آینه رشد ۰۶

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
آیینه‌رشد - فصلنامه مدیران - دفتر 6 - ویژه سبک زندگی
مشخصات نشریه
Ayneh (6).jpg
نویسنده گروه نویسندگان
صاحب امتیاز ستاد امر به معروف و نهی از منکر
زبان فارسی
اعضای تحریریه جواد محدثی، محمود مهدی پور، محمود شریفی، سید مجید حسن زاده، عبدالرحیم اباذری، محمد باقر پورامینی
محل انتشارات قم
قطع جیبی
دانلود PDF

محتویات

آینه ۶

کلام امیر

هیچ نیازمندی را از دیدار رویت محروم نکن

وَ لایَکُنْ لَکَ إِلَی النَّاسِ سَفِیرٌ إِلاّ لِسَانُکَ وَ لاحَاجِبٌ إِلاّ وَجْهُکَ وَ لاتَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِکَ بِهَا فَإِنَّهَا إِنْ ذِیدَتْ عَنْ أَبْوَابِکَ فِی أَوَّلِ وِرْدِهَا لَمْ تُحْمَدْ فِیَما بَعْدُ عَلَی قَضَائِهَا
از طرف تو برای مردم سفیری جز زبانت نباشد و ما بین تو و مردم فاصله و پرده‌ای جز صورتت قرار مده و هیچ نیازمندی را از دیدار رویت محروم مکن؛ زیرا اگر در آغاز از ورود بر تو منع گردد، پس از آن که حاجتش برآورده گردد، تو سزاوار سپاسگزاری نخواهی گشت.[۱]

ما نباید بترسیم

رهنمودی از امام خمینی

آنها (دشمنان) از انسان می‌ترسند؛ از یک انسانی که متعهد باشد و مقابلشان بایستد، می‌ترسند. آنها دیدند که یک مدرس - خدا رحمتش کند- وقتی در مجلس بود، نمی‌گذاشت خیلی کارها انجام بگیرد. وقتی التیماتوم روس آمد برای مجلس شورا، راجع به گذاراندن یک مطلبی که حالا من یادم نیست. و (تهدید) کردند که لشکر روس حرکت کرده است طرف ایران یا از طرف قزوین دارند می‌آیند و باید این کار راانجام بدهید؛ در نوشته یکی همین خارجی هاست - که اوضاع ایران را نوشته - نوشته است که مجلس سکوت کرد؛ چه بکند؟ او نوشته است که در بین اینها، یک روحانی که دستش می‌لرزید، آمد، ایستاد گفت: حالا که بناست از بین برویم، چرا خودمان، را از بین ببریم. نخیر، رد می‌کنیم؛ رد کرد و آنها هم قدرت پیدا کردند، رد کردند و آنها (روسها) هم هیچ کاری نکردند؛ همان ارعاب بود. این را بدانید اکثر از باب ترساندن است؛ نه عمل... . آنها همیشه بنایشان این است که ارعاب کنند؛ بترسانند. کشتی شان را بیاورند در آب‌های خلیج فارس؛ نمی‌خواهند عمل کنند؛ می‌خواهند مارا بترسانند.ما نباید بترسیم.[۲]

دنبال برتری جویی بر مردم نباشیم

یک خصوصیت دیگر هم مخصوص من و شماست ؛ یعنی مایی که به خاطر مسئولیت‌هامان حوزه اقتداری داریم ؛ چه کوچک ، چه بزرگ . این ، مضمون آیه‌ای است که تلاوت کردم : «تلک الدار الاخره نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا » . دنبال استعلا و سلطه جویی و برتری جویی بر مردم نباشیم . این کار ، سخت است ؛ اما ممکن و لازم است . سلطه جویی ، آفتی است که قدرت مداران عالم را همیشه تهدید کرده و بسیاری را لغزانده است . ما که قوی تر از آنها نیستیم ؛ باید مواظب و مراقب باشیم تا نلغزیم . از امیرالمومنین (علیه الصلاه والسلام) نقل شده است که فرمود : « نزلت هذه الایه فی اهل العدل و التواضع من الولاه و اهل القدره من الناس »؛ این آیه اصلا برای قدرت مندان ، ولات و مسئولان است ؛ از روسای سطح بالا گرفته تا مدیریت‌های میانی و تا هرجا که حوزه قدرتی وجود دارد. آفت کار ما این است که از حوزه اقتدار برای سلطه جویی، زورگویی و افزون طلبی استفاده کنیم. این خطر بزرگی است . انتهای آیه می‌فرماید: « والعاقبة للمتقین » . بعضی این عاقبت را آخرت گفته‌اند؛ بعضی هم احتمال داده‌اند دنیا را نیز شامل شود که به نظر ما هم همین طور است . عاقبت ، متعلق به متقین است . فرجام نیک دنیوی و اخروی، متعلق به کسانی است که اهل تقوا و پرهیزگاری باشند. آن چه من در مجموع برای کار خودمان که ابتلای به مسئولیت پیدا کرده‌ایم، می‌فهمم ، این است که باید آخرت را در همه تصمیم گیریها و اقدام‌های خود تأثیر بدهیم و برای آن ، نقش قائل شویم. بعضی برای حرف مردم و نظارت مردمی، نقش قائل می‌شوند؛ اما برای نظارت الهی و چیزی که فردای ما مشتمل بر آن است ، نقش قائل نمی‌شوند. ما در هر سنی ، لب مرز هستی و نیستی هستیم ؛ البته یکی مثل ما پا به سن گذاشته و دربارهٔ او احتمالش بیشتر است؛ اما جوان‌ها هم همین طورند. آن طرف مرز مرگ، محاسبه الهی و مواخذه حساب‌کش‌های دقیق الهی است. باید به فکر باشیم. حیات و ابدیت و سرنوشت حقیقی آن جاست ؛ این را نقش بدهیم . ما این چند صباح آمده‌ایم آن جا را آباد کنیم . در نطقی که می‌کنیم ، در امضایی که می‌کنیم ، در مشورتی که می‌دهیم ، در تصمیمی که می‌گیریم، در عزل و نصبی که می‌کنیم ، به آخرت و رضای الهی و محاسبه اخروی نقش و تاثیر بدهیم ؛ این به نظر من مهم است . اگر این طور شد ، آن‌گاه قدرت می‌شود خیر. بعضی تصور می‌کنند قدرت یا ثروت ذاتا شر است ؛ در حالی که این طور نیست ؛ قدرت و ثروت مثل بقیه مواهب زندگی ، زینت زندگی است ؛ « زینة الحیاة الدنیا » . ما از این قدرت چگونه استفاده می‌کنیم؟ اگر استفاده خوب کردیم ، خیر است. اگر در خدمت مردم قرار دادیم ، خیر است. اگر در خدمت ترویج اخلاق و معنویت و صلاح و رستگاری انسان‌ها قرار دادیم ، خیر است ؛ اما اگر در خدمت مطامع شخصی و هواهای نفسانی قرار دادیم و مثل حیوان‌های درنده ، علیه این و آن به کار گرفتیم ، می‌شود شر. هرچه بیشتر باشد ، شرش هم بیشتر است. هرچه‌بالاتر باشد ، شرش هم شدیدتر است .
عزیزان من ! اگر من و شما در موقعیت‌هایی که هستیم ، بتوانیم نیت‌های خود را به این جهت هدایت کنیم ، دستاورد بزرگی خواهیم داشت و قبول مسئولیت در چنین نظام و کشوری و برای چنین مردمی ، آن هم در چنین دنیای پرضلالت و پرآشوبی ، افتخار بزرگی خواهد بود. در دعای صحیفه سجادیه می‌فرماید : « واجعل لنا من صالح الاعمال عملا نستبطی به المصیر الیک». شب امتحان دیده‌اید بچه‌هایی که خوب کار کرده‌اند ، بی طاقتند تا زودتر زمان امتحان فرا برسد؛ اما کسی که درس بلد نیست و کار نکرده است ، از امتحان می‌ترسد و دلش می‌خواهد هرچه بیشتر تاخیر بیفتد. وقتی انسان کار نیک برجسته‌ای می‌کند، «نستبطی به المصیر الیک»، برای رسیدن به خدا، احساس تأخیر می‌کند؛ می‌بیند دیر شد؛ دلش می‌خواهد زودتر به لقای الهی نایل شود؛ چون می‌داند این کار خیر و این عمل نیک، در آن جا منتظر اوست . « و نحرص علی وشک اللحاق بک » ؛ دلمان می‌خواهد هرچه زودتر به آن برسیم . در چنین حالتی ، انسان در مقابل حوادث دنیا و در برابر مرگ ، امنیت روانی پیدا می‌کند. مرگ برای همه انسان‌ها هولناک است ؛ اما وقتی انسان چنین حالتی پیدا کرد ، در مقابل مرگ امنیت روانی پیدا می‌کند؛ دیگر از مرگ، ترس و واهمه‌ای ندارد؛ می‌داند آن طرف ، چنین دستاورد مهمی وجود دارد. اگر من و شما بتوانیم این نیت خیر را انجام دهیم ، از عبادات شخصی و اعمال شخصی بسیار بالاتر است .[۳]

حساب رسی کنیم‏

نویسنده:محمود مهدی پور
در پایان سال جاری و آغاز سال نو می‌توان از حساب رسی سخن گفت.
اصل محاسبه یک اقدام فطری و مورد تأکید قرآن و سنت و مورد قبول همه خردورزان عالم است. هر کس باید گاهی با خود و خدای خود خلوت کند و به ارزیابی و بررسی اندیشه‌ها، فعالیت‌ها، روش‌ها و برنامه ریزی و عملکرد خویش بپردازد.
از آن جا که انسان موجودی عاقل و آزاد است، در هر کار خویش باید پاسخ گو باشد؛ پاسخ گوی خدا، مردم، وجدان و عقل و فطرت خود. انسان نمی‌تواند وجدان و عقل خویش را فریب دهد؛ «بل الانسان علی نفسه بصیرة و لو القی معاذیره».[۴]
ما باید بین خود و خدا بیاندیشیم:
- خداوند چه امکاناتی در اختیار ما قرار داد و چگونه استفاده کردیم؟
- آیا در تشخیص اولویت‌ها دچار اشتباه نشدیم؟
- بزرگ‌ترین نقص کاری ما چه بود؟
- چه کارهای لازمی را ترک کردیم؟
- آیا وظیفه خود را درست انجام دادی - آیا گرهی از کار جامعه گشودیم؟
- آیا اگر این اختیارات و این امکانات و این نیروها در اختیار دیگری بود، بهتر و بیشتر خدمت نمی‌کردند؟
- آیا از اموال بیت المال همچون اموال خود مواظبت کردیم؟
- اشتباهات، تخلفات و سهل انگاری‌های ما در سال گذشته چه بود؟
- در سال نهضت خدمات رسانی چه میزان خدمت کردیم؟
- و چه مقدار در انجام آن کوتاهی کردیم؟
در قرآن کریم، یکی از نام‌های روز قیامت، یوم الحساب است. ما اگر هم اکنون خود به حساب خویش نپردازیم، محاسبه قیامت فراموش شدنی نیست و در آن روز، لغزش‌ها، زیان‌ها، قابل جبران نیست.
خداوند سریع الحساب‏[۵] و بلکه اسرع الحاسبین‏[۶] است.
اگر خداوند با عدل خویش با ما رفتار کند، هیچ یک از ما از دادگاه عدل الهی تبرئه نمی‌شویم.[۷] خداوند با فضل و رحمت خویش با ما رفتار می‌کند ولی بیم آن است که با ترازوی احسان الهی هم رستگار نشویم.
حدیث نبوی را به یاد آوریم که فرمود:
هان! شما امروز در شرایطی قرار دارید که میدان عمل است و محاسبه نمی‌شوید؛ به زودی روزی فرا می‌رسد که دیگر روز حسابرسی است و توان کاری ندارید.[۸]
قرآن مجید از سه گونه حساب رسی در قیامت سخن گفته است؛ ۱- و یخافون سوءالحساب‏[۹].
۲- فسوف یحاسب حسابا یسیرا[۱۰].
۳- انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب‏[۱۱] .
- گاه سخن از محاسبه دشوار و سخت است که راه نجات از آن، صله ارحام، خوف الهی، حسن خلق، زهد و قناعت است.[۱۲]
- گاهی سخن از حساب‌رسی آسان است که ویژه کسانی است که نامه اعمال آنان به دست راست آنها داده می‌شود.
- گاه افرادی آن قدر نیک کردار یا بد رفتارند که کارنامه آنان بررسی و حساب رسی لازم ندارد و بدون حساب وارد بهشت یا جهنم می‌شوند. در روایات اسلامی آمده است:
مسئولان و دولت مردان جائر و ستمگر، بازرگانان دروغ گو، و پیران گرفتار فساد جنسی، بدون حساب وارد جهنم می‌شوند.[۱۳]
صابران، شهیدان و مجاهدان نیز بدون نقد و بررسی کارنامه، به مهمان سرای جاودانه الهی وارد می‌شوند.[۱۴]
مدیران گرامی نظام اسلامی در یک دو راهی دشوار قرار دارند یا چون شهیدان و مجاهدان و صابران وارد بهشت برین الهی می‌شوند و یا چون همه گرفتاران دام قدرت، ثروت و شهوت، بدون محاسبه در زمره دوزخیان قرار می‌گیرند.
حساب رسی از کار، رفتار و اخلاق خویش، وظیفه‌ای است که قبل از گزارش‌های راست و دروغ به مقامات، باید بدان اقدام کنیم.
این حساب رسی می‌تواند، نقص‌ها را آشکار سازد، انسان را به گناهان خود واقف سازد، زمینه بازگشت از خطاها را فراهم آورد و نابسامانی‌ها را سامان بخشد.
امیرمؤمنان - علیه السلام - می‌فرماید:
«من حاسب نفسه وقف علی عیوبه و احاط بذنوبه و استقال الذنوب و اصلح العیوب؛ هر کس خود را حساب رسی کند، بر عیب‌های خویش آگاه شود، از گناهانش با خبر گردد، از خطاها بازگردد و عیب‌ها را اصلاح کند».[۱۵]

خودپسندی و خودستایی‏

( گزیده‌ای از حدیث سوم از چهل حدیث حضرت امام خمینی - قدس سره -)
نویسنده:محمود لطیفی
عیب است، بزرگ برکشیدن خود را
و اندر همه خلق، بر گزیدن خود را
از مردمک دیده بیاید آموخت
دیدن همه کس را و ندیدن خود را[۱۶]
«پیرهرات» بزرگ شماری رضایت از خود و نازفروشی و منت‌گذاری برخلق را «عُجب» گویند. از شیخ بهایی نقل شده که انسان از هر کار نیکی خشنود و مسرور می‌شود و اگر این خوشحالی، بر اثر توجه به توفیق الهی و لطف حق برای انجام عمل صالح باشد و در عین حال از زوال نعمت و نقص در پاداش و اجر، نگران و بیمناک باشد. این حالتی نیک و پسندیده است و اگر این خوشحالی بر اثر غرور و به خود بالیدن باشد، آن را عجب و خودپسندی می‌گویند.
حضرت امام - رض - عجب را داری ابعادی گسترده می‌داند؛ زیرا حالت خود پسندی و غرور؛ ممکن است نسبت به اعتقادات نیز به وجود آید؛ چون امکان دارد بعضی از افراد مغرور از اعتقادات ناپسند خود مسرور و شادمان شوند و یا نسبت به کارهای زشت و باطل خود اظهار مسرت و خوشحالی نمایند؛ بنابراین گاهی انسان به ایمان و عقاید حقه و یا به کفر و شرک و باورهای باطل می‌بالد و گاه به ملکات فاضله و صفات نیک و یا خصلت‌های زشت و ناپسند اخلاقی خود مسرور و خشنود می‌گردد و گاهی نیز نسبت به کارهای نیک و پسندیده و یا رفتارهای زشت و ناهنجار خود مغرور و شادمان شده، خود را از دیگران برتر و والاتر می‌شمرد.
اسفناک‌تر آن که بعضی از افراد، این خود پسندی و نازفروشی را نسبت به خدا و خالق خود روا می‌دارند وبر دلی نعمت خود به ایمان و عمل منت می‌نهند و گمان می‌کنند که با ایمان و عبادت آنان، دین خدا رونق یافته یا با حمایت از دین و حضور در جماعت مسلمین و شرکت در مراسم مذهبی و... بر خدا، پیامبر، امام، اسلام و انقلاب حقی پیدا کرده‌اند و چه بسا بر اثر این حالت، چنان از خود راضی می‌شوند که خدا را بدهکار می‌دانند و می‌اندیشند که اگر خداوند عادلانه هم با آنان رفتار کند، آنان مستحق ثواب و پاداش می‌باشند و این بدترین حالت عجب و مخفی‌ترین حالت آن است؛ به نحوی که گاه بر خود انسان نیز پوشیده است.
عجب متعارف نیز همان است که انسان خودرا از دیگران ممتاز و برتر شمرده، همواره در دل یا با زبان و عمل، بندگان خدا را سرزنش و تحقیر کند و به جایی برسد که در هر کار نیکی خدشه نموده، تنها از خود و رفتار خود اظهار رضایت و مسرت می‌نماید. این گونه اشخاص در آغاز امر، به اخلاق و رفتار نیک روی می‌آورند و شیفته رفتار خود می‌شوند بعد به سرزنش و طعن دیگران و مذهب و رفتار و اعمال آنان می‌پردازند و احساس می‌کنند که وجود و حضور و اخلاق و اعمالشان تافته‌ای جدابافته و لطفی ویژه در حق مردم است و بدین‌سان گرفتار چندین گناه می‌شوند که ساده‌ترین آن بدبینی به بندگان خدا و خودپسندی و خود ستایی است.[۱۷]
در بعد دیگر نیز برخی از اهل کفر، شرک، الحاد و نفاق و یا صاحبان اخلاق زشت و اهل معصیت، به کفر و؟؟؟ و خود باختگی خویش و یا اخلاق و اعمال ناپسند خود مسرور می‌شوند و اعتقادات حق و فرهنگ خودی را موهوم می‌شمرند وتعبد به دین و بزرگداشت است شعائر مذهبی را کوته فکری می‌نامند و خود را عالم، مطلع و آزاد اندیش می‌پندارند و بر اثر این شهامت و شجاعت، خود را مستحق مدح و ثنا می‌دانند! این دسته از مردم، به جهل و غفلت دچارند و بیچاره‌ترین و بدبخت‌ترین مردمند. پزشکان روح و طیبان جان از درمان آنان عاجز و دعوت و نصیحت در آنها بی‌اثر و گاه نتیجه عکس می‌دهد.
خود پسندی (عجب) از مهلکات است و ایمان و اعمال انسان را فاسد می‌کند.حضرت موسی - علیه‌السلام - از شیطان می‌پرسد: چه گناهی باعث می‌شود تا بر انسان مسلط و چهره شوی؟ او می‌گوید: آن گاه که از خود راضی شود و عمل نیکش را بسیار و گناهانش را اندک شمرد.[۱۸] خداوند به حضرت داود فرمود: بشارت ده گنه کاران را و بیم‌ده درست کرداران را. حضرت داود گفت: چرا چنین؟ خداوند فرمود: تا آنان به توبه روی آرند و اینان از عجب بپرهیزند.[۱۹]
معصیت کان ترا به عذر آرد
بهتر از طاعتی که عجب آرد.[۲۰]

صدق و سلام، شعار اسلام

نویسنده:جواد محدثی
روابط مسلمانان باهم، باید بر مبنای این دو فرمان استوار باشد تا شایسته لقب «مکتبی» باشد. وقتی سلام، شعار مسلمانان است و در برخورد با برادر مسلمانش آن را بر زبان می‌آورد و کلید آشنایی و چراغ سبز دوستی است، به مفهوم آن است که سلامتی و سعادت و ایمنی یکدیگررا می‌خواهند و نسبت به هم هیچ گونه کینه، کدورت، بد خواهی، سوء نیت، توطئه، نیرنگ و فریبی ندارند.
صدق در زندگی اجتماعی هم به معنای آن است که در روابط و برخوردها، آنچه که صفا و صمیمیت و خیر خواهی و نیکی است، ملاک باشد. کافی است که به کتاب‌های اخلاقی و احادیث تربیتی و معاشرت نگاهی بیفکنید؛ عنوان‌ها گویاترین سند در کیفیت تنظیم صحیح معاشرت‌ها در زندگی مکتبی مسلمانان است. به «اصول کافی» که بنگریم، در فضائل اخلاقی و دستور العمل‌های خوب زندگی به مباحثی همچون: مدارا، رفق، انصاف، صله رحم، نیکی به والدین، اهمیت دادن به امور مسلمانان، خیر خواهی برای مردم، اخوّت و برادری مؤمنان، حقوق برادر دینی، زیارت و دیدار و مصافحه با برادران، یاد کردن برادران، رفع نیاز مؤمن، احترام و خدمت به مؤمنان، اصلاح و آشتی میان مردم، عیب پوشی و...بر می‌خوریم که همه روش سالم، صحیح و ایمانی زندگی را ترسیم می‌کند. به موازات آن عناوینی آن عناوینی هم برای رذایل اخلاقی در معاشرت مطرح است؛ از قبیل: بد اخلاقی، عیب جویی، حسد، تکبر، غضب، جدال، فریب، قطع رحم، مردم آزاری، غیبت، تهمت، بدگمانی، خلف وعده، سخن چینی و... .
دستور مکتب، آن است که نسبت به هم خیر خواه، اصلاح گر، خوشبین، نیکو کار و درست کردار باشیم.
اگر با ادعای مکتبی بودن، زندگی کسی آلوده به دشمنی با دیگران، سخن چینی، سوءظن، مردم آزاری، خیانت و نادرستی باشد، او خارج از صف مکتب است.
توصیه من به قرار دادن دوستی‌ها و روابط، بر مبنای محبت اسلامی و اخوّت دینی و پای بندی به اصول اخلاقی و ارزش‌های مکتب است؛ چیزی که در روایات، گاهی باعنوان «حب فی الله و بعض فی الله» مطرح شده است. رسول خدا(ص) می‌فرماید:
«... من احّب فی اللّه والبغض فی اللّه و اعطی فی اللّه و منع فی اللّه فهو من اصفیاء اللّه؛[۲۱]
هرکس دوستی، دشمنی، عطا منع او به خاطر و درراه خدا باشد، او از برگزیدگان خداوند است.» با این وصف، روشن می‌شود که دوستی‌ها و معاشرت‌هایی که بر اساس منافع مادی، طمع‌های دنیایی، سیاست بازی، نیرنگ و فریب باشد، مکتبی نیست. صداقت، راستی، سلام و دوستی(که رهنمود مکتب است) کجا و تصنع، دروغ، مکر، ریا و تظاهر کجا؟
«... جمعی از مردم به زندگی اعتیاد دارند و آن چه دارند، زندگی نیست؛ «ماکت زندگی» است. اسناد و مدارکشان، فتوکپی‌هایی است که با اصل برابر نیست؛ با روحیه‌های «قناس»، زندگی قسطی دارند و وقتی به هم می‌رسند، علاقه‌های یک‌طرفه، آنان را به «سلام‌های تاکتیکی» وا می‌درد. محبت‌هایشان، «نیمه رسمی» است و برخوردها، اداری... ».
اینها نشانه‌هایی از فقدان روح مکتب در زندگی است که حاصلش، حیاتی سرد و بی‌روح، خنده‌هایی تصنعی، چهره‌هایی عبوس و رنگ باخته و دل‌هایی جدا از هم می‌باشد.

خدمت خالص‏

خداوند، خادمان بندگانش رادوست می‌دارد و آنان را سروری می‌بخشد و پاداش می‌دهد. این حس و رغبت در افراد مؤمن نسبت به یکدیگر، نمود دیگری از «زندگی مکتبی» است. به فرموده امام صادق(ع): «خداوند را بندگانی است که آنان را برای رفع نیاز تهیدستان شیعه آفریده و برگزیده تا در مقابل، به آنان بهشت را پاداش بدهد؛ اگر بتوانی از آنان باشی، باش»[۲۲] و نیز می‌فرماید:
«خداوند در روی زمین، بندگانی دارد که برای انجام خواسته‌های مردم می‌کوشند؛ آنان در روز قیامت ایمن هستند. هر کس بر مؤمنی یک خوشحالی وارد کند، خداوند در رستاخیز شادمانش می‌کند»[۲۳]
تا توا نی به جهان خدمت محتاجان کن
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی
عنصری که به این خدمت، بها و ارزش می‌دهد، خلوص است؛ یعنی به نیت تقرّب به خدا، نیکی به بندگان، و از روی انگیزه‌ای الهی و انسانی انجام شود؛ نه ریاکارانه و تزویرگرانه؛ نه همراه با منت نهادن و به رخ کشیدن و نه به قصد استفاده از طرف، در مقابل احسانی که که به او نموده است.
بسیارند کسانی که خدمت و نیکی‌شان، «دام» و «دانه» است تا افراد را بفریبند و به تور اندازند. بسیارندآنان که خرج و خدمت می‌کنند تا کسب وجهه و اعتبار کنند؛ برای غارت بیشتر و فریبی دیگر و بسیار هم هستند کسانی که راحتی و رنج مردم، فقر و غنای آنان، آسایش و گرفتاری دیگران، برایشان هیچ فرقی نمی‌کند؛ دلی از سنگ دارند، عاطفه‌ای مرده و احساسی پژمرده.
داشتن «روحیه خدمت‌گزاری»، کیمیای گران‌بهایی است که هر که ندارد، از ارزش عظیمی محروم است و هر که از آن برخوردار است، نزد خالق و خلق، محبوب و عزیز است. این خدمت خالصانه، هم می‌تواند با پول و کمک مالی باشد، هم مایه گذاشتن از آبرو و نفوذ اجتماعی، هم واسطه شدن در امور خیر، هم بهره رساندن از دانش، تجربه و تخصص، هم نظر نیک دادن در مشورت، هم کمک‌های عملی، هم رسیدگی‌های تربیتی و هم دل جویی‌های عاطفی؛ بالاخره هر کس به هر اندازه که می‌تواند، با هر چه که دارد، در یک جامعه مکتبی باید خود را خادم دیگران بداند و خدمت کند و این را شکر عملی نعمت‌های خداوند بداند.

خیرخواهی‏

این که دل انسان از بدخواهی مؤمنان خالی باشد و نقشه سوء دربارهٔ آنان نکشد و به زیان آنان اقدام نکند، یک تکلیف واجب است. امام صادق(ع) می‌فرماید:
«یجب للمؤمن علی المؤمن النصیحة له فی المشهد و الغمیب[۲۴]؛ خیرخواهی نسبت به مؤمن، در حضور و پشت سر، وظیفه مؤمن است و واجب می‌باشد».
و از رسول خدا(ص) روایت است:
«من ا ستشاره اخوه المومن فلم یمحضه الیضحته سلبه الله لبه[۲۵]؛ هر کس که برادر مؤمنش از او نظرخواهی کند و او در مشورت، خیرخواهی محض نداشته باشد، خداوند عقلش را از او می‌گیرد.» باید آن گونه که خیر و صلاح خویش را می‌خواهد، برای دیگران هم بخواهد و آن چه برای خود نمی‌پسندد، برای دیگران هم نپسندد.
آن چه را به نفع دیگران می‌بیند، بگوید، اقدام کند، یادآوری نماید و جلوی ضرر بر دیگران را هم بگیرد؛ همان گونه که از خود، ضرر را دفع می‌کند. گرچه گفته می‌شود که هیچ کس دلش برای دیگری نمی‌سوزد و هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد، ولی این در جوامع غیر مکتبی است. زندگی مکتبی داشتن، می‌تواند انسان را به خدمت‌گزاری بی دریغ و بی منّت، صادقانه و خالصانه، بلاعوض و به خاطر خدا وادارد و از بدخواهی و نیرنگ، دو رنگی و مردم فریبی باز دارد. این آموزش مکتب آسمانی اسلام است و اگر کسی روشی جز این داشته باشد، از دایره دین بیرون است؛ هر چند نقاب آیین به صورت زده باشد.
رسول خدا(ص)می‌فرماید: «من سعی فی حاجة لأخیه فلم ینصحه فقد خان الله و رسوله؛[۲۶] هر کس در پی انجام کار برادرش باشد، ولی نه از روی خیرخواهی، به خدا و رسول او خیانت کرده است.» معیار برای فرد با ایمان، نظر خدا، رضای او و پاداش اخروی است؛ بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند؛ او را ساده لوح بدانند و زرنگ به حسابش نیاورند.
زرنگ، کسی نیست که از حق و باطل، حلال و حرام، راست و دروغ، چیزهایی به هم آمیزد، پولی به جیب زند، اعتباری کسب کند و سرمایه‌اش را تصاعدی بالا ببرد.
زرنگ واقعی کسی است که بتواند خدا را از خویش راضی سازد و برای «روز حساب»، پرونده‌ای صاف و جوابی روشن و خدا پسند تهیه کرده باشد.
زرنگ‌ترین افراد، اگر از آن روز غافل باشند، بر سر آن پل، گیر خواهند کرد.
برد با کسانی است که خدمت‌گزار خالص و خیرخواه دیگران باشند. و العاقبة للمتقین.

راه و رسم عاشقان

نویسنده:مسلم صاحبی
به رحمت سر زلف تو واثقم...
بر هیچ قرآن‌شناسی پوشیده نیست که این کتاب آسمانی در زندگی انسان، طرحی نو در افکند. مناسبات فردی و اجتماعی را دگرگون ساخت و اقتصاد، سیاست، فرهنگ و در یک کلمه نظام حکومتی مورد نظر خویش را که در برگیرنده سعادت ابدی انسان است، بر بشریت عرضه کرد.
قرآن کریم در زمینه اخلاق نیز، مکتب جدیدی، متفاوت با دیگر مکاتب اخلاقی ارائه داده است که باید آن را مکتب اخلاقی قرآن کریم نامید. اکنون، طرح این مکتب اخلاقی را با استفاده از تفسیر شریف المیزان از نظر می‌گذرانیم:
قرآن کریم، کتابی تربیتی است؛ انسان ساز است آیه، آیه این کتاب الهی، اخلاق است؛یعنی از ملکات اخلاقی انسان گفت گو می‌کند؛ ملکاتی که به قوای نباتی، حیوانی و انسانی انسان، مربوط می‌شود. قرآن کریم، انسان را با فضایل و رذایل اخلاقی، آشنا می‌سازد و اورا راهنمایی می‌کند تا فضایل اخلاقی را کسب و از رذایل اخلاقی پرهیز نماید.
مکتب اخلاقی قرآن کریم، با مکاتب اخلاقی دیگر، متفاوت است. این کتاب آسمانی در عین حال که فضایل و رذایل اخلاقی و حتی سرچشمه‌های نباتی، حیوانی، و انسانی آنها را چونان دیگر مکاتب اخلاقی می‌پذیرد، راه خود را در هدف و گاه در شیوه و روش، ازآنها جدا می‌نماید.
هدف مکتب اخلاقی قرآن کریم بر خلاف دیگر مکتب‌های اخلاقی، ذات خداست؛ نه کسب فضایل یا دوری از رذایل اخلاقی؛ زیرا وقتی ایمان انسان به مراتبی از کمال نائل آید و حظّ وبهره معنوی نصیب وی گردد، روح و روانش مجذوب و شیفته اندیشه و تفکر دربارهٔ خدای متعال و اسماء و صفات حق - که از هر عیب و نقصی منزه است می‌شود.
به همت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو، چه سود کوشیدن
این شیفتگی، روز به روز شدیدتر و توجه چنین کسی به خدای متعال، عمیق‌تر می‌گردد وبه آن جا می‌رسد که گویی خدای متعال را می‌بیند و او را چنان که می‌بیند، پرستش می‌نماید.
از حضرت علی (ع) سؤال کردند: هل رأیت ربک ؛ آیا خدای خود را دیده‌ای ؟او در جواب فرمود: «لم أعبد ربالم أره؛ خدایی را که ندیده‌ام، پرستش نمی‌نمایم». آن حضرت خود توضیح می‌دهد که دیدار حق با چشم دل امکان‌پذیر است و نه با چشم سر.
انسان مجذوب و شیفته، همواره جلوه‌حق تعالی را در تجلّیات جذبه، شوق و توجه مشاهده می‌کند و غرق لذت می‌شود و علاقه و محبت او لحظه به لحظه فزونی می‌گیرد ؛ زیرا عشق به جمال و کمال، جزء فطرت و سرشت انسان است. قرآن کریم می‌فرماید: «والذین آمنوا اشد حبالله؛ محبت افراد با ایمان به خدا، از همه بیشتر است.»
همین عشق یا علاقه شدید قلبی، عاشق و شیفته را وادار می‌سازد که از رسول اکرم(ص) در کردار، رفتار و گفتار، پیروی نماید۴ زیرا شیفتگی نسبت به چیزی و کسی، مستلزم شیفتگی به آثار و نشانه‌های اوست و بدیهی است که شخصیت حقیقی و حقوقی رسول اکرم (ص) از روشن‌ترین آثار و نشانه‌های ذات اقدس الهی است؛ همچنان که جهان و هر چه درآن است، اثر و نشانه اوست.
به جهان، خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
نه فلک راست مسلّم، نه کلک را حاصل
آن چه درسر سویدای بنی آدم، از اوست
آتش اشتیاق انسان مجذوب و شیفته، همچنان تیز و تیزتر می‌گردد و به جایی می‌رسد که از همه چیز، چشم پوشی می‌کند و تمام توجّهش به ذات خدا معطوف می‌شود. فقط او را دوست می‌دارد. دلش تنها برای او می‌تپد و دیگر به آثار و نشانه‌های او هم به عنوان پدیده‌های مستقل، توجه نمی‌نماید.
من ندیدم درمیان کوی او
در در و دیوار الا روی او
این، از آن جهت است که انسان مجذوب و شیفته، در سلوک خودبه این حقیقت مسلم دست می‌یابد که در هر کجا، جمال و کمالی مشاهده می‌کند، جلوه‌ای از جمال بی مثال و کمال بی زوال و ناز و نوازش بی حد و انتهای ذات اقدس الهی است. اوست که سرچشمه هر جمال و کمالی است و به همین جهت، جمال و کمال هرکسی وهر چیزی، به وی باز می‌گردد و از جمال و کمال او حکایت می‌کند؛ چون هیچ چیزی، از خود وجود مستقلی ندارد وهر چیزی، اثر و نشانه‌ای از اوست.
بدین گونه خانه دلش از عشق و محبّت حق آکنده می‌شود و جز عشق، بر مملکت وجود او، فرمان نمی‌راند و حتی اگر به کسی، چیزی و جایی می‌نگرد، جز او را نمی‌بیند ؛ زیرا جز به او نمی‌اندیشد و غیر او را در ضمیر خود راه نمی‌دهد.
به صحرا بنگرم، صحرات بینم
به دریا بنگرم، دریات بینم
به هر جا بنگرم، کوه ودر و دشت
نشان از قامت رعنات بینم
انسان مجذوب و شیفته، در این مرحله از شیفتگی و شیدایی، با دیگران، تفاوت آشکار پیدا می‌کند و اندیشه، تفکر، کردار و رفتارش، از سایرین متمایز می‌گردد و بر خلاف دیگران، دیده به هیچ پدیده‌ای نمی‌افکند؛ مگر این که خدای متعال را پیش ازآن و بعد از آن و با آن، مشاهده می‌نماید.
حضرت علی (ع) می‌فرماید:
«ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و بعده و معه.» به این ترتیب، همه چیز -اعم از واحدها، ترکیب‌ها، بافت‌ها و ساختارها - در نظر وی، به کلی رنگ استقلال می‌بازند و مجلای جلوه‌های گوناگون حق می‌شوند و مرهون این سنت آفرینش می‌شوند که «اگر نازی کند،از هم فرو ریزند قالب‌ها.» انسان شیفته و شیدایی که فقط دل بسته خداست، جز او را نمی‌خواهد؛ جز او را نمی‌جوید و از غیر او خواهشی ندارد و ترس و واهمه‌ای از غیر او به خود راه نمی‌دهد و بدون تردید، کنش و واکنش وی نیز فقط به خاطر خدای متعال است و بدین گونه، رهپوی هدف و مقصدی، غیر از هدف و مقصد دیگران می‌باشد ؛ زیرا دیگران هر فضیلتی را به این منظور جست جو می‌کنند که فضیلتی انسانی و تحسین برانگیز است و ازهر رذیلتی به این جهت دوری می‌جویند که از رذایل انسانی محسوب می‌گرددو نکوهش دیگران رابه دنبال دارد؛ اما او در کنش و واکنش خویش، به فضیلت و رذیلت توجهی نمی‌کند و اصلا ازدنیا و آخرت و بهشت و دوزخ، فارغ است. سر منزل مقصوداو خداست و زاد و توشه‌اش،بندگی اوست و راهنمایش، شوق و محبت الهی است.

نکته‌ای که سال‌ها همراه من است

نویسنده:محمد حسین امینی
یک مدیر تا به خود نپردازد و خویش را نسازد، تضمینی برای اصلاح مجموعه مدیریتی خود نخواهد داشت، این خاطره را بخوانید.
در زمان کودکی - تحصیلات ابتدایی - پدرم، مرحوم حاج سید جواد خامنه‌ای - فرمودند تا از بقالی سر کوچه، مقداری قند و چای تهیه کنم.
فروشنده، قند و چای را در کاغذی ریخته و به من داد و به منزل آوردم. مرحوم پدرم، کاغذی را که داخل آن چای ریخته بود، تخلیه و چهار قسمت کردند، چون نقشه ایران بر روی آن چاپ نشده بود، بپس فرمودند: می‌توانی این قطعه نقشه‌ها را دوباره به یکدیگر وصل کنی؟
من تلاش کردم و موفق نشدم؛ به پشت صفحه‌ها نگاه کردم و عکس یک نفر را دیدم و بلافاصله با کنار گذاشتن قطعه‌های صورت او، کار اتصال انجام و طبیعتا نقشه هم به یکدیگر وصل شد.
آن وقت پدرم یک نکته عمیق رافرمودند که سال‌ها همراه من است.
فرمودند: اگر توانستی آدم بسازی، آن وقت می‌توانی یک کشور، بسازی![۲۷]
یکی از دانشمندان غربی که قبر او در راهروی یکی از کلیساها قرار دارد، وصیت کرد که روی سنگ قبر من این جمله را حک کنید:
«زمانی که جوان بودم، می‌خواستم دنیا را اصلاح کنم که نشد. وقتی به میان سالی رسیدم، می‌خواستم کشورم را اصلاح کنم که نشد. به پیری رسیدم، می‌خواستم خانواده‌ام را اصلاح کنم که نشد. در لحظات آخر به فکر خودسازی افتادم که دیگر دیر شده بود. فهمیدم که اگر از اول، خودم را ساخته بودم، می‌توانستم که دنیا، کشور و خانواده‌ام را اصلاح کنم!

حکومت یک امانت است

نویسنده:محمدباقر پورامینی
حسین بن علی (ع) در عصری عهده دار منصب الهی امامت شد که امویان با تکیه بر قدرت سیاسی و تبدیل خلافت به پادشاهی، بر آبرو و اموال مسلمانان چنگ انداخته بودند. چنین حکومتی چیزی جز فساد سیاسی را در پی نداشت. زیرا رفتار مسئولان و مدیران حکومت اموی، بنا به مصالح خصوصی، قومی و قبیله‌ای، از ضوابط و وظایف رسمی جامعه اسلامی منحرف شد و دامنه این فساد سیاسی بدان جا رسید که حرام خدا را حلال شمردند، پیمان‌های استوار را گستتند، عدل را به سخره گرفتند، ستم را فراگیر ساختند و با بدرفتاری، مردم را از خود گریزان نمودند. ثمره این روند انحرافی پس از چیره شدن یزید بر مسند خلافت، چیزی جز واژگونه شدن شکل و ماهیت حاکمیت دینی نبود.
امام حسین (ع)، هیچ فتنه‌ای را بزرگ تر از زمامداری معاویه نمی‌دانست[۲۸] و در نامه‌هایی که برای او ارسال داشت، با وی به تندی سخن راند و او را بر کارهایش ملامت کرد[۲۹] و تا پایان دوره خلافت معاویه، هرگز از نقد عملکرد معاویه خودداری نکرد و به او می‌فرمود:
«من تو را نمی‌بینم ؛ جز این که خود را هلاک و دینت را نابود و زیر دستان خود را تباه ساخته‌ای».[۳۰]
هنگامی که معاویه در یک اقدام بی سابقه ولایت عهدی پسرش یزید را طرح کرد، واکنش امام حسین (ع) و سایر اصحاب نامور منفی بود. امام در نامه‌ای به معاویه هشدار داد و او را به خداترسی رهنمون کرد و تأکید فرمود که »خداوند فرمانروا کردن و بیعت ستاندن تو فرزند جوانت را که شراب می‌نوشد و سگ بازی می‌کند، از یاد نخواهد برد.«[۳۱] چون معاویه در جواب گفت که »یزید خود به حد کمال رسیده و می‌تواند امت محمد(ص) را اداره کند«، امام به او چنین پاسخ داد:
«گویا شخص پوشیده و ناشناخته‌ای را توصیف می‌کنی یا از کسی که آگاهی ویژه دربارهٔ او داری، خبر می‌دهی! یزید خود با رفتار و کردارش، به جایگاه اندیشه‌اش رهنمون می‌شود. برای یزید از همان گونه که خود به آن پرداخته - همچون پی سگ‌های برانگیخته افتادن و کبوترهای پیش افتاده و زنان نغمه سرا در تار و تنبور را سرگرم شدن - که او را یاور سخنانت خواهی یافت و دست از این تلاش‌ها بردار».[۳۲] امام تلاش معاویه را برای ستاندن بیعت ناکام گذاشت و به همگان اعلام کرد که «واللَّه که ما یزید را در مخفی و آشکار بیعت نکرده‌ایم».[۳۳] با مرگ معاویه در سال شصت هجری و نشستن یزید بر مسند حکومت ، بحث بیعت با او مطرح شد[۳۴]؛ فردی که حکومتش عاری از مشروعیت بود و اعمال سلطه و اطاعت از او امری غیر عقلایی بود؛ زیرا حکومتی مشروع می‌باشد که عملکردها، اقدامات و تصمیمات آن از شایستگی، درست کاری و پایبندی به موازین اسلامی برخوردار باشد و در حکومت یزید چنین ویژگی‌های به چشم نمی‌خورد. یزید حرکتی را که معاویه در ترک سنّت پیامبر و مخالفت با فرمان او آغاز کرده بود، سرعت بخشید، به گونه‌ای که با بی شرمی، تمام مظاهر دین را به سخره گرفت. او در قرآن ستیزی و محو آثار اسلام و احکام دین، کاملا بی پروا بود و عرصه را برای دین ستیزان هرزه گو فراهم می‌ساخت. امام حسین (ع) در واکنش به خلافت یزید، آیه استرجاع را بر زبان راند و فرمود:
«باید با اسلام خداحافظی کرد که امّت اسلامی به فرمانروایی چون یزید گرفتار آمده است».[۳۵] حماسه پرخروش و به یادماندنی کربلا و قیام امام حسین (ع) در روز عاشورا را می‌توان حرکتی در راستای احیای حکومت اسلامی و زوال قدرت اموی دانست.
شناختی کوتاه و گذر بر برخی از وظایف مدیران در حکومت اسلامی از منظر سید شهیدان (ع) برای همگان شایسته و الهام بخش خواهد بود.

امانت نگری حکومت

امام حسین (ع) بر امانت نگری حکومت تأکید داشت و مدیریت را زیبنده انسان امین می‌دانست. در نگاه ایشان، کسی سزاوار عهده داری این امانت است که عامل به قرآن، بپادارنده عدل و اجرا کننده حق باشد و خود را وقف راه خدا سازد[۳۶]. امام ضمن نالایق شمردن معاویه، از عملکرد او در جانشین ساختن یزید انتقاد کرد و آن را خیانت در امانت شمرد و فرمود:
»فرزند خود را که نوجوانی شراب خوار و سگ باز است، جانشین خود ساختی؛ پس در امانت خود خیانت روا داشتی و زیر دستان خود را به تباهی کشاندی و سفارش پروردگارت را به جا نیاوردی. چگونه کسی را بر مسلمانان می‌گماری که شراب می‌نوشد؛ با این که شراب خوار از فاسقان و تبهکاران است و شراب خوار بر یک درهم نیز امین نیست؛ چگونه بر امتی امین باشد؟ به زودی، آن گاه که نامه‌های استغفار و توبه پیچیده شود، نتایج شوم عمل خود را دریابی»[۳۷]!

بپا داری حق

در نگاه امام، یک مدیر در حکومت اسلامی می‌بایست اجرا کننده حق باشد[۳۸] و حکومت اموی و حاکمان آن، عاری از این ویژگی بودند؛ جامعه‌ای که در نگاه امام حسین (ع) در آن به حق عمل نمی‌شد و از باطل نهی نمی‌گردید[۳۹] و مدیرانش »اطاعت خدا را ترک و پیروی از شیطان را بر خود فرض نموده‌اند ؛ فساد را ترویج و حدود الهی را تعطیل ساخته‌اند«[۴۰].
امام حسین (ع) چون که »بیم فراموشی حق و ترس از بین رفتن آن را داشت«[۴۱]، برای احیای این شاخصه حکومت اسلامی و اجرای حق به پاخاست و برای دگرگونی در قدرت و تغییر باورهای انحرافی اقدام کرد؛ ایشان فرمود:
«بارالها! تو خود می‌دانی آن چه که از ما برآمده از سر رقابت در سلطنت و میل به افزودن کالای دنیا نبوده است؛ بلکه از آن روست که پرچم دین تو را افراشته بینیم و اصلاح را در کشورت آشکار کنیم.[۴۲]»

اجرای عدالت

از دید حسین بن علی (ع)، عدالت یکی از شاخصه‌های مهم حکومت است. وی، مدیران جامعه اسلامی را »به پادارنده عدل« می‌دانست[۴۳] و می‌فرمود :
«امامی که به کتاب خدای تعالی کار کند و عادل و عالم باشد، با امامی که ظالم و فاسق باشد، برابر نیاید».[۴۴] آن حضرت کوفیان را در پیروی از حاکمان غیر عادل، مورد شماتت قرار داده، می‌فرمود:
«برای یاری و خرسندی دشمنانتان آماده شده‌اید؛ بدون آن که آنان عدلی را درمیان شما آشکار کنند و آرزویی از شما برآورند؛ به جز حرام دنیا و زندگی پستی که بدان دل بسته‌اید و بدون آن که از ما گناهی سرزده یا اندیشه‌ای سست شده باشد»![۴۵]

تحقق امنیت

در جامعه اسلامی، حکومت در نظم بخشی و ایجاد امنیت مسئول است. امام حسین (ع) با بیان این ویژگی حکومت اسلامی، از بحرانی که دولت اموی در سلب امنیت فراهم کرده بود، یاد می‌کند. حضرت بر این عقیده بود که حاکمان اموی »تمام سرزمین اسلام، بی دفاع زیر پایشان افتاده و دستشان در آن، همه جا باز است و مردم برده وار در اختیار آنانند«[۴۶]. امام حرکت اصلاحی خود را بازگشت و تحقق امنیت بر می‌شمرد و می‌فرمود:
«بندگان ستمدیده‌ات را امانی دهیم تا به فرایض و سنت‌ها و احکامت عمل شود».[۴۷]

بریده‌ها

نگران ملک

یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتکین رابه خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده؛ مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این، فرو ماندند؛ مگر درویش که به جای آورد و گفت: هنوز نگران است‌که ملکش با دگرانست.
بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستی اش به روی زمین بر، نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد، کز او استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر
گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند.

جسد هشام

آورده‌اند وقتی هشام بن عبدالملک به حج می‌رفت، چندین شتر فقط لباس‌های او را حمل می‌کردند و آن وقت که فوت کرد، کفن نداشت و به قدری روی زمین ماند تا جسدش بد بو شد.

مدت زندان

کسی که به خاطر خوراکی دزدیدن از محکمه به طرف زندان برده می‌شد، از قاضی پرسید؟
قربان در زندان غذا هست؟
قاضی گفت: البته بلی. دزد گفت: پس مدت زندان را بیشتر کنید.

افسوس

میرزای عالمیان، حاکم گیلان پس از یازده سال حکومت، هنگام مردن گفت: افسوس! چندمین سال وزارت کردم؛ خانه‌های بسیاری را غارت نمودم و دل‌های زیادی را به درد آوردم تا یک دل شاه عباسی را از خود راضی کنم؛ اما هرگز مسیر نشد.
بسا ایستاده برآمد ز پای
بزرگان نکردند درخود نگاه
خدابین، ازخویشتن بینی، مخواه
بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی وپندار نیست
تواضع، سر رفعت افرازدت
تکبر، به خاک اندر اندازدت
به گردن فتد، سرکش تند خوی
بلندیت باید، بلندی مجوی
ز مغرور دنیا، ره دین مجوی
خدا بینی از خویشتن بین، مجوی‏
گرت جاه باید، مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان
گمان کی برد مردم هوشمند
که در سر گرانست قدر بلند
ازین نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت، پسندیده خوی
نه گر چون تویی بر کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد
تو نیز ار تکبر کنی همچنان‏
نمایی که پیشت تکبرکنان
چو استاده‌ای بر متای بلند
برافتاده، گرهوشمندی مخند
بسا ایستاده، در آمد ز پای
که افتاد گانش گرفتند جای
گرفتم که خود هستی ازعیب پاک
تعنت مکن برمن عیبناک
یکی حلقه کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده‌مست
گر آن رابخواند، که نگذاردش
ور این را براند،که بازآردش؟
نه مستظهرست آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته است پیش.[۴۸]

کار بیشتر، بار کمتر

نویسنده:عبدالرحیم اباذری
انسان‌ها از نظر کار و روش و تأمین هزینه زندگی به چهار دسته تقسیم می‌شوند؛ دسته اول کسانی اند که کاری انجام نمی‌دهند و هزینه زندگی شان از طریق دیگران تأمین می‌گردد و این بدترین و سخیف‌ترین نوع تأمین هزینه زندگی است و در هر دین، مذهب و مسلکی، چنین اشخاصی سرزنش شده، سر بار جامعه به شمار می‌آیند.
از نظر اسلام این افراد اگر همه اوقات خود را در عبادت، ذکر و دعا هم بگذرانند، مورد قبول خدای سبحان نخواهد بود.
دسته دوم افرادی هستند که کار انجام می‌دهند؛ اما مزد بیشتر می‌گیرند و به عبارت دیگر، به اندازه حقوقی که دریافت می‌کنند، کار مفید انجام نمی‌دهند و به یک نوع، کم کاری و سرقت در کار، گرفتارند. درهر روز از هشت ساعت کاری که بر دوش آنها گذاشته شده است، تنها به مقدار یکی دو ساعت کارمفید انجام می‌دهند و بقیه را به انجام امور شخصی و یا بیهوده سپری می‌کنند. کار اینان از نظر زشتی و ضد ارزشی دست کمی از دسته اول ندارد؛ بلکه از جهت تعهدی که در قبال جامعه و مردم دارند و درانجام آن کوتاهی می‌کنند، سزاوار نکوهش و توبیخ بیشتری هستند؛ زیرا زشتی سرقت در کار مردم، اگر از سرقت اموال مردم بیشتر نباشد، به یقین کمتر نیست.
دسته سوم، مزدشان به اندازه کار و تلاششان است که می‌توان این دسته را به دو گروه مستقل تقسیم کرد؛ گروه اول کسانی اند که فقط برای تأمین مایحتاج روزمره خود و خانواده خود کار می‌کنند و هیچ انگیزه اجتماعی ندارند. اینان به همان اندازه کارشان از منافع مادی برخوردار می‌شوند و بنابراین، نه طلبکار خواهند بود و نه بدهکار محسوب می‌شوند؛ اگر چه از بعضی روایات استفاده می‌شود که همین نیز عبادت است و پاداش دنیوی و اخروی به همراه دارد. گروه دوم، علاوه بر نیازهای مادی، خدمت به مردم و رفع مشکل آنان را هم در کار خود لحاظ می‌کنند. روشن است که ثواب اخروی و معنوی اینان نسبت به گروه او ل بسیار بیشتر است و در نزد خدای سبحان از مقام و منزلت بالایی برخوردار خواهند شد.
۱- والاتر از همه، دسته چهارم هستند که کار و فعالیتشان همیشه فزونتر از مزدشان است و علاوه بر این، آنان مسئولیت و کار را نه به خاطر درآمد و کسب موقعیت مادی، بلکه فقط به انگیزه ایفای وظیفه و خدمت به مردم قبول می‌کنند و اصلاً خود و خانواده خویش را فراموش می‌کنند. اینها به تعبیر شهید بهشتی همان «شیفتگان خدمت» می‌باشند و در جامعه اسلامی ودر پیشگاه خدا و اولیای الهی، ارزش و اهمیت والایی دارند.
تشنه خدمت بودن و در خدمت مردم و دین و مملکت قرار گرفتن، ریشه در مکتب پویای تشیع دارد و در واقع طلایه‌دار و بنیان گذار آن، امیر المؤمنان، علی (ع) است. بر اثر تعلیم، تربیت و مدیریت آن حضرت، شخصیت‌های برجسته‌ای تربیت یافتند و مصداق بارز انسان‌هایی شدند که کار بیشتر انجام می‌دادند و در مقابل، مزدشان کمتر بود و یا اصلا از حقوق و مزایا بهره‌ای نداشتند. یارانی مانند: مالک اشتر، محمد بن ابی بکر، عثمان بن حنیف، زید بن صرحان، و صعصعة بن صرحان، از این قبیله کار و تلاش خالصانه بودند.
زید در جنگ جمل، پس از گفت گوی طولانی با عایشه و نبرد سنگین با لشکر کفرو نفاق به درجه رفیع شهادت رسید. امام علی (ع) بالای سرش حاضر شد، و خطاب به او فرمود:
«یرحمک الله یا زید قد کنت خفیف المؤونه، عظیم المعمونه؛[۴۹]
ای زید! خداوندتورا رحمت کند؛ به راستی که کم خرج بودی و بسیار کارو تلاش می‌کردی.» بدین سان یکی از شعارهای محوری در حکومت امام علی(علیه السلام)، کار بیشتر و مزد کمتر بود و آن حضرت با پرورش اصحابی همچون زید بن صرحان، این شعار را در سطح گسترده، به شعور تبدیل کرد و یکی از اسرار موفقیت آن حضرت، در همین نکته نهفته است امروز در نظام جمهوری اسلامی ایران که در واقع استمرار حکومت امام علی (ع) است و سعی و تلاش رهبران آن، پیروی از سیاست‌های حکومت علوی است، ارزش و جایگاه این شعار و شعور «کار بیشتر، مزد کمتر» بیش از پیش آشکار می‌گردد. تجربه ۲۵ساله حکومت جمهوری اسلامی ایران نشان داد که هر وقت رهبران، مسئولان و مدیران دولتی از قبیله شیفتگان خدمت بودند، کارآیی و موفقیت نظام در عرصه‌های مختلف چشم گیر و در حد اعجاز بوده است و در هر مرحله‌ای که «تشنگان قدرت» بعضی مدیریت‌ها و مسئولیت‌ها را اشغال کردند، به همان اندازه بر مشکلات، کاستی‌ها و مصائب مردم و کشور افزوده شد ودر واقع این افراد، مانع پیشرفت و تکامل جامعه هستند؛ زیرا حرکت جامعه به سمت «کار بیشتر، مزد کمتر» است وهر مدیر و مسئولی غیر از این عمل کند، وجودش مانع رشد، پیشرفت و بالندگی جامعه خواهد شد.
بنابراین، باید برای کادر سازی و تربیت مدیران و مسئولانی از سنخ شیفتگان خدمت، بیش از بیش برنامه ریزی و سازماندهی کرد تا حضور انسان‌های کارآمد و متعهد در جامعه اسلامی افزایش یابد و این با حرکت کلی نظام آفرینش نیز که همواره به سوی صلاح و صراط مستقیم است - هماهنگ و سازگار است.
از سوی دیگر شاهد رشد و آگاهی مردم و تمایل آنان به ایمان، پاکی و صداقت هستیم و همه اینها نشانه آغاز حرکت مردم به سوی استقرار حکومت جهانی حضرت مهدی موعود(عج) است؛ حکومتی که در آن جایی برای تشنگان قدرت باقی نخواهد ماند.

ریشه مفاسد

تغییرات و تبدل حالات مردمان، ابتدا و اولا از اکابر و بزرگان، ناشی می‌گردد؛ چرا که اگر حالات اکابر و بزرگان؛ اولا تغیر وتبدّل نیابد و بر شیوه و طریقه لازمه خود برقرار باشند و از اراذل و اصاغر، خلاف قاعده سر بزند و تقصیر نمایند، اکابر را ممکن است و می‌رسد که آنها را منع نمایند و تقصیر آنها را ثابت کنند و حالات هیچ یک از آنها منقلب به فساد نگردد.
اما وقتی که اکابر، از شیوه و طریقه لازمه خود بیرون رفتند و طریق فساد را ایشان ابتدائا پیشه و طریقه خود نمودند، سایر مردمان به تبعیت «النّاس علی دین ملوکهم » از طریقه حقّه بیرون می‌روند و در این صورت، اکابر را آن قوّه روحانیّه نمانده‌است که آنها را منع کنند و راهی و رویی و زبانی ندارند که تقصیر آنها را ثابت سازند؛ چون که خود مقصّر می‌باشند؛ با این که الیق و اولی به عدم تقصیر بوده‌اند و بنابراین، حالات همگی منقلب به فساد و کدورت و ظلمت می‌گردد و علاج پذیر نیست؛ بلی، ماهی از سر گنده گردد، نی زدم![۵۰]

فقیه بافقی

آیة الله حاج شیخ محمد تقی بافقی، یکی از عالمان با اخلاص و فداکار، در سال ۱۲۹۲ ق. دیده به جهان گشود. وی به سرعت، مراتب دانش و تقوا را طی کرد و در شهرهای قم و تهران منشأ آثار و خدمات ارزنده‌ای بود. شاگردان زیادی به ویژه در زمینه اخلاق عملی پرورش داد و در سال ۱۳۶۵ ق. در سن هفتاد و سه سالگی، دیده از جهان فرو بست.
اکنون شمه‌ای از ثمرات اخلاقی او را-که رحمت خدا بر او باد- مرور می‌کنیم:

مرد عمل‏

آیة الله حاج شیخ محمد تقی بافقی، یکی از دانشمندان بزرگ و جلیل‌القدر و متخلّق و صاحب مقامات بود. او فردی دل سوز و خیرخواه جامعه بود و نسبت به اجرای احکام الهی، پافشاری می‌کرد و در انجام فریضه امر به معروف و نهی از منکر، شهامتی بی نظیر داشت.
آیة الله بافقی در انجام امر به معروف و نهی از منکر کوشا بود و در هر محفلی سخن از شهامت ایشان، در فریضه نهی از منکر شنیده می‌شد. گروهی به عوامل رژیم طاغوت گزارش دادند که وی، مانع آزادی مردم است و مردم را از بعضی کارها نهی می‌کند. دولت جور هم، جهت پیش‌گیری از انجام این کار که به موجب آیه شریفه «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةً اُخْرِجَتْ لِنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِاْلمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ[۵۱]» از ارکان اسلام و یگانه مایه تفضیل و شرافت این امت بر سایر امّت‌های جهان است، در خصوص ممنوعیّت امر به معروف و نهی از منکر، اطّلاعیه‌ای صادر کرد.
بر اساس این اطلاعیه، خاطیان که عبارت بودند از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، تحت پی‌گرد قانونی قرار می‌گرفتند. برخی متدیّنین با آگاهی از این‌اطلاعیه، از این عمل دست برداشتند؛ امّا وقتی خبر به آیة الله بافقی رسید، غیورانه دست به اقدام زد و در نخستین قدم، به عموم اقشار و اصناف پیغام داد و تأکید کرد که باید همگی از عامی و جاهل و کاسب و تاجر سه ساعت مانده به غروب آفتاب،در صحن بزرگ حاضر شوند. این خبر به سرعت در شهر پیچید. مردم مغازه‌ها را بستند و مأمورین در راه‌ها به حفظ نظم،مبادرت کردند. گویی شهر در اعتصاب عجیبی فرو رفت. در این میان آیة الله بافقی با شجاعت و قوّت قلب به همراه عدّه‌ای که اطراف او را گرفته بودند، وارد صحن بزرگ شد.
هنگامی که وی داخل صحن شد، جمعیت زیادی گرد آمده بودند. ایشان بلافاصله بر فراز منبر رفتند و آیه شریفه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةً یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرونَ بَالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ[۵۲]» را برای انبوه حاضران، قرائت کردند و سخنانی به این مضمون اظهار داشتند: امر به معروف و نهی از منکری که ناشی از حسّ مسئولیت باشد، بر هر فرد مسلمانی، به ویژه بر علما و طلاّب علوم دینی که مجریان قانون الهی و این اصل محکم شریعت می‌باشند، واجب و لازم است و هیچ کسی را حق ردع و منع آن نیست. دولت جابر هم نمی‌تواند از چنین قانونی جلوگیری نماید و خودش هم لیاقت اجرای آن را ندارد؛ زیرا علم و آگاهی به موارد امر و نهی و همچنین نسبت به کیفیّت آن لازم است و دولت و مأمورین جاهل به آن هستند.
سپس فریاد زد: آیا در میان شما یک آدم حسابی وجود ندارد که جواب این فراعنه را بگوید؟
این سخنان کوبنده، دولت جابر را چنان به وحشت افکند که بلافاصله اطلاعیه را جمع‌آوری کرده، وظیفه ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر را به علما، بازگرداندند[۵۳].

تعهد از آرایشگاه‌ها

آیة الله بافقی، روزی در حمام سرهنگی را دید که ریش خود را می‌تراشد. جلو رفت و گفت: آیا می‌دانید که در دین اسلام، تراشیدن ریش حرام و گناه است؟ چگونه به این گناه اقدام می‌کنید؟
سرهنگ که از جرأت و جسارت وی برافروخته شد، سیلی محکمی به صورتش زد. شیخ صورتش را برگرداند و طرف دیگر صورتش را نشان داد و گفت: یک سیلی دیگر هم به این طرف صورتم بزنید؛ ولی ریش خود را نتراشید! موعظه توأم با معنویت و حلم و بردباری شیخ،تأثیر خود را بر جای گذاشت و چون سرهنگ متوجه شد که او، شیخ محمد تقی بافقی است، پشیمان شد و از شیخ عذرخواهی کرد.
شیخ که با منکر به طور کلّی و عمومی برخورد می‌نمود، از تمام آرایشگاه‌های قم تعهد گرفته بود که به هیچ عنوان ریش نتراشند[۵۴].

مناظره‏

آیة الله بافقی، یک روز در راه«امامزاده حسن» با شخصی بهایی که اظهار بهائیّت می‌کرد، مواجه شد و زبان به نصیحت و موعظه او گشود و او را به توبه و بازگشت از آن راه باطل، دعوت کرد. شخص بهایی در جواب شیخ گفت: ما یک نفر عالم و دانشمند داریم که اگر شما او را مجاب کنید، من به راه و رسم شما در می‌آیم. روز بعد آن شخص بهایی با مبلّغ و عالم خودشان به منزل شیخ آمدند و با هم مشغول مناظره شدند. عالم بهایی سعی می‌کرد با استفاده از آیات متشابه و اخباری که میرزا حسنعلی باب از میرزا ابوالفضل گلپایگانی سرقت کرده بود و شیخ علی ابیوردی تمام دزدی‌های او را گرفته و در کتاب «دُزدُبگیر» خود نقل کرده است، بر مدّعای خود استدلال نماید، امّا فقیه بافقی گفت: اکنون ما را با آیات متشابه قرآن کریم که علمش نزد اهل بیت (ع) است، کاری نیست و نخست به بحث عادی و معمولی می‌پردازیم.

س: آیا خدای متعال بندگان خود را از حیث سعادت، کامل آفرید یا ناقص؟
ج: ناقص.
-آیا این بندگان، محتاج کمالند یا باید ناقص از دنیا بروند؟
-البته احتیاج به کمال دارند.
-آیا خود راه کمال را می‌دانند یا نیازمند راهنما می‌باشند و نیز هر گاه علما، راهنما و مکمّل باشند، چه نیازی به باب و بهاء وجود دارد؟
مبلغ بهایی: پس شما بفرمایید که مکمل و راهنما بعد از امام حسن عسکری کیست؟
فقیه بافقی: خدای متعال و رسول اکرم(ص) و اوصیای آن حضرت، کسی جز فرزند بدون واسطه امام حسن عسکری - بقیّة اللّه الاعظم حجة بن الحسن(عجّ) - را به ما معرفی نکرده‌اند.
مبلغ بهایی در پاسخ فرو ماند و سر تسلیم فرود آورد[۵۵].

علل زوال حکومت بنی امیه

نویسنده:نعمت الله صفری فروشانی
بنی امیه از سال ۴۰ تا سال ۱۳۲ق. بر مملکت اسلامی حکم راندند.
حوزه تحت تسلط آنها، یکی از وسیع‌ترین حوزه‌های حکومت اسلامی در سرتاسر تاریخ اسلام است.
در دوره حکومت آنها، مملکت اسلامی به صورتی متحد، تحت نظر خلفای اموی اداره می‌شد و هنوز دولت‌ها و حکومت‌های محلی پدید نیامده بودند.
حاکمان بنی امیه به دو شاخه سفیانی و مروانی تقسیم می‌شوند.
حکومت سفیانیان از سال ۴۰ق. با حکومت معاویه آغاز شد و تا سال ۶۴ق. یعنی مرگ معاویه، پسر یزید ادامه پیدا کرد و حکومت مروانیان از سال ۶۴ ق. با مروان آغاز شد و به مروان حمار در سال ۱۳۲ق. ختم شد.
بنابه نوشته مسعودی [۵۶] حکومت اینان بدون هیچ کم و کاستی، هزار ماه بوده است.
بر همین منوال، برخی از مفسران، آیه «لیلة القدر خیر من الف شهر» را بر حکومت اینان تطبیق کرده‌اند؛ یعنی ای پیامبر (ص)! ازحکومت بنی امیه غمگین مباش؛ زیرا ما به تو شب قدری داده‌ایم که از هزار ماه حکومت بنی امیه برتر است.
پس از انقراض حکومت بنی امیه و سر کار آمدن بنی عباس، از یکی از شیوخ بنی امیه پرسیدند: علت زوال و نابودی حکومت شما چه بود؟
او جواب داد: علت آن بود که ما به لذت‌هاو خوشی‌های خود مشغول شدیم و از سرکشی به آن چه سرکشی آن بر ما لازم بود، باز ماندیم؛ پس به مردمان خود ظلم روا داشتیم و بدین ترتیب آنها از عدل و انصاف ما نا امید شده، رهایی از دست ما را تمنا کردند. بر اهل خراج و مالیات خود فشار آوردیم و آنها مجبور به ترک سرزمین‌های خود و بیرون رفتن از سرزمین‌های خراجی شدند و بدین ترتیب زمین‌های آباد ما نابود شد و خزانه دولت ما تهی گشت.
به وزیران خود اطمینان کردیم؛ اما آنها منافع خود را بر منافع ما ترجیح دادند و اقدام به کارهایی می‌کردند که ما را از آن آگاه نمی‌کردند.
مستمری نظامیان خود را تأخیر می‌انداختیم؛ از این رو آنهااز تحت فرمان ما خارج می‌شدند و به دشمنان ما - که آنها را فرا می‌خواندند- می‌پیوستند و همراه آنها علیه ما می‌جنگیدند.
دراین هنگام بود که دشمنانمان به سراغمان آمدند و ما به علت یاران کم، از مقابله با آنها ناتوان ماندیم.
او درپایان گفت:
«و کان استتار الاخبار عنا من اوکد اسباب زوال ملکنا؛پنهان ماندن خبرها و گزارش‌های مملکتی از ما، مهم‌ترین علت سقوط حکومت ما بود».[۵۷]

از مدرس بیاموزیم

شهید سید حسن مدرس در سال ۱۲۷۸ق. در روستای «سرابه» از توابع زواره چشم به جهان گشود. در سال ۱۲۹۸ق. به اصفهان آمد و به مدت سیزده سال در حوزه اصفهان نزد اساتید بزرگ تحصیل نمود. در سال ۱۳۱۱ق. به نجف اشرف هجرت کرد و از محضر مراجع بزرگ وقت استفاده‌های شایان برد وبه درجه اجتهاد رسید. درسال ۱۳۱۸ق. به اصفهان بازگشت ودر حوزه این شهر بساط تحقیق، تدریس و تالیف را گسترد.
سال ۱۳۲۸ق. در دوره دوم مجلس شورای ملی به عنوان یکی از پنج مجتهد تراز اول، برای نظارت بر قوانین مصوب در مجلس برگزیده شد و به تهران آمد. شهید مدرس در مدت اندکی، نقش تاریخی خود را به خوبی ایفا نمود و در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی، یک تنه ایستاد. یکی از ویژگی‌ها و رمز موفقیت مدرس به عنوان نماینده مردم، شجاعت، شهامت و صراحت لهجه او بود. وی شخصیتی آزاد اندیش، خود ساخته و متعهد به شمار می‌آمد و جز به سرافرازی امت و سر بلندی اسلام و ایران نمی‌اندیشید. در این بخش، گزیده‌ای از افکار و اندیشه‌های این فقیه سترگ را مرور می‌کنیم:
شهید مدرس می‌گوید:
«رنجف روزهای جمعه کار می‌کردم و درآمد آن روز را نان می‌خریدم و تکه‌های نان خشک را روی صفحه کتابم می‌گذاشتم و ضمن مطالعه می‌خوردم. تهیه غذا آسان بود و وقت گستردن و جمع کردن سفره و مخلفات آن را نداشتم. خود را از همه وابستگی‌ها آزاد کردم. اگر من نسبت به بسیاری از اسرار آزادانه اظهار عقیده می‌کنم و هر حرف حقی را بی پروا می‌زنم، برای آن است که چیزی ندارم و از کسی هم(چیزی) نمی‌خواهم.
اگر شما هم بار خود را سبک کنید و توقع را کم نمایید، آزاد می‌شوید. باید جان انسان از هرگونه قید و بندی آزاد باشد تا مراتب انسانیت و آزادگی خویش را حفظ نمایید. پدرم همیشه می‌گفت: کسی که به افراط در خورد و خواب عادت نکرده باشد و تنور شکم را دم به دم نتافته باشد، دربرابر زور تسلیم نمی‌شود و در برابر زر و مال دنیا، اسیر وسوسه نمی‌گردد.
اسلام یک مدت در دنیا ترقی و توسعه پیداکرد و همان مدتی بود که جامع (وحدت و یگانگی) خودشان را حفظ کردند وبزرگان خودشان را اطاعت کردند؛ مواسات کردند؛ برادری کردند و بر اکثر دنیا در زمان کمی مسلط شدند. متأسفانه در قرون اخیر از باب این که آن جامع خودشان را، بزرگان و امرار را خوب حفظ نکردند، ضعف بر این قوم پیدا شد.
ترقی و تعالی هر قوم این خواهد شد که جامع میان خودشان را نگهداری کنند و به واسطه ترقی آن جامع، ترقی کنند. غرض اصلی ما، یک جامعه‌ای است که یک قسمت بزرگ دنیا در آن جامعه شرکت دارد و آن اسلام است. ما خیلی همبستگی اسلامی خود را از دست دادیم. بالاخره باید بیدار شد. هوشیار شویم و جامعه خودمان را حفظ کنیم... .
فکر می‌کردم چراممالک اسلامی روبه ضعف رفته و ممالک غیر اسلامی روبه ترقی؟ چندین روز فکر کردم و بالاخره چنین فهمیدم که ممالک اسلامی سیاست و دیانت را از هم جدا کرده‌اند؛ ولی ممالک دیگر، سیاستشان عین دیانتشان یا جزو آن است؛ ممکن هم هست اشتباه کرده باشند؛ لهذادر ممالک اسلامی، اشخاصی که متدین هستند، دوری می‌کنند از اشخاصی که داخل درسیاست هستند. آنها که دوری کردند، ناچار همه نوع اشخاص رشته امور سیاست را در دست گرفته، لهذا رو به عقب می‌روند.» در دوره دوم مجلس شورای ملی، هر کدام از نمایندگان در ماه، مبلغ دویست تومان حقوق می‌گرفتند؛ اما شهید مدرس تنها سی تومان از آن را قبول می‌کرد. وقتی دخترش به بیماری حصبه مبتلا بود و دکتر معالج اصرار داشت که او چند روزی در بالای شهر -منطقه خوش آب و هوای شمیران - به سر برد تا شاید حالش زودتر بهبود یابد، مدرس در جواب پزشک می‌گوید:
«همه فرزندان این مملکت، فرزندان من هستند؛ نمی‌پسندم که فرزندم به ییلاق انتقال یابد و دیگران در محیط گرم و فقیرانه تهران یانقاط دیگر در شرایط سخت باشند؛ مگر این که برای همه چنین شرایطی فراهم شود.» در هنگام تصویب بودجه برای وزارت پست و تلگراف در مجلس، برخی نمایندگان در تلاش بودند تا هرینه استخدام یک پزشک مخصوص را برای این وزارت خانه به تصویب برسانند واین در حالی بود که در اکثر نقاط کشور، مردم نمی‌توانستند از امکانات دارویی و درمانی و پزشک بهرمند شوند. مدرس بااین پیشنهاد به مخالفت برخاست و گفت:
حقوق دکتر برای معالجه اعضای پست و تلگراف! ما نمی‌فهمیم این وزارت خانه طبیب مخصوص برای اعضا می‌خواهد چه کند؟ بنده جداً با آن وزیر و وزارت خانه‌ای که این کار را می‌خواهد انجام دهد، مخالفم؛ یعنی چه؟ در یک وزارت خانه، یک دکتر مخصوص و یک حقوق مخصوص به او داده شود؛ آن هم در مرکز که مریض خانه‌های خوب و دکترهای زیاد دارد؛ یعنی چه»؟[۵۸]

ایده‌هایی که از یاد نمی‌بریم

پلان‌هایی پراکنده برای پروژه‌ای بزرگ

نویسنده:حسین سروقامت
... خود را باور نکن!
روی صندلی هواپیما جابه جا شد و سینه‌ای صاف کرد و گفت:
من بچه ارومیه‌ام؛ شما اهل کجایی؟
... و همین جمله ساده و صمیمی او، سرآغاز صحبت مفصلی میان من و او شد.
می‌گویند: گفت گو، سفر را کوتاه می‌کند؛ این جور نیست؟
از لابه لای حرفهایش فهمیدم نوزده ساله بود که از کشور خارج شد و تا هم اکنون که ۴۲ سال دارد، ساکن انگستان است. همچنین متوجه شدم که در حال حاضر رئیس گروه نساجی دانشگاه برایتون انگلیس است.
می‌گفت چندی پیش برای کاری به آمریکا سفر کردم؛ از طریق فرودگاه ایالت میامی .
مأمور امریکایی با تعجب به گذرنامه من خیره شده و گفت: چه خوب، من تاکنون گذرنامه ایرانی ندیده بودم.
... آن گاه پرسید: محل سکونت؟ گفتم: انگلستان. گفت: ملیت همسر؟ گفتم: انگلیسی.
رش را بلند کرد و به یکباره پرسید: چرا گذرنامه انگلیسی نمی‌گیری؟
گفتم: خود تو حاضری گذرنامه ات را بدهی، گذرنامه کشور دیگری را بگیری؟
گفت: من متعلق به یک کشور آزاد پیشرفته هستم.
گفتم: من نیز به یک کشور متمدن و کهن تعلق دارم. عجیب آن که او نتوانست این حرف مرا تحمل کند و شروع به داد و فریاد کرد و آن گاه پلیس را خبر کرد؛ مرا دستگیر کردند و به زندان بردند. از زندان نیز مستقیم به فرودگاه و از آنجا به انگلستان...
می‌خندید و می‌گفت می‌دانی کدام بخش از شخصیت امام خمینی مرا شیفته کرده؟!
نکه می‌گفت: ایرانی خود را باور کن...تو می‌توانی!
او در آن سفر از کاری که در امریکا داشت، باز ماند اما خواسته یا ناخواسته به طرّاحی پلانی پرداخت که من امروز از آن سود می‌برم.

تا یافتن ایده‌های نو

می‌توانم بپرسم تصور شما از فضای داخلی یک نشریه پر تیراژ هفتگی چیست؟
ممکن است هر یک از شما در این باره تصویری در ذهن خود ترسیم کند؛ اما من مدت‌ها در چنین محیطی کار کرده‌ام.
۰مه در جنب و جوش، همه در آمد و شد و مجموعه‌ای گرم و پر هیاهو!
عکاس از راه می‌رسد و عکس‌های خود را روی میز می‌ریزد. طراح و گرافیست، طرح‌های تازه‌اش را می‌آورد. عده‌ای نامه‌های خوانندگان را گشوده، به بخش‌های مربوطه ارجاع می‌دهند. در گوشه‌ای نویسندگان، قلم فرسایی می‌کنند و در گوشه‌ای دیگر سر دبیر و دبیران گروه‌ها مشغول بررسی تیترها و سوتیترها هستند.
هیچ اثری از خمودی و خموشی نیست...
فکر کنید مدیر مسئول چنین نشریه‌ای، روزی همه همکاران خود را جمع کند و به آنان بگوید: من پنج سال پیش با انگیزه‌ها و ایده‌هایی این نشریه را راه انداختم. در طی این سال‌ها و با چاپ هر شماره از این مجله، بخشی از خواسته‌های ما تحقق می‌یافت و هر هفته که شماره جدیدی از مجلّه ما روی پیشخوان روزنامه فروش‌ها قرار می‌گرفت، مادر حقیقت بخشی از خودمان را - که ایده‌ها و عقاید ماست - در معرض دید مردم قرار می‌دادیم.
]این حرفها برای تحریریه چندان تازگی نداشت؛ اما مدیر مسئول آن نشریه ناگهان چیزی گفت که همه را بر جای خود میخکوب کرد...[ حالا احساس می‌کنم حرف تازه‌ای برای گفتن ندارم و به همه چیزهایی که می‌خواستم، رسیده‌ام و همه اهدافم تأمین شده است؛ از این رو می‌خواهم مدتی نشریه را تعطیل کنم و دنبال سوژه‌های نو و حرف‌های تازه بگردم. هر وقت ایده‌های جدیدی پیدا کردم حتما دوباره این مجله را منتشر خواهم کرد.
... و در میان بهت و حیرت همکاران خویش این کار را کرد. ای پلان را هم داشته باشید تا بعد!

آیا قابل جبران است؟

سکوت، همه جا را پر کرده و پر و بال خویش را بر سر شهر گسترده است.
شاهراه‌ها گاه گداری شاهد اتومبیلی است که تند می‌آید و می‌گذرد. خیابان‌های خلوت، ساکت و خموش! است. راننده رئیس دیوان عالی کشور که کار و خستگی کلافه‌اش کرده، از خیابانی به خیابان دیگر می‌پیچد. خدا می‌داند امشب کی به منزلش برسد.
دکتر بهشتی روی صندلی عقب اتومبیل نشسته و با استفاده از نور چراغ‌ها، پرونده‌ای را مطالعه می‌کند و گاهی نیز سر برمی دارد و نگاهی به دور و بر خویش می‌افکند. خدایا! خستگی نمی‌شناسد این مرد.
شب از نیمه گذشته و او پس از جلسه‌ای پر کار، راهی خانه خویش است.
بار دیگر که سرش را از روی پرونده بلند می‌کند، خیابان‌های اطراف محله شان را می‌شناسد؛ اما این خیابان که... با دقت نگاه می‌کند و به تندی به راننده می‌گوید: فلانی، تابلوی ورود ممنوع را سر این خیابان ندیدی؟
او که کاملا شوکه شده،پاسخ می‌دهد: حاج آقا! ساعت سه بعد از نیمه شب است؛ در خیابان پرنده پرنمی زند و مسیر یک طرفه این خیابان، صد قدم بیشتر نیست و آن مسیر دیگر، راه ما را خیلی دور می‌کند. این موقع شب... .

زود دور بزن؛ همین حالا!

راننده دور زد؛ قدری که رفت، دکتر سرش را بلند کرد و با لحن مهربانانه‌ای گفت: اگر رفته بودیم: اولا گناهی بزرگ از ما سر زده بود و ثانیا آیا تو ضمانت می‌کردی که تا آخر آن خیابان حادثه‌ای برای ما رخ ندهد؟آن وقت می‌دانی فردا رادیو و تلویزیون‌های دنیا چه می‌گفتند؟
می‌گفتند: رئیس دیوان عالی کشور جمهوری اسلامی ایران، نیمه شب، در حالی که از خیابان یک طرفه عبور می‌کرد، دچار حادثه شد!
... و این زیانی است که قابل جبران نیست.
او این حرف را در آن ظلمت شب با راننده خویش گفت؛ راننده با دیگران، تا امروز شما این سخن را از من بشنوید و این هم بشود پلانی دیگر از یک پروژه بزرگ!
جانفشانی‌ها... نقش آفرینی‌ها!
روی قبرم بنویسید، مسافر بوده است بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین، کوچه سرگردانی است او در این معبر بر حادثه، عابر بوده است قلم را درون لیقه فرو می‌برد و بر صفحه سپید کاغذ می‌نگاشت. هم خطاطی می‌کرد و هم نقاشی. گاهی نیز اثر خویش را بر می‌داشت و در مقابل دیدگانش پس و پیش می‌برد تا مطمئن شود که کار بی نقصی انجام داده است.
آن گاه اوج می‌گرفت و پرواز می‌کرد تا آن جا که جز طراوت و زیبایی چیزی نمی‌دید.
حقیقتا سخن ویکتور هوگو درست است که «نشمندان، علما و بزرگان، هر کدام نردبانی برای ترقی دارند؛ اما شاعران و هنرمندان، این مدارج را پرواز کنان می‌پیمایند«.
دانشجوی دانشکده هنر بود. شنیده بود به زودی کاروانی از شهیدان خونین بال را به شهر او می‌آورند. دوست داشت او نیز قدمی بردارد. نقاشی و خطهای زیبایی تدارک دیده بود. خودش می‌گفت: برگ سبزی است تحفه درویش!
غصه می‌خورد که چرا بچه‌های دیگر از این عوالم دورند. اگر جانفشانی شهیدان نبود، آیا نوبت به نقش آفرینی ما می‌رسید ؟ نقش و نگار و کلک و بوم، جز در محیطی امن و مطمئن فرصت ابراز وجود دارند؟... گاهی به خودش دلداری می‌داد که دانشکده هنر است دیگر!
تا این که فکری به خاطرش رسید. گروهی را با خود همراه کرد تا نمایشگاهی ترتیب دهند از عکس‌های هنرمندانه عکاسان جوان از مراسم تشییع پیکرهای شهیدان، با جوایزی ممتاز به نفرات برگزیده.
باور نمی‌کنید!
دویست تصویر زیبا و باشکوه، فقط از دانشجویان رسید. تصاویری که زینت بخش نمایشگاه دانشکده هنر شد! این تنها به یمن کاری که او کرده بود. در پی اثری که او گذارده بود.
این هم یک پلان دیگر؛ لابد می‌گویید آن پروژه بزرگ چیست که این وقایع پراکنده پلان‌های آن به شمار می‌آیند؛

این کار از من می‌آید

در فضایی سبز و مطبوع و هنگام بارش نم نم باران، هیچ چیزی به اندازه یک پیاده روی آهسته، مفرح و جذاب نیست؛ به شرط آن که این ورزش ملایم سبب زحمت دیگران نشود.
نظیر آن خانواده کوچک، که در پارک قدم می‌زدند و به دست هر یک از بچه‌های خویش موزی داده بودند؛ شیرین و خوشمزه!
یکی از بچه‌ها بخشی از پوست موز خود را جدا کرده، روی زمین می‌اندازد. مردی که از پشت سر آنان می‌آید، خم می‌شود و آن را بر می‌دارد قدری که می‌روند کودک بقیه پوست موزش را نیز می‌اندازد.
مرد دوباره خم می‌شود و آن را هم برمی دارد. اندکی که جلوتر می‌روند، سطل زباله‌ایی می‌یابد پوست موزها را در آن می‌ریزد و راهش را می‌گیرد که برود؛ بی آن که آن خانواده اصلا از کاری که او کرده، خبر داشته یا دست کم یک تشکر خشک و خالی کرده باشند.
دوست ما که شاهد ماجراست، سر راهش سبز می‌شود و دلیل این کار او را می‌پرسد.
ساده و صمیمی پاسخ می‌دهد: شاید پای کسی روی این پوست موز بلغزد و سر بخورد. اگر او به زمین خورد و دست و پایش شکست، آیا من مسئول نیستم؟ تازه اگر من این کار را نکنم، شهرداری باید کارگرانی را اجیر کند، این خرده زباله‌ها را از سطح معابر شهر جمع کنند و سر ماه، از پولی که از خود ما دریافت کرده، حقوق آنان را بدهد. این کار را من خود می‌توانم انجام بدهم؛ بگذار این پول صرف مخارج مهم‌تری شود!
شما خیال می‌کنید کودکی که در گوشه پارک می‌رود و به بازیگوشی مشغول است، چنین صحنه‌ای را هرگز از یاد می‌برد؟!
آیا او هر گاه بخواهد پوست موزی را برزمین بیندازد، تصویری از این مرد فداکار در ذهنش نقش نمی‌بندد و همین امر او را از کار خود باز نمی‌دارد؟
بگذریم... این پلان را هم بگذارید کنار پلان‌های پیش... و بمانید در انتظار!
مگر آسمان به زمین می‌آید؟
شمس قیس رازی، نویسنده المعجم در بخشی از تصنیف خود چنین آورده است:
«بدانک عجم را بر پنج بحر از این بحور پانزده گانه شعر عذب نیست و آن طویل است و مدید، بسیط، وافر و کامل و ما بیتی چند از اشعار قدما که در نظم آن تقیّل به شعرای عرب کرده‌اند و برای اظهار مهارت خویش در علم عروض گفته، بیاوریم تا ثقل آن معلوم گردد و دوری آن از طبع سلیم روشن شود.» شما را به خدا، حق دانشجویی که در نوشتن این متن دشوار، یک غلط - فقط یک غلط - داشته باشد، این است که برود ترم بعد بیاید؟
حالا اگر کسی مثلا »عذب« را »عظب« بنویسد، آسمان به زمین می‌آید؟
اگر به جای »تقیّل«، کسی بنویسد »تغیّل« مجازاتش مردودی است؟
یعنی همه زحمات یک ترم به دانشجویی که »عروض« را »عروظ« نوشت، هیچ است؟
این را یکی از دانشجویان دانشسرای عالی از استاد خویش دکتر محمد معین پرسید:
- استاد، من فقط یک غلط داشته‌ام؛ اساتید دیگر به ورقه من نمره ۱۹ می‌دهند؛ شما چرا مرا مردود کرده‌اید؛ این همه سختگیری چرا؟
به چهره دانشجویی خود لبخندی زد و گفت: عزیزم! شما فردا می‌خواهید معلم ادبیات این مملکت شوید و سر کلاسی بروید که هفتاد دانش‌آموز دارد؛ می‌دانید یک غلط شما یعنی چه؟ یعنی هفتاد غلط!
اگر برخی از آنان نیز فردا روزی معلم شوند، چه اتفاقی می‌افتد؟
برای یک معلم ننگ است که به ذهن شاگردان خود مفهوم غلط تزریق کند.
خیلی‌ها امروز به این سخن دکتر معین می‌خندند!
بگذار بخندند... از میان این خیل یک دکتر معین پرورده هم نخواهد شد.
اگر این حرف امروز به کار کسی نیاید، به کار من می‌آید که دارم پلان به پلان پروژه‌ای بزرگ را تعریف کنم.

چه جانانه می‌پردازد!

سرمای استخوان سور قدرت تکلم را از پسر گرفته بود. تاریکی و ظلمت شب نیز مزید بر علت!
نمی‌دانست، کجا پناه برد... اتفاقی در خانه‌ای را زد. زنی در را گشود. نیازی به حرفی، سخنی نبود. وضع ظاهری او از همه چیز حکایت می‌کرد.
آن زن مهربان و بی آلایش، در آن شب سرد زمستانی او را میهمان کرد به یک فنجان شیر گرم. سال‌ها گذشت و آن پسر بچه فقیر درس خواند و در زندگی پیشرفت کرد. آنان از آن روستای کوچک به شهر آمدند و از شهر به پایتخت.
وارد دانشگاه شد و ادامه تحصیل داد و شد فوق تخصص جراحی قلب و عروق.
یک روز در بیمارستان پرونده بیماران خود را بررسی می‌کرد. به نام روستای خودش برخورد ونشانی زنی که او را خوب می‌شناخت و اکنون نیاز به جراحی قلب داشت.
می‌دانست فقرچه فشاری برگرده او آورده؛ می‌دانست درآمد همه عمر او و امثال او، کفاف هزینه عمل جراحی اش را نمی‌کند!
می‌دانست... .
دکتر مریض خویش را شناخت.
خودش جراحی او را به عهده گرفت و تا بهبودی کامل در بیمارستان نگه‌اش داشت.
زن حیرت زده و متعجب ماند؛ هنگامی که صورت حساب بیمارستان را دید؛ تمامی هزینه‌های شما پرداخت شده است.
به بهای یک فنجان شیر گرم؛ در یک شب سرد زمستانی!

واپسین سخن

دیدید که من امروز، تنها از خودی‌ها برای شما سخن گفتم. حرف‌هایی که احساس مشترکی را بین من و شما برمی انگیزد.
هفت پلان پراکنده، و ده‌ها و صدها پلان دیگری که در ذهن من و شما جولان می‌دهند.
بگذارید با هم مرور کنیم:
از آن ایرانی غیرتمندی که در کشوری بیگانه زندانی شد تا اثبات کند به یک سرزمین متمدن و کهن تعلق دارد؛ تا آن مدیر مسئول کم نظیری که مجله‌اش را می‌بندد تا برسد به ایده‌های نو؛ آن رئیس دیوان عالی کشوری که برای مملکتش بیش از خویشتن اعتبار قائل است، و آن دانشجوی دانشکده هنر که ده‌ها هنرمند دیگر را برای حضور در مراسم تشییع لاله‌های سرخ فام‌ها گسیل می‌کند؛ تا آن مرد فداکاری که کار کارگران شهرداری را می‌کند تا پول کشورش صرف مخارج مهم‌تری شود؛ و آن استاد دوراندیشی که نوشتن یک واژه غلط را برای دانشجویان خود ننگ می‌شمارد؛ و سرانجام آن طبیب درد آشنایی که بهای یک فنجان شیر گرم را چه جانانه می‌پردازد.
اینها و هزاران نفر دیگر چون اینان در پی چه کاری اند؟
این پروژه بزرگ چیست؟
من فکر می‌کنم ساختن فرهنگی شریف و اصیل که آیندگان از آن که چنین فرهنگی را سینه به سینه حمل کرده‌اند، احساس افتخار کنند، راستی هیچ گاه از خود پرسیده‌ایم که در این فرهنگ سازی، ما چه می‌کرده‌ایم؟

نقش مشاور در افزایش کارایی‏

نویسنده:جعفر رحمانی

اهمیت مشاوره

امروزه بر اثر افزایش نیازهای جامعه، سازمان‌ها روز به روز بزرگ‌تر و پیچیده‌تر می‌گردند تابتوانند نیازهای متعدد رابا پاسخ گو بوده، با اثر بخشی و کارایی بالاتری به اهداف خود نائل گردند. با توجه به گستردگی و افزایش واحدها وتنوّع تخصص‌ها، دیگر مدیران نمی‌توانند به تنهایی از تمام مسائل سازمان اطلاع کامل داشته تا بتوانند به طور سنجیده و مؤثر تصمیم بگیرند. از طرف دیگر در اثر این پیچیدگی محیط، قدرت مدیران، روز به روز کاهش می‌یابد. به عبارت دیگر، هر واحد دارای یک وظیفه تخصصی می‌شود و مدیران به علت محدودیت تخصص و محدودیت زمان و افزایش وظایف اجرایی، نمی‌توانند برآنهاتسلط کامل داشته، در نتیجه مدیریت ارشد، تنها یکی از تصمیم گیرندگان است؛ نه این که به تنهایی تصمیم می‌گیرد. از این رو، روز به روز قدرت فن آوران بیشتر شده، به همان نسبت از قدرت مدیران ارشد کاسته می‌شود.
مدیران جهت فعالیت مؤثر، نیازمند مهارت‌های سه گانه قابل اکتساب می‌باشند. در محدوده این تعریف، ظاهرا لازمه مدیریت موفقیت‌آمیز، مهارت‌های سه گانه‌ای است که ما آنها ر ابه نام مهارت‌های فنی، انسانی و مهارت مبتنی بر درک کلی می‌خوانیم.[۵۹] تصور این که این مهارت‌ها با یکدیگر رابطه ندارند، از واقع بینی به دو راست ؛ اما بررسی هر کدام به طور جداگانه و پرورش مستقل هریک، متضمن فواید واقعی بسیاری خواهدبود.[۶۰]

مهارت فنی

منظور از مهارت فنی در این جا، ادراک و استادی در فعالیت خاصی است که لازمه آن، کاربرد روش‌ها،فرآیندها، روش عمل‌ها و یافنون است. تصور مهارت جراح، موسیقی دان، حسابدار و مهندس، به هنگامی که هر کدام مشغول انجام وظایف خود هستند، آسان است. مهارت فنی، مستلزم داشتن معلومات تخصصی، قدرت تحلیل در محدوده تخصص مورد نظر و استادی در کاربرد ابزار و فنون مربوط به رشته‌ای خاص می‌باشد.

مهارت انسانی

منظور از مهارت انسانی در این جا، توانایی مدیر در ارائه کار ثمر بخش به عنوان یکی از اعضای گروه و ایجاد تفاهم و همکاری در بین گروهی است که هدایت و رهبری آن را بر عهده دارد. همان طور که مهارت انسانی نیز ناظر بر کار کردن با افراد است.
منظور از مهارت مبتنی بر درک کلی دراین جا، قدرت تلقی مؤسسه به صورت یک واحد کلی است؛ یعنی این که مدیر تشخیص دهد چگونه هریک از وظائف مختلف سازمان به دیگری وابسته است و تغییر درهر یک از قسمت‌ها، الزاما قسمت‌های دیگر را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.
مهارت مبتنی بر درک کلی را می‌توان تا درک وجود رابطه، بین مؤسسه مورد نظر و صنعت - به طور کلی - و جامعه، عوامل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی یک ملت تعمیم داد. با تشخیص این رابطه‌ها و درک عناصر مهم در هر وضع، مدیر خواهد توانست به نحوی عمل کند که موجبات پیشرفت سازمان، به طور کلی فراهم گردد.[۶۱]
بنابراین، توفیق درهر تصمیم، به مهارت مبتنی بر درک کلی انسانی وابسته است که اخذ تصمیم‌ها را به مورد اجرا می‌گذارد. مهارت مبتنی بر درک کلی به صورتی که تعریف شده، همان است که «چستر، آی، بارنارد» رئیس سابق شرکت تلفن نیوجرسی در گفته خود مد نظر دارد: «...مهم‌ترین جنبه کار مدیر، درک سازمان به صورت یک واحد کلی و دریافت شرایط مربوطه به طور کلی می‌باشد». نمونه مدیرانی که به اندازه کافی از مهارت مبتنی بر درک کلی بهره‌مند نیستند، در اطراف ما بسیار است.[۶۲]

نقش مشاوره در سازمان

با توجه به گستردگی اطلاعات و وسعت مسائل و موضوعات، توانایی‌های فکری انسان محدود است واو به تنهایی قادر به تصمیم‌گیری در همه زمینه‌ها نیست. یک مدیر، هر قدر هم آگاهی‌های زیاد داشته باشد، باز نمی‌تواند به همه ابعاد مسائل پی ببرد. اعتقاد به محدودیت فکری انسان، موجب آمادگی مدیر برای استفاده از نظرات دیگران می‌شود. کسی که گمان می‌برد همه چیز را می‌داند، نیازی به مشورت با دیگران نمی‌بیند و خود را از دست یابی به نظرات و پیشنهادهای خوب دیگران محروم می‌کند.
یکی از شعارهای ژاپنی‌ها این است: «هیچ یک ازما، به خردمندی همه ما نیست»و ما می‌گوییم:«همه چیز را همگان دانند».هیچ کس به تنهایی و بدون مساعدت فکری دیگران نمی‌تواند به نتایج بزرگ برسد. مشورت حالت دو سیم مثبت و منفی دارد که از برخورد آنها جرقه ایجاد می‌شود. از برخورد دو فکر نیز فروغ جدیدی حاصل وانسان راهنمایی می‌شود.
مشورت، به مدیر یا فرد کمک می‌کند تا راه حل مناسب مشکلات خود را بیابد و در واقع بشر با مشاوره، به خود کمک می‌کند. بیشتر زیان‌هایی که بر انسان و جامعه وارد شده، بر اثر عدم مشورت بوده است. مشورت، به معنای مشارکت دادن افراد در تصمیم‌گیری نیز هست.
در همه جوامع، مشورت یک ضرورت مهم زندگی اجتماعی و یک اصل مدیریتی است و در اسلام نیز یک امر دینی لازم و یک ضرورت مهم اجتماعی است. شورا و مشورت از پایه‌های مهم حکومت اسلامی است. در فرهنگ اسلامی، هرگونه تصمیم باید با مشورت اتخاذ شود. یکی از خصلت‌های زیبایی که قرآن برای انسان‌های شایسته، در ردیف دعوت خداوند، اقامه نماز و انفاق بر می‌شمارد، مشورت است. قرآن می‌فرماید:«والذین استجابوا لربهم و اقاموا الصلوة و امرهم شوری بینهم و ممارزقناهم ینفقون؛آنان که دعوت پروردگارشان را اجابت کردند و نماز را به پاداشتند و امورشان را به مشورت گذاشتند و از آن چه که روزیشان کردیم، انفاق می‌کنند».[۶۳]
پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید:«هر که اراده کاری کند و با مرد مسلمانی دربارهٔ آن مشورت کند، خداوند اورا به معقول‌ترین کارها توفیق می‌دهد».[۶۴] درجای دیگرمی‌فرماید:«از عقل راهنمایی بخواهید تا هدایت بشوید و ازدستورش سر پیچی نکنید که پشیمان خواهید شد».[۶۵]
متأسفانه در فرهنگ سازمانی ما این گونه برداشت می‌شود که مشاور، فردی است که کارایی چندانی ندارد و نقش او جنبه تشریفاتی دارد. شاید این تفکر به این علت رایج شده است که هر گاه می‌خواستند فردی را بر کنار کنند و مکانی برای او وجود نداشت، ازاو به عنوان مشاوره استفاده می‌شده است؛ اما اگر مشاوره، فردی متخصص، متعهد و روشنفکر باشد، دارای اثر بخشی فراوانی برای مدیریت خواهد بود.

مزایای مشاوره در مدیریت

یک مشاوره خوب و مناسب در امور زیر مفید خواهد بود:
۱- تصمیم‌گیری منطقی، درست و به هنگام.
۲-به دست آوردن اطلاعات صحیح.
۳- آشنایی دقیق با مشکلات سازمان.
۴- ایجاد حرکت‌های سنجیده در سیستم.
۵- رفع مشکلاتی که ممکن است از طریق کادر به مدیریت نرسد.
۶- سرعت در کار.
۷- جلوگیری از حوادثی که ممکن است زیان‌های بسیاری را به سازمان و مدیریت برسانند.
۸- اعمال مدیریت زمان(کنترل درست و تسلط بر زمان).
۹- شناخت درست و صحیح در امر مدیریت.
۱۰- ارائه پیشنهادهای تخصصی در امر مدیریت.
۱۱- استفاده درست از منابع انسانی، منابع مالی و... .

منافع تیم‌های مشاوره‏

۱-دانش کاری و مهارت‌ها را در تمام سطوح سازمان بهبود می‌بخشد.
۲- روحیه نیروی کار را بهتر می‌کند.
۳- به افراد کمک می‌کند تا خود را با اهداف سازمان همسو کنند.
۴- به ایجاد یک تصور بهتر از سازمان کمک می‌کند.
۵- اعتبار، صراحت، و اعتماد را درسازمان رواج می‌دهد.
۶- روابط بین افراد را بهبود می‌بخشد.
۷- به توسعه سازمانی کمک می‌کند.
۸- به تهیه دستورالعمل‌های کاری کمک می‌کند.
۹- به درک و اجرای سیاست‌های سازمانی یاری می‌دهد.
۱۰- دربارهٔ نیازهای آتی سازمان درتمام زمینه‌ها اطلاعات لازم را فراهم می‌کند.
۱۱-اخذ تصمیم را به گونه‌ای اثر بخش‌تر در سازمان شکل می‌دهد و مشکلات را حل می‌کند.
۱۲- به ارتقای سازمان از درون کمک می‌کند.
۱۳- به توسعه مهارت‌های رهبری، انگیزش، وفاداری و تعلق خاطر، سلوک بهتر و سایر زمینه‌هایی که در موفقیت کارکنان و مدیران مؤثر است، یاری می‌رساند.
۱۴- به افزایش کارایی و یابهبود شرایط کاری کمک می‌کند.
۱۵- به کاهش هزینه‌ها در بسیاری از زمینه‌ها، مانند تولید، اموراداری، پرسنلی و... کمک می‌کند.
۱۶-احساس مسئولیت سازمانی درافراد را در زمینه‌های کارآمدی و کسب دانش ایجاد می‌کند.
۱۷- روابط کاری را بهبود می‌بخشد.
۱۸- هزینه‌های مشاوره‌ای برون سازمانی راکاهش می‌دهد.
۱۹- رفتارهای ناسالم را کاهش می‌دهد.
۲۰- فضای مناسب برای رشد و ارتباطات به وجود می‌آورد.
۲۱-کارکنان را درتطبیق خود با تغییرات یاری می‌دهد.
۲۲- تضادها و فشارهای عصبی را کاهش می‌دهد.
۲۳-سیاست‌های سازمانی را تثبیت، قوانین را پایدار و کارکنان را توجیه می‌کند.
۲۴- مهارت‌های افراد را زیاد می‌کندو اعتماد به نفس و احساس مسئولیت آنان را افزایش می‌دهد.
۲۵- نیازها و مشکلات شخصی کارکنان را برطرف می‌کند.


پا نویس

  1. نهج البلاغه، نامه 67، به استاندار خود در مکه مکرمه.
  2. امام خمینی، صحیفه نور، ج 9، ص 431.
  3. از بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی‌در دیدار با مسئولان نظام، 15 / 5 / 1382ش .
  4. قیامه(75) آیه 14.
  5. آل عمران (3) آیه 129.
  6. انعام (6) آیه 62.
  7. نور(24) آیه 21.
  8. محمدی ری شهری، میزن الحکمه، ج‏1، ص 618.
  9. رعد(13) آیه 21.
  10. انشقاق(84) آیه 8.
  11. زمر(39) آیه 10.
  12. میزان الحکمه، ج 1، ص 622.
  13. همان، ص 625.
  14. همان، ص 624.
  15. آمدی، غرر الحکم، حدیث 8927.
  16. خواجه عبدالله انصاری.
  17. در حدیث این باب آمده است: علی بن سویه می‌گوید: از امام کاظم - علیه السلام - پرسیدم: عجب مفسد چیست؟ فرمود: آن را مراتبی است؛ گاهی انسان کار ناپسند خود را نیک می‌شمرد و به خود می‌بالد و گاه با ایمان خود بر خدا منت می‌نهد(کلینی، اصول کافی، ج 2، ص 313).
  18. شیخ صدوق، خصال، ص 112.
  19. اصول کافی، ج 2، ص 314.
  20. شیخ محمود شبستری.
  21. بحارالانوار، ج‏66، ص‏240.
  22. اصول کافی، ج‏2، ص‏193.
  23. همان، ص‏197.
  24. همان، ص‏208.
  25. محمد ری شهری، میزان الحکمه، ج 5،ص 218.
  26. اصول کافی، ج 2،ص 362.
  27. حضرت آیة اللّه خامنه‌ای / شهریور 1380 در دیدار با فرماندهان و نیروهای نظامی و انتظامی.
  28. ابن عساکر، ترجمة الامام الحسین علیه السلام(تاریخ ابن عساکر)، ص 197.
  29. نعمان بن محمد تیممی، دعائم الاسلام، ج 2، ص 133.
  30. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 212.
  31. محمد بن محسن کاشانی، معادن الحکمه، ج 1، ص 582.
  32. ابن قتیبه، الامامه و السیاسه، ج 1، ص 186.
  33. ابن اعثم کوفی، الفتوج، ص 807.
  34. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 241.
  35. بحارالانوار، ج 44، ص 326.
  36. شیخ مفید، الارشاد، ج 2، ص 39 .
  37. دعائم الاسلام، ج 2، ص 133.
  38. الارشاد، ج 2، ص 39.
  39. تحف العقول، ص 239.
  40. بلاذری، انساب الاشراف، ج 3، ص 171.
  41. طبرسی، الاحتجاج، ج 2، ص 296.
  42. تحف العقول، ص 239.
  43. الارشاد، ج 2، ص 39.
  44. الفتوح، ص 841 و 842 .
  45. پژوهشکده باقر العلوم (ع)، موسوعه کلمات الامام الحسین، ص 422.
  46. تحف العقول، ص 239.
  47. همان .
  48. بوستان سعدی، باب چهارم.
  49. محمد الریشهری، موسوعة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، ج 12، ص 105.
  50. سید جعفر ادابی، تحفه الملوک،ج 1، انتشارات بوستان کتاب، ص 186.
  51. آل عمران،110.
  52. آل عمران،104.
  53. محمد رازی، مجاهد شهید آیه الله حاج شیخ محمد تقی بافقی، ص 89 - 90.
  54. مردان علم در میدان عمل، ج 1 ص 271.
  55. مجاهد شهید آیت الله حاج شیخ محمد تقی بافقی،ص 121 و 624 .
  56. مروج الذهب،ج 2، ص 249.
  57. همان، ص 241.
  58. غلامرضا گلی زواره، مدرس ماه مجلس؛ با تصرف و تلخیص.
  59. harvard business reviw september- octcber 4791.
  60. p.51.22.perrin stryker)the growing pains of exective development( advanced management august .4591
  61. 0591.3.edmond p. learned david h. ulrich and donald r. booz executive action )boston dicision of reserch )business-school.
  62. fonction of the executive )combridge harvard university press 8491(.P 532.
  63. شوری، آیه 36.
  64. نهج الفصاحه،ص 65.
  65. علیرضا علی آبادی، مدیران جامعه اسلامی، ص 75.