شهید مهدی خندان
محتویات
زندگینامه شهید مهدی خندان
مهدی به سال ۱۳۴۱ در روستای "ناران"، از توابع "لواسان كوچك"، در روز عاشورای حسینی در خانوادهای زحمتكش اما مؤمن و مذهبی به دنیا آمد. پدر و مادر در تربیت و تمشیت او از هیچ كوششی دریغ نكردند. مهدی دوره ابتدایی را در زادگاه خود با نمرههای خوب به پایان رساند. او از ده سالگی در كارهای كشاورزی به پدرش كمك میكرد. مهدی از همان كودكی با احساسات پاك مذهبی رشد یافت و در مجالس مذهبی همراه پدر شركت میكرد. او به مداحی اهلبیت عشق میورزید و در مراسم عزاداری به مداحی میپرداخت و بهعنوان ذاكر اهلبیت، در مراسم عزاداری محرم، با شوق و اشتیاق زیادی با بچههای روستا عزاداری میکرد. او دوره راهنمایی را در سال ۱۳۵۳ با موفقیت پشتسر گذاشت و پس از آن به هنرستان "دكتر احمد ناصری" تهران وارد شد. سرانجام در سال ۱۳۵۷ پس از تحمل مشكلات زیاد، با نمرههای خوب، مدرك دیپلم را در رشته مكانیك دریافت کرد چرا كه او از نوجوانی، همزمان با تحصیل، مجبور به كار بود تا خرج تحصیل خود را درآورد.
فعالیتهای شهید در دوران دفاع مقدس
مهدی همزمان با شروع جنگ تحمیلی، به عنوان بسیجی، داوطلبانه به جبهههای جنگ میشتابد و مدت شش ماه در جبهه غرب، در "سرپل ذهاب" به مقابله با دشمن بعثی میپردازد. پس از آن به عضویت سپاه پاسداران در آمده و مدت چهار ماه بهعنوان محافظ بیت امام خمینی(ره) به خدمت مشغول میشود. در این باره مادرش میگوید: «مهدی یك شب با خوشحالی به منزل آمد و گفت: دیشب یكی از بچهها در بیت امام مشغول نگهبانی بود كه امام سلاحش را گرفت و عبایش را به او داد و دو ساعت تمام در حیاط به نگهبانی پرداخت. پس از نگهبانی اسلحه را به آن پاسدار داد و به نماز شب مشغول شد. آن بنده خدا در حالی كه اشك شوق در چشمانش حلقه زده بود، به نماز ایستاد. بعدها فهمیدم كه آن پاسدار خود مهدی بوده است.» خندان دوباره به جبهه باز میگردد و به جنگ مشغول میشود، اما هر از گاه كه به مرخصی میرود، سری به بیت حضرت امام(ره) میزند و به زیارت ایشان میشتابد و پس از كسب روحیه، دوباره به جبهه باز میگردد. او در طول خدمتش در جبهه، بهخاطر رشادت و لیاقتش به مدارج بالایی در مدیریت جنگ نایل میآید. او از بسیجی عادی رزمنده، به فرماندهی گردان و پس از آن به جانشینی تیپ ارتقا مییابد. خندان در جبهه غرب و در كردستان، چنان رشادت و شهامتی از خود بروز میدهد كه لقب "شیر كوهستان" را دریافت میكند، بهطوریكه ضد انقلاب در كردستان برای سرش جایزه تعیین میكند. یكی از همرزمانش میگوید: «یكبار یك كُرد آمد پیش مهدی و گفت: یك مطلبی میخواهم به شما بگویم و اعتراضی بكنم، اما قول بده كه مرا نكشی. مهدی گفت نترس بگو. آن كُرد پنجاه هزار تومان پول درآورد، روی میز گذاشت و گفت: این پول را به من دادهاند كه تو را بكشم. مهدی سرش را روی میز گذاشت و گفت: من یك سر بیشتر ندارم و آن را هم در راه خدا میدهم. كُرد گریه كرد و دست و صورت مهدی را غرق بوسه كرد.»
خندان در خرداد ماه سال ۱۳۶۱ همراه "حاج احمد متوسلیان" و دیگر رزمندگان به لبنان اعزام میشود و حدود چهار ماه در آنجا به فعالیت ضد صهیونیستی میپردازد.
خندان در جبهه بارها بر اثر تیر و تركش زخمی میشود. یكبار به شدت از چند ناحیه زخم بر میدارد، بهطوریكه خانوادهاش امید سلامتی را از دست میدهند. مادرش میگوید: «یكبار خواب پریشان دیدم و خیلی نگران شدم. چند روز بعد مهدی را در خانه برادرم دیدم. بد جوری زخمی شده بود. هیكل درشتش مثل دوك شده بود. چشم و سرش بسته و كمر و دستش در گچ بود. یك چشمش از بین رفته و سرش شكافته بود. مهرههای كمرش انحراف برداشته و وضعش چنان ناجور بود كه امیدی به زنده ماندنش نمیرفت.» اما خندان هنوز از این زخمهای سخت سلامت كامل نیافته، به جبهه باز میگردد. وقتی نیروهای تیپ او را با آن وضع در جبهه میبینند، روحیهشان دو چندان میشود. او در منطقه كردستان، علاوهبر مبارزات نظامی، به فعالیتهای عمرانی نیز میپردازد.
نحوه شهادت
شهید مهدی خندان، با لبی خندان و چهرهای گشاده، فجر آفاق را شكافت و به ضیافت كروبیان شتافت. او در روز ۲۸ آذر ۱۳۶۲، برابر با اربعین حسینی، در مرحله سوم عملیات "والفجر ۴"، در ارتفاعات "كانیمانگا"، هنگام عبور از میدان مین و سیم خاردار توسط گلوله تیر بار دشمن به فیض عظیم شهادت نایل آمد. چه مبارك تولدی و چه فرخنده شهادتی كه از عاشورای حسینی تا اربعین حسینی، عشق و ایثار معنا مییابد و او در میان عشق و ایمان زاده شد و به شهادت رسید.
خاطرات شهید مهدی خندان
قپهی حق خوری
خانواده شهید
يادم هست زمان شاه يك سرتيپ نظامي كه خيلي برو بيا داشت، مزاحمتي براي ما ايجاد كرد. او قسمتي از زمين هاي ما را جزو ملك خودش قرار داد. مهدي که اين حق خوري را ديد، ابتدا رفت و با زبان خوش با آن شخص صحبت كرد. وقتي كه ديد او توجهي به حرف هايش ندارد، جلو رفت و محكم زد زير گوش آن سرتيپ! او هم شكايت كرد به پاسگاه لشكرك. ماموران آمدند و حاجي و مهدي را با خودشان بردند. رئيس پاسگاه به مهدي گفته بود: تو مي داني چه كسي را زدي!؟ مهدي بدون ذره اي ترس گفت: بله. ايشان سرتيپ مملكت است. اگر به قپه ي روي سينه اش نبود سرش رو مي بريدم، من دارم از حقم دفاع احترام مي كنم.
مشت اول
شهيدخواهر
اواخر آبان 1357 بود. يك روز مهدي به من گفت: «آبجي، من بچه هاي همكلاسي ام را جمع كردم و رفتم بالاي سكو، تا براي آن ها در ميدان اُزگُل درباره جنايت هاي شاه و كشتار دانشجوهاي دانشگاه تهران سخنراني كنم. اما درست وقتي كه بچه ها و معلم ها جمع شده بودند تا به حرف هايم گوش بدهند، يكي از دبيرهاي هنرستان آمد و يقه مرا گرفت و گفت: خرابكار خائن! اين حرف ها چيه كه درباره اعلي حضرت مي گي؟ به محض اينكه يقه ام را گرفت، من هم بدون معطلي با او گلاويز شدم و با مشت به دهان او كوبيدم. بچه ها كه اين صحنه را ديدند دلشان قرص شد و با خبرچين هاي ساواك كه چند تايي از آن ها، خودشان را در بين ما جا زده بودند، درگير شدند.»
نامهای به امریکا
مادر شهید
يادم هست آن روزها، دختر عمه اش در آمريكا درس مي خواند. يك روز ديدم مهدي نشست و خيلي با حوصله، نامه اي براي او نوشت و بعد يك جلد قرآن و يك جلد مفاتيح را با تعداد ديگري از كتب مذهبي، همراه آن نامه بسته بندي كرد و برايش به آمريكا فرستاد. من مي ديدم كه چقدر خوشحال است. به من مي گفت: اگر يك چنين كتاب هايي در آمريكا رواج پيدا كند، براي اسلام و انقلاب ما، خيلي مفيد است.
پرسيدم: چطور مادر جان؟ گفت: اسلام دين فطرت و منطق است، ديني كه خداي آن به قلم سوگند ياد كرده، خب مردم آمريكا هم فطرت دارند و انسان اند و اهل منطق. ما با قرآن و كتاب هاي مكتبي مان خيلي راحت مي توانيم آن ها را با اهداف انقلاب مان آشنا كنيم.
منطق تودهای
مادر شهید
بعد از پيروزي انقلاب، برخي اشراف زادگان، مدافع حقوق مردم شدند و با نام «مجاهدين خلق» فعالیت میکردند. مدام اعلاميه ها و پلاكاردهایشان پخش میشد. آن ها مي گفتند: دين افيون توده هاست، اسلام را چه به انقلاب، آخوند را چه به سياست، چه كسي گفته خدا آدم را خلق كرده؟ و... مهدي با اينكه كه سن و سالي نداشت، هر وقت فرصت مي كرد، مي رفت سر وقت اين آقايان عقل كل و با پشتوانه علمی که از مطالعات دینی به دست آورده بود و فن بيان خوبي داشت با آنها بحث میکرد. جوان بودن، ذهن خلاق و بيان منطقي او، باعث مي شد آن ها مهدي را به جمع شان راه بدهند. او هم سعي مي كرد آن ها را با حرف هايش قانع كند. بعد از مدتي، توده اي ها كه ديدند حريف اين يك الف بچه روشن و با سواد و خوش بيان روستايي نمي شوند، ديگر با او بحث نمي كردند، در عوض به اعتقادات مهدي توهين مي كردند. اين جا بود كه ديگر مهدي فهميد اين ها زبان منطق سرشان نمي شود، براي همين، خيلي محكم با توده اي ها برخورد كرد. طوري شد كه آن كمونيست هاي سبيل كلفت، هر وقت مهدي در لواسانات بود، جرأت نمي كردند توي منطقه آفتابي شوند!
سیگارِجذب
مهدی کاظمی
در محله شهرري تهران جواني به نام احمد زندگي مي كرد كه اهل همه گونه كار خلاف بود و به جز رفقايش، كسي سراغ او نمي رفت. اویل جنگ بود که با چندين واسطه و تلاش بسيار راهي جبهه شد.
فرماندهي سپاه غرب كشور او را به جبهه ريجاب فرستاد. مدتي در كنار هم در ريجاب بوديم. تا اينكه فرمانده سپاه منطقه با ما برخورد كرد و بعد از دو ماه ما را از جبهه اخراج كرد.
يك روز در قهوه خانه خيابان متري شاه عبدالعظيم همراه با احمد نشسته و مشغول صحبت بوديم كه دو 24 نفر با لباس فرم سپاه وارد شدند.
همه نگاه ها به سمت آن دو رفت. يكي از آنها از آبدارچي سوالي پرسيد و او هم ما را نشان داد. من و احمد با تعجب به هم نگاه كرديم. آن دو پاسدار جلو آمدند و سلام كردند و نشستند. بعد هم با احمد شروع به صحبت كردند. جوان پاسدار با لهجه داش مشتي شروع به صحبت كرد. بعد هم سيگار تعارف كرد. احمد خيلي از او خوشش آمد. بعد از اينكه از در محبت وارد شد، خودش را معرفي كرد و گفت: من مهدي خندان هستم. اومدم بپرسم چرا از جبهه ريجاب رفتي؟ احمد گفت: من داشتم اونجا مي جنگيدم، اما فرمانده ريجاب من رو اخراج كرد. من هم ديگه برنمي گردم. مهدي خندان گفت: حالا فرمانده سپاه ريجاب از شما خواهش مي كنه كه برگردي. احمد تعجب كرد و همينطور به مهدي نگاه كرد. پاسداري كه همراه ايشان بود گفت: آقاي خندان شده اند فرمانده سپاه ريجاب، سراغ بچه هاي قديمي را گرفت كه به شما رسيد. براي همين پرسون پرسون اومديم تا شما را پيدا كرديم. احمد از همان برخورد اول از مهدي خوشش آمد. احساس مي كرد كه مهدي به خود او تا حدودي شباهت دارد. براي همين با هم به ريجاب برگشتيم. روزها و ماه هاي بعد، رابطه احمدبياباني و مهدي آنقدر برادرانه شد كه احمد كاملا تغيير كرد. او مدتها شبانه روز در سپاه فعاليت مي كرد.
گرای ترس
گردان ما با يك گردان از بچه هاي ارتش ادغام شده بود. آن شب آقا مهدي پيشاپيش ستون نيروهاي ادغامي حركت مي كرد، وقتي از خط خودي مي گذشتيم، متوجه شديم كه وضعيت پدافندي دشمن در منطقه، با عمليات هاي سابق تفاوت فاحش دارد. با توجه به تپه اي بودن منطقه، كار را براي نيروهاي ما مشكل مي كرد. براي چند لحظه ستون بر اثر آتش بي هدف كمين هاي دشمن زمين گير شد و دوباره به حركت خود ادامه داد. هنوز از محل توقف زياد دور نشده بوديم كه صداي ناله يكي از نيروها را شنيديم. نيرويي كه از ستون جا مانده بود، مي رفت تا با سر و صداي خود، باعث هوشياري كمين ها و در نتيجه آمادگي سربازان مستقر در خط اصلي دشمن شود. مهدي به هاشم كلهر گفت: سريع برو و آن بسيجي را به ستون ملحق كن. رزمنده اي كه چنين اشتباهي را مرتكب شده بود، از نيروهاي كم سن و سال گردان بود. وقتي مهدي متوجه شد كه آن جوان به خاطر عدم تجربه و نداشتن آگاهي اقدام به اين كار كرده، خودش به سراغ او رفت، خيلي دوستانه و در نهايت خونسردي چند دقيقه اي با او صحبت كرد. تأثير رفتار انساني و دوستانه مهدي به حدي بود كه ترس آن بنده خدا از بين رفت و از جمله افرادي شد كه در روزهاي بعدي و طي شرايط سخت آن عمليات، تا آخرين لحظه ايستادگي كرد و همپاي ديگران، شجاعانه جنگيد.
حساب سال
پدر شهید
چند وقتي بود كه مهدي، وقتي از سپاه جماران به خانه مي آمد با خودش از لواسان نان مي خريد. يكبار باتعجب گفتم: مهدي، تو كه نون روستاي خودمون رو دوست داشتي؟ پس چرا نون با خودت مي ياري؟ مهدي يكبار ديگه حرفهاي چند روز قبلش را تكرار كرد و گفت: پدرجان، شما بايد خمس مال و اموالت رو حساب كني؟ اگه خمس مال رو حساب نكني ديگه حتي نمي شه توي اينجا غذا خورد. گفتم: آخه مگه ما پول داريم؟ مگه ما ملك و املاك داريم؟ همين خونه و زمين كشاورزي رو داريم كه براي خرج روز مره هم كفاف نمي ده. مهدي دوباره گفت: ولي بايد حساب سال داشته باشي. يعني سر سال خمسي، حساب كتاب كني. شايد هم خمس به شما تعلق نگيره.
همین حرف او باعث شد که من هم خمسم را حساب کرده و پرداخت کنم.
پرتگاه ترس
دوستان شهید
برادر كلهر مي گويد: من شاهد بودم كه بسياري از دوستان ما تلاش داشتند در طي عمليات همراه مهدي خندان باشند، شجاعت او در تمام نيروها تأثير داشت. مهدي مي گفت: در عمليات اگر نترسي هميشه موفق خواهي بود. اگر قرار باشد كه شهيد شوي، آخرش شهيد خواهي شد. اما اگر بترسي هرلحظه مرگ را به چشم خواهي ديد و روزي هزار بار خواهي مرد.
مشعل کتاب
خواهر شهید
بعد از شهادت مهدي، يكي از خانم هاي همسايه ما در محله شرق تهران در مراسمات مهدي شركت كرد. براي من جاي تعجب بود كه چرا اين مسير طولاني را تحمل كرده و در مراسم مهدي شركت مي كند.
من بعد از مراسم ختم مهدي باتعجب از اين خانم پرسيدم: ممنون، زحمت كشيديد، اما چرا اين راه طولاني را براي مراسم مهدي آمديد؟ ايشان گفت: آقا مهدي به گردن من خيلي حق دارد. آن زمان كه من طرفدار منافقين شده بودم و ناخواسته به دنبال آنها بودم، اين شهيد باكتابها و جزواتي كه برایم میفرستاد، راه را برایم مانند یک مشعل روشن کرد و من ديگر دنبال گروهكها نرفتم.







