کتابخانه:وضوی پیامبر
|
| |
| مؤلف | علی شهرستانی |
|---|---|
| مترجم | حسین صابری |
| ناشر | عروج اندیشه |
| محل انتشارات | مشهد |
| تاریخ نشر | ۱۳۷۷ |
| زبان | فارسی |
| شابک | 964-91941-0-X |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ درآمد
- ۲.۱ بخش اول :وضو در روزگار پیامبر(ص ) و خلیفگان
- ۲.۱.۱ تاریخ اختلاف مسلمانان در مساءله وضو(عوامل و انگیزهها)
- ۲.۱.۲ زمینه
- ۲.۱.۳ وضو در دوران پیامبر ص
- ۲.۱.۴ دوران ابوبکر ۱۱ ۱۳ ه . ق
- ۲.۱.۵ دوران عمر بن خطاب ۱۳ ۲۳ ه . ق
- ۲.۱.۶ دوران عثمان بن عفان ۲۳ ۳۵ ه ق
- ۲.۱.۷ دو متن بنیادین
- ۲.۱.۸ رخ دادن اختلاف درباره وضو
- ۲.۱.۹ چه کسی اختلاف را آغاز کرد
- ۲.۱.۱۰ برخی از شیوههای عثمان در اعلام وضوی جدید
- ۲.۱.۱۱ نوآوری در وضو چرا
- ۲.۱.۱۲ موضع گیریهای صحابه در برابر سیاست عثمان و بدعتهایش
- ۲.۱.۱۳ عثمان و توجیه تغییر سیاست در شش ساله اخیر خلافت
- ۲.۱.۱۴ تاءکید عثمان بر وضوی خود
- ۲.۱.۱۵ بازگشتی به سرآغاز
- ۲.۱.۱۶ عثمان چرا از سیره ابوبکر دراین زمینه پیروی نکرد
- ۲.۱.۱۷ برخی از مردم در برخورد با دیگر نوساختهها
- ۲.۱.۱۸ روایتهای برساخته
- ۲.۱.۱۹ چکیده آنچه گذشت
- ۲.۱.۲۰ دوران علی بن ابی طالب ع ۳۵ ۴۰ ه ق
- ۲.۱ بخش اول :وضو در روزگار پیامبر(ص ) و خلیفگان
- ۳ بخش دوم : وضو در دوران اموی و عباسی
- ۳.۱ درآمد
- ۳.۲ دوره اموی ۴۰ ۱۳۲ ه ق
- ۳.۳ امویان و حرکت در چهارچوب آرای عثمان
- ۳.۴ گامهای اموی
- ۳.۵ وضع مردم مخالف در دوره امویان .
- ۳.۶ روایتهایی حاکی از مخالفت مردم با حکومت در مساءله وضو
- ۳.۷ نگاهی و مقایسهای
- ۳.۸ روایتی مشکوک
- ۳.۹ تدوین سنت نبوی و نقش حکمرانان در آن
- ۳.۱۰ پرسشهایی نیازمند پاسخ
- ۳.۱۱ بازگشت آنچه گذشت
- ۳.۱۲ این مروان کیست
- ۳.۱۳ چکیده وچند دیدگاه
- ۳.۱۴ پیشوایان دو مکتب در دوره اموی
- ۳.۱۵ نام برخی از صحابیان معتقد به وضوی مسح
- ۳.۱۶ وضوی کسانی از تابعان و اهل بیت
- ۳.۱۷ یگانگی روایتها نزد علویین
- ۳.۱۸ فقه و نقش حکمرانان در آن
- ۳.۱۹ تغییر برخی از مفهومهای روایت
- ۳.۲۰ برخی از پایههای سیاست عباسیان
- ۳.۲۱ نفس زکیه و منصور
- ۳.۲۲ گفت و گویی میان ابوحنیفه و امام صادق ع
- ۳.۲۳ پایبندی حکمرانان به فقه مخالف یا فقه علویین
- ۳.۲۴ موضعی دیگر
- ۳.۲۵ دیدگاهی دیگر
- ۳.۲۶ منصور و وضو
- ۳.۲۷ وضوی سه گانه با شستن اعضای مسح
- ۳.۲۸ وضوی با دو بار شستن اعضا و با مسح سر و پا در عصر عباسی
- ۳.۲۹ مسائل اختلافی وضو در دوره عباسی
- ۳.۳۰ نام برخی از تاءییدکنندگان وضوی مسح در دوره عباسی
- ۳.۳۱ پایان سخن
- ۴ کتابنامه
- ۵ پانویس
مقدمه
قسمت اول
محققان در بررسی متون تاریخ و حدیث دو شیوه را در پیش گرفتهاند: یک : بررسی و وارسی سند, دو: نقد دلالت از دیدگاه نگارنده , در نوشتههای عالمان معاصر و فقیهان اسلام شیوه نخست چیرگی دارد و از آن سوی شیوه دوم یعنی نقد و وارسی متن نیز پدیدهای نوخاسته نیست که در روزگاران اخیر پدید آمده و در گذشته از آن نشانی نباشد, بلکه پیشینیان بر این شیوه بودهاند و صحابه و تابعان و بسیاری از فقیهان نیز بدان عمل کردهاند
حاکم در مستدرک در کتاب العتق به سند خود از عروه بن زبیر روایت کرده است که گفت : به عایشه خبر رسید که ابوهریره میگوید: رسول خدا(ص ) فرموده است : اگردر راه خدا به تازیانه تن در دهم برایم دوست داشتنی تر است از آن که زنا زاده را آزادکنم , هم فرموده است : فرزند زنا بدترین آن سه است , و سرانجام , فرموده است :مرده به گریه زنده عذاب میبیند
عایشه گفت : خداوند ابوهریره را رحمت کناد! بد شنید و بد پاسخ داد
این که گفت : رسول خدا(ص ) فرموده است : اگر در راه خدا به تازیانه تن در دهم برایم دوست داشتنی تر است از آن که زنا زاده را آزاد کنم داستانش از این قرار است که چون آیههای (فلا اقتحم العقبه و ما ادریک ما العقبه فک رقبه ) [۱]
نازل شد گفتند: ای رسول خدا(ص ) مابردهای در اختیار نداریم که آزاد کنیم
تنها ممکن است برخی از ما کنیزانی سیاه داشته باشند که خدمت آنان میگزارند و کارهایشان را انجام میدهند
اگر بشود که ما به آنان فرمان زنادهیم , آنان زنا کنند و فرزندانی بیاورند و این فرزندان را آزاد کنیم
رسول خدا(ص ) چون این سخن شنید فرمود: اگر در راه خدا به تازیانه تن در دهم برایم بهتراز آن است که به زنا فرمان دهم و سپس فرزند حاصل از این زنارا آزاد کنم
این که گفت : رسول خدا(ص ) فرموده است : فرزند زنا بدترین آن سه است , اصلش بدین گونه نبوده است , بلکه داستان از این قرار است که مردی از منافقان رسول خدا(ص )را آزار میداد پیامبر(ص ) فرمود: چه کسی دلیل اینکه او مرا آزار میدهد برایم بیان میکند؟ گفتند: ای رسول خدا(ص ) او با این کار که میکند زنازاده است
فرمود: فرزندزنا بدترین آن سه است , و خداوند تعالی میفرماید: (و لا تزر وازره وزر اخری )[۲]
این هم که گفت : رسول خدا(ص ) فرموده است : مرده به گریه زنده عذاب میبیند, اصل حدیث چنین نبوده است , بلکه رسول خدا(ص ) بر در خانه یکی ازیهودیان که مرده بود و کسانش بر او میگریستند گذر کرد و چون صدای گریه شنیدفرمود: بر او میگریند, در حالی که گرفتار عذاب است و خداوند میفرماید: (لا یکلف اللّه نفسا الا وسعها)[۳]
همچنین آمده است که عایشه این روایت ابوهریره را که به نقل از پیامبر(ص )میگوید: هر کس مردهای حمل کند باید وضو بگیرد نقد کرده , گفته است : آیا مردگان مسلمان نجسند؟ و اگر کسی قطعه چوبی بر شانه حمل کند بر او چه وظیفهای لازم میآید؟[۴]
هم میبینیم که از عمر بن خطاب , فرزندش عبداللّه و نیز مغیره بن شعبه انتقادمی کند که چرا از رسول خدا(ص ) روایت کردهاند که مرده به گریه کسانش بر او عذاب میبیند, او میگوید: خداوند عمر را رحمت کناد! به خداوند سوگند هرگز رسول خدا(ص ) نفرمود (مرده به گریه کسانش بر او عذاب میبیند) بلکه فرمود: خداوند به گریه کسان بر او عذابش را افزون میکند
عایشه میافزاید:
قرآن شما را بسنده است که میگوید:هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد[۵]
ابن عباس هم در این باره گفته است : خداست که بخنداند و بگریاند[۶]
یعنی اگر که گریه از خداست چرا مرده به گریه کسانش بر او عذاب ببیند؟ عایشه در حدیثی دیگر, و در نقد سخن ابن عمر, سبب ورود حدیث را بیان داشته و گفته است : خداوند ابو عبد الرحمن را رحمت کناد! چیزی شنیده و آن را بخوبی درنیافته است
رسول خدا(ص ) بر جنازه مردی یهودی که کسانش بر او میگریستند گذر کردو فرمود: در حالی که او عذاب میبیند شما بر او گریه میکنید؟[۷]
بدین سان میبینیم عایشه , گاه در برخورد با حدیث نبوی شیوه نقد آمیخته به کنایه را در پیش میگیرد
از آن جمله این که حدیث ابوهریره و عبداللّه بن عمر از پیامبر یعنی حدیث لان یمتلی ء جوف احدکم قیحا خیر من ان یمتلی ء شعرا[۸]
را تلویحا و با نقل این حدیث نقد کرده است که پیامبر(ص ) برای حسان بن ثابت منبری در مسجد میگذاشت و او بر آن منبر میایستاد و کسانی را که در نکوهش رسول خدا(ص ) شعر یا سخنی گفته بودند هجومی کرد
عایشه این حدیث را هم نقل کرده است که پیامبر(ص ) فرموده : جبریل همراه حسان است , تا آن هنگام که از رسول خدا(ص ) دفاع میکند[۹]
عایشه , همچنین , درحدیثی دیگر احتمال داده است که اصل حدیث پیشگفته ابوهریره در نکوهش شعرچنین بوده باشد: لان یمتلی ء جوف احدکم قیحا و دما خیر من ان یمتلی ء شعرا هجیت به[۱۰]
عمر در حدیثی از رسول خدا(ص ) روایت کرده که آن حضرت از نماز خواندن پس از نماز صبح و تا بیرون آمدن آفتاب , و همچنین پس از عصر تا غروب آفتاب نهی فرموده است [۱۱] عایشه این حدیث عمر را نیز چنین نقد کرده و او را بدین سخن خطا کارخوانده است که عمر خطا پنداشته , رسول خدا(ص ) از این که شخصی طلوع یا غروب خورشید را انتظار کشد نهی فرموده است[۱۲]
عبد اللّه بن عمر نیز تلویحا پدر خویش را خطاکار خوانده است , بدین سخن که گفت : من همان گونه نماز میگزارم که دیدم هم مسلکانم نماز میگزارند
هیچ کس را ازاین نهی نمیکنم که در شبی یا در روزی و به هر اندازه که بخواهد نماز بگزارد
تنها این است که نباید طلوع یا غروب خورشید را انتظار کشند[۱۳]
البته گفتنی است که عایشه به رغم آن که عمر را نقد کرده , خود نیز از نقد صحابه رها نبوده است ,چه , زنان پیامبر(ص ) از او که شیر دادن بزرگسال را هم دارای اثردانسته[۱۴]
انتقاد کردند و گفتند: نه کسی به چنین شیردادنی به شمار خویشاوندان مادر میآید و نه کسی را بر این دیدهایم
این تنها رخصتی است که رسول خدا(ص ) به سالم داده است [۱۵]
در همین حال , در روایاتی دیگر میبینیم اءمیرمؤمنان علی (ع ) بر عمر بن خطاب خرده میگیرد که چرا میخواهد زنی را که شش ماه [پس از شوهر کردن ] فرزند به دنیاآورده سنگسار کند
امام بدین دو آیه استدلال میورزد که فرموده است : (و الوالدات یرضعن اولادهن حولین کاملین )[۱۶]
و (حمله و فصاله ثلاثون شهرا)[۱۷]
, بر این پایه که شش ماه کمترین دوران آبستن و دو سال دوران شیردهی و حاصل جمع آن همان سی ماه است
عمر که این استدلال امام را شنید آن زن را آزاد کرد[۱۸]
یا در حدیثی دیگر میبینیم زنی به حکم خلیفه عمر بن خطاب درباره مهر اعتراض میکند و میگوید: ای امیر مؤمنان , مردم را از این نهی میکنی که به زنان افزون برچهارصد درهم مهر دهند؟ پاسخ داد: آری
آن زن گفت : مگر آنچه را خدا در قران فروفرستاده است نخواندهای ؟ گفت : کدام را میگویی ؟ پاسخ داد: این که میفرماید: (و آتیتم احدیهن قنطارا)[۱۹]
عمر که این سخن شنید گفت : خداوندا, از تو امرزش میخواهم
همه مردم از عمر آگاهترند
سپس از نظر خویش برگشت[۲۰]
در حدیثی دیگر است که علی بن ابی طالب (ع ) بر خلیفه عثمان خرده گرفت که چرا در حالی که خود در احرام است شکار کسی را که در احرام نیست خورده است
متن حدیث چنین است : عثمان حج میگزارد و علی (ع ) نیز با او بود
در این هنگام برای عثمان گوشت شکاری آوردند که فردی احرام گشوده آن را شکار کرده بود
وی از آن خورد, اما علی (ع ) از آن نخورد
عثمان گفت : به خداوند سوگند, ما نه شکار کردیم , نه به شکار فرمان دادیم , و نه راهنمایی کردیم
علی (ع ) فرمود: خداوند سبحان آمی فرماید: (حرم علیکم صید البر ما دمتم حرما)[۲۱]
در حدیثی دیگر است که عمر درباره مردی که با زنش آمیزش کند و انزال نشودبدین فتوا داد که آن چنان که برای نماز وضو میگیرد وضو بگیرد و آلت خود رابشوید[۲۲]
اما اءمیرمؤمنان (ع ) بر او انتقاد کرد[۲۳]
که آیا بر چنین کسی حد وسنگسار شدن حکم میکنید, اما یک صاع آب براو واجب نمیدانید؟ هر گاه دو ختنه گاه به هم رسد غسل واجب میشود[۲۴]
یا در برابر این روایت ابوهریره از پیامبر(ص ) که با آنچه آتش دیده است وضوبگیرید, ابن عباس از او انتقاد کرد و پرسید که آیا میشود با آب گرم شده هم وضوبگیریم [۲۵]
؟, یعنی اگر وضو به سبب تماس با آنچه آتش بدان رسیده است واجب باشد, لازم خواهد آمد با استعمال آب گرم نیز وضو واجب شود, در حالی که هیچ کس به چنین فتوایی نگراییده و آنچه از آیین محمدی دانسته میشود این است که وضو بانجسی که از بدن خارج شود باطل میشود, نه با حلال پاکی که به بدن داخل شود
بلکه اصولا چگونه پیامبر(ص ) غذای حلال و پاک و [خوردن آن ] را مبطل وضو قرارمی دهد؟ برخی احتمال دادهاند که دست زدن به آلت نیز مبطل وضو باشد
آن اعرابی که ازرسول خدا(ص ) در این باره پرسید یکی از این کسان است , و البته رسول خدا(ص ) درپاسخ او فرمود: آیا آن چیزی جز یک پاره گوشت یا جزوی از تن وی است ؟ این , نمونههایی از متون و روایات است که آنها را جهت آگاهاندن خوانندگان ازشیوه برخورد سلف با احکام و روایتهای صادر شده از صحابه و نیز به منظور طرح این حقیقت آوردیم که سلف ما برخی از این روایتها را به دلیل مخالفت با اصول و قواعدثابت در شریعت و همچنین به دلیل ناسازگاری با عقل و فطرت رد میکردند, و این خودگواهی روشن بر درستی و ریشه دار بودن شیوه برخورد آمیخته با نقد نزد پیشینیان است
در این میان میپرسیم : آیا ما میتوانیم این حق و این شیوه را نسبت به نویسندگان وپژوهندگان عصر حاضر هم عمومیت دهیم و به آنان اجازه دهیم در پرتو این شیوه عمل کنند؟ یا این شیوه حقی اختصاصی برای صحابه بوده و ما را نسزد که بدین میدان گام نهیم ؟ استاد احمد امین در سخنان خود درباره شیوه عالمان حدیث میگوید: عالمان برای جرح و تعدیل اصول و پایههایی نهادهاند که اینجا جای گفتنش نیست , اما این حقیقت را باید گفت که آنان به نقد سند بیش از نقد متن توجه داشتند و کمتر میتوان درمیان نقدهای آنان درباره احادیث به نقدهایی از این قبیل دست یافت که بگوید آنچه به پیامبر(ص ) نسبت داده شده با شرای ط و اوضاعی که این سخن برحسب روایت در آن شرایط و اوضاع گفته شده سازگاری ندارد, یا حوادث تاریخی آن را نقض میکند
یاعبارت حدیث گونهای از تعبیر فلسفی است که با آنچه در تعبیرهای پیامبر شناخته شده و ماءنوس است ناهمگون مینماید, یا آن که حدیث در شرطها و قیدهایش بیشتر به متون فقه میماند, و یا نقدهایی دیگری از این دست
ما در این زمینه به یک صدم آنچه درجرح و تعدیل رجال حدیث گفتهاند و نوشتهاند دست نمییابیم , تا جایی که بخاری به رغم بلندی جایگاه و دقت و موشکافی در بحثهایش , تنها بدان دلیل که به نقد رجال بسنده میکند احادیثی را در صحیح خود آورده است که رخدادهای تاریخی و گواههای تجربی از نادرستی آنها حکایت دارند[۲۶]
دکتر صلاح الدین ادلبی سخن احمد امین در ضحی الاسلام را چنین خلاصه میکند: احمد امین در کتاب خود ضحی الاسلام این نکته را گوشزد کرده که محدثان به نقد خارجی حدیث توجهی فراوان نشان داده و به نقد داخلی آن این همه اهتمام نورزیدهاند, آنان نقد حدیث از نظرگاه جرح و تعدیل راویانش را به کرانه رسانده , راویان حدیث را از این زاویه که ثقهاند یا غیرثقه نقد کرده و اندازه وثاقت و رتبه آنان از این جهت را روشن ساختهاند و در اینکه آیا راوی با آن کسی که از او نقل میکند دیدار داشته است یا نه بحث کرده و حدیث را از این نظر به حدیث صحیح و حسن و ضعیف , و یا مرسل و منقطع , و شاذ و غریب و همانند آن دسته بندی کردهاند, امابا این همه بدین اندازه در نقد داخلی حدیث پیش نرفته و بدین نپرداختهاند که آیا متن حدیث باواقعیت انطباق دارد یا نه ادلبی چنین ادامه میدهد: آنان , همچنین , چندان به عوامل سیاسی که میتوانسته انگیزه بر ساختن حدیث باشد نپرداختهاند,ما هیچ نمیبینیم در احادیثی که حکومت اموی , عباسی یا علوی را تاءیید میکند چندان تردیدکرده , یا به بررسی کامل شرایط اجتماعی دوران پیامبر(ص ) و خلفای راشدین یا خلیفگان اموی وعباسی و اختلاف به وجود آمده در ان روزگاران دست یازیده باشند تا از این رهگذر دریابند که آیاحدیث با شرایط اجتماعی و محیطی که در آن صادر شده است سازگاری دارد یا نه
عالمان پیشین به انگیزه ها, شرایط و شخصیت راوی و همچنین انگیزههایی که میتوانسته است او را بر جعل حدیث بدارد چندان توجهی نکردهاند
ادلبی پس از این سخنان بدین میپردازد که اگر آنان چندان که بایست به نقد متن روی میآورند و همان اندازه که در نقد نوع نخست پیش رفتند در این گونه نقد نیز پیش میرفتند, حقیقت وضع احادیث فراوانی آشکار میگردید, همانند احادیث منقبت که درستایش اشخاص , قبایل , پیروان آیینها و جایها روایت شده و سودبردگان از این گونه احادیث در جعل آنها بر همدیگر پیشی جستهاند و بخش عمدهای از کتب حدیث را نیزاز آن خود کرده است ادلبی پس از این , سخن ابن خلدون رانقل میکند که گفته است : برای مورخان ومفسران اشتباهات فراوانی در نقل حکایتها و رخدادها پیش آمده است , از آن روی که تنها به نقل هر حدیث , سره و ناسره , بسنده کرده و این احادیث را نه بر محک اصول وضوابط حدیث زده , نه آنها را با همانندهایشان مقایسه کرده و نه آنها را با ترازوی حکمت و درست اندیشی و با اصول آگاهی از جوهره موجودات سنجیده و نه خرد وآگاهی را در این باره بر کرسی داوری نشاندهاند, و به همین دلیل از حق دور شده و دربیابان پندارهای نادرست سرگردان شدهاند[۲۷]
در ظهرالاسلام احمد امین آمده است : یکی از انتقادهای دیگر بر پیشینیان این است که بیش از توجه به متن به سند اهتمام ورزیدهاند, گاه پیش آمده که در سند حدیث تدلیسی ماهرانه و کاملا پنهان وجود دارد, و به همین دلیل بی آن که این تدلیس را کشف کنند حدیث را میپذیرند, در حالی که عقل و واقعیت آن را بر میتابد
گاه حتی چنین حدیثهایی را برخی از مورخان حدیث صحیح میشمرند, تنها بدان دلیل که جرح وایرادی در سند آن نیافتهاند بخاری و مسلم نیز هر دو از این کاستی بر کنار نیستند درحالی که شاید اگر این حدیثها بر محک اصول بنیادهای اسلام سنجیده شود هیچ با آنهاسازگاری نکند, هر چند سندهایی صحیح باشد[۲۸]
قسمت دوم
چکیده سخن آن که هیچ نمیتوان برای اطمینان یافتن از درستی یک حدیث تنها به نگریستن در سند آن بسنده کرد, بلکه میبایست در متن حدیث هم نگریست تا از همه آفتها و مایههای تردید بر کنار باشد
تنها در این هنگام که سند حدیث صحیح و در عین حال متن آن نیز سالم و بر کنار از آفتها و کاستیها باشد میتوان آن را حدیث صحیح خواند
میتوان از زندگانی روزانه مثالی آورد: اگر کسی به نقل از دیگری برای شما خبری بیاورد نخستین چیزی که به ذهنتان میرسد این است که با توجه به وضعیت , امانتداری ,خوی و برخورد آن شخص و دیگر ملاکهایی که لازم میدانید از صدق و راستگویی اواطمینان یابید
پس از این اطمینان , خود خبر را مینگرید و آن را با همه گفتهها و کردهها ودیگر شرایط و قراین گوینده خبر میسنجید و اگر همه عوامل و جوانبی که مؤثر می دانیدهمنواخت به نظر آید در راستی آن خبر و اطمینان بدان هیچ تردید نمیکنید, اما اگر به چنین نتیجهای نرسید حق دارید در پذیرش خبر تاءمل کنید, نه از آن روی که در راستی شخص تردید کردهاید که راستی او را از پیش میدانید بلکه از آن روی که شبههای درخود خبر برایتان حاصل آمده است , شبههای که میتواند به احتمال خطا یا فراموشی ازناحیه آن شخص یا به رازی نه چندان روشن در متن برگردد
با پیش آمدن چنین وضعیتی احتمالا در پذیرش خبر درنگ میورزیم تا هنگامی که از راستی آن اطمینان یابیم البته در این حالت بیدرنگ به دروغ بودن خبر نیز حکم نمیکنیم , چه , انجام این کار تهمت زدن بر کسی است که صرف نظر از این خبرش او را راستگو میدانسته و به او اطمینان داشتهایم
وصفی همانند این نمونه , برای عالمان حدیث در مورد احادیث پیامبر اکرم (ص ) رخ داده است[۲۹]
سید مرتضی , از عالمان گرانقدر شیعه در پاسخ آنچه درکافی درباره قدرت خداوندروایت شده است میگوید: بدان , پذیرش همه آنچه در روایات آمده واجب نیست ,چه , روایتهای نقل شده در کتابهای شیعه و نیز کتابهای همه مخالفان ما در بردارنده گونههایی از خطا و انواعی از نادرستی است , از محالی که تصور آن نشاید, تا باطلی که دلیل بر بطلان و نادرستی آن دلالت دارد, همانند تشبیه , جبر, رؤیت , و ثابت دانستن صفات قدیم , از همین روی واجب است حدیث با سنجیدن به محک عقل نقد شود وپس از آن که از این نقد ایمن برون آمد بر ادله صحیحی همانند قرآن و آنچه همپایه آن است سنجیده شود و پس از این همه اگر بی اشکال ماند رواست که حق دانسته و راوی آن نیز راستگو شمرده شود
چنین نیست که هر خبری بتواند حق باشد یا هر روایتی که ازطریق خبر واحد رسیده این یقین را در پی آورد که راوی راست گفته است[۳۰]
بدین سان در مییابیم نقد و وارسی متن حدیث ضرورتی گریزناپذیر است , چه این که واقعیت و منطق رخدادها میتواند نادرستی برخی از متون را آشکار سازد و فضای سیاسی یا بستر اجتماعی صدور حدیث هم , ناراستی برخی دیگر را
اگر متن حدیث باشرایط و اوضاعی که متن در آن صادر شده , با محیطی که راوی در آن میزیسته , باوضعیت سیاسی و اجتماعی که در آن روزگار حاکم بوده و با انگیزههای نقل کنندگان آن سنجیده شود و دور از هر گونه گرایش طایفهای یا منطقهای بر اصول اسلام و فطرت بشری عرضه گردد, خود بر درستی یا نادرستی خویش گواهی خواهد داد و به آسانی خواننده بدین حقیقت راه خواهد یافت که بسیاری از احادیث با اثر پذیری از حکمرانان و پیروی از دیدگاههای فقهی و ایستار سیاسی آنان صادر یا برساخته شده و در عین حال برخی از همین احادیث در آثار بزرگان و پیشوایانمان همچنان بر جای مانده و کسی به نقد و بررسی آنهااز این زاویه نیازیده است
از یاد نبرید که همان گونه که گفته شد نقد متن در دوران نخستین رواج داشته ,برخی از تابعان نیز به همین شیوه برخورد کردهاند و در اثار فقیهان و محدثان نیزنمونههایی از این گونه برخورد به چشم میآید
برای نمونه اگر در این حدیث ابوهریره بنگریم که میگوید: وقتی به مسجد میروید به سان شتر زانو نزنید و دستان خود راپیش از زانوها بر زمین نهید[۳۱]
خواهیم دید بخش آغازین با بخش پایانی آن ناسازگاری و نا همخوانی دارد, چه , اگر نمازگزار دستان خود را پیش از زانوها به زمین برساند به حالتی همانند زانو زدن شتر بر زمین خواهد نشست , زیرا شتر در آغازدستهای خود را بر زمین میزند و پاهای خود را خم نمیکند, و به هنگام برخاستن نیز درحالی که دستشان بر روی زمین است با پاها بلند میشود
برخی از راویان از عایشه به نقل از رسول خدا(ص ) روایت کردهاند که فرموده است : حیض به عنوان یک کیفر بر زنان مقرر داشته شد
این در حالی است که این روایت با روایت دیگر منقول از عایشه ناسازگاری دارد و افزون بر این , حیض برای همه زنان هست و هیچ ربطی به کیفر ندارد
در حدیث است که چون عایشه با پیامبر(ص ) درراه حج بودند آن حضرت او را گریان دید
پرسید: آیا عادت شدهای ؟
او گفت : آری
فرمود: این چیزی است که خداوند بر همه دختران آدم قرار داده است , آنچه حاجیان انجام میدهند قضا کن[۳۲]
سخن دیگر همانند این در حدیث آن حضرت بهام سلمه نیز آمده است [۳۳]
در حدیث دیگری از ابوهریره از پیامبر نقل شده است که فرمود: خداوند خاک رادر روز شنبه آفرید, کوهها را در روز یکشنبه خلق کرد, درختان را در روز دوشنبه بیافریدو تا این که خلقت همه گیتی را در هفت روز بر میشمرد[۳۴]
این حدیث با صریح قرآن که در هفت آیه[۳۵]
به خلقت جهان در شش روز تصریح میکند مخالف است
بدین سان روشن میشود نقد دلالت و متن حدیث , شیوهای است که عقل بدان میخواند, پیشینیان بدان عمل کردهاند, و سیره فقیهان و تابعین نیز بر همین بوده , و نه به زمانی ویژه اختصاص دارد و نه فقط رخصتی ویژه صحابه بوده است , چرا که آیین اسلام آیین فطرت و خرد است و امر و نهی رسیده در این آیین پیرو مصلحت و مفسده است واز همین روی هیچ معنا ندارد که شارع اجازه اجتهاد در احکام را ندهد
البته سیطره دادن مطلق احکام عقل بر احادیث , با نبود تاءیید از قرآن یا سنت , کاری است که نه خداوند به آن خشنود است و نه شرع آن را پسندیده است , چه , احکام شرع اموری تعبدی و توقیفی و منابع این تشریع نیز چنین است : درباره قرآن , از آن روی که صدورش قطعی است سخنی نیست , اما سنت صدورش ظنی است و میبایست در سندو دلالت آن دقت و بررسی کرد, در بررسی متن آن , اوضاع و احوال سیاسی حاکم در آن روزگار را دید و حدیث را بر ترازوی اصول و بنیادهای ثابت اسلام سنجید
هیچ دربررسی سند و دلالت حدیث نمیتوان یکی از این دو جنبه را بر دیگری برتری داد, بلکه برای روشن شدن حقیقت یک حدیث باید به هر دو جنبه در کنار هم توجه داشت این که در این میان تنها نقد سندی حدیث آن هم بر پایه اصول خاص هر مذهب ودور از بررسی متن رواج داشته باشد, این نه به سود پژوهشگران و پویندگان حقیقت است و نه راه را برای رسیدن به یک نظام فقهی بایسته و مطلوب میگشاید
افزون بر این که منتقدان متن بر این پندارند که کارشان از افراط و تفریط دور است و تسلیم کردن حدیث در برابر سیطره عقل , شریعت و آیین را از تعبد به احکام خداوند دور میسازد وسرانجام به معنای حکمران کردن هوسها در حوزه احادیث خواهد بود نه حاکمیت دادن به حدیث در حوزه عقل[۳۶]
البته همین گروه , در عین حال این را نمیپسندند که هر حدیثی که در مجموعههای حدیثی صحت آن ثابت شده ولی از دیگر سوی با اصول ثابت و پذیرفته شده شرع وفطرت انسان مخالف است پذیرفته شود, چه , اعتقاد به صحت این گونه احادیث و یقین دانستن صدور آنها از پیامبر اکرم (ص ) میتواند به دستاویزی برای بدخواهان اسلام بدل شود تا از رهگذر آن بر این آیین خرده گیرند
برخی از بزرگان برای هماهنگ کردن پارهای از این گونه احادیث , به بحثهای لفظی و تاءویلهای دور از واقع دست یازیدهاند که با عقل و فطرت ناسازگار است و دستاویزی برای بدخواهان شده است تا از این رهگذر بر ریشه دار بودن اندیشه اسلامی و درستی سنت نبوی بتازند
این در حالی است که اگر در بررسی حدیث به هر دو جنبه سند و دلالت توجه کنیم دو پله ترازو با همدیگر برابری خواهد یافت و هم شناخت احکام الهی موافق عقل وفطرت امکان پذیر خواهد شد و هم در آیین اسلام اخبار و آثار و احکامی جای نخواهدیافت که وجدان آنها را بر نتابد
در این میان برخی بدین بهانه که این گونه وارسی و بررسی احادیث به بیرون شدن برخی از احادیث از شمار اخبار و آثار شایسته استناد خواهد انجامید از گسترش چنین بررسی و وارسی بیمناکند
دکتر ادلبی در کتاب منهج نقد المتن چنین با این گروه سخن دارد: کسانی بدان گراییدهاند که میبایست از شرطهای حدیث صحیح کاست , ازسخت گیری در این زمینه دوری گزید و دایره حدیث مقبول اعم از صحیح و حسن راگسترده تر کرد
انگیزه چنین موضعی از سوی اینان احتیاط و ترس از این است که به ضعف متنی دینی حکم کنند, و آن متن در حقیقت از رسول خدا(ص ) باشد
این در حالی است که در حدیث آنچه مطرح است کم یا زیاد کردن نیست , بلکه آنچه مطرح است دقت ورزی و وارسی است
افزون بر این که همان مقدار از احادیثی که صحت صدورآنها از پیامبر(ص ) ثابت و مسلم است میتواند راهگشای ما به سوی همه نکوییها و دورکنندهها از همه بدیها باشد و با داشتن آنها, ما را در طریق هدایت نیازی به غیر آن نباشد
در این میان مساءله احتیاط و ورع مساءلهای با اهمیت است
اما آیا میتوان پذیرفت تنها اقتضای ورع و احتیاط آن است که هیچ یک از احادیث موجود در مجموعههای حدیثی کنار زده نشود, اما این احتیاط اقتضا نمیکند که آنچه واقعا حدیث نیست به شمار احادیث درآورده شود؟ حقیقت آن است که هر دو خطر آفرین اند, اما باید دید هر یک از این دو چه آثاری در پی میآورد, تا از این رهگذر روشن شود که کدام خطر آفرین تر است
به گمان نگارنده دکتر ادلبی . این که آنچه واقعا حدیث نیست به شمار احادیث درآورده شود خود نوعی افزودن در متون دینی است که میتواند به افزودن حکمی براحکام آیین بینجامد و این کار مصداقی از برساختن حدیث و دروغ بستن بر رسول خدا(ص ) شود و تهدیدی که در حدیث نبوی نسبت به چنین کاری آمده است آن را در برگیرد
از آن سوی وانهادن حدیثی ثبت شده در منابع حدیث هم کاستن از متن دینی است که میتواند به کاستن از حکم شرعی بینجامد و همان تهدید وارد در حدیث نبوی این کار را نیز دربر گیرد
اما معمولا چنین است که اگر در یک مجموعه کامل و همگن نقصانی پدید آید و جزئی کاسته شود این جزء کاسته شده از گذر همانندها و به کمک قرینههایی که در آن مجموعه کامل هست بازیابی میشود و بر این پایه , ترس از کاسته شدن از متون دینی اگر خطرش از خطر آن دیگری کمتر نباشد از آن بیشتر نخواهد بود
البته خداوند خود از حقیقت همه امور آگاه است[۳۷]
نگارنده نمیخواهد بدین پندار بگراید یا از آن دفاع کند, بلکه بر این نکته تاءکیددارد که در یک بحث علمی بررسی هر دو جنبه سند و متن لازم است و هیچ تاریخ نگار یافقیهی نباید به یکی از این دو بسنده کند و دیگری را وانهد, چه , بررسی یکجانبه سندحدیث , بدون شناخت شرایط و اوضاع تاریخی , جغرافیایی و سیاسی زمان صدور آن ,در یک پژوهش علمی سودمند نمیافتد, در حالی که آگاهی مجتهد و حتی مکلف ازتاریخ تشریع و تحول حکم و همچنین بستر اجتماعی سیاسی صدور حکم دیدگاهی تازه به او میدهد و افقهای گستردهای را فرارویش میگشاید
قسمت سوم
نگارنده در کتاب حاضر همین شیوه را در پیش گرفته و تنها هدف وی نیزتکامل بخشی به این شیوه و تلاش برای گستراندن این شیوه در مجامع اسلامی ودانشگاهها و محافل دینی علمی است , بدان امید که همراهی دیگر کسان نیز به استوارسازی و تکامل بخشی این نگرش بینجامد, تا در پرتو آن , در بررسیهای فقهی تنها به بررسی سند بدون آگاهی از بستر تاریخی و سیاسی صدور حکم بسنده نشود
از دیدگاه نگارنده , طرح چنین پژوهشهایی زمینه پیشرفت سطح فقهی و اصولی درمذاهب اسلامی و همچنین نزدیک شدن دیدگاههای مسلمانان را فراهم مینهد و روح فرااندیشی را در میان آنان میگستراند, تا از این رهگذر گرایشهای عاطفی و فرقهای سرکوب شود و یا دست کم از عرصه گفت و گوهای فرهنگی دور گردد و اجازه داده نشود که پس زمینههای فرقهای و طایفهای و رسوبات فکری در چنین بحثهای علمی ونظری حکمرانی کند
اگر ما در همه ابواب فقه این شیوه را پیش میگرفتیم از کوتاهترین و ایمنترین راه به حقیقت فقه اسلامی میرسیدیم , چونان که اگر از تاریخ تشریع و بستر صدور احکام آگاهی مییافتیم پس زمینههای صدور برخی از احکام برایمان روشن میشد و حکم یگانه الهی را که همگان در پی یافتن آنند میشناختیم
امید آن است که در بحثهای خود نه از موضعی جدلی پیش آییم و نه از آنهایی باشیم که شناخت واقعیت برایشان به اندازه دفاع از آرا و دیگاههای خود اهمیت ندارد
چنین مینماید که طرح این گونه آراء آن هم با آرامش و بیطرفی , و در کنار آن ارایه دیدگاهای مختلف موجود در میان مسلمانان بتواند عاملی برای تقریب مذاهب اسلامی و سبب بالا رفتن سطح علمی مسلمانان باشد, چه , مردم دشمن نادانیهای خویشند وشاید با روشن شدن نقطههای ضعف و قوت , موج تفسیق و تکفیر دیگران بازایستد
پژوهش حاضر که چگونگی وضوی پیامبر(ص ) را بررسیده تنها بدین هدف صورت پذیرفته و نگارنده از گذر آن جز در پی جنبه علمی بحث و جز در صددگستراندن افق تفاهم سازنده میان دانشمندان مسلمان نیست
این اثر گفت و گوی علمی پاک و پیراستهای است که در آن دیدگاههای مختلف باآرامش و بیطرفی مطرح میشود و هیچ هدف از آن تردیدافکنی در فقه یک مذهب و یابرخورد با عقیده یک طایفه نیست , بلکه آنچه فراروی نهاده میشود نظریهای علمی است که نگارنده بر پایه گواههای تاریخی و فقهی بدان رسیده و هر چند به صحت ودرستی نتیجه گیری خویش عقیده دارد اما هرگز مدعی آن نیست که در این نظریه هیچ خطایی احتمال ندارد
از برادرانمان انتظار داریم آنها هم همان گونه که ما با نظریه خویش برخورد کردیم با آن برخورد کنند و به همان اندازه که چیزهایی از آن را خطا میدانند برای درستی بخشهایی از آن نیز بهرهای قرار دهند و پیش از مراجعه به منابع , ما را به تهمت زدن یا بربستن نظریههایی به دیگران متهم نکنند
این نیز ناگفته نماند که وارسی یک متن یا نقد سخن یک صحابی از دیدگاه ما به معنای فاسق خواندن یا کافر خواندن او نیست , بویژه آن هنگام که دلیل و گواهی در قرآن یا سنت تاءیید کننده این نقد باشد یا متون تاریخی , و رخدادهای سیاسی حاکم در روزگارصدور آن متن این نقد را تقویت کند, همچنین , هرجا سخن از کسی نقل کردهایم بدان معنا نیست که به درستی همه آنچه او گفته گراییدهایم و دیدگاهها و اندیشههای او راپذیرفتهایم
هم از یاد نمیبریم که پدیده جعل و برساختن حدیث از همان دوران زندگی رسول خدا(ص ) رخ نموده بود و پس از درگذشت او در سالهای پایانی دوره خلفای راشدین به سبب فتنه بزرگ و پراکندگی مسلمانان به گروهها و دستههای گوناگون , گسترش یافت
از این روی بررسی و وارسی متون دین این دوره شایسته توجه است , بویژه اگر این احتمال را نیز بپذیریم که هوسها و چشمداشتهای سیاسی در این کار دخالت داشته واشتباه صحابی یا راوی در فهم احکام هم امکان پذیر بوده است , حقیقتی که هیچ کس آن را دور از تصور نمیداند و پیش از این روایتهایی نیز آوردیم که در آنها صحابه یکدیگر رانقد کرده بودند یا برخی از آنان به علت قویتر دیدن دلیل مخالف یا موافق دیدن دلیل او باقرآن و سنت از فتوای پیشین خویش برگشته و تغییر نظر داده بودند
اصولا, در فقه اسلامی آرا و دیدگاههای فراوانی هست که میبایست درباره آنهاتحقیق و در دلالت آنها بررسی و تاءمل کرد, آرا و دیدگاههایی که برخی در شمارمسلمات بدیهی و تردیدناپذیراند, با آن که اگر آنها را به قرآن عرضه بداریم یا بارخدادهای تاریخی یا حتی با دیگر روایتها بسنجیم , خود بر تردیدپذیر بودن خویش گواهی خواهند داد
ما یقین داریم که اگر همین ادله و گواهها به صاحبان آن دیدگاهها وآرا عرضه داشته میشد ممکن بود از دیدگاه یا فتوای خود برگردند, چنان که بزرگان صحابه و تابعین چنین کردند
پس این که در این میان , برخی بررسی و وارسی روایتها و دلالت این روایتها راواگذارند و در مقابل به این روایتها جامهای از تقدس در پوشند و سپس تاءویلهایی دور ازباور برای آنها برسازند, این کاری است که نه وجدان آن را بر میتابد و نه عقل و شرع آن را میپذیرد
امام مسلم بن حجاج قشیری نیشابوری در مقدمه صحیح خود از محمد بن سیرین ,یکی از دانشمندان تابعان , نقل میکند که در مطاوی سخن خود در باره فتنه بزرگ چنین آورده است : ... پیشتر, از سند حدیث نمیپرسیدند, اما پس از آن که فتنه روی دادگفتند: رجال و راویان سند خود را برای ما نام برید
پس مینگریستند که اگر راوی از اهل سنت است حدیثش پذیرفته شود و اگر از اهل بدعت است حدیث او وانهاده شود[۳۸]
دکتر مصطفی سعید الخن , آنجا که از عوامل اختلاف مسلمانان سخن به میان میآورد, چنین میگوید: در دوران ابوبکر و عمر دایره اختلاف بسیار محدود بود وعلت این امر هم آن بود که صحابه در سرزمینها و شهرهای مختلف پراکنده نشده بودندو خلیفه در مسائل مهم به آنان مراجعه میکرد و از آنان نظر میخواست
از میمون بن مهران رسیده است که گفت : ابوبکر صدیق هنگامی که مساءلهای برایش پیش میآمد و در پی حکم آن بود در کتاب خدا مینگریست : اگر چیزی برای حکم کردن مییافت بدان حکم میکرد و اگر در کتاب خدا چیزی نمییافت در سنت رسول خدا(ص ) مینگریست , اگر در آن چیزی برای حکم کردن مییافت بدان حکم میکرد و اگر از این هم در میماند از مردم میپرسید: آیا سراغ ندارید که رسول خدا(ص )در این مساءله حکمی فرموده باشد؟ شاید کسانی از مردم بر میخاستند و میگفتند: رسول خدا چنین و چنان حکم فرموده است
اما اگر سنتی نمییافت که پیامبر(ص ) بنیاد نهاده باشد پیشوایان مردم را گرد می آوردو از آنان نظر میخواست , اگر بر یک نظر اتفاق میکردند به همان حکم میکرد
عمر نیزهمین کار را انجام میداد و هنگامی که از یافتن حکم در کتاب خدا و سنت پیامبر(ص ) درمی ماند میپرسید: آیا ابوبکر در این باره حکمی کرده است ؟ اگر ابوبکر در این باره حکم و فتوایی داشت عمر به همان حکم میکرد و اگر نه مردم را گرد میآورد و از آنان نظرمی خواست , و چون همه بر چیزی همراءی میشدند بدان حکم میکرد[۳۹]
پس از دوران دو خلیفه آغازین دایره اختلاف رو به گسترش نهاد و در این میان پراکنده شدن صحابه در سرزمینهای فتح شده و اقامت آنان در این سرزمینها نیز به گسترش این اختلاف کمک کرد
بتدریج مردمان آن سرزمینها احادیثی را که این صحابیان از پیامبر(ص ) شنیده بودند و ممکن بود شنیدههای یکی نزد دیگری نیز نباشد فراگرفتند...[۴۰]
بر این پایه , همچنان که گفتیم , تنها بررسی سند حدیث در بحث و مطالعه فقهی ,بویژه در مورد متنهایی که در دوران فتنه بزرگ صادر شده یا بدان ارتباطی دارد و یا بدان باز میگردد, بسنده نمیکند, مگر هنگامی که در کنارش متن حدیث نیز با همانندهایش مقایسه و به بستر و شرای ط سیاسی حاکم در آن روزگار توجه شود اگر خوانندگان از نتایج منفی برخی از این روایتها خبر داشته باشند در این که برای شناخت احکام شرعی و در وارسی و نقد متون دینی چنین شیوهای را در پیش گرفتهایم با ما همراهی خواهند کرد
نگارنده در پایان , از خوانندگان گرامی انتظار دارد تا پیش از به پایان بردن همه کتاب و آگاهی یافتن از همه دیدگاههایی که فرا روی نهاده شده است در باره او داوری نکنند
انتظار دیگر آن که از کسانی نباشند که با پژوهشهای علمی به سان کتابهای داستان ولطیفه برخورد میکنند, و چنین نشود که پارهای از آغاز کتاب را بنگرند و آنگاه به میانه کتاب نگاهی افکنند و پس از چند لحظه کتاب را کنار نهند, گویا که تصویری ژرف از همه کتاب برگرفته و همه دیدگاههای مؤلف را بخوبی دریافتهاند
آخرین انتظار آن که رفیق نیمه راه نباشند و این جستاررا تا پایان با نگارنده پیش آیند, رنج این همراهی را بر خودهموار سازند, از داوریهای شتابزده بپرهیزند و سپس هر گونه میخواهند داوری کنند
نگارنده از سروران عالم و برادران فاضل و از آنان که در این سفر با او همراهندانتظار دارد دیدگاههای خود را از او دریغ ندارند و او را از نقاط سستی این پژوهش بیاگاهانند, که با آمادگی کامل آغوش خود را بر هر نقد سازندهای میگشاید, مشروطبدان که زبان نه زبان دشنامگویی و نارواگویی , بلکه زبان منطق و علم باشد و از بیطرفی نیز دور نشوند, چرا که نقد سازنده روح دشمنی را از انسان دور میکند و طرف نقد را ازنقاط سستی کارش آگاه میسازد و خود بزرگ بینی را از او میزداید
از رهگذر چنین تبادلی , ادله طرفها در اختیار خوانندگان خواهد بود تا خود هرکدام را درست می یابندبرگزینند, چرا که مردان دانش مرد دلیل و برهانند و در پی آن دوانند
پژوهش حاضر در بردارنده یک مقدمه و سه فصل است : مقدمه درآمدی است بر جستار عام مورد نظر مؤلف , که در آن از تاریخ , عوامل وانگیزههای اختلاف مسلمانان در وضو بحث کرده , و همچنین به بستر تشریع احکام اسلامی , مهمترین عوامل اختلاف مسلمانان و محدود شدن مذاهب اسلامی به چهارمذهب پرداخته است
فصلهای سه گانه کتاب نیز از قرار زیر است : فصل اول : وضو و سنت نبوی فصل دوم : وضو در قرآن و لغت فصل سوم : وضو بر ترازوی سنجش مؤلف در فصل اول , وضو و سنت نبوی , به روایتهایی که در آنها رسول خدا(ص ) وصف وضو را بیان داشته[۴۱]
و با یکدیگر تعارض هم دارند پرداخته و آنها را از سه دیدگاه بررسیده است : نسبت خبر سند خبر متن خبر نگارنده پیش از این بحث مقدمهای در باره عوامل منع تدوین حدیث و همچنین چگونگی پدید آمدن دو مکتب راءی و اجتهاد, و تعبد محض , فراروی نهاده است
وی بدین اشاره دارد که مردمانی که در باره وضو سخنانی مخالف دیدگاه حاکم به میان میآوردند از پیروان و منادیان تعبد محض و همه بر این باور بودند که لازم است همه آنچه را از رسول خدا(ص ) شنیدهاند بی کم و کاستی و بی افزونی و دیگرگونی نقل کنند, در حالی که خ ط مقابل این گروه تنها حدیثهایی را نقل میکرد که در دوران دوخلیفه نخستین بدانها عمل شده بود
نگارنده در پایان راه حلی برای سازگار کردن یا یکی کردن احادیث حاکی ازوضوی پیامبر(ص ) که در صحاح و سنن و مسانید آمده تقدیم داشته است
در فصل دوم , وضو در کتاب و لغت عرب , به مهمترین عوامل اختلاف فقیهان یعنی اختلاف در پذیرش قرائتهای متفاوت قرآن که هر کدام سرچشمه نگرش و گروش فقهی ویژهای را تشکیل داده , پرداخته شده است
نگارنده در آغاز این بحث بدان پرداخته است که چرا عثمان بن عفان خلیفه وقت بر مبنا قرار گرفتن قرائت مصحف خود از میان همه قرائتها تاءکید داشت , چرا میکوشید مسلمانان را بر این قرائت بدارد و بر این شیوه همنظر کند, و به چه دلیل صحابیانی چون ابن مسعود را در همین خصوص آزارداد
نگارنده , پس از این همه قرآن و زبان عرب و اصول و قواعد این زبان را میان ادعای خلیفه و ادعای مردمان مخالف او در مساءله وضو به داوری گرفته و در همین جا با حفظبیطرفی کامل به هنگام بیان حکم هر یک از اعضای وضو دیدگاههای مختلف و ادله دیدگاههای فقیهان را آورده , به نقد این ادله دست یازیده و آنگاه گواهها و ادله دیدگاه گزیده خویش را مطرح ساخته است
مؤلف , همچنین , احادیثی از قبیل وای بر آیندگان از آتش دوزخ را که در تقویت نظریه لزوم شستن پا به جای مسح از آنهابهره جسته میشود نقد کرده و اندازه دلالت این احادیث بر لزوم شستن پاها بر مکلف را بررسیده است
در فصل سوم , وضو بر ترازوی سنجش , چکیده مقدمه و دو فصل پیشین راآورده و آرا و دیدگاهها با یکدیگر سنجیده شده است تا از این رهگذر نتیجهای فراچنگ آید که برای هر خردمندی پذیرفتنی است
در همین جا نگارنده به بنیانهای فکری دومکتب راءی و تعبد, اندازه دلالت ادله اختلافی همانند فعل صحابی و سنت اهل بیت وهمچنین پایههای اختلاف فقیهان مسلمان اشاره کرده است
بدین سان در این جستار مساءله فقهی وضو از همه جنبههای تاریخی و تشریعی آن بررسی شد, و اینک آنچه فراروی دارید درآمدی بر جستار است :
درآمد
بخش اول :وضو در روزگار پیامبر(ص ) و خلیفگان
تاریخ اختلاف مسلمانان در مساءله وضو(عوامل و انگیزهها)
آیا درباره وضو دو تشریع وجود دارد؟ آغاز اختلاف در وضو اختلاف چگونه آغاز شد؟ < اختلاف کی آغاز شد؟ آغازگر که بود؟ از طرفهای اختلاف چه جایگاهی دارند؟ آیا طرفهای اختلاف نقاط اشتراکی هم دارند؟ نقاط اختلاف در مساءله وضو چیست ؟
زمینه
برخی میپرسند که چرا با آن که منابع استنباط حکم شرعی یعنی کتاب , سنت و اجماع از دیدگاه مذهبهای فقهی اسلامی یکی است , این مذاهب در احکام فقهی با یکدیگر اختلاف نظر دارند
آیا این اختلاف میتواند به تفاوت نظر مذهبها در تعریف این ادله و منابع شرعی وچگونگی دلالت آنها و یا به تردید در حجیت قیاس , استحسان , استصلاح , عرف وهمانند آن بازگردد , یا اینکه سرچشمه اش تفاوت و گوناگونی دیدگاههای مذاهب درباره نتایج اصل عملی و دلیل لفظی است ؟ و یا خاستگاهش گرایشهای فردی و فشارهای سیاسی است ؟ بی گمان همه آنچه یاد شد در پدید آمدن این اختلاف تاءثیر نهاده و هریک از اینها پارهای از علت است , نه همه آن , ماهم در پی فراهم آوردن پاسخی برای هر یک از این پرسشهانیستیم
آنچه برایمان اهمیت دارد و همه دست اندرکاران را بدان میخوانیم این است که فقه را بر پایه شیوههای نوین بررسند و تحقیق و پژوهش خویش را در دایره نقد و بررسی متون دینی و اندازه دلالت آنها محدود نکنند و از جستن ریشههای مساءله و یافتن اوضاع و شرایطی که هر متنی را در بر میگیرد دور نمانند, چه , بررسی فقه و احکام آن همراه بادر نظر گرفتن همه اوضاع و شرای ط تاریخی , سیاسی , و اجتماعی , یگانه راه برای یک پژوهش علمی است که از رهگذر آن میتوان به شناخت حقیقت رسید
البته در این میان , جدی بودن در جست و جو و پاس داشتن امانتداری علمی ,میطلبد که همه دیدگاهها و نظریههایی که در مذهبهای گوناگون وجود دارد بررسی شود, تا نگاه خویش را از زاویهای بسته فراتر بریم و بیرون از این چهارچوب بسته افقی گسترده تر را بنگریم , چه , نگاه بسته و نبود آزاداندیشی درهای تفاهم و پیوند اندیشه هارا میبندد و درنتیجه ما را از چیدن میوه شیرین ارتباط و گفت و گو با دیگران بی بهره میکند
اینک یکی از مسائل مهم عبادی را فراروی داریم و میخواهیم آن را بروشنی موردبررسی قرار دهیم تا از رهگذر آن , گستره و ماهیت اختلاف در مصداقی معین آشکارشود و شاید هم , نشانههای صورت اختلاف در ان مساءله پدیدار گردد
این مساءله مهم عبادی چیزی نیست جز چگونگی وضوی پیامبر(ص )
چگونه درباره مساءلهای چنین با اهمیت در میان مسلمانان اختلاف پدید آمد؟ چرا در امری چونان وضو اختلاف شد, امری که پیامبر در مدت بیست و سه سال هر روزه چندین بار در برابر دیدگان مسلمانان انجام میداد؟ وضو, یعنی همان عملی که پیامبر(ص ) بر آن تاءکید ورزید و آن را شرط درستی نمازی که خود ستون استوار دین است دانست و فرمود: لا صلاه الا بطهور [۴۲]والوضوء شطر الایمان[۴۳]
وضو مساءلهای است عبادی که پیامبر(ص ) در برابر دیدگان مسلمانان آن را انجام میداده ومسلمانان پس از فراگیری عملی از آن حضرت و پس از بیان گفتاری از سوی ایشان از اوپیروی کردهاند و از این روی , این مساءلهای پنهان و یا قانونگذاریی موقت و ویژه دورانی معین و محدود نبوده است تا نشانههای آن از دیده پنهان و چگونگی اش پوشیده بماند وسرانجام کار به جایی برسد که در آن اختلاف شود
اگر چنین بود, انگیزههای اختلاف در آن چیست ؟ و حقیقت آنچه پیامبر(ص ) در این باره بیان داشته چه بوده است ؟ در پاسخ به این پرسشها میگوییم : ناگزیر میبایست مساءله را در چهارچوب شیوههای نوین علمی و به صورتی دقیق بررسید و همه آنچه را در این زمینه رسیده است بر ترازوی نقد و سنجش نهاد این کاری است که ما در پژوهش خود در پی آنیم تا از این رهگذر پرده از چهره مساءلههایی پیچیده که در زمینه این عبادت رخ نموده و پذیرفتن ونپذیرفتنهایی را برانگیخته است برگیریم
مسلمانان در پی اختلاف نظر صحابه در نقل و بیان وضوی پیامبر(ص ) اختلاف کردند و راه دو شیوه و بلکه دو مکتب متفاوت عمده را در پیش گرفتند[۴۴]
هر یک ازاین دو مکتب در پرتو آنچه از سلف به ما رسیده برای خود در میان صحابه و تابعین پیروان و طرفدارانی داشته که از دیدگاه خود دفاع میکرده و برای به کرسی نشاندن آن دلیل و برهان میآوردهاند
البته پیش از فرورفتن در متن بحث و پیش از نقد و بررسی ادله هر گروه و اندازه حجیت این ادله ناگزیر میبایست مقدمهای فراروی نهیم و در آن از تاریخ اختلاف درباره وضو و عوامل و انگیزههای این اختلاف سخن گوییم این مقدمه را با سخنی درباره وضوی مسلمانان در نخستین دوره حیات اسلام میآغازیم
وضو در دوران پیامبر ص
جای هیچ گونه تردیدی نیست که مسلمانان در آغازین دوره اسلام درست همانند پیامبر خدا(ص ) وضو میگرفتند, و در این زمینه هیچ اختلاف شایان ذکری هم میان آنان روی نداده , چرا که اگر چنین اختلافی رخ میداد دلایلی حاکی از آن به مانیز میرسید و در کتب حدیث و سیره و تاریخ نقل میشد
این نبود اختلاف بدان بازمی گردد که پیامبر(ص ) به عنوان یک قانونگذار در میان مردم و در پی آموزش و راهنمایی امت خویش که تازه با اسلام آشنا میشد بود و خود میفرمود: نماز بگزارید, چونان که میبینید من نماز میگزارم یا مناسک خود را از من فرا بگیرید
بر این پایه , بعید است در میان مردمان اختلافی در این باره به وجود آمده باشد, بویژه آن که همه به یک شخص رجوع میکردند و احکام خویش از او میگرفتند و از خداوند نیز چنین فرمان داشتند که اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و پیامبر(ص ) برگردانید[۴۵]
افزون بر این , آنان خود کردار پیامبر(ص ) را که سنت و از میان برنده هر ابهام و اشتباه است میدیدنداز دیگر سوی این حقیقت هم پنهان نیست که اختلاف در بسیاری از مسائل رهاورددورههای پس از وفات پیامبر اکرم (ص ) بوده است
دکتر محمد سلا م مدکور میگوید: در دوران پیامبر(ص ) و در زمانی که او خود میان مردم میزیست و برای آن قانون میگذارد و به او رجوع میکردند هیچ راهی برای اختلاف نظر میان صحابه وجود نداشت
اما پس از درگذشت آن حضرت زمینهها و عوامل گوناگونی پدید آمد که به اختلاف نظر ودر پیش گرفتن رویکردهای گوناگون انجامیدشاید هم سیاست در این زمینه بی تاثیرنبود [۴۶]
البته ممکن است گفته شود که علت اختلاف در مساءله وضو وجود دو تشریع در این باره است , و پیامبر(ص ) وضو را به دو شیوه و از باب تخییر انجام میداد, بی آن که خود به چنین تخییری اشاره کند! به دیگر سخن , او گاه چنان وضو میگرفت که عثمان[۴۷]
,عبداللّه بن زید بن عاصم[۴۸]
, ربیع بنت معوذ[۴۹]
وعبداللّه بن عمرو بن عاص[۵۰]
روایت کردهاند, و گاه چونان که علی بن ابی طالب (ع )[۵۱]
, رفاعه بن رافع[۵۲]
, اوس بن ابی اوس[۵۳]
و عباد بن تمیم بن عاصم[۵۴]
نقل کردهاند اگر چنین چیزی ثابت شود هر دو گونه وضو درست است و مکلف در این که کدام را بپذیرد و کدام را رها کند مخیر خواهد بود و مساءله وضو وضعی همانند دیگر احکام تخییری خواهد یافت اما این احتمال بسیار دور است , زیرا میدانیم مشروعیت هر حکم شرعی , خواه تعیینی باشد و خواه تخییری , از کتاب و سنت گرفته میشود, برای نمونه , کفاره سوگندشکنی واجبی تخییری است که قرآن بدان تصریح کرده است پس کفاره آن خوراک دادن ده بینوا به خوراکی میانه است که به فرزندان و کسان خود میدهید یا پوشاندن آنهاو یا آزاد کردن بندهای[۵۵]
در پرتو این آیه برای ما آشکار میشود که حکم شرع درکفاره سوگند شکنی وجوب تخییری میان یکی از آن سه مورد پیش گفته است نمونه دیگر کفاره روزه خوردن در ماه رمضان است که حدیث اعرابی[۵۶] و روایت ابوهریره[۵۷]
بر آن دلالت دارد
در دیگر احکام تخییری هم چنین دلایلی در دست است
اما در مساءله وضو نه چنین دلیلی قرآنی وجود دارد
نه تصریحی در سنت نبوی شده است و نه از صحابیی نقل شده که پیامبر(ص ) به این دو شیوه از باب تخییر عمل میکرد
هیچ روایتی , حتی یک روایت و هر چند از روایتهای ضعیف , در هیچ کدام ازروایات اهل سنت و شیعه وجود ندارد که بگوید پیامبر(ص ) از باب تخییر این دو شیوه رامرعی داشته است
بلکه آنچه هست تاکید بر صدور یکی از این دو شیوه از آن حضرت بوده است , و البته در این باره اختلاف هم کردهاند, برخی بدان گراییدهاند که پیامبر(ص )پای خود را میشست و برخی بدان که پیامبر(ص ) پای خود را مسح میکرد
هر یک از این دو گروه هم برای اثبات دیدگاه خود به قرآن و سنت استناد جستهاند
اگر پژوهشگری گفتههای دانشمندان اسلام را در این باره بررسی کند درخواهدیافت که وضو از دیدگاه همه آنان واجبی است تعیینی , نه تخییری
اغلب مذاهب چهارگانه اهل سنت میگویند در وضو باید پاها را شست و جز این صحیح نیست , و دربرابر, شیعه میگوید فقط باید مسح کرد
هر یک از این دو گروه هم افزون بر تکیه به آیات قرآن , دیدگاه خود را به شیوه عمل پیامبر(ص ) نسبت میدهند و میگویند: همین تنها شیوهای است که در روایت صحیح هر کدام روایت صحیح از دیدگاه خود رسیده است
اما کسانی که به جمع[۵۸]و تخییر[۵۹]گراییدهاند سخنشان بر این مبنا نیست که پیامبر(ص ) میان این دو شیوه جمع یا تخییر کرده است , بلکه از آن روی چنین دیدگاهی رابرگزیدهاند که میگویند این کار به احتیاط نزدیکتر است , و همین احتیاط نیز راه رهایی است , چه , از دیدگاه این گروه , در قرآن مسح و در سنت شستن ذکر شده و از همین روی باید برای رعایت احتیاط هر دو کار را انجام داد فقط از باب احتیاط و نه از این روی که پیامبر(ص ) هر دو کار را انجام میداده و چنین چیزی از او روایت شده است
معتقدان به تخییر نیز چنین وضعی دارندآنان از این روی به چنین دیدگاهی رسیدهاند که میگویند: دو روایت حاکی از این دو شیوه همسنگ یکدیگرند و از این روی مکلف هر کدام را انجام دهد معذور خواهد بودبه دیگر سخن , نزد این گروه هیچ یک از دو روایت بر دیگری ترجیح ندارد تا پذیرفتن آن انحصارا لازم باشد
بر این پایه , عقیده به تخییر, تنها دیدگاه گروهی اندک از فقیهان پیشین است و نمیتوان به استناد آن اجماع مرکب میان مسلمانان بر یکی از دو شیوه شستن یا مسح را شکست بلکه چونان که در دیگر گفتارهای کتاب خواهد آمد ادلهای وجود دارد که یکی از دوروایت را ترجیح میدهد و بدین ترتیب ثابت میشود که تخییر هیچ معنایی ندارد
دوران ابوبکر ۱۱ ۱۳ ه . ق
تاریخ , پدید آمدن اختلافی را در مساءله وضو در این دوران نقل نکرده است , از آن روی که مردم هنوز, با دوران پیامبر(ص ) فاصلهای نگرفته بودند, و افزون بر این اگر چنین اختلافی وجود داشت نقل میشد
بلکه تحقیق آن است که در این دوران چنین اختلافی روی نداده است , چه , حکم وضو از قبیل احکام شرعی عاریه و شفعه و عتق نبود که به سبب برخورد کمتر مردم با آن و به دلیل نداشتن اهمیتی به اندازه وضو, بتوان نسبت بدان اظهار نادانی کرد یا از فهم احکام آن چشم فرو پوشید, زیرا وضو عملی بودکه هر مسلمان هر روز چند بار آن را انجام میداد و درستی مهمترین عبادتها بدان بسته بود
بدین ترتیب اختلاف در مساءلهای چنین با اهمیت بسیار شگفت انگیز و تعجب آوراست و این شگفتی هنگامی افزون میشود که بگوییم پدید آمدن این اختلاف به نبوددلیل یا نص شرعی حاکی از حکم وضو بر میگشته است
دیگر بار تاءکید میکنیم و میگوییم : اختلاف در وضو از پدیدههایی است که قاعده کلی اگر بود خبرش به ما میرسید بر آن کاملا صدق میکند
بنابراین , نبودن دلیلی که از وجود چنین اختلافی خبر دهد, و همچنین نرسیدن خبر هیچ واکنشی از سوی صحابه در مساءله وضو, خود دلیلی بر ثبات وضع در این باره در میان مسلمانان آن عصر و دلیلی بر پایبندی آنان به سیره پیامبر (ص ) است
ما به رغم بررسی و وارسی دقیقی که در کتابهای تاریخ کردهایم و به رغم آن که درپی یافتن اندک نشانهای از اختلاف مسلمانان درباره حکمی از احکام وضو در آن دوره بودهایم هیچ نشان شایان ذکری نیافتهایم افزون بر این , نرسیدن هیچ بیان از سوی خلیفه نخست درباره چگونگی وضوی پیامبر(ص ) دلیلی دیگر است بر این که در آن دوران مسلمانان به انجام وضوی نبوی پایبندی و بر آن اتفاق نظر داشتهاند
به دیگر سخن , در آن دوره وضو از بدیهیهایی بوده است که نیاز به آموزش نداشته , و از مسائل روشن و متداولی میان مردم به شمارمی آمد, که نیازی به تاءکید خلیفه بر آموزش آن و یا بیان چگونگی آن نبوده است
دیگر آن که اگر در این مساءله در دوران ابوبکر اختلافی بود یا ابهام و اشتباهی وجودداشت که توضیح و تبیین بطلبد قطعا خلیفه چگونگی وضوی پیامبر(ص ) را بیان میکرد وریشه اختلاف را میخشکانید, بویژه آن که میدانیم خلیفه با اهل رده پیکار کرد بدین دلیل که میان نماز و زکات تفاوت گذاشته , یکی را پذیرفته و دیگری را وانهاده بودند
پس چگونه میتوانست با کسی یا کسانی که آهنگ تحریف وضوی پیامبر دارند رویاروی نشود؟ این خود گواهی دیگر بر این حقیقت است که در دوران ابوبکر در مساءله وضوهیچ اختلافی در کار نبوده است
دوران عمر بن خطاب ۱۳ ۲۳ ه . ق
به رغم همه پی جویی و بررسی دقیق درباره تاریخ اختلاف مسلمانان در وضو, هیچ نشانی از وجود اختلافی بنیادین در این دوره نیافتیم , مگر در یک مساءله و درحالتی از حالتهای وضو, یعنی جایز بودن یا جایز نبودن مسح بر پاافزار اینک برخی از متنهای تاریخی را که در این باره آمده است بر میرسیم : در تفسیر عیاشی , از زراره بن اعین و ابوحنیفه , از ابوبکر بن حزم نقل شده است که گفت : مردی وضو گرفت و بر پاافزار مسح کرد
آنگاه به مسجد درآمد و نماز گزارددراین هنگام علی (ع ) نزد او آمد و گام بر گردنش نهاد و گفت : تو را چه خبر است ؟ بی وضونماز میگزاری ؟ مرد گفت : عمر بن خطاب به من فرموده است راوی میگوید: علی (ع ) دستش را گرفت و او را نزد عمر بردآنگاه صدای خود را[خطاب به عمر] بلند کرد و گفت : بنگر که این بر تو چه میبندد؟ [عمر] گفت : آری , درست است , من به او فرمان دادهام
رسول خدا(ص ) چنین مسح کرد
علی (ع ) گفت : پیش از نزول مائده یا پس از آن ؟ عمرگفت : نمیدانم
علی گفت : پس چرا در حالی که نمی دانی فتوا میدهی ؟ پیشتر از نسخ حکم درقران کریم , مسح بر پاافزار روا بوده است[۶۰]
در این متن نکتههایی چند وجود دارد که برای ما در بحث حاضر این نکته مهم است که علی (ع ) به عمر فرمود: انظر ما یروی هذا علیک بنگر که این مرد بر تو چه میبندد, نفرمود: یروی عنک , از تو نقل میکند از این تعبیر چنین بر میآید که امام آن مرد را به نسبت دادن دروغین یک سخن به عمر متهم میکند, چه , در آن دوران بدیهی بوده است که مسح بر روی پا سنت نبوی است نه مسح بر پا افزار[۶۱]
سیوطی به سند خود از ابن عباس نقل کرده است که گفت : سعد و عبداللّه بن عمردر حضور عمر از مسح بر پاافزار سخن به میان آوردند
عمر به عبداللّه گفت : سعد از تو آگاهتر است
عبداللّه بن عمر گفت : ای سعد, ما انکار نمیکنیم که رسول خدا(ص ) چنین مسح کرده است
اما آیا از زمانی که سوره مائده نازل شد نیز چنین مسح کرد؟ چرا که این سوره همه چیز را تثبیت کرد
و صرف نظر از سوره برائت , آخرین سوره قرآن بود که نازل شد[۶۲]
اینک ما درصدد بررسی این نکته نیستیم که آیا مسح بر پاافزار جایز است یا نه ,بلکه در پی آنیم که بگوییم : اختلاف در این باره در دوره عمر به اندازهای نبوده است که شکل یک مکتب به خود بگیرد, بلکه اغلب روایتهایی که از خلیفه دوم درباره وضورسیده هر کدام پیرامون یک مساءله جزئی و یا در زمینه حالتی از حالتهای وضو است , ودر این دوره به اختلافهای دیگری در میان صحابه در مساءله وضو برنمی خوریم ,اختلافهایی همانند حکم شستن دستها و این که آیا جهت شستن از پایین به بالاست یا ازبالا به پایین , حکم مسح سر و این که آیا مسح همه سر واجب است یا مسح قسمتی از آن ,حکم مسح کردن و این که آیا این مسح از مستحبات وضو است یا نه , و اختلافهایی از این دسته که بعدها در میان مذهبهای فقهی پدیدار شد
این که روایتی کامل درباره همه جزئیات و چگونگی وضو از خلیفه دوم نرسیده , واین که او هیچ تاءکیدی بر لزوم آموختن وضو به مسلمانان نداشته , خود دلیلی است بر این که در دوران او اختلاف مسلمانان در این باره اندک بوده , و هنوز بدان پایه نرسیده بوده است که دو شیوه جدای از هم را آن سان که امروز دیده میشود تشکیل دهد, چه , اگرچنین دوگانگیی وجود داشت خلیفه برای راهنمایی مردم و فرا خواندن آنان به وضوی پیامبر(ص ) میکوشید, بویژه آن که در کتب سیره و تاریخ نقل شده است که او در دوران طولانی خلافت خود به جزئیات شریعت اهتمام داشت[۶۳]
اگر در آن دوران اختلاف بر سر مساءله وضو مسلمانان را به دو بخش جدای از هم تقسیم کرده بود, چرا در هیچ جا نمیبینیم خلیفه با آن اهتمامی که به احکام داشت صورتی از وضوی کامل را برای مسلمانان بیان کرده باشد؟ اگر خلیفه به استناد خواندن ابیاتی عاشقانه از سوی یک جوان وی را کیفر میداد وکارگزاران او از گوشه و کنار خبر هر کس را که میگساری کرده است برای کیفر دادن به اوگزارش میکردند, چرا هیچ نشانی از این نمیبینیم که خبری درباره وضو و مثلا اختلاف مردم در آن به خلیفه رسانده باشند؟ اگر فرض کنیم در آن دوره در مساءله وضو اختلافی روی داده چگونه عمرمی توانسته است درباره این مساءله که درستی واجبات فراوانی از قبیل نماز و حج بدان وابسته است سکوت کند؟ بر این پایه و با توجه به آنچه گذشت , ما بسیار دور میدانیم که در این دوره رویکردی مخالف با سنت و سیره عملی پیامبر(ص ) درباره وضو شکل گرفته باشد, چه اگر چنین چیزی وجود داشت در کتابها نقل میشد و خبرهایی از واکنش خلیفه در این خصوص میرسید
بنابراین نبود خبری حاکی از واکنش خلیفه در این مساءله دلیلی است بر این که در آن دوره وضوی پیامبر(ص ) میان مردم رواج داشته است
دوران عثمان بن عفان ۲۳ ۳۵ ه ق
عثمان بن عفان در میان خلفای سه گانه تنها کسی است که چگونگی وضوی پیامبر(ص ) را نقل کرده است
بخاری و مسلم به سند خود از ابن ستاب زهری روایت کردهاند که عطاء بن یزیدلیثی به او خبر داد که حمران وابسته عثمان به او خبر داد که عثمان بن عفان رضی اللّه عنه آهنگ وضو کرد, و آنگاه وضو گرفت
او دو دست خود را سه بار شست
سپس مضمضه و استنشاق کرد
آنگاه سه بار صورت خود را شست , سپس دست راست خودرا تا مرفق سه بار شست پس از آن دست چپ خویش را به همین گونه شست , بعد سرخود را مسح کرد, سپس پای راست خویش را تا برآمدگی روی پا سه بار شست , پس ازآن پای چپ خود را به همین گونه شست و در پی آن گفت : دیدم رسول خدا(ص ) وضویی همانند این وضوی من گرفت[۶۴]
دو متن بنیادین
۱ متقی هندی از ابومالک دمشقی نقل کرده است که گفت : برایم روایت کردند دردوران خلافت عثمان بن عفان درباره وضو اختلاف شد[۶۵]
۲ مسلم در صحیح خود از قتیبه بن سعید و احمد بن عبده ضبی نقل کرده که گفتند: عبدالعزیز که همان دراوردی است از زید بن اسلم , از حمران وابسته عثمان روایت کردند که گفت : آبی برای وضو نزد عثمان بردم , او وضو گرفت و سپس گفت :برخی مردم حدیثهایی از پیامبر خدا(ص ) نقل میکنند که نمیدانم چیست
جز آن که دیدم رسول خدا(ص ) وضویی همانند این وضوی من گرفت و آنگاه فرمود: هر کس چنین وضو بگیرد همه گناهان گذشته او آمرزیده میشود[۶۶]
رخ دادن اختلاف درباره وضو
این دو متن ما را از چند نکته آگاه میکند: یک : متن نخست و همچنین متن دوم از این خبر میدهند که مسلمانان در مساءله چگونگی وضو دو دسته شدند و شیوه جدا از هم پیش گرفتند: ۱ شیوه وضوی خلیفه عثمان بن عفان ۲ شیوه وضوی گروهی از مسلمانان هر یک از این دو گروه نیز مشروعیت کار خود را از نسبت دادن آن به پیامبرخدا(ص ) میگرفتند, این گروه اخیر همانهایند که عثمان با عبارت برخی از مردم حدیثهایی از پیامبر نقل میکنند از آنان یاد میکند و این نشان میدهد که تکیه آنان به کردار پیامبر بوده , و از آن سوی خلیفه هم میگوید: رسول خدا وضویی همانند وضوی من گرفت ! دو: متن نخست بر این تاءکید دارد که اختلاف درباره وضو در دوران خلیفه عثمان روی داده است
از این روی که ابو مالک میگوید: برایم روایت کردند که در دوران خلافت عثمان بن عفان درباره وضو اختلاف شد
این سخن به نوبه خود اشارهای به این حقیقت است که پیش از این دوره در این باره اختلافی نبوده است , همان حقیقت که ماپیشتر بیان داشتیم
در گفتارهای آینده نیز خواهید خواند که خلیفه در بخشی از دوران خلافت خود همان گونه وضو میگرفت که برخی از مردم وضو میگرفتند, آن سان که در مورد نماز وی در منی نقل شده که با آن که در دورهای از خلافت نماز را در منی شکسته خوانده بود در منی نماز را تمام خواند[۶۷]
درباره اذان سوم در روز جمعه وپیش انداختن خطبه بر نماز در نماز عید و مواردی از این دست هم روایتهایی آمده است
سه : این سخن خلیفه که برخی از مردم حدیثهایی از پیامبر(ص ) نقل میکنند برمشروعیت وضوی این گروه از مردم تاءکید دارد, بدین اعتبار که کرده خویش را به روایت از رسول خدا(ص ) مستند کردند و خلیفه هم روایت آنان درباره چگونگی وضوی پیامبر(ص ) را دروغ نخواند
بدین سان میتوان گفت : تنها وضوی آنان وضوی پیامبر(ص )است , چرا که نمیتوان تصور کرد آنان وضوی خاصی را از پیامبر نقل میکرده و در عین حال خود آن گونه وضو نمیگرفتهاند, بویژه آن که خلیفه مسلمانان نیز در این کار درسوی مخالف آنان بوده است
جالب آن که همین مردم وضوی خلیفه را نمیپذیرفتند وآن را وضوی پیامبر خدا(ص ) نمیشمردند
چهار: عبارت برخی از مردم و نیز نمیدانم چیست حکایت از آن دارد که خلیفه آن مردم را مینکوهد و: آنان را مجهول میداند
اما باید دید آیا آن مردم به حق چنین بودند؟ یا آن که خلیفه از آن روی که با آنان مخالف بود این سخن را درباره شان گفت , و اصل مخالفت با خلیفه چنین نکوهشی را میطلبد؟ اینک جای چند پرسش دیگر نیز هست : چرا اختلاف درباره وضو تنها در این دوره روی داد و در دوران شیخین چنین اختلافی دیده نشد؟ چرا آن سان که در ادامه نوشتار خواهید خواند میبینیم که صحابه به عثمان نسبت بدعت و نوآوری در دین میدهند در حالی که چنین چیزی را به ابوبکر و عمرنسبت ندادهاند؟ اگر بر پایه همین سخن صحابه بگوییم عثمان بنیانگذار این شیوه تازه وضو است چه دلیل و انگیزهای وجود داشته است که وی با آگاهی از این که چنین اقدامی مخالفت صحابه را با او برخواهد انگیخت به این کار دست بزند؟ آیا وضو از مسائل مالی , اداری و یا حکومتی است تا خلیفه بتواند بر پایه مصالح حکومت و کشور با آن برخورد کند؟ یا چگونه برخی از مردم میتوانستهاند در برابر افکار عمومی و احساسات مسلمانان جراءت و جسارت به خرج دهند و وضویی را بنیاد گذارند که با وضوی خلیفه وآنچه مسلمانان در دورهای از زندگی خود داشتهاند مخالف است ؟ اگر آنان نخستین کسانی بودند که صف واحد امت اسلام را شکافتند, آیا میتوان پذیرفت کتابهای تاریخ و سیره بکلی از آنان غافل مانده و نامهایشان را یادآور نشده است ؟ چرا در چنین صورتی هیچ مخالفتی از سوی بزرگان صحابه با این شیوه وضونمی بینیم و هیچ وضویی بیانی برای به شکست کشاندن این بدعت تازه , از سوی آنان نرسیده است ؟ چرا خلیفه میگوید: نمیدانم چیست ؟ و آیا خلیفه واقعا نمیدانسته است ؟ چگونه نمیداند؟ با آن که او از نخستین مسلمانان و خلیفه و زمامدار آنان است
اگر میداند چگونه به خود اجازه میدهد احادیث کسانی را که از پیامبر(ص ) نقل حدیث میکنند نادیده انگارد و خود را نسبت به آنها ناآگاه قلمداد کند؟ یا اگر آنان برپیامبر خدا(ص ) دروغ بستهاند و احادیثی نادرست به او نسبت دادهاند چرا آنان را کیفرنداده و به زندان نسپرده است ؟ اینها نمونههایی از پرسشهایی چند از این دست است که به خواست خدا درمطاوی این کتاب بدانها پاسخ خواهیم داد
اما آنچه در این میان جالب توجه مینماید این است که خلیفه خود شخصا عهده دار مساءله وضو شده است
علت این کار چیست ؟ و چرا مسلمین روایت خلیفه در موردوضوی پیامبر را صحیحترین و قابل اعتمادترین روایت در این باب دانستهاند؟ در حالی که صورت وضوی پیامبر(ص ) از بزرگان صحابه و همراهان وهمدمان همیشگی آن حضرت نقل نشده است ؟ و نیز در حالی که پیامبر(ص ) صدها تن از این گونه صحابه داشت که با وی میزیستند و او را در میان داشتند و افزون بر این بسیاری از آنان هم اهل فقه و راوی حدیث بودند که دیدگاه اسلام در زمینههای مختلف زندگی را برای ما نقل کردند
با این وصف چگونه از این صحابه پیامبر(ص ) روایتی درباره چگونگی وضوی آن حضرت نقل نشده است ؟ آیا میتوان پذیرفت و باور کرد که زمینه و دلایلی که تبیین وضورا ایجاب کند وجود داشته و در عین حال این صحابیان فراوان و نزدیک به پیامبر(ص ) ازاین کار خودداری ورزیدهاند؟ چرا عثمان با آن که در دوران زمامداری اش از مشکلات و بحرانهای شدیدی درزمینه عملکرد سیاسی , سیاست مالی , شیوه فقهی و حتی سبک اندیشه و دیگر زمینه هارنج میبرد, شخصا بر وضو به طور خاص چنین تاءکید داشت ؟ لازم است بگوییم : حالت طبیعی برخورد با مساءله وضو چنین اقتضا داشت که متون حاکی از وضوی پیامبر(ص ) از صحابیانی چون انس بن مالک , عبد اللّه مسعود, عمار بن یاسر, ابوذر غفاری , جابر بن عبد اللّه انصاری , معاذ بن جبل و اءبی بن کعب , و اءبوسعیدالخدری , و همسران و خدمتگزاران و وابستگان پیامبر(ص ) و دیگر کسانی نقل شود که ازرسول خدا(ص ) جدایی نداشتند, نه آن که این نقل به گروهی محدود چون عثمان ,عبداللّه بن عمرو بن عاص و ربیع بنت معوذ و... اختصاص یابد
چرا با آن که طبیعت اوضاع اقتضا میکند در احادیث وضو, نقل به حد افاضه برسدو راویان هم از کسانی باشند که احادیث فراوان نقل کردهاند, نقل حدیث وضو تنها اززبان راویانی است که در گروه آنها که کمتر روایت دارند جای میگیرند؟ چنین مینماید که در پشت این ظاهر حقیقتی دیگر نهفته باشد, بویژه آن هنگام که میبینیم از شیخین نیز روایتی در تبیین وضو نرسیده است ! آیا شیخین از بزرگان صحابه و از نخستین مسلمانان نبودند؟ آیا آنان از عثمان آگاه تر نبودند و دیدگاهی فراگیرتر و روایتی استوارتر از اونداشتند؟ اگر چنین بوده است چگونه میتوان پذیرفت که آن دو با این که در رساندن آموزههای دینی به مردمان سختگیر و کوشا بودند موضوع عبادی چنین با اهمیتی را وانهادند؟ حتی اگر از روی مماشات بپذیریم جنگهای با مرتدان و فتح عراق و بحرین وهمانند اینها ابوبکر را از پرداختن به برخی از مسائل فقه و قانون بازداشته است , درباره خلیفه دوم نخواهیم توانست چنین چیزی را بپذیریم , بویژه آن که در تاریخ آمده است :خلیفه دوم شلاق بر میداشت و در کوچه و بازار میگشت تا اگر نشانهای از فساد می بیندآن را از میان ببرد و نیز احکام سنن و آدابی را که فرا گرفتنش بر مردم لازم است به آنان بیاموزد
همچنین آمده است به مسائل فقه اهتمامی فراوان داشت و گرههایی راکه در این زمینه پیش میآمد می گشود و اگر مساءلهای دشوار در میان بود بزرگان صحابه را فرامی خواند و با آنان رایزنی میکرد و آنگاه نتیجه فقهی مطلوب را از این رایزنی بیرون میکشید, برای نمونه میبینیم که بحثهای فقهی و علمی را با صحابیان معاصرین چون علی بن ابی طالب , عبداللّه بن عباس , زبیر, طلحه , عبداللّه بن مسعود و دیگران در میان میگذارد و از آنان نظر میخواهد
اینک میتوان پرسید: اگر در آغازین دوره پس از درگذشت پیامبر(ص ) اختلافی درباره وضو وجود داشته , چگونه مساءلهای با این اهمیت به محفل این صحابیان راه نیافته است ؟ این نشانهها همه بر این حقیقت تاریخی تاءکید میکند که در آن آغازین دوره ,مسلمانان درباره وضو مشکل نداشتند, و مساءله از آن اندازه بداهت و فراگستری برخوردار بود که از اولیات رسالت محمدی و مسلمات انکار ناپذیر آن شمرده میشد
و هیچ شک و تردید و ابهامی در این باره در میان نبود
ناگفته پیداست که صحابیی که وضو را نداند یا در چگونگی آن پرسش داشته باشداهل سستی و سهل انگار در دین شمرده میشود, و حتی پرسش او در این باره از تردیددر نماز و عبادت پرده برمی دارد و از این خبر میدهد که چنین کسی تنها مدعی صحابی بودن است , زیرا, چگونه میتوان تصور کرد با آن که پیامبر(ص ) بیست و سه سال در میان مردم بوده است کسی همدم آن حضرت و صحابی او باشد, و در عین حال نه وضوی او را بداند, نه اصول و فروع دین او را, و نه آداب و سنن و واجبات و احکام آیین او را؟ اگر به ما گفته شود فقیهی از فقیهان عصر حاضر جزئیات وضو را نمیداند یا در این باره پرسش دارد, ما با چنین وصفی با آن که اکنون چهارده قرن از دوران رسالت گذشته است یا آنچه را درباره او گفته شده باور نمیداریم , یا او رابه جهل متهم میکنیم
بنابراین چگونه میتوانیم چنین چیزی را درباره صحابی یا صحابیانی تصور کنیم , که در کنارپیامبر(ص ) میزیستند, در سفر و حضر او را همراهی میکردند و با چشمان خودمی دیدند که چگونه اعمال و آیینهای دینی را که خداوند بر او و بر همه مسلمانان واجب کرده است به جای میآورد؟ البته , این را انکار نمیکنیم که گزارش راویان درباره چگونگی وضوی پیامبر(ص ) یاپرسش آنان درباره برخی از خصوصیات احکام به هدف آموزش دادن به دیگران صورت پذیرفته باشد
اما دیگر بار پرسش خود را تکرار میکنیم و میگوییم : چرااحادیث حاکی از وضو مقصود احادیث ناظر به وضوی اهل سنت است از زبان صحابهای نقل نشده است که روایت فراوان دارند؟ از همین جاست که با اطمینان کامل میگوییم : اختلاف درباره وضو در آغازین دوره پس از درگذشت پیامبر(ص ) در میان مسلمانان نگسترده بلکه تنها در دوران خلیفه سوم رخ نموده است
از همین خلیفه است که متونی چند درباره وضوی پیامبر(ص ) رسیده است , متونی که اگر پژوهشگری ژرف نگر در آنها بنگرد خواهد دید اشارههای فراوانی حاکی از این که اختلاف در دوران این خلیفه صورت پذیرفته , در بردارد
ناگفته نماند که عثمان از هر فرصتی که پیش میآمد برای نشان دادن وضوی خودبه مردم بهره میجست و میکوشید از هر راه ممکن بر این گونه از وضو تاءکید کند اینک باید دید چه کسی این اختلاف را آغاز کرده است ؟ آیا این وضو که عثمان روایت میکند همان وضوی پیامبر(ص ) است ؟ و چگونه و چرا در صفوف امت اسلامی در این باره شکاف افتاده است ؟
چه کسی اختلاف را آغاز کرد
قسمت اول
به برخی از پرسشهای گذشته باز میگردیم و میگوییم : اصولا چنین فرض میشود که هر گونه انحراف و تمایل به این سوی یا آن سوی ویا هر گونه خطا در تفکر که خطا در عمل را در پی آورد, پیش از هر چیز از لغزشها وکجرویهای عامه مردم سرچشمه میگیرد و نقشی که حاکم در این میان ایفا میکند تعدیل و یا اصلاح خطاهایی است که در اندیشه یا در عمل رخ میدهد
از همین رواست که میبینیم هر ملتی کسی را به حکومت برمی گزیند یا حاکمیت کسی را گردن مینهد که ازاو انتظار دارد کژیها را از میان بردارد و آنان را بر راه راست بدارد و از افکار و اندیشههای آنان دفاع کند
اما همه دلایل و نشانهها در مساءله وضو از وضعیتی مخالف این حکایت دارد, چه این بار مخالفان حکومت از بزرگان صحابه و فقیهان اسلامند و در میان آنان هیچ کس نیست که از نظر آگاهی و فقاهت و اصرار بر اصلاح جامعه و پاسداشت اصول و ارکان دین در برابر تحریف و التقاط و ابهام , از خلیفه سوم کمتر باشد
این گروه , همچنین نه ازعامه مردم بودند که خطای فراوان دارند و از فقاهت در دین بی بهرهاند و نه از صحابیان متاءخرند که دورهای طولانی با پیامبر(ص ) نبودهاند, بلکه درست وضعیتی برعکس داشتند و از چنان جایگاه بلند و والایی برخوردار بودند که از هر راهنمایی بر راه و از هرناظری در آنچه از پیامبر خدا(ص ) روایت میکردند بی نیازی میجستند
در گفتارهای آینده نام و شرح حال این گروه را خواهید خواندنگاهی به آمار کسانی که وضوی با سه بار شستن[۶۸]
را روایت کردهاند مدعای مارا روشن تر و بر این حقیقت تاءکید میکند که عثمان بن عفان خود دست پنهان در پس پرده اختلاف وضو بود
کسانی که این گونه وضو را روایت کردهاند تنها به نامبردگان زیرمحدود میشوند: ۱ عثمان بن عفان ۲ عبداللّه بن عمر وبن عاص ۳ عبداللّه بن زید بن عاصم ۴ ربیع بنت معوذ ناگفته نماند که حدیث روایت شده از عبد اللّه بن زید بن عاصم در اینجا با روایتی که ابن ابی شیبه از او نقل کرده است تعارض دارد, چه در آن روایت آمده است که پیامبرخدا(ص ) سر وپای خود را دو بار مسح کرد[۶۹]
در مورد ربیع دختر معوذ نیز چنین اشکالی وجود دارد, چه این که ابن عباس درروایت وضوی با شستن سر و پا با او مخالفت ورزید و گفت : مردم تنها شستن رامی پذیرند در حالی که در کتاب خدا جز مسح نمییابیم[۷۰]
بدین سان راویان وضو به شیوه خلیفه تنها به خود او و عبداللّه بن عمرو بن عاص محدود میشود
البته این وضع روایتهای صحیح است و در کنار آنها چند روایت ضعیف به لحاظسند و نیز به لحاظ نسبت وجود دارد که باید در آینده به نقد آنها پرداخت : یکی از اینها روایتی است که از علی و ابن عباس روایت میشود
این روایت افزون بر بی اعتبار بودن سند با روایتهای صحیح دیگری در تعارض است که از این دو نقل شده و از آن حکایت دارد که این دو خود, وضوی با دو بار شستن اعضا و با مسح سر و پا راپذیرفته بودند و به کسانی هم که وضوی با سه بار شستن را به پیامبر خدا(ص ) نسبت میدادند اعتراض میکردند, آن سان که در سطور پیشین به اعتراض ابن عباس بر ربیع اشاره شد
جالب آن که گروندگان به وضو با شیوه جدید همه دیدگاههای خود در این مساءله رابه علی بن ابی طالب , طلحه , زبیر, و دیگر صحابیان مخالف خلیفه نسبت میدهند, آن گونه که نمونههایی از این برخورد را در صفحههای آینده خواهید دید
ترمذی در سخن خود در باب ما جاء فی وضوء النبی کیف کان نامهای روایت کنندگان حدیث تبیین وضو از سوی پیامبر(ص ) را برشمرده و پس از نقل حدیثی ازعلی (ع ) چنین آورده است : در این باب , از عثمان , عبداللّه بن زید, ابن عباس , عبداللّه بن عمرو, ربیع , عبداللّه بن انیس ,و عایشه رضوان اللّه علیهم نیز احادیثی رسیده است[۷۱]
پیشتر درباره شش تن از این نامبردگان نکاتی خواندید و اینک دو تن از آنان ماندهاند که باید مورد بررسی قرار گیرند
مبارکفوری در شرح خود بر سنن ترمذی پس از ارجاع احادیث باب مورد نظر به منابع خود در صحاح و سنن میگوید: درباره حدیث عبداللّه بن انیس باید نگریست که چه کسی آن را نقل کرده است حدیث عایشه هم , من بدان دست نیافتم[۷۲]بدین سان به طور اجمال با روایت کنندگان احادیث این باب آشنا شدیم و دانستیم که راویان حدیث وضو به عثمان بن عفان و عبد اللّه بن عمروبن عاص محدود میشود
درآینده درباره نقش عثمان در مساءله وضو و نقل حدیث نبوی ناظر به آن بیشتر خواهیدخواند اما آنچه مطابق قاعده و احتمال وقوعش بیشتر است این است که روایت وضو راکسانی روایت کنند که بهره فراوانتری از حدیث دارند, احادیث بیشتری از آنان نقل شده است , و از صحابیان پیشگام تر و نزدیکتر به پیامبر بودهاند نه آن که راویان تنها به عثمان وآن شمار اندک پیشگفته محدود شونداگر در مساءله وضو آغاز کنندگان اختلاف در آن برخی از مردم بودند, سیر طبیعی اوضاع چنین میطلبید که راویان حدیث در میان بزرگان و فقیهان صحابی رودرروی آنان بایستند و آنچه را از پیامبر(ص ) شنیدهاند یا دیدهاند در برابر آنان نقل کننداین در حالی است که روایات این بزرگان و فقیهان صحابه نه فقط با روایت عثمان همسو نیست , بلکه با آن مخالفت دارد یا دست کم آن را تاءیید نمیکند
این روایات در مجموع به یک دهم آنچه عثمان بتنهایی در این مساءله روایت کرده است نمیرسد! بنابراین باید مساءلهای دیگر در کار باشد! این مساءله چه میتواند باشد؟ جدول زیر نامهای صحابیانی که روایتهای فراوانی دارند و همچنین شمار روایتهای هر کدام در مساءله وضو و توصیف وضوی پیامبر(ص ) را نشان میدهد: ردیف نام صحابی شماره روایتهای وی از پیامبر(ص ) شماره روایتهای وی درباره وضو آملاحظات ۱ ابوهریره دوسی ۵۳۷۴ ۲ عبداللّه بن عمربن خطاب ۲۶۳۰ ۳ انس بن مالک ۲۲۸۶ ۴ عایشه ۱۲۱۰ وضویی به وی نسبت دادهاند, اما مبارکفوری منکر آن است که این یک وضوی بیانی باشد
۵ عبداللّه بن عباس ۱۶۶۰ او چند حدیث دارد که در برخی وضو با مسح سر و پا تصویرشده و در برخی دیگر نیز وضو با شستن سر و پا روایت شده است[۷۳]
۶ ابوسعید خدری ۱۱۷۰ ۷ جابربن عبداللّه انصاری ۱۵۴۰ ۸ عبداللّه بن مسعود ۸۴۸ ۹ عبداللّه بن عمروبن عاص ۷۰۰ ۱۰ علی بن ابی طالب ۵۳۷ چند حدیث از آن حضرت رسیده که در برخی وضو با مسح سر و پا و دوبار شستن اعضاست و در برخی دیگر با شستن سر وپا[۷۴]
۱۱ عمربن خطاب ۵۲۷ ۱۲ ام المؤمنین ام سلمه ۳۷۸ ۱۳ ابوموسی اشعری ۳۶۰ ۱۴ براء بن عازب ۳۰۵ ردیف نام صحابی شماره روایتهای وی از پیامبر(ص ) شماره روایتهای وی درباره وضو آملاحظات ۱۵ ابوذر غفاری ۲۸۱ ۱۶ سعدبن ابی وقاص ۲۷۱ ۱۷ ابوامامه باهلی ۲۵۰ ۱۸ حذیفه بن یمان ۲۰۰ ۱۹ سهل بن سعد ۱۸۸ ۲۰ عباده بن صامت ۱۸۱ ۲۱ عمران بن حصین ۱۸۰ ۲۲ ابو درداء ۱۷۹ ۲۳ ابو قتاده ۱۶۳ ۲۴ برده اسلمی ۱۶۷ ۲۵ ابی بن کعب ۱۶۴ ۲۶ معاویه بن ابی سفیان ۱۷۰ ۲۷ معاذ بن جبل ۱۵۵ ۲۸ عثمان بن عفان ۸۴۶ از او نزدیک به بیست روایت در باب وضو نقل شده است ۲۹ جابر بن سمره انصاری ۱۴۶ ۳۰ ابوبکر[۷۵]
۱۴۲ نکته شایان توجه در این آمار آن است که راویان پر حدیث و خلفای سه گانه : ابوبکر, عمرو علی , همسران پیامبر(ص ), و غلامان و بستگان آن حضرت , هیچ وضویی بیانی از پیامبراکرم (ص ) نقل نکردهاند, مگر علی بن ابی طالب و عبداللّه بن عباس که از هر کدام روایاتی رسیده است
اما عثمان که تنها صاحب ۱۴۶ حدیث از پیامبر است خود عهده دار روایت نزدیک به بیست حدیث در باب وضو است
جالب تر آن که در صدر این فهرست کسانی از بزرگان و فقیهان صحابه قرارگرفتهاند که شمار فراوانی حدیث دارند و در آن سوی مخالف خلیفه عثمان هستند
این خود چنین احتمالی را تقویت میکند که در میان همه صحابه و فقیهان , تنها عثمان است که خود شیوه وضوی با سه بار شستن اعضا را بنیان گذاشته و گسترانده است
باز هم شگفت آورتر آن که روایات عثمان درباره وضو حتی از روایات ابوهریره (صاحب بیشترین روایت یعنی ۵۳۷۴ مورد و همان که از هیچ خرد و کلانی فروگذارنمی کرد)[۷۶]
, از روایات ابن عمر (صاحب ۲۶۳۰ حدیث ), از روایات جابر بن عبداللّه انصاری (صاحب ۱۵۴۰ حدیث ), از روایات عایشه (صاحب ۱۲۱۰ حدیث ), از روایات انس (صاحب ۲۲۸۶ حدیث ), از روایات ابو سعید خدری (صاحب ۱۱۷۰ حدیث ), ازروایات عبد اللّه بن مسعود (صاحب ۸۴۸ حدیث ), و از روایات عمر بن خطاب (صاحب ۵۲۷ حدیث ) افزونتر است ! این پدیده هیچ معنایی جز تاءکید بر همان حقیقت پیشگفته ندارد که وضوی بنیان نهاده شده از سوی خلیفه سوم پیش از او در میان مسلمانان شناخته نبود و رواج نداشت و پس از او بود که به صورت شیوهای مستقل و مخالف با سیره پیشین مسلمانان به پیروی ازپیامبر اکرم (ص ) درآمد
امام علی (ع ) در دوران خلافت خویش کوشید با هر چه در توان دارد وضوی صحیح را بیان کند, خواه با نقل روایت بیان وضو, خواه با انجام وضو و خواه در نامه به کارگزاران خویش در شهرها و سرزمینها
اما با این همه , روایتهای او درباره وضونتوانست به شمار روایتهایی برسد که عثمان در این باب از طرف خود گزین کرده است
اینک اندکی به پیش باز میگردیم و میگوییم : اگر آن برخی از مردم اختلاف دروضو را آغاز کرده و شیوهای نو بدعت نهاده بودند, راویان پر روایت از سر دین دوستی وبه انگیزه حساسیت دینی , آن سان که پیشتر در برابر خودداری کنندگان از پرداخت زکات ایستاده بودند, اینجا نیز بر میخاستند و به بیان وضوی صحیح نبوی میپرداختند و ازاین رهگذر تکلیف برخورد با مخالفان را از دوش خلیفه برمی داشتند
احادیث فراوانی از بزرگان صحابه درباره کیفر خودداری کنندگان از پرداخت زکات و همچنین حرمت این کار رسیده و کسانی چون علی بن ابی طالب , ابوهریره دوسی ,عبداللّه بن مسعود, جابر بن عبد اللّه انصاری , ابوذر غفاری , انس بن مالک , و نامورانی ازصحابه , از جمله راویان این احادیث هستندحالت طبیعی برخورد با انحراف و کجروی در همه مذهبها و در سراسر تاریخ نیزهمین است که بزرگان دینی به مخالفت برخیزند
سیره مسلمانان نیز در زمینههای مختلف دینی و بویژه در ابواب فقه و مسائل شریعت بر همین بوده و بر این پایه جای این پرسش است که چگونه در این مساءله جای پایی از آن قاعده کلی و سیر طبیعی نیست ؟ آیا همین خود سبب تردید و بی اطمینانی به روایتهای خلیفه و طرفداران او نمیشود و ما را بدان نمیخواند که از سر دلسوزی وامانتداری در صدد جستن حقیقت برآییم ؟ میگوییم : اگر در مساءله وضو کسی غیر از خلیفه اختلاف را آغاز کرده بود, او باهمه قدرت قانونگذاری و اجرایی که در دست داشت بسادگی میتوانست به یکی از این سه راه اختلاف را از میان بردارد: یک به کارگیری شیوه برخورد قاطع و بازدارنده , چه در میان همه فرقههای مسلمانان این نکته ثابت و پذیرفته است که امام یا پیشوای جامعه حق دارد با مخالفان قاطعانه برخورد نماید, خطاکاران را نیز ادب کند[۷۷], و آن گونه که به صلاح دین و دنیامی داند آنان را تعزیر کنددو یاری جویی : خلیفه میتوانست همه مسلمانان را برای نابود کردن آنچه این برخی در دین بر ساختهاند به یاری طلبد و بر منبر نبوت بانگ یاری جویی سر دهد, آن سان که پیش از او ابوبکر در برخورد با مرتدان و مدعیان نبوت چنین کرد
به دیگر سخن خلیفه میتوانست در امر گواهی خواستن بر مساءله وضو به جمعی محدود بسنده نکند,چه , بر او به عنوان خلیفه لازم بود برای سرکوب کردن بدعت از فهم عرف عمومی نزدهمه مسلمانان بهره جویدسه دلیل خواهی و برهان طلبی : خلیفه میتوانست از آن برخی دلایل مدعایشان را بخواهد تا از این رهگذر نادرستی ادعایشان ثابت شود, چه بر این فرض که ادعای آنان بدعت بود آنان نمیتوانستند دلایل کافی برای خود بیابند و در نتیجه همه مردم از این آگاهی مییافتند که ادعای آنان به دین ربطی ندارد و از چهارچوب شریعت بیرون است[۷۸]
بدین سان این برخی در مقابل آنچه همه مسلمانان می گفتندفرو میماندند و نظریه آنان به ریشخند گرفته میشد و رخت از میان برمی بست , چرا که آبنابر فرض عامه صحابه و همچنین دستگاه حاکم در برابر آن دست به دست هم داده بودنداما شگفت آور آن که خلیفه سوم به هیچ یک از این اقدامهای سه گانه دست نیازید, وشگفت آورتر این که راهی درست برعکس در پیش گرفت و با در پیش گرفتن موضع دفاعی و با چنگ آویختن به هر بهانه کوچک و بزرگ برای پشتیبانی از نظریه خود چنان رفتار کرد که گویا او خود در این مساءله متهم است و وضو نیز هرگز ازعبادتهای روشن درشریعت نبوده است البته , خلیفه به راه نخست نیم نگاهی داشت , اما نه آنچنان که مصلحت دین و آیین میطلبید, بلکه آن گونه که دیدگاه ویژه خود او را تقویت میکرد
استفاده از قدرت یگانه راه و راه برگزیده خلیفه بود که در طول دوران دوازده ساله حکومتش بفراوانی برای تثبیت اندیشههای خود و درهم کوبیدن مخالفان خویش از آن بهره میجست , چرا که ازدیدگاه او استفاده از قدرت موفقیت آمیزتر و کار آمدتر بوداز همین روی است که میبینیم وی حتی در مساءله کم اهمیت تر و پیش پا افتاده تر از قدرت بهره جست و البته درسرکوب مخالفان فکری خویش در ابعاد وسیعی به این ابزار متوسل شد, با آن که این احتمال وجود داشت که آنها بیش از او به حق نزدیک باشند و او بمراتب از حق دورباشد
اگر بگوییم دو دیدگاه موجود در مساءله وضو هر دو برابر بودند یا دیدگاه خلیفه گزیده تر بود جای این پرسش باقی میماند که چرابه رغم گشوده بودن باب گفت و گو ونقد و نظر, خلیفه از ابزار قدرت برای سرکوب مخالفان بهره جسته است نمیخواهیم در همین آغاز سخن فهرستی از موارد توسل به زور از سوی خلیفه دربرخورد با صحابه را فراروی نهیم , چرا که در آینده بدین امر خواهیم پرداخت اما این نیزنمی تواند ناگفته بماند که او در سال ۳۳ ه ق
شماری از مردمان کوفه را به شام تبعیدکرد, تنها بدان گناه که به سیاست سعید بن عاص در برتری دادن قریش و اعلام آبادیهای بین النهرین به عنوان بوستان قریش[۷۹]اعتراض کرده بودند
قسمت دوم
او پیش از این اقدام نیزابوذر را به ربذه تبعید کرد, ابن مسعود را از قران خواندن باز داشت , عمار بن یاسر را زدو لگدی بر شکم او کوبید تا جایی که وی به فتق گرفتار شد[۸۰]
گفتهاند: چون خبر مرگ ابوذر به عثمان رسید, گفت : خدای او را رحمت کنادعمار بن یاسر گفت : آری , خدای او رااز جانب همه ما رحمت فرستد! عثمان گفت : ای آن که آلت پدرت را به دهان گرفتی , آیا گمان میکنی از تبعید اوپشیمان شدهام , سپس فرمان داد او را از حضور خلیفه بیرون راندندآنگاه گفت : همان جایی برو که او رفت
چون عمار برای بیرون رفتن آماده شد بنی مخزوم نزد علی آمدند و از آن حضرت خواستند در این باره با عثمان گفت و گو کندعلی به عثمان گفت : ای عثمان , ازخدا پروا کن , تو مردی صالح را از مسلمانان تبعید کردی و او در آن تبعید مرداینک آیا میخواهی همانند او را نیز به تبعیدفرستی ؟ سپس میان این دو در این باره گفت و شنود ادامه یافت
... تا جایی که عثمان رو به علی کرد و گفت : تو بیش از او سزاوار تبعید شدنی ! علی فرمود: اگر میخواهی این کار را هم بکن
مهاجران چون این سخن را شنیدند گرد آمدند و گفتند: این کاری نارواست که هرکس با تو سخن گوید او را روانه تبعید کنی پس عثمان دست از عمار بداشت [۸۱]
آری , اگر مخالفت امام علی و مهاجران با سیاست سختگیرانه عثمان نبود, او هرگزاز عمار یاسر دست برنمی داشت , زیرا از این شیوه به عنوان راهی برای تحمیل دیدگاههای خود بهره میجست , چنان که همه سختگیریهای او بر ضد بزرگان , فقیهان ,عابدان , پارسایان و پرهیزگاران صحابی تنها بدان برمی گشت که آنها در مساءله قرائت قرآن با او مخالفت داشتند چنان که در داستان ابن مسعود و شکستن استخوانهای اونقل شده است یا در چگونگی توزیع ثروتهای عمومی با او مخالفتی کرده بودند چنان که درباره ابوذر و برخی دیگر روایت شده است یا با فتوای کعب الاحبار که موافق فتوای خلیفه بود به مخالفت برخاسته بودند چنان که در داستان پاسخ ابوذر به کعب به عبارتی چون ای یهودی زاده تو را با این کارها چه کار [۸۲]
آمده است و یا برای فرزندان عاص فضیلتی نمیدیدند و گواه آن نیز شرح حال کسانی است که حدیثی برضد آنان روایت کردند و یا به آزار آنان گرفتار آمدند
از آنچه گذشت برای هیچ کس تردیدی در سیاست خشونت آمیز عثمان در دفاع ازدیدگاههای خود و در برابر بزرگان و فضلای صحابه بر جای نمیماند, و بر این پایه میتوان پرسید: چرا در مساءله وضو به رغم آن که عثمان مدعی است وضوی او عین وضوی پیامبر(ص ) است هیچ اقدام خشونت آمیزی از سوی خلیفه با مخالفان نمیبینیم ؟ اگر ادعای خلیفه درست بود میبایست وضوی مسلمانان نیز همان وضوی خلیفه باشد و از همین رهگذر آن برخی از مردم سرکوب شوند و مسلمانان خود, زحمت برخورد با آنان را از دوش بردارند و او بدان رنج که افتاد نیفتد
اگر بدانیم چگونه خلیفه در مراقبت اوضاع حتی در جزئیترین مسائل و در کیفردادن منحرفان و ستمگران سختگیر و پیگیر بود[۸۳]
, نتیجه گیری پیشگفته روشنتر واطمینان آورتر خواهد شد
برای نمونه یک بار مردی به عباس بن عبدالمطلب اهانتی روا داشت
عثمان او راتازیانه زد این کار عثمان را پسندیدند و او نیز گفت : آیا میشود که پیامبر خدا عموی خود را بزرگ بدارد و من اجازه دهم به او اهانت روا دارند؟ هر کس چنین کند یا به چنین کاری خرسند باشد با پیامبر خدا(ص ) مخالفت کرده است[۸۴]
اینک چگونه میتوانیم میان این غیرت دین خلیفه و این سختگیری نسبت به حفظاحترام عموی پیامبر(ص ) به این دلیل که شاهد گرامیداشت در بزرگداشت او از سوی پیامبر(ص ) بوده و نیز میان این حکم وی که هر کس به همین دلیل پیشگفته به عموی پیامبر اهانت روا دارد یا بدان خرسند باشد مخالف پیامبر است , با رفتار او در مساءله وضو سازگاری ایجاد کنیم ؟ اگر خلیفه درباره کسی که به عموی پیامبر(ص ) اهانت روا داشته است چنان حکمی دارد چگونه باید حکم کند درباره کسی که با شیوه همیشگی بیست و سه ساله پیامبرخدا(ص ) و با طریقه وضوی او که خود از زبان پروردگارش آن را نیمی از ایمان دانسته ونماز را بسته بدان اعلام فرموده است مخالفت مینماید؟! اما میبینیم که خلیفه سوم به هیچ اقدام قاطعانهای در برابر کسانی که بر خلاف شیوه او وضو میگرفتند دست نیازید, با آن که این مخالفت مساءلهای فراگیر و سخنی همگانی بود, چنان که او خود میگوید: کسانی میگویند...
