امر به معروف و نهی از منکر در شاهنامه فردوسی

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
امر به معروف و نهی از منکر در شاهنامه فردوسی
مشخصات پایان نامه
خطا در ایجاد بندانگشتی: نمی‌توان تصویر بندانگشتی را در مقصد ذخیره کرد
نویسنده رضا سنچولی مقدم
زبان فارسی
استاد راهنما حیدرعلی دهمرده
استاد مشاور محمد میر
تاریخ دفاع 1394
رشته الهیات و معارف اسلامی
محل دفاع دانشگاه زابل - دانشکده ادبیات و علوم انسانی

محتویات

چکيده

امر به معروف و نهي از منکر از جمله موضوعاتي است که از اوايل قرن چهارم، يعني ظهور شعر فارسي مورد توجه شاعران بوده است. حتي در شعر حماسي فردوسي نيز به اقتضاي حوادث داستان، حکمت و پند و موعظه ديده ميشود. فردوسي در جايجاي شاهنامه همواره به ترويج معارف و تقبيح مفاسد پرداخته و شعر او علاوه بر اين که بعدها مورد توجه حماسه سرايان قرار گرفته، بلکه از حيث بيان مضامين اخلاقي مورد توجه شاعراني است که به ادبيات تعليمي گرايش داشته اند. لذا در اين پژوهش که به شيوة توصيفي- تحليلي صورت ميگيرد، تلاش ميشود تا يکي از موضوعات مهم ادبيات تعليمي يعني فريضۀ امر به معروف و نهي از منکر در شاهنامۀ فردوسي مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار گيرد. به نظر ميرسد فردوسي هنگام سرودن اثر گرانقدر شاهنامه، در کنار پرداختن به مضامين و روايت هاي حماسي، توجه خاصي به بيان مضامين ادب تعليمي از جمله امر به معروف و نهي از منکر داشته و روح ديانت و معنويت را با حماسه در هم آميخته است.

واژگان کليدي: فردوسي، شاهنامه، فضايل اخلاقي، رذايل اخلاقي، امر به معروف و نهي از منکر.

فصل اول کليات تحقيق

مقدمه

ادبيات در معناي عام خود، در گذشته يکي از مهم ترين و تأثيرگذارترين رسانه هاي اجتماعي بود و در اين ميان، شعر، علاوه بر انعکاس عواطف و احساسات شعرا، جايگاه طرح مهم ترين موضوعات انساني و اخلاقي نيز بوده است. به عبارتي دقيق تر، هريک از شاعران با کاربرد شيوه ها و شگردهاي خاصي، شخصيت اخلاقي و انساني خود را بعنوان عضوي از جامعه، به مخاطبان خود ميشناسانند. يکي از مهم ترين اين شگردها، تکيه بر معيارها و هنجارهاي از پيش تعيين شده اي است که زاييدة تجربۀ خود و پيشينيان وي بوده و مورد قبول همگان است. بنابراين استناد به اخلاقيات و استدلال هاي اخلاقي يکي از شگردهايي است که سراينده با تکيه بر آن ميتواند صحت و سقم نيت يا خواستۀ خود را براي مخاطب تبيين کند. البته »از آن جا که بشر ذاتا تمايلي ندارد به طور مستقيم و آمرانه مورد پند و اندرز قرار گيرد«،[۱] بنابراين در اين زمينه ارزش شعر در زمينه ي تعليم و تربيت آشکار ميشود، زيرا در متون ادبي و مخصوصا شعر، شاعر مستقيما و به صورت آمرانه به پند و اندرز نميپردازد بلکه تعاليم اخلاقي و تربيتي خود را در ضمن سخنان عاطفه انگيز و احساسات خود بيان ميکند.

با اين مقدمه، پاي شعر تعليمي به مبحث باز ميشود؛ »شعر تعليمي شعري است که هدف در آن تعليم و علم و اخلاق و هنر است؛ ... در آثار گذشتۀ ما براي ادبيات تعليمي نام هاي مختلفي چون زهد و تحقيق و پند و حکمت و وعظ و تعليم به کار رفته است.» [۲]. بخش عمده اي از ادب متعالي ما را شعر تعليمي به وجود آورده است. »اغلب آثار شاعران غير درباري ما سرشار از زمينه هاي تعليمي است، حتي ادبيات درباري ما در موارد بسياري مايه هاي تعليم اخلاق را داراست.» [۳]

يکي از بزرگترين آثار ادبي که در زمينۀ پند و اندرز و ادب تعليمي، پيشگام بوده و تأثير فراواني بر آثار منظوم و منثور بعد از خود گذاشته است، شاهنامۀ فردوسي ميباشد. شاهنامه يکي از بزرگترين آثار جاودانۀ حماسي ادب پارسي و يکي از شاهکارهاي ادبي جهان، از شاعر نامدار فردوسي است، اين اثر، سند و گواهي روشن بر شکوه و فرهنگ و تمدن غني ايرانيان قديم و نمايانگر تاريخ و فرهنگ دوره باستاني ايران مي باشد.

مي دانيم که پيش از پذيرش دين مبين اسلام ايرانيان از آيين زرتشتي و کتاب مقدس اوستا پيروي مي کردند. در اوستا پايۀ همه کارها و پيشامدهاي جهان براساس نيکي و بدي استوار است و سرانجام نيکان، به خير و سرنوشت بدان، به تباهي پايان مي پذيرد و سرپيچيکنندگان از راه يزدان، جوانمردان و فرزانگان، »فره ايزدي« را از خويش دور مي کنند و خودکامگان خود را به وادي نيستي مي کشاند؛ به اين سبب مباني تربيتي و اخلاقي دين بهي، در سراسر روايت هاي شاهنامۀ فردوسي آشکار مي باشد. فرهنگي که بر راستي پارسايي، گذشت، نيکي و مهرورزي استوار است.

در مقدمۀ رزمنامۀ رستم و اسفنديار ميخوانيم که: »شاهنامه فردوسي ...همه در حمايت دادگري و خرد و مردمي و آزادگي است و راستي و نيکوکاري و وطن دوستي را تعليم مي دهد. چه ارزشي بالاتر از اينکه شاهنامه براي انسان کمال مطلوبي مي آفريند والا و بشري ...«[۴] »در سراسر شاهنامه، در حين آشنايي با سرگذشت پهلوانان و پادشاهان، با بسياري از آداب و سنت هاي گوناگون زندگي، آرمان ها و اخلاق نياکان قديم ايران نيز آشنا مي شويم و همانطور که پيش از اين آمد، در مي يابيم که در اين روايت ها پيوسته ستيز و کشمکشي ميان نيکي و بدي وجود دارد، پيکاري پي گير با پليدي و پلشتي براي رسيدن به رستگاري. آنچه چشمگيرتر است پافشاري بر راستي، درستي و پارسايي است.» [۵]

فردوسي در لابه لاي بسياري از داستان هاي پهلواني شاهنامه اقدام به درج پند و اندرز نموده است. اين پندها معمولا متناسب با درون مايه داستان مورد نظر ارائه ميشوند. مواعظ و مطالب حکمت آميزي که در ضمن بعضي از فصول شاهنامه آمده و به قول ارباب بصيرت دلبستگي به آنها منبعث از عقل و دانش گوينده خردمند آن است، گاه به حدي موضوع اصلي را تحت الشعاع قرار ميدهد که خواننده ترديد پيدا ميکند که آيا مراد گوينده بيان اصول اخلاقي است يا ذکر حوادث تاريخي و اساطير باستاني؟ قدر مسلم اين است که استشهاد مکرر فردوسي در اثناي سخن به ادني مناسبتي بدين گونه مفاهيم عالي اخلاقي و انساني در جهت گرامي داشتن فضايل و پست شمردن رذايل، به شاهنامه امتياز خاصي بخشيده است که نظير آن در کمتر منظومه اي از اين دست ديده ميشود. به راستي اين همان »... هنر جهان پسندي است که به قول تولستوي همواره ملاک ثابت و معتبري دارد و آن ملاک ثابت و معتبر معرفت ديني و روحاني است که پيوسته افکار و عقايدي را القا ميکند که در همه اعصار ميان تمام امم عالم مشترک است «.[۶]

در راستاي تبيين آموزه هاي اخلاقي و پند و اندرزهاي فردوسي در شاهنامه، در اين پايان نامه به بررسي مقولۀ امر به معروف و نهي از منکر در شاهنامه پرداخته ايم تا مشخص شود که فردوسي بزرگ، در اين زمينه چه سهمي در رشد و پويايي ادبيات تعليمي در تاريخ ادبيات فارسي داشته و همچنين مشخص شود که اين شاعر گرانقدر به کدام يک از آموزه ها و پندهاي اخلاقي توجه بيشتري داشته است.

بيان مسأله

فريضۀ مقدس امر به معروف و نهي از منکر، فريضه اي به قدمت انسان است؛ زيرا هدف بعثت انبياي الهي دعوت بشر به سوي توحيد و نيکي ها و بازداشتن آدميان از شر و پليدي است. به تحقيق مي توان گفت که اين فريضه بزرگ و سرنوشت ساز در آينه زلال ادبيات، جايگاهي بس رفيــع و والا دارد و خصوصا پس از نهضت تاريخ ساز عاشورا، رويکرد سخنوران متعهد و دين باور به آن رو به فزوني نهاده است و اين روند به طور چشمگيري همچنان استمرار دارد.

شاعران عرصۀ ادب فارسي نيز از زبان نرم و لطيف شعر، براي اداي وظيفۀ شرعي خود در اجراي امر به معروف و نهي از منکر همت گماشته اند و از ديرباز، در لابلاي اشعار آن ها، معروف ها و نيک ها ترويج و تحسين شده و منکرات و زشتيها تقبيح شده اند. البته نميتوان ادعا کرد که شاعران براي انجام امر به معروف و نهي از منکر، به همان شيوة مألوف در کتب ديني پرداخته اند، بلکه آن ها از طريق هنر شاعري خود، بيشتر مواقع به روش غيرمستقيم و ضمني، مخاطب خود را امر به معروف و نهي از منکر کرده اند.

يکي از شاعران بزرگ عرصۀ ادب فارسي که حق بزرگي بر گردن زبان و ادبيات فارسي دارد، فردوسي توسي است که در زمينۀ پند و اندرز و موعظه نيز دستي داشته و همواره به ترويج معارف و تقبيح مفاسد پرداخته است و »شعر او نه تنها مورد تقليد حماسه سرايان پس از او، بلکه معلمان اخلاق نيز قرار گرفته است «[۷]

فردوسي بزرگترين شاعر حماسه سراي ايران است که »شعر او نه تنها مورد تقليد حماسه سرايان پس از او، بلکه معلمان اخلاق، نظير سعدي شيرازي نيز قرار گرفته است.» [۸] شاهنامۀ فردوسي سراسر پند و اندرز است. اين کتاب »به عنوان يکي از کهن ترين مواريث ادبي ايران و جهان، علاوه بر اين که آيينۀ تمام نماي حماسه هاي اساطيري، تاريخي و ملي ايران زمين است؛ در بطن خويش آميزه اي از عناصري است که در کنار حماسه، حکايت از حکمت و اخلاق دارد و به گونه اي با روح ديانت و معنويت در هم آميخته اند. دين داري، خردورزي و اخلاق سه محور اصلي شاهنامه است که فردوسي ارزشهاي اصيل ملي و خرد و حکمت ايراني را به نحو شايسته اي با باور هاي ژرف ديني و معرفت اسلامي پيوند زده است.» [۹] اگرچه شاهنامه از لحاظ هويت ملي براي ما ارزشمند است، اما اين اثر گرانقدر »تنها از آن جهت مهم نيست که سرگذشت ايران قديم است و داستانها و افسانه هاي ملي ما را که نمايندة فرهنگ و رسوم و عادات گذشته ملت ماست، زنده کرده و درس ميهن دوستي به خواننده آموخته، بلکه از آن جهت نيز اهميت دارد که سرشار از حکمت و اخلاق است و راه و رسم زندگي کردن در اين جهان را به ما مي آموزد و ما را به رستگاري رهنمايي مي کند.» [۱۰]

فرضيه هاي تحقيق

- مهم ترين فضيلت اخلاقي که فردوسي در شاهنامه آدمي را به آن امر ميکند، خردورزي و کسب علم و دانش است.

- مهم ترين رذيلت اخلاقي که فردوسي در شاهنامه آدمي را از آن نهي ميکند، حرص و طمع و آزمندي است.

سؤالات تحقيق

- مهم ترين فضيلت اخلاقي که فردوسي آدمي را به آن امر ميکند کدام است؟

- مهم ترين رذيلۀ اخلاقي که فردوسي آدمي را از آن نهي ميکند کدام است؟

اهداف تحقيق

- بررسي فضايل اخلاقي مورد توجه فردوسي در شاهنامه.

- بررسي رذايل اخلاقي در شاهنامه.

- مقايسۀ رذايل و فضايل و تعيين بسآمد هر يک از اين مقوله ها.

روش تحقيق

نوع تحقيق، توصيفي- تحليلي و روش تحقيق، کتابخانه اي و بر مبناي تحليل محتواست. به اين ترتيب که ابتدا با مراجعه به کتابخانه ها و سايت هاي معتبر، کتب و پايان نامه ها و مقالات مرتبط، با فريضۀ امر به معروف و نهي از منکر و جوانب و مؤلفه هاي آن مورد مطالعه و فيش برداري قرار ميگيرد و سپس با خواندن شاهنامه و يادداشت برداري از ابيات مرتبط با امر به معروف و نهي از منکر، اين مقوله ها دسته بندي شده و مورد تجزيه و تحليل قرار ميگيرد و در پايان، نتايج حاصل از پژوهش ارائه ميشود.

روش گردآوي اطلاعات، بصورت کتابخانه اي و ابزار گردآوري، فيش بوده و جامعۀ آماري تحقيق، شاهنامۀ فردوسي بر اساس شاهنامه چاپ مسکو و به شرح حميديان (١٣٨٥) ميباشد.

اهميت و ضرورت تحقيق

با توجه به بررسيهاي به عمل آمده، تاکنون در خصوص زمينه هاي تعليمي شاهنامه پژوهش هايي به طور کلي صورت گرفته، ولي پژوهشي که به طور خاص به مسألۀ امر به معروف و نهي از منکر در شاهنامه پرداخته باشد، مشاهده نشد لذا در اين پژوهش تلاش ميشود تا بطور خاص به اين مسأله پرداخته شود.

پيشينۀ تحقيق

- امرايي (١٣٧٧) در پايان نامۀ کارشناسي ارشد خود با عنوان «امر به معروف و نهي از منکر در آثار سعدي» پرداخته و سعدي را در اين زمينه، شاعري متعهد و حساس به امور اخلاقي و اجتماعي جامعه دانسته است.

- شرفشاهي (١٣٩٢) در مقاله اي با عنوان »امام حسين علیه السلام و امر به معروف در شعر فارسي«، پس از بررسي امر به معروف و نهي از منکر در اشعار برخي شاعران، به اين نتيجه رسيده است که معرفي و نشر آثار شاعران پيشين و معاصرين و دعوت از شاعران امروز مي تواند نقش مفيد و برانگيزاننده اي در انعکاس پيام سرخ نهضت عاشورا و رويکرد جامعه به سمت ارزشهاي متعالي داشته باشد.

- قصاب زاده (١٣٨١) در پايان نامه اي با عنوان »بازتاب مسائل تعليم و تربيت در شاهنامه فردوسي« به اين نتيجه رسيده که فردوسي در قرن چهارم به برخي از مهم ترين موضوعات تربيتي اشاره داشته و همواره با درونيات انسانها و اخلاق و معنوينت آشنا بوده است.

- خوئيني و رحمتيان (١٣٩٤)، در مقاله اي با عنوان »بررسي زمينه و منشأ اندرزهاي شاهنامه « به اين نتيجه رسيده اند که يکي از بزرگترين شاعران ادبيات فارسي که به مقولۀ پند و اندرز توجه خاصي داشته، ابوالقاسم فردوسي است، وي در شاهنامه براي پند و اندرز جايگاه ويژه اي قائل شده و ابيات شيوا و پر مغز فراواني را در اين زمينه از خود به يادگار نهاده است که از ديرباز مورد استقبال عامۀ مردم قرار گرفته است و اين البته جداي از اندرزهاي بي شماري است که در متن داستان هاي شاهنامه وجود دارد و از زبان شخصيت ها بيان مي شوند. اين تحقيق بيش از هر چيز ديگري مي کوشد تا آبشخورهاي فکري پاره اي از اندرزهاي شاهنامه را بر ما معلوم گرداند و در اين راستا شماري از کتاب ها و اندرزنامه هاي پهلوي نظير اندرزهاي آذرباد مارسپندان، جاويدان خرد، پندنامۀ بزرگمهر و اشعار چند شاعر ماقبل فردوسي همچون رودکي به عنوان منابع تأثيرگذار بر اندرزهاي شاهنامه معرفي شده اند.

- طالبيان و همکاران (١٣٨٦) در مقاله اي با عنوان »جدال خير و شر درونمايه شاهنامه فردوسي و کهن الگوي روايت «، به اين نتيجه رسيده اند که در تحليل و طبقه بندي ساختاري انجام شده بر شاهنامه فردوسي، ١٣٨٥، تضاد، دوبني يا جدال نيک و بد را درونمايه اصلي شاهنامه مي يابيم که همچون يک روح بر اجزاي اين اثر سترگ سايه افکنده است. بسامد داستانهايي که در شاهنامه به طور مستقيم جدال عملي خير و شر را دربر مي گيرند، دست کم دو برابر داستانهايي است که به درونمايه ديگر مربوط است. بر اين اساس جدال خير و شر (درونمايه عمده در شاهنامه) مي تواند به عنوان ژرف ساخت الگوي روايت در ناخودآگاه جمعي ذهن بشر، کهن الگوي روايت به شمار آيد.

- اردستاني رستمي، حميد رضا (١٣٨٥) در مقاله اي با عنوان »نگاهي به انديشه هاي کلامي حکيم فردوسي ١- خير و شر ٢- نفي مبدا سببيت ٣- جبر و اختيار« به بررسي عقايد دروني و حقيقي فردوسي پرداخته و به اين نتيجه رسيده است که انديشه هاي اشعريگونه بر شاهنامه حاکم است.

- محرمي، رامين؛ ممي زاده، رقيه (١٣٩٠) در مقاله اي با عنوان »تقابل نمادهاي خير و شر در دورة اساطيري شاهنامه « به اين نتيجه رسيده اند که در بخش اساطيري شاهنامه همواره جدال و کشمکش ميان نيروهاي خيرو شر در جريان است و فردوسي به مسألۀ خير و شر ديدي نمادين و تمثيلي دارد.

فصل دوم: مباني نظري

شناخت نامۀ فردوسي

زندگينامه:

تولد:

حکيم ابوالقاسم فردوسي طوسي، بزرگترين حماسه سراي تاريخ ايران و يکي از برجسته ترين شاعران جهان شمرده مي شود. »در تذکره ها و تواريخي که تا اواخر قرن سيزدهم هجري تاليف شده است مطالب قابل توجهي که ما را از نظر تحقيق در زندگاني وي قانع سازد، بسيار کم است. ناچار بيشتر بايد به نوشته هاي دانشمندان قرن اخير توجه کرد که با دقت در متن شاهنامه براي نظريات خود دلائل مؤثري آورده اند.» [۱۱] از نظر پژوهشگران امروزي، »فردوسي در حدود سال ٣٢٩ هجري قمري در روستاي پاژ در نزديکي طوس در خراسان متولد شد. البته دربارة تاريخ تولد فردوسي روايات تذکره ها و تاريخ ها پريشان است. در نسخه هاي معتبر شاهنامه سال هاي عمر او تا هفتاد و شش و »نزديک هشتاد « ياد شده است.» [۱۲] استدلالي که منجر به استنباط سال ٣٢٩ شده است شعر زير است که محققان بيت آخر را اشاره به قدرت رسيدن سلطان محمود غزنوي در سال ٣٨٧ قمري مي دانند: بدانگه که بد سال پنجاه و هشت نوان تر شدم چون جواني گذشت فـــــريدون بـيداردل زنده شد زمــــين و زمان پيش او بنده شد [۱۳] و از اين که فردوسي در سال ٣٨٧ پنجاه و هشت ساله بوده است نتيجه مي گيرند او در حدود سال ٣٢٩ متولد شده است.

«تولد فردوسي را نظامي عروضي که اولين کسي است که دربارة فردوسي نوشته است، در ده »باز « نوشته است که معرب »پاژ « است.» [۱۴] منابع جديدتر به روستاهاي »شاداب « و »رزان « نيز اشاره کرده اند که محققان امروزي اين ادعاها را قابل اعتنا نمي دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ايران و در ١٥ کيلومتري شمال مشهد قرار دارد.

کودکي و تحصيل

پدر فردوسي دهقان بود که در آن زمان به معني ايرانيتبار و نيز به معني صاحب ده بوده است [۱۵] که مي توان از آن نتيجه گرفت زندگي نسبتا مرفهي داشته است. در نتيجه خانوادة فردوسي احتمالا در کودکي مشکل مالي نداشته است و نيز تحصيلات مناسبي کرده است. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه مي توان نتيجه گرفت که او جدا از زبان فارسي دري به زبان هاي عربي و پهلوي نيز آشنا بوده است. به نظر مي رسد که فردوسي با فلسفۀ يوناني نيز آشنايي داشته است.» [۱۶].

جواني و شاعري

از ولادت فردوسي تا زمان شروع وي به سرودن شاهنامه [۱۷] اطلاع درستي از احوال او در دست نيست؛ اما »پيداست که وي روزگار نوجواني و جواني خود را به کسب دانش پرداخته، چون وقتي در حدود چهل سالگي آغاز به نظم شاهنامه کرده نه تنها شاعري توانا بلکه اديبي برجسته و حتي حکيم و فيلسوف گونه بوده است. احتمالا او آموزش هاي مقدماتي را در همان شهرک اشرافي زادگاه خود فرا گرفته و بعد در شهر طابران که از کانونهاي دانش آن زمان بوده، تحصيلات خود را کامل کرده است.» [۱۸] هنگامي که هنوز نيروي جواني و مايۀ زندگاني شاعر از ميان نرفته بود انديشۀ نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزي که بدين کار دست زد بيش از چهل سال از زندگانيش نمي گذشت. افسانه هايي که دربارة سبب نظم اين اثر جاويدان در تذکره ها و تواريخ قديم آمده است اغلب بي اساس و دور از حقيقت است.

کودکي و جواني فردوسي در دوران سامانيان بوده است. ايشان از حاميان مهم ادبيات فارسي بودند. »با وجود اين که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامۀ ابومنصوري از حدود چهل سالگي فردوسي مي دانند، با توجه به توانايي فردوسي در شعر فارسي نتيجه گرفته اند که در دوران جواني نيز شعر مي گفته است و احتمالا سرودن بخش هايي از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستان هاي اساطيري کهني که در ادبيات شفاهي مردم وجود داشته است، شروع کرده است. اين حدس مي تواند يکي از دلايل تفاوت هاي زياد نسخه هاي خطي شاهنامه باشد، به اين شکل که نسخه هايي قديميتري از اين داستان هاي مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستان هايي که حدس مي زنند در دوران جواني وي گفته شده باشد داستان هاي بيژن و منيژه، رستم و اسفنديار، رستم و سهراب، داستان اکوان ديو و داستان سياوش است.» [۱۹] »فردوسي پس از اطلاع از مرگ دقيقي و ناتمام ماندن گشتاسب نامه اش (که به ظهور زرتشت مي پردازد) به وجود شاهنامۀ ابومنصوري که به نثر بوده است و منبع دقيقي در سرودن گشتاسب نامه بوده است پي برد؛ و به دنبال آن به بخارا پايتخت سامانيان «تخت شاه جهان» رفت تا کتاب را پيدا کرده و بقيۀ آن را به نظم در آورد. فردوسي در اين سفر شاهنامۀ ابومنصوري را نيافت ولي در بازگشت به طوس، اميرک منصور (که از دوستان فردوسي بوده است و شاهنامۀ ابومنصوري به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمع آوري و نوشته شده بود) کتاب را در اختيار فردوسي قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمايت کند.» [۲۰]

سفرهاي فردوسي

نظامي عروضي نويسد: »چون فردوسي شاهنامه تمام کرد نساخ او علي ديلم بود و راوي ابودلف و وشکرده حيي قتيبه که عامل طوس بود... شاهنامه علي ديلم در هفت مجلد نبشت و فردوسي بودلف را برگرفت و روي به حضرت نهاد، به غزنين و به پايمردي خواجۀ بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد...«. [۲۱] صحت جزئيات اين روايت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع ديگر آمده است تأييد نمي شود، زيرا »صاحب تاريخ سيستان نويسد که چون محمود وصف رستم را شنيد گفت: اندرسپاه من هزار مرد چون رستم هست و فردوسي جواب داد: زندگاني بر خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خداي تعالي خويشتن را هيچ بنده چون رستم نيافريد «. اين بگفت و زمين بوسه کرد و برفت. محمود وزير را گفت: »اين مردک مرا به تعريض دروغزن خواند «. وزيرش گفت: »ببايد کشت «. شاعر دل آزرده دربار محمود را ترک کرد و مي نويسند که يکسر به سوي هرات رفت و در آنجا ديري ميهمان اسماعيل وراق (پدر ازرقي شاعر) بود و کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نيافتند و بازگشتند. آنگاه بنا به روايت نظامي سمرقندي »به طبرستان شد به نزديک سپهبد شهريار که از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود« و نسبتش به يزدگرد شهريار مي پيوست.

صد بيت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهريار تقديم کرد و باز نظامي عروضي نويسد که شهريار هجو محمود را به صدهزار دينار خريد و شست.» [۲۲] اين داستان و هويت سپهبد شهريار و ديگر اجزاء آن اگر هم درست باشد بدين صورت نيست زيرا با تاريخ وفق ندارد. »گروهي از محققان نوشته اند که فردوسي به بغداد و اصفهان نيز سفر کرده است. اشتباه اين گروه از آنجا ناشي شده است که يک نسخۀ خطي شاهنامه را کاتبي در سال ٦٨٩ براي حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابياتي سخيف و سست در پايان آن افزوده است. چارلز ريو در تاريخ استنساخ کتاب »ششصد « را »سيصد « خوانده و سال ٣٨٩ را برابر با سفر فردوسي به اصفهان پنداشته است. از طرف ديگر کساني که منظومۀ يوسف و زليخا را از فردوسي مي شمرده اند به دليل اشاراتي که در مقدمۀ اين منظومه است چنين نتيجه گرفته اند که شاعر به بغداد نيز سفر کرده است و البته چنين نيست.» [۲۳]

مرگ فرزند

در سال هاي اواخر قرن چهارم هجري هنگامي که فردوسي به شصت وپنج سالگي رسيده بود، مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و »به جاي عنان عصا به دست وي داد«: جوان را چو شد سال بر سي وهفت نــــه بــر آرزو يافت گيتي و رفت ...مرا شصت وپنج و ورا سي وهفت نپـرســيد از ايـــن پير و تنها برفت [۲۴] اين حادثه بايد در حدود سال ٣٩٥ ه.ق. اتفاق افتاده باشد.

سرودن شاهنامه

فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصا به تاريخ و اطلاعات مربوط به گذشته ايران عشق مي ورزيد. همين علاقه به داستان هاي کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدت ها در جستجوي اين کتاب بوده است و پس از يافتن دست مايۀ اصلي داستان هاي شاهنامه، نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خود را وقف اين کار کرد. فردوسي براي سرودن اين کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامۀ ابومنصوري کار کرد و آن را در سال ٣٨٤ قمري پايان داد. فردوسي از آنجا که به قول خودش هيچ پادشاهي را سزاوار هديه کردن کتابش نديد (»نديدم کسي کش سزاوار بود«)، مدتي آن را مخفي نگه داشت و در اين مدت بخش هاي ديگري نيز به مرور به شاهنامه افزود.

فردوسي در سال ٣٧٠ يا ٣٧١ به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوايل اين کار هم خود فردوسي ثروت و دارايي قابل توجهي داشت و هم بعضي از بزرگان خراسان که به تاريخ باستان ايران علاقه داشتند او را ياري مي کردند ولي به مرور زمان و پس از گذشت سال هايي، در حالي که فردوسي بيشتر شاهنامه را سروده بود، دچار فقر و تنگدستي شد. بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسي سرودن شاهنامه را صرفا به خاطر علاقه خودش و حتي سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهي بزرگ کند و به گمان اينکه سلطان محمود چنان که بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. »پس از حدود ده سال (در حدود سال ٣٩٤ هجري قمري در سن شصت و پنج سالگي) فردوسي که فقير شده بود و فرزندش را نيز از دست داده بود، تصميم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقديم کند از اين رو تدوين جديدي از شاهنامه را شروع کرد و اشاره هايي را که به حاميان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافيانش جاي گزين کرد.» [۲۵] تدوين دوم در سال ٤٠٠ هجري قمري پايان يافت [۲۶] که بين پنجاه هزار و شصت هزار بيت داشت. فردوسي آن را در شش يا هفت جلد براي سلطان محمود فرستاد.

به گفتۀ خود »فردوسي سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشي را که مورد انتظار فردوسي بود برايش نفرستاد. از اين واقعه تا پايان عمر، فردوسي بخش هاي ديگري نيز به شاهنامه اضافه کرد که بيشتر به اظهار نااميدي و اميد به بخشش بعضي از اطرافيان سلطان محمود از جمله »سالار شاه « اختصاصدارد. آخرين اشارة فردوسي به سن خود يکي به حدود هشتاد سال است.» [۲۷]

مرگ فردوسي

اولين منبعي که به سال مرگ فردوسي اشاره کرده است مقدمۀ بايسنقري است که آن را در سال ٤١٦ هجري قمري آورده است. اين مقدمه که امروز نامعتبر شناخته مي شود به منبع ديگري اشاره نکرده است.

اکثر منابع همين تاريخ را از مقدمۀ بايسنقري نقل کرده اند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسيار نامعتبر است) که مرگ او را در ٤١١ قمري آورده است. محمدامين رياحي، با توجه به اشاره هايي که فردوسي به سن و ناتواني خود و آثار پيري کرده است، نتيجه گرفته است فردوسي حتما قبل از سال ٤١١ مرده است.

آرامگاه فردوسي

پس از مرگ، جنازة فردوسي اجازة دفن در گورستان مسلمانان را نيافت و در باغ خود وي يا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دليل مخالفت يکي از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقاله ي نظامي عروضي) دانسته اند.

به نوشتۀ نظامي عروضي چون جسد شاعر را از دروازة رزان بيرون بردند تا در گورستان عمومي شهر دفن کنند يکي از روحانيون سنت گراي متعصب طوس به بهانۀ اين که وي رافضي (شيعه) بوده از دفن جسدش در گورستان عمومي ممانعت به عمل آورد، در نتيجه جنازه را به داخل شهر بازگرداندند و داخل باغچه اي که به خود فردوسي تعلق داشت دفن کردند. نظامي که حدود صد و چند سال پس از درگذشت شاعر اين خبر را داده خود گور وي را در مقابل دروازة رزان زيارت کرده است. پس از آن هم کسان ديگري گور شاعر را در همان محل ديده يا زيارت کرده و از آن خبر داده اند. [۲۸]

آرامگاه فردوسي بنايي است که در سال ١٣١٣ همزمان با جشن هزاره فردوسي در توس نزديک مشهد به ياد ابوالقاسم فردوسي افتتاح شد.

»مجموعۀ فرهنگي باغ آرامگاه فردوسي در فاصله بيست کيلومتري شهر مشهد به طرف قوچان راه دو طرفه مي شود و يکي از اين راه ها به وسيله بلواري به نام پرديس به طول ٧ کيلومتر به باغ آرامگاه حکيم ابوالقاسم فردوسي مي رسد. بنا به شواهد باستان شناسي اين منطقه توس تاريخي است که در دوره اساطيري به دست توس پهلوان ايراني بنا گذاشته شد. سراينده حماسه هاي بزرگ ايران نيز در همين نقطه به خاک سپرده شد. در سال ١٣٠٣ همزمان با برپايي جشن هزاره فردوسي قرار شد تا آرامگاه فردوسي به همت انجمن آثار ملي ساخته شود.» [۲۹]

آثار فردوسي

تنها اثري که ثابت شده است متعلق به فردوسي است متن خود شاهنامه است (منهاي بيت هايي که خود او به دقيقي نسبت داده است) »آثار ديگري نيز به فردوسي نسبت داده شده است از جمله چند قطعه، رباعي، قصيده و غزل که محققان امروزي در اين که شاعر آنها فردوسي باشد بسيار شک دارند و از جمله قصيده ها را سرودة دوران صفويان مي دانند.» [۳۰].

آثار ديگري نيز به فردوسي نسبت داده شده است که اکثرا مردود دانسته شده اند. معروف ترين آنها مثنوي اي به نام يوسف و زليخا است که در مقدمۀ بايسنقري به فردوسي نسبت داده شده است؛ اما اين فرض توسط بسياري از معاصران رد شده است و از جمله مجتبي مينوي در سال ١٣٥٥ هجري شمسي گويندة آن را »ناظم بيمايه اي به نام شمسي « يافته است. محمدامين رياحي اين نسبت را از شرف الدين يزدي (که رياحي او را »دروغ پرداز« ناميده است) دانسته است و حدس زده است که مقدمۀ بايسنقري را هم همين شخص نوشته باشد [۳۱] يکي از آثار ديگر منسوب به فردوسي گرشاسب نامه است که مشخص شده است اثر اسدي طوسي است و چند دهه بعد از مرگ فردوسي سروده شده است.

نوشتۀ ديگري که به فردوسي نسبت داده شده است »هجونامه « اي عليه سلطان محمود است که »به روايت نظامي عروضي صد بيت بوده است و شش بيت از آن باقي مانده است.» [۳۲]

نسخه هاي مختلفي از اين هجونامه وجود دارد که از ٣٢ بيت تا ١٦٠ بيت دارند. وجود چنين هجونامه اي را بعضي از محققين رد و بعضي تأييد کرده اند. از جمله »محمود شيراني با توجه به اين که بسياري از بيت هاي اين هجونامه از خود شاهنامه يا مثنوي هاي ديگر آمده اند و بيت هاي ديگرش نيز ضعيف اند نتيجه گرفته است که اين هجونامه ساختگي است.» [۳۳] ولي محمدامين رياحي با توجه به اين که اشاره اي به اين هجونامه در شهريارنامۀ عثمان مختاري (مداح مسعود سوم غزنوي) که قبل از چهار مقالۀ نظامي عروضي نوشته شده است، آمده است، وجود آن را مسلم دانسته است.

