فرهنگ مصادیق:بخل صفتی ذلت آور
مقدمه
قرآن یکی از ناهنجارهای رفتاری و اخلاقی را بخل دانسته است. بخل حالتی است که انسان از توانایی و داراییهای خود بهره نمیگیرد و آن را به عللی تباه میسازد.شخص بخیل گاه خود نیز از داراییهای مادی و داشته معنوی اش بهره بر نمیگیرد و با امساک ورزی، خود را در رنج میافکند. از نظر قرآن، بخیل با امساک خویش مهمترین عامل در پیدایش ناسازگاریهای خانوادگی و محرومیت از عنایت و رحمت الهی را موجب میشود در قرآن این معنا با واژگان و جملاتی مورد تحلیل و تبیین قرار گرفته و آثار و پیامدها و نیز علل و عواملش بیان شده است.
البته واژگانی که برای تبیین حالت بخل به کار رفته بیانگر تفاوتهای درجه و مراتب بخل ورزی انسان میباشد؛ چرا که این حالت دارای شدت و ضعف است. به این معنا که گاه شخص حتی به خود نیز سخت گیری میکند که در فرهنگ اسلامی از آن به خساست و دنائت طبعی یاد میشود. البته در قرآن واژه خسیس به این معنا به کار نرفته است، ولی در روایات این واژه برای بیان مرتبهای شدید ازبخل بیان شده است.
نویسنده در این مطلب بر آن است تا تفاوتهای معنایی و مفهومی واژگان قرآنی را بیان کند و به علل و عوامل و آثار بخل در زندگی انسان بپردازد. با هم این مطلب را از نظر میگذرانیم.
چیستی و عوامل بخل
بخل، مقابل جود و به معنای خودداری از صرف داراییها در جایگاه شایسته آن است. [۱] بخل در قرآن کریم مفهوم وسیع تری داشته و به مواردی مانند ترک کارهای خیر و جهاد و مانند آن هم اطلاق شده است.
اصولا از نظر قرآن بخل میتواند نسبت به هر نعمت و امر خیری که خداوند به انسان میبخشد پدید آید. به این معنا که خداوند نعمتهای بسیاری در حوزههای مادی ومعنوی به شخصی میبخشد که وی نسبت به آن امساک ورزیده و به نحو شایسته از آن استفاده نمیکند و اجازه استفاده به دیگری را نیز نمیدهد. [۲] به این نکته توجه میدهد و میفرماید: کسانی که به آن چه خداوند از فضل خود به آنان داده بخل میورزند، گمان نکنند که این خیر آنان است بلکه شر آنان است و به زودی در روز قیامت آن چه بدان بخل ورزیدهاند طوق گردنشان میشود.
بخیل به علل و عوامل چندی گرفتار این حالت میشود. مهمترین این علل را میتوان در جهل و شناخت نادرست وی از خیر و شر [۳]، ترس از تهیدستی [۴]، بی توجهی به مالکیت و بی نیازی مطلق الهی [۵]، باور باطل استغنای ذاتی از خدا [۶] و تکبر و فخرفروشی [۷] دانست. بنابر این توجه به مالکیت، ربوبیت، قدرت، حکمت خداوند میتواند مانع اصلی در اجتناب آدمی از بخل ورزی شود و این که خداوند اگر مشیت و اراده اش به اموری تعلق گرفته که تحقق خواهد یافت، انسان نمیتواند مانع تحقق آن شود و باور کامل توحیدی در همه ابعاد آن از جمله توحید افعالی میتواند موجب شود تا آدمی از بخل ورزی رهایی یابد.
مراتب بخل
البته انسانها در حالات مختلف رفتارهای متفاوتی از خود بروز میدهند، چنان که روحیات آدمی به سبب تفاوت بینش و نگرش وی نیز متفاوت است. از این رو بخل ورزی آدمی نیز مراتبی دارد که در آیات قرآنی به آنها پرداخته شده است.