به هر روی , عثمان در برابر مخالفان شیوه وضوی خویش چنان موضعی در پیش نگرفت که ابوبکر در برابر خودداری کنندگان ازپرداخت زکات در پیش گرفته بود و درچهارچوب همین سیاست مسلمانان را به رویارویی همگانی فرا خوانده و جنگی بی وقفه را بر ضد آنان آغازیده و تا آنجا پیش رفته بود که اینان به ارتداد و برگشتن از دین متهم شدند و سرانجام نیز از سر رغبت یا از روی ترس به پرداخت زکات تن در دادند وزکات اموال خویش را به ابوبکر سپردند و پس از آن که ابوبکر موضع خود در این مساءله را به مردمان فهماند بسیاری در کنار او قرار گرفتند, گر چه که حتی برخی همانند مالک بن نویره از پیامبر(ص ) اجازه داشتند خود زکات و خمس خاندان خویش را گردآورند ودر میان نیازمندان توزیع کنند
اگر به دیده جست و جو به ژرفای تاریخ بنگریم خواهیم دید حتی برگزیدگان نزدیک عثمان و یاران و پشتیبانان حکومت او, کسانی همانند زید بن ثابت , نیز جراءت نکردند وضویی به مانند وضوی خلیفه نقل کنند[۸۶]
بدین سان این خلیفه بود که بتنهایی و در کنار جمعی اندک بر آن شیوه وضو که خود اعتقاد داشت تاءکید میورزید وآن را بزور به پیامبر خدا(ص ) نسبت میداد و پس از آن که توانست این شمار اندک را برای منافع خود به خدمت گیرد به گستراندن شیوه وضوی خویش توجه و اهتمامی فراوان میورزید, البته بی خبر از آن که شاید یاری این گروه اندک در برابر موج فراگیری که رویاروی او ایستاده و باتوان و با امانتداری او را به بازگشت به کتاب و سنت میخواند درنزد حق جویان و در گذر حق پویی بهایی نداشته باشد
عثمان , با این همه و به رغم برخورداری از یاری آن گروه نتوانست حتی در برابریک نفر از آنها که شیوهای دیگر در وضو داشتند به محاجه بایستد و از رهگذر دلیل وبرهان دیدگاه اودرباره وضو را نقض کند
بلکه حتی نتوانست حتی از یک نفر نام ببرد واو را هدف واکنشهایی قرار دهد که ممکن بودمسلمانان در برابر روایتهای خلیفه درباره وضوی پیامبر(ص ) از خود بروز دهند
برخی از شیوههای عثمان در اعلام وضوی جدید
از ابو علقمه درباره عثمان بن عفان روایت شده است که روزی برای وضو ظرف آب خواست
سپس گروهی از اصحاب پیامبر(ص ) را به حضور خواند
پس با دست راست روی دست چپ آب ریخت و آن را سه بار شست
آنگاه سه بار مضمضه و سه باراستنشاق کرد و سپس روی خود را سه بار شست
سپس دستان خود را تا آرنج سه بارشست
آنگاه سر خویش را مسح کرد و پاهای خود را شست و تمیز کرد
سپس گفت :دیدم رسول خدا(ص ) همین گونه وضو میگیرد که من اینک وضو گرفتم
آنگاه افزود: هرکس وضو سازد و وضوی خویش رادرست و کامل کند و سپس دو رکعت نماز بگزارد باگناه خود همان نسبت خواهد داشت که روز زاده شدن از مادر داشته است
پس از آن رو به یکی از حاضران کرد وگفت : فلانی , آیا چنین است ؟ گفت : آری
رو به یکی دیگر کرد و گفت : فلانی , آیا چنین است ؟ گفت : آری
او به همین پرسش از همه حاضران ادامه داد تا هنگامی که تنی از اصحاب رسول خدا را [که در آن جمع حاضر بودند بر شیوه خود گواه گرفت
سپس گفت : سپاس خدای را که بر این شیوه با من همراهی کردید[۸۷]
این متن ما را از یکی از شیوههای عثمان در گستراندن و جاانداختن سبک وضوی خود, یعنی شیوه فراخوانی گاه به گاه کسانی از صحابه به منظور نشان دادن سبک وضو به آنها آگاه میسازد
اما همین جا, جای این پرسش هست که آیا صحابه نیازمند آن بودند که وضوی خلیفه ببینند؟ یا آن که هدف خلیفه از نشان دادن وضو به آنها به خاموش کردن صداهای مخالف بازمی گشت ؟ چگونه میتوان تصور کرد کسی از صحابه پیامبر خدا(ص ) آن هم پس از گذشت نزدیک به نیم قرن از پیدایش اسلام وجود داشته است که وضوی پیامبر را نداند؟ اگر این فرض هم شدنی باشد باز آیا میتوان چنین کسی را صحابی خواند؟ دیگر آن که این همه تلاش پیگیر خلیفه برای آموزش دادن وضو به مسلمانان برای چیست ؟ چرا دو خلیفه پیشین ابوبکر و عمر چنین تلاشی نداشتند؟ آیا اگر آموزش دادن وضو یک ضرورت بود آنان سزاوارتر به این کار نبودند؟ از متن پیشگفته , همچنین , دو نکته دیگر برمی گیریم : یک : نیرومند بودن مخالفان عثمان , و تلاش خلیفه برای یاری جستن از برخی صحابه برای تاءیید او در آنچه از رسول خدا(ص ) روایت و یا درباره او نقل میکند
دو: سستی موضع خلیفه و ناتوانی او در مقابل آن برخی از مردم که این خود ازدو نشانه برداشت میشود: ۱ در پیش گرفتن سیاست دفاعی , چونان که درحدیث گذشته حمران دیده میشود, آنجا که گفت : نمیدانم چیست ! جز این که خود دیدم رسول خدا(ص ) همانندوضوی من وضو میگیرد, یا در روایت علقمه است که تنی چند از اصحاب رسول خدا(ص ) را فرا خواند, و یا در گفتار خود خلیفه است که میگوید: سپاس خدای را که بر این شیوه با من همراهی کردید
افزون بر اینها و نیز متونی دیگر که در گفتارهای آینده از آنها آگاهی خواهید یافت , نشان دیگر آن است که خلیفه وابستگان خود, همانندحمران و ابن داره را بدان گماشت که خبر وضوی او را برای مردم نقل و بر این تاءکید کنندکه همین وضو وضوی پیامبر است , تا شاید از این رهگذر مردم را قانع کنند, برای نمونه ,بیهقی از محمدبن عبداللّه بن ابی مریم نقل کرده است که ابن داره صدای مضمضه او راشنید پس او را نزد خود خواند تا وضوی خلیفه را بدو بیاموزد, در همین روایت است که گفت همین وضوی پیامبر خداست[۸۸]
دار قطنی هم به سند خود که به محمد بن ابی عبداللّه بن ابی مریم میرسد از ابن داره نقل کرده است که گفت : در خانه او یعنی عثمان بر وی وارد شدم
او شنید که مضمضه میکنم , مرا بانگ زد
ای محمد! گفتم : جانم ! گفت : آیا حدیثی از پیامبر خدا برایت نقل نکنم ؟ گفتم : چرا
گفت : دیدم که او در نشستنگاه[۸۹]
نشسته بود و آبی برای وضویش آوردند
سه بار مضمضه کرد و سه بار آب را از دهان ریخت , سه بار صورت خود را شست و دستان خود را هم سه سه سر خویش را نیز سه بار مسح کرد و پاهای خود را هم سه سه شست سپس فرمود: این وضوی پیامبر خداست دوست داشتم آن را به شما نشان دهم[۹۰]
در حدیثی دیگر از عمر بن عبدالرحمن است که گفت : نیایم برایم نقل کرد که عثمان بن عفان در میان تنی چند از یارانش بیرون آمد و بر نشستگاهها نشست
پس آبی برای وضو خواست آنگاه دستان خود را سه بار شست , سه بار مضمضه کرد, سه باراستنشاق کردسه بار روی و سه بار دستانش را شست
یک بار سرش را مسح کشید وسه بار پاهایش را شست و سپس گفت : دیدم که رسول خدا نیز چنین وضو گرفت
من وضو داشتم اما اینک دوست داشتم به شما نشان دهم پیامبر(ص ) چگونه وضوگرفت[۹۱]
افزون بر این چند حدیث در فرهنگها و نیز در صحاح اهل سنت احادیثی دیگر دراین باره آمده است که خلیفه در نشستنگاهها مینشست[۹۲]تا وضوی پیامبر را به مسلمانان آموزش دهد! ۲ جراءت نداشتن خلیفه بر این که مردم را به دروغگویی , بدعت گذاری و یابرساختن پدیدههایی تازه به نام دین متهم کند, بلکه او فقط بدین بسنده کرد که بگوید:نمیدانم چیست ؟ چرا که او خود میدانست وضوی این مردم همان وضوی پیامبر(ص )است و حدیث آوردن آن از زبان پیامبر(ص ) در این باره خود دلیلی روشن بر مشروع بودن کار آنان و گواهی بر این حقیقت است که آنچه انجام میدهند همان کاری است که دردوران پیامبر(ص ) انجام میگرفت
این در حالی است که اگر عثمان حتی یک دلیل , و چند دلیلی سست و ناکافی , دراختیار داشت از اتهام زدن به آن مخالفان و ازسرکوب آنان و پاسخ دادن به آنها به سختترین شیوه ممکن خودداری نمیورزید و ناچار نمیشد در حالی که در پیکاری سخت و پیوسته با آنان است بگوید: احادیثی از پیامبر(ص ) نقل میکنند که نمیدانم چیست آیا با آن که او زمانی دراز در مدینه با پیامبر(ص ) زیسته است این شگفت آور نیست که بگوید نمیدانم چیست ؟ بر این پایه میبایست پذیرفت این که خلیفه خود را به نادانی میزند دلیلی برسستی وی در برابر قدرت مخالفان است از آنچه گذشت این نکته نیز روشن میشود که خلیفه در برخورد با مخالفان او درمساءله وضو آن زبان زور و ابزار قدرت را که عموما در برخورد با مخالفان در دیگرعرصهها به کار میبست به کار نگرفت , بلکه با آنان در نهایت نرمش و آرامش برخوردکرد, در حالی که آنها از سختترین دشمنان وی بودند و میتوانستند افکار عمومی را برضد او برانگیزند
با این همه مشاهده میکنیم وی به محض آن که تنی چند از صحابه باوضوی او همراهی میکنند از شادی در پوست نمیگنجد و میگوید: سپاس خدای را که در این باره با من همراهی کردید[۹۳]غالبا شیوه خلیفه بر این بود که چون حدیثی درباره وضوی پیامبر(ص ) نقل میکند چیزی هم در ذیل حدیث بگوید
این خود نزد اهل تحقیق و ژرفکاوی برانگیزاننده تردید و پرسش است : این همه تاءکید برای چیست ؟ چرادر روایت وصف وضو که دیگر صحابه دادند چنین ذیلی نیست ؟ وچرا این نکته فقط در روایت عثمان به چشم میخورد؟ عثمان از این که از سومین شیوه پیشگفته بهره جوید و ازمخالفان دلایلشان رابخواهد خودداری ورزید, چرا که میدانست این مخالفان از سویی نمایندگان یک جریان فکری قوی و بزرگ , به لحاظ اندازه و به لحاظ چگونگی , هستند و از سویی دیگرجراءت رودررویی با آنان و دلیل آوردن در برابر آنان را ندارد, چه , ناموران مکتب مخالف خلیفه در آن پایه از سابقه و آگاهی دینی و دیرینه همدمی با پیامبر(ص ) بودند که انکار کردنی نبود و افزون بر این , خود سالیان سال از آغاز دوران تشریع تا وفات پیامبر(ص ) وضوی آن حضرت را به چشم دیده و برای مسلمانان نقل کرده بودندو به رغم مخالفت خلیفه همچنان به همین شیوه وضو میساختند
در این میان شگفت آورتر آن است که خلیفه دلایل خود مبنی بر درستی وضو وراستی برداشتش در مساءله وضو را ارائه نداد, و تنها بدین بسنده کردکه وضوی پیامبر(ص ) را نقل کند و کسانی را بر این گواه گیرد که آنچه او میگوید درست است شایدهم در این راه مخالفان خویش را بزور به دادن چنین گواهیی وادار کرده باشد! اینها همه از آن خبر میدهد که خلیفه در موضع صاحب اندیشهای بود که جمعی انبوه با آن مخالفت دارندخلیفه گواه میآورد, دلیل میجوید, و در تلاش برای برگرداندن مسلمانان از اعتقاد به مساءلهای معلوم و روشن و اثبات چیزی مجهول , وضوی خود را به روایتهایی تقویت میکند که میان مسلمانان پذیرفته است برای نمونه , ازحمران نقل شده است که گفت : برای عثمان آب وضو آوردم و او برای نماز وضو گرفت وآنگاه گفت : از پیامبر خدا(ص ) شنیدم که میگوید: هر کس وضو سازد و وضوی خویش به نکویی و درستی به انجام رساند همه گناهان گذشته اش پوشیده میشود سپس رو به یاران خود کرد و گفت : فلانی ! آیا تو هم این سخن را از رسول خدا(ص ) شنیدی ؟ خلیفه به همین ترتیب از سه تن از یاران خویش گواهی خواست و همه آنها در پاسخ میگفتند: مااین سخن را از پیامبر(ص ) شنیدیم و دریافتیم[۹۴]
از عمرو بن میمون هم روایت شده است که گفت : از عثمان شنیدم که میگوید:پیامبر خدا(ص ) فرمود: هر کس آن سان وضو بگیرد که دستور داده شده است و چنان نماز بخواند که فرمان داده شده است , به سان روزی که زاده شده از گناهان خویش پاک شودسپس از تنی چند از اصحاب پیامبر(ص ) گواهی خواست و پرسید: آیا همین است ؟و آنان گفتند: آری[۹۵]عثمان در نشستنگاهها مینشیند[۹۶]
وضو میگیرد, و پس از وضوی خوداحادیثی درباره کامل ساختن و درست به جای آوردن وضو میآورداو بر دروازه شهرنیز همین کار را انجام میدهد و آنگاه بر درستی این کار کسانی را گواه میگیرد که با او هم عقیدهاند و دیدگاه فقهی شان دیدگاه اوست , تا از این رهگذر هر بینندهای را قانع کند که همین وضوی او مصداق کامل ساختن و درست انجام دادن وضوست
اینها همه نشانههایی است حاکی از این که عثمان بن عفان , خود پدید آورنده وبرسازنده این برداشت نو و این انجام کامل و درست وضوست و آن ادله شرعی که به فهم او رسیده و سبب شده است به وضو ابعادی تازه دهد پیش از این به ذهن هیچ مسلمان دیگری نیامده است ! اندیشه عثمان و نظریه تازه او درباره وضو بتدریج در میان مسلمانان گسترد و ازآنجا که ظاهرا نظافت بیشتر و تقدس افزونتر و عنایت فراوانتری در افعال وضو یعنی شستن و مسح کشیدن داشت از سوی برخی پذیرفته شد
خلیفه پیش و پس از انجام وضوی کامل سه گانه خود لبخند میزند و ازحاضرانی که هیچ علتی دور یا نزدیک برای لبخند او نمییابند می خواهد تا سبب این کار را از اوبپرسند! در ورای این کار او رازی نهفته است و این راز تنها آن هنگام آشکار خواهد شدکه بدانیم خلیفه میخواست از هر فرصتی برای جلب توجه دیگران به وضوی خود بهره جوید تا شاید از درستی و نادرستی دیدگاه او در این باره بپرسند... و سپس نوبت پاسخهای وی فرا رسد و از این رهگذر بتواند طرفداران بیشتری برای نظریه تازه و بلکه مکتب نو بنیاد خود در مساءله وضو به چنگ آورد
از حمران روایت شده است که گفت : عثمان آب خواست , پس وضو ساخت و درپی آن خندیدآنگاه گفت : چرا از من نمیپرسید که از چه روی میخندم ؟ گفتند: ای امیرمؤمنان , چرا میخندی ؟ گفت : دیدم رسول خدا(ص ) آن سان وضو گرفت که من وضوگرفتم او مضمضه کرد, استنشاق کرد, سه بار صورت خود و سه بار دستهای خودراشست و سر و پشت پاهای خویش را مسح کشید[۹۷]همچنین از حمران روایت شده است که گفت : نزد عثمان بودم , آبی برای وضوخواست و وضو ساخت چون وضو را به پایان برد, گفت : رسول خداچونان وضو گرفت که من وضو گرفتم سپس لبخندی زد و گفت : آیا میدانید چرا خندیدم ؟ گفتند: خداوپیامبر(ص ) بهتر دانندگفت : وقتی بنده مسلمانی وضو سازد و وضوی خود را کامل کند,و آنگاه به نماز درآید و نماز خویش راهم کامل کند, از گناه پیراسته شود, به سان روزی که از مادر زاده شده است[۹۸]
باز هم از حمران روایت شده است که گفت : دیدم عثمان آبی خواست
آنگاه دستانش را سه بار شست , مضمضه کرد, استنشاق کرد, سه بار روی و سه بار دستان خویش راشست , و سر و پشت پای خود را مسح کشیده و آنگاه خندیدپس گفت : آیانمی پرسید که خندهام از چه روی است ؟ گفتند: ای امیر مؤمنان , چه چیز سبب خنده ات شده است ؟ گفت : از این خندیدم که چون بنده مسلمانی صورت خویش بشوید خداوندهمه گناهانی را که او به صورت انجام داده است از وی بزداید و چون دستان خویش بشوید به همین ترتیب , و چون سر خویش مسح کشد به همین نحو, وچون پاهای خویش پاک کند نیز به همین گونه خداوند گناه او بزداید[۹۹]این چند متن بر این دلالت داردکه خلیفه , حتی تا این زمان که چنین روایتهایی درباره اش رسیده هنوز سر و پا را مسح کشیده است ما این ادعا رادر آینده با روایتهایی چند تاءیید خواهیم کردمساءله لبخند خلیفه هم , بر خلاف آنچه سیاق حدیث و ظاهر سخن وی نشان میدهد, از شادی او از پاداشی که برای وضو هست خبر نمیدهد, بلکه اشاره به نکتهای پنهان داردکه وی میخواسته بدین وسیله صحابه را بیازمایدآن نکته پنهان هم برساختن تغییراتی در وضو است که خلیفه صحابه را بدان آزمود و سکوت آنان را دیدپرسش او درباره علت خنده نیز برانگیزاننده مخاطبان است
اما چرا او مخاطب راتا این اندازه بر میانگیزد؟ شاید متنهای پیشگفته و این سخن خلیفه که برخی از مردم ... نقطه عطف تاریخ وضو را نشان دهد و بیان کند که چگونه همین جا مقدمه تغییرهای کلی تری در وضواست خلیفه آهنگ آن داشت که با برساختن شستن سوم و گنجاندن این فعل در افعال وضو و قلمداد کردن آن به عنوان وضوی پیامبر(ص ) از آن جهت که دربردارنده زیادت ومبالغه دروضو و پاکی است , این را بیازماید که دیدگاه او در این مساءله و آنچه در این باره از پیامبر(ص ) روایت میکند چه اثر و چه واکنشی در پی خواهد داشت
او در پی آن بودکه ببیند این برساختن چه اثری خواهد داشت و صحابه با آن چگونه برخورد خواهندکردآیا از او انتقاد خواهند کرد یا نه ؟ اگر در نتیجه این آزمایش , شرایط فراهم باشدخلیفه خواهد توانست شستن پا و کارهای دیگری را هم که میخواهد به وضوبیفزاید! اگر کسی در روایت ابن ابی شیبه که پیشتر گذشت بنگرد این نکته را بتاءکیددرخواهد یافت که لبخند خلیفه به واسطه پاداش نبوده است که در وضو برای مؤمن هست , چرا که ذیل حدیث از چنین علتی خبر نمیدهد
از همین روی هم نمیتوانیم به طور قطعی بگوییم لبخند خلیفه به واسطه آن بوده است که گناه وضو گیرنده پاک میشود, چرا که میدانیم شرایطی دیگر در میان بود ورازی دیگر در ورای ظاهر کارهانمیدانیم اگر درباره سبب این لبخند و رابطه این لبخند با وضو از خلیفه میپرسیدند او چه پاسخی میداد
اصلا چرا در حدیث دیگرصحابیان پیامبرکه وضوی او راوصف کردهاند از واژهای اسباغ و (کامل ساختن وضو) و احسان (درست و نیکوانجام دادن وضو) هیچ نشانی نیست ؟ چرا آنان کسی را بر وضوی خود گواه نمیگیرند؟ چگونه است که آنان نه فقط نمیخندند بلکه لبخندی هم پیش یا پس از وضو برلب نمیآورند؟ چراتنها و تنها عثمان در احادیث وضو لبخند پیامبر را نقل میکند؟ در روایاتی که احمد آورده دو روایت از عثمان هست که وی در آنها خنده خویش را بدان باز میگرداند که دیده است پیامبر(ص ) پس از وضو لبخند زده و از اصحاب پرسیده است چرا درباره علت خندهام نمیپرسید؟
خلیفه میخواست از این رهگذرخنده خود را توجیه کند و هر گونه ابهام یا پرسش را که به ذهن مخاطبانش درآیدبزدایداین را هم میدانیم که نقل عبارت چون بنده مسلمانی صورت خویش بشویدخداوند همه گناهان از او فرو نهد ... الخ نمیتواند موجب خنده شود
از همین رو است که میگوییم : این که خلیفه برای بیان علت خنده خود میگوید دیده است رسول خدا درجایی که وضو گرفت خندید, خود, مبالغهای در تاءکید بر مشروعیت وضوی خلیفه وتوجیهی برای لبخندها و خندهای است که هر بیننده دقیق و ژرف کاوی میتواند در ورای آن بدین نکته پی ببرد که خلیفه در صدد برساختن چیزهایی در وضو است و می خواهدهمه را به دیدگاه ویژه خویش در مساءله وضو توجه دهددر اینجا مساءلهای دیگر نیز وجود دارد که باید بدان اشاره کرد, و آن این که اغلب روایتهایی که درباره وضو از خلیفه یا در مورد خلیفه نقل شده و طبعا روایتهای نقل شده در صحاح به حمران بن ابان اختصاص دارد, و کسانی هم که از حمران نقل کردهاند ازمحدثان بزرگ نیستند, و بر خلاف آنچه در غالب ضروریات دین که از خلفا و بزرگان صحابه و تابعین نقل شده دیده میشود, در این مساءله این روایات از همین محدثان هم به طرق متعدد و به سندهای قوی نقل نشده و این هم گواهی دیگر و تاءکیدی دیگر بر این حقیقت است که عثمان بن عفان بر سازنده شیوه نوخاسته وضو است و صحابیان متاخریا از آنانی که در خردسالی پیامبر(ص ) رادرک کردهاند (همانند حمران و ابن داره ) هم که در پیرامون خلیفه گرد آمدهاند این مسؤولیت رابر دوش کشیدهاند که بدین نظریه پایبندباشند و با نقل اینکه وضوی خلیفه چنین وچنان است و وضوی پیامبر(ص ) چنین و چنان بوده است برای گستراندن این شیوه وضو و پخش این احادیث در صفوف محدثان تلاش کنند
بدین سان تاکنون روشن شد که عثمان بن عفان , خود پایه گذار مکتب و شیوه تازه در وضو است و آن برخی از مردم آغاز کنندگان اختلاف نبودند, بلکه تنها دیدگاهی خلاف دیدگاه خلیفه ابراز میداشتند وخلیفه هم در برابر آنان همه توان فکری وتبلیغی خویش را به کار گرفت تا پایگاهی مردمی در تاءیید آنچه از پیامبر(ص ) دیده یا شنیده است به چنگ آورد
راز این همه در کجاست ؟
اینک , نکتهای بر جای مانده است و آن این که چرا بی هیچ سببی پیشین , عثمان به حمران میگوید: برخی از مردم احادیثی بر زبان میآورند...
در حالی که حمران درمشروعیت وضوی جدید تردیدی نمیکند, در این باره چیزی نمیپرسد و یا حتی برای وضوی آن برخی مردم که در خط مخالفت خلیفه در این مساءله بودند دلیلی نمیجوید
آنچه هست تنها این هست که حمران برای عثمان آب میآورد, عثمان وضو میگیرد وسپس میگوید: برخی از مردم ... اینک باید پرسید: چه دلیلی وجود دارد که بی هیچ پرسش یا هشداری پیشین , خلیفه این سخن را مطرح میکند؟ پیشتر گفتیم که خلیفه خود تا آن زمان پاهایش را مسح میکشید[۱۰۰]
همچنین گفتیم که خلیفه با لبخندش درپی آن بود که موضع صحابه را در برابر شستن اعضا دریابدو پی ببرد که آیا با او مخالفت خواهند کرد یا نه
همچنین از این سخن به میان آوردیم و براین دلیل آوردیم که خلیفه صحابه را بر وضوی خود گواه میگرفت و پس از وضو هم احادیثی حاکی از آنچه از پیامبر(ص ) دیده یا شنیده است نقل میکرد, و این برخوردهای او به سان دیگر کارهایش صحابه را آزار میداد, چرا که آنان هیچ چنین چیزهایی ازپیامبر(ص ) ندیده ونشنیده بودنداما آنان و دیگر مسلمانان ناچار بودند ازسر ترس یا به منظور حفظ وحدت اسلامی با خلیفه موافقت و همراهی کنند و کار تا آنجا پیش رفت که از علی بن ابی طالب خواستند درباره بدعتهای فراوان و مکرر خلیفه با او سخن گویدعلی نیز به درخواست مردم نزد عثمان رفت و گفت : مردم پشت سر من هستند و اینک مرا واسطه میان خود و تو کردهاندبه خداوند سوگند نمیدانم با تو چه بگویم نه چیزی میدانم که تو از آن ناآگاهی و نه میتوانم تو را به چیزی رهنمون شوم که خود از آن آگاهی آنچه ما میدانیم تو خود می دانی هیچ چیز را پیشتر از تو ندانستهایم تا تو را از آن بیاگاهانیم , از هیچ چیز بتنهایی خبر نیافتهایم تا خبر آن را به تو نیز برسانیم تو خوددیدی , چونان که ما دیدیم
تو خود شنیدی , چونان که ما شنیدیم
با رسول خدا(ص )همراهی کردی , چونان که ما همراهی کردیم
ابن ابی قحافه و ابن خطاب هم در عمل به حق سزاوارتر از تو نبودند, تو در قرابت و خویشاوندی از آنان به پیامبر نزدیکتری , وپیوندی با او داری که آن دو ندارند
در کار خویش از خدا پروا کن , از خدا پروا کن ! به خداوند سوگند تو کوری نیستی که بینایت کنند و نادانی نیستی که آگاهی ات دهند, وراهها روشن است و نشانههای دین بر جای
بدان که فاضلترین بندگان خدا نزد خداوندامامی است دادگر, هدایت شده و راهبر, که سنتی را که شناخته است بر پا دارد و بدعتی را که ناشناخته است بمیراند و ... بدترین مردم نزد خدا امامی است ستمگر, خود گمراه و موجب گمراهی کسی دیگر, که سنت پذیرفته را بمیراند و بدعت واگذارده را زنده گرداند
من خود از رسول خدا(ص ) شنیدم که گفت : روز رستاخیز امام ستمگر رابیاورند, و او را نه یاری بود, و نه کسی که از جانب او پوزش خواهد
پس او رادر دوزخ افکنند و در آن چنان بگردد که سنگ آسیاب بگردد سپس او را در ته دوزخ استوارببندند[۱۰۱]
متنهای تاریخی دیگری نیز حاکی از این حقیقت و گویای این نکته وجود دارد که آن دسته از اصحاب پیامبر(ص ) که به قتل عثمان کمر بستند این کار را برای خشنودی خداوند و به عنوان کیفر خلیفه بر بدعتهایی که در دین آورده بود انجام دادند
طبری درتاریخ خود نامه یکی از صحابیان به یکی دیگر را میآورد که در آن چنین نوشته است ,...برخیزید که اگر جهاد در راه خدا میخواهید اینک نزد ما این جهاد برپاست
مردم برعثمان شوریدهاند و زشتترین کاری که میتوان بر سر کسی آورد بر سر او آوردهاند واین در حالی است که اصحاب رسول خدا(ص ) میبینند و میشنوند و در میان آنان حتی یک تن هم نیست که نهی کند یا به دفاع برخیزد [۱۰۲]
با نظر به آنچه گذشت میتوان این احتمال را ترجیح داد که روایتهای حاکی از مسح سر و پا از سوی خلیفه در شش سال آغازین خلافت او یعنی در دورهای صادر شده که در آن هیچ خبری از بدعتهای دینی وی نیست , ولی روایتهای حاکی از شستن اعضای مسح در شش سال باقیمانده یعنی در دورهای صادر شده که در آن صحابه او را به بدعت و نوآوری در دین متهم کردند
ما در گفتارهای آینده بدین خواهیم پرداخت که چه عواملی سبب شد خلیفه در نیمه دوم دوران خلافت خویش سیاست خود را تغییر دهد ووضویی تازه برسازد
همچنین در پرتو آنچه گذشت میتوان به این احتمال هم رسید که هدف خلیفه ازطرح این سخن با حمران که برخی از مردم احادیثی میآورند که نمیدانم چیست پاسخ به این پرسش احتمالی و ناگفته او بوده است : چگونه صحیح است که خلیفه تادیروز پای خود را مسح میکرد و امروز آن را میشوید؟ خلیفه توجه داشت که شایدحمران چنین پرسشی در ذهن داشته باشد
از همین روی بی آن که هیچ گونه سؤالی برزبان آورد به او گفت : برخی از مردم احادیثی از رسول خدا(ص ) بر زبان میآورند که نمیدانم چیست , جز این که خود دیدم رسول خدا(ص ) همان گونه وضو میگرفت که اینک من وضو ساختم
هدف خلیفه از طرح این جمله اخیر اشاره به پاسخی بر این پرسش ذهنی مخاطبش داشت که این کار تازه وی که با سیره صحابه و همچنین با شیوه چندین ساله دوران آغازین خلافت خود او مخالفت دارد از کجا مشروعیت یافته است
سرانجام , با همه آنچه گذشت میتوان به یقین گفت : سرچشمه اختلاف در مساءله وضو و عامل ریشه گسترانیدن این اختلاف به طور کامل به خلیفه سوم باز میگردد,اوست که به کنایه و به صراحت با مخالفان برخورد میکند و در مناسبتهای گوناگون باهمه آنچه در توان دارد و با بر زبان آوردن عبارتهایی چون شنیدم رسول خدا(ص )میفرمود... یا وضوی خود را کامل سازید و یا وضو را به نکویی انجام دهید و بانسبت دادن وضوی خود به پیامبر(ص ) میکوشد ادلهای برای صحت شیوه تازه وبرساخته خود به دست دهد و این گونه دلایل را برای تقویت اندیشه ویژه خویش به کارگیرد و از این استحسان پنهان هم بهره جوید که شیوه او که در آن هر عضو سه بار شسته میشود مصداق روشنی از کامل ساختن و درست انجام دادن وضوست او همچنین بدان دلیل شستن اعضای مسح راجایگزین مسح کرد که از دیدگاه وی وضو برای نظافت و پاکیزگی است و آن وضوی کامل که در حدیث نبوی خواسته شده با شستن اعضا صدق بیشتری مییابد, چراکه شستن هم مسح است و هم چیزی افزون بر آن , و ازهمین روی نیز میتواند به جای مسح بسنده کندکوتاه سخن آن که در مساءله وضو میان عثمان و صحابه اختلافی درگرفت و آنکه سنگ بنای این اختلاف رانهاد عثمان بود
نوآوری در وضو چرا
اشاره
اینک به پرسش پیشگفته خود باز میگردیم : چگونه خلیفه از سیره رسول خدا(ص ) گام فراتر مینهد وشیوهای تازه در وضومی آورد که با وضوی مسلمانان متفاوت است ؟ چه چیز سبب شد خلیفه با آنکه میدانست این کارش مخالفت صحابه را برخواهد انگیخت و شاید به نتایجی ناخوشایند بینجامد دست به چنین اقدامی بزند؟ برای پاسخگویی به این پرسش ناگزیر میبایست مقدمهای آورد و دست کم به صورت اجمالی به عوامل و انگیزههای اختلاف مسلمانان در دوران عثمان و همچنین انگیزههای قتل وی پرداخت
همه مورخان بر این وحدت نظر دارند که کشته شدن عثمان به سبب بدعتهای وی صورت گرفت سپس این بدعتها یا احداثها را به برگزیدن خویشاوندان و بخششهای فراوان مالی به آنان و نیز برگزیدن آنها به مناصب حکومتی از سوی خلیفه تفسیرکردهاند[۱۰۳]
اما آیا تنها همین بدعتها یا احداثها یگانه عامل قتل وی بود؟ یا آن که عواملی دیگرهم وجودداشت که مورخان بدانها نپرداختهاند؟ ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه در سخنی درباره بدعتهای عثمان چنین میگوید: اینها گرچه بدعت بود, اما هرگز بدان پایه نمیرسید که خونش بدان حلال دانسته شود, بلکه بر مسلمانان لازم بود او را بدان دلیل که شایسته خلافت نمیبینند ازاین مقام خلع کنند, نه آن که به کشتن او بشتابند[۱۰۴]
حال میتوان پرسید: اکنون که این دلیل برای کشتن او بسنده نمیکرده , چه دلیلی دیگر در کار بوده است ؟ ما در اینجا نمیخواهیم اثر انگیزههای مالی و سیاسی را در گستراندن اختلاف وبرانگیختن امت بر ضد خلیفه انکار کنیم , اما از این نیز نمیتوان گذشت که احتمالا درپس پرده ظاهر رخدادها عاملی دیگر نیز وجود داشته است که پژوهشیان آن را نجسته وتحقیق کافی در آن نکردهاند, چه بدی سیاست مالی خلیفه چونان که گفتیم نمیتواندمستوجب قتل باشد بویژه آن که ثابت شده است عثمان اموال سرشار و فراوانی برای همگان داشت تا جایی که برخی احتمال دادهاند همین نرمش و گشاده دستی و سهل گیری او به کشته شدنش انجامیده است این هم گفتنی است که بخششهای مالی عثمان به مخالفان کمتر از آن چیزی نبود, که به نزدیکان خویش میداده است برای نمونه روایت شده است که طلحه از وی پنجاه هزار دینار وام گرفت , روزی به او گفت :مالت را آماده بازپرداخت کردهام , کسی بفرست تا آن را از من تحویل گیرد, اما عثمان آن مال را بکلی به وی بخشید[۱۰۵]
در جایی دیگر آمده است که عثمان دویست هزار به طلحه صله داد و بندگان و چهارپایان وی فراوان شد و آن اندازه ثروت یافت که محصول وی از اراضی عراق بتنهایی روزانه هزار دینار بود ابن سعد در طبقات میگوید: چون طلحه درگذشت ارث وی سی میلیون درهم میشد که دومیلیون و دویست هزار دینارآن نقد بودبنابراین , دور است طلحه , یعنی همان که از رهگذر سیاست مالی عثمان این همه ثروت میاندوزد, یکی از مخالفان این سیاست باشدپس چه علتی درکار است ؟ آیا مساءله مساءله چشم داشتن به حکومت است , یا انگیزه وی غیرت دینی است ؟ نگارنده احتمال دوم را تقویت نمیکند و بر این عقیده است که در ورای این مخالفت طلحه چشمداشت وی به حکومت مطرح است و این چیزی است که عایشه نیز در مورد وی انتظار داشت و پیش بینی میکرد
عبدالرحمن بن عوف دیگر مخالف او هم از کسانی است که عثمان کوشیدبا دادن وعده منصبهای حکومتی , وی را به جبهه خویش در آوردامیرمؤمنان در سخنی با ابن عوف بدین حقیقت اشاره دارداز دیگر سوی , مشهور است که عبدالرحمن بن عوف ثروت انبوه و دارایی خیره کنندهای داشت , شامل هزار شتر, صد اسب , ده هزار گوسفند, و کشتزاری به وسعت محدوده آبیاری بیست چاه پس از آن که درگذشت سهم هر یک از وارثان چهارگانه اواز داراییی که وی برجای گذاشته بود هشتاد و چهار هزار دینار بود[۱۰۶]
دارایی زبیر بن عوام نیز آن اندازه است که مگو و مپرس[۱۰۷]بر این پایه , نمیتوان مخالفت ابن عوف با عثمان را از سر چشم داشت وی به حکومت یا ثروت دانست , هر چند احتمال طمع داشتن به حکومت را درباره طلحه و زبیر نمیتوان دور دانست در دوران حکومت عثمان آن اندازه بخششهای مالی صورت میپذیرفت که میتوانست بسیاری را خشنود سازد, چه , عثمان نخستین کسی بود که زمینهارا واگذار کرداز آن جمله زمینهایی است که در قالب نظام اقطاع[۱۰۸]به عبداللّه بن مسعود, سعد بن ابی وقاص , طلحه , زبیر, خباب بن ارت , خارجه ,عدی بن حاتم , سعید بن زید, خالد بن عرفطه و دیگران واگذار کرد
این بخششها آن اندازه فراوان بود که ابن سیرین ,چنان که از او نقل شده است , میگوید: درهم در هیچ زمانی کم بهاتر از دوران عثمان نبود, کنیزکان با درهم همسنگ میشدند وبهای یک اسب به پنجاه هزار میرسید[۱۰۹]اگر این روایات درست باشد باید پرسید: پس شورشیان چه انگیزهای داشتهاند؟ اگر گفته شود انگیزه مخالفان چشمداشت به حکومت بوده این چیزی است که میتوان آن را در باره برخی تصور کرد, اما یقینا درباره همه مخالفان نمیتوان چنین گفت , افزون بر این که لازم است این مدعیان حکومت چیزهایی را دستاویز قرار داده باشند که میتواند افکار عمومی را برانگیزداما انگیزههای مالی و مقدم داشتن عموزادگان بر دیگران چیزی نیست که موجب اختلاف و شورش شودپس باید دید معارضان چه دستاویزهایی داشتهاندبه نظر میرسد دلایلی وجود داشته که طبری و رخی دیگر از مورخان به سبب رعایت حال عامه , از بیان آنها بیم داشتهاند
برای نمونه , طبری میگوید: ما بسیاری از عواملی را که قاتلانش آنها را بهانه کشتن او قلمدادکردهاند یادآور شدیم و از ذکر بسیاری از آنها خودداری ورزیدیم , چرا که دلایلی برای روی گرداندن از آنها وجود داشت [۱۱۰]همو در جایی دیگرمی گوید: محمد بن ابوبکر پس از آن که ولایت یافت به معاویه نامه نوشت نامه نگاریهایی میان این دو صورت پذیرفته و من ذکر این نامهها را خوش ندارم , زیرا در این نامهها چیزهایی است که عامه توان شنیدنش راندارند[۱۱۱]
ابن اثیر هم هنگامی که از عوامل قتل عثمان سخن به میان میآورد چنین میگوید: ما بسیاری از دلایلی را که مردم بهانه قتل او قرار داده بودند به واسطه دلایلی که وانهادن آنها را اقتضا میکرد واگذاشتیم[۱۱۲]اینک یک بار دیگر به پرسش خود باز میگردیم و البته هدفمان از این کاربرانگیختن نظر عامه مردم چونان که طبری میگوید یا نقل چیزی که مردم خوش ندارند نیست , بلکه در پی آنیم که از حقیقت امور آگاهی یابیم و آن رابشناسیم , بدور از احساسات و عواطف , که لازمه دست یافتن به حقیقت جستجوی رخدادهای تاریخی بر پایه واقعیت آنهاست , آن گونه که بودهاند ونه آن گونه که هوسها و عاطفهها و احساسات میطلبدهم نمیخواهیم به مانند طبری و ابن اثیر و همانند این دو عمل کنیم که حادثه را به واسطه دلایل و عواملی پنهان , بی نباله نقل میکنند و از این بی دنباله رها کردن رخدادهای تاریخی هیچ ابایی ندارند, هر چند این کار به تحریف واقعیت و دیگرگون نمایاندن حقیقت بینجامد ابو جعفر طبری در تاریخ خود میگوید: در این سال , یعنی سال سی , ماجرای ابوذر و معاویه و فرستادن وی از شام به مدینه از سوی معاویه روی داد
برای روانه کردن وی از شام به مدینه دلایلی ذکر شده که من یادآوری بیشترآنها را خوش ندارم آنها هم که عذر معاویه را در این باره پذیرفتهاند, در این زمینه داستانی گفتهاند که سری آن را در نامهای برایم نوشته است گفته میشود سیف بن عمرو برای شعیب چنین نقل حدیث کرد که ...الخ[۱۱۳]
ابن اثیر نیز میگوید: درباره علت این کار سخنهای بسیار گفتهاند, از این قبیل که معاویه او[ابوذر] را دشنام گفت , او رابه قتل تهدید کرد, او را بی هیچ توشهای از شام راهی مدینه ساخت و او را به صورتی زشت ازمدینه تبعید کردالبته گفتن و پذیرفتن اینها صحیح نیست , چرا که اگر اینها صحت داشت شایسته بود در این خصوص از عثمان دفاع کنند آچرا که امام حق دارد رعیت خود را ادب کند و یا علل و دلایلی جز این برای کار خویش داشته باشد, نه آن که این دلیلی برای نکوهش وی [معاویه ] دانسته شود[۱۱۴]اینک باید پرسید: این چه معنایی دارد که طبری گفتار آنان که معاویه را سرزنش کردند و خبر سیف بن عمرو را یادآور میشود و دلایل و عوامل فراوان دیگر راوامی نهد؟ چگونه ابن اثیر از این خشنود نیست که ماجرای ابوذر, دشنام گویی به او و تهدیداو به قتل و نیز روانه کردن او از شام به مدینه بدون توشه و ساز و برگ از سوی معاویه راکه به تواتر در آثار مورخان نقل شده است نقل کند؟ آیا چنین مواضعی از این دسته از مورخان , خدمتگزاری به حکومت و دور کردن مردم از حقیقت نیست ؟ اگر خوانندهای دو متن تاریخی حاکی از کشته شدن عثمان و تبعید ابوذر را درکتابهای تاریخ طبری , و کامل ابن اثیر مقایسه کند چه نتیجه خواهد گرفت ؟ آیا به این نتیجه نخواهد رسید که طبری از یک طرف خاص جانبداری کرده است ؟چه این که وی در جایی از ترس این که عامه مردم توان شنیدن و تحمل ندارند علل ودلایل دیگر قتل عثمان رانمی آورد و به همین علت از آوردن دلایل تبعید ابوذر خودداری میورزد اما به معاویه که میرسد دلایل کسانی را که برای رفتارهای او عذر و دلیل جستهاند, با همه جزئیات میآورد, گویا که خواسته است کفه را به نفع این گروه سنگین کند
چرا طبری چنین کاری کرده است ؟ آیا میتوان پس از تاءمل در این متنها به توجیههای طبری و امثال او برای یادآورنشدن علل و انگیزههای قتل عثمان دل سپرد و آنها را با اطمینان پذیرفت ؟ آری , ناهم سویی و ناهمگونی اهداف این متنها ما را به تاءمل در گفتههای طبری ودیگران وامی دارد و روح حقیقت جویی و جست و جو برای یافتن دلایلی دیگر جز آنچه مورخان گفتهاند را در ما بر میانگیزداز دیدگاه ما هر چند سیاستهای مالی عثمان در برانگیختن شورش مردم دارای اثر فراوانی بود, اما این شورش صرفا سرچشمه مالی نداشت , بلکه انگیزهای دینی نیزدر درون آن نهفته بودحتی اعتراض مردم به عثمان درباره مقدم داشتن خویشاوندان ونزدیکان بر دیگران بدان برنمی گشت که اینها خویشاوند خلیفهاند, بلکه از آن روی بودکه این تقرب یافتگان را پاک و پیراسته نمیدانستند و از این بیم داشتند که آینده اسلام به دست این آزاد شدگان روز فتح و این تبهکاران دور از دیانت و بیگانه با روح و اهداف اسلام بیفتدمقرب ساختن خویشاوندان از سوی او هم بدان باز نمیگشت که آنهانزدیکان و خویشاوندان اویند, بلکه بدان واسطه بود که آنها ناپیراسته بودند ومی توانستند مردم را به چیزهایی دعوت کنند که خداوند هیچ حجتی برایش فرونفرستاده است اینک برخی از اعتراضهای صحابه را میآوریم تا از رهگذر آنها دریابید مواردانتقاد به عثمان چه بود و چگونه این انتقادها صرفا به مسائل مالی مربوط نمیشد:
ولید و میگساری
خلیفه عثمان بن عفان سعد بن ابی وقاص را از حکومت کوفه برکنارو پسر عموی خود ولید را به جای او نهادولید در حالی که شراب خورده و مست بود به مسجد درآمدو جماعت را امامت کرد و دو رکعت نماز گزارد پس از آن روبه مردم کرد و گفت :نمیخواهید بیشتر بخوانم ؟ ابن مسعود گفت : خداوند نه تو را خیر دهد و نه کسی را که تو رابه میان مافرستاد[۱۱۵]
آنگاه مشتی خاک برداشت و به صورت ولید پاشید
مردم هم به سویش ریگ پراندند, و او [گریخت و] در حالی که ریگهای مردم او را از پشت سر تعقیب میکرد و ازترس تعادل خود را در راه رفتن از کف داده بود روانه قصر شدپس از آن گروهی از مردم کوفه برای گزارش وضع ولید نزد عثمان رفتند و ماجرای او را به عثمان خبر دادندابن عوف که آنجا بود از آنان پرسید: او را چه شده است آیا دیوانه شده است ؟ گفتند: نه , بلکه مست بوده است عثمان که این سخن را شنید از جندب بن زهیر پرسید: آیا تو دیدهای که برادر من شراب بخورد؟ او گفت : پناه بر خدا! اما گواهی میدهم او را در حالی دیدم که مست بود و شراب از گلویش بیرون میزد و من انگشتری او را از انگشتش درآوردم و هیچ نفهمیدعثمان گفت : ای کوفیان , چرا کسی راکه حاکم شماست به فسق و تباهی متهم میکنید؟ سپس آنان را تهدید کرد و آنها نیز بیرون آمدند و نزد عایشه رفتند و او را از آنچه میان آنها و عثمان پیش آمده بود و همچنین از این که عثمان آنان را تهدید کرده است آگاه کردند عایشه بانگ برداشت که عثمان حدود الهی را باطل و گواهان را تهدید کرده است ! عثمان که این سخن عایشه را شنید در پاسخ گفت : آیا سرکشان و تبهکاران عراقی هیچ پناهگاهی جز خانه عایشه نیافتهاند؟ عایشه لنگه کفش پیامبر را بلند کرد و گفت : سنت رسول خدا, صاحب این کفش راوانهادهای ؟[۱۱۶]
خبر آنچه رخ داده بود به گوش مردم رسید و مردم گردهم آمدند تا جایی که مسجدرا پر کردندیکی میگفت : آفرین ای عایشه , و یکی میگفت : زنان را با این کارها چه کار؟این گفت و گو به زد و خورد با سنگ و لنگ کفش انجامید و این نخستین درگیری بود که پس از وفات پیامبر(ص ) میان مسلمانان روی داداین یکی از موارد انتقاد مردم به خلیفه است و چونان که خود میبینید در دل این اعتراض انتقادهای دینی چندی از این دست نهفته است : ۱ گماشتن یک فاسق از سوی خلیفه به حکومت بر مسلمانان
۲ تهدید گواهان از سوی خلیفه
۳ نپذیرفتن اجرای حد بر فردیکه مستحق حد است , از سوی خلیفه
۴ نپذیرفتن عزل کارگزاری نالایق از سوی خلیفه
اینها همه از حقوق عمومی مسلمانان بود و آنان حق داشتند خواهان اجرای آن شوند
دیدگاه کارگزاران عثمان درباره اموال مسلمانان
عثمان سعید بن عاص رابه جای ولید به فرمانروایی کوفه گماشت
او پس ازاستقرار در کوفه جماعتی کوفیان را برگزید تا هر شب با آنها شب نشینی کند
یک بار [دراولین شب نشینیها گفت : اراضی آباد بین النهرین بوستان قریش و بنی امیه است
مالک اشتر نخعی بدین سخن اعتراض کرد و گفت : آیا گمان میکنی این اراضی که خداوند به واسطه شمشیرهای ما به همه مسلمانان ارزانی داشته و جزو اموال عمومی است بوستانی برای تو و خاندان توست ؟ رئیس امنیه سعید گفت : آیا به سخن امیر اعتراض میکنی ؟ نخعیها که چنین شنیدند در همان حضور سعید بر رئیس امنیه او تاختند و پای اوگرفتند و کشیدند این کار بر سعید گران آمد و از همین روی درباره آنان به خلیفه نامه نوشت و خلیفه هم در پاسخ فرمان تبعید آنها به شام را صادر کرد[۱۱۷]در این رخداد نیز نکاتی است که اگر کسی به تاءمل بنگرد آنها را خواهد یافت
اذان سوم در روز جمعه
بلاذری در انساب الاشراف از سائب بن یزید نقل کرده که گفت : پیامبر خدا(ص ) آن هنگام که برای نماز بیرون میشد مؤذن اذان و سپس اقامه میگفت در دوران ابوبکر وعمر و همچنین در سالهای آغازین خلافت عثمان نیز چنین بودسپس عثمان در سال هفتم حکومت خود اذان سومی افزودمردم بر این کار خرده گرفتند و گفتند: این بدعت است[۱۱۸]در اعتراضهای صحابه به خلیفه آمده است که وی دست به کارهایی زده که دردوران رسول اکرم (ص ) و ابوبکر و عمر نبوده است , برای نمونه , ابن ابی شیبه از طریق ابن عمر روایت کرده که گفت : اذان اول در روز جمعه یک بدعت است[۱۱۹]زهری نیز این را روایت کرده که گفته است : نخستین کسی که اذان اول را در روز جمعه بنیاد نهاد عثمان بود, که برای بازاریان اذان میگفت[۱۲۰]از آنچه گذشت و نیز از دیگر اعتراضهای صحابه بر خلیفه میتوان دریافت که مساءلهای شرعی در میان بوده و خلیفه پدیدارهایی نو ساخته بنیاد نهاده که دردوران پیامبر(ص ) و دو خلیفه نخستین متعارف نبوده است این همان ادعای ما را روشن میسازد که میگوییم : در دل این شورش انگیزهای دینی نهفته بود
عثمان و نماز در منی
از دیگر کارهای نو پدید آورده عثمان این است که در منی نماز را تمام خواند وگروهی از صحابه که عبدالرحمن بن عوف نیز یکی از آنهاست به وی اعتراض کردندطبری , ابن کثیر, ابن اثیر و دیگر مورخان از عبدالملک بن عمرو بن ابی سفیان ثقفی ازعمویش آوردهاند که گفت : عثمان نماز مردم را در منی به چهار رکعت امامت کردپس کسی نزد عبدالرحمن بن عوف رفت و گفت : آیا دیدی برادرت چه میکند؟ او چهاررکعت نماز گزارد! عبدالرحمن که این سخن را شنید به همراه یاران خود دو رکعت نماز گزارد و آنگاه آهنگ عثمان کرد و به حضور او رسید و گفت : آیا تو خود با پیامبر در همین جا دو رکعت نماز نخواندی ؟ گفت : چرا
گفت : آیا با عمر دو رکعت نماز نگزاردی ؟ گفت : چرا
گفت : آیا در دورهای از آغاز خلافت خویش دو رکعت نماز نکردی ؟ گفت : چرا
آنگاه عثمان گفت : ای ابومحمد, از من بشنو, من اطلاع دارم که برخی از مردمان یمن و برخی از بن مهرانی که حج گزاردند در سال گذشته گفتند: نماز برای مقیم دورکعت است و این پیشوای شما عثمان است که دو رکعت نماز میخواند
من در مکه زنی گرفتهام و چنین صلاح دیدم که از بیم آنچه بر مردم بیم دارم چهار رکعت نماز بگزارم
دیگر آن که در طایف مالی دارم و شاید خواستم آنجا بروم و پس از این دوره در آنجااقامت کنم
عبدالرحمن بن عوف گفت : این چیزی نیست که بتواند برای تو عذری باشد
این که گفتی در آنجا زن گرفتهام , [در پاسخ میگویم :] زن تو در مدینه است
هرگاه بخواهی او رابا خود از این شهر بیرون میبری و هرگاه بخواهی او را با خود بدانجا باز میگردانی , تودر همان جا سکونت داری که مسکنت در آنجاست
این که گفتی :
در طایف مالی دارم این هم کافی نیست , چرا که میان تو و طایف سه شب فاصله است و تو از مردمان طایف نیستی
این هم که گفتی کسانی از مردم یمن که حج گزاردهاند چون برگردند میگویند:این پیشوایتان عثمان است که مقیم است و دو رکعت نماز میگزارد, این هم دلیل نیست ,چرا که در دوران آغازین اسلام و در هنگامی که بر پیامبر وحی نازل میشد و اسلام درمیان مردم اندک بود [چنین نماز میخواند], سپس ابوبکر نیز به همین شیوه و آنگاه عمرهم به همین ترتیب [نماز میگزارد] تا هنگامی که اسلام پایدار شد
اما عمر با همین وجود تا پایان عمر همان دو رکعت نماز میخواند
عثمان در پاسخ گفت :این راءیی است که خود بر آن شدهام[۱۲۱]
در انساب الاشراف آمده است : محمد بن سعد به نقل از واقدی , از محمد بن عبداللّه , از زهری , از سالم بن عبداللّه , از پدرش برایم نقل حدیث کرد و گفت : با رسول خدا(ص ) و با ابوبکر و عمر ونیز با عثمان در دوره آغازین خلافتش , در منی دو رکعت نماز گزاردم
اما پس از چندی عثمان نماز را چهار رکعتی برگزار کرد
مردم در این باره دادسخن دادند و انتقاد کردند و از او خواستند از این نظر برگردد, اما او برنگشت[۱۲۲]
طبری در تاریخ خود به نقل از واقدی از عمر بن صالح بن نافع وابسته توءمه آروایت میکند که گفت : از ابن عباس شنیدم که میگوید: نخستین چیزی که مردم آشکارادرباره عثمان و در نکوهش او برزبان آوردند این بود که او در دورهای از زمامداری خوددر منی دو رکعت نماز میگزارد, اما چون سال ششم فرارسید نماز را کامل خواند
تنی چند از اصحاب پیامبر(ص ) در این کار بر او خرده گرفتند و کسانی هم که قصد نکوهش اوداشتند آشکارا در میان مردم از این مساءله سخن گفتند, تا آن که علی (ع ) به همراه تنی چند به حضور او رسید و گفت : به خداوند سوگند, نه چیزی تازه پیش آمده و نه دورهای کهنه شده است
تو خود به یاد داری که پیامبر(ص ) سپس ابوبکر و سپس عمر دو رکعت نماز میخواندند و تو خود نیز در دورهای از آغاز زمامداری ات چنین میکردی
اینک نمیدانم چرا به همان شیوه پیشین خویش باز نمیگردی ؟ گفت : این راءیی است که خود بر آن شدهام[۱۲۳]
اعطای فدک و خمس افریقا از سوی خلیفه به مروان بن حکم
ابن قتیبه در کتاب المعارف [۱۲۴]
و بلاذری در انساب الاشراف[۱۲۵]
واگذاری فدک به مروان را یکی از انتقادهایی شمردهاند که به خلیفه وارد شده است
مسلمانان این اقدام تازه عثمان را مخالف عمل دو خلیفه پیشین و نیز مخالف ادله میدانستند, چرا که اگر فدک , چونان که ابوبکر ادعا داشت , از اموال عمومی مسلمانان بود چرا میبایست عثمان آن را فقط به مروان واگذارد؟ و اگر هم , آن سان که فاطمه (س ) در خطبه خوداستدلال کرد, ارث خاندان پیامبر(ص ) بود چرا میبایست فرزندان زهرا(ع ) را از آن بی بهره بدارد؟ در مورد خمس درآمد افریقا نیز همین سخن هست و میتوان پرسید: واگذاری این خمس به مروان چه دلیلی داشته است ؟ هردوی این اعتراضها چهرهای دینی دارد, زیرامی بینیم مردم بر عثمان و کارگزاران او چنین خرده میگرفتند که افکار و اصولی تازه برساخته و افکار و اصولی دیگر راوانهادهاند و این کاری است که نه در شریعت پیامبر(ص ) بنیاد نهاده شده است و نه درسیره دو خلیفه پیشین آنچه گذشت برخی از رویدادهای تاریخ بود و هدف ما از یادآور شدن آنها نیز این است که رویی دیگر از این رخدادها برای خواننده روشن شود و خواننده دریابد که اینهانمونههایی از انتقادهای مسلمانان به خلیفه است که در دل خود نوعی اعتراض و انگیزه دینی داشته است
هر کس در مواضع صحابه در برابر سیاست و رویکردهای تازه عثمان بنگردخواهد دید که آنان نیز از خلافت او نگران و ناراضی بودند و بر او انتقاد داشتند
اینک نمونههایی از این مواضع را برمی رسیم :
موضع گیریهای صحابه در برابر سیاست عثمان و بدعتهایش
طلحه بن عبداللّه
بلاذری آورده است که طلحه به عثمان گفت : تو بدعتهایی نو برساختهای که مردم آنها را درگذشته ندیدهاند[۱۲۶]
ثقفی در تاریخ خود و ابن اعثم در فتوح خویش چنین میآورند: طلحه به سراغ عثمان رفت و به او گفت : مردم بر ضد تو گرد آمدهاند و بدعتهایی را که تو برساختهای ودرگذشته آنها راندیدهاند و به یاد نمیآورند, خوش نمیدارند
اکنون اگر بر راه آیی همین برایت بهتر است و اگر خودداری کنی هیچ کس بیش از تو در دنیا و آخرت زیانش را نخواهد دید[۱۲۷]
روایت شده است که طلحه به مالک بن اوس گفت : ای مالک , من عثمان رااندرزدادم و او اندرزم را نپذیرفت
او بدعتهایی برساخت و کارهایی کرد و هیچ راهی نیافت جز این که آنها را تغییر دهد[۱۲۸]
زبیر بن عوام
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است : زبیر به مردم گفت : او را بکشید که دین شما را عوض کرده است
به زبیر گفتند: پسر تو هم اکنون بر در خانه او نگهبانی میدهد و از او دفاع میکند
گفت : بدم نمیآید که عثمان کشته شود, هرچند در آغاز فرزند مرابکشند[۱۲۹]
عبداللّه بن مسعود
در انساب الاشراف[۱۳۰]
آمده است عبداللّه بن مسعود هنگامی که کلیدهای بیت المال را نزد ولید بن عقبه انداخت گفت : هر کس آیین الهی را تغییر دهد خداوند وضع اورا عوض کند و هر که برگردد خداوند بر او خشم آورد
اینک جز این نمیبینم که آن بزرگتر شما آیین را تغییر داده و برگشته است آیا سعد بن ابی وقاص را برکنار میکند وولید بن عقبه را به کار میگمارد؟ ابن مسعود پیوسته این سخن را بر زبان داشت , درستترین سخن کتاب خدا,بهترین راهنمایی , راهنمایی محمد, و بدترین چیزها نوساخته هاست و هر نوساخته دردین بدعت است , هر بدعت گمراهی و هر گمراهی در دوزخ [۱۳۱]
عمار بن یاسر
مورخان آوردهاند که عمار بن یاسر در نبرد صفین خطبه ایراد کرد و در خطبه خویش چنین گفت : ای بندگان خدا, همراه من به پیکار مردمانی برخیزید که به ادعای خود خونخواه کسی هستند که بر خویش ستم کرده و بر شیوهای جز آنچه خداوند درکتاب خود فرو فرستاده بر بندگان حکومت رانده است
کسانی او را کشتند که درستکار,مخالف ستم , و امر کننده به نکوییها بودند
اما اینها که اگر دنیایشان درست باشد هیچ غم ندارند, هر چند همه این دین از میان رود, گفتند: چرا او را کشتید؟ ما نیز گفتیم : برای بدعت او[۱۳۲]در کتاب وقعه صفین گفت و گویی که میان عمار و عمرو بن عاص صورت پذیرفته آمده و در این گفت و گو بود که عمرو پرسید: چرا او را کشتید؟ عمار در پاسخ گفت : او میخواست دین ما را دیگرگون کند و ما او را کشتیم عمرو گفت : هان ای مردم ! آیا نمیشنوید؟ او به قتل عثمان اعتراف کرده است ! عمار گفت : فرعون نیز پیش از تو چنین سخن بر زبان آورد, آنگاه که گفت : آیانمی شنوید؟[۱۳۳]
عمرو بن عاص
عمرو بن عاص به رغم آن که پس از کشته شدن عثمان به خونخواهی او ازمردمان یاری میطلبید, خود از انتقاد کنندگان بر عثمان بود
از او نقل شده است که چون عثمان عمار را زد گفت : این منبر پیامبر شماست
این جامه اوست و این موی اوست که هنوز ازمیان نرفته , اما شما آیین او را دیگرگون کرده و برگشتهاید
عثمان از این سخن خشمگین شد تا جایی که نمیدانست چه میگوید[۱۳۴]
سعد بن ابی وقاص
ابن قتیبه سخن سعد بن ابی وقاص را درباره انگیزههای قتل عثمان نقل کرده است ,که گفت : ما از دست زدن به هر اقدامی [در دفاع از او] خودداری ورزیدیم
در حالی که اگر میخواستیم آسیب را از او دور میکردیم
اما او دیگرگون شد و دیگرگون کرد وخوبی کرد و بدی کرد
اینک اگر ما کار درستی کردهایم که درست بوده است و اگر کاری ناروا کردهایم از خداوند آمرزش میطلبیم[۱۳۵]
هاشم مرقال
او به جوانی شامی گفت : تو رابا پسر عفان چه کار؟ اصحاب محمد و فرزندان اصحاب محمد و قاریان قران او را کشتند, آن هنگام که آن بدعتها برساخت و با حکم کتاب مخالفت ورزید
اصحاب محمد خود اهل دیانت و از تو و دوستان تو به چاره اندیشی در کارهای مسلمانان سزاوارترند و گمان ندارم که کار این امت و این دیانت سرسوزنی هم به تو ربطی یابد[۱۳۶]
مالک اشتر
در نامهای از مالک اشتر به عثمان آمده است : از مالک بن اشتر, به خلیفه گرفتارخطاکار که از سنت نبوی کناره گرفته , و حکم قرآن را پشت سر افکنده است ...[۱۳۷]
همچنین از مالک نقل شده که درباره عثمان گفت : عثمان تغییر داد وبرگشت[۱۳۸]
عایشه
این گفته عایشه پس از رفتار ناشایست عثمان با عمار مشهور است که گفت : چه زود سنت پیامبرتان را وانهادید
در حالی که این موی و این کفش اوست که هنوز کهنه نشده است[۱۳۹]
این نیز مشهور است که چون گروهی از عراقیان به مدینه آمدند [عایشه در همراهی آنان و] به خلیفه گفت : سنت رسول خدا(ص ) صاحب این کفش را واگذاشتی ![۱۴۰]
ابوالفداء میگوید: عایشه به همراه دیگر مخالفان عثمان را مینکوهیداو پیراهن رسول خدا(ص ) را بیرون میآورد و میگفت : این موی و این جامه اوست که کهنه نشده ,در حالی که دین او کهنه شده است[۱۴۱]در روایت ابن ابی الحدید هم آمده است که گفت : این جامه رسول خداست که هنوز فرسوده نشده در حالی که عثمان دین او را کهنه کرده است[۱۴۲]عایشه نخستین کسی بود که عثمان را نعثل[۱۴۳]نامید و به کشتن او فرمان داد [۱۴۴]
محمد بن ابی بکر
ابن سعد, ابن عساکر, ابن کثیر, بلاذری و کسانی دیگر روایت کردهاند که محمد بن ابی بکر به عثمان گفت : ای نعثل , تو بر کدام آیینی ؟ گفت : بر آیین اسلام
نعثل هم نیستم
بلکه امیر مؤمنانم
گفت : کتاب خدا را تغییر دادهای ! گفت : کتاب خدا میان من و شماست
محمد بن ابی بکر پیش رفت و ریش عثمان را در دست گرفت و گفت : در روزرستاخیز از ما نمیپذیرند که بگوییم : پروردگارا, ما از بزرگان و پیشوایان خود فرمان بردیم و ما را گمراه کردند
آنگاه عثمان را با دست درون اتاق تا میان سرای کشید, در حالی که وی میگفت :پسر برادر! پدر تو اهل آن نبود که ریش مرا بگیرد[۱۴۵]
کعب بن عبده
هنگامی که عثمان ادعا کرد بیش از کعب به قرآن آگاه است کعب به او گفت : ای عثمان , کتاب خدا از آن کسی است که این کتاب بدو رسیده و وی آن را خوانده است
ماتو را در قرائت آن با خود شریک کردیم اما هرگاه آن که قرآن میخواند بدانچه در این کتاب است عمل نکند این کتاب , خود دلیلی بر ضد اوست[۱۴۶]
ابوذر غفاری
از ابوذر نقل شده است که گفت : به خداوند سوگند, رخدادهایی نو پدید آمده که هیچ آنها را نمیشناسم و به خداوند سوگند, نه در کتاب خداست و نه در سنت پیامبر او
به خداوند سوگند, حقی را میبینم که خاموش میشود, باطلی را که زنده میشود,راستگویی را که به دروغگویی متهم میشود
خودخواهی و خودمحوریی را که هیچ تقوایی مانع آن نیست و درستکاری را که او را واگذاشته و دیگرانی را به جای او مقدم داشتهاند[۱۴۷]
یک بار عبدالرحمن به عثمان گفت : آنچه را درباره تو دروغ میپنداشتیم اینک راست یافتیم[۱۴۸]
این سخن او اشارهای است به خبر دادن پیشین امام علی (ع ) که درروز شورا فرموده بود: من بدرستی میدانم که آنان عثمان را حکومت خواهند دادوبدعتها و نوآوریها رخ خواهد داداگر بماند تو را یادآور خواهم شد و اگر کشته شود یابمیرد بنی امیه آن را پس از او در میان خود دست به دست خواهند کرد و اگر من زنده باشم مرا در همان جایی خواهی دید که اینک خوش نمیدارند[۱۴۹]
او همچنین به علی (ع ) گفت : اگر میخواهی شمشیر خویش بردار و من نیز شمشیرخود برمی دارم او با آن پیمان که به من سپرده مخالفت ورزیده است[۱۵۰]نتیجه گیری از آنچه گذشت بخوبی روشن میشود که صحابه از عثمان و از رفتار او ناخشنودبودند و دیدگاهی مخالف با دیدگاههای نظری و فقهی او داشتند
از همین روی او را به بدعتگذاری و نوآوری در دین متهم کردند, و گفتند: کارهایی به نام دین انجام داده که نه در کتاب خدا هست , نه در سنت پیامبر(ص ) و نه در شیوه دو خلیفه پیشین
این در حالی است که صحابه اهل فقاهت و آشنا با زبان دین بودند و بیش از هرکس دیگر با اصطلاحات مکتب و نصوص دینی و آنچه در شریعت نقل شده آشنایی داشتند
دو واژه بدعت و احداث و نوآوری که در سخن صحابه وجود دارد بر ایجادچیزی دلالت میکند که پیشتر نبوده و کسی در آیین محمدی از آن سراغ نداشته است
این تعبیر صحابه که او چیزهایی آورده که در کتاب خدا و سنت پیامبر نیست هم چنین معنایی دارداین در حالی است که قاعدتا کارهایی از قبیل توزیع ناعادلانه ثروت از سوی عثمان , مقدم داشتن نزدیکان و خویشاوندان و رفتارهای خطایی از این دست بدعت واحداث نامیده نمیشود, بلکه حداکثر میتوان آنها را مخالفت , عدم پایبندی دینی ,روی برتافتن از سیره و یا چیزی دیگر در همین سطح نامید
اما با این همه در سخن صحابه دو واژه بدعت و احداث آمده است و بر این پایه میتوان گفت : اگر اطلاق بدعت و احداث بر چنان کارها و رفتارهایی صحیح باشد, به اولویت , این واژه میبایست دیدگاههای تازه عثمان و نظریههای فقهی نوخاسته او ازقبیل تمام خواندن نماز در منی , پیش انداختن خطبه بر نماز در نماز عید و دیگردیدگاههای فقها را که پیش از این در نزد صحابه شناخته شده نبوده و حتی در رفتار خوداو هم از آن نشانی وجود نداشته است نیز دربرگیرد
درشتی سخن صحابه در متهم کردن عثمان به بدعت و احداث و نوپردازی در دین و سپس گشودن درهای فتنه در برابر او و سرانجام قتل او بی هیچ تردیدی بر این دلالت دارد که افکار عمومی اجتهادهای وی را نپذیرفته و به ضرورت برکناری او رسیده بود وآن هنگام که تسلیم اراده امت نشد و با این سخن که جامهای را که خداوند بر تنم پوشانده است درنمی آورم از کناره گیری خودداری ورزید, همین امت قتل او را روا دیدو چنین یافت که خون خلیفه برایش حلال است و خطابهای قرآنی نهی کننده از قتل متوجه آنان نیست , آنگاه که میگوید: کسی را که خدا کشتنش را حرام کرده است مگربه حق مکشید[۱۵۱]
, هر کس دیگری را نه به قصاص قتل کسی یا به ارتکاب فسادی بر روی زمین بکشد, چنان است که همه مردم را کشته است[۱۵۲]
, و هر کس مؤمنی رابه عمد بکشد کیفر او جهنم است که همواره در آن خواهد بود و خداوند بر او خشم گیردو لعنتش کند و برایش عذابی بزرگ آماده سازد[۱۵۳]
مردم از این هم پیش تر رفتند و به رغم آن که میدانستند پیامبر(ص ) بر دفن مردگان مسلمان و غسل دادن و کفن کردن و نماز خواندن بر آنها و نیز بر این تاءکید فرموده که حرمت مرده به سان حرمت زنده است , بر دفن نکردن او اصرار داشتند و حتی یکی گفت : نه به خدا, او را در بقیع پیامبر خدا دفن نکنید
در برابر این همه جز این نمیتوانیم بگوییم که یا همه صحابه از راه درستی روی برتافته و در آنچه وظیفه داشتهاند کوتاهی کردهاند, چرا که از عمل کردن به فرمان قرآن وسفارش پیامبر اکرم (ص ) خودداری ورزیدهاند, و یا آن که خلیفه از راه درست فاصله گرفته و از آنچه راءی جماعت بوده بیرون رفته است هیچ فرض سومی هم امکان ندارد
اگر بپذیریم که صحابه عادلند و هرگز بر خطا همراءی نمیشوند لازم میآید فرض دوم از دو فرض پیشگفته را قبول کنیم , بویژه آن هنگام که میان مخالفان خلیفه و شیوه اوکسانی رامی بینیم که آنها را در ردیف عشره مبشره دانستهاند, کسانی چون سعد بن ابی وقاص , طلحه , زبیر و دیگر صحابیان بزرگی همانند ابن مسعود, ابوذر و عمار که درباره عظمت و منزلت و والایی آنان احادیثی صریح رسیده است اگر هم بگوییم ساحت خلیفه از آنچه بر او بستهاند پاک بوده است باید از آن سوی فسق و تباهی صحابه رابپذیریم
اما اهل تحقیق آن را بر میتابند, چه , معقول تر آن است که یک فرد, با علم به این که معصوم هم نیست , خطاکار دانسته شود, نه آن که به متهم کردن بسیاری از صحابه به فسق و گمراهی حکم شود, چنین اتهامی از منطق و وجدان به دور است , بویژه آن که در میان اینان کسانی همانند ابوذر و عمار نیز هستند که به بهشت مژده داده شدهاند و درباره آنها روایاتی حاکی از آن که با حق و بر حق هستند رسیده است
در تاریخ طبری (حوادث سال ۳۴) آمده است : چون سال سی و چهار فرا رسید اصحاب رسول خدا(ص ) برای یکدیگر نامه نوشتند که برخیزید و فرا آیید که اگر جهاد میخواهید نزد ما جهاد برپاست
مردم بر عثمان شوریدند وزشتترین آنچه میتوان بر سر کسی آورد بر سر او آوردند, در حالی که اصحاب رسول خدا(ص ) میدیدند و میشنیدند و در میان آنان کسی نبود که مردمان را نهی و از خلیفه دفاع کند, مگر تنی چند چونان زید بن ثابت (که عثمان صحابه را بر قرائت او همنواخت کرد), ابواسید ساعدی , کعب بن مالک و حسان بن ثابت
پس مردم گرد هم آمدند و با علی بن ابی طالب (ع ) سخن گفتند
علی (ع ) نیز نزد عثمان رفت و به او فرمود: مردم پشت سرمنند ودرباره تو با من سخن گفتهاند
به خداوند سوگند نمیدانم با تو چه بگویم : نه چیزی میدانم که تو از آن ناآگاهی و نه میتوانم تو را به چیزی رهنمون شوم که خود از آن آگاهی ... الخ
از آنچه گذشت این نیز روشن میشود که مخالفان عثمان از مردم بودند و خواستارجهاد بر ضد او, و بر همین اساس هم به یکدیگر در این باره نامه نوشتند
نه آن که شماری اندک باشند که چونان که برخی مدعی اند از مصر و بصره و کوفه آمده باشند
حتی اگر فرض کنیم که چنین نیز بوده است , باز آیا باور کردنی و پذیرفتنی است که همه صحابه با آن که میدانند این مردم برای رویارویی با خلیفه آمدهاند و اینک جان خلیفه درخطر است سکوت گزینند و هیچ کدام از آنها نهیی نکند یا به دفاع برنخیزد؟ آیا پذیرفتن این سکوت , اگر دلیلی برایش نباشد, به معنای خوار شمردن صحابیانی نیست که در کنار رسول خدا(ص ) و در جنگهای آن حضرت بر ضد کافران خوش از آزمون درآمدند؟ چگونه صحابه با آن همه مواضع درخشان و آن همه پایداری و دلاوری درجنگهای تاریخ اسلام , از چنین شماری اندک میترسند؟ باید پذیرفت که در ورای واگذاشتن یاری خلیفه مساءلهای دیگر نهفته است و آن این که خلیفه عمل به کتاب خدا, سنت پیامبر(ص ) و شیوه دو خلیفه پیشین را رها کرده بود واین بر صحابه گران میآمد
عثمان و توجیه تغییر سیاست در شش ساله اخیر خلافت
هر کس بیطرفانه در سیره و سیاست خلیفه عثمان بنگرد به همان نتیجهای خواهدرسید که ما رسیدیم و آن این که خلیفه بویژه در شش ساله اخیر خلافت خود کم کم میدید مردم او را کم میشمرند و آن منزلت و جایگاهی که به خلیفه اول و دوم می دادندبه او نمیدهند وتنها از این دیدگاه به او مینگرند که فردی است پیرو شیوه دو خلیفه پیشین و لزوما باید راهی را طی کند که آنان در پیش گرفته بودند و کاری بکند که آنان میکردندخلیفه خود نیز در آغاز خلافت خویش از محدثان خواسته بود تنها از آنچه دوخلیفه پیشین میکردند حدیث بیاورند, چه , این از جمله بندهای پیمانی بود که ابن عوف در مساءله شوری از او گرفته بود
اما اینک پس از گذشت شش سال از خلافت , خلیفه بتدریج از خود میپرسید:چگونه است که عمر حق دارد به واسطه مصلحتی که در کار میبیند تشریع کند یا ازچیزی نهی کند آن سان که در نماز تراویح و متعه زنان کرد اما من چنین حقی ندارم ؟ چگونه است که مردم اجتهاد و سیره عمر را میپذیرند اما سیره مرا نمیپذیرند؟ آنها چه چیزی داشتند که من از آن برخوردار نیستم ؟ چرا باید پیرو سیاست و شیوه و اجتهاد دو خلیفه پیشین باشم و حق ندارم خودبرخی از بنیادهای تازه درافکنم ؟ آیا آنها در دیرینه مسلمانی و آگاهی و هشیاری به کارها و در جایگاه و آبرو نزدرسول خدا(ص ) از من پیشتر و برتر بودند؟ یا ثروتی که در راه دین خرج کردند از آنچه من دادم افزونتر بود و مواضعی که درباره دین داشتند از مواضع من درخشانتر بود؟ اگر آن دو پیوند خویشاوندی با پیامبر(ص ) ایجاد کرده , دختری به او دادهاند این عثمان است که به دو واسطه با پیامبر نسبت دارد و دو دختر از او ستانده و اینک ذوالنورین است
بعد از این همه چگونه است که او باید فقط پیرو شیوه خلیفگان پیشین باشد وشخصیتی مستقل نداشته باشد؟ عثمان خود بر این نکته تاءکید ورزیده بود که به دلیل نزدیکی به بنی امیه , بیش ازعمر یاور و طرفدار دارد و از او توانمندتر است
او در برابر کسانی که به اعتراض آمده بودند گفته بود: به خداوند سوگند, شما چیزی را بر من خرده گرفتهاید که از ابن خطاب همانند آن را پذیرفته بودید
اما او شما را به دست و لگد و زبان خویش فرو کوبید و شمانیز در برابر او گردن نهادید و آنچه دوست داشتید یا نداشتید پذیرفتید
اما من در برابرشما نرمش نشان دادم , فروتنی کردم و دست و زبان به آزارتان نگشودم و شما بر من جراءت و جسارت یافتید
به خداوند سوگند, بدانید که من از او توانمندترم , یاران وطرفدارانی افزونتر دارم و پشتوانهام قویتر است و اگر بگویم به یاری ام فرا آیید همه گردآیند
برای هر یک از شما هماورد آماده ساختهام و شماری افزونتر از آنچه دارید گردآوردهام و اینک زمان جنگ و دندان نشان دادن به شما فرا رسیده است
مرا به خویی واداشته که هرگز آن را نکو نمیدانستهام و به سخنی کشاندهاید که هیچ بر زبان نیاوردهام[۱۵۴]
آری , چنین پرسشهایی در ذهن خلیفه وجود داشت , چرا که میدید مردم از عمردر هر کاری فرمان بردهاند و شیوه دو خلیفه پیشین را گردن نهاده و پسندیده وپذیرفتهاند
اینک چرا باید کارهای او را نپذیرند, به گماشتن کارگزاران از سوی او انتقادکنند و هر چه را او انجام میدهد بدعت و نوساخته قلمداد کنند, با آن که اومسجدالحرام[۱۵۵] و مسجدالنبی را گسترش داده است[۱۵۶]
, در آنجا مهمانپذیرساخته[۱۵۷]
, به دریافتی مردم از بیت المال افزوده است[۱۵۸]
, از درآمدهای مازاد درهر ماه به هر بردهای در کوفه سه دینار داده است تا از آن برای گشایش در زندگی خویش بهره برند, بی آن که صاحبانشان از جیره آنان بدین مقدار بکاهند[۱۵۹]
, و سرانجام خلیفه کارهای فراوانی از این دست انجام داده که مردم از آن بهره مند میشوند
در تاریخ طبری و دیگر کتب آمده است که وی به کسانی که خانه هایشان درتوسعه مسجدالحرام خراب شده بود و بهای آن را نمیپذیرفتند گفت : آیا میدانید که هیچ چیزجز حلم و بردباری ام شما را در برابر من جراءت و جسارت نداده است ؟ عمر همین کار راکرد, اما هیچ بر سر او فریاد نکشیدید[۱۶۰]
! مردم , در برابر این اقدامهای عثمان , نه فقط تردید داشتند و کارهای او رانمی پذیرفتند, بلکه او را به تغییر دادن سنت رسول خدا(ص ) نیز متهم میکردند
آمده است که چون قصد توسعه مسجدالنبی را داشت مردم گفتند: مسجد رسول خدا(ص ) راتوسعه و سنت او را تغییر میدهد[۱۶۱]
بدین سان , خلیفه حالت روانی بحرانیی داشت , چه , از یک سوی اعتراضهای مردمی را میشنید که تا همین دیروز در برابر سیاست عمر سکوت داشتند و حتی فراتراز این , شیوه و سیاست عمر را پذیرفته و آن را به رغم این که در برخی موارد از سیاست و تشریع عثمان جسارت آمیزتر و دشوارتر بود,پایه و چهارچوب حرکتهای آینده میدانستند
از آن سوی هم نمیتوانست از شیوه دو خلیفه پیشین پا فراتر نهد, چرا که درروز شوری ابن عوف و مسلمانان از او پیمان ستانده بودند به شیوه و سیاست دو خلیفه پیشین ادامه دهد و در همان راه پیش رود
اما او امروز از نظر روحی نمیتوانست به این تعهد عمل کند, چرا که اعتراض پشت اعتراض بر کارهای او وارد میشد
از همین روی , خلیفه در شش سال باقیمانده از خلافت خویش کوشید سیاست پیشین را تغییر دهد و خود شیوهای تازه و معین در پیش گیرد
او بتدریج در کنار روی آوردن به سیاست خشونت و سختگیری به طرح آرا و دیدگاههایی پرداخت که با شیوه دو خلیفه پیشین و نیز با سنت پیامبر خدا(ص ) مخالف بود
او عقیده داشت طرح این نظریههای نوساخته مردم را از پرداختن به ذکر بدتدبیری خلیفه و این که نزدیکانش را به کارهای حکومتی میگمارد و حکومت و ثروت را به آنان اختصاص میدهد باز خواهدداشت , از نقد اجتهادهای خلیفه رویگردان خواهد کرد و سرانجام , خلیفه دست کم به پایگاه و مقبولیتی نزد ساده اندیشان و عامه مردم دست خواهد یافت , چرا که او در این سیاست تازه جانب تقدس و زهد را گرفت و بر همین پایه آیینها و نظریههایی بر ساخت که ویژگی عمومی اش افزودن بر تکلیف دینی بود, برای نمونه , نماز چهار رکعتی درمنی , اذان سوم در روز جمعه , و وضو باشستن اعضای مسح دربردارنده زیادتی بر حدمعمول تکلیف هستند و این در حالی است که عموم مردم از این زیادت استقبال میکنند, چرا که میپندارند این زیادت بر تقدس کار خواهد افزود, بویژه هنگامی که برای پشتیبانی این تغییرهای تازه استحسانهایی هم در کار باشد که ظاهرش نزد عقلاپذیرفته است
یک مسلمان معمولی آن اندازه که به جنبههای استحسانی مساءله مینگرد به جنبههای اصولی و مشروعیت آن در کتاب و سنت نمینگرد
از دیدگاه چنین مسلمانی اگر وضو پاکیزگی است این پاکیزگی با شستن بیشتر تحقق مییابد تا با مسح از همین روی نیز گفتهاند: شستن , مسح است و چیزی اضافه بر آن این که عثمان به رغم آن که میداند رسول خدا(ص ) و خلیفگان پیشین نماز را درمنی دو رکعتی خواندهاند و او خود هم در دوره آغازین خلافتش چنین کرده است , نمازرا چهار رکعتی برگزار میکند و در توجیهش نیز میگوید: این راءیی است که خود بر آن شدهام[۱۶۲]
, این اشارهای است به آن که وی میخواهد رویکردی تازه با ویژگیهای خود در فقاهت اسلامی پایه گذارد
با همین توجیه است که وی به اجتهاد در برابر نص دست میزند و کارهایی میکند که میداند رسول خدا(ص ) و خلیفگان نخستین خلاف آن را انجام دادهاند
اینها نمونههایی از نوساختههای عثمان بود که با سنت پیامبر خدا(ص ) و سیره شیخین مخالفت داشت و او آنها را با این اعتقاد انجام داده که خواهد توانست از وضعیت موجود و از اعتراض مردم نجاتش دهد
اما همین نوساختهها برعکس به قتل وی انجامید و مهمترین انگیزه قتل او شد
این که به هنگام محاصره خانه خلیفه از سوی اعتراض کنندگان نائله همسر خلیفه به مردم میگفت : او را بکشید یا واگذارید, او همه شب را زنده میداشت و قرآن را گردمی آورد[۱۶۳]
, یا این که گفت : او سرتاسر شب را به یک رکعت با تلاوت قرآن زنده می دارد, خود تاءکیدی است بر این که کار شورشیان جنبهای دینی داشت و آن تشکیک در صلاحیت خلیفه برای اداره امت مسلمان بود
نائله نیز این سخن را بدان دلیل گفت که این تردید مسلمانان معترض را از میان بردارد
او بر این تاءکید داشت که خلیفه همه شب را به یک رکعت با تلاوت قرآن زنده میدارد
تاءکید عثمان بر وضوی خود
اینک نوبت آن رسیده است که نقش برجسته عثمان را در وضوی جدید مورد بررسی قرار دهیم
روایتهایی فراوان درباره وضو از عثمان رسیده که وی آنها را از رسول خدا(ص ) نقل کرده و در همه آنها اشارهای است به استوارسازی شیوه تازه وضو
به نمونههایی از این احادیث مینگریم : ۱ از حمران بن اءبان وابسته عثمان رسیده است که عثمان وضو گرفت , مضمضه و استنشاق کرد و صورت و دستان خویش را سه بار شست و سر و پای خود را سه بارمسح کشید, سپس گفت : هر کس چنین وضو گیرد و سپس دو رکعت نماز بگزارد, درحالی که در نماز با خود سخن نمیگوید, خداوند همه گناهان گذشته او راببخشاید[۱۶۴]
۲ بخاری در صحیح خود پس از آوردن حدیث فوق و یاد کردن این که سه بارمسح کشید این سخن خلیفه را میآورد که گفت : دیدم که پیامبر خدا(ص ) نیز چنین وضومی گرفت
همچنین گفت : هر کس مانند من وضو بگیرد و آنگاه دو رکعت نماز بگزارد ودر این نماز با خود سخن نگوید, خداوند همه گناهان گذشته او را ببخشاید[۱۶۵]
۳ ابو داوود, بیهقی و نسائی در سنن خود از حمران نقل کردهاند که گفت : دیدم عثمان بن عفان را که وضو گرفت : او سه بار آب روی دستانش ریخت و آنها را شست
سپس مضمضه و استنشاق کرد
سپس روی خود را سه بار شست
آنگاه دست راستش را سه بار تا آرنج شست
سپس دست چپش به همین ترتیب
پس از آن سر خود را مسح کشید
سپس پای راستش را سه بار شست و آنگاه نیز پای چپش را به همین ترتیب
سپس گفت : دیدم که پیامبر خدا(ص ) همانند[۱۶۶]
این وضوی من وضو ساخت
آنگاه افزود: هر کس چنین[۱۶۷]
وضویی بگیرد و پس از آن دو رکعت نماز گزارد, در حالی که در نماز با خود سخن نمیگوید, خداوند همه گناهان گذشته او را ببخشاید[۱۶۸]
۴ در روایتی دیگر است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) وضویی همانند این وضوی من گرفت , سپس گفت : هر کس چنین وضو بگیرد و آنگاه دو رکعت نماز گزارد, در حالی که در این نماز با خود سخن نمیگوید و به چیزی نمیاندیشد خداوند همه گناهان گذشته اورا ببخشاید[۱۶۹]
۵ در سنن بیهقی آمده است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) چنان وضو گرفت که اکنون شما دیدید من وضو گرفتم[۱۷۰]
۶ مسلم ودار قطنی به سند خود از عطاء بن یزید, از حمران روایت کردهاند که گفت : روزی عثمان آب وضو خواست و وضو گرفت
او دستان خود را سه بار شست وسپس دست چپ خویش را نیز همین گونه شست
متن فوق عبارت دار قطنی است اما در روایت مسلم و بیهقی این عبارت نیز وجوددارد که سپس سر خویش را مسح کشیده , آنگاه پای راست خود را سه بار تا برآمدگی پشت پا شست و سپس پای چپ خود را نیز سه بار به همین ترتیب[۱۷۱]
سپس گفت : دیدم سول خدا(ص ) وضویی بمانند این وضوی من گرفت
سپس رسول خدا(ص ) فرمود: هر کس همانند این وضویم وضو بگیرد و سپس برخیزد و دورکعت نماز گزارد, در حالی که در این نماز در اندیشه چیز دیگر نیست , خداوند همه گناهان گذشته او را ببخشاید[۱۷۲]
۷ پیش از این آوردیم که به روایت مسلم عثمان درباره وضوی مردم که با وضوی او مخالف بود سخنی داشت و پس از آن گفت : البته من دیدم که پیامبر خدا(ص ) هماننداین وضوی من وضو ساخت سپس فرمود: هر کس چنین وضو بگیرد خداوند همه گناهان گذشته او را ببخشاید و نماز و گام برداشتنش به سوی مسجد نافله باشد[۱۷۳]
در روایتهای گذشته نکاتی چند وجود دارد که میتوان از آنها در تاءیید برداشتی که ما مطرح کردیم بهره جست , و آن این که خلیفه قصد داشت در چهارچوب طرح کلی فقهی خویش مکتب و شیوهای نو در وضو پایه گذاری کند, برخی از آن نکات عبارتنداز: یک : این که عثمان میگوید: دیدم رسول خدا(ص ) وضویی به سان این وضوی من آیا همانند این وضوی من گرفت و این که چنین عبارتی در چند حدیث تکرار شده خودگواهی است بر این که خلیفه وضویی نو برساخت و عمل خود را میزان و معیار وضومعرفی کرد و چون مردم وضوی او را دیدند گفت : دیدم که رسول خدا(ص ) همانند این وضوی من وضو ساخت , و البته نگفت : همان گونه وضو گرفتم که دیدم رسول خدا(ص ) وضو میگیرد
در حالی که اگر یک مساءله عادی در کار بود و توجهی به تشریع تازه نبود خلیفه سخنی از قبیل این سخن اخیر بر زبان میآورد
چنان عبارتی در سخنان خلیفه دربردارنده اشاره پنهانی است به این که خلیفه درپی تاءکید بر شیوه وضوی خود بود و از همین روی نیز شیوه عمل رسول خدا(ص ) را به شیوه عمل خود باز میگرداند
دو: این که خلیفه از زبان پیامبر(ص ) نقل کرد که فرموده است : هر که وضویی به سان یا همانند این وضوی من بگیرد چنین و چنان خواهد بود, خود بدان معناست که پیامبر(ص ) دو شیوه در وضو داشته است
اینک باید پرسید: آیا واقعا پیامبر(ص ) به دوشیوه وضو ساخته است , و چرا او بر این تاءکید دارد که شیوه وضوی با سه بار شستن موجب آمرزش همه گناهان گذشته انسان میشود؟ این در حالی است که میدانیم عبداللّه بن عمر از پیامبر(ص ) روایت کرده است که درباره وضوی با دو بار شستن فرمود: هر که دو بار وضو سازد خداوند دو پاداش به اودهد, و سپس وضوی با سه بار شستن را وصف کرد و آنگاه فرمود: این وضوی من ووضوی پیامبران پیش از من است
معنای این روایت آن است که وضوی با سه بار شستن وظیفه همگان نیست
بلکه تنها به پیامبر اسلام و پیامبران پیش از او اختصاص دارد وشاید هم از ویژگیهای پیامبری و پیامبران باشد
از همین روی , پیدا است که بستگی داشتن آمرزش الهی به وضوی با سه بار شستن جای تاءمل دارد
سه : این که گفت : در آن دو رکعت با خود سخن نگوید و در اندیشه چیزی نباشداحتمالا تلاشی برای پاک و پیراسته داشتن خلیفه است و وی میخواهد از این رهگذرمسلمان مؤمن را بدان وادارد که بی هیچ سخن و بی هیچ اندیشه و بی هیچ تردیدی درمشروعیت شیوه وضوی پیشنهادی خلیفه , آن را بپذیرد و بداند که چنین تعبدی موجب آمرزش گناهان میشود! عثمان , این گونه با هر چه در توان داشت بر وضوی با سه بار شستن که شیوه خوداو بود تاءکید کرد
روایت عبداللّه بن عمرو بن عاص نمونهای از این تلاش را ترسیم میکند: عمرو بن شعیب از پدرش از جدش از پیامبر(ص ) روایت کرده است که پس از انجام وضویی با سه بار شستن فرمود: هر کس بر این بیفزاید یا از این بکاهد بدی و ستم کرده است یا ستم و بدی کرده است[۱۷۴]
در سنن ابن ماجه آمده است : ... بدی یا تجاوز یا ستم کرده است[۱۷۵]
در این روایتها به سان دیگر روایتهای پیشگفته اشارهای است به نقش محدثان وراویان و یاوران خلیفه در تاءکید بر وضوی ویژه او
اکنون جای این پرسش نیز هست که حتی اگر بپذیریم که افزودن بر شستن سوم دروضو ستم یا تجاوز است این که کاستن از این تعداد ستم و تجاوز باشد چه معنایی خواهد داشت ؟ آیا به تواتر از پیامبر(ص ) نرسیده و راویانی چون ابن عباس , عمر, جابر, بریده , ابی رافع و ابن فاکه روایت نکردهاند که آن حضرت با یک بار شستن اعضا وضو گرفت ؟ آیا ابو هریره , جابر, عبداللّه بن زید, ابن عباس و دیگران روایت نکردهاند که رسول خدا(ص ) با دو بار شستن اعضا وضو گرفت ؟ معنای این روایت ابن عمر به نقل از رسول خدا(ص ) چیست که درباره وضو با یک بار شستن فرمود: این وضوی کسی است که نمازش جز بدان پذیرفته نمیشود و یادرباره وضوی با دوبار شستن فرمود: این وضوی کسی است که پاداش دو چندان داده میشود؟ یا معنای این سخن آن حضرت چیست که بنابر روایتی دیگر فرمود: و هر کس به کمتر از این نیز وضو سازد او را بسنده کند؟ اگر این روایتها صحیح است پس معنای این چیست که در روایت عثمان آمده است : هرکه از این بکاهد بد کرده یا ستم ورزیده است ؟ از سویی میبینیم درباره وضوی با یک بار شستن میفرماید: نماز جز بدان پذیرفته نشود و از سویی درباره وضوی با دو بار شستن میفرماید: دو چندان پاداش داده میشود, و از سویی هم میبینیم عمرو بن شعیب از پدرش , از جدش , از عبداللّه بن عمر و بن عاص , از پیامبر(ص ) روایت میکند که هر کس از این بکاهد بد کرده یا ستم ورزیده است
چگونه میتوان میان این روایتها سازگاری برقرار کرد؟ آیا جز این است که پیامبر خدا(ص ) گاه با دو بار شستن اعضا وضو ساخت و گاه آچونان که در روایت عبداللّه بن زید بن عاصم است با سه بار شستن اعضا وضوساخت ؟ و آیا جز این است که عالمان روایت کردهاند که وضو بدین دو شیوه بی اشکال است ؟ پس چگونه میتوان این احادیث را با حدیثی سازگاری داد که میگوید: هر که بکاهدستم ورزیده است ؟ آیا باید گفت رسول خدا پناه بر خدا ستم ورزیده و تجاوز کرده است ؟ آری , احتمال میدهیم که این احادیث از سوی یاران عثمان برساخته شده است تاآن را تقویت کنند و استوار سازند و مسلمانان را بدان وادارند که این وضو را بی هیچ پرسشی و بی هیچ ابهام و تردیدی , بی کم و کاست و بدون افزودن و کاستن بپذیرند
هر کس در احادیث وضو مطالعه کند بیگمان از خود میپرسد: چرا تنها دراحادیثی که عثمان در آنها وضوی رسول خدا را وصف کرده عبارت یا عباراتی در ذیل آمده و در روایتهایی که دیگر صحابیان درباره وضوی پیامبر(ص ) دارند چنین چیزی نیست ؟ یا چرا در روایتهایی از خود عثمان که در آنها وضو با مسح سر و پا وصف شده چنین عبارتی در ذیل وجود ندارد؟ اگر همه شواهد و قراینی که یادآور شدیم در کنار هم قرار گیرد بر این نکته دلالت خواهد کرد که خلیفه و یاورانش در پی آن بودند که شیوهای نو ساخته و بلکه مکتبی نودر وضو بنیان نهند
نتیجه با توجه به آنچه که گذشت میتوان گفت انگیزههای عثمان برای برساختن شیوه تازه وضو از این قرار بوده است : ۱ او خود را شایسته آن میدانسته که همانند ابوبکر و عمر تشریع و قانونگذاری کنداو با خود میپرسیده است : چگونه عمر حق دارد برای مصلحتی تشریع یا از چیزی منع کند اما من چنین حقی ندارم ؟ ۲ از آنجا که وی پیرو مکتب راءی و اجتهاد بود برای طرح افکار تازه خود و نیزتشریع آنها به عنوان قوانینی تازه برای مسلمانان توجیه کافی در اختیار خویش میدید
