شهید حسن ترک

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
زندگی نامه شهیدبابا ساعی

زندگینامه شهید حسن ترک

در حالیکه روح ا... کبیر در تدارک قیام عظیم خویش بود نوزادی پا به عرصه دنیا گذاشت که بعداً مصداق عینی کلام خمینی گردید، که فرمود سربازان من اکنون در گهواره‌اند، سردار رشید دین خدا شهید حسن ترک همان نوزادی بود که در سال ۱۳۴۱ از شهر تهران به‌یاری امام خود چشم بر جهان گشود. و در این راه از همان طفولیت کوشش خستگی ناپذیری را آغاز نمود، دوران تحصیل را با موفقیت پشت سر گذاشت که خرمن وجودش با آتش مقدس انقلاب زبانه کشید،

در کنار شهیدان میرزایی و کیانیان رشد کرد، آگاهی یافت و مطالعه نمود تا قوی‌تر و مقاوم‌تر مقابل اندیشه‌های التقاطی منافقان، چپ‌ها و عناصر لیبرال بایستد و با منطق ایمانی همان سربازی باشد که امام به او دل بسته بود. پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۶۰ از دبیرستان ابن سینا با عضویت در سپاه پاسداران فصل نوینی در راه پر مخاطره و سخت مبارزه را بر خویش گشود. ابتدا مسئول پذیرش سپاه گردید، اما عشق به جهاد در میدان بلا ، او را از شهر به جبهه کشانید و رفت تا مردانگی را در عمل نشان دهد. علیرغم میل فرماندهان، در عملیات فتح المبین سرافرازانه شرکت کرد و این در حالی بود که تنها طعم شیرین جهاد می‌توانست روح بیقرار او را آرامش دهد و جز این به چیزی تن نمی‌داد. به‌دلیل لیاقت و کارایی، در عملیات مسلم بن عقیل فرماندهی گردان کمیل به او واگذار شد که منجر به مجروح شدن وی گردید.


در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر(۱) با سمت دستیار محور حضور یافت که پس از سه روز مقاومت بر اثر ترکش خمپاره از ناحیه کتف و فک آسیب دید. در عملیات والفجر سمت معاون مسئول محور و در عملیات والفجر (۴) مسئولیت تیپ عمار را بر عهده داشت، او در عملیات والفجر (۵) در چنگوله مسئول محور بود و سرانجام آخرین حضور او در محفل عشق بازی والفجر (۸) بود که در این عملیات مسئولیت طرح و عملیات تیپ انصارالحسین (ع) را بر عهده گرفت و با پرواز عاشقانه‌اش بر آرمان‌های مقدس انقلاب صحه نهاد و به مأوای خویش رسید.

خاطرات شهیدحسن ترک

کار از ریشه

مادر شهید

بچه که بود اورا ﺑﺎ ﺧﻮدم ﺑﻪ ﺟﻠـﺴﺎت ﻗـﺮآن ﻣـﻲﺑﺮدم و ﺑﺮایش ﻗـﺮآن ﻣﻲﺧﻮاﻧﺪم. همین موضوع باعث شد که ﻋﺎﺷﻖ ﻗﺮآن، ﻧﻤﺎز و ﻣﺴﺠﺪ شود. بزرگتر که شد ﺧﻮدش ﺑﭽﻪﻫﺎي ﻣﺤﻠﻪ را ﺟﻤﻊ ﻣﻲﻛﺮد و ﺑﺮاﻳﺸﺎن ﺟﻠﺴﺔ ﻗـﺮآن راه ﻣﻲاﻧﺪاخت. خیلی ﺑﻪ ﺗﺮﺑﻴﺖ و آﻣﻮزش ﻛﻮدﻛﺎن ﺗﻮﺟﻪ داشت. ﻣـﻲگفت: ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ دارﻳﺪ را ﺑﺮاي ﺗﺮﺑﻴﺖ ﻛﻮدﻛﺎن ﺻﺮف ﻛﻨﻴﺪ!