یکی از مراتب بخل مرتبه شح (تنگ نظری) است. از آن جایی که در ادبیات عربی چیزی به نام مترادفات نداریم و هر واژهای هرچند از نظر مفهومی به واژهای دیگر نزدیک باشد، تفاوتهای ریز و لطیفی را به همراه دارد، بنابراین نمیتوان شح و بخل را دارای معنای یگانهای دانست و آن را از مترادفات برشمرد. به عنوان نمونه انسان و بشر با همه وحدت معنایی، بیانگر دو جنبه زندگی بشر است. آن چه در واژه بشر موردتوجه است، احساس پوستی این موجود است که بسیار لطیف تر از هر موجودی در جهان است. پوست بشر به گونهای است که در دیگر جانوران یافت نمیشود و تواناییهای خاصی به او میبخشد. در واژه انسان بیشتر به جنبه روحی و عاطفی وی توجه شده که همان ارتباط و سازواری با محیط و تغییرات آن است.
براین اساس باید به تفاوت معنایی و مفهومی دو واژه شح و بخل توجه داشت. شیخ طبرسی در مجمع البیان در بیان تفاوت میان بخل و شح از نظر معنایی مینویسد: «شح» به مفهوم زیاده روی در حرص و آز آمده است، و تفاوت آن با واژه «بخل» در این است که «بخل» در مورد ثروت و مال به کار میرود، اما «شح» در مال و دیگر نعمتها به کار رفته است. [۸] این زیاده روی در حرص و آز است که موجب میشود تا نسبت به دیگری و حتی خود سخت گیری کند و برای انباشت ثروت حتی خود از آن استفاده نکند.
البته علامه طباطبایی دربارهٔ معنای شح در آیه مربوطه مینویسد: «شح» به معنای بخل است و جمله مورد بحث میخواهد این حقیقت را خاطرنشان سازد که غریزه بخل یکی از غرائز نفسانی است که خدای تعالی بشر را برآن غریزه مفطور و مجبول کرده تا به وسیله این غریزه منافع و مصالح خود را حفظ نماید و از ضایع شدن آن دریغ کند، پس هر نفسی دارای «شح» و «بخل» هست و بخلش همواره حاضر در نزد او است. یک زن نسبت به حقوقی که در زوجیت دارد یعنی در لباس و خوراک و بستر و عمل زناشویی، بخل میورزد، یعنی از تلف شدن و غصب شدن آن جلوگیری میکند و یک مرد نیز در صورتی که به زندگی کردن باهمسرش بی میل باشد، از موافقت و محبت و اظهار علاقه به او بخل میورزد، در چنین صورتی حرجی بر آن دو نیست در اینکه بین خود صلح برقرار نمایند، یعنی یکی از آن دو از پارهای حقوق خود چشم پوشی کند.
امام صادق (ع) دربارهٔ تفاوت بخل و شح (تنگ نظری) میفرماید: «شحیح» هم نسبت به آنچه در دست خودش است بخل میورزد و هم نسبت به آنچه در دست مردم است تا جایی که هرچه را دردست مردم ببیند، آرزو میکند آن را به دست آورد، خواه از طریق حلال باشد یا حرام و هرگز به آنچه خداوند روزی او قرار داده، قانع نیست.
امام حسن (ع) در پاسخ به پرسش پدرش از او دربارهٔ تنگ چشمی (شح) میفرماید: «أن تری ما فی یدیک شرفا و ما أنفقت تلفا، تنگ چشمی آن است که آنچه را داری مایه شرافت پنداری و آنچه را انفاق کنی، تلف شده و برباد رفته انگاری».
امام صادق (ع) نیز میفرماید: «انما الشحیح من منع حق الله، وانفق فی غیر حق الله عز و عجل؛ تنگ چشم، کسی است که حق خدا را نپردازد و در راهی جز حق خداوند عز و جل خرج کند».
همچنین آن حضرت (ع) در این باره میفرماید: «الشح اشد من البخل، ان البخیل یبخل بما فی یده، والشحیح یشح علی ما فی ایدی الناس و علی ما فی یده، حتی لا یری فی ایدی الناس شیئا الا تمنی ان یکون له بالحل و الحرام، لا یشبع و لا ینتفع بما رزقه الله، تنگ چشمی، بالاتر و بدتر از بخل است؛ زیرا بخیل نسبت به آنچه خود دارد بخل میورزد، اما تنگ چشم هم به مال مردم و هم به مال خودش بخل میورزد، تا جایی که هر چه دست مردم میبیند آرزو میکند که به حلال یا حرام، از آن او باشد؛ از آنچه خدا روزیش کرده نه سیر میشود و نه سودی بر میگیرد».
واژه دیگری که مرتبه دیگری از بخل را بیان میکند، واژه قتر و قتور است. قتور به معنای بخل و تنگ چشمی و تنگ نظری آمده است. در مجمع البیان آمده: همه انسانها تنگ چشم و بخیل اند، گرچه در حقیقت همه این گونه نیستند؛ اما چون بیشتر مردم این گونهاند، میتوان این خصلت را به طور عموم بیان کرد و به همه نسبت داد. افزون بر این نکته، انسان به هر اندازه هم بخشنده و با سخاوت باشد، بخشش او در برابر بخشش خدا ناچیز و سخاوت او، بخل و تنگ نظری است، چرا که انسان چیزی را که مورد نیازش نیست میبخشد، و آنچه را که مورد نیاز اوست برای خود نگاه میدارد و از بخشش آنها خودداری میورزد، اما خدا بی نیاز است؛ از این رو نعمتهای خود رابه فرمانبردار و نافرمان ارزانی میدارد و از فقر و نیاز نمیترسد. [۹]
علامه طباطبایی مینویسد: کلمه قتور به معنای بخیل تفسیر شده، البته بخیلی که بخل را به نهایت رسانده باشد. شیخ طبرسی قتر را به معنای تنگی گرفته و قتور را مبالغه در آن دانسته است… قتور کسی است که در خرج کردن امساک میکند. [۱۰]
تفاوت بخل و خساست
به نظر میرسد که قتور کسی است که حتی نسبت به خود نیز سخت گیر میباشد و از دنائتی برخوردار میباشد که در مفهوم خسیس و خساست مورد نظر است؛ زیرا خساست به معنای دنائت و فرومایگی آمده است. دهخدا در لغت نامه مینویسد: خسیس به معنای ناکس، فرومایه، لئیم، دون همت، پست، بدسرشت، سبک مایه و حقیر آمده است.
البته در قرآن واژه خست به کار نرفته اما دربرخی روایات به کار رفته که در این جا به یک مورد اشاره میشود.
اهل سنت از جمله نسایی روایتی نقل میکنند که دربارهٔ شکایت دختری از پدرش است. در این روایت آمده است: «ان فتاه قالت، یعنی للنبی (ص) ان ابی زوجنی من ابن اخیه لیرفع بی خسیسه و انا کارهه فارسل النبی (ص) الی ابیها فجاءه فجعل الامر الیها فقالت یا رسول الله انی قد اجزت ما صنع ابی ولکنی اردت ان اعلم النساء ان لیس للاباء من الامر شیء» اخرجه النسائی (لیرفع بی خسیسته) الخساسه الدناءه و الخسیسه الحاله التی یکون علیها الخسیس و هو الدنیء ای لیرفعه به؛ دختری به پیامبر (ص) عرضه داشت که پدرش او را به عقد برادرزاده اش در آورده تا به وسیله من او را از پستی و خساست بالا کشد و من این را زشت و مکروه میدارم. پس پیامبر (ص) کسی را به نزد پدرش فرستاد تا بیاید. هنگامی که مرد آمد امر ازدواج دخترش را به خود دختر سپرد. دختر گفت: ای پیامبر خدا! من عقد پدرم را تجویز کرده و میپذیرم ولی میخواستم زنان بدانند که امر ازدواج دختران در دست پدران نیست. این روایت را نسایی نقل کرده است.خساست در این عبارت «لیرفع بی خسیسته» به معنای پستی و دنائت است و خساست حالتی است که شخص خسیس در آن حالت میباشد که همان پستی است. یعنی میخواست به وسیله دختر، خساست و پستی پسر را برطرف کند و او را بالا بکشد و در موقعیت برتر قرار دهد.
با توجه به آنچه گفته شد میتوان نتیجه گرفت که آنچه در زبان فارسی به عنوان خساست و خسیسی به معنی بخل و تنگ چشمی شایع است، اصطلاحی نادرست و نابجا است و مفهوم حقیقی خسیس- که واژهای عربی است- به معنی شخص پست و فرومایه میباشد نه بخیل و تنگ چشم و لذا برای توصیف تنگ چشمی و قتور بودن باید واژه بخل و برای توصیف شخص تنگ چشم، واژه بخیل را بکار برد ولاغیر.
بخل ازنظر روایات
امیرمومنان علی (ع) بخل را جامع همه عیبها و زشتیها بر میشمارد و آن را همانند افساری میداند که آدمی را به سمت هر زشتی میکشاند. [۱۱] آن حضرت (ع) یکی از مهمترین عوامل بدبختی و شقاوت بشر در دنیا و آخرت را بخل میداند و میفرماید: بخل مایه ننگ و عار آدمی و عامل ورود انسان در دوزخ است. [۱۲] بخیل در میان همگان ذلیل و خوار میشود و حتی در میان عزیزانش به دیده حقارت و ذلت به وی مینگرند. [۱۳] بخیل در دنیا مورد نکوهش و سرزنش است و در آخرت دچار کیفر عذاب و سرزنش میباشد. [۱۴] پس هیچ دوستی در دنیا و آخرت ندارد و بی دوست و حبیب میماند [۱۵]؛ زیرا بخیل دورترین مردم از خداوند است [۱۶]
آدم بخیل هم در دنیا با ننگ و عار میزید و هم در آخرت در آتش خوارکننده دوزخ، ذلت را میچشد. از نظر پیامبر (ص) بخل بیماری است که درمان آن سخت است و آن را بدترین درد بشریت معرفی میکند و میفرماید چیزی دردآورتر از بخل نیست. [۱۷]
برخی از مردم در طول زندگی شان به تکاثر و گردآوری ثروت و مال میاندیشند و هنگامی که به پیری رسیدند میخواهند جبران کنند و از بخل دست بردارند. این افراد هر چند گامی به سوی رستگاری برداشتهاند ولی هرگز به آن وارد نمیشوند؛ زیرا مبغوض خداوند هستند. پیامبر (ص) دربارهٔ این گونه افراد میفرماید: خدا دشمن میدارد کسی را که در طول زندگی اش بخیل بوده و هنگام مرگش سخاوتمند میشود. [۱۸]
کسانی که امکانات زیادی دارند و اجازه نمیدهند تا دیگران از آن بهره گیرند نیز در حکم بخیل هستند و حتی خشم الهی موجب میشود تا از ورود به بهشت محروم شوند.
در روایتی امام صادق (ع) میفرماید: هر کس خانهای داشته باشد و مومنی به سکونت در آن نیازمند باشد و او آن را از مؤمن باز دارد، خداوند دربارهاش میفرماید: فرشتگان من! بندهام در سکونت دنیا بر بندهام بخل ورزید. سوگند به عزت خودم او هرگز وارد بهشتم نخواهد شد.[۱۹]
امیر مؤمنان علی (ع) نیز در همین باره میفرماید: هر کس به چیزی که نزد اوست و دیگری به آن نیازمند است بخل ورزد، خداوند بر او خشم میگیرد. [۲۰]
ضرب المثلی در میان مردم معروف است که میگوید: نه خود خوری نه دیگری، گنده کنی به سگ دهی. این نقد بخل ورزی که در این ضرب المثل بیان شده، ریشه در مفاهیم قرآنی و اسلامی دارد؛ زیرا پیامبر (ص) میفرماید: من منع ماله من الاخیار اختیارا، صرف الله ماله الی الاشرار اضطرارا؛ هر که مال خود را از روی اختیار و رضایت خود از نیکان باز دارد، خداوند به ناچار مالش را در راه بدکاران صرف میکند. [۲۱]
بنابراین اگر انسان مال و نعمتی را خود استفاده نکند و یا به نیکان ندهد تا استفاده کنند و بخل ورزد و جمع کند، خداوند کاری میکند که آن مال به دست بدکاران بیفتد و وبال گردنش در قیامت گردد.
بعضی مردم آن قدر به دنیا حریص هستند که تنها در اندیشه گردآوری و تکاثر و جمع آن هستند و همین حرص و آز بدترین دوست زندگی ایشان است [۲۲] و همین حرص هم موجب هلاکت آنان میشود [۲۳] و بی آن که بهرهای از زندگی دنیا و اندوختههایش ببرند جان به جان آفرین تسلیم میکنند.
ریشه این حرص و آز را باید در فقدان توحید واقعی و ایمان یقینی و قطعی به خدا و آخرت دانست؛ زیرا هر کسی به آخرت یقین داشته باشد، به دنیا حرص نمیورزد [۲۴] اما چون ایمانی به خدا و آخرت ندارد، میکوشد تا آسایش و آرامش را با اندوختن مال برای خود ایجاد کند که همین مال موجب زحمت وی میشود، زیرا ترس از دست دادن مال و بی پایانی هواهای نفسانی، آرامش را از وی سلب میکند و حرص و آز، جانش را میستاند.
امیرمؤمنان علی (ع)میفرماید: «عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب و یفوته الغنی الذی ایاه طلب. فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء، و یحاسب فی الآخره حساب الاغنیاء، در شگفتم از بخیل که شتابان در طلب فقری است که از آن میگریزد، و بی نیازی ای که در طلب آن است از دستش میرود. پس در دنیا مثل یک آدم فقیر و بدبخت و مفلوک زندگی میکند و در آخرت به عنوان ثروتمند بازخواست و محاسبه میشود».[۲۵]
پانویس
- ↑ مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص ۱۰۹
- ↑ آیه ۱۸۰ سوره آل عمران
- ↑ آل عمران، آیه ۱۸۰
- ↑ اسراء، آیه ۱۰۰
- ↑ همان و نیز سوره محمد، آیات ۳۷ و ۳۸
- ↑ لیل، آیه ۸
- ↑ نساء، آیات ۳۶ و ۳۷ و نیز حدید آیات ۲۳ و ۲۴
- ↑ مجمع البیان، ذیل آیه ۱۲۸ سوره نساء
- ↑ مجمع البیان، ذیل آیه ۱۰۰ سوره اسراء
- ↑ المیزان، ذیل آیه
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۳، ص۷۰۳
- ↑ غررالحکم، ص۶۶
- ↑ غررالحکم، ص ۳۵
- ↑ همان، ص۸۶
- ↑ همان، ص ۴۹۵
- ↑ همان، ص ۴۹۱
- ↑ من لایحضره الفقیه، ج۴، ص ۲۷۲
- ↑ بحارالانوار، ج۷۷، ۳۷۱
- ↑ همان، ج ۷۴، ص۹۸۳
- ↑ غررالحکم، ص ۳۱۷
- ↑ مستدرک وسایل الشیعه، ج ۲، ص ۳۱۴
- ↑ غرر الحکم، ۱۴۳
- ↑ همان صص ۴۱۵ و ۶۵۶
- ↑ غرر الحکم، ص ۵۴۶
- ↑ حکمت ۶۲۱ نهج البلاغه







