فرهنگ مصادیق:چه کسانی امام حسین (ع) را یاری نکردند؟
گفتاری از حجت الاسلام دکتر سلیمانی امیری
از منظر جریان شناسی تاریخی، میتوان طیفها و افراد مختلف زمانهٔ سیدالشهدا علیه السلام را در سه جریان کلی مورد بررسی قرار داد:
جریان اول
جریان سیدالشهدا علیه السلام شامل خود ایشان و یارانی میشد که در صحرای کربلا به همراه ایشان به شهادت رسیدند؛ افرادی که مبانی بنیادین و مبانی معرفتی خوبی داشتند و مسائل اسلامی را در دورهٔ خود به خوبی درک کرده بودند. این جمع چون با استدلال و اندیشهٔ صحیح به مسئلهٔ امامت پی برده بودند، دیگر در هر مسئلهای با امام حسین علیه السلام بحث وجدل نمیکردند و نگاه او را کاملترین نگاه نسبت به همهٔ مسائل و نسبت به همهٔ رجال آن عصر میدانستند، زیرا نگاهشان به مسئلهٔ امامت این بود که امام، معصوم از هرگونه خطا و اشتباه است، بی هوا و مؤمن راستین است، سخنش سخن خداست و در عین حال دشمن شناسی قوی و مسلط به مسائل روز و خلاصه حجت است.
در عین حال که نگاه و مبانی این افراد سالم بود، آنها عمل صالح و سالم هم داشتند. چون دید و نگاه سالم به تنهایی انسان را حفظ نمیکند. چه بسیار افرادی که در روز عاشورا به حقانیت امام حسین علیه السلام ایمان داشتند، ولی چون شکم هایشان از حرام پر بود، از قاتلان ایشان شدند. اما این افراد، هم نگاه و مبانی سالم داشتند، و هم عمل صالح.
جریان سیدالشهدا علیه السلام شامل خود ایشان و یارانی میشد که در صحرای کربلا به همراه ایشان به شهادت رسیدند؛ افرادی که مبانی بنیادین و مبانی معرفتی خوبی داشتند و مسائل اسلامی را در دورهٔ خود به خوبی درک کرده بودند. این جمع چون با استدلال و اندیشهٔ صحیح به مسئلهٔ امامت پی برده بودند، دیگر در هر مسئلهای با امام حسین علیه السلام بحث وجدل نمیکردند و نگاه او را کاملترین نگاه نسبت به همهٔ مسائل و نسبت به همهٔ رجال آن عصر میدانستند
جریان دوم
جریان دوم، جریان اموی به رهبری یزید بود که اساس آن برپایهٔ ظلم و فساد استوار بود. باطل بودن جریانی مثل یزید الان برای ما کاملاً روشن است، اما در آن دوره با همهٔ فسق و فجورهایش، شفاف نبود. منطق بنی امیه، منطق استکبار، منطق تفرعن و منطق قبیلهٔ برتر بود. نیازی به توضیح نیست که این منطق، منطق باطلی است و قدرتهایی مثل آمریکا، اسرائیل و انگلیس الان همان منطق بنی امیه را دارند و خود را برتر میدانند. میتوان گفت مبانی مدرن غرب، همان نگاه بنی امیه است، اما با تئوری پردازی قوی تر و شیک تر. این تفکر باطل است و با فطرت انسانی تعارض دارد و جریان امام حسین در تعارض و تقابل با این جریان بود. تقابل جریان حسینی و اموی با یکدیگر کاملاً روشن است.
جریان سوم
اما در میان دو جریان فوق، جریان سومی وجود داشت که توجه به آن اهمیت ویژهای دارد. این جریان، جریان گسترده و بزرگی است که زیاد به آن پرداخته نشده است، ولی واقعاً نیاز به بحث دارد. این جریان، خود به چند دستهٔ کوچک تقسیم میشود. بسیاری از افراد این جریان کسانی بودند که در ظاهر یا حتی در مواردی در باطن، طرفدار و محب سیدالشهدا علیه السلام و خیلی مواقع هم همراه اهل بیت علیهم السلام بودند، اما این حب و ارادت مانند جریان رهروان سیدالشهدا علیه السلام حب و ارادت تام نبود؛ به طوری که حاضر نشدند با نهضت عاشورا همراهی کنند. البته هر قسم از این جریان به یک دلیلی که ذکر خواهد شد، حاضر نبودند هزینهٔ قیام در کنار امام حسین علیه السلام را بپردازند.