برادر خوری

مادر شهید

وﻗﺘﻲ دور ﻫﻢ ﻣﻲ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎ ﮔﻞ ﻣﻲ ﻛـﺮد، ﮔـﺎﻫﻲ ﮔﻔﺘﮕﻮﻫـﺎ ﺑـﻪ ﺟﺎﻫﺎﻳﻲ ﻣﻲ رﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻮي ﻏﻴﺒﺖ از آن ﻣﻲ آﻣﺪ . ﺣﺴﻦ ﺗﺬﻛﺮ ﻣﻲ داد و بعد هم ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲﺷﺪ و ﻣﻲرﻓﺖ .ﻣﻲﮔﻔﺖ: ﻛﺎر دارم.


هفته‌ای دو روز

علی بادامی، الست

خیلی به روزه گرفتن و فوائدش در تهذیب نفس اعتقاد؛ هر هفته دوﺷﻨﺒﻪ ﻫﺎ و ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻫﺎ روزه ﺑﻮد و ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻔﺎرش ﻣـﻲ ﻛـﺮد ﻛـﻪ از اﻳـﻦ ﻧﻌﻤﺖ غافل نشوید.


شاگرد مولا

سید محمد کاظم حجازی

او ﻳﻚ ﻣﻔﺴﺮ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﻮد، اﻣﺎ در ﺗﺤﻠﻴﻞ ﻫﺎﻳﺶ ﻫـﻢ ﻣﻮاﻇـﺐ ﺑـﻮد ﺗـﺎ زﻳـﺎد ﺣﺮف ﻧﺰﻧﺪ . ﻏﻴﺒﺖ ﻧﻜﻨﺪ و از ﻛﺴﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ از آن ﭼﻴﺰي ﻛـﻪ ﻫـﺴﺖ ﺗﻌﺮﻳـﻒ و ﺗﻤﺠﻴﺪ ﻧﻜﻨﺪ .ﻧﺒﻮد اﻫﻞ اﻏﺮاق . ﻧﻬﺞ اﻟﺒﻼﻏﻪ را ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺧﻮاﻧﺪه ﺑﻮد . ﺑﺎز ﻫﻢ ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ و ﺑـﻪ ﻫ ﻤـﻪ ﺳـﻔﺎرش ﻣﻲﻛﺮد در ﻋﻤﻠﻜﺮدﻫﺎﻳﺸﺎن از ﻗﺮآن و ﻧﻬﺞ البلاغه الگو ﺑﮕﻴﺮﻧﺪ.


عاشورای تیپ

کریم مطهری

شبی که عراق پادگان ابوذرِ سرپل ذهاب را زده بود، در ﻣﺤﻮﻃﺔ ﺗﻴﭗ ﺟﻤﻊ شدیم و مشغول توسل شدیم. ﺑﻌﺪ از ﻧﻮﺣﻪ ﺧﻮاﻧﻲ ﺣﺴﻦ آﻗﺎ ﺑﺮاﻳﻤﺎن ﺳﺨﻨﺮاﻧﻲ ﻛﺮد .ﮔﻔﺖ: ﻛـﻪ در ﺟﻨـﮓ ﻫـﻢ ﭘﻴﺮوزي ﻫﺴﺖ ﻫﻢ ﺷﻜﺴﺖ . اﻳﻦ ﻣﻬﻢ اﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ در ﺑﺮاﺑﺮ ﺷﻜﺴﺖ ﻫﺎ ﺑﺎﻳﺴﺘﻴﻢ . ﺑﺎ ﺣﺮف ﻫﺎي ﻗﺸﻨﮓ و ﻣﻌﻘﻮﻟﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ روﺣﻴﻪ داد . ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻮدﻧﺪ . ﻛﺴﻲ دﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺷﻜﺴﺖ ﭘﻴﺶ آﻣﺪه ﻓﻜﺮ ﻧﻤﻲﻛﺮد . ﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﻴﺮوزي ﻓﻜﺮ ﻣﻲﻛﺮدﻳﻢ! آن ﺷﺐ ﻋﺎﺷﻮراي ﺗﻴﭗ اﻧﺼﺎر ﺑﻮد.