اوآنچه را به ادعای خود در رفتار پیامبر(ص ) دیده بود در عمل به اجرا در آورد و همین راسنت شمرد با آن که روایت خود او از این خبر میدهد که وضوی با سه بار شستن اعضااز ویژگیهای پیامبر (ص ) بوده , چرا که فرموده است : این وضوی من و وضوی پیامبرانی است که پیش از من بودهاند
او در جایی وضوی با یک بار شستن را توصیف و آنگاه فرمود: این وضویی است که نماز جز بدان پذیرفته نشود, یک بار نیز درباره وضوی بادو بار شستن فرمود: این وضوی کسی است که دو چندان پاداش داده میشود, و یک بار هم درباره وضوی با سه بار شستن فرمود: این وضوی من و وضوی پیامبران پیش ازمن است
این حدیث اخیر به فرض صحت بدان معناست که وضوی با این شیوه ویژه پیامبران است و تشریعی عمومی برای همه مسلمانان نیست , بلکه وضوی با دو بارشستن است که پاداش دو چندان دارد و میتوان بدان بسنده کرد
اما اینک عثمان درصدد است تا همین وضوی اخیر را عمومی و سنتی نبوی قلمداد کند به گونهای که میبایست مطابق راءی خلیفه بدان اقتدا کرد
۳ معروف است که عثمان نسبت به مسائل دین سختگیر بود و حتی سختگیری اواز مرز نهی شده نیز فراتر میرفت , تا جایی که گفته شده است روزی پنج بار غسل میکرد و هیچ سلامی را بی وضو پاسخ نمیگفت او خود درباره خویش گفته است از آن هنگام که با پیامبر(ص ) بیعت کرده دست به آلت مردانگی خویش نزده است و روایاتی از این دست درباره او روایت شده است
۴ از آن سوی , روشن است این حالت روحی که به فزونی و مبالغه در طهارت وپاکی گرایش دارد, صاحبش را بدان جا میکشاند و آماده آن میسازد که بر شمارشستنها در وضو بیفزاید و شستن اعضای مسح را از آن روی که پاکی بیشتری را برآورده میکند بر مسح کشیدن مقدم بدارد
این حالت , دری از فزون خواهی و زیاده آوری دردین را بر روی شخص میگشاید که بسته شدنش دشوار مینماید
۵ پیشتر بدین اشاره کردیم که شورش بر ضد عثمان انگیزهای دینی در درون خویش داشت و شورشیان از خلیفه میخواستند به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص ) عمل کند
مواضع مخالفان در برابر عثمان نیز حکایت از آن دارد که آنان اساسا در ایمان ودیانت او تردید داشتند و از آن سوی , خلیفه نیز میکوشید ایمان و دیانت خود را برای آنان روشن سازد و موضع خود را در یاری از اسلام به آنان یادآور شود
و از آن جمله یک بار به مردم گفت : شما را به خداوند سوگند آیا میدانید من از مال خود چشمه آب گوارایی برای مسلمانان خریدم و خود همان اندازه از آن بهره بردم که دیگر مسلمانان میبردند؟ گفتند: آری
گفت : پس چه چیز مرا از این بازداشت که از آن بنوشم و با آب دریا افطار کنم ؟ آنگاه افزود: شما را به خداوند سوگند, آیا میدانید من فلان مقدار زمین خریدم و آن را به مسجد [النبی ] افزودم ؟ گفته شد: آری
گفت : آیا سراغ دارید مسلمان دیگری پیش از من از نماز خواندن در همین مسجد منع شده باشد؟ آنگاه افزود: شما رابه خدا سوگند, آیا از من شنیدهاید...؟ خلیفه میخواهد با یادآوری این مسائل برای مسلمانان آنان را به قداست خودتوجه دهد و آتش شورش و انقلاب را از پیرامون خویش دور کند
او در مبالغه در وضو واظهار تقدس بیشتر نیز همین قصد را داشت و میخواست مسلمانان را از کشتن وی بازدارد
۵ خلیفه میخواست مردم را به اختلافهای ثانوی و فقهی مشغول سازد و بدین وسیله آنان را از پرداختن به نادرستیهایی که در سیاست مالی و اداری وی وجود داشت باز دارد
در عمل نیز بزرگانی ازصحابه همانند عبدالرحمن بن عوف , سعد بن ابی وقاص و علی بن ابی طالب (ع ) به نقد آرای جدید خلیفه مشغول شدند که این کار مقدار فراوانی از وقت و تلاش آنان را مصروف خود ساخت
۷ یکی از مهمترین زمینهها یا عوامل تغییر سیاست عثمان نیز این بود که بنی امیه در پیرامون او گرد آمده و بزرگان صحابه از همکاری با او دست کشیده بودند, این خودخلای بزرگ در زمینههای عقاید و فقه نزد خلیفه به وجود میآورد و به ناچار امویان وکسانی چون مروان حکم و کعب الاحبار این خلا را پر میکردند
اینها مهمترین عواملی بود که مقام خلیفه و خلافت را از درون تهی ساخت وقداست و ابهت و عظمت را از آن گرفت و خلیفه را بدان رهنمون شد که آرای فقهی نادرست و سیاستهای فاقد قانونمندی را در پیش گیردبرآیند این همه نیز آن شد که خلیفه از سیره رسول خدا گام فراتر نهد و عمل به کتاب خدا را واگذارد
بازگشتی به سرآغاز
از آنچه گذشت دریافتیم که اعتراض به عثمان و ناخشنودی از او انگیزهای دینی دردرون خویش نهفته داشت و آن هم به عمل نکردن خلیفه به کتاب خدا و سنت پیامبر(ص )و برساختن پدیدارها و آرایی نوساخته باز میگشت که نه در دوران پیامبر(ص ) پایه گذاری شده بود و نه در دوران دو خلیفه پیشین رواج داشت
واقدی در حدیثی طولانی به سند خود از صهبان وابسته اسلمیین آورده است که ابوذر به عثمان گفت : از سنت دو یار پیشینت پیروی کن تا هیچ کس را بر تو سختی نباشد
عثمان گفت : ای بی مادر! تو را چه به این کارها؟ ابوذر گفت : به خداوند سوگند, هیچ دلیلی جز امر به معروف و نهی از منکر برای کار خویش نیافتهام
عثمان برآشفت و به اطرافیان گفت : درباره این پیر دروغگو به من نظر دهید که اورا تازیانه زنم , به زندان افکنم و یا او را بکشم ..., که جماعت مسلمانان را به تفرقه افکنده است , و یا او را تبعید کنم ابوذر در پاسخ او گفت : آیا رسول خدا(ص ) و ابوبکر و عمر راندیدی ؟ آیا راه آنان را همین دیدی که اکنون خود در پیش گرفتهای ؟ تو چنان بر من میتازی که یک ستمگر بر مستکبر میتازد! عثمان گفت : از سرزمین ما بیرون روابوذر گفت : همجواری با تو چه ناخوشایند است ! کجا بروم[۱۷۶]؟ این نمونهای از سیاست عثمان و برخورد او با صحابه است , اندرز دادن به نزد اوموجب خشم و کیفر و تبعید و روا داشتن این تهمت است که در ورای این نصیحت وخیرخواهی در صف مسلمانان رخنه و تفرقه میافکند! آیا این اندرزده انگیزهای جز امر به معروف و نهی از منکر داشت ؟ مگر نه آن است که ابوبکر به توده مسلمانان میگفت : مرا بر راه بدارید که من آگاهترین یا برترین شمانیستم ؟ یا مگر نمیگفت : اگر کار خیری کردم مرا یاری دهید و اگر کار بدی کردم مرا به راه آورید؟
عثمان چرا از سیره ابوبکر دراین زمینه پیروی نکرد
چرا عثمان شیوه خلیفگان پیشین را نمیپذیرد؟ و چرا آن سان که آن دو با صحابه رایزنی میکردند در احکام شرعی با صحابه رایزنی نمیکند و به جای آن میخواهد دراحکام دین خود به تنهایی احکام نوی برسازد و تشریع کند, بی آن که کسی دربرابر اوبایستد؟ صحابه در آن روزگار پیوسته میکوشیدند وحدت صفهای مؤمنان را پاس بدارند,اما خلیفه از این احساس همدلی دینی سوءاستفاده میکرد و در چهارچوب استوارسازی ارکان سیاست ویژه خویش عمل میکرد
درباره ابن عوف نقل شده است که با آن که مخالف عثمان بود وقتی پس از اعتراض بر عثمان به واسطه تمام خواندن نماز در منی از حضور او میآمد به ابن مسعود برخورد
ابن مسعود از او پرسید: مخالفت بد است
به من رسید که او چهار رکعت نماز گزارد
پس من و یارانم نیز چهار رکعت نماز گزاردیم
عبد الرحمن بن عوف گفت : به من نیز رسید که چهار رکعت نماز گزارده است
اما من با یارانم دو رکعت نماز گزاردم , ولی از این پس همان میکنیم که تو میگویی , یعنی چهار رکعت نماز میگزاریم[۱۷۷]
همچنین در روایت است که به ابن مسعود گفتند: آیا تو خود برای ما حدیث نمیگویی که پیامبر(ص ) دو رکعت نماز گزارد و ابوبکر نیز دو رکعت نماز کرد؟ گفت : چرا, و اکنون نیز همین حدیث را میگویم
اما عثمان پیشوا بود و من با اومخالفت نمیکنم , که مخالفت شر است[۱۷۸]
به ابن عمر هم گفتند: تو بر عثمان خرده گرفتی [که چهار رکعت نمازمی گزارد] وآنگاه خود نیز چهار رکعت نماز گزاردی ! گفت : مخالفت شر است[۱۷۹]
در طبقات ابن سعد نیز آمده است : تنی چند از مردمان کوفه به ابوذر که در ربذه بود گفتند: این مرد رفتاری با تو کرده است که خود می دانی
اینک آیا مرد آن هستی که به پیشوایی ما پرچمی برافرازی [تا همراه تو با او پیکار کنیم ]؟ گفت : نه , اگر عثمان مرا از باختر به خاور براند باز هم فرمانبرم [۱۸۰]
این تصویری از برخوردهای صحابه درباره خلیفه در شش سال آغازین خلافت اوست
اما همین اینان هنگامی که دیدند دین در خطر است سیاست خویش را تغییردادند و رویاروی او ایستادند و برخی به قتل او فتوا دادند, چونان که عایشه میگفت :نعثل را بکشید که کافر شده است
ثقفی در تاریخ خود از سعید بن مسیب نقل کرده است که گفت : مقداد و عمار پشت سرخلیفه نماز نمیخواندند و او را امیرمؤمنان نمینامیدند
بر این پایه , از دیدگاه ما, انقلاب بر ضد عثمان دلایل شخصی نداشت و دلایل آن به اختلاس بستگان و نزدیکان خلیفه از بیت المال , به کارگماری فاسقان از سوی خلیفه ,آزار صحابه , باز گرداندن رانده شدگان به مدینه و دیگر نوساختههای خلیفه محدودنمی شد, بلکه میتوان این انقلاب را به انگیزه دینی مهمتری باز گرداند و آن عمل نکردن خلیفه به کتاب و سنت و انجام کارهایی است که در شریعت نبود
همین است که برخی از صحابه را حتی بدان جا کشاند که با قتل خلیفه قصد تقرب به خداوند کنند! حتی میبینیم برخی از صحابه وصیت میکردند که پس از مرگشان خلیفه بر آنان نمازنگزارد[۱۸۱]
در تاریخ مدینه آمده است که عبداللّه بن مسعود گفت : این مرا خوشحال نمی کندکه تیری به سوی عثمان افکنده باشم و به خطا رود, و هرچند همسنگ احد طلا داشته باشم[۱۸۲]
او همچنین گفته بود: خون عثمان حلال است[۱۸۳]
حجاج بن غزیه انصاری میگوید: به خداوند سوگند اگر تا زمان برگشت از عصر تا شب بیشتر باقی نمانده باشد با ریختن خون وی به خداوند تقرب میجویم[۱۸۴]
شعبه بن حجاج از سعد بن ابراهیم , روایت کرده است که از عبدالرحمن بن عوف پرسیدم : چرا اصحاب رسول خدا(ص ) از عثمان دفاع نکردند؟ گفت : اصحاب رسول خدا(ص ) خود او را کشتند[۱۸۵]
ازابو سعید خدری روایت شده است که درباره کشته شدن عثمان از او پرسیدند:آیا کسی از اصحاب رسول خدا(ص ) شاهد قتل او بوده است ؟ در پاسخ گفت : هشتصد تن قتل او را شاهد بودنداو همچنین به علی (ع ) گفت : اگر خواستی شمشیر برگیر و من هم شمشیر برمی گیرم , گرچه او با پیمانی که با من سپرده مخالفت کرده است[۱۸۶]آن سان که واقدی روایت کرده است ابن عمر گفت : به خداوند سوگند, هرکه درمیان ما بود یا خود در قتل شرکت داشت و یا از یاری خلیفه خودداری میورزید ونظاره گر بود
سعد بن ابی وقاص هم میگوید: ما از یاری خودداری ورزیدیم در حالی که اگر میخواستیم از او دفاع میکردیم
این دو روایت اخیر بخوبی گویای آن است که صحابه میتوانستند از خلیفه دفاع کنند, اما از این کار خودداری ورزیدند
ما در مقابل این واقعیت , یا باید سعد و ابن عمر رافاقد غیرت دینی بدانیم و یا باید بگوییم از دیدگاه آنان قتل خلیفه جایز بوده است , فرض سومی امکان پذیر نیست نامه مردمان مدینه به مردمان شهرهای دیگر یکی از نشانههای گویای این حقیقت است که شورش برضد عثمان انگیزهای دینی داشت
در این نامه آمده است : شما برای جهاد در راه خدا برخاستهاید و آیین محمد را میخواهید, که آنان که پیش از شما بودند(خلفکم ) و به روایت کامل ابن اثیر خلیفه شما (خلیفتکم ) دین محمد(ص ) را تباه کرده و وانهادهاند...پس برخیزید و فرا آیید و آیین محمد را به پا دارید[۱۸۷]
همچنین در نامه مهاجران دیرین خطاب به صحابه و تابعینی که در مصر بودند آمده است : اما بعد, به سوی ما آیید و خلافت رسول خدا را دریابید, پیش از این که علاقمندانش آن را دریابند..., کتاب خدا تبدیل شده , سنت رسول خدا تغییر کرده واحکام دو خلیفه پیشین جای خود را به احکامی دیگر داده است
اینک همه باقیماندگان صحابه و تابعین را که نامهها را میخوانند به خداوند سوگند میدهیم که اگربه خدا و روزواپسین ایمان دارید به یاری ما آیید و حق را بر همان راه روشنی استوار سازید که پیامبرتان و خلیفگان او به شما سپردند
از طرقی چند و به اسنادی فراوان نقل شده است که عمار میگفت : سه تن بر کفرعثمان گواهی میدهند و من چهارمین و استوارترین آنهایم , چرا که خداوند فرمود: هرکس بدانچه خداوند فرو فرستاده است حکم نکند کافر است[۱۸۸] من گواهی میدهم که او به چیزی جز آنچه خداوند فرو فرستاده حکم کرده است
همچنین به طرقی چند درباره زیدبن ارقم نقل شده است که از او پرسیدند: به چه دلیل به کفر عثمان حکم کردید؟ گفت : به سه چیز: ثروتهای عمومی را در اختیارثروتمندان قرار داد, اصحاب مهاجر رسول خدا(ص ) را به منزله آنهایی گرفت که با خدا ورسول او سر جنگ داشتند و به غیر کتاب خدا عمل کرد[۱۸۹]
افزون بر اینها, روایتهای فراوان دیگری حاکی از این وجود دارد که خلیفه سوم عمل به کتاب خدا و سنت رسول او و سیره دو خلیفه پیشین را وانهاده بود و همین خودبیشترین نقش را در قتل او داشت این عمل نکردن به کتاب خدا را هم نمیتوان به مصداقهایی چون نزدیک ساختن خویشاوندان ناپیراسته به دستگاه خلافت محدود کردهرچند این خود در ضمن دایره عمل نکردن به کتاب خدا جای میگیرد
اکنون این مقدمه را وا مینهیم و پژوهش اصلی خود را پی میگیریم , بدان امید که باآنچه گذشت کسی را به خشم نیاورده باشیم : چه این دیدگاهی است که مقتضای سخن طبری و ابن اثیر و دیگر مورخان است و احتمالا همین نیز یکی از آن عوامل و دلایل قتل خلیفه است که این مورخان برای رعایت حال عامه مردم از نقل آن بیم داشتهاند
با این همه , چونان که پیشتر هم گفتیم به عقیده ما بررسی متون تاریخی و آگاهی یافتن از حقیقت , ضرورتی علمی است که باید در همه روایتهای تاریخی در پی آن بود,و طرح یک دیدگاه یا برگزیدن و قویتر دانستن دیدگاهی دیگر در چنین پژوهشهایی عیب نیست , چه , در این گونه پژوهشها این ادله است که محقق را بدان میکشاند که دیدگاهی را برگزیند و دیدگاهی دیگر را وانهداین دیدگاه مورخان , و این که طبری و ابن اثیر داستان کسانی را که برای اقدام معاویه به تبعید ابوذر دلیل جستهاند, یا این که ابن اثیر چنین کارهایی را به رغم تواتر نقل ,از جانب معاویه بعید میداند, زشت و ناستوده است , زیرا مورخ نباید در نقل رخدادهای تاریخ از کسی جانبداری کند
به هر روی , مجموعه دلایلی همانند نامه صحابیان مدینه به مردمان دیگر شهرها,نامه مهاجران به صحابیان و تابعین مصر و گفتهها و برخوردهای صحابه در برابر عثمان وسرانجام این که قتل او را روا شمردند و برخی آن را مایه تقرب به خداوند دانستند, اینهاهمه دست به دست هم میدهد و این احتمال را تقویت میکند که شورش بر ضد خلیفه عثمان در درون خود انگیزهای دینی نهفته داشت و خلیفه قربانی نوساختههای دینی خود شد
هر چند از دیدگاه ما عوامل اقتصادی و مالی نیز بی تاثیر نبوداین در حالی است که از آن سوی کسی درباره قتل عمر بن خطاب یا علی بن ابی طالب (ع ) نگفته است که نوساختههای آنان علت کشته شدنشان بودبلکه برعکس مشاهده میکنیم مسلمانان برای این دو میگریند, تشییعشان میکنند, بر آنان نمازمی خوانند, با حزن و اندوه آنان را به خاک میسپارند
قاتلشان را دستگیر میکنند, اما دربرخورد با قاتل یا قاتلان عثمان چنین نمیکنند و حتی او را در شش ساله دوم دوران خلافتش به بدعتگذاری و برساختن چیزهایی به نام دین متهم میکنند و پس از کشته شدنش نیز بی رغبتی اظهار مینمایند و حتی پیکر او را پس از گذشت سه روز به خاک میسپارند
ما با طرح این سخنان در پی آن نیستیم که دیگران را هم بدانچه میگوییم ملزم سازیم , چه آنان خود اختیار دارند ومی توانند بپذیرند یا نپذیرند
در داستان وضو, آن مردم چه کسانی بودند و چه منزلتی داشتند؟ در آنچه گذشت به مساءله زمان نزاع و اختلاف بر سر وضو و نیز طرفهای این نزاع و اختلاف پرداختیم و اینک جای آن است که برای کامل شدن این جستارببینیم آن برخی از مردم که در سخن عثمان آمده که با شیوه وضوی او مخالفت داشتندچه کسانی بودند
اظهار نظر قطعی درباره فهرست نامهای این کسان کاری بجد دشوار است
اماشواهد و قراین دست کم ما را بدین رهنمون میسازد که آنها از پیشتازان و فقیهان صحابه و از کسانی بودند که در مواضع و دیدگاههای متعددی با خلیفه مخالفت کرده بودند
ما بر پایه سه دسته از قراین و شواهد زیر به نامهای برخی از این کسان پی میبریم : ۱ اجتهادهای عثمان و مخالفان این اجتهادها, که پیشتر و به صورتی خلاصه به مواردی از این اجتهادها و مخالفتها پرداختیم ۲ مخالفان صحابی اجتهادهای عثمان که پیشتر نامهای آنان را آوردیم و بویژه ازکسانی که عثمان را بسیار خطاکار میدانستند و خود در این باب نامور شدند یادکردیم
۳ دقت و تاءمل در این نکته که آیا این برخی از مردم چه کسانی بودند و آیا آنان آنچه را هم تاءیید کننده , شیوه وضوی عثمان است روایت کردهاند یا خیر
برخی از مردم در برخورد با دیگر نوساختهها
قسمت اول
۱ نماز در منی پیشتر چندین بار درباره روایات تمام خواندن نماز در منی از سوی خلیفه سوم سخن گفتیم
اینجا بار دیگر در آن روایتها مینگریم تا از این رهگذر نامهای مخالفان او در این مساءله را بیابیم و سپس ببینیم که آیا در مساءله وضو هم در صف مخالفان او بودهاند یا نه
عبدالرحمن بن عوف از کسانی است که در حدیثی طولانی[۱۹۰]این دیدگاه و این پندار تازه خلیفه را نقد و رد کرد
ابوهریره , ابن عمر و حتی عایشه هم روایت کردهاند که نماز در سفر دو رکعت است
گرچه عایشه چونان که در گفتارهای آینده خواهید خواند پس از کشته شدن عثمان نماز را تمام و چهار رکعتی خواند[۱۹۱]
ابن عباس یکی از دیگر کسانی است که میگوید: رسول خدا(ص ) در زمانی که درامنیت بود و از هیچ کس جز خدا ترس نداشت [به منی ] بیرون شد و تا زمان بازگشت نمازرا دو رکعتی به جای آوردسپس ابوبکر در زمانی که در امنیت بود و از هیچ کس جز خداترسی نداشت بیرون شد و تا بازگشت نمازرا دو رکعتی گزارد
سپس عثمان هم در دوسوم یا در پارهای ازدوران خلافت خویش چنین کرد, اما پس از چندی نماز را چهاررکعتی خواند[۱۹۲]
از عروه روایت شده است که گفت : رسول خدا نماز چهار رکعتی را در منی دورکعتی خواند, ابوبکر نماز را در منی دو رکعتی خواند
عمر نماز را در منی دو رکعتی خواند
عثمان هم در دورهای از حکومت خود نماز را در منی دو رکعتی خواند
اما پس ازچندی آن را تمام خواند[۱۹۳]
عثمان خود نیز پس از اعتراض مردم اعتراف کرد که این نماز نه سنت رسول خداست و نه سنت دو خلیفه او
از حمید درباره عثمان روایت شده است که نماز رادرمنی چهار رکعتی خواند و آنگاه خطبه ایراد کرد و در خطبه اش گفت : ای مردم , سنت فقط سنت رسول خدا(ص ) و سنت دو خلیفه اوست
اما امسال از مردم رفتاری دیگر سرزد و من ترسیدم که آن را سنت گیرند[۱۹۴]
بر پایه آنچه گذشت چنین به دست میآید که دیدگاه تازه عثمان درباره نماز مسافردر منی مخالفت نامبردگان صحابی زیر را در پی داشته است : علی بن ابی طالب , عبد الرحمن بن عوف , عبداللّه بن مسعود, ابوهریره پیشتر از اینها نیز پیامبر اکرم (ص ), دو خلیفه پیشین , و خود عثمان در سالهای پیش بااین نظریه عملا مخالفت کرده بودند, چه , آنان نماز را شکسته میخواندند و بدین سان میتوان آنان را نیز در شمارمخالفان یاد کرد
همچنین در این زمینه عبداللّه بن عباس[۱۹۵], عبداللّه بن عمر[۱۹۶], عمران بن حصین[۱۹۷], انس بن مالک[۱۹۸], حفص بن عمر[۱۹۹] , عروه بن زبیر[۲۰۰], وعایشه [۲۰۱]که همه از سران صحابه بودند با عثمان مخالفت کردهاند
بنابراین , فهرست مخالفان عثمان دراین دیدگاه تازه فقهی از قرار زیر است : پیامبر اکرم (ص ). ابوبکر
عمربن خطاب
علی بن ابی طالب
عبدالرحمن بن عوف
عبد اللّه بن عباس
ابوهریره
عبداللّه بن مسعود
عبداللّه بن عمر
انس بن مالک
عروه بن زبیر
عمران بن حصین
حفص بن عمر
عایشه بنت ابی بکر
ما در اینجا روایت کنندگان نماز شکسته پیامبر در منی و همچنین روایت کنندگان شیوه دوخلیفه پیشین را در شمار مخالفان فقهی عثمان دانستهایم , اما به هر روی احادیث مخالف با شیوه نماز عثمان آن اندازه فراوانند که شاید برشمردن همه آنها کاری دشوارباشد
ابن حجر عسقلانی میگوید: احمد و بیهقی در حدیثی درباره عثمان آوردهاند:چون عثمان در منی چهار رکعت نماز گزارد مردم با او مخالفت کردند[۲۰۲]
از ابن عباس نیز حدیثی بمانند این روایت شده است [۲۰۳]
بر این پایه روشن میشود مخالفان عثمان مردم فراوانی از صحابیان و تابعین بودند و خود جریانی قوی را در برابر رویکردتازه خلیفه تشکیل میدادند
البته دراین میان به دست گرفتن زمام امور مسلمانان از سوی عثمان و سختگیری و خشونت او در برابر مخالفان , برخی از مخالفان صحابی فقیه او رابدان کشاند که یا سکوت گزینند و یا از بیم برخورد سخت خلیفه یا از بیم آن که اختلاف به نتایج ناخوشایندی برای آینده اسلام و مسلمانان بینجامد دربرخی از آرا و دیدگاههای خلیفه با او هم سویی کنند
ازاین روست که میبینیم به رغم آن که به طور قطعی می دانندادعای عثمان باطل و بی دلیل است همانند او نماز میگزارند, و این همه یا از بیم جان است و یا برای جلوگیری از هرگونه فتنه , چرا که مخالفت و اختلاف انگیزی شراست [۲۰۴]
اعتراضهای صحابه به خلیفه نیزاشاره بدین دارد که آنان هر چند از سر ترس یاچشمداشت یا به انگیزههای دیگر او را همراهی میکردند, اما برای وی چنین حقی قائل نبودند که به نوساختن و بدعت گذاشتن در دین که در آیین مسلمانی کاری نارواست دست یازدحتی آنها که درنوپردازیهای دیگر عثمان او را همراهی میکردند نیز در آنچه ازپیامبر(ص ) درباره وضو روایت میکرد با او هماواز نبودند
از همین روست که میبینیم روایت وصف وضوی پیامبر از زبان عثمان به راویانی چند محدود میشود که شمار آنان از شمار انگشتان دست افزون نیست
در راءس این راویان اندک حمران بن ابان را نیزمی بینیم که از اسیران عین التمر بود و درسال سوم خلافت عثمان به اسلام گروید! ۲ بخشیدن عبیداللّه بن عمر بی گمان قصاص یکی از مهمترین حدود الهی است که به هدف برپا داشتن عدالت و باز داشتن ستمگران , در فقه اسلامی بر آن تاءکید فراوان شده است
از عمربن خطاب روایت شده است که چون رفتار فرزندش عبیداللّه با هرمزان راشنید گفت : بنگرید که اگر من از دنیا رفتم از عبید اللّه بر آنچه با هرمزان کرده است بینه بخواهید: آیا او مرا کشته است ؟ اگر عبیداللّه بینه بیاورد خون آن مرد در برابر خون من , واگر بینه نیاورد عبیداللّه را در برابر قتل هرمزان قصاص کنید[۲۰۵]
عثمان هم پیش از آن که به خلافت برسد همین نظر را داشت[۲۰۶]
از ابن وجزه روایت شده است که به نقل از پدرش گفت : در آن روز عبیداللّه را دیدم که عثمان با او گلاویز شده و به وی میگوید: خدا تو را بکشد
مردی را کشتی که نمازگزار بود, و دختری خردسال را [یعنی دختر ابولؤلؤ] و یکی دیگر که در ذمه رسول خدا(ص ) بود [یعنی جفینه ]؟ روا نیست تو را چنین واگذارند[۲۰۷]
اما هنگامی که به خلافت رسید از این نظر برگشت و تصمیم گرفت درنگ ورزد وکاری نکند در حالی که عمر کشته شده است پسر او نیز کشته شود
او همچنین , بر پایه ادعای فقهی اش خود را ولی دم میدانست و بر همین اساس از عبیداللّه گذشت و او راقصاص نکرد, و دیه مقتول را متوجه بیت المال دانست
کسی که عثمان را به اتخاذ چنین دیدگاهی درباره قصاص عبیداللّه واداشت عمروبن عاص , و دلیل وی نیز آن بود که این رخداد پیش از خلافت عثمان روی داده است
به هر روی عثمان با این کرده و با این حکم خود با دیدگاه نامبردگان زیر مخالفت ورزید: عمر بن خطاب[۲۰۸], علی بن ابی طالب[۲۰۹] , مقداد بن عمرو[۲۱۰], زیاد بن لبید بیاضی انصاری[۲۱۱], سعد بن ابی وقاص[۲۱۲], بزرگان صحابی رسول خدا(ص )[۲۱۳], مهاجران و انصار [۲۱۴], مهاجران نخستین[۲۱۵]و مردم[۲۱۶]
این نیز گذشت که عثمان خود هم دیدگاهی مخالف دیدگاه پیشین خویش داشت
۳ نپذیرفتن گواهان و اجرا نکردن حدود درباره عثمان آمده است که فرمان دادحدود را اجرا نکنند و گواهی گواهانی را که بر میگساری کردن ولید بن عقبه گواهی دادهاند نپذیرند
در این کار عثمان نیز نامبردگان زیربا وی مخالفت داشتند: علی بن ابی طالب[۲۱۷] , طلحه[۲۱۸], زبیر[۲۱۹] , عایشه[۲۲۰], عبداللّه بن مسعود[۲۲۱], جندب بن زهیر[۲۲۲] , ابی حبیبه غفاری[۲۲۳], گروهی از اصحاب رسول خدا(ص )[۲۲۴] , و مردم[۲۲۵]
آنچه گذشت مجموعهای از آراء و دیدگاههای فقهی عثمان در وضو, نماز, قصاص و حدود بود که مخالفت شمار فراوانی از صحابه و تابعین را در پی داشت
در گفتارمورخان و راویان در بسیاری از موارد از این مخالفان با واژه مردم یاد شده و این , خود,از فراوانی شمار مخالفان فقه و دیدگاههای فقهی عثمان خبر میدهد
این مخالفان برای مخالفت خود دلایلی روشن و قاطع میآوردند و دربرابرخلیفه احتجاج میکردند که چرا حدود را وامی نهد و دیدگاه او و نظریاتش با آنچه از رسول خدا(ص ) رسیده و در قرآن آمده مخالف است
روشن است با چنین وضعی وقتی خلیفه بر دیدگاههای خود همچنان اصرار داشت این مخالفان ناچار بودند یا از سر انتقاد او را واگذارند و یا به عنوان ناراضی سکوت کنند
بدین سان تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که گرچه در اخبارو روایات آمار دقیق مخالفان و نامهای همه آنان نیامده , اما با اشارههایی گوناگون همانند مردم , مردمانی ازاصحاب پیامبر(ص ), گروهی از اصحاب پیامبر(ص ), گروهی از مهاجران و انصار وواژگانی دیگر از این دست از آنها یاد شده است
ما از رهگذر بررسیهای خود توانستیم برخی از افراد مزبور را که با این واژههای نامشخص از آنان یاد شده است بیابیم و بشناسیم
ازطریق زهری نقل شده است که ابن شاس جذامی یکی از نبطیان شام را کشت
خبر را به عثمان رساندند و او نیز به قتل وی فرمان داد
زبیر و مردمانی از اصحاب رسول خدا(ص ) با عثمان دراین باره سخن گفتند و وی را از قتل آن مرد نهی کردند
راوی میگوید: پس از گفتگوی این گروه عثمان برای مقتول هزار دینار دیه تعیین کرد[۲۲۶]
در این روایت , چونان که میبینید, از میان همه مخالفان تنها نام زبیر آمده و از دیگرراویان با عبارت مردمانی از اصحاب رسول خدا(ص ) یاد شده است
اما بررسی بیشترما را بدین نکته رهنمون میسازد که راویان حدیث نبوی لا یقتل مسلم بکافر[۲۲۷], یاکسانی که روایتی بدین معنی از پیامبر(ص ) یا از صحابه نقل کرده و یا کسانی که به این حدیث ملتزم شدهاند عبارتند از: عمر بن خطاب[۲۲۸] , علی بن ابی طالب[۲۲۹], مالک اشتر[۲۳۰], قیس بن سعد بن عیاده[۲۳۱], عایشه[۲۳۲], عبداللّه بن عباس[۲۳۳],عبداللّه بن عمر و عاص[۲۳۴], عبداللّه بن عمر بن خطا[۲۳۵], عمران بن حصین[۲۳۶]
بنابراین میتوان بدین گمان رسید که برخی از این نامبردگان همان کسانی بودند که با عثمان گفت و گو کردند و او را از کشتن مسلمان به قصاص قتل ذمی بازداشتند, چرا که روشن است نهی کنندگان عثمان و کسانی که با او گفتگو کردند لزوما باید از راویان حدیث نبوی و از معتقدان به این حدیث باشند, چه , معنایی ندارد آنان بدون هیچ دلیل ومستندی از ناحیه پیامبراکرم (ص ) در این باره با خلیفه سخن گفته و وی را از آنچه قصدانجامش داشته است نهی کرده باشند
دیدگاههای فقهی عثمان به وضوی باسه بار شستن اعضاء, تمام خواندن نماز در منی ,مسامحه درقصاص , ابطال حدود و قتل مسلمان به قصاص ذمی محدود نمیشود, بلکه خطبه نماز عید و مقدم داشتن آن بر نماز را هم در برمی گیرد
۴ مقدم داشتن خطبه بر نماز عید ابن منذر به سند صحیحی درباره عثمان ازحسن بصری روایت کرده که گفته است : نخستین کسی که پیش از نماز خطبه خواندعثمان بود
او نماز مردم را امامت میکرد و سپس برایشان خطبه میخواند
اما دیدکسانی از مردم به نماز نرسیدهاند
از همین روی چنین کرد, یعنی خطبه را پیش از نمازخواند[۲۳۷]
قسمت دوم
این در حالی است که آنچه از پیامبر(ص ) روایت شده این است که خطبه را پس ازنماز میخواند
علی بن ابی طالب[۲۳۸] , عبداللّه بن عباس [۲۳۹], عبداللّه بن عمر [۲۴۰],ابوسعید خدری[۲۴۱], جابر بن عبداللّه انصاری[۲۴۲], انس بن مالک [۲۴۳] , عبداللّه بن سائب[۲۴۴]و براء بن عازب [۲۴۵]از روایت کنندگان این حدیثند, و افزون بر این , خود عثمان نیز در یک دوره ازخلافت خویش نخست نماز را به جای میآورد و سپس خطبه میخواند
از آنچه گذشت میتوان دریافت که مخالفان عثمان از صحابیان پیامبر(ص ) بودند, نه از کسانی که از گرایشهای منحرف و دور از اسلام اثر پذیرفته بودند
اکنون که برخی از دیدگاههای فقهی خلیفه سوم عثمان بن عفان را بررسیدیم ونامهای مخالفان او را که از صحابیان برجستهاند دیدیم و نیز اینک که دریافتیم چگونه دیدگاههای فقهی خلیفه با فقه دیگر صحابیان مخالف بوده است , این حقیقت برایمان روشن میشود که مقصود از واژه مردم در برخی از روایتهای وضو برخی از همین نام آوران و بزرگان صحابه است و عثمان در برابر چنین کسانی مکتب تازه خود را درمساءله وضو بنیاد نهاده است
با آنچه گفتیم پذیرفتن این سخن که عثمان در وضو و در برخی زمینههای دیگربدعتگذاری کرد دور نمینماید و میتوان به طور قطعی گفت : فقه خلیفه سوم با فقه صحابه همسویی و همنواختی نداشت و خلیفه در فهم و استنباط و در برگرداندن فروع به اصول گرفتار خطا بود و علتهایی که برای احکام استنباط میکرد و وجوه استحسانی که بدانها تمسک میجست مورد تاءیید و پذیرش قرار نگرفت , مگر از سوی شماری اندک که انگیزههای مختلف سیاسی , فقهی , اجتماعی و حتی طایفهای و قبیلهای آنان رابدین موضع کشانده بود
به خواست خداوند در جایهای دیگری از این کتاب به این انگیزهها نیز خواهیم پرداخت با آنچه گذشت این هم روشن میشود که مخالفت صحابه با وضوی عثمان که او را ناگزیرساخت برای تقویت دیدگاه خود از هر شیوه ممکن بهره جوید, جای هیچ شگفتی ندارد
این هم ناگفته نماند که البته در این میان برخی از نزدیکان عثمان کوشیدند با این نوساختههای عثمان همنواختی کنند و آنها را در میان مسلمانان بگسترانند
با گذر زمان برخی از مسلمانان نیز با این شیوههای تازه خو گرفتند و به محض آن که روزگارحکمرانی معاویه و یارانش یعنی همانها که پیشتر نیز در گستراندن فقه عثمانی نقشی برجسته داشتند فرا رسید افکار و آرای خلیفه سوم به صورت مکتب فقهی بزرگی درآمدکه خلیفه شخصا بنیان آن را نهاده بود و امویان نیز به نوبه خود آن را تکمیل کردند ومبلغان اموی آن را قاعده مند ساختند و تودهای بیرون از شمار مسلمانان از آن پیروی کردند
به هر روی , از مطاوی آنچه گذشت نام پر درخشش برخی از صحابیان نامور رخ مینماید که با دیدگاههای فقهی عثمان شاید در همه یا بسیاری از زمینهها مخالفت داشتند و با وانهادن فقه خلیفه سوم و پیروان او و دیدگاههای فقهی این مجموعه و نیز باپیگیری و اخلاص میکوشیدند فقهی را که از رسول خدا(ص ) گرفتهاند به همه مردم برسانندنامورانی چون علی بن ابی طالب , عبد اللّه بن عباس , طلحه بن عبید اللّه , زبیر بن عوام , سعد بن ابی وقاص , عبد اللّه بن عمر و عایشه در راءس این مخالفان بودند
از همین گروه مخالفان بود که کسانی به قتل خلیفه فتوا دادند و کشتن او را جایز اعلام کردند
کسانی پشت سر او نماز نگزاردند, کسانی او را امیر مؤمنان ننامیدند, کسانی چون عبدالرحمن بن عوف و ابن مسعود وصیت کردند پس از مرگشان عثمان بر آنان نمازنخواند, و سرانجام از میان همین مخالفان و به پیروی از آنان بود که گروههای مهاجم اجازه ندادند بر او نماز بخوانند و یا او را در بقیع به خاک بسپارند
اینها همه زاییده برساختهها و نوساختههای عثمان در مسائل دینی بود, چه اگر زنجیره رخدادها را با تاءمل و دقت و بدور از تعصب و جانبداری پی گیریم , این را بسیار دور ازباور خواهیم یافت که چونان که برخی از نویسندگان مدعی اند این صحابیان پیامبر(ص )تنها به علت درهم ریختگی اوضاع اقتصادی و یا بدی تدبیر سیاسی و نظام اداری برخلیفه شوریده باشند
از دیدگاه ما مهمترین علت این شورش علتی دینی بود, و این حقیقت را از برخی روایتهای پیشگفته درمی یابیم اینک برای روشن تر شدن این حقیقت نگاهی دوباره به برخی از این روایتها میافکنیم : هاشم مرقال میگوید: این اصحاب محمد و قاریان قرآن بودند که چون وی نوساختههایی در دین آورد و با حکم کتاب خدا مخالفت ورزید او را کشتند
این درحالی است که میدانیم اصحاب محمد(ص ) مردمانی دیندار و صاحبنظر در مسائل مسلمانان بودند[۲۴۶]
هنگامی که عمرو عاص از عمار میپرسد چرا او را کشتید در پاسخ میگوید:میخواست دین را عوض کند[۲۴۷]
عمار در جایی دیگر میگوید: صالحانی او را کشتند که با ستم مخالف بودند و به معروف امر میکردند[۲۴۸]
زبیر میگوید: او را بکشید که دینتان را دیگرگون کرده است
عایشه هم میگوید: نعثل را بکشید که کافر شده است
روایتهای برساخته
طرفداران مکتب عثمان احادیثی از زبان مخالفان عمده خلیفه برساختند تا از این رهگذر بتوانند وضوی او را تقویت کنند
یکی از این احادیث ساختگی روایت ابونضراست که در آن میگوید: عثمان , در حالی که طلحه و زبیر و سعد و علی (ع ) نزد او بودند آبی برای وضوخواست
آنگاه در حالی که آنان مینگریستند وضو ساخت , او روی خود را سه بارشست
سپس سه بار روی دست راستش آب ریخت و آنگاه آن را سه بار شست
سپس سه بار روی دست چپش آب ریخت
سپس روی پای راستش آب پاشید و آنگاه آن راسه بار شست
سپس روی پای چپش آب ریخت و آنگاه آن را سه بار شست
پس از آن به کسانی که آنجا حاضر بودند گفت : شما را به خداوند سوگند میدهم , آیا می دانیدرسول خدا(ص ) همان گونه وضو میگرفت که هم اکنون من وضو گرفتم ؟ گفتند: آری
این پرسش و پاسخ به واسطه خبری بود که درباره وضوی برخی از مردان به او رسیده بود[۲۴۹]
این روایت , افزون بر این که چنان که بوصیری میگوید سندش به ابی نضر که میرسد منقطع میشود و از این روی به لحاظ سند بی اعتبار است , از نظر متن نیز فاقداعتبار است , چه , وضویی که دراین روایت تصویر شده بدون مسح است , در حالی که به اتفاق همه مسلمانان وضوی بدون مسح مجزی و بسنده نیست
با این حال چگونه میتوانند چهار تن از بزرگان صحابه بردرستی چنین وضویی گواهی دهند؟ بنابراین پذیرفتنی تر آن است که این روایت , در کنار این احتمال که متن بکلی بی اعتبار باشد, روایتی تبلیغی و سیاسی باشد, چرا که میبینیم راوی بر سه بار انجام هرفعل و بر شستن پاها تاءکید میکند
اما مسح سر را از یاد میبرد, زیرا آنچه موضوع نزاع خلیفه و آن چهار تن است همین سه بار تکرار و همین شستن پاست , نه مسح سر
از متن روایت پیشگفته این نیز دریافت میشود که مقصود از برخی مردان درآخرین جمله روایت همین چهار تن یعنی طلحه , زبیر, علی (ع ) و سعد است
این هم که راوی این خبر را به آن چهار تن نسبت داده و از حضور آنان و گواه بودن آنان بر وضوی خلیفه خبر داده , برای کاستن از اهمیت مساءله است , زیرا آنان چنان که تاکنون دانستید از مخالفان عمده فقه عثمان و از جمله همان مردم مخالف شیوه وضوی خلیفه بودند
یکی دیگر از این خبرهای ساختگی روایت نسائی به سند وی از شیبه است که محمد بن علی (ع ) (امام باقر) او را خبر داده گفت : پدرم علی (ع ) (زین العابدین ) مرا خبر داده که حسین بن علی (ع ) گفته است : پدرم علی (ع ) آبی برای وضو خواست
من نزد او آب بردم
او وضو گرفت , دستهای خود را پیش از آن که به وضو درآورد سه بار شست
سپس سه بار مضمضه کرد
آنگاه سه بار استنشاق کرد
سپس سه بار روی خود را شست
آنگاه سه بار دست راست خود را تا آرنچ شست
سپس سه باردست چپ خود را به همین نحو شست
سپس سر خویش را یک بار مسح کشید
آنگاه پای راستش را سه بار تابرآمدگی پشت پا شست و پس از آن هم پای چپ را به همین ترتیب
سپس برخاست وگفت : ظرف آب را به دستم بده , ظرف را که باقیمانده آب وضو در آن بود به دستش دادم و او ایستاده از باقیمانده آب وضو آشامید
در شگفت شدم , چون مرا دید[که در شگفت شدهام ] گفت : شگفتی مکن , که دیدم پدرت پیامبر(ص ) همان کاری میکند که دیدی من کردم
میگوید: این آب برای وضویش , و آنگاه باقیمانده آب وضویش را ایستاده میآشامد[۲۵۰]
نشانههای ساختگی بودن براین خبر هویداست و نگارنده خود را به زحمت پاسخ دادن به آن در نمیافکند, چه در صفحات آینده اثبات خواهد شد که وضوی علی بن حسین , محمد بن علی , جعفر بن محمد, ابن عباس و دیگر فرزندان علی (ع ) غیر آن چیزی است که از آنها نقل شده است
نمیدانم معنای این قسمت از روایت چیست که در شگفت شدم
چون مرا دیدگفت : شگفتی مکن
آیا حسین بن علی (ع ) عقیده داشت کسی که باقیمانده آب وضو را در حالت ایستاده بیاشامد بدعت گذار است
تا از این روی تعجب کرده باشد؟ یا آن که او خود از آنهایی بود که در دین نوساختهها و بدعتهایی داشتند[۲۵۱]؟ یا آن که او از وضوی پدرش در شگفت شده بود و این وضو را وضویی ناآشنا دراین خاندان میدانست و برای او در میان این خاندان چنین وضویی متعارف نبود؟ آری , پدیده جعل و تزویر و برساختن احادیث در دوران امویان رواج و فزونی یافته بود و در فصلهای آینده این کتاب با جزئیات بیشتری در این باره آشنا خواهید شد
به هر روی زشت تر و شگفت آورتر از این خبر خبر برساخته دیگری است که میگوید: علی (ع ) نزد ابن عباس رفت تا وضوی پیامبر(ص ) را به او آموزش دهد: ابو داوود, متقی هندی صاحب کنز العمال و کسانی دیگر به نقل از ابن عباس آوردهاند که گفت : علی (ع ) در حالی که وضو نداشت بر من وارد شد
آبی برای وضوخواست
ما برای او تشتی پر آب آوردیم و پیش او نهادیم
گفت : ای پسر عباس , آیا به تونشان ندهم که رسول خدا(ص ) چگونه وضو میگرفت ؟ گفتم : چرا... پس من برای او بردستش آب میریختم و او دستش را شست ... تا پایان این خبر [۲۵۲]و بدین سان همان وضویی را که عثمان از پیامبر(ص ) نقل میکند انجام داد! اینک میپرسیم : آیا با آن که میدانیم علی (ع ) پرچمدار مکتب وضوی مخالف وضوی خلیفه یعنی وضوی با دو بار شستن اعضا بود, چنین خبری میتواند درست باشد؟ آیا ابن عباس که دانشمند امت است , واقعا نیازمند آن بود که وضو را به اوبیاموزند؟ بلکه اساسا چگونه میتوان این خبر را با آن خبر دیگری سازگار کرد که میگوید ابن عباس به ربیع دختر معوذ اعتراض کرد و به او گفت : مردم فقط شستن رامی پذیرند در حالی که در کتاب خدا جز مسح کشیدن نمییابیم ؟ یا با این سخن دیگر ابن عباس که گفت : وضو دو بار شستن و دو بار مسح کردن است چگونه همسویی مییابد[۲۵۳] ؟ به هر روی , با آنچه گذشت این احتمال را قویتر میدانیم که آن مردم که احادیثی به نقل از رسول خدا(ص ) میگفتند همان مخالفان عمده عثمان بودند
دلیل ما برای برگزیدن این احتمال اینهاست : ۱ مخالفت آنان با عثمان در اغلب اجتهادهایش , ۲ نرسیدن نامهای آنان در فهرست کسانی که وضوی با سه بار شستن یعنی همان وضویی را که عثمان بنیانگذارش بود روایت کردهاند, ۳ وجود نامهای برخی از آنان در فهرست کسانی که وضوی با مسح و دو بارشستن را روایت کردهاند[۲۵۴]
چکیده آنچه گذشت
وضو در دوران پیامبر(ص ) و دو خلیفه او تنها یک شیوه داشته است
اختلاف درباره وضو در دوران عثمان رخ نموده است
عثمان با مردم ی که از بزرگان صحابه بودند اختلاف داشت
آغاز کننده این اختلاف عثمان بود
صحابه از دیدگاه عثمان خرسند نبودند و آن را نمیپذیرفتند
عثمان با سیره پیامبر(ص ) و شیوه دو خلیفه پیشین مخالفت کرده بود
دوران علی بن ابی طالب ع ۳۵ ۴۰ ه ق
توضیح
اکنون که در فصلهای پیشین به نتایج روشنی در تعیین زمان اختلاف و جایگاه هر یک از طرفهای اختلاف رسیدیم زمان طرح این پرسش است : اگر آنچه نگارنده میگوید صحیح است چرا شاهد هیچ موضعگیری از سوی علی (ع ) در رویارویی با این بدعت نیستیم و هیچ خطبه یا نامهای از او در این باره نمیبینیم ؟ اگر چنین است نگارنده چه تفسیری برای این وضعیت دارد؟ این را هم بیفزاییم که نه علامه امینی که از عالمان بزرگ شیعه است و نه مجلسی هیچ کدام به این مساءله نپرداخته و برساختن شیوهای تازه در وضو را از بدعتهای خلیفه سوم برنشمردهاند! پاسخ نگارنده بدین مساءله در چهار نکته خلاصه میشود:
یک :مخالفت صحابه با وضوی عثمان
در بحثهای گذشته آگاهی یافتیم که مخالفت دینی قویی در برابر خلیفه وجودداشت و در کمین فرصت برای رخ نمایی بود, اما خلیفه به این مخالفت هیچ اعتنایی نمیکرد و بدان بهایی نمیداد و همچنان بی اعتنا به آنچه بر ضد او گفته شده یا میشود به راه خود ادامه داد
مساءله وضو تنها یک مصداق از این قاعده کلی است او چونان که گذشت در نشستنگاهها و در باب الدرب , آنجا که صحابه حضور داشتند مینشست وآنان را به وضوی خود گواه میگرفت و سپس خدای را به همراهی آنان با او میستود وسپاس میگفت
و به هنگام نقل شیوه وضوی رسول خدا(ص ) مطابق ادعای خود,میخندید
این در حالی است که وی خود در دورهای از خلافتش در وضو پاهایش رامسح میکشید
اما پس از آن که کفه مخالفان سنگین تر شد, همه این تلاشها به هدر رفت و حتی زندگی او را نیز فدای خویش ساخت
این مخالفت چونان که دانستید از سوی اصحاب محمد(ص ), قاریان امت , فقیهان اسلام , مژده داده شدگان دهگانه بهشت و همسران پیامبر(ص ) بود, کسانی که برخلاف ادعای برخی نویسندگان نه یک گروه سیاسی بودند و نه یک حزب علوی معنای این حقیقت تاریخ چیست که صحابه پیامبر(ص ), قاریان امت , فقیهان اسلام وزنان رسول خدا(ص ) پیشاپیش کسانی قرار گرفتهاند که رودرروی برساختهها ونوساختههای عثمان ایستادهاند؟ اگر چنین کسانی پیشوایان مخالفانند آیا بر علی (ع ) لازم است [در دوران خلافت خود] در رد بر این نوساختههای عثمان خطبه ایراد کند یا نامه و فرمان بنویسد؟ همین مخالفان و همین مخالفت , علی (ع ) را بی نیاز ساخته بود که در رویارویی باعثمان به پا خیزد, بویژه آن که او کسی بود که وقتی دیگران از بیان حق فرو میماندند وسکوت میگزیدند سخن میگفت
به دیگر سخن , هنگامی که جریان مخالفت با وضوی عثمان در مساءله وضو و دردیگر مسائل جریانی قوی بود, دیگر هیچ انگیزه و نیازی وجود نداشت تا علی (ع ) به صدور فرمانی بر ضد عثمان و شیوههای او دست بیازد
این حقیقت هنگامی روشن میشود که بدانیم مسلمانان در آن دوران هنوز از اجتهاد عثمان اثر نپذیرفته بودند و بلکه حتی برخی از آنان به واسطه همین اجتهادها فتوای تکفیر او را صادر کرده بودنداین احتمال هم وجود دارد که سخن یا فرمانی از آن حضرت در این باره صادرشده , اما دست ناپاک امویان که همان نیز دست تدوین تاریخ و حدیث بوده است , این سخن یا فرمان را دستخوش دیگرگونی ساخته یا از میان برده است
دو:موضع عملی علی (ع ) در برابر بدعت وضو
قسمت اول
با این پرسش آغاز میکنیم : آیا مخالفت عملی اثر گذارتر است یا مخالفت لفظی ؟طبیعی است که خواهید گفت مخالفت عملی , چرا که بویژه در موضوعی همانندموضوع مورد بحث ما رساتر و روشنگرتر است , وضو یک کار است و در کار نمونه درستش با اجرای عملی بیشتر روشن و تبیین میشود
افزون بر این گواههای فراوان دیگری در دل کتابهای حدیث و تفسیر و تاریخ وجوددارد حاکی از این که علی (ع ) عملا با نوساختههای عثمان در مساءله وضو مخالفت کرد,نقل شده است که آن حضرت در دوران خلافتش در رحبه وضو ساخت و پس از آن وضوی پیامبر(ص ) را توصیف کرد و گفت : این وضوی کسی است که در دین نوساختهای نیاورده است[۲۵۵]
در این سخن اشارهای است به آن که بالاخره گویا کسی بدعتی گذاشته ونوساختهای به عرصه دین درآورده است
این برسازنده چه کسی میتواند باشد؟ او در دوره کدام خلیفه بوده است ؟ آیامی توان ابوبکر و عمر را از کسانی شمرد که خود در دین نوساختهای به میان آوردند یا دردوران آنان چنین کاری صورت گرفت ؟ در پرتو بحثهای گذشته روشن شد که اختلاف درباره وضو در دوره عثمان آغازشده , چنان که ابی مالک دمشقی میگوید: برایم نقل کردند که عثمان بن عفان در دوران خلافتش درباره وضو اختلاف کرد
همچنین مسلم به نقل از حمران آورده است که عثمان وضو ساخت و سپس گفت :کسانی از مردم از زبان رسول خدا(ص ) احادیثی میآورند که نمیدانم چیست , جز این که دیدم رسول خدا(ص ) همانند این وضوی من وضو گرفت گفتیم این خلیفه که در وضویش با آن مردم مخالفت کرد, وضوی آن مردم ادامه شیوه رسول خدا(ص ) بود و آنان خود از بزرگان صحابه بودند
اینک در اینجا باید به این نیز اشاره کنیم که کسانی که روایت پیشگفته را واژگونه معنا کردهاند تا از آن همان چیزی را برداشت کنند که خود میگویند یعنی این که در وضوبه جای مسح کشیدن باید شست
کسانی گفتهاند: مقصود از عبارت و هذا وضوء من لم یحدث[۲۵۶]
یعنی این وضوی کسی است که از او حدثی که مبطل وضو باشد سر نزده است
در این حالت شستن پا دروضو لازم نیست , و چنین وضویی که تنها شخص پایش را مسح کشیده و آن را نشسته است رافع حدث نیست ! با این تفسیر نزد صاحبان این دیدگاه دو نوع وضو هست : ۱ وضویی که رافع حدث است و این همان وضوی مشتمل بر شستن پاست
۲ وضوی تجدیدی که رافع حدث نیست , و این همان وضوی مشتمل بر مسح پاست[۲۵۷]
به هر روی , این یکی از تفسیرهای نادرست درباره روایت وضوی علی (ع ) است وبرخی دیگر نیز سخنان و تفسیرهایی دیگر از این دست آوردهاند
در کنار آنچه گفتیم از این هم نباید غافل ماند که علی (ع ) در سختگیری و صلابت در دین نامور, و در ایستادن در برابر برخی اجتهادهای صحابه که بر راءی و وانهادن صریح قرآن و سیره پیامبر(ص ) مبتنی بود زبانزد است بنابراین , از آنجا که شیوه وضوی عثمان نوعی بدعتگذاری در دین بود, امام نمیتوانست در برابر آن بی اعتنا باشد و آن رانادیده انگارد, بلکه در سخن خود به نوعی بدان اشاره کرد, چونان که در جایهای دیگرنیز گفتار و کردار او درهم کوبنده خط اجتهاد و راءیی بود که در برابر نصی قرارمی گرفت
شیخ نجم الدین عسکری حدیثی نقل کرده که احمد در مسند خود آن را به نقل ازابی مطر آورده است که گفته است : در حالی که در باب الرحبه همراه با امیرمؤمنان علی (ع ) در مسجد نشسته بودیم مردی آمد و گفت : وضوی رسول خدا(ص ) را به من نشان بده
هنگام ظهر بود و علی (ع ) قنبر را خواست و به او گفت : کوزه آبی برایم بیاور
پس دو دست و صورت خویش را شست
آنگاه دستان خویش تا آرنج را شست و سپس سر خود را یک بار و پاهای خود را نیز تا برآمدگی پشت پا مسح کشید
سپس افزود: آن که از وضوی پیامبر خدا(ص ) میپرسید کجاست ؟ وضوی پیامبر خدا(ص ) این گونه بود[۲۵۸]
اما آنچه در مسند احمد و کنز العمال آمده این است که راوی گفت : در حالی که درباب الرحبه همراه با علی (ع ) در مسجد نشسته بودیم مردی آمد و گفت : وضوی رسول خدا(ص ) را به من نشان بده هنگام ظهر بود و علی (ع ) قنبر را خواست و گفت : برایم کوزه آبی بیاورپس دستان و صورت خویش را سه بار شست , سه بار مضمضه کرد, سه باردستانش را تا آرنج شست و سر خود را یک بار مسح کشید و گفت : داخل آن از صورت و خارج آن از سر است و پای خویش را تا برآمدگی پشت آن هم سه بار مسح کشید
البته در عبارت کنز العمال قید سه بار وجود ندارد[۲۵۹]
آنچه از این حدیث میفهمیم این است که علی (ع ) در پاسخ به پرسش کسی یک وضوی آموزشی انجام داده است[۲۶۰]
عبارت وضوی رسول خدا(ص ) را به من نشان بده که در سخن پرسش کننده آمده حکایت از آن دارد که درباره وضو در میان امت اختلافی وجود داشته و مرد پرسش کننده از امام خواسته است او را از وضوی پیامبر خدا(ص ) بیاگاهاند! همچنین از این که راوی گفته است سر و پاهای خود را یک بار مسح کشید روشن میشود که نزاع در دو چیز بوده است : الف : تعداد دفعات مسح و شستن ب : حکم پا و این که آیا باید پا را مسح کشید یا باید آن را شست
امام در اینجا میخواست برای آن مرد بر این تاءکید کند که وضوی رسول خدا(ص )فقط و فق ط همان وضوی مشتمل بر مسح پاست و نه جز آن , چه , آن مرد برای فراگیری آمده بود و امام نیز آهنگ آموزش داشت و از همین روی روانیست امام مسح بکشد وقصدش چونان که برخی گفتهاند وضوی تجدیدی باشد یا قصدی دیگر همانند این داشته باشد
با مقایسه این روایت با دیگر سخنان امام و با توجه به تاءکید آن حضرت بر واژههای احداث و محدث (نوساخته به میان آوردن در دین ) چهره حقیقت به گویاترین شکل روشن میشود
امام چونان که پیشتر نیز گفتهایم با تمام قدرت و توان رودرروی آنهایی که در زمینه احکام دین میگفتند این راءیی است که خود بر آن شدهام و عثمان هم یکی از این کسان بود میایستاد, چرا که از دیدگاه او راءی را در برابر نص صریح قرآن اعتبار و ارزشی نبود و صحابه هم در عرصه بندگی با دیگران تفاوتی و بر آنان امتیازی نداشتند
خوب و بد صحابه از آن خود ایشان است و همه در تکالیف شرعی با یکدیگرو سایر مسلمانان برابرند, و هیچ دلیلی برای ترجیح دادن یک راءی بر راءی دیگر وجودندارد, مگر آن که پشتوانه اش قران و سنت باشد
حتی رسول خدا(ص ) هم برای خویش حق تشریع بر پایه آنچه راءی خود اوست قائل نبود, بلکه به صریح قرآن او کسی است که از سر هوس سخن نمیگوید, و هر چه هست وحیی است که فرو فرستاده میشود[۲۶۱]در سیره او ثابت شده است که هیچ به راءی و قیاس اعتباری نمیداد و هیچ راءیی نداشت جز به آنچه خداوند به تو نشان داده است [۲۶۲]
آری , علی (ع ) با اشاره و مثل آوردن , با آن اجتهادها رویارو میشد و برای بازنمایاندن خطاهای صاحبان راءی میکوشید
برای نمونه در چند روایت که از این حقیقت حکایت دارد مینگریم : متقی هندی در کنز العمال از جامع عبد الرزاق , سنن ابن ابی شیبه و سنن ابی داوود, و همه آنان از علی (ع ), نقل کرده است که فرمود: اگر دین به راءی بود سزاوارتربود که بر کف پا مسح کشیده شود نه بر روی پااما دیدم که رسول خدا(ص ) بر پشت پامسح کشید[۲۶۳]
در تاءویل مختلف الحدیث به نقل از آن حضرت چنین آمده است : بر این راءی نبودم که روی پا سزاوارتر به مسح است تا کف پا, مگر این که دیدم رسول خدا(ص ) برروی پا مسح میکشد [۲۶۴]
در حدیثی دیگر آمده است : بر این راءی بودم که کف پا سزاوارتر به مسح کشیدن است تا روی پا, تا این که دیدم رسول خدا(ص ) بر روی پا مسح میکشد[۲۶۵]
از رهگذر این چند نمونه در مییابید که چگونه امیرمؤمنان در رویارویی با خطاجتهاد لجام گسیخته و برای سرکوب کردن راءیی که در برابر سیره عملی رسول خدا(ص )است میکوشید, چه , از دیدگاه او تنها عملی مجزی و بسنده کننده بود که دلیلی از قرآن و سنت برای آن وجود داشته باشد
امام هم مشروعیت یک فعل را از این سرچشمه برمی گیرد هر چند آن فعل آن سان که این چند روایت نشان میدهد با راءی و نظرشخصی او مخالف باشد
گفتنی است کار امام به همین محدود نشد, بلکه او در رویارویی با کسانی که نوساختههایی به دین درآوردند و چیزهایی که از دین نیست به آن وارد کردند و اجتهاد وفهم خود را ملاک فهم احکام قرار دادند برخوردهایی فراوان داشته , و مساءله وضو تنهایکی از آنهاست
در دوران عثمان برخی مفاهیم تازه در مساءله وضو به میان آورده و برای این تلاش شد که به آنها رنگی دینی داده شود
۱ این که , جایز نیست انسان باقیمانده آب وضو را در حالت ایستاده بنوشد
۲ این که جایز نیست انسان به سلام دیگران در حال وضو پاسخ دهد
امام برای آن که نامشروع بودن این نوساختهها را باز نمایاند ایستاده باقیمانده آب وضوی خود را مینوشد و میگوید: این وضوی کسی است که در دین نوساختهای به میان نیاورده است
جمله هذا وضوء من لم یحدث چونان که اینجا میبینید هماره به این معناست و در جایی است که بدعتی یا نوساختهای به دین درآوردهاند, نه آن که به گونهای که برخی پنداشتهاند به معنای حدث و واقع نشدن حدث باشد
اینک برای روشنتر شدن این حقیقت که همین برداشت از عبارت هذا وضوء من لم یحدث صحیح است گواههایی چند میآوریم : از محمد بن عبدالرحمن بیلمانی , از پدرش روایت شده است که گفت : عثمان بن عفان را در نشستنگاهها دیدم
مردی از کنار او گذشت و بر او سلام کرد
اما وی پاسخ نداد
چون عثمان وضویش را به پایان برد گفت : تنها دلیل پاسخ ندادنم این بود که ازرسول خدا(ص ) شنیدم که میگوید: هر کس وضو بگیرد, دستان خود را بشوید, سپس سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کند, سه بار رویش را بشوید, سه بار دستانش را تاآرنج بشوید
سرش را مسح کند, پاهایش را مسح بکشد و سپس پیش از آن که بگویدگواهی میدهم که خدایی جز اللّه نیست , یگانه است و انباز ندارد, و محمد بنده و پیامبراوست سخنی بر زبان نیاورد همه گناهانی که از یک وضو تا وضوی دیگر از او سر زندآمرزیده شود[۲۶۶]
درباره عثمان روایت شده است که در نشستنگاهها وضو گرفت : دو دستش را سه سه شست , سه بار استنشاق کرد
سه بار مضمضه کرد, سپس سه بار صورت خویش شست , و دستانش را نیز سه بار تا آرنج , آنگاه سرش را سه بار مسح کشید و پاهایش رانیز سه بار شست
در هنگامی که مشغول وضو گرفتن بود مردی بر او سلام کرد
اما او تاهنگامی که وضو را به پایان برد پاسخی نداد
پس از فراغت از وضو با آن مرد سخن گفت و از او عذر خواست و گفت : تنها این دلیل مرا از پاسخ دادن به تو بازداشت که از رسول خدا(ص ) شنیدم که گفت : هر کس چنین وضو بگیرد و در وضو سخن نگوید و پس از آن بگوید: گواهی میدهم که خدایی جز اللّه نیست یگانه , و بی انباز است , و محمد بنده وفرستاده اوست , آنچه میان یک وضو تا وضوی دیگر از او سر زند آمرزیده شود[۲۶۷]
از ابن بیلمانی , از پدرش روایت شده است که گفت عثمان را دید که بر نشستنگاههاوضو میگرفت
در این میان مردی بر او سلام کرد و او پاسخی نداد تا چون از وضو فارغ شد پاسخ داد و از او عذر خواست
سپس گفت : رسول خدا(ص ) را دیدم که وضومی گرفت و در همین حال مردی بر او سلام کرد و او پاسخ نداد[۲۶۸]
نمیدانم خلیفه بر پایه کدام آیین به سلام آن مرد پاسخ نمیدهد! آیا معقول وبخردانه است که رسول خدا(ص ) به سلام پاسخ ندهد در حالی که او خود الگوی شایسته مردمان است و قرآن نیز صریحا به وجوب پاسخ دادن سلام نظر میدهد, آنجا که میگوید: چون شما را به سلامی نواختند به سلامی بهتر از آن یا به همانند آن پاسخ گویید
چگونه سلامی را پاسخ نمیدهد در حالیکه همه عالمان بر این همراءیند که پاسخ گفتن بر سلام واجب و لازم است هر چند شخص در حال نماز باشد؟ چرا در روایتی که وضو با مسح پا توصیف شده چنین نمییابیم که به سلام کسی پاسخ ندهد؟ اصولا معنای این سخن چیست که فرموده باشد: هرکس این گونه وضو بگیرد و سخن نگوید چنین وچنان پاداشی خواهد داشت ,آیا واقعا رسول خدا(ص ) دو وضو داشته است ؟ اگر چنین بوده چرا مردم را فقط به وضوی با سه بار شستن اعضا رهنمون میشود؟ اگر وظیفه شرعی خلیفه این بوده است که به سلام پاسخ ندهد چراپس از وضو ازآن مرد پوزش میطلبد؟ این پرسشها را وامی نهیم و دیگر بار به سراغ سخن امیرمؤمنان درباره ایستاده نوشیدن باقیمانده آب وضو میرویم , تا ببینیم با آن نوساخته که آشامیدن باقیمانده آب وضو در حالت ایستاده روا نیست چگونه رویاروی میشود
احمد در مسند خود از نزال بن سبره روایت کرده است که گفت علی (ع ) را دید که نماز ظهر را به جای آورد و آنگاه در رحبه نشست تا به کارهای مردم رسیدگی کند, چون هنگام عصر فرا رسید ظرف آبی برایش آوردند
او مشتی آب بر گرفت و دستان تا مچ و تاآرنج و صورت را شست و سر و پاهای خویش را مسح کشید[۲۶۹]
سپس باقیمانده آب وضو را در حالت ایستاده آشامید و آنگاه گفت : برخی مردمان خوش ندارند که درحالت ایستاده آب بنوشند, با آن که رسول خدا(ص ) چونان کرد که من کردم و این وضوی کسی است که نوساختهای در دین به میان نیاورده است[۲۷۰]
قسمت دوم
در روایت دیگری است که فرمود: من دیدم رسول خدا(ص ) همان کاری کرد که شما دیدید من انجام دادم
سپس باقیمانده آن آب را به سر و روی خود مالید و گفت :این وضوی کسی است که نوساختهای در دین به میان نیاورده است[۲۷۱]
سومین روایت چنین است : برای علی (ع ) ظرف آبی آوردند و او در حالت ایستاده آب آشامید و سپس گفت : به من خبر رسیده است که کسانی خوش ندارند در حالت ایستاده آب بنوشند
این درحالی است که من خود دیدم رسول خدا(ص ) همان کرد که من کردم
سپس از این آب برگرفت و بر سر و روی خویش مالید و آنگاه فرمود: این وضوی کسی است که نوساختهای در دین به میان نیاورده است[۲۷۲]
در چهارمین روایت که از طریقی دیگر از نزال بن سبره نقل شده , آمده است که گفت : علی (ع ) را دیدم که نماز ظهر به جای آورد
سپس برای رسیدگی به کارهای مردم نشست ... چون هنگام عصر فرا رسید ظرف آبی برایش آوردند
او مشتی آب از آن برگرفت و صورت و دستان خود را شست و سر و پاهای خویش را مسح کشید
سپس درحالت ایستاده باقیمانده آب را نوشید و فرمود: کسانی این کارها را خوش نمیدارند
امامن دیدم که رسول خدا(ص ) چنین میکند
این وضوی کسی است که نوساختهای در دین به میان نیاورده است[۲۷۳]
احمد همچنین به سند خود از ربعی بن حراش آورده است که علی بن ابی طالب در رحبه به ایراد خطبه ایستاد
خداوند را سپاس و ستایش گفت و آنگاه سخنانی فرمود
سپس کوزه آبی خواست
از آن آب در دهان چرخانیده و وضو ساخت و در حالتی که ایستاده بود باقیمانده آب را نوشید
سپس فرمود: به من خبر رسیده است که برخی ازشما خوش ندارند در حالت ایستاده آب بنوشند
این وضوی کسی است که در دین نوساختهای به میان نیاورده است
من دیدم رسول خدا(ص ) چنین کرد[۲۷۴]
با نمونههایی از برخوردهای امام در برابر نوساختههای دینی ! و بدعتهای بدعت گذاران آشنایی یافتید و دیدید که او چگونه رویاروی کسانی که آنچه از دین نیست بدان درآوردند میایستد و هم , در سخن خود بر جمله و این وضوی کسی است که نوساختهای در دین به میان نیاورده است تاءکید میکند
اما خلیفه عثمان , بر خلاف او در پی آن بود که به وضوی با سه بار شستن خودتقدس بیشتری بدهد
از همین روی نیز میبینید در حال وضو سخن نمیگوید, باقیمانده آب را در حالت ایستاده نمیآشامد و بر این تاءکید میکند که همین شیوه سبب آمرزش گناهان است
در اینجا نکتهای دیگر مانده و سزامند توضیح است : واژه احداث[۲۷۵]ومشتقات آن که در این روایات آمده , به معنای انجام چیزی است ناشناخته که در دین آشنا نبوده است و تازگی دارد
در معجم مقاییس اللغه آمده است : حدث عبارت است از بودن چیزی که نبوده است
هنگامی که چیزی نبوده و بعدها به وجود آمده میگویند: حدث امر[۲۷۶]
در صحاح آمده است : حدوث عبارت است از بودن چیزی که نبوده است
استحدث خبرا یعنی خبری تازه یافتم[۲۷۷]
در تاج العروس نیز چنین آمده است[۲۷۸]
در کتاب العین[۲۷۹]و القاموس[۲۸۰]نیز آمده است : حدث , یعنی بدعت آوری
در التکمله و الذیل[۲۸۱]آمده است : احدث الرجل یعنی بدعت گذاشت
المحدث یعنی بدعتگذار از همین کاربرد است
حدیثی که میفرماید: من احدث فیهاحدثا و آوی محدثا..., (هر کس در آن بدعتی گذارد با بدعت گذاری را پناه دهد). در همین کتاب آمده است : محدثات امور, یعنی آنچه که نزد سلف صالح نبود وهواپرستان آن را بدعت نهادند
در همین معنا حدیث نبوی است که فرمود: و شر الامورمحدثاتها (بدترین چیزها آنهایی است که بدعت نهاده میشود). در تهذیب و به نقل ازآن در لسان العرب نیز چنین آمده است
در میان فرهنگ نویسان تنها صاحب التهذیب از معنای نقض و ابطال وضو برای حدث یاد کرده , و به نقل از او در لسان العرب چنین آمده است : هنگامی که از شخص بادی خارج شود یا بویی بیرون آید گفته میشود احدث الرجل
در کتابهای غریب الحدیث هم چنین میبینیم , آنان نیز واژه احداث را به معنای بدعت آوری و نوساختن آوری در دین معنا کردهاند و البته به معنای نقض یا ابطال وضونیز پرداختهاند
در غریب الحدیث ابن جوزی آمده است : فی الامم محدثون , یعنی در میان ملتهاکسانی الهام یافته هستند بدان معنا که چون به چیزی گمان برند گمانشان درست است
حسن میگوید: حادثوا هذه القلوب یعنی زنگار از این دلها بشویید و روشنشان سازید
ابن جوزی در ادامه پس از بیان این معنای حدیث ایاکم و محدثات الامور رامی آورد و میگوید مقصود از محدثات الامور چیزهایی است که هواپرستان بدعت نهادند و سلف صالح بر خلاف آن بودند[۲۸۲]
در نهایه آمده است : در حدیثی درباره مدینه است که فرمود: من احدث فیها حدثااو آوی محدثا
حدث به معنای رخداد ناشناختهای است که در سنت نه رواج داشته ونه آشنا بوده است
المحدث برای فاعل و المحدث برای مفعول به کار میآید مقصود ازمحدث آن کسی است که مجرمی را پناه داده و از دسترس مدعی دور داشته و مانع قصاص وی شده است
اما مقصود از محدث نیز همان چیزی است که بدعت نهاده شده است
پناه دادن نیز بدان معناست که شخص به آنچه بدعت نهاده شده راضی وخرسند باشد, و آن را بپذیرد, چه , هنگامی که شخص به یک پدیدار نوساخته وناشناخته تن دهد و انجام دهنده اش را بازندارد و با او مخالفتی نکند چونان است که او راپناه داده است
به همین معناست که در حدیث آمده است : ایاکم و محدثات الامور (یعنی ازپدیدارهای بدعت نهاده شده دوری کنید). محدثات جمع محدث و آن به معنای چیزی است که نه در کتاب خدا شناخته شده است نه در سنت و نه در اجماع[۲۸۳]بدین سان دانستید که در لغت و همچنین در غریب الحدیث معنی غالب واژه احداث نوساختن در دین است و بر همین پایه , تجاوز از وظیفه تعیین شده در وضو نیز,خود نوعی بدعتگذاری در دین است
صدوق در معانی الاخبار از ابراهیم بن معرض نقل کرده است که پرسید:...کدام حدث بیش از بول کردن مصداق حدث است ؟ فرمود:آن است که در وضو تجاوز کند, یعنی بر آنچه حد وضو است بیفزاید[۲۸۴]
کلینی به سند خود که به حمادبن عثمان میرسد آورده است که گفت : نزد امام صادق (ع ) نشسته بودم
او آبی خواست
مشت خود را پر آب کرد و همه صورت خود رابدان شست
سپس مشت خود را پر آب کرد و دست راست خویش را با آن شست
آنگاه برای بار دیگر مشتی پر آب کرد و دست چپ خویش را با آن شست
سپس بر سر وپایش دست کشید و گفت : این وضوی کسی است که حدثی [در دین ] نیاورده است
والبته مقصود وی از حدث نیز تجاوز در وضوست[۲۸۵]
با توجه به این دو نمونه و همچنین دقت در آنچه گذشت بدرستی روشن میشود که درسخن اهل بیت (ع ) که میگویند: هذا وضوء من لم یحدث مقصود از حدث تجاوز ازحدود آن چیزی است که خداوند بدان فرمان داده است
البته این هم از یاد نمیرود که آنان اهل خانهاند و اهل خانه خود بدانچه در آن هست آگاهترند
ما در عین حال این را هم انکار نمیکنیم که در سخن رسول خدا حدث به معنای نقض و ابطال وضو آمده باشد
اما کاربرد غالب این واژه بروشنی بانگ برمی آورد که مقصود از آن بدعتگذاری در دین است
علت به کار گرفتن این واژه هم برای دلالت بر بدعت آن است که شرع خوش ندارددر واژگان دینی به چیزهایی تصریح کند که ناپیراسته و گریزاننده است
از همین روی نیزبرای رعایت ادب واژهای برابر آن در زبان عربی به کار گرفته است
این شیوه رایج عرب در بکارگیری واژه هاست
برای نمونه میبینیم برای دلالت بر مقعد واژه پشت و برای دلالت بر آمیزش جنسی , واژههای جماع (به هم آمدن ) و مضاجعه (همبستر شدن ) وبرای دلالت بر اندامهای جنسی واژه فرج (شرمگاه ) را به کار گرفته است
بدین سان این احتمال وجود دارد که به منظور رعایت ادب و پرهیز از واژههای نفرت برانگیز و یا کهنه , در عرف شرع واژه حدث برای دلالت بر بدعت به کار رفته وبر این پایه , این واژه در اصل قرارداد لغوی به معنای هر چیزی است که در دین نبوده وآن را وارد دین کردهاند, و سپس همین واژه با گونهای از عنایت و با تکلفی چند در معنای نقض و ابطال وضو هم به کار رفته است
حتی اگر هم چنین فرض شود که واژه حدث دارای دو معنای حقیقی است وبنابراین در عبارت من لم یحدث هر دو احتمال وجود دارد, باز هم کسی نمیتواندبگوید وضویی که در این روایتها بیان شده وضوی کسی است که از او حدثی سر نزده واین شیوه وضو فقط وظیفه کسانی است که قصد تجدید وضو دارند, چه , بنابراین فرض هم , احتمال دیگری در کار است و وقتی پای احتمال در میان باشد جایی برای استدلال نیست
البته به رغم همه اینها باز هم تکرار میکنیم که روایت من لم یحدث بخوبی به بدعت گذاری در دین اشاره دارد
اکنون دو گواه نیز برای این حقیقت یادآور میشویم : یک : عبارت هذا وضوء من لم یحدث در ذیل رخدادی بیرونی و مشهود آمده واین خود گواه برداشت ماست
چرا که برای نمونه میبینیم در یکی از روایتها آمده است :آب باقیمانده وضو را آشامید و آنگاه گفت : هذا وضوء من لم یحدث تا این خود دلیلی باشد بر آن که آشامیدن آب باقیمانده وضو را که کاری خلاف دین دانستهاند خلاف دین نیست
دو: عبارت وضوی رسول خدا(ص ) را به من نشان بده در حدیث اول و عبارت آن که از وضوی رسول خدا(ص ) میپرسید کجاست بیانگر آن است که مسح پا سنت نبوی است
همچنین این دو عبارت بدان اشاره دارد که امام آهنگ آن داشت که وضوی نبوی را در برابر وضوی بدعت نهاده شده بیان کند و آن را آموزش دهد
این دو قرینه آن احتمال دیگر را که حدث در ذیل روایت به معنای بول کردن یاخروج مدفوع باشد نفی میکند و معین میدارد که مقصود از حدث در اینجا تنها همان بدعتگذاری در دین و برساختن چیزهایی تازه است که پیش از این در دین نبوده است
سه :موضع گفتاری علی (ع ) در برابر وضوی بدعت نهاده شده
ما این احتمال را دور نمیدانیم که سخنانی از سوی علی (ع ) در مساءله وضو ایرادشده و در دوران خود آن حضرت در میان مردم رایج بوده است , اما بعدها دست اموی وعباسی نقشی فراوان در از میان بردن یا دیگرگون کردن این سخنان ایفا کرده و این خود ازدشمنی سخت و آشکار آنان با امیرمؤمنان سرچشمه میگرفته است[۲۸۶]
نامه امام به محمد بن ابی بکر و مردمان مصر که ثقفی آن را در کتاب الغارات روایت کرده گواهی بر این ادعاست
در نسخه چاپی این کتاب در متن آن نامه چنین آمده است : دودست خویش را سه بار بشوی , سه بار آب در دهان و سه بار آب در بینی بچرخان ,رویت را سه بار بشوی , سپس دست راستت را سه بار تا آرنج و پس از آن سه بار دست چپت راپس سرت را مسح کن و آنگاه پای راستت را سه بار بشوی و سپس پای چپت را سه بار بشوی , که من دیدم رسول خدا(ص ) چنین وضو میگرفت[۲۸۷]
شیخ مفید به سند خود از صاحب الغارات چنین نقل کرده است : ... سه بار آب دردهان و سه بار آب در بینی بچرخان , صورتت را بشوی , سپس دست راستت , سپس دست چپت , و سپس سر و پایت را مسح بکش , که دیدم رسول خدا(ص ) چنین میکند[۲۸۸]
محدث نوری در مستدرک پس از نقل حدیث اول میگوید: میگویم : شیخ درامالی خود از ابوالحسن علی بن محمد بن حبیش کاتب , از حسن بن علی زعفرانی , از ابواسحاق ابراهیم بن محمد ثقفی , از عبداللّه بن محمد بن عثمان , از علی بن محمد بن ابی سعید, از فضیل بن جعد, از ابواسحاق همدانی , از امیرالمؤمنین حدیثی همانند این نقل کرده است , با این تفاوت که در امالی او و در امالی ابن الشیخ[۲۸۹], مانند اصل آن ,آمده است : سپس سر و پاهایت را مسح بکش بدین سان روشن میشود که آنچه درالغارات آمده تغییر عبارت از سوی عامه است که از او نقل حدیث میکنند[۲۹۰]
مجلسی پس از نقل روایت از امالی مفید میگوید: بیان : استحباب سه باراستنشاق و سه بار مضمضه میان متاءخران مشهور است
برخی از آنان اعتراف کردهاند که گواهی این استحباب وجود ندارد اما این خبر بر آن دلالت میکند[۲۹۱]
مجلسی در ادامه میافزاید: گذشت که دلیل سه بار انجام دادن مضمضه و استنشاق همین حدیث است
اما من این خبر را در کتاب الغارات دیدم که شستن سایر اعضا نیزسه بار روایت شده و همین است که استدلال به این خبر را سست می کند[۲۹۲]
البته دانستنی است که در امالی مفید و در امالی طوسی که هر دو از کتاب الغارات نقل کردهاند واژه ثلاثا در مورد شستن صورت و دستها نیامده است ! نمیدانیم چرا مجلسی استدلال به این خبر را به این دلیل که در آن شستن سایراعضا نیز سه بار دانسته شده است سست میداند؟ آیا سخن از سه بار شستن اعضا مایه سستی و ضعف حدیث است یا این که در حدیث از شستن پا سخن به میان آمده مایه این سستی است ؟ یا آن که هر دوی این عوامل چنین اثری دارند؟ آیا لازم است همه نسخههای کتاب الغارات را, در حالی که از تعارض میان این نسخهها خبر داریم , صحیح بدانیم ؟ بلکه اصولا چگونه میتوان به نسخهای که درسالیان و سدههای اخیر چاپ شده است اطمینان کرد و نسخهای را که نزدیک به هزارسال پیش یا بیشتر در دسترسی امثال مفید و طوسی[۲۹۳]بوده و هر دو از آن نقل کردهاند واگذاشت ؟ ما به دلایل زیر بعید میدانیم که آن روایت نخست از امیرمؤمنان (ع ) صادر شده باشد: ۱ ثقفی بدان نامور شده که شیعه و حتی از شیعیان متعصب است , به گونهای که برخی خوش دارند او را بدین وصف بستایند
اما باید پرسید: اگر او شیعه بوده است چگونه حدیثی را که مخالف نظر او بوده روایت میکند و بدان پایبند میشود, بی آن که بدان توجهی دهد یا اشارهای کند
بلکه آیا صحیح است او, با آنکه از وجود روایتهای دیگری که با این روایت تعارض دارد و آن را سست میکند خبر داشته است , چنین حدیثی را نقل کند؟ , و طوسی در کتاب رجال خود او رادر باب[۲۹۴]ابن ندیم وی را از عالمان شیعه شمرده کسانی که از ائمه روایت نکردهاند[۲۹۵]جای داده و در الفهرست درباره اوگفته است : ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود ثقفی آرضی اللّه عنه کوفی تبار است
سعد بن مسعود برادر ابو عبید بن مسعود عموی مختاراست که علی (ع ) او را بر مدائن گماشت و او همان کسی است که در نبرد ساباط امام حسن به او پناه برد
ابواسحاق ابراهیم بن محمد به اصفهان کوچید و در همان جا رحل اقامت افکند
او در آغاز زیدی مذهب بود, اما بعدها امامت را پذیرفت[۲۹۶]
بیشتر رجال نویسان شیعه از قبیل نجاشی , علامه حلی , ابن داوود و دیگران شرح حال او را در کتب خود آوردهاند
از دیگر سوی کسانی از رجال نویسان سنی بر وی به دلیل تشیعش تاختهاند
ابن ابی حاتم رازی درباره وی میگوید: از پدرم شنیدم که میگوید: وی مجهول وناشناخته است[۲۹۷] ابو نعیم میگوید: او از شیعیان اهل غلو بود
از اسماعیل بن ابان ودیگران روایت میکند و روایت او متروک است[۲۹۸]
سمعانی میگوید: وی به اصفهان کوچید و در آنجا ساکن شد
او در شیعه گری غلو میکرد و آثاری هم درباره تشیع دارد[۲۹۹]
ذهبی میگوید: ابن ابی حاتم گفته : وی مجهول و ناشناخته است
بخاری گفته :حدیث وی صحیح نیست
یعنی حدیث وی به نقل از عایشه درباره لزوم استرجاع گفتن در هنگام به یاد آوردن مصیبت صحیح نیست [۳۰۰]
اگر این گفتهها درباره وی درست باشد آیا میتوان باور کرد و پذیرفت که روایتی درباره وضوی با سه بار شستن اعضا از وی صادر شده و وی یادآوری نکرده باشد, با آن که امامیه یمن کسانی چون مفید و طوسی و دیگران در نامه علی بن ابی طالب (ع ) به محمد بن ابی بکر از همین را وی روایت مسح را نقل کردهاند؟ بر این پایه باید گفت : درنسخه چاپی کتاب الغارات این روایت تحریف شده است
۲ کتاب غارات از کتابهایی است که همواره در دسترس و مورد استفاده اهل سنت بوده و از همین روی هیچ بعید نیست که آنان روایت را از او به گونهای که با مذهب آنان سازگاری داشته باشد نقل کردهاند, بویژه آن که میدانیم نسخه نویسان و حاکمان در گذرتاریخ نقشی بزرگ در تحریف حقایق داشتهاند
پیشتر خواندید که چگونه طبری و ابن اثیر به این بهانه که عامه تحمل شنیدن ندارند از نقل برخی روایتهای تاریخی خودداری میکنند یا برای رعایت حال عامه مردم برخی از روایتها را دیگرگون میسازند
برای نمونه طبری در نقل روایت وصیی و خلیفتی فیکم من بعدی در تفسیر آیه انذار, واژه کذاوکذا را به جای این عبارت میگذارد و ابن کثیر هم از او پیروی میکند و همین کار راانجام میدهد[۳۰۱]
در حاشیه کتاب آراء علماء المسلمین سید مرتضی رضوی آمده است : تقریبا نیم قرن پیش دارالکتب المصریه قاهره به مدیریت استاد علی فکری به تحقیق در کتابهایی پرداخت که از آنها بوی تاءیید شیعه یا اهل بیت به مشام میرسید
کمیتهای که وی برای این کار ترتیب داده بود عبارتهایی اینچنینی را حذف میکرد و در پایان کتاب نیز باگستاخی و بی شرمی مهر کمیته تغییر دهنده کتاب این کتاب را تحقیق کرده است را باامضای مدیر کمیته یعنی علی فکری بر آن میزد
آری , تحریف متنهای تاریخی و بازیچه قرار دادن میراث فرهنگی مکتوب درگذشته رواج داشته , اکنون نیز رواج دارد و بعید نیست در آینده نیز چنگال خود رانشان دهد
۳ روایت نسخه چاپی الغارات با آنچه ما در گفتارهای پیشین بنیاد نهادیم مخالف است و همچنین با آنچه در آینده به تفصیل بیان خواهیم داشت تعارض دارد, چه روشن خواهیم کرد که امام علی (ع ) پرچمدار و پشتیبان مکتب وضوی با دو بار شستن اعضا ومسح سر و پاست
آنچه هم مفید و طوسی در امالی خود روایت کردهاند با مکتب امام علی (ع ) و اهل بیت همخوانی و همنواختی دارد و میان آن با این مکتب هیچ تعارضی نیست
همین خودتقویت کننده این نظر است که متن مفید و طوسی متن اصلی و تحریف نشده روایت الغارات است نه متون دیگر, چه , سند روایت مفید و طوسی در ابن هلال ثقفی به هم میرسد و افزون بر این آنچه این دو نقل کردهاند تاریخش به سده چهارم یا پنجم هجری بازمی گردد, چرا که سال درگذشت مفید ۴۱۳ ه ق , و سال درگذشت طوسی ۴۶۰ ه ق است و میان دوران زندگی این دو با زمان تاءلیف کتاب الغارات فاصله چندانی نبوده است
نگارنده خود به نسخهای از امالی که سال نوشتن آن به دوران زندگی مؤلف نزدیک است مراجعه کرده و در آنجا دیده است که آنچه امام خطاب به محمد بن ابی بکرنوشته مسح پاست نه شستن آن افزون بر این معنایی ندارد که امام در نامهای دیگرخطاب به او وضو را به شستن پا ترسیم کند, چرا که میان چنین دو متنی تعارض کامل وجود خواهد داشت
چگونه امام میتواند در نامه خود بنویسد که وضو به شستن پاست
در حالی که هم او خود و هم اهل بیت و خاصان و نزدیکان او با اقتدا به پیامبر اکرم (ص ) مسح میکنند؟چه معنایی دارد پس از آن که ثابت شده شستن پا در وضو از نوساختههای دینی عصرعثمان است امام به محمدبن ابی بکر نامه بنویسد که وضو به شستن پاست ؟ کوتاه سخن آن که روایت مفید و طوسی از کتاب الغارات , بر خلاف آنچه در نسخه چاپی که دست تحریف هواپرستان و متعصبان بدان رسیده است آمده , به واقعیت ودرستی نزدیکتر است
این نکته بر مجلسی نیز پوشیده مانده که کلمه ثلاثا در روایت از اصل کتاب نیست , بلکه اثر دستان تحریف نسخه پردازان است
و اگر نقل طوسی و مفید از این کتاب نبود برای همیشه واقعیت او پنهان میماند و گناه چنین نسبتی به امیرمؤمنان برگردن ثقفی افکنده میشد, در حالی که او از این گناه برکنار است
بدین سان برای خواننده محترم روشن شد که روایت نسخه چاپی الغارات نادرست است و بنا به قراینی تحریف شده است
چهار:تدوین وضو در دوران علی (ع )
اشاره
در کتابهای شرح حال دانشمندان آمده است که عبیداللّه و علی دو پسر رافع آوابسته رسول خدا(ص ) از کسانی بودند که به زمان امام علی بن ابی طالب (ع ) سنت نبوی را تدوین کردند
نجاشی میگوید: علی بن ابی رافع کتابی در فنون فقه , وضو, نمازو دیگر ابواب گرد آورد
نجاشی سپس سند خود تا راویان کتاب را ذکر کرده است[۳۰۲]
امام شرف الدین در کتاب المراجعات نامهای کسانی را که سنت نبوی را تدوین کردند آورده و گفته است : علی بن ابی رافع , که بر طبق شرح حالش در الاصابه در دوران پیامبر اکرم (ص ) دیده به جهان گشود و او را علی نامیدند, دارای کتابی در فنون فقاهت برمذهب اهل بیت است
اهل بیت از این کتاب آگاهی داشتند و شیعیان خود را بدان ارجاع میدادند
موسی بن عبداللّه بن حسن میگوید: مردی درباره تشهد از پدرم پرسید, پدرم به من گفت : کتاب ابن ابی رافع را بده
کتاب را دادم کتاب را گرفت و بر ما املا کرد[۳۰۳]
اینک میتوان پرسید: نقل این روایت از امامان اهل بیت چه معنایی دارد؟ آیا آنان نمیتوانستند بدون مراجعه به کتاب ابی رافع احکام شرع را بیان کنند؟ دیگر آن که معنای آن خبر که میگوید ابن ابی رافع کتابی در وضو داشت چیست ؟ نزدیکترین احتمالی که در این باره به ذهن میرسد آن است که امامان (علیهم السلام ) از این رهگذر چند هدف داشتند: یک : آگاهاندن مردم از حقیقت و توجه دادن آنان به این مهم که آنچه از رسول خدا(ص ) نقل میکنند همان چیزی است که صدور آن از آن حضرت ثابت شده است
ازآنجا که در آن دوران تدوین به گروهی اندک و معین محدود میشد و کتاب ابن ابی رافع از جمله معدود کتابها در تدوین حدیث بود امامان میخواستند از رهگذر رجوع دادن مردم به کتاب به آنان بفهمانند که نه بر پایه راءی فتوا میدهند و نه بر پایه قیاس , بلکه فتوای آنان مبتنی بر حدیثی است که نسل به نسل از رسول خدا(ص ) به ارث بردهاند
این همه نیز بدان سبب بود که شیعه را مصونیت و استواری دهند و به آنچه در ورای ظاهراوضاع هست آگاهشان سازند
دو: از آنجا که وضو از اموری است که در نخستین دوران اسلام تدوین شده است ,احتمالا امامان میخواستند از این راه شیعه را از این حقیقت آگاه کنند که وضوی اهل بیت به سان دیگر احکام شرعی نیست که در دوران عثمان تجربه کردهاند و دیدهاند,بلکه این وضو, آن سان که به خط ابی رافع میبینند یا در صحیفه علی میبینند همان وضوی رسول خدا(ص ) است
به دیگر سخن , وضو در آن دوران مساءلهای بود که نزد آن پیشگامان و پیشینیان مورد بحث قرار میگرفت و امامان شیعه نیز پیروان خود را به دلیل ضرورتی که برای این کار وجود داشت به فراگیری و بررسی و فهم آن کتابها راهنمایی میکردند
از ابوحنیفه نقل شده است که نسبت صحفی (کتابی ) به امام جعفر صادق (ع )میداده است
یعنی کسی است که دانستههای خود را از کتابها برمی گیرد
طبیعی است که امام صادق (ع ) نیز پاسخی جز آن نداشت که با افتخار و سر بلندی صریحا بگوید که تنها و تنها حکم خداوند را از آنچه از پدرانش از رسول خدا(ص ) به ارث برده است نقل میکند
او میگوید: من مردی کتابی هستم و او [ابوحنیفه ] راست میگوید... من کتابها و صحف پدرانم و ابراهیم و موسی را خواندهام[۳۰۴]
استاد محمد عجاج بدین اشاره کرده که نزد جعفربن محمد صادق (ع ) رساله ها,احادیث و نسخههایی بوده است[۳۰۵]
در سخن امیرمؤمنان علی (ع ) نیز آمده است که میفرماید: آغاز فتنه پیروی ازهوسها و بدعت احکام است ... تا جایی که میگوید من وضو و نماز و غسل را به جایگاه درست خود و به زمان و احکام اصلی خویش بازگردانیدم[۳۰۶]
بدین سان روشن شد که مساءله وضو از همان دوران امام علی (ع ) تا پایان دوره حضور مطرح بوده و بسیاری از عالمان شیعه و اصحاب امامان در این باره نوشتهاند
ازآن جملهاند: علی بن مهزیار اهوازی[۳۰۷], علی بن حسن بن فضال[۳۰۸], علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی[۳۰۹], احمدبن حسن بن فضال[۳۱۰]و برخی دیگر
همچنین برخی دیگر از عالمان شیعه مانند علی بن بلال[۳۱۱], محمد بن مسعودعیاشی[۳۱۲] , فضل بن شاذان نیشابوری [۳۱۳]و برخی دیگر درباره اثبات مسح پا وعدم جواز مسح بر موزه , کتاب یا رساله نوشتهاند
با این وصف هیچ معنایی برای این ادعا نمیماند که کسی بگوید: حتی یک روایت از علی (ع ) هم در این باب صادر نشده است
این هم که علامه امینی و مجلسی و برخی دیگر روایتی در این باره نقل نکردهاند,موجب ضعف روایتهایی که در این خصوص به ما رسیده است نمیشود, چرا که آنهاهرگز مدعی نشدهاند که همه بدعتها و نوساختههای دینی دیگران را در کتابهای خودگرد آورده و بررسیدهاند, هر چند که از باب استطراد به برخی از آنها اشاره کردهاند
