کتابخانه:دلایل وجود خدا

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از دلایل وجود خدا)
پرش به: ناوبری، جستجو
دلایل وجود خدا
مشخصات کتاب
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده محمدتقی صرفی پور
زبان فارسی
ناشر موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۷

محتویات

دلایل وجود خدا

ده دلیل برای اثبات وجود خدا

نظم در جهان هستی

میلیونها سال است که از عمر جهان هستی می‌گذرد در حالی که نظمی عجیب وشگفت انگیز برآن حاکم است.در کره زمین فصلها وشب‌ها وروزها پشت سر هم می‌آیند ومی روند وهیچگاه در نظم آنان خللی وارد نشده است.فاصله خورشید تا زمین وگردش زمین بدور خورشید وگردش ماه بدور زمین و جزر ومد ونزول باران وهزاران جلوه نظم " دلیل بر وجود خالقی حکیم و تواناست .
رسولخدا(ص)به زنی که مشغول کار با چرخ ریسی بود،فرمود:خدا را چگونه شناختی؟زن دستش را برداشت وچرخ ازکارکردن ایستاد.وعرض کرد ای رسول خدا!این چرخ به این کوچکی بدون گرداننده کار نمی‌کند پس آسمان و زمین هم‌گرداننده دارد.حضرت فرمود آفرین ای زن.خدایت را خوب شناختی.

برهان علت ومعلول

دانشمند ان وفلاسفه معتقدند که هر معلولی دارای علت است وجهان هستی جهان علت ومعلولهاست که در نهایت به علت العللی ختم می‌شود والا اگر دور علتها ومعلولها ادامه داشته باشد واول وابتداو علت اصلی نداشته باشد تسلسل پیش می‌آید وآن هم محال است.پس خدا علت العلل جهان هستی است.و علت همه موجودات به او بر می کردد.

برهان اثر و موثر

جهان پر از آثار ونشانه‌های وجود خداوند است.و ما از این اثرها پی به وجود موثر که همان خداوند بزرگ است می‌بریم.
پادشاه ایمان آورد آمده است که پادشاه گمراه وکافری بود که وزیری خداشناس وباتدبیر داشت.وزیر چون کفر سلطان را دیددستورداد در پنهانی ساختمان وقصری را بنا نهادند.چون کار قصر تمام شد،پادشاه را به تماشای آن برد.پادشاه پرسیداین بنا را که ساخته است؟گفت قربان کسی آن را نساخته بلکه خودبخود بوجود آمده است!پلدشاه گفت مگر امکان‌دارد ساختمان بناکننده نداشته باشد؟وزیر گفت شما قبول دارید که ساختمان بنا کننده لازم دارد؟گفت آری.وزیر گفت‌پس چگونه امکان دارد جهانی به این وسعت وعظمت بی بناکننده باشد؟وبدون صانع باشد؟سلطان به فکر فرو رفت‌وبعد از مدتی خداپرست شد.
همین برای خداشناسی بس است برای کسیکه عقل ووجدان داشته باشد.وعقل خود را قاضی کند.

چهارچشمه مختلف در سر

از جمله علامات خداشناسی دقت در خصوصیات سر انسان است.سر دارای چهار چشمه است که هر چشمه‌طعم مختلف دارد.یکی از این چشمه‌ها ،آب گوش است‌که تلخ است وعلت تلخ بودنش این است که اگر حشره واردگوش شود،بواسطه تلخی آب،از بین می‌رود.دیگری چشم است که آبش شور است وعلت شوری آن برای پی چشم‌است که اگر شور نبود،پی آب شد وانسان نابینا می‌گردید.سومی آب دماغ است وچهارمی آب دهان‌که شیرین‌است.اگر کوهی چهار چشمه داشته باشد،امکان ندارد که طعم همه با هم فرق داشته باشد.ولی طعم چهار چشمه‌سرباهم فرق می‌نماید.پس با کمی فکر در عظمت مخلوقات خدا می‌توان به عظمت خدامعرفت پیدا کرد.البته‌خداشناسی برای بعضی مشکل است زیرا چشمی که با آن خدا را ببیند ندارد واگر دارد،با عیب است ولکن وجودخدااظهر من الشمس است.
همچنین مرگ یکی از آثار وجود خداست.آیا تاکنون انسانی توانسته است با قلدری وابراز وجود در مقابل خدا از دست مرگ نجات پیدا کند؟کجایند پادشاهان قدرتمند وبزرگ؟خسرو پرویز کجاست؟ داریوش کبیر کجاست؟ اسکندر و هیتلر وشاه عباس ورضاشاه وچرچیل وروزولت وموسولینی و...کجاهستند؟فرعون‌ها ونمرودها کجاهستند؟همگی در مقابل مرگ تسلیم شدند وجان به جان آفرین تسلیم کردند.
«امام سجاد(ع)فرمود:از متکبر فخرکننده متعجبم که دیروز نطفه بودو فردا مرداراست!وعجب از کسیکه در وجود خدا،شک می‌کند، درحالیکه مخلوقات‌ِ اورا می‌بیند!وعجب از کسیکه مرگ را انکار می‌کند ،درحالیکه مشاهده می‌کند که روز وشب افرادی می‌میرند!وعجب‌ازکسیکه زنده شدن مردگان وجهان آخرت را انکارمی کند،درحالیکه‌متولد شدن‌افراد زیادی را می‌بیند!وعجب از کسیکه خانه ازبین رفتنی -دنیا-را آباد می‌کند،ولی خانة باقی ماندنی-آخرت- را ترک کرده‌است!» یکی دیگر از نشانه‌های خداشناسی ،که مهمترین آنهاست،عقل است.البته اگر عقل نباشد درک خداشناسی خیلی‌سخت می‌شود. بهترین عامل برای شناخت حضرت حق،بکاربستن عقل است.اما درست بکاربردن عقل مهم‌است.چون گاهی عقل هست ولی نمی‌تواند از آن درست استفاده نماید.

دلیل خداشناسی

عالمی گفت: جوانی از من پرسید به چه دلیل خدا وجود دارد؟گفتم بدلیل عقل.گفت دلیل عقل چیست؟گفتم شما چندسال‌داری؟گفت بیست وپنج سال.گفتم قبل از این بیست وپنج سال کجا بودی؟گفت در رحم مادر.گفتم کی شما را به‌صورت این مرد کامل درآورد؟جوان گفت رحم مادر قالب است ونطفه که ریخته می‌شود آدم درست می‌شود.گفتم‌شما خواهر دارید؟گفت بله.گفتم پس مادر شما دوقالب دارد.مقداری فکر کرد بعد گفت جواب را گرفتم.گفتم آقا یک‌قدرتی است که این نطفه را چنان جایی قرارمی‌دهدوگوش وچشم ودهان ودست وپا وهمة اجزاء را با یک نظم‌واحدی خلق می‌کند.برای آدم عاقل نه مخلوق بدون خالق است ونه نظم بدون ناظم است.
اگر تمام دانشمندان جمع شوند نمی‌توانندمگسی خلق کنند.اگر چه با پیشرفت علم دانشمندان به شبیه سازی هم‌دست یافته‌اند ولی باز علت العلل خداست.زیرا خشت اول آدمی را خداوند از عدم آفرید.«ان‌ّ فی خلق السماوات‌والارض و اختلاف اللیل والنهار و الفُلک التی تجری فی البحر بما ینفع الناس وماانزل الله من السماء مِن‌ماءٍ فاحیی به الارض بعد موتها وبث‌َّ فیها مِن کل‌ّ دابةٍ وتصریف الریاح والسحاب المسخرّ بین السماءوالارض لایات لقوم یعقلون.» حقیقتاً در خلقت آسمانها وزمین ودر اختلاف شب وروز ودر کشتی که بر روی آب حرکت می‌کند که برای مردم‌سودمند می‌باشد ودرآنچه که خدا از آسمان باران نازل می‌کند وزمین را بعد از مردنش زنده می‌نماید ودر پراکنده کردن‌حیوانات بر روی زمین ودر گردش بادها وابرها که بین زمین وآسمان فرمانبر است،همه آیات ونشانه‌ای برای عاقلان‌است.
روزی حضرت موسی(ع)عرضکرد خدایا!آیا تاکنون تورا چرت گرفته است؟ندا رسیدموسی جامی آب بدست‌بگیر.حضرت موسی(ع)جامی آب بدست گرفت.بعد از مدتی کوتاه موسی را چرت گرفت وآب ریخت.حضرت‌موسی(ع)متوجه نشد.ندا رسید ای موسی!آب را چرا ریختی؟عرضکرد چرت مرا گرفت!ندا آمد که تو یک آن به چرت‌رفتی،جام آب ریخت.قدرت من است که تمام موجودات آسمان وزمین وخود آسمان وزمین را نگه می‌دارد.اگر مراچرت بگیرد تمام موجودات از هم می‌پاشد.«الله لااله الاّ هو الحی‌ّ القیّوم لاتأخذه سنةٌ ولانوم‌ٌ ...»[۱] خداوند نیست خدائی جزاو واو زنده وزنده نگه دارنده است وهرگز دچار چرت وخواب نمی‌شود.

چوپان خداشناس

روزی رسولخدا(ص)در بیابان از چوپانی پرسید چگونه خدا را شناختی؟گفت بوسیله این گوسفندان.که بدون نگه‌دارد نمی‌شوند پس چگونه این آسمان وزمین وستارگان وافلاک بدون نگه دار می‌مانند؟ حضرت فرمود خدایت راخوب شناختی.

برهان فطرت

غریزه خداطلبی و حس مذهبی در هر شخصی وجود دارد که بسته به محیط ووالدین ودوستان کم وزیاد می‌شود.اما برای نشان دادن این غریزه به مطلب زیر توجه نمائید:شخصی از امام ششم پرسید وجود خدا را برای من اثبات کنید؟امام فرمود:تاکنون سوار کشتی شده‌ای؟ گفت آری. امام فرمود شده که ناگاه دریا طوفانی شود وکشتی در حال غرق شدن باشد؟گفت آری.امام فرمود در آن حالت بحرانی از چه کسی کمک می‌طلبی وانتظار عنایت از چه موجودی داری؟گفت امیدارم که یک نیروی غیبی وصاحب این جهان مرا کمک کند.فرمود همان نیرویی که بسوی آن توجه پیدا کردی خداست.
البته هرکودکی چه در شرق و چه در غرب "خداشناس و با اعتراف به وجود خدا متولد می‌شود ولی بعضی وقتی بزرگ شدند با تربیت ناصحیح منکر خدا می‌گردند.