شُکرِماشینی

علی بادامی، الست

ﻳﻚ ﺷﺐ، ﺑﻌﺪ از ﻣﺮاﺳـﻢ اﺣﻴـﺎ ﺗـﺎ ﺻـﺒﺢ ﻣـﺮدم را از اﻣـﺎم زاده ﻳﺤﻴـﻲ ﺗـﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺸﺎن می‌رﺳﺎﻧﺪ . آن ﻗﺪر اﻳﻦ ﻣﺴﻴﺮ را رفت و آﻣﺪ ﺗـﺎ ﺧﻴﺎلش راﺣـﺖ ﺷﺪ ﻛﻪ دﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ ﺑﺎﻗﻲ ﻧﻤﺎﻧﺪه اﺳﺖ. ﻣﻲ گفت ذﻛﺮ ﻇﺎﻫﺮي ارزﺷﻲ ﻧﺪارد. ذﻛﺮ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻤﻠـﻲ ﺑﺎﺷـﺪ. ﺧـﺪا را ﺑـﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﻌﻤﺖهایی که به ما داده باید عملی شکر کنیم مثلاً ﺧﺪا ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ داده؛ اﻳﻦ ﻃﻮري ﺷـﻜﺮش را ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﻲآورم.

غیر مستقیم شکر کردن را به من یادآوری میکرد.


قرص اراده

خواهر شهید

گفتم داداش! ﺗﻤﺎم ﭼﻴﺰﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻲ را ﻗﺒﻮل دارم، اﻣـﺎ ﻧﻤﻲ داﻧﻢ ﭼﺮا ﻫﺮ ﻛﺎري ﻣﻲ ﻛﻨﻢ اراده‌ام ﻗﻮي ﻧﻤﻲ ﺷﻮد ﺗﺎ در ﺑﺮا ﺑﺮ ﮔﻨﺎه ﻣﻘﺎوﻣـﺖ ﻛﻨﻢ! گفت: ﻛﺎري ﻧﺪاره، ﭘﻨﺞ ﺗﻮﻣﺎن ﺑﺪه ﺳﻮار ﺗﺎﻛﺴﻲ ﺷﻮ، ﺑﺮو از داروﺧﺎﻧـﺔ اﻣﺎم ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺮص اراده ﺑﺨﺮ و روزي ﻳﻜﺪاﻧﻪ ﺑﺨﻮر.

با ﻋﺼﺒﺎﻧیت گفتم: ﺷﻮﺧﻲ نکن داداش! ﻧﮕﺎهم کرد و محکم جواب داد: برای تقویت اراده ات روزه بگیر رو....زه، رو....زه.


رازدار

خواهر شهید

ﺑﺎ ﻫﻢ داﺷﺘﻴﻢ از ﻳﻚ ﺻﺨﺮه ﺑﺎﻻ ﻣﻲ رﻓﺘﻴﻢ .ﺳﻨﮓ ﻫﺎي زﻳـﺎدي ﺑـﻪ ﻃﺮﻓﻤـﺎن ﺳﺮازﻳﺮ ﻣﻲ ﺷﺪ، اﻣﺎ وﻗﺘﻲ ﻧﺰدﻳﻚ ﻣﺎ ﻣﻲ رﺳـﻴﺪﻧﺪ، ﻣـﺴﻴﺮﺷﺎن ﻋـﻮض ﻣـﻲ ﺷـﺪ . ﺑﺎﻻي ﺻﺨﺮه، ﭼﻤﻨﻲ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺑـﻮد . رفت وﺳـﻂ ﭼﻤـﻦ اﻳـﺴﺘﺎد و دﺳـﺘﻢ را ﮔﺮفت و ﻣﺮا ﺑﺎﻻ ﻛﺸﻴﺪ. ﮔﻔﺘﻢ :ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﻢ کارمند ﺑﻨﻴﺎد ﺷﻬﻴﺪ بشوم. ﻧﻈﺮت ﭼﻴﻪ؟ ﮔﻔﺘﻲ: ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮب اﺳﺖ. ﺑﺮو، ﻓﻘـﻂ ﻣﻮاﻇـﺐ ﺑـﺎش، ﺑﺎﻳـﺪ ﺧﻴﻠـﻲ رازدارﺑﺎﺷﻲ. ﺑﻲاختیار یاد قرص اراده‌ام افتادم و از خواب ﭘﺮﻳﺪم.



بازگشت به شهدا