آينه رشد 60
|
| |
| برای دانلود بر روی تصویر کلیک کنید | |
محتویات
- ۱ ملت،عدالت می خواهد
- ۲ اقتصاد ملی و اقتدار ملی
- ۳ کیمیای صداقت
- ۴ مدیریت بر اساس امامی که هست
- ۵ نامه ای به حاکم سیستان
- ۶ مدیر خوب و مدیر بد
- ۷ سه همراه با وفا
- ۸ دو گونه مدیریت
- ۹ مدیریت و مشورت
- ۱۰ از وابستگی تا استقلال
- ۱۱ دولت باقی
- ۱۲ خدا هست؛ اگر فلان رئیس نباشد
- ۱۳ بریده ها
- ۱۴ دکتر بازی
- ۱۵ حفاظت از مدیران
- ۱۶ خطر تغییر رفتار مدیران
- ۱۷ نصیحت به امام
- ۱۸ مدیری که غرور او را شکست
- ۱۹ پانویس
ملت،عدالت می خواهد
رهنودی از امام خمینی.
ملت، عدالت می خواهد؛ اتاق بزرگ نمیخواهد.
ملت، وزارتخانه میخواهد؛ وزارتخانه اسلامی؛ نه آن وزارتخانه کاخ دادگستری؛ کاخ نخست وزیری؛ کاخ وزارت مالی؛ هی کاخ! کاخ، مال ملت است.
این تزئینات که الان در این کاخها موجود است، علاوه بر این که بسیارش یا بعضیاش از محرمات است و حتما باید دولت توجه کند به آن، دولتی که میگوید دولت اسلامی است و هستند، نباید تحت تاثیر واقع بشود و هر طوری سابق بوده، همان طوری که در زمان محمد رضا شاه خان بوده است، حالا هم همان فرم باشد.
پس شما چه کارهاید؟دولتها بفهمند که قدرت به این نیست که ظرف طلا باشد و ظرف نقره باشد؛ قدرت به این نیست که پردههای کذا باشد؛ بزرگی و عظمت به این نیست که مبلهای کذا باشد. [۱]
اقتصاد ملی و اقتدار ملی
رهنمودهای رهبری.
ما برای ملّت ایران، امنیّت ملّی میخواهیم؛ عزّت ملّی میخواهیم؛ سلامت عمومی میخواهیم؛ رفاه عمومی میخواهیم؛ پیشرفت همه جانبه میخواهیم؛ استقلال از قدرتهای سلطهگر جهانی میخواهیم؛ شکوفایی استعدادها میخواهیم؛ رها شدن و نجات یافتن از آسیبهای اجتماعی- مثل اعتیاد و فساد و امثال اینها – میخواهیم.
اینها را برای کشور میخواهیم.
اینها چیزهایی است که ما در زمینۀ مسائل مادّی برای کشورمان دنبال میکنیم و میخواهیم.
آن وقتی ملت به آسایش خواهد رسید که این مواد برای او در داخل کشور تامین بشود.
خب، چگونه میشود اینها را به دست آورد؟ عزّت ملّی، امنیّت ملّی، اقتدار ملّی، پیشرفت همه جانبه، چه جور به دست میآید؟ من عرض میکنم: بدون اینکه کشور یک اقتصاد قوی داشته باشد، اینها به دست نمیآید.
نیاز ما، اقتصاد قوی، تولید قوی، همراه با مدیریّت قوی است.
و البّته بدون اتّحاد ملّی هم به دست نمیآید؛ بدون پیوند عمومی ملّت با نظام هم این خواستهها به دست نمیآید؛ بدون فرهنگ انقلابی هم به دست نمیآید؛ بدون مسئولان شجاع و فعّال و پرکار هم این خواستهها تامین نخواهد شد. [۲]
کیمیای صداقت
ج. ابو یاسر
اگر در پی یافتن معیار و محکی برای سنجش و ارزیابی اشخاصیم، « صداقت »، یکی از آنهاست.
صدق، یا در گفتار است یا در کردار که با عنوان « راستگویی » و « درست کرداری » از آن یاد میشود.
در روایات آمده است که به « طول رکوع و سجود » اشخاص نگاه نکنید؛ چه بسا به اینها عادت کرده باشند.
برای شناخت افراد، به دو چیز بنگرید؛ « صدق الحدیث » «راستگویی» و « اداء الامانه » «درست کرداری و امانت داری».
با این دو معیار، میتوان همه را ارزیابی کرد؛ از دوست تا همسر و فرزند؛ از شریک تا همکار؛ از وکیل تا وزیر؛ از کاسب و تاجر تا مدیر و رئیس؛ از واعظ و مداح تا نویسنده و محقق؛ از سرایدار تا رئیس بانک؛ از آبدارچی تا رئیس دولت؛ از کارگر روز مزد تا تکنسین اداره و شرکت و از منشی تا ارباب رجوع.
اگر بخواهیم خودمان را نیز ارزیابی کنیم و به میزان تعهد و وظیفه شناسی خود نمره دهیم، این دو معیار، بسیار نقش آفرین میباشند.
اگر از صداقت به عنوان کیمیا یاد میکنیم، چون هم کمیاب و گرانبهاست و هم قدرت پاکسازی و آفت زدایی و جلوگیری از خلافهای دیگر را دارد.
فرد صادق، نمیتواند خیانت کند و دست به فساد بزند و دروغ بگوید.
شخصی به حضور پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسید و عرض کرد:یا رسول الله! مرا خصلتی بیاموز که خیر دنیا و آخرت را برایم فراهم آورد.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: دروغ نگو!آن شخص پذیرفت و رفت.
خودش در بارۀ نتیجۀ عمل به این سفارش نبوی، چنین میگوید: من در حالت و موقعیتی قرار گرفتم که خدا از آن خشمگین و ناراحت بود ( یعنی حالت گناه و زمینۀ معصیت برایم فراهم بود ) و آن کار را ترک کردم؛ چون از این ترسیدم که اگر کسی از من بپرسد آن کار را انجام دادی یا نه؟ اگر بگویم: « آری انجام دادم »، رسوا میشوم و آبرویم میرود و اگر بگویم: « نه، نکردم »، دروغ گفتهام و این بر خلاف قولی است که به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله دادهام. [۳]
1اینجاست که کیمیای صداقت، میتواند زمینۀ فساد را از بین ببرد و گنهکار را به ترک معصیت وا دارد.
این حکایت، دارای پیامهای زیر است:
1. یکی از راههای پیشگیری از گناه، « دروغ نگفتن » است.
2. دروغگو، برای آن که رسوا نشود و دروغش آشکار نگردد، چند دروغ دیگر میگوید.
3. کلید بسیاری از گناهان، دروغ است.
4. انسان با اراده، کسی است که وقتی تصمیمی گرفت، یا قول و تعهدی داد، بر خلاف آن عمل نکند.
صدق در گفتار، جلوی وعدۀ دروغ، گزارش نادرست، تملق و چاپلوسی، شایعه سازی، تهمت و... را میگیرد.
صدق در گفتار، مانع دو رویی، خیانت، اختلاس، توطئه، زیر آب زنی، برخورد دو گانه با افراد، پرونده سازی، تبانی، تزویر و ریا میشود.
سعدی میگوید: « صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست... ».
مدیریت بر اساس امامی که هست
الف:_ ایلامیدشمن، ناکام از حذف نام امام و انقلاب، در یک عقب نشینی تاکتیکی، تلاش میکند آرمانها و اهداف امام را مربوط به گذشته معرفی کند و از واژۀ « بود » برای آنها استفاده کند و بگوید: آن اهداف، مربوط به گذشته بود.
آن، آرمان امام بود.
این صیحفه، سخنان آن روز امام بود؛ امّا اکنون مدیریت برنامههای و مدیریتی کشور، باید بر اساس نگاه و بینش دنیای روز، تبین و تفسیر شود.
در برابر این نگاه مرعوبانه و مفلوکانه، برخی مدیران بازی خورده و به بازی گرفته شده در زمین دشمن، امروز تمام تلاش رهبر معظم انقلاب و امت امام، به ویژه رویشهای میلیونی در جهان اسلام بر سر قرار دادن واژۀ هست و است بر نام و آرمان و اهداف امام است.
او امام است و این، آرمان امام و این، صحیفۀ امام است و مدیریت کشور باید بر اساس مواضع و رهنمودهای و هشدارهای امام، شکل بگیرد و اگر غیر از این بود، نه امام راحل وصیتنامهای مینوشت و نه دعوت به خواندن وصیتنامۀ شهیدی میکرد و نه اندیشۀ امام، قدرت بسط و گسترش در جهان، به ویژه جهان اسلام را مییافت.
فتنۀ نهادن واژۀ بود به جای هست و است، با پایان یافتن عمر زمینی آن عزیز سفر کرده آغاز شد؛ آنجا که برخی از مدیران، دوران امام را دوران تمام شده اعلام کردند و از ظهور دوران جدید و معادلات جدید، سخن به میان آوردند؛ بدون اینکه از تغییر رفتار دشمن امام وشهدا، سخنی بر زبان آورند، که به دنبال آن با موضع گیری شفاف و صریح رهبری فرزانه، پس از به دست گرفتن رهبری مواجه شدند که امام، یک حقیقت همیشه زنده است و راه ما، راه امام است.
این حقیقت همیشه زنده و راه امام در مدیریت کشور، چیزی جز ایمان به غیب و اعتقاد به نصرت الهی در معادلات سیاسی و اجتماعی نیست.
بنابر این، اگر دیروز خدا خرمشهر را آزاد کرد، امروز هم همان خدا در عراق و سوریه و یمن و لبنان و بحرین، مومنین را نصرت میدهد و هرگز موحدان و مومنان را تنها نمیگذارد.
این حقیقت همیشه زنده و راه امام در مدیریت، چیزی جز اتکا به قدرت درون و سردادن شعار ما میتوانیم نیست.
از این رو، اگر دیروز ما محتاج سیم خارادار از کشوری بودیم، امروز موجود زنده به فضا میفرستیم.
این حقیقت همیشه زنده و راه امام در مدیریت، پشتیبانی از اصل مترقی ولایت فقیه و شخص ولی فقیه، برای رهایی از دیکتاتوری شاه بود و امروز هم همان پشتیبانی، موجب دور ماندن از گزند دیکتاتوریهای حزبی و گروهی و رسانهای میشود.
این حقیقت همیشه زنده و راه امام در مدیریت کشور، چیزی جز رعایت قانون و تن دادن به چار چوبهای قانون اساسی، برای هر فرد و نهادی و فاصله گرفتن از افراد و احزاب قانون ستیز و قانون گریز و فتنهگر نیست.
این حقیقت همیشه زنده، یعنی باور داشتن به مردم به معنای واقعی کلمه؛ آن هم مردمی که همۀ هستی خود را فدای اسلام و انقلاب کردهاند و چیزی را بر خلاف اسلام و انقلاب، بر نمیتابند؛ یعنی حمایت از مظلومان و پا برهنگان جهان و ایستادگی در مقابل کفر و شرک جهانی و به فرمودۀ امام، ایستادگی در مقابل همۀ دنیای کفر و شرک که اگر جهانخواران بخواهند روزی در مقابل دین ما بایستند در مقابل همه دنیای آنان بایستیم؛ نه اینکه دین خود را پای سندهای دنیای آنان به قربانگاه ببریم.
این حقیقت همیشه زنده در مدیریت کشور و جهان، یعنی امام، نه یک خاطره، نه یک عکس، نه یک قطعۀ تاریخ، نه یک مرقد زیارتی، بلکه یک مکتب و منظومۀ زنده و یک سیر و سلوک پویا و یک تابلوی راهنما برای همۀ دینداران و آزادگان جهان است؛ تابلو راهنمایی که در گذر جهان اسلام و ایران اسلامی، از مسیر پر خطر و پر دام و دانۀ دنیای کنونی، تا زمان به اهتزاز در آوردن پرچم تمدن نوین اسلامی، همه را رهنمون میسازد.
بی شک آنانی که میخواهند با فعل ماضی به جای حال و آینده از امام و آرمانهای امام یاد کنند، جا پای نظریه پردازان نظام سلطه و قلم به مزدان آنان، برای مکتب زدایی و منظومه شکنی سیره و سلوک امام میگذارند و دانسته و ندانسته، دست در دست کسانی میگذارند که به کندن تابلو راهنمای سعادت دنیا و آخرت مشغول و در تلاشند که حرکت بشریت را از مسیر حرکت نورانی پیامبران الهی، به سوی پرتگاه ذلت دنیا و آخرت، سوق دهند و منکری را مرتکب میشوند که از دامان آن هر پلیدی و پلشتی زاده میشود، و این روش، موجب ظهور دوبارۀ رضاخانهایی میشود که چادرها را از سر زنان کشیدند و عمامهها را برداشتند و پیدایش حکمی زادهها و کسرویهایی که بر کرسی اندیشمندان نشستند و دیگر بیگانه پرستانی که موجب بردار رفتن شیخ فضل اللهها و تبعید مدرسها و شهادت دیگر تندیسهای پاکی و صداقت شدند.
نامه ای به حاکم سیستان
مردی از خطۀ سیستان چنین گزارش می دهد: در سال اول خلافت معتصم (حدود سال 218 ق) من با امام جواد علیه السلام همسفر شدم.
روزی سر سفرۀ غذا نشسته بودیم که عرض کردم: فدایت شوم! فرماندار شهر ما، یکی از دوستان و شیفتگان شما اهل بیت علیهم السلام است.
مأمورین او برای من مالیات نوشته و پرداخت آن برایم سنگین است.
شما لطف کنید و نامه ای برای او بنویسید که با من مدارا کند.
امام فرمود علیه السلام: من او را نمی شناسم.
گفتم: فدایت شوم! همان طور که عرض کردم، او از محبین شما اهل بیت علیه السلام است.
و نامۀ شما برای او، کارساز و مشکل گشا خواهد بود.
امام کاغذی را برداشته، چنین نوشت:« بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ مُوصِلَ كِتَابِي هَذَا ذَكَرَ عَنْكَ مَذْهَباً جَمِيلًا وَ إِنَّ مَا لَكَ مِنْ عَمَلِكَ مَا أَحْسَنْتَ فِيهِ فَأَحْسِنْ إِلَى إِخْوَانِكَ وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ سَائِلُكَ عَنْ مَثَاقِيلِ الذَّرِّ وَ الْخَرْدَلِ ؛ اما بعد، حامل این نامه به، دربارۀ تو یادآور شد که تو به آیین پسندیده ای گرایش داری! مطمئنا تو در مقابل عمل نیک، پاداش نیکی خواهی داشت.
به برادرانت احسان کن و بدان که خداوند عزیز و جلال، از ریزترین اعمال و رفتارت سؤال خواهد کرد ».
وی می گوید: قبل از رسیدن من به سیستان، حسین بن عبدالله نیشابوری (فرماندار سیستان) از نامۀ امام باخبر شده بود و هنگامی که من به شهرم نزدیک می شدم، هنوز دو فرسخ مانده بود که به استقبالم آمد.
وقتی نامه را به او دادم، آن را بوسید و روی چشمانش گذاشت و به من گفت: چه می خواهی؟ گفتم: در دفتر محاسبات شما برای من مالیاتی نوشته اند که توان پرداخت آن را ندارم.
وی دستور داد آن مالیات را ببخشند و گفت: تا زمانی که من فرماندار شهر شما هستم، تو را از خراج و مالیات معاف کردم؛ سپس از خانواده ام پرسید و من وضعیت اقتصادی خود و خانواده ام را برایش شرح دادم و او دستور داد که در مورد مشکل معیشتی من اقداماتی انجام شود و مقداری هم به من کمک کرد و تا او زنده و در منصب فرمانداری سیستان بود، از من مالیات و خراج نگرفتند و احسان و عطایایش را تا آخر از من قطع نکرد. [۴]
مدیر خوب و مدیر بد
جواد محدثی برای مدیریت خوب و سازنده و مدیریت نامناسب و فساد آور، شاخصهایی وجود دارد.
میتوانیم خودمان را با این شاخصهای چهل گانه بسنجیم و به خودمان نمره دهیم:
1- مدیر خوب، منصبها را بر اساس لیاقت و کاردانی به اشخاص وا میگذارد و مدیر بد، بر اساس روابط دوستی، خویشاوندی و جناحی.
2- مدیر خوب، نیروهای کاری و با تعهد را ابقا میکند؛ ولی مدیر بد، بی جهت یا به دلیل خوش نیامدن آنها را بر کنار میکند.
3- مدیر خوب، از وضع زندگی و مشکلات و گرفتاریهای کارمندانش با خبر است و به آنها کمک میکند؛ امّا مدیر بد، نسبت به مشکلات افراد، بی توجه و بی مسئولیت است.
4- مدیر خوب، دارای سعهّ صدر، تحمل و متانت است. و مدیر بد، کم ظرفیت، پر خاشگر و تند خوست و رفتاری سبک دارد.
5- مدیر خوب، به فکر توانمند سازی خود و به روز کردن معلومات و مهارتهای خویش است و مدیر بد، در جا میزند و تحولی را در فکر و عمل خود بر نمی تابد.
6- مدیر خوب، سهم هر یک از افراد مجموعه را در رشد و پیشبرد مجموعه، در نظر میگیرد؛ امّا مدیر بد، همۀ موفقیتها را به حساب خود میریزد و سهمی برای دیگران قائل نمیشود.
7- مدیر خوب، یک مسئولیت میپذیرد و آن را به خوبی و کامل به انجام میرساند و مدیر بد، مجموعهای از مسئولیتهای مختلف را بر عهده میگیرد و به هیچ کدام هم درست نمیرسد.
8- مدیر خوب، واقعا مدیریت و نظارت و هدایت میکند. و مدیر بد، در همۀ امور جزئی دخالت میکند.
9- مدیر خوب، به افراد، اختیار و مسئولیت میدهد و بر اساس آن باز خواست میکند؛ امّآ مدیر بد، بدون دادن اختیارات، افراد را مواخذه و ملامت میکند.
10- مدیر خوب، دارای طرح و برنامه و زمان بندی است. و مدیر بد، دچار روز مرهگی و بی برنامگی است و باری به هر جهت عمل میکند.
11- مدیر خوب، ظرفیت پذیرش شکستها و ناکامیها را دارد و آنها را ریشه یابی و حل میکند. و مدیر بد، حاضر نیست بپذیرد که در جایی از کارش اشکال وجود دارد؛ تا آن را برطرف سازد.
12- مدیر خوب، از انتقادها، استقبال میکند؛ امّا مدیر بد، به کسی حق انتقاد و اعتراض نمی دهد.
13- مدیر خوب، در مقابل مشکلات، مقاومت و ایستادگی میکند؛ تا از بحران عبور کند. و مدیر بد، ضعیف است و قدرت مقابله با مشکلات را ندارد و در مقابل حوادث ناگهانی، خود را میبازد.
14- مدیر خوب، به چاپلوسان و متملقان و دروغ بافان، میدان نمیدهد؛ امّا مدیر بد، از چاپلوسی و ستایش، خوشش میآید و به چاپلوسان، بهای بیشتری میدهد.
15- مدیر خوب، شجاع، با همت و اهل خطر پذیری و در عین حال، اهل احتیاط و عاقبت اندیشی است و مدیر بد، کم همت، ترسو و تحول گریز است.
16- مدیر خوب، گوشی شنوا و چشمی بینا نسبت به کاستیها و اشکالات دارد و مدیر بد، چشم و گوش خود را به روی هر نقص و ایراد و پیشنهاد، میبندد و حاضر به شنیدن حرفها نیست.
17- مدیر خوب، نسبت به نیروهای فعال، مبتکر و خلاق، روش تشویقی دارد و مدیر بد، نسبت به نیروهای پر تلاش و تنبل، برخوردی یکسان دارد و انگیزهها را میمیراند.
18- مدیر خوب، رفتاری از روی تواضع و محبت و نوع دوستی و ذرّه پروری دارد؛ امّا مدیر بد، رفتارش متکبرانه و خود خواهانه است و زمینۀ رشد به افراد نمیدهد.
19- مدیر خوب، مردمی است و با کارکنان و مراجعین، همدم است و میجوشد و مدیر بد، خود را تافتۀ جدا بافته میداند و از در ویژه و آسانسور ویژه، رفت و آمد میکند و از ارباب رجوع، گریزان است.
20- مدیر خوب، مسئولیت، بودجه و امکانات را امانت میداند و امین است. و مدیر بد، از هر وضعیت و زمینهای، برای رسیدن به منافع شخصی، بهره میگیرد و اموال عمومی را ملک شخصی میپندارد.
21- مدیر خوب، اگر فهمید کاری و برنامهای غلط است، فوری بر میگردد؛ امّا مدیر بد لجبازی کرده، بر اشتباهات خود اصرار میورزد و غرورش اجازۀ پذیرش خطا را به او نمیدهد.
22- مدیر خوب، میکوشد « خود مهارتی » را در نیروهایش نهادینه کند. و مدیر بد، با گماشتن جاسوس، میخواهد به اجرای برنامهها و تأمین هدفها برسد و موفق هم نمیشود.
23- مدیر خوب، پاسخگو و مسئولیت پذیر است. و مدیر بد، حاضر نیست مسئولیت کارها را بپذیرد و به دیگران پاسخ دهد.
24- مدیر خوب، در تمام مدت حضور در محل کار به رسیدگی امور و انجام وظایف میپردازد. و مدیر بد، فرصت کار، محل کار و امکانات مجموعه را در راه انجام امور شخصی و دید و باز دید و تلفن به آشنایان، صرف میکند.
25- مدیر خوب، اخلاص، تقوا و روز حساب و قیامت را هم در نظر دارد. و مدیر بد، از این ویژگیها بیبهره است و تنها به موفقیت دنیوی و افزایش ثروت میاندیشد.
26- مدیر خوب، نسبت به فساد اداری، رشوه، کم کاری و تخلف از قانون در مجموعۀ خود، حساس است و با آنها برخورد میکند. و مدیر بد، نه تنها نسبت به این امور حساس نیست، بلکه خودش هم آلوده به آن مفاسد است.
27- مدیر خوب، اسرار زندگی خصوصی کارکنان را حفظ میکند و آبرو داری را شیوۀ خود میسازد؛ امّا مدیر بد، به آبرو ریزی و افشای آن اسرار میپردازد.
28- مدیر خوب، حق و حقوق کارکنان را مراعات میکند و حقوقشان را به موقع میپردازد. و مدیر بد، به حقوق کارکنان هم دست اندازی میکند و بدون توجه به مشکلات معیشتی آنان، در پرداخت حقوق آنان، تاخیر و تعلل میکند.
29- مدیر خوب، به وعدههایی که میدهد، عمل میکند. و مدیر بد، اهل وعدههای بدون وفاست و قولهایش بیش از عمل اوست.
30- مدیر خوب، کسی است که اطرافیانش، مشاورانش و معاونانش، اهل صدق و راستی و درستکاری باشند و مدیر بد، در حصار مجموعهای از افراد سود جو، خود خواه و بی اعتنا به حقوق مردم قرار میگیرد.
31-مدیر خوب، با کارمندان خود با ادب و احترام صحبت میکند و الگوی اخلاقی برای آنان است؛ امّا مدیر بد، با زیردستان با هتاکی و اهانت و تحقیر صحبت میکند و روشی جبارانه دارد.
32-مدیر خوب، رضایت اکثریت مراجعان و کارکنان را بر خرسندی افراد معدود، ترجیح میدهد. و مدیر بد، به خاطر خرسندی و رضایت عدهای خاص، اکثریت را از خود ناراضی میکند.
33-مدیر خوب، مست ریاست و قدرت نمیشود و دچار ریاست طلبی و تکبر نمیگردد؛ امّا مدیر بد، ریاست را وسیلۀ زورگویی و سود جویی و خود نمایی میسازد و همه جا پز ریاست میدهد.
34-مدیر خوب، از کسی رشوه و حق و حساب نمیگیرد؛ امّا مدیر بد، به اسم هدیه، رشوه میگیرد و با عنوان حق ریاست، از بودجۀ عمومی برداشت شخصی میکند.
35-مدیر خوب، حق و عدالت را مبنای کار خود قرار میدهد و تبعیض روا نمیدارد. و مدیر بد، توصیه پذیر است و به سفارش دیگران، حق را زیر پا میگذارد و خلاف مقرارت، عمل میکند.
36-مدیر خوب، نزد خدا و خلق خدا، عزت و احترام و آبرو دارد. و مدیر بد، منفور خدا و خلق خداست و اگر بر کنار شود، کسی تحویلش نمیگیرد.
37-برای مدیر خوب، میز ریاست، بت نیست و دلبسته به آن نمیشود؛ امّا مدیر بد، چنان وابسته به صندلی ریاست میشود که برای حفظ آن، دست به هر کاری میزند.
38-مدیر خوب، بر سر ریاست و مدیریت، با کسی نزاع و کشمکش نمیکند؛ امّا مدیر بد، بر سر ریاست، دعوا و جنجال و حسادت و عداوت میکند.
39- مدیر خوب، با زبان عمل، با دیگران صحبت میکند. و مدیر بد، تنها حرف میزند و شعار میدهد و از عمل، خبری نیست.
40- مدیر خوب، خود را حامی امر به معروف و نهی از منکر میداند و به این وظیفه، عمل میکند؛ امّا مدیر بد، نسبت به منکرات و مفاسد در مجموعۀ خود، بی تفاوت است و برای آمران به معروف هم مشکل ایجاد میکند و درد سر میآفریند.
امثال و حکم،دهخدا،ج1ص131.
سه همراه با وفا
محمود شریفی رسول خدا صلی الله فرمود: مثل هر یک از شما و خانواده و مال و ثروتش و عملش، مانند مردی است که دارای سه برادر است.
هنگامی که مرگ شخص فرا میرسد، او به برادرش میگوید: چه چیزی برای من پیش توست؟ برادری که مال و ثروت اوست، به او میگوید: مال تو، پیش من، مایۀ بی نیازی و توانگری است و برای تو سوی ندارد؛ جز برای زمانی که تو زنده هستی.
پس هر چه میخواهی، از من استفاده کن؛ زیرا وقتی که از من جدا شوی و از دنیا بروی، دیگری مرا به دست خواهد گرفت و من به راهی دیگر برده خواهم شد و جای دیگری هزینه خواهم شد.
در این هنگام، پیامبر اکرم صلی الله رو به اصحابش کرد و فرمود: این همان مال و ثروت شخص است.
شما این برادر را چگونه برادری میبینید؟ آنان در پاسخ گفتند: این برادری است که ما فایده و سودی از او نمیبریم.
بعد به برادر دیگرش که خانوادهاش باشد، روی آورده، میگوید: شما در این حال احتضار، چه سودی برای من دارید و چگونه میتوانید مرگ را از من دور کنید؟ خانوادۀ آن شخص میگویند: وظیفۀ ماست که از تو پرستاری کنیم و در کنار تو باشیم.
پس هنگامی که از دنیا رفتی، تو را غسل داده، حنوط کرده، کفن کنیم و تا سر قبر تو را تشییع کنیم و هر کس در مورد تو از ما سئوال کند، از تو تعریف و تمجید کنیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله به اصحاب فرمود: این هم برادر دیگرش که خانوادهاش بودند.
شما این برادر را چگونه میبینید؟اصحاب گفتند: ای رسول خدا! این برادر هم خیری ندارد.
بعد به برادر سومش که همان عمل او دنیا درست، میگوید: تو چه سودی برای من داری و چگونه از من دفاع میکنی؟ او میگوید: من هنگام وحشت تو، مونس تو هستم؛ غم و اندوه تو را از بین میبرم و در قبر از تو دفاع میکنم و در حد توان برای تو، تلاش میکنم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: این برادر، همان عمل انسان است؛ پس ای اصحاب! او را چگونه میبینید؟اصحاب گفتند: ای رسول خدا! این، بهترین برادر است حضرت فرمود: همینطور است. [۵]
از این حدیث، نکات زیر استفاده میشود:
1. همانگونه که در صدر روایت اشاره شد، استفاده از مال و ثروت، تنها در حال حیات و زندگی ممکن است و انسان خردمند باید در حال حیات از مال و ثروت خود برای جهان دیگر سرمایه گذاری کند و باید برای نیازهای شخصی و خانوادگی طوری هزینه کند که اسراف و تبذیر نباشد و بر خود و خانوادهاش نیز سخت نگیرد و در همه جا و همه وقت، خدا را در نظر داشته باشد.
2. مسئولیت و مدیریت نباید شخص را از خانواده غافل کند و بداند که مردم اعمال و کردار او و فرزندان و بستگان او را زیر نظر دارند.
بنابراین او نباید به خاطر آنها به دین و آخرتش لطمه بزند و به خودش خیانت کند اگر او خانوادهاش را خوب تربیت کند و آنان هم خدمتی به جامعه کنند، او هم در پاداش آنان شریک خواهد بود و در غیر این صورت، آنان در هنگام مرگ و در قیامت، سودی به حال او نخواهند داشت.
3. انسان باید بداند که دنیا و آخرت او بستگی به اعمال و کردار و رفتار او دارد و به تعبیر قرآن انسان در گرو اعمال خویش است و تنها عمل انسان است که اگر شایسته و برای خدا باشد، برای او مفید خواهد بود.
اگر مدیری و چنین بیندیشد و عملکردش هم مطابق اندیشه و گفتار و ادعایش باشد و عالم را محضر خدا بداند، اهل نجات خواهد بود و چنین مدیری، دیگر سخن بیجا و امضای بیجا و دستور ناروا نمیدهد.
دو گونه مدیریت
محمود مهدی پور
« و جعلنا ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بایاتنا یوقنون » [۶]
در جوامع جهانی، مدیریت بر دو گونه است:
1. مدیریت الهی.
2. مدیریت شیطانی.
این دو نوع مدیریت با هم تفاوتهای بنیادین دارند؛ تفاوتهایی که در ابعاد گوناگون، نمود پیدا میکنند و در خاستگاه، اهداف، روشها، آثار و دستاوردها و در روابط مدیران و کارکنان، با هم اختلافات فراوانی دارند.
مدیریت الهی:
هر کس در جامعه و جهان اسلامی، نقش مدیر در یک مجموعۀ بزرگ، کوچک و میانی را ایفا میکند، باید خود را ارزیابی کند و از خود بپرسد مدیریت که او از کدام نمونه است؛ مدیریت او الهی است یا شیطانی و یا آمیختهای از مدیریت الهی و شیطانی؟ مدیریت الهی، نگاهش به آسمان است و مدیریت شیطانی، نگاهش به زمین.
مدیریت الهی، باری بر دوش مدیران است و مدیریت شیطانی، امتیازی در دست مسئولان.
مدیرت الهی برای خدمت رسانی و ایثار است و مدیریت شیطانی، برای اغفال و استشار.
مدیریت الهی، فرزند عشق الهی است و مدیریت شیطانی، مولود غرایز حیوانی.
مدیریت الهی، بر پایۀ توحید و یکتا پرستی است و مدیریت شیطانی، بر اساس شرک و خود بر تربیتی.
مدیریت الهی، بر پایه صداقت است و مدیریت شیطانی، بر اساس دروغ و خیانتمدیریت الهی، قانون با ثبات دارد.
و مدیرت شیطانی هر روز راه و رسم آن تغییر میکند و قوانین آن دگرگون میشود.
مدیریت الهی، بر علم و آگاهی تکیه دارد.
و مدیریت شیطانی، بر تقلید از دیگران استوار است.
در مدیریت الهی، مدیر در خدمت مردم است و در مدیریت شیطانی، مردم در خدمت مدیرند.
در مدیریت الهی، رشد و پیشرفت انسان، اصل است و در مدیریت شیطانی، پیشرفت اقتصاد خصوصی اصل است.
مدیریت الهی بر اساس تشویق و تعلیم پیش میرود و مدیریت شیطانی بر پایۀ تحمیق و تطمیع، فعالیت میکند.
هدف در مدیریت الهی، عدالت و احسان است و در مدیریت شیطانی، هدف، جباولگری و اشرافیگری حاکمان است.
در مدیریت الهی مدیر از خدای رحمان دستور میگیرد و مدیریت شیطانی، از ابلیس خبیث فرمان میبرد.
مدیریت الهی، جلوۀ مدیریت پارسایان و امامت متقین قناعت پیشه است.
و مدیریت شیطانی، نمایش مدیریت فجار، اشرار و سرمایه داران بی رحم استدر مدیریت الهی، مدیریت بر اساس حقوق متقابل دولت و ملت است.
ودر مدیریت شیطانی، مدیران فقط حقوق دارند ملت فقط وظیفه دارد.
مدیریت الهی خود را نسبت به دین و عدالت مسئول میداند.
و مدیریت شیطانی تنها نسبت به وفاه و خواستههای مرفهان بی درد، موظف میداند.
مدیریت الهی نگاهی به خدا و مومنین است و مدیریت شیطانی نگاهش به بیگانگان و منافقین است.
مدیریت الهی، مدیریت عقل، ایمان و ایثار است.
و مدیریت شیطانی، مدیریت زرو زور و تزویر است.
مدیریت الهی، مدیریت تعاون و تقواست.
و مدیریت شیطانی، مدیریت تفرقه افکنی و تجاوز و گناه است.
مدیریت الهی، مدیریتی هدفمند، منظم، پر انگیزه و پر تلاش است.
ومدیریت شیطانی، مدیریتی بی هدف، نا منظم، کم انگیزه و کار گریز است.
در مدیریت الهی، مدیران زاهدان شب و شیران روزند و در مدیریت شیطانی، مدیران، خفتگان شب و سخن گویان روزند.
مدیریت الهی، حامی و مدافع محرومان و مستعضعفان جهان است و مدیریت شیطانی،همگام با مرفهان بیدرد و خوار ذلیل در برابر مستکبران است.
مدیریت الهی، برخاسته از اندیشههای قران است و مدیریت شیطانی، بر خاسته از تفکر غربی و سبک زندگی اروپایی است.
هدف مدیریت الهی، تقویت ایمان و اخلاق است.
و هدف مدیریت شیطانی، تقویت فسق و فجور و کشی از انسانهاست.
مدیریت الهی، مدیریت قنوت و قنات و قناعت است؛ یعنی در رابطه با خدا، قنوت را از یا نبریم و نگاهمان بر آسمان باشد.
و در رابطه با تولید و اقتصاد، قنات را جاری سازیم و در رابطه با مصرف، قناعت را از استان پر تلاش یزد بیاموزیم.
« من عمل صالحا من ذکر أوانثی و هو مومن فلنحیینه حیوه طیبه و لنجزینکم اجرهم با حسن ما کانوا یعملون » [۷].
مدیریت و مشورت
آرزوی هر مدیر و مسئول، کاستن از خطا در تصمیم و اشتباه در عمل است.
آن چه این خواسته را تامین میکند، شناخت عواملی است که تصمیم و عمل را به خطا میکشاند.
یکی از این عوامل، خود رایی و تصمیمهای شتاب زده و برنامههای کارشناسی نشده است و یکی از عواملی که باز دارنده از این خطاست، مشورت و رایزنی است.
مدیری که از شنیدن نظرهای گوناگون در بارۀ یک اقدام و تصمیم، گریزان باشد، به ورطۀ « تصمیم نسنجیده » میافتد.
مدیری هم که از آرای مختلف، استقبال کند و حوصلۀ شنیدن داشته باشد و تصمیم و اقدام را پس از ارزیابی، محاسبه و بررسی جوانب انجام دهد، ضریب خطایش کمتر است؛ اما درسی که از نهج البلاغه میآموزیم: امام علی علیه السلام میفرماید:« من استقبل وجوه الاراء، عرف مواقع الخطاء؛1هر کس از وجوه و جنبههای مختلف، استقبال کند، لغزشگاهها را میشناسد ».
گاهی انسان به همۀ جوانب یک مسئله، احاطه ندارد.
گاهی هیجانات و احساسات، قدرت دید بهتر و دقیقتر را از انسان میگیرد.
گاهی علاقه و تمایل به انجام کاری، سبب نادیده گرفتن نقاط ضعف و اشکالات آن میشود.
گاهی غرور و خود شیفتگی، احساس بی نیازی از توجه به نظرات دیگران را در انسان پدید میآورد.
گاهی یک مسئله، زوایای پنهان و لایههای غیر ظاهر دارد که شاید خود آدمی که در گیر کار است، به متوجه آنها نشود؛ ولی دیگری که از بیرون نگاه میکند، بهتر میبیند و کاستیها را میشناسد.
گاهی موضوع، تخصصی است و باید نظر کارشناسانۀ متخصصان هم گرفته شود.
آن که میگوید: « کار من صد در صد درست و بی نقص است »، خود را از نظرات خیر خواهانه و نقدهای منصفانه، محروم میسازد و دچار عواقب استبداد به رای میشود.
« صندوق پیشنهادها » برای چیست؟ برای آن که مدیر، نظرهای مختلف را بشنود و بهتر عمل کند.
« صندوق انتقادات » هم برای آن است که یک مسئول، از ضعفها و اشکالات موجود در مجموعۀ خود، آگاه شود و آنها را بر طرف سازد.
پس یک مدیر باید از نظرهای گوناگون و حرفها و پیشنهادها و انتقادها، « استقبال » کند؛ تا از این رهگذر، به «مواقع خطا» که همان لغزشگاههاست، پی ببرد و از پیشنهادها، بهره بگیرد.
این کلام و رهنمود حکیمانۀ حضرت امیر علیه السلام، هم مربوط به مسائل علمی، آموزشی و پژوهشی اوست هم مربوط مسائل خانوادگی و روابط با دوستان و آشنایان و هم مربوط به عرصههای سیاسی و قانونگذاری و طرح و لایحه نویسی و برنامههای عمرانی و فرهنگی.
شنیدن نظرات و دیدگاههای مختلف، نه تنها عیب و نقص نیست، بلکه نشان کمال جویی است.
از گوش دادن به انتقادها و پیشنهادها، نه تنها نگریزیم، بلکه استقبال کنیم و خوشحال شویم؛ زیرا این، یکی از رموز موفقیت در مدیریت است.
از وابستگی تا استقلال
ج. سنا برق
آنان که « عرض » میفروشند تا « ارز » به دست آورند، از « ارزشها » بیگانهاند.
آنان که به « آبرو » چوب حراج میزنند، تا بازار مصرف و در آمد رونق بگیرد، آب رفته را نمیتوانند به جوی باز گردانند.
سخن از « اقتصاد مقاومتی » و « مقاومت اقتصادی » است که جلوی اقتصاد لیبرالیستی و وادادگی اقتصاد را میگیرد و ارمغانش، استقلال است.
استقلال، سخت است؛ امّا سربلندی میآورد.
وابستگی آسان است؛ اما شرمنده میسازد.
آن، سربالایی است و حظ « صعود » میطلبد.
این، سراشیبی است و « سقوط » در پی دارد.
وابستگی، تیغ انسان را در مقابل حریف، کند میکند؛ امّا استقلال، زبان را صریح، سر را بلند و کمر را راست میسازد.
وابستگی، آدمی را برده و جامعه را اسیر میکند؛ ولی استقلال، آزادی و آزادگی را به ارمغان میآورد.
ملّت وابسته و نظام وابسته، ناچار مطیع خواستهها و فرمانهای بیگانه میشود؛ اما ملّت آزاد و مستقل، در پی منافع خویش است؛ نه مطامع بیگانه؛ مجری تصمیمات خویش است؛ نه دستورهای اجانب؛ تکیهاش به توان واراده خویش است؛ نه وعدهها و سراب های خیالی دشمن.
جامعۀ وابسته، فقیری است که روی گنج، گرسنه میخوابد؛ اما جامعه مستقل، روی گنج عزّت و سربلندی میخوابد و آقای خودش است.
آن، بی طناب و زنجیر، در پی میآید.
این، طنابها و زنجیرها را میگسلد.
آن، به ظاهر شیک و مجلل است و از درون، پوک.
این، با ظاهری بی جلوه، باطنی مستحکم، اصیل و غنی دارد.
آن، گردوی پوک و بی مغز است.
این، مغز بادام و گردوست.
فراوانی کالا در سایه واردات و وابستگی، مایۀ مباهات نیست؛امّا کمبود کالا و امکانات، با حفظ عزت و استقلال، افتخار در پی دارد.
واردات بی رویه و فراوان، گرچه بعضی مردم را به راحتی و رفاه میرساند، اما کشور را وابسته و اقتصاد ملی را فلج میسازد و این، هیچ مایۀ افتخار نیست.
کیست که از فراوانی کالا و فراوانی اجناس مصرفی و کاهش کمبودها بدش بیاید؛ ولی به چه قیمتی و با از دست دادن چه چیزی؟ معادلۀ پیچیدهای نیست.
ممکن است دهان معترضات و راحت طلبان و آماده خواهان و مشتریان اجناس خارجی را با گشودن مرزها و بندرها و اسکلهها، برای ورود قاچاق، بست؛ اما زبان نقد آیندگان آگاه و ریز بین را خواهد گشود.
قانونمند کردن قاچاق، نوعی بی قانونی است.
مشروعیت بخشیدن به بیکاری ورکود داخلی، نا مشروع است.
رونق بخشیدن به کمپانیها و تولید کنندگان خارجی به قیمت بیکار ساختن و به تعطیلی کشاندن کارخانهها و تولید کنندگان داخلی، خوشرقصی برای اجانب است؛ نه خدمت به خودی.
اینها مسائل بغرنجی نیست و درک آن، خیلی هم روشن و آسان است؛ ولی گاهی پای « منافع بعضیها » در میان است و در نتیجه در روز روشن، آفتاب را انکار میکنند و یا شب تاریک را روز روشن وانمود میسازند و گنجشک را رنگ کرده، به جای بلبل و قناری میفروشند.
فاصله شعارها و واقعیتها گاهی خیلی زیاد است.
تضاد حرفها و ادعاها را با وضعیت کف زمین و زندگی، چگونه میتوان توجیه کرد؟خلاصه، از وابستگی تا استقلال، دو گام مهم باید برداشت: اقتصاد مقاومتی، در سایۀ « تولید » و « اشتغال »؛البته در سطح عینیت جامعه؛س نه در مصاحبهها و گزارشهای ادواری و انعکاس در رسانهها و مطبوعات! کجاست همت و اراده؟کجاست صداقت و عزم؟
دولت باقی
جهان بر آب نهاده است و زندگی بر باد
غلام همت آنم که دل بر آن ننهاد
جهان نماند و خرم روان آدمیای
که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد
سرای دولت باقی، نعیم آخرت است
زمین سخت نگه کن، چو می نهی بنیاد
کدام عیش در این بوستان که باد اجل
همی بر آورد از بیخ، قامت شمشاد
گرت زدست بر آید، چو نخل باش کریم
ورت زدست نیاید، چو سرو باش آزاد
همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن
که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد
نداشت چشم بصیرت که گرد کرد و نخورد
ببرد گوی سعادت که صرف کرد و بداد
سعدی
خدا هست؛ اگر فلان رئیس نباشد
حسن ملکشاهی
هنوز انقلاب دست و پای خود را جمع نکرده بود و مفهوم امنیت برای نیروهای انقلاب معنا نشده بود که گلولهها از لولۀ تفنگ گروهک فرقان، خزانی به پا کرد که اشک از دیدگان امام و مردم جاری ساخت؛ اما نه مغز هدف گرفتۀ شهید مطهری موجب خلاء تئوریک نظام شد و نه فرق شکافتۀ شهید مفتح، شکافی در پیوند حوزه و دانشگاه ایجاد کرد و نه ترور سر لشگر قرنی ترس در دل نیروهای مسلح کاشت و نه شهادت مظلومانۀ حاج مهدی عراقی و فرزندش هئیتها و بازار را به عقب نشینی از دفاع از امام و انقلاب وا داشت.
مکر یاران فرقانی گودرزی هنوز تمام نشده بود که میلیشاهای سازمان مجاهدین با نظریۀ مسعود رجوی که باید « شاه مهرهای » نظام را زد، از راه رسید. در ششم تیر ماه 1360ش.
انفجار مهیب مسجد ابوذر، آیت الله خامنهای را روانه بیمارستان کرد و یک روز بعد، فاجعۀ انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری، آیت الله بهشتی و 72 تن از مدیران ارشد نظام را به دیدار شهدای کربلا رساند.
یک روز بعد، محمد کچوئی، رئیس زندان اوین که خود سالها شکنجۀ زندانهای شاه را تحمل کرده بود، به قافلهی شهدا پیوست و در 15 تیر ماه، علی انصاری استاندار انقلابی گیلان که دفاع از پایان نامۀ دکترای خود را برای دفاع از انقلاب رها کرده بود، و شجاعانه در مقابل نفاق سینه پر کرده بود شهید شد.
نهم مرداد حجت الاسلام کامیاب، نماینده مردم مشهد و 14 مرداد دکتر حسن آیت مدافع سر سخت اصل ولایت فقیه در مجلس خبرگان قانون اساسی، در خون خود غلطیدند و 26 مرداد ملاصالح خسروی، روحانی انقلابی اهل سنت، به جمع یاران شهید امام پیوستهشت شهریور نوبت به انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر رسید و 14 شهریور بمبی در دفتر دادستانی کل، آیت الله قدوسی این عالم وارسته را به دیدار فرزند شهیدش در حماسۀ هویزه رساند و بیست شهریور محاسن آیت الله سید اسدالله مدنی در سن 86 سالگی در محراب عبادت، چون جدش امیرالمومنین علیه السلام توسط کسانی به خون خضاب شد که امام این ملجم نامرد را از آنها مردتر خوانده بود.
کشتی انقلاب بر موج خون پاکترین مدیران، همزمان با ریخته شدن خون جوانان این سرزمین در جبهههای جنگ، در تابستانی گرم و گر گرفته چنان به پیش رفت که زبده ترین تحلیل گران و کارشناسان سیاسی دنیا نیز باور نمیکردند که نظام اسلامی با چنین وضعیتی تابستان سال 1361 را به چشم خود ببیند.
شهادت رئیس جمهور، نخست وزیر، رئیس قوه قضائیه، دادستان کل کشور و دهها وزیر و وکیل به گونهای که برای رسمیت بخشیدن به قوه مقننه برخی نمایندگان مجلس را با تختخواب و ویلچر به صحن مجلس میآورند، _دست قدرتمند خدا را در پایانی و مانایی نظام مقدس جمهوری اسلامی به ظهور رساند و ثابت کرد که اگر مومنان و مدیران برای نصرت خدا به میدان بیایند، خدا هم نصرت خود را در دفاع از اسلام و انقلاب، در هر شرایطی، تضمین خواهد کرد این جملۀ امام در 27 مرداد 1360 و در فصل ورق خوردن خونین ترین صحنۀ تاریخ یک انقلاب در تاریخ سیاسی دنیا، راز ماندگاری انقلاب تا به امروز آشکار ساخته است: « اسلام، یک مرتبهای است؛ یک اساسی است و خدا همیشه هست و اسلام همیشه، خداوند حفظ میکند این اسلام را؛ ولو من نباشم؛ تو نباشی؛ فلان رئیس نباشد».
بریده ها
خانه آخرت
یکی از پادشاهان بنی اسرائیل خانهای وسیع و زیبا ساخت و دستور داد که مردم از آن دیدن کنند و هر کس عیبی در آن میبیند، بیان کند.
مردم از آن خانه دیدن کردند و عیبی در آن مشاهده نکردند.
سرانجام، زاهدی از آن خانه دیدن کرد و به پادشاه گفت: ای پادشاه! این خانه دو عیب دارد؛ یکی این که ویران میشود و دیگر این که صاحبش میمیرد.
پادشاه گفت: مگر خانهای هست که این دو عیب را نداشته باشد؟ زاهد گفت: آری، خانۀ آخرت. [۸]
کاخهای قیصری
یحیی بن معاذ به یکی از صاحب منصبان عصر خویش میگفت: ای عالمان! خانههای شما خسروی، مرکبهایتان قارونی، ظرفهایتان فرعونی، خوهایتان نمرودی و سفرههایتان جاهلی است؛ پس راه و روش محمدی صلی الله علیه و آله چه شد؟ [۹]
بندگی زر
خلیفۀ سوم، غلامی را با کسیهای زر، نزد ابوذر فرستاد و به او گفت: اگر ابوذر این هدیه را از تو بپذیرد، تو آزادی.
غلام کیسۀ زر را نزد ابوذر برد. ابوذر نپذیرفت.
غلام اصرار کرد و گفت: بپذیر که آزادی من در آن است! ابوذر گفت: بندگی من نیز در پذیرش آن است! [۱۰]
خانه اشرافی
یکی از کارگزاران بصره خانهای ساخت و در کنار آن، خانۀ پیر زنی بود که بیست دینار ارزش داشت.
او برای آن که خانهاش را مربع سازد، به پیرزن گفت: خانهات را به دویست دنیار میخرم.
پیرزن از فروش خانه خود داری کرد.
برخی اطرافیان او برای آن که خانه را از چنگ پیرزن در آورند، به یک قاضی متوسل شدند و همراه او نزد پیرزن رفتند و گفتند: چون خانۀ بیست دیناری را به دویست دینار نفروختی، قاضی حکم به سفاهت ( بی خردی ) تو میکند.
پیرزن گفت: چرا قاضی حکم به سفاهت خریدار نمیکند که خانۀ بیست دیناری را به دویست دینار میخرد؟ [۱۱]
ارزش مقام
اسکندر یکی از کارگزارانش را از مقامش عزل کرد و به منصبی پست گماشت.
روزی آن مرد نزد اسکندر آمد.
اسکندر از او پرسد: منصب و کار جدید خویش را چگونه میبینی؟ او گفت مرد به مقام و منصب، بزرگ نمیشود؛ بلکه مقام و منصب با مرد، ارزش و اعتبار مییابد.
بایدت منصب بلند بکوش
تا به فضل و هنر کنی پیوند
نه به منصب بود بلندی مرد
بلکه منصب بود به مرد بلند [۱۲]
بیداری و سحر خیزی
روزی خواجهای در میان گروهی از عوام، در فواید سحر خیزی سخن میداند و میگفت: ای مردم،! مانند من که همواره صبح زود از خواب بر میخیزم، عمل کنید که فواید بسیاری دارد.
بهلول که در آن جمع بود، گفت: ای خواجه سرا! تو از خواب برنمیخیزی؛ تو از رختخواب بر میخیزی و میان این دو، تفاوت از زمین تا آسمان است. [۱۳]
دکتر بازی
دکتر اسمائیل امینی
خاک ایران یک سر از دکتر پراست
هرکه دکتر نیست، نانش آجر است
ملک ایران، سرزمین دکتران
این قدر دکتر نباشد در جهان
شهر دکتر، کوچه دکتر، باغ دک
کبک دکتر، فنج دکتر، زاغ دک
عابران هر خیابان دکترند
دانههای برف و باران دکترند
هم وزیران هم مدیران دکترند
بیشتر از نصف ایران دکترند
هرکه پستی دارد این جا، دکتر است
دیپلم ردی است، امّا دکتر است
هر که شد محبوب از ما بهتران
هر که شد منصوب بالا، دکتر است
هر که رد شد از در دانشکده
یا گرفته دکتری یا دکتر است
شعر تو مدیون دکترها بود
تو ندانستی که نیما دکتر است؟
شاعر تیتراژهامان دکتر است
مجری اخبار سیما، دکتر است
در جهانی که پر است از نابغه
دکتری چندان ندارد سابقه
بی سبب افسردهای غم میخوری
سرزمین ماست مهد دکتری
خطمان وقتی شبیه میخ بود
ای بسا دکتر در آن تاریخ بود
این همه آدم که در عالم نبود
آدمی کم بود و دکتر کم نبود
من نگویم شاعران فرمودهاند
رخش و رستم هر دو دکتر بودهاند
گرچه باشد قصهها پشت سرش
دکتری دارند ملا و خرش
شاعران از رودکی تا عنصری
بیگمان دارند هریک دکتری
شعلههای عشق چون گر میگرفت
آتشی در خیل دکتر میگرفت
عشق با دکتر نظامی قصه گو
عشق با دکتر سنایی راز جو
عارف شوریده دکتر مولوی
نام پایان نامۀ او مثنوی
حافظ و سعدی و خواجو دکترند
سر و قدان لب جو دکترند
وحشی و اهلی و صائب دکترند
تاجر و دهقان و کاسب دکترند
بحثهای جعل مدرک نان بری است
بهترین سرگرمی ما دکتری است
عدهای مشغول دکتر سازیاند
عدهای سرگرم دکتر بازیاند [۱۴]
حفاظت از مدیران
عبدالرحیم اباذری
از آغاز تشکیل نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، مدیران و مسئولان همواره در میان مردم و در کنار آنان حضوری بی تکلف داشتند و هیچگونه پرده و دیواری میان مردم و مدیران مشاهده نمیشد و ارتباط و انتقال اطلاعات و مشکلات از سوی مردم به مسئولان، با سهولت انجام میگرفت.
رهبر کبیر انقلاب که در راس مدیران و مسئولان قرار داشت، بدون هیچ گونه محافظی هر روز در چند نوبت صبح، عصر و شب با اقشار مردم دیدار عمومی و خصوصی داشت و مردم، علما و روحانیون با گرایشیهای گوناگون خیلی صریح و جدی، مطالب خود را با وی مطرح میکردند و در ایامی که در قم حضور داشت، در رفت و آمد بین مدرسه فیضه و محل اقامت از تا کسی استفاده میکردن و تنها راننده و شیخ حسن صانعی وی را همراهی میکردند.
سایر مسئولان و مدیران نیز همین و ضعیت را داشتند.
اعضای هیئت دولت، قوه قضاییه و نمایندگان مجلس نیز در نهایت سادگی و اغلب با اتوبوس، مینی بوس، و وسایل نقلیه به محل کارشان میرفتند و هیچ محافظی نداشتند.
این موضوع اگر چه از نقاط قوت و از مختصات نظام اسلامی بود، اما خیلی زود مورد سوء استفادۀ دشمنان انقلاب واقع شد و ایادی بیگانگان و گروههای انحرافی، مانند منافقین و فرقان، دست به کار شدند و در مدت کوتاهی به وسیلۀ ترور و انفجار بمب، شخصیتهای بر جستۀ انقلاب اسلامی را از امت گرفتند.
در یازدهم اردیبهشت1358، آیت الله مطهری، بیست و هفتم آذر همان سال، آیت الله مفتح را به شهادت رساندند.
و در چهارم خرداد همان سال و ششم تیر 1360 آیت الله هاشمی و ایت الله خامنهای را ترور کردند؛ ولی انها جان سالم به در بردند.
و فردای ان روز، یعنی در هفتم تیر سال 1360 در ساختمان مرکزی حزب جمهوری اسلامی طی انفجاری آیت الله بهشتی و 72 تن از یارانش را که از مدیران فعال کشور بودند، به شهادت رسیدند.
و در هشتم شهریور همین سال، با انفجار دفتر نخست وزیری، محمد علی رجایی و حجت الاسلام دکتر باهنر که رئیس جمهور و نخست وزیر بودند، به شهادت رسیدند.
همچنین شهادت آیت الله قدوسی نیز در 14 شهریور 1360 با انفجار دفتر وی به وقوع پیوست.
پس از آن، منافقین و گروه فرقان به سراغ ائمۀ جمعه مراکز استانها رفتند و چند تن از آنان را به شهادت رساندند و ضربه کاری به ساختار مدیریتی کشور وارد کردند و زبان و تمسخر دشمنان اسلام و انقلاب را بر ضد مردم ایران گشودند؛ به طوری که انور سادات، رئیس جمهور معدوم مصر طی اظهاراتی به کنایه و تحقیر گفته بود: این چه نوع حکومتی است که وقتی رئیس جمهور و نخست وزیرش انتخاب میشوند، فردا با یک نارنجک دستی به هوا میروند؛ البته در کنار مدیران و مسئولان، منافقان در این مقطع تاریخی هزاران نفر از مردم طرفدار و حامی انقلاب و نظام را نیز در کوچه، خیابان، منزل و محل کار به شهادت رساندند.
پس از این حوادث، امام خمینی از فرماندهان سپاه و مسئولین اجرایی و قضایی خواست که در حفاظت از عموم مردم، مدیران و مسئولان، چاره اندیشی کنند که در پی آن، معاونت حفاظت سپاه جهت حفظ و حراست از مسئولان تشکیل شد و در بارۀ تامین امنیت عمومی مردم نیز اقدامات اساسی دیگری انجام گرفت.
همان طوری که ملاحظه شد، امام، مدیران و مسئولان ارشد نظام اسلامی هرگز راضی به این به اصطلاح دیوار کشی نبودند و این پدیده به آنها تحمیل شد.
در عین حال، اغلب مدیران تلاش میکردند تا آن حالت مردمی خود را حفظ کنند و حراست و حفاظت و داشتن محافظ شخصی مانع ارتباط آنان را مردم نشود.
از سوی دیگر، تشکیل معاونت سپاه، یک اقدام حکیمانه و مقتدارانه بود که در آن مصطح تاریخی، مانع ار ترور و از بین رفتن شخصیتهای تاثیر گذار نظام اسلامی شد.
این اقدام ضروری در دهه شصت و اوائل دهه هفتاد انجام گرفت که سازمان منافقین با نظام اسلامی اعلان جنگ کرده و ترورهای گروه فرقان به اوج رسیده و سبب ناامنی در سطح کشور شده بود؛ امّا اکنون که در سایۀ قدرت امنیتی و اطلاعاتی نظام، موضوع ترورها منتفی شده است، چرا همچنان حفاظت و حراست از شخصیتها ادامه دارد؟با توجه به این که در مورد شخصیتهای درجه 2، 3و 4 نیازی به حفاظت نمیباشد، آیا بهتر نیست در این مورد تجدید نظر بشود و از هزینههای اضافی جلوگیری شود؟ به نظر میرسد هم اکنون به غیر از حفاظت از مقامات ویژه و درجه یک، مانند رهبری و رؤسای قوای سه گانه، دیگر نیازی به حفاظت آنچنانی نیست؛ زیرا این کار مخصوص دهۀ شصت بود که در مقابل پدیدۀ ترور شکل گرفته بود و اکنون در اذهان مردم بیشتر یک اقدام تشریفاتی و تضنعی جلوه میکند که سبب جدایی مدیران و مسئولان از مردم شده است.
خطر تغییر رفتار مدیران
تاریخ ، حکایت غمبار لغزش انسان های صالح بسیاری را دارد که از قلۀ عزت به قعر ذلتّ سقوط کردند.
خطر سقوط، تا پایان عمر هر انسان مومنی محتمل است و کسی نمی تواند ادعا کند که تا اخر حیات خود، قادر به حفظ خویش است ؛ زیرا چنین تضمینی را از هیچ کس دریافت نکرده است.
داستان عبرت آموز بلعم باعورا، نمونه ای از لغزش انسان های راست کیش است .
و نام او در دفتر ریزش جنبش های حیات بشری، خودنمایی می کند.
او در عصر حضرت موسى علیه السلام زندگى مىكرد و از دانشمندان و نخبگان مشهور بنى اسرائيل به شمار می آمد.
موقعیت ممتاز او سبب می شد که گاهی موسى نبی علیه السلام از وجود او به عنوان يك نیروی موثر در تبلیغ دین استفاده مىکرد.
كار بلعم در اين راه آن قدر بالا گرفت كه دعايش در پيشگاه خدا به اجابت مىرسيد؛ ولى بر اثر تمايل به فرعون و وعد و وعيدهاى او، از راه حق منحرف شد و همۀ مقامات خود را از دست داد؛ تا آنجا كه در صف مخالفان حضرت موسى علیه السلام قرار گرفت؛ درس آموز بودن حکایت این ریزش را قرآن اینگونه وصف می کند: «حكايت كسى را كه آيههاى خويش به او تعليم داديم و از آن بدر شد و شيطان به دنبال او افتاد و از گمراهان شد، براى آنها بخوان.
اگر مىخواستيم وى را به وسيله آن آيهها بلندش مىكرديم؛ ولى به زمين گراييد (پستى طلبيد و به دنيا ميل كرد) و هوس خويش را پيروى كرد، حكايت وى، حكايت سگ است كه اگر بر او هجوم برى، پارس مىكند و اگر او را واگذارى، پارس مىكند.
اين حكايت قومى است كه آيههاى ما را تكذيب كردهاند پس اين خبر را بخوان؛ شايد آنها انديشه كنند».
خطر لغزش، همواره در کمین مدیران حکومت دینی است و دنیاپرستی، فریباترین دامی است که پای آنان را سست می کند و آنان را به تغییر رفتار، سوق می دهد؛ سرنوشت شومی که زندگی شان را به تباهی می کشاند.
هشدار رهبر فرزانه انقلاب در این زمینه تامل برانگیز است:«دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله شروع شد.
به مسئله خلافت، اصلاً کار ندارم.
مسئلۀ خلافت، جدا از جریان بسیار خطرناکی است که میخواهم به آن بپردازم.
قضایا، کمتر از یک دهه پس از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله شروع شد.
ابتدا سابقهداران اسلام - اعم از صحابه و یاران و کسانی که در جنگهای زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت کرده بودند - از امتیازات برخوردار شدند که بهرهمندی مالی بیشتر از بیتالمال، یکی از آن امتیازات بود.
چنین عنوان شده بود که تساوی آنها با سایرین، درست نیست و نمیتوان آنها را با دیگران یکسان دانست! این، خشتِ اوّل بود.
حرکتهای منجر به انحراف، اینگونه از نقطۀ کمی آغاز میشود و سپس هر قدمی، قدم بعدی را سرعت بیشتری میبخشد.
انحرافات، از همین نقطه شروع شد؛ تا به اواسط دوران عثمان رسید.
در دوران خلیفۀ سوم، وضعیت بهگونهای شد که برجستگان صحابه پیغمبر صلی الله علیه و آله، جزو بزرگترین سرمایهداران زمان خود محسوب میشدند! توجّه میکنید! یعنی همین صحابۀ عالیمقام که اسمهایشان معروف است - طلحه، زبیر، سعدبنابیوقّاص و غیره - این بزرگان که هر کدام یک کتاب قطور سابقۀ افتخارات در بدر و حُنین و اُحد داشتند، در ردیف اول سرمایهداران اسلام قرار گرفتند.
یکی از آنها، وقتی مُرد و طلاهای مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم کنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بنای شکست و خرد کردن آنها را گذاشتند؛ مثل هیزم که با تبر به قطعات کوچک تقسیم کنند » !.
نه هرکه چهره برافروخت، دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی، کیمیاگری داند
هزار نکته باریکتر زمو این جاست
نه هر که سر بتراشد، قلندری داند
نصیحت به امام
جمعی از کودکان، اهل یکی از روستاهای نیشابور، نامهای به امام امت (ره) نوشتند که در فرازهایی از آن آمده است:« ... ما میخواستیم همان طور که در کتاب تعلیمات دینی و اخلاق کلاس پنجم بود، نامهای به شما بنویسیم و مانند امام محمد تقی علیه السلام که فرماندار سیستان را نصیحت کرده بود، شما را نصیحت کنیم؛ اما متوجه شدیم که این کار، اشتباه بزرگی است و گناه دارد؛ چون شما خود شخصیتی بزرگ و با تقوا و پرهیزکارید و در برابر قدرتهای شرق و غرب، ایستادگی نمودهاید... ».
امام در بخشی از پاسخ خود به آن کودکان نوشت:« فرزندان عزیزم! چه خوب بود که نصیحتی را که در نظر داشتید، مینوشتید.
ما همه محتاج به نصیحت هستیم و نصیحت شما عزیزان، بی غرضانه و از روی صفای قلب شماست...» [۱۵].
مدیری که غرور او را شکست
حسن ابراهیم زاده ساعت 8:30 دقیقه روز ششم مرداد ماه 1360 بوئینگ 707 نظامی با خلبانی سرهنگ معزی که قبلا شاه را از ایران خارج کرده بود، از فرودگاه تهران به مقصد پاریس از زمین برخاست.
مسافر این هواپیما، کسی نبود جز ابوالحسن بنیصدر در لباس و آرایش زنانه که در کنار او مسعود رجوی نشسته بود.
آنچه که بنی صدر را سوار بر این هواپیما کرد و از امام و مردم جدا و او را به دامان گرگهای خارج نشین افکند، چیزی نبود جز خصلت غرور، روحیۀ اشرافی گری، دلباختگی به غرب و همنشینی با فتنه گران زمان خود.
امام خمینی که در نامۀ 6/1 خود به آقای منتظری به صراحت اعلام کرد که به بنی صدر رای نداده است، به لحاظ شناخت و بصریت الهی نقطه ضعفهای این رئیس جمهور را پدرانه و دلسوزانه به او تذکر داد در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری او فرمود:« من یک کلمه به آقای بنی صدر تذکر میدهم که آن یک کلمه، تذکر برای همه است؛ حب الدنیا راس کل خطئیه؛ هر مقامی که برای بشر حاصل میشود، چه مقامهای معنوی و چه مقامهای مادی، روزی گرفته خواهد شد و آن روز هم نا معلوم است.
توجه داشته باشند همۀ کسانی که برای بشر خدمت میکنند، کسانی که دارای مقامی هستند، دارای پستی هستند که مقام آنها را مغرور نکند.
مقام، رفتنی است و انسان در حضور خدای تبارک و تعالی، ماندنی است.
من از آقای بنی صدر میخواهم که ما بین قبل از ریاست جمهور و بعداز ریاست جمهور، در اخلاق و روحی شان تفاوتی نباشد ».
بنی صدر به خاطر همان خصلت غرور و دیدن آرای 11 میلیونی خود از مجموع 14 میلیون رای به صندوق ریخته شده، چنان در غرور و نخوت فرو رفت که حتی خود را در جایگاه رهبری و در عرض امام دید و به لحاظ روحیۀ اشرافی گری، درست پس از پیروزی، یکی از ساختمانهای بزرگ ساخته شده در دوران پهلوی را به عنوان کاخ ریاست جمهوری انتخاب و نیروهایی را به گرد خود جمع کرد که جای رسیدگی به امور مردم، به ویژه فقرا و پا برهنگان زخم خورده از حکومت پهلوی، به دنبال مچ گیری و گرفتن اخبار و اطلاعات از نهادهای مردمی و انقلابی بودند.
او حتی یک روز پس از انتخابات، دانشجویان پیرو خط امام و تسخیر کنندگان لانۀ جاسوسی را به اتهام حرکتی موازی دولت در حل بحران آمریکا، مورد مواخذه قرار داد؛ اما آنچه او را بیش از همه به جدایی از امام و امت کشاند، عبور از خط قرمزهای امام و امت، یعنی جریان فتنه سالهای نخست انقلاب بود.
امام راحل در خرداد 1360 صف بر اندازان و فتنه گران را چنین بیان کرد:« امروز منافقین، جهیه ملی، حزب دمکرات و تمامی ضد انقلابیون، دست در دست یکدیگر گذاشتهاند؛ تا شما و انقلاب پاک ملت را نابود کنند».
بنی صدر به جای فاصله گرفتن از گروهکهای برانداز و جریان فتنه، دست در دست منافقین و جبهۀ ملی گذاشت و مطالبات آنان را مطالبات مردم خواند و این در حالی بود که جبهۀ ملی به تحزیب و تضعیف مبانی دینی و سازمان مجاهدین هم به سازماندهی ملیشیای خود برای رویا رویی مسلحانه مشغول بود.
حرکت عناصر ضد مذهبی، چون ملی گراها و نهضت آزادی، به قدری فریبکارانه بود، که وقتی در خرداد 1360 و در پی موضع گیری این عناصر در برابر لایحۀ قصاص امام خمینی حکم ارتداد جبهۀ ملی را صادر کرد، برخی از مومنین ساده لوح و برخی افراد بی بصیرت، به خاطر شخص بنی صدر، عملا در صف بی دینان قرار گرفتند.
امام این همراهی مدعیان دینداری و انقلاب را با بی دینان و ضد انقلاب در خرداد 1360 این گونه بیان کرد:« .... وای به حال ملتی که ملیهایشان این باشد! متدینینی هم که اظهار تدین میکنند، آن باشد و سرانشان هم این و اگر ندانسته میکنند، چه طور اطلاعیۀ « جیهۀ ملی » را ندیده، دعوت میکنند به اینکه شما هم به دنبال جبهۀ ملی راهپیمایی کنید »؟ بنی صدر، نه غرورش را شکست و نه دل از غرب کند و نه از روحیۀ اشرافی گری دست برداشت و نه جریان فتنه را دشمن دین و مردم به شمار آورد و سرانجام، کار او به جایی رسید که سخنانش درست در تقابل با رهنمودهای دلسوزانه و پدرانۀ امام قرار گرفت؛ به صدا و سیما تاخت؛ بر ضد سپاه پاسداران و قوه قضاییه سخنرانی کرد و به تضعیف نهادهای مردمی و جریان حزب الهی روی آورد و دینداران را افراطی و خشونت طلب معرفی کرد و عملا نماینده اقلیتی فتنه گر، برانداز و نمایندۀ هوسهای دنیای درونش شد و همین روحیه، او را تنها گذاشت و غرور، چادر زنانه بر سرش نهاد و غرب، قبلهای شد که به سوی آن شتافت، خیلی زمان نگذشت که مردم بار دیگر در دفاع از اسلام و انقلاب در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردند و با پس گرفتن رای خود از بنی صدر، 13 میلیون رای را برای رجایی به صندوقها انداختند؛ تا او باور کند که رای مردم، رای به اشرافی گری، غربگرایی، غرور و فتنه گرای نبوده است.
پس از فرار بنی صدر، منافقین و جریان فتنه در کشور به لانۀ خود خزیدند؛ تا در فرصتی دیگر و زمانی دیگری، فردی را با روحیات « ابوالحسن » پیدا کنند؛ تا پشت سر وی، به رویارویی با اسلام و انقلاب بپردازند.
پانویس
- ↑ صحیفیه امام، ج 6، ص 329
- ↑ از سخنان رهبر معظم انقلاب در جمع زائران حرم امام رضا علیه السلام، 1/1/1396.
- ↑ محدث قمی، سفینه البحار، ج 7، ص 455.
- ↑ کلینی، کافی، ج 5، ص 111.
- ↑ نوری، متدرک الوسائل، ج 2، ص 354.
- ↑ سجده ، آیه 24
- ↑ نحل،آیه 97.
- ↑ شیخ بهایی، کشکول، ترجمه عزیز الله کاسب، انتشارات گلی، 1376، ص 196.
- ↑ همان، ص 69.
- ↑ همان، ص 178.
- ↑ همان، ص 240.
- ↑ عبدالرحمن جامی، بهارستان، کتابخانه مرکزی، 1348، ص 23 ( با تصرف و تلخیض )
- ↑ عبید زاکانی، رساله دلگشاس.
- ↑ گزیدهای از کتاب دکتر بازی (روزنامه همشهری، 1مهرماه 135، ص2).
- ↑ صحفیه نور، ج 16 ص 54.