پیامبران

پیامبران که همگی در میان مردمشان افرادی صالح ودرستکار وراستگو بوده‌اند همگی بر وجود خدای واحد شهادت و گواهی داده‌اند ومردم را از روز قیامت آگاه نموده‌اند

هزاران دانشمند و فیلسوف ومتفکر

هزاران دانشمند و فیلسوف ومتفکر بر وجود خدا اعتراف نموده‌اند وهزاران کتاب برای اثبات خدا تالیف نموده‌اند.

عقل آدمی

عقل آدمی به انسان هشدار می‌دهد که هرکجا احتمال خطر باشدباید احتیاط را مراعات نماید.در مورد وجود خدا و اینکه هرکه خدا را انکار کند وبه دستورات او عمل نکند دچار عذاب می‌شود وهرکه مطیع خدا باشد در دنیا وآخرت سعادتمند می‌شود"دلایل بسیاری وجود دارد و انسانهای زیادی این مطلب را تاکید نموده‌اند.پس اگر هنوز به یقین نرسیده‌ایم لااقل مطیع دستورات خدا باشیم که اگر احتمالا قیامتی وجود داشته باشد ما از قبل خود را آماده کرده باشیم.اگر چه وجود خدا و قیامت برای بسیاری از حقیقت جویان از جمله راقم این سطور ثابت شده است.

قدرتمندان

در طول تاریخ قدرتمندان بسیاری از جمله فرعون‌ها ونمرودها وابوسفیان‌ها با خداشناسان مبارزه کرده‌اند ولی عاقبت به ذلیل‌ترین حالت گرفتار شدند.فرعون ویارانش غرق شدند.نمرود ویارانش بوسیله پشه!از پا درآمدند.ابرهه وفیل سوارانش بوسیله پرندگان کوچکی بنام ابابیل نابود شدند.تا زمان ما که شاه خائن و امریکای مستکبر و دیگر قدرتمندان زورگو در مقابل خداشناسان ایرانی به ذلیل‌ترین وضع دچار شدند آن چنان که جیمی کارتر"رئیس جمهور اسبق آمریکا در کتابش نوشت که من در رابطه با ایران سه بار به گریه!افتادم.موقع خروج شاه از ایران!هنگام تسخیر سفارت آمریکا و هنگام نابودشدن نیروهای آمریکایی بدست نیروهای غیبی در صحرای طبس!

معجزات هزاران پیامبر وجانشینان آنها

همیشه تا زمان آخرین پیامبر. خداوند نمایندگانی بر روی کره زمین داشته است که مردم را به عبادت خدای واحد دعوت می‌کرده‌اند و دعوتشان همراه با معجزات بوده است.مثلا حضرت صالح با درخواست مردم از دل کوه شتری ماده بیرون آورد.حضرت موسی دارای عصایی بود که دریا را شکافت و سحر جادوگران را باطل کرد .حضرت عیسی مرده گان را زنده می‌نمود ومریضهای صعب العلاج را شفا می‌داد.حضرت سلیمان با حیوانات حرف می زدو باد در تحت فرمان او بود.پیامبر اسلام دارای هزاران معجزه بود از قبیل شفا دادن مریضها.شکافتن ماه.زنده کردن مرده گان.سفر آسمانی معراج.صحبت با حیوانات. سالم شدن چشم معیوب : چشم قتادة در جنگ اُحد بر اثر زخمی از حدقه بیرون آمد.او چشمش رادر دست گرفت ونزد پیامبر آمد وگفت:زنی زیبا دارم که هم من اورادوست دارم وهم او مرا دوست دارد. ونمی خواهم مرا اینگونه ببیند!
پیامبر چشم اورا درجایش گذاشت وفرمود:خدایا!براو زیبائی بپوشان!
چشم قتادة سالم شد واز روز اولش بهتر.
چشم دیگرش گاهی درد می‌گرفت‌ولی این چشم هیچگاه دیگر دچارناراحتی نشد .
روزی یکی از پسرانش نزد عمربن عبدالعزیز رفت.عمر گفت:این‌شخص کیست؟او گفت:
اناابن الذی سالَت علی‌' الخدّ عینُه‌فرُدّت بکف‌ّ المصطفی‌' احسن الردّ فعادت کماکانت لاول‌ّ مرةّفیا حُسن ما عین‌ٍ ویا حُسن‌َ ماردّ یعنی:من پسر کسی هستم که چشمش به گونه‌اش آویزان شد!ولی‌بدست پیامبر درجایش قرار گرفت ومثل اولش شد.پس چه خوب‌چشمی شد وچه خوب شخصی بود پیامبر![۲]

حفظ کل‌ّ قرآن در یک لحظه

به زاذان گفتند:تو قرآن را زیبا تلاوت می‌کن!این قرائت از که است؟
خنده‌ای کرد وگفت:روزی در حالیکه من آواز می‌خواندم،علی(ع)ازکنارم رد می‌شد.امام از صدای زیبای من تعجب کرد وفرمود:ای‌زاذان!چرا قرآن نمی‌خوانی؟گفتم:ای امیرمؤمنان!چگونه قرآن بخوانم‌درحالیکه چند سوره فقط باندازه‌ای که در نمازم نیاز دارم، بیشتر حفظ نیستم!
امام بمن نزدیک شد ودرگوشم جملاتی نامفهوم فرمود.سپس دردهانم‌دعائی خواند.هنوز امام از من دور نشده بود که متوجه شدم همة قرآن رابا اعراب وهمزه‌اش حفظ شده‌ام.واز آن موقع تاکنون نیازی به سؤال‌کردن درباره قرآن پیدا نکرده‌ام.[۳]

زنده شدن سام!

در زمان پیامبر(ص)عده‌ای از یمن نزد حضرت آمدند وگفتند:
ما باقیماندة ملتهای گذشته از آل نوح(ع)هستیم.حضرت سام(ع)که‌جانشین نوح(ع)بوده است در کتابش آورده که هر پیامبری جانشینی‌دارد.جانشین شما کیست؟پیامبر به علی(ع)اشاره کرد.
گفتند اگر از او معجزه‌ای بخواهیم می‌تواند انجام دهد؟
فرمود،با اذن الهی آری! سپس حضرت به علی(ع)فرمود با آنان به‌مسجد برو وپایت را به زمین نزدیک محراب بزن!
علی(ع)همراه آنان به مسجد رفت ودورکعت نماز خواند وسپس پایش‌را برزمین نزدیک محراب زد.
ناگاه زمین باز شد وتابوتی ظاهر گشت وازمیان تابوت،پیامبری که صورتش مثل ماه می‌درخشید وخاک از سروصورتش می‌تکاندوریش بلندی داشت،بیرون آمدوگفت:
اشهد اَن لااله الاّ الله واَن‌َّ محمّداً رسول الله سید المرسلین وانَّک‌علی‌ٌ وصی‌ّ محمّد سیدّ الوصیین وانا سام بن نوح!
در این موقع انان کتابهای خودرا باز کردند تا قیافة سام را با آنچه در کتاب‌آمده مطابق دیدند.
آنها گفتند:ای سام!ما خواستار خواندن سوره‌ای از کتاب نوح(ع)هستیم!
سام شروع به خواندن سوره‌ای کرد وسپس بر علی(ع)سلام کرد ودرتابوت خوابید وزمین برهم آمد ومثل سابق شد.
آنها با دیدن این معجزه گفتند:تنها دین در نزد خدا اسلام‌است.[۴] عروسی یهودیان! یهودیان هنگام برپائی یکی از مراسمات عروسی خود،نزد پیامبر آمدندودرخواست کردند که اجازه دهد حضرت فاطمه(س)هم در عروسی‌آنان حضور یابدوقصدشان این بود که فاطمه(س) با لباسهای کهنه خود درمقابل لباسهای پرزرق وبرق زنان یهودی تحقیر شود!
پیامبر اجازه اورا به علی(ع)موکول کرد وعلی(ع) اجازه اد.دراین حین‌جبرئیل نازل شد ولباسهایی از بهشت برای فاطمه(س)آورد.وقتی‌فاطمه(س)با این لباسها در عروسی حاضر شد،چنان زنان یهودی راشگفت زده کرد که در مقابل فاطمه(س)به سجده افتادند!وزمین زیر پای‌اورا می‌بوسیدند!وعده‌ای از آنان درآن شب مسلمان شدند.[۵] کعبه درهوااز زیدبن ارقم نقل شده که:
در مسجد الحرام نزد امام حسن مجتبی(ع)رسیدم واز حضرت‌تقاضاکردم معجزه‌ای بمن نشان بدهد تا برای مردم کوفه نقل کنم.
امام دعائی خواند .ناگاه کعبه در هوا بلند شد !
عده‌ای از مردم با دیدن این صحنه می‌گفتند:اعجوبه است!وبعضی آن راسحر می‌خواندند.
دراین موقع عده‌ای در زیر کعبه رفتند.سپس حضرت آنرا بحال خودبرگرداند.[۶] نشان دادن علی(ع)بعد از شهادت‌بعد از شهادت امیرالمؤمنین(ع)،عده‌ای نزدامام حسن(ع)آمدندودرخواست کردندکه: از آن معجزاتی که پدرت داشت،توهم یکی بمانشان بده!
امام فرمود:آنگاه ایمان می‌آورید؟
گفتند:آری!بخدا سوگند ایمان می‌آوریم.
حضرت گوشة پرده را کنار زدند.ناگاه مردم مشاهده کردند که علی(ع)درآنجا نشسته است.
امام فرمود:این شخص را می‌شناسید؟
گفتند:آری این امیرمؤمنان علی(ع)است.ماهمگی شهادت می‌دهیم که‌تو حجت برحق خدائی وتو بعد از علی(ع) امام هستی. همانطور که بعداز رحلت پیامبر،علی(ع) اورا در مسجد قبا به ابوبکر نشان داد،توهم‌امیرمؤمنان را بما نشان دادی.
امام فرمود:مگر سخن خدارا در قرآن نخوانده‌اید که می‌فرماید:
«ولاتقولوا لمن یُقتل فی سبیل الله امواتاً بل احیاءٌ ولکن‌لاتشعرون»[۷] وقتیکه شهداء این مقام را داشته باشند که بعد از شهادت زنده‌باشند،دربارة ما چه می‌توانید بگوئید؟
همگی گفتند:ای فرزند رسول خدا!ما ایمان آوردیم وتورا تصدیق‌می‌کنیم.[۸]

زنده شدن پیرزن!

یحیی بن ام‌ّ الطویل می‌گوید:
ما نزد امام حسین(ع)بودیم که جوانی گریه کنان نزد امام حسین(ع)آمدوگفت:
مادرم از دنیا رفته ولی وصیتی نکرده است.فقط گفته است که درمورداموالش به نظر شما عمل کنیم.
امام فرمود:بلند شوید تا بخانة او برویم.
ما هم با امام بخانة پیرزن رفتیم.وقتی داخل خانة آن زن شدیم،امام ازخدا خواستند تا اورا زنده کندتا وصیت خودرا انجام دهد.
ناگاه پیرزن زنده شد وبلند شد ونشست وشهادتین را برزبان جاری‌کرد. سپس به امام گفت:ای مولایم!داخل اطاق شوید وهر دستوری‌دارید بمن بفرمائید.
امام داخل اطاق شدند وبه او فرمودند:خداوند تورا رحمت‌کند.وصیتهای خودرا بکن!
او گفت:ای فرزند رسولخدا!من مقداری ثروت دارم که درفلان جاگذاشته‌ام ویکسومش در اختیار شما است تا به شیعیانت بدهی ودوسودیگر مال پسرم باشد بشرط اینکه از دوستان شما باشد. واگر با شما اهلبیت(ع) مخالفت کرداین دوسوم راهم‌شما بردارید واو حقی ندارد.سپس از امام درخواست کرد که بعد از مردن براو نماز بخواند وکارهای‌بعد از مرگش را امام انجام دهد.این سخنان را گفت ومُرد. [۹] باحال جنابت پیش امام رفت!عربی برای آزمایش امامت امام حسین(ع)به مدینه رفت ودربین راه‌باخود استمناء نمود وبا آن حال نزد امام رفت!
وقتی داخل اطاق امام شد،حضرت فرمود:ای اعرابی!آیا حیا نمی‌کنی‌که با حال جنابت نزد امامت می‌آیی؟
سپس فرمود:
شما عربهارسمتان است که وقتی می‌خواهید نزد شخصی بروید با خوداستمناء کنید؟
عرب گفت:آنچه که می‌خواستم،یافتم.سپس بیرون رفت وغسل نمودوخدمت امام برگشت وآنچه در دل داشت از حضرت سؤال کرد.[۱۰] حجرالاسود به صدا درآمد!بعد از شهادت امام حسین(ع)،محمدبن حنفیه که برادر امام‌حسین(ع)بود نزد امام سجاد(ع)رفت وگفت:
ای برادرزادام!می‌دانی که پیامبر،علی(ع)را وصی‌ّ خود قرار دادوعلی(ع)هم امام حسن(ع)را وصی‌ّ خود قرار داد.حال که پدرت به‌شهادت رسیده است،جانشین خودرا مشخص نکرده وچون من عموی‌تو وپسر امیرالمؤمنین(ع)هستم‌واز تو بزرگتر می‌باشم!پس درموردامامت با من نزاع نکن ومرا امام بدان!!
امام سجاد(ع)فرمود:ای عمو!از خدا بترس ودنبال آنچه که سزاوار آن‌نیستی نرو ومن تورا از اینکه جزء جاهلان باشی،برحذر می‌دانم!
ای عمو!پدرم صلوات الله علیه قبل از اینکه به کربلا بیاید به من وصیت‌کرد ویک ساعت قبل از شهادت بامن در امر امامت عهدو پیمان‌بست.واین سلاح رسول خدا(ص) است که در نزد من است. پس دنبال این امر نگرد که می‌ترسم عمرت کوتاه شود ودراحوالت آشوب واختلال‌روی دهد!خداوند متعال امتناع دارد که امامت را جزدر نسل‌حسین(ع)قرار دهد واگر می‌خواهی به این امر یقین کنی بیا باهم نزدحجر الاسود برویم تا از او نظر بخواهیم وحقیقت امر را از او جویاشویم.
محمد قبول کرد وبا امام نزد حجر رفتند.
امام به محمد فرمود:اول تو در پیشگاه خدا تضرّع کن از او بخواه تا حجرباتو صحبت کند.سپس حقیقت را از حجر بپرس!
محمد شروع به مناجات کرد وخدارا صدازد!ولی سخنی از حجر نشنید!
امام فرمود:ای عمو!اگر تو جانشین امام حسین(ع)بودی حجر با توحرف می‌زد وجواب تورا می‌داد.
محمد گفت:ای برادرزاده!حال تو حجر را صدا بزن واز او سؤال کن!
امام دعا کرد وفرمود:
ای حجر!بحق خداوندی که عهد ومیثاق تمام پیامبران واوصیاء وتمامی‌مردم را در تو قرار داده قسم می‌دهم که بگوئی بعد از حسین بن‌علی(ع)چه کسی امام است؟
ناگاه حجر الاسود چنان تکانی خورد که گویا می‌خواست از جای خودکنده شودوبزبان عربی به امام سجاد(ع)گفت:وصیت وامامت بعد ازحسین بن علی(ع) مخصوص تو است.
محمد پای حضرت را بوسید وگفت:اعتراف می‌کنم که امامت حق شمامی‌باشد.[۱۱] باران ناگهانی!ثابت بنانی می‌گوید:
یکسال با عده‌ای از عبادت کنندگان بصره از قبیل ایوب سجستانی،صالح مرّی،عتبة الغلام‌وحبیب بن دینار به مکه رفتیم.در مکه به علت‌نیامدن باران،آب کمیاب بود.ما تصمیم گرفتیم از خدا بخواهیم که باران‌بفرستد!لذا کنار کعبه رفتیم واز خدای رئوف درخواست باران‌کردیم.ولی اثری از اجابت ندیدیم!
در این موقع جوانی بطرف ما آمد وفرمود:
ای مال بن دینار!ای ثابت بنانی!ای ایوب سجستانی!ای صالح‌مرّی!ای...!ما گفتیم:لبیک!
فرمود:آیا در میان شما کسی نیست که خدا اورا دوست بدارد؟گفتیم:ازما دعا کردن واز خدا اجابت نمودن!
فرمود:از کعبه دور شوید!اگر در میان شما یکنفر بود که خدا اورا دوست‌داشت،دعای اورا مستجاب می‌نمود.
آنگاه حضرت وارد کعبه شد وسر به سجده نهاد وفرمود:ای خدای‌من!بحق‌ّ آن محبّتی که بمن داری ،این مردم را بوسیلةباران سیراب کن!
هنوز دعای امام تمام نشده بود که ابری نمایان شد وباران زیادی آمد.
ثابت می‌گوید:من از مردم مکه پرسیدم این جوان کیست؟گفتند که اوعلی بن الحسین بن علی بن ابیطالب(ع) است[۱۲] خبر داشتن از کار پنهانی!ابو الصباح کنانی گوید:
روزی بدر خانة امام باقر(ع)رفام.وقتی در زدم،کنیز امام در را باز کرد.من‌دست خودرا بر پستانهای او زدم وگفتم:به مولای خود بگو که فلانی‌اجازة شرفیابی می‌خواهد!
ناگاه صدای امام از اطاقش بلند شد که:اُدخل! لا اُم‌َّ لک!من داخل اطاق‌شدم.وبه امام عرض کردم که:این حرکت من از روی شهوت نبود بلکه‌می‌خواستم شمارا آزمایش نمایم!
امام فرمود:راست گفتی!اگر گمان می‌کنید که این دیوارها مانع دیدن مامی‌شوند،همانطور که مانع دیدن شما می‌شوند،پس چه فرقی بین ماوشما است.بپرهیز از اینکه دوباره اینکار را انجام دهی![۱۳] جابر وملکوت آسمانهاجابربن یزیدجُعفی می‌گوید:
از امام باقر(ع)سؤال کردم:مراد از ملکوت آسمان وزمین که به حضرت‌ابراهیم(ع)نشان دادند، همانطور که در قرآن آمده که«ونُری ابراهیم‌ملکوت السموات والارض»چیست؟
امام دست مبارک خودرا بطرف آسمان برداشت وفرمود:بمن نگاه‌کن!چه می‌بینی؟
من دیدم که نوری از دست امام بطرف آسمان امتداد داشت،بطوریکه‌چشمهارا خیره می‌کرد.امام فرمود:ابراهیم(ع)ملکوت آسمان وزمین راچنین دید.سپس امام دست مرا گرفت وبه داخل اطاقی برد ولباس‌خودرا عوض نمود وفرمود:چشم خودرا ببند!من بستم.امام‌فرمود: می‌دانی کجاهستی؟ گفتم:نه ! فرمود: در ان ظلمتی که ذوالقرنین ازآنجا عبور کرد.
گفتم:اجازه می‌دهید چشمم را باز کنم؟فرمود:باز کن ولی چیزی‌نمی‌بینی!من باز کردم ولی آنقدر تاریک بود که حتی جای پای خودرانمی‌دیدم.سپس با امام مقداری راه رفتیم.فرمو:می‌دانی کجاهستی؟ گفتم:نه! فرمود: برسرآن چشمه‌ای که خضر از آن آب حیات خورد!بعدامام مرا از عالمی به عالم دیگر می‌برد تا پنج عالم را طی کردیم.
امام فرمود:ابراهیم(ع)ملکوت آسمان وزمین را که دوازده عالم است این‌چنین دید که تو دیدی!وهر امامی بیاید در یکی از این عالمها ساکن‌شودتا اینکه قائم(ع)ظهور کند.بعد فرمود:چشمانت را ببند وبازکن!وقتی بستم وباز کردم،خودرا در خانة امام دیدم.امام باز لباس خود راعوض کرد.[۱۴] جسارت به مادرابا مهزم گوید:
شبی ازخدمت امام صادق(ع)مرخص شدم وبه همراه مادرم به خانه‌ام‌در مدینه می‌رفتیم.در بین راه بامادرم مشاجره کردم ومن به او تندی نمودم!
روزبعد وقتی خدمت امام رفتم،امام فرمود:ای ابامهزم!بین تو ومادرت‌چه پیش آمد؟آیا شب گذشته به او تندی نمودی؟آیا نمی‌دانی که‌شکمش محل سکونت تو ودامنش محل استراحت تو وسینه‌اش ظرف نوشیدنی تو بوده است؟
گفتم:آری!
فرمود:هیچگاه براو تندی نکن![۱۵] زنده شدن پرندگان ذبح شده!یونس بن ظبیان می‌گوید:
باعدة زیادی در خدمت امام صادق(ع)بودیم که شخصی سؤال کرد:یابن رسول الله!پرندگانیکه در قرآن آمده،در آن جائیکه خطاب به‌ابراهیم(ع)فرموده است:(«خُذ اربعةً من الطیر فصُرهن‌َّ الیک ثم‌ّاجعل علی‌' کل‌ّ جبل‌ٍ منهن‌ّ جزءاً»یعنی:چهارپرنده را ذبح کرده‌وگوشتشان را باهم مخلوط کرده وهر قسمتی را بر سرکوهی بگذار!) آیا از یک نوع بودند یا باهم فرق داشتند؟
امام فرمود:می‌خواهید مثل آن معجزه را بشما نشان بدهم؟همه‌گفتیم:آری!
امام دستورداد که طاوس وباز وکبوتر وکلاغی را آوردند وآنها را ذبح‌کردند وباهم مخلوط کرده، در چهار طرف اطاق گذاشتند.سپس امام‌ابتدا طاوس را صدازدند!ناگاه اجزایش از چهارگوشه جدا شده وبهم‌پیوستند وزنده شد.سپس کلاغ ودوتای دیگر را زنده کرد.[۱۶] مرگ زندانبان!زمانیکه امام موسی کاظم(ع)در زندان هارون بودند،دونفر از علمای‌سنی که از شاگردان ابوحنیفه بودندبنامهای ابویوسف ومحمدبن الحسن‌به زندان رفته وقصد داشتند که به زعم خود با مباحثاتی امام را به‌مذهب خود متمایل کنند!
وقتی خدمت امام رسیدند،زندانبان حضرت به امام گفت:نوبت من تمام‌شده ومن می‌روم وفردا می‌آیم. اگر کاری داری بگوئی وقتی فردامی‌آیم،برای شما انجام دهم؟
امام فرمود:کاری ندارم!
وقتی زندانبان رفت،امام به آن دوعالم سنّی فرمود:از این مرد تعجب‌نمی‌کنید که امشب خواهد مُرد، آنوقت می‌گوید اگر کاری داریدبگوئیدفردا برای شما انجام دهم؟
آندو باهم گفتند:ما آمده بودیم تا از او مسائل واجب ومستحب رابپرسیم ولی او از غیب خبر می‌دهد!
پس با امام خداحافظی کرده واز زندان بیرون آمدند وبرای اینکه صحّت‌حرف امام را بفهمند شخصی را مأمور کردند تا به در خانه زندانبان رفته‌وبرای آنان خبر بیاورد.
آن شخص بدر خانه زندانبان رفت وآنجا نشست.وقتی شب از نیمه‌گذشت، ناگاه از خانه‌اش صدای گریه وفریاد شنیده شد.در خانه را زدوپرسید که چه شده است؟گفتند:صاحبخانه بدون اینکه مریضی قبلی‌داشته باشد،سکته کرده است واز دنیا رفته است!
او جریان را به آن دوعالم سنّی خبر داد.آنان مجدداً نزد امام رفته وگفتنداین علم را از کجا یاد گرفته‌اید؟
امام فرمود:این دانش از آن علومی است که رسولخدا(ص)به علی‌مرتضی(ع)یاد داده است واز علومی نیست که کسبی باشد.[۱۷] شطیطة نیشابوری‌شیعیان نیشابور شخصی بنام محمدبن علی را انتخاب کرده وامانتهایی‌شامل سه هزار سکه طلا وپنجاه هزار سکه نقره ومقداری پارچه‌ودفتری‌مُهر وموم شده شامل هفتاد سؤال که در هرورقی یک سؤال‌نوشته شده بود به او دادند تا به امام بعد از امام صادق(ع)که درآن زمان‌هنوز مشخص نبود ،بدهد.وجواب سؤالات را بگیرد.
همچنین زنی بنام شطیطه یک درهم ویک ژاکت به محمدبن علی داد تابه امام برساند.وگفت:این را به امام بده اگرچه کم است زیرا از فرستادن‌حق اگرچه کم باشد نباید حیا کرد!
محمدبن علی با جریاناتی خودرا به امام کاظم(ع)رساند.وامام جواب‌سؤالات را بدون اینکه مُهر وموم آنها باز شود،دادند.امّااموال را قبول‌نکردند،وفرمودند:درهم شطیطه وژاکت اورا بیاور!وقتی آورد،امام آنهارابرداشت‌وفرمود:خدا ازحق حیا نمی‌کند اگر چه کم باشد.ای ابوجعفر!سلام مرا به شطیطه برسان واین کیسه را که چهل درهم در آنست به اوبده وبگو که من قسمتی از کفنهای خودم را که پنبه‌اش از روستای‌خودمان ،قریة صیدا که قریة فاطمه زهرا(س)است‌وخواهرم حکیمه آنرارشته است است برای تو فرستادم وبدان که از زمان وصول اینها،نوزده‌روز دیگر زنده هستی.شانزده درهم را خرج خودت کن وبقیه را بعنوان‌صدقه وکارهای لازم دیگر قرار بده!ومن برای خواندن نماز بربدن تومی‌آیم.
سپس امام فرمود:ای ابوجعفر!اگر مرا بربالین شطیطه دیدی بکسی‌اطلاع نده!که برایش بهتر است واین اموال را به صاحبانشان برگردان...
محمدبن علی بعد از این ملاقات به نیشابور برگشت ودید اشخاصی که‌امام اموال آنان را بلرگردانده همه پیرو عبدالله افطح برادر امام‌کاظم(ع)شده‌اند وفقط شطیطه بر صراط حق مانده است.
او سلام امام را به شطیطه ابلاغ کرد وکیسه پول وکفن اهدائی امام را به اوداد.
همانطور که امام خبر داده بود،شطیطه نوزده روز بعد از دنیا رفت وامام‌بربالین او حاضر شد وبراو نماز خواند وبه محمدبن علی فرمود:سلام‌مرا به یاران برسان وبگو:من وهرکسی که امام است باید برجنازه‌های‌شما در هرشهری که باشید،حاضرشویم.پس از خدا در کارهایتان‌بپرهیزید! [۱۸]اسم فرزندت را عمر بگذار!احمدبن عمرو گوید:
در حالیکه همسرم بارداربود از کوفه به مدینه رفتم وخدمت امام‌رضا(ع)مشرف شدم.به امام عرض کردم که:
زمانیکه از شهرکوفه بیرون آمدم ،همسرم حامله بود.دعا کنید که فرزندم‌پسرباشد.
امام فرمود:او پسر است واسمش را عمر بگذار!
گفتم:من تصمیم داشتم که نامش را علی بگذارم وبه خانواده‌ام گفته‌ام که‌اگر پسر بود،اسم اورا علی بگذارند.!
امام فرمود:نامش را عمر بگذار!
من از خدمت امام مرخص شدم.وقتیکه به کوفه برگشتم،دیدم که‌خداوند بمن پسری داده است واسمش را علی گذاشته‌اند.من به‌آنهاگفتم که اسمش را عمر بگذارند.
وقتی همسایه‌های سنّی ما فهمیدند که نام کودک را از علی تغییر داده‌ایم‌وعمر گذاشته‌ایم،پیش من آمدند وگفتند:
ما تاکنون بتو بدبین بودیم وعلیه تو به حکومت گزارش می‌دادیم!ولی‌اکنون متوجه شدیم که توهم مثل ما هستی.بعد از این دیگر حرف کسی‌را علیه تو قبول نمی‌کنیم.
احمد می‌گوید:آنوقت متوجه شدم که حضرت توجه‌اش بمن از توجه‌خودم به خودم بیشتر است.[۱۹] ترور دشنام دهنده‌احمدبن عمرحلاّل گوید:
شندم که درمکه شخصی بنام اخرس،اسم امام رضا(ع)را با اهانت‌می‌برد!وبه امام دشنام می‌دهد.من چاقوئی تهیه کردم وبا خودم قسم‌خوردم که هرموقع اخرس از مسجد بیرون آمد،اورا بکشم!برای این‌منظورسر راه او ایستاده بودم که ناگاه یادداشتی از امام رضا(ع)بمن‌رسید که نوشته بود:
«بسم الله الرحمن الرحیم به حق‌ّ من بر تو که کاری به اخرس‌نداشته باش.خدایتعالی‌' مرا از هر گزندی حفظ می‌نماید.[۲۰] زیارت کوفه ومدینه در یکشب‌علی بن خالد گوید که:
شنیدم که شخصی بجرم ادعای پیامبری در زندان است.بوسیله‌ای‌خودم را به او رساندم تا اورا ببینم. وقتی با او صحبت کردم او این جرم راانکار کرد وگفت:من مدتی در مقام رأس الحسین در شام عبادت‌می‌کردم.شبی در محراب مشغول عبادت بودم که شخصی را در مقابلم‌دیدم که بمن می‌گفت:بامن بیا!
من با او همراه شدم،ناگاه خودرا در مسجد کوفه دیدم!او بمن‌فرمود:اینجارا می‌شناسی؟گفتم:آری این مسجد کوفه است.
من واو نماز خواندیم سپس مقداری راه رفتیم،ناگاه خودرا در مسجدپیامبر در مدینه دیدم.او برپیامبر سلام کرد ونماز خواند ومنهم نمازخواندم.سپس از مسجد بیرون آمدیم ومقداری راه رفتیم ودوباره خودرادر شام در مقام رأس الحسین دیدم.او هم از مقابل چشمانم غایب شد.
سال بعد باز او پیدا شد وهمان مکانهارا باهم رفتیم.وقتی به شام‌برگشتیم من گفتم تورا قسم به کسیکه این قدرت را بتو داده، شماکیستید؟ او فرمود:من محمّد بن علی بن موسی الرضا هستم.
وقتی این کرامت را برای مردم تعریف کردم،مرا بجرم ادعای نبوت‌دستگیر وزندانی کردند.
علی گوید که من به او گفتم درباره بیگناهی تو نامه‌ای به وزیرمی‌نویسم.نامه را نوشتم ولی بعد از چند روز نامه خودم برگشت خورددرحالیکه وزیر زیر آن نوشته بود که اگر ادعای آن مرد صحت دارد همان‌شخص باکرامت بیاید واورا آزاد کند!
من ناراحت شده ونامه را به زندان بردم تا جواب وزیر را برای آن مردبگویم.وقتی به زندان رسیدم، دیدم که نگهبانان در حال رفت وآمدهستند.علت را رسیدم،گفتند:این مردیکه ادعای نبوت کرده بود، غیب‌شده ونمی دانیم مرغ شده وبه هوابالا رفته ویا بزمین فرو رفته است!
من فهمیدم که امام جواد(ع)او را رها کرده است.[۲۱]
بدن پاره پاره!حکیمه دختر امام جواد (ع)گوید که:
بعد از شهادت پدرم نزد ام‌ّ عیسی(ام‌ّ الفضل دختر مأمون)رفتم واو این‌ماجرا را دربارة امام جواد(ع) تعریف کرد:
من همیشه نسبت به اینکه امام ،همسری دیگر بگیرد،نگران واحساس‌حسادت می‌کردم تا اینکه روزی خانمی را دیدم که خودرا همسرشوهرم معرفی کرد.من ناراحت شده وجریان را به مأمون عباسی اطلاع‌دادم.مأمون که مست لایعقل بود،دستور داد تا شمشیرش را برایش‌آوردند.سپس قسم خورد که برود وامام را بکشد!من وقتی این حالت رااز پدرم دیدم،پشیمان شدم و«اِنّا للّه وانّا الیه راجعون» می‌گفتم وبرسروصورت خود می‌زدم وبدنبال پدرم می‌رفتم.
تا اینکه به اطاقیکه امام درآن بود رسیدیم. مأمون وارد شد وبا شمشیر ضرباتی را برامام واردکردبطوریکه بدن امام پاره پاره شد!بعد بیرون آمد وبه قصرش‌برگشت.من تا صبح نخوابیدم وموقع صبح نزد پدرم رفتم وگفتم:می‌دانی‌دیشب چه کردی؟ گفت : نه! گفتم: پسر امام رضا(ع)را کشتی! او تعجب کرد واز حال رفت و بیهوش شد. بعد از ساعتی بهوش آمد وگفت:وای‌برتو! چه می‌گوئی؟ گفتم: آری! بخانة او رفتی وبدنش را با شمشیر پاره پاره‌کردی!مأمون دچار اضطراب زیادی شد ویاسر خادم را صدازد وگفت:این چه حرفی است که دخترم می‌گوید؟یاسر گفت:راست می‌گوید!مأمون برسر وسینة خود می‌زد ومی گفت:انّا لِلّه وانّا الیه راجعون!تاقیامت در میان مردم رسوا شدیم وهلاک گشتیم.
بعد به یاسر گفت:ای یاسر!زود بخانة امام برو وببین این مطلب راست‌است وزود خبری بیاورکه نزدیک است جان از تنم بیرون آید!یاسربخانة حضرت رفت وزود برگشت وگفت: ای امیر بشارت ومژدگانی! مأمون گفت:چه خبرداری؟گفت:نزد امام رفتم واورا سالم در حال‌مسواک زدن دیدم.من سلام کردم وگفتم:می‌خواهم این پیراهنی که در تن‌دارید را بعنوان تبرک بپوشم!وقصدم این بود که به بدن حضرت نگاه کنم‌وببینم که از ضربات شمشیر اثری مانده یاخیر!
امام پیراهن را درآورد ومن دیدم که بدنشان مثل عاج سفید است.واثری‌از زخم وغیرآن نیست.
مأمون به گریه افتاد وگفت:با این معجزه هیچ چیز دیگری نمی‌ماندواین‌معجزه برای اولین وآخرین عبرت است.[۲۲] نصف شدن نگین‌همسایة امام درسامراء مردی بنام یونس نقاش بود که اکثراوقات خدمت‌امام می‌رسید وبعضی از کارهای امام را انجام می‌داد.
روزی ناراحت وترسان خدمت امام آمد وگفت:مولایم!سفارش می‌کنم‌که به خانواده‌ام نیکی کنید!امام فرمود:مگر چه شده است؟گفت:
حاکم، نگینی گرانقیمت بمن داده تا برروی آن مطلبی را حکّاکی کنم‌ولی در حین این کار، نگین دونیمه شده‌است! اگر بگوش حاکم برسد، یامرا می‌کشد ویا هزار تازیانه می‌زند!فردا هم روز تحویل نگین است.
امام فرمود:حال به خانه ات برو تا ببینیم فردا چه می‌شود.وجز خیرچیزی نخواهی دید.
یونس فردا خدمت امام رسید وگفت:پیک حاکم برای تحویل نگین آمده‌است.امام فرمود:نزد حاکم برو که جز خیر چیزی نخواهی دید.
یونس نزد حاکم رفت وخندان برگشت وگفت:ای سرورم!چون نزد حاکم‌رفتم بمن گفت:کنیزهایم درباره این نگین باهم دعوا دارند.لذا اگرمی‌شود آنر ا دونیمه کن تا دوتا نگین شود ودعوایشان برطرف شود؟
امام حمد الهی را کرد وفرمود:تو چه گفتی؟عرضکرد:گفتم اگر بمن‌مهلت بدهید فکری خواهم کرد.امام فرمود:خوب جوابی دادی.[۲۳] سخن گفتن به هفتاد وسه زبان‌ابوهاشم جعفری گوید که:
خدمت امام هادی(ع)شرفیاب شدم.امام با زبان هندی با من صحبت‌می‌کردند ولی من چیزی نمی‌فهمیدم. در مقابل امام ظرفی پر از سنگریزه‌بود که امام یکی از سنگریزه هارا برداشت ومکید وبمن داد.منهم آن رادر دهانم گذاشتم.بخدا قسم!هنوز از خدمت امام هادی(ع)بیرون نرفته‌بودم که قادر بودم به هفتاد وسه زبان که یکی از آنها هندی بود سخن‌بگویم.[۲۴] توبة سیّد!شخصی از سادات قم بنام حسین بطور علنی شراب می‌خورد ومست‌می‌کرد.او روزی بدرخانة احمدبن اسحاق قمی نمایندة امام‌عسگری(ع)رفت ولی وی اجازه ورود را به او نداد.حسین هم با ناراحتی به خانه‌اش‌برگشت.
بعد از مدتی احمدبن اسحاق به سامراء رفت ولی وقتی به درخانةامام‌عسگری(ع)رفت،امام اجازة ورود به او ندادند.احمد ناراحت شد وبه‌گریه کردن والتماس نمودن افتاد تا اینکه امام به او اجازه‌دادند.
وقتی خدمت امام رسید،عرض کرد:یابن رسول اللّه!چرا با اینکه ازشیعیان شما هستم،اجازة ورود بمن نمی‌دادید؟
امام فرمود:زیرا تو پسرعموی مارا به خانه ات راه ندادی!احمد به گریه‌افتاد وگفت:من به این علت اورا راه ندادم تا از شرابخواری توبه کند!
امام فرمود:
راست می گوئی ولی در عین حال چاره‌ای نیست جز اینکه سادات رادرهرحال احترام نمائی وآنان را تحقیر ننمائی وبه آنان توهین نکنی! والاّدچار ضرر وخسارت خواهی شد زیرا آنان بمامنتسب هستند.
احمد بعد از مدتی به‌قم برگشت.عده‌ای از بزرگان قم برای زیارت وی به‌خانه‌اش آمدند.حسین هم جزء آنان بود.همینکه چشم احمد به حسین‌افتاد،از جای خود بلند شد واورا احترام کرد ودرکنارخود در بالای‌مجلس نشاند!حسین که تعجب کرده بود،علت این احترام فوق العاده راپرسید.احمد ماجرای خودرا با امام تعریف کرد.وقتی حسین این ماجرارا شنید،از اعمال زشت خود پشیمان شد وتوبه کرد وبه خانة خود رفت‌وآنچه شراب داشت دور ریخت ولوازم شرابسازی را از بین برد وازمردان با تقوا واهل عبادت گشت بط‌وریکه همیشه در حال اعتکاف درمسجدبودتا اینکه از دنیا رفت ودرکنار قبر فاطمة معصومه(ع)دفن‌گردید.[۲۵] سفر امام عسگری به گرگان‌جعفربن شریف گرگانی می‌گوید که:
سالی در راه سفر حج در سامراءبه خدمت امام عسگری (ع) رسیدم. ومقداری از اموالی را که شیعیان برای حضرت داده بودند به امام‌دادم‌وگفتم:شیعیان شمادر گرگان سلام رساندند.
امام فرمود:مگر بعد از اعمال حج به گرگان بر نمی‌گردی؟
گفتم:چرا.برمی گردم.فرمود:از امروز تا صدوهفتاد روز دیگر تو به گرگان‌می‌رسی.که روز جمعه سوم ربیع الثانی در اول روز وارد شهر می‌شوی.وقتی به گرگان رفتی،به مردم اعلام کن تا درخانة تو جمع شوند.زیرا درآخر آنروز من به گرگان خواهم آمد.
سپس امام برایم دعا کردند.
من همانتاریخی که امام فرموده بود ،وارد گرگان شدم وبه مردم خبردادم‌که امروز امام بمنزل من می‌آیند.لذا آماده باشند ومسائل ومشکلات‌خودرا در نظر بگیرند.
بعد از نماز ظهر وعصر،همگی شیعیان در خانة من جمع شده بودند که‌بدون اینکه متوجه بشویم،امام عسگری(ع)برما وارد شد وبرما سلام‌کرد.ما از امام استقبال نمودیم ودست مبارکش را بوسیدیم.
امام فرمود:من به جعفر بن شریف وعده داده بودم که در آخر امروز نزدشما بیایم.لذا نماز ظهر وعصر را در سامراء خواندم ونزد شما آمدم تا باشما تجدید عهد نمایم.اکنون که نزد شما هستم، سؤالات و حاجات خود را بمن بگوئید.
اولین نفر ی که حاجت خودرا گفت،نضربن جابر بود که عرضکرد:ای‌پسر رسولخدا!پسرم چندماه است که نابینا شده است.از خدا بخواهیدتا چشمانش را به او بر گرداند.
امام فرمود:اورا نزدم بیاور!
اورا خدمت امام آوردند وامام دست شریف راخودرا برچشمانش‌گذاشت که ناگاه بینا شد.سپس یک به یک مردم حاجتهای خودرامی‌پرسیدند وامام حاجات آنهارا برآورده می‌کرد ودرحق همگی دعانمودودرهمان روز مراجعت فرمود.[۲۶]

سوراخ کردن زبان

شیخ شمس الدین محمدبن قارون گوید:
به حاکم حلّه بنام مرجان الصغیر گزارش دادند که یکی از شیعیان بنام‌ابوراجح به خلفاء اهانت می‌نماید!حاکم دستورداد تا اورا آوردندوچندنفر بقصد کشت اورا زدند وآنقدر به صورتش زدند که دندانهای‌جلو او افتاد..سپس زبانش را بیرون آورده بر آن حلقة آهنی زدند وبینی‌اورا سوراخ کرده وریسمانی از مو درآن وارد کرده وبه طنابی بستندوبدستور حاکم در کوچه‌های شهر گرداند.تماشاچیان هم از هر طرف‌اورا می‌زدند بطوریکه بر روی زمین افتاد ومرگ را پیش روی خوددید.بعد ازآن حاکم دستورداد تا کار اورا تمام کنند ولی چند نفر واسطه‌شده وگفتند:او پیرمردی ساخورده است وآنچه برسرش آمده اورا از پای‌درخواهد آورد.اورا رها کن که خود می‌میرد وخونش را برگردن نگیر!
حاکم هم از کشتنش صرف نظر کرد.بستگان ابوراجح آمدند واورا درحالیکه صورت وزبانش باد کرده بودوکسی تردید نداشت که همانشب‌خواهد مرد،به منزلش بردند.
برخلاف انتظار،فردای آنشب که مردم برای اطلاع از وضع او بدیدارش‌رفتند،دیدند که در حال صحت وسلامت نماز می‌خواند.دندانهایش‌مثل اول شده وجراحتهایش خوب شده واثری از آنها باقی نمانده و پارگی صورتش رفع گردیده است.
مردم تعجب کرده وماجرایش را پرسیدند.گفت:
من مرگم را دیدم.زبان سخن گفتن هم نداشتم تا از خداوند متعال‌حاجتی بخواهم.لذا در دل دعا کردم وبه مولا وآقایم صاحب الزمان(ع)توسل جستم.چون شب فرا رسید،ناگاه دیدم که خانه‌ام پرنور شدویکدفعه دیدم که مولایم امام زمان(ع)دست مبارکش را بر صورتم کشیدوبه من فرمود:از خانه خارج شو وبرای طلب روزی برای زن وبچه ات‌کارکن که خدا بتو سلامتی داد.
منهم به این وضعی که می‌بینید شدم.
شمس الدین گوید:بخدا قسم!قبل از این ماجراابوراجح خیلی ضعیف‌وکم بنیه وزشت وکوتاه ریش بود ومن به حمامی که او در آن‌بود،می‌رفتم ولی بعد از این جریان وقتی اورا دیدم متوجه شدم که‌نیرویش زیادشده وقامتش راست گردیده وریشش بلند وصورتش سرخ‌شده وانگار به سن بیست سالگی برگشته وپیوسته در همین حالت بود تااینکه وفات یافت.[۲۷]

صفین وسربریده

از یحیی بن اربلی نقل شده که:
روزی در خدمت پدرم بودم.دیدم که مردی کنارش نشسته وچرت‌می‌زند.در این حال عمامه‌اش افتاد وجای زخم بزرگی که درسرش‌بود،ظاهرشد.پدرم از او پرسید:این زخم از کجاست؟گفت:این زخم را درجنگ صفین برداشتم.به او گفتند:تو کجا وصفین کجا؟
جوابداد:روزی با مردی از غزّه به مصر می‌رفتیم.در بین راه صحبت به‌جنگ صفین افتاد.همسفر من گفت:اگر من در جنگ صفین بودم،شمشیرم را از خون علی(ع)ویارانش سیراب می‌کردم!منهم گفتم: اگرمنهم در جنگ صفین بودم،شمشیرم را از خون معاویه ملعون سیراب‌می‌کردم.صحبت ما به جنگ منتهی شد وبه هم به جنگ وزد وخوردپرداختیم.یکوقت متوجه شدم که زخمی برمن زد ومن از هوش رفتم. ناگاه دیدم شخصی مرا با گوشة نیزه‌اش بیدار می‌نماید.چون چشم‌گشودم،مردی را دیدم که از اسب پائین آمد ودستش را روی زخم سرم‌کشید که فوراً بهبود یافت.
آنگاه گفت:همینجا بمان!وبعد از اندکی ناپدید شد.سپس در حالیکه‌سربریدة همسفرمن را در دست داشت با چهارپایان او برگشت‌وفرمود:این سر دشمن توست.تو بیاری ما برخاستی وماهم تورا یاری‌کردیم. چنانکه خداوند هرکه اورایاری کند،پیروز کند.
پرسیدم :شما کیستید؟
فرمود:من صاحب الامر هستم.
سپس فرمود:از این به بعد هرکه پرسید:این زخم چه بوده؟بگو ضربتی‌است که در صفین برداشته‌ام . [۲۸]

نابودی و نزول عذاب بر اقوام مختلف بشر

اقوام وملتهایی بودند که بر اثر نافرمانی خداوند ومخالفت با پیامبران دچار عذاب شدند از جمله قوم نوح وقوم صالح وقوم هود وقوم لوط و قارون با یارانش و اصحاب فیل که از حبشه آمده بودند و...
سؤالات یهودی از علی(ع)بعد از رحلت رسولخدا(ص)،یکنفر یهودی وارد مدینه شد وسؤالاتی رامطرح کرد که تنها علی(ع)توانست به آنهاجواب دهد وبعد ازآن‌یهودی،مسلمان شد.
او پرسید:پیامبرشما گفته است برتر از سایر پیامبران است.حضرت‌آدم(ع)این فضیلت را داشت که همة فرشتگان براو سجده نمودند.آیاپیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):سجده فرشتگان برای آدم(ع)یکبار بود.ولی خدا خودوملادکه‌اش تاروز قیامت بر محمّد(ص) صلوات می‌فرستند. همانطور که‌خدادرقرآن می‌فرماید:«اِن‌َّ الله وملائکته یُصلّون علی‌النبی‌ّ.» [۲۹] یعنی خدا وملائکه‌اش بر پیامبراسلام صلوات می‌فرستند.
یهودی:نوح(ع)نفرین کرد وبه دعای او خدا بارانی فرستاد تا کفار غرق‌شدند.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):پیامبر اسلام،پیامبررحمت بوده است.ولی ما شاهد بودیم که‌وقتی مدتی مدینه دچار خشکسالی شد ومردم از پیامبر درخواست‌کردند که برای آمدن باران دعا کند.حضرت دعا کرد وتا هفت شبانه روزباران آمد بطوریکه مردم آمدند ودرخواست کردند که پیامبر دعا کند که‌باران برشهر مدینه نبارد وفقط بر زمینهای کشاورزی آنان ببارد!پیامبرهم‌دعا کرد:خدایا!برمدینه نباران!وبرخارج از مدینه بباران.دراین حال‌آسمان مدینه صاف بود ولی خارج از مدینه باران می‌آمد.
یهودی:حضرت هود(ع)برقومش نفرین کرد وخدابادی فرستاد که قوم‌ناسپاس هود،هلاک شدند.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):در جنگ خندق که مشرکین مدینه را محاصره نمودند،خداطوفانی فرستاد تا خیمه‌های مشرکین را از جادرآورد ویکی از عوامل‌شکست دشمن شد.
یهودی:خدابرای صالح،شتری از دل کوه درآورد تا نشانة نبوت اوباشد.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):شتر صالح با او حرف نزد ولی یکروز شتری در مقابل پیامبرزانو زد وبا زبان عربی فصیح از صاحبش نزد پیامبر شکایت کرد.پیامبرصاحبش را خواست واورا از کشتن شتر منع نمود.
یهودی:خدا با موسی(ع)حرف زد.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته‌است؟
علی(ع):وقتی پیامبر اسلام به معراج رفت،در «مقام قاب قوسین‌اوادنی» با خدا سخن گفت و..
یهودی:خدا به سلیمان پادشاهی داد.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته‌است؟
علی(ع):یکروز ملکی با کلیدهایی در دست نزد پیامبراسلام آمدوگفت:خدا سلام رسانده وفرموده است که اینها کلیدهای گنجهای زمین‌است.اگر می‌خواهی در دنیا پادشاه باش وآخرت هم جایت در بهشت‌محفوظ است. پیامبر کلیدهارا پس داد وعرضه داشت که:می‌خواهم‌یکروز سیر باشم وشکر خدا گویم ویکروز گرسنه باشم از خدادرخواست کنم.
یهودی:خدا باد را تحت فرمان سلیمان(ع)قرار داد واو بوسیله باد به‌هرجا می‌خواست می‌رفت.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):درسفر معراج،وسیله‌ای آسمانی بنام بُراق برای پیامبر آوردندکه حضرت برآن سوار شد ودر یکشب از مکه به قدس رفت واز آنجا به‌آسمانهای هفت گانه بالارفت وبعد از سفرهائی،موقع اذان صبح به مکه‌برگشت.
یهودی:عیسی(ع)مرده زنده می‌کرد.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته‌است؟
علی(ع):یکروز یکنفرزن یهودی پیامبر را مهمان کرد وبرای او دست‌گوسفند کباب شده آورد.وقتی پیامبر لقمه اول را در دهان گذاشت،آن‌دست گوسفند بزبان آمد وگفت:مرا به زهر آلوده‌اند از من نخور!
یهودی:عیسی(ع)از ذخایر غذایی پشت دیوارها وخانه‌ها خبر می‌داد.آیا پیامبرشما چنین فضیلتی داشته است؟
علی(ع):در جنگ موته،لشگر اسلام در مرز روم مشغول جنگ با دشمن‌بود وپیامبر در مسجد مدینه، اخبار جنگ را نقل می‌کرد.وقتی لشگراسلام مراجعت کرد،دیدند همانطور بوده است که حضرت نقل می‌کرد.
[۳۰]

دوری از شرک

نفی شرک نیم اولّ کلمه توحید(لااله الاّاللّه) است.یعنی نیست خدایانی مگر اللّه.

انواع شرک

شرک ظاهر

این نوع شرک در میان بت پرستان،مسیحیان معتقد به تثلیث،یهودیان معتقد به پسر خدا بودن عُزیز و … وجود دارد.(واذ قال لقمان لابنه وهو یعظه یا بُنیّ لاتشرک باللّه انّ الشرک لظلم عظیم)[۳۱] یعنی لقمان پسرش را نصیحت کرد وگفت:شرک نورز که شرک ،ظلمی بزرگ(بخود)است.
(واذان من اللّه ورسوله الی الناس یوم الحجّ الاکبر انّ اللّه بریء من المشرکین ورسوله)توبه۳ یعنی اعلام از طرف خدا ورسولش به مردم در روز حج عظیم است که حقیقتا خدا ورسول از مشرکین بیزارند.
(واعبدوا اللّه ولاتشرکوا به شیئا)[۳۲] یعنی خدا راعبادت کنید وچیزی را شریک او نگیرید.

شرک خفی

این در افرادی است که کلمه توحید برزبان دارند ولی بعضی از اعمالشان شرک آمیز است.از جمله این افراد:
الف-بخیل وریاکار که اعمالشان چون برای هوای نفس است مثل اینکه اعمالش را برای ستایش مردم ویا مال دنیاانجام می‌دهد ،در حقیقت هوای نفس راپرستیده است وبرای خدا شریک قرار داده است.
ب-کسانیکه رفع گرفتاری خود را در مخلوقات می‌بینند.(ومایؤمن اکثرهم الاّ وهم مشرکون)[۳۳] یعنی اکثرشان مؤمن نبوده ومشرکند.
شخصی از امام ششم(ع)تفسیر آیه فوق را پرسید.امام فرمود:مراد کسانی هستند که مؤمن هستند ولی می‌گوید:اگر فلانی نبوداز بین رفته بودم!ویا اگر فلانی نبود بدبخت شده بودم که این شرک خفی است.
راوی پرسید که پس اگر کسی مشکل انسان را حل کرد چه بگوید؟فرمود:بگوید که اگر خدا فلانی را واسطه نمی‌کرد وبدست فلان شخص کار مرا حل نمی‌کرد مثلا بدبخت می‌شدم!(خوبیها وبدیها) ج-وابستگی به طاغوتها:کسانیکه طاغوتهارا اعمّ از قدرتهای استکباری ویا شاهان وحاکمان را عبادت می‌کنند یعنی مطیع آنها هستند وپیرو انها می‌باشند نیز اگر بزبان هم شهادتین بگویند دچار شرک خفی هستند.(والذین کفروا عبدوا الطاغوت)نساء یعنی کفار ،طاغوت را عبادت می‌کنند.
د-اطاعت از راهبان وبدعتگزارانی که حرام الهی را حلال وحلال الهی را حرام می‌کنند(اتّخذوا احبارهم ورُهبانهم اربابا من دون اللّه) یعنی راهبهارا عبادت می‌کنند. که امام ششم(ع)فرمود: آنها راهبهارا عبادت نمی‌کردند حتی اگر خود راهبها از آنها تقاضا می‌کردند که آنها را عبادت نمایند ولی از راهبها در تبدیل حرام وحلال الهی اطاعت می‌نمودند.

سرانجام مشرکین

ازدواج با آنها حرام است

(ولا تنکحوا المشرکات حتّی یُؤمنّ ولامه مؤمنه خیر من مشرکه ولو اعجبتکم … )[۳۴] یعنی با زنهای مشرک ازدواج نکنید مگر ایمان بیاورند وهرآینه کنیز مؤمنی از یک زن آزاد مشرک بهتر است اگر چه آن زن مشرک باعث تعجب شما شود(بخاطر زیبائی یا ثروت)
۲-مشرکین انسانهارا به جهنم می‌خوانند ولی خدا انسان را به بهشت می‌خواند(اولئک یدعون الی النار واللّه یدعوا الی الجنه)[۳۵] یعنی مشرکین شمارا به جهنم دعوت می‌کنند ولی خدا شمارا به بهشت دعوت می‌نماید.
۳-همه گناهان قابل بخشایش است مگر شرک(انّ الّه لایغفر ان یشرک به ویغفر مادون ذلک لمن یشاء ومن یشرک باللّه فقد افتری اثما عظیما)[۳۶]
یعنی خدا شرک را نمی‌آمرزد ولی کمتر از شرک را می‌بخشد اگر بخواهد وهرکه مشرک باشد گناه بزرگی را نسبت داده است.

صفات خدا

خداوند عزّ وجلّ دارای صفاتی است که به آنها صفات ثبوتیه گویند.مانند:
عالم وقادر وحیّ است ومرید مدرک
هم سمیع است وبصیر ومتکلم صادق
وخداوند از صفاتی منزّه ودور است که به آنها صفات سلبیه گویند .مانند:
نه مرکبّ بود وجسم مرئی نه محل
بی شریک است وبی معانی توغنی دان خالق

بی معانی یعنی صفات او عین ذاتش است وزاید بر ذاتش نیست.

صفات ثبوتیه

صفات ذات وصفات فعل

صفات ذات از ازل تا ابد در خدا بوده وبه او نسبت داده می‌شوند وعین خداوند می‌باشند.از جمله آنها :

علم

یعنی خدای یکتا از تمام اسرار وکُنه موجودات وعالم هستی با خبر است.حتیّ از نیّات ومقاصد وراز دلها نیز کاملا آگاه است.(واعلموا انّ اللّه بکلّ شیء علیم)[۳۷] یعنی بدانید خداوند بر هر چیزی آگاه است.
همچنین می‌فرماید(وعنده مفاتح الغیب لایعلمها الاّ اللّه ویعلم مافی البرّوالبحروما تسقط من ورقه الاّ یعلمها ولا حبّه فی ظلمات الارض ولا رطب ولا یابس الاّ فی کتاب مبین)[۳۸] یعنی کلیدهای غیب نزد خداست وجزاو کسی نمی‌داند.واو می‌داند آنچه را که در خشکی است ودر دریاست وآنچه را که از برگها می‌افتند می‌داند ودانه‌ای که در دل زمین است وهمه خشک وترها در کتاب علم الهی است.

قدرت

جهان هستی با پدیده‌های عظیم وشگرفش،کرات عظیم آسمانها،کهکشانها،منظومه‌ها، اقیانوسها و دریاها وموجوداتش،نشانه‌هایی از قدرت خداست.خدا بر هر چیزی قادر است وقدرت او نسبت به تمام اشیاء یکسان می‌باشد.
(اذا اراد اللّه بشیء فیقول له کُن فیکون)یس یعنی هرگاه خدا اراده کند چیزی را فقط می‌گوید باش! وآن وجود پیدا می‌کند.
قدرت خدا هیچ حدّ مرزی ندارد.هر زمان اراده محو ونابودی چیزی راکند آن چیز از میان می‌رود وبطور کلّی هیچ ضعف وناتوانی در او متصوّر نیست.

حیّ وقیّوم

خداوند دارای حیات جاویدان وثابت است.خدا موجود است امّاموجودی که وجودش از خودش است وبقیه موجودات قائم به او هستند.فرق حیات خدا با حیات دیگر موجودات در این است که حیات خدا عین ذاتش است نه عارضی وموقّتی!حیات خدا بمعنای علم وقدرت اوست. حیات خداوند،ذاتی وازلی وابدی وتغییرناپذیر است.او قیّوم است یعنی امور مختلف موجودات بدست اوست.رزق،عمر،حیات ومرگ مخلوقات به تدبیر اوست.(وعنت الوجوه للحیّ القیّوم)[۳۹] یعنی همه چهره‌ها در برابر خداوند حیّ قیّوم،خاضع می‌شوند.
(یا حیّ ویا قیّوم )از کاملترین ذکرهاست.زیرا حیّ اشاره به عمده‌ترین صفات ذات یعنی علم وقدرت دارد وقیّوم مجموعه صفات فعل است.
علی(ع)می‌گوید:درجنگ بدر چندبار به چادر پیامبر آمدم وهربار دیدم که در سجده است ومی فرماید:یاحیّ ویاقیّوم!تا اینکه خدا پیروزی را نصیب مسلمین کرد.[۴۰]

قدیم وابدی

یعنی او همیشه بوده وخواهد بود.رای او آغاز وپیانی تصور نمی‌شود(هو الاولّ والاخر والظاهر والباطن وهو بکلّ شیء علیم)[۴۱]یعنی او اول واو آخر واو ظاهر واو باطن است واز هر چیزی آگاه است.

مدرک

او صاحب اراده است ودر کارهایش مجبور نیستوهرکاری انجام دهد از روی هدف وحکمت است.او همه چیز را درک می‌کند وهمه را می‌بیند وهمه صداهارا می‌شنود.

متکلم

خداوند می‌تواند امواج صدا را در هوا ایجاد کند وبا پیامبرانش سخن بگوید نه اینکه تکلم از زبان وحنجره باشد.

صادق

هرچه خداوند بگوید راست وعین حقیقت است زیرا دروغ از جهل ونادانی واز ضعف است که خدا از اینها منزّه می‌باشد.

صفات سلبیه

مراد از صفات سلبیه این است که خداوند از هرگونه عیب ونقص وعوارض،پاک ومنزّه است.از جمله صفات سلبیه:

خداوند جسم نیست ودیده نمی‌شود

(لاتدرکه الابصار وهو یدرک الابصار وهو اللطیف الخبیر)[۴۲] یعنی چشمها اورا درک نمی‌کند ولی او همه چشمهارا درک می‌کند واو لطیف وآگاه است.
س:چرا خدا دیده نمی‌شود؟زیرا لازمه دیده شدن،داشتن خصوصیتی است که در خدا نیست!موجودی قابل رؤیت است که جسم باشد،مکان داشته باشد،جهت داشته باشد،دارای اجزاء باشد،دائما در حال تغییر ودگرگونی باشد!ولی خداوند از این خصوصیات منزهّ است.
امام رضا(ع):از مانیست کسیکه خیال کند خداوند متعال،جسم است.مادر دنیا وآخرت از این فرد بیزار هستیم.[۴۳]
۲- بی محل است ودرهمه جا هست:تا خدارا بی مکان وبی محل ندانیم،اورا بدرستی نشناخته‌ایم.
(وللّه المشرق والمغرب فاینما تولّوا فثمّ وجه اللّه ان! اللّه واسع علیم)[۴۴] مشرق ومغرب از آن خداست وبه هر سو رو کنید،خدا انجاست.خداوند بی نیاز ودانا است.
شخصی از علی(ع)پرسید:پروردگار ما قبل از اینکه آسمان وزمین را بیافریند کجابود؟ فرمود: کجا، سؤال از مکان است در حالیکه خداوند وجود داشت وهیچ مکانی وجود نداشت [۴۵] سؤال:چرا هنگام دعا دست بسوی آسمان بالا می‌بریم؟زیرا معدن رزق وروزی (باران،خورشید و … )در آسمان است.
یکی از دانشمندان یهود،نزد یکی از خلفا(ابوبکر یا عمر)آمد وگفت:تو جانشین پیامبری؟ گفت: آری! پرسید: سؤالی دارم بگو ببینم خداوند کجاست؟در آسمان است یا در زمین؟خلیفه گفت:در آسمان بر عرش قرار دارد!یهودی گفت:پس زمین از او خالی است؟!خلیفه گفت:از من دور شو والاّتورا به قتل می‌رسانم!یهودی تعجب گرد وبرگشت در حالیکه اسلام را مسخره می‌کرد.خبر به علی(ع) رسید. یهودی را پیدا کرد وگفت:من از سؤال تو جواب خلیفه با خبر شدم.ما عقیده داریم که خداوند متعال مکان را آفرید بنابراین ممکن نیست خودش مکانی داشته باشد!وبرتر از آن است که مکانی اورا در خود جای دهد … .آیا در فلان کتاب خودتان نخوانده‌ای که روزی فرشته‌ای از شرق نزد موسی(ع)آمد. حضرت فرمود: از کجا آمده‌ای؟ گفت: از نزد پروردگار!سپس فرشته‌ای از غرب آمد. موسی(ع) گفت: از کجا آمده‌ای؟گفت: از نزد پرودگار!باز فرشته دیگری آمد.موسی(ع)گفت: از کجا آمده‌ای؟ گفت: از آسمان هفتم از نزد پروردگار!باز فرشته دیگری آمد.موسی(ع)فرمود:تو از کجا آمده‌ای؟گفت: از زمین هفتم از نزد پروردگار! موسی(ع)فرمود:منزّه است خدایی که هیچ مکانی از او خالی نیست و هیچ مکانی به او نزدیکتر از مکان دیگر نمی‌باشد!
یهودی گفت:شهادت می‌دهم که حقّ مبین همین است وتو از همه شایسته تر به مقام پیامبرت هستی! [۴۶]

عدل

دلیل بر عدل خداوند دوچیز است.

دلیل عقلی

یعنی عقل می‌گوید ظلم بد است وخداوند حکیم هرگز کار قبیح وبد انجام نمی‌دهد زیرا عوامل ظلم چند چیز است که آنها در خدا وجود ندارد .از جمله این عوامل:

نیاز

کسی ظلم می‌کند که برای رسیدن به اموری،نیاز مند باشد واز راه ظلم بتواند که به آنها برسد.

جهل ونادانی

کسی ظلم می‌کند که گاهی از زشتی وقباحت ظلم بی خبر است.

رذائل اخلاقی

کسی ظلم می‌کند که در وجودش،کینه وعداوت،حسادت،خودخواهی وهواپرستی باشد.

عجز وناتوانی

کسی ظلم می‌کند که از دفع خطر از خودش عاجز است وبرای رسیدن به مرادش جز ظلم راهی ندارد.
هر ظلمی که در عالم واقع می‌شود در اثر عوامل فوق است واین عوامل در ساحت قدس الهی راه ندارند زیرا خداوند
۱-غنی وبی نیاز است.
۲-علمش نامحدود است.
۳-تمام صفات کمال را داراست واز صفات نقص منزّه است.
۴-دارای قدرت نامتناهی وبی حدّ است.
پس او عادل است.

دلیل نقلی

آیات وروایات همه بر عدل خداوند دلالت دارند از جمله:
(انّ اللّه لایظلم مثقال ذرهّ)[۴۷] یعنی خداوند سر سوزنی ظلم نمی‌کند.
(انّ اللّه لیس بظلاّم للعبید)[۴۸] یعنی حقیقتا خداوند به بندگانش ظلم نمی‌کند.
(لایظلم ربّک احدا)[۴۹] یعنی خدایت هیچ ظلمی به احدی نمی‌کند.
(انّ اللّه یأمر بالعدل والاحسان…)[۵۰] خدا امر به عدالت ونیکوکاری می‌نماید (اذا حکمتم بین الناس ان تحکموا بالعدل)[۵۱] هرکاه حکمی صادر می‌کنید از روی عدل باشد.و…

معانی عدالت خدا

عدل یک معنای ظاهری دارد یعنی ظلم نکردن !امّا معانی وسیعی برای عدل گفته شده است که به آن اشاره می‌شود:
۱-عدل خداوند یعنی خداوند از انجام هر عملی که بر خلاف مصلحت وحکمت است،دوری می‌کند.
۲-عدالت خداوند یعنی همه انسانها در پیشگاه او از هر جهت یکسان وبرابرند.وهیچ انسانی نزد او بر دیگری برتری ندارد مگر بواسطه تقوا واعمال نیک.(انّ اکرمکم عنداللّه اتقیکم)[۵۲] یعنی گرامیترین شما نزد خدا،باتقواترین شماست.
۳-عدالت خداوند یعنی خداوند هیچ عملی را هرچند خیلی ناچیز وکوچک باشد، از هیچ کس ضایع نکرده وبی اجر وپاداش نمی‌گذارد.وبدون تبعیض به هرکس،جزای عملش را خواهد داد.(فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره ومن یعمل مثقال ذره شرّا یره)[۵۳]هرکه کوچکترین عمل خوب داشته باشد آنرا خواهد دید وهرکه کوچکترین عمل بد داشته باشد،نیز آنرا می‌بیند.
۴-عدالت خداوند یعنی قرار دادن هر چیز در جای خودش.یعنی خالق متعال هر پدیده ومخلوقی را در جای خود وباندازه آفریده ومواد ترکیبی هر موجودی را باندازه قرار داده است.ودر همه موجودات تناسب وتعادل قرار داده است.(وانبتنا فیها من کلّ شیء موزون)[۵۴] یعنی در روی زمین هر چیزی را به اندازه رویاندیم.
(الّذی خلق فسویّ)[۵۵] یعنی آنکه خلق کرد وبه میزان وتساوی خلق نمود.
گاهی اشکالاتی در باره عدل خداوند می‌نمایند.از جمله:اگر خدا عادل است پس چرا فلان جوان را در جوانی می‌راند!چرا فلانی مرد؟چرا سیل عده‌ای را نابود کرد؟چرا گروهی محرومند؟
برای جواب به این سؤالات باید دنیا وهدف از آفرینش را بشناسیم.همچنین علت وقایع ومصیبتهارا درک کنیم.
عده‌ای خیال می‌کنند که مرگ نابودی است لذا می‌گویند چرا فلان جوان ناکام شد؟یا خیال می‌کنند که دنیا جای ماندن ابدی است ومی گویند چرا سیل وزلزله عده‌ای را نابود کرد!یا فکر می‌کنند که دنیا جای آسایش است ومی گوئیم چرا گروهی محرومند!
در کتاب قصه‌های قرآن صفحه۲۷۳ آمده است که عده‌ای نزد ذی الکفل که یکی از پیامبران بود ، آمدند ودرخواست کردند که او از خدا بخواهد تا مرگ را از آنها بردارد؟پیامبر دعا کرد ومرگ از میان آنها رفت.آنها مدتی خوشحال بودند وعمرهای طولانی داشتند .ولی کم کم متوجه شدند که مشکلات زیادی متوجه آنها شده است از حمله هر مردی باید از مادرش وپدر ومادر مادرش وپدر ومادر مادر مادرش وهمچنین از پدر وپدر ومادر پدرش و … مواظبت بکند.کم کم خانه هایشان را برای این تعداد نفرات ،بزرگتر کردند وزمینهای بیشتری را برای خوراک این همه عائله به زیر کشت بردند.
عاقبت آنها پشیمان شدند ونزد ذی الکفل آمده ودرخواست کردند تا مرگ دوباره به میانشان بیاد!

پانویس

  1. بقره 254
  2. منتهی الامال ج1ص81
  3. بحار ج41 ص195
  4. بحار ج41 ص212
  5. بحار ج43 ص30
  6. حدیقة الشیعة
  7. بقره 154
  8. بحار ج43
  9. بحارج44ص181
  10. بحار ج43 ص181
  11. منتهی الامال ج2 ص230
  12. ستارگان درخشان‌ج6ص16
  13. منتهی الامال ج2 ص101
  14. حدیقة الشیعة
  15. بحار ج4 ص72
  16. حدیقة الشیعة
  17. حدیقةالشیعة
  18. منتهی الامال ج2ص197
  19. منتهی الامال ج2 ص276
  20. منتهی الامال ج2 ص277
  21. ارشاد ج2 ص279
  22. منتهی الامال ج2 ص336
  23. منتهی‌الامال ج2 ص36
  24. منتهی الامال ج2 ص367
  25. ستارگان درخشان ج123ص28
  26. منتهی الامال ج2 ص399
  27. مکیال المکارم
  28. مهدی موعود
  29. احزاب56
  30. ستارگان درخشان ج1ص29
  31. لقمان13
  32. نساء36
  33. یوسف23
  34. بقره221
  35. بقره221
  36. نساء48
  37. بقره231
  38. انعام59
  39. طه111
  40. تفسیر روح البیان
  41. حدید3
  42. انعام 103
  43. توحیدصدوق باب6حدیث20
  44. بقره115
  45. توحید صدوق باب 28 حدیث12
  46. پیام قرآن جلد4 ص274
  47. نساء40
  48. آل عمران 182
  49. کهف49
  50. نحل90
  51. نساء58
  52. حجرات14
  53. زلزال7
  54. حجر19
  55. اعلی2