کتابخانه:یکصد موضوع پانصد داستان ج 1

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
یکصد موضوع پانصد داستان – جلد اول
مشخصات کتاب
Yeksad mozoo pansad dastan-sedaghat.jpg
نویسنده علی اکبر صداقت
زبان فارسی
ناشر ناصر
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۰
شابک ۹۶۴۶۶۸۳۴۵۲
دانلود PDF

محتویات

مقدمه

راه‌های فراوان برای برای هدایت و بیرون آمدن انسان از ظلمت و رفتن به سوی نور وجود دارد خداوند برای سعادت و تکمیل اخلاق ، آن قدر براهین و شواهد و آثار[۱]و آیات خلق کرده که قابل احصاء و شمارش نیست ؛ تا جائی که برای هدایت مردم انبیاء را با بینات[۲]و کتب و معجزات و آیات فرستاد تا شاید مردم راه صحیح را بیاموزند و به سعادت و پیروزی نایل شوند .

پیامبر صلی الله علیه و آله ما در تمام دوران رسالتش از نظر قولی و عملی در تهذیب نفوس و تکمیل اخلاق اسوه بودند و فرمودند (من به خاطر تکمیل اخلاق مبعوث شدم ) .[۳]

مشکل بشر در عدم رعایت فضایل و کسب رذائل و میل به شهوات و اطاعت از شیطان است ، تا جائی که عده‌ای همانند حیوانات زندگی می‌کنند . پیامبر صلی الله علیه و آله عظیم الشاءن برای ترمیم و مداوای اخلاق بشری ، و فروکش شدن طغیانها و کنترل غرایز از هیچ نسخه‌ای دریغ نورزیدند و آنچه را لازم بود بیان کردند .

چون سعادت دنیوی و اخروی مدرس می‌خواهد ، و هر کسی نمی‌تواند راه افراط و تفریط را کاملا نشان دهد ، و اعتدال را مبرهن سازد ، خداوند که خود حکیم علی الاطلاق است همه انبیاء بخصوص پیامبرمان را مربی و معلم اخلاق معرفی نموده است تا خلقش با پیروی از او راه انحراف را در پیش نگیرند و به رذائل نزدیک نشوند و عزت دو سرا را قابل شوند .

در قرآن سوره‌ای به نام (قصص ) است و آن خود دلیل است که : بشر احتیاج به داستان و حکایت دارد .

از اول تا آخر قرآن جای فراوان از انبیاء و پادشاهان و قومها و . . . قصص نقل کرده است حتی سوره‌ای به نام قصص دارد همچنین درباره جنگ و صلح ، مسائل خانوادگی و اجتماعی و عقیدتی و مانند اینها را خداوند به زبان قصص و داستان بیان داشته است تا با خواندن آنها راه ترقی و تنزل و سقوط و صعود در همه زمینه‌ها بخصوص اخلاقی را مردم بفهمند و به کار گیرند .

تازه در سوره یوسف علیه السلام از اول تا آخرش داستان جناب یوسف و یعقوب و زلیخا و برادران را نقل فرموده است ، و در اول سوره می‌فرماید ای پیامبر صلی الله علیه و آله (ما بهترین حکایات را وحی این قرآن بر تو می‌گوییم ) .[۴]

و در آخر همین سوره می‌فرماید : (همانا در حکایات آنان برای صاحبان عقل عبرت کامل خواهد بود) .[۵]

و واقعا یکی از شاهکارهای قرآن همین حکایت یوسف علیه السلام است که آن را (احسن القصص )نام نهاده و در آخرش هم فرموده : این حکایات درس عبرت است برای کسانی که می‌خواهند متنبه شوند و پند بگیرند و شیوه انسانهای کامل را در پیش گیرند .

امیرالمؤ منین علیه السلام در نهج البلاغه در این باره به فرزندش امام حسن علیه السلام می‌فرماید :

(اگر چه من عمر (بسیار) نکردم ولی در کارهای گذشتگان نگریستم و اخبارشان را اندیشه نمودم و در آثار (باز مانده‌های آنان ) سیر کردم ؛ انگار مانند یکی از آنان گردیده‌ام .

گویا به سبب آنچه از تاریخ آنان به من رسیده است با همه آنان از اول تا به آخر بوده‌ام پس زندگی خوش و خوبیهای آنها را از زندگی تیره و بد برگزیدم ، و سود و زیان را دانستم و از میان آنها آنچه پسندیده بود برایت خلاصه کردم و آنچه را مجهول بود از تو بدور داشتم . )

حقیر سالهای قبل کتابی برای مداوای صفات رذیله در علم اخلاق به نام (احیاء القلوب ) نوشتم ؛ و در اندیشه‌ام بد که کتابی در حکایات اخلاقی را گرد آوری کنم ، تا اینکه قضای الهی را مسافرت و هرجت نصیب شد ، و داعیه نوشتن بوجود آمد . اما با وجود عدم بضاعت کتب مورد نیاز ، به آنچه در دسترس بوده اکتفا کردم و بعون الله شروع به تحریر حکایات و قصص اخلاقی نمودم ، و برای هر موضوعی و در هر باب پنج حکایت را درج کردم .

البته کتابی را ندیم به این صورت تاءلیف شده باشد ، گر چه کتابهائی مانند نمونه معارف اسلام و پند تاریخ قریب سی سال پیش نوشته شده بود و ما هم از این دو کتاب استفاده کردیم ، لکن در آن دو ، آیات ، روایات ، اشعار و امثله هم درج شده بود ، ولی ما فقطی به ذکر قصص اکتفا کردیم و در بیان مطالب از آیت و روایت و اشعار و امثله که هم حجم کتاب زیاد می‌شد و هم فهم آن برای همگان میسر نبود ، دوری کردیم .

این تاءلیف برای عموم مردم از پیر و جوان که تا حدی خواندن و نوشتن را بدانند کافی است ، و مطالبی علمی یا حدیثی که تفهیم آن برای توده مردم مشکل بود تا حد امکان درج نکردیم .

اگر چه بعضی از حکایات شاید جنبه عینی و حقیقی نداشته باشد ، نظر ما جنبه تعلیمی و عبرت آن است که خوانندگان محترم از آن یاد گیرند .

در تعیین هر موضوع از یک قضیه ادعا نداریم که فقط یک موضوع از یک قضیه استفاده می‌شود که ما درج کردیم ، بلکه موضوعات دیگر هم از بعضی قضایا می‌شود استفاده کرد .

در نقل عبارات یا ترجمه فقط معنای تحت اللفظی آورده نشده است بلکه برای تفهیم از نقل به معنی و مفهوم و اشارات هم استفاده شده است .

و برای عدم تداخل و اطاله کلام ، بعضی از موضوعات را نیاوردیم و بسنده کردیم به آنچه نظیرش را آورده‌ایم مثلا را آوردیم و نظیر او یعنی انفاق را نیاوردیم .

برای خسته نشدن خواننده و تنوع از یک سری داستانها مثل حکایت حکما و شاعران فقط استفاده نشده است بلکه متنوع آوردیم تا خواننده در هنگام مطالعه خسته نشود و لذت بیشتری از قضایا ببرد .

از آنجائی که امانت داری باید حفظ شود ، هر حکایتی را از هر کتابی که نقل کردیم با ذکر کتاب و جلد و صفحه متذکر شدیم ، فقط در تصحیح و تنقیح و تغییر بعضی عبارات و کلمات برای روان تر شدن مطلب قلم به تحریر ما در آمده است .

امید است خوانندگان خود پس از خواندن قضایا و حکایات کمی اندیشه کنند ، پند و عبرت بگیرند ، تا راهی نوین برای حرکت به سوی مکارم اخلاق را در جان خود ایجاد کنند؛ و آنهایی که انشاء الله دارای فضایل هستند ، این حکایات را برای دیگران به جهت ترمیم یا مداوای نفوس ضعیف نقل کنند .

سید علی اکبر صداقت و آخر دعواناان الحمدلله رب العالمین مرداد ۱۳۷۸

اخلاق

مقدمه

قال الله الحکیم : انک لعلی خلق عظیم .

در حقیقت تو ای پیامبر صلی الله علیه و آله بر نیکو خلقی عظیم آراسته‌ای )[۶]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله بعثت لاتمم مکارم الاخلاق .

من برای تکمیل اخلاق نیک مبعوث شده‌ام[۷]

شرح کوتاه :

اخلاق خوب در دنیا جمال انسان است و موجب گشایش و سرور در آخرت است . بوسیله آن دین صاحبش کامل ، و موجب قرب بحق می‌شود هر نبی و ولی و برگزیده خدا دارای اخلاق نیک بودند ، و هر مؤ منی باید برای اینکه میزان اعمالش سنگین تر باشد ، به حسن اخلاق مزین شود .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (حاتم (خاتم ) زمان ما کسی است که خوش اخلاق باشد ، و سوء اخلاق صاحبش را به فشار قبر و جهنم مبتلا می‌کند و در دنیا هم دوست داران کمی دارد . )

میزان شناخت افراد فقط علم یا پول یا ریاست نیست ، بلکه صفات پسندیده ایست که دارنده آن نزد حق مقبول و نزد خلق ممدوح و ممتاز می‌باشد[۸]

پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام و نعیمان

(نعیمان بن عمرو انصاری ) از قدمای صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و مردی مزاح و شوخ بوده است نوشته‌اند : روزی عربی از عشایر به مدینه آمد و شتر خود را پشت مسجد خوابانید و به مسجد وارد شد و به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید .

بعضی از اصحاب به نعیمان گفتند : اگر این شتر را بکشی ، گوشت آن را تقسیم می‌کنیم و بعد قیمتش را پیامبر صلی الله علیه و آله به اعرابی خواهد داد .

نعیمان شتر را که کشت ، : صاحبش سر رسید و فریاد بر آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله را به داد خواهی خواست .

نعیمان فرار کرد؛ و رسول الله صلی الله علیه و آله از مسجد بیرون آمد و شتر اعرابی را کشته دید ، پرسید : چه کسی این کار را کرده است ؟ گفتند : نعیمان پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را فرستاد تا او بیاورند او را در خانه (ضباعه بنت زبیر)[۹]یافتند که نزدیک مسجد بود . فرستاده را به محل مخفی گاه اشاره کردند که درون گودالی با مقداری علف تازه خود را پوشانده بود .

فرستاده به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و همره پیامبر صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب به منزل (ضباعه ) آمدند ، و جای مخفی شدن نعیمان را نشان داد .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : علفها را از او دور کنید ، و آنها چنان کردند ، نعیمان از مخفیگاه بیرون آمد .

پیشانی و رخسار او از آن علفهای تازه ، رنگین شده بود فرمود : ای نعیمان این چه کاری بود انجام دادی ؟ عرض کرد : یا رسول الله قسم به خدا آن کسانی که شما را به محل مخفی من راهنمائی کردند به این کار وادارم نمودند .

پیامبر صلی الله علیه و آله تبسم کنان رنگ علف را با دست مبارک خود از پیشانی و رخسار او دور کردند و قیمت شتر را به مرد اعرابی دادند .[۱۰]

خزیمه و پادشاه روم

(خزیمه ابرش ) پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم که از دوستان صمیمی وی بود کاری انجام نمی‌داد رسول را به نزد او فرستاد ، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست او در نامه اش نوشت : من برای هر یک از دختران و پسران خویش مالی زیاد و ثروتی فراوان قرار دادم که بعد از من درمانده و مستمند نشوند . صلاح شما در این کار چیست ؟ پادشاه روم جواب فرستاد که : ثروت ، معشوق بی وفاست و دوام ندارد ، بهترین خدمت به فرزندان این است که ، آنان را از مکارم اخلاق و خویهای پسندیده برخوردار کنید ، تا در دنیا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد .[۱۱]

سیره امام سجاد علیه السلام

یکی از اقوام امام سجاد علیه السلام ، نزد حضرتش آمد و شروع به ناسزا گفتن کرد . حضرت در جواب او چیزی نفرمودند چون از مجلس آن شخص برفت ، حضرت به اهل مجلس خود فرمود : شنیدید آنچه را که این شخص گفت الان دوست دارم که با من بیایید و برویم نزد او تا جواب مرا از دشنام او بشنوید .

آنان گفتند : ما همراه شما می‌آییم و دوست داشتیم که جواب او را می‌دادی . حضرت حرکت کردند و این آیه شریفه را می‌خواندند : (آنان که خشم خود را فرو نشانند و از بدی مردم در گذرند (نیکو کارند) و خدا دوستدار نکوکاران است . )[۱۲]

راوی این قضیه گفت : ما از خواند این آیه فهمیدیم که حضرت به او خوبی خواهد کرد .

پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند که به او بگویند علی بن الحسین علیه السلام است .

چون آن شخص شنید که حضرت آمده ، گمان کرد حضرت برای جواب گوئی دشنام آمده است !

حضرت تا او را دیدند فرمودند : ای برادر تو نزدم آمدی و مطالبی ناگوار و بد گفتی ، اگر آنچه گفتی از بدی در من است از خداوند می‌خواهم که مرا بیامرزد ، و اگر آنچه گفتی در من نیست ، خداوند ترا بیامرزد .

آن شخص چون چنین شنید میان دیدگان حضرت را بوسید و گفت : آنچه من گفتم در تو نیست ، و من به این بدی‌ها سزاوارترم .[۱۳]

علی علیه السلام و کاسب بی ادب

در ایامی که امیرالمؤ منین علیه السلام زمامدار کشور اسلام بود ، اغلب به سرکشی بازارها می‌رفت و گاهی به مردم تذکراتی می‌داد .

روزی از بازار خرمافروشان گذر می‌کرد ، دختر بچه‌ای را دید که گریه می‌کند ، ایستاد و علت گریه اش را پرسش کرد . او در جواب گفت : آقای من یک درهم داد خرما بخرم ، از این کاسب خریدم به منزل بردم اما نپسندیدند ، حال آورده‌ام که پس بدهم کاسب قبول نمی‌کند .

حضرت به کاسب فرمود : این دختر بچه خدمتکار است و از خود اختیار ندارد ، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان .

کاسب از جا حرکت کرد و در مقابل کسبه و رهگذرها با دستش به سینه علی علیه السلام زد که او را از جلوی دکانش رد کند .

کسانی که ناظر جریان بودند آمدند و به او گفتند ، چه می‌کنی این علی بن ابیطالب علیه السلام است ! !

کاسب خود را باخت و رنگش زرد شد ، و فورا خرمای دختربچه را گرفت و پولش را داد .

سپس به حضرت عرض کرد : ای امیرالمؤ منین علیه السلام از من راضی باش و مرا ببخش .

حضرت فرمود : چیزی که مرا از تو راضی می‌کند این است که : روش خود را اصلاح کنی و رعایت اخلاق و ادب را بنمایی .[۱۴]

مالک اشتر

(مالک اشتر) روزی از بازار کوفه می‌گذشت با لباسی از کرباس خام و به جای عمامه از همان کرباس بر سر داشت و به شیوه فقراء عبور می‌کرد . یکی از بازاریان بر در دکانش نشسته بود ، چون مالک را بدید به نظرش خوار و کوچک جلوه کرد و از روی استخفاف کلوخی[۱۵]را به سوی او انداخت .

مالک به او التفات ننمود و برفت . کسی مالک را می‌شناخت و این واقعه را دید ، به آن بازاری گفت : وای بر تو هیچ دانستی که آن چه کس بود که به او اهانت کردی ؟ گفت : نه ، گفت : او مالک اشتر یار علی علیه السلام بود . آن مرد از کار بدی که کرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالک روانه شد که از او عذر خواهی کند . دید به مسجدی آمده و مشغول نماز است صبر کرد تا نمازش تمام شد ، خود را بر دست و پای او انداخت و پای او را می‌بوسید مالک سر او را بلند کرد و گفت : این چه کاری است می‌کنی ؟ گفت : عذر گناهی است که از من صادر شده است که ترا نشناخته بودم .

مالک گفت : بر تو هیچ گناهی نیست ، به خدا سوگند که به مسجد نیامدم مگر برای تو استغفار کنم و طلب آمرزش نمایم[۱۶]

احسان

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون همانا خدا یار و یاور نیکوکاران است )[۱۷]

قال علی علیه السلام :

عاتب اخاک بالاحسان الیه برادر دینی خود را بجای سرزنش ، احسان و نیکی کن )[۱۸]

شرح کوتاه :

نیکی و نیکوکاری از صفاتی است که خداوند صاحب این صفت را دوست دارد . همانطوری که خداوند به ما احسان کرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبی‌های مردم نیکی بیشتری نمایم .

اگر کسی با ما بدی هم کرد برای تاءدیب او ، با احسان برخورد کنیم ، نه اینکه بدی را با بدی جواب دهیم که موجب ازدیاد کینه و دشمنی شود .

شیوه مردان الهی این بود ، که اگر کسی به آنها سلام می‌کردند ، جواب سلام را بهتر کاملتر می‌دادند؛ و اگر دستی برای نیکی بسوی آنها دراز می‌شد افزون تر پاداش می‌دادند .

دلهای آدمیان دوستدار نیکی کنندگان است ؛ و شیطان از این عمل آدمیان صورتش مجروح و دلش جریحه دار می‌شود؛ و در این راستای محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمی‌کند .

یهودی و زرتشتی

مرد یهودی و فقیر با شخصی آتش پرست که مال زیاد داشت ، به راهی می‌رفتند ، آتش پرست شتری داشت و اسباب سفر نیز همراه داشت ؛ از یهودی سؤ ال کرد : مذهب و مرام تو چیست ؟ گفت : عقیده‌ام آن است که جهان را آفریدگاری است و او را پرستش می‌کنم و به او پناه می‌برم ، و هر کس موافق مذهب من می‌باشد به او نیکی می‌کنم و هر کس مخالف مذهب من است خون او را بریزم .

یهودی از آتش پرست سؤ ال کرد : مرام تو چیست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست می‌دارم و به کسی بدی نمی‌کنم و به دوست و دشمن احسان و نیکی می‌کنم . اگر کسی با من بدی کند به او جز با نیکی رفتار نکنم ، به سبب آنکه می‌دانم که جهان هستی را آفریدگاری است . یهودی گفت : این قدر دروغ مگو که من همنوع تو هستم ، و تو روی شتر با وسایل مسافرت می‌کنی و من با پای پیاده با تهی دستی ، نه از خوراک خود می‌دهی و نه سوار بر شترت می‌نمایی .

آتش پرست از شتر پیاده شد و سفره غذا را در مقابل یهودی پهن کرد یهودی مقداری نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگی بگیرد . مقداری راه که با یکدیگر حرکت کردند ، یهودی ناگهان تازیانه بر شتر نواخت و فرار نمود . آتش پرست هر چند فریاد کرد : که ای مرد من به تو احسان نمودم آیا این جزای احسان من است که مرا در بیابان تنها بگذاری ، فایده‌ای نکرد . یهودی با فریاد می‌گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم که هر کس مخالف مرام من است او را هلاک کنم .

آتش پرست رو به آسمان کرد و گفت : خدایا من به این مرد نیکوئی کردم و او بدی نمود ، داد مرا از او بستان .

این گفت و به راه خود ادامه داد . هنوز مقداری راه را نپیموده بود که ناگهان چشمش به شترش افتاد که ایستاده و یهودی را بر زمین انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است .

خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و می‌خواست حرکت کند که ناله یهودی بلند شد : ای مرد نیکوکار تو میوه احسان را چشیدی و من پاداش بدی را دیدم ، اینک به عقیده خودت از راه احسان رومگردان و به من نیکی کن و مرا در این بیابان رها مکن .

او بر یهودی رحم و شفقت نمود او را بر شتر خویش سوار کرد و به شهر رساند .[۱۹]

امام حسین علیه السلام و ساربان

امام صادق علیه السلام فرمود : زنی در کعبه طواف می‌کرد و مردی هم پشت سر آن زن می‌رفت . آن زن دست خود را بلند کرده بود که آن مرد دستش را به روی بازوی آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوی آن زن چسبانید .

مردم جمع شدند حتی قطع رفت و آمد شد . کسی را به نزد امیر مکه فرستادند و جریان را گفتند . او علما را حاضر نمود ، و مردم هم جمع شده بودند که چه حکم و عملی نسبت به این خیانت و واقعه کنند ، متحیر شدند ! امیر مکه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله کسی هست ؟ گفتند : بلی حسین بن علی علیه السلام اینجاست . شب امیر مکه حضرت را خواستند و حکم را از حضرتش پرسیدند .

حضرت اول رو به کعبه نمود و دستهایش را بلند کرد و مدتی مکث فرمود : و بعد دعا کردند . سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوی آن زن جدا نمودند .

امیر مکه گفت : ای حسین علیه السلام آیا حدی نزنم ؟ گفت : نه .

صاحب کتاب گوید : این احسانی بود که حضرت نسبت به این ساربان کرد اما همین ساربان در عوض خوبی و احسان حضرت در تاریکی شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع کرد .[۲۰]

ابوایوب انصاری

یکی از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله (ابوایوب انصاری ) بود . موقعی که پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کردند ، همه قبایل مدینه تقاضا کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله بر آنان فرود آید ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : هر جا شترم نشست همانجا را انتخاب کنم . تا اینکه نزدیک خانه‌های (بنی مالک بن النجار) رسید در محلی که بعدها درب مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت ، شتر به زمین نشست . پس از اندکی برخاست و به راه افتاد ، باز به محل اول برگشت و به زمین نشست .

مردم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و هرکس او را به خانه خودش دعوت می‌کرد . ابوایوب فوری خورجین پیامبر صلی الله علیه و آله را از پشت شتر گرفت و به خانه خود برد .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خورجین چه شد ؟ گفتند : ابوایوب آن را به خانه خود برد . فرمود : شخص باید همراه بارش و به خانه ابوایوب تشریف بردند و تا موقعی که خانه‌های اطراف مسجد ساخته شد در خانه ابوایوب تشریف داشتند .

اول در اطاق پایین و همکف بودند بعد ابوایوب عرضه داشتند یا رسول الله صلی الله علیه و آله مناسب نیست شما در طبقه پایین و ما در طبقه فوقانی باشیم ، خوب است شما بالا تشریف ببرید .

حضرت قبول کردند و دستور دادند اثاثیه را به طبقه فوقانی ببرند . او در تمام جنگها همانند بدر و احد و غزوات در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله با دشمنانش می‌جنگید و شهامتهای بزرگی از خود نشان می‌داد .

در جنگ خیبر پس از پیروزی در برگشت پشت خیمه پیامبر صلی الله علیه و آله نگهبانی می‌داد وقتی صبح شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : بیرون خیمه چه کسی است ؟ عرض کرد : منم ابوایوب . . . دوباره پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خدا ترا رحمت کند . (آری ابوایوب از راه احسان و نیکی با مال و جان این دعای پیامبر صلی الله علیه و آله نصیب او شد . )[۲۱]

جزای اشعار

روز نوروزی (منصور دوانیقی ) که بعد از برادرش ابوالعباس سفاح به خلافت رسید امام کاظم علیه السلام را امر کرد که در مجلس روز عید بنشیند و مردم برای تبریک بیایند و هدایای خود را نزدش بگذارند و حضرت آنها را قبول کند .

حضرت فرمود : عید نوروز عید سنتی فرس (ایرانیان ) است و در اسلام درباره آن چیزی وارد نشده است .

منصور گفت : این کار را به خاطر سیاست لشگر و سپاه می‌کنم ، شما را به خداوند عظیم سوگند می‌دهم که قبول کنید و در مجلس بنشینید ، حضرت هم قبول کردند و در مجلس نشستند و اعیان لشگر و امراء و مردم خدمتش شرفیاب می‌شدند و تهنیت می‌گفتند ، و هدایا را نزد حضرتش می‌گذاشتند .

منصور خادمی را موکل کرده بود که نزد حضرت بایستد و اموال را که می‌آورند ثبت و ضبط کند . آخرین نفرات از مردم ، پیرمردی بود که وارد شد و عرض کرد : یابن رسول الله من مردی فقیر می‌باشم و مالی ندارم که برای شما هدیه بیاورم ولیکن هدیه من سه بیت شعری است که جدم در مرثیه جد شما حسین بن علی علیه السلام سروده ، اشعار را خواند[۲۲]

حضرت فرمود : هدیه شما را قبول کردم ، و در حقش دعای خیر کرد .

پس سر خود را به طرف خادم منصور بلند کردند و فرمود : برو نزد منصور و او را از این اموال جمع شده خبر بده و بگو چه باید کرد ؟ خادم رفت و برگشت و گفت : امیر می‌گوید تمام آن را به شما بخشیدم در هر راهی که می‌خواهی صرف کن .

پس حضرت به آن پیرمرد فرمود : تمام این اموال را بردار که همه را به تو بخشیدم .[۲۳]

یوسف علیه السلام و برادران

بعد از آنکه برادران با حیله یوسف علیه السلام را به بیرون شهر بردند و او را زدند و درون چاه انداختند؛ و پدر را در غم یوسف به حزن و گریه دائمی وادار کردند . . . سالها گذشت تا فهمیدند برادرشان پادشاه مصر شد و بالاخره با پدر و برادران نزدش رسیدند .

یوسف ع نخستین جمله‌ای را که گفت این بود : (خدای من ! به من احسان کرد که مرا از زندان بیرون آورد . )

اینکه از گرفتاری چاه و به دنبالش بردگی خود نامی به زبان نیاورد ، ظاهرا از روی جوانمردی بود که نخواست برادران را خجالت زده کند و آزارهائی را که از آنها دیده بود اظهار کند و آن خاطرات تلخ را تجدید نماید .

بعد فرمود : این شیطان بود که برادرانم را وادار کرد تا آن اعمال نابجا را نسبت به من انجام دهند و مرا به چاه افکنند و پدر را به فراق من مبتلا کنند؛ اما خدای سبحان این احسان را فرمود : که همان رفتار نابجای آنها را مقدمه عزت و بزرگی ما خاندان قرار داد !

این هم از بزرگواری یوسف ع بود که رفتار ظالمانه برادران را نسبت به خود به شیطان منسوب داشت و او را مقصر اصلی دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذری برای کارهای خویشتن داشته باشند .

فرمود : (امروز بر شما ملامتی نیست ) و از جانب من آسوده خاطر باشید که شما را عفو کردم و گذشته‌ها را نادیده می‌گیرم و از طرف خدای تعالی نیز می‌توانم این نوید را به شما بدهم و از وی بخواهم که (خدا نیز از گناه شما درگذرد زیرا او مهربانترین مهربانان است . )

(آری بدون شک هر کس تقوا و صبر پیشه سازد[۲۴]خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند . )[۲۵]

درسی که حضرت یوسف علیه السلام نسبت به بدیهای برادران به همگان داد ، احسان نیک در مقابل بدی کردار آنان بود که انشاء الله ما هم بتوانیم نسبت به برادران دینی این چنین باشیم .

اخلاص

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاعبد الله مخلصا له الدین

خدای را پرستش کن و دین را برای او خالص گردان . )[۲۶]

قال علی علیه السلام : اخلص یجز منه القلیل

عمل را با اخلاص بجا بیاور که اندک آن تو را کفایت می‌کند .[۲۷]

شرح کوتاه :

قبولی همه اعمال کلیدش اخلاص است . هر کس خدا عملش را قبول کند اگر چه حدش کم باشد مخلص است ؛ و آنکس که عملش زیاد باشد و خدا قبول نکند مخلص نیست .

مخلص با مجاهدات روح خود را از رذائل ذوب می‌کند و خون خود را در نیت و عمل بذل می‌کند تا حق تعالی از او بپذیرد .

مراحل نیت و علم و عمل به تزکیه و تصفیه وابستگی دارد ، اگر مخلص مراعات باطن را نمود به توحید رسیده است . کمترین حد اخلاص آنست عبد آنچه در توان دارد بذل کند ، و برای کارش اجر و ارزشی نبیند[۲۸]

سه نفر در غار

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : سه نفر از بنی اسرائیل با یکدیگر هم سفر شدند و به مقصدی روان شدند . در بین راه باری ظاهر شد و باریدن آغاز نمود ، خود را پناهنده به غاری نمودند .

ناگهان سنگی درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانی ساخت . راهی جز آنکه به سوی خدا روند نداشتند . یکی از آنان گفت خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم ، باشد که نجات یابیم ، و هر سه نفر این طرح را قبول کردند .

یکی از آنان گفت : پروردگارا تو خود می دانی که من دختر عمویی داشتم که در کمال زیبائی بود ، شیفته و شیدای او بودم ، تا آنکه در موضعی تنها او را یافتم ، به او در آویختم و خواستم کام دل برگیرم که آن دختر عمو سخن آغاز کرد و گفت : ای پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر . من به این سخن پای بر هوای نفس گذاردم و از آن کار دست کشیدم ، خدایا اگر این کار از روی اخلاص نموده‌ام و جز رضای تو منظوری نداشتم ، این جمع را از غم و هلاکت نجات ده ناگاه دیدند آن سنگ مقداری دور شد و فضای غار کمی روشن گردید .

دومی گفت : خدایا تو می دانی که من پدر و مادری سالخورده داشتم ، که از پیری قامتشان خمیده بود ، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبی نزدشان آمدم که خوراک نزد آنان بگذارم و برگردم ، دیدم آنان در خوابند ، آن شب تا صبح خوراک بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم که آزرده شوند .

پروردگارا اگر این کار محض رضای تو انجام دادم ، در بسته به روی ما بگشا و ما را رهائی ده ؛ در این هنگام مقداری دیگر سنگ به کنار رفت سومی عرض کرد : ای دانای هر نهان و آشکارا ، تو خود می دانی که من کارگری داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وی را دادم ، و او راضی نشد و و بیش از آن اندازه طلب مزد می‌کرد ، و از نزدم برفت .

من آن وجه را گوسفندی خریداری کرم و جداگانه محافظت می‌نمودم که در اندک زمان بسیار شد . بعد از مدتی آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود . من اشاره به گوسفندان کردم . آن گمان کرد که او را مسخره می‌کنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت .[۲۹]

پروردگارا اگر این کار را برای رضای تو انجام داده‌ام و از روی اخلاص بوده ، ما را از این گرفتاری نجات بده . در این وقت تمام سنگ به کناری رفت و هر سه با دلی مملو از شادی از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند .[۳۰]

علی علیه السلام بر سینه عمرو

عمرو بن عبدود شجاعی بود که با هزار سوار و مرد جنگی برابری می‌کرد . در جنگ احزاب مبارز طلبید ، هیچ کس از مسلمین جراءت مبارزه با او را نداشت . تا اینکه حضرت علی علیه السلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و اجازه مبارزه با او را پیشنهاد کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : این عمرو بن عبدود است .

حضرت عرض کرد : من هم علی بن ابیطالبم . و به طرف میدان حرکت کرد و مقابل عمرو ایستاد .

بعد از مبارزه حساس ، عاقبت علی علیه السلام عمرو را بر زمین انداخت و بر روی سینه او نشست[۳۱]

صدای فریاد مسلمین بلند شد و پیوسته به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌گفتند :

یا رسول الله صلی الله علیه و آله بفرمایید علی علیه السلام در کشتن عمرو تعجیل نماید .

پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمود : او را به خود واگذارید ، او در کارش داناتر از دیگران است . هنگامی که سر عمرو را حضرت جدا نمود ، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد . فرمود : یا علی علیه السلام چه شد که در جدا کردن سر عمر توقف نمودی ؟ عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله موقعی که او را بر زمین انداختم مرا ناسزا گفت : من غضبناک شدم ، ترسیدم اگر در حال خشم او را بکشم ، این عمل از من به واسطه تسلی خاطر و تشفی نفس صادر شود ، ایستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه از برای رضای خدا و در راه فرمانبرداری او سرش را از تن جدا کردم .

آری برای این اخلاص و مبارزه با ارزش ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :

(شمشیر علی در روز جنگ خندق[۳۲]با ارزش تر از عبادت جن و انس است . )[۳۳]

شیطان و عابد

در بنی اسرائیل عابدی بود به او گفتند : در فلان مکان درختی است که قومی آن را می‌پرستند . خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند . ابلیس به صورت پیر مردی در راه وی آمد و گفت : کجا می‌روی ؟ عابد گفت : می‌روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم ، تا مردم خدای را نه درخت را بپرستند .[۳۴]

ابلیس گفت : دست بدار تا سخنی باز گویم . گفت : بگو ، گفت : خدای را رسولانی است اگر قطع این درخت لازم بود خدای آنان را می‌فرستاد . عابد گفت : ناچار باید این کار انجام دهم .

ابلیس گفت : نگذارم و با وی گلاویز شد ، عابد وی را بر زمین زد . ابلیس گفت : مرا رها کن تا سخن دیگری برایت گویم ، و آن این است که تو مردی مستمند هستی اگر ترا مالی باشد که بکارگیری و بر عابدان انفاق کنی بهتر از قطع آن درخت است .

دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .

عابد گفت : راست می‌گویی ، یک دینار صدقه می‌دهم و یک دینار بکار برم بهتر از این است که قطع درخت کنم ؛ مرا به این کار امر نکرده‌اند و من پیامبر صلی الله علیه و آله نیستم که غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .

دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج می‌نمود ، ولی روز سوم چیزی ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند .

شیطان در راهش آمد و گفت : به کجا می‌روی ؟ گفت : می‌روم قطع درخت کنم ، گفت : هرگز نتوانی و با عابد گلاویز شد و عابد را روی زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم .

گفت : مرا رها کن تا بروم ؛ لکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟ ابلیس گفت : تو برای خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتی لذا خدا مرا مسخر تو کرد و این بار برای خود و دینار خشمگین شدی ، و من بر تو مسلط شدم .[۳۵]

مخلص دعایش مستجاب شود

(سعید بن مسیب ) گوید : سالی قحطی شد و مردم به طلب باران شدند .

من نظر افکندم و دیدم غلامی سیاه بالای تپه‌ای بر آمد و از مردم جدا شد به دنبالش رفتم و دیدم لبهای خود را حرکت می‌دهد ، و هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری از آسمان ظاهر شد .

غلام سیاه چون نظرش بر آن ابر افتاد ، حمد خدا را کرد و از آنجا حرکت نمود و باران ما را فرو گرفت به حدی که گمان کردیم ما را از بین خواهد برد .

(من به دنبال آن غلام شدم ، دیدم خانه امام سجاد علیه السلام رفت . خدمت امام رسیدم و عرض کردم : در خانه شما غلام سیاهی است ، منت بگذارید ای مولای من و به من بفروشید . )

فرمود : ای سعید چرا به تو نبخشم ؛ پس امر فرمود : بزرگ غلامان خود را که هر غلامی که در خانه است به من عرضه کند پس ایشان را جمع کرد ، ولی آن غلام را در بین ایشان ندیدم .

گفتم : آن را که من می‌خواهم در بین ایشان نیست فرمود : دیگر باقی نمانده مگر فلان غلام ، پس امر فرمود : او را حاضر نمودند . چون حاضر شد دیدم او همان مقصود من است گفتم : مطلوب من همین است .

امام فرمود : ای غلام ، سعید مالک توست همراهش برو . غلام رو به من کرد و گفت : چه چیزی ترا سبب شد ، که مرا از مولایم جدا ساختی ؟[۳۶]

گفتم : به سبب آن چیزی که از استجابت دعای باران تو دیدم . غلام این را شنید دست ابتهال به درگاه حق بلند کرد و رو به آسمان نمود و گفت :

ای پروردگار من ، رازی بود مابین تو و من ، الان که آن را فاش کردی پس مرا بمیران و به سوی خود ببر .

پس امام علیه السلام و آن کسانی که حضار بودند از حال غلام گریستند و من با حال گریان بیرون آمدم چون به منزل خویش رفتم رسول اما آمد و گفت اگر می‌خواهی به جنازه صاحبت حاضر شوی بیا . . ! ! با آن پیام آور برگشتم و دیدم آن غلام وفات کرد .[۳۷]

درخواست حضرت موسی علیه السلام

حضرت موسی علیه السلام عرض کرد : خداوندا می‌خواهم آن مخلوق را که خود را خالص برای یاد تو کرده باشد و در طاعتت بی آلایش باشد را ببینم .

خطاب رسید : ای موسی علیه السلام برو در کنار فلان دریا تا به تو نشان بدهم آنکه را می‌خواهی . حضرت رفت تا رسید به کنار دریا : دید درختی در کنار دریاست و مرغی بر شاخه‌ای از آن درخت که کج شده به طرف دریا نشسته است و مشغول به ذکر خداست . موسی از حال آن مرغ سؤ ال کرد . در جواب گفت : از وقتی که خدا مرا خلق کرده ، است در این شاخه درخت مشغول عبادت و ذکر او هستم و از هر ذکر من هزار ذکر منشعب می‌شود .

غذای من لذت ذکر خداست . موسی سؤ ال نمود : آیا از آنچه در دنیا یافت می‌شود آرزو داری ؟ عرض کرد : آری ، آرزویم این است که یک قطره از آب این دریا را بیاشامم . حضرت موسی تعجب کرد و گفت : ای مرغ میان منقار تو و آب این دریا چندان فاصله‌ای نیست ، چرا منقار را به آب نمی‌رسانی ؟ عرض کرد :

می‌ترسم لذت آن آب مرا از لذت یاد خدایم باز دارد . پس موسی از روی تعجب دو دست خود را بر سر زد .[۳۸]

استقامت

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاستقم کما امرت و من تاب معک : ای پیامبر صلی الله علیه و آله تو چنانکه ماءموری استقامت کن و کسی که با همراهی تو بخدا : رجوع کرد (نیز پایدار باشد)[۳۹]

قال الصادق علیه السلام : من ابتلی من المؤ منین ببلاء فصبر علیه کان له مثل اجر الف شهید

هر مؤ منی به بلائی مبتلا شود و بر آن صبر کند برایش مثل اجر هزار شهید خواهد بود .[۴۰]

شرح کوتاه :

بلاءها و گرفتاریها با استقامت و پایداری آسان می‌شوند .

هر صاحب درد چون ایمان دارد بخاطر امتحان بی صبری نمی‌کند تا به ایمانش خدشه وارد شود .

اینکه فرمودند (مؤ من از کوه سخت تر) است بخاطر پایداریش در مقابله با دشمنی‌ها و از دست دادن اموال و فرزند و مانند اینهاست ، حتی مؤ من کامل حزن بر قبلش راه پیدا نمی‌کند .

ناسازگاری روزگار با عزم ثابت و تیشه استقامت ، مشکل ایجاد نمی‌کند مگر کسانی که این صفت را ندارند و به اندک ناملایماتی از جا کنده می‌شوند .

اگر دین خدا امروز به دست ما رسیده با استقامت پیامبر صلی الله علیه و آله و صبر امام علی علیه السلام .

آل یاسر

در آغاز اسلام ، خانواده‌ای کوچک و مستضعف از چهار نفر تشکیل می‌شوند به اسلام گرویدند . و به طور عجیبی در برابر شکنجه‌های بیرحمانه مشرکان ، استقامت نمودند .

این چهار نفر عبارت بودند از : (یاسر و سمیه (شوهر و زن ) و دو فرزندشان به نام عمار و عبدالله . ) یاسر زیر رگبار شلاق دشمن ، همچنان ایستاد و از اسلام خارج نشد تا جان سپرد .

همسرش (سمیه ) با اینکه پیرزن بود تا حدی که او را عجوزه خوانده‌اند با فریادهای خود در برابر شکنجه دشمنان استقامت نمود . سرانجام ابوجهل آخرین ضربت را به ناحیه شکم او زد و او نیز به شهادت رسید .

ابوجهل علاوه بر آزار بدنی ، او را آزار روحی نیز می‌داد ، و به او که پیرزن قد خمیده بود می‌گفت : تو به خاطر خدا به محمد ایمان نیاورده‌ای ، بلکه شیفته جمال محمد و عاشق رنگ او شده‌ای .

فرزندش (عبدالله ) نیز تحت شکنجه شدید قرار گرفت ، ولی استوار ماند فرزند دیگرش عمار را به بیابان سوزان می‌بردند ، و در برابر تابش آفتاب عریان می‌کردند ، و زره آهنین بر تن نیم سوخته اش می‌نمودند و او را روی ریگهای سوزان بیابان مکه ، که همچون پاره‌های آهن گداخته کوره آهنگران بود ، می‌خواباندند و حلقه‌های زره در بدنش فرو می‌رفت و به او می‌گفتند : به محمد صلی الله علیه و آله کافر شود و دو بت لات و عزی را پرستش کن و او تسلیم شکنجه گران نمی‌شد .

آثار پاره‌های آتش آن چنان در بدن عمار اثر کرده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را آن گونه دید ، که گوئی بیماری برص گرفته و آثار پوستی این بیماری در صورت و بازوان و بدن وجود دارد .

پیامبر صلی الله علیه و آله به این خاندان می‌فرمود : استقامت کنید ای خاندان یاسر ، صبر نمائید که قطعا وعده گاه شما بهشت است .[۴۱]

تو از موری کمتر نیستی

(امیر تیمور گورگان ) در هر پیشامدی آن قدر ثبات قدم داشت که هیچ مشکلی سد راه وی نمی‌شد . علت را از او خواهان شدند ، گفت :

وقتی از دشمن فرار کرده بودم و به ویرانه‌ای پناه بردم ، در عاقبت کار خویش فکر می‌کردم ؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه غله‌ای از خود بزرگتر را برداشته و از دیوار بالا می‌برد .

چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم دیدم ، آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد ، و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد . از دیدار این کردار مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچگاه آنرا فراموش نمی‌کنم .

با خود گفتم : ای تیمور تو از موری کمتری نیستی ، برخیز و درپی کار خود باش ، سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم .[۴۲]

حضرت نوح علیه السلام

با توجه به عمر طولانی (حضرت نوح ) علیه السلام و بودن در میان مردم ، و علاقه زیادی که قوم او به بت پرستی داشتند می‌توان گفت ، که او چه اندازه اذیت و آزار دید و در مقابل آنها استقامت ورزید .

گاهی مردم آن قدر او را کتک می‌زدند که سه روز تمام به حال بیهوشی و اغماء می‌افتاد و از گوش وی خون می‌آمد . او را برمی داشتند و در خانه‌ای می‌انداختند وقتی به هوش می‌آمد ، می‌گفت : خدایا قوم مرا هدایت کن که نمی‌دانند .

قریب نهصد و پنجاه سال مردم را به خدا دعوت کرد ولی آن مردم جز بر طغیان و سرکشی خود نیفزودند تا جائی که مردم دست کودکان خود را می‌گرفتند و آنها را بالای سر نوح می‌آوردند و می‌گفتند : فرزندان اگر پس از ما زنده ماندید مبادا از این دیوانه پیروی کنید ! !

و می‌گفتند : ای نوح علیه السلام اگر دست از گفتارت برنداری سنگسار خواهی شد . . . و اینان که از تو پیروی می‌کنند جز فرومایگانی نیستند که بدون تاءمل سخنانت را گوش داده و دعوتت را پذیرفته‌اند؛ و وقتی نوح سخن می‌گفت : انگشتها در گوش می‌گذاشتند و لباس بر سر می‌کشیدند تا صدای او را نشنوند و صورت او را نبینند . کار نوح علیه السلام را به جائی رساندند که به خدا استغاثه کرد و گفت : خدایا من مغلوبم یاریم ده میان من و ایشان گشایشی فرما .[۴۳]

سکاکی

(سراج الدین سکاکی ) از علمای اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهیان می‌زیسته و از مردم خوارزم بوده است .

سکاکی نخست مردی آهنگر بود . روزی صندوقچه‌ای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید . آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت برد . سلطان و اطرافیان به دقت به صندوقچه تماشا کردند و او را تحسین نمودند .

در آن وقت که منتظر نتیجه بود مرد دانشمندی وارد شد و همه او را تعظیم کردند و دو زانو پیش روی وی نشستند . سکاکی تحت تاءثیر قرار گرفت و گفت : او کیست ؟ گفتند : او یکی از علماء است از کار خود متاءسف شد و پی تحصیل علم شتافت . سی سال از عمرش گذشته بود ، که به مدرسه رفت و به مدرس گفت : می‌خواهم تحصیل علم کنم . مدرس گفت : با این سن و سال فکر نمی‌کنم به جائی برسی ، بیهوده عمرت را تلف مکن.

ولی او با اصرار مشغول تحصیل شد . اما به قدری حافظه و استعدادش ضعیف بود که استاد به او گفت : آن مساءله فقهی را حفظ کن (پوست سگ با دباغی پاک می‌شود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغی پاک می‌شود ! ) استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند .

اما تا ده سال تحصیل علم نتیجه‌ای برایش نداشت و دلتنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد به جائی رسید که قطره‌های آب از بلندی بروی تخته سنگی می‌چکید و بر اثر ریزش مداوم خود ، سوراخی در دل سنگ پدید آورده بود .

مدتی با دقت نگاه کرد ، سپس با خود گفت : دل تو از این سنگ ، سخت تر نیست ، اگر استقامت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد . این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگی با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جائی رسید که دانشمندان عصر وی در علوم عربی و فنون ادبی با دیده اعجاب می‌نگریستند .

کتابی به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربی نوشت که از شاهکارهای بزرگ علمی و ادبی به شمار می‌رود .[۴۴]

وفات فرزند

(ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری ) از زنان جلیله هاشمیه بود . هنگامی که ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت : تو مرد شایسته‌ای ، اما چکنم که کافری و من زنی مسلمانم ، اگر اسلام بیاوری ، مهریه همان اسلام آوردنت باشد .

(ابوطلحه ) بعد از قبول اسلام از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله بشمار می‌رفت . در جنگ احد پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله تیراندازی می‌کرد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله بر روی پنجه پا بلند می‌شد تا هدف تیر او را مشاهده کند .

در این جنگ سینه خود را جلو سینه ی پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه داشته ، عرض می‌کرد : سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آنکه تیر به شمار رسد ، مایلم سینه مرا بشکافد . ابوطلحه پسری داشت که بسیار مورد علاقه او بود ، اتفاقا مریض شد . مادر پسر ، ام سلیم از زنان با جلالت اسلام بود . همین که احساس کرد نزدیک است فرزند فوت شود ، ابوطلحه را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد . پس از رفتنش بچه از دنیا رفت . ام سلیم او را در جامه‌ای پیچیده ، کنار اطاق گذاشت .

فورا غذای مطبوعی تهیه نمود و خویش را برای پذیرائی شوهر آراست . وقتی ابوطلحه آمد ، حال فرزند خود را پرسید ، در جواب گفت : خوابیده است . پرسید : غذائی آماده است ؟ گفت : آری ، غذا را آورد باهم صرف کردند و پس از غذا از نظر غریزه جنسی نیز خود را بی نیاز کرده ، در آن بین که شوهر بهترین دقائق لذت جنسی را داشت ، ام سلیم به ابوطلحه گفت : چندی پیش امانتی از شخصی نزد من بود ، آن را امروز به صاحبش رد کردم ، از این موضوع که نگران نیستی ؟ گفت : چرا نگران باشم وظیفه تو همین بود . ام سلیم گفت : پس در این صورت به تو می‌گویم فرزندت امانتی بود از خدا در دست تو ، امروز امانت را خدا گرفت .

(ابوطلحه ) بدون هیچ تغییر حالی گفت من به شکیبائی از تو که مادر او بودی سزاوارترم .

از جا حرکت کرده غسل نمود و دو رکعت نماز خواند ، پس از آن خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید ، فوت فرزند و عمل ام سلیم را به عرض آن جناب رسانید .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خداوند در آمیزش امروز شما برکت دهد ، آنگاه فرمود : شکر می‌کنم خدای را که در میان امت من نیز زنی همانند زن صابره بنی اسرائیل قرار داد .[۴۵]

اصلاح

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ان طائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما

اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به دشمنی برخیزند بین آنها صلح برقرار کنید)[۴۶]

قال الصادق علیه السلام : لان اصلح بین اثنین احب الی من اءن اتصدق بدینارین

صلح دادن بین دو نفر مردم از دو دینار صدقه دادن بهتر است )[۴۷]

شرح کوتاه :

همانطوری که اصلاح و وارسی نفس از واجبات است و تا شخص خود را اصلاح نکند ، نتواند دیگران را اصلاح کند؛ اصلاح بین برادران دینی ، فامیل ، همسایه و . . . از صفاتی است که خداوند آن را دوست دارد.

برای وحدت و هماهنگی و ارتباط ، و عدم جدائی و تفرقه ، هر نوع عملی که سبب آن شود لازم است ، حتی اگر دروغ مصلحت آمیز هم ضرورت پیدا می‌کند ، گفتنش عیبی ندارد گاهی واجب هم می‌شود ، تا فتنه و فساد خاموش و از بین برود .

دستور اصلاح

(ابوحنیفه ) مدیر حجاج و دامادش در زمان امام صادق علیه السلام بر سر ارث دعوا داشتند گوید : مفضل بن عمر کوفی (از اصحاب خاص امام ) از کنار ما می‌گذشت ، نزاع ما را بدید و ایستاد و بعد فرمود :

با من تا درب منزلم بیایید؛ ما هم تا درب منزل او رفتیم او وارد خانه اش شد و کیسه پولی به مقدار چهار صد در هم آورد به ما داد و بین ما را اصلاح داد ، و بعد گفت :

این مال از من نیست از امام صادق علیه السلام است ، امام فرمود : هر گاه میان دو نفر از شیعیان ما بر سر پول نزاع شد ، به آنها بده تا بینشان اصلاح شود .[۴۸]

مصلح باید دانا به نزاع باشد

(عبدالملک ) گوید : بین حضرت باقر علیه السلام و بعضی فرزندان امام حسن علیه السلام اختلافی پیدا شد ، من خدمت امام رفتم و خواستم در این میان سخنی بگویم تا شاید اصلاح شود .

امام فرمود : تو چیزی در بین ما مگو ، زیرا مثل ما با پسر عمویمان مانند همان مردی است که در بنی اسرائیل زندگی می‌کرد ، و او را دو دختر بود یکی از آن دو را به مردی کشاورز و دیگری را به شخصی کوزه گر شوهر داده بود .

روزی برای دیدن آنها حرکت کرد؛ اول پیش آن دختری که زن کشاورز بود رفت و از او احوال پرسید : دختر گفت : پدرجان شوهرم زراعت فراوانی کرده اگر باران بیاید حال ما از تمام بنی اسرائیل بهتر است .

از منزل آن دختر به خانه دیگر دخترش رفت و از احوالش پرسید ، گفت : پدر ، شوهرم کوزه زیادی ساخته اگر خداوند مدتی باران نفرستد تا کوزه‌های او خشک شود حال ما از همه نیکوتر است .

آن مرد از خانه دختر خود خارج شد در حالی که می‌گفت : خدایا تو خودت هر چه صلاح می دانی بکن ، در این میان مرا نمی‌رسد که به نفع یکی درخواستی بکنم ، هرچه صلاح است آنها را انجام ده .

امام فرمود : شما نیز نمی‌توانید بین ما سخنی بگویید ، مبادا در این میان بی احترامی به یکی از ما شود ، وظیفه شما به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به ما احترام نسبت به همه ما است .[۴۹]

اثر وضعی و اخروی اصلاح

(فضیل بن عیاض ) گوید : روزی شخص پریشانی قدری ریسمان که عیالش بافته بود به بازار برد تا با فروش آن ، از گرسنگی نجات پیدا کنند . ریسمان را به یک درهم فروخت و خواست نانی تهیه کند که در این هنگام ، دو نفر را مشاهده کرد که به سبب یک درهم با یکدیگر نزاع می‌کنند و سر و صورت یکدیگر را مجروح نموده ، و به نزاع خویش هم ادامه می‌دهند .

آن شخص جلو آمد و گفت : یک درهم را بگیرید تا نزاع شما تمام شود و این کار را کرد و بین آنان را اصلاح نمود و باز با تهی دستی به منزل رهسپار گشت و داستان را برای همسرش نقل کرد ، او نیز خشنود گشت.

آنگاه زن اطراف خانه را جستجو کرد و لباس کهنه‌ای را پیدا نمود و به شوهر خود داد تا بفروشد و غذائی تهیه کند .

مرد لباس کهنه را به بازار آورد و کسی از او نخرید ، لکن دید مردی ماهی گندیده‌ای در دست دارد گفت : بیا معامله و معاوضه کنیم ، ماهی فروش قبول کرد . لباس کهنه را داد و ماهی فاسد را گرفت و به منزل آمد .

زن مشغول آماده کردن ماهی شد که ناگهان چیزی قیمتی در شکم ماهی یافت و به شوهر داد تا به بازار ببرد و بفروشد .

آن را به بازار آورد به قیمت خوبی (دوازده بدره ) فروخت و به منزل مراجعت کرد . چون وارد خانه شد فقیری بر در آواز داد : از آنچه خدای به شما داده مرا عنایت کنید . آن مرد همه پولها را نزد فقیر گذاشت و گفت : هر چه می‌خواهی بردار ، فقیر برداشت چند قدم برنداشت که مراجعت نمود و گفت :

من فقیر نیستم ، فرستاده خدایم ، خواستم اعلان کنم که این پاداش احسان شماست که میان آن دو نفر را اصلاح و سازش دادید .[۵۰]

میرزا جواد آقا ملکی

درباره مرحوم عارف بالله (میرزا جواد آقا ملکی ) [۵۱]نوشته‌اند؛ ابتدای سلوکش بعد از دو سال خدمت استاد عارف خود ملا (حسینقلی همدانی ) (متوفی ۱۳۱۱) عرض می‌کند : من در سیر و سلوک خود به جائی نرسیدم ! !

استاد می‌فرماید : اسم شما چیست ؟ عرض می‌کند : مرا نمی‌شناسید ، من جواد تبریزی ملکی هستم . می‌فرماید : شما با فلان ملکی‌ها بستگی دارید ؟ عرض می‌کند : بلی و از آنها انتقاد می‌کند .

استاد می‌فرماید : هر وقت توانستی کفش آنها را که بد میدانی پیش پایشان جفت کنی ، من خود به سراغ تو خواهم آمد .

میرزا جواد آقا فردا که به درس می‌رود خود پایین تر از بقیه شاگردان می‌نشیند ، و رفته رفته طلبه هائی که از فامیل ملکی در نجف بودند و او آنها را خوب نمی‌شناخته ، مورد محبت خود قرار می‌دهد ، تا جائی که کفش را پیش پای آنان جفت می‌کند . چون این خبر به آن طایفه که در تبریز ساکن بودند ، می‌رسد رفع کدورت فامیلی می‌شود .

بعدا میرزا جواد استاد می‌فرماید : دستور تازه‌ای (بعد از اصلاح فامیلی ) نیست ، تو باید حالت اصلاح شود و از همین دستورات شرعی بهره مند شوی ، ضمنا یادآور می‌شود که کتاب مفتاح الفلاح مرحوم شیخ بهائی برای عمل کردن خوب است .[۵۲]

میرزا کم کم ترقی می‌کند و به حوزه قم می‌آید و به تربیت نفوس می‌پردازد و عده زیادی از خواص و عوام از او بهره مند می‌شوند . . . .

وزیر مصلح

(ماءمون ) خلیفه عباسی بر (علی بن جهم سامی ) شاعر دربار غضب کرد و گفت : او را به قتل رسانید ، و بعد از آن همه مال او را تصرف کنید .

(احمد بن ابی دواد) وزیر ، برای اصلاح پیش ماءمون آمد و گفت : اگر خلیفه او را بکشد مال او از چه کسی خواهد گرفت ؟ ماءمون گفت : از ورثه او ، احمد گفت : آن زمان خلیفه مال ورثه گرفته باشد نه مال او را ، چه او بعد از حیات مالک نباشد ، و این ظلم لایق منصب خلافت نیست ، که مال دیگری را در مؤ اخذه دیگری بگیرند !

ماءمون گفت : پس او را حبس کن ، مال و را بگیر بعد از آن او را بکش احمد از مجلس ماءمون بیرون آمد و او را حبس کرد و نگاه داشت تا وقتی که غضب ماءمون فرونشست .

آنگاه با این نقشه اصلاحی ، ماءمون به علی بن جهم خوش بین شد و احمد وزیر را بر نیکوئی این عمل ، تحسین کرد و قدر و منزلت او را بیفزود .[۵۳]

آمال

مقدمه

قال الله الحکیم : (ذرهم یاکلوا و یلههم الامل : ای پیامبر صلی الله علیه و آله این کافران را بخوردن و لذات حیوانی واگذار تا آمال دنیوی آنان را غافل گرداند . )[۵۴]

قال علی علیه السلام : (اءلامال لاتنتهی : آرزوها پایانی ندارد)[۵۵]

شرح کوتاه :

کسانی که به داشتن نقد دنیا قانع و شاکر نیستند و به دنیا و نسیه آن دل بسته‌اند به آمال و آرزوهای دراز مبتلا هستند ، آنکه خیال می‌کند همیشه جوان است و از مرگ غافل است و به بقاء خود می‌اندیشد و آرزوی مردان فلان رئیس را دارد تا جای او بنشیند ، و یا به فکر ساختن کارخانه در آینده است ، و یا اینکه بعدا عروس و داماد و نوه و نبیره را خواهد دید و ده‌ها نظیر این افکار خیالی و باطل ، موجب آمال طویل می‌شود .

بیشتر اهل جهنم فریادشان از سوف یعنی تاءخیر انداختن است ، چرا که در دنیا به نقد اکتفا نکردند و اصلاح نفس را تاءخیر می‌انداختند ، و اموال را تصفیه نمی‌کردند و عبادات را به پیری حواله می‌کردند ، آری باید آرزوها را کوتاه و هر چیزی را بوقتش انجام داد و از فردائی که معلوم نیست نباید اعتماد کرد[۵۶]

عیسی و زارع

گویند حضرت (عیسی بن مریم ) علیه السلام نشسته بود و نگاه می‌کرد به مرد زارعی که بیل در دست داشت و مشغول کندن زمین بود .

حضرت عرض کرد : خدایا آرزو و امید را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بیل را به یک سو انداخت و در گوشه‌ای نشست .

عیسی علیه السلام عرض کرد : خدایا آرزو را به او بازگردان . زارع حرکت کرد و مشغول زارع شد . عیسی علیه السلام از زارع سؤ ال نمود : چرا چنین کردی ؟ گفت : با خود گفتم تو مردی هستی که عمرت به پایان رسیده ، تا به کی بکار کردن مشغولی ، بیل را به یک طرف انداخته و در گوشه‌ای نشستم .

بعد از لحظاتی با خود گفتم : چرا کار نمی‌کنی و حال آنکه هنوز جان داری و به معاش نیازمندی ، پس بکار مشغول شدم[۵۷]

شیره فروش و حجاج روزی

(حجاج بن یوسف ثقفی ) خونخوار (و وزیر عبدالملک بن مروان خلیفه عباسی ) در بازار گردشی می‌کرد . شیر فروشی را مشاهده کرد که با خود صحبت می‌کند . به گوشه‌ای ایستاد و به گفته‌هایش گوش داد که می‌گفت :

این شیر را می‌فروشم ، در آمدش فلان مقدار خواهد شد . استفاده آن را با در آمدهای آینده روی هم می‌گذارم تا به قیمت گوسفندی برسد ، یک میش تهیه می‌کنم هم از شیرش بهره می‌برم و بقیه در آمد آن سرمایه تازه‌ای می‌شود بعد از چند سال سرمایه داری خواهم شد و گاو و گوسفند و ملک خواهم داشت .

آنگاه (دختر حجاج بن یوسف ) را خواستگاری می‌کنم ، پس از ازدواج با او شخص با اهمیتی می‌شوم . اگر روزی دختر حجاج از اطاعتم سرپیچی کند با همین لگد چنان می‌زنم که دنده‌هایش خورد شود؛ همین که پایش را بلند کرد به ظرف شیر خورد و همه آن به زمین ریخت .

حجاج جلو آمد و به دو نفر از همراهانش دستور داد او را بخوابانند و صد تازیانه بر بدنش بزنند .

شیر فروش پرسید : برای چه مرا بی تقصیر می‌زنید ؟ ! حجاج گفت : مگر نگفتی اگر دختر مرا می‌گرفتی چنان لگد می‌زدی که پهلویش بشکند ، اینک به کیفر آن لگد باید صد تازیانه بخوری [۵۸]

آرزوی شهادت

(عمرو بن جموح ) از قبیله خزرج و اهل مدینه و مردی دارای جود و بخشش بود . وقتی که اقوامش برای بار اول به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند ، حضرت از رئیس قبیله سؤ ال کردند ، آنها شخصی که بخیل بود به نام (جد بن قیس ) را معرفی کردند .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : رئیس شما عمرو بن جموح همان مرد سفید اندام که دارای موهای فرفری بود ، باشد او پایش لنگ بود ، و به حکم قانون اسلامی ، از جهاد معاف بود . وقتی جنگ احد پیش آمد ، او چهار پسر داشت و پسرهایش سلاح پوشیدند . گفت : من هم باید بیایم شهید بشوم . پسرها مانع شدند و گفتند : پدر ما می‌روم ، تو در خانه بمان ، تو وظیفه نداری .

پیرمرد قبول نکرد ، پسران رفتند فامیل را جمع کردند که مانع او بشوند . هر چه گفتند : او گوش نکرد ، او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت : من آرزوی شهادت دارم چرا بچه‌هایم نمی‌گذارند من به جهاد بروم و در راه خدا شهید بشوم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این مرد آرزوی شهادت دارد ، بر او واجب نیست ولی حرام هم نیست .

خوشحال شد و مسلح به طرف جهاد رفت . پسرها در جنگ مراقب او بودند ، ولی او بی پروا خودش را به قلب لشکر می‌زد تا بالاخره شهید شد .

و چون موقع رفتن به جهاد دعا کرد : خدایا مرا به خانه‌ام بازنگردان و شهادت نصیبم فرما ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : دعایش مستجاب شد و او را در قبرستان شهدای احد دفن کردند .[۵۹]

جعده به آرزویش نرسید

امام حسن علیه السلام بسیار زیبا و حلیم و دارای سخاوت و نسبت به خانواده رؤ ف و مهربان بود . چون معاویه ده سال بعد از علی علیه السلام با او از در کید و دشمنی در آمد ، و چند باز به امر او حضرت را ضربت زدند ولی اثری نداشت تصمیم گرفت ، به وسیله زن امام حسن علیه السلام (عده دختر اشعث بن قیس ) ، او را با وعده‌های کاذب ، زهر بخوراند .

معاویه به او گفت : اگر به حسن بن علی علیه السلام زهر بدهی صد هزار درهم به تو می‌دهم و ترا به ازدواج پسرم یزید در می‌آورم . او به آرزوی پول و زن یزید شدن ؛ زهری که معاویه از پادشاه روم گرفته بود به آن داد که در غذای حضرت مخلوط کند .

روزی امام حسن علیه السلام روزه دار بودند و آن روز بسیار گرم بود و تشنگی بر آن جناب اثر کرده بود در وقت افطار جعده شربت شیری برای حضرت آورد ، که زهر داخل آن کرده بود .

چون حضرت بیاشامید ، احساس مسمومیت کرد و گفت : انالله و انا الیه راجعون ، پس حمد خدا کرد که از این جهان فنی به جهان جاودانی خواهد رفت .

سپس روی به جعده کرد و فرمود : ای دشمن خدا مرا کشتی ، خدا ترا بکشد ، به خدا سوگند بعد از من نصیبی نخواهی داشت ، آن شخص ترا فریب داده ، خدا ترا و او را به عذاب خود خوار فرماید .

از حلم امام آنکه : وقتی امام حسین علیه السلام از برادر درباره قاتلش سؤ ال کرد ، حاضر نشد اسم جعده را به زبان بیاورد .

به روایتی دو روز (و به روایتی چهل روز ) زهر در وجود مبارک امام اثر کرد و در ۲۸ صفر سال ۵۰ هجری در سن ۴۸ از دنیا رحلت کردند .

اما جعده به خاطر طمع به مال و زن یزید شدن آرزویش را به گور برد؛ معاویه گفت : وقتی به حسن بن علی علیه السلام وفا نکرد چطور با یزید وفا کند ، و به وعده‌هایی که به او داده بود عمل نکرد؛ و با خواری و ذلت از دنیا به درک واصل شد .[۶۰]

مغیره به آرزویش ، ریاست رسید

(مغیره بن شعبه ) از اهل طائف در سال پنجم هجری اسلام آورد و از افراد مکار و شیطان صفت و ریاست پرست بوده است او وقتی شنید که معاویه ، زیاد بن ابیه برادر خوانده خود را به کوفه فرستاد تا اقامت گزیند تا بعدا مغیره را از استانداری کوفه عزل و او را استاندار کند ، کس را در جای خود گذاشت و به شام نزد معاویه رفت و تقاضای انتقال از کوفه را نمود و گفت :

من پیر شده‌ام می‌خواهم در (قرقیسیا) چند دهکده را در اختیار من بگذاری تا استراحت کنم !

معاویه فکر کرد که قیس از مخالفین اوست در (قرقیسیا) بسر می‌برد ممکن است مغیره به آنجا برود و با او بر ضدش متحد شود .

معاویه گفت : ما به تو احتیاج داریم باید به کوفه بروی ، و مغیره با آرزومند ، انکار از رفتن می‌کرد . آن قدر معاویه اصرار کرد که او قبول کرد . نیمه شب وارد کوفه شد و اطرافیان خود را دستور داد (زیاد بن ابیه ) را روانه شام کنید .

مدتی بعد معاویه (سعید بن عاص ) را به جای او در کوفه منصوب کرد . مغیره نزد یزید رفت و گفت : چرا معاویه به فکر تو نیست ، لازم است ترا به ولایتعهدی و جانشینی معرفی کند . . . !

یزید تحریک شد و به پدر این پیشنهاد را کرد و با اصرار مغیره ، یزید به جانشینی منصوب شد .

معاویه حکومت مصر را به عمروعاص و حکومت کوفه را به فرزند عمروعاص ، عبدالله واگذار نمود . مغیره نزد معاویه آمد و گفت : خود را میان دو دهان شیر قرار دادی ؟ معاویه دید حرف دستی است ، لذا عبدالله را معزول ساخت و مغیره را دوباره با دو نقشه (ولایتعهدی یزید ، در میان دو شیر قرار گرفتن ) به حکومت کوفه منصوب کرد و هفت سال و چند ماه حکومت کرد و در سال ۴۹ به مرض طاعون مرد .[۶۱]

امانت

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان الله یامر کم ان تودوا الامانات الی اهلها

خدا به شما امر می‌کند که امانت را به صاحبانش باز دهید)[۶۲]

قال الباقر علیه السلام : فلو ان قاتل علی بن ابیطالب انتمنی علی امانه لادیتها الیه

اگر قاتل حضرت علی علیه السلام امانتی به من بسپارد هر آینه آن را به وقتش به او باز می‌گردانم[۶۳]

شرح کوتاه :

هر چیزی که برسم امانت نزد انسان گذاشته شود حفظش واجب و خیانت به آن حرام است ، فرق نمی‌کند صاحب امانت مسلمان یا کافر باشد .

امانت دار بخاطر حفظ متاع مردم ، مورد لطف خدای می‌باشد .

خیانت در ودیعه مردم ، سبب می‌شود که مردم به چشم دزدی و پستی به او نگاه کنند .

از نشانه‌های ایمان کامل آنست که در اداء امانت خیانت نکند؛ تخلف از دادن ، خدا پرده فقر می‌پوشاند . امانات یا مال یا اسرار یا فروج یا مرکب و امثال اینهاست . و شیطان صدها دام می‌نهد تا بتواند امانت دار را اغوا و گمراه کند تا به وسوسه خیانت در آنها نماید !

امانت داری ام سلمه

موقعی که علی علیه السلام تصمیم گرفت که به عراق برای اقامت برود ، نامه‌ها وصیتنامه خود را به (ام سلمه ) سپرد ، و هنگامی که امام حسن علیه السلام به مدینه برگشت آنها را به وی برگردانید .

وقتی که امام حسین علیه السلام عازم عراق شد ، نامه و وصیت خود را به‌ام سلمه سپرد و فرمود : هر گاه بزرگترین فرزندم آمد و اینها را مطالبه کرد به او بده . پس از شهادت امام حسین علیه السلام امام سجاد به مدینه بازگشت و سپرده‌ها را به وی برگردانید .[۶۴]

(عمر پسر ام سلمه ) می‌گوید : مادرم گفت : روزی پیامبر صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام به خانه من تشریف آورد و پوست گوسفندی طلب کرد؛ در پوست مطالبی نوشت و به من داد و فرمود : هر که با این نشانه‌ها از تو این امانت را طلب کرد به وی بسپار .

روزگاری گذشت و پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کردند تا زمان خلافت امیرالمؤ منین کسی طلب این امانت را نکرد ، تا روزی که مردم با علی علیه السلام بیعت کردند .

من (پسر ام سلمه ) در میان جمعیت روز بیعت نشستم پس از آنکه علی علیه السلام از منبر فرود آمد مرا دید و فرمود : برو از مادرت اجازه بگیر ، می‌خواهم او را ملاقات کنم من نزد مادرم رفتم و جریان را گفتم مادرم گفت : منتظر چنین روزی بودم . امام وارد شد و فرمود : ام سلمه آن امانت را با این نشانه‌ها به من بده . مادرم برخاست از میان صندوقی ، صندوق کوچکی بیرون آورد و آن امانت را به وی سپرد ، سپس به من گفت : فرزندم دست از علی علیه السلام بر مدار که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امامی جز او سراغ ندارم .[۶۵]

عطار خیانت کار در زمان=

(عضدالدوله دیلمی ) مرد ناشناسی وارد بغداد شد و گردنبندی را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولی مشتی پیدا نشد . چون خیال مسافرت مکه را داشت ، در پی یافتن مردی امینی گشت تا گردن بند را به وی بسپارد .

مردم عطاری را معرفی کردند که به پرهیزکاری معروف بود . گردنبند را به رسم امانت نزد وی گذاشت به مکه مسافرت کرد . در مراجعت مقداری هدیه برای او هم آورد .

چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد ، عطار خود را به ناشناسی زد و گفت : من ترا نمی‌شناسم و امانتی نزد من نگذاشتی ، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند .

چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزی نشنید . کس به او گفت : حکایت خود را با این عطار ، برای امیر عضدالدوله دیلمی بنویس حتما کاری برایت می‌کند نامه‌ای برای امیر نوشت ، و عضدالدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالی بر در دکان عطار بنشین ، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام می‌دهم تو فقط جواب سلام مرا بده . روز بعد مطالبه گردن بند را از او بنما و نتیجه را به من خبر بده .

روز چهارم امیر با تشریفات مخصوص از در دکان عبور کرد و همین که چشمش به مرد غریب افتاد ، سلام کرد و او را بسیار احترام نمود . مرد جواب امیر را داد ، و امیر از او گلایه کرد که به بغداد می‌آیی ، و از ما خبری نمی‌گیری و خاسته است را به ما نمی‌گویی ، مرد غریب پوزش خواست که تاکنون موفق نشدم عرض ارادت نمایم . در تمام مدت عطار و مردم در شگفت بودند که این ناشناس کیست ؛ و عطار مرگ را به چشم می‌دید .

همین که امیر رفت ، عطار رو به آن ناشناس کرد و پرسید : برادر آن گلوبند را چه وقت به من دادی ، آیا نشانه‌ای داشت ؟ دو مرتبه بگو شاید یادم بیاید . مرد نشانه‌های امانت را گفت : عطار جستجوی مختصری کرد و گلوبند را یافت و به او تسلیم کرد؛ گفت : خدا می‌داند من فراموش کرده بودم .

مرد نزد امیر رفت و جریان را برایش نقل کرد . امیر گردنبند را از او گرفت و به گردن مرد عطار آویخت و او را به دار کشید دستور داد

در میان شهر صدا بزنند ، این است کیفر کسی که امانتی بگیرد و بعد انکار کند . پس از این کار عبرت آور ، گردن بند را به او رد کرد و او را به شهرش فرستاد .[۶۶]

به هیچ امانتی نباید خیانت کرد

(عبداله بن سنان ) گوید : بر امام صادق (در مسجد) وارد شدم در حالی که ایشان نماز عصر را خوانده بود و رو به قبله نشسته بود .

عرض کردم بعضی از پادشاهان و امراء ما را امین می‌دانند و اموالی را به امانت نزد ما می‌گذارند ، با اینکه خمس مال خود را نمی‌دهند ، آیا اموالشان را به آنها رد کنیم یا تصرف نمائیم ؟ امام سه مرتبه فرمود : به خدای کعبه اگر ابن ملجم کشنده و قاتل پدرم علی علیه السلام امانتی به من بدهد ، هر زمان خواست امانتش را به او می‌دهم[۶۷]

چوپان و گوسفندان یهودیان

سال هفتم هجری پیامبر صلی الله علیه و آله همراه هزار ششصد نفر سرباز برای فتح قلعه خیبر که در ۳۲ فرسخی مدینه قرار داشت روانه شدند . مسلمانان در بیابانهای اطراف خیبر مدتی ماندند و نتوانستند قلعه‌های خیبر را فتح کنند .

از نظر غذائی در مضیقه سختی قرار داشتند به طوری که بر اثر شدت گرسنگی ، از گوشت حیواناتی که مکروه بود ، مانند گوشت قاطر و اسب استفاده می‌کردند .

در این شرایط ، چوپان سیاه چهره‌ای که گوسفندان یهودیان را می‌چراند ، به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و مسلمان شد ، و سپس گفت : این گوسفندان مال یهودیان است در اختیار شما می‌گذارم .

پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال صراحت در پاسخ او فرمود : این گوسفندان نزد تو امانت هستند ، و در آئین ما خیانت به امانت جایز نیست ، بر تو لازم است که همه گوسفندان را به در قلعه ببری و به صاحبانشان بدهی .

او فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله را اطاعت کرد و گوسفندان را به صاحبانشان رساند و به جبهه مسلمین بازگشت .[۶۸]

امانت به پیامبر صلی الله علیه و آله و قریش

چون رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کردند ، امیرالمؤ منین علیه السلام را در مکه گذاشت و فرمود : ودایع و امانت مرا به صاحبانش بده .

(حنظله پسر ابوسفیان ) به (عمیر بن وائل ) گفت : (به علی علیه السلام بگو من صد مثقال طلای سرخ در نزد پیامبر به امانت گذاشتم ، چون به مدینه فرار کرده و تو کفیل او هستی ، امانت مرا بده ، و اگر از تو شاهدی طلب کرد ، ما جماعت قریش بر ین امانت گواهی می‌دهیم . )

عمیر نمی‌خواست این کار را کند ، اما حنظله با دادن مقداری طلا و گردن بند هند زن ابوسفیان به عمیر ، او را وادار کرد این طلب را از علی علیه السلام بکند !

عمیر نزد امام آمد و ادعای امانت کرد و گفت : بر ادعایم ابوجهل و اکرمه و عقبه و ابوسفیان و حنظله گواهی می‌دهند .

امام فرمود : این مکر و حیله به خودشان بازگردد ، برو گواهان خود را در کعبه حاضر کن ، و او آنها را حاضر کرد؛ و امام جداگانه از هر یک علائم امانت را پرسید امام فرمود : عمیر ، چه وقت امانت را به محمد صلی الله علیه و آله دادی ؟ گفت : صبح ، محمد صلی الله علیه و آله به بنده خود داد .

فرمود : ابوجهل چه وقت امانت را عمیر به محمد صلی الله علیه و آله داد ؟ گفت : نمی‌دانم .

از ابوسفیان سؤ ال کرد ؟ گفت : هنگام غروب شمس بود و امانت را در آستین خود نهاد .

بعد از حنظله سؤ ال کرد ؟ گفت : هنگام ظهر امانت را گرفت و در پیش روی خودش نهاد .

بعد از عقبه پرسید ؟ گفت : هنگام عصر بود که بدست خودش گرفت و به خانه برد .

از عکرمه سؤ ال کرد ؟ او گفت : روز روشن شده بود که امانت را محمد صلی الله علیه و آله گرفت و به خانه فاطمه علیه السلام فرستاد .

امام اختلاف در امانت را برایشان بازگو نمود و مکر ایشان ظاهر شد . و بعد روی به عمیر کرد و گفت : چرا موقع دروغ بستن حالت دگرگون و رنگت زرد گشت .

عرض کرد : همانا مرد حیله گر رنگش سرخ نگردد : به خدای کعبه که من هیچ امانت نزد محمد صلی الله علیه و آله ندارم ، و این خدیعت را حنظله به رشوه دادن به من آموخت ، و این گردنبند هند همسر ابوسفیان است که نام خود را بر آن نوشته است ، که از جمله آن رشوه است .[۶۹]

امتحان

مقدمه

قال الله الحکیم : (الذی خلق الموت و الحیوه لیبلوکم ایکم حسن عملا

خدائی که مرگ و زندگانی را آفرید که تا شما بندگان را بیازماید کدامین در عمل نکوترید)[۷۰]

قال السجاد علیه السلام

انما خلق الدنیا و اهلها لیبلوهم فیها
خدا دنیا و اهلش را آفرید تا آنان را بیازماید .[۷۱]

شرح کوتاه :

موارد امتحان در دنیا از قبیل ترس ، گرسنگی ، مرض ، از دست دادن جوان ، ورشکستگی مالی ، اتهام بی مورد ، همسایه بد و . . . می‌باشد .

چون این دنیا محل کشت و کار ، و سپس امتحان است ، خوش بحال کسی که در حال خوشی و ناخوشی در همه مراحل زندگی مردود نشود .

یک وقت ثروت است و انسان به فقر امتحان می‌شود .

در ثروت شکر و در فقر صبر چاره ساز است . همه مورد آزمایش الهی قرار می‌گیرند فقط از نظر کمی و کیفی فرق می‌کند . نمی‌بینید عده‌ای اهل ادعا و لاف زدن هستند ، و بوقت آزمایش می‌بازند ، و صبر را از دست می‌دهند و در غربال شدن ، جائی برای با ماندن ندارند ؟ !

هارون مکی

(سهل خراسانی ) به حضور امام صادق علیه السلام آمد و از روی اعتراض گفت : چرا با اینکه حق با تو است نشسته‌ای و قیام نمی‌کنی . حال صد هزار نفر از شیعیان تو هستند که به فرمان تو شمشیر را از نیام بر می‌کشند ، و با دشمن تو خواهد جنگید .

امام برای اینکه عملا جواب او را داده باشد ، دستور داد ، تئوری را آتش کنند ، و سپس به سهل فرمود : برخیز و در میان شعله‌های آتش تنور بنشین .

سهل گفت ای آقای من ، مرا در آتش مسوزان ، حرفم را پس گرفتم ، شما نیز از سخنتان بگذرید ، خداوند به شما لطف و مرحمت کند .

در همین میان یکی از یاران راستین امام صادق علیه السلام به نام هارون مکی به حضور امام رسید امام به او فرمود : کفشت را به کنار بینداز و در میان آتش تنور بنشین ، او همین کار را بی درنگ انجام داد و در میان آتش تنور نشست . امام متوجه سهل شد و از اخبار خراسان برای او مطالبی فرمود : گوئی خودش از نزدیک در خراسان ناظر اوضاع آن سامان بوده است .

سپس به سهل فرمود : برخیز به تنور بنگر ، چون سهل به تنور نگاه کرد ، دید هارون مکی چهار زانو در میان آتش نشسته است .

امام فرمود : در خراسان چند نفر مثل این شخص وجود دارد ؟ عرض کرد : سوگند به خدا حتی یک نفر در خرسان ، مثل این شخص وجود ندارد .

فرمود : من خروج و قیام نمی‌کنم در زمانی که (حتی ) پنج نفر یار راستین برای ما پیدا نشود ، ما به وقت قیام آگاه تر هستیم .[۷۲]

بهلول قبول شد

(هارون الرشید) خلیفه عباسی خواست کسی را برای قضاوت بغداد تعیین نماید ، با اطرافیان خود مشورت کرد ، همگی گفتند : برای این کار جز بهلول صلاحیت ندارد .

بهلول را خواست و قضاوت را به وی پیشنهاد کرد . بهلول گفت : من صلاحیت و شایستگی برای این سمت ندارم .

هارون گفت : تمام اهل بغداد می‌گویند جز تو کسی سزاوار نیست ، حال تو قبول نمی‌کنی !

بهلول گفت : من به وضع و شخصیت خود از شما بیشتر اطلاع دارم ، و این سخن من یا راست است یا دروغ ، اگر راست باشد شایسته نیست کسی که صلاحیت منصب قضاوت را ندارد متصدی شود . اگر دروغ است شخص دروغگو نیز صلاحیت این مقام را ندارد .

هارون اصرار کرد که باید بپذیرد ، و بهلول یک شب مهلت خواست تا فکر کند . فردا صبح خود را به دیوانگی زد و سوار بر چوبی شده و در میان بازارهای بغداد میدوید و صدا می‌زد دور شوید ، راه بدهید اسبم شما را لگد نزند .

مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است ! خبر به هارون الرشید رساندند و گفتند : بهلول دیوانه شده است .

گفت : او دیوانه نشده ولکن دینش را به این وسیله حفظ و از دست ما فرار نمود تا در حقوق مردم دخالت ننماید .[۷۳]

آری آزمایش هر کس نوعی مخصوص است نه تنها ریاست برای بهلول آماده بود بلکه غذای خلیفه را برای او می‌آوردند می گفت : غذا را ببرید پیش سگهای پشت حمام بیاندازید ، تازه اگر سگها هم بفهمند از غذای خلیفه نخواهند خورد !

ابوهریره مردود شد

(ابوهریره ) سال هشتم هجری اسلام آورد و دو سال فقط پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد و ۷۸ سالگی در سال ۵۹ هجری از دنیا رفت .

او از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله را دید و جزء صحابه بشمار می‌رفت از این منزلت برای دنیایش خود را فروخت و نتوانست با استفاده از پیامبر صلی الله علیه و آله خویش را از لغزشها مادی و معنوی حفظ کند .

او برای جلب پول و طماع بودن و شکم پر کردن ، متهم به جعل حدیث شد و همه را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌داد .

(خلیفه دوم ) اولین بار او را از نقل حدیث ممنوع کرد ، و در مرتبه دوم او را با تازیانه ادب کرد و بار سوم او را تبعید کرد .

در سال ۲۱ هجری وقتی علاء استاندار بحرین وفات کرد عمر وی را به حکومت آنجا منصوب کرد ولی پس از مدتی کوتاه پول زیادی (چهارصد هزار دینار) به جیب زد و خلیفه دوم او را عزل کرد .

معاویه عده‌ای از صحابه و تابعین را وادار کرد تا اخبار زشتی علیه امیرالمؤ منین علیه السلام جعل کنند که یکی از سردمداران این جعل ابوهریره بود .

وقتی (اصبغ بن نباته ) به او گفت : برخلاف گفته پیامبر صلی الله علیه و آله دشمن علی علیه السلام را دوست می‌داری و دوستش را دشمن گرفته‌ای ؟ ابوهریره آه سردی کشید و گفت : انالله و انا الیه راجعون .

و از آخرین مطالب مردودی او این بود که برای گرفتن پول از معاویه ، همراه او به مسجد کوفه آمد در میان جمعیت چند بار به پیشانیش زد و گفت :

مردم عراق ، گمان می‌کنید بر پیامبر صلی الله علیه و آله خدا دروغ می‌بندم و خود را به آتش جهنم می‌سوزانم ؟ به خدا سوگند ، از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : برای هر پیغمبری حرمی است و حرم من در مدینه مابین کوه (عیر) تا کوه (ثور) می‌باشد ، هر که در حرم من امری احداث کند و بدعتی بگذارد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد . خدا را گوه می‌گیرم که علی علیه السلام (نعوذ بالله ) در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله بدعت نهاد .

معاویه از این سخن بسیار خوشش آمد و به او جایزه داد و حکومت مدینه را به وی سپارد .[۷۴]

ابراهیم علیه السلام و قربانی اسماعیل علیه السلام

خداوند ابراهیم علیه السلام را ماءمور کرد که بدست خود اسماعیل علیه السلام را قربانی نماید ، این جریان امتحان و آزمایشی بود برای او ، تا مقدار صبر و تحملش رد برابر فرمان الهی معلوم گردد ، و عطای پروردگار نسبت به او از روی استحقاق و شایستگی و به سن سیزده سالگی رسیده ، ابراهیم ماءمور می‌شود به دست خود او را ذبح کند .

ابراهیم به اسماعیل علیه السلام می‌گوید : پسر جان من در خواب دیده‌ام که تو را قربانی می‌کنم ، بنگر تا راءی تو در میان باره چیست ؟ گفت : پدرجان به هر چه ماءموری عمل کن که انشاء الله مرا از صابران خواهی یافت . بعد اسماعیل علیه السلام خودش پدر را ترغیب به این کار می‌کند و می‌گوید :

اکنون که تصمیم به کشتن من داری ، دست و پایم را محکم ببند که در وقت سر بریدنم آن موقع که کارد بر گلویم می‌رسد دست و پا نزنم ، و از اجر و ثوابم کاسته نشود ، زیرا مرگ سخت است و ترس آن را دارم که هنگام احساس آن مضطرب شوم . دیگر آنکه کاردت را تیز کن و به سرعت بر گلویم بکش تا زودتر آسوده شوم . هنگامی که مرا بر زمین خوابانیدی صورتم را برو بر زمین بنه ، و به یک طرف صورت مرا بر زمین مخوابان ، زیرا می‌ترسم چون نگاهت به صورت من بیفتد ، حال رقت به تو دست دهد و مانع انجام فرمان الهی گردد .

جامه ات را هنگام عمل بیرون آر که از خون من چیزی بر آن نریزد و مادرم آن را نبیند .

اگر مانعی ندیدی پیراهنم رای برای مادرم ببر ، شاید برای تسلیت خاطرش در مرگ من وسیله مؤ ثری باشد و آلام درونشیش تخفیف یابد .

پس از این سخنها بود که ابراهیم به او گفت : به راستی تو ای فرزند برای انجام فرمان خدا نیکو یاور و مددکار هستی .

ابراهیم علیه السلام فرزند را به منی (محل قربانگاه ) آورد و کارد را تیز کرده و دست و پای اسماعیل را بست و روی او را بر خاک نهاد ، ولی از نگاه کردن به او خود داری می‌کرد و سرا را به سوی آسمان بلند می‌کرد ، آنگاه کارد را بر گلویش نهاد و به حرکت درآورد ، اما مشاهده کرد که لبه کارد برگشت و کند شد . تا چند مرتبه این مساءله تکرار شد که ندای آسمانی آمد :

ای ابراهیم علیه السلام حقا که رؤ یای خویش را انجام دادی و ماءموریت را جامه عمل پوشاندی . جبرئیل به عنوان فدای اسماعیل گوسفندی علیه السلام آورد و ابراهیم آن را قربانی کرد؛ و این سنت برای حاجیان بجای ماند که هر ساله در منی قربانی انجام دهند .[۷۵]

سعد و پیامبر علیه السلام

مردی از پیروان پیامبر علیه السلام به نام (سعد) بسیار مستمند بود و جزء (اصحاب صفه )[۷۶]محسوب می‌شد ، و تمام نمازهای شبانه روزی را پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله می‌گذارد .

پیامبر صلی الله علیه و آله از فقر سعد متاءثر بود ، روزی به او وعده داد اگر مالی بدستم بیاید ترا بی نیاز می‌کنم . مدتی گذشت اتفاقا چیزی به دست نیامد ، و افسردگی پیامبر صلی الله علیه و آله بر وضع مادی سعد بیشتر شد . در این هنگام جبرئیل نازل شد و دو درهم با خود آورد و عرض کرد : خداوند می‌فرماید : ما از اندوه تو به واسطه فقر سعد آگاهیم ، اگر می‌خواهی از این حال خارج شود دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش کند .

پیامبر صلی الله علیه و آله دو درهم را گرفت ؛ وقتی برای نماز ظهر از منزل خارج شد ، سعد را مشاهده کرد که به انتظار ایشان بر در یکی از حجرات مسجد ایستاده است .

فرمود : می‌توانی تجارت کنی ؟ عرض کرد : سوگند به خدا که سرمایه ندارم ؛ پیامبر صلی الله علیه و آله دو درهم را به او داد و فرمود : سرمایه خود کن و به خرید و فروش مشغول شو .

(سعد) پول را گرفت و برای انجام نماز به مسجد رفت و بعد از نماز ظهر و عصر به طلب روزی مشغول شد .

خداوند برکتی به او داد که هر چه را به یک درهم می‌خرید دو درهم می‌فروخت ؛ کم کم وضع مالی او رو به افزایش گذاشت ، به طوری که بر در مسجد دکانی گرفت و کالای خود را آنجا می‌فروخت .

چون تجارتش بالا گرفت ، کارش از نظر عبادی به جائی رسید که بلال اذان می‌گفت : او خود را برای نماز آماده نمی‌کرد با اینکه قبلا پیش از اذان مهیای نماز می‌شد .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : سعد دنیا ترا مشغول کرده و از نماز باز داشته است ، می‌گفت : چه کنم اموال خود را بگذارم ضایع می‌شود ، می‌خواهم پول جنس فروخته را بگیرم و از دیگری متاعی خریدم جنس را تحویل بگیرم و قیمتش را بدهم .

پیامبر صلی الله علیه و آله از مشاهده اشتغال سعد به ثروت و بازماندنش از بندگی افسرده گشت ، جبرئیل نازل شد و عرض کرد : خداوند می‌فرماید : از افسردگی تو اطلاع یافتیم ، کدام حال را برای سعد می‌پسندی ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : حال قبلی برایش بهتر بوده ، جبرئیل هم گفت : آری علاقه به دنیا انسان را از یاد آخرت غافل می‌کند؛ حال دو درهمی که به او دادی از او پس بگیر . پیامبر صلی الله علیه و آله نزد سعد آمده و فرمود : دو درهمی که به تو داده‌ام بر نمی‌گردانی ؟ عرض کرد : دویست درهم خواسته باشید می‌دهم ، فرمود : نه همان دو درهمی که گرفتی بده سعد پول را تقدیم پیامبر صلی الله علیه و آله کرد . چیزی از زمان نگذشت که وضع مادی او به حال اول برگشت .[۷۷]

امر به معروف و نهی از منکر

مقدمه

قال الله الحکیم : (کنتم خیر امه اخرجت للناس تاءمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر : شما (مسلمانان ) نیکوترین امتی هستید که برای مردم عالم آورده و انتخاب شدید ، امر به نیکی و نهی از زشتی می‌کنید[۷۸]

قال علی علیه السلام : من ترک انکار المنکر بقلبه و یده و لسانه فهو میت بین الاحیاء : هر کس کار زشت او منکر را به دل و دست و زبان ترک کند ، او همانند مرده‌ای بین زندگان است .[۷۹]

شرح کوتاه :

کسی که می‌خواهد امر به معروف کند نیازمند است به اینکه خود عالم به حلال و حرام باشد و آنچه می‌گوید خود عکس آن را مرتکب نشود .

قصدش نصیحت خلق باشد ، و با گفتار خوش آنان را دعوت کند .

آشنا به تفاوت و درجات مردم در فهم و تاءثیر پذیری آنان باشد ، به مکر نفس و حیله‌های شیطانی بینا باشد ، و نیتش را در گفتن خالص برای خدا قرار بدهد .

اگر با او مخالفت کردند صبر پیشه کند ، اگر موافقت کردند شکر خدای نماید؛ و

بشر حافی

روزی حضرت کاظم علیه السلام از در خانه (بشر حافی ) در بغداد می‌گذشت که صدای ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنید .

ناگاه کنیزی از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود و بر کنار در خانه ریخت . امام فرمود : ای کنیز صاحب این خانه آزاد است یا بنده ؟ عرض کرد : آزاد است . فرمود : راست گفتی اگر بنده بود از مولای خود می‌ترسید .

کنیز چون برگشت (بشر حافی ) بر سر سفره شراب بود و پرسید : چرا دیر آمدی ؟ کنیز جریان ملاقات را با امام نقل کرد .

بشر حافی با پای برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و اظهار شرمندگی نمود و از کار خود توبه کرد .[۸۰]

ملا حسن یزدی ناهی از منکر در زمان

(فتح علی شاه قاجار) در یزد عالمی بود به نام (ملاحسن یزدی )[۸۱]که مورد احترام مردم بود . فرماندار شهر یزد به مرد ظلم و بدی می‌کرد . ملاحسن ایشان را از کردار ناپسندش تذکر داد ولی سودی نبخشید . شکایت او را برای فتح علی شاه نوشت باز فایده‌ای نداشت .

چون در امر به معروف و نهی از منکر ساعی بود ، مردم یزد را جمع کرد و همگی فرماندار را به دستور او از شهر بیرون کردند .

جریان را به فتح علی شاه گزارش دادند . بسیار ناراحت شد و دستور داد ملاحسن یزدی را به تهران احضار کردند .

شاه به آخوند گفت : حادثه یزد چه بوده است ؟ گفت : فرماندار تو در یزد حاکم ستمگری بود ، خواستم با اخراج او از یزد ، شر او را از سر مردم رفع کنم .

شاه عصبانی شد و دستور داد چوب و فلک بیاورند و پاهای آخوند را به فلک ببندند ، و همین کار کردند .

شاه به امین الدوله گفت : ایشان تقصیری ندارد ، و اخراج فرماندار بدون اجازه او توسط مردم انجام شد .

آخوند با اینکه پاهایش به چوب و فلک بسته بود گفت : چرا دروغ بگویم ، فرماندار را من به خاطر ظلم از یزد اخراج نمودم .

سرانجام به اشاره شاه ، امین الدوله وساطت کرد ، و پای آخوند را از بند فلک باز کردند .

شب شاه در عالم خواب پیامبر صلی الله علیه و آله را دید که دو انگشت پای مبارکش بسته شده است پرسید : چرا پای شما بسته شده است ؟ فرمود : تو پای مرا بسته‌ای ! شاه گفت : هرگز من چنین بی ادبی نکردم . فرمود : آیا تو فرمان ندادی که پای آخوند ملاحسن یزدی را در بند فلک نمودند ؟ ! شاه وحشت زده از خواب بیدار شد و دستور داد لباس فاخری به او بدهند و با احترام به وطنش بازگرداند . آخوند آن لباس را نپذیرفت و به یزد بازگشت و پس از مدتی به کربلا رفت و تا آخر عمر در کربلا بود .[۸۲]

عذاب و تعجب فرشته خداوند

(دو ملک ) را ماءمور کرد تا شهری را سرنگون کنند . چون به آنجا رسیدند مردی را دیدند که خدا را می‌خواند و تضرع می‌کند . یکی از آن دو فرشته به دیگری گفت : این دعا کننده را نمی‌بینی ؟ گفت : چرا ، ولکن امر خداست باید اجراء شود .

اولی گفت : نه ، از خدا سؤ ال کنم ، و از حق مساءلت کرد که : در این شهر بنده‌ای ترا می‌خواند و تضرع می‌کند آیا عذاب را نازل کنیم ؟ فرمود : امری که دادم انجام دهید ، آن مرد هیچگاه برای امر من رنگش تغییر نکرده و از کارهای ناشایست مردم خشمگین نشده است .[۸۳]

یونس بن عبدالرحمان

وقتی که امام کاظم علیه السلام وفات کرد در نزد وکیلان حضرت اموالی بسیاری بود و بعضی به خاطر طمع در مال آن حضرت وفات امام را منکر شدند و مذهب (وافقیه ) را تشکیل دادند .

در نزد زیاد قندی هفتاد هزار هزار اشرفی ، نزد علی بن ابی حمزه سی هزار اشرفی بود . یونس بن عبدالرحمان مردم را به امامت حضرت رضا علیه السلام می‌خواند ، و مذهب وافقی را باطل می‌دانست . آنان برای او پیغام دادند : برای چه مردم را به حضرت رضا علیه السلام دعوت می‌نمایی ، اگر مقصد تو پول است ترا از مال بی نیاز می‌کنیم . زیاد قندی و علی بن ابی حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرافی به او بدهند تا ساکت شود و حرفی نزند .

یونس بن عبدالرحمان[۸۴]گفت : از امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام روایت کرده‌ایم که فرمودند : هر گاه بدعت در میان مردم ظاهر شد ، بر پیشوای مردم لازم است که علم خود را ظاهر کند (تا مردم را از منکرات باز دارند) ، و اگر این عمل را نکند خداوند نور ایمان را از او می‌گیرد .

در هیچ حالی من جهاد در دین و امر خدا را ترک نمی‌کنم . پس از این صراحت گوئی یونس ، آن دو نفر (زیاد و علی بن ابی حمزه ) با او دشمن شدند[۸۵]

خلیفه بر بام خانه

(خلیفه دوم ) شبی در کوچه‌ها جستجو می‌کرد تا از وضع عمومی اطلاع به دست آورد . گذرش به در خانه‌ای افتاد که صدائی مشکوک از آن بلند است .

از دیوار خانه بالا رفت و مشاهده کرد ، مردی با زنی نشسته و کوزه از شراب در پیش خود نهاده‌اند . با درشتی خطاب کرد : در پنهانی معصیت می‌کنید خیال می‌کنید خدا سر شما را فاش نمی‌کند ؟ !

مرد رو به خلیفه کرد و گفت : عجله نکن ، اگر من یک خطا کرده‌ام از تو سه خطا سر زده است . الو ، خداوند قرآن می‌فرماید (تجسس نکنید)[۸۶]تو تفحص و پی گیری کردی . دوم در قرآن فرمود : (از در خانه‌ها وارد شوید)[۸۷]تو از دیوار وارد شدی .

سوم فرمود : (هر گاه وارد خانه شدید سلام کنید)[۸۸]تو سلام نکردی . خلیفه گفت : اگر ترا ببخشم تصمیم بکار نیک می‌گیری ؟ جواب داد : آری به خدا دیگر این عمل را تکرار نخواهم کرد . گفت : اکنون آسوده باشید شما را بخشیدم .[۸۹]

انصاف

مقدمه

قال الله الحکیم : (کونوا قوامین لله شهدآء بالقسط : ای اهل ایمان در راه خدا قیام کنندگان (و پایدار) بوده و گواه بر عدالت و انصاف باشید . [۹۰]

قال علی علیه السلام : من ینصف من نفسه لم یزده الله الا عزا : هر کس از خود به دیگران انصاف دهد ، خداوند بر عزتش می‌افزاید[۹۱]

شرح کوتاه :

ایمان بنده کامل نمی‌شود مگر انصاف درباره خود و درباره مردم را رعایت کند؛ و خداوند در عوض بر عزت آن بنده می‌افزاید .

انسان بالطبع از طبیعت نفسی خود ، خود را می‌خواهد و آنچه متعلق به اوست را دوست دارد و از بدی و زشتی کراهت دارد .

پس اگر کسی از مال او احتیاج پیدا کرد و آن را داد ، مورد مدح همه عالمیان است ؛و اگر بدی را برای خودش نمی‌خواهد برای دیگران هم نباید بخواهد . !

همچنین در داوری و میانجی گری از حقوق هیچکدام از طرفین طریقه غیر انصاف را نباید روا بدارد ، اگر چه برایش آفاتی داشته باشد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و عرب

(عربی خدمت پیامبر) صلی الله علیه و آله آمد ، و حضرتش به سوی جنگی می‌رفتند . عرب رکاب شتر پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله به من عملی آموز که سبب رفتن به بهشت شود .

فرمود : از روی انصاف ) هر گونه دوست داری که مردم با تو رفتار کنند ، تو با آنها رفتار کن . و هر چه را ناخوش داری مردم با تو کنند ، با آنها انجام مده فرمود : جلو شتر را رها کن (که قصد به جهاد دارم ) .[۹۲]

انصاف علی علیه السلام

(شعبی ) می‌گوید : من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم . امیرالمؤ منین علیه السلام را بر بالای دو ظرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود ، و مردم سخت جمع شده بودند و آنها را به وسیله تازیانه به عقب می‌راند که ازدحام مانع از تقسیم نشود .

پس امام به سوی اموال برگشت ؛ و بین مردم تقسیم کرد به نوعی که برای خودش هیچ چیز باقی نماند و دست خالی به منزلش بازگشت .

من به منزل آمدم و به پدرم گفتم : امروز چیز عجیبی دیدم نمی‌دانم عمل این شخص خوب بود یا بد؛ که چیزی برای خو برنداشت !

پدرم گفت : او چه کسی بود ؟ گفتم : امیرالمؤ منین علیه السلام و آنچه دیدم را برایش نقل کردم . پدرم از شنیدن انصاف و تقسیم علی علیه السلام به گریه افتاد و گفت : پسرم ، تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای .[۹۳]

عدی بن حاتم

(عدی پسر حاتم ) طائی معروف ، از محبین و مخلصین امیرالمؤ منین علیه السلام بود . او از سال دهم هجری که مسلمان شد همیشه در خدمت امام علیه السلام بود و در جنگ جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب حضرت بوده است و در جنگ جمل یک چشم او مجروح شد و نابینا گشت .

به خاطر کاری وقتی به معاویه وارد شد ، معاویه گفت : چرا پسران خود را نیاوردی ؟ گفت : در رکاب امیرالمؤ منین علیه السلام کشته شدند ، معاویه زبان دراز کرد و گفت : علی در حق تو انصاف نداد که فرزندان ترا به کشتن داد و فرزندان خود را باقی گذاشت !

عدی در جواب فرمود : من با علی علیه السلام انصاف ندادم که او کشته شد و من زنده ماندم . ای معاویه هنوز خشم از تو ، در سینه‌های ما وجود دار . دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسان تر است از اینکه سخنی ناهموار در حق علی بشنویم .[۹۴]

متوکل و امام هادی علیه السلام

روزی امام هادی علیه السلام به مجلس (متوکل خلیفه عباسی ) وارد شد و پهلوی او نشست . متوکل در عمامه امام دقت کرد و دید پارچه آن بسیار نفیس است ، از روی اعتراض گفت : این عمامه بر سر شما را چند خریده‌ای ؟ امام فرمود : کسی که برای من آورده ، پانصد درهم نقره خریده است . متوکل گفت : اسراف کرده‌ای که پارچه‌ای به قیمت پانصد درهم نقره بر سر بسته‌ای .

امام فرمود : شنیده‌ام در این روزها کنیز زیبائی به هزار دینار زر سرخ خریداری کرده‌ای ؟ گفت : صحیح است .

امام فرمود : من عمامه‌ای به پانصد درهم برای شریف‌ترین عضو بدنم خریداری کرده‌ام و تو هزار زر سرخ برای پست‌ترین اعضایت خریده‌ای ، انصاف بده کدام اسراف است ؟ متوکل بسیار شرمنده شد و گفت : انصاف آن است که ما را حق اعتراض نسبت به بنی هاشم نبود ، و صد هزار درهم بابت صله این جواب ، برای حضرت فرستاد.[۹۵]

انصاف اباذر

در راه رفتن به جنگ تبوک[۹۶]ابوذر سواریش کند بود و عقب افتاد ، به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند : ابوذر عقب ماند ، فرمود : اگر در او خیری باشد خدا او را به شما ملحق می‌سازد .

ابوذر چون از شترش ماءیوس شد ، آن را رها نمود و به راه افتاد . در یکی از منازل پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آمدند ، و یکی از مسلمین گفت : یک نفر از راه دور دارد پیاده می‌آید .

فرمود : خدا کند ابوذر باشد . چون خوب دقت کردند ، گفتند : یا رسول الله اباذر است ، سپس فرمود : خدا بیامرزد اباذر را تنها راه می‌رود ، تنها می‌میرد ، تنها برانگیخته می‌شود .

چون پیامبر صلی الله علیه و آله اباذر را دید فرمود : او را آب دهید که تشنه است . هنگامی که اباذر شرفیاب حضور پیامبر صلی الله علیه و آله شد ، دیدند ظرف آبی همراه دارد .

فرمود : اباذر آب داشتی و تشنگی کشیدی ؟ عرض کرد : آری یا رسول الله صلی الله علیه و آله پدر و مادرم به قربانت ، در راه تشنه شدم ، به آبی رسیدم وقتی چشیدم ، آب سرد و گوارائی بود با خود گفتم : (انصاف نباشد) از این آب بیاشامم مگر آنکه اول پیامبر صلی الله علیه و آله بیاشامد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اباذر خدا ترا بیامرزد ، به تنهائی زندگی می‌کنی و غریبانه می‌میری و تنها داخل بهشت می‌شوی .[۹۷]

ایثار

مقدمه

قال الله الحکیم : (و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه : اگر چه خود نیازمند به چیزی باشند دیگران را بر خویش مقدم دارند و ایثار کنند . )[۹۸]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (ایما امرء اشتهی شهوه فرد شهوته و اثر علی نفسه غفرله : هر کس چیزی را شدیدا بخواهد و خود را از آن خواهش نگه بدارد گناهانش آمرزیده شود) [۹۹]

شرح کوتاه :

بالاترین درجات جود و بخشش ، ایثار است ، چه آنکه در ایثار هم با مال و هم با جان با نیاز مبرم و ضروری خود آن را به دیگران می‌دهد و خود را فدا می‌کند .

انفاق وجود مرتبه اش پائین تر از ایثار است ، : در ایثار خشنودی خدای متعال بسیار در آن دخیل است ، چه آنکه کسی جانش را فدای شخصی می‌نماید که در حال غرق شدن است ، تا شیاد او را نجات بدهد و خود جان می‌دهد و غرق می‌شود ، اینجا مدح حق درباره ایثارگر هزاران برابر انفاقی است که انسان می‌کند .

غلام ایثارگر

(عبدالله بن جعفر) شوهر حضرت (زینب کبری ) علیه السلام از سخاوتمندان بی نظیر بود . روزی از کنار نخلستان عبور می‌کرد ، دید غلامی در آنجا کار می‌کند ، همان وقت غذای غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگی گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگی دم خود را تکان می‌داد .

غلام مقداری از غذا را به جلو سگ انداخت و سگ آن را خورد . غلام مقداری دیگر انداخت و سگ آن را خورد تا اینکه همه غذای خود را به سگ داد . عبدالله از غلام پرسید : جیره غذای روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همین مقدار که دیدی .

فرمود : پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتی ؟ گفت : این سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگی از اینجا رد کنم .

فرمود : پس خودت امروز گرسنگی را با چه غذائی رفع می‌کنی ؟ گفت : با صبر و مقاومت گرسنگی روز را به شب می‌رسانم .

عبدالله وقتی ایثار و جوانمردی غلام را مشاهده کرد گفت : این غلام از من سخاوتمندتر است ؛ و برای تشویق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خرید ، سپس غلام را آزاد کرد و آن نخلستان را با تمام وسایلی که داشت به او بخشید[۱۰۰]

حادثه مسجد مرو

(ابومحمد ازدی ) گوید : هنگامی که مسجد مرو آتش گرفت ، مسلمانها گمان کردند که نصاری آن را آتش زدند؛ و آنها نیز منازل و خانه‌های مسیحیان را آتش زدند .

چون سلطان آگاه شد دستور داد آنهائی را که در این عمل شرکت داشتند بگیرند و مجازات کنند .

به این شکل که قرعه بنویسند به سه مجازات : کشته شدن و جدا شدن دست و تازیانه زدن عمل کنند .

رقعه‌های نوشته شده را بین آنان تقسیم کردند و هر حکمی به هر نفری که تعلق گرفت ، عمل کنند .

یکی از آنها چون رقعه خود را باز کرد ، حکم قتل در آمد و شروع به گریه نمود . جوانی که ناظر او بود و مجازاتش تازیانه بود و خوشحال به نظر می‌رسید ، از وی سؤ ال کرد : چرا گریه می‌کنی و اضطراب داری ؟ در راه دین این مسائل مشکل نیست ! گفت : ما در راه دینمان خدمت کردیم و از مرگ هم ترس نداریم ولکن من مادری پیر دارم که تنها فرزندش من هستم و زندگانی او به من وابسته است ؛ چون خبر کشته شدن من به وی برسد قالب تهی می‌کند و از بین می‌رود .

چون آن جوان این ماجرا را بشنید ، بعد از کمی تاءمل گفت : بدان من مادر ندارم و علاقه نیز به کسی ندارم ، حکم کاغذت را به من بده و من نیز حکم تازیانه خود را به تو می‌دهم تا من کشته شوم و تو با خوردن تازیانه نزد مادرت بروی .

پس عوض کردن حکمها جوان کشته شد و آن مرد به سلامت نزد مادرش رفت .[۱۰۱]

جنگ یرموک تبوک

در جنگ یرموک ، هر روز عده‌ای از سربازان مسلمین به جنگ می‌رفتند و پس از چند ساعت زد و خورد ، بعضی سالم یا زخمی به پایگاه‌های خود بر می‌گشتند و بعضی کشته‌ها و مجروحان در میدان به جای می‌ماندند .

(حذیفه عدوی ) گوید : در یکی از روزها پسر عمویم با دیگر سربازان به میدان رفتند ، ولی پس از پایان پیکار مراجعت نکرد . ظرف آبی برداشتم و روانه رزمگاه شدم ، به این امید اگر زنده باشد آبش بدهم .

پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقی در تن داشت . کنارش نشستم و گفتم : آب می‌خواهی ؟ به اشاره گفت : آری . در همین موقع سرباز دیگری که نزدیک او به زمین افتاده بود و صدای مرا می‌شنید آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب می‌خواهد .

پسر عمومی به من اشاره کرد : رو اول به او آب ده . پس پسر عمویم را گذاردم و به بالین دومی رفتم و او هشام بن عاص بود . گفتم : آب می‌خواهی ؟ به اشاره گفت : بلی ؛ در این موقع صدای مجروح دیگری شنیده شد که آه گفت : هشام هم آب نخورد و به من اشاره کرد که به او آب بده ! نزد سومی رفتم ولی در همان لحظه جان سپرد .

برگشتم به بالین هشام ، او نیز در این فاصله مرده بود . آمدم نزد پسر عمویم دیدم او هم از دنیا رفته است .[۱۰۲]

علی علیه السلام بر جای پیامبر صلی الله علیه و آله

کفار قریش چون متوجه شدند که مردم مدینه با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد بستند که از تن و جان حضرتش حفاظت کنند ، برکید و کینه آنها نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله افزوده شد ، و با شورائی که انجام دادند ، تصمیم گرفتند که :

از هر قبیله مردی دلاور با شمشیری برنده ، همگی شبی (اول ماه ربیع الاول ) کمین کنند چون پیامبر صلی الله علیه و آله به خواب رود ، بر او وارد و سرش را از تن جدا کنند .

خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام را فرمود : مشرکین امشب قصد دارند من را به قتل برسانند و خداوند امر به هجرت کرده ؛ تو در جای من بخواب تا آنکه ندانند من هجرت کرده‌ام ، تو چه می‌گویی ؟ عرض کرد : یا نبی الله آیا شما به سلامت خواهی ماند ؟ فرمود : بلی ، امیرالمؤ منین خندان شد و سجده شکر به جای آورد . بعد گفت : شما به هر سو که خدا ترا ماءمور گردانیده است بروید ، جانم فدای تو باد ، و هر چه خواهی امر فرما که به جای قبول کنم و از خدا توفیق می‌طلبم .

پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در بغل گرفت و بسیار گریست و او را بخدا سپرد .

جبرئیل دست پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و از خانه بیرون آورد ، و به غار ثور تشریف بردند امیر علیه السلام در جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید و رداء (روپوش ، عبا) حضرتش را پوشید . کفار خواستند شبانه هجوم بیاورند که ابولهب یکی از آنان بود گفت : شب اطفال و زنان خوابیده‌اند بگذارید صبح شود ، چون صبح شد ریختند در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله ، یک مرتبه علی علیه السلام از رختخواب مقابل ایشان برخاست و صدا زد .

آنها گفتند : یا علی علیه السلام محمد صلی الله علیه و آله کجاست ؟ فرمود : شما او را به من سپرده بودید ؟ خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت . پس دست از علی علیه السلام برداشته و به جستجوی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافتند .[۱۰۳]و در حقیقت با این ایثار علی علیه السلام جان پیامبر صلی الله علیه و آله به سلامت ماند و خداوند این آیه را در شاءن علی علیه السلام نازل کرد (از مردم کسانی هستند نفس خویش در راه خشنودی خدا می‌فروشند و خداوند به بندگانش مهربان است . )[۱۰۴]

ایثار حاتم طائی

سالی قحطی شد و تمام مردم در فشار و مضیقه بودند ، و هر چه داشتند خورده بودند زن حاتم می‌گوید : شی بود که چیزی از خوراک در منزل ما پیدا نمی‌شد حتی حاتم و دو نفر از بچه‌هایم (عدی و سفانه ) از گرسنگی خوابمان نمی‌برد . حاتم عدی را و من سفانه را با زحمت مشغول نمودیم تا خوابشان ببرد .

حاتم با گفتن داستان مرا مشغول کرد تا خواب روم ، اما از گرسنگی خوابم نمی‌برد ولی خود را به خواب زدم که او گمان کند من خوابیده‌ام ، چند دفعه مرا صدا کرد ، من جواب ندادم .

حاتم داشت از سوراخ خیمه به طرف بیابان نگاه می‌کرد ، شبهی به نظرش رسید ، وقتی نزدیک شد دید زنی است که به طرف خیمه می‌آید . حاتم صدا زد : کیستی ؟ زن گفت : ای حاتم بچه‌های من دارند از گرسنگی مانند گرگ فریاد می‌کنند .

حاتم گفت : زود برو بچه‌هایت را حاضر کن ، به خدا قسم آنها را سیر می‌کنم وقتی که این سخن را از حاتم شنیدم فورا از جایم حرکت کردم و گفتم : به چه چیزی سیر می‌کنی ؟ !

گفت : همه را سیر می‌کنم ، برخاست و تنها یکی اسبی داشتم که اساس به وسیله آن بار می‌کردیم آن را ذبح نمود و آتش روشن کرد و قدری از گوشت را به آن زن داد و گفت : کباب درست کن با بچه‌هایت بخور . بعد به من گفت : بچه‌ها را بیدار کن آنها هم بخورند و سپس گفت : از پستی است که شما بخورید و یک عده در کنار شما گرسنه بخوابند .

آمد و یک یک آنها را بیدار کرد و گفت : برخیزید آتش روشن کنید ، و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چیزی از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا می‌کرد و لذت می‌برد .[۱۰۵]

ایذاء

مقدمه

قال الله الحکیم : (ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدینا و الاخره : آنانکه خدا و رسول را به مخالفت آزار و اذیت می‌کنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده است .[۱۰۶]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (لا یحل للمسلم اءن یشیر الی اءخیه بنظره تؤ ذیه : برای مسلمان روا نیست ، به برادر مؤ من نوعی نگاه کند که موجب اذیت او شود[۱۰۷]

شرح کوتاه :

از آنجایی که خلائق عیال حق هستند و سر آمد آنها اهل ایمان است ، کسی که برای خلائق سودمند باشد نزد خدا محبوب است .

منشاء اذیت و آزار آنها را مخصوصا مؤ من بهر شکل از دشنام و تهمت و ستم ، و . . . فراهم کند انگار با خدا اعلان جنگ کرده است ، چنانکه در قیامت حق تعالی می‌فرماید :

(کجایند کسانی که در دنیا دوستانم را اذیت می‌کردند؛ عده‌ای برخیزند در حالی که صورتشان گوشت ندارد ، خداوند امر می‌کند آنان را به دوزخ بیندازند . )

پس پرهیز از هر نوع آزار به دیگران از پدر و مادر و همسایه و دوست لازم و ضروری است و اگر احیانا اتفاق افتد از طرف مقابل بخواهد او را ببخشد .

اذیت به امام سجاد علیه السلام

مردی شجاع در مدینه بود که همه را می‌خندانید و با مسخرگی رزق و معیشت خود را در می‌آورد .

جماعتی گفتند : خوب است امام سجاد را دعوت کنیم و قدری او را بخندانی ؛ شاید از گریه‌های زیاد لحظه‌ای ساکت شود .

جمع شدند و رفتند خدمت امام ، که در راه حضرت را دیدند ، با دو نفر از غلامان می‌آمد . آن شخص عبای امام را از شانه اش جمع کرد و به شانه اش انداخت و همراهان شروع به خنده کردند .

امام فرمود : این کیست ؟ گفتند : مردی است که مردم را می‌خنداند و از آنها پول می‌گیرد .

فرمود : به او بگویید ، روز قیامت آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیدند زیان می‌برند .

بعد از این کلام آن شخص دست از اذیت و حرکات ناشایست کشید و به راه راست هدایت یافت .[۱۰۸]

قارون و موسی علیه السلام

حضرت موسی علیه السلام در راه ابلاغ رسالت بسیار رنج کشید و به انواع اذیت و آزار از فرعون و بلعم باعورا و دیگران مبتلا بود تا جائی که قارون پسر عموی موسی علیه السلام از این قاعده آزار رساندن مستثنی نبود .

او ثروت زیادی داشت و به اندازه‌ای داشت که چندین جوان نیرومند ، کلیدهای خزانه او را حمل و نقل می‌کردند ، و از خانهای گردن کلفتی بود که به زیر دستانش ظلم می‌نمود .

موسی علیه السلام مطابق فرمان خدا ، از او مطالبه زکات می‌کرد ، او می‌گفت : من هم به تورات آگاهی دارم ، و کمتر از موسی نیستم ، چرا زکات مالم را به او بپردازم !

سرانجام غرور قارون باعث شد که تصمیم خطرناکی گرفت ، و آن این بود که : به یکی زن فاحشه که خوش سیما و خوش قامت و فریبا بود گفت : صد هزار درهم به تو می‌دهم که فردا هنگامی که موسی برای بنی اسرائیل سخنرانی می‌کند در ملاعام بگویی موسی با من زنا کرد .

آن زن ، این پیشنهاد ناجوانمردانه را پذیرفت . فردای آن روز ، بنی اسرائیل اجتماع کرده بودند موسی تورات را به دست گرفته و از روی آن ، مردم را موعظه می‌کرد .

قارون با زرق و برق همراه اطرافیان خود در آن اجتماع شرکت نموده بود ، ناگهان آن زن برخاست ، ولی وقتی سیمای ملکوتی موسی علیه السلام را دید ، از تصمیم قبلی خود منصرف شد و با صدای بلند گفت :

ای موسی ، علیه السلام بدان که قارون صد هزار درهم به من داد تا در ملاعام به بنی اسرائیل بگویم تو مرا به سوی خود خوانده‌ای تا با من زنا کنی . تو هرگز مرا به سوی خویش دعوت نکرد ای ، خداوند ساحت مقدس تو را از چنین آلودگی منزه نموده است .

در این هنگام دل پر درد و رنج موسی شکست و درباره قارون چنین نفرین کرد : ای زمین قارون را بگیر و در کام خود فرو بر .

زمین به امر الهی دهن باز کرد و قارون و اموالش را به اعماق زمین فرو برد .

در نقل دیگر آمده است که : حضرت موسی مردم را به احکام و شریعت موعظه می‌کرد ، به این مطلب رسید :

کسی که زنا کند ولی همسر نداشته باشد صد تازیانه به او می‌زنیم ، و کسی که زنا کند و همسر داشته باشد ، او را سنگسار می‌کنیم تا بمیرد .

قارون برخاست و گفت : گر چه خودت باشی ؟ موسی فرمود : آری قارون گفت : بنی اسرائیل گمان می‌کنند که تو با فلان زن زنا کرده‌ای !

موسی علیه السلام گفت من ؛ آن زن را به اینجا بیاورید ، اگر چنین ادعائی کرد ، طبق ادعایش عمل کنید .

آن زن را نزد موسی علیه السلام آوردند و موسی به او قسم داد که راست بگوید ، آیا من با تو آمیزش کرده‌ام زن هماندم منقلب شد ، که با این تهمت پیامبر علیه السلام خدا را بیازارم ؛ با صراحت گفت : نه ، آنها دروغ می‌گوید ، قارون فلان مبلغ را به من داد تا چنین بگویم .

قارون سر افکنده شد و موسی به سجده افتاد و گریه کرد و گفت : خدایا دشمن تو مرا آزرد و خواست با تهمت مرا رسوا سازد ، اگر من رسول تو هستم مرا بر او مسلط گردان . . . و نفرین کرد و عذاب الهی یعنی زمین او را به کام خود فرو برد .[۱۰۹]

ایذاء مؤ من حرام است

(حسن بن ابی العلاء) گوید : من به همراه بیست نفر به سوی مکه حرکت کردیم و در هر منزلی از برای آنها گوسفندی می‌کشتم چون وارد بر امام صادق علیه السلام شدم ، حضرتش فرمود :

وای بر تو این حسین علیه السلام ، آیا مؤ منین را ذلیل می‌کنی و آنها را اذیت می‌نمایی عرض کردم : پناه می‌برم به خدا از این موضوع فرمود : به من رسیده است که تو در هر منزلی گوسفندی از برای هم سفری‌های خود می‌کشتی .

عرض کردم : آری ولکن به خدا قسم من برای خشنودی پروردگار این کار را می‌کردم حضرت فرمود : آیا نمی‌بینی در آنها کسانی هستند که دوست دارند دارای مال باشند و مانند تو آنها نیز نیکوئی کنند ، و حال آنکه قدرت ندارند ، و بر آنها گران می آید !

عرض کردم : توبه می‌کنم و دیگر این عمل را انجام نمی‌دهم حضرت فرمود : حرمت مؤ من نزد خدا بزرگتر است از هفت آسمان و هفت زمین و فرشتگان و کوه‌ها و آنچه در آنهاست . [۱۱۰]

ایذاء به امیرالمؤ منین علیه السلام ایذاء به پیامبر است

(عمرو بن شاس اسلمی ) که از اصحاب (حدیبیه ) است روایت کرد که : من با علی علیه السلام به سوی یمن رفتیم در این سفر من از او رنجیدم و کینه اش در دلم جای گرفت .

همین که از سفر آمدیم ، در مسجد نزد مردم از برخورد علی علیه السلام شکایت کردم . سخنانم دهن به دهن به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید .

روزی صبح داخل مسجد شدم ، دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب در مسجد می‌باشد . همین که مرا دید نگاه تندی به من کرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم .

آنگاه فرمود : ای عمرو به خدا سوگند مرا اذیت کردی ! عرضه داشتم پناه می‌برم به خدا از اینکه ترا بیازارم .

فرمود : آری مرا آزردی ، چون هر کس علی علیه السلام را بیازارد مرا آزرده است .[۱۱۱]

متوکل

از بدترین (خلفاء بنی عباس متوکل ) بود که در ایذاء نسبت به امام هادی و سادات و شیعیان و قبر امام حسین علیه السلام و زوار قبرش کمال ستم را روا داشت .

فرماندار مدینه به نام (عبدالله بن محمد) به دستور متوکل آن قدر امام هادی را اذیت و اهانت کرد تا حضرت مجبور شدند نامه‌ای به متوکل بنویسند .

بعد از مدتی متوکل به زور امام را از مدینه به سامراء انتقال داد و سپس مشغول به آزار حضرت شد شبی متوکل سعید دربان خود را طلبید و گفت : نصف شب نردبان بگذار وارد خانه امام شوید و تفتیش کنید اگر اسلحه و اموالی دارد بگیرد .

بر اثر سعایت ، متوکل جماعتی از ترکان را فرستاد تا به خانه امام هجوم بیاورند و هر چه یافتند بگیرند و امام را به مجلسش بیاورند . وقتی امام را به مجلس متوکل آوردند مشغول شراب خوردن بود و به حضرت شراب تعارف کرد و بعد گفت : برایم شعر بخوان . . . .

و بار دیگر حضرت را حاضر به مجلس خود کرده و دستور داد (چهار نفر غلام خزر جلفی )[۱۱۲]بر امام شمشیر زدند اما امام با قدرت امامت و معجزه این بلیه را از خود دفع کردند .

در سال ۲۳۷ متوکل امر کرد قبر امام حسین را خراب کنند و خانه‌های اطراف قبر را از بین ببرند و زراعت کنند و منع کرد و گفت : هر کسی به زیارت امام حسین بیاید دست و یا پای او را ببرند ! !