قسم اول از این جریان افرادی هستند که در رکاب اهل بیت حرکت میکردند، اما به دنبال منافع مالی و دنیوی خود بودند. به هرحال ائمهٔ اطهار علیه السلام به دنبال برپایی حکومت بودند، جایگاه و اعتباری در عالم و روزگار خود داشتند و عدهای میخواستند از این موقعیت برای خود دکانی باز کنند، دم و دستگاه درست کنند و به نان ونوایی برسند. بخشی از مردم کوفه و بصره را در آن زمان میتوان جزء این گروه نام برد. یکی از چهرههای برجستهٔ این دسته، احنف بن قیس، یکی از سران قبایل بصره است که در جنگ صفین همراه امام علی علیه السلام بود، ولی وقتی امام حسین علیه السلام در مسیر حرکت به سوی کربلا طی نامهای از او کمک خواست، گفت: «قد جرّبنا آل أبی الحسن فلم نجد عندهم إیاله ولا جمعا للمال ولا مکیده فی الحرب» : «ما فرزندان اباالحسن را آزمودهایم. در نزد اینها از توانایی حکومت کردن، جمع آوری مال و ثروت و حیله و مکر در جنگ خبری نیست.»
وی با این جمله راز همراهی گذشته اش با اهل بیت علیهم السلام را فاش کرد، زیرا گفت من بارها خاندان علی علیه السلام را درک کردهام، کنار آنها که باشی، نه پول و ثروتی نصیبت میشود و نه پست و مقامی و نه در جنگها اهل نیرنگ هستند. پس قسم اول از این جریان به دنبال منافع مالی و دنیوی بودند و هر جبههای که این مسائل در آن تأمین میشد، به آن میپرداختند.
قسم دوم از این جریان که از امام فاصله گرفتند، افرادی بودند که در ظاهر خود را محب و ارادتمند به اهل بیت علیهم السلام مینمایاندند، اما در واقع ارادتی به آنان نداشتند و ابراز ارادتشان فقط یک ظاهرسازی بود؛ یکی از افرادی که میتوان برای این قسم نام برد، عبدالله بن عمر است. زمانی که سیدالشهدا علیه السلام از مدینه به سوی مکه در حرکت بود، نزد امام رفت و گریه شدیدی کرد و از دشمنی یزیدیان با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بیعت مردم با یزید گفت. آن گاه امام علیه السلام را به صلح و بیعت دعوت نمود و عازم مدینه شد.
بعضی شاید دربارهٔ وی بگویند که ایشان فردی فقیه، عابد، زاهد و مقدس، اما قدری ساده اندیش و بی بصیرت بوده و به همین دلیل سیدالشهدا علیه السلام را یاری نکرده است، اما شواهد تاریخی چیز دیگری را نشان میدهد. همین عبدالله بن عمر در دورهٔ قبل از سیدالشهدا علیه السلام، با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت نمیکند و میگوید دلیل اینکه من با شما بیعت نمیکنم این است که تو با اهل قبله و کسانی که نماز میخوانند میجنگی و لذا شک دارم که با تو بیعت کنم. اما همین فرد با حجاج بن یوسف که فردی خونریز و سفاک بود، بیعت میکند.
همین عبدالله بن عمر در دورهٔ قبل از سیدالشهدا علیه السلام، با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بیعت نمیکند و میگوید دلیل اینکه من با شما بیعت نمیکنم این است که تو با اهل قبله و کسانی که نماز میخوانند میجنگی و لذا شک دارم که با تو بیعت کنم. اما همین فرد با حجاج بن یوسف که فردی خونریز و سفاک بود، بیعت میکند.
جالب این است زمانی که برای بیعت با حجاج میرود، حجاج میگوید دست من بند است، با پای من بیعت کن و میرود با پای حجاج بیعت میکند. حجاج بن یوسف شخصی سفاک است که طی بیست سال فرمانروایی خود، غیر از کسانی که در جنگها کشت، دوازده هزار نفر را بعد از دستگیری زیر شکنجه به قتل رساند، هنگامی که به درک واصل شد پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندانش محبوس بودند که از این تعداد شانزده هزار نفر بدون لباس و عریان به سر میبردند. وی زنان و مردان را یکجا و در زندانهای بی سقف حبس میکرد؛ به طوری که از گرمای تابستان و سرمای زمستان در امان نبودند. بعد عبدالله بن عمر با چنین آدمی بیعت میکند و در زمان بیعت کردن با وی میگوید که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمودند: «من مات و لا إمام له مات میته جاهلیه»؛ هرکس بمیرد و امامش را نشناسد، به مرگ جاهلی مرده است.» حجاج هم دراز کشیده بود و گفت با پای من بیعت کن و عبدالله بن عمر با پای وی بیعت کرد.
دستهٔ سوم از کسانی که در جریان قیام سیدالشهدا علیه السلام گوشه گیری کردند و با آن حضرت همراه نشدند، نه مشکل طمع مال داشتند و نه مشکل بیماردلی؛ یعنی انسانهای بدی نبودند، اما به خاطر ضعف تحلیل و ضعف مبانی دینی شان اهل شک بودند و در مواقع حساس نمیتوانستند تصمیم درست را بگیرند. افرادی مانند سلیمان بن صرد خزاعی از این دست به شمار میآیند. او آدم خوبی بود، اما به علت معرفت ناقص به امام حسین علیه السلام، ضعف تحلیل و فقدان بصیرت، از قافلهٔ عاشورا دور ماند. وی حتی به امام حسین علیه السلام نامه نوشت و ایشان را برای قیام به کوفه دعوت کرد. در نامهٔ او و برخی از بزرگان شیعهٔ کوفه چنین آمده است: «ما پیشوایی نداریم. نزد ما بیا تا که شاید خدا به واسطهٔ شما ما را بر محور حق گرد آورد. نعمان بن بشیر در قصر حکومتی لانه کرده، ولی ما روز جمعه با او نماز نمیگزاریم و برای نماز عید همراهش از شهر خارج نمیشویم. اگر بفهمیم شما نزد ما میآیی، او را از شهر [کوفه] بیرون میکنیم و به شام برمی گردانیم.»
اما او روز عاشورا به یاری امام نیامد، درحالی که میدانست سیدالشهدا برحق است و یزید از ریشه فاسد است، اما شک کرد و نیامد. بعد همین سلیمان بن صرد بعد از عاشورا گفت که ما خودمان امام حسین علیه السلام را دعوت کردیم و ایشان مهمان ما بودند، ولی به خاطر عدم یاری ما به شهادت رسیدند. حالا باید برویم کشته شویم، شهید شویم تا پاک شویم و به همین دلیل فرماندهٔ قیام توابین شد و طی سخنرانی اش گفت: «ما در انتظار آمدن خاندان پیامبرمان بودیم و به آنها وعدهٔ یاری میدادیم و به آمدن ترغیب شان میکردیم، ولی وقتی آمدند، در یاری شان سستی کرده، دورویی کردیم و تماشاچی شدیم و منتظر ماندیم ببینیم چه میشود تا اینکه فرزند پیامبرمان و باقی ماندهٔ و شیرهٔ جان و گوشت و خون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد ما کشته شد.» سپس به مردم گفت: «به پا خیزید که خدایتان خشمگین است. نزد همسرانتان و فرزندانتان بازنگردید تا خدا از شما راضی شود و گمان نمیکنم خدا راضی شود مگر اینکه قاتلانش را بکشید یا کشته شوید. از مرگ نترسید والله اگر از مرگ بهراسید، ذلیل میشوید.»
وقتی شخصیت سلیمان بن صرد را در زمان امیرالمؤمنین پیگیری میکنیم، میبینیم که حضرت برای جنگ جمل از کوفه نیرو درخواست کرده بود، ولی سلیمان نیامده بود. بعد از جنگ جمل، وقتی امام علی علیه السلام از بصره وارد کوفه شدند، سلیمان بن صرد خزاعی هم به دیدن حضرت آمدند، چون که از بزرگان کوفه محسوب میشد. وقتی خدمت امام علی علیه السلام رسید، حضرت او را سرزنش کرد که چرا به جنگ جمل نیامدی؟ سلیمان بهانههایی آورد، اما حضرت علی علیه السلام نپذیرفتند و به او فرمود: «تو دچار تردید شدهای و منتظر ماندی و نیرنگ به کار بردی، درحالی که نزد من از مورد اطمینانترین افراد بودهای؛ چه چیز تو را واداشت تا از اهل بیت پیامبرت دست برداری؟» شخصیت سلیمان بن صرد به گونهای بود که در کارها ثبات قدم نداشت، شک میکرد و دوباره تصمیم میگرفت. ابن سعد در کتاب «الطبقات الکبری» دربارهٔ سلیمان مینویسد: «کان کثیر الشک و الوقوف»؛ یعنی شخصیتش به گونهای بود که خیلی در کارها تردید به دل راه میداد و توقف میکرد.
قسم چهارم شامل افرادی میشود که بررسی زندگی شان واقعاً برای امروز عبرت آموز است. این افراد حقیقتاً طرفدار امام حسین علیه السلام بودند. نه مشکل بیماردلی داشتند و اهل فساد بودند، نه نفاق و تردیدهای ناروا، و از جنگ و جبهه و جهاد هم نمیترسیدند، اما نگاهشان به مسئلهٔ امامت مانند اصحاب سیدالشهدا علیه السلام نبود و آن معرفت عمیق و صحیح را به مسئلهٔ امامت و شخص امام حسین علیه السلام نداشتند، آنها فکر میکردند همان گونه که خود امام گاه وبیگاه در اقداماتش با آنان مشورت میکند؛ همچنان که میتوانند به امام مشورت بدهند، در برابر تصمیم امام هم میتوانند تصمیم دیگری بگیرند، و خط برگزیدهٔ امام را اشتباه بشمارند و خط دیگری را که به نظرشان درست تر است؛ انتخاب کنند. آنها در قضیهٔ عاشورا معتقد بودند مبارزهٔ نظامی با یزید کاری نادرست و بی ثمر است، زیرا کوفیان به امام علیه السلام وفا نمیکنند و امام در برابر یزید شکست میخورد و به شهادت میرسد. بنابراین طبق تحلیل خودشان به این نتیجه رسیدند که قیام امام حسین علیه السلام فایدهای ندارد. ازاین رو از همراهی با امام خودداری کردند.
دستهٔ سوم از کسانی که در جریان قیام سیدالشهدا علیه السلام گوشه گیری کردند و با آن حضرت همراه نشدند، نه مشکل طمع مال داشتند و نه مشکل بیماردلی؛ یعنی انسانهای بدی نبودند، اما به خاطر ضعف تحلیل و ضعف مبانی دینی شان اهل شک بودند و در مواقع حساس نمیتوانستند تصمیم درست را بگیرند. افرادی مانند سلیمان بن صرد خزاعی از این دست به شمار میآیند. او آدم خوبی بود، اما به علت معرفت ناقص به امام حسین علیه السلام، ضعف تحلیل و فقدان بصیرت، از قافلهٔ عاشورا دور ماند.
این نگاه تعامل حتی به افراد خاندان بنی هاشم و اقوام سیدالشهدا علیه السلام هم سرایت کرده بود. نظر این افراد از نظر تحلیلی این بود که امام حسین علیه السلام میروند، جان خود را از دست میدهند و به نتیجهای هم نمیرسند. امام حسین علیه السلام برای آنها طی نامهای نوشت: «فَأِنَّ مَنْ لَحِقَ بِی اُسْتُشْهِدَ وَمَنْ لَمْ یلْحَقْ بِی لَمْ یدْرِک الْفَتْحَ»؛ هرکس به من بپیوندد، شهید خواهد شد و هرکس به من ملحق نشود، به فتح و پیروزی نخواهد رسید.
ابن جعفر که خودش از بزرگان بنی هاشم و اقوام امام حسین علیه السلام است، جزء همین دسته قرار میگیرد. حتی در ماجرای کربلا فرزند خودش را تقدیم امام حسین علیه السلام میکند و فرزندش در ماجرای کربلا به شهادت میرسد، ولی خودش نمیرود و به حضرت میگوید که جنگ با یزید عواقب سوئی دارد و به نتیجه نمیرسد و ضربه میخوریم. بهتر است با تعامل و ادبیات نرم با اینها برخورد کنیم. به امام حسین علیه السلام میگوید: «از مکه خارج نشو. من از کاری که تو آهنگ انجام آن را کردهای، نگران هستم، ترس دارم خود و خاندانت را به هلاکت بسپاری.» این جملات نشان دهندهٔ این است که ایشان احساس میکند یک فهم مستقلی در مقابل فهم امام حسین علیه السلام میتواند داشته باشد.
یک سؤال بزرگ در اینجا پیش میآید که چگونه فردی مانند ابن جعفر که فرزند جعفر طیار، صحابهٔ بزرگ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و پسرعموی سیدالشهدا علیه السلام است، با آن عظمت و بزرگی به این روز میافتد؟ تحقیق و بررسی که میکنیم، میبینیم این فرد انسانی بخشنده، اهل کمک، باسخاوت و انسانی خوش نام بوده است، اما گاهی مبتلا به بی پولی میشد. به تعبیر امروزی، در سبک زندگی اش اهل قناعت نبود و زندگی پرخرجی داشت. معاویه از همین مشکل و روحیهٔ او استفاده کرد. او روی شخصیت ابن جعفر کار کرد و پول به او میداد. یک میلیون درهم برای وی مقرری تعیین کرد و یزید هم که آمد این یک میلیون درهم را به دو میلیون درهم تبدیل کرد. معاویه مدعی بود به هیچ یک از بنی امیه به اندازهای که به پسر جعفر طیار کمک مالی کرده، کمک نکرده است. البته فرزند جعفر این مبلغ را صرف کنز و تجملات نمیکرد، بلکه انفاق هم میکرد. به هرحال این کار زمینهٔ مراوداتش با معاویه را زیاد کرد، حتی آن قدر مراوداتش با بنی امیه زیاد شد که یک بار معاویه دختر وی را برای یزید خواستگاری کرد. او هم میخواست به این ازدواج رضایت بدهد، ولی امام حسین علیه السلام جلویش را گرفت و به وی فرمود: حالا دیگر کارت به جایی رسیده که میخواهی به اینها (بنی امیه) زن بدهی؟ اینها که خون بنی هاشم از شمشیرهایشان میچکد. بعد ابن جعفر در جواب سیدالشهدا علیه السلام گفت چه کار کنم، بدهی دارم و در سایهٔ این ازدواج، مالی به من میرسد.
طرح معاویه این بود که با توجه به موقعیت جعفر طیار در خاندان، خانواده اش را در مقابل خانوادهٔ علی علیه السلام به عنوان رقیب مطرح کند. هدفش از بزرگ جلوه دادن فرزند جعفر کاستن منزلت فرزندان علی علیه السلام بوده است؛ چنان که یک بار به او گفت: «چقدر حسن و حسین را بزرگ میشماری؟ درحالی که آنها بهتر از تو نیستند، پدرشان نیز از پدر تو بهتر نیست و اگر فاطمه دختر پیامبر نبود، میگفتم مادرت اسماء نیز از او کمتر نیست»؛ گرچه او به معاویه گفت به خدا این دو و پدرشان بهتر از من هستند. ولی اگر کید معاویه و خدعهٔ او خوب برایش جا افتاده بود، میبایست به معاویه تودهنی محکم تری بزند، لکن ظاهراً به این نتیجه رسیده بود که با امویان باید با ادبیات ملایم گفت وگو کرد.
کسانی مانند محمدابن حنفیه و ابن جعفر و ابن عباس به خاطر ارادت قلبی و رابطهٔ فامیلی ای که با سیدالشهدا علیه السلام داشتند، اگر کسی نزد آنها با سیدالشهدا علیه السلام میجنگید، آنها قطعاً به کمک حضرت میآمدند، ولی چون اساس حرکت را درست نمیدانستند، آن قدر پای کار امام نبودند که به همراه ایشان از شهری به شهر دیگر بروند. این موضوع نشان میدهد که انقلابی بودن و پای یک نهضت بودن، خودش مراتبی دارد و امثال ابن جعفر به خاطر ضعف تئوریک و روحیهٔ سازش، فقط حداقلی از این روحیه را داشتند.
کسانی مانند محمدابن حنفیه و ابن جعفر و ابن عباس به خاطر ارادت قلبی و رابطهٔ فامیلی ای که با سیدالشهدا علیه السلام داشتند، اگر کسی نزد آنها با سیدالشهدا علیه السلام میجنگید، آنها قطعاً به کمک حضرت میآمدند، ولی چون اساس حرکت را درست نمیدانستند، آن قدر پای کار امام نبودند که به همراه ایشان از شهری به شهر دیگر بروند. این موضوع نشان میدهد که انقلابی بودن و پای یک نهضت بودن، خودش مراتبی دارد
یکی دیگر از مصادیق دستهٔ چهارم، ابن عباس است. او نیز آرام آرام محاسباتش نسبت به بنی امیه عوض شد؛ یعنی مبارزهٔ مسلحانه با آنان را در آن شرایط سزاوار نمیدانست. زمینههای اشتباه محاسباتی جناب عبدالله بن عباس موجب شد که بنی امیه همچنان به او امیدوار باشند و سعی کنند از طریق او در ارادهٔ اهل بیت علیهم السلام در مبارزه با ظلم و استکبار امویان، اخلال ایجاد کنند.
امروز هم جریان استکبار یکی از مدلهای نفوذش این گونه است. نگاه و مبانی امروز رهبر معظم انقلاب نسبت به موضوع نفوذ، برگرفته از نگاه سیدالشهدا علیه السلام است، زیرا تاریخ دورهٔ سیدالشهدا علیه السلام را که پیگیری کنیم، میبینیم همان نگاهی است که سیدالشهدا علیه السلام نسبت به مواجهه با استکبار داشتهاند. دشمنی آمریکا با ما، دشمنی با جمهوری اسلامی به عنوان یک کشور و حضرت امام و مقام معظم رهبری به عنوان یک شخص نیست، بلکه دشمنی با انقلاب اسلامی و حتی به طور کلی تر، با اسلام است.
اساساً بنی امیه با آمریکا و اسرائیل از جهات متعددی شباهت دارند. انگار ماهیت مشترکی در تاریخ دارند. همه زیاده خواه هستند، انحصارطلب اند، میخواهند همهٔ عالم را زیر سلطهٔ خود و حزب خود داشته باشند، نه تنها با شیعه و شیعیان، بلکه با اسلام و انقلاب اسلامی دشمنی دارند، درصدد نابودی اسلام هستند، میخواهند فرهنگ و سبک زندگی مردم همان گونهای باشد که آنها میخواهند، برای مردم اهمیت قائل نیستند، به راحتی به حقوق مردم تجاوز میکنند، مردم را بردهٔ خود میپندارند و از قتل وغارتشان هیچ باکی ندارند و برنامه ریز، زیرک، تشکیلاتی و حزبی عمل میکنند. در این میان، تنها کسانی تا آخر در مسیر حق میمانند که تابع بی چون وچرای «ولی زمانه» باشند و رفتار و گفتار خود را با وی مطابقت دهند.







