کتابخانه:یکصد موضوع پانصد داستان ج2

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
یکصد موضوع پانصد داستان – جلد دوم
مشخصات کتاب
Yeksad mozoo pansad dastan-sedaghat.jpg
نویسنده علی اکبر صداقت
زبان فارسی
ناشر ؟؟؟؟
محل انتشارات ؟؟؟؟
تاریخ نشر ۱۳۸۰
قطع ????
شابک ۹۶۴۶۶۸۳۴۵۲

محتویات

حق و باطل

مقدمه

قال الله الحکیم : (قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا : بگو حق آمد و باطل را نابود ساخت همانا باطل از بین رفتنی است . )[۱]

قال علی علیه السلام : (ظلم الحق من نصر الباطل : از کمک به باطل به حق ظلم می‌شود)[۲]

شرح کوتاه :

شناخت حق و باطل را مراتبی است که اشخاص در قبول و رد مختلف هستند . قاعده در حق آنست که قلب بخدا و حقایق و اوامرش مایل باشد ، و از آن طرف در باطل که شامل نواهی و احکام غیر خدائی است منزجر ، و باطن از تعلقات نفسانی زشت بدور باشد .

متقی ، می‌فهمد که هر چه غیر خدا باطل و از بین رفتنی است ؛ و شخص را از حقایق دور می‌کند؛ و آنچه ماندنی است و ریشه دار است حق است ، پس به اهل حق متصل و از اهل باطل باید پرهیز کرد .

حق مسلمان متوفی

(زراره ) گوید : در تشییع جنازه مردی از قریش در خدمت امام باقر علیه السلام بودم و از جمله تشییع کنندگان ، (عطا) مفتی مکه بود ، در این حال ناله و فریاد زنی بلند شد ، عطا به او گفت : یا خاموش باش و یا من برمی گردم ، ولی آن زن ساکت نشد و عطا برگشت .

من به امام عرض کردم : عطا برگشت ، فرمود : برای چه ؟ گفتم : به خاطر فریاد و شیون این زن ، که به او گفت : خاموش باش والا برمی گردم ، چون خاموش نشد برگشت . امام فرمود :

با ما باش همراه جنازه برویم ، اگر ما چیزی از باطل را مقرون با حق یافتیم ، و حق را به خاطر باطل ترک کردیم حق مسلمان را اداء نکرده باشیم ، یعنی تشییع جنازه آن مرد مسلم که حق اوست ، به خاطر شیون یک زن (که به عقیده اهل غیر شیعه ممنوع است ) نباید ترک شود .

چون از اقامه نماز بر میت فراغت حاصل شد ، صاحب مرده و متوفی به امام عرض کرد : شما بفرمائید خدایت رحمت کند ، چون شما قادر به پیاده راه رفتن نیستید .

امام به تشییع ادامه داد ، من عرض کردم صاحب مرده اجازه داده مرا مراجعت بفرمائید . فرمود : شما کاری داری برو دنبال کارت ، همانا ما با اجازه این شخص نیامده‌ایم و با اجازه وی هم مراجعت نمی‌کنیم ، بلکه به خاطر اجر و پاداشی است که می‌طلبیم ، چه آنکه به مقدار تشییع جنازه انسان ماءجور خواهد شد .[۳]

معاویه بن یزید

بعد از خلافت سه سال یزید که موجب قتل امام حسین علیه السلام و غارت و جنایات در مدینه و خراب کردن کعبه شد ، بعد از او خلافت به فرزندش معاویه (ثانی ) رسید . او وقتی که شب می‌خوابید دو کنیز یکی کنار سر او و دیگری پائین پای او بیدار می‌ماندند تا خلیفه را از گزند حوادث حفظ کنند .

شبی این دو بی خیال اینکه خلیفه به خواب رفته است با هم صحبت می‌کردند کنیزی که بالای سر خلیفه بود گفت :

خلیفه مرا از تو بیشتر دوست دارد ، اگر روزی سه بار مرا نبیند آرام نمی‌گیرد آن کنیز دیگر گفت : جای هر دو شما جهنم است .

معاویه خواب نبوده و این مطلب را شنیده و خواست بلند شود و کنیز را به قتل برساند اما خودداری کرد تا ببیند این دو به کجا می‌کشد .

کنیز علت را پرسید و دومی جواب داد : معاویه و یزید ، جد و پدر این معاویه غاصب خلافت بودند و این مقام سزاوار خاندان نبوت است .

معاویه که خود را به خواب زده بود این مطلب را شنید و در فکر فرو رفت و تصمیم گرفت فردا خود را از خلافت باطل خلع و خلافت حق را به مردم معرفی کند .

فردا اعلام کرد مردم به مسجد بیایند ، چون مسجد پر از جمعیت شد بالای منبر رفت و پس از حمد الهی گفت : مردم خلافت ، حق امام سجاد علیه السلام است ، من و پدر و جدم غاصب بودند . از منبر به طرف خانه رهسپار شد و درب خانه را بر روی مردم بست . مادرش وقتی از این جریان مطلع شد نزد معاویه آمد و دو دستش را بر سر خود زد و گفت : کاش تو کهنه خون حیض بودی و این عمل را از تو نمی‌دیدم .

او گفت : به خدا سوگند دوست داشتم چنین بودم و هرگز مرا نمی زائیدی . معاویه چهل روز از در خانه بیرون نیامد ، و سیاست وقت (مروان حکم ) را خلیفه قرار داد . مروان با مادر معاویه (زن یزید) ازدواج کرد و بعد از چند روز معاویه حق شناس را مسموم کرد .[۴]

پذیرش حرف حق

در شبی از شبها ، (سعید بن مسیب ) وارد مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله شد و شنید ، شخصی مشغول خواندن نماز است و با صدائی بسیار زیبا و بلند نماز می‌خواند .

به غلام خود گفت : نزد این نمازگزار برو و به او بگو آهسته نماز بخواند . غلام گفت : مسجد متعلق به ما نیست و این شخص هم سهمی از آن دارد !

سعید خودش با صدای بلند گفت : ای نمازگزار ، اگر در نمازت خدا را قصد کرده‌ای صدایت را آهسته کن ، اگر برای مردم نماز می‌خوانی آنها نفعی برای تو ندارند .

نمازگزار که حرف حق را در نماز شنید ، بقیه نماز را آهسته به جای آورد سلام داد . بعد کفشهایش را برداشت و از مسجد خارج شد؛ دیدند این شخص امیر مدینه عمر بن عبدالعزیز است . [۵]

مست حق شناس شد

(ذوالنون مصری ) گوید : وقتی از شهر مصر بیرون آمدم تا ساعتی در صحرا سیری کنم . بر کنار رود نیل راه می‌رفتم و به آب نگاه می‌کردم . ناگاه عقربی دیدم که با سرعت می‌آمد . گفتم : به کجا خواهد رفت ؟ چون به لب آب رسید غورباغه‌ای بر لب آب آمده بود و آن عقرب بر پشت او نشست و غورباغه شناکنان حرکت کرد . گفتم : حتما سری در این قضیه است ، خود را بر آب زدم و به تعجیل از آب گذشتم و به کنار آب آمدم .

دیدم غورباغه به خشکی رسید و عقرب از پشت او به خشکی آمد . من دنبالش می‌رفتم ، تا به زیر درختی رسیدم ، مردی را دیدم که در زیر سایه درخت خفته بود و ماری سیاه قصد او کرده بود که او را نیش بزند ، که ناگاه عقرب بیامد و نیشی بر پشت مار زد و او را هلاک کرد .

پس عقرب آمد به لب آب ، بر پشت غورباغه نشست و از این طرف به آن طرف آب رفت .

من متحیر ماندم و گفتم : حتما این مرد یکی از اولیای الهی است ، خواستم پای او را ببوسم اما نگاه کردم دیدم جوانی مست است ، تعجبم بیشتر شد . صبر کردم تا جوان از خواب مستی بیدار شد .

چون بیدار شد مرا کنار خود دید ، متعجب شد و گفت : ای مقتدای اهل زمانه بر سر این گناهکار آمده‌ای و اکرام فرموده‌ای ؟ !

گفتم : از این حرفها نزن ، نگاه به این مار کن . چون مار را دید دست بر سر خود زد و گفت چه اتفاقی افتاده است ؟ تمام قضیه عقرب و غورباغه و مار را نقل کردم چون این لطف حق را درباره خودش بشنید و دید :

روی به آسمان کرد و گفت : ای که لطف تو با مستان چنین است با دوستان چگونه خواهد بود ؟ پس در رود نیل غسلی کرد و روی به محل خود نهاد و به مجاهدت مشغول شد ، و کارش به جائی رسید که بر هر بیماری دعا می‌خواند شفا می‌یافت .[۶]

حق شناسی ابوذر

ابوذر وقتی شنید پیامبری در مکه مبعوث شده ، به برادرش انیس گفت : بیا برو و اخباری از او برایم بیاور .

برادر به مکه آمد و توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله را برایش نمود . ابوذر گفت : آتش قلب مرا خاموش نکردی ، خود مهیای سفر شد و به مکه آمد و در گوشه‌ای از مسجد خوابید تا روز سوم به هدایت علی علیه السلام مخفیانه بر پیامبر صلی الله علیه و آله وارد شد و سلام کرد .

پیامبر صلی الله علیه و آله از نام و احوالش پرسید ، او سر حال خودش را گفت و مسلمان شد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : به محل خود بازگرد و در مکه توقف مکن زیرا می‌ترسم بر تو ستمی روا بدارند .

گفت : بخدائی که جانم در دست اوست در جلو چشمان مردم مکه فریاد می‌کشم و به آواز بلند اظهار اسلام می‌کنم .

از همانجا به (مسجد الحرام ) آمد و صدا بلند کرد و شهادتین را گفت . مردم مکه به طرف او حمله آوردند و آنقدر او را زدند که بی حال روی زمین افتاد . عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله او را دید خود را بر روی او انداخت و گفت :

مردم وای بر شما مگر نمی‌دانید این مرد از طایفه غفار است ، و ایشان در سفر شام سر راه شمایند ، و به این کلمات او را نجات داد .

روز دوم که حال ابوذر بهتر شد ، باز ابوذر اظهار اسلام را نمود و مردم او را کتک مفصلی زدند . عباس سبب شد تا او از زیر کتکهای مردم نجات یابد ، و او به محلش بازگشت .[۷]

حلال و حرام=

مقدمه

قال الله الحکیم : (یا ایها الناس کلو مما فی الارض حلالا طیبا

ای مردم از آن چه در زمین حلال و پاکیزه است را تناول کنید)[۸]

قال الکاظم علیه السلام : ان الحرام لاینمی و ان نمی لم یبارک فیه

حرام نمو نمی‌کند و اگر نمو کند مبارک نخواهد بود)[۹]

شرح کوتاه :

خوردن حلال عاقبت بخیری و عافیت همراه دارد ، و انبیاء و اولیاء هیچگاه حرام نمی‌خوردند ، و امت خودشان را به کسب حلال و پرهیز از حرام سفارش می‌کردند .

حرام خوری قلب را قسی می‌کند که بزرگترین مرض برای قلب است حتی اثرش در نسل و دودمان ظاهر می‌گردد ، و با خدا سر جنگ پیدا می‌کند ! !

کسی که آخرش به چند متر کفن و قبری احتیاج دارد چرا حرام جمع کند و برای دیگران بگذارد و وزر و وبال آنان هم بشود .

اما در طلب حلال از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است که عبادت هفتاد جزء دارد افضل آن طلب حلال است[۱۰]

که باعث نورانیت قلب ، و قبولی عبادات می‌شود و انسان همیشه در حافظت حق تعالی می‌باشد .

یهود و غذای حرام

هنگامی که حضرت محمد صلی الله علیه و آله هفت ساله بود ، یهودیان (که نشانه‌هایی از پیامبری را در او دیدند در صدد بعضی امتحانات برآمدند) با خود گفتند : ما در کتابهایمان خوانده‌ایم که پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام از غذای حرام و شبهه ، دوری می‌نماید خوب است او را امتحان کنیم ، بنابراین مرغی را دزدیدند و برای حضرت ابوطالب فرستادند تا همه به عنوان هدیه بخورند ، همه خوردند غیر پیامبر صلی الله علیه و آله که به آن دست نزد .

علت این کار را پرسیدند ، حضرتش در پاسخ فرمود : این مرغ حرام است و خداوند مرا از حرام نگه می‌دارد .

پس از این ماجرا ، مرغ همسایه را گرفته و نزد ابوطالب فرستادند ، به خیال اینکه بعد پولش را به صاحبش بدهند . ولی آن حضرت باز هم میل ننمود و فرمود : این غذا شبهه ناک است .

وقتی یهود از این جریان اطلاع یافتند ، گفتند : این کودک دارای مقام و منزلت بزرگی خواهد بود .[۱۱]

طبق حرام

ایامی که (امام باقر) علیه السلام در حبس (منصور دوانیقی ) (دومین خلیفه عباسی ) بود غذا کم میل می‌کردند . روزی یکی از زنهای صالحه که دوستدار اهل بیت بود ، دو عدد نان از حلال درست کرد و به نزد امام فرستاد تا میل کند .

زندانبان به امام عرض کرد : فلان زن صالحه که دوستدار شماست این دو عدد نان را به رسم هدیه فرستاده و سوگند می‌خورد که از حلالست و التماس دارد که امام آن را تناول کند .

امام قبول نفرمود و به نزد آن زن فرستاد و فرمود : او را بگوئید که ما می‌دانیم طعام تو حلال است ، اما چون بر طبق حرام پیش ما فرستادی ، خوردن آن ما را روا نیست .[۱۲]

دام شیطان

یکی از شاگردان (آیه الله شیخ مرتضی انصاری ) می‌گوید : در دورانی که در نجف اشرف نزد شیخ به تحصیل مشغول بودم ، شبی شیطان را در خواب دیدم که بندها و طنابهای متعددی در دست داشت .

از شیطان پرسیدم این بندها برای چیست ؟ گفت : اینها را به گردن مردم می‌اندازم و آنها را به سمت خویش می‌کشم و به دام می‌اندازم .

روز گذشته یکی از طنابهای محکم را به گردن شیخ انداختم و او را از اتاقش تا اواسط کوچه‌ای که منزل شیخ در آن است کشیدم ، ولی افسوس که از دستم رها شد و برگشت .

صبح نزد شیخ آمدم و خواب شب گذشته را برایش نقل کردم ، فرمود ، شیطان راست گفته است ، زیرا آن ملعون دیروز می‌خواست که مرا فریب دهد که با لطف خدا از دستش گریختم .

دیروز پول نداشتم و اتفاقا چیزی در منزل لازم شد ، با خود گفتم یک ریال از مال امام زمان علیه السلام نزدم موجود است و هنوز وقت صرفش نرسیده ، آن را به عنوان قرض برمی دارم و سپس اداء خواهم کرد .

یک ریال را برداشتم و از منزل خارج شدم ، همینکه خواستم آن چیز مورد نیاز را بخرم ، با خود گفتم : از کجا که من بتوانم این قرض را بعدا اداء کنم ؟ در همین تردید بودم که ناگهان تصمیم گرفتم به منزل برگردم . چیزی نخریدم و به خانه برگشتم و آن پول را سر جای خودش گذاشتم .[۱۳]

غذای خلیفه !

روزی در مجلس (هارون الرشید) (پنجمین خلیفه عباسی ) که جمعی از اشراف حاضر بودند صحبت از بهلول و دیوانگی او شد . هنگام خوردن غذا ، سفره سلطنتی پهن شد ، یک ظرف غذای مخصوص در جلو هارون گذارند .

هارون غذای خود را به یکی از غلامان داد و گفت : این ژИǠرا برای بهلول ببر ، تا شاید بهلول را جذب خود کند .

وقتی غلام غذا را نزد بهلول که در خرابه‌ای نشسته بود گذاشت ، دید چند سگ در چند قدمی ، لاشه الاغی را دارند می درند و می‌خورند .

بهلول غذا را قبول نکرد و به غلام گفت : این غذا را نزد آن سگها بگذار ، غلام گفت : این غذای مخصوص خلیفه بوده و به احترام تو ، برایت فرستاده است ، توهین به مقام خلیفه نکن .

بهلول گفت : آهسته سخن بگو که اگر سگها هم بفهمند ، از این غذا نمی‌خورند (چه آن که اموال در تصرف خلیفه حلال و حرامش معلوم نیست ) .[۱۴]

عقیل

روزی (عقیل ) برادر (امام علی ) علیه السلام از حضرتش درخواست کمک مالی کرد و گفت : من تنگدستم مرا چیزی بده .

حضرت فرمود : صبر داشته باش تا میان مسلمین تقسیم کنم ، سهمیه ترا خواهم داد . عقیل اصرار ورزید ، امام به مردی گفت : دست عقیل را بگیر و ببر در میان بازار ، بگو قفل دکانی را بشکند و آنچه در میان دکان است بردارد . عقیل در جواب گفت : می‌خواهی مرا به عنوان دزدی بگیرند .

امام فرمود : پس تو می‌خواهی مرا سارق قرار دهی که از بیت المال مسلمین بردارم و به تو بدهم ؟ عقیل گفت : پیش معاویه می‌رویم ، فرمود : خود دانی عقیل پیش معاویه رفت و از او تقاضای کمک کرد . معاویه او را صد هزار درهم داد و گفت : بالای منبر برو بگو علی علیه السلام با تو چگونه رفتار کرد و من چه کردم .

عقیل بر منبر رفت و پس از سپاس و حمد خدا گفت : مردم من از علی علیه السلام دینش را طلب کردم مرا که برادرش بود رها کرد و دینش را گرفت ، ولی از معاویه درخواست نمودم مرا بر دینش مقدم داشت .[۱۵]

حلم

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان ابراهیم لحلیم اواه منیب )

همانا حضرت ابراهیم بسیار حلیم و تضرع کننده و طلب آمرزش از خدا می‌طلبید)[۱۶]

قال الصادق علیه السلام : اذا تکن حلیما فتحلم .

اگر حلم ندارید خود را به حلم ورزیدن وادار کنید .[۱۷]

شرح کوتاه :

حلم چراغ حق است که بوسیله نور آن صاحبش به جوار الهی نزدیک می‌شود .

شخص حلیم بر جفاء خلق و خانواده و همکاران و مانند اینها صبر می‌کند و به رضای الهی ، بر جفای آنان بردباری می‌نماید .

حقیقت حلم آن است که از کسی به شخصی بدی برسد ، در گذرد؛ با اینکه قادر بر انتقام از او می‌باشد ، چنانکه در دعا وارد شده (خدا یا فضیلت وسیع و حلت اعظم است از اینکه به عمل من مرا مواخذه کنی و بگناهانم مرا خوار کنی . )

چون مؤ من در روی زمین منفعتش از همه بیشتر است ، باید در مقابل گفتار و اذیت سفیهان حلم بورزد ، که اگر در مقام جواب سفیهان برآید مانند هیزم گذاشتن در آتش است که موجب زیادتی شعله می‌شود .[۱۸]

اذیت کبوتر باز

(شیخ ابوعلی ثقفی ) را همسایه‌ای بود کبوتر باز ، کبوتران وی بر بام خانه شیخ می‌نشستند ، و خود برای پرواز دادن کبوتران پیوسته سنگ پرتاپ می‌کرد و شیخ از این جهت در اذیت بود .

روزی شیخ در خانه خود نشسته و به خواندن قرآن اشتغال داشت . همسایه به قصد کبوتران سنگی پرتاب کرد و سنگ بر پیشانی شیخ آمد و پیشانی او شکست و خون جاری شد .

اصحاب شاد شدند و گفتند : فردا شیخ نزد حاکم شهر خواهد رفت و دفع شر کبوترباز را خواستار خواهد شد و ما از رحمت او آسوده می‌شویم .

شیخ خدمتکار را بخواند و گفت : به باغ برو و شاخی از درخت بیاور . خادم رفت و شاخه‌ای آورد .

شیخ گفت : اکنون این چوب را پیش کبوتر باز ببر و بگو از این پس کبوتران خود را با این چوب پرواز بدهد و سنگ نیندازد .[۱۹]

مدارا با اعمال فرماندار

در ایامی که (هشام بن اسماعیل ) (دائی عبدالملک مروان ) از طرف یزید فرماندار مدینه بود حضرت سجاد علیه السلام را اذیت و آزار می‌داد .

چون از مقامش عزل شد و ولید بر سر کار آمد ، دستور داد هشام را توقیف نمایند ، تا هر کس از وی شکایت دارد مراجعه کند .

در این موقع هشام گفت : از هیچ کس نمی‌ترسم مگر از علی بن الحسین علیه السلام و این بخاطر اذیتهائی بود که به حضرتش وارد نموده بود .

امام به هنگام زندانی بودن هشام ، از درب خانه مروان (خواهرزاده او) عبور کرد ، و قبلا به بعضی آشنایان خود (که در توقیف هشام دخالت داشتند) فرمود : با یک کلمه هم او را اذیت نکنند .

حتی امام پیغام به هشام فرستاد و فرمود : نظر کن اگر از پرداخت مالی که به عنوان جریمه یا مجازات از تو می‌خواهند ناتوانی ، ما می‌توانیم آن را بپردازیم ، پس تو از ناحیه ما و هرکس از ما اطاعت می‌کند آرامش خاطر داشته باش .

همین که هشام امام را از نزدیک با مدارا کردن به او و سرپوش نهادن به کارهای بدش دید ، فریاد زد : خداوند[۲۰]خود اعلم و آگاه است که مقام رسالتش را در چه محلی قرار دهد .[۲۱]

قیس منقری

حلم را از قیس بن عاصم منقری آموخته‌ام . یک بار او را دیدم که در جلو منزلش تکیه به شمشیر خود داده بود و مردم را موعظه می‌کرد و اندرز می‌داد . در این میان کشته‌ای را با مردی که دستهایش را بسته بودند آوردند .

قیس را گفتند : این پسر برادر تو است که پسرت را کشته است . به خدا قسم نه سخنش را قطع کرد و نه از تکیه‌ای که بر شمشیر داده بود بلند شد ، بلکه به سخن خود ادامه داد و به پایان رسانید . چون از سخنرانی فارغ شد متوجه پسر برادرش گردید و گفت :

پسر برادرم بدکاری مرتکب شدی ، خدایت را نافرمانی کردی ، رحم و خویشاوندی خود را بریدی ، تیر خود را درباره خودت بکار بردی و افراد قومت را کم کردی !

سپس به پسر دیگرش گفت : بازوهای پسر عمویت را باز کن و برادرت را به خاک بسپار و صد شتر دیه برادرت را از مال من به مادرت اختصاص بده ، زیرا او از فامیل دیگر است .[۲۲]

امام حسن علیه السلام و مرد شامی

روزی (امام حسن ) علیه السلام سواره بودند و مردی از اهل شام امام را ملاقات کرد و پی در پی او را لعن و ناسزا گفت . امام هیچ نفرمود تا مرد شامی از دشنام دادن فارغ شد .

آنگاه امام رو به مرد شامی کرد و سلام نمود و خنده کرد و فرمود : ای آقا گمان می‌کنم غریب باشی و گویا بر تو مشتبه شده ؛ اگر از ما طلب رضایت می جوئی از تو راضی می‌شویم ، اگر چیزی سؤ ال کنی عطاء می‌کنیم ، اگر طلب ارشاد کنی ترا ارشاد می‌کنیم ، اگر گرسنه باشی ترا سیر می‌کنیم ، اگر برهنه باشی تو را می‌پوشانیم ، اگر محتاج باشی بی نیازت می‌کنیم .

اگر رانده شده‌ای ترا پناه می‌دهیم ، اگر حاجت داری حاجتت را برمی آوریم ، اگر بار خود را بر خانه ما فرود آوری و میهمان ما باشی تا وقت رفتن برای تو بهتر خواهد بود؛ زیرا خانه ما وسیع و از امکانات برخوردار است .

چون مرد شامی این سخنان را از آن حضرت شنید ، گریست و گفت : شهادت می‌دهم که توئی خلیفه الله در روی زمین ، و خدا بهتر می‌داند که خلافت و رسالت را در کجا قرار دهد .

پیش از آن که تو را ملاقات کنم تو و پدرت دشمن‌ترین خلق نزد من بودید ، و الان محبوبترین خلق نزد من هستید .

پس بار خود را به خانه حضرت فرود آورد ، و تا در مدینه بود مهمان امام بود و از محبان و معتقدان اهل بیت گردید .[۲۳]

شیخ جعفر کاشف الغطاء

از علمای بزرگ و حلیم یکی (شیخ جعفر کاشف الغطاء) بوده است . روزی شیخ مبلغی بین فقرای اصفهان تقسیم کرد و پس از اتمام پول ، به نماز جماعت ایستاد . بین دو نماز که مردم مشغول خواندن تعقیبات بودند ، سیدی فقیر آمد و با بی ادبی مقابل امام جماعت ایستاد و گفت : ای شیخ مال جدم - خمس - را به من بده .

فرمود : قدری دیر آمدی ، متاءسفانه چیزی باقی نمانده است . سید با کمال جسارت آب دهن خود را به ریش شیخ انداخت !

شیخ نه تنها هیچگونه عکس العملی خشنونت آمیزی از خود نشان نداد ، بلکه برخاست و در حالی که دامن خود را گرفته بود در میان صفوف نمازگزاران گردش کرد و گفت : هر کس ریش شیخ را دوست دارد به این سید کمک کند مردم که ناظر این صحنه بودند اطاعت نموده ، دامن شیخ را پر از پول کردند . سپس همه پولها را آورد و به آن سید تقدیم کرد و به نماز عصر ایستاد .[۲۴]

حیا

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان ذلکم یؤ ذی النبی فیستحیی منکم

همانا کارهای شما (بی وقت خانه پیامبر صلی الله علیه و آله رفتن و غذا خوردن و حرفهای سرگرمی زدن ) پیامبر صلی الله علیه و آله آزار می‌دهد و از شما حیا و شرم می‌کند که مطلبی اظهار نماید)[۲۵]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : الحیاء خیر کله

همه نوع حیاء خیر و نیکی است . )[۲۶]

شرح کوتاه :

حیاء نوریست که جوهرش ایمان است ، پس حیاء از ایمان است و آنرا باید به شعاع ایمان محکم و مقید کرد .

صاحب حیاء صاحب همه چیزهاست و در مقابل هر منافی توقف می‌کند اما بی حیاء صاحب همه بدی هاست ، اگر چه به عبادات ظاهری هم بپردازد .

فاقد این صفت ، محروم و به عقاب آخروی مبتلا می‌شود . حیاء در اول جلوگاه هیبت حق و در مرحله آخر رویت حق است و دارنده آن به حق مشغول و از گناه و تقصیر بدور ، و به کرامت و محبت ملبس می‌باشد .[۲۷]

موسی علیه السلام و دختران شعیب

وقتی که (موسی مرد قبطی ) را به قتل رسانید ، فرعونیان نقشه کشیدند تا موسی را به قتل برسانند ، موسی علیه السلام از مصر خارج شد و مدت هشت (یا سه ) روز در راه بود تا به دروازه شهر مدین رسید و سختی‌های بسیار کشید و برای رفع خستگی در زیر درختی که چاهی کنارش بود آرمید .

او مشاهده کرد که برای آب کشیدن از چاه دو دختر منتظرند تا چوپانان آب گیرند بعد نوبت اینان شود ، آمد و فرمود : من برای شما از چاه آب می‌کشم و آنان از هر روز زودتر آب را به خانه آوردند .

پدر این دو دختر حضرت شعیب علیه السلام فرمود : چطور امروز زودتر آب آوردید ؟ و گوسفندان را آب دادید آنان قصه آن جوان را نقل کردند .

فرمود : نزد آن مرد بروید و او را پیش من آورید تا پاداش کارش را به وی بدهم .

آنان نزد موسی علیه السلام آمدند و درخواست پدر را گرفتند و موسی علیه السلام هم بی درنگ به خاطر خستگی و گرسنگی و غریب بودن قبول کرد . دختران به عنوان راهنما جلو راه می‌رفتند و موسی علیه السلام به دنبال آنان به راه افتاد و نگاه می‌کرد از کدام کوچه و راهی می‌روند . چون هیکل و بدن آنان را از پشت نمایان بود حیا و غیرت او را ناگوار آمد و فرمود :

من از جلو می‌روم و شما پشت سر من بیائید ، هر کجا دیدی من اشتباه می‌روم راه را به من نشان دهید (یا سنگ ریزه‌ای در جلوی پای من بیندازید ، تا راه را تشخیص بدهم ) زیرا ما فرزندان یعقوب به پشت زنان نگاه نمی‌کنیم .

چون نزد شعیب علیه السلام آمد و جریان خود را گفت ، به خاطر پاداش کار ، و نیرومندی جسمانی و حیا و پاکی و امین بودن دختر خود را به ازدواج موسی در آورد .[۲۸]

حیای چشم

در تفسیر روح البیان نقل شده است :

در شهری سه برادر بودند که برادر بزرگ ده سال مؤذن مسجدی بود که روی مناره مسجد اذان می‌گفت ، و پس از ده سال از دنیا رفت . برادر دومی هم چند سال این وظیفه را ادامه داد تا عمر او هم به پایان رسید . به برادر سومی گفتند : این منصب را قبول کن و نگذار صدای اذان از مناره قطع شود ، قبول نمی‌کرد .

گفتند : مقدار زیادی پول به تو خواهیم داد ! گفت : صد برابرش را هم بدهید من حاضر نمی‌شوم .

پرسیدند : مگر اذان گفتن بد است ؟ گفت : نه ، ولی در مناره حاضر نیستم . علت را پرسیدند ، گفت : این مناره جایی است که دو برادر بدبخت مرا بی ایمان از دنیا برده ؛ چون در ساعت آخر عمر برادر بزرگم بالای سرش بودم و خواستم سوره یس بخوانم تا آسان جان دهد ، مرا از این کار نهی می‌کرد .

برادر دومم نیز با همین حالت از دنیا رفت . برای یافتن علت این مشکل ، خداوند به من عنایتی کرد و برادر بزرگم را در خواب دیدم که در عذاب بود .

گفتم : تو را رها نمی‌کنم تا بدانم به چه دلیل شما دو نفر بی ایمان مردید ؟ گفت : زمانی که به مناره می‌رفتیم ، با بی حیائی نگاه به ناموس مردم درون خانه‌ها می‌کردیم ، این مساءله فکر و دلمان را به خود مشغول می‌کرد و از خدا غافل می‌شدیم ، برای همین عمل شوم ، بد عاقبت و بدبخت شدیم .[۲۹]

زلیخا

آن وقت که زلیخا دنبال یوسف بود تا از او کام بگیرد ، و پیشنهاد گناه را به یوسف داد ، ناگهان یوسف دید : زلیخا روی چیزی را با پارچه‌ای پوشانید .

یوسف فرمود : چه کردی ؟ گفت : صورت بت خود را پوشاندم که مرا در حال گناه نبیند .

یوسف فرمود : تو از جماد حیا می‌کنی که نمی‌بیند من سزاوارترم از کسی که مرا می‌بیند و از آشکار و نهانم داناست ، حیا و شرم کنم .[۳۰]

پیامبر صلی الله علیه و آله و بنی قریظه

چون پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک قلعه بنی قریظه رسیدند ، کعب بن اسید به پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان دشنام می‌داد .

پیامبر صلی الله علیه و آله چون نزدیک قلعه آنان رسید فرمود : ای برادر بوزینگان و خوکها[۳۱]و بندگان طاغوت ، آیا مرا دشنام می‌دهید ؟ ما و جماعتی هستیم (با قدرتی که داریم ) که بر قومی وارد شویم ، روزگار آنان را تباه کنیم .

کعب ابن اسید که بزرگی پیامبر صلی الله علیه و آله را نمی‌شناخت نزدیک آمد و گفت : والله‌ای اباالقاسم ، تو نه نادان و نه دشنام دهنده بودی چه شده این کلمات (برادر خوکها) را روا داشتی ؟ پس شرم و حیا پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت به اندازه‌ای که عبا از شانه اش و عصا از دستش افتاد بخاطر کلماتی که فرمود ، و از نزد آنان بازگشت .[۳۲]

حیاء امیرالمؤ منین علیه السلام

عقد امام علی علیه السلام و حضرت زهراء علیهاالسلام در سال دوم هجری واقع شد و لکن میان عقد و زفاف فاصله (یک ماه یا یکسال ) شد .

در این مدت عقد ، علی علیه السلام از شرم خود نام فاطمه علیها السلام را بر زبان نمی‌آورد و فاطمه علیهاالسلام نیز نام علی علیه السلام را نمی‌برد تا یک ماه گذشت .

یک روز زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نزد علی علیه السلام رفتند و گفتند : چرا در زفاف فاطمه علیها السلام تاءخیر می‌کنی اگر شرم داری اجازه ده ما با پیامبر صلی الله علیه و آله صحبت کنیم و اجازه عروسی بگیریم ، ایشان اجازه داد .

چون همه زنان در حضور پیامبر صلی الله علیه و آله جمع شدند ، ام سلمه عرض کرد : یا رسول الله اگر خدیجه زنده بود خاطرش به زفاف فاطمه مسرور می‌شد و چشم فاطمه علیهاالسلام به دیدار شوهر روشن می‌گشت . علی علیه السلام خواستار زن خویش است و ما همه در انتظار این شادمانی هستیم .

پیامبر صلی الله علیه و آله نام خدیجه را که شنید آب در چشمش حلقه زد و آهی کشید و فرمود : مانند خدیجه کجاست . . . بعد فرمود : چرا علی علیه السلام از خود من نخواسته است ؟ گفتند : حیا مانع از گفتن او بود . بعد پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داد مهیای کار عروسی و زفاف علی علیه السلام و فاطمه علیهاالسلام شوند .[۳۳]

خوف

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ادعوه خوفا و طمعا) (اعراف : آیه ۵۶)

خدا را از راه ترس و از روی امید بخوانید

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (اتمکم عقلا اشدکم خوفا)[۳۴]

کاملترین شما در عقل ، آنکس است که خوفش از خداوند بیشتر باشد .

شرح کوتاه :

خوف حق ، مراتب و دیده بان قلب است ، که خائف با این بال ایمانی متوجه رضوان الهی است و بوسیله آن پرواز می‌کند . خائف وعیده‌های الهی را می‌بیند و در اعمال از هوی و هوس پرهیز می‌نماید . کسیکه خدا را بندگی کند بر میزان خوف ، گمراه نشود و به مقصد برسد ، چگونه نترسد در حالیکه عالم به عاقبت کار خود نیست و نامه اعمالش را نمی‌داند سبک است یا سنگین !

خوف نفس را می می‌راند و خائف بین دو خوف از گذشته و آینده اش می‌باشد وقتی نفس او از هوسها بمیرد قلبش حیات پیدا می‌کند و به حیات قلب به استقامت می‌رسد و ثبات در آن موجب آمدن رجاء در دل می‌شود[۳۵].

جوان خائف

سلمان فارسی از بازار آهنگران کوفه عبور می‌کرد ، دید مردم دور جوانی را گرفته‌اند ، و آن جوان بیهوش روی زمین قرار گرفته است .

وقتی که مردم حضرت سلمان را دیدند ، از محضر ایشان درخواست کردند که دعائی بخواند ، تا جوان از حالت بیهوشی نجات یابد .

سلمان وقتی که نزدیک جوان آمد ، جوان برخاست و گفت : مرا عارضه‌ای نیست ، از این بازار عبور می‌کردم دیدم آهنگران چکشهای آهنین می‌زنند ، یادم آمد که خداوند متعال در قرآن می‌فرماید :

(برای کفار گرزگران و عمودهای آهنین است که بر سر آنها مهیا باشد[۳۶]تا این آیه را شنیدم این حالت به من دست داد .

سلمان به آن جوان علاقمند شد و محبت او در دلش جای گرفته و او را برادر خود قرار داد ، و پیوسته با همدیگر دوست بودند : تا اینکه آن جوان مریض شد و در حالت احتضار افتاد ، سلمان به بالین وی آمد و بالای سر او نشست .

در این حال سلمان به عزرائیل توجه کرد و گفت : ای عزرائیل با برادر جوانم مدارا کن و نسبت به وی مهربان و رئوف باش !

عزرائیل در جواب گفت : ای بنده خدا ، من نسبت به همه افراد مؤ من مهربان و رفیق می‌باشم[۳۷]

زبان حال سنگ

روایت شده که یکی از انبیاء از مسیری عبور می‌کرد ، سنگ کوچکی دید که آب زیادی از آن خارج می‌شود ، از وضع آن تعجب نمود .

خداوند سنگ را به سخن گفتن واداشت و گفت : از وقتیکه شنیدم شعله و آتش برخاسته از انسان و سنگ است (از ترس آنکه منهم از همان سنگها باشم ) تا به حال می‌گریم .

آنگاه آن سنگ از آن پیامبر خواست که برایش دعا کند تا از آتش در امان باشد ، و او دعا کرد .

مدتی بعد باز عبور پیامبر به آن جا افتاد و دید همانگونه آب از سنگ جاری است . پرسید : حالا دیگر برای چه گریه می‌کنی ؟ پاسخ داد : تا قبل از اطمینان به امان از آتش گریه خوف می‌نمودم ، اما اینک گریه شکر دارم ، و از سرور و خوشحالی می‌گریم .[۳۸]

عقوبت با آتش

روزی امیرالمؤ منین با جمعی از اصحاب بودند که شحصی آمد و عرض کرد : یا امیر المؤ منین ، من به پسری دخول کردم مرا پاک کن .

امام فرمود : برو به منزل خودت ، شاید صفرا یا سودا بر تو غلبه کرده باشد . چون فردا شد باز آمد و اقرار بر عمل ناشایسته کرد؛ امام همان جواب را فرمودند .

روز سوم آمد و اقرار کرد و امام جواب اول را دادند .

روز چهارم آمد و اقرار کرد ، امام فرمود : حالا که چهار مرتبه اقرار کردی ، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای حد این عمل ، سه حکم فرموده است یکی از این سه را انتخاب کن .

فرمود : شمشیر بر گردن زدن ؛ یا انداختن از بلندی ، یا با حالتی که دست و پا بسته باشد سوزانیدن به آتش .

آن مرد گفت : کدام یک از این سه عقوبت ، بر من سخت تر است ؟ فرمود : سوختن با آتش ، عرض کرد : یا علی علیه السلام من همین را اختیار کردم .

امام فرمود : پس خودت را برای این کار آماده کن ، عرض کرد : حاضر شدم ، برخاست و دو رکعت نماز خواند و بعد از آن گفت : خداوندا مرتکب گناهی شده‌ام که تو می دانی و از عذاب تو ترسیدم و به خدمت وصی رسول الله و پسر عموی آن حضرت آمده‌ام و از او خواستم مرا از آن گناه که انجام داده‌ام . و از او خواستم مرا از آن گناه که انجام داده‌ام پاک کند .

او مرا مخیر در سه نوع از عذاب کرد و من سخت‌ترین آنها را اختیار کرده‌ام ، خداوندا از رحمت تو می‌خواهم که این سوختن را در دنیا کفاره‌ام قرار بدهی و مرا در آخرت نسوزانی . . . ! !

بعد از آن برخاسته و گریه کنان خود را بر آن گودال انداخت که آتش در آن شعله می‌کشید .

امام ، از این منظره گریه کرد و اصحاب هم گریه کردند . فرمود : ای مرد ! برخیز از میان آتش که ملائکه را به گریه درآوردی ، خداوند توبه تو را قبول کرد ، برخیز دیگر به این کار نزدیک مشو . . . !

در روایت دیگر دارد که شخصی گفت : یا امیر المؤ منین آیا حدی از حدود خداوند را تعطیل می‌کنی ؟ فرمود : وای بر تو ، هرگاه امام از طرف خداوند منصوب باشد و گناه کار از گناه خود توبه کند ، برخداست که او را بیامرزد .[۳۹]

خائفان

وقتی که این آیه (البته وعده گاه جمیع آن مردم گمراه نیز آتش دوزخ خواهد بود ، آن دوزخ را هفت در است ، هر دری برای ورود دسته‌ای از گمراهان معین گردیده است )[۴۰]بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد ، چنان گریه می‌کرد که اصحاب از گریه او به گریه افتادند و کسی نمی‌دانست جبرئیل با خود چه وحی کرده است که پیامبر این چنین گریان شده است .

یکی از اصحاب به در خانه دختر پیامبر رفت و داستان نزول وحی و گریه پیامبر را شرح داد . فاطمه علیها السلام از جای حرکت نمود چادر کهنه‌ای که دوازده جای آن بوسیله برگ خرما دوخته شده بود ، بر سر نمود و از منزل خارج شد .

چشم سلمان فارسی به آن چادر افتاد در گریه شد و با خود گفت : پادشاهان روم و ایران لباسهای ابریشمین و دیبای زر بافت می‌پوشند ، ولی دختر پیامبر چادری چنین دارد ، و در شگفت شد . ! !

وقتی فاطمه علیها السلام به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد ، حضرتش به سلمان فرمود : دخترم از آن دسته‌ای است که در بندگی بسیار پیشی و سبقت گرفته است .

آنگاه فاطمه علیها السلام عرض کرد : بابا چه چیز شما را محزون کرده است ؟ فرمود : آیه‌ای که جبرئیل آورده و آنرا برای دخترش خواند .

فاطمه علیها السلام از شنیدن جهنم و آتش عذاب چنان ناراحت شد که زانویش قدرت ایستادن را از دست داد و بر زمین افتاد و می‌گفت : وای بر کسیکه داخل آتش شود .

سلمان گفت : ای کاش گوسفند بودم و مرا می‌خوردند و پوستم را می‌دریدند و اسم آتش جهنم را نمی‌شنیدم .

ابوذر می‌گفت : ای کاش مادر مرا نزائیده بود که اسم آتش جهنم بشنوم .

مقداد می‌گفت : کاش پرنده‌ای در بیابان بودم و مرا حساب و عقابی نبود و نام آتش جهنم را نمی‌شنیدم .

امیر المؤ منین علیه السلام فرمود : کاش حیوانات درنده پاره پاره‌ام می‌کردند و مادر مرا نزائیده بود و نام آتش جهنم نمی‌شنیدم . آن گاه دست خود را بر روی سر گذاشته و شروع به گریه نمود و می‌فرمود :

آه چه دور است سفر قیامت ، وای از کمی توشه ، در این سفر قیامت آنها را به سوی آتش می‌برند ، مریضانی که در بند اسارتند و جراحت آنان مداوا نمی‌شوند ، کسی بندهایشان را نمی‌گشاید ، آب و غذای آن‌ها از آتش است و در جایگاه‌های مختلف جهنم زیر و رو می‌شوند .[۴۱]

یحیی

حضرت یحیی پیامبر وقتی دید روحانیون بیت المقدس روپوش‌هایی موئین و کلاه‌های پشمین بر تن و سر دارند ، از مادر تقاضا کرد برایش چنین لباسی درست کند بعد در بیت المقدس همراه با اءحبار مشغول عبادت شد .