متوکل (عمر بن فرج ) را فرماندار مکه و مدینه کرد و او به دستور متوکل ، مردم را از احسان به سادات منع می‌کرد به حدی که مردم از ترس جان ، کمک به سادات نمی‌کردند؛ و چنان کار اولاد امیرالمؤ منین علیه السلام سخت شده که زنهای علویه تمام لباسهای ایشان کهنه و پاره شده بود و یک لباس سالم نداشتند که نماز در آن بخوانند مگر یک پیراهن کهنه برایشان باقی مانده بود .

هر گاه می‌خواستند نماز بخوانند به نوبت یکی آن پیراهن را می‌پوشید نماز می‌خواند بعد از نماز از تن در می‌آورد و دیگر برای نماز می‌پوشید . و به چرخ ریسی مشغول بودند آن قدر این سختی و اذیت ادامه داشت تا منتصر به دوستی امیرالمؤ منین پدر خود متوکل را با شمشیر به قتل رساند[۱۱۳]

ایمان

مقدمه

قال الله الحکیم : (یا ایها الذین آمنوا امنوا بالله و رسوله و الکتاب

ای کسانی که (به زبان ) ایمان آورده‌اید (به دل ) بخدا و رسول و کتابش (قرآن ) ایمان آورید)[۱۱۴]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : الایمان عقد بالقلب و نطق باللسان و عمل بالارکان

ایمان (معجونی از) اعتقاد قلبی و گفتنش به زبان و عمل بوسیله جوارح است ) .[۱۱۵]

شرح کوتاه :

مؤ منین در درجات مختلف ایمانی هستند ، ایمان که دارای چهار رکن توکل و تفویض و رضا و تسلیم است اگر کسی دارنده این ارکان باشد صاحب سکینه و آرامش ، و ایمانش مستقر است .

و آنهائی که دارای اعتقادی ضعیف و به زبان مدعی آن هستند و در امتحانات الهی کلمات کفرآمیزی می‌گویند ، و کارهای خلاف انجام می‌دهند ، ایمانشان غیر مستقر است مگر نفرمود : [۱۱۶](خدا دنیا را به دوست و دشمن می‌دهد اما ایمان را به برگزیدگان از خلق خود عنایت می‌کند) لذا عدد اهل ایمان واقعی و کامل در همیشه تاریخ بسیار کم بودند که بردباری وزیر شاه و خرد امیر لشگر آنها بوده است .

حارثه

روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم گزارد ، سپس در مسجد نگاهش به جوانی (حارثه بن مالک انصاری ) افتاد که چرت می‌زد و سرش پایین می‌افتاد .

رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودی فرو رفته بود . فرمود : حالت چطور است ؟ عرض کرد : مؤ من حقیقی ام .

فرمود : هر چیزی را حقیقتی است ، حقیقت گفتار تو چیست ؟ گفت : یا رسول الله صلی الله علیه و آله به دنیا بی رغبت شده‌ام ، شب را بیدارم و روزهای گرم را (در اثر روزه ) تشنگی می‌کشم ؛ گویا عرش پروردگار را می‌نگرم که برای حساب گسترده گشته ؛ و گویا اهل بهشت را می‌بینم که در میان بهشت یکدیگر را ملاقات می‌کنند ، و ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ می‌شنوم !

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این بنده‌ای است که خدا دلش را نورانی فرموده ؛ بصیرت یافتی ثابت قدم باش .

عرض کرد : یا رسول الله از خدا بخواه که شهادت در رکابت را به من روزی کند ! فرمود : خدایا به حارثه شهادت روزی کن . چند روزی نگذشت که پیامبری لشگری را برای جنگ فرستاد و حارثه را در آن جنگ هم فرستاد . او به میدان جنگ رفت و نه نفر کشت و خود هم (دهمین ) نفر از مسلمانان بود که شربت شهادت نوشید .[۱۱۷]

جوانمردی و ایمان

شاگردان و یاران امام صادق علیه السلام به گرد او حلقه زده بودند . اما از یکی از یارانش پرسید : به چه کسی (فتی ) (جوان ) می‌گویند ؟ او در پاسخ عرض کرد : آن کسی که در سن جوانی است .

فرمود : با اینکه اصحاب کهف در سنین پیری بودند خداوند آنها را به خاطر ایمانی که داشتند با عنوان (جوان ) یاد کرده است در آیه ۱۰ سوره کهف می‌فرماید :

(یاد آور زمانی را که این گروه جوانان به غار پناه بردند)[۱۱۸]

آنگاه در پایان حضرت فرمود :[۱۱۹]

(هرکس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند ، جوان (مرد) است . )[۱۲۰]

مراتب ایمان

امام صادق علیه السلام به مرد (سراج ) (زین ساز) که خدمتگزارش بود فرمود : بعضی از مسلمین دارای یک سهم از ایمان و بعضی دارای دو سهم و بعضی سه و بعضی هفت سهم هستند سزاوار نیست بر شخصی که یک سهم از ایمان را داراست بار کنند و وادار کنند آنچه آن کس دو سهم از ایمان را دارد؛ و آنکه دو سهم ایمان دارد سه سهم بر او بار کنند ؟ فرمود : برایت مثالی بزنم ، مردی بود که همسایه‌ای نصرانی داشت و او را به اسلام دعوت نمود او اجابت کرد و مسلمان شد .

چون سحر شد درب خانه اش آمد و در زد ، گفت : کیستی ؟ گفت : من فلانی هستم ، وضو بگیر و لباس بپوش برویم برای نماز پس تازه مسلمان وضو گرفت و لباس پوشید و برای نماز حاضر گشت هر دو نماز بسیار خواندند ، پس از آن نماز صبح خواندند و صبر کردند تا صبح روشن شد .

(نصرانی ) خواست منزل برود آن مرد به او گفت : کجا می‌روی روز کوتاه است و الان ظهر است نماز ظهر بخوانیم .

پس نشست تا نماز ظهر را خواند ، خواست برود گفت : نماز عصر نزدیک است صبر کرد و نماز عصر را خواند ، خواست برود گفت : نماز مغرب را هم بخوان و این وقتش کوتاه است ، پس او را نگه داشت و نماز مغرب را نیز خواند ، باز خواست برود گفت : یک نماز دیگر باقی مانده ، صبر کن نماز عشا را بخوانیم ، پس نماز را خواندند و از یکدیگر جدا شدند .

چون سحر شد (مسلمان نا وارد) درب نصرانی تازه مسلمان را کوبید . گفت : کیستی ؟ خود را معرفی کرد و گفت : وضو بگیر و لباس بپوش ، برویم نماز بگذاریم ! تازه مسلمان گفت :

برای این دینت شخصی را پیدا کن که بیکارتر از من باشد؛ من مردی بینوا و دارای عیال و فرزندانم .

پس حضرت صادق علیه السلام فرمود : او را به نصرانیت بازگردانید و مانند اولش شد (او را در چنین فشاری قرار داد که از دین محکمی بیرونش آورد) .[۱۲۱]

ایمان سعید بن جبیر

(سعید بن جبیر) از ارادتمندان ثابت قدم امام سجاد علیه السلام بود ، و به همین علت حجاج سفاک که قریب بیست سال از طرف بنی امیه و بنی مروان بر شهرهای کوفه و عراق و ایران حکمران بوده و با سنگدلی که داشته حدود (صد و بیست هزار نفر را کشته ) بود که از کشته گان سادات و دوستداران علی علیه السلام از کمیل بن زیاد ، قنبر غلام علی علیه السلام و سعید بن جبیر را می‌توان نام برد .

حجاج که از ایمان و عقیده اش آگاه بود دستور داد او را تعقیب کنند و دستگیر نمایند .

او اول به اصفهان رفت ، حجاج متوجه شد ، و به حکمران اصفهان نوشت او را دستگیر کند . حکمران به وی احترام کرد و گفت : زود از اصفهان به جای امنی بیرون رود . سپس به حوالی قم و بعد به آذربایجان رفت چون توقفش طولانی شد) .

به عراق آمد و در لشگر (عبدالرحمان بن محمد) که بر ضد حجاج قیام کرده بود شرکت جست .

عبدالرحمان شکست خورد و سعید به مکه فرار کرد و به طور ناشناس در جوار خانه خدا اقامت گزید .

در آن زمان (خالد بن عبدالله قصری ) که مردی بی رحم بود از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک حاکم مکه بود ولید به خالد نوشت : مردان نامی عراق را که در مکه پنهان شده‌اند دستگیر کن و نزد حجاج بفرست .

حاکم مکه سعید را دستگیر و به کوفه فرستاد . حجاج در شهر واسط نزدیکی بغداد بود و سعید را به نزدش بردند .

حجاج سؤ الاتی از سعید درباره نامش و پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و ابوبکر و عمر و عثمان و . . . کرد حجاج گفت : تو را چگونه به قتل برسانم ؟ فرمود : هر طور امروز مرا بکشی فردای قیامت به همان گونه کیفر می‌بینی .

حجاج گفت : می‌خواهم ترا عفو کنم ؟ فرمود : اگر عفو از جانب خداست می‌خواهم ، ولی از تو نمی‌خواهم .

حجاج به جلاد دستور داد سعید را در جلویش سر ببرد . سعید با اینکه دستهایش از پشت بسته بود این آیه را تلاوت نمود (من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را آفریده ، من به او ایمان دارم و از مشرکان نیستم . )[۱۲۲]

حجاج گفت : روی او را از سمت قبله به جانب دیگر بگردانید ، چون چنین کردند این آیه بخواند(هرجا روی بگردانید باز به سوی خداست ) .[۱۲۳]

حجاج گفت : او را به رو بخوابانید ، چون چنین کردند این آیه بخواند (شما را از خاک آفریدیم و به خاک بازگردانیم و بار دیگر از خاک بیرون می‌آوریم . )[۱۲۴]

حجاج گفت : معطل نشوید ، زودتر او را بکشید؛ سعید شهادتین گفت و فرمود : خدایا به حجاج بعد از من مهلت نده تا کی را بکشد ، و جلاد سر سعید (چهل ساله ) را از تن جدا کرد .

بعد از شهادت این مظهر کامل ایمان ، حال حجاج دگرگون و دچار اختلال حواس گردید و پانزده شب بیشتر زنده نبود . و هنگام مرگ گاهی بی هوش و زمانی به هوش می‌آمد و پی در پی می‌گفت : مرا با سعید بن جبیر چکار بود ؟[۱۲۵]

سلمان فارسی

برای ایمان ده درجه است و (سلمان فارسی ) در درجه دهم ایمان قرار داشت ؛ و عالم به غیب و منایا (تعبیر خواب ) و بلایا و علم انساب بوده و از تحفه‌ای بهشتی در دنیا میل کرده بود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : هر وقت جبرئیل نازل می‌شد از جانب خدا می‌فرمود : سلام مرا به سلمان برسان .

برای ذکر نمونه از مقام ایمانی کمالات او از دیدار ابوذر از سلمان نقل می‌کنیم : وقتی جناب (ابوذر) بر سلمان وارد شد ، در حالی که دیگی روی آتش گذاشته بود ، ساعتی باهم نشستند و حدیث می‌کردند؛ ناگاه دیگ از روی سه پایه غلطید و سرنگون شد و چیزی از آن نریخت .

سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت ، و باز زمانی نگذشت که دوباره سرنگون شد و چیزی از آن نریخت ، دیگر باره سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت .

ابوذر وحشت زده از نزد سلمان بیرون شد و به فکر بود که در راه امیرالمؤ منین علیه السلام را ملاقات کرد و حکایت دیگ را نقل کرد .

حضرت فرمود : ای ابوذر اگر سلمان خبر دهد ترا به آنچه می‌داند ، هر آینه خواهی گفت : (رحم الله قالت سلمان : خدا قاتل سلمان را رحمت کند) ای ابوذر سلمان باب الله در زمین است ، هر که معرفت به حال او داشته باشد مؤ من است و هر که انکار او کند کافر است ، سلمان از ما اهل بیت علیه السلام است .[۱۲۶]

برادری

مقدمه

قال الله الحکیم : (انما المؤ منون اخوه به حقیقت همه مؤ منین با یکدیگر برادر هستند)[۱۲۷]

قال الباقر علیه السلام : (علیک باخوان الصدق فانهم عده عند الرخا و جنه عند البلاء : بر توست که برادران راستگو بگیری که هنگام بیچاره گی ذخیره و در موقع بلاء سپرند[۱۲۸]

شرح کوتاه :

برادری و رفاقت در هر زمان برای اهلش عزیز و لازم است . خداوند نعمتی بر بنده بمثل توفیق درک و صحبت دوستان دینی نداده است .

آیا نمی‌بینید که خداوند اول کرامتی که به انبیاء هنگام بعثتشان داد ، دوست و برادر و ولی بوده است ، و این دلیل بزرگی است که بعد از معرفت خدا و رسول ، نعمتی شیرین تر و پاک تر از برادری در راه خدا و رفیق صالح نبوده است .

از دوستی و اخوت با کسانی که بخاطر طمع یا خوردن و یا مقصدی دنیائی دارند باید پرهیز کرد و برادر دینی کم با معرفت بهتر از زیاد بدون معرفت می‌باشد[۱۲۹]

=جن برادر انس

امام باقر علیه السلام فرمود : جماعتی از مسلمین به سفری رفتند و راه را گم کردند تا بسیار تشنه شدند .

(از جاده به کناری رفتند) و کفن پوشیدند و خود را به ریشه‌های درختان (مرطوب ) چسبانیدند .

پیرمردی سفید پوشی نزد آنها آمد و گفت : برخیزید ، باکی بر شما نیست ، این آب است . آنها برخاستند و آشامیدند و سیر آب گشتند .

گفتند : ای پیرمرد خدا ترا رحمت کند تو کیستی ؟ گفت : من از طایفه جنی هستم که با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت کردند . از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که مؤ من برادر مؤ من ، و چشم و راهنمای اوست ، شما نباید با بودن من از تشنگی از بین بروید .[۱۳۰]

صفت برادران

(محمد بن عجلان ) گوید : خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردی آمد و سلام کرد . حضرت از او پرسید : حال برادرانت که از آنها جدا شدی چطور بود ؟ او ستایش نیکو و مدح بسیار نمود . امام فرمود : ثروتمندان فقراء را عیادت می‌کنند ؟ گفتم : خیلی کم . فرمود : دیدار و احوالپرسی ثروتمندان از فقراء چگونه است ؟ عرض کردم : اندک .

فرمود : دستگیری توانگران از بینوایان چگونه است ؟ عرض کردم : شما اخلاق و صفاتی را ذکر می‌کنید در میان مردم ما کمیاب است ، فرمود : چگونه اینان خود را شیعه می‌دانند (که نسبت برادری میان پولداران با فقراء وجود ندارد) .[۱۳۱]

بر درب خانه برادر

امام باقر علیه السلام فرمود : یکی از فرشتگان از درب خانه‌ای عبور می‌کرد ، مردی را دید که درب آن خانه ایستاده است . از وی پرسش نمود : چرا در این جا ایستاده‌ای ؟ آن شخص گفت : در این خانه برادری دارم می‌خواهم سلام کنم .

فرشته سؤ ال کرد : آیا از خویشاوندان تو است یا آنکه به وی نیازمندی و می‌خواهی عرض حاجت کنی ؟ گفت : هیچ یک از اینها نیست ، جز آنکه بین ما حرمت برادری اسلامی است ، و تازه کردن عهد و سلام کردن من بروی در راه خشنودی خداست .

فرشته گفت : من فرستاده خدایم به سوی تو؛ خدایت درود می‌فرستد و می‌فرماید :

ای بنده من تو به دیدار من آمدی و مرا اراده کردی ، اینک به پاداش حفظ حقوق برادری و نگاه داشتن حرمت برادری اسلامی ، بهشت را بر تو واجب نمودم ، و از خشم و آتش خود ترا دور ساختم .[۱۳۲]

فرماندار

مردی از اهل ری گفت : یکی از نویسندگان (یحیی بن خالد) فرماندار شهر شد . مقداری مالیات بدهکار بودم که اگر می‌گفتند فقیر می‌شدم . هنگامی که او فرماندار شد ترسیدم . مرا بخواهد و مالیات از من بگیرد . بعضی از دوستان گفتند : او پیرو امامان است ؛ لکن هراس داشتم شیعه نباشد و مرا به زندان بیاندازد .

به قصد انجام حج ، خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم ، از حال خویش شکایت کردم و جریان را گفتم . امام نامه‌ای برای فرماندار نوشت به این مضمون (بسم الله الرحمن الرحیم )

بدان که خداوند را زیر عرش سایه رحمتی است که جا نمی‌گیرد در آن سایه مگر کسی که نیکی و احسان به برادر دینی خویش کند و او را از اندوه برهاند و وسائل شادمانیش را فراهم کند ، اینک آورنده نامه از برادران تو است و السلام . )

چون از مسافرت حج بازگشتم ، شبی به منزل فرماندار رفتم و به دربان او گفتم بگو شخصی از طرف امام کاظم علیه السلام پیامی برای شما آورده است .

همین که به او خبر دادند با پای برهنه از خوشحالی تا در خانه آمد درب را باز کرد و مرا در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن نمود و مکرر پیشانیم را می‌بوسید و از حال امام می‌پرسید .

هر چه پول و پوشاک داشت با من تقسیم کرد ، و هر مالی که قابل قسمت نبود معادل نصف آن پول می‌داد؛ بعد از هر تقسیم می‌گفت : آیا مسرورت کردم ؟ می‌گفتم : به خدا سوگند زیاد خوشحال شدم . دفتر مطالبات را گرفت و آنچه به نام من بود محو کرد ، و نوشته‌ای داد که در آن گواهی کرده بود که از من مالیات نگیرند .

از خدمتش مرخص شدم و با خود گفتم : این مرد بسیار به من نیکی کرد ، هرگز قدرت جبران آن را ندارم ، بهتر آن است که حجی بگزارم و در موسم حج برایش دعا کنم و به امام نیکی او را شرح دهم .

آن سال به مکه رفتم و خدمت امام رسیدم و شرح حال او را عرض کردم . پیوسته صورت آن جناب از شادمانی افروخته می‌شد . گفتم : مگر کارهای او شما را مسرور کرده است ؟ فرمود : آری به خدا قسم کارهایش مرا شاد نمود ، او خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین را شاد نموده است . )[۱۳۳]

علی علیه السلام برادر پیامبر صلی الله علیه و آله

یکی از کارها بسیار مهمی که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از پنج یا هشت ماه به مدینه آمدند انجام دادند آن بود که عقد برادری میان مهاجر و انصار منعقد کردند .

(عبدالله بن عباس ) گفت : چون آیه (انما المؤ منون اخوه : همانا مؤ منان با یکدیگر برادرند . )

نازل شد رسول خدا بین جمیع مسلمانان برادری را به عنوان یک اصل برقرار کردند ، و هر دو نفر را با یکدیگر برادر نمودند .

ابابکر را با عمر ، عثمان را با عبدالرحمان و . . . برادر نمودند ، به مقدار مقام و مرتبه و تناسب افراد بین آنها برادری را تعیین کردند .

(امیرالمؤ منین علیه السلام بر روی خاک دراز کشیده بودند ، پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند نزدش و فرمودند : یا ابا تراب بپاخیز ، که ترا با کسی برادری ندارم والله که ترا برای خود ذخیره کردم . )[۱۳۴]

بی نیازی

مقدمه

قال الله الحکیم : (لا تمدن عینیک الی ما متعنا به

از این ناقابل متاع دنیوی که بطائفه‌ای از مردم دادیم چشم بپوشان .[۱۳۵]

قال الصادق علیه السلام : (شرف المؤ من قیام اللیل و عزه استغناوه عن الناس )

بزرگی مؤ من به نماز شب و عزتش به بی نیازی از مردم است .[۱۳۶]

شرح کوتاه :

ضد صفت زشت طمع ، بی نیازی از مردم است . در عرف اگر گفته شود فلان شخص بی نیاز است ، خیال می‌کنند چون ثروت دارد بی نیاز است ، در حالی که بی نیاز واقعی ، استغناء نفس از آنچه مردم دارند و طمع نداشتن به متاع دیگران است .

انسان‌های بی نیاز از خلق ، آبرومند می‌باشند و اعتماد بخدا که بزرگترین سرمایه است را دارند .

اینکه از گدائی و سئوال از دیگران مذمت شده ، بخاطر اینست که : شرف و عزت انسانی از بین می‌رود ، و فقر حاضری است که انسان را اسیر و بند دیگران می‌کند؛ و شوقش به خدا کم می‌شود .

درسی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله در تنگدستی سخت قرار گرفت . روزی زنش به او گفت : خوب است خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بروی و از ایشان تقاضای کمکی کنی . آن مرد خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ، همین که چشم حضرت به او افتاد فرمود : (هر که از ما چیزی درخواست کند به او می‌دهیم اما اگر خود را بی نیاز نشان دهد ، خدا او را غنی خواهد کرد . )[۱۳۷]

مرد از شنیدن این سخن با خودش گفت : منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از این کلام من هستم ، از همانجا برگشت و جریان را برای زن خود شرح داد . زنش گفت : حضرت نیز بشری است ، به ایشان بگو آنگاه ببین چه می‌فرماید :

برای مرتبه دوم آمد؛ باز همان جمله را شنید . سومین مرتبه که برگشت و همان جملات را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید ، به نزد یکی از دوستان خود رفت و کلنگ دو سری از او به عاریه گرفت .

تا شامگاه در کوه‌ها هیزم جمع آوری نمود و شب به طرف خانه بازگشت و هیزم را به پنج سیر آرد فروخت ، نانی تهیه کرده و با زن خود میل کردند . فردا جدیت بیشتر کرد و هیزم زیادتری آورد؛ و هر روز مقدار زیادتر ، تا توانست یک کلنگ بخرد .

چندی گذشت در اثر فعالیت دو شتر و یک غلام خرید و کم کم از ثروتمندان شد . روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شده و جریان زندگی و کلام حضرتش را بازگو کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من گفتم (کسی که بی نیازی جوید خدا او را بی نیاز گرداند . )[۱۳۸]

اسکندر و دیو

هنگامی که (اسکندر) ، به عنوان فرماندار کل یونان انتخاب شد ، از همه طبقات برای تبریک نزد او آمدند ، اما (دیوژن ) حکیم معرف نزد او نیامد .

اسکندر خودش به دیدار او رفت ؛ و شعار دیوژن قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع و استغناء و آزاد منشی و قطع طمع از مردم بود .

او در برابر آفتاب دراز کشیده بود ، وقتی احساس کرد که افراد فراوانی ، به طرف او می‌آیند کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می‌آمد خیره کرد ، ولی هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او می‌آمد نگذاشت ، و شعار بی نیازی و بی اعتنایی را همچنان حفظ کرد .

اسکندر به او سلام کرد و گفت : اگر از من تقاضایی داری بگو !

دیوژن گفت : یک تقاضا بیشتر ندارم . من دارم از آفتاب استفاده می‌کنم و تو اکنون جلو آفتاب را گرفته‌ای ، کمی آن طرف تر بایست !

این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی ابلهانه آمد و با خود گفتند : عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمی‌کند !

اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید ، سخت در اندیشه فرو رفت .

پس از آن که به راه افتاد . به همراهان خود که حکیم را مسخره می‌کردند گفت : به راستی اگر اسکندر نبودم ، دلم می‌خواست دیوژن باشم .[۱۳۹]

اعتراض محمد بن منکدر

(محمد بن منکدر) گوید امام باقر علیه السلام را ملاقات کردم و خواستم او را پند و موعظه کنم ، که او مرا موعظت کرد .

گفتند : به چه چیز ترا موعظت کرد ؟ گفت : در ساعتی از روز که هوا گرم بود به اطراف مدینه بیرون رفتم ، و امام باقر علیه السلام را که کمی فربه بود ملاقات کردم . او بر دوش دو غلام سیاه خود تکیه کرده بود و می‌آمد ، با خود گفتم بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت گرم در طلب دنیا بیرون آمده خوب است او را موعظه کنم .

پس سلام کردم ؛ و امام نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام مرا داد . گفتم : خدا کارت را اصلاح کند ، خوب است بزرگی از بزرگان قریش با چنین حالت در طلب دنیا باشد ! اگر مرگ بیاید و تو بر این حال باشی کارت مشکل است .

امام دست از دوش غلامان برداشت و تکیه کرد و فرمود : به خدا قسم اگر مرگ در این حال مرا دریابد ، در طاعتی از طاعات خدا بوده‌ام که خود را از حاجت به تو و مردم باز داشته‌ام ؛ وقتی از آمدن مرگ ترسانم که مرا در حالی که معصیتی از معاصی الهی را مشغول بوده باشم فرا گیرد .

محمد بن منکدر گوید : گفتم : خدا ترا رحمت کند ، می‌خواستم ترا موعظه نمایم تو مرا موعظه نافع فرمودی .[۱۴۰]

ابوعلی سینا

آورده‌اند که (شیخ الرئیس ابوعلی سینا) روزی با کوبه وزارت می‌گذشت ، کناسی را دیده که به کار متعفن خویش مشغول است و این شعر به آواز بلند می‌خواند :

گرامی داشتم ای نفس از آنت که آسان بگذرد بر دل جهانت ابوعلی سینا تبسمی نمود و به او فرمود : حقا خوب نفس خود را گرامی داشته‌ای که به چنین شغل پست (در آوردن خاک و نجاسات از چاه ) مبتلا هستی از کناس از کار دست کشید و رو به ابوعلی سینا کرد و گفت :

نان از شغل خسیس (کار پست ) می‌خورم تا بار منت شیخ الرئیس نکشم . [۱۴۱]

مناعت طبع عبدالله بن مسعود

(عبدالله بن مسعود) از اصحاب نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله بود ، و در مکتب آن حضرت شخصی غیور و وارسته به بار آمد .

در زمان خلافت عثمان ، او بیمار و بستری شد که در همان بیماری از دنیا رفت .

خلیفه به عیادت او رفت ، دید اندوهگین است .

پرسید : از چه چیزی ناراحتی ؟ گفت : از گناهانم . خلیفه گفت : چه میل داری تا برآورم ؟ گفت : مشتاق رحمت خدا هستم .

سؤ ال کرد : اگر موافق باشی طبیبی بیاورم .

گفت : طبیب ، بیمارم کرده است .

سؤ ال کرد : اگر مایل باشی دستور دهم ، عطائی از بیت المال برایت بیاورند ؟ گفت : آن روز که نیازمند بودم ، چیزی به من ندادی ، امروز که بی نیاز هستم می‌خواهی چیزی به من بدهی !

خلیفه گفت : این عطا و بخشش ، برای دخترانت باشد .

گفت : آنها نیز نیازی ندارند ، چرا که من به آنها سفارش کرده‌ام سوره واقعه را هر شب بخوانند؛ زیرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : کسی که سوره واقعه را در هر شب بخواند هرگز دچار فقر نمی‌شود .[۱۴۲]

بخل

مقدمه

قال الله الحکیم : (الذین یبخلون و یاءمرون الناس بالبخل و یکتمون ما اتهم الله من فضله و اعتدنا للکافرین عذابا مهنیا

آن گروه (اهل کتاب ) که بخل می‌ورزند و مردم را به بخل وادار می‌کنند و آنچه را خدا از فضل خود به آنها داده کتمان می‌کنند ، خدا بر این کافرین عذابی سخت مهیا داشته است )[۱۴۳]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (جاهل سخی اءحب الی الله من عابد بخیل : جاهل سخاوتمند نزد خدا از عابد بخیل محبوب تر است ) .

شرح کوتاه :

از مظاهر دنیا و دوستی بخل است ، و آن امساک از دادن چیزی به دیگران ، و جمع مال و منال است .

از دامهای شیطان یکی بخل است که جلو ده‌ها فضائل همانند انفاق و بخشش و ایثار و کمک به دیگران را می‌گیرد و سبب می‌شود .

که معصوم علیه السلام بفرماید : (هیچ بخیلی وارد بهشت نمی‌شود) .

صفت بخل آنقدر نفرت انگیز است ، که اگر کسی به دیگری می‌بخشد او باطنا ناراحت می‌شود . بر خانواده اش سخت می‌گیرد ، دوست ندارد مهمانی به خانه اش بیاید حتی خودش مهمانی نمی رود تا کسی خانه اش نیاید ، و با اهل سخاوت دوستی نمی‌کند؛ لذا روایت وارد شده که پیامبر صلی الله علیه و آله از صفت بخل همیشه به خدا پناه می‌برد[۱۴۴]

گناه بخیل

پیامبر صلی الله علیه و آله به طواف خانه خدا مشغول بود ، مردی را دید که پرده کعبه را گرفته و می‌گوید : خدایا به حرمت این خانه مرا بیامرز !

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : گناه تو چیست ؟ گفت : گناهم بزرگتر از آن است که برایت توصیف کنم . فرمود : وای بر تو ، گناه تو بزرگتر است یا زمینها ؟ گفت : گناه من .

فرمود : گناه تو بزرگتر است یا کوه‌ها ؟ گفت : گناه من .

فرمود : گناه تو بزرگتر است یا آسمانها ؟ گفت : گناه من .

فرمود : گناه تو بزرگتر است یا عرش خدا ؟ گفت : گناه من .

فرمود : گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ گفت : خدا اعظم و اعلی و اجل است .

فرمود : وای بر تو گناه خود را برایم وصف کن . گفت : یا رسول الله ، من مردی ثروتمندم و هر وقت سائلی رو به من می‌آورد که از من چیزی بخواهد ، گویا شعله آتشی رو به من می‌آورد .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : از من دور شو و مرا به آتش خود مسوزان ! قسم به آن که مرا به هدایت و کرامت برانگیخته است ، اگر میان رکن و مقام بایستی و دو هزار سال نمازگزاری و چندان بگریی که نهرها از اشکهایت جاری شود و درختان از آن سیراب گردند ، و آنگاه با بخل و لئامت بمیری خدا ترا به جهنم می‌افکند .

وای بر تو ، مگر نمی دانی که خدا می‌فرماید (هر که بخل کند تنها بر خود بخل می‌کند . )[۱۴۵]

(و هر کسی از بخل ، نفس خویش را نگاهدارد آنان رستگارانند . )[۱۴۶]

منصور دوانقی

(منصور دوانقی ) دومین (خلیفه عباسی ) ، مشهور به بخل و امساک بود . او برای صله و جایزه ندادن به ادبا و شعراء اول به شاعر می‌گفت : اگر قبلا کسی این اشعار را از حفظ داشته باشد یا ثابت شود که شعر از شاعر دیگری است ، نباید انتظار جایزه داشته باشی .

اگر شاعر شعرش مال خودش بود ، به وزن طومار شعرش پول می‌کشید ، و به او می‌داد ! تازه خودش به قدری خوش حافظه بود ، که شعر شاعر را حفظ می‌کرده و برای شاعر می‌خوانده ، و غلامی خوش حافظه داشته که او هم شعر را در جا حفظ می‌کرده و سپس رو به شاعر می‌کرد و می‌گفت : این شعر را گفتی نه تنها من بلکه این غلام من آن را حفظ دارد ، و این کنیز که در پس پرده نشسته نیز آن را حفظ دارد ، سپس به اشاره خلیفه ، کنیزک هم که سه بار از شاعر و خلیفه و غلام شنیده بود ، قصیده را از اول تا آخر می‌خواند و شاعر بدون دریافت چیزی با تعجب و دست خالی بیرون می‌رفت ! !

روزی (اصمعی ) شاعر توانا و مشهور که از وضع بخل منصور به تنگ آمده بود اشعاری با کلمات مشکل ساخت و بر روی ستون سنگی شکسته‌ای نوشت ، و با تغییر لباس و نقاب زده به صورت عشایر که جز دو چشمش پیدا نبود ، نزد منصور آمد و با لحنی غریبانه گفت : قصیده‌ای سروده‌ام ، اجازه می‌خواهم آن را بخوانم .

منصور مانند همیشه توضیحات را برای او داد ، و اصمعی هم قبول کرد و شروع به خواندن قصیده پر از الفاظ عجیب و غریب و لغات ناماءنوس و جملات غامض پرداخت تا قصیده به پایان رسید ،[۱۴۷]منصور با همه دقت و غلام و کنیز با همه هوش سرشار نتوانستند اشعار را حفظ کنند ، و برای اولین بار فرو ماندند .

سرانجام منصور گفت : ای برادر عرب معلوم می‌شود که شعر را خودت گفتی ، طومار شعرت را بیاور تا به وزن آن جایزه بدهم .

اصمعی گفت : من کاغذی پیدا نکردم روی ستون سنگی نوشتم ، روی بار شترم هست و آن را آورد . منصور در شگفت ماند که اگر تمام موجودی خزانه را در یک کفه ترازو بریزند ، با آن برابری نمی‌کند ، چکار کند؛ با هوشی که داشت گفت : ای عرب تو اصمعی نیستی ؟ او نقاب از چهره اش برداشت ، همه دیدند او اصمعی است .[۱۴۸]

بخیلهای عرب

گفته شده : بخلیهای عرب چهار نفرند . (اول حطیئه ) است ، گویند : روزی عرب درب خانه خود ایستاده بود و عصائی در دست داشت . شخصی از آنجا می‌گذشت ، به او رسید و گفت : ای حطیئه من مهمان توام ، حطیئه اشاره به عصا نمود و گفت : این را برای پذیرائی مهمانان مهیا نموده‌ام !

دوم : حمیدار قط است ، گویند : روزی جمعی را مهمان نمود و به آنان خرماخورانید بعد از خوردن خرماها ، آنها را سرزنش می‌کرد که چرا بِسْمِ اللّهِالْرَّحْمنِ الْرَّحیم ْهسته‌ای خرما را خوردید ! ! سوم : (ابوالاسواد دئلی ) است ، گویند : روزی یک دانه خرما به فقیری داد و فقیر گفت : خدا در بهشت به تو یک دانه خرما بدهد . ابوالاسواد هم گفت : اگر به بینوایان چیزی بدهیم ، خودمان از آنها درمانده تر شویم !

چهارم : (خالد بن صفوان ) است ، گویند : هرگاه درهمی به دستش می‌آمد می گفت : ای پول چقدر گردش کرده‌ای و پرواز نمودی که به دستم رسیدی ، اکنون به صندوق افکنم و زندانیت به طول می‌انجامد . آنگاه پول را در صندوق می‌افکند و قفل بر آن می‌زد .

به وی گفتند : چرا انفاق نمی‌کنی و حال آنکه ثروت تو خیلی زیاد است ؟ در جواب می‌گفت : ادامه روزگار بیشتر است .[۱۴۹]

ثعلبه انصاری

(ثعلبه بن حاطب انصاری ) خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد : یا رسول صلی الله علیه و آله ، دعا خداوند به من ثروتی عنایت کند .

فرمود : مقدار کمی که شکر آن را بتوانی بهتر از ثروت زیاد است که نتوانی سپاس آن را انجام دهی .

ثعلبه رفت ، باز دو مرتبه مراجعه کرد و تقاضای خود را تکرار کرد . فرمود : ترا پیروی از من کیست ؟ به خدا سوگند اگر بخواهم کوه‌ها برایم طلا شود ، خواهد شد . ثعلبه رفت و برای بار سوم مراجعه کرد و گفت : برایم دعا کن اگر خدا مرا ثروتی بدهد هر که را حقی در آن مال باشد حقش را خواهم داد .

پیامبر صلی الله علیه و آله دعا کرد که خداوند مالی به او بدهد . دعای پیامبر صلی الله علیه و آله در حقش مستجاب شد ، و چند گوسفند تهیه کرد ، و کم کم گوسفندان او چنان رو به افزایش گذاشتند که حد و حصر نداشت .

اول تمامی نمازهای خود را پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله می‌خواند ، بعد که اموالش بیشتر شد فقط ظهر و عصر را به مسجد می‌آمد و بقیه اوقات نزد گوسفندان بود .

اشتغال او به جایی رسید که روز جمعه فقط به مدینه می‌آمد و نماز جمعه را می‌خواند . بعد از مدتی روز جمعه هم نمی‌آمد ولی در آن روز بر سر راه می‌آمد و از عابرین اخبار مدینه را می‌پرسید .

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله جویای حال ثعلبه شد ، گفتند : گوسفندان او زیاد شده در بیرون مدینه زندگی می‌کند .

سه بار فرمود : وای بر ثعلبه ، بعد آیه زکوه نازل شد ، و پیامبر صلی الله علیه و آله دو نفر یکی از (بنی سلیم ) و دیگری از (جهنیه ) را انتخاب نمود و دستور گرفتن زکوه را برای آنها نوشت ؛ و آنها به نزد ثعلبه آمدند .

برای ثعلبه نامه گرفتن زکوه را خواندند . او فکری کرد و گفت : این جزیه یا شبیه جزیه است فعلا بروید از دیگران که گرفتید آن وقت نزدم برگردید .

ماموران نزد مرد (سلیمی ) رفتند و دستور گرفتن زکوه را به او رساندند و او از بهترین شترهای خود را انتخاب و سهم زکوه را داد .

گفتند : ما نگفتیم بهترین شترهای ممتاز را بده ! خودم مایلم این کار را بکنم . ماءموران نزد دیگران هم رفتند و زکوه گرفتند .

وقتی برگشتند به نزد ثعلبه آمدند . او گفت : نامه را بدهید ببینم ، پس از خواندن باز پاسخ داد که : این جزیه یا شبیه آن است ، بروید تا من در این باره فکر کنم . فرستادگان خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و قبل از نقل جریان ثعلبه ، حضرت فرمودند : وای بر ثعلبه ، و برای مرد سلیمی دعا کردند؛ و آنان هم جریان را به تفصیل نقل کردند .

این آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد : (از جمله منافقین کسانی هستند که با خدا پیمان می‌بندند اگر از فضل خود به ما مالی عنایت کند صدقه خواهیم داد و از نیکوکاران خواهم بود . همینکه خداوند از فضل خویش ، به آنها داد بخل ورزیده و از دین اعراض نمودند . به واسطه این پیمان شکنی و دروغگوئی ، نفاق را در قلبهای آنها تا روز قیامت جایگزین کرد . )[۱۵۰]

یکی از اقوام ثعلبه هنگام نزول آیه حضور داشت و جریان را شنید پیش ثعلبه رفت و او را از نزول آیه اطلاع داد .

ثعلبه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و تقاضای قبول زکوه کرد ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خدا مرا امر کرده زکوه تو را نپذیرم ، او از ناراحتی خاک بر سر می‌ریخت . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این کیفر عمل خودت هست ، ترا امری کردم نپذیرفتی .

پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و ثعلبه به ابی بکر مراجعه کرد او هم زکوتش را قبول نکرد . در زمان عمر هم مراجعه کرد ، عمر هم زکوتش را نپذیرفت . در زمان خلافت عثمان هم مراجعه کرد و او هم زکوتش را نپذیرفت ؛ و در همان ایام مرگ او را گرفت .[۱۵۱]

سعید بن هارون

(سعید بن هارون ) کاتب بغدادی که معاصر ماءمون خلیفه عباسی بوده است به بخل معروف است . ابوعلی دعبل خزاعی شاعر مشهور (۲۴۵ م ) گوید : با جمعی از شعراء بر سعید وارد شدیم و از صبح تا ظهر نزدش نشستیم ؛ و از گرسنگی چشمهای ما تاریک شده بود و بیحال شده بودیم .

به پیر غلامی که داشت گفت : اگر خوردنی داری بیاور . غلام رفت و تا ظهر پیدا نشد ، بعد از مدتی سفره‌ای چرکین آورد که در آن یک دانه نان خشک بود ، و کاسه کهنه لب شکسته‌ای پر از آب گرم ، که در آن پیر خروسی نپخته و بی سر بود !

چون کاسه را بر سر سفره نهاد ، سعید نظر کرد و دید سر خروس بر گردنش نیست . کمی فکر کرد و گفت : غلام این خروس سرش کجاست ؟ گفت : انداختم ، گفت : من آن کس را که پای خروس را بیندازد قبول ندارم تا چه رسد به سر خروس . این به فال بد می‌باشد که رئیس را از راءس (سر) گرفته‌اند ، و سر خروس را چند امتیاز است :

اول ، آن که از دهان او آوازی بیرون می‌آید که بندگان خدای را وقت نماز معلوم کند ، و خفتگان بیدار می‌گردند ، و شب خیزان برای نماز شب آماده شوند .

دوم ، تاجی که بر سر اوست نمودار تاج پادشاهان است و به آن تاج در میان مرغان ممتاز است .

سوم ، دو چشم که در کاسه سر اوست ، به آن فرشتگان را معاینه می‌بیند؛ و شاعران شراب رنگین را بوی تشبیه می‌کنند و در صفت شراب لعل می‌گویند : این شراب مانند دو چشم خروس است .

چهارم ، مغز سر او دوای کلیه است ، و هیچ استخوانی خوش طعمتر از استخوان سر او نیست .

و اگر تو آن را به جهت این انداختی که گمان بردی که من نخواهم خورد خطای بزرگ کردی . بر تقدیری که من نخورم ، عیال و اطفال من می‌خورند ، و اینان هم نخورند ، آخر میدانی مهمانان من که از صبح تا این وقت هیچ نخورده‌اند آنان می‌خورند . از روی غضب غلام را گفت : برو هر جا انداختی آن را پیدا کن و بیار ، اگر اهمال کنی ترا اذیت کنم .

غلام گفت : والله نمی‌دانم که کجا انداخته‌ام . سعید گفت : به خدا قسم من می‌دانم کجا انداختی در شکم شوم خود انداختی !

غلام گفت : به خدا قسم من آن را نخورده‌ام و تو دروغ می گوئی . سعید با حالت غضب بلند شد و یقه پیر غلام را گرفت تا وی را به زمین بیاندازد که پای سعید به آن کاسه خورد و سرنگون شد و آن پیر خروس نپخته به زمین افتاد . گربه‌ای در کمین بود خروس را در ربود . ما نیز سعید و غلام را که بهم گلاویز بودند گذاشتیم و از خانه اش بیرون آمدیم[۱۵۲].

بدی

مقدمه

قال الله الحکیم : (عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

چه بسیار چیزی را دوست دارید در واقع آن برایتان بد است[۱۵۳]

قال الصادق علیه السلام : (ان العمل السیی اءسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم .

کار بد زودتر در صاحبش از کارد به گوشت اثر می‌کند)[۱۵۴]

شرح کوتاه :

بدترین مردم کسی است که آخرت خود را به دنیا بفروشد ، و از آن بدتر کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد .

بدی مصادیق زیادی دارد که آنرا می‌توان در (نافرمانی از حق ) خلاصه کرد .

فکر بد ، عمل بد به بار می‌آورد ، عمل تابع نیت است ؛ چون شخص توکل ندارد ، قدرت ظاهری و موقتی دارد ، به انواع بدیها روی می‌آورد و ترسی از جهنم در دلش نمی‌آید .

هر یک از جوارح از گوش و چشم و زبان و دست را نوعی از بدیها اختصاص دارد گوش به غیبت و چشم به ناپاکی و زبان به گفتن دروغ و دست به سیلی زدن به یتیم می‌باشد ، پس مراعات همه جوارح از بدیها ضروری است .

جلودی

بعد از درگذشت امام کاظم علیه السلام هارون الرشید خلیفه عباسی یکی از فرماندهان خود را به نام (جلودی ) به مدینه فرستاد و دستور داد : به خانه‌های آل ابی طالب حمله کند ، و لباس زنان را غارت نماید و برای هر زنی فقط یک لباس بگذارد !

جلودی گفتار هارون را در مدینه اجرا کرد . چون نزدیک خانه امام رضا علیه السلام آمد ، حضرت همه زنها را در یک اطاق قرار داد و درب آن اطاق ایستاد و نگذاشت (جلودی ) وارد شود .

جلودی گفت : باید داخل شوم و زنها را لخت کنم . امام قسم خورد که زیور و لباس زنها را جمع کند و به نزدش بیاورد ، به شرط آنکه جلودی درون اطاق نیاید .

بالاخره در اثر خواهش حضرت جلودی قانع شد . امام داخل اطاق شد و طلا و لباس و اثاثیه منزل را جمع کرد و نزد جلودی قرار ده ، و جلودی همه را نزد (هارون الرشید) برد .

موقعی که مامون فرزند هارون الرشید به سلطنت رسید نسبت به جلودی غضب کرد و خواست که او را بکشد .

امام علیه السلام در آن مجلس حاضر بود ، از ماءمون تقاضای عفو او را کرد . چون جلودی جنایت خود را نسبت به امام می‌دانست ، فکر کرد که الان امام درباره او به بدی عمل گذشته اش شکایت می‌کند ، فکر خطا در ذهنش آمد ، رو به ماءمون کرد و گفت : ترا قسم به خدا می‌دهم ، سخن امام رضا علیه السلام را درباره من قبول نکن ! ماءمون گفت : به خدا سوگند حرفش را قبول نمی‌کنم ؛ دستور داد گردن جلودی را بزنند و او را به قتل برسانند[۱۵۵]! !

عمروعاص

پس از قضیه حکمیت ، که (عمروعاص ) (ابوموسی اشعری ) را گول زد و علی علیه السلام را از خلافت خلع کرد حضرت پس از نماز صبح و مغرب ، معاویه و عمروعاص و ابوموسی را لعن می‌کرد .

البته عمروعاص در شب عقبه[۱۵۶]جزو همدستان مخالفین پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و مورد لعن پیامبر صلی الله علیه و آله هم قرار گرفته بود .

وقتی درگیری و اختلاف بین امام علیه السلام و معاویه شدید شد ، بنا به تحکیم شد که متاءسفانه اهل عراق از طرف امیرالمؤ منین علیه السلام به ابوموسی اشعری راءی دادند (و حضرت به تعیین او راضی نبود) و معاویه عمروعاص را انتخاب کرد .

ابوموسی از یکی دهات شام به صفین احضار شد و چهارصد نفر همانند شریح بن هانی و ابن عباس همراه او بودند به (دومه الجندل ) رفتند . عمروعاص نیز با چهارصد نفر به آنجا آمد .

با تمام سفارشات که به ابوموسی کردند فایده‌ای نداشت چون عمروعاص در نیت پلید و بدی کردار در مکر و حیله بسیار قوی تر از او بود .

عمروعاص ابوموسی را زیاد مورد احترام قرار می‌داد ، و او را در صدر مجلس می‌نشانید و در نماز او را مقدم می‌داشت ، و با او به جماعت نماز می‌خواند و به عنوان یا صاحب رسول الله به او خطاب می‌کرد ! !

می‌گفت : شما پیش از من خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کردی و بزرگتر از منی ، مرا نشاید که قبل از شما صحبت کنم . آنقدر این حرفها و احترامات را روا داشت تا اینکه ابوموسی ساده به درستی عمروعاص اعتقاد پیدا کرد و تصور کرد او جز اصلاح امور نظری ندارد .

عمروعاص گفت : ابوموسی نظرت درباره علی علیه السلام و معاویه چیست ؟ گفت : بیا علی علیه السلام و معاویه را از خلافت معزول سازیم و کار خلافت به شوری برپا داریم .

عمروعاص گفت : به خدا قسم راءی همان راءی شماست ، باید همین را عملی کنیم ؛ البته عمروعاص که نیتش بد و حیله باز بود ابوموسی را اول در جای خلوتی آورد و با او صحبت کرد تا دیگران در راءی دخالت نکنند ، بعد به میان جمعیت آمدند .

اول ابوموسی برخاست و شروع به صحبت کرد؛ ابن عباس داد زد : هوشیار باش گمان می‌کنم عمروعاص ترا فریب داد ، اول بگذار عمروعاص صحبت کند بعد تو؛ ابوموسی قبول نکرد و گفت : مردم ، من و عمروعاص علی علیه السلام و معاویه را از خلافت عزل و بعد به شوری خلیفه قبول کنیم . من علی علیه السلام را از خلافت عزل کردم .

عمروعاص بدطین بلند شد و گفت : من هم علی علیه السلام را عزل کردم و معاویه را بر خلافت منصوب کردم ، زیرا معاویه خوانخواه عثمان و سزاوارترین افراد به مقام او می‌باشد .

ابوموسی صدایش بلند شد و گفت : تو همانند سگی هستی که اگر به او رو کنند حمله می‌کند و اگر هم پشت کنند حمله می‌کند .

عمروعاص گفت : تو همانند الاغی هستی که کتابهائی بارش باشد ، و خلاصه عمروعاص با سوءنیت برنده قضیه تحکیم شد ! ابن عباس همیشه می‌گفت : خدا روی ابوموسی را سیاه سازد که او را از بدی نیت و مکر عمروعاص هشدار دادم و راءی درست را به او گفتم ، اما نفهمید .[۱۵۷]

کاش در کربلا بودم !

بدی اعمال فقط موجب عذاب نیست ، بلکه بدی نیت هم مؤ ثر است تا جائی که به بدی نیت خلود در جهنم نصیب کفار و معاندین می‌شود . (حجاج بن یوسف ثقفی ) در زندانی کردن و به قتل رساندن سادات به قدری سفاک و بی رحم بود که وقتی از مسجد جامع خارج شد صدای ضجه و ناله جمعیت کثیری را شنید ، پرسید : این ناله‌ها از کیست ؟ گفتند : صدای زندانیان است که از حرارت آفتاب می‌نالند . گفت : به آنها بگوئید اخسئوا : دور شوید و سخن نگوئید که این در زبان عربی برای راندن سگ هم استعمال می‌شود .[۱۵۸]

زندانیان او ۰۰۰/۱۲۰ مرد و ۰۰۰/۲۰ زن بودند . ۰۰۰/۴نفر زنان مجرد بودند و زندان همه یکی بود و سقف نداشت و هرگاه آنها با دست خود یا وسیله‌ای سایبان تهیه می کرند ، زندانبانان آنها را با سنگ می‌زدند .

خوراکشان نان جو مخلوط با ریگ بود آبی تلخ به ایشان می‌دادند و گاهی آب خمیرنان حجاج خون سادات و نیکان بوده ، و از این خوردن هم لذت می‌برد .

این بدجنس همیشه افسوس می‌خورد و می‌گفت : کاش در کربلاء بودم تا در کشتن امام حسین علیه السلام و یارانش شریک می‌بودم ! ![۱۵۹]

توجیه بدیها

امام صادق علیه السلام شنید که مردی شهرت به تقوی پیدا کرده است . روزی آن مرد را مشاهده کرد که جمع زیادی از عوام اطراف او را گرفته بودند .

پس آن مرد از مردم کناره گرفت و تنها به راهی حرکت کرد؛ امام علیه السلام ناظر کارهای او بود .

پس از زمانی کوتاه امام دیدند او جلو یک دکان نانوائی ایستاد ، و دو نان مخفیانه برداشت و به راه افتاد . پس از چند قدمی از دکان میوه فروشی دو عدد انار برداشت و به راهش ادامه داد .

پس از پیمودن مسافتی نزد مرد مریضی رفت و نانها و انارها را به وی داد و به مقصد خود خواست برود ، امام علیه السلام خود را به آن مرد رساند و فرمود : امروز از تو عمل شگفت انگیزی دیدم ، و آنچه را دیده بود برایش نقل کرد !

آن مرد گفت : گمان می‌کنم تو امام صادق علیه السلام هستی ؟ فرمود : آری ، گفت : با آنکه فرزند پیامبری ، افسوس که چیزی نمی دانی ؟ فرمود : چه جهلی از من دیده‌ای ؟ گفت : مگر نمی دانی خداوند در قرآن فرموده (هر کار نیکی انجام دهد ده حسنه دارد و هر که گناهی کند جز یک گناه برایش ننویسند)[۱۶۰]از این جهت به حساب من دو نان و دو انار دزدیده‌ام ، مجموعا چهار گناه محسوب می‌شود ، و آنها را در راه خدا داده‌ام می‌شود چهل حسنه .

چهار گناه را از چهل حسنه کم کنند سی و شش حسنه برایم باقی می‌ماند ، و تو از این حسابها نمی دانی !

امام فرمود : خدا مرگ دهد مگر این آیه از قرآن را نشنیدی که می‌فرماید (خدا از پرهیزگاران قبول اعمال کند) ؟ ![۱۶۱]تو چهار گناه کردی و مال مردم را دزدیدی و چهار گناه دیگر کردی که بدون اجازه به دیگران دادی ، پس هشت گناه نمودی و هیچ حسنه‌ای هم نداری .

بعد حضرت به اصحابش فرمود : اینگونه تفسیرها و توجیه هاست که اینان هم خودشان و هم دیگران را گمراه می‌سازند .[۱۶۲]

اثر کردار بد در برزخ

یکی از بزرگان اهل علم و تقوی فرمود : یکی از بستگانشان در اواخر عمرش ملکی خریده بود و از استفاده سرشار آن ، زندگی را می‌گذراند .

پس از مرگش ، در برزخ او را دیدند که کور است . از علت آن پرسیدند ؟ گفت : ملکی را خریده بودم ، و وسط زمین چشمه آب گوارائی بود که اهالی ده مجاور می‌آمدند خود و حیواناتشان از آن استفاده می‌کردند ، و به واسطه رفت و آمد ، مقداری از زراعت من خراب می‌شد . برای اینکه سودم از آن مزرعه کم نشود ، و راه آمد و شد را بگیرم ، به وسیله خاک و سنگ و آهک چشمه را کور نمودم و خشکانیدم . بیچاره مجاورین ده برای آب به جاهای بسیار دور می‌رفتند .

این کوری من به واسطه کور کردن چشمه آب است . گفتم : آیا چاره‌ای دارد ؟ گفت : اگر ورثه‌ام بر من ترحم کنند و آن چشمه را مفتوح و جاری سازند تا دیگران استفاده کنند حالم خوب می‌شود .

ایشان فرمود : به ورثه اش مراجعه کردم و جریان را گرفتم و آنها پذیرفتند ، و چشمه را گشودند و مردم استفاده می‌کردند .

پس از چندی آن مرحوم را دیدم که چشمش بینا شده و از من سپاسگذاری کرد .[۱۶۳]

بلاء

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاما الانسان اذا ما ابتله ربه فاکرمه و نعمه فیقول ربی آکرمن : اما انسان هرگاه خدا او را به غمی مبتلا سازد سپس با کرم خود نعمتی به او بخشد ، در آن حال گوید :

خدا مرا گرامی داشت ) .[۱۶۴]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (ان البلاء للظالم ادب و للمؤ من امتحان

همانا بلاء برای ظالم تاءدیب و برای مؤ من آزمایش است )[۱۶۵]

شرح کوتاه :

کسی که صاحب عقل باشد بلا برایش زینت و کرامت است . مصاحبت با بلا و صبر بر آن و ثبات قدم داشتن بر ابتلاء ، موجب تقویت ایمان می‌گردد .

کسی که شیرینی بلا را بچشد ، به الطاف خداوندی می‌رسد ، و طبق حکمت نجات و آسایش دنیوی و یا اخروی نصیبش می‌شود .

در تحت آتش بلاء و محنت ، انوار باطنی ظاهر می‌گردد؛ و مونس با بلا ، بعد از زمانی خلاصه از امتحان مقبول در می‌آید و به بصیرت و علم می‌رسد خیری نیست در عبدی که از محنت دنیا از قبیل فقر و سوء اخلاق خانواده و نداشتن مال و امثال اینها دائما شکایت کند ، چون به بی صبری مبتلا می‌شود و آن خود دردیست که بر

عمران بن حصین

یکی از مسلمانان صابر در بلاء عمران بود . او دچار بیماری استسقاء[۱۶۶]باشد ، هر چه مداوا کرد خوب نشد . سی سال روی شکم خوابید و نمی‌توانست بلند شود یا بنشیند و یا بایستاد . در همان محل خوابش گودالی برای ادرار و مدفوع او حفر کرده بودند .

روزی برادرش (علاء) برای عیادت او آمد ، وقتی حال دلخراش او را دید ، گریه کرد .

عمران به برادر گفت : چرا گریه می‌کنی ؟ گفت : به خاطر اینکه می بینم سالها در این وضع رقت بار بسر می‌بری !

عمران گفت : گریه نکن و ناراحت مباش ، آنچه خدا بخواهد برای من محبوبتر از همه چیز است . دوست دارم تا زنده‌ام همانگونه باشم که خدا می‌خواهد مطلبی به تو می‌گویم تا زنده هستم به کسی نگو و آن این است : من با فرشتگان محشورم و آنها به من سلام می‌کنند و من جواب سلام آنها را می‌دهم و انس گرمی با آنها دارم .[۱۶۷]

علی عابد در زندان

در میان فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام که (منصور دوانیقی ) آنها را زندانی کرد و در زندان فوت شد یکی (علی عابد) (علی بن حسن مثلث ) بود ، که از نظر عبادت و یاد خدا و صبر ممتاز بود .

هنگامی که (منصور سادات و بنی الحسن ) را در زندان حبس کرد ، به قدری زندان تاریک بود که روز و شب معلوم نمی‌شد مگر به واسطه اذکار و مستحبات همین علی عابد بود ، زیرا چنان مرتب و متوالی بود که دخول وقت نمازها را می‌فهمیدند .

یک روز (عبدالله بن حسن مثنی ) از سختی زندان و سنگین بودن زنجیر بی اندازه ناراحت شده و به علی عابد گفت : ابتلاء و گرفتاری ما را می‌بینی ، از خدا نمی‌خواهی ما را از این بلاء نجات دهد ؟ علی عابد کمی مکث کرد و آنگاه فرمود : عمو جان برای ما در بهشت درجه‌ای است که به آن نمی‌رسیم مگر صبر به این بلاها و یا شدیدتر از اینها؛ و برای منصور جایگاهی است در جهنم که به آن نمی‌رسد مگر آن چه درباره ما روا می‌دارد .

اگر بر این گرفتاری و شدائد صبر کنیم ، به زودی راحت خواهیم شد ، چون مرگ ما نزدیک شده است . اگر میل داری ، برای نجات خود دعا می‌کنیم ، لکن منصور به آن مرتبه‌ای که در جهنم دارد نخواهد رسید ، عبدالله گفت : صبر می‌کنیم .

سه روز نگذشت که علی عابد در حال سجده از دنیا رفت . عبدالله گمان کرد در خواب است ، گفت پسر برادرم را بیدار کنید ، همین که او را حرکت دادند دیدند بیدار نمی‌شود و فهمیدند از دنیا رفته است .[۱۶۸]

همسر هود علیه السلام

حضرت هود پیامبر صلی الله علیه و آله اشتغال به کشاورزی داشت . عده‌ای به درب خانه او آمدند که او را دیدار کنند .

زنش درب را باز کرد و گفت : کیستید ؟ گفتند : ما از فلان شهر هستیم ، قحطی ما را از پای در آورده است ، آمده‌ایم نزد حضرت هود که دعا کند تا باران بر ما نازل شود .

زن هود علیه السلام گفت : اگر دعای هود مستجاب می‌شد برای خود دعا می‌نمود که زراعتش از کم آبی سوخته است .

گفتند : او الان در کجاست ؟ گفت : در فلان مکان است . آن گروه به نزدش آمدند و حاجت خود را بیان داشتند . حضرت هود نماز خواند و پس از آن دعا کرد و فرمود : برگردید که باران بر شهرهای شما نازل شده است .

عرض کردند : هنگام ورود به خانه شما ، زنی را دیدیم که می‌گفت : اگر هود دعایش مستجاب می‌شد برای خودش دعا می‌کرد !

حضرت فرمود : این همسر من است و من دعا می‌کنم که خداوند عمر او را طولانی کند . گفتند : برای چه چیزی ؟ فرمود : خداوند مؤ منی را خلق نکرده جز آنکه دشمنی برایش مقرر نموده است که او را اذیت نماید . این زن دشمن است و دشمنی که من مالک وی باشم بهتر از دشمنی است که او مالک من باشد .[۱۶۹]

ابن ابی عمیر

(محمد بن ابی عمیر) درک خدمت امام کاظم علیه السلام و رضا علیه السلام و جواد علیه السلام را نموده و خاصه و عامه تصدیق وثاقت او کرده‌اند .

شغل او بزازی ، و وضع مادی اش بسیار خوب بوده است . تصنیف او نود و چهار کتاب در حدیث و فقه است ، و از جهت جلالت و علمیت و دانستن اسماء شیعیان ، بسیار در زمان هارون الرشید و ماءمون مورد شتم و حبس و اخذ اموال گردید . از او خواستند قضاوت را بپذیرد ، قبول نکرد؛ از او خواستند اسامی شیعیان را بگوید چون شیعیان عراق را می‌شناخت ، نگفت .

لذا او را به زندان مبتلا کردند و بارها تازیانه بر او زدند تا وقتی که نزدیک بود طاقتش تمام شود . به امر هارون الرشید ، سندی بن شاهک او را یکبار ۱۲۰ تازیانه زد و با دادن هزار درهم از زندان آزاد شد . و نزدیک به صد هزار در هم ضرر مالی به او رسید؛ و مدت زندانش چهار سال طول کشید .

خواهرش (سعیده یا منه ) کتابهای او را جمع و پنهان کرد از قضا باران باریده و کتابهایش هم از دست دفت ، و آنچه نقل حدیث می‌کرد از حافظه خوبی که داشته بود ، یا از روی نسخه هائی که مردم از روی کتابهای او پیش از تلف شدن نوشته بودند[۱۷۰] .[۱۷۱]

عمر طولانی با بلاء همراه است

آورده‌اند که وقتی جبرئیل به نزد (حضرت سلیمان ) آمد و کاسه آب حیات آورد و گفت : آفریدگار تو را مخیر کرد که اگر از این جام بیاشامی تا قیامت زنده باشی .

سلیمان علیه السلام این موضوع را با عده‌ای از انسانها و اجنه و حیوانات مشورت کرد . همگی گفتند : باید بخوری تا جاودانی باشی !

سلیمان فکر کرد که با خارپشت مشورت نکرده است . اسب را به نزدیک او فرستاد و او نیامد . پس سگ را فرستاد ، خارپشت بیامد !

سلیمان علیه السلام گفت : پیش از آن که در کار خود با تو مشورت کنم ، بگو چرا اسب را که بعد از آدمی ، هیچ جانوری شریف تر از وی نیست ، به طلب تو فرستادم نیامدی ؟ و سگ که خسیس‌ترین حیوانات است فرستادم بیامدی ؟ گفت : اسب اگر چه حیوانی شریف است وفا ندارد؛ و سگ اگر چه پست‌ترین است اما وفادار است ، چون نانی از کسی یابد همه عمر او را وفاداری کند .

سلیمان علیه السلام گفت :

مرا جامی آب حیات فرستاده‌اند و اختیار با من است قبول کنم یا نه ؟ همه گفتند : بیاشام تا حیات جاودانی بیابی .

گفت : این جام ، تو تنها خواهی آشامید یا فرزندان و اهل و دوستانت هم خوردند ؟ گفت : تنها برای من است .

گفت : صواب این است که قبول نکنی ، چون زندگانی دراز یابی ، جمله فرزندان و دوستان و اقوام پیش از تو بمیرند و تو را هر روز غم و بلاء و رنجی رسد و زندگی بر تو ناگوار شود ، و چون بلاء و غم ازدیاد شود ، و جهان بی ایشان برایت خوش نشود ! سلیمان علیه السلام این راءی را بپسندید و آب حیات را نپذیرفت و رد کرد .[۱۷۲]

بیماری

مقدمه

قال الله حکیم : (و اذا امرضت فهو یشقین )

هر گاه مریض شوم خدا مرا شفا می‌دهد .[۱۷۳]

قال علی علیه السلام : (اءشد من الفاقه مرض البدن

شدیدتر از بی چیزی مرض تن است . )[۱۷۴]

شرح کوتاه :

از گنجهای بهشت برای مؤ من در دنیا مریضی است ، چه آنکه مؤ من احیانا و سهوا اگر گناه کرد ، خدا دوست ندارد با بار خطاء نزدش بیاید ، او را مریض می‌کند تا گناهانش آمرزیده شود .

مریض در حال بیماری آه می‌کشد ، تقاضای شفا می‌کند ، خداوند این حالت مریض را دوست دارد و می‌پسندد که با او راز و نیاز می‌کند . گاهی هم برای بالا رفتن درجات و مقامات معنوی ، خداوند او را مریض می کند .

بهترین بیمار آنست که صبر در این مصیبت کند و درد را کتمان کند و نزد افراد از مرضش شکوه نکند؛ تا اینکه عافیت الهی و ثواب کامل نصیبش شود .

مقام عبادی مریض

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله سرش را به سوی آسمان بلند کرد و خندید . شخصی پرسید : دیدیم سر مبارک را به آسمان بلند کرده و خندیدی ، علتش چه بود ؟ فرمود : خنده‌ام از این جهت بود که تعجب نمودم از دو فرشته‌ای که در آسمان به سوی زمین آمدند و در جستجوی مؤ من صالح بودند که همیشه او را در مصلای (محل نماز) خود می‌دیدند ، تا اعمال او را بنویسند ، و به سوی آسمان ببرند .

این بار او را در محل نماز خودش ندیدند . به سوی آسمان عروج کردند و به خدا عرض کردند : پروردگارا بنده تو فلانی را در محل نمازش ندیدیم تا اعمال نیکش را بنویسیم ، بلکه او را در بستر بیماری دیدیم .

خداوند به آنها فرمود : برای بنده‌ام تا وقتی که بیمار است مثل آنچه در حال سلامتی از کارهای نیک در شبانه روز انجام می‌داد بنویسید ، بر ماست تا او در حبس (بیماری ) است ، پاداش اعمال خیری را که هنگام صحت انجام می‌داد ، بنویسیم .[۱۷۵]

دخترم بیمار نشده

پیامبر صلی الله علیه و آله دختری را خواستگاری کردند . پدر دختر شروع به تعریف دخترش نمود و امتیازات او را می‌شمرد ، از جمله گفت :

این دختر از زمان تولدش تا این زمان بیمار نشده است .

پیامبر صلی الله علیه و آله از مجلس برخواست و قطع کلام خویش نمود ، بعد فرمود : (خیری در چنین وجودی نیست که مانند گورخر بیمار نشود .

مرض و بلا تحفه‌ای است از جانب خدا به سوی بندگان ، که اگر از یاد خدا غافل شدند ، آن مرض و پیشامد او را متوجه خدا سازد . )[۱۷۶]

صبر بر مرض

(ابو محمد رقی ) گوید : به محضر امام رضا علیه السلام رفتم و سلام کردم ، جواب سلامم را داد و احوالپرسی کرد و با من به گفتگو پرداخت تا اینکه فرمود :

(ای ابا محمد هر بنده مؤ منی که خدا او را به بلائی گرفتار نمود ، و او بر آن تحمل و صبر کرد ، قطعا در پیشگاه خدا مانند پاداش شهید را خواهد داشت . )

من پیش خود گفتم چرا امام این سخن را فرمود ، با اینکه قبلا سخن از بلا و بیماری در میان نبود ، یعنی چه ، امام به چه تناسبی این جمله را فرمود ؟ !

با امام خداحافظی کردم و از محضرش بیرون آمدم ، و خود را به همسفران و دوستانم رساندم .

ناگهان احساس کردم پاهایم درد می‌کند ، شب را با سختی به سر آوردم . صبح که شد دیدم پاهایم ورم کرده و پس از مدتی ، ورم شدیدتر شد . به یاد سخن امام افتادم که در مورد صبر بر بلا سفارش کرد و من آن را مناسب ندانستم .

با این وضع به مدینه رسیدم ، زخم بزرگی در پایم پیدا شد ، و چرک زیاد از آن بیرون آمد ، آن چنان دشوار بود که امان را از من گرفت ، دریافتم که امام آن سخن را برای چنین پیش آمدی که برایم رخ می‌دهد فرمود ، تا با صبر ، آرامش خود را حفظ کنم ، و حدود ده ماه بستری بودن این مرض طول کشید .

روایت کننده گوید : او پس از مدتی ، سلامتی خود را بازیافت ؛ و سپس بار دیگر مریض شد و به آن مرض مرد .[۱۷۷]

جذامی

امام سجاد علیه السلام در بین راهی به چند نفر جذامی و مبتلا به خوره برخورد نمود ، که سر راه نشسته و در حال خوردن غذا بودند ، پس به آنها سلام کرد و از آنها رد شد .

آنگاه با خود فرمود : خداوند متکبران را دوست ندارد ، پس به سوی ایشان برگشت و فرمود : من اکنون روزه دار هستم (معذورم چیزی با شما بخورم ) ، و آنها را به خانه خود دعوت کرد و فرمود : شماها به خانه من بیائید .

آنها هم به خانه امام رفتند و حضرت هم آنان را اطعام نمود ، و هم با کمک مالی به آنها دلجوئی نمود .[۱۷۸]

قرض مریض

(اسامه بن زید) از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بود . وقتی مریض شد امام حسین علیه السلام به عیادتش تشریف بردند .

اسامه مکرر آه می‌کشید و اظهار غم و غصه می‌کرد . امام علیه السلام فرمود : برادرم غصه ات چیست ؟ گفت : شصت هزار دینار قرض دارم .

فرمود : بدهکاریت به عهده من است ، گفت : می‌ترسم قبل از پرداخت قرضم بمیرم .

فرمود : نه ، قبل از آنکه بمیری قرضت را اداء می‌کنم ، و دستور داد قرض وی را پرداختند .[۱۷۹]

پدر و مادر

مقدمه

قال الله الحکیم : (فلا تقل لهما اف و لاتنهر هما

به پدر و مادر حتی اف نگوئید و نهیب نزنید[۱۸۰]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (بر الوالدین اءفضل من الصلاه و الصوم و الحج و المعره والجهاد فی سبیل الله .

نیکی به پدر و مادر از نماز و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است .[۱۸۱]

شرح کوتاه :

در قرآن بعد از توحید ، خداوند به این موضوع بسیار دقیق یعنی نیکی به پدر و مادر را متذکر شد ، و آنقدر اهمیت داد ، تا جائی که فرمود : (به آنها اف (یعنی ناخوشی ، یا تو) نباید گفت و بانگ بر آنها نباید زد و به گفتار نیک و خوش با آنها رفتار کرد . )

با توجه به نکات فوق هر نوع آزردن پدر و مادر احترام و نیکی نسبت به آنان واجب است . کسانی که بخاطر جوانی یا احساساتی شدن و غضب احیانا موجب اذیت پدر و مادر را فراهم کردند ، باید رضایتشان را جلب کنند .

که عدم رضایت آنان موجب عواقب سوء می‌شود و فرزندان آن شخص بعدا با او بدی می‌کنند؛ و از نظر اخروی اگر برای هر ناراحتی یک در جهنم باز شود برای کسی که اسباب سخط پدر و مادر را باز کرد بقول پیامبر صلی الله علیه و آله : دو در جهنم باز می‌شود[۱۸۲]

رضایت مادر

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین جوانی که در حال مرگ بود ، حاضر شد و فرمود : ای جوان کلمه توحید (لا اله الا الله ) بر زبان بیاور . جوان زبانش بند آمده بود و قادر بود ادای توحید نبود .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به حاضرین فرمود : آیا مادر این جوان در اینجا حاضر است ؟ زنی که در بالای سر جوان ایستاده بود گفت : آری ، من مادر او هستم .

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : آیا تو از فرزندت راضی و خشنود هستی ؟ گفت : نه ، من مدت شش سال است که با او حرف نزده‌ام .

فرمود : ای زن او را حلال کن و از او راضی باش ! گفت برای رضایت خاطر شما او را حلال کردم ، خداوند از او راضی باشد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و کلمه توحید را به او تلقین نمود . جوان بعد از رضایت مادر زبانش باز شد و به یگانگی خدا اقرار کرد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای جوان چه می‌بینی ؟ گفت : مردی بسیار زشت و بدبو را مشاهده می‌کنم و اکنون گلوی مرا گرفته است . پیامبر دعائی به این مضمون به جوان یاد داد و فرمود : بخوان : (ای خدایی که عمل اندک را می‌پذیری و از گناه و خطای بزرگ درمی گذری از من نیز عمل اندک را بپذیر و از گناه بسیار من درگذر ، چرا که تو بخشنده و مهربانی ) .

جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید : اکنون چه می‌بینی ؟ گفت : اکنون مردی (ملکی ) را می‌بینم که صورتی سفید و زیبا و پیکری خوشبو و لباسی زیبا بر تن دارد و با من خوش رفتاری می‌کند (بعد از دنیا رحلت کرد) .[۱۸۳]

همنشین حضرت موسی علیه السلام

روزی حضرت موسی علیه السلام در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد : خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم ببینم که چگونه شخصی است !

جبرئیل بر او نازل شد و گفت : یا موسی علیه السلام قصابی که در فلان محل است همنشین تو است . حضرت موسی به درب دکان قصاب آمده ، دید جوانی شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .

شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل روان گردید .

موسی علیه السلام از پی او تا درب منزلش آمد و به او گفت : مهمان نمی‌خواهی ؟ گفت : بفرمائید ، موسی علیه السلام را به درون خانه برد . حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود ، آنگاه زنبیلی از طبقه فوقانی به زیر آورد ، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او را شستشو داد ، غذا را با دست خویش به او خورانید .

موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد پیرزن کلماتی که مفهوم نمی‌شد حرکت نمود؛ بعد جوان برای حضرت موسی علیه السلام غذا آورد و خوردند .

موسی علیه السلام سوال کرد حکایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض کرد : این پیرزن مادر من است ، چون وضع مادی ام خوب نیست که کنیزی برایش بخرم خودم او را خدمت می‌کنم .

پرسید : آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود ؟ گفت : هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می گوید : خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی در بهشت کند موسی علیه السلام فرمود : ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای او را درباره ات مستجاب گردانیده است ، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی .[۱۸۴]

جریح

در بنی اسرائیل عابدی بود که او را (جریح ) می‌گفتند در صومعه خود عبادت خدا می‌کرد . روزی مادرش به نزد او آمد در وقتی که نماز می‌خواند ، او جواب مادر را نگفت . با دوم مادر آمد و او جواب نگفت . بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنید .

مادر گفت از خدای می‌خواهم ترا یاری نکند ! روز دیگر زن زناکاری نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت : این بچه را از جریح بهم رسانیده‌ام .

مردم گفتند : آن کسی که مردم را به زنا ملامت می‌کرد خود زنا کرد . پادشاه امر کرد وی را به دار آویزند .

مادر جریح آمد و سیلی بر روی خود می‌زد . جریح گفت : ساکت باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شده‌ام .

مردم گفتند : ای جریح از کجا بدانیم که راست می گوئی ؟ گفت : طفل را بیاورید ، چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست ؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت : از فلان قبیله ، فلان چوپان پدرم است .

جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند .[۱۸۵]

دلاک و خدمت پدر

عالم ثقه (شیخ باقر کاظمی ) مجاور نجف اشرف از شخص صادقی که دلاک بود نقل کرد که او گفت : مرا پدر پیری بود که در خدمتگذاری او کوتاهی نمی‌کردم ، حتی برای او آب در مستراح حاضر می‌کردم و می‌ایستادم تا بیرون بیاید؛ و همیشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه که به مسجد سهله می‌رفتم ، تا امام زمان علیه السلام را ببینم . شب چهارشنبه آخری برای من میسر نشد مگر نزدیک مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم .

ثلث راه باقی مانده بود و شب مهتابی بود ، ناگاه شخص اعرابی را دیدم که بر اسبی سوار است و رو به من کرد .

در نفسم گفتم : زود است این عرب مرا برهنه کند . چون به من رسید به زبان عربی محلی را من سخن گفت و از مقصد من پرسید !

گفتم : مسجد سهله می‌روم . فرمود : با تو خوردنی همراه است ؟ گفتم : نه ، فرمود : دست خود را داخل جیب کن ! گفتم : چیزی نیست ، باز با تندی فرمود : خوردنی داخل جیب تو است ، دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کردم به فرزندم بدهم .

آنگاه سه مرتبه فرمود : وصیت می‌کنم پدر پیر خود را خدمت کن ، آنگاه از نظرم غائب شد .

بعد فهمیدم که او امام زمان علیه السلام است و حضرت حتی راضی نیست که شب چهارشنبه برای رفتن به مسجد سهله ، ترک خدمت پدر کنم .[۱۸۶]

کتک به پدر

(ابوقحافه ) پدر ابوبکر از دشمنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود . روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فحش داد ، پسرش ابوبکر پدر را گرفت و بر دیوار کوبید .

این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را طلبید و به او فرمود : با پدرت چنین کردی ؟ ابوبکر گفت : آری .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : برو ولی با پدر ، چنین رفتار را انجام نده .[۱۸۷]

تقوی

مقدمه

قال الله الحکیم : فان خیر الزاد التقوی و اتقون یا اولی الالباب بهترین توشه راه تقوی است پس ای صاحبان عقل از من بپرهیزید) .[۱۸۸]

قال علی علیه السلام : (لا یقلل عمل مع تقوی هیچ عملی با تقوی اندک نباشد) .[۱۸۹]

شرح کوتاه :

تقوی خاص به ترک حرام و شبهه تحقق می‌پذیرد ، و آنان که تقوی از خوف آتش و عقاب دارند تقوی عام است . تقوی در مثل مانند آب نهری است که درختان مختلف بر لب آب مغروس هستند ، و هر کدام از درختان باندازه جوهر و طمع و لطافت خود از آن ارتزاق می‌کنند .

مردم در تقوا از یک آب واحد ، باندازه علم و درک و صفات از درجات ایمانی استفاده می‌کنند ، ولکن در عمل و اخلاص مراتب تقوایشان فرق می‌کند ، در حقیقت تقوی اطاعت خالص بودن معصیت است ، و عملی است که جهل در آن نباشد و مقبولیت اعمال ، صاحب آن ممتاز و متقی می‌شود[۱۹۰]

تقوای غلط

عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود ، سه نفر زن برای شکایت از شوهرانشان به حضورش آمدند .

اولی گفت : شوهرم گوشت نمی‌خورد . دومی می‌گفت : شوهرم از بوی خوش استفاده نمی‌کند . سومی گفت : شوهرم با زن خود همبستر نمی‌شود (اینان با این اعمال قصد زهد و تقوای کرده بودند) .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار ناراحت و خشمگین شد به طوری که وقتی از خانه به سوی مسجد حرکت کرد ، عبایش بر زمین کشیده می‌شد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اجتماع مردم ، بالای منبر پس از حمد و ثنای فرمود : چرا بعضی از اصحاب من ، گوشت نمی‌خورند و بوی خوش استعمال نمی‌کنند و با زنان خود همبستر نمی‌شوند ؟ ای مسلمانان آگاه باشید من هم گوشت می‌خورم و هم از بوی خوش استفاده می‌کنم ، و هم با همسر خود همبستر می‌شوم ، این سنت است ، کسی که از این سنت من دوری کند از من نیست .

به این ترتیب ، آن حضرت ، پایه تاءسیس بدعت زهد غلط را از بنیان ویران کرد ، و پایه گذاران آن را محکوم نمود .[۱۹۱]

ابوذر

ابوذر فرمود : آذوقه و پس انداز من در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم همیشه یک من خرما بوده ، و تا زنده‌ام از این مقدار زیاده نخواهم کرد .

عطاء گوید : ابوذر را دیدم لباس کهنه‌ای به تن کرده و نماز می‌خواند ، گفتم : ابوذر مگر لباس بهتری نداری ؟ گفت : اگر داشتم دربرم می‌دیدی .

گفتم : مدتی ترا با دو جامه می‌دیدم ، گفت به پسر برادرم که محتاج تر از خودم بود دادم ، گفتم : به خدا تو خود محتاجی ، سر به آسمان بلند کرده و گفت : آری بار خدایا به آمرزش تو محتاجم .

سپس گفت : مثل اینکه دنیا را خیلی مهم گرفته‌ای ، این لباس که در تن من می‌بینی و لباس دیگری که مخصوص مسجد است ، و چند بز برای دوشیدن و نان خورش دارم ، چارپائی دارم که آذوقه‌ام را به آن حمل و نقل می‌کنم ، و زنی دارم که مرا از زحمت تهیه غذا آسوده می‌کند ، چه نعمتی برتر از آن که من دارم ؟ به ابوذر گفتند : آیا ملکی تهیه نمی‌کنی چنانکه فلان کس و فلانی تهیه کرده‌اند ؟ گفت : می‌خواهم چه کنم برای اینکه آقا و ارباب شوم ، هر روزی یک شربت از آب با شیر و هفته‌ای یک پیمانه گندم مرا کفایت می‌کند .[۱۹۲]

به بی تقوا

نباید اعتماد کرد (اسماعیل ) فرزند بزرگ امام صادق علیه السلام مقداری پول نقد داشت ، اطلاع پیدا کرد که مردی قریشی از اهل مدینه عازم سفر به کشور یمن است ، خواست مقداری پول به او بدهد تا اجناس تجارتی یا سوغاتی برایش خریداری کند .

با پدرش امام صادق علیه السلام مشورت کرد ، حضرت فرمود : او شراب خوار است ؟ گفت : مردم می‌گویند اما از کجا که حرف مردم درست باشد !

حضرت فرمود : صلاح نیست به او پول بدهی .

اما اسماعیل تمام پول را به آن مرد داد تا برایش از (یمن ) جنس بخرد .

مرد قریشی به مسافرت رفت و تمام پول او را از بین برد . موقع حج حضرت و اسماعیل هر دو به حج رفتند ، اسماعیل در طواف بود که حضرت متوجه شد که اسماعیل پیوسته از خدا مساءلت می‌کند در مقابل از دست دادن پولها ، به او عوض دهد .

حضرت از وسط جمعیت خود را به اسماعیل رسانید و با دست پشت شانه او را به نرمی فشرد و گفت :

فرزندم ، بی جهت از خدا چیزی مخواه ، تو بر خدا حقی نداری ، نباید بوی اعتماد می‌کردی ، خود کرده را تدبیر نیست .

اسماعیل گفت : مردم می‌گفتند او شراب می‌خورد من که ندیده بودم ! امام فرمود : گفتار مؤ منین را به راستی تلقی کنید و بر شراب خوار اعتماد نکنید و از دادن اموال به نادانان طبق قرآن باید حذر کرد[۱۹۳]که سفیهی بالاتر از شراب خوار سراغ داری ؟ بعد فرمود : پیشنهاد شراب خوار در ازدواج و وساطت را نباید پذیرفت ، در مورد امانت نباید او را امین دانست که اموال را حیف و میل کند و چنین کسی حقی بر خدا ندارد تا از خدا جبران ضررهای وارده را مطالبه کند .[۱۹۴]

شیخ مرتضی انصاری

مرحوم (شیخ مرتضی انصاری ) با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس مسافرت نمود ، پس از آن به تهران آمد ، در مدرسه مادرشاه در حجره یکی از طلاب منزل گرفت .

روزی شیخ به همان محصل مختصر پولی داد تا نان خریداری کند ، وقتی برگشت شیخ دید حلوا هم گرفته و بر روی نان گذاشته است .

به او گفت : پول حلوا را از کجا می‌آوری ؟ گفت : به عنوان قرض گرفتم . شیخ فقط آنچه از نان ، حلوائی نبود برداشت و فرمود : من یقین ندارم برای اداء قرض زنده باشم .

روزی همان طلبه پس از سالها به نجف آمده بود و خدمت شیخ عرض کرد : چه عملی انجام دادید که به این مقام رسیدید و خداوند شما را موفق نمود اینک در راءس حوزه علمیه قرار گرفته‌اید و مرجع همه شیعیان جهان شدید ؟ شیخ فرمود : چون جراءت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم ، ولی تو با کمال جراءت نان و حلوا را تناول نمودی .[۱۹۵]

اعتراض عقیل

چون امام علی علیه السلام به حکومت رسید به منبر رفتند و ستایش و ثناء خدا کردند و بعد فرمود :

به خدا قسم به یک درهم از غنیمتهای شما دست نرسانم تا آنگاه که در مدینه شاخه خرمائی دارم ، پس راست بگوئید ، خود را از این مال محروم کرده‌ام و به شما عطاء می‌کنم .

در این هنگام عقیل برادر امام به پا خاست و عرض کرد : قسم به خدا تو مرا و شخص سیاه مدینه را برابر و مساوی قرار داری !

امام فرمود : بنشین ، در اینجا غیر تو دیگری نبود که تکلم کند ، تو بر آن سیاه چهره چه برتری داری ، جز به پیشی گرفتن در اسلام یا به تقوی و اجر و ثواب ، که این برتری در آخرت است . [۱۹۶]

توکل

مقدمه

قال الله الحکیم : (فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین هرگاه عزم کاری گرفتی بر خدا توکل کن که خدا آنان که بر او اعتماد کند و دوست دارد . )[۱۹۷]

قال علی علیه السلام : (التوکل علی الله نجاه من کل سوء توکل بر خدا سبب نجات از هر بدی می‌شود)[۱۹۸]

شرح کوتاه :

توکل جامی است که مهر الهی بر آن زده شد و مهر آن جامخ را باز نمی‌کند و از آن نمی‌آشامد کسی که به خدا توکل و اعتماد کرده باشد .

کمترین حد توکل آن است که از مقررات خود پیش از وقت ، زیاده از مقدر که تقسیم شده کوشش نکند .

حقیقت توکل به ایثار و واگذاری امورش به حق است ، و متوکل اگر توجه اش به علت حقیقی یعنی خدا باشد ، مانع از رسیدن توکل است .

توکل به حرف و لفظ و ادعا محقق نمی‌شود ، بلکه امر باطنی است که آن مفتاح ایمان است و با وداع همه آرزوها ، متوکل به حقیقت توکل می‌رسد .[۱۹۹]

تاجر متوکل

در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مردی همیشه متوکل به خدا بود و برای نجات از شام به مدینه می‌آمد . روزی در راه دزد شامی سوار بر اسب ، بر سر راه او آمد و شمشیر به قصد کشتن او کشید .

تاجر گفت : ای سارق هرگاه مقصود تو مال من است ، بیا بگیر و از قتل من درگذر .

سارق گفت : قتل تو لازم است ، اگر ترا نکشم مرا به حکومت معرفی می‌کنی . تاجر گفت : پس مرا مهلت بده تا دو رکعت نماز بخوانم ؛ سارق او را امان داد تا نماز بخواند .

مشغول نماز شد و دست به دعا بلند کرد و گفت : بار خدایا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو شنیدم هر کس توکل کند و ذکر نام تو نماید در امان باشد ، من در این صحرا ناصری ندارم و به کرم تو امیدوارم .

چون این کلمات بر زبان جاری ساخت و به دریای صفت توکل خویش را انداخت ، دید سواری بر اسب سفیدی نمودار شد ، و سارق با او درگیر شد . آن سوار به یک ضربه او را کشت و به نزد تاجر آمد و گفت : ای متوکل ، دشمن خدا را کشتم و خدا تو را از دست او خلاص نمود . تاجر گفت : تو کیستی که در این صحرا به داد من غریب رسیدی ؟ گفت : من توکل توام که خدا مرا به صورت ملکی در آورده و در آسمان بودم که جبرئیل به من ندا داد : که صاحب خود را در زمین دریاب و دشمن او را هلاک نما . الان آمدم و دشمن تو را هلاک کردم ، پس غایب شد . تاجر به سجده افتاد و خدای را شکر کرد و به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باب توکل اعتقاد بیشتری پیدا کرد .

پس تاجر به مدینه آمد و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و آن واقعه را نقل کرد ، و حضرت تصدیق فرمود[۲۰۰]آری توکل را به اوج سعادت می‌رساند و درجه متوکل درجه انبیاء و اولیاء و صلحاء و شهداء است .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

وتوکل هنگامی که (ابوسفیان ) رئیس مشرکان که لشکر ده هزار نفری و مانور منظم و قدرتمند اسلام را (در فتح مکه ) دید در شگفتی و تعجب فرو رفت در حالی که در کنار گردانهای رزمی لشکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قدم می‌زد ، می‌گفت :

ای کاش می‌دانستم که چرا محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر من پیروز شد ؟ با آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم در مکه تنها و بی یاور بود ، چگونه این چنین لشکری مبارز تدارک دید ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن ابوسفیان را شنید و دست مبارکش را روی شانه وی گذاشت و فرمود : ما به کمک خدا ، بر شما پیروز شدیم .

در جنگ حنین می‌بینیم وقتی سپاه اسلام مورد تهاجم غافلگیرانه دشمن قرار گرفت صفوف مسلمانان از هم متفرق شد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی پراکندگی سپاه اسلام را دید ، به درگاه خدا استعانت جست و به او توکل کرد و عرض نمود : (خداوندا ! حمد و سپاس مخصوص تو است ، و شکایتم را به درگاه تو می‌آورم و این توئی که باید از درگاهت کمک خواست و استعانت جست ) در این هنگام جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و عرض کرد :

(ای رسول خدا ، دعائی کردی که موسی در آن هنگام که دریا برایش شکافته شد ، این دعا را کرد و از شر فرعون نجات یافت . )[۲۰۱]

بیماری موسی علیه السلام

حضرت موسی علیه السلام را بیماری عارض شد ، بنی اسرائیل نزد او آمدند و ناخوشی او را شناختند و گفتند : اگر فلان دارو را مصرف کنی شفایابی .

موسی علیه السلام گفت : مداوا نمی‌کنم تا خدا مرا بی دوا بهبود بخشد . پس بیماری او طولانی شد ، خدا به او وحی فرمود : به عزت و جلالم سوگند ! ترا عافیت نمی‌دهم تا به دوائی که گفته‌اند درمان کنی .

پس به بنی اسرائیل گفت : داروئی که گفتید به آن مرا معالجه کنید . پس او را مداوا کردند بهبود یافت .

این در دل موسی علیه السلام حالت شکوه و اعتراضی پدید آورد . خدای تعالی به او وحی فرستاد ، خواستی حکمت مرا به توکل خود باطل کنی ، چه کسی غیر از من داروها و منفعتها را در گیاهان و اشیاء نهاد ؟ ![۲۰۲]

حماد بن حبیب

(حماد بن حبیب کوفی ) گفت : سالی برای انجام حج با عده‌ای بیرون شدیم همین که از جایگاهی به نام (زباله ) کوچ کردیم بادی سهمگین و سیاه وزید ، آنقدر شدید بود که قافله را از هم متفرق ساخت .

من در آن بیابان سرگردان ماندم تا خود را به زمینی که از آب و گیاه خالی بود رساندم .

تاریکی شب مرا فرا گرفت ، از دور درختی به نظرم رسید ، نزدیک آن رفتم ، جوانی را دیدم با جامه‌های سفید که بوی مشک از او می‌وزید ، به طرف آن درخت آمد . با خود گفتم : این شخص یکی از اولیاء خدا باشد !

ترسیدم اگر مرا ببیند به جای دیگر برود ، لذا خود را پوشیده داشتم . او آماده نماز شد و اول دعا کرد (یا من حاذ کل شی ملکوتا . . . . ) آنگاه وارد نماز شد . من به آن مکان نزدیک شدم ، چشمه آبی دیدم که از زمین می‌جوشید . وضو ساختم و پشت سرش به نماز ایستادم .

در نماز چون به آیه‌ای می‌گذشت که در آن وعده یا وعید بود با ناله و آه ، آن آیه را تکرار می‌کرد .

شب روی به نهایت گذاشت ، جوان از جای خود حرکت نمود و به راز و نیاز مشغول شد (یا من قصده الضالون . . . . )

ترسیدم از نظرم غایب شود ، نزدش رفتم و عرض کردم ترا سوگند می‌دهم به آن کسی که خستگی را از تو گرفته و لذت این تنهایی را در کامت قرار داده ، بر من ترحم نما ، که راه گم کرده‌ام و آرزو دارم به کردار تو موفق شوم .

فرمود : اگر از راستی بر خدا توکل می‌کردی گم نمی‌شدی ، اینک از دنبالم بیا . به کنار درخت رفت و دست مرا گرفت (و با طی الارض ) مرا به جائی آورد .

صبح طلوع کرده بود و فرمود : مژده باد ترا به این مکان که مکه است ؛ و صدای حاجیان را می‌شنیدم !

عرض کردم ترا سوگند می‌دهم به آن کسی که به او در قیامت امیدواری ، بگو کیستی ؟ فرمود : اکنون که سوگند دادی من علی بن الحسین (زین العابدین ) هستم .[۲۰۳]

اعتماد به ساقی

جبرئیل در زندان نزد حضرت یوسف آمد و گفت : ای یوسف چه کسی ترا زیباترین مردم قرار داد ؟ فرمود : پروردگار .

گفت : چه کسی ترا نزد پدر محبوب‌ترین فرزندان قرار داد ؟ فرمود : خدایم .

گفت : چه کسی کاروان را به سوی چاه کشانید ؟ فرمود : خدای من .

گفت : چه کسی سنگی که اهل کاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدا .

گفت : چه کسی از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدایم .

گفت : چه کسی ترا از کید زنان نگه داشت . فرمود : خدایم .

گفت اینک خداوند می‌فرماید : چه چیز ترا بر آن داشت که به غیر من نیاز خود را باز گوئی ، پس هفت سال در میان زندان بمان (به جرم اینکه به ساقی سلطان اعتماد کردی و گفتی : مرا نزد سلطان یاد کن )

و در روایت دیگر دارد که خداوند به وی وحی کرد : ای یوسف چه کسی آن رؤ یا را به تو نمایاند ؟ گفت : تو ای خدایم .

فرمود : از مگر زن عزیز مصر چه کسی ترا نگه داشت ؟ عرض کرد : تو ای خدایم .

فرمود : چرا به غیر من استغاثه کردی و از من یاری نجستی ، اگر به من اعتماد می‌کردی از زندان ترا آزاد می‌کردم به خاطر این اعتماد به خلق ، هفت سال باید در زندان بمانی .

یوسف آن قدر در زندان ناله و گریه کرد که اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد یک روز گریه کند و یک روز آرام بگیرد .[۲۰۴]

تسلیم

مقدمه

قال الله الحکیم : (امرنا لنسلم لرب العالمین ما ماءموریم که تسلیم فرمان خدای جهانیان باشیم )[۲۰۵]

قال الباقر علیه السلام : احق خلق الله ان یسلم لما قضی الله سزاوارترین بندگان خدا کسانی هستند در مقابل قضای الهی تسلیم هستند) .[۲۰۶]

شرح کوتاه :

صفت تسلیم مقامی است بالاتر از رضا و توکل ، زیرا دارنده آن ترک درمان مشکلاتی که بر او وارد می‌شود را می‌کند ، و با قطع تعلق قلبی ، خود را به خدا واگذار می‌کند .

در صفت رضا نوعا افعال باطبع انسانی توافق دارند ، و در توکل خدا را بمنزله وکیل در کارشان می‌دانند ، در هر دو صورت طبع و نفس دخالت دارند ، اما در تسلیم این چنین نیست .

برگزیدگان خدا به انواع رنجها همانند سوءاخلاق خانواده ، فقر ، مرض ، آزار خلق و . . . دچار می‌شوند چون تسلیم اند زبان اعتراض ندارند و نارضایتی درونی از ابتلالات را هم ندارند .

پاسخ امام

حکایت شده که امام صادق علیه السلام گاهی برای میهمانان خود فرنی ، و حلوا ، و گاهی نان و زیتون می‌آورد .

شخصی به آن حضرت عرض کرد : اگر با تدبیر عمل کنی (آینده نگر باشی ) همیشه می‌توانی در یک وضع باشی و یکسان از میهمانان پذیرائی کنی .

حضرت پاسخ داد : تدبیر امر ما در دست خداوند است (و تسلیم امر او هستم ) هر زمان که به ما عطاء کند ما هم بر خود و میهمانان خود وسعت می‌دهیم ، و هر زمان که به ما تنگ گیرد و کم عطاء کند ، ما همچنان زندگی می‌کنیم .[۲۰۷]

معاذ بن جبل

(معاذ) در هیجده سالگی مسلمان شد و در جنگ بدر و احد و خندق و دیگر جنگها شرکت داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله میان او و (عبدالله بن مسعود) عقد برادری قرار داد .

انسانی خوش رو و بخشنده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله او را به حکومت یمن فرستادند و مطالبی را به او گوشزد کردند از جمله فرمودند : بر مردم سخت مگیر و با ایشان چنان رفتار کن که به دین و سخن تو علاقمند گردند .

در زمان حکومت خلیفه دوم جنگی میان مسلمانان و روم اتفاق افتاد و او هم شرکت داشت .

در سال هجدهم هجری در (عمواس ) شام طاعونی واقع شد . ابوعبیده فرمانده قوای مسلمانان به مرض طاعون مبتلا شد ، چون یقین به مرگ نمود معاذ را جانشین خود قرار داد .

سپاهیان او را گفتند دعا کن تا این بلا مرتفع گردد . او فرمود : این بلا نیست ، بلکه دعای پیامبر صلی الله علیه و آله شما و مرگ نیکان و صالحان و شهادتی است که خدا مخصوص بعضی از شما می‌گرداند .

بعد فرمود : خداوندا از این رحمت (طاعون ) سهم کاملی به خاندان معاذ بده .

بعد از مدتی اهل خانه اش مبتلا شدند و مردند و خود او نیز در انگشتش اثر کرد ، انگشت را به دندان می‌گزید و می‌گفت : پروردگارا این کوچک است آن را مبارک گردان .

عاقبت در سن ۳۸ سالگی با مرض طاعون درگذشت و نزدیک خاک اردن (در سال هیجده هجری ) به خاک سپرده شد .[۲۰۸]

تسلیم را از کبوتران بیاموزید

در زمان یکی از پیامبران مادری جوانی داشت که او را بسیار دوست می‌داشت و به قضای الهی آن جوان مرد و آن مادر داغدار شد و بسیار ناراحتی می‌کرد ، تا جائی که اقوام او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وقت رفتند و از او چاره خواستند .

او نزد آن مادر آمد و آثار گریه و غم و بی تابی را در او مشاهده کرد . بعد به اطراف نگریست و لانه کبوتری او را جلب توجه نمود و فرمود :

ای مادر این لانه کبوتر است ؟ گفت : آری ، فرمود : این کبوتران جوجه می‌گذارند ؟ گفت : آری ، فرمود : همه جوجه‌ها به پرواز می‌آیند ؟ گفت : نه ، زیرا بعضی از جوجه‌های آنها را ما می‌گیریم و از گوشت آنها استفاده می کنیم . فرمود : با این همه این کبوتران ترک لانه خود نمی‌کنند ؟ گفت : نه ، و به جائی دیگر نمی‌روند .

فرمود : ای زن بترس از اینکه تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست تر باشی ، زیرا این کبوتران از خانه شما با آنکه فرزندان آنها را در پیش روی آنها می‌کشید و می‌خورید هجرت نمی‌کنند ، لکن تو با از دست دادن یک فرزند از نزد خدا قهر کرده‌ای و به او پشت نمودی و این همه بی تابی می‌کنی و سخنان ناشایست به زبان جاری می‌کنی .

آن مادر چون این سخنان را شنید اشک از دیده برگرفت و دیگر بی تابی ننمود .[۲۰۹]

صعصعه

(احنف بن قیس ) می‌گوید : روزی به عمویم صعصعه از درد دل خود شکایت کردم . او مرا بسیار سرزنش کرد و گفت : پسر برادر وقتی از یک نوع ناراحتی پیدا می‌کنی اگر به دیگری مانند خود شکایت می‌کنی از دو حال خارج نیست ، یا آن شخص دوست تست ، که البته او هم برایت ناراحت می‌شود و یا دشمن تست که در این صورت شادمان خواهد شد .

ناراحتی خویش را به مخلوقی مانند خود که قدرت برطرف کردن آن را ندارد ابراز مکن ؛ به کسی پناه ببر و بگو که ترا به آن ناراحتی مبتلا کرده او خود می‌تواند برطرف نماید .

پسر برادر ، یکی از چشمهای من مدت چهل سال است که هیچ چیز را نمی‌بیند ، از این پیشامد احدی را مطلع نکرده‌ام حتی زنم نیز نمی‌داند که این چشم من نابینا است[۲۱۰]

تسلیم در برابر حکم

نخلستان (زبیر بن عوام ) (پسر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله ) با یکی از انصار در کنار هم قرار داشت در مورد آبیاری نخلستان بین این دو نفر نزاعی واقع شد ، هر دو برای رفع خصومت و اختلاف به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و جریان را به عرض رساندند ، تا آن حضرت مساءله را حل کند .

نظر به اینکه نخلستان زبیر در قسمت بالای آب قرار داشت و نخلستان مرد انصاری در قسمت پائین بود (و معمول این بود که اول قسمت بالا را آب می‌دادند بعد قسمت پائین را) پیامبر صلی الله علیه و آله چنین قضاوت کرد که نخست زبیر آبیاری کند بعد مرد انصاری .

با اینکه این داوری کاملا عادلانه بود ، مرد انصاری ناراحت شد و حتی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : این قضاوت به خاطر آن که زبیر پسر عمه شما بود به نفع او تمام شد .

پیامبر صلی الله علیه و آله از این پرخاشگری ناراحت گردید ، به طوری که چهره اش متغیر شد در این هنگام این آیه نازل گردید :

(سوگند به پروردگارت ، آنها مؤ من نخواهند بود مگر اینکه ترا در اختلاف به داوری بطلبند و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند و کاملا تسلیم باشند . )[۲۱۱]

این آیه دلالت دارد که کسی در برابر حکم رهبر حکومت اسلامی پیامبر صلی الله علیه و آله نمی‌تواند پیش خود ناراحت گردد و خواسته خود را دنبال نماید ، بلکه باید کاملا تسلیم حکم باشد .[۲۱۲]

تفکر

مقدمه

قال الله الحکیم : (اءولم یتفکروا فی اءنفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی

آیا در نفس خود تفکر نکردند که خدا آسمانها و زمین و هر چه در بین آنهاست همه را به حق و معین آفریده است .[۲۱۳]

امام علی علیه السلام : (التفکر یدعو الی البر و العمل به : تفکر انسان را به کار نیک و عمل به آن می‌خواند[۲۱۴]

شرح کوتاه :

تفکر بحال خویش و احوال اهل عالم ، آئینه ایست که بوسیله آن خوبیها نمودار می‌شود ، و کفاره گناهان می‌گردد ، قلب روشن می‌شود و موجب اصلاح معاد می‌شود ، و به عاقبت امر خویش متوجه می‌گردد و عملش افزون می‌شود .

تفکر خصلتی است که مانند این عبادت ، خدابندگی نشود چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (یک ساعت فکر کردن بهتر از عبادت یکسال است ) .

به مرتبه تفکر نمی‌رسد مگر کسی که خداوند به قلبش نظر کرده باشد و به نور معرفت منور نموده باشد؛ پس با چشم عبرت دنیا را می‌نگرد و غافل از حق نمی‌گردد[۲۱۵]

ربیعه

(ربیعه بن کعب ) گوید : روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله به من فرمود : یا ربیعه هفت سال مرا خدمت می نمائی آیا حاجتی از من نمی‌خواهی تا برآورده کنم ؟ عرض کردم : یا رسول الله صلی الله علیه و آله مرا مهلت بده تا فکری در این باره کنم . گوید : چون روز دیگر ، بر حضرت وارد شدم فرمود : ای ربیعه حاجت خود را بیان کن ! گفتم : از خدا مساءلت فرما که مرا با تو داخل بهشت نماید !

چون پیامبر صلی الله علیه و آله این خواهش مرا شنید فرمود : این سؤ ال را چه کسی به تو تعلیم نموده است ؟ عرض کردم : کسی مرا تعلیم ننموده است ، لکن با خود فکر نمودم که اگر تقاضای مال بسیار کنم ، آخر آن زوال پذیرد . اگر عمر طولانی و اولاد زیاد سؤ ال کنم عاقبت مرگ است ، پس با این تفکر و اندیشه از شما این تقاضا را کردم . پیامبر صلی الله علیه و آله ساعتی سر مبارک را به زیر انداخته و متفکر بودند ، پس سر برداشته و فرمود : این مطلب را از خداوند مساءلت می‌نمایم ، لکن تو هم مرا به زیاده سجده کردن اعانت نکن .[۲۱۶]

فکر قبل از عمل

یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حضرت عرض کرد : من همیشه در معامله و داد و ستد دچار ضرر و زیان می‌شوم ، مکر و حیله خریدار یا فروشنده مانند جادو مرا مغبون می‌کند . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود :

(در آن معامله‌ای که از گول خوردن در آن می‌ترسی ، با کسی که معامله می‌کنی تا سه روز حق بر هم زدن معامله را شرط کن که اگر ضرر کردی بتوانی مال خود را پس بگیری ؛ و هنگام معامله صابر و بردبار باش .

بدان که تاءمل و بردباری از خداست و عجله و شتابزدگی از شیطان است . تو می‌توانی از سگ این پند را بیاموزی ، هر کاری که برای تو پیش آمد ، آن را استشمام کن (یعنی در جوانب خوب و بد آن اندیشه و تفکر کن و بدون مقدمه وارد نشو) همان طور که اگر لقمه نانی جلوی سگ بیندازی فورا آن را نمی‌خورد بلکه اول بو می‌کند ، وقتی تشخیص داد که مناسب است می‌خورد . تو با این عقل و خرد ، از سگ کمتر نیستی ، پس قبل از کار فکر و تاءمل کن .[۲۱۷]

انواع تفکر

مقداد از یاران باوفای علی علیه السلام می‌گوید : نزد (ابوهریره ) رفتم ، شنیدم می‌گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت بهتر از یک سال عبادت است . )

نزد (ابن عباس ) رفتم ، شنیدم گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفت سال عبادت است . )

نزدیکی دیگر از اصحاب رفتم و شنیدم از قول پیامبر صلی الله علیه و آله می‌گفت : (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است . )

تعجب کردم که هر کس به خلاف دیگری نقل می‌کند ، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم و هر سه قول را نقل کردم .

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : همه آن سه نفر راست می‌گویند ، سپس (برای روشن شدن مطلب ) آن سه نفر را خواست و آنها حاضر شد ، من هم بودم .

پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوهریره فرمود : تو چگونه فکر می‌کنی ؟ عرض کرد : طبق آنچه خداوند در قرآن فرموده : (صاحبان خود در اسرار آفرینش آسمانها و زمین می‌اندیشند)[۲۱۸]

من هم درباره اسرار آسمان و زمین می‌اندیشم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت تو بهتر از یک سال عبادت است . )

سپس به ابن عباس فرمود : تو چونه فکر می‌کنی ؟ او در پاسخ گفت : (من درباره مرگ و وحشت روز قیامت می‌اندیشم ) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفت سال عبادت است .

بعد به آن صحابه فرمود : تو چگونه می‌اندیشی ؟ او در پاسخ عرض کرد : من درباره آتش جهنم و وحشت و سختی آن می‌اندیشم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفتاد سال عبادت است .

به این ترتیب ، مساءله اختلاف در انواع تفکر و اندیشه حل گشته و روشن شد که پاداش فکر کردن بستگی به نیتها دارد .[۲۱۹]

فکر ریاست

(سعدی ) گوید : یکی از دوستان که از رنج روزگار خاطری پریشان داشت نزدم آمد و از درآمد اندک و عیال بسیار و فقر گله کرد و گفت : قصد دارم برای حفظ آبرو به شهر دیگری بروم تا کسی از نیک و بدکار من باخبر نشود .

بعد گفت : تو می دانی که در علم حسابداری اطلاعاتی دارم ، اکنون نزد شما آمده‌ام تا از مقام ارجمند شما کاری در دستگاه دولتی برایم معین شود و باقیمانده عمر را با خاطری آسوده بگذارنم و از شما تشکر کنم !

به او گفتم : ای برادر ! کارمند حسابداری شدن برای پادشاه دو بختی است ، از یک سوء امیدوار کننده است و از سوی دیگر ترس دارد ، و به خاطر امیدی خود را در معرض ترس قرار نده .

دوستم گفت : مناسب حال من سخن نگفتی و جواب مرا درست ندادی . من گفتم : تو قطعا دارای دانش و تقوا و امانت داری هستی ولی حسودان عیبجو در کمین هستند ، مصلحت آن است که زندگی را با قناعت بگذرانی و ریاست را ترک کنی .

دوستم از حرفهایم ناراحت شد و گفت : این چه عقل و تدبیر است ، دوستان در گفتاری به کار آیند وگرنه در کنار سفره نعمت همه دشمنان دوست نما خواهند بود .

دیدم از پندم آزرده خاطر شد ناچار او را نزد صاحب دیودن (وزیر دارایی ) که سابقه آشنائی داشتم بردم ، و وضع حال او را گفتم . او دوستم را سرپرست به کار سبکی گماشت .

زمانی گذشت ، او را مردی خوش اخلاق و با تدبیر یافتند و درجات او را بالا برند .

مدتی گذشت ، اتفاقا با کاروانی از یاران به سوی مکه سفر کردم . موقع بازگشت در دو منزلی وطنم همین دوستم را دیدم به پیشواز من آمد با ظاهری پریشان و به شکل فقیران بود !

پرسیدم : چرا چنین شده‌ای ؟ گفت : همانگونه که تو گفتی طایفه‌ای بر من حسد بردند و به خیانت متهم کردند؛ شاه بدون تحقیق مرا زندان کرد و آزار داد ، تا خبر آمدن حاجیان رسید مرا از زندان آزاد کردند؛ کارم به جائی رسیده که شاه حتی ارث پدری مرا هم مصادره کرد .

سعدی گوید به او گفتم : قبلا تو را نصحیت کردم که (کار برای شاهان مانند سفر دریا ، هم خطرناک است و هم سودمند ، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری ، ولی نصحیت مرا نپذیرفتی . )[۲۲۰]

ملک ری یا کشتن امام علیه السلام

بعد از آنکه (یزید) به استاندار خویش (عبیدالله بن زیاد) دستور داد اگر حسین علیه السلام بیعت نکرد با او جنگ کن .

(عمر بن سعد) قبل از واقعه کربلا از طرف عبیدالله ماءمور شد تا فرماندار ایالت ری شود . اما قبل از رفتن ، عبیدالله نامه‌ای برای عمر بن سعد نوشت که : امام حسین به عراق آمد باید به عراق بروی و با او بجنگی و او را از بین ببری ، بعد به جانب ری سفر کن .

عمر بن سعد نزد عبیدالله آمد و گفت : ای امیر مرا از این کار عفو نما ! عبیدالله گفت : ترا عفو می‌کنم ولی فرمانداری ملک ری را از تو می‌گیرم .

عمر بن سعد متردد شد ، بین جنگ با امام علیه السلام و ملک عظیم ری و گفت : مرا یک شب مهلت بده تا فکری در این کار بکنم .

عبیدالله به او اجازه فکر کردن داد . آن شب را تا به صبح درباره جنگ یا فرمانداری ری اندیشه کرد .

عاقبت تصمیم گرفت ملک ری را که نقد بود اختیار کند ، و بهشت و جهنم را که نسیه بود نپذیرد و با امام بجنگد .

صبح آن روز به نزد عبیدالله رفت و قتال با امام را به گردن گرفت . و عبیدالله لشگری عظیم را به او داد تا برود در کربلا و با امام بجنگد . امام روز دوم محرم به کربلا آمدند و عمر بن سعد روز سوم محرم با چهارهزار سوار به کربلا آمد و فرماندهی کل قوای لشگر را به عهده گرفت و شمر را امیر لشگر کرد و روز دهم محرم برای گرفتن ملک ری ، حاضر شد به دستورش امام حسین و ۷۲ نفر از فرزندان و اصحابش را به قتل برساند . [۲۲۱]

تحقیر

مقدمه

قال الله الحکیم : (یا ایها الذین امنوا لایسخر قوم من قوم

ای اهل ایمان ، نباید قومی ، قوم دیگر را مسخره و تحقیر کنند[۲۲۲]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : من حقر مؤ منا او غیر مسکین لم یزل الله عز و جل حاقرا له ما قتا

کسیکه مؤ من یا غیر مسکینی را تحقیر کند و کوچک بشمارد همواره خدا او را خوار و دشمن دارد .[۲۲۳]

شرح کوتاه :

عواملی همانند کبر و کینه و حسد و مانند اینها سبب می‌شود تا بعضی افراد ، دیگران را که یا سود ندارند ، یا زر و زور ندارند ، و آنها رابه کارگری و کارهای پست وا می‌دارند ، تحقیر و کوچک بشمرند .

عرض کردم احترام و کمک به خلق خدا ، با الفاظ رکیک و اعمال ناپسند ، در اهانت و زخم زبان در کوچک شمردن آنها دریغ نمی‌ورزند .

تحقیر به هر شکلی که باشد حرام است ؛ تازه اگر آن شخص دلش بشکند و رنجیده خاطر گردد ، حتما اثر وضعی دارد و ضرر و زیانی بر عرض و شخصیت گوینده سرایت می‌کند؛ پس بهتر است رعایت ضعیفترین خلق خدا را کرد ، تا مورد لطف خدای تعالی قرار گرفت .

مفضل بن عمر

روزی نامه‌ای به امضای عده‌ای از بزرگان شیعه به دست امام صادق علیه السلام رسید که چند نفر از آنان خود حامل نامه بودند .

شکایت درباره رفاقت (مفضل بن عمر) وکیل امام صادق علیه السلام در کوفه با عده‌ای کبوتر و به ظاهر بی بند و بار بود .

امام علیه السلام پس از خواندن نامه ، نامه‌ای دربسته به وسیله همان چند نفر برای مفضل فرستاد . از حسن اتفاق موقعی نامه رسید که امضاء کنندگان در خانه او بودند .

او نامه را در حضور آنان باز کرد و خواند و سپس به دست آنها داد . آنان از مضمون نامه مطلع شدند که امام در این نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده که انجامش مستلزم رقمی درشت پول نقد می‌باشد ، و مفضل باید آن را تهیه کند؛ و درباره رفاقت مفضل با آنان در نامه امام هیچ اشاره‌ای نشده بود .

چون مساءله پول بود ، آنها سر بزیر انداخته و گفتند : باید پیرامون این پول زیاد فکر کنیم و بعد عذرخواهی هم کردند .

مفضل که زیرک بود آنها را به صرف غذا دعوت کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند؛ آنگاه پی کبوتر بازان فرستاد و آنان آمدند ، و در حضور آن عده برای اینان نامه امام را خواند .

کبوتر بازان بدون عذر تراشی رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند که پولهای زیاد (از هزار درهم تا ده هزار درهم ) را جمع و آن را تسلیم مفضل کردند و رفتند !

در این موقع مفضل به امضاء کنندگان رو کرد و گفت : شما از من می‌خواهید امثال این جوانان را راه ندهم با اینکه امکان اصلاح اینان زیاد است و در چنین مواردی باری از دین را به دوش کشند .

شما می‌پندارید که خدا محتاج به نماز و روزه شماست که به آن مغرور شده‌اید ، اما از گذشت مالی عذر تراشی می‌کنید و پاسخ امام را نمی‌دهید ! !

اینان که رفاقت مفضل با کبوتربازان را خوار و کوچک می‌شمردند ، جوابی نداشتند بدهند ، از جای بلند شدند و رفتند .[۲۲۴]

سیره پیامبر صلی الله علیه و آله

مردی بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد شد که آبله برآورده ، و آبله اش چرک برداشته بود . حضرت مشغول خوردن بودند؛ آن شخص پهلوی هر کس نشست او را کوچک و خوار شمردند و از کنارش برمی خاستند پیامبر صلی الله علیه و آله او را کنار خود نشانید و به او لطف زیاد کردند .

روزی پیامبر صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب به غذا خوردن مشغول بودند ، مردی وارد شد که بیماری مزمنی (احتمالا جذامی بوده است ) داشت و مردم از او متنفر بودند . حضرت او را پهلوی خود نشانید و به او فرمود : غذا بخور . یکی از قریش که از او نفرت و اشمئزاز نمود؛ خودش پیش از مرگ به همین بیماری مزمن مبتلا گشت . [۲۲۵]

نتیجه خوار شمردن

شخصی در بنی اسرائیل فاسد بود به طوری که او را بنی اسرائیل از خود راندند . روزی آن شخص به راهی می‌رفت به عابدی برخورد کرد که کبوتری بر بالای سر او پرواز می‌کند و سایه بر او انداخته است .

پیش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید می‌رود که خدا به برکت او به من هم رحم کند .

این بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست . عابد وقتی او را دید با خود گفت : من عابد این ملت هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است چگونه کنار من بنشیند ، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز !

خداوند به پیامبران آن زمان وحی فرستاد که نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند . زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را (به خاطر خودبینی و تحقیر آن شخص ) محو کردم .[۲۲۶]

پسر کوتاه قد و بدقیافه

(سعدی ) گوید : پادشاهی چند پسر داشت ، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ، و دیگران همه قد بلند و زیبا روی بودند .

شاه به او به نظر نفرت و خوارکننده می‌نگریست ، و با چنان نگاهش او را تحقیر می‌کرد . آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می‌نگرد ، رو به پدر کرد و گفت :

ای پدر ! کوتاه خردمند بهتر از نادان بلند قد است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولی فیل همانند مردار بو گرفته می‌باشد .

شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت سخن او را پسندیدند ، ولی برادران او ، رنجیده خاطر شدند .

اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید . نخستین کسی که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد ، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود .

با شجاعتی عالی ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند ، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت : اسب لاغر روز میدان به کار آید .

باز به درگیری رفت با اینکه گروهی پا به فرار گذاشتند ، با نعره گفت : ای مردان بکوشید والا جامه زنان بپوشید .

همین نعره ، سواران را قوت داد و بالاخره بر دشمن غلبه کردند و پیروز شدند . شاه سر و چشمان پسر را بوسید و او را ولیعهد خود کرد و با احترام خاصی با او می‌نگریست برادران نسبت به او حسد ورزیدند ، و زهر در غذایش ریختند تا به او بخورانند و او را بکشند . خواهر او از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید ، دریچه را محکم بر هم زد؛ برادر با هوشیاری فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت : محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند .

پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبیه کرد و هر کدام را به گوشه‌ای از کشورش فرستاد .[۲۲۷]

بدتر از خود را بیاور

(خداوند به موسی ) علیه السلام وحی فرستاد که این مرتبه برای مناجات که آمدی کسی همراه خود بیاور که تو از وی بهتر باشی .

موسی برای پیدا کردن چنین شخصی تفحص کرد و نیافت ؛ زیرا به هر که می‌گذشت جراءت نمی‌کرد که بگوید من از او بهترم .

خواست از حیوانات فردی را ببرد ، به سگی که مریض بود برخورد کرد . با خود گفت : این را همراه خود خواهم برد ، ریسمان به گردن وی انداخت و مقداری او را آورد بعد پشیمان شد و او را رها کرد .

تنها به دربار پروردگار آمد . خطاب رسید فرمانی که به تو دادم چرا نیاوردی ؟ عرض کرد : پروردگارا نیافتم کسی را که از خودم پست تر باشد .

خطاب رسید : به عزت و جلالم اگر کسی را می‌آوردی که او را پست تر از خود می‌داشتی هر آینه نام ترا از طومار انبیاء محو می‌کردم .[۲۲۸]

تکبر

مقدمه

قال الله الحکیم : (فالذین لایؤ منون بالاخره قلوبهم منکره و هم مستکبرون

آنان که به قیامت ایمان ندارند قلبشان منکر و آنان جزء مستکبران بشمار می‌آیند .[۲۲۹]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (لا یدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال حبه من خردل من کبر

داخل بهشت نمی‌شود کسی که باندازه دانه خردل در دلش کبر باشد ،[۲۳۰]

شرح کوتاه :

آدم متکبر خود را بالاتر و بهتر از دیگران می‌داند ، و با دلایلی واهی و اعتباری در ذهن خود شیوه شیطان را (که گفت من از آتش و آدم از خاک خلق شده ) ، آتش بر خاک برتری دارد ، اولین گناهی که در خلقت انجام شد از شیطان کبر بود .

از این معلوم می‌شود که رذیله بودنش جای شکی نیست : آدمهای متکبر دیگران را حقیر می‌شمارند و منتظر سلام افراد دیگر به آنها هستند ، و متوقع هستند که مورد تعظیم و تکریم قرار گیرند ، و دائما جنبه افضلیت و بزرگی در سرشان می‌پرورانند .

فرق عجب با تکبر آنست که شخص معجب خود پسندی بخود دارد ، اما متکبر بزرگی از دیگران را دارد لذا مرضش بالاتر از عجب می‌باشد[۲۳۱]

ابوجهل

(عبدالله بن مسعود) از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله اول کسی بود که در مکه قرآن را آشکارا در میان جمعیت قرائت کرد .

او در تمام جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت ؛ مردی بسیار کوتاه قد بود که هرگاه در میان جمعیت نشسته می‌ایستاد از آنها بلندتر نبود !

به همین جهت ، در جنگ بدر خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت من قدرت جنگیدن ندارم ممکن است دستوری بفرمائید که در ثواب جنگجویان شریک باشم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : برو در میان کشتگان کفار اگر کسی را (مانند ابوجهل ) یافتی که زنده است او را به قتل برسان .

عبدالله گوید : میان کشتگان به ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم که هنوز رمقی داشت .

روی سینه اش نشستم و گفتم : خدا را سپاسگزارم که ترا خوار ساخت . ابوجهل چشم گشود و گفت : وای بر تو پیروزی با کیست ؟ گفتم : با خدا و پیامبرش ، به همین دلیل ترا می‌کشم ؛ پا روی گردنش نهادم متکبرانه گفت :

ای چوپان کوچولو ، قدم در جای بلندی نهادی ، آنقدر بدان که هیچ دردی بر من سخت تر از این نیست که تو قد کوتاه مرا بکشی ؛ چرا یکی از فرزندان عبدالمطلب مرا به قتل نرساند ؟ ! سرش را از بدنش جدا کردم و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و گفتم : یا رسول الله مژده که این سر ابوجهل است .[۲۳۲]

بعد از مردن ابوجهل پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ابوجهل از فرعون زمان موسی علیه السلام بدتر و عاصی تر بوده است ، چون فرعون وقتی هلاکت خود را یقین کرد خدا را قبول کرد ، ولی ابوجهل وقتی یقین به مرگ کرد به بت لات و عزی قسم یاد می‌کرد که او را نجات دهند .[۲۳۳]

ولید بن مغیره

بعد از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث به رسالت شد تا سه سال عده قلیلی ایمان آوردند بعد وحی رسید که رسالت خود را ظاهر و عمومی کن و از استهزاء و اذیت مشرکان پروا مکن که ما شر آنها را از تو دفع کنیم .

یکی از آنها (ولید بن مغیره ) بود . جبرئیل ملک مقرب الهی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ، در آن هنگام ولید از آنجا گذشت . جبرئیل گفت : این ولید پسر مغیره از استهزاء کنندگان است ؟ فرمود : بلی ، پس جبرئیل اشاره به پای ولید کرد . ولید کمی که رفت به مردی از خزاعه گذشت که تیر می‌تراشید ، پا بر روی تراشه و ریزه‌های تیر گذاشت و ریزه آن در پاشنه پای او رفت و پایش خونین شد .

تکبرش نگذاشت که خم شود و آن را بیرون آورد . چون به خانه رفت و روی کرسی خوابید و دخترش در پائین کرسی خوابید . آنقدر خون از پاشنه اش روان شد که به تشک دختر رسید و دخترش بیدار شد و به کنیز خود گفت : چرا دهان مشک را نبسته‌ای ؟ ولید گفت : این خون پدر تست ، آب مشک نیست ، بعد وصیت کرده و به جهنم پیوست .[۲۳۴]

ثروتمند کنار فقیر

مرد ثروتمندی با لباسهای پاکیزه و تمیز خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و نشست . بعد از او مرد فقیری با لباسهای کهنه و مندرس وارد شد و پهلوی همان ثروتمند نشست .

ثروتمند لباس آراسته خود را از کنار مستمند تازه وارد جمع کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ترسیدی لباست را کثیف نماید ؟ عرض کرد : خیر ، پرسید : پس برای چه چیزی این عمل را انجام دادی ؟ عرض کرد : مرا همنشینی (نفسی ) است که هر کار خوب را در نظرم بد و هر کار بد را در نظرم خوب جلوه می‌دهد .

یا رسول الله نصف مال خود را برای کیفر عملم به او بخشیدم . پیامبر صلی الله علیه و آله به فقیر فرمودند : آیا می‌پذیری ؟ عرض کرد : نه یا رسول الله صلی الله علیه و آله . ثروتمند گفت : چرا ؟ گفت : می‌ترسم آنچه را از تکبر و خود پسندی تو را فرا گرفته ، مرا هم فرا گیرد . [۲۳۵]

سلیمان بن عبدالملک

(سلیمان بن عبدالملک ) (از خلفاء بنی مروان ) یک روز جمعه لباسی نو پوشید و خود را معطر کرد . دستور داد صندوق عمامه سلطنتی را بیاورند .

آینه‌ای بدست گرفت و بارها عمامه را برمی داشت و هر یک را که می‌پیچید ، نمی‌پسندید باز عمامه دیگر برمی داشت تا اینکه به یکی از آنها راضی گردید . به هیبت و شکل خاصی به مسجد رفت ، و بر روی منبر نشست و از شکل و هیکل خودش بسیار خوشش آمد و پیوسته خود را تنظیم و مرتب می‌کرد . خطبه‌ای خواند ، خیلی از خواندنش خرسند بود . چند مرتبه در خطبه خودپسندی و تکبر او را گرفت و گفت :

من شهریاری جوان ، بزرگی ترس آور و سخاوتمندی بسیار بخشنده‌ام . سپس از منبر پائین آمد و داخل قصر شد . در قصر شبیه یکی از کنیزان را مشاهده کرد ، پیش او رفته و پرسید : مرا چگونه می‌بینی ؟ کنیز گفت : با شرافت و شادمان می‌بینم اگر گفته شاعر نبود . گفته شاعر را سؤ ال کرد ، کنیز بخواند : (تو خوب جنس و سرمایه‌ای هستی ، اگر همیشه بمانی ، اما افسوس که انسان را بقائی نیست . )

سلیمان از شنیدن این شعر در گریه شد . تمام آن روز می‌گریست . شامگاه کنیز را خواست تا ببیند چه علتی او را وادار کرد این شعر را بخواند .

کنیز قسم یاد کرد من تا امروز خدمت شما نیامده‌ام و هرگز این شعر را نخوانده‌ام ، و سایر کنیزان هم تصدیق کردند .

آنگاه متوجه شد این پیشامد از جای دیگری بوده است ، بسیار ترسید طولی نکشید که از دنیا با خودپسندی که او را گرفته بود ، بی بهره رفت .[۲۳۶]

خسرو پرویز

از پادشاهانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به او نامه نوشت و او را دعوت به اسلام نمود یکی (خسرو پرویز پادشاه ایران ) بود . نامه‌ای به وسیله (عبدالله بن حذاقه ) به دربار او فرستاد .

خسرو دستور داد آن را ترجمه کنند چون ترجمه کردند دید حضرت محمد صلی الله علیه و آله نام خود را بر نام او مقدم داشته است . این موضوع بر او گران آمد ، نامه را پاره کرد و به عبدالله هیچ توجهی ننمود و از جواب نامه خودداری کرد .

وقتی خبر پاره کردن نامه به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید فرمود : خدایا تو نیز پادشاهی او را قطع فرما .

خسرو نامه‌ای به باذان پادشاه یمن فرستاد که شنیده‌ام در حجاز شخصی دعوی نبوت کرده ، دو نفر از مردان دلیر خود را بفرست تا او دست بسته به خدمت ما بیاورند .

باذان دو نفر به نام (بابویه ) و (خرخسره ) را به حجاز فرستاد ، و آنان نامه باذان را به پیامبر صلی الله علیه و آله دادند . . . فرمود اینک استراحت کنید تا فردا جواب شما را بدهم . روز دیگر که شرفیاب شدند فرمود : به باذان بگوئید که دیشب هفت ساعت از شب گذشته (دهم جمادی الاولی سال هفتم هجری ) پروردگار من ، خسرو پرویز را به وسیله فرزندش شیرویه به قتل رسانید و ما بر مملکت او مسلط خواهیم گشت . اگر تو هم ایمان بیاوری بر محل حکومت خویش مستقر باش .[۲۳۷]

تواضع

مقدمه

قال الله الحکیم : (و عباد الرحمان الذین یمشون علی الارض هونا

بندگان خدای رحمان آنان هستند که بر روی زمین بتواضع و فروتنی راه روند)[۲۳۸]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ما تواضع احدلله اءلا رفعه الله

هیچکس برای خدا تواضع نکرد مگر خدا رفعت و بزرگی به او دهد . )[۲۳۹]

شرح کوتاه :

فروتنی اصل همه شرافتهاست ، و شخص متواضع در مقابل اجلال و عظمت حق همیشه فروتن است و عبادتش را به این صفت عظیم برگزار می‌کند .

حقیقت تواضع را نشناخته‌اند مگر مقربین از بندگان که بوحدانیت حق متصل شده‌اند .

خشوع و خضوع و خوف بظهور نمی‌پیوندد ، مگر از تواضع ؛ ولذا اهلش چهره‌ای دارند که اهل آسمانها از ملائکه و اهل زمین از عارفان آنان را می‌شناسند .

از سیمای آنان و راه رفتن و برخوردهای اجتماعی و خانوادگی بخوبی معلوم می‌شود که از هر نوع تکبری بدورند[۲۴۰]

فروتنی با سلمان فارسی

حضرت (سلمان ) مدتی در یکی از شهرهای شام امیر (فرماندار) بود . سیره او در ایام فرمانداری با قبل از آن هیچ تفاوت نکرده بود ، بلکه همیشه گلیم می‌پوشید و پیاده راه می‌رفت و اسباب خانه خود را تکفل می‌کرد .

یک روز در میان بازار می‌رفت ، مردی را دید که یونجه خریده بود و منتظر کسی بود که آن را به خانه اش ببرد . سلمان رسید و آن مرد او را نشناخت و بی مزد قبول کرد بارش را به خانه اش برساند .

مرد یونجه را بر پشت سلمان نهاد ، و سلمان آن را می‌برد . در راه مردی آمد و گفت : ای امیر این را به کجا می‌بری ؟ آن مرد فهمید که او سلمان است در پای او افتاد و دست او را بوسه می‌داد و می‌گفت : مرا ببخش که شما را نشناختم .

سلمان فرمود : این بار را به خانه ات باید برسانم و رسانید ، بعد فرمود : اکنون من به عهد خود وفا کردم ، تو هم عهد کن تا هیچکس را به بیگاری (عمل بدون مزد) نگیری و چیزی را که خودت می‌توانی ببری به مردانگی تو آسیبی نمی‌رساند .[۲۴۱]

بلال حبشی

(بلال حبشی ) از مسلمانان بود که از نظر معنوی ترقی کرده بود ، تا جائی که اذان گوی پیامبر صلی الله علیه و آله شد و حضرتش می‌فرمود : ای بلال به روح ما (به وسیله اذان ) نشاط ببخش .

پیامبر صلی الله علیه و آله او را امین بر بیت المال نمود ، و همچون برادر تنی با او رفتار می‌کرد و به او می‌فرمود : وقتی وارد بهشت می‌شوم ، صدای کفش ترا جلوتر از خود می‌شنوم ، آن وقت که در سرزمین سرسبز بهشت راه می‌روی . . . .

بر این اساس مسلمانان نزد بلال می‌آمدند ، و امتیازات و افتخاراتی را که کسب کرده بود به او تبریک می‌گفتند .

بلال هرگز با تعریفات آنان مغرور نمی‌شد و ستایش مردم او را عوض نمی‌کرد ، با کمال تواضع در پاسخ آنها می‌گفت : (من از اهالی حبشه هستم ، دیروز عبد و غلام بودم . )[۲۴۲]

تواضع

رسول خدا صلی الله علیه و آله (ابوذر) گوید : (سلمان فارسی ) و (بلال حبشی ) را دیدم که با هم به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند . در این میان ، سلمان برای احترام به پیامبر صلی الله علیه و آله ، به پاهای رسول خدا افتاد و بر آنها بوسه زد .

پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن جلوگیری از این کار ، خطاب به سلمان فرمود : (از آن کارهائی که عجم (غیر عربها) در مورد شاهان خود انجام می‌دهند انجام نده . من بنده‌ای از بندگان خدا هستم ، از آنچه می‌خورند من نیز می‌خورم ، و آنجا که مردم می‌نشینند من نیز می‌نشینم . )[۲۴۳]

محمد بن مسلم

(محمد بن مسلم ) مردی ثروتمند از اشراف کوفه ، و از اصحاب امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام بود . روزی امام باقر علیه السلام به او فرمود : ای محمد باید تواضع و فروتنی کنی .

وقتی محمد بن مسلم از مدینه به کوفه برگشت ، ظرف خرما و ترازویی برداشت و درب مسجد جامع کوفه نشست و صدا می‌زد : هرکس خرما می‌خواهد بیاید از من بخرد (تا هیچ تکبری به او سرایت نکند) .

بستگانش آمدند و گفتند : ما را با این کار رسوا کردی . فرمود : امامم مرا امر به چیزی کرد که مخالفتش نخواهم کرد؛ از این محل حرکت نمی‌کنم تا تمام خرمایی را که در این ظرف است بفروشم .

بستگانش گفتند : حال که چنین است پس کار آسیابانی را پیشه خود کن . وی قبول کرد و شتر و سنگ آسیابی خرید و مشغول آرد کردن گندم شد ، و با این عمل خواست از بزرگ بینی نجات یابد .[۲۴۴]

عیسی علیه السلام

و شستن پای حواریین (عیسی بن مریم ) به حواریین خود فرمود : مرا به شما حاجتی است ؟ گفتند : چه کار کنیم ؟ عیسی از جای حرکت کرد و پاهای حواریین را شستشو داد ! عرض کردند : یا روح الله ما سزاوارتریم که پای شما را بشوئیم !

فرمود : سزاوارترین مردم به خدمت کردن ، عالم است ، این کار را کردم که تواضع کرده باشم ، شما هم تواضع را فرا گیرید و بعد از من در بین مردم فروتنی کنید آن طور که من کردم و بعد فرمود :

به تواضع حکمت رشد می‌کند نه با تکبر ، چنانکه در زمین نرم گیاه می‌روید نه در زمین سخت کوهستانی .[۲۴۵]

توبه

مقدمه

قال الله الحکیم : (و ان استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

از گناهانتان آمرزش از خدا بخواهید و بدرگاه او توبه کنید .[۲۴۶]

قال الصادق علیه السلام : (اذاء تاب العبد توبه نضوحا اءحبه الله فستر علیه

بنده چون توبه نصوح و خالص کند خدا او را دوست می‌دارد و گناهانش را می‌پوشاند[۲۴۷]

شرح کوتاه :

توبه ریسمان خداست که تائبان لازم است به آن چنگ بزنند ، و باطن خود را از گناهان به آب حیات بشویند ، و به خلاف خود ، نزد حق اعتراف کنند .

بر کارهای گذشته از صمیم قلب پشیمان باشند ، و بر باقی مانده عمرشان ترسناک باشند .

توبه اولیاء از خطورات و افکار ، و توبه خواص از اشتغال به غیر خدا و توبه عوام از گناهان است .

لازم است برای جبران مافات و عدم رجوع به گناه ، شخص تائب گناه را کوچک نشمارد ، و دائما بر اشتباهات گذشته تاءسف داشته باشد و نفس را از انواع شهوات بدور و به میدان مجاهدت و عبادت و تمرین بیندازد[۲۴۸]

مخترع دین و توبه !

امام صادق علیه السلام فرمود : مردی در زمانهای گذشته زندگی می‌کرد و می‌خواست دنیا را از راه حلال بدست آورد ، و ثروتی فراهم نماید که نتوانست .

از راه حرام کوشش کرد تا مالی بدست آورد نتوانست . شیطان برایش مجسم و آشکار شد و گفت : از حلال و حرام نتوانستی مالی پیدا کنی ، می‌خواهی من راهی به تو بیاموزم که اگر عمل کنی به ثروت سرشاری برسی و عده‌ای هم پیرو پیدا کنی ؟ گفت : آری مایلم . شیطان گفت : از نزد خودت دینی اختراع کن و مردم را به آن دعوت نما . او کیشی اختراع کرد و مردم گردش را گرفته و به مال زیادی دست یافت .

روزی متوجه شد کار ناشایستی کرده و مردمی را گمراه نموده است ؛ تصمیم گرفت به پیروانش بگوید که گفته‌ها و دستوراتم باطل و اساسی نداشته است .

هر چه گفت : آنها قبول نکردند و گفتند : حرفهای گذشته ات حق بوده است و اکنون خودت در دینت شک کرده‌ای ؟ !

چون این جواب را شنید غل و زنجیری تهیه نمود و به گردن خود آویخت و می‌گفت : این زنجیرها را باز نمی‌کنم تا خدای توبه مرا قبول کند .

خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله آن زمان وحی نمود که به او بگوید : قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخوانی و ناله کنی که بند بندت از هم جدا شود دعایت را مستجاب نمی‌کنم ، مگر کسانی که به مذهب تو مرده‌اند و آنها را گمراه کرده بودی به حقیقت کار خود اطلاع دهی و از کیش تو برگردند .[۲۴۹]

کارمند بنی امیه

(علی بن حمزه ) می‌گوید : دوست جوانی داشتم که شغل نویسندگی در دستگاه بنی امیه را داشت . روزی آن دوست به من گفت : از امام صادق علیه السلام برای من وقت بگیر تا به خدمتش برسم .

من از امام اجازه گرفتم تا او شرفیاب شود ، امام اجازه دادند و در وقت مقرر من با او خدمتش رفتیم .

دوستم سلام کرد و نشست و عرض کرد : فدایت شوم ، من در وزارت دارائی رژیم بنی امیه مسئولیتی داشتم و از این راه ثروت بسیاری اندوخته‌ام و بعضی خلافها هم انجام داده‌ام !

امام فرمود : اگر بنی امیه افرادی مثل شما را نداشتند تا مالیات برایشان جمع کند و در جنگها و جماعات آنها را همراهی کند ، حق ما را غصب نمی‌کردند . جوان گفت : آیا راه نجاتی برای من هست ؟ فرمود : اگر بگویم عمل می‌کنی ؟ گفت : آری ، فرمود : آنچه از مال مردم نزد تو هست و صاحبانش را می‌شناسی به آن‌ها برگردان و آنچه که صاحبانش را نمی‌شناسی از طرف آنها صدقه بده ، من در مقابل این کار بهشت را برای تو ضمانت می کنم !

جوان سر به زیر انداخت و مدتی طولانی فکر کرد و سپس گفت : فدایت شوم دستورت را اجراء می‌کنم .

علی بن حمزه می‌گوید : من با آن جوان برخاستیم و به کوفه رفتیم . او همه چیز خود ، حتی لباسهایش را به صاحبانش برگرداند و یا صدقه داد؛ من از دوستانم مقداری پول برای او جمع کردم و لباس برایش خریداری نمودم ؛ و خرجی همه برای او می‌فرستادیم .

چند ماهی از این جریان گذشت و او مریض شد . ما مرتب به عیادت او می‌رفتیم ، روزی نزدش رفتم ، او را در حال جان دادن یافتم . چشم خود را باز کرد و گفت : ای علی آنچه امام به من وعده داد به آن وفا کرد ، این گفت و از دنیا رفت . ما او را غسل داده و کفن کرده و به خاک سپردیم .

مدتی بعد خدمت امام علیه السلام رسیدم ، همین که امام مرا دید فرمود : ای علی ما به وعده خود در مورد دوست تو وفا کردیم . من عرض کردم : همینطور است فدایت شوم ، او هم هنگام مردن این مطلب (ضمانت بهشت ) را به من گفت . [۲۵۰]

رجوع قبل از جان دادن

(معاویه بن وهب ) گوید : ما به جانب مکه بیرون رفتیم و با ما پیرمردی بود که عبادت می‌کرد لکن در مذهب تشیع نبود ، و با او پسر برادری از شیعیان همراه بود .

آن پیرمرد بیمار شد ، من به پسر برادر او گفتم : کاش دین حق را بر او عرضه بداری چه آنکه امید است خدای تعالی او را با ولایت و مذهب حق از دنیا ببرد .

همراهان گفتند : بگذارید که بر آن حال و مذهبش بمیرد . پسر برادر او صبر نکرد و به عمویش گفت : ای عمو ، مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتد شدند مگر گروهی اندک که با امیر المؤ منین علیه السلام بودند ، با اینکه خلافت از جانب پیامبر قبلا منصوب شده بود .

پیرمرد بعد از شیندن این کلمات نفسی برکشید و گفت : من بر این مذهب شدم و بعد مرد .

معاویه بن وهب گوید : ما داخل شهر مدینه شدیم و به حضور امام صادق رسیدیم . (علی بن سری ) یکی از همراهان ما ، جریان توبه پیرمرد و رجوع به امامت قبل از وفات را نقل کرد . امام فرمودند : او اهل بهشت است . علی بن سری تعجب کرد و عرض کرد : او از هیچ چیز این مذاهب ما باخبر نبود و حکمی را نمی‌دانست و فقط در آن ساعت که روح از بدنش مفارقت می‌نمود قبول کرد . امام فرمود : از او چه می‌خواهید ، قسم به خدا او داخل بهشت شد .[۲۵۱]

ابولبابه

یکی از یاران بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در جنگهای (احد و فتح مکه ) و دیگر جنگها شرکت داشت (ابولبابه ) بود . یکی از موضوعات حساس زندگی او توبه اوست . هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اثر پیمان شکنی مردم (بنی قریظه ) به طرف قلعه آنها که نزدیک مدینه بود لشگر کشید و قلعه را محاصره نمود ، عده‌ای از طایفه (اوس ) حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و عرض کردند همانگونه که طایفه (بنی قینقاع ) را به (خزرج ) بخشیدند ، (بنی قریظه ) را به ما ببخش .

فرمود : آیا راضی می‌شوید یک نفر از طایفه شما (اوس ) را برای حکم بفرستم ؟ گفتند : آری ، فرمود : سعد معاذ ، بنی قریظه رضایت ندادند و گفتند : ابولبابه را نزد ما بفرست تا با او مشورت کنیم .

ابولبابه در قلعه بنی قریظه دارای منزل و اموال و عیال و فرزندان بود . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را ماءمور مشورت با آنها کرد .

او وارد قلعه شد همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ اطرافش جمع و اظهار جزع کردند تا دلش نرم گردد . بعد گفتند : آیا به حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تن دهیم یا خیر ؟ گفت : مانعی ندارد اما با دست به گردن اشاره کرد یعنی تسلیم شدن همین و گردن زدن همان .

بعد متوجه شد با این اشاره به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خیانت کرده و این آیه هم نازل گردید (ای مؤ منین با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خیانت نکنید و در امانت هم خیانت ننمائید همانا اموال و اولاد شما اسباب امتحان شمایند و پاداش بزرگ نزد خداست . )[۲۵۲]

از شرمندگی از قلعه بیرون آمد و یکسر به مسجد مدینه رفت و به یکی از ستونهای مسجد خود را بست و گفت : کسی مرا نگشاید تا خدا توبه مرا بپذیرد .

قریب ده یا پانزده روز به همین شکل بود فقط برای دستشوئی و نماز او را می‌گشودند .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : اگر ابولبابه نزد ما می‌آمد برای او طلب آمرزش می‌نمودیم اما چون خودش منتظر آمرزش حق است باشد خداوند توبه اش را بپذیرد .

ام سلمه گوید : سحرگاهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خندان دیدم ، عرض کردم : خدا همیشه دهان شما را خندان کند ، علتش چیست ؟ فرمود : جبرئیل خبر قبولی توبه ابولبابه را آورده است . گفتم :

اجازه می‌دهید او را بشارت دهم ؟ فرمود : خود دانی . از درون حجره صدا زدم ابولبابه مژده که خدا توبه ات را پذیرفته است . مردم هجوم آورده تا او را بگشایند گفت : شما را به خدا جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی مرا نگشاید . موقع نماز صبح که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مسجد آمدند ابولبابه را از ستون مسجد باز کردند و الان در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این ستون به ستون توبه و یا ابولبابه معروف است .[۲۵۳]

بهلول نباش

(معاذ بن جبل ) با حالت گریان بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و سلام عرض کرد و جواب سلام شنید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : چرا گریه می‌کنی ؟ عرض کرد : بر در مسجد جوانی خوش صورت و شاداب است ، چنان بر خودش گریه می‌کند مانند زن جوان مرده ، می‌خواهد به حضور شما آید .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : عیبی ندارد . جوان آمد و سلام عرض کرد ، پس از جواب سلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : چرا گریه می‌کنی ؟ گفت : چطور گریه نکنم گناهانی انجام دادم که خدا مرا نمی‌بخشد و مرا داخل جهنم خواهد کرد .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : آیا برای خدا شریک قرار دادی ؟ گفت : نه ، فرمود : نفس محترمی را کشتی ؟ گفت : نه ، فرمود : گناهت اگر به اندازه کوه‌ها باشد خدا می‌آمرزد .

جوان گفت : گناهان من از کوه‌ها بزرگتر است .

فرمود : آیا گناهت مثل هفت زمین و دریاها و ریگ‌ها و اشجار و آنچه در آن است از مخلوقات ، و به قدر آسمانها و ستارگان و به قدر عرش و کرسی می‌باشد ؟ گفت : گناهانم از همه اینها بزرگتر است .

فرمود : وای بر تو گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو ؟ جوان روی خود به زمین زد و گفت : منزه است خدا ، از هر چیزی او بزرگتر است . . . .

فرمود : ای جوان یکی از گناهت را برایم نمی گوئی ؟ عرض کرد : چرا ، بعد گفت : هفت سال کار من این بود که قبرها را می‌شکافتم و کفن مرده‌ها را در می‌آوردم و می‌فروختم . شبی دختری از دختران انصار مرد وقتی نبش قبر کردم و کفن را از تن او جدا کردم ، شیطان وسوسه کرد و با او مقاربت کردم ، وقتی برمی گشتم شنیدم که مرا صدا کرد ای جوان از فرمانروای روز جزا نمی‌ترسی وای بر تو از آتش قیامت ! !

جوان گفت : حال چه کنم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای فاسق از من دور شو می‌ترسم به آتش تو بسوزم .

او رفت و به یکی از کوه‌ها پناه برد و دو دست خود را به گردن بست مشغول توبه و عبادت و مناجات شد .

تا چهل روز شب و روز گریه می‌کرد به نوعی که بر درنده‌ها و حیوانات وحشی اثر می‌گذاشت . بعد از چهل روز از خدا طلب آتش یا آمرزش کرد تا در قیامت رسوا نشود .

خدا بر پیامبرش این آیه[۲۵۴]را نازل کرد که آمرزش بهلول در آن بود . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این آیه را با لبخند تلاوت می‌کرد و بعد فرمود : کیست مرا به نزد آن جوان ببرد ؟ معاذ گفت : می‌دانم کجاست . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه معاذ نزدش رفتند دیدند میان دو سنگ سر پا ایستاده ، دستهایش به گردنش بسته ، رویش از شدت آفتاب سیاه و تمام مژه‌های چشمش از گریه ریخته و مشغول مناجات است و خاک بر سرش می‌ریزد درندگان صحرا اطراف او را گرفته و پرندگان در اطراف بالای سر او صف کشیده به حال او گریه می‌کنند .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک رفته دستهای او را با دست مبارک خود گشودند و خاک از سر او پاک کردند و فرمودند : بشارت باد تو را ای بهلول ، تو آزاده کرده خدائی از آتش .

پس به اصحاب فرمود : (این طور گناهان خود را تدارک و جبران کنید . )[۲۵۵]

جهل

مقدمه

قال الله الحکیم : (خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین ای پیامبر طریقه عفو پیشه کن و به نیکوکاری امر کن و از نادانان روی بگردان )[۲۵۶]

قال علی علیه السلام : (الجهل اصل کل شر جهل و نادانی ریشه همه شرهاست )[۲۵۷]

شرح کوتاه :

جهل صورتی است در وجود بنی آدم ، که دارنده آن ، به سوی تاریکی می‌رود ، و کسیکه جهل را از خود دور کرد ، به نورانیت و بصیرت رسید .

اگر شخص راه نادرست را پیشه خود کرد و جهل در اعمال را داشت از خطاکاران و اهل جهنم بشمار می‌آید و اگر توفیق راه صواب نصیبش شد و علم و معرفت را پیشه راه خود کرد از اهل نجات خواهد بود .

کلید جهل راضی بودن به کرده خود می‌باشد ، و بدترین صفت جاهل اینست که با وجود جهل ، ادعای علم کند .

جاهل وقتی به عیبهای خود می‌نگرد ناراحت نمی‌شود ، و وقتی نصیحت می‌شود قبول نمی‌کند . با اینکه علم به جهل خود دارد (جهل بسیط) باز هم خطا می‌کند و به لغزش روی می‌آورد . [۲۵۸]

فرمانده نادان

(یعقوب لیث صفار) (م ۲۶۵) فرماندهی به نام (ابراهیم ) داشت ، با آنکه مردی دلاور و شجاع بود اما سخت نادان بود و جان خود را بر سر نادانی گذارد .

روزی در فصل زمستان به نزد یعقوب لیث آمد ، یعقوب دستور داد از لباسهای زمستانی خودش به ابراهیم بپوشانند .

ابراهیم خدمتکاری داشت به نام (احمد بن عبدالله ) که با ابراهیم دشمن بود .

ابراهیم چون به خانه آمد احمد گفت : هیچ می دانی که یعقوب لیث هر که را لباس خودش دهد در آن هفته او را می‌کشد ؟ !

ابراهیم گفت : نمی‌دانستم ، علاج آن چیست ؟ گفت : باید فرار کنیم . ابراهیم بدون تحقیق به حرف خدمتکار تصمیم به فرار گرفت . احمد گفت : من هم نزد یعقوب لیث نمی‌مانم و از شما جدا نخواهم شد و با شما فردا فرار می‌کنیم .

از آنجا احمد در خلوت نزد یعقوب لیث آمد و گفت : ابراهیم قصد دارد به سیستان برود و طغیان و شورش کند .

یعقوب لیث فکر کرد و خواست فرمان فراهم کردن لشگری بدهد ، که احمد گفت : مرا ماءمور سازید که خود تنها سر ابراهیم را بیاورم ، یعقوب لیث هم اجازه داد .

چون ابراهیم با سپاه خود قصد بیرون رفتن از شهر را کرد ، احمد از قفا شمشیر بر ابراهیم زد و سر او را برای یعقوب آورد .

یعقوب مقام ابراهیم فرمانده نادان خود را به احمد داد و نزد یعقوب بزرگ و محترم گشت .[۲۵۹]

فرزند جاهل خلیفه

(مهدی عباسی ) سومین خلیفه عباسی پسری داشت به نام (ابراهیم ) که شخصی منحرف بود و به خصوص نسبت به امیر مؤ منان علیه السلام کینه و عداوت داشت .

روزی نزد ماءمون هفتمین خلیفه عباسی آمد و گفت : در خواب علی علیه السلام را دیدم ، که با هم راه می‌رفتیم تا به پلی رسیدیم ، او مرا در عبور از آن پل مقدم می‌داشت .

من به او گفتم : تو ادعا می‌کنی که امیر بر مردم هستی ، ولی ما از تو به مقام امارت سزاوارتر می‌باشیم ، او به من پاسخ رسا و کاملی نداد .

ماءمون گفت : آن حضرت به تو چه پاسخی داد ؟ گفت : چند بار به من به این نوع (سلاما سلاما) سلام کرد .

ماءمون گفت : سوگند به خدا حضرت رساترین پاسخ را به تو داده است . ابراهیم گفت : چطور ؟ ماءمون گفت : تو را جاهل و نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرد ، چرا که در قرآن در وصف بندگان خاص خود می‌فرماید : (بندگان خاص خداوند رحمان آنها هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می‌روند ، هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند ، در پاسخ آنها سلام گویند[۲۶۰]که نشانه بی اعتنائی تواءم با بزرگواری است .

بنابراین علی علیه السلام تو را آدم جاهل معرفی کرده ، از این رو که به پیروی از قرآن با جاهل سبک مغز این گونه باید برخورد کرد .[۲۶۱]

خوش سیمای جاهل

مردی خوش سیما به مجلس (ابویوسف کوفی ) (م ۱۸۲) قاضی هارون الرشید آمد ، قاضی او را احترام و تعظیم کرد . او در آن مجلس بسیار ساکت و خاموش بود . قاضی گمان برد که او با این وجاهت و سکوت دارای فضل و کمالی باشد .

قاضی گفت : سخنی بفرمائید ؟ گفت : برای تحقیق مساءله‌ای آمده‌ام و سوالی دارم . قاضی گفت : آنچه دانم جواب گویم .

گفت : روزه دار کی روزی را افطار کند ؟ در جواب گفت : وقتی که آفتاب غروب کند .

مرد گفت : شاید تا نیمه شب آفتاب غروب نکند ؟ قاضی خندید و گفت : چه نیکو گفته است . شاعر[۲۶۲](از شعرای عصر بنی امیه [۲۶۳] (خاموشی زینت برای مردی است که ضعیف و نادان است[۲۶۴]و به درستی که صحیفه عقل مرد از سخن گفتن او معلوم شود ، همچنان بی عقلی او هم از سخن گفتن ظاهر شود) پس پی به جاهل بودن مرد خوش سیما برد[۲۶۵]

قیس بن عاصم

(قیس بن عاصم ) در ایام جاهلیت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود ، پس از ظهور اسلام ایمان آورد . روزی در سنین پیری به منظور جستجوی راه جبران خطاهای گذشته شرفیاب محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گردید و گفت : در گذشته جهل ، بسیاری از پدران را بر آن داشت که با دست خویش دختران بی گناه خود را زنده به گور سازند . من دوازده دخترم را در جاهلیت به فاصله نزدیک بهم زنده به گور کردم . سیزدهمین دخترم را زنم پنهانی زائید و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمده ، اما در پنهانی او را نزد اقوام خود فرستاد .

سالها گذشت تا روزی ناگهان از سفری باز گشتم ، دختری خرد سال را در خانه‌ام دیدم ، چون شباهتی به فرزندانم داشت به تردید افتادم و بالاخره دانستم او دختر من است .

بی درنگ دختر را که زار زار می‌گریست کشان کشان به نقطه دوری برده و به ناله‌های او متاءثر نمی‌شدم ؛ و می‌گفت : من به نزد دائی‌های خود باز می‌گردم و دیگر بر سر سفره تو نمی‌نشینم ، اعتنا نکردم و زنده به گورش نمودم .

قیس پس از نقل این ماجرا دید قطرات اشک از چشمهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرو می‌ریزد و با خود زمزمه می‌فرمود : کسی که رحم نکند بر او رحم نشود ،[۲۶۶]و سپس به قیس خطاب کرد و فرمود : روز بدی در پیش داری !

قیس پرسید اینک برای تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : به عدد دخترانی که کشته‌ای کنیزی آزاد کن .[۲۶۷]

ریش بلند

(جاحظ بصری ) (م ۲۴۹) که در هر رشته از علوم کتابی نوشته است ، گفت : روزی ماءمون عباسی با عده‌ای بر جایگاهی نشسته بودند و از هر بابی صحبت می‌کردند . یکی گفت : (هر کس ریش او دراز بود احمق است ) عده گفتند

ما به خلاف عده‌ای ریش بلند دیده‌ایم که مردمان زیرک بودند .

ماءمون گفت : امکان ندارد . در این هنگام مردی ریش دراز ، آستین گشاد و نشسته بر شتر وارد شد . ماءمون برای تفهیم مطلب ، او را احضار کرد و گفت : نامت چیست ؟ عرض کرد : ابوحمدویه ، گفت : کنیه ات چیست ؟ عرض کرد : علویه ، ماءمون به حاضران گفت : مردی را که نام و کنیه را نداند ، باقی افعال او نظیر این جهالت است . پس از او سوال کرد : چه کار می‌کنی ؟ عرض کرد : مردی فقیهم و در علوم تبحر دارم اگر امیر خواهد از من مساءله‌ای بپرسد .

ماءمون گفت : مردی گوسفندی به یکی فروخت و مشتری گوسفند را تحویل گرفت . هنوز پول آن را نداده ناگاه گوسفند پشکلی (سرگین ) انداخت و بر چشم یک نفر افتاد و چشم آن شخص کور شد ، دیه چشم بر چه کسی واجب است ؟ مرد ریش بلند کمی فکر کرد و گفت : دیه چشم بر فروشنده است نه مشتری .

حاضرین گفتند : چرا ؟ گفت : چون فروشنده ، مشتری را خبر نداد که در محل دفع مدفوع گوسفند منجنیق نهاده‌اند و سنگ می‌اندازد تا خود را نگاه بدارد .

ماءمون و حاضران خندیدند ، و او را چیزی داد و برفت و بعد ماءمون گفت : صدق سخن من شما را معلوم شد که بزرگان گفته‌اند[۲۶۸]دراز ریش احمق بود .[۲۶۹]

حرص

مقدمه

قال الله الحکیم :

(ان الانسان خلق هلوعا همانا انسان آزمند و حریص آفریده شده است[۲۷۰]

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : (یشیب ابن آدم و تشب فیه خصلتان الحرص و طول الامل آدمیان پیر می‌شوند و دو صفت در آن‌ها جوان می‌گردد : حرص و آرزوی دراز .[۲۷۱]

شرح کوتاه :

اگر انسان در طلب هر چیزی حریص باشد نزد خداوند قربی ندارد ، چرا که صفت توکل را ترک کرده و راضی به قسمت نشده و تعجیل که صفت شیطان است را قبول کرده است .

خداوند دنیا را بمنزله سایه خلق کرده ، چرا که دنبال سایه رفتن جز تعب چیزی حاصل نمی‌گردد . از حد ضرورت بیشتر دنبال دنیا رفتن موجب تعب و رنج می‌شود در حالی که به آن نخواهد رسید .

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : (آدم حریص محروم است ) ، و آدم محروم مبغوص و مذموم است ، و فکرش مشوش و زحمتش زیاد و دائما به حساب و اخذ مال مشغول ؛ نه در دنیا فارغ و نه به آخرت مایل است .[۲۷۲]

دوای حریص خاک گور

(سعدی ) گوید : شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر برای تجارت حرکت می‌کرد . یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد .

به حجره اش رفتم ، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت ، مکرر پریشان گویی می‌کرد و می‌گفت :

فلان انبارم در ترکمنستان است و فلان کالایم در هندوستان است ، این قباله و سند فلان زمین می‌باشد ، و فلان چیز در گرو فلان جنس است ، فلان کس ضامن فلان وام است ، در آن اندیشه‌ام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد ، ولی دریای مدیترانه طوفانی است .

ای سعدی ! سفر دیگری در پیش دارم ، اگر آن را انجام دهم ، باقیمانده عمر گوشه نشین گردم و دیگر به سفر نروم .

پرسیدم ، آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر می‌کنی و گوشه نشین می‌شوی ؟ در پاسخ گفت : می‌خواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم ، که شنیده‌ام این کالا در چین بهای گران دارد ، و از چین کاسه چینی بخرم و به روم ببرم ، و در روم حریر نیک رومی بخرم و به هند ببرم ، و در هند فولاد هندی بخرم و به شهر حلب (سوریه ) ببرم ، و در آنجا شیشه و آینه حلبی بخرم و به یمن ببرم ، و از آنجا لباس یمانی بخرم و به پارس (ایران ) بیاورم ، بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانی بنشینم . او این گونه اندیشه‌های دیوانه وار را آن قدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گرفتار نداشت ، و در پایان گفت : ای سعدی ! تو هم سخنی از آنچه دیده‌ای و شنیده‌ای بگو ، گفتم :

آن را خبر داری که در دورترین جا از سرزمین غور (میان هرات و غزنه ) بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد ، یکی گفت :

چشم تنگ و حریص دنیاپرست را تنها دو چیز پر می‌کند : یا قناعت یا خاک گور .[۲۷۳]

حریص در عیش و عاقبتش

(یزید بن عبدالملک ) (دهمین خلیفه اموی ) بعد از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید . او بر خلاف خلیفه قبل شب و روز به عیش و نوش مشغول و با دو نفر کنیزان آواز خان و خوش سیما به نام سلامه و حبابه[۲۷۴]به مجالس بزم مشغول بود .

سرانجام حبابه رقیب خود سلامه را بر کنار ساخت و افسار خلیفه را بدست گرفت .

مسلمه بن عبدالملک برادرش نزد او آمد و گفت : عمر بن عبدالعزیز آنقدر دادگستر بود ، تو بر خلاف او به باده گساری مشغول شدی و کشور را به دست آوازه خوانی به نام حبابه سپرده‌ای ؛ مردم منتظر دیدن تو هستند ، ولی تو در دامن حبابه افتاده‌ای ، دست از او بکش به کار خلافت برس .

او تصمیم گرفت حرف برادر را گوش کند . روز جمعه تصمیم گرفت برای نماز بیرون رود حبابه کنیزان را سفارش کرد موقع بیرون آمدن خلیفه او را آگاه سازند .

کنیزان او را خبر کردند ، و او با دعوی که به دست گرفته بود در برابر خلیفه ظاهر شد و با آواز دل کش این شعر را خواند :

(اگر عقل از سر داده رفته او را ملامت مکن ، بی چاره از شدت اندوه صبور شده است . )

خلیفه که دلبر خود را با آن حال دید و آن آواز دلنواز را شنید دست خود را مقابل صورتش گرفت و گفت : حبابه بس است چنین مکن و این شعر را خواند :

(زندگانی جز خوش گذرانی و کام گرفتن چیز دیگر نیست ، گر چه مردم تو را سرزنش کنند . ) بعد فریاد زد ای جان جانان درست گفتی ، خدا نابود کند آن کسی را که مرا در مهر تو سرزنش می‌کند؛ ای غلام برو به برادرم مسلمه بگو به جای من به مسجد برود و نماز بخواند .

بعد فوری به عیش گاه رفتند و برای بهتر خوش گذرانی به (بیت الرس ) نزدیک دمشق رفتند و خلیفه به غلامان خود گفت : مردم پنداشته‌اند هیچ عیش و نوشی ، بی نیش نخواهد ماند ، من می‌خواهم دروغ آنان را آشکار سازم .

در آنجا ماندند تا نامه و خبری نرسد ، و مشغول نوش بی نیش باشند . از قضا دانه اناری به گلوی حبابه رفت و زیاد سرفه کرد و بمرد . خلیفه روز و شب تن مرده حبابه را در آغوش گرفته و گریه می‌کرد و با آب دیده بدنش را تر می‌کرد و می بوئید با اصرار اقوام لاشه گندیده حبابه را دفن کردند و خلیفه هم بعد از پانزده روز بیشتر زنده نماند و نزد قبر حبابه او را به خاک سپردند . [۲۷۵]

عیسی علیه السلام و مرد حریص

(حضرت عیسی ) علیه السلام به همراهی مردی سیاحت می‌کرد ، پس از مدتی راه رفتن گرسنه شدند و به دهکده‌ای رسیدند . عیسی علیه السلام به آن مرد گفت : برو نانی تهیه کن و خود مشغول نماز شد .

آن مرد رفت و سه عدد نان تهیه کرد و بازگشت ، اما مقداری صبر کرد تا نماز عیسی علیه السلام پایان پذیرد . چون نماز طول کشید یک دانه نان را خورد . حضرت عیسی علیه السلام سوال کرد نان سه عدد بوده ؟ گفت : نه همین دو عدد بوده است .

مقداری بعد از غذا راه پیمودند و به دسته آهوئی برخوردند ، عیسی علیه السلام یکی از آهوان را نزد خود خواند و آن را ذبح کرده و خوردند .

بعد از خوردن عیسی فرمود : به اذن خدا ای آهو حرکت کن ، آهو زنده شد و حرکت کرد . آن مرد در شگفت شد و سبحان الله گفت : عیسی علیه السلام فرمود : ترا سوگند می‌دهم به حق آن کسی که این نشانه قدرت را برای تو آشکار کرد بگو نان سوم چه شد ؟ گفت : دو عدد بیشتر نبوده است !

دو مرتبه به راه افتادند و نزدیک دهکده بزرگی رسیدند و به سه خشت طلا که افتاده بود برخورد کردند . آن مرد گفت : اینجا ثروت زیادی است ! فرمود : آری یک خشت از تو ، یکی از من ، خشت سوم را اختصاص می‌دهم به کسی که نان سوم را برداشته ، آن مرد حریص گفت : من نان سومی را خوردم .

عیسی علیه السلام از او جدا گردید و فرمود : هر سه خشت طلا مال تو باشد .

آن مرد کنار خشت طلا نشسته بود و به فکر استفاده و بردن آنها بود که سه نفر از آنها عبور نمودند و او را با خشت طلا دیدند .

همسفر عیسی را کشته و طلاها را برداشتند ، چون گرسنه بودند قرار بر این گذاشتند یکی از آن سه نفر از دهکده مجاور نانی تهیه کند تا بخورند . شخصی که برای آن آوردن رفت با خود گفت : نان‌ها را مسموم کنم ، تا آن دو نفر رفیقش پس از خوردن بمیرند و طلاها را تصاحب کند .

آن دو نفر هم عهد شدند که رفیق خود را پس از برگشتن بکشند و خشت طلا را بین خود تقسیم کنند . هنگامی که نان را آورد آن دو نفر او را کشته و خود با خاطری آسوده به خوردن نانها مشغول شدند .

چیزی نگذشت که آنها بر اثر مسموم بودن نان مردند . حضرت عیسی علیه السلام در مراجعت چهار نفر را بر سر همان سه خشت طلا مرده دید و فرمود : [۲۷۶](این طور دنیا با اهلش رفتار می‌کند . )[۲۷۷]

ذوالقرنین

[۲۷۸](ذوالقرنین ) در سیرش چون به ظلمات وارد گشت به قصری در آمد و دید جوانی با لباس سفید ایستاده و صورتش به سوی آسمان و دو دست بر لب دارد .

جوان از او پرسید کیستی ؟ گفت : ذوالقرنین .

جوان (اسرافیل ) گفت : هرگاه قیامت رسد من در صور خواهم دمید .

پس سنگی برداشت و به ذوالقرنین داد و گفت : اگر این سنگ سیر شد تو نیز هم سیر می‌شود ، اگر این سنگ گرسنه بود تو نیز گرسنه‌ای .

سنگ را گرفت و نزد یارانش آمد و آن را در ترازوئی گذارد و تا هزار سنگ دیگر به اندازه آن در کفه دیگر ترازو نهادند آن سنگ زیادتی داشت .[۲۷۹]

خضر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدش آمد و سنگی در کفه‌ای نهاد و سنگی که ذوالقرنین آورده بود در کفه دیگر گذارد و قدری خاک بر روی آن ریخت ، در این هنگام چون سنجیدند برابری کرد .

ذوالقرنین از حضرت خضر علیه السلام علت را پرسید ؟ گفت : خداوند خواست ترا آگاه کند که این همه کشورها را فتح کردی سیر نگشتی ؛ آدمی هرگز سیر نشود جز آنکه مشتی خاک بروی بریزند و شکمش را چیزی پر نکند جز خاک .

ذوالقرنین گریه کرد و گفت :

روزی دیگر بر مردی گذشت و دید بر سر قبری نشسته و مقداری استخوان پوسیده و جمجمه‌های متلاشی شده در پیش نهاده و آنها را زیر و رو می‌کند .

پرسید : چرا چنین می‌کنی ؟ گفت : می‌خواهم استخوان پادشاهان از بینوایان جدا سازم ، نمی‌توانم .

اسکندر از او گذشت و گفت : مقصود او را از این کار من بودم ، پس از آن در (دومه الجندل )[۲۸۰]منزل کرد و از جهانگیری صرف نظر کرد و به بندگی مشغول گشت .[۲۸۱]

اشعب بن جبیر مدنی

(م ۱۵۴) او مردی احول چشم و دو طرف سرش بیمو و مخرج راء و لام نداشته و بسیار حریص و طماع به مال و خوردنیهای دنیا بوده و هیچگاه از این جهت سیر نمی‌شد .

وقتی از او در این باره پرسیدند . گفت : از هر خانه‌ای که دودی برآید گمان برم که برای من طعامی می‌سازند منتظر بنشینم ، چون انتظارم بسیار شود اثری ظاهر نشود نان پاره خشک در آب آغشته کنم و بخورم .

چون صدای اذان بر جنازه‌ای به گوشم آید ، گمان می‌کنم که آن میت وصیت کرده که از مال من یک ثلث به اشعب دهید . پس به این گمان به خانه آن میت روم و همراه آنان در غسل و کفم و دفن مرده کمک کنم . بعد از دفن وقتی اثری از وصیت مرده ظاهر نشود ، ناامید به خانه خود باز گردم .

چون در کوچه‌ها گذرم ، دامن را گشاده دارم به گمان آنکه اگر همسایه‌ای از بامی یا دریچه‌ای ، چیزی پیش همسایه دیگر اندازد ، شاید که خطا شود و در دامن من افتد . گویند : روزی در کوچه‌ای می‌گذشت و جمعی اطفال بازی می‌کردند ، گفت : ای کودکان اینجا چرا ایستاده‌اید ؟ و حال آنکه در سر چهار راه کسی یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم بخشش می‌کند کودکان چون بشنیدند یک باره ترک بازی کرده و به طرف چهار راه دویدند .

از دویدن ایشان اشعب را حرص و طمع غلبه کرد و به دویدن افتاد . او راگفتند به خبر دروغ خود ساخته‌ای چرا می‌روی ؟ گفت : دویدن اطفال از روی جدی بود و دویدن من از طمع می‌باشد ، شاید این صورت واقعی باشد من محروم مانم .[۲۸۲]

حسد

مقدمه

قال الله الحکیم : (ام یحسدون الناس علی ما اتهم الله من فضله

آیا حسد می‌ورزند (یهود) با مسلمین چون آنها را خدا به فضل خود برخوردار نمود)[۲۸۳]

قال الصادق علیه السلام : ان المؤ من یغبط و لایحسد

همانا مؤ من غبطه می‌خورد ولی حسادت نمی‌ورزد)[۲۸۴]

شرح کوتاه :

اصل حسد از کوری قلب و انکار فضل الهی که دو بال کفرند می‌باشد؛ و شخص حاسد ضررش قبل از آنکه به محسود برسد به خودش می‌رسد ، مانند ابلیس که ضررش به خودش رسید و لعنت ابدی شامل حال او شد و آدم به مقام نبوت رسید . !

میزان عمل حاسد سبک ، و جهنم ساز است و میزان عمل محسود ، سنگین و بهشت ساز است ، با توجه به این نکته ، قابیل برادرش هابیل را کشت به خاطر این صفت رذیله حسد ، خود را به جهنم انداخت و برادرش را به بهشت فرستاد .

اگر حاسد ، این صفت در جانش ملکه شده باشد ، موفق به توبه نخواهد شد و همیشه آرزوی ضرر به دیگران ، که از او یا بهترند یا بیشتر دارند را دارد ![۲۸۵]

رفیق عیسی علیه السلام

امام صادق علیه السلام فرمود : بپرهیزند از حسد و بر یکدیگر حسد نورزید آنگاه فرمود : یکی از برنامه‌های حضرت عیسی گردش در شهرها بود . در یکی از سفرهایش یکی از اصحاب خود را که کوتاه قد بود و از ملازمین حضرت بود همراه خود برد .

در بین راه به دریا رسیدند ، عیسی علیه السلام با نام خدا پا روی آب گذاشت و شروع به رفتن کرد . آن ملازم هم ، سخن عیسی علیه السلام را تکرار کرد و به دنبال او بر روی آب حرکت کرد .

در وسط دریا با خود گفت : عیسی پیامبر صلی الله علیه و آله است روی آب راه می‌رود و من هم بر روی آب راه می‌روم پس برتری او بر من در چیست ؟ همینکه این حرف را زد در آب فرو رفت و از عیسی علیه السلام کمک طلبید . حضرت دست او را گرفت و از درون آب بالا کشید و به او فرمود : چه گفتی که در آب فرو رفتی ؟ حقیقت خیال درونی خود را گفت .

فرمود : خود را در غیر جایگاهی که خدا برایت معین نموده قرار دادی و مورد غضب خدا قرار گرفتی ، پس توبه کن تا منزلت سابق را بازیابی . او توبه کرد و بر پشت سر عیسی به راه خود ادامه داد . آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود : از خدای بترسید و از حسد پرهیز نمائید .[۲۸۶]

عبدالله بن ابی

چون نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بالا گرفت ، (عبدالله بن ابی ) که از بزرگان یهود بود حسدش درباره پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر شد و در صدد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله برآمد .

برای ولیمه عروسی دخترش ، پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و سایر اصحاب را دعوت نمود ، و در میان خانه خود چاله‌ای حفر کرد و روی آن را به فرش پوشیده نمود ، و میان آن گودال را پر از تیر و شمشیر و نیزه نمود . همچنین غذا را به زهر آلوده نمود ، و جماعتی از یهودان را در مکانی با شمشیرهای زهرآلود پنهان کرد .

تا آن حضرت و اصحابش پا بر گودال گذاشته در آن فرو روند و یهودیان با شمشیرهای برهنه بیرون آیند و پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش را به قتل برسانند . بعد تصور کرد که اگر این نقشه بر آب شد غذای زهرآلود را بخوراند تا از دنیا بروند .

جبرئیل از طرف خدای متعال این دو کید را که از حسادت منشعب شده بود به پیامبر صلی الله علیه و آله رساند و گفت : خدایت می‌فرماید : خانه عبدالله بن ابی برو و هر جا گفت : بنشین قبول کن و هر غذائی آورد تناول کنید که من شما را از شر و کید او حفظ و کفایت می‌کنم .

پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام و اصحاب وارد منزل عبدالله شدند ، تکلیف به نشستن در صحن خانه نمود ، همگی روی همان گودال نشستند و اتفاقی نیفتاد و عبدالله تعجب نمود .

دستور آوردن غذای مسموم را داد ، پس طعام را آوردند ، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود : این طعام را به این تعویذ بر غذا قرائت نمائید (بسم الله الشافی بسم الله الکافی بسم الله المعافی بسم الله الذی لایضر مع اسمه شی ء ولاداء فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم ) .

پس همگی غذا را میل کردند و از مجلس به سلامت بیرون آمدند . عبدالله بسیار تعجب نمود گمان کرد زهر در غذا نکردند . دستور داد یهودیانی که شمشیر به دست بودند از زیادتی غذا میل کنند ، پس از خوردن همه از بین رفتند .

دخترش که عروس بود فرش روی گودال را کنار زد دید زمین سخت و محکمی شده است پس بر بالای آن فرش نشست در گودال فرو رفت و صدای ناله اش بلند شد و از بین رفت .

عبدالله گفت : علت فوت را اظهار نکنند . چون این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید از عبدالله حسود ، علت را پرسید ؟ گفت : دخترم از پشت بام افتاد ، و آن جماعت دیگر به اسهال مبتلا شدند .[۲۸۷]

کار عجیب حسود

در زمان خلافت هادی عباسی[۲۸۸]مرد نیکوکار ثروتمندی در بغداد می‌زیست . در همسایگی او شخصی سکونت داشت که نسبت به مال او حسد می‌ورزید . آنقدر درباره او حرفها زد تا دامن او را لکه دار کند نشد . تصمیم گرفت غلامی بخرد و او را تربیت کند و بعد مقصد خود را به او بگوید .

روزی بعد از یک سال به غلام گفت : چقدر مطیع مولای خود هستی ؟ گفت : اگر بگوئی به آتش خود را بیانداز ، انجام دهم ، مولای حسود خوشحال شد . گفت : همسایه‌ام ثروتمند است و او را دشمن دارم ، می‌خواهم دستورم را انجام دهی .

گفت : شب با هم بالای پشت بام همسایه ثروتمند می‌رویم تو مرا بکش ، تا قتلم به گردن او بیفتد و حکومت او را به خاطر قتلم قصاص کند و از بین ببرد .

هر چه غلام اصرار در انجام ندادن این کار کرد ، تاءثیری نداشت . نیمه شب به دستور مولای حسود گردن مولایش را بالای بام همسایه محسود ثروتمند زد؛ و زود به رختخواب خود آمد .

فردا قتل حسود بر بام همسایه کشف شد . هادی عباسی دستور بازداشت ثروتمند را داد و از بازپرسی کرد؛ بعد غلام را خواست و از او جویا شد .

غلام دید که مرد ثروتمند گناهی ندارد؛ جریان حسادت و کشتن را تعریف کرد . خلیفه سر به زیر انداخت و فکر کرد و بعد سر برداشت و به غلام گفت :

هر چند قتل نفس کرده‌ای ، ولی چون جوانمردی نمودی و بی گناهی را از اتهام نجات دادی ترا آزاد می‌کنم و او را آزاد کرد ، و زیان حسادت به خود حسود باز گشت .[۲۸۹]

حسد بانوان

(ابن ابی لیلی ) قاضی زمان (منصور دوانیقی ) بود . منصور گفت : بسیار قضایای شنیدنی و عجیب نزد قضات می‌آورند ، مایلم یکی از آنها را برایم نقل کنی .

ابن ابی لیلی گفت : روزی پیرزنی افتاده نزدم آمد و با تضرع تقاضا می‌کرد از حقش دفاع کنم و ستمکار را کیفر نمایم .

پرسیدم از چه کسی شکایت داری ؟ گفت : دختر برادرم ، دستور دادم او را احضار کردند؛ وقتی آمد ، زنی بسیار زیبا و خوش اندام بود ، علت شکایت را پرسیدم و او اصل قضیه را به این ترتیب تعریف کرد :

من دختر برادر این پیرزن و او عمه من است . پدرم در کودکی مرد ، و همین عمه مرا بزرگ کرد و در تربیت من کوتاهی نکرد تا اینکه بزرگ شدم . با رضایت خودم مرا به ازدواج مرد زرگری در آورد .

زندگی بسیار راحت و عالی داشتم ، تا اینکه عمه‌ام بر زندگی من حسد ورزید و دختر خود می‌آراست و جلوی چشم شوهرم جلوه می‌داد تا او را فریفت و دختر را خواستگاری کرد .

همین عمه‌ام شرط کرد در صورتی دخترش را می‌دهد که اختیار من از نظر نگهداری و طلاق به دست او باشد ، شوهرم هم قبول کرد .

مدتی گذشت عمه‌ام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا شدم . در این ایام شوهر عمه‌ام در مسافرت بود ، از مسافرت بازگشت و نزد من آمد و مرا دلداری می‌داد . من هم آنقدر خود را آراستم و ناز و کرشمه کردم تا دلش را در اختیار گرفتم ، تقاضای ازدواج با من را کرد .

گفتم : راضیم به این شرط که اختیار طلاق عمه‌ام در دست من باشد ، قبول کرد . بعد از عقد ، عمه‌ام را طلاق دادم و به تنهائی بر زندگی او مسلط شدم مدتی با این شوهر (عمه‌ام ) بسر بردم تا از دنیا رحلت کرد .

روزی شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید ازدواج را کرد . گفتم : من هم راضیم اگر اختیار طلاق دختر عمه‌ام را به من واگذاری ، او قبول کرد . دو مرتبه با شوهر اولم ازدواج کردم و چون اختیار داشتم دختر عمه‌ام را طلاق دادم اکنون شما قضاوت کنید که من هیچ گناهی ندارم غیر از اینکه حسادت بی جای همین عمه خود را تلافی کرده‌ام .[۲۹۰]

عاقبت حسادت

در ایام خلافت (معتصم عباسی ) شخصی از ادباء وارد مجلس او شد . از صحبتهای او معتصم خیلی خوشوقت گردید و دستور داد در هر چند روزی به مجلس او حاضر شود ، و عاقبت از جمله ندیمان (همدم ، هم صحبت ) خلیفه محسوب شود .

یکی از ندماء خلیفه در حق این ادیب حسد ورزید که مبادا جای وزارت او را بگیرد . به خیال افتاد او را به طریقی از بین ببرد . روزی وقت ظهر با ادیب از حضور خلیفه بیرون آمدند و از او خواهش کرد به منزلش بیاید و کمی صحبت کنند و ناهار بماند ، او هم قبول کرد .

موقع ناهار سیر گذاشته بود و ادیب از آن خوراک سیر زیاد خورد . وقت عصر صاحب خانه به حضور خلیفه رفت و صحبت از ادیب کرد و گفت : من نمک پرورده نعمتهای شما هستم نمی‌توانستم این سر را پنهان کنم که این ادیب که ندیم شما شده در پنهانی به مردم می‌گوید : بوی دهن خلیفه دارد مرا از بین می‌برد ، پیوسته مرا نزد خود احضار می‌کند .

خلیفه بی اندازه آشفته گردید و او را احضار کرد . ادیب چون سیر خورده بود کمی با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود .

خلیفه یقین کردکه حرف وزیر درست است . نامه‌ای نوشت به یکی از کارگزارانش که حامل نامه را گردن بزند .

ندیم حسود در خارج اطاق خلیفه منتظر بود و دید زود ادیب از حضور خلیفه آمد و مکتوبی در دست دارد . خیال کرد در نامه خلیفه نوشته مال زیادی به وی دهند . حسدش زیادتر شد و گفت : من ترا از این زحمت خلاص می‌دهم و دو هزار درهم این نامه را خرید و گفت : چند روز خودت را به خلیفه نشان مده ، او هم قبول کرد .

ندیم حسود نامه را به عامل خلیفه داد و او گردن او را زد . مدتی بعد خلیفه سؤ ال کرد ادیب ما کجاست پیدا نمی‌شود آیا به سفر رفته است ؟ گفتند : چرا ما او را دیده‌ایم . احضارش کرد و با تعجب گفت : ترا نامه‌ای دادیم به عامل ندادی ؟ قضیه نامه و وزیر را نقل کرد . خلیفه گفت : سؤ ال می‌کنم ، دروغ نگو ، بگو تو به ندیم ما گفتی : بوی دهن خلیفه مرا اذیت می‌کند ؟ گفت : نه ، خلیفه بیشتر تعجب کرد و گفت : چرا نزد ما آمدی دورتر نشستی و با دستمال دهان خود را گرفتی ؟ عرض کرد : ندیم شما مرا به خانه خود برد و سیر به من خورانید ، چون به حضور شما آمدم ترسیدم بوی دهانم خلیفه را آزار نماید .

خلیفه گفت : الله اکبر ، و قضیه حسادت ندیم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را برای همه حضار نقل کرد و همگان در حیرت شدند .[۲۹۱]

پانویس

  1. لقد ارسلنا موسی بآیاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الی النور (سوره ابراهیم ، آیه ، ۵).
  2. لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (سوره ، حدید آیه ، ۲۵).
  3. بعثت لاتمم مکارم الاخلاق (سفینه البحار ۱/۴۱۱).
  4. نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن (سوره یوسف ، آیه ، ۳).
  5. لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب (سوره یوسف ، آیه ، ۱۱۱).
  6. سوره قلم ، آیه ، ۴.
  7. جامع السعادات ، ۱/۲۳.
  8. تذکره الحقایق ، صفحه ، ۵۷.
  9. او دختر عمه رسول خدا و زوجه مقداد بن الاسود بود.
  10. لطائف الطوئف ص ۲۶ الاستیعاب .
  11. نمونه معارف ۱/۶۴ - جوامع الحکایات ص ۲۷۰.
  12. سوره آل عمران ، آیه ، ۱۳۴.
  13. منتهی الامال ۲/۴.
  14. داستانها و پندها، ۱/۴۶ - بحار الانوار، ۹/۵۱۹.
  15. شاخه بقله‌ای یا بندقه‌ای گلین .
  16. منتهی الامال ، ۱/۲۱۲ - مجموعه ورام بن ابی فراس .
  17. (سوره نحل ، آیه ، ۱۲۸).
  18. (نهج البلاغه فیض ، ص ۱۱۶۵).
  19. جوامع الحکایات ص ۲۴ - نمونه معارف ۱/۲۹.
  20. رهنمای سعادت ۱/۳۶ - شجره طوبی ص ۴۲۲.
  21. پیغمبر و یاران ، ۱/۲۷ - ۲۰- بحار الانوار، ۶/۵۵۴.
  22. عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج و قد علاک غبار
  23. منتهی الامال ۲/۱۸۷.
  24. من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین (سوره یوسف ، آیه ، ۹)
  25. تاریخ انبیاء، ص ۳۴۷ - ۳۳۴.
  26. سوره زمر، آیه ، ۲).
  27. (جامع السعادات ، ۲/۴ ۴۰)
  28. (تذکره الحقایق ، ص ۷۳).
  29. در نسخه محاسن دارد که مزدش نیم درهم بود وقتی برگشت هجده هزار برابر به او داد!!
  30. نمونه معارف ۱/۵۳ - فرج بعدالشده ص ۲۳ - محاسن برقی ۲/۲۵۳.
  31. مولانا در مثنوی این حکایت را به شعر در آورده و گفته : از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیر بر آورد و شتافت او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
  32. ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین .
  33. پند تاریخ ۵/۱۹۹ - انوار النعمانیه - عین الحیوه
  34. ابلیس یعنی نفس اماره و عابد کنایه از فطرت و نفس پاک است
  35. نمونه معارف ۱/۵۴ - احیاء العلوم ۴/۳۸۰ - ریاض الحکایات ص ۱۴۰
  36. ما حملک علی ان فرقت بینی و بین مولای .
  37. منتهی الامال ۲/۳۸- اثبات الوصیه مسعودی .
  38. خزینه الجواهر، ص ۳۱۸.
  39. (سوره هود، آیه ، ۱۱۲).
  40. (جامع السعادات ۳/۴۰۴).
  41. حکایتهای شنیدنی ، ۵/۲۵. تفسیر المنار ۲/۳۶۷.
  42. نمونه معارف ۱/۱۷۴ - اخلاق اجتماعی ص ۴۱
  43. تاریخ انبیاء ص ۵۲ - ۴۸
  44. داستانهای ما ۳/۴۵
  45. پند تاریخ ۲/۱۸۴ - وقایع الایام ۳/۱۹۰.
  46. (سوره حجرات ، آیه ، ۹
  47. (اصول کافی ، ۲/۱۶۷).
  48. منتهی الامال ۲/۲۴۹.
  49. داستانها و پندها ۱/۱۳۴، روضه کافی ص ۸۵.
  50. نمونه معارف ۱/۲۱۸ - فرج بعد الشده .
  51. متوفی ۱۳۴۳ ه ق
  52. تاریخ حکما و عرفاء ص ۱۳۳.
  53. لطائف الطوائف ، ص ۹۸
  54. (سوره حجره ، آیه ۳).
  55. (غرر الحکم ، ص ۶۲۹).
  56. (احیاء القلوب ص ۱۶۷).
  57. نمونه معارف ۱/۲۹۸ - مجموعه ورام .
  58. پند تاریخ ۳/۱۵۰.
  59. داستانهای استاد، ۱/۴۸.
  60. منتهی الامال ۱/۲۳۱.
  61. پیغمبر و یاران ۵/۲۷۵ - ۲۷۲.
  62. (سوره نساء، آیه ، ۵۸).
  63. (فروع کافی ، ۵/۱۳۳).
  64. سفینه البحار ماده (سلم ).
  65. پیغمبر و یاران ۱/۲۷۵ - بحار الانوار ۶/۹۴۲
  66. پند تاریخ ۱/۲۰۲ - مستطرف ۱/۱۱۸.
  67. نمونه معارف ۱/۳۵۴ - بحارالانوار ۱۵/۱۴۹.
  68. داستانها و پندها ۸/۱۱۴ - سیره ابن هشام ۳/۳۴۴.
  69. رهنمای سعادت ۲/۴۳۵ - ناسخ التواریخ ، امیرالمؤ منین ص ۶۷۶.
  70. (سوره ملک ، آیه ۲۰.
  71. (فروع کافی ، ۸/۷۵ چاپ جدید).
  72. حکایتهای شنیدنی ، ۴/۶۵ - سفینه البحار ۲/۷۱۴.
  73. پند تاریخ ۱/۱۸۱ - روضات الجنات ص ۳۶ - غرائب الاخبار سید نعمت الله جزایری .
  74. پیغمبر و یاران ۱/۱۶۶ - ۱۵۴.
  75. تاریخ انبیاء ۱/۱۶۹ - ۱۶۴.
  76. به کسانی گفته می‌شد که خانه نداشتند و در ایوان و غرفه‌های مسجد زندگی می‌کردند.
  77. داستانها و پندها ۲/۷۸ - حیوه القلوب ۱/۵۷۸.
  78. (سوره آل عمران ، آیه ، ۱۱۰).
  79. (جامع السعادات ، ۲/۲۳۵).
  80. درسی از اخلاق ص ۱۸۴ - منهاج الکرامه علامه حلی .
  81. صاحب کتاب مهیج الاحزان .
  82. حکایتهای شنیدنی ۳/۱۴۶ - قصص العلماء ص ۱۰۱.
  83. جامع السعادات ۲/۲۳۱.
  84. امام رضا علیه السلام فرمود: یونس بن عبدالرحمان در زمان خود مثل سلمان فارسی در زمان خود است .
  85. منتهی الامال ۲/۲۵۳.
  86. و لاتجسسوا، حجرات : ۴۹
  87. واءتوا البیوت من ابوابها بقره : ۱۸۹.
  88. اذا دخلتم بیوتا فسلموا نور: ۶۱.
  89. پند تاریخ ۵/۲۹ - الغدیر ۶/۱۲۱.
  90. (سوره مائده ، آیه ، ۸).
  91. (جامع السعادات ، ۱/۳۶۸).
  92. اصول کافی ج ۲، باب الانصاف ح ۱۰.
  93. الغارات ۱/۵۵ - داستانهائی از زندگی علی ص ۷.
  94. الغارات ۱/۵۵ - داستانهائی از زندگی علی علیه السلام ص ۷.
  95. منتهی ۱/۲۷۰.
  96. واقع در صد فرسخی شمال مدینه
  97. پیغمبر و یاران ۱/۴۹ - الاصابه ۴/۶۵.
  98. (سوره حشر، آیه ، ) .
  99. (جامع السعادات ، ۲/۱۱۸).
  100. حکایتهای شنیدنی ۵/۱۱۴ - المحجه البیضاء ۶/۸۰
  101. نمونه معارف ۲/۴۳۵ - مستطرف ۱/۱۵۷.
  102. داستانها و پندها ۱/۱۷۳ - مستطرف ۱/۱۵۶.
  103. پیامبر سه روز در غار ثور بود چهارم روانه مدینه شد و روز ۱۲ ربیع الاول سال ۱۳ بعثت وارد مدینه شد و مبداء تاریخ مسلمانان از این هجرت شروع شد.
  104. و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله والله روف بالعباد (بقره : ۲۰۷).
  105. رهنمای سعادت ۲/۳۵۰ - سفینه البحار ۱/۲۰۸.
  106. (سوره احزاب ، آیه ، ۵۷).
  107. (جامع السعادات ، ۲/۲۱۵).
  108. درسی از اخلاق ص ۱۲۰ - امالی شیخ مفید ص ۱۲۸.
  109. حکایتهای شنیدنی ج ۵ ص ۱۲۲ - بحارالانوار ج ۱۳، ص ۲۵۳.
  110. نمونه معارف ۲/۴۵۳ - لئالی الاخبار ص ۱۳۵.
  111. داستانهائی از زندگی علی علیه السلام ، ص ۱۱۲ - مستدرک الصحیحین ج ۳، ص ۱۲۲.
  112. غلامان خزر مردمی نفهم و دارای چشمان ریز و کوچک بودند.
  113. منتهی الامال ۲/۳۸۴ - ۳۷۸.
  114. (سوره نساء، آیه ، ۱۳۶).
  115. (بحار الانوار، ۶۹/۶۹).
  116. (امام صادق علیه السلام )
  117. اصول کافی ، ج ۲، باب حقیقه الایمان ح ۳ و ۲.
  118. اذ آوی الفتیه الی الکهف .
  119. من آمن باللهواتقی فهو الفتی .
  120. حکایتهای شنیدنی ۵/۵۸ - تفسیر نورالثقلین ۳/۲۴۴.
  121. نمونه معارف ۲/۴۷۹ - اصول کافی باب درجات الایمان ح ۲
  122. انعام : ۷۹ انی وجهت وجهی للذی ....
  123. بقره : ۱۴۹ اینما تولوا فثم وجه الله .
  124. طه : ۵۵ منها خلقناکم و فیها....
  125. داستانهای ما ۲/۴۵ - ۳۹.
  126. منتهی الامال ۱/۱۱۴.
  127. (سوره حجرات ، آیه ، ۱۰.).
  128. (بحار الانوار، ۷۸ / ۲۵۱).
  129. (تذکره الحقایق ، ص ۵۲)
  130. اصول کافی ، ج ۲، باب اخوه المؤ منین ح ۱۰.
  131. اصول کافی ج ۲، باب حق المؤ من علی اخیه ج ۱۰.
  132. نمونه معارف ۱/۸۱ - جامع الاخبار ص ۱۱۸.
  133. پند تاریخ ۲ / ۴۷ - بحارالانوار ج ۱۱، احوال امام کاظم علیه السلام .
  134. نمونه معارف ۱ / ۸۲ - کشف الغمه - تفسیر البرهان .
  135. (سوره حجر، آیه ۸۸).
  136. (جامع السعادات ، ۲ / ۱۰۸).
  137. من ساءلنا اءعطیناه و من استغنی اءغناه الله .
  138. پند تاریخ ۳/۱۲۹ - وافی ۲/۱۳۹.
  139. روایتها و حکایتها ص ۳۹ - داستانهای پراکنده ۲/ ۶۶.
  140. منتهی الآمال ۲ / ۹۱.
  141. نمونه معارف ۱/۱۶۲ - نامه دانشوران .
  142. داستانها و پندها ۷/ ۱۱۲ - مجمع البیان ۹/ ۲۱۱.
  143. (سوره نساء، آیه ۳۷).
  144. (احیاء القلوب ، ص ۹۶).
  145. و من یبخل فانما یبخل عن نفسه (سوره محمد، آیه ، ۳۸).
  146. و من یوق شح نفسه فاءولئک هم المفلحون (سوره حشر، آیه ، ۹ ).
  147. والعود قدد نددنلی ، والبطل طبطبطبلی والرقص قد طبطبلی ، والسقف قد سقسقسقلی .
  148. داستانهای ما ۲/ ۱۰۲ - اعلام الناس ص ۵۴.
  149. نمونه معارف ۲/ ۴۹۳ - مستطرف ۱/ ۱۷۱.
  150. توبه ۷۷ - ۷۵ فلما اتاهم من فضله بخلوا به وتولواوهم معرضون .
  151. پند تاریخ ۱/ ۲۳۷.تا ۳۰۰
  152. - لطائف الطوائف ص ۳۴۱.
  153. (سوره بقره ، آیه ، ۲۱۶).
  154. (جامع السعادات ، ۳ / ۴۸).
  155. راهنمای سعادت ۱ / ۱۷۷ - اعیان الشیعه : ۱ / ۶۰.
  156. لیله عقبی شبی بود که : پیامبر صلی الله علیه و آله پس از منصوب کردن علی علیه السلام در غدیر خم عده‌ای هم قسم شدند تا در گردنه‌ای پنهان شده و شتر حضرت را رم دهند تا پیامبر بیفتد و از بین برود، و در مدینه خلافت تثبیت نشود.
  157. پیغمبر و یاران ۱/ ۱۵۳ - ۱۳۹ - بحارالانوار ۸ /۵۴۴.
  158. اخسئوا و لاتکلمون مؤ منون ۱۱۰:.. خطاب به اهل جهنم است .
  159. پند تاریخ ۳ / ۱۶۳ - روضات الجنات ص ۱۳۳.
  160. من جاء بالحسنه فله عشرا مثالها (انعام : ۱۶۰).
  161. انما یتقبل الله من المتقین (مائده : ۲۷).
  162. نمونه معارف ۴ / ۲۷۵ - وسائل الشیعه ۲ / ۵۷.
  163. داستانهای شگفت ، ص ۲۹۲.
  164. (سوره فجر، آیه ، ۱۵).
  165. (جامع الاخبار، ص ۱۱۳).
  166. داستانها و پندها ۷/ ۱۴۸ - لئالی الاخبار ۱/ ۳۴۶
  167. مرضی است که مریض شکمش ورم می‌کند و آب بسیار می‌خورد و عطش فوق العاده احساس می‌کند. فرهنگ عمید
  168. پند تاریخ ۲/ ۱۷۲ - مقتل خوارزمی ۲/ ۱۰۸.
  169. نمونه معارف ۲/ ۶۱۲.
  170. منتهی الامال ۲/۳۵۸.
  171. منتهی الامال ۲/۳۵۸.
  172. جوامع الحکایات ص ۹۵.
  173. (سوره شعراء، آیه ۸۰)
  174. (نهج البلاغه فیض ص ۱۲۷۰).
  175. داستانها و پندها ۶/۱۳۰ - تفسیر نورالثقلین ۵/ ۶۸.
  176. پند تاریخ ۲/۱۸۰.
  177. حکایتهای شنیدنی ۱/ ۱۶۶ - بحارالانوار ۴۹/۵۱.
  178. با مردم اینگونه برخورد کنیم ، ص ۳۸.
  179. پیغمبر و یاران ۱/۱۹۳ - بحارالانوار ۱۰/ ۴۳.
  180. (سوره اسراء، آیه ، ۲۳).
  181. (جامع السعادات ، ۲/ ۲۶۴).
  182. (احیاء القلوب ، ص ۱۲۹).
  183. درسهای از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ۱۱۶- امالی شیخ طوسی ۱/۶۳.
  184. پند تاریخ ۱/۶۸ - تحفه شاهی فاضل کاشفی .
  185. نمونه معارف ۲/۵۴۸ - حیوه القلوب ۱/۴۸۲.
  186. منتهی الامال ۲/۴۷۶ - نجم الثاقب .
  187. داستانها و پندها ۱۰/۱۲۸ - وسائل الشیعه ط قدیم ۱/۱۱۵.
  188. (سوره بقره ، آیه ۱۹۷).
  189. (اصول کافی ، ۲/۶۱.
  190. (تذکره الحقایق ، ص ۷۹).
  191. حکایتهای شنیدنی ۲/۷۴ - فروع کافی ۵/۴۹۶.
  192. پیغمبر و یاران ۱/۴۷ - اعیان الشیعه (جندب ) ص ۳۲۹ - ۳۴۷.
  193. لاتؤ توا السفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاما (نساء: ۵).
  194. با مردم اینگونه برخورد کنیم ، ص ۳۵ - بحار الانوار ۴/۲۶۷.
  195. داستانها و پندها ۱/ ۱۵۱- زندگی و شخصیت شیخ انصاری ص ۷۰.
  196. نمونه معارف ۳/۱۷۱ - وافی ۳/۶۰.
  197. (آل عمران : ۱۹۵).
  198. (بحار الانوار، ۷۸/۷۹.
  199. (تذکره الحقایق ، ص ۷۲).
  200. خزینه الجواهر ص ۶۷۹ - مجالس المتقین شهید ثالث .
  201. درسهائی از زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ۲۱۶- بحار الانوار ۲۱/۱۵۰.
  202. جامع السعادات ۳/۲۲۸ - علم اخلاق اسلامی ۲/۲۹۰.
  203. پند تاریخ ۵/۱۸۲ - بحار الانوار ۱۱/۲۴.
  204. نمونه معارف ۳/۲۸۰ - لئالی الاخبار ص ۹۲.
  205. (سوره انعام ، آیه ).
  206. (جامع السعادات ، ۳/۲۰۴).
  207. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۲ - محجه البیضاء ۳/ ۴۳.
  208. پیغمبر و یاران ص ۲۶۴ - ۲۵۹ - طبقات ابن سعد ۳ / ۱۲۴ - ۱۲۲.
  209. نمونه معارف ۲ - ۷۶۱.
  210. پند تاریخ ۵/۱۸۸ - الکنی و الالقاب ۲/ ۱۳.
  211. نساء: ۶۵ و یسلموا تسلیما.
  212. داستانها و پندها ۹/ ۱۰۲ - مجمع البیان ۳/ ۶۹.
  213. (سوره روم ، آیه ، ۸).
  214. (جامع السعادات ، ۱/ ۱۶۶).
  215. (تذکره الحقایق ، ص ۲۹).
  216. خزینه الجواهر ص ۳۴۵ - دعوت راوندی .
  217. روایتها و حکایتها ص ۱۹۵ - داستانهای مثنوی ۲ - ۱۲۵.
  218. آل عمران : ۱۹۱.
  219. داستانها و پندها ۵ / ۸۷ - تفسیر روح البیان ۸۰/ ۴۴۰.
  220. حکایتهای گلستان ص ۶۵.
  221. منتهی الامال ۱/ ۳۳۳.
  222. (سوره حجرات ، آیه ۱۰).
  223. (جامع السعادات ، ۲ / ۲۱۵).
  224. با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۷۸ - منهج المقال استرآبادی ص ۳۴۳.
  225. علم اخلاق اسلامی ۱/ ۴۳۵ - جامع السعادت ۱/ ۳۵۷.
  226. شنیدنیهای تاریخ ص ۳۷۳ - محجه البیضاء ۶ / ۲۳۹.
  227. حکایتهای گلستان ص ۴۳.
  228. نمونه معارف ۲/ ۶۷۶ - لئالی الاخبار ص ۱۹۷.
  229. (سوره نحل ، آیه ، ۲۲).
  230. (جامع السعادات ، ۱/ ۳۴۶).
  231. (احیاء القلوب ص ۷۲).
  232. پیغمبر و یاران ۴/ ۲۰۶ - طبقات ابن سعد ۳ / ۱۰۶.
  233. سفینه البحار ۱/ ۲۰۰.
  234. منتهی الامال ۱ / ۳۶.
  235. راهنمای سعادت ۱ / ۱۶۱ - اصول کافی ج ۲ - باب فضل فقراء المسلمین .
  236. پند تاریخ ۳ / ۷۳.
  237. داستانها و پندها ۲ / ۱۶۲ - روضه الصفا.
  238. (سوره فرقان ، آیه ، ۶۳).
  239. (جامع السعادات ، ۱ / ۳۵۹).
  240. (تذکره الحقایق ، ص ۵۵).
  241. جوامع الحکایات ص ۱۷۸.
  242. حکایتهای شنیدنی ۴/۱۷۳ - طبقات ابن سعد ۳/ ۲۳۸.
  243. درسهائی از زندگی پیامبر ص ۱۶۲ - بحار ۷۶/ ۶۳.
  244. روایتها و حکایتهای ص ۱۰۳ - داستانهای پراکنده ۳/۱۸.
  245. نمونه معارف ۳/۲۲۳ - وافی ۱/۴.
  246. (سوره هود، آیه ، ۳).
  247. (جامع السعادات ، ۳/ ۶۵).
  248. (تذکره الحقایق ، ص ۷۵).
  249. پند تاریخ ۴/۲۵۱ - بحار ۲/۲۷۷.
  250. شنیدنهای تاریخ ص ۵۵ - محجه البیضاء ۳/۲۵۴.
  251. خزینه الجواهر ص ۳۱۲ - روضه الانوار سبزواری .
  252. انفال ۲۸- ۲۷ یا ایها الذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول .... عنده اجر عظیم .
  253. پیغمبر و یاران ۱/۱۲۹ - مجمع البیان ذیل سوره توبه ی ۱۰۲ اخرون اعترفوا بذنوبهم .
  254. آل عمران : ۱۲۹ (والذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله ).
  255. رساله لقاء الله ص ۶۲ - مجالس الصدوق .
  256. (سوره اعراف ، آیه ، ۱۹۹)
  257. (غررالحکم ، ح ۸۱۹
  258. (تذکره الحقایق ، ص ۷۳)
  259. نمونه معارف ۴/۹۳.
  260. و اذا خاطبم الجاهلون قالوا سلاما (سوره فرقان ، آیه ، ۶۳).
  261. حکایتهای شنیدنی ۲/۲۰ - سفینه البحار ۱/۷۹.
  262. جریر بن عطیه
  263. م ۱۱۰
  264. وفی الصمت زین للغبی .
  265. لطائف الطواف ص ۴۱۲.
  266. من لایرحم لایرحم
  267. داستانها و پندها ۱/۱۵ - جاهلیت و اسلام ص ۶۳۲.
  268. روایاتی وارد شده است که بلندی ریش را مذمت می‌کند چنانچه علی علیه السلام در مذمت اهل بصره یکی را بلند بودن ریش آنها می‌شمرد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سعادت شخص یکی بلند نبودن ریش را شمردند.(سفنیه البحار ۲/۵۰۹).
  269. جوامع الحکایات ، ص ۳۰۰.
  270. (سوره معارج ، آیه ۱۹)
  271. (جامع السعادات ، ۲/۱۰۰).
  272. (تذکره الحقایق ، ص ۳۳)
  273. حکایتهای گلستان ص ۱۶۶.
  274. حباب به معنی دوستی و محبوب .
  275. رهنمای سعادت ۳/۶۵۷ - تاریخ تمدن اسلام ۱/۸۶.
  276. هکذا تفعل الدنیا باهلها.
  277. پند تاریخ ۲/۱۲۴ - انوار نعمانیه ص ۳۵۳.
  278. در قرآن سوره کهف نامش آمده استو او همان اسکندر است از نوادگان نوح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، که به دو قطب مشرق و مغرب زمین سیر کرده و شهر اسکندریه را بنا نهاد چون موهای سر خود را به شکل دو شاخ در پیشانی قرار می‌داده به صاحب دو شاخ ذوالقرنین مشهور شد و قریب دو قرن زندگی کرد و حدود ۳۶ کشور دنیا را فتح کرد.
  279. نوعی خارق عادت و تصرف بوده تا ذوالقرنین متنبه شود و به بندگی روی بیاورد.
  280. فخر رازی گوید: ذوالقرنین به عراق برگشت و به شهر (زور) مریض شد و در همانجا در گذشت . (سفینه البحار ۲/۴۲۶).
  281. نمونه معارف ۴/۲۳۴ - لئالی الاخبار ص ۴۶.
  282. لطائف الطوائف ص ۳۶۱.
  283. سوره نساء، آیه ، ۵۴).
  284. جامع السعادات ، ۲/۱۹۵).
  285. تذکره الحقایق ، ص ۴۹).
  286. شنیدنیهای تاریخ ۳۱۶ - محجه البیضاء ۵/۳۲۸.
  287. خزینه الجواهر ص ۳۴۴ - بحارالانوار ج ۶.
  288. او برادر هارون الرشید بود و قریب یک سال خلافت کرد بعد از او خلافت به هارون رسید.
  289. داستانهای ما ۲/۱۳۸ - مستدرک الوسائل ج ۳ ذیل شرح حال فضل الله راوندی .
  290. پند تاریخ ۲/۱۵۶ - اعلام الناس اتلیدی ص ۴۴.
  291. رنگارنگ ۱/ ۳۵۸.