کتابخانه:یکصد موضوع پانصد داستان ج 1
|
| |
| نویسنده | علی اکبر صداقت |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | ناصر |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۰ |
| شابک | ۹۶۴۶۶۸۳۴۵۲ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ اخلاق
- ۳ احسان
- ۴ اخلاص
- ۵ استقامت
- ۶ اصلاح
- ۷ آمال
- ۸ امانت
- ۹ عطار خیانت کار در زمان=
- ۱۰ امتحان
- ۱۱ امر به معروف و نهی از منکر
- ۱۲ انصاف
- ۱۳ ایثار
- ۱۴ ایذاء
- ۱۵ ایمان
- ۱۶ برادری
- ۱۷ مقدمه
- ۱۸ =جن برادر انس
- ۱۹ بی نیازی
- ۲۰ بخل
- ۲۱ بدی
- ۲۲ بلاء
- ۲۳ بیماری
- ۲۴ پدر و مادر
- ۲۵ تقوی
- ۲۶ توکل
- ۲۷ تسلیم
- ۲۸ تفکر
- ۲۹ تحقیر
- ۳۰ تکبر
- ۳۱ تواضع
- ۳۲ توبه
- ۳۳ جهل
- ۳۴ حرص
- ۳۵ حسد
- ۳۶ پانویس
مقدمه
راههای فراوان برای برای هدایت و بیرون آمدن انسان از ظلمت و رفتن به سوی نور وجود دارد خداوند برای سعادت و تکمیل اخلاق ، آن قدر براهین و شواهد و آثار[۱]و آیات خلق کرده که قابل احصاء و شمارش نیست ؛ تا جائی که برای هدایت مردم انبیاء را با بینات[۲]و کتب و معجزات و آیات فرستاد تا شاید مردم راه صحیح را بیاموزند و به سعادت و پیروزی نایل شوند .
پیامبر صلی الله علیه و آله ما در تمام دوران رسالتش از نظر قولی و عملی در تهذیب نفوس و تکمیل اخلاق اسوه بودند و فرمودند (من به خاطر تکمیل اخلاق مبعوث شدم ) .[۳]
مشکل بشر در عدم رعایت فضایل و کسب رذائل و میل به شهوات و اطاعت از شیطان است ، تا جائی که عدهای همانند حیوانات زندگی میکنند . پیامبر صلی الله علیه و آله عظیم الشاءن برای ترمیم و مداوای اخلاق بشری ، و فروکش شدن طغیانها و کنترل غرایز از هیچ نسخهای دریغ نورزیدند و آنچه را لازم بود بیان کردند .
چون سعادت دنیوی و اخروی مدرس میخواهد ، و هر کسی نمیتواند راه افراط و تفریط را کاملا نشان دهد ، و اعتدال را مبرهن سازد ، خداوند که خود حکیم علی الاطلاق است همه انبیاء بخصوص پیامبرمان را مربی و معلم اخلاق معرفی نموده است تا خلقش با پیروی از او راه انحراف را در پیش نگیرند و به رذائل نزدیک نشوند و عزت دو سرا را قابل شوند .
در قرآن سورهای به نام (قصص ) است و آن خود دلیل است که : بشر احتیاج به داستان و حکایت دارد .
از اول تا آخر قرآن جای فراوان از انبیاء و پادشاهان و قومها و . . . قصص نقل کرده است حتی سورهای به نام قصص دارد همچنین درباره جنگ و صلح ، مسائل خانوادگی و اجتماعی و عقیدتی و مانند اینها را خداوند به زبان قصص و داستان بیان داشته است تا با خواندن آنها راه ترقی و تنزل و سقوط و صعود در همه زمینهها بخصوص اخلاقی را مردم بفهمند و به کار گیرند .
تازه در سوره یوسف علیه السلام از اول تا آخرش داستان جناب یوسف و یعقوب و زلیخا و برادران را نقل فرموده است ، و در اول سوره میفرماید ای پیامبر صلی الله علیه و آله (ما بهترین حکایات را وحی این قرآن بر تو میگوییم ) .[۴]
و در آخر همین سوره میفرماید : (همانا در حکایات آنان برای صاحبان عقل عبرت کامل خواهد بود) .[۵]
و واقعا یکی از شاهکارهای قرآن همین حکایت یوسف علیه السلام است که آن را (احسن القصص )نام نهاده و در آخرش هم فرموده : این حکایات درس عبرت است برای کسانی که میخواهند متنبه شوند و پند بگیرند و شیوه انسانهای کامل را در پیش گیرند .
امیرالمؤ منین علیه السلام در نهج البلاغه در این باره به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید :
(اگر چه من عمر (بسیار) نکردم ولی در کارهای گذشتگان نگریستم و اخبارشان را اندیشه نمودم و در آثار (باز ماندههای آنان ) سیر کردم ؛ انگار مانند یکی از آنان گردیدهام .
گویا به سبب آنچه از تاریخ آنان به من رسیده است با همه آنان از اول تا به آخر بودهام پس زندگی خوش و خوبیهای آنها را از زندگی تیره و بد برگزیدم ، و سود و زیان را دانستم و از میان آنها آنچه پسندیده بود برایت خلاصه کردم و آنچه را مجهول بود از تو بدور داشتم . )
حقیر سالهای قبل کتابی برای مداوای صفات رذیله در علم اخلاق به نام (احیاء القلوب ) نوشتم ؛ و در اندیشهام بد که کتابی در حکایات اخلاقی را گرد آوری کنم ، تا اینکه قضای الهی را مسافرت و هرجت نصیب شد ، و داعیه نوشتن بوجود آمد . اما با وجود عدم بضاعت کتب مورد نیاز ، به آنچه در دسترس بوده اکتفا کردم و بعون الله شروع به تحریر حکایات و قصص اخلاقی نمودم ، و برای هر موضوعی و در هر باب پنج حکایت را درج کردم .
البته کتابی را ندیم به این صورت تاءلیف شده باشد ، گر چه کتابهائی مانند نمونه معارف اسلام و پند تاریخ قریب سی سال پیش نوشته شده بود و ما هم از این دو کتاب استفاده کردیم ، لکن در آن دو ، آیات ، روایات ، اشعار و امثله هم درج شده بود ، ولی ما فقطی به ذکر قصص اکتفا کردیم و در بیان مطالب از آیت و روایت و اشعار و امثله که هم حجم کتاب زیاد میشد و هم فهم آن برای همگان میسر نبود ، دوری کردیم .
این تاءلیف برای عموم مردم از پیر و جوان که تا حدی خواندن و نوشتن را بدانند کافی است ، و مطالبی علمی یا حدیثی که تفهیم آن برای توده مردم مشکل بود تا حد امکان درج نکردیم .
اگر چه بعضی از حکایات شاید جنبه عینی و حقیقی نداشته باشد ، نظر ما جنبه تعلیمی و عبرت آن است که خوانندگان محترم از آن یاد گیرند .
در تعیین هر موضوع از یک قضیه ادعا نداریم که فقط یک موضوع از یک قضیه استفاده میشود که ما درج کردیم ، بلکه موضوعات دیگر هم از بعضی قضایا میشود استفاده کرد .
در نقل عبارات یا ترجمه فقط معنای تحت اللفظی آورده نشده است بلکه برای تفهیم از نقل به معنی و مفهوم و اشارات هم استفاده شده است .
و برای عدم تداخل و اطاله کلام ، بعضی از موضوعات را نیاوردیم و بسنده کردیم به آنچه نظیرش را آوردهایم مثلا را آوردیم و نظیر او یعنی انفاق را نیاوردیم .
برای خسته نشدن خواننده و تنوع از یک سری داستانها مثل حکایت حکما و شاعران فقط استفاده نشده است بلکه متنوع آوردیم تا خواننده در هنگام مطالعه خسته نشود و لذت بیشتری از قضایا ببرد .
از آنجائی که امانت داری باید حفظ شود ، هر حکایتی را از هر کتابی که نقل کردیم با ذکر کتاب و جلد و صفحه متذکر شدیم ، فقط در تصحیح و تنقیح و تغییر بعضی عبارات و کلمات برای روان تر شدن مطلب قلم به تحریر ما در آمده است .
امید است خوانندگان خود پس از خواندن قضایا و حکایات کمی اندیشه کنند ، پند و عبرت بگیرند ، تا راهی نوین برای حرکت به سوی مکارم اخلاق را در جان خود ایجاد کنند؛ و آنهایی که انشاء الله دارای فضایل هستند ، این حکایات را برای دیگران به جهت ترمیم یا مداوای نفوس ضعیف نقل کنند .
سید علی اکبر صداقت و آخر دعواناان الحمدلله رب العالمین مرداد ۱۳۷۸
اخلاق
مقدمه
قال الله الحکیم : انک لعلی خلق عظیم .
در حقیقت تو ای پیامبر صلی الله علیه و آله بر نیکو خلقی عظیم آراستهای )[۶]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله بعثت لاتمم مکارم الاخلاق .
من برای تکمیل اخلاق نیک مبعوث شدهام[۷]
شرح کوتاه :
اخلاق خوب در دنیا جمال انسان است و موجب گشایش و سرور در آخرت است . بوسیله آن دین صاحبش کامل ، و موجب قرب بحق میشود هر نبی و ولی و برگزیده خدا دارای اخلاق نیک بودند ، و هر مؤ منی باید برای اینکه میزان اعمالش سنگین تر باشد ، به حسن اخلاق مزین شود .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (حاتم (خاتم ) زمان ما کسی است که خوش اخلاق باشد ، و سوء اخلاق صاحبش را به فشار قبر و جهنم مبتلا میکند و در دنیا هم دوست داران کمی دارد . )
میزان شناخت افراد فقط علم یا پول یا ریاست نیست ، بلکه صفات پسندیده ایست که دارنده آن نزد حق مقبول و نزد خلق ممدوح و ممتاز میباشد[۸]
پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام و نعیمان
(نعیمان بن عمرو انصاری ) از قدمای صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و مردی مزاح و شوخ بوده است نوشتهاند : روزی عربی از عشایر به مدینه آمد و شتر خود را پشت مسجد خوابانید و به مسجد وارد شد و به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله رسید .
بعضی از اصحاب به نعیمان گفتند : اگر این شتر را بکشی ، گوشت آن را تقسیم میکنیم و بعد قیمتش را پیامبر صلی الله علیه و آله به اعرابی خواهد داد .
نعیمان شتر را که کشت ، : صاحبش سر رسید و فریاد بر آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله را به داد خواهی خواست .
نعیمان فرار کرد؛ و رسول الله صلی الله علیه و آله از مسجد بیرون آمد و شتر اعرابی را کشته دید ، پرسید : چه کسی این کار را کرده است ؟ گفتند : نعیمان پیامبر صلی الله علیه و آله کسی را فرستاد تا او بیاورند او را در خانه (ضباعه بنت زبیر)[۹]یافتند که نزدیک مسجد بود . فرستاده را به محل مخفی گاه اشاره کردند که درون گودالی با مقداری علف تازه خود را پوشانده بود .
فرستاده به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و همره پیامبر صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب به منزل (ضباعه ) آمدند ، و جای مخفی شدن نعیمان را نشان داد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : علفها را از او دور کنید ، و آنها چنان کردند ، نعیمان از مخفیگاه بیرون آمد .
پیشانی و رخسار او از آن علفهای تازه ، رنگین شده بود فرمود : ای نعیمان این چه کاری بود انجام دادی ؟ عرض کرد : یا رسول الله قسم به خدا آن کسانی که شما را به محل مخفی من راهنمائی کردند به این کار وادارم نمودند .
پیامبر صلی الله علیه و آله تبسم کنان رنگ علف را با دست مبارک خود از پیشانی و رخسار او دور کردند و قیمت شتر را به مرد اعرابی دادند .[۱۰]
خزیمه و پادشاه روم
(خزیمه ابرش ) پادشاه عرب بدون مشورت پادشاه روم که از دوستان صمیمی وی بود کاری انجام نمیداد رسول را به نزد او فرستاد ، و از او درباره فرزندانش مشورت و نظر خواست او در نامه اش نوشت : من برای هر یک از دختران و پسران خویش مالی زیاد و ثروتی فراوان قرار دادم که بعد از من درمانده و مستمند نشوند . صلاح شما در این کار چیست ؟ پادشاه روم جواب فرستاد که : ثروت ، معشوق بی وفاست و دوام ندارد ، بهترین خدمت به فرزندان این است که ، آنان را از مکارم اخلاق و خویهای پسندیده برخوردار کنید ، تا در دنیا سبب دوام دولت و در آخرت سبب غفران باشد .[۱۱]
سیره امام سجاد علیه السلام
یکی از اقوام امام سجاد علیه السلام ، نزد حضرتش آمد و شروع به ناسزا گفتن کرد . حضرت در جواب او چیزی نفرمودند چون از مجلس آن شخص برفت ، حضرت به اهل مجلس خود فرمود : شنیدید آنچه را که این شخص گفت الان دوست دارم که با من بیایید و برویم نزد او تا جواب مرا از دشنام او بشنوید .
آنان گفتند : ما همراه شما میآییم و دوست داشتیم که جواب او را میدادی . حضرت حرکت کردند و این آیه شریفه را میخواندند : (آنان که خشم خود را فرو نشانند و از بدی مردم در گذرند (نیکو کارند) و خدا دوستدار نکوکاران است . )[۱۲]
راوی این قضیه گفت : ما از خواند این آیه فهمیدیم که حضرت به او خوبی خواهد کرد .
پس حضرت آمدند تا منزل آن شخص و او را صدا زدند و فرمودند که به او بگویند علی بن الحسین علیه السلام است .
چون آن شخص شنید که حضرت آمده ، گمان کرد حضرت برای جواب گوئی دشنام آمده است !
حضرت تا او را دیدند فرمودند : ای برادر تو نزدم آمدی و مطالبی ناگوار و بد گفتی ، اگر آنچه گفتی از بدی در من است از خداوند میخواهم که مرا بیامرزد ، و اگر آنچه گفتی در من نیست ، خداوند ترا بیامرزد .
آن شخص چون چنین شنید میان دیدگان حضرت را بوسید و گفت : آنچه من گفتم در تو نیست ، و من به این بدیها سزاوارترم .[۱۳]
علی علیه السلام و کاسب بی ادب
در ایامی که امیرالمؤ منین علیه السلام زمامدار کشور اسلام بود ، اغلب به سرکشی بازارها میرفت و گاهی به مردم تذکراتی میداد .
روزی از بازار خرمافروشان گذر میکرد ، دختر بچهای را دید که گریه میکند ، ایستاد و علت گریه اش را پرسش کرد . او در جواب گفت : آقای من یک درهم داد خرما بخرم ، از این کاسب خریدم به منزل بردم اما نپسندیدند ، حال آوردهام که پس بدهم کاسب قبول نمیکند .
حضرت به کاسب فرمود : این دختر بچه خدمتکار است و از خود اختیار ندارد ، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان .
کاسب از جا حرکت کرد و در مقابل کسبه و رهگذرها با دستش به سینه علی علیه السلام زد که او را از جلوی دکانش رد کند .
کسانی که ناظر جریان بودند آمدند و به او گفتند ، چه میکنی این علی بن ابیطالب علیه السلام است ! !
کاسب خود را باخت و رنگش زرد شد ، و فورا خرمای دختربچه را گرفت و پولش را داد .
سپس به حضرت عرض کرد : ای امیرالمؤ منین علیه السلام از من راضی باش و مرا ببخش .
حضرت فرمود : چیزی که مرا از تو راضی میکند این است که : روش خود را اصلاح کنی و رعایت اخلاق و ادب را بنمایی .[۱۴]
مالک اشتر
(مالک اشتر) روزی از بازار کوفه میگذشت با لباسی از کرباس خام و به جای عمامه از همان کرباس بر سر داشت و به شیوه فقراء عبور میکرد . یکی از بازاریان بر در دکانش نشسته بود ، چون مالک را بدید به نظرش خوار و کوچک جلوه کرد و از روی استخفاف کلوخی[۱۵]را به سوی او انداخت .
مالک به او التفات ننمود و برفت . کسی مالک را میشناخت و این واقعه را دید ، به آن بازاری گفت : وای بر تو هیچ دانستی که آن چه کس بود که به او اهانت کردی ؟ گفت : نه ، گفت : او مالک اشتر یار علی علیه السلام بود . آن مرد از کار بدی که کرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالک روانه شد که از او عذر خواهی کند . دید به مسجدی آمده و مشغول نماز است صبر کرد تا نمازش تمام شد ، خود را بر دست و پای او انداخت و پای او را میبوسید مالک سر او را بلند کرد و گفت : این چه کاری است میکنی ؟ گفت : عذر گناهی است که از من صادر شده است که ترا نشناخته بودم .
مالک گفت : بر تو هیچ گناهی نیست ، به خدا سوگند که به مسجد نیامدم مگر برای تو استغفار کنم و طلب آمرزش نمایم[۱۶]
احسان
مقدمه
قال الله الحکیم : (ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون همانا خدا یار و یاور نیکوکاران است )[۱۷]
قال علی علیه السلام :
عاتب اخاک بالاحسان الیه برادر دینی خود را بجای سرزنش ، احسان و نیکی کن )[۱۸]
شرح کوتاه :
نیکی و نیکوکاری از صفاتی است که خداوند صاحب این صفت را دوست دارد . همانطوری که خداوند به ما احسان کرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبیهای مردم نیکی بیشتری نمایم .
اگر کسی با ما بدی هم کرد برای تاءدیب او ، با احسان برخورد کنیم ، نه اینکه بدی را با بدی جواب دهیم که موجب ازدیاد کینه و دشمنی شود .
شیوه مردان الهی این بود ، که اگر کسی به آنها سلام میکردند ، جواب سلام را بهتر کاملتر میدادند؛ و اگر دستی برای نیکی بسوی آنها دراز میشد افزون تر پاداش میدادند .
دلهای آدمیان دوستدار نیکی کنندگان است ؛ و شیطان از این عمل آدمیان صورتش مجروح و دلش جریحه دار میشود؛ و در این راستای محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمیکند .
یهودی و زرتشتی
مرد یهودی و فقیر با شخصی آتش پرست که مال زیاد داشت ، به راهی میرفتند ، آتش پرست شتری داشت و اسباب سفر نیز همراه داشت ؛ از یهودی سؤ ال کرد : مذهب و مرام تو چیست ؟ گفت : عقیدهام آن است که جهان را آفریدگاری است و او را پرستش میکنم و به او پناه میبرم ، و هر کس موافق مذهب من میباشد به او نیکی میکنم و هر کس مخالف مذهب من است خون او را بریزم .
یهودی از آتش پرست سؤ ال کرد : مرام تو چیست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست میدارم و به کسی بدی نمیکنم و به دوست و دشمن احسان و نیکی میکنم . اگر کسی با من بدی کند به او جز با نیکی رفتار نکنم ، به سبب آنکه میدانم که جهان هستی را آفریدگاری است . یهودی گفت : این قدر دروغ مگو که من همنوع تو هستم ، و تو روی شتر با وسایل مسافرت میکنی و من با پای پیاده با تهی دستی ، نه از خوراک خود میدهی و نه سوار بر شترت مینمایی .
آتش پرست از شتر پیاده شد و سفره غذا را در مقابل یهودی پهن کرد یهودی مقداری نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگی بگیرد . مقداری راه که با یکدیگر حرکت کردند ، یهودی ناگهان تازیانه بر شتر نواخت و فرار نمود . آتش پرست هر چند فریاد کرد : که ای مرد من به تو احسان نمودم آیا این جزای احسان من است که مرا در بیابان تنها بگذاری ، فایدهای نکرد . یهودی با فریاد میگفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم که هر کس مخالف مرام من است او را هلاک کنم .
آتش پرست رو به آسمان کرد و گفت : خدایا من به این مرد نیکوئی کردم و او بدی نمود ، داد مرا از او بستان .
این گفت و به راه خود ادامه داد . هنوز مقداری راه را نپیموده بود که ناگهان چشمش به شترش افتاد که ایستاده و یهودی را بر زمین انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است .
خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و میخواست حرکت کند که ناله یهودی بلند شد : ای مرد نیکوکار تو میوه احسان را چشیدی و من پاداش بدی را دیدم ، اینک به عقیده خودت از راه احسان رومگردان و به من نیکی کن و مرا در این بیابان رها مکن .
او بر یهودی رحم و شفقت نمود او را بر شتر خویش سوار کرد و به شهر رساند .[۱۹]
امام حسین علیه السلام و ساربان
امام صادق علیه السلام فرمود : زنی در کعبه طواف میکرد و مردی هم پشت سر آن زن میرفت . آن زن دست خود را بلند کرده بود که آن مرد دستش را به روی بازوی آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوی آن زن چسبانید .
مردم جمع شدند حتی قطع رفت و آمد شد . کسی را به نزد امیر مکه فرستادند و جریان را گفتند . او علما را حاضر نمود ، و مردم هم جمع شده بودند که چه حکم و عملی نسبت به این خیانت و واقعه کنند ، متحیر شدند ! امیر مکه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله کسی هست ؟ گفتند : بلی حسین بن علی علیه السلام اینجاست . شب امیر مکه حضرت را خواستند و حکم را از حضرتش پرسیدند .
حضرت اول رو به کعبه نمود و دستهایش را بلند کرد و مدتی مکث فرمود : و بعد دعا کردند . سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوی آن زن جدا نمودند .
امیر مکه گفت : ای حسین علیه السلام آیا حدی نزنم ؟ گفت : نه .
صاحب کتاب گوید : این احسانی بود که حضرت نسبت به این ساربان کرد اما همین ساربان در عوض خوبی و احسان حضرت در تاریکی شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع کرد .[۲۰]
ابوایوب انصاری
یکی از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله (ابوایوب انصاری ) بود . موقعی که پیامبر صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کردند ، همه قبایل مدینه تقاضا کردند که پیامبر صلی الله علیه و آله بر آنان فرود آید ! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : هر جا شترم نشست همانجا را انتخاب کنم . تا اینکه نزدیک خانههای (بنی مالک بن النجار) رسید در محلی که بعدها درب مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله قرار گرفت ، شتر به زمین نشست . پس از اندکی برخاست و به راه افتاد ، باز به محل اول برگشت و به زمین نشست .
مردم نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و هرکس او را به خانه خودش دعوت میکرد . ابوایوب فوری خورجین پیامبر صلی الله علیه و آله را از پشت شتر گرفت و به خانه خود برد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خورجین چه شد ؟ گفتند : ابوایوب آن را به خانه خود برد . فرمود : شخص باید همراه بارش و به خانه ابوایوب تشریف بردند و تا موقعی که خانههای اطراف مسجد ساخته شد در خانه ابوایوب تشریف داشتند .
اول در اطاق پایین و همکف بودند بعد ابوایوب عرضه داشتند یا رسول الله صلی الله علیه و آله مناسب نیست شما در طبقه پایین و ما در طبقه فوقانی باشیم ، خوب است شما بالا تشریف ببرید .
حضرت قبول کردند و دستور دادند اثاثیه را به طبقه فوقانی ببرند . او در تمام جنگها همانند بدر و احد و غزوات در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله با دشمنانش میجنگید و شهامتهای بزرگی از خود نشان میداد .
در جنگ خیبر پس از پیروزی در برگشت پشت خیمه پیامبر صلی الله علیه و آله نگهبانی میداد وقتی صبح شد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : بیرون خیمه چه کسی است ؟ عرض کرد : منم ابوایوب . . . دوباره پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خدا ترا رحمت کند . (آری ابوایوب از راه احسان و نیکی با مال و جان این دعای پیامبر صلی الله علیه و آله نصیب او شد . )[۲۱]
جزای اشعار
روز نوروزی (منصور دوانیقی ) که بعد از برادرش ابوالعباس سفاح به خلافت رسید امام کاظم علیه السلام را امر کرد که در مجلس روز عید بنشیند و مردم برای تبریک بیایند و هدایای خود را نزدش بگذارند و حضرت آنها را قبول کند .
حضرت فرمود : عید نوروز عید سنتی فرس (ایرانیان ) است و در اسلام درباره آن چیزی وارد نشده است .
منصور گفت : این کار را به خاطر سیاست لشگر و سپاه میکنم ، شما را به خداوند عظیم سوگند میدهم که قبول کنید و در مجلس بنشینید ، حضرت هم قبول کردند و در مجلس نشستند و اعیان لشگر و امراء و مردم خدمتش شرفیاب میشدند و تهنیت میگفتند ، و هدایا را نزد حضرتش میگذاشتند .
منصور خادمی را موکل کرده بود که نزد حضرت بایستد و اموال را که میآورند ثبت و ضبط کند . آخرین نفرات از مردم ، پیرمردی بود که وارد شد و عرض کرد : یابن رسول الله من مردی فقیر میباشم و مالی ندارم که برای شما هدیه بیاورم ولیکن هدیه من سه بیت شعری است که جدم در مرثیه جد شما حسین بن علی علیه السلام سروده ، اشعار را خواند[۲۲]
حضرت فرمود : هدیه شما را قبول کردم ، و در حقش دعای خیر کرد .
پس سر خود را به طرف خادم منصور بلند کردند و فرمود : برو نزد منصور و او را از این اموال جمع شده خبر بده و بگو چه باید کرد ؟ خادم رفت و برگشت و گفت : امیر میگوید تمام آن را به شما بخشیدم در هر راهی که میخواهی صرف کن .
پس حضرت به آن پیرمرد فرمود : تمام این اموال را بردار که همه را به تو بخشیدم .[۲۳]
یوسف علیه السلام و برادران
بعد از آنکه برادران با حیله یوسف علیه السلام را به بیرون شهر بردند و او را زدند و درون چاه انداختند؛ و پدر را در غم یوسف به حزن و گریه دائمی وادار کردند . . . سالها گذشت تا فهمیدند برادرشان پادشاه مصر شد و بالاخره با پدر و برادران نزدش رسیدند .
یوسف ع نخستین جملهای را که گفت این بود : (خدای من ! به من احسان کرد که مرا از زندان بیرون آورد . )
اینکه از گرفتاری چاه و به دنبالش بردگی خود نامی به زبان نیاورد ، ظاهرا از روی جوانمردی بود که نخواست برادران را خجالت زده کند و آزارهائی را که از آنها دیده بود اظهار کند و آن خاطرات تلخ را تجدید نماید .
بعد فرمود : این شیطان بود که برادرانم را وادار کرد تا آن اعمال نابجا را نسبت به من انجام دهند و مرا به چاه افکنند و پدر را به فراق من مبتلا کنند؛ اما خدای سبحان این احسان را فرمود : که همان رفتار نابجای آنها را مقدمه عزت و بزرگی ما خاندان قرار داد !
این هم از بزرگواری یوسف ع بود که رفتار ظالمانه برادران را نسبت به خود به شیطان منسوب داشت و او را مقصر اصلی دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذری برای کارهای خویشتن داشته باشند .
فرمود : (امروز بر شما ملامتی نیست ) و از جانب من آسوده خاطر باشید که شما را عفو کردم و گذشتهها را نادیده میگیرم و از طرف خدای تعالی نیز میتوانم این نوید را به شما بدهم و از وی بخواهم که (خدا نیز از گناه شما درگذرد زیرا او مهربانترین مهربانان است . )
(آری بدون شک هر کس تقوا و صبر پیشه سازد[۲۴]خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمیکند . )[۲۵]
درسی که حضرت یوسف علیه السلام نسبت به بدیهای برادران به همگان داد ، احسان نیک در مقابل بدی کردار آنان بود که انشاء الله ما هم بتوانیم نسبت به برادران دینی این چنین باشیم .
اخلاص
مقدمه
قال الله الحکیم : (فاعبد الله مخلصا له الدین
- خدای را پرستش کن و دین را برای او خالص گردان . )[۲۶]
قال علی علیه السلام : اخلص یجز منه القلیل
- عمل را با اخلاص بجا بیاور که اندک آن تو را کفایت میکند .[۲۷]
شرح کوتاه :
قبولی همه اعمال کلیدش اخلاص است . هر کس خدا عملش را قبول کند اگر چه حدش کم باشد مخلص است ؛ و آنکس که عملش زیاد باشد و خدا قبول نکند مخلص نیست .
مخلص با مجاهدات روح خود را از رذائل ذوب میکند و خون خود را در نیت و عمل بذل میکند تا حق تعالی از او بپذیرد .
مراحل نیت و علم و عمل به تزکیه و تصفیه وابستگی دارد ، اگر مخلص مراعات باطن را نمود به توحید رسیده است . کمترین حد اخلاص آنست عبد آنچه در توان دارد بذل کند ، و برای کارش اجر و ارزشی نبیند[۲۸]
سه نفر در غار
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : سه نفر از بنی اسرائیل با یکدیگر هم سفر شدند و به مقصدی روان شدند . در بین راه باری ظاهر شد و باریدن آغاز نمود ، خود را پناهنده به غاری نمودند .
ناگهان سنگی درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانی ساخت . راهی جز آنکه به سوی خدا روند نداشتند . یکی از آنان گفت خوب است کردار خالص و پاک خود را وسیله قرار دهیم ، باشد که نجات یابیم ، و هر سه نفر این طرح را قبول کردند .
یکی از آنان گفت : پروردگارا تو خود می دانی که من دختر عمویی داشتم که در کمال زیبائی بود ، شیفته و شیدای او بودم ، تا آنکه در موضعی تنها او را یافتم ، به او در آویختم و خواستم کام دل برگیرم که آن دختر عمو سخن آغاز کرد و گفت : ای پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر . من به این سخن پای بر هوای نفس گذاردم و از آن کار دست کشیدم ، خدایا اگر این کار از روی اخلاص نمودهام و جز رضای تو منظوری نداشتم ، این جمع را از غم و هلاکت نجات ده ناگاه دیدند آن سنگ مقداری دور شد و فضای غار کمی روشن گردید .
دومی گفت : خدایا تو می دانی که من پدر و مادری سالخورده داشتم ، که از پیری قامتشان خمیده بود ، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبی نزدشان آمدم که خوراک نزد آنان بگذارم و برگردم ، دیدم آنان در خوابند ، آن شب تا صبح خوراک بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نکردم که آزرده شوند .
پروردگارا اگر این کار محض رضای تو انجام دادم ، در بسته به روی ما بگشا و ما را رهائی ده ؛ در این هنگام مقداری دیگر سنگ به کنار رفت سومی عرض کرد : ای دانای هر نهان و آشکارا ، تو خود می دانی که من کارگری داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وی را دادم ، و او راضی نشد و و بیش از آن اندازه طلب مزد میکرد ، و از نزدم برفت .
من آن وجه را گوسفندی خریداری کرم و جداگانه محافظت مینمودم که در اندک زمان بسیار شد . بعد از مدتی آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود . من اشاره به گوسفندان کردم . آن گمان کرد که او را مسخره میکنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت .[۲۹]
پروردگارا اگر این کار را برای رضای تو انجام دادهام و از روی اخلاص بوده ، ما را از این گرفتاری نجات بده . در این وقت تمام سنگ به کناری رفت و هر سه با دلی مملو از شادی از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند .[۳۰]
علی علیه السلام بر سینه عمرو
عمرو بن عبدود شجاعی بود که با هزار سوار و مرد جنگی برابری میکرد . در جنگ احزاب مبارز طلبید ، هیچ کس از مسلمین جراءت مبارزه با او را نداشت . تا اینکه حضرت علی علیه السلام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و اجازه مبارزه با او را پیشنهاد کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند : این عمرو بن عبدود است .
حضرت عرض کرد : من هم علی بن ابیطالبم . و به طرف میدان حرکت کرد و مقابل عمرو ایستاد .
بعد از مبارزه حساس ، عاقبت علی علیه السلام عمرو را بر زمین انداخت و بر روی سینه او نشست[۳۱]
صدای فریاد مسلمین بلند شد و پیوسته به پیامبر صلی الله علیه و آله میگفتند :
یا رسول الله صلی الله علیه و آله بفرمایید علی علیه السلام در کشتن عمرو تعجیل نماید .
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود : او را به خود واگذارید ، او در کارش داناتر از دیگران است . هنگامی که سر عمرو را حضرت جدا نمود ، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آورد . فرمود : یا علی علیه السلام چه شد که در جدا کردن سر عمر توقف نمودی ؟ عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله موقعی که او را بر زمین انداختم مرا ناسزا گفت : من غضبناک شدم ، ترسیدم اگر در حال خشم او را بکشم ، این عمل از من به واسطه تسلی خاطر و تشفی نفس صادر شود ، ایستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه از برای رضای خدا و در راه فرمانبرداری او سرش را از تن جدا کردم .
آری برای این اخلاص و مبارزه با ارزش ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود :
(شمشیر علی در روز جنگ خندق[۳۲]با ارزش تر از عبادت جن و انس است . )[۳۳]
شیطان و عابد
در بنی اسرائیل عابدی بود به او گفتند : در فلان مکان درختی است که قومی آن را میپرستند . خشمناک شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع کند . ابلیس به صورت پیر مردی در راه وی آمد و گفت : کجا میروی ؟ عابد گفت : میروم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع کنم ، تا مردم خدای را نه درخت را بپرستند .[۳۴]
ابلیس گفت : دست بدار تا سخنی باز گویم . گفت : بگو ، گفت : خدای را رسولانی است اگر قطع این درخت لازم بود خدای آنان را میفرستاد . عابد گفت : ناچار باید این کار انجام دهم .
ابلیس گفت : نگذارم و با وی گلاویز شد ، عابد وی را بر زمین زد . ابلیس گفت : مرا رها کن تا سخن دیگری برایت گویم ، و آن این است که تو مردی مستمند هستی اگر ترا مالی باشد که بکارگیری و بر عابدان انفاق کنی بهتر از قطع آن درخت است .
دست از این درخت بردار تا هر روز دو دینار در زیر بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست میگویی ، یک دینار صدقه میدهم و یک دینار بکار برم بهتر از این است که قطع درخت کنم ؛ مرا به این کار امر نکردهاند و من پیامبر صلی الله علیه و آله نیستم که غم بیهوده خورم ؛ و دست از شیطان برداشت .
دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج مینمود ، ولی روز سوم چیزی ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که قطع درخت کند .
شیطان در راهش آمد و گفت : به کجا میروی ؟ گفت : میروم قطع درخت کنم ، گفت : هرگز نتوانی و با عابد گلاویز شد و عابد را روی زمین انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا کنم .
گفت : مرا رها کن تا بروم ؛ لکن بگو چرا آن دفعه من نیرومندتر بودم ؟ ابلیس گفت : تو برای خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتی لذا خدا مرا مسخر تو کرد و این بار برای خود و دینار خشمگین شدی ، و من بر تو مسلط شدم .[۳۵]
مخلص دعایش مستجاب شود
(سعید بن مسیب ) گوید : سالی قحطی شد و مردم به طلب باران شدند .
من نظر افکندم و دیدم غلامی سیاه بالای تپهای بر آمد و از مردم جدا شد به دنبالش رفتم و دیدم لبهای خود را حرکت میدهد ، و هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری از آسمان ظاهر شد .
غلام سیاه چون نظرش بر آن ابر افتاد ، حمد خدا را کرد و از آنجا حرکت نمود و باران ما را فرو گرفت به حدی که گمان کردیم ما را از بین خواهد برد .
(من به دنبال آن غلام شدم ، دیدم خانه امام سجاد علیه السلام رفت . خدمت امام رسیدم و عرض کردم : در خانه شما غلام سیاهی است ، منت بگذارید ای مولای من و به من بفروشید . )
فرمود : ای سعید چرا به تو نبخشم ؛ پس امر فرمود : بزرگ غلامان خود را که هر غلامی که در خانه است به من عرضه کند پس ایشان را جمع کرد ، ولی آن غلام را در بین ایشان ندیدم .
گفتم : آن را که من میخواهم در بین ایشان نیست فرمود : دیگر باقی نمانده مگر فلان غلام ، پس امر فرمود : او را حاضر نمودند . چون حاضر شد دیدم او همان مقصود من است گفتم : مطلوب من همین است .
امام فرمود : ای غلام ، سعید مالک توست همراهش برو . غلام رو به من کرد و گفت : چه چیزی ترا سبب شد ، که مرا از مولایم جدا ساختی ؟[۳۶]
گفتم : به سبب آن چیزی که از استجابت دعای باران تو دیدم . غلام این را شنید دست ابتهال به درگاه حق بلند کرد و رو به آسمان نمود و گفت :
ای پروردگار من ، رازی بود مابین تو و من ، الان که آن را فاش کردی پس مرا بمیران و به سوی خود ببر .
پس امام علیه السلام و آن کسانی که حضار بودند از حال غلام گریستند و من با حال گریان بیرون آمدم چون به منزل خویش رفتم رسول اما آمد و گفت اگر میخواهی به جنازه صاحبت حاضر شوی بیا . . ! ! با آن پیام آور برگشتم و دیدم آن غلام وفات کرد .[۳۷]
درخواست حضرت موسی علیه السلام
حضرت موسی علیه السلام عرض کرد : خداوندا میخواهم آن مخلوق را که خود را خالص برای یاد تو کرده باشد و در طاعتت بی آلایش باشد را ببینم .
خطاب رسید : ای موسی علیه السلام برو در کنار فلان دریا تا به تو نشان بدهم آنکه را میخواهی . حضرت رفت تا رسید به کنار دریا : دید درختی در کنار دریاست و مرغی بر شاخهای از آن درخت که کج شده به طرف دریا نشسته است و مشغول به ذکر خداست . موسی از حال آن مرغ سؤ ال کرد . در جواب گفت : از وقتی که خدا مرا خلق کرده ، است در این شاخه درخت مشغول عبادت و ذکر او هستم و از هر ذکر من هزار ذکر منشعب میشود .
غذای من لذت ذکر خداست . موسی سؤ ال نمود : آیا از آنچه در دنیا یافت میشود آرزو داری ؟ عرض کرد : آری ، آرزویم این است که یک قطره از آب این دریا را بیاشامم . حضرت موسی تعجب کرد و گفت : ای مرغ میان منقار تو و آب این دریا چندان فاصلهای نیست ، چرا منقار را به آب نمیرسانی ؟ عرض کرد :
میترسم لذت آن آب مرا از لذت یاد خدایم باز دارد . پس موسی از روی تعجب دو دست خود را بر سر زد .[۳۸]
استقامت
مقدمه
قال الله الحکیم : (فاستقم کما امرت و من تاب معک : ای پیامبر صلی الله علیه و آله تو چنانکه ماءموری استقامت کن و کسی که با همراهی تو بخدا : رجوع کرد (نیز پایدار باشد)[۳۹]
قال الصادق علیه السلام : من ابتلی من المؤ منین ببلاء فصبر علیه کان له مثل اجر الف شهید
- هر مؤ منی به بلائی مبتلا شود و بر آن صبر کند برایش مثل اجر هزار شهید خواهد بود .[۴۰]
شرح کوتاه :
بلاءها و گرفتاریها با استقامت و پایداری آسان میشوند .
هر صاحب درد چون ایمان دارد بخاطر امتحان بی صبری نمیکند تا به ایمانش خدشه وارد شود .
اینکه فرمودند (مؤ من از کوه سخت تر) است بخاطر پایداریش در مقابله با دشمنیها و از دست دادن اموال و فرزند و مانند اینهاست ، حتی مؤ من کامل حزن بر قبلش راه پیدا نمیکند .
ناسازگاری روزگار با عزم ثابت و تیشه استقامت ، مشکل ایجاد نمیکند مگر کسانی که این صفت را ندارند و به اندک ناملایماتی از جا کنده میشوند .
اگر دین خدا امروز به دست ما رسیده با استقامت پیامبر صلی الله علیه و آله و صبر امام علی علیه السلام .
آل یاسر
در آغاز اسلام ، خانوادهای کوچک و مستضعف از چهار نفر تشکیل میشوند به اسلام گرویدند . و به طور عجیبی در برابر شکنجههای بیرحمانه مشرکان ، استقامت نمودند .
این چهار نفر عبارت بودند از : (یاسر و سمیه (شوهر و زن ) و دو فرزندشان به نام عمار و عبدالله . ) یاسر زیر رگبار شلاق دشمن ، همچنان ایستاد و از اسلام خارج نشد تا جان سپرد .
همسرش (سمیه ) با اینکه پیرزن بود تا حدی که او را عجوزه خواندهاند با فریادهای خود در برابر شکنجه دشمنان استقامت نمود . سرانجام ابوجهل آخرین ضربت را به ناحیه شکم او زد و او نیز به شهادت رسید .
ابوجهل علاوه بر آزار بدنی ، او را آزار روحی نیز میداد ، و به او که پیرزن قد خمیده بود میگفت : تو به خاطر خدا به محمد ایمان نیاوردهای ، بلکه شیفته جمال محمد و عاشق رنگ او شدهای .
فرزندش (عبدالله ) نیز تحت شکنجه شدید قرار گرفت ، ولی استوار ماند فرزند دیگرش عمار را به بیابان سوزان میبردند ، و در برابر تابش آفتاب عریان میکردند ، و زره آهنین بر تن نیم سوخته اش مینمودند و او را روی ریگهای سوزان بیابان مکه ، که همچون پارههای آهن گداخته کوره آهنگران بود ، میخواباندند و حلقههای زره در بدنش فرو میرفت و به او میگفتند : به محمد صلی الله علیه و آله کافر شود و دو بت لات و عزی را پرستش کن و او تسلیم شکنجه گران نمیشد .
آثار پارههای آتش آن چنان در بدن عمار اثر کرده بود که پیامبر صلی الله علیه و آله او را آن گونه دید ، که گوئی بیماری برص گرفته و آثار پوستی این بیماری در صورت و بازوان و بدن وجود دارد .
پیامبر صلی الله علیه و آله به این خاندان میفرمود : استقامت کنید ای خاندان یاسر ، صبر نمائید که قطعا وعده گاه شما بهشت است .[۴۱]
تو از موری کمتر نیستی
(امیر تیمور گورگان ) در هر پیشامدی آن قدر ثبات قدم داشت که هیچ مشکلی سد راه وی نمیشد . علت را از او خواهان شدند ، گفت :
وقتی از دشمن فرار کرده بودم و به ویرانهای پناه بردم ، در عاقبت کار خویش فکر میکردم ؛ ناگاه نظرم بر موری ضعیف افتاد که دانه غلهای از خود بزرگتر را برداشته و از دیوار بالا میبرد .
چون دقیق نظر کردم و شمارش نمودم دیدم ، آن دانه شصت و هفت مرتبه بر زمین افتاد ، و مورچه عاقبت آن دانه را بر سر دیوار برد . از دیدار این کردار مورچه چنان قدرتی در من پدیدار گشت که هیچگاه آنرا فراموش نمیکنم .
با خود گفتم : ای تیمور تو از موری کمتری نیستی ، برخیز و درپی کار خود باش ، سپس برخاستم و همت گماشتم تا به این پایه از سلطنت رسیدم .[۴۲]
حضرت نوح علیه السلام
با توجه به عمر طولانی (حضرت نوح ) علیه السلام و بودن در میان مردم ، و علاقه زیادی که قوم او به بت پرستی داشتند میتوان گفت ، که او چه اندازه اذیت و آزار دید و در مقابل آنها استقامت ورزید .
گاهی مردم آن قدر او را کتک میزدند که سه روز تمام به حال بیهوشی و اغماء میافتاد و از گوش وی خون میآمد . او را برمی داشتند و در خانهای میانداختند وقتی به هوش میآمد ، میگفت : خدایا قوم مرا هدایت کن که نمیدانند .
قریب نهصد و پنجاه سال مردم را به خدا دعوت کرد ولی آن مردم جز بر طغیان و سرکشی خود نیفزودند تا جائی که مردم دست کودکان خود را میگرفتند و آنها را بالای سر نوح میآوردند و میگفتند : فرزندان اگر پس از ما زنده ماندید مبادا از این دیوانه پیروی کنید ! !
و میگفتند : ای نوح علیه السلام اگر دست از گفتارت برنداری سنگسار خواهی شد . . . و اینان که از تو پیروی میکنند جز فرومایگانی نیستند که بدون تاءمل سخنانت را گوش داده و دعوتت را پذیرفتهاند؛ و وقتی نوح سخن میگفت : انگشتها در گوش میگذاشتند و لباس بر سر میکشیدند تا صدای او را نشنوند و صورت او را نبینند . کار نوح علیه السلام را به جائی رساندند که به خدا استغاثه کرد و گفت : خدایا من مغلوبم یاریم ده میان من و ایشان گشایشی فرما .[۴۳]
سکاکی
(سراج الدین سکاکی ) از علمای اسلام بوده و در عصر خوارزمشاهیان میزیسته و از مردم خوارزم بوده است .
سکاکی نخست مردی آهنگر بود . روزی صندوقچهای بسیار کوچک و ظریف از آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید . آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت آهن ساخت که در ساختن آن رنج بسیار کشید آن را به رسم تحفه برای سلطان وقت برد . سلطان و اطرافیان به دقت به صندوقچه تماشا کردند و او را تحسین نمودند .
در آن وقت که منتظر نتیجه بود مرد دانشمندی وارد شد و همه او را تعظیم کردند و دو زانو پیش روی وی نشستند . سکاکی تحت تاءثیر قرار گرفت و گفت : او کیست ؟ گفتند : او یکی از علماء است از کار خود متاءسف شد و پی تحصیل علم شتافت . سی سال از عمرش گذشته بود ، که به مدرسه رفت و به مدرس گفت : میخواهم تحصیل علم کنم . مدرس گفت : با این سن و سال فکر نمیکنم به جائی برسی ، بیهوده عمرت را تلف مکن.
ولی او با اصرار مشغول تحصیل شد . اما به قدری حافظه و استعدادش ضعیف بود که استاد به او گفت : آن مساءله فقهی را حفظ کن (پوست سگ با دباغی پاک میشود) بارها آن را خواند و فردا در نزد استاد چنین گفت : (سگ گفت : پوست استاد با دباغی پاک میشود ! ) استاد و شاگردان همه خندیدند و او را به باد مسخره گرفتند .
اما تا ده سال تحصیل علم نتیجهای برایش نداشت و دلتنگ شد و رو به کوه و صحرا نهاد به جائی رسید که قطرههای آب از بلندی بروی تخته سنگی میچکید و بر اثر ریزش مداوم خود ، سوراخی در دل سنگ پدید آورده بود .
مدتی با دقت نگاه کرد ، سپس با خود گفت : دل تو از این سنگ ، سخت تر نیست ، اگر استقامت داشته باشی سرانجام موفق خواهی شد . این بگفت و به مدرسه بازگشت و از چهل سالگی با جدیت و حوصله و صبر مشغول تحصیل شد تا به جائی رسید که دانشمندان عصر وی در علوم عربی و فنون ادبی با دیده اعجاب مینگریستند .
کتابی به نام مفتاح العلوم مشتمل بر دوازده علم از علوم عربی نوشت که از شاهکارهای بزرگ علمی و ادبی به شمار میرود .[۴۴]
وفات فرزند
(ام سلیم همسر ابوطلحه انصاری ) از زنان جلیله هاشمیه بود . هنگامی که ابوطلحه از او خواستگاری کرد گفت : تو مرد شایستهای ، اما چکنم که کافری و من زنی مسلمانم ، اگر اسلام بیاوری ، مهریه همان اسلام آوردنت باشد .
(ابوطلحه ) بعد از قبول اسلام از اصحاب بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله بشمار میرفت . در جنگ احد پیش روی پیامبر صلی الله علیه و آله تیراندازی میکرد؛ پیامبر صلی الله علیه و آله بر روی پنجه پا بلند میشد تا هدف تیر او را مشاهده کند .
در این جنگ سینه خود را جلو سینه ی پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه داشته ، عرض میکرد : سینه من سپر جان مقدس شما باشد پیش از آنکه تیر به شمار رسد ، مایلم سینه مرا بشکافد . ابوطلحه پسری داشت که بسیار مورد علاقه او بود ، اتفاقا مریض شد . مادر پسر ، ام سلیم از زنان با جلالت اسلام بود . همین که احساس کرد نزدیک است فرزند فوت شود ، ابوطلحه را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله فرستاد . پس از رفتنش بچه از دنیا رفت . ام سلیم او را در جامهای پیچیده ، کنار اطاق گذاشت .
فورا غذای مطبوعی تهیه نمود و خویش را برای پذیرائی شوهر آراست . وقتی ابوطلحه آمد ، حال فرزند خود را پرسید ، در جواب گفت : خوابیده است . پرسید : غذائی آماده است ؟ گفت : آری ، غذا را آورد باهم صرف کردند و پس از غذا از نظر غریزه جنسی نیز خود را بی نیاز کرده ، در آن بین که شوهر بهترین دقائق لذت جنسی را داشت ، ام سلیم به ابوطلحه گفت : چندی پیش امانتی از شخصی نزد من بود ، آن را امروز به صاحبش رد کردم ، از این موضوع که نگران نیستی ؟ گفت : چرا نگران باشم وظیفه تو همین بود . ام سلیم گفت : پس در این صورت به تو میگویم فرزندت امانتی بود از خدا در دست تو ، امروز امانت را خدا گرفت .
(ابوطلحه ) بدون هیچ تغییر حالی گفت من به شکیبائی از تو که مادر او بودی سزاوارترم .
از جا حرکت کرده غسل نمود و دو رکعت نماز خواند ، پس از آن خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید ، فوت فرزند و عمل ام سلیم را به عرض آن جناب رسانید .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خداوند در آمیزش امروز شما برکت دهد ، آنگاه فرمود : شکر میکنم خدای را که در میان امت من نیز زنی همانند زن صابره بنی اسرائیل قرار داد .[۴۵]
اصلاح
مقدمه
قال الله الحکیم : (و ان طائفتان من المؤ منین اقتتلوا فاصلحوا بینهما
- اگر دو طایفه از اهل ایمان با هم به دشمنی برخیزند بین آنها صلح برقرار کنید)[۴۶]
قال الصادق علیه السلام : لان اصلح بین اثنین احب الی من اءن اتصدق بدینارین
- صلح دادن بین دو نفر مردم از دو دینار صدقه دادن بهتر است )[۴۷]
شرح کوتاه :
همانطوری که اصلاح و وارسی نفس از واجبات است و تا شخص خود را اصلاح نکند ، نتواند دیگران را اصلاح کند؛ اصلاح بین برادران دینی ، فامیل ، همسایه و . . . از صفاتی است که خداوند آن را دوست دارد.
برای وحدت و هماهنگی و ارتباط ، و عدم جدائی و تفرقه ، هر نوع عملی که سبب آن شود لازم است ، حتی اگر دروغ مصلحت آمیز هم ضرورت پیدا میکند ، گفتنش عیبی ندارد گاهی واجب هم میشود ، تا فتنه و فساد خاموش و از بین برود .
دستور اصلاح
(ابوحنیفه ) مدیر حجاج و دامادش در زمان امام صادق علیه السلام بر سر ارث دعوا داشتند گوید : مفضل بن عمر کوفی (از اصحاب خاص امام ) از کنار ما میگذشت ، نزاع ما را بدید و ایستاد و بعد فرمود :
با من تا درب منزلم بیایید؛ ما هم تا درب منزل او رفتیم او وارد خانه اش شد و کیسه پولی به مقدار چهار صد در هم آورد به ما داد و بین ما را اصلاح داد ، و بعد گفت :
این مال از من نیست از امام صادق علیه السلام است ، امام فرمود : هر گاه میان دو نفر از شیعیان ما بر سر پول نزاع شد ، به آنها بده تا بینشان اصلاح شود .[۴۸]
مصلح باید دانا به نزاع باشد
(عبدالملک ) گوید : بین حضرت باقر علیه السلام و بعضی فرزندان امام حسن علیه السلام اختلافی پیدا شد ، من خدمت امام رفتم و خواستم در این میان سخنی بگویم تا شاید اصلاح شود .
امام فرمود : تو چیزی در بین ما مگو ، زیرا مثل ما با پسر عمویمان مانند همان مردی است که در بنی اسرائیل زندگی میکرد ، و او را دو دختر بود یکی از آن دو را به مردی کشاورز و دیگری را به شخصی کوزه گر شوهر داده بود .
روزی برای دیدن آنها حرکت کرد؛ اول پیش آن دختری که زن کشاورز بود رفت و از او احوال پرسید : دختر گفت : پدرجان شوهرم زراعت فراوانی کرده اگر باران بیاید حال ما از تمام بنی اسرائیل بهتر است .
از منزل آن دختر به خانه دیگر دخترش رفت و از احوالش پرسید ، گفت : پدر ، شوهرم کوزه زیادی ساخته اگر خداوند مدتی باران نفرستد تا کوزههای او خشک شود حال ما از همه نیکوتر است .
آن مرد از خانه دختر خود خارج شد در حالی که میگفت : خدایا تو خودت هر چه صلاح می دانی بکن ، در این میان مرا نمیرسد که به نفع یکی درخواستی بکنم ، هرچه صلاح است آنها را انجام ده .
امام فرمود : شما نیز نمیتوانید بین ما سخنی بگویید ، مبادا در این میان بی احترامی به یکی از ما شود ، وظیفه شما به واسطه پیامبر صلی الله علیه و آله نسبت به ما احترام نسبت به همه ما است .[۴۹]
اثر وضعی و اخروی اصلاح
(فضیل بن عیاض ) گوید : روزی شخص پریشانی قدری ریسمان که عیالش بافته بود به بازار برد تا با فروش آن ، از گرسنگی نجات پیدا کنند . ریسمان را به یک درهم فروخت و خواست نانی تهیه کند که در این هنگام ، دو نفر را مشاهده کرد که به سبب یک درهم با یکدیگر نزاع میکنند و سر و صورت یکدیگر را مجروح نموده ، و به نزاع خویش هم ادامه میدهند .
آن شخص جلو آمد و گفت : یک درهم را بگیرید تا نزاع شما تمام شود و این کار را کرد و بین آنان را اصلاح نمود و باز با تهی دستی به منزل رهسپار گشت و داستان را برای همسرش نقل کرد ، او نیز خشنود گشت.
آنگاه زن اطراف خانه را جستجو کرد و لباس کهنهای را پیدا نمود و به شوهر خود داد تا بفروشد و غذائی تهیه کند .
مرد لباس کهنه را به بازار آورد و کسی از او نخرید ، لکن دید مردی ماهی گندیدهای در دست دارد گفت : بیا معامله و معاوضه کنیم ، ماهی فروش قبول کرد . لباس کهنه را داد و ماهی فاسد را گرفت و به منزل آمد .
زن مشغول آماده کردن ماهی شد که ناگهان چیزی قیمتی در شکم ماهی یافت و به شوهر داد تا به بازار ببرد و بفروشد .
آن را به بازار آورد به قیمت خوبی (دوازده بدره ) فروخت و به منزل مراجعت کرد . چون وارد خانه شد فقیری بر در آواز داد : از آنچه خدای به شما داده مرا عنایت کنید . آن مرد همه پولها را نزد فقیر گذاشت و گفت : هر چه میخواهی بردار ، فقیر برداشت چند قدم برنداشت که مراجعت نمود و گفت :
من فقیر نیستم ، فرستاده خدایم ، خواستم اعلان کنم که این پاداش احسان شماست که میان آن دو نفر را اصلاح و سازش دادید .[۵۰]
میرزا جواد آقا ملکی
درباره مرحوم عارف بالله (میرزا جواد آقا ملکی ) [۵۱]نوشتهاند؛ ابتدای سلوکش بعد از دو سال خدمت استاد عارف خود ملا (حسینقلی همدانی ) (متوفی ۱۳۱۱) عرض میکند : من در سیر و سلوک خود به جائی نرسیدم ! !
استاد میفرماید : اسم شما چیست ؟ عرض میکند : مرا نمیشناسید ، من جواد تبریزی ملکی هستم . میفرماید : شما با فلان ملکیها بستگی دارید ؟ عرض میکند : بلی و از آنها انتقاد میکند .
استاد میفرماید : هر وقت توانستی کفش آنها را که بد میدانی پیش پایشان جفت کنی ، من خود به سراغ تو خواهم آمد .
میرزا جواد آقا فردا که به درس میرود خود پایین تر از بقیه شاگردان مینشیند ، و رفته رفته طلبه هائی که از فامیل ملکی در نجف بودند و او آنها را خوب نمیشناخته ، مورد محبت خود قرار میدهد ، تا جائی که کفش را پیش پای آنان جفت میکند . چون این خبر به آن طایفه که در تبریز ساکن بودند ، میرسد رفع کدورت فامیلی میشود .
بعدا میرزا جواد استاد میفرماید : دستور تازهای (بعد از اصلاح فامیلی ) نیست ، تو باید حالت اصلاح شود و از همین دستورات شرعی بهره مند شوی ، ضمنا یادآور میشود که کتاب مفتاح الفلاح مرحوم شیخ بهائی برای عمل کردن خوب است .[۵۲]
میرزا کم کم ترقی میکند و به حوزه قم میآید و به تربیت نفوس میپردازد و عده زیادی از خواص و عوام از او بهره مند میشوند . . . .
وزیر مصلح
(ماءمون ) خلیفه عباسی بر (علی بن جهم سامی ) شاعر دربار غضب کرد و گفت : او را به قتل رسانید ، و بعد از آن همه مال او را تصرف کنید .
(احمد بن ابی دواد) وزیر ، برای اصلاح پیش ماءمون آمد و گفت : اگر خلیفه او را بکشد مال او از چه کسی خواهد گرفت ؟ ماءمون گفت : از ورثه او ، احمد گفت : آن زمان خلیفه مال ورثه گرفته باشد نه مال او را ، چه او بعد از حیات مالک نباشد ، و این ظلم لایق منصب خلافت نیست ، که مال دیگری را در مؤ اخذه دیگری بگیرند !
ماءمون گفت : پس او را حبس کن ، مال و را بگیر بعد از آن او را بکش احمد از مجلس ماءمون بیرون آمد و او را حبس کرد و نگاه داشت تا وقتی که غضب ماءمون فرونشست .
آنگاه با این نقشه اصلاحی ، ماءمون به علی بن جهم خوش بین شد و احمد وزیر را بر نیکوئی این عمل ، تحسین کرد و قدر و منزلت او را بیفزود .[۵۳]
آمال
مقدمه
قال الله الحکیم : (ذرهم یاکلوا و یلههم الامل : ای پیامبر صلی الله علیه و آله این کافران را بخوردن و لذات حیوانی واگذار تا آمال دنیوی آنان را غافل گرداند . )[۵۴]
قال علی علیه السلام : (اءلامال لاتنتهی : آرزوها پایانی ندارد)[۵۵]
شرح کوتاه :
کسانی که به داشتن نقد دنیا قانع و شاکر نیستند و به دنیا و نسیه آن دل بستهاند به آمال و آرزوهای دراز مبتلا هستند ، آنکه خیال میکند همیشه جوان است و از مرگ غافل است و به بقاء خود میاندیشد و آرزوی مردان فلان رئیس را دارد تا جای او بنشیند ، و یا به فکر ساختن کارخانه در آینده است ، و یا اینکه بعدا عروس و داماد و نوه و نبیره را خواهد دید و دهها نظیر این افکار خیالی و باطل ، موجب آمال طویل میشود .
بیشتر اهل جهنم فریادشان از سوف یعنی تاءخیر انداختن است ، چرا که در دنیا به نقد اکتفا نکردند و اصلاح نفس را تاءخیر میانداختند ، و اموال را تصفیه نمیکردند و عبادات را به پیری حواله میکردند ، آری باید آرزوها را کوتاه و هر چیزی را بوقتش انجام داد و از فردائی که معلوم نیست نباید اعتماد کرد[۵۶]
عیسی و زارع
گویند حضرت (عیسی بن مریم ) علیه السلام نشسته بود و نگاه میکرد به مرد زارعی که بیل در دست داشت و مشغول کندن زمین بود .
حضرت عرض کرد : خدایا آرزو و امید را از زارع دور گردان . ناگهان زارع بیل را به یک سو انداخت و در گوشهای نشست .
عیسی علیه السلام عرض کرد : خدایا آرزو را به او بازگردان . زارع حرکت کرد و مشغول زارع شد . عیسی علیه السلام از زارع سؤ ال نمود : چرا چنین کردی ؟ گفت : با خود گفتم تو مردی هستی که عمرت به پایان رسیده ، تا به کی بکار کردن مشغولی ، بیل را به یک طرف انداخته و در گوشهای نشستم .
بعد از لحظاتی با خود گفتم : چرا کار نمیکنی و حال آنکه هنوز جان داری و به معاش نیازمندی ، پس بکار مشغول شدم[۵۷]
شیره فروش و حجاج روزی
(حجاج بن یوسف ثقفی ) خونخوار (و وزیر عبدالملک بن مروان خلیفه عباسی ) در بازار گردشی میکرد . شیر فروشی را مشاهده کرد که با خود صحبت میکند . به گوشهای ایستاد و به گفتههایش گوش داد که میگفت :
این شیر را میفروشم ، در آمدش فلان مقدار خواهد شد . استفاده آن را با در آمدهای آینده روی هم میگذارم تا به قیمت گوسفندی برسد ، یک میش تهیه میکنم هم از شیرش بهره میبرم و بقیه در آمد آن سرمایه تازهای میشود بعد از چند سال سرمایه داری خواهم شد و گاو و گوسفند و ملک خواهم داشت .
آنگاه (دختر حجاج بن یوسف ) را خواستگاری میکنم ، پس از ازدواج با او شخص با اهمیتی میشوم . اگر روزی دختر حجاج از اطاعتم سرپیچی کند با همین لگد چنان میزنم که دندههایش خورد شود؛ همین که پایش را بلند کرد به ظرف شیر خورد و همه آن به زمین ریخت .
حجاج جلو آمد و به دو نفر از همراهانش دستور داد او را بخوابانند و صد تازیانه بر بدنش بزنند .
شیر فروش پرسید : برای چه مرا بی تقصیر میزنید ؟ ! حجاج گفت : مگر نگفتی اگر دختر مرا میگرفتی چنان لگد میزدی که پهلویش بشکند ، اینک به کیفر آن لگد باید صد تازیانه بخوری [۵۸]
آرزوی شهادت
(عمرو بن جموح ) از قبیله خزرج و اهل مدینه و مردی دارای جود و بخشش بود . وقتی که اقوامش برای بار اول به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند ، حضرت از رئیس قبیله سؤ ال کردند ، آنها شخصی که بخیل بود به نام (جد بن قیس ) را معرفی کردند .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : رئیس شما عمرو بن جموح همان مرد سفید اندام که دارای موهای فرفری بود ، باشد او پایش لنگ بود ، و به حکم قانون اسلامی ، از جهاد معاف بود . وقتی جنگ احد پیش آمد ، او چهار پسر داشت و پسرهایش سلاح پوشیدند . گفت : من هم باید بیایم شهید بشوم . پسرها مانع شدند و گفتند : پدر ما میروم ، تو در خانه بمان ، تو وظیفه نداری .
پیرمرد قبول نکرد ، پسران رفتند فامیل را جمع کردند که مانع او بشوند . هر چه گفتند : او گوش نکرد ، او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و گفت : من آرزوی شهادت دارم چرا بچههایم نمیگذارند من به جهاد بروم و در راه خدا شهید بشوم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این مرد آرزوی شهادت دارد ، بر او واجب نیست ولی حرام هم نیست .
خوشحال شد و مسلح به طرف جهاد رفت . پسرها در جنگ مراقب او بودند ، ولی او بی پروا خودش را به قلب لشکر میزد تا بالاخره شهید شد .
و چون موقع رفتن به جهاد دعا کرد : خدایا مرا به خانهام بازنگردان و شهادت نصیبم فرما ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : دعایش مستجاب شد و او را در قبرستان شهدای احد دفن کردند .[۵۹]
جعده به آرزویش نرسید
امام حسن علیه السلام بسیار زیبا و حلیم و دارای سخاوت و نسبت به خانواده رؤ ف و مهربان بود . چون معاویه ده سال بعد از علی علیه السلام با او از در کید و دشمنی در آمد ، و چند باز به امر او حضرت را ضربت زدند ولی اثری نداشت تصمیم گرفت ، به وسیله زن امام حسن علیه السلام (عده دختر اشعث بن قیس ) ، او را با وعدههای کاذب ، زهر بخوراند .
معاویه به او گفت : اگر به حسن بن علی علیه السلام زهر بدهی صد هزار درهم به تو میدهم و ترا به ازدواج پسرم یزید در میآورم . او به آرزوی پول و زن یزید شدن ؛ زهری که معاویه از پادشاه روم گرفته بود به آن داد که در غذای حضرت مخلوط کند .
روزی امام حسن علیه السلام روزه دار بودند و آن روز بسیار گرم بود و تشنگی بر آن جناب اثر کرده بود در وقت افطار جعده شربت شیری برای حضرت آورد ، که زهر داخل آن کرده بود .
چون حضرت بیاشامید ، احساس مسمومیت کرد و گفت : انالله و انا الیه راجعون ، پس حمد خدا کرد که از این جهان فنی به جهان جاودانی خواهد رفت .
سپس روی به جعده کرد و فرمود : ای دشمن خدا مرا کشتی ، خدا ترا بکشد ، به خدا سوگند بعد از من نصیبی نخواهی داشت ، آن شخص ترا فریب داده ، خدا ترا و او را به عذاب خود خوار فرماید .
از حلم امام آنکه : وقتی امام حسین علیه السلام از برادر درباره قاتلش سؤ ال کرد ، حاضر نشد اسم جعده را به زبان بیاورد .
به روایتی دو روز (و به روایتی چهل روز ) زهر در وجود مبارک امام اثر کرد و در ۲۸ صفر سال ۵۰ هجری در سن ۴۸ از دنیا رحلت کردند .
اما جعده به خاطر طمع به مال و زن یزید شدن آرزویش را به گور برد؛ معاویه گفت : وقتی به حسن بن علی علیه السلام وفا نکرد چطور با یزید وفا کند ، و به وعدههایی که به او داده بود عمل نکرد؛ و با خواری و ذلت از دنیا به درک واصل شد .[۶۰]
مغیره به آرزویش ، ریاست رسید
(مغیره بن شعبه ) از اهل طائف در سال پنجم هجری اسلام آورد و از افراد مکار و شیطان صفت و ریاست پرست بوده است او وقتی شنید که معاویه ، زیاد بن ابیه برادر خوانده خود را به کوفه فرستاد تا اقامت گزیند تا بعدا مغیره را از استانداری کوفه عزل و او را استاندار کند ، کس را در جای خود گذاشت و به شام نزد معاویه رفت و تقاضای انتقال از کوفه را نمود و گفت :
من پیر شدهام میخواهم در (قرقیسیا) چند دهکده را در اختیار من بگذاری تا استراحت کنم !
معاویه فکر کرد که قیس از مخالفین اوست در (قرقیسیا) بسر میبرد ممکن است مغیره به آنجا برود و با او بر ضدش متحد شود .
معاویه گفت : ما به تو احتیاج داریم باید به کوفه بروی ، و مغیره با آرزومند ، انکار از رفتن میکرد . آن قدر معاویه اصرار کرد که او قبول کرد . نیمه شب وارد کوفه شد و اطرافیان خود را دستور داد (زیاد بن ابیه ) را روانه شام کنید .
مدتی بعد معاویه (سعید بن عاص ) را به جای او در کوفه منصوب کرد . مغیره نزد یزید رفت و گفت : چرا معاویه به فکر تو نیست ، لازم است ترا به ولایتعهدی و جانشینی معرفی کند . . . !
یزید تحریک شد و به پدر این پیشنهاد را کرد و با اصرار مغیره ، یزید به جانشینی منصوب شد .
معاویه حکومت مصر را به عمروعاص و حکومت کوفه را به فرزند عمروعاص ، عبدالله واگذار نمود . مغیره نزد معاویه آمد و گفت : خود را میان دو دهان شیر قرار دادی ؟ معاویه دید حرف دستی است ، لذا عبدالله را معزول ساخت و مغیره را دوباره با دو نقشه (ولایتعهدی یزید ، در میان دو شیر قرار گرفتن ) به حکومت کوفه منصوب کرد و هفت سال و چند ماه حکومت کرد و در سال ۴۹ به مرض طاعون مرد .[۶۱]
امانت
مقدمه
قال الله الحکیم : (ان الله یامر کم ان تودوا الامانات الی اهلها
- خدا به شما امر میکند که امانت را به صاحبانش باز دهید)[۶۲]
قال الباقر علیه السلام : فلو ان قاتل علی بن ابیطالب انتمنی علی امانه لادیتها الیه
- اگر قاتل حضرت علی علیه السلام امانتی به من بسپارد هر آینه آن را به وقتش به او باز میگردانم[۶۳]
شرح کوتاه :
هر چیزی که برسم امانت نزد انسان گذاشته شود حفظش واجب و خیانت به آن حرام است ، فرق نمیکند صاحب امانت مسلمان یا کافر باشد .
امانت دار بخاطر حفظ متاع مردم ، مورد لطف خدای میباشد .
خیانت در ودیعه مردم ، سبب میشود که مردم به چشم دزدی و پستی به او نگاه کنند .
از نشانههای ایمان کامل آنست که در اداء امانت خیانت نکند؛ تخلف از دادن ، خدا پرده فقر میپوشاند . امانات یا مال یا اسرار یا فروج یا مرکب و امثال اینهاست . و شیطان صدها دام مینهد تا بتواند امانت دار را اغوا و گمراه کند تا به وسوسه خیانت در آنها نماید !
امانت داری ام سلمه
موقعی که علی علیه السلام تصمیم گرفت که به عراق برای اقامت برود ، نامهها وصیتنامه خود را به (ام سلمه ) سپرد ، و هنگامی که امام حسن علیه السلام به مدینه برگشت آنها را به وی برگردانید .
وقتی که امام حسین علیه السلام عازم عراق شد ، نامه و وصیت خود را بهام سلمه سپرد و فرمود : هر گاه بزرگترین فرزندم آمد و اینها را مطالبه کرد به او بده . پس از شهادت امام حسین علیه السلام امام سجاد به مدینه بازگشت و سپردهها را به وی برگردانید .[۶۴]
(عمر پسر ام سلمه ) میگوید : مادرم گفت : روزی پیامبر صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام به خانه من تشریف آورد و پوست گوسفندی طلب کرد؛ در پوست مطالبی نوشت و به من داد و فرمود : هر که با این نشانهها از تو این امانت را طلب کرد به وی بسپار .
روزگاری گذشت و پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رحلت کردند تا زمان خلافت امیرالمؤ منین کسی طلب این امانت را نکرد ، تا روزی که مردم با علی علیه السلام بیعت کردند .
من (پسر ام سلمه ) در میان جمعیت روز بیعت نشستم پس از آنکه علی علیه السلام از منبر فرود آمد مرا دید و فرمود : برو از مادرت اجازه بگیر ، میخواهم او را ملاقات کنم من نزد مادرم رفتم و جریان را گفتم مادرم گفت : منتظر چنین روزی بودم . امام وارد شد و فرمود : ام سلمه آن امانت را با این نشانهها به من بده . مادرم برخاست از میان صندوقی ، صندوق کوچکی بیرون آورد و آن امانت را به وی سپرد ، سپس به من گفت : فرزندم دست از علی علیه السلام بر مدار که پس از پیامبر صلی الله علیه و آله امامی جز او سراغ ندارم .[۶۵]
عطار خیانت کار در زمان=
(عضدالدوله دیلمی ) مرد ناشناسی وارد بغداد شد و گردنبندی را که هزار دینار ارزش داشت در معرض فروش قرار داد ولی مشتی پیدا نشد . چون خیال مسافرت مکه را داشت ، در پی یافتن مردی امینی گشت تا گردن بند را به وی بسپارد .
مردم عطاری را معرفی کردند که به پرهیزکاری معروف بود . گردنبند را به رسم امانت نزد وی گذاشت به مکه مسافرت کرد . در مراجعت مقداری هدیه برای او هم آورد .
چون به نزدش رسید و هدیه را تقدیم کرد ، عطار خود را به ناشناسی زد و گفت : من ترا نمیشناسم و امانتی نزد من نگذاشتی ، سر و صدا بلند شد و مردم جمع شدند او را از دکان عطار پرهیزکار بیرون کردند .
چند بار دیگر نزدش رفت جز ناسزا از او چیزی نشنید . کس به او گفت : حکایت خود را با این عطار ، برای امیر عضدالدوله دیلمی بنویس حتما کاری برایت میکند نامهای برای امیر نوشت ، و عضدالدوله جواب او را داد و متذکر شد که سه روز متوالی بر در دکان عطار بنشین ، روز چهارم من از آنجا خواهم گذشت و به تو سلام میدهم تو فقط جواب سلام مرا بده . روز بعد مطالبه گردن بند را از او بنما و نتیجه را به من خبر بده .
روز چهارم امیر با تشریفات مخصوص از در دکان عبور کرد و همین که چشمش به مرد غریب افتاد ، سلام کرد و او را بسیار احترام نمود . مرد جواب امیر را داد ، و امیر از او گلایه کرد که به بغداد میآیی ، و از ما خبری نمیگیری و خاسته است را به ما نمیگویی ، مرد غریب پوزش خواست که تاکنون موفق نشدم عرض ارادت نمایم . در تمام مدت عطار و مردم در شگفت بودند که این ناشناس کیست ؛ و عطار مرگ را به چشم میدید .
همین که امیر رفت ، عطار رو به آن ناشناس کرد و پرسید : برادر آن گلوبند را چه وقت به من دادی ، آیا نشانهای داشت ؟ دو مرتبه بگو شاید یادم بیاید . مرد نشانههای امانت را گفت : عطار جستجوی مختصری کرد و گلوبند را یافت و به او تسلیم کرد؛ گفت : خدا میداند من فراموش کرده بودم .
مرد نزد امیر رفت و جریان را برایش نقل کرد . امیر گردنبند را از او گرفت و به گردن مرد عطار آویخت و او را به دار کشید دستور داد
- در میان شهر صدا بزنند ، این است کیفر کسی که امانتی بگیرد و بعد انکار کند . پس از این کار عبرت آور ، گردن بند را به او رد کرد و او را به شهرش فرستاد .[۶۶]
به هیچ امانتی نباید خیانت کرد
(عبداله بن سنان ) گوید : بر امام صادق (در مسجد) وارد شدم در حالی که ایشان نماز عصر را خوانده بود و رو به قبله نشسته بود .
عرض کردم بعضی از پادشاهان و امراء ما را امین میدانند و اموالی را به امانت نزد ما میگذارند ، با اینکه خمس مال خود را نمیدهند ، آیا اموالشان را به آنها رد کنیم یا تصرف نمائیم ؟ امام سه مرتبه فرمود : به خدای کعبه اگر ابن ملجم کشنده و قاتل پدرم علی علیه السلام امانتی به من بدهد ، هر زمان خواست امانتش را به او میدهم[۶۷]
چوپان و گوسفندان یهودیان
سال هفتم هجری پیامبر صلی الله علیه و آله همراه هزار ششصد نفر سرباز برای فتح قلعه خیبر که در ۳۲ فرسخی مدینه قرار داشت روانه شدند . مسلمانان در بیابانهای اطراف خیبر مدتی ماندند و نتوانستند قلعههای خیبر را فتح کنند .
از نظر غذائی در مضیقه سختی قرار داشتند به طوری که بر اثر شدت گرسنگی ، از گوشت حیواناتی که مکروه بود ، مانند گوشت قاطر و اسب استفاده میکردند .
در این شرایط ، چوپان سیاه چهرهای که گوسفندان یهودیان را میچراند ، به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و مسلمان شد ، و سپس گفت : این گوسفندان مال یهودیان است در اختیار شما میگذارم .
پیامبر صلی الله علیه و آله با کمال صراحت در پاسخ او فرمود : این گوسفندان نزد تو امانت هستند ، و در آئین ما خیانت به امانت جایز نیست ، بر تو لازم است که همه گوسفندان را به در قلعه ببری و به صاحبانشان بدهی .
او فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله را اطاعت کرد و گوسفندان را به صاحبانشان رساند و به جبهه مسلمین بازگشت .[۶۸]
امانت به پیامبر صلی الله علیه و آله و قریش
چون رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه هجرت کردند ، امیرالمؤ منین علیه السلام را در مکه گذاشت و فرمود : ودایع و امانت مرا به صاحبانش بده .
(حنظله پسر ابوسفیان ) به (عمیر بن وائل ) گفت : (به علی علیه السلام بگو من صد مثقال طلای سرخ در نزد پیامبر به امانت گذاشتم ، چون به مدینه فرار کرده و تو کفیل او هستی ، امانت مرا بده ، و اگر از تو شاهدی طلب کرد ، ما جماعت قریش بر ین امانت گواهی میدهیم . )
عمیر نمیخواست این کار را کند ، اما حنظله با دادن مقداری طلا و گردن بند هند زن ابوسفیان به عمیر ، او را وادار کرد این طلب را از علی علیه السلام بکند !
عمیر نزد امام آمد و ادعای امانت کرد و گفت : بر ادعایم ابوجهل و اکرمه و عقبه و ابوسفیان و حنظله گواهی میدهند .
امام فرمود : این مکر و حیله به خودشان بازگردد ، برو گواهان خود را در کعبه حاضر کن ، و او آنها را حاضر کرد؛ و امام جداگانه از هر یک علائم امانت را پرسید امام فرمود : عمیر ، چه وقت امانت را به محمد صلی الله علیه و آله دادی ؟ گفت : صبح ، محمد صلی الله علیه و آله به بنده خود داد .
فرمود : ابوجهل چه وقت امانت را عمیر به محمد صلی الله علیه و آله داد ؟ گفت : نمیدانم .
از ابوسفیان سؤ ال کرد ؟ گفت : هنگام غروب شمس بود و امانت را در آستین خود نهاد .
بعد از حنظله سؤ ال کرد ؟ گفت : هنگام ظهر امانت را گرفت و در پیش روی خودش نهاد .
بعد از عقبه پرسید ؟ گفت : هنگام عصر بود که بدست خودش گرفت و به خانه برد .
از عکرمه سؤ ال کرد ؟ او گفت : روز روشن شده بود که امانت را محمد صلی الله علیه و آله گرفت و به خانه فاطمه علیه السلام فرستاد .
امام اختلاف در امانت را برایشان بازگو نمود و مکر ایشان ظاهر شد . و بعد روی به عمیر کرد و گفت : چرا موقع دروغ بستن حالت دگرگون و رنگت زرد گشت .
عرض کرد : همانا مرد حیله گر رنگش سرخ نگردد : به خدای کعبه که من هیچ امانت نزد محمد صلی الله علیه و آله ندارم ، و این خدیعت را حنظله به رشوه دادن به من آموخت ، و این گردنبند هند همسر ابوسفیان است که نام خود را بر آن نوشته است ، که از جمله آن رشوه است .[۶۹]
امتحان
مقدمه
قال الله الحکیم : (الذی خلق الموت و الحیوه لیبلوکم ایکم حسن عملا
- خدائی که مرگ و زندگانی را آفرید که تا شما بندگان را بیازماید کدامین در عمل نکوترید)[۷۰]
قال السجاد علیه السلام
- انما خلق الدنیا و اهلها لیبلوهم فیها
- خدا دنیا و اهلش را آفرید تا آنان را بیازماید .[۷۱]
شرح کوتاه :
موارد امتحان در دنیا از قبیل ترس ، گرسنگی ، مرض ، از دست دادن جوان ، ورشکستگی مالی ، اتهام بی مورد ، همسایه بد و . . . میباشد .
چون این دنیا محل کشت و کار ، و سپس امتحان است ، خوش بحال کسی که در حال خوشی و ناخوشی در همه مراحل زندگی مردود نشود .
یک وقت ثروت است و انسان به فقر امتحان میشود .
در ثروت شکر و در فقر صبر چاره ساز است . همه مورد آزمایش الهی قرار میگیرند فقط از نظر کمی و کیفی فرق میکند . نمیبینید عدهای اهل ادعا و لاف زدن هستند ، و بوقت آزمایش میبازند ، و صبر را از دست میدهند و در غربال شدن ، جائی برای با ماندن ندارند ؟ !
هارون مکی
(سهل خراسانی ) به حضور امام صادق علیه السلام آمد و از روی اعتراض گفت : چرا با اینکه حق با تو است نشستهای و قیام نمیکنی . حال صد هزار نفر از شیعیان تو هستند که به فرمان تو شمشیر را از نیام بر میکشند ، و با دشمن تو خواهد جنگید .
امام برای اینکه عملا جواب او را داده باشد ، دستور داد ، تئوری را آتش کنند ، و سپس به سهل فرمود : برخیز و در میان شعلههای آتش تنور بنشین .
سهل گفت ای آقای من ، مرا در آتش مسوزان ، حرفم را پس گرفتم ، شما نیز از سخنتان بگذرید ، خداوند به شما لطف و مرحمت کند .
در همین میان یکی از یاران راستین امام صادق علیه السلام به نام هارون مکی به حضور امام رسید امام به او فرمود : کفشت را به کنار بینداز و در میان آتش تنور بنشین ، او همین کار را بی درنگ انجام داد و در میان آتش تنور نشست . امام متوجه سهل شد و از اخبار خراسان برای او مطالبی فرمود : گوئی خودش از نزدیک در خراسان ناظر اوضاع آن سامان بوده است .
سپس به سهل فرمود : برخیز به تنور بنگر ، چون سهل به تنور نگاه کرد ، دید هارون مکی چهار زانو در میان آتش نشسته است .
امام فرمود : در خراسان چند نفر مثل این شخص وجود دارد ؟ عرض کرد : سوگند به خدا حتی یک نفر در خرسان ، مثل این شخص وجود ندارد .
فرمود : من خروج و قیام نمیکنم در زمانی که (حتی ) پنج نفر یار راستین برای ما پیدا نشود ، ما به وقت قیام آگاه تر هستیم .[۷۲]
بهلول قبول شد
(هارون الرشید) خلیفه عباسی خواست کسی را برای قضاوت بغداد تعیین نماید ، با اطرافیان خود مشورت کرد ، همگی گفتند : برای این کار جز بهلول صلاحیت ندارد .
بهلول را خواست و قضاوت را به وی پیشنهاد کرد . بهلول گفت : من صلاحیت و شایستگی برای این سمت ندارم .
هارون گفت : تمام اهل بغداد میگویند جز تو کسی سزاوار نیست ، حال تو قبول نمیکنی !
بهلول گفت : من به وضع و شخصیت خود از شما بیشتر اطلاع دارم ، و این سخن من یا راست است یا دروغ ، اگر راست باشد شایسته نیست کسی که صلاحیت منصب قضاوت را ندارد متصدی شود . اگر دروغ است شخص دروغگو نیز صلاحیت این مقام را ندارد .
هارون اصرار کرد که باید بپذیرد ، و بهلول یک شب مهلت خواست تا فکر کند . فردا صبح خود را به دیوانگی زد و سوار بر چوبی شده و در میان بازارهای بغداد میدوید و صدا میزد دور شوید ، راه بدهید اسبم شما را لگد نزند .
مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است ! خبر به هارون الرشید رساندند و گفتند : بهلول دیوانه شده است .
گفت : او دیوانه نشده ولکن دینش را به این وسیله حفظ و از دست ما فرار نمود تا در حقوق مردم دخالت ننماید .[۷۳]
آری آزمایش هر کس نوعی مخصوص است نه تنها ریاست برای بهلول آماده بود بلکه غذای خلیفه را برای او میآوردند می گفت : غذا را ببرید پیش سگهای پشت حمام بیاندازید ، تازه اگر سگها هم بفهمند از غذای خلیفه نخواهند خورد !
ابوهریره مردود شد
(ابوهریره ) سال هشتم هجری اسلام آورد و دو سال فقط پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کرد و ۷۸ سالگی در سال ۵۹ هجری از دنیا رفت .
او از اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله را دید و جزء صحابه بشمار میرفت از این منزلت برای دنیایش خود را فروخت و نتوانست با استفاده از پیامبر صلی الله علیه و آله خویش را از لغزشها مادی و معنوی حفظ کند .
او برای جلب پول و طماع بودن و شکم پر کردن ، متهم به جعل حدیث شد و همه را نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله میداد .
(خلیفه دوم ) اولین بار او را از نقل حدیث ممنوع کرد ، و در مرتبه دوم او را با تازیانه ادب کرد و بار سوم او را تبعید کرد .
در سال ۲۱ هجری وقتی علاء استاندار بحرین وفات کرد عمر وی را به حکومت آنجا منصوب کرد ولی پس از مدتی کوتاه پول زیادی (چهارصد هزار دینار) به جیب زد و خلیفه دوم او را عزل کرد .
معاویه عدهای از صحابه و تابعین را وادار کرد تا اخبار زشتی علیه امیرالمؤ منین علیه السلام جعل کنند که یکی از سردمداران این جعل ابوهریره بود .
وقتی (اصبغ بن نباته ) به او گفت : برخلاف گفته پیامبر صلی الله علیه و آله دشمن علی علیه السلام را دوست میداری و دوستش را دشمن گرفتهای ؟ ابوهریره آه سردی کشید و گفت : انالله و انا الیه راجعون .
و از آخرین مطالب مردودی او این بود که برای گرفتن پول از معاویه ، همراه او به مسجد کوفه آمد در میان جمعیت چند بار به پیشانیش زد و گفت :
مردم عراق ، گمان میکنید بر پیامبر صلی الله علیه و آله خدا دروغ میبندم و خود را به آتش جهنم میسوزانم ؟ به خدا سوگند ، از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : برای هر پیغمبری حرمی است و حرم من در مدینه مابین کوه (عیر) تا کوه (ثور) میباشد ، هر که در حرم من امری احداث کند و بدعتی بگذارد لعنت خدا و ملائکه و همه مردم بر او باد . خدا را گوه میگیرم که علی علیه السلام (نعوذ بالله ) در حرم پیامبر صلی الله علیه و آله بدعت نهاد .
معاویه از این سخن بسیار خوشش آمد و به او جایزه داد و حکومت مدینه را به وی سپارد .[۷۴]
ابراهیم علیه السلام و قربانی اسماعیل علیه السلام
خداوند ابراهیم علیه السلام را ماءمور کرد که بدست خود اسماعیل علیه السلام را قربانی نماید ، این جریان امتحان و آزمایشی بود برای او ، تا مقدار صبر و تحملش رد برابر فرمان الهی معلوم گردد ، و عطای پروردگار نسبت به او از روی استحقاق و شایستگی و به سن سیزده سالگی رسیده ، ابراهیم ماءمور میشود به دست خود او را ذبح کند .
ابراهیم به اسماعیل علیه السلام میگوید : پسر جان من در خواب دیدهام که تو را قربانی میکنم ، بنگر تا راءی تو در میان باره چیست ؟ گفت : پدرجان به هر چه ماءموری عمل کن که انشاء الله مرا از صابران خواهی یافت . بعد اسماعیل علیه السلام خودش پدر را ترغیب به این کار میکند و میگوید :
اکنون که تصمیم به کشتن من داری ، دست و پایم را محکم ببند که در وقت سر بریدنم آن موقع که کارد بر گلویم میرسد دست و پا نزنم ، و از اجر و ثوابم کاسته نشود ، زیرا مرگ سخت است و ترس آن را دارم که هنگام احساس آن مضطرب شوم . دیگر آنکه کاردت را تیز کن و به سرعت بر گلویم بکش تا زودتر آسوده شوم . هنگامی که مرا بر زمین خوابانیدی صورتم را برو بر زمین بنه ، و به یک طرف صورت مرا بر زمین مخوابان ، زیرا میترسم چون نگاهت به صورت من بیفتد ، حال رقت به تو دست دهد و مانع انجام فرمان الهی گردد .
جامه ات را هنگام عمل بیرون آر که از خون من چیزی بر آن نریزد و مادرم آن را نبیند .
اگر مانعی ندیدی پیراهنم رای برای مادرم ببر ، شاید برای تسلیت خاطرش در مرگ من وسیله مؤ ثری باشد و آلام درونشیش تخفیف یابد .
پس از این سخنها بود که ابراهیم به او گفت : به راستی تو ای فرزند برای انجام فرمان خدا نیکو یاور و مددکار هستی .
ابراهیم علیه السلام فرزند را به منی (محل قربانگاه ) آورد و کارد را تیز کرده و دست و پای اسماعیل را بست و روی او را بر خاک نهاد ، ولی از نگاه کردن به او خود داری میکرد و سرا را به سوی آسمان بلند میکرد ، آنگاه کارد را بر گلویش نهاد و به حرکت درآورد ، اما مشاهده کرد که لبه کارد برگشت و کند شد . تا چند مرتبه این مساءله تکرار شد که ندای آسمانی آمد :
ای ابراهیم علیه السلام حقا که رؤ یای خویش را انجام دادی و ماءموریت را جامه عمل پوشاندی . جبرئیل به عنوان فدای اسماعیل گوسفندی علیه السلام آورد و ابراهیم آن را قربانی کرد؛ و این سنت برای حاجیان بجای ماند که هر ساله در منی قربانی انجام دهند .[۷۵]
سعد و پیامبر علیه السلام
مردی از پیروان پیامبر علیه السلام به نام (سعد) بسیار مستمند بود و جزء (اصحاب صفه )[۷۶]محسوب میشد ، و تمام نمازهای شبانه روزی را پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله میگذارد .
پیامبر صلی الله علیه و آله از فقر سعد متاءثر بود ، روزی به او وعده داد اگر مالی بدستم بیاید ترا بی نیاز میکنم . مدتی گذشت اتفاقا چیزی به دست نیامد ، و افسردگی پیامبر صلی الله علیه و آله بر وضع مادی سعد بیشتر شد . در این هنگام جبرئیل نازل شد و دو درهم با خود آورد و عرض کرد : خداوند میفرماید : ما از اندوه تو به واسطه فقر سعد آگاهیم ، اگر میخواهی از این حال خارج شود دو درهم را به او بده و بگو خرید و فروش کند .
پیامبر صلی الله علیه و آله دو درهم را گرفت ؛ وقتی برای نماز ظهر از منزل خارج شد ، سعد را مشاهده کرد که به انتظار ایشان بر در یکی از حجرات مسجد ایستاده است .
فرمود : میتوانی تجارت کنی ؟ عرض کرد : سوگند به خدا که سرمایه ندارم ؛ پیامبر صلی الله علیه و آله دو درهم را به او داد و فرمود : سرمایه خود کن و به خرید و فروش مشغول شو .
(سعد) پول را گرفت و برای انجام نماز به مسجد رفت و بعد از نماز ظهر و عصر به طلب روزی مشغول شد .
خداوند برکتی به او داد که هر چه را به یک درهم میخرید دو درهم میفروخت ؛ کم کم وضع مالی او رو به افزایش گذاشت ، به طوری که بر در مسجد دکانی گرفت و کالای خود را آنجا میفروخت .
چون تجارتش بالا گرفت ، کارش از نظر عبادی به جائی رسید که بلال اذان میگفت : او خود را برای نماز آماده نمیکرد با اینکه قبلا پیش از اذان مهیای نماز میشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : سعد دنیا ترا مشغول کرده و از نماز باز داشته است ، میگفت : چه کنم اموال خود را بگذارم ضایع میشود ، میخواهم پول جنس فروخته را بگیرم و از دیگری متاعی خریدم جنس را تحویل بگیرم و قیمتش را بدهم .
پیامبر صلی الله علیه و آله از مشاهده اشتغال سعد به ثروت و بازماندنش از بندگی افسرده گشت ، جبرئیل نازل شد و عرض کرد : خداوند میفرماید : از افسردگی تو اطلاع یافتیم ، کدام حال را برای سعد میپسندی ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : حال قبلی برایش بهتر بوده ، جبرئیل هم گفت : آری علاقه به دنیا انسان را از یاد آخرت غافل میکند؛ حال دو درهمی که به او دادی از او پس بگیر . پیامبر صلی الله علیه و آله نزد سعد آمده و فرمود : دو درهمی که به تو دادهام بر نمیگردانی ؟ عرض کرد : دویست درهم خواسته باشید میدهم ، فرمود : نه همان دو درهمی که گرفتی بده سعد پول را تقدیم پیامبر صلی الله علیه و آله کرد . چیزی از زمان نگذشت که وضع مادی او به حال اول برگشت .[۷۷]
امر به معروف و نهی از منکر
مقدمه
قال الله الحکیم : (کنتم خیر امه اخرجت للناس تاءمرون بالمعروف و تنهون عن المنکر : شما (مسلمانان ) نیکوترین امتی هستید که برای مردم عالم آورده و انتخاب شدید ، امر به نیکی و نهی از زشتی میکنید[۷۸]
قال علی علیه السلام : من ترک انکار المنکر بقلبه و یده و لسانه فهو میت بین الاحیاء : هر کس کار زشت او منکر را به دل و دست و زبان ترک کند ، او همانند مردهای بین زندگان است .[۷۹]
شرح کوتاه :
کسی که میخواهد امر به معروف کند نیازمند است به اینکه خود عالم به حلال و حرام باشد و آنچه میگوید خود عکس آن را مرتکب نشود .
قصدش نصیحت خلق باشد ، و با گفتار خوش آنان را دعوت کند .
آشنا به تفاوت و درجات مردم در فهم و تاءثیر پذیری آنان باشد ، به مکر نفس و حیلههای شیطانی بینا باشد ، و نیتش را در گفتن خالص برای خدا قرار بدهد .
اگر با او مخالفت کردند صبر پیشه کند ، اگر موافقت کردند شکر خدای نماید؛ و
بشر حافی
روزی حضرت کاظم علیه السلام از در خانه (بشر حافی ) در بغداد میگذشت که صدای ساز و آواز و رقص را از آن خانه شنید .
ناگاه کنیزی از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود و بر کنار در خانه ریخت . امام فرمود : ای کنیز صاحب این خانه آزاد است یا بنده ؟ عرض کرد : آزاد است . فرمود : راست گفتی اگر بنده بود از مولای خود میترسید .
کنیز چون برگشت (بشر حافی ) بر سر سفره شراب بود و پرسید : چرا دیر آمدی ؟ کنیز جریان ملاقات را با امام نقل کرد .
بشر حافی با پای برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و اظهار شرمندگی نمود و از کار خود توبه کرد .[۸۰]
ملا حسن یزدی ناهی از منکر در زمان
(فتح علی شاه قاجار) در یزد عالمی بود به نام (ملاحسن یزدی )[۸۱]که مورد احترام مردم بود . فرماندار شهر یزد به مرد ظلم و بدی میکرد . ملاحسن ایشان را از کردار ناپسندش تذکر داد ولی سودی نبخشید . شکایت او را برای فتح علی شاه نوشت باز فایدهای نداشت .
چون در امر به معروف و نهی از منکر ساعی بود ، مردم یزد را جمع کرد و همگی فرماندار را به دستور او از شهر بیرون کردند .
جریان را به فتح علی شاه گزارش دادند . بسیار ناراحت شد و دستور داد ملاحسن یزدی را به تهران احضار کردند .
شاه به آخوند گفت : حادثه یزد چه بوده است ؟ گفت : فرماندار تو در یزد حاکم ستمگری بود ، خواستم با اخراج او از یزد ، شر او را از سر مردم رفع کنم .
شاه عصبانی شد و دستور داد چوب و فلک بیاورند و پاهای آخوند را به فلک ببندند ، و همین کار کردند .
شاه به امین الدوله گفت : ایشان تقصیری ندارد ، و اخراج فرماندار بدون اجازه او توسط مردم انجام شد .
آخوند با اینکه پاهایش به چوب و فلک بسته بود گفت : چرا دروغ بگویم ، فرماندار را من به خاطر ظلم از یزد اخراج نمودم .
سرانجام به اشاره شاه ، امین الدوله وساطت کرد ، و پای آخوند را از بند فلک باز کردند .
شب شاه در عالم خواب پیامبر صلی الله علیه و آله را دید که دو انگشت پای مبارکش بسته شده است پرسید : چرا پای شما بسته شده است ؟ فرمود : تو پای مرا بستهای ! شاه گفت : هرگز من چنین بی ادبی نکردم . فرمود : آیا تو فرمان ندادی که پای آخوند ملاحسن یزدی را در بند فلک نمودند ؟ ! شاه وحشت زده از خواب بیدار شد و دستور داد لباس فاخری به او بدهند و با احترام به وطنش بازگرداند . آخوند آن لباس را نپذیرفت و به یزد بازگشت و پس از مدتی به کربلا رفت و تا آخر عمر در کربلا بود .[۸۲]
عذاب و تعجب فرشته خداوند
(دو ملک ) را ماءمور کرد تا شهری را سرنگون کنند . چون به آنجا رسیدند مردی را دیدند که خدا را میخواند و تضرع میکند . یکی از آن دو فرشته به دیگری گفت : این دعا کننده را نمیبینی ؟ گفت : چرا ، ولکن امر خداست باید اجراء شود .
اولی گفت : نه ، از خدا سؤ ال کنم ، و از حق مساءلت کرد که : در این شهر بندهای ترا میخواند و تضرع میکند آیا عذاب را نازل کنیم ؟ فرمود : امری که دادم انجام دهید ، آن مرد هیچگاه برای امر من رنگش تغییر نکرده و از کارهای ناشایست مردم خشمگین نشده است .[۸۳]
یونس بن عبدالرحمان
وقتی که امام کاظم علیه السلام وفات کرد در نزد وکیلان حضرت اموالی بسیاری بود و بعضی به خاطر طمع در مال آن حضرت وفات امام را منکر شدند و مذهب (وافقیه ) را تشکیل دادند .
در نزد زیاد قندی هفتاد هزار هزار اشرفی ، نزد علی بن ابی حمزه سی هزار اشرفی بود . یونس بن عبدالرحمان مردم را به امامت حضرت رضا علیه السلام میخواند ، و مذهب وافقی را باطل میدانست . آنان برای او پیغام دادند : برای چه مردم را به حضرت رضا علیه السلام دعوت مینمایی ، اگر مقصد تو پول است ترا از مال بی نیاز میکنیم . زیاد قندی و علی بن ابی حمزه ضامن شدند که ده هزار اشرافی به او بدهند تا ساکت شود و حرفی نزند .
یونس بن عبدالرحمان[۸۴]گفت : از امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام روایت کردهایم که فرمودند : هر گاه بدعت در میان مردم ظاهر شد ، بر پیشوای مردم لازم است که علم خود را ظاهر کند (تا مردم را از منکرات باز دارند) ، و اگر این عمل را نکند خداوند نور ایمان را از او میگیرد .
در هیچ حالی من جهاد در دین و امر خدا را ترک نمیکنم . پس از این صراحت گوئی یونس ، آن دو نفر (زیاد و علی بن ابی حمزه ) با او دشمن شدند[۸۵]
خلیفه بر بام خانه
(خلیفه دوم ) شبی در کوچهها جستجو میکرد تا از وضع عمومی اطلاع به دست آورد . گذرش به در خانهای افتاد که صدائی مشکوک از آن بلند است .
از دیوار خانه بالا رفت و مشاهده کرد ، مردی با زنی نشسته و کوزه از شراب در پیش خود نهادهاند . با درشتی خطاب کرد : در پنهانی معصیت میکنید خیال میکنید خدا سر شما را فاش نمیکند ؟ !
مرد رو به خلیفه کرد و گفت : عجله نکن ، اگر من یک خطا کردهام از تو سه خطا سر زده است . الو ، خداوند قرآن میفرماید (تجسس نکنید)[۸۶]تو تفحص و پی گیری کردی . دوم در قرآن فرمود : (از در خانهها وارد شوید)[۸۷]تو از دیوار وارد شدی .
سوم فرمود : (هر گاه وارد خانه شدید سلام کنید)[۸۸]تو سلام نکردی . خلیفه گفت : اگر ترا ببخشم تصمیم بکار نیک میگیری ؟ جواب داد : آری به خدا دیگر این عمل را تکرار نخواهم کرد . گفت : اکنون آسوده باشید شما را بخشیدم .[۸۹]
انصاف
مقدمه
قال الله الحکیم : (کونوا قوامین لله شهدآء بالقسط : ای اهل ایمان در راه خدا قیام کنندگان (و پایدار) بوده و گواه بر عدالت و انصاف باشید . [۹۰]
قال علی علیه السلام : من ینصف من نفسه لم یزده الله الا عزا : هر کس از خود به دیگران انصاف دهد ، خداوند بر عزتش میافزاید[۹۱]
شرح کوتاه :
ایمان بنده کامل نمیشود مگر انصاف درباره خود و درباره مردم را رعایت کند؛ و خداوند در عوض بر عزت آن بنده میافزاید .
انسان بالطبع از طبیعت نفسی خود ، خود را میخواهد و آنچه متعلق به اوست را دوست دارد و از بدی و زشتی کراهت دارد .
پس اگر کسی از مال او احتیاج پیدا کرد و آن را داد ، مورد مدح همه عالمیان است ؛و اگر بدی را برای خودش نمیخواهد برای دیگران هم نباید بخواهد . !
همچنین در داوری و میانجی گری از حقوق هیچکدام از طرفین طریقه غیر انصاف را نباید روا بدارد ، اگر چه برایش آفاتی داشته باشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و عرب
(عربی خدمت پیامبر) صلی الله علیه و آله آمد ، و حضرتش به سوی جنگی میرفتند . عرب رکاب شتر پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و عرض کرد : یا رسول الله صلی الله علیه و آله به من عملی آموز که سبب رفتن به بهشت شود .
فرمود : از روی انصاف ) هر گونه دوست داری که مردم با تو رفتار کنند ، تو با آنها رفتار کن . و هر چه را ناخوش داری مردم با تو کنند ، با آنها انجام مده فرمود : جلو شتر را رها کن (که قصد به جهاد دارم ) .[۹۲]
انصاف علی علیه السلام
(شعبی ) میگوید : من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم . امیرالمؤ منین علیه السلام را بر بالای دو ظرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانهای کوچک بود ، و مردم سخت جمع شده بودند و آنها را به وسیله تازیانه به عقب میراند که ازدحام مانع از تقسیم نشود .
پس امام به سوی اموال برگشت ؛ و بین مردم تقسیم کرد به نوعی که برای خودش هیچ چیز باقی نماند و دست خالی به منزلش بازگشت .
من به منزل آمدم و به پدرم گفتم : امروز چیز عجیبی دیدم نمیدانم عمل این شخص خوب بود یا بد؛ که چیزی برای خو برنداشت !
پدرم گفت : او چه کسی بود ؟ گفتم : امیرالمؤ منین علیه السلام و آنچه دیدم را برایش نقل کردم . پدرم از شنیدن انصاف و تقسیم علی علیه السلام به گریه افتاد و گفت : پسرم ، تو بهترین کس از مردم را دیدهای .[۹۳]
عدی بن حاتم
(عدی پسر حاتم ) طائی معروف ، از محبین و مخلصین امیرالمؤ منین علیه السلام بود . او از سال دهم هجری که مسلمان شد همیشه در خدمت امام علیه السلام بود و در جنگ جمل و صفین و نهروان ملازم رکاب حضرت بوده است و در جنگ جمل یک چشم او مجروح شد و نابینا گشت .
به خاطر کاری وقتی به معاویه وارد شد ، معاویه گفت : چرا پسران خود را نیاوردی ؟ گفت : در رکاب امیرالمؤ منین علیه السلام کشته شدند ، معاویه زبان دراز کرد و گفت : علی در حق تو انصاف نداد که فرزندان ترا به کشتن داد و فرزندان خود را باقی گذاشت !
عدی در جواب فرمود : من با علی علیه السلام انصاف ندادم که او کشته شد و من زنده ماندم . ای معاویه هنوز خشم از تو ، در سینههای ما وجود دار . دانسته باش که قطع حلقوم و سکرات مرگ بر ما آسان تر است از اینکه سخنی ناهموار در حق علی بشنویم .[۹۴]
متوکل و امام هادی علیه السلام
روزی امام هادی علیه السلام به مجلس (متوکل خلیفه عباسی ) وارد شد و پهلوی او نشست . متوکل در عمامه امام دقت کرد و دید پارچه آن بسیار نفیس است ، از روی اعتراض گفت : این عمامه بر سر شما را چند خریدهای ؟ امام فرمود : کسی که برای من آورده ، پانصد درهم نقره خریده است . متوکل گفت : اسراف کردهای که پارچهای به قیمت پانصد درهم نقره بر سر بستهای .
امام فرمود : شنیدهام در این روزها کنیز زیبائی به هزار دینار زر سرخ خریداری کردهای ؟ گفت : صحیح است .
امام فرمود : من عمامهای به پانصد درهم برای شریفترین عضو بدنم خریداری کردهام و تو هزار زر سرخ برای پستترین اعضایت خریدهای ، انصاف بده کدام اسراف است ؟ متوکل بسیار شرمنده شد و گفت : انصاف آن است که ما را حق اعتراض نسبت به بنی هاشم نبود ، و صد هزار درهم بابت صله این جواب ، برای حضرت فرستاد.[۹۵]
انصاف اباذر
در راه رفتن به جنگ تبوک[۹۶]ابوذر سواریش کند بود و عقب افتاد ، به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کردند : ابوذر عقب ماند ، فرمود : اگر در او خیری باشد خدا او را به شما ملحق میسازد .
ابوذر چون از شترش ماءیوس شد ، آن را رها نمود و به راه افتاد . در یکی از منازل پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آمدند ، و یکی از مسلمین گفت : یک نفر از راه دور دارد پیاده میآید .
فرمود : خدا کند ابوذر باشد . چون خوب دقت کردند ، گفتند : یا رسول الله اباذر است ، سپس فرمود : خدا بیامرزد اباذر را تنها راه میرود ، تنها میمیرد ، تنها برانگیخته میشود .
چون پیامبر صلی الله علیه و آله اباذر را دید فرمود : او را آب دهید که تشنه است . هنگامی که اباذر شرفیاب حضور پیامبر صلی الله علیه و آله شد ، دیدند ظرف آبی همراه دارد .
فرمود : اباذر آب داشتی و تشنگی کشیدی ؟ عرض کرد : آری یا رسول الله صلی الله علیه و آله پدر و مادرم به قربانت ، در راه تشنه شدم ، به آبی رسیدم وقتی چشیدم ، آب سرد و گوارائی بود با خود گفتم : (انصاف نباشد) از این آب بیاشامم مگر آنکه اول پیامبر صلی الله علیه و آله بیاشامد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : اباذر خدا ترا بیامرزد ، به تنهائی زندگی میکنی و غریبانه میمیری و تنها داخل بهشت میشوی .[۹۷]
ایثار
مقدمه
قال الله الحکیم : (و یوثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه : اگر چه خود نیازمند به چیزی باشند دیگران را بر خویش مقدم دارند و ایثار کنند . )[۹۸]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (ایما امرء اشتهی شهوه فرد شهوته و اثر علی نفسه غفرله : هر کس چیزی را شدیدا بخواهد و خود را از آن خواهش نگه بدارد گناهانش آمرزیده شود) [۹۹]
شرح کوتاه :
بالاترین درجات جود و بخشش ، ایثار است ، چه آنکه در ایثار هم با مال و هم با جان با نیاز مبرم و ضروری خود آن را به دیگران میدهد و خود را فدا میکند .
انفاق وجود مرتبه اش پائین تر از ایثار است ، : در ایثار خشنودی خدای متعال بسیار در آن دخیل است ، چه آنکه کسی جانش را فدای شخصی مینماید که در حال غرق شدن است ، تا شیاد او را نجات بدهد و خود جان میدهد و غرق میشود ، اینجا مدح حق درباره ایثارگر هزاران برابر انفاقی است که انسان میکند .
غلام ایثارگر
(عبدالله بن جعفر) شوهر حضرت (زینب کبری ) علیه السلام از سخاوتمندان بی نظیر بود . روزی از کنار نخلستان عبور میکرد ، دید غلامی در آنجا کار میکند ، همان وقت غذای غلام را آوردند و او خواست مشغول خوردن شود؛ سگی گرسنه به آنجا آمد و به نشانه گرسنگی دم خود را تکان میداد .
غلام مقداری از غذا را به جلو سگ انداخت و سگ آن را خورد . غلام مقداری دیگر انداخت و سگ آن را خورد تا اینکه همه غذای خود را به سگ داد . عبدالله از غلام پرسید : جیره غذای روزانه تو چقدر است ؟ گفت : همین مقدار که دیدی .
فرمود : پس چرا سگ را بر خود مقدم داشتی ؟ گفت : این سگ از راه دور آمده و گرسنه بود و من دوست نداشتم تا او را با گرسنگی از اینجا رد کنم .
فرمود : پس خودت امروز گرسنگی را با چه غذائی رفع میکنی ؟ گفت : با صبر و مقاومت گرسنگی روز را به شب میرسانم .
عبدالله وقتی ایثار و جوانمردی غلام را مشاهده کرد گفت : این غلام از من سخاوتمندتر است ؛ و برای تشویق و جبران آن نخلستان و غلام را از صاحبش خرید ، سپس غلام را آزاد کرد و آن نخلستان را با تمام وسایلی که داشت به او بخشید[۱۰۰]
حادثه مسجد مرو
(ابومحمد ازدی ) گوید : هنگامی که مسجد مرو آتش گرفت ، مسلمانها گمان کردند که نصاری آن را آتش زدند؛ و آنها نیز منازل و خانههای مسیحیان را آتش زدند .
چون سلطان آگاه شد دستور داد آنهائی را که در این عمل شرکت داشتند بگیرند و مجازات کنند .
به این شکل که قرعه بنویسند به سه مجازات : کشته شدن و جدا شدن دست و تازیانه زدن عمل کنند .
رقعههای نوشته شده را بین آنان تقسیم کردند و هر حکمی به هر نفری که تعلق گرفت ، عمل کنند .
یکی از آنها چون رقعه خود را باز کرد ، حکم قتل در آمد و شروع به گریه نمود . جوانی که ناظر او بود و مجازاتش تازیانه بود و خوشحال به نظر میرسید ، از وی سؤ ال کرد : چرا گریه میکنی و اضطراب داری ؟ در راه دین این مسائل مشکل نیست ! گفت : ما در راه دینمان خدمت کردیم و از مرگ هم ترس نداریم ولکن من مادری پیر دارم که تنها فرزندش من هستم و زندگانی او به من وابسته است ؛ چون خبر کشته شدن من به وی برسد قالب تهی میکند و از بین میرود .
چون آن جوان این ماجرا را بشنید ، بعد از کمی تاءمل گفت : بدان من مادر ندارم و علاقه نیز به کسی ندارم ، حکم کاغذت را به من بده و من نیز حکم تازیانه خود را به تو میدهم تا من کشته شوم و تو با خوردن تازیانه نزد مادرت بروی .
پس عوض کردن حکمها جوان کشته شد و آن مرد به سلامت نزد مادرش رفت .[۱۰۱]
جنگ یرموک تبوک
در جنگ یرموک ، هر روز عدهای از سربازان مسلمین به جنگ میرفتند و پس از چند ساعت زد و خورد ، بعضی سالم یا زخمی به پایگاههای خود بر میگشتند و بعضی کشتهها و مجروحان در میدان به جای میماندند .
(حذیفه عدوی ) گوید : در یکی از روزها پسر عمویم با دیگر سربازان به میدان رفتند ، ولی پس از پایان پیکار مراجعت نکرد . ظرف آبی برداشتم و روانه رزمگاه شدم ، به این امید اگر زنده باشد آبش بدهم .
پس از جستجو او را یافتم که هنوز رمقی در تن داشت . کنارش نشستم و گفتم : آب میخواهی ؟ به اشاره گفت : آری . در همین موقع سرباز دیگری که نزدیک او به زمین افتاده بود و صدای مرا میشنید آهی کشید و فهماند که او نیز تشنه است و آب میخواهد .
پسر عمومی به من اشاره کرد : رو اول به او آب ده . پس پسر عمویم را گذاردم و به بالین دومی رفتم و او هشام بن عاص بود . گفتم : آب میخواهی ؟ به اشاره گفت : بلی ؛ در این موقع صدای مجروح دیگری شنیده شد که آه گفت : هشام هم آب نخورد و به من اشاره کرد که به او آب بده ! نزد سومی رفتم ولی در همان لحظه جان سپرد .
برگشتم به بالین هشام ، او نیز در این فاصله مرده بود . آمدم نزد پسر عمویم دیدم او هم از دنیا رفته است .[۱۰۲]
علی علیه السلام بر جای پیامبر صلی الله علیه و آله
کفار قریش چون متوجه شدند که مردم مدینه با پیامبر صلی الله علیه و آله عهد بستند که از تن و جان حضرتش حفاظت کنند ، برکید و کینه آنها نسبت به پیامبر صلی الله علیه و آله افزوده شد ، و با شورائی که انجام دادند ، تصمیم گرفتند که :
از هر قبیله مردی دلاور با شمشیری برنده ، همگی شبی (اول ماه ربیع الاول ) کمین کنند چون پیامبر صلی الله علیه و آله به خواب رود ، بر او وارد و سرش را از تن جدا کنند .
خداوند پیامبرش را از این قضیه آگاه کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله امیرالمؤ منین علیه السلام را فرمود : مشرکین امشب قصد دارند من را به قتل برسانند و خداوند امر به هجرت کرده ؛ تو در جای من بخواب تا آنکه ندانند من هجرت کردهام ، تو چه میگویی ؟ عرض کرد : یا نبی الله آیا شما به سلامت خواهی ماند ؟ فرمود : بلی ، امیرالمؤ منین خندان شد و سجده شکر به جای آورد . بعد گفت : شما به هر سو که خدا ترا ماءمور گردانیده است بروید ، جانم فدای تو باد ، و هر چه خواهی امر فرما که به جای قبول کنم و از خدا توفیق میطلبم .
پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را در بغل گرفت و بسیار گریست و او را بخدا سپرد .
جبرئیل دست پیامبر صلی الله علیه و آله را گرفت و از خانه بیرون آورد ، و به غار ثور تشریف بردند امیر علیه السلام در جای پیامبر صلی الله علیه و آله خوابید و رداء (روپوش ، عبا) حضرتش را پوشید . کفار خواستند شبانه هجوم بیاورند که ابولهب یکی از آنان بود گفت : شب اطفال و زنان خوابیدهاند بگذارید صبح شود ، چون صبح شد ریختند در خانه پیامبر صلی الله علیه و آله ، یک مرتبه علی علیه السلام از رختخواب مقابل ایشان برخاست و صدا زد .
آنها گفتند : یا علی علیه السلام محمد صلی الله علیه و آله کجاست ؟ فرمود : شما او را به من سپرده بودید ؟ خواستید او را بیرون کنید او خود بیرون رفت . پس دست از علی علیه السلام برداشته و به جستجوی پیامبر صلی الله علیه و آله شتافتند .[۱۰۳]و در حقیقت با این ایثار علی علیه السلام جان پیامبر صلی الله علیه و آله به سلامت ماند و خداوند این آیه را در شاءن علی علیه السلام نازل کرد (از مردم کسانی هستند نفس خویش در راه خشنودی خدا میفروشند و خداوند به بندگانش مهربان است . )[۱۰۴]
ایثار حاتم طائی
سالی قحطی شد و تمام مردم در فشار و مضیقه بودند ، و هر چه داشتند خورده بودند زن حاتم میگوید : شی بود که چیزی از خوراک در منزل ما پیدا نمیشد حتی حاتم و دو نفر از بچههایم (عدی و سفانه ) از گرسنگی خوابمان نمیبرد . حاتم عدی را و من سفانه را با زحمت مشغول نمودیم تا خوابشان ببرد .
حاتم با گفتن داستان مرا مشغول کرد تا خواب روم ، اما از گرسنگی خوابم نمیبرد ولی خود را به خواب زدم که او گمان کند من خوابیدهام ، چند دفعه مرا صدا کرد ، من جواب ندادم .
حاتم داشت از سوراخ خیمه به طرف بیابان نگاه میکرد ، شبهی به نظرش رسید ، وقتی نزدیک شد دید زنی است که به طرف خیمه میآید . حاتم صدا زد : کیستی ؟ زن گفت : ای حاتم بچههای من دارند از گرسنگی مانند گرگ فریاد میکنند .
حاتم گفت : زود برو بچههایت را حاضر کن ، به خدا قسم آنها را سیر میکنم وقتی که این سخن را از حاتم شنیدم فورا از جایم حرکت کردم و گفتم : به چه چیزی سیر میکنی ؟ !
گفت : همه را سیر میکنم ، برخاست و تنها یکی اسبی داشتم که اساس به وسیله آن بار میکردیم آن را ذبح نمود و آتش روشن کرد و قدری از گوشت را به آن زن داد و گفت : کباب درست کن با بچههایت بخور . بعد به من گفت : بچهها را بیدار کن آنها هم بخورند و سپس گفت : از پستی است که شما بخورید و یک عده در کنار شما گرسنه بخوابند .
آمد و یک یک آنها را بیدار کرد و گفت : برخیزید آتش روشن کنید ، و همه از گوشت اسب خوردند؛ اما خود حاتم چیزی از آن نخورد و فقط نشسته بود و خوردن آنها را تماشا میکرد و لذت میبرد .[۱۰۵]
ایذاء
مقدمه
قال الله الحکیم : (ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدینا و الاخره : آنانکه خدا و رسول را به مخالفت آزار و اذیت میکنند خدا آنها را در دنیا و آخرت لعن کرده است .[۱۰۶]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (لا یحل للمسلم اءن یشیر الی اءخیه بنظره تؤ ذیه : برای مسلمان روا نیست ، به برادر مؤ من نوعی نگاه کند که موجب اذیت او شود[۱۰۷]
شرح کوتاه :
از آنجایی که خلائق عیال حق هستند و سر آمد آنها اهل ایمان است ، کسی که برای خلائق سودمند باشد نزد خدا محبوب است .
منشاء اذیت و آزار آنها را مخصوصا مؤ من بهر شکل از دشنام و تهمت و ستم ، و . . . فراهم کند انگار با خدا اعلان جنگ کرده است ، چنانکه در قیامت حق تعالی میفرماید :
(کجایند کسانی که در دنیا دوستانم را اذیت میکردند؛ عدهای برخیزند در حالی که صورتشان گوشت ندارد ، خداوند امر میکند آنان را به دوزخ بیندازند . )
پس پرهیز از هر نوع آزار به دیگران از پدر و مادر و همسایه و دوست لازم و ضروری است و اگر احیانا اتفاق افتد از طرف مقابل بخواهد او را ببخشد .
اذیت به امام سجاد علیه السلام
مردی شجاع در مدینه بود که همه را میخندانید و با مسخرگی رزق و معیشت خود را در میآورد .
جماعتی گفتند : خوب است امام سجاد را دعوت کنیم و قدری او را بخندانی ؛ شاید از گریههای زیاد لحظهای ساکت شود .
جمع شدند و رفتند خدمت امام ، که در راه حضرت را دیدند ، با دو نفر از غلامان میآمد . آن شخص عبای امام را از شانه اش جمع کرد و به شانه اش انداخت و همراهان شروع به خنده کردند .
امام فرمود : این کیست ؟ گفتند : مردی است که مردم را میخنداند و از آنها پول میگیرد .
فرمود : به او بگویید ، روز قیامت آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیدند زیان میبرند .
بعد از این کلام آن شخص دست از اذیت و حرکات ناشایست کشید و به راه راست هدایت یافت .[۱۰۸]
قارون و موسی علیه السلام
حضرت موسی علیه السلام در راه ابلاغ رسالت بسیار رنج کشید و به انواع اذیت و آزار از فرعون و بلعم باعورا و دیگران مبتلا بود تا جائی که قارون پسر عموی موسی علیه السلام از این قاعده آزار رساندن مستثنی نبود .
او ثروت زیادی داشت و به اندازهای داشت که چندین جوان نیرومند ، کلیدهای خزانه او را حمل و نقل میکردند ، و از خانهای گردن کلفتی بود که به زیر دستانش ظلم مینمود .
موسی علیه السلام مطابق فرمان خدا ، از او مطالبه زکات میکرد ، او میگفت : من هم به تورات آگاهی دارم ، و کمتر از موسی نیستم ، چرا زکات مالم را به او بپردازم !
سرانجام غرور قارون باعث شد که تصمیم خطرناکی گرفت ، و آن این بود که : به یکی زن فاحشه که خوش سیما و خوش قامت و فریبا بود گفت : صد هزار درهم به تو میدهم که فردا هنگامی که موسی برای بنی اسرائیل سخنرانی میکند در ملاعام بگویی موسی با من زنا کرد .
آن زن ، این پیشنهاد ناجوانمردانه را پذیرفت . فردای آن روز ، بنی اسرائیل اجتماع کرده بودند موسی تورات را به دست گرفته و از روی آن ، مردم را موعظه میکرد .
قارون با زرق و برق همراه اطرافیان خود در آن اجتماع شرکت نموده بود ، ناگهان آن زن برخاست ، ولی وقتی سیمای ملکوتی موسی علیه السلام را دید ، از تصمیم قبلی خود منصرف شد و با صدای بلند گفت :
ای موسی ، علیه السلام بدان که قارون صد هزار درهم به من داد تا در ملاعام به بنی اسرائیل بگویم تو مرا به سوی خود خواندهای تا با من زنا کنی . تو هرگز مرا به سوی خویش دعوت نکرد ای ، خداوند ساحت مقدس تو را از چنین آلودگی منزه نموده است .
در این هنگام دل پر درد و رنج موسی شکست و درباره قارون چنین نفرین کرد : ای زمین قارون را بگیر و در کام خود فرو بر .
زمین به امر الهی دهن باز کرد و قارون و اموالش را به اعماق زمین فرو برد .
در نقل دیگر آمده است که : حضرت موسی مردم را به احکام و شریعت موعظه میکرد ، به این مطلب رسید :
کسی که زنا کند ولی همسر نداشته باشد صد تازیانه به او میزنیم ، و کسی که زنا کند و همسر داشته باشد ، او را سنگسار میکنیم تا بمیرد .
قارون برخاست و گفت : گر چه خودت باشی ؟ موسی فرمود : آری قارون گفت : بنی اسرائیل گمان میکنند که تو با فلان زن زنا کردهای !
موسی علیه السلام گفت من ؛ آن زن را به اینجا بیاورید ، اگر چنین ادعائی کرد ، طبق ادعایش عمل کنید .
آن زن را نزد موسی علیه السلام آوردند و موسی به او قسم داد که راست بگوید ، آیا من با تو آمیزش کردهام زن هماندم منقلب شد ، که با این تهمت پیامبر علیه السلام خدا را بیازارم ؛ با صراحت گفت : نه ، آنها دروغ میگوید ، قارون فلان مبلغ را به من داد تا چنین بگویم .
قارون سر افکنده شد و موسی به سجده افتاد و گریه کرد و گفت : خدایا دشمن تو مرا آزرد و خواست با تهمت مرا رسوا سازد ، اگر من رسول تو هستم مرا بر او مسلط گردان . . . و نفرین کرد و عذاب الهی یعنی زمین او را به کام خود فرو برد .[۱۰۹]
ایذاء مؤ من حرام است
(حسن بن ابی العلاء) گوید : من به همراه بیست نفر به سوی مکه حرکت کردیم و در هر منزلی از برای آنها گوسفندی میکشتم چون وارد بر امام صادق علیه السلام شدم ، حضرتش فرمود :
وای بر تو این حسین علیه السلام ، آیا مؤ منین را ذلیل میکنی و آنها را اذیت مینمایی عرض کردم : پناه میبرم به خدا از این موضوع فرمود : به من رسیده است که تو در هر منزلی گوسفندی از برای هم سفریهای خود میکشتی .
عرض کردم : آری ولکن به خدا قسم من برای خشنودی پروردگار این کار را میکردم حضرت فرمود : آیا نمیبینی در آنها کسانی هستند که دوست دارند دارای مال باشند و مانند تو آنها نیز نیکوئی کنند ، و حال آنکه قدرت ندارند ، و بر آنها گران می آید !
عرض کردم : توبه میکنم و دیگر این عمل را انجام نمیدهم حضرت فرمود : حرمت مؤ من نزد خدا بزرگتر است از هفت آسمان و هفت زمین و فرشتگان و کوهها و آنچه در آنهاست . [۱۱۰]
ایذاء به امیرالمؤ منین علیه السلام ایذاء به پیامبر است
(عمرو بن شاس اسلمی ) که از اصحاب (حدیبیه ) است روایت کرد که : من با علی علیه السلام به سوی یمن رفتیم در این سفر من از او رنجیدم و کینه اش در دلم جای گرفت .
همین که از سفر آمدیم ، در مسجد نزد مردم از برخورد علی علیه السلام شکایت کردم . سخنانم دهن به دهن به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید .
روزی صبح داخل مسجد شدم ، دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب در مسجد میباشد . همین که مرا دید نگاه تندی به من کرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم .
آنگاه فرمود : ای عمرو به خدا سوگند مرا اذیت کردی ! عرضه داشتم پناه میبرم به خدا از اینکه ترا بیازارم .
فرمود : آری مرا آزردی ، چون هر کس علی علیه السلام را بیازارد مرا آزرده است .[۱۱۱]
متوکل
از بدترین (خلفاء بنی عباس متوکل ) بود که در ایذاء نسبت به امام هادی و سادات و شیعیان و قبر امام حسین علیه السلام و زوار قبرش کمال ستم را روا داشت .
فرماندار مدینه به نام (عبدالله بن محمد) به دستور متوکل آن قدر امام هادی را اذیت و اهانت کرد تا حضرت مجبور شدند نامهای به متوکل بنویسند .
بعد از مدتی متوکل به زور امام را از مدینه به سامراء انتقال داد و سپس مشغول به آزار حضرت شد شبی متوکل سعید دربان خود را طلبید و گفت : نصف شب نردبان بگذار وارد خانه امام شوید و تفتیش کنید اگر اسلحه و اموالی دارد بگیرد .
بر اثر سعایت ، متوکل جماعتی از ترکان را فرستاد تا به خانه امام هجوم بیاورند و هر چه یافتند بگیرند و امام را به مجلسش بیاورند . وقتی امام را به مجلس متوکل آوردند مشغول شراب خوردن بود و به حضرت شراب تعارف کرد و بعد گفت : برایم شعر بخوان . . . .
و بار دیگر حضرت را حاضر به مجلس خود کرده و دستور داد (چهار نفر غلام خزر جلفی )[۱۱۲]بر امام شمشیر زدند اما امام با قدرت امامت و معجزه این بلیه را از خود دفع کردند .
در سال ۲۳۷ متوکل امر کرد قبر امام حسین را خراب کنند و خانههای اطراف قبر را از بین ببرند و زراعت کنند و منع کرد و گفت : هر کسی به زیارت امام حسین بیاید دست و یا پای او را ببرند ! !
متوکل (عمر بن فرج ) را فرماندار مکه و مدینه کرد و او به دستور متوکل ، مردم را از احسان به سادات منع میکرد به حدی که مردم از ترس جان ، کمک به سادات نمیکردند؛ و چنان کار اولاد امیرالمؤ منین علیه السلام سخت شده که زنهای علویه تمام لباسهای ایشان کهنه و پاره شده بود و یک لباس سالم نداشتند که نماز در آن بخوانند مگر یک پیراهن کهنه برایشان باقی مانده بود .
هر گاه میخواستند نماز بخوانند به نوبت یکی آن پیراهن را میپوشید نماز میخواند بعد از نماز از تن در میآورد و دیگر برای نماز میپوشید . و به چرخ ریسی مشغول بودند آن قدر این سختی و اذیت ادامه داشت تا منتصر به دوستی امیرالمؤ منین پدر خود متوکل را با شمشیر به قتل رساند[۱۱۳]
ایمان
مقدمه
قال الله الحکیم : (یا ایها الذین آمنوا امنوا بالله و رسوله و الکتاب
- ای کسانی که (به زبان ) ایمان آوردهاید (به دل ) بخدا و رسول و کتابش (قرآن ) ایمان آورید)[۱۱۴]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : الایمان عقد بالقلب و نطق باللسان و عمل بالارکان
- ایمان (معجونی از) اعتقاد قلبی و گفتنش به زبان و عمل بوسیله جوارح است ) .[۱۱۵]
شرح کوتاه :
مؤ منین در درجات مختلف ایمانی هستند ، ایمان که دارای چهار رکن توکل و تفویض و رضا و تسلیم است اگر کسی دارنده این ارکان باشد صاحب سکینه و آرامش ، و ایمانش مستقر است .
و آنهائی که دارای اعتقادی ضعیف و به زبان مدعی آن هستند و در امتحانات الهی کلمات کفرآمیزی میگویند ، و کارهای خلاف انجام میدهند ، ایمانشان غیر مستقر است مگر نفرمود : [۱۱۶](خدا دنیا را به دوست و دشمن میدهد اما ایمان را به برگزیدگان از خلق خود عنایت میکند) لذا عدد اهل ایمان واقعی و کامل در همیشه تاریخ بسیار کم بودند که بردباری وزیر شاه و خرد امیر لشگر آنها بوده است .
حارثه
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم گزارد ، سپس در مسجد نگاهش به جوانی (حارثه بن مالک انصاری ) افتاد که چرت میزد و سرش پایین میافتاد .
رنگش زرد بود و تنش لاغر و چشمانش به گودی فرو رفته بود . فرمود : حالت چطور است ؟ عرض کرد : مؤ من حقیقی ام .
فرمود : هر چیزی را حقیقتی است ، حقیقت گفتار تو چیست ؟ گفت : یا رسول الله صلی الله علیه و آله به دنیا بی رغبت شدهام ، شب را بیدارم و روزهای گرم را (در اثر روزه ) تشنگی میکشم ؛ گویا عرش پروردگار را مینگرم که برای حساب گسترده گشته ؛ و گویا اهل بهشت را میبینم که در میان بهشت یکدیگر را ملاقات میکنند ، و ناله اهل دوزخ را در میان دوزخ میشنوم !
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این بندهای است که خدا دلش را نورانی فرموده ؛ بصیرت یافتی ثابت قدم باش .
عرض کرد : یا رسول الله از خدا بخواه که شهادت در رکابت را به من روزی کند ! فرمود : خدایا به حارثه شهادت روزی کن . چند روزی نگذشت که پیامبری لشگری را برای جنگ فرستاد و حارثه را در آن جنگ هم فرستاد . او به میدان جنگ رفت و نه نفر کشت و خود هم (دهمین ) نفر از مسلمانان بود که شربت شهادت نوشید .[۱۱۷]
جوانمردی و ایمان
شاگردان و یاران امام صادق علیه السلام به گرد او حلقه زده بودند . اما از یکی از یارانش پرسید : به چه کسی (فتی ) (جوان ) میگویند ؟ او در پاسخ عرض کرد : آن کسی که در سن جوانی است .
فرمود : با اینکه اصحاب کهف در سنین پیری بودند خداوند آنها را به خاطر ایمانی که داشتند با عنوان (جوان ) یاد کرده است در آیه ۱۰ سوره کهف میفرماید :
(یاد آور زمانی را که این گروه جوانان به غار پناه بردند)[۱۱۸]
آنگاه در پایان حضرت فرمود :[۱۱۹]
(هرکس به خدا ایمان داشته باشد و تقوا پیشه کند ، جوان (مرد) است . )[۱۲۰]
مراتب ایمان
امام صادق علیه السلام به مرد (سراج ) (زین ساز) که خدمتگزارش بود فرمود : بعضی از مسلمین دارای یک سهم از ایمان و بعضی دارای دو سهم و بعضی سه و بعضی هفت سهم هستند سزاوار نیست بر شخصی که یک سهم از ایمان را داراست بار کنند و وادار کنند آنچه آن کس دو سهم از ایمان را دارد؛ و آنکه دو سهم ایمان دارد سه سهم بر او بار کنند ؟ فرمود : برایت مثالی بزنم ، مردی بود که همسایهای نصرانی داشت و او را به اسلام دعوت نمود او اجابت کرد و مسلمان شد .
چون سحر شد درب خانه اش آمد و در زد ، گفت : کیستی ؟ گفت : من فلانی هستم ، وضو بگیر و لباس بپوش برویم برای نماز پس تازه مسلمان وضو گرفت و لباس پوشید و برای نماز حاضر گشت هر دو نماز بسیار خواندند ، پس از آن نماز صبح خواندند و صبر کردند تا صبح روشن شد .
(نصرانی ) خواست منزل برود آن مرد به او گفت : کجا میروی روز کوتاه است و الان ظهر است نماز ظهر بخوانیم .
پس نشست تا نماز ظهر را خواند ، خواست برود گفت : نماز عصر نزدیک است صبر کرد و نماز عصر را خواند ، خواست برود گفت : نماز مغرب را هم بخوان و این وقتش کوتاه است ، پس او را نگه داشت و نماز مغرب را نیز خواند ، باز خواست برود گفت : یک نماز دیگر باقی مانده ، صبر کن نماز عشا را بخوانیم ، پس نماز را خواندند و از یکدیگر جدا شدند .
چون سحر شد (مسلمان نا وارد) درب نصرانی تازه مسلمان را کوبید . گفت : کیستی ؟ خود را معرفی کرد و گفت : وضو بگیر و لباس بپوش ، برویم نماز بگذاریم ! تازه مسلمان گفت :
برای این دینت شخصی را پیدا کن که بیکارتر از من باشد؛ من مردی بینوا و دارای عیال و فرزندانم .
پس حضرت صادق علیه السلام فرمود : او را به نصرانیت بازگردانید و مانند اولش شد (او را در چنین فشاری قرار داد که از دین محکمی بیرونش آورد) .[۱۲۱]
ایمان سعید بن جبیر
(سعید بن جبیر) از ارادتمندان ثابت قدم امام سجاد علیه السلام بود ، و به همین علت حجاج سفاک که قریب بیست سال از طرف بنی امیه و بنی مروان بر شهرهای کوفه و عراق و ایران حکمران بوده و با سنگدلی که داشته حدود (صد و بیست هزار نفر را کشته ) بود که از کشته گان سادات و دوستداران علی علیه السلام از کمیل بن زیاد ، قنبر غلام علی علیه السلام و سعید بن جبیر را میتوان نام برد .
حجاج که از ایمان و عقیده اش آگاه بود دستور داد او را تعقیب کنند و دستگیر نمایند .
او اول به اصفهان رفت ، حجاج متوجه شد ، و به حکمران اصفهان نوشت او را دستگیر کند . حکمران به وی احترام کرد و گفت : زود از اصفهان به جای امنی بیرون رود . سپس به حوالی قم و بعد به آذربایجان رفت چون توقفش طولانی شد) .
به عراق آمد و در لشگر (عبدالرحمان بن محمد) که بر ضد حجاج قیام کرده بود شرکت جست .
عبدالرحمان شکست خورد و سعید به مکه فرار کرد و به طور ناشناس در جوار خانه خدا اقامت گزید .
در آن زمان (خالد بن عبدالله قصری ) که مردی بی رحم بود از طرف خلیفه ولید بن عبدالملک حاکم مکه بود ولید به خالد نوشت : مردان نامی عراق را که در مکه پنهان شدهاند دستگیر کن و نزد حجاج بفرست .
حاکم مکه سعید را دستگیر و به کوفه فرستاد . حجاج در شهر واسط نزدیکی بغداد بود و سعید را به نزدش بردند .
حجاج سؤ الاتی از سعید درباره نامش و پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و ابوبکر و عمر و عثمان و . . . کرد حجاج گفت : تو را چگونه به قتل برسانم ؟ فرمود : هر طور امروز مرا بکشی فردای قیامت به همان گونه کیفر میبینی .
حجاج گفت : میخواهم ترا عفو کنم ؟ فرمود : اگر عفو از جانب خداست میخواهم ، ولی از تو نمیخواهم .
حجاج به جلاد دستور داد سعید را در جلویش سر ببرد . سعید با اینکه دستهایش از پشت بسته بود این آیه را تلاوت نمود (من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را آفریده ، من به او ایمان دارم و از مشرکان نیستم . )[۱۲۲]
حجاج گفت : روی او را از سمت قبله به جانب دیگر بگردانید ، چون چنین کردند این آیه بخواند(هرجا روی بگردانید باز به سوی خداست ) .[۱۲۳]
حجاج گفت : او را به رو بخوابانید ، چون چنین کردند این آیه بخواند (شما را از خاک آفریدیم و به خاک بازگردانیم و بار دیگر از خاک بیرون میآوریم . )[۱۲۴]
حجاج گفت : معطل نشوید ، زودتر او را بکشید؛ سعید شهادتین گفت و فرمود : خدایا به حجاج بعد از من مهلت نده تا کی را بکشد ، و جلاد سر سعید (چهل ساله ) را از تن جدا کرد .
بعد از شهادت این مظهر کامل ایمان ، حال حجاج دگرگون و دچار اختلال حواس گردید و پانزده شب بیشتر زنده نبود . و هنگام مرگ گاهی بی هوش و زمانی به هوش میآمد و پی در پی میگفت : مرا با سعید بن جبیر چکار بود ؟[۱۲۵]
سلمان فارسی
برای ایمان ده درجه است و (سلمان فارسی ) در درجه دهم ایمان قرار داشت ؛ و عالم به غیب و منایا (تعبیر خواب ) و بلایا و علم انساب بوده و از تحفهای بهشتی در دنیا میل کرده بود پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : هر وقت جبرئیل نازل میشد از جانب خدا میفرمود : سلام مرا به سلمان برسان .
برای ذکر نمونه از مقام ایمانی کمالات او از دیدار ابوذر از سلمان نقل میکنیم : وقتی جناب (ابوذر) بر سلمان وارد شد ، در حالی که دیگی روی آتش گذاشته بود ، ساعتی باهم نشستند و حدیث میکردند؛ ناگاه دیگ از روی سه پایه غلطید و سرنگون شد و چیزی از آن نریخت .
سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت ، و باز زمانی نگذشت که دوباره سرنگون شد و چیزی از آن نریخت ، دیگر باره سلمان آن را برداشت و به جای خود گذاشت .
ابوذر وحشت زده از نزد سلمان بیرون شد و به فکر بود که در راه امیرالمؤ منین علیه السلام را ملاقات کرد و حکایت دیگ را نقل کرد .
حضرت فرمود : ای ابوذر اگر سلمان خبر دهد ترا به آنچه میداند ، هر آینه خواهی گفت : (رحم الله قالت سلمان : خدا قاتل سلمان را رحمت کند) ای ابوذر سلمان باب الله در زمین است ، هر که معرفت به حال او داشته باشد مؤ من است و هر که انکار او کند کافر است ، سلمان از ما اهل بیت علیه السلام است .[۱۲۶]
برادری
مقدمه
قال الله الحکیم : (انما المؤ منون اخوه به حقیقت همه مؤ منین با یکدیگر برادر هستند)[۱۲۷]
قال الباقر علیه السلام : (علیک باخوان الصدق فانهم عده عند الرخا و جنه عند البلاء : بر توست که برادران راستگو بگیری که هنگام بیچاره گی ذخیره و در موقع بلاء سپرند[۱۲۸]
شرح کوتاه :
برادری و رفاقت در هر زمان برای اهلش عزیز و لازم است . خداوند نعمتی بر بنده بمثل توفیق درک و صحبت دوستان دینی نداده است .
آیا نمیبینید که خداوند اول کرامتی که به انبیاء هنگام بعثتشان داد ، دوست و برادر و ولی بوده است ، و این دلیل بزرگی است که بعد از معرفت خدا و رسول ، نعمتی شیرین تر و پاک تر از برادری در راه خدا و رفیق صالح نبوده است .
از دوستی و اخوت با کسانی که بخاطر طمع یا خوردن و یا مقصدی دنیائی دارند باید پرهیز کرد و برادر دینی کم با معرفت بهتر از زیاد بدون معرفت میباشد[۱۲۹]
=جن برادر انس
امام باقر علیه السلام فرمود : جماعتی از مسلمین به سفری رفتند و راه را گم کردند تا بسیار تشنه شدند .
(از جاده به کناری رفتند) و کفن پوشیدند و خود را به ریشههای درختان (مرطوب ) چسبانیدند .
پیرمردی سفید پوشی نزد آنها آمد و گفت : برخیزید ، باکی بر شما نیست ، این آب است . آنها برخاستند و آشامیدند و سیر آب گشتند .
گفتند : ای پیرمرد خدا ترا رحمت کند تو کیستی ؟ گفت : من از طایفه جنی هستم که با رسول خدا صلی الله علیه و آله بیعت کردند . از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که مؤ من برادر مؤ من ، و چشم و راهنمای اوست ، شما نباید با بودن من از تشنگی از بین بروید .[۱۳۰]
صفت برادران
(محمد بن عجلان ) گوید : خدمت امام صادق علیه السلام بودم که مردی آمد و سلام کرد . حضرت از او پرسید : حال برادرانت که از آنها جدا شدی چطور بود ؟ او ستایش نیکو و مدح بسیار نمود . امام فرمود : ثروتمندان فقراء را عیادت میکنند ؟ گفتم : خیلی کم . فرمود : دیدار و احوالپرسی ثروتمندان از فقراء چگونه است ؟ عرض کردم : اندک .
فرمود : دستگیری توانگران از بینوایان چگونه است ؟ عرض کردم : شما اخلاق و صفاتی را ذکر میکنید در میان مردم ما کمیاب است ، فرمود : چگونه اینان خود را شیعه میدانند (که نسبت برادری میان پولداران با فقراء وجود ندارد) .[۱۳۱]
بر درب خانه برادر
امام باقر علیه السلام فرمود : یکی از فرشتگان از درب خانهای عبور میکرد ، مردی را دید که درب آن خانه ایستاده است . از وی پرسش نمود : چرا در این جا ایستادهای ؟ آن شخص گفت : در این خانه برادری دارم میخواهم سلام کنم .
فرشته سؤ ال کرد : آیا از خویشاوندان تو است یا آنکه به وی نیازمندی و میخواهی عرض حاجت کنی ؟ گفت : هیچ یک از اینها نیست ، جز آنکه بین ما حرمت برادری اسلامی است ، و تازه کردن عهد و سلام کردن من بروی در راه خشنودی خداست .
فرشته گفت : من فرستاده خدایم به سوی تو؛ خدایت درود میفرستد و میفرماید :
ای بنده من تو به دیدار من آمدی و مرا اراده کردی ، اینک به پاداش حفظ حقوق برادری و نگاه داشتن حرمت برادری اسلامی ، بهشت را بر تو واجب نمودم ، و از خشم و آتش خود ترا دور ساختم .[۱۳۲]
فرماندار
مردی از اهل ری گفت : یکی از نویسندگان (یحیی بن خالد) فرماندار شهر شد . مقداری مالیات بدهکار بودم که اگر میگفتند فقیر میشدم . هنگامی که او فرماندار شد ترسیدم . مرا بخواهد و مالیات از من بگیرد . بعضی از دوستان گفتند : او پیرو امامان است ؛ لکن هراس داشتم شیعه نباشد و مرا به زندان بیاندازد .
به قصد انجام حج ، خدمت امام کاظم علیه السلام رسیدم ، از حال خویش شکایت کردم و جریان را گفتم . امام نامهای برای فرماندار نوشت به این مضمون (بسم الله الرحمن الرحیم )
بدان که خداوند را زیر عرش سایه رحمتی است که جا نمیگیرد در آن سایه مگر کسی که نیکی و احسان به برادر دینی خویش کند و او را از اندوه برهاند و وسائل شادمانیش را فراهم کند ، اینک آورنده نامه از برادران تو است و السلام . )
چون از مسافرت حج بازگشتم ، شبی به منزل فرماندار رفتم و به دربان او گفتم بگو شخصی از طرف امام کاظم علیه السلام پیامی برای شما آورده است .
همین که به او خبر دادند با پای برهنه از خوشحالی تا در خانه آمد درب را باز کرد و مرا در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن نمود و مکرر پیشانیم را میبوسید و از حال امام میپرسید .
هر چه پول و پوشاک داشت با من تقسیم کرد ، و هر مالی که قابل قسمت نبود معادل نصف آن پول میداد؛ بعد از هر تقسیم میگفت : آیا مسرورت کردم ؟ میگفتم : به خدا سوگند زیاد خوشحال شدم . دفتر مطالبات را گرفت و آنچه به نام من بود محو کرد ، و نوشتهای داد که در آن گواهی کرده بود که از من مالیات نگیرند .
از خدمتش مرخص شدم و با خود گفتم : این مرد بسیار به من نیکی کرد ، هرگز قدرت جبران آن را ندارم ، بهتر آن است که حجی بگزارم و در موسم حج برایش دعا کنم و به امام نیکی او را شرح دهم .
آن سال به مکه رفتم و خدمت امام رسیدم و شرح حال او را عرض کردم . پیوسته صورت آن جناب از شادمانی افروخته میشد . گفتم : مگر کارهای او شما را مسرور کرده است ؟ فرمود : آری به خدا قسم کارهایش مرا شاد نمود ، او خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین را شاد نموده است . )[۱۳۳]
علی علیه السلام برادر پیامبر صلی الله علیه و آله
یکی از کارها بسیار مهمی که پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از پنج یا هشت ماه به مدینه آمدند انجام دادند آن بود که عقد برادری میان مهاجر و انصار منعقد کردند .
(عبدالله بن عباس ) گفت : چون آیه (انما المؤ منون اخوه : همانا مؤ منان با یکدیگر برادرند . )
نازل شد رسول خدا بین جمیع مسلمانان برادری را به عنوان یک اصل برقرار کردند ، و هر دو نفر را با یکدیگر برادر نمودند .
ابابکر را با عمر ، عثمان را با عبدالرحمان و . . . برادر نمودند ، به مقدار مقام و مرتبه و تناسب افراد بین آنها برادری را تعیین کردند .
(امیرالمؤ منین علیه السلام بر روی خاک دراز کشیده بودند ، پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند نزدش و فرمودند : یا ابا تراب بپاخیز ، که ترا با کسی برادری ندارم والله که ترا برای خود ذخیره کردم . )[۱۳۴]
بی نیازی
مقدمه
قال الله الحکیم : (لا تمدن عینیک الی ما متعنا به
- از این ناقابل متاع دنیوی که بطائفهای از مردم دادیم چشم بپوشان .[۱۳۵]
قال الصادق علیه السلام : (شرف المؤ من قیام اللیل و عزه استغناوه عن الناس )
- بزرگی مؤ من به نماز شب و عزتش به بی نیازی از مردم است .[۱۳۶]
شرح کوتاه :
ضد صفت زشت طمع ، بی نیازی از مردم است . در عرف اگر گفته شود فلان شخص بی نیاز است ، خیال میکنند چون ثروت دارد بی نیاز است ، در حالی که بی نیاز واقعی ، استغناء نفس از آنچه مردم دارند و طمع نداشتن به متاع دیگران است .
انسانهای بی نیاز از خلق ، آبرومند میباشند و اعتماد بخدا که بزرگترین سرمایه است را دارند .
اینکه از گدائی و سئوال از دیگران مذمت شده ، بخاطر اینست که : شرف و عزت انسانی از بین میرود ، و فقر حاضری است که انسان را اسیر و بند دیگران میکند؛ و شوقش به خدا کم میشود .
درسی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله
مردی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله در تنگدستی سخت قرار گرفت . روزی زنش به او گفت : خوب است خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بروی و از ایشان تقاضای کمکی کنی . آن مرد خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ، همین که چشم حضرت به او افتاد فرمود : (هر که از ما چیزی درخواست کند به او میدهیم اما اگر خود را بی نیاز نشان دهد ، خدا او را غنی خواهد کرد . )[۱۳۷]
مرد از شنیدن این سخن با خودش گفت : منظور پیامبر صلی الله علیه و آله از این کلام من هستم ، از همانجا برگشت و جریان را برای زن خود شرح داد . زنش گفت : حضرت نیز بشری است ، به ایشان بگو آنگاه ببین چه میفرماید :
برای مرتبه دوم آمد؛ باز همان جمله را شنید . سومین مرتبه که برگشت و همان جملات را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنید ، به نزد یکی از دوستان خود رفت و کلنگ دو سری از او به عاریه گرفت .
تا شامگاه در کوهها هیزم جمع آوری نمود و شب به طرف خانه بازگشت و هیزم را به پنج سیر آرد فروخت ، نانی تهیه کرده و با زن خود میل کردند . فردا جدیت بیشتر کرد و هیزم زیادتری آورد؛ و هر روز مقدار زیادتر ، تا توانست یک کلنگ بخرد .
چندی گذشت در اثر فعالیت دو شتر و یک غلام خرید و کم کم از ثروتمندان شد . روزی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله شرفیاب شده و جریان زندگی و کلام حضرتش را بازگو کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : من گفتم (کسی که بی نیازی جوید خدا او را بی نیاز گرداند . )[۱۳۸]
اسکندر و دیو
هنگامی که (اسکندر) ، به عنوان فرماندار کل یونان انتخاب شد ، از همه طبقات برای تبریک نزد او آمدند ، اما (دیوژن ) حکیم معرف نزد او نیامد .
اسکندر خودش به دیدار او رفت ؛ و شعار دیوژن قناعت و استغناء و آزادمنشی و قطع و استغناء و آزاد منشی و قطع طمع از مردم بود .
او در برابر آفتاب دراز کشیده بود ، وقتی احساس کرد که افراد فراوانی ، به طرف او میآیند کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش میآمد خیره کرد ، ولی هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او میآمد نگذاشت ، و شعار بی نیازی و بی اعتنایی را همچنان حفظ کرد .
اسکندر به او سلام کرد و گفت : اگر از من تقاضایی داری بگو !
دیوژن گفت : یک تقاضا بیشتر ندارم . من دارم از آفتاب استفاده میکنم و تو اکنون جلو آفتاب را گرفتهای ، کمی آن طرف تر بایست !
این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی ابلهانه آمد و با خود گفتند : عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمیکند !
اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغنای نفس دیوژن حقیر دید ، سخت در اندیشه فرو رفت .
پس از آن که به راه افتاد . به همراهان خود که حکیم را مسخره میکردند گفت : به راستی اگر اسکندر نبودم ، دلم میخواست دیوژن باشم .[۱۳۹]
اعتراض محمد بن منکدر
(محمد بن منکدر) گوید امام باقر علیه السلام را ملاقات کردم و خواستم او را پند و موعظه کنم ، که او مرا موعظت کرد .
گفتند : به چه چیز ترا موعظت کرد ؟ گفت : در ساعتی از روز که هوا گرم بود به اطراف مدینه بیرون رفتم ، و امام باقر علیه السلام را که کمی فربه بود ملاقات کردم . او بر دوش دو غلام سیاه خود تکیه کرده بود و میآمد ، با خود گفتم بزرگی از بزرگان قریش در این ساعت گرم در طلب دنیا بیرون آمده خوب است او را موعظه کنم .
پس سلام کردم ؛ و امام نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام مرا داد . گفتم : خدا کارت را اصلاح کند ، خوب است بزرگی از بزرگان قریش با چنین حالت در طلب دنیا باشد ! اگر مرگ بیاید و تو بر این حال باشی کارت مشکل است .
امام دست از دوش غلامان برداشت و تکیه کرد و فرمود : به خدا قسم اگر مرگ در این حال مرا دریابد ، در طاعتی از طاعات خدا بودهام که خود را از حاجت به تو و مردم باز داشتهام ؛ وقتی از آمدن مرگ ترسانم که مرا در حالی که معصیتی از معاصی الهی را مشغول بوده باشم فرا گیرد .
محمد بن منکدر گوید : گفتم : خدا ترا رحمت کند ، میخواستم ترا موعظه نمایم تو مرا موعظه نافع فرمودی .[۱۴۰]
ابوعلی سینا
آوردهاند که (شیخ الرئیس ابوعلی سینا) روزی با کوبه وزارت میگذشت ، کناسی را دیده که به کار متعفن خویش مشغول است و این شعر به آواز بلند میخواند :
گرامی داشتم ای نفس از آنت که آسان بگذرد بر دل جهانت ابوعلی سینا تبسمی نمود و به او فرمود : حقا خوب نفس خود را گرامی داشتهای که به چنین شغل پست (در آوردن خاک و نجاسات از چاه ) مبتلا هستی از کناس از کار دست کشید و رو به ابوعلی سینا کرد و گفت :
نان از شغل خسیس (کار پست ) میخورم تا بار منت شیخ الرئیس نکشم . [۱۴۱]
مناعت طبع عبدالله بن مسعود
(عبدالله بن مسعود) از اصحاب نزدیک پیامبر صلی الله علیه و آله بود ، و در مکتب آن حضرت شخصی غیور و وارسته به بار آمد .
در زمان خلافت عثمان ، او بیمار و بستری شد که در همان بیماری از دنیا رفت .
خلیفه به عیادت او رفت ، دید اندوهگین است .
پرسید : از چه چیزی ناراحتی ؟ گفت : از گناهانم . خلیفه گفت : چه میل داری تا برآورم ؟ گفت : مشتاق رحمت خدا هستم .
سؤ ال کرد : اگر موافق باشی طبیبی بیاورم .
گفت : طبیب ، بیمارم کرده است .
سؤ ال کرد : اگر مایل باشی دستور دهم ، عطائی از بیت المال برایت بیاورند ؟ گفت : آن روز که نیازمند بودم ، چیزی به من ندادی ، امروز که بی نیاز هستم میخواهی چیزی به من بدهی !
خلیفه گفت : این عطا و بخشش ، برای دخترانت باشد .
گفت : آنها نیز نیازی ندارند ، چرا که من به آنها سفارش کردهام سوره واقعه را هر شب بخوانند؛ زیرا از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود : کسی که سوره واقعه را در هر شب بخواند هرگز دچار فقر نمیشود .[۱۴۲]
بخل
مقدمه
قال الله الحکیم : (الذین یبخلون و یاءمرون الناس بالبخل و یکتمون ما اتهم الله من فضله و اعتدنا للکافرین عذابا مهنیا
- آن گروه (اهل کتاب ) که بخل میورزند و مردم را به بخل وادار میکنند و آنچه را خدا از فضل خود به آنها داده کتمان میکنند ، خدا بر این کافرین عذابی سخت مهیا داشته است )[۱۴۳]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (جاهل سخی اءحب الی الله من عابد بخیل : جاهل سخاوتمند نزد خدا از عابد بخیل محبوب تر است ) .
شرح کوتاه :
از مظاهر دنیا و دوستی بخل است ، و آن امساک از دادن چیزی به دیگران ، و جمع مال و منال است .
از دامهای شیطان یکی بخل است که جلو دهها فضائل همانند انفاق و بخشش و ایثار و کمک به دیگران را میگیرد و سبب میشود .
که معصوم علیه السلام بفرماید : (هیچ بخیلی وارد بهشت نمیشود) .
صفت بخل آنقدر نفرت انگیز است ، که اگر کسی به دیگری میبخشد او باطنا ناراحت میشود . بر خانواده اش سخت میگیرد ، دوست ندارد مهمانی به خانه اش بیاید حتی خودش مهمانی نمی رود تا کسی خانه اش نیاید ، و با اهل سخاوت دوستی نمیکند؛ لذا روایت وارد شده که پیامبر صلی الله علیه و آله از صفت بخل همیشه به خدا پناه میبرد[۱۴۴]
گناه بخیل
پیامبر صلی الله علیه و آله به طواف خانه خدا مشغول بود ، مردی را دید که پرده کعبه را گرفته و میگوید : خدایا به حرمت این خانه مرا بیامرز !
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : گناه تو چیست ؟ گفت : گناهم بزرگتر از آن است که برایت توصیف کنم . فرمود : وای بر تو ، گناه تو بزرگتر است یا زمینها ؟ گفت : گناه من .
فرمود : گناه تو بزرگتر است یا کوهها ؟ گفت : گناه من .
فرمود : گناه تو بزرگتر است یا آسمانها ؟ گفت : گناه من .
فرمود : گناه تو بزرگتر است یا عرش خدا ؟ گفت : گناه من .
فرمود : گناه تو بزرگتر است یا خدا ؟ گفت : خدا اعظم و اعلی و اجل است .
فرمود : وای بر تو گناه خود را برایم وصف کن . گفت : یا رسول الله ، من مردی ثروتمندم و هر وقت سائلی رو به من میآورد که از من چیزی بخواهد ، گویا شعله آتشی رو به من میآورد .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : از من دور شو و مرا به آتش خود مسوزان ! قسم به آن که مرا به هدایت و کرامت برانگیخته است ، اگر میان رکن و مقام بایستی و دو هزار سال نمازگزاری و چندان بگریی که نهرها از اشکهایت جاری شود و درختان از آن سیراب گردند ، و آنگاه با بخل و لئامت بمیری خدا ترا به جهنم میافکند .
وای بر تو ، مگر نمی دانی که خدا میفرماید (هر که بخل کند تنها بر خود بخل میکند . )[۱۴۵]
(و هر کسی از بخل ، نفس خویش را نگاهدارد آنان رستگارانند . )[۱۴۶]
منصور دوانقی
(منصور دوانقی ) دومین (خلیفه عباسی ) ، مشهور به بخل و امساک بود . او برای صله و جایزه ندادن به ادبا و شعراء اول به شاعر میگفت : اگر قبلا کسی این اشعار را از حفظ داشته باشد یا ثابت شود که شعر از شاعر دیگری است ، نباید انتظار جایزه داشته باشی .
اگر شاعر شعرش مال خودش بود ، به وزن طومار شعرش پول میکشید ، و به او میداد ! تازه خودش به قدری خوش حافظه بود ، که شعر شاعر را حفظ میکرده و برای شاعر میخوانده ، و غلامی خوش حافظه داشته که او هم شعر را در جا حفظ میکرده و سپس رو به شاعر میکرد و میگفت : این شعر را گفتی نه تنها من بلکه این غلام من آن را حفظ دارد ، و این کنیز که در پس پرده نشسته نیز آن را حفظ دارد ، سپس به اشاره خلیفه ، کنیزک هم که سه بار از شاعر و خلیفه و غلام شنیده بود ، قصیده را از اول تا آخر میخواند و شاعر بدون دریافت چیزی با تعجب و دست خالی بیرون میرفت ! !
روزی (اصمعی ) شاعر توانا و مشهور که از وضع بخل منصور به تنگ آمده بود اشعاری با کلمات مشکل ساخت و بر روی ستون سنگی شکستهای نوشت ، و با تغییر لباس و نقاب زده به صورت عشایر که جز دو چشمش پیدا نبود ، نزد منصور آمد و با لحنی غریبانه گفت : قصیدهای سرودهام ، اجازه میخواهم آن را بخوانم .
منصور مانند همیشه توضیحات را برای او داد ، و اصمعی هم قبول کرد و شروع به خواندن قصیده پر از الفاظ عجیب و غریب و لغات ناماءنوس و جملات غامض پرداخت تا قصیده به پایان رسید ،[۱۴۷]منصور با همه دقت و غلام و کنیز با همه هوش سرشار نتوانستند اشعار را حفظ کنند ، و برای اولین بار فرو ماندند .
سرانجام منصور گفت : ای برادر عرب معلوم میشود که شعر را خودت گفتی ، طومار شعرت را بیاور تا به وزن آن جایزه بدهم .
اصمعی گفت : من کاغذی پیدا نکردم روی ستون سنگی نوشتم ، روی بار شترم هست و آن را آورد . منصور در شگفت ماند که اگر تمام موجودی خزانه را در یک کفه ترازو بریزند ، با آن برابری نمیکند ، چکار کند؛ با هوشی که داشت گفت : ای عرب تو اصمعی نیستی ؟ او نقاب از چهره اش برداشت ، همه دیدند او اصمعی است .[۱۴۸]
بخیلهای عرب
گفته شده : بخلیهای عرب چهار نفرند . (اول حطیئه ) است ، گویند : روزی عرب درب خانه خود ایستاده بود و عصائی در دست داشت . شخصی از آنجا میگذشت ، به او رسید و گفت : ای حطیئه من مهمان توام ، حطیئه اشاره به عصا نمود و گفت : این را برای پذیرائی مهمانان مهیا نمودهام !
دوم : حمیدار قط است ، گویند : روزی جمعی را مهمان نمود و به آنان خرماخورانید بعد از خوردن خرماها ، آنها را سرزنش میکرد که چرا بِسْمِ اللّهِالْرَّحْمنِ الْرَّحیم ْهستهای خرما را خوردید ! ! سوم : (ابوالاسواد دئلی ) است ، گویند : روزی یک دانه خرما به فقیری داد و فقیر گفت : خدا در بهشت به تو یک دانه خرما بدهد . ابوالاسواد هم گفت : اگر به بینوایان چیزی بدهیم ، خودمان از آنها درمانده تر شویم !
چهارم : (خالد بن صفوان ) است ، گویند : هرگاه درهمی به دستش میآمد می گفت : ای پول چقدر گردش کردهای و پرواز نمودی که به دستم رسیدی ، اکنون به صندوق افکنم و زندانیت به طول میانجامد . آنگاه پول را در صندوق میافکند و قفل بر آن میزد .
به وی گفتند : چرا انفاق نمیکنی و حال آنکه ثروت تو خیلی زیاد است ؟ در جواب میگفت : ادامه روزگار بیشتر است .[۱۴۹]
ثعلبه انصاری
(ثعلبه بن حاطب انصاری ) خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد : یا رسول صلی الله علیه و آله ، دعا خداوند به من ثروتی عنایت کند .
فرمود : مقدار کمی که شکر آن را بتوانی بهتر از ثروت زیاد است که نتوانی سپاس آن را انجام دهی .
ثعلبه رفت ، باز دو مرتبه مراجعه کرد و تقاضای خود را تکرار کرد . فرمود : ترا پیروی از من کیست ؟ به خدا سوگند اگر بخواهم کوهها برایم طلا شود ، خواهد شد . ثعلبه رفت و برای بار سوم مراجعه کرد و گفت : برایم دعا کن اگر خدا مرا ثروتی بدهد هر که را حقی در آن مال باشد حقش را خواهم داد .
پیامبر صلی الله علیه و آله دعا کرد که خداوند مالی به او بدهد . دعای پیامبر صلی الله علیه و آله در حقش مستجاب شد ، و چند گوسفند تهیه کرد ، و کم کم گوسفندان او چنان رو به افزایش گذاشتند که حد و حصر نداشت .
اول تمامی نمازهای خود را پشت سر پیامبر صلی الله علیه و آله میخواند ، بعد که اموالش بیشتر شد فقط ظهر و عصر را به مسجد میآمد و بقیه اوقات نزد گوسفندان بود .
اشتغال او به جایی رسید که روز جمعه فقط به مدینه میآمد و نماز جمعه را میخواند . بعد از مدتی روز جمعه هم نمیآمد ولی در آن روز بر سر راه میآمد و از عابرین اخبار مدینه را میپرسید .
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله جویای حال ثعلبه شد ، گفتند : گوسفندان او زیاد شده در بیرون مدینه زندگی میکند .
سه بار فرمود : وای بر ثعلبه ، بعد آیه زکوه نازل شد ، و پیامبر صلی الله علیه و آله دو نفر یکی از (بنی سلیم ) و دیگری از (جهنیه ) را انتخاب نمود و دستور گرفتن زکوه را برای آنها نوشت ؛ و آنها به نزد ثعلبه آمدند .
برای ثعلبه نامه گرفتن زکوه را خواندند . او فکری کرد و گفت : این جزیه یا شبیه جزیه است فعلا بروید از دیگران که گرفتید آن وقت نزدم برگردید .
ماموران نزد مرد (سلیمی ) رفتند و دستور گرفتن زکوه را به او رساندند و او از بهترین شترهای خود را انتخاب و سهم زکوه را داد .
گفتند : ما نگفتیم بهترین شترهای ممتاز را بده ! خودم مایلم این کار را بکنم . ماءموران نزد دیگران هم رفتند و زکوه گرفتند .
وقتی برگشتند به نزد ثعلبه آمدند . او گفت : نامه را بدهید ببینم ، پس از خواندن باز پاسخ داد که : این جزیه یا شبیه آن است ، بروید تا من در این باره فکر کنم . فرستادگان خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و قبل از نقل جریان ثعلبه ، حضرت فرمودند : وای بر ثعلبه ، و برای مرد سلیمی دعا کردند؛ و آنان هم جریان را به تفصیل نقل کردند .
این آیه بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد : (از جمله منافقین کسانی هستند که با خدا پیمان میبندند اگر از فضل خود به ما مالی عنایت کند صدقه خواهیم داد و از نیکوکاران خواهم بود . همینکه خداوند از فضل خویش ، به آنها داد بخل ورزیده و از دین اعراض نمودند . به واسطه این پیمان شکنی و دروغگوئی ، نفاق را در قلبهای آنها تا روز قیامت جایگزین کرد . )[۱۵۰]
یکی از اقوام ثعلبه هنگام نزول آیه حضور داشت و جریان را شنید پیش ثعلبه رفت و او را از نزول آیه اطلاع داد .
ثعلبه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و تقاضای قبول زکوه کرد ، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : خدا مرا امر کرده زکوه تو را نپذیرم ، او از ناراحتی خاک بر سر میریخت . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : این کیفر عمل خودت هست ، ترا امری کردم نپذیرفتی .
پیامبر صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و ثعلبه به ابی بکر مراجعه کرد او هم زکوتش را قبول نکرد . در زمان عمر هم مراجعه کرد ، عمر هم زکوتش را نپذیرفت . در زمان خلافت عثمان هم مراجعه کرد و او هم زکوتش را نپذیرفت ؛ و در همان ایام مرگ او را گرفت .[۱۵۱]
سعید بن هارون
(سعید بن هارون ) کاتب بغدادی که معاصر ماءمون خلیفه عباسی بوده است به بخل معروف است . ابوعلی دعبل خزاعی شاعر مشهور (۲۴۵ م ) گوید : با جمعی از شعراء بر سعید وارد شدیم و از صبح تا ظهر نزدش نشستیم ؛ و از گرسنگی چشمهای ما تاریک شده بود و بیحال شده بودیم .
به پیر غلامی که داشت گفت : اگر خوردنی داری بیاور . غلام رفت و تا ظهر پیدا نشد ، بعد از مدتی سفرهای چرکین آورد که در آن یک دانه نان خشک بود ، و کاسه کهنه لب شکستهای پر از آب گرم ، که در آن پیر خروسی نپخته و بی سر بود !
چون کاسه را بر سر سفره نهاد ، سعید نظر کرد و دید سر خروس بر گردنش نیست . کمی فکر کرد و گفت : غلام این خروس سرش کجاست ؟ گفت : انداختم ، گفت : من آن کس را که پای خروس را بیندازد قبول ندارم تا چه رسد به سر خروس . این به فال بد میباشد که رئیس را از راءس (سر) گرفتهاند ، و سر خروس را چند امتیاز است :
اول ، آن که از دهان او آوازی بیرون میآید که بندگان خدای را وقت نماز معلوم کند ، و خفتگان بیدار میگردند ، و شب خیزان برای نماز شب آماده شوند .
دوم ، تاجی که بر سر اوست نمودار تاج پادشاهان است و به آن تاج در میان مرغان ممتاز است .
سوم ، دو چشم که در کاسه سر اوست ، به آن فرشتگان را معاینه میبیند؛ و شاعران شراب رنگین را بوی تشبیه میکنند و در صفت شراب لعل میگویند : این شراب مانند دو چشم خروس است .
چهارم ، مغز سر او دوای کلیه است ، و هیچ استخوانی خوش طعمتر از استخوان سر او نیست .
و اگر تو آن را به جهت این انداختی که گمان بردی که من نخواهم خورد خطای بزرگ کردی . بر تقدیری که من نخورم ، عیال و اطفال من میخورند ، و اینان هم نخورند ، آخر میدانی مهمانان من که از صبح تا این وقت هیچ نخوردهاند آنان میخورند . از روی غضب غلام را گفت : برو هر جا انداختی آن را پیدا کن و بیار ، اگر اهمال کنی ترا اذیت کنم .
غلام گفت : والله نمیدانم که کجا انداختهام . سعید گفت : به خدا قسم من میدانم کجا انداختی در شکم شوم خود انداختی !
غلام گفت : به خدا قسم من آن را نخوردهام و تو دروغ می گوئی . سعید با حالت غضب بلند شد و یقه پیر غلام را گرفت تا وی را به زمین بیاندازد که پای سعید به آن کاسه خورد و سرنگون شد و آن پیر خروس نپخته به زمین افتاد . گربهای در کمین بود خروس را در ربود . ما نیز سعید و غلام را که بهم گلاویز بودند گذاشتیم و از خانه اش بیرون آمدیم[۱۵۲].
بدی
مقدمه
قال الله الحکیم : (عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
- چه بسیار چیزی را دوست دارید در واقع آن برایتان بد است[۱۵۳]
قال الصادق علیه السلام : (ان العمل السیی اءسرع فی صاحبه من السکین فی اللحم .
- کار بد زودتر در صاحبش از کارد به گوشت اثر میکند)[۱۵۴]
شرح کوتاه :
بدترین مردم کسی است که آخرت خود را به دنیا بفروشد ، و از آن بدتر کسی است که آخرت خود را به دنیای دیگران بفروشد .
بدی مصادیق زیادی دارد که آنرا میتوان در (نافرمانی از حق ) خلاصه کرد .
فکر بد ، عمل بد به بار میآورد ، عمل تابع نیت است ؛ چون شخص توکل ندارد ، قدرت ظاهری و موقتی دارد ، به انواع بدیها روی میآورد و ترسی از جهنم در دلش نمیآید .
هر یک از جوارح از گوش و چشم و زبان و دست را نوعی از بدیها اختصاص دارد گوش به غیبت و چشم به ناپاکی و زبان به گفتن دروغ و دست به سیلی زدن به یتیم میباشد ، پس مراعات همه جوارح از بدیها ضروری است .
جلودی
بعد از درگذشت امام کاظم علیه السلام هارون الرشید خلیفه عباسی یکی از فرماندهان خود را به نام (جلودی ) به مدینه فرستاد و دستور داد : به خانههای آل ابی طالب حمله کند ، و لباس زنان را غارت نماید و برای هر زنی فقط یک لباس بگذارد !
جلودی گفتار هارون را در مدینه اجرا کرد . چون نزدیک خانه امام رضا علیه السلام آمد ، حضرت همه زنها را در یک اطاق قرار داد و درب آن اطاق ایستاد و نگذاشت (جلودی ) وارد شود .
جلودی گفت : باید داخل شوم و زنها را لخت کنم . امام قسم خورد که زیور و لباس زنها را جمع کند و به نزدش بیاورد ، به شرط آنکه جلودی درون اطاق نیاید .
بالاخره در اثر خواهش حضرت جلودی قانع شد . امام داخل اطاق شد و طلا و لباس و اثاثیه منزل را جمع کرد و نزد جلودی قرار ده ، و جلودی همه را نزد (هارون الرشید) برد .
موقعی که مامون فرزند هارون الرشید به سلطنت رسید نسبت به جلودی غضب کرد و خواست که او را بکشد .
امام علیه السلام در آن مجلس حاضر بود ، از ماءمون تقاضای عفو او را کرد . چون جلودی جنایت خود را نسبت به امام میدانست ، فکر کرد که الان امام درباره او به بدی عمل گذشته اش شکایت میکند ، فکر خطا در ذهنش آمد ، رو به ماءمون کرد و گفت : ترا قسم به خدا میدهم ، سخن امام رضا علیه السلام را درباره من قبول نکن ! ماءمون گفت : به خدا سوگند حرفش را قبول نمیکنم ؛ دستور داد گردن جلودی را بزنند و او را به قتل برسانند[۱۵۵]! !
عمروعاص
پس از قضیه حکمیت ، که (عمروعاص ) (ابوموسی اشعری ) را گول زد و علی علیه السلام را از خلافت خلع کرد حضرت پس از نماز صبح و مغرب ، معاویه و عمروعاص و ابوموسی را لعن میکرد .
البته عمروعاص در شب عقبه[۱۵۶]جزو همدستان مخالفین پیامبر صلی الله علیه و آله بوده و مورد لعن پیامبر صلی الله علیه و آله هم قرار گرفته بود .
وقتی درگیری و اختلاف بین امام علیه السلام و معاویه شدید شد ، بنا به تحکیم شد که متاءسفانه اهل عراق از طرف امیرالمؤ منین علیه السلام به ابوموسی اشعری راءی دادند (و حضرت به تعیین او راضی نبود) و معاویه عمروعاص را انتخاب کرد .
ابوموسی از یکی دهات شام به صفین احضار شد و چهارصد نفر همانند شریح بن هانی و ابن عباس همراه او بودند به (دومه الجندل ) رفتند . عمروعاص نیز با چهارصد نفر به آنجا آمد .
با تمام سفارشات که به ابوموسی کردند فایدهای نداشت چون عمروعاص در نیت پلید و بدی کردار در مکر و حیله بسیار قوی تر از او بود .
عمروعاص ابوموسی را زیاد مورد احترام قرار میداد ، و او را در صدر مجلس مینشانید و در نماز او را مقدم میداشت ، و با او به جماعت نماز میخواند و به عنوان یا صاحب رسول الله به او خطاب میکرد ! !
میگفت : شما پیش از من خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله را درک کردی و بزرگتر از منی ، مرا نشاید که قبل از شما صحبت کنم . آنقدر این حرفها و احترامات را روا داشت تا اینکه ابوموسی ساده به درستی عمروعاص اعتقاد پیدا کرد و تصور کرد او جز اصلاح امور نظری ندارد .
عمروعاص گفت : ابوموسی نظرت درباره علی علیه السلام و معاویه چیست ؟ گفت : بیا علی علیه السلام و معاویه را از خلافت معزول سازیم و کار خلافت به شوری برپا داریم .
عمروعاص گفت : به خدا قسم راءی همان راءی شماست ، باید همین را عملی کنیم ؛ البته عمروعاص که نیتش بد و حیله باز بود ابوموسی را اول در جای خلوتی آورد و با او صحبت کرد تا دیگران در راءی دخالت نکنند ، بعد به میان جمعیت آمدند .
اول ابوموسی برخاست و شروع به صحبت کرد؛ ابن عباس داد زد : هوشیار باش گمان میکنم عمروعاص ترا فریب داد ، اول بگذار عمروعاص صحبت کند بعد تو؛ ابوموسی قبول نکرد و گفت : مردم ، من و عمروعاص علی علیه السلام و معاویه را از خلافت عزل و بعد به شوری خلیفه قبول کنیم . من علی علیه السلام را از خلافت عزل کردم .
عمروعاص بدطین بلند شد و گفت : من هم علی علیه السلام را عزل کردم و معاویه را بر خلافت منصوب کردم ، زیرا معاویه خوانخواه عثمان و سزاوارترین افراد به مقام او میباشد .
ابوموسی صدایش بلند شد و گفت : تو همانند سگی هستی که اگر به او رو کنند حمله میکند و اگر هم پشت کنند حمله میکند .
عمروعاص گفت : تو همانند الاغی هستی که کتابهائی بارش باشد ، و خلاصه عمروعاص با سوءنیت برنده قضیه تحکیم شد ! ابن عباس همیشه میگفت : خدا روی ابوموسی را سیاه سازد که او را از بدی نیت و مکر عمروعاص هشدار دادم و راءی درست را به او گفتم ، اما نفهمید .[۱۵۷]
کاش در کربلا بودم !
بدی اعمال فقط موجب عذاب نیست ، بلکه بدی نیت هم مؤ ثر است تا جائی که به بدی نیت خلود در جهنم نصیب کفار و معاندین میشود . (حجاج بن یوسف ثقفی ) در زندانی کردن و به قتل رساندن سادات به قدری سفاک و بی رحم بود که وقتی از مسجد جامع خارج شد صدای ضجه و ناله جمعیت کثیری را شنید ، پرسید : این نالهها از کیست ؟ گفتند : صدای زندانیان است که از حرارت آفتاب مینالند . گفت : به آنها بگوئید اخسئوا : دور شوید و سخن نگوئید که این در زبان عربی برای راندن سگ هم استعمال میشود .[۱۵۸]
زندانیان او ۰۰۰/۱۲۰ مرد و ۰۰۰/۲۰ زن بودند . ۰۰۰/۴نفر زنان مجرد بودند و زندان همه یکی بود و سقف نداشت و هرگاه آنها با دست خود یا وسیلهای سایبان تهیه می کرند ، زندانبانان آنها را با سنگ میزدند .
خوراکشان نان جو مخلوط با ریگ بود آبی تلخ به ایشان میدادند و گاهی آب خمیرنان حجاج خون سادات و نیکان بوده ، و از این خوردن هم لذت میبرد .
این بدجنس همیشه افسوس میخورد و میگفت : کاش در کربلاء بودم تا در کشتن امام حسین علیه السلام و یارانش شریک میبودم ! ![۱۵۹]
توجیه بدیها
امام صادق علیه السلام شنید که مردی شهرت به تقوی پیدا کرده است . روزی آن مرد را مشاهده کرد که جمع زیادی از عوام اطراف او را گرفته بودند .
پس آن مرد از مردم کناره گرفت و تنها به راهی حرکت کرد؛ امام علیه السلام ناظر کارهای او بود .
پس از زمانی کوتاه امام دیدند او جلو یک دکان نانوائی ایستاد ، و دو نان مخفیانه برداشت و به راه افتاد . پس از چند قدمی از دکان میوه فروشی دو عدد انار برداشت و به راهش ادامه داد .
پس از پیمودن مسافتی نزد مرد مریضی رفت و نانها و انارها را به وی داد و به مقصد خود خواست برود ، امام علیه السلام خود را به آن مرد رساند و فرمود : امروز از تو عمل شگفت انگیزی دیدم ، و آنچه را دیده بود برایش نقل کرد !
آن مرد گفت : گمان میکنم تو امام صادق علیه السلام هستی ؟ فرمود : آری ، گفت : با آنکه فرزند پیامبری ، افسوس که چیزی نمی دانی ؟ فرمود : چه جهلی از من دیدهای ؟ گفت : مگر نمی دانی خداوند در قرآن فرموده (هر کار نیکی انجام دهد ده حسنه دارد و هر که گناهی کند جز یک گناه برایش ننویسند)[۱۶۰]از این جهت به حساب من دو نان و دو انار دزدیدهام ، مجموعا چهار گناه محسوب میشود ، و آنها را در راه خدا دادهام میشود چهل حسنه .
چهار گناه را از چهل حسنه کم کنند سی و شش حسنه برایم باقی میماند ، و تو از این حسابها نمی دانی !
امام فرمود : خدا مرگ دهد مگر این آیه از قرآن را نشنیدی که میفرماید (خدا از پرهیزگاران قبول اعمال کند) ؟ ![۱۶۱]تو چهار گناه کردی و مال مردم را دزدیدی و چهار گناه دیگر کردی که بدون اجازه به دیگران دادی ، پس هشت گناه نمودی و هیچ حسنهای هم نداری .
بعد حضرت به اصحابش فرمود : اینگونه تفسیرها و توجیه هاست که اینان هم خودشان و هم دیگران را گمراه میسازند .[۱۶۲]
اثر کردار بد در برزخ
یکی از بزرگان اهل علم و تقوی فرمود : یکی از بستگانشان در اواخر عمرش ملکی خریده بود و از استفاده سرشار آن ، زندگی را میگذراند .
پس از مرگش ، در برزخ او را دیدند که کور است . از علت آن پرسیدند ؟ گفت : ملکی را خریده بودم ، و وسط زمین چشمه آب گوارائی بود که اهالی ده مجاور میآمدند خود و حیواناتشان از آن استفاده میکردند ، و به واسطه رفت و آمد ، مقداری از زراعت من خراب میشد . برای اینکه سودم از آن مزرعه کم نشود ، و راه آمد و شد را بگیرم ، به وسیله خاک و سنگ و آهک چشمه را کور نمودم و خشکانیدم . بیچاره مجاورین ده برای آب به جاهای بسیار دور میرفتند .
این کوری من به واسطه کور کردن چشمه آب است . گفتم : آیا چارهای دارد ؟ گفت : اگر ورثهام بر من ترحم کنند و آن چشمه را مفتوح و جاری سازند تا دیگران استفاده کنند حالم خوب میشود .
ایشان فرمود : به ورثه اش مراجعه کردم و جریان را گرفتم و آنها پذیرفتند ، و چشمه را گشودند و مردم استفاده میکردند .
پس از چندی آن مرحوم را دیدم که چشمش بینا شده و از من سپاسگذاری کرد .[۱۶۳]
بلاء
مقدمه
قال الله الحکیم : (فاما الانسان اذا ما ابتله ربه فاکرمه و نعمه فیقول ربی آکرمن : اما انسان هرگاه خدا او را به غمی مبتلا سازد سپس با کرم خود نعمتی به او بخشد ، در آن حال گوید :
خدا مرا گرامی داشت ) .[۱۶۴]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (ان البلاء للظالم ادب و للمؤ من امتحان
- همانا بلاء برای ظالم تاءدیب و برای مؤ من آزمایش است )[۱۶۵]
شرح کوتاه :
کسی که صاحب عقل باشد بلا برایش زینت و کرامت است . مصاحبت با بلا و صبر بر آن و ثبات قدم داشتن بر ابتلاء ، موجب تقویت ایمان میگردد .
کسی که شیرینی بلا را بچشد ، به الطاف خداوندی میرسد ، و طبق حکمت نجات و آسایش دنیوی و یا اخروی نصیبش میشود .
در تحت آتش بلاء و محنت ، انوار باطنی ظاهر میگردد؛ و مونس با بلا ، بعد از زمانی خلاصه از امتحان مقبول در میآید و به بصیرت و علم میرسد خیری نیست در عبدی که از محنت دنیا از قبیل فقر و سوء اخلاق خانواده و نداشتن مال و امثال اینها دائما شکایت کند ، چون به بی صبری مبتلا میشود و آن خود دردیست که بر
عمران بن حصین
یکی از مسلمانان صابر در بلاء عمران بود . او دچار بیماری استسقاء[۱۶۶]باشد ، هر چه مداوا کرد خوب نشد . سی سال روی شکم خوابید و نمیتوانست بلند شود یا بنشیند و یا بایستاد . در همان محل خوابش گودالی برای ادرار و مدفوع او حفر کرده بودند .
روزی برادرش (علاء) برای عیادت او آمد ، وقتی حال دلخراش او را دید ، گریه کرد .
عمران به برادر گفت : چرا گریه میکنی ؟ گفت : به خاطر اینکه می بینم سالها در این وضع رقت بار بسر میبری !
عمران گفت : گریه نکن و ناراحت مباش ، آنچه خدا بخواهد برای من محبوبتر از همه چیز است . دوست دارم تا زندهام همانگونه باشم که خدا میخواهد مطلبی به تو میگویم تا زنده هستم به کسی نگو و آن این است : من با فرشتگان محشورم و آنها به من سلام میکنند و من جواب سلام آنها را میدهم و انس گرمی با آنها دارم .[۱۶۷]
علی عابد در زندان
در میان فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام که (منصور دوانیقی ) آنها را زندانی کرد و در زندان فوت شد یکی (علی عابد) (علی بن حسن مثلث ) بود ، که از نظر عبادت و یاد خدا و صبر ممتاز بود .
هنگامی که (منصور سادات و بنی الحسن ) را در زندان حبس کرد ، به قدری زندان تاریک بود که روز و شب معلوم نمیشد مگر به واسطه اذکار و مستحبات همین علی عابد بود ، زیرا چنان مرتب و متوالی بود که دخول وقت نمازها را میفهمیدند .
یک روز (عبدالله بن حسن مثنی ) از سختی زندان و سنگین بودن زنجیر بی اندازه ناراحت شده و به علی عابد گفت : ابتلاء و گرفتاری ما را میبینی ، از خدا نمیخواهی ما را از این بلاء نجات دهد ؟ علی عابد کمی مکث کرد و آنگاه فرمود : عمو جان برای ما در بهشت درجهای است که به آن نمیرسیم مگر صبر به این بلاها و یا شدیدتر از اینها؛ و برای منصور جایگاهی است در جهنم که به آن نمیرسد مگر آن چه درباره ما روا میدارد .
اگر بر این گرفتاری و شدائد صبر کنیم ، به زودی راحت خواهیم شد ، چون مرگ ما نزدیک شده است . اگر میل داری ، برای نجات خود دعا میکنیم ، لکن منصور به آن مرتبهای که در جهنم دارد نخواهد رسید ، عبدالله گفت : صبر میکنیم .
سه روز نگذشت که علی عابد در حال سجده از دنیا رفت . عبدالله گمان کرد در خواب است ، گفت پسر برادرم را بیدار کنید ، همین که او را حرکت دادند دیدند بیدار نمیشود و فهمیدند از دنیا رفته است .[۱۶۸]
همسر هود علیه السلام
حضرت هود پیامبر صلی الله علیه و آله اشتغال به کشاورزی داشت . عدهای به درب خانه او آمدند که او را دیدار کنند .
زنش درب را باز کرد و گفت : کیستید ؟ گفتند : ما از فلان شهر هستیم ، قحطی ما را از پای در آورده است ، آمدهایم نزد حضرت هود که دعا کند تا باران بر ما نازل شود .
زن هود علیه السلام گفت : اگر دعای هود مستجاب میشد برای خود دعا مینمود که زراعتش از کم آبی سوخته است .
گفتند : او الان در کجاست ؟ گفت : در فلان مکان است . آن گروه به نزدش آمدند و حاجت خود را بیان داشتند . حضرت هود نماز خواند و پس از آن دعا کرد و فرمود : برگردید که باران بر شهرهای شما نازل شده است .
عرض کردند : هنگام ورود به خانه شما ، زنی را دیدیم که میگفت : اگر هود دعایش مستجاب میشد برای خودش دعا میکرد !
حضرت فرمود : این همسر من است و من دعا میکنم که خداوند عمر او را طولانی کند . گفتند : برای چه چیزی ؟ فرمود : خداوند مؤ منی را خلق نکرده جز آنکه دشمنی برایش مقرر نموده است که او را اذیت نماید . این زن دشمن است و دشمنی که من مالک وی باشم بهتر از دشمنی است که او مالک من باشد .[۱۶۹]
ابن ابی عمیر
(محمد بن ابی عمیر) درک خدمت امام کاظم علیه السلام و رضا علیه السلام و جواد علیه السلام را نموده و خاصه و عامه تصدیق وثاقت او کردهاند .
شغل او بزازی ، و وضع مادی اش بسیار خوب بوده است . تصنیف او نود و چهار کتاب در حدیث و فقه است ، و از جهت جلالت و علمیت و دانستن اسماء شیعیان ، بسیار در زمان هارون الرشید و ماءمون مورد شتم و حبس و اخذ اموال گردید . از او خواستند قضاوت را بپذیرد ، قبول نکرد؛ از او خواستند اسامی شیعیان را بگوید چون شیعیان عراق را میشناخت ، نگفت .
لذا او را به زندان مبتلا کردند و بارها تازیانه بر او زدند تا وقتی که نزدیک بود طاقتش تمام شود . به امر هارون الرشید ، سندی بن شاهک او را یکبار ۱۲۰ تازیانه زد و با دادن هزار درهم از زندان آزاد شد . و نزدیک به صد هزار در هم ضرر مالی به او رسید؛ و مدت زندانش چهار سال طول کشید .
خواهرش (سعیده یا منه ) کتابهای او را جمع و پنهان کرد از قضا باران باریده و کتابهایش هم از دست دفت ، و آنچه نقل حدیث میکرد از حافظه خوبی که داشته بود ، یا از روی نسخه هائی که مردم از روی کتابهای او پیش از تلف شدن نوشته بودند[۱۷۰] .[۱۷۱]
عمر طولانی با بلاء همراه است
آوردهاند که وقتی جبرئیل به نزد (حضرت سلیمان ) آمد و کاسه آب حیات آورد و گفت : آفریدگار تو را مخیر کرد که اگر از این جام بیاشامی تا قیامت زنده باشی .
سلیمان علیه السلام این موضوع را با عدهای از انسانها و اجنه و حیوانات مشورت کرد . همگی گفتند : باید بخوری تا جاودانی باشی !
سلیمان فکر کرد که با خارپشت مشورت نکرده است . اسب را به نزدیک او فرستاد و او نیامد . پس سگ را فرستاد ، خارپشت بیامد !
سلیمان علیه السلام گفت : پیش از آن که در کار خود با تو مشورت کنم ، بگو چرا اسب را که بعد از آدمی ، هیچ جانوری شریف تر از وی نیست ، به طلب تو فرستادم نیامدی ؟ و سگ که خسیسترین حیوانات است فرستادم بیامدی ؟ گفت : اسب اگر چه حیوانی شریف است وفا ندارد؛ و سگ اگر چه پستترین است اما وفادار است ، چون نانی از کسی یابد همه عمر او را وفاداری کند .
سلیمان علیه السلام گفت :
مرا جامی آب حیات فرستادهاند و اختیار با من است قبول کنم یا نه ؟ همه گفتند : بیاشام تا حیات جاودانی بیابی .
گفت : این جام ، تو تنها خواهی آشامید یا فرزندان و اهل و دوستانت هم خوردند ؟ گفت : تنها برای من است .
گفت : صواب این است که قبول نکنی ، چون زندگانی دراز یابی ، جمله فرزندان و دوستان و اقوام پیش از تو بمیرند و تو را هر روز غم و بلاء و رنجی رسد و زندگی بر تو ناگوار شود ، و چون بلاء و غم ازدیاد شود ، و جهان بی ایشان برایت خوش نشود ! سلیمان علیه السلام این راءی را بپسندید و آب حیات را نپذیرفت و رد کرد .[۱۷۲]
بیماری
مقدمه
قال الله حکیم : (و اذا امرضت فهو یشقین )
- هر گاه مریض شوم خدا مرا شفا میدهد .[۱۷۳]
قال علی علیه السلام : (اءشد من الفاقه مرض البدن
- شدیدتر از بی چیزی مرض تن است . )[۱۷۴]
شرح کوتاه :
از گنجهای بهشت برای مؤ من در دنیا مریضی است ، چه آنکه مؤ من احیانا و سهوا اگر گناه کرد ، خدا دوست ندارد با بار خطاء نزدش بیاید ، او را مریض میکند تا گناهانش آمرزیده شود .
مریض در حال بیماری آه میکشد ، تقاضای شفا میکند ، خداوند این حالت مریض را دوست دارد و میپسندد که با او راز و نیاز میکند . گاهی هم برای بالا رفتن درجات و مقامات معنوی ، خداوند او را مریض می کند .
بهترین بیمار آنست که صبر در این مصیبت کند و درد را کتمان کند و نزد افراد از مرضش شکوه نکند؛ تا اینکه عافیت الهی و ثواب کامل نصیبش شود .
مقام عبادی مریض
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله سرش را به سوی آسمان بلند کرد و خندید . شخصی پرسید : دیدیم سر مبارک را به آسمان بلند کرده و خندیدی ، علتش چه بود ؟ فرمود : خندهام از این جهت بود که تعجب نمودم از دو فرشتهای که در آسمان به سوی زمین آمدند و در جستجوی مؤ من صالح بودند که همیشه او را در مصلای (محل نماز) خود میدیدند ، تا اعمال او را بنویسند ، و به سوی آسمان ببرند .
این بار او را در محل نماز خودش ندیدند . به سوی آسمان عروج کردند و به خدا عرض کردند : پروردگارا بنده تو فلانی را در محل نمازش ندیدیم تا اعمال نیکش را بنویسیم ، بلکه او را در بستر بیماری دیدیم .
خداوند به آنها فرمود : برای بندهام تا وقتی که بیمار است مثل آنچه در حال سلامتی از کارهای نیک در شبانه روز انجام میداد بنویسید ، بر ماست تا او در حبس (بیماری ) است ، پاداش اعمال خیری را که هنگام صحت انجام میداد ، بنویسیم .[۱۷۵]
دخترم بیمار نشده
پیامبر صلی الله علیه و آله دختری را خواستگاری کردند . پدر دختر شروع به تعریف دخترش نمود و امتیازات او را میشمرد ، از جمله گفت :
این دختر از زمان تولدش تا این زمان بیمار نشده است .
پیامبر صلی الله علیه و آله از مجلس برخواست و قطع کلام خویش نمود ، بعد فرمود : (خیری در چنین وجودی نیست که مانند گورخر بیمار نشود .
مرض و بلا تحفهای است از جانب خدا به سوی بندگان ، که اگر از یاد خدا غافل شدند ، آن مرض و پیشامد او را متوجه خدا سازد . )[۱۷۶]
صبر بر مرض
(ابو محمد رقی ) گوید : به محضر امام رضا علیه السلام رفتم و سلام کردم ، جواب سلامم را داد و احوالپرسی کرد و با من به گفتگو پرداخت تا اینکه فرمود :
(ای ابا محمد هر بنده مؤ منی که خدا او را به بلائی گرفتار نمود ، و او بر آن تحمل و صبر کرد ، قطعا در پیشگاه خدا مانند پاداش شهید را خواهد داشت . )
من پیش خود گفتم چرا امام این سخن را فرمود ، با اینکه قبلا سخن از بلا و بیماری در میان نبود ، یعنی چه ، امام به چه تناسبی این جمله را فرمود ؟ !
با امام خداحافظی کردم و از محضرش بیرون آمدم ، و خود را به همسفران و دوستانم رساندم .
ناگهان احساس کردم پاهایم درد میکند ، شب را با سختی به سر آوردم . صبح که شد دیدم پاهایم ورم کرده و پس از مدتی ، ورم شدیدتر شد . به یاد سخن امام افتادم که در مورد صبر بر بلا سفارش کرد و من آن را مناسب ندانستم .
با این وضع به مدینه رسیدم ، زخم بزرگی در پایم پیدا شد ، و چرک زیاد از آن بیرون آمد ، آن چنان دشوار بود که امان را از من گرفت ، دریافتم که امام آن سخن را برای چنین پیش آمدی که برایم رخ میدهد فرمود ، تا با صبر ، آرامش خود را حفظ کنم ، و حدود ده ماه بستری بودن این مرض طول کشید .
روایت کننده گوید : او پس از مدتی ، سلامتی خود را بازیافت ؛ و سپس بار دیگر مریض شد و به آن مرض مرد .[۱۷۷]
جذامی
امام سجاد علیه السلام در بین راهی به چند نفر جذامی و مبتلا به خوره برخورد نمود ، که سر راه نشسته و در حال خوردن غذا بودند ، پس به آنها سلام کرد و از آنها رد شد .
آنگاه با خود فرمود : خداوند متکبران را دوست ندارد ، پس به سوی ایشان برگشت و فرمود : من اکنون روزه دار هستم (معذورم چیزی با شما بخورم ) ، و آنها را به خانه خود دعوت کرد و فرمود : شماها به خانه من بیائید .
آنها هم به خانه امام رفتند و حضرت هم آنان را اطعام نمود ، و هم با کمک مالی به آنها دلجوئی نمود .[۱۷۸]
قرض مریض
(اسامه بن زید) از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله بود . وقتی مریض شد امام حسین علیه السلام به عیادتش تشریف بردند .
اسامه مکرر آه میکشید و اظهار غم و غصه میکرد . امام علیه السلام فرمود : برادرم غصه ات چیست ؟ گفت : شصت هزار دینار قرض دارم .
فرمود : بدهکاریت به عهده من است ، گفت : میترسم قبل از پرداخت قرضم بمیرم .
فرمود : نه ، قبل از آنکه بمیری قرضت را اداء میکنم ، و دستور داد قرض وی را پرداختند .[۱۷۹]
پدر و مادر
مقدمه
قال الله الحکیم : (فلا تقل لهما اف و لاتنهر هما
- به پدر و مادر حتی اف نگوئید و نهیب نزنید[۱۸۰]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (بر الوالدین اءفضل من الصلاه و الصوم و الحج و المعره والجهاد فی سبیل الله .
- نیکی به پدر و مادر از نماز و حج و عمره و جهاد در راه خدا برتر است .[۱۸۱]
شرح کوتاه :
در قرآن بعد از توحید ، خداوند به این موضوع بسیار دقیق یعنی نیکی به پدر و مادر را متذکر شد ، و آنقدر اهمیت داد ، تا جائی که فرمود : (به آنها اف (یعنی ناخوشی ، یا تو) نباید گفت و بانگ بر آنها نباید زد و به گفتار نیک و خوش با آنها رفتار کرد . )
با توجه به نکات فوق هر نوع آزردن پدر و مادر احترام و نیکی نسبت به آنان واجب است . کسانی که بخاطر جوانی یا احساساتی شدن و غضب احیانا موجب اذیت پدر و مادر را فراهم کردند ، باید رضایتشان را جلب کنند .
که عدم رضایت آنان موجب عواقب سوء میشود و فرزندان آن شخص بعدا با او بدی میکنند؛ و از نظر اخروی اگر برای هر ناراحتی یک در جهنم باز شود برای کسی که اسباب سخط پدر و مادر را باز کرد بقول پیامبر صلی الله علیه و آله : دو در جهنم باز میشود[۱۸۲]
رضایت مادر
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر بالین جوانی که در حال مرگ بود ، حاضر شد و فرمود : ای جوان کلمه توحید (لا اله الا الله ) بر زبان بیاور . جوان زبانش بند آمده بود و قادر بود ادای توحید نبود .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب به حاضرین فرمود : آیا مادر این جوان در اینجا حاضر است ؟ زنی که در بالای سر جوان ایستاده بود گفت : آری ، من مادر او هستم .
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : آیا تو از فرزندت راضی و خشنود هستی ؟ گفت : نه ، من مدت شش سال است که با او حرف نزدهام .
فرمود : ای زن او را حلال کن و از او راضی باش ! گفت برای رضایت خاطر شما او را حلال کردم ، خداوند از او راضی باشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رو به آن جوان نمود و کلمه توحید را به او تلقین نمود . جوان بعد از رضایت مادر زبانش باز شد و به یگانگی خدا اقرار کرد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای جوان چه میبینی ؟ گفت : مردی بسیار زشت و بدبو را مشاهده میکنم و اکنون گلوی مرا گرفته است . پیامبر دعائی به این مضمون به جوان یاد داد و فرمود : بخوان : (ای خدایی که عمل اندک را میپذیری و از گناه و خطای بزرگ درمی گذری از من نیز عمل اندک را بپذیر و از گناه بسیار من درگذر ، چرا که تو بخشنده و مهربانی ) .
جوان دعا را آموخت و خواند؛ سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید : اکنون چه میبینی ؟ گفت : اکنون مردی (ملکی ) را میبینم که صورتی سفید و زیبا و پیکری خوشبو و لباسی زیبا بر تن دارد و با من خوش رفتاری میکند (بعد از دنیا رحلت کرد) .[۱۸۳]
همنشین حضرت موسی علیه السلام
روزی حضرت موسی علیه السلام در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد : خدایا میخواهم همنشینی را که در بهشت دارم ببینم که چگونه شخصی است !
جبرئیل بر او نازل شد و گفت : یا موسی علیه السلام قصابی که در فلان محل است همنشین تو است . حضرت موسی به درب دکان قصاب آمده ، دید جوانی شبیه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .
شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل روان گردید .
موسی علیه السلام از پی او تا درب منزلش آمد و به او گفت : مهمان نمیخواهی ؟ گفت : بفرمائید ، موسی علیه السلام را به درون خانه برد . حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود ، آنگاه زنبیلی از طبقه فوقانی به زیر آورد ، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او را شستشو داد ، غذا را با دست خویش به او خورانید .
موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد پیرزن کلماتی که مفهوم نمیشد حرکت نمود؛ بعد جوان برای حضرت موسی علیه السلام غذا آورد و خوردند .
موسی علیه السلام سوال کرد حکایت تو با این پیرزن چگونه است ؟ عرض کرد : این پیرزن مادر من است ، چون وضع مادی ام خوب نیست که کنیزی برایش بخرم خودم او را خدمت میکنم .
پرسید : آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود ؟ گفت : هر وقت او را شستشو میدهم و غذا به او میخورانم می گوید : خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی در بهشت کند موسی علیه السلام فرمود : ای جوان بشارت میدهم به تو که خداوند دعای او را درباره ات مستجاب گردانیده است ، جبرئیل به من خبر داد که در بهشت تو همنشین من هستی .[۱۸۴]
جریح
در بنی اسرائیل عابدی بود که او را (جریح ) میگفتند در صومعه خود عبادت خدا میکرد . روزی مادرش به نزد او آمد در وقتی که نماز میخواند ، او جواب مادر را نگفت . با دوم مادر آمد و او جواب نگفت . بار سوم مادر آمد و او را خواند جواب نشنید .
مادر گفت از خدای میخواهم ترا یاری نکند ! روز دیگر زن زناکاری نزد صومعه او آمد و در آنجا وضع حمل نمود و گفت : این بچه را از جریح بهم رسانیدهام .
مردم گفتند : آن کسی که مردم را به زنا ملامت میکرد خود زنا کرد . پادشاه امر کرد وی را به دار آویزند .
مادر جریح آمد و سیلی بر روی خود میزد . جریح گفت : ساکت باش از نفرین تو به این بلا مبتلا شدهام .
مردم گفتند : ای جریح از کجا بدانیم که راست می گوئی ؟ گفت : طفل را بیاورید ، چون آوردند دعا کرد و از طفل پرسید پدر تو کیست ؟ آن طفل به قدرت الهی به سخن آمد و گفت : از فلان قبیله ، فلان چوپان پدرم است .
جریح بعد از این قضیه از مرگ نجات پیدا کرد و سوگند خورد که هیچگاه از مادر خود جدا نشود و او را خدمت کند .[۱۸۵]
دلاک و خدمت پدر
عالم ثقه (شیخ باقر کاظمی ) مجاور نجف اشرف از شخص صادقی که دلاک بود نقل کرد که او گفت : مرا پدر پیری بود که در خدمتگذاری او کوتاهی نمیکردم ، حتی برای او آب در مستراح حاضر میکردم و میایستادم تا بیرون بیاید؛ و همیشه مواظب خدمت او بودم مگر شب چهارشنبه که به مسجد سهله میرفتم ، تا امام زمان علیه السلام را ببینم . شب چهارشنبه آخری برای من میسر نشد مگر نزدیک مغرب ، پس تنها و شبانه راه افتادم .
ثلث راه باقی مانده بود و شب مهتابی بود ، ناگاه شخص اعرابی را دیدم که بر اسبی سوار است و رو به من کرد .
در نفسم گفتم : زود است این عرب مرا برهنه کند . چون به من رسید به زبان عربی محلی را من سخن گفت و از مقصد من پرسید !
گفتم : مسجد سهله میروم . فرمود : با تو خوردنی همراه است ؟ گفتم : نه ، فرمود : دست خود را داخل جیب کن ! گفتم : چیزی نیست ، باز با تندی فرمود : خوردنی داخل جیب تو است ، دست در جیب کردم مقداری کشمش یافتم که برای طفل خود خریده بودم و فراموش کردم به فرزندم بدهم .
آنگاه سه مرتبه فرمود : وصیت میکنم پدر پیر خود را خدمت کن ، آنگاه از نظرم غائب شد .
بعد فهمیدم که او امام زمان علیه السلام است و حضرت حتی راضی نیست که شب چهارشنبه برای رفتن به مسجد سهله ، ترک خدمت پدر کنم .[۱۸۶]
کتک به پدر
(ابوقحافه ) پدر ابوبکر از دشمنان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود . روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فحش داد ، پسرش ابوبکر پدر را گرفت و بر دیوار کوبید .
این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ابوبکر را طلبید و به او فرمود : با پدرت چنین کردی ؟ ابوبکر گفت : آری .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : برو ولی با پدر ، چنین رفتار را انجام نده .[۱۸۷]
تقوی
مقدمه
قال الله الحکیم : فان خیر الزاد التقوی و اتقون یا اولی الالباب بهترین توشه راه تقوی است پس ای صاحبان عقل از من بپرهیزید) .[۱۸۸]
قال علی علیه السلام : (لا یقلل عمل مع تقوی هیچ عملی با تقوی اندک نباشد) .[۱۸۹]
شرح کوتاه :
تقوی خاص به ترک حرام و شبهه تحقق میپذیرد ، و آنان که تقوی از خوف آتش و عقاب دارند تقوی عام است . تقوی در مثل مانند آب نهری است که درختان مختلف بر لب آب مغروس هستند ، و هر کدام از درختان باندازه جوهر و طمع و لطافت خود از آن ارتزاق میکنند .
مردم در تقوا از یک آب واحد ، باندازه علم و درک و صفات از درجات ایمانی استفاده میکنند ، ولکن در عمل و اخلاص مراتب تقوایشان فرق میکند ، در حقیقت تقوی اطاعت خالص بودن معصیت است ، و عملی است که جهل در آن نباشد و مقبولیت اعمال ، صاحب آن ممتاز و متقی میشود[۱۹۰]
تقوای غلط
عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود ، سه نفر زن برای شکایت از شوهرانشان به حضورش آمدند .
اولی گفت : شوهرم گوشت نمیخورد . دومی میگفت : شوهرم از بوی خوش استفاده نمیکند . سومی گفت : شوهرم با زن خود همبستر نمیشود (اینان با این اعمال قصد زهد و تقوای کرده بودند) .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بسیار ناراحت و خشمگین شد به طوری که وقتی از خانه به سوی مسجد حرکت کرد ، عبایش بر زمین کشیده میشد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اجتماع مردم ، بالای منبر پس از حمد و ثنای فرمود : چرا بعضی از اصحاب من ، گوشت نمیخورند و بوی خوش استعمال نمیکنند و با زنان خود همبستر نمیشوند ؟ ای مسلمانان آگاه باشید من هم گوشت میخورم و هم از بوی خوش استفاده میکنم ، و هم با همسر خود همبستر میشوم ، این سنت است ، کسی که از این سنت من دوری کند از من نیست .
به این ترتیب ، آن حضرت ، پایه تاءسیس بدعت زهد غلط را از بنیان ویران کرد ، و پایه گذاران آن را محکوم نمود .[۱۹۱]
ابوذر
ابوذر فرمود : آذوقه و پس انداز من در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم همیشه یک من خرما بوده ، و تا زندهام از این مقدار زیاده نخواهم کرد .
عطاء گوید : ابوذر را دیدم لباس کهنهای به تن کرده و نماز میخواند ، گفتم : ابوذر مگر لباس بهتری نداری ؟ گفت : اگر داشتم دربرم میدیدی .
گفتم : مدتی ترا با دو جامه میدیدم ، گفت به پسر برادرم که محتاج تر از خودم بود دادم ، گفتم : به خدا تو خود محتاجی ، سر به آسمان بلند کرده و گفت : آری بار خدایا به آمرزش تو محتاجم .
سپس گفت : مثل اینکه دنیا را خیلی مهم گرفتهای ، این لباس که در تن من میبینی و لباس دیگری که مخصوص مسجد است ، و چند بز برای دوشیدن و نان خورش دارم ، چارپائی دارم که آذوقهام را به آن حمل و نقل میکنم ، و زنی دارم که مرا از زحمت تهیه غذا آسوده میکند ، چه نعمتی برتر از آن که من دارم ؟ به ابوذر گفتند : آیا ملکی تهیه نمیکنی چنانکه فلان کس و فلانی تهیه کردهاند ؟ گفت : میخواهم چه کنم برای اینکه آقا و ارباب شوم ، هر روزی یک شربت از آب با شیر و هفتهای یک پیمانه گندم مرا کفایت میکند .[۱۹۲]
به بی تقوا
نباید اعتماد کرد (اسماعیل ) فرزند بزرگ امام صادق علیه السلام مقداری پول نقد داشت ، اطلاع پیدا کرد که مردی قریشی از اهل مدینه عازم سفر به کشور یمن است ، خواست مقداری پول به او بدهد تا اجناس تجارتی یا سوغاتی برایش خریداری کند .
با پدرش امام صادق علیه السلام مشورت کرد ، حضرت فرمود : او شراب خوار است ؟ گفت : مردم میگویند اما از کجا که حرف مردم درست باشد !
حضرت فرمود : صلاح نیست به او پول بدهی .
اما اسماعیل تمام پول را به آن مرد داد تا برایش از (یمن ) جنس بخرد .
مرد قریشی به مسافرت رفت و تمام پول او را از بین برد . موقع حج حضرت و اسماعیل هر دو به حج رفتند ، اسماعیل در طواف بود که حضرت متوجه شد که اسماعیل پیوسته از خدا مساءلت میکند در مقابل از دست دادن پولها ، به او عوض دهد .
حضرت از وسط جمعیت خود را به اسماعیل رسانید و با دست پشت شانه او را به نرمی فشرد و گفت :
فرزندم ، بی جهت از خدا چیزی مخواه ، تو بر خدا حقی نداری ، نباید بوی اعتماد میکردی ، خود کرده را تدبیر نیست .
اسماعیل گفت : مردم میگفتند او شراب میخورد من که ندیده بودم ! امام فرمود : گفتار مؤ منین را به راستی تلقی کنید و بر شراب خوار اعتماد نکنید و از دادن اموال به نادانان طبق قرآن باید حذر کرد[۱۹۳]که سفیهی بالاتر از شراب خوار سراغ داری ؟ بعد فرمود : پیشنهاد شراب خوار در ازدواج و وساطت را نباید پذیرفت ، در مورد امانت نباید او را امین دانست که اموال را حیف و میل کند و چنین کسی حقی بر خدا ندارد تا از خدا جبران ضررهای وارده را مطالبه کند .[۱۹۴]
شیخ مرتضی انصاری
مرحوم (شیخ مرتضی انصاری ) با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس مسافرت نمود ، پس از آن به تهران آمد ، در مدرسه مادرشاه در حجره یکی از طلاب منزل گرفت .
روزی شیخ به همان محصل مختصر پولی داد تا نان خریداری کند ، وقتی برگشت شیخ دید حلوا هم گرفته و بر روی نان گذاشته است .
به او گفت : پول حلوا را از کجا میآوری ؟ گفت : به عنوان قرض گرفتم . شیخ فقط آنچه از نان ، حلوائی نبود برداشت و فرمود : من یقین ندارم برای اداء قرض زنده باشم .
روزی همان طلبه پس از سالها به نجف آمده بود و خدمت شیخ عرض کرد : چه عملی انجام دادید که به این مقام رسیدید و خداوند شما را موفق نمود اینک در راءس حوزه علمیه قرار گرفتهاید و مرجع همه شیعیان جهان شدید ؟ شیخ فرمود : چون جراءت نکردم حتی نان زیر حلوا را بخورم ، ولی تو با کمال جراءت نان و حلوا را تناول نمودی .[۱۹۵]
اعتراض عقیل
چون امام علی علیه السلام به حکومت رسید به منبر رفتند و ستایش و ثناء خدا کردند و بعد فرمود :
به خدا قسم به یک درهم از غنیمتهای شما دست نرسانم تا آنگاه که در مدینه شاخه خرمائی دارم ، پس راست بگوئید ، خود را از این مال محروم کردهام و به شما عطاء میکنم .
در این هنگام عقیل برادر امام به پا خاست و عرض کرد : قسم به خدا تو مرا و شخص سیاه مدینه را برابر و مساوی قرار داری !
امام فرمود : بنشین ، در اینجا غیر تو دیگری نبود که تکلم کند ، تو بر آن سیاه چهره چه برتری داری ، جز به پیشی گرفتن در اسلام یا به تقوی و اجر و ثواب ، که این برتری در آخرت است . [۱۹۶]
توکل
مقدمه
قال الله الحکیم : (فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین هرگاه عزم کاری گرفتی بر خدا توکل کن که خدا آنان که بر او اعتماد کند و دوست دارد . )[۱۹۷]
قال علی علیه السلام : (التوکل علی الله نجاه من کل سوء توکل بر خدا سبب نجات از هر بدی میشود)[۱۹۸]
شرح کوتاه :
توکل جامی است که مهر الهی بر آن زده شد و مهر آن جامخ را باز نمیکند و از آن نمیآشامد کسی که به خدا توکل و اعتماد کرده باشد .
کمترین حد توکل آن است که از مقررات خود پیش از وقت ، زیاده از مقدر که تقسیم شده کوشش نکند .
حقیقت توکل به ایثار و واگذاری امورش به حق است ، و متوکل اگر توجه اش به علت حقیقی یعنی خدا باشد ، مانع از رسیدن توکل است .
توکل به حرف و لفظ و ادعا محقق نمیشود ، بلکه امر باطنی است که آن مفتاح ایمان است و با وداع همه آرزوها ، متوکل به حقیقت توکل میرسد .[۱۹۹]
تاجر متوکل
در زمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مردی همیشه متوکل به خدا بود و برای نجات از شام به مدینه میآمد . روزی در راه دزد شامی سوار بر اسب ، بر سر راه او آمد و شمشیر به قصد کشتن او کشید .
تاجر گفت : ای سارق هرگاه مقصود تو مال من است ، بیا بگیر و از قتل من درگذر .
سارق گفت : قتل تو لازم است ، اگر ترا نکشم مرا به حکومت معرفی میکنی . تاجر گفت : پس مرا مهلت بده تا دو رکعت نماز بخوانم ؛ سارق او را امان داد تا نماز بخواند .
مشغول نماز شد و دست به دعا بلند کرد و گفت : بار خدایا از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو شنیدم هر کس توکل کند و ذکر نام تو نماید در امان باشد ، من در این صحرا ناصری ندارم و به کرم تو امیدوارم .
چون این کلمات بر زبان جاری ساخت و به دریای صفت توکل خویش را انداخت ، دید سواری بر اسب سفیدی نمودار شد ، و سارق با او درگیر شد . آن سوار به یک ضربه او را کشت و به نزد تاجر آمد و گفت : ای متوکل ، دشمن خدا را کشتم و خدا تو را از دست او خلاص نمود . تاجر گفت : تو کیستی که در این صحرا به داد من غریب رسیدی ؟ گفت : من توکل توام که خدا مرا به صورت ملکی در آورده و در آسمان بودم که جبرئیل به من ندا داد : که صاحب خود را در زمین دریاب و دشمن او را هلاک نما . الان آمدم و دشمن تو را هلاک کردم ، پس غایب شد . تاجر به سجده افتاد و خدای را شکر کرد و به فرمایش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در باب توکل اعتقاد بیشتری پیدا کرد .
پس تاجر به مدینه آمد و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و آن واقعه را نقل کرد ، و حضرت تصدیق فرمود[۲۰۰]آری توکل را به اوج سعادت میرساند و درجه متوکل درجه انبیاء و اولیاء و صلحاء و شهداء است .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
وتوکل هنگامی که (ابوسفیان ) رئیس مشرکان که لشکر ده هزار نفری و مانور منظم و قدرتمند اسلام را (در فتح مکه ) دید در شگفتی و تعجب فرو رفت در حالی که در کنار گردانهای رزمی لشکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قدم میزد ، میگفت :
ای کاش میدانستم که چرا محمد صلی الله علیه و آله و سلم بر من پیروز شد ؟ با آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم در مکه تنها و بی یاور بود ، چگونه این چنین لشکری مبارز تدارک دید ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخن ابوسفیان را شنید و دست مبارکش را روی شانه وی گذاشت و فرمود : ما به کمک خدا ، بر شما پیروز شدیم .
در جنگ حنین میبینیم وقتی سپاه اسلام مورد تهاجم غافلگیرانه دشمن قرار گرفت صفوف مسلمانان از هم متفرق شد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وقتی پراکندگی سپاه اسلام را دید ، به درگاه خدا استعانت جست و به او توکل کرد و عرض نمود : (خداوندا ! حمد و سپاس مخصوص تو است ، و شکایتم را به درگاه تو میآورم و این توئی که باید از درگاهت کمک خواست و استعانت جست ) در این هنگام جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و عرض کرد :
(ای رسول خدا ، دعائی کردی که موسی در آن هنگام که دریا برایش شکافته شد ، این دعا را کرد و از شر فرعون نجات یافت . )[۲۰۱]
بیماری موسی علیه السلام
حضرت موسی علیه السلام را بیماری عارض شد ، بنی اسرائیل نزد او آمدند و ناخوشی او را شناختند و گفتند : اگر فلان دارو را مصرف کنی شفایابی .
موسی علیه السلام گفت : مداوا نمیکنم تا خدا مرا بی دوا بهبود بخشد . پس بیماری او طولانی شد ، خدا به او وحی فرمود : به عزت و جلالم سوگند ! ترا عافیت نمیدهم تا به دوائی که گفتهاند درمان کنی .
پس به بنی اسرائیل گفت : داروئی که گفتید به آن مرا معالجه کنید . پس او را مداوا کردند بهبود یافت .
این در دل موسی علیه السلام حالت شکوه و اعتراضی پدید آورد . خدای تعالی به او وحی فرستاد ، خواستی حکمت مرا به توکل خود باطل کنی ، چه کسی غیر از من داروها و منفعتها را در گیاهان و اشیاء نهاد ؟ ![۲۰۲]
حماد بن حبیب
(حماد بن حبیب کوفی ) گفت : سالی برای انجام حج با عدهای بیرون شدیم همین که از جایگاهی به نام (زباله ) کوچ کردیم بادی سهمگین و سیاه وزید ، آنقدر شدید بود که قافله را از هم متفرق ساخت .
من در آن بیابان سرگردان ماندم تا خود را به زمینی که از آب و گیاه خالی بود رساندم .
تاریکی شب مرا فرا گرفت ، از دور درختی به نظرم رسید ، نزدیک آن رفتم ، جوانی را دیدم با جامههای سفید که بوی مشک از او میوزید ، به طرف آن درخت آمد . با خود گفتم : این شخص یکی از اولیاء خدا باشد !
ترسیدم اگر مرا ببیند به جای دیگر برود ، لذا خود را پوشیده داشتم . او آماده نماز شد و اول دعا کرد (یا من حاذ کل شی ملکوتا . . . . ) آنگاه وارد نماز شد . من به آن مکان نزدیک شدم ، چشمه آبی دیدم که از زمین میجوشید . وضو ساختم و پشت سرش به نماز ایستادم .
در نماز چون به آیهای میگذشت که در آن وعده یا وعید بود با ناله و آه ، آن آیه را تکرار میکرد .
شب روی به نهایت گذاشت ، جوان از جای خود حرکت نمود و به راز و نیاز مشغول شد (یا من قصده الضالون . . . . )
ترسیدم از نظرم غایب شود ، نزدش رفتم و عرض کردم ترا سوگند میدهم به آن کسی که خستگی را از تو گرفته و لذت این تنهایی را در کامت قرار داده ، بر من ترحم نما ، که راه گم کردهام و آرزو دارم به کردار تو موفق شوم .
فرمود : اگر از راستی بر خدا توکل میکردی گم نمیشدی ، اینک از دنبالم بیا . به کنار درخت رفت و دست مرا گرفت (و با طی الارض ) مرا به جائی آورد .
صبح طلوع کرده بود و فرمود : مژده باد ترا به این مکان که مکه است ؛ و صدای حاجیان را میشنیدم !
عرض کردم ترا سوگند میدهم به آن کسی که به او در قیامت امیدواری ، بگو کیستی ؟ فرمود : اکنون که سوگند دادی من علی بن الحسین (زین العابدین ) هستم .[۲۰۳]
اعتماد به ساقی
جبرئیل در زندان نزد حضرت یوسف آمد و گفت : ای یوسف چه کسی ترا زیباترین مردم قرار داد ؟ فرمود : پروردگار .
گفت : چه کسی ترا نزد پدر محبوبترین فرزندان قرار داد ؟ فرمود : خدایم .
گفت : چه کسی کاروان را به سوی چاه کشانید ؟ فرمود : خدای من .
گفت : چه کسی سنگی که اهل کاروان در چاه انداختند از تو باز داشت ؟ فرمود : خدا .
گفت : چه کسی از چاه ترا نجات داد ؟ فرمود : خدایم .
گفت : چه کسی ترا از کید زنان نگه داشت . فرمود : خدایم .
گفت اینک خداوند میفرماید : چه چیز ترا بر آن داشت که به غیر من نیاز خود را باز گوئی ، پس هفت سال در میان زندان بمان (به جرم اینکه به ساقی سلطان اعتماد کردی و گفتی : مرا نزد سلطان یاد کن )
و در روایت دیگر دارد که خداوند به وی وحی کرد : ای یوسف چه کسی آن رؤ یا را به تو نمایاند ؟ گفت : تو ای خدایم .
فرمود : از مگر زن عزیز مصر چه کسی ترا نگه داشت ؟ عرض کرد : تو ای خدایم .
فرمود : چرا به غیر من استغاثه کردی و از من یاری نجستی ، اگر به من اعتماد میکردی از زندان ترا آزاد میکردم به خاطر این اعتماد به خلق ، هفت سال باید در زندان بمانی .
یوسف آن قدر در زندان ناله و گریه کرد که اهل زندان به تنگ آمدند ، بنا شد یک روز گریه کند و یک روز آرام بگیرد .[۲۰۴]
تسلیم
مقدمه
قال الله الحکیم : (امرنا لنسلم لرب العالمین ما ماءموریم که تسلیم فرمان خدای جهانیان باشیم )[۲۰۵]
قال الباقر علیه السلام : احق خلق الله ان یسلم لما قضی الله سزاوارترین بندگان خدا کسانی هستند در مقابل قضای الهی تسلیم هستند) .[۲۰۶]
شرح کوتاه :
صفت تسلیم مقامی است بالاتر از رضا و توکل ، زیرا دارنده آن ترک درمان مشکلاتی که بر او وارد میشود را میکند ، و با قطع تعلق قلبی ، خود را به خدا واگذار میکند .
در صفت رضا نوعا افعال باطبع انسانی توافق دارند ، و در توکل خدا را بمنزله وکیل در کارشان میدانند ، در هر دو صورت طبع و نفس دخالت دارند ، اما در تسلیم این چنین نیست .
برگزیدگان خدا به انواع رنجها همانند سوءاخلاق خانواده ، فقر ، مرض ، آزار خلق و . . . دچار میشوند چون تسلیم اند زبان اعتراض ندارند و نارضایتی درونی از ابتلالات را هم ندارند .
پاسخ امام
حکایت شده که امام صادق علیه السلام گاهی برای میهمانان خود فرنی ، و حلوا ، و گاهی نان و زیتون میآورد .
شخصی به آن حضرت عرض کرد : اگر با تدبیر عمل کنی (آینده نگر باشی ) همیشه میتوانی در یک وضع باشی و یکسان از میهمانان پذیرائی کنی .
حضرت پاسخ داد : تدبیر امر ما در دست خداوند است (و تسلیم امر او هستم ) هر زمان که به ما عطاء کند ما هم بر خود و میهمانان خود وسعت میدهیم ، و هر زمان که به ما تنگ گیرد و کم عطاء کند ، ما همچنان زندگی میکنیم .[۲۰۷]
معاذ بن جبل
(معاذ) در هیجده سالگی مسلمان شد و در جنگ بدر و احد و خندق و دیگر جنگها شرکت داشت و پیامبر صلی الله علیه و آله میان او و (عبدالله بن مسعود) عقد برادری قرار داد .
انسانی خوش رو و بخشنده بود و پیامبر صلی الله علیه و آله او را به حکومت یمن فرستادند و مطالبی را به او گوشزد کردند از جمله فرمودند : بر مردم سخت مگیر و با ایشان چنان رفتار کن که به دین و سخن تو علاقمند گردند .
در زمان حکومت خلیفه دوم جنگی میان مسلمانان و روم اتفاق افتاد و او هم شرکت داشت .
در سال هجدهم هجری در (عمواس ) شام طاعونی واقع شد . ابوعبیده فرمانده قوای مسلمانان به مرض طاعون مبتلا شد ، چون یقین به مرگ نمود معاذ را جانشین خود قرار داد .
سپاهیان او را گفتند دعا کن تا این بلا مرتفع گردد . او فرمود : این بلا نیست ، بلکه دعای پیامبر صلی الله علیه و آله شما و مرگ نیکان و صالحان و شهادتی است که خدا مخصوص بعضی از شما میگرداند .
بعد فرمود : خداوندا از این رحمت (طاعون ) سهم کاملی به خاندان معاذ بده .
بعد از مدتی اهل خانه اش مبتلا شدند و مردند و خود او نیز در انگشتش اثر کرد ، انگشت را به دندان میگزید و میگفت : پروردگارا این کوچک است آن را مبارک گردان .
عاقبت در سن ۳۸ سالگی با مرض طاعون درگذشت و نزدیک خاک اردن (در سال هیجده هجری ) به خاک سپرده شد .[۲۰۸]
تسلیم را از کبوتران بیاموزید
در زمان یکی از پیامبران مادری جوانی داشت که او را بسیار دوست میداشت و به قضای الهی آن جوان مرد و آن مادر داغدار شد و بسیار ناراحتی میکرد ، تا جائی که اقوام او نزد پیامبر صلی الله علیه و آله وقت رفتند و از او چاره خواستند .
او نزد آن مادر آمد و آثار گریه و غم و بی تابی را در او مشاهده کرد . بعد به اطراف نگریست و لانه کبوتری او را جلب توجه نمود و فرمود :
ای مادر این لانه کبوتر است ؟ گفت : آری ، فرمود : این کبوتران جوجه میگذارند ؟ گفت : آری ، فرمود : همه جوجهها به پرواز میآیند ؟ گفت : نه ، زیرا بعضی از جوجههای آنها را ما میگیریم و از گوشت آنها استفاده می کنیم . فرمود : با این همه این کبوتران ترک لانه خود نمیکنند ؟ گفت : نه ، و به جائی دیگر نمیروند .
فرمود : ای زن بترس از اینکه تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست تر باشی ، زیرا این کبوتران از خانه شما با آنکه فرزندان آنها را در پیش روی آنها میکشید و میخورید هجرت نمیکنند ، لکن تو با از دست دادن یک فرزند از نزد خدا قهر کردهای و به او پشت نمودی و این همه بی تابی میکنی و سخنان ناشایست به زبان جاری میکنی .
آن مادر چون این سخنان را شنید اشک از دیده برگرفت و دیگر بی تابی ننمود .[۲۰۹]
صعصعه
(احنف بن قیس ) میگوید : روزی به عمویم صعصعه از درد دل خود شکایت کردم . او مرا بسیار سرزنش کرد و گفت : پسر برادر وقتی از یک نوع ناراحتی پیدا میکنی اگر به دیگری مانند خود شکایت میکنی از دو حال خارج نیست ، یا آن شخص دوست تست ، که البته او هم برایت ناراحت میشود و یا دشمن تست که در این صورت شادمان خواهد شد .
ناراحتی خویش را به مخلوقی مانند خود که قدرت برطرف کردن آن را ندارد ابراز مکن ؛ به کسی پناه ببر و بگو که ترا به آن ناراحتی مبتلا کرده او خود میتواند برطرف نماید .
پسر برادر ، یکی از چشمهای من مدت چهل سال است که هیچ چیز را نمیبیند ، از این پیشامد احدی را مطلع نکردهام حتی زنم نیز نمیداند که این چشم من نابینا است[۲۱۰]
تسلیم در برابر حکم
نخلستان (زبیر بن عوام ) (پسر عمه رسول خدا صلی الله علیه و آله ) با یکی از انصار در کنار هم قرار داشت در مورد آبیاری نخلستان بین این دو نفر نزاعی واقع شد ، هر دو برای رفع خصومت و اختلاف به حضور پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و جریان را به عرض رساندند ، تا آن حضرت مساءله را حل کند .
نظر به اینکه نخلستان زبیر در قسمت بالای آب قرار داشت و نخلستان مرد انصاری در قسمت پائین بود (و معمول این بود که اول قسمت بالا را آب میدادند بعد قسمت پائین را) پیامبر صلی الله علیه و آله چنین قضاوت کرد که نخست زبیر آبیاری کند بعد مرد انصاری .
با اینکه این داوری کاملا عادلانه بود ، مرد انصاری ناراحت شد و حتی به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت : این قضاوت به خاطر آن که زبیر پسر عمه شما بود به نفع او تمام شد .
پیامبر صلی الله علیه و آله از این پرخاشگری ناراحت گردید ، به طوری که چهره اش متغیر شد در این هنگام این آیه نازل گردید :
(سوگند به پروردگارت ، آنها مؤ من نخواهند بود مگر اینکه ترا در اختلاف به داوری بطلبند و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند و کاملا تسلیم باشند . )[۲۱۱]
این آیه دلالت دارد که کسی در برابر حکم رهبر حکومت اسلامی پیامبر صلی الله علیه و آله نمیتواند پیش خود ناراحت گردد و خواسته خود را دنبال نماید ، بلکه باید کاملا تسلیم حکم باشد .[۲۱۲]
تفکر
مقدمه
قال الله الحکیم : (اءولم یتفکروا فی اءنفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی
- آیا در نفس خود تفکر نکردند که خدا آسمانها و زمین و هر چه در بین آنهاست همه را به حق و معین آفریده است .[۲۱۳]
امام علی علیه السلام : (التفکر یدعو الی البر و العمل به : تفکر انسان را به کار نیک و عمل به آن میخواند[۲۱۴]
شرح کوتاه :
تفکر بحال خویش و احوال اهل عالم ، آئینه ایست که بوسیله آن خوبیها نمودار میشود ، و کفاره گناهان میگردد ، قلب روشن میشود و موجب اصلاح معاد میشود ، و به عاقبت امر خویش متوجه میگردد و عملش افزون میشود .
تفکر خصلتی است که مانند این عبادت ، خدابندگی نشود چنانچه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (یک ساعت فکر کردن بهتر از عبادت یکسال است ) .
به مرتبه تفکر نمیرسد مگر کسی که خداوند به قلبش نظر کرده باشد و به نور معرفت منور نموده باشد؛ پس با چشم عبرت دنیا را مینگرد و غافل از حق نمیگردد[۲۱۵]
ربیعه
(ربیعه بن کعب ) گوید : روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله به من فرمود : یا ربیعه هفت سال مرا خدمت می نمائی آیا حاجتی از من نمیخواهی تا برآورده کنم ؟ عرض کردم : یا رسول الله صلی الله علیه و آله مرا مهلت بده تا فکری در این باره کنم . گوید : چون روز دیگر ، بر حضرت وارد شدم فرمود : ای ربیعه حاجت خود را بیان کن ! گفتم : از خدا مساءلت فرما که مرا با تو داخل بهشت نماید !
چون پیامبر صلی الله علیه و آله این خواهش مرا شنید فرمود : این سؤ ال را چه کسی به تو تعلیم نموده است ؟ عرض کردم : کسی مرا تعلیم ننموده است ، لکن با خود فکر نمودم که اگر تقاضای مال بسیار کنم ، آخر آن زوال پذیرد . اگر عمر طولانی و اولاد زیاد سؤ ال کنم عاقبت مرگ است ، پس با این تفکر و اندیشه از شما این تقاضا را کردم . پیامبر صلی الله علیه و آله ساعتی سر مبارک را به زیر انداخته و متفکر بودند ، پس سر برداشته و فرمود : این مطلب را از خداوند مساءلت مینمایم ، لکن تو هم مرا به زیاده سجده کردن اعانت نکن .[۲۱۶]
فکر قبل از عمل
یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حضرت عرض کرد : من همیشه در معامله و داد و ستد دچار ضرر و زیان میشوم ، مکر و حیله خریدار یا فروشنده مانند جادو مرا مغبون میکند . پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود :
(در آن معاملهای که از گول خوردن در آن میترسی ، با کسی که معامله میکنی تا سه روز حق بر هم زدن معامله را شرط کن که اگر ضرر کردی بتوانی مال خود را پس بگیری ؛ و هنگام معامله صابر و بردبار باش .
بدان که تاءمل و بردباری از خداست و عجله و شتابزدگی از شیطان است . تو میتوانی از سگ این پند را بیاموزی ، هر کاری که برای تو پیش آمد ، آن را استشمام کن (یعنی در جوانب خوب و بد آن اندیشه و تفکر کن و بدون مقدمه وارد نشو) همان طور که اگر لقمه نانی جلوی سگ بیندازی فورا آن را نمیخورد بلکه اول بو میکند ، وقتی تشخیص داد که مناسب است میخورد . تو با این عقل و خرد ، از سگ کمتر نیستی ، پس قبل از کار فکر و تاءمل کن .[۲۱۷]
انواع تفکر
مقداد از یاران باوفای علی علیه السلام میگوید : نزد (ابوهریره ) رفتم ، شنیدم میگفت : پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت بهتر از یک سال عبادت است . )
نزد (ابن عباس ) رفتم ، شنیدم گفت : پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفت سال عبادت است . )
نزدیکی دیگر از اصحاب رفتم و شنیدم از قول پیامبر صلی الله علیه و آله میگفت : (فکر کردن یک ساعت بهتر از هفتاد سال عبادت است . )
تعجب کردم که هر کس به خلاف دیگری نقل میکند ، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفتم و هر سه قول را نقل کردم .
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : همه آن سه نفر راست میگویند ، سپس (برای روشن شدن مطلب ) آن سه نفر را خواست و آنها حاضر شد ، من هم بودم .
پیامبر صلی الله علیه و آله به ابوهریره فرمود : تو چگونه فکر میکنی ؟ عرض کرد : طبق آنچه خداوند در قرآن فرموده : (صاحبان خود در اسرار آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند)[۲۱۸]
من هم درباره اسرار آسمان و زمین میاندیشم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : (فکر کردن یک ساعت تو بهتر از یک سال عبادت است . )
سپس به ابن عباس فرمود : تو چونه فکر میکنی ؟ او در پاسخ گفت : (من درباره مرگ و وحشت روز قیامت میاندیشم ) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفت سال عبادت است .
بعد به آن صحابه فرمود : تو چگونه میاندیشی ؟ او در پاسخ عرض کرد : من درباره آتش جهنم و وحشت و سختی آن میاندیشم . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : فکر کردن یک ساعت تو بهتر از هفتاد سال عبادت است .
به این ترتیب ، مساءله اختلاف در انواع تفکر و اندیشه حل گشته و روشن شد که پاداش فکر کردن بستگی به نیتها دارد .[۲۱۹]
فکر ریاست
(سعدی ) گوید : یکی از دوستان که از رنج روزگار خاطری پریشان داشت نزدم آمد و از درآمد اندک و عیال بسیار و فقر گله کرد و گفت : قصد دارم برای حفظ آبرو به شهر دیگری بروم تا کسی از نیک و بدکار من باخبر نشود .
بعد گفت : تو می دانی که در علم حسابداری اطلاعاتی دارم ، اکنون نزد شما آمدهام تا از مقام ارجمند شما کاری در دستگاه دولتی برایم معین شود و باقیمانده عمر را با خاطری آسوده بگذارنم و از شما تشکر کنم !
به او گفتم : ای برادر ! کارمند حسابداری شدن برای پادشاه دو بختی است ، از یک سوء امیدوار کننده است و از سوی دیگر ترس دارد ، و به خاطر امیدی خود را در معرض ترس قرار نده .
دوستم گفت : مناسب حال من سخن نگفتی و جواب مرا درست ندادی . من گفتم : تو قطعا دارای دانش و تقوا و امانت داری هستی ولی حسودان عیبجو در کمین هستند ، مصلحت آن است که زندگی را با قناعت بگذرانی و ریاست را ترک کنی .
دوستم از حرفهایم ناراحت شد و گفت : این چه عقل و تدبیر است ، دوستان در گفتاری به کار آیند وگرنه در کنار سفره نعمت همه دشمنان دوست نما خواهند بود .
دیدم از پندم آزرده خاطر شد ناچار او را نزد صاحب دیودن (وزیر دارایی ) که سابقه آشنائی داشتم بردم ، و وضع حال او را گفتم . او دوستم را سرپرست به کار سبکی گماشت .
زمانی گذشت ، او را مردی خوش اخلاق و با تدبیر یافتند و درجات او را بالا برند .
مدتی گذشت ، اتفاقا با کاروانی از یاران به سوی مکه سفر کردم . موقع بازگشت در دو منزلی وطنم همین دوستم را دیدم به پیشواز من آمد با ظاهری پریشان و به شکل فقیران بود !
پرسیدم : چرا چنین شدهای ؟ گفت : همانگونه که تو گفتی طایفهای بر من حسد بردند و به خیانت متهم کردند؛ شاه بدون تحقیق مرا زندان کرد و آزار داد ، تا خبر آمدن حاجیان رسید مرا از زندان آزاد کردند؛ کارم به جائی رسیده که شاه حتی ارث پدری مرا هم مصادره کرد .
سعدی گوید به او گفتم : قبلا تو را نصحیت کردم که (کار برای شاهان مانند سفر دریا ، هم خطرناک است و هم سودمند ، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری ، ولی نصحیت مرا نپذیرفتی . )[۲۲۰]
ملک ری یا کشتن امام علیه السلام
بعد از آنکه (یزید) به استاندار خویش (عبیدالله بن زیاد) دستور داد اگر حسین علیه السلام بیعت نکرد با او جنگ کن .
(عمر بن سعد) قبل از واقعه کربلا از طرف عبیدالله ماءمور شد تا فرماندار ایالت ری شود . اما قبل از رفتن ، عبیدالله نامهای برای عمر بن سعد نوشت که : امام حسین به عراق آمد باید به عراق بروی و با او بجنگی و او را از بین ببری ، بعد به جانب ری سفر کن .
عمر بن سعد نزد عبیدالله آمد و گفت : ای امیر مرا از این کار عفو نما ! عبیدالله گفت : ترا عفو میکنم ولی فرمانداری ملک ری را از تو میگیرم .
عمر بن سعد متردد شد ، بین جنگ با امام علیه السلام و ملک عظیم ری و گفت : مرا یک شب مهلت بده تا فکری در این کار بکنم .
عبیدالله به او اجازه فکر کردن داد . آن شب را تا به صبح درباره جنگ یا فرمانداری ری اندیشه کرد .
عاقبت تصمیم گرفت ملک ری را که نقد بود اختیار کند ، و بهشت و جهنم را که نسیه بود نپذیرد و با امام بجنگد .
صبح آن روز به نزد عبیدالله رفت و قتال با امام را به گردن گرفت . و عبیدالله لشگری عظیم را به او داد تا برود در کربلا و با امام بجنگد . امام روز دوم محرم به کربلا آمدند و عمر بن سعد روز سوم محرم با چهارهزار سوار به کربلا آمد و فرماندهی کل قوای لشگر را به عهده گرفت و شمر را امیر لشگر کرد و روز دهم محرم برای گرفتن ملک ری ، حاضر شد به دستورش امام حسین و ۷۲ نفر از فرزندان و اصحابش را به قتل برساند . [۲۲۱]
تحقیر
مقدمه
قال الله الحکیم : (یا ایها الذین امنوا لایسخر قوم من قوم
- ای اهل ایمان ، نباید قومی ، قوم دیگر را مسخره و تحقیر کنند[۲۲۲]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : من حقر مؤ منا او غیر مسکین لم یزل الله عز و جل حاقرا له ما قتا
- کسیکه مؤ من یا غیر مسکینی را تحقیر کند و کوچک بشمارد همواره خدا او را خوار و دشمن دارد .[۲۲۳]
شرح کوتاه :
عواملی همانند کبر و کینه و حسد و مانند اینها سبب میشود تا بعضی افراد ، دیگران را که یا سود ندارند ، یا زر و زور ندارند ، و آنها رابه کارگری و کارهای پست وا میدارند ، تحقیر و کوچک بشمرند .
عرض کردم احترام و کمک به خلق خدا ، با الفاظ رکیک و اعمال ناپسند ، در اهانت و زخم زبان در کوچک شمردن آنها دریغ نمیورزند .
تحقیر به هر شکلی که باشد حرام است ؛ تازه اگر آن شخص دلش بشکند و رنجیده خاطر گردد ، حتما اثر وضعی دارد و ضرر و زیانی بر عرض و شخصیت گوینده سرایت میکند؛ پس بهتر است رعایت ضعیفترین خلق خدا را کرد ، تا مورد لطف خدای تعالی قرار گرفت .
مفضل بن عمر
روزی نامهای به امضای عدهای از بزرگان شیعه به دست امام صادق علیه السلام رسید که چند نفر از آنان خود حامل نامه بودند .
شکایت درباره رفاقت (مفضل بن عمر) وکیل امام صادق علیه السلام در کوفه با عدهای کبوتر و به ظاهر بی بند و بار بود .
امام علیه السلام پس از خواندن نامه ، نامهای دربسته به وسیله همان چند نفر برای مفضل فرستاد . از حسن اتفاق موقعی نامه رسید که امضاء کنندگان در خانه او بودند .
او نامه را در حضور آنان باز کرد و خواند و سپس به دست آنها داد . آنان از مضمون نامه مطلع شدند که امام در این نامه تنها دستور چند قلم معامله به مفضل داده که انجامش مستلزم رقمی درشت پول نقد میباشد ، و مفضل باید آن را تهیه کند؛ و درباره رفاقت مفضل با آنان در نامه امام هیچ اشارهای نشده بود .
چون مساءله پول بود ، آنها سر بزیر انداخته و گفتند : باید پیرامون این پول زیاد فکر کنیم و بعد عذرخواهی هم کردند .
مفضل که زیرک بود آنها را به صرف غذا دعوت کرد و نگذاشت از خانه بیرون روند؛ آنگاه پی کبوتر بازان فرستاد و آنان آمدند ، و در حضور آن عده برای اینان نامه امام را خواند .
کبوتر بازان بدون عذر تراشی رفتند و هنوز مهمانان مشغول غذا خوردن بودند که پولهای زیاد (از هزار درهم تا ده هزار درهم ) را جمع و آن را تسلیم مفضل کردند و رفتند !
در این موقع مفضل به امضاء کنندگان رو کرد و گفت : شما از من میخواهید امثال این جوانان را راه ندهم با اینکه امکان اصلاح اینان زیاد است و در چنین مواردی باری از دین را به دوش کشند .
شما میپندارید که خدا محتاج به نماز و روزه شماست که به آن مغرور شدهاید ، اما از گذشت مالی عذر تراشی میکنید و پاسخ امام را نمیدهید ! !
اینان که رفاقت مفضل با کبوتربازان را خوار و کوچک میشمردند ، جوابی نداشتند بدهند ، از جای بلند شدند و رفتند .[۲۲۴]
سیره پیامبر صلی الله علیه و آله
مردی بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وارد شد که آبله برآورده ، و آبله اش چرک برداشته بود . حضرت مشغول خوردن بودند؛ آن شخص پهلوی هر کس نشست او را کوچک و خوار شمردند و از کنارش برمی خاستند پیامبر صلی الله علیه و آله او را کنار خود نشانید و به او لطف زیاد کردند .
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله با جمعی از اصحاب به غذا خوردن مشغول بودند ، مردی وارد شد که بیماری مزمنی (احتمالا جذامی بوده است ) داشت و مردم از او متنفر بودند . حضرت او را پهلوی خود نشانید و به او فرمود : غذا بخور . یکی از قریش که از او نفرت و اشمئزاز نمود؛ خودش پیش از مرگ به همین بیماری مزمن مبتلا گشت . [۲۲۵]
نتیجه خوار شمردن
شخصی در بنی اسرائیل فاسد بود به طوری که او را بنی اسرائیل از خود راندند . روزی آن شخص به راهی میرفت به عابدی برخورد کرد که کبوتری بر بالای سر او پرواز میکند و سایه بر او انداخته است .
پیش خود گفت : من رانده شده هستم و او عابد است اگر من نزد او بنشینم امید میرود که خدا به برکت او به من هم رحم کند .
این بگفت و نزد آن عابد رفت و همانجا نشست . عابد وقتی او را دید با خود گفت : من عابد این ملت هستم و این شخص فاسد است او بسیار مطرود و حقیر و خوار است چگونه کنار من بنشیند ، از او رو گردانید و گفت : از نزد من برخیز !
خداوند به پیامبران آن زمان وحی فرستاد که نزد آن دو نفر برو و بگو اعمال خود را از سر گیرند . زیرا من تمام گناهان آن فاسد را بخشیدم و اعمال آن عابد را (به خاطر خودبینی و تحقیر آن شخص ) محو کردم .[۲۲۶]
پسر کوتاه قد و بدقیافه
(سعدی ) گوید : پادشاهی چند پسر داشت ، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ، و دیگران همه قد بلند و زیبا روی بودند .
شاه به او به نظر نفرت و خوارکننده مینگریست ، و با چنان نگاهش او را تحقیر میکرد . آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مینگرد ، رو به پدر کرد و گفت :
ای پدر ! کوتاه خردمند بهتر از نادان بلند قد است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولی فیل همانند مردار بو گرفته میباشد .
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت سخن او را پسندیدند ، ولی برادران او ، رنجیده خاطر شدند .
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید . نخستین کسی که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد ، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود .
با شجاعتی عالی ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند ، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام گفت : اسب لاغر روز میدان به کار آید .
باز به درگیری رفت با اینکه گروهی پا به فرار گذاشتند ، با نعره گفت : ای مردان بکوشید والا جامه زنان بپوشید .
همین نعره ، سواران را قوت داد و بالاخره بر دشمن غلبه کردند و پیروز شدند . شاه سر و چشمان پسر را بوسید و او را ولیعهد خود کرد و با احترام خاصی با او مینگریست برادران نسبت به او حسد ورزیدند ، و زهر در غذایش ریختند تا به او بخورانند و او را بکشند . خواهر او از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید ، دریچه را محکم بر هم زد؛ برادر با هوشیاری فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت : محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند .
پدر از ماجرا باخبر شد و پسران را تنبیه کرد و هر کدام را به گوشهای از کشورش فرستاد .[۲۲۷]
بدتر از خود را بیاور
(خداوند به موسی ) علیه السلام وحی فرستاد که این مرتبه برای مناجات که آمدی کسی همراه خود بیاور که تو از وی بهتر باشی .
موسی برای پیدا کردن چنین شخصی تفحص کرد و نیافت ؛ زیرا به هر که میگذشت جراءت نمیکرد که بگوید من از او بهترم .
خواست از حیوانات فردی را ببرد ، به سگی که مریض بود برخورد کرد . با خود گفت : این را همراه خود خواهم برد ، ریسمان به گردن وی انداخت و مقداری او را آورد بعد پشیمان شد و او را رها کرد .
تنها به دربار پروردگار آمد . خطاب رسید فرمانی که به تو دادم چرا نیاوردی ؟ عرض کرد : پروردگارا نیافتم کسی را که از خودم پست تر باشد .
خطاب رسید : به عزت و جلالم اگر کسی را میآوردی که او را پست تر از خود میداشتی هر آینه نام ترا از طومار انبیاء محو میکردم .[۲۲۸]
تکبر
مقدمه
قال الله الحکیم : (فالذین لایؤ منون بالاخره قلوبهم منکره و هم مستکبرون
- آنان که به قیامت ایمان ندارند قلبشان منکر و آنان جزء مستکبران بشمار میآیند .[۲۲۹]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : (لا یدخل الجنه من کان فی قلبه مثقال حبه من خردل من کبر
- داخل بهشت نمیشود کسی که باندازه دانه خردل در دلش کبر باشد ،[۲۳۰]
شرح کوتاه :
آدم متکبر خود را بالاتر و بهتر از دیگران میداند ، و با دلایلی واهی و اعتباری در ذهن خود شیوه شیطان را (که گفت من از آتش و آدم از خاک خلق شده ) ، آتش بر خاک برتری دارد ، اولین گناهی که در خلقت انجام شد از شیطان کبر بود .
از این معلوم میشود که رذیله بودنش جای شکی نیست : آدمهای متکبر دیگران را حقیر میشمارند و منتظر سلام افراد دیگر به آنها هستند ، و متوقع هستند که مورد تعظیم و تکریم قرار گیرند ، و دائما جنبه افضلیت و بزرگی در سرشان میپرورانند .
فرق عجب با تکبر آنست که شخص معجب خود پسندی بخود دارد ، اما متکبر بزرگی از دیگران را دارد لذا مرضش بالاتر از عجب میباشد[۲۳۱]
ابوجهل
(عبدالله بن مسعود) از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله اول کسی بود که در مکه قرآن را آشکارا در میان جمعیت قرائت کرد .
او در تمام جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله حضور داشت ؛ مردی بسیار کوتاه قد بود که هرگاه در میان جمعیت نشسته میایستاد از آنها بلندتر نبود !
به همین جهت ، در جنگ بدر خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت من قدرت جنگیدن ندارم ممکن است دستوری بفرمائید که در ثواب جنگجویان شریک باشم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : برو در میان کشتگان کفار اگر کسی را (مانند ابوجهل ) یافتی که زنده است او را به قتل برسان .
عبدالله گوید : میان کشتگان به ابوجهل دشمن سرسخت پیامبر صلی الله علیه و آله رسیدم که هنوز رمقی داشت .
روی سینه اش نشستم و گفتم : خدا را سپاسگزارم که ترا خوار ساخت . ابوجهل چشم گشود و گفت : وای بر تو پیروزی با کیست ؟ گفتم : با خدا و پیامبرش ، به همین دلیل ترا میکشم ؛ پا روی گردنش نهادم متکبرانه گفت :
ای چوپان کوچولو ، قدم در جای بلندی نهادی ، آنقدر بدان که هیچ دردی بر من سخت تر از این نیست که تو قد کوتاه مرا بکشی ؛ چرا یکی از فرزندان عبدالمطلب مرا به قتل نرساند ؟ ! سرش را از بدنش جدا کردم و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدم و گفتم : یا رسول الله مژده که این سر ابوجهل است .[۲۳۲]
بعد از مردن ابوجهل پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ابوجهل از فرعون زمان موسی علیه السلام بدتر و عاصی تر بوده است ، چون فرعون وقتی هلاکت خود را یقین کرد خدا را قبول کرد ، ولی ابوجهل وقتی یقین به مرگ کرد به بت لات و عزی قسم یاد میکرد که او را نجات دهند .[۲۳۳]
ولید بن مغیره
بعد از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله مبعوث به رسالت شد تا سه سال عده قلیلی ایمان آوردند بعد وحی رسید که رسالت خود را ظاهر و عمومی کن و از استهزاء و اذیت مشرکان پروا مکن که ما شر آنها را از تو دفع کنیم .
یکی از آنها (ولید بن مغیره ) بود . جبرئیل ملک مقرب الهی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد ، در آن هنگام ولید از آنجا گذشت . جبرئیل گفت : این ولید پسر مغیره از استهزاء کنندگان است ؟ فرمود : بلی ، پس جبرئیل اشاره به پای ولید کرد . ولید کمی که رفت به مردی از خزاعه گذشت که تیر میتراشید ، پا بر روی تراشه و ریزههای تیر گذاشت و ریزه آن در پاشنه پای او رفت و پایش خونین شد .
تکبرش نگذاشت که خم شود و آن را بیرون آورد . چون به خانه رفت و روی کرسی خوابید و دخترش در پائین کرسی خوابید . آنقدر خون از پاشنه اش روان شد که به تشک دختر رسید و دخترش بیدار شد و به کنیز خود گفت : چرا دهان مشک را نبستهای ؟ ولید گفت : این خون پدر تست ، آب مشک نیست ، بعد وصیت کرده و به جهنم پیوست .[۲۳۴]
ثروتمند کنار فقیر
مرد ثروتمندی با لباسهای پاکیزه و تمیز خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و نشست . بعد از او مرد فقیری با لباسهای کهنه و مندرس وارد شد و پهلوی همان ثروتمند نشست .
ثروتمند لباس آراسته خود را از کنار مستمند تازه وارد جمع کرد . پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود : ترسیدی لباست را کثیف نماید ؟ عرض کرد : خیر ، پرسید : پس برای چه چیزی این عمل را انجام دادی ؟ عرض کرد : مرا همنشینی (نفسی ) است که هر کار خوب را در نظرم بد و هر کار بد را در نظرم خوب جلوه میدهد .
یا رسول الله نصف مال خود را برای کیفر عملم به او بخشیدم . پیامبر صلی الله علیه و آله به فقیر فرمودند : آیا میپذیری ؟ عرض کرد : نه یا رسول الله صلی الله علیه و آله . ثروتمند گفت : چرا ؟ گفت : میترسم آنچه را از تکبر و خود پسندی تو را فرا گرفته ، مرا هم فرا گیرد . [۲۳۵]
سلیمان بن عبدالملک
(سلیمان بن عبدالملک ) (از خلفاء بنی مروان ) یک روز جمعه لباسی نو پوشید و خود را معطر کرد . دستور داد صندوق عمامه سلطنتی را بیاورند .
آینهای بدست گرفت و بارها عمامه را برمی داشت و هر یک را که میپیچید ، نمیپسندید باز عمامه دیگر برمی داشت تا اینکه به یکی از آنها راضی گردید . به هیبت و شکل خاصی به مسجد رفت ، و بر روی منبر نشست و از شکل و هیکل خودش بسیار خوشش آمد و پیوسته خود را تنظیم و مرتب میکرد . خطبهای خواند ، خیلی از خواندنش خرسند بود . چند مرتبه در خطبه خودپسندی و تکبر او را گرفت و گفت :
من شهریاری جوان ، بزرگی ترس آور و سخاوتمندی بسیار بخشندهام . سپس از منبر پائین آمد و داخل قصر شد . در قصر شبیه یکی از کنیزان را مشاهده کرد ، پیش او رفته و پرسید : مرا چگونه میبینی ؟ کنیز گفت : با شرافت و شادمان میبینم اگر گفته شاعر نبود . گفته شاعر را سؤ ال کرد ، کنیز بخواند : (تو خوب جنس و سرمایهای هستی ، اگر همیشه بمانی ، اما افسوس که انسان را بقائی نیست . )
سلیمان از شنیدن این شعر در گریه شد . تمام آن روز میگریست . شامگاه کنیز را خواست تا ببیند چه علتی او را وادار کرد این شعر را بخواند .
کنیز قسم یاد کرد من تا امروز خدمت شما نیامدهام و هرگز این شعر را نخواندهام ، و سایر کنیزان هم تصدیق کردند .
آنگاه متوجه شد این پیشامد از جای دیگری بوده است ، بسیار ترسید طولی نکشید که از دنیا با خودپسندی که او را گرفته بود ، بی بهره رفت .[۲۳۶]
خسرو پرویز
از پادشاهانی که پیامبر صلی الله علیه و آله به او نامه نوشت و او را دعوت به اسلام نمود یکی (خسرو پرویز پادشاه ایران ) بود . نامهای به وسیله (عبدالله بن حذاقه ) به دربار او فرستاد .
خسرو دستور داد آن را ترجمه کنند چون ترجمه کردند دید حضرت محمد صلی الله علیه و آله نام خود را بر نام او مقدم داشته است . این موضوع بر او گران آمد ، نامه را پاره کرد و به عبدالله هیچ توجهی ننمود و از جواب نامه خودداری کرد .
وقتی خبر پاره کردن نامه به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید فرمود : خدایا تو نیز پادشاهی او را قطع فرما .
خسرو نامهای به باذان پادشاه یمن فرستاد که شنیدهام در حجاز شخصی دعوی نبوت کرده ، دو نفر از مردان دلیر خود را بفرست تا او دست بسته به خدمت ما بیاورند .
باذان دو نفر به نام (بابویه ) و (خرخسره ) را به حجاز فرستاد ، و آنان نامه باذان را به پیامبر صلی الله علیه و آله دادند . . . فرمود اینک استراحت کنید تا فردا جواب شما را بدهم . روز دیگر که شرفیاب شدند فرمود : به باذان بگوئید که دیشب هفت ساعت از شب گذشته (دهم جمادی الاولی سال هفتم هجری ) پروردگار من ، خسرو پرویز را به وسیله فرزندش شیرویه به قتل رسانید و ما بر مملکت او مسلط خواهیم گشت . اگر تو هم ایمان بیاوری بر محل حکومت خویش مستقر باش .[۲۳۷]
تواضع
مقدمه
قال الله الحکیم : (و عباد الرحمان الذین یمشون علی الارض هونا
- بندگان خدای رحمان آنان هستند که بر روی زمین بتواضع و فروتنی راه روند)[۲۳۸]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله : ما تواضع احدلله اءلا رفعه الله
- هیچکس برای خدا تواضع نکرد مگر خدا رفعت و بزرگی به او دهد . )[۲۳۹]
شرح کوتاه :
فروتنی اصل همه شرافتهاست ، و شخص متواضع در مقابل اجلال و عظمت حق همیشه فروتن است و عبادتش را به این صفت عظیم برگزار میکند .
حقیقت تواضع را نشناختهاند مگر مقربین از بندگان که بوحدانیت حق متصل شدهاند .
خشوع و خضوع و خوف بظهور نمیپیوندد ، مگر از تواضع ؛ ولذا اهلش چهرهای دارند که اهل آسمانها از ملائکه و اهل زمین از عارفان آنان را میشناسند .
از سیمای آنان و راه رفتن و برخوردهای اجتماعی و خانوادگی بخوبی معلوم میشود که از هر نوع تکبری بدورند[۲۴۰]
فروتنی با سلمان فارسی
حضرت (سلمان ) مدتی در یکی از شهرهای شام امیر (فرماندار) بود . سیره او در ایام فرمانداری با قبل از آن هیچ تفاوت نکرده بود ، بلکه همیشه گلیم میپوشید و پیاده راه میرفت و اسباب خانه خود را تکفل میکرد .
یک روز در میان بازار میرفت ، مردی را دید که یونجه خریده بود و منتظر کسی بود که آن را به خانه اش ببرد . سلمان رسید و آن مرد او را نشناخت و بی مزد قبول کرد بارش را به خانه اش برساند .
مرد یونجه را بر پشت سلمان نهاد ، و سلمان آن را میبرد . در راه مردی آمد و گفت : ای امیر این را به کجا میبری ؟ آن مرد فهمید که او سلمان است در پای او افتاد و دست او را بوسه میداد و میگفت : مرا ببخش که شما را نشناختم .
سلمان فرمود : این بار را به خانه ات باید برسانم و رسانید ، بعد فرمود : اکنون من به عهد خود وفا کردم ، تو هم عهد کن تا هیچکس را به بیگاری (عمل بدون مزد) نگیری و چیزی را که خودت میتوانی ببری به مردانگی تو آسیبی نمیرساند .[۲۴۱]
بلال حبشی
(بلال حبشی ) از مسلمانان بود که از نظر معنوی ترقی کرده بود ، تا جائی که اذان گوی پیامبر صلی الله علیه و آله شد و حضرتش میفرمود : ای بلال به روح ما (به وسیله اذان ) نشاط ببخش .
پیامبر صلی الله علیه و آله او را امین بر بیت المال نمود ، و همچون برادر تنی با او رفتار میکرد و به او میفرمود : وقتی وارد بهشت میشوم ، صدای کفش ترا جلوتر از خود میشنوم ، آن وقت که در سرزمین سرسبز بهشت راه میروی . . . .
بر این اساس مسلمانان نزد بلال میآمدند ، و امتیازات و افتخاراتی را که کسب کرده بود به او تبریک میگفتند .
بلال هرگز با تعریفات آنان مغرور نمیشد و ستایش مردم او را عوض نمیکرد ، با کمال تواضع در پاسخ آنها میگفت : (من از اهالی حبشه هستم ، دیروز عبد و غلام بودم . )[۲۴۲]
تواضع
رسول خدا صلی الله علیه و آله (ابوذر) گوید : (سلمان فارسی ) و (بلال حبشی ) را دیدم که با هم به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله رسیدند . در این میان ، سلمان برای احترام به پیامبر صلی الله علیه و آله ، به پاهای رسول خدا افتاد و بر آنها بوسه زد .
پیامبر صلی الله علیه و آله ضمن جلوگیری از این کار ، خطاب به سلمان فرمود : (از آن کارهائی که عجم (غیر عربها) در مورد شاهان خود انجام میدهند انجام نده . من بندهای از بندگان خدا هستم ، از آنچه میخورند من نیز میخورم ، و آنجا که مردم مینشینند من نیز مینشینم . )[۲۴۳]
محمد بن مسلم
(محمد بن مسلم ) مردی ثروتمند از اشراف کوفه ، و از اصحاب امام باقر علیه السلام و صادق علیه السلام بود . روزی امام باقر علیه السلام به او فرمود : ای محمد باید تواضع و فروتنی کنی .
وقتی محمد بن مسلم از مدینه به کوفه برگشت ، ظرف خرما و ترازویی برداشت و درب مسجد جامع کوفه نشست و صدا میزد : هرکس خرما میخواهد بیاید از من بخرد (تا هیچ تکبری به او سرایت نکند) .
بستگانش آمدند و گفتند : ما را با این کار رسوا کردی . فرمود : امامم مرا امر به چیزی کرد که مخالفتش نخواهم کرد؛ از این محل حرکت نمیکنم تا تمام خرمایی را که در این ظرف است بفروشم .
بستگانش گفتند : حال که چنین است پس کار آسیابانی را پیشه خود کن . وی قبول کرد و شتر و سنگ آسیابی خرید و مشغول آرد کردن گندم شد ، و با این عمل خواست از بزرگ بینی نجات یابد .[۲۴۴]
عیسی علیه السلام
و شستن پای حواریین (عیسی بن مریم ) به حواریین خود فرمود : مرا به شما حاجتی است ؟ گفتند : چه کار کنیم ؟ عیسی از جای حرکت کرد و پاهای حواریین را شستشو داد ! عرض کردند : یا روح الله ما سزاوارتریم که پای شما را بشوئیم !
فرمود : سزاوارترین مردم به خدمت کردن ، عالم است ، این کار را کردم که تواضع کرده باشم ، شما هم تواضع را فرا گیرید و بعد از من در بین مردم فروتنی کنید آن طور که من کردم و بعد فرمود :
به تواضع حکمت رشد میکند نه با تکبر ، چنانکه در زمین نرم گیاه میروید نه در زمین سخت کوهستانی .[۲۴۵]
توبه
مقدمه
قال الله الحکیم : (و ان استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
- از گناهانتان آمرزش از خدا بخواهید و بدرگاه او توبه کنید .[۲۴۶]
قال الصادق علیه السلام : (اذاء تاب العبد توبه نضوحا اءحبه الله فستر علیه
- بنده چون توبه نصوح و خالص کند خدا او را دوست میدارد و گناهانش را میپوشاند[۲۴۷]
شرح کوتاه :
توبه ریسمان خداست که تائبان لازم است به آن چنگ بزنند ، و باطن خود را از گناهان به آب حیات بشویند ، و به خلاف خود ، نزد حق اعتراف کنند .
بر کارهای گذشته از صمیم قلب پشیمان باشند ، و بر باقی مانده عمرشان ترسناک باشند .
توبه اولیاء از خطورات و افکار ، و توبه خواص از اشتغال به غیر خدا و توبه عوام از گناهان است .
لازم است برای جبران مافات و عدم رجوع به گناه ، شخص تائب گناه را کوچک نشمارد ، و دائما بر اشتباهات گذشته تاءسف داشته باشد و نفس را از انواع شهوات بدور و به میدان مجاهدت و عبادت و تمرین بیندازد[۲۴۸]
مخترع دین و توبه !
امام صادق علیه السلام فرمود : مردی در زمانهای گذشته زندگی میکرد و میخواست دنیا را از راه حلال بدست آورد ، و ثروتی فراهم نماید که نتوانست .
از راه حرام کوشش کرد تا مالی بدست آورد نتوانست . شیطان برایش مجسم و آشکار شد و گفت : از حلال و حرام نتوانستی مالی پیدا کنی ، میخواهی من راهی به تو بیاموزم که اگر عمل کنی به ثروت سرشاری برسی و عدهای هم پیرو پیدا کنی ؟ گفت : آری مایلم . شیطان گفت : از نزد خودت دینی اختراع کن و مردم را به آن دعوت نما . او کیشی اختراع کرد و مردم گردش را گرفته و به مال زیادی دست یافت .
روزی متوجه شد کار ناشایستی کرده و مردمی را گمراه نموده است ؛ تصمیم گرفت به پیروانش بگوید که گفتهها و دستوراتم باطل و اساسی نداشته است .
هر چه گفت : آنها قبول نکردند و گفتند : حرفهای گذشته ات حق بوده است و اکنون خودت در دینت شک کردهای ؟ !
چون این جواب را شنید غل و زنجیری تهیه نمود و به گردن خود آویخت و میگفت : این زنجیرها را باز نمیکنم تا خدای توبه مرا قبول کند .
خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله آن زمان وحی نمود که به او بگوید : قسم به عزتم اگر آنقدر مرا بخوانی و ناله کنی که بند بندت از هم جدا شود دعایت را مستجاب نمیکنم ، مگر کسانی که به مذهب تو مردهاند و آنها را گمراه کرده بودی به حقیقت کار خود اطلاع دهی و از کیش تو برگردند .[۲۴۹]
کارمند بنی امیه
(علی بن حمزه ) میگوید : دوست جوانی داشتم که شغل نویسندگی در دستگاه بنی امیه را داشت . روزی آن دوست به من گفت : از امام صادق علیه السلام برای من وقت بگیر تا به خدمتش برسم .
من از امام اجازه گرفتم تا او شرفیاب شود ، امام اجازه دادند و در وقت مقرر من با او خدمتش رفتیم .
دوستم سلام کرد و نشست و عرض کرد : فدایت شوم ، من در وزارت دارائی رژیم بنی امیه مسئولیتی داشتم و از این راه ثروت بسیاری اندوختهام و بعضی خلافها هم انجام دادهام !
امام فرمود : اگر بنی امیه افرادی مثل شما را نداشتند تا مالیات برایشان جمع کند و در جنگها و جماعات آنها را همراهی کند ، حق ما را غصب نمیکردند . جوان گفت : آیا راه نجاتی برای من هست ؟ فرمود : اگر بگویم عمل میکنی ؟ گفت : آری ، فرمود : آنچه از مال مردم نزد تو هست و صاحبانش را میشناسی به آنها برگردان و آنچه که صاحبانش را نمیشناسی از طرف آنها صدقه بده ، من در مقابل این کار بهشت را برای تو ضمانت می کنم !
جوان سر به زیر انداخت و مدتی طولانی فکر کرد و سپس گفت : فدایت شوم دستورت را اجراء میکنم .
علی بن حمزه میگوید : من با آن جوان برخاستیم و به کوفه رفتیم . او همه چیز خود ، حتی لباسهایش را به صاحبانش برگرداند و یا صدقه داد؛ من از دوستانم مقداری پول برای او جمع کردم و لباس برایش خریداری نمودم ؛ و خرجی همه برای او میفرستادیم .
چند ماهی از این جریان گذشت و او مریض شد . ما مرتب به عیادت او میرفتیم ، روزی نزدش رفتم ، او را در حال جان دادن یافتم . چشم خود را باز کرد و گفت : ای علی آنچه امام به من وعده داد به آن وفا کرد ، این گفت و از دنیا رفت . ما او را غسل داده و کفن کرده و به خاک سپردیم .
مدتی بعد خدمت امام علیه السلام رسیدم ، همین که امام مرا دید فرمود : ای علی ما به وعده خود در مورد دوست تو وفا کردیم . من عرض کردم : همینطور است فدایت شوم ، او هم هنگام مردن این مطلب (ضمانت بهشت ) را به من گفت . [۲۵۰]
رجوع قبل از جان دادن
(معاویه بن وهب ) گوید : ما به جانب مکه بیرون رفتیم و با ما پیرمردی بود که عبادت میکرد لکن در مذهب تشیع نبود ، و با او پسر برادری از شیعیان همراه بود .
آن پیرمرد بیمار شد ، من به پسر برادر او گفتم : کاش دین حق را بر او عرضه بداری چه آنکه امید است خدای تعالی او را با ولایت و مذهب حق از دنیا ببرد .
همراهان گفتند : بگذارید که بر آن حال و مذهبش بمیرد . پسر برادر او صبر نکرد و به عمویش گفت : ای عمو ، مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرتد شدند مگر گروهی اندک که با امیر المؤ منین علیه السلام بودند ، با اینکه خلافت از جانب پیامبر قبلا منصوب شده بود .
پیرمرد بعد از شیندن این کلمات نفسی برکشید و گفت : من بر این مذهب شدم و بعد مرد .
معاویه بن وهب گوید : ما داخل شهر مدینه شدیم و به حضور امام صادق رسیدیم . (علی بن سری ) یکی از همراهان ما ، جریان توبه پیرمرد و رجوع به امامت قبل از وفات را نقل کرد . امام فرمودند : او اهل بهشت است . علی بن سری تعجب کرد و عرض کرد : او از هیچ چیز این مذاهب ما باخبر نبود و حکمی را نمیدانست و فقط در آن ساعت که روح از بدنش مفارقت مینمود قبول کرد . امام فرمود : از او چه میخواهید ، قسم به خدا او داخل بهشت شد .[۲۵۱]
ابولبابه
یکی از یاران بزرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که در جنگهای (احد و فتح مکه ) و دیگر جنگها شرکت داشت (ابولبابه ) بود . یکی از موضوعات حساس زندگی او توبه اوست . هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در اثر پیمان شکنی مردم (بنی قریظه ) به طرف قلعه آنها که نزدیک مدینه بود لشگر کشید و قلعه را محاصره نمود ، عدهای از طایفه (اوس ) حضور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و عرض کردند همانگونه که طایفه (بنی قینقاع ) را به (خزرج ) بخشیدند ، (بنی قریظه ) را به ما ببخش .
فرمود : آیا راضی میشوید یک نفر از طایفه شما (اوس ) را برای حکم بفرستم ؟ گفتند : آری ، فرمود : سعد معاذ ، بنی قریظه رضایت ندادند و گفتند : ابولبابه را نزد ما بفرست تا با او مشورت کنیم .
ابولبابه در قلعه بنی قریظه دارای منزل و اموال و عیال و فرزندان بود . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را ماءمور مشورت با آنها کرد .
او وارد قلعه شد همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ اطرافش جمع و اظهار جزع کردند تا دلش نرم گردد . بعد گفتند : آیا به حکومت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تن دهیم یا خیر ؟ گفت : مانعی ندارد اما با دست به گردن اشاره کرد یعنی تسلیم شدن همین و گردن زدن همان .
بعد متوجه شد با این اشاره به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خیانت کرده و این آیه هم نازل گردید (ای مؤ منین با خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خیانت نکنید و در امانت هم خیانت ننمائید همانا اموال و اولاد شما اسباب امتحان شمایند و پاداش بزرگ نزد خداست . )[۲۵۲]
از شرمندگی از قلعه بیرون آمد و یکسر به مسجد مدینه رفت و به یکی از ستونهای مسجد خود را بست و گفت : کسی مرا نگشاید تا خدا توبه مرا بپذیرد .
قریب ده یا پانزده روز به همین شکل بود فقط برای دستشوئی و نماز او را میگشودند .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : اگر ابولبابه نزد ما میآمد برای او طلب آمرزش مینمودیم اما چون خودش منتظر آمرزش حق است باشد خداوند توبه اش را بپذیرد .
ام سلمه گوید : سحرگاهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را خندان دیدم ، عرض کردم : خدا همیشه دهان شما را خندان کند ، علتش چیست ؟ فرمود : جبرئیل خبر قبولی توبه ابولبابه را آورده است . گفتم :
اجازه میدهید او را بشارت دهم ؟ فرمود : خود دانی . از درون حجره صدا زدم ابولبابه مژده که خدا توبه ات را پذیرفته است . مردم هجوم آورده تا او را بگشایند گفت : شما را به خدا جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی مرا نگشاید . موقع نماز صبح که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مسجد آمدند ابولبابه را از ستون مسجد باز کردند و الان در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این ستون به ستون توبه و یا ابولبابه معروف است .[۲۵۳]
بهلول نباش
(معاذ بن جبل ) با حالت گریان بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وارد شد و سلام عرض کرد و جواب سلام شنید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : چرا گریه میکنی ؟ عرض کرد : بر در مسجد جوانی خوش صورت و شاداب است ، چنان بر خودش گریه میکند مانند زن جوان مرده ، میخواهد به حضور شما آید .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : عیبی ندارد . جوان آمد و سلام عرض کرد ، پس از جواب سلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : چرا گریه میکنی ؟ گفت : چطور گریه نکنم گناهانی انجام دادم که خدا مرا نمیبخشد و مرا داخل جهنم خواهد کرد .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : آیا برای خدا شریک قرار دادی ؟ گفت : نه ، فرمود : نفس محترمی را کشتی ؟ گفت : نه ، فرمود : گناهت اگر به اندازه کوهها باشد خدا میآمرزد .
جوان گفت : گناهان من از کوهها بزرگتر است .
فرمود : آیا گناهت مثل هفت زمین و دریاها و ریگها و اشجار و آنچه در آن است از مخلوقات ، و به قدر آسمانها و ستارگان و به قدر عرش و کرسی میباشد ؟ گفت : گناهانم از همه اینها بزرگتر است .
فرمود : وای بر تو گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو ؟ جوان روی خود به زمین زد و گفت : منزه است خدا ، از هر چیزی او بزرگتر است . . . .
فرمود : ای جوان یکی از گناهت را برایم نمی گوئی ؟ عرض کرد : چرا ، بعد گفت : هفت سال کار من این بود که قبرها را میشکافتم و کفن مردهها را در میآوردم و میفروختم . شبی دختری از دختران انصار مرد وقتی نبش قبر کردم و کفن را از تن او جدا کردم ، شیطان وسوسه کرد و با او مقاربت کردم ، وقتی برمی گشتم شنیدم که مرا صدا کرد ای جوان از فرمانروای روز جزا نمیترسی وای بر تو از آتش قیامت ! !
جوان گفت : حال چه کنم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : ای فاسق از من دور شو میترسم به آتش تو بسوزم .
او رفت و به یکی از کوهها پناه برد و دو دست خود را به گردن بست مشغول توبه و عبادت و مناجات شد .
تا چهل روز شب و روز گریه میکرد به نوعی که بر درندهها و حیوانات وحشی اثر میگذاشت . بعد از چهل روز از خدا طلب آتش یا آمرزش کرد تا در قیامت رسوا نشود .
خدا بر پیامبرش این آیه[۲۵۴]را نازل کرد که آمرزش بهلول در آن بود . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این آیه را با لبخند تلاوت میکرد و بعد فرمود : کیست مرا به نزد آن جوان ببرد ؟ معاذ گفت : میدانم کجاست . پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم همراه معاذ نزدش رفتند دیدند میان دو سنگ سر پا ایستاده ، دستهایش به گردنش بسته ، رویش از شدت آفتاب سیاه و تمام مژههای چشمش از گریه ریخته و مشغول مناجات است و خاک بر سرش میریزد درندگان صحرا اطراف او را گرفته و پرندگان در اطراف بالای سر او صف کشیده به حال او گریه میکنند .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک رفته دستهای او را با دست مبارک خود گشودند و خاک از سر او پاک کردند و فرمودند : بشارت باد تو را ای بهلول ، تو آزاده کرده خدائی از آتش .
پس به اصحاب فرمود : (این طور گناهان خود را تدارک و جبران کنید . )[۲۵۵]
جهل
مقدمه
قال الله الحکیم : (خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین ای پیامبر طریقه عفو پیشه کن و به نیکوکاری امر کن و از نادانان روی بگردان )[۲۵۶]
قال علی علیه السلام : (الجهل اصل کل شر جهل و نادانی ریشه همه شرهاست )[۲۵۷]
شرح کوتاه :
جهل صورتی است در وجود بنی آدم ، که دارنده آن ، به سوی تاریکی میرود ، و کسیکه جهل را از خود دور کرد ، به نورانیت و بصیرت رسید .
اگر شخص راه نادرست را پیشه خود کرد و جهل در اعمال را داشت از خطاکاران و اهل جهنم بشمار میآید و اگر توفیق راه صواب نصیبش شد و علم و معرفت را پیشه راه خود کرد از اهل نجات خواهد بود .
کلید جهل راضی بودن به کرده خود میباشد ، و بدترین صفت جاهل اینست که با وجود جهل ، ادعای علم کند .
جاهل وقتی به عیبهای خود مینگرد ناراحت نمیشود ، و وقتی نصیحت میشود قبول نمیکند . با اینکه علم به جهل خود دارد (جهل بسیط) باز هم خطا میکند و به لغزش روی میآورد . [۲۵۸]
فرمانده نادان
(یعقوب لیث صفار) (م ۲۶۵) فرماندهی به نام (ابراهیم ) داشت ، با آنکه مردی دلاور و شجاع بود اما سخت نادان بود و جان خود را بر سر نادانی گذارد .
روزی در فصل زمستان به نزد یعقوب لیث آمد ، یعقوب دستور داد از لباسهای زمستانی خودش به ابراهیم بپوشانند .
ابراهیم خدمتکاری داشت به نام (احمد بن عبدالله ) که با ابراهیم دشمن بود .
ابراهیم چون به خانه آمد احمد گفت : هیچ می دانی که یعقوب لیث هر که را لباس خودش دهد در آن هفته او را میکشد ؟ !
ابراهیم گفت : نمیدانستم ، علاج آن چیست ؟ گفت : باید فرار کنیم . ابراهیم بدون تحقیق به حرف خدمتکار تصمیم به فرار گرفت . احمد گفت : من هم نزد یعقوب لیث نمیمانم و از شما جدا نخواهم شد و با شما فردا فرار میکنیم .
از آنجا احمد در خلوت نزد یعقوب لیث آمد و گفت : ابراهیم قصد دارد به سیستان برود و طغیان و شورش کند .
یعقوب لیث فکر کرد و خواست فرمان فراهم کردن لشگری بدهد ، که احمد گفت : مرا ماءمور سازید که خود تنها سر ابراهیم را بیاورم ، یعقوب لیث هم اجازه داد .
چون ابراهیم با سپاه خود قصد بیرون رفتن از شهر را کرد ، احمد از قفا شمشیر بر ابراهیم زد و سر او را برای یعقوب آورد .
یعقوب مقام ابراهیم فرمانده نادان خود را به احمد داد و نزد یعقوب بزرگ و محترم گشت .[۲۵۹]
فرزند جاهل خلیفه
(مهدی عباسی ) سومین خلیفه عباسی پسری داشت به نام (ابراهیم ) که شخصی منحرف بود و به خصوص نسبت به امیر مؤ منان علیه السلام کینه و عداوت داشت .
روزی نزد ماءمون هفتمین خلیفه عباسی آمد و گفت : در خواب علی علیه السلام را دیدم ، که با هم راه میرفتیم تا به پلی رسیدیم ، او مرا در عبور از آن پل مقدم میداشت .
من به او گفتم : تو ادعا میکنی که امیر بر مردم هستی ، ولی ما از تو به مقام امارت سزاوارتر میباشیم ، او به من پاسخ رسا و کاملی نداد .
ماءمون گفت : آن حضرت به تو چه پاسخی داد ؟ گفت : چند بار به من به این نوع (سلاما سلاما) سلام کرد .
ماءمون گفت : سوگند به خدا حضرت رساترین پاسخ را به تو داده است . ابراهیم گفت : چطور ؟ ماءمون گفت : تو را جاهل و نادانی که قابل پاسخ نیستی معرفی کرد ، چرا که در قرآن در وصف بندگان خاص خود میفرماید : (بندگان خاص خداوند رحمان آنها هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه میروند ، هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند ، در پاسخ آنها سلام گویند[۲۶۰]که نشانه بی اعتنائی تواءم با بزرگواری است .
بنابراین علی علیه السلام تو را آدم جاهل معرفی کرده ، از این رو که به پیروی از قرآن با جاهل سبک مغز این گونه باید برخورد کرد .[۲۶۱]
خوش سیمای جاهل
مردی خوش سیما به مجلس (ابویوسف کوفی ) (م ۱۸۲) قاضی هارون الرشید آمد ، قاضی او را احترام و تعظیم کرد . او در آن مجلس بسیار ساکت و خاموش بود . قاضی گمان برد که او با این وجاهت و سکوت دارای فضل و کمالی باشد .
قاضی گفت : سخنی بفرمائید ؟ گفت : برای تحقیق مساءلهای آمدهام و سوالی دارم . قاضی گفت : آنچه دانم جواب گویم .
گفت : روزه دار کی روزی را افطار کند ؟ در جواب گفت : وقتی که آفتاب غروب کند .
مرد گفت : شاید تا نیمه شب آفتاب غروب نکند ؟ قاضی خندید و گفت : چه نیکو گفته است . شاعر[۲۶۲](از شعرای عصر بنی امیه [۲۶۳] (خاموشی زینت برای مردی است که ضعیف و نادان است[۲۶۴]و به درستی که صحیفه عقل مرد از سخن گفتن او معلوم شود ، همچنان بی عقلی او هم از سخن گفتن ظاهر شود) پس پی به جاهل بودن مرد خوش سیما برد[۲۶۵]
قیس بن عاصم
(قیس بن عاصم ) در ایام جاهلیت از اشراف و رؤ ساء قبائل بود ، پس از ظهور اسلام ایمان آورد . روزی در سنین پیری به منظور جستجوی راه جبران خطاهای گذشته شرفیاب محضر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گردید و گفت : در گذشته جهل ، بسیاری از پدران را بر آن داشت که با دست خویش دختران بی گناه خود را زنده به گور سازند . من دوازده دخترم را در جاهلیت به فاصله نزدیک بهم زنده به گور کردم . سیزدهمین دخترم را زنم پنهانی زائید و چنین وانمود کرد که نوزاد مرده به دنیا آمده ، اما در پنهانی او را نزد اقوام خود فرستاد .
سالها گذشت تا روزی ناگهان از سفری باز گشتم ، دختری خرد سال را در خانهام دیدم ، چون شباهتی به فرزندانم داشت به تردید افتادم و بالاخره دانستم او دختر من است .
بی درنگ دختر را که زار زار میگریست کشان کشان به نقطه دوری برده و به نالههای او متاءثر نمیشدم ؛ و میگفت : من به نزد دائیهای خود باز میگردم و دیگر بر سر سفره تو نمینشینم ، اعتنا نکردم و زنده به گورش نمودم .
قیس پس از نقل این ماجرا دید قطرات اشک از چشمهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرو میریزد و با خود زمزمه میفرمود : کسی که رحم نکند بر او رحم نشود ،[۲۶۶]و سپس به قیس خطاب کرد و فرمود : روز بدی در پیش داری !
قیس پرسید اینک برای تخفیف بار گناهم چه کنم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : به عدد دخترانی که کشتهای کنیزی آزاد کن .[۲۶۷]
ریش بلند
(جاحظ بصری ) (م ۲۴۹) که در هر رشته از علوم کتابی نوشته است ، گفت : روزی ماءمون عباسی با عدهای بر جایگاهی نشسته بودند و از هر بابی صحبت میکردند . یکی گفت : (هر کس ریش او دراز بود احمق است ) عده گفتند
- ما به خلاف عدهای ریش بلند دیدهایم که مردمان زیرک بودند .
ماءمون گفت : امکان ندارد . در این هنگام مردی ریش دراز ، آستین گشاد و نشسته بر شتر وارد شد . ماءمون برای تفهیم مطلب ، او را احضار کرد و گفت : نامت چیست ؟ عرض کرد : ابوحمدویه ، گفت : کنیه ات چیست ؟ عرض کرد : علویه ، ماءمون به حاضران گفت : مردی را که نام و کنیه را نداند ، باقی افعال او نظیر این جهالت است . پس از او سوال کرد : چه کار میکنی ؟ عرض کرد : مردی فقیهم و در علوم تبحر دارم اگر امیر خواهد از من مساءلهای بپرسد .
ماءمون گفت : مردی گوسفندی به یکی فروخت و مشتری گوسفند را تحویل گرفت . هنوز پول آن را نداده ناگاه گوسفند پشکلی (سرگین ) انداخت و بر چشم یک نفر افتاد و چشم آن شخص کور شد ، دیه چشم بر چه کسی واجب است ؟ مرد ریش بلند کمی فکر کرد و گفت : دیه چشم بر فروشنده است نه مشتری .
حاضرین گفتند : چرا ؟ گفت : چون فروشنده ، مشتری را خبر نداد که در محل دفع مدفوع گوسفند منجنیق نهادهاند و سنگ میاندازد تا خود را نگاه بدارد .
ماءمون و حاضران خندیدند ، و او را چیزی داد و برفت و بعد ماءمون گفت : صدق سخن من شما را معلوم شد که بزرگان گفتهاند[۲۶۸]دراز ریش احمق بود .[۲۶۹]
حرص
مقدمه
قال الله الحکیم :
(ان الانسان خلق هلوعا همانا انسان آزمند و حریص آفریده شده است[۲۷۰]
قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : (یشیب ابن آدم و تشب فیه خصلتان الحرص و طول الامل آدمیان پیر میشوند و دو صفت در آنها جوان میگردد : حرص و آرزوی دراز .[۲۷۱]
شرح کوتاه :
اگر انسان در طلب هر چیزی حریص باشد نزد خداوند قربی ندارد ، چرا که صفت توکل را ترک کرده و راضی به قسمت نشده و تعجیل که صفت شیطان است را قبول کرده است .
خداوند دنیا را بمنزله سایه خلق کرده ، چرا که دنبال سایه رفتن جز تعب چیزی حاصل نمیگردد . از حد ضرورت بیشتر دنبال دنیا رفتن موجب تعب و رنج میشود در حالی که به آن نخواهد رسید .
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود : (آدم حریص محروم است ) ، و آدم محروم مبغوص و مذموم است ، و فکرش مشوش و زحمتش زیاد و دائما به حساب و اخذ مال مشغول ؛ نه در دنیا فارغ و نه به آخرت مایل است .[۲۷۲]
دوای حریص خاک گور
(سعدی ) گوید : شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر برای تجارت حرکت میکرد . یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد .
به حجره اش رفتم ، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت ، مکرر پریشان گویی میکرد و میگفت :
فلان انبارم در ترکمنستان است و فلان کالایم در هندوستان است ، این قباله و سند فلان زمین میباشد ، و فلان چیز در گرو فلان جنس است ، فلان کس ضامن فلان وام است ، در آن اندیشهام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد ، ولی دریای مدیترانه طوفانی است .
ای سعدی ! سفر دیگری در پیش دارم ، اگر آن را انجام دهم ، باقیمانده عمر گوشه نشین گردم و دیگر به سفر نروم .
پرسیدم ، آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر میکنی و گوشه نشین میشوی ؟ در پاسخ گفت : میخواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم ، که شنیدهام این کالا در چین بهای گران دارد ، و از چین کاسه چینی بخرم و به روم ببرم ، و در روم حریر نیک رومی بخرم و به هند ببرم ، و در هند فولاد هندی بخرم و به شهر حلب (سوریه ) ببرم ، و در آنجا شیشه و آینه حلبی بخرم و به یمن ببرم ، و از آنجا لباس یمانی بخرم و به پارس (ایران ) بیاورم ، بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانی بنشینم . او این گونه اندیشههای دیوانه وار را آن قدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گرفتار نداشت ، و در پایان گفت : ای سعدی ! تو هم سخنی از آنچه دیدهای و شنیدهای بگو ، گفتم :
آن را خبر داری که در دورترین جا از سرزمین غور (میان هرات و غزنه ) بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد ، یکی گفت :
چشم تنگ و حریص دنیاپرست را تنها دو چیز پر میکند : یا قناعت یا خاک گور .[۲۷۳]
حریص در عیش و عاقبتش
(یزید بن عبدالملک ) (دهمین خلیفه اموی ) بعد از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید . او بر خلاف خلیفه قبل شب و روز به عیش و نوش مشغول و با دو نفر کنیزان آواز خان و خوش سیما به نام سلامه و حبابه[۲۷۴]به مجالس بزم مشغول بود .
سرانجام حبابه رقیب خود سلامه را بر کنار ساخت و افسار خلیفه را بدست گرفت .
مسلمه بن عبدالملک برادرش نزد او آمد و گفت : عمر بن عبدالعزیز آنقدر دادگستر بود ، تو بر خلاف او به باده گساری مشغول شدی و کشور را به دست آوازه خوانی به نام حبابه سپردهای ؛ مردم منتظر دیدن تو هستند ، ولی تو در دامن حبابه افتادهای ، دست از او بکش به کار خلافت برس .
او تصمیم گرفت حرف برادر را گوش کند . روز جمعه تصمیم گرفت برای نماز بیرون رود حبابه کنیزان را سفارش کرد موقع بیرون آمدن خلیفه او را آگاه سازند .
کنیزان او را خبر کردند ، و او با دعوی که به دست گرفته بود در برابر خلیفه ظاهر شد و با آواز دل کش این شعر را خواند :
(اگر عقل از سر داده رفته او را ملامت مکن ، بی چاره از شدت اندوه صبور شده است . )
خلیفه که دلبر خود را با آن حال دید و آن آواز دلنواز را شنید دست خود را مقابل صورتش گرفت و گفت : حبابه بس است چنین مکن و این شعر را خواند :
(زندگانی جز خوش گذرانی و کام گرفتن چیز دیگر نیست ، گر چه مردم تو را سرزنش کنند . ) بعد فریاد زد ای جان جانان درست گفتی ، خدا نابود کند آن کسی را که مرا در مهر تو سرزنش میکند؛ ای غلام برو به برادرم مسلمه بگو به جای من به مسجد برود و نماز بخواند .
بعد فوری به عیش گاه رفتند و برای بهتر خوش گذرانی به (بیت الرس ) نزدیک دمشق رفتند و خلیفه به غلامان خود گفت : مردم پنداشتهاند هیچ عیش و نوشی ، بی نیش نخواهد ماند ، من میخواهم دروغ آنان را آشکار سازم .
در آنجا ماندند تا نامه و خبری نرسد ، و مشغول نوش بی نیش باشند . از قضا دانه اناری به گلوی حبابه رفت و زیاد سرفه کرد و بمرد . خلیفه روز و شب تن مرده حبابه را در آغوش گرفته و گریه میکرد و با آب دیده بدنش را تر میکرد و می بوئید با اصرار اقوام لاشه گندیده حبابه را دفن کردند و خلیفه هم بعد از پانزده روز بیشتر زنده نماند و نزد قبر حبابه او را به خاک سپردند . [۲۷۵]
عیسی علیه السلام و مرد حریص
(حضرت عیسی ) علیه السلام به همراهی مردی سیاحت میکرد ، پس از مدتی راه رفتن گرسنه شدند و به دهکدهای رسیدند . عیسی علیه السلام به آن مرد گفت : برو نانی تهیه کن و خود مشغول نماز شد .
آن مرد رفت و سه عدد نان تهیه کرد و بازگشت ، اما مقداری صبر کرد تا نماز عیسی علیه السلام پایان پذیرد . چون نماز طول کشید یک دانه نان را خورد . حضرت عیسی علیه السلام سوال کرد نان سه عدد بوده ؟ گفت : نه همین دو عدد بوده است .
مقداری بعد از غذا راه پیمودند و به دسته آهوئی برخوردند ، عیسی علیه السلام یکی از آهوان را نزد خود خواند و آن را ذبح کرده و خوردند .
بعد از خوردن عیسی فرمود : به اذن خدا ای آهو حرکت کن ، آهو زنده شد و حرکت کرد . آن مرد در شگفت شد و سبحان الله گفت : عیسی علیه السلام فرمود : ترا سوگند میدهم به حق آن کسی که این نشانه قدرت را برای تو آشکار کرد بگو نان سوم چه شد ؟ گفت : دو عدد بیشتر نبوده است !
دو مرتبه به راه افتادند و نزدیک دهکده بزرگی رسیدند و به سه خشت طلا که افتاده بود برخورد کردند . آن مرد گفت : اینجا ثروت زیادی است ! فرمود : آری یک خشت از تو ، یکی از من ، خشت سوم را اختصاص میدهم به کسی که نان سوم را برداشته ، آن مرد حریص گفت : من نان سومی را خوردم .
عیسی علیه السلام از او جدا گردید و فرمود : هر سه خشت طلا مال تو باشد .
آن مرد کنار خشت طلا نشسته بود و به فکر استفاده و بردن آنها بود که سه نفر از آنها عبور نمودند و او را با خشت طلا دیدند .
همسفر عیسی را کشته و طلاها را برداشتند ، چون گرسنه بودند قرار بر این گذاشتند یکی از آن سه نفر از دهکده مجاور نانی تهیه کند تا بخورند . شخصی که برای آن آوردن رفت با خود گفت : نانها را مسموم کنم ، تا آن دو نفر رفیقش پس از خوردن بمیرند و طلاها را تصاحب کند .
آن دو نفر هم عهد شدند که رفیق خود را پس از برگشتن بکشند و خشت طلا را بین خود تقسیم کنند . هنگامی که نان را آورد آن دو نفر او را کشته و خود با خاطری آسوده به خوردن نانها مشغول شدند .
چیزی نگذشت که آنها بر اثر مسموم بودن نان مردند . حضرت عیسی علیه السلام در مراجعت چهار نفر را بر سر همان سه خشت طلا مرده دید و فرمود : [۲۷۶](این طور دنیا با اهلش رفتار میکند . )[۲۷۷]
ذوالقرنین
[۲۷۸](ذوالقرنین ) در سیرش چون به ظلمات وارد گشت به قصری در آمد و دید جوانی با لباس سفید ایستاده و صورتش به سوی آسمان و دو دست بر لب دارد .
جوان از او پرسید کیستی ؟ گفت : ذوالقرنین .
جوان (اسرافیل ) گفت : هرگاه قیامت رسد من در صور خواهم دمید .
پس سنگی برداشت و به ذوالقرنین داد و گفت : اگر این سنگ سیر شد تو نیز هم سیر میشود ، اگر این سنگ گرسنه بود تو نیز گرسنهای .
سنگ را گرفت و نزد یارانش آمد و آن را در ترازوئی گذارد و تا هزار سنگ دیگر به اندازه آن در کفه دیگر ترازو نهادند آن سنگ زیادتی داشت .[۲۷۹]
خضر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نزدش آمد و سنگی در کفهای نهاد و سنگی که ذوالقرنین آورده بود در کفه دیگر گذارد و قدری خاک بر روی آن ریخت ، در این هنگام چون سنجیدند برابری کرد .
ذوالقرنین از حضرت خضر علیه السلام علت را پرسید ؟ گفت : خداوند خواست ترا آگاه کند که این همه کشورها را فتح کردی سیر نگشتی ؛ آدمی هرگز سیر نشود جز آنکه مشتی خاک بروی بریزند و شکمش را چیزی پر نکند جز خاک .
ذوالقرنین گریه کرد و گفت :
روزی دیگر بر مردی گذشت و دید بر سر قبری نشسته و مقداری استخوان پوسیده و جمجمههای متلاشی شده در پیش نهاده و آنها را زیر و رو میکند .
پرسید : چرا چنین میکنی ؟ گفت : میخواهم استخوان پادشاهان از بینوایان جدا سازم ، نمیتوانم .
اسکندر از او گذشت و گفت : مقصود او را از این کار من بودم ، پس از آن در (دومه الجندل )[۲۸۰]منزل کرد و از جهانگیری صرف نظر کرد و به بندگی مشغول گشت .[۲۸۱]
اشعب بن جبیر مدنی
(م ۱۵۴) او مردی احول چشم و دو طرف سرش بیمو و مخرج راء و لام نداشته و بسیار حریص و طماع به مال و خوردنیهای دنیا بوده و هیچگاه از این جهت سیر نمیشد .
وقتی از او در این باره پرسیدند . گفت : از هر خانهای که دودی برآید گمان برم که برای من طعامی میسازند منتظر بنشینم ، چون انتظارم بسیار شود اثری ظاهر نشود نان پاره خشک در آب آغشته کنم و بخورم .
چون صدای اذان بر جنازهای به گوشم آید ، گمان میکنم که آن میت وصیت کرده که از مال من یک ثلث به اشعب دهید . پس به این گمان به خانه آن میت روم و همراه آنان در غسل و کفم و دفن مرده کمک کنم . بعد از دفن وقتی اثری از وصیت مرده ظاهر نشود ، ناامید به خانه خود باز گردم .
چون در کوچهها گذرم ، دامن را گشاده دارم به گمان آنکه اگر همسایهای از بامی یا دریچهای ، چیزی پیش همسایه دیگر اندازد ، شاید که خطا شود و در دامن من افتد . گویند : روزی در کوچهای میگذشت و جمعی اطفال بازی میکردند ، گفت : ای کودکان اینجا چرا ایستادهاید ؟ و حال آنکه در سر چهار راه کسی یک خروار سیب سرخ و سفید آورده و بر مردم بخشش میکند کودکان چون بشنیدند یک باره ترک بازی کرده و به طرف چهار راه دویدند .
از دویدن ایشان اشعب را حرص و طمع غلبه کرد و به دویدن افتاد . او راگفتند به خبر دروغ خود ساختهای چرا میروی ؟ گفت : دویدن اطفال از روی جدی بود و دویدن من از طمع میباشد ، شاید این صورت واقعی باشد من محروم مانم .[۲۸۲]
حسد
مقدمه
قال الله الحکیم : (ام یحسدون الناس علی ما اتهم الله من فضله
- آیا حسد میورزند (یهود) با مسلمین چون آنها را خدا به فضل خود برخوردار نمود)[۲۸۳]
قال الصادق علیه السلام : ان المؤ من یغبط و لایحسد
- همانا مؤ من غبطه میخورد ولی حسادت نمیورزد)[۲۸۴]
شرح کوتاه :
اصل حسد از کوری قلب و انکار فضل الهی که دو بال کفرند میباشد؛ و شخص حاسد ضررش قبل از آنکه به محسود برسد به خودش میرسد ، مانند ابلیس که ضررش به خودش رسید و لعنت ابدی شامل حال او شد و آدم به مقام نبوت رسید . !
میزان عمل حاسد سبک ، و جهنم ساز است و میزان عمل محسود ، سنگین و بهشت ساز است ، با توجه به این نکته ، قابیل برادرش هابیل را کشت به خاطر این صفت رذیله حسد ، خود را به جهنم انداخت و برادرش را به بهشت فرستاد .
اگر حاسد ، این صفت در جانش ملکه شده باشد ، موفق به توبه نخواهد شد و همیشه آرزوی ضرر به دیگران ، که از او یا بهترند یا بیشتر دارند را دارد ![۲۸۵]
رفیق عیسی علیه السلام
امام صادق علیه السلام فرمود : بپرهیزند از حسد و بر یکدیگر حسد نورزید آنگاه فرمود : یکی از برنامههای حضرت عیسی گردش در شهرها بود . در یکی از سفرهایش یکی از اصحاب خود را که کوتاه قد بود و از ملازمین حضرت بود همراه خود برد .
در بین راه به دریا رسیدند ، عیسی علیه السلام با نام خدا پا روی آب گذاشت و شروع به رفتن کرد . آن ملازم هم ، سخن عیسی علیه السلام را تکرار کرد و به دنبال او بر روی آب حرکت کرد .
در وسط دریا با خود گفت : عیسی پیامبر صلی الله علیه و آله است روی آب راه میرود و من هم بر روی آب راه میروم پس برتری او بر من در چیست ؟ همینکه این حرف را زد در آب فرو رفت و از عیسی علیه السلام کمک طلبید . حضرت دست او را گرفت و از درون آب بالا کشید و به او فرمود : چه گفتی که در آب فرو رفتی ؟ حقیقت خیال درونی خود را گفت .
فرمود : خود را در غیر جایگاهی که خدا برایت معین نموده قرار دادی و مورد غضب خدا قرار گرفتی ، پس توبه کن تا منزلت سابق را بازیابی . او توبه کرد و بر پشت سر عیسی به راه خود ادامه داد . آنگاه امام صادق علیه السلام فرمود : از خدای بترسید و از حسد پرهیز نمائید .[۲۸۶]
عبدالله بن ابی
چون نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله در مدینه بالا گرفت ، (عبدالله بن ابی ) که از بزرگان یهود بود حسدش درباره پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر شد و در صدد قتل پیامبر صلی الله علیه و آله برآمد .
برای ولیمه عروسی دخترش ، پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و سایر اصحاب را دعوت نمود ، و در میان خانه خود چالهای حفر کرد و روی آن را به فرش پوشیده نمود ، و میان آن گودال را پر از تیر و شمشیر و نیزه نمود . همچنین غذا را به زهر آلوده نمود ، و جماعتی از یهودان را در مکانی با شمشیرهای زهرآلود پنهان کرد .
تا آن حضرت و اصحابش پا بر گودال گذاشته در آن فرو روند و یهودیان با شمشیرهای برهنه بیرون آیند و پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحابش را به قتل برسانند . بعد تصور کرد که اگر این نقشه بر آب شد غذای زهرآلود را بخوراند تا از دنیا بروند .
جبرئیل از طرف خدای متعال این دو کید را که از حسادت منشعب شده بود به پیامبر صلی الله علیه و آله رساند و گفت : خدایت میفرماید : خانه عبدالله بن ابی برو و هر جا گفت : بنشین قبول کن و هر غذائی آورد تناول کنید که من شما را از شر و کید او حفظ و کفایت میکنم .
پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤ منین علیه السلام و اصحاب وارد منزل عبدالله شدند ، تکلیف به نشستن در صحن خانه نمود ، همگی روی همان گودال نشستند و اتفاقی نیفتاد و عبدالله تعجب نمود .
دستور آوردن غذای مسموم را داد ، پس طعام را آوردند ، پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود : این طعام را به این تعویذ بر غذا قرائت نمائید (بسم الله الشافی بسم الله الکافی بسم الله المعافی بسم الله الذی لایضر مع اسمه شی ء ولاداء فی الارض و لا فی السماء و هو السمیع العلیم ) .
پس همگی غذا را میل کردند و از مجلس به سلامت بیرون آمدند . عبدالله بسیار تعجب نمود گمان کرد زهر در غذا نکردند . دستور داد یهودیانی که شمشیر به دست بودند از زیادتی غذا میل کنند ، پس از خوردن همه از بین رفتند .
دخترش که عروس بود فرش روی گودال را کنار زد دید زمین سخت و محکمی شده است پس بر بالای آن فرش نشست در گودال فرو رفت و صدای ناله اش بلند شد و از بین رفت .
عبدالله گفت : علت فوت را اظهار نکنند . چون این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله رسید از عبدالله حسود ، علت را پرسید ؟ گفت : دخترم از پشت بام افتاد ، و آن جماعت دیگر به اسهال مبتلا شدند .[۲۸۷]
کار عجیب حسود
در زمان خلافت هادی عباسی[۲۸۸]مرد نیکوکار ثروتمندی در بغداد میزیست . در همسایگی او شخصی سکونت داشت که نسبت به مال او حسد میورزید . آنقدر درباره او حرفها زد تا دامن او را لکه دار کند نشد . تصمیم گرفت غلامی بخرد و او را تربیت کند و بعد مقصد خود را به او بگوید .
روزی بعد از یک سال به غلام گفت : چقدر مطیع مولای خود هستی ؟ گفت : اگر بگوئی به آتش خود را بیانداز ، انجام دهم ، مولای حسود خوشحال شد . گفت : همسایهام ثروتمند است و او را دشمن دارم ، میخواهم دستورم را انجام دهی .
گفت : شب با هم بالای پشت بام همسایه ثروتمند میرویم تو مرا بکش ، تا قتلم به گردن او بیفتد و حکومت او را به خاطر قتلم قصاص کند و از بین ببرد .
هر چه غلام اصرار در انجام ندادن این کار کرد ، تاءثیری نداشت . نیمه شب به دستور مولای حسود گردن مولایش را بالای بام همسایه محسود ثروتمند زد؛ و زود به رختخواب خود آمد .
فردا قتل حسود بر بام همسایه کشف شد . هادی عباسی دستور بازداشت ثروتمند را داد و از بازپرسی کرد؛ بعد غلام را خواست و از او جویا شد .
غلام دید که مرد ثروتمند گناهی ندارد؛ جریان حسادت و کشتن را تعریف کرد . خلیفه سر به زیر انداخت و فکر کرد و بعد سر برداشت و به غلام گفت :
هر چند قتل نفس کردهای ، ولی چون جوانمردی نمودی و بی گناهی را از اتهام نجات دادی ترا آزاد میکنم و او را آزاد کرد ، و زیان حسادت به خود حسود باز گشت .[۲۸۹]
حسد بانوان
(ابن ابی لیلی ) قاضی زمان (منصور دوانیقی ) بود . منصور گفت : بسیار قضایای شنیدنی و عجیب نزد قضات میآورند ، مایلم یکی از آنها را برایم نقل کنی .
ابن ابی لیلی گفت : روزی پیرزنی افتاده نزدم آمد و با تضرع تقاضا میکرد از حقش دفاع کنم و ستمکار را کیفر نمایم .
پرسیدم از چه کسی شکایت داری ؟ گفت : دختر برادرم ، دستور دادم او را احضار کردند؛ وقتی آمد ، زنی بسیار زیبا و خوش اندام بود ، علت شکایت را پرسیدم و او اصل قضیه را به این ترتیب تعریف کرد :
من دختر برادر این پیرزن و او عمه من است . پدرم در کودکی مرد ، و همین عمه مرا بزرگ کرد و در تربیت من کوتاهی نکرد تا اینکه بزرگ شدم . با رضایت خودم مرا به ازدواج مرد زرگری در آورد .
زندگی بسیار راحت و عالی داشتم ، تا اینکه عمهام بر زندگی من حسد ورزید و دختر خود میآراست و جلوی چشم شوهرم جلوه میداد تا او را فریفت و دختر را خواستگاری کرد .
همین عمهام شرط کرد در صورتی دخترش را میدهد که اختیار من از نظر نگهداری و طلاق به دست او باشد ، شوهرم هم قبول کرد .
مدتی گذشت عمهام مرا طلاق داد و از شوهرم جدا شدم . در این ایام شوهر عمهام در مسافرت بود ، از مسافرت بازگشت و نزد من آمد و مرا دلداری میداد . من هم آنقدر خود را آراستم و ناز و کرشمه کردم تا دلش را در اختیار گرفتم ، تقاضای ازدواج با من را کرد .
گفتم : راضیم به این شرط که اختیار طلاق عمهام در دست من باشد ، قبول کرد . بعد از عقد ، عمهام را طلاق دادم و به تنهائی بر زندگی او مسلط شدم مدتی با این شوهر (عمهام ) بسر بردم تا از دنیا رحلت کرد .
روزی شوهر اولم پیش من آمد و اظهار تجدید ازدواج را کرد . گفتم : من هم راضیم اگر اختیار طلاق دختر عمهام را به من واگذاری ، او قبول کرد . دو مرتبه با شوهر اولم ازدواج کردم و چون اختیار داشتم دختر عمهام را طلاق دادم اکنون شما قضاوت کنید که من هیچ گناهی ندارم غیر از اینکه حسادت بی جای همین عمه خود را تلافی کردهام .[۲۹۰]
عاقبت حسادت
در ایام خلافت (معتصم عباسی ) شخصی از ادباء وارد مجلس او شد . از صحبتهای او معتصم خیلی خوشوقت گردید و دستور داد در هر چند روزی به مجلس او حاضر شود ، و عاقبت از جمله ندیمان (همدم ، هم صحبت ) خلیفه محسوب شود .
یکی از ندماء خلیفه در حق این ادیب حسد ورزید که مبادا جای وزارت او را بگیرد . به خیال افتاد او را به طریقی از بین ببرد . روزی وقت ظهر با ادیب از حضور خلیفه بیرون آمدند و از او خواهش کرد به منزلش بیاید و کمی صحبت کنند و ناهار بماند ، او هم قبول کرد .
موقع ناهار سیر گذاشته بود و ادیب از آن خوراک سیر زیاد خورد . وقت عصر صاحب خانه به حضور خلیفه رفت و صحبت از ادیب کرد و گفت : من نمک پرورده نعمتهای شما هستم نمیتوانستم این سر را پنهان کنم که این ادیب که ندیم شما شده در پنهانی به مردم میگوید : بوی دهن خلیفه دارد مرا از بین میبرد ، پیوسته مرا نزد خود احضار میکند .
خلیفه بی اندازه آشفته گردید و او را احضار کرد . ادیب چون سیر خورده بود کمی با فاصله نشست و با دستمال دهن خود را گرفته بود .
خلیفه یقین کردکه حرف وزیر درست است . نامهای نوشت به یکی از کارگزارانش که حامل نامه را گردن بزند .
ندیم حسود در خارج اطاق خلیفه منتظر بود و دید زود ادیب از حضور خلیفه آمد و مکتوبی در دست دارد . خیال کرد در نامه خلیفه نوشته مال زیادی به وی دهند . حسدش زیادتر شد و گفت : من ترا از این زحمت خلاص میدهم و دو هزار درهم این نامه را خرید و گفت : چند روز خودت را به خلیفه نشان مده ، او هم قبول کرد .
ندیم حسود نامه را به عامل خلیفه داد و او گردن او را زد . مدتی بعد خلیفه سؤ ال کرد ادیب ما کجاست پیدا نمیشود آیا به سفر رفته است ؟ گفتند : چرا ما او را دیدهایم . احضارش کرد و با تعجب گفت : ترا نامهای دادیم به عامل ندادی ؟ قضیه نامه و وزیر را نقل کرد . خلیفه گفت : سؤ ال میکنم ، دروغ نگو ، بگو تو به ندیم ما گفتی : بوی دهن خلیفه مرا اذیت میکند ؟ گفت : نه ، خلیفه بیشتر تعجب کرد و گفت : چرا نزد ما آمدی دورتر نشستی و با دستمال دهان خود را گرفتی ؟ عرض کرد : ندیم شما مرا به خانه خود برد و سیر به من خورانید ، چون به حضور شما آمدم ترسیدم بوی دهانم خلیفه را آزار نماید .
خلیفه گفت : الله اکبر ، و قضیه حسادت ندیم و قتل حاسد و زنده بودن محسود را برای همه حضار نقل کرد و همگان در حیرت شدند .[۲۹۱]
پانویس
- ↑ لقد ارسلنا موسی بآیاتنا ان اخرج قومک من الظلمات الی النور (سوره ابراهیم ، آیه ، ۵).
- ↑ لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط (سوره ، حدید آیه ، ۲۵).
- ↑ بعثت لاتمم مکارم الاخلاق (سفینه البحار ۱/۴۱۱).
- ↑ نحن نقص علیک احسن القصص بما اوحینا الیک هذا القرآن (سوره یوسف ، آیه ، ۳).
- ↑ لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب (سوره یوسف ، آیه ، ۱۱۱).
- ↑ سوره قلم ، آیه ، ۴.
- ↑ جامع السعادات ، ۱/۲۳.
- ↑ تذکره الحقایق ، صفحه ، ۵۷.
- ↑ او دختر عمه رسول خدا و زوجه مقداد بن الاسود بود.
- ↑ لطائف الطوئف ص ۲۶ الاستیعاب .
- ↑ نمونه معارف ۱/۶۴ - جوامع الحکایات ص ۲۷۰.
- ↑ سوره آل عمران ، آیه ، ۱۳۴.
- ↑ منتهی الامال ۲/۴.
- ↑ داستانها و پندها، ۱/۴۶ - بحار الانوار، ۹/۵۱۹.
- ↑ شاخه بقلهای یا بندقهای گلین .
- ↑ منتهی الامال ، ۱/۲۱۲ - مجموعه ورام بن ابی فراس .
- ↑ (سوره نحل ، آیه ، ۱۲۸).
- ↑ (نهج البلاغه فیض ، ص ۱۱۶۵).
- ↑ جوامع الحکایات ص ۲۴ - نمونه معارف ۱/۲۹.
- ↑ رهنمای سعادت ۱/۳۶ - شجره طوبی ص ۴۲۲.
- ↑ پیغمبر و یاران ، ۱/۲۷ - ۲۰- بحار الانوار، ۶/۵۵۴.
- ↑ عجبت لمصقول علاک فرنده یوم الهیاج و قد علاک غبار
- ↑ منتهی الامال ۲/۱۸۷.
- ↑ من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین (سوره یوسف ، آیه ، ۹)
- ↑ تاریخ انبیاء، ص ۳۴۷ - ۳۳۴.
- ↑ سوره زمر، آیه ، ۲).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/۴ ۴۰)
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۷۳).
- ↑ در نسخه محاسن دارد که مزدش نیم درهم بود وقتی برگشت هجده هزار برابر به او داد!!
- ↑ نمونه معارف ۱/۵۳ - فرج بعدالشده ص ۲۳ - محاسن برقی ۲/۲۵۳.
- ↑ مولانا در مثنوی این حکایت را به شعر در آورده و گفته : از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیر بر آورد و شتافت او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی و هر ولی
- ↑ ضربه علی یوم الخندق افضل من عباده الثقلین .
- ↑ پند تاریخ ۵/۱۹۹ - انوار النعمانیه - عین الحیوه
- ↑ ابلیس یعنی نفس اماره و عابد کنایه از فطرت و نفس پاک است
- ↑ نمونه معارف ۱/۵۴ - احیاء العلوم ۴/۳۸۰ - ریاض الحکایات ص ۱۴۰
- ↑ ما حملک علی ان فرقت بینی و بین مولای .
- ↑ منتهی الامال ۲/۳۸- اثبات الوصیه مسعودی .
- ↑ خزینه الجواهر، ص ۳۱۸.
- ↑ (سوره هود، آیه ، ۱۱۲).
- ↑ (جامع السعادات ۳/۴۰۴).
- ↑ حکایتهای شنیدنی ، ۵/۲۵. تفسیر المنار ۲/۳۶۷.
- ↑ نمونه معارف ۱/۱۷۴ - اخلاق اجتماعی ص ۴۱
- ↑ تاریخ انبیاء ص ۵۲ - ۴۸
- ↑ داستانهای ما ۳/۴۵
- ↑ پند تاریخ ۲/۱۸۴ - وقایع الایام ۳/۱۹۰.
- ↑ (سوره حجرات ، آیه ، ۹
- ↑ (اصول کافی ، ۲/۱۶۷).
- ↑ منتهی الامال ۲/۲۴۹.
- ↑ داستانها و پندها ۱/۱۳۴، روضه کافی ص ۸۵.
- ↑ نمونه معارف ۱/۲۱۸ - فرج بعد الشده .
- ↑ متوفی ۱۳۴۳ ه ق
- ↑ تاریخ حکما و عرفاء ص ۱۳۳.
- ↑ لطائف الطوائف ، ص ۹۸
- ↑ (سوره حجره ، آیه ۳).
- ↑ (غرر الحکم ، ص ۶۲۹).
- ↑ (احیاء القلوب ص ۱۶۷).
- ↑ نمونه معارف ۱/۲۹۸ - مجموعه ورام .
- ↑ پند تاریخ ۳/۱۵۰.
- ↑ داستانهای استاد، ۱/۴۸.
- ↑ منتهی الامال ۱/۲۳۱.
- ↑ پیغمبر و یاران ۵/۲۷۵ - ۲۷۲.
- ↑ (سوره نساء، آیه ، ۵۸).
- ↑ (فروع کافی ، ۵/۱۳۳).
- ↑ سفینه البحار ماده (سلم ).
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۲۷۵ - بحار الانوار ۶/۹۴۲
- ↑ پند تاریخ ۱/۲۰۲ - مستطرف ۱/۱۱۸.
- ↑ نمونه معارف ۱/۳۵۴ - بحارالانوار ۱۵/۱۴۹.
- ↑ داستانها و پندها ۸/۱۱۴ - سیره ابن هشام ۳/۳۴۴.
- ↑ رهنمای سعادت ۲/۴۳۵ - ناسخ التواریخ ، امیرالمؤ منین ص ۶۷۶.
- ↑ (سوره ملک ، آیه ۲۰.
- ↑ (فروع کافی ، ۸/۷۵ چاپ جدید).
- ↑ حکایتهای شنیدنی ، ۴/۶۵ - سفینه البحار ۲/۷۱۴.
- ↑ پند تاریخ ۱/۱۸۱ - روضات الجنات ص ۳۶ - غرائب الاخبار سید نعمت الله جزایری .
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۱۶۶ - ۱۵۴.
- ↑ تاریخ انبیاء ۱/۱۶۹ - ۱۶۴.
- ↑ به کسانی گفته میشد که خانه نداشتند و در ایوان و غرفههای مسجد زندگی میکردند.
- ↑ داستانها و پندها ۲/۷۸ - حیوه القلوب ۱/۵۷۸.
- ↑ (سوره آل عمران ، آیه ، ۱۱۰).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/۲۳۵).
- ↑ درسی از اخلاق ص ۱۸۴ - منهاج الکرامه علامه حلی .
- ↑ صاحب کتاب مهیج الاحزان .
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۳/۱۴۶ - قصص العلماء ص ۱۰۱.
- ↑ جامع السعادات ۲/۲۳۱.
- ↑ امام رضا علیه السلام فرمود: یونس بن عبدالرحمان در زمان خود مثل سلمان فارسی در زمان خود است .
- ↑ منتهی الامال ۲/۲۵۳.
- ↑ و لاتجسسوا، حجرات : ۴۹
- ↑ واءتوا البیوت من ابوابها بقره : ۱۸۹.
- ↑ اذا دخلتم بیوتا فسلموا نور: ۶۱.
- ↑ پند تاریخ ۵/۲۹ - الغدیر ۶/۱۲۱.
- ↑ (سوره مائده ، آیه ، ۸).
- ↑ (جامع السعادات ، ۱/۳۶۸).
- ↑ اصول کافی ج ۲، باب الانصاف ح ۱۰.
- ↑ الغارات ۱/۵۵ - داستانهائی از زندگی علی ص ۷.
- ↑ الغارات ۱/۵۵ - داستانهائی از زندگی علی علیه السلام ص ۷.
- ↑ منتهی ۱/۲۷۰.
- ↑ واقع در صد فرسخی شمال مدینه
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۴۹ - الاصابه ۴/۶۵.
- ↑ (سوره حشر، آیه ، ) .
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/۱۱۸).
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۵/۱۱۴ - المحجه البیضاء ۶/۸۰
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۳۵ - مستطرف ۱/۱۵۷.
- ↑ داستانها و پندها ۱/۱۷۳ - مستطرف ۱/۱۵۶.
- ↑ پیامبر سه روز در غار ثور بود چهارم روانه مدینه شد و روز ۱۲ ربیع الاول سال ۱۳ بعثت وارد مدینه شد و مبداء تاریخ مسلمانان از این هجرت شروع شد.
- ↑ و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله والله روف بالعباد (بقره : ۲۰۷).
- ↑ رهنمای سعادت ۲/۳۵۰ - سفینه البحار ۱/۲۰۸.
- ↑ (سوره احزاب ، آیه ، ۵۷).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/۲۱۵).
- ↑ درسی از اخلاق ص ۱۲۰ - امالی شیخ مفید ص ۱۲۸.
- ↑ حکایتهای شنیدنی ج ۵ ص ۱۲۲ - بحارالانوار ج ۱۳، ص ۲۵۳.
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۵۳ - لئالی الاخبار ص ۱۳۵.
- ↑ داستانهائی از زندگی علی علیه السلام ، ص ۱۱۲ - مستدرک الصحیحین ج ۳، ص ۱۲۲.
- ↑ غلامان خزر مردمی نفهم و دارای چشمان ریز و کوچک بودند.
- ↑ منتهی الامال ۲/۳۸۴ - ۳۷۸.
- ↑ (سوره نساء، آیه ، ۱۳۶).
- ↑ (بحار الانوار، ۶۹/۶۹).
- ↑ (امام صادق علیه السلام )
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، باب حقیقه الایمان ح ۳ و ۲.
- ↑ اذ آوی الفتیه الی الکهف .
- ↑ من آمن باللهواتقی فهو الفتی .
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۵/۵۸ - تفسیر نورالثقلین ۳/۲۴۴.
- ↑ نمونه معارف ۲/۴۷۹ - اصول کافی باب درجات الایمان ح ۲
- ↑ انعام : ۷۹ انی وجهت وجهی للذی ....
- ↑ بقره : ۱۴۹ اینما تولوا فثم وجه الله .
- ↑ طه : ۵۵ منها خلقناکم و فیها....
- ↑ داستانهای ما ۲/۴۵ - ۳۹.
- ↑ منتهی الامال ۱/۱۱۴.
- ↑ (سوره حجرات ، آیه ، ۱۰.).
- ↑ (بحار الانوار، ۷۸ / ۲۵۱).
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۵۲)
- ↑ اصول کافی ، ج ۲، باب اخوه المؤ منین ح ۱۰.
- ↑ اصول کافی ج ۲، باب حق المؤ من علی اخیه ج ۱۰.
- ↑ نمونه معارف ۱/۸۱ - جامع الاخبار ص ۱۱۸.
- ↑ پند تاریخ ۲ / ۴۷ - بحارالانوار ج ۱۱، احوال امام کاظم علیه السلام .
- ↑ نمونه معارف ۱ / ۸۲ - کشف الغمه - تفسیر البرهان .
- ↑ (سوره حجر، آیه ۸۸).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲ / ۱۰۸).
- ↑ من ساءلنا اءعطیناه و من استغنی اءغناه الله .
- ↑ پند تاریخ ۳/۱۲۹ - وافی ۲/۱۳۹.
- ↑ روایتها و حکایتها ص ۳۹ - داستانهای پراکنده ۲/ ۶۶.
- ↑ منتهی الآمال ۲ / ۹۱.
- ↑ نمونه معارف ۱/۱۶۲ - نامه دانشوران .
- ↑ داستانها و پندها ۷/ ۱۱۲ - مجمع البیان ۹/ ۲۱۱.
- ↑ (سوره نساء، آیه ۳۷).
- ↑ (احیاء القلوب ، ص ۹۶).
- ↑ و من یبخل فانما یبخل عن نفسه (سوره محمد، آیه ، ۳۸).
- ↑ و من یوق شح نفسه فاءولئک هم المفلحون (سوره حشر، آیه ، ۹ ).
- ↑ والعود قدد نددنلی ، والبطل طبطبطبلی والرقص قد طبطبلی ، والسقف قد سقسقسقلی .
- ↑ داستانهای ما ۲/ ۱۰۲ - اعلام الناس ص ۵۴.
- ↑ نمونه معارف ۲/ ۴۹۳ - مستطرف ۱/ ۱۷۱.
- ↑ توبه ۷۷ - ۷۵ فلما اتاهم من فضله بخلوا به وتولواوهم معرضون .
- ↑ پند تاریخ ۱/ ۲۳۷.تا ۳۰۰
- ↑ - لطائف الطوائف ص ۳۴۱.
- ↑ (سوره بقره ، آیه ، ۲۱۶).
- ↑ (جامع السعادات ، ۳ / ۴۸).
- ↑ راهنمای سعادت ۱ / ۱۷۷ - اعیان الشیعه : ۱ / ۶۰.
- ↑ لیله عقبی شبی بود که : پیامبر صلی الله علیه و آله پس از منصوب کردن علی علیه السلام در غدیر خم عدهای هم قسم شدند تا در گردنهای پنهان شده و شتر حضرت را رم دهند تا پیامبر بیفتد و از بین برود، و در مدینه خلافت تثبیت نشود.
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/ ۱۵۳ - ۱۳۹ - بحارالانوار ۸ /۵۴۴.
- ↑ اخسئوا و لاتکلمون مؤ منون ۱۱۰:.. خطاب به اهل جهنم است .
- ↑ پند تاریخ ۳ / ۱۶۳ - روضات الجنات ص ۱۳۳.
- ↑ من جاء بالحسنه فله عشرا مثالها (انعام : ۱۶۰).
- ↑ انما یتقبل الله من المتقین (مائده : ۲۷).
- ↑ نمونه معارف ۴ / ۲۷۵ - وسائل الشیعه ۲ / ۵۷.
- ↑ داستانهای شگفت ، ص ۲۹۲.
- ↑ (سوره فجر، آیه ، ۱۵).
- ↑ (جامع الاخبار، ص ۱۱۳).
- ↑ داستانها و پندها ۷/ ۱۴۸ - لئالی الاخبار ۱/ ۳۴۶
- ↑ مرضی است که مریض شکمش ورم میکند و آب بسیار میخورد و عطش فوق العاده احساس میکند. فرهنگ عمید
- ↑ پند تاریخ ۲/ ۱۷۲ - مقتل خوارزمی ۲/ ۱۰۸.
- ↑ نمونه معارف ۲/ ۶۱۲.
- ↑ منتهی الامال ۲/۳۵۸.
- ↑ منتهی الامال ۲/۳۵۸.
- ↑ جوامع الحکایات ص ۹۵.
- ↑ (سوره شعراء، آیه ۸۰)
- ↑ (نهج البلاغه فیض ص ۱۲۷۰).
- ↑ داستانها و پندها ۶/۱۳۰ - تفسیر نورالثقلین ۵/ ۶۸.
- ↑ پند تاریخ ۲/۱۸۰.
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۱/ ۱۶۶ - بحارالانوار ۴۹/۵۱.
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ، ص ۳۸.
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۱۹۳ - بحارالانوار ۱۰/ ۴۳.
- ↑ (سوره اسراء، آیه ، ۲۳).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/ ۲۶۴).
- ↑ (احیاء القلوب ، ص ۱۲۹).
- ↑ درسهای از زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ۱۱۶- امالی شیخ طوسی ۱/۶۳.
- ↑ پند تاریخ ۱/۶۸ - تحفه شاهی فاضل کاشفی .
- ↑ نمونه معارف ۲/۵۴۸ - حیوه القلوب ۱/۴۸۲.
- ↑ منتهی الامال ۲/۴۷۶ - نجم الثاقب .
- ↑ داستانها و پندها ۱۰/۱۲۸ - وسائل الشیعه ط قدیم ۱/۱۱۵.
- ↑ (سوره بقره ، آیه ۱۹۷).
- ↑ (اصول کافی ، ۲/۶۱.
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۷۹).
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۷۴ - فروع کافی ۵/۴۹۶.
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۴۷ - اعیان الشیعه (جندب ) ص ۳۲۹ - ۳۴۷.
- ↑ لاتؤ توا السفهاء اموالکم التی جعل الله لکم قیاما (نساء: ۵).
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ، ص ۳۵ - بحار الانوار ۴/۲۶۷.
- ↑ داستانها و پندها ۱/ ۱۵۱- زندگی و شخصیت شیخ انصاری ص ۷۰.
- ↑ نمونه معارف ۳/۱۷۱ - وافی ۳/۶۰.
- ↑ (آل عمران : ۱۹۵).
- ↑ (بحار الانوار، ۷۸/۷۹.
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۷۲).
- ↑ خزینه الجواهر ص ۶۷۹ - مجالس المتقین شهید ثالث .
- ↑ درسهائی از زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ۲۱۶- بحار الانوار ۲۱/۱۵۰.
- ↑ جامع السعادات ۳/۲۲۸ - علم اخلاق اسلامی ۲/۲۹۰.
- ↑ پند تاریخ ۵/۱۸۲ - بحار الانوار ۱۱/۲۴.
- ↑ نمونه معارف ۳/۲۸۰ - لئالی الاخبار ص ۹۲.
- ↑ (سوره انعام ، آیه ).
- ↑ (جامع السعادات ، ۳/۲۰۴).
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۳۲ - محجه البیضاء ۳/ ۴۳.
- ↑ پیغمبر و یاران ص ۲۶۴ - ۲۵۹ - طبقات ابن سعد ۳ / ۱۲۴ - ۱۲۲.
- ↑ نمونه معارف ۲ - ۷۶۱.
- ↑ پند تاریخ ۵/۱۸۸ - الکنی و الالقاب ۲/ ۱۳.
- ↑ نساء: ۶۵ و یسلموا تسلیما.
- ↑ داستانها و پندها ۹/ ۱۰۲ - مجمع البیان ۳/ ۶۹.
- ↑ (سوره روم ، آیه ، ۸).
- ↑ (جامع السعادات ، ۱/ ۱۶۶).
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۲۹).
- ↑ خزینه الجواهر ص ۳۴۵ - دعوت راوندی .
- ↑ روایتها و حکایتها ص ۱۹۵ - داستانهای مثنوی ۲ - ۱۲۵.
- ↑ آل عمران : ۱۹۱.
- ↑ داستانها و پندها ۵ / ۸۷ - تفسیر روح البیان ۸۰/ ۴۴۰.
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۶۵.
- ↑ منتهی الامال ۱/ ۳۳۳.
- ↑ (سوره حجرات ، آیه ۱۰).
- ↑ (جامع السعادات ، ۲ / ۲۱۵).
- ↑ با مردم اینگونه برخورد کنیم ص ۷۸ - منهج المقال استرآبادی ص ۳۴۳.
- ↑ علم اخلاق اسلامی ۱/ ۴۳۵ - جامع السعادت ۱/ ۳۵۷.
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ص ۳۷۳ - محجه البیضاء ۶ / ۲۳۹.
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۴۳.
- ↑ نمونه معارف ۲/ ۶۷۶ - لئالی الاخبار ص ۱۹۷.
- ↑ (سوره نحل ، آیه ، ۲۲).
- ↑ (جامع السعادات ، ۱/ ۳۴۶).
- ↑ (احیاء القلوب ص ۷۲).
- ↑ پیغمبر و یاران ۴/ ۲۰۶ - طبقات ابن سعد ۳ / ۱۰۶.
- ↑ سفینه البحار ۱/ ۲۰۰.
- ↑ منتهی الامال ۱ / ۳۶.
- ↑ راهنمای سعادت ۱ / ۱۶۱ - اصول کافی ج ۲ - باب فضل فقراء المسلمین .
- ↑ پند تاریخ ۳ / ۷۳.
- ↑ داستانها و پندها ۲ / ۱۶۲ - روضه الصفا.
- ↑ (سوره فرقان ، آیه ، ۶۳).
- ↑ (جامع السعادات ، ۱ / ۳۵۹).
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۵۵).
- ↑ جوامع الحکایات ص ۱۷۸.
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۴/۱۷۳ - طبقات ابن سعد ۳/ ۲۳۸.
- ↑ درسهائی از زندگی پیامبر ص ۱۶۲ - بحار ۷۶/ ۶۳.
- ↑ روایتها و حکایتهای ص ۱۰۳ - داستانهای پراکنده ۳/۱۸.
- ↑ نمونه معارف ۳/۲۲۳ - وافی ۱/۴.
- ↑ (سوره هود، آیه ، ۳).
- ↑ (جامع السعادات ، ۳/ ۶۵).
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۷۵).
- ↑ پند تاریخ ۴/۲۵۱ - بحار ۲/۲۷۷.
- ↑ شنیدنهای تاریخ ص ۵۵ - محجه البیضاء ۳/۲۵۴.
- ↑ خزینه الجواهر ص ۳۱۲ - روضه الانوار سبزواری .
- ↑ انفال ۲۸- ۲۷ یا ایها الذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول .... عنده اجر عظیم .
- ↑ پیغمبر و یاران ۱/۱۲۹ - مجمع البیان ذیل سوره توبه ی ۱۰۲ اخرون اعترفوا بذنوبهم .
- ↑ آل عمران : ۱۲۹ (والذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله ).
- ↑ رساله لقاء الله ص ۶۲ - مجالس الصدوق .
- ↑ (سوره اعراف ، آیه ، ۱۹۹)
- ↑ (غررالحکم ، ح ۸۱۹
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۷۳)
- ↑ نمونه معارف ۴/۹۳.
- ↑ و اذا خاطبم الجاهلون قالوا سلاما (سوره فرقان ، آیه ، ۶۳).
- ↑ حکایتهای شنیدنی ۲/۲۰ - سفینه البحار ۱/۷۹.
- ↑ جریر بن عطیه
- ↑ م ۱۱۰
- ↑ وفی الصمت زین للغبی .
- ↑ لطائف الطواف ص ۴۱۲.
- ↑ من لایرحم لایرحم
- ↑ داستانها و پندها ۱/۱۵ - جاهلیت و اسلام ص ۶۳۲.
- ↑ روایاتی وارد شده است که بلندی ریش را مذمت میکند چنانچه علی علیه السلام در مذمت اهل بصره یکی را بلند بودن ریش آنها میشمرد، و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از سعادت شخص یکی بلند نبودن ریش را شمردند.(سفنیه البحار ۲/۵۰۹).
- ↑ جوامع الحکایات ، ص ۳۰۰.
- ↑ (سوره معارج ، آیه ۱۹)
- ↑ (جامع السعادات ، ۲/۱۰۰).
- ↑ (تذکره الحقایق ، ص ۳۳)
- ↑ حکایتهای گلستان ص ۱۶۶.
- ↑ حباب به معنی دوستی و محبوب .
- ↑ رهنمای سعادت ۳/۶۵۷ - تاریخ تمدن اسلام ۱/۸۶.
- ↑ هکذا تفعل الدنیا باهلها.
- ↑ پند تاریخ ۲/۱۲۴ - انوار نعمانیه ص ۳۵۳.
- ↑ در قرآن سوره کهف نامش آمده استو او همان اسکندر است از نوادگان نوح پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، که به دو قطب مشرق و مغرب زمین سیر کرده و شهر اسکندریه را بنا نهاد چون موهای سر خود را به شکل دو شاخ در پیشانی قرار میداده به صاحب دو شاخ ذوالقرنین مشهور شد و قریب دو قرن زندگی کرد و حدود ۳۶ کشور دنیا را فتح کرد.
- ↑ نوعی خارق عادت و تصرف بوده تا ذوالقرنین متنبه شود و به بندگی روی بیاورد.
- ↑ فخر رازی گوید: ذوالقرنین به عراق برگشت و به شهر (زور) مریض شد و در همانجا در گذشت . (سفینه البحار ۲/۴۲۶).
- ↑ نمونه معارف ۴/۲۳۴ - لئالی الاخبار ص ۴۶.
- ↑ لطائف الطوائف ص ۳۶۱.
- ↑ سوره نساء، آیه ، ۵۴).
- ↑ جامع السعادات ، ۲/۱۹۵).
- ↑ تذکره الحقایق ، ص ۴۹).
- ↑ شنیدنیهای تاریخ ۳۱۶ - محجه البیضاء ۵/۳۲۸.
- ↑ خزینه الجواهر ص ۳۴۴ - بحارالانوار ج ۶.
- ↑ او برادر هارون الرشید بود و قریب یک سال خلافت کرد بعد از او خلافت به هارون رسید.
- ↑ داستانهای ما ۲/۱۳۸ - مستدرک الوسائل ج ۳ ذیل شرح حال فضل الله راوندی .
- ↑ پند تاریخ ۲/۱۵۶ - اعلام الناس اتلیدی ص ۴۴.
- ↑ رنگارنگ ۱/ ۳۵۸.