روزی نگاهی به اندامش که لاغر شده بود انداخت و گریه کرد . خداوند به او وحی کرد : به این مقدار از جسمت که لاغر شده گریه می‌کنی ؟ به عزت و جلالم سوگند اگر کمترین اطلاعی از آتش داشتی بالاپوشی از آهن می‌پوشیدی تا چه رسد به این بافته شده‌ها .

یحیی از این خطاب آنقدر گریست که گوشت بر گونه او نماند . زکریا روزی به فرزندش گفت : پسر جان من از خدا خواستم تا ترا به من بدهد که مایه روشنی چشمم باشی چرا چنین می‌کنی ؟ عرض کرد : پدر مگر تو نفرمودی ، همانا در میان بهشت و جهنم گردنه‌ای است به جز کسانی که از خوف خدا بسیار گریه کنند از آن گردنه نتوانند بگذرند ؟ فرمود : چرا من گفتم ! !

حضرت زکریا هرگاه می‌خواست بنی اسرائیل را موعظه کند به طرف راست و چپ نگاه می‌کرد اگر یحیی را می‌دید نامی از بهشت و جهنم نمی‌برد . روزی زکریا علیه السلام مردم را موعظه می‌کرد ، یحیی در حالی که سر خود را در عبایش پیچیده بود آمد و در میان مردم نشست و زکریا او را ندید .

شروع به موعظه کرد و گفت : خدا فرموده ، در دوزخ کوهی است به نام سکران ، که در دامنه این کوه ، بیابانی است به نام غضبان و در این بیابان چاهی است که عمق آن یک صد سال راه است و در این چاه تابوت‌هایی از آتش است که درونش صندوق هائی از آتش است و لباسهائی و زنجیرهائی از آتش درون صندوق می‌باشد .

چون یحیی نام سکران شنیده سر برداشت و ناله‌ای کرد و آشفته روی به بیابان نهاد .

زکریا و مادر یحیی به دنبال پیدا کردن یحیی رفتند و جمعی از جوانان بنی اسرائیل هم به احترام مادر یحیی در بیابان همراه شدند تا رسیدند به جایگاهی که چوپانی بود و گفتند : جوانی به این خصوصیات ندیدی ؟ چوپان گفت : حتما شما یحیی بن زکریا را می‌خواهید ؟ گفتند : آری . چوپان گفت : الان در فلان گردنه در حالیکه قدمهای خود را در آب گذاشته و دیده بر آسمان دوخته و راز و نیاز با خدای می‌کند هست . رفتند و او را یافتند . و مادر یحیی سر فرزند را به سینه نهاد و به خدا قسم داد تا بیاید ، پس همراه مادر به خانه آمد . [۴۲]

خیانت

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان الله لا یحب من کان خوانا اثیما) (نساء : آیه ۱۰۷)

خداوند هر خیانت کار و بد عمل را دوست ندارد امام صادق علیه السلام : (لیس لک ان تاءتمن الخائن )[۴۳]

برای تو نیست که شخص خائن را امین بدانی .

شرح کوتاه :

چیزی که برسم امانت مانند پول و دکان و ماشین و امثال اینها نزد کسی می‌گذارند نباید خیانت کرد و آنرا معیوب و تجاوز نمود ، و یا انکار آن چیز کرد .

دارنده این صفت نزد خدا و مردم اعتبار ندارد؛ و از درجه ایمان ساقط می‌شود و اثر وضعی آن به خود مال و اهلش سرایت می‌کند .

سفارش اکید شده که به نماز و رورزه کسی فریب نخورید ، چه بسا کسی شیفته این اعمال می‌شود؛ ولکن به راستگوئی و اداء امانت مردم را آزمایش کنید؛ نباید نزد شخص خائن چیزی گذاشت ، و اعتماد به او کرد و حتی زن دادن و قرض دادن به شخص خائن مذموم است و اگر کسی اینکار را کرد و تجاوزی دید خود را ملامت کند .

وزیر خیانتکار

در عهد پادشاهی گشتاسب ، او را وزیری بود به نام (راست روشن ) که به سبب این نام مورد نظر گشتاسب بوده و بیشتر از وزای دیگر مورد مرحمت قرار می‌گرفت .

این وزیر ، گشتاسب را بر مصادره رعیت تحرض می‌کرد ، و ظلم را در نظر او جلوه می‌داد و می‌گفت : انتظام امور مملکت به خزانه است و باید ملت فقیر باشند تا تابع گردند .

خود هم مال زیاد جمع کرد و با گشتاسب از در دشمنی در آمد . گشتاسب به خزانه رفت و مالی ندید تا حقوق کارمندان را بدهد و شهرها را خراب و مردم را پریشان دید و متحیر شد .

دلتنگ و تنها ، سوار شد و به صحرا بیرون رفت و سیر می‌کرد . در اثنای سیر در بیابان نظرش به گوسفندانی افتاد به آنجا رفت و دید ، گوسفندان خواب و سگی بردار است ، تعجب کرد ! !

چوپان را خواست و علت بردار شدن سگ را پرسید ، گفت : این سگ امین بود ، مدتی او را پروردم و در محافظت گوسفندان به او اعتماد کردم . بعد از مدتی او با مده گرگی دوستی گرفت و با او جمع شد . چون شب می‌شد ماده گرگ گوسفندی را می‌گرفت و نصف خودش می‌خورد و نصف دیگر را سگ می‌خورد .

روزی در گوسفندان کمبود و تلف مشاهده شد و پس از جستجو ، به این خیانت سگ پی بردم . لذا سگ را بردار کردم تا معلوم شود جزای خیانت و عاقبت بدکردار شکنجه و عذاب است ! !

گشتاسب چون این جریان را شنید به خود باز آمد و گفت : رعیت همانند گوسفندان و من مانند چوپان ، باید حال مردم را تفحص کنم تا علت نقصان پیدا شود .

لذا به بارگاهش آمد و لیست زندانیان را طلب کرد و معلوم شد وزیر (راست روشن ) آنها را حبس کرده است و همه مشکلات از اوست . پس او را بردار کرد و اعلام نمود و گفت : ما به نام او فریفته شدیم .

کم کم مملکت آباد و تدارک کار گذشته کرد و در کار اسیران اهتمام داشت و دیگر بر هیچ کس اعتماد نمی‌کرد .[۴۴]

خیانت در زیارت

جناب حاج آقا حسن فرزند مرحوم آیت الله حاج آقا حسین طباطبائی قمی نقل کرد : که برای معالجه چشم از مشهد به طهران آمده بودم ، همان زمان یکی از تجار تهران که او را می‌شناختم به قصد زیارت امام هشتم به خراسان رفت .

شبی از شبها در عالم خواب دیدم که در حرم امام هشتم می‌باشم و امام روی ضریح نشسته‌اند ، ناگاه دیدم آن تاجر تیری به طرف مقابل امام پرتاب نمود و امام ناراحت شدند .

بار دوم از طرف دیگر ضریح تیری به طرف امام پرتاب نمود و حضرت ناراحت شد . بار سوم تیر از پشت به جانب امام پرتاب نمود که این دفعه اما به پشت افتادند .

من از وحشت از خواب بیدار شدم . معالجه‌ام تمام شد و می‌خواستم به خراسان مراجعت نمایم ، لکن توقف بیشتری کردم تا آن تاجر از خراسان برگردد و از حالش جویا شوم . از مسافرت برگشت و سوالاتی کردم امام چیزی نفهمیدم ، تا اینکه خوابم را برایش تعریف کردم .

اشک از چشمانش جاری شد و گفت : روزی وارد حرم امام رضا علیه السلام شدم و طرف پیش رو زنی دست به ضریح چسبانده و من خوشم آمد و دست خود را روی دست او گذاشتم ، زن رفت طرف دیگر ضریح ، من هم رفتم باز دست خود را بر روی دست او گذاشتم ، رفت طرف پشت سر ، من هم رفت تا دست خود را به ضریح گذاشت ، دست خود را روی دست او گذاشتم ، از او سوال نمودم که اهل کجائی . گفت : اهل تهران ، با او رفاقت نموده و به تهران آمدیم .[۴۵]

خیانت دختر به پدر

ساطرون که لقبش ضیزن بوده است پادشاه (حضر) که میان دجله و فرات قرار داشت بود . در آن جا کاخی زیبا وجود داشت که آنرا (جوسق ) می‌نامیدند ، او یکی از شهرهای شاهپور ذی الاکتاف را غارت و تصرف و خواهر شاهپور را گرفت و مردم بسیاری را کشت .

چون شاهپور خبردار شد لشگری جمع کرد . و به سوی او حرکت نمود . ضیزن در قلعه‌ای محکم متحصن شد و این محاصره چهار سال ادامه یافت و کاری از پیش نرفت .

روز دختر ضیزن بنام (نضیره ) که بسیار با جمال بود در بیرون قلعه می‌گشت و شاهپور چشمش به او افتاد شیفته اش شد و برایش پیغام داد اگر راه تصرف قلعه را نشان دهی با تو ازدواج می‌کنم .

نضیره که علاقه به شاهپور هم پیدا کرده بود شبی سربازان قلعه را از شراب مست و درب قلعه را به روی لشگریان شاهپور باز کرد ، و (ضیزن ) پدرش کشته شد .

شاهپور با نضیره ازدواج کرد و شبی دید بستر او خون آلود است ، علت را جویا شد ، دید برگ (مو) در بسترش بود ، بخاطر لطافت اندام بدن خراشیده شد .

گفت : پدرت چه غذایی به تو می‌داد ؟ گفت : زرده تخم مرغ و مغز سر بره و کره و عسل . شاهپور ساعتی تاءمل کرد و گفت : تو با چنین وسایل آسایش پدر وفا نکردی آیا با من خواهی وفا کنی ، دستور داد به دم اسب او را بستند و اسب در بیابان تاختند ، تا خارهای بیابان از خون این دختر خیانت کار رنگین شود[۴۶]

مرد هندی و امام ششم

امام کاظم علیه السلام فرمود : روزی در خدمت پدر بودم و یکی از دوستان از دوستان وارد شد و گفت : عده‌ای در بیرون منزل ایستاده و اجازه ورود می‌خواهند .

پدر فرمود : نگاه کن ببین کیستند . وقتی رفتم شتران زیادی را که حامل صندوقهائی بودند مشاهده کردم و شخصی هم سوار بر اسب بود . به او گفتم : تو کیستی ؟ گفت : مردی از هندوستان واراده تشرف به خدمت امام را دارم .

بازگشتم و به عرض ایشان رسانیدم . فرمود : اجازه به این خائن ناپاک مده . به آنها اجازه ندادم و مدت زیادی در همانجا اقامت کردند تا اینکه یزید بن سلیمان و محمد بن سلیمان واسطه شدند و اجازه ورود برای آنها گرفتند .

مرد هندی وقتی که وارد شد دو زانو نشست گفت : امام بسلامت باد ، مردی از هندم ، مرا پادشاه با مقداری از هدایا خدمت شما فرستاده ، چند روز است که به ما اجازه ورود نمی‌دهید آیا فرزندان پیامبران چنین می‌کنند . ؟ پدرم سر خود را به زیر انداخت و فرمود : علت آنرا بعد خواهی فهمید . پدرم مرا دستور داد نامه او را بگیرم و باز کنم . در آن نامه پادشاه هند پس از سلام نوشته بود :

من ببرکت شما هدایت یافته‌ام ، برایم کنیز بسیار زیبائی به هدیه آورده بودند ، هیچ کس را شایسته آن کنیز نیافتم ، از این جهت او را به مقداری لباس و زیور و عطر تقدیم شما می‌کنم ، از میان هزار نفر صد از میان صد نفر ده نفر و از میان ده نفر کسی را که صلاحیت امانت داری داشته باشد یکی را به نام (میزاب بن خباب ) تعیین کرد او را همراه هدایا و کنیز نزد شما فرستادم .

امام رو به او کرد و فرمود : برگرد ای خیانت کار ، هرگز قبول امانتی که خیانت شده را نمی‌کنم . . . !

مرد هندی سوگند یاد کرد که خیانت نکرده‌ام . پدر فرمود : اگر لباس تو گواهی به خیانت تو به کنیز دهد مسلمان می‌شوی ؟ گفت : مرا معاف بدار . فرمودند : پس کاری که کردی به پادشاه هند بنویس . . . . !

مرد گفت : اگر چیزی در این خصوص شما می دانی بنویس ، پوستینی بر دوش مرد بود و امام فرمود : آنرا بیانداز؛ پس پدرم دو رکعت نماز خواند بعد سر به سجده گذاشت وی فرمود : اللهم انی اسئلک بمعاقد العز . . . ایمانا مع ایمانهم ، از سجده سر برداشت و روی به پوستین کرد و فرمود : آنچه می دانی درباره این مرد هندی بگو . پوستین همانند گوسفندی بهم آمد و گفت :

ای فرزند رسول خدا ، پادشاه این مرد را امین دانست و نسبت به حفظ کنیز و هدایا او را سفارش زیادی کرد ، همینکه مقداری راه آمدیم به بیابانی رسیدیم ، در آن جا باران گرفت ، هر چه با ما بود از باران خیس شد و پر آب گردید . چیزی نگذشت که ابر بر طرف شد و آفتاب تابید . این خائن خادمی را که همراه کنیز بود صدا زد و او را روانه شهر نمود تا چیزی تهیه کند .

پس از رفتن خادم کنیز را گفت : در این خیمه که میان آفتاب زده‌ایم بیا تا لباسها و بدنت خشک شود کنیز وارد خیمه شد و در مقابل آفتاب لباس خود را تا ساق پا بالا زد ، همینکه چشم این هندی به پای او افتاد فریفته شد و کنیز را به خیانت راضی نمود .

مرد هندی از مشاهده این پوستین به اضطراب افتاد و اقرار کرد و تقاضای بخشش نمود . پوستین به حالت خود برگشت ، امام دستور داد آنرا بپوشد .

همینکه پوستین بر دوش گرفت ، پوستین بر گردن و گلویش حلقه وار پیچید نزدیک بود آن مرد خفه و سیاه شود .

امام فرمود : ای پوستین او را رها کن ، تا پیش پادشاه برگردد ، او سزاوارتر است که کیفر خیانت این شخص را کند؛ و پوستین به حالت اولیه برگشت .

هندی با وحشت تمام درخواست قبول هدیه‌ای را کرد . . ! امام فرمود : اگر مسلمان شوی کنیز را به تو می‌دهم ، ولی او نپذیرفت .

امام هدیه را پذیرفت ولی کنیز را رد کرد و آن مرد هندی به هندوستان بازگشت . بعد از یک ماه ، نامه پادشاه هند رسید که بعد از عرض ارادت نوشته بود که : آنچه ارزش نداشت را قبول کردید ولی کنیز را قبول نکردید . این کار مرا نگران کرد و یا خود گفتم : فرزندان انبیاء دارای فراست خدادادی هستند ، شاید آورنده کنیز خیانتی کرده باشد . لذا نامه‌ای بنام شما از خود نوشتم و به آن مرد گفتم : نامه شما رسید ، و از خیانت در آن متذکر شدید .

به او گفتم جز راستی چیزی تو را نجات نخواهد داد ، و او تمام قضیه خیانت کنیز و حکایت پوستین را برایم نقل کرد ، و کنیز هم اعتراف کرد . دستور دادم هر دو را گردن زدند . من هم به یگانگی خدا و رسالت پیامبر گواهی و به عرض می‌رسانم که من بعدا خدمت خواهم رسید طولی نکشید که تاج و تخت را رها کرد و به مدینه آمد و مسلمان حقیقی شد .[۴۷]

حل مشکل

در زمان خلافت عمر ، مردی از انصار به حالت مردن افتاد؛ دختری داشت و آن را به دوستش که وصی او بود سپرد تا بعد از مرگش ، کاملا او را حفظ کند .

مرد به دستور خلیفه به سفر طولانی ماءمور شد ، و به خانه آمد و سفارش اکید به همسرش کرد و بعد به مسافرت رفت ؛ و هر وقت نامه‌ای می‌نوشت سفارش دختر رفیقش را می‌کرد .

سفارشات پی در پی شوهر ، همسر را به این گمان انداخت که شوهر می‌خواهد از مسافرت بیاید و او را به عقد خود در آورد ، و هووی من شود و مرا از چشم او بیاندازد .

لذا به همسایگی به زنی نابکار مشورت کرد و بعد تصمیم گرفتند شب دور هم بنشینند و دختر را شراب بدهند تا کاملا بی حال شد با انگشت تجاوز به بکارت او کنند؛ و همین کار را کردند . . ! !

بعد از چند روز شوهرش آمد سراغ دختر را گرفت ، زن گله کرد و گفت : او به حمام رفت وقتی برگشت دختری خود را از دست داده بود .

مرد دختر را صدا زد و گله کرد و علت را پرسید ؟ دختر گفت : زن تو افتراء بسته است و مرا شبی شراب داد و تجاوز به حریم من کرده است .

مرد برای حل این مشکل به حضرت امیر المؤ منین علیه السلام مراجعه کرد و حضرت زن و دختر را خواست و هر چه به زن گفتند : حقیقت را بگو نگفت . حضرت قنبر را فرستادند دنبال زن همسایه و او را آورد و شمشیر کشید و فرمودند : اگر واقع را نگوئی و آنچه می‌گویم تکذیب کنی ، با این شمشیر گردنت رامی زنم !

حضرت خود قضایا را نقل کرد و زن همسایه تصدیق کرد . حضرت به آن مرد فرمود : زنت را طلاق بده ، و دختر را همانجا برایش عقد کردند و از آن زن دیه کار ناشایست را گرفتند .[۴۸]

دنیا

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ما الحیوه الدنیا الا لهو و لعب ) (انعام : آیه ۳۲)

دنیا جز بازیچه کودکان و هوسرانی بیخردان هیچ نیست .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : من اصبح و الدنیا اکبر همه فلیس من الله فی شی ء[۴۹]

هر کس صبح کند و فقط فکرش به دنیا باشد ، از خدا در او هیچ نیست .

شرح کوتاه :

دنیا مانند صورتی است که سرش کبر و چشمش حرص و گوشش طمع و زبانش ریا و دستش شهوت و پایش عجب و قلبش غفلت است .

کسی که دنیا را دوست بدارد ، دنیا او را به کبر می‌رساند ، هر کس از دنیا خوشش بیاید دنیا او را به خود حریص می‌کند ، هر کس طلب دنیا کرد دنیا او را به طمع می‌کشاند .

کسیکه دنیا را مدح کرد لباس ریا به تنش نمود ، و هر که اراده اش دنیا باشد عجب در دلش جای می‌گیرد ، و هر که اعتماد به دنیا کرد غفلت او را می‌گیرد ، پس جایگاه اهل دنیا جهنم خواهد بود .[۵۰]

عزت و ذلت

هارون الرشید خلیفه عباسی بسیار برامکه را دوست می‌داشت ، و آنان نوعا در سمت وزراء و اصحاب خاص محبوب بودند . در میان آنان به جعفر برمکی شدیدا علاقه داشت . تا اینکه بعد از ۱۷ سال و ۷ ماه عزت در سال ۱۸۹ ه - ق به مسائلی چند ، برامکه مورد غضب هارون الرشید قرار گرفتند و همگی به بدبختی و نکبت روزگار افتادند و دنیا کاملا بر آنان برگشت .

از جمله ، محمد بن عبدالرحمن هاشمی گوید : روز عید قربانی بود که وارد بر مادرم شدم ، دیدم زنی با جامه‌های کهنه نزد اوست و با او صحبت می‌کند . مادرم گفت این زن را می‌شناسی ؟ گفتم : نه ، فرمود :

این (عباده ) مادر جعفر برمکی است .

من به جانب عباده رفتم و با او قدری تکلم نمودم و پیوسته از حال او تعجب می‌کردم . از او پرسیدم : ای مادر ، از عجایب دنیا چه دیدی ؟ گفت : ای پسر جان روز عیدی مثل چنین روز (عید قربان ) بر من گذشت در حالی که چهار صد کنیز در خدمت من ایستاده بودند و من می‌گفتم : پسرم جعفر حق مرا ادا نکرده و باید کنیزان و خدمتکاران من بیشتر باشد .

امروز یک عید است که بر من می‌گذرد که منتهی آرزوی من دو پوست گوسفند است که یکی را فرش خود کنم و دیگری را لحاف خود کنم .

من (محمد هاشمی ) پانصد درهم به او دادم و چنان خوشحال شد که نزدیک بود قالب نهی کند . گاه گاهی عباده به خانه ما می‌آمد تا از دنیا رحلت کرد .[۵۱]

علی و بیت المال

شعبی گوید : من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم ، امام علی علیه السلام را بر بالای دو طرف طلا و نقره دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود و مردم را تجمع کرده بودند به وسیله آن به عقب می‌راند .

پس به سوی آن اموال برگشت و بین مردم تقسیم می‌کرد ، به طوری که برای خودش هیچ چیز باقی نماند و دست خالی به منزلش بازگشت .

به منزل بازگشتم و به پدرم گفتم : امروز چیزی دیدم نمی‌دانم بهترین مردم بوده یا نه ؟ !

پدرم گفت : پسرم چه کسی را دیدی ؟ آنچه را دیده بودم نقل کردم پدرم از شنیدن این جریان به گریه افتاد و گفت : ای پسرم تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای .[۵۲]

زاذان گوید : من با قنبر به سوی امیر المؤ منین رفتیم ، قنبر گفت : یا امیر المؤ منین برخیز که برایت گنجی مهم پنهان کرده‌ام ؟ فرمود : گنج چیست ؟ قنبر گفت : برخیز و با من بیا تا نشانت دهم .

امام برخاست و با او به خانه در آمد . قنبر کیسه بزرگی از کتان که پر از کیسه‌های کوچک طلا و نقره در آن بود آورد و گفت :

ای علی علیه السلام می‌دانم که شما چیزی را بر نمی‌داری مگر آن که همه را تقسیم می‌کنی ، این را فقط برای شما ذخیره کردم . !

امام فرمود : هر آینه دوست داشتم که در این خانه آتشی شعله می‌کشید و همه را می‌سوزانید ، پس شمشیر از غلاف کشید و بر کیسه‌ها زد ، طلا و نقره‌ها را میان کیسه‌ها به بیرون ریخته شدند .

سپس فرمود : اینها را میان مردم تقسیم کنید ، و آنان هم چنین کردند ، بعد فرمود : شاهد باشید که چیزی برای خود نگرفتم و در تقسیم بین مسلمانان کوتاهی نکردم ، و آنگاه فرمود : (ای طلاها و نقره‌ها غیر علی علیه السلام را بفریبید)[۵۳]

حضرت سلیمان

سلیمان بن داود از نادر پیامبرانی بود که خداوند پادشاهی مشرق و مغرب زمین را به او داد و سالها بر جن و انس و چهارپایان و مرغان و درندگان غالب و حاکم و زبان همه موجودات را می‌دانست ؛ که زبان از توصیف قدرت عظیم او قادر است . او به حق تعالی عرض کرد :

(بر من ملکی ببخش که بعد از من به احدی ندهی ) ! بعد از اینکه خداوند به او کرامت کرد ، به خدای خود فرمود : یک روز تا شب به شادی نگذرانیده‌ایم ؛ می‌خواهم فردا داخل قصر خود شوم و بر بام قصر برآیم و نظر به مملوک خود کنم ؛ کسی را اجازه ندهید نزد من آید که شادیم تبدیل به حزن نشود .

روز دیگر بامداد عصای خود رابه دست گرفت و بر بلندترین جائی از قصرش بالا رفت و ایستاد و تکیه بر عصا ، نظر به رعیت و ممکلت خویش می‌کرد و به آنچه حق تعالی به او داده ، خوشحال بود .

ناگاه نظرش به جوان خوش روی پاکیزه لباس افتاد که از گوشه قصرش پیدا شد . فرمود : چه کسی ترا اجازه داده تا داخل قصر شوی ؟ گفت : پروردگار ، فرمود : تو کیستی ؟ گفت : عزرائیل ، پرسید برای چه کار آمده‌ای ؟ گفت برای قبض روح ، فرمود : امروز می‌خواستم روز شادی برایم باشد خدا نخواست ؛ به آنچه ماءموری انجام بده . !

پس عزرائیل روح حضرت سلیمان را قبض نمود بر همان حالت که بر عصا تکیه کرده بود ! مردم از دور بر او نظر می‌کردند و گمان می‌کردند زنده است .

چون مدتی گذشت اختلاف در میان مردم افتاد ، عده گفتند ، چند روز نخورده و نیاشامیده پس او پروردگار ماست ، گروهی گفتند : او جادوگر است این چنین در دیده ما کرده که ایستاده است در واقع چنین نیست ، گروه سوم گفتند : او پیامبر خداست . خداوند موریانه را فرستاد که میان عصای او را خالی کند . عصا شکست و او بیفتاد ، و بعد متوجه شدند او چند روز پیش از دنیا رحلت کرده بود[۵۴]

دنیا دوستی طلحه و زبیر

طلحه و زبیر ، از سرداران صدر اسلام بودند و در میدانهای جهاد اسلامی خدمات شایانی کردند ، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مخصوصا زبیر شدیدا طرف داری امیر المؤ منین می‌کرد و هیچگاه ترک نصرت امام نکرد .

تا اینکه عثمان را کشتند ، و مردم علی علیه السلام را به رهبری برگزیدند؛ آنها نزد امام آمدند و رسما از او تقاضا کردند تا آنها را به فرمانداری بعضی شهرها منصوب کند .

وقتی که با جواب منفی امام روبرو شدند ، توسط (محمد بن طلحه ) این پیام خشن را به آن حضرت رساندند :

(ما برای خلافت تو فداکاریهای بسیار کردیم ، اکنون که زمام امور به دست تو آمده ، راه استبداد را به پیش گرفته‌ای و افرادی مانند مالک اشتر را روی کار آورده‌ای و ما را به عقب زده‌ای )

امام توسط محمد بن طلحه پیام داد چه کنم تا شما خشنود شوید ؟ آنها در جواب گفتند : یکی از ما را حاکم بصره و دیگری را فرماندار کوفه کن .

امام فرمود : (سوگند به خدا ، من در اینجا (مدینه ) آنها را امین نمی‌دانم ، چگونه آنها را امین بر مردم کوفه و بصره نمایم )

بعد از محمد بن طلحه فرمودند : (نزد آنها برو و بگو : ای دو شیخ از خدا و پیامبرش نسبت به امتش بترسید ، و بر مسلمانان ظلم نکنید ، مگر سخن خدا را نشنیده‌اید که می‌فرماید :

(این سرای آخر را تنها برای کسانی قرار می‌دهیم که اراده برتری جویی در زمین ، و فساد را ندارد و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است )[۵۵]

آنان چون به ریاست و پول دنیا نرسیدند قصد کردند به مکه بروند نزد امام آمدند و اجازه انجام عمره به مکه را خواستند . امام فرمود : (شما قصد عمره ندارید) آنان قسم یاد کردند خلافی ندارند و بر بیعت استوارند .

آنان به امر امام بیعت خود را با حضرت تجدید کردند ، بعد به مکه رفتند و بیعت را شکستند ، و تشکیل سپاه دادند و برای جنگ جمل به همراه عایشه به بصره حرکت کردند ! !

در بین راه به (یعلی بن منبه ) که حدود چهار صد هزار دینار از یمن برای امام می‌برد برخورد کردند ، و پولها را به زور از او گرفتند و صرف جنگ با امام کردند .

در این جنگ (سال ۳۶ ه - ق ) سیزده هزار از سپاه طلحه و زبیر ، و پنج هزار از سپاه امام کشته شدند؛ و عاقبت طلحه توسط مروان که از سپاه خودش بود هدف تیر قرار گرفت و کشته شد؛ مروان گفت : انتقام خون عثمان را از طلحه گرفتم .

زبیر هم از جنگ کنار رفت و در راه توسط (ابن جرموز) کشته شد؛ و عاقبت دنیا دوستی و ریاست پرستی آنان جز مرگ ننگین نبود .[۵۶]

چه خواست چه شد !

در ۲۳ محرم سنه ۱۶۹ ه - ق مهدی عباسی در (ماسبذان ) وفات کرد و خلافت به پسرش موسی ملقب به هادی عباسی که در آن وقت در جرجان به جنگ اهل طبرستان رفته بود ، رسید .

هارون الرشید برادر هادی از برای او از اهل ماسبذان و بغداد بیعت گرفت و قاصدی برای او فرستاد ، و او زود به جانب پایتخت آمد و بیعت کرد .

هرثمه بن اعین تمیمی گوید : هادی عباسی شبی مرا به خلوت طلبید و گفت : هیچ می دانی که ما از این سگ ملحد یعنی (یحیی بن خالد) چه‌ها می‌کشیم ، خلق را از من متغیر گردانید و مردم را به محبت هارون الرشید دعوت می‌کند ، باید الآن به زندان بروی و سر او را از بدن جدا سازی .

بعد به خانه برادرم هارون الرشید بروی و او را به قتل برسانی . سپس به زندان برو و هر کس از آل ابوطالب یافتی هلاک نمایی .

بعد سپاهی تهیه کن و به کوفه برو اولاد عباس را از خانه هایشان بیرون بیاور خانه هایشان را آتش بزن .

من از شنیدن این او امروز به لرزه افتادم و زبان به تضرع گشودم و گفتم : اینهمه کارهای بزرگ و سخت را قادر نیستم !

گفت : اگر سستی در اوامرم کنی تو را می‌کشم . سپس مرا همانجا نگه داشت و به (حرم سرای ) خود رفت .

من گمان کردم چون کراهت در این کارها داشتم ، کس دیگر را برای امور ماءمور بسازد مرا به قتل برساند .

با خود شرط کردم اگر از این کار سخت خلاص شوم ، به سفر روم و به جائی روم که کسی مرا نشناسد .

ناگاه خادمی آمد و گفت هادی عباسی تو را می‌طلبد؛ من شهادتین به زبان گذرانیدم و حرکت کردم ، وسط راه صدای زنی شنیدم ، توقف کردم ، شنیدم که می‌گفت : ای هر ثمه خیزران مادر هادی ، بیا ببین ما را چه بلا افتاده است !

رفتم درون خانه در پس پرده ، خیزران گفت : وقتی هادی به درون خانه آمد من مقنعه از سرم باز کردم و درباره هارون الرشید در خواست عفو و محبت نمودم ، او سخن مرا رد کرد و سرفه شدیدی کرد ، بعد آب آشامید و آب تاءثیری نداشت و هماندم مرد (۱۸ ربیع الاول ۱۷۰ ه ق )

اکنون یحیی بن خالد را خبردار کن تا بیعت برای پسرم هارون الرشید بگیرد . آمدم یحیی را خبردار کردم بعد رفتم منزل هارون او مشغول قرائت قرآن بود و به خلافت سلام کردم و او استبعاد کرد و حقیقت را گفتم ، در همان شب خبر تولد ماءمون فرزند هارون الرشید را به او رساندند .

دروغ

مقدمه

قال الله الحکیم : (سماعون للکذب اءکالون للسحت ) (مائده : آیه ۴۲)

(جاسوسان : ) دروغ پرداز و خورندگان

مال حرامند .

امام عسگری علیه السلام : جعلت الخبائث کلها فی بیت و جعل مفتاحها الکذب[۵۷].

همه خبائث در خانه‌ای نهاده شود ، کلید آن خانه دروغ می‌باشد .

شرح کوتاه :

دروغ چه کوچک باشد یا بزرگ ، جدی باشد یا شوخی گفتنش اشکال دارد . از آنجائی که فرمودند : (اگر همه پلیدی‌ها در خانه‌ای باشد کلید آن خانه دروغ است ) پرهیز از آن لازم است .

دروغ چون خلاف ظاهر کلام است ، و گوینده اش نه در مقام مبالغه در گفتن است و نه بخاطر مصلحت بین دو نفر و یا قبیله که نزاع دارند ، دروغ موجب خراب شدن ایمان و دور شدن ملائکه از نزد کاذب و کم شدن روزی و رسوا شدن میان مردم می‌شود تا جائی که اگر کذب بخدا و رسول در ماه مبارک رمضان باشد موجب بطلان روزه هم می‌شود[۵۸]

ولید بن عقبه

ولید بن عقبه ابی معیط از مسلمانانی بود که ابتداءً ظاهری خوب داشت ، تا جائیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله او را ماءمور کرد به سوی قبیله بنی مصطلق برود و زکات و صدقات آنان را بگیرد .

افراد قبیله وقتی شنیدند ماءمور پیامبر آمده ، به استقبال برای خوش آمد گوئی آمدند .

چون در زمان جاهلیت میان ولید و این قبیله خصومت و عداوت بوده خیال کرد آنها به کشتن او مهیا شدند ، پس مراجعه به مدینه کرد و نزد پیامبر آمد و گفت : اینان زکات مالشان را نمی‌دهند در حالیکه که قضیه به عکس بود .

پیامبر صلی الله علیه و آله ناراحت شد و قصد کرد که سپاهی به طرف آن قبیله بفرستد که خداوند این آیه را نازل کرد : (ای کسانی که ایمان آورده‌اید اگر شخص فاسقی برای شما خبر آورد تحقیق کنید[۵۹](در این که حرف او صحیح است یا دروغ )[۶۰].

بعد از نزول آیه ولید دروغگو بعنوان فاسد شناخته شد ، و پیامبر فرمود او از اهل دوزخ است و بعد او با عمروعاص شراب خوردند و دشمنی با پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین را شیوه خود کرد؛ و چون از طرف خلیفه سوم به امارت کوفه منصوب شد یک روز صبح به حالت مستی نماز صبح به جماعت را چهار رکعت خواند[۶۱].

گرسنگی و دروغ

اسماء بنت عمیس گفت : من و تعدادی دیگر از زنان در شب عروسی عایشه با پیامبر ، نزد او بودیم و او را آماده می‌کردیم .

وقتی که به خانه رسول خدا می‌رفتیم غذایی جز یک ظرف شیر آنجا نیافتیم .

حضرت مقداری از شیر را نوشیدند و آن را به عایشه دادند .

عایشه خجالت کشید و آن را نگرفت . من گفتم : دست رسول خدا را کوتاه مکن و ظرف شیر را بگیر و بنوش ؛ عایشه با خجالت آن ظرف شیر را گرفت و نوشید .

سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمودند : ظرف شیر را به همراهانت بده تا بنوشند . زنانی که همراه ما بودند گفتند : که ما میل نداریم .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :

بین گرسنگی و دروغ جمع نکنید (یعنی چرا هم دروغ می گوئید و هم گرسنگی را تحمل می‌کنید) .

من گفتم : ای رسول خدا آیا ما چیزی را میل داشته باشیم و بگوئیم میل نداریم دروغ گفته‌ایم ؟ فرمود : دروغ اگر چه کوچک هم باشد در نامه اعمال نوشته می‌شود[۶۲].

دروغ

شاعر خسروی هروی از معاصران عبدالرحمن جامی بوده و این بیت از اوست :

بستان حسن را گل روی تو آب داد گوش بنفشه را سر زلف تو تاب داد نوشته‌اند که او گفت : پدر من در وقت ختنه کردن من طعامی را ساخته بود ، که در آن صد من زعفران سوده کمندی به کار برده بود .

حاضران گفتند : اینهمه زعفران در کدام طعام به کار رفت ؟ گفت : چهل من برنج مزعفر ، سی من در نخود آب ، ده من در قلیه بای بغراء (نام آشی است ) ، ده من در حلوا .

گفتند : این نود من شد ده من دیگر را در کجا به کار بردند ؟ خسروی فرو ماند و به فکر فرو رفت ، بعد از مدتی سر بر آورد و به نشاط تمام گفت : یافتم ، ده من دیگر در قطاب بکار بردند ! ![۶۳]

زینب کذابه

در زمان متوکل عباسی زنی ادعا کرد که من زینب دختر فاطمه زهرا علیهاالسلام می‌باشم . متوکل گفت : از زمان زینب تا به حال سالها گذشته و تو جوانی ؟ ! گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر چهل سال جوانی من عود کند . !

متوکل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را جمع کرد و آنها همگی گفتند : او دروغ می‌گوید ، زیرا زینب در سال ۶۲ ه ق وفات کرده است .

زینب کذابه گفت : ایشان دروغ می‌گویند ، من از مردم پنهان بودم و کسی از حال من مطلع نبود تا الان که ظاهر شدم .

متوکل قسم خورد که باید شما با دلیل ادعای این زن را باطل کنید . آنان گفتند : دنبال امام هادی علیه السلام بفرست تا بیاید و ادعای او را باطل کند . متوکل امام را طلبید و حکایت این زن را عرض کرد .

امام فرمود : او دروغ می‌گوید و زینب در فلان سال وفات کرد . متوکل گفت : دلیلی بر بطلان قول او بیان کن . امام فرمود : گوشت فرزندان فاطمه علیهاالسلام بر درندگان حرام است ، او را بفرست نزد شیران اگر راست می‌گوید !

متوکل به آن زن گفت : چه می‌گویی ؟ گفت : می‌خواهد مرا به این سبب بکشد . امام فرمود : اینجا جماعتی از اولاد فاطمه علیهاالسلام می‌باشند هر کدام را خواهی بفرست . راوی گفت : صورتهای جمیع سادات تغییر یافت ، بعضی گفتند : چرا حواله بر دیگری می‌کند و خودش نمی‌رود . متوکل گفت : شما چرا خودتان نمی‌روی ؟ فرمود : میل تو است می‌روم ؛ متوکل قبول کرد و دستور داد نردبانی نهادند؛ حضرت داخل در جایگاه شیران درنده شدند و آنها از روی خضوع سر خود را جلو امام به زمین می‌نهادند و امام دست بر سر ایشان می‌مالید ، بعد امر کرد کنار روند و همه درندگان کنار رفتند !

وزیر متوکل گفت : زود امام هادی را بطلب که اگر مردم این کرامت را از او ببینند بر او می‌گروند .

پس نردبان نهادند و امام به بالا آمدند و فرمودند : هر کس اولاد فاطمه علیهاالسلام است بیاید میان درندگان بنشیند . ! !

آن زن گفت : امام ادعایم باطل است ، من دختر فلان مرد فقیر هستم ، بی چیزی مسبب شد که این خدعه کنم . متوکل گفت : او را نزد شیران بیفکنید؛ مادر متوکل شفاعت زینب کذابه را نمود و متوکل او را بخشید[۶۴]

دروغ واضح امیرحسین

سلطان حسین بایقرا که بر خراسان و زابلستان حاکم بود با یعقوب میرزا که بر آذربایجان سلطان بود دوست بوده و نوعا با هم مکاتبه و هدایا برای هم می‌فرستادند .

وقتی سلطان حسین مقداری اشیاء نفیسه به شخصی به نام امیرحسین ابیوردی داد و گفت : این هدایا را با کتابی که از کتابخانه به نام کلیات جامی است می‌گیری و به رسم هدیه برای سلطان یعقوب میرزا می‌بری .

امیرحسین نزد کتابدار رفت و کتاب کلیات جامی را خواست و او اشتباها کتاب فتوحات مکیه تاءلیف محی الدین عربی که به همان اندازه و حجم بود داد .

امیر حسین روانه آذربایجان شد و به حضور یعقوب میرزا آمد و نامه سلطان حسین و هدایای نفیسه را تقدیم داشت . یعقوب میرزا بعد از قرائت نامه و احوالپرسی از سلطان و ارکان دولت ، از خود امیرحسین احوال پرسید و از دوری راه که دو ماه طول کشیده بود سئوال کرد و گفت : حتما هم صحبتی هم داشتی که به شما خوش گذشته باشد .

امیرحسین گفت : بلی کتاب کلیات جامی را که تازه استنساخ نموده بودند همراهم بود و پیوسته به مطالعه آن مشغول بودم و از آن لذت می‌بردم .

یعقوب میرزا تا نام کتاب کلیات جامی را شنید گفت : بسیار مشتاق بودم و از آوردن این کتاب خوشحال شدم . امیرحسین یکی از ملازمان را فرستاد و کتاب را آورد به دست یعقوب میرزا داد .

یعقوب میرزا وقتی کتاب را گشود ، دید کتاب فتوحات مکی است و رو به امیرحسین کرد و گفت : این کلیات جامی نیست ، چرا دروغ گفتی ؟ !

امیر حسین از خجالت به عقب برگشت و دیگر صبر نکرد جواب نامه را بگیرد ، رو به خراسان حرکت کرد و گفت : راضی بودم آنگاه که دروغم ظاهر شد مرده بودم[۶۵].

دزدی

مقدمه

قال الله الحکیم : (السارق و السارقه فاقطعوا اءیدیهما) مائده : آیه ۳۸

(انگشتان ) دست مرد دزد و زن دزد را قطع کنید .

امام صادق علیه السلام : إ ذا سرق السارق قطعت یده و غرم ما اخذ[۶۶]

هرگاه سارقی دزدی کرد انگشتان دستش را قطع و آنچه از اموال برده غرامتش را از او باید گرفت .

شرح کوتاه :

آنکس که مهریه زن را نمی‌دهد و قرض می‌گیرد و ادا نمی‌کند و از دادن زکات واجب جلوگیری می‌کند و غیره از مصادیق سرقت است ولکن تداعی از دزدی به سرقت اموال و متاع مردم مخفیانه و با حیله گرفتن است که مورد نظر است .

اگر امنیت نباشد مردم خواب راحت نمی‌روند و از ترس دزد ، خانواده‌ها هم در وحشت هستند . اسلام برای امن بودن ، حکم بریدن انگشتان سارق را دستور داده است ، حتی اگر بچه باشد باید بنحوی تعزیر شود تا عود به این عمل بد ننماید .

اجراء نکردن این حکم قرآنی سبب شده که در جوامع اسلامی سارقین کم نباشند .

امام و اقرار دزد

مردی نزد امام علی علیه السلام آمد و اقرار به دزدی کرد ، حضرت فرمود : از قرآن چیزی می‌توانی قرائت بنمائی ؟ عرض کرد : بلی ، سوره بقره را می‌دانم .

فرمود : تو را به جهت سوره بقره بخشیدم . اشعث بن قیس گفت : آیا حدی از حدود خدا را معطل می‌گذاری ؟ فرمود : تو چه می‌فهمی ؟ هر آینه برای امام است که هرگاه کسی خودش اقرار به دزدی بکند ، او را بخواهد حد بزند یا عفو نماید؛ ولی هرگاه دو نفر شهادت دادند تعطیل حدود روا نیست[۶۷].

شتر اعرابی

شیخ طاووس الحرمین گوید : وقتی در مکه معظمه در مسجدالحرام ایستاده بودم ، اعرابی را دیدم که بر شتر نشسته می‌آید وقتی به درب مسجد رسید ، از شتر فرود آمد و شتر را خوابانید و هر دو زانویش را بست و آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

بار خدایا این شتر و باربر او را به تو سپردم ، بعد داخل مسجدالحرام شد . طواف کرد و نماز خواند و سپس از مسجد بیرون آمد و شتر را ندید . رو به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

الهی در شرع مقدس آمده که مال را از آن کس طلب می‌کنند که به او امانت سپرده باشد ، اکنون من شتر را به تو سپردم ، تو به من بازرسان .

چون این بگفت ، دیدم که از پشت کوه ابوقبیس کسی می‌آید و مهار شتری به دست چپ و دست راستش بریده و در گردنش آویخته است . نزدیک اعرابی آمد و گفت : ای جوان شتر خود را بگیر .

اعرابی گفت : تو کیستی و چطور به این حالت گرفتار شدی ؟ گفت : من مردی درمانده بودم و به خاطر احتیاج شتر را به سرقت بردم ، ناگاه در پشت کوه ابوقبیس رفتم و سواری را دیدم می‌آید ، بانگی بر من زد و گفت : دستت را جلو بیار دست را جلو بردم با شمشیری دستم را برید و بر گردنم آویخت و گفت : این شتر را زود به صاحبش برسان[۶۸].

بهلول و دزد

بهلول آنچه از مخارجش زیاد می‌آمد در گوشه خرابه‌ای پنهان می‌کرد . وقتی مقداری پولهایش به سیصد درهم رسیده بود ، روزی دیگر که درهم اضافه داشت به اطراف همان خرابه رفت تا پول را ضمیمه آن پنهان کند ، مرد کاسبی که در همسایگی خرابه بود از جریان آگاه شد .

همینکه بهلول کار خود را کرد و از خرابه دور شد ، آن مرد پولهای زیر خاک را بیرون آورد .

وقتی بهلول برای سرکشی به جایگاه پول رفت ، اثری از آن ندید؛ فهمید کار همان همسایه کاسب است .

بهلول نزد کاسب آمد و گفت : می‌خواهم به شما زحمتی بدهم و آن اینکه پولهایم در مکانهای متفرق است یکی یکی را نام برد تا مجموع سه هزار درهم رسید ، بعد گفت : جائی که سیصد و ده درهم است محفوظتر است می‌خواهم بقیه را در آنجا بگذارم و خداحافظی کرد و رفت .

کاسب فکر کرد سیصد و ده درهم را ببرد در محل خود بگذارد تابقیه را در آنجا گذاشت مقدارش زیاد می‌شود بعد آن را به سرقت ببرد .

بهلول بعد از چند روز آمد داخل خرابه و سیصد و ده درهم را در همانجا یافت و در جایگاه آن مدفوع نمود و خاک رویش ریخت .

کاسب در کمین زود آمد خاکها را کنار بزد تا همه پولها را ببرد ، دستش به نجاست آلوده گردید و از حیله بهلول آگاهی یافت .

بهلول پس از چند روز دیگر نزد او آمد و گفت : می‌خواهم چند رقم از پولهایم را جمع بزنی هشتاد درهم به اضافه پنجاه درهم بعلاوه صد درهم مجموع را با بوی گندیکه از دستهایت استشمام می‌کنی چقدر می‌شود ؟ ! این را گفت و پا به فرار گذاشت ، کاسب دنبالش دوید تا او را بگیرد ولی نتوانست[۶۹]

دزد نابینای قرآن خوان

علام بن الثمان می‌گوید : در بصره خدمت شخص بازرگانی می‌کردم . روزی پانصد درهم در کیسه پیچیدم و از بصره به (ابله ) خواستم بروم ، بر لب جله آمدم و کشتی کرایه کردم و چون از منطقه (مسمار) درگذشت ، نابینائی بر لب آب قرآن می‌خواند و به صورت حزین آواز داد که ای کشتیبان می‌ترسم شب مرا حیوانات از بین ببرند ، مرا در کشتی بنشان .

ملاح و نابینا هر دو خود را برهنه کردند که ما مال تو را نگرفتیم ، دست از ایشان کشیدم و گفتم خدایا صاحب این مال مرا از بین خواهد برد . هزاران فکر و خیال آن شب و آن روز به ذهنم رسید و به گریه و زاری مشغول بودم .

در راه مردی به من رسید و علت گریه را پرسید و جریان دزدی پول بازرگان را نقل کردم . گفت : راهی به تو نشان می‌دهم برو نان و طعام خوب تهیه کن و به التماس نزد زندانبان برو و در زندان نزد ابوبکر نقاش برو غذا را نزدش بگذار ، او از تو می‌پرسد گرفتاریت چیست ، جریان را بگو .

من همان دستور را انجام دادم و ابوبکر نقاش در جواب حاجتم گفت : الان به قبیله بنی هلال برو و در دروازه خانه‌ای بسته است در آن بازکن و داخل شو و دستمالهایی آنجا آویزان است بکی بر کمر ببند ، و در گوشه‌ای بنشین . جماعتی آیند و شراب خورند تو هم پیاله‌ای بگیر و بگو به سلامتی دائی ام ابوبکر نقاش ، و بخور . آنان چون اسم من شنوند از تو حال مرا پرسند بگو دیروز پول خواهرزاده من را برده‌اند و به او رسانید و آنان را تسلیم کنند .

من هم آنچه گفته بود عمل کردم و آنان همان دم کیسه پول را به من دادند بعد خواهش کردم بگوئید چطور به سرقت رفته است . بعد از بگو مگو خلاصه یکی گفت : مرا می‌شناسی ؟ دیدم آن نابینا که قرآن می‌خواند می‌باشد و دیگری هم ملاح بود . گفت : یکی از یاران ما درون آب است ، چون قرآن خوانده شود مسافر فریفته صدا شود و ما کیسه پول درون آب اندازیم و آن یار درون آب شنا کند پول به ساحل برد و روز دیگر بهم رسیم قسمت کنیم . امروز نوبت قسمت کردن بود ، چون فرمان استاد ما ابوبکر نقاش رسید مال را به تو تسلیم کردیم . من مال خود را گرفتم و خدای را شکر کردم که از این گرفتاری نجات پیدا کردم .[۷۰]

معتصم و دزد

در زمان معتضد دهمین خلیفه عباسی ، ده کیسه زر که هر یک حاوی ده هزار دینار بود از خزانه برای مصرف لشکریان به خانه حسابدار سپاه برده ، و به او تحویل داده شد شب دزدی نقب حسابدار رفت و کیسه‌ها را به سرقت برد .

روز رئیس نگهبانان به نام (مونس عجلی ) را احضار کرد و گفت : اگر آنرا پیدا نکنی آنوقت کارت به خلیفه مربوط می‌شود . او تمام دزدان سابق و پیر و توبه کنندگان از سرقت را جمع و این مسئله را عنوان کرد ، و آنان را تهدید سخت نمود .

تمام ماءمورین و دزدان سابق همت گماشتند مرد لاغری را تحویل رئیس نگهبانان دادند او از مرد سئوال کرد و انکار نمود . دید با زبان نرم اقرار نمی‌کند ، با جایزه و تشویق او را مورد تفقد قرار دادند فایده‌ای نداشت ، آخر الامر او را شکنجه دادند بطوری که جای سالمی در بدنش نماند ، ولی اقرار به دزدی نکرد .

معتضد از جریان با خبر شد و دزد را خواست و از او بازجوئی کرد ، باز اقرار نکرد . دستور داد تا پزشکان او را مداوا کنند تا از ضرب و جراحت نمیرد ، و پزشکان او را مداوا کردند .

خلیفه بار دوم او را خواست ، و او بخاطر سلامتی یافتن دوباره خلیفه را دعا کرد ، و منکر سرقت شد .

بار سوم خلیفه او را وعده وعید داد و برایش حقوقی تعیین کرد و از اموال مسروقه هم گفت : قسمتی را به تو می‌بخشم ، او منکر سرقت شد .

بار چهارم قرآن را آوردند و او را قسم دادند که اعتراف کند ، او به قرآن قسم خورد که بی گناه است .

بار پنجم خلیفه گفت : دست روی سر خلیفه بگذار و بگو به جان خلیفه من دزدی نکرده‌ام ، او همچنین کاری کرد و گفت : به جان خلیفه من ندزدیم .

بار ششم خلیفه سی نفر سیاهان قوی هیکل را گماشت به نوبت کنار متهم باشند به نوبت بخوابند و نگذارند چشم دزد به خواب رود و اگر خواست بخوابد او را بزنند تا چند روز او را همین شکل نگه داشتند تا اینکه خلیفه دستور داد او را به نزدش بیاورند .

از او بازجویی کرد او انکار دزدی را کرد و قسم خورد نمی‌داند .

بار هفتم خلیفه گفت : او بی گناه است او را عفو کنید و از او حلالیت بجوئید و بعد دستور داد غذا و شربت خنک فراوان به او بدهند؛ وقتی کاملا سیر شد خوشخوابی از پر قو برایش بگذارند تا چندین روز که نخوابیده بود بخوابد .

وقتی دراز کشید لحظه‌ای خوابید ، با حالت خواب آلودگی او را بیدار و نزد خلیفه آوردند و برای بار هشتم گفت : تعریف کن چگونه نقب زدی و اموال کجا بردی ، متهم که از پری شکم و خواب آلودگی گرفتار شده بود بی اختیار بیهوشانه گفت : اموال را به حمام مقابل خانه حسابدار زیر خارهایی که حمام را با آن روشن می‌کنند پنهان کردم و روی آن را با خاک پوشاندم .

خلیفه دستور داد او را به رختخوابش ببرند تا بخوابد ، و دستور داد تا آنجا را که دزد گفته اموال را بگیرند و بیاورند .

بعد دستور داد او را از خواب بیدار کنند و برای بار نهم از او از اموال مسروقه سئوال کرد و انکار کرد .

خلیفه اموال مسروقه را نزد او گذاشت و به اقرار قبلی اش باز انکار کرد ، دستور داد دست و پای او را محکم بستند و پیوسته باد کن در مقعدش فرو کردند و در آن دمیدند گوش و دماغ و دهان او را با پنبه بستند که باد در تمام بدنش فرود رود و بدنش باد کند و ورم نماید .

حالتش بقدری عجیب شده بود که نزدیک بود حدقه چشمش از چشم بیرون بیاید .

بعد خلیفه گفت : رگ بالای ابروی او را بشکافند تا باد همراه خون از آن بیرون بیرون بیاید ، تا باد خالی شد . (او به هلاکت رسید)[۷۱].

دعا

مقدمه

قال الله الحکیم : (ادعونی اءستجب لکم ) (مؤ من : آیه ۶۰)

بخوانید مرا تا دعای شما را مستجاب کنم .

امام علی علیه السلام : ادفعوا اءمواج البلاء عنکم بالدعاء قبل ورود البلاء[۷۲]

امواج بلاها را قبل از ورود بلاء بوسیله دعا دفع کنید .

شرح کوتاه :

باید آداب دعا و شرایط آن را حفظ کرد و داعی بنگرد چه کسی را می‌خواند و چه حاجتی و برای چه می‌خواهد ؟ !

بهترین دعا اینست که انسان اجابت حق کند ، و دل خود را در آتش محبت او بگذارد و تمام امورات را به حق تفویض کند .

اگر خداوند ما را به دعا امر نکرده بود و ما از روی خلوص دعا می‌کردیم ، البته او بر ما تفضلا اجابت می‌کرد ، پس چگونه اجابت نکند . در حالی که ضمانت کرده که دعای کسی که شرایط آنرا آورده باشد اجابت می‌کند . خدایا زود حاجت دعاکننده را می‌دهد ، یا برای او بهتر از آن ذخیره می‌کند ، و یا بلا بزرگی را از او دفع می‌کند[۷۳]

دعای مشلول

امام حسین فرمود : من و پدرم در شب تاریکی در خانه خدا مشغول طواف بودیم ، که متوجه ناله‌ای شدیم که با سوز ، تضرع می‌کرد .

پدرم فرمود : ای حسین ! می‌شنوی ناله گناهکاری که به خدا پناه آورده است ؟ او را پیدا نما و نزدم بیاور .

من در تاریکی شب در طواف بدنبالش گشتم تا او را میان رکن و مقام پیدا کردم و به حضور پدرم آوردم .

پدرم جوانی دید خوش اندام با لباسهای قیمتی به او فرمود : تو کیستی ؟ گفت : مردی از اعراب هستم فرمود : ناله برای چیست ؟ عرض کرد : گناه و نافرمانی و نفرین پدر اساس زندگیم را از هم پاشیده و سلامتی از بدنم رفته است .

فرمود : علت و حکایت تو چه بوده است ؟ عرض کرد : پدری پیری داشتم که به من مهربان بوده و من دائم به کارهای ناشایست مشغول بودم . هر چه راهنمائی می‌کرد نمی‌پذیرفتم و حتی گاهی او را آزار می‌رساندم .

روزی پولی که در صندوقش بود خواستم بردارم که او متوجه شد ، و من او را بر زمین زدم . خواست و برخیزد نتوانست ، پولها را گرفتم دنبال کار خود رفتم ، شنیدم که می‌گفت : امسال به خانه خدا روم و تو را نفرین کنم .

چند روز به نماز و روزه مشغول بود و بعد به سفره خانه خدا رفت . من هم کارهایش را می‌نگریستم او دست به پرده کعبه گرفت و مرا نفرین کرد؛ هنوز نفرینش تمام نشده بود که یک طرف بدنم خشک و بی حس شد ، پیراهن را بالا زد و نشان داد .

بعد پشیمان شدم از او عذر می‌خواستم تا سه سال شد تا اینکه سال سوم ایام حج قبول کرد در حقم دعا کند . با هم به طرف مکه حرکت کردیم ، در راه به وادی اراک رسیدیم ، شب تاریک بود ناگاه پرنده‌ای بزرگ پرواز کرد و شتر رمید و او به زمین افتاد و مرد و همانجا او را دفن کردم .

این گرفتاریم از نفرین پدرم باقی مانده است . امام فرمود : دعائی که پیامبر صلی الله علیه و آله دستور داده است به فریادت خواهد رسید . آن دعا اسم اعظم دارد و هر بیچاره و مریض و فقیری بخواند حاجتش برآورده می‌شود . . .

آنگاه فرمود : شب دهم ذیحجه عید قربان این دعا را بخوان و صبح نزدم بیا و نسخه دعا را به جوان دادند . بعد از مدتی جوان با سلامت و شادی آمد .

امام فرمود : چطور شفا یافتی ؟ گفت : در شب دهم دستم به دعا کردم و اشک توبه ریختم تا برای مرتبه دوم خواستم بخوانم آوازی از غیب شنیدم : ای جوان بس است خدا را به اسم اعظم قسم دادی ، پس به خواب رفتم و پیامبر در عالم خواب دست بر بدنم گذاشت و فرمود : شفا یافتی ، خود را سالم یافتم .

آن دعا که امام علی علیه السلام تعلیم جوان داد ، دعای مشلول است که آن این است :

(اللهم إ نی اءسئلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم یا ذاالجلال و الاکرام . . . )[۷۴].

دعای دسته جمعی

حفص بن عمر بجلی گوید : از وضع ناهنجار مالی و از هم پاشیدگی زندگیم به امام صادق علیه السلام شکایت کردم .

امام فرمود : هنگامی که به کوفه رفتی با فروش بالش زیر سرت هم که باشد به ده درهم غذائی آماده کن و تعدادی از برادرانت را به غذا دعوت کن و از ایشان بخواه تا درباره تو دعا کنند .

حفص گوید : به کوفه آمدم و هر چه تلاش کردم غذائی مهیا کنم میسر نشد تا بالاخره طبق دستور امام بالش زیر سرم را فروختم و با آماده ساختن غذا ، تعدادی از برادران دینی خود را دعوت نموده و از ایشان خواستار دعا در حل مشکلات زندگیم شدم ؛ آنها هم با صرف غذا دعا کردند .

به خدا قسم ، جز مدت کوتاهی از این قضیه نگذشت که متوجه شدم کسی در خانه را می‌زند و چون در را باز کردم ، دیدم شخصی که با او داد و ستد داشتم و از وی طلب کار بودم به سراغ من آمد .

با پرداخت مبلغ سنگینی که به گمانم ده هزار درهم بود ، بدهی خود را با من تصفیه و مصالحه کرد ، و از آن پس پی در پی کار من به فراخی و گشایش نهاد و به رفع سختی و تنگدستی انجامید[۷۵].

دفع بلاء

مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالکریم حائری مؤ سس حوزه علمیه قم فرمودند : اوقاتیکه در سامراء مشغول تحصیل علوم دینی بودم ، اهالی سامراء به بیماری وبا و طاعون مبتلا شدند و همه روزه عده‌ای می‌مردند .

روزی در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکی جمعی از اهل سامراء بودند ، که ناگاه آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی (متوفی ۱۳۳۸ ه ق ) که در مقام علمی مانند مرحوم فشارکی بود تشریف آوردند و صحبت از بیماری وبا شد که همه در معرض خطر مرگ هستند .

مرحوم میرزا فرمودند : اگر من حکمی بکنم آیا لازم است انجام شود یا نه ؟ همه گفتند : آری ، فرمود : من حکم می‌کنم که شیعیان ساکن سامراء از امروز تا ده روز همه مشغول خواندن زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه به مادر امام زمان حضرت نرجس خاتون نمایند ، تا این بلا از آنان دور شود .

اهل مجلس این حکم را به همه شیعیان رساندند و مشغول زیارت عاشورا شدند . از فردا شیعیان دیگر در معرض تلف واقع نمی‌شدند ولی غیر شیعه می‌مردند و بر همه اهل سامراء این نکته واضح و ظاهر شد .

برخی از غیر شیعه از آشنایانشان از شیعه می‌پرسیدند : سبب چیست که از ما می‌میرند و از شما نمی‌میرند ؟ به آنها گفته شد : همه زیارت عاشورای امام حسین می‌خوانند تا در معرض وبا و طاعون قرار نگیرند ، و خداوند هم دفع بلاء می‌کنند[۷۶].

دعای باران

در زمان حضرت داود علیه السلام خشکسالی پدید آمد . مردم سه نفر از علماء خود را انتخاب کردند؛ آنها از شهر خارج شدند تا از خدا طلب باران نمایند .

یکی از آنها گفت : خدایا تو به ما فرمان داده‌ای تا کسی را که به ما ظلم کرده است مورد عفو و بخشش قرار دهیم ، اینک ما به خود ظلم کرده‌ایم تو ما را عفو کن .

دومی گفت : خدایا تو به ما دستور داده‌ای که بندگان را آزاد کنیم و اینک ما بندگان توئیم ، ما را آزاد فرما .

سومی گفت : خداوندا تو در تورات خود ما را حکم کرده‌ای که فقیر و مسکین را از خود نرانیم و ما مسکین هستیم که در خانه ات ایستاده‌ایم ، تو ما را محروم نکن . کلمات این سه عالم با عمل پایان پذیرفت ، خداوند باران رحمتش را بر مردم نازل فرمود[۷۷].

دعا برای مردگان

زنی از اهل عبادت به نام (باهیه ) چون وفاتش نزدیک شد سر به آسمان بلند کرد و گفت : ای خدائی که گنج من هستی ، بر تو اعتماد می‌کنم هنگام موت مرا مخذول نکن و در قبرم از وحشتم نجات بده .

چون از دنیا رفت پسری داشت که هر شب و روز جمعه می‌آمد سر قبر مادر ، قدری قرآن و دعا می‌خواند و طلب مغفرت برای مادر خود و هم برای اهل قبرستان دعا می‌کرد .

شبی این جوان مادرش را در خواب دید و سلام کرد و عرض کرد : حال شما چطور است ؟ گفت : ای پسر جان از برای مرگ منتهای سختی است و بحمدالله جایگاهم در برزخ جای بسیار خوبی است . عرض کرد : مادر حاجتی داری ؟ گفت : آری ای پسرم ، همیشه دعا و زیارت و قرائت قرآن برایم کن با آمدن تو نزد قبرم در شب و روز جمعه شاد می‌شوم ، وقتی که تو می آئی اموات به من می‌گویند : باهیه پسر تو آمد ، من و امواتی که کنار قبرم هستند به این مژده شاد می‌شویم .

جوان مشغول به دعا و قرآن برای مادر و اموات دیگر شد . شبی در خواب دیدم ، جمعیت زیادی نزدم آمدند و گفتم : شما کیستید ؟ گفتند : ما اهل قبرستان هستیم آمدیم از تو به خاطر دعا و قرائت قرآن برایمان می‌کنی ، تشکر نماییم ، این عمل را ترک نکن[۷۸]

دین

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاءقم وجهک للذین حنیفا) (روم : آیه ۳۰) .

(ای پیامبر با همه پیروانت ) روی خود را به دین و آئین پاک اسلام کنید .

پیامبر صلی الله علیه و آله : اءلمستاءکل بدینه ، حظه من دینه ما یاءکله[۷۹]

آنکه بوسیله دینش شکم خود را پر می‌کند حظش از دینش همین است

شرح کوتاه :

خداوند متاع دنیوی را به دوست و دشمن خود می‌دهد ، ولی دین خود را به دوستانش می‌دهد ، چه آنکه عموما را بر فطرت توحید خود آفرید ، و دین خاص خود را به افرادی مورد نظر داده است .

مال و جان را باید فدای دین خدا کرد؛ و به نشانه‌های دین مانند صدق گفتار ، اداء امانت و وفاء بعهد و حسن خلق و بردباری مزین بود .

حیف از آنان که دین را به دنیا فروختند و آنرا سبک شمردند چنانکه بنام زاهد در مذهب ، به ۶۸۹ ران خوشحال و بنام عالم در دین ، عملی شایسته ندارند !

دین مرد

حضرت علی علیه السلام در محلی عبور می‌کردند ، گروهی از بچه‌ها را دیدند که مشغول بازی هستند ، ولی یک بچه در کنار ایستاده و غمگین و بازی نمی‌کند . نزدش رفت و پرسید : نام تو چیست ؟ گفت : (مات الدین : دین مرد) .

امام سراغ این راز نهفته گرفتند و از پدر این کودک سؤ ال کردند ! گفتند : پدرش مرده و مادرش زنده است . امام مادر فرزند را خواست و علت این نام را پرسیدند ! مادر گفت : در ایامی که این بچه در رحم من بود پدرش به مسافرت رفت و پس از مدتی همسفران آمدند و گفتند : شوهر تو در مسافرت بیمار شد و از دنیا رفت ، از ما خواهش کرد که اگر بچه‌ام به دنیا آمد نام او را (مات الدین ) بگذارید . ! !

امام به اسم (مردن دین ) ، پی به رمز و علت آن برد و اعلام کرد مردم در مسجد جمع شوند . سپس همسفران پدر کودک را که چهار نفر بودند خواست و یکی یکی را جداگانه سؤ الاتی نمود .

به مردم فرمود : هرگاه من صدائی به تکبیر بلند کردم شما هم تکبیر بگوئید . از اولی راز قتل را جویا شد ، و او که از این سئوال میخکوب شده بود گفت : من فقط طناب را حاضر کردم . صدای تکبیر امام بلند شد و مردم هم تکبیر گفتند .

دومی هم گفت : من طناب را به گردنش بستم و دیگر تقصیری ندارم ؛ سومی گفت : من چاقو را آوردم و چهارمی به طور واضح جریان را شرح داد که برای تصاحب اموال او ، گروهی او را به قتل رساندیم . امام تکبیر گفت و مردم هم صدا به تکبیر بلند کردند .

امام اموال مسروقه را از آنها گرفت و به مادر بچه تحویل داد و آنها را سخت مجازات کرد ، و بعد به مادر فرزند فرمود : اسم بچه را (عاش الدین : دین زنده است ) صدا بزنید[۸۰].

دینداری فرزانه دزفول

وقتی شیخ مرتضی انصاری مرجع یگانه می‌شود با همه آوازه و بلندی افکار در علم فقه و اصول ، از دنیا می‌رود ، با آن ساعتی که به صورت یک طلبه فقیر دزفولی وارد نجف شده بود فرقی نکرده بود .

وقتی که خانه او را نگاه می‌کنند ، می‌بینند مثل فقیرترین مردم زندگی می‌کند . یک نفر به ایشان می‌گوید : آقا ! خیلی هنر می‌کنید که این همه وجوهات در دست شما می‌آید ، هیچ تصرفی در آنها نمی‌کنید ؟ ! می‌فرماید :

چه هنری کرده‌ام ؟ عرض می‌کنند : چه هنری از این بالاتر ؟ آیا هنری از این بالاتر می‌شود ! فرمود : حداکثر کار من ، کار خرکچیهای کاشان است که می‌روند تا اصفهان و برمی گردند .

خرکچیهای کاشان را که پول به آنها می‌دهند که بروند از اصفهان کالا بخرند و بیاورند کاشان ، آیا شما دیده‌اید که اینها به مال مردم خیانت کنند ؟ آنها امین هستند ، حق ندارند . این مسئله مهمی نیست که به نظر شما مهم آمده است[۸۱].

دین کنار تخت شاهی

در زمان خلیفه دوم ، سعد وقاص باتفاق عده‌ای به طرف عراق رهسپار شدند . یزدگرد پادشاه ایران در مدائن بود . کسی را نزد سعد فرستاد تا چند نفر به دربار بیایند ، تا از مقصد ایشان باخبر شود .

چون به مجلس پادشاه آمدند ، او مشغول آشامیدن شراب بود و دستور داد بساط شراب را جمع کنند . فرستادگان به حضور آمدند و مغیره بن عامر کنار تخت شاهی جنب پادشاه نشست .

یزدگرد اعتراض کرد و بعد گفت : شما عربها به عنوان تجارت و گدائی به مملکت ما می‌آمدید ، پس از خوردن غذاهای لذیذ و آبهای گوارا اینک رفتید و دوستان خود را خبر کردید و حالا آمدید و می‌گویید (دینی تازه ) هم آورده‌اید .

مثل شما مانند آن روباهی است که به باغی رفت و بنای خوردن انگورها کرد ، صاحب باغ هم او را آسیبی نرسانید . روز دیگر رفت روباه‌های دیگر را خبر کرد و آمدند به خوردن انگور مشغول شدند . صاحب باغ آمد سوراخها را بست به حساب همه روباه‌ها رسید .

اگر من بخواهم می‌توانم ولی می‌دانم شما به خاطر تنگی مال و معیشت لشکرکشی کرده‌اید . من شما را نعمتهای فراوان می‌دهم ، امیری بر شما نصب می‌کنم تا روزگارتان به خوبی بگذرد .

مغیره بن عامر گفت : آنچه از تنگی معیشت گفتی درست است ، و ما هم روزی موش و سوسمار می‌خوردیم و حلال از حرام نمی‌دانستیم و پسر عموی خویش را برای یک شغلم می‌کشتیم و به آن مباهات می‌کردیم تا اینکه خداوند به وسیله پیامبرش دینی برای ما آورد ، و ما را از پرستش بتها باز داشت و به خداپرستی هدایت کرد و هر کشوری که به وسیله مسلمانان مفتوح شود غنائم را باسیه عطا کند؛ و ما بزودی به کشور شما خواهیم آمد .

اکنون ای یزدگرد تو را به سه کار مخیر می‌کنم : یا مسلمان شو تا پادشاهیت دوام یاید . یا جزیه بده ، یا آماده جنگ شو .

یزدگرد از این سخن برآشفت و گفت : بین من و شما جز شمشیر نخواهد بود . آنان را از درگاه خود راند ، بعد جنگ درگرفت و مسلمانان پیروز شدند[۸۲].

دینداری ابوجعفر حسینی

ابو جعفر محمد حسینی[۸۳]که با چهار واسطه به امام حسین علیه السلام می‌رسید مردی فقیه و اهل زهد و عبادت بود و در ایام معتصم خلیفه عباسی بر علیه ستم او خروج کرد . معتصم به دفع او پرداخت و او به ایران آمد و به شهرهای خراسان و سرخس و طالقان و نسا و مرو منتقل و گروهی بسیار از مردم ایران با او بیعت کردند .

در مرو چهل هزار نفر با او بیعت نمودند . شبی که لشگرش جمع شدند ، صدای گریه‌ای شنید . تحقیق کرد و فهمید که یکی از لشگریانش نمد مرد جولائی (بافنده ، نساج ) با زور گرفتند و این گریه از آن مرد است .

ابوجعفر آن غاصب را طلبید و سبب این کار زشت را از او خواست ! گفت : ما در بیعت تو درآمدیم که مال مردم را ببریم و هر چه می‌خواهیم بکنیم .

ابوجعفر نمد را به صاحبش داد و آنگاه فرمود : به چنین مردم نتوان در دین خدا یاری جست ، امر کرد لشگر متفرق شوند؛ با اصحاب خاص خود به طالقان رفت . . .[۸۴]

دین فروشی سمره

سمره بن جندب اهل بصره بود . پس از مرگ پدر همراه مادرش به مدینه آمد؛ مادرش به یکی از یاران رسول خدا به نام مری بن شیبان شوهر کرد و سمره در دامن او بزرگ شد؛ با اینکه نوجوان بود تیرانداز خوبی بود ، پیامبر او را اجازه داد در جنگ احد شرکت کند و در بیشتر جنگها شرکت کرد .

او در زمان معاویه همانند بعضی صحابه فاسق و دروغگو ، برای گرفتن پول ، به جعل احادیث در مدح معاویه و نقل احادیث از پیامبر در مذمت امیرمؤ منان علیه السلام اقدام کرد .

معاویه به او گفت : صد هزار درهم می‌دهم تا این آیه (را که در مذمت منافقان نازل شده ) به علی بن ابی طالب نسبت بدهی . !

آیه اینست : (بعضی از مردم (اخنس بن شریق ) از گفتار دلفریب خود تو را به شگفت آرند از چرب زبانی و دروغ به متاع دنیا رسند ، و از نادرستی و نفاق خدا را بر راستی خود گواه گیرند ، و این کس بدترین دشمن اسلام است . چون از حضور تو دور شوند (و قدرت یابند) کارش فتنه و فساد است ، بکوشد تا حاصل خلق به باد فنا دهد و نسل بشر را قطع کند و خدا مفسدان را دوست ندارد)[۸۵]

و این آیه را (که پس از خوابیدن امیرمؤ منان در رختخواب پیامبر ، در شاءن حضرت علی علیه السلام نازل شده ) بگو در شاءن ابن ملجم نازل شده است ، آیه این است : (و برخی از مردمان از جان خود در راه رضای خدا درگذرند و خدا دوستدار چنین بندگان است )[۸۶]

سمره پیشنهاد معاویه را نپذیرفت . معاویه گفت : دویست هزار درهم می‌دهم قبول کن ، او نپذیرفت .

معاویه چهار صد هزار درهم وعده داد و او پذیرفت و این دو آیه که اولی درباره منافقین بوده به امیرالمؤ منین نسبت ، و آیه دوم که درباره امیرالمؤ منین نازل شده ، به ابن ملجم نسبت داد ، و با این کار دین فروشی خود را ثابت کرد .[۸۷]

ذکر

مقدمه

(یاد خدا) قال الله الحکیم : (الا بذکر الله تطمئن القلوب )(رعد : آیه ۲۸) آگاه شوید که تنها به یاد خدا دلها آرامش پیدا می‌کند .

قال الله الموسی علیه السلام لا تدع ذکری علی کل حال[۸۸]

خداوند به حضرت موسی فرمود : در هیچ حال یادم را فراموش و رها مکن .

شرح کوتاه :

یاد حق آنهم با حضور قلب ، غایت همه عبادات است . هر ذاکری که در دل و در عمل به مذکور عالم یعنی خداوند توجه داشته باشد به مقامی می‌رسد که شیطان بر او چیره و غالب نتواند بود .

اگر زبان ذکر گوید : اما قلب غافل باشد اثرش کم است . اگر ذاکر به ذکر خود توجه کند باعث عجب می‌شود .

پس لازم است با یاد او ، خود را در جنب نعمتهای او قاصر و ناچیز - اصلا هیچ - ببیند ، و از حق تقاضا کند که در هیچ حالی از یادش او را غافل نکند و به محبتش ، یادش را افزون کند .

یاد خدا در مقابل دشمن

هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ (محارب و بنی انمار) می‌رفت ، سپاه اسلام دستور حضرت توقف کرد . پیامبر برای قضای حاجت دور از لشگریان به گوشه‌ای رفت . در همان حال باران شروع به آمدن کرد و همانند سیل آب جاری و راه برگشت بین پیامبر و لشگر فاصله شد .

حضرت در زیر درختی نشست ، در این هنگام (حویرث بن الحارث ) حضرت را مشاهده نمود و به یارانش گفت :

این مرد محمد است که از یارانش دور افتاده ، خدا مرا بکشد اگر او را نکشم !

بطرف حضرت آمد و شمشیر کشید و حمله کرد و گفت : چه کسی می‌تواند ترا از دست من نجات دهد ؟ فرمود : خدا و در زیر لب این دعا را خواندند ، خداوندا مرا از شر حویرث از هر طریقی تو می‌خواهی برهان )

همینکه حویرث خواست شمشیر فرود آورد ، فرشته‌ای بر کتف او زد و به زمین افتاد و شمشیر از دستش رها شد و پیامبر آن را برداشت و فرمود : چه کسی ترا از دست من رهائی می‌بخشد ؟ گفت : هیچکس ، فرمود : ایمان بیاور تا شمشیرت را بدهم ! عرض کرد : ایمان نمی‌آورم ولی پیمان می‌بندم که با تو و پیروانت جنگ نکنم و کسی را علیه تو کمک ننمایم .

پیامبر شمشیر را به او داد؛ و حویرث گفت : سوگند که تو از من بهتری .[۸۹]

شوریده دل

سعدی گوید : یک شب از آغاز تا انجام ، همراه کاروانی حرکت می‌کردم . سحرگاه کنار جنگلی رسیدیم و در آنجا خوابیدیم . در این سفر شوریده دلی (مجذوب حق شده ) همراه ما بود ، نعره از دل برکشید و سر به بیابان زد ، و یک نفس به راز و نیاز پرداخت .

هنگامی که روز شد به او گفتم : این چه حالتی بود که دیشب پیدا کردی ؟ در پاسخ گفت : بلبلان را بر روی درخت و کبکها را بر روی کوه ، قورباغه‌ها را در میان آب و حیوانات مختلف را در میان جنگل دیدم ، همه می‌نالیدند ، فکر کردم که از جوانمردی دور است که همه در تسبیح باشند و من در خواب غفلت .[۹۰]

سوال فقراء از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

تعدادی از فقراء مدینه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند : ثروتمندان کارهای خیر مانند آزاد کردن بندگان ، صدقه دادن ، حج به جای آوردن و . . . انجام می‌دهند که ما قادر بر انجام آنها نیستیم (و در نتیجه اجر ایشان بیش از ما می‌باشد . )

پیامبر فرمودند : کسیکه صد مرتبه الله اکبر بگوید ، بیش از ثواب آزاد کردن صد بنده برایش ثبت می‌شود .

کسیکه صد مرتبه (سبحان الله ) بگوید ، بهتر از حج بر او پاداش نوشته می‌شود .

کسیکه صد مرتبه (الحمد الله ) بگوید ، بهتر از دادن صد اسب با تجهیزات کامل در راه خدا می‌باشد .

کسیکه صد مرتبه ذکر (لا اله الا الله ) بگوید ، بهترین مردم در روز قیامت است ! !

ثروتمندان مدینه که این خبر را شنیدند ، آنها نیز به دستورات عمل کردند .

فقراء مجددا نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند : ثروتمندان هم به دستور شما عمل نمودند ! فرمود : این لطف و فضل خداوندست ، به هر کس بخواهد عطاء می‌کند . [۹۱]

یاد محبوب در نعمت

خداوند ایوب پیامبر رانعمتهای بسیار داد تا جائی که نوشته‌اند : پانصد جفت گاو نر برای شخم زمینهای زراعتی داشت و صدها بنده زر خرید خانواده دار داشت که کارهای زراعتی او را می‌نمودند .

شترهای بارکش او را سه هزار و گله گوسفند او را هفت هزار نوشته‌اند . همچنین خداوند سلامتی و نعمت و اولاد بیشمار به او عطا فرمود : و در همه حال حامد حق بود و حتی در دو کار که اطاعت حق در آن بود سختترین را انتخاب می‌کرد و عمل می‌نمود . اما با همه توصیفات که در شرح حال ایوب علیه السلام نوشته‌اند ، بدون آنکه گناهی از او سر زده باشد برای بالا رفتن مقام و درجاتش مورد امتحان قرار گرفت تا جائیکه همه نعمتها را خداوند از او گرفت و بدنش هم به مرضی که نمی‌توانست مداوا کند مبتلا شد .

با همه سنگینی بلاء هیچگاه یاد خدای و حمد و ستایش او را ترک نمی‌کرد ، تا اینکه شیطان وسوسه خود را در ذهن عیال او انداخت و زن شروع به شکایت از وضع ناهنجار کرد و گفت : همه ما را ترک کردند و هیچ نداریم . ایوب علیه السلام فرمود : هشتاد سال نعمتهای الهی به ما رسید ، حال به هفت سال بلاء نباید به خداوند اعتراض کرد ؟ و باید یاد او در هم حال بود !

آنقدر زن اعتراض و اشکال کرد و طرحهائی غیر معقول داد تا ایوب ناراحت شود ! ! فرمود(از پیش من دور شو که دیگر تو را نبینم ) .

چون زن رفت ایوب خود را تنها و بی پرستار دید و سجده الهی کرد و به مناجات خدای پرداخت و خداوند دعای ذاکر و حامد خود را مستجاب کرد ، و همه نعمتها را دوباره به او عطا کرد !

زن ایوب پیش خود فکر کرد او مرا از پیش خود رانده ، صلاح نیست او را تنها بگذارم ، چون پرستاری ندارد ، از گرسنگی تلف می‌شود .

چون به جایگاه ایوب بیامد اثری از ایوب ندید ، فقط جوانی را مشاهده کرد ، شروع به گریه کرد ، جوان گفت : چرا گریه می‌کنی ؟ شوهر پیری داشتم آمدم او را نیافتم . اگر او را ببینی می‌شناسی ؟ گفت : آری ، چون به جوان خوب نگریست دید شباهت به شوهرش دارد ، آن جوان گفت : من همان ایوب هستم[۹۲]

نفیسه

سیده نفیسه دختر حسن بن زید (بن امام حسن مجتبی علیه السلام ) با فرزند بافضل و ورع امام جعفر صادق علیه السلام بنام اسحاق موتمن ازدواج کرد ، او از زنان نادره زمان و اعصار و از نظر بندگی و یاد حق ممتاز بوده است .

زینب برادر زاده سیده نفیسه گوید : چهل سال عمه‌ام را خدمت کردم ، در این مدت ندیدم شبی را بخوابد یا روزی را افطار نماید . روزی گفتم : خوب است با خود مدارا کنید ؟ ! فرمود : چگونه مدارا کنم که گردنه هائی در برزخ و قیامت در پیش دارم و از آن عبور نتوان کرد مگر رستگاران !

او ثروت داشت و به خاطر خدا آنرا به زمین گیران و بیماران و درماندگان انفاق می‌نمود .

سی مرتبه به حج مشرف شد که بیشتر سفرها پیاده به خانه خدا رفت . از مدینه برای زیارت قبر حضرت ابراهیم به اتفاق همسرش به فلسطین و از آنجا به مصر رفتند .

مردم مصر در خواست کردند در آنجا بمانند . قبول کردند او در خانه خود قبری کنده بود و پیوسته مشغول عبادت و یاد خدا بود . گویند هزاران مرتبه ختم قرآن در قبر نمود ، خداوند چون می‌بیند بنده‌ای یادش می‌کند ، طبق روایت قدسی - حق او را میان بندگانش یاد می‌کند و عزیز و مکرم می‌دارد .

در همسایگی نفیسه یهودی بود که دخترش نابینا بود . از آب وضوی او بینا شد ، و به همین سبب بسیاری از یهودیان مصر مسلمان شدند .

وقتی با حالت روزه با خواندن سوره مبارکه انعام آیه (لهم دارالسلام عند ربهم ) را می‌خواند ، دعوت الهی را لبیک گفت . شوهرش خواست جنازه را به مدینه ببرد مردم مصر خواستند در مصر دفن شود او قبول نکرد . شب پیامبر صلی الله علیه و آله را به خواب دید که فرمود : با اهل مصر در مورد دفن نفیسه مخالفت مکن که خدا به برکت او رحمت را بر مردم مصر نازل می‌فرماید[۹۳]

رزق

مقدمه

قال الله الحکیم : (ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها) (هود آیه ۶)

هیچ جنبنده‌ای در زمین نیست جز آنکه روزیش بر خداست .

پیامبر صلی الله علیه و آله : الرزق یطلب العبد اشد طلبا من اجله[۹۴] روزی دنبال بنده است بیشتر از مرگ که در جستجوی بنده است .

شرح کوتاه :

جنبنده‌ای نیست که خداوند برایش تعیین رزق نکرده باشد ، و هیچ نفسی نمی‌میرد مگر آخرین لقمه که برای او تقدیر شده است را می‌خورد . در طلب روزی حلال باید رفت و از دیر رسیدن نباید بفکر طلب حرام افتاد و بهترین شیوه شکیبائی است .

هر کس روزی مخصوصی دارد یکی در تجارت یکی در ریاست یکی در خوار و بار ، با عدم قناعت و راضی نبودن به قسمت ، صفات رذیله طمع و حرص در انسان قوی می‌شود و سبب می‌گردد به گناهان دیگر هم روی آورد تا رزق زیاد گردد و این نیست مگر از عدم توکل بخدا .

حکمت را بینند

حضرت موسی علیه السلام فقیری را دید که از شدت تهیدستی ، برهنه روی ریگ بیابان خوابیده است . چون نزدیک آمد ، او عرض کرد : ای موسی ! دعا کن تا خداوند متعال معاش اندکی به من بدهد که از بی تابی ، جانم به لب رسیده است .

موسی برای او دعا کرد و از آنجا (برای مناجات به کوه طور) رفت . چند روز بعد ، موسی علیه السلام از همان مسیر باز می‌گشت دید همان فقیر را دستگیر کرده‌اند و جمعیتی بسیار در گردن اجتماع نموده‌اند ، پرسید : چه حادثه‌ای رخ داده است ؟ حاضران گفتند : تا به حال پولی نداشته تازه گی مالی بدست آورده و شراب خورده و عربده و جنگجوئی نموده و شخصی را کشته است . اکنون او را دستگیر کرده‌اند تا به عنوان قصاص ، اعدام کنند !

خداوند در قرآن می‌فرماید : (اگر خدا رزق را برای بندگانش وسعت بخشد ، در زمین طغیان و ستم می‌کنند)[۹۵]

پس موسی علیه السلام به حکمت الهی اقرار کرد ، و از جسارت و خواهش خود استغفار و توبه نمود[۹۶]

استنباط غلط از قرآن

عمر بن مسلم یکی از کسانی بȘϠکه با امام صادق علیه السلام دوست بود و رفت و آمد داشت . پس از مدتی حضرت او را ندید ، از علی بن عبدالعزیز جویای احوال دوستش شد .

او گفت : فدایت شوم ! او دست از کسب و کار کشیده و روی به زهد و عبادت آورده است . فرمود : وای بر او ! مگر نمی‌داند کسیکه دست از کار بکشد ، دعایش مستجاب نخواهد شد .

در عصر پیامبر هنگامیکه که آیه (هر کس متقی و خداترس شود خدا راه بیرون شدن (از گناهان و بلاء) بر او می‌گشاید و از جائیکه گمان ندارد به او روزی عطاء کند[۹۷]؛ گروهی از مسلمانان ، محل کسب و تجارت خود را رها نموده و به گوشه نشینی و عبادت پرداخته و می‌گفتند : خداوند خود روزی رسان است و نمی‌گذارد افراد دیندار درمانده شوند ، دیگر چه نیازی به زحمت تحصیل معاش و کسب و کار داریم .

چون این خبر به پیامبر رسید ، آنها را فرا خواند و از روی اعتراض فرمود : چرا کار و کسب را ترک کرده‌اید ؟ !

آنها گفتند : خداوند متکلف روزی ما شده است . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : چنین نیست که پنداشته‌اید ، هر کس توان کار و کوشش داشته باشد و انجام وظیفه نکند خداوند دعایش را مستجاب نفرماید ، شماها باید دنبال کار بروید .[۹۸]

رزق بقدر کفاف

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با همراهان در بیابان به شتربانی گذشتند ، مقداری شتر از او تقاضا کردند . در پاسخ گفت : آنچه در سینه شتران است اختصاص به صبحانه اهل قبیله دارد و آنچه در ظرف دوشیده‌ایم برای شامگاه آنان است .

پیامبر دعا کردند و فرمودند : خدایا مال و فرزندان این مرد را زیاد کن ! از آنجا گذشتند و در راه با ساربان دیگری برخوردند ، از او درخواست شیر کردند ، ساربان شتران را دوشید ، و همه را در میان ظرفهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ریخت و یک گوسفند نیز اضافه بر شیر تقدیم نمود و عرض کرد : فعلا همین مقدار پیش من بود چنانچه اجازه دهید بیش از این تهیه و تقدیم کنم .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست خویش را بلند کرده و گفتند : خداوندا به اندازه کفایت رزق به این ساربان عنایت کن .

همراهان عرض کردند : یا رسول الله ! آنکه در خواست شما را رد کرد برایش دعائی کردی که ما همه آن دعا را دوست داریم ، ولی برای کسیکه حاجت شما را برآورد از خداوند چیزی - رزق کفاف - خواستید که ما دوست نداریم !

فرمود : مقدار کمی که کافی باشد در زندگی بهتر از ثروت زیاد است که انسان را بخود مشغول کند[۹۹]بعد این دعا را کردند :[۱۰۰]خدایا به محمد به آل محمد به مقدار کفایت رزق لطف فرما .[۱۰۱]

صدقه موجب افزایش رزق

یکی از پسران امام صادق علیه السلام نامش محمد بود . گاهی از مخارج زندگیش چیزی زیاد می‌آورد ، امام فرمود :

چقدر از مخارج زندگیت زیاد آمده ؟ عرض کرد : چهل دینار ، فرمود : آن را در راه خدا صدقه بده . عرض کرد : غیر از پولی ندارم ، اگر صدقه بدهم چیزی برایم نمی‌ماند .

فرمود : برو آن را صدقه بده ، خداوند عوضش را می‌دهد ، آیا نمی دانی که هر چیزی کلیدی دارد و کلید رزق صدقه است ! !

محمد نصیحت پدر را پذیرفت و آن چهل دینار اضافی را صدقه داد . از این جریان ده روز بیشتر نگذشت که چهار هزار دینار برای امام آوردند ، امام به محمد فرمود : پسر جانم ! ما برای خدا ، چهل دینار دادیم ، خداوند به جای آن ، چهار هزار ، دینار (صد برابر) به ما عنایت فرمود .[۱۰۲]

عمادالدوله

آل بویه که سلطنت آنها از سنه ۳۲۲ آغاز شد ، حدود ۱۲۶ سال حکومت آنان ادامه داشت . از بزرگترین و خوش سلوک‌ترین آنها نسبت به مذهب تشیع و رعیت ، عمادالدوله (ابوالحسن علی بن یویه ) بود ، که نه سال حکومت کرد (متوفی ۳۳۸) .

از غرائبی که برای او اتفاق افتاد و در باب رزق و گنج می‌باشد ، چند است ، اول : وقتی که به شیراز آمد یاقوت که از جانب المقتدر بالله عباسی حاکم بود فرار کرد . عمادالدوله می‌خواست خرج لشگر را بدهد چیزی نداشت . در این خیال بود و از ناراحتی سواره به شکار رفت . در صحرا دست اسبش به سوراخی فرو رفت . دست اسب را بیرون کشید سوراخ وسیعی پیدا شد و گنجی ظاهر گشت که یاقوت آنجا ذخیره کرده بود ، گنج را برداشت و خرج لشگر را داد .

دوم : روزی از قفا دراز کشیده بود و فکر لشکر و رعیت بود ، ماری که از گوشه‌ای از سقف به گوشه دیگر رفت . امر کرد سقف را بشکافند و مار را بکشند تا کسی را نگزد . چون سقف را کندند (سقف دیگری پیدا شد و ما بین آن ) به صندوقهائی که پانصد هزار دینار در آن بود کشف کردند . پس آن گنج را برداشت میان رعیت تقسیم کرد .

سوم : برای خودش (و بزرگان ارتش و لشگریان ) خواست لباسی بدوزد خیاطی را خواست ، خیاط مخصوص فرماندار شهر (یاقوت ) را معرفی کردند که کر بود .

فرمود : خیاط باید چشم داشته باشد به گوش محتاج نیست . خیاط را آوردند و فرمود : برای خودم و لشگر و نوکرها و سرکرده‌ها لباس بدوز ، او کر بود خیال کرد درباره او سعایت کردند که نزدش پول است گفت : از مال یاقوت فرماندار فقط چهار صندوق بیشتر پیش من نیست و نمی‌دانم درونش چیست !

عمادالدوله فرستاد صندوقها را آورند ، چون سر صندوق باز کردند مالهای زیاد و لباس زیاد و جواهر درونش بود .[۱۰۳]

رضا

مقدمه

قال الله الحکیم : (رضی الله عنهم و رضوا عنه ) (مجادله : آیه ۲۲)

خدا از مؤ منان خشنود و راضی و آنها هم از خدا خشنودند .

امام سجاد علیه السلام : الصبر و الرضا راءس طاعه الله [۱۰۴]

صبر و رضا سر همه طاعات است .

شرح کوتاه :

صفت رضا اینست که شخص به چیزی که محبوب یا مکروهش هست ، راضی می‌باشد .

رضا شعاع نور معرفت است و شخص راضی از جمیع اختیارش منصرف و به مقدرات خداوند دل می‌دهد .

چون تعلق قلب به هر موجود دنیوی شرک و به مفقود کفر است )[۱۰۵]این علاقه از صفت رضا خارج است . عجب است از کسانی که ادعای عبودیت می‌کنند اما در مقدرات خود نسبت به خدا منازله و شکایت دارند ، اما عارفان حقیقی تسلیم حقند و به مقدرات الهی راضی و از بلاها و امتحانات سخت و کمبودها گله ندارند و به داده‌ها و نداده‌ها کامشان شیرین می‌باشد[۱۰۶]

=جابر و امام باقر علیه السلام

جابر بن عبدالله انصاری از اصحاب پیامبر تا زمان امام باقر علیه السلام زنده بود و در آن وقت پیر و نابینا شده بود ، خدمت امام رسید .

امام از حالش جویا گردید ؟ ! عرض کرد : اکنون در حالی هستم که پیری را از جوانی و مرض را از سلامتی و مرگ را از زنده بودن بهتر می‌خواهم !

امام فرمود : اما من ، اگر خدا پیر کند پیری را می‌خواهم ، اگر جوانی بخواهد جوانی را می‌خواهم ، اگر خدا مریضم کند مرض را ، و اگر سلامتی را برایم بخواهد سلامتی را طالبم ، اگر خدا مرگ را تقدیرم کند مرگ را دوست دارم ، و اگر زنده بودن مرا بخواهد زندگی را می‌خواهم .

همینکه جابر این سخن را از امام شنید ، صورت امام را بوسید و گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درست فرمود : که ای جابر ، تو زنده می‌مانی تا ملاقات می‌کنی یکی از فرزندان مرا که نام او باقر است ، علم را می‌شکافد بطوریکه گاو زمین را شکاف می‌دهد .[۱۰۷]

راضی به سه بلا

حضرت عیسی علیه السلام به مردی که نابینا و ابرص (پیس ) و مفلوج بود گذر کرد و دید ، که گوشت تنش از جذام فرو ریخته است و می‌گوید : شکر خدائی را که مرا از بلاهائی که بسیاری از مردم بدان گرفتارند عافیت داد !

حضرت عیسی فرمود : ای مرد ! کدام بلاست که تو را از آن عافیت داد ؟ گفت : ای روح الله ! من از کسی که در دل وی آن معرفت که در دلم خدای قرار داده ندارد ، بهترم .

فرمود : راست گفتی ، دستت را بده ، دست او را گرفت و بر اندامش دست مبارک خود را مالید ، درست اندام و نیکو چهره گردید و خداوند بیماریهای - او را به خاطر راضی بودن به بلاها - شفا داد . وی بعدا مصاحب حضرت عیسی شد و با او عبادت می‌کرد .[۱۰۸]

خلاده

خداوند به حضرت داود علیه السلام وحی کرد که به خلاده دختر اوس ، مژده بهشت بده و او را آگاه کن که همنشین تو در بهشت است . داود به در خانه او رفت و در را زد ، خلاده در را باز کرد ، تا چشمش به داود افتاد شناخت و گفت : آیا درباره من چیزی نازل شده که به اینجا آمده‌ای ؟ فرمود : آری . گفت : شاید زنی همنام من باشد درباره او نازل شده است !

فرمود : نه درباره تو نازل شده ؛ کمی از حالات خود را برایم بگو ! گفت : هر درد و زیانی به من رسید صبر کردم ، و تسلیم رضای الهی بودم و هیچ چیزی من نخواستم برگردد ، بلکه رضای او را طالب ، و در مقابل هیچ چیزی عوض نخواستم و شاکر او بودم . !

حضرت داود فرمود : بهمین جهت به این مقام رسیده‌ای که درباره ات وحی نازل شده است امام صادق پس از ذکر این قصه فرمود : این همان دینی است که خدا آنرا برای بندگان صالحش پسندیده است .[۱۰۹]

عمار در صفین

عمار یاسر از اصحاب خاص پیامبر بود ، و از ایمانی بزرگ ، برخوردار بود تا جائیکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : عمار از سر تا قدمش مملو از ایمان ، و ایمان با گوشت و خونش آمیخته است .[۱۱۰]

بعد از پیامبر هم پیوسته از حمایت کنندگان امام علی علیه السلام بود تا وقتیکه جنگ صفین شروع شد او همراه امام بود . روزی از صف لشگر امام خارج شد و در مقابل صف دشمن قرار گرفت و فرمود : خدایا تو می دانی اگر بدانم رضای تو در این است که خود را در دریا بیفکنم خواهم انداخت . پروردگارا اگر بدانم رضای تو در آن است که نوک شمشیر را بر شکم نهاده و خود را بر آن بیفکنم تا از قفا و پشت خارج شود انجام می‌دهم .

می‌دانم که رضای تو امروز در جنگیدن ، با این مردم فاسق است ، اگر عملی که ترا بهتر خوشنود سازد سراغ می‌داشتم آنرا اختیار می‌کردم . صدایش بلند شد و گفت : هر که خوشنودی خدا را می‌خواهد و بسوی مال و فرزندان نمی‌خواهد برگردد بسوی من آید . . . عاقبت بعد از رشادتها و شجاعتهای بسیار به شهادت رسید . امیر المؤ منین وقتی به جسد عمار رسید روی زمین نشست و سر عمار را به دامن گرفت و گریان شد و فرمود : ای مرگ ، تو گویا کسانی که من دوستشان دارم را کاملا می‌شناسی و آنها را از من می‌گیری .[۱۱۱]

بهترین آفریده

حضرت موسی عرض کرد : خدایا بهترین خلق خود که ترا عبادت و بندگی می‌کند بمن بنمایان . خداوند وحی کرد : برو نزد دهی بر ساحل دریا ، و آن شخص را خواهی یافت . موسی به آن مکان رسید ، مردی را یافت به مرض جذام و پیسی مبتلا بود ، خداوند را تسبیح می‌کند .

موسی از جبرئیل پرسید : آن مردیکه از خواستم کجاست ؟ گفت : همین مرد مریض است ، الان من ماءمورم چشمهای او را بگیرم تو گوش بده چه می‌گوید . به اشاره جبرئیل دو چشم آنمرد بیرون آمد و بر صورتش افتاد .

گفت : بارالها تا خواستی از چشم بهره مندم کردی و اینک خواستی که آنرا از من بگیری ای کسیکه بمن نیک می‌کنی و صله می‌رسانی .

موسی فرمود : ای بنده خدا من مردی مستجاب الدعوه هستم اگر دوست داری دعا کنم تا خدا دیده گانت را به تو برگرداند ؟ گفت : نمی‌خواهم ، زیرا خدا برایم خواست و من راضی به رضای او هستم .

حضرت موسی فرمود : شنیدم می‌گفتی : ای نیکو کننده و صله رساننده منظورت چیست ؟ گفت : در این آبادی غیر از من کسی خدا را نمی‌شناسد و یا پرسش نمی‌کند (چه بر و صله‌ای بالاتر که مرا با خود آشنا کرده است ) .

موسی علیه السلام با تعجب از او گذشت و گفت : این عابدترین خلق خدا در دنیاست .[۱۱۲]

ریا

مقدمه

قال الله الحکیم : (و تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس ) (انفال : آیه ۴۷)

شما مؤ منان مانند منافقان نباشید که برای هوس و ریا از شهرهای خود خارج شدند .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم لایقبل الله تعالی عملا فیه مثقال ذره من ریاء[۱۱۳]

خداوند عملی که در آن ذره‌ای از ریاء باشد را قبول نمی‌کند .

شرح کوتاه :

ریا درختی است که ثمره اش جز شرک خفی نیست و منشاء آن نفاق است .

ریا در مقابل کسانی واقع می‌شود که نه زنده می‌کنند و نه می می‌رانند و نه می‌توانند از چیزی شخص را بی نیاز کنند .

در روز قیامت هنگام حساب ، به شخص ریا کار گفته می‌شود ثواب عمل خود را که برای دیگران انجام دادی و با من شریک کردی از او بگیر ! !

ریا بیشتر اوقات در چشم و مجالست و لباس و عبادات به وقوع می‌پیوندد ، پس توجه به خالق و معبود لازم است تا از این صفت شیطانی ، باطن خود را پاک کرد[۱۱۴]

سمعان

ابراهیم ادهم گفت : من معرفت را از یک راهب به نام (سمعان ) فرا گرفتم روزی وارد صومعه او شدم و گفتم : ای سمعان ! چند وقت است که در این صومعه هستی ؟ گفت : هفتاد سال ، گفتم : در این مدت غذای تو چه بود ؟ گفت : چرا چنین سوالی می‌کنی ؟ گفتم : دوست دارم بدانم .

راهب گفت : شبی یک دانه فندق می‌خورم !

گفتم : چه چیزی قلب تو را مشغول کرده بود که این یک دانه فندق تو را کافی بود ؟ گفت : عده‌ای از پیروانم هر سال در روز معینی به اینجا می‌آیند و صومعه‌ام راتزین می‌کنند و مرا گرامی می‌دارند و در صومعه‌ام طواف می‌کنند و می‌روند .

هر زمان که نفسم از عبادت و تنهائی و گرسنگی خسته و سنگین می‌شود به یاد آن روز ریائی می‌افتم که چه عزتی می‌یابم ! ! پس کوشش یک ساله من برای عترت آن روز است .[۱۱۵]

ملا عبدالله شوشتری

(م ۱۰۲۱) از عالمانی که وارسته و صاحب مجاهدات و کرامات ، و دارای اخلاق طاهره و نفس زاهره بود ملاعبدالله شوشتری بود . او استاد محمد تقی مجلسی اول بود ، و دارای تاءلیفاتی از قبیل مجامع الفوائد در هفت جلد بود[۱۱۶]ایشان معاصر مرحوم شیخ بهائی ، بود روزی به دیدار شیخ رفت و ساعتی نزدش نشست تا آنکه بانگ اذان بلند شد . شیخ بهائی به ملاعبدالله گفت : همین جا نماز بخوانید تا ما هم به شما اقتدا کنیم و به فیض جماعت برسیم .

ملا تاءملی کرد و نپذیرفت که نماز را در خانه شیخ بخواند بلکه برخواست و به خانه خویش رفت .

از او پرسیدند : چگونه خواهش شیخ را اجابت نکردید با اینکه نماز در اول وقت را اهتمام دارید ؟ فرمود : در حال خود تاءملی کردم ، دیدم چنان نیستم که اگر شیخ ، پشت سر من نماز بخواند تغییر نکنم ، بلکه در حالم تغییر پیدا می‌شود ، برای همین اجابت نکردم .[۱۱۷]

دو لباس

سفیان ثوری در مسجد الحرام می‌گذشت ، امام صادق علیه السلام را دید که لباس با ارزش خوبی بر تن دارد . گفت : والله به نزد او می‌روم و توبیخش می‌کنم . . . !

آنگاه نزدیک رفت و گفت : یا بن رسول الله ! به خدا قسم لباسی را پوشیده‌ای نه رسول خدا همانندش را پوشیده ، نه علی علیه السلام و نه هیچیک از پدرانت .

امام فرمود : در عصر پیامبر مردم دست به گریبان فقر و تنگدستی بودند ، اما بعدا دنیا رو به گشایش نهاد ، و شایسته‌ترین اهل دنیا در استفاده از فراخی ، نیکان می‌باشند .

پس این آیه را خواند : (ای پیامبر بگو چه زینتهای الهی را که برای بندگان خود بوجود آورده و روزیهای پاکیزه را حرام نموده است )[۱۱۸]

فرمود : پس ما شایسته کسانی هستیم که آنچه را خدا عطا فرموده ، مورد استفاده ، قرار دهیم .

ای سفیان ! آنچه را که می‌بینی من پوشیده‌ام ، بخاطر مردم و حفظ آبروست ، آنگاه دست او را گرفت و لباس خود را عقب زد و لباس زیرینش را ، که زبر و خشن بود نشان داد و فرمود :

این را برای خودم و آنرا که دیدی برای مردم پوشیدم ، آنگاه با گرفتن و بالا زدن لباس سفیان ، لباس زیرینش نمایان شد و فرمود : تو این لباس رو را برای مردم پوشیده‌ای و لباس زیرین را که مخفی است برای راحتی و تن پروری پوشیده‌ای[۱۱۹]

عبادت ریائی

عابدی بود که هر کار می‌کرد نمی‌توانست اخلاص خود را حفظ کند و ریاکاری نکند ، روزی چاره اندیشی کرد و با خود گفت : در گوشه شهر ، مسجدی متروک هست که کسی به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمی‌کند ، خوبست شبانه به آن مسجد بروم ، تا کسی مرا ندیده خالصانه خدا را عبادت کنم .

نیمه‌های شب تاریک ، مخفیانه به آن مسجد رفت ، و آن شب بارانی بود و رعد و برق شدت داشت .

او در آن مسجد مشغول عبادت شد ، کمی که گذشت ، ناگهان صدای شنید ، با خود گفت : حتما شخصی وارد مسجد شد ، خوشحال گردید و برکیفیت و کمیت نمازش افزود و همچنان با کمال خوشحالی تا صبح به عبادت ادامه داد ، وقتی که هوا روشن شد ، خواست از مسجد بیرون بیاید زیر چشمی نگاه کرد ، آدم ندید بلکه مشاهده کرد سگ سیاهی است که بر اثر رعد و برق و بارش نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده بود .

بسیار ناراحت شد و اظهار پشیمانی کرد و پیش خود شرمنده بود که ساعتها برای سگ ریائی عبادت می‌کرده است ، خطاب به خود گفت : ای نفس ! من فرار کردم و به مسجد دور افتاده آمدم تا با اخلاص خدای را عبادت کنم اینک برای سگ سیاهی عبادت کردم ، وای بر من چقدر مایه تاءسف است .[۱۲۰]

اطلاع دادن مردم از عبادت

در بنی اسرائیل عابدی بود که پس از سالیان دراز عبادت و بندگی از خداوند در خواست کرد که مقامش را به او نشان دهد و گفت :

خدایا اگر کارهایم پسندیده تو است در کار نیک جدیت بیشتری کنم و اگر مورد رضایت تو نیست قبل از مرگم جبرانش کنم و به عبادت پردازم .

در خواب به او خبر دادند که ترا در نزد خدا هیچ عمل خوبی نیست ! گفت : خداوندا پس اعمال من به کجا رفت ؟ گفتند : تو عملی نداشتی زیرا هرگاه کار خوبی می‌کردی به مردم خبر می‌دادی ، و جزای چنین عملی همان قدر است که تو خشنود می‌شدی از اطلاع مردم بر کار خوبت ؛ این وضع بر عابد دشوار آمد و محزون گردید .

برای مرتبه دوم در خواب دید که به او خبر دادند که اینک جان خود را از ما بخر ، در روزهای آینده ، به صدقه‌ای که هر روز به عدد رگهای بدنت باشد بده !

گفت : خدایا چگونه با دست تهی این انفاق را بکنم ؟ جواب شنید : ما هر کسی را به مقدار طاقتش تکلیف می‌کنیم ، هر روز سیصد و شصت مرتبه بگو : (سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول ولا قوه الا بالله ) هر کلمه‌ای از آن صدقه‌ای از رگ بدن است .

عابد که این سخن را شنید شادمان شد و گفت : خدایا بیش از این بفرما ، به او در خواب گفتند : اگر زیادتر بگوئی جزای زیادتری خواهد برد .[۱۲۱]

زنا

مقدمه

قال الله الحکیم : (الزانیه و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مائه جلده ) (نور : آیه ۲)

زن و مرد زناکار را صد تازیانه برای تنبیه و مجازات بزنید .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : اذا ظهر الزنا من بعدی کثر موت الفجاه[۱۲۲]

هرگاه بعد از من زنا شیوع پیدا کند مرگ ناگهانی زیاد شود .

شرح کوتاه :

از گناهان کبیره یکی زناست که شخص بخاطر غلبه شهوت و نداشتن ایمان با بی پروائی به ناموس مردم تجاوز می‌کند .

زنا ، موجب کم شدن رزق و زود آمدن اجل می‌شود و در قیامت زناکار به بدی حساب و سخط خداوندی دچار می‌گردد .

قاتلان انبیاء همانند یحیی پیامبر و اولیاء الهی همانند امام حسین علیه السلام اکثرا زنازاده بودند و این ثمره دعوت شیطان به مرد و زن است که به چنین گناهی دچار می‌شوند . حضرت عیسی به حواریین فرمود : حضرت موسی به امتش گفت زنا نکنید ، من می‌گویم فکر زنا نکنید[۱۲۳]

پنج زناکار و پنج حکم

پنج نفر را نزد عمر آوردند که زنا کرده بودند ، عمر امر کرد که به هر کدام ، حدی اقامه شود . امیرالمؤ منین حاضر بود و فرمود : ای عمر ! حکم خداوند درباره اینها این نیست که گفتی ! عمر گفت : شما درباره اینها حکم کن و حد اینها را خود جاری بفرما .

حضرت یکی را نزدیک آورد و گردن زد ، دیگری را رجم (سنگسار) کرد ، سومی را حد تمام (هشتاد) زد ، چهارمی را نصف حد زد و پنجمی را تعزیز و تاءدیب نمود !

عمر تعجب کرد و مردم در شگفت شدند . عمر پرسید : یا اباالحسن پنج نفر در یک قضیه واحده بودند ، پنج حکم مختلف درباره آنها اجرا کردی ؟ !

امیر المؤ منین علیه السلام فرمود : اما اولی ذمی بود که زن مسلمانی را تجاوز کرد و از ذمه بیرون آمد و حدش جز شمشیر نبود .

دومی مرد زن دار بود که زنا کرد و رجم (سنگسار) نمودیم . سومی مرد غیر زندار بود و زنا کرد حد (هشتاد تازیانه ) زدیم .

چهارمی عبد بود و نصف حد (یا پنجاه تازیانه ) بر او زدیم ، پنجمی مردی کم عقل بود و او را تعزیر (چند تازیانه ) زدیم . عمر گفت : زنده نباشم در میان مردمی که تو در آنها نباشی ، ای اباالحسن .[۱۲۴]

تعبیر خواب

ابن سیرین جوانی بسیار زیبا و خوش تیپ بود و به شغل بزازی مشغول بود . زنی عاشق او می‌شود از او می‌خواهد تا پارچه هائی را از او بخرد به شرط آنکه به منزلش بیاورد تا پول را هم به او بدهد .

چون وارد منزل آن زن شد ، زن درب خانه را قفل می‌کند و از او می‌خواهد که با او زنا کند . او در جواب می‌گوید : پناه به خدای می‌برم و در مذمت عمل شنیع زنا مطالبی می‌گوید .

حرفهایش در زن تاءثیر نکرد ، تصمیم گرفت با حیله‌ای خود را از این بلا نجات بدهد . به زن می‌گوید : پس اجازه بده اول مستراح بروم تخلیه کنم بعد بیایم ، زن هم قبول می‌کند چون به مستراح رفت خود را به مدفوع آلوده می‌کند و نزد زن می‌آید . چون این هیبت قبیحه را زن می‌بیند بدش می‌آید و ابن سیرین را از خانه اش بیرون می‌نماید . خداوند به خاطر این ترک زنا ، علم تعبیر خواب را به او عطا کرد .[۱۲۵]

قاتل یحیی زنا زاده بود

در زمان حضرت یحیی پیغمبر پادشاهی بود به نام (هیرودیس ) که به یحیی علاقه مند و او را مرد عادل ، و رعایت حال او را می‌نمود .

وقتی پادشاه با زنی زانیه رابطه داشت آن زن که کمی پیر شد دختر خود را آرایش کرد و نزد شاه جلوه می‌داد تا عاشق او شد ، خواست با او ازدواج کند . از یحیی پیغمبر سوال کرد ایشان طبق دین مسیح آنرا جایز ندانست . از اینجا کینه یحیی به دل زن رسوخ کرد .

مادر دختر وقتی پادشاه را مست شراب دید ، دختر را آرایش کرده بنزدش فرستاد و پادشاه از او کام خواست او گفت : به شرط آنکه سر یحیی را از بدنش جدا کنی و شاه قبول کرد بدستورش سر از بدن یحیی جدا کردند .

طبق نقل دیگر پادشاه قصد داشت با دختر خواهر یا دختر برادرش به نام (هیرودیا) ازدواج کند که یحیی نهی کرد ، و حاجت دختر از پادشاه قتل یحیی بود .

امام باقر فرمود : قاتل یحیی فرزند زنا بود همانطور که قاتل علی علیه السلام و حسین بن علی علیه السلام زنازاده بودند .

چون یحیی به قتل رسید ، خداوند بخت النصر (یا کردوس از پادشاهان بابل را) بر بیت المقدس مسلط کرد و هفتاد هزار نفر از آنان را کشت تا خون یحیی از جوشش ایستاد .[۱۲۶]

حمام منجاب

یکی از پولداران خوشگذاران از خدا بی خبر که همواره در عیش و عشرت به سر می‌برد ، روزی در کنار درب خانه اش نشسته بود . بانوئی به حمام معروف (منجاب ) می‌رفت ، ولی راه حمام را گم کرد ، و از راه رفتن خسته شده بود ، به اطراف نگاه می‌کرد ، تا شاید شخصی را بیابد و از او بپرسد ، چشمش به آن مرد افتاد ، نزد او آمد و از او پرسید :

حمام منجاب کجاست ؟ آن مرد به خانه خود اشاره کرد و گفت : حمام منجاب همین جاست . آن بانو به خیال اینکه حمام همانجاست ، به آن خانه وارد شد ، آن مرد فورا درب خانه را بست و به سراغ او آمد و تقاضای زنا کرد .

زن دریافت که گرفتار مرد هوسباز شده است ، چاره‌ای جز حیله ندید و گفت :

من هم کمال اشتیاق را دارم ، ولی چون کثیف هستم و گرسنه ، مقداری عطر و غذا تهیه کن تا با هم بخوریم بعد در خدمتتان باشم .

مرد قبول کرد و به خارج خانه رفت و عطر غذا تهیه کرد و برگشت ، زن را در خانه ندید ، بسیار ناراحت شد و آرزوی زنا با آن زن در دلش ماند و همواره این شعر را می‌خواند :

(چه شد آن زنی که خسته شده بود ، و می‌پرسید راه حمام منجاب کجاست ) ؟[۱۲۷]

مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه در بستر مرگ افتاد ، آشنایان به بالین او آمدند و او را به کلمه (لا اله الا الله محمد رسول الله ) تلقین می‌کردند او به جای این ذکر ، همان شعر مذکور در حسرت آن زن را می‌خواند ، و با این حال از دنیا رفت .[۱۲۸]

پیامبر و مرد جوان

روزی جوانی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و با کمال گستاخی گفت : ای پیامبر خدا آیا به من اجازه می‌دهی زنا کنم ؟ با گفتن این سخن فریاد مردم بلند شد و از گوشه کنار به او اعتراض کردند ، ولی پیامبر با کمال ملایمت و اخلاق نیک به جوان فرمود :

نزدیک بیا ، جوان نزدیک آمد و در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشست . پیامبر از او پرسید : آیا دوست داری کسی با مادر تو چنین کند ؟ گفت : نه فدایت شوم .

فرمود : همینطور مردم راضی نیستند با مادرشان چنین شود . بگو ببینم آیا دوست داری با دختر تو چنین کنند ؟ گفت : نه فدایت شوم . فرمود : همینطور مردم درباره دخترانشان راضی نیستند .

بگو ببینم آیا برای خواهرت می‌پسندی ؟ جوان مجددا انکار کرد (و از سوال خود پشیمان شد) .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست بر سینه او گذاشت و در حق او دعا کرد و فرمود : (خدایا قلب او را پاک گردان و گناه او را ببخش و دامن او را از آلودگی بی عفتی حفظ کن )

از آن به بعد ، زشت‌ترین کار در نزد این جوان ، زنا بود .[۱۲۹]

سخاوت

مقدمه

قال الله الحکیم : (اءما من اءعطی واتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری )) (لیل : آیه ===۵)

اما هر کس عطا و سخاوت کرد و پرهیزکار شد و به نیکوئی تصدیق کرد ، البته کارش را سهل و آسان می‌گردانیم .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : لایصلح لدینکم إ لا السخاء و حسن الخلق[۱۳۰].

صلاح و سازگاری دینتان جز با سخاوت و خوش اخلاقی نباشد .

شرح کوتاه :

سخاوت از اخلاق انبیاء و ستون ایمان است و شعاع نور یقین است ، پیامبر فرمود (اولیاء خدا از جهت فطرت و ذات سخی هستند) پس مؤ من برای شباهت به این فضیلت ، با همت عالی به بذل و بخشش آنهم در راه خدا به مستحقان و خویشان و امثال اینها بپردازد .

بهتر است سخاوت تعلق بگیرد به چیزی که مورد علاقه انسان است . مانند خوردنیها و پوشیدنیها و اموال و . . . و در عطاء هیچ منت بر قابل نگذارد و خود را همانند امانت دار ببیند که اینها از خداست و به اهلش می‌رسد و از بخل و نگه داشتن امانات الهی دوری کند ، که گذاشتن برای بعد از خود معلوم نیست نفعی داشته باشد و ورثه آیا بجا مصرف کنند یا نه ؟ !

جواب امام زمان را چه بدهم

شیخ زین العابدین مازندرانی از شاگردان صاحب جواهر و شیخ انصاری ساکن کربلا بوده است در مورد سخاوت و انفاق او نوشته‌اند : تا می‌توانست قرض می‌کرد و به محتاجان می‌داد ، و هر چند وقت که بعضی از هند به کربلا می‌آمدند قرضهای او را می‌دادند .

روزی بینوائی به در خانه او رفت و از او چیزی خواست . شیخ چون پولی در بساط نداشت ، بادیه مسی منزل را برداشت و به او داد و گفت : این را ببر و بفروش .

دو سه روز بعد که اهل منزل متوجه شدند که بادیه نیست فریاد کردند که : بادیه را دزد برده است . صدای آنان در کتابخانه به گوش شیخ رسید؛ فریاد برآورد که : دزد را متهم نکنید ، بادیه را من برده‌ام .

در یکی از سفرها که شیخ به سامرا می‌رود ، در آنجا سخت بیمار می‌شود . میرزای شیرازی از او عیادت می‌کند و او را دلداری می‌دهد . شیخ می‌گوید : من هیچگونه نگرانی از موت ندارم ولیکن نگرانی من از این است که بنا به عقیده ما امامیه وقتی که می‌میریم روح ما را به امام عصر علیه السلام عرضه می‌کنند . اگر امام سئوال بفرمایند : زین العابدین ما به تو بیش از این اعتبار و آبرو داده بودیم که بتوانی قرض کنی و به فقرا بدهی ، چرا نکردی ؟ من چه جوابی به آن حضرت می‌توانم بدهم ؟ !

گویند میرزای شیرازی پس از شنیدن این حرف متاءثر می‌شود به منزل می‌رود هر چه وجوهات شرعی در آنجا داشته میان مستحقین تقسیم می‌کند[۱۳۱].

سخی تر از حاتم

از حاتم طائی سئوال کردند : از خود کریم تر دیده‌ای ؟ گفت : دیدم گفتند :

کجا دیده‌ای ؟ گفت : وقتی در بیابان می‌رفتم به خیمه‌ای رسیدم ، پیرزنی در آن بود و بزغاله‌ای پشت خیمه بسته بود .

پیرزن نزد من آمد و مرا خدمت کرد و افسار اسبم را گرفت تا فرود آمدم . مدتی نگذشت که پسرش آمد و با خوشحالی تمام از احوال من سئوال کرد . پیرزن پسرش را گفت : برخیز و برای میهمان وسایل پذیرایی را آماده کن ، آن بزغاله را ذبح کن و طعام درست نما .

پسر گفت اول بروم هیزم بیاورم ، مادرش گفت تا تو به صحرا بروی و هیزم بیاوری دیر می‌شود و میهمان گرسنه می‌ماند و این از مروت دور باشد .

پس دو نیزه داشت آن دو را شکست و آن بزغاله را کشت و طعام ساخت و نزدم بیاورد .

چون تفحص از حال ایشان کردم جز آن بزغاله چیز دیگری نداشت و آن را صرف من کرد .

پیرزن را گفتم : مرا می‌شناسی گفت : نه ، گفتم : من حاتم طائی هستم ، باید به قبیله ما بیایی تا در حق شما پذیرایی کامل کنم و عطایا به شما بدهم !

آن زن گفت : پاداش از میهمان نگیریم[۱۳۲]و نان به پول نفروشیم ؛ از من هیچ قبول نکرد؛ از این سخاوت بی نظیر دانستم که ایشان از من کریم ترند[۱۳۳]

خدا سخاوت را دوست دارد

گروهی از اهل یمن بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد شدند . در میان ایشان مردی بود که سخن ورتر و در گفتگو با پیامبر شدیدتر و تندتر بود . تا آنجا که آن حضرت را به خشم در آورد و رگ پیشانیش از خشم پیچیده شد و رنگ چهره اش دگرگون گشت و چشم را متوجه زمین کرد .

جبرئیل فرود آمد و گفت : پروردگارت به تو درود می‌فرستد و می‌فرماید : (این مرد سخی است و به مردم اطعام می‌دهد)[۱۳۴]

پس خشم پیامبر فرو نشست و سر برداشت و فرمود : اگر نه این بود که جبرئیل مرا از جانب خدای عزوجل خبر داد که اهل سخاوت و اطعامی ، تو را از خود می‌راندم و عبرت دیگران می‌ساختم !

مرد یمنی گفت : آیا خدای تو سخاوت را دوست دارد ؟ فرمود : بلی . یمنی گفت : اشهد ان لا اله الا الله و انک رسول الله به خدائی که تو را به حق برانگیخت هیچ کس را از مال خود محروم نساختم[۱۳۵]

سیصد اشرفی

ابن عباس گوید : روزی برای پیامبر صلی الله علیه و آله سیصد اشرفی ، هدیه آورده بودند که حضرتش به امیرالمؤ منین عطا کرد . امام آن را گرفت و فرمود :

(قسم به خدا ، هر آینه این وجه را تصدق می‌کنم که خداوند از من قبول فرماید) بعد از چندی فرمود : چون شب نماز عشا را به جا آوردم ، صد اشرفی برداشتم و از مسجد بیرون آمدم زنی را ملاقات نمودم . آن را به او دادم ، چون صبح شد مردم به یکدیگر می‌گفتند : علی علیه السلام دیشب ، صد اشرفی به زن زناکاری تصدق داده است و من نگران شدم ، شب بعد صد اشرفی دیگر را برداشتم ، بعد از نماز عشا از مسجد خارج شدم و گفتم : به خدا قسم که امشب صدقه می‌دهم این را که خداوند قبول نماید .

پس ملاقات کردم مردی را و آن وجه را به او دادم ، چون روز شد ، اهل مدینه اظهار داشتند که علی علیه السلام صد اشرفی به شخص دزدی داده است و من بی نهایت افسرده خاطر شدم شب سوم صد اشرفی دیگر را برداشتم و گفتم : به خدا قسم ، هر آینه صد اشرفی صدقه خواهم داد به کسی که خداوند قبول نماید .

بعد از نماز عشا از مسجد بیرون رفتم و به مردی برخوردم و صد اشرفی را به او صدقه دادم ، صبح که شد اهل مدینه گفتند : دیشب علی علیه السلام به مردی غنی و مال داری صد اشرفی داده و من به ظاهر اندوهگین شدم .

به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم و ایشان را از قضایا اطلاع دادم . فرمود : یا علی علیه السلام ! جبرئیل می‌گوید : خدای تعالی صدقات تو را قبول فرمود و عمل تو را پاکیزه دانشت . صد اشرفی که شب اول به زن بدکاره دادی ، چون به منزل خود برگشت ، به سوی خدا توبه کرد و از اعمال فاسد خود دست کشید و آن اشرفی‌ها را سرمایه قرار داد و در طلب آن است که شوهری اختیار نماید .

صد اشرفی شب دوم ، به دست دزد رسید ، وقتی به خانه خود رفت از کار خود توبه و آن وجه را سرمایه کار قرار داد تا کسب نماید .

صد اشرفی شب سوم ، به دست پول داری رسید که سالها زکات خود را نداده بود ، به منزل خود رفت و خود را سرزنش کرد و به خود گفت : چقدر پست هستی که زکات واجب چند ساله را نمی‌دهی و مخالف حکم خدا می‌کنی ولی علی بن ابی طالب با آنکه دارای مالی نیست صد اشرفی به تو داده ، پس حساب زکات چند ساله را از اموال خود بیرون کرد و داد .

خداوند به سبب این عمل این آیه[۱۳۶]را در فضیلت علی علیه السلام نازل فرمود : (پاک مردانی که هیچ کسب و تجارت آنان را از یاد خدا غافل نگرداند ناز بپا داشته و زکات فقیران بدهند و از روزی که دل و دیده‌ها در آن روز حیران و مضطرند ترسان و هراسانند .[۱۳۷]

قیس بن سعد

او فرزند سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج و از اصحاب رسول خدا و تا آخر عمر از بیعت با امیرالمؤ منین دست نکشید و پس از شهادت امام ، از امام حسن حمایت کرد .

قیس و پدرش سعد و جدش عباده همه دارای میهمانخانه عمومی بودند . او در یکی از جنگهای زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در لشگری بود که ابوبکر و عمر نیز در آن بودند ، قیس از دوستانش قرض می‌گرفت و برای همراهانش خرج می‌کرد .

ابوبکر و عمر با هم اندیشیدند و گفتند : اگر او را به حال خود گذاریم اموال پدرش را تلف می‌کند ، در میان جمعیت اعلان کردند ، هیچ کس به قیس قرض ندهد !

وقتی پدرش سعد این مطلب را شنید پس از نماز جماعت پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله برخاست و گفت : در پیشگاه پیغمبر و مردم شکایت می‌کنم که ابوبکر و عمر پسرم را بخیل بار بیاورند .

در یکی از لشگر کشیها قیس رئیس لشگر بود . در چند روز مسافرت نه شتر برای همراهانش که عده کمی بودند ذبح کرد؛ چون رفتارش را به پیامبر گفتند ، حضرتش فرمود : بخشندگی سیره این خاندان است ! !

وقتی قیس مریض شد ، مردم کمتر به عیادتش می‌آمدند ، از این پیش آمد در شگفت شد و علت را پرسید ؟ گفتند : چون اموالتان پیش مردم زیاد است و همه مدیون شما هستند از این رو خجالت می‌کشند که به حضور آیند !

قیس گفت : نابود باد ثروتی که موجب گردد برادران دینی از یکدیگر جدا شوند ، پس به دستور او در مدینه اعلام کردند : هر که از قیس اموالی پیش او می‌باشد از آن اوست و قیس او را بخشیده است ؛ پس از اعلان آنقدر جمعیت هجوم آوردند که در اثر فشار و ازدحام پله‌هایی که راه اتاق قیس بود خراب شد و از هم ریخت[۱۳۸]

شرک

مقدمه

قال الله الحکیم : (لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم ) (لقمان : آیه ۱۳)

هرگز بخدا شرک نیاور که شرک بسیار ظلم بزرگی است .

امام باقر علیه السلام : المعاصی التی یرتکبون فهی شرک طاعه اءطاعوا فیها الشیطان[۱۳۹].

گناهانی که افراد مرتکب می‌شوند آن شرک در طاعت است که اطاعت از شیطان می‌باشد .

شرح کوتاه :

یکی از رذایل نفسانی شرک ورزیدن است که بوسیله اسباب و عللی از قبیل جهل و فقر و شک و مانند اینها شخص معتقد به چیزهائی می‌شود که قابلیت خدائی ندارند و یا غیر خدا را مؤ ثر بالا صاله می‌داند ، و یا در پرستش غیر خدا را می‌خواند ، و یا نیتی را بهمراه عمل عبادی شریک قرار می‌دهد .

آن چه مشرک می‌پندارد و متوسل می‌شود گناه است و ادامه فکر شرک منجر به حبط اعمال و نفاق می‌گردد که خسران دنیوی و اخروی را می‌خرد ، و به حیله شیطانی ، آتش روز بروز زیادتر می‌گردد[۱۴۰].

علی بن حسکه

سهل بن زیاد آدمی گوید : بعضی از دوستان ما به امام عسگری نامه نوشتند که : علی بن حسکه مدعی است از دوستان و مریدان شماست و معتقدتر می‌باشد که شما خدائید ، و او باب سوی شما و پیامبر است ، و عقیده دارد که نماز و زکات و حج و روزه معرفت شماست و هر کس بر این عقیده باشد مؤ من کامل است و بقیه اعمال نماز و روزه از او ساقط می‌گردد ؟ !

امام در جواب نامه نوشتند ، علی بن حسکه دروغ می‌گوید ، لعنت خدا بر او باد ، من او را جزء دوستانم نمی‌شناسم ، بخدا سوگند محمد صلی الله علیه و آله و پیامبران قبل از او به یکتاپرستی و نماز و زکات و روزه و حج و ولایت مبعوث شدند . محمد صلی الله علیه و آله کسی رابه سوی خدای یکتا بدون شریک دعوت نکرد ما همه جانشینان رسول خدا و بندگان خدائیم و برای او شریک قائل نیستیم ، . . . اگر یکی از آنان را دیدید (بخاطر حرفهای شرک ) با سنگ مغزش را متلاشی سازید .

علی بن حسکه از غلات و عقاید انحرافی داشته و شاگردانی همانند قاسم شعرانی و یقطینی و ابن بابا و محمد بن موسی شریفی را پرورش داده بود که امام با این جمله که (از اینان بیزاری می‌جویم و خدا آنها را لعنت کند ، این عقیده شرک آلود را تخطئه کردند)[۱۴۱].

مشرک مؤ من شد

شبیه بن عثمان یکی از مشرکان بوده برادر و پدرش در جنگ احد به دست مسلمانان کشته شدند ، او در کمین رسول خدا صلی الله علیه و آله بود در یک فرصت مناسب ، آن حضرت را بکشد و انتقام خون برادر و پدرش را از آن حضرت بگیرد .

سالها گذشت تا ماجرای جنگ حنین در سال هشتم هجرت به پیش آمد ، در آن بحران (شبیه ) با خود گفت : اکنون فرصت خوبی است ، خود را آماده ساخت و به پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله رسانید تا توطئه خود را اجرا سازد .

خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را از سوء قصد شیبه آگاه کرد . پیامبر بی درنگ به عقب برگشت و مشتی بر سینه شیبه زد و فرمود : (پناه می‌برم به خدا از شر تو ای شیبه )

شیبه می‌گوید لرزه بر اندامم افتاد ، ناگهان چهره پیامبر را دیدم ، همان دم احساس کردم او محبوبترین افراد در نزدم است ، و حتی او را از گوش و چشمم عزیزتر می‌دانم .

همان دم با گواهی دادن به یکتایی خدا و رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمان شدم و گفتم : گواهی می‌دهم که خداوند تو را از نیت مخفی من آگاه ساخت[۱۴۲]پیامبر دست بر سینه‌ام نهاد و فرمود : (خدایا شیطان را از او دور گردان ) . . . پس از خاتمه جنگ پیامبر به من فرمود : (آنچه خدای برایت خواسته بهتر از آن بود که می‌خواستی )[۱۴۳].

شرک خفی

ابو سعید خدری گوید : ما عده‌ای بودیم که در زمان و شرایط سخت و دشواری طبق نوبت تنظیم شده از رسول خدا ، حراست می‌کردیم .

بعد از مدتی که گذشت ، یک گروه از نگهبانان عادت کرده بودند که در گوشی و آهسته با یکدیگر نجوی کنند و سخن بگویند و منهم میان آنها بودم .

رسول خدا یکشب بر ما وارد شد ، وقتیکه مشاهده کرد بعضی در گوشی صحبت می‌کنند ، فرمود : این نجوی (در گوشی سخن گفتن ) چیست ؟ آیا شما از آن نهی نشده‌اید ؟ (هرگاه سخن به راز و نجوی گوئید هرگز به مطالب بد و دشمنی و مخالفت رسول صلی الله علیه و آله نگوئید)[۱۴۴].

گفتیم : در پیشگاه خدا و رسولش توبه کردیم ، ما درباره دجال صحبت می‌نمودیم .

فرمود : می‌خواهید شما را از کسی که در نزد من خطرش بیشتر از دجال است به شما معرفی نمایم ؟ آنگاه فرمود :

شرک خفی یعنی انسانی عهده دار کارهای ناشایسته و گناه دیگران گردد ، خطرش از دجال بیشتر است[۱۴۵]

هم کفر هم شرک

بعد از وفات هشام بن عبدالملک خلیفه اموی ، ولید بن یزید در سنه ۱۲۵ بر خلافت استوار شد . او از کسانی بود که پیامبر خبر داده بود : (در این امت به خلافت می‌رسد که بدتر از فرعون در قومش باشد)[۱۴۶].

او دائما مست بود و می‌گفت : چه کسی گفته نبوت برای خاندان هاشمی است اصلا نه ولی و نه کتابی از طرف خدا بوده ، به خدا بگوئید مرا از شراب خوردن منع می‌کنی .

یکشب مؤ ذن اذان صبح گفت ، ولید برخواست در حالیکه با جاریه خود مست بودند ، با او مجامعت کرد و قسم یاد کرد که کنیز با مردم نماز بگذارد ، لذا لباس خود را به وی پوشاند و با جنابت وی را به مسجد فرستاد و بامامت ایستاد و مردم را اقتدا کردند .

و روزی ولید تفاءل به قرآن زد این آیه آمد (فتح نصیب رسولان ، و هر ستمگر و جبار نصیبش هلاکت و حرامان است )[۱۴۷].

قرآن را بر هم گذاشت و با تیر قرآن را نشانه خود کرد و آنقدر تیر زد که قرآن پاره پاره شد و گفت : ای قرآن مرا تهدید به جبار عنید می‌کنی ، روز قیامت شد بگو ای خدا ولید مرا پاره پاره کرد ، نتیجه کفر و شرکش چنان شد که یک سال بیشتر حکومت نکرد و او را به بدترین وجهی کشتند و سرش را بر قصر آویختند و تن ناپاکش را در خارج شهر دفن کردند[۱۴۸].

مناظره با مشرکان

حضرت ابراهیم خلیل برای تفهیم خداپرستی از یک طرف با بت پرستان که مجسمه هائی داشتند ، و از طرف دیگر با قائلین به الوهیت ستارگان و ماه و خورشید ، که برای خدا شریک قائل بودند ، درگیر بود . چنان که در بابل و حران هجرتگاه دوم ابراهیم معابد و هیاکلی به نام ستارگان ساخته بودند که آنها را پرستش می‌کردند .

در مناظره و محاجه با ستاره پرستان چنین آمده است (چون پرده تاریک شب افق را فرو گرفت یکی از ستارگان را - ستاره زهره - بدید فرمود : این است پروردگار من . !

وقتی ستاره غروب کرد ابراهیم به جستجو پرداخت او را نیافت ، به آنان فرمود : من خدایانی را که غروب می‌کنند دوست ندارم .

چون ماه بیرون آمد و طلوع کرد ، فرمود : اینست پروردگار من ؛ چون غروب و افول کرد فرمود : اگر پروردگارم مرا هدایت نکند مسلما از گمراهان خواهم بود .

چون خورشید طلوع کرد فرمود : این است پروردگارم ؛ چون غروب کرد در بیزاری از کار مشرکان و کافران فرمود : من روی دل و پرستش را به کسی متوجه می‌دارم که آسمانها و زمین را آفریده ، و از مشرکان نیستم . . . آیا درباره خدای یکتائی که مرا به راه راست هدایت کرده با من محاجه می‌کنید و از آنچه با او شریک می‌پندارید بیم ندارم[۱۴۹]

شیطان

مقدمه

قال الله الحکیم : ( ان الشیطان للانسان عدو مبین ) (یوسف : آیه ۵)

بدرستی که شیطان برای انسان دشمن بسیار آشکار است .

امام صادق علیه السلام : لیس لابلیس اءشد من النساء والغضب[۱۵۰]

برای شیطان لشگری سخت تر از زن و غضب نیست .

شرح کوتاه :

در مقابل هدایت رحمانی ، ضلالت شیطانی وجود دارد . در درون انسان جنود رحمان یعنی عقل و جنود شیطان یعنی جهل دائما در نبرد هستند .

وقتی انسان می‌تواند از دام شیطان و لشگریانش رهائی یابد که تیرهای او را بشناسد و از وسواس او در امان باشد ، و اگر احیانا شیطان بر او غلبه پیدا کرد ، به توبه از خدا ، آمرزش و عفو را طلب کند تا مبادا لکه سیاهی بر حریم قلبش منقش شود؛ و از شر او بخداوند رؤ وف پناه برد .

نوح و شیطان

بعد از آنکه حضرت نوح از کشتی فرود آمد ، شیطان به حضورش آمد و گفت : ترا بر من حق و نعمتی است می‌خواهم شکر نعمت ترا بجا آورده و عوض حق ترا بدهم ! فرمود : من اکراه دارم بر تو حقی داشته باشم و تو جزای حق مرا بدهی ، بگو آنچه حق است ؟ گفت : من چقدر باید زحمت بکشم تا یک نفر را گمراه کنم ، تو نفرین کردی و همه به نفرین تو هلاک شدند ، حال من فعلا در آسایشم تا خلق دیگر به دنیا آیند و به تکلیف رسند تا آنها را به معاصی دعوت کنم ! !

الان به جهت ادای حق تو را نصیحت می‌کنم ، از سه خصلت احتراز کن : اول تکبر نکن که من به واسطه آن بر پدر تو آدم سجده نکردم و از درگاه ربوبی رانده شدم . دوم از حرص بپرهیز؛ که آدم به واسطه آن از گندم خورد و از بهشت محروم گردید . سوم از حسد احتراز کن که به واسطه آن قابیل برادر خود هابیل را کشت و به عذاب الهی هلاک شد[۱۵۱].

موسی علیه السلام و شیطان

روزی شیطان نزد حضرت موسی علیه السلام آمد و گفت : تو پیامبر خدا هستی و من از مخلوقات گنه کار خدا می‌باشم و می‌خواهم توبه کنم ، تو از خدا بخواه تا توبه‌ام را بپذیرد .

موسی پذیرفت و برای او دعا کرد ، خداوند فرمود : ای موسی ، شفاعت تو را در حق او می‌پذیرم ، به او بگو که بر قبر حضرت آدم سجده کند تا توبه اش را بپذیرم . موسی علیه السلام با شیطان ملاقات کرد و گفت : با سجده بر قبر آدم توبه ات پذیرفته می‌شود .

شیطان گفت : من بر آدم ، در وقتی که زنده بود سجده نکردم ، اینک چطور بر قبر او که مرده است سجده کنم ، هرگز چنین نخواهم کرد . !

آنگاه گفت : ای موسی ! تو بخاطر آنکه شفاعت مرا نزد خدا نمودی حقی بر گردنم پیدا کرده‌ای ، من به تو نصیحت می‌کنم که در سه جا مواظب من باش تا هلاک نشوی .

اول : به هنگام غضب ، که روح من در آن هنگام در قلب تو و چشم من در چشم تو می‌باشد .

دوم : در جنگها ، زیرا در آن هنگام من رزمندگان را به یاد زن و بچه و خویشان و اقوامش می‌اندازم تا پشت به جبهه کرده و بگریزند .

سوم : هیچگاه با زن نامحرم در یک جا ننشین که من بین تو و او وسوسه خوهم نمود[۱۵۲].

فرعون

مردی از اهل مصر خوشه انگوری نزد فرعون آورده و خواهش کرد آن را مروارید نماید .

فرعون آن را گرفته و بدرون خانه آمد و در این اندیشه بود که چگونه خوشه انگور را می‌توان جواهر نمود ! در این میان شیطان به در خانه فرعون آمد و در را کوبید . فرعون صدا زد کیست ؟ شیطان گفت : خاک بر سر خدائی که نمی‌داند در پشت در چه کسی است ، پس داخل خانه شد و خوشه را از فرعون گرفته و اسمی از اسماء خدا را بر آن خواند و خوشه انگور جواهر گردید .

آنگاه گفت : ای فرعون انصاف ده من با این فضل و کمال شایسته بندگی نبودم ولی تو با این جهل و نادانی ادعای خدایی می‌کنی و می گوئی (من خدای بزرگ مردمم ) ؟ !

فرعون پرسید : چرا آدم را سجده نکردی تا از درگاه قرب خدا رانده شوی ؟ گفت : زیرا می‌دانستم که از صلب او مانند تو عنصر پلیدی بوجود می‌آید[۱۵۳].

معاویه

گویند معاویه در کاخ خود خوابیده بود ، ناگهان مردی او را بیدار کرد . وقتی معاویه او را دید به پشت پرده پنهان شد .

معاویه فریاد زد : تو کیستی که این گونه گستاخی کرده و بی اجازه من وارد کاخ شده‌ای ؟ گفت : من شیطان هستم .

معاویه گفت : چرا مرا بیدار کردی ؟ در جواب گفت : هنگام نماز است ، تو را بیدار کردم که سروقت به مسجد برای نماز بروی !

معاویه گفت :

تو شیطان هستی ، و شیطان خیر بندگان را نمی‌خواهد . آیا ادعای دزد بر اینکه برای پاسبانی خانه آمده‌ام درست است ؟ !

شیطان گفت : تو را از خواب بیدار کردم که مبادا بخوابی و نمازت قضا شود و با دل شکسته ، آه سوزان بکشی که نمازم قضا شد و به مسجد نرفتم !

ارزش این آه ، از صدها نماز بالاتر است ، خواستم چنین آه و ناله نصیب تو نشود که مشمول رحمت خدای شوی ؛ معاویه او را تصدیق کرد .[۱۵۴]

یحیی علیه السلام و شیطان

روزی شیطان ملعون در حالی که زنجیر و رشته‌هایی در دست داشت به نزد حضرت یحیی بن زکریا علیه السلام ظاهر شد .

یحیی علیه السلام پرسید : ای ابلیس این رشته‌ها چیست که در دست توست ؟ شیطان گفت : این رشته‌ها انواع علایق ، امیال و شهوتهایی است که من در فرزندان آدم یافته‌ام .

یحیی علیه السلام فرمود : آیا برای من نیز از این رشته‌ها چیزی هست ؟ گفت : آری ، هنگامی که از خوردن غذا سیر می‌شوی ، سنگین می‌شوی ، به همین سبب نسبت به نماز ، ذکر و مناجات خدای خود بی رغبت می‌شوی .

یحیی علیه السلام با شنیدن این سخن فرمود : بخدا سوگند که از این زمان به بعد هرگز شکم خود را از غذا پر نخواهم کرد .

ابلیس هم گفت : بخدا قسم من نیز از این به بعد هرگز کسی را نصیحت نخواهم کرد[۱۵۵].

صبر

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاصبر کما صبر اولواالعزم من الرسل ) (احقاف : آیه ۳۵)

ای پیامبر تو هم مانند پیغمبران اوالعزم صبور باش .

امام علی علیه السلام : حلاوه الظفر تمحوا مراره الصبر[۱۵۶].

بوقت چشیدن پیروزی ، سختی‌های زمان صبر محو می‌شود .

شرح کوتاه :

صبر برای عده‌ای اولش تلخ و پایانش شیرین است . برای عده‌ای اول و آخرش تلخ و برای دسته‌ای شیرین است .

کسی که صبر از روی کراهت کند ، و به خلق شکایت نکند و بی تابی ننماید و پرده ستر درونش را ندارد ، او از صابران عالم است . هر کسی مصیبتی بر او نازل شود ، در اولش صبر نکند ، و بخدا تضرع ننماید آنکس صابر نیست و از اهل جزع بشمار آید .

در بلا و فشار ، صابر صادق از کاذب معلوم گردد ، صابر به نور الهی در مقابل فشارها خاضع ؛ و شخص کاذب و تغییر حال و حزن گرفتار است[۱۵۷].

حیات دین در صبر است

روزی رسول خدا با امیرالمؤ منین علیه السلام به سوی مسجد قبا می‌رفتند ، در راه به بوستانی خرم برخوردند . حضرت عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله ! بوستان خوبی است ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : بوستان تو در بهشت از این بهتر است !

از این بوستان گذشتند تا از هفت بوستان رد شدند ، و همین کلام ، میان حضرت و پیامبر رد و بدل شد .

سپس پیامبر صلی الله علیه و آله او را در آغوش کشید و زار زار بگریست و حضرت هم گریست ، حضرت علت گریه پیامبر صلی الله علیه و آله را جویا شدند ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :

بیاد کینه هائی افتادم که در سینه‌های این مردم از تو جای گرفته است ، پس از وفات من ، آنها کینه‌های خویش را بر تو آشکار خواهند کرد .

حضرت پرسید : یا رسول الله ! من چه باید بکنم ؟ فرمود : صبر و شکیبایی ، اگر صبر نکنی بیشتر به مشقت خواهی افتاد . عرض کرد : آیا بر هلاکت دینم می‌ترسی ؟ فرمود : حیات تو در صبر است[۱۵۸].

گشایش بعد از صبر

بانوی بینوایی ، یگانه پسرش به سفر رفته بود ، و سفر او طولانی شد . او سخت نگران شده بود و به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : پسرم به مسافرت رفته و سفرش بسیار طول کشیده و هنوز برنگشته و بسیار نگرانم .

امام فرمود : ای خانم صبر کن ، در پرتو آن خود را نگهدار . آن بانو رفت و پس از چند روز انتظار باز پسرش نیامد ، کاسه صبرش لبریز گردید و به محضر امام آمد و گفت : پسرم نیامده ، سفرش طول کشید ، چه کنم ؟ امام فرمود : مگر نگفتم صبر و مقاومت کن . گفت : سوگند به خدا صبرم به درجه آخر رسیده و دیگر تاب و توان صبر را ندارم !

فرمود : اکنون به خانه ات برو که پسرت آمده است . او سراسیمه به سوی خانه اش رفت ، و دید پسرش از مسافرت بازگشته است ، بسیار خوشحال شد و با خود گفت : مگر بر امام وحی نازل می‌شود ، او از کجا فهید که پسرم آمده است ؟ ! بروم این موضوع را از خودش بپرسم .

نزد امام آمد و عرض کرد : آری همانگونه که خبر دادید پسرم از سفر آمده آیا بر شما وحی نازل می‌شود که چنین خبر پنهان را دادید ؟ فرمود : من این خبر را از یکی از گفتار رسول خدا بدست آوردم که فرمود : (هنگامی که صبر انسان به پایان رسید ، گشایش کار او فرا می‌رسد([۱۵۹]) . )

از اینکه صبر تو به پایان رسیده بود ، دریافتم که گشایش مشکل تو فراهم شده است . از این رو به تو گفتم : برو که پسرت آمده است ، و خبر من مطابق با واقع گردید[۱۶۰].

بلال

بلال از اهل حبشه و در مکه از غلامان طایفه (بنی جمع ) به شمار می‌رفت . چون مسلمان شد از ارباب خود اذیت بسیار دید . در بدو اسلام کسانیکه در مکه اسلام می‌آوردند ، مخصوصا افرادی که اقوام و عشیره‌ای نداشتند و یا برده و بنده بودند بیشتر مورد صدمه واقع می‌شدند و بعضیها بر اثر زیادی صدمه از دین برمی گشتند ، ولی بلال با صبر و استقامت و ثبات قدم هر چه بیشتر او را آزار می‌دادند ، استوارتر می‌گردید .

از جمله ابوجهل او را به صورت روی ریگهای داغ حجاز می‌خوابانید و سنگ آسیاب روی بدنش می‌گذاشت تا اینکه مغزش به جوش آمد و به او می‌گفت : به خدای محمد کافر شو ! او می‌گفت : اءحد اءحد یعنی خدا یکتاست .

دیگر از کسانیکه او را خیلی اذیت کرد ، امیه بن خلف بود که مکرر او را شکنجه می‌داد؛ و از مقدرات الهی امیه در جنگ بدر به دست بلال کشته شد .

در یکی از روزها که بلال در شکنجه بود پیامبر او را دید و از او گذشت و به ابوبکر فرمود : اگر مالی داشتم بلال را می‌خریدم .

او نزد عباس رفت و گفت بلال را برای من خریداری کن . عباس عموی پیامبر به سراغ زنی که مالک بلال بود ، در حالیکه بلال زیر سنگهای سنگین در شکنجه بود نزدیک بود بمیرد ، رفت و از او تقاضای خریدن بلال را نمود . آن زن درباره بلال مذمت و بدگوئی کرد و بعد او را فروخت ؛ و بلال بر اثر صبر مقابل شکنجه آزاد و خدمت پیامبر آمد و مؤ ذن حضرتش شد[۱۶۱].

صبر بهتر از کیفر

بعد از پایان جنگ احد پیامبر کسی را فرستاد تا در میان کشته گان جسد عمویش حمزه را پیدا کند حارث بن صمت وقتی دید جسد حمزه عموی پیامبر را مثله کردند یعنی گوش و بینی و بعضی اعضا را بریده‌اند و جگر او را بیرون آورده‌اند نتوانست این خبر ناگوار را به پیامبر برساند .

پیامبر خودشان میان کشته گان آمد و چشمش به جسد عمویش حضرت حمزه افتاد که بدنش را مثله کرده‌اند ، ناراحت شد و گریه کرد و فرمود : بخدا قسم هیچ جائی برایم سخت تر از این موقف نگذشت ، اگر خدا مرا بر قریش غالب کند هفتاد نفر از آنها را مثله خواهم کرد .

جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد : (اگر خواستید کیفر نمائید همانند آنچه که بر شما ستم شده انجام دهید ، اگر صبر کنید ، آن برایتان بهتر است ) . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من بر این مصیبت صبر می‌کنم .

توضیح آن که قاتل جناب حمزه (وحشی غلام جبیر) بوده و او به دستور هند جگر خوار (مادر معاویه که پدرش عتبه در جنگ بدر کشته شده بود) ، شکم حمزه را بشکافت و جگرش را بیرون آورد و نزد هند برد و او آنرا به دندان گرفت اما به امر خدا نتوانست آنرا بخورد ، پس با راهنمائی وحشی هند نزد جنازه حمزه آمد و بدن آن جناب را مثله کرد و در عوض این کشتن هند گوشواره و دستبند و گردنبند خود را به وحشی داد[۱۶۲].

شب عروسی

سبط الشیخ نقل کردند : که یکی از شیوخ عرب که رئیس قبیله اطراف بغداد بود تصمیم می‌گیرد برای ازدواج پسرش دختری از بستگانش را خواستگاری نمایند ، و رسم آنها چنین بود که در یک شب مجلس عقد و زفاف را انجام می‌دادند .

در شب معین وسائل پذیرایی و اطعام و جشن را مهیا نمودند ، و مرجع تقلید عرب حاج شیخ مهدی خالصی را هم برای انجام عقد دعوت کردند . سپس عده‌ای از جوانان به دنبال داماد می‌روند تا او را با تشریفات مخصوص ، برای مجلس عقد بیاورند . در راه طبق مرسوم تیر هوائی می‌انداختند ، در این بین ، جوان سیدی تفنگ پر بدست ، تیرش سهوا خالی می‌شود و به سینه داماد می‌خورد و داماد کشته می‌گردد .

سید جوان فرار می‌کند ، جریان را به پدر می‌گویند ، مرحوم شیخ مهدی خالصی ، پدر را امر به صبر می‌کند و می‌فرماید : آیا می دانی رسول خدا بر همه ما حق بسیار بزرگی دارد و همه ما نیازمند شفاعت او هستیم ، این جوان عمدا چنین نکرد ، بلکه به قضا و قدر تیرش به فرزندت رسیده و او از دنیا رفته است ، این سید را بخاطر جدش عفو کن و در این مصیبت صبر نما تا خدا صابرین را به تو بدهد . !

پدر داماد از اندرزهای شیخ ساکت می‌شود و فکر می‌کند و سپس می‌گوید : اینهمه میهمان داریم مجلس عیش مبدل به عزا شده برای تکمیل حق پیامبر آن جوان سید را بیاورید و بجای پسرم دختر را برای او عقد نمائید و به حجله ببرید .

شیخ او را تحسین می‌کند؛ بعد بدنبال سید می‌روند و می‌گویند قصد دارند به جای پسر رئیس قبیله دختر را برایت عقد کنند . او باور نمی‌کند ، خیال می‌کند می‌خواهند به این بهانه او را ببرند و بکشند .

در همان شب شیخ دختر را برای سید جوان قاتل عقد و مجلس تشکیل می‌دهند ، فردا هم جنازه پسر را دفن می‌کنند[۱۶۳].

صدقه=

مقدمه

قال الله الحکیم : ( ان تبدواالصدقات فنعما هی ) (بقره : آیه ۲۷۰)

اگر به مستحقان آشکار انفاق صدقات کنید کاری نیکوست .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : تصدقوا و لو بتمره[۱۶۴]

صدقه بدهید اگر چه به یک دانه خرما باشد .

شرح کوتاه :

صدقه دو نوع است : یکی در پنهانی که سیره ائمه بوده است و سبب دفع فقر و طولانی شدن عمر می‌شود و هفتاد نوع مردن بد را از زمین می‌برد و غضب رحمان را خاموش می‌کند .

دیگر صدقه آشکارا است که موجب زیادی رزق می‌شود و پشت شیطان را می‌شکند .

نکته مهم اینست که در صدقه کمیت و زیادی پول و لباس و خوراک معیار کمال نیست بلکه نیت خالص و کیفیت آن شرط کمال است .

پیامبر گاهی که پول نداشتند صدقه بدهند لباس خود را می‌دادند و سفارش می‌کردند که روز خود را با صدقه شروع کنید که موجب بیمه شدن می‌شود .

ساعت نحس و سعد

امام صادق فرمود : زمینی بین من و مردی نجوم شناس بود که بنا شد تقسیم شود . او زمینه آماده می‌کرد تا خود در ساعت سعد در محل حاضر و من در ساعت نحس در زمین حاضر شویم و بهترین قسمت نصیب او شود . زمین تقسیم شد و بهترین سهم نصیب من شد . ! !

در این موقع آن مرد (از روی تاءسف ) دست راستش را بر دست چپش زد و گفت : من هرگز چنین روزی را ندیده بودم !

گفتم : وای بر دیگر روز (قیامت ) ، چرا امروز ناراحت شدی ؟ گفت : من دارای علم نجوم هستم ، تو را در ساعت بد از خانه بیرون آوردم و خودم در ساعت خوب بیرون آمدم ، اما اکنون زمین تقسیم شد و بهترین قیمت زمین نصیب تو شد .

گفتم : آیا برای تو حدیثی از پیامبر نگویم که فرمود : کسیکه خوشحال می‌شود از اینکه خدا نحسی روز را از وی دفع سازد ، روزش را با صدقه آغاز کند ، تا خدا نحوست آن روز را از وی برطرف فرماید ، شب را با دادن صدقه افتتاح نماید تا نحس آن دفع شود .

سپس فرمود : من امروز بیرون آمدنم را با صدقه آغاز کردم و صدقه برای تو بهتر از علم نجوم است[۱۶۵].

مادر حاتم

مادر حاتم طائی به نام (عتبه دختر عفیف ) زنی بخشنده بود و تمام اموال خود را به مستحقان می‌داد .

وقتی برادران او کار او را دیدند که اموال را به صدقات می‌داد ، او را از تصرف دارائی خود بازداشتند و گفتند : اموال را تلف می نمائی و اسراف می‌کنی .

در مدت یکسال ، او را چیزی ندادند ، چون یکسال بگذشت گفتند : او از نداری رنج بسیار دیده ، حالا بعد از این ممنوعیت در خرج کردن اموال معتدل و زیاده روی نمی‌کند .

یک رمه شتر را به او دادند تا از آن استفاده ببرد . در همان وقت زنی از (هوزان ) که قبیله‌ای بزرگ بود ، به خدمت مادر حاتم آمده و طبق گذشته از او اطعام و اکرام طلب کرد .

مادر حاتم همه آن رمه شتر را به او بخشید و گفت : در این مدت (یکسال ) رنج و بی مالی کشیدم ، با خود عهد کردم هر چه بدست آوردم آنرا به صدقه به سائلان و مستحقان و محرومان عطا کنم ![۱۶۶]

در تاریکی شب

معلی بن خنیس گفت ، شبی امام صادق علیه السلام از خانه به قصد رفتن به ظله بنی ساعده (آنجا که سایبان بنی ساعده بود و روز در گرما آنجا جمع می‌شدند و شب فقراء و غیریبان در آنجا می‌خوابیدند) بیرون شدند و آن شب بارانی بود .

من نیز دنبال آن حضرت بیرون آمدم که ناگاه چیزی از دست امام به زمین افتاد و فرمود : (خداوندا آنچه افتاد به من برگردان ) من نزدیک رفتم و سلام کردم و فرمود : معلی ، گفتم : بلی فدایت شوم ، فرمود : دست به زمین بکش هر چه بدستت بیاید جمع کن و بمن بده .

من دست بر زمین کشیدم ، دیدم نان است که بر زمین ریخته شده است ، پس جمع کردم و آنرا به آن حضرت می‌دادم که کیسه‌ای از نان شد .

عرض کردم : فدایت شوم بگذار کیسه نان را بدوش بگیرم و بیاورم ؟ فرمود : نه ، من اولی تر به برداشتن آن هستم و لکن ترا اجازه می‌دهم که همراهم بیائی ، گفت پس با امام به ظله بنی ساعده رسیدیم ، و در آنجا گروهی از فقراء در خواب بودند . امام در زیر لباس آنان یک یا دو عدد نان می‌گذاشت تا نانها تمام شد و برگشتیم .

گفتم فدایت شوم این گروه شیعه هستند . فرمود : اگر[۱۶۷]شیعه بودند خورش آنها را حتی نمکشان را می‌دادم .[۱۶۸]

مادر شیطانها

سید نعمت الله جزایری در کتابش نقل می‌کند : که در یک سال قحطی شد ، در همان وقت واعظی در مسجد بالای منبر می‌گفت : کسی که بخواهد صدقه بدهد ، هفتاد شیطان ، به دستش می‌چسبند و نمی‌گذارند که صدقه بدهد .

مؤ منی این سخن را شنید و با تعجب به دوستانش گفت : صدقه دادن که این حرفها را ندارد ، من اکنون مقداری گندم در خانه دارم ، می‌روم آنرا به مسجد آورده و بین فقراء تقسیم می‌کنم .

با این نیت از جا حرکت کرد و به منزل خود رفت . وقتی همسرش از قصد او آگاه شد شروع کرد به سرزنش او ، که در این سال قحطی رعایت زن و بچه خود را نمی‌کنی ؟ شاید قحطی طولانی شد ، آن وقت ما از گرسنگی بمیریم و . . . خلاصه بقدری او را ملامت و وسوسه کرد تا سرانجام مرد مؤ من دست خالی به مسجد برگشت .

از او پرسیدند چه شد ؟ دیدی هفتاد شیطان[۱۶۹]به دستت چسبیدند و نگذاشتند .

مرد مؤ من گفت : من شیطانها را ندیدم ولی مادرشان را دیدم که نگذاشت این عمل خیر را انجام بدهم [۱۷۰]

صاحب بن عباد

شاید تنها وزیر شیعه که شهرتش زبانزد خاص و عام شد صاحب بن عباد (۳۸===۳۲۶) : (اسماعیل بن عباد طالقانی ) بود ، او اول وزیر مؤ ید الدوله دیلمی (م . ۳۷۳) بود بعد از وفات او وزیر فخر الدوله برادر او شد .

شیخ صدوق کتاب عیون اخبار الرضا را برای او تاءلیف کرد ، و حسین بن محمد قمی کتاب تاریخ قم را به امر او نوشت .

در زمان او ، وقت عصر ماه رمضان هر کس بر او وارد می‌شد امکان نداشت قبل از افطار خارج شود . گاهی هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره اش بودند . صدقه و انفاقهایش در این ماه برابری با یازده ماه دیگر می‌کرد . البته از کودکی مادرش او را اینطور تربیت کرد .

در کودکی که برای درس خواندن به مسجد می‌رفت ، هر روز صبح مادرش به او یک دینار و یک درهم می‌داد و سفارش می‌کرد به اول فقیری که رسیدی صدقه بده . ! این عمل برای صاحب بن عباد عادتی شده بود .

از سنین نوجوانی تا جوانی و تا هنگامی که به مقام وزارت رسید هیچگاه ترک سفارش و تربیت مادر نمی‌کرد . از ترس اینکه مبادا یک روز صدقه را فراموش کند به خادمی که متصدی اطاقش بود دستور می‌داد هر شب یک دینار و یک درهم در زیر تشک او بگذارد ، صبحگاه که بر می‌خواست به اولین فقیر می‌داد .

اتفاقا شبی خادم فراموش کرد ، فردا که صاحب بن عباد از خواب بیدار شد بعد از نماز دست در زیر تشک برد تا پول را بردارد متوجه شد که خادم فراموش کرده ، این فراموشی را به فال بد گرفت و با خود گفت : حتما مرگم فرا رسیده که خادم از گذاشتن صدقه غفلت نموده است .

امر کرد آنچه در اطاق خوابش از لحاف و تشک و بالش بود به کفاره فراموش شدن به اولین فقیری که ملاقات کرد بدهد .

وسائل خواب او همه قیمتی بود ، آنها را جمع کرده از خانه خارج شد ، مصادف گردید با مردی از سادات که بواسطه نابینائی ، زنش دست او را گرفته بود و سید مستمند گریه می‌کرد .

خادم پیش رفته و گفت : اینها را قبول می‌کنی ؟ پرسید چیست ؟ جواب داد : لحاف و تشک و چند بالش دیباست . مرد فقیر از شنیدن اینها بیهوش شد .

صاحب بن عباد را از این جریان اطلاع دادند : وقتی آمد دستور داد آب بر سر و صورتش بپاشند تا بهوش آید ، وقتی بهوش آمد صاحب پرسید : به چه سبب از حال رفتی ، گفت : مردی آبرومندم ، چندی است تهی دست شده‌ام ، از این زن دختری دارم که بحد رشد رسیده ، و مردی از او خواستگاری کرد .

ازدواج آن دو انجام گرفت ، اینک دو سال است از خوراک و لباس خودمان ذخیره می‌کنیم و برای او اسباب و جهیزیه تهیه می نمائیم . دیشب زنم گفت : باید برای دخترم لحافی با بالش دیبا تهیه کنی ، هر چه خواستم او را منصرف کنم نپذیرفت ، بالاخره بر سر همین خواسته بین ما اختلاف شد . عاقبت گفتم : فردا صبح دست مرا بگیر و از خانه بیرون ببر تا من از میان شما بروم .

اکنون که خادم شما این سخن را گفت جا داشت بیهوش شوم . صاحب تحت تاءثیر قرار گرفت و اشک مژگانش را فرا گرفت و بعد گرفت : باید لحاف تشک با سایر وسائل خودش آراسته شود ، شوهر دختر را خواست به او سرمایه کافی داد تا به سغلی آبرومند مشغول شود ، و بعد تمام جهیزیه دختر را بطور کامل که مناسب دختر وزیر بود داد .[۱۷۱]

صله رحم=

مقدمه

قال الله الحکیم : (فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم ) (سوره محمد : آیه ۲۲)

شما (منافقان ) اگر از فرمان خدا روی بگردانید یا در زمین فساد کنید و قطع ارحام نمائید باز هم امید (نجات ) دارید ؟ امام باقر علیه السلام : صله الاءرحام تطیب النفس و تزید فی الرزق[۱۷۲]

صله رحم نفس را پاکیزه و موجب زیادی روزی می‌شود .

شرح کوتاه :

رحم به کسانی که بواسطه نسبت فامیل و خویش انسان شده‌اند گفته می‌شود که قطع ارتباط با رحم از محرمات بشمار می‌آید .

خوبی و نیکی بهر حال از زبان خوش و دادن پول و سرکشی و مانند اینها مصداق پیدا می‌کند ، و خداوند عمر چنین افرادی را زیاد و رزقشان را فراوان و حساب روز قیامت را بر آنان آسان می‌گیرد : و در عوض کسانی که از اقوام دوری می‌جویند و سبب ناراحتی آنان را فراهم می‌کنند (سبب قطع هر چه باشد) اثر وضعی دارد و موجب تباهی دین و آخرت می‌شود و موجب می‌گردد عمر کوتاه و ارزاق کم شود و بدتر از همه خدا از او الطاف خود را قطع می‌کند چنانکه در حدیث قدسی آمده که خداوند فرموده (من رحمان هستم هر که با خویش خود برید من هم از او می‌برم ) .[۱۷۳]

وبا

مردی از اصحاب امام صادق به حضرت عرض کرد : برادران و پسر عموهایم فشار زیادی بر خانه‌ام وارد کرده‌اند تا جائیکه در یک اطاق زندگی می‌کنم ، اگر در این باره (به آنها یا حاکم ) شکایت و گله کنم ، آنچه اموال دارم را می‌گیرند .

امام فرمود : صبر کن ، همانا بعد از سختی فرج و گشایشی برایت می‌شود . آن مرد گفت : از اقدام بر علیه آنها مصرف شدم ، چیزی نگذشت وبا در سنه ۱۳۱ ه ق آمد و همه آن اقوامی که او را اذیت می‌کردند مردند .

بعد از مدتی خدمت امام رسید ، فرمودند : حال اقوامت چطور است ؟ گفت : همه مردند ! فرمود : آنها به خاطر اذیت به تو که خویش آنها بودی ، و بعقوبت عملشان (قطع رحم ) نسبت به تو مردند ، آیا تو دوست داشتی آنان زنده بمانند و به فشار و اذیت بر تو وارد کنند ؟ گفت : نه والله .[۱۷۴]

صله رحم امام

حسین بن علی پسر عموی امام صادق علیه السلام از افراد شجاع و پر صلابت بود به طوری که به او رمح آل ابوطالب (نیزه خاندان ابوطالب ) می‌گفتند . از آنجائی که بینی پهنی داشت به حسن افطس معروف گردید .

او در ماجرای قیام عبدالله محض (نواده امام حسن ) بر ضد منصور دوانیقی خلیفه عباسی پرچمدار بود ، و بر سر همین موضوع با امام صادق کدورتی داشت ، به حدی که یکبار با کارد پهن به امام حمله کرد تا آن حضرت را بکشد .

(سالمه ) یکی از کنیزهای امام می‌گوید : در آن هنگام که امام در بستر شهادت قرار گرفت ، در بالینش بودم و پرستاری می‌کردم ، بی هوش شد ، وقتی که به هوش آمد ، به من فرمود : هفتاد دینار به حسن افطس بدهید و فلان مقدار و فلان مقدار به افراد دیگر بپردازید .

عرض کردم : آیا به مردی که با کارد پهن و تیز به شما حمله کرد و می‌خواست شما را بکشد هفتاد دینار بدهیم ؟ فرمود : آیا نمی‌خواهی مشمول این آیه باشم که خداوند می‌فرماید : (آنها که پیوندهائی که خداوند به آنها امر کرده است بر قرار می‌دارند و از پروردگارشان می‌ترسند و از بدی حساب بیم دارند . . . دارای عاقبت نیک در سرای آخرت خواهند بود)[۱۷۵]

سپس فرمود : آری ای سالمه خداوند بهشت را آفرید و پاکیزه و خوشبو ساخت به طوری که بوی خوش آن فاصله مسیر دو هزار سال راه به مشام او می‌رسد ، ولی این بوی خوش به مشام قطع کننده پیوند و خویشاوندی و عاق والدین نمی‌رسد .[۱۷۶]

عباس عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

عباس عموی پیامبر مردی بود که نسبت به خویشان مهربان و از این جهت مورد تجلیل پیامبر قرار می‌گرفت ، این چنین او را ستود : (عباس فرزند عبدالمطلب از همه قریش سخی تر و نسبت به خویشان مهربانتر است ) .[۱۷۷]

در یکی از جنگها پیامبر فرمود : (هر که با یکی از بنی هاشم برخورد کرد او را نکشد زیرا آنها را بالاجبار به جنگ آورده‌اند . )

در جنگ بدر عباس را شخصی بنام (ابویسیر) اسیر کرد و عباس مانند چوبی بی حرکت ایستاد . چون بنای دفاع را نداشت ، و (ابو یسیر)شانه‌های او را بست .

پیامبر بعد از اتمام جنگ بدر به خاطر عدالت بین عباس و دیگران فرقی قائل نشد . شب اسراء را به ریسمان بستند و عباس نزدیک خیمه پیامبر قرار داشت .

صدای ناله عباس به گوش پیامبر می‌رسید به همین جهت تا نیمه‌های شب خوابش نمی‌برد و پهلو به پهلو می‌غلطید .

یک نفر از مسلمانان نزدیک پیامبر بود پرسید : یا رسول الله چرا بخواب نمی‌روید ؟ فرمود : ناله عموی من عباس ناراحتم می‌کند و خوابم نمی‌برد . اندکی بعد صدای عباس خاموش شد .

پیامبر پرسید چه شده که ناله عباس عمویم را نمی‌شنوم ؟ آن شخص گفت : ریسمان او را شل کردم ، فرمود : ریسمان همه اسرار را شل کن .[۱۷۸]

عدم صله رحم و مرگ

شعیب عقر قوقی گوید : امام موسی بن جعفر فرمود : فردا مردی از اهل مغرب به نام یعقوب ترا ملاقات می‌کند و از احوال من می‌پرسد او را به خانه‌ام راهنمائی کن .

من او را در طواف یافتم و حال احوال کردم ، دیدم مرا می‌شناسد .

گفتم : از کجا مرا شناختی ؟ گفت : در خواب کسی مرا گفت : که شعیب را ملاقات کن و آنچه خواهی از او بپرس . چون بیدار شدم نام ترا پرسیدم ترا به من نشان دادند .

او را مردی عاقل یافتم و به در خواستش او را به خانه امام بردم و اجازه طلبیدم و امام اجازه دادند .

چون نگاه امام به او افتاد فرمود : ای یعقوب دیروز اینجا (مکه ) وارد شدی ، ما بین تو و برادرت فلان جا انزاعی واقع شد و کار به جائی رسید که همدیگر را دشنام دادید و این طریقه ما و دین پدران ما نیست ، ما کسی را به این کارها امر نمی‌کنیم ، از خدای یگانه و بی شریک بپرهیز .

به این زودی مرگ ما بین تو و برادرت جدائی خواهد افکند و این بخاطر آن شد که شما قطع رحم کردید . او پرسید : فدایت شوم ، مرگ من کی خواهد رسید ؟ فرمود : همانا اجل تو نیز نزدیک بوده لکن چون تو در فلان منزل با عمه ات صله کردی و رحم خود را وصل کردی بیست سال به عمرت افزوده شد .

شعیب گوید : بعد از یکسال یعقوب را در حج دیدم و احوال او را پرسیدم ، گفت : برادرم در آن سفر به وطن نرسیده وفات یافت و در بین راه به خاک سپرده شد .[۱۷۹]

علی بن اسماعیل

بر اثر سعایت بیشمار از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نزد خلیفه عباسی هارون الرشید ، سبب شد تا هارون سئوال کند : از آل ابی طالب کسی را طلب کنید تا احوالات او را بداند . یحیی برمکی وزیر و دیگران ، علی بن اسماعیل برادر زاده امام را معرفی کردند .

بامر خلیفه نامه‌ای برای اسماعیل نوشتند و او را به بغداد طلبیدند ، چون امام بر این سر اطلاع یافت ، او را طلبید و فرمود : کجا می‌خواهی بروی ؟ گفت : بغداد ، فرمود : برای چه می‌روی ؟ گفت : قرض بسیار دارم ، فرمود : من قرض تو را ادا می‌کنم و خرجت را می‌دهم ! او قبول نکرد و گفت : مرا وصیتی کن !

فرمود : تو را وصیتی می‌کنم در خون من شریک نشوی و اولاد مرا یتیم نگردانی تا سه مرتبه تکرار کردند ، و سیصد دینار طلا و چهار هزار درهم به او عطا کردند ، بعد حضرت به حاضران فرمود : او در ریختن خون من سعایت خواهد نمود .[۱۸۰]

اسماعیل به بغداد آمد و بر یحیی بن خالد برمکی وارد شد . شب در خلوت یحیی سخن‌ها تعلیم اسماعیل کرد و گفت ، فردا در حضور خلیفه که درباره موسی بن جعفر علیه السلام می‌پرسند بگو : من ندیده‌ام در یک زمان دو خلیفه باشد ، شما در بغداد و موسی بن جعفر در مدینه ، نزدیک است مردم را علیه تو بشوراند ! !

فردا صبح اسماعیل بر هارون وارد شد و هر چه توانست بر علیه موسی بن جعفر مطالب سعایت انگیز گفت ، از جمله اینکه از اطراف برایش پول می‌برند و اسلحه برایش می‌آورند و از مردم بیعت می‌گیرد و می‌خواهد دولتی تشکیل دهد .

هارون انگار خواب بوده بیدار شد ، و او را مرخص کرد و چهار هزار درهم (دویست هزار درهم ) برایش در منزلی که بود فرستاد .

وقتی که پولها را برای اسماعیل آوردند دردی سخت در گلویش گرفت و همان ساعت بخاطر قطع رحم با عمویش موسی بن جعفر علیه السلام مرد و کیسه پولها را به خزانه هارون الرشید برگرداند و حسرت پولها را به گور برد .[۱۸۱]

ظلم و ستم

مقدمه

قال الله الحکیم : (و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون ) (شعراء : آیه ۲۲۷)

آنانکه ظلم کردند بزودی خواهند دانست که به چه کیفری بازگشت می‌کنند .

امام باقر علیه السلام : ما من احد یظلم بمظلمه الا اخذه الله تعالی بها فی نفسه اءو ماله .[۱۸۲]

کسی به دیگری ظلم نمی‌کند مگر آنکه خداوند بهمان ظلم از مال و جانش بگیرد .

شرح کوتاه :

ظلم و ستم ، در واقع سرکشی از فرمان حق است که از حدود شرع و عقل خارج شده و به تجاوز پرداخته است . در طول تاریخ بر بشر مظلوم و مستضعف آنچه آمده از ظلم ظالمان بوده است . قدرت و سلطه طلبی و زر داشتن مقدمه‌ای است که تا نفس سرکش شخص به زیردستان و ناتوانان ستم کند .

کسی که حریم الهی را می‌شکند و از هر نوع ظلم همانند قتل و شتم و زنا و هتک ناموس و اخذ مال مردم بی پروا است در واقع از اطاعت و انقیاد خداوندی بیرون رفته است ، و در شهوات نفسانی غوطه خورده و به مرض سرکشی مبتلا گردید ، دیر یا زود به عقوبت گرفتار می‌شود چه آنکه آه ستمدیدگان و بینوایان و یتیمان اثر وضعی و اخروی دارد .[۱۸۳]

ظلم داذانه

در کشور شام پادشاهی بود به نام داذانه که خدا را قبول نداشت و بت پرستی می‌کرد . خداوند جرجیس پیامبر را مبعوث به رسالت گردانید و به سوی او فرستاد .

جرجیس او را نصیحت و دعوت به عبادت خدا نمود ، اما او در جواب گفت : اهل کدام شهر هستی ؟ فرمود : از اهل روم و در فلسطین می‌باشم .

پس امر کرد جرجیس را حبس و بدن مبارکش به شانه‌های آهنی مجروح کردند . تا گوشتهای بدن او ریخت . و بعد سرکه بر بدنش ریختند و با سیخهای سرخ شده آهنی به ران و زانو و کف پاهای او کوبیدند ، آنقدر بر سرش کوبیدند تا بلکه فوت کند .

خداوند ملکی به سوی جرجیس فرستاد و گفت : حق تعالی می‌فرماید : صبر کن و شاد باش و مترس که خدا با توست و ترا از اینان نجات خواهد داد . ایشان ترا چهار مرتبه خواهند کشت ولی من درد و ناراحتی را از تو دفع خواهم کرد .

داذانه برای بار دوم حکم نمود تازیانه بسایر بر پشت و شکم او زدند و او را به زندان برگردانید و دستور داد هر جادوگر و ساحری که در مملکت او باشد را بیاورند تا جادو در حق او کند ، اما جادو تاءثیر نداشت ، پس زهر به او خورانیدند جرجیس با گفتن نا خدا هیچ ضرر به او نرسید .

ساحر گفت : اگر من این زهر را به جمیع اهل زمین می خورانیدم همه را از بین می‌برد و خلقت آنان را تعبیر و دیده‌های آنان را کور می‌کرد ! پس توبه از کارهای گذشته خود کرد و به جرجیس ایمان آورد ، و پادشاه این ساحر تازه ایمان آورده را کشت .

برای چندمین بار جرجیس را به زندان انداخت و دستور داد او را قطعه قطعه کنند و به چاهی بیفکنند .

خداوند برای تنبه از این ظلم صاعقه و زلزله را فرستاد ، لکن متنبه نشد . خدا میکائیل را فرستاد تا جرجیس را از چاه بیرون آورد و گفت : صبر کن و به ثواب الهی بشارت داد .

جرجیس نزد پادشاه رفت و او را دعوت به خدا کرد او نپذیرفت ، ولی فرمانده لشکر او و چهار هزار از مردم به جرجیس ایمان آوردند ، پادشاه دستور داد همه را بکشند . این دفعه داذانه لوحی از مس گداخته درست کرد و جرجیس را روی آن خوابانید و سرب گداخته در گلوی او ریختند بعد آتشی افروخت او را در آتش انداخت تا بسوخت .

خداوند میکائیل را باز فرستاد تا صحت و سلامتی را به او عطا کند . پس از سلامتی نزد پادشاه رفت او را به توحید و ترک بت پرستی دعوت کرد ، این بار او دیگی از گوگرد و سرب گداخته آماده کرد و او را درون دیگ اندختند و آتش افروختند تا جسد او با گوگرد و سرب گداخته آمیخته شود ، خدا اسرافیل را فرستاد تا نعره‌ای بزند و دیگ دگرگون و او را سلامت نصیب شود .

جرجیس به قدرت خدا نزد داذانه آمد و تبلیغ از خداپرستی کرد . داذانه دستور داد همه اجتماع کنند در بیابانی او را جمیعا بکشند . که صدای جرجیس بلند شد و صبر و شکیبائی را تقاضا کرد . چون آن حضرت را گردن زدند و برگشتند همه به عذاب الهی دچار شدند .[۱۸۴]

کار برای ظالمان

شخصی به نام مهاجر می‌گوید : نزد امام صادق علیه السلام رفته بودم ، عرض کردم فلانی و فلانی خدمت شما سلام رساندند . فرمود : سلام بر آنها باد .

گفتم : از شما التماس دعا نیز کرده‌اند ، فرمود : چه مشکلی دارند ؟ گفتم : منصور دوانیقی آنها را به زندان انداخته است .

فرمود : آنها با منصور چه کار داشتند ؟ گفتم : برای او کار می‌کردند و منصور (عصبانی شده و) آنها را محبوس کرده است .

فرمود : مگر آنها را از کار کردن برای او (حکومت ظالم ) نهی نکرده بودم ؟ این کار کردنها آتش را در پی دارد ! بعد فرمود : خدایا ضرر را از آنها برگردان و آنها را نجات بده .

مهاجر گفت : از مکه بازگشتم و از حال دوستانم سئوال کردم ، گفتند ، آنها آزاد شده‌اند (به حسب تاریخ سه روز بعد از دعای امام آنها آزاد شده بودند) .[۱۸۵]

قصاص

روزی حضرت موسی از محلی عبور می‌کرد ، به سر چشمه‌ای در کنار کوه رسید . با آب آن وضو گرفت و بالای کوه رفت تا نماز بخواند ، در این موقع اسب سواری به آنجا رسید .

برای آشامیدن آب از اسب فرود آمد ، در موقع رفتن کیسه پول خود را فراموش نمود و رفت .

بعد از او چوپانی رسید کیسه را مشاهده کرده و برداشت و رفت . پس از چوپان پیرمردی به سرچشمه آمد ، آثار فقر و تنگدستی از ظاهرش آشکار بود ، دسته هیزمی بر روی سر داشت .

هیزم را یک طرف نهاده و برای استراحت کنار چشمه آب خوابید . چیزی نگذشت که اسب سوار برگشت و اطراف چشمه را برای پیدا کردن کیسه جستجو نمود ولی پیدا نکرد .

به پیرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بی اطلاعی نمود . بین آن دو سخنانی رد و بدل شد که منجر به زد و خورد گردید ، بالاخره اسب سوار آنقدر هیزم کش را زد که جان داد .

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد : پروردگارا این چه پیش آمدی بود ، عدل در این قضیه چگونه است ، پول را چوپان برداشت پیرمرد مورد ستم واقع شد ؟ !

خطاب رسید ، موسی همین پیرمرد پدر همان اسب سوار را کشته بود ، بین این دو قصاص انجام گردید . پدر اسب سوار به پدر چوپان همان اندازه پول مقروض بود از این رو بحق خود رسید ، من از روی عدل و دادگری حکومت می‌کنم .[۱۸۶]

ظلم ضحاک حمیری

چون جمشید بر مملکت ایران سالها پادشاهی کرد کم کم غرور او را گرفت ، و دعوی خدائی کرد و و مردم را به بندگی خویش فرا خواند ، مردم از ترس شمشیر او ، او را تصدیق کردند تا اینکه ضحاک ( : بیوراسب ) با لشگری بر او حمله کرد و او را هلاک کرد .

چون ضحاک بر سلطنت استوار شد اساس ظلم نهاد و پدر را کشت و انواع عذاب و عقوبت بر رعیت نمود ، شیطان هم بنای دوستی با او نهاد .

با مریض شدن سر و دو کتف او ، شیطان صفتی از طبخان برای مداوای او گفت : علاج تو سر مغز جوانان است . دستور داد ، دو جوان از زندان آوردند و کشتند و مغز سر ایشان را استفاده کرد کمی آرامش در خود یافت و بخواب رفت . از روز بعد دو جوان را می‌کشتند و برای مداوا از سر مغز او استفاده می‌کرد .

چون ظلم بسیار کرد و تظلم کسی را نمی‌شنید و انصاف به هیچ مظلوم روا نمی‌داشت و عاقبت دو پسر کاوه آهنگر اصفهانی را کشت ، سبب گردید تا شورش بر علیه او شود .

و بالاخره با وضع فجیعی یعنی با زدن گرز بر سر او یا انداختن در درون چاهی ، بدرک واصل شد و فریدون بر تخت سلطنت نشست .[۱۸۷]

واقعه حره

یزید بعد از جریان عاشورا ، دست به ظلمی دیگر زد آنهم دو ماه و نیم به مرگش مانده بود و آن در بیست و هشتم ماه ذی الحجه الحرام سال شصت و سوم هجری ، غارت و کشتار مردم مدینه از صغیر و کبیر و بی حرمتی به قبر شریف پیامبر بوسیله پیرمرد بی باک و مریض و جسور بنام مسلم بن عقبه مشهور به مسرف اتفاق افتاد .

بعد از اینکه ظلم و فسق یزید بر اهل مدینه واضح گردید ، عده‌ای از نزدیک در شام اعمال شنیع او را دیدند آمدند فرماندار یزید عثمان بن محمد و مروان حکم و سایر امویین را بیرون کردند ، و مردم با عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه بیعت کردند . یزید که شنید لشگری به فرماندهی مسرف روانه مدینه کرد .

مردم مدینه در بیرون مدینه در ناحیه‌ای به نام سنگستان برای دفاع آمدند و درگیری سنگینی رخ داد ، عده‌ای از اهل مدینه کشته و به طرف قبر مطهر پیامبر گریختند .

لشگر مسرف آمدند و با اسبهای خود وارد روضه منوره شدند آنقدر کشتند که مسجد و روضه منور پر از خون و تعداد کشتگان را قریب به یازده هزار نفر نوشتند .

برای نمونه یکی از جنایات و ظلم آنها را نقل می‌کنیم : مردی از اهل شام از لشگر یزید بر زنی از انصار که تازه طفلی زائیده بود و در بغلش بود وارد شد و گفت : مالی برایم بیاور ، زن گفت : بخدا سوگند چیزی برای من نگذاشته‌اند که برای تو بیاورم . گفت : تو و فرزندت را می‌کشم . زن گفت : این فرزند ابن ابی کبشه انصاری و یار رسول خداست از خدا بترس . آن شامی بی رحم پای کودک مظلوم را در حالی که پستان در دهانش بود کشید ، و او را بر دیوار زد که مغز کودک بر زمین پراکنده شد .[۱۸۸]

چون مردم مدینه کشتار بسیار دادند[۱۸۹]بزور بیعت با یزید را قبول کردند جز دو نفر یکی امام زین العابدین و دیگری علی بن عبدالله بن عباس ، که البته امام دعائی خواند و بر مسرف وارد شدند و مسرف رعب و ترسی در دلش جای گرفت و امام را به قتل نرساند و علی بن عبدالله هم خویشان مادری او در لشگر مسرف بودند و آنها مانع از این شدند که او را به قتل برسانند .[۱۹۰]

عبادت

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون ) (الذاریات : آیه ۵۶) .

ما جن و انس را نیافریدیم مگر برای اینکه پرستش کنند .

امام سجاد علیه السلام : من عمل بما افترض الله فهو من اعبد الناس[۱۹۱]

هر کس به آن چه خدا واجب کرده عمل کند او از همه مردم عابدتر است .

شرح کوتاه :

مؤ من واجبات و مستحبات را با اخلاص و سعی انجام می‌دهد ، چون این دو اصل در بندگی هستند . اگر آنها را بجا بیاورد و ادا کند ، گویا تمام عبودیت را بجا آورده است .

بهترین عبادت آنست که : ایمن از عوارض خارجی باشد و از آفات داخلی محفوظ باشد .

عمل هر چند کم اما دائمی و بی عیب باشد ، آن شخص در بندگی معبود موفق بوده است .

آنهائی که در تحصیل علوم و فضائل ظاهری کوشا هستند و از روح و حقیقت عبادات محروم هستند ، در بندگی و حق عبادت منعم حقیقی چیزی جز قالب عبادت نیاورند .[۱۹۲]

نتیجه عبادت خشک

خوارج کسانی بودند که به علت افراط دچار انحرافات بسیاری شدند ، سر دسته خوارج شخصی به نام (حرقوص بن زهیر) بود . او در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله در نماز و روزه و عبادت چنان غرق و واله بود که بعضی از مسلمانان شیفته او شدند .

همین شخصی که عابد خشک بود ، (و بقول مشهور خر مقدس شده بود) در جریان جنگ حنین ، وقتیکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم غنائم جنگی را تقسیم می‌کرد ، با کمال پرروئی به پیامبر گفت

(ای محمد به عدالت رفتار کن ) و سه بار این سخن را تکرار کرد .

پیامبر بار سوم ناراحت شدند و فرمودند : اگر من به عدالت رفتار نکنم پس چه کسی به عدالت رفتار می‌کند ؟ بالاخره همین عابد خشک در جنگ نهروان به جنگ امام آمد و به هلاکت رسید وقتی امام در میان کشته شدگان جسد نحس او را دید سجده شکر کردند و فرمود : شما بدترین افراد را کشته‌اید .[۱۹۳]

عبادت با عشق

سعدی گوید : در یکی از سفرهای مکه ، گروهی از جوانان با صفا و پاکدل ، همدم و همراه من بودند و زمزمه عارفانه می‌نمودند و شعری مناسب اهل تحقیق می‌خواندند و با حضور قلبی خاص به عبادت می‌پرداختند .

در مسیر راه ، عابدی خشک دل با ما همراه شد و چنین حالتی عرفانی را نمی‌پسندید و چون از سوز دل آن جوان شوریده بی خبر بود ، روش آنها را تخطئه می‌نمود .

به همین ترتیب حرکت می‌کردیم تا به منزلگاه منسوب به (بنی هلال ) رسیدیم در آنجا کودکی سیاه چهره از نسل عرب به پیش آمد و آنچنان آوازگیرائی خواند که کشش آواز او ، پرنده هوا را فرود می‌آورد .

شتر عابد به رقص در آمد ، به طوری که عابد بر زمین افکند و دیوانه وار سر به بیابان نهاد .

به عابد گفتم : ای عابد پیر ! دیدی که سروش دلنشین در حیوان این گرنه اثر کرد ، ولی همچنان تو بی تفاوت هستی (و تحت تاءثیر سروشهای معنوی قرار نمی‌گیری و همچون پارسایان با صفا دل به خدا نمی‌دهی و صفا نمی‌یابی ) .[۱۹۴]

اویس قرنی

اویس قرنی از مجذوبان مطلق بود که بعضی از شبها را به رکوع صبح می‌کرد ، و بعضی از شبها می‌فرمود : امشب شب سجده است و به سجده شب را به صبح می‌آورد .

گفتند : این چه زحمتی است که بر خود تحمیل می‌کنی ؟ می‌فرمود : کاش از ازل تا ابد یک شب بود و به یک سجده آن را پایان می‌دادم .

ربیع بن خثیم (معروف به خواجه ربیع مدفون در مشهد) گوید : در کوفه بودم و تمام همت من آن بود که اویس قرن را ببینم . تا وقتی در کنار آب فرات دیدم به نماز مشغول است ، گفتم : باشم تا نمازش خاتمه پذیرد . همینکه نماز ظهر را خواند دست به دعا برداشت تا وقت نماز مغرب و عشاء ، آن دو را به همان شیوه انجام داد ، سپس مشغول نمازهای مستحبی شد . گاهی در رکوع و گاهی در سجده بود تا شب را به پایان رساند .

پس از نماز صبح مشغول دعا گردید تا آفتاب دمید ، و ساعتی به استراحت پرداخت و بعد از خواب ، تجدید وضو نمود و خواست مشغول عبادت شود پیش رفتم و گفتم : چه بسیار رنج به خود می‌دهی ؟ فرمود : در طلب آسایش این زحمت را می‌کشم . . . !

گفتم : ندیدم چیزی بخوری ، مخارج خود را از کجا به دست می آوری ؟ فرمود : خدا روزی بندگان را ضامن است دیگر از این گونه صحبت نکن ، این بگفت و برفت .[۱۹۵]

عبادت ابلیس

امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود : از کار خداوند درباره شیطان عبرت بگیرید ، زیرا که عبادت و بندگی بسیار و منتهای سعی و کوشش ، او را (بر اثر تکبر) باطل و تباه ساخت ، در حالی که خدا را شش هزار سال عبادت کرده بود ، که برای شما معلوم نیست از سالهای دنیاست یا از سالهای آخرت (که هر روز آن معادل پنجاه هزار سال دنیاست ) و این به جهت سرکشی یک ساعت بود (که خود را برتر از آدم دانسته و به او سجده نکرد) پس چه کس بعد از شیطان ، با بجا آوردن معصیت او ، از عذاب خدا سالم ماند ؟[۱۹۶]از امام صادق علیه السلام پرسیده شد : به چه علت حق تعالی به ابلیس تا وقت معلوم مهلت داد ؟ فرمود : به خاطر حمد و شکری که به جای آورد . پرسیده شد : حمد و شکرش چه بود ، فرمود : عبادت شش هزار ساله او در آسمان (و در جای دیگر فرمود : شیطان دو رکعت نماز در هفت آسمان به شش هزار سال بجای آورد)[۱۹۷]

امام سجاد علیه السلام

سبب ملقب شدن امام سجاد علیه السلام به زین العابدین علیه السلام آنست که شبی در محراب عبادت به نماز ایستاده بود ، پس شیطان به صورت مار عظیمی ظاهر شد که آن حضرت را از عبادت خود باز دارد .

امام به او التفاتی نکرد ، پس آمد و انگشت ابهام پای حضرت را در دهان گرفت و گزید بنحویکه حضرت را متاءلم نمود و باز امام متوجه او نگردید .

چون از نماز فارغ شد ، دانست که او شیطان است . او را سبّ کرد و فرمود : دور شو ای ملعون ، و متوجه عبادت خود شد . امام شنید هاتفی از ملائکه سه مرتبه گفت : توئی زینت عبادت کنندگان .[۱۹۸]

عهد و پیمان

مقدمه

قال الله الحکیم : (اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ) (نحل : آیه ۹۱)

به عهد خدا وفا کنید هنگامیکه عهد بستید .

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : لا دین لمن لا عهد له[۱۹۹]

دین ندارد هر کس به عهد و پیمان وفا نمی‌کند .

شرح کوتاه :

خداوند در قرآن بسیار وعده‌ها داده است و امر به وفاء به عهدها و پیمانها نموده است .

آنکس که عهدی می‌کند باید به تعهد خود عمل کند و پیمان شکن نباشد چه عهدش به خدا و رسول باشد یا به خلق خدا ، تخلف از آن موجب طرد می‌شود و همانند گردنبندی تا قیامت در گردنش می‌باشد ، خداوند هم دشمنانش را بر او مسلط می‌کند حتی ، اگر طرف مقابل کافر و فاجر هم باشد . نباید پیمان با او را شکست و برنامه زندگی او را تخریب کرد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ابوهیثم

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یکی از اصحاب خویش به نام ابوهیثم ابن تیهان وعده داده بود که خادمی به او بدهد ، اتفاقا سه نفر اسیر نزد حضرت آوردند . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دو نفر از آنها را به دیگران بخشید و یک نفر باقی ماند . در این هنگام حضرت زهراء علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و عرض کرد : ای رسول خدا ، خادم و کمک کاری به من بدهید ، آیا اثر آسیاب دستی را در دستم مشاهده نمی‌کنید ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یاد وعده‌ای که به ابوهیثم داده بود افتاد و فرمودند : چگونه دخترم را مقدم بر ابوهیثم بدارم ، با اینکه قبلا به او وعده داده بودم ، اگر چه دخترم با دست ضعیفش آسیاب را می‌چرخاند .[۲۰۰]

هرمزان

در زمان ساسانیان هفت پادشاه صاحب تاج بود که کسری بزرگترین آنها محسوب می‌شد و او را ملک الملوک می‌گفتند . از آن هفت پادشاه یکی هرمزان بود که در اهواز حکومت می‌کرد . وقتی که مسلمین اهواز را فتح کردند هرمزان را گرفته پیش عمر آوردند .

عمر گفت : اگر واقعا امان خواهی ایمان بیاور وگرنه ترا خواهم کشت هرمزان گفت : حالا که مرا خواهی کشت دستور بده قدری آب برایم بیاورند که سخت تشنه‌ام ؛ عمر امر کرد به او آب بدهند .

مقداری آب در کاسه چوبین آوردند . هرمزان گفت : من از این ظرف آب نمی‌خورم ، زیرا در کاسه‌های جواهر نشان آب می‌خورم . امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود : این زیاد نیست ، برای او کاسه شیشه‌ای و بلورین بیاورید .

چون درون آن آب کردند پیش او آوردند ، هرمزان آنرا گرفت و همچنان در دست خود نگه داشت و لب به آن نمی‌گذاشت .

عمر گفت : با خدا عهد و پیمان بستم که تا این آب را نخوری ترا نکشم ؛ در این هنگام هرمزان جام را بر زمین زد و شکست ، آبها از میان رفت . عمر از حیله او تعجب نمود و رو به امیرالمؤ منین علیه السلام کرد و گفت : اکنون چه باید کرد ؟ فرمود : چون قتل او را مشروط بنوشیدن آب کرده‌ای و پیمان بستی ، دیگر او را نمی‌توانی به قتل برسانی ، اما بر او جزیه : مالیات از کفار را مقرر کن . هرمزان گفت : مالیات قبول نمی‌کنم ، اینک با خاطری آسوده بدون ترس مسلمان می‌شوم . شهادتین گفت و مسلمان شد .

عمر شادمان گردید ، او را در پهلوی خود نشاند ، برایش خانه‌ای در مدینه تعیین نمود و در هر سال ده هزار درهم برایش معین کرد[۲۰۱] .

پیمان حلف الفضول

بیست سال قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله ، درست در دورانی که پیامبر صلی الله علیه و آله بیست سال داشتند اتفاقی از این قرار افتاد : روزی مردی از قبیله (بنی زبید) کالایی به عاص بن وائل فروخت .

عاص کالا را تحویل گرفته بود ولی بهای آن را نمی‌داد . آن مرد به ناچار بالای کوه ابوقبیس رفت و فریاد برآورد : ای مردان به داد ستمدیده‌ای دور از طایفه و کسان خویش برسید ، همانا احترام شایسته کسی است که خود در بزرگواری تمام باشد و فریبکار را احترامی نیست .

مردانی که در کنار کعبه بودند از این سخن تحریک شدند و جمعی از قبایل در خانه عبدالله بن جدعان جمع شدند و پیمان بستند برای یاری ستمدیده همدست باشند و اجازه ندهند که در مکه بر کسی ستم شود .

پیامبر صلی الله علیه و آله هم در این پیمان شرکت داشت ؛ بعد حرکت کردند و پول آن مرد را به او بازگردانیدند .

بعدها که رسول خدا صلی الله علیه و آله به پیامبری مبعوث شد می‌فرمود : در خانه عبدالله بن جدعان در پیمانی حضور داشتم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت می‌شدم ، می‌پذیرفتم ، و به اسلام جز استحکام چیزی بر آن نیفزوده است )[۲۰۲]

انس بن نضر

اءنس بن نضر عموی اءنس بن مالک خادم پیامبر صلی الله علیه و آله بود . او چون در جنگ بدر حاضر نبود به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله در جنگی که برای شما پیش آمد من نبودم ، اگر دیگر بار جنگی پیش آید عهد می‌کنم در آن شرکت کنم . !

چون جنگ احد پیش آمد حاضر شد ، و پس از آنکه در میان مسلمین شایع شد که پیامبر صلی الله علیه و آله کشته شد ، بعضی گفتند : کاش نماینده‌ای داشتیم و نزد رئیس منافقان عبدالله ابن ابی می‌فرستادیم تا برای ما از ابوسفیان امان بگیرد .

برخی دیگر دور نشسته و دست روی دست نهادند تا چه پیش آید . عده‌ای دیگر گفتند : حال که محمد صلی الله علیه و آله کشته شد به دین سابقتان برگردید . اءنس بن نضر می‌گفت : خدایا از آنچه این جمعیت پیشنهاد می‌کنند بیزاری می‌جویم . بعد گفت : اگر محمد صلی الله علیه و آله کشته شده خدای محمد صلی الله علیه و آله زنده است ، بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله زندگی برای چیست ؟ جنگ کنید برای همان مقصودیکه رسول خدا می‌جنگید !

سپس شمشیرش را کشید و با دشمنان طبق عهدی که کرده بود جنگید تا شهید شد . پس از شهادت حدود هشتاد زخم و جراحت و جای تیر و نیزه بر بدنش بود . آنقدر جراحاتش زیاد بود که هنگامی که خواهرش ربیع بر بالین برادر آمد بوسیله سر انگشتان او را شناخت[۲۰۳].

برده مسلمان

فضیل بن زید رقاشی از افسران اسلام با سربازان خود قلعه‌ای به نام (سهریاج ) در فارس را محاصره و تصمیم داشتند آنرا فتح کنند که پس از چند ساعت زد و خورد برای استراحت به لشکرگاه خود بازگشتند .

در آن زمان بردگانی که به اسارت مسلمانان در می‌آمدند ، خرید و فروش می‌شدند . چون مسلمان بودند به تملک کسی در نمی‌آمدند و با برادران مسلمان خود علیه دشمن می‌جنگیدند .

در آن روز یک سرباز که برده بود . از سربازان عقب ماند و دشمن از بالای برج با زبان محلی با او سخن گفت و از او امان خواست . و او هم امان داد . هنگامی که سربازان اسلام به طرف قلعه حرکت نمودند دشمن درب قلعه را گشود ، مسلمانان تعجب کردند . دشمن امان نامه سرباز برده‌ای را روی دست گرفته و نشان داد . پذیرفتن امان از یک نفر سرباز امری غیر عادی بود .

ناچار موضوع را به مدینه مرکز خلافت خلیفه دوم گزارش دادند . خلیفه نوشت :

مسلمان برده نیز از مسلمین است و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است ، باید امان نامه او را محترم شمارید و آنرا نافذ بدانید)[۲۰۴].

عدالت

مقدمه

قال الله الحکیم : ( اعدلوا هو اءقرب للتقوی ) (مائده : آیه ۸)

عدالت کنید که عدل به تقوی نزدیکتر است .

امام علی علیه السلام : اءلعدل یضع الامور مواضعها[۲۰۵]

به عدل همه چیز در جایش قرار می‌گیرد .

شرح کوتاه :

عدالت یعنی عمل به مساوات به حدی که شخص در توان دارد .

ادای حقوق متقابل و حق هر کس را هر اندازه است دادن ، مساوات بین شرکاء و . . . از مصادیق عدالت است . شرف انسانی به رعایت عدل است ، اگر سلطانی عادل باشد ملتش از عنایات الهی و برکات رحمانی برخوردارند .

خداوند انبیاء را با دلائل روشن فرستاد تا عدل را بپا دارند و جامعه به انحطاط کشیده نشوند .

احتیاج مردم به یکدیگر ، ایجاب می‌کند که اعتدال در نظم ، اخلاق و عهود و حتی بین فرزندان را رعایت کامل کرد .

افراط و تفریط پایه‌های عدالت را لرزان می‌کنند ، و اختلاف بین مردم را شعله ور می‌نمایند .

حکومت شدید

بعد از مردن عاد ، دو پسرش یکی شداد و دیگری شدید به پادشاهی رسیدند . شدید قبل از شداد مرد و اشداد پادشاه تمام زمین در زمان حضرت هود علیه السلام شد .

شدید اگر چه مشرک بود ، اما بقدری عدالت می‌ورزید که مشهور شد که گرگ به گوسفند و باز به کبک تجاوز نمی‌کرد .

شدید در کشور خویش ، برای رسیدگی و اصلاح بین مردم و قاضی نصب کرد و هر ماه حقوق قاضی را می‌پرداخت . آن قاضی تا یک سال در محکمه قضاوت نشست و کسی برای منازعه و دعوا نزدش نیامد تا حکم صادر کند . ! !

به شدید عرض کرد : برای من گرفتن حقوق قضاوت روا نیست ، چون حکمی نکرده‌ام ! شدید گفت : حقوق را باید گرفت ، آنچه وظیفه ات است عمل کن .

بعد از مدتی دو نفر نزد قاضی رفتند و یکی گفت : من از این مرد زمینی خریده‌ام و در آن گنجی یافته‌ام ، هر چه به فروشنده می‌گویم گنج را تصرف کن قبول نمی‌کند .

فروشنده گفت : من زمین را با آنچه در آن بوده به مشتری فروخته‌ام . قاضی از حال ایشان جستجو نمود و معلوم شد که یکی از آن دو شخص پسر و دیگری دختر دارند .

حکم کرد : که دختر خریدار را به زوجیت پسر فروشنده درآورند و گنج را به این پسر و دختر تسلیم نمایند ، و به این شکل خصومت را حل و رفع نمود[۲۰۶].

عدالت بین فرزندان

زنی با دو فرزند کوچک خود وارد خانه عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله شد . عایشه سه دانه خرما به مادر بچه‌ها داد . او به هر یک از آنها یک دانه خرما داد و خرمای سوم را نصف و به هر یک نیم از آن داد .

وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به منزل آمد ، عایشه جریان را برای پیامبر صلی الله علیه و آله تعریف کرد .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : آیا از عمل آن زن تعجب کردی ؟ خداوند متعال به سبب مساوات و عدالتش او را به بهشت می‌برد .

و نقل شده که پدری با دو فرزند خود شرفیاب محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله شد . یکی از فرزندان خود را بوسید و به فرزند دیگر اعتنا نکرد . پیامبر صلی الله علیه و آله این رفتار نادرست را مشاهده نمود و فرمود : چرا با فرزندان خود به طور مساوی رفتار نمی‌کنی ؟[۲۰۷]

لباس سرخ

یکی از زهاد به نزد منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی آمد و او را پند و نصیحت می‌داد ، در اثنای نصحیت گفت : وقتی در سفرهای خود به کشور چین رفتم ، پادشاه عادلی آنجا بود . روزی به مرضی مبتلا شد و قوه شنوائی او کم شد .

وزیران خود را حاضر کرد و گفت : دچار مرض مشکلی شده‌ام و قوه شنوائی را از دست داده‌ام ، و زار زار بگریست .

گفتند : اگر قوه شنوائی ضعیف شده خداوند به برکت عدل و انصاف پادشاه را عمر دراز دهد .

پادشاه گفت : شما در اشتباهید و فکر شما از حقیقت دور افتاده است ، من بر حس شنوائی نمی‌گریم ، که خردمند داند که عاقبت وجود جمله اعضاء فانی خواهند شد ، من بر آن می‌گریم که اگر مظلومی استغاثه و فریاد کند و داد طلب کند ، من آواز او نشنوم و در انصاف او سعی نتوانم نمود .

پس امر کرد تا در همه شهرها که هرکس مظلوم واقع شد لباسی سرخ بپوشد ، تا از دور ماءموران شاه بدانند مظلوم است و به دادش برسند[۲۰۸].

مساوات در غنائم

چون جنگ حنین به پایان رسید و غنائم تقسیم شد ، عده‌ای از اعراب که در آن جنگ حاضر بودند و هنوز ایمان نداشتند ، پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله میدویدند و می‌گفتند : یا رسول الله ما را نیز بهره‌ای ببخش . چنان ازدحام کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله به درختی پناهنده شد و آنها عبای را از دوش مبارکش کشیدند .

فرمود : عبایم را بدهید ، به خدائی که جانم در دست اوست اگر به اندازه درختها بر روی زمین شتر و گاو و گوسفند در اختیار من باشد بین شما تقسیم می‌کنم .

در این هنگام مویی از کوهان شتر چیده و فرمود : به خدا سوگند از غنائم شما به مقدار این مو اضافه بر خمس تصرف نمی‌کنم و آن را نیز به شما می‌دهم . شما هم از غنیمت چیزی خیانت نکنید اگر چه به اندازه سوزن یا نخی باشد ، زیرا دزدی در غنیمت باعث ننگ و آتش جهنم است .

مردی از انصار برخاست و رشته بافته‌ای آورد ، و عرض کرد : من این نخ را برداشتم که جل (پالان ) شتر خود را بدوزم !

فرمود آنچه از این نخ حق من است به تو بخشیدم . مرد انصاری گفت اگر وضع چنین دقیق و دشوار است احتیاج به این رشته ندارم و رشته بافته را بر زمین انداخت .[۲۰۹]

نام علی علیه السلام قرین عدالت

در یکی از سالها که معاویه به حج رفته بود ، سراغ یکی از زنان که سوابقی در طرفداری علی علیه السلام و دشمنی معاویه به نام دارمیه حجونیه داشت را گرفت .[۲۱۰]

گفتند : زنده است ؛ فرستاد او را حاضر کردند . از او پرسید : هیچ می دانی چرا تو را احضار کردم ؟ تو را احضار کردم تا بپرسم چرا علی علیه السلام را دوست و مرا دشمن داری ؟ گفت : بهتر است از این مقوله حرفی نزنی . معاویه گفت حتما باید جواب بدهی .

او گفت به علت اینکه علی علیه السلام عادل و طرفدار مساوات بود و تو بی جهت با او جنگیدی ، علی علیه السلام را دوست می‌دارم چون فقرا را دوست می‌داشت و تو را دشمن می‌دارم برای اینکه بنا حق خونریزی کردی و اختلاف میان مسلمان افکندی و در قضاوت ظلم می‌کنی و مطابق هوای نفس رفتار می‌کنی . ! !

معاویه خشمناک شد و جمله زشتی میان او و آن زن رد و بدل شد اما خشم خود را فرو خورد و همانطور که عادتش بود آخر کار روی ملایمت نشان داد و پرسید : علی علیه السلام را به چشم خود دیدی ؟ گفت : آری ، معاویه گفت : چگونه ؟ فرمود : بخدا سوگند او را در حالی دیدم که ملک و سلطنت که ترا غافل نکرده بود .

معاویه گفت : آواز علی علیه السلام را شنیده‌ای ؟ گفت : آری آوازی که دل را جلاء می‌داد ، کدورت را از دل می‌برد ، آنطور که روغن زیت زنگار را می‌زداید .

معاویه گفت : حاجتی داری ؟ گفت

هر چه بگویم می‌دهی ؟ معاویه گفت : می‌دهم . گفت : صد شتر سرخ مو بده ، گفت : اگر بدهم آنوقت در نظر تو مانند علی علیه السلام خواهم بود ؟ گفت : هیچ وقت ، معاویه دستور داد صد شتر مو سرخ به او دادند ، بعد به او گفت : اگر علی علیه السلام زنده بود یکی از اینها را به تو نمی‌داد !

او گفت : بخدا قسم یک موی اینها را هم به من نمی‌داد ، زیرا اینها را مال عموم مسلمین می‌دانست[۲۱۱].

عذاب

مقدمه

قال الله الحکیم : ( ان عذاب ربک لواقع ) (طور : آیه ۷)

البته که عذاب خدا واقع و حتمی است .

پیامبر صلی الله علیه و آله : لایعذب الله قلبا وعی بالقرآن[۲۱۲]

شرح کوتاه :

خداوند برای اینکه خلائق خلاف نکنند که زیادی آن باعث تباهی جامعه می‌شود به همه انبیاء فرمود : به امت خود بگویند : عذاب در پیش دارند .

نوع عذاب بستگی به نوع گناه و صفت رذیله دارد ، چنانکه عرب به تعصب و امراء به جور و علماء به حسد و تجار به خیانت و روستائیان به جهل معذب خواهند شد .

چون درکات جهنم و طبقاتش فرق می‌کند ، شدت و ضعف هم در عذابها وجود دارد . بعضی دائما خالد و بعضی بعد از مدتی بخاطر شفاعت یا تمام شدن مدت نجات می‌یابند و به بهشت می‌روند . بدترین عذاب آنست که شخص در دنیا به قساوت قلب و در آخرت به آخرین درکات افتاده باشد .

عذاب قوم عاد

بعد از آنکه حضرت هود علیه السلام چهل سالش تمام شد ، خدا وحی فرمود : بسوی قوم خود برو و آنان را به یگانه پرستی من دعوت کن . قوم هود ، که همان قوم عاد بود سیزده قبیله بودند که دارای زراعت و درخت خرمای خوب و شهرهای آنان آبادترین بلاد عرب بودند و عمرهای دراز و قامتهای بلند داشتند . بالاخره سالهای سال هدایت قوم خویش کرد فایده‌ای نداشت تا فرمود : شما را نفرین می‌کنم ! گفتند : ای هود قوم نوح بدنی ضعیف و ناتوان داشتند ، خدایان ما قوی و بدن ما هم قوی است و از عذاب نمی‌ترسیم .

خداوند باد عقیم را (که امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود : بخدا پناه می‌برم از باد عقیم ) بر قوم هود فرود آورد . آن را عقیم گفته‌اند چون آبستن بعذاب و عقیم از رحمت بود . وقتی عذاب نازل شد قصرها و قلعه‌ها و شهرها و جمیع عمارات ایشان را همانند ریگ روان کرد و به هوا برد و ریز ریز کرد و هفت شب و هشت روز پی در پی مردان و زنا را از زمین بلند و سرنگون و نابود می‌کرد ! !

ایشان را ذات العماد گفته‌اند بسبب آنکه عمودها و ستونهائی از کوه می‌تراشیدند بقدر بلندی کوه‌ها ، و بر عمودها قصر بنا می‌کردند ، و در اثر عذاب همه ریز و پودر شدند . طبق نقل قرآن عذابشان (ریحا صرصرا) باد تند یا سرد بود که از جا می‌کند بالا می‌برد مانند ملخ به هوا بلند می‌کرد و فرود می‌آورد[۲۱۳]و بر کوه‌ها می‌زد تا استخوانهای ایشان ریز ریز شود[۲۱۴].

ابن ملجم و عذاب برزخ

(ابن رقا) می‌گوید : در مکه کنار مسجدالحرام بودم ، دیدم گروهی از مردم در کنار مقام ابراهیم علیه السلام اجتماع کرده‌اند ، گفتم : چه خبر است ؟ گفتند : یک نفر راهب (عالم و عابد مسیحی ) مسلمان شده است . به میان جمعیت رفتم و دیدم پیرمردی لباس پشمینه و کلاه پشمینه پوشیده و قدبلندی دارد ، در مقابل مقام ابراهیم نشسته و سخن می‌گوید .

شنیدم می‌گفت : روزی در صومعه نشسته بودم ، و به بیرون صومعه نگاه می‌کردم به مکاشفه ، ناگاه پرنده بزرگی مانند باز شکاری دیدم بر روی سنگی کنار دریا فرود آمد ، چیزی را قی کرد .

دیدم یک چهارم بدن انسانی از دهانش بیرون آمد ، سپس رفت و ناپدید شد . باز برگشت و قی کرد ، دیدم یک چهارم دیگر انسانی از دهانش خارج شد ، مرتبه سوم رفت و ناپدید گشت . باز برگشت یک چهارم دیگر را ، و برای بار چهارم هم یک چهارم دیگر مانند بار اول قی کرد تا یک انسان کامل شد .

سپس برگشت منقار زد و یک چهارم او را ربود و سه بار دیگر همانند اول منقار زد و همه او را ربود و رفت .

تعجب کردم و گفتم خدایا این شخص کیست که این گونه عذاب می‌شود ، متاءثر شدم که چرا نرفتم از او بپرسم . طولی نکشید که پرنده شکاری آمد و یک چهارم همان انسان را قی کرد و برای بار دوم و سوم و چهارم هم قی کرد و انسان کامل شد . با شتاب نزدش رفتم و گفتم : تو کیستی و چه کرده‌ای ؟ او گفت : من ابن ملجم هستم که علی بن ابیطالب علیه السلام را کشتم ، خداوند این پرنده را ماءمور من ساخته که هر روز این گونه مرا می‌کشد و زنده می‌کند و عذاب می‌نماید .

گفتم : علی بن ابیطالب علیه السلام کیست ؟ گفت : پسر عموی رسول خدا پیامبر اسلام است . همین حادثه (و مکاشفه برزخی ) عجیب باعث شد که مسلمان شوم .[۲۱۵]

جزای عمل

وقتی لشگریان چنگیز مغول به ایران وحشیانه حمله کردند ، همه جا حمام خون براه انداختند . چنگیز پس از ورود به هر شهری از مردم می‌پرسید : من شما را می‌کشم یا خدا ، اگر می‌گفتند : تو می‌کشی همه را می‌کشت ، و اگر می‌گفتند : خدا می‌کشد ، باز همه را می‌کشت . تا آنکه به شهر همدان رسید . قبلا افرادی نزد بزرگان همدان فرستاد که آنها به نزد من بیایند که صحبتی با آنها دارم .

همه حیران بودند که چه کنند ، جوان شجاع و هوشیاری گفت : من می‌روم ، گفتند : می‌ترسیم کشته شوی ؟ گفت : من همه مثل دیگرانم ، و آماده رفتن شد . یک شتر و یک خروس و یک بز تهیه کرد نزد اردوگاه چنگیز آمد و به حضور او رسید گفت : ای سلطان اگر بزرگ می‌خواهی این شتر ، اگر ریش بلند می‌خواهی این بز ، اگر پرحرف می‌خواهی این خروس ، و اگر صحبتی داری من آمده‌ام .

چنگیز گفت : بگو بدانم من این مردم را می‌کشم یا خدا ؟ جوان گفت : نه تو می‌کشی و نه خدا ، پرسید : پس چه کسی می‌کشد ؟ گفت : جزای عملشان[۲۱۶]

سبب نزول عذاب

نخستین کسی که پیمانه و ترازو را برای مردم ساخت حضرت شعیب پیامبر صلی الله علیه و آله بود . قومش پس از مدتی شروع به کم فروشی نمودند . با اینکه به خدای جهان کافر بودند و پیامبر را تکذیب می‌کردند گناهی تازه بر افعال شنیع آنها افزوده شد . کالا و اجناس را برای خود کامل وزن می‌کردند و برای مشتریان کم فروشی و تقلب را روا داشتند .

زندگی آنها فراخ بود تا آنکه پادشاه آنان به آنها دستور احتکار و کم فروشی را داد . شعیب پادشاه و مردم را نصیحت کرد ولی فایده‌ای نداشت ، و به دستور پادشاه شعیب و طرفدارانش را از شهر بیرون کردند . عذاب بر آنها نازل شد و آن زلزله[۲۱۷]و سایه آتشبار بود و این به معنی گرمای بسیار سخت که از سایه خانه و آب هم کسی نمی‌توانست جان سالم به در برد . پس از آن ابری جمع شد و نسیم خنکی وزیدن گرفت و مردم در زیر آن قطعه ابر گرد آمدند تا از گرما رهائی یابند .

چون همگی در سایه ابر جمع شدند شراره‌های آتش از ابر بارید و زمین هم در زیر پایشان لرزید و همگی در هم پیچید و سوختند . مدت این عذاب را نه روز نوشته‌اند . و شامل هوای گرم ، آبهای داغ و زمین لرزه بود . قوم شعیب در شهر مدین ساکن بودند ، و عذاب اهل آن شهر را در بر گرفت[۲۱۸].

سزای کتمان کنندگان

جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید : امام علی علیه السلام برای ما سخنرانی می‌کرد . پس از حمد و ثنای فرمود : در پیشاپیش جمعیت ، چند نفر از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله در اینجا هستند ، انس بن مالک ، براء بن عازب انصاری ، اشعث بن قیس و خالد بن زید بجلی .

سپس رو به یک یک این چهار نفر کرد . نخست از انس بن مالک پرسید : ای انس اگر تو شنیده‌ای که رسول خدا در حق من فرمود : (هر کس من مولای او هستم علی مولای و رهبر اوست )[۲۱۹] اگر امروز به به رهبری من گواهی ندهی خداوند ترا به بیماری برصی (پیسی ) مبتلا می‌کند ، که لکه‌های سفید آن سر و صورتت را فرا می‌گیرد عمامه ات آن را نمی‌پوشاند ، سپس رو به اشعث کرد و فرمود : اما تو ای اشعث اگر شنیده‌ای که پیامبر ص در حق من چنین گفت ، و امروز گواهی ندهی آخر عمر از هر دو چشم کور می‌شوی .

و تو ای خالد بن یزید ، اگر در حق من چنین شنیده‌ای و امروز کتمان کنی و گواهی ندهی خداوند تو را به مرگ جاهلیت بمیراند .

اما تو ای براء بن عازب ، اگر شنیده‌ای که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین فرمود و اینک گواهی به ولایت من ندهی ، در همانجا می‌میری که از آنجا (به سوی مدینه ) هجرت کردی ، البته هر چهار نفر در روز غدیر خم از پیمبر این جمله معروف را شنیده و بعد کتمان و انکار کردند .

جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید : سوگند به خدا بعد از مدتی من انس بن مالک را دیدم که بیماری برص گرفته ، بطوری که با عمامه اش لکه‌های سفید این بیماری را از سر و رویش نمی‌توانست بپوشاند .

اشعث را دیدم که از هر دو چشم کور شد و می‌گفت : سپاس خداوندی را که نفرین علی علیه السلام در مورد کوری دو چشمم در دنیا بود ، و مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد ، که در این صورت برای همیشه در آخرت عذاب می‌شدم .

خالد بن یزید را دیدم که در منزلش مرد ، خانواده اش خواستند او را در منزل دفن کنند ، قبیله (کنده ) باخبر شدند و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در انه دفن کردند و به مرگ جاهلیت مرد .

اما براء بن عازب معاویه او را حاکم یمن کرده و او را در یمن از دنیا رفت ، از همانجا که هجرت کرده بود .[۲۲۰]

عفو

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ان تعفوا اقرب للتقوی ) (بقره : آیه ۲۳۷)

اگر عفو کنید همانا گذشت به تقوی نزدیک تر است .

پیامبر صلی الله علیه و آله : العفو لا یزید العبد لا عزا[۲۲۱]

گذشت سبب عزت عبد می‌شود .

شرح کوتاه عفو کردن با وجود قدرت داشتن از سیره انبیاست و تفسیر عفو به این است که کسی به انسان جرم و گناهی کرد ، در مقابل از باطن او را ببخشی و در ظاهر احسان خود را به او نشان بدهی .

کسیکه دیگران را مورد بخشش قرار نمی‌دهد چطور امیدوار است که خدای جبار او را عفو کند ؟ !

عفو از صفاتی است خدا در دنیا و آخرت به آن همه بندگانش را به این لباس می‌پوشاند ، پس لازم است بندگان از یکدیگر عفو کنند و از هم بگذرند؛ و اگر احیانا کسی عمدا یا سهوا بدی کرد با خوش روئی و احسان از آن کس در گذرد تا خداوند هم به لطفش از بدیها و تجاوزات او درگذرد[۲۲۲].

زدن غلام

روزی یکی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله ، غلام خود را کتک می‌زد و آن غلام پی در پی می‌گفت : ترا بخدا نزن ، بخاطر خدا عفوم کن و . . . ولی مولایش او را نمی‌بخشید و همچنان او را زیر ضربات خود قرار داده بود .

عده‌ای از فریاد آن غلام ، پیامبر صلی الله علیه و آله را مطلع کردند ، پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست و نزد آنها آمد . آن صحابی وقتی پیامبر را دید ، دست از کتک زدن برداشت .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : او تو را به حق خدا قسم داد و تو از او نگذشتی ، حالا که مرا دیدی از زدن او دست برداشتی ؟ آن مرد گفت : اینک او را به خاطر خدا آزاد کردم ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اگر او را آزاد نمی‌کردی با صورت به آتش جهنم می‌افتادی[۲۲۳].

عفو قاتل

در عصر زعامت مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (ره ) ، شبی از شبها که ایشان در نجف اشرف نماز مغرب و عشاء را به جماعت می‌خواندند ، بین نماز ، شخصی فرزند او را که بسیار فرزند شایسته‌ای بود ، با کارد به قتل رساند .

وقتی از خبر شهادت فرزند عزیزش باخبر شد ، با بردباری و صبوری فرمود : لا حول و لا قوه الا بالله ) و بعد بلند شد و نماز عشاء را خواند . بعد خدمتش رسیدند و درباره قاتل فرزندش پرسیدند ، فرمود : او را عفو کردم[۲۲۴].

آزادی کنیز

جماعتی مهمان امام سجاد علیه السلام بودند . یک نفر از خدام با عجله رفت و کباب از تنور بیرون آورد سیخهای کباب از دستش افتاد و به سر کودک امام که در زیر نردبان بود برخورد کرد و کودک از دنیا رفت .

آن خادم سخت مضطرب و متحیر ماند ، امام به او فرمودند : تو این کار را به عمد نکردی در راه خدا ترا آزاد کردم ، و امر فرمود تا کودک را غسل و کفن و دفن کنند[۲۲۵]

سفیان ثوری می‌گوید : روزی به خدمت امام صادق علیه السلام رفتم و دیدم امام متغیر است ، سبب تغییر چهره را پرسیدم فرمود : من نهی کرده بودم که کسی بالای بام خانه نرود . داخل خانه شدم . یکی از کنیزان که تربیت یکی از کودکانم را بعهده داشت دیدم که کودکم در بغل او و بالای نردبان است .

چون نگاهش به من افتاد متحیر شد و لرزید و طفل از دست او به زمین افتاد و مرد . ناراحتی من از جهت ترسی است که کنیز از من پیدا کرده است ، با این حال ، کنیز را فرمود : بر تو گناهی نیست و ترا بخاطر خدا آزاد کردم[۲۲۶].

عفو پسر از قاتل

چون خلافت به بنی العباس رسید ، بزرگان بنی امیه فرار کردند و مخفی شدند . از جمله ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک که پیرمردی دانشمند و ادیب بود . از اولین خلیفه عباسی ، ابوالعباس سفاح برای او امان گرفتند .

روزی سفاح به او گفت : مایلم آنچه در موقع مخفی شدنت اتفاق افتاد بگوئی . ابراهیم گفت : در (حیره ) در منزلی نزدیک بیابان پنهان بودم روزی بالای بام پرچمهای سیاهی از کوفه نمودار شد ، خیال کردم قصد گفتن مرا دارند و فرار کردم به کوفه آمدم و سرگردان در کوچه‌ها می‌گشتم به درب خانه بزرگی رسیدم . دیدم سواری با چند نفر غلام وارد شدند و گفتند : چه می‌خواهی ؟ گفتم : مردی هراسانم و پناه به شما آورده‌ام . مرا داخل یکی از اطاقها جای داده و با بهترین وجه از من پذیرائی نمودند نه آنها از من چیزی پرسیدند و نه من از آنها درباره صاحب منزل سئوالی کردم .

فقط می‌دیدم هر روز آن سوار با چند غلام بیرون می‌روند گردش می‌کنند و برمی گردند . روزی پرسیدم : دنبال کسی می‌گردید که هر روز جستجو می‌کنید ؟ گفت : بدنبال ابراهیم بن سلیمان که پدرم را کشته می گردیم تا مخفی گاه او را پیدا کنیم و از او انتقام بکشیم . دیدم راست می‌گوید پدر صاحب خانه را من کشتم . گفتم : من شما را به خاطر پذیرائی از من ، راهنمائی می‌کنم به قاتل پدرت ، با بی صبری گفت : کجاست ؟ گفتم : من ابراهیم بن سلیمان هستم ! گفت : دروغ می گوئی ، گفتم ، نه بخدا قسم در فلان تاریخ و فلان روز پدرت را کشتم !

فهمید راست می‌گویم ، رنگش تغییر کرد و چشمهایش سرخ شد ، سر را بزیر انداخت و پس از گذشت زمانی سر برداشت و گفت : اما در پیشگاه خدای عادل انتقام خون پدرم را از تو خواهند گرفت ، چون به تو پناه دادم تو را نخواهم کشت ، از اینجا خارج شو که می‌ترسم از طرف من به تو گزندی برسد . هزار دینار به من داد . از گرفتن خودداری کردم و از آنجا و از آنجا خارج شدم ، اینک با کمال صراحت می‌گویم بعد از شما ، کسی را کریم تر از او ندیدم[۲۲۷].

فتح مکه

پیامبر صلی الله علیه و آله وقتی از مکه عفو عمومی اعلان کرد ، مگر چند نفر را مهدورالدم دانست ، از جمله (عبدالله بن زبعری ) که پیامبر صلی الله علیه و آله را هجو می‌کرد ، و (وحشی ) که عمویش حمزه را در جنگ احد کشت[۲۲۸]و (عکرمه بن ابی جهل ) و (صفوان بن امیه ) و (هبار بن الاسود) که همه را بعد از حضور نزد پیامبر صلی الله علیه و آله ، عفو کرد .

اما (هبار بن الاسود) کسی بود که وقتی ابوالعباس بن ربیع داماد پیامبر صلی الله علیه و آله همسرش زینب دختر پیامبر صلی الله علیه و آله را که حامله بود را به مدینه فرستاد ، هبار در میان راه او را ترساند و بچه اش را سقط نمود؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله خونش را مباح اعلام کرده بود .

در فتح مکه به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و از بدی عملش به دختر پیامبر صلی الله علیه و آله که بچه‌ای را سقط کرده بود ابراز پشیمانی کرد و عذر خواهی نمود ، و گفت : یا رسول الله ما اهل شرک بودیم خداوند به وسیله شما ما را هدایت کرد و از هلاکت نجات داد ، پس از جهلم و آنچه از جانب من به شما خبر رسیده ، درگذر و مرا عفو کن !

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : تو را عفو کردم ، خداوند به تو احسان کرد که به اسلام هدایتت نمود؛ با قبول اسلام ، گذشته‌ها کنار گذاشته می‌شود[۲۲۹].

عقل

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ما عندالله خیر و اءبقی اءفلا تعقلون ) (قصص : آیه ۶۰)

آنچه نزد خداست بهتر و باقی تر است اگر تعقل کنید .

امام صادق علیه السلام : لا بلغ جمیع العابدین فی فضل عبادتهم ما بلغ العاقل[۲۳۰].

همه عابدان در فضل عبادتشان به آنچه که عاقل رسیده نمی‌رسند .

شرح کوتاه :

الهی آنکه عقل دادی چه ندادی و آنکه عقل ندادی چه دادی[۲۳۱]قوم انسان به عقل است و کسی که از این قوه در کارهایش مدد نگرفت زیان دید .

عقل از لشگریان رحمان است و حجت درونی است . عقل چه طبیعی و درونی ، و چه تجربی هر کدام سبب ترقی انسان می‌شوند .

انبیاء با مردم باندازه عقولشان حرف می‌زدند و آنها را هدایت می‌کردند . روز قیامت خدا به اندازه درک از بندگان حساب می‌کشد . خرابی زندگی اخروی تابع پیروی کورکورانه است چنانکه با نابخردی و تعصب ، در یک روز بنی اسرائیل هفتاد پیامبر را کشتند . ! !

ذبح کدو

پس از آنکه معاویه به مخالفت با امیرالمؤ منین علیه السلام پرداخت ، تصمیم گرفت عقل و مراتب اطاعت مردم شام را آزمایش کند ، لذا با عمروعاص مشورت کرد .

عمروعاص گفت : به مردم شام دستور بده کدو را مانند گوسفند ذبح کنند و پس از تذکیه آنرا بخورند ، اگر فرمانت را اجراء نمودند آنها یار تو هستند وگرنه اطاعت نکنند .

معاویه دستور داد از فردا کدو را مانند گوسفند ذبح کنند ، و مردم شام بدون کوچترین اعتراض اجراء نمودند و این بدعت در سراسر شام معمول گردید .

طولی نکشید که خبر این بدعت به گوش مردم عراق رسید ، بعضی از آنان از امیرالمؤ منین علیه السلام در این باره پرسش کردند .

حضرت در جواب فرمود : خوردن کدو ، ذبح لازم ندارد[۲۳۲]، مراقب باشید که شیطان عقلتان را نبرد و افکار شیطانی حیرت زده و سرگردانتان ننماید[۲۳۳].

پیر عقل

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برای سرکوبی گروهی دشمن طغیانگر که در اطراف مدینه و مکه بودند ، جمعی را به عنوان سریه و گروه ضربتی آماده ساخت تا شبانه به طور مخفی به سوی متجاوزین بروند و آنها را سرکوب نمایند .

پیامبر صلی الله علیه و آله جوانی[۲۳۴]از طایفه (هذیل ) را فرمانده و امیر این سپاه قرار داد . شخص ظاهربینی به رسول اکرم صلی الله علیه و آله اعتراض کرد که چرا یک جوان را بر ما فرمانده نموده‌ای ؟ ما تسلیم فرمان او نمی‌شویم ، لازم است شما پیرمردی بعنوان پیشوا و فرمانده انتخاب کنید .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ای آدم ظاهر نگر ، گرچه او جوان است اما دلی قوی و عقلی صحیح دارد . اما پیرمردی که تو می گوئی ریش سفید است و به صورت ظاهر باید جلو بیفتد ، اما دل آنها چون قیر سیاه است .

عقل این جوان را بارها آزمودم و دیدم در عقل پیر است[۲۳۵]پیر سن و سال بی عقل مثمر نیست . تا توانی کوشش کن [۲۳۶]که پیر عقل و دین شوی ، که رهبری و فرماندهی به سال نیست ، به قوه عقلانی و تفکر و قلب سفید است [۲۳۷].

نتیجه بی عقلی

در شرح حجاج بن یوسف ثقفی خونخوار بنی امیه نوشته‌اند ، مادرش (فارغه ) قبلا همسر حارث بن کلده طبیب معروف بود ، بعد بخاطر خلال کردن دندان بی وقت حارث او را طلاق و به زوجیت یوسف بن عقیل ثقفی در آمد . پس از مدتی حجاج به دنیا آمد امام دبر او سوراخ دفع مدفوع نداشت ، ناچار موضعی در دبر او را سوراخ کردند .

پستان هم قبول نمی‌کرد ، متحیر شدند چه کنند ، که شیطان صفتی آمد و برای معالجه دستور داد بز سیاهی را بکشند و خون او را به دهان حجاج بگذارند و حجاج آن خون را می‌مکید و می‌لیسید .

روز دوم دستور داد بز نری را بکشند و خون آنرا به دهان او گذارند . روز سوم دستور داد مار سیاهی را بکشند و خون مار در دهان او کنند و به صورت او مالند و آنها هم چنین کردند ، روز چهارم پستان قبول کرد .

در اثر کار جاهلانه که در کام او خون ریختند ، خوانخوار شد و کارش بجائی رسید که می‌گفت : بیشترین لذت من در ریختن خون ، مخصوصا خون سادات است ، او که از طرف عبدالملک مروان خلیفه وقت ، بمدت ۲۰ سال بعنوان فرمانده لشگر و استاندار منصوب شده بود ، تا سال ۹۵ هجری قمری (زمان حکومت ولید بن عبدالملک ) در پنجاه و چهار سالگی به درک واصل شد قریب صد و بیست هزار نفر را کشت و وقتی که مرد در زندان بی سقف او پنجاه هزار مرد و سی هزار زن که نوعا برهنه بودند ، محبوس بودند .

از کسانی که این خونخوار آنها را به قتل رساند می‌توان از کمیل بن زیاد نخعی یار علی علیه السلام و قنبر غلام علی علیه السلام و یحیی بن ام الطویل از حواریین امام سجاد علیه السلام و سعید بن جبیر که امام سجاد علیه السلام او را بسیار ستوده و . . . را نام برد .[۲۳۸]

منجم و علی علیه السلام

عده‌ای از مردم از تعقل و تفکر و توکل به خدا غافل و به حرفهای فال بین و منجم که با زیرکی برای گرفتن پول از مردم دکان باز کرده‌اند ، مرید و معتقد می‌شوند[۲۳۹]برای نمونه یک از قضایا که در زمان علی علیه السلام اتفاق افتاد نقل می‌کنم .

حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام وقتی می‌خواستند به جنگ خوارج نهروان بروند به شهر مدائن رسیدند . خیمه زدند و روز دیگر خواستند حرکت کنند . مرد منجمی نزد امام آمد و عرض کرد : بر اساس آنچه از علم نجوم فهمیده‌ام ، این ساعت مصلحت نیست بروید شکست می‌خورید ، سه ساعت دیگر بروید تا پیروز شوید ، فرمود : هر که تصدیق تو کند تکذیب قرآن خدا را کرده است .[۲۴۰]

فرمود : از ملک چنین خبر داری که پادشاه از کدام خانواده به خانواده دیگر منتقل شد ؟ گفت : خبر ندارم . فرمود : چه ستاره‌ای است که وقتی طلوع می‌کند شهوت شترها بحرکت در می‌آید ؟ گفت : نمی‌دانم . فرمود : کدام ستاره است وقتی طالع شود شهوت گربه‌ها به هیجان در آید ؟ گفت : نمی‌دانم ! . . . فرمود : بگو در زیر دست اسب من چه چیز پنهان است ؟ گفت : نمی‌دانم ! فرمود : یک کوزه اشرفی در زیر زمین جای دست اسب مدفون ، و یک افعی هم پائین تر از آن خوابیده است .

آنجا را شکافتند همانطور که امام فرمود یافتند . منجم فریاد زد به فریادم برس ، حضرت کتابهای او را خواستند و دستور دادند آنها را از بین ببرند ، و فرمودند ، اگر دفعه دیگر به علم نجوم (مردم را مشغول به خود کنی ) دستور می‌دهم تو را حبس کنند .[۲۴۱]

عاقل دیوانه

نما هر چیزی از آثار و صفات آن معلوم می‌گردد ، عقل و عاقل بودن از کلمات و کارهای شخص ظاهر می‌گردد .

بهول (م ۱۹۰) با اینکه پدرش عموی خلیفه هارون الرشید بود بخاطر قبول نکردن قضاوت و عدم فتوا به قتل امام هفتم علیه السلام خود را به دیوانگی زد . یکی از نمونه‌های بارز و محکم قوه عقلانی او رفتن او به مجلس درس ابوحنیفه یکی از پیشوایان عامه است . او از کنار مجلس درس ابوحنیفه عبور می‌کرد شنید که او می‌گوید : جعفر بن محمد علیه السلام سه مطلب به شاگردانش گفته که من آنها را نمی‌پسندم . او می‌گوید : شیطان در آتش جهنم معذب است ، شیطان با اینکه از آتش خلق شده چطور با آتش او را عذاب کنند ؟ او می‌گوید : خدا دیده نمی‌شود با اینکه هر موجودی قابل رؤ یت است . او می‌گوید : انسان در افعالش فاعل مختار است ، حال آنکه خدا خالق است و بنده اختیاری ندارد .

بهلول کلوخی برداشت و به سر او زد ، سرش شکست و ناله اش بلند شد .

شاگردانش دویدند بهلول را گرفتند و نزد خلیفه بردند . ابوحنیفه به خلیفه گفت : بهلول با کلوخ به سرم زده و سرم را به درد آورده است .

بهلول گفت : دروغ می‌گوید ، اگر راست می‌گوید ، درد را نشان دهد ، مگر تو از خاک آفریده نشده‌ای چگونه خاک بر تو ضرر می‌رساند ؟ من چه گناهی کردم مگر تو نمی گوئی همه کارها را خدا انجام می‌دهد و انسان اختیاری از خود ندارد ؟ پس باید به خدا شکایت کنی نه از من شکایت نمائی .

ابوحنیفه که جواب اشکالات خود را یافت از شکایت خود صرفنظر نمود و راه خود را پیش گرفت و رفت .[۲۴۲]

علم

مقدمه

قال الله الحکیم : (و علمک ما لم تکن تعلم ) (نساء : آیه ۱۱۳)

آنچه علم نداشتی خدا بتو آموخت .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : لا یحب العلم الا السعید .[۲۴۳]

علم را جز شخص سعادتمند دوست ندارد .

شرح کوتاه :

راه شناخت بخدا و شریعت بوسیله علم است ، علم زینت مرد در دنیاست و موجب رساندن صاحبش به رضوان الهی است .

دارنده علم این نکته را باید بداند که تحصیل یک ساعت علم ، یک عمر برای عمل کردن آن لازم دارد ، پس در یادگیری علم ، عمل بآن را در نظر داشته باشد که عالم بی عمل را خداوند فرمود : (از هفتاد قسم عقوبتم ، کمتر کاری که به آن می‌کنم حلاوت یاد خودم را از قلبش خارج می کنم )[۲۴۴]

مراد از علم ، حفظ اصلاحات صرف نیست ، بلکه مراد از علم ، علم تقوی و معرفت و یقین است ، نه علمی که نفعی نداشته باشد ، و یا مقرون به نیات سوء باشد مانند نشان دادن مراتب علمی نزد اهل دانش ، که آن جز ورز و بال چیزی نیست .

حاج شیخ عباس قمی

مرحوم حاج شیخ عباس قمی صاحب کتاب مفاتیح الجنان فرمود : وقتی کتاب (منازل الاخره ) را تاءلیف و چاپ کردم ، به دست شیخ عبدالرزاق مساءله گو (که همیشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه علیه السلام مساءله می‌گفت ) رسید .

پدرم کربلائی محمد رضا از علاقه مندان شیخ عبدالرزاق بود و هر روز در مجلس او حاضر می‌شد . شیخ عبدالرزاق روزها کتاب منازل الاخره را می‌گشود و برای مستمعین می‌خواند .

یک روز پدرم به خانه آمد و گفت : شیخ عباس ! کاش مثل این مساءله گو می‌شدی و می‌توانستی منبر بروی و این کتاب را که امروز برای ما خواند ، می‌خواندی .

چند بار خواستم بگویم این کتاب از تاءلیفات خودم است ، اما هر بار خود داری کردم و چیزی نگفتم ، فقط عرض کردم : دعا بفرمایید خداوند توفیقی مرحمت فرماید .[۲۴۵]

معلم جبرئیل

روزی جبرئیل در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، مشغول صحبت بود که حضرت علی علیه السلام وارد شد . جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرایط تعظیم به جای آورد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : یا جبرئیل ! از چه جهت به این جوان تعظیم می‌کنی ؟ عرض کرد : چگونه تعظیم نکنم که او را بر من ، حق تعلیم است !

فرمود : چه تعلیمی ؟ عرض کرد : در وقتی که حق تعالی مرا خلق کرد از من پرسید : تو کیستی و من کیستم ؟ من در جواب متحیر ماندم ، و مدتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید ، و این طور به من تعلیم داد که بگو : تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل و جبرئیلم : از این جهت او را که دیدم تعظیمش کردم .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید : مدت عمر تو چند سال است ؟ عرض کرد : یا رسول الله در آسمان ستاره‌ای هست که هر سی هزار سال یک بار طلوع می‌کند ، من او را سی هزار بار دیده‌ام .[۲۴۶]

عالم با عمل

شیخ احمد اردبیلی معروف به مقدس اردبیلی (م ۹۹۳) یکی از علامان زاهد و با عمل بوده که معاصر با شیخ بهائی و ملاصدرا و میرداماد بوده است ، و قبر شریفش در حجره ایوان نجف اشرف است .

نقل شده که در یکی از سفره‌ها ، شخصی که زائر بوده است او را نمی‌شناخت و از او تقاضا کرد که جامه مرا به لب آب ببر و آنها را شستشو بده .

مقدس قبول کرد و لباس او را شست و شو داد و نزد آن زائر آورد . زائر به علائمی آن جناب را شناخت خجالت کشید ، و مردم هم او را توبیخ نمودند . مقدس فرمود : چرا او را ملامت می‌کنید ، مطلبی نشده ، حقوق برادران مؤ من زیادتر از این هاست .[۲۴۷]

آفات علم بی تزکیه

قاضی علی بن محمد الماوردی ، اهل بصره و در فقه شافعی استاد بود . او معاصر با شیخ طوسی (ره ) بود . خودش می‌گوید : زحمت زیادی کشیدم در جمع و ضبط کتابی در خرید و فروش (بیع و شراء) و همه جزئیات و فروعات مسائل مربوط به آن را در خاطرم ثبت کردم ، بطوریکه بعد از اتمام آن کتاب به ذهنم آمد که من از هر کسی در این باب فقه ، عالم ترم ، عجب و خود پسندی مرا گرفت .

روزی دو نفر عرب بادیه نشین (عشایر) به مجلس من آمدند و راجع به معامله ایکه در دهانت انجام گرفت پرسیدند ، که از آن مساءله چهار فرع دیگر هم منشعب می‌شد که من هیچکدام را نتوانستم جواب دهم .

مدتی به فکر فرو رفتم و به خودم گفتم : که تو ادعا می‌کردی که در این باب فقه مرجع و اعلم همه زمان هستی حال چطور نمی‌توانی مساءله اهل دهانت را جواب گوی باشی ! !

بعد به آنها گفتم : این مساءله را وارد نیستم ! آنها تعجب کردند و گفتند : باید بیشتر زحمت بکشی تا بتوانی جواب مسائل را بدهی ، از نزدم رفتند به پیش کسی که عده‌ای شاگردانم بر او از نظر علمی مقدم بودند .

از او مساءله را سئوال کردند و همه را جواب داد ، آنها از جواب سئوال خوشحال شدند و او را مدح کردند و به طرف دهات خودشان رفتند .

ماوردی می‌گوید : این جریان سبب شد تا من متنبه بشوم و نفسم را از خودپسندی و غرور درعلم ذلیل کنم تا دیگر میل به خودستائی ننمایم .[۲۴۸]اصمعی وبقال فضول اصمعی[۲۴۹]می‌گوید : من در ابتدای تحصیل به فقر روزگار را می گذرانیدم . هر روز صبح وقتی برای علم از خانه بیرون می‌آمدم در رهگذر من بقالی فضول از من سئوال می‌کرد کجا می‌روی ؟ می‌گفتم : برای تحصیل دانش می‌روم و در برگشت هم همان سئوال را از من می‌کرد !

گاهی هم می‌گفت : روزگار خود را ضایع می‌کنی ، چرا شغلی یاد نمی‌گیری تا پولدار شوی ، این کاغذ و دفترهایت را به من بده ، در خمره‌ای اندازم بعد ببینی هیچ در آن معلوم نگردد ، و پیوسته مرا ملامت می‌کرد و من هم رنجیده خاطر می‌شدم ، و زندگی هم بسختی می‌گذشت بطوریکه نمی‌توانستم پیراهنی برای خود بخرم .

سالها گذشت تا اینکه روزی رسولی از طرف امیر بصره آمد . مرا نزد امیر دعوت کرد . گفتم من با این لباس پاره چگونه آیم ؟ آن رسول رفت و لباس و پول برایم آورد . لباسها را عوض کردم و نزد امیر بصره رفتم . او گفت : ترا برای تاءدیب پسر خلیفه انتخاب کردم باید به بغداد روی . پس روانه بغداد شدم و نزد خلیفه عباسی هارون الرشید رسیدم و مرا ماءمور تعلیم و تربیت محمد امین پسر خود کرد ، و زندگانی ام رفته رفته بسیار خوب شد !

چون چند سال گذشت و محمد امین بکمالاتی از علوم رسید ، هارون او را امتحان کرد ، و در روز جمعه محمد امین خطبه بلیغی خواند و هارون الرشید را پسند آمد و به من گفت : چه آرزوئی داری ؟ گفتم : می‌خواهم به زادگاه خود بصره روم . پس مرا اجازه داد و با اعزاز و اکرام به بصره فرستاد .

مردم بصره بدیدنم آمدند از جمله همان بقال فضول هم آمد . چون او را دیدم ، گفتم : دیدی آن کاغذ و علم چه ثمره‌ای داد ! او در مقام اعتذار آمد و گفت : از نادانی آن مطالب را به تو گفتم . علم[۲۵۰]اگر چه دیر ثمر دهد اما فایده دنیائی و دینی خالی نباشد .[۲۵۱]

عمل

مقدمه

قال الله الحکیم :

(من عمل صالحا فلنفسه و من اءساء فعلیها) (فصلت : آیه ۴۶)

هر کس عمل خوبی کند به نفع خود کرده و هر کس عمل بد کند بر ضرر خویش کرده است .

امام صادق علیه السلام : کونوا دعاه الناس باءعمالکم و لا تکونوا دعاه باءلسنتکم[۲۵۲]

مردم را (برای هدایت ) با اعمالتان نه با زبانتان بخوانید .

شرح کوتاه :

از قدیم گفته‌اند بازار عمل کساد است ، باین معنی که همه تا حدودی به شرایع دین اطلاع دارند ، ولکن در مقام عمل به تلاطم می‌افتند و یا آنرا ناقص می‌آورند و یا به صورت عمل اکتفاء می‌کنند .

تمام کردارها در نامه اعمال ثبت و ضبط می‌شود و پس از وفات آنچیزی که همراه انسان است همان اعمال است .

اعمال اگر برای خدا باشد ، و مراعات جوانب آن بشود و در آن رنجش کسی را فراهم نیاورده باشد و حقوق کسی را ضایع نکند ، حق تعالی امر دنیا و آخرت آن شخص را کفایت می‌کند و او را عزیز می‌دارد و نزد ملائکه به این بنده عامل مباهات می‌کند .

کار مشروع

حسن بن حسین انباری گفت : در طول چهارده سال با ارسال نامه از امام رضا علیه السلام استجازه می‌کردم تا در دستگاه حکومت وارد شوم و به کارمندی تشکیلات اداری پردازم . چون امام علیه السلام پاسخ نمی‌داد ، در آخرین نامه نوشتم ، من از کتک و ستم می‌ترسم ، و دستگاه سلطان می‌گویند : تو شیعه هستی که با ما همکاری نمی‌کنی و شانه خالی می‌کنی . !

امام در جواب نوشت : مقصود ترا از نامه ات فهمیدم که بر نفس خود بیمناک هستی ، اکنون تو خود میدانی که اگر متصدی کاری شدی می‌توانی به آنچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده (عمل ) کنی و همکارانت و نویسندگان زیر دستت همراه و هماهنگ خط مذهبی تو شوند ، و اگر اندوخته‌ای پیدا کردی نسبت به فقرای مؤ منین مواسات و گذشت نشان دهی . !

آن چنانکه تو خود یکی از آنها باشی ، پی این کارها (خدا پسندانه ) مقابل همکاری با دستگاه حکومت (نامشروع ) است ، اگر نمی‌توانی ، مجاز نیستی که به شغل کارمندی مشغول شوی . [۲۵۳]

اهل عمل و بهشت

امام باقر علیه السلام فرمود : روزی پدرم با اصحاب خود نشسته بود . روی به آنها کرد و فرمود : کدامیک از شما حاضرید آتش گداخته را در کف دست بگیرید تا خاموش شود ، همه از این عمل عاجز و سر بزیر افکنده و چیزی نگفتند !

من عرض کردم ، پدر جان اجازه می‌دهی من این کار را بکنم ؟ فرمود : نه پسر جان ، تو از منی و من از تو هستم ، منظورم اینها بودند .

پس از آن سه مرتبه فرمایش خود را تکرار کرد هیچکدام جواب ندادند . آنگاه فرمود : چقدر زیادند اهل گرفتار ، و اهل عمل کمیابند ، با اینکه کار آسان بود و ما می‌شناسیم کسانی را که اهل عمل و گفتارند ، خواستم بدانید و امتحان داده باشید !

امام باقر علیه السلام فرمود : در این موقع بخدا سوگند مشاهده کردم که آنان چنان غرق در حیا و خجالت شده بودند که گویا زمین آنها را به سوی خود می‌کشید . بعضی از ایشان عرق از جبین جاری ولی چشم را از زمین بلند نمی‌کردند .

همینکه پدرم شرمندگی آنها را مشاهده کرد فرمود : خداوند شما را بیامرزد ، من جز نیکی نظری نداشتم ، بهشت دارای درجاتی است یکی از آن درجه متعلق به اهل عمل است که مربوط به دیگران نیست .

امام باقر علیه السلام فرمود : آن وقت مشاهده کردم ، مثل اینکه از زیر بارگران و سنگین و ریسمانهای محکم خارج شدند .[۲۵۴]

جوان عامل

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در جمع صحابه نشسته بودند ، دیدند جوانی نیرومند و توانا از اول صبح مشغول به کار است . افرادی که در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند گفتند : اگر این جوان نیرو و قدرت خود را در راه خدا به کار می‌انداخت شایسته مدح و تعریف بود .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : این سخنان را نگوئید ، زیرا از چند حال خارج نیست ، اگر او برای اداره زندگی خود کار می‌کند که محتاج دیگران نباشد ، او در راه خدا قدم برداشته است . اگر کار می‌کند که پدر و مادر ضعیف و کودکان ناتوان را دستگیری کند و آنها را از مردم بی نیازشان گرداند ، باز هم به راه خدا می‌رود .

اگر با این عمل می‌خواهد به تهیدستان افتخار کند و بر ثروت خود بیفزاید او به راه شیطان رفته و از راه راست منحرف گشته است .[۲۵۵]

عمل ، یهودی را مسلمان می‌کند

یک نفر یهودی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چند دینار طلب کار بود . روزی تقاضای پرداخت طلب خود را نمود ، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : اکنون (پولی ) ندارم . یهودی گفت : از شما جدا نمی‌شوم ، تا طلب مرا بپردازید .

فرمود : من نیز در اینجا با تو می‌نشینم . به اندازه‌ای نشست که نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و صبح روز بعد را همان جا خواند . یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یهودی را تهدید کردند ، ولی حضرتش به آنها فرمود : این چه کاری است که می‌کنید ؟ عرض کردند : (چگونه ) یک یهودی شما را بازداشت کند ؟ فرمود : خداوند مرا مبعوث نکرده تا به کسانی که معاهده مذهبی با من دارند یا غیر آنها ، ستم روا دارم .

صبح روز بعد نیز تا طلوع آفتاب نزد یهودی نشست . در این هنگام یهودی شهادتین را گفت ، و بعد نیمی از اموال و ثروت خود را در راه خدا داد : سپس افزود : ای رسول خدا ! به خدا سوگند کاری که نسبت به شما انجام دادم از روی جسارت نبود ، بلکه می‌خواستم ببینم آیا اوصافی که در تورات درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آخرین آمده است با شما مطابقت دارد یا خیر ، زیرا من در تورات خوانده‌ام که محمد بن عبدالله در مکه متولد می‌شود و به مدینه هجرت می‌کند ، او درشت خو و بداخلاق نیست با صدای بلند سخن نمی‌گوید ، بدزبان و ناسزاگو نمی‌باشد . اکنون به یگانگی خدا و پیامبری شما گواهی می‌دهم و تمام ثروت من در اختیار شما قرار دارد ، هر طور خدا دستور دهد ، درباره آن عمل کنید .[۲۵۶]

کردار معاویه و ابوالاسود دئلی

معاویه غالبا برای جذب افراد به خود ، پول و عسل و نظائر اینها می‌فرستاد . مردمان فقیر که از ماست سیر نشده بودند یک دفعه معاویه چند خیک عسل برای آنها می‌فرستاد ، و گاهی کیسه پولی در خیک عسل می‌گذاشت تا مردم به طرف امیرالمؤ منین علیه السلام نرود ، و کم کسی بود که از پول و عسل بگذرد و دست از علی علیه السلام برندارد . !

روزی معاویه برای اینکه ابوالاسود دئلی[۲۵۷]را که از یاران امیرالمؤ منین علیه السلام بود جذب کند ، چند خیک عسل برای او فرستاد . او در مسجد بود ، نامه معاویه را به او دادند و گفتند : خیکهای عسل (یا حلوائی بسیار خوشمزه و خوش رنگ ) را به خانه ات بردیم .

او به منزل آمد ، دید دختر پنج ساله او می‌خواهد انگشتی از عسل در دهان گذارد . گفت : ای دخترم از این مخور که سم می‌باشد . و دختر انگشت عسل را بخاک مالید و اشعاری را خواند که مفهوم آن این است : ای پسر هند آیا با عسل مصفی می‌خواهی دین و ایمان ما را ببری اصلا ما دست از علی علیه السلام بر نمی‌داریم .

ابوالاسود نامه معاویه را به یک دست و دخترش را به دست دیگر گرفت و نزد امام آورد و شعرهای دخترش را برای حضرتش خواند . امام خندید و در حق ایشان دعا فرمود .[۲۵۸]

غذا

مقدمه

قال الله الحکیم : (و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اءسیرا) (دهر : آیه ۸)

بخاطر دوستی خدا به فقیر و یتیم و اسیر غذا می‌دهند .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : ان الاطعام من موجبات الجنه و المغفره[۲۵۹]

غذا دادن سبب آمرزش و رفتن به بهشت می‌باشد .

شرح کوتاه :

بدان که کم خوردن در همه ازمنه برای صلاح ظاهر و باطن پسندیده است . غذا خوردن ضروری بدن است ، و برای قوت در عبادت و انجام دادن کارها لازم است .

اما زیاد خوردن باعث قساوت قلب و تحریک شهوت و مریض شدن بدن می‌شود .

توجه به اینکه تهیه غذای حلال واجب است ، همه انبیاء و اولیاء دائما از غذای ناپاک و حرام و شبهه دوری می‌کردند و در طلب حلال بودند ، چه آنکه هم توفیقات اولش از لقمه ایست که به شکم وارد می‌شود .

پرخور و کم خور

دو درویش (پارسا) از اهالی خراسان ، با هم به سفر رفتند . یکی از آنها ضعیف بود و هر دو شب ، یکبار غذا می‌خورد . دیگری قوی بود و روزی سه بار غذا می‌خورد .

از قضای روزگار در کنار شهری به اتهام اینکه جاسوس دشمن هستند دستگیر شدند . هر دو را در خانه‌ای زندانی نمودند و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند .

بعد از دو هفته معلوم شد که جاسوس نیستند و بی گناهند . در را گشودند . دیدند قوی مرده ولی ضعیف زنده مانده است . مردم در این مورد تعجب نمودند که چرا قوی مرده است !

طبیب فرزانه‌ای به آنها گفت : اگر ضعیف می‌مرد باعث تعجب بود ، زیرا مرگ قوی از این رو بود که پرخور بود ، و در این چهارده روز ، طاقت بی غذائی نیاورد و مرد ، ولی آن ضعیف کم خور بود و مطابق عادت خود صبر کرد و به سلامت ماند .[۲۶۰]

غذا با دوستی

عبدالرحمان بن حجاج می‌گوید در منزل امام صادق علیه السلام نشسته و با ایشان غذا می‌خوردیم برای ما مقداری برنج آوردند و ما عذر آوردیم (که مثلا میل نداریم ) .

امام فرمود : هر کس ما را بیشتر دوست می‌دارد بهتر و بیشتر نزد ما غذا می‌خورد . عبدالرحمان گوید : جلو رفته و سر سفره نشسته و غذا خوردم . امام علیه السلام فرمود : حالا خوب شد .

سپس فرمود : روزی مقداری برنج برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هدیه آوردند ، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سلمان و مقداد و ابوذر را صدا کرد تا با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن غذا بخورند ، آنها عذر خواستند . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : هر کس ما را بیشتر دوست دارد باید بیشتر نزد ما غذا بخورد . آنها بعد از شنیدن این سخن از آن غذا بطور کامل خوردند .[۲۶۱]

یک لقمه و فروختن دین

فضل بن ربیع گفت : روزی شریک بن عبدالله نخعی بر مهدی عباسی سومین خلیفه بنی العباس وارد شد . مهدی گفت : باید یکی از این سه کار را بپذیری : یا منصب قضاوت را قبول کنی یا اولاد مرا تعلیم دهی و یا از غذای ما بخوری .

شریک فکر کرد که تعلیم فرزندان خلیفه مشکل و امر قضاوت سخت است ، خوردن غذا آسان است ، لذا سومی را انتخاب کرد . مهدی عباسی به آشپز دستور داد چند نوع غذای لذیذ از مغز استخوان شکر سفید تهیه کند .

وقتی غذا حاضر شد ، نزد شریک آوردند و او به مقدار کافی خورد . متصدی آشپزخانه به خلیفه گفت : ای امیر این شیخ بعد از این غذا خوردن هرگز رستگار نخواهد شد .[۲۶۲]

فضل بن ربیع گفت : بخدا سوگند شریک پس از آن طعام مجالست و هم نشینی با بنی العباس را اختیار نمود و قضاوت و تعلیم اولاد ایشان را هم پذیرفت . روزی حواله‌ای برای شریک از بابت حقوقش بصرافی نوشتند ، شریک به صراف مراجعه کرده سخت می‌گرفت که باید نقد بپردازی . آن مرد گفت : کتان و لباس قیمتی نفروخته‌ای که این قدر سخت می‌گیری .

شریک در جواب او گفت : بخدا قسم از کتان با ارزشتر یعنی دینم را فروخته‌ام .[۲۶۳]

برکت در نان است

[۲۶۴]پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : نان را محترم شمارید که مابین عرش و زمین بیشتر موجودات زمین در ساختن و تهیه نان دخیلند . بعد فرمود : پیامبری به نام دانیال قبل از شما می‌زیسته ، روزی به فقیری نانی عنایت کرد ، آن فقیر اخمها را درهم کشید و نان را در وسط کوچه پرتاب نمود و گفت : نان می‌خواهم چه کنم ، قیمتی ندارد !

چون دانیال این واقعه را بدید ، دست به سوی آسمان گشود و عرض کرد : خدایا نان را قرب منزلت عنایت فرما !

به عمل بد این مرد ، خداوند از باریدن باران امساک و زمین از روئیدن ممنوع شد . کار بجائی رسید که مردم یکدیگر را می‌خوردند . بطوریکه دو زن که هر دو فرزند داشتند بنا گذاردند در یک روز فرزند یکی از آنها خورده شود و فردای آن روز فرزند دیگری خورده شود .

در آنروز یک فرزند خورده شد ، روز دیگر مادر فرزند دیگر امتناع از دادن طفل خود نمود . بین آن دو نزاع بالا کشید و نزد دانیال آمدند و داستان خویش را ذکر کردند .

چون دانیال وضع مردم را به این حال دید ، دعا نمود و خداوند درب رحمت خویش را به سوی آنان گشود .[۲۶۵]

غذای مرگ

بعد از وفات معتصم عباسی (م ۲۲۷) ، فرزندش هارون ملقب به (واثق بالله ، عباسی ) خلیفه شد . درباره او نوشته‌اند که : علاقه زیادی به مجامعت با زنان داشت ، لذا از طبیب خود دوا و معجونی خواست تا قوه شهوت را زیاد کند .

طبیب گفت : کثرت جماع بدن را از بین می‌برد و من دوست ندارم بدن شما از بین برود . واثق گفت : باید برایم تهیه کنی . طبیب امر کرد که گوشت درندگان را هفت مرتبه با سرکه‌ای که از شراب بعمل آمده بجوشانند ، و بعد از شراب به مقدار سه درهم (۵۴) نخود میل کند .

واثق بقول او عمل نمود و بیشتر از دستور آن را خورد و به اندک زمانی به مرض استسقاء مبتلا گشت . اطباء اتفاق کردند به اینکه شکم او باید شکافته شود ، بعد او را در تنوری که به آتش زیتون تافته باشد بنشانند .

پس چنین کردند و سه ساعت آب به او ندادند و پیوسته آب طلب می‌کرد تا آنکه در بدنش آبله‌های بزرگ پدیدار شد و او را از تنور بیرون آوردند . و تقاضا می‌کرد مرا دیگر بار بر تنور بنشانید خواهم مرد . باز او را داخل تنور می‌بردند و فریادش خاموش می‌شد .

آن ورمها وقتی منفجر گشت او را از تنور بیرون آوردند در حالی که بدنش سیاه شده بود و بعد از ساعتی مرد . پارچه‌ای بر روی او کشیدند و مردم مشغول بیعت با برادرش متوکل شدند و جنازه واثق را فراموش کردند . او در سال ۲۳۲ ه ق در سامراء در ۳۴ سالگی فدای غذای مرگ خود شد .[۲۶۶]

غرور

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور) (حدید : آیه ۲۰)

دنیا جز متاع غرور و فریب نیست .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم : لمثقال ذره من صاحب تقوی و یقین اءفضل من مل ء الاءرض من المغترین[۲۶۷]

ذره‌ای از عمل صاحبان تقوی و یقین برتر از عمل مغرورین است که روی زمین را پر کرده باشند .

شرح کوتاه :

آدم مغرور در دنیا فقیر و در آخرت مغبون خواهد بود . نباید به مال و یا سلامتی جسم و یا اهل و ریاست و امثال اینها مغرور شد ، چه اینها برای همیشه در دنیا نخواهند ماند .

انسان نباید از حال خوش داشتن و یا به بعضی آرزوهای نفسانی رسیده ، مغرور شود که گاهی اینها خود مصیبت می‌شود .

اگر حال عبادت و خوف و اظهار ندامت گاهی به انسان روی آورد ، به شکر و سپاس این حالات بهتر است تا به ستایش دیگران که در واقع مدح ، آفتی است برای غفلت و غرور ، و خسران و حسرت شخص مغرور در قیامت بیشتر از دیگران است .[۲۶۸]

غرور قلبی

مدتی در حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از یکی از اصحاب تعریف و تمجید می‌کردند ، تا اینکه روزی همان شخص را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشان دادند و گفتند : او را که تعریف می‌کردیم ، همین شخص است .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به چهره او نگریست و فرمود : نوعی سیاهی مربوط به شیطان در چهره او می‌نگرم . او نزدیک آمد و سلام کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : تو را به خدا سوگند می‌دهم آیا پیش خود نگفتی بهتر از من در میان اصحاب ، کسی نیست ؟ او گفت : چرا ، همین فکر را کردم . (به این ترتیب پیامبر صلی الله علیه و آله با چشم بصیرت نشانه غرور قلبی او را متذکر شدند) .[۲۶۹]

غرور به مال و اولاد

عاص بن وائل شخص بی دینی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مسخره می‌کرد ، و لقب زشت (ابتر) به معنی بدون پسر و جانشین را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داد ، و از او فرزند ناخلفی بنام عمرو بن العاص باقی ماند که طراح سیاست مکر و حیله دستگاه معاویه علیه امام علی علیه السلام بود .

یکی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوید : من از عاص بن وائل طلب کار بودم ، نزد او رفتم و از او تقاضای طلب خود را کردم .

او گفت : طلبت را نمی‌دهم ، من گفتم : طلب خود را در آخرت از تو می‌گیرم . او با غرور تمام گفت : من در آخرت ، اگر وجود داشته باشد اولاد و اموال بسیار دارم ، اگر آنجا رفتم (و تو آمدی ) بدهی خود را به تو می‌دهم !

خداوند این آیه[۲۷۰]را بر رسول خدا نازل کرد (دیدی حال آنکه به آیات ما کافر شد و گفت : من البته مال و فرزند بسیار دارم . . . سخت بر عذابش خواهیم افزود)[۲۷۱]

پهلوان مغرور

پهلوانی هنرهای بسیار از خود نشان داده و پهلوانان جهان را بر زمین افکنده و شهرتی فراوان یافت . از بسیاری توانائی و قدرت ، به غرور افتاد و روی به طرف آسمان کرده و گفت : بار خدایا حالا جبرئیل را بفرست تا با او دست و پنجه نرم نمایم ، زیرا در زمین کسی نیست که تاب مقاومت من را داشته باشد .

چند روز نشد که حق تعالی او را ضعیف و ناتوان کرد و برای شکستن غرورش او را به ویرانه‌ای انداخت . آنقدر ضعف بر او غالب شده که سرش را بر خشتی گذاشته و موشی بر رویش جست و سر انگشتان پایش را بدندان می‌گزید و او قدرت نداشت تا پایش را جمع کند .

صاحب دلی از کنار وی بگذشت و گفت : اینکه خدا یکی از لشگرش را که از همه کوچکتر است بر تو مسلط فرمود ، تا متنبه شوی و از غرور توبه کنی ، اگر استغفار کنی خداوند با وجود یک صبور است غیور هم هست و ترا عافیت دهد .[۲۷۲]

عالم نحوی

شخصی علم نحو را فرا گرفته بود و در ادبیات عرب بسیار ترقی کرده و او را دانشمند علم نحو می‌خواندند . روزی سوار بر کشتی شد ، ولی چون مغرور به علم خود بود رو به ناخدای کشتی کرد و گفت : آیا تو علم نحو خوانده‌ای ؟ او گفت : نه ، عالم گفت : نصف عمرت را تباه نموده‌ای ! ! ! ناخدای کشتی از این سرزنش اندوهگین و خاموش ماند و چیزی نگفت .

کشتی همچنان در حرکت بود ، تا اینکه بر اثر طوفان به گردابی افتاد و در پرتگاه غرق شدن قرار گرفت . در این هنگام ، کشتیبان که شنا می‌دانست ، به عالم نحوی گفت : آیا شنا می دانی ؟ گفت : نه ، ناخدا گفت : همه عمر به فناست چرا که کشتی در حال غرق شدن است و تو شنا نمی دانی . !

او به غرور خود پی برد و متوجه شد که بالاترین علم آن است که انسان اوصاف زشت و صفات رذیله را در وجود خود نابود کند تا غرق دریای غرور نگردد .[۲۷۳]

نخوت ابوجهل

شبی ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه ولیدبن مغیره به طواف خانه کعبه پرداختند . در ضمن طواف با هم درباره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن به میان آوردند .

ابوجهل گفت : قسم به خدایم که او صادق است . ولید گفت : خاموش باش ، تو از کجا سخن را می گوئی ؟ ابوجهل گفت : ما او را در کودکی و جوانی راستگو و امین می‌دانستیم ، چگونه پس از آنکه بزرگ شده و عقلش کامل گشته دروغگو و خائن شده است ؟ !

ولید گفت : چرا او را تصدیق نمی‌کنی و ایمان نمی‌آوری ؟ گفت : می‌خواهی دختران قریش بشنوند و بگویند من ، ابوجهل از ترس شکست تسلیم شده‌ام ، سوگند به بتهای لات و عزّی هرگز از او پیروی نخواهم کرد .

از این غرور و نخوت خداوند این آیه[۲۷۴]را نازل فرمود : (خدا بر گوش و قلب او مهر زده و بر چشمش پرده ظلمت کشیده است )[۲۷۵].

غضب

مقدمه

قال الله الحکیم : (لا تتولوا قوما غضب الله علیهم ) (ممتحنه : آیه ۱۳)

ای اهل ایمان قومی که خدا بر آنها غضب کرده را دوست نگیرید .

پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم : الغضب یفسد الایمان کما یفسد الخل العسل[۲۷۶]

خشم ایمان را فاسد می‌کند همانطور که سرکه عسل را فاسد می‌کند .

شرح کوتاه :

از امراض مضره ، که آثار سوء فراوان دارد و منشاء تحریک اعصاب می‌گردد غضب است ، مخصوصا اگر غضب عوارضی چون انتقام جوئی و کینه را بهمراه داشته باشد که خطرش دو چندان است .

خشم مثلا در جنگ کفار ، و در مقابله با کسی که با تجاوز به عرض و ناموس و امثال اینها را می‌نماید شرعا و عقلا ممدوح است و از ثمرات شجاعت و مردانگی است .

اما خشم در غیر این موارد از وسوسه شیطان است و کلید هر بدی است و عقل را نابود می‌کند و شخص را به تغییر در رنگ صورت و چشم ، اضطراب و دگرگونی درون وا می‌دارد؛ و با آثاری دیگر همانند دشنام و شماتت و سیلی و استهزاء و قتل و نظایر اینها همراه می‌شود . بهتر آنست از آنچه زمینه غضب را فراهم می‌کند دوری شود و با صبر و حلم و کظم غیظ ، غضب را دفع کند[۲۷۷].

ذوالفکل

چون عمر یکی از پیامبران بنام (الیسع ) به پایان رسید ، در صدد برآمد کسی را بجانشینی خود منصوب نماید . از این جهت مردم را جمع کرده و گفت : هر یک از شما که تعهد کند سه کار را انجام دهد من او را جانشین خود گردانم : روزها را روزه و شبها را بیدار باشد و خشم نکند . جوانی که نامش (عویدیا) بود و در نظر مردم منزلتی نداشت برخاست و گفت : من این تعهد را می‌پذیرم . روز دیگر باز همان کلام را تکرار کرد فقط همین جوان قبول کرد . الیسع او را بجانشینی خود منصوب داشت تا اینکه از دنیا رفت .

خداوند آن جوان را که همان ذوالفکل بود به نبوت[۲۷۸]منصوب فرمود . شیطان درصدد برآمد تا او را غضبناک سازد و برخلاف تعهد وادارش کند . شیطان به یکی از شیاطین به نام (ابیض ) گفت برو او را بخشم بیاور .

ذوالفکل شبها نمی‌خوابید و وسط روز اندکی می‌خوابید . ابیض صبر کرد تا او بخواب رفت . به نزدش آمد و فریاد زد بمن ستم شد حق مرا از ظالم بگیر ! فرمود : برو او را نزدم بیاور ، گفت : از اینجا نمی‌روم . ذوالفکل انگشتر خود را به او داد تا نزد ظالم ببرد و او را بیاورد . ابیض انگشتر را گرفت و رفت ؛ و فردا آمد و فریاد زد مظلوم و ظالم به انگشتر تو توجهی نکرد و همراه من نیامد !

دربان ذوالفکل به او گفت : بگذار بخوابد که دیروز و دیشب نخوابیده ! ابیض گفت : نمی‌گذارم بخوابد بمن ستم شده است .

ذوالفکل نامه‌ای نوشت و به ابیض داد تا به ستمگر بدهد و او بیاید . روز سوم تا ذوالفکل بخواب رفت باز ابیض آمد و او را بیدار کرد . ذوالفکل دست ابیض را گرفت در گرمای بسیار شدید که اگر گوشت را در برابر آفتاب می‌گذارند پخته می‌شد ، به راه افتادند . اما هیچ غضب نکرد .

ابیض دید که نتوانست او را به خشم آورد از دست ذوالفکل فرار کرد و رفت[۲۷۹].

زورمند کیست ؟

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله از محلی عبور می‌کردند . در راه به جمعیتی برخورد می‌نمود که در بین آنها مرد با قدرت و نیرومندی در حال زورآزمایی بود ، و سنگ بزرگی را که مردم آن را سنگ زورمندان و وزنه قهرمانان می‌نامیدند از روی زمین بلند می‌کرد . تماشاگران با مشاهده زورآزمایی ورزشکار ، او را تحسین و تشویق می‌کردند .

پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید : این اجتماع مردم برای چیست ؟ عده‌ای ، وزنه برداری آن قهرمان را به عرض رسانده و گفتند : شخصی در اینجا زورآزمایی می‌کند .

فرمود : به شما بگویم مرد قوی و قهرمان کیست ؟ قهرمان کسی است که اگر شخصی به او دشنام داد غضب نکند و تحمل نموده ، و برنفس غلبه کرده و بر شیطان نفس پیروز گردد[۲۸۰]

یک نصیحت

شخصی به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد : مرا علم بیاموز و از دستورات دینی آگاه فرما . فرمود : برو و هرگز غضب مکن . آن مرد در حالیکه می‌گفت : به همین سخن اکتفاء می‌کنم ، به سوی طایفه خود بازگشت .

وقتی به قوم خود رسید مشاهده کرد که نزاعی بین آنها روی داده و سلاح در دست گرفته‌اند و در برابر یکدیگر صف آرائی کرده‌اند . او هم لباس نبرد را بر تن کرد و به سوی یاران خود رفت .

اما ناگهان به یاد سخن پیامبر صلی الله علیه و آله افتاد که از او خواسته بود خشمگین نشود . سلاح را بر زمین انداخت و به سوی دشمنان قوم خود رفت و گفت : جنگ و خونریزی نفعی ندارد ، من از مال خود هر چه بخواهید به شما پرداخت می‌کنم !

آنها متنبه شده و گفتند : هر چه که مورد اختلاف واقع شده بود ما به این گذشت و چشم پوشی سزاوارتر هستیم . بالاخره به همین وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله ، اختلاف بزرگی را حل کرد[۲۸۱].

امام علیه السلام و غلام

امام صادق علیه السلام غلام خود را پی حاجتی فرستاد و آمدنش بسیار طول کشید . امام علیه السلام به دنبال او شد تا ببیند که او در چه کار است . او را خوابیده یافت و بدون آنکه خشم کند نزد سر او نشست و او را باد زد تا از خواب بیدار شود .

آنوقت به او فرمود : ای فلانی والله برای تو نیست که هم شب بخوابی و هم روز بخوابی ، شب بخواب و روز برای ما کار کن[۲۸۲].

خوی بد و خادمان

عبدالله بن طاهر پس از فوت برادرش طلحه (۲۱۳ ه) از جانب ماءموران استاندار خراسان شد و تا زمان الواثق بالله متصدی امر حکومت بود و پس از هفده سال استانداری در سن ۴۸ سالگی به سال ۲۳۰ وفات یافت .

عبدالله به طاهر گوید : پیش خلیفه عباسی بودم از غلامان کسی حاضر نبود . خلیفه غلامی را صدا زد : یا غلام یا غلام ، ناگاه غلامی ترک ، از گوشه اطاقی پیدا شد و از روی درشتی به خلیفه گفت : غلامان کار ضروری دارند از خوردن و دستشوئی و وضو و نماز و خواب ؛ هرگاه بخاطر ضرورت غائب شدیم صدایت بلند شد یا غلام یا غلام ، تا کی توان گفت یا غلام !

عبدالله بن طاهر گوید : خلیفه سر در پیش انداخت ؛ من یقین کردم که خلیفه سر را بلند کند سر غلام را از بدنش جدا کند !

بعد از مدتی سر برآورد و بمن گفت : ای عبدالله چون ارباب و مالک اخلاقش خوب شود اخلاق خادمانش بد شود ، اکنون ما نمی‌توانیم که خوی خود را بد کنیم تا خوی خادمان نیک شود . (از غضب نکردن ارباب ، خادمان سوء استفاده کنند)[۲۸۳].


پانویس

  1. (سوره اسراء، آیه ، ۸۱).
  2. (غرر الحکم ، ح ۶۰۴۱).
  3. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۵۵ - کافی ۳ / ۱۷۱.
  4. داستانها و پندها ۹ / ۱۵۴ - جامع النورین ص ۳۱۶.
  5. شنیدنیهای تاریخ ص ۱۸ - محجه البیضاء ۲/۲۳۰.
  6. جوامع الحکایات ص ۴۶ - سیر الصالحین .
  7. پیغمبر و یاران ۱/ ۴۵ - اعیان الشیعه ص ۳۱۶.
  8. (سوره بقره ، آیه ، ۱۶۸).
  9. (جامع السعادات ، ۲/ ۱۶۷).
  10. (سفینه البحار، ۱/ ۲۹۸).
  11. درسهایی از زندگی پیامبر ص ۳۱، بحارالانوار ۱۵ / ۳۳۶.
  12. لطائف الطوائف ص ۴۴. ۳۰۱ تا ۴۵۰
  13. سیمای فرزانگان ص ۴۳۰ - زندگانی و شخصیت شیخ انصاری ص ۸۸.
  14. حکایتهای شنیدنی ۱/۱۲۰.
  15. پند تاریخ ۱/۱۸۰- صواعق المحرقه .
  16. سوره هود، آیه ۷۵.
  17. جامع السعادات ،۱/۲۹۷.
  18. تذکره الحقایق ، ص ۵۴.
  19. نمونه معارف ۴/۳۶۸.
  20. انعام ۶/ ۱۲۴.
  21. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۲۲ - تاریخ طبری ۸/۶۱.
  22. پیغمبر و یاران ۵/۱۸۰ - اسدالغابه ۴/ ۲۲۹.
  23. منتهی الامال ۱/۲۲۲.
  24. سیمای فرزانگان ص ۳۳۸ - فوائد الرضویه ص ۷۴.
  25. (سوره احزاب ، آیه ، ۵۳).
  26. جامع السعادات ، ۲/۳۸۵.
  27. (تذکره الحقایق ، ص ۹۳)
  28. تاریخ انبیاء ۲/۶۵ - ۷۱.
  29. روایتها و حکایتها ص ۱۰۵ - داستانهای پراکنده ۱/ ۱۲۳.
  30. نمونه معارف ۴/۳۸۵ - بحرالمحبه غزالی ص ۹۴.
  31. قبل از اسلام چون یهودیان زیاد در اطراف مکه و مدینه بودند داشتن خوک و خوردن آن چیزی عادی بود، لذا پیامبر این خطاب را به آنها کرد.
  32. سفینه البحار ۱/ ۳۶۲.
  33. فاطمه الزهراء ص ۲۸۳.
  34. جامع السعادات ۱/ ۲۲۵.
  35. تذکره الحقایق ص ۸۳.
  36. لهم مقامع من حدید حج : ۲۱.
  37. داستان جوانان ص ۹۴
  38. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۸۸ - محجه البیضاء ۷ - ۱۴۲.
  39. داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۵۱ - قضاوتهای محیر العقول .
  40. و ان جهنم لموعدهم اجمعین لها سبعه ابواب لکل باب منهم جزء مقسوم حجر: ۴۴- ۴۳.
  41. پند تاریخ ۴/۲۲۱ بحار الانوار ۱۰/۲۶.
  42. رساله لقاء الله ص ۱۶۴ - ۱۵۷ - امالی الصدوق .
  43. بحار الانوار ۷۸/۲۴۸.
  44. جوامع الحکایات ص ۳۱۳- سیاست نامه خواجه نظام الملک
  45. راهنمای سعادت ۱/۲۵۷ - جامع الدرر ۱/۴۴۸.
  46. نمونه معارف ۵/۱۴۲ - مستطرف ۱/۲۱۰.
  47. پند تاریخ ۱/۲۱۷ - بحار الانوار ۱۱/۱۳۶.
  48. جامع النورین ص ۲۴۸.
  49. جامع السعادات ۲/۲۴.
  50. تذکره الحقایق ص ۳۵.
  51. تتمه المنتهی ص ۱۸۱.
  52. الغارات ۱/۵۵ - داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۱۱۴.
  53. داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۱۲۸ - نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۸/۱۸۱.
  54. حیوه القلوب ۱/۳۷۰.
  55. قصص : ۸۳
  56. حکایتهای شنیدنی ۳/۲۰ - تاریخ یعقوبی ۲/۱۶۹.
  57. جامع السعادات ۲/۳۲۳.
  58. احیاء القلوب ص ۱۵۱.
  59. یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنباءفتبینوا حجرات : ۶.
  60. سفینه البحار ۲/۳۶۱.
  61. سفینه البحار ۲/۶۸۸.
  62. شنیدنیهای تاریخ ص ۲۹۴ - محجه البیضاء ۵/ ۲۴۹.
  63. لطائف الوائف ص ۴۱۴.
  64. منتهی الامال ۲/ ۳۶۸.
  65. خرینه الجواهر ص ۶۴۰ - تاریخ جیب السیر.
  66. تفسیر معین ص ۱۱۴.
  67. قضاوتهای امیرالمؤ منین علیه السلام ص ۱۱۹ (نوشته تستری ).
  68. رهنمای سعادت ۲ / ۲۷۲ - خلاصه الاخبار ص ۵۲۶.
  69. داستانها و پندها ۲/ ۷۱ - خزائن نراقی .
  70. جوامع الحکایات ص ۳۵۷.
  71. داستانهای ما ۲/ ۱۷۷ تاریخ مروج الذهب ۴/ ۲۴۸
  72. بحار ۱۰/ ۹۹.
  73. تذکره الحقایق ص ۲۰.
  74. مهج الدعوات ص ۱۵۳ - داستانهایی از زندگی حضرت علی علیه السلام ص ۱۹۱.
  75. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۱۰۷.
  76. داستانهای شگفت ص ۳۲۳.
  77. شنیدنیهای تاریخ ص ۲۲ - محجه البیضاء ۲/ ۲۹۹.
  78. منتخب التواریخ ص ۸۴۹ - روض الریاحین
  79. بحارالانوار ۷۸ / ۶۳.
  80. داستانها و پندها ۱۰ / ۱۶۸ در کتاب تاریخ الانبیاء این قضاوت را نسبت به حضرت داود داده و نظیر آنرا نسبت به امیرالمؤ منین داده است ج ۲/ ۲۱۵.
  81. داستانهای استاد ۲ / ۶۸ سیره نبوی ص ۲۹.
  82. نمونه ۵ / ۲۳۴ - بزم ایران ص ۱۴۲.
  83. او فرزند قاسم بن عمر بن علی بن الحسین علیه السلام و مادرش صفیه دختر موسی بن عمر بن علی بن الحسین بود.
  84. تتمه المنتهی ص ۲۲۱.
  85. و من الناس من یعجبک قوله فی الحیاه الدنیا و یشهد الله علی ما فی قلبه و هو الد الخصام و اذا تولی سعی فری الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل و الله لا یحب الفساد بقره : ۲۰۵ - ۲۰۴.
  86. و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رئوف بالعباد بقره : ۲۰۷.
  87. پیغمبر و یاران ۳/۲۵۸- شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ۱/۴۷۱.
  88. بحار الانوار ۱۳/۳۴۲.
  89. داستانها و پندها ۲/۶۷ - تفسیر ابوالفتوح .
  90. حکایتهای گلستان ص ۱۲۷.
  91. شنیدنیهای تاریخ ص ۱۸ - محجه البیضاء ۲/۲۷۴.
  92. تاریخ انبیاء ۲/۲۰.
  93. شاگردان مکتب ائمه ص ۱۶۸ - وفیات الاعیان ۵/۵۶.
  94. جامع الاخبار ص ۱۲۶.
  95. ولو بسط الله الرزق لعباده فی الارض شوری : ۲۷.
  96. حکایتهای گلستان ص ۱۶۱.
  97. من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب طلاق ۳- ۲.
  98. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۱۶۳ - وافی ۱۰/۱۵.
  99. ما قل و کفی خیر مما کثر و الهی .
  100. اللهم ارزق محمدا و آل محمدا الکفاف .
  101. داستانها و پندها ۲/۷۲ - انوار نعمانیه ص ۳۴۲.
  102. حکایتهای شنیدنی ۴/۹۲ - فروع کافی ۴/۹.
  103. جامع النورین ص ۳۲۳ از اخبار غیبیه در ملاحم و فتن از امیرالمؤ منین است که اشاره به حکومت آل بویه اشاره فرمود: یخرج من دیلمان بنو الصیاد....ثم یستقوی امرهم حتی یملکوا الزوراء و یخلعوا الخلفاء ص ۳۱۴
  104. جامع السعادات ۳/۲۰۳.
  105. امام باقر علیه السلام
  106. تذکره الحقایق ص ۸۵.
  107. علم اخلاق اسلامی ۳/۲۶۲ - جامع السعادات ۳/۲۰۸.
  108. علم اخلاق اسلامی ۳/۲۶۲ - جامع السعادات ۳/۲۰۸.
  109. داستانها و پندها ۳/۳۷ - بحار الانوار ۷۱/۸۹
  110. سفینه البحار ۲/۲۷۵ - ان عمارا، ملی ایمانا من قرنه الی قدمه و اختلط الایمان بلحمد و دمه
  111. پیغمبر و یاران ۵/۲۸ - ۲۴ - بحارالانوار ۸/۵۲۴
  112. نمونه ۵/۳۷۳ - سفینه البحار ۱/۵۲۴.
  113. جامع السعادات ۲/۳۷۶.
  114. تذکره الحقایق ص ۴۸.
  115. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۶۲ - محجه البیضاء ۶/۲۰۷.
  116. قصص العلماء ص ۳۳۶.
  117. سیمای فرزانگان ص ۱۴۷ بیدادگران اقالیم قبله ص ۱۴.
  118. قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق اعراف : ۳۲.
  119. با مردم اینگونه بر خورد کنیم ص ۱۶۹ - بحار الانوار ۴۷/۳۶۰.
  120. داستانها و پندها ۹/۱۷۳ - منتخب قوامیس الدرر ص ۱۴۴.
  121. پند تاریخ ۱/۳۵ - بحار الانوار ۱۸/۵۲۳ طبع قدیم .
  122. تفسیر معین ص ۳۳۶.
  123. سیفنه البحار ۱/۵۶۰.
  124. قضاوتهای محیر العقول ص ۴۵- داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۱۴۵.
  125. سفینه البحار ۱/۶۷۸.
  126. تاریخ انبیاء ۲/۲۸۴.
  127. یا رب قاتله یوما و قد تعبت این الطریق الی حمام منجاب
  128. عالم برزخ ص ۴۱ - کشکول شیخ بهائی ۱/۲۳۲.
  129. داستانها و پندها ۳/۱۳۷ - تفسیر المنار ذیل آیه ۱۰۴ آل عمران
  130. جامع السعادات ۱/ ۳۰۸.
  131. سیمای فرزانگان ص ۳۵۷.
  132. انا لا نطلب علی الضیف جزاء
  133. جوامع الحکایات ص ۲۱۴.
  134. هذا رجل سخی یطعم الطعام
  135. علم اخلاق اسلامی ۲/۱۵۸ - جامع السعادات ۲/۱۱۵.
  136. رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه یخافون یوما تتقلب فیه القلوب و الابصار نور: ۳۷.
  137. سلام و مستمندان ص ۹۰ - داستانهای زندگی علی علیه السلام ص ۱۶۵.
  138. پیغمبر و یاران ۵/۱۶۵ - قاموس الرجال ۷/۳۹۹.
  139. سفینه البحار ۱/ ۶۹۷.
  140. احیاء القلوب در درمان صفات رذیله اثر نگارنده ص ۲۲.
  141. شاگردان مکتب ائمه ص ۱۳ - رجال کشی ص ۴۳۵.
  142. حکایتهای شنیدنی ۳ / ۸۳ - بحارالانوار ۲۱ / ۱۸.
  143. بحار ۲۱ / ۱۵۶.
  144. فلا تتنا جوا بالاثم و العدوان و معصیت الرسول مجادله : ۹.
  145. داستانها و پندها ۱۰/۶۵ - تفسیر قرطبی ۹/۶۴۶۱.
  146. هو اشد هذه الامه من فرعون لقومه
  147. ابراهیم : ۱۵ و استفتحوا و خاب کل جبار عنید
  148. تتمه المنتهی ص ۹۰.
  149. تاریخ انبیاء ۱/ ۱۳۴.
  150. بحارالانوار ۷۸/ ۲۴۶.
  151. عنوان الکلام ص ۱۶۷.
  152. شنیدنیهای تاریخ ص ۲۵۸ - محجه البیضاء ۵/ ۵۹.
  153. پند تاریخ ۱/۲۳ - انوار النمانیه ص ۸۰ در کتاب جوامع الحکایات ص ۲۱ این قضیه را با کمی اختلاف ، نقل کرده است .
  154. داستانهای مثنوی ۲/ ۱۵
  155. ابلیس نامه ۱/۳۵ - محاسن برقی ص ۴۳۹.
  156. غررالحکم ح ۴۸۸۲
  157. تذکره الحقایق ص ۸۶.
  158. داستانهای زندگی علی ص ۹۷ (اثر نگارنده که در انتشارات ناصر قم به چاپ رسیده است ) - آیینه دل - مناقب بن شهر آشوب ۱/۳۲۲.
  159. عند فناء الصبر یاءتی الفرج
  160. حکایتهای شنیدنی ۵/ ۱۴۷ - لئالی الاخبار ۱/ ۲۶۶.
  161. پیغمبر و یاران ۲/ ۶۶ - اسد الغابه ۱/ ۲۰۶.
  162. منتخب التواریخ ص ۵۱. ۴۵۱ تا ۶۰۰
  163. داستانهای شگفت ص ۲۵۵.
  164. جامع السعادات ۲/۱۴۵
  165. با مردم اینگونه برخورد نمائیم ص ۱۳۵ - کافی ۴/ ۶
  166. جوامع الحکایات ص ۲۴۸
  167. لو عرفوا اسینا هم بالدقه (نمک کوبیده ).
  168. منتهی الامال ۲/۱۲۷.
  169. پیامبر فرمود یا علی آیا می دانی که صدقه از میان دستهای مؤ من خارج نمی‌شود مگر اینکه هفتاد شیطان به طریق مختلف او را وسوسه می‌کنند، تا صدقه ندهد. وسائل الشیعه ۶/۲۵۷.
  170. ابلیس نامه ص ۶۰- انوار نعمانیه ۳/۹۶.
  171. پند تاریخ ۴/۱۱۲. روضات الجنات ص ۱۰۵.
  172. جامع السعادات ۲/۲۶۰.
  173. احیاء القلوب ص ۱۲۷.
  174. سفینه البحار ۱/۵۱۵ - الکافی .
  175. رعد: ۲۱ - والذین یصلون ما امر الله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب .
  176. حکایتهای شنیدنی ۵/۳۰ - الغیبه للطوسی ص ۱۲۸.
  177. هذا عباس بن عبد المطلب اءجود قریش کفا و اءوصلها رحما.
  178. پیغمبر و یاران ۴/۸۵ - طبقات ۴/۷ - ۲.
  179. منتهی الامال ۲/۲۰۶.
  180. منتهی الامال ۲/۲۱۳.
  181. جامع النورین ص ۲۴.
  182. جامع السعادات ۲/۲۲۰.
  183. احیاء القلوب ص ۷۶
  184. حیوه القلوب ۱/۴۷۷.
  185. شنیدنیهای تاریخ ص ۵۷ - محجه البیضاء ۳/۲۵۶.
  186. پند تاریخ ۳/۱۶۱ - سفینه البحار ۲/۲۴۲.
  187. جوامع الحکایات ص ۵۲.
  188. مداینی روایت کرده که بعد از واقعه حره هزار زن بی شوهر فرزند زنا متولد کردند و ایشان را اولاد الحره نامیدند که نتیجه تجاوز لشگر مسرف به دختران و زنان مدینه بود - تتمه المنتهی ص ۳۹.
  189. البته قضیه حره را شیعه و سنی نقل کردند مانند کتاب کامل ابن اثیر - مقاتل الطالبین - کشف الاستار - الامامه و السیاسه - اخبار الدول - تاریخ مسعودی .
  190. منتهی الامال ۲/۳۴.
  191. سفینه البحار ۲/۱۱۳.
  192. تذکره الحقایق ص ۲۸.
  193. داستانها و پندها ۹/۷۷ - علی و فرزندان دکتر طه حسین ص ۱۲۳ .
  194. حکایتهای گلستان ص ۱۲۸.
  195. پیغمبر و یاران ۱/۳۵۰ - ناسخ التواریخ علی علیه السلام ص ۱۷۶.
  196. نهج البلاغه فیض الاسلام ص ۷۸۰ خطبه ۲۳۴.
  197. ابلیس نامه ص ۱۶۵ - علل الشرایع ۲/۲۴۳.
  198. منتهی الامال ۲/۳.
  199. سفینه البحار ۲/۲۹۴.
  200. شنیدنیهای تاریخ ص ۲۹۰ - محجه البیضاء ۵/۳۳۸.
  201. پند تاریخ ۲/ ۴۲ - الکلام یجرالکلام .
  202. داستانهای زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله ۳۶ - طبقات الکبری ۱/۱۲۸.
  203. پیغمبر و یاران ۱/۳۳۴.
  204. داستانهای ما ۱/ ۱۱۱ - کودک فلسفی ۲/۱۷.
  205. سفینه البحار ۲/ ۱۶۶.
  206. رهنمای سعادت ۲/۴۵۱ - روضه الصفا ۱/۷۹۱.
  207. روایتها و حکایتها ص ۷۳ - الحدیث - ۲/ ۲۶۷.
  208. جوامع الحکایات صفحه ۷۳.
  209. داستانها و پندها ۲/ ۴۰ - ناسخ التواریخ حضرت رسول ۳/ ۱۵۰.
  210. اعیان الشیعه ۶/۳۴۶.
  211. داستانهای استاد ۲/۹۷ - بیست گفتار ص ۶۷.
  212. سفینه البحار ۲/ ۴۱۵.
  213. انا ارسلنا ریحا فی یوم نحس مستمر قمر: ۱۹
  214. حیوه القلوب ۱/ ۹۹.
  215. عالم برزخ ص ۱۷۸ - بحارالانوار ۴۲/۳۰۷.
  216. داستانها و پندها ۶/۱۵۷ - العشره چهار سوقی ص ۲۰۹.
  217. در سوره اعراف به رجفه : زلزله و در سوره شعراء به عذاب یوم الظله ، سایه آتشبار تعبیر شده است .
  218. تاریخ انبیاء ۲/۳۴.
  219. من کنت مولاه فهذا علی مولاه
  220. حکایتهای شنیدنی ۱/۱۰۲ - منهاج البراعه ۱۲/۲۱۶.
  221. جامع السعادات ۱/۳۶۸.
  222. تذکره الحقایق ص ۵۶.
  223. شنیدنیهای تاریخ ص ۹۸ - محجه البیضاء ۳/ ۴۴۵.
  224. سیمای فرزانگان ص ۳۳۶ - گنجینه دانشمندن ۱/ ۲۲۱.
  225. منتهی الامال ۲/ ۴ - در بحار الانوار ج ۱۱ نوشته که امام روز عید فطر کنیزان و غلامان را جمع و از بدیهای آنان در می‌گذشت و انعام می‌داد و عده‌ای از آنان را آزاد می‌کرد و آخر کار می‌گفت : به خدا بگوئید علی بن الحسین علیه السلام را عفو کن همانطور که از ما گذشت .!
  226. منتهی الامال ۲/ ۱۲۸.
  227. پند تاریخ ۲/۹۲ - ثمر الاوراق ابن حجه
  228. چون وحشی جریان کشتن حمزه عموی پیامبر صلی الله علیه و آله را نقل کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله بسیار گریستند، او را عفو کردند و فرمودند: جلوی چشمم ظاهر نشو: غیب وجهک عنی .
  229. سفینه البحار ۱/ ۴۱۲ الاسلام یجبب ما قبله .
  230. جامع السعادات ۱/ ۱۱۱.
  231. خواجه عبدالله انصاری
  232. القرع لیس یذکی فکلوه
  233. داستانها و پندها ۱/ ۹۲ - کافی ۶/ ۳۷۰.
  234. در زندگانی رسول خدا از این قبیل نصبها مانند امیری دادن عتاب ابن اسید ۲۱ ساله بعنوان امیر مکه و فرماندهی اسامه بن زید جوان در تاریخ نقل کرده‌اند.
  235. پیر، پیر عقل باشد ای پسر نی سپیدی موی اندر ریش و سر
  236. جهد کن تا پیر عقل و دین شوی تا چو عقل کل ، تو باطل بین شوی
  237. داستانهای مثنوی ۳/ ۶۴.
  238. تتمه المنتهی ص ۶۶.
  239. البته اولیای الهی و صاحبان مجاهده و تزکیه کلامشان نور است و اگر گاهی چیزی به کسی بفرمایند همان می‌شود، با دیگران بسیار فرق دارند و نباید قیاس کرد.
  240. ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام . لقمان : ۳۴.
  241. جامع النورین ص ۱۵ - بحار الانوار.
  242. شاگردان مکتب ائمه ص ۲۶۲ - قاموس الرجال ۲/۲۵۲.
  243. جامع السعادات ۱/۱۰۴.
  244. تذکره الحقایق ص ۵۸.
  245. سیمای فرزانگان ص ۱۵۳ - مرد تقوا و فضیلت ص ۴۸
  246. تحفه المجالس ص ۸۰.
  247. منتخب التواریخ ص ۱۸۱.
  248. سفینه البحار ۲/۱۶۲.
  249. عبدالملک بن قریب بصری (م ۲۱۳) از روات بزرگ اشعار و اخبار عرب و صاحب تاءلیفات متعدد بود.
  250. العلم یعطی و ان کان یبطی
  251. جوامع الحکایات ص ۱۹۵.
  252. سفینه البحار ۲/۲۷۸.
  253. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۶۵.
  254. داستانها و پندها ۲/۱۴۰ - کشکول بحرانی ۲/۹۳.
  255. دنیای جوانان ص ۳۱۶ - محجه البیضاء ۳/۱۴۰.
  256. داستانهائی از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ۸۲ - بحارالانوار ۱۶/۱۶.
  257. او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤ منین علیه السلام و امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام و امام سجاد علیه السلام را درک و در ۸۵ سالگی در بصره به مرض طاعون وفات یافت . او به امر امیرالمؤ منین علیه السلام کتابی در علم نحو نوشت و کلمات قرآن را نقطه گذاری کرد.
  258. خزینه الجواهر ص ۵۳۶.
  259. سفینه البحار ۲/۸۳.
  260. حکایتهای گلستان ص ۱۵۴.
  261. شنیدنی‌های تاریخ ص ۲۶ - محجه البیضاء ۳/۲۲.
  262. لیس یفلح الشیخ بعد هذه الاکله ابدا
  263. پند تاریخ ۴/۸۶ - مروج الذهب ۳/۳۲۰.
  264. قال النبی صلی الله علیه و آله و سلم : اللهم بارک لنا فی الخبز - اکرموا الخبز
  265. نمونه معارف ۱/۲۷۶ - سفینه البحار ۱/۳۷۵.
  266. تتمه المنتهی ص ۲۳۱.
  267. جامع السعادات ۳/۵
  268. تذکره الحقایق ص ۳۷.
  269. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۷۸ - محجه البیضاء ۶/۲۹۸.
  270. اءفراءیت الذی ... من العذاب مدا. مریم : ۷۹ - ۷۷.
  271. حکایتهای شنیدنی ۵/۱۵۷ - محجه البیضاء ۶/۲۰۴.
  272. رنگارنگ ۱/۴۱۱.
  273. داستانهای مثنوی ۱/۵۲.
  274. جاثیه : ۲۳ ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوه
  275. داستانها و پندها ۵/۸۵ - تفسیر عراقی ۲۵/۲۷
  276. جامع السعادات ۱/ ۲۸۸.
  277. احیاء القلوب ص ۵۶.
  278. او از انبیاء مرسل بوده و بعد از حضرت سلیمان زندگی می‌کرد.
  279. تاریخ انبیاء ۲/ ۱۹۶.
  280. ابلیس نامه ۱/ ۷۵ - مجموعه ورام ۲/ ۱۰ - مرحوم شیخ صدوق در کتاب معانی الاخبار این خبر را نقل کرده که پیامبر صلی الله علیه و آله سه مطلب درباره قهرمان فرمودند: که یکی این بود (به هنگام غضب ، خشمش او را از کلام حق به در نبرد).
  281. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۰۵ - محجه البیضاء ۵/ ۲۹۳.
  282. منتهی الامال ۲/ ۱۳۰.
  283. لطائف الطوائف ص ۹۴.