جالب اين است که »معروف ترين بيت فردوسي که زير آمده است و بعضي آن را از خود شاهنامه و بعضي از هجونامه دانسته اند نيز ممکن است از خود وي نباشد.» [۳۴] بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده کردم بدين پارسي [۳۵]

معرفي شاهنامه

شاهنامه اثر حکيم ابوالقاسم فردوسي، ١٣٨٥، يکي از بزرگ ترين حماسه هاي جهان، شاهکار حماسي زبان فارسي و حماسۀ ملي ايرانيان و نيز بزرگ ترين سند هويت ايشان است و آن را قرآن عجم نيز نام نهاده اند.

شاهنامه اثري است منظوم در حدود پنجاه هزار بيت در بحر متقارب مثمن محذوف (يا مقصور فعولن فعولن فعولن فعل فعول) سرايش آن حدود سي سال به طول انجاميد.

آخرين ويرايش هاي فردوسي در شاهنامه در سالهاي ٤٠٠ و ٤٠١ هجري قمري روي داد.

موضوع داستان هاي شاهنامه

شاهنامه شرح احوال، پيروزيها، شکست ها، ناکامي ها و دلاوري هاي ايرانيان از کهن ترين دوران (نخستين پادشاه جهان کيومرث) تا سرنگوني دولت ساساني به دست تازيان است (در سده هفتم ميلادي). 21 کشمکش هاي خارجي ايرانيان با هنديان در شرق، تورانيان در شرق و شمال شرقي، روميان در غرب و شمال غربي و تازيان در جنوب غربي است.

علاوه بر سير خطي تاريخي ماجرا، در شاهنامه داستان هاي مستقل پراکنده اي نيز وجود دارند که مستقيما به سير تاريخي مربوط نمي شوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بيژن و منيژه، بيژن و گرازان، کرم هفتواد و جز اينها بعضي از اين داستان ها به طور خاص چون رستم و اسفنديار و يا رستم و سهراب از شاهکارهاي مسلم ادبيات جهان به شمار مي آيند.

بخشي از شاهنامه افسانه ها و داستان هاي کهني است که از زمان هاي بسيار قديم سينه به سينه از گذشتگان به آيندگان رسيده بوده و طبعا در بازگفتن ها به مرور شاخ و برگ پيدا کرده بوده است. بخشي ديگر از اين افسانه ها، سرگذشت نياکان ايرانيان را که مربوط به زمان هاي پيش از تاريخ است دربر دارد و به زمان هاي بسيار دوري باز ميگردد که نياکان ايرانيان و هنديان با هم در يک جا زندگي ميکرده اند. دليل اين سخن آن است که برخي از اين افسانه ها، در آثار بسيار کهن هندي هم ديده ميشود. نام شخصيت هائي چون جمشيد، فريدون، کاووس و کيخسرو، هم در نوشته هاي کهن ايراني يعني کتاب اوستا و هم در نوشته هاي کهن هندي يعني ريگ ودا، آمده است. بخشي ديگر از شاهنامه روايت هاي تاريخي است. برخي از اين روايت ها بيشتر و برخي کمتر با افسانه ها درهم آميخته است.

فردوسي با خلق حماسۀ عظيم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ ايران و اسلام را به بهترين روش ممکن عينيت بخشيد، با تأمل در شاهنامه و فهم پيش زمينۀ فکري ايرانيان و نوع انديشه و آداب و رسومشان متوجه مي شويم که ايرانيان همچون زميني مستعد و حاصل خيز آمادگي دريافت دانه و بذر آيين الهي جديد را داشته و خود به استقبال اين دين توحيدي رفته اند. چنان که در سال هاي آغازين ظهور اسلام، در نشر و گسترش و دفاع از احکام و قوانينش به دل و جان کوشيدند.

اهميت شاهنامه فقط در جنبۀ ادبي و شاعرانه آن خلاصه نمي شود و پيش از آن که مجموعه اي از داستان هاي منظوم باشد، تبارنامه اي است که بيت بيت و حرف به حرف آن ريشه در اعماق آرزوها و خواسته هاي جمعي ملتي کهن دارد. ملتي که در همه ادوار تاريخي، نيکي و روشنايي را ستوده و با بدي و ظلمت ستيز داشته است.

پيشينۀ داستان هاي شاهنامه

بايد دانست که بن مايه هاي داستان هاي شاهنامه ساختۀ فردوسي نيست و اين داستان ها از ديرباز در ميان ايرانيان رواج داشته اند؛ مثلا در کتب پهلوي مانند بندهشن، اياتکار زريران (که مشابهت هاي بسيار با گشتاسب نامۀ دقيقي دارد) و دينکرد تلميحات و اشارات بسياري به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. همچنين در اوستا خصوصا در نسک يشت ها اشارات فراواني به بسياري از شخصيت هاي شاهنامه (پيشداديان و کيانيان) شده است.

اين قضيه در تمام آثار حماسي بزرگ به چشم مي خورد به اين معنا که در آغاز (و شايد براي مدتي مديد) داستان هاي حماسي در ميان مردم دهان به دهان و از نسلي به نسلي سينه به سينه مي گردد تا آنکه شاعر توانا و با ذوق و قريحه اي پديدار شده و اثري بزرگ از روي آنها مي آفريند.

بنابراين فردوسي نخستين کسي نبود که به نظم حماسه هاي ملي اقدام کرد؛ پيش از او ديگراني نيز دست بدين کار يازيده بودند. از آن ميان دقيقي طوسي (همشهري فردوسي) شايستۀ نام بردن است. وي شاعري خوش قريحه بود که نخست به نظم شاهنامۀ ابومنصوري اقدام کرد ولي هنوز چندي از آغاز کارش نگذشته بود که به دست يکي از بندگانش کشته شد و کار او ناتمام ماند. فردوسي در شاهنامۀ خود از دقيقي به نيکي نام مي برد و هزار بيت از سروده هاي او را در کار خود مي گنجاند (احتمالا براي قدرداني). هزار بيت دقيقي مربوط به پادشاهي گشتاسب و برآمدن زرتشت است. ذبيح الله صفا به اين هزار بيت لقب گشتاسپ نامه داد که خوشبختانه امروز جا افتاده و مقبول است.

شخص ديگري که پيش از آن دو به نظم حماسه هاي ملي پرداخته بود شاعري بود با نام مسعودي مروزي. متاسفانه امروز بيش از چند بيت از شاهنامۀ او در دست نيست؛ اما ظاهرا در زمان فردوسي شهرتي بسزا داشته است. جالب توجه است که شاهنامۀ او در بحر تقارب نيست بلکه در بحر هزج است (مفاعيلن مفاعيلن فعولن).

از اين ميان، مأخذ اصلي فردوسي در به نظم کشيدن داستان ها، شاهنامۀ منثور ابومنصوري بود که چندي پيش از آن توسط يکي از سپهداران ايران دوست خراسان از روي آثار و روايات موجود گردآوري شده بود. فردوسي در شاهنامه از پنج راوي شفاهي نيز به نام هاي آزادسرو، شادان برزين، ماخ پير خراساني، بهرام و شاهوي ياد کرده که او را در بازگوکردن داستان ها ياري رسانده اند اما »ذبيح الله صفا در کتاب »حماسه سرايي در ايران « با ذکر دلايلي آورده است که به احتمال فراوان راويان ياد شده مربوط به روزگاران پيشين بوداند و فردوسي به جهت احترام از آنان سخن به زبان آورده و هيچکدام معاصر با حکيم طوس نبوده اند.» [۳۶]

نيز شايان ذکر است که »کتاب بسيار عظيمي در اواخر روزگار ساساني به نام خوتاي نامگ (خداي نامه) تأليف شده بود که به يک معنا کتاب تاريخ رسمي شاهنشاهي به شمار مي آمد. روزبه پسر دادوويه با کنيۀ عربي »عبدالله بن مقفع « يا همان ابن مقفع مترجم کليله و دمنه آن را به عربي ترجمه کرد. اين کتاب يکي از مآخذ تقريبا همۀ تاريخ نگاران سده هاي آغازين اسلامي به شمار مي آمد. از خوتاي نامگ در شاهنامه با نام نامۀ خسروان ياد شده است. »خوتاي « برابر پهلوي »خداي « است که به معني پادشاه به کار مي رفته است.

معني مشابهي براي خدا هنوز هم در نامهايي چون »کدخدا « ديده مي شود.» [۳۷] اين نکته داراي اهميت است که داستان هاي شاهنامه در آن دوران نه به عنوان اسطوره بلکه به عنوان واقعيتي تاريخي تلقي مي شدند. يعني فردوسي تاريخ ايرانيان و حماسه هاي ملي آنان را به نظم کشيد نه اسطوره هاي آنان را.

ويژگيهاي ادبي شاهنامه

شاهنامه نگاهبان راستين سنت هاي ملي و شناسنامه قوم ايراني است. شايد بدون وجود اين اثر بزرگ، بسياري از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادي ما در طوفان حوادث تاريخي نابود مي شد و اثري از آنها به جا نمي ماند. »فردوسي شاعري معتقد و مؤمن به ولايت معصومين عليهم السلام بود و خود را بنده اهل بيت نبي و ستاينده خاک پاي وصي مي دانست و تأکيد مي کرد که:

گـرت زين بد آيد، گناه من است چنين است و آيين و راه من است

بر اين زادم و هم بر اين بگذرم چنــــان دان که خاک پي حيدرم[۳۸]

«فردوسي با خلق حماسه عظيم خود، دو فرهنگ ايران و اسلام را به بهترين شکل ممکن در هم آميخت. اهميت شاهنامه تنها در جنبۀ ادبي و شاعرانه آن خلاصه نمي شود و پيش از آن که مجموعه اي از داستان هاي منظوم باشد، تبارنامه اي است که بيت بيت و حرف به حرف آن، ريشه در اعماق آرزوها و خواسته هاي جمعي ملتي کهن دارد؛ ملتي که در همه ادوار تاريخي، نيکي و روشنايي را ستوده و با بدي و ظلمت در ستيز بوده است.» [۳۹]

شاهنامه از حدود شصت هزار بيت تشکيل شده و داراي سه دوره اساطيري، پهلواني و تاريخي است.

شاهنامه روايت نبرد خوبي و بدي است و پهلوانان، جنگجويان اين نبرد دائمي در هستي اند. جنگ کاوه و ضحاک ستمگر، کين خواهي منوچهر از سلم و تور، مرگ سياوش با دسيسه سودابه و... همه حکايت از اين نبرد و ستيز دارد.

«ديدگاه فردوسي و انديشه حاکم بر شاهنامه هميشه پشتيبان خوبي ها در برابر ستم و تباهي است. ايران که سرزمين آزادگان به شمار مي رود، همواره مورد آزار و اذيت همسايگانش قرار مي گيرد. زيبايي و شکوه ايران نيز آن را در معرض رنج ها و سختي هاي گوناگون قرار مي دهد و از اين رو، پهلوانانش با تمام توان به دفاع از هستي اين کشور و ارزشهاي ژرف انساني مردمانش بر مي خيزند و در اين راه، جان خود را نيز فدا مي کنند. برخي از پهلوانان شاهنامه، نمونۀ متعالي انسان هايي هستند که عمرشان را به تمامي در اختيار همنوعان خود قرار داده اند؛ پهلواناني همچون فريدون، سياوش، کيخسرو، رستم، گودرز و طوس از اين دسته اند. شخصيت هاي ديگري نيز همچون ضحاک و سلم و تور، وجودشان آکنده از فتنه گري، بدخويي و تباهي است. آنها ماموران اهريمنند و قصد نابودي و تباهي در کار جهان را دارند.» [۴۰]

قهرمانان شاهنامه ستيزي هميشگي با مرگ دارند و اين ستيز، نه رويگرداني از مرگ است و نه پناه بردن به کنج پارسايي؛ بلکه پهلوان در رويارويي و درگيري با خطرهاي بزرگ، به جنگ مرگ مي رود و در حقيقت، زندگي را از آغوش مرگ دور مي سازد.

«بيشتر داستان هاي شاهنامه، فاني بودن دنيا را به ياد خواننده مي آورد و او را به بيداري و درس گرفتن از روزگار رهنمون مي سازد، با وجود اين، آنجا که زمان بيان سخن عاشقانه مي رسد، فردوسي به سادگي و با شکوه و زيبايي خاص خود، موضوع را مي پروراند.» [۴۱]

تصويرسازي در شعر فردوسي جايگاه ويژه اي دارد. »شاعر با تجسم رخدادها و ماجراهاي داستان در پيش چشم خواننده، او را همراه با خود به متن حوادث مي برد؛ گويي خواننده، داستان را بر پردة سينما به تماشا نشسته است. تصويرسازي و تخيل در اثر فردوسي چنان محکم و متناسب است که حتي بيشتر توصيف هاي طبيعي درباره طلوع، غروب، شب، روز و ... در شعر او حالت و تصويري حماسي دارد و ظرافت و دقت حکيم طوس در چنين نکاتي، موجب هماهنگي جزييترين امور در شاهنامه با کليت داستان ها شده است.» [۴۲] چند بيت زير در توصيف آفتاب آمده است:

چو خورشيد از چرخ گردنده سر بــــــرآورد بر سان زرين سپر

پـــديد آمد آن خنـــجر تابناک به کردار ياقوت شد روي خاک

چو زرين سپر برگــرفت آفتاب سر جنگ جويان برآمد ز خواب[۴۳]

و اين هم تصويري که شاعر از رسيدن شب دارد:

چو خورشيد تابنده شد ناپديد شب تيره بر چرخ لشگر کشيد[۴۴]

موسيقي از عناصر اصلي شعر فردوسي به شمار مي رود. انتخاب وزن متقارب که هجاهاي بلند آن کمتر از هجاهاي کوتاه است، موسيقي حماسي شاهنامه را چند برابر مي کند. فردوسي علاوه بر استفاده از وزن عروضي مناسب، با به کارگيري قافيه هاي محکم و هم حروفي هاي پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و ديگر صنايع لفظي، تأثير موسيقايي شعر خود را تا حد ممکن افزايش مي دهد. اغراق هاي استادانه، تشبيهات حسي و نمايش لحظه هاي طبيعت و زندگي، از ديگر ويژگيهاي مهم شعر فردوسي است.

زبان فردوسي در بيان افکار مختلف، ساده و روان و در همان حال به نهايت جزيل و متين است و بيان مقصود در شاهنامه معمولا به سادگي و بدون توجه به صنايع لفظي صورت ميگيرد؛ زيرا علو طبع و کمال مهارت گوينده به درجه اي است که تصنع را مغلوب رواني و انسجام ميکند و اگر شاعر گاه به صنايع لفظي توجه کرده باشد، قدرت بيان و شيوايي و رواني آن، خواننده را متوجه آن صنايع نمينمايد. قابل توجه است که فردوسي در عين سادگي و رواني کلام، به انتخاب الفاظ فصيح و زيبا هم علاقه مند است و به همين سبب سخنش هم ساده است و هم منتخب، هم روان است و هم حساب شده و دقيق؛ چنان که روان تر از آن نميتوان گفت و برگزيده تر از آن هم نميتوان آورد و چنين سخني است که صفت "سهل و ممتنع " به آن ميدهند. بيهوده نيست که نظامي عروضي که خود مردي سخن شناس بود دربارة کلام استاد طوس گفته است: »الحق هيچ باقي نگذاشت و سخن را به آسمان عليين برد و در عذوبت به ماء معين رسانيد" و باز فرموده است: »من در عجم سخني با اين فصاحت نميبينم و در بسياري از سخن عرب هم.» [۴۵]

اخلاق و آموزه هاي اخلاقي

تعريف اخلاق در لغت و اصطلاح

قبل از ورود به مبحث فضايل اخلاقي، لازم است تعريفي از اخلاق ارايه کنيم و سپس با ارايۀ تعريفي از فضايل اخلاقي مرز آنها را از رذيلت هاي اخلاقي بهتر بشناسيم.

«اخلاق، جمع خلق و در لغت به معني خويها است.»(دهخدا: ذيل واژه ي اخلاق) و در اصطلاح علماي علم اخلاق، »مجموعۀ صفات و ملکات روحي و نفساني است که منشأ صدور افعال مناسب به آساني و بدون به کارگيري فکر و انديشه ميشود.» [۴۶]

مکارم اخلاق يا فضايل اخلاقي، صفاتي است که به انسان شخصيت عالي انساني ميبخشد و او را به مراتب رفيع کمال ميرساند. براي مثال، ميتوان به انصاف، ميل به عدالت، تقوا، پاکي، دفاع از مظلوم و ... اشاره کرد. »معيارهاي اخلاقي که اسلام در تشخيص و تمايز صالح از طالح يا نيکوکار از بدکار، ارايه ميکند به عنوان مکارم اخلاقي يا جنود عقل و رذايل اخلاقي يا جنود جهل معروف است.» [۴۷]

علم اخلاق

علم اخلاق به گونه هاي مختلفي تعريف شده است. خواجه نصير الدين طوسي در »اخلاق ناصري « علم اخلاق را اينگونه تعريف مي کند: »علمي است به آنکه نفس انساني چگونه مي تواند خلقي کسب کند که تمامي احوال و افعال که به اراده او از او صادر مي شود زيبا و محمود (مورد ستايش) باشد «.[۴۸] ملا مهدي نراقي در کتاب جامع السعادات در تعريف علم اخلاق مي گويد: »علم اخلاق دانش صفات مهلکه و منجيه و چگونگي موصوف شدن و متخلق گرديدن به صفات نجات بخش و رها شدن از صفت هلاک کننده مي باشد «.[۴۹] پس مي توان علم اخلاق را اينگونه تعريف کرد: »علم اخلاق علمي است که دستورالعمل هاي کلي براي زيستن مقدس، متعالي و ارزشمند را مورد بحث قرار مي دهد. به عبارت ديگر علم اخلاق علم قالب هاي کلي چگونه بودن و چگونه زيستن متعالي و با قداست مي باشد.» [۵۰]

موضوع علم اخلاق

با توجه به آنچه در مورد تعريف علم اخلاق بيان شد، نتيجه مي گيريم: »موضوع اخلاق اعم از ملکات اخلاقي است «[۵۱] به عبارتي دقيق تر، موضوع اخلاق، »موضوع وسيعي است که شامل ملکات و حالات نفساني و افعالي مي شود که رنگ ارزشي داشته باشند.» [۵۲]

ادبيات تعليمي و کارکردهاي آن

تعليم و تربيت و روش هاي مختلف و ابعاد متفاوت آن از ديرباز توجه بشر را به خود معطوف ساخته و در تمام عصرها و دوره هاي گوناگون زندگي انسان از اهميت والايي برخوردار بوده است. جاهد در تعريفي دقيق و کامل تعليم و تربيت را »مجموعه ي فرايندهايي ميداند که به وسيلۀ آن گروه يا جامعه اي مقاصد و فرهنگ خويش را منتقل ميکند تا بقاي خود و رشد مداوم خويش را تضمين کرده باشد.» [۵۳] به زباني ساده تر، تعليم، آموختن و ياد دادن است و وعظ و حکمت، پند دادن و 30 اندرزگويي و معني عرفان، شناخت خداوند يا وقوف به دقايق و رموز چيزي است که در مقابل علم سطحي قرار مي گيرد.

در تعريفي جزئيتر، »اثر تعليمي اثري است که دانشي (چه عملي و چه نظري) را براي خواننده تشريح کند يا مسائل اخلاقي، مذهبي، فلسفي را به شکل ادبي عرضه دارد.» [۵۴]. در ادبيات فارسي، در کنار نثر، شعر نيز به عنوان بخش مهمي از ادبيات فارسي، سهم مهمي از ادبيات تعليم و پند و اندرز را به خود اختصاص داده است؛ »شعر تعليمي شعري است که هدف در آن تعليم و علم و اخلاق و هنر است.» [۵۵]

هنر و آثار هنري از جمله ابزارهاي مناسبي است که ميتواند »جمال طبيعت را به مدد ذوق و قريحه هرچه بهتر و زيباتر جلوه گر سازد تا انسان را به جمال و کمال مطلق رهنمون گردد، چون هنر جمال طبيعت را حساس تر از آنچه مشهود است جلوه ميدهد و راه را به سوي جمال مطلق که خداوند است ميگشايد « [۵۶]. در اين ميان »ادبيات همواره نمونه هاي بسياري از تجربه مندي هاي انساني را به ما عرضه کرده است تا بدان وسيله خصايل اخلاقي را طالب شويم و از گناهان دوري گزينيم «[۵۷]، به گونه اي که گفته ميشود »يکي از ارکان استوار ماندگاري و جاودانگي يک اثر در مشرق زمين همواره تأکيد بر اصول و آموزه هاي پندگونه و اخلاقي است «[۵۸].

شاعران و نويسندگان تواناي ادب فارسي درکنار پرداختن به انديشه هاي نابشان، از مسائل اخلاقي و تربيتي نيز غافل نبوده و با روش خاص خود پا به اين عرصه نهاده اند. فردوسي طوسي، سعدي شيرازي، نظامي گنجوي، پروين اعتصامي و... در آثارشان ديدگاه هاي خود را ارائه داده اند که امروزه مورد دقت و تأمل متخصصان امر تعليم و تعلم قرار گرفته است.

ظهور شعر تعليمي در ادبيات فارسي

اولين شاعري که قطعاتي در وعظ و حکمت از او باقي مانده رودکي شاعر قرن چهارم است که منظومه ي»کليله و دمنه « به او منسوب است. »شاهنامۀ فردوسي« نيز با آن که يک اثر حماسي است از نصايح و مواعظ و اندرز بي بهره نمانده است. اين پندها و وعظ ها اغلب در پايان داستان هاي غم انگيز مرگ بزرگان و شاهزادگان ديده مي شود، مثلا در پايان غم انگيز مرگ سياوش:

مدار ايچ تيمار با جان به هم به گيتي مده جان و دل را به غم که ناپايدار است و نـاسازگار چنـين بـود تـا بـود ايـن روزگار[۵۹]

کسايي مروزي شاعر قرن چهارم و اوايل پنجم، نيز از مديحه سرايي توبه کرد و به شعر تعليمي روي آورد.

ناصر خسرو قبادياني شاعر اواخر قرن پنجم را مي توان پيشواي شعر تعليمي به شمار آورد که هدفش جز تعليم و دعوت به اخلاق و تزکيه و تهذيب چيزي نبوده است.» [۶۰] از اوايل قرن ششم هجري سنايي غزنوي باب جديدي را در سرودن اشعار حکيمانه و عارفانه باز مي کند.

وي معاني حکمي و عرفاني را آميخته با اندرز و نصيحت با عبارات فصيح و خيالات عالي و تعبيرات کم نظير همراه مي آورد. موقعيت سنايي در اشعار زاهدانه و حکيمانه موجب شده است که در ميان شاعران اواخر قرن ششم بسيار مورد توجه و استقبال قرار بگيرد و گروهي از مشاهير نظير جمال الدين اصفهاني و خاقاني شرواني در سرودن قصايد حکمي و نظامي گنجوي در مثنوي مخزن الاسرار از او استقبال کرده اند. [۶۱]

»نظامي گنجوي بهترين شاعري است که بعد از سنايي در ايجاد منظومه هاي حکمي و تعليمي توفيق يافت. در پايان قرن ششم و اوايل قرن هفتم عطار با مثنوي هاي ساده و آموزنده اين نوع شعر را با قوت تمام ادامه داد که منطق الطير و الهي نامه و مصيبت نامه از آثار ارزشمند او در اين زمينه است. وعظ و حکمت در قطعات نيز ديده مي شود که شاعران مسائل اجتماعي و حکمي را در نهايت شيوايي بيان مي کردند. از شاعران قطعه سرا ميتوان به ابن يمين و در عصر حاضر به پروين اعتصامي اشاره کرد.

سعدي شيرازي شاعر قرن هفتم بزرگترين شاعر اخلاقي و اجتماعي ادب فارسي است که به نوعي بسيار برجسته و بارز سخنان خود را به وعظ و اندرز مي آرايد.» [۶۲]

از قرن هشتم هجري اشعار حکيمانه و وعظ و اندرز با نوع ديگر شعر يعني عرفان آميخته شد. »شاعر بزرگ اين قرن حافظ شيراز است که از راه انتقاد دردهاي زمان خود را درمان مي کند.» [۶۳] در قرون بعدي، دورة صفوي يکي از دوره هاي شعر تعليمي است؛ ظهور دولت مذهبي آن هم شيعه مهم ترين عاملي بود که باعث درخشش و اهميت اين نوع شعر در اين دوره شد. از پيشگامان شعر تعليمي اين دوره عرفي شيرازي (٩٩٩ هجري) است که در شعر او حکم و مواعظ بسياري ديده مي شود. صائب تبريزي (١٠٨١ هجري) نيز مفاهيم تعليمي و مذهبي بسياري به تصوير مي کشد. در ادامۀ شعر فارسي در دوران متأخر يعني دورة مشروطه افکار و عقايد اجتماعي جديد رونق گرفت تا آن جا که گروهي از شاعران به انتقاد از اوضاع سياسي و اجتماعي پرداختند که اشعار آنان در ايجاد اصلاحاتي که به تدريج در ايران صورت گرفت بي تأثير نبود. اديب الممالک فراهاني، اشرف الدين گيلاني و بهار و پروين اعتصامي از زمرة اين شاعران بودند. [۶۴]

امر به معروف و نهي از منکر

امر به معروف و نهي از منکر از احکام عملي مسلمانان و به نظر شيعيان از فروع دين اسلام است. »امر به معروف يعني دستور دادن يا توصيه کردن از سوي فرد مسلمان به ديگران به انجام آنچه از نظر عقل يا شرع اسلام خوب در نظر گرفته مي شود و نهي از منکر يعني دستور دادن يا توصيه کردن از سوي فرد مسلمان به ديگران به انجام ندادن آنچه به از نظر عقل يا شرع اسلام بد در نظر گرفته مي شود.» [۶۵]

اين توصيه گفتاري است و شامل جرح نمي شود.

در احکام دين، به تمام واجبات و مستحبات معروف و به تمام محرمات و مکروهات منکر گفته مي شود بنابراين واداشتن افراد جامعه به انجام کارهاي واجب و مستحب امر به معروف و بازداشتن آنها از کارهاي حرام و مکروه نهي از منکر است.

»امر به معروف و نهي از منکر، واجب کفايي است که اگر افرادي - به قدر کفايت - به انجام آن اقدام کنند، از ديگران ساقط مي شود؛ و اگر همۀ افراد آن را ترک کرده باشند، چنانچه شرايط آن موجود باشد، همۀ آنها ترک واجب کرده اند«.[۶۶]

در اين پايان نامه منظور از امر به معروف و نهي از منکر، مفهوم تخصصي آن در علم فقه نيست که براي شخص امر کننده به معروف و ناهي از منکر، شرايط و مؤلفه هاي خاصي دارد، بلکه منظور از آن در اين پژوهش، مترادف پند و اندرز و آموزه هاي اخلاقي است.

پند و خاستگاه آن در شاهنامه

شاهنامه بزرگ ترين اثر ادبي به جا مانده از عصر ساماني و غزنوي و يکي از آثار سترگ ادب حماسي سرزمين ماست که اساطير کهن ايراني و داستان پيروزيها، شکست ها، شکوه قدرت ها و زوال حکومت هاست در جاي جاي آن نمود يافته است.

با تأمل و واکاوي اين اثر جاودان که در بطن هر بينش دنيايي از انديشه و تفکر نهفته است، مي توان به عمق انديشه هاي فردوسي دست يافت. تفکراني که از حکمت فردوسي سرچشمه گرفته اند و نتيجۀ آنها سعادت و پيروزي بشر در همۀ زمينه ها، به خصوص در زمينۀ هويت فرهنگي و ارزش هاي ملي است. حکيم طوس در آثارش، هيچ گاه رسالت تربيتي ارشادي و اخلاقي خود را به عنوان يک شاعر بلند مرتبه فراموش نکرده است: »اندرزهاي شاهنامه گواهي مي دهد که فردوسي دنياي خود را به خوبي شناخته و در عمر دراز خويش، تجربه هاي بسيار اندوخته و گاه گاه چون دانمشندي جهان ديده و پر تجربه و چون فيلسوفي بخرد و سنجيده و مهربان و انسان دوست، زبان به اندرز و راهنمايي مردم گشوده و حاصل تجربه اي خود را عرضه داشته و شايد هم با سردون اشعار اندرزي خواسته است گاهي يکنواختي شعرهاي رزمي خود را تغيير دهد.» [۶۷]

منشأ پندهاي فردوسي را مي توان از چند لحاظ بررسي کرد.

الف. ذات و فطرت باطني خود فردوسي به عنوان چهرة اصلي پنددهنده

ب: تأثير مسائل سياسي و اجتماعي و تعدد مذاهب و نزاع هاي ديني، ميان پيروان آن ها.

پ. وجود آيين هاي زرتشتي، زرواني و اسلامي

ت. وجود اندرزنامه ها و کتاب هاي اخلاقي پيش از فردوسي.

فصل سوم: امر به معروف در شاهنامۀ فردوسي

دعا و نيايش

دعا در لغت به معناي »حاجت خواستن «[۶۸] و در اصطلاح عرف و شرع، درخواست کردن چيزي از خداوند يا بزرگان دين هنگام نياز، اضطرار، آمرزش خواستن و مانند آنها؛ هر يک از مجموعه سخناني که معمولا به زبان عربي است و از قرآن يا سخنان امامان و بزرگان دين گرفته شده است.

چگونگي دعا کردن و همچنين جايگاه آن و شرايط پذيرش آن توسط خداوند، بارها در غزليات صائب مورد توجه قرار گرفته است. صائب با تأسي از آموزه هاي اسلامي، به مخاطبان خود که گرفتار مشکلات فراوان شده اند، راهکار دعا و طلب و خواستن از خدا را معرفي ميکند و اطمينان ميدهد که در صورت رعايت شرايط دعا، پذيرش آن حتمي خواهد بود مگر اين که حکمتي داشته باشد. همان طور که در خلال بحث از فضيلت آزادگي مطرح کرديم، صائب با استفاده از برخي پديده هاي طبيعي همچون درختان و کوهها و ...، به صورت هنرمندانه و نمادين به القاي آموزه هاي اخلاقي خود پرداخته است.

انسان آنگاه که از اسباب ظاهري و قدرت مادي نااميد ميشود، روي به درگاه خداوند ميآورد و از او استمداد ميطلبد. اذارکبوا في الفلک مخلصين له الدين [۶۹] دعا و نيايش از اعمال شايع در حماسه است. جنگ کاووس شاه با شاه مازندران هفت روز ادامه مييابد و در اين ميان بسياري از ايرانيان کشته ميشوند. در هشتمين روز کاووس کلاه از سر برميدارد و برهنه سر در پيشگاه خداوند به نيايش کردن ميايستد و از او ميخواهد تا وي را بر دشمن پيروز گرداند. رستم نيز پس از زمين خوردن در پيکار با سهراب در برابر خداوند به نيايش ميايستد و از خداوند مي خواهد تا وي را به پيروزي رساند.

شاهنامه در بردارندة بسياري از انديشه هايي است که در طول زمان در اين سرزمين اهورايي راه يافته است و فردوسي در نظم اين انديشه ها و باورها گنجينه هاي عظيم، از عقل و خردگرايي با خود دارد. دکتر ذبيح الله صفا در کتاب »حماسه سرايي در ايران « مي گويد: »لازمۀ يک منظومه حماسي تنها جنگ و خونريزي نيست، بلکه منظومۀ حماسي کامل آن است که در عين توصيف پهلواني ها و مردانگي هاي قوم، نمايندة عقايد و آراء و تمدن او نيز باشد. اين خاصيت در تمام منظومه هاي حماسي جهان موجود است.»[۷۰]

حکيم فردوسي، ١٣٨٥، با خلق حماسۀ عظيم خود، برخورد و مواجهه دو فرهنگ ايران و اسلام را به بهترين روش ممکن عينيت بخشيد. با تأمل در شاهنامه و فهم پيش زمينۀ فکري ايرانيان و نوع انديشه و آداب و رسومشان متوجه مي شويم که ايرانيان همچون زميني مستعد و حاصلخيز آمادگي دريافت دانه و بذر آيين الهي جديد را داشته و خود به استقبال اين دين توحيدي رفته اند.

در شاهنامۀ فردوسي با آنکه موضوع و محتواي آن شرح اسطوره ها و تاريخ اساطيري ايران و نبردهاي پهلوانان و دشمنان است، دعا و نيايش و راز و نياز با خداوند جايگاه ويژه اي دارد. آغاز سخن، رزم ها، نامه ها، جشن و شادي، ترک سلطنت و در تمام لحظات زندگي شخصيت هاي شاهنامه، اعم از شاه و پهلوان و حتي شخصيت هاي غير ايراني، سخن از خدا و سخن با خدا يک ارزش محسوب مي شود. هر چند در شاهنامه، مبحث نيايش و راز و نياز انسان با خدا محوريت ندارد و محتواي اصلي به حساب نمي آيد، اما اين دليل بي اعتنايي اثر حماسي ما نسبت به خدا نيست. از سوي ديگر، انسان متعالي، آنچه را که از خداوند براي خود طلب مي نمايد، براي ديگري نيز درخواست مي کند. از اين روست که در شاهنامۀ فردوسي، ١٣٨٥، دعا در حق ديگران، جايگاه خاصي را به خود اختصاص داده است. در نامۀ باستان، اقشار مختلف جامعه، از فرادستان گرفته تا فرودستان، در شرايط گوناگون با اهداف متفاوت از جمله هدايت و راهنمايي، قدرداني و تشکر، تقويت روحيۀ طرف مقابل و ... در حق ديگران دعا نموده و از خداوند براي يکديگر طلب خير مي نمايند. همانگونه که برخي از افراد، به خاطر نفعي که به ديگران مي رسانند مورد لطف و دعاي خير آنان قرار مي گيرند، کساني که سبب آسيب و زيان رساندن به سايرين مي گردند و شري را متوجه ديگران مي کنند، نفرين و دعاي شر آنان را به سوي خود مي خوانند.

من امشب به پيش جهان آفرين بمالم فـراوان دو رخ بر زمين

به فرمان او تابد از چــرخ ماه کزويسـت پيروزي و دستگاه

بدو گفت کاووس يـزدان پاک دل بدسگالت کند چاک چاک

کند تازه اين بار کــــام تــرا برآرد بـــه خــورشيد نام ترا[۷۱]

فردوسي همواره مخاطب خود را به دعا و نيايش الهي دعوت ميکند:

کنون اي خردمند روشن روان به جز نام يزدان مگـردان زبان

که اويست بر نيکويي رهنماي ازويست گردون گردان بجاي

کجا آفـــريد او روان و خرد ستايش جزاو را نه اندر خورد

همي بـــــگذرد بر تو ايام تو سراي جز ايـــن باشد آرام تو[۷۲]

برخي جاهايي که از کلمۀ نيايش و دعا و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۷۳] و ...

خرد در شاهنامه

از جمله نکاتي که ذهن هر مخاطب را به خود جلب مي کند، اين است که اگرچه شاهنامه يک اثر حماسي است و سرايندة آن پيرامون حماسه و جنگ به توصيف و خيال پردازي همراه با اغراق قلم فرسايي کرده است، با مراجعه به متن آن درمي يابيم که در پس هر بينش دريايي از خرد و تفکر نهفته است. منظور فردوسي از خرد، نيروي پژوهش و استدلال و ژرف نگري در کارهاست. او خرد را ترازوي هرگونه گرايش و انديشه مي داند و مکتب عقلي را استوارتر و منطقي تر از مکاتب ديگر برمي شمرد. بزرگان ديگري چون محمد زکرياي رازي نيز با اين نظر فردوسي موافق بوده اند. »عقل حقيقت انسان است و اوست که بايد راهنماي آدمي و چراغ راه زندگاني هر انساني باشد.» (شوقي، ١٣٥٠: ٨٥) ريشۀ فردگرايي و خردستايي فردوسي را مي توان در زيستن او در روزگار خردگرايي ايراني و اسلامي و يوناني جست وجو کرد. به رأي حکيم سخنور توس، نخست آفرينش، بزرگ ترين و استوارترين پايۀ نشاط آدمي و چشم و چراغ جان هر انسان »خرد« است.

فردوسي همواره در جايجاي شاهنامه، مخاطبان خود را به خردمندي و دانايي دعوت کرده و خرد را مايۀ آسايش و خوشبختي ميداند.

خرد از نظر فردوسي، ١٣٨٥، آنچنان ارزشمند است که آن حکيم فرزانه، آغاز نامۀ باستان خويش را بدان آراسته و خرد را حد اعلاي آفرينش و برتر از همۀ نيکيها و خوبي ها دانسته است:

فزون از خرد نيست اندر جهان فــــــروزنده ي کهتران و مهان[۷۴]

ذکر بيش از سيصد بيت دربارة خرد در شاهنامه، خود گواهي ديگر بر اهميت آن است: »خرد سنايي شاهنامه که خود جلوه اي از خردگرايي است. خرد را در تلقي حکيم طوس در مفهوم عام و شامل خرد الهي (= هرويسپ آگاه)، خرد فطري (= اسنو خرد) و خرد مکتسب (گشان سرود خرد) نشان مي دهد.» [۷۵] که طرح آن از گرايش به آزادانديشي در عقايد معتزله که نزديک به عقيدة شيعه است حکايت مي کند. فردوسي در شاهنامه خرد را هديه اي ايزدي معرفي کرده است؛ به اعتقاد او خرد چون پوششي سراسر وجود انسان ها را دربرمي گيرد. او آن را موهيتي از طرف خداوند مي داند که به انسان ها نسبت به ساير موجودات برتري داده است. اين روحيۀ اعتماد به نفس و برتري جويي حکيم طوس است که انسان را برتر از همۀ موجودات دانسته و اين خلعت را نصيب آدميان کرده است:

خرد مرد را خلعت ايزديست سزوار خلعت نگه کن که کيست[۷۶]

فردوسي در جاي جاي نامۀ باستان به صاحبان خرد و انديشه اين پند را مي دهد که با بهره بردن از خرد و دانش در مسير زندگي پيوسته به انتخاب بهترين راه هاي ترقي و پيشرفت و انسانيت را- که خواستۀانسان فرشته خوست - همت گمارند تا از جامعه اي همراه با سعادت و خوشبختي و صلح و آسايش و دوستي برخوردار گردند.

از تمام پيشرفت ها و عقب ماندگي ها، شادي ها و غم، راحتي ها و ناراحتي هاي زندگي، دست يافتن به جاه و مقام مادي و معنوي را معطوف به خرد مي داند:

ازو شادماني و زويت غـــــمي است و زويت فزوني و زويت کمي است

کسي کــــــو خرد را ندارد ز پيش دلش گـردد از کردة خويش ريـش[۷۷]

از ديگر آثار خردمندي، خداشناسي است. خردمندان با بصيرت و آگاهي کامل خدا را مي پرستند. اين پرستش نه از سر ترس از جهنم يا هواي رسيدن به بهشت است بلکه معرفتي عقلاني است که بصيرت کامل و در نتيجه پرستش آگاهانه را به همراه دارد.

خرد يـــــافته مرد يزدان شناس به نيکي ز يزدان شناسد سپاس[۷۸]

در ديدگاه فردوسي، ١٣٨٥، ستون خرد داد و عدالت گستري و صبر و بردباري است:

ستون خرد داد و بخــشايش است در بخشش او را چو آرايش است[۷۹]

به طور کلي از ديدگاه فردوسي خرد از همه چيز والاتر و درمان همۀ دردها، عقل و خرمندي است:

پزشک تو پند است و دارو خرد مگـــــــر آز تاج از دلت بسترد[۸۰]

کسي که خرد راهنماي زندگي او باشد، بهتر از هر کس خود را مي شناسد و مي داند که کيست و در نهادش چه قابليت هايي قرار دارد و اين چنين کس است که مي تواند بگويد: »نميرم از اين پس که من زنده ام.»

فردوسي شاهنامه خود را بعد ياد و ستايش حق تعالي با اشعاري از عقل و خرد پيش مي برد؛ روشش اين است تا خردگرايي وخردمند را در جامعه صدر نشين کند براي همين آغاز شاهنامه را با خرد مي آغازد و در لابلاي داستان هاي خود نيز رفتار بخردانه را مي طلبد تا به خواننده و شنونده بگويد انسان بايد در وادي خرد گام بردارد و آن را در تمام کارهاي خويش جلودار سازد که مسير زندگي خود را برلبۀ پرتگاه و نيستي قرار ندهد که همه چيز را از دست بدهد وانسانيت خود را درگرداب نابودي دنيا و آخرت بنهد.

فردوسي به اين انديشه است که يگانه راه نجات و رستگاري انسان از تنگناي زندگي بدست آوردن علم و دانش است و انساني سعادتمند و خوش بخت تواند بود که راه دانش در پيش گيرد:

ترا دين و دانش رهـانـد درست ره رستـگاري بـبايــدت جـست

رة دانـشي گـير و پـس راســتي کـزيـن دو نــگيرد، کسي کاستي

به دانـش بــود مـرد را آبــروي به بي دانـشي تـــا تـواني مـپوي

نکوتر هـنر مرد را بخـــرديست که کار جهان در ره ايـــزديـست

سخن خوب گويد چو دارد خرد چو باشد خرد رسته گـــردد ز بد[۸۱]

فردوسي باورمند است که آن چه بر دانش و خرد متکي باشد، خوب و نيکوست، در غير آن زشت و ناپسند است. بدين معني آن چه که درست و نادرست، زشت و زيبا، خوب و بد را از همديگر جدا مي کند خرد است. فردوسي معتقد است که نظام و دولتي پذيرفتني و قابل تائيد است که اساس آن بر خرد گذاشته شده باشد. او در سراسر شاهنامه از نظام و اميري حمايت مي کند که دادگر و پارسا باشد و بخردانه عمل کند و برعکس نظام نابخردانه و شخص نادان نزد او قابل انتقاد و ناپذيرفتني است و به پشيزي نمي ارزد.

به گفتۀ ف، جوانشير در سراسر شاهنامه: »آن چه تعيين کننده مرزهاست، خرد است. هر شاهي که بيداد مي کند، ديوانه و نابخرد است و هر شاهي که خردمند است، دادگر و مورد قبول عامه.» و به گفتۀ فردوسي شاه بيدادگر، قابل نفرين است:

کـه نفريـن بـود بهر بيداد شاه تو جز داد مپسند و نفرين مخواه[۸۲]

در شاهنامه در حدود پنجاه شاه به چشم مي خورد که از آن جمله هژده تن قابل تائيد فردوسي بوده و ديگران قابل نفرين اند. علتش همانا بيدادگري و ستمگري آنهاست. باورمندم که در اين اثر حماسي و ماندگار، فردوسي از شاهاني نيز ستايش مي کند و نام مي برد که از ديد شخصيتي چندان قابل تمجيد نيستند. بدين معنا که گاهي ديده مي شود که شاعر در خوبي و يا بدي يکي از سلاطين راه خطا و اشتباه رفته است. اين بدان دليل است که شاعر به اساس منابع و مآخذي که در آن زمان به دسترس داشته، قضاوت نموده و نيک و بد هر کس را با کردارش از روي آن مستندات سنجيده و خواسته است که جنبه امانت داري را در نقل داستانها و روايات حفظ کند. دکتر محمود شفيعي در اين مورد درست و برحق نوشته است که: »همان طور که فردوسي سخن سرائي امين بود، در نقل داستانها جنبه امانت را مرعي مي داشت. با انصاف و جانبدار حق هم بود. اگر شهرياراني چون فريدون، کيخسرو، اردشير بابکان و انوشيروان را نيکو مي ستايد، همان گونه خود کامگي و سبکسري کيکاوس و گشتاسپ و يا بيدادگري نوذر، يزد گرد بزهگر و شيرويه را هم سخت نکوهش مي کند. خرد به همين شکل کهن ايراني از واژه هاي کليدي شاهنامه است. اين واژه در شاهنامه بسيار به کار رفته است. کشف الابيات نشان مي دهد در شاهنامه ١٤٧ بيت با واژة خرد و خردمند آغاز شده است. [۸۳]. اين تعداد فقط تکرار واژه هاي خرد و خردمند در ابتداي ابيات است و اگر اين کاربرد در کل شاهنامه در نظر گرفته شود رقمي چند برابر خواهد شد.

در تعريف خرد در شاهنامه اختلاف نظرهايي وجود دارد. يکي از تعاريف اين است: »کيفيتي که به خودي خود وجود دارد، بهترين موهبت الاهي و راهنما و ياور انسان که در باطن آدمي جاي دارد و چشم جان و نگهبان آن است « [۸۴]. اين تعريف با بخشي از خرد در شاهنامه مطابقت دارد ولي قابل تأمل است زيرا در اين تعريف، خرد کيفيتي است که به خودي خود وجود دارد و موهبتي الاهي است.

نقش انسان در اين تعريف مشخص نيست؛ وظيفۀ آن نيز اين است که چشم جان و نگهبان آن باشد در حالي که خرد در شاهنامه مفهومي وسيع تر و گسترده تر دارد. در جايي ديگر آمده است: «خرد در شاهنامه اعم است از عقل نظري و عملي اما در غالب موارد منطبق بر قسم اخير است، مگر در آغاز کتاب که عقل به معني جوهر مجرد ذاتا و فعلا مفهوم مي شود»[۸۵].

برخي از محققان جهان بيني فردوسي را همان جهان بيني اسماعيلي مي دانند و معتقدند خردي که در شاهنامه نخستين آفريدة پروردگار است همان عقل کل در حکمت اسماعيلي است؛ و خرد رهنماي و دلگشاي نيز خرد يا عقل جزئي است که در وجود انسان قرار دارد و مايۀ رستگاري اوست. [۸۶].

اما خرد در شاهنامه مفهومي عام تر از خرد فلسفي و عقل عملي و نظري دارد؛ زبان فردوسي زبان فلسفه نيست. از اين رو بهتر است خرد را با زبان خود شاهنامه تعريف کرد. يکي از بهترين تعاريف خرد در شاهنامه اين است که »خرد نيروي تشخيص نيک و بد است و زندگي را به جانب اعتدال، مدارا، روشن بيني و مردمي سوق مي دهد«[۸۷].

با توجه به اين نکته که در شاهنامه برخي از موجودات غيرانساني نيز خردمندند و نه فقط زندگي دنيوي بلکه سرنوشت انسان در دو سرا به خرد وابسته است مي توان گفت که خرد در شاهنامه نيرويي است که موجودات را در تشخيص نيک و بد راهنمايي مي کند و سرنوشت انسان نيز به او سپرده شده است.

در شاهنامه »خرد و نيکي همزاد يکديگرند و خردمند شاهنامه نيک هم هست «[۸۸]. مفهوم خرد در اين اثر ريشه در فرهنگ کهن ايران دارد و منشأ آن به منابع کهن اسطوره اي مي رسد. اهريمن و اهورا و نيک و بد همواره در انديشه ها و آثار ايراني بوده و خرد همان نيروي باستاني است که بايد به کمک آن نيک را از بد و اهورايي را از اهريمني تشخيص داد. خردورزي، خردستايي و خردمندي فردوسي در واقع پژواک صداي زرتشت درگاهان است. همچنين، جنبه هاي اکتسابي و غريزي خرد در شاهنامه و وجود نوعي از خرد که پليد و مذموم است، در فرهنگ باستاني ايران و در منابع اسطوره اي ديده مي شود.

مواردي از ويژگيهاي خرد در شاهنامه به شرح زير است:

- خرد در شاهنامه منحصر به انسان نيست. موجودات اسطوره اي چون سيمرغ و رخش، حتي طبيعتي که بر مرگ سياوش مي گريد خردمند است. »انسان گونگي پديده هاي هستي از استوارترين بنيادهاي جهان بيني اسطوره اي ايرانيان است. در جهان بيني اسطوره اي، جهان و انسان از هم جدا نيستند، تنها در »نمود « از هم دور افتاده اند.» [۸۹].

- خرد در شاهنامه تک بعدي و يک سويه نيست. هم دنيا را دربرمي گيرد هم آخرت را. هم به تن مي پردازد هم به جان، ولي توانايي آن مطلق نيست:

از اويي به هر دو سراي ارجمند گـــسسته خرد پاي دارد به بند[۹۰]

«سپردن سرنوشت انسان به دست خرد، وابسته کردن هر دو سراي و فزوني و کاستي اش به خرد، رکن اصلي جهان بيني فردوسي است «[۹۱]. اين جنبۀ خرد از جهاتي شبيه به عقل کل در مثنوي است. هم عقل معاش صوفيه را در برمي گيرد و هم عقل معاد را، اما فرقه اي و گروهي نيست.

خرد موهبتي ايزدي است، اما نه به اين معني که انسان در کسب و پرورش آن نقشي ندارد:

خرد مرد را خــلعت ايزدي است سزاوار خلعت نگه کن که کيست

هوا را مبر پيـــــش راي و خرد کزان پس خرد ســوي تو ننگرد[۹۲]

در اين ابيات فردوسي پس از آن که خرد را خلعت ايزدي مي داند، به »سزاواري « اشاره مي کند. اين موهبت براساس سزاواري و شايستگي بخشيده مي شود. اين ويژگي از يک سو با خرد غريزي و خرد اکتسابي اسطوره و از سوي ديگر با عقل مکسبي و عقل موهوبي عرفان قابل مقايسه است.

در شاهنامه خرد اگرچه داده ي ايزدي است، مشروط به پروردن است و در اين صورت راهنماي انسان مي شود. اين ويژگي بسيار کهن است. در اساطير ايراني دو نوع خرد وجود دارد که آسن خرد و گوش – سرود خرد نام دارند و يکي اکتسابي و ديگري غريزي است. اين دو مکمل و وابسته به يکديگرند. »چون آسن خرد نيست، گوش - سرود آموخته نشود. او را که آسن خرد هست و گوش خرد نيست، آسن خرد را به کار نتواند بردن «[۹۳]. چنان که از ابيات مذکور برمي آيد اين ويژگي خرد به خرد کهن ايراني که قدمت آن به دوران قبل از اسلام مي رسد، بسيار شباهت دارد. از آن جا که با توجه به محدوديت پژوهش، نميتوان تمام ابياتي را که در آن اشاره به خرد و خردورزي شده باشد در اينجا بيان کرد، بنابراين تنها به ارائۀ چند مورد شمارة جلد و صفحه اي که در آن خرد بکار رفته باشد، اشاره ميکنيم.

در کل، مجموعا حدود ١٣٢٥ بار در شاهنامه از کلمۀ خرد استفاده شده است که آمار قابل توجهي به شمار ميرود و نشان دهندة اهميت و جايگاه والاي انديشيدن در شاهنامه است.

جاهايي که از کلمۀ خرد استفاده شده است: [۹۴].

فرهنگ (دانش) در شاهنامه

شاهنامه به منزلۀ آيينۀ تمام نماي آرمان ها، پندارها و رسم هاي زندگي و فرهنگ ملت باستاني ايران است و با بيان سنت ها، جايگاه رفيع فرهنگ ايراني را غناي بيشتر بخشيده است. فردوسي با تأثيرگذاري مضاعف بر شکل گيري فرهنگ ها و سنت ها و با تبيين جلوه هاي فرهنگي آنها، باعث ترويج اصولي فرهنگ شده و آيندگان را نيز به پاس داشت آن فرا خوانده است: »فردوسي به سرزمين و نيکاهان خويش بسيار عشق داشته، چنانکه اين خيال بر احساسات مذهبي او فايق آمده و همه جا وطن پرستي اش بر مذهب فزوني مي گيرد.» [۹۵].

شاهنامه به عنوان بزرگ ترين ميراث ملي و فرهنگي ايرانيان، از دورة سامانيان همواره مورد توجه کساني است که به هويت فرهنگي ايران عشق مي ورزند و گمشدة ملي و تاريخي خود را در آن جست وجو مي کنند. فردوسي با قدرت طبع خود با سادگي و شيوايي کلام بر اعتبار فرهنگ ايراني صحه گذاشته و چيزهايي را که نشان از انسان دوستي داشته اند، با تأسي به فرمان زرتشت - پندار نيک، کردار نيک، گفتار نيک - به عنوان پند و اندرز براي همۀ روزگاران به يادگار گذاشته است. او با تأکيد بر خرد، از فرهنگ، گوهر و هنر- که برگرفته از فرهنگ اصيل انساني است - بهره مي برد و اين گونه مي سرايد:

يکي داستان زد بر او پيلتن

که هر کس که سر بر کشد ز انجمن

هنر بايد و گوهر نامدار

خرد يار و فرهنگش آموزگار

جو يان چار گوهر به جاي آوري به مردي جهان زير پاي آوري[۹۶] بزرگان و صاحبان قدرت تنها با تکيه بر قابليت هاي فردي شايستۀ مقام و منزلت نشده اند و خواسته و ناخواسته از هر کدام از اين مؤلفه ها به نوعي بهره گرفته اند. از اين رو، فردوسي همه را به بهره وري از آن ها مي داند. اغلب پندهاي فردوسي، از زبان خود او با پهلوانان و پادشاهان، حول اين چهار مقوله مي گردد و آن را به عنوان راهکار اساسي اصول مهم انسانيت مي داند.

فرهنگ حاصل دانش آموختن است و اين دو آنچنان در هم تنيده اند که گويي يکي بيش نيستند. فردوسي نيز آنها را به منزلۀ تار و پود در هم تنيده اي مي داند و معتقد است که انسان همواره بايد در کسب فضيلت و دانش تلاش کند اما نکتۀ مهم اين است که او هيچ گاه به ديد مادي به دانش نمي نگرد بلکه از ديد وي آن دانشي ارزش دارد که به مردمان سود برساند، در دايرة اخلاق قرار گيرد روان و روح انسان را پرورش دهد و براي او امنيت ايجاد کند.

فردوسي منشأ راستي را دانش آسماني و راستي را دانش آسماني و ايزدي مي داند. چون دانش انسان را به تکامل راهنمايي مي کند:

سر راســـــتي دانش ايزدي است خنک آنک با دانش و بخردي است[۹۷]

او انسان صاحب دانش را در ميان جمع، ارزشمند و صاحب اعتبار توصيف مي کند و معتقد است که ارجندي اشخاص به ميزان دانش آنها سنجيده مي شود؛ چراکه بالاتر از دانش سخني وجود ندارد.

او همچنين بر اين باور است که شخص عاري از دانش و فرهنگ شايستۀ مجالست و مباحثت نيست؛ او پيوسته بايد از او بر حذر بود. در مقابل، هم انديشي و هم صحبتي با صاحبان انديشه و دانش را که درک و ژرف نگري خاصي نيست به هستي براي انسان فراهم مي آورند و دريچۀ تازه اي رو به تفکرات انساني مي گشايند، خواستار است: هر آن کس که دانـش نيابي برش مکن ره گــــذر تازيد بر درش

به مرد خرمند و فرهنگ و راي بود جاودان تخت شاهي به پاي[۹۸]

فردوسي دانش را به سان جان در بدن انسان مي پندارد و شخص بي دانش را چون مرده مي انگارد. او همان طور که جان را سبب ترقي و رشد و بالندگي جسم انسان و مايۀ حيات او مي داند، دانش را نيز وسيلۀ پيشرفت و ارتقاي جايگاه علمي و شخصيتي وي تلقي مي کند.

از نشانه هاي اهل دانش آرام و خاموش بودن است، چون دانا کمتر سخن مي گويد و بيشتر سکوت مي کند.

همچنين، تواضع و فروتني انسان اهل علم، بيش از ديگران است. دانش انسان را از گناه دور مي کند و چون پاسباني او را از اهريمن ايمن نگه مي دارد:

به دانش بود مرد را ايمني ببندد ز بد دست اهريمني[۹۹]

سرايندة نامۀ باستان از انسان مي خواهد هيچ گاه از آموختن دست برندارد و از آن احساس دل زدگي و ملالت نکند. گويا اين مطلب را با توجه به حديث »و قال »ع «: عليکم بطلب العلم فان فيضه و هو صله منالخوان ... [۱۰۰] بيان کرده است:

ز دانـــــش در بي نيازي مجوي و گر چند ازو سختي آيد به روي[۱۰۱]

او در ادامه بر آموختن تأکيد فراوان دارد، غرور در علم را رد مي کند و آن را نشانۀ ناداني و عقب ماندگي مي داند.

جايگاه والاي دانش و آموختن و آموزاندن تازه ترين دانش ها، در انديشۀ ايراني، از زبان فردوسي در شاهنامه آشکار مي شود.

فردوسي در جايي زنده بودن مردمي (بشر) را به دانش مي داند و مرگ او را زماني مي داند که دانش و خرد از ميان برود:

به دانش بود بي گمان زنده مرد خنک رنج بردار پاينده مرد[۱۰۲]

در جايي ديگر ما را به آموختن دانش فرا مي خواند و يافتن آرامش و شادکامي و... را از راه فراگرفتن دانش و علم مي داند:

بياموز و بشنو ز هر دانشي بيابي زهر دانشي رامشي[۱۰۳]

فرزانۀ توسي، در جايي ديگر پيشنهاد مي کند که حتي يک دم از آموختن دانش و علم دست نکشيم و گماني به سر راه ندهيم. آن جايي که گمان مي بريم از تازه ترين دانش هاي روز پر شده ايم و همه چيز را آموختيم، روزگار به ما نشان خواهد داد که چنين نيست و راه دانش اندوزي بي پايان است و باز بايد از آموزگاران آموخت و آموخت و آموخت ...:

مياساي ز آموختن يک زمان ز دانش ميفکن دل اندر گمان

چو گويي که وام خرد توختم همـــه هرچه بايستم آموختم

چنان نغز بازي کــند روزگار که بنشـــاندت پيش آموزگار[۱۰۴]

گوهر در شاهنامه

»گوهر دو معناي رايج در شاهنامه دارد: يکي تخمه و تبار و ديگر فطرت و سرشت و طبع «[۱۰۵] چنان که فردوسي در معني نژاد مي گويد:

نژاد آنــک باشد ز تخم پدر سزد کآيد از تخم پاکيزه بر[۱۰۶]

منظور از فطرت و سرشت آن است که انسان با برخورداري از اين نعمت خدادادي، پيوسته سعي بر آن داشته باشد که آن سرشتي را که خداوند در وجودش نهفته است، به بهترين شکل به فعليت برساند؛ زيرا صرف داشتن سرشت و فطرت قابل ارزش گذاري و قضاوت نمي تواند باشد. خداوند در نهاد هر انساني فطرتي نيکو نهاده است. به اين دليل حکيم طوس گوهر را فر ايزدي مي شمارد و معتمد است که ريشۀ آن مادي و زميني است:

گهــــر آنک از فر يزدان بود نيازد به بد دست و بد نشنود[۱۰۷]

در جايي که گوهر در معني نژاد و تبار است، فردوسي نژاد ايراني را بر ديگر نژادها برتري مي دهد و بدان افتخار مي کند؛ زيرا حس وطن دوستي در گوهر نمود مي يابد. اگرچه تنها خلوص نژادي را معيار شايستگي و برتري فرد به حساب نمي آورد؛ چون عملکرد هر نژاد و قومي مبين شايستگي آن قوم است. براي مثال، اگر فردوسي نژاد ايراني را بر انيراني برتر مي داند، نه فقط به خاطر نژاد و تبار انيراني است بلکه به واسطۀ عملکرد مفتضحانۀ آنان است که به درستي نتوانسته اند از گوهر انساني خويش بهره گيرند و به جاي آن، خوي پليد و شيطاني را در خود به فعليت درآوردند و اين عملشان لکه ننگي براي دامان نژاد ايرانيان است که هيچ گاه با نژاد ايراني- که مظهر پهلواني جوانمردي و انسانيت است - همسنگ نيستند. از نظر فردوسي، ١٣٨٥، نژاد شالوده است؛ زيرا آن را فرة ايزدي مي داند و معتقد است که هنر اگرچه بسيار ارزشمند است، امکان ندارد بدون گوهر و نژاد عينيت پيدا کند:

هنر کي بود تا نباشــــد گهر نژاده بســــي ديده اي بي هنر

گهــــر آنکه از فر يزدان بود نيازد به بد دست و بد نشنود[۱۰۸]

فردوسي معتقد است که نژاد و گوهر اگرچه يک فطري است، بايد آموزش و پرورش داده شود. در غير اين صورت، ارزش و اعتباري نخواهد داشت. همچنان که پهلوانان و افرادي نامي در شاهنامه بوده اند که بي گوهر لقب يافته اند؛ نظير ضحاک، اما اگر تنها به داشتن نژاد نيز بسنده شود و فرد در راه پرورش روح انساني خويش گام برندارد، »نژادة بي هنر « لقب مي گيرد. کاوس شاه نشان روشني از اين گروه است اما در مقابل چنين شخصي، يتيمي به نام کيخسرو که در نهايت فقر و فلاکت باليده است، به مصداق: »هنر برتر از گوهر آمد پديد«؛ توانسته است با بهره گيري از هنر در راه خودسازي گام بردارد. چنانچه فردوسي داستان او را با سخناني حکمت آميز اين گونه آغاز مي کند:

به پاليز چون برکشــــــد سرو، شاخ سر شاخ سبــــزش برآيـــــد ز کاخ

سزد گز گمــــــــاني برد بر سه چيز کز اين سـه گذشتي چـه چيز است نيز

هنــــــر با نژاد است و با گوهر است سه چيز است و هرسه به بند اندر است[۱۰۹]

از راه آورد گوهر نيز آن است که اگر تخمه و نژاد نيک در کنار قابليت هاي فردي با هنر، آميخته گردد و به تکامل برسد، نماد نژادة با گوهر و هنر خواهد بود که شايستگي دوستي مي يابد: »اگر مردم را با گوهر اصل گوهر هنر نباشد، صحبت هيچ کس را نشايد و هر کرا در وي اين دو گوهر يابي، چنگ در وي زن و از دست مگذار که وي همه را به کار آيد.» [۱۱۰]

فردوسي در مقدمۀ داستان پادشاهي کيخسرو، اساس سعاتمندي آدمي را در هنر و گوهر و نژاد ميداند و خاطر نشان ميسازد که هر جا کسي را خوشبخت يافتي، سه دليل بيشتر ندارد:

هنر با نژاد است و با گوهرست سه چيز است و هر سه به بند اندر است

هنــــــر کي بود تا نباشد گهر نژاده کجـــــــــا ديــــــده اي بيهنر

گهر آن کـــــه از فر يزدان بود نيـــــــــــازد بدو دست و بد نشنود

نژاد آن که باشــــد ز تخم پدر سزد کآيد از تـــــــــــخم، پاکيزه، بر

هنر گر بياموزي از هـــر کسي بکوشي و پـيـچـي ز رنــــجش بسي

از اين هرسه گوهر بود مايه دار که زيبـــــــا بود خلعـــــت کردگار

چو هرسه بيابي خرد بايـــدت شنــــــاسنده ي نيک و بد بــــايدت

چو اين چار با يک تن آيد بهم بــــــرآسايد از آز و از رنـــج و غم[۱۱۱]

از ديدگاه شاهنامه، جهان آفرين، جهان کهين (مردم) و جهان مهين (گيتي) را هر يک با گوهري ويژه آفريده است و هر دو ناگزيرند فرمان گوهرهايشان را گردن گذارند، اما به گوهر جهان کهين (مردم) اختيار خويش را تفويض کرده و چونين است که آدمي از جوهرة ديگري به نام هنر نيز که محصول اعمال همين اختيار خداداد است، برخورداري حاصل کرده است. بنا به مندرجات شاهنامه، انسان به ياريگري هنر مي تواند سرانجام راه تذويري سرشت خود را به طريق سرنوشت پيوسته و دايرة کمال خويش را فراهم آورد و بدين ترتيب در عين حال که نخستين فطرت است، پسين شمار هم باشد.

تو را از دو گيـتي بـرآورده اند به چندين ميانجـي بپرورده اند

نخستين فطــرت، پسين شمار تويي خويشتن را به بازي مدار[۱۱۲]

در شاهنامۀ فردوسي، ١٣٨٥، گوهر و گهر حدودا ٥٣٠ مورد به کار رفته است که البته متضمن معاني متفاوتي است و گاه به معناي نژاد، ارزش وجودي، سرشت، ستارگان و غيره بکار رفته است.

جاهايي که از کلمۀ گوهر در شاهنامه استفاده شده است: [۱۱۳] و ... .

هنر در شاهنامه

هنر در روزگاران گذشته مفهومي گسترده و عميق داشته و گاه به معناي دانش سودبخش بوده که همان دانش عملي است و امروزه به »فن « تعبير مي شود؛ چون فن نگارش و فن سخنوري.

اما هنر در شاهنامه در مفاهيمي چون پيروزي و مردي در رزم، راه و روش جوان مردي و پهلواني پيش گرفتن، داد کردن و فضليت داشتن به کار رفته است. از ديد ديگر، هنر شکل تکامل يافتۀ گوهر است؛ يعني، گوهر موجود در فطرت انسان که با استعداد و قابليت ها او اعتلا و عينيت مييابد. هنر در اين مفهوم مي تواند شامل صفات نيک و خصلت هايي باشد که بروز آنها از يک نژاد نيک انتظار مي رود. همان هنري که فردوسي در جهت پاس داشت از زبان ميهني خويش آن را برداشته است.

از آنجا که هنر امري اکتسابي به شمار مي رود، استعداد آن در وجود هر انسان نهفته است و اگر زمينه فراهم باشد، در هر کس مي تواند خود را نشان دهد. از ديدگاه فردوسي، ١٣٨٥، هنر به سان دين از الطاف الهي محسوب مي شود که انسان بايد با تفکر و انديشۀ درست، آن را در اعمال و رفتار خود نمايان سازد.

نخست آفــرين کرد بر دادگر که دارد ازو دين و هم زو هنر[۱۱۴]

از نتايج وجود هنر در شخصيت هاي شاهنامه مي توان به اين موارد اشاره کرد: هنرمند در ميان اجتماع محبوب شناخته است؛ دنيا را محل گذر مي داند و آگاه است که نبايد به آن دل بست، آدم هنري آينده نگر، وطن دوست و در يک کلام انساني به تمام معناست. نمونه چنين انساني کيخسرو در ميان ايرانيان است.

انتظاري که اجتماع از شخص هنرمند دارد، اين است که خود را فراتر از ديگران نداند و دچار کبر و غرور نشود و پيوسته متواضع باشد؛ چراکه خودپرستي، مرگ هنرمند را به دنبال دارد.

هنرمند کز خويشتن در شگفت بمانـــــد هنر زو نبايد گرفت[۱۱۵]

از ديگر نتايج هنرمندي شخص آن است که هنرمند با تعقل و هنر خويش، ديگران را به سوي خداجويي دعوت مي کند تا انوار ايزدي را در سيماي خود منعکس سازد و خدايي گردد و هنر خويش را در مسير ايزدي به کار گيرد.

از ديدگاه فردوسي، ١٣٨٥، هنر فقط طبع آزمايي و هنرهاي رزمي نيست و هنرمند هر کسي است که بتواند دين و دانش را با هنر درهم آميزد و از آنها به عنوان سپر دفاعي در برابر حوادث روزگار مدد بگيرد. به نظر او چنين شخصي هنرمند است و از هنر بهره دارد:

هنرجــــوي با دين و دانش گزين چوخواهي که يابي ز بخت آفرين[۱۱۶] حکيم توس مي گويد: شخصي که در کنار هنر خويش از خرد و دانش بهره نجويد، اين هنر نه تنها مايۀ مباهات و فخر وي نمي گردد بلکه به دليل نابخردي به بدنامي و ناکارآمدي هنر وي مي انجامد.

ابيات ديگري در مورد هنر و مترادفات آن که در هر کدام از آن ها، هنر در معاني متفاوتي بکار رفته و به معناي استعدادهاي ذاتي انسان است:

هنـــــــر بهتر از گوهر نامدار هنرمند را گوهــــــــــر آيد به کار[۱۱۷] ٢٧

تو را با هنر گوهر است و خرد روانــــــــت همي از تو رامش برد[۱۱۸]

هنر با نژاد است و با گهر است سه چيز است و هرسه به بند اندرست[۱۱۹]

هنر کي بــــود تا نباشد گهـر؟ نژاده کسي ديده اي بي هــــــــنر؟[۱۲۰]

گهر آنکه از فر يزدان بـــــود نيازد بـــــه بد دســت و بد نشنود[۱۲۱]

نژاد آنکه باشد ز تخـــــم پدر سزد ايدر از تخم پاکـــــــــيزه بر[۱۲۲]

هنر آنکه آموزي از هـــر کسي بکوشي و پيـــــچي ز رنجش بسي[۱۲۳]

ازين هر چه گوهـر بود مايه دار که زيبا بود خـــــــــلعت کردگار[۱۲۴]

چو اين هرسه يابي خرد بايدت شناســـــــــنده نيک و بد بايدت[۱۲۵]

هـــــنر مردمي باشد و راستي ز کژي بود کمـــــــــي و کاستي[۱۲۶]

هنر کم شـود نا سپاسي بجـاي روان تيره ماند به ديگـــــر سراي[۱۲۷]

هنر بهتر از گــــــفتن نابکـار که گيرد ترا مرد داننده خـــــــوار[۱۲۸]

هنر نزد ايرانيان اسـت و بـس ندارند شـــــــــير ژيان را بکس[۱۲۹]

همه يکدلانند و يـزدان شناس به نيکي ندارند از بـــــد هـراس[۱۳۰]

اگـر تخـت جويي هنر بايدت چو سبزي دهد شاخ بر بــــايدت[۱۳۱]

چو پــرسند پرسندگان از هنر نشايد که پاســــــخ دهي از گهر[۱۳۲]

گهر بي هنر ناپسند است وخوار برين داستان زد يکــــــي هوشيار[۱۳۳]

نگر تاچه گفت آن خردمند مرد درين بيت خـــواهم تو را ياد کرد[۱۳۴]

که گر گل نبويد زرنگش مگوي کز آتــش نجويد کسي آب جوي[۱۳۵]

توانـگر به بخشش بود شهريار به گنج نـهـفـته نشــــــد نامدار[۱۳۶]

به گفتار خوب از هنر خواستي به کردار پيــــــدا کن آن راستي[۱۳۷]

هرآنکس که جويدهمي برتري هنرهاش بايـــــــد درين داوري[۱۳۸]

هنر جـوي و با مرد دانا نشـين چوخواهي که يابي ز بخت آفرين[۱۳۹]

هنرمــند را شاد و نزديـک دار جــــهان بر بد انديش تاريک دار[۱۴۰]

هنرمند بــــا مردم بــــي هنر بفرجـــــام هم خاک دارد به سر[۱۴۱]

و ليکن از آموختن چاره نيست که گويد که دانا و نادان يکيست؟[۱۴۲]

چو با مرد بدخواه باشد نشست چنان کن که نگشايد او بر تو دست[۱۴۳]

چو جـــويد کسي راه بايستگي هــــــنر بايد و شرم و شايستگي[۱۴۴]

نبايد زبـــــــان از هنر چيره تر دروغ از هـــــــنر نشمرد دادگر[۱۴۵]

همين است راي و همين است راه بيزدان گراي و بيـــــــزدان پناه[۱۴۶]

هنــــر زير افسوس پنهان شود هـمان دشمن از دور خندان شود[۱۴۷]

هنر خــود دليريست بر جايگاه که بد دل نـبـاشد ســــزاوار گاه[۱۴۸]

دگر کهتر آن مرد باهنگ وجنگ که هم باشتاب است و هم بادرنگ[۱۴۹]

نتيجه اين که هنر در شاهنامۀ حکيم ابوالقاسم فردوسي، کلمه اي است عام، پرکار برد و کثيرالمعاني که در مفاهيم بسيار متنوع و متعددي به کار رفته است. در شاهنامه، هرگونه ويژگي يا عملي که موجب فضل و برتري دارنده آن است، هنر ناميده ميشود و از اين جهت، با مفهوم امروزي آن، يعني هنرهاي زيبا و خاص متفاوت است. هنرها، در واقع فضائل و ارزش هاي اجتماعي ايران عهد باستان هستند و هنرمند، يعني کسي که در وجه يا وجوهي از هنر بر ديگران برتري دارد.

فردوسي نيز همواره مخاطب خود را به کسب هنرها و فضايل دعوت ميکند.

نيکوکاري

احسان و نيکي کردن به ديگران يکي از پايه ها و اصول انسانيت و از بزرگ ترين مصاديق خير خواهي است و هرگاه بدون نيت و چشم داشتي باشد، ثواب به جا آوردن آن بيشمار است. خداوند در قرآن کريم ميفرمايد: (هل جزاء الاحسان الا الاحسان) «آيا پاداش نيکويي و احسان، جز نيکويي و احسان است؟»[۱۵۰] در آيه اي ديگر ميفرمايد: (ان الله يأمر بالعدل و الإحسان...)؛ »همان: ا خداوند به عدل و احسان فرمان ميدهد ... .» [۱۵۱] شاعران پيش از صائب هم به اين مقولۀ اخلاقي توجه خاصي نشان داده اند که از ميان آنها ميتوان به فردوسي، نظامي و سعدي اشاره کرد.

حکيم ابوالقاسم فردوسي چون اديب و دانشمند برومند در شاهنامۀ بي زوال خود همپاي احياي اساطير و رسم و آيين و آداب و سنت و قصه و روايات و امثال و حکم و بازگويي صفحه هاي درخشان تاريخ ايران باستان والاترين انديشه هاي اخلاقي مردم را پيوسته با افکار و احساسات بشردوستياش به رشتۀ نظم کشيده است.

نيکي و نکوکاري از ارکان اساسي انديشه هاي انسان دوستي فردوسي بوده، در تاريخ افکار اجتماعي و اخلاقي مردمان ايراني نژاد سنت هاي قديمي و غني دارد و در همۀ شاهکارهاي ادبي و فرهنگي از اوستا تا شاهنامه مقامي مهم را اشغال مي نمايد. فردوسي اين سنت بشردوستي را ادامه داده در شاه اثر خود نيکي و نکوکاري را ستايش و تشويق نموده است و يک سلسله سيماي آدم هاي نکوکار را آفريده است. شاعر در هر داستان نيکي و نکوکاري را به تکرار تأييد و تلقين نموده است. زيرا خود نيکي صفتي است، عملي است که در همه جا و در هر مورد زندگي به کار ميآيد. در حيات براي نيکي و نکوکاري هميشه جاي هست و انسان بايد از اين امکان مدام استفاده نموده از خويش فقط نام نيک و کار نيک باقي گذارد:

همه نيکيـــــت بايد آغاز کرد چو با نيک نامان بوي هم نورد

نکويي چو هرجا چو آيد به کار نکـويي گزين وز بدي شرم دار[۱۵۲]

در واقع شاهنامۀ فردوسي خزانۀ پربهاي انديشه هاي اخلاقي و از اولين آثار ادبيات عالم است که در آن انسان مقام خيلي بلند دارد، يکي از معيارهاي اساسي بزرگي انسان و مقام بلند او در شاهنامه نيکي و نکوکاري است. اين مفاهيم در اثر به همان معني اي که در زندگي همه روزة مردم به کار مي برند، استفاده شده است که تا چه حد حياتي و واقعي بودن انديشه و مرام شاعر را به ظهور مي رساند. از جمله در ضمن سؤال و جواب بزرگمهر با موبدان نيکي به اين طريق خيلي ساده و واضح شرح يافته است:

چه سازيم تا نام نــــيک آوريم در آغاز فرجــــــــام نيک آوريم؟

بدو گفت: »شو، دورباش از گناه جهان را همه چون تن خويش خواه

هر آن چيز کانت نباشد پســـند تن دوســت و دشمن بدان در مبند«[۱۵۳]

از نظر فردوسي نيکي مفهوم تجريدي و عمومي نبود، قبل از همه خدمت صادقانه براي مردم جهت بهبود احوال مادي و معنوي آنان است. هر کار و عملي که به نفع مردم باشد نيک است و هر کاري که برخلاف آن باشد بد است، شاعر اين مطلب را توسط سيماي شاهان و قهرمانان و پهلوانان نيز بيان نموده است، از جمله او سبب نيکنامي يکي از اولين شاهان عجم هوشنگ را از کارهاي نيک او امثال کف آهن، ساختن آهن آلات، آموزاندن کشت و آبياري، ايجاد آتش و تأسيس جشن سده مي داند که همه براي مردمند:

ز هوشنگ ماند اين سده يادگار بسي باد چون او دگر شهريار

کز آباد کردن جهان شاد کـــرد جــهاني به نيکي ازو ياد کرد[۱۵۴]

هوشنگ در طول پادشاهي چهل سالۀ خود براي آدميان فقط عمل نيک را روا ديده است: ببخشيد و گسترد و خورد و سپرد بـــــرفت و به جز نام نيکي نبرد [۱۵۵]

انسان نکوکار کسي است که از او اشخاص ديگر رنجي نبينند و هميشه به قول و عهد خود صادق و وفادار باشد. اردشير نکوکار داراي همين خصلت هاي حميده است و به همين سبب اين عنوان را صاحب گشته است:

مر او را نکوکار زان خــــواندند که هر کــس تن آسان ازو ماندند...

نگشت آن دلاور ز پيمان خويش به مردي نگه داشت سامان خويش[۱۵۶]

انسان بايد هميشه نه تنها کار و عمل نيک را انجام دهد، بلکه نيت و انديشه اش هم نيک باشد، يعني انسان بايد داراي پندار نيک هم باشد. از نگاه فردوسي نکوکاري انسان از انديشه نيک او شروع مي شود. بنابراين بايد مدام فکر و انديشۀ نيک را در سر داشت:

هميشه خرد پاسبان تو باد هــمه نيکي اندر گمان تو باد[۱۵۷]

اگر انديشۀ انسان بد باشد، نتيجۀ کار و حيات او نيز نيک نخواهد بود و سرانجام به ناخوشي انجام مي يابد.

بي سبب نيست که فردوسي داستان سياووش را با تأکيد همين نکته شروع مي کند. در اين داستان شاعر از نبرد نيکي و بدي در سرشت انسان سخن مي راند و در آغاز آن مي نويسد:

کسي را که انديشه ناخوش بود بدان ناخوشي رأي او کش بود

همي خويشـــتن را چليپا کند بــــه پيش خردمند رسوا کند[۱۵۸]

علاوه بر رفتار و پندار نيک، انسان بايد در گفتار هم نيک باشد و هميشه سخن هاي خوب گويد. ولي سخن هاي خوب انسان در صورتي ارزش دارند که به رفتار نيک او سازگار باشد:

ز گفتار نيکو و کــــردار زشت ستايش نيابي و خرم بهشت

همه راست جوييد و نيکي کنيد دل نيک پي مردمان نشکنيد[۱۵۹]

جاي ديگر از زبان بزرگمهر حکيم شاعر گفتار نيک و رفتار نيک را يادگار اساسي عمر و بقاي زندگي انسان مي داند و مردم را به اين خصلت هاي حميده تشويق و ترغيب مي نمايد:

ز گيتي دو چيز است جاويد بس دگـــر هرچ باشد نماند به کس سخــن گفتن نغز و کردار نيک نگردد کهن تا جهان است ريک[۱۶۰]

فردوسي تعليمات مزديسني آيين زردشتي را که در شعار »رفتار نيک، گفتار نيک و پندار نيک « تجسم يافته و در اوستا بيان شده است ادامه داده با دليل هاي تازه و اندوخته هاي زندگي تقويت مي بخشد. او در هر مورد تأييد مي کند که در عالم چيزي جاودانه نيست و انسان بايد از خود نيکي را باقي گذارد. از همۀ شاهان نامدار تنها آن هايي که نيکي کرده اند، از خود نام نيک گذاشته اند و مردم در همۀ دور و زمان ها از آن ها به نيکي يادآور مي شوند:

نباشد جــــــهان بر کسي پايدار هـــمه نام نيکـو بود يادگار

کجا شد فريدون و ضحاک و جم مهان عرب، خـسروان عجم؟

کجا آن بزرگان ساســــــانيان؟ ز بهراميــان تـا به سامانيان؟

نکوهيده تر شاه ضحاک بــــود که بيدادگــر بود و ناپاک بود

فريدون فرخ ستايــــــش ببرد بمرد او و جاويد نامش نمرد[۱۶۱]

اين سخن هاي حکيمانه را که نتيجه اي از تجربۀ تاريخ است، فردوسي بيهوده در ضمن ستايش سلطان محمود غزنوي نياورده است. طوري که معلوم است سلطان محمود بيشتر به لشکرکشي هاي خرابي آور مشغول بود. شاعر خواسته است با اين دليل هاي قاطع از تاريخ بشر توجه او را به نيکي و نکوکاري جلب نمايد.

فردوسي در شاهنامه اکثرا از بي اعتباري دنيا و بي وفايي گردان سپهر، از مرگ قهرمانان و شاهان نکوکار اندوهگين مي گردد، از روزگار ناگوار و بي ثباتي دور، شکوه مي کند و از رنجوري هاي بي شمار حياتش ياد مي کند:

جهان را چنين است آيين و ســان يـــکي روز شادي و ديگر غمان

به پروردن از مرگمان چاره نيست زمين را به جز گور گهواره نيست[۱۶۲]

با اين همه شاعر هيچ گاه در گرداب يأس و نوميدي غرق نمي شود و به رغم ناسازگاري هاي دور به نام نيک مردن را اولي تر مي داند:

جهان يادگار است و ما رفتني ز مــــردم نماند جز از گفتني

به نام نکو گر بميرم رواسـت مرا نام بايد که تن مرگ راست[۱۶۳]

فردوسي در همه حال نيکي کردن و از خود باقي گذاشتن نام نيک را تلقين مي نمايد. شاعر تأييد مي کند که بزرگي نصيب آن هايي مي شود که نيکي را به کسي دريغ نمي دارند و به عوض نکوکاري به آنها البته خوبي خواهد رسيد:

به پاداش نيکي بيابي بهشت بزرگ آنک او تخم نيکي بکشت[۱۶۴]

انوشيروان عادل هنگام سپردن تخت شاهي به فرزندش هرمزد هميشه نيکي کردن را وصيت مي کند:

به نيکي گراي و به نيکي بکوش به هر نيک و بد پند دانا نيوش[۱۶۵]

او تأکيد مي کند که پيش از همه با آدميان نکوکار، هنرمندان و پاک مردان بايد غمخواري و همدردي ظاهر نمود. اشخاص بدانديش و بدکار سزاوار نيکي نيستند:

چو نيکي نمايند، پاداش کن همان تا شود رنج نيکي کهن

هنرمند را شاد و نزديک دار جهان بر بدانديش تاريک دار...

ز نيکي فـرومايه را دور دار به بيـــدارگر مرد مگذار کار[۱۶۶]

انوشيروان به ظالمان و بدکاران نيکي کردن را به پاشيدن تخم در شوره زمين که از آن حاصل نمي رويد مانند مي کند و بدين وسيله انديشۀ خود را واضح و روشن بيان مي نمايد:

ور ايدونک دشمن شود دوست دار به شوره زمين تخم نيکي مکار[۱۶۷]

به انديشۀ فردوسي نيکي هم بايد حد و اندازه داشته باشد و تنها به اشخاص سزاوار و شايسته نيکي کرده شود، به کس نالايق که به نيکي با بدي پاسخ خواهد داد، نيکي کردن درست نيست:

مکن نيک مردي به روي کسي که پاداش نيــــکي نيابي بسي[۱۶۸]

مبارزة نيکي با بدي از مسائل مرکزي شاهنامۀ فردوسي بوده از ابتدا تا انتهاي اثر ادامه پيدا کرده است.

طوري که معلوم است اين موضوع در اخلاق و فلسفۀ ايران باستان مقام اساسي را داشته هنوز در اوستا به طور واضح در سيماي اهورامزدا و اهريمن تجسم يافته است. در شاهنامه اين مبارزه با همۀ پستي و بلندي ها و گرمي و سردي هايش تصوير يافته است.

فردوسي پيش از همه انديشۀ بد را مذمت مي کند و آن را منشأ همۀ بدکاري هاي انسان مي داند:

به دل نيز انديشه ي بد مدار بدانديش را بد بود روزگار[۱۶۹]

شخصي که در دل انديشۀ بد مي پرورد، سرانجام به خود نيز ضرر خواهد آورد. اين را شاعر از زبان شاه عادل انوشيروان بيان مي کند:

هر آن کس که انديشه ي بد کند به فـــرجام بد با تن خود کند[۱۷۰]

فردوسي براي برجسته تظاهر دادن مبارزة نيکي و بدي از سيماهاي اساطيري و فرهنگي مردم ماهرانه استفاده کرده است. از جمله او ديو را که در روايات مردمان ايراني نژاد تجسم نيروي بدي است، مترادف زشتي به کار برده است ... بزرگمهر حکيم در صحبت با انوشيروان ده خصلت بد انسان را ده ديو يا اهريمن ناميده، هر کدام را توضيح داده است:

ده اند اهرمن هم اين به نــــــيروي شير که آرند جـــان و خرد را به زير

بدو گفت کسري کـــــه ده ديو چيست کز ايشان خـرد را بيايد گريست؟

چنين داد پاســــــــــــخ کـه آز و نياز دو ديــــوند با زور و گردن فراز

دگر خشم و رشک است و ننگست و کين چــو نمام و دوروي و ناپاک دين

دهم آنــــــــــک از کس ندارد سپاس به نيکي و هم نيست يزدان شناس[۱۷۱]

فردوسي سعي کرده است که پيش راه بدي در زندگي به هر وسيله گرفته شود. با اين هدف قبل از همه او در برابر نيکي، بدي نکردن را تلقين نموده است. هر که به نيکي با بدي جواب گويد حتما جزاي خود را خواهد ديد:

تو پاداش اين نيکويي بد کني چنين دان که بد با تن خود کني[۱۷۲]

بدي هيچ گاه نيکي به بار نمي آورد و سرانجام ضرر و غصه خواهد آورد. بنابراين انسان نبايد به بدي و بدکاري راه دهد:

ز بد کردن آيد به حاصل زيان اگر بد کني، غم بري از جهان

مشو شادکام از بدي کـرده اي که آزرده گـردي گر آزرده اي[۱۷۳]

به انديشۀ فردوسي شخص بدکار البته دير يا زود به مجازات خواهد رسيد. در اين بابت داستان مهبود، دستور انوشيروان عبرت آموز است. نديم شاه زروان با مدد يهودياي نسبت به مهبود خيانت کرده او را به قتل مي رسانند. سرانجام سر آن ها فاش مي گردد و هر دو بدکار به دار کشيده مي شوند. داستان مذکور را خلاصه نموده شاعر بار ديگر بدي کردن را تأييد مي سازد:

جهان را نبايد سپردن به بد که بر بد کنش بي گمان بد رسد[۱۷۴]

کس بدکار هيچ گاه خاطر جمع ندارد و مدام در ترس و بيم به سر مي برد:

پر اميد دارد دل نيک مرد دل بد کنش را پر از بيم و درد [۱۷۵]

ت به اسکندر بدي را سخت مذمت نموده، نگرويدن به آن را تلقين مي کند:

وگر بد کني، جز بدي نـدروي شبي در جهان شادمان نغنوي

به نيکي بود شاه را دست رس به بد روز گيتي نجستت کس[۱۷۶]

از ابيات مذکور شاهنامه برمي آيد که فردوسي هم مانند شعراي ديگر معتقد به مکافات عمل بوده چنين مي شمارد که هر انساني عمل نيک نمايد، نيکي مي بيند ولي اگر بدي کند، بدي خواهد ديد. بدين وسيله شاعر مي خواهد آدميان را از بدکاري و بدرفتاري باز دارد. بي سبب نيست که در شاهنامه اين مطلب بيشتر ضمن مراجعت به حاکمان بيان شده است. شاعر بشردوست سعي کرده است به خصوص دست شاهان را از ظلم و ستم که نشانه هاي بديست نگه دارد. در مثال افراسياب شاه توران که جنگجويي را پيش گرفته بود، شاعر به بدي انجام يافتن زندگي او را نشان مي دهد و از روزگار پرماجراي وي چنين نتيجه مي گيرد:

ز کردار بد بر تنش بد رسـيد مجو اي پسر بند بد را کليد

مکن بد که بيني به فرجام بد ز بد گردد اندر جهان نام بد[۱۷۷]

همچنين در شاهنامه يک سلسله سيماهايي چون تور، کيکاووس، سودابه و گرسيوز آفريده شده اند که نمايندگان نيروهاي بدي و اهريمن بوده سبب گار جنگ ها و خون ريزيها، ويراني و خرابي ايران، بينوايي مردم و کشته شدن جوانمردان امثال ايرج، سهراب و سياووش گشته اند. ولي تمثال اساسي بدي در شاهنامه همانا ضحاک است. قبل از همه بايد تذکر داد که آيا فردوسي بيهوده به سيماي ضحاک توجه زياد نموده و آن را خيلي برجسته آفريده است؟ شاعر بدين وسيله خواسته است نيروي قوي بدي را نشان دهد تا نسبت به آن سهل انگاري نکرده مبارزة بي امان برده شود. ضحاک با هر راه سعي مي کند که پيش راه نيکي را گرفته تاريکي و ظلمات را در جهان پايدار سازد. در زمان پادشاهي او که هزار سال دوام کرده است عدالت و مروت گم مي گردد، بدي بر نيکي چيره شده و دورة غلبه ي زشتي و بدي فرا مي رسد:

هنر خوار شد، جادويي ارجمند نهان راستي، آشکـــــارا گــــزند

شده بر بدي دست ديـوان دراز ز نيکي نبودي سخــــن جز به راز...

ندانست خود جز بد آمــوختن جز او کشتن و غــــارت و سوختن

بدين بود بنياد ضــــخاک شوم جهان شد مر او را چو يک مهره موم ...

ز بيدادگر شــــاه و از لشکرش وز آن رســــم هاي بد اندر خورش ...

همي بنگريد اين بدان، آن بدين ز کردار بيداد شــــــاه زميــــــن ...

پس آيين ضحاک واژونه خوي چنان بد که چـــون ميبدش آرزوي[۱۷۸]

طوري که مي بينيم در عهد حکمراني ضحاک نيرو بدي بر نيکي غلبه مي کند. ولي از نظر فردوسي غلبۀ بدي دائمي نيست و ظلم و ستم، جهالت و ظلمات پايدار نمي ماند. از اينجاست که در نتيجۀ وجود نيروهاي نيکي در سيماي کاوة آهنگر و فريدون فرخ، ضخاک خونخوار کشته مي شود و نيروهاي بدي مغلوب مي گردند. فريدون هدف مبارزه اش را از پاک کردن دنيا از بدي و ناپاکي ها دانسته خطاب مي نمايد:

ببرم پي اژدها را ز خاک بشنويم جهان را ز ناپاک پاک[۱۷۹]

در داستان ضحاک مبارزة آشتي ناپذير نيکي و بدي خيلي برجسته تصوير شده است. فريدون با هر وسيله هم با صلاح و لشکر، هم با پند و مشورت همراه و همگام مردم عليه دشمن مبارزه برده سرانجام بر ضحاک مار دوش که مظهر بدي و ناپاکي هاست، چيره مي شود. به اين وسيله شاعر تأييد مي کند که غلبۀ نيکي بر بدي ناگزير است و بايد همه به نيکي و نکوکاري مشغول شوند. زيرا ضحاک هر چند از همه بيشتر يعني هزار سال حکمراني کرده است ولي عاقبت سلطنت ظلم بنيادش از بين رفت و از او نام بد باقي ماند.

فردوسي در بيت هاي پاياني داستان هدف اساسي خود را به اين طريق ابراز مي دارد:

بيا تا جهان را به بد نسـپريم به کوشش همه دست نيکي بريم

نباشد همي نيک و بد پايدار هـــــمان به که نيکي بود يادگار[۱۸۰]

فردوسي سيماي فريدون را با مهر و دلگرمي زياد آفريده، به خواننده خطاب مي کند که از او عبرت آموزد و عدالت و نکوکاري را پيشه سازد:

فريدون فــــــرخ فرشته نبود ز مــــشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيکويي تو داد و دهش کن، فريدون تويي...

فريدون ز کاري که کرد ايزدي نـخستين جهان را بشست از بدي[۱۸۱]

مبارزة نيکي و بدي و غلبۀ نيکي در شاهنامه بيشتر به وسيلۀ تصوير شاهان نشان داده شده است. فردوسي نيکي و عدالت گستري را از وظيفه هاي اساسي شاهان مي شمارد. شاهي که از اين عمل دوري مي جويد در شاهنامه به مرگ محکوم مي گردد؛ مثلا جبر و ظلمي که يزگرد ساساني به مردم روا ديد، نه تنها باعث از او روي تافتن مهتران کشور گرديد، بلکه به وارث او نيز تأثير بد رساند. ايرانيان پس از يزدگرد به جاي بهرام، خسرو را به شاهي پذيرفتند. بهرام با مشکلات زيادي تخت را صاحب مي شود. البته فردوسي جانب دار موروثي بودن پادشاهي بر پايۀ نژاد و نياکان است، ولي با تصوير حادثۀ مذکور، اولا به عدل و نيکي پرداختن شاهان و دور نشدن آنان از اين عمل ها را تأييد کرده، ثانيا به اقتدار مردم و مهم بودن نظر و خواهش آنان نيز اشاره نموده است.

در واقع اگر به تصوير شاهان در شاهنامه بيشتر تأمل شود، پي بردن دشوار نيست که فردوسي بيشتر نه به شکوه و سلطنت شاهان، بلکه پيش از همه به نيکي و نيکوکاري آنان توجه زيادي ظاهر کرده است. اکثر شاهان در شاهنامه در امور دولت داري نيکي را پيش گرفته براي به زيستي مردم و آبادي کشور کوشش به خرج داده اند. از جمله طهمورث هدف اولين خود را مثل اجدادش از پاک کردن دنيا از بدي و اجراي کارهاي نيک براي مردم عبارت مي داند:

جهان از بدي ها بشويم بــه راي پس آنگه کنم در کهي گرد پاي ...

هر آن چيز کاندر جهان سودمند کــــــنم آشکارا، گشايم ز بند[۱۸۲]

با کوشش طهمورث ديوبند در طول سي سال حکمراني اش مردم چيدن پشم گوسفندان و بافتن مويينه ها، رام کردن جانوران، آموزاندن »مرغان نيک ساز را« ياد مي گيرند.

فرزند طهمورث، جمشيد نيز پس از به تخت نشستن مبارزه عليه بدي را شعار اساسي خود قرار مي دهد:

بدان راز بد دست کوته کنم روان را سوي روشني ره کنم[۱۸۳]

جمشيد هم از خود نيکي زيادي به يادگار گذاشت. او به مردم از ابريشم و پنبه رشتن و بافتن و دوختن لباس را مي آموزد، گروه هاي اجتماعي و اقشار هنرمندان امثال کشاورزان، بنايان، پزشکان، لشکريان و روحانيان را تشکيل مي دهد و جشن نوروز را تأسيس مي کند.

فريدون نيز در طول حکمراني پنج صد ساله اش عدالت و آباداني را برقرار نموده، بدي را از بين مي برد و نيکي را در جهان پايدار مي سازد:

به نيکي ببست او در و دست بد چــــنان کز ره شهرياران سزد[۱۸۴]

کيخسرو بعد به تخت نشستن از پي ريشه کن کردن بدي و بيدادي شده، کشور را آباد و مردم را شاد مي نمايد:

بگسترد گرد جهان داد را بکــند از زمين بيخ بيداد را [۱۸۵]

نيکي و نيکوکاري شعار همۀ شاهان ساساني است و آن حلقه اي است که مرام و هدف حاکمان اين سلسله را به هم مي پيوندد، يکي از شاهان اين سلسله بهرام بهراميان مي گويد:

چو فرخ پدر کرد نيکي همه که او چون شبان بود و شاهان رمه

مرا نيز هم نيکويي پيشه داد همه خوبي و دادم انديشــــه داد[۱۸۶]

شعار همۀ شاهان ساساني را اردشير بابکان آشکارا و به طريق خطاب و مراجعت بيان کرده است:

بيا تا همه دست نيکي بريم جهان جهان را به بد نسپريم[۱۸۷]

در شاهنامه در واقع يکي از معيارهاي اساسي تعيين ماهيت و مقام شاهان نيکي و دادگستري آن هاست. از جمله شاپور ساساني مانند پدرش اردشير عدالت و نيکي را پيشه کرده هنگام سپردن تخت شاهي به فززندش اورمزد، همان پند و اندرز پدر و اجدادش را تکرار نموده او را به نيکي، نيکوکاري، کريمي و کم آزاري، عدالت و بخشندگي دعوت مي کند.

به جز داد و نيکي مکن در جهان پــــناه کهان باش و پشت مهان

به دينار کم ناز و بخشــنده باش همان داد ده باش و فرخنده باش ...

همه پند من سر به سر يـاد گير چنان هــم که من دارم از اردشير[۱۸۸]

گفتني است که فردوسي اکثر پند و اندرزهاي خود را فقط در قسمت تاريخي شاهنامه، يعني در ضمن تصوير شاهان تاريخي به خصوص ساسانيان آورده است. شاعر به کارهاي مشخص انجام دادة شاهان تاريخي اردشير بابکان، شاپور، اورمزد، بهرام اورمزد، بهرام بهرام، بهرام بهراميان، نرسي بهرام، اورمزد نرسي، شاپور ذوالاکتاف، اردشير نيکوکار، شاپور شاپور، بهرام شاپور، يزدگرد بزه گر، بهرام گور، هرمز، بلاش، قباد، انوشيروان و ديگران که در تاريخ نامه ها نگاشته شده اند، توجهي نشان نداده، حاصل تجربۀ روزگار آن ها را به طور فشرده به صورت پند و اندرزها به قلم آورده است. حتي هنگام ذکر پادشاهي اورمزد شاپور شاعر تنها با نقل اندرز و نصيحت او به بزرگان سرزمين و فرزندش بهرام اکتفا کرده است. البته اين از يک طرف به رواج سنت اندرزنامه نويسي در زمان ساسانيان وابسته است، ولي از طرف ديگر فردوسي خواسته است که از زبان شاهان تاريخي پندهاي حکيمانه آورد تا به خواننده بيشتر اثر کنند، بي سبب نيست که گاها در ضمن نقل پندها شاعر مستقيما به خواننده هم خطاب مي کند و به کار بست آن پندها را در زندگي درخواست مي نمايد.

از تصوير فردوسي برمي آيد که شاهان ساساني همه به جز نيکي کار ديگري نکرده به ديگران نيز اين را تلقين نموده اند که اين با واقعيت تاريخي درست درنمي آيد، ولي شاعر از تصوير شاهان تاريخي براي بيان آرمان هاي بشردوستي استفاده کرده است؛ مثلا سيماي انوشيروان که فردوسي بر اساس شخص تاريخي خسروپرويز ساساني آفريده است، با چهرة تاريخياش خيلي تفاوت داشته، توسط هنر آفرينندگي شاعر، چون سيما و نماد يک شاه عادل و نکوکار در ادبيات شرق و شفاهي مردم مشهور گرديد.

بدين منوال فردوسي نيکي و بدي و مبارزة آشتي ناپذير آن ها را به طور مشخص با راه و وسيله هاي گوناگون تجسم نموده است. بنابراين به آن انديشه که »عقايد فردوسي در مسئله ي نيکي و بدي جنبۀ تا حدي عمومي و تجريدي دارند« [۱۸۹]، نمي توان راضي شد.

فردوسي آرمان هاي بشردوستي اش را در مورد نيکي و نيکوکاري و مبارزة آن ها همچنين در سيماي قهرمانان و پهلوانان برجسته به خصوص جهان پهلوان رستم دستان و جوانمرد پاک سرشت سياووش تجسم نموده است. رستم با همۀ پهلواني و جنگاوري اين چنين شخص خردمند و نکوکار است. او برابر جنگ و نبرد هميشه از آدمگري و نيکوکاري سخن مي راند و مردم را به صلح و آسايش و راستي و پاکي دعوت مي نمايد:

نبايد کشـــــيدن کمان بدي ره ايزدي بايد و بــخردي

که گيتي نماند همي بر کسي نبايد بدو شــاد بودن بسي

هنر مردمي باشــد و راستي ز کژي بود کمي و کاستي[۱۹۰]

رستم نمايندة بزرگ نيروي نيکي است ومدام عليه بدي مبارزه مي کند. خود او در اين بابت آشکارا خطاب مي کند:

زمين را همه سربه سر گشته ام بســي شاه بيدادگر کشته ام[۱۹۱]

همه از رستم چون انسان برومند و نيکوکار ياد مي کنند و حتي رقيبش اسفنديار دربارة او مي گويد:

نکوکارتر زو به گيتي کسي نبودست، کاورد نيکي بسي[۱۹۲]

سياووش هم از سيماهاي درخشان شاهنامه است که تمثال شجاعت و دليري، پهلواني و کارداني و از همه مهم تر پاکي و راستي مي باشد.

فردوسي در سيماي اين قهرمان دوست داشتۀ خود همۀ خصلت هاي حميدة انساني را جمع آورده است. او هم در گفتار و رفتار و هم در انديشه و پندار پاک و نيکوست و اين را خودش هم تأييد مي کند:

به گفتار و کردار از پيش و پس ز من هيچ ناخوب نشنيد کس [۱۹۳] فردوسي با تأسف تأکيد مي کند که مرگ، عاقبت چنين بزرگ مردان را هم از بين مي برد، ولي با وجود اين بايد به نيکي روي آورد و نيکوکاري کرد:

تو تا زنده اي سوي نيکي گراي مـــگر کام يابي به ديگر سراي[۱۹۴]

زيرا نيکي و نيکوکاري وسيلۀ مهم رهايي از همه گونه مشکلات زندگي است و سبب کار عمر ابد يافتن انسان است:

به نيکي گراي و ميازار کس ره رستگاري همين است و بس[۱۹۵] همين طور فردوسي با هر راه و وسيله هم توسط سيماي شاهان و قهرمانان نيکوکار، هم با پند و اندرزهاي حکيمانه، هم با ستايش خوبي و مذمت بدي مردم را به عدل و دادگستري، رحم و شفقت، نيکي و نيکوکاري دعوت نموده است:

بکوشيد و خوبي به کار آوريـــد چو ديدي سرما بهار آوريد...

ز خون ريختن دست بــايد کشيد ســــر بي گناهان نبايد بريد

نه مردي بـــــود خــيره آشوفتن بـه زير اندر آورده را کوفتن ...

نيايد جهان آفرين را پـــــسنــد که جويند بر بي گناهان گزند

هر آنکس که جويد همي رأي من نبايد که ويران کند جاي من[۱۹۶]

پس از خواندن اين بيت هاي ساده و پرمعني و صميمي و با سوز دل نوشته شده، آدمي گمان مي کند که فردوسي آن ها را امروز پس از مشاهدة وضع کنوني جهان سروده است و مردم را به صلح و آسايش، نريختن خون مردم بي گناه، دراز کردن دست ياري به همديگر، خراب نساختن ملک آباد، دست کشيدن از تجاوز و غارت مال مردم و خلاصه به نيکي و نيکوکاري دعوت مي نمايد.

فردوسي به نيروي انسان ايمان کامل داشت. او مدعي است که بدي هميشه به مردم و جامعه زيان خواهد رساند. برخلاف عده اي از دانشمندان و فيلسوفان معروف که بدي را از ظهورات سرشت انساني دانسته وجود و اولويت آن را در جامعه ناگزير مي شمارند، فردوسي از ميان برداشتن بدي و کاشتن فقط تخم نيکي را آرزو مي کند و امکان پذير مي داند. انديشه هاي بشردوستي فردوسي و نظر او به نيکي و نيکوکاري ارزش بلند خود را گم نکرده اند و امروز هم در تشکل و تربيت انسان معاصر خيلي مفيد و سودمندند.

برخي جاهايي که از کلمۀ نيکوکاري و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۱۹۷] و ...

٣-٧- مدارا و صلح بخش بزرگي از شاهنامه به جنگ ها و نبردهاي ميهني اختصاص دارد. با اين وجود همواره بر اولويت داشتن صلح بر جنگ و بيان ناپسندي و زشتي جنگ تأکيد شده است. در برخي ابيات شاهنامه با ديدگاهي خردگرايانه به ناپسندبودن جنگ و سودمندبودن صلح اشاره شده است. از جمله در سخن سياوش اسطوره صلح طلبي و جنگ ستيزي شاهنامه، بيان شده است:

سياوش چنين گفت کاين راي نيست همان جنگ را مايه و جاي نيست[۱۹۸]

در جايي ديگر، رستم بزرگترين پهلوان شاهنامه در ستايش صلح و نکوهش جنگ مي گويد:

کسي کآشتي جويد و سور و بزم نــه نيکو بود تيز رفتن به رزم

همه يافتي، جنگ، خيره مجـوي دل روشنت زآب تيره مشوي[۱۹۹]

يکي ديگر از پهلوانان نيک انديش شاهنامه که تباري توراني دارد، » پيران « است که درباره اولويت داشتن صلح بر جنگ مي گويد:

مرا آشتي بهتر آيد ز جنگ نبايد گرفتن چنين کار تنگ[۲۰۰].

در موارد ديگر در شاهنامه تنها به نفي کلي جنگ و بيان اين نکته که صلح بر جنگ برتري دارد، اکتفا نشده است، بلکه به پيامدهاي زيان بار جنگ نيز اشاره شده است، از جمله در جايي از زبان افراسياب که البته پهلواني جنگ طلب بوده است ولي در برهه هايي از رفتار خود پشيمان مي شده است، ابراز شده است:

»بسي نامداران که بر دست من تبه شد به جنگ اندر آن انجمن

مرا سير شد دل زجنگ و بدي همي جست خواهـم ره ايزدي

کنون دانش و داد بــاز آوريم بجاي غم و رنــــج ناز آوريم[۲۰۱]

يکي از مهم ترين پيامدهاي زيان بار جنگ، خونريزي است. در شاهنامه با بيان اين نکته که جنگ با خونريزي در پيوند است به نکوهش جنگ پرداخته شده است، از جمله ايرج نخستين پهلوان شاهنامه که در راستاي صلح طلبي و جنگ ستيزي، جان خود را از دست مي دهد، خطاب به برادران جنگ طلب خود مي گويد:

جهان خواستي يافتي خون مريز مــکن با جهاندار يزدان ستيز

پسندي و همـــــداستاني کني که جانداري و جانستاني کني[۲۰۲].

در شاهنامۀ فردوسي، ١٣٨٥، جنگ افزون بر آن که از ماهيتي خردستيزانه برخوردار است، سرشتي ضدخدايي نيز دارد. به ديگر سخن دست يازيدن به جنگ تجاوزکارانه در شاهنامه به معناي پيکار با خدا و برگزيدن روشي است که در ستيز با اراده خداوندي قرار دارد، نمونه هاي بسيار زيادي در اين باره وجود دارد که به برخي از آن ها اشاره مي شود:

از زبان سياوش در بيان ناسازگاري جنگ تجاوزکارانه با خواست خداوند:

ورايدونکه جنگ آورم بي گناه چنين خيره با شاه توران سپاه

جهاندار نپسـندد اين بد ز من گــــشايد برمن زبان انجمن[۲۰۳]

در يکي از جنگ هاي ميان کيخسرو با افراسياب پادشاه توران، گروهي از سپاهيان افراسياب به اسارت قشون کيخسرو در مي آيند. کيخسرو با وجود کينه عميقي که تورانيان از وي داشتند به مهرباني با آنان روي مي آورد و ضمن همدري با وضعيت آنان، اين اسيران را در ماندن نزد کيخسرو به عنوان ميهمان وي و يا بازگشت به سرزمين خود مخير مي سازد، در اين باره در شاهنامه آمده است:

کنــــون بر شــــــما گشت کردار بد شناسد هر آنکس که دارد خرد

نيـــم مــــن بـخون شما شسته چنگ نگيرم چنــين کار دشوار تنگ

هـــمـــه يــکـــسره در پـنــاه مـنيد اگر چند بـــــدخواه گاه منيد

هر آنکس که خواهد که باشـد رواست درين کار نافزايـش نه کاست

هرآنکس که خواهد که زي شاه خويش گذارد نگيرم بــــرو راه پيش[۲۰۴]

فردوسي شنونده و مخاطب خود را از درشتي کردن با ديگران و گردن فرازي با همگنان باز مي دارد و ستيزه گري را نشان خوي بد مي داند به ويژه بزرگان نبايد داراي چنين خصلتي باشند و آن حکيم فرزانه از شنونده مي خواهد نرمي در گفتار را پيشۀ خود گرداند و با دانايي با ستيزه گران رو به رو شود:

ستيزه نه نيـک آيد از نامجوي بپرهيز و گرد ستيزه مـــــپوي

بپرهيز و بــا جان ستيزه مکن نيوشنده باش از بـــــرادر سخن

به گيتـي همه تخم زفتي مکار ستيزه نــــه خوب آيد از شهريار

بدانـــش دو دست ستيزه ببند چو خــواهي که از بد نيابي گزند

نگر تا چه کاري همان بدروي سخـن هرچه گويي همان بشنوي

مـــــــدارا خرد را برابر بود خــرد بر ســــر دانش افسر بود

چو نيکي کنش باشي و بردبار نباشي به چشم خــــردمند خوار[۲۰۵]

از طرف ديگر فردوسي به دنبال اين است تا خواننده شاهنامه اش هميشه خود را به جاي ديگران يا طرف مقابل خود قرار دهد که اگر با او رفتاري همانند ديگري مي شد آيا مناسب بود و پسنديده؟ بزرگان دين ما اين توصيه خدايي را براي مردم بيان داشته که جامعه را به مسيري سوق دهند تا از هر جهت در امنيت قرار گيرد. پيامبر اکرم (ص) فرمود: يکي از نشانه هاي انسان دلسوز، مهربان و خيرخواه اين است که: براي مردم همان را مي پسندد که براي خود مي خواهد: ... و يرضي للناس، ما يرضاه لنفسه و ... [۲۰۶] فردوسي همين مطلب را به شعر آورده است:

هر آن چيز کانت نيايد پسند دل دوست و دشمن برآن بر مبند[۲۰۷]

وقتي انسان آنچه را براي خود مي خواهد براي ديگران نيز بخواهد، جامعه مي شود گلستان و بهشت برين ولي افسوس و صد افسوس که چنين انسان هايي را حتي در رؤيا و خواب هم نمي بينيم تا چه برسد در جامعه.

انسان ها امروزه همانند زمين کويري و نمکزار و شوره زارند که به قول فردوسي انگار آبزار است ولي نزديک که مي شويم شوره زاري بيش نيست و سراب است نه آب:

چو شوره زميني که از دور، آب نمايد چـــــو تابد بر او آفتاب[۲۰۸]

بنابراين فردوسي هيچ گاه جنگ را ستايش و ترغيب نکرده، آن را چون يک پديدة اجتماعي به تصوير کشيده است و براي جلوگيري و از بين بردن آن اظهار نظر نموده است. هدف شاعر از تصويرهاي طولاني جنگ ها نشان دادن مبارزه هاي شديد نيروهاي نيکي و بدي، کارنمايي و دلاوري هاي مردم و پهلوانان و قهرمانان آن بهر دفاع از وطن، به دست آوردن استقلال و آزادي و روح شکست ناپذير انسان بوده است، جنگ هاي طولاني و متعدد رستم، سياووش، فريدون، کاوه، گودرز، طوس، بيژن و امثال آنان با همين هدف صورت گرفته است. فردوسي فقط از جنگي که براي حمايت وطن در برابر دشمنان اجنبي و بهر رهايي از اسارت و به دست آوردن استقلال باشد، جانب داري کرده است. ولي جنگ را براي غصب و تاراج کشورهاي ديگر، کشتار مردم بي گناه، خرابي شهر و دهات سخت محکوم مي نمايد. بنابراين هنگام ارزيابي انديشه هاي فردوسي درباره ي جنگ و هدف او از تصوير اين پديدة اجتماعي و تاريخي بايد هميشه به دليل هاي مشخص مراجعت کرد و عامل ها و سبب هاي آن را هم نشان داد. تنها در اين صورت مي توان از انديشه هاي گوناگون به طور واقعي آگاه شد.

تصوير جنگ در شاهنامۀ فردوسي هميشه با صلح و آشتي پيوسته است. شاعر جنگ و پيکارهاي زيادي را تصوير نموده، سيماي قهرمانان و پهلوانان شجاع و دلير را آفريده است، ولي با اين همه او جانب دار جنگ نيست و هميشه خواهان صلح و آسايش است. در شاهنامه اگر جنگ اکثرا وسيله اي براي از بين بردن بي عدالتي و بي انصافي و بدي و ناپاکي ها باشد، صلح واسطۀ مهم حل مشکلات به خصوص در بين دولت ها و کشورها و گروه هاي اجتماعي است. مسئلۀ جنگ و صلح در اثر با هم آميزش يافته، توأمان گشته است. قهرمانان شاهنامه در بعضي موارد ظاهرا مي جنگند، ولي در باطن جانب دار صلح بوده و هرگاه امکان پيدا شود، اين آرمان خويش را عملي مي سازند.

فريدون که با هدف مغلوب کردن ضحاک با سپاه سراسر مسلح و با خشم و کين جويي زياد به جنگ مي رود، در دل عدالت و مهرباني دارد:

همي رفت منزل به منزل چو باد سري پر ز کــينه، دلي پر ز داد[۲۰۹]

وقتي که فريدون به ملک ضحاک مي رسد، نخست براي اهل آن ديار از صلح و آسايش سخن رانده، مردم را به آرامي و ادامۀ کارهاي خوب دعوت مي نمايد و موفق مي شود که آن ها را از جنگ و خون ريزي بيهوده باز دارد:

بفرمود کـردن به در بر خــــروش کـــــه »اي نامداران با فر و هـوش

نبايد که باشيد با ســـــــاز جنگ نه زين بهره جويد کسي نام و ننگ

سپاهي نبايــــــــد که با پيشـه ور به يــــک روي جويند هر دو هنر

يکــــــــي کارورز و دگر گرزدار ســــزاوار هر کس پديد است کار

چون اين کار آن جويد، آن کار اين پرآشـــــوب گردد سراسر زمين ...

شـــــــما دي »ر مانيد و خرم بويد به رامش سوي ورزش خود شويد«

شنيدند مــــــردم سخن هاي شـاه از آن پـــــــر هنـر مـرد با دستگاه

وز آن پس همــــه نامداران شهـر کسي را که بــود از زر و گنج بهـر

برفتند با رامش و خـــــــواستـه همه دل به فرمــــــــانش آراسـته[۲۱۰]

همان طور که مي بينيم، خطاب صلح جويانۀفريدون به مردم تأثير مي رساند و آن ها ضحاک ستم پيشه را ياري نمي کنند. جنگ فريدون براي غصب کشور ديگر يا به دست آوردن مال و ثروت نبود، بلکه او مي خواست جهان را از بدي پاک سازد، مظهر بدي و ستم ضحاک ماردوش را از بين برد تا مردم از شر او رهيده آزادانه نفس کشند. از اينجاست که جنگ عادلانۀ او با صلح رابطۀ قوي دارد و اينجا جنگ و صلح نه در تضاد و اختلاف، بلکه در موافقت و سازگاري قرار دارند. فريدون با ضحاک بي رحمانه مي جنگيد، ولي در عين حال با تابعان او، مردم قلمروش صلح و آسايش را پيش مي گيرد. هدف صلح جويانۀ فريدون باعث مغلوب کردن دشمن نيرومندي چون ضحاک در مدت کوتاهي مي گردد که پانصد سال حکمراني کرده بود و شکست ناپذير محسوب مي شد. فردوسي در توصيف فريدون مبالغه و اغراق را به کار نمي برد، او را مثل رستم و قهرمانان ديگر پرزور و قوي به تصوير نمي کشد. به نظر شاعر عامل اساسي غلبۀ فريدون هدف هاي نيک و صلح جويانۀ اوست که بهر خوشبختي و آزادي مردم از ستم و بدي روانه شده اند. شاعر اين خلاصه و برداشت خود را بسا ساده و موجز بيان نموده است تا شاهان و حاکمان و همۀ آدميان از آن پند گيرند.

بي سبب نيست که او مستقيما به خوانندة خود خطاب مي کند:

فريدون فرخ فرشــــــته نبود ز مشـــک و ز عنبر سرشته نبود

ز داد و دهش يافت آن نيکويي تو داد و دهش کن، فريدون تويي

فريدون ز کاري که کرد ايزدي نخستين جهـان را بشست از بدي

يکي پيش تر بند ضحـــاک بود که بيدادگــــر بود و ناپاک بود

و ديگر که کين پدر بازخواست جهان ويژه برخويشتن کرد راست

سه ديگر که گيتي ز نابخـردان بپالود و بستـــــود ز دست بدان[۲۱۱]

در موارد ديگر تصوير جنگ نيز، فردوسي مخالف حل نمودن مشکلات از راه جنگ و خون ريزي و جانب دار حل آن از راه صلح است. رستم چنان که بارها تأکيد شد، در شاهنامه رمز دلاوري و شجاعت بوده، در واقع جنگاور و قهرمان بي نظير ميدان نبرد است. به عبارت ديگر پيشه و وظيفۀ اساسي او رزم آوري و مبارزه است، ولي در بعضي موارد او برخلاف وظيفه و رسالت خويش از جنگ پرهيز نموده، راه صلح را پيش مي گيرد؛ مثلا وقتي که لشکر هاماوران به ايران مي رسد و عزم جنگ مي کند، رستم به شاه هاماوران پيام فرستاده، جنگ را چون وسيلۀ چاره جويي محکوم مي نمايد و صلح را پيشنهاد مي سازد:

نه مردي بود چاره جستن به جنگ نه زفــــــتي به سان دلاور نهنگ[۲۱۲]

ولي شاه هاماوران به پيام رستم جواب منفي داده، آتش خشم جهان پهلوان را مي افروزد و جنگ سختي درمي گيرد.

در شاهنامه چنان که قبلا ديديم، منظره هاي جنگ با جوش و خروش و پرشور و شدت تصوير شده، شاعر مهارت بلند سخنوري را به خرج داده است، تصوير لحظه هاي صلح و آسايش نيز خيلي مؤثر در خاطرمان قلمداد شده است. يکي از همين گونه لحظه هاي تأثيربخش در شاهنامه پس از ديدن خوابي و از جنگ خودداري کردن افراسياب و به صلح راضي شدن رستم و سياووش است. فردوسي اين لحظه را به تفصيل و با احساس بلند و خوشحالي تصوير کرده، رضايت قلبي خود را از برقراري صلح و آسايش ابراز مي دارد.

حتي افراسياب از جنگ سودي نديده راه صلح را پيش مي گيرد:

مرا سير شد دل ز جنگ و بدي همي جسـت خواهم ره ايزدي

کنون دانــش و داد بـاز آوريم به جاي غـم و رنج نـاز آوريم

برآسايد از مـــا زمانـي جهان نبايد که مرگ آيـد از نـاگهان ...

در آشتـي با سياوخـــش نيز بکوبم، فرستم ز هرگونه چـيز[۲۱۳]

پهلوانان و جنگاوران شاهنامه با آنکه ظاهرا در جنگ و خون ريزي ماهر و توانايند، باطنا مهربان و صلح جويند. سهراب در دم واپسين عمر از پدر نه نجات خود، بلکه بس کردن جنگ با توران و نيکي و مهرباني نمودن با تورانيان را مي خواهد:

نبايد که بينند رنجي به راه مکن جز به نيکي در ايشان نگاه [۲۱۴]

در شاهنامه بعضا اشخاص جنگجوي و کينه خواه هم مجبور مي شوند به صلح و آشتي روي آورند. از جمله پشنگ و فرزندانش پس از جنگ هاي زياد با رستم به صلح تمايل پيدا مي کند و صلح را وسيلۀ آرامي و خوشحالي ايران و توران و مردمان آن مي داند:

مگر با درود و ســـلام پيام دو کشور شود زين سخن شادکام[۲۱۵]

هر چند در شاهنامه تصوير جنگ خيلي زياد است، ولي فردوسي هميشه صلح و آسايش را از جنگ اولي تر مي داند و اين نکته را در هر مورد تکرار مي نمايد؛ مثلا از زبان گودرز در ضمن صحبتش با رستم مي آورد:

ز جنگ آشتي بي گمان بهتر است نگه کن که گاوت به چرم اندر است[۲۱۶]

براي شاهان نيز صلح و آشتي منفعت بيشتر دارد و آن ها نبايد به جنگ روي آرند:

ترا آشتي بهتر آيد ز جنـــگ فراخي مکن بر دل خويش تنگ[۲۱۷]

از اين رو شاعر تأکيد مي کند که هرگاه کسي به صلح و آسايش ميل دارد، نبايد به جنگ شتاب کند:

کسي کاشتي جويد و سور و بزم نه نيـــــکو بود تيز رفتن به رزم[۲۱۸]

فردوسي در شاهنامه انديشه و آرمان صلح را توسط يک سلسله قهرمانان خود تجسم نموده است. از جمله ايرج نماد برجستۀ صلح در اثر مي باشد. پس از آنکه فريدون ايران را به ايرج مي بخشد، سلم و تور با برادر خرد راه کين و جنگ را پيش گرفته، عليه او سپاه را آماده مي سازند. ايرج امکان داشت که با نيروي لشکر حکومتش را حفظ نموده، با مخالفان خود مبارزه برد. ولي او بي لشکر و سپاه به نزد برادران جنگجويش مي رود تا شايد آن ها را از نيت بدشان با سخنان خوب باز دارد. او براي جلوگيري از جنگ و خون ريزي آماده است از تاج و تخت شاهي، از بزرگ نامي و کشورداري دست کشد:

سپردم شما را کلاه و نگـــين مــــداريد با من شما نيز کين

مرا با شما نيست جنگ و نبرد نبايد به من هيچ دلي رنجه کرد...

جز از کهتري نيست آيين من نباشــد به جز مردمي دين من[۲۱۹]

ايرج قاطعانه مخالف جنگ و خون ريزي است و جانب دار صلح و آسايش بودنش را بيان نموده، با هر وسيله مي خواهد دل برادران جنگجويش را نرم سازد. ولي حتي التماس و زاري او به برادران اثري نمي بخشد:

نه تاج کيي خواهم اکنون، نه گاه نه نام بـــــزرگي، نه ايران سپاه ... [۲۲۰]

ايرج در لحظه هاي آخرين عمر خود هم برادران را به دست کشيدن از خون ريزي دعوت مي کند:

ميازار موري که دانـه کش است که جان دارد و جان شيرين خوش است ...

جهان خواستي، يافتي خون مريز مــــــــــــکن با جهان دار يزدان ستيز[۲۲۱]

اين سخنان واپسين ايرج بي شبهه آرمان عالي صلح جويانۀ خود فردوسي است که تا امروز ارزش بلند بشردوستي اش را گم نکرده است. بي سبب نيست که بيت اول را سعدي در بوستان تضمين کرده است.

نماد ديگر صلح در شاهنامه کاوة آهنگر است. هرچند کاوه هم جنگاوري دلير و جسور است، ولي او عليه ضحاک ستم پيشه و خونخوار مي جنگد. او براي آن مبارزه مي کند که ظلم و ستم، جنگ و خون ريزي از بين رود و صلح و آسايش برقرار باشد.

سهراب نيز با همۀ دليري و جسوري، رزمندگي و جنگاوري جانب دار صلح است. در نبرد با رستم، سهراب چندين بار صلح را به ميان مي گذارد و به زمين گذاشتن سلاح و بس کردن جنگ را طلب مي نمايد:

ز کف بفکن اين تير و شمشير و کين بزن جــــــنگ بيداد را بر زمين ...

به پيش جهــــــــان دار پيمان کنيم دل از جنگ جستن پشيمان کنيم[۲۲۲]

نماد ديگر صلح در شاهنامه سياووش است. او هم با همۀ قدرت و توانايي هميشه از جنگ کنار مي گيرد و با رزم و خون ريزي مخالفت مي کند، سياووش از مناديان و مبارزان راه صلح است، او براي آشتي دادن توران و ايران سعي و کوشش زياد به خرج مي دهد و از کل وسيله هاي امکان پذير استفاده مي کند. با اين هدف او دختر افراسياب، فرنگيس را به زني مي گيرد که تا خون ايرانيها و تورانيان را آميزش دهد و جنگ اين دو کشور برادر خاتمه يابد.

سياووش هميشه جانب دار صلح است و قطعا مخالف جنگ و خون ريزي است:

چه بايد همه خيره خون ريختن چنين دل به کين اندر آويختن؟[۲۲۳]

سيماي سياووش از آن جهت هم قابل توجه است که در عهد او مدتي جنگ و خون ريزي قطع گرديده، صلح و آسايش برقرار مي شود. در شهري که او ساخته است، صلح پايدار بوده، مردم خوشحالانه و آسوده زندگي به سر مي برند. فردوسي در سيماي سياووش هماهنگ شدن دو خصلت پسنديدة انساني، پاکي و صلح جويي را نشان داد و بر ارزش بلند اجتماعي آن ها تأکيد نموده است.

در شاهنامه اکثرا جنگ ها را شاهان و پهلوانان توراني شروع مي کنند. ولي ميان آن ها نيز جانب داران صلح هستند و چنان که در اين باره خواهيم ديد، فردوسي در تصوير قهرمانان يک جانبه عمل نمي کند.

هرچند تورانيان در شاهنامه دشمن ايرانيانند ولي در ميان آن ها اشخاص خردمند و صلح جو هستند. مثلاً پيران ويسه سرلشکر توراني است. ولي او شخصي خردمند و صلح جوست، به همين خاطر هم هست که با رستم نه از جنگ بلکه از آشتي و صلح سخن مي گويد و صلح را از جنگ برتر مي داند:

مرا آشتي بهتر آيد ز جنگ نـبايد گرفتن چنين کار تنگ[۲۲۴]

عدل و داد و مردم داري

عدل بودن ودادگري کردن، عملي است که در رفتار و کردار آدمي نمود پيدا مي کند.»داد « در لغت به معني قانون، عدالت و انصاف است و در متون زردشتي نيز از اهميت بسيار برخوردار مي باشد تا جايي که اهورامزدا نماد مجموع قوايي مي داند که در جهان براي برپايي حق و عدالت درکارند و »اخلاق فاضله جز از راه همکاري با اين قواي خير فراهم نمي شود« [۲۲۵]

اگر در شاهنامه دقت شود به خوبي درمي يابيم تلاش و کوشش فردوسي بر عدالت خواهي و گرايش به مردمداري در شاهان بوده است تا حاکمان آينده از ظلم کردن، پرهيز کنند و با نيکي به ديگران، نام نيکي از خود به يادگار گذارند. تفکر فردوسي و انديشه حاکم بر شاهنامه هميشه مدافع خوبي ها در برابر ظلم و تباهي هاست. اين نکته را در اشعاري از شاهنامه يافته ايم؛ درموضوع پادشاهي فريدون مي گويد:

تو اي آن که گيتي بجويي همي چنان کـن که بر داد پويي همي

فريدون فرخ فرشـــــــته نبود ز مــشک و زعنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيکويي توداد ودهش کـن فريدون تويي

يکي پيش تر بند ضحــاک بود که بيدادگـــــر بود و ناپاک بود[۲۲۶]

در جاي ديگر مي فرمايد:

"جهان را سراسر همي داشت راست به گيتي بجز داد و نيکي نخواست

جهـــــــــاني پر از داد شد يکسره هـــمي روي برتافت گرگ از بره

چه گفت آن گـــرانمايـۀ نـيـک راي که بيـــــداد را نيست با داد جاي

جز از داد و خوبـــي مکن در جهان چه در آشکـــار و چه اندر نهان "[۲۲۷]

آنجا که دربارة محمود غزنوي سخن به ميان مي آورد نيز بحث عدل و داد را مورد توجه قرار داده تا او را تحت تأثير خود گرداند:

جهان آفــــــــرين تا جهان آفريـد چنو مــــرزبانـــــي نيـــامد پديد

يکي گفت اين شاه روم است و هند ز قــــــــنوج تا پيش دريـاي سند

بــه ايــــران و تـوران ورا بنده اند به راي و بـــــــه فرمان او زنده اند

جــهــانبـان مـحـــمود شاه بزرگ به آبش خور آرد همي ميش و گرگ

به ايران همي خوبي از داد اوســت کـــجا هـست مردم همه ياد اوست[۲۲۸]

فردوسي ظلم و ستم را مرادف ويراني و خرابي مي داند؛ آنجا که از فريدون مي گويد و عدالت او را به رخ مي کشد، آورده است:

هر آن چيز کز راه بيـــداد ديد هر آن بــوم وبر کان نه آباد ديد

تو اي آنکه گيتي بجـويي همي چنـــان کن که بر داد پويي همي

فريدون ز کاري که کرد ايزدي نخستين جهان را بشست از بدي[۲۲۹]

آنجا که در بارة پادشاهي بهرام شاپور صفحه اي زرين بر نوشتۀ خود مي افزايد و بر داد و نيکي تأکيد مي کند، گل واژه هاي شعر او ترنم خداگرايي، خرد و مردم داري را به ارمغان مي آورد:

که هر شـــــــاه کز داد گنج آگند بــــدانيــــــد کان گنج نپراگند

ز ما ايزد پاک خــشـــــــنود باد بدانــــديش را دل پر از دود باد

جهاندار يـــزدان بود داد و راست که نفزود در پادشاهـــي نه کاست

کسي کــــــو به بخشش توانا بود خـــــــردمند و بــيدار و دانا بود

ز نيـــــک و بديها به يزدان گراي چو خواهي که نيکيت ماند به جاي

اگر زو شناسي همه خوب و زشت بيـــــابي به پـــاداش خرم بهشت

گر انـــــــدر جــهان داد بپراگنم از آن بـــــه که بيـــداد گنج آگنم

بد و نيک ماند ز مــــا يــــادگار تو تخم بدي تا تــــــواني مـــکار[۲۳۰]

فردوسي کساني را که فقط از راه خونريزي مي خواهند در بقاي خود بکوشند، آنان را کساني مي داند که فاقد عدالت و داد مي باشند:

اگر داد بودي به دلت اندرون ترا پيش دستي نبودي به خون[۲۳۱]

در داستان بهرام گور، تلاش فردوسي بر اين است تا حکومت را به مسيري ببرد که مردم داري را آموزش دهد و حکومت مداران را از اذيت و آزار مردمان باز دارد؛ و آنان را به چشمان خود خرد و پست نبينند و رنج و اندوه آنان را برطرف کنند؛ براي جوانان، شادي خوشي فراهم آورند تا از آنان دشمن کينه توز نسازند.

به فرمايش فردوسي (در آغاز شاهنامه که مدح آن حضرت را آورده است) سخني از رسول خدا (ص) را اينجا مي آوريم:

به گفتار پيغمبرت راه جوي دل از تيرگيها بدين آب شوي[۲۳۲]

همانگونه که پيامبر اسلام (ص) دربارة جوانان سفارش مي فرمايد: اوصيکم بالشباب خيرا، فانهم ارق افئدة ان الله بعثني بشيرا و نذيرا فحالفني الشباب و خالفني الشيوخ ...« (کتاب سفينه البحار محدث قمي کلمۀ "شباب "): شما را سفارش مي کنم: با جوانان، بهترين برخورد را داشته باشيد زيرا آنان دلنازک تر از ديگرانند. خداوند مرا مژده ده و بيم دهنده برانگيخت، جوانان با من موافق و پيران بر من مخالف شدند.

از اين روايت در مي يابيم برخورد با جوانان بايد طوري باشد که بتوان در گرايش آنان به دين، راه متين و ماندگاري را پيمود نه اين که طوري باشد تا باعث گريز و فرار آنان شود. همانطور که پيش از اين گفته شد

خشونت با جوان، کينه مي آفريند و به قول فردوسي:

بکوشيد تا رنج ها کم کنــيـــد دل غمگنان شاد و بي غم کنيد

که گيتي فراوان نماند به کـــس بــي آزاري وداد جوييد و بس

همان بندگان را مداريد خـــوار که هـستنـد هم بندة کـردگـار

زچيز کسان دور داريـــد دست بي آزار بـاشيد و يزدان پرست

کسي کو جوان است شادي کنيد دل مردمـــــان جوان نشکنيد[۲۳۳]

اکنون چند بيت نيز از واژه ستم را از شاهنامه مي آوريم تا بيشتر به انديشه عدالت خواهي و ستم گريزي فردوسي حکيم پي ببريم و بدانيم که نمي شود، انديشمند بود و از ظلم و ستم بري نبود و بدانيم که انسان به طور فطري با ظلم و ستم مخالف است ولي بر انسان ستم پيشه چه مي گذرد که او را به ددمنشي مي کشاند و درنده خويي پيشه خود مي سازد.

فردوسي با آموزه اي که از قرآن دارد، ستم را عامل فروپاشي مي داند:

اگر پشـــــه از شاه يابد ستم روانش به دوزخ بمـــاند دژم

ستــم، نامه ي عزل شاهان بود چــو درد دل بيگناهـــان بود

ستايش نبرد آن که بي داد بود به گنج و به تخت مهي شاد بود[۲۳۴]

بنابراين توصيه به عدالت ورزي و دادگري در سراسر شاهنامه، جايگاه ويژه اي دارد و يکي از واژه هايي است که ميزان کاربرد آن به لحاظ آماري چشمگير است. يعني تعداد مجموع توصيه هايي که در وصاياي شاهنامه، مخاطب را به رعايت فضايل و پرهيز از رذايل اخلاقي فرا مي خواند، هفتاد و هفت عدد است که از اين تعداد يازده مورد آن صرفا توصيه به رعايت عدالت و دادگري است. »داد در شاهنامه، مفهومي است

روشن در ارتباط با شيوه کشورداري. داد يعني نظم خردمندانۀ حکومت. نظمي که در آن حکومت به مردم زور نگويد، سرباز جامعه نباشد، باري از دوش مردم بردارد « [۲۳۵]. سام زماني که با زال و رستم وداع مي کند و رهسپار مازندران و گرگساران مي شود، آنان را به دادگري فرامي خواند[۲۳۶] کيقباد، کيکاووس را به دادگري وصيت مي کند و يادآوري مي کند که اگر دادگر باشد، مورد ستايش و آفرين همگان است. [۲۳۷] کيخسرو، پس از اينکه تاج پادشاهي را بر سر لهراسب مي گذارد، او را به دادگري توصيه کرده، »داد« را موجب پيروزي، شادابي و آزادي مهتران مي شمارد، چنانکه گشتاسب نيز در وصاياي خود به نوه اش بهمن و داراب در وصيت خود به بزرگان و فرزاندگان ايران به همين نکته تصريح مي کنند.

مگردان زبان ز اين سپس جز به داد که از داد باشي تو پيروز و شاد

همــــه داد جـوي و همه داد کن ز گيتــــــي تن مهتر آزاد کن ...

بدو گفـت خسـرو که پدرود باش به داد اندرون تار گر پود باش[۲۳۸]

اردشير بابکان در وصيت به پسرش شاپور، سه چيز را عامل نابودي تخت پادشاهي مي داند و اولين عامل را بيدادگري پادشاه مي داند؛ از اين روي پسرش را به دادگري فرا مي خواند و به دادگران درودمي فرستد:

سرتخت شــاهي بپيچده سه کار نخستيـــــن ز بيدادگر شهريار...

همه داد ده باش و پــــروردگار خـــنک مرد بخشنده و بردبار...

ز يزدان و از ما بر آن کس درود کـه تارش خرد باشد و داد پود...

روان مـــــرا شاد گردان به داد که پيروز بادي تو بر تخت شاد[۲۳۹]

همين مضامين در وصاياي شاپور به پسرش اورمزد و اورمزد به پسرش و شاپور ذوالاکتاف به برادرش اردشير و انوشيروان در وصيت به پسرش هرمزد نيز تصريح و تأکيد مي گردد. [۲۴۰].

مرگ و زندگي

از نظر فردوسي، ١٣٨٥، مرگ امريست حتمي و هيچ کس را از آن گريزي نيست و چون چنين است، پس بايد خوب زيست و از کبر و خود خواهي دوري جست. در مسأله مردن آن چه که نزد فردوسي عمده است، آن است که چگونه بايد مرد. انسان آگاه و متعهد کسي خواهد بود که دلير باشد، نهراسد و شيوه مردن خوب را بداند و مردانه بميرد و بکوشد تا آن گونه زيست کند که نامش را ماندگار سازد. از زبان رستم به سيمرغ مي گويد:

به نام نيکو، گر بميرم، رواست ... مرا نام بايد که تن مرگ راست[۲۴۱]

از نگاه فردوسي، ١٣٨٥، مردن عبارت از بندگي است و آزاد بودن به معناي زندگي. بدين معنا آنهايي که مي رزمند و آزاد مي زيند، زنده و جاويد و برعکس اشخاص زبون که در بردگي و اسارت بسر مي برند، مرده و ناپايدار:

مرا مرگ بهتر از آن زندگي که سالار بـاشـم کـنم بـنـدگي[۲۴۲]

و در اين مورد چه شايسته مثالي آورده است:

يکي داستـان زد بريـن بـر پــلنگ چو با شيرجنگ آورش خواست جنگ

به نام ار بـريزي مرا گفت، خــون بــــه از زندگـاني بـــه ننگ اندرون[۲۴۳]

و اين است جواب رستم قهرمان ملي و مردمي براي اسفنديار روئين تن پور گشتاسپ بلخي که آمده است تا دستهاي رستم را بسته کرده و به نزد پدرش گشتاسب ببرد:

مرا سر نهان گر شود زير سنگ از آن به که نامم بر آيـد به ننگ[۲۴۴]

و هم چنان جواب رستم پور زال است براي سيمرغ که کشتن براي من آسانتر از گريختن از ميدان جنگ است:

مرا کشتن آسان تر آيـد ز ننگ و گر باز مانم ز پيکار و جنگ [۲۴۵] از اين مثالها و مثالهاي ديگر مي توان ادعا کرد که مرکز اصلي انديشه و فکر فردوسي در شاهنامه همانا تبليغ نيکي و خير است و دوري جستن از بديها و گزند وآسيب رساني به بني نوع انسان، چه آن چه که پس از مرگ از انسان به يادگار مي ماند، همانا ثمره و نتيجه اعمال و فکر و کردار اوست، پس چه بهتر که به انجام دادن کارهاي نيک، نام خود را ماندگار سازيم:

بيا تـا جهان را به بــد نــسپريم بکوشش همه دست نيکي بريم

نباشد همي نيک و بــد پايــدار همـان به که نيکي بـود يـادگار[۲۴۶]

ابياتي در مورد مرگ در شاهنامۀ فردوسي:

اگر تند بادي برايد ز کـــــــنج بخـــــــــاک افگند نارسيده ترنج

ستمکاره خوانيـــــمش ار دادگر هنرمند دانيــــــــــمش ار بيهنر

اگر مرگ دادست بيـــداد چيست ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست

ازين راز جـــــان تو آگاه نيست بدين پــــــرده اندر ترا راه نيست

هـــــمه تا در آز رفـته فـــــراز بکس بر نشــــــد اين در راز باز

برفتن مگر بـــــهتر آيدش جاي چو آرام يابد بديـــــــگر سراي

دم مــــــرگ چون آتش هولناک ندارد ز برنا و فرتــــــوت بـاک

درين جاي رفتن نه جــاي درنگ بر اسپ فنا گر کشد مـرگ تنـگ

چنان دان که دادست و بيداد نيست چو داد آمدش جاي فرياد نيسـت

جــــــواني و پيري بنزديک مرگ يکيدان چو اندر بدن نيست بـرگ

دل از نور ايمــــــــان گر آگنده تو را خــــــامشي به که تو بنـده

برين کار يزدان تـــرا راز نـيـست اگر جانت با ديـــو انباز نيسـت

بگيتي دران کوش چـون بگـذري سرانجام نيکي بر خــــود بـري[۲۴۷]

پس از مطالعۀ ابيات فوق به اين نتيجه ميرسيم که تعدد اشخاص در شاهنامه و نيز نبردهاي کوچک و بزرگ آن سبب وجود انواع مرگ در شاهنامه گرديده و موجب شده است که مرگ در شاهنامه فردوسي سهم عمده اي از داستان هاي اين متن حماسي را به خود اختصاص دهد؛ تا آن جا که فراواني حضور مرگ براي هر شاهنامه خواني به راحتي قابل دريافت است. نکته مهم اين که علي رغم گستردگي مرگ در شاهنامه، اين پديده در متن حماسي ملي ما پراکنده و به دور از انسجام نيست بلکه مي توان براي مرگ و پايان کار اشخاص در شاهنامه دسته بندي هاي مشخص و فراواني در نظر گرفت.

هر آنکس که زاد او ز مادر بمرد ز دست اجل هيچ کس جان نبرد[۲۴۸]

همان مرگ خوشتر به نام بلنـد از اين زيستن با هراس و گـزند[۲۴۹]

ندارد جهان آفرين دست و باز که آيـد بـه بـدخواه ما را نيــاز[۲۵۰]

يکي را به بيشي يکي را به تنگ يکـي را به نام يکي را به ننـگ[۲۵۱]

همي رفت بايد کزين چاره نيست مرا بدتر از مـرگ پتيـاره نيست [۲۵۲]

همه کارهاي جهان را درست مگر مرگ را کان در ديگر است[۲۵۳]

جهان يادگارست و ما رفتني ز مـردم نمانـد جـز از گفتنـي[۲۵۴]

به نام نکو گر بميرم رواست مرا نام بايد که تن مرگ راست[۲۵۵]

کسي بي زمانه به گيتي نمرد بمـرد آنکه نام بــزرگــي نبرد[۲۵۶]

برين است آيين چـرخ روان اگـر شهـريارم و گـر پهلـوان[۲۵۷]

بزرگـي بفـرجام هم بگذرد شکارست و مرگش همي بشکرد[۲۵۸]

چو ديدي که چند از بزرگان بمرد ز گيتي جز از نام نيکي نبـرد[۲۵۹]

همانا پس هـر کـسـي بنگـري فـراوان غم زندگاني خوري[۲۶۰]

ابيات فوق نشان ميدهد که يکي از اين دسته بندي ها تقسيم آن به سه صورت کلي و اوليه مرگ شخصيت ها، افرادي که شاهنامه از آن ها با عنوان جاودانان و بي مرگان ياد مي کند و افرادي است که در شاهنامه هيچ نشاني از فرجام آن ها وجود ندارد. انواع مرگ ها در شاهنامه خود به دسته هاي ديگري چون مرگ هاي طبيعي، مرگ هاي غير طبيعي و خودکشيها تقسيم مي شود و هر يک از اين انواع نيز به دسته هاي کوچک تري که مرگ افراد را از منظر چگونگي شکل مرگ، ابزار مرگ آفرين، عوامل تأثيرگذار در مرگ شخصيت ها و... به صورت جزييتر بررسي کرده در يک دسته قرار مي دهد، قابل تقسيم است.

کلمۀ مرگ حدود ٢٩١ بار در شاهنامه تکرار شده در اکثر اين مواقع، فردوسي به تبيين ديدگاه هاي خود در مورد مرگ و زندگي پرداخته و مخاطب خود را به بستن توشۀ اعمال خود قبل از مرگ توصيه ميکند.

کلمۀ زندگي نيز ٨٩ بار در شاهنامۀ فردوسي تکرار شده که در اکثر مواقع، فردوسي مخاطب خود را به بهره برداري هوشمندانه و عقلاني از زندگي دعوت ميکند.

برخي جاهايي که از کلمات مرگ و زندگي و مترادفات آنها استفاده شده است: [۲۶۱] و ... .

صداقت و راستي

پاکي، راستي و صداقت نيز يکي از جمله مسايل عمدة است که فردوسي در شاهنامه به آن سخت توجه داشته و در سر تا سر شاهنامه از آدم صادق، راست کار و پاک نهاد به نيکي ياد کرده و از آدم کژ انديش، دروغگو و فريب کار به زشتي نام مي برد. دعوت فردوسي در اين اثر حماسي در حقيقت تشويق انسان به سوي آئين پارسائي است و در اين مورد به روايت دکتر حسين وحيدي: »فردوسي با ژرف بيني شگرفي که مخصوص خود اوست و با ظرافت، روشني و لطافت ويژگيهاي والاي اخلاقي را از زبان انسانهاي مختلف بيان مي کند. آرمان پارسائي بر اين باور است که جهان هستي زير فرمان سامان و نظم و هنجاري پايدار و استوار است و ساماني که بر جهان هستي فرمان مي راند، زندگي و سرنوشت آدمي را زير فرمان دارد.

خوش بختي و توانائي راستين در آن است که آدمي، نظم و سامان هستي را دريابد و درست بشناسد و زندگي و رفتار خود را با آن هماهنگ سازد و از کيش نابهنجار و بدون نظم بپرهيزد.» [۲۶۲] بدون شک در آرمان پارسائي ستوده ترين و بهترين و پايدارترين صفات آدمي، همان راستي و صداقت است. در آرمان پارسائي براي نجات انسان از تمام بدبختيها و شوربختيها در جهاني که زيست مي کند، تنها و تنها يک راه در پيش است و آن هم راه راستي است. فردوسي با اعتقاد آيين پارسايي در سر تا سر شاهنامه اين اصل راستي را معيار وملاک انسانيت دانسته و در همه جاي از انسان راستکار و صادق حمايت ميکند و آن را به ستايش مي گيرد. آن چه که نزد شاعر مهم و با ارزش است، اين است که اين صداقت و راست گوئي بايد هم در پندار و هم در گفتار و به ويژه در کردار آدمي بازتاب يابد و با سرشت انسان درآميزد. از نظر فردوسي انسان بد گوهر و بد گهر و کج انديش و ناراست هميش از راستي مي گريزد و در فرجام از آدميان مي خواهد که گرد دروغ نگردند و با دروغ گويان و پيمان شکنان دوستي نکنند:

کــه از راستي جان بــد گوهـران گريــزد چـو گـردن ز بـار گـران

ور ايدونـک بيچاره پـيـمان کـنـد بکوشد پس آن را دگـرسان کـنـد

مـکـن دوسـتي بــا دروغ آزمـاي هـمـــان نيـز با مـرد ناپـاک رأي

به گرد دروغ، ايـچ گـونـه مگـرد چوگــردي بود بخت را روي زرد[۲۶۳]

در تراژدي رستم و سهراب مي بينيم که هجير رهنماي سهراب است در جنگ با ايرانيان و چون سهراب، نام سرداران ايران را از هجير مي پرسد، او همه سرداران را معرفي مي کند، مگر بنا به خصلت بدانديشي که دارد از بردن نام رستم خودداري کرده و همين کژانديشي اوست که سهراب از دست پدرش در عالم ناشناسي کشته مي شود. در اين جا فردوسي از زبان سهراب به هجير چنين مي گويد:

بهر کار در پيـــشـه کـــن راستي چو خواهي که نگزايـدت کاستي

ور ايـدونکه کـژي بـــود راي تو هـمان بـــند و زندان بود جاي تو

به گيتي به از راسـتي پيشه نيست ز کژي بتر هــــيچ انديشه نيست[۲۶۴]

در داستان وسرگذشت تراژدي سياوش نيز ديده مي شود که چون گريسيوز آدمي است ناپاک، فريب کار و دروغگوي و ازپيشرفت و پيروزي سياوش در دربار يرادرش افراسياب، حسد مي برد، در پي آن است تا در ميان آن دو، کينه و دشمني افکند، لذا با زباني چرب و دلي ناراست و انديشه نادرست، افراسياب را با سياوش بد بين و دشمن ساخته تا آن که سياوش بدون گناه از دست افراسياب گشته مي شود. در اين جا ما از زبان سياوش که گريسيوز مخاطب اوست، به روايت فردوسي چنين مي خوانيم:

هـر آنجا که روشن شود راستي فــــروغ دروغ آورد، کاســــتي[۲۶۵]

فردوسي همچون حکيمي ژرف نگر درست دريافته است که نادرستي و دروغ گويي مايه تمام بد بختيهاست و همين چرب زباني و کژ انديشي است که بين انسانها دشمني و نفاق را به وجود مي آورد.

شاعر در تمام شاهنامه انسان را به پاک دامني دعوت مي کند و آرزو دارد که همه صادق بوده و عمل خود را با گفتار يکسان و برابر سازند:

کسي کو به دانش تــوانگر بود ز گفـتار و کـــردار بهـــتر بود

زبان چرب گويا و دل پردروغ بر مـــــرد دانا نگـــــيرد فروغ

کسي کو بتابـد سـر از راستي کژي گيردش کار و هــم کاستي[۲۶۶]

و نصيحت اردشير بابکان است به بزرگان و مهتران ايران که از چهار چيز خرمي مي آيد و سودمندي و آن چهار چيز، عبارت اند:

دل آرام داريد از چار چــــــيز کزو خــوبي و سودمنديست نيز

يکي بيم و آزرم و شـرم خـداي که تا باشـــدت رهبر و رهنماي

دگر داد دادن تـن خــــويش را نـگـه داشـتن دامـــن کـيش را

سه ديـگر که پـيدا کنـي راستي به دور افگـــني کـژي و کاستي

چهارم کـه از رأي شـــاه جهان نپيــــچي دلـت آشــکار و نهان[۲۶۷]

از نگاه شاعر، شهريار بيدادگر و ستمگر، همچون شير درنده است در مرغزار که بايد از درنده خويي آن برحذر بود و دوري کرد:

چنان دان که بيدادگر شهــــريار بــود شير درنــده بـر مـرغـزار

همان زيـردستي که فـــرمان شاه به رنج و به کوشش نـدارد نگاه

بود زنـدگانيش با درد و رنــــج نگردد کهـــــن در سراي سپنج

اگر بهــــتري بايد و مهــــتري نيابي بـه زفــــتي و کـندآوري[۲۶۸]

ايمان و باور فردوسي در آن است که چون زبان آدميزاده به دروغ گفتن و فريب کاري عادت کند، در آن صورت است که فروغ و روشنائي از زندگي روزمره اش رخت بر مي بندد و بايد بر زندگي از دست رفتۀ چنين انسانهاي بيچاره و درمانده سخت گريست:

اگر جفـت گــردد زبان بر دروغ نگـيرد ز بـخـــت سپهـري فـروغ

سخن گفتن کژ ز بـيچارگي است به بيـچارگــان بـر ببايـد گــريست

ز دانش بود جان و دل را فـروغ نگـر تــــا نگـردي بـه گـرد دروغ

اگر پــيشه دارد دلــت راســتي چـنـــان دان که گـيتي بــياراسـتي

بـه گـرد دروغ تا تـواني مـگرد چو گــردي شود بخت راروي زرد

هرآنکس که او پيشه گيرد دروغ ستمگاره اي خوانمش بـــي فـروغ

مـــبادا مــرا پـيشه جز راستي کـه بيداري آرد هــمــــه کاستــي

که گوـد کـه کژي به از راستي کـه بـيـدادي آرد هــــمـه راســتي

دروغ است گـفتار تو سر به سر سـخن گفـــتن کـــژ نباشـد هــنر

نـديـديم چــيزي بـه از راستي هــــمان دوري از کـژي و کـاستي

ز چيز کسان دست کـــوتاه دار روان را ســــــوي راستـي راه دار[۲۶۹]

بدين گونه مي بينيم که فردوسي در همه گونه شعر از بزمي، رزمي، توصيفي، اخلاقي، غنايي و عاشقانه و حکمي و رشايي استاد بوده و در همه جاي، حق لفظ و معني را به درستي ادا کرده است. باورمندم که حبيب يغمايي درست و برحق گفته است که تمام ثروت و مکنت و معنويت خراسان، از زمان محمود غزنوي تا امروز، هم پايه و هم وزن معنويت شاهنامه فردوسي نيست: »اگرتمام ثروت خراسان را از عصر محمود غزنوي تا اکنون در يک کفۀ ترازو قرار دهند و شاهنامۀ فردوسي را در کفۀ ديگر، در پيشگاه خردمندان و صاحبدلان جهان، اين کفه سنگين تر خواهد بود، زيرا به دست آوردن زر و سيم از منابع دريايي و زميني به حد وفور امکان دارد، ولي پديد آمدن شاعري چون فردوسي با آن همه لطف و طبع و کمال ذوق که شاهنامه يي به پردازد و به بازار ادب عرضه دارد، محال و ممتنع است، چنان که اکنون هم که درست ده قرن از زمان او مي گذرد، چنين کسي نيامده است.» و انگار که شاعر نيز در شاهنامه اش چنين پيش بيني را انجام داده و گفته است که از نظم و شعر، چنان کاخي بلند و بالا را بنياد و اساس نهاده است که هميش ماندگار است و از هيچ ابر و باد و باراني، گزند نمي بيند و به گفته عروضي سمرقندي در چهار مقاله: »و من در عجم سخني بدين فصاحت نمي بينم و در بسياري از سخن عرب هم.»

شاهنامۀ فردوسي مجموعه اي دلپذير از معارف ارزندة بشري است. دامنۀ اين معارف آنچنان گسترده است که اين اثر بزرگ را از زمرة آثار حماسي محض فراتر برده و آن را به دايرةالمعارفي از اخلاق، علم و دانش، تعليم و تربيت، عدل و داد تبديل کرده است. با اندک تأملي در شاهنامه، تأثير تعليمات اديان الهي را در آن در مييابيم اما آنچه در اين زمينه بيشتر جلوه گري ميکند، پيوند بسيار عميق شاهنامه با مباني اسلام و بهره مندي از قرآن و کلام امامان معصوم است. خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار نهج البلاغه نيز درياي جوشاني از علم، فضل، تعليم و تربيت و معارف ارزندة بشري است. در اين مقاله سعي برآن است تا نکات تعليمي مشترک در شاهنامۀ فردوسي و نهج البلاغۀ امام علي (ع) مورد بررسي قرار گيرد.

برخي جاهايي که از کلمۀ صداقت و راستي و مشتقات و مترادفات آن ها استفاده شده است: [۲۷۰] و ... .

ناپايداري دنيا

معاد نيز يکي از اصول اديان توحيدي محسوب مي گردد و در دين اسلام هم يکي از اصول جهان بيني به شمار مي آيد. ايمان به دنياي پس از مرگ شرط مسلماني است که هر کس آنرا انکار کند از زمرة مسلمانان خارج است. از اين رو بحث در مورد دو مقولۀ دنيا و آخرت بسيار حائز اهميت است. شاعران و نويسندگان در ادوار مختلف ادب فارسي نيز از اين امر غافل نبوده و در آثار منظوم و منثور خويش به آن پرداخته اند. از جمله اين شاعران، فردوسي شاعر بلند آوازه و حماسه سراي ايران است که در جاي جاي شاهنامه به اين امر پرداخته است. اين رساله نشان ميدهد که فردوسي در شاهنامه تا چه اندازه به امور دنيا و آخرت توجه داشته و کدام يک در شعر وي جلوة بيشتري يافته است.

شاهنامه نمايش تضاد رنگارنگي است که با سرشت جهان همراه است. فراز و فرود، تلخ و شيرين، کمال و نقصان، خير و شر و زندگي و مرگ در شاهنامه با هم درآميخته اند. فردوسي در پايان داستان رستم پس از آنکه جنازة رستم را در دخمه ميگذارند و در دخمه را ميبندند، با زباني حکيمانه به اندرز پرداخته و سرانجام انسان را در اين دنيا تصوير کرده است:

بسا رنجها کز جهان ديده اند سرانـجام بستر جز از خاک نيست

ز بـــهر بزرگي پسنديده اند ازو بهره زهر است و ترياک نيست[۲۷۱]

در جايي ديگر آغاز و فرجام دنيا را رنج ميداند و کار اصلي انسان را در اين جهان نيکي کردن به ديگران ميداند.

چه جويي همي زين سراي سپنج بريزي بــه خاک ار همه ز آهني

تو تا زنده اي ســـوي نيکي گراي کز آغاز رنج است و فرجام رنج

اگر ديـن پرستي ور آهــــرمـني مگر کام يـــابي به ديگر سراي [۲۷۲]

بيان مسائل حکمي و اعتباري در شاهنامه سبب شده است که فردوسي به عظمت فکر و روشني نظر مورد ستايش قرار گيرد و نکتۀ مهم اين است که: »فردوسي هيچگاه در اندرزهاي خود از صراط مستقيم عمل و آزمايش منحرف نشده است.» [۲۷۳] در شاهنامه بر بيوفايي دنيا تأکيد شده است، فردوسي عقيده دارد که انسان نبايد فريب دنيا را بخورد زيرا اگر دنيا روزي به انسان روي آورد باز با انسان بر سر جنگ ميشود و اين خاصيت دنياست:

اگر با تـــــــو گردون نشيند به راز هم او تاج و تخت و بلندي دهد

به دشمن همي ماند و هم به دوست ســـــرت گر بسايد به ابر سياه

هم از گردش او نــــيابي جــــواز هم او تـــــيرگي و نژندي دهد

گهي مغــــز يـابي از او گاه پوست سرانجام خاک است از او جايگاه [۲۷۴]

فردوسي چنان سخن مي گويد که گويي دنيا هوشيار است و مي توان او را سرزنش کرد. او را بدخواه مي خواند: »زمانه به زهر آب داده است چنگ « و کار او را بردن و آوردن مي داند: »يکي را برد ديگر آرد دوان « و او را ملامت مي کند که سر و پايش معلوم نيست:

چپ و راست هر سو بتابم همي سر و پاي گيـــــــتي نيابم همي

يکي بد کـند، نيک پيش آيدش جهان بنده و بخت خويش آيدش

دگر جز به نـيکي زمين نسپرد همي از نــــــــژندي فرو پژمرد[۲۷۵]

و در اين تبعيض و ظلم، هيچ کس حکمت کارهاي او را نمي داند:

يکي را همي تاج شــــاهي دهد يکي را به دريا به مـــاهي دهد

يکي را برهـنه سر و پاي و سفت نه آرام و خورد و نه جاي نهفت

يکي را دهد نوش از شهد و شير بپوشد به ديــــبا و خز و حرير[۲۷۶]

و سرانجام، هم اين عزت و هم اين ذلت بي دليل را بيهوده مي بيند:

سرانجام هر دو به خاک اندرند [۲۷۷]

فردوسي در برابر پرده راز متوقف مي شود، نمي داند که چرا چنين است:

چنين بود تا بود اين تازه نيست گـــزاف زمانه بر اندازه نيست

يکــــي را بر آرد به چرخ بلند يکي را کند زار و خوار و نژند

نه پيونـد با آن نه با اينش کين که دانــست راز جهان آفرين؟[۲۷۸]

برخي جاهايي که از کلمۀ دنيا مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۲۷۹] و ... .

اهميت عهد و پيمان

در معارف ديني اسلام و ايران پيش از اسلام بر رعايت عهد و پيمان سفارش شده است: »در کار، آيين و پيمان داريد راد و راست و متحد راستان باشيد.» [۲۸۰] وفاي به عهد، از کردارهاي پسنديدة آدمي و اصل اساسي و از امهات فضايل اخلاقي به شمار مي رود. در اوستا دربارة وفاي به عهد آمده است: »اي سپيتمان «! پيمان شکن نابکار در سراسر کشور را ويران سازد. [چنين کسي] بسان صد [تن از کساني است] که [به گناه] »کيذ « آلوده باشند و [کارش بدان ماند] که کشنده مردي پاکدين باشد. اي »سپيتمان «! مبادا پيمان بشکني، نه [پيماني را که] با يک دروغ پرست بسته اي، نه [پيماني را که] با يک راستي پرست بسته اي، چه هر دو پيمان است، خواه با دروغ پرست و خواه با راستي پرست «[۲۸۱] آراستگي به اين رفتار نيکو و فضيلت اخلاقي در سياست هم بسيار مؤثر و تعيين کننده است؛ زيرا ريشه بسياري زا جنگ ها، لشکرکشي ها و خونريزي ها، در پيمان شکني است. پهلوانان و پادشاهان خوشنام شاهنامه همواره به عهد و پيماني که ميان آنها و ديگران برقرار مي شد، پايبند بودند و خود را ملزم به وفاي عهدشان مي کردند. سيندخت، همسر مهراب شاه کابل زماني که به قصد ميانجي گري براي ازدواج رودابه و زال به زابلستان مي رود، در سخناني وصيت گونه از همسرش، مهراب شاه، پيمان مي گيرد که در غياب او و يا چنانچه او در اين مأموريت کشته شود، به رودابه گزندي نرساند:

نيايد که چون من شوم چاره جوي تو رودابه را سختي آري به روي

مرا در جهان انده جــــان اوست کــنون با توام روز پيمان اوست[۲۸۲]

پيران از گودرز پيمان مي گيرد که چنانکه او در جنگ کشته شود، گزندي به سپاهيانش نرساند:

که گر من شوم کشته در کينه گاه نجويي تو کين زان سپس با سپاه

گذرشان دهــــي تا به توران شوند کمـــين را نسازي برايشان کمند[۲۸۳]

اورمزد و انوشيروان، هر کدام جداگانه پران خود را از پيمان شکني برحذر داشته، بر پيامد شوم اين کردار زشت تصريح مي کنند.

سپهبد کجا گشت پيمان شکن بخنــــــدد بدو نامدار انجمن[۲۸۴]

مبادا که گردي تو پيمــــان شکن که خاک است پيمان شکن را کفن[۲۸۵]

در شاهنامه آنگاه که کيکاووس سياوش را از صلح با تورانيان برحذر ميدارد، سياوش پدر را اندرز ميدهد که:

بدين گونه پيمان که من کرده ام اگــر سر بگردانم از راستي

به يزدان و سوگندها خـورده ام فراز آيد از هر سويي کاستي [۲۸۶]

در صحنه هاي مختلف شاهنامه که جلوه گاه آفرينش حماسه و اخلاق است، شاهد ايثارگري و جوانمردي پهلوانان، هستيم. از آنجا که روح حماسه با دغل کاري و عمل ناجوانمردانه ساگازگاري ندارد، ايجاد فضايي حماسي نياز به وجود قهرماناني دارد که خود جوانمرد باشند و از صفات نيک، برخورداري کامل داشته باشند. در اين ميان رستم نمونۀ اعلاي داشتن چنين صفاتي است. در داستان هاي شاهنامه مواجه با صحنه هايي مي شويم که مبلغ آيين فتوت و جوانمردي هستند و خواننده را به گذشت و ايثار فرا مي خوانند.

آن چه که شاهنامه را از ديگر آثار بزرگان متمايز ساخته است، اين است که فردوسي در اين کتاب ارزشمند، براي دوست داران اخلاق انساني وآرماني، دنياي زيبايي ساخته است که در آن فريب و نيرنگ، محکوم به شکست است و راستي و مردانگي از صفات بارز ابرمردان گردانندة صحنه هاي واقعي آن است که پيوسته درجاي جاي آن جلوه گر ميشود. پاي بندي پهلوانان به پيمان و عهد خويش، جستن نام ودوري از ننگ، هنرورزي و دليري، سرافرازي و شجاعت، ايران دوستي و آرمان خواهي و ... در همه جاي اين جهان حماسي، به چشم مي خورد. در تفکر ايران باستان، خوبي روشنايي به شمار مي رود که موجب رستگاري انسان در دو جهان مي شود. در مبارزه اي که دايم بين نيکي خواهان و بدانديشان، در جريان است و همگي با نيروي اهريمني در نبردي بي امان وارد مي شوند، موفقيتي اگر حاصل شود براي همه است و اگر شکستي پيش آيد، همگي از آن زيان مي بينند. در اين درگيري مقدس که در شاهنامه شاهد آن هستيم تلاش براي اين است که زندگي حفظ شود البته با نام. زيرا براي کساني که نمي خواهند، زندگي از درجۀ انساني به درجۀ حيواني نزول پيداکند، حفظ جان وحفظ شرافت هردو با هم مهم است که آن را با در آويختن با هر قيد و بندي، مي خواهند نگهدارند.

در زندگي رستم آن گونه که در شاهنامه آمده است، دو نوع مبارزه وجود دارد، يکي با آز و ديگري با تعصب زيرا مي داند که آز همچون درختي است که بار آن رشک و خشم و تباهي است. از اين جهت است که کيخسرو از بيم آلوده شدن به آن از پادشاهي کناره گيري مي کند. آن کس که گرفتار آز مي شود، همه چيز را براي خود مي خواهد از اين جهت از ويرانگري و ريختن خون بي گناهان ابايي ندارد.

اما تعصب است که باعث مي شود، يک فکر را حق جلوه کند و همۀ انديشه هاي ديگر را باطل بداند. آن کس که گرفتار تعصب مي شود، تنها خود را مي بيند و همۀ افراد ديگر را که چون او نمي انديشند، دشمن به حساب مي آورد در نتيجه زماني به آرامش مي رسد که همه را زير پرچم خود بياورد.

دکتر اسلامي ندوشن در بارة قهرمانان شاهنامه مي نويسد:

«به طور کلي قهرمانان مطلوب مردم دو نوع بوده اند: يکي قهار ونر (نريماني) مانند رستم؛ ديگري مظلوم و پاکباز مانند سياوش و مسيح (اولي بيشتر زاييدة فکر ملي و دومي بيشتر زاييدة فکر ديني است) [۲۸۷]. در شاهنامه، رستم که بزرگترين پهلوان آن است، »آن گاه که به سخن مي آيد، گويي که همۀ انسان هاي غيرتمند و روشن روان به سخن آمده اند. مبارزه اش که خود رمز زندگي است، با بدي ها وانسان هاي شرير است «[۲۸۸]. اين مبارزه براي رسيدن به آزادي انسان ها از قيد و بندهاي زندگي بشري است و زنده کردن اميد به آينده اي بهتر از آن چه که هست.

حکيم فردوسي در شاهنامه براي بستن پيمان يا پيمان ستاندن، قبول تعهد، سوگند خوردن و دادن قول و وعده انجام يا عدم انجام کاري، مراسم و تشريفات خاصي را شرح داده است. يکي از راههاي بيان شده در شاهنامه بستن پيمان به صورتي حضوري و دست دادن يا دست در دست گرفتن براي بستن پيمان بوده است:

گرفت آن زمان سام دستش به دست همان عهد و سوگند پيــمان ببست

به سيندخت بخشيد دستش به دست گرفت و يکي نيـــــز پيمـان ببست

جهاندار بگرفت دســـتش به دست بران گونه کـــو گفت پيمـان ببست

چو بگشاد لب زود پيمــــان ببست گرفت آن زمان دست ايشان به دست

بگويم ز گوهر همه هر چــه هست چو دســتم بگيري به پيمان به دست[۲۸۹]

راه ديگر بستن عهد يا ستاندن پيمان، اداي سوگند توسط طرف مقابل بوده است. با خوردن سوگند يک طرف متعهد مي شده است که مفاد پيمان را محترم بشمارد و از آن نتابد يا سرپيچي نکند.

جوان نيکدل بود، پيمانش کرد چنان کو بفرمود سوگند خورد[۲۹۰]

برخي جاهايي که از کلمۀ عهد و پيمان و مشتقات و مترادفات آن ها استفاده شده است: [۲۹۱] و ... .

پرهيزگاري

يکي از واژگان کليدي قرآن و دستورات خداوند متعال در قرآن کريم که در اشکال و قالب هاي گوناگون براي بندگان بيان شده است، تقوا مي باشد. اين سفارش در قرآن، سفارشي عام و فراگير است که شامل تمام اديان مي شود همانطور که آمده است:

"و ما به کساني که پيش از شما، کتاب آسماني به آنها داده شده بود، سفارش کرديم، (همچنين به شما نيز سفارش مي کنيم که “اتقوالله ”) تقواي الهي پيشه کنيد." [۲۹۲] بنابراين تقوا و پرهيزگاري از مهمترين مباني دين اسلام و شاهنامۀ فردوسي است. »در تعليمات ديني ايران قبل از اسلام بر دوري جستن از گناه بسيار تأکيد شده است. به کرفه (خير، نيکي) همداستان و به نيکي سپاسدار و در برابر پتياره خرسند و به بدبختي شکيبا و به کارهاي فريضه اي کوشا باشيد.» [۲۹۳] يکي از بلندترين اندرزنامه هاي پهلوي، يادگار بزرگمهر است که به پندنامۀ بزرگمهر نيز شهرت دارد.

بزرگمهر اين پندنامه را به ياري و نيروي يزدان براي آنان که صلاحيت پذيرش اين پندها را دارند، مدون نموده است. در بند ٦ اين پندنامه که بر شيوة سؤال و جواب است، آمده: از مردم کدام فراختر؟ آنکه بيگناه تر. چه کسي بيگناه تر؟ آنکه بر قانون يزدان راست تر بايستد. (استوار باشد) و از قانون ديوان بيشتر بپرهيزد. قانون يزدان کدام و قانون ديوان کدام است؟ قانون يزدان بهي و قانون ديوان بدتري است. چه چيز بهي و چه چيز بدتري است؟ بهي گفتار نيک، پندار نيک، کردار نيک است و بدتري، گفتار بد، کردار بد، پندار بد است. [۲۹۴] در شاهنامه بر دوري جستن از گناه تأکيد شده است.

بــــــدو گفت شو دور باش از گناه جهان را همه چون تن خويش خواه[۲۹۵]

در جاي ديگر ميگويد:

هــران کـس کـه او کــرده کــردگـار بــدانــد گــذشـت از بــد روزگــار

پــــرســتيـــدن داور افــزون کنـــد ز دل کــــاوش ديـــو بيــرون کنــد

بپــرهيــزد از هــرچ نــاکــرد نيـست نيـــازارد آن را کــه نــازرد نيــست

بــه يــزدان گــراييـم فــرجــام کـار کــه روزي ده اويـست و پـروردگـار

هنــر جــوي و تيمــار بيـشي مخــور کــه گيتــي سپنـجست و مـا بـرگـذر[۲۹۶]

فردوسي، ١٣٨٥، عاقبت بخيري انسان را در گرو دوري از گناه ميداند:

يـکي گفـت کــانـدر سـراي سپنــج نبــاشــد خــردمنــد بــي درد و رنـج

چــه سـازيـم تــا نــام نيـک آوريـم در آغــاز فــرجــام نيــک آوريـــم

بــدو گفـت شـو دور بــاش از گنــاه جهـان را همـه چـون تـن خـويش خواه[۲۹۷]

دهخدا ذيل اين بيت از فردوسي نوشته است: نظيري براي اين فکر بلند فردوسي نديده ام، آنچه بر خود نپسندي اخص از اين فکر است. [۲۹۸]

در سراسر شاهنامه، در حين آشنايي با سرگذشت پهلوانان و پادشاهان، با بسياري از آداب و سنت هاي گوناگون زندگي، آرمان ها و اخلاق نياکان قديم ايران نيز آشنا مي شويم و همانطور که پيش از اين آمد، در مي يابيم که در اين روايت ها پيوسته ستيز و کشمکشي ميان نيکي و بدي وجود دارد، پيکاري پي گير با پليدي و پلشتي براي رسيدن به رستگاري. آنچه چشمگير تر است پافشاري بر راستي، درستي و پارسايي است.

برخي جاهايي که از کلمۀ نيکوکاري و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۲۹۹] و ... .

توکل بر خداوند

توکل از ويژگيهاي اخلاقي پسنديده است و به معناي آن اين است که انسان به اسباب و عوامل ظاهري توجه نکرده، فقط به خداوند به عنوان تنها تکيه گاه و مسبب الاسباب اعتماد داشته باشد. توکل از فضايل اخلاقي بسيار مهمي محسوب ميشود که در تعاليم اسلامي و کتب اخلاقي زياد به آن پرداخته شده است و انسان ها را به کسب چنين فضيلتي تحريض کرده اند. در کتاب هاي اخلاقي، معاني مختلفي از توکل ارايه شده است.

«ضد بياعتمادي به خدا، توکل بر اوست و آن عبارت است از اعتماد کردن و مطمئن بودن دل بنده در جميع امور به خدا و حواله کردن همه ي کارهاي خود به پروردگار و بيزار شدن از هر حول و قوه و تکيه بر حول و قوة الهي نمودن و حصول اين صفت شريفه موقوف است بر اعتقاد جازم به اين که هر کاري که در کارخانه ي هستي رخ ميدهد، همه از جانب پروردگار است و هيچ کس را جز او، قدرت بر هيچ امري نيست مگر به واسطۀ او و تمام علم و قدرت بر کفايت امور بندگان از براي اوست و غايت رحمت و عطوفت و مهرباني بهر بندگان خود دارد و اعتقاد به اين که قدرتي بالاتر از قدرت او نيست.» [۳۰۰]

خواجه نصيرالدين طوسي در کتاب اخلاق ناصري مينويسد: »توکل آن بود که در کارها که حوالت آن با قدرت و کفايت بشري نبود و رأي و رؤيت خلق در آن مجال تصرفي صورت نبندد و زيادت نقصان و تعجيل و تأخير نطلبد و به خلاف آنچه باشد، ميل نکند.» [۳۰۱]

در قرآن کريم هم آياتي در مورد توکل آمده است: ...و علي الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنين ؛ »... و از خدا پرهيزکاري کنيد و مؤمنين بايد بر خدا توکل کنند.» [۳۰۲] خداوند در آيۀ ديگري ميفرمايد:

انما المؤمنون الذين اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و علي ربهم يتوکلون ؛ »مؤمنان کساني هستند که چون نام خدا برده شود خوف بر دل هايشان چيره گردد و چون آيات خدا بر آنها خوانده شود، ايمانشان افزون گردد و بر پروردگارشان توکل ميکنند.» [۳۰۳] اگر چنين حالتي در اعماق روح و جان انسانها پديد نيايد سبب او يا ضعف ايمان و يقين است و يا ضعف نفس و قلب است که در اثر آن، ترس و وحشت بواسطۀ برخي از اوهام به او مستولي مي گردد و او را از اتکال به خداوند باز مي دارد.

فردوسي در شاهنامه خداوند را تنها فريادرس ميداند، سپس بر او توکل ميکند.

بدو (خداوند) دست يازم که او يار بس زگيتــــــــي نــــخواهيم فريادرس [۳۰۴]

فردوسي با ديد حکيمانه اش باور دارد که همه چيز را بايد از خدا خواست و در تمام مسائل به او پناه برد و بس که همين انسان را از ديگران بي نياز و به خداوند نيازمند مي سازد و مرحلۀ توکل که يکي از مراحل عرفان است مي رساند و در نتيجه موجب نيک بختي افراد انساني و جوامع بشري مي شود:

به يزدان گراي وبدوکن پناه خداوند گـردندة خورشيد و ماه

خداوندپيروزي و بــرتري خـــــداوند افزوني و کــمتري

خداوند داد وخداوند راي کزويـــــست گيتي سراسر بپاي[۳۰۵]

و چه بسيار زيبا بيان مي کند:

زهر بد بدادار کيهـــــان پناه مرا داد بر نيک و بد دستگاه[۳۰۶]

او با الهام ازآيات قرآن مجيد اسرار دارد و در همۀ موارد به خداي روي مي آورد و مردم را به پرستش دعوت کند و گفتار حضرت ابراهيم بت شکن را در نظر داردکه فرمود: »اني وجهت وجهي للذي فطر السموات و الارض حنيفا وما انا من المشرکين « »من به کسي روي آوردم که پديدآورندة آسمان و زمين است و در ايمان به او مردد و ناباور نيستم.» [۳۰۷]

چنـــين گفت کزداوررا دو پاک دل ما پراميد و ترس است و باک

ببخشايــش اميد و ترس از گناه به فرمــــــانها ژرف کردن گاه

ستودن مر او را چنان چون توان شب و روز بـودن به پيش نوان

خداوند گردنده، خورشيد و ماه روان را به نيکـــــي نماينده راه[۳۰۸]

با تأملي در ابيات شاهنامه ميتوان به وضوح يافت که در لابه لاي اشعارش بيان ميکند که حامي و پناه تمام افراد بشر در هر درجه و مقامي که باشند خداست، نيرومندترين و مقتدرترين حکام دنيا همانند قطره اي ناچيز در برابر اقيانوس بيکران عظمت اويند و بايد تسليم بر آستان حضرتش فرود آورده و به او توکل نمايد و از او در رفع مشکلات خويش ياري جويند:

شما دست يکسر به يــــزدان زنيد بکـــوشيد و پيمان او مشکنيد

که بخشنده اويـست و دارنده اوي بلند آسمـان را نگـارنـدة اوي

ستمديده را اوست فريـــــاد رس مسازيــــد با نازش او به کس[۳۰۹]

شاعر نامۀ باستان همه چيز را از خداوند مي داند و در زير سيطرة او و خداوند را» احکم الحاکمين « ميداند:

جهاندار بـر داوران داور است ز انديشۀ هـر کس بـرتـر است

که او هــست بر پادشه پادشا جهانـــدار و پيروز و فرمانروا

فروزنده تاج وخورشيد و مـاه نمانيــــده ما را سوي داد راه[۳۱۰]

شاهنامه را شايد از نگاه ديگر »جنگ نامه « هم بتوان نام گذاشت، به بيان ديگر»فردوسي خود پهلوان منش است و شاهنامه در حقيقت پهلوان نامه «[۳۱۱] چرا که در طول ماجراهايي که در اين کتاب اتفاق مي افتد، جنگ ها بيشترين و عمده ترين وقايع و رويدادها هستند. کمتر شاهي را مي توان يافت که دوران حياتش، چند بار لشکر کشي نکرده و به ميدان با دشمن نرفته باشد جنگجويان شاه هم پهلوانان هستند که سلسله مراتب لشکر را بنا به سابقه و کسوت و هنر خود تشکيل مي دهند در ادوار اساطيري و پهلواني شاهنامه، شمشير دلاور مردان ايراني در خدمت دفاع از حق و پاسداري از فضايل به کار مي برند و بدين سبب است که در سراسر جنگ هايي که در اين دوران اتفاق مي افتد خصوصا در شرايط بحراني حوادث و درگيري پهلوانان با يکديگر، استاد طوس به زبان قهرمانان ايراني و در طول اين جنگ ها و از زبان اين پهلوانان نامي است که مسأله »توکل « به خدا براي شکست دشمن مشاهده مي شود، پهلوانان خود را فقط »وسيله « مي دانند وسيله اي که اگر خدا يارش باشد بر دشمن فايق خواهد آمد و اگر از ماهيت الهي برخوردار نباشد شکستش قطعي است پهلوانان به مسأله »توکل و نيايش « به درگاه خداوند اعتقاد راسخي دارند:

ازويست شادي ازويســت زور خداوند کيوان و ناهيد و هور

خداوند هست وخداوند نيست همه بندگانيم و ايزد يکيست[۳۱۲]

برخي جاهايي که از کلمۀ توکل و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۳۱۳] و ... .

فضيلت سکوت و خاموشي

«تکلموا تعرفوا فإن المرء مخبوء تحت لسانه؛ سخن بگوييد تا شناخته شويد؛ زيرا (شخصيت) آدمي زير زبانش نهفته است « [۳۱۴] اگرچه ظاهر حديث دستور به سخن گفتن داده است اما در واقع منظور امام علي (ع) سخن گفتن از روي عقل و حکمت است؛ تا جايي که شارح در شرح نهج البلاغه، اين کلمه را چنين شرح کرده است: »يعني حالت مرد در سخن نگفتن او پنهان است و مضاف به سبب معلوم بودنش حذف شده است و تحت لسانه کنايه از خاموشي اوست چون اندازة خاموشي به اندازة عقل اوست و مقدار عقلش از مقدار سخنش شناخته ميشود. زيرا مقدار سخن دليل بر عقل است. بنابر اين اگر حکيم وار سخن گويد حکيم و اگر جاهل گونه تکلم کند معلوم شود که از آنان است و حد مياني آن دو به همان نسبت « [۳۱۵]

انسان بايد در هنگام سخن گفتن تأمل کند و بيهوده سخن نگويد که اگر در گفتار زمام اختيار را از دست بدهد، عواقب بد و زيان باري به دنبال خواهد داشت. انسان تا سخن نگفته، سخن در اختيار اوست، اما وقتي از دهان خارج شد، انسان در اختيار اوست. اساس تعليمات ديني ايران قبل از اسلام بر پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک است. در متن هاي پهلوي از قول انوشيروان آمده که: تند و بيهوده گو نباش، چه تند و بيهوده گو همانند آتش است که اندر بيشه زار افتد. [۳۱۶] و هنگامي که از بزرگمهر حکيم سؤال ميشود که چه چيز استوارتر است؟ ميگويد زبان راست گفتاران. [۳۱۷] در متون ايراني بعد از اسلام نيز بر سخن دانسته گفتن تأکيد شده و دانايان هر سخني که بر زبان آيد، نميگويند. عنصرالمعالي نيز دربارة فضيلت سکوت گفته است: بسياردان و کم گوي باش نه کم دان بسيارگوي که گفته اند: خاموشي دوم سلامت است و بسيار گفتن دوم بيخردي، از آنکه بسيارگوي اگرچه خردمند باشد، مردمان عامه او را از جملۀ بيخردان شناسند. [۳۱۸] سعدي در فضيلت خاموشي ميگويد: نادان را به از خاموشي نيست وگر اين مصلحت بدانستي نادان نبودي.

در شاهنامۀ فردوسي نيز ابياتي درباره ي ارزش سکوت آمده است. اين ويژگي در تعاليم اسلامي نيز جايگاه ويژه اي دارد به گونه اي که اشتراکات و تشابه محتوايي آنها را در قرآن و نهج البلاغه به خوبي ميتوان يافت. کسي را که مغزش بود پرشتاب فراوان سـخـن باشد و ديـريـاب [۳۱۹]

چو گفتار بيهوده بسيار گشت سخنگوي در مردمي خوار گشت[۳۲۰]

فردوسي خاموشي و کم سخني را مي ستايد و براي آن منافع بي شمار برمي شمرد. از نظر حکيم خاموشي پيرايه ايست که پوشاننده عيب هاست. وي در اين باره مي گويد:

زدانش چو جان تو را مايه نيست به از خامشي هيچ پيرايـه نيست[۳۲۱]

فردوسي فراوان سخن را نکوهش مي کند. زيرا به دليل پرسخني است که معني سخن را دير مي فهمد.

کسي را که مغزش بود با شتاب فراوان سخن باشـد و ديـرياب[۳۲۲]

و به همين دليل است که اگر برحسب اتفاق، فراوان سخن، سخن نغزي هم بگويد پذيرفته نيست.

زباني که اندر سرش مغز نيست اگر در بيـــارد همي نغز نيست[۳۲۳]

سعدي با الهام از سخن فردوسي بر اين باورست که فراوان سخن سنگين گوش است.

فراوان سخن باشد آگنده گوش نصيحت نگيرد مگر در خموش[۳۲۴]

فردوسي فراوان سخن را در چشم مردمان خوار مي داند.

چو گفتار بيــــهوده بسيار گشت سخنگوي در مردمان خوار گشت[۳۲۵]

فردوسي بر اين باور است که چون سخن نيوش نيست، بايد خموشي گزيد.

حکيما چو کس نيست گفتن چه سود ازين پــــــس بگو کآفرينش چه بود[۳۲۶]

و اما انسان نبايد در برابر ستم ستمکاران و مفسدان مهر سکوت بر لب زند و فرياد برنياورد و امر به معروف و نهي از منکر پيشه نکند!

برخي جاهايي که از کلمۀ فضيلت و خاموشي و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۳۲۷] و ... .

قناعت

از مهم ترين رذايل اخلاقي »بخل « و »اسراف « است که در قرآن مجيد و سيره پيشوايان معصوم مورد مذمت قرار گرفته است. قرآن مجيد ميفرمايد:

«و لا تجعل يدک مغلولۀ إلي عنقک و لا تبسطها کل البسط ... [۳۲۸]»

«هرگز دست خود را در احسان به خلق محکم بسته مدار و زياد هم باز و گشاده قرار مده (اعتدال را رعايت کن)«

فردوسي به استناد اين آيۀ شريفه ميگويد:

چو داري به دست اندرون خواسته زر و ســــــــيم و اسبان آراسته

هزينه چنان کن کــه بايـدت کرد نـــــبايد فـــشاند و نبايد فشرد[۳۲۹]

گاهي بخل، توأم با حرص است و اين دو صفت رذيله از بزرگ ترين موانع رستگاري انسان است و از صفاتي است که سد راه انفاق و کارهاي خير ميشود. قرآن مجيد ميفرمايد:

«...أنفقوا خيرا لأنفسکم و من يوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون (٢٨)». «...انفاق کنيد که اين براي شما بهتر است و کساني که از خوي لئامت و بخل نفس محفوظ بمانند، رستگارند»

قرآن مجيد در اين آيه انسان ها را به انفاق کردن تشويق ميکند و از حرص نهي ميکند و اعلام ميکند کساني که از بخل و حرص خويش مصون هستند، رستگارند. فردوسي با الهام از اين آموزه قرآن، قناعت و خرسندي را اين گونه ستوده است:

توان گر شود هر که خرسند گشت گل نوبهارش برومند گشـــــت[۳۳۰]

فردوسي از سوي ديگر طمع و افزون طلبي را نکوهش ميکند و به انسان ها ميگويد که مرد خردمند، پايبند آز و طمع نخواهد بود و در گردآوري مال، بيش از اندازه نخواهد کوشيد:

بخور آن چه داري و بيشي مجوي که از آز کاهد همــــــي آبروي[۳۳۱]

قناعت در احاديث و آيات قرآني نيز بارها مورد تأکيد قرار گرفته است؛ تا جايي که پيامبر اکرم (ص) آن را گنجي دانسته اند که تمام نميشود: »القناعۀ کنز لا يفني «[۳۳۲] قناعت گنجي است که تمام نميشود. امام علي (ع) زندگي همراه با قناعت را بهترين زندگي دانسته اند: اطيب العيش القناعۀ؛ خوش ترين زندگي، زندگي با قناعت است. [۳۳۳] قناعت در فرهنگ معين در معني خرسند بودن به قسمت خود، به مقدار کم بسنده کردن، خشنودي نفس به آنچه از روزي قسمت او ميشود، به کار رفته است. [۳۳۴] در مقابل اين فضيلت رفتاري، رذيلت حرص و طمع و آز قرار دارد که انسان را به پستي و دنائت سوق مي دهد. قناعت از اصول برجستۀ اخلاقي است که در تعليمات ديني ايران قبل از اسلام و فرهنگ اسلامي جايگاه ويژه و ممتازي دارد. در فرهنگ ديني ايران قبل از اسلام آمده است که: آز را با خرسندي و خشم را با سروش و نياز را با قناعت و دشمني را با آشتي و دروغ را با راستي بزنيد. [۳۳۵] هنگامي که از بزرگمهر حکيم سؤال ميشود که از کرفه ها (نيکيها، ثوابها) کدام بهتر است؟ در جواب ميگويد: خرسندي بر مال[۳۳۶] قابوس نامه نيز دربارة ارزش قناعت گفته است: »و بدانچه داري قانع باش که قانعي دوم بينيازي است که هر آن روزي که قسمت تو است آن خود بيگمان به تو برسد.» [۳۳۷]

فردوسي نيز قناعت را توانگري ميداند:

توانگر شد آن کس که خشنود گشت بدو آز و تيـــــمار او سود گشت[۳۳۸]

جاهايي که از کلمۀ قناعت استفاده شده است: [۳۳۹] و ... .

فصل چهارم: نهي از منکر در شاهنامۀ فردوسي

نهي از منکر از نظر فردوسي

چون فردوسي، از لحاظ جنبه هاي معنوي، انسان را مظهر کمال و جمال مطلق و جلوه گاه انوار الوهيت مي داند، براي اينکه از نيل به سعادت ابدي بازنماند، علاوه بر تشويق به کسب علم و معرفت، همواره وي را از صفات ناشايسته مانند هواي و هوس و آز و دروغ و نفاق و کاملي و از همه بدتر ظلم و بيداد برحذر مي دارد و با اشعاري نغز و حکيمانه به کم آزاري و ترس از کيفر الهي و نيکي و بردباري و ميانه روي و همنشيني با دانايان و دوري از نادانان و پند و عبرت آموزي و بسياري از مکارم صفات انساني فرا مي خواند.

شاهنامه، علاوه بر اشعار رزمي و بزمي و اساطيري و تاريخي، چنان که ازين پيش نيز گفته آمد، گنجينه اي نفيس از در و جواهر لطايف و ظرايف و پندها و حکمت هاي منظوم اخلاقي است که هر بيتي از اين است آويزه گوش هوش هر انسان خردمند ادب آموز دانش پژوهي تواند بود بدين قرار:

هوا و هوس

هواپرستي، بزرگترين مانع راه سعادت انسان است. تسليم بي قيد و شرط در برابر شهوات و خواسته هاي نفس، مهمترين دشمن سعادت بشر است. تمايلات نفساني همانند دودهاي غليظ، خانۀ دل را تيره و تار مي سازند و چنين دلي لايق تابش نورهاي پاک معنوي نخواهد شد، جز آنکه انسان عليه نفس اماره خود انقلابي دروني و بيروني ايجاد نمايد. هوا و هوس دايما قلب را آشفته و دچار اضطراب مي سازند و آن را به اين طرف و آن طرف مي کشانند و فرصت سعادت و خوشبختي واقعي را از انسان مي گيرند.

امام علي (ع)، در اين خصوص ميفرمايند: »و کم من عقل اسير تحت هوي امير.» [۳۴۰] چه بسيارند عقل هايي که اسير هوا و هوس اند و هوا و هوس امير و فرمانده آن هايند.

معارف ديني انسان را از اسير شدن در دام هوا و هوس بر حذر داشته است زيرا چون انسان اسير نفس شد، رهايي از چنگ آن دشوار است.

تو نشنـــيدي آن داستان پلنگ بدان ژرف دريا که زد با نهنگ

که گر بر خرد چيره گردد هوا نيــابد ز چنگ هوا کس رها[۳۴۱]

موضوع اصلي شاهنامه، پيکار پيوستۀ انسان با ديوهاي درون و بيرون است و جايگاه آدمي در اين نمايش، گاه دوزخ است يعني غلبۀ ديو بر انسان و گاه برزخ است، يعني ستيز آدمي با ديو و گاه بهشت است يعني فرمانروايي آدم بر ديو. شاهنامه با صبح نخستين بهار آغاز ميشود که آفتاب به برج حمل ميرسد و جهان جواني از سر ميگيرد:

چو آمـــــد بـه برج حمـل آفتـاب

جـــــهان گشت با فرو آئين و آب

کـيومـرث شد بر جهـان کدخـداي

نخستين به کوه اندرون ساخت جاي[۳۴۲]

فردوسي همواره به مخاطب خود هشدار ميدهد که مبادا هوي و هوس را جايگزين خرد و قوة تعقل خود گرداند زيرا در اين ورت رنگ سعادت و خوشبختي در دنيا و آخرت را نخواهد ديد:

اگر بر خرد چيره گــردد هوا نيابد ز چنگ هوا، کس رها

خردمند کآرد هوا را به زيـر بــود داستانش چو شير دلير[۳۴۳]

اگر چيره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد[۳۴۴]

اگر بر خرد چيره گردد هوا نيابد ز چنگ هواکس رها

خردمند کارد هوا را به زير بـود داستانش چو شير دلير... [۳۴۵]

برخي جاهايي که از کلمۀ هوي و هوس و مشتقات و مترادفات آن استفاده شده است: [۳۴۶] و ...

آز و طمع

بيگمان آدمي در پي آرامش است و در اين راه از همه چيز خود مايه مي گذارد. بسياري از مردمان با آن که برخوردار از آسايش هستند ولي به جهت منش و خوي آزمندي، رنگ آرامش را نمي بينند و همواره در رنج و عذاب روحي به سر مي برند.

فزوني خواهي و حرص بيش از اندازه و طمع موجب مي شود که آنان از آن چه دارند لذت نبرند و همواره در جست وجوي آن چه دور از دسترس ايشان است تلاش بيهوده کنند و از آن چه دارند به خوبي بهره مند نگردند. اين گونه است که انسان آزمند ذلت و خواري را به خود مي پذيرد و از عزت و کرامت و شرافت دور ميشود.

قرآن براي انسان حريص نشانه هايي را بيان مي کند که نشانگر تأثير مخرب و زيانبار حرص و آز بر شخصيت و منش و رفتار اوست.

در تحليل قرآني، آزمند براي گردآوري بيشتر مال و زراندوزي، خود را به ذلت و خواري گرفتار مي کند و در اين راه آن چنان راه افراط را مي پيمايد که اين حقارت و ذلت را نميبيند.» [۳۴۷] يکي از پديده هاي زشت و بدي که در شاهنامۀ فردوسي خيلي برجسته شده است، آز و حرص مي باشد.

حرص از نظر شاعر خصلتي است که به شخصيت انسان ضرر بزرگ رسانده، زندگي او را بي رنگ و پررنج مي سازد. فردوسي در نکوهش و زشتي اين پديدة ناپسند نيز بيت هاي فراوان گفته، آن را بدترين خصلت انساني شمرده است:

کسي را کجا بخت انباز نيست بدي در جهان بدتر از آز نيست[۳۴۸]

محققان مفهوم آز را در شاهنامه به طريق ذيل شرح داده اند: »فردوسي هر خواستي را که از اندازه ي خردمندانه و بايسته بيرون باشد، "آز" مي نامد و در حکايت اسطوره هاي جاودانۀ خويش نشان مي دهد که چگونه آز و طمع و چشمداشت به مال ديگران ممکن است در جان انسان نفوذ کند و اخلاق، منش، رفتار و گفتار او را فرا گيرد.» [۳۴۹]

فردوسي آزمندي و طمع کاري را سبب کار رنج هاي فراوان دانسته، براي جمع کردن مال و ثروت رنج کشيدن را کار بيهوده مي شمارد:

ز آز و فزوني به رنجي همي روان را چرا پرشکنجي همي[۳۵۰]

حرص و طمع با نياز و احتياج مربوط بوده، هر دو دشمن انسانند. از اينجاست که شاعر از زبان انوشيروان آن ها را به ديو که رمز بدي است، مانند مي کند:

چنين داد پاسخ که آز و نياز دو ديوند بد گوهر و ديوساز[۳۵۱]

طمع انسان را هميشه در غم و اندوه خواهد گذاشت. بنابراين شخص خردمند هيچ گاه به طمع روي نمي آورد:

دل مرد طامع بود پر ز درد به گرد طمع تا تواني مگرد[۳۵۲]

انسان نبايد عمر کوتاه خود را صرف طمع کاري نمايد: چو داني که ايدر نماني دراز به تارک چرا بر نهي تاج آز[۳۵۳]

طمع از پي خود خصلت هاي بد ديگر را مي آورد که باعث آزار انسان مي گردد:

نگر تا نگردد به گرد تو آز که آز آورد خشم و بيم و نياز[۳۵۴]

حرص و طمع انسان را هراسان و ناآرام مي سازند و به روحيه و روان او تأثير منفي مي رسانند:

چو خشنود گردي، تن آسان شوي وگر آز ورزي، هراسان شوي[۳۵۵]

فردوسي طمع را يکي از عوامل بي آبرو و بي قدر شدن انسان در جامعه مي داند:

بخور آنچه داري و پيشي مجوي کــه از آز کاهد همي آبروي

پرستندة آز و جويـــاي کين به گيتي ز کس نشنود آفرين[۳۵۶]

شاعر حرص و طمع را مخصوصا براي اشخاص ديندار، ناروا و مضر مي شمارد:

چنان داد پاسخ که يزدان پرست نــگيرد عنان زمان را به دست

فزوني نجويد، تن آســان شود چو پيشي سگالد هراسان شود[۳۵۷]

فردوسي آن هايي را که از حرص و آز رنج کشيده، به لشکرکشي و جنگجويي مشغول مي شوند، سخت نکوهش مي کند. از ابيات زير پي بردن دشوار نيست که شاعر شاهان زمان خود را هم در نظر دارد که از غايت حرص مدام به جنگ و کشورگشاييها مشغول گرديده، براي مال و ثروت از هيچ کاري روي گردان نبودند.

ز آز و فزوني برنــجي هـمي روان را چــــرا پرشکنجي همي

ترا آز گرد جهان گشتن است کس آزردن و پادشه کشتن است

نماند به گيتي فراوان درنـگ مکن روز بر خويشتن تار و تنگ[۳۵۸]

پادشاهي که حرص و آز را پيش گرفته است، نه تنها خود بلکه همۀ زيردستان را هم به رنج و عذاب گرفتار مي نمايد:

اگر پادشاه آز گنج آورد تن زيردستان به رنج آورد[۳۵۹]

شاعر حرص و آز زياد را با ديوانگي برابر مي داند:

همه راستي جوي و فرزانگي ز تو دور باد آز و ديوانگي[۳۶۰]

شخص حريص و طمع کار هميشه دردمند و رنجور است، زيرا مال دنيا سيري ندارد.

دل مرد طامع بود پر ز درد به گرد طمع تا تواني مگرد[۳۶۱]

فردوسي دانشمنداني را هم که از پي جمع آوري مال و ثروت بوده، پابند حرص و طمع گشته اند، نکوهش مي کند و دانش آنان را بي حاصل مي داند:

چو داننده مردم بود آزوار همي دانش او نيايد به بار[۳۶۲]

شاعر تأکيد مي کند که حرص به کسي هيچ گاه نيکي و خوشبختي نمي آورد و برعکس باعث ريختن آبرو و بدنامي مي شود:

چو بستي کمر بر در راه آز شود کار گيتي به تو بر دراز[۳۶۳]

فردوسي آز و حرص را نکوهش نموده قناعت را مقابل آن مي گذارد و مورد ستايش قرار مي دهد:

يکي آنکه از بخشش دادگر به آز و فزوني نجويي گذر[۳۶۴]

از نگاه شاعر قناعت مي تواند انسان را از دام حرص و طمع خلاص کرده، به او خوشبختي و خوش روزي عطا نمايد.

اين سخنان و پندها، کتاب درس بزرگي دربارة اخلاق والاي انساني و فرهنگ و ادب و تعليم و تربيت است. اين حکيم دانشور چه خوب دستياران ديو آز را شناخته و بزنگاه ها و بزه هاي او را يادآور شده است.

پرستنده آز و جـــــــوياي کين به گيتـــي زکس نشنود آفرين

چو داني کـــه بر تو نمانـد جهان چه رنجاني از آن جان و روان

بخور آن چه داري و بيشي مجوي که از آز کاهـــد همي آبروي[۳۶۵]

برخي جاهايي که از کلمۀ حرص و آز و مترادفات آن استفاده شده است: [۳۶۶] و ... .

دروغ و نفاق =

زبان چرب گويا و دل پردروغ بر مـــــــرد دانا نگيرد فروغ

کســـي کو بتابد سراز راستي کژي گيردش کار و هم کاستي[۳۶۷]

رخ مـرد را تـيـره دارد دروغ بلنديش هرگـز نگيـرد فـروغ[۳۶۸]

تنبلي و کاهلي

چو کاهل بود مرد برنا به کار ازو ســــير گردد دل روزگار[۳۶۹]

تن آساني از کـــــاهلي دور کن بکـــوش و ز رنج تنت سور کن

که اندر جهان سود بي رنج نيست کسي را که کاهل بود گنج نيست[۳۷۰]

به رنج اندراست اي خردمند گنج نيــــــابد کسي گنج نابرده رنج[۳۷۱]

ظلم و بيداد

چنين گفت نوشيروان قباد که چون شاه را سربپيچد ز داد

کند چرخ منشور او را سياه ســـــتاره نخواند و را نيز شاه

ستم، نامه عـزل شاهان بود چو دود دل بي گـــــناهان بود[۳۷۲]

نگر تا نيازي به بيداد دست نگــــرداني ايوان آباد پست[۳۷۳]

بي آزاري

ميازار موري که دانه کش اســــــت که جان دارد و جان شيرين خوش است

ســـــــــياه اندرون باشد و سنگدل کــــــــه خواهد که موري شود تنگدل[۳۷۴]

به نزد کهان و نه نزد مهان به آزار موري نيرزد جهان[۳۷۵]

کيفر و بادافراه

تو زين کرده فرجام کيفربري زتخمي کجا کشته اي برخوري ... [۳۷۶]

کنون روز بادافره ايزديست مکافات بد را ز ايزد بديست[۳۷۷]

مکن بد که بيني به فرجام بد ز بد گردد اندر جهان نام بد [۳۷۸]

هر آنکه که آمد به بد دسترس زيزدان بترس و مکن بد به کس

چو نيکي کني نيکي آيـد برت بدي را بدي باشد اندر خورت[۳۷۹]

چو رفتي سر و کار با ايزدست اگر نيک با شدت کار ار بدست

نگر تا چه کاري همان بدروي سخن هر چه گويي هما بشنوي[۳۸۰]

دوري از نادانان و هم نشيني با دانايان

ز نادان نيابي جز از بدتري نگر سوي بي دانشان ننگري[۳۸۱]

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه ازيــــرا ندارد برکس شکوه

نداند از آغــــــاز انجام را نه از ننگ داند هـمي نام را[۳۸۲]

فردوسي در تحريض به هم نشيني با مردم خردمند چنين سروده است:

دگر با خردمند مرد نشــــــين که نادان نباشد بر آيــين و دين

که دانا تو را دشـــمن جان بود به از دوست مردي که نادان بود[۳۸۳]

پند و عبرت گرفتن

زمين گر گشاده کند راز خويش

نمايد سرانجام و آغاز خــويش

کنارش پر از تاجــــــداران بود

برش پر زخــــــون سواران بود

پر از مـــــرد دانا بود دامــــنش

پر از ماهرخ جيــــــب پيراهنـش

چه افسر نهي بر سرت بر چه ترک

برو بگذرد چــــنگ و دندان مرگ[۳۸۴]

فصل پنجم

نتيجه گيري و منابع

نتيجه گيري

حکيم فردوسي با انديشه هاي ناب فرهنگي به مفاهيمي که از نيازهاي اساسي بشر براي تعالي انسانيت بوده، پرداخته است. او تحت تأثير عوامل مختلف، در شاهکارش کوشيده است با زبان پند انسان ها را به لحاظ اخلاقي تربيت کند. از ديد فردوسي، ١٣٨٥، مقوله هايي چون خرد، فرهنگ، گوهر و هنر به عنوان اصول اوليه در تربيت صحيح مطرح شده اند و ساير عوامل مؤثر اخلاقي را تحت الشعاع خود قرار داده اند. از ميان اين عناصر، خرد در نگاه فردوسي جايگاه برتر را دارد: زيرا حد اعلاي آفرينش است و او و سرايش کتاب خود را با آن آغاز مي کند که از همۀ نيکيها برتر دانست.

سرايندة نامۀ باستان بعد از خرد، از دانش داد سخن مي دهد و اين دو را لازم و ملزوم هم مي داند. از نظر او، کلامي که از دانش و خرد بهره داشته باشد، از همۀ سخن ها برتر است. او تنها راه رستگاري و دورماندن انسان از هر آلودگي و بدي و زنده بودن مرد را بهره مندي او از دانش مي داند و پيوسته انسان را به آموختن فرا مي خواند و از بي دانشي بازمي دارد.

همچنين، حکيم طوس فرهنگ را در مقايسه با گوهر، داراي جايگاهي والاتر مي داند. گوهر در شاهنامه ربا دو مفهوم نژاد و سرشت مطرح شده و هنر شکل تکامل يافتۀ گوهر است ولي گوهر بي بهره از هنر در ديد فردوسي خوار و بي ارزش است. در مقابل، هنر نيز با وجود گوهر ارزش پيدا مي کند. اگر اين هر دو در کنار خرد و فرهنگ قرار گيرند، مي توانند زمينۀ رشد و تکامل انسان ها را فراهم سازند؛ به طوري که نيازي به ديگر عناصر فرهنگي احساس نشود. از نکات حائز اهميت در مورد اين چهار مؤلفه يکي اين است که فردوسي همه آنها را آسماني و ايزدي مي داند؛ چنانکه مي گويد:

«خرد خلعت ايزدي است ». »دانش آسماني ايزدي است «. »گوهر فرة ايزدي دارد « و »هنر بدون گوهر« نيز بي ارزش و اعتبار است.

نکتۀ آخر اينکه شاهنامه به عنوان يکي اثر ارزشمند ايراني که تلاش زيادي در حفظ استقلال و هويت و فرهنگي داشته است، به ما چگونه زيستن و چگونه مردن را مي آموزد. اين کتاب سترگ در دنياي سرشار از غرور و التهاب امروز چون مشعلي فروزان، هدايتگر انسان ها در مسير تکامل است. باشد که انسان امروز بتواند با بهره گيري از آن، به اهداف ايده آل خود در جامعه هاي بحران زده برسد و فرهنگ و طرح نويني را در اين جهت پايه گذاري کند.

فردوسي بر اساس تفکر خردگرايانۀ خود، بسياري از مفاهيم تعليمي نظير ناپايداري و گذران بودن دنيا، لزوم عدل و داد در جامعه و دوري از ظلم و بيداد را بيان کرده است. هرچند شاهنامه اثري حماسي است اما مفاهيم اخلاقي و تربيتي همچون پرهيزگاري، قناعت، توکل، نکوهش هوا و هوس، کتمان سر، فضيلت سکوت و تربيت فرزند نيزدر آن از جايگاه ويژه اي برخوردار است.

شايد با توجه به تأکيد ويژة فردوسي به خرد و خردورزي، بتوان گفت که »خرد « و »معرفت « سرلوحۀ عمل اخلاقي در شاهنامه است. جايگاه خرد در شاهنامۀ فردوسي موضوعي نيست که نياز به بازگويي داشته باشد.

خرد و خردورزي اساس و بنياد بسياري از مباحث اين اثر سترگ است. شاهنامه، علاوه بر اشعار رزمي و بزمي و اساطيري و تاريخي، چنان که ازين پيش نيز گفته آمد، گنجينه اي نفيس از در و جواهر لطايف و ظرايف و پندها و حکمت هاي منظوم اخلاقي است که هر بيتي از اين است آويزه گوش هوش هر انسان خردمند ادب آموز دانش پژوهي تواند بود.

فهرست منابع و مآخذ

- اردستاني رستمي، حميدرضا و گذشتي، محمدعلي (١٣٩٤)، »دو خورشيد در يک آسمان، سنجش اندرزهاي فردوسي در شاهنامه و سعدي در بوستان «، فصلنامۀ مطالعات نقد ادبي، دورة ٥، شماره ٢٠، صص ٣٢-١٩.

- اردستاني رستمي، حميدرضا، (١٣٨٥)، »نگاهي به انديشه هاي کلامي حکيم فردوسي ١ - خير و شر

- ٢- نفي مبدا سببيت ٣ - جبر و اختيار«، مجلۀ زبان و ادبيات فارسي (دانشگاه آزاد اسلامي اراک) ش ٦، صص ٩٨-٧٥.

- اسلامي ندوشن، محمدعلي، (١٣٨٧)، رستم و اسفنديار در شاهنامه، چ ٧، تهران: انتشارات کتب جيبي.

- اکبري، منوچهر، (١٣٩٠)، فردوسيپژوهي، چ ١، تهران: خانه کتاب.

- امامي، محسن، (١٣٧٧)، چيستي ادبيات تعليمي، چ ٣، تهران: نشر فردا.

- امرايي، صحبت، (١٣٧٧)، امر به معروف و نهي از منکر در آثار سعدي، پايان نامۀ کارشناسي ارشد، دانشگاه آزاد اسلامي دزفول.

- ايراني، دين شاه، (١٣٦١)، اخلاق ايران باستان، چ ٥، تهران: انتشارات فروهر.

- ايراني، رقيه، (١٣٨٧)، پند در شاهنامۀ فردوسي، پايان نامۀ کارشناسي ارشد دانشگاه کاشان.

- بهار، مهرداد، (١٣٨٠)، بندهش فرنبغ دادگي، چ ٢، تهران: انتشارات توس.

- بهار، مهرداد، (١٣٨١)، از اسطوره تا تاريخ، چ ٣، تهران: نشر چشمه.

- تقي زاده، سيدحسن، (١٣٧١)، مشاهير شعراي ايران، در کتاب سخنان گزيده دربارة فردوسي و شاهنامۀ او، گردآورنده ضياءالدين سجادي، تهران: سروش.

- ثاقب فر، مرتضي، (١٣٨٧)، شاهنامۀ فردوسي و فلسفۀ تاريخ، چ ٣، تهران: قطره.

- جاهد، حسينعلي، (١٣٨٧)، اصول و فلسفۀ تعليم و تربيت، چ ١، تهران: انتشارات مرکز نشر جهش.

- جعفري تبريزي، محمدتقي، (١٣٧٦)، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، تهران: انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

- جوانشير، فرزاد، (١٣٨٠)، حماسۀ داد، بحثي در محتواي سياسي شاهنامه، تهران: جامي.

- حجتي، مهدي، (١٣٧٠)، جهان بيني فردوسي، چ ٢، تهران: نشر نگاه.

- حکيمي، محمود و حسني تبار، کريم، (١٣٧٠)، جهان بيني و حکمت فردوسي، چ ٢، تهران: نشر فروزش.

- حميديان، سعيد، (١٣٧١)، درآمدي برانديشه و هنر فردوسي، تهران: نشر مرکز.

- خطيبي، ابوالفضل، (١٣٨٤)، فردوسي و معاصرانش، مجله نشر دانش، سال بيستم، شماره ٢.

- خليلي جهان تيغ، مريم و دهرامي، مهدي، (١٣٩٠) »ادبيات تعليمي و تربيتي در شاهنامه فردوسي «، پژوهشنامۀ ادبيات تعليمي، دورة ٣، ش ١١، صص ٥٨-٤١.

- خوئيني، عصمت و رحمتيان، سجاد، (١٣٩٤)، بررسي زمينه و منشأ اندرزهاي شاهنامه، دورة ٧، شماره ١، مجلۀ ادب پژوهي، جلد ٧ شماره ١ صص ١١٥-١٣٦.

- دبيرسياقي، محمدرضا، (١٣٧٨)، خرد و خردورزي در شاهنامه، چ ٢، تهران: نشر نگاه.

- دوستخواه، جليل، (١٣٧٧)، اوستا؛ کهن ترين سرودها و متن هاي ايراني، تهران: انتشارات مروايد.

- دهخدا، لغت نامۀ دهخدا، (١٣٧٣)، ١٤ جلد، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.

- رزمجو، حسين، (١٣٧٤)، انسان آرماني و کامل در ادبيات حماسي و عرفاني فارسي، چ ١، تهران: امير کبير.

- رزمجو، حسين، (١٣٦٦)، شعر کهن فارسي در ترازوي نقد اخلاق اسلامي، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوي،

- رستگار فسايي، منـصور، (١٣٨٠)، فردوسي و هويت شناسي ايراني (مجموعـه مقـالات)، تهران: انتشارات طرح نو.

- رياحي، محمدامين، (١٣٨٠)، شناخت فردوسي، چ ١، تهران: انتشارات طرح نو.

- زردشت، (١٣٨٦)، سروده هاي زردشت، ترجمۀ بزرگمهر کياني، چ ٣، تهران: جامي.

- زرين کوب، عبدالحسين، (١٣٨١)، نامورنامه، تهران: سخن.

- سجادي، جعفر، (١٣٧٠)، فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، تهران: انتشارات طهوري.

- سرامي، قدمعلي، (١٣٨٣)، از رنگ گل تا رنج خار، چ ٤، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي.

- سوهان فکر، رضا، (١٣٦٩)، نظامي و افکار او، چ ١، تهران: نشر عارف.

- شرفشاهي، کامران، (١٣٩٢)، امام حسين (ع) و امر به معروف در شعر فارسي، روزنامۀ اطلاعات، چهارشنبه ٢٩، صص ٩-٨.

- شريعتمداري، علي، (١٣٨٥)، تعليم و تربيت اسلامي، تهران: اميرکبير.

- شعار، جعفر و انوري، حسن، (١٣٧٢)، رزمنامۀ رستم و اسفنديار، چ ١٢، تهران: چاپ و انتشارات علمي.

- شميسا، سيروس، (١٣٧٣)، انواع ادبي، تهران: فردوس.

- شوقي، عباس، (١٣٥٠)، فردوسي پاکزاد، تهران: افق.

- شهيدي، سيد جعفر، (١٣٨٠)، علي در نهج البلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

- شيراني، محمود، (١٣٦٩)، فردوسي و زندگي او، چ ١، تهران: نشر فروزان.

- صادقي اردستاني، احمد، (١٣٧٤)، پانصد حديث، قم: انتشارات دفتر تبليغات اسلامي.

- صفا، ذبيح الله (١٣٧٤)، حماسه سرايي در ايران، تهران: فردوس.

- صفا، ذبيح الله، (١٣٥٣)، مختصري در تاريخ تحول نظم و نثر فارسي، چ ٨، تهران: امير کبير.

- صفا، ذبيح الله، (١٣٧٣)، تاريخ ادبيات در ايران، چ ١٣، تهران: فردوس.

- صفا، ذبيح االله، (١٣٧٩)، حماسه سرايي در ايران، تهران: انتشارات اميرکبير.

- صفايي، ابراهيم؛ (١٣٤٩)، سخنرانيهاي دومين دورة جلسات بحث دربارة شاهنامۀ فردوسي، تهران: وزارت فرهنگ و هنر.

- صوفي، ليلا، (١٣٧٨)، زندگينامۀ شاعران ايراني، چ ٢، تهران: انشارات جاجرمي.

- طالبيان، يحيي؛ صرفي، محمدرضا؛ بصيري، محمدصادق؛ جعفري، اسداله، (١٣٨٦)، جدال خير و شر؛ درونمايه شاهنامه فردوسي و کهن الگوي روايت، مجله تخصصي زبان و ادبيات دانشکده ادبيات و علوم انساني مشهد (دانشکده ادبيات و علوم انساني مشهد، دوره ٤٠، شماره ٣، پي درپي ١٥٨، صص ١١٦-١٠١.)

- طباطبايي، محمد حسين، (١٣٨٧)، تفسير الميزان، ترجمۀ محمد باقر موسوي همداني، چ ٢٧، قم: دفتر انتشارات اسلامي وابسته به جامعه مدرسين حوزة علميۀ قم.

- طوسي، خواجه نصيرالدين، (١٣٦٤)، اخلاق ناصري، تصحيح: مجتبي مينوي و عليرضا حيدري، تهران: انتشارات خوارزمي.

- علويمقدم، سيد محمد، (١٣٥٦)، اخلاق در شاهنامه، نشريۀ کيهان انديشه، سال دوم، شماره ٤١.

- عنصرالمعالي، کيکاوس، (١٣٧٢)، قابوس نامه، تصحيح غلامحسين يوسفي، تهران: سخن.

- فردوسي، ابوالقاسم، (١٣٨٥)، شاهنامه، چاپ مسکو، سعيد حميديان، چ ١، تهران: دفتر نشر داد.

- فروزانفر، بديع الزمان، (١٣٦٩)، سخن و سخنوران، تهران: خوارزمي.

- فلاح زاده، محمد حسين، (١٣٨٤)، آموزش فقه، چ ٢٣، قم: انتشارات الهادي.

- قرآن کريم.

- قصاب زاده، (١٣٨١)، بازتاب مسائل تعليم و تربيت در شاهنامه فردوسي، پايان نامۀ کارشناسي ارشد دانشگاه آزاد جيرفت، استاد راهنما؛ اطهره رادفر.

- کزازي، ميرجلال الدين، (١٣٧٦)، مجموعه مقالات شاهنامه، چ ١، تهران: نشر مرکز.

- مجلسي، محمدباقر، (١٤٠٣. ق)، بحارالانوار، ١١٠ جلد، بيروت، داراحياء التراث العربي.

- محرمي، رامين؛ ممي زاده، رقيه، (١٣٩٠)، قابل نمادهاي خير و شر در دورة اساطيري شاهنامه، مجلۀ متن پژوهي ادبي، شماره ٤٩، صص ١٢٧ - ١٤٤.

- محمودي شيراني، حافظ، (١٣٦٩)، در شناخت فردوسي، ترجمۀ شاهد چوهدري، تهران.

- مدرسي، سيد محمدرضا، (١٣٨٨)، فلسفۀ اخلاق؛ پژوهش در بنيان هاي زباني، فطري، تجربي، نظري و ديني اخلاق، تهران: انتشارات سروش.

- مسکوب، شاهرخ، (١٣٧٤)، شاهنامه در دو بازخواني، يادداشت هاي شاهرخ مسکوب بر شاهنامه فردوسي، تهران: نشر نو.

- مصباح يزدي، محمدتقي، (١٣٩١)، اخلاق در قرآن، تحقيق و نگارش محمدحسين اسکندري، چ ٥، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.

- نراقي، ملا احمد، (١٣٣٢)، معراج السعاده، به کوشش: محمدعلي علمي، تهران: چاپخانۀ حاج محمد.

- نظامي عروضي، (١٣٨٨)، چهارمقاله و تعليقات، به تصحيح علامه محمد قزويني با تصحيح مجدد دکتر محمد معين به کوشش مهدخت معين، تهران: نشر صداي معاصر.

- نهج البلاغه، (١٣٨٦)، ترجمۀ سيد محمد دشتي، قم: انتشارات دارالفکر.

- وحيدي، حسين، (١٣٨٢)، گاتها، چ ١، تهران: انتشارات فرزين.

- يلمه ها، احمد، (١٣٩٠)، ادبيات تعليمي، چ ٣، تهران: نشر فروزش.

Abstract “Promotion of virtue and demotion of vice” is an issue that has been the focus of attention of poets since the beginning of forth century A.H. Even in epic poems of Ferdowsi wisdom, advice and preachment is seen based on the events of the story. Ferdowsi promotes the good and disapproves of evil all through Shahnameh; and not only his poems have grabbed attention of epic poets, but also in terms of moral themes poets who favor didactic literature have focused on these poems. Therefore, the present descriptive-analytical research attempts

to analyze the act of “promotion of virtue and demotion of vice” as an important facet of didactic literature in Shahnameh of Ferdowsi. It appears that while compiling the grand work of Shahnameh, Ferdowsi showed special attention to didactic themes such as “promotion of virtue and demotion of vice” as well as dealing with epic narratives and themes. He has also combined spirituality with epic in his poems.

Key words: Ferdowsi, Shahnameh, virtues, vice, promotion of virtue and demotion of vice

University of Zabol Post Graduate Management Autonomous Campus )Pardis) Faculty of Humanities and Literature

Department of Persian Literature Thesis in fulfillment of M.A degree in Persian Literature Topic: Enjoining the Good and Forbidding the Wrong in Shahnameh of Ferdowsi

Supervisor: Heidar Ali Dahmardeh, PhD Advisor Mohammad Mir, PhD

Researcher: Reza Sanchouli Moghaddam Winter 2016

پانویس

  1. شريعتمداري، ٦٧:١٣٨٥
  2. رستگار فسايي، ١٣٨٠: ٤٠٨
  3. همان:٨٠-٧٩
  4. شعار؛ انوري؛ ٢١:١٣٧٢
  5. خليلي؛ دهرامي، ٤١:١٣٩٠
  6. زرين کوب،. 96:1381
  7. اردستاني، گذشتي؛٢٠:١٣٩٤
  8. همان: ٢١
  9. ايراني، ٤٣:١٣٦١
  10. علوي مقدم، ٣٠:١٣٥٦
  11. صفا، ٨٩:١٣٥٣
  12. صفا، ج ٢، 114:1373
  13. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١١٣
  14. نظامي عروضي، ٤٥:١٣٨٨
  15. رياحي ١٣٨٠: ٧٢
  16. همان: ٧٤
  17. سال ٣٧٠
  18. صفا، ج ٢، 115:1373
  19. همان: ١١٦
  20. صفا، ج ٢، ٤٥٢:١٣٧٣
  21. نظامي عروضي، ٤٤:١٣٨٨
  22. نقل با تلخيص، نظامي عروضي، ١٣٨٨: ٤٣-٤١
  23. صفا، ج ٢، 450:1373
  24. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٦٥
  25. صفا، ج ٢، ١٩٥:١٣٧٤
  26. به حدس تقي زاده در سال ٤٠١
  27. صوفي، ١٣٧٨: ١٩٤
  28. نظامي عروضي، ١٤٤:١٣٨٨
  29. رستگار فسايي، ٧٩:١٣٨٠
  30. رياحي، ١٣٨٠: ١٤٥
  31. رياحي ١٣٨٠: ١٥١
  32. نظامي عروضي، ٤٥:١٣٨٨
  33. محمودي شيراني، ٣٠:١٣٦٩
  34. خطيبي ١٣٨٤: ١٩-٢٠
  35. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٣٢
  36. صفا، ج ٢، ١١٧:١٣٧٤
  37. بهار، ٣٤:١٣٨١
  38. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢٣٩
  39. حميديان، ٦٧:١٣٧١
  40. ثاقب فر، ٤٣:١٣٨٧
  41. اکبري، ١١٠:١٣٩٠
  42. سرامي، ١٠٠:١٣٨٣
  43. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣١٦
  44. همان، ج ٤:٤٣٢
  45. نظامي عروضي، ٤٣:١٣٨٨
  46. طوسي، ١٣٦٤: ٦٠
  47. رزمجو، ١٣٦٦:٤٠
  48. طوسي،60:1364
  49. نراقي، ٨٠:١٣٧٧
  50. طباطبايي، ١٣٨٧، ج ١: ٥٦١
  51. مدرسي،١٣٨٨: ١٨-١٧
  52. مصباح يزدي،١٣٩١: ٢٤١-٢٤٠
  53. جاهد،١٦:١٣٨٧
  54. شميسا، ١٣٧٣: ٢٦٩
  55. رستگار فسايي، ١٣٨١: ٤٠٨
  56. حجتي،٢٨:١٣٧٠
  57. امامي ١١٨:١٣٧٧
  58. يلمه ها،١٥٥:١٣٩٠
  59. فردوسي،١٣٨٥، ج ٣، ٢٦٩
  60. صفا، ج ٢، ج ١، ٩٩:١٣٧٣
  61. رزمجو،٨٦:١٣٧٤
  62. سوهان فکر،١٣٦٩: ٨٤-٨٠
  63. رستگار فسايي، 404:1380
  64. صفا، ١٣٧٣، ج ٢، ١٢٤-١٠٤
  65. فلاح زاده، ٢٨١:١٣٨٤
  66. همان: ٢٨٢
  67. صفايي، ١٣٤٩: ١٤٨
  68. لغت نامه ي دهخدا؛ ذيل دعا
  69. عنکبوت:٦٥
  70. صفا،١٣٨٣: ص ٣٠
  71. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٩٤
  72. همان: ١٦٧
  73. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٥- ١٨- ٢٤- ٣١- ٣١- ٥٢- ٥١- ٦٠- ٦٩- ٨١- ٨٦- ٨٩- ٩٧- ١١٣- ١١٩- ١٣٥- ١٤٧
  74. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ١٧٤
  75. زرين کوب، ١٣٨١: ١٢٣
  76. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ١٣٩
  77. همان، ج ١: ١٣
  78. همان، ج ٦: ٢١٠
  79. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ٨
  80. همان، ج ٩: ٣٥
  81. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤٩
  82. همان، ج ٢: ٢٤٠
  83. دبيرسياقي، ١٣٧٨: ٤٨٤-٤٨٦
  84. مسکوب، ١٣٩٣: ١٦
  85. صفا، ج ٢، ١٣٦٣: ٢٥٨
  86. مسکوب، ١٣٧٤: ٢١-٢٩
  87. اسلامي ندوشن، ١٣٧٠: ٧١
  88. مسکوب، ١٣٧٤: ٣٣
  89. کزازي، ١٣٧٦: ٢٨
  90. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ١٣
  91. جوانشير، ١٣٨٠: ٦٣
  92. همان، ج ٨: ١٣٩
  93. بهار، ١٣٨٠: ١١٠
  94. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٠-٢٤- ٢٧- ٣١- ٤٧- ٥١- ٥٧- ٦٣- ٧٨- ٨٢- ٨٩- ٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧ و ...
  95. فروزانفر، ١٣٦٩: ١٤٩
  96. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٩
  97. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٢٧٠
  98. همان: ٢٠٢- ٢٠١
  99. همان، ج ٨: ٣٠٥
  100. بحارالانوار، ج ١: ١٨٣
  101. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ١٣٠
  102. همان، ج ١: ٥٩
  103. همان، ج ٤: ٦٨
  104. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٤١
  105. حميديان،١٠١:١٣٨٣
  106. همان، ج ٤: ٨
  107. همان: ٨
  108. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٨
  109. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٩
  110. عنصرالمعالي، ١٣٧٢: ٣٧
  111. سرامي، قدمعلي، از رنگ گل تا رنج خار، ١٣٧٥، ص ١٢٨
  112. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، ٥٩
  113. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ٦١- ٧٧- ٨٩- ١١٠- ٢١٧ و ج ٢، صص ٤٥٧- ٥٠٢- ٥٦٩- ٦١٤ و ج ٣، صص ٣٣٧- ٣٦٧- ٤٠٧- ٩٤- ٢٦١- ٢٩٧ و ج ٤، صص ٤٧٨- ٥٠٦
  114. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ٥٠
  115. همان: ١٩٩
  116. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ٢٧٧
  117. همان، ج ١:
  118. همان: ٣٩
  119. همان: ٣٧٨
  120. همان: ٤٠١
  121. همان، ج ٢: ٢٤٥
  122. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٨: ٢٥٧
  123. همان، ج ٣: ٢٧٧
  124. همان: ٣١١
  125. همان: ٣٧٨
  126. همان: ٤٩٠
  127. همان، ج ٤: ١٢٩
  128. همان: ١٥٦
  129. همان: ١٧٦
  130. همان: 195
  131. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٢٧٧
  132. همان: ٣٤١
  133. همان: ٤٥٦
  134. همان، ج ٦: ٢٥٩
  135. همان: ١١٩
  136. همان: ١٦٩
  137. همان: ١٨٠
  138. همان: ١١٨
  139. همان: ٧٦٥
  140. همان: ٨١٦
  141. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٦٧٩
  142. همان: ٧١٢
  143. همان: ٢٧٧
  144. همان، ج ٨: ٩١٦
  145. همان: ٦٣٤
  146. همان: ٥٧٢
  147. همان: ٤٣١
  148. همان: ٤٨٩
  149. همان: ٥١٩
  150. الرحمن / ٦٠
  151. نحل / ٩٠
  152. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٢١٥
  153. همان: ٢٦٨
  154. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤٩
  155. همان: ٤٩
  156. همان، ج ٤: ٢١٥
  157. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ١١٧
  158. همان، ج ٥: ٢٦١
  159. همان، ج ٦: ١١٨
  160. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٣٤١
  161. همان، ج ٦: ٧٩
  162. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٢١٣
  163. همان، ج ٢: ٢٥٧
  164. همان، ج ٣: ٤٥١
  165. همان، ج ٢: ٣٨
  166. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ١٧٨
  167. همان، ج ٦: ٣١٩
  168. همان، ج ٨: ١١٥
  169. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٣١٧
  170. همان، ج ١: ٢٩٣
  171. همان، ج ٨: ٤١٩
  172. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٩٧
  173. همان، ج ٣: ٣٨
  174. همان، ج ٦: ٥٥
  175. همان، ج ٥: ٢١٤
  176. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٩٨
  177. همان، ج ٥: ٧٩
  178. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ١١٢-١١١
  179. همان، ج ١: ١٥٤
  180. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٥٦
  181. همان: ٨٩
  182. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢٠١
  183. همان، ج ٦: ٢٢٨
  184. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ١٩٥
  185. همان: ١٣٩
  186. همان: ٢٣٥
  187. همان، ج ٢: ٧٨
  188. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٨٤
  189. اسلامي ندوشن، ٣٠:١٣٨٧
  190. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٢٦٣
  191. همان، ج ٢: ١٣٩
  192. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٢١٠
  193. همان: ٣١٧
  194. همان، ج ٦: ١٨٥
  195. همان، ج ٧: ١٤٨
  196. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٣٦٣
  197. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٠- ٢٤- ٢٧- ٣١- ٤٧- ٥١- ٥٧- ٦٣- ٧٨- ٨٢- ٨٩- ٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧
  198. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٥٠٩
  199. همان: ٤٥١
  200. همان، ج ٢: ٢٥١
  201. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٤٥-٤٤
  202. همان: ٧٤-٧٣
  203. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤٥٤
  204. همان، ج ٤٨٦:٢
  205. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٥١٩
  206. کتاب منتخب ميزان الحکمه محمدي ري شهري، علامۀ الناصح بحث ١٧١١ حديث ٦٠٩٨
  207. همان، ج ١٣٠:٩
  208. فردوسي،١٣٨٥، ج ٤: ٥٦١
  209. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٢٧٩
  210. همان: ٣٠١
  211. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ١١٧
  212. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٥٧
  213. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٨٩
  214. همان، ج ٢: ٩٥
  215. همان: ١١٠
  216. همان، ج ٣: ٥٦
  217. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٩٨
  218. همان: ١١٦
  219. همان، ج ٣: ٥٨
  220. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ١١٢
  221. همان، ج ٣: ٦٥
  222. همان: ٦٨
  223. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢٢١
  224. همان، ج ٤: ١١٨
  225. ويل دورانت، ١٣٨٥: ٤٢٦
  226. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٦: ٤٣٩
  227. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٥٦٢
  228. همان، ج ٦: ٥٨٦
  229. همان، ج ٤: ٣٧١
  230. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٥٢٧
  231. همان، ج ١: ١١٣
  232. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٦٥٣
  233. همان، ج ٥: ٧١٤
  234. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٧٠
  235. جوانشير، ١٣٨٠: ٨٢
  236. ر.ک. ج ١، ص ٢٤٦، ب ١٦٠٥
  237. ر.ک.ج ٢، ص ٧٤، ب ١٩٩
  238. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٤٠٦-٤١١
  239. همان، ج ٧: ١٨٧-١٩٢
  240. ر.ک.ج ٧، ص ٢٠٠، ب ٨٣-٨٤ و ج ٧، ص ٢٠٣، ب ٣٩ و ج ٧، ص ٢٥٤-٢٥٥، ب ٦٢٠-٦٥٠ و ج ٨، ص ٢٧٧-٢٧٨، ب ٣٨٦١ و ٣٨٤١-٣٨٦٦ و ج ٨، ص ٣١٢، ب ٤٤٢٠-٤٤٣٠
  241. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٤٠٠
  242. همان: ٤٠٠
  243. همان: ٤٤٧
  244. همان، ج ٥: ٥٥٤
  245. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٦١٨
  246. همان، ج ١: ٣٦
  247. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ١٣٥
  248. همان، ج ١: ١١٨
  249. همان، ج ٣: ٣٨٥
  250. همان، ج ١: ٧٨
  251. همان، ج ٤: ٤١٢
  252. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢١٨
  253. همان، ج ١: ٨٩
  254. همان، ج ٣: ٢٠٥
  255. همان، ج ١: ١٢٣
  256. همان، ج ٢: ٢٥٨
  257. همان، ج ١: ١١٦
  258. همان، ج ٤: ٥١٨
  259. همان، ج ٢: ٢٤٦
  260. همان، ج ١: ٣٦
  261. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ٥٨- ٦١- ٢٤- ٧٥ و ج ٢، صص ١١٤- ١٤٧- ١٥٤ و ج ٣، صص ٢٥٧- ٢٦٣- ٣٧٨ و ج ٤، صص ٤١٢- ٨٩٤ و ج ٥، صص ٤٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧
  262. وحيدي، ٦٧:١٣٨٢
  263. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٦٨
  264. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٦: ١٧٨
  265. همان، ج ٤: ٣٩٢
  266. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢٦٨
  267. همان: ٢٧٤
  268. همان، ج ٦: ٦٧٢
  269. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٥٤
  270. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ٢٥- ٢٨- ٣٥- ٤٥ و ج ٢، صص ٩٩- ١٠٨- ١١٩- ١٢٨ و ج ٣، (ص) ١٩٦- ٢١٤- ٢٨٥ و ج ٤، صص ٣٥٨- ٤٠٧- ٤٢١ و ج ٥، صص ٤٥٨- ٤٨٩- ٥٠٠
  271. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٣٩٨
  272. فردوسي،١٣٨٥: ج ٣، ٦٠٤
  273. صفا، ج ٢، ١٣٨٣: ٢٦٢
  274. همان: ١٥٧
  275. همان، ج ٣: ٢١٥
  276. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤١٨
  277. همان: ٤٨
  278. همان: ٣٢٥
  279. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص١١- ١٥- ٢٤- ٣٥ و ج ٢، صص ١١٠- ١١٤- ١٢٨- ١٥٠و ج ٣، صص ١٩٩-٢١٧- ٢٨٠ و ج ٤، صص ٣٤٧- ٤١٨- ٤٥٧ و همان، ج ٥، صص ٥٠١- ٥١٠- ٥٤٣
  280. عريان، ١٣٨٢: ٧٢
  281. دوستخواه، ١٣٦٢: ١٩٣
  282. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٢٠٩
  283. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٢٠٩
  284. همان، ج ٧: ٢٠٤
  285. همان، ج ٨: ٢٧٧
  286. همان، ج ٣: ٣٢٥
  287. اسلامي ندوشن، ١٣٦٩: ٨٩
  288. همان
  289. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤٩
  290. همان: ٣٢٥
  291. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٣- ٣٧- ٤٨ و ج ٢، صص ١١٨- ١٢٧- ١٣٨- ١٥١ و ج ٣، صص ٢١٨- ٢١٩- ٣٠٥ و ج ٤، صص ٤٠٥- ٤٢١- ٤٦٠ و ج ٥، صص ٥٠٥- ٥١١- ٥٥٨
  292. نساء؛ ١٣١
  293. عريان،٦٩:١٣٨٢
  294. همان: ١٠٦
  295. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٤٨٣
  296. همان، ج ٢: ٣١٩
  297. همان، ج ٦: ٦٧٢
  298. دهخدا، ١٣٧٣: ٦٠١
  299. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٧- ٢١- ٣٤- ٥١- ٦٨- ٧١- ٨٩- ٩١- ١٠٥- ١٠٩- ١١٥- ١٢١- ١٣٥- ١٤٨- ١٥٨- ١٦٧ - ١٩٢
  300. نراقي، ١٣٣٢: 513
  301. طوسي، ١٣٦٤: ١١٦
  302. سورة مائده؛ آيه ي ٢٣
  303. سورة انفال؛ آيۀ ٢
  304. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٥٣٥
  305. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٤٢٧
  306. همان، ج ٨: ٥٦٨
  307. انعام آيه ٧٩
  308. همان، ج ٤: ٣٧٠
  309. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٣٨٥
  310. همان، ج ٦: ٥٥٩
  311. حميديان:١٣٨٣:٣٦٣
  312. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٦٣٥
  313. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٠- ٢٤- ٢٧- ٣١- ٤٧- ٥١- ٥٧- ٦٣- ٧٨- ٨٢- ٨٩- ٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧
  314. شهيدي،٤٥:١٣٨٠
  315. جعفري تبريزي، ٣٠٦:١٣٧٦
  316. عريان،٨:١٣٨٢
  317. همان: ١١٤
  318. عنصرالمعالي،١٣٦٢:٥٥
  319. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٤٨٠
  320. همان: ١٤٨
  321. همان: ٢١٩
  322. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٢٨٥
  323. همان: ٥٩
  324. همان: ٨٢
  325. همان: ٧٩
  326. همان: ٥٢
  327. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٧-٢١- ٣٤- ٥١- ٦٨- ٧١- ٨٩- ٩١- ١٠٥- ١٠٩- ١١٥- ١٢١- ١٣٥- ١٤٨- ١٥٨- ١٦٧- ١٩٢
  328. تغابن: ١٦
  329. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٨٣
  330. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٥٤
  331. همان: ٧١
  332. ارشادالقلوب، ج ١: ٢
  333. غررالحکم: ٣٩١
  334. معين، ذيل واژة قناعت
  335. عريان،٦٩:١٣٨٢
  336. همان:١٠٩
  337. عنصرالمعالي، ١٣٦٢: ١٣٠
  338. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٤٨٠
  339. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٠- ٢٤-٢٧- ٣١- ٤٧-٥١- ٥٧- ٦٣- ٧٨- ٨٢- ٨٩- ٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧
  340. نهج البلاغه، ١٣٨٣: حکمت ٢١١
  341. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ٦٣٣
  342. همان: ٥١٨
  343. همان: ٣٨١
  344. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٣: ١٤٨٠
  345. همان: ٣٦٦
  346. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، صص ١٨- ٢٠- ٢٤- ٢٧- ٣١- ٤٧- ٥١- ٥٧- ٦٣- ٧٨- ٨٢- ٨٩- ٩٧- ١١٢- ١١٩- ١٢٩- ١٤٧
  347. فجر، آيه ١٦ تا ١٧
  348. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٦: ٢٣
  349. حکيمي؛ حسني تبار، ٢٢:١٣٧٠
  350. همان، ج ٤: ٧٣
  351. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٩٤
  352. همان، ج ٢: ١٢٩
  353. همان، ج ٥: ٤٣٨
  354. همان، ج ٤: ٢٤٦
  355. همان، ج ٨: ١١٠
  356. همان، ج ٤: ٤٧
  357. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٥: ٥٤
  358. همان، ج ٣: ٩٤
  359. همان، ج ٧: ٢٧٣
  360. همان، ج ٦: ٣٢٦
  361. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٣٧٩
  362. همان، ج ٢: ٣١٧
  363. همان، ج ٨: ٣٩٥
  364. همان، ج ٧: ٩٨
  365. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٧: ٤٠٠
  366. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١، (ص) ١٧- ٢١- ٣٤- ٥١- ٦٨- ٧١- ٨٩- ٩١- ١٠٥- ١٠٩- ١١٥- ١٢١- ١٣٥- ١٤٨- ١٥٨- ١٦٧- ١٩٢
  367. همان، ج ٤: ٤٥٨
  368. همان، ج ٣: ٣٤٣
  369. همان، ج ٢: ٢٣٧
  370. همان، ج ١: ٨٩
  371. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٢: ٢٦٣
  372. همان، ج ٣: ٢٩٨
  373. همان، ج ١: ١٠٥
  374. همان: ١١٧
  375. همان، ج ٢: ٢٣٨
  376. فردوسي، ١٣٨٥، ج ٤: ٣٥٤
  377. همان، ج ٣: ٢٦٩
  378. همان، ج ٢: ٢١٦
  379. همان، ج ١: ١٠٢
  380. همان، ج ٣: ٣٣٦
  381. همان، ج ٥: ٤٧٨
  382. همان، ج ٣: ٢٩٥
  383. فردوسي، ١٣٨٥، ج ١: ٥٩
  384. همان، ج ٤: ٤٥٨
بازگشت به پایان نامه ها