عابدی (مربوط به سؤال 58).
- ↑ اسراء / 70.
- ↑ (وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا... وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ مَنْ كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا) نساء؛ آیه 36.
- ↑ (وَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ مِنْكُمْ طَوْلًا أَنْ يَنْكِحَ ... ) نساء؛ آیه 25).
- ↑ (وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلَّا خَطَأً وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ...) نساء؛ آیه 92
- ↑ (إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا ... ) (توبه / 60).
- ↑ گرچه اصل مطلب درست و بسیار جالب است که اسلام از این نظر بردگی را چنان محکوم کرد که برده توانست در موضوع بودجه مسلمانان عمر را استیضاح نماید، اما از نظر انتخاب به زمامداری، این قضیه دلیل بر محکومیت عمر است؛ زیرا به عقیده ما خلافت انتخابی نیست.
- ↑ ( وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ) (بقره / 190).
- ↑ (وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ... )(انفال / 39).
- ↑ (لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ ... )(بقره / 256).
- ↑ (وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا ... ) (انفال / 61).
- ↑ ( ... فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ ... ) (بقره / 194).
- ↑ ( ... فَشُدُّوا الْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ... ) (محمد / 4).