افزون بر این بحث علامه امینی به طور خاص درباره غدیر است و کتاب مجلسی نیزدرباره روایات اهل بیت (ع ). علاوه بر آنچه گفتیم این نکته را هم نباید از یاد برد که علامه امینی در کتاب الغدیرشیوه علمی و تحلیلی ما را در پیش نگرفته است تا همه مفردات تاریخی را در این باره گرد آورد, در کنار هم بچیند و از آنها معنایی واحد برگیرد و شرح و تفسیر کند
البته علامه امینی مسائل مختلفی را که به بدعتها و نوساختههای دینی برمی گرددبررسیده و آنچه را در این باره در کتابهای سیره و تاریخ آمده یادآور شده است و هیچ مدعی بیش از این هم نیست
از همین جاست که همه اهل پژوهش و تحقیق را به در پیش گرفتن شیوه تحلیل علمی و فهم مفردات اختلافهای فقهی میان مذاهب فرا میخوانیم , چرا که این شیوه میتواند به نتایج خیره کننده و مورد قبولی نزد همه جویندگان حق و حقیقت بینجامد
با دو اصطلاح
ما از آغاز تاکنون دو اصطلاح را مکرر آوردیم : ۱ شیوه وضوی با سه بار شستن اعضاو شستن سر وپا: وضوی خلیفه عثمان بن عفان ۲ شیوه وضوی با دو بار شستن و مسح سر و پا: وضوی مخالفان خلیفه که از زبان رسول خدا(ص ) در این باره حدیث نقل میکردند
اینک با این دو مفهوم و چگونگی برگرفتن آن از روایتهای تاریخی آشنایی بیشتری مییابیم و این بخش را به پایان میبریم : نزد حقوقدانان و اهل قانون و شریعت معروف است که گواهی آوردن از لوازم وارکان اثبات است و معمولا در دعوی به کار میآید و به منزله پشتوانهای برای مدعی دربرابر مدعی علیه و دلیلی قانونی است که برای حل اختلاف و رسیدن به حکم نهایی از آن بهره گرفته میشود
چونان که روایتهای تاریخی گواهی میدهد, خلیفه عثمان به این رکن تکیه زده و ازآن بهره جسته و به گواهی خواستن از صحابه برای وضوی خود توسل جسته و مدعی شده آن وضویی که میگوید وضوی رسول خدا(ص ) است و آن حضرت سه بار اعضای وضو را میشسته است
این خود میفهماند که خلیفه با مردم در این باره اختلاف داشته است و آنان کار و شیوه او را سنت پیامبر(ص ) نمی دانستنهاند
از دیگر سوی تاءکید خلیفه بر شیوه خود و گواهی خواستن از صحابه از این حکایت دارد که وی میخواسته ادعای خود را به تقریر صحابه و به پذیرش این که این وضوی پیامبر(ص ) است تقویت وپشتیبانی کند
این در حالی است که میبینیم امام جعفر صادق (ع ) که از امامان اهل بیت است مشروعیت سه بار شستن را نمیپذیرد و آن را از سنت نمیداند, بلکه آن را بدعت میخواند
اینک نمونههایی از روایات را در این باره فراروی دارید: ۱ احمد در مسند خود آورده است : عبداللّه برایم نقل حدیث کرد, پدرم برایم نقل حدیث کرد, وکیع برایمان نقل حدیث کرد, سفیان برایمان از ابی نضر, از انس نقل حدیث کرد که عثمان در نشستنگاهها و در حالی که گروهی از اصحاب رسول خدا(ص )نزد او بودند سه سه وضو ساخت و آنگاه پرسید: آیا ندید که رسول خدا(ص ) چنین وضومی گیرد؟ گفتند: چرا [۳۱۴]
۲ عبداللّه ما را حدیث آورده است , پدرم مرا حدیث آورده است , ابن اشجعی مارا حدیث آورده است , پدرمان به نقل از سفیان , از ابی نضر سالم , از بسربن سعید ما راحدیث آورده است که گفت : عثمان به نشستنگاهها آمد و آبی برای وضو خواست
پس مضمضه و استنشاق کرد
آنگاه سه بار صورت خود را شست و دستانش را نیز سه سه
سپس سر خویش را مسح کشید و پاهایش را نیز سه سه
آنگاه گفت : دیدم رسول خدا(ص ) را که چنین وضو میگیرد
هان ای حاضران , آیا چنین نبود؟ گفتند: چرا, و تنی چند از اصحاب رسول خدا نیز نزد او بودند[۳۱۵]
۳ عبداللّه برای ما حدیث آورده , پدرم مرا حدیث آورده , عبداللّه بن ولید ما راحدیث آورده , سفیان ما را حدیث آورده , ابونضر سالم به نقل از بسر بن سعید درباره عثمان بن عفان مرا حدیث آورده و گفته است : وی آبی خواست و در نشستنگاههاوضوی ساخت
او سه سه وضو گرفت و سپس به اصحاب رسول خدا(ص ) گفت : آیادیدید که رسول خدا(ص ) چنین کرد؟ گفتند: آری[۳۱۶]
۴ متقی هندی به دو طریق از ابونضر نقل کرده است : الف عثمان سه سه وضو گرفت و سپس گفت : شما را به خداوند سوگند میدهم ,آیا میدانید که رسول خدا(ص ) آن گونه وضو میگرفت که من وضو گرفتم ؟ گفتند:آری[۳۱۷]
ب به لفظی دیگر: سپس به کسانی که آنجا حاضر بودند گفت : شما را به خداوندسوگند میدهم , آیا میدانید رسول خدا(ص ) چونان وضو میگرفت که هم اکنون من وضو گرفتم ؟ گفتند: آری
این کار عثمان به واسطه خبری بود که درباره وضوی برخی ازمردم به او رسیده بود[۳۱۸]
۵ دار قطنی به سند خود که به علقمه میرسد آورده است که عثمان تنی چند ازاصحاب رسول خدا(ص ) را خواست
پس با دست راست بر روی دست چپ آب ریخت و سه بار دستان را شست
سپس سه بار مضمضه و سه بار استنشاق کرد
آنگاه روی خودسه بار شست
سپس دستان خویش سه بار تا آرنج شست
آنگاه سر خود را مسح کشیدو پس از آن پاهایش را شست و تمیز کرد و سپس گفت : دیدم رسول خدا را که همانند این وضویی که شاهد آن بودید انجام داد و سپس فرمود: هر کس وضو گیرد و وضو را نکوسازد و سپس دو رکعت نماز گزارد, با گناهانش آن گونه باشد که به روز زاده شدن از مادربوده است
عثمان پس از آن [رو به یکی کرد و] گفت : فلانی , آیا چنین بود؟ گفت : آری
سپس رو به یکی دیگر کرد وگفت : فلانی , آیا چنین بود؟ گفت : آری
او این کار را ادامه داد تاهنگامی که جمعی از اصحاب رسول خدا را بر شیوه خویش گواه گرفت و پس از آن گفت : سپاس خدای را که بر این با من همراهی و همراءیی کردید
از این روایت درمی یابیم که سه بار انجام افعال وضو, یکی از موارد اختلاف میان مردم در دوران عثمان بوده است , چرا که گواه گرفتن برخی از مردمان بر شیوه خویش ازسوی عثمان معنایی جز این نمیتواند داشته باشد
این حقیقت را بخوبی میتوان درروایت دوم احمد که میگوید عثمان در نشستنگاهها گروهی از صحابه را گواه گرفت , یادر روایت دار قطنی که میگوید از تنی چند از صحابه یک به یک گواهی خواست و ازدیگر روایاتی که میگوید در ورای این گواهی خواستن و گواه گرفتن مساءلهای دیگر پنهان بوده است , دریافت و از این روایات بدین نتیجه رسید که موضوع اختلاف میان خلیفه ودیگران بروشنی چه بوده است , چرا که اگر جز این بود و اگر اختلافی وجود نداشت وهمه مسلمانان اتفاق نظر داشتند و شیوه خلیفه را سنت میدانستند وی نیازمند آن نمیشد که بر آنچه میگوید از دیگران گواهی بخواهد
همچنین از روایتهای گذشته بخوبی دومین موضوع اختلاف میان خلیفه و دیگران روشن میشود, و آن تاءکید خلیفه بر شستن سر و پا به جای مسح است که صحابه درسیره عملی رسول خدا(ص ) دیده بودند, حدیث علقمه و برخی از دیگر احادیث گذشته بر این تاءکید خلیفه دلالت داشت
در این میان خلیفه دو واژه اسباغ و احسان وضو را نیز که در گفتار رسول خدا(ص ) آمده است به کار گرفت و بدانها مفهوم خاصی که مورد نظر خود او بود داد وپس از آن کوشید با معرفی این دو واژه , به عنوان تفسیر تعبیری دیگر از همان شستن پا وسه بار شستن اعضا, دیگران را در برابر نظریه و شیوه خود به تسلیم و پذیرش وادارد
نیکو ساختن وضو احسان الوضوء
زهیر بن حرب برای ما نقل کرده است , یعقوب بن ابراهیم برای ما نقل حدیث کرده است , پدرمان برای ما از صالح نقل حدیث کرده که گفته است : ابن شهاب گفت : آلکن عروه به نقل از حمران حدیث را میآورد که گفت : چون عثمان وضو ساخت گفت :به خداوند سوگند برای شما حدیثی نقل کنم که به خداوند سوگند اگر آن آیه در کتاب خدا نبود هرگز برایتان نقل نمیکردم
از رسول خدا(ص ) شنیدم که میگوید: هیچ کس نیست که وضو گیرد و وضوی خویش نیکو سازد و سپس نماز گزارد مگر آن که از نمازی که با آن وضو خوانده تا نماز پس از آن هر گناهی را که از او سر زند بیامرزد
عروه میگوید: این آیه همان است که میفرماید: (ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم اللّه و یلعنهم اللا عنون )[۳۱۹]
اینک جای این پرسش است آیا با آن که مسلمانان بر صدور روایت احسان وضو ازپیامبر(ص ) اتفاق دارند و صحابه آن را نقل کردهاند
نقل این روایت از سوی خلیفه این همه سوگند و تاءکید میخواهد؟ میدانیم روایت احسان وضو از انس , از عمر بن خطاب و از کسانی دیگر از زبان پیامبر(ص ) بفراوانی نقل شده و این از روایتهایی است که هیچ کس در آن اختلافی ندارد, بویژه آن که این روایت از طریق عمر با عبارت هر کس وضوگیرد و وضوی خود نکو سازد[۳۲۰]و یا با عبارت هیچ کس نیست که وضو گیرد ووضوی خویش نکو سازد و سپس بگوید[۳۲۱]... و عباراتی همانند این[۳۲۲] و پیش ازعثمان نقل شده است
حال که چنین است انگیزه آن همه سوگند مؤکد از سوی خلیفه چیست و این همه از چه حکایت میکند؟
کامل ساختن وضو اسباغ الوضوء
درباره اسباغ وضو (کامل ساختن وضو) احادیثی در صحیح مسلم به چهار طریق وهمچنین در موطاء مالک به نقل از ابوعبداللّه سالم آمده است که گفت : روزی که سعدبن ابی وقاص درگذشت بر همسر پیامبر(ص ) عایشه وارد شدم
عبدالرحمن بن ابی بکر نیزوارد شد و نزد او وضو گرفت
عایشه گفت : ای عبدالرحمن , وضو را کامل بگیر, که ازرسول خدا(ص ) شنیدم که میفرماید: وای بر پس آیندگان از آتش ![۳۲۳]
عایشه آهنگ آن داشت که از رهگذر جمله وضو را کامل بگیر و نیز روایت نبوی وای بر پس آیندگان از آتش ! مخاطب را به لزوم شستن اعضا رهنمون شود
اینک میپرسیم : این دو روایت تا چه اندازه بر مقصود خلیفه دلالت دارد؟ چرامدافعان شیوه خلیفه پیوسته برای اثبات لزوم شستن اعضای مسح و سه بار شستن همه اعضا بر مفاهیمی چون وضو را نیکو سازید یا وضو را کامل بگیرید یا وای برآیندگان از آتش ! استدلال میکنند؟ و چرا اغلب احادیث باب شستن پا در صحیحها ومسندهای اهل سنت همین حدیث وای بر آیندگان ! است و در این باب به هیچ وجه وضوی پیامبر(ص ) وصف نشده است ؟ این در حالی است که روایتهای فراوان اسباغ وضو در صحاح از کسانی چون علی بن ابی طالب , عمر بن خطاب , ابوهریره , انس بن مالک , ابن عباس , ابومالک اشعری ,ابوسعید, ثوبان , لقیط بن صبره و کسانی دیگر نقل شده اما اینها هیچ کدام نه کسی را برسخن خود گواه گرفتهاند و نه همانند عثمان آن اندازه سوگندهای مؤکد بر زبان آوردهاند
بدین سان روشن میشود که خلیفه در ورای تاءکید بر نکو ساختن و کامل ساختن وضو قصد جا انداختن چیزی را داشته که در ذهن خود او بوده , و برای رساندن وقبولاندن آن به دیگران تلاش میکرده است , و گرنه برای احادیثی که میان مسلمانان پذیرفته شده است نه نیازی به گواه گرفتن است و نه نیازی به آن همه سوگندهای آمیخته به تاءکید
پس در دل این تاءکید چیزی دیگر نهفته است و آن این که خلیفه میخواهد از گذربهره گرفتن از مفهومی ثابت و پذیرفته شده و با دادن معنایی تازه به آن دیدگاه نو خویش را ثابت کند و مردم را بر گرد همین دیدگاه گرد آورد
عبارت وضو را نکو سازید ووضو را کامل بگیرید همچنین بدان اشاره دارد که در وضو تقدس بیشتری میبایست ومسح دارای تقدس مثل شستن نیست
از همین جا میفهمیم که چرا امام علی (ع ) بر رد راءی و قیاس و بر لزوم برگرفتن احکام شرع از کتاب و سنت تاءکید دارد
او این سخن رسول خدا(ص ) را از یاد نبرده است که فرمود: این امت مدتی به کتاب خدا عمل میکند, سپس مدتی به سنت پیامبرخدا(ص ) و سپس به راءی عمل میکند... آن هنگام که به راءی عمل کردند گمراه شدند وگمراه کردند[۳۲۴]
به هر روی با آنچه گذشت میتوان موارد اختلاف میان عثمان و مخالفان صحابی اودر مساءله زیر را در چند مساءله زیر خلاصه کرد: ۱ در شمار دفعات شستن : خلیفه بر این که به جای دو بار باید سه بار اعضا راشست تاءکید داشت و از صحابه در این باره گواهی خواست
۲ در جایگزینی شستن به جای مسح کشیدن که خلیفه در این باره هم آن سان که در روایت علقمه گذشت از صحابه گواهی خواست
بر این پایه , ما گواهی خواستن خلیفه از صحابه بر این دو مساءله را نشان اختلاف اوبا مخالفان در این دو مساءله میدانیم و از همین جاست که دو مفهوم زیر را بر میگیریم : الف : وضوی با سه بار شستن و شستن اعضای مسح که همان وضو به شیوه خلیفه است , ب وضوی با دو بار شستن و مسح سر و پا که همان شیوه وضوی مخالفان خلیفه است
بدین سان خلیفه با جایگزین کردن وضوی با دو بار شستن و مسح سر و پا باوضوی با سه بار شستن اعضا و شستن اعضای مسح مکتب تازهای را در برابر سنت مبارک نبوی بنیان نهاد
بخش دوم : وضو در دوران اموی و عباسی
درآمد
دوره اموی ۴۰ ۱۳۲ ه ق دوره عباسی ۱۳۲ ۲۳۲ ه ق
پیش از پرداختن به مباحث این بخش لازم است عواملی که دو دوره اموی و عباسی را از دوره خلفای راشدین جدا میکند اشاره کنیم
یک : از میان رفتن تقدس خلافت در دو دوره اخیر, چه , در این دو دوره آن تقدسی که در دوران خلفای راشدین به خلیفه و مقام خلافت داده میشد, در کار نبود
دو: بسیاری از صحابهای که در دوران اموی میزیستند از متاءخران صحابه بودند وبیشتر آنان همراهی با خلفای سیاسی را پیشه کردند
سه : در دوران خلفای راشدین خلیفه برای استوار ساختن احکام دینی میکوشید,در حالی که در دو دوره بعد تنها شاهد تلاشهایی هستیم که حکومت و حاکم را تقویت میکند, چرا که در این دوران خلافت از دیدگاه متولیان آن تنها یک منصب سیاسی بود
چهار: در این دوره اخیر به علت کم شدن شمار صحابه احتمال تغییر در دین احتمالی دور نبود
پنج : در این دوره اخیر چیزهایی بنیاد نهاده شد و در دین به عنوان رکن تلقی گردیدکه در آیین پیامبر(ص ) یا وجود نداشت یا از چنین جایگاهی برخوردار نبود
این عوامل در کنار یکدیگر جامعه و افکار و اندیشههایی را شکل داد که به لحاظماهیت با آنچه در دوران خلفای راشدین بود تفاوت داشت
این تفاوت نهادین میان دوره خلفای راشدین و دورههای اموی و عباسی سبب شده است ما بررسی این دوره اخیر را در بخشی دیگر و جدای از آن دوره نخستین فراروی نهیم تا بتوان به صورتی فراگیرتر و متمایز از یکدیگر هر یک از دورهها ومشخصههای هر دوره را شناخت
دوره اموی ۴۰ ۱۳۲ ه ق
اشاره درباره بنی امیه چنین زبانزد است که مساءله عثمان و سیاست او را رکن کار خویش گرفتند, ادعای خونخواهی او داشتند, در پی گستراندن فضیلتهای اوبودند, در برابر مخالفان او میایستادند و برای کاستن از منزلت و جایگاه آنان میکوشیدند و در پی همین راهبرد کلی به فقه او پایبندی و در گستراندن آن کوشش داشتند, هر چند برخی از این دیدگاههای فقهی با صریح قران کریم و سنت نبوی مخالفت داشت
اینک نمونههایی از این دیدگاههای فقهی را فراروی دارید:
امویان و حرکت در چهارچوب آرای عثمان
= ۱ نماز در منی احمد به سند خود که تا عبادبن عبداللّه بن زبیر میرسد, از پدر او نقل کرده است که گفت : چون معاویه برای حج به میان ما آمد همراه با او به مکه رفتیم
او نماز ظهر راامامت کرد و آن را دو رکعت خواند
سپس به دارالندوه رفت
راوی میگوید: عثمان چون به مکه میآمد نماز را تمام میخواند و نمازهای ظهر, عصر و عشا را چهار رکعتی میگزارد و چون به منی و عرفات میرفت نماز راشکسته میخواند و هنگامی هم که اعمال حج را به پایان میبرد و در منی اقامت میگزید نماز را تمام میخواند تا هنگامی که مکه را ترک گوید
[راوی چنین ادامه می هد:] چون معاویه نماز ظهر را دو رکعت خواند مروان بن حکم و عمرو بن عثمان برخاستند و نزد او رفته گفتند: هیچ کس زشت تر از این که توخرده گرفتی بر پسر عمویت خرده نگرفت ! پرسید: مگر چه شده است ؟ گفتند: آیا نمی دانی او در مکه نماز را تمام میخواند؟ گفت : وای بر شما! آیا سنت چیزی جز آن است که من به جای آوردم ؟ من با رسول خدا(ص ) و با ابوبکر و با عمر دو رکعت نماز گزاردم
گفتند: اما پسر عمویت نماز را تمام میخواند و مخالفت تو با او عیب است ! راوی میگوید: از آن پس چون معاویه به منی رفت نماز را چهار رکعتی گزارد وامامت کرد[۳۲۵]
متقی هندی در کنزالعمال از ابن عباس نقل کرده است که گفت : رسول خدا(ص ) و ابوبکرو عمر [در مکه دو رکعت نماز گزاردند عثمان هم در دو سوم یا بخشی از دوران فرمانروایی خویش چنین کرد
اما پس از چندی نماز را چهار رکعتی به جای آورد
به جای آورد و در پی او امویان نیز همین شیوه را گرفتند[۳۲۶]
از آنچه گذشت روشن میشود که معاویه به شیوه نماز عثمان ناآگاه نبوده ولی میخواسته با زیرکی اندازه اثرگذارɠدیدگاه فقهی عثمان در مساءله نماز را بر مردم وبویژه نزدیکان و خویشاوندان خود ارزیابی کند
۲ همسر کردن دو خواهر از طریق ملک ابن منذر از قاسم بن محمد نقل کرده است که طایفهای در این باره از معاویه پرسیدند که آیا مرد میتواند دو خواهر را با هم از طریق ملک در اختیار گیرد و با آنان همبستر شود
او در پاسخ گفت : اشکالی ندارد
این سخن به نعمان بن بشیر رسید و وی [به خلیفه ] گفت : چنین فتوایی دادهای ؟ گفت : آری
نعمان گفت : آیا اگر مرد خواهرخویش را در اختیار داشته باشد جایز است با او همبستر شود؟ گفت : به خداوند سوگند,گویا دوست داری آنها را دریابم آنها را ببینی و به آنها بگویی از این کار خودداری کنند که برایشان روا نیست ؟ گفت : خویشاوندی از عتق و از دیگر چیزها یکسان است[۳۲۷]
معاویه با این فتوا از دیدگاه فقهی عثمان پیروی میکرد, چرا که عثمان نیز پیش ازاین چنین فتوا داده بود
مالک در موطا از ابن شهاب از قبیصه بن ذؤیب نقل کرده که گفته است : شخصی در این باره از عثمان پرسید که مردی دو خواهر را مالک است , آیا میتواند با هر دوهمبستر شود؟ عثمان گفت : آیهای این کار را حلال و آیهای دیگر آن را حرام دانسته است , اما من خود دوست ندارم چنین کنم
راوی میگوید: مردی که پرسیده بود از نزد عثمان بیرون آمد و یکی از اصحاب رسول خدا(ص ) را دید و در این باره از او پرسید
او نیز در پاسخ گفت : اگر من قدرتی داشتم و کسی را مییافتم که چنین کرده است او را کیفر میدادم ابن شهاب میگوید: به گمان من آن مرد [که پاسخ اخیر را داده ] علی بن ابی طالب (ع ) بوده است[۳۲۸]
۳ واگذشتن تکبیر مستحب در نماز طبرانی به نقل از ابو هریره و ابن ابی شیبه به نقل از سعیدبن مسیب آوردهاند که نخستین کسی که تکبیر را ترک کرد معاویه بود[۳۲۹]
در کتاب الوسائل فی مسامره الاوائل آمده است : نخستین کسی که تکبیر را کم کردمعاویه بود
او چون میگفت : سمع اللّه لمن حمده بیدرنگ به سجده میرفت و تکبیرنمی گفت[۳۳۰]
ابن ابی شیبه از ابراهیم نحفی نقل کرده است که گفت : نخستین کسی که تکبیر را کم کرد زیاد بود[۳۳۱]
ابن حجر عسقلانی در فتح الباری این نظریهها را با یکدیگر سازگاری داده و گفته است : این سخن اخیر با آن که پیشتر از آن گفته شده است منافات ندارد, زیرا زیاد بدان سبب که معاویه تکبیر را ترک کرده بود آن را واگذاشت و معاویه نیز بدان سبب که عثمان آن را ترک کرده آن را واگذاشته بود[۳۳۲]
از مطرف بن عبداللّه نقل شده است که گفت :من و عمران بن حصین پشت سر علی بن ابی طالب (ع ) نماز گزاردیم
او چون به سجده میرفت تکبیر میگفت , چون سر از سجده برمی داشت تکبیر میگفت و چون پس ازسجده دوم برای قرائت برمی خاست تکبیر میگفت
چون نماز را بدین سان به پایان رساند عمران بن حصین دست مرا گرفت و گفت : این نماز مرا به یاد نماز محمد(ص )انداخت
یا گفت : این محمد(ص ) بود که برای ما نماز گزارد[۳۳۳]
در روایتی دیگر از مطرف بن عمران چنین نقل شده است که گفت : پشت سرعلی (ع ) نمازی خواندم که مرا به یاد نماز پیامبر(ص ) و دو خلیفه او انداخت
برای خواندن نماز روانه شدم و همراه او نماز گزاردم
او هرگاه سجده میکرد و هرگاه سر ازرکوع برمی داشت تکبیر میگفتم : ای ابو نجید, نخستین کسی که تکبیر را واگذاشت که بود؟ گفت : عثمان بن عفان آن هنگام که به کهنسالی رسیده و صدایش ضعیف شد[۳۳۴]
شافعی در کتاب الام و قزوینی در کتاب التدوین از طریق انس بن مالک روایت کردهاند که گفت : معاویه در مدینه نماز گزارد و در نمازش قرائت را به جهر خواند
اوبرای سوره حمد بسم اللّه الرحمن الرحیم گفت و این را برای سوره بعد تلاوت نکرد
چون قرائت را تمام کرد تکبیر نگفته به رکوع رفت و چون آن نماز را به پایان برد کسانی ازمهاجرین که صدای این نماز را میشنیدند از هر سوی بانگ برآوردند که ای معاویه , آیااز نماز دزدیدی یا فراموش کردی ؟ او پس از آن هنگامی که نماز گزارد برای سوره پس ازحمد نیز بسم اللّه الرحمن الرحیم گفت و چون خواست به سجده رود تکبیرگفت[۳۳۵]
شافعی همین حدیث را از طریق عبیدبن رفاعه نقل کرده است[۳۳۶]
صاحب الانتصار نیز این حدیث را از طریق انس روایت کرده و سرانجام صاحب کتاب البحرالزخار هم آن را نقل کرده است
بدین سان دانستید که معاویه در وانهادن تکبیر مستحب نماز و به نکاح درآوردن دوخواهر از طریق ملک و نیز نخواندن بسم اللّه الرحمن الرحیم برای سوره در نماز, به عثمان اقتدا جسته و از نظریه فقهی او پیروی کرده است
۴ تلبیه نسائی و بیهقی در سنن خود از سعید بن جبیر نقل کردهاند که گفت : ابن عباس درعرفه بود
وی گفت : چه شده است که صدای تلبیه مردم را نمیشنوم ؟ گفتم : از معاویه میترسند
ابن عباس از خیمه اش بیرون رفت و گفت : لبیک اللهم لبیک , هر چند معاویه ناخشنود شود
خدایا, اینان را لعنت کن که از کینه با علی (ع ) سنت را وانهادند[۳۳۷]
سندی در تعلیقه خود بر سنن نسائی میگوید: از کینه علی (ع ) یعنی به واسطه کینه با او, چرا که علی (ع ) به سنتها (مستحبات ) پایبند بود و آنان از سر کینه و دشمنی بااو سنتها را واگذاشتند[۳۳۸]
ابن حزم در المحلی آورده است : رسول خدا(ص ) و ابوبکر و عمر تا هنگام رمی جمره تلبیه میگفتند[۳۳۹]
ابن حزم در این روایت از عثمان سخنی به میان نیاورده است
از عبدالرحمن بن یزید روایت شده است که گفت : عبداللّه بن مسعود هنگامی که ازمکه آهنگ عرفه کرد لبیک گفت
پس او را گفتند: از کجا چنین کاری آوردهای ؟ درصحیح مسلم است که پس از لبیک گفتن عبداللّه بن مسعود, گفتند: آیا این مرد از عربهای بیابان نشین است ؟ او در پاسخ گفت : مردم فراموش کردهاند یا گمراه شدهاند؟ من از همان که سوره بقره بر وی نازل شده است شنیدم که میگوید: لبیک اللهم لبیک[۳۴۰]
این دو روایت اخیر بدان اشاره دارد که عثمان تلبیه گفتن را خوش نداشت و مردم را به ترک آن خو داده بود تا جایی که انجام آن را بیرون از دین میشمردند
معاویه نیز,چونان که از روایت نخست برمی آید, راه خلیفه را پی گرفت
آنچه گذشت تنها نمونهای از روایات فراوانی است که در جای جای کتابها پراکنده است و همه بر این دلالت میکند که معاویه به شیوه عثمان پایبند بود و برای گسترش فقه عثمان و دیدگاههای فقهی او میکوشید
اینک میپرسیم : آیا باور کردنی و پذیرفتنی است که معاویه با آن که دیدگاههای فقهی عثمان را پذیرفته و چهارچوب کارهای خود قرار داده است از وضوی او تجاوزکند؟ اصولا نقل آن همه فضایل برای عثمان از سوی معاویه به چه معنا و به کدامین هدف است ؟ آیا اینها همه مقدمهای برای اعتبار بخشیدن به فقه او و دنباله روی از راه اونبوده است ؟ معاویه چگونه میتواند فقه عثمان را که خلیفه اموی مظلوم است ! واگذارد و اجازه دهد فقه مخالفان عثمان و مخالفان خود او گسترش یابد؟ ما درصدد پرداختن به این مساءله نیستیم که آیا عثمان بر امویان اثر گذاشت یا آنان بر او اثر گذاردند, اما دوست میداریم بر این نکته تاءکید کنیم که نوعی همنواختی وآمیختگی و همسویی در افکار و اندیشههای امویان و عثمان وجود داشته و همه در یک راه و در پی یک هدف بودهاند
از آنجا که امام علی (ع ) یکی از همان مردمی بود که احادیثی از زبان رسول خدا(ص ) درباره وضو بر زبان میآوردند, طبیعی بود که حکومت اموی با او و با آن دیگرمردم بسختی برخورد کند, چه , آن سان که پیشتر گفتهایم سیاست اموی بر دو پایه استواربود: ۱ پذیرش فقه عثمان و گستراندن فضایل او
۲ مخالفت با علی (ع ) و شیوه فقاهت و دیدگاههای او
ما در کتاب دیگر خود درباره حکمرانان به جزئیات این مساءله پرداخته و آنجاآوردهایم که امویان حتی در همان آغازین دوره ظهور اسلام درست در سوی مخالف هاشمیان بودند, آنگاه که امویان به جبهه مشرکان پیوستند و بنی هاشم در دوران جاهلیت و در دوران اسلام رسول خدا(ص ) را وانهادند
در صحیح بخاری آمده است که رسول خدا(ص ) در غزوه خیبر سهم ذوی القربی را به فرزندان هاشم و عبدالمطلب اختصاص داد
عثمان و مطعم بن جبیر به حکم پیامبر(ص )اعتراض کردند و آن حضرت در پاسخ فرمود: ما و بنی هاشم یکی هستیم[۳۴۱]
در روایت نسائی است که آن حضرت فرمود: آنان در دوران جاهلیت و اسلام ازمن جدا نشدند و ما و آنان یکی هستیم و در این هنگام دستان خود را درهم فروبرد[۳۴۲]
در این دو عبارت به کنایه بنی امیه نکوهش و بنی هاشم و بنی عبدالمطلب ستایش شدهاند, چه آنان بار سنگین دعوت را بر دوش گرفتند و در شعب ابی طالب در کنار اوماندند و با هر چه در توان داشتند از او دفاع کردند, نه آن که همانند برخی دیگر بزور واز سر ناچاری به اسلام گردن نهند
گامهای اموی
۱ تردید افکنی در احادیث نبویی که درباره علی (ع ) رسیده و برساختن احادیثی با مضمونهای همانند درباره برخی دیگر از صحابه در نامه معاویه به کارگزارانش آمده است : بنگرید که در نزد شما چه کسانی از طرفداران و دوستداران و خاندان عثمان هستند و یافضایل و مناقب او را روایت میکنند, اینان را به نزدیک خویش آورید, از خاصان خود بداریدو گرامی شان بشمرید و هر چه را هر یک از اینان روایت کنند, همراه با نام راوی , نام پدر و نام خاندان او برایم بنویسید[۳۴۳]
چون این کار همه جاگیر شد و احادیث فضیلت عثمان فراوان گردید در نامهای دیگر برای کارگزارانش نوشت : چون این نامه رسید مردم را به روایت کردن در فضایل صحابه و خلفای نخستین بخوانید وهیچ یک از خبرهایی را که مسلمانی درباره ابوتراب روایت کرده است وانگذارید, مگر آن که روایتی نقض کننده آن درباره صحابه بیاورید, که این کار برای من دوست داشتنی تر است ,دیدگان مرا روشن تر میکند, دلایل ابوتراب و طرفدارانش را سختتر درهم میکوبد و بیش ازروایت کردن مناقب و فضایل عثمان بر آنان دشوار میافتد[۳۴۴]
۲ تلاش برای نادیده گرفتن و از میان برداشتن هر فضیلت و ویژگی علی بن ابی طالب (ع ) که او را از دیگر صحابه متمایز میسازد, و کوشش برای این که او را به سان دیگر مسلمانان قلمداد کنند از ابن عمر روایت کردهاند که گفت : ما در دوران پیامبر(ص ) هیچ کس را همتای ابوبکر, سپس عمر و پس از او عثمان نمیدانستیم
اما از اینها گذشته , همه اصحاب پیامبر(ص ) را با یکدیگر برابر میدانستیم و میان آنها تفاوتی نمینهادیم[۳۴۵]
از محمد بن حنیفه (پسر امام علی (ع )) روایت کردهاند که گفت : از پدرم پرسیدم :بهترین مردم پس از رسول خدا(ص ) کیست ؟ گفت : ابوبکر
پرسیدم : سپس چه کسی ؟ گفت : عمر
من ترسیدم که او بگوید: سپس عثمان
از همین روی گفتم : و سپس تو؟ گفت : اما من , مردی از مسلمانان هستم [۳۴۶]
یاد کردن این روایتها به معنای تردید آوردن یا کنایه زدن به دو خلیفه نخستین نیست
بلکه هدف یادآوری این نکته است که چگونه این روایتها با حقایق ثابت تاریخ ناسازگار است , چه بنابر گواهی تاریخ , علی (ع ) از آن روی که پیامبر(ص ) او را درحجه الوداع به خلافت نصب کرد و او را وصی خود اعلام داشت هیچ کس را به مساءله خلافت سزاوارتر از خود نمیدید
دیگر مسلمانان نخستین نیز هر کدام در مساءله خلافت و یا برتری صحابه بر یکدیگر دیدگاههایی ویژه خویش داشتند
اگر روایتهای حاکی از برابری صحابه صحت داشت و برساخته هدفهای فرقهای وطایفهای نبود چرا ابوبکر به ابوعبیده میگوید: دست پیش آر تا با تو بیعت کنم , که ازرسول خدا(ص ) شنیدم که میگوید: تو امین این امتی ؟ چرا او را بر خود مقدم میدارد؟ وچرا روزی دیگر میگوید: در حالی که برترین شما نیستم بر شما حکومت یافتم[۳۴۷]؟ آیا این دو سخن بر فضیلتی برای ابوعبیده , بر برتری او نسبت به ابوبکر و بر وجودکسانی بهتر از او دلالت ندارد؟ این سخن عمر به چه معناست که پیش از شوری میگوید: اگر ابو عبیده جراح زنده بود او را به جانشینی میگماشتم و اگر خدایم در این باره از من میپرسید پاسخ میدادم : از پیامبرت شنیدهام که میگوید: او امین امت است
اگر سالم وابسته ابوحنیفه زنده بود او را به جانشینی میگماشتم , و اگر پروردگارم در این باره از من میپرسید پاسخ میدادم : سالم در دوستی خدا استوار است[۳۴۸]
آیا این گفتهها و این روایتها بر آن دلالت نمیکند که ابوعبیده و سالم از عثمان برتربودند؟ اگر چنین بود معنای این روایت چیست که از زبان ابن عباس میگوید: ما دردوران پیامبر(ص ) هیچ کس را همتای ابوبکر, سپس عمر و پس از او عثمان نمیدانستیم ؟ یا معنای این سخن ابن عوف چیست که در جریان شورا میگوید: ای مردم , من درپنهان و آشکار از خواسته هایتان پرسیدم و نیافتم که جز یکی از این دو تن را بخواهید: یاعلی و یا عثمان[۳۴۹]؟ و معنای این رفتار ابن عوف چیست که پس از این سخن برای بیعت به علی (ع ) رو میکند و او را بر عثمان مقدم میدارد؟ همچنین این سخن عایشه به چه معناست که چون از او پرسیدند: اگر رسول خدا(ص ) کسی را به خلافت میگماشت آن کس که بود از ابوبکر و عمر نام برد و ازعثمان هیچ یاد نکرد, و بلکه ابوعبیده را بر او ترجیح داد[۳۵۰]؟ آیا اینها همه از امتیازی برای علی (ع ) و ابوعبیده و سالم و از این نکته که آنان ازعثمان برتر بودند حکایت نمیکند؟ این چه معنا دارد که از زبان ابن عباس نقل کنند که کسی از صحابه را بر دیگری برتر نمیدانستیم با آن که در میان صحابه کسانی بودند که از مژده یافتگان بهشت و یا ازکسانی بودند که متنی صریح از پیامبر(ص ) درباره عظمت و والایی و گرانقدری آن رسیده است ؟ ۳ برساختن احادیثی در عدالت همگانی صحابه , همانند این حدیث که اصحاب من چونان ستارگانند, از هر کدام پیروی کنید هدایت یافتهاید تا از این رهگذر ابوسفیان ,مروان بن حکم , حکم بن عاص , معاویه , عبداللّه بن ابی سرح , ولید بن عقبه و همتایانشان را به مانند و در رتبه علی (ع ), فاطمه (س ), ابن عباس , ابوذر و همانند آنها قلمدادکنند
این کار هنگامی صورت پذیرفت که نتوانستند اسلام را ریشه کن کنند و در برابرفرزندان اسلام و عقاید مسلمانان بایستند
طراحان این دسیسه در پی آن بودند که باگستراندن این اندیشه آنچه را در نکوهش و نفرین امویان بر زبان پیامبر(ص ) و یا در قرآن آمده است نفی کنند و از از این بالاتر, گفتههای صحابیان را نیز در شمار منابع تشریع اسلامی درآورند تا گفتار هر یک از آنان همسنگ اصحاب تقرب یافته و نزدیک پیامبر(ص ) تلقی شود و آنان با این گروه اخیر در برگرفتن نشانهها و احکام دین از ایشان رقابت کنند
این در حالی است که در حدیث ثابت از پیامبر(ص ) آمده که بزرگان بنی امیه را لعن ودر قنوت نمازش آنان نفرین میکرد و میگفت : خداوندا ابوسفیان را لعنت کن , خداونداحارث بن هشام را لعنت کن , خداوندا سهیل بن عمرو را لعنت کن , خداوندا صفوان بن امیه را لعنت کن[۳۵۱]
همچنین به تواتر از او رسیده است که روزی چون ابوسفیان همراه با معاویه به سوی او میآمد, فرمود: خداوندا تابع و متبوع را لعنت کن[۳۵۲]
در حدیثی دیگر است که یزیدبن ابی سفیان نیز با آن دو بود و حضرت گفت :خداوندا آن را که مهار مرکب را میکشد, آن را که در پی مرکب است و آن را که سواراست لعنت کن[۳۵۳]
این سخن دیگر آن حضرت هم زبانزد است که درباره مروان بن حکم و پدرش رانده شده پیامبر(ص ) گفت : خداوندا وزغ پسر وزغ را لعنت کن[۳۵۴]
اما امویان کوشیدند مفهوم برخی از احادیث نبوی و از جمله احادیث لعن را تغییردهند تا لعنت شدگان را به رتبهای رسانند که تنها بهره یافتگان از فیض الهی بدان دست مییابند, تا از این رهگذر در آنچه از رسول خدا(ص ) صادر شده تردید افکنند و مدعی شوند لعنی که بر زبان حضرت آمده , از سر تعصب قبیلهای بوده است , گویا که او پناه برخدا به هیچ اصلی ثابت در زندگی پایبندی نداشته است ! برای نمونه , عایشه روایت کرده است که آن حضرت فرموده : خدایا, من هم یک انسانم , هر مسلمانی را که لعنت کردم یا ناسزا گفتم , این لعن و ناسزا را زکات و اجر برایم قرار ده[۳۵۵]
ما نمیخواهیم این دو حدیث و همانند اینها را که فراوان است نقد کنیم , بلکه تنهامی خواهیم خواننده را از نقش امویان در تاریخ و از این حقیقت آگاه سازیم که چگونه ازرهگذر ترسیم پیامبر(ص ) به عنوان شخصیتی که هیچ عرف و ارزش و هنجاری رامراعات نمیکند, به حقوق مسلمانان تجاوز میکند و سپس برای آنان از خداوند رحمت میطلبد, شخصیت او را مسخ نمایند و باژگونه بنمایانند
چگونه پیامبر(ص ) میتواند کسی یا کسانی را که سزاوار لعن و نفرین نیستند نفرین کند, یا چگونه میتواند, آن سان که در روایت ابوهریره آمده است بر مؤمنان لعنت فرستد؟ یا چگونه میتوان حدیث ابوهریره را با این روایت نبوی (ص ) سازگاری داد که فرمود: من نه لعنت کننده , بلکه به عنوان رحمت برانگیخته شدهام[۳۵۶]؟ آیا او براستی برای کسی که خود او را لعن کرده است رحمت میطلبد؟ اگر چنین است که پیامبر(ص ) کسی را لعنت کرده , چگونه مدعیانی بر عدالت همه صحابه تاءکید میکنند؟ و این تاءکید به کدامین معناست ؟ مگر نه این است که در میان صحابه هم مؤمن بود و هم منافق ؟ مگر نه هم در میان آنان کسانی هستند که خدا و پیامبر(ص ) دوستشان دارد و هم کسانی هستند که خدا وپیامبر(ص ) لعنتشان میفرستد؟ چگونه میتوانیم این دو گروه را همسان یکدیگربشمریم ؟ و چنین کاری به چه هدفی میتواند انجام پذیرد؟ چه کسی از این کار سودمی برد؟ و چرا چنین ادعایی کردهاند؟ آنان چنین ادعایی کردهاند تا از این رهگذر آن را که جهاد کرده با آن که از جهادخودداری ورزیده , آن را که هجرت گزیده و آن را که رسول خدا(ص ) آزادش کرده , آن راکه سپاه ایمان را محاصره کرده و آن را که در محاصره سپاه ایمان افتاده , و آن را که شرک ورزیده با آن که ایمان را برگزیده است برابر قلمداد کنند و در پی آن گفته ابن ابی سرح , وولید و مروان را همپایه گفتار علی (ع ) و فاطمه و دیگر کسانی بنمایانند که هیچ نمیتوان به گفته هایشان اطمینان کرد و یا آن را پذیرفت
امیرمؤمنان (ع ) در نامه خود به معاویه بدین توطئه اموی توجه میدهد, آنجا که مینویسد: اما نه امیه مانند هاشم است , نه حرب مانند عبدالمطلب , نه ابوسفیان مانند ابوطالب , نه مهاجر مانند آزاد شده , نه تنی مانند ناتنی , نه آن که بر حق است مانند آن که بر باطل است , و نه مؤمن همانند آن که بی باور است[۳۵۷]
یا در جایی دیگر به معاویه مینویسد: سبحان اللّه , چه سخت به هوسهای نوپدیدآورده گرفتاری و به سرگردانی ملالت بار دچار حقیقتها را ضایع ساخته , پیمانها را به دور انداختهای , حقیقت و پیمانی که خواسته خداوندسبحان است و حجت بر بندگان[۳۵۸]
جاحظ و آنجا که به کسانی که دیدگاههای امویان را پذیرفتهاند اشاره میکند و میگوید:نوخاستگان روزگار ما و بدعتگذاران زمانه ما بر آنان دل سوزانده و گفتهاند: او [معاویه ]را ناسزا مگویید, که او را دورانی از صحبت با پیامبر(ص ) است و از این روی دشنام گویی معاویه بدعت است[۳۵۹]و هر که با او کینه ورزد با سنت مخالفت کرده است
اینان مدعی اند وانهادن برائت از کسانی که سنت را انکار کردهاند خود مصداقی از سنت است ! ما درصدد پرداختن به جزئیات این بحث نیستیم و تنها به همین اشاره بسنده میکنیم که اندیشه عدالت همگانی صحابه تنها یک دسیسه دستگاههای حاکم در آن روزگار است که در ورای خود اهدافی سیاسی نهفته دارد
۴ برانگیختن این مساءله که خلافت و نبوت هر دو نمیتواند با هم در خاندان بنی هاشم جمع شود, مساءلهای که پیشتر در اجتماع سقیفه نیز برانگیخته شده بود[۳۶۰]
این در حالی است که بنی هاشم به سان دیگر مردمان مسلمانند و از دیگر سوی مسلمانان همه در برابر حکم خداوند یکسانند
افزون بر این پیامبر(ص ) خود تصریح فرموده که خلیفگان من دوازده تن و همه از قریشند[۳۶۱]و قرآن نیز در آیه و ورث سلیمان داوود[۳۶۲]بر این دلالت کرده که نبوت و خلافت در یک خاندان جمع شدنی است
آنچه گذشت تنها رشتههایی از توطئه امویان بر ضد علی (ع ) و بنی هاشم است وافزون بر اینها نمونههای فراوان دیگری هست که در شمار آوردنش ممکن نیست
این ازمسلمات تاریخ است که امویان مردم را به لعن علی (ع ) در نماز و بر منبر فرمان می دادندتا جایی که گفتهاند: مجالس وعظ در شام با دشنام گویی به علی (ع ) پایان مییافت
آنان گواهی هیچ کس از شیعیان علی (ع ) و فرزندان او را نمیپذیرفتند و به فرمان معاویه نام فرزندان و شیعیان علی (ع ) را از دیوان حذف کرده بودند[۳۶۳]
میگویند: روزی حجربن عدی در مسجد بر سر مغیره فریاد زد و گفت : ای آدم !بگو جیره ما را بدهند
آن را از ما بازداشتهای در حالی که چنین حقی نداری
تو بسیارعلاقه مند نکوهش امیرمؤمنان
پس از این سخنان حجر بیش از دو سوم مردم برخاستند و گفتند: حجر راست گفته و حقیقت را به زبان آورده است[۳۶۴]
در کتابهای سیره نقل کردهاند که عمر به مغیره بن شعبه , که مردی نابینا بود, گفته بود: هان ! به خداوند سوگند, بنی امیه این دین را گرفتار کژی خواهند کرد
چونان که چشمان تو کج است
پس تو چشم این دین را کور خواهی کرد تا جایی که ندانند کجامی رود و از کجا میآید[۳۶۵]
دهلوی در رساله الانصاف میگوید: چون دوران خلفای راشدین به پایان آمد خلافت به مردمانی رسید که بناحق آن را از آن خودساخته بودند و خود هیچ آگاهیی به فتوا و احکام نداشتند و از همین روی به کمک جستن ازفقیهان و همراه داشتن آنان با خود در همه احوال پناه بردند
در آن زمان شماری از عالمان طرازاول مانده بودند, و چون از سوی خلیفگان فرا خوانده میشدند روی برمی تافتند ومی گریختند
اما این عالمان دیدند جز خود آنها و به رغم این که آنها به حکمرانان پشت کرده بودند مردم بدانان روی آوردهاند
از همین روی بناگزیر و برای رسیدن به جاه و مقام علم خویش رافروختند و پس از آن که زمانی مطلوب بودند, خود طلب کننده شدند و پس از آن که باروی برتافتن از حکمرانان عزیز و سربلند بودند با روی کردن بدانان زبون و بی مقدار شدند
مگر شماری اندک که خداوند توفیقی دیگرشان داده بود
اینک میگوییم : اگر سیاست حکومت در برابر علی (ع ) و شیعیان او این بوده است , آیامی توان پذیرفت که در چنین دورانی سنت ناب نبوی[۳۶۶]بدرستی اجرا شده است ؟ آن مردم که از زبان رسول خدا(ص ) احادیثی درباره وضو نقل میکردند در چنین دورانی چه وضعی میتوانستند داشته باشند؟ آیا در چنین دورهای میتوان گفت کسی هم از صحابه مانده بود که جراءت مخالفت و اعتراضی داشته باشد؟ در چنین دورانی و با چنین وضعی , حکومت در مساءله وضو چه دیدگاهی میتوانسته است داشته باشد؟ آیا در این دوران به آن دسته از مردم که مخالف وضوی خلیفه بودند اجازه داده میشد وضویی را که از پیامبر(ص ) نقل میکنند انجام دهند؟ یا اگر چنین می کردندحکومت با زور و عوام فریبی با آنان رویاروی میشد؟ آن سان که گذشت , پیداست که حکومت اموی از فقه عثمان پیروی میکرد و فقه اورا قانون اساسی حکومت خود قرار داده بود و فرمانروایان و کارگزاران نظام خود را به پیروی و گستراندن همین فقه فرا خوانده و فرمان داده بود
بنابراین , اولا آیا میتوان باور داشت و پذیرفت که حکومت با چنین اوصافی تنهادر مساءله وضو از سیاست کلی خود کناره گیرد؟ بویژه آن که علی (ع ), یعنی همان که باحکومت حسابی ویژه دارد و در جبهه مقابل حکومت و در راءس همه کسانی است که سنت نبوی را پاس میدارند
ثانیا, درباره امویان این نکته زبانزد است که بویژه پس از شهادت امام حسین (ع )آزار بر شیعیان را افزایش دادند و وضع را بدانجا رساندند که فقیهان شیعه از فتوا دادن درمسائل نوپیدا دست کشیدند, چرا که از سویی ارتباط آنان با امامان به دشواری صورت میگرفت و از سویی دیگر سیاست خشونت و سختگیری همه جا را فرا گرفته و این ,خود, ارتباط رهبری با پایگاه مردمی اش را محدود کرده بود
چنین است که میبینیم پس از شهادت امام حسین (ع ) شیوه وضوی مخالف خلیفه در میان مردم و در برابر هجوم مبلغان دستگاه خلافت رو به کم رنگ شدن نهاد تا جایی که شماری چند از تابعین و خاندان پیامبر خدا(ص ) محدود شد
به هر روی , امیدواریم با آنچه گذشت توانسته باشیم برای خوانندگان گرامی تصویری از آن دوره تاریخ اسلام را فراروی نهیم و واقعیت امت و بلکه واقعیت فقاهت رادر این دوران بنمایانیم , چرا که فقه اصیل و تاریخ صحیح در لابه لای تحریف وباژگونه نمایی اموی چهره پنهان کرده و از همین روی ناگزیر شدهایم برای کشف حقایق تاریخ از برهان انی بهره جوییم و از این رهگذر و با کمک گرفتن از قرینهها و نشانه هابهره جوییم , نه آن که فقط به دلایل ظاهر و صریح و آنچه این گونه از دلایل اقتضا داردبسنده کنیم و به دیگر سخن , معلول را برای آگاهی یافتن از علت به کار گیریم , زیرابسیاری از متون تاریخی از میان رفته و یا در معنا و مفهوم گرفتار تحریف شده و همین بهره جستن از برهان لمی را دشوار میسازد
وضع مردم مخالف در دوره امویان .
امام زین العابدین (ع ) در دعای خود به وضع مؤمنان در آن دوران و به این حقیقت که چگونه کتاب خدا را وانهاده , سنت او را دگرگون و احکام او را تغییر یافته می بیننداشاره دارد و میگوید: پرودگارا, این مقام از آن خلیفگان و برگزیدگان توست ... تا جایی که میگوید ... تاآن هنگام که برگزیدگان و خلیفگان تو مغلوب و مقهور شدند و حقشان غصب گردید ومی بینند احکام تو تغییر یافته , کتاب تو وانهاده شده و فریضههای تو از آن راه راستین خویش تحریف گشته و سنتهای پیامبرت واگذاشته شده است[۳۶۷]
امام در جایی دیگر, آنگاه که اختلاف امت را شرح میدهد می فرماید: آنان را چه میشود؟ با امر کنندگان مخالفت ورزیدند و دوران هدایتگران پیش از آنها بود و به خودوانهاده شدند تا در ظلمت و گمراهی فرو روند
طایفههایی از این امت , از هم پراکنده و از امامان دین و شاخسارهای درخت نبوت که پاسداران دیانتند فاصله گرفته , خود را به چنگال رهبانیت درافکنده , در علوم راه غلودر پیش گرفته , اسلام را به برترین صفات آن ستوده , و خویش را به زیباترین جلوههای سنت آراستهاند تا چون زمانی دراز بر آنان گذشته و با دشواریهای این راه رویاروی شده و به آزمونهای استواران آزموده شدهاند, راه هدایت و پرچمهای نجات را وانهاده , به گذشتههای گمراهی خویش برگشتهاند
دیگرانی نیز راه تقصیر و کوتاهی درباره ما در پیش گرفته , به متشابه قرآن استنادجسته , آن را مطابق راءی و سلیقه خویش تاءویل کرده , روایتهای درست [رسیده ازپیامبر(ص ) و امامان پیشین ] را با تکیه بر استحسانهای خود ساخته به نادرستی متهم کرده , به گرداب شبهه و درون ظلمت و تاریکی فرورفته و بی هیچ پرتو نوری از کتاب یانشان علی (ع ) برگرفته از جایگاه علم و به رغم همه گمراهی , مدعی شدهاند که در راه راست و بر حقند! پسینیان این امت به که پناه برند؟ در حالی که نشانههای آیین و دیانت به سبب تفرقه و اختلاف از میان رفته و مردم همدیگر راتکفیر میکنند, با آن که خداوند تعالی میفرماید: همانند آنان نباشید که پس از آن که نشانههای روشن بدیشان رسید تفرقه واختلاف کردند[۳۶۸]
اینک برای رساندن حجت الهی به مردمان و تاءویل حکمت به چه کسی توان اطمینان کرد, مگر آنها که خود مردان این کتاب آسمانی و فرزندان امامان هدایتگر وپرتوهای روشن ظلمتهایند, همانها که خداوند بدیشان حجت را بر بندگان تمام کرده ومردم را یله و بی راهنما واننهاده است
آیا آنان را میشناسید؟ یا آنان را جز در شاخسارهای درخت نبوت و باقیماندگان برگزیدگان خداوند مییابید؟ همانها که خداوند ناپاکی را از ایشان دور کرده , پاک ومطهرشان ساخته , از هر آفت و کاستی برکنارشان داشته و دوستی آنان را در کتاب خویش بر مردمان واجب کرده است [۳۶۹]
امام سجاد(ع ) همچنین به مردی که در مساءلهای فقهی با او جدل کرد فرمود: ای مرد, اگر به خانههای ما میآمدی نشانههای جبریل را در منزلگاهمان به تو مینمایاندیم
پس آیا کسی آگاهتر از ما به سنت هست ؟[۳۷۰]امام (ع ) در جایی دیگر فرمود: دین خدا را نتوان با عقلهای ناقص , راءیهای باطل و مقیاسهای نادرست دریافت , دین خدا تنهابه تسلیم و تعبد فرایافتنی است
پس هر که در برابر ما تسلیم شد سلامت [دین ] یافت , هر که به ما اقتدا کرد هدایت یافت , هر که به قیاسی و راءی عمل کرد نابود شد, هر که در دل خودنسبت به آنچه که میگوییم یا بدان حکم میکنیم تردید و اشکالی یافت , بی آن که خود بداندبه آن که سبع مثانی و قرآن کریم را فرو فرستاد کافر گشت[۳۷۱]
امام باقر(ع ) راز این را که چرا بر رجوع مسلمانان بدین خاندان اصرار و تاءکید دارد در این بیان میکند که این خاندان مکلفند احکام دیانت را برای مردم بیان دارند, اما سیاست ستمگرانه و هوسهای ناروای حکمرانان مردم را از گرفتن آیین دین از این خاندان بازمی دارد و یا این خاندان را ازبیان احکام منع میکند
امام (ع ) میفرماید: گرفتاری مردم باما سنگین است , اگر آنان را فرا خوانیم به ما پاسخ ندهند و اگر آنان را واگذاریم به غیر ماهدایت نیابند[۳۷۲]
بدین سان , روشن شد که رنگ و بوی سیاست بتدریج در فقه و شریعت رخ نمود,احکام بازیچه هوسهای حکمرانان گردید, فرایض دین نیز از حقیقت تشریع تحریف شد, و حکمرانان یا خود بر پایه راءی خود ساختهای که داشتند فتوا دادند و یا کسانی برخوردار از آگاهی دینی و پایگاه مردمی برای فتوا دادن بدانچه میپسندیدند به خدمت گرفتند
پیشتر این سخن ابن عباس گذشت که معاویه و پیروان او را به واسطه وانهادن سنت پیامبر(ص ), که آن هم از کینه ورزی با علی (ع ) سرچشمه گرفته بود, لعنت میکرد ومی گفت : خداوندا آنان را لعنت کن که از سر کینه ورزی با علی (ع ) سنت راوانهادند[۳۷۳]
یا در جایی دیگر میگفت : خداوندا فلانی را لعنت کناد, که از تلبیه گفتن در این روز یعنی روز عرفه نهی میکرد, تنها از آن روی که علی (ع ) تلبیه میگفت[۳۷۴]
ابوزهره هنگامی که از حکومت امویان سخن به میان میآورد مینویسد: ناگزیر حکومت اموی در پنهان ساختن بسیاری از روایتها که درباره قضاوت یا فتوای علی (ع )بوده اثر داشته است , چرا که معقول و پذیرفتنی نیست که آنان از سویی علی (ع ) را بر فرازمنبرها لعن کنند و از سویی دیگر عالمان را واگذارند تا از علم او حدیث بیاورند و یا فتوا وگفتههای او, بویژه آنچه را به پایههای حکومت در اسلام مربوط میشود نقل کنند[۳۷۵]
ما نیز میگوییم : چگونه حکومت مردم مخالف شیوه وضوی عثمان را که علی (ع ),یعنی کسی که او را بر منبر لعن میکنند پیشوایشان است , وامی گذارد تا نقش تاریخی خود را بیافرینند؟ با آنچه گذشت درمی یابیم که در دوره اموی هر یک از دو مکتب وضو یعنی وضوی خلیفه و وضوی برخی از مردم برای خود طرفدارانی داشته و هر کدام ازدیدگاههای خویش دفاع یکردهاند
و در این میان , از آنجا که دستگاه حاکم فقه عثمان را پذیرفته و مردم را به گستراندن فضایل و آرا و دیدگاههای او فراخواند, طبیعی بود که توده مردم با حکومت همراهی کنند و با حسن نیت و پاکی دل وضوی خلیفه را انجام دهند
نشانههایی حاکی از این در دست است که در دوران امویان همچنان اختلاف درباره وضو وجود داشته است
ما در سطرهای آینده چند روایت در این باره نقل میکنیم و با دیدن این روایتها از حقیقت امر آگاهی خواهید یافت
پیش از آوردن روایتها این نکته گفتنی است که جبهه مخالف خلیفه را باقیماندگانی از صحابه و تابعین رهبری میکردهاند, اما عایشه به رغم آن که با سیاست و فقاهت عثمان مخالف بوده , در مساءله وضو در کنار حکومت قرار گرفته است تا از این رهگذر واز سر کینه ورزی با علی (ع ), وضوی عثمان را که از عبارتهایی چون وضو را کامل کنید یاوضو را نکو به جای آورید فهمیده میشود, تقویت کند
روایتهایی حاکی از مخالفت مردم با حکومت در مساءله وضو
= ۱ عبدالرحمن بن ابی بکر و عایشه مسلم در صحیح خود, باب شستن پاها, به سند خویش از سالم وابسته شداد نقل میکند که گفت : روز درگذشت سعد بن ابی وقاص بر عایشه وارد شدم
پس از من عبدالرحمن بن ابی بکر آمد
وی نزد عایشه وضو گرفت و عایشه به او گفت : ای عبدالرحمن , وضو رانکو به جای آور, که من از پیامبر خدا(ص ) شنیدم که میگوید: وای بر پسینیان از آتش دوزخ[۳۷۶]
مالک در موطا چنین آورده که به وی رسیده است روز درگذشت سعد بن ابی وقاص , عبدالرحمن بن ابی بکر بر عایشه وارد شد و آبی برای وضو خواست
عایشه اورا گفت : ای عبدالرحمن , وضو را پر و نیکو به جای آور که من از رسول خدا(ص ) شنیدم که فرمود: وای بر پسینیان از آتش دوزخ[۳۷۷]
ابن ماجه به سند خود از ابوسلمه آورده است که گفت : عایشه عبدالرحمن را دیدکه وضو میگیرد
به او گفت : وضو را پر و نیکو به جای آور, که من از رسول خدا(ص )شنیدم که میگوید: وای بر پسینیان از آتش دوزخ[۳۷۸]
در مسند احمد آمده است , عبدالرحمن بد [وضو] کرد
عایشه به او گفت : ای عبدالرحمن , وضو را پر و نیکو به جای آر که من از رسول خدا(ص ) شنیدم که میفرماید:وای بر پسینیان از آتش دوزخ[۳۷۹]
این روایتها ما را از چند نکته آگاه میسازد: یک : این که این روایات به اواخر دوران معاویه باز میگردد, چرا که مرگ سعد درسال ۵۵ ه ق و مرگ عایشه در سال ۵۸ ه ق بوده است
دو: وضوی عبدالرحمن , با وضوی عایشه تفاوت داشته است , زیرا اگر وضوی آنان با هم یکی بود هیچ نیازی نبود که عایشه به عبدالرحمن یاد آوری کند و بگوید: وضو راپر و نیکو ساز, یا نیازی نبود که روایت نبوی وای بر پسینیان از آتش دوزخ را به اویادآور شود, و یا در متن روایت چنین بیاید که عبدالرحمن بد کرد
سه : عبارت وضو را پر و نیکو ساز هیچ دلالتی بر وجوب شستن پا ندارد, زیرا این عبارت و همچنین عبارت وای بر پسینیان از آتش دوزخ عبارتهایی اعم از مدعی هستندو نمیتوان به آنها برای اثبات مطلوب استدلال کرد
به دیگر سخن اگر مقصود عایشه ازسخن خود دلالت بر وجوب شستن پا یعنی همان مفهومی که بخاری و مسلم و دیگران از حدیث برداشت کردهاند بود میبایست بگوید: پایت را بشوی , که من دیدم که رسول خدا(ص ) پای خویش را میشوید
اما از آنجا که عایشه چنین چیزی ندیده بود به همان سخن کلی وای بر پسینیان از آتش دوزخ استدلال کرد
نکته دیگر آن که بر زبان آوردن این عبارت از سوی عایشه نوعی همدمی وهمراهی با حکومت است و وی میخواست از رهگذر این عبارت شیوه وضوی خلیفه را استوار سازد
در فصلهای آینده خواهید دید که چگونه حکومت در تحریف حقایق دست و اثر داشت و چه سان در راه استوار سازی شیوه وضوی عثمان از عبارتهایی ثانوی چون اسبغواالوضو یا احسنواالوضوء بهره جست = ۲ عبداللّه بن عباس و ربیع بنت معوذ ابن ماجه از سوی عایشه به سند خود از ربیع بنت معوذ نقل کرده است که گفت :ابن عباس نزد من آمد و درباره این حدیث یعنی حدیث خود وی مبنی بر این که رسول خدا(ص ) در وضو پای خویش را شست از من پرسید
ابن عباس گفت : مردم تنها شیوه شستن [پا] را پذیرفتهاند, در حالی که من در کتاب خدا جز مسح نمییابم[۳۸۰]
ما به چند جهت زیر زمان وقوع این گفت و گو را در دوره اموی میدانیم : ۱ در بحثهای پیشین بدین نتیجه رسیدیم که اختلاف درباره وضو در میان مسلمانان به دوره عثمان باز میگردد و در دوره پیامبر(ص ) و خلیفگان اول و دوم وجودنداشته است
همچنین این احتمال را برگزیدیم که نوساختههای دینی عثمان در شش سال پایانی دوره خلافت وی بوده است
این را نیز روایت کردیم که عثمان در شش سال آغازین خلافتش بر پا مسح میکشید
سرانجام بدین نتیجه رسیدیم که امت از عثمان خشنود نبود و دیدگاه او را نمیپذیرفت
اینک بر پایه آنچه گذشته است این سخن ابن عباس که مردم تنها شستن راپذیرفتهاند فقط با این فرض سازگار است که بگوییم زمان این سخن دوره اموی بوده است , چرا که تنها با این فرض میتوان گفت مردم در این دوره به شیوه خوشایندحکومت یعنی شستن پا به جای مسح وضو میساختهاند
۲ این را هم احتمال میدهیم که این روایت به سالهای آغازین دوره اموی یعنی میان سال ۴۰ تا ۶۰ ه ق مربوط باشد, چرا که اولا: در آن دوران معاویه در برخورد با برخی از صحابه از سیاست باز مبتنی برنرمش پیروی میکرد, ثانیا: ابن عباس پس از شهادت امام حسین (ع ) مورد ستم قرار گرفت و از فتوا دادن کناره گزید
حتی گفته شده است هنگامی که میان زبیر و عبدالملک بن مروان جنگ درگرفت وی همراه با محمد بن حنیفه راهی مکه شد و چون زبیر از آن دو خواست با اوبیعت کنند, آنان از بیعت سر باز زدند
همه میدانند ابن زبیر چه کینهای از بنی هاشم دردل داشت و بنابراین ابن عباس نمیتوانست در حوزه حکومتی او از آزادی برخوردارباشد
رابطه ابن عباس با عبدالملک بن مروان و دیگر مروانیان نیز خوب نبود و بر این پایه میتوان گفت او به طور مطلق در این دوره چنان آزادیی نداشت که در پرتو آن بتواندبا بنت معوذ جدال کند
۳ از روایت پیشگفته چنین برداشت میشود که ابن عباس در گفت و گوی خود باربیع نه قصد پرسش بلکه قصد مخالفت و محکوم کردن نظر آن زن را داشت , چه ,پذیرفتنی و معقول نیست ابن عباس از زنی که نه از بزرگان صحابه و از ناموران عرصه علم است بیاموزد, بویژه آن که او از خاندان نبوت است و از دامان این خاندان برخاسته و هموست که میگوید: ما اهل بیت , درخت نبوت , جایگاه آمد و شد فرشتگان , اهل بیت رسالت , اهل بیت رحمت و برخاسته از خاستگاه دانشیم[۳۸۱]
از این گفته ابن عباس که مردم فقط شستن را پذیرفتهاند فهمیده میشود که مساءله وضو از مشکل یک مساءله شرعی درآمده و قالب تحمیل و سلطه به خود گرفته بود
آن شیوه هم که ربیع میگفت از آن روی که ظاهرا نظافت و پاکی افزونتری را دربرداشت خوشایند مردم شده بود, نه از آن روی که در قرآن یا سنت چنین شیوهای آمده بود
= ۳ انس بن مالک و حجاج بن یوسف ثقفی طبری به سند خود از حمید نقل کرده است که گفت : در حالی که ما نزد انس بودیم موسی بن انس به وی گفت : ای ابو حمزه , حجاج در اهواز و در حالی که ما با او از وضوسخن داشتیم برای ما خطبه ایراد کرد و گفت : صورت و دستهایتان را بشویید و سر وپایتان را مسح کنید
اما برای آدمیزاده هیچ جا آلوده تر از پاها نیست , کف پا و روی پا و دوطرف مچ پا را بشویید... در این هنگام انس گفت : خداوند راست گفت و حجاج دروغ گفت
خداوندمی فرماید: به سر و پاهایتان مسح بکشید[۳۸۲]
طبری همین روایت را به سند وعبارتی دیگر همانند عبارت فوق نیز آورده است
در تفسیر قرطبی به سند وی از موسی بن انس آمده است که به پدرش خبر دادحجاج مردم را به شستن پا در وضو فرمان داده است
انس که این خبر شنید گفت :خداوند راست گفته و حجاج دروغ گفته است
خداوند فرموده است : به سر و پاهایتان مسح بکشید
در حدیث دیگری چنین آمده است : حجاج در اهواز خطبه خواند و در خطبه اش مردم را به شستن پا در وضو فرمان داد
انس بن مالک این خبر را شنید و گفت : خداوندراست گفت و حجاج دروغ گفته است
خداوند میفرماید: به سر و پاهایتان مسح بکشید[۳۸۳]
قرطبی پس از این گفته که انس چون بر پاهایش مسح میکشید آنها را تر می کردمی افزاید: از انس روایت شده که آیه قران به مسح فرمان داده است[۳۸۴]
ابن کثیر به سند خود از عاصم احول از انس نقل میکند که گفت : قرآن به مسح نازل شده است
ابن کثیر پس از نقل این روایت میگوید: سند این حدیث نیز صحیح است[۳۸۵]
سیوطی هم روایتی همانند آنچه طبری , قرطبی و ابن کثیر نقل کردهاند نقل کرده و گفته : ابن جریر طبری از انس روایت کرده است که گفت : قران به مسح نازل شده است[۳۸۶]
صاحب تفسیر خازن میگوید: از انس روایت میشود که گفت : قران به مسح نازل شده است[۳۸۷]
نیشابوری میگوید: عالمان درباره مسح یا شستن پا اختلاف کردهاند
قفال درتفسیر خود از ابن عباس و انس بن مالک نقل کرده که گفتهاند: واجب در مورد این دوعضو مسح است
همین نیز مذهب امامیه است[۳۸۸]
نتیجه گیری از آنچه گذشت به سه نکته آگاهی مییابیم : یک : حجاج در الزام مردم به شستن پا به جای مسح از راءی بهره میجست ودلیلش این بود که پا نزدیکترین عضو انسان به آلودگی است
ما پیشتر از این به موضع امیرمؤمنان (ع ) در برابر اصحاب راءی اشاره کردیم و آوردیم که آن حضرت فرمود: اگردین به راءی بود کف پا به شستن سزاوارتر بود از روی پا
لکن من دیدم که رسول خدا(ص )بر روی پا مسح میکشد...
از این رهگذر روشن میشود که دو مذهب وجود داشته است : ۱ مذهب خلیفه , یا همان پذیریش راءی[۳۸۹]
۲ مذهب مردم , یا تعبد محض در برابر آنچه خدا و رسول فرموده است
دو: از این جمله که حجاج به مردم فرمان داد... می فهمیم که حکومت فقه عثمان را مبنای خود قرار داده و با ابزارهای ویژه خویش مردم را بدان میخواند, همان حکومتی که برای تحریف حقایق و تغییر دادن مفهوم معنای برخی از احادیث تلاش داشت
سه : خط آن مردم مخالف شیوه وضوی خلیفه تا روزگار حجاج بن یوسف ثقفی نیز ادامه داشته است , چرا که موسی بن انس میگوید: ما با او از وضو سخن از میان داشتیم
در این دوران بزرگانی از صحابه همانند انس بن مالک (خادم رسول خدا(ص )) وابن عباس (علامه امت ) در جبهه مخالف خلیفه بودهاند و ایستادن چنین کسانی در این جبهه که به رغم همه فشارها و شرایط سیاسی و اجتماعی صورت میپذیرفته خود ازریشه دار بودن این خط و درستی این راه حکایت میکند
در این میان , حکومت برای رهایی از این بحران و برای صحیح نمایاندن اجتهادهاو دیدگاههای فقهی و غیر فقهی خود بنیان تدوین سنت نبوی را گذاشت تا مهار همه چیز را از این رهگذر در دست داشته و در آینده با هیچ مشکلی از ناحیه نقل متون دینی رویاروی نشود! حکومت اجرای این ماءموریت را به ابن شهاب زهری واگذاشت
در کنزالعمال به نقل از انس آمده است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) سه سه وضومی گیرد, آنگاه میفرماید: پروردگارم عزوجل مرا بدین شیوه فرمان داده است[۳۹۰]
بنگرید, چگونه پیامبر را به سه بار شستن اعضا فرمان میدهد, با آن که میدانیم اواعضای وضو را دو بار از باب سنت شست و بر آن پاداشی دو چندان دارد! در صحاح وسنن نیز به تواتر آمده است که او دو دو وضو میگرفت
اینک باید پرسید: آیا پس ازسنت و مستحب , کاری واجب هست ؟ و آیا این احتمال وجود ندارد که چنین چیزی اگرهم بوده از ویژگیهای پیامبر(ص ) و تکلیفهای ویژه او بوده است ؟ اگر احادیثی از قبیل حدیث فوق از زبان انس صحیح است چرا این احادیث را درکتب فقهی حدیثی معتبر همانند صحیح بخاری , صحیح مسلم و چهار صحیح دیگرنمی بینیم ؟ چرا همه تناقضهای حدیثی تنها از زبان انس , ابن عباس , علی (ع ) و جابر بن عبداللّه انصاری نقل شده است ؟ حتما اگر آن سان که محمد بن حسن شیبانی ازابوحنیفه نقل میکند انس در اواخر عمر به خلط احادیث مبتلا شد و چون از او فتوامی پرسیدند به عقل خویش [و نه به استناد و حدیث محفوظ] پاسخ میداد, آیا درباره ابن عباس , علی (ع ) و جابربن عبداللّه انصاری نیز میتوان چنین گفت ؟ اختلاف نقل ازآنها در احکام چه صورت و چه توجیهی دارد؟ آیا آنها نیز به خلط در احکام مبتلا شدند,یا آن که دست سیاست تناقض گویی و در برخی موارد تضادگویی را به آنان نسبت داد؟
نگاهی و مقایسهای
اگر پژوهشگران ژرفکاو و دقیق در اخبار و روایات بنگرند از جایگاه و نقش سیاست در تحریف بسیاری از امور آگاهی خواهند یافت
برای نمونه , فخر رازی درتفسیر خود در مبحث مسائل فقهی استنباط شده از سوره حمد تعارض روایتها نقل شده است انس بن مالک درباره گفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم در آغاز این سوره رایادآور میشود و بدین نکته توجه میدهد که او گاه بسم اللّه الرحمن الرحیم را جزوی از سوره میداند, گاه آن را جزوی از سوره نمیشمرد, و گاه نیز در این باره توقف میکند
فخر رازی میگوید: میگویم : انس و ابن مغفل نگفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم را خاص خلفای سه گانه دانسته و از علی در این مورد نام نبردهاند
این دلیلی است بر اتفاق همه براین که علی آشکارا بسم اللّه الرحمن الرحیم را میگفت
فخر رازی سپس سخنان ابوحامد اسفراینی را آورده که گفته است : در این باب ازانس شش حدیث روایت شده است , حنفیه تنها سه روایت از او نقل کردهاند: یکی آن که گفت : پشت سر رسول خدا(ص ) و پشت سر ابوبکر, عمر و عثمان نماز خواندم , آنان نمازرا با الحمد للّه رب العالمین آغاز میکردند
دیگری آن که گفت : آنها نمیگفتند: بسم اللّه الرحمن الرحیم
سه دیگر آن که گفت : از هیچکدام از آنان نشنیدم که بگویند: بسم اللّه الرحمن الرحیم
این سه روایت دیدگاه حنفیه را تقویت میکند
اما سه روایت دیگر هست که بادیدگاه آنان مخالف است : یکی آن که گفتیم انس روایت کرده که چون معاویه بسم اللّه الرحمن الرحیم را درنماز واگذاشت , مهاجران و انصار بر او خرده گرفتند و با او مخالفت کردند
بیان کردیم که این دلیلی است بر آن که آشکار گفتن این جمله به سان مساءلهای متواتر میان آنان (مهاجرین و انصار) است
دیگری آن که ابوقلد از انس روایت کرده است که رسول خدا(ص ) و ابوبکر و عمربسم اللّه الرحمن الرحیم را آشکار میکردند
دیگر آن که از انس درباره آشکار کردن یا پوشیده گفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم پرسیده شد و وی گفت : این مساءله را نمیدانم
بدین سان ثابت شد که روایت از انس در این مساءله به سختی دچار آمیختگی وآشفتگی و از این روی متعارض است و باید به دیگر ادله رجوع کرد
همچنین این روایتهاگرفتار خدشه دیگری است و آن این که علی (ع ) در آشکار کردن بسم اللّه الرحمن الرحیم اصرار فراوان داشت و چون حکومت به بنی امیه رسید آنان به هدف تلاش برای از میان بردن آثار علی (ع ) در جلوگیری از آشکار کردن آن اصرار داشتند و از همین روی , شاید انس از آنان میترسید
و به همین سبب گفتههایش در این باره دچار آشفتگی است ما اگر هم در چیزی شک داشته باشیم در این هیچ تردید نداریم که هرگاه میان گفته انس و ابن مغفل , از یک سوی و گفته علی بن ابی طالب (ع ) از سوی دیگر, که در همه عمر بر دیدگاه خود ماند تعارض وجود داشته باشد پذیرش سخن علی (ع ) سزاوارتر واین پاسخی قاطع در این مساءله است[۳۹۱]
بدین سان با آنچه گذشت تصویری روشن از این حقیقت فرا روی خوانندگان قرارگرفت که چگونه امویان افکار و عقایدی را که داشتند به مخالفان خویش نسبت میدادند
پیش از این نمونههایی حاکی از این گذشت که به علی (ع ) نسبت دادهاند که وضوی عثمان را به علامه امت , ابن عباس , آموخت !, یا طلحه و زبیر و سعد و علی وضوی عثمان را تقریر کردند, و با آن که از مخالفان سرسخت خلیفه بودند پذیرفتند که همین وضو وضوی رسول خداست
این نیز گذشت که به حسین بن علی (ع ) نسبت دادهاند که وضوی با سه بار شستن انجام میداد و در هنگام شستن پا در وضو دعامی خواند[۳۹۲]
به هر روی , صرف نظر از همه اینها, موضع انس از اصالت و ریشه دار بودن مکتب وضوی با دوبار شستن حکایت میکند, زیرا انس با آن که از مخالفان علی (ع ) بود و برصدر روایت من کنت مولاه فهذا علی مولاه[۳۹۳] از پیامبر اکرم (ص ) در باره علی (ع )گواهی نمیداد, با صلابت و استواری از وضوی مردم یعنی همان وضوی مخالف وضوی خلیفه دفاع کرد
این چه معنایی دارد؟ آیا بدان معنا نیست که وضوی بدین شیوه از دیدگاه او وضوی صحیح است و او خود دیده که پیامبر(ص ) این وضو را به جای میآورده و قران نیز همان را توصیه کرده است ؟
روایتی مشکوک
امویان , از باب ملازمه , برای ضعیف نمایاندن اخبار و روایات حاکی از تاءییدوضوی مخالف وضوی خلیفه از سوی انس کوشیدند و روایت آوردند که او نیز مردم رابه وضوی با سه بار شستن یعنی همان شیوه وضوی خلیفه میخواند تا از این رهگذرروایتهای حاکی از مسح از سوی وی را با این روایتها در تعارض افکنند
برای نمونه , طبرانی در المعجم الصغیر به سند خود از عمر بن ابان بن مفضل مدنی روایت کرده است که گفت : انس بن مالک وضو را به من نشان داد [و تعلیم داد]...او ظرف آبی برداشت و آن را در سمت چپ خویش گذاشته , از آن بر دست راست خودآب ریخت و سه بار آن را شست
سپس ظرف را به دست راست داد و سه سه وضوساخت
بر سر خویش نیز سه بار مسح کشید و آنگاه برای مسح اطراف گوشها آبی تازه برگرفت و اطراف گوشها را هم مسح کشید
من به او گفتم : گوشهایت را مسح کشیدی ! گفت : ای جوان , گوشها بخشی از سر است , بخشی از صورت نیست
سپس افزود:ای جوان , آیا دیدی و فهمیدی یا تکرار کنم ؟ گفتم : مرا بس است و فهمیدم پس گفت : دیدم که رسول خدا (ص ) نیز چنین وضو میگیرد[۳۹۴]
ما چند نکته به عنوان نقد بر این حدیث مطرح میکنیم : یک : در سند حدیث نوعی خلط وجود دارد, چه در این سند آمده است : جعفر بن حمید بن عبدالکریم بن فروخ بن دیرج بن بلال بن سعد انصاری دمشقی ما را حدیث آورد که نیای مادری ام عمر بن ابان بن مفضل مرا حدیث آورد
این در حالی است که : ۱ سند فوق نشان میدهد حدیثی که طبرانی روایت کرده تنها دو طبقه واسطه دارد, با آن که میدانیم نقل چنین حدیثی از سوی طبرانی به کمتر از سه یا چهار طبقه واسطه امکان پذیر نیست[۳۹۵]
۲ نه کسی با آن نام و نشان که در این سند هست از بلال بن سعد دمشقی حدیثی نقل کرده , نه وی از نیای مادری اش نقل کرده و نه کسی به چنین نامی در کتابهای رجال شناخته شده است[۳۹۶]
۳ این احتمال وجود دارد که راوی خبر از طرفداران دستگاه حاکم و از کسانی بوده که میخواستهاند دیدگاههای خود را به فقیهان دربار حکومت نسبت دهند
ابوزرعه دمشقی میگوید: بلال بن سعد یکی از عالمان در دوره خلافت هشام است
اواز داستان سرایانی است که بخوبی داستانسرایی میکرد[۳۹۷]
بر این پایه , هیچ کششی در دل انسان به پذیرش و اطمینان به چنین حدیثی از چنین راویی وجود ندارد
دو: راوی این خبر نه از راویان مشهور به نقل حدیث و نه از کسانی است که بدین کار اهتمامی داشتهاند, و همین گفته طبرانی درباره او بسنده میکند که گفت : عمرو بن ابان هیچ حدیثی بجز این حدیث از انس نقل نکرده است
سه : اگر حتی از باب کوتاه آمدن در جدل , صحت این خبر را نیز بپذیریم , باز هم این احتمال را برخواهیم گزید که این خبر در دوره حجاج بن یوسف ثقفی و دوران عبدالملک بن مروان صادر شده است , چرا که چنین حدیثی با دیدگاههای او در مساءله وضو سازگار و همخوان است و اوست که صحابه را آزار میداد و رودرروی آنان میایستاد و تنها بدان جرم که از رسول خدا(ص ) نقل حدیث میکنند و بر سنت شریف اواستوارند
ابن عساکر در تاریخ خود از ابوبکر بن عیاش از اعمش روایت کرده است که گفت :انس بن مالک به عبدالملک بن مروان چنین نامه نوشت : ای امیرمؤمنان , من نه سال محمد(ص ) را خدمت گزاردم و در متن دیگر, من نه سال خدمتگزار پیامبر(ص ) بودم وبه خداوند سوگند, اگر یهودیان و مسیحیان مردی را مییافتند که پیامبرشان را خدمت گزارده است او را گرامی میداشتند
اما حجاج مرا با ریسندگان بصره سودا میکند
عبدالملک پس از شنیدن این سخن به حجاج نوشت که از انس پوزش بخواهد
حجاج بدین منظور آهنگ انس کرد
انس تا این خبر را شنید بیرون آمد, به استقبال حجاج رفت و به او نزدیک شد و گفت : ای ابوحمزه , آیا خشمگین شدهای ؟ حجاج گفت : من خشمگین شوم ؟ انس گفت : ای ابوحمزه , حکایت من و تو حکایت آن است که گفت : به در بگو تادیوار بشنود
من خواستم کسی جراءت زبان گشودن بر من نیابد[۳۹۸]
به هر روی , خلیفگان اموی بدین شیوه با صحابه رویاروی میشدند و برای تحمیل دیدگاههای خود میکوشیدند
اینک آیا کسی میتواند به این گونه احادیث انس ودیگران که در زیر فشار و ستم حکمرانان صادر شده است اطمینان کند؟ چهار: این که راوی میگوید: به او گفتم : گوشهایت را مسح کشیدی ؟ و او گفت : ای جوان ..., این خود, میفهماند که برای راوی مسح گوشها تازگی داشته و وی آن رانمی پذیرفته است
تاءکید انس بر مسح گوشها و یادآور شدن این که گوش از سر است و نه از صورت , وهمچنین این سخن او که آیا دیدی و فهمیدی , یا برایت تکرار کنم و نیز این پاسخ راوی که فهمیدم , مرا بس است , همه بر این دلالت میکند که مسح گوشها سیره مسلمانان نبوده و انس این قسمت را با خشم و احساس بیان کرده است
درباره سه بار شستن وبویژه سه بار شستن سر نیز همین مساءله هست , چه , در هیچ کدام از روایتهایی که ازرسول خدا(ص ) نقل شده و وی در آنها وضو را توصیف فرموده چنین کاری ذکر نشده است
بر این پایه , این احتمال وجود دارد که این خبر بنابر فرض صحت از روایتهایی باشد که میتوان بدان بر مذهب مالکی استدلال کرد: چه , در مذهب مالکی بر مسح همه سر تاءکید دارند و میگویند: حرف ب در آیه (و امسحوا برؤوسکم ) برای الصاق آمده است
اگر این فرض اخیر را بپذیریم , این روایت تنها به کار یک مذهب میآید و با دیگرمذهبهای فقهی سازگار نیست
این نکته هم گفتنی است که در این روایت حکم فقهی پا را نمییابیم که آیا باید آن را مسح کشید یا باید آن را شست
اما از آنجا که حکم رسیده از پیامبر(ص ) در این باره مسح است و این چیزی است که حکمرانان را خوشایند نمیافتد, این بخش از حدیث راعمدا وانهاده و آنگاه از دلالت التزامی و از انجام سه بار افعال وضو, چنین استفاده کردهاند که پیامبر(ص ) پا را میشست و مسح نمیکرد! این همه از آن روست که اخبار برخوردهای انس با حجاج و اخبار حاکی از تاءکید اوبر مسح را ضعیف جلوه دهند
اینک حدیثی دیگر را بر میرسیم : طبرانی در کتاب المعجم الصغیر خود از ابراهیم بن ابی عبله آورده است که گفت :از انس بن مالک (رض ) پرسیدم : چگونه وضو سازم ؟ گفت : از من نمیپرسی که بنا برآنچه دیدهای رسول خدا(ص ) چگونه وضو میگرفت ؟ دیدم رسول خدا(ص ) سه سه وضومی گیرد و میفرماید: پروردگارم مرا به همین شیوه فرمان داده است[۳۹۹]
این روایت به سان دیگر روایتها از وجود اختلاف در مساءله وضو در دوران اموی خبر میدهد و حاکی از آن است که یکی از محورهای اختلاف در این مساءله حکم سه بارشستن اعضا بوده است
ما در اینجا درصدد نقد این یا آن روایت نیستیم , بلکه میخواهیم بدین اشاره کنیم که دست سیاست در ورای طرح برخی از مفاهیم رایج آن روزگار در کار بوده است
اگرروایتهایی را از قبیل آنچه گذشت با نگاهی علمی و بدور از هرگونه تعصب بررسی کنیم به حقایقی دست خواهیم یافت که عامه را یارای شنیدنش نیست
ما با چنین بررسی دست سیاست را در بازیچه قرار دادن منابع تشریع اسلامی از رهگذر تدوین احادیثی که به سود آنهاست و وانهادن و یا حذف احادیثی که آنها را زیانبار است و نیز از رهگذرفعال کردن حرکت تدوین حدیث , لغت , تاریخ و علومی همانند به سود خویش وهمسوی با خواستهها و اهداف حکومت میبینیم
همین حقیقت است که ما را ناگزیرمی سازد در هر بررسی فقهی اوضاع و شرایط همراه با تشریع , زمان تدوین پایههای یک تشریع و نیز اوضاع و شرایط و قراین همراه با سنت را بدقت بررسیم
گستردن پژوهش وتدقیق بدین حوزه به معنای آن نیست که از بیطرفی در پژوهش خویش دور میشویم ومسایلی جانبی را که بدانها نیازی نیست برمی انگیزیم
بلکه به اعتقاد ما استواری ودرستی یک پژوهش بر نگریستن به مسایلی از این دست است
بر همین پایه در اینجا به بررسی یکی از مباحث مؤثر در فهم شریعت میپردازیم :
تدوین سنت نبوی و نقش حکمرانان در آن
به نظر میرسد چون مرگ زود هنگام عمر بن عبدالعزیز فرا رسید, ابن حزم ازنوشتن حدیث روی برتافت , بویژه آن که یزیدبن عبدالملک نیز وی را از این کار برکنارکرد
اما در سال ۱۰۵ ه ق هشام بن عبدالملک از ابن شهاب زهری خواست حدیث رابرای وی تدوین کند
برخی گفتهاند هشام ابن شهاب را بدین کار ناچار ساخت
از معمر, از زهری روایت شده است که گفت : ما کتابت علم [مقصود حدیث است ]را خوش نداشتیم تا هنگامی که این حکمرانان ما را بدان مجبور کردند
پس از آن بر این راءی شدیم که علم را از هیچ مسلمانی دریغ نداریم[۴۰۰]
در حدیثی دیگر است که گفت : حاکمان از من خواستند آن را [حدیث را] بنویسم ومن آن را برایشان نوشتم
پس از خداوند شرم کردم در حالی که آن را برای حاکمان نوشتهام برای دیگران ننویسم[۴۰۱]
ابو الملیح میگوید: ما چشم آن نداشتیم که از زهری حدیث بنویسیم تا هنگامی که هشام او را ناچار کرد
وی پس از آن برای فرزندانش حدیث نوشت ومردم نیز حدیث رانوشتند[۴۰۲]
اینک میپرسیم : آن حاکمانی که راویانی را به کتابت وتدوین حدیث فرا خواندندچه کسانی بودند, آیا آنها همان فرزندان ابو سفیان , حکم بن عاص وکسانی از این قبیل نبودند, آیا آنان زادگان کسانی نبودند که رو در روی پیامبر(ص ) ایستادند وتنها از سرناچاری به اسلام در آمدند؟ چگونه میتوان زادگان مروان که رسول خدا پدر ونیایشان رالعن کرده واز مدینه بیرون رانده است امانتداران امانتهای پیامبر(ص ) دانست ؟ یا چگونه میتوان احکام دین را از معاویه گرفت , با آن که اوست که چون مغیره ازاو میخواهد برای خوشنامی بیشتر! آزار بنی هاشم را واگذارد در پاسخ او میگوید:هیهات ! هیهات ! به ماندگاری کدام نام امید بندم ؟ به آن مرد تیمی حکومت کرد وعدالت ورزید وکارهایی هم کرد
اما هنوز نمرده بود که نامش از یاد رفت و تنها از او همین ماندکه بگویند: ابوبکر
سپس آن مرد عدی حکومت را به دست گرفت واجتهاد کرد وده سال تلاش کرد
اما هنوز نمرده بود که نامش از یاد رفت وتنها از او همین ماند که بگویند:عمر
تنها ابن ابی کبشه است که هر روز پنج بار نام او را فریاد میکنند ومی گویند: اءشهدان محمدا رسول اللّه
پس کدامین کار ماندگار است ؟ وپس از این کدام نام میماند؟ تو راپدر مباد! سوگند به خداوند, هر چه هست مرگ است ومرگ[۴۰۳]! همو در جایی دیگر چون صدای مؤذن را شنید که میگوید: اءشهد ان محمدارسول اللّه گفت : ای پسر عبداللّه , آفرین بر این زیرکی ! تو را همتی بسیار بلند بود! برای خود به کمتر از این خرسند نشدی که نامت در کنار نام پروردگار جهانیان برده شود[۴۰۴]
همو نیز کسی است که چون به کوفه در آمد گفت : به خداوند سوگند, من نه برای آن با شما جنگیدم که نماز بخوانید, نه برای آن که روزه بگیرید نه برای آن که حج بگذارید, و نه برای آن که زکات بدهید
شما خود این کار را انجام میدهید
من تنها برای آن با شما جنگیدم که بر شما حکومت کنم
اینک با آن که شما خوش ندارید خدا این خواسته را به من داده است[۴۰۵]
درباره پدر او هم روایت افزون از این وفراتر از حد گفتنی است[۴۰۶]
دیگر بار مپرسم : آیا با آن که مکر و حیله این خاندان وموضع آنان را در برابر رسول خدا(ص ) میدانیم واز این آگاهیم که روح تعصب وتفرقه را میان مسلمانان میگستردند,باز هم میتوان به روایتهایشان اطمینان کرد ویا آنان را امانتدار امانتهای پیامبر(ص )دانست ؟ آیا کسی میتواند به فقه حجاجی که عبدالملک بن مروان را بر پیامبر(ص )برمی گزیند و راضی نمیشود قبر رسول خدا(ص ) را زیارت کند اطمینان بورزد[۴۰۷]؟
پرسشهایی نیازمند پاسخ
نمیدانیم چگونه برای ما گرفتن احکام دین از چنین حاکمانی که رسول خدا(ص ) رااین گونه ترسیم کردهاند رواست ؟ یا چگونه با نظریه شناختن که از موضع بزرگان خاندان اموی در برابر رسول خدا(ص ) داریم میتوانیم به سنتی که از سوی آنان تدوین یافته است اطمینان کنیم ؟ چرا حکمران محدثان را به تدوین سنت ناچار میکنند ومعنای این وادار کردن وناچار ساختن چیست ؟ چرا زهری از این که سنت را برای حکمرانان بنویسد وبرای مردم ننویسد شرم دارد؟ آیا حکومت از رهگذر تدوین حدیث در پی تثبیت خوشایندها ومحوناخوشایندهای خویش بوده است ؟ چه چیزی زهری را آزار میداده است ؟ آیا این که حکمرانان بخشی از احادیث را گرفته وبخشی دیگر راوا مینهادهاند او را آزرده خاطرمی ساخته یا چیزی دیگر در کار بوده است ؟ آیا حاکمی که او ودیگران را به تدوین حدیث وامی داشته از امویان بوده ویا ازمروانیان بوده است ؟ واصولا آیا میان سیاست این دو طایفه در این زمینه تفاوتی هست ؟ چرا درحالی که حکمرانان مستمری حجر بی عدی ویارانش را قطع کرده بودندهدیههای آنان پی درپی بر سر فقیهان سازش کاری میبارید که در بازی حکومت شرکت داشتند؟ چگونه زهری که زمانی مورد نفرت هشام بوده وهشام رویاروی شدن با او رادوست نداشته است به یکباره نزد او از بهرههای بسیار برخوردار میشود[۴۰۸]؟ چرااز میان همه صحابه پیامبر(ص ) تنها ابو هریره لقب نخستین راوی اسلام را از آن خودمی کند؟ چرا معاویه از میان همه زنان پیامبر(ص )تنها به عایشه حلقههایی از جواهر به مبلغ صد هزار درهم میدهد[۴۰۹]؟ ابونعیم روایت کرده است که معاویه پارچه ها, سکهها و چیزهای ارزشمند دیگری را برای عایشه فرستاد[۴۱۰]
ابن کثیر از عطاء نقل کرده است که معاویه برای عایشه که در مکه بود گردنبندی به قیمت صد هزار [درهم ] فرستاد ووی نیز آن را پذیرفت[۴۱۱]
از عروه نقل شده است که معاویه برای عایشه صدهزار فرستاد[۴۱۲]
بدین سان میبینیم معاویه با جراءت فروان همه مستمریها را تنها به دوستداران عثمان میدهد وبه کسی که از او چیزی میطلبد می گوید: من دین مردم را از آنان خریدم وتو را به علاقه ات به عثمان واگذاشتم[۴۱۳]
چگونه ابن عمر هدیه معاویه را که صد هزار درهم است میپذیرد وهنگامی که بیعت با یزید را به او یادآور میشوند می گوید: این چیزی است که او خواست بدین سان دین من برایم ارزان است[۴۱۴]
چگونه ابو هریره که زمانی پا برهنه بود وتنها یک لنگ کهنه[۴۱۵]تن پوشش بودوگرسنگی او را میکشت[۴۱۶]به وضعی میرسد که جامه خز[۴۱۷]وردای زینت بافته به دیبا[۴۱۸]وکتان رنگی[۴۱۹]و حریر[۴۲۰]بر تن میکند؟ چگونه همو که زمانی نوکر خانه بسره دختر مروان بود و به لقمه نانی آنجا کارمی کرد بعدها با او ازدواج میکند و آقای او میشود[۴۲۱]
چرا از میان همه راویان تنها برای او مقری در عقیق[۴۲۲]ساخته وزمینهایی در ذی الحلیفه به او واگذار میشود [۴۲۳]؟ چرا همه آنان که با معاویه کار میکردند بدین سخن تصریح داشتند که دینشان در خطر است , واز آن سوی , کسانی که با او همکاری نمیکردند چنین دلیل میآوردند که این برای پاسداری از دین خویش است ؟ ابن عبد البر میآورد: پس از خودداری عبد الرحمن بن ابی بکر هان که از فقیهان صحابه واز مردمان مخالف وضوی خلیفه است از بیعت بایزید, معاویه برای اوصدهزار درهم فرستاد
عبد الرحمن آن را برگرداند وگفت : آیا دین خود را به دنیابفروشم ؟ معنای این سخن عایشه چیست که به عبداللّه بن یزید بن زبیر میگوید: مرا باهمدمانم دفن کن وبا رسول خدا(ص ) در خانه دفن مکن که خوش ندارم خویش را پاک بنمایانم[۴۲۴]؟ چرا موضع عایشه با برادرش عبد الرحمن در ماجرای مره بن ابی عثمان متفاوت است , آنجا که وی نزد عبد الرحمن میآید واز او نامهای برای زیاد میخواهد
وی نیزمی نویسد: به زیاد بن ابیه ..., مره میترسد این نامه را با چنین لحنی با خود ببرد
ازهمین روی نزد عایشه میآید وعایشه برایش چنین مینویسد: از عایشهام المؤمنین ,به زیاد بن ابی سفیان چون مره این نامه را میبرد زیاد به او میگوید: چون فردا شود نامه را بیاور
آنگاه مردم را گرد میآورد وبه غلام خود میگوید: ای غلام , نامه را بخوان
اونامه را میخواند از عایشهام المؤمنین , به زیاد پسر ابوسفیان ...
پس از این کار حاجت مره را بر میآورد[۴۲۵]
در معجم البلدان ماده نهر مره آمده است پس قطعه زمین در کنار رودخانه ابله به مساحت صد جریب به او واگذار کرد وفرمان داد نهری از آن رودخانه به سوی این قطعه زمین بکشند, این نهر به نام خود او یعنی نهر مره خوانده شد[۴۲۶]
در شرح ابن ابی الحدید آمده است : وی برای تسلیت گویی درگذشت فاطمه نزدبنی هاشم نیامد! بلکه حتی سخنانی به علی (ع ) گفت که از شادی او نشان داشت[۴۲۷]
ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبین آورده است عایشه چون خبر کشته شدن علی بن ابی طالب (ع ) را شنید سجده شکر گزارد[۴۲۸]
همو از پیامبر(ص ) روایت کرده است که فرمود: هرکس میخواهد به دو مرد ازدوزخیان بنگرد این دو را بنگرد پس عایشه سر خود را بلند کرد وعلی (ع ) وعباس رادید که میآیند[۴۲۹]
آیا نقل چنین روایتهایی از او صحیح است ؟ آیا این روایتها با اخبار متواتر ومشهوری که در فضیلت علی (ع ) رسیده ناسازگارنیست ؟ آیا با آن که علی (ع ) نخستین مسلمان است , در شب هجرت در بستر پیامبر(ص )خوابیده است , تا آخرین لحظه زندگی وحتی پس از وفات پیامبر(ص ) در کنار او بوده وازسنت او دفاع کرده است , رواست درباره او گفته شود که از دوزخیان است ؟ آیا این پاداش کسی است که درراه خدا جهاد کرده وبر خط سنت نبوی استوارمانده واز مکتب دفاع کرده است ؟ چرا در روایت عایشه کسانی چون معاویه , مروان , عبداللّه بن ابی سرح , ولید بن عقبه ودیگرانی که درباره شان لعن رسیده است از دوزخیان نباشند؟ چرا درآن روایت دیگر تنها میگوید: میان دو مرد قدم زد[۴۳۰]وبه نام علی (ع ) تصریح نمیکند؟ آیا گفتههای این زن جز از سر کینه و دشمنی او باعلی وخاندان علی (ع ) است ؟امام خود بدین موضوع اشاره میکند ومی فرماید: اما آن زن اندیشه زنانه بر او دست یافت , ودر سینه اش کینه چون کوره آهنگری بتافت , واگر از او میخواستند تا آنچه به من کرد به دیگری کند نمیکرد وچنین نمیشتافت
به هر حال , حرمتی که داشت بر جاست وحساب او با خداست[۴۳۱]
بازگشت آنچه گذشت
اینک به آن سخن پیشین باز گردیم وبنگریم که حکمرانان در تدوین سنت چه نقشی داشتند وچرا به رغم وجود بزرگانی از تابعین وفقیهان ومجتهدان خود دست به کارفتوا دادن وتدوین کردن شدنداصولا این به چه معناست که مردم به حکمرانان ویاعاملان گماشته آنان ارجاع داده شوند؟ آیا واقعا آنچه ابن عمر میگوید همان گفته خداورسول خداست وخطا در آن ممکن نیست ؟ چگونه شد که کار تدوین سنت به اجبار وناچار کردن کشید؟ در شرح نووی بر صحیح مسلم آمده است : بشیر عدوی نزد ابن عباس آمد وبه نقل حدیث پرداخت و میگفت رسول خدا چنین گفت ورسول خدا چنان گفت
اما ابن عباس نه اجازه میداد حدیث بگوید ونه به او گوش میسپرد
او که چنین دید گفت : ابن عباس , نمیبینم که به حدیثم گوش دهی ؟ از رسول خدا(ص ) برایت حدیث میآورم و تو گوش نمیسپاری
ابن عباس گفت : زمانی بود که چون میشنیدیم کسی میگوید: رسول خدا(ص )چنین گفته است , دیده هایمان بی درنگ به سوی او دوخته میشد وبدانچه می گویدگوش میسپردیم
اما پس از آن که مردم در این کار سره و ناسره را به هم در آمیختنددیگر هیچ حدیثی جز آن را که شناخته ومعلوم است از مردم نمیپذیریم[۴۳۲]
گفتهاند: کتابی در بردارنده قضاوت وفتوای علی (ع ) نزد ابن عباس آوردند واوهمه را جز مقداری اندک از میان برد[۴۳۳]
در کتاب طبقات الفقهاء از سعید بن جبیر نقل شده است که گفت : درباره ایلاء ازعبداللّه بن عمر پرسیدم گفت : آیا در پی آنی که پس از شنیدن از من پیوسته بگویی : ابن عمر گفت ؟ گفتم : آری وگفته تو را هم میپذیرم ابن عمر گفت : صاحبان حکومت در این باره میگویند, بلکه خدا ورسول او در این باره میگویند
نمیدانیم چگونه از دیدگاه برخی از مسلمانان نظر برگزیده حاکمان , به هنگام در دست نبودن دلیلی از کتاب و سنت , دلیل شرعی ومنبع استنباط دانسته میشود
آیا واقعا چنین چیزی حجت است ؟ در اعلام الموقعین از مسیب بن رافع نقل شده است که گفت : چنین بوده است که اگر مساءلهای پدید آید ودرباره آن دلیلی د رکتاب وسنت نباشد آن را به حکمرانان وانهندوحکمرانان نیز عالمان را گرد آورند واگر آنان بر چیزی همراءی شدند همان حق باشد[۴۳۴]
چرا ابن عمر مردم را به پذیرش فقه عبد الملک بن مروان میخواند وچون از اومی پرسند پس از شما از چه کسی بپرسیم , میگوید: مروان را پسری فقیه است , از اوبپرسید[۴۳۵]
این مروان کیست
آیا همان کسی نیست که پیامبر(ص ) او را همراه پدرش از مدینه تبعید کرد؟ و آیا همونیست که پس از یزید مهتر خاندان حاکم شد؟ آیا همو نبود که چون خطبه را بر نماز مقدم داشت ابو سعید خدری بروی اعتراض کرد وگفت : به خدا سوگند آیین را دیگرگون کردهاند[۴۳۶]؟ عبدالملک پسر مروان بن حکم است واو رانده شده پیامبر از مدینه است
مادرش نیز عایشه دختر معاویه بن مغیره بن عاص واو همان کسی است که در روز جنگ احدبینی حمزه را برید[۴۳۷]و رسول خدا نیز فرمان داد او را گردن زدند
حال با عنایت به این اوصاف آیا میتوان این روایت جریر بن حازم را پذیرفت که میگوید: از نافع شنیدم که میگوید: در حالی مدینه را دیدم که در آن پر تلاش تر, فقیه تروآگاهتر از عبدالملک به کتاب خدا نبود[۴۳۸]؟ با آن که میدانیم مدینه درآن روزگار آکنده از فقیهان وعالمان بوده است به کدامین منطق میتوان عبد الملک را فقیهترین وکتاب آشناترین مردم خواند؟ آیا واقعا آن اندازه عرصه تهی بوده است که عبدالملک حکمران عهده دار پیشوایی فقاهت وقرائت شود؟چرا انس آن هنگام که در شام است میگرید؟ زهری میگوید: در دمشق به انس بن مالک رسیدم , در حالی که میگریست گفتم :چرا میگریی ؟ گفت : هیچ از آن چیزها که در اسلام دیدم امروز نشانی نمیبینم مگر این نماز که همین نیز تباه شده است[۴۳۹]
بخاری به نقل از غیلان آورده است که گفت : انس گفت : هیچ چیز از آنها که دردوران پیامبر(ص ) بوده است نمیشناسم وسراغ ندارم
گفتند: نماز را چه میگویی ! گفت : مگر نه آن است که این را هم چنان که خواستید تباه کردید[۴۴۰]؟ چرا در این دوره , عبادت را کالبدی بی جان و قالبی بدون محتوا میبینیم : بخاری از اعمش روایت کرده است که گفت : از سالم شنیدم که میگوید: ازام درداء شنیدم که میگوید: ابو درداء خشمگین بر من وارد شد
گفتم : چراخشمگینی ؟ گفت : به خداوند سوگند, از امت محمد هیچ نشان نمییابم مگر این که همه نمازمی خوانند[۴۴۱]
آیا با چنین وصفی و با شناختی که از مواضع امثال حجاج و عبدالملک داریم میتوان به احادیث این حکمرانان , اجتهادات حجاج و فتواهای عبدالملک اطمینان کرد؟ شگفتا از چرخش روزگار, که این گونه کسان پس از گرد آوردن عالمانی در دربار که فتوای خوشایند ایشان را صادر کنند پایگاه صدور فتوا و جایگاه قضاوت و داوری شدند! سعید بن جبیر میگوید: رجاء بن حیوه از خبرهترین فقیهان شام شمرده میشد
اماچون از او میپرسیدم او را شامیی یافتم که میگوید: عبدالملک بن مروان چنین فتوا داده است , عبدالملک بن مروان چنان نظر داده است[۴۴۲]
به گمان نگارنده تا اینجا بخوبی ماهیت عبدالملک بن مروان را دریافتهاید و اینک میتوان گفت : اگر حال حکمرانان این است و وضع فقه و شریعت چنین است , خود بگووضع وضو چه سان خواهد بود, بویژه آن که حکمران مشت خود را کوبیده و نظر خویش را که مخالف سنت پیامبر است اعلام داشته است
چنین است که میبینیم حکمرانان روزگار اموی مردم را به پایبندی به فقه عثمان می خوانند
برای نمونه , عبدالملک میگوید: بدانچه در این مصحف آمده وپیشوای ستمدیده شما را بر آن داشته است پایبند باشید, واجبهایی را که پیشوای ستمدیده شمارا بر آنها گرد آورد به جای آورید, که او در این باره از زیدبن ثابت نظر خواسته بود و او آکه خدای رحمتش کناد چه خوب رایزنی بود
پس او و خلیفه آنچه را ارکان آیین بوداستوار داشتند و آنچه را بیرون از آن بود بر شمردند[۴۴۳]
با چنین وضعی چگونه میتوان به روایت حکمرانان درباره وضو اطمینان کرد؟ ناچار کردن زهری به نوشتن حدیث از سوی حکومت به چه معناست ؟ چرا او ازاین که حدیث را برای حکومت بنویسد و برای مردم ننویسد شرم دارد؟ این نامه عمر بن عبد العزیز به سرزمینهای اسلامی به چه معناست که مینویسد:علم را از ابن شهاب بگیرید, که از او آگاهتر به سنت گذشته نخواهید یافت
پس از این بخشنامه حکومت چگونه مقصود این سخن زهری پوشیده خواهد ماندکه میگوید: اگر دانش عایشه را با دانش همه زنان مقایسه کنند دانش عایشه افزونترخواهد بود؟ یا چگونه معنای این سخن فقیه حکومت , عطاء پوشیده خواهد ماندکه میگوید: عایشه در میان عامه مردمان آگاهترین ودرست اندیشترین بود: آیا این سخن ابن عمر درست وپذیرفتنی است که میگوید: در فتنه نمیجنگم وپشت سر هر کس که چیرگی یافت نماز میخوانم ؟[۴۴۴]اگر این گفته پذیرفتنی است معنای این کلام خداوند چیست که فرمود: با آن که سرکشی میکند پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد[۴۴۵]؟ آیا مشروعیت حکومت آن که چیرگی یافته از مفاهیم شریعت الهی است یا ازمصادیق آیین جنگل است ؟ چرا چنین دیدگاههایی از زبان کسانی چون ابن عمر وابوهریره مطرح میشود؟ چگونه با آن که ابن عمر بیش از ۲۰۰۰ حدیث دارد برخی به خود جراءت می دهنداو را در شمار کسانی که کم روایت کردهاند در آورند؟ آیا او در شمار این گونه کسان است یا ام سلمه همسر پیامبر, یا ابوذر و عمار ودیگر مخالفان حکومت ؟ نمیدانیم آیا واقعیت را باور بداریم یا این سخن شعبی را که میگوید: با ابن عمریک سال همنشینی کردم ودر این مدت هیچ نشنیدم که از رسول خدا(ص ) حدیث نقل کند[۴۴۶]
چگونه این روایت ابن سعد وذهبی از امام باقر را باور بداریم که فرمود: ابن عمردر میان همه صحابه پیامبر(ص ) بیش از همه مراقب بود که اگر چیزی از رسول خدا (ص )شنیده است نه بر آن بیفزاید و نه از آن بکاهد[۴۴۷]؟ وچگونه است که گفتههای عایشه و دیگر کسان این روایت را نقض میکند؟ چگونه است که ابو هریره از مهرههای توطئه امویان میشود وتا جایی که می داندگماشتگان حکومت شام کی میآیند وکی میروند, وچگونه است که مردم را به فرمانبری از آنان وناسزانگفتن آن ستمگران میخواند؟ حجاج زاهر میگوید: ابو هریره از من پرسید: از کجایی ؟ گفتم : از مردم عراق گفت : نزدیک است که گماشتگان شام به سراغ تو آیند وزکاتت بستانند
چون نزدتو آمدند در همان سرزمین دیدارشان کن وچون به دیارتان در آمدند کناره گزین وسرزمین را به آنان واگذار مباد آنان را دشنام دهی , که اگر دشنام دهی پاداشت تباه خواهد شد وزکاتت هم خواهد ستاند, اما اگر صبر کنی در نامه عملت در روز قیامت خواهد آمد[۴۴۸]
در کتاب الاموال ابوعبید آمده است : مردی نزد ابو هریره آمد واز او پرسید: آیااموال ارزشمند خود را از آنان پنهان بدارم ؟ گفت : نه , وقتی به سراغ شما آمدند آنان را نافرمانی نکنید, ووقتی رفتند ناسزایشان نگویید تا ستمگری بایستد که از بار گناه ستمگری دیگر کاسته است
بلکه بگو: این مال من است , و این هم حقوق واجبی است که بر آن تعلق گرفته است
حق را بستان وباطل راوانه
پس اگر حق را ستاندند که وظیفه خود انجام دادهای
واگر از آن فراتر گرفتند آن رااندوخته ترازوی عملت در روز قیامت کردهاند[۴۴۹]
آری , حکمرانان چنین نظریههایی را مطرح کردند وپروراندند تا کسی در برابرکارهای آنان ایستادگی نکند ومردم کار قیصر به قیصر و کسری به کسری واگذارندوتخدیر شوند وبتدریج بر این خو بگیرند که از دخالت در آنچه کار حکومت است خودداری ورزند وبه شرکت در نماز جمعه بسنده کنند وسرانجام از این رهگذر از روح انتقاد تهی وانسانهایی بی مسؤولیت وبی اعتنا شوند, تا دیگر هیچ کس در برابر غارت بیت المال از سوی حکمرانان نایستد وآنان با اطمینان دست تجاوز از حدود الهی بگشایند و در شبهای سرخ قصرهای مجلل میان رامشگران وخوانندگان به لهووخوشگذرانی مشغول شوند
شگفت آور از همه این که در این میان , آن که بر چنین وضعی شوریده نامسلمان خوانده شود وپیکر او را پیکر مردار دانند! به هر روی , این موضوع گسترده دامن است ومسیر نوشتار ما را بدین بحث کشاندتا از این رهگذر شیوههای گمراه کننده امویان روشن شود و خواننده از این آگاهی یابد که چگونه آنان احکام دین را بازیچه قرار میدادند وواجبات را از حقیقت خود تحریف میکردند وبدین سان احکام دین از دیدگاه آنان پیرو هوسها وخواستههای دنیوی بود,آن سان که در همین چهار چوب سنت را از سر کینه ورزی با علی وانهادند, دشمنان علی (ع ) را به خود نزدیک ساختند وآنان را پایگاه مراجعه مردم در حدیث وفتوا قراردادند وهیچ اجازه ندادند از مرز فتوا ونظر این عالمان دربار پا فراتر نهاده شود
برای نمونه , میبینید معاویه چهار صد هزار درهم به سمره بن جندب میبخشد,تنها به پاس این که روایتی نقل کرده است که میگوید آیه (و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاه اللّه ) [۴۵۰] درباره ابن ملجم نازل شده است[۴۵۱]
مدائنی درباره رخدادهای روزگار معاویه میگوید: در این دوره حدیث بر ساخته فراوان شد وتهمتی همه جاگیر رخ نمود وفقیهان وقاضیان ووالیان آن را پذیرفتند
دراین میان گرفتارتر از همه بدین پدیدار, نقالان ریاکار وراه نیافتگان سست باوری بودند که به طاعت وبندگی تظاهر میکردند واحادیثی بر میساختند تا از این رهگذر نزد والیان وکارگزاران بهرهای یابند, به آنان نزدیک شوند واموال واملاک وخانههایی به چنگ آورند
این اخبار واحادیث بعدها به دست دیندارانی رسید که دروغ وتهمت را روانمی دانستند, اما برای این گمان که این اخبار و احادیث درست است آنها را نقل کردند,در حالی که اگر میدانستند دروغ است نه آنها را روایت میکردند ونه بدانها پایبندمی شدند[۴۵۲]
اینجا معنای این سخن امام صادق روشن میشود که فرمود: آیا می دانی چرا به پذیرفتن [حدیث ] مخالف آنچه عامه میگویند فرمان یافتهاید؟ راوی گفت : نمیدانم
فرمود: این گونه بود که امکان نداشت علی (ع ) به چیزی پایبند باشد وامت به انگیزه بی اثرکردن فرمان او با آن مخالفت نکنند وچیزی بر خلاف آن برنگزینند
آنان درباره آنچه نمیدانستند از علی (ع ) میپرسیدند وچون فتوا میداد ازپیش خود نظری مخالف آن برمی ساختند تا مساءله را بر مردم دشوار و دور از فهم سازند[۴۵۳]
چکیده وچند دیدگاه
آنچه را تا کنون گذشت در سه نکته خلاصه میکنیم : یک : حکومت اموی عهده دار تدوین سنت نبوی شده وآن سان که آگاهی یافتید,به تحریف برخی مفاهیم وجایگزینی برخی مفاهیم واحادیث با مفاهیم واحادیثی دیگرپرداخت , ودر این میان سختترین دوره دوره مروانیان بود
در این دوره و پیش ازآن ,فقه از کسانی چون ابن عمر, عایشه وابو هریره گرفته میشد وابن عمر مسلمانان را به پذیرش فقه عبد الملک بن مروان پس از خود فرا میخواند
دو: تدوین سنت به اجبار حکومت صورت گرفت
این خود دلیلی است بر آن که حکومت از این کار اهداف ومقاصدی سیاسی داشت حکومت در چهار چوب سیاست خود, کار را با تدوین احادیث خوشایند و وانهادن احادیث ناخوشایند! آغازید و تا بنیان نهادن اصول وقواعد دور از واقعیت نگاه انسانی به رخدادها, پیش برد
سه : اندیشه تدوین سنت در پی شورش افکار عمومی بر ضد امویان وبه خونخواهی از حسین بن علی (ع ), و هنگامی شکل گرفت که مسلمانان به سبب همین رخداد به محبت اهل بیت و اصرار بر ضرورت عمل به سنت کشانده شدند و کسانی ازصحابه وتابعین هم به پایبندی بر سیره عملی رسول خدا(ص ) رویاروی حکومت ایستادندوهمین مساءله , خود, حکومت را برآن داشت که بجد در مساءله تدوین سنت بیندیشد تا ازاین رهگذر مشکلاتی را که ممکن است در آینده باآنها رو به رو شود مهار کند
پیشتر گفتیم که شیوه مردمان مخالف حکومت آن بود که از زبان رسول خدا(ص )حدیث نقل کنند
چونان که عثمان میگوید: برخی از مردم از زبان رسول خدا(ص )حدیث میآورند
اما شیوه حکومت بر این پایه استوار بود که راءی را بپذیرد وبر پایه احادیثی که خود تدوین میکند باآنها که در جبهه مخالف از رسول خدا(ص ) حدیث نقل میکنند رویارویی کند
بدین سان دو جبهه رویاروی هم شکل گرفته بود وحکمرانان به جبهه مخالف اجازه نمیدادند سخن پیامبر(ص ) را روایت کند, چرا که این کارمردم را بیدار میکرد وازاجتهادهای نادرست آنان آگاه میساخت
اما مردان جبهه مخالف به رغم همه شرایطواوضاع وبه رغم همه فشارها برای مردم نقل حدیث میکردند
در سنن دارمی آمده است : مردی نزد ابوذر آمد وگفت : آیا تو از فتوا نهی نشدهای ؟ او سر خود را بلند کرد وگفت : آیا تو گماشتهای ؟ اگر شمشیر را بر این جا اشاره به گردن خود کرد بگذارید ومن بدانم درهمان دم وپیش از آن که شمشیر را بفشاریدمی توانم یک کلمه از آنچه از رسول خدا(ص ) شنیدهام بر زبان آورم این کار را انجام میدهم[۴۵۴]
در روایتی دیگر است که معاویه گفت : چه خبر است ! مردانی احادیثی از رسول خدا(ص ) نقل میکنند که ما با همه آن که پیامبر را میدیدیم و صحابی او بودیم از اونشنیدهایم
پس از این سخن عباده بن صامت برخاست وبه گفتههای خلیفه پاسخ داد[۴۵۵]
معاویه در پی آن بود که در درستی احادیث مردان جبهه مخالف تردید برانگیزد تااین تردید برای همیشه بماند, اما برخاستن وپاسخ دادن عباده بن صامت این نقشه او رابی اثر کرد
بر پایه آنچه گذشت میگوییم : حکمرانان چون دیدند مخالفانشان به سلاح حدیث مسلح میشوند در همین جبهه واز همین زاویه به رویارویی آنان آمدند وکار بدان جارسید که زهری , همان که او را به تدوین سنت ناچار کردند, بگوید: حضور یافتن در هرمحفلی بدون یک نسخه نبشته مایه خواری است
همین زهری مردمان رابه نشرنوشتههای حدیث فرا میخواند[۴۵۶]
به هر روی , حکومت در چهار چوب سیاست ویژه خود وبرای اجرای آنچه در نظرداشت دست به کار شد وتا اندازه فراوانی هم توفیق یافت وتوانست نقالان وداستانسرایان را برای روایت کردن آنچه خود میپسندد جذب دربار کند واز رهگذرهمکاری آنان احادیث بر ساخته بسیاری به لابه لای احادیث درآورد
ابن حجر میگوید: معاویه بن ابی سفیان کعب الاحبار را بدان گماشت که در شام برای مردم داستانسرایی کند
ابو جعفراسکافی میگوید: معاویه گروهی از صحابه وگروهی از تابعان را بدان گماشت که احادیثی ناروا در نکوهش وتقبیح علی (ع ) وبیزاری نقل کنند
اوبرای این کارجایزه رغبت آوری نیز قرار داد وبدین سان احادیثی خوشایند وخشنود کننده اوبرخاستند
در میان صحابه ابوهریره , عمرو بن عاص و مغیره بن شعبه , و در میان تابعان نیز عروه بن زبیر از این برسازندگان حدیثند[۴۵۷]
ابن عرفه معروف به نفطویه میگوید: بیشتر احادیث ساختگی که در فضایل صحابه رسیده در دوران بنی امیه وبرای تقرب یافتن به حکمرانان اموی از رهگذر آنچه به نظر راویان ناخشنود کننده بنی هاشم است بر ساخته شده است[۴۵۸]
شیخ محمد عبده میگوید: گرفتاری همگانی به احادیث ساختگی در حکومت امویان بر مردم تحمیل شد
در این دوران نقالان دروغ پرداز فراوان شدند وراستگویان روبه کاستی نهادند وبسیاری از بزرگان صحابه از نقل حدیث مگر برای کسی که به امانتداری او اطمینان داشتند خودداری ورزیدند [۴۵۹]
احمد امین میگوید: شگفت آن که اگر نموداری از روند نقل حدیث رسم کنیم شکل هرمی به خود خواهد گرفت که راءس آن نشانگر دوره پیامبر(ص ) است وبتدریج زیاد شدن فاصله زمانی از آن حضرت دامنه آن گسترش مییابد ود ردورترین دوره زمانی از او به قاعده هرم میرسد
با آن که عقلا میبایست این هرم وارونه باشد, چرا که صحابه آگاهترین کسان به حدیث پیامبر(ص ) بوده وقاعدتا میبایست حدیث فراوان تری از آن حضرت نقل کرده باشند وسپس در دورههای بعد با مرگ آنان ونبود راویی که ازایشان روایت کند این احادیث کاهش بیابد
اما به رغم این مشاهده میکنیم که احادیث دوره امویان از احادیث دوره خلفای راشدین بیشتر, واحادیث دوره عباسیان از احادیث دوره امویان افزونتر است[۴۶۰]
احمد امین پس از این گزارش علت این پدیدار را چنین بیان میدارد که حرکت هجرت برای یافتن حدیث در این عصر نشاط وقوت بیشتری گرفت
وی عامل تلاش یهودیان ومسیحیان در راه مسخ آیین اسلام را بدین علت میافزاید ودر این میان نقش نظام حاکم واهداف آن در به انحراف کشاندن اسلام از خط راستینش را از یاد میبرد
در اینجا نکته تاءسف انگیز آن است که میبینیم نویسندگانی به حقیقت نیزمی رسند, اما اسرائیلیات را به مکر یهودیان ونقش آنان در تحریف اسلام بر می گردانندواز دست دسیسه امویان هیچ نام نمیبرند
در اینجا میپرسیم : آیا یهودیان یعنی همانها که با خواری جزیه پرداخت میکردند توان آن را داشتند که بدون برخورداری از پشتیبانی دستگاههای حاکم دست به کار چنین اثری تخریبی شوند؟ چگونه است که ابن حجر همه عوامل جعل حدیث را به خوارج , رافضیان ودیگربدعت گذاران ! بر میگرداند و در مقدمه فتح الباری میگوید: در اواخر دوره تابعین ,هنگامی که عالمان در سرزمینها پراکندند و بدعتگذاری از سوی خارجیان و رافضیان فراوان شد تدوین حدیث و تقسیم بندی و فصل بندی اخبار و روایات صورت پذیرفت[۴۶۱]
باید پرسید, آیا رافضیان در زمانی که از ستم و قتل و شکنجه و رانده شدن از خانه وکاشانه خویش در آزار بودند میتوانستند جعل حدیث کنند واحادیث برساخته را میان مسلمانان بگسترانند؟ آیا واقعا پدیده جعل حدیث به دست این گروه آغاز شده است ؟ چگونه است که ابن حجر بر گروههای مشخصی از مسلمانان میتازد واز اثرگذاری حکمرانان در احکام شرعی وشوق فراوان آنان به جعل حدیث , بویژه در دوران عباسی ,هیچ نمیگوید
نمیدانیم با آن که خوارج ورافضیان هماره از مخالفان حکومت بودند
چگونه ابن حجر جعل حدیث را به آنها باز میگرداند وهیچ این پدیدار را به امویانی نسبت نمی دهدکه تنها در زیر برقهای شمشیرواز روی ناچاری به اسلام در آمدند وتا آخرین لحظه ازنبردبا این آیین دست بر نداشتند! آیا رافضیان میتوانستند با آن که بسختی از سوی حکومت زیر نظر بودند, وآن هم در عصر تدوین حکومتی حدیث , به جعل حدیث بپردازند وامت را چنان فراگیر وهمه جانبه از هم بگسلند؟ در شرایطی که رافضیان فقه حاکم را که میگوید اگر به سر چنین بگوید به شمشیرخویش چنان خواهیم گفت رد میکردند, آیا میتوان باورداشت وپذیرفت که همین حاکم به مکتب فقهی وحدیث آنان اجازه گسترش میداده است ؟ آری , وضع چنان بود که رافضیان حتی توان آشکار ایستادن در برابر جریان پرقدرت حکومت را نداشتند وحتی عبادتهای خود را پنهانی انجام میدادند
احمد به سند خود از ابو مالک اشعری نقل میکند که به خاندانش گفت : گرد آیید تابا شما چونان نماز بخوانم که رسول خدا(ص ) میخواند
چون گردآمدند گفت : آیا درمیان شما بیگانهای نیست ؟ گفتند: نه
مگر یکی از خواهر زادگانمان گفت : خواهر زاده هرخاندان از خود آنان است
پس ظرف آبی خواست ووضو ساخت
او آب در دهان وبینی چرخاند
سپس صورت خود را سه بار ودستان خویش را تا آرنج سه بار شست[۴۶۲]وبر سر, وروی پای خود مسح کشید
آنگاه نماز آنان را امامت کرد ودراین نماز بیست ودو تکبیر گفت[۴۶۳]
ابومالک اشعری میخواست وضو ونماز رسول خدا(ص ) را به خاندان خویش بیاموزد, اما در این کار از ستم وسختگیری حکومت بیم میبرد
از همین روست که میپرسد: آیا در میان شما بیگانهای نیست ؟ این خود دلیلی است بر آن که مسلمانان حتی در انجام عبادتهای خود از آزادی بهرهای نداشته وناگزیر بودهاند آنچه را حکومت میپسندد ومی خواهد انجام دهند, چونان که هر کس از گرفتن احکام از این حکمرانان روی بر میتافته از دیدگاه آنان رافضی خوانده میشده است
پیشوایان دو مکتب در دوره اموی
تاکنون بدین نتیحه رسیدیم که در این عصر کسانی بودند که شیوه همان برخی ازمردم را که از رسول خدا احادیثی درباره وضو میآوردند نمایندگی میکردند
از این جملهاند: ۱ عبد الرحمن بن ابی بکر ۲ عبد اللّه بن عباس علامه امت ۳ انس بن مالک خادم پیامبر خدا(ص ) در آن سوی نیز کسانی دیگر نماینده شیوه فقاهتی عثمان وطرفداران فقه حکومت بودند
از این جملهاند: ۱ عایشه , دختر ابوبکر ۲ ربیع دختر معوذ بن عفراء ۳ حجاج بن یوسف ثقفی البته چونان که گذشت میدانیم که عایشه به رغم مخالفت با دیدگاههای عثمان , دراین دوره به صف منادیان وضوی خلیفه درآمده است , نه از آن سوی که وضوی پیامبر(ص ) را چنین دیده بلکه از آن روی که آن حضرت فرموده است
- وای بر پسینیان ازآتش دوزخ ! این در حالی است که اگر وی میخواست بدرستی برادر خویش را به شستن پاها در وضو بخواند وبر این مدعا استدلال کند لازم بود شیوه عملی رسول خدا را دلیل آورد, نه آن که بدین سخن استدلال جوید, چرا که اثبات مدعای او بدین سخن دشواراست
ما در بخش دیگر این کتاب به بیان این حقیقت خواهیم پرداخت که احادیث اسبغو الوضوء احسنوا الوضو وویل للاعقاب تا چه اندازه بر لزوم شستن سر وپا ویاسه بار شستن اعضای وضو دلالت میکند واین گونه استحسانها چه اندازه ارزش داردوچگونه خلیفگان از این مفاهیم برای جا انداختن شیوه وضوی عثمان بهره میجستهاند
تاءسف انگیز آن که فقیهان همین احادیث را پس از کتاب وسنت دلیلی سوم بر لزوم شستن پا در هنگام وضو دانستهاند
این , خود, تقویت کننده این نظر است که مکتب عثمان در وضو بتدریج رنگ وبوی فقهی به خود گرفت وعالمان به تاءیید آن به کمک ادله نیز به پیراستن ضعف از آنچه دلایل این مکتب است برخاستند تا از این رهگذر این شیوه را درمیان مردم بگسترند ومردم را بر آن خوی دهند
به هر روی , تا اینجا روشن شد که مردمان مخالف شیوه وضوی خلیفه اینان بودند: ۱ علی بن ابی طالب (ع ) ۲ عبداللّه بن عباس ۳ طلحه بن عبیداللّه ۴ زبیر بن عوام ۵ سعد بن ابی وقاص ۶ عبداللّه بن عمر (پیش از کشته شدن عثمان ) ۷ عایشه (پیش از کشته شدن عثمان ) ۸ محمد بن ابی بکر (چونان که در نامه امیر مؤمنان به وی در هنگام به امارت گماشتن در مصر آمده است ). ۹ عبدالرحمن بن ابی بکر ۱۰ انس بن مالک این را هم میدانیم که آنچه از ابن عمر در وضو روایت شده مسح سروپاست
طحاوی به سند خود از نافع درباره ابن عمر آورده است که او به هنگام وضو در حالی که پا افزار به پاداشت بر روی پاهایش با دست مسح میکشید ومی گفت : رسول خدا(ص )چنین میکرد[۴۶۴]
البته وی در روزگار امویان موضع خود را تغییر داد, چونان که احادیثی از وی درباره سه بار شستن اعضا نقل شده است
این را هم نفی نمیکنیم که این روایتها ازسوی امویان بر ساخته وبه او نسبت داده شده وبنابر این وی گرچه با حکومت همکاری داشته , اما در مساءله وضو هرگز چنین نظری ابراز نکرده است
از آنچه تاکنون گذشت میتوان بدین نتیجه رسید که د ردوران اموی وضوی مردمان مخالف شیوه عثمان در برابر وضوی طرفداران خلیفه وحکومت چندان درموضع ضعف نبود, اما بتدریج در موضع ضعف قرار گرفت تا جایی که به برخی از تابعان وخاندان رسول خدا(ص ) محدود شد
واین از آن روست که حکومت با همه توان در پی گستراندن ورسوخ دادن به فقه عثمان بود
پیشتر این روایات گذشت که عبدالرحمن بن ابی بکر وبرادرش محمد وهمچنین ابن عمر در وضوی خود مسح میکشیدند
این دلیلی است بر آن که سیره مسلمانان ازدوران پیامبر(ص ) تا دوره دو خلیفه نخستین[۴۶۵] بر مسح بوده ودر این دوره اختلافی دراین باره نبوده است
حتی عینی هنگامی که در عمده القاری احادیث مسح را برمی شمارد حدیث عمر را نیز در این دسته احادیث میآورد ومی گوید: از جمله اینهاست حدیث عمر رضی اللّه عنه که ابن شاهین آن را در کتاب الناسخ والمنسوخ آورده است[۴۶۶]
مواضع صحابه و فرزندانشان و برخورد کسانی چون انس بن مالک , عبداللّه بن عباس و عبدالرحمن بن ابی بکر از جنبهای هدایتی برخوردار بوده وبدان اشاره داشته که خط سنت نبوی به رغم مخالفت حکمرانان با آن برای همیشه پا برجاست
ما تا کنون بدین پرداختیم که چگونه برخی از عشره مبشره برخی از همسران وخدمتگزاران پیامبر(ص ) وبرخی از بزرگان صحابه همچون علی بن ابی طالب (ع ) وابن عباس ودیگران وضوی با مسح سروپا ونیز دو بار شستن اعضا را برای ما روایت کرده وآن را از سنت نبوی که عمل بدان واجب است شمردهاند, واز این رهگذر به برخی ازمسائل پشت صحنه در این باره نیز رسیدیم واز ناآگاهی کسانی پرده برداشتیم که میگویند:این وضو وضوی رافضه یا شیعه است , چرا که این وضو نه وضوی اینان , بلکه وضوی پیامبرخدا(ص ) وبزرگان صحابه است
پس چرا
اینک میتوان پرسید: چرا به رغم مشروع بودن وضوی با دوبار شستن وبا مسح سروپا از دوران رسول خدا(ص ) تا این دوران وبه رغم آن که این مساءله را فقیهان ومحدثان درکتب خویش نقل کردهاند چرا در مذاهب چهارگانه کسی به مسح نظر نمیدهد؟ چراوچگونه در دورههای بعد مسلمانان بدین جا رسیدند که این شیوه وضو را نپذیرند وباتردید وانکار بدان بنگرند؟ چرا معتقدان به مکتب فقهی مسح را, به رغم آن که این شیوه در سنت ثابت شده وبزرگانی از صحابه بدان پایبند بودهاند, به زندقه وبدعت آوری وبیرون شدن از دیانت متهم کنند؟ چگونه است که ابن کثیر در جایی میگوید: هر شیعهای که مسح پا را, چونان که برموزه مسح میشود واجب دانسته است گمراه است وگمراه کننده[۴۶۷]ودر جایی دیگر, چند سطری پس از آن , درباره گروهی افزون برده تن از صحابه نقل میکند که به مسح عقیده داشتند؟ همین پرسش در باره سخن شهاب خفاجی نیز مطرح است که میگوید: کسانی که به استناد ظاهر آیه , مسح بر پا را بدون پا افزار جایز دانستهاند از بدعت گذارانند[۴۶۸]
آلوسی هم از همین طایفه است که میگوید: پوشیده نماند که مساءله شستن ومسح از مساءلههایی است که بحث ونقد فراوان در آن صورت گرفته وگامهای بسیاری در آن لغزیده است ... تا جایی که میگوید...: پس بایسته است به رغم تمایل شیعیانی که رهروهمه راههای ظلمت وتاریکی اند در تحقیق این مساءله به تفصیل سخن گوییم[۴۶۹]
چگونه با آن که صحاح معتبر نزد اهل سنت از احادیث حاکی از مشروعیت مسح آکنده است
آلوسی چنین بی باکانه بر شیعه میتازد؟ آیا در قاموس خفاجی وابن کثیر و همتایانشان پیروی از یک دیدگاه فقهی که خوشایند دیگران نیست گمراهی شمرده میشود؟ آیا گمراهی معنایی جز دوری از راه رسول خدا(ص ) دارد؟ آیا شیعه واقعا از شیوه وضوی رسول خدا(ص ) فاصله گرفتهاند یابه رغم سیاست فشار حکمرانان , بر این شیوه پایدار ماندهاند؟ آیا مسح کشیدن بر پا وضوی بدعت نهاده شده است , یا این سنت رسول خدا(ص )ومطابق با آیات قرآن است ؟ آیا آن صحابیانی که مسح را روایت کردهاند بر رسول خدا(ص ) دروغ بستهاند, یا او خود پناه بر خدا کاری کرده است که مردم را به اشتباه وابهام در افکند, یا آن که سیاست حاکم با ابزارهای تبلیغ وفریبی که در اختیار داشته وباانگیزههای خاص خود چهره این سنت را در گذر تاریخ دیگرگون کرده است ؟ آیا وضوی شیعه چیزی جز وضوی همان مردمان مخالف است که رویاروی عثمان شیوه وضوی رسول خدا(ص ) را استمرار بخشیدند واز او در این باره حدیث آوردند؟ آیارویارویی آنان با خلیفه جز به هدف ایستادگی به سنت نبوی وجز به معنای خطا دانستن اجتهادهای خلیفه بود؟ پس چگونه رواست که شیعه با آن که به رغم همه مکرو سنگدلی حاکمان عمل کننده به راءی وواگذارنده سنت نبوی همچنان بر خط سنت پیامبر(ص ) استوار مانده است به دوری از این خ ط متهم شود؟ به هر روی , نقل اخبار حاکی از گفت وگوها یا اختلافهای عملی مردم با حکومت برای ترسیم نشانههای اختلاف میان امت و برای اثبات این حقیقت بسنده میکند که مسلمانان دست کم تا پایان دوره اموی بر وضویی واحد اتفاق نظر نداشتند وهر یک ازدو شیوه وضو برای خود طرفداران وپیروانی داشت که از شیوه خویش دفاع میکردند
اینک به برخی از روایتها درباره کسانی دیگر از صحابه که تا کنون از آنان نام نبردهایم می نگریم تا روشن شود آن تهمتی که بر مکتب وضوی مسح بستهاند چه اندازه سست وبی پایه است وآنچه رسول خدا(ص ) وصحابه در وضو انجام میدادهاند وآنچه وحی از آنان حکایت میکند همین وضوی مسح است
نام برخی از صحابیان معتقد به وضوی مسح
عباد بن تمیم بن عاصم مازنی[۴۷۰]طحاوی به سند خود از عباد بن تمیم از عمویش [عبداللّه ] روایت کرده است که گفت : پیامبر(ص ) وضو ساخت و بر پاهای خویش مسح کشید
عروه نیز چنین میکرد[۴۷۱]
ابن اثیر به سند خود از عبادبن تمیم از پدرش روایت کرده است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) وضو ساخت وبر پاهای خویش مسح کشید[۴۷۲]
در کتاب الاصابه از عبادبن تمیم مازنی , از پدرش نقل شده است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) را که وضو میگیرد وبر پاهای خویش مسح میکشد
ابن حجر پس از نقل این حدیث میگوید: رجال سند این حدیث همه ثقهاند[۴۷۳]
شوکانی میگوید: طبرانی از عباد بن تمیم , از پدرش نقل کرده است که گفت :رسول خدا(ص ) را دیدم که وضو میگیرد وبر پاهای خویش مسح میکشد[۴۷۴]
ابن حجر میگوید: بخاری در تاریخ خود, احمد در کتاب مسند, ابن ابی شیبه , ابن ابی عمر, بغوی , بارودی ودیگران همه از طریق ابوالاسود این حدیث را نقل کردهاند
در کنز العمال نیز آمده است : حدیث مسند تمیم بن زید از عباد بن تمیم از پدرش چنین است که گفت : دیدم رسول خدا(ص ) را که وضو گرفت وبا آب ریش وپاهای خود رامسح کرد
ابن حجر در الاصابه میگوید: رجال این مسند نیز همه ثقه هستند[۴۷۵]
بدین سان میبینیم عباد وضوی مسح را به دو طریق از رسول خدا(ص ) روایت کرده است : یک : از پدرش تمیم بن زید مازنی , که سند این طریق در اغلب منابع آمده است , دو: از عمویش عبداللّه بن زیدبن عاصم , واین سندی است که طحاوی آن را درمعانی الاخبار آورده است
از عباد از طریق عمویش روایتی درباره وضوی باشستن اعضای مسح وسه بارشستن اعضای وضو نرسیده واین خود تقویت کننده این احتمال است که روایت رسیده از عبداللّه بن زید بن عاصم مازنی , عموی عباد, که ازوضوی مسح و با دوبار شستن اعضاحکایت میکند یگانه روایت صحیح رسیده از او, وروایت منسوب به او که از وضوی باشستن اعضای مسح وسه بار شستن اعضای وضو حکایت میکند, ضعیف است
اوس بن ابی اوس ثقفی متقی به سند خود از اوس بن ابی اوس ثقفی روایت میکند که پیامبر(ص ) را دید که در محله یکی از طوایف طائف حضور یافت ووضو ساخت , و[در وضو] بر پاهای خویش مسح کشید[۴۷۶]
حازمی به سند خود از اوس نقل کرده است که پیامبر را دیدکه در محله یکی از خاندانهای طایف حضور یافت ووضو ساخت و[در وضو] بر پاهای خویش مسح کشید[۴۷۷]
طبری به سند خود از اوس نقل کرده است که گفت : رسول خدا(ص ) را دیدم که به آبادی یکی از خاندانها آمد و وضو ساخت و[در وضو] بر پاهای خویش مسح کشید[۴۷۸]
شوکانی میگوید: ابو داوود ابن حدیث اوس بن ابی اوس ثقفی را نقل کرده است که رسول خدا(ص ) را دید که به محله یکی از خاندانهای طایف آمد ووضو ساخت , و[دروضو] بر پا افزار وپاهای خویش مسح کشید[۴۷۹]
ابن اثیر در اسد الغابه , احمد در مسند, متقی در کنزالعمال وکسانی دیگر هر کدام به سند خود از اوس بن ابی اوس روایت کردهاند که گفت : رسول خدا(ص ) را دیدم که وضو ساخت و[در وضویش ] برپا افزار وپاهای خویش مسح کشید وسپس آهنگ نمازکرد[۴۸۰]
اختلاف روایت اوس را بدین ترتیب که در برخی از مسح بر پاها ودر برخی از مسح بر پاافزار سخن به میان آمده است به یکی از این سه طریق میتوان توجیه کرد: یک : دقت نداشتن راویان در ضبط حدیث از اواین احتمال وجود دارد که نقل عبارت بر پاافزار مسح کرد نوعی تسامح از سوی راویان باشد و بدین بازمی گردد که می پنداشتنهاند این عبارت با عبارت بر پاهای خویش مسح کشید از یک حقیقت حکایت میکند, در حالی که حقیقه این دو عبارت با یکدیگر تفاوت دارند و از هم جدایند
دو: تاءکید بر مسح بر پاافزار میتواند برساخته حکمرانان باشد, زیرا آنان دست اندرکار تدوین حدیث بودند و هیچ دور نیست که این حدیث را از زبان راوی برساخته باشند
سه : آخرین راه این که چونان که احمد بن محمد مغربی در کتاب فتح المتعال فی اوصاف النعال آورده , یا شیخ طوسی در تهذیب بدان گردیده بپذیریم که اگر شخصی درحال وضو پاافزار عربی به پا داشته باشد اشکال ندارد که بر روی آن مسح کند[۴۸۱]
به هر روی , اصل صدور روایت مسح از راوی ثابت و پذیرفته است , و این که عبارت ونعلیه در این روایت وجود دارد چونان که در نقل ابن ابی داوود و شوکانی هست و یا این که در برخی به جای عبارت قدمیه عبارت نعلیه آمده , چونان که درنقل ابن اثیر هست این , نمیتواند مانع اثبات مطلوب شود و یا به حجیت خبر خدشهای وارد کند
ابن عبدالبر در الاستیعاب همین دیدگاه را برمی گزیند و میگوید: اوس بن حذیفه احادیثی دارد که حدیث مسح بر پاها از آن جمله است[۴۸۲], هر چند وی میافزاید, درسند آن ضعف است
رفاعه بن رافع ابن ماجه به سند خود از رفاعه بن رافع نقل کرده است که نزد پیامبر(ص ) نشسته بودو آن حضرت فرمود: برای هیچ کس نماز کامل انجام نمیگیرد مگر هنگامی که بر طبق فرمان خداوند, وضو را کامل سازد, صورت و دستها, تا آرنج , را بشوید و سر و پاها تابرآمدگی روی آن را مسح کند[۴۸۳]
طحاوی در شرح معانی الاثار خبر رفاعه را با همین متن و به شکل مسند آورده است[۴۸۴]
سیوطی میگوید: بیهقی در سنن خود از رفاعه بن رافع نقل کرده که پیامبر(ص ) به مردی که نماز خود را بد انجام میداد فرمود: نماز برای هیچ کس انجام نمییابد مگر هنگامی که آن سان که خداوند فرموده است وضو را کامل سازد, صورت خویش و دستان خویش را تا آرنج بشوید و بر سر و پاهای خویش تا برآمدگی روی آنهامسح بکشد[۴۸۵]
این حدیث را ابوداوود در سنن[۴۸۶] , نسائی در سنن[۴۸۷]و حاکم درمستدرک[۴۸۸]نقل کرده است
حاکم میگوید: این روایت بر شرط شیخین بخاری و مسلم صحیح است
ذهبی نیز در تلخیص خود بر همین نظر است
عینی میگوید: ابوعلی طوسی , ابوعیسی ترمذی و ابوبکر بزاز این حدیث را حسن دانسته و حافظ ابن حبان و نیز ابن حزم آن را صحیح شمردهاند[۴۸۹]
در همه این روایتها جمله حتی یسبغ الوضوء کما امره اللّه را میبینیم که به مسلک راءی اشاره دارد و مبنای تلاش بسیاری برای استنباط از این عبارت شده است
نمونههای دیگری از این مبانی راءی نیز پیشتر گذشت
از جمله سخن حجاج درباره شستن پا و علت آوردن این نکته که نزدیکترین جا به آلودگی , پای انسان است , یا سخن عایشه که به عبدالرحمن میگوید: رسول خدا(ص ) فرمود: وای بر پسینیان از آتش دوزخ , و یا این که رسول خدا(ص ) فرمود: وضو را کامل به جای آورید
گفتنی است عایشه , ابن عمر, ابوهریره و عبداللّه بن عمر و عاص این دو عبارت اخیر را در متن روایت گنجاندهاند تا از آن برای دلالت بر شستن پا در وضو بهره گیرند
عالمان حدیث برای ادراج همین عبارت را مثال میآورند
درباره حدیث اسباغ وضو این احتمال وجود دارد که پیامبر(ص ) با این سخن که ان یسبغ کما امره اللّه به بدان اشاره فرموده است که کامل به جای آوردن وضو تنها با دوبار شستن تحقق مییابد, چرا که دو بار شستن از طریق دو مکتب سنی و شیعه به تواترثابت است
در حالی که سه بار شستن , دست کم در مکتب اهل بیت پذیرفته نیست
خوب است در اینجا به توضیح یکی از حاشیه نویسان بر سنن ابن ماجه اشاره کنیم که میگوید: لازم است عبارت یمسح براءسه و رجلیه را [که بر لزوم مسح دلالت دارد]به قرینه ادله بیرونی به معنای شستن سر و پاها بدانیم , همان گونه که قرآن نیز باید بدین معنا دانسته شود! به هر روی , آنچه گذشت نمونههایی از روایت وضوی تنی چند از صحابه بود که مسح میکردند و بر این تاءکید داشتند که مسح همان وضوی رسول خداست
این روایات برای پاسخگویی به اتهام آنهایی که شیعه را رهرو همه راهای تاریکی و ظلمت خواندندبسنده میکند
اینک نمونههایی از وضو یا روایت وضوی برخی از تابعان و برخی از وابستگان اهل بیت را میآوریم تا روشن شود که خط وضوی با مسح از زمان رسول خدا(ص ) تا این زمان استمرار داشته و بر خلاف آنچه مدعی شدهاند برساخته شیعیان و رافضیان نیست
وضوی کسانی از تابعان و اهل بیت
اشاره
عروه بن زبیر و وضو پیشتر روایت عبادبن تمیم از عمویش زید بن عاصم مازنی , راوی حدیث وضو,گذشت
به متن آن روایت دیگر بار مینگریم : طحاوی به سند خود از عبادبن تمیم ازعمویش روایت کرده است که گفت : رسول خدا(ص ) وضو ساخت و در وضو بر پاهای خویش مسح کشید
عروه نیز چنین میکرد [۴۹۰]
میبینیم که این روایت بخوبی بیانگر آن است که عروه مسح میکرده است
در مصنف عبدالرزاق از هاشم بن عروه آمده است که پدرش عروه , به مسح عقیده داشت , اما بعدها به دلیل آیه (و ارجلکم الی الکعبین ) از این نظر برگشت و شستن رااختیار کرد
متن روایت چنین است : عبدالرزاق , از معمر, از هشام بن عروه نقل کرده است که پدرش عروه گفت : در آیه (و ارجلکم الی الکعبین ) مسح بر پا به شستن پا تغییر کرد[۴۹۱]
گفتنی است عالمان رجال و حدیث درباره هشام و در نکوهش و ستایش او و نیز درآنچه وی به پدرش نسبت میدهد با یکدیگر اختلاف دارند[۴۹۲]
یعقوب بن شیبه میگوید: او راویی دقیق و مورد اطمینان است
هیچ مخالفتی با اونشده است مگر پس از آن که به عراق رفت
وی در آنجا به گستردگی از پدرش روایت کرد و مردمان آن سامان با این کار او مخالفت کردند و بر آن خرده گرفتند
به هر روی ,نظر آن است که هشام به مردم عراق چنین وانمود میکرد که تنها آنچه از پدرش شنیده است از او روایت میکند
حیله وی نیز آن بود که آنچه را از طریق دیگران از پدرش شنیده بود, بدون واسطه و به صورت مرسل از پدر خویش نقل میکرد
عبدالرحمن بن یوسف بن خراش میگوید: مالک او را نمیپسندید
اما هشام مردی راستگو بود که روایتش در شمار صحیح است
به من رسیده است که مالک برروایت کردن او برای مردم عراق خرده گرفته بود
علی بن محمد باهلی به نقل از پیری از قریش میگوید: هشام بن عروه خم شد تادست منصور را ببوسد اما منصور او را از این کار باز داشت و گفت : ای پسر عروه , تو رافراتر از آن میدانیم که بر این دست بوسه زنی , چنان که دست را از آن فراتر میدانیم که دیگران بر آن بوسه زنند
شعبه میگوید: هشام حدیث پدرش در باره دست زدن به آلت را از او نشنیده است , اما با این وجود یحیی میگوید:[درباره این حدیث ] از هشام پرسیدم و او در پاسخ گفت : پدرم مرا از این خبر داده است
هشام بن عروه و یکی از غلامان منصور در یک روز مردند, و چون منصور برای نماز بر آنان حاضر شد نخست بر هشام بن عروه نماز خواند و بر او نمازی به چهار تکبیربه شیوه قریش به جای آورد
سپس بر آن مرد دیگر نمازی پنج تکبیره به شیوه بنی هاشم خواند
در روایتی است که منصور گفت : بر این یک , بنابر نظر خودش و بر آن دیگری نیزبنابر نظر خود وی نماز گزاردیم
گفتنی است عروه بن زبیر پدر هشام , برادر عبداللّه بن زبیر است که با او بیست سال فاصله سنی داشت
بر این پایه , ما این را دور میدانیم که عروه بن زبیر از نظر خود مبنی بر مسح پابرگشته و به نظر دیگر یعنی شستن پا گراییده باشد
آنچه هم فرزندش هشام به او نسبت داده , با توجه به وضع هشام و با عنایت به دلیل و توجیهی که در روایتش آورده , نسبتی نادرست و ضعیف مینماید
حسن بصری و وضو
او از بزرگان تابعین است که در یوم الدار حضور داشته است[۴۹۳]
او در دوران عمر بن عبدالعزیز عهده دار قضاوت شد[۴۹۴]
ابو هلال راسبی میگوید: از خالد بن رباح هذلی نقل است که گفت : از انس درباره مساءلهای پرسیدند و او در پاسخ گفت : از مولایمان حسن بپرسید
گفتند: ای ابوحمزه , ما از تو میپرسیم
تو میگویی از مولایمان حسن بپرس ؟ گفت : از مولایمان حسن بپرسید که او هم شنید و ما هم شنیدیم , او به یاد سپرد و مااز یاد بردیم[۴۹۵]
ذهبی در سیر اعلام النبلاء میگوید: یکی گفته است : بسیاری از آنان که حدیث صحیح را میپذیرند, از حدیثهایی که در آنها حسن میگوید, از فلانی شنیدم روی برتافتهاند, هر چند واقعا نیز این حدیث از آنهایی باشد که شنیدنش از فلان شخص ازسوی حسن ثابت و احراز شده باشد
علت این امر هم آن است که حسن مشهور به تدلیس است و روایتهایی از راویان ضعیف به تدلیس نقل میکند و همین مایه تردیدنسبت به حدیث وی میشود
ما برای نمونه هر چند احراز کنیم حسن از سمره حدیث شنیده باز هم این احتمال را میدهیم که غالب نسخهای را که از سمره است نشنیده باشد
البته خداوند خود به حقیقت امور آگاه است[۴۹۶]
این تنها یک روایت است که حسن را تضعیف میکند, اما در ستایش او روایت بسیار است که برخی گذشت
از آن جمله این گفته انس بن مالک ,خدمتگزار پیامبر(ص )که مردم را به گرفتن حدیث از حسن سفارش میکند
زهری میگوید: عالمان تنها چهار تن اند: ابن مسیب در مدینه , شعبی در کوفه ,حسن بصری در بصره و مکحول در شام [۴۹۷]
حسن بصری پیوندی استوار با حکمرانان داشت و این گفتهها درباره وی نیز ازهمین جا سرچشمه میگیرد
پیوند حسن با حکمرانان آن اندازه بوده که گفته شده است :سیاست امویان بر دو پایه استوار بود: زبان حسن و شمشیر حجاج , و اگر این دو نبودندحکومت مروانیان مرده بود
اینک بنگریم حسن بصری با این اوصاف , در مساءله وضو چه موضعی داشته است و آیا به مسح پا میخواند
یا به شستن آن , روایتهایی که نقل شده هر دو احتمال راپذیراست
الاحتجاج طبرسی به نقل از ابن عباس آمده است که چون علی (ع ) پیکار بابصریان را به پایان برد منبری از پالان اسبان و شتران ساخت
بر فراز آن رفت و خطبه آغاز کرد
او در خطبه خویش خداوند را سپاس و ستایش گفت و آنگاه فرمود:
ای بصریان , ای دروغ پردازان , ای به دردهای جانکاه گرفتاران , ای پیروان چهارپا وای سپاهیان زن ! او بر شورید و شما به یاری اش شتافتید, ناقه اش پی شد و شما گریختید,آبی که در سرزمین شماست شور و تلخ است و دینتان نیز نفاق و دو رویی و اخلاقتان لجاجت و چانه زنی است
پس از خطبه از منبر فرود آمد و به قدم زدن پرداخت
مانیز همراه او پیش رفتیم تا به حسن بصری که در حال وضو گرفتن بود برخوردیم
امام فرمود: ای حسن , وضو مراکامل ساز
گفت :
ای امیرمؤمنان , دیروز تو خود کسانی را کشتی که گواهی میدادند خدایی جز اللّه نیست و یگانه و بی همتاست , و محمد(ص ) بنده و فرستاده اوست , نمازهای پنجگانه میخواندند و وضو را کامل میساختند! امیرمؤمنان فرمود: آنچه تو خود دیدی رخ داد, اما چرا به یاری دشمن در برابر مابرنخاستی ؟ گفت : ای امیرمؤمنان , به خداوند سوگند راستش را با تو میگویم
من در نخستین روز برخاستم , غسل کردم و حنوط زدم و بیرون آمدم , در حالی که تردید نداشتم که همراهی نکردن ام المؤمنین عایشه کفر است
اما چون به جایی از خرابه رسیدم منادیی مرا بانگ زد که ای حسن , به کجامی روی ؟ برگرد, که کشنده و کشته , هر دو در دوزخند
من ترسان برگشتم و در خانه نشستم
چون روز دوم شد باز هم بی هیچ تردیدی در این که همراهی نکردن با ام امؤمنین عایشه کفر است برخاستم و حنوط کردم و به آهنگ جنگ بیرون آمدم
تا به جایی ازخرابه رسیدم و آنجا منادیی مرا از پشت سر خواند: ای حسن , برگرد که کشنده و کشته هر دو در دوزخند
علی (ع ) پرسید: آیا می دانی آن منادی کیست ؟ گفت : نه
فرمود: برادرت شیعیان
راست هم گفته است که هر کدام از آنان که کسی را کشته یاکشته شده دوزخی است
حسن بصری گفت : ای امیرمؤمنان , اکنون دریافتم که آن مردمان تباهند[۴۹۸]
در امالی مفید به نقل از حسن بصری آمده است که گفت : چون امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع ) به بصره آمد در حالی که وضو میگرفتم با من برخورد کرد و گفت : ای جوان ,وضویت نیکو ساز که خداوند با تو نیکی کند
سپس از من گذشت و من نیز در پی اوروانه شدم
او برگشت و به من توجهی کرد و در من نگریست , آنگاه گفت : ای جوان , آیاتو را با ما کاری است ؟ گفتم : مرا سخنی بیاموز که سودمندم افتد
گفت : ای جوان , هر که راست گوید رهایی یابد, هر که نگران دین خویش باشد ازپستی و نابودی ایمن ماند, هرکه به دنیا بی رغبت شود دیده او به پاداش آن جهانی که بیند روشن گردد [۴۹۹]
بنابر خبر احتجاج و نیز با توجه به حضور حسن بصری در یوم الدار و همراهی اش با امویان این احتمال وجود دارد که وی از مبلغان شیوه وضوی باشستن سر و پا و از کسانی باشد که این نظر را از عبارت اسباغ وضو بهره جستهاند
بنابر همین احتمال امیرمؤمنان با این سخن که ای حسن , وضو را کامل ساز قصد نقد برنظریه حسن بصری داشته است
اما چنین احتمالی بسیار دور مینماید, چه این احتمال با خوی امام سازگار نیست واگر در متون روایتها تاءمل شود نتیجهای عکس این احتمال گرفته خواهد شد, حسن بصری از کسانی بود که در وضو آب کمی مصرف میکرد و امام با جمله حسن , وضو راکامل ساز از وی خواسته است حق وضو را چنان که باید ادا کند
در مصنف ابن ابی شیبه و عبدالرزاق آمده است که وی به مسح بر پاها نظرمی داد
ابن علیه , از یونس , از حسن برای ما حدیث آوردهاند که او میگفت : تنها باید برروی پاها مسح کشید
او همچنین میگفت : بر روی پا و کف پا مسح کشیده میشود[۵۰۰]
در مصنف عبدالرزاق از معمر, از قتاده , از عکرمه و حسن نقل شده است که این دو فرد اخیر در تبیین آیه (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الی الصلاه فاغسلوا وجوهکم وایدیکم الی المرافق و امسحوا برووسکم و ارجلکم الی الکعبین )[۵۰۱]میگفتند: بایدپا را مسح کشید[۵۰۲]
جصاص میگوید: حسن (ارجلکم ) را کسره خوانده و از همین روی آیه را به مسح معنا کرده است[۵۰۳]
یادآور میشویم این که پیشتر گفتیم حسن بصری با حکومت پیوندی استوارداشت , یا در دوران عمر بن عبدالعزیز عهده دار قضاوت شد, این بدان معنا نیست که همه آرا و دیدگاههای او مطابق خواسته حکومت یا گرفته شده از دستگاه حاکم بوده است , چه , او همانند سفیان ثوری و ابوحنیفه از کسانی است که نقش فقهی و شخصیت علمی مستقلی داشتند و همکاری یا همراهی آنان نیز با حکومت گاه از ترس برخورد باآن و گاه از سر امید به نزدیک شدن دیدگاهها صورت میگرفت , روایت زیر این حقیقت را روشن تر میکند: محمد بن موسی حرش میگوید: ثمامه بن عبیده ما را حدیث آورده گفت :عطیه بن محارب از یونس بن عبیداللّه ما را حدیث آورد که گفت : از حسن پرسیدم وگفتم : ای ابوسعید, چرا تو با آن که رسول خدا(ص ) را ندیدهای پیوسته میگویی : رسول خدا(ص ) چنین و چنان گفت ؟ گفت : ای پسر برادر, درباره چیزی از من پرسیدی که هیچ کس پیش از تو درباره آن از من نپرسیده است , و تو هم اگر نزد من این جایگاه که داری نداشتی به تو نیز پاسخ نمیدادم
ما در زمانهای هستیم او در دوران حجاج این سخن را گفت که هرگاه بشنوی که میگویم رسول خدا(ص ) چنین و چنان گفته مقصودم از رسول خدا(ص ) علی بن ابی طالب (ع ) است , اما نمیتوانم از او نام برم[۵۰۴]
این نیز زبانزد است که او چون میخواست حدیثی از علی (ع ) نقل کند میگفت :ابوزینب گفته است به هر روی , اکنون با عنایت به آنچه درباره حسن بصری گذشت بنگریم که در وضوچه موضعی داشته است
دیگر بار یادآور میشویم که او در بسیاری از موارد از حکومت بیم داشت و جز به کنایه از علی (ع ) یاد نمیکرد
بر این پایه هیچ دور نیست که برخی از آرای او در شرایطسیاسی ویژهای صادر شده و وی در حقیقت بدانها اعتقاد نداشته باشد و از سویی این رانیز خوش ندارد که این دیدگاه را به وی نسبت دهند
این که او از پسرش می خواهدنوشتههایش را بسوزاند, خود دلیلی بر این امر است
ذهبی در سیر اعلام النبلاء از موسی بن اسماعیل روایت میکند که گفت : سهل بن حصین باهلی ما را حدیث آورده گفت : برای عبداللّه بن حسن بصری نوشتم که کتابهای پدرت را برایم بفرست
او در پاسخم نوشت که چون پدرم در بستر بیماری افتاد مراگفت : نوشتههایم را گرد آور
من آنها را برایش گرد آوردم , اما نمیدانستم او میخواهد باآنها چه کند
در این هنگام وی به خدمتگزارش گفت : تنور را برافروز
سپس فرمان داد این نوشتهها را بسوزانند
پس همه نوشتهها جز یک صحیفه سوخت
راوی میگوید: پسر حسن بصری همان یک صحیفه را برایم فرستاد و خبر داد که پدرش میگفته است : آنچه را در این صحیفه است روایت کن
راوی ادامه میدهد: من پس از چندی با وی برخورد کردم و او همان چیزی را که به فرستادهام گفته بود مستقیما بامن در میان نهاد[۵۰۵] از عروه بن زبیر نیز نقل شده است که وی نوشتههای خود را همین گونه سوزاند[۵۰۶]
از آنچه گذشت این نکته بروشنی به دست میآید که حسن بصری از بزرگان تابعینی بود که به مسح نظر میداد
از گفتههای او این را نیز میتوان برداشت کرد که وی به دو بار شستن اعضا معتقد بوده است
جصاص میگوید: آنچه از حسن بصری به یادمانده این است که همه پا را مسح کنند
البته درباره دیگر کسانی از سلف که به مسح گراییدهاند به یاد ندارم که مسح همه پا را لازم دانستهاند یا مسح بخشی از آن را [۵۰۷]
ابراهیم نخعی و وضو
در طبقات ابن سعد, در شرح حال ابراهیم چنین آمده است : ۱ میگوید: احمد بن عبداللّه بن یونس ما را خبر داده گفته است : فضیل بن عیاض به نقل از ابراهیم ما را حدیث آورده است که گفت : هر که از مسح روی برتابد از سنت روی برتافته است , و من این را از کسی جز شیطان نمیدانم فضیل میگوید: مقصود وی از این همان وانهادن مسح است
۲ میگوید: احمد بن عبداللّه بن یونس ما را خبر داده گفته است : جعفر احمر, ازمغیره , از ابراهیم نقل حدیث کرده که گفته است : هر کس از مسح روی برتابد از سنت پیامبر(ص ) روی برتافته است[۵۰۸]
ابراهیم نخعی بدان زبانزد است که دوستدار اهل بیت بود[۵۰۹]
البته این بدان معنا نیست که همه گفتههایی که به وی نسبت داده شده , فراگرفته از علی (ع ) است , بلکه شاید در میان این گفتهها چیزهایی باشد که او هرگز نگفته و بر او بستهاند, یا شاید درمیان این گفتهها مواردی باشد که وی به خطا استنباط کرده است
اما به هر روی , آنچه شایسته یادآوری است نقش وی در مخالفت با حجاج ثقفی است که منادی وضوی شستن اعضای مسح بود
این مخالفت تا آن اندازه است که وی به شورش اشعث بر ضدحجاج پیوست و به جواز قتل حجاج فتوا داد[۵۱۰]
این که مالک در موطا خود, به روایت یحیی بن یحیی لیثی , حتی یک حدیث هم ازابراهیم نخعی نیاورده و این که به رغم جایگاه بلندش و به رغم آن که او را دلال حدیث خواندهاند[۵۱۱]در کتاب اسعاف المبطاء برجال الموطاء سیوطی هیچ نامی از ابراهیم به عنوان یکی از رجال موطاء نیست , این خود نشانهای از دست دسیسه پرداز سیاست درفقه و حدیث است
یکی دیگر از نکات شایسته گفتن درباره ابراهیم آن است که در موردابوهریره دیدگاهی ویژه داشت
ذهبی میگوید: بر او [ابراهیم ] خرده گرفتهاند که میگفت : ابوهریره فقیه نبود[۵۱۲]
همچنین میگفت : اصحاب ما حدیث ابوهریره را وامی نهادهاند
نیزمی گفت : آنان از میان همه احادیث ابوهریره تنها احادیثی را میپذیرفتند که وصف بهشت یا دوزخ , یا ترغیب به یک کار, و یا بازداشتن از بدیی باشد که در قرآن نیز آمده است [۵۱۳]
البته این تنها ابراهیم نیست که درباره ابوهریره چنین دیدگاهی دارد, بلکه گروهی دیگر از کوفیان نیز همین را گفتهاند[۵۱۴]
مسلم شده است که شیوه علقمه , ابن مسعود و ابراهیم یکی است[۵۱۵] , و بر این پایه , اگر دیدگاههای اینان را در کنار هم قرار دهیم و با هم مقایسه کنیم این نتیجه را به دست خواهیم آورد که ابراهیم نخعی به مسح نظر میداد
عبدالرزاق در مصنف خود از معمره از قتاده روایت کرده است که ابن مسعودگفت : در آیه (و ارجلکم الی الکعبین ) حکم از مسح به شستن برگشت[۵۱۶]
در نقل این نظر از ابن مسعود تاءملی است
یا باید گفت مقصود آن است که وی عامل در (ارجلکم ) را فعل (اغسلوا) دانسته و این کلمه را بر (وجوهکم و ایدیکم ) عطف گرفته است تا بتوان از این طریق بر مسح استدلال کرد
یا باید گفت ابن مسعود پس ازآن که به مسح نظر میداده از این نظر برگشته و به نظریه شستن گراییده است
اما اگر این احتمال درست باشد باید پرسید پس نظریه جواز مسح ابن مسعود کجاست تا بتوان برپایه آن گفت از چنین نظری برگشته است
آنچه هست تنها گفتههایی پراکنده است که از جمع بندی و مقایسه آنها با یکدیگرمی توان به نتیجهای رسید
درباره ابراهیم نخعی روایت شده است که اسراف در وضو را خوش نداشت و آب به لای موی ریش بردن و مالیدن ریش را لازم نمیدانست و میگفت : سختگیری دروضو از وسوسههای شیطان است
اگر این افتخار بود اصحاب محمد(ص ) آن را از آن خویش کرده بودند[۵۱۷]
همچنین از او روایت شده است که میگفت : [اصحاب رسول خدا(ص )] همانندشما آب بر صورت نمیزدند و بیش از شما مراقب مصرف آب در وضو, و بر این نظربودند که یک چهارم مد برای وضو کافی است
آنان با این حال از شما راستگوتر, پاکدامن تر, جان بر کف نهاده تر و به هنگام کارزاراستوارتر بودند[۵۱۸]
در این سخن ابراهیم کنایهای است به آنها که بر وضو میافزودند و افتخار و بزرگی را در این میجستند که اعضای مسح را بشویند
او با این سخن میخواست بدین رهنمون شود که کرده او تابع کرده صحابه است ووی از طرفداران مکتب تعبد محض است نه مکتب راءی و اجتهاد
او اگر میدید که صحابه حتی بر یک انگشت مسح کردهاند بر همین مقدار مسح میکرد و از آن فراترنمی رفت
ابوحمزه از ابراهیم نقل میکند که گفت : اگر اصحاب محمد(ص ) تنها بر یک انگشت مسح میکردند من کسی نبودم که درپی به چنگ آوردن فضل بیشتر آن انگشت را بشویم
در آزردن یک گروه همان بس که ازفقهشان بپرسیم و با کارشان مخالفت کنیم[۵۱۹]
شعبی
سیوطی میگوید: عبدالرزاق بن جارویه , ابن ابی شیبه , عبدبن حمید و ابن جریر,هر یک در کتب خود, از شعبی روایت کردهاند که گفت : آنچه جبرئیل آورد مسح بر پاهابود
آیا نمیبینید که در تیمم بر هر عضوی که برای وضو شسته میشود مسح میکنند وهر عضوی که در وضو مسح میشود وامی گذارند[۵۲۰]؟ طبری به سند خود از ابی خالد نقل کرده است که گفت : شعبی عبارت (وارجلکم )را به کسره میخواند[۵۲۱]
طبری پیش از این روایت میگوید: گروهی از قاریان حجاز و عراق (وارجلکم ) رادر آیه به کسره خوانده و آن را چنین معنا کردهاند که خداوند بندگان خود را فرموده است در وضو پاها را مسح بکشند, نه این که آنها را بشویند
طبری آنگاه , نام این قاریان رامی آورد و از جمله از عامر شعبی یاد میکند[۵۲۲]
عبدالرزاق به سند خود از شعبی نقل کرده است که گفت : آنچه جبرئیل فرود آوردمسح بر پاها بود[۵۲۳], نیشابوری میگوید: عالمان درباره مسح یا شستن پاها اختلاف کردهاند: قفال در تفسیر خود از ابن عباس , انس بن مالک , عکرمه و شعبی نقل کرده است که درباره پاها آنچه واجب است مسح میباشد
همین نیز مذهب امامیه است نیشابوری سپس میافزاید: دلیل کسانی که مسح را واجب دانستهاند قرائت (ارجلکم ) به کسره لام است که به واسطه عطف این کلمه بر (رووسکم ) حاصل شده است
نمیتوان هم گفت در اینجا به سان عبارت جحر ضب خرب کسره از مجاورت نشاءت گرفته , چرا که چنین چیزی نه در کلام سخنوران روی میدهد و نه در سنت آمده است
افزون بر این که گفتهاند: هیچ التباس و یا عطف بر خلاف آیه روا نیست[۵۲۴]
به هر روی , از این نمونهها پیداست که شعبی به رغم همه فشارهای سیاسی و اجتماعی موجود در آن روزگار به مسح نظر میداده است
ابونعیم به سند خود از شعبی روایت کرده است که گفت : مرا دست بسته نزدحجاج بردند, چون به آستانه در قصر رسیدم یزید بن ابومسلم مرا دید و گفت : سبحان اللّهای شعبی ! این چه علم است که تو در دفتر خویش داری ! امروز روز وساطت نیست ,نزد امیر به شرک و نفاق اعتراف کن که سزامند است نجات یابی سپس محمد بن حجاج مرا دید و همانند سخنان یزید بر زبان آورد
چون به نزد امیر درآمدم گفت : ای شعبی , تو هم در میان کسانی هستی که بر ضد ماشوریدهاند و سپاه گرد آوردهاند؟ گفتم : خداوند امیر را کامروا بدارد! غم در خانه ما جای گرفته است ...
سپس حجاج درباره سهم ارث خواهر, و مادر جد از شعبی پرسید و او نیز پاسخ داد که در این باره پنج تن از اصحاب پیامبر(ص ) با یکدیگر اختلاف دارند
عثمان , زید,ابن مسعود, علی (ع ) و ابن عباس
آنگاه شرح نظر ابن عباس را آغازید
حجاج به او گفت : امیرمؤمنان یعنی عثمان در این باره چه گفته است ؟ شعبی دیدگاه عثمان را بازگو کرد
حجاج آنگاه به گماشته خویش گفت : به قاضی بگو مساءله را بر همان ترتیب جاری کند که امیرمؤمنان عثمان جاری کرده است[۵۲۵] این سیاست حکومت است که اشکارا میگوید: آنچه قاضی باید مبنای داوریها وفتواهای خود قرار دهد تنها دیدگاه عثمان است و نه جز آن این که حجاج میگوید: ای شعبی , تو هم از کسانی هستی که بر ما شوریده اندبدان اشاره دارد که او از فرمانبری حکمرانان سر برتافته و برای مردم فتوا داده است ونظر دیگران را نیز در کنار نظر عثمان نقل میکند
شعبی از کسانی است که مبنا قرار دادن راءی را خوش نداشت و بر پیروی از دلیل نقلی و روایت تاءکید میکرد, هر چند گاه در شرایطی خاص به راءی نیز توسل میجست[۵۲۶]
در آن سوی , حکمرانان نقل حدیث پیامبر(ص ) را خوش نداشتند و نقل اجتهادهای دو خلیفه نخستین را برمی گزیدند, از آن روی که عثمان سنت را به همان چیزهایی محدود کرده بود که در دوران دو خلیفه نخستین بدانها عمل شده است , و هم از آن روی که میخواستند به صحابه جایگاهی برتر دهند و همه را عادلانی قلمداد کنند که پذیرش گفتارشان لازم است
به همین سبب است که نقل حدیث مخالف با اجتهادهای صحابه حکمرانان را خشمگین میکرد
این که یزید بن مسلم در آستانه قصر به شعبی میگوید: سبحان اللّهای شعبی , این چه علم است که در دفتر خویش داری ! و این که شعبی در جایی دیگر میگوید: بدان سبب تباه شدید که سنت را وانهادید و مقیاسهای عقلی را به کار بستید خود اشارهای به حقایق پیشگفته است , چه اگر شعبی در میان اخبار و آثار موجود روایت توصیف وضوی پیامبر(ص ) از زبان عثمان را داشت به جای آن که بگوید: آنچه جبرئیل نازل کرده مسح است همان روایت را میآورد و حقی را که عبدالملک مروان بر گردن او داشته است ادامی کرد, چه در تاریخ آمده است که او نزد عبدالملک از برخورداران بود
بنابراین اصرار شعبی بر مسح دلیلی بر اصالت آن و گواهی بر این حقیقت است که همین شیوه وضوی پیامبر خدا(ص ) و بزرگان صحابه است , نه آن که چونان که برخی مدعی اند وضوی برساخته علی (ع ) و رافضیان باشد
اینک با همه اینها, چگونه میتوان پذیرفت که شعبی با آن که خود در مسلک دولتیان درآمده است وضوی علی (ع ) را انجام دهد, در حالی که او خود آن اندازه به علی (ع ) بی مهر است که میگوید: به خداوند سوگند یاد میکنم که علی (ع ) در حالی به خاک سپرده شد که قرآن یاد نداشت[۵۲۷]
فراتر از آن این که هر کس را که منادی دوستی با علی (ع ) بود و به مناقب او اشارهای میکرد دروغگو خوانده بود, آن سان که باحارث همدانی و برخی دیگر چنین کرد
عکرمه
طبری در تفسیرش به سند خود از یونس نقل میکند که گفت : مردی که تا واسط عکرمه را همراهی کرده بود برایم حدیث آورده , گفت : تا زمانی که وی در آنجا بود من ندیدم که پاهای خویش را بشوید فقط بر آنها مسح میکشید[۵۲۸]
همچنین به سندخود از عبداللّه عنکی که از عکرمه نقل میکند که گفت : پاها را نباید مسح کرد
درباره پاآنچه نازل شده مسح است[۵۲۹]
قرطبی پس از کلامی طولانی در این باره میگوید: عکرمه بر پاهای خویش مسح میکشید
همو گفته است : پاها را نباید مسح کرد
آنچه در این باره نازل شده مسح است[۵۳۰]
رازی در تفسیر خود بدین مضمون میگوید: عکرمه بر این نظر شده که درمورد پا آنچه واجب است مسح است نه شستن[۵۳۱]
در تفسیر نیشابوری آمده است : عالمان درباره مسح پا اختلاف کردهاند
آنچه ازعکرمه در این باره نقل شده این است که مسح واجب است [۵۳۲]
عبدالرزاق , از معمر, از قتاده , از عکرمه و حسن نقل کرده است که در تفسیر آیه (یاایها الذین آمنوا اذا قمتم الی الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق وامسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین )[۵۳۳] گفتهاند: باید پاها را مسح کرد[۵۳۴]
از همو, از ابن عباس نقل شده است که گفت : خداوند دو شستن و دو مسح راواجب کرد مگر نمیبینید آنجا که خداوند حکم تیمم را ذکر کرد, مسح را جایگزین شستن کرد و آن دو عضو را که در وضو مسح میشد واگذاشت
یکی از مطروراق پرسید:چه کسی به مسح بر پاها عقیده داشت ؟ گفت : فقیهانی بسیار [۵۳۵]
جصاص در احکام القرآن میگوید: ابن عباس , حسن , عکرمه , حمزه و ابن کثیرکلمه (وارجلکم ) را به کسره لام میخواندند و آیه را به مسح تفسیر میکردند[۵۳۶]
خطیب در کتاب الفقیه و المتفقه نقل میکند که عکرمه منکر مسح بر پاافزار شد
من به او گفتم : به من رسیده است که ابن عباس مسح میکرد
در پاسخ گفت : ابن عباس اگر هم با قرآن مخالفت کند از او بازخواست نشود[۵۳۷]
از این روایت میفهمیم که مسح دارای اصالت است و میان عقیده به مسح پا وافکار مسح بر پاافزار نوعی پیوند وجود دارد! در پرتو آنچه گذشت روشن میشود که موضع عکرمه در مساءله وضو دلیلی روشن است بر این که وضوی علی (ع ) همان وضوی رسول خداست , چه اگر وضوی مسح , تنهاوضوی علی (ع ) بود رجالی چون شعبی و عکرمه هرگز از او پیروی نمیکردند, زیرادرباره عکرمه گویند, که وی نخستین کسی است که دیدگاههای خوارج را در مغرب گسترش داد, هموست که بر خلاف همه مفسران[۵۳۸]میگوید: آیه (انما ولیکم اللّه ورسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یؤتون الزکاه و هم راکعون )[۵۳۹]درباره ابوبکر نازل شده , هموست که میگوید: آیه تطهیر درباره زنان پیامبر(ص ) نازل شده ,هموست که در کوچه و بازار فریاد میزد که نه چنان است که شما میپندارید؟ این آیه درباره زنان پیامبر(ص ) نازل شده , و سرانجام هموست که از سر کینه ورزی با علی (ع ) واهل بیت او دیگران را به مباهله بر سر آیه تطهیر فرامی خواند[۵۴۰]
در این موضع اخیر, جز مقاتل بن سلیمان و چند تنی دیگر کسی عکرمه راهمراهی نمیکرد, و او افزون بر این سخن سخنان دیگری هم دارد که نشانگر کینه ودشمنی اش با علی (ع ) است
ابن ابی الحدید از ابوجعفر اسکافی نقل کرده که عروه بن زبیر از کسانی بود که معاویه آنان را برای روایت کردن احادیثی ناخوشایند در نکوهش علی (ع ) و بیزاری جویی از او به خدمت گرفت
این گفته زهری نیز پیش از این گذشت که عروه و زبیر را در مورد رابطه شان باعلی (ع ) متهم میکند
به هر روی , بر پایه آنچه گذشت آمدن نام کسانی چون انس بن مالک , شعبی ,عکرمه , عروه بن زبیر و دیگران در فهرست گرویدگان به نظریه وضوی با مسح دلیلی براصالت و ریشه دار بودن این خط و نشانی از آن است که همین , شیوه وضوی پیامبر(ص )است
محمد بن علی , امام باقر ع
کلینی به سند خود از زراره روایت کرده است که گفت : امام باقر فرمود: آیانمی خواهید وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت کنم ؟ گفتیم : چرا
پس تشت آبی خواست و آن را پیش روی نهاد
سپس آستینهای خویش را بالا زد
آنگاه دست راست را در آب فرو برد و گفت : بدین سان دست را در آب فرو میبرید,مشروط بر این که پاک باشد
سپس مشت خود را پر آب کرد و دست را به بالای پیشانی رساند
در همین هنگام با گفتن بسم اللّه آب را بر صورت ریخت و آب از کنار ریش فروریخت
سپس دست خود را بر صورت و پیشانی کشید
آنگاه دست چپ را در آب فرو بردو پر آب کرد
آنگاه دست را بر آرنج دست راست نهاد و کف دست چپ را بر روی دست راست کشید و پایین آورد به گونهای که آب تا سر انگشتان پایین آمد
پس از آن دست راست را پر آب کرد و بر آرنج دست چپ نهاد و کف دست را بر روی دست چپ کشید تا آب تا سر انگشتها پایین آمد
پس از آن پیش سر و نیز روی پاها را به تری دست چپ و باقیمانده تری دست راست مسح کرد[۵۴۱]
در همین کتاب از عمر بن اذینه , از زراره و بکیر روایت شده است که درباره وضوی پیامبر(ص ) از امام باقر پرسیدند: امام تشت یا قدحی پر آب طلبید
پس دست راست خودرا در آن فرو برد, مشتی آب برداشت , بر صورت ریخت و صورت خود را بدان شست
سپس دست چپ خویش را در آب فرو برد, مشتی آب برداشت , بر دست راست خودریخت و آن دست را از آرنج تا کف و در حالی که دست را به سمت آرنج برنمی گرداندشست
سپس دست راست را در آب فرو برد, مشتی آب باآن دست بر دست چپ خویش از آرنج به پایین ریخت و همان کار میکرد که برای دست راست کرده بود
سپس باتری دست و بی آن که آبی تازه بردارد سر و پاهای خویش را مسح کرد
راوی میگوید: امام در حال مسح پاها انگشتان را به زیر بندهای پاافزار نمیبرد
راوی همچنین میافزاید: سپس فرمود: خداوند میفرماید: ای کسانی که ایمان آوردهاید چون آهنگ نماز کردید روی و دستانتان را بشویید
پس , شخص حق نداردچیزی از صورت خویش ناشسته بگذارد
همچنین خداوند به شستن دستها تا آرنج فرمان داد و بر این پایه , شخص حق ندارد چیزی از دست تا آرنج را ناشسته واگذارد,زیرا خداوند میفرماید: روی و دستانتان تا آرنج بشویید
سپس فرمود: و بر سر وپاهایتان تا برآمدگی روی آنها مسح بکشید
از این روی , چون بر جایی از سر یا بر جایی از پاها, از کعب تا نوک انگشتان , مسح بکشد او را بسنده کند
راوی گوید: گفتیم : کعب کجاست ؟ فرمود: اینجا یعنی مفصل پایین تر از استخوان ساق
گفتیم : این چیست ؟ فرمود: این استخوان ساق است و کعب پایین تر از آن است[۵۴۲]
شیخ طوسی همین روایت را با اندکی تفاوت در الفاظ در کتاب تهذیب و استبصارنقل کرده است[۵۴۳]
طوسی به سند خود از میسر از امام باقر روایت کرده است که فرمود: آیا وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت نکنم ؟ سپس مشتی آب برداشت و بر صورت خویش ریخت
پس از آن مشتی دیگر برداشت و بر دست خویش ریخت
آنگاه مشتی دیگر برداشت و بر دست دیگر خود ریخت
سپس سر و پاهای خویش رامسح کشید و پس از آن دست بر برآمدگی روی پا نهاد و گفت : این همان کعب است که که در قرآن آمده است
راوی میگوید: امام آنگاه دست خود را به سمت پایین پاشنه پا برد و فرمود: این ظنبوب است[۵۴۴]
کلینی به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر نقل میکند که فرمود: آیا وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت نکنم ؟ راوی میگوید: گفتم : چرا
امام دست خود در آب فرو برد و بی آن که دست را بشوید مشتی آب برداشت و برصورت ریخت و همه اطراف صورت را دست کشید
سپس مشتی دیگر با دست راست برداشت و در دست چپ خویش ریخت و آنگاه با آن دست راست خود را شست
سپس مشتی دیگر برداشت و با آن دست چپ خویش را شست و آنگاه با آبی که بردستها مانده بود سر و پاهایش را مسح کرد[۵۴۵]
همو به سند خود از زراره روایت میکند که گفت : ابوجعفر برای ما وضوی رسول خدا(ص ) را حکایت کرد
او مشتی آب برداشت و از بالای صورت بر صورت خویش ریخت و اطراف آن را دست کشید
سپس دست چپ خود در آب فرو برد و آب را برروی دست راست ریخت و دست چپ را بر روی دست راست کشید
آنگاه دست راست خویش در ظرف آب فرو برد و آب [برداشته ] بر روی دست چپ ریخت و آن راهمانند دست راست شست
پس , بی آن که دستها را دوباره در آب فرو برد با رطوبتی که مانده بود سر و پاهای خویش را مسح کشید[۵۴۶]
چکیده از روایتهایی که گذشت دو نکته بر میآید: ۱ اختلاف مسلمانان درباره چگونگی وضو تا دوران امام باقر ادامه داشته است ,چه , میبینیم زراره و بکیر درباره وضوی رسول خدا(ص ) از امام باقر میپرسند, یا امام باقروضوی رسول خدا(ص ) را برای آنان توصیف میکند, یا خود میفرماید: آیا وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت نکنم ؟ این گونه جملهها از اهمیت طرح وضوی پیامبر(ص ) در آن دوران حکایت میکند,دورانی که آموزههای آسمانی به نابودی و خاموشی گروییده بود و کسانی چون انس ودیگر صحابیان بر حال آیین میگریستند! در این دوران مردم بتدریج و در گذر سالهای طولانی و از سر ترس یا با علاقه رنگ سیره حکمرانان را به خود گرفتند و دیگر در میان بر جای ماندگان صحابه کسی را یارای آن نبود که در برابر اجتهاد حکمرانان بایستد
ازاین فراتر آن که حتی مردمان به تدوین سنت نبوی آن گونه که حکمرانان میپسندند روی آوردند
در چنین زمانهای امام باقر آهنگ آن داشت که وضوی رسول خدا(ص ) را برای برخی از یاران خویش وصف کند تا این وصف به عنوان سندی تاریخی و قانونی در این باره باقی بماند و مردم از حقیقت وضوی رسول خدا(ص ) و اهل بیت او آگاهی یابند و ازاین رهگذر پوشیدگی و پیچیدگی این مساءله از میان برود
۲ در پرتو آنچه گذشت دریافتیم که وضوی مسح و دو بار شستن , دارای اصالت است , چه , میبینیم کسانی از قبیل انس بن مالک , عروه , شعبی و عکرمه , به رغم همه مخالفت با امیرمؤمنان وضوی رسول خدا(ص ) را به همین گونه وصف کرده و بر این نظربودهاند که تنها همین شیوه است که از آسمان نازل شده است و نه جز آن همچنین از آنچه گذشت درمی یابیم که حکمرانان به رغم در پیش گرفتن سیاست خشونت برای عملی کردن و گستراندن فقهی که خود میپسندیدهاند نتوانستندرودرروی شیوه وضوی مسح بایستند
چنین است که تا اواخر دوره امویان , نزد شیعه نشانی از تقیه در مساءله وضو نمییابیم
هر کس در روایتهای نقل شده از امام باقر درکتابهای چهارگانه حدیثی شیعه بنگرد خواهد دید امام در حالی وضو را وصف می کندکه هیچ توجهی بدانچه گفته میشود یا ممکن است گفته شود ندارد
البته در این دوره حکمرانان اموی در برخورد با کسانی چون انس بن مالک , امام محمد باقر و ابن عباس در خصوص مساءله وضو آن برخورد سخت و خشونت آمیزی رادر پیش نمیگرفتند که با دیگران داشتند, چونان که پیشتر در حدیث ابومالک اشعری گذشت که از بیان اوصاف وضو یا نماز رسول اکرم (ص ) برای خاندان خویش بیمناک بود
به هر روی , در دوره اموی شیوه وضوی مسح آن اندازه در متن جامعه حضورداشت که مردم میتوانستند بر فقیهان حکومت اعتراض کنند که چرا برای رواج دادن وضوی غیر مسح مردم را از مسح باز میدارند
عبدالرزاق از ابن جریح روایت کرده است که گفت : به عطاء گفتم : چرا نباید آن گونه که خداوند مسح پا و سر را در کنار هم آورده , من نباید چونان که سر را مسح میکنم پاهایم را نیز مسح بکشم ؟ گفت : تنها بر این نظرم که باید سر را مسح کرد و پا را شست
من از ابوهریره شنیدم که میگوید: وای بر پسینیان از آتش دوزخ
عطاء میگوید:کسانی از مردم میگویند حکم آن است که مسح کنند, اما من پا رامی شویم[۵۴۷]
طحاوی از عبدالملک نقل کرده است که گفت : به عطاء گفتم : آیا از کسی ازاصحاب رسول خدا(ص ) به تو رسیده است که باید پا را شست ؟ گفت : نه[۵۴۸]
عطاء بر این میافزاید که قطعا برآمدگی روی پا را نیز باید شست
او در پاسخ ابن جریح که درباره آیه (وارجلکم الی الکعبین ) میپرسد و میگوید: آیا برآمدگی روی پا رانیز باید شست , پاسخ میدهد: آری تردیدی در این نیست[۵۴۹]
عبدالرزاق از محمد بن مسلم , از ابراهیم بن میسره , از عثمان بن سوید نقل کرده است که نزد عمر بن عبدالعزیز از مسح پا سخن به میان آوردند و او گفت : از سه تن ازاصحاب محمد(ص ) که کمترینشان عموزاده ات مغیره بن شعبه است به من رسیده است که پیامبر(ص ) پاهای خویش را شست[۵۵۰]
به هر روی روایتهای فراوانی از این نوع در دست است و همه از این حکایت میکند که در دوره اموی نشانههای آشکاری از وجود دو مکتب دو وضو و رودررویی این دو مکتب با یکدیگر وجود داشت و خلیفگان و وابستگانشان بر وضوی شستن پاتاءکید داشتند و همین شیوه را شیوه رسول خدا(ص ) مینمایاندند
اما دیگران بر فقیه حکومت , عطاء, اعتراض داشتند و نزد خلیفه اموی عمر بن عبدالعزیز مشروعیت وضوی مسح را به او یادآور میشدند
پس از گذشت دوره اموی سیاست مدارا با صحابه و تابعین چندان ادامه نیافت ودر دوره عباسی سیاست حکمرانان دیگرگون شد
از همین روی پدیدار تقیه را در برخی از روایتهای امام صادق و امام کاظم میبینیم و این خود نشان آن است که حکمرانان دراین دوره سیاستی تازه در پیش گرفته بودند
به هر روی , تا اینجا به مشروعیت وضوی مسح پی بردیم و دریافتیم که جمع بزرگی از صحابه و تابعین پا را مسح میکردند واین کار خویش را هم نه به علی (ع ) بلکه به پیامبر(ص ) نسبت میدادند
تا اینجا نام ده تن از آنان را یادآور شدیم و اینک نامهایی دیگربر آنها میافزاییم : ۱۱ ابومالک اشعری
12 عبادبن تمیم مازنی
۱۳ تمیم بن زید مازنی
۱۴ عبداللّه بن زید مازنی
۱۵ عروه بن زبیر
۱۶ حسن بصری
۱۷ ابراهیم نخعی
۱۸ علقمه بن قیس
۱۹ عبداللّه بن مسعود
۲۰ اوس بن ابی اوس ثقفی
۲۱ رفاعه بن رافع
۲۲ شعبی
۲۳ عکرمه
۲۴ امام محمد باقر
اینک پرسش پیشگفته خود را تکرار میکنیم که اگر مسح شیوه درستی است که به پیامبر (ص ) نسبت داده شده و بزرگان صحابه و تابعین نیز این شیوه را در پیش گرفته بودند, چرا باورداران این شیوه را به کفر و زندقه متهم کنند؟ این تهاجم به شیعه به چه معناست ؟ آیا آنان دست کم برای خود این عذر و دلیل را ندارند که از سنت پیامبر پیروی کردهاند؟ چرا آنان را به گمراهی و بدعت آوری متهم میکنند؟ آیا این تهمت زدن به پاس ایستادگی آنان بر خط سنت نبوی است ؟ یا از سر وابستگی به تعصبهای ناروا و فرمانبری از حکمرانان است ؟
وضوی زیدیه
شاید کسی بپرسد: با آن که میبینیم زیدیه مطابق آنچه از امام زید, از پدرش زین العابدین , از رسول خدا(ص ) روایت کردهاند و وضوی پیامبر(ص ) را مطابق وضویی که عثمان بن عفان وصف کرده است میدانند, چگونه میتواند این تحلیل و نتیجه گیری شما درست باشد؟ اگر تحلیل شما درست است و وضوی عثمان تنها یک قانونگذاری سیاسی بوده است , چرا و چگونه امام زید به همان شیوه وضو میگیرد؟
یگانگی روایتها نزد علویین
اشاره
در تاریخ آمده است که زادگان علی بن ابی طالب (ع ) خواه تیره حسنی و خواه تیره حسینی بر یک فقه بودهاند و در احکام هیچ اختلافی نداشته و فقه آنان فقه حکمرانان نبوده است
اینک نمونههایی از روایتهای نشانگر این حقیقت را مینگریم :
وقت عصر نزد طالبیین
در کتاب مقاتل الطالبیین آمده است که مردی نزد هارون الرشید آمد و گفت : ای امیرمؤمنان مرا با تو اندرزی است
هرثمه که آنجا بود گفت : بدانچه میگوید گوش بسپار
آن مرد گفت : ای امیرمؤمنان , سخنم درباره رازهای خلافت است
پس هارون از او خواست آنجا بماند
سپس با او خلوت کرد و به گفتههایش گوش سپرد
آن مرد گفت : در یکی از خانقاههای حلوان بودم که یحیی بن عبداللّه بن حسن بن علی وارد شد, در حالی که جامه پشمی درشت و ردای پشمی درشت قرمز رنگی بر تن داشت و تنی چند او را همراهی میکردند, هر جا میایستاد می ایستادند و هر جا روانه میشد روانه میشدند و پاسداری او میکردند و در حالی که یاران و پاسداران او بودندبینندگان را بدین گمان میانداختند که او را نمیشناسند, در عین حال هر یک از آنان منشوری سفید داشتند که چون کسی از همتایانشان متعرضشان میشد و آن را نشان میدادند در امان بودند
پرسید: آیا یحیی را میشناسی ؟ گفت : قدیم , و او همان است که دیروز وی را شناختم
گفت : پس او را برایم وصف کن
پاسخ داد: مردی است میان قامت , گندمگون و نمکین , داغسر, با چشمانی زیبا وشکمی بزرگ
گفت : درست میگویی , این همان است
از او چه شنیدهای ؟ پاسخ داد: چیزی از او نشنیدم , جز این که یک بار او را که پسری نیز همراهش بوددیدم
چون هنگام نمازش فرا رسید جامهای شسته برایش آورد و آن را در گردنش افکنده , جبه پشمینش را برگرفت تا آن را بشوید
چون زمان از زوال گذشت نمازی خواند که گمان میکنم نماز عصر بود
دو رکعت اول را طولانی و دو رکعت دیگر را کوتاه برگزار کرد
هارون گفت : آفرین بر تو! درست حفظ کردهای ! این همان نماز عصر است و این نیز هنگام آن نماز نزد آن طایفه است
خداوند تو را پاداش نکو دهد و تلاشت را پرثمربدارد
تو که هستی و از کجایی ؟ گفت : من مردی از رعیت این دولتم
تبارم از مرو است , و در شهر بغداد سکونت دارم[۵۵۱]... از این روایت بر میآید که اختلاف فقهی میان خلیفه و بنی حسن بویژه در آن شرایط سیاسی و اجتماعی , نشانهای بوده که بدان وسیله طالبیین را میشناختهاند
درآینده خواهید خواند که چگونه عباسیان از مذهب به عنوان وسیلهای برای کنار زدن فرزندان علی بن ابی طالب (ع ) از دیگر مسلمانان و قلمداد کردن آنان به عنوان از دین برگشتگان و از آیین برون شدگان بهره میجستند
این در حالی است که اینان هر چه میگفتند از پدران خود به ارث برده بودند و اغلب احادیث آنان به رسول خدا(ص )بازمی گشت
اصولا گستراندن اختلاف مذهبی در میان امت پدیداری است برخاسته از انگیزه هاو اهداف سیاسی که صرفا برای کنار زدن و جدا کردن شیعیان از دیگران خلق شده است
این که هارون بدان مرد میگوید: آفرین بر تو! خوب حفظ کردهای ! این همان نماز عصراست و این نیز هنگام نماز نزد آن طایفه است , بخوبی این حقیقت را نشان میدهد
بدین سان میگوییم : امکان ندارد فرزندان علی (ع ) در حکمی ضروری که هر روزچند بار یک مسلمان با آن سر و کار دارد با یکدیگر اختلاف کنند
اگر ما دیدگاه امام زیددر مساءله وقت نماز عصر را بررسیم خواهیم دید که با دیدگاه امام صادق , عبداللّه بن عباس و دیگر مردان اهل بیت هیچ تفاوتی ندارد
در مسند امام زید, باب اوقات الصلاه آمده است که زید بن علی , از پدرش , ازجدش , از علی بن ابی طالب (ع ) مرا حدیث آورد که رسول خدا(ص ) فرمود: بر مردم پیشوایانی خواهد آمد که نماز را بمیرانند, آن سان که تن انسان میمیرد
چون این زمان رادرک کردید نماز را در وقت خود به جای آورید
نمازتان با آن دیگر مردمان هم نافله باشد, چه , وانهادن نماز از وقت آن کفر است[۵۵۲]
در همین کتاب آمده است : از امام شهید ابوالحسن زید بن علی رضی اللّه عنه آشنیدم که چون درباره آیه (اءقم الصلاه لدلوک الشمس الی غسق اللیل ...) از او پرسیدندگفت : دلوک شمس زوال آفتاب است و غسق لیل ثلث آن تا هنگامی که سفیدی ازکرانه افق برود
(و قرآن الفجر ان قرآن الفجر کان مشهورا), که فرشتگان شب وفرشگان روز آن را گواهی میکنند
زید بن علی میگوید: برترین وقتها آغاز وقت است و اگر آن را به تاءخیر افکندی بی اشکال است[۵۵۳]
امام زید با این سخن بدان اشاره میکند که چونان که خداوند در کتاب خود فرموده و چونان که شیعه عمل میکند نماز دارای سه وقت است
وقت فضیلت عصر نیز, چونان که از روایتهای امام باقر و امام صادق برمی آید پس از پایان نماز ظهر است
این احتمال وجود دارد که سخن زید مبنی بر این که به تاءخیر افکندن نماز از وقت آن کفر است اشارهای به کار امویان و نقش آنان در تغییر دادن وقت نماز به معنای دعوت مؤمنان به انجام نماز در وقت آن دارد, چرا که درباره فضیلت انجام نماز در وقت آن حدیث فراوان رسیده است
همچنین این سخن زید به معنای درهم کوبیدن کار کسانی که در فقه اسلام نوساختههایی به میان آوردند و پاسخی به آن روایت نبوی است که فرمود: بر شما فرمانروایانی خواهند آمد که کارهایی آنان را از نماز بازبدارد تا اندازهای که نماز را به تاءخیر افکنند, پس نماز را در وقت آن بخوانید[۵۵۴]
در انساب الاشراف بلاذری آمده است که مردمان مصر گروهی را نزد عثمان فرستادند و از بازی ابن ابی سرح با وقت نماز به او شکایت کردند
در تاریخ مدینه ابن شبه آمده است که هفتصد تن از مصریان روانه مدینه شدند وبه مسجد درآمدند
در آنجا نسبت به آنچه ابن ابی سرح در مورد وقت نماز با آنان کرده بود به اصحاب پیامبر(ص ) شکایت کردند[۵۵۵]
در تاریخ آمده است که سلیمان بن عبدالملک نماز را به وقت آن برگرداند[۵۵۶]
نقل این خبر بدان اشاره دارد که توده مسلمانان درباره مساءله وقت نماز بر حکمرانان اعتراض داشتهاند و خلیفه چون مصلحت حکومت را در پاسخ دادن به اعتراض وبرآوردن خواسته مردمان میدید, این کار را انجام داده است
بخاری در صحیح خود باب تضییع الصلاه عن وقتها دو حدیث از انس آورده است
یکی از این دو حدیث از غیلدن از انس است که گفت : از آنچه در دوران پیامبر(ص )بود هیچ سراغ نمییابیم
گفته شد: نماز؟ گفت : مگر نه آن است که این را هم بدان گونه که خواستهاید تباه کردهاید؟ حدیث دیگر از عثمان بن ابی داوود است که گفت : از زهری شنیدم که میگوید: در دمشق بر انس وارد شدم و او را گریان دیدم
پرسیدم چرا میگریی ؟ گفت : از آنچه [در دوران پیشین ] دیده بودم هیچ نشان نمییابم , و این نماز هم تباه شده است[۵۵۷]
از امام صادق نیز روایت شده است که فرمود: برای هر نمازی دو وقت است وبرترین وقتها همان وقت نخست است و تاءخیر عمدی نماز از این وقت روا نیست
این وقت [وقت دوم ] برای کسی است که به کاری دیگر از نماز فروماند, یا فراموش کرده , یاغافل شده و یا خواب بوده است
اما هیچ کس حق ندارد این وقت دوم را وقت نماز خودقرار دهد, مگر به واسطه داشتن عذر یا بیماری[۵۵۸]
عبیداللّه بن زراره از امام صادق درباره وقت ظهر و عصر پرسید
امام فرمود: وقتی خورشید از میانه آسمان برگردد وقت ظهر و عصر, هر دو, آغاز شود, با این تفاوت که این یک نماز پیش از آن دیگری است
سپس تا هنگامی که خورشید غروب کند برای هردو وقت داری[۵۵۹]
برخی از صحابه همین موضع اهل بیت را تاءیید کردهاند
یکی از آنها ابن عباس است[۵۶۰]
دیگری عایشه است که در حدیثی گفت : رسول خدا(ص ) نماز ظهر و عصررا هنگامی میخواند که هنوز آفتاب از خانه وی بیرون نرفته بود
در حدیثی دیگر گفت :رسول خدا(ص ) نماز عصر را هنگامی خواند که هنوز آفتاب در درون خانه او بود و سایه در خانه اش پیدا نشده بود
هم در حدیثی دیگر است که گفت : رسول خدا(ص ) هنگامی نماز عصر را میخواند که هنوز آفتاب در خانه من بود و سایه پیدا نشده بود [۵۶۱]
بخاری در باب وقت العصر روایت میکند که راوی گفت : از ابوامامه شنیدم که میگوید: نماز ظهر را همراه با عمر بن عبدالعزیز به جای آوردیم
سپس بیرون شدیم ونزد انس بن مالک رفتیم
او را که دیدیم نماز عصر میخواند
گفتم : عمو! این کدام نمازبود که خواندی ؟ گفت : نماز عصر, و این نمازی است که همراه با رسول خدا(ص )میخواندیم[۵۶۲]
در کتاب مقاتل الطالبیین از حسن بن حسین آمده است که گفت : من و قاسم بن عبداللّه بن حسین بن علی بن حسین در حالی که نماز ظهر را خوانده بودیم آهنگ آن داشتیم که به غسل دادن ابوالفوارس عبداللّه بن ابراهیم بن حسین بپردازیم
قاسم به من گفت : آیا نماز عصر را هم بخوانیم ؟ میترسیم غسل او به درازا کشد
بدین سان همراه قاسم نماز [عصر] خواندیم ... چون غسل ابوالفوارس را به پایان بردیم من در خورشید نگریستم و دیدم که هنوز تازه اول وقت عصر است
از این روی عصر را اعاده کردم ... در خواب کسی به خوابم آمد و گفت : با آن که پشت سر قاسم نمازخوانده بودی نماز را اعاده کردی ؟ گفتم : من در غیر وقت نماز خوانده بودم
گفت : دل قاسم راه یافته تر از دل توست[۵۶۳]
از آنچه گذشت روشن شد که موضع طالبیان , خواه حسنی و خواه حسینی , وهمچنین موضع برخی از صحابه چون عبداللّه بن عباس علامه امت , انس بن مالک خدمتگزار پیامبر(ص ) و عایشه همسر پیامبر(ص ) با هم خواندن نماز ظهر و عصر بوده یادست کم این شیوه را تقریر میکرده و به رسمیت میشناختهاند
مسح بر پاافزار
۱ ابوالفرج اصفهانی اخبار برخی از کسانی را آورده که خود را در صفوف یاران یحیی بن عبداللّه بن حسن جای داده بودند
او میگوید: برخی از مردمان کوفه و از جمله ابن حسن بن صالح بن حی او را همراهی کردند
این شخص اخیر در برتری دادن ابوبکرو عمر و عثمان در شش ساله آغازین خلافتش همچنین در عقیده به کفر عثمان درسالهای بعدی خلافتش بر عقیده زیدیه بتریه بود, نبیذ میآشامید و بر پاافزار مسح میکرد
او در کار یحیی با وی مخالفت می ورزید و یاران وی را تباه میکرد
یحیی بن عبداللّه میگوید: روزی مؤذن اذان گفت و من به طهارت و وضو مشغول شدم
نماز اقامه شد و وی منتظر من نماند و نماز اصحابم را امامت کرد
من طهارت ووضو را به پایان بردم و چون دیدم وی مشغول نماز است خود در کناری بتنهایی به نمازایستادم و با او نماز نگزاردم , چرا که میدانستم بر پاافزار مسح میکند
او چون نماز را به پایان برد به یاران خویش گفت : چرا خود را در همراهی با کسی به کشتن دهیم که نمازگزاردن با ما را روا نمیدارد و از دیدگاه او حکم کسانی داریم که مذهب او رانمی پذیرند[۵۶۴]
۲ زید بن علی از پدرش از جدش حسین بن علی (ع ) روایت میکند که گفت : مازادگان فاطمه نه بر پاافزار مسح میکنیم , نه بر عمامه , نه بر کلاه , نه بر روبند و نه برجامه[۵۶۵]
۳ ابن مصتعله از امام باقر روایتی نقل کرده است که وی میگوید: من از امام پرسیدم درباره مسح بر پاافزار چه میگویی ؟ فرمود: عمر این کار را برای مسافر به مدت سه روز و برای مقیم به مدت یک شبانه روز روا میدانست , ولی پدر من آن را نه برای مسافر روا میدانست و نه برای مقیم چون از نزد او بیرون شدم بر آستانه در ایستادم
فرمود: برگرد
برگشتم
فرمود: آن مردمان [مخالفان ] بر پایه راءی خود فتوا میدادند و گاه به آنچه حق است میرسیدند و گاه راه خطا میپیمودند
اما پدر من به راءی عقیده نداشت
این موضع اهل بیت درباره مسح بر پاافزار را ابن عباس و عایشه نیز تاءیید کردهاند,چه , از این دو نقل است که گفتهاند: اگر پاهایم بریده شود برایم دوست داشتنی تر است از آن که بر موزه مسح کنم , یا اگر بر پوست الاغی مسح کنم برایم دوست داشتنی تراست از آن که بر پاافزار مسح کنم[۵۶۶]
درباره ابن عمر نیز رسیده است که عطاء میگوید: در مسح بر پاافزار با آنان مخالفت داشت , اما بعدها با آنان موافق شد[۵۶۷]
بدین سان روشن میشود که فقه بنی حسن , امام زید, امام باقر و حتی عبداللّه بن عباس درباره مسح بر پاافزار یکی بوده و در این زمینه هیچ اختلافی میانشان وجودنداشته است
اما فقیه نمایان دستگاه حکومت به علی و فرزندانش نسبت میدهند که به جواز مسح بر پاافزار عقیده داشتند
حی علی خیرالعمل
ابوالفرج اصفهانی روایت کرده است که اسحاق بن عیسی بن علی در دوران حکومت موسی الهادی والی مدینه شد
او مردی را از زادگان عمر بن خطاب , به نام عبدالعزیز بن عبداللّه به جانشینی گماشت
وی بر طالبیین سخت گرفت , با آنان بدی کردو در ستم بر آنان راه افراط در پیش گرفت
از آنان خواسته بود هر روز خود را به مقرحکومتی وی معرفی کنند و آنان نیز خود را در تالار حکومت معرفی میکردند
او درمورد هر یک از آنان یکی از خویشاوندانشان را کفیل کرده بود
حسن بن محمد بن عبداللّه بن حسن [در همین چهارچوب ] حسین بن علی و یحیی بن عبداللّه بن حسن راکفالت کرد... یک روز جمعه وی طالبیین را برشمرد و چون به نام حسن بن محمد رسید وی راحاضر نیافت
از همین روی به یحیی و حسین بن علی گفت : یا او را میآورید یا شما را به زندان میافکنم
او سه روز است که خود را معرفی نکرده و غایب شده است
میخواهم برای من حسن بن محمد را حاضر کنید
حسین به وی گفت : ما بر او دسترسی نداریم
او در پی کاری رفته است , آن سان که دیگر مردمان میروند
تو در پی خاندان عمر بن خطاب بفرست و همان گونه که ما را گردآوردهای آنان را نیز گرد آور و یک یک آنان را برشمر
اگر در میان آنان کسانی نیافتی که بیش از حسن غیبت دارند با ما به انصاف حکم کردهای
عبدالعزیز به طلاق و عتاق سوگند یاد کرد که حسین را هزار تازیانه زند و بر سویقه بتازدو آنجا را خراب کند
یحیی که چنین شنید خشمگین برخاست و به عبدالعزیز پیمان سپرد که او را بازآورد
پس در پی حسن بن محمد فرستاد که آنجا حاضر شود
در پی آن , یحیی , سلیمان وادریس فرزندان عبداللّه بن حسن و نیز عبداللّه بن حسن افطس , ابراهیم بن اسماعیل طباطبا, عمر بن حسن بن علی بن حسن بن حسین بن حسن , عبداللّه بن اسحاق بن ابراهیم بن حسن بن حسن بن علی و عبداللّه بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب حاضر شدند و در پی جوانان و غلامان و وابستگان خویش هم فرستادند و آنها نیز گرد آمدند: بیست و شش تن از فرزندان علی , ده تن از حاجیان وشماری از وابستگان
چون مؤذن برای نماز صبح اذان گفت به مسجد آمدند و فریاد زدند که احد, احد
سپس عبداللّه بن حسن افطس بر بالای منارهای رفت که در قسمت بالا سر پیامبر(ص ) وجایی که جنازهها را برای زیارت میآوردند قرار داشت رو به مؤذن کرد و گفت : حی علی خیر العمل را بگو او چون شمشیر را در دست عبداللّه دید این جمله را در اذان اداکرد
عبدالعزیز این را شنید, احساس خطر کرد, ترسید و گریخت
پس حسین نماز صبح را امامت کرد
سپس گواهانی را که عبدالعزیز در حضور آنان از وی برای حاضر کردن حسن پیمان گرفته بود فرا خواند و به آنان گفت : این حسن است که او را آورده است
آن غمری را بیاورید[تا حسن را تحویل گیرد] و گرنه من پیمان خویش گزارده و از آنچه برگردن داشتهام برنگشتهام
طالبیین همه آن شب به مسجد آمده بودند و تنها حسن بن جعفر بن حسن و موسی بن جعفر بن محمد حضور نداشت که نخست از عبداللّه بن حسن عذر خواسته و وی نیزاو را ناچار نکرده بود و دیگری نیز عبداللّه به وی گفته بود تو در گشایشی[۵۶۸]
در مسند امام زید از پدرش علی بن حسین (ع ) آمده است که در اذان میگفت :حی علی خیر العمل , حی علی خیر العمل[۵۶۹]
از حسین بن علی , شهید فخ نیزروایت شده که این جملهها را در اذان میگفت[۵۷۰]
قوشچی در شرح تجرید در مبحث امامت میگوید: عمر بر منبر میگفت : ای مردم , سه چیز است که در روزگار عمر وجود داشته و من از آنها نهی و آنها را حرام اعلام میکنم و بر آنها کیفر میدهم : متعه زنان , متعه حج , و حی علی خیر العمل قوشچی سپس برای خلیفه چنین عذر میآورد که این کار موجب خرده گیری بر خلیفه نیست , چراکه مخالفت مجتهدی با مجتهد دیگر در مسائل اجتهادی بدعت شمرده نمیشود
اما این عذر آوری قوشچی برای خلیفه بی معناست , چرا که اگر خلیفه عذری داشت چرا دیگران را در صورت مخالفت به کیفر تهدید میکرد
و اگر گفتن این جمله جایز نبود چرا, آن سان که ابن حزم در المحلی[۵۷۱]حکایت میکند کسانی چون ابن عمر و ابوامامه این جمله را در اذان خویش میگفتند؟ اینها نمونههایی است که نشان میدهد طالبیین از هر فرصتی برای دعوت به سنت و بازگرداندن مردم بدان بهره میجستند
در حدیثی آمده است که ابن نباح در اذان خوددوبار حی علی خیر العمل میگفت و علی (ع ) چون او را در این حال دید فرمود: آفرین بر کسانی که درست میگویند[۵۷۲]
نماز بر مرده
توضیح
فرزندان علی (ع ) درباره شماره تکبیرهای نماز میت با دیگران تفاوت نظر دارند
آنان تاءکید میکنند که نماز پنج تکبیره است
اما عمر مردم را, از آن روی که اختلاف کرده بودند! بر نماز چهار تکبیره بداشت
۱ در مقاتل الطالبیین آمده است :
یحیی بن علی و کسانی دیگر مرا حدیث آورده گفتهاند: عمر بن شبه ما را حدیث آورده گفته است : ابراهیم بن محمد بن عبداللّه بن ابی کرام جعفری مرا حدیث آورده گفته است : ابراهیم بن عبداللّه در بصره بر جنازهای نماز خواند و چهار تکبیر گفت
عیسی بن زید از او پرسید: با آن که شیوه تکبیر خاندان خویش را می دانی یک تکبیر کاستی ؟ گفت :مردم بر این شیوه بیشتر گرد آمدهاند و ما نیز به اجتماع آنان نیازمندیم , و به خواست خدادر تکبیری که ترک کردم ضرری هم نیست
عیسی که این سخن را شنید از او جدا شد وکناره جست
این خبر به ابوجعفر منصور رسید
وی در پی عیسی فرستاد و از او خواست زیدیه را از پیرامون ابراهیم بپراکند
او چنین نکرد و آنچه میخواست انجام نیافت
زمان بگذشت تا هنگامی که ابراهیم کشته شد و در این هنگام عیسی بن زید نیز پنهان شد
به منصور گفتند: آیا او را نمیطلبی ؟ گفت : نه , به خداوند سوگند
پس از محمد و ابراهیم هیچ کس را از این خاندان نمیطلبم
آیا از این پس خود باید برای آنان نام و آوازه بسازم ؟ ابوالفرج اصفهانی میافزاید: گمان میکنم این سخن توهمی از سوی راوی یعنی ابراهیم بن محمد جعفری است , زیرا عیسی هیچ گاه از ابراهیم جدا نشد و از او کناره نگرفت
او در نبرد با خمری ابراهیم را همراهی کرد و پس از آن که ابراهیم کشته شد وی نیز متواری شد و تا پایان زندگی فراری زیست[۵۷۳]
در این روایت چند نکته شایسته توجه است : الف این که میگوید: چرا با آن که شیوه تکبیر خاندان خویش را می دانی یک تکبیر کاستی ؟ ب این که میگوید: مردم بر این شیوه بیشتر گرد آمدهاند
ج این که میگوید: به خواست خدا در تکبیری که ترک کردم ضرری هم نیست , واین که راوی میگوید: عیسی از او جدا شد و کناره گرفت
د این که راوی میگوید: خبر به منصور رسید
وی در پی عیسی فرستاد و از اوخواست زیدیه را از پیرامون ابراهیم بپراکند
او چنین نکرد و آنچه میخواست انجام نیافت
زمان بگذشت تا هنگامی که ابراهیم کشته شد و در این هنگام عیسی بن زید نیزپنهان شد
۲ روایت مسند زید تاءییدی بر موضع فقهی عیسی است
در این روایت آمده است : زیدبن علی , از پدرش , از جدش درباره نماز میت مرا حدیث آورده گفت : درنخستین تکبیر با سپاس و ستایش خداوند آغاز میکنی
در تکبیر دوم بر پیامبر وخاندانش درود میفرستی
در سومین تکبیر برای خود و مردان و زنان مؤمن دعا میکنی
در چهارمین تکبیر برای مرده دعا میکنی و آمرزش میطلبی , در پنجمین اللّه اکبرمی گویی و سلام میدهی[۵۷۴]
۳ احمد در مسند خود از عبدالاعلی آورده است که گفت : پشت سر زید بن ارقم بر جنازهای نماز خواندم
او در نماز پنج تکبیر گفت ... پس ابوعیسی عبدالرحمن بن ابی لیلی برخاست , دست او را گرفت و گفت : فراموش کردی ؟ گفت : نه
اما پشت سر خلیل خویش ابوالقاسم (ص ) نماز خواندم و او پنج تکبیر گفت
من هرگز این را رها نخواهم کرد[۵۷۵]
۴ بغوی از طریق ایوب بن نعمان از زید بن ارقم همانند این حدیث نقل کرده است[۵۷۶]
۵ طحاوی به سند خود از یحیی بن عبداللّه تمیمی آورده است که گفت : همراه باعیسی , وابسته حذیفه بن یمان , بر جنازهای نماز گزاردم
او بر آن پنج تکبیر گفت ... سپس به ما رو کرد و گفت : نه به خطا افتادم و نه فراموش کردم , بلکه همان گونه تکبیر گفتم که آقا و صاحب نعمتم یعنی حذیفه بن یمان بر جنازهای نماز خواند و بر آن پنج تکبیرگفت و پس از آن به ما روی کرد و گفت : نه به خطا افتادم و نه فراموش کردم
بلکه همان گونه تکبیر گفتم که رسول خدا(ص ) تکبیر گفت[۵۷۷]
در مقاتل الطالبیین آمده است که حسن بن علی بر امام علی (ع ) نماز خواند و درنماز پنج تکبیر گفت[۵۷۸]
این روایتها و نمونههایی از این دست گواهی میدهد که اصول و شیوه و راه اهل بیت در همیشه تاریخ یک چیز بوده و یک روز هم از راه علی (ع ) فاصله نگرفتهاند, راهی که تجسم راستین آن چیزی است که پیامبر خدا(ص ) آن را خواست و در رفتار و گفتار وتقریر خود بیان فرمود
اصولا پدیده تردید آوردن در فقه علوی و نقل دیدگاههای متناقض از این گروه تنها برنامهای حکومتی است که نخستین سنگ بنای آن را حکومت اموی نهاد و بعدها حکومت عباسیان نیز آن را پی گرفت و تکمیل کرد
به هر روی , از آنچه گذشت روشن میشود که فقه امام زید از فقه عبداللّه بن حسن و فقه امام باقر و امام صادق چندان دور نیست و این گروهها همه شاخسارهای درخت پیامبری و فرزندان زهرا و علی (ع )اند و با هم پیوند و همنواختی دینی شایان توجهی دارند
اگر مذهب زید چیزی جز مذهب امام باقر و امام صادق بود شیعه برایش آمرزش نمیطلبید و در کتابهای فقه و رجال خود او را نمیستود و نمیگفت که او ناسخ و منسوخ قرآن را از یکدیگر بازمی شناخت و همو مهتر قرآنیان بود
بنی حسن نیز چنین جایگاهی دارند, در روایت است که امام صادق چون دید که آنان را بر هودج نشانده از مدینه بیرون میبرند اشک در دیدگانش غلتید و برایشان دعاکرد[۵۷۹]
هر کس در صحیفه سجادیه و سند آن بنگرد این حقیقت را بخوبی گواهی خواهد کرد چه صحیفه موجود نزد عبداللّه بن حسن بنمامی همانند صحیفه موجود نزدامام صادق بوده است
چونان که راوی میگوید: نگریستم و دیدم که عینا یکی هستند ودر یک کلمه هم با یکدیگر اختلاف و تفاوت ندارند
توجیه اختلافها
اشاره
باید دانست که اگر هم میان این طایفهها با شیعه اختلافی بوده بازگشت آن به یکی از عوامل زیر است : ۱ غلبه روحیه انقلابی بر بنی حسن و زیدیه
۲ تلاش حکمرانان برای گستراندن اختلاف و جدایی در صف طالبیان
۳ موفقیت دیگر فقیهان در جذب زیدیه
اما عامل نخست
روحیه انقلابی بر بنی حسن و زیدیان غلبه داشت و حکمرانان و نفوذیان کوشیدنداز این روحیه برای تردید برانگیزی در میان آنان نسبت به احادیث و گفتهها امام صادق بهره جویند و چنین وانمود کنند که سخنان امام باقر و امام صادق درباره بنی حسن به انگیزه ترس از جنگ یا حسد و رقابت بوده است
اما اگر کسی در سخنان این دو امام دقت ورزد خواهد دید که از این سخنان به هیچ وجه چنین برداشت نمیشود, و این سخنان نه به نادرست خواندن قیام نفس زکیه یاشورش زیدبن علی (ع ), بلکه بدان اشاره دارد که این تلاشها نتیجه مورد نظر را در پی نمیآورد, چه , اوضاع و شرایط حاکم در آن روزگار مناسب یک انقلاب و یا شورش نبود
امامان این واقعیت را به چشم میدیدند و آگاهی از چنین حقایقی را از پدران خویش به ارث برده بودند
در مقاتل الطالبیین از ابن داحه نقل شده است که جعفر بن محمد(ص ) به عبداللّه بن حسن فرمود: این حکومت نه به چنگ تو میآید و نه به فرزندانت میرسد, بلکه درچنگ این یعنی سفاح و سپس آن دیگری منصور و سپس فرزند اوست و همچنان در این خاندان میماند تا هنگامی که کودکان را به حکومت گزینند و با زنان رایزنی کنند[۵۸۰]
عبداللّه میگوید: ای جعفر,به خدا سوگند, خداوند تو را از غیب آگاه نکرده است ,تو تنها از سر حسد بر فرزندان من چنین میگویی
امام فرمود: نه , به خداوند سوگند, من هرگز بر فرزند تو رشک نورزیدهام
اما این مرد یعنی منصور او را در احجار الزیت میکشد و سپس فرزند او را در عفوف و درحالی که پاهای اسبش در میان آب است به قتل میرساند
سپس برخاست و خشمگینانه در حالی که ردای خویش را در پی میکشید بیرون رفت
ابوجعفر منصور نیز در پی او روانه شد و از او پرسید: ای ابوعبداللّه , آیا تو خودمی دانی چه گفتی ؟ فرمود: به خداوند سوگند میدانم , و این خواهد شد
راوی میگوید: بعدها هنگامی که منصور به خلافت رسید جعفر را صادق نامید وچون میخواست از او نامی ببرد میگفت : جعفر بن محمد صادق به من چنین و چنان گفت
پس از آن هم این لقب بر جای ماند[۵۸۱]
در کتاب اقبال سید بن طاووس نیز نامه امام صادق در تسلیت گویی به عبداللّه بن حسن به مناسبت مصیبتهایی که برایش رخ داده روایت شده و در این نامه عبارت به خلف صالح و نسل پاک فرزندان برادر و عموزادگان[۵۸۲]آمده است
از این فهمیده میشود که اختلاف میان عبداللّه بن حسن و امام جعفر صادق اختلافی مذهبی نبوده و بلکه از برداشت نادرست زیدیه و بنی حسن از رفتار و مواضع امام صادق (ع ) سرچشمه میگرفته است , چه , واژه خلف صالح در نامه امام (ع ) بدان اشاره دارد که عبداللّه بن حسن از راه راست منحرف نشده است
درباره زیدبن علی بن الحسین نیز همین حقیقت وجود دارد
در تاریخ الشام ازعمرو بن قاسم آمده است که جعفر بن محمد از عمویش زید یاد کرد و برای وی رحمت طلبید و گفت : به خداوند سوگند, او مهتر همگان بود
در میان ما برای دنیایمان و برای آخرتمان همانند او نمانده است
در خطط مقریزی آمده است که جعفر بن محمد درباره گروهی که از بیعت زید بن علی بیزاری جستند فرمود: خداوند بیزار است از کسی که از عمویم زید بیزاری بجوید
ابن حجر در الاصابه در شرح حال حکیم بن عیاش چنین آورده است : مردی نزدجعفر بن محمد صادق آمد و بدو گفت : شنیدم حکیم بن عیاش در کوفه در هجو شماشعر میگوید
گفت : آیا چیزی از شعر او از بر داری ؟ گفت : شنیدم که میگوید: برای شما بود که زید را فدایی دادیم و او را بر تنه درختی بردار کشیدند, اماندیدیم که مهدی بر این درخت بردار شود
از سر سبک خردی علی را با عثمان قیاس کردید, در حالی که عثمان از علی برتر و پاک تر است
او [امام صادق ] دستانش را که میلرزید به آسمان برداشت و چنین نفرین کرد:خدایا اگر بنده ات دروغ گفته است سگ خویش را بر او چیره ساز
پس از این نفرین بود که بنی امیه او را به کوفه فرستادند
در کوفه هنگامی که در کوچهها میرفت شیری اورا دید
این خبر به امام جعفر صادق رسید
او سجده کرد و سپس گفت : سپاس خدایی راکه وعده خویش را تحقق بخشید[۵۸۳]
در عیون اخبار الرضا آمده است : چون زیدبن موسی بن جعفر بر ماءمون شورید وماءمون بر او چیره شد, او را به خاطر رضا بخشید و آنگاه به امام رضا گفت : ای ابوالحسن , اگر این برادرت شورشی راه انداخت و آنچه خواست کرد, پیش از او زید بن علی نیز شوریده و به قتل رسیده بود
اینجا هم , اگر جایگاه تو نزد من نبود بیقین او رامی کشتم
رضا(ع ) فرمود: ای امیر مؤمنان , برادرم زید را با زید بن علی مقایسه مکن
او ازعالمان آل محمد بود که برای خدا برآشفت و با دشمنان خدا پیکار کرد تا در راه او کشته شد
پدرم برایم حدیث کرد که از پدرش جعفر شنید که فرمود: خداوند عمویم زید رارحمت کناد
او مردم را به خشنودی آل محمد فرا خواند و اگر هم به پیروزی میرسید به آنچه وعده داده بود وفا میکرد
او درباره قیامش با من رایزنی کرد و من گفتم : عمو جان ,اگر میخواهی در کناسه کشته شوی هر چه خواهی بکن[۵۸۴]
در این روایت به پیشگویی رسول اکرم (ص ), امام علی بن ابی طالب (ع ), امام حسین (ع ) و دیگرانی اشاره است که یکی از فرزندانشان در کناسه بردارمی شود[۵۸۵]
یگانگی مواضع دینی
از آنچه گذشت روشن میشود که مذهب زید و همچنین مذهب بنی حسن بامذهب امام باقر و امام صادق مخالفتی ندارد, هر چند در برخی از مواضع سیاسی بایکدیگر اختلاف داشته باشند
اصولا چگونه میتوان تصور کرد که زید با برادر بزرگترخویش مخالفت ورزد, با آن که هر دو فرزندان زین العابدین اند و همه بر فضل و بلندی جایگاه و برتری آنان در فقه و شریعت گواهی میدهند؟ از زید روایت شده است که میگوید: هر کس آهنگ جهاد دارد نزد من آید و هر کس علم را خواهد نزد برادرزادهام برود
امام صادق نیز فرمود: آن که قیام کرده پیشوای شمشیر است و آن که نشسته پیشوای دانش است[۵۸۶]
این دو روایت روشن میکند که اهل بیت در دو عرصه علم و سیاست با حکمرانان رویارویی میکردند و در این میان , تفاوت شیوه و برنامه گروههای منسوب به اهل بیت ,هیچ بدان معنا نبود که در عقیده یا در احکام با یکدیگر اختلاف دارند
اهل بیت بر این نظر بودند که میبایست در هر دو عرصه سیاسی و دینی به این رویارویی استمراربخشید
درست است که قیام کردن و قیام نکردن دو خط موازی همدیگرند, اما هر دو به سمت یک هدف مشترک یعنی استمرار سنت نبوی پیش میرود
از همین روی ما درتاریخ شیعه همواره دو جریان مییابیم : جریان انقلابی عصیانگر و جریان منتظرمحافظه کار از برخورد این دو جریان مثبت و منفی است که , به گفته فیزیک دانان , نورپدید میآید
حرکت نیز چنین است و از پیش نهادن یک گام و همزمان پس ماندن گام دیگر شکل میگیرد و این هر دو از ضرورتهای گام برداشتن است
بر این پایه , رسیدن برخی از روایتها از امام صادق درباره زید به معنای تردید آوردن در قیام اونیست , بلکه به گمان برتر, این روایتها میتواند از موضعی تاکتیکی نشان داشته باشد که شرای ط سیاسی آن روزگار میطلبیده است
هم , بر این قیاس است که پیامبر خدا(ص ) درباره امام حسن وامام حسین فرمود: هر دو امامند, برخیزند یا بنشینند
به هر روی , میان بنی حسن , زیدیه و جعفریه وحدتی فکری , مذهبی و سیاسی وجود داشته است , چه , اگر جز این بود یحی بن عبداللّه بن حسن , جعفربن محمد رادوست خویش نمیخواند
در مقاتل الطالبیین آمده است : یحیی او را دوست خویش میخواند و چون از او حدیثی میآورد می گفت : حدثنی حبیبی جعفربن محمد[۵۸۷]
از دیگر سوی , امام صادق نیز به او وصیت کرد, همچنان که درباره پارهای امور به فرزند خود موسی و کنیزی که نزد او بود وصیت کرده بود[۵۸۸]
آیا چنین روایتهایی بر چیزی جز وحدت هدف و نزدیکی اندیشه و استدلال دلالت میکند؟ اگر این خاندانها وحدت نداشتند چگونه ابوسرایا, ابراهیم بن موسی بن جعفر را به ولایت یمن و زید بن موسی بن جعفر را به ولایت اهواز میگمارد[۵۸۹]؟ یا چگونه علی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین (ع ) در برابر جعفری فرمانروای بصره در روزگار منصور میایستد[۵۹۰]؟ اگر این خاندانها همسو و همگرا نبودند چگونه میتوان این روایت را تفسیر کرد که میگوید: ابراهیم بن اسحاق قطان ما را حدیث آورده , گفت : از حسین بن علی (شهیدفخ ) و یحیی بن عبداللّه شنیدم که میگویند: ما تنها هنگامی قیام کردیم که با اهل بیت خویش به مشورت پرداختیم و با موسی بن جعفر رایزنی کردیم و او ما را به قیام فرمان داد[۵۹۱]
هم زمانی که سپاهیان حکومت سرهای شهیدان فخ را نزد موسی بن جعفر وعباس آوردند, در حالی که جمعی از فرزندان حسن و حسین آنجا بودند هیچ کس جزموسی بن جعفر سخن نگفت که پرسید: این سر حسین است ؟ گفتند: آری
فرمود: (اناللّه و انا الیه راجعون ). به خداوند سوگند, او در حالی رفت که مسلمان ,درستکار, روزه دار, شب زنده دار, امر کننده به معروف و نهی کننده از منکر بود و در میان خاندانش همانندی نداشت[۵۹۲]
اگر این خاندانها با یکدیگر در فقه اختلافی داشتند آیا امکان داشت چنین روایتی از امام کاظم صادر شود یا یحیی بن عبداللّه بن حسن , امام صادق را دوست خویش بخواند؟ با توجه به آنچه گذشت پس چه جدایی میان وضوی بنی حسن و زیدیه هست ؟ آیاآنان در این زمینه دو خط مخالف یکدیگر را ترسیم میکردند یا در این زمینه همسوبودند؟ به دیگر سخن , آیا وضوی علی بن حسین , زید بن علی و عبداللّه بن حسن موافق وضوی عثمان , عبداللّه بن عمروعاص و ربیع بنت معوذ بود یا بدانچه علی بن ابی طالب (ع ), اوس بن ابی اوس و عبداللّه بن عباس روایت کرده بودند عقیده داشتند؟ هر کس موضوع وضو را در کتابهای حدیث و رجال بررسد به حقیقتی تقریباآشکار خواهد رسید و آن این که بنی هاشم بر پاافزار مسح نمیکردند, پا را نمیشستند,به مسح پا عقیده داشتند و در برابر کسانی که شستن پا را به رسول خدا(ص ) نسبت دادهاند موضعی اعتراض آمیز داشتند, از این جمله است :
الف اعتراض ابن عباس به ربیع بنت معوذ
ب گفتار علی بن ابی طالب (ع ) در رحبه که میفرماید: این وضوی کسی است که در اسلام نوساختهای به میان نیاورده است
ج این سخن دیگر آن حضرت که فرمود: اگر دین به راءی و نظر بود کف پا از روی پا به مسح کشیدن سزامندتر بود, اما من دیدم که پیامبر(ص ) چنین وضو گرفت
د این که , چنان که در فصل آینده خواهد آمد, امام باقر و امام صادق شستن سوم اعضای وضو و یا شستن پاها را بدعت خواندند و به کسانی که چنین نظری داشتنداعتراض کردند
به هر روی , نظریه شستن پا در وضو یک نظریه حکومتی است و مشروعیت خودرا از قرآن نگرفته است چونان که ابن عباس بر ربیع اعتراض میکند و میگوید: مردم فقط شستن راپذیرفتهاند, اما من در کتاب خدا جز مسح نمییابم , یا کسانی چون انس بن مالک ,شعبی و عکرمه میگویند: آنچه در قرآن نازل شده مسح است
اینک به سراغ حدیثی دیگر میرویم تا ببینیم از آن چه برداشت میشود:
موضع امام زین العابدین در مساءله وضو بیهقی در سنن کبری از سفیان بن عیینه روایت کرده که گفت : عبداللّه بن محمد بن عقیل برای ما حدیث آورد که علی بن حسین (ع ) او را نزد ربیع بنت معوذ فرستاد تادرباره وضوی پیامبر(ص ) از وی بپرسد
او حدیث وصف وضوی پیامبر(ص ) را گفت و درآن چنین آورد که ... سپس پاهای خویش را شست آنگاه افزود: یکی از عموزادگان تو,یعنی ابن عباس نزد من آمد و او را از این حدیث آگاه کردم , اما گفت : در کتاب خدا تنهادو شستن و دو مسح کردن مییابم[۵۹۳]
درباره این روایت چند نکته شایان گفتن است : ۱ این روایت مربوط به دوره اموی است , چه این که عبداللّه بن محمد بن عقیل درسال ۱۴۵ و امام زین العابدین در سال ۹۲ درگذشته و بدین سان باید گفت : عبداللّه دردوره اموی دیده به جهان گشوده است
۲ عبداللّه بن محمد بن عقیل از امام زین العابدین خردسال تر و به لحاظ پایگاه اجتماعی نیز از او فروتر است , چه صاحبان کتب طبقات ابن عقیل را در طبقه چهارم وامام زین العابدین را در طبقه دوم جای میدهند
۳ معنا ندارد که امام زین العابدین پسر عموی خود عبداللّه بن محمد بن عقیل رانزد ربیع فرستاده باشد تا حکم وضو را از این رهگذر بیاموزد! چرا که باور کردنی وپذیرفتنی نیست که علی بن حسین و یا عبداللّه که هر دو از خاندان پیامبرند و در این خاندان زیستهاند, حکم یک وظیفه عبادی را که هر روزه چند بار انجام میگیرد ندانند
افزون بر این چگونه میتوان باور داشت علی بن حسین در آن سالیان عمر خویش و با آن که پدرش حسین و عموهایش حسن و محمد بن حنفیهاند و خود نیز یکی از پیشوایان مسلمانان و یکی از فقیهان اهل بیت است حکم وضو را نداند؟! آیا با این که راوی همین خبر, یعنی سفیان حدیثی دیگر میگوید: با علی بن حسین همنشینی بسیار داشتم و از او فقیه تر ندیدم [۵۹۴]چگونه میتوان پذیرفت که امام قصد فراگیری داشته است ؟ عبداللّه بن محمد قرشی حدیث آورده میگوید: علی بن حسین (ع ) چون وضومی ساخت رنگ رخساره اش دیگرگون میشد و چون کسانش از او میپرسیدند که چه چیز تو را به این حال درآورده است , در پاسخ میگفت : آیا میدانید برای به پا ایستادن درپیشگاه چه کسی آماده میشوم[۵۹۵]؟ کسی که چنین است چگونه میتوان درباره اش باور داشت که حکم وضو را نداند وعبداللّه بن محمد بن عقیل را نزد ربیع بفرستد تا حکم وضو را از او بپرسد و وی از این رهگذر این حکم شرع را فرا گیرد؟ یا همین عبداللّه بن محمد بن عقیل چه کسی است ؟ مگر نه این که فرزند زینب ,دختر علی (ع ) است و دایی اش نیز محمد حنفیه است ؟ آیا میتوان باور داشت چنین کسی حکم وضو را نداند؟ پس اگر این روایت درست است فرستادن عبداللّه نزد ربیع چه هدف و چه معنایی داشته است ؟ راهی جز این نیست که گفته شود فرستادن عبداللّه بن محمد از سوی امام زین العابدین (ع ) نزد ربیع نه پرسش برای آموختن , بلکه پرسش برای اعتراض کردن است , گواه این سخن آن که ربیع پس از ذکر حدیث وضو بدین نیزتصریح میکند که یکی از عموزادگان تو هم در این باره نزد من آمده است
گواه دیگرنیز آن که امام خود نزد ربیع نمیرود, تا به وضوی او مشروعیت ندهد, بلکه عبداللّه را که هنوز کم سن و سال است نزد او میفرستد
در این میان , برخی روایتی از عبداللّه بن محمد بن عقیل ,از ربیع نقل کردهاند که درآن میگوید: پیامبر(ص ) پیش و پس سر و نیز دو جانب سر و گوشهای خود را یک بارشست[۵۹۶]
آنان از رهگذر این روایت خواستهاند وانمود کنند که عبداللّه از کسانی است که به مانند پیروان مکتب مالک میگویند باید همه سر را مسح کرد
به هر روی , این که ربیع به عبداللّه میگوید: یکی از عموزادگان تو در این باره نزدمن آمده خود دلیلی است بر آن که وی بدرستی معنای پرسش ابن عقیل را در مییافته وتوجه داشته است که این پرسشی برای اعتراض است
در حقیقت ربیع خواسته است بااین سخن به ابن عقیل بفهماند که هر چند علویان این شیوه وضو را خوش نداشته باشند,اما او همچنان بر شیوه وضوی خویش است
این مساءله نخست در این باره است
مساءله دیگر آن که در سند این روایت رجالی اموی و غیر قابل اعتمادی همچون محمدبن عجلان دمشقی , وابسته فاطمه دختر ولید بن عقبه , به چشم میخورند
او ازکسانی است که عالمان رجال در ستایش ! او اغراق و مبالغه فراوان کردهاند, تا آن اندازه که از فرزندش عبداللّه روایت شده است که گفت : بیش از سه سال پدرم را کفالت کردند[۵۹۷]
دیگر آن که آنچه در حدیث عبداللّه بن محمد بن عقیل از ربیع درباره مسح سرروایت شده در دیگر روایتهای تبیین وضو که از عثمان و دیگران رسیده است وجودندارد, مگر در حدیث عبداللّه بن زید بن عاصم مازنی و حدیث دیگری که از معاویه نقل شده است
بر این پایه , نمیتوان گفت این نحوه از مسح سر سنتی پیروی شده است و رسول خدا(ص ) آن را به عنوان تشریع انجام میداده است
افزون بر این , آنچه از طریق عبداللّه بن محمد بن عقیل از جابر نقل شده این است که میگوید: چون پیامبر(ص ) وضومی گرفت آب را بر آرنجهای خویش میچرخاند[۵۹۸]
یا میگوید: دیدم رسول خدا(ص ) را که آب را بر آرنجهای خویش میچرخاند
این نمونه احادیث صورتی دیگراز وضو را مینمایاند که با آنچه در حدیث پیشگفته به پیامبر(ص ) نسبت داده شده مخالفت دارد
به واسطه چنین مواضعی از ابن عقیل است که ابن سعد عبداللّه بن محمد بن عقیل را در طبقه چهارم راویان میآورد و درباره او میگوید: حدیثش ناپذیرفته است , به حدیثش استناد نمیکنند, گرچه دانشی فراوان داشت[۵۹۹]
حسن بن علی حلوانی از علی بن مدائنی , از بشر بن عمر زهرانی نقل میکند که مالک از او روایت نمیکند[۶۰۰]
یعقوب بن شیبه از علی بن مدائنی نقل میکند که گفت : مالک [روایت ] ابن عقیل وابن فروه را به کتب خویش درنیاورده است[۶۰۱]
چرا؟ آیا به سبب راستگو نبودنش ؟ یابه دلیل مواضع مالک نسبت به عباسیان و ناخشنودی عباسیان از طالبیان ؟ یا به دلیلی دیگر؟ چرا ابن سعد با آن که به فراوانی دانش و حدیث ابن عقیل گواهی میدهد حدیث او را وامی نهد؟ آیا این که مالک از او روایت نقل نمیکند واقعا دلیل بر ضعف اوست اگر چنین باشد باید گفت در چهارچوب منطق مدائنی و هم علی بن ابی طالب (ع ) ضعیفترین راوی است , چه این که در موطاء مالک حتی یک حدیث هم از علی (ع ) وجود ندارد
گویند: هنگامی که در این باره از مالک پرسیدند پاسخ داد: چون او در مدینه نبوده است[۶۰۲]
چگونه است که مالک با آن که میداند آگاهتر از او نیز کسانی هستند درکتاب موطاء خواسته منصور را برمی آورد[۶۰۳]؟ معنای این خبر چیست که منصور از اومی پرسد: آیا احادیث ابن عمر را پذیرفتهای , و او در پاسخ میگوید: آری
و آنگاه منصورمی گوید: گفته او را بپذیر, هر چند با علی (ع ) و ابن عباس مخالف باشد؟ آیا دو مکتب در نقل حدیث وجود داشته که یکی را ابن عمر مطابق خواسته حکمرانان رهبری میکرده و پیشوای آن دیگری علی (ع ) و ابن عباس بوده است ؟ اصولا چنین روایتهایی چه معنایی دارد؟ و آیا حقیقتا بر ضعف ابن عقیل نزد مالک دلالت میکند؟ اگر چنین دلالتی دارد و اگر واقعا ابن عقیل نزد مالک ضعیف است چرا به روایت اودر مسح همه سر عمل میکنند؟
بازگشتی به سرآغاز
اشاره
اینک به موضوع بحث خود باز میگردیم و اکنون که از مواضع امام زین العابدین (ع ), امام علی (ع ), ابن عقیل و ابن عباس آگاهی یافتید بر این تاءکید میکنیم که طالبیان در اندیشه و فقه و سیاست بر یک شیوه بودند
همچنین از آنچه گذشت میتوان به شیوه وضوی امام زید نیز پی برد و بدین رسیدکه وضوی او با وضوی ربیع همانند نبوده است
ابوزهره در کتاب تاریخ المذاهب الاسلامیه در باره امام زید مینویسد: پدر وی در سال ۹۴ ه ق و هنگامی که وی هنوز چهارده سال داشت درگذشت
اواز همین روی از برادر بزرگترش محمد باقر(ع ) روایت فراگرفت
محمد آن اندازه بزرگتربود که بتواند برای وی جای پدر را پر کند, چه این که وی همزاد فرزند امام باقر(ع ), امام صادق (ع ) است
پذیرفتنی و معقول نیست که امام زید تا سن چهارده سالگی توانسته باشد همه علم اهل بیت را فرا چنگ آورد
بناگزیر میباید گفت : او بخشی از علم را از برادر خود که همه علم را بتمامی از پدر فراگرفته , آموخته است
امام باقر(ع ) پیشوای فضل و دانش بود وبسیاری از عالمان از او آموختند و از او روایت کردند
ابوحنیفه پیشوای فقیهان عراق یکی از همین عالمان است
امام باقر(ع ) افتخار امامت علی (ع ) را به دست آورد تا جائی که عالمان را بر گفته هایشان و بر درست و نادرست نظرهایشان بازخواست میکرد[۶۰۴]
اینک میپرسیم : با عنایت بدانچه گذشت چگونه آن روایت حاکی از وضوی مخالف وضوی اهل بیت از زید درست است ؟ آیا او واقعا به نقل از پدرش , از جدش برای اصحاب خویش چنین حدیثی آورده است ؟ یا آن که نقل چنین اخباری از او, آن هم به تظافر, بدون توجه به شرایط و اوضاع و قراین صورت پذیرفته است ؟ بحث را با نگریستن به دومین و سومین عامل اختلاف طالبیان پی میگیریم تا این حقیقت روشنتر شود
عامل دوم
دومین عامل اختلاف ظاهری میان طالبیان عبارت است از تلاش حکمرانان برای گستراندن اختلاف و جدایی میان طالبیان , تا از این رهگذر آنان را از نظر فکری و سیاسی به ضعف کشانند و سپس بر آنان چیره شوند
پیشتر روایت برخورد ابن حسن بن صالح بن حی با یحیی بن عبداللّه بن حسن درباره مسح بر پاافزار گذشت و آنجا دیدید که چگونه ابن حسن بن صالح با وی مخالفت داشت و اصحاب وی را بر ضدش برمی شوراند
هم در آن روایت گذشت که یحیی بن عبداللّه میگوید: روزی مؤذن اذان گفت و من به طهارت و وضو مشغول شدم
نماز اقامه شد و وی منتظر من نماند و نماز اصحابم را امامت کرد
من طهارت و وضو را به پایان بردم و چون دیدم مشغول نماز است خود در کناری بتنهایی به نماز ایستادم و با او نمازنگزاردم , چرا که میدانستم بر پافزار مسح میکند
جمله اخیر از آن حکایت دارد که یحیی بن عبداللّه و دیگر کسان اهل بیت نمازپشت سر کسی را که بر پاافزار مسح میکند مشروع نمیدانستند و اگر هم در جایی کاری کردهاند که با مذهبشان مخالف مینماید این کار تنها برای گردن نهادن به فرمان رسول خدا(ص ) مبنی بر پاسداشت وحدت و یگانگی و نپرداختن به جزئیات تشریع صورت میپذیرد و هیچ نشان آن نیست که این کار سنت پیامبر(ص ) است
البته , ابن حسن بن صالح بن حی در پی تفرقه افکنی میان یاران یحیی و درصددبرانگیختن احساسات آنان بود
او به همین دلیل است که میگوید: چرا خود را برای کسی به کشتن دهیم که نماز با ما را روا نمیشمرد و ما را به سان کسانی میداند که مذهب او را خوش نمیدارند؟ یحیی نماز پشت سر او را روا نمیشمرد, چرا که حقوق فرماندهی سپاه , و حقوق برادری را رعایت نمیکند و بر عکس , برای تفرقه افکنی درمیان سپاهیان تلاش دارد
ابن حسن بن صالح از اختلاف مذهبی برای برانگیختن احساسات فرقهای درصفوف سپاهیان بهره میجوید, و این همان چیزی است که حکمرانان برای آن میکوشیدند و در این راه بذل مال میکردند
یحیی بن عبداللّه روایتی را از نقش تخریبی ابن حی در صفوف مجاهدان نقل میکند
در کتاب مقاتل الطالبیین آمده است که یحیی میگوید: روزی مقداری عسل به من هدیه داده شد
در این هنگام کسانی از اصحابم نزدمن بودند و آنان را به خوردن آن دعوت کردم
لختی بعد ابن حی وارد شد و چون دیدگفت : خوب به خود میرسید! تو و برخی از اصحابت این عسل را میخورید و برخی دیگر از آن بی بهره میمانند! گفتم : این هدیهای است که به من داده شده است و از اموال عمومی نیست تا نتوان در آن تصرف کرد
گفت : نه , چنین نیست
تو اگر به حکومت هم میرسیدی خود و خویشانت را مقدم میداشتی و عدالت نمیورزیدی
کارهای اعتراض آمیز دیگری نیز از این دست درباره وی روایت شده است[۶۰۵]
همچنین در مقاتل الطالبیین آمده است : ادریس بن عبداللّه بن حسن از واقعه فخ جان بدر برد, و از سویی هارون اخبار او را تعقیب میکرد
چون به هارون خبر رسید که وی به مصر رفته و آهنگ افریقا دارد از این که دیگر امکان دستگیر کردنش نیست بسیاراندوهگین شد
او این اندوه و اندیشه را با یحیی بن خالد در میان نهاد و یحیی گفت : من او را عهده دار میشوم
پس سلیمان بن خالد جزری را که از متکلمان زیدیه بتریه و ازپیشوایان این فرقه بود به نزد خود خواند و او را به هر چه دوست داشت وعده داد وتطمیع کرد تا حیلهای کند و ادریس را بکشد
یحیی بن خالد عطری زهرآگین به سلیمان داد و او آن را برداشت و روانه شد
پس با یکی از همراهان از این شهر به آن شهر و از این سرزمین به آن سرزمین رفت تا آن که ادریس را یافت و به واسطه مذهب خویش با اوپیوند برقرار کرد و گفت : پادشاه مرا به دلیل آنچه از مذهبم میداند به نزد خود خوانده واینک من [از او گریخته ] نزد تو آمدهام
سلیمان بدین سان با ادریس آشنایی یافت و همدم او شد
وی خوش سخن و خوش سیما بود و در مجلس بربرها مینشست و بر مذهب زید استدلال میکرد و چندان که میتوانست مردم را به اهل بیت فرامی خواند
همین سبب شد که سلیمان نزد ادریس جایگاهی شایسته بیابد
سلیمان منتظر ماندتا آن که فرصتی مناسب یافت و به ادریس گفت : فدایت شوم , این جام عطری است که ازعراق برایت آوردهام , و در این سرزمین هیچ از این عطر نیابی ادریس آن را پذیرفت , برخود مالید و آن را بویید
از آن سوی سلیمان که پیشتر دو اسب آماده کرده بود همراه دوستش آن سرزمین راترک گفت و گریزان بتاخت
ادریس هم از اثر سخت آن زهر از هوش رفت و بر زمین افتاد, در حالی که نزدیکانش هیچ از ماجرا خبر نداشتند
آنان در پی راشد وابسته ادریس فرستادند
او نیزلختی به درمان وی پرداخت و منتظر ماند تا ببیند فرجامش چه میشود
ادریس آن روزرا به هوش آمد و برخاست اما چون شب فرا رسید درگذشت
از آن سوی راشد هم به آنچه سلیمان کرده بود پی برد و از این روی همراه با تنی چند به تعقیب او پرداخت[۶۰۶]
این یکی از شیوههای از میان برداشتن مخالفان است که حکمرانان آن روزگار از آن بهره میجستند
آنان مذهب را به عنوان سلاحی بر ضد طالبیان به کار میگرفتند,چونانکه میبینید سلیمان بن جریر با این که از متکلمان مذهب زید و از پیشوایان این مذهب است در دام توطئه آنان گرفتار میشود این جمله سلیمان هم که میگوید:پادشاه مرا به دلیل آنچه از مذهبم میداند به نزد خود خوانده است بدان اشاره دارد که فقه طالبیان غیر از فقه حکمرانان بوده است و آنان از فقه و شریعت برای مصالح سیاسی خود بهره میجستهاند تا بدین وسیله و از رهگذر آنچه طالبیان در مساءله عبادات میگویند آنان را از دیگران بازشناسد
همچنین از موضع سلیمان درمی یابیم او از نفوذیهای فکری دشمن در صف زیدیان بوده و از همین روی نیز حکمران وقت او را برای خیانت و مکر به خدمت گرفته است
بدین سان , از آنچه گذشت این حقیقت روشن میشود که حکمرانان برای مهارزیدیه راههایی چند در پیش میگرفتند: ۱ جای دادن عالمان وابسته در صفوف آنان , با این ماءموریت که گروههای انقلابی زیدی را از فقه علی بن ابی طالب (ع ) دور کنند
۲ گستراندن گرایشهای فرقهای در صفوف زیدیان
۳ تلاش برای ایجاد شکاف میان طالبیان و دیگران
اما از آن سوی علویان نیز میکوشیدند آن اندازه که در توان دارند وحدت سیاسی و فکری خود را پاس بدارند
همین امر منصور را بدان وامی دارد که بر زیدیان نهیب زندکه چرا با بنی حسن همکاری میکنند
او به زیدیان میگوید: من و بنی زید را چه مشکلی در میان است و بر ما چه خردهای میگیرند؟ مگر نه آن است که ما قاتلان پدرانشان را کشتیم و خونخواه آنان و در پی فرو نشاندن کینه دل با انتقام از دشمنان آنانیم ؟ البته , چرا زیدیان بر بنی عباس خرده نگیرند و از آنان ناخشنود نباشند, با آن که به چشم خویش نقش تخریبی این خاندان را که بمراتب بدتر و پست تر از نقش امویان است میبینند؟
عامل سوم
سومین عامل اختلاف فقهی میان زیدیه و امامیه , تاءیید و تقویت شورش زیدبن علی از سوی برخی فقیهان است
در کتابهای تاریخ آمده است که ابوحنیفه نعمان بن ثابت قیامهای علوی همانند قیام زید بن علی (ع ) در کوفه , قیام محمد نفس زکیه در مدینه و قیام برادر وی ابراهیم در بصره را تاءیید میکرد و مردم را به قیام بر ضد حکمرانان فاسدفرامی خواند
چنین مواضعی , به طور طبیعی , در روحیه انقلابیون اثر میگذاشت و حالتی ازهم دلی و هم نوایی با امام ابوحنیفه نزد آنان ایجاد میکرد
افزون بر این , فقه ابوحنیفه باراءی سازگاری داشت و بر پایه قیاس شکل میگرفت , و ابوحنیفه , خود, در احتجاج بامخالفان وجوهی گونه گون از راءی ترسیم میکرد, چندان که اعجاب و شگفتی بسیاری ازمردم را برمی انگیخت
همچنین امام ابوحنیفه در کوفه میزیست و چون میدید بیشتر مردمان این شهر ازنظر فکری , علوی هستند میبایست خود را در کنار سلاح استدلال و راءی که در اختیاردارد به سلاح حدیث و روایت نیز مسلح کند
از همین روی به مدینه رفت تا از محضرامام باقر و امام صادق (ع ) توشه حدیث برگیرد و پس از بازگشت به کوفه پایگاه اجتماعی خویش را از آنچه هست قویتر کند
رونلدسن خاورشناس میگوید: شیعیان ابوحنیفه را به واسطه پیوند دوستانهای که با امام صادق (ع ) داشت بزرگ میداشتند واحترام میگذاردند
این خوشایندی نسبت به ابوحنیفه بویژه هنگامی فزونی یافت که وی درمورد عباسیان گفت : اگر بخواهند مسجدی بسازند و از او بخواهند که آجرها را بشمرد همین کار را نیز نخواهد کرد, چرا که آنان فاسقند و فاسق نمیتواند عهده دار امامت شود[۶۰۷]
اما از آن سوی , امام باقر و امام صادق (ع ) بر شیعیان خود از ابوحنیفه بیم داشتند و آنان رابدین اشارت میدادند که احتیاط در پیش گیرند و از آرای او حذر کنند, چرا که آرای او بااصول و مبانی مکتب فقهی شیعه که مکتب تعبد و سنت است مخالف و با راءی و قیاس موافق و سازگار است
در حالی که دین خدا البته یعنی احکام و فقه را نتوان به عقل قیاس کرد
ناگفته نماند که پذیرش راءی و قیاس و اعتبار دادن به آن هیچ بدان معنا نیست که صاحب این دیدگاه از تاثیر پذیرفتگان حکومت و از وابستگان نظام حاکم یا از پیروان سیاست اموی است
بلکه گاه راءی و نظر فقیه با دیدگاه نظام حاکم توافق دارد و گاه توافق ندارد
در مساءله وضو نزد ابوحنیفه نیز همین حقیقت رخ مینماید و اعتقاد وی به وضوی شیوه عثمان بدان معنا نیست که او به خواسته حکومت گردن نهاده , یا از فضای حاکم اثرپذیرفته است , بلکه او از این روی چنین دیدگاهی را برگزیده که این دیدگاه با اصول ومبانی فقه او سازگاری و همنواختی دارد
بر این پایه , همگنی میان دیدگاه فقهی ابوحنیفه و دیدگاههای نظام حاکم در روزگاراو هیچ به معنای همسانی شیوه و سیاست او با حکومت نیست , بویژه آن که درباره ابوحنیفه زبانزد است که او در کوفه تنها کسی بود که بر خلیفه عثمان بن عفان رحمت میطلبید[۶۰۸]
اینک آنچه را گفتیم توضیحی دیگر میدهیم و به سخنی دیگر بیان میداریم : تا دوران قیام زیدبن علی (ع ) مدتی نزدیک به یک قرن از عمر وضوی عثمانی گذشته بود و دور مینمود که این شیوه وضو نتوانسته باشد اثر خود را در حدیث و درمواضع تابعین بر جای گذارد, بویژه آن که حکومت برای پایه قرار دادن فقه عثمان وگستراندن آرای او تلاش میکرد و در کنار آن , مکتب عثمان در وضو با راءی و استحسان سازگارتر بود
همین دیدگاه از سویی دیگر در برخی از اصول خویش با اندیشه امام ابوحنیفه اشتراک داشت , و بر این پایه , گراییدن ابوحنیفه به وضوی با سه بار شستن اعضاو نیز شستن اعضای مسح تنها از اعتقاد او به درستی احادیث حاکی از این وضو وهمنواختی این شیوه وضو با اصول و مبانی فقه او سرچشمه میگیرد, نه از اثرپذیری او ازگرایشهای حاکم در آن روزگار, چه , ابوحنیفه در مکه نزد عطاء بن ابی ریاح و در مدینه نزد نافع وابسته ابن عمر حدیث آموخته و از عاصم بن ابی نجود, عطیه عوفی ,عبدالرحمن بن هرمز وابسته ربیعه بن حارث , زیادبن علاقه , هشام بن عروه و کسانی دیگر از این دست علم آموخته بود و اینان نیز همه در اندیشه و آراء یکی بودند
بنابراین , زیدیه تنها به دلیل رابطهای که با ابوحنیفه داشتند و به دلیل مواضعی که ابوحنیفه در مورد آنان داشت از فقه حنفی اثر پذیرفته , بدان گراییدند و آن فقهی را که امام زید به نقل از پدران خود از رسول خدا(ص ) برای آنان ترسیم کرده بود وانهادند
این خود به دو عامل باز میگشت : ۱ نبودن عالمان زیدی در کوفه , پس از کشته شدن امام زید, و مشغول شدن طالبیان به رویارویی با ستمگران , که خود زمینه جذب فکری آنان از سوی ابوحنیفه را که به لحاظ سیاسی و سرزمینی به آنان نزدیک بود فراهم میساخت
۲ دوری زیدیان از فقیهان طالبی موجود در مدینه همانند عبداللّه بن حسن و جعفربن محمد و نیز تلاش نفوذیهای حکومت در صفوف انقلابیان برای برانگیختن روح فرقه گرایی و طایفه گری و سرانجام , شایع کردن این که عبداللّه بن حسن فقیه نیست ونمی توان به او رجوع کرد و جعفر بن محمد نیز جهاد را واگذاشته و از این رو به وی هم نمیتوان رجوع کرد
مساءلههای دیگری هم از این دست تبلیغ میشد تا از این رهگذریگانه مرجع فقهی را امام ابوحنیفه معرفی کنند
در جامعه شناسی اثبات شده است که اختلاف میان نزدیکان , خواه در عقیده وخواه در مسائل خانوادگی , آشکارتر به چشم میآید تا اختلاف میان بیگانگان ودورتران برای نمونه , اگر به دو طایفه شیعه و سنی بنگریم خواهیم دید با همه آن که دیدگاههایی نزدیک به هم دارند و همه از یک سرچشمه بهره میگیرند و در بسیاری ازاصول و عرصهها با یکدیگر متحدند, اما اختلاف عقیدتی و غیر عقیدتی آنان با یکدیگروقت فراوانی از اوقات مسلمانان را به خود اختصاص داده و این در حالی است که چنین رویارویی و مقابلهای میان مسلمانان و یهودیان یا مسلمانان و مسیحیان نمیبینیم , با آن که اختلاف نظر مسلمانان با غیر مسلمانان یهودی و مسیحی به مراتب از اختلاف میان شیعه و سنی افزونتر و گسترده تر است
همین مساءله در عرصه خانواده نیز مشهود است و برای مثال اختلاف میان دو برادر یا دو عموزاده زودتر رخ مینماید تا اختلاف میان دوبیگانه
در اینجا هم از آن روی که فقه زیدی از عترت الهام گرفته و امام صادق (ع ) هم برادرزاده امام زید است , نفوذیهای دشمن در صفوف زیدیان کوشیدند از رهگذر بالابردن سطح توقع و طرح برخی از شبههها روابط میان این خاندان و شیعیان جعفری را به تیرگی کشانند و زیدیان را از ناموران طالبی مدینه رویگردان سازند تا بسادگی بتوانندآنان را در بر گیرند و به لحاظ فکری به خود جذبشان کنند
به دیگر سخن , هر کس بیش از آن که از بیگانگان انتظار یاری داشته باشد, ازنزدیکان خود انتظار دارد او را یاری دهند و با او همراهی کنند
از این روی هنگامی که این انتظار برآورده نشود بتدریج از آن نزدیکان فاصله میگیرد و گاه کار بدانجا می کشدکه آنان را در جایگاه دشمنان خویش میبیند
چنین حالتی را میان زیدیه و جعفریه میتوان مشاهده کرد, بویژه آن که میان کوفه و مدینه فاصله بسیاری بود و این امکان تبادل نظر و گفت و گو میان این دو طایفه را از میان میبرد و از آن سوی در کوفه نیزبزرگانی چون ابوحنیفه حضور داشتند
چنین است که نشانههای آشکار فقه حنفی در فقه زیدی رخ مینماید و میتوان گفت دو سوم فقه زیدی برگرفته از فقه حنفی است
شیخ محمد بخیت مفتی مصر درروزگار خود در تقریظ مسند امام زید در این باره چنین مینویسد: من بدین مجموعه فقهی که امام عبدالعزیز بن اسحاق آن را گردآورده است دست یافتم این مجموعه به سند صحیح منسوب است به امام شهید زید بن علی زین العابدین بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع ), داماد پیامبر(ص ) و همسر پاره تن او فاطمه بتول (س ). این کتاب را برراوی آن حضرت استاد شیخ عبدالواسع خواندم و آن را مجموعهای از مسائل فقهی و احکام شرعی یافتم که به آیات قرآن و احادیث نبوی بر آنها استدلال شده است
در بیشتر فروع بامذهب امام بزرگ ابوحنیفه نعمان بن ثابت موافق است[۶۰۹]
با آنچه گفتیم این احتمال هم وجود دارد که آمدن امام ابوحنیفه به مدینه افزون بر تلاش برای تقویت پایگاه دینی و اجتماعی خود در کوفه , به هدف ایجاد شکاف در صفوف شیعیان امامیه نیز صورت پذیرفته باشد
اما از آن سوی , احتیاط امام صادق (ع ) در برخورد با ابوحنیفه و تاءکید آن حضرت بر عمل به روایت و سنت و وانهادن راءی و قیاس و همچنین تشکیل حلقههای درس وتاءکید بر فقاهت و دانش اندوزی در قالب رهنمودهایی از این دست که کاش تازیانه برسر اصحابم بود تا آگاهی دینی بیندوزند همه و همه , نقشه ابوحنیفه را برای ایجادشکاف در جامعه شیعه بر هم زد و به شکست کشاند, در حالی که زیدیه بر خلاف امامیه به کارزار و پیکار مسلحانه مشغول , و از امامان اهل بیت نیز در میان خود بی بهره بودند وهمین در جامعه آنان خلئی فقهی به وجود میآورد و آنان را به پناه جستن به ابوحنیفه وفقه حنفی ناگزیر میساخت
از وضوی زید تا وضوی زیدیه
بر این پایه , وضویی که اکنون میان زیدیه متداول است وضوی امام زیدبن علی (ع )نیست , چه , این وضو نه وضوی پدر زید امام زین العابدین نه وضوی جد او امام علی (ع ), نه وضوی برادرش امام باقر(ع ), نه وضوی برادرزاده اش امام صادق (ع ), نه وضوی عبداللّه بن عباس و نه وضوی دیگر زادگان ابوطالب , بلکه وضوی امام ابوحنیفه است با قواعد و اصولی که نزد این مذهب ثابت شده مطابق است
نمونه این گونه ازاحکام شرعی در فقه زیدیه فراوان است
در مقدمه مسند الامام زید آمده است : یکی از چیزهایی که مردم بدان خو گرفتهاند و البته علتش را نمیدانند آن است که در کتابهایشان در صلوات ذکری از خاندان پیامبر(ص ) نیست
علت این امر آن است که امویان در مورد ذکر نام خاندان پیامبر(ص ) سخت گرفتند و چنان که مشهور است وابستگان این خاندان را کشند و آواره کردند
تا جایی که حجاج از حدیث آوردن ازعلی (ع ) منع کرد و کار بدان جا رسیده بود که حسن بصری و کسانی دیگر از تابعان هنگامی که میخواستند در جمع مردمان حدیثی از علی (ع ) نقل کنند از بیم شمشیرحجاج نمیتوانستند بصراحت از او نام ببرند و از این روی میگفتند: از ابوزینب , ازپیامبر(ص ) چنین حدیث رسیده است
مردم هم نیز در زمانهای بعد بر همین شیوه ماندندو از خاندان پیامبر(ص ) در صلوات نام نبردند
اما اکنون سپاس خداوند را مانع از میان رفته و دوران ترس به سر آمده است , و میبینیم در کتابهای مصریان , برخی از کتابهای تازه مصر و دیگر سرزمینهایی که مردمانی فرهیخته و روشن دارند در صلوات پس از نام پیامبر(ص ) از خاندان پیامبر(ص ) نام میبرند و این را جزوی از صلوات میدانند
اصولاصلواتی که در آن از خاندان پیامبر(ص ) نام برده نشود ناقص است و در حدیث نبوی از آن نهی شده است , آنجا که فرمود: بر من صلوات ناقص نفرستید
پرسیدند: ای رسول خدا,صلوات ناقص و بی دنباله کدام است ؟ فرمود: این که بر من درود فرستید و بر خاندانم درود نفرستید
دارقطنی و بیهقی در حدیثی آوردهاند که فرمود: هر کس بر من درود فرستد و برخاندانم درود نفرستد صلواتش از او پذیرفته نیست
مسلم و دیگران نیز احادیثی هماننداین آوردهاند[۶۱۰]
از اینها که بگذریم , حتی اگر از سر مماشات نپذیریم که امام زید در وضوی خودپاها را شسته است , این دلیلی بر مشروعیت این کار و حاکی از این که چنین کاری سنت است نخواهد بود, چه , امام زید میبایست موضع امامی عادل را اتخاذ کند که به همه فضیلتها و بایستههای یک پیشوای عادل و مجاهد آراسته است
او همچنین بر خود لازم میدید که برای جلوگیری از رخ نمودن اختلاف میان یارانش بشدت از مشغول شدن آنان به مسائل جزئی و فروع فقهی پرهیز کند و زمینه آن را از میان ببرد, بویژه آن که کسانی از فرقههای گوناگون و حتی مرجئه و خوارج در اطراف او گرد آمده بودند
ازهمین روی این احتمال وجود دارد که امام زید هر چند خود به مشروعیت وضوی شیوه عثمانی اعتقاد نداشته اما برای رعایت حال اکثریت سپاهیان خود و حفظ وحدت درصفوف آنان , این وضو را انجام میداده است
چنین موضعی در سخن ابراهیم بن عبداللّه بن حسن درباره نماز میت دیده میشود, آنجا که گفت : این شیوه آنان را بیشتر گردمی آورد و ما هم به گرد آمدن آنان نیازمندتریم
از آن سوی , اگر خدا بخواهد, در وانهادن یک تکبیر که آن را به جا نیاوردهام زیانی نیست[۶۱۱]
از امام صادق (ع ) نیز روایتهایی چند درباره نماز جماعت با عامه به هدف حفظوحدت میان مسلمانان رسیده است
از آن جمله این که فرمود: هر کس با آنان در صف اول نماز بگزارد همانند کسی است که پشت سر رسول خدا(ص ) در صف اول نمازخوانده است[۶۱۲]
در روایتی دیگر است که از اسحاق پرسید: ای اسحاق , آیا با آنان نمازمی گزاری ؟ گفت : آری
فرمود؟ با آنان نماز بگزار که هر کس با آنان در صف اول نماز بگزارد همانند کسی است که در راه خدا شمشیر پیکار برکشیده است[۶۱۳]
هم در روایتی دیگر است که فرمود: چون با آنان نماز بگزاری خداوند به شماره مخالفانت تو را آمرزش دهد[۶۱۴]
چکیده آنچه گذشت
از آنچه گذشت روشن شد که امکان ندارد موضع امام زید در مساءله وضو با موضع امام جعفر صادق (ع ) و بنی حسن متفاوت باشد, بلکه همه این طایفهها از یک فقه پیروی کردهاند و همه بر وحدت و یکپارچگی مسلمانان تاءکید داشتهاند
در این میان اگر هم اختلافی رخ نموده , به یکی از عوامل زیر باز میگردد: ۱ غلبه روحیه انقلابی بر بنی حسن و زیدیه , تاثیر پذیرفتن آنان از گفتههای نفوذیان حکومت در صفوف آنان و پذیرش شبهههایی همانند این که سخن امام جعفرصادق (ع ) را از آن روی که از همراه شدن با پیکار امام زید و نفس زکیه خودداری کرده است نتوان پذیرفت
۲ نقش حکمرانان در گستراندن شکاف میان زیدیه و امام صادق (ع ) و بلکه ایجادغیر مستقیم زمینه برای پذیرش فقه ابوحنیفه از سوی زیدیان
۳ وجود خلئی فقهی در میان زیدیان , پس از کشته شدن زیدبن علی در سال ۱۲۰ه ق و به مدت نزدیک به سی سال یعنی تا سال ۱۵۰ در همین مدت است که فقه حنفی توانست صف فقه زیدی را بشکافد و در آن رخنه کند
گفتیم که پذیرش فقه حنفی از سوی زیدیان به دو عامل باز میگردد: الف نزدیکی مکانی و سیاسی ابوحنیفه با آنان و ابراز همدردی و همراهی با این گروه از سوی ابوحنیفه از دوران امام زید تا قیام محمد نفس زکیه در مدینه و قیام برادرش ابراهیم در بصره
ب نبودن فقیهی از اهل بیت در کوفه
حتی اگر یحیی بن زید را هم فقیهی از اهل بیت بدانیم , او هم پس از پدرش تنها پنج سال زیست و در همین مدت نیز زیدیان او راوانهاده بودند
اگر احمد بن عیسی را هم فقیهی دیگر از این خاندان بدانیم او نیز بیشترفقه و دیدگاههای فقهی خویش را از شاگردان ابوحنیفه گرفته است
همین وضع درباره قاسم بن ابراهیم رسنی حسنی , یحیی بن حسین بن قاسم و دیگر سران علویان نیز صادق است
آشفتگی و درهم ریختگی مبانی فقه زیدی در عصر حاضر و این که مبانی فقهی این مذهب گرد آمدهای از مبانی فقهی دیگر مذاهب مینماید, خود گواهی دیگر بر این حقیقت است که فقه زیدی در گذر زمان دیگرگونی یافته و از فقه زید دور شده است
وضو در دوره نخست عباسی ۱۳۲ ۲۳۲ ه ق
دوره حکومت عباسیان دورهای طولانی است که بیش از پنج سده را دربرگرفته و خود آکنده از رخدادهای سیاسی , جریانهای فکری , حرکتهای علمی و سرانجام جلوهها و نمودهای تمدن و فرهنگ است و از همین روی نمیتوان در این بررسی گذراترسیمی روشن و جزئی و سرانجام دیدگاهی فراگیر درباره آن دوره به دست داد
ما به همین سبب تنها دوره نخست عباسی (یعنی فاصله میان سالهای ۱۳۲ و ۲۳۲) رابرمی رسیم , چه , همه مذهبهای چهارگانه در این دوره پایه گذاری شده است
نظر به توجه حکمرانان این دوره به جنبههای فرهنگی و تلاش آنان در تدوین علوم , مناسب مینماید در این بخش از کتاب یکی از موضوعهای پردامنه و پرشاخه رابررسی و روشن کنیم :
فقه و نقش حکمرانان در آن
معروف است که حرکت عباسی در آغاز حرکتی دینی بود که به خشنودی خاندان محمد(ص ) میخواند
این , شعاری مردمی بود که از دلهای مردمان بر میخاست و همه تیرههای امت از هنگام کشته شدن امام حسین و به اسارت رفتن زنان و فرزندان او تاسقوط حکومت اموی با آن دمساز و همدم بودند, و به دیگر سخن همه گروههای مسلمان مخالف حکومت اموی را در زیر پرچم خود گرد آورد
عباسیان در پس پرده شعار خشنودی خاندان محمد پنهان شدند تا از این رهگذرانقلاب مردم را به انحراف کشانند و آرزوها و آرمانهای تودههای مردم را بر باد دهند
بیگمان دعوت مردم زیر پرچم این شعار بدان معنا بود که حکومت سرانجام دراختیار اهل بیت یعنی فرزندان علی (ع ) و ستمدیدگان دوره پیشین قرار خواهد گرفت ,همانها که انواع آزار و مصیبت و گرفتاری را از مسموم شدن حسن تا کشته شدن حسین وتا دشنامگویی مردمان به علی (ع ) به جان خریدند
همچنین دعوت در زیر پرچم این شعار بدان معنا بود که مردم موضع اهل بیت را درک میکنند و برای رساندن حق این خاندان به آنان میکوشند
اما عموزادگان خاندان علوی , چون به قدرت رسیدند, روی دیگر سکه را برای علویان آشکار کردند
آنان کوشیدند معنای اهل بیت را دیگرگون سازند و چنین جلوه دهند که این لقب و نیز شعار خشنودی خاندان محمد(ص ) از سوی مردم نه برای علویان بلکه برای آنان بوده است که یگانه مصداق خاندان محمداندحکمرانان عباسی این ادعای خود را به گواههای برساخته تقویت کردند و شاعران را به سرودن اشعاری درخدمت این هدف برانگیختند و چنین شد که پی در پی در این باره شعر گفتند[۶۱۵]
این در حالی است که آن گونه که تاریخ ثابت میکند عباس بن عبدالمطلب نیای بزرگ عباسیان و فرزندش عبداللّه در همه شرایط از حمایت کنندگان و مدافعان علی بن ابی طالب (ع ) بودند
اندک نگاهی به گفتارها هر مواضعی که از عبدالمطلب و عبداللّه درتاریخ مانده این حقیقت را روشن میسازد که آنان به خلافت علی (ع ) ایمان داشتند
دربسیاری از منابع تاریخی آمده است که عباس بن عبدالمطلب از بیعت با ابوبکرخودداری کرد و در اجتماع سقیفه نیز شرکت نجست , بلکه , به پشتیبانی از علی (ع ) درکنار او ماند و با آن حضرت دست به کار غسل و کفن رسول خدا(ص ) شد
شرح جزئیات بیشتری در این باره را در اینجا لازم نمیدانیم و به نقل یک روایت که گفت و گوی میان رشید و شریک قاضی در حضور مهدی عباسی است بسنده میکنیم : رشید از شریک قاضی پرسید: درباره علی بن ابی طالب (ع ) چه میگویی ؟ گفت : همان که جد تو عباس و عبداللّه میگفتند
پرسید: آنها درباره او چه گفتهاند؟ پاسخ داد: عباس هنگامی درگذشت که از دیدگاه او برترین صحابه علی (ع ) بود
دیده میشد که بزرگان مهاجرین درباره آنچه نازل میشود از او میپرسیدند, و او تا زنده بود در این باره به کسی نیازمند نشد
عبداللّه هم کسی است که پیشاپیش آن حضرت شمشیر میزد و در جنگهای او سروری استوار و سرداری فرمانروا بود
اما اگر امامت علی (ع ) ستمگرانه میبود, نخستین کسی که از آن دوری میجست پدرت بود که از دین خدا آگاه و در احکام آیین الهی خبره بود
مهدی که این سخنان شنید سکوت گزید و چیزی از آن ماجرا نگذشت که شریک را از قضاوت برکنار کرد[۶۱۶]
ولی اینک درباره فرزندان عباس و عبداللّه و موضع آنان نسبت به علی (ع ) وفرزندانش چه میتوان گفت ؟ دنیا دوستی و قدرت طلبی دیده هایشان را کور کرده بود ودین را فدای دنیا و آیین را فدای قدرت کردند و مدعی چیزی شدند که از ایشان نبود, دراین دوره است که دین شکلی سیاسی به خود گرفت و آن را در برابر خود دین به کارگماردند, و از این رهگذر چه دیدگاههای فقهی که بنیان نهاده نشد و چه احادیث برساختهای که به چشمداشت خلعت و به امید پاداش به دربار حکمرانان نیاوردند
در این گفتار این حقیقت را برمی رسیم که چه سان حکمرانان در پدید آمدن و یاقوی شدن مذهبهای فقهی اثر داشتند, چگونه در این دوران بر علویان ستمهایی دوچندان نسبت به دوره اموی روا داشتند, تا جایی که شاعر میگوید: ای کاش ستم مروانیان بر پای بود و دادورزی عباسیان به دوزخ پیوسته بود![۶۱۷]هم میگوید: به خداوند سوگند آنچه امویان با این خاندان کردند یک دهم آن بودکه عباسیان روا داشتند[۶۱۸]
ما چنین بحثهایی را از آن روی به میان میآوریم که در شناخت واقعیت اجتماعی وسیاسی امت در آن روزگار سهمی بسزا دارد و ما را از بستری که اختلافهای مذهبی مسلمانان در آن رخ نمود آگاه میسازد
اصولا هر فقیه و پژوهشگر حقیقت جویی و هرکس که در مسائل اختلافی میان مسلمانان تحقیق میکند و در پی رسیدن به دیدگاهی دقیق است و میخواهد از حقایق در زمینه فقه و تشریع پرده بردارد که تاکنون کسی به کشف آنها نایل نیامده است باید چنین مباحثی را بررسد, گرچه لازم بوده است خیلی پیشتر از این به چنین بحثهایی , بویژه در فروع فقهی مورد اختلاف میان امت , توجه شود
ما در این کتاب نخستین گام را در این راه برداشتهایم و امیدواریم بزرگانی دیگر گامهای بعدی را بردارند
از دیدگاه نگارنده , گرچه این جستار تلاشی نو را ترسیم میکند, اما به هر روی ,پرداختن به جزئیات اوضاع و شرایط تاریخی در برخی از زمینهها و بویژه در زمینه پیدایش مذاهب فقهی و بیان عوامل اختلاف مذهبی و فقهی مسلمانان ضرورتی سخت گریزناپذیر است , چه , نمیتوان پذیرفت امتی تا این اندازه در بیان حکم الهی که یکی بیش نیست گرفتار اختلاف شوند, بویژه آن که کتابی که بر مسلمانان نازل شده , پیامبر آن را بیان فرموده و همه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند یکی است و بنابراین دیدگاه که همه صحابیان پیامبر(ص ) عادلند یا دست کم میتوان گفته آنان را پذیرفت امکان صحیح دانستن همه آنچه از پیامبر(ص ) رسیده است وجود دارد
اصولا چگونه این اندازه اختلاف فقهی در میان امتی رواست که خداوند آن رابرترین امت خواند و فرمود: شما برترین امتی بودید که از میان مردم برخاست[۶۱۹]؟ آیا حقیقتا دیدگاه همه , با این همه اختلاف نظر, صحیح است ؟ و همه قواعدی که در فقه پایه گذاری شده قواعدی کاملا درست و استوار است که هیچ جای خطا و اشتباه در آنها نیست ؟ یا آن که برخی از دیدگاهها و پارهای از قواعد خاستگاهی حکومتی دارند ومی بایست در آنها بازنگری و آنها را وارسی کرد؟
تغییر برخی از مفهومهای روایت
آیا آنچه درباره اختلاف امت گفته شده و این که میگویند اختلاف امت رحمت است و به برکت این اختلاف مردم در آسانی اند و هر راه و هر مذهبی که خواهندبرمی گزینند درست و پذیرفتنی است ؟ چگونه این احتمال با آن سخن رسول خدا(ص ) سازگار میافتد که فرمود: امت من به هفتاد و چند فرقه قسمت خواهند شد: یک فرقه نجات یافته است و دیگر فرقه هادوزخی اند؟ اصولا آن فرقه نجات یافته کدام است ؟ چگونه ممکن است فرقه نجات یافته تنها یک فرقه باشد و در عین حال عمل همه مذاهب نیز صحیح باشد؟ چرا مثلا رسول خدا(ص ) نفرمود: همه نجات یافتهاند و تنهایک فرقه دوزخی است ؟ آیا میان این روایتها, اگر نگوییم تناقض , دست کم ناسازگاری و ناهمگونی وجودندارد؟ آیا میتوان پرسید: آن حکم یگانه خداوند که در کتاب خدا بر بندگان نازل شده است کدام است ؟ آیا حقیقتا مفهوم حدیث اختلاف امتی رحمه همان چیزی است که فقهای عامه گفتهاند, یا تفسیر درست آن همان سخن امام صادق (ع ) است , آنجا که در پاسخ راوی که میپرسد: اگر اختلاف امت رحمت است پس اجتماعشان عذاب و ناخشنودی خداونداست , میفرماید: نه چنان است که تو گمان بردهای و آنان گمان بردهاند
مقصود رسول خدا(ص ) آن بوده است که آمد و شد مسلمانان با یکدیگر, سفر کردن آنان به آهنگ دیدارهمدیگر, و علم آموختن از یکدیگر رحمت است
امام علی (ع ) بر این تفسیر به آیه (فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه )[۶۲۰] استدلال کرد و سپس افزود: اما اگر در دین اختلاف کنند به حزب شیطان درآمدهاند
اگر این تفسیر را بپذیریم بدین حقیقت نیز خواهیم رسید که خداوند پیامبر(ص ) رانه آن سان که حکمرانان میپسندیدند برای اختلاف در میان امت , بلکه برای وحدت عقیده فرستاده است , آن گونه که آیات قرآن نیز بر چنگ زدن به ریسمان الهی , وانهادن فرقه گرایی و پراکندگی در عقیده و احکام فقهی تاءکید میکند و بروشنی بدین اشاره مینماید که راه او یگانه راه راست است که نه در آن پیچیدگی و ابهامی هست و نه زمینهای برای پراکندگی فرمود: و این است راه راستین
از آن پیروی کنید و به راههای گوناگون مروید که شما را از راه خدا پراکنده کند
این چیزی است که خدا شما را بدان سفارش میکند, باشد که پروا کنید[۶۲۱]
برخی از پایههای سیاست عباسیان
خلیفگان عباسی در دوره نخست حکومت این خاندان چهارچوب سیاست خودرا بر این استوار کردند که فرزندان علی (ع ) و فاطمه را هر چه بیشتر از صحنه سیاست دور سازند و میان آنان و توده مردم فاصله افکنند
این سیاست را نشانههای فراوانی است که اینک به برخی از آنها میپردازیم : ۱ تاءکید بر این که خلافت عباسیان خلافتی مشروع و حکومتی دینی است , آنان یگانه مصداق راستین خاندان پیامبر(ص )هستند که در احادیث نبوی بدیشان اشاره شده است
آنان از پیامبر(ص ) شرافت و والایی به ارث بردهاند و مشروعیت تلاشهای خویش را از او میگیرند و در پی اجرای فرمان رسول خدا(ص ) و عملی کردن سنت او وزنده کردن دین و آیین اویند
حکمرانان این خاندان از همین روی القابی بر خود نهادندکه این معنا را در برداشته باشد,القابی همانند هادی , مهدی , رشید, منصور,ناصرلدین اللّه , معز لدین اللّه , متوکل علی اللّه و جز آن
اینها همه گواه آن است که عباسیان دین را برای اهداف سیاسی خود به خدمت گرفتند
حتی میبینیم در همین چهارچوب مدعی شدند که عمو مانع ارث بردن دختر ازپدر است , تا از این رهگذر فرزندان زهرا دختر رسول خدا(ص ) را از همه حقوق خودبی بهره سازند و عباس را یگانه وارث شرعی پیامبر(ص ) معرفی کنند
۲ گستراندن دایره بحث و مناظره میان فقیهان و فرزندان علی (ع ) و شکل دادن به حلقههای گفت وگوی علمی میان مذاهب کلامی , تا از این راه شبههها و تردید افکنیها دربرابر اسلام رو به فزونی نهد و از آن پس دفاع از دین را بر هر مدعی علم در میان خاندان پیامبر(ص ) و فقیهان بنی فاطمه دشوار سازند و با حربه ناتوانی آنان در دفاع از دین ازموقعیت و پایگاه اجتماعی , علمی و سیاسی آنان بکاهند
۳ دعوت به ترجمه کتابهای یونان و هندیان و ایرانیان و درآوردن برخی از علوم آنان از جمله فلسفه با همه شبهههای عقلی اش به دایره علوم اسلامی و مشغول کردن عالمان جهان اسلام به پاسخگویی این شبههها و در نتیجه , دور کردن آنان از صحنه رویارویی سیاسی و یا نبرد مسلحانه بر ضد حکومت , و سرانجام درآوردن عالمان به زیرسیطره و نظارت همیشگی حکمرانان
۴ بستن تهمت زندقه بر مخالفان خویش , برای نمونه در تاریخ آمده است که شریک بن عبداللّه قاضی نماز خواندن پشت سر مهدی عباسی را روا نمیدانست
خلیفه او را به حضور خواست و در این باره با او سخن گفت
وی در جایی از گفتههای خویش قاضی را ابن زانیه خواند
شریک گفت : ای امیر مؤمنان , لختی درنگ ! او زنی بود شب زنده دار و روزه دار
مهدی گفت : ای زندیق , تو را میکشم
شریک خندید و گفت : ای امیرمؤمنان , زندیقان را نشانه هاست که بدان شناخته شوند, آنان شراب مینوشند و باخنیاگران دمساز میشوند
مهدی که این شنید سر فرو افکند و سکوت گزید[۶۲۲]
۵ تلاش برای تقویت بنیه علمی فرزندان خلیفگان , و به کارگماردن مربیانی زبردست برای آموزش علوم و فنون لازم به آنان , تا با استفاده از این توان علمی بتوانندراه حلهای سیاسی و شیوههای مناسب حکمرانی را بیابند و حکومت خویش را از این رهگذر پاس بدارند
بدین سان درمی یابیم که حرکت علمی در عصر عباسیان حرکتی خالص برای گستراندن علوم نبوده و بلکه اهدافی سیاسی به همراه داشته و خلیفگان عباسی نیز درتلاش برای گرد آوردن و حمایت کردن فقیهان , محدثان , قاریان و شاعران اهداف سیاسی ویژهای را در نظر داشته و در پی اجرای اهداف حکومت در زمینه فقه و شریعت بودهاند
نفس زکیه و منصور
البته بهره جویی حکمرانان از فقه و شریعت برای تاءمین منافع حکومت و نظام پدیداری تازه و بی سابقه در تاریخ اسلام نبوده است
بلکه این درختی است که بذر آن دراواخر دوران دو خلیفه نخستین افشانده شد, نخستین میوههایش در دوران اموی رخ نمود و سرانجام به طور کامل در دوره عباسیان به بار نشست
هر کس نامه محمد نفس زکیه به منصور را بخواند بیقین بدین میرسد که او با خلیفه عباسی در مفاهیم دینی نزاع داشته است و محمد مدعی بوده که وی به حکومت سزاوارتر است , چرا که همو ازخاندان پیامبر(ص ) است
در نامه نفس زکیه در پاسخ به امان نامه منصور چنین آمده است : حق از آن ماست و شما این حکومت را به نام ما مدعی شدهاید, به کمک شیعیان ما برای ستاندن آن برخاستهاید و به برکت ما از آن بهره مند شدهاید
پدر ما علی وصی و امام بود
اینک در حالی که فرزندان او زندهاند چگونه شما ولایت را از او به ارث بردهاید؟ مهدی در جایی دیگر از نامه بدین افتخار میکند که به فاطمه دختر رسول خدا(ص ), به خدیجهام المؤمنین , و به حسن و حسین دو نوه پیامبر خدا(ص ) منسوب است
نفس زکیه در جایی دیگر از نامه امانی را که منصور به وی عرضه داشته به ریشخند گرفته است
علت این ریشخند نیز آن است که منصور به پیمان شکنی معروف بود و نفس زکیه این را بخوبی میدانست
منصور پیشتر دو بار با محمد نفس زکیه بیعت کرده بود: یک باردر مسجدالحرام و بار دیگر هنگامی که محمد از خانه اش بیرون آمد و وی افسار اسب اورا گرفت و گفت : این مهدی ما اهل بیت است[۶۲۳]
محمد در نامه خود بدین حقیقت اشاره کرد و نوشت : من بیش از تو به حکومت سزاوار و بر پیمان پایدارم , چرا که تو خودپیشتر همان پیمان و امانی را با من سپردی که با دیگران سپرده بودی , اینک چه امانی به من میدهی ؟ امان ابن هبیره ؟ یا امان عمویت عبداللّه بن علی ؟ یا امان ابومسلم ؟ چون این نامه نفس زکیه به منصور رسید وی خشمگین شد و برآشفت و در این اندیشه رفت که همه دستاویزهای نفس زکیه را او بستاند و همه مفاهیمی را که طالبیان بدان استناد میکنند دیگرگون سازد, مفاهیمی از این قبیل که طالبیان فرزندان فاطمهاند,واجب است خلافت در این خاندان باشد, و پیامبر(ص ) به علی (ع ) برای دوران پس ازخود وصیت کرده است
تاءکید منصور بر این سیاست بویژه آن هنگام بیشتر میشد که دریافته بود مردم به او و همدستانش به عنوان جمعی ساربان و شتربان مینگرند
برای نمونه در نامه منصور به عموی خود عبدالصمد بن علی آمده است : ما در میان مردمانی هستیم که دیروز ما را در جامه ساربانان دیدند و امروز جامه خلافت بر مامی بینند[۶۲۴]
به هر روی , منصور در پاسخ این نامه نفس زکیه آهنگ دیگرگون کردن مفاهیم دینی مورد استناد او را آشکار ساخت و بر این مسائل تاءکید کرد: ۱ نفس این که نفس زکیه فرزند رسول خداست , به استناد آن که خداوند فرموده است : محمد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده است[۶۲۵]
منصور بر این تاءکید داشت که نفس زکیه نوه دختری رسول اکرم (ص ) است و چنین نسبتی سبب ارث بردن نمی شودو بلکه دختر پیامبر(ص ) اساسا خود نیز حق امامت ندارد
۲ پرداختن به این که مسلمانان , نه علی (ع ) بلکه ابوبکر و عمر و عثمان را به خلافت برگزیدند
این عبارت خود بدان اشاره دارد که حکومت عباسی در پی دور کردن شیوه و نام علی (ع ) از صحنه زندگی مردم و در برابر, واداشتن جامعه به روش خلفای سه گانه نخستین و بلکه دیگر صحابیان بود و حتی علی (ع ), را در شمار خلیفگان چهارگانه نیز نمیآورد, تا آن که در روزگار احمد بن حنبل علی (ع ) را خلیفه چهارم شمردند
امویان هنگامی که به حکومت رسیدند, عثمان را از آن روی که از این خاندان است بر دیگر خلفا برتر داشتند و شیوه او را رواج دادند و شیوه علی (ع ) را از آن روی که با وی کینه داشتند دور کردند و بدین سان فقه علی (ع ) و خط سنت در آن روزگار کمرنگ شد
اما عباسیان با به قدرت رسیدن شیوه دو خلیفه نخستین را مبنا ساختند و تقویت کردند وشیوه عثمان را از سر دشمنی با امویان وانهادند و شیوه علی (ع ) را از سر دشمنی باعلویان از عرصه جامعه دور کردند و بدین سان خط علی (ع ) و راه سنت نبوی در طول این دو دوره حاکمیت همچنان در مظلومیت ماند
۳ هم از این نامه منصور و هم از اصول سیاست او چنین فهمیده میشود که وی یاری جستن از فقیهان و نزدیک کردن آنان به خود را یکی از ضرورتهای حکومت خویش میدانست , چه , وی میتوانست از این رهگذر مشروعیت لازم را به چنگ آورد,از توجیههای دینی آگاهی یابد, در تنگناها راههای بیرون شدن را بیابد و از رهگذر این همه , در یک زمان هم دستگاه اجرایی و هم دستگاه قانونگذاری را در اختیار داشته باشد
البته در این شیوه منصور, که مردی زیرک بود, و در بهره جستن او از فقه و شریعت در خدمت اهداف سیاسی حکومت هیچ جای شگفتی نیست , چرا که این شیوه اغلب حکمرانان پیش از او نیز بوده است و دیگران هم بهره جستن از فقه و تفاوت عمل و نظرفقهی را بهترین راه برای بازشناختن مخالفان میدانستهاند
پیشتر گذشت که چگونه ابن ابی سرح کارگزار عثمان در مصر در پی نوع تکبیره الاحرام یا جهر در قرائت و بسم اللّه الرحمن الرحیم در نماز, محمد بن ابی حذیفه او را شناسایی کرد و پی برد که وی ازمخالفان عثمان است
این هم گذشت که صحابه به این سیاست ابن ابی سرح اعتراض داشتند و بدان سبب که وی وقت نمازها را تغییر داده بود تا از این راه مخالفان خویش را بشناسد هیاءتی را به نزد عثمان و به شکایت در این باره فرستادند
به هر روی , چنان که پیشتر نیز گفتهایم حکمرانان با تاءکید بر برخی از اعمال عبادی که میان صحابه مورد اختلاف بود سعی داشتند مخالفان خود را شناسایی کنند, چه , آن کس که وفادار و پایبند به سنت نبوی بود در هیچ شرایطی نمیتوانست از اعتقاد خوددست بکشد و کاری خلاف آن را انجام دهد, مگر آن که اوضاع به گونهای باشد که وی رابه خطری جانی تهدید کند
یکی از سیاستهایی که بذر آن در اواخر دوران دو خلیفه نخستین و در دوران عثمان پاشیده شد و در دوره امویان رشد کرد و در دوره عباسیان به بالندگی رسید دعوت به پذیرش احکام صادر شده از سوی حکومت و پیروی از حکمرانان بود, هر چند بر توتازیانه نوازند و دارایی ات بستانند
این حقیقت تاریخی در بسیاری از رویدادها رخ مینماید, از آن جمله است دعوت عبداللّه بن عمر از مردم مبنی بر پذیرش فقه عبدالملک بن مروان , یا گفته سعید بن جبیر درباره رجاء بن حیوه , یکی از فقیهان هفتگانه در دوران امویان , که گفت : چون از او میپرسیدی او را ملکی میدیدی که میگوید عبدالملک چنین و چنان حکم کرده است
هم در این چهارچوب بود که منادی حکومت اموی فریاد میزد که هان ! کسی جزعطاء بن ابی رباح حق فتوا دادن ندارد و منادی حکومت عباسی فریاد میزد که هان !کسی جز مالک بن انس و ابن ابی ذؤیب حق فتوا دادن ندارد
باز در همین چهارچوب است که نافع دیلمی وابسته ابن عمر به مصر فرستاده میشود تا سنن را به مردم آموزش دهد, سلیمان بن ابی موسی و مکحول در دمشق عهده دار مقام افتاء میشوند, و یا ذهبی درباره عبداللّه بن ذکوان میگوید که برخی ازکارهای حکومت بنی امیه را عهده دار شده بود
اینها که گذشت همه حاکی از این است که حکمرانان فقه و شریعت را به خدمت منافع سیاسی خویش میگماشتند و از آن برای شناسایی مخالف و موافق بهره میجستند, و البته در این عرصه عباسیان تواناتر و زیرکتر از امویان بودند, چرا که آنان درپوشش بحثها و مناظرههای علمی و گفت و گوهای آزاد دیدگاههای خویش را تحمیل میکردند و از آب گل آلود چنین مناظرهها و گفت و گوهایی برای خود ماهی میگرفتند
گفت و گویی میان ابوحنیفه و امام صادق ع
امام ابوحنیفه داستان گفت و گوی خود با امام جعفر صادق (ع ) را نقل کرده و در آن چنین گفته است : ابوجعفر منصور به من گفت : ای ابوحنیفه , مردم گرفتار جعفر بن محمدو شیفته او شدهاند
پرسشهایی سخت برای او آماده ساز من برای او چهل مساءله آماده کردم و در حیره با یکدیگر دیدار کردیم
ابوحنیفه , میافزاید: در حالی بر منصور وارد شدم که جعفر بن محمد در سمت راست او نشسته بود
چون او را دیدم چنان هیبتی از او در دلم افتاد که از منصور نیفتاده بود
بر او منصور سلام کردم و اشاره کرد و من نشستم
پس روی به او کرد و گفت : ای ابوعبداللّه , این ابوحنیفه است , فرمود: بلی
سپس رو به من کرد و گفت : ای ابوحنیفه ,پرسشهایت را بر ابوعبداللّه مطرح کن
من به طرح پرسشهایم پرداختم و یک به یک میپرسیدم و او پاسخ میداد و در پاسخ میگفت : شما چنین میگویید, عالمان مدینه چنان میگویند, ما چنین یا چنان میگوییم
ابوحنیفه میگوید: او گاه از دیدگاه ما پیروی میکرد, گاه از آنان [فقهای مدینه ] و گاه با هر دوی ما مخالفت میکرد
این پرسش و پاسخ ادامه یافت تا هنگامی که من همه آن چهل مساءله را پرسیدم و او در هیچ یک نماند
ابوحنیفه در پایان این روایت چنین میگوید: آگاهترین مردم کسی است که بیش ازهمه از اختلاف عالمان در مسائل فقهی آگاه باشد[۶۲۶]
این روایت ما را از چند مساءله می آگاهند: ۱ این که منصور از ابوحنیفه به رغم آن که در شمار مخالفان حکمرانان و از آنهایی بود که قضاوت را در هیچ یک از دو دوره اموی و عباسی نپذیرفت برای رسیدن به اهداف خودبهره میجست و با به میان کشیدن پیشنهاد گفت و گوی علمی میان پیشوایان مذاهب و طرح اقتدار فقهی او را به همراهی عملی با خویش و شرکت در این گفت و گوبرانگیخت , در حالی که وی بخوبی میدانست امام صادق (ع ) از فقیهان اهل بیت , ازفرزندان علی (ع ) و از کسانی است که خود وی به آنان احترام میگذارد و به فضل ودانش ایشان اعتراف میکند
این جمله ابوحنیفه هم که میگوید: چنان هیبتی از او دردلم افتاد که از منصور نیفتاده بود خود دلیلی بر این حقیقت است
۲ این که دیدار میان امام صادق (ع ) و ابوحنیفه از سوی منصور ترتیب داده شده بود, چنان که ابوحنیفه میگوید: منصور به من گفت : ای ابوحنیفه , مردم گرفتار جعفر بن محمد و شیفته او شدهاند, پرسشهایی سخت برای او آماده ساز یا منصور, خود به ابوحنیفه میگوید: پرسشهایت را بر ابوعبداللّه مطرح کن ,و سرانجام ابوحنیفه نیزمی گوید: من به طرح پرسشهایم پرداختم و یک به یک میپرسیدم و او پاسخ میداد
اینها همه گواهی میدهد که سؤالات را ابوحنیفه مطرح میکرده و امام صادق (ع )پیشتر از آنها اطلاعی نداشته است تا پاسخی از پیش آماده کند
این هم که ابوحنیفه میگوید: او در هیچ یک از آن مساءلهها نماند یا میگوید:آگاهترین مردم کسی است که بیش از همه از اختلاف عالمان [در مسائل فقهی ] آگاه باشد گواهی است بر آن که امام صادق (ع ) آگاهترین کسان در روزگار خویش بود
۳ این که ابوحنیفه میگوید: امام صادق (ع ) در پاسخ میفرمود: شما چنین میگویید, عالمان مدینه چنین و چنان میگویند, و ما چنین یا چنان میگوییم از آن خبرمی دهد که در زمینه فقه سه مکتب عمده وجود داشته است : الف مکتب عراقیان ب مکتب مدینه ج مکتب اهل بیت دو مکتب عراق و مدینه مکتبهایی در برابر مکتب اهل بیت بودهاند, چه , یکی ازاین دو مکتب بر پایه راءی و دیگری بر پایه اثر و روایت استوار شده و به رغم این اختلاف با دستگاه حاکم اختلافی نداشتهاند و هماره در برابر حکومت تسلیم بودهاند و مردمان را به همراهی و همگامی با حکومت میخوانده و به وجوب فرمانبری از حکمرانان ,خواه درستکار و خواه تبهکار و نیز به جواز نماز خواندن پشت سر هر حکمرانی عقیده داشتهاند
این که ابوحنیفه میگوید: گاه از دیدگاه ما پیروی میکرد, گاه از آنان [فقهای مدینه ]پیروی میکرد و گاه با هر دوی ما مخالفت میکرد بر این حقیقت گواهی میدهد که همه احادیثی که از پیامبر(ص ) روایت شده و در کتابهای حدیث نقل شده است صحیح نیست ,چه , امام صادق (ع ) که بیش از هر کس دیگر از احادیث پیامبر آگاهی دارد گاه با دیدگاه فقیهان عراق موافق است , از آن روی که روایت آنان از پیامبر(ص ) روایت صحیحی است ,گاه با دیدگاه فقیهان مدینه موافق است , از آن روی که روایت آنان از پیامبر(ص ) صحیح است و گاه نیز با هر دوی این مکتبها مخالف است , از آن روی که حدیث هیچ کدام ازپیامبر(ص ) صحیح نیست
به هر روی , موافقت امام با یک دیدگاه حاکی از وجود ریشههایی برای آن درمکتب اهل بیت است و این خود پاسخی به سخن دکتر محمد کامل حسین در مقدمه موطاء امام مالک است که میگوید: شیعه از طریق او [یعنی امام صادق (ع )] احادیثی ازپیامبر(ص ) نقل میکند که میتوان آنها را فقط در کتب شیعه یافت[۶۲۷]
هم پاسخی است به سخن ابن سعد که در طبقات مینویسد: به هیچ کدام از روایتهایی که از باقر(ع )روایت شده است نتوان استدلال کرد[۶۲۸]
سخن این دو را سخن ابوحنیفه و واقعیت فقهی مسلمانان پاسخ میدهد و این سخن و این واقعیت بخوبی بر آن دلالت میکند که این تهمت هیچ بویی از حقیقت نبرده و تنها از تعصب سرچشمه میگیرد و اتهامی بی پایه بر فقه مسلمانان است
همچنین از این روشن میشود که فقه امام صادق (ع ) با فقه صحابه بیگانه نیست ,پارهای از نظریات این فقه نزد مالک نیز هست , پارهای نزد عایشه است , پارهای نزدحذیفه و به همین سان نزد دیگر صحابیان بدین سان میتوان گفت : فقه امام صادق (ع ) فقه رسول خدا(ص ) است که گاه احکامی از آن در فقه ابوحنیفه است , گاه در فقه مالک و گاه در فقه پیشوایی دیگر
درجایی هم که راءی امام صادق (ع ) خلاف همه دیگر راءیهاست باید خوب موضوع رابررسید و دید چه زمینههای حکومتی و چه گرایشهای اقلیمی و یا چه شرایطی اجتماعی در کار بوده است
استاد ابوزهره در کتاب تاریخ المذاهب الاسلامیه پس از نقل این گفت و گو چنین اظهار نظر میکند: ابوحنیفه در سخن آخر خود راست گفته است , چه آگاهی از اختلاف فقیهان و ادله آراء وشیوه استنباط آنان انسان را به کشف استوارترین راءی و دیدگاه میرساند
خواه آن راءی و دیدگاه از میان همین مجموعه آرای فقیهان برگزیده شده باشد و خواه از غیر آن انسان پس از این آگاهی معیار درستی را که بدان هر راءی و نظریهای را میتوان سنجیدبیرون میکشد و به فقهی میرسد که نه فقه عراق و نه فقه مدینه , بلکه گونهای دیگر ازفقه است , هر چند که همه این دیدگاههای فقهی در پرتو کتاب خدا و سنت رسول اوپدید آمدهاند[۶۲۹]
به هر روی , عباسیان در اجرای نقشه خود مبنی بر تخریب چهره امام صادق (ع ) وکاستن از جایگاه علمی او از رهگذر این مناظرهها و گفت و گوها به هدفی که میخواستند دست نیافتند, بلکه این گفت و گوها و مناظرهها روز به روز بر منزلت وجایگاه علمی و اجتماعی او افزود و توجه مردم به آن حضرت را افزونتر کرد
چنین شدکه قبیلههای بنی اسد, مخارق , طی , سلیم , غطفان , غفار, ازد, خزاعه , خثعم , مغزوم ,بنی ضبه , بنی حارث و بنی عبدالمطلب فرزندان و جگرگوشههای خود را برای دانش اندوزی به محضر او روانه کردند[۶۳۰]و بزرگان از عالمان و محدثان همانند یحیی بن سعید انصاری , ابن جریح , مالک بن انس , ابوحنیفه , ثوری , ابن عیینه , شعبه , ایوب سجستانی , فضیل بن عیاض یربوعی و کسانی دیگر از این دست برای بهره گرفتن از آن حضرت آهنگ مجلس درسی او کردند[۶۳۱]
اصولا هیچ کس نیست که بتواند در علم و دانش امام صادق (ع ) سخن گوید و یا درجایگاه بلند او خدشه کند, چرا که همه بدان اعتراف دارند که برترین عالمان , گزیدهترین مجتهدان و یلان میداندار عرصه علم و دین از مکتب او برخاستهاند و فرهنگ اسلامی وتفکر عربی به طور خاص وامدار این قهرمان نام آور است
با این همه منصور میخواست پایگاه اجتماعی و علمی آن امام را به ضعف وسستی کشاند, اما همه تلاشهایش در این راه بی ثمر ماند و از این روی پس از این همه توجه خود را به شیعیان علی (ع ) و صادق (ع ) معطوف داشت تا از آنان انتقام بستاند
نقل است که پیش از بنیان نهادن بغداد, همراه با پانصد تن از سربازانش به کوفه درآمد و بدین ادعا و گمان که مردمان این شهر از طرفداران محمد بن عبداللّه نفس زکیه هستند فرمان داد جامه هایشان را به رنگ سیاه درآوردند, تا جایی که گفته میشود رنگرزان توان انجام کاری که بدیشان سپرده میشد نداشتند و بقالان جامههای مردمان را با مداد سیاه میکردند و جامه سیاه بر تن میپوشیدند[۶۳۲]
همچنین نقل شده است که در اوایل خلافت خود از نزاع فکری که میان مکتب عراق و مدینه درگرفته بود به سود خود بهره جست و به طرفداری از عراقیان و تقویت ابوحنیفه و اصحاب او پرداخت و موالی [وابستگان غیر عرب ] را به کار گمارد تا از این رهگذر بینی عرب و بویژه عربهای مدینه را که خلافت عباسیان را مشروع نمی دانستندبه خاک بمالد
پایبندی حکمرانان به فقه مخالف یا فقه علویین
اهل تحقیق میدانند که تقویت مکتب اهل راءی در مقابل مکتب اهل حدیث دارای بعدی سیاسی بود و نه سیاستی دایم و فراگیر, بلکه اقدامی گذرا و موقت بود
منصورعملا نیز از این نزدیک شدن به کتب اهل راءی بهره برد, چونان که در مناظره امام صادق (ع ) و ابوحنیفه نمونهای از آن گذشت
منصور بعدها سیاست خود را دیگرگون کرد و از امام مالک که پیشوای مکتب اهل حدیث است خواست تا موطاء خود را بنویسد
او به مالک گفت : ای ابوعبداللّه , این علم یعنی فقه را یکی کن
مالک گفت : اصحاب رسول خدا(ص ) در شهرها و سرزمینهاپراکنده شده و هر کدام در شهر و سرزمین خود بدانچه نظرشان بوده است فتوا دادهاند
مردمان مکه یک نظر دارند, مردمان مدینه نظری دیگر دارند, مردمان عراق هم نظری دیگر دارند که بکلی با شیوه و نظر دیگران متفاوت است
منصور گفت : از مردم عراق نه راستشان را میپذیریم و نه ناراستشان را علم تنهانزد مردمان مدینه است
این علم را برای مردم پایه گذار [۶۳۳] این گفته منصور که از مردم عراق نه راستشان را میپذیرم و نه ناراستشان , بدان اشاره دارد که وی از این مردم نومید شده بود, چرا که از سویی خود به لحاظ عقیده علوی مسلک بودند و از سویی دیگر ابوحنیفه که با حکمرانان سر سازگاری نداشت درمیان آنان بود
از همین روست که منصور به مالک توجهی ویژه میکند و از او میخواهد موطاء رابنویسد
خلیفه به مالک میگوید: تا اگر خدا بخواهد مردم را بر دانش و کتابهای توبداریم و این دانش و کتاب را در شهرها بگستریم و به مردمان بسپاریم که با آن مخالفت نکنند و بر مبنای چیزی جز آن حکم نرانند
نویسنده کتاب موقف الخلفاء العباسین من ائمه المذاهب الاربعه مینویسد: اگردر آرای مالک درباره رتبه خلفای راشدین تاءمل ورزیم خواهیم دید که وی در این زمینه از دیگران جداست
او خلفای راشدین را نه چهارتن بلکه سه تن میداند, خلافت راشدین را به ابوبکر,عمر و عثمان محدود میکند و تنها این سه را در مرتبهای فراتر از دیگر مردمان قرارمی دهد
از دیدگاه او علی (ع ) یکی از صحابیان است و هیچ چیز افزون بر دیگران ندارد[۶۳۴]
برخی از نویسندگان برآنند که چرخش سیاسی منصور به سوی اهل حدیث ونزدیک شدن وی به امام مالک و درخواست وی از مالک برای نوشتن موطاء با این توصیه که این کتاب را بنویس که هیچ کس آگاهتر از تو نیست[۶۳۵], بدین علت بازمی گردد که وی از افزایش نفوذ علمی و سیاسی امام صادق (ع ) بیمناک بود, چه گرد آمدن چهار هزارراوی نزد او برای کسب علم و حدیث بر خلیفه آسان نبود و تقویت این پایگاه علمی خودبه خود به معنای تضعیف موقعیت و نقشههای حکومت و سیاست عمومی حکمرانان بود[۶۳۶]
از دیدگاه نگارنده افزون بر این عامل عامل دیگری نیز در کار بوده که شرایط واوضاع سیاسی آن روزگار بویژه پس از قیام زکیه در مدینه و قیام برادرش ابراهیم در بصره آن را اقتضا میکرده است
منصور پس از پیروزی بر این دو سیاست رعب و وحشت راپی گرفت و در صدد آن برآمد که از طریق چگونگی عبادت , مخالفان خویش راشناسایی کند
بدین سان این احتمال وجود دارد که درخواست منصور از مالک برای تدوین موطاء به هدف بنیان نهادن فقه و حدیثی مخالف شیوه علویان و نیز به هدف وحدت بخشیدن به فقه در همین چهارچوب صورت پذیرفته تا از این طریق فقه علویان از صحنه اجتماع بیرون رانده و دیدگاههای مبتنی بر این فقه دیدگاههایی شاذ و جدای ازعامه قلمداد شود
گفتنی است که مالک پیوسته به کار موطاء مشغول بود و هنوز این کار رابه پایان نبرد که منصور درگذشت , بنابراین وی این کتاب را در اواخر دوره منصور تاءلیف کرده است[۶۳۷]
موضعی دیگر
قسمت اول
در بیشتر کتابهای تاریخ آمده است که سفیان ثوری در سال ۱۴۰ یا ۱۴۴ ه . ق
منصور را در منی دید و درباره اسراف و تبذیر وی به او اعتراض کرد
منصور گفت : میخواهی همانند تو باشم ؟ سفیان گفت : همانند من مباش
اما کمتر از آنی که هستی و فراتر از آن که من دارم باش
منصور گفت : بیرون رو ثوری از نزد او بیرون رفت و روانه کوفه شد و در آنجا به خرده گیری و انتقاد ازرفتار ستم آمیز وی با مسلمانان پرداخت
منصور مدتی تحمل کرد و سرانجام دستور داداو را بازداشت کنند
اما او نیز پنهان شد
چون منصور در سال ۱۵۸ درگذشت ثوری پنداشت با مرگ منصور اختلاف او و حکومت هم از میان رفته است
از همین روی به زندگی در مخفیگاه پایان داد و از مکه بیرون آمد و به حضور مهدی عباسی رسید وهمانند عامه مردم بر وی سلام کرد
مهدی گفت : ای سفیان , بدین سوی و آن سوی میگریزی و گمان میبری اگرقصدی دیگر درباره تو داشته باشیم به تو دست نیابیم ! اینک هم که بر تو دست یافتهایم بیم آن داری آن گونه که خود میخواهیم درباره ات حکم کنیم
سفیان گفت : اگر درباره من حکمی دهی خداوندی توانا که حق و باطل را از هم جدا میسازد درباره ات حکم خواهد کرد
ربیع که این گفت و گو میشنید به مهدی که بر بالای سر سفیان ایستاده بود گفت :آیا این نادان حق دارد چنین با تو رویاروی شود؟ اجازه ده تا او را گردن زنم
مهدی گفت : خاموش ای مرد! آیا این مرد و امثال او جز این میخواهند که ما آنان را بکشیم و به شقاوت قتل آنان گرفتار شویم ؟ زمان قضاوت او در کوفه را بنویسید, براین پایه که هیچ کس در هیچ حکمی بر او اعتراض نکند [۶۳۸]
حکمرانان با سپردن قضاوت به فقیهان قصد نابود کردن و از صحنه مخالفت به درکردن آنان را داشتند و این روایت خود گواهی روشن در این باره است
مبارکفوری در تحفه الاحوذی از شعیب نقل میکند که چون از سفیان خواست حدیث سنت را بر او روایت کند گفت : بنویس : بسم اللّه الرحمن الرحیم
قرآن کلامی غیرمخلوق است ... تا آنجا که میگوید: ای شعیب , آنچه نوشتی تو را سودمند نمی افتدمگر هنگامی که مسح بر پاافزار را بپذیری
بر این عقیده شوی که مخفی خواندن بسم اللّه الرحمن الرحیم در نماز برتر از جهر خواندن آن است , به قضا و قدر ایمان بیاوری و این عقیده را بپذیری که نماز پشت سر هر درستکار و تبهکار صحیح است , جهاد همان بوده است که گذشته و از این پس تا روز قیامت جهادی نخواهد بود, و صبر و شکیبایی بر فرمانروایی هر حکمرانی خواه ستمگر و خواه عدالتگر پسندیده است
راوی میگوید: پرسیدم : آیا همه نمازها چنین حکمی دارد؟ گفت : نه , تنها نماز جمعه و عید قربان و فطر است که باید آن را پشت سر هرحکمرانی که به نماز ایستاد بخوانی
اما درباره دیگر نمازها اختیار با توست و میتوانی تنها پشت سر کسی نماز بگزاری که به او اطمینان داری و می دانی از اهل سنت است[۶۳۹]
این نمونهای از سیاست منصور است که بر پایه دو عامل تهدید و تشویق استواربود
با دقت در این نمونه میتوان دریافت که چگونه منصور سیاستمدارای زیرک بود که با هر کس مناسب شخصیت او رفتار میکرد
اینک روایتی دیگر را برمی رسیم تا ببینیم وی چه راههایی برای جاسوسی به کارمی بست و چگونه دشمنان را میآزمود و بازمی شناخت
روزی منصور عقبه بن مسلم بن نافع ازدی را خواست و ماءموریتی بدو واگذار کرد
او به عقبه گفت : تو را مردی بلند همت و بلند جایگاه میبینیم و اینک تو را برای کاری خواستهام که برایم مهم است
گفت : امیدوارم گمان امیرمؤمنان درباره خویش را به حقیقت درآورم
منصور گفت : خود را پنهان کن و فلان روز نزد من بیا
او چنین کرد و پس از چند روزی در همان موعد معین نزد منصور بازگشت
منصور او را گفت : عموزادگان ما با حکومت ما نیرنگ دارند و برای ستاندن آن حیله میپردازند
آنان را در خراسان در فلان آبادی طرفدارانی است که با ایشان نامه نگاری میکنند و برایشان مالیات و ارمغان میفرستند
تو جامهها و ارمغانهایی باخود بردار و روانه شو و به صورت ناشناس و با نامهای که از طرف مردم آبادی مینویسی به نزد آنان برو
سپس در منطقه آنان سفر کن
اگر دیدی از راءی خودبرگشتهاند که به خداوند سوگند چه دوست داشتنی و پذیرفتنی اند, اما اگر بر راءی خویش همچنان ماندهاند از این باخبر میشوی و از آنان حذر میکنی و به همین سان پیش میروی تا فروتنانه با عبداللّه بن حسن دیدار کنی
اگر بخوبی از تو استقبال نکرد که چنین نیز خواهد کرد صبر کن و پیوسته به دیدارش برو تا با تو انس و دوستی یابد
پس آنگاه که قصد خویش بر تو آشکار کرد به شتاب نزد من باز آی
او چنین کرد و آنچه منصور گفته بود انجام داد تا آن که عبداللّه بن حسن با او آشنایی یافت و بدو اطمینان کرد
در این هنگام عقبه به او گفت : پاسخ نامه نامهای که از طرف مردم آبادی طرفدار عبداللّه بن حسن نوشته است چه شد؟ عبداللّه گفت : من برای کسی نامه نمینویسم
تو خود نامه من برای آن مردمی , به آنان سلام برسان و به ایشان خبر ده که فرزندم در فلان وقت قیام خواهد کرد
عقبه که این شنید آهنگ منصور کرد
به حضور او رسید و ماجرا را به وی خبرداد[۶۴۰]
منصور امام صادق (ع ), عبداللّه بن حسن و دو فرزندش محمد و ابراهیم و دیگرعلویان را به صورتهای گوناگون آزموده و در پی آن بود که ببیند در زمینه اموال عمومی وسیاست کشور چه نظری دارند
عبداللّه بن حسن و فرزندانش و دیگر علویان فریب نیرنگ عباسیان را خوردند و امام صادق (ع ) یگانه کس از خاندان علوی بود که در دام فریب و حیله آنان نیفتاد[۶۴۱]
مورخان نقل کردهاند که منصور پیوسته در پی آن بود که امام صادق (ع ) را دلجویی کند و به نظام حکومت خویش متمایلش سازد
در روایتی است که منصور به امام صادق (ع ) گفت : چرا مانند دیگر مردمان به دیدار ما نمیآیی ؟ فرمود: نه ما چیزی داریم که به واسطه آن از تو بترسیم , نه تو چیزی اخروی داری که امید آن نزد تو داشته باشیم , نه در نعمتی هستی که تو را بر آن تبریک گوییم و نه این حکومت را بر خود کیفر و عذاب می دانی تا تو را بر آن تعزیت گوییم
در روایتی دیگر است که منصور به امام میگوید: با ما همدم شو تا اندرزمان دهی فرمود: هر کس دنیا را بخواهد تو را اندرز نمیدهد و هر کس آخرت را بخواهد باتو همدم نمیشود
اما این شیوهها هیچ برای منصور سودمند نمیافتاد و بهره نمیداد, چه , امام صادق (ع ) میدید که چگونه منصور احکام دین را به بازی گرفته و چه سان همانندامویان دین را پلی برای رسیدن به دنیای خویش قرار داده است پس چگونه میتواند باچنین کسی همکاری و همراهی کند؟ از آن سوی , هنگامی که بویژه پس از کشته شدن نفس زکیه , برای منصور روشن شد که نمیتواند امام را به همکاری با خود وادارد و علویان را به لحاظ فکری و سیاسی به اردوی خویش کشاند سیاست خود را تغییر داد و فریبکاری و خشونت را به عنوان دورکن سیاستش به کار بست
منصور پس از درهم کوبیدن قیام نفس زکیه در مدینه و قیام ابراهیم در بصره سیاست سختگیری و سرکوب علویان را شدت بخشید
او بنی هاشم را در ربذه گردآورد, به زنجیرشان بست و بر آنان تازیانه نواخت تا جایی که خون و پوستشان به هم آمیخت
آنگاه آنها را سوار بر خشنترین مرکب روانه عراق کرد و به کوفه برد و در این شهر آنان را به زندان تاریکی افکند که هیچ شب و روزش از هم باز شناخته نمیشد وتنها به وسیله جزء قرآنهایی که علی بن حسن بن حسن بن حسن میخواند امکان تشخیص وقت وجود داشت[۶۴۲] او پاسبانانی بی رحم و بدور از عاطفه انسانی آنجاگماشت تا به فرموده او آنان را شکنجه کنند
وی همچنین دستور داده بود پیکر مردگان در همان زندان و در میان زندگان واگذاشته شود, تا جایی که بوی مردگان زندگان را به رنج افکنده بود و یک به یک در کنار دیگر برادران خویش به خاک میافتادند ومی مردند
هنگامی که ابراهیم بن عبداللّه کشته شد سر او را با ربیع نزد پدرش که در زندان بودفرستاد
هنگامی که ربیع به زندان وارد شد عبداللّه نماز میخواند, فرزند دیگرش ادریس به او گفت :ای ابومحمد, نمازت را بشتاب بخوان
عبداللّه نمازش را به پایان برد وآنگاه سر پسر را برداشته گفت : ای ابوالقاسم , مقدمت گرامی باد, به خداوند سوگند تو ازآنها بودی که خداوند درباره شان فرموده است : آنان که به پیمان خدا وفا میکنند و هیچ پیمان نمیشکنند, و کسانی که با آنچه خدا به پیوند داشتن با آن فرمان داده است پیونددارند[۶۴۳]
ربیع از او پرسید: ابوالقاسم خود چگونه کسی بود؟ گفت : آن سان که شاعر گفته است : جوانمرد که شمشیرش او را در برابر خواری و زبونی پاسداری میکرد و همین اورا بسنده بود که از گناهان حذر کند
سپس رو به ربیع گفت : به پیشوایت بگو این چند روزبر ما هم بگذرد و در قیامت یکدیگر را دیدار کنیم آنان در آن زندان تاریک ماندند و شب و روز را به وسیله مقدار قرآنی که میخواندند از هم باز میشناختند
سرانجام منصور دستور داد زندان را بر سر آنها که دربند و زنجیر بودند و حتی دستهای برخی به دیوار میخکوب شده بود[۶۴۴]خراب کنندتا درد مرگ را در همان حال که در بند و زنجیرند بچشند
مورخان , و از آن جمله طبری , آوردهاند که منصور هنگامی که آهنگ حج کرد ریطه دختر ابوالعباس و همسر مهدی را که خود در ری بود به حضور خواست وسفارشهایی به او کرد و کلیدهای خزینهها را نیز بدو سپرد تا به مهدی بسپارد
چون مهدی به بغداد آمد آن زن کلیدها را به او داد و به وی گفت منصور از او پیمان ستانده است که هیچ کس تا خبر مرگ منصور نرسیده حق باز کردن درها را ندارد
هنگامی که خبر مرگ منصور به مهدی رسید و وی عهده دار خلافت شد به همراه ریطه درها راگشود و در آنجا زندانی بزرگ یافت که گروهی از کشتگان آل ابی طالب در آن قرارداشتند و در گوش هر کدام رقعهای آویخته که در آن نسب آنان نوشته بود
در میان این گروه کودکان , جوانان و پیران بودند و چون مهدی این صحنه را دید ترسید و فرمان دادگودالی کندند و مردگان را در آن دفن کردند و بر آن سکویی ساختند
عباسیان بدین شیوه میخواستند بر علویان سیطره فکری و سیاسی بیابند
این در حالی بود که شیعیان برای حکمران هیچ بهایی قائل نبودند, چرا که میدانستند حکمران به حکم شرع و آیین پایبند نیست , از ستم دست نمیشوید و ازحرام خداوند دست و دامن پاک نمیدارد
از دیگر سوی , آنان بر این عقیده بودند که اهل بیت به حکومت سزاوارترند, رسول خدا(ص ) برای زمامداری آنان وصیت کرده , و آنان دعوت کنندگان مردم به فرمان خدا و از آنهایند که در راه خدا از سرزنش هیچ ملامتگری اندیشه و اندوه ندارند
این وضع و این باور خلیفه را خوشایند نمیافتاد, زیرا او علویان را در جایگاه دشمنانی میدید که هیچ نرمش و سازش نمیکنند و هیچ تهدید و ارعاب در آنان کارگرنمی افتد
خلیفه این گروه را رافضیانی میدانست که باید کیفرشان داد, چرا که از دیدگاه خلیفه روی برتافتن از خواستههای حکمران رفض و رد کردن بود و این نیز برابر نهاده شکنجه دیدن و به زندقه و بیرون شدن از دین متهم گشتن ! حکومت عباسی تنها به سیاست مقدم داشتن خلیفه اول و دوم و بیرون راندن علی (ع ) از ردیف خلفای راشدین بسنده نکرد, بلکه از این نیز فراتر رفت و دست به کارتهمت زدن به امام صادق (ع ) و طرح این ادعا شد که او میگوید خدا یا پیامبر است و یاوحی بر او نازل میشود
این تهمت هنگامی به امام زده شد که از جذب او به دربار خودو از خدشه وارد کردن در افکار و عقاید او نومید شدند
این تهمت همچنین یکی ازسنگینترین دشواریهایی بود که امام صادق (ع )با آن رو در رو شد, چه , برخی ازساده انگاران و ساده باوران این شایعهها و تهمتها را باور میکردند
بویژه هنگامی که آن خویهای بلند و برجسته و آن کرامتهای قدسی و آن علم و فقاهت گسترده را نزد امام میدیدند و در کنار آن هم کسانی چون صائد هندی , محمد بن مقلاس , وهب بن وهب قاضی , مغیره بن سعید, سالم بن ابی حفصه عجلی و دیگران احادیث آکنده از غلودرباره امامان در میان مردم میپراکندند
اما امام (ع ) این غالیان را دروغگو خواند و قاعدهای عمومی برای اصحابش نهاد وفرمود: هیچ حدیثی درباره ما نپذیرید مگر آنچه با قرآن و سنت موافق است یا شاهدی از احادیث گذشته ما بر آن مییابید, که مغیره بن سعید که خدا او را لعنت کناد درکتابهای اصحاب پدرم احادیثی جای داده که او هیچ آنها را نفرموده است
از خدا پرواکنید و آنچه را با کلام پروردگارمان و با سنت پیامبرمان مخالف است نپذیرید
امامان (ع ) با چنین توصیههایی میکوشیدند تهمت را از خود دور سازند و ساده باوران را در برابر شایعههای سیاستمداران و نیز نیرنگ بازان بیداری و آگاهی دهند
به هر روی , از حرکت علمی دوران عباسی و از این میگفتیم که خلفای این خاندان برای جذب فقیهان به لحاظ فکری و سیاسی میکوشیدند
قسمت دوم
آنان به رغم همه تلاش وکوشش خود در جذب امام جعفر صادق (ع ) و امام ابوحنیفه توفیقی به دست نیاوردند,گرچه توانستند امام مالک را به همکاری با خود و به درآمدن به سلک حکومتیان وادارند
او پس از سرکوب قیام نفس زکیه و ابراهیم به دست منصور عباسی بنابردرخواست او موطاء را تدوین کرد
او پیش از آن که مورد توجه حکومت قرار گیرد چندان پایگاه و منزلتی نداشت , چونان که پدرش انس بن مالک بن ابی عاص نیز نه در میان عالمان شناخته شده بود و نه تاریخ چیزی از زندگی و درگذشت او برای آیندگان به سینه خویش سپرد
همه آنچه تا پیش از این مرحله , در تاریخ درباره مالک آمده این است که اوبرادر نضر و از شهرتی نسبی برخوردار بود و هموست که از ابن عباس روایت میکند
ابوبکر صنعانی نقل کرده گفته است : نزد مالک بن انس رفتیم و او از استاد خودربیعه برای ما نقل حدیث کرد
ما از او حدیثی افزونتر میخواستیم و وی یک روز گفت :ربیعه در این خانه خفته است
خود بنگرید و از او بخواهید
ما نزد ربیعه رفتیم و گفتیم :چگونه است که مالک بر تو احاطه دارد و تو بر خویش احاطه نداری ؟ گفت : آیانمی دانید که یک مثقال حکومت از یک خروار علم بهتر است[۶۴۵]؟ این روایت بخوبی از آن سخن میگوید که چگونه سیاست و حکومت در استوارکردن یک مذهب و یا مقدم داشتن مفضول با وجود فاضل دخالت و اثر دارد[۶۴۶]
در تاریخ بغداد آمده است که ابوالعباس سفاح فرمان داد به ربیعه الراءی هدیهای دهند
اما او از پذیرش آن خودداری کرد
پس فرمان داد به او پنج هزار درهم دهند تا با آن کنیزی برای خود بخرد, اما وی از پذیرش این هم سر باز زد[۶۴۷]
به هر روی , گرچه حکومت عباسی توانست مالک را به خود جذب کند, امانتوانست امام صادق (ع ) و امام ابوحنیفه را از شیوه خود یعنی عدم همکاری با حکمرانان باز بدارد
البته ناگفته نماند حکمرانان عباسی پس از مرگ ابوحنیفه و از طریق نزدیک شدن به ابویوسف , محمد بن حسن شیبانی و حسن بن زیاد لؤلؤی و واگذاردن منصب قضاوت و افتاء به آنان , مذهب فقهی ابوحنیفه را به خود متمایل سازند
ولی به رغم همه تلاشها هرگز نتوانستند صفوف شیعه را بشکافند, چه رهبری شیعیان در اختیار عادلانی از اهل بیت بود که هر بدعت و هر سازش را از این جامعه دور میکردند
این که امامان شیعه سیاست عصیان و نافرمانی اجتماعی در برابر حکومتها را برای شیعیان خودترسیم کردند و آنان را به سر برتافتن از فرمانبری زمامداران ستمگر رهنمون شدند و براین تاءکید کردند که داوری بردن به نزد این حکمرانان و متکی شدن به این ستمگران روانیست , و نیز این که فرمودند: فقیهان امینان پیامبرانند, پس چون دیدید به پادشاهان گراییدهاند آنان را متهم بدارید, و سرانجام این که مردم را به امر به معروف و نهی ازمنکر خواندند, همه و همه در پی این هدف انجام میگرفت که امت را بیدار کنند و ازحقیقت آگاه سازند
از دیدگاه امامان اهل بیت همکاری نکردن با حکمرانان به معنای نپذیرفتن آنان وسلب مشروعیت از حکومت آنان و نیز بدان معنا بود که آنها حکمرانان ستم اند
امام صادق (ع ) میفرماید: هر مؤمنی مؤمنی دیگر را در نزاعی نزد قاضی یا پادشاه ستمگربرد و او به غیر حکم خدا بر آن مؤمن حکم کند, در گناه آن حکمران یا قاضی با وی شریک شده است
در حدیثی دیگر است که فرمود: دوست ندارم برای آنان یعنی ستمگران گرهی بزنم , نخی بر سر مشکی ببندم یا جوهری در دوات آنان ریزم
ستمکاران و همدستان ستمگران در روز قیامت در خیمهای از آتشند تا هنگامی که خداوند میان مردمان داوری و حکم کند
در حدیثی دیگر نیز فرمود: هر کس با برادرش نزاعی داشته باشد و او را به داوری نزد یکی از برادران دیگرتان بخواند تا میانشان حکم کند و او نیز نپذیرد و تنها به داوری این جماعت مقصود قاضیان حکومت است تن دهد در حکم کسانی است که خداونددرباره آنان فرموده است : آیا ندیدی کسانی را که مدعی اند به آنچه بر تو نازل شده و به آنچه پیش از تو فروفرستاده شده است ایمان دارند, ولی میخواهند داوری به نزدطاغوت برند, با آن که فرمان دارند بدان بی عقیده باشند[۶۴۸]
از امام صادق (ع ) در این باره پرسیدند که قاضیی میان دو آبادی , در برابر قضاوت خود از حکمران حقوق میگیرد
فرمود: این حرام است , و آن که ستم میکند, آن که اورا یاری میدهد و آن که به ستم راضی است همه شریک یکدیگرند
چنین است که شیعه به دلیل رفض و رد همکاری با حکمرانان رافضه خوانده شدهاند, نه آن سان که برخی مدعی اند, به دلیل رفض و رد اسلام
محمد جواد مغنیه میگوید: بدین سان راز بنیادین و تفسیر درست این سخن احمد امین و دیگران را درمی یابیم که گفتهاند: شیعه پایگاه و پناهگاه همه کسانی بود که در پی نابودی اسلام بودند, چرا که اسلام از دیدگاه احمد امین و پیشینیانش تنها درشخص حکمران متجلی است , خواه این حکمران ستمگر باشد و خواه دادور, و بر این پایه هر کس بر او بشورد و یا با او مخالفت کند بر اسلام شوریده است
اما از دیدگاه شیعه , ستمگر کسی است که از چهارچوب اسلام و آیین بیرون رود
بنابراین کسی هم که بر چنین حکمرانی بشورد به دین پایبندی نشان داده و به قرآن و سنت پیامبر(ص ) عمل کرده است [۶۴۹]به هر روی , از این روایتها که گذشت چنین بر میآید که میان حکومت و اهل بیت تضادی فراگیر در آرا و اندیشهها و اهداف وجود داشته و از دیدگاه اهل بیت حکومت نامشروع بوده است
طبیعی است چنین دیدگاهی حکمرانان را آزار دهد, چه , در حالی که آنان هر دو نیروی اجرایی و تقنینی را در اختیار داشته و با طرح آرا و اندیشههای سازگار با حکومت برای به دست آوردن اطمینان مردم میکوشیدند, برایشان بسیارسخت بود که این مخالفان هیچ بهایی برای حکمرانان قائل نباشند
بنابراین , مخالفت شیعه با حکمرانان دو عصر اموی و عباسی نه فقط از این بوده که خلافت را غصب کرده و خلیفگانی نامشروع بودهاند, بلکه بدین نیز برمی گشته که هیچ آگاهیی از کتاب و سنت نداشتهاند
دستگاه حاکم همین دیدگاه را نوعی سربرتافتن از فرمانبری خویش میدانست و ازهمین روی امامان و شیعیانشان را به کژی عقیده و بیرون شدن از آیین اسلام متهم می کردو در کنار این اتهام , واعظان دربار را برای بد گفتن و ناسزا گفتن به آنان به خدمت میگرفت , چرا که از دیدگاه دستگاه حاکم اوضاع اجتماعی چنین اقدامی را میطلبید
دامنه این تهمت زدن تنها به امام صادق (ع ) محدود نمیشد, بلکه همه دیگر مخالفان سیاسی حکومت همانند سفیان ثوری و ابوحنیفه را نیز در برمی گرفت , چه ابوحنیفه ازتاءییدکنندگان شورشهای علوی همانند قیام نفس زکیه و قیام برادرش ابراهیم بود, به دیدگاههایی نزدیک به دیدگاه امیرمؤمنان فتوا میداد و بر این باور بود که خلافت حق فرزندان علی (ع ) و فاطمه است و علی (ع ) در نبرد با سپاهیان جمل بر حق بوده است
اودرباره نبرد جمل میگوید: علی (ع ) در این کار به عدالت رفتار کرد و او آگاهترین مسلمانان در کار پیکار با اهل بغی بود
او همچنین میگوید: علی (ع ) به هیچ پیکاری درنیامد مگر آن که بر حق بود
سرانجام میگوید: امیرمؤمنان علی (ع ) تنها هنگامی با طلحه و زبیر جنگید که بیعت کرده و این بیعت را شکسته بودند
شاید ابوحنیفه با این سخنان در پی اشاره به سیاست حکمرانان در عرصه حدیث ونیز فهماندن این حقیقت بود که وی خود بسیاری از احادیث برساخته حکومتها را وانهاده است
بدان دلیل که بخوبی از نقش و اثر حکمرانان در جعل این احادیث خبر دارد, نه آآن سان که منذری[۶۵۰]و ابن خلدون[۶۵۱]میپندارند بدان دلیل که بسیاری اززندیقان روزگار او جعل حدیث میکردند و محدثان غافل نیز این احادیث را روایت میکردند
البته آنچه درباره ابوحنیفه گفتیم بدان معنا نیست که او شیعه بوده یا امام صادق (ع )از او خرسند بوده یا دیدگاههای عقیدتی و فقهی او را درست میدانسته است
بلکه میخواهیم بگوییم بسیاری از بدگوییها که درباره ابوحنیفه شده است از مخالفت او بادستگاه حاکم و از مواضع تاءییدگر او نسبت به علویان سرچشمه میگیرد, وگرنه اهل بیت مسلک فقهی ابوحنیفه را نپذیرفته و احکام استوار شده بر این اصول و مبانی فقهی را نیزدرست نمیدانستند
عبدالحلیم جندی میگوید: اگر حکومت پی میبرد که ابوحنیفه به مذهب تشیع گردن مینهد هیچ اجازه نمیداد او در شهر کوفه مرکز اهل سنت برای چندین سال تدریس کند[۶۵۲]
به هر روی , روایتهایی از گفت و گوهای امام صادق (ع ) و ابوحنیفه در دست است که بر رد آرای مبتنی بر قیاس از سوی امام صادق (ع ) دلالت میکند, و عالمان شیعه نیزکتابهای فراوانی در رد قیاس نوشتهاند, اما با این همه آنچه ما بر آن تاءکید داریم بیان این حقیقت است که سیاستمداران آن روزگار در پی جذب عالمان و همسو کردن آنان با خودبه لحاظ عقیدتی و سیاسی بودند و بر ضد کسانی که به همراهی با آنان تن نمی دادندشایعه میپراکندند و تهمت میزدند و حتی گاه همه نیروهای خود و همه عالمان وابسته را بسیج میکردند تا سخن و عقیدهای که این مخالفان نگفتهاند به آنان نسبت دهند یاگفته و عقیده آنان را تحریف کنند و یا مطلبی را بر خلاف آنچه هست بزرگ نشان دهند
پیشتر خواندید که چگونه در دوره امویان کسانی همانند ابوهریره , عایشه , ابن عمر,زهری و فقهای هفتگانه مدینه در این عرصه نقش میآفریدند و چه سان حکومت برپذیرش دیدگاههای آنان از سوی مردم تاءکید داشت
همچنین پیشتر سخنان ابن عمردرباره حکومت و حکمرانان گذشت و خواندید که او مردم را به پذیرش فقه عبدالملک مروان فرا میخواند
درباره منصور هم روایت شده است که از مالک درباره آرای ابن عمر پرسید و وی در پاسخ گفت : همین دیدگاهها را بپذیر, هر چند با دیدگاه علی (ع ) و ابن عباس مخالفت کند
در روایتی دیگر است که گفت : ای مالک , میبینم از میان همه اصحاب رسول خدا(ص ) تنها به گفتههای ابن عمر تکیه میکنی ! گفت : ای امیرمؤمنان , او آخرین برجای مانده اصحاب رسول خدا(ص ) بود و مردم بدو نیازمند شدند و از او پرسیدند و به گفته او چنگ زدند
منصور گفت : ای مالک , تو باید آنچه را حق می دانی اظهار کنی , و مباد از علی (ع )و ابن عباس تقلید کنی[۶۵۳]
گفتنی است در دوره عباسی , پیش از مالک و ابویوسف , ابن شبرمه و ابن ابی لیلی فقیهان حکومت بودند, که زمانی دراز هم در این سمت ماندند, اما بعدها حکومت توانست ابویوسف را بنوازد و به دستگاه جذب کند تا از رهگذر او بر پیروان ابوحنیفه اثرگذارد, و بدین سان او نخستین کس در تاریخ اسلام بود که منصب قاضی القضاه را از آن خود کرد
تنی چند از مورخان بر این تصریح کردهاند که ابویوسف بویژه به سبب فقری که داشت با استادش درباره عهده دار شدن منصبهای عمومی در حکومت عباسی اختلاف نظر پیدا کرده بود[۶۵۴]
ابن شبرمه و ابن ابی لیلی و همتاهایشان از اواخر دوره اموی تا دوره ابوالعباس سفاح و مدتی از دوره خلافت منصور فقیهان حکومت بودند, اما منصور با نزدیک شدن به مالک و با دادن جایگاهی بلند به او و سپردن ماءموریت یکدست کردن حدیث و فقه به وی از نفوذ دیگران کاست ! از اواخر دوره منصور تا اواخر دوره هارون , حکومت توانست از رهگذر در اختیارداشتن مالک در مدینه , و همزمان با آن نزدیک شدن به ابویوسف و محمد بن حسن شیبانی در بغداد و سپردن منصب قضاوت به آنان , هم مکتب اهل راءی و هم مکتب اهل حدیث را در اختیار گیرد
دیدگاهی دیگر
اینک پس از این دیدگاهها به طرح دیدگاهی دیگر درباره علت نامیده شدن شیعه به نام امام صادق (ع ) میپردازیم : گفته میشود: امام صادق (ع ) در دوره میان پایان حکومت اموی و آغاز حکومت عباسی میزیست و این دوره فرصتی مناسب برای نشر مذهب فراهم آورده بود
اما ازدیدگاه نگارنده این یگانه سبب در این مساءله نیست , بلکه عوامل دیگری هم مطرح است که نقش حکمرانان در احکام شرعی و تلاش آنان برای جذب فقیهان و محدثان وشاعران از آن جمله است
امام صادق (ع ) چون میدید حکومت در تدوین حدیث و سپس بنیان نهادن یااستوار کردن برخی مذهبها نقش دارد و برای نزدیک کردن عالمان و شاعران و محدثان وقاریان به خود تلاش میکند و به حرکت علمی اهتمام دارد برایش روشن شده بود که این تلاش حکومت انقلابی فرهنگی بر ضد اصول باورها و بنیادهای فقه و تاریخ مسلمانان است : امام ابوحنیفه افکار خود را که در میان آنها افکار و اندیشههایی مخالف کلام صریح پیامبر(ص ) وجود دارد در کوفه یعنی مرکز تشیع میگسترد, امام مالک بر مرکزدعوت اسلامی یعنی مدینه سیطره دارد و در آنجا فتوا میدهد, لیث بن سعد در مصربرای مردم فتوا میدهد[۶۵۵], اوزاعی که جدایی اش از اهل بیت معروف است در شام فتوا میدهد و بالاخره هر شهری فقهی ویژه و عقیدهای خاص دارد که اغلب کم یا زیاد,از اصول آموزههای پیامبر(ص ) و دیدگاههای صحیح فقهی فاصله دارد
امام صادق (ع ) چون دید حکومت از این فقیهان به صورت تلویحی یا به صراحت حمایت میکند احساس خطر کرد و رویارویی با تهاجم فکری و فرهنگی حکومت عباسی بر ضد مکتب علوی را ضرورتی گریزناپذیر دید و از این روی کمر همت به رویارویی با این تهاجم بست
او اصحاب خود را بر توجه به فقه و فراگیری احکام بداشت و در حالی که نسبت به تاءثیرپذیری شیعیان از خطوط فکری حاکم در آن روزگاربیمناک بود به شرح سخنانی که از پیامبر اکرم (ص ) بدان حضرت رسیده است پرداخت وبه سند صحیح و روشن نسبت این احادیث به پیامبر(ص ) را روشن ساخت تا بهانه جویان و مخالفان را بهانه و دستاویزی نماند
از همین جا این نکته نیز روشن میشود که چرا امام صادق (ع ) در شورشها وقیامهای علویان شرکت نکرد, چه او پیکاری بسیار جدی تر و با اهمیت تر از آنچه شورشیان دست به کار آن بودند فراروی میدید و به پاسداری از مرزهای عقیده و ایمان میاندیشید
این از حقایق روشن تاریخ است که امام زمینههای بحث علمی را میان اصحاب خود به صورتی اختصاصی قسمت کرد, به ابان بن تغلب فرمان داد در مسجد بنشیند وبرای مردم فتوا دهد, به حمران بن اعین سپرد که مسائل علوم قرآن را پاسخ گوید, زراره را به مناظره در فقه گمارد, ماءموریت مجادلههای کلامی را به مؤمن طاق داد, مناظره درامامت و همانند آن را به طیار واگذار کرد و هشام بن حکم را به مناظره در عموم عقاید ونیز امامت گماشت
مناظرهها و گفت و گوهای این اصحاب امام در جای جای کتابها نهفته است و درکتابهای فهرست به نامهای آنچه در این عرصهها تالیف کردهاند اشاره شده و مجموعه این آثار را تا چهارصد اثر تنها در زمینه حدیث برشمردهاند
این چهارصد اثر همان است که بعدها به اصول اربعماءه نامور شده و پایه فقه شیعه قرار گرفته است
اینک با عنایت به همه آنچه گذشت در این تردیدی نمیماند که دست حکومت درورای طرح برخی از آرای فقهی که خوشایند علویان نیست , در کار بوده است , چه طرح این آرا و دیدگاهها از سویی به فقه و شیوه فقهی حکومت قدرت بیشتری میبخشیده واز سوی دیگر زمینه بازشناخته شدن علویان را فراهم میساخته و برای حکمرانان ,آزمودن به احکام فقهی یکی از برترین ابزارهای بازشناختی کسانی بوده است که حکومت را قبول ندارند و آن را رد و رفض میکنند
پیشتر این روایت گذشت که چگونه خبرچین هارون یحیی بن عبداللّه بن حسن را از طریق چگونگی نماز خواندن او و از این نشانه که نمازها را دوبه دو با هم میخواند بازشناخت و مکان پنهان شدن او را کشف کردو خبر آن را برای هارون آورد و هارون گفت : آفرین بر تو! خوب به خاطر سپردی
این نماز عصر است و این هم زمان نماز عصر از دیدگاه آن مردمان است
نیز گذشت که سلیمان بن جریر به ادریس بن عبداللّه بن حسن میگوید: پادشاه به دلیل آنچه از مذهبم میداند مرا به نزد خود خواند و اینک نزد تو آمدهام
همچنین گذشت که چگونه ابومالک اشعری از خواندن نمازی که نماز پیامبر(ص )بود ترس داشت و پیش از خواندن پرسید: آیا در میان شما بیگانهای هست ؟ گفتند: نه ,مگر یکی از خواهرزادگانمان
گفت : خواهرزاده یک خاندان فردی از آنان است
این نمونه روایتها جملگی حاکی از آن است که فقه اسلامی در این دوران به گونهای درآمد که عملا از دو طریق به منابع خود میرسید: ۱ حکومت و حکومتیان ۲ علویان , که یگانه خط فقهی آنان خط فقهی امام صادق (ع ) بود
اغلب فقیهان , محدثان و قاریان دو عصر اموی و عباسی در همان فضایی که حکومت میخواست حرکت میکردند, اصول و مبانی خوشایند او را ترسیم میکردند,و راه حلهای تازه را به خلیفه ارائه میدادند و از آن سوی خلیفه نیز عالمانی را که درخدمت اهداف او بودند به دستگاه حکومت نزدیک و آنان را برخوردار میساخت و دربرابر, کسانی را که از همکاری با حکومت سرباز میزدند از خود دور میکرد و از صحنه میراند
مورخان آوردهاند که هارون به یحیی بن عبداللّه بن حسن امان داد و چون به اودست یافت در پی راه و چارهای برای زیر پا نهادن این امان بود و از فقیهان برای یافتن حیلهای در این کار یاری جست
از جزئیات این روایت ابوالفرج که در آن ماجرای کشته شدن یحیی بن عبداللّه بن حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب (ع ) را نیز آورده است چشم میپوشیم و همین مقدار را که به بحث ما مربوط است نقل میکنیم : سپس فقیهان را گرد آورد
محمد بن حسن یار ابویوسف قاضی , حسن بن زیادلؤلؤی , و ابوالبختری وهب بن وهب در این جمع بودند
در این مجلس مسرور بزرگ امان نامه را آورد و به دست محمد بن حسن [شیبانی ] داد
او در آن نگریست و گفت : این امان نامهای مؤکد است و هیچ حیله در آن نتوان یافت
پیشتر هم امان نامه را در مدینه به مالک و ابن دراری و دیگران نشان داده بودند واینک با ضمیمه شدن سخن محمد حسن دریافتند که واقعا در این امان نامه نقطه آسیبی برای نقض نیست
در این هنگام مسرور فریاد کشید و گفت : آن را بده ! پس آن را به حسن بن زیادلؤلؤی داد و او نیز با صدایی آرام گفت : این یک امان نامه است
پس وهب بن وهب آن رادرربود و گفت : این امان نامه باطل و نقض شده است
او عصای طاعت و فرمانبری راشکافته و سر برتافته و خونها ریخته است
او را بکش , خونش را من برگردن میگیرم
مسرور از جمع بیرون شد و به حضور هارون رسید و ماجرا را با او در میان نهاد
هارون به مسرور گفت : برگرد و به او بگو: اگر باطل است آن را به دست خود پاره کن
مسرور نزد وهب آمد و آنچه را هارون گفته بود به او گفت
وهب به مسرور گفت : ای ابوهاشم , تو آن را پاره کن
مسرور پاسخ داد: تو خود آن را پاره کن , اگر که نقض شده است
وهب آن را گرفت و در حالی که دستانش میلرزید آن را با چاقویی از هم درید
مسرور امان نامه پاره شده را نزد هارون آورد و وی نیز از جا پرید آن را از دست مسرورستاند و شادمانه فریاد کشید: وه چه خوش است ! وه چه خوش است ! آنگاه به وهب بن وهب , ابوالبختری یک میلیون و ششصد هزار دینار داد و او را به منصب قضاوت گماشت و به دیگران چیزی نداد
حتی محمد بن حسن را برای مدتی طولانی از فتوا دادن منع کرد
اما به هر روی , پس از این جلسه تصمیم خود را درباره یحیی بن عبداللّه قطعی کرد[۶۵۶]
آری , حکمرانان عباسی بدین شیوه فقیهان را به خدمت میگرفتند و احکام دین راتغییر میدادند
اصولا سیاست عباسی , همانند سیاست دیگران , بر دو پایه ترغیب وتهدید استوار بود و در این میان فرزندان علی (ع ) در سختی افزونتری بودند
اگر برای نمونه سرگذشت یحیی بن عبداللّه بن حسن را که یکی از علویان است بررسیم و از ستمی که بر او رفته است آگاهی یابیم جلوهای از حقیقت اوضاع آن روزگاربرای هاشمیان , روشن خواهد شد
یحیی بن حسین بن زید میگوید: به پدرم گفتم : من دوست دارم عموی خود عیسی بن زید را ببینم , چرا که برای کسی مانند من زشت و ناپسند است یکی از بزرگان خاندان خود چون او را نبیند
پدرم پیوسته مرا از این خواسته بازمی داشت و میگفت : چنین کاری برای وی سنگین است و از آن بیم دارد که چون خوش نداشته باشد او را ببینی از خانه اش به خانهای دیگر نقل مکان کند و در رنج افتد
من نیز همچنان پدرم را دلجویی و با او مهربانی میکردم تا این که سرانجام به این خواستهام تن در داد
او مرا به کوفه روانه کرد و گفت : چون بدان شهر درآمدی از نشان خانههای بنی حی بپرس و چون بدان خانهها رهنمون شدی به فلان کوچه برو
در میانه کوچه خانهای چنین و چنان است
آن خانه را شناسایی کن و در جایی دورتر در سرکوچه بنشین
او به هنگام مغرب خواهد آمد: مردی است میانسال , با چهرهای کشیده و بانشان سجده بر پیشانی
جبهای پشمین بر تن دارد, بر شتری آب میکشد, گام از گام نمینهد مگر این که ذکرخدا میگوید و سرشک از چشمانش سرازیر میشود
برخیز وبر او سلام کن و او را در آغوش کش
او آن سان که وحشیان ترسان شوند از تو بترسد
اماتو خود را به او معرفی کن و نسب خود را به او بگو تا دل آرام شود, با تو بسیار سخن گوید, از همه ما از تو پرسد, از وضع و حال خویش تو را بیاگاهاند و از همنشینی ات با اودل آزرده نشود
زمان درازی در آنجا نمان و او را بدرود گوی که او نیز درباره بازگشتت به نزد وی از تو پوزش خواهد خواست
آنچه در این باره به تو میگوید انجام ده , که اگردوباره نزد او برگردی خود را از تو پنهان خواهد کرد
با تو اظهار بیگانگی خواهد کرد, ازخانه خود به جایی دیگر خواهد رفت و این کار برای او مایه دشواری خواهد شد
یحیی میگوید: گفتم : همان کاری را میکنم که فرمودی
آنگاه مرا روانه کوفه کرد
او را بدرود گفتم و روانه شدم
چون به کوفه رسیدم عصرگاهان آهنگ کوچه بنی حی کردم و پس از بازشناختن آن خانه که پدرم وضعش راگفته بود در بیرون کوچه نشستم
چون خورشید غروب کرد او را دیدم که میآید و شتری در پیش دارد و میراند, و همان وصفی دارد که پدرم گفته بود: قدم از قدم برنمی داردمگر این که لبانش به ذکر خدا گویاست
اشک در چشمانش حلقه زده و گاه دانههایی برصورتش میغلتد
برخاستم و او را در آغوش گرفتم
او آن سان که وحشیان از انسان بترسند از من ترسید
گفتم : ای عمو, من یحیی پسر حسین بن زید, برادرزاده تواءم
او مرادر آغوش فشرد و آن اندازه گریست که گفتم هم اکنون جان میسپارد! سپس شتر خویش را نشاند و با من نشست
درباره یک یک مردان , زنان و کودکان از من پرسید
من حال آنان را میگفتم و او میگریست
سپس گفت : پسرم ! من با این شترآب میکشم , و بخشی از آنچه در میآورم به صاحب شتر میدهم و به باقیمانده آن زندگی میگذرانم , گاه نیز مانعی از آب کشیدن پیش میآید, و من به بیابان یعنی بیرون شهر کوفه میروم و سبزیهایی را که مردم دور ریختهاند برمی دارم و غذای روزانه خودمی کنم
من با دختری از این مرد ازدواج کردهام , در حالی که این مرد تا همین امروزنمی داند من کیستم
از همسر خود دختری داشتم که بزرگ شد و به سن بلوغ رسید, درحالی که او نیز مرا نمیشناخت و نمیدانست من کیستم
در همین زمان روزی مادرش به من گفت : دخترت را به همسری پسر فلانی که سقاست یکی از همسایگانمان که او نیزآبکش است درآور, که از ما داراتر است و از دخترمان هم خواستگاری کرده است
همسرم بر من اصرار کرد و من نمیتوانستم او را از این بیاگاهانم که این ازدواج درست نیست و آن مرد نیز همتای دخترمان نیست , چرا که میترسیدم شناخته شوم و خبرم پخش شود
او پیوسته به من اصرار میکرد و من هم از خداوند میخواستم این مشکل رابرگشاید, تا آن که دخترم پس از چند روزی درگذشت
اینک من در دنیا برهیچ چیز بدین اندازه اندوهگین نشدم که دخترم در حالی درگذشت که نمیدانست با پیامبر خدا(ص )چه نسبتی دارد
یحیی میگوید: عمویم پس از آن مرا بدرود گفت و سوگندم داد که بروم و دیگربازنگردم
من پس از چندی به همان جا که او را ملاقات کرده بودم بازگشتم و او را ندیدم , وهمان دیدار آخرین دیدار من و او بود[۶۵۷]
آری , وضع علویان این گونه بود و بلکه از این نیز آزارنده تر
به همین اندازه بسنده میکنیم و به سخن اصلی خود و نقش علویان در استوار ساختن شیوه وضویی که ازپدران خود از رسول خدا(ص ) شنیده بودند بازمی گردیم
منصور و وضو
در کتاب رجال کشی از حمدویه و ابراهیم پسران نصیر, از محمد بن اسماعیل رازی , از احمد بن سلیمان , از داوود رقی روایت شده است که گفت : بر ابو عبداللّه (امام صادق (ع )) وارد شدم و گفتم : فدایت شوم ! طهارت [دفعات شستن اعضا در وضو]چند تاست ؟ فرمود: آنچه خداوند واجب کرده یکی است
رسول خدا(ص ) نیز به واسطه ضعف و سستی مردم یکی دیگر بدان افزوده است
اما هر کس سه سه وضو بگیرد [یعنی اعضارا سه بار بشوید] او را نماز نیست
راوی میگوید: با امام به همین سخن مشغول بودم که داوود بن زربی آمد و از شماردفعات طهارت [مقصود همان دفعات شستن اعضا در وضو است ] پرسید
امام فرمود: سه سه , هر کس از این کمتر به جا آورد او را نماز نیست
راوی میگوید:
لرزه بر اندام من افتاد و چیزی نمانده بود که وسوسههای شیطان به من راه یابد
ابوعبداللّه در من نگریست و دید که رنگ چهرهام دیگرگون شده است
فرمود: ای داوود, آرام بگیر, که این تردیدکفر و یا گردن زدن است
به هر روی ما از نزد امام بیرون رفتیم
ابوزربی در کنار باغ منصور خانه داشت و به منصور خبر رسیده بود که داوود بن زربی رافضی است و با جعفر بن محمد آمد و شد دارد
منصور با خود گفته بود: من در وضوی داوود مینگرم
اگر به سان جعفر بن محمدوضو بگیرد, آنچه درباره اش گفتهاند راست است و او را میکشم
داوود در حال آماده شدن برای نماز بود و بی آن که پی ببرد منصور او را زیر نظرداشت
داوود وضو را سه سه , آن سان که امام صادق (ع ) فرموده بود انجام داد و هنوزوضویش تمام نشده بود که منصور او را به حضور خواست
راوی میگوید: بعدها داوود درباره این دیدار به من گفت : چون بر منصور درآمدم مرا خوشامد گفت و آنگاه افزود: ای داوود, درباره تو سخنی ناروا گفتهاند و تو چنان نیستی
من وضوی تو را نگریستم و دیدم که وضوی رافضیان نیست
مرا حلال کن
آنگاه فرمود تا او را صد هزار درهم دادند
داوود رقی میگوید: روزی من و داوود بن زربی نزد امام صادق (ع ) بودیم که داوودبه امام گفت : فدایت شوم ! در دنیا جان ما را از خطر رهانیدی
امیدواریم خداوند تو را به یمن برکت خویش به بهشت درآورد
فرمود: خداوند به تو و همه برادران مؤمنت نیز چنین جزا دهد
آنگاه امام به داوود بن زربی فرمود: آنچه بر تو گذشت با داوود رقی در میان گذار تانگرانی اش فرو نشیند
راوی میگوید: پس امام فرمود: من بدین سبب او را چنان که دیدی فتوا داده بودم ,چرا که او در آستانه کشته شدن به دست دشمن بود
امام آنگاه افزود: ای داوود زربی , دودو وضو ساز و بر آن میفزای که اگر بر آن بیفزایی تو را نماز نیست[۶۵۸]
از این روایت و از روایتهایی همانند این بهره جسته میشود که حکمرانان در پی آن بودند که با زنده کردن اختلافهای فقهی دوران صحابه و با مبنا قرار دادن آرا و دیدگاههای مخالفان علی و فرزندانش افکار عمومی را بر ضد علویان و پیروان فقه امام صادق (ع )بشورانند, بدین بهانه که این گروه از آنچه اراده همگانی است خارج شده و آیینی به میان آوردهاند که عامه با آن آشنایی ندارند و این در حالی است که بیرون شدن از آیین عامه فسق و تباهی است
در آن سوی , امام صادق (ع ) نمیخواهد به حکمرانان بهانهای برای سرکوب وآزار شیعیان و وابستگان خود بدهد
از این روست که از رهگذر اندیشه تقیه برای حفظجان مؤمنان و نگه داشتن آنان از آزار و ستم حکمرانان چاره اندیشی میکند
درباره آن حضرت روایت شده است که گوشها[۶۵۹]و گردن[۶۶۰]خود را شست , برای مسح سر آبی تازه برگرفت[۶۶۱], همه سر را مسح کرد[۶۶۲]و پاهای خویش راشست [۶۶۳]
به هر روی , او از دوران خردسالی و جوانی از تاءییدکنندگان حکومت عباسی بود وهمو یگانه راوی دو حدیث اختصاصی در مژده دادن به ظهور ابوالعباس سفاح و ظهورحکومت عباسی با پرچمهای سیاه است[۶۶۴]و هموست که میگفت : عباس پدر همه خلیفگان است[۶۶۵]
ابن حنبل به رغم همه آنچه در فتنه خلق قرآن بر سرش آمد و به رغم آن که تازیانه خورد همچنان وفادار ماند و حتی هنگامی که گروهی درباره شورش بر ضد واثق از اوفتوا خواستند با این کار مخالفت و با این سخن که هر کس بر او بشورد عصای وحدت مسلمانان را شکافته و با آنچه از رسول خدا(ص ) روایت شده مخالفت کرده است حکومت او را تاءیید کرد
میگویند: از ستاندن هرگونه مالی از عباسیان پرهیز داشت , نه از آن روی که این حکمرانان نامشروعند, بلکه از آن روی که این اموال غصب است ! او با آن که علی (ع ) را چهارمین خلیفه از خلفای راشدین میدانست , اما در عین حال , بر خلاف آنچه شافعی میگفت , نمیپذیرفت که معاویه بر امام مشروع مسلمانان شوریده و سر از طاعت برتافته است
گفتنی است که احمد بن حنبل به سان دیگر پیشوایان مذاهب فقهی از شهرت برخوردار نیست
برخی علت این مساءله را آن میدانند که او فقیه نبود و فقط محدث بود
گفتهاند: شهرت او به عقیده نداشتنش به خلق قرآن برمی گردد و وی هنگامی که درروزگار معتصم عباسی سی و هشت ضربت تازیانه خورد این نظر را پذیرفت
هنگامی هم که واثق به حکومت رسید دیگر بار احمد را آزمود, اما این بار به او آزاری نرساند وتنها به منع ملاقات او با مردم بسنده کرد, او نیز در خانه نشست و برای نماز یا هیچ کاردیگر بیرون نیامد و تا پایان زندگی واثق در همین وضع از دیدهها پنهان بود
اما هنگامی که در سال ۲۳۲ ه ق
متوکل به خلافت رسید به سبب کینه فراوانی که نسبت به اهل بیت داشت بر آنان سخت گرفت , معتزله را از پیرامون دستگاه خلافت راند
ابن ابی داود و محمد بن عبدالملک زیات را شکنجه داد و داراییهایشان را مصادره کرد, و بتدریج به اهل حدیث نزدیک شد و به محدثان ثروت و قدرت داد و از آنان خواست بر منبر روند و برای مردم حدیث بگویند
کار تا آنجا پیش رفت که به گفته ابن کثیر تولیت سپردن به یحیی بن اکثم با مشورت امام احمد بن حنبل انجام گرفت[۶۶۶]
در روایت دیگری است که متوکل به او گفت : ای احمد, من میخواهم تو را میان خود وخدا حجت قرار دهم , مرا از سنت و جماعت و از آنچه از اصحاب نوشتهای و آنان ازتابعان و تابعان از اصحاب رسول خدا(ص ) نوشتهاند آگاه کن[۶۶۷]
گویند: یکی به نزد متوکل درباره احمد سخن چینی کرد که پدران خلیفه را ناسزامی گوید و آنان را به کفر و زندقه متهم میکند
اما متوکل آن سخن چین را تازیانه زد وچون در این باره پرسیدند گفت : زیرا به این پیشوای بزرگ و این مرد درستکار احمد بن حنبل تهمت زده است[۶۶۸]
همچنین یک بار متوکل از جاسوسان خود شنید که احمد به یکی از علویان گریخته از خلیفه پناه میدهد
پس فرمان داد در خانه او را بستند و تفتیش کردند و چون به نادرستی این سخن پی بردند متوکل از او درگذشت[۶۶۹]
متوکل صلههایی ارزشمند به ابن حنبل میداد, با او مهربانی میکرد و هر ماهه چهارهزار درهم به او میپرداخت
حتی او را به سامرا طلبید تا به دیدارش تبرک جوید و از دانشش بهره برد
اما او درآغاز از پذیرش این درخواست سرباز زد, ولی پس از چندی پذیرفت[۶۷۰]
از او روایت شده است که میگفت : رافضیان را بر آیین اسلام نمیدانم[۶۷۱]
او تا آن اندازه محبت متوکل را به خود جلب کرد که گفتهاند: یکی از امیران متوکل به او گفت : احمد نه از غذای تو میخورد, نه از آشامیدنی تو میآشامد و نه بر فرش تومی نشیند و آنچه را هم تو مینوشی حرام میداند
اما متوکل در پاسخ گفت : به خداوند,اگر معتصم از قبر درآید و بر ضد احمد با من سخنی گوید از او نمیپذیرم[۶۷۲]
اینک پس از نگاهی گذرا به پیدایش مذاهب چهارگانه فقهی میتوان بخوبی وبروشنی دریافت که روایات وضو که در کتابهای این مذاهب نقل شده , همه نسخههایی همانند از وضوی عثمان و فقه مخالف مکتب تعبد و مذهب علی (ع ) و ابن عباس است ,چه , فقه و حدیث آن سان که گفتیم در دامن حکومتهای اموی و عباسی دیده گشود وپرورش یافت
این در حالی بود که آنان بسختی برای جلب نظر و جذب فقیهان و برخی از تابعیان تلاش کردند تا از این رهگذر مردم را از فقه علی بن ابی طالب (ع ) دور کنند,چرا که از دیدگاه آنان پذیرش و رواج فقه علی (ع ) مقدمهای برای دور کردن آنان ازحکومت و نزدیک شدن مردم به خاندان نبوت و این نیز به نوبه خود چیزی بود که حکمرانان را آزار میداد و خشنودشان نمیساخت
پیشتر نمونه روایتهایی حاکی از اصرار حکمرانان بر پذیرش کلام ابن عمر, هر چندبا کلام ابن عباس و علی (ع ) مخالف باشد گذشت و اینک نمونهای دیگر از همین دست فراروی مینهیم : روزی مالک به حضور منصور رسید
منصور بدو گفت : ای مالک , چرا میبینم ازمیان همه اصحاب رسول خدا(ص ) تنها به گفتههای ابن عمر تکیه میکنی ؟ گفت : ای امیرمؤمنان , او آخرین باقیمانده اصحاب رسول خدا(ص ) بود که مردم بدونیازمند شدند و از او پرسیدند و به گفته او تمسک جستند
منصور گفت : ای مالک , تو باید بدانچه می دانی حق است فتوا دهی , نه آن که ازعلی (ع ) و ابن عباس تقلید کنی[۶۷۳]
اکنون که چنین است نمیتوان بدون تحقیق و برتری و بدون وارسی سند و دلالت وکمی یا کاستی در یک حدیث و یا بدون توجه به اوضاع و شرایط و یا بستر اجتماعی سیاسی صدور یک روایت یا یک حکم و فتوا به همه آنچه در کتابهای حدیث آمده است اطمینان کرد, چه , احادیث این کتابها از گزند دست سیاست ایمن نمانده و از دیگر سوی نظام سیاسی خواهان تدوین احادیث خوشایند خویش و وانهادن احادیث ناخوشایندبوده است
وضوی سه گانه با شستن اعضای مسح
اشاره
در دوران عباسی اینک که تصویری از چگونگی بنیانگذاری مذهبهای چهارگانه فراروی نهادیم و ازاهداف حکمرانان در جذب و جلب نظر فقیهان و نیز حمایت از تدوین فقه و انحصارمذهبها به چهار مذهب آگاهی یافتیم زمان آن است که به سیر تاریخی مساءله وضو در این روزگار نیز بنگریم
نخست به دیدگاه و روایت و فتوایی که عالمان مذاهب در این باره دارند نظر میافکنیم , سپس این دیدگاهها و روایتها را با دیدگاههای پیشوایان مذهب تعبد محض یعنی مذهب اهل بیت مقایسه میکنیم و از این رهگذر امتداد موارد اختلافی را که در عصر عثمان پدید آمده تا این دوره و همچنین جزئیات و فروعی را که در این روزگاران اخیر بدان افزوده شده بود روشن میسازیم
نخستین محور اختلاف در مساءله وضو, سه بار شستن اعضای وضو, و شستن اعضای مسح بوده و با گذر زمان در این نقطه اختلاف دیگرگونیهایی رخ نموده است
برای نمونه میبینیم که ابن عمر پاهای خود را هفت بار میشوید و وضو را برابر نهاده پاکیزگی میداند
یا درباره معاویه روایت شده است که برای مردم وضو گرفت و دروضویش چون به سر رسید مشتی آب برداشت و در کف دست چپ ریخت و آنگاه بادست چپ بر وسط سر خود ریخت به گونهای که قطرات آب سرازیر شد یا نزدیک بودسرازیر شود
آنگاه از قسمت پیش سر به پشت سر و بر عکس مسح کشید[۶۷۴]
اما مکتب تعبد محض این دیگرگونی را خوش نداشته است , چه , از دیدگاه این مکتب وضو از امور توقیفی و تعبدی است که در آنها میبایست به شرع رجوع کرد, نه آن که آن سان که ابن عمر میگفت برابر نهاده پاکیزگی باشد به دیگر سخن , از دیدگاه این مکتب وضو عبارت است از انجام آن چیزی که خداوند فرموده , در قرآن نازل شده وپیامبر(ص ) بر آن تاءکید کرده است
این در حالی است که پیشتر خواندید که انس بن مالک در حضور حجاج میگوید: آنچه در قرآن نازل شده مسح است
یا ابن عباس با ربیع میگوید: مردم تنها شستن را پذیرفتهاند, اما من در قرآن جز مسح نمییابم
کوتاه سخن آن که در مکتب اهل بیت همه بر لزوم پیروی از آنچه بر پیامبر(ص )وحی شده و آن حضرت برای مردمان آورده است تاءکید دارند
از ابن عمر روایت شده است که رسول خدا(ص ) پس از سومین شستن اعضا فرمود:این وضوی من و وضوی پیامبران پیش از من است
اما در این روایت هیچ دلالتی بر این نیست که آنچه پیامبر(ص ) انجام داده مطابق سنت و به عنوان تکلیف عمومی مسلمانان باشد
بلکه این روایت بیش از هر چیزی بر این دلالت میکند که شستن بار سوم برای عامه مردم مشروع نیست و به پیامبر(ص ) اختصاص دارد, چه آن حضرت پس از شستن دوم اعضا که کاری مستحب و زیاده بر اصل واجب است فرمود: بر این کار دوبار پاداش داده میشود یا بر این کار دو پاداش داده میشود که این خود معنای سنت و استحباب است
اما پس از شستن سوم فرمود: این وضوی من و پیامبران پیش از من است , تا این سخن ,خود دلیلی شود بر این که این شستن از ویژگیهای پیامبر(ص ) است
در این میان , روایت معاویه و آب ریختن بر وسط سر و مسح کردن از پیش مو تاپشت سر, در هیچ روایت دیگر از روایتهایی که وضوی رسول خدا(ص ) را بیان کرده است و حتی در روایتهای صحیح رسیده از عثمان , از آن نشانی نیست
مگر آنچه از عبداللّه بن زید بن عاصم و ربیع بنت معوذ نقل شده است
البته در آینده به چگونگی انتساب این روایت به عبداللّه بن زید و نیز سیر فقهی این مساءله خواهیم پرداخت و در اینجا تنها به همین نکته بسنده میداریم که از روزگار معاویه به بعد موضوع مسح سر تغییر کرد وحکم نخستین خود را از دست داد تا جایی که امروز شاهدیم برخی از فقیهان شستن سررا به جای مسح آن جایز میشمرند, هر چند برخی هم آن را مکروه دانستهاند
بدین سان , ما امروزه شاهد هیچ حکم الزامیی برای مسح نزد هیچ یک از مذاهب چهارگانه فقهی نیستیم[۶۷۵]
به هر روی ,این اشاره گذرا را وانهیم و به بیان وضوی سه گانه [یعنی با سه بارشستن اعضا] نزد پیشوایان مذاهب فقهی بپردازیم :
فقه حنفی
حنفیه اتفاق نظر دارند که وضو با سه بار شستن اعضا و نیز شستن اعضای مسح است
کتابهای مهم این مذهب همانند احکام القرآن جصاص [۶۷۶], شرح معانی الاثار طحاوی [۶۷۷] بدائع الضبائع کاشانی[۶۷۸], عمده القاری بدرعین[۶۷۹], شرح فتح القدیر ابن همام[۶۸۰], المبسوطسرخسی [۶۸۱], والفتاوی الهندیه و همانند آن گواه این مطلب است
اینک برای نمونه متنی از المبسوط سرخسی را مینگریم
پیشتر یادآور میشویم که محمد بن حسن شیبانی آنچه را ابوحنیفه به عنوان فروع فقهی استنباط کرده بود درکتابی تدوین کرد و نام المبسوط را روی آن گذاشت
سپس محمد بن احمد مروزی این کتاب را خلاصه کرد و آن را المختصر نامید
آنگاه شمس الدین سرخسی همین کتاب راشرح کرده آن را المبسوط نامید
آنچه در کتاب حاضر و البته به عنوان متن المختصرآمده چنین است : سپس صورت خود را سه بار میشوید,آنگاه دستان خود را تا آرنج سه بار میشوید و پس از آن سر و گوشهای خویش را یک بار میشوید
سرخسی در شرح میافزاید: آنچه از دیدگاه ما در مسح سنت است یک بار مسح کردن و با یک آب مسح کردن است
در المجرد از ابوحنیفه نقل شده که سه بار با یک آب مسح کند
سرخسی در ادامه به این عبارت مروزی برمی گردد که گفته است :سپس پاهای خود را سه بار تا برآمدگی روی پا میشوید[۶۸۲]
فقه مالکی
مالکیه همان شیوه وضوی عثمان را پذیرفته و بدان عمل کردهاند
هر کس درکتابهای این مذهب , همانند کتاب احکام القرآن قرطبی [۶۸۳], احکام القرآن ابن عربی [۶۸۴], بدایه المجتهد ابن رشد[۶۸۵]
, یا حتی در المدونه الکبری و الموطاء مالک بنگرد این حقیقت را بخوبی درخواهد یافت
برای نمونه یک روایت از الموطاء مالک فراروی مینهیم : یحیی بن مالک , از عمر بن یحیی مازنی , از پدرش مرا حدیث آورده است که ازعبداللّه بن زید بن عاصم , جد عمر بن یحیی مازنی و از اصحاب رسول خدا(ص ), پرسید:آیا میتوانی به من نشان دهی رسول خدا(ص ) چگونه وضو میگرفت ؟ عبداللّه بن زیدگفت : آری
آنگاه ظرف آبی خواست
آب بر دست راست ریخت و دستانش را دو بار شست
آنگاه سه بار آب در دهان و سه بار آب در بینی چرخاند
سپس روی خود را سه بارشست
سپس دستانش را تا آرنج دو بار شست
آنگاه سر خود را با دستان مسح کرد و درحالی که دستها را به پشت و رو میچرخاند از پیش سر آغاز کرد و تا پس گردن مسح کشید و سپس دستها را به همین ترتیب برگرداند و به همان نقطه که مسح را آغاز کرده بودخاتمه داد
آنگاه نیز پاهای خود را شست[۶۸۶]
گفتنی است مالک در موطاء مشخص نکرده که آیا شستن اعضا تنها یک بار لازم است یا دو بار لازم است و یا سه بار
او حتی ابوابی هم در این باره نگشوده و تنها به نقل همین روایت که از سه بار شستن صورت و همچنین شستن پاها حکایت دارد بسنده کرده است
با این حال ابن رشد قرطبی مالکی میگوید: عالمان اتفاق نظر دارند که اگرشستن اعضا به صورت کامل انجام پذیرد یک بار هم بسنده میکند, و شستن برای باردوم و سوم مستحب است [۶۸۷]
ابن عربی در احکام القرآن در این باره تحقیقی اختصاصی دارد و آن این که مینویسد: این که راوی میگوید پیامبر(ص ) دو یا سه بار اعضای وضو را شست مقصود وی آن است که با یک بار شستن همه عضو را دربرگرفته و بار دوم و سوم را افزون بر این انجام داده است
البته این غیبی است که یک انسان نمیتواند از آن آگاهی یابد و تنها این است که راوی مشاهده کرده است پیامبر(ص ) برای هر عضو یک بار مشت خود را پر آب کرده است
راوی از همین روی گفته : توضاء مره (یک بار عضو را شست ), و این به لحاظصورت و معنا صحیح است , چه , ما میدانیم اگر آن حضرت با یک بار شستن و یک بارآب ریختن همه عضو را نمیشست برای بار دوم این کار را انجام میداد
اما هنگامی که افزون بر یک مشت یا دو مشت آب بر عضو وضو ریخت یا برای بیش از یک بار بر عضووضو آب ریخت ما هیچ اطمینان نداریم که او با یک بار آب ریختن همه عضو را شسته وبار دوم را به عنوان زیاده انجام داده است , یا در بار اول و دوم همه عضو وضو رادربرنگرفته و نشسته و بنابراین بسته به مقدار آب و وضع نظافت عضو و بسته به این که باریختن کم یا زیاد آب بر عضو وضو عضو تمیز میشود
چند بار دیگر هم آب ریخته است
بنابراین , گویا البته خداوند خود به حقیقت امر آگاه است پیامبر اکرم (ص )خواسته است با تکرار آب ریختن , برای امت خود گشایشی ایجاد کند, چه این که بیشترمردم نمیتوانند با یک مشت آب یا با یک بار آب ریختن همه عضو را بشویند, و از همین روی پیامبر(ص ) از باب لطف و مهرورزی و آسان گیری بر مردم به حسب کمترین توانایی آنان , راه گشایش و بیرون شدی برایشان قرار داده است
هم از این روی , مالک در وضومشخص نکرده که یک یا دو یا سه بار شستن لازم است
آنچه او قید کرده تنها این است که وضو پر و کامل انجام گیرد
میگوید: روایتها درباره توقیت با همدیگر متفاوت است , و مقصود وی آن است که مراد از همه این روایتها, نه بیان شمار دفعات شستن , بلکه بیان این است که باید وضو پرو کامل انجام گیرد
پیامبر اکرم (ص ) وضو گرفت و در وضوی خود صورت را به سه مشت و دستها را به دو مشت آب شست , زیرا صورت دارای برجستگیها, فرورفتگیها و خطوطو چین و چروک است و بنابراین غالبا با یک بار آب ریختن , آب همه صورت را فرانمی گیرد
بر خلاف دستها که صاف و مسطح است و جاری کردن آب بر روی آنها درمقایسه با صورت بسیار آسانتر است
شاید گفته شود: پیامبر اکرم (ص ) یک یک وضو ساخت و فرمود: این وضویی است که نماز جز بدان پذیرفته نیست
هم دو دو وضو ساخت و فرمود: هر کس دو دو وضوگیرد [دو بار اعضای وضو را بشوید] خداوند او را دو بار پاداش دهد
جایی دیگر نیز سه سه وضو ساخت و فرمود: این وضوی من و وضوی پیامبران پیش از من و وضوی ابراهیم است
اینها از آن حکایت میکند که شستن اعضای وضو دارای دفعات متعدد ومتفاوت و افزون بر حد تحقق وضوی کامل است و به حسب این دفعات پاداش به شخص میرسد
در پاسخ میگوییم : این احادیثی صحیح نیستند
من نیز بارها و در هر زمان و هرجلسه گفتهام که خود را جز بدان احادیثی که سندهایشان صحیح است مشغول نکنید
بنابراین , چگونه میتواند چنین حکمی بر احادیثی فاقد اصالت استوار شود
افزون براین که این احادیث [بنابر فرض پذیرفتن ] دارای توجیه درستی نیز هست و آن این که پیامبر(ص ) یک یک وضو گرفت و فرمود: این وضویی است که خداوند نماز را جز بدان نپذیرد
این روایت بیانگر حداقل لازم در وضو است و البته در این نیز به اقتضای ظاهراین احادیث باید شستن فراگیر باشد و همه عضو را در بر بگیرد
باری دیگر با دو مشت آب هر عضو را شست و فرمود: او را دو بار پاداش است و در هر زحمتی افزون , یک مشت پاداش به شخص میرسد
در جایی دیگر هم سه سه وضو ساخت و فرمود: این وضوی من است
یعنی این کاری است که به هدف آسان گیری بر امتم و به عنوان یک مستحب برای آنان انجام دادم
از همین جا نیز افزودن بر سه بار مکروه است , بدان دلیل که مشت اول آب عضو را نرم میکند و خشکی آن را از میان میبرد, مشت دوم چربی عضو را از میان میبرد و مشت سوم آن را تمیز و پاکیزه میکند
بنابراین , اگر کسی شیوه اش بر این اخیر بود بدوی و خشک است و باید نرمخویی را بدو آموخت تافراگیرد, و بایست راه وضو گرفتن را برای او هموار کرد تا بدین کار اقدام کند
به همین سبب است که کسانی گفتهاند: هر کس برسه بیفزاید ستم و تجاوز کرده است[۶۸۸]
ابن العربی در کتاب الوصایا نیز مینویسد: چون وضو میگیری بر آن باش که پا راهم بشویی و هم مسح کنی که این کار سزاوارتر است[۶۸۹]
فقه شافعی
عالمان شافعیه درباره احکام بسیار نوشتهاند و با اندک مراجعهای به کتابهای مهم این مذهب میتوان از وضوی آنان آگاهی یافت و بدین نکته رسید که وضو از دیدگاه این مذهب در کلیات با وضوی دیگر مذاهب اهل سنت تفاوت چندانی ندارد و اثر پذیرفته از روایت وضوی عثمان است
برخی از کتابهای عمده این مذهب در زمینه فقه عبارتنداز: اختلاف العلماء مروزی [۶۹۰], الام شافعی[۶۹۱], المختصرمزنی ق , معالم السنن خطابی [۶۹۲] , المهذب فیروزآبادی[۶۹۳]المجموع نووی [۶۹۴] و فتح الباری عسقلانی[۶۹۵]
شافعی وضویی را از ابن عباس نقل کرده که گفته است : رسول خدا(ص ) وضوساخت و در وضو دست خود را به درون ظرف آب برد و پس از آن یک بار آب در دهان و یک بار هم آب در بینی چرخاند
سپس دست به درون ظرف برد و یک بار بر صورت خود آب ریخت
بر دستانش نیز یک بار آب ریخت و سر و گوشهای خود را نیز یک بارمسح کرد[۶۹۶]
شافعی پس از آن روایت حمران وابسته عثمان را درباره وضوی او میآورد که درنشستنگاهها سه سه وضو ساخت[۶۹۷]
آنگاه میافزاید: البته این به معنای اختلاف نیست , بلکه بدان معناست که چون رسول خدا(ص ) هم یک یک و هم سه سه وضو ساخت وضوی کامل و انتخابی به سه بارشستن اعضاست و یک بار هم کفایت میکند
من بر همین اساس این را برای شخص میپسندم که صورت و دستان و پاها را سه سه بشوید, سر را سه سه مسح کند و در مسح سر همه آن را دربر گیرد
اما اگر در شستن صورت و دستها و پاها تنها به یک بار بسنده کند و همین یک بار همه عضو را در بر گیرد او را کفایت کند
اگر در مسح سر هم به یک بار بسنده کند و به هر مقدار که بخواهد سر را در بر گیرد او را کفایت کند
این حداقل چیزی است که بر شخص واجب است
اگر هم برخی از اعضا را یک بار و برخی از اعضارا سه بار بشوید باز بسنده کند, زیرا وقتی یک بار شستن در همه اعضا کفایت کننده باشددر هر یک از اعضا نیز کفایت خواهد کرد
شافعی پس از این اظهار نظر روایت عبداللّه بن زید بن عاصم را میآورد و پس از آن میگوید: برای وضو گیرنده این را نمیپسندم که بر سه بار شستن بیفزاید, و البته اگر هم بیفزاید به خواست خداوند مکروه نیست[۶۹۸]
فقه حنبلی
وضو در فقه حنبلی با وضوی دیگر مذاهب فقهی اهل سنت در کلیات تفاوتی ندارد و همه این مذاهب از همان احادیث پیشگفته سرچشمه میگیرند
امام احمد افزون بر مسند خود دو کتاب دیگر دارد که میتوان مسائل فقهی را از آنها بیرون کشید
یکی ازاین کتابها مسائل پسر او عبداللّه بن احمد و دیگری مسائل احمد است که ابوداوودسلیمان بن اشعث سجستانی آنها را گرد آورده است
مشهورترین کتابهای فقهی حنبلی نیز کتاب المغنی ابن قدامه[۶۹۹]
,المحرر فی الفقه ابن تمیمه[۷۰۰]
, الانصاف مرداوی[۷۰۱]
ما در اینجا روایتهایی را از مسند احمد میآوریم تا حقیقت وضوی حنبلیان آشکارتر شود
احمد به سند خود از بسربن سعید درباره عثمان آورده است که در نشستنگاههاوضو ساخت و در وضویش سه بار صورت و سه بار دستهای خود را شست و سپس سرو پاهای خویش را سه سه مسح کشید[۷۰۲]
روایت دیگر احمد از بسر بن سعید است که میگوید عثمان سه سه وضو ساخت[۷۰۳]
سومین روایت احمد از حمران درباره عثمان است که سه بار صورت خود راشست , سه بار دستان خود را تا آرنج شست ... و سپس سه بار پاهای خویش را تابرآمدگی روی پا شست
چهارمین روایت او نیز از حمران درباره عثمان است که درنشستنگاهها وضو ساخت ... و در وضویش اعضا را سه سه شست
در بررسی روایتهای عثمان در باب وضو در مسند احمد میبینیم وی همه روایتهای حاکی از سه بار شستن را نقل میکند و در حالی که بیش از دوازده روایت درباره سه بار شستن میآورد حتی یک روایت هم درباره وضوی با یک بار شستن ذکرنمی کند و تنها در یکی از روایتهایش چنین میآورد که سپس سر و روی پاهای خویش رامسح کرد[۷۰۴]
بدین سان میبینیم احمد تنها روایت وضوی عثمانی را که با دیدگاه متوکل وعباسیان همگون است و ادامه راه خلیفه سوم و حکمرانان اموی است نقل میکند
او حتی این شیوه وضو را به علی بن ابی طالب (ع ) نیز نسبت میدهد[۷۰۵]
مانمی خواهیم امام احمد را به دروغگویی یا بر ساختن حدیث متهم کنیم , چرا که اواحادیثی فراوان در فضایل علی نیز نقل کرده است
اما این نکته را یادآور میشویم که هم او و هم فقیهان سه گانه دیگر در دوران اموی و عباسی دانش اندوختند, در این روزگارزندگی کردند, با حکمرانان رابطه داشتند و از استادانی با گرایشهای اموی و عباسی علم آموختند و از همین روی آنچه فرا گرفتند اثر پذیرفته از حکمرانان بود, از همین روی است که اینان جز در مواردی اندک و آن هم غالبا تحریف شده , دیدگاه فقهی کسانی چون علی بن ابی طالب (ع ), عبداللّه بن عباس , اوس بن ابی اوس و عبادبن تمیم رانمی آورند
از آنچه گذشت بدین نتیجه میرسیم که مذاهب چهارگانه فقهی اهل سنت درمساءله وضو در موارد زیر اتفاق نظر دارند: ۱ محبوبیت شستن , اعضای وضو برای بار سوم , و تاءکید بر این که این کار سنت است , ۲ لزوم شستن پا, و این که رسول خدا(ص ) چنین کرده است , ۳ شستن دستها تا آرنج , ۴ جواز شستن سر, هر چند همراه با کراهت از دیدگاه برخی فقیهان , اما اعضا و افعال وضو, به تبع حکم قرآن , از دیدگاه همه مسلمانان یکی و به قرارزیر است : ۱ شستن صورت ۲ شستن دستها ۳ مسح سر ۴ مسح یا شستن پاها درباره حکم پا اختلاف است که آیا باید آن را مسح کرد یا شست
چنان که در مسح سر نیزاختلاف است که آیا باید همه سر را مسح کرد یا تنها مسح قسمتی از آن کفایت میکند
با نظر به این که در مذاهب چهارگانه شستن سر را به جای مسح , هر چند باکراهت , کافی میدانند میتوان گفت مکتب وضو در عصر عباسی , مکتب وضوی باسه بار شستن اعضای وضو و شستن اعضای مسح است , هر چند این مذاهب بعدها در سیرتکامل خود در پارهای از فروع و جزئیات با یکدیگر تفاوت نظر یافتهاند
برای نمونه , در مذهب امام ابوحنیفه واجبات فرائض وضو چهار چیز است : ۱ شستن صورت
۲ شستن دستها تا آرنج
۳ مسح یک چهارم سر
این میزان با اندازه یک کف دست برابر دانسته میشود واگر شخص سر را به جای مسح کردن بشوید بسنده میکند, هر چند این کار مکروه است
۴ شستن پاها تا برآمدگی روی پا
گفتهاند: شستن کامل عضو برای یک بار واجب و برای بار دوم و سوم بنابر روایت صحیح مستحب است
در مذهب مالکیه این واجبات هفت چیز است : ۱ نیت ۲ شستن صورت ۳ شستن دستها تا آرنج ۴ مسح همه سر و اگر هم سر را بشوید, گر چه کاری مکروه کرده است اما او را ازمسح کفایت میکند
۵ شستن پاها تا برآمدگی روی آن ۶ موالات ۷ مالیدن اعضای وضو
گفتهاند: شستن برای بار دوم و سوم در هر یک از اعضایی که شسته میشود, حتی در پاها, فضیلت [و مستحب ] شمرده میشود
همین افعال در مذهب شافعی به شش مورد خلاصه میشود: ۱ نیت ۲ شستن صورت ۳ شستن دستها تا آرنج ۴ مسح مقداری از سر, هر چند اندک , و اگر هم سر را به جای شستن مسح بکشداو را بسنده میکند و این کار گرچه مکروه هم نیست , اما خلاف اولی است
۵ شستن پاها تا برآمدگی روی آن ۶ ترتیب میان اعضای چهارگانه که در قرآن از آنها نام برده شده است
گفتهاند: شستن برای بار دوم و سوم , سنت , مستحب و مندوب است , و البته مقصود از این هر سه تعبیر یکی است
سرانجام , در مذهب حنبلی نیز افعال واجب وضو شش مورد است : ۱ شستن صورت ۲ شستن دستها تا آرنج ۳ مسح همه سر
اگر آن را بشوید مکروه ولی بسنده است
۴ شستن پاها تا برآمدگی روی آنها ۵ ترتیب ۶ موالات گفتهاند: شستن برای بار دوم و سوم سنت , مستحب و مندوب است , و البته این هرسه به یک معناست[۷۰۶]
وضوی با دو بار شستن اعضا و با مسح سر و پا در عصر عباسی
قسمت اول
اینک که تصویری از مذاهب چهارگانه از نظر گذراندیم و از اهداف حکمرانان درجلب و جذب فقیهان آگاهی یافتیم و ریشههای وضوی با سه بار شستن اعضا و نیزچگونگی اثر پذیری مذاهب چهارگانه در دوران عباسی را بررسیدیم , هنگام آن است که در سیر تاریخی وضو و چگونگی شیوه تعبد محض یا همان شیوه اهل بیت در این روزگار نیز بنگریم
این را هم میدانیم که ابوحنیفه و مالک با حکومت اموی معاصر بودند و در این دوره دانش اندوخته بودند, و امام شافعی و احمد نیز تصویری مکرر از همین فقه ابوحنیفه و مالک را بازمی نمایاندند, هر چند هر یک از آنها نیز برای خود اصول وجزئیاتی ویژه داشتند
حال بنگریم در این روزگار امامان اهل بیت چه دیدگاهی داشتند و چگونه شیوه وضوی خود را استمرار بخشیدند
این بررسی را با نگاهی به وضوی امام باقر(ع )میآغازیم و سپس وضوی دیگر امامان شیعه را که فرزندان اویند مینگریم و به بیان این حقیقت میپردازیم که چرا بر جزئیات وضو تاءکید داشتند
ناگفته نماند که امام باقر(ع )درباره وضو تقیه نیز نمیکرد, چه , وضویی که او توصیف میکرد خدشه پذیر نبود, زیرااو بر یک بار و دو بار شستن تاءکید میکرد و این چیزی بود که در همه روایتهای صحیح نبوی درباره وضو وجود دارد و یک بار و دو بار در سیره عملی رسول خدا(ص ) ثابت شده است , در حالی که شستن برای بار سوم که عثمان بر آن تاءکید دارد اختلافی است
به هر روی , اینک برخی از روایتها را مینگریم : ۱ از زراره روایت شده است که امام باقر(ع ) فرمود: آیا وضوی رسول خدا(ص ) رابرایتان حکایت نکنم ؟ گفتیم : چرا
پس امام ظرفی را که در آن قدری آب بود خواست و آن را پیش روی نهاد
آنگاه آستینهای خود را بالا زد و سپس دست راست خویش را در آب فرو برد و فرمود:اگردست پاک باشد این گونه وضو آغاز میشود
سپس مشت خود را پر آب کرد و دست بر پیشانی نهاد و با گفتن بسم اللّه آب را برچهره و بر اطراف ریش ریخت و آنگاه دست را یک بار بر پیشانی و روی صورت کشید
سپس دست چپ خویش را در آب فرو برد و مشتی پر آب کرد و دست خود را بر روی آرنج دست راست نهاد و آب را ریخت و دست کشید تا آن که آب از نوک انگشتان سرازیر شد
پس از آن دست راست خود را پر آب کرد و بر روی آرنج دست چپ نهاد وآب را ریخت و آنگاه دست خویش را بر روی دست چپ کشید به گونهای که آب از سرانگشتانش سرازیر شد
سپس به تری باقیمانده بر دست چپ و به باقیمانده تری دست راست پیش سر و روی پاهای خود را مسح کشید
راوی میگوید: امام باقر(ع ) آنگاه فرمود: خداوند فرد است و فرد دوست دارد
در وضو سه مشت آب تو را بسنده کند: یکی برای صورت , دو تا برای دستها, پیش سررا هم به تری دست راست و روی پای راست را به باقیمانده تری همین دست و روی پای چپ را نیز به تری دست چپ مسح بکش
زراره میگوید: امام باقر(ع ) فرمود: مردی از امیرمؤمنان درباره وضوی پیامبر(ص )پرسید و آن حضرت نیز این گونه توصیف کرد[۷۰۷]
۲ از زراره و بکیر روایت شده است که از امام باقر(ع ) درباره وضوی رسول خدا(ص ) پرسیدند
آن حضرت طشتی یا کاسهای بزرگ که در آن آب بود خواست
پس دست راست خود در آب فرو برد و مشتی آب برداشت , آن را بر صورت ریخت وصورت خود را بدان شست
سپس دست چپ خویش را در آب فرو برد و مشتی آب برداشت , بر آرنج دست راست ریخت , و دست راست را از بالا به پایین , بی آن که دست را به بالا برگرداند شست
آنگاه دست راست خویش را در آب فرو برد و آب بر آرنج دست چپ ریخت و آن را به مانند دست راست شست
سپس سر و پاهای خویش را به باقیمانده آب و بی آن که آبی تازه برگیرد مسح کشید و پس از آن فرمود: لازم نیست انگشت به زیر بند پاافزار برده شود
راوی میگوید: امام آنگاه فرمود: خداوند میفرماید: (یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الی الصلاه فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم ). پس شخص را نرسد که چیزی از صورت ناشسته باقی گذارد
هم خداوند به شستن دستها تا آرنج فرمان داد و از این روی شخص را نرسد که چیزی از دست تا آرنج ناشسته بگذارد, زیرا خداوند میفرماید: (فاغسلواوجوهکم و ایدیکم الی المرافق ). سپس فرمود: (وامسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین ).پس اگر شخصی قدری از سر یا قدری از پاها, میان برآمدگی روی پا تا نوک انگشتان را مسح بکشد او را بسنده کند
راوی گوید: پرسیدم : کعبین کجاست ؟ فرمود: اینجا, یعنی مفصل پایین تر از ساق پا
پرسیدم : این چیست ؟ فرمود: این از استخوان ساق است و کعب پایین تر از این است[۷۰۸]
در این روایت در عبارت بی آن که دست را سمت بالا برگرداند, و هم در عبارت سپس سر و پای خویش را به باقیمانده آب و بی آن که آبی تازه برگیرد مسح کشیداشارهای است به این کار مردمان که دست را به سمت آرنج بر روی دست دیگرمی کشیدند یا برای مسح آبی تازه برمی گرفتند, و این را جزوی از سنت هم برمی شمردند
روایت با این قید میخواهد یادآور شود که این کار پارهای از مردمان دروضوی امام باقر(ع ) هیچ جایی ندارد
۳ از بکیر بن اعین از امام باقر(ع ) روایت شده است که فرمود: آیا وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت نکنم ؟ آنگاه با دست راست خویش مشتی آب برداشت وصورت خود را بدان شست , سپس با دست چپ مشتی آب برداشت و دست راست خود را بدان شست , آنگاه با دست راست مشتی آب برداشت و دست چپ خود راشست و سپس به باقیمانده آب سر و پاهای خویش را مسح کشید[۷۰۹]
۴ از میسر از امام باقر(ع ) روایت شده است که فرمود: آیا وضوی رسول خدا(ص )را برایتان حکایت نکنم ؟ آنگاه مشتی آب برداشت و بر صورت خویش ریخت , سپس مشتی دیگر برداشت و بر آرنج خویش ریخت , آنگاه مشتی دیگر برداشت و بر آرنج دست دیگر ریخت و سپس سر و پاهای خویش را مسح کرد و در پی آن دست خود را برروی پا نهاد و گفت : این همان کعب است
راوی میگوید: آن گاه امام به پایین عرقوب اشاره کرد و فرمود: این طنبوب [استخوان ساق ] است[۷۱۰]
از این روایت و همچنین روایت پیشگفته (شماره ۲) بر میآید که نخستین نشانههای اختلاف درباره معنای کعب در این دوره رخ نموده است
۵ از ابن اذینه , از بکیر و زراره بن اعین روایت شده است که از امام باقر(ع ) درباره وضوی پیامبر(ص ) پرسیدند
امام طشتی یا کاسه بزرگی آب خواست
پس دستهای خودرا شست
سپس دست راست را به درون ظرف برد و صورت خویش را بدان [مشت آبی که برداشته بود] شست , و البته در شستن صورت از دست چپ نیز کمک گرفت
سپس دست راست خود را در آب فرو برد و مشتی آب برداشت و دست چپ خود را با آن آب و در حالی که آب را به سمت بالا برنمی گرداند شست
پس از آن دست راست خویش رادر آب فرو برد و مشتی آب برداشت و بر روی آرنج دست چپ ریخت , در حالی که آب هیچ به بالا برنمی گشت و از آرنج به سمت پایین سرازیر میشد, به سان شستن دست راست
سپس با باقیمانده آب و بی آن که آبی تازه برگیرد سر و همچنین پاهای خود را تابرآمدگی روی آنها مسح کرد[۷۱۱]
این حدیث و همچنین حدیث شماره ۲ از آن حکایت دارد که برخی از مردمان درهنگام وضو, به گاه شستن دستها آب را به سمت آرنج برمی گرداندند, یا به گاه مسح آبی تازه برمی گرفتند
اما این روایت بر آن تاءکید دارد که امام باقر(ع ) نه آب را به سمت آرنج برگرداند و نه برای مسح آبی تازه برگرفت
۶ از جمیل بن دراج از زراره بن اعین روایت شده است که گفتند: امام باقر(ع )وضوی رسول خدا(ص ) را برایمان حکایت کرد
او ظرف آبی خواست
آنگاه دست خوددر آب فرو برد و مشتی آب برگرفت و از بالای صورت بر صورت ریخت و اطراف آن رانیز دست کشید
سپس دست چپ خود به درون آب برد و [آب برداشته ], بر روی دست راست ریخت و بر آن , دست کشید
آنگاه دست راست را در آب فرو برد و [آبی برداشت ],بر روی دست چپ ریخت و چنان که دست راست را شسته بود این دست رانیز شست
سپس با تری باقیمانده بر دستش و بی آن که دستها را دوباره در آب فرو بردسر و پاهای خویش را مسح کرد[۷۱۲]
۷ از محمد بن مسلم از امام باقر(ع ) روایت شده است که فرمود: گاه میشود که کسی از شما یک مشت چربی روغن برمی دارد و همه بدن را با آن چرب میکند
آب ازاین فراگیرتر است
آیا وضوی رسول خدا(ص ) را برایتان حکایت نکنم ؟ گفتیم : چرا
پس دست خود در آب فرو برد و بی آن که دست را بشوید مشتی آب برداشت و برصورت خویش ریخت و دو طرف و همه صورت را دست کشید
سپس با دست راست مشتی دیگر برداشت و در کف دست چپ ریخت و با آن دست راست خود را شست
پس از آن مشتی دیگر آب برداشت و دست چپ خود را با آن شست و آنگاه به تری باقیمانده بر دستها سر و پاهای خویش را مسح کرد [۷۱۳]همچنین از ابان و جمیل , از زراره روایت شده است که گفت : امام باقر(ع ) برای ماوضوی رسول خدا(ص ) را حکایت کرد
او ظرف آبی خواست
مشتی آب برداشت و ازبالای صورت بر آن ریخت و سپس دو طرف صورت را دست کشید
سپس دست چپ خود را در ظرف آب برد و با آن بر دست راست خویش آب ریخت و هم بر آن دست کشید
آنگاه دست راست را در آب فرو برد و این آب را بر دست چپ ریخت و دست چپ را نیز به سان دست راست شست
سپس با تری باقیمانده بر دستها و بی آن که دستها را دوباره در آب فرو برد سر و پاها را مسح کرد[۷۱۴]۸ از داوود بن فرقد روایت شده است که گفت : از امام صادق (ع ) شنیدم که میگفت : پدرم میفرمود: وضو را حد و اندازهای است و هر که از این اندازه فراتر رودپاداش ندارد
همچنین میفرمود: کسی که چنین کند خیره سری کرده است
در این میان کسی از وی پرسید: این اندازه که میگویی کدام است ؟ فرمود: صورت و دستانت را بشویی و سر و پاهایت را مسح کنی[۷۱۵]
مجلسی عبارت انما یتلدد را در این روایت به معنای فراتر رفتن از حد و اندازه وضو و تکلف و خیره سری در برابر خداوند در احکامش دانسته و یادآور میشود که این واژه از ریشه لدد به عنای خصومت و خیره سری است
وی آنگاه نظر ابن اثیر در نهایه را نیز نقل میکند[۷۱۶]
حر عاملی نیز درباره این روایت چنین اظهارنظر میکند: مقصود آن است که هرکس از اندازه وضو فراتر رود خود را به سرگردانی و تردید و رنج میافکند, بی آن که از این کار پاداشی ببرد, چرا که وی به بیش از آن اندازه که نام شستن و مسح کردن صدق کند فرمان نیافته است[۷۱۷]
پیشتر روایتی دیگر نیز از امام باقر و امام صادق (ع ) درباره تجاوز از اندازه وضوگذشت و این روایت نیز مطرح شد که چون از امام باقر(ع ) درباره این حدیث امیرمؤمنان (ع ) که هذا وضوء من لم یحدث پرسیدند و گفتند کدام حدث از دفع ادرارفراتر است , در پاسخ فرمود: مقصود از آن سخن امیرمؤمنان تجاوز از اندازه در وضو ومعنای حدث آن است که از اندازه وضو فراتر رود [۷۱۸]
کلینی به سند خود از حماد بن عثمان نقل کرده است که گفت : نزد امام صادق (ع )نشسته بودم که ظرف آبی خواست و مشت خود را از آن پر آب کرد و بدان آب همه صورت خویش را شست
سپس مشتی دیگر پر آب کرد و دست راست خود را بدان شست
آنگاه مشت دیگری پر آب کرد و دست چپ خویش را بدان شست
پس از آن سر و پاهای خود را مسح کرد و فرمود: این وضوی کسی است که احداث نکرده است یعنی از اندازه وضو تجاوز نکرده است[۷۱۹]
هم از امام روایت شده است که فرمود: وضو حدی از حدود الهی است تا از این رهگذر دانسته شود که چه کسی فرمانبر اوست و چه کسی نافرمانی اش میکند
مؤمن راهیچ چیز نجس نمیکند و او را [آب وضو] به همان اندازه که روغن بر بدن مالند بسنده کند[۷۲۰]
امام باقر(ع ) بدین سخن به کسانی اشاره دارد که به اجتهاد و راءی خود قصدژرف تر کردن احکام دین را داشته و چیزهایی غیر دینی به دین درآورده و شستن راجایگزین مسح کردهاند یا بر شمار دفعات شستن اعضا افزودهاند, بر این پندارکه این کاربه معنای کامل کردن و نکو ساختن وضوست ! همچنین امام با این سخن که مؤمن را همان اندازه که روغن بر بدن مالند بسنده کند بدین اشاره فرموده است که چند بار شستن اعضا ضرورت ندارد
طهارت وپاکیزگی حاصل در وضو پاکیزگی و طهارت حکمی است , نه حقیقی , و از همین روی بارسیدن آن اندازه آب به بدن که همانندش در چرب کردن بسنده میکند, این طهارت تحقق مییابد, و مؤمن به هیچ چیز نجس نمیشود
از آنچه گذشت این نکات به دست میآید: ۱ امام باقر(ع ) شستن برای بارسوم را نمیپسندد و یک بار شستن را مایه برکنارشدن از تکلیف و وظیفه میداند, و همین وضوی با یک بار شستن وضویی است که رسول خدا(ص ) نیز به جای آورده است
از دیدگاه امام , شستن برای بار دوم سنت ومستحب است و پاداش را دو برابر میکند
دلیل این سخن نیز آن است که وضو به سان رفع نجاست , طهارتی حقیقی نمیآورد, بلکه مقصود از آن طهارتی حکمی است که به یک بار شستن تحقق میپذیرد
۲ لازم است سر و پاها با باقیمانده تری دستها مسح شود
۳ باید دستها از آرنج به سمت پایین شسته شود و برگرداندن آب از سر دستها به طرف آرنج صحیح نیست
۴ شستن سر جایز نیست , بلکه باید قسمت جلوی سر را مسح کرد, و اگر مقداراندکی هم از آن مسح شود بسنده میکند
قسمت دوم
گفتنی است افزون بر آنچه گذشت درباره پارهای از دیگر مسائل همانند اندازه صورت و جزئیات اعمال وضو, اختلافهایی صورت پذیرفته است که در زیر به بررسی آنها میپردازیم :
مسائل اختلافی وضو در دوره اموی افزون بر اختلافهای اصلی درباره وضو در جزئیات زیر نیز در دوره اموی اختلاف وجود داشته است : ۱ آیا برگرداندن آب به سمت بالا در هنگام شستن دستها جایز است یا نه
در این مساءله برخی به جواز گراییده و برخی به عدم جواز نظر دادهاند
در روایت شماره ۲ و ۵که در همین فصل گذشت راوی بدان میپردازد که امام باقر(ع ) آب را از سمت نوک انگشتان به طرف بالا برنمی گرداند و همین نیز شیوه عملی رسول خدا(ص ) بود
۲ آیا برای مسح سر و پاها برگرفتن آبی تازه مجاز است یا نه
در روایت شماره ۲ و۵ که پیشتر گذشت راوی درصدد بیان این نکته است که مسح بر خلاف شستن که به آب برگرفتن نیازمند است بدون آب تازه نیز تحقق مییابد, و امام باقر(ع ) نیز با همان تری باقیمانده از وضو سر و پاها را مسح میکرد
۳ مسح به مقداری از عضو هم که باشد بسنده میکند, بر خلاف شستن که بایدهمه عضو را در بر گیرد
در حدیث شماره ۲ بدین نکته اشاره دارد
۴ معنا و مقصود از کعب چیست ؟ امام باقر(ع ) بر این تاءکید میکند که کعب همان برآمدگی روی پاست , نه آن دو برآمدگی که در دو طرف پا قرار دارد
۵ آیا فراتر رفتن از حد وضو جایز است یا نه ؟ امام بر این تاءکید دارد که شستن برای بار اول , در وضوی رسول خدا(ص ) نیز بوده است , شستن برای بار دوم هم دروضوی آن حضرت هست , اما هر که از این اندازه فراتر رود خیره سری و از حدود الهی تجاوز کرده است
امام صادق (ع ) و امام باقر(ع ) تجاوز از حدود الهی به گذشتن از اندازه وضوتفسیر کرد, و این را نیز بیان داشتهاند که همین گونه وضو, وضوی کسی است که در دین نوساختهها به میان آورده است
۶ آیا گونه و گیجگاه نیز جزو صورت است یا نه
این یکی از دیگر مسائلی است که در زمان امام باقر(ع ) مطرح شد و امام در پاسخ زراره آن را بیان فرمود
زراره از امام پرسید: مرا از حد و اندازه صورت که میبایست آن سان که خداوندفرموده است در وضو شسته شود آگاه کن
امام فرمود: صورت , یعنی همان که خداوند فرموده و به شستنش در وضو فرمان داده و هیچ کس را روا نیست بر آن بیفزاید و از آن بکاهد که اگر بیفزاید پاداش ندارد و اگربکاهد گناهکار است , آن اندازه است که از رستنگاه مو تا چانه در فاصله میان انگشت میانه و انگشت شست جای بگیرد
آنچه در فاصله این دو انگشت , در آن حال که دست بر روی چهره پهن شده است جای گیرد از صورت است و آنچه جز این باشد از صورت نیست
راوی پرسید: آیا گیجگاه از صورت است ؟ فرمود: نه[۷۲۱]
۷ حکم گوشها چیست ؟ آیا باید آنها را شست یا باید مسح کرد؟ آیا این که برخی گفتهاند درون گوش از صورت و برون آن از سر است درست است یا نه ؟ در کافی و تهذیب آمده است که زراره میگوید: پرسیدم : برخی میگویند درون گوش از صورت , و برون گوش از سر است
چه میفرمایید؟ امام باقر(ع ) فرمود: نه شستن آنها واجب است و نه مسح آنها[۷۲۲]کلینی در حدیثی دیگر از امام باقر(ع ) روایت میکند که فرمود: ... خداوندمی فرماید: (فامسحوا برؤوسکم و ارجلکم الی الکعبین ). پس اگر قدری از سر یا قدری از پا را میان سر انگشتان تا کعب مسح کند او را بسنده است
راوی میگوید: پرسیدیم : کعب کدام است ؟ فرمود: اینجا یعنی مفصل پایین تر از استخوان ساق پرسیدیم : این چیست ؟ فرمود: این از استخوان ساق است و کعب پایین تر از آن است [۷۲۳]
در حدیثی دیگراست که پس از وضو دست خود را بر برآمدگی روی پا نهاد وفرمود: این همان کعب است
راوی ادامه میدهد: آنگاه با دست خود به پایین تر از پی پاشنه اشاره کرد و فرمود:این همان است
در دعائم الاسلام آمده است : امام باقر(ع ) جواز مسح بر مقداری از سر را به استناد حرف ب در آیه جایز دانسته و فرموده است : مسح بر مقداری از سر است , به استناد حرف ب در عبارت برووسکم , آن گونه که در تیمم نیز به استناد آیه (فامسحوابوجوهکم و ایدیکم ) چنین است , چه , خداوند میداند که غبار خاک بر همه چهره وهمه دست جاری نمیشود و از همین روی فرموده است (بوجوهکم و ایدیکم ) مسح سر و پا در وضو نیز به همین گونه است[۷۲۴]
شهید اول در کتاب ذکری پس از نقل این گفته اصمعی که کعب برجستگی دوطرف پا در قسمت پایین ساق است این حدیث را آورده است : سلمه , از فراء مرا روایت کرد که گفته است : کعب در برآمدگی پاست و آنگاه با پای خویش اشاره کرد و گفت :اینجا
ابوالعباس میگوید: آنچه اصمعی آن را کعب نامیده , نزد عرب , منجم خوانده میشود
شهید همچنین میآورد: از فراء برایم نقل کرده است که گفت : محمد بن علی بن حسین در مجلی نشست و گفت : این کعب است
گفتند: این گونه ؟ فرمود: نه , این گونه نیست , بلکه این گونه است و در این هنگام به برآمدگی روی پا اشاره کرد
گفتند: اما مردم میگویند بدین گونه است
فرمود: نظر خاصه این است و آن دیگری نظر عامه است[۷۲۵]
از زراره روایت شده است که گفت : به امام باقر(ع ) گفتم : آیا به من نمیگویی که ازکجا دانستی و از چه روی گفتی که مسح به مقداری از سر و مقداری از پا درست است ؟ امام خندید و فرمود: ای زراره , رسول خدا(ص ) چنین فرموده , و بر همین شیوه آیهای از کتاب خداوند عزوجل نازل شده است , زیرا خداوند میفرماید: (فاغسلواوجوهکم ) و از این درمی یابیم که باید همه صورت را شست
سپس میفرماید: (وایدیکم الی المرافق ) و خداوند در این جا دست تا آرنج را بر صورت عطف کرده است واز این درمی یابیم که میبایست دستها تا آرنج شسته شود
سپس در کلام فصل آورد وفرمود: (وامسحوا برؤوسکم ), و آنجا که (برووسکم ) فرمود به واسطه وجود حرف ب دریافتیم که مسح بر مقداری از سر است
سپس آن سان که دستها را بر صورت عطف کرده بود پاها را بر سر عطف کرد و فرمود: (و ارجلکم الی الکعبین ) و از این عطف برسر دریافتیم که مسح بر مقداری از پاست
رسول خدا(ص ) هم آیه را برای مردم بدین گونه تفسیر کردند, اما مردم آن را تباه ساختند[۷۲۶]
هر کس به روایتهای رسیده از اهل بیت بنگرد به سیر فقهی فروع بسیاری آگاهی خواهد یافت و بدین باور خواهد گرایید که آنچه از امام باقر(ع ) نقل شده است و نیزتاءکید آن حضرت بر لزوم ترتیب میان اعضای وضو,احتمالا, به دیدگاه ابوحنیفه و مالک وهم مسلکانشان مبنی بر عدم لزوم ترتیب میان اعضای وضو نظر داشته است
درباره دیگر فروع فقهی نیز همین حقیقت صادق است و اگر پژوهشگری سخن امام صادق (ع )را با دیدگاههای مطرح در آن روزگار مقایسه کند و در کنار آنها بنگرد از زاویهای نزدیک به واقعیت , به حکم شرعی خواهد رسید
آنچه گذشت اندکی درباره سیر تاریخی مساءله وضو و جزئیات آن در دوره اموی ونیز نگاهی به روایتهای رسیده از امام باقر(ع ) در این باره بود
در صفحات آینده به برخی از روایتهایی که از امامان دیگر نیز رسیده است نگاهی خواهیم افکند تا حقیقت این موضوع روشنتر شود
مسائل اختلافی وضو در دوره عباسی
امام صادق (ع ) و امامان پس از او به همان شیوه پدران خویش استمرار بخشیدند وبسختی در برابر آنان که مسح بر پاافزار را جایز میدانستند ایستادند[۷۲۷]و بر این که مسح باید بر قسمت جلوی سر باشد[۷۲۸], پاها را باید مسح کشید و از شستن آنهاخودداری کرد تاءکید ورزیدند
از امام صادق (ع ) روایت شده است که فرمود: گاه میشود که کسی چهل سال خداوند را عبادت کند, ولی در وضو از او فرمان نبرد, چرا که آنچه را خداوند به مسح کردنش فرمان داده است میشوید[۷۲۹]
در حدیثی دیگر است که فرمود: گاه بر انسانی شصت سال میگذرد و خداوند ازاو هیچ نمازی نمیپذیرد
راوی میگوید: پرسیدم : چگونه ؟ فرمود: زیرا آنچه را خداوند به مسح کردنش فرمان داده است میشوید[۷۳۰]
امام صادق (ع ) همچنین این را که گوش جزو صورت یا سر باشد نفی کرده وفرموده است : گوشها نه جزو سر است و نه جزو صورت[۷۳۱]
این خود میفهماند که در روزگار آن امام گروهی از مسلمانان گوش را جزو سرمی دانسته , بر آن مسح میکردهاند و گروهی دیگر آن را جزو صورت دانسته ومی شستهاند
امام صادق (ع ) در این روایت بدین اشاره دارد که گوش عضوی مستقل است , نه جزو صورت است و نه جزو سر, و بر فرض هم که جزوی از سر باشد باز هم مسح کشیدن بر آن لازم نیست , زیرا مسح چونان که دانستید به دست کشیدن برقسمتی از سر هم تحقق پیدا میکند و نیازی بدان نیست که همه سر را دربرگیرد
در حدیثی به امام صادق (ع ) نسبت داده شده است که گوشها را مسح کرد یا برای مسح کردن آبی تازه برگرفت
ما صدور چنین روایتهایی را از امام به فرض صحت سندآنها دور نمیدانیم , بویژه آن که امام در سختترین فشارها و در برابر بدترین انواع تهدید و ارعاب بود, و به خصوص در اواخر دوران خلافت منصور و پس از چیرگی او برهاشمیان و راندن این خاندان به کوفه , این فشار نیز شدت بیشتری یافته بود
گفتنی است در حدیثی دیگر که از امام صادق (ع ) رسیده , آن حضرت مبطلات وضو را به دفع بول و غائط, خروج باد, خواب و جنابت محدود کرده[۷۳۲], و این اشارهای است به مبطل نبودن آنچه آتش بدان رسیده است , مبطل نبودن دست زدن به آلت یا بیرون آمدن خون و همانند آن که امروزه اهل سنت آنها را مبطل میدانند
از این روایت معلوم میشود که این دیدگاهها در روزگار امام صادق (ع ) نیز مطرح بوده است
در من لا یحضره الفقیه از عمروبن مقدام روایت شده است که گفت : یکی ازکسانی که از امام صادق (ع ) شنیده بود برای من روایت کرد که آن حضرت میفرمود:من از کسی که دوست دارد دو دو وضو گیرد درشگفتم , در حالی که رسول خدا(ص ) نیزدو دو وضو گرفته است[۷۳۳]
همچنین از آن حضرت روایت شده است که فرمود: در وضو یک بار شستن واجب است , دو بار شستن پاداش ندارد و سه بار شستن بدعت است[۷۳۴]
البته امام این سخن را که دو بار شستن پاداش ندارد در حدیثی دیگر چنین تفسیرفرموده است که وضو دو دو است , و هر که بر این بیفزاید پاداش ندارد[۷۳۵], یعنی هرکس نپذیرد که یک بار شستن او را بسنده میکند و شستن دوم کاری مستحب است ,برای شستن دوم هیچ پاداش داده نخواهد شد
کسی که از دو بار شستن نیز فراتر رودهمین حکم را داراست
امام صادق (ع ) با این سخنان و بدین شیوه رودرروی کسانی میایستاد که در وضواز حدود الهی فراتر میرفتند
از امام صادق (ع ) روایتهای فراوانی در تاءیید این حقیقت رسیده است
از آن جمله این که آن حضرت مضمضه را جزو افعال وضو نمیدانست ودر این باره چنین استدلال میآورد که دهان از قسمتهای درونی [بدن و صورت ] است
امام این سخن را فرمود تا در برابر اجتهادات کسانی همانند عبداللّه بن عمر بایستد که میگوید: در هنگام وضو چشمهای خود را خوب باز کنید
شاید که آتش دوزخ نبیند! امام صادق (ع ) میفرماید: چون وضو میگیرید آب بر صورتهایتان نزنید, بلکه آب را بر صورت بپاشید[۷۳۶]
از امام کاظم نیز روایتی نزدیک به همین مضمون رسیده است
ابوجعفر رقاشی میگوید: از ابوالحسن موسی بن جعفر پرسیدم : برای نماز چگونه وضو گیرم ؟ فرمود: دروضو افراط و زیاده روی مکن و آب بر صورت مکوب , بلکه صورت را از بالا به پایین بشوی , چونان که گویا صورت به آب مسح شده است[۷۳۷]
این پاسخ امام , به رواج پدیده افراط و زیاده روی در وضو و اسراف در آب ریختن برای وضو اشاره دارد
قصد امام برای چنین اشارهای سبب میشود آن حضرت در پاسخ پرسش راوی که از چگونگی وضو پرسیده است , مقدمهای بیاورد و بفرماید: در وضوافراط و زیاده روی مکن
این خود به یکی از پدیدههای مهم در آن روزگار اشاره دارد وآن پدیده افزودن بر شمار دفعات شستن و شستن اعضای مسح است و امام میخواهد بااین مقدمه ماهیت وضو را برای پرسش کننده روشن سازد و به او بفهماند که وضو برخلاف آنچه برخی میگویند بدان نیست که آب بر صورت بکوبند, آب به درون چشم ببرند و به سلام کسی در حال وضو پاسخ نگویند, چرا که همه اینها از مصداقهای زیاده روی در احکام دین است که از آن نهی شده است
در ذیل روایت پیشگفته از مسح صورت با آب سخن به میان آمده است و فقیهان این را نوعی مجاز و به معنای همان شستن دانستهاند, و همین نیز عین حقیقت است
بواقع امام در اینجا با آوردن تعبیر مجازی مسح برای شستن صورت در وضو در پی رساندن این مطلب است که آنچه در وضو مطلوب است یک بار شستن است و به همین یک بار عنوان شستن و طهارت شرعی صدق میکند
درست به همین دلیل در برخی روایتهای دیگر در شستن دست نیز از واژه مسح بهره جسته شده است , تا از رهگذر این همه بدان اشاره شود که در وضو یک بار شستن هر عضو بسنده میکند و افزودن برشمار دفعات شستن و نیز شستن اعضای مسح روا نیست
امام کاظم نیز وضوی پیامبر(ص ) را که خداوند به او فرموده چنین بیان کرده است : ازعیسی بن مستفاد از ابوالحسن موسی بن جعفر, از پدرش روایت شده است که رسول خدا(ص ) به علی (ع ) و خدیجه , به گاه اسلام آوردن , فرمود: جبرئیل هم اکنون نزد من است و شما را به اسلام میخواند و میگوید: اسلام را شرطهایی است : این که بگویید:گواهی میدهیم که خدایی جز اللّه نیست ... تا جایی که میفرماید: و کامل کردن وضو براعضای آشکار, صورت و دستها تا آرنج , و مسح سر و مسح پا تا برآمدگی روی آن[۷۳۸]
در روایت دیگری از امام کاظم است که به نقل از پدرش فرمود: رسول خدا(ص ) ازمقداد و سلمان و ابوذر پرسید: آیا احکام اسلام را میدانید؟ گفتند: آنچه را خدا و رسول خدا(ص ) به ما شناساندهاند میدانیم
فرمود: این احکام فراتر از شمار است : مرا بر خویش گواه بگیرید و گواهی دهید که خدایی جز اللّه نیست ...[و نیز گواهی دهید بر] وضوی کامل بر صورت و دستها تا آرنج , ومسح بر سر و تا برآمدگی روی آن , نه مسح بر پای افزار, نه بر روبند و نه بر عمامه ... تاآنجا که میفرماید: اینها پارهای از شروط اسلام است و آنچه مانده از این افزونتراست[۷۳۹]
این روایت همانند روایت پیشگفته بر اهمیت وضو تاءکید دارد, آن را از شروطاسلام میداند و به تبیین حدود آن و نیز اعضایی که باید شسته شوند و اعضایی که بایدمسح شوند میپردازد
در پرتو آنچه گذشت بدین حقیقت میرسیم که مکتب امام باقر, امام صادق , امام کاظم , و امام رضا(ع ) همه یکی و ادامه مکتب رسول خدا(ص ) است , چونان که در نقل روایت هم بسیار از پدران خویش به نقل آنان از رسول خدا(ص ) نقل میکنند
از هیثم بن عروه تمیمی روایت شده است که گفت : از امام صادق درباره آیه (فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق ) پرسیدم و کف یک دست خود را از انگشتان به سمت آرنج بر روی دست دیگر کشیدم و گفتم : این گونه است ؟ اما امام در پاسخ او, کار وی را نپذیرفت و دست خویش را از آرنج به سمت انگشتان بر روی دست دیگر کشید
این روایت همگون و همنواخت با آن روایت دیگری است که از امام باقر(ع ) نقل کردیم که آب را از سمت انگشتان به طرف بالا برنمی گرداند
معنای تجاوز از حد و وضو نیز نزد امام صادق همان است که نزد امام باقر(ع ) بودو نزد دیگر امامان است
حماد بن عثمان روایت کرده است : نزد امام صادق نشسته بودم که ظرف آبی خواست
پس مشتی آب برداشت و همه صورت خویش را بدان شست
سپس مشتی دیگر پر کرد و دست راست خود را بدان شست
آنگاه مشت دیگری پر آب کرد و همه دست چپ خویش را به آن شست
سپس سر و پاهای خود را مسح کرد و آنگاه فرمود:این وضوی کسی است که احداث نکرده است , یعنی در دین تجاوز نکرده و از حدودفراتر نرفته است[۷۴۰]
هم فرمود: هر کس در وضو از حدود فراتر رود همانند کسی است که وضو را باطل کرده است[۷۴۱]
در کتاب عیون اخبارالرضا از امام هشتم (ع ) روایت شده است که فرمود: در وضویک بار شستن واجب و شستن دوم کامل کردن آن است[۷۴۲]
هم در نامه آن حضرت به ماءمون عباسی آمده است : وضو, چنان که خداوند درکتاب خویش فرموده , شستن صورت و دستها تا آرنج و مسح کردن سر و پا, هر کدام یک بار, است
این سخن امام , چنان که خداوند در کتاب خویش فرموده , اشارهای است بدان که حقیقت طلب و امر, خواستن برای یک بار است و تکرار لازم نیست
آن سان که در جای خود خواهید خواند, واقعا نیز آنچه در کتاب خدا بر ما واجب شده , آنچه رسول خدا(ص ) انجام میداده و آنچه به تواتر صحابه از او نقل شده همین یک بار شستن است
در روایتی از امام رضا آن حضرت علل وجوب مسح سر و پا و شستن آنها را چنین بیان میدارد: خداوند به علتهایی گوناگون در مورد صورت و دستها به شستن و در مورد سر و پابه مسح کردن فرمان داده و درباره هر دو دسته به شستن تنها یا مسح تنها حکم نفرموده است : از آن جمله است این که برترین عبادت رکوع و سجده است و این رکوع و سجده به صورت و دستها انجام میگیرد, نه به سر و پا از آن جمله است این که مردم در همه وقت نمیتوانند سر و پاها را بشویند و این کار در سرما و سفر و بیماری و در شب و روز بر آنان دشوار است
اما شستن صورت ودستها از شستن سر و پاها آسانتر است
واجبات دینی هم به اندازه کم تواناییترین افرادسالم مقرر داشته شده و بر همین پایه قوی و ضعیف , همه بدآنهامکلف گردیدهاند
از آن جمله این که به واسطه وجود عمامه , پاافزار, جوراب و همانند آن , سر و پاهابر خلاف صورت و دستها, همیشه برهنه نیست
در حدیثی دیگر است که از آن حضرت درباره وضویی که در کتاب خدا واجب شده است پرسیدند و او نیز فرمود: وضوی واجب مسح است و شستن در وضو برای پاکیزگی است
از ایوب بن نوح روایت شده است که گفت : برای ابوالحسن نامه نوشتم و در آن درباره مسح پا پرسیدم
فرمود: وضو, دست کشیدن است و در آن جز این واجب نیست , و هر کس هم بشوید اشکال ندارد[۷۴۳]
شیخ حر عاملی در وسائل الشیعه میگوید: این قسمت اخیر را شیخ طوسی به معنای شستن برای پاکیزگی و نه شستن برای وضو دانسته است
البته حمل آن بر تقیه نیزممکن است , و برخی هم به تخییر گراییدهاند
از امام رضا همچنین درباره مسح بر عمامه و پاافزار روایت شده است که فرمود:بر عمامه , کلاه و پای افزار خویش مسح مکن[۷۴۴]
در دعائم الاسلام آمده است : امامان از مسح بر عمامه , روبند, کلاه , کله خود,جوراب و پای افزار نهی کردهاند, مگر آن که بند پای افزار مانع مسح بر پا نباشد[۷۴۵]
در فقه الرضا از امام هشتم روایت شده است که فرمود: در شرب خمر و در مسح بر پاافزار تقیه نیست
هرگز بر جوراب مسح مکن , مگر به واسطه عذری یا برف و یخی که از آن بر پای خویش بیم داری[۷۴۶]
آنچه گذشت بخوبی این حقیقت را مینمایاند که شیوه تعبد محض که خداوندبرای پیامبرش ترسیم فرمود و پس از پیامبر(ص ) علی (ع ) و ابن عباس و دیگر بزرگانی ازمردم پیشوایی این شیوه مکتب را عهده دار شدند تا دوران تابعین و تابعین تابعین ادامه یافت و امامان شیعه در دشوارترین شرایط آن را استمرار بخشیدند
نکته دیگر آن که همه روایتهای رسیده از اهل بیت درباره وضو همگون وهمنواخت است و هیچ تعارض و برخورد و اختلافی با یکدیگر ندارد, درست بر خلاف مذاهب چهارگانه فقهی که اختلاف مشهودی با یکدیگر دارند: برخی واجبات وضو راهفت چیز, برخی چهار چیز و برخی دیگر آنها را شش چیز میدانند, گرچه که همه دردو نکته دیگر هم نظرند: سه بار شستن اعضای وضو, و شستن اعضای مسح
این اتفاق نظر اخیر, خود گواهی بر تاءکید حکومت بر پارهای از افعال وضو وسختگیری در رویارویی با مکتب تعبد محض است
شاید همین مساءله است که امام صادق (ع ) را وادار میکند بگوید: در وضو, یک بار شستن واجب است , شستن دوم پاداش ندارد و شستن سوم بدعت است
البته امام در روایتی دیگر این سخن را چنین تفسیر کرد که هر کس نپذیرد که یک بار شستن در وضو او را بسنده میکند بر شستن دوم نیز پاداش ندارد[۷۴۷]
زراره بن اعین از آن حضرت روایت کرده است که فرمود: وضو دو دو است
هرکس بر این بیفزاید پاداش ندارد[۷۴۸]
یک بار در مورد وضو از آن حضرت پرسیدند و فرمود: وضوی علی (ع ) فقط یک یک بود[۷۴۹]
یکی از یاران نزدیک و ویژه حضرت درباره وضو برای نماز از آن حضرت پرسید وحضرت هم در پاسخ فرمود: یک یک [هر عضو یک بار][۷۵۰]
در روایت دیگری امام سوگند یاد میکند و درباره وضوی پیامبر(ص ) چنین میفرماید: به خداوند سوگند, وضوی رسول خدا(ص ) تنها یک بار یک باربود[۷۵۱]
امام سپس بر این تاءکید میکند که وسواس نه جزو ایمان است و نه جزو وضو وطهارت و از این روی هر کس در وضو اعضا را بیش از یک بار بشوید و بر این عقیده باشد که یک بار شستن بسنده نمیکند وضویش ناصحیح و مخالف آن چیزی است که خداوند بدان فرمان داده است
چنین است که امام میفرماید: پیامبر(ص ) در وضویش هر عضو را یک بار شست
این وضویی است که نماز جزبدان پذیرفته نشود
از امام همچنین روایت شده است که فرمود: وضو حدی از حدود الهی است تادانسته شود چه کسی او را فرمان میبرد و چه کسی نافرمانی میکند
مؤمن را هیچ چیزنجس نمیکند, و او را در وضو همان اندازه آب بسنده است که در روغن مالیدن بر بدن بسنده کند
در حدیثی دیگر آمده است که فرمود: این , احکام دین است , برای هر که بخواهدبدانها چنگ زند و خدا بخواهد او را هدایت کند
وضوی کامل , چنان که خداوند درکتاب گویای خود فرموده است , شستن صورت و دستها تا آرنج و نیز مسح سر و پاها, تابرآمدگی روی آنهاست
هر کدام یک بار, و البته اگر دو بار هم انجام شود جایزاست[۷۵۲]
این روایتها یا به صراحت , یا به صورت تلویحی و یا به اشاره از آن سخن می گویدکه سه بار شستن اعضا در وضو بدعت , تجاوز از حدود شرعی و مخالفت با رفتار و گفتاررسول خدا(ص ), مخالفت با سیره علی (ع ), مخالفت با کامل ساختن وضویی است که خداوند بدان فرمان داده است و نه فق ط برای شخص پاداش ندارد, بلکه شاید موجب کیفر هم بشود
از امام باقر و امام صادق (ع ) روایت شده است که فرمودند: فضیلت در همان یک بار شستن است و هر کس بر دو بیفزاید پاداش نیابد[۷۵۳]
در حدیثی دیگر است که فرمود: دو بار شستن , مصداق همان کامل شستن است[۷۵۴]
در پرتو آنچه گذشت بدین نتیجه میرسیم که مکتب امام صادق (ع ) در وضو امتدادمکتب امام باقر و پدرش امام زین العابدین (ع ) است
آنان نیز حکم خود را از رسول خدا(ص ) گرفتند, چرا که پیامبر(ص ) علی (ع ) را به کتابت صحیفه ویژه برگزید و این صحیفه پس از او نزد فرزندانش ماند
این هم دانسته شد که امامان تنها مسح را در موردسر و پا جایز میدانند و سه بار شستن را روا نمیدانند و آن را بدعت میشمرند, چرا که پیامبر(ص ) انجام آن برای مسلمانان را خوش نداشته است
همچنین دانستیم که آنان برای مسح آبی تازه برنمی گرفتند, چونان که در روایات گذشت که راوی در وصف وضوی امام میگفت : سپس به رطوبتی که در دست مانده بود و بی آن که دستان را دیگر بار در ظرف آب فرو برد مسح کرد[۷۵۵]یا سپس بدانچه بر دستان مانده بود سر و پاهای خویش را مسح کشید[۷۵۶], یا سپس به باقیمانده تری دست , سر و پاهای خود را مسح کشید[۷۵۷], یا سپس به تری باقیمانده و بی آن که دستان را به ظرف آب برگرداند, دست و پاهای خود را مسح کرد[۷۵۸] , و یا سپس سرو نیزپاهای خود را تا برآمدگی روی آنها به باقیمانده آب و بی آن که آبی تازه برگیرد مسح کرد[۷۵۹]
این هم گذشت که امامان واژه اسباغ (کامل ساختن ) وضو را که در حدیث نبوی آمده است و نیز واژه تعدی و احداث را چگونه تفسیر میکردند و چه سان این تفسیربا تفسیر دستگاه حاکم که دیدگاه عثمانی را تقویت میکرد و فقیهان عصرهای پیاپی خواه از سر آگاهی و خواه از روی غفلت آن را پذیرفته , ترویج کرده و در کتابهای خود تدوین کرده بودند و پسینیان نیز از آنان گرفتند تفاوت و اختلاف داشت
پیشتر خواندید که مهدی و منصور و هارون عباسی در برابر علویان چه موضعی داشتند, چه سان بنی هاشم و امامان اهل بیت را آزار و شکنجه میدادند و چگونه این آزار پس از چیره شدن بر محمد بن عبداللّه نفس زکیه شدت یافت و به چه ترتیب همین مساءله امام صادق (ع ) را بدان واداشت که داوود زربی را برای حفظ جان و دینش به تقیه رهنمون شود
امام کاظم در برخورد با علی بن یقطین به او چنین اندرز داد و در نامه اش به وی , اورا به عمل کردن بر خلاف آنچه خود حقیقت وضو میدانست سفارش کرد تا خود ودینش را نجات دهد
چکیده سخن این که آنچه در باب وضو از امامان اهل بیت روایت شده این است که وضوی بسنده کننده و کفایت کننده وضوی با یک بار شستن است , شستن برای بار دوم کردار و سنت رسول خدا(ص ) است و شستن برای بار سوم تجاوز از حدود دین و بدعت آوردن است و هر کس از این فراتر رود هیچ پاداش ندارد
پوشیده نماند که در این دیدگاه مقصود از یک یا دو بار, یک یا دو بار شستن است ,نه آب ریختن بر عضو وضو, بلکه باید شستن صدق کند
نام برخی از تاءییدکنندگان وضوی مسح در دوره عباسی
قسمت اول
از آنچه گذشت روشن شد که هر دو مکتب وضو در دوره عباسی تکامل یافت
مکتب وضوی مبتنی بر سه بار شستن اعضا و نیز شستن اعضای مسح را پیشوایان مذاهب چهارگانه رهبری میکردند
آنان وضوی خلیفه عثمان بن عفان را که به رسول خدا(ص ) نسبت داده است پذیرفتند و رواج دادند, یا از آن روی که به صحت روایتهای این شیوه وضو از پیامبر(ص ) عقیده داشتند و طریق این روایتها را صحیح میدانستند واین روایتها را حجت میشمردند, یا از آن روی که از حکومت اثر پذیرفته بودند,حکومتی که در پی دور کردن مردم از روایتهایی بود که فرزندان علی (ع ) به پیامبر(ص )نسبت میدادند
علت این خواسته حکومت نیز روشن بود, زیرا مصلحت عباسیان جداکردن مردم از علویان را اقتضا میکرد, و این خود به دو دلیل بازمی گشت : یک : امکان شناسایی علویان برای آزار و شکنجه آنان , چرا که مخالف عباسیان وخود از مدعیان حکومت و خلافت بودند
دو: ایجاد بهانه و دستاویز برای برخورد با علویان , بدین اعتبار که از جماعت مسلمانان روی برتافته و برای گستراندن اختلاف میان مسلمانان کوشیدهاند, عبادتشان ازعبادت دیگر مسلمانان است و حتی وضویشان غیر از وضوی دیگر مذاهب است
شاید ترس از همین مورد اخیر بود که مذاهب اربعه را نیز بر آن میداشت که وضوی خلیفه عثمان را بپذیرند, چرا که حکومت به حملههای تبلیغی سختی بر ضدمخالفان دست میزد, عالمان را از پیوند و آمد و شد با آنان و نیز بر زبان آوردن هرنظریهای که بوی مخالفت با حکومت دارد بازمی داشت
به هر روی , به رغم این اوضاع , در این روزگار نیز شمار دیگری از عالمان وضوی شیوه اهل بیت را انجام میدادند
البته ما در پی برشمردن نامهای همه این کسان نیستیم وهمان اندازه که روایت مورد نظر ما و شیوه وضویی که آن را شیوه وضوی پیامبر(ص )میدانیم ثابت شود بسنده میکند
پیشتر نامهای بیست و چهار تن از صحابیان و تابعان که وضوی بر این شیوه را درست میدانستند گذشت و اینک با نامهای زیر آن فهرست راکامل میکنیم : ۲۵ امام موسی بن جعفر, ۲۶ امام علی بن موسی الرضا(ع ), ۲۷ داوود بن فرقد, ۲۸ علی بن یقطین , ۲۹ بکیر بن اعین , ۳۰ زراره بن اعین , ۳۱ محمد بن مسلم , ۳۲ ابان بن عثمان , ۳۳ ابن ابی عمیر, ۳۴ عمر بن اذینه , ۳۵ جمیل بن دراج ,۳۶ علی بن رثاب , ۳۷ محمد بن قیس , ۳۸ فضل بن شاذان , ۳۹ ابن محبوب ,۴۰ ابوجریر رقاشی , ۴۱ علی بن ابراهیم بن هاشم , ۴۲ عیسی بن مستفاد, و کسانی دیگر از یاران ائمه
البته اگر بخواهیم کسانی را هم که در آیه وضو کلمه وارجلکم را به کسره حرف لام میخواندند آن سان که بزرگانی از فقهای عامه و کسانی از اصحاب ائمه چنین میکردند بدین جمع اضافه کنیم , شمار آنان از دهها تن خواهد گذشت و به صدها تن خواهد رسید
در اینجا مساءله دیگری شایان اشاره است و آن این که شیوه مسح , چونان که گفتیم ,دارای اصالت بود و بزرگانی از صحابه و تابعین بدان پایبند بودند و از آن دفاع میکردند,و در برابر, شیوه شستن پا در وضو در گذر زمان شیوهای متواتر نبود و حتی در میان بزرگان بر آن خردههایی وارد بود
خود میتوانید ببینید که آرای معتقدان به مسح در کتب سلف ذکر و در کنار آن بدین نیز اشاره میشود که این آراء را از قرآن گرفتهاند
بنابراین ,اگر شستن پا شیوه مورد اتفاق همه مسلمانان بود, دیگر هیچ نیازی بدان نبوده است که گفتههای سلف را در این باره یادآور شوند
احتمالی که در این باره وجود دارد آن است که مذهبهای منقرض شده , به شیوه وضوی مسح عمل میکرده و بر این شیوه تواتر و اتفاق داشتهاند
برای نمونه , اگر به دیدگاه ابن خرم اندلسی[۷۶۰]که خود نشان دهنده دیدگاه داوود ظاهری است بنگریم یااگر به نظر ابن جریر طبری که نماینده مذهب خود است[۷۶۱]توجه کنیم خواهیم دیدکه مسح در روزگار این عالمان مشروع دانسته میشده و بدان عمل میکردهاند
ابن جوزی در المنتظم مینویسد: ابن جریر طبری بر این نظر بود که مسح پاها جایزاست و شستن آنها واجب نیست
از همین روی نسبت رفض به وی دادهاند, یا ابوبکر بن ابی داوود ماجرایی درباره او نزد حاجب برد و از چیزهایی درباره او سخن گفت
اما وی این سخنان را نپذیرفت[۷۶۲]
اگر پژوهشگری فقه را به دور از تاءثیرات بررسد خواهد دید که چگونه از سر کینه نسبت به خوارج و شیعه به لزوم مسح بر پاافزار فتوا و فرمان داده میشد, و یا طرفداران نظریه جواز مسح پاها در وضو به چه سرنوشتی محکوم میشدند
حکمرانان با عالمان وبا طرفداران نظریههایی که حکومت آنها را بر نمیتافت رفتاری سخت داشتند تا جایی که درباره طبری گفته شده است : شبانه و بی آن که به هیچ کس خبر داده شود دفن شد
اما با این حال جمعی برون از شمار در آن تشییع شرکت کردند و عدهای شب و روز به مدت چند ماه بر قبر او نماز خواندند
ثابت بن سنان در تاریخ خود مینویسد: از آن روی خبر او را پنهان داشتند که عامه گرد آمدند و از دفن روزانه او جلوگیری کردند, و او را به رافضی بودن و سپس به الحادمتهم کردند[۷۶۳]
چرا؟ آیا بدان دلیل که به نظریه مسح یعنی آنچه دیدگاه مذاهب چهارگانه نیست گراییده بود؟ یا بدان سبب که در اواخر عمر درباره حدیث غدیر نوشته بود و این حکمرانان راخوشایند نمیافتاد[۷۶۴] ؟ یا دلیل دیگر در کار بود؟ از آنچه گذشت برمی آید که در ورای حرکت تدوین آنچه حکومت میپسندد ووانهادن آنچه حکومت نمیپسندد دست مصالح سیاسی حکمرانان در کار بوده و پایه گذاری مذاهب و بر کرسی نشاندن این عقیده که این مذاهب مشروعند تنها دیدگاههای آنها مشروع و معتبر است دعوتی حکومتی بوده که در فقه و حدیث نیز نشان خود راجای گذاشته است و هر پژوهشگری با مراجعه به کتابهای فقه و تاریخ و حدیث بخوبی از آن آگاهی مییابد
ناگفته نماند که نقش سیاست تنها به اثرگذاری در تدوین فقه و حدیث محدود نشد, بلکه در تدوین تاریخ و حتی زبان عربی نیز اثرگذاری اش کمتر از اثرگذاری در این دو زمینه نبود و اهل پژوهش و تحقیق این حقیقت را بخوبی میدانند
۱ سید جمال الدین اسدآبادی میگوید: به کدامین دلیل شرعی درهای اجتهاد بسته شده و کدام پیشوای فقهی گفته است پس از من هیچ کس حق ندارد در پرتو قرآن و احادیث صحیح راه جوید, یا در توسعه دادن مفاهیم دینی و استنباط و استنتاج بر شیوهای که هم با نیازهای روز و دانشهای نوین سازگاری داشته باشد وهم با جوهر دلایل شرعی ناسازگاری نداشته باشد کوشش و اجتهاد کند؟ خداوند محمد(ص )را به زبان مردمش که عربی بود برانگیخت تا آنچه را در پی فهماندنش به مردمان است به آنان بیاموزد و آنچه را او میگوید از او فرا گیرند و دریابند
در این هیچ تردیدی نیست که اگر اجل , ابوحنیفه , مالک , شافعی , و احمد را مهلت میداد وتاکنون زنده بودند همچنان به استنباط حکم شرعی در همه مسائل بر پایه قرآن و حدیث میکوشیدند و در این راه هر چه بیشتر به ژرفای فهم دینی فرو میرفتند فهم و دقتشان افزون میشد
آری , آن امامان و پیشوایان و آن مردان نام آور امت اجتهاد کردند و کاری شایسته به سرانجام رساندند و خداوند ایشان را سزامندترین پاداش دهد
اما هیچ درست نیست بپنداریم که آنان همه اسرار قرآن را دریافته و توانستهاند آنها را در کتابهای خویش تدوین کنند[۷۶۵]
۲ عبدالمتعال صعیدی یکی از عالمان الازهر میگوید: پس از این میتوانم حکم کنم که منع اجتهاد از راههای ستمگرانه و به کمک زر و زور حاصل آمده است
بیگمان اگر این وسایل و ابزارها برای هر مذهبی بجز مذهبهای چهارگانه که ما ازآنها تقلید میکنیم فراهم میآمد تودهای از مردم بر تقلید آن میماندند, و اکنون نزد کسانی که منکرش هستند مقبول بود
بنابراین ما از پایبندی به این مذاهب چهارگانه که بدان ابزارهای نادرست بر ما تحمیل شده است و نیز بازگشت به اجتهاد در احکام دین خویش رهاییم , چرا که منع اجتهاد تنها از طریق زور پذیرفته و این در حالی است که اسلام جز بدانچه از گذر خشنودی مردم و شورا میان مسلمانان حاصل آمده باشد رضایت نمیدهد, چونان که خداوند در آیه ۲۸ سوره شوری فرمود: و کارشان به شوری در میان آنهاست[۷۶۶]
۳ دکتر عبدالدائم بقری انصاری میگوید: راز عقب ماندگی مسلمانان در منع اجتهاد است
همین باب برکت است که چون بسته شدمسلمانان به همان اندازه عقب ماندند که دنیا پیشرفت کرد
در پی بسته شدن این در بود که همه آنچه را پیشنیان نهادهاند اصول ثابتی قلمداد شد که هیچ امکان تغییر و تبدیل آنها نیست ,چرا که حکمرانان و پادشاهان به دلایلی کاملا سیاسی جلوی اجتهاد را گرفتند تا از این رهگذرحکومت خود را حفظ کنند و اطمینان یابند که هیچ مخالفی در برابر آنان قامت نخواهدآراست , و اگر هم کسی چنین جراءتی به خود دهد کسی به سخن او گوش نخواهد داد, چرا که درهای اجتهاد بسته شده است
در پی همین رخداد, تشریع و تقنین اسلامی حالت جمود به خود گرفت , با آن که جان امت و حیات مسلمانان همین تشریع است
من فتنه خانمان براندازی را که در دوران خلیفه عثمان روی داد و سبب توقف فتوحات اسلامی شد, به طوری که جنگهای خارجی را به جنگ تبدیل کرد, بدان بازمی گردانم که اومردی محافظه کار بود و آن هنگام که عبدالرحمن بن عوف شرط پایبندی به سیره شیخین رابدون هیچ گونه اجتهاد تازهای , برای خلیفه شدن مطرح کرد, این شرط را پذیرفت و درسرتاسر عمر, خود را بدین شرط پایبند میدانست
این در حالی است که علی (ع ) این شرطرا نپذیرفت و گفت : زمانه دیگرگون شده است
بدین سان درمی یابیم که آنچه موجب رسیدن عثمان به خلافت شد, همان , اسباب سقوط اورا نیز فراهم ساخت[۷۶۷]
۴ استاد عزالدین عبدالسلام میگوید: شگفت و شگفتی آور است که برخی از فقیهان مقلد با آن که از سستی دیدگاه پیشوای خودآگاهی مییابند و هیچ پاسخی برای این سستی و اشکال به دست نمیآورند, اما همچنان از اوتقلید میکنند و از سر جمود بر تقلید همان پیشوا همه گواههای دیگر کتاب و سنت و ادله صحیح حاکی از دیدگاههای دیگر را وامی گذارند و حتی برای پاسخ به ظاهر کتاب و سنت که بر خلاف مذهبش دلالت دارد چاره جویی میکنند و در دفاع خیره سرانه از پیشوای خود به تاءویلهایی نادرست و دور از حقیقت توسل میجویند
در گذشته چنین بوده است که مردم از هر عالمی که مییافتهاند درباره احکام دین خودمی پرسیدهاند
تا آن که این مذاهب پدید آمدند و مقلدان متعصب آنها نیز قامت افراشتند,مقلدانی که با همه دوری دیدگاه پیشوایشان از آنچه ادله اقتضا میکند هم از آن پیشوایان تقلید میکنند, آن سان که گویا آنها پیامبرانی فرستاده شده از جانب پروردگار بودهاند
این عین دوری از حقیقت و درستی است و هر که از خرد بهرهای داشته باشد بدان خشنودنمی شود[۷۶۸]
۵ جمال الدین ابن جوزی میگوید: بدان , مقلد در آنچه تقلید میکند اطمینان ندارد و تقلید منفعت عقل را از میان میبرد, زیراعقل برای تدبر ورزیدن آفریده شده و برای کسی که شمعی در دست دارد تا از نور آن بهره بردزشت است این شمع را خاموش کند و در تاریکی راه پیماید
بدان , همه پیروان مذاهب چنینند که گاه کسی در نزد آنان بزرگ مینماید و بی هیچ تدبری درآنچه گفته است از گفتههای او پیروی میکنند
این عین گمراهی است , چه انسان باید به گفتهها توجه کند نه به گویندهها[۷۶۹]
۶ دهلوی میگوید: هر مذهبی که پیشوایانش مشهورتر بودهاند و قضاوت و فتوا دهی به آنان سپرده شده وآثارشان در میان مردم شهرتی یافته و آشکارا توانستهاند تدریس کنند, در همه جا گسترده وپیوسته گسترش بیشتری نیز یافته است
اما هر مذهبی که پیشوایانش گمنام بودهاند و مقام قضاوت و فتوادهی به آنان سپرده نشده و مردم نیز به گرویدن به ایشان ترغیب و تشویق نشدهاند پس از مدتی از میان رفته است ref>همان : ۲, ۱۱ , به نقل از حجه اللّه البالغه : ۱, ۱۵۱</ref>
در چنین فضایی مکتب اهل بیت از وضعیتی همسان با دیگر مذاهب حکومتی برخوردارنبود و بلکه ویژگی خویش را داشت و به استقلال فکری و تسلیم ناپذیری در برابرحکومت شناخته شده بود, و فراتر آن که برخی از پیشوایان و پیشگامان این مکتب باحکومت تضاد هم داشتند و به اولو الامر اجازه دخالت در کار خویش نمیدادند وپیروان خود را به دوری از خلیفگان و به امر به معروف و نهی از منکر فرا میخواندند
به رغم چنین شرایطی بقای مذهبی با این ویژگی خود از قدرت و استواری درونی وروحانی و از ملکههای ربانی آن خبر میدهد
اما گسترش دیگر مذاهب این گونه نبود, و چونان که خواندید پیشرفت آنها به عواملی جانبی همچون عهده دار شدن مقام قضاوت و افتاء از سوی رهبرانشان بازمی گشت
برای نمونه , مذهب حنفی هنگامی قدرت یافت که ابویوسف به شمارچهرههای موجه و مقبول حکومت درآمده بود
دکتر محمد سلام مدکور میگوید: برخی مذاهب همانند شیعه و خوارج سراغ یافتهام که سیاست در شکل گیری و یا در آیین و رسوم آنان هیچ دخالتی نداشته است[۷۷۰]
شیعه اهل بیت یگانه پشتوانهای که در چنین روزگاری داشتند دلایل و برهانهایی بود که در برابر هر مخالفت و یا بی اعتنایی آسیب ناپذیرشان ساخته بود
شاید حدیث لاتزال طائفه من امتی منصورین قائمین بالحق لایضرهم من خالفهم و خذلهم[۷۷۱]به همین گروه اشاره داشته باشد, نه به محدثان بر این پایه میتوان گفت : محدود کردن مذاهب اسلامی به چهار مذهب به زمان بیبرس منصوری صورت پذیرفته است[۷۷۲]و حکمرانان همواره در این مساءله دیدگاه خود را به توسل به زور به مردم تحمیل میکردهاند
برای نمونه در شذرات المذهب آمده است : قادر عباسی در سال ۴۲۲ ه ق
مردم را به پذیرش دیدگاه خود در برتری دادن به صحابه و نیز حکم به تکفیر معتزله به دلیل عقیده به مخلوق بودن قرآن وادارساخت و کتابی نوشت تا هر جمعه بر مردم خوانده شود
او همچنین مردم را بر اعتقاد به سنت عقیده به لزوم توبه دادن معتزلیان و شیعیانی که با او مخالفت میکنند واداشت و ازبرخی مخالفان توبه نامه گرفت و برای سلطان محمود فرستاد و از او خواست تا درخراسان نیز سنت را بگستراند[۷۷۳]
قسمت دوم
چکیده سخن آن که حکمرانان برای گستراندن روح تفرقه میان امت از رهگذراجبار آنان به مذاهبی خاص تلاش کردند و مخالفان شیعه خود را به کژی در عقاید وخروج از دین متهم ساختند و به واعظان مساجد و نیز به نویسندگان فرمان دادند این اختلاف را دامن زنند
هیچ کس منکر این حقیقت نیست که اصولا توجه حکومت به یک مذهب یا دیدگاه و یا فرقه موجب تقویت و اعتبار و قدرت آن در چهارچوب یک نظام سیاسی و غیرطبیعی میشود, چرا که به هر روی سر فرود آوردن در برابر حکومتها گریزناپذیراست
اگر حکومتها در گذشته تاریخ در این گونه مسائل دخالت نمیکردند برای دین ودنیای امت سودمندتر بود اما حکومتها وحدت مسلمانان را زمینه خطری برای خود ونیز بستری برای آگاهی مردم از کاستیهای دستگاه حاکم و در نتیجه سر برتافتن از فرمان آن میدانستند و از همین روی چاره کار را در این می دیدندکه از مذهبی در برابر مذهب دیگر جانبداری کنند
این یگانه یا بهترین راهی بود که از گذر آن میتوانستند مسلمانان رابه خود مشغول سازند و به اختلافهایی بکشانند که پیشتر از آنها دور بودهاند
همین امربود که سرانجام صفای حاکم بر امت مسلمان را از میان برد و صفوف فرزندان قبله را ازهم گسست
تاریخ از این نیتهای آلوده حکمرانان و اهداف شوم آنان در این کار پرده برداشته و چهره همراهان دور از حقیقت و دور از انسانیت حکومتها در این سیاست راافشا کرده است و اگر کسی به قتل عامهای طایفهای , حتی میان مذاهب چهارگانه , بنگرد,به آنچه ما میگوییم پی خواهد برد
به هر روی , آن سان که حکمرانان میخواستند و آن گونه که سیاست اقتضا داشت مسلمانان از هم پراکندند و فرقه فرقه شدند و در این میان حکمرانان کوشیدند به هرمذهبی که خود میپسندند مشروعیت دهند, هر چند از حقیقت بسیار دور باشد
بدین سان اختلاف میان مسلمانان افزایش یافت و کار به دشمنی با یکدیگر کشید واز این رهگذر, حکمرانان نیز رهایی یافتند و استبداد قامت افراشته هر چه را برای امت سودمند میدید و مصلحان نتوانستند مشکلات امت را بگشایند حکومتها درچهارچوب این برنامه به بازخواست از شیعه دست یازیدند و از سر باطل و بیهوده گویی و دوری از حق هر تهمتی که خواستند بر شیعه بستند
از این جمله است که گفتند شیعه صحابه را کافر میداند
این در حالی است که شیعه رفتار برخی از صحابیان را نقدمی کند و نقد را تا کافر دانستن فاصلهای به سان فاصله زمین و آسمان است
در آن سوی هم برخی به بهانه احترام به صحابه تقدسی ویژه به آنان میدهند, در حالی که احترام گذاشتن یا نقدپذیر دانستن کردهها و گفتههای صحابه کجاو و دادن تقدس و عصمت به آنان و بستن راه گفت و گوی درست منطقی کجا؟ ناگفته نماند که حکمرانان به این نیز بسنده نکردند, بلکه هر کس را که حق میگفت و یا میخواست از بند جور فکری برهد به رافضی بودن متهم ساختند و یا سنت صحیح را بدین بهانه که همانند رفتار رافضیان است و همگون شدن با آنان نیز نارواست واگذاشتند
ابن تمیمه در منهاج السنه درباره همانند شدن با شیعه مینویسد: از همین جاست که برخی فقیهان گفتهاند برخی مستحبات را وقتی شعار و نشان شیعه شده است باید واگذاشت
گرچه فرد با این کار عمل واجبی را ترک نگفته , اما اظهار این کار [یعنی آنچه شیعه انجام میدهد] همانندی کردن با آنان است و بدین سان سنی از رافضی بازشناخته نمیشود, در حالی که مصلحت بازشناخته شدن از رافضیان به منظور ترک گفتن آنان ومخالفت با آنان از مصلحت موجود در آن کار مستحب بیشتر است
مؤلف الهدایه که از حنفیه است میگوید: انگشتر به انگشت دست راست کردن مستحب و مشروع است , اما چون رافضیان این کار را گرفتهاند ما به دست چپ انگشترمی کنیم
غزالی میگوید: هموار کردن قبرها مشروع و پسندیده است , اما از آنجا که رافضیان این را نشان خود ساختهاند, ما این شیوه را واگذاشتهایم روی قبر را به سان کوهان شتر بالا میآوریم
شیخ بن عبدالرحمن در کتاب رحمه الامه فی اختلاف الائمه[۷۷۴]مینویسد: در مورد قبرها, آنچه مستحب است هموارکردن روی آنهاست , بنا بر آنچه احتمال قویتر در مذهب شافعی است این کار سزاوارتراست
ابوحنیفه و احمد میگویند: بالا آوردن روی قبر بهتر است , زیرا هموار کردن قبرنشان شیعه تلقی شده است
زرقانی در الواهب للدینه درباره چگونگی عمامه رسول خدا(ص ) بنا بر روایت علی (ع ) که میگوید رسول خدا(ص ) هنگام عمامه گذاشتن برای او تحت الحنک آن را برشانه حضرت انداخت , مینویسد: حافظ عراقی گفته است : این کار نشان شیعیان شده ومی بایست برای خودداری از همانند شدن با آنان از این کار اجتناب ورزید
چنین است که از آن سوی هم اهل بیت به احتیاط کردن در برابر فقه عامه فرمان دادهاند, چرا که میدانستهاند سیاست در این فقه چه اثرها بر جای گذاشته است
به هر روی , در اعصار گذشته , تهمت تشیع بزرگترین تهمت برای هر کس وسخت تر از تهمت زندقه و کفر بوده و در سایه همین سیاست , بتدریج مردم به کینه علی (ع ) و پیروان طریق او گراییدهاند
امام زین العابدین میفرماید: ما را به دوستی اسلام دوست بدارید
به خداوندسوگند پیوسته درباره ما گفتید تا جایی که ما را مبغوض مردم ساختید[۷۷۵]
همومی فرماید: چقدر دروغگو و چه اندازه در برابر خداوند جسارت دارید! ما از صالحان قوم خویشیم و همین ما را بسنده است که از صالحان قوم خود باشیم[۷۷۶]
زمخشری درباره چگونگی صلوات بر پیامبر(ص ) میگوید: اما اگر بر کسی از اهل بیت غیر از او اختصاصا درود فرستاده شود, آن سان که برخی چنین میکنند, این کارمکروه است , زیرا صلوات نشانه نام رسول خدا(ص ) شده و افزون بر این , این کار به تهمت رافضی بودن میانجامد, در حالی که رسول خدا(ص ) فرموده است : هر کس به خدا و روز واپسین ایمان دارد نباید خود را در موضع تهمت قرار دهد
هم این گونه است که ملا ظهیر الدین را به اتهام تشیع به اعدام محکوم میکنند,بدان دلیل که گفته است : مدح صحابه بر منبر, نه واجب و نه , فرض است
تنها به همین بهانه او را دستگیر کردند و قاضی درباره اش حکم اعدام صادر کرد و این حکم را اجراکردند و سر او را بریدند و بر دروازه زویله آویزان کردند[۷۷۷]
خیشه بن سلیمان عابد یکی از دیگر کسانی است که چون در فضایل صحابه و ازجمله در فضایل علی (ع ) کتاب تاءلیف کرد او را به تشیع متهم کردند
غیث بن علی میگوید: از خطیب درباره او پرسیدم و خطیب پاسخ داد: ثقه است
ثقه است
پرسیدم : او شیعه مذهب است
گفت : نمیدانم
تنها این را میدانم که وی درفضایل صحابه نوشته و فرد خاصی را جدا نکرده است[۷۷۸]
ذهبی درباره عبدالرزاق بن همام مینویسد: او صاحب تاءلیفاتی است
تنی چند اورا ثقه دانستهاند و حدیث او در صحاح نیز نقل شده است
البته او ویژگیهای خود رانیزداراست و بر او خرده گرفتهاند که شیعه است
البته او در تشیع غلو نداشت و تنهاعلی (ع ) را دوست داشت و هر که را با او جنگیده است دشمن میداشت[۷۷۹]
درباره جعفر بن سلیمان ضبعی نیز آمده است : او از راویان ثقه شیعه است
سیار بن حاتم و عبدالرزاق همام از او روایت کردهاند
بدعت تشیع از او گرفته شد[۷۸۰]
ابوالحسن نعال , محمد بن طلحه بن عثمان هم به تشیع و رفض متهم شده و درمعرض خطر قرار گرفته است
تنها بدان دلیل که ابوالقاسم درباره اش نقل کرده که معاویه را ناسزا گفته است[۷۸۱]
محیی الدین عثمانی اموی (ف ۶۶۸ ه ق ) نیز یکی از دیگر راویانی است که با اوچنین کردهاند
ابن عماد در شرح حال او مینویسد: او شیعی بود و علی (ع ) را بر عثمان برتر میدانست
گرچه که وی مدعی نسبی با عثمان نیز بود و همو بود که میگفت : بدان پایبندم که وصی بدان پایبند بود و جز او هیچ نمیبینم , گرچه خود از خاندان امیه برخاستهام
اگر صفین سپاهیان مرا میدید خاندان بنی حرب برای این کارم عذر میجست وحضور من در آنجا این خاندان را ناخوشایند میافتاد[۷۸۲]
همچنین درباره حاکم نیشابوری گفتهاند: شیعه بود, تنها از آن روی که حدیث پرنده کباب شده و نیز حدیث من کنت مولاه فهذا علی مولاه روایت کرده , و البته ذهبی براین افزوده که درباره معاویه نیز سخنی گفته و از این ناحیه آن را دیده است[۷۸۳]
شافعی هم به واسطه دوستی با خاندان محمد(ص ) به رافضی بودن متهم شده و ابن عیسی وی را از آن روی که معاویه را کوچک میشمرده است ضعیف میداند
سلیمان بن عبدالقوی (ف ۷۱۶ و از عالمان حنبلی مصر) تازیانه خورد,از آن روی که درباره علی (ع ) گفته بود: چه فاصلهای است از آن که در خلافت او تردید کرده است تا آن که او را خدا خوانده است
هم به او نسبت دادهاند که دو خلیفه نخستین را هجو میگفته و از مقام عمر بن خطاب کاسته است , آنجا که در شرح اربعین میگوید: علت اختلافی که میان عالمان صورت پذیرفته , تعارض روایات و نصوص است
برخی ازعالمان مدعی اند عمر سبب این کار شد, چرا که صحابه از او اجازه خواستند تا سنت را تدوین کنند و او با آن که میدانست پیامبر(ص ) فرموده است : برای ابو شاه بنویسید یا علم را به کتابت در بند کشید, آنان را از این کار بازداشت
اما اگر او اجازه میداد تا هر یک از صحابیان آنچه را از پیامبر(ص ) شنیده تدوین کند, سنت نظم و انسجام مییافت و میان آخرین نسلهای امت و پیامبر(ص ) تنها یک صحابی که روایت آن حضرت را تدوین و کتابت کرده است واسطه میماند, چرا که این دیوانها[اگر نوشته میشد] به تواتر از آنان میماند, آن گونه که صحیح بخاری به تواتر از او نقل میشود
در این میان شگفت آورتر از همه سخن ابن کثیر در البدایه و النهایه است که ابن شهاب معروف به ابن عبد ربه صاحب العقد الفرید را از شیعه میداند و میگوید: او را تشیعی ناپسند و آشکار بود تنها از آن روی که تاریخ خالد قسری و بدکرداریهای او را روایت کرده است ! ابن کثیر مینویسد: نسبتهای نادرستی به او داده شده است , چه صاحب العقد الفرید گرفتار تشیعی رسوا و نیز گرفتار غلو درباره اهل بیت بود, با آن که شاید هیچ یک از گفتههای او تشیعی را که در خود نهفته دارد نفهماند
استادمان ذهبی فریفته این راوی شده و او را به حفظ صفاتی دیگر ستوده است[۷۸۴]
کار این اتهامها تا آن اندازه بالا گرفته که گفتهاند: شخصیتی همانند حیان یک شخصیت افسانهای است , تنها بدان دلیل که ثابت شده است او علم شیعی را از امام صادق (ع ) گرفت[۷۸۵]
ریاشی میگوید: از محمد بن عبدالحمید شنیدم که میگوید: به ابن ابی حفصه گفتم : چه چیز تو را بر ضد فرزندان علی (ع ) برانگیخته است ؟ گفت : برای من هیچ کس از آنان دوست داشتنی تر نیست , اما [چه میتوان کرد که ]نزد مردمان هیچ چیز سودمندتر از آن [یعنی دشمنی با اهل بیت و بیگانگی با آنان ]نمییابم
ابن ابی حفصه همان کسی است که در شهر خود در حضور مهدی عباسی بسختی بر خاندان علی (ع ) تاخت تا جایی که منصور از جایگاه نماز خویش پیشتر خزید و از سرذوق زدگی بدانچه میشنید خود را به روی فرش شاعر رساند, آنگاه پرسید: این شعرچند بیت است ؟ گفتند: صد هزار بیت پس فرمان داد او را صد هزار درهم صله دادند
آری , گاه فطرت , انسان را به گفتن حق میکشاند اما این حق گویی متهم شدن به رفض و متهم شدن به دشنامگویی صحابه و خروج از دین و همانند آن را در پی میآورد
با چنین وصفی میتوان پرسید: آیا واقعا آنچه این مذاهب تشریع کردند یا به شارع نسبت دادند شرعی است ؟ آیا رسول خدا(ص ) خود به خودداری از همانند کردن باشیعه , هر چند که حق هم با آنان باشد, فرمان داده است ؟ آیا رافضیان اسلام را ردکردهاند یا همکاری با دستگاه حکومت ستم را نپذیرفتند و دست رد به سینه آن زدند؟ چرا امروز باید فقط شیعه به این نشانه شناخته شود که بر محمد و خاندان محمددرود فرستد؟ آیا رسول خدا(ص ) خود مردم را به دوستی خاندان محمد و درود فرستادن بر آنان فرمان نداد؟ پس چرا باید این اندازه بر علی (ع ) و فرزندان او بتازند؟ آیا این همان چیزی است که رسول خدا(ص ) مردم را بدان سفارش فرموده است ؟ یامعنای این آیه چیست که فرمود: بگو از شما پاداش نمیخواهم مگر دوستی باخویشاوندان خویش[۷۸۶]؟ این خویشاوندان چه کسانی اند؟ و چرا رسول خدا(ص )پاداش خود را در دوستی با آنان خلاصه کرده است ؟ خداوندا, ما از آنچه کینه ورزان میگویند بیزاری میجوییم و اصحاب پیامبر تو راکه در دعوت و جهاد اخلاص ورزیدند و تو نیز از آنان خشنودی دوست میداریم
خداوندا, میان ما و مردمانمان به آنچه حق است حکم کن ! پروردگارا, دلهای ما را پس از روشن کردن به نور ایمان به زنگار ننشان و از پیشگاه خود ما را رحمتی فرست[۷۸۷]
پروردگارا, ما به تو ایمان آوردیم ,از پیامبرت پیروی کردیم , راه سنت او در پیش گرفتیم , اهل بیت و صحابیان او را که بر راه وی گام نهادند, در پرتو هدایت او را جستند,دعوت حق را شنیدند و بدان گوش سپردند و آن را به جان پذیرفتند و هم فرایض و سنن دین را برپا داشتند به دوستی برگزیدیم
پروردگارا, ما به پیامبرت ایمان آوردیم و از منافقانی که بر نفاق ماندند و دامهای بلادر راه پیامبرت گستردند و به جان به او ایمان نیاوردند و تنها برای حفظ جان و مال خودواژههای اسلام و مسلمانی را بر زبان آوردند بیزاری میجوییم
هم از آنان که با پیامبر خدا(ص ) مخالفت ورزیدند بیزاری میجوییم , کسانی که خداوند در قرآن درباره شان فرمود: هرکس پس از آشکار شدن راه هدایت با پیامبر(ص )مخالفت ورزد و از شیوهای جز راه مؤمنان پیروی کند او را بدان سوی که خود خواهدبگردانیم [و بدان واگذاریم ] و به دوزخ درآوریم[۷۸۸]
پس این دعای امام سجاد(ع ) درباره صحابه را بر زبان میآوریم که : خدایا بر اصحاب محمد(ص ) درودی ویژه فرست , آنها که به نیکی او را همراهی کردند, در یاری اوسرفرازانه آزموده شدند, او را در میان خویش گرفتند و به سلک یاران او شتافتند, درایمان آوردن به دعوت او بر یکدیگر پیشی جستند و آنگاه که جهت رسالت و پیامهای خود را بدیشان رساند بدو گرویدند و در راه سربلند ساختن خواسته و مکتب او ازهمسران و فرزندان جدا شدند و در پابر جا کردن پیامبری او باپدران و فرزندان جنگیدند, همان صحابیانی که چون به ریسمان او چنگ زدند خاندانها آنان را وانهادند وچون در سایه خویشاوندی با پیامبر(ص ) آرامش یافتند خویشاوندان از ایشان دوری گزیدند
پس خدایا, آنچه را برای تو و در راه تو فدا کردند و واگذاشتند از یاد بر و در برابرآن که مردمان را به راه تو درآوردند و همراه با پیامبرت منادایان این راه شدند آنان را ازخشنودی خویش برخوردار ساز و به پاس آن که در راه تو سرزمین و خانه و کاشانه خودرا رها کردند و از گشایش و آسایش زندگی به سختی و تنگدستی درآمدند سپاس ایشان بدار
این دیدگاه ما درباره صحابه است و ما درباره آنان و نیز درباره اهل بیت همین رامی گوییم که امیرمؤمنان در چند جای نهج البلاغه فرموده است : پس کجا میروید؟ و کی باز میگردید؟ که ملامتها برپا دلیلها هویدا و نشانهها برجاست ,گمراهی تا کجا؟ سرگشتگی تا کی و چرا؟ خاندان پیامبرتان میان شماست که زمامداران حق ویقینند, پیشوایان دینند و با ذکر جمیل و گفتار راست قرینند
پس همچون قرآن , نیک حرمت آنان را در دل بدارید و چون شتران تشنه که به آب خور روند روی به آنان آرید
مردم , از خاتم پیامبران (ص ) فرا گیرید: میمیرد از ما آن که میمیرد و مرده نیست , و میپوسد آن که میپوسد و پوسیده نیست
پس مگویید آنچه را نمیدانید
که بیشتر حق در چیزی است که منکر آنید, و آن را که بر او حجتی ندارید و آن منم معذور شمارید
آیا حکم قرآن را در میان شما جاری نداشتم و دو فرزندم را و خاندان پیامبر(ص ) را برای شما نگذاشتم ؟ رایت ایمان رادر میان شما پابرجا کردم و مرزهای حلال و حرام را برایتان جدا [۷۸۹]
در خطبهای دیگر میفرماید: پس دعوت کننده را پاسخ دهید و فرمانروا را فرمان ببرید, به دریاهای فتنه در شدند و بدعتهارا گرفتند و سنتها را وانهادند
مؤمنان به گوشهای رفتند و گمراهان دروغزن به زبان آمدند وسخن گفتند, ما خاصگان و گنجوران نبوت و درهای رسالتیم
به خانهها جز از درهای آن نتوان در آمد و هر که جز از در به خانه درآمد او را دزد خواندند
اینان اهل بیت مصداقهای آیتهای بلند معنی قرآن و گنجینههای خدای رحمانند[۷۹۰]
هم در جایی دیگر میفرماید: به خدا دانستم رساندن پیامها را و انجام دادن وعدهها را و بیان داشتن امر ونهیها را درهای حکمت الهی نزد ما اهل بیت گشوده است و چراغ دین باراهنمایی ما افروخته است
بدانید که راههای دین یک راه است و آن راست وکوتاه است
کسی که آن راه را در پیش گیرد به منزل رسد و غنیمت برد و کسی که در آن نرود گمراه و پشیمان شود[۷۹۱]
در خطبهای دیگر میفرماید: آنان دانش را زنده کننده و نادانی را میرانده بردباریشان شما را از دانش آنان خبر دهد و برون آنان از نهان , و خاموش بود نشان از حکمت بیان
نه با حق ستیزند و نه در آن خلاف دارند
ستونهای دینند و پناهگاهها که مردمان را نگاه میدارند
حق به آنان به جای خود باز گردید وباطل از آنجا که بود رانده شد و زبانش از بن برید
دین را چنان که باید دانستند و فرا گرفتند وبکار بستند, نه که تنها آن را را شنفتند و به دیگران گفتند, که راویان دانش بسیارند, لیکن پاسداران آن اندک به شمار[۷۹۲]
سرانجام در خطبهای دیگر میفرماید: از این امت کسی را با خاندان محمد همپایه نتوان پنداشت , و هرگز نمیتوان پرورده نعمت ایشان را در رقبت آنان داشت که آل محمد پایه دین و ستون یقینند
هر که از حد درگذرد به آنان بازگردد و هر که واماند بدیشان درپیوندد
حق ولایت , خاص ایشان است و میراث پیامبر(ص )مخصوص آنان[۷۹۳]
البته افزون بر این نمونهها سخنان دیگری نیز از آن حضرت در فضیلت اهل بیت ونکوهش امویان و فریبکاری و گمراه کنندگی آنان و نقشی که در گمراهی و دور شدن امت از راه رسول خدا(ص ) داشتند رسیده است
پایان سخن
در پایان بر این نکته تاءکید میکنیم که آنچه در این بررسی تاریخی از چگونگی وضوی پیامبر(ص ) بدان رسیدیم هرگز به معنای تردید آوردن در وضوی دیگران نیست ,بلکه این بررسی تلاش علمی با شیوهای نو و دیدگاهی تازه است و طرح آن در مجامع علمی از سوی نگارنده نیز به سان گفت و شنود شاگرد با استاد خویش است , شیوه دیرینی که از گذشته در حوزههای علمی بدان خو گرفتهایم
نگارنده این شیوه را از آن روی فراروی نهاده است که میبیند استادان , نویسندگان و محققان دانشگاهها و مراکز علمی و آموزشی اسلامی , در بررسی تشریح از توجه به شرایط سیاسی , اجتماعی و اقتصادی حاکم در زمان صدور روایت غافل ماندهاند و تنهاروایت را بر پایه اصول مذهبی خاصی و بر پایه دیدگاهی محدود و بسته بررسی می کنندو میپذیرند, بی آن که در این کار به وارسی متن و شناخت شرایط و اوضاع صدور آن بنگرند
این نگرش چنان حاکمیتی یافته و چنان وضعی پدید آورده و حدیث را در چنان هالهای قرار داده است که امکان هیچ پرس و جویی درباره اش نیست تا چه رسد به این که کسی در آن خدشه کند
نگارنده میداند که شاید پرده برداشتن از یک روی دیگر از شرایط و اوضاع تشریع و نیز شکستن موانع روانی موجود نزد مسلمانان و همچنین بیان ادله دیگران ودعوت به درست نگری و درست اندیشی , ناخشنودی منادیان جمود بر آرای سلف اند وبه چشم و گوش فرو بستن بر آنچه در تاریخ اسلام و در تاریخ اختلافات مسلمانان گذشته است فرا میخوانند
اما به هر روی , خواننده پس از مطالعه کتاب , ادعای نگارنده را تاءیید میکند, چه در جای جای کتاب دیده است که نگارنده در بحث خود شیوه گفت و گو و پرسش وپاسخ را پیش کشیده و بی آن که احساسات دیگران را جریحه دار کند پرسشها وتردیدهایی به میان آورده است تا از گذر آنها به نتایجی , خواه در لا به لای گفت و گوها وخواه در اثنای بحث , برسیم , نه آن که تنها به طرح پرسش و تردید برانگیختن در نتایج بحثهای دیگران در وضو بپردازیم تا آن نقد احتمالی که ممکن است گفته شود مصداق یابد
هدف نخستین و بنیادین نگارنده دعوت به پیش گرفتن شیوهای تازه در بحث ورسیدن به حقیقت فقه اسلامی از کوتاهترین راه است , و نه چیزی جز آن
کتابنامه
۱ قرآن کریم ۲ آراء علماء المسلمین , مرتضی رضوی , بیروت , ۱۴۱۱ ه ق
۳ الائمه الاربعه , احمد شرباصی , بیروت , دارالجیل
۴ الائمه الاربعه , مصطفی شعکه , قاهره , ۱۹۷۹ م
۵ ابوحنیفه بطل الحریه و التسامح فی الاسلام , عبدالحلیم جندی , قاهره ۱۹۷۸ م
۶ ابوهریره , عبدالحسین شرف الدین , نجف , المطبعه الحیدریه , ۱۳۸۴ ه ق
۷ ابوهریره شیخ المضیره , محمود ابوریه , قاهره , دارالمعارف , ۱۹۶۹ م
۸ اثرالاحکام المختلف فیها, مصطفی البغا
۹ اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیه فی اختلاف الفقهاء, مصطفی سعید الخن ,بیروت , مؤسسه الرساله , ۱۴۰۲ ه ق
۱۰ الاجابه لایراد مااستدرکته عائشه علی الصحابه , محمد بن عبداللّه زرکشی , بیروت ,المکتب الاسلامی , ۱۴۰۵ ه ق
۱۱ اجتهاد الرسول , نادیه شریف العمری , بیروت , مؤسسه الرساله , ۱۴۰۸ ه ق
۱۲ الاجتهاد فی الشریعه الاسلامیه , وافی المهدی , مغرب , دارالثقافه , ۱۴۰۴ ه ق
۱۳ احادیث ام المؤمنین عائشه , مرتضی عسکری , تهران , ۱۳۸۰ ه ق
۱۴ الاحتجاج علی اهل اللجاج , احمد بن علی طبرسی , نشر مرتضی , ۱۴۰۳ ه ق
۱۵ الاحکام السلطانیه , محمد بن حسین فراء (ف ۴۵۸ ه ق ), دفتر تبلیغات اسلامی ,۱۴۰۶ ه ق
۱۶ الاحکام فی اصول الاحکام , ابن حزم , علی بن احمد (ف ۴۵۶۰ ه ق ). ۱۷ احکام القرآن , محمد بن ادریس شافعی , (ف ۲۰۴ ه ق), بیروت , دارالمکتب العلمیه , ۱۴۰۰ ه ق
۱۸ احکام القرآن , احمد بن علی رازی جصاص (ف ۳۷۰ ه ق ) بیروت , دارالفکر
۱۹ احکام القرآن , محمد بن عبداللّه (ف ۵۴۳ ه ق ), بیروت , دارالمعرفه
۲۰ الاخبارالموفقیات (الموفقیات ), زبیر بن بکار (ف ۲۵۶ ه ق ), بغداد, مکتبه العانی ,۱۹۷۲ م
۲۱ الارشاد فی معرفه حجج اللّه علی العباد, محمد بن محمد بن نعمان بغدادی (ف ۴۱۳ه ق ), قم , مؤسسه آل البیت , ۱۴۱۳ ه ق
۲۲ الاستبصار فیما اختلف فیه من الاخبار, محمد بن حسن طوسی (ف ۴۶۰ ه ق ),دارالکتب الاسلامیه , ۱۳۹۰ ه ق
۲۳ الاستیعاب فی معرفه الاصحاب , ابن عبدالبر نمیری قرطبی (ف ۴۶۳ ه ق ), قاهره ,مکتبه نهضه مصر
۲۴ اسد الغابه فی معرفه الصحابه , علی بن محمد جزری (ف ۶۳۰ ه ق ), بیروت ,داراحیاء, التراث العربی
۲۵ اسلام بلا مذاهب , مصطفی شعکه , قاهره , ۱۹۷۷ م
۲۶ اسماء الصحابه الرواه و مالکل واحد منهم من العدد, علی بن احمد اندلسی , ابن حزم (ف ۴۵۶ ه ق ), قاهره , مکتبه القرآن ۱۹۹۱ م
۲۷ الاصابه فی تمییز الصحابه , ابن حجر عسقلانی (ف ۸۵۲ ه ق ), مصر, مطبعه السعاده , ۱۳۲۸ ه ق
۲۸ اضواء علی السنه المحمدیه (دفاع عن الحدیث ), محمود ابوریه , بیروت , منشورات الاعلمی , بیروت
۲۹ الاعتبار فی الناسخ و المنسوخ من الاثار, محمد بن موسی همدانی حازمی (ف ۸۵۴ه ق ), حمص , مطبعه اندلس , ۱۳۸۶ ه ق
۳۰ الاعتصام بحبل اللّه المتین , قاسم بن محمد امام زیدی (ف ۱۰۲۹ ه قه ), اردن , مطابع الجمیعه المکیه , ۱۴۰۳ ه ق
۳۱ الاعلام , خیر الدین زرکلی (ف ۱۳۹۶ ه ق ), بیروت , دارالعلم للملایین , ۱۹۸۴ م ,چاپ ششم
۳۲ اعلام الموقعین عن رب العالمین , ابن قیم جوزی (ف ۷۵۱ ه ق ), بیروت ,دارالجیل
۳۳ اعلام الوری باعلام الهدی , فضل بن حسن طبرسی (ف ۵۴۸ ه ق ), دارالکتب الاسلامیه , چاپ سوم
۳۴ الاغانی , ابوالفرح اصفهانی (ف ۳۵۶ ه ق ۹۷۶ م ), بیروت , داراحیاء التراث العربی
۳۵ اقبال الاعمال , ابن طاووس (ف ۶۶۴ ه ق ۶۶۸ ه ق ), تهران , دارالکتب الاسلامیه ,۱۳۹۰ ه ق چاپ دوم
۳۶ اللالی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه , جلال الدین عبدالرحمن سیوطی (ف ۹۱۱ ه ق ), بیروت , دارالمعرفه ۱۳۹۵ ه ق چاپ دوم
۳۷ الامالی , محمد بن محمد بن نعمان مفید (ف ۴۱۳ ه ق ), کنگره جهانی شیخ مفید,۱۴۱۳ ه ق
۳۸ الامالی , محمد بن حسن طوسی (ف ۴۶۰ ه ق ), بیروت , مؤسسه الوفاء ۱۴۰۱ ه ق
۳۹ الامام الصادق و المذاهب الاربعه , اسد حیدر, تهران , مکتبه الشهید الصدر, ۱۴۱۱ ه ق
۴۰ الامامه و السیاسه , عبداللّه بن مسلم دینوری (ف ۲۷۶ ه ق ), بیروت , دارالمعرفه ,۱۳۹۲ ه ق
۴۱ الام , محمد بن ادریس شافعی (ف ۲۰۴۰ ه ق ), بیروت , دارالمعرفه , ۱۳۹۳ ه ق
۴۲ الاموال , ابوعبید قاسم بن سلام (ف ۲۲۴ ه ق ), بیروت , دارالکتب العلمیه , بیروت ,۱۴۰۶ ه ق
۴۳ الانساب , عبدالکریم محمد بن محمد تمیمی سمعانی (ف ۵۶۲ ه ق ), بیروت ,دارالجنان , ۱۴۰۸ ه ق
پانویس
- ↑ بلد / ۱۱ ۱۳: پس در آن گذرگاه سخت گام ننهاد و تو چه می دانی که آن گذرگاه سخت چیست ؟ آزادکردن بنده است
- ↑ انعام / ۱۶۴: هیچ کس بار گناه دیگری را بر دوش نمیکشد
- ↑ بقره / ۲۸۶: خداوند هیچ کس را جز به اندازه گنجایشش تکلیف نمیدهد درباره روایت ر ک :المستدرک : ۲, ۲۱۵
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۳۰۷
- ↑ انعام / ۱۶۴
- ↑ صحیح مسلم : ۲ / ۲۶۴ ذیل حدیث ۲۳
- ↑ همان : ۲, ۶۴۲ / ۲۵
- ↑ اگر درون کسی از شما از چرک پر باشد بهتر است از آن که از شعر پر شود ر. ک : مسند احمد: ۱, ۱۷۷,صحیح بخاری : ۸, ۴۵, سنن ابی داوود: ۴, ۳۰۲ / ۵۰۰۹
- ↑ سنن ابی داوود: ۴, ۳۰۴ / ۵۰۱۵, المعجم الکبیر: ۴, ۳۷ / ۳۵۸۰, الفردوس : ۱, ۱۵۲ / ۵۵۰
- ↑ اگر درون کسی از شما از چرک و خونی پر باشد بهتر است تا آن که از شعر هجو پر شود ر. ک : فتح الباری : ۱۰, ۴۵۲
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۵۲, صحیح مسلم : ۱, ۵۶۶ و ۵۶۷
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۵۷۱ / ۲۹۵, مسند احمد: ۶, ۱۲۴, سنن نسائی : ۱, ۲۷۸ و ۲۷۹
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۵۳
- ↑ یعنی آن که شیر دادن به بزرگسال نیز همانند شیر دادن به خردسال سبب خویشاوندی میشودبرخی این دیدگاه را با این دو حدیث نبوی نقد و رد کردهاند که فرمود: لا رضاع بعد فطام (پس از بریدن از شیر,خویشاوندی به شیر دهی حاصل نیاید), و لا رضاع الا ما شد العظم و انبت اللحم (تنها شیر دهی اثر داردکه استخوان استوار سازد و گوشت برویاند)
- ↑ سنن بیهقی : ۷, ۴۵۹ ۴۶۰
- ↑ بقره / ۲۳۳: مادران دو سال کامل کودکان خود را شیر دهند
- ↑ احقاف / ۱۵: آبستن او و از شیر گشودن او سی ماه شود
- ↑ سنن بیهقی : ۷, ۴۴۲
- ↑ نساء / ۲۰: و به کسی از آن زنان یک کیسه زر داده باشید...
- ↑ سنن بیهقی : ۷, ۲۳۳
- ↑ مائده / ۹۶: شکار خشکی تا زمانی که در احرام باشید برایتان حرام است حدیث با تفاوت اندک نقل شده است از مسند احمد: ۱, ۱۰۰
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۵۶, صحیح مسلم : ۱, ۲۷۰ / ۸۶
- ↑ همچنین , برخی از اصحاب راءی بر او انتقاد کردند ر. ک : مسند احمد: ۵, ۱۱۵
- ↑ تهذیب الاحکام : ۱, ۱۱۹ / ۳۱۴
- ↑ سنن ترمذی : ۱, ۵۲ / ۷۹
- ↑ فجر الاسلام : ۲۱۷ و ۲۱۸
- ↑ منهج نقد المتن : ۱۲, به نقل از ظهر الاسلام : ۲, ۱۳۰ ۱۳۳, مقدمه ابن خلدون : ۹
- ↑ ظهر الاسلام : ۲, ۴۸
- ↑ نقد الحدیث : ۱, ۴۳۱ ۴۳۲, دکتر حسین حاج حسن ط مؤسسه وفاء / بیروت
- ↑ رسائل الشریف المرتضی , (المجموعه الاولی ), جوابات المسائل الطرابلسیات الثالثه , مساءله ۱۳ ص ۴۱۰
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۲۲۲ / ۸۴۰, سنن دارمی : ۱, ۳۰۳, مسند احمد: ۲, ۳۸۱
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۸۱, صحیح مسلم : ۲, ۸۷۳ / ۱۱۹
- ↑ سنن دارمی : ۱, ۲۴۳, صحیح بخاری : ۱, ۸۲, با تفاوت اندک
- ↑ مسلم , نسائی , احمد, و همچنین بخاری در التاریخ الکبیر این حدیث را آوردهاند
- ↑ - اعراف / ۵۴, یونس / ۳, هود / ۷, فرقان / ۵۹, سجده / ۴, حدید / ۴, ق / ۳۸
- ↑ ضحی الاسلام : ۳, ۸۵
- ↑ منهج نقد المتن : ۲۳
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۱۵
- ↑ اعلام الموقعین : ۱, ۶۱
- ↑ اثر الاختلاف فی القواعد الاصولیه فی اختلاف الفقهاء: ۳۶ و ۳۷
- ↑ مقصود احادیثی است که درباره چگونگی وضوی پیامبر(ص ) در صحاح و مسانید آمده است
- ↑ نماز تنها به وضو برپاست ر.ک : سنن ابی داوود: ۱, ۱۶ / ۵۹, سنن ابن ماجه : ۱, ۱۰۰ / ۲۷۱ ۲۷۴,صحیح مسلم : ۱, ۲۰۴, ب ۲ , مسند الامام زید: ۶۸
- ↑ وضو نیمی از ایمان است ر.ک : کنز العمال : ۹, ۲۸۸, ۲۶۰۴۴, و ص ۳۱۶ / ۲۶۲۰۰, صحیح مسلم : ۱٬۲۰۳ / ۱ , مسند احمد: ۴, ۲۶۰ با تفاوتی اندک
- ↑ این دو شیوه یا این دو مکتب همان است که امروز میان مذهبهای چهارگانه اهل سنت از یک سوی ومذهب فقهی شیعه از سوی دیگر میبینیم
- ↑ - فان تنازعتم فی شی ء فردوه الی اللّه والرسول نساء / ۵۸
- ↑ مناهج الاجتهاد فی الاسلام : ۱۴۴
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۸۰ , صحیح مسلم : ۱, ۲۰۴ / ۳, سنن بیهقی : ۱, ۵۳, ۶۸
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۷۱ , صحیح مسلم : ۱, ۲۱۰ / ۱۷۱, سنن بیهقی : ۱, ۵۰, ۵۹
- ↑ سنن دار قطنی : ۱۰, ۹۶ / ۵, سنن بیهقی : ۱, ۶۴
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۶۸
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۳۴ / ۱۵۶
- ↑ - سنن ابن ماجه : ۱, ۱۵۶ / ۴۶۰, سنن بیهقی : ۱, ۴۴, شرح معانی الاثار: ۱,۳۵ / ۱۶۱
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۷۶ / ۲۷۰۴۲
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۲۹ / ۲۶۸۲۲, شرح معانی الاثار: ۱, ۳۵ / ۱۶۲
- ↑ مائده / ۸۹
- ↑ موطاء مالک : ۱, ۲۹۷ / ۲۹
- ↑ موطاء مالک : ۱, ۲۹۶ / ۲۸, صحیح بخاری : ۳, ۴۱, صحیح مسلم : ۲, ۷۸۱ / ۸۱
- ↑ همانند ناصر للحق , از پیشوایان مذهب زیدی , و داوود بن علی ظاهری و برخی دیگر
- ↑ همانند حسن بصری , ابوعلی جبائی , ابن جریر طبری و برخی دیگر
- ↑ تفسیر عیاشی : ۱, ۲۹۷ / ۴۶
- ↑ - برای آگاهی از آنچه از صحابه و اءهل بیت در این باره روایت شده است , ر ک : التفسیر الکبیر: ۱۱, ۱۶۳,الانساب سمعانی : ۵, ۴۰۵, مقاتل الطالبیین : ۴۶۸, مسند الامام زید: ۷۵
- ↑ الدر المنثور: ۲, ۲۶۳
- ↑ - برای نمونه ر ک : صحیح مسلم : ۳, ۶۴۶ / ۲۴۱ , حلیه الاولیاء: ۴, ۳۲۲, مجموعه طه حسین : ۴, ۵۱ و۱۶۴
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۵۲, صحیح مسلم : ۱, ۲۰۴ / ۳
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۴۳ / ۲۶۸۹۰
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۲۰۷ / ۸, از همو در کنز العمال : ۹, ۴۲۳ / ۲۶۷۹۷
- ↑ - برای نمونه رک : کنز العمال : ۹, ۴۳۶ / ۲۶۸۶۳
- ↑ از این پس شما دو اصطلاح را فراروی خواهید داشت : یک : وضوی با سه بار شستن اعضا و نیز شستن سر و پا به جای مسح , یعنی همان شیوه وضوی عثمان دو: وضوی با دوبار شستن اعضا و با مسح سر و پا یعنی وضوی مخالفان عثمان و ما چنان که در بخش پایان همین کتاب با جزئیات موضوع آشنا خواهید شد این دو اصطلاح را از گواه گرفتن صحابه بر دو شیوه وضو از سوی خلیفه برگرفتهایم
- ↑ المصنف : ۱, ۱۸ / ۴
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۳۲ / ۲۶۸۳۷
- ↑ سنن ترمذی : ۱, ۳۴ ذیل حدیث شماره ۴۸
- ↑ - تحفه الاحوذی لشرح الترمذی : ۱, ۱۳۶ چنانچه در مجمع الزوائد هیثمی : (۱, ۲۳۳) ذکر شده ,روایت کرده , و احتمال دارد حدیث عایشه همان باشد که نسائی در سنن : (۱, ۷۲) آورده است
- ↑ در فصل وضو و سنت نبوی به بررسی این احادیث میپردازیم
- ↑ در فصل وضو و سنت نبوی به بررسی این احادیث میپردازیم
- ↑ این تسلسل را از کتاب (اسماء الصحابه الرواه و ما لکل واحد منهم من العدد) ابن حزم اندلسی برگرفته , اما تعداد روایات هر کدام در مساءله وضو را خود جستهایم
- ↑ حدیث او درباره اندازه زینت مؤمن و نیز چگونگی وضو را در فصل وضو در کتاب و لغت خواهیدخواند
- ↑ آن گونه که عمر بن خطاب با صبیع بن عسل حنظلی عراقی چنین برخورد کرد ر. ک : الاصابه : ۱۶۵,سنن دارمی : ۱۴۶, البدع : ابن وضاح : ۶۹, حقیقه البدعه غامدی : ۱, ۱۱۴
- ↑ آن سان که ابن عباس در برخورد با خوارج از این شیوه بهره جست ر. ک : البدایه و النهایه : ۷, ۲۹۷,جامع بیان العلم و فضله : ۲, ۱۲۶
- ↑ در این باره ر ک : تاریخ الطبری : ۴, ۳۱۸ الکاسل فی التاریخ : ۳, ۱۳۷, البدایه و النهایه : ۷, ۱۷۳
- ↑ - ر. ک : انساب الاشراف : ۵, ۴۸و۴۱, شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۴۷٬۴۹٬۵۰
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۵۵
- ↑ تاریخ الطبری : ۴, ۳۹۸, الکامل التاریخ : ۳, ۱۸۱, البدایه والنهایه : ۷, ۲۲۴, المنتظم : ۴, ۳۳۸
- ↑ آن سان که بر کبوتر پرانها سخت گرفت , در این باره ر ک : تاریخ الطبری : ۴, ۳۹۸, الکامل فی التاریخ :۳, ۱۸۱, البدایه والنهایه : ۷, ۲۲۴, المنتظم : ۴, ۳۳۸
- ↑ تاریخ طبری ۴: ۴۰۰
- ↑ ازاین درمی یابیم که خلیفه بر خلاف آنچه انتظار بود عامه مردم را به یاری خویش نخواند, بلکه اندک کسانی را به یاری طلبید که میتوانستند بذر این اندیشه جدید را بپاشند و آن را یاری دهنداین هم روشن است که گواه آوردن شماری اندک با گواه آوردن در حضور همه مردمان و به یاری طلبیدن جمعی محدود با به یاری طلبیدن همه مردم متفاوت است
- ↑ بلکه حتی هیچ واکنشی هم از این گروه در برابر آنان که وضویی به شیوه دیگر داشتند نقل نشده است
- ↑ کنزالعمال : ۹, ۴۴۱ / ۲۶۸۸۳, به نقل از سنن دار قطنی : ۱, ۸۵ /۹
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۶۲و۶۳
- ↑ در حاشیه صحیح مسلم : (۱, ۲۷۰) آمده است ... المقاعد: گفته شده مقاعد دکانهای عثمان است گفته شده پله است , و گفته شده جایی است در نزدیک مسجد که در آنجا برای رسیدگی به کارهای مردم ووضو و همانند آن مینشست
- ↑ سنن دار قطنی : ۱, ۹۱/ ۴
- ↑ سنن دارقطنی : ۱, ۹۳ / ۸
- ↑ کنزالعمال : ۹, ۴۴۱ / ۲۶۸۸۳, سنن دارقطنی : ۱, ۸۵ / ۹
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۴۱/۲۶۸۸۳, سنن دارقطنی : ۱, ۸۵/ ۹
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۲۴ / ۲۶۸۰۰
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۲۴ / ۲۶۸۰۲
- ↑ همان : ۹, ۴۴۲ / ۲۶۸۸۵ و ۲۶۸۸۷
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۳۶ / ۲۶۸۶۳
- ↑ همان : ۹, ۴۳۹/ ۲۶۸۷۲
- ↑ همان : ۹, ۴۴۲ / ۲۶۸۸۶
- ↑ برخی از روایتهای حاکی از این مساءله که در صحاح و مسانید آمده و اغلب آنها هم از طریق حمران است پیشتر گذشت از آن جمله است روایتهای کنز العمال : ۹, ۴۳۶ / ۲۶۸۶۳ و ۹: ۴۴۲ / ۲۶۸۸۶
- ↑ نهج البلاغه : خ ۱۵۹, البدایه و النهایه : ۷, ۱۷۵, انساب الاشراف : ۵, ۶۰, الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۵۱,المنتظم : ۵, ۴۵
- ↑ تاریخ طبری :۴, ۳۳۶
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۰ و ۳۵, شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۱۷, الطبقات الکبری : ۳, ۶۴
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۱, ۱۹۹و۲۰۰
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۴۰۵
- ↑ مروج الذهب : ۲, ۳۳۳
- ↑ برای نمونه ر ک : الفتنه الکبری : ۱, ۱۴۷
- ↑ اقطاع به معنای مطلق واگذاری اراضی بدون مالک و یااباحه تصرف در این گونه اراضی است که گاه ملکیت را نیز در پی میآورد و به معنای تملیک است و گاه ملکیت در پی نمیآورد و صرفا به معنای اباحه است م
- ↑ تاریخ المدینه : ۳, ۱۰۱۹ ۱۰۲۳
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۳۶۵
- ↑ همان : ۴, ۵۵۷
- ↑ الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۶۷
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۸۳
- ↑ کامل ابن اثیر: ۳, ۱۱۳ ۱۱۴
- ↑ در انساب الاشراف : (۵, ۳۷) آمده است که گوینده این سخن عتاب بن علاق بود, نه ابن مسعود
- ↑ ر. ک : انساب الاشراف : ۵, ۳۴ ,الامامه و السباسه : ۱, ۳۷, تاریخ طبری : ۴, ۲۷۶, صحیح مسلم : ۳٬۱۳۳۱/۳۸
- ↑ - انساب الاشراف : ۵, ۲۵, ۲۸, ۴۰, تاریخ طبری : ۴, ۳۲۲ و ۳۲۳, شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۲۱و۳۵,الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۳۷۱۴۱
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۹, المنتظم : ۵, ۷ و ۸
- ↑ المصنف : ۲, ۴۸ / ۳
- ↑ المصنف : ۲, ۴۸ / ۴
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۹, تاریخ طبری : ۴, ۲۶۸
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۹
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۶۷
- ↑ المعارف : ۱۱۲
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۲۵, الامامه و السیاسه : ۱, ۳۵
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۲۹
- ↑ الفتوح ابن اعثم و کتاب الملاحم و الفتن بحارالانوار
- ↑ دو منبع پیشین در الامامه و السیاسه : (۱, ۴۰) چنین آمده است : طلحه در پاسخ عثمان هنگامی که ازنو گواهی خواست گفت : زیرا تو تغییر دادهای و دیگرگون کردهای
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۹, ۳۶
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۶
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۶ , شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۴۲ حلیه الاولیاء: ۱, ۱۳۸, با تفاوتی اندک
- ↑ وقعه صفین : ۳۱۹
- ↑ وقعه صفین : ۳۳۸, شرح ابن ابی الحدید: ۸, ۲۲
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۵۹
- ↑ الامامه و السیاسه : ۱, ۴۸
- ↑ تاریخ طبری : ۵, ۴۳ به نقل از وقعه صفین
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۴۶, الفتوح : ۱, ۴۰
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۴۵, الامامه و السیاسه : ۱, ۳۸
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۴۸, شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۴۹, الفتوح : ۱, ۶۴
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۴۸
- ↑ المختصر فی اخبار البشر: ۱, ۱۷۲
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۹
- ↑ نعثل مردی یهودی بود با ریشی بلند که در مدینه میزیست
- ↑ او میگفت : نعثل را بکشید که کافر شده است ر. ک : الفتوح : ۱, ۶4
- ↑ الطبقات الکبری : ۳, ۷۳ , البدایه و النهایه : ۷, ۱۹۳ , الکامل : ۳, ۱۷۸ , انساب الاشراف : ۵٬۸۲و۹۲و۹۸ , شرح ابن ابی الحدید: ۲, ۱۵۷ , الامامه و السیاسه : ۱, ۴۴ , نزدیک به همین مضمون
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۴۲
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۵۳, شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۵۵
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۱, ۱۹۶
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۳۰
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۵۷, الفتوح : ۱, ۶
- ↑ انعام /۱۵۱
- ↑ مائده / ۳۲
- ↑ نساء/۹۳
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۳۳۹
- ↑ همان : ۴, ۲۶۷
- ↑ همان : ۴, ۲۷۳
- ↑ همان : ۴, ۲۷۳
- ↑ همان : ۴, ۲۴۵
- ↑ همان ۴ : ۲۷۴
- ↑ همان : ۴, ۲۵۱, الکامل فی التاریخ : ۳, ۸۷, المنتظم : ۴, ۳۶۰
- ↑ به جلد پنجم انساب الاشراف رجوع کنید
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۶۸
- ↑ حلیه الاولیاء ۱ : ۵۷
- ↑ سنن دارمی : ۱, ۱۷۶, سنن بیهقی : ۱, ۵۳ , ۵۶ و ۵۸
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۵۱
- ↑ در این روایت عبارت توضاء مثل وضوئی و در صحیح بخاری : (۱, ۵۱) توضاء نحو وضوئی آمده است
- ↑ در این روایت عبارت من توضاء مثل وضوئی و در صحیح بخاری : (۱, ۵۱) عبارت توضاء نحووضوئی آمده است
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۱۰۶ , سنن بیهقی : ۱, ۴۸ , سنن نسائی : ۱, ۶۴
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۶۵ , سنن بیهقی : ۱, ۴۸
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۴۷
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۲۰۵ , سنن بیهقی : ۱, ۶۸
- ↑ سنن دار قطنی : ۱, ۸۳/۱۴ , صحیح مسلم : ۱, ۲۰۵
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۲۰۷
- ↑ سنن بیهقی ۱ : ۷۹ , سنن ابی داوود ۱ : ۳۳/۱۳۵
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۱۴۶/۴۲۲
- ↑ الفتوح : ۱, ۱۱ , شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۵۷
- ↑ الکامل : ۳, ۱۰۴ , البدایه و النهایه : ۷, ۲۲۸
- ↑ سنن بیهقی : ۳, ۱۴۴ , البدایه و النهایه : ۷, ۲۲۸
- ↑ همین دو ماءخذ
- ↑ الطبقات : ۴, ۲۲۷ , انساب الاشراف : ۵, ۵۶
- ↑ ۱۸۱- در انساب الاشراف : ۵, ۵۷ و شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۲۸, آمده است که عبدالرحمن بن عوف وصیت کرده بود پس از مرگ عثمان بر او نماز نخوانداز همین روی نیز زبیر یا سعد بن ابی وقاص بر وی نماز خواندنداو پیشتر هنگامی که برساختههای پیاپی عثمان را دیده بود سوگند یاد کرده بود که هرگز باعثمان سخن نگویدابن مسعود نیز چنین وصیتی کردر. ک : شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۴۲
- ↑ تاریخ المدینه المنوره : ۳, ۱۰۵۲
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۶
- ↑ همان : ۵, ۹۰
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۲۷ و ۲۸, انساب الاشراف : ۵, ۵۷
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۲۸
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۳۶۷ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۶۸
- ↑ مائده /۴۴
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۵۱
- ↑ این حدیث پیشتر گذشت
- ↑ ر. ک : زاد المعاد, باب صلاته فی السفر ابن حجر گفته است : عثمان و عایشه برای کار خود توجیهی بیان داشتهاند که دیگر صحابه در آن با ایشان مخالفت کردهاند
- ↑ کنز العمال : ۸, ۲۳۸/۲۲۷۲۰
- ↑ الموطاء: ۱, ۴۰۲/۲۰۱
- ↑ سنن بیهقی : ۳, ۱۴۴
- ↑ ر. ک : کنز العمال : ۸, ۲۳۸/۲۲۷۲
- ↑ ر. ک : المحل : ۴, ۲۷۰ , صحیح مسلم : ۱, ۴۸۲/۱۷
- ↑ ر. ک : سنن بیهقی : ۳, ۱۳۵ , احکام القران جصاص : ۲, ۲۵۴
- ↑ ر. ک : صحیح بخاری : ۲, ۵۳ , صحیح مسلم : ۱, ۴۸۱/۱۵ , مسند احمد: ۳, ۱۹۰ , سنن بیهقی : ۳, ۱۳۶و ۱۴۵ , مجمع الزوائد: ۲, ۱۵۵
- ↑ ر. ک : مسند احمد: ۳, ۱۵۹ , مجمع الزوائد: ۲, ۱۵۵
- ↑ ر. ک : الموطاء: ۱, ۴۰۲/۲۰۱
- ↑ ر. ک : مجمع الزوائد: ۲, ۱۵۴
- ↑ فتح الباری : ۲, ۴۵۶
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۶۷ , وقایع سال ۲۹ , المنتظم : ۵, ۵
- ↑ ر. ک : سنن بیهقی : ۳, ۱۴۴ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۰۴ , تاریخ طبری : ۴, ۲۶۸
- ↑ الطبقات الکبری : ۵, ۱۵ , انساب الاشراف : ۵, ۲۴
- ↑ سنن بیهقی : ۸, ۶۱ , الطبقات الکبری : ۵, ۱۶ , تاریخ طبری : ۴, ۲۳۹
- ↑ سنن بیهقی : ۸, ۶۱ و ۶۲ , الطبقات الکبری : ۵, ۱۵۱۷ , تاریخ طبری : ۴, ۲۳۹
- ↑ سنن بیهقی : ۸, ۶۱ , شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۶۰
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۲۴ , الطبقات الکبری : ۵, ۱۷ , تاریخ طبری : ۴, ۲۳۹ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۷۵, در کتاب انساب الاشراف آمده است : علی (ع ) گفت : این فاسق را قصاص کن که کاری گران کرده است , اومسلمانی بیگناه را به قتل رسانده است
- ↑ تاریخ یعقوبی : ۲, ۱۶۳ و ۱۶۴
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۳۹ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۷۵
- ↑ الطبقات الکبری : ۵, ۱۶ , تاریخ طبری : ۴, ۲۳۹
- ↑ الطبقات الکبری : ۵, ۱۶ و ۱۷ , به نقل از مطلب بن عبداللّه بن حنطب
- ↑ الطبقات الکبری : ۵, ۱۷ , به نقل از زهری در این کتاب میخوانیم : نظر مهاجران و انصار بر یک چیزقرار گرفت : عثمان را به قتل او ترغیب کنند
- ↑ الطبقات الکبری : ۵ : ۱۵ , در اینجا میخوانیم : مهاجران و انصار گرد آمدند و کردار عبیداللّه یعنی قتل آنان [متهمان به قتل عمر] را کاری گران دانستند و بر او سخت تاختند و او را نکوهیدند
- ↑ تاریخ یعقوبی : ۲, ۱۶۳ , الطبقات الکبری : ۵, ۱۷ , شرح ابن ابی الحدید: ۳, ۶۰
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۳ به نقل از واقدی
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۳ ۳۵ بلاذری خبر این مخالفت را به چند طریق نقل و روایت کرده است
- ↑ همان
- ↑ همان , به نقل از ابی اسحاق و واقدی
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۷۴ , سیره حلبی : ۲, ۲۸۴ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۰۶ , تاریخ الخلفاء: ۱۵۴
- ↑ انساب الاشراف : ۵, ۳۴ , به نقل از ابو مخنف و دیگران
- ↑ همان
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۴۰ , الکامل فی التاریخ : ۳, ۷۶
- ↑ الکامل فی التاریخ : ۳, ۱۰۶ , تاریخ طبری : ۴, ۲۷۷
- ↑ الام : ۷, ۳۲۱ , سنن بیهقی : ۸, ۳۳
- ↑ نباید مسلمانی را به قصاص کافری کشت
- ↑ نیل الاوطار: ۷, ۱۵۱ , در این کتاب آمده است : آنچه ازعمر برای ما روایت شده این است که وی درمساءلهای همانند این , چنین نوشت که قاتل را به قصاص مقتول بکشند, اما پس از آن نامهای دیگرفرستادو در آن نوشت : او را نکشید, بلکه او را به زندان افکنید
- ↑ صحیح بخاری : ۹, ۱۶ سنن دارمی : ۲, ۱۹۰ , سنن ابن ماجه : ۲, ۸۸۷/۲۶۵۸ , سنن نسائی : ۸, ۲۳ ,سنن بیهقی : ۸, ۲۸
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۱۹ و ۱۲۲ , سنن ابی داوود: ۴, ۱۸۰/۴۵۳۰ , سنن نسائی : ۸, ۲۴ , احکام القرآن : ۱٬۶۵, نیل الاوطار: ۷, ۱۵۰
- ↑ سنن بیهقی : ۸, ۲۹ , مسند احمد: ۱, ۱۲۲
- ↑ سنن بیهقی : ۸, ۳۰
- ↑ سنن ابن ماجه : ۲, ۸۸۸/۲۶۶۶۰
- ↑ سنن ابی داوود: ۴, ۱۸۱/۴۵۳۱ , مسند احمد: ۲, ۲۱۱ , سنن ترمذی : ۲, ۴۳۳/۱۴۳۴ , سنن ابن ماجه :۲, ۸۸۷/۲۶۵۹ , احکام القرآن جصاص : ۱, ۱۴۲ , نیل الاوطار: ۷, ۱۵۰
- ↑ احکام القرآن جصاص : ۱, ۱۴۲
- ↑ الام : ۷, ۳۲۲ , سنن بیهقی : ۸, ۲۹
- ↑ فتح الباری : ۲, ۳۶۱ , نیل الاوطار: ۳, ۳۶۲ , تاریخ الخلفاء: ۱۶۴ و ۱۶۵ , محاضره الاوائل : ۱۴۵
- ↑ الموطاء: ۱, ۱۷۹ ذیل حدیث ۵, مصنف ابن ابی شیبه : ۲, ۴۸/۶ , تاریخ یعقوبی : ۲, ۱۶۲ , دو منبع اخیر خطبه عثمان را نیز روایت کردهاند
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۳۲ , صحیح مسلم : ۲, ۶۰۲/۱ و ۲ , سنن ابی داوود: ۱, ۲۹۷ / ۱۱۴۲ , سنن ابن ماجه : ۱٬۴۰۶/۱۲۷۳ , سنن نسائی : ۳, ۱۸۴ , سنن بیهقی : ۳, ۲۹۶
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۲۳ , صحیح مسلم : ۲, ۶۰۵/۸ , مسند احمد: ۲, ۳۸ , سنن ابن ماجه : ۱٬۴۰۷/۱۲۷۶ , سنن ترمذی : ۲, ۲۱/۵۲۹ , سنن نسائی : ۳, ۱۸۳ , سنن بیهقی : ۳, ۲۹۶ , الام : ۱, ۲۴۵ , در این کتاب آمده است : از عبداللّه بن عمر روایت شده است که پیامبر, ابوبکر و عمر در عیدهای قربان و فطر پیش از خطبه نماز میگزاردندپس شافعی روایت کرده است که معاویه خطبه را بر نماز پیش انداخت
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۴۰۶/۱۲۷۵ و ۴۰۹/۱۲۸۸ , سنن بیهقی : ۳, ۲۹۶ و ۲۹۷ , المدونه الکبری : ۱, ۱۶۹, صحیح بخاری : ۲, ۳۲
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۲۲ , صحیح مسلم : ۲, ۶۰۳/۴۰۳ , سنن ابی داوود: ۱, ۲۹۷/۱۱۴۱ , سنن نسائی :۳, ۱۸۶, سنن بیهقی : ۲, ۲۹۶ و ۲۹۸
- ↑ المدونه الکبری : ۱, ۱۶۹
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۴۱۰/۱۲۹۰ , سنن ابی داوود: ۱, ۳۰۰/۱۱۵۵ , سنن نسائی : ۳, ۱۸۵ ,سنن بیهقی :۳, ۳۰۱
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۳۳ , سنن نسائی : ۳, ۱۸۵
- ↑ تاریخ طبری : ۵, ۴۳ , به نقل از وقعه صفین
- ↑ وقعه صفین : ۳۳۸ و ۳۳۹ , شرح ابن ابی الحدید: ۸, ۲۲
- ↑ وقعه صفین : ۳۱۹ , طبری و ابن اثیر از همین کتاب نقل کردهاند
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۴۷/۲۶۹۰۷ , و همانند آن در صفحه ۴۳۹ / حدیث ۲۶۸۷۶ از ابی نضر, اما در اینجا باعبارت : فتوضاء ثلاثا ثم قال : انشدکم (پس سه بار وضو گرفت و آنگاه گفت : شما را به خدا سوگندمی دهم ...)
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۶۹ و ۷۰
- ↑ در گفتارهای آینده با وضع این گونه کسان آشنایی خواهید یافت
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۲۹ / ۱۱۷ , کنز العمال : ۹, ۴۵۹/۲۶۹۶۷ با قدری تفاوت
- ↑ در گفتارهای آینده اثر حکومتهای اموی و عباسی در گستراندن جعل و تحریف در حدیث را بررسی خواهیم کرد
- ↑ در آینده با نامهای این کسان آشنا خواهید شد
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۷۵ , کنز العمال : ۹, ۴۵۶/۲۶۹۴۹
- ↑ همان که ما به این وضوی کسی است که در دین نوساختهای به میان نیاورده است ترجمه اش کردیم ... م
- ↑ به تفسیر طبری ذیل آیه وضو, و نیز به رساله شیخ مفید و رساله کراجکی در این باره رجوع کنید
- ↑ الوضوء فی الکتاب و السنه : ۴۰ , به نقل از مسند احمد: ۱, ۱۰۸ و ۱۵۸
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۵۸ , کنز العمال : ۹, ۴۴۸/۲۶۹۰۸
- ↑ مشاهده میشود که امام در پاسخ پرسش مردی که حقیقت وضو را پرسید, چنین سخن بر زبان آورده است نه آن که همانند خلیفه سوم بی هیچ پرسشی رو به حمران کند و بگوید: کسانی درباره وضو احادیثی ازپیامبر نقل میکنند که نمیدانم چیست , یا به ابن داره پیشنهاد کند که وضوی رسول خدا(ص ) را به او نشان دهد یا آن که در باب الدرب و در نشستنگاهها بنشیند و صحابه را بخواند و در حضور آنان وضو بگیرد
- ↑ نجم / ۳ و ۴
- ↑ نساء/ ۱۰۵
- ↑ المصنف : ۱, ۳۰/۶ , سنن ابی داوود: ۱, ۴۲/۱۶۴ , و همچنین در کنز العمال .
- ↑ تاءویل مختلف الحدیث : ۱, ۵۶
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۴۲/۱۶۴
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۴۲/۲۶۸۸۷ , از بغوی در مسند عثمان
- ↑ همان : ۹, ۴۴۲/۲۶۸۸۵ , سنن دار قطنی : ۱, ۹۲/۵
- ↑ نساء/ ۸۶
- ↑ در متن عربی روایت عبارت مسح یده و ذراعیه و وجهه و راءسه و رجلیه آمده و در روایتی هم که در چند سطر بعد خواهید خواند عبارت فمسح بوجهه و ذراعیه آمده است در هر دوی اینها مقصود ازمسح برای دست و صورت شستن است , چرا که همه مسلمانان بر وجوب شستن این اعضاء اجماع دارنداما در مورد سر و پا واژه مسح بر همان معنای اصلی خود باقی میماندتفسیر ابن کثیر: (۲, ۴۵) عبارتی نزدیک به این عبارت و در بخاری نیزبخشی از آن آمده است
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۳۹
- ↑ سنن بیهقی : ۱, ۷۵ , مسند احمد: ۱, ۱۲۳
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۴۴
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۵۳ , سنن بیهقی : ۱, ۷۵
- ↑ مسند احمد: ۱, ۱۰۲
- ↑ مترجم برای واژه احداث نوساختههای دینی و برای مشتقات آن برابر نهاده به میان آوردن نوساختههایی در دین را به کار گرفته است
- ↑ معجم مقاییس اللغه : ۲, ۳۶
- ↑ الصحاح : ۱, ۲۷۸
- ↑ تاج العروس : ۵, ۲۰۶ در همین کتاب آمده است : اءحدثه , یعنی چیزی را آغاز کرد یا بدعت نهاد
- ↑ العین : ۳, ۱۷۷
- ↑ القاموس : ۱, ۱۷۰
- ↑ التکمله و الذیل صاغانی : ۱, ۳۵۷
- ↑ غریب الحدیث ابن جوزی : ۱, ۱۹۵ و ۱۹۶
- ↑ النهایه : ۱, ۳۵۱
- ↑ معانی الاخبار: ۲۴۸/۱ , و به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۴۰ / ابواب وضوء: باب ۳۱, حدیث ۲۵
- ↑ الکافی : ۳, ۲۷/۸ ,به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۳۷, ابواب وضوء باب ۳۱, حدیث ۸
- ↑ به نمونههایی از این نقش آفرینی در بخش دوم کتاب آگاهی خواهید یافت
- ↑ الغارات : ۱, ۲۴۴
- ↑ الامالی (در مجموعه مصنفات شیخ مفید: ۱۳, ۲۷۶)
- ↑ امالی طوسی : ۲۹
- ↑ مستدرک الوسائل : ۱, ۳۰۶
- ↑ بحار الانوار: ۷۷, ۲۶۶
- ↑ همان : ۷۷, ۳۳۴
- ↑ سال وفات شیخ مفید ۴۱۳ و سال درگذشت شیخ طوسی ۴۶۰ ه .ق است
- ↑ الفهرست : ۳۱۳ , مقاله ششم , فن پنجم
- ↑ رجال طوسی : ۴۵۱ / ۷۳
- ↑ الفهرست طوسی : ۴ / ۷
- ↑ الجرح و التعدیل : ۲, ۱۲۷/۳۹۴
- ↑ ذکر اخبار اصفهان : ۱, ۱۸۷
- ↑ الانساب : ۱, ۵۱۱
- ↑ میزان الاعتدال : ۱, ۶۲
- ↑ تفسیر طبری : ۱۹, ۷۵ , تفسیر ابن کثیر: ۳, ۵۸۱
- ↑ رجال نجاشی : ۶/ ۲
- ↑ المراجعات : ۳۰۶ , مراجعه ۱۱۰, بخش دوم
- ↑ ریاض السالکین : ۱, ۱۰۰ , روضات الجنات : ۸, ۱۶۹ , قاموس الرجال : ۸, ۲۴۳ , شرح حال عبداللّه بن حسن
- ↑ السنه ما قبل التدوین : ۳۵۸ , به نقل از تهذیب التهذیب : ۲, ۱۰۴
- ↑ روضه کافی : ۶۲
- ↑ الفهرست طوسی : ۸۸ / ۳۶۹
- ↑ همان : ۹۲/۳۸۱
- ↑ همان : ۹۳/۳۸۲
- ↑ همان : ۲۴/۶۲
- ↑ همان : ۹۶/۴۰۲
- ↑ همان : ۱۳۶/۵۹۳
- ↑ همان : ۱۲۴/۵۵۲
- ↑ مسند احمد: ۱, ۵۷
- ↑ مسند احمد: ۱, ۶۷ , این حدیث بر این فرضیه تاءکید دارد که سه بار شستن اعضای وضو پیش ازبدعت نهادن شستن پاها و به عنوان زمینه سازی برای آن بدعت گذاشته شده است
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۳۹/۲۶۸۷۶
- ↑ همان : ۹, ۴۴۷/۲۶۹۰۷
- ↑ سنن دار قطنی : ۱, ۸۵/۹ , کنز العمال : ۹, ۴۴۱/۲۶۸۸۳
- ↑ بقره /۱۵۹: کسانی که دلایل روشن و هدایت کننده ما را, پس از آن که در کتاب برای مردم بیانشان کردهایم , کتمان میکنند, آنان را هم خدا لعنت میکند و هم لعنت کنندگان حدیث در صحیح مسلم : ۱, ۲۰۶/۶ آمده است
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۹۲ و ۹۳ , کنز العمال : ۹, ۲۹۵/۲۶۰۷۴ و ۲۶۰۷۶
- ↑ کنز العمال : ۹, ۲۹۸/۲۶۰۸۸
- ↑ تفسیر القران العظیم : ۲, ۴۶
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۲۱۳/۲۵ , الموطاء: ۱, ۱۹/۵
- ↑ کنز العمال : ۱, ۱۸۰/۹۱۵
- ↑ مسند احمد: ۴, ۹۴ , فتح الباری : ۲, ۴۷۵ , نیل الاوطار: ۳, ۲۵۹ , البدعه : ۲۴۶
- ↑ کنز العمال : ۸, ۲۳۸/۲۲۷۲۰
- ↑ الدرالمنثور: ۲, ۱۳۷
- ↑ الموطاء: ۲, ۵۳۸/۳۴
- ↑ الوسائل فی مسامره الاوائل : ۱۸
- ↑ همان : ۱۸ / ۹۴
- ↑ فتح الباری : ۲, ۲۱۵
- ↑ ر. ک : صحیح بخاری : ۱, ۲۰۹ , صحیح
- ↑ مسلم : ۱, ۲۹۵ / ۳۳, سنن ابی داوود: ۱, ۲۲۱/۸۳۵ , سنن نسائی : ۲, ۲۰۴ , مسند احمد: ۴, ۴۲۸ , ۴۲۹ و ۴۴۴
- ↑ مسند احمد: ۴, ۴۳۲ , الوسائل فی مسامره الاوائل : ۱۸/۹۳
- ↑ الام : ۱, ۱۰۸ , التدوین فی اخبار قزوین : ۱, ۱۵۴
- ↑ الام : ۱, ۱۰۸
- ↑ سنن نسائی : ۵, ۲۵۳ , سنن بیهقی : ۵, ۱۱۳ , الاعتصام بحبل اللّه المتین : ۱, ۳۶۰
- ↑ سنن نسائی : ۵, ۲۵۳
- ↑ المحلی : ۷, ۱۳۵ و ۱۳۶ , فتح الباری : ۳, ۴۱۹ و ۴۲۰
- ↑ صحیح مسلم : ۲, ۹۳۲/۲۷۰
- ↑ صحیح بخاری : ۵, ۱۷۴ , این روایت و روایتهای بعدی در کتاب الاموال ابو عبیده : (ص ۳۴۱) آمده است
- ↑ سنن نسائی : ۷, ۱۳۱ , سنن ابی داوود: ۳, ۱۴۶/۲۹۸۰
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۱۱, ۴۴
- ↑ همان : ۱۱, ۴۵
- ↑ البدایه و النهایه : ۷, ۲۱۶ , التاریخ الکبیر بخاری : ۱, ۴۹
- ↑ صحیح بخاری : ۵, ۹
- ↑ در متن روایتی که در بالا ترجمه شده عبارت ولیت علیکم و در طبقات ابن سعد: (۳, ۱۸۲) عبارت ولیت امرکم آمده است همچنین رک : شرح ابن ابی الحدید: ۱۷, ۱۵۸ , تاریخ طبری : ۳, ۲۱۰
- ↑ تاریخ طبری : ۴, ۲۲۷
- ↑ همان : ۴, ۲۳۸
- ↑ صحیح مسلم : ۴, ۱۸۵۶/۹ , مستدرک حاکم : ۳, ۷۳ , مسند احمد: ۶, ۶۳ , سنن ترمذی : ۵٬۳۱۷/۳۸۴۵
- ↑ الفردوس : ۱, ۵۰۳/۲۰۶۰ , الاصابه : ۲, ۹۳
- ↑ وقعه صفین : ۲۱۷
- ↑ همان ص ۲۲۰
- ↑ مستدرک حاکم : ۴, ۴۷۹
- ↑ صحیح مسلم : ۴, ۲۰۰۷/۸۸ , مسند احمد: ۳, ۴۰۰
- ↑ صحیح مسلم : ۴, ۲۰۰۶/۸۷
- ↑ نهج البلاغه : نامه ۱۷
- ↑ نهج البلاغه : نامه ۳۷
- ↑ اما گویا دشنام دادن به امیرمؤمنان علی (ع ) هیچ گناه نیست ! در این باره به سخن جاحظ در رساله اش که در قسمت پایانی کتاب النزاع و التخاصم مقریزی (ص ۹۴) چاپ شده است بنگرید
- ↑ ابن عباس در این باره با عمر گفت و گویی دارد ر. ک : تاریخ طبری : ۴, ۲۲۳ و ۲۲۴
- ↑ صحیح مسلم : ۳, ۱۴۵۳/۱۰ , سنن ترمذی : ۳, ۳۴۰/۲۳۲۳
- ↑ نمل /۱۶ , سلیمان وارث داوود شد
- ↑ النصائح الکافیه : ۸۸
- ↑ تاریخ طبری : ۵, ۲۵۴
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: به نقل از موفقیات زبیر بن بکار
- ↑ در فصل آینده توضیح خواهیم داد که شیوه علی (ع ) یگانه مظهر سنت راستین نبوی بوده است
- ↑ صحیفه سجادیه : دعای ۴۸
- ↑ آل عمران / ۱۰۵
- ↑ کشف الغمه اردبیلی : ۲, ۹۸ و ۹۹
- ↑ نزهه الزاهر: حلوانی , ص ۴۵
- ↑ اکمال الدین : ۳۲۴ , باب ۳۱ , حدیث ۹
- ↑ الارشاد: ۲, ۱۶۷ , مناقب آل ابی طالب : ۴, ۲۰۶ , به نقل از همین کتاب اخیر در بحار الانوار: ۴۶٬۲۸۸, ح ۱۱
- ↑ سنن نسائی : ۵, ۲۵۳ , سنن بیهقی : ۵, ۱۱۳
- ↑ النصائح الکافیه : ۱۱
- ↑ تاریخ المذهب الاسلامیه : ۲۸۵ و ۲۸۶
- ↑ صحیح مسلم : ۱, ۲۱۳/۲۵
- ↑ الموطاء: ۱, ۱۹/۵ , شرح معانی الاثار: ۱, ۳۸/۱۸۸
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۱۵۴/۴۵۲ , المصنف : ۱, ۲۳/۶۹
- ↑ مسند احمد: ۶, ۱۱۲
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۱۵۶/۴۵۸ ۳۸۱تا۵۱۴
- ↑ اسد الغابه : ۳, ۱۹۳
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۲ , تفسیر ابن کثیر: ۲, ۴۴ ذیل آیه ۶ از سوره مائده
- ↑ الجامع لاحکام القران ۶ : ۹۲
- ↑ الجامع لاحکام القرآن : ۶, ۹۲
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ۲, ۴۴
- ↑ الدر المنثور: ۲, ۲۶۲
- ↑ تفسیر الخازن : ۱, ۴۳۵
- ↑ غرائب القران و رغائب الفرقان چاپ شده در حاشیه تفسیر طبری , ذیل آیه ۶ سوره مائده
- ↑ در بخش دیگر این کتاب خواهید خواند که وضوی عثمان تنها بر راءی خود او استوار بود, و حتی این نقل وی هم که وضوی رسول خدا(ص ) را دیده است اجتهادی در برابر نص و از آنجا برخاسته بود که وی هیچ تاءییدی از صحابه ندید, بلکه کسانی از مردم در نقل او از زبان پیامبر(ص ) یا درباره فعل پیامبر(ص ) بااو مخالفت داشتند آنچه از پیامبر(ص ) در باب وضو نقل شده حتی بر فرض صحت و صدور نه از باب تشریع برای مسلمانان , بلکه از ویژگیهای پیامبر و از تکالیف ویژه او بوده است
- ↑ کنزالعمال : ۹, ۴۵۹/۲۶۹۶۵
- ↑ تفسیر فخر رازی : ۱, ۲۰۶
- ↑ سنن نسائی : ۱, ۶۹ باب صفه الوضوء
- ↑ مسند احمد: ۱, ۸۴ و ۱۱۸, الجامع الصغیر: ۲, ۶۴۲ / ۹۰۰۰, سنن ترمذی : ۵, ۲۹۷ / ۳۷۹۷
- ↑ المعجم الصغیر: ۱۱۶
- ↑ بدین سان و بسته به این که چند واسطه از سند حدیث افتاده باشد این حدیث از رسته احادیث معلق , مرسل و مفصل بیرون نبوده و از این روی , به اتفاق نظر همگان , در این جا که جای استدلال فقهی است حجت نیست
- ↑ تهذیب الکمال : ۴, ۲۹۱
- ↑ تهذیب الکمال : ۴, ۲۹۲
- ↑ تهذیب الکمال : ۳, ۳۷۴ , نزدیک به همین مضمون در تهذیب ابن عساکر: ۴, ۷۷
- ↑ المعجم الصغیر: ۳۲
- ↑ طبقات ابن سعد: ۲, ۳۸۹ , البدایه و النهایه : ۹, ۳۴۱ , تقیید العلم بغدادی : ۱۰۷
- ↑ جامع بیان العلم وفضله : ۱, ۷۷
- ↑ حلیه الاولیاء: ۳, ۳۶۳, البدایه والنهایه : ۹, ۳۴۵, الروایه التاریخیه : عطوان , ۱۰۷
- ↑ الاخبار الموفقیات , زبیر بن بکار: ۵۷۶ و ۵۷۷, مروج الذهب ۳: ۴۵۴, نصائح الکافیه : ۱۱۶, شرح ابن ابی الحدید ۹: ۲۳۸
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۱۰, ۱۰۱
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۷۰, البدایه والنهایه : ۸, ۱۳۴, شرح ابن ابی الحدید: ۱۶, ۴۶, المعرفه والرجال : ۳٬۳۱۸
- ↑ الاستیعاب : ۴, ۱۶۷۹, الاغانی : ۶, ۳۵۶, مروج الذهب : ۲, ۳۴۳, تاریخ دمشق : ۶, ۴۰۹, شرح ابن ابی الحدید: ۲, ۴۵ و ۱۶: ۱۳۶ و منابعی دیگر
- ↑ البدایه والنهایه ۹: ۱۳۷ نزدیک به همین مضمون در تهذیب ابن عساکر: ۴, ۷۲, شرح ابن ابی الحدید: ۱۵, ۲۴۲, الکامل فی اللغه والادب : ۱, ۱۸۵
- ↑ اضواء علماء السنه المحمدیه : ۲۶۰
- ↑ الذخائر والتحف : رشید بن زبیر, ۱۱
- ↑ حلیه الاولیاء: ۲, ۴۸
- ↑ البدایه والنهایه : ۸, ۱۳۹
- ↑ حلیه الاولیاء: ۲, ۴۷
- ↑ الکامل فی التاریخ : ۳, ۴۶۸
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۱۸۲
- ↑ همان : ۴, ۳۲۶ و ۳۲۷
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۳۲۷ و ۳۲۹, حلیه الاولیاء: ۱, ۳۷۷, الاصابه : ۴, ۲۰۶ و ۲۰۷, صحیح بخاری : ۹٬۱۳۹
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۳۳۳
- ↑ همان
- ↑ الاصابه : ۴, ۲۰۶, حلیه الاولیاء: ۱, ۳۹۷, صحیح بخاری : ۹, ۱۲۸
- ↑ حلیه الاولیاء: ۱, ۳۸۴
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۳۲۶, حلیه الاولیاء: ۱, ۳۷۹, الاصابه : ۴, ۲۰۹
- ↑ چونان که در الاصابه : (۴, ۲۱۰) آمده , وی در همان مقر درگذشت
- ↑ برای آگاهی بیشتر در این باره به کتب رجال و تاریخ بنگرید
- ↑ الطبقات الکبری : ۷, ۹۹ و ۱۰۰
- ↑ همان
- ↑ معجم البلدان : ۵, ۳۲۳
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۹, ۱۹۸
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۳
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۴, ۶۴
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۶۱
- ↑ نهج البلاغه : خطبه ۱۵۶, شرح ابن ابی الحدید: ۹, ۱۸۹
- ↑ صحیح مسلم : همراه با شرح نووی , ۱, ۸۱, المسترشد, طبری : ۷, ۱۷۴
- ↑ صحیح مسلم : همراه با شرح نووی , ۱, ۸۳
- ↑ اعلام الموقعین : ۱, ۸۴, بخاری در صحیح خود و ابن سعد نیز در کتاب الطبقات این روایت راآوردهاند تهذیب التهذیب : ۶, ۴۲۲, تهذیب الکمال : ۱۸, ۴۱۰, تاریخ بغداد: ۱۰, ۳۸۹, المنتظم : ۶, ۳۹
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۲۲, باب الخروج الی المعلی بغیر منبر
- ↑ صحیح بخاری : ۲, ۲۲, باب الخروج الی المعلی بغیر منبر
- ↑ تهذیب التهذیب : ۶, ۴۲۲, تهذیب الکمال : ۱۸, ۴۱۰, تاریخ بغداد: ۱۰, ۳۸۹, المنتظم : ۶, ۳۹
- ↑ البدایه والنهایه : ۹, ۹۴
- ↑ همان : ۹, ۶۷
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۴۰
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۶۶, باب فضل صلاه الفجر فی جماعه , فتح الباری : ۲, ۱۰۹
- ↑ تهذیب الکمال : ۹, ۱۵۴, شرح حال رجاء بن حیوه
- ↑ البدایه والنهایه : ۹, ۶۸
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۱۴۹
- ↑ حجرات / ۹
- ↑ الاصابه : ۲, ۳۴۹, به نقل از مجاهد
- ↑ الطبقات الکبری : ۴, ۱۴۴, سیر اعلام النبلاء: ۳, ۲۱۳
- ↑ الشعر والشعراء ابن قتیبه : ۳۹۲
- ↑ کتاب الاموال : ۴۱۲
- ↑ بقره : ۲۰۷
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۴, ۷۳
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۴, ۵۹
- ↑ در این باره بحث تعادل و تراجیح در کتب اصولی شیعه را بنگرید
- ↑ سنن دارمی : ۱, ۱۳۶, صحیح بخاری : ۱, ۲۷, حجیه السنه : ۴۶۳ و ۴۶۴
- ↑ صحیح مسلم : ۳, ۱۲۱۰ / ۸۰, کتاب المساقات باب الصرف و بیع الذهب
- ↑ حلیه الاولیاء: ۳, ۳۶۶, البدایه والنهایه : ۹, ۳۴۵
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ۴, ۶۳, المعرفه والرجال بسیوی (ف ۲۷۷ ه ق ), شرح حال ابوهریره
- ↑ نصائح الکافیه : ۸۹, شرح ابن ابی الحدید: ۱۱, ۴۶
- ↑ شیخ المضیره : ۲۰۲, به نقل از تاریخ عبده : ۲, ۳۴۷
- ↑ ضحی الاسلام : ۲, ۱۲۸ و ۱۲۹
- ↑ فتح الباری : ۱, ۴
- ↑ در جای خود توضیح خواهیم داد که از نظر پیروان مکتب وضوی با مسح , شستن سوم اعضای وضوچه حکمی دارد
- ↑ مسند احمد: ۵, ۳۴۲ یکی از نمونههای ننگ آور تعصب و وابستگی به حکومت در اینجا آن است که در مصنف عبدالرزاق : (۲, ۶۳) این متن را تفسیر داده و وضو را به شستن سر و صورت روایت کردهاند اماحقیقت مساءله بر هیچ اهل تحقیقی پوشیده نیست , چرا که وضو با شستن سر و پا یعنی به همان شیوه حکومت نیازی به ترس و پنهانکاری ندارد
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۳۵ / ۱۶۰
- ↑ در آینده این مساءله را نقد و بررسی خواهیم کرد که گفتهاند عمر بن خطاب در وضو پای خویش رامی شست
- ↑ عمده القاری : ۲, ۲۴۰, باب موجب الوضوء
- ↑ تفسیر القرآن العظیم : ۲, ۴۵
- ↑ حاشیه الشهاب علی البیضاوی : ۳, ۲۲۱
- ↑ روح المعانی : ۶, ۷۴
- ↑ او برادرزاده عبداللّه بن زید بن عاصم مازنی انصاری , راوی حدیث وضو است
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۳۵ / ۱۶۲ عروه همان ابن زبیر است که در سطور آینده بدو خواهیم پرداخت
- ↑ اسد الغابه : ۱, ۲۱۷
- ↑ الاصابه : ۱, ۱۸۵
- ↑ نیل الاوطار: ۱, ۲۱۰
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۲۹ / ۲۶۸۲۲
- ↑ کنز العمال : ۹, ۴۷۶ / ۲۷۰۴۲
- ↑ الاعتبار فی الناسخ و المنسوخ من الاثار: ۱, ۶۱
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۶
- ↑ نیل الاوطار: ۱, ۲۰۹, سنن ابی داوود: ۱, ۴۱ / ۱۶۰
- ↑ اسد الغابه : ۱, ۱۴۰, مسند احمد: ۴, ۸ و ۹ و ۱۰, کنز العمال : ۹, ۴۷۶ / ۲۷۰۴۱
- ↑ تهذیب الاحکام : ۱, ۶۵ , من لا یحضره الفقیه : ۱, ۳۰
- ↑ الاستیعاب : ۱, ۱۲۰
- ↑ سنن ابن ماجه : ۱, ۱۵۶/۴۶۰ , و همانند آن در تفسیر طبری
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۳۵/۱۶۱
- ↑ الدر المنثور: ۲, ۲۶۲
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۲۲۷/۸۵۸ , سنن دارمی : ۱, ۳۰۵
- ↑ سنن نسائی : ۲, ۲۲۵ , سنن ابن ماجه : ۱, ۱۵۶/۴۶۰
- ↑ المستدرک : ۱, ۲۴۱
- ↑ عمده القاری : ۲, ۲۴۰
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۳۵/۱۶۲
- ↑ المصنف , عبدالرزاق : ۱, ۲۱ , المصنف ابن ابی شیبه : ۱, ۳۱/۹
- ↑ مجموع آنچه در اینجا درباره هشام میخوانید منقول است از تهذیب الکمال : ۳۰, ۲۳۸ ۲۴۱
- ↑ تهذیب الکمال : ۶, ۹۶
- ↑ سیر اعلام النبلاء: ۴, ۵۸۸
- ↑ تهذیب الکمال : ۶, ۱۰۴
- ↑ سیر اعلام النبلاء: ۴, ۵۸۸
- ↑ تحفه الاحوذی : ۳۵۹
- ↑ الاحتجاج : ۱۷۱
- ↑ امالی مفید: ۷۷
- ↑ المصنف : ۱, ۳۰, باب ۱۷, حدیث ۲
- ↑ مائده / ۶
- ↑ المصنف : ۱, ۱۸/۵۳
- ↑ احکام القرآن جصاص : ۲, ۳۴۵
- ↑ تهذیب الکمال : ۶, ۱۲۴
- ↑ سیر اعلام النبلاء: ۴, ۵۸۴
- ↑ تهذیب الکمال : ۲۰, ۱۹
- ↑ احکام القرآن جصاص : ۲, ۳۴۵
- ↑ الطبقات الکبری : ۶, ۲۷۵
- ↑ موسوعه فقه ابراهیم النخعی : محمد رواس قلعه چی , ۱, ۱۳۹
- ↑ الطبقات الکبری : ۶, ۲۷۹
- ↑ تهذیب التهذیب : ۱۰, ۳۱۴ , الجرح و التعدیل : ۲, ۱۴۴ و ۱۴۵
- ↑ میزان الاعتدال : ۱, ۷۵
- ↑ البدایه و النهایه : ۸, ۱۱۳
- ↑ همان ۵۱۵تا۶۵۹
- ↑ تهذیب التهذیب : ۷, ۱۷۷ , موسوعه ابراهیم النخعی : ۱, ۱۶۳
- ↑ المصنف : ۱, ۲۰ , کنز العمال : ۹, ۴۳۴
- ↑ المغنی : ۱, ۱۱۷ , کنز العمال : ۹, ۴۷۳/۲۷۰۲۴
- ↑ همان : ۹, ۴۷۳/۲۰۷۲۶
- ↑ الطبقات الکبری : ۶, ۲۷۴
- ↑ الدرالمنثور: ۲, ۲۶۲ , المصنف : ۱, ۳۰/۷ , تفسیر طبری : ۶, ۸۲
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۳
- ↑ همان : ۶, ۸۲
- ↑ المصنف : عبدالرزاق , ۱, ۱۹/ ۵۶
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۷۳ و ۷۴
- ↑ حلیه الاولیاء: ۴, ۳۲۵
- ↑ همان : ۴, ۳۲۰
- ↑ القرطین : ابن مطرف کنانی : ۱, ۱۵۸, به نقل از آن در البیان : خوئی , ۵۳۷
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۳
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۲ , المصنف : عبدالرزاق , ۱, ۱۹/۵۵
- ↑ تفسیر قرطبی : ۶, ۹۲
- ↑ التفسیر الکبیر: ۱۱, ۱۶۱
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۷۳
- ↑ مائده / ۶
- ↑ المصنف : عبدالرزاق , ۱, ۱۸/۵۳
- ↑ همان : ۱, ۱۹/۵۴
- ↑ احکام القرآن : ۲, ۳۴۵
- ↑ الفقیه و المتفقه : ۱, ۷۶
- ↑ تفسیر ابن کثیر: ۲, ۱۱۹ , تفسیر قرطبی : ۶, ۲۲۱ , تفسیر طبری : ۶, ۱۸۶ , الکشاف : ۱, ۶۴۹
- ↑ مائده / ۵۵
- ↑ تفسیر طبری : ۲۲, ۷ و ۸ , تفسیر قرطبی : ۱۴, ۱۸۲ ۱۸۴ , المعارف : ۲۵۸
- ↑ کافی : ۳, ۲۵/۴
- ↑ همان : ۳, ۲۵/۵
- ↑ التهذیب ۱ : ۵۶/۱۵۸ , الاستبصار ۱ : ۵۷/۱۶۸
- ↑ التهذیب : ۱, ۷۵/۱۹۰
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۳
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۱ , التهذیب : ۱, ۵۵/۱۵۷
- ↑ المصنف عبدالرزاق : ۱, ۲۰/۵۸
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۴۱/۲۲۰
- ↑ المصنف : ۱, ۲۵/۷۸
- ↑ المصنف : ۱, ۲۵/۷۸
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۶۶ و ۴۶۷
- ↑ مسند الامام زید: ۸۸ , احمد, ابوداوود و ابن ماجه نیز همانند این متن را روایت کردهاند
- ↑ مسند الام زید: ۸۸
- ↑ مسند احمد: ۵ / ۳۱۵
- ↑ تاریخ المدینه : ۴, ۱۱۵۸
- ↑ البدایه و النهایه : ۹, ۱۸۷
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۴۱
- ↑ تهذیب الاحکام : ۲, ۳۹/۱۲۳ , الاستبصار: ۱, ۲۷۶/۱۰۰۳
- ↑ تهذیب الاحکام : ۲, ۲۴/۶۸ و ۲۶/۷۳, الاستبصار: ۱, ۲۴۶/۸۸۱ , من لا یحضره الفقیه : ۱٬۱۳۹/۶۴۷
- ↑ مسند احمد: ۱, ۲۲۱ و ۲۸۳ , شرح معانی الاثار: ۱, ۱۶۰/ ۹۶۶ و ۹۶۷ , صحیح بخاری : ۱٬۱۴۳ و ۱۴۷ , الموطاء: ۱, ۱۴۴/۴ , سنن ابی داوود: ۲, ۶/۱۲۱۰ , صحیح مسلم : ۱, ۴۸۹/۴۹ و۴۹۰/۵۴ و ۴۹۱ و ۴۹۲/۵۷ و ۵۸
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۴۴ , الموطاء: ۱, ۴/۲
- ↑ صحیح بخاری : ۱, ۱۴۴ و ۱۴۵
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۶۱۷
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۶۸
- ↑ مسند الامام زید: ۷۴
- ↑ التفسیر الکبیر: ۱۱, ۱۶۳
- ↑ همان : ۱۱, ۱۶۴
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۴۳ و ۴۴۷ نقل اختصار
- ↑ مسند الامام زید: ۸۳
- ↑ الامام الصادق و المذاهب الاربعه : ۱, ۲۷۶
- ↑ همچنین ر ک : سیره الجلیه : ۲, ۹۸ , مناظرات فی الشریعه الاسلامیه : عبدالمجید ترکی : ۲۸۴ ,مجله تراثنا: شماره ۳۲, ص ۳۲۴ , المسترشد: ۵۱۷
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۱۸۷/۸۹۰ , به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۵, ۴۱۸/۶۹۷۳
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۳۳۵ ۴۱۳
- ↑ مسند الامام زید: ۱۴۹
- ↑ مسند احمد: ۴, ۳۷ شرح معانی الاثار: ۱, ۴۹۴/۲۸۲۷ , التلخیص : ۱۱۲/۲۵۷
- ↑ الاصابه : ۲, ۲۲
- ↑ شرح معانی الاثار: ۱, ۴۹۴ /۲۸۲۸
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۱ , دررالاحادیث النبویه بالاسانید الیحیویه : ۲۲ و ۹۳
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۲۱۹ و ۲۲۰
- ↑ ابن خلدون در تاریخ خود (۱, ۵۸۹ , فصل ۳۵) درباره امام صادق (ع ) میگوید: به نقل صحیح رسیده است که او به برخی از خویشاوندان درباره رخدادهایی که در پیش خواهند داشت هشدار می دادو همان هم که گفته بود تحقق مییافت او به عمو زاده خود زید درباره شورش و سرانجام کشته شدنش هشدار داده بود او نیز [به رغم این هشدار] شورش کرد, و چنان که معروف است جوزجان کشته شد اگر برای غیر این خاندان کرامت روی میدهد درباره چنین کسانی چه میتوان پنداشت که ازدانش و میراث نبوت بهره داشتهاند و خداوند به عنایت خویش آنان را تبار و نسبی بزرگوار داده که شاخسارهای پاک خود را گواه است
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۲۵۵ و ۲۵۶
- ↑ اقبال الاعمال : ۵۷۹
- ↑ الاصابه : ۱, ۳۹۵
- ↑ عیون اخبار الرضا: ۱, ۱۹۴/۱ , و نزدیک به همین مضمون در تهذیب تاریخ دمشق : ۶, ۲۰
- ↑ عیون اخبار الرضا(ع ): ۱, ۱۹۵ و ۱۹۶ / ۲ و ۴ , مقاتل الطالبیین : ۱۳۰
- ↑ جهاد الشیعه : سمیره لیثی , ۱۹۰
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۶۴
- ↑ همان
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۵۳۳
- ↑ همان : ۵۳۴
- ↑ همان ص ۴۵۷
- ↑ همان : ۴۵۳
- ↑ السنن الکبری : ۱, ۷۲
- ↑ تهذیب الکمال : ۲۰, ۳۸۶
- ↑ مختصر تاریخ دمشق : ۱۷, ۲۳۶ , سیر اعلام النبلا: ۴, ۳۹۲ , طبقات ابن سعد: ۵, ۲۱۶, حلیه الاولیاء: ۳, ۱۲۳ , تهذیب الکمال : ۲۰, ۳۹۰
- ↑ سنن ترمذی : ۱, ۲۶/۳۴
- ↑ تهذیب الکمال : ۲۱, ۱۰۷
- ↑ السنن الکبری : ۱, ۵۶
- ↑ تهذیب الکمال : ۱۶, ۸۰ , تهذیب التهذیب : ۶, ۱۴
- ↑ الضعفاء, عقیلی : ۲, ۲۹۹ , به نقل از آن در تهذیب الکمال : ۱۶, ۸۰ , تهذیب التهذیب : ۶, ۱۴
- ↑ الکامل : ابن عدی ۴, ۱۴۴۷ , تهذیب الکمال : ۱۶, ۸۰ , تهذیب التهذیب : ۶, ۱۴
- ↑ ر. ک : مقدمه موطا, دکتر محمد حسین کامل
- ↑ در این باره به منبع پیشگفته و دیگر کتب شرح حال رجوع کنید
- ↑ تاریخ المذاهب الاسلامیه : ۶۵۳
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۶۸
- ↑ همان : ۴۸۹
- ↑ عقیده الشیعه : ۱۴۳
- ↑ ر. ک : تاریخ المذاهب الاسلامیه : ۲۶۱, به نقل از الانتقاء: ابن عبدالبر, ۱۳۰
- ↑ مسند الامام زید: ۳۶, مقدمه مامقانی در تنقیح المقال : (۱, ۳۳۶) در شرح حال حسین بن حلوان ازوحید بهبهانی نقل کرده است که زیدیه در فروع همانند عامهاند عبدالحلیم جