فرهنگ مصادیق:ابوبکر و رد قیاس، شرح حال احمد بن حنبل
محتویات
- ۱ نقل دمیری شافعی از امام صادق علیه السّلام
- ۲ مباحثهٔ امام صادق علیه السّلام با ابوحنیفه دربارهٔ رأی و قیاس
- ۳ اهل قیاس حلال و حرام را به یکدیگر تبدیل میکنند
- ۴ ابوبکر عمل به رأی و قیاس را جایز نمیدانست
- ۵ روایات شیعه در حرمت عمل به قیاس
- ۶ وفات شافعی و برخی از اشعار او
- ۷ شرح حال احمد بن حنبل
- ۸ داستان برخورد مرد قصاص با احمد و ابن معین
- ۹ ملاقات احمد در کوفه با یکی از مشایخ شیعه
- ۱۰ پانویس
نقل دمیری شافعی از امام صادق علیه السّلام
و در مادّهٔ بَعُوض بالمناسبه مطالبی بسیار نفیس از حضرت امام موسی بن جعفر علیهماالسلام نقل کرده است، و از جمله گوید: وَ کَانَ الشَّافِعِیُّ یَقُولُ: قَبْرُ مُوسَی الْکَاظِمِ علیه السّلام التِّرْیَاقُ الْمُجَرَّبُ.
«شافعی میگفت: قبر امام کاظم علیه السّلام برای برآوردن حوائج تِریاق مجرّب است .»
مباحثهٔ امام صادق علیه السّلام با ابوحنیفه دربارهٔ رأی و قیاس
باری، شیخ طبرسی در «احتجاج» به دنبال روایتی که دربارهٔ قیاس ذکر نمودیم میفرماید: در روایت دگری از حضرت صادق علیه السّلام وارد است که: چون ابوحنیفه به او وارد شد، فرمودند: مَنْ أنْتَ؟! «که هستی ؟!» گفت: من ابوحنیفه میباشم .
حضرت فرمودند: مُفْتی أهل عراق هستی ؟! گفت: آری !
حضرت فرمودند: مَصدر فتوای تو چیست ؟! گفت: کِتَابُ الله .
حضرت فرمودند: تو به کتاب خدا به ناسخش و منسوخش، و محکمش و متشابهش عالم میباشی ؟!
گفت: آری !
حضرت فرمودند: به من خبر بده از کلام خداوند عزّوجلّ: وَقَدَّرْنَا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيهَا لَيَالِيَ وَأَيَّامًا آمِنِينَ.[۱]
«ما در آنجا سِیْر کردن را مقدّر نمودیم. سِیر کنید در آنجا شبهائی را و روزهائی را با کمال امنیّت.» مراد از آن موضع کجاست ؟!
ابو حنیفه گفت: میان مکّه و مدینه ! حضرت رو به هم مجلسان نموده فرمود:
نَشَدْتُکُمْ بِاللهِ هَلْ تَسِیرُونَ بَیْنَ مَکَّهَ وَالْمَدِینَهِ وَ لَاتَأمَنُونَ عَلَی دِمَائِکُمْ مِنَ الْقَتْلِ وَ عَلَی أمْوَالِکُمْ مِنَ السَّرَقِ؟!
«من در حضور خدا با شما احتجاج مینمایم ! آیا هیچ شده است که شما میان مکّه و مدینه سیر کنید در حالتی که ایمنی بر خونهایتان از کشته شدن، و بر أموالتان از دزدی نداشته باشید؟!»
گفتند: آری !
حضرت فرمودند: وَیْحَکَ یَا أبَاحَنِیفَهَ! إنَّ اللهَ لَایَقُولُ إلَّا حَقّاً!
أخْبِرْنِی عَنْ قَوْلِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَمَنْ دَخَلَهُ كَانَ آمِنًا.[۲]
«و هرکس داخل در آن گردد، در أمن و أمان خواهد بود.» آن کدام موضع است ؟!
ابوحنیفه گفت: بَیْت الله الحرام میباشد.
حضرت رو کردند به همنشینان و فرمودند: نَشَدْتُکُمْ بِاللهِ هَلْ تَعْلَمُونَ: أنَّ عَبْدَاللهِ ابْنَ الزُّبَیْرِ وَ سَعِیدَ بْنَ جُبَیْرٍ دَخَلَاهُ فَلَمْیَأمَنَا الْقَتْلَ؟!
«من در حضور خدا با شما احتجاج مینمایم، آیا نمیدانید که عبدالله بن زبیر و سعید بن جبیر داخل آن شدند و از کشته شدن جان بدر نبردند؟!»
گفتند: آری .
حضرت فرمودند: وَیْحَکْ یَا أبَاحَنِیفَهَ إنَّ اللهَ لَایَقُولُ إلَّا حقَّاً!
ابو حنیفه گفت: من علم به کتاب الله ندارم. من دارای قیاس میباشم .
حضرت فرمودند: پس نظر کن در قیاست اگر تو قیاس کننده هستی که کدام یک در نزد خداوند عظیمتر است: قَتْل یا زِنا؟! ابوحنیفه گفت: قَتْل .
حضرت در اینجا با همان نحوه استدلال در روایت سابقه در مورد قتل و زنا، و در مورد صلوه و صیام، أبوحنیفه را محکوم نمودند و پس از آن گفتند: الْبَوْلُ أقْذَرُ أمِ الْمَنِیُّ؟! «آیا بول نجس تر است یا مَنیّ؟!»
گفت: بَوْل نجس تر است .
حضرت فرمودند: اگر بنابر قیاس بود واجب بود غسل را دربارهٔ بول نمودن إعمال کنند نه دربارهٔ خروج مَنی، در صورتی که خداوند تعالی غسل را در خروج منی واجب دانسته است نه در بول .
ابوحنیفه گفت: من صاحب رأی هستم .
حضرت فرمودند: رأی تو چیست دربارهٔ مردی که غلامی داشت، در یک شب خودش زن گرفت و برای غلامش نیز زن گرفت. در شب واحدی هر دو نفر برزنهایشان دخول نمودند، و پس از آن هر دو نفر به سفر رفتند و زنهایشان را در یک اطاق گذاردند. آن دو زن دو بچه زائیدند سپس سقف اطاق به رویشان خراب شد، دو زن بمردند و دو طفل باقی بماندند. بنا بر رأی و نظر تو از این دو طفل کدام یک مالِک است و کدام یک مَملوک ؟ و کدام یک وارث است و کدام یک موروث ؟!
ابوحنیفه گفت: من احکام حدود و جنایات را میدانم .
حضرت فرمودند: رأی تو چیست دربارهٔ مرد کوری که چشم صحیح مردی را بیرون آورده است، و دربارهٔ مرد دست بریدهای که دست مردی را قطع نموده است چگونه بر این دو نفر حدّ جاری میشود؟!
ابو حنیفه گفت: من مردی هستم که به احوال انبیاء علم دارم .
حضرت فرمودند: به من خبر بده از کلام خداوند به موسی و هارون در وقتی که آن دو را به سوی فرعون برانگیخت: لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى.[۳]
«به امید آنکه فرعون متذکّر گردد یا بترسد.» لفظ لَعَلَّ را چون تو بگوئی از آن استفادهٔ معنی شک میگردد؟! گفت: آری !
حضرت فرمودند: آیا چون در کلام خدا آمده است باز هم افادهٔ شکّ میکند چون گفته است: لَعَلَّهُ؟! ابوحنیفه گفت: نمیدانم .
قال علیه السّلام: تَزْعَمُ أنَّکَ تُفْتِی بِکِتَابِ اللهِ وَ لَسْتَ مِمَّنْ وَرِثَهُ!
وَ تَزْعَمُ أنَّکَ صَاحِبُ قِیَاسٍ، وَ أوَّلُ مَنْ قَاسَ إبْلِیسُ لَعَنَهُ اللهُ، وَ لَمْیُبْنَ دِینُ الإسْلَامِ عَلَی الْقِیَاسِ!
وَ تَزْعَمُ أنَّکَ صَاحِبُ رَأیٍ، وَ کَانَ الرَّأیُ مِنْ رَسُولِ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم صَوَاباً وَ مِنْ دُونِهِ خَطَأً، لاِنَّ اللهَ تَعَالَی یَقُولُ: فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا أرَیکَ اللهُ،[۴]وَ لَمْ یَقُلْ ذَلِکَ لِغَیْرِهِ.
وَ تَزْعَمُ أنَّکَ صَاحِبُ حُدُودٍ، وَ مَنْ اُنْزِلَتْ عَلَیْهِ أوْلَی بِعِلْمِهَا مِنْکَ!
وَ تَزْعَمُ أنَّکَ عَالِمٌ بِمَبَاعِثِ الانْبِیَاءِ، وَ لَخَاتَمُ الانْبِیَاءِ أعْلَمُ بِمَبَاعِثِهِمْ مِنْکَ!
لَوْلَا أنْ یُقَالَ: دَخَلَ عَلَی ابْنِرَسُولِ اللهِ فَلَمْیَسْألْهُ عَنْ شَیْءٍ مَا سَألْتُکَ عَنْ شَیْءٍ! فَقِسْ إنْ کُنْتَ مُقِیساً!
«حضرت به او فرمودند: تو معتقدی که به کتاب خدا فتوی میدهی در حالی که از وارثان علم کتاب نیستی !
و اعتقاد داری که دارندهٔ قیاس هستی در حالی که اوَّلین کسی که قیاس کرد ابلیس بود - لعنه الله - و دین اسلام بر اساس قیاس بنا نشده است .
و اعتقاد داری که صاحب رأی میباشی در حالی که رأی از رسول اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم صواب بود، و از غیر او خطاست، به جهت آنکه خداوند تعالی میفرماید: در میان آنها حکم کن به آنچه که خدا به تو نمایانده است. و این خطاب را برای غیر پیامبر نکرده است .
و اعتقاد داری که به احکام حدود و دیات اطّلاع داری در حالی که آن کس که بر او آیات حدود نازل شده است از تو عالمتر میباشد.
و اعتقاد داری که عالم به تواریخ پیامبران هستی در حالی که خاتم الانبیاء به کیفیّت بعثتشان از تو عالمتر میباشد.
و اگر مردم نمیگفتند: ابوحنیفه داخل بر پسر رسول خدا شد و او از وی هیچ سوال ننمود، من أبداً از تو مسألهای نمیپرسیدم. «اینک قیاس کن اگر اهل قیاسی !»
أبوحنیفه گفت: بعد از این مجلس من أبداً در دین خدا به رأی و قیاس سخن نمیگویم !
حضرت فرمود: أبداً چنین نیست. حبّ ریاست دست از سرت برنمی دارد همان طور که از آنان که پیش از تو بودهاند دست برنداشت. - تمام خبر.»[۵]
و از عیسی بن عبدالله قُرَشی روایت است که گفت: ابوحنیفه بر امام ابوعبدالله علیه السّلام وارد شد و حضرت به او گفتند: ای ابوحنیفه به من رسیده است که تو قیاس میکنی ؟!
گفت: آری !
حضرت گفتند: قیاس مکن زیرا اوَّلین قیاس کننده إبلیس لعنه الله بود که گفت: خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.[۶]ابلیس میان آتش و خاک را مقایسه کرد و اگر مقایسه مینمود نوریّت آدم را به نوریّت آتش، و فرق مابین دو نور را میفهمید و مقدار صفای یکی را بر دگری باز مییافت آن قیاس اوَّل را نمیکرد.[۷]
محمد بن یعقوب کلینی روایت میکند از علی بن ابراهیم از پدرش، و محمد بن اسمعیل از فَضل بن شاذان جمیعاً از ابن أبی عُمَیر از عبدالرّحمن بن حجاج از أبان بن تَغْلِب که گفت :
قُلْتُ لاِبی عَبْدِاللهِ علیه السّلام: مَا تَقُولُ فِی رَجُلٍ قَطَعَ أصْبَعاً مِنْ أصَابِعِ الْمَرْأهِ کَمْ فِیهَا؟! قَالَ: عَشَرٌ مِنَ الإبِلِ. قُلْتُ: قَطَعَ اثْنَیْنِ؟ قَالَ: عِشْرُونَ. قُلْتُ: قَطَعَ ثَلَاثاً؟ قَالَ: ثَلَاثُونَ. قُلْتُ: قَطَعَ أرْبَعاً؟ قَالَ: عِشْرُونَ.
قُلْتُ: سُبْحَانَ اللهِ یَقْطَعُ ثَلَاثاً فَیَکُونَ عَلَیْهِ ثَلَاثُونَ، وَ یَقْطَعُ أرْبَعاً فَیَکُونَ عَلَیْهِ عِشْرُونَ؟! إنَّ هَذَا کَانَ یَبْلُغُنَا وَ نَحْنَ بِالْعِرَاقِ فَنَبْرَأُ مِمَّنْ قَالَهُ وَ نَقُولُ: الَّذِی جَاءَ بِهِ شَیْطانٌ.
فَقَالَ: مَهْلاً یَا أبَانُ، هَکَذَا حَکَمَ رَسُولُ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم؛ إنَّ الْمَرْأهَ تُقَابِلُ الرَّجُلَ إلَی ثُلْثِ الدِّیَهِ، فَإذَا بَلَغَتِ الثُّلْثَ رَجَعَتْ إلَی النِّصْفِ.
یَا أبَانُ إنَّکَ أخَذْتَنِی بِالْقِیَاسِ. وَالسُّنَّهُ إذَا قِیسَتْ مُحِقَ الدِّینُ .[۸]
«گفتم به ابوعبدالله علیه السّلام: چه می گوئی راجع به مردی که یک انگشت از انگشتان زن را بریده است ؟! دیه اش چقدر است ؟! گفت: ده نفر شتر.
گفتم: دو انگشت زن را بریده است ؟! گفت: بیست نفر شتر. گفتم: سه انگشت زن را بریده است ؟! گفت: سی نفر شتر. گفتم: چهار انگشت زن را بریده است ؟! گفت: بیست نفر شتر. گفتم: سبحان الله ! سه انگشت را میبرد بر عهدهٔ او سی نفر شتر میباشد، و چهار انگشت را میبرد و بر عهدهٔ او بیست نفر شتر؟! این کلام هنگامی که ما در عراق بودیم به ما میرسید و ما از گوینده اش تبرّی میجستیم و میگفتیم: آورندهٔ این سخن، شیطان است .
حضرت فرمود: ای أبان قدری مهلت بده ! رسول خدا این طور حکم فرموده است که زن با مرد تا ثلث دیه برابری میکند و چون به ثلث برسد، به نصف بر میگردد.[۹]
ای أبان تو با من از طریق قیاس محاجّه نمودی. و سنَّت اگر بنا شود از طریق قیاس به دست آید بنیان دین، محو و نابود میگردد.»
اهل قیاس حلال و حرام را به یکدیگر تبدیل میکنند
سید رضی الدّین ابوالقاسم علی بن موسی ابن طاوس الحسنی الحسینی در کتاب ارزشمند «طرائف» پس از شرح مُشْبِعی در اثبات علل بطلان قیاس و تحقیق در منشأ آن و طَعْن بر عاملین به آن، میرسد بدینجا که میگوید: خطیب در تاریخش و ابن شیرویه دیلمی روایت کردهاند که: پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم گفت: سَتَفْتَرِقُ اُمَّتِی عَلَی بِضْعٍ وَ سَبْعِینَ فِرْقَهً، أعْظَمُهَا فِتْنَهً عَلَی اُمَّتِی قَوْمٌ یَقِیسونَ الاُمُورَ، فَیُحَرِّمُونَ الْحَلَالَ وَ یُحَلِّلُونَ الْحَرَامَ.[۱۰]
«البتّه درآینده امَّت من بر هفتاد و اندی فرقه متفرّق میگردند. آن قومی فتنه اش بر امَّت من عظیمتر است که امور را به قیاس به دست میآورند، بنابراین حلال را حرام و حرام را حلال مینمایند.»
و من واقف شدهام بر کتابهای علمای عترت پیامبرشان، و ایشان اجماع دارند بر تحریم عمل به قیاس. و اخبار این مردمانی که دارای مذاهب اربعه میباشند و در کتب صحاحشان ضبط نمودهاند، شهادت میدهد بر آنکه: عترت پیغمبرشان تا روز قیامت با کتاب پروردگارشان مخالفتی ندارند. از این گذشته، در اخبار متظاهرهای علماء اسلام، منع عمل به قیاس و رأی را روایت کردهاند.
ابوبکر عمل به رأی و قیاس را جایز نمیدانست
از آنجمله است آنچه که از ابوبکر روایت نمودهاند که گفت :
أیُّ سَمَاءٍ تُظِلُّنِی وَ أیُّ أرْضٍ تُقِلُّنِی إذَا قُلْتُ فِی کِتَابِ اللهِ بِرَأیی ؟
«کدام آسمان است که بر من سایه افکند، و کدام زمین است که مرا بر روی خود حمل کند اگر من در کتاب خدا با رأی خودم سخن گویم ؟!» و از آن جمله است آنچه که از عمر بن خطّاب روایت شده است که گفت :
إیَّاکُمْ وَ أصْحَابَ الرَّأیِ فَإنَّهُمْ أعْدَاءُ السُّنَنِ، أعْیَتْهُمُ الاحَادِیثُ أنْیَحْفَظُوهَا فَقَالُوا بِالرَّأیِ فَضَلُّوا وَ أضَلُّوا.
«بپرهیزید از صاحبان رأی، زیرا آنان دشمنان سنَّتها هستند. چون حفظ کردن احادیث بر ایشان سخت آمد به رأی روی آوردند، پس هم خودشان گمراه شدند و هم دگران را گمراه کردند.»
و از آن جمله است آنچه که روایت کردهاند از عُمَر که به شُرَیح قاضی نوشت در وقتی که نائب او در امر قضاوت بود: اِقْضِ بِمَا فِی کِتَابِ اللهِ. فَإنْ جَاءَکَ مَا لَیْسَ فِی کِتَابِ اللهِ فَاقْضِ بِمَا فِی سُنَّهِ رَسُولِ اللهِ. فَإنْ جَاءَکَ مَا لَیْسَ فِی سُنَّهِ رَسُولِ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم فَاقْضِ بِمَا أجْمَعَ عَلَیْهِ أهْلُ الْعِلْمِ. فَإنْ لَمْتَجِدْ فَلَا عَلَیْکَ أنْ لَاتَقْضِیَ!
«در میان مردم حکم کن بر طبق کتاب خدا. و اگر برای تو قضیّهای پیشامد کرد که حکمش در کتاب خدا نبود پس حکم کن طبق آنچه که در سنَّت رسول الله آمده است. و اگر برای تو امری پیش بیاید که در سنَّت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نباشد پس حکم کن طبق آنچه که اهل علم بر آن اجماع دارند. و اگر چنین هم نیابی، بر تو باکی نیست که قضاوت نکنی !»
و از آن جمله است آنچه را که روایت کردهاند از عبدالله بن عباس که گفت: لَوْجَعَلَ اللهُ لاِحَدٍ أنْ یَحْکُمَ بِرَأیِهِ لَجَعَلَ ذَلِکَ لِرَسُولِ اللهِ؛ قَالَ اللهُ لَهُ: وَأَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ.[۱۱] وَ قَالَ: إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ[۱۲]. وَ لَم یَقُلْ: بِمَا رَأیْتَ!
«اگر خداوند برای احدی چنین قرار داده بود که بتواند با رأی خویشتن حکم کند، البته آن را برای رسول الله قرار میداد؛ خداوند میگوید: و اینکه حکم کنی در میان آنان به آنچه که خدا فرو فرستاده است. و نیز میگوید: ما به سوی توکتاب را فرو فرستادیم به حق، تا اینکه در میان مردم حکم دهی به آنچه که خداوند به تو نمایانده است. و نگفته است: به آنچه که رأی تو بر آن قرار گرفته است !»
و نهی از قیاس از عبدالله بن مسعود، و عبدالله بن عُمر، و مسروق بن سیرین، و ابی سَلِمَه بن عبدالرّحمن وارد شده است. بنابراین اگر عمل به قیاس در زمان پیغمبرشان مشروع بود، از نظر این جماعت، و از نظر عترت پیامبرشان و أتباعشان از علما پنهان نمیگشت .[۱۳]
عمل به رأی و قیاس از عظیمترین مهالک است کلینی در باب النَّهی عن القولِ بِغَیْر علم از جمله با سند خود روایت میکند از عبدالرّحمن بن حجّاج که گفت: حضرت امام صادق علیه السّلام به من گفتند: إیَّاکَ وَ خَصْلَتَیْنِ، فَفِیهِمَا هَلَکَ مَنْ هَلَکَ: إیَّاکَ أنْ تُفْتِیَ النَّاسَ بِرَأیِکَ أوْ تَدِینَ بِمَا لَاتَعْلَمُ![۱۴]
«مبادا که دست خود را به دو خصلت بیالائی، چرا که در آن دو خصلت هلاک شده است کسی که هلاک شده است: مبادا با رأی و نظریّهٔ خودت به مردم فتوی دهی، یا عمل دین خود را بر چیزی که نمی دانی قرار دهی !»
و از جمله با سند خود روایت میکند از ابن شبرمه[۱۵] که گفت: مَا ذَکَرْتُ حَدِیثاً سَمِعْتُهُ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ علیهماالسلام إلَّا کَادَ أنْ یَتَصَدَّعَ قَلْبِی. قَالَ: حَدَّثَنِی أبِی عَنْ جَدِّی عَنْ رَسُولِ الله صلّی الله علیه وآله وسلّم - قَالَ ابنُشُبْرُمه: وَ اُقْسِمُ بِاللهِ مَا کَذَبَ أبُوهُ عَلَی جَدِّهِ وَ لَا جَدُّهُ عَلَی رَسُولِ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم: مَنْ عَمِلَ بِالْمَقَائیسِ فَقَدْ هَلَّکَ وَ أهْلَکَ.[۱۶]وَ مَنْ أفْتَی النَّاسَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَ هُوَ لَایَعْلَمُ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ، وَ الْمُحْکَمَ مِنَ الْمُتَشَابِهَ فَقَدَ هَلَّکَ وَ أهْلَک[۱۷]
«من هیچ گاه به خاطر نمیآورم حدیثی را که از جعفر بن محمد علیهماالسلام شنیدهام مگر آنکه نزدیک است دل من پاره گردد. گفت: حدیث کرد برای من پدرم از جدَّم رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم - ابن شبرمه میگوید: من به خدا سوگند میخورم که نه پدرش بر جدَّش دروغ بسته است و نه جدَّش بر رسول خدا - که جدَّش گفت: رسول خداصلّی الله علیه وآله وسلّم فرمود: کسی که عمل به مقیاسها کند، خود را در عظیمترین مهالک در انداخته است، و کسی که بدون علم فتوی دهد،و ناسخ را از منسوخ، و محکم را از متشابه بازنشناسد خود را در عظیمترین مهالک در انداخته است .»
و همچنین کلینی در باب البِدَع و الرَّأی و المقائیس از جمله با سند خود از أبوشَیبه خراسانی روایت کرده است که گفت: از حضرت امام ابوعبدالله علیه السّلام شنیدم که میگفت: إنَّ أصْحَابَ الْمقَائیسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْمَقَائیسِ، فَلَمْتَزِدْهُمُ الْمَقَائیسُ مِنَ الْحَقِّ إلَّا بُعْداً، وَ إنَّ دِینَ اللهِ لَایُصَابُ بِالْمَقَائیسِ .[۱۸]
«عمل کنندگان به قیاس، طلب علم مینمایند از روی قیاس. بنابراین قیاس آنان را پیوسته از حقّ دور میکند، و تحقیقاً دین خدا با قیاس به دست نمیرسد.»
روایات شیعه در حرمت عمل به قیاس
و همچنین کلینی با سند خود از محمد بن حکیم روایت مینماید که گفت: من به امام ابوالحسن موسی الکاظم علیه السّلام عرض کردم: فدایت گردم ! ما در دین فقیه شدهایم، و به برکت شما خداوند ما را از مردم بی نیاز گردانید، تا به جائی که جماعتی از ما در مجلسی هستند، و مردی از رفیقش مسأله را میپرسد و از برکت و مِنّـتی که خداوند بر ما از شما خاندان نهاده است جوابش را حاضر میبیند.
امّا گهگاهی مسألهای بر ما وارد میگردد که نه از تو و نه از پدرانت در آن چیزی نرسیده است .
ما نظر میکنیم به بهترین از مسائلی که در نزد ما میباشد، و به موافقترین چیزهائی که از شما به ما رسیده است و طبق آن عمل میکنیم ؟!
حضرت فرمود: هیهات، هیهات که این کار درست باشد! سوگند به خدا ای ابن حکیم که هلاک شده است آن کس که هلاک شده است به واسطهٔ این امور.
ابن حکیم گفت: پس از این حضرت فرمود: لَعَنَ اللهُ أبَاحَنِیفَهَ کَانَ یَقُولُ: قَالَ عَلِیٌّ وَ قُلْتُ![۱۹]«خدا لعنت کند ابوحنیفه را! این طور بود که میگفت: علی چنان گفت و من چنین میگویم .»
و همچنین کلینی با سند خود روایت میکند از ابوشَیبه که گفت: شنیدم از امام جعفر صادق علیه السّلام که میگفت: ضَلَّ عِلْمُ ابْنِشُبْرُمَه عِنْدَالْجَامِعَهِ: إمْلَاءُ رَسُولِاللهِصلّی الله علیه وآله وسلّم وَ خَطُّ عَلِیٍّ علیه السّلام بِیَدِهِ. إنَّ الْجَامِعَهَ لَمْ تَدَعْ لاِحَدٍ کَلَاماً. فِیهَا عِلْمُ الْحَلَالِ وَالْحَرَامِ. إنَّ أصْحَابَ الْقِیَاسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْقِیَاسِ، فَلَمْ یَزْدَادُوا مِنَ الْحَقِّ إلَّا بُعْداً. إنَّ دِینَ اللهِ لَایُصَابُ بِالْقِیَاسِ.[۲۰]
«علم ابن شُبْرُمه در برابر جامعه گم است. جامعه به املاء پیغمبر خدا و به دستخطّ خود علی علیه السّلام میباشد. تحقیقاً جامعه برای أحدی سخنی باقی نگذارده است در آن علم حلال و حرام است. عمل کنندگان به قیاس علم را از راه قیاس طلبیدهاند، بنابراین اینگونه عمل راهشان را به حق دور کرده است. تحقیقاً دین خدا را نمیتوان با قیاس به دست آورد.»
و همچنین کلینی از جمله با سند خود روایت میکند از زُرَارَه که گفت: من از امام جعفرالصّادق علیه السّلام راجع به حلال و حرام پرسیدم .
قَالَ: حَلَالُ مُحَمَّدٍ حَلَالٌ أبَداً إلَی یَوْمِ الْقِیَمَهِ، وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أبَداً إلَی یَوْمِ الْقِیَمَهِ. لَایَکُونُ غَیْرَهُ وَ لَایَجِی ءُ غَیْرُهُ.
و قال: قال علیٌّ علیه السّلام: مَا أحَدٌ ابْتَدَعَ بِدْعَهً إلَّا تَرَکَ بِهَا سُنَّهً.[۲۱]
«فرمود: حلال محمّد حلال است همیشه تا روز قیامت، و حرام او حرام است همیشه تا روز قیامت. غیر او نمیباشد و غیر از او چیزی نخواهد آمد.
و فرمود که علی علیه السّلام فرمود: هیچ کس نیست که بدعتی بگذارد مگر آنکه بدان سُنَّتی را ترک نموده است .»
باری، کلام ما در احوال شافعی که مخالفت با رأی و استحسان و قیاس ظنّی داشت بدینجا کشید.
مُحَمَّد زُهْری نجّار که از علمای أزهر و متصدّی اشراف بر طبع و تصحیح مجلّدات کتاب «الاُمّ» شافعی بوده است، از جمله در مقدّمه اش بر این کتاب گوید: و آنچه که شافعی را بدین درجه از برداشتن گامهای استوار و محکم که در حیات علمیّه او منتج نتیجه بود، رسانید آن بود که او به أدب اهل بادیه و بیابان و صحرا متأدِّب بوده است، و بر علوم لغت عربیّت چه فصیحش و چه غریبش واقف بوده است، و اشعار عرب و ایَّام عرب را حفظ داشته است. لهذا وی حجتی گردید در لغت و خصوصاً در اشعار هُذَلِیِّین .
و پس از آنکه مفصّلاً شرح حال او، و علوم او، و سفرهای او را ذکر میکند میگوید: مسافرت سوم او[۲۲] به عراق به علت آن بود که: در خلال این سنوات، امام ابویوسف در سنهٔ ۱۸۲ بمرد. و پس از وی امام محمد بن حسن در سنهٔ ۱۸۸ بمرد. و هارون الرَّشید در سنهٔ ۱۹۳ بمرد و مردم با مأمون به خلافت بیعت کردند. و آوازهٔ محبّت او با علویّین و عطوفت وی با آنها همه جا را گرفت .
وفات شافعی و برخی از اشعار او
شافعی دید که باید به بغداد برگردد، و چون برگشت یک ماه در آنجا درنگ کرد و به درس اشتغال یافت و در ۲۸ شوّال سنهٔ ۱۹۸ وارد مصر شد و در آنجا بماند تا وفات کرد.
و در شب جمعهٔ اخیر از شهر رجب سنهٔ ۲۰۴ رحلت یافت. و فردا مراسم تکفین و تدفین او به عمل آمد. بعد از نماز عصر جنازه را بیرون آوردند، و چون به خیابان سَیِّدَه نَفِیسَه - که امروز بدان اسم معروف است - رسید سیّده نفیسه بیرون آمد و امر کرد تا جنازه را در خانهٔ او وارد کردند، و بر آن نماز خواند و طلب ترحّم نمود. سپس جنازه را حرکت دادند تا به قرافهٔ صُغْری رسیدند و در آنجا دفن کردند.
از جمله اشعار شافعی در معنی حُریّت و لزوم قناعت، و ذلّت ملازم با سوال و طلب این است :
الْعَبْدُ حُرٌّ إنْ قَنِعْ / الْحُرُّ عَبْدٌ إنْ قَنَعْ[۲۳] 1
فَاقْنَعْ وَ لَاتَقْنَعْ فَلا / شَیْءٌ یَشِینُ سِوَی الطَّمَعْ 2
۱- «بنده و غلام، آزاد است اگر به روزی تقدیر شده راضی گردد. و مرد آزاد بنده است اگر سوال کند و راه تذلّل و مسکنت پیش گیرد.
۲- پس تو قناعت کن و به روزی مقدّ راضی شو، و راه ذلّت و سوال را نپیما، چرا که انسان را چیزی معیوب نمیکند سوای طمع و آز و حرص که او را به زشتیها میرساند.»
و از اینجا مییابی که: قناعت و عزّت نفس را با رضایت و خشنودی به آنچه که خداوند روزی کرده است میداند.
أمْطِرِی لُولُواً جِبَالَ سَرَنْدِیـ / ـبَ وَفِیضِی آبَارَ تَکْرُورَ تِبْراً 1
أنَا إنْ عِشْتُ لَسْتُ اَعْدَمُ قُوتا / وَ إذَا مِتُّ لَسْتُ اَعْدَمُ قَبْراً 2
هِمَّتِی هِمَّهُ الْمُلُوکِ وَ نَفْسِی / نَفْسُ حُرَّهٍ تَرَی الْمَذَلَّهَ کُفْراً 3
۱- «ای کوههای سرندیب بر دامنهٔ خود لولو تر ببارید، و ای چاههای تکرور به عوض آب، طلای خالص از خود بجوشانید و فیضان دهید!
۲- من اگر زنده بمانم این طور نیستم که غذائی نیابم، و اگر بمیرم این طور نیستم که بدون قبر بمانم .
۳- همّت من همّت شاهانه است، و نفس من نفس آزادهای است که مَذَلَّت را کفر میشمارد.[۲۴]»
شرح حال احمد بن حنبل
بحث در پیرامون احمد بن محمد بن حَنْبَل شَیْبانی مروزی بغدادی
سید محقق و عالم متضلّع سید محمدباقر خوانساری در کتاب «روضات» خود آورده است :
«رَابِعُ أرْبَعَهِ النَّاسِ، و سَابِعُ سَبْعَهٍ لیس یکون بواحدٍ منهم القیاسُ؛»
«الإمامُ عِزُّ الدِّین أبوعبدالله أحمد بن محمد بن حَنْبَل بن »
«هلال بن أسَد الشَّیْبانیّ النَّسْل المروزیّ الاصل »
«البغدادیّ المَنْشَأ و المسکن و الخاتمه »
نسب نامبارک او به ذُوالثُّدیَّه ملعون رئیس الخوارج بر مخالفت امیرالمومنین علیه السّلام منتهی میگردد، و بدین جهت اشتهار دارد انحراف او از ولاء آنحضرت انحراف شدیدی با وجود آنکه او از بزرگان أئمّه اهل سنَّت و جماعت و قائلین به خلافت او و وجوب ولاء و متابعت اوست لا محاله گرچه بعد از آن سه خلیفه باشد. بلکه از او روایت شده است که گفت: من حفظ دارم و یا حدیث میکنم با سند متّصل از پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم سی هزار حدیث در فضائل علی بن أبیطالب علیه السّلام .
و از امام ثعلبی مفسّر مشهور که ترجمهٔ احوال او انشاء الله خواهد آمد، روایت است که گفت: از احمد بن حنبل نقل است که گفته است: مَا جَاءَ لاِحَدٍ مِنْ أصْحَابِ رَسُولِ اللهِ صلّی الله علیه وآله وسلّم مَا جَاءَ لِعَلِیٍّ علیه السّلام مِنَ الْفَضَائِلِ. «آن مقدار از فضائلی که برای علی علیه السّلام آمده است، برای هیچ یک از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نیامده است .»
و از «مناقب» ابن شهر آشوب مازندرانی نقل است که: از صاحب کتاب «مَعْرِفَهُ الرِّجال» حکایت نموده است که: علت عداوت احمد بن حنبل با امیرالمومنین علیه السّلام آن بوده است که: در روز نهروان جَدِّ او: ذُوالثُّدَیَّه را امیرالمومنین علیه السّلام کشتند. و اگر چه محتمل است که باعث بر عداوت او نیز آن چیزی باشد که در آینده در ذیل ترجمهٔ قاضی ابن خلّکان بر آن وقوف خواهی یافت .
و بالجمله ابن خلّکان بعد از بیان ترجمهٔ احوال او - نزدیک به آنچه که ما ذکر کردیم - گوید: مادرش از مَرْو خراسان در حالی که به وی آبستن بود خارج شد، و او را در بغداد در ماه ربیع الاوَّل سنهٔ صد و شصت و چهار زائید. و برخی گفتهاند: در مرو زائید و او را شیرخواره به بغداد آورد. و وی امام محدِّثین بود. کتاب خود: «مُسْنَد» را تصنیف کرد، و در آن گردآورد مقدار احادیثی را که امکان آن برای احدی از محدّثین نبود. و نقل است که: او هزار هزار حدیث حفظ داشته است، و از خواصّ اصحاب شافعی بوده است، و پیوسته ملازم وی بود تا شافعی به مصر کوچ کرد.
ابن خلَّکان در حق او از زبان شافعی گوید: من از بغداد بیرون شدم در حالی که مُتَّقی تر و فقیه تر از ابن حنبل را در آنجا بجای نگذاشتم .
وی را برای قول به «خَلْقِ قرآن» فرا خواندند و او اجابت نکرد. پس او را زدند و حبس نمودند و وی بر امتناع آن اصرار داشت. احمد بن حنبل نیکو چهره و متوسّط القامَه بود. با حناء خضابی ملایم مینمود. و در محاسنش موهای سیاه کمی پیدا بود.[۲۵] صاحب «روضات» میرسد بدینجا که میگوید:
قول احمد بن حنبل به قدیم بودن قرآن و باید دانست که این احمد از قائلین به قدیم بودن کلام نفسی بود و از این جهت از ملتزمین به تعدّد قدماء بود، همان طور که مذهب اشاعره از عامّه بدین گونه میباشد. و شدیداً قول به مخلوقیّت قرآن را برای خدای تعالی انکار مینمود مانند آنان که از فلاسفه قول به حدوث هیولای نفسانیّه را انکار کردند و اعتنا به مدالیل آیه و اخبار نکردند.
و از این دو اشتباه، أجلّهٔ از ماهرین اصحاب ما در اصول اعتقادات بمالا مزید علیه پاسخ گفتهاند. و در احادیث معتبرهٔ ما به نقل صدوق ابن بابویه قمّی؛ در کتاب «توحید» و غیره، برای تو موجبات زیادتی بصیرت در بطلان این مذهب فراوان است .
نقل است که چون نوبت خلافت به معتصم عباسی معاصر مولانا الإمام الجواد التَّقی علیه السّلام منتهی گردید، و امر ریاستهای دینیّه را به شیخ عبدالرَّحمن بن اسحق، و ابوعبدالله بن داود أیادی متولّی قضاء عراق واگذار کرده بود، و آن دو نفر بر قول به «خَلْق قرآن» اصرار داشتند، لاجرم معتصم احمد بن حنبل را به قول مخلوقیّت قرآن فراخواند و مجلسی را برای مناظرهٔ این دو نفر و غیر آنها از نُبَلاء در علم اصول اعتقادات با احمد بن حنبل تشکیل داد، و این مجلس در ماه رمضان از ماههای سنهٔ دویست و بیست بود. به هر گونه که با وی بحث کردند او ملزم به أدّلهٔ ایشان نگشت، و ملتزم به کلامشان نشد. معتصم امر کرد تا او را با شلاّق به قدری زدند که بی هوش شد، و پوست بدنش پاره گردید، و او را با غلّ و زنجیر محبوس نمود، و او بر امتناع خود اصرار داشت و در حبس مدّت درازی بماند و با وجود این او همیشه بر نمازجمعه و جماعت حضور مییافت و فتوی میداد و بیان حدیث مینمود تا معتصم بمرد و واثِق زمام امر خلافت را به دست گرفت. او هم مانند پدرش مِحْنَت را ظاهر کرد و به احمد گفت: نبایستی با احدی ملاقات کنی، و نبایستی در شهری که من هستم بوده باشی .
احمد مختفی شد، و برای نماز هم بیرون نمیآمد، و به کارهای دیگر نیز بیرون نمیرفت تا واثق أیضاً بمرد. و مُتَوَکِّل زمام امور را متصدی شد. متوکّل احمد را احضار کرد و اکرام نمود و مالی را برای او ارسال داشت و او قبول ننمود، و آن را توزیع کرد. متوکّل برای اهل بیت او و فرزندان او در هر ماه چهار هزار شهریّه مقرّر نمود و این شهریّه پیوسته به خانوادهٔ او میرسید تا متوکّل بمرد.
و در ایّام متوکّل، سنّت ظهور پیدا نمود، و به آفاق نوشت: مِحْنَت مرتفع گردید، و سنَّت ظاهر شد. متوکّل اهل سنّت را گشایش داد و نصرت نمود و در مجالسشان سخن به سنّت ردّ و بدل میگردید.
صَفدی به طوری که در «کشکول» از او نقل کرده است، پس از ذکر مقداری از آنچه که ما ذکر کردیم گوید: و پیوسته و روز به روز معتزله در قوّت و رشد بودند تا ایّام متوکّل که خاموش شدند و در این ملت اسلامیّه کسی که بدعتش از معتزله بیشتر باشد وجود ندارد.
و پس از آن گوید: از مشاهیر معتزلهاند: جاحِظ، و أبُوهُذَیْل عَلَّاف، و ابراهیم بن نَظَّام، و واصِل بن عَطاء، و احمد بن حافِظ، و بِشْر بن مُعْتَمِر، و مَعْمَر بن عَبَّاد سَلمی، و أبوموسی بن عیسی مرداد معروف به راهب معتزله، و ثمامه بن أشرف، و هشام بن عُمَر، و قُرْطبی، و ابوالحسن بن أبی عمر، و خَیَّاط استاد کعبی، و ابوعلی جُبَائی استاد شیخ ابوالحسن اشعری در ابتدای امر، و پسرش، ابوهاشم عبدالسَّلام. و این جماعت مذکوره روسای مذهب اعتزال هستند.
و اغلب شافعیها اشعری، و اغلب حنفیها معتزلی، و اغلب مالکیها قَدَری، و أغلب حنبلیها حَشْوی میباشند.
سپس صفدی گفته است: و از جملهٔ معتزله صاحب بن عَبَّاد، و زَمَخْشری، و فَرَّاءِ نحوی هستند.
صاحب «روضات» میگوید: من میگویم: مراد این ناصبیهای ملعون از گفتارشان که میگویند: «رفع مِحْنَت یا رفع بِدْعَت و اظهار سنَّت» هرکجا که استعمال میکنند، رفع قواعد شیعهٔ امامیّه است. و مراد نَصْبِ مَناصب نَواصِب طاغیهٔ بَغِیَّه میباشد، همان طور که شاهد بر این مرام است استنادشان به مانند متوکّل دَعیّ زَنیم (متوکل زنازادهٔ زناکار).
و از آنچه که صَفْدی ذکر کرد و از آنچه که اینک خواهی دید در تضاعیف گفتارمان، خواهی دانست که: مذهب اهل اعتزال، نزدیکترین مذاهب ایشان است به مذهب شیعه امامیّهٔ حقّه، و مناسبترین آنهاست به این مذهب بالاخصّ در اصول اعتقادیه. و از همین جهت است که امر دربارهٔ صاحب بن عَبَّاد مشتبه شده است، و کثیری وی را معتزلی شمردهاند. وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ.[۲۶] «و هیچ کس تو را همانند شخص خبیر، به حقیقت مطلب آگاه نمیکند.»
و از جمله منقولات از ابن عبدالبرّ آن است که: وی گفته است: این احمد، از شیبانیها بوده است، ساکن بغداد شد، و فقیه و محدّث بود، و اطّلاع بر علم حدیث و عنایت به آن و به طرق آن بر او غلبه پیدا کرد. مردی فاضل و زاهد، و کم خواه، و اهل ورع و تدیّن بود. و در کتاب «ریاض العلماء» وارد است که او در عصر امام محمد بن علی التّقی علیه السّلام بود. بدانجا مراجعه کن !
و دانستی که: وفات احمد در زمان مولانا الهادی أبی الحسن النَّقی علیه السّلام بود، و او مقداری از زمان متوکل ملعون را ادراک نموده بود. و در «ارشاد القلوب» دیلمی است که احمد بن حنبل شاگرد مولانا الکاظم علیه السّلام بوده است همان طور که ابوحنیفه شاگرد امام صادق علیه السّلام بوده است. و بنابراین او در طبقهٔ مولانا الرِّضا علیه السّلام بوده است، اگر چه از أئمّهٔ اهل بیت معصومین - صلوات الله علیهم أجمعین - چهار نفر را ادراک نموده است .
داستان برخورد مرد قصاص با احمد و ابن معین
(تا میرسد به اینجا که میگوید:) و از جملهٔ طرائف اخبار این مرد به نقل بعضی از مُصَنِّفین از فاضل طَیِّبی مشهور از جعفر بن محمد طَیالسی آن است که: وی گفت: یحیی بن معین که از أخصّ خواص احمد بن حنبل بوده است، با وی در مسجد رصافهٔ بغداد نماز میخواندند. در این حال یکی از قصّه گویان و داستانسرایان (قَاصّ) در مقابل آنها ایستاد و گفت: حدیث کرد برای ما احمد بن حنبل، و یحیی بن معین، آن دو نفر گفتند: حدیث کرد برای ما عبدالرَّزاق و گفت: حدیث کرد برای ما مَعْمَر از قَتَاده از أنَس که او گفت: رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم گفت: «هر کس بگوید: لَا إلَهَ إلَّا اللهُ خلق میشود برای او از هر کلمهٔ آن، پرندهای که منقارش از طلا، و پرهایش از مرجان است .» و شروع کرد در قصّهٔ طویلی. احمد شروع کرد به یحیی نگریستن، و یحیی به احمد و گفت: آیا این حدیث را تو برای او گفتهای ؟!
ابن حنبل گفت: سوگند به خداوند که من این حدیث را تا به حال نشنیدهام ! هر دو نفر ساعتی سکوت کردند، تا آن مرد داستانسرا از گفتارش باز ایستاد.
یحیی به وی گفت: کدام کس این را برای تو حدیث نموده است ؟!
داستانسرا گفت: احمد بن حنبل و یحیی بن معین .
یحیی گفت: منم ابن معین و این است احمد بن حنبل. ما هرگز چنین خبری را در حدیث رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم نشنیدهایم. پس در آن صورت که کذب این حدیث حتمی است، آن بر عهدهٔ غیر ماست .
داستانسرا گفت: من همیشه میشنیدم که: یحیی بن معین مردی است احمق ولیکن به حماقت او پی نبردم مگر این ساعت. گویا در دنیا غیر شما دو نفر یحیی بن معین و احمد بن حنبل وجود ندارد! من تا به حال از هفده احمد بن حنبل غیر از این مرد حدیث نوشتهام .
ابن معین گفت: احمد آستینش را بر صورتش نهاد و گفت: بگذار او را تا بایستد و برود! داستانسرا همچون مرد مسخره کنندهٔ به آن دو نفر برخاست. - انتهی .
صاحب «روضات» مطلب را ادامه میدهد تا میرسد به اینجا که میگوید: و از جمله مطالبی که صاحب «کَشْفُ الْغُمَّه» - علیه الرحمه - از او حکایت کرده است و دلالت بر تبصّر ابن حنبل در واقع دارد و حسن اعتقادش را به أئمّه از آل محمد: میرساند قضیّهای است که بدین عبارت ذکر نموده است :
ملاقات احمد در کوفه با یکی از مشایخ شیعه
من نقل این داستان را از کتاب «یَواقیت» أبوعمر زاهد میکنم: وی گفت: بعضی از موثَّقین به من خبر دادند از رجال خود که: احمد بن حنبل داخل کوفه شد، و در آنجا مردی بود که به امامت اهل بیت سخن به آشکارا میگفت .
آن مرد دربارهٔ احمد پرسید: چرا وی نزد من نمیآید؟!
به وی گفتند: آنچه را که تو سخن بدان اظهار میکنی، احمد بدان اعتقاد ندارد! بنابراین نزد تو نخواهد آمد مگر آنکه از اظهار گفتارت لب فروبندی !
آن مرد گفت: من چارهای ندارم از آنکه دین خودم را برای او و برای غیر او اظهار نمایم !
بنابراین جریان، احمد از رفتن نزد وی امتناع ورزید. چون احمد عازم شد که از کوفه بیرون رود، جماعت شیعه به او گفتند: یا أباعبدالله ! چگونه از کوفه خارج میشوی و از این مرد حدیثی نمینویسی ؟!
احمد گفت: من چه کنم ! اگر دست از اعلان خود بردارد من حدیث او را خواهم نوشت .
جماعت شیعه گفتند: ما دوست نداریم ملاقات چنین شخصیّتی از تو فوت گردد. احمد به آنها وعده داد تا بروند نزد آن شیخ و او را وادار به کتمان مطالب و اعتقادش به امامت بنمایند تا احمد به منزلش برود.
جماعت شیعه فوراً به منزل محدّث شیعی آمدند - و احمد با آنان نبود - و گفتند: احمد عالم بغداد میباشد، اگر از کوفه بیرون رود و از تو حدیثی ننویسد حتماً اهل بغداد از او میپرسند: چرا در این سفر از فلانی چیزی ننوشتی ؟! بنابر این نام تو به بدی در بغداد مشهور میگردد و بر تو لعنت میفرستند! و اینک ما حضور تو آمدهایم و فقط یک حاجت داریم !
شیخ شیعی گفت: بگوئید حاجتتان را که روا میشود!
جماعت شیعه از او وعده گرفتند تا بتوانند احمد را به نزدش ببرند. و فوراً نزد احمد آمدند و گفتند: ما مهمّ تو را کفایت کردیم برخیز با ما برویم !
احمد برخاست و با آن جماعت وارد بر شیخ شد.
آن شیخ به احمد خیرمَقْدَم گفت و محلّ نشستن او را رفیع نمود، و هر چه احمد از وی سوال کرد از احادیث، او پاسخ گفت .
هنگامی که احمد قلم را دست کشید و خشک کرد تا آمادهٔ قیام و رفتن گردد، شیخ به او گفت: یا أباعبدالله من به تو حاجتی دارم !
احمد به وی گفت: بگو که روا خواهد شد!
شیخ گفت: من دوست ندارم که از نزد من بیرون شوی مگر آنکه من مذهبم را به تو تعلیم کنم !
احمد گفت: بیاور آن را!
شیخ به احمد گفت: من معتقدم که امیرالمومنین علی - صلوات الله علیه - بهترین مردم پس از پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم بوده است. و من میگویم: علی بهترین ایشان است و با فضیلتترین آنها و أعلم آنها. و حقّاً اوست امام پس از پیغمبر صلّی الله علیه وآله وسلّم .
راوی گفت: هنوز گفتار شیخ خاتمه پیدا نکرده بود که احمد به او جواب داد و گفت: ای مرد! برای تو در این مسأله منقصتی نیست، و قبل از تو چهار نفر از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم بدین امور تقدّم داشتهاند: جابر، و ابوذر، و مقداد، و سلمان .
بدین کلام احمد، شیخ نزدیک بود از شدّت فرح به پرواز درآید.
جماعت شیعه میگویند: چون ما از نزد شیخ بیرون آمدیم از احمد سپاسگزاری کردیم و برای وی دعا نمودیم .
و از جملهٔ آنچه که سزاوار است ما در این مقام، بر آن آگاهی دهیم و صلاحیّت دارد حقّاً بدان اشاره کنیم به جهت بهرهٔ استفاده کنندگان و بصیرت عامّهٔ مردم، آن است که: آسیای غیرحق به گردش درآمد، و عین ضَلال مُطْلَق و باطل مُحَقَّق بر گردنهای این أئمّهٔ چهارگانه که احمد بن حنبل چهارمین آنهاست و بقیّهٔ جماعت عامّه پیرو ایشانند، به دور و حرکت درآمد، این امر در زمان «سلطان ظاهر بیپوس» از بزرگان پادشاهان کشور مصر اتّفاق افتاده است، به سبب آنکه برای آن دیار چهار قاضی معیّن نمود تا در میان مردم قضاوت کنند و فتوی دهند به مذهب حنفیّه و مالکیّه، و شافعیّه، و حنبلیّه. این قضات و مفتیان را در مملکت توزیع نمود و از پیروی از غیر از این مذاهب منع بلیغ فظیع به عمل آورد، به طوری که از هر فرقهای بیعت گرفت تا تخطّی نکنند، و عهود و مواثیقی بس شدید بر آن بیعت نهاد، و خلایق را از دور و نزدیک بدان اعلان کرد تا از هر فَجِّ عمیق، عمل به خصوص اینها لازم و تخطّی از آن جرم و جریمه محسوب است. این امر در حدود سنهٔ ششصد و شصت و سه (۶۶۳) بوده است .
به پیرو این امریّه هر طائفهای از این مذاهب رکنی از چهار ارکان بیت الله الحرام را تصرّف کردند که با متابعینشان در برابر آن رکن اقامهٔ جماعت مینمودند، و این امر تا زمان ما -بلکه تا ساعت یوم القیام - ادامه پیدا نمود، و آثار این بدعت عُظْمَی شروع به تزاید کرد، و لوازم متکبّرانه و مستبدّانه از تبعات شدید این فتنهٔ کبری متراکم گردید. و مرتبهٔ حمیّت و عصبیّت بر این، به حدی رسید که هنگامی که بعضی از سلاطین شیعهٔ امامیّه اصرار ورزیدند تا برای فرقهٔ ناجیهٔ امامیّه هم در مسجد الحرام مقام پنجم را بنا کنند - بلکه نادرشاه افشار در مقابل قبول این امر از جانب آنها، قرارداد تا لَعْن و سَبّ شایع در شیعه را بردارد - معذلک سلاطین آنها قبول نکردند، و شیعهٔ امامیّه هم سلوک دیرین خود را نیز تغییر ندادند.
کتاب امام شناسی / جلد شانزدهم و هفدهم / قسمت بیست و چهارم: ابوبکر و رد قیاس، شرح حال احمد بن حنبل
پانویس
- ↑ آیهٔ 18 از سورهٔ 34: سَبأ
- ↑ آیهٔ 97، از سورهٔ 3: آل عمران
- ↑ آیهٔ 44 از سورهٔ 20: طه
- ↑ آیهٔ 105 از سورهٔ 4: نساء بدین لفظ میباشد: إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ وَلَا تَكُنْ لِلْخَائِنِينَ خَصِيمًا و اما آیهٔ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ در سورهٔ 5: مائده، آیهٔ 48 میباشد.
- ↑ «احتجاج» شیخ طبرسی، طبع نجف، ج 2 ص 115 تا ص 118
- ↑ آیهٔ 12 از سورهٔ 7: أعراف
- ↑ «احتجاج» شیخ طوسی، طبع نجف، ج 2 ص 118.
- ↑ کتاب «الکافی» فروع، ج 7 ص 299 و ص 300 از طبع مطبعهٔ حیدری
- ↑ دیهٔ کاملهٔ زن به مقدار نصف دیهٔ کاملهٔ مرد میباشد. دیهٔ مرد یکهزار دینار طلا است و دیهٔ زن پانصد دینار. و اما دیهٔ أعضاء و جوارح زن به مقدار تمام دیهٔ اعضاء و جوارح مرد است تا جائی که هنوز مقدار دیه به ثلث بالغ نشده است. مثلاً دیهٔ یک انگشت در زن و مرد یکسان است و آن عبارت است از یکصد دینار که عُشر دیهٔ کامله است و دیهٔ دو انگشت نیز یکسان است و آن عبارت است از دویست دینار و سه انگشت باز چون پائین تر از ثلث است یعنی سیصد دینار است در هر دو یکسان است اما دیهٔ چهار انگشت چون 4/10 دیه است و آن از ثلث تجاوز میکند لهذا باید دیهٔ زن را در این حد نصف دیهٔ مرد محسوب داشت. در مرد چهار صد دینار و در زن دویست دینار خواهد شد و هکذا. و چون ده شتر قیمتش با صد دینار مساوی است در روایت به مقدار شتر تعیین شده است. دیهٔ کامله عبارت است از هزار دینار طلا، یا ده هزار درهم نقره، یا یکصد نفر شتر یا هزار رأس گوسفند، یا دویست عدد گاو و یا دویست عدد حُلّهٔ یمانی که ارزش آنها با هم تقریباً مساوی میباشد.
- ↑ علامهٔ حلّی در «منهاج الکرامه» طبع عبدالرحیم ص 12 تا ص 14 در ردّ آراء و افعال عامّه چنین آورده است: عامّه بر آنند که خداوند متعال در أزل که مخلوقی نبوده است امر و نهی صادر کرده است و گفته است: يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ، يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ، يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ. و اگر شخصی که هیچ غلامی ندارد در منزلش بنشیند و بگوید: ای سالم برخیز!و ای غانم بخور! و ای نجاح داخل شو(اسامی غلامان غیرموجود) به او میگویند: چه کسانی را صدا میزنی ؟! میگوید: غلامانی را که پس از بیست سال دیگر میخرم ! هر عاقلی او رابه سفاهت نسبت میدهد و میگوید: او احمق شده است. پس چگونه امکان دارد که آنها به خداوند در أزل چنین نسبتهائی را بدهند؟! و جمعی غیر از امامیّه و اسمعیلیّه قائل شدهاند که :أنبیاء و أئمّهٔ: معصوم نیستند. بنابراین جایز دانستهاند بعثت کسی را که کذب و سهو و خطا و سرقت بر او جایز است. در این صورت عامّهٔ مردم به کدام وثوق کلامشان را بپذیرند؟ وچگونه انقیاد و اطاعت متصور است ؟ و چگونه متابعت از آنها واجب است با احتمال و تجویزآنکه آنچه ایشان بدان امر میکنند خطا باشد؟ و آنها أئمّه را محصور در عدد معینی نمیدانند بلکه گفتهاند: هر کس با مردی از قریش بیعت کند امامت او منعقد میگردد و واجب میشود که همهٔ خلایق از او اطاعت کنند اگر چه حقیقت حالش پنهان و در نهایت فسوق و کفر ونفاق باشد. و جمیع مذاهب عامّه قائل به قیاس شدهاند و أخذ به رأی نمودهاند و داخل کرده انددر دین خدا آنچه را که داخل نبوده است و احکام شریعت را تحریف و مذاهب اربعه را که در زمان پیامبر و در زمان صحابه نبوده است احداث نمودهاند و گفتار صحابه را ترک کردهاند باوجود آنکه ایشان بر عدم جواز عمل به قیاس تصریح کردهاند. و گفتهاند: اوّل مَن قاسَ إبلیسُ. وبه واسطهٔ این انحراف به ارتکاب امور شنیعهای مبتلا شدهاند مثل مباح بودن دختری که از زنامتولد شده است، و سقوط حدّ از کسی که با مادرش و خواهرش نکاح کرده است با وجود علم او به حرمت و علم او به نسب به واسطهٔ عقدی که جاری کرده است و بطلان عقد را نمیدانسته است. و سقوط حدّ از کسی که بر آلت خود پارچهای بسته باشد و با مادرش یا دخترش زنا کند با علم او به تحریم و علم او به نسب و سقوط حدّ را از لواط با آنکه لواط از زناقبیح تر و فاحش تر است. و الحاق نسب مشرقی به مغربی. مثل آنکه مردی دخترش را که درمشرق جهان است به نکاح مردی که در مغرب جهان است بدهد و خود این مرد یعنی پدر دختر هم در مغرب باشد و أبداً از یکدیگر جدا نشوند تا مدت ششماه بگذرد، آنگاه دختر که درمشرق میباشد بچهای بزاید، نَسَب این طفل به آن مردی که با پدر این دختر در مغرب است التحاق پیدا میکند با فرض آنکه اگر بخواهد آن مرد به این دختر برسد باید چندین سال زمان بگذرد بلکه اگر سلطان او را در وقت عقد زندان کند و به غلّ و زنجیر ببندد و پاسبانانی را برای محافظت او بگمارد در طول مدت پنجاه سال، سپس آن مرد به شهر زن وارد گردد و ببیند جماعت بسیاری از اولاد آن زن و نوادگان او تا چند بطن به وجود آمدهاند، تمام این جماعت ملحق میشوند به آن مردی که نه با این زن و نه با غیر این زن نزدیکی نکرده است. و دیگر از بدعتهای عامّه إباحهٔ نبیذ است با مشارکت آن با خمر در إسکار، دربارهٔ خوردن نبیذ و وضو گرفتن با آن و دیگر جواز نماز خواندن در پوست سگ، و سجده کردن بر قطعهٔ عذرهٔ خشک شده .(در اینجا علامه داستان نماز قفّال مروزی را بر فقه ابوحنیفه نزد سلطان محمود به طور اختصار بیان میکند و پس از آن میگوید:) و حنفیها مباح میدانند اگر غاصِب، صفت شی ء مغصوب را تغییر دهد. و گفتهاند: اگر دزدی داخل خانهای شود که در آن گندم و آسیا و حیوان برای آسیا کردن باشد، و گندم صاحبخانه را با آن آسیا و آن حیوان آرد کند، مالک آرد میگردد. واگر مالک بیاید و با این دزد نزاع کند ظالم خواهد بود و دزد مظلوم است و اگر با هم مقاتله کنندو مالک کشته شود خونش هدر میباشد واگر دزد کشته شود شهید است. و همچنین اگر شخص زناکار، گواهان بر زنا را تکذیب کند حدّ بر او واجب میگردد و اگر تصدیق کند حدّ ساقط میشود بنابراین با وجود اقرار و بیّنه حدّ را ساقط کردهاند. و این طرز عمل، وسیلهٔ راه یابی برای اسقاط حدود خداوند متعال میباشد چرا که هر کس که زنا کرده است اگر شهود بر زنا را تصدیق کند حدّ از وی ساقط میشود. و دیگر مباح بودن خوردن گوشت سگ و مباح بودن لهویّات و اسباب آن مانند شطرنج و غناء و غیرذلک از مسائلی که این مختصر گنجایش بیان آن را ندارد.
- ↑ آیهٔ 49 از سورهٔ 5: مائده
- ↑ آیهٔ 105 از سورهٔ 4: نساء.
- ↑ «الطَّرائف فی معرفه مذاهب الطَّوائف» طبع مطبعهٔ خیام قم سنهٔ 1400 ه ص 524 تا ص 526. و نظیر این بحث را با همین روایات و استدلال علامهٔ حلّی در «نهج الحق و کشف الصّدق» طبع دارالهجره از ص 402 تا ص 405 ذکر کرده است .
- ↑ «اصول کافی »، طبع حیدری ج 1 ص 42.
- ↑ در تعلیقه گوید: با ضمّهٔ شین معجمه و سکون باء موحّده و ضمّهٔ راء، و بعضی گفتهاند با فتحهٔ معجمه - و چه بسا آن را کسره دهند - و با سکون باء موّحده و ضمّهٔ راء، عبدالله بن شبرمه کوفی است که قاضیِ ابوجعفر منصور دوانیقی بوده است برای اطراف کوفه. وی شاعر نیز بوده است .
- ↑ در «أقرب الموارد» گوید:(هَلَّکه و أهْلَکَه) جعله یَهْلِکُ، و یقال لمن ارتکب أمراً عظیماً: هَلَّکتَ و أهلکتَ
- ↑ «اصول کافی» طبع حیدری، ج 1 ص 43
- ↑ «اصول کافی »، ج 1 ص 56.
- ↑ «اصول کافی »، ج 1 ص 56
- ↑ «اصول کافی »، ج 1 ص 57
- ↑ «اصول کافی» ج 1، ص 58.
- ↑ شیخ محمد زهری نجار أیضاً گوید: مولّفات شافعی: چون شافعی در بغداد وارد شد برای نماز مغرب جوانی را دید خوش قرائت که برای مردم نماز میخواند شافعی نمازش را به او اقتدا کرد. جوان در نماز سهوی نمود و ندانست باید چه کند؟ شافعی به او گفت: ای جوان نماز ما را باطل کردی ! و از آن زمان شافعی شروع کرد به نگاشتن کتاب سهو برای نماز. خداوند به او گشایش داد و آن کتاب بزرگی گردید. و نام کتاب را «زعفران» گذارد به جهت آنکه نام جوانی که در نماز سهو کرده بود زعفران بود و این کتاب را حسن بن محمد زعفرانی و احمد بن حنبل روایت نمودهاند و به کتاب «الحجه» معروف شد و این یکی از کتب قدیمهای است که شافعی در عراق تصنیف کرد. و در مصر نیز کتاب «الرّساله» را تصنیف نمود و آن اوّلین کتابی است که در فقه و معرفت ناسخ و منسوخ نوشته شده است بلکه اوّلین کتابی است که در اصول حدیث نگارش یافته است. و أیضاً کتابی تصنیف نمود به نام «جماع العلم» و در آن از سنّت دفاع کرد دفاع نیکوئی و اثبات کرد ضرورت حجیّت سنَّت را در شریعت. و کتاب «الاُمّ» و «الاملاء الصّغیر» و و«الامالی الکبری» و «مختصر المزنی» و «مختصر البویطی» و غیرها. و کتاب «الرّساله» و کتاب «جماع العلم» را شیخ احمد محمد شاکر تحقیق و نشر کرده است .
- ↑ قَنِعَ ـَـ قَنَعاً و قَنَاعَهً و قُنْعَاناً: رضی بما قسم له. قَنَعَ ـَـ قُنُوعاً: سأل و تذلّل
- ↑ خطیب در «تاریخ بغداد» ج 2 ص 65 و ص 66 با سند خود روایت کرده است از عبدالرحمن بن أبی حاتم که گفت: حدیث کرد برای ما علی بن حسن هنجانی که گفت: از أبواسمعیل ترمذی شنیدم که گفت: از اسحق بن راهویه شنیدم که میگفت: هیچ کس در رأی لب نگشود - در اینجا ثوری و أوزاعی و مالک و ابوحنیفه را ذکر کرد - مگر آنکه شافعی متابعتش از سنّت بیشتر و خطای او کمتر بود. و نیز با سند خود روایت میکند از ربیع بن سلیمان سکه گفت: شنیدم از بعضی که میگفتند: اسحق بن راهویه میگفت: احمد بن حنبل دستم را گرفت و گفت: بیا تا تو را ببرم نزد کسی که دو چشمت مانند او ندیده است و مرا به نزد شافعی برد.
- ↑ مطالب منقولهٔ از ابن خلّکان همگی در «وفیات الاعیان» طبع دار صادر و تحقیق دکتر احسان عباس، ج 1 ص 63 و ص 64 وجود دارد.
- ↑ آیهٔ 14، از سورهٔ 35: فاطر.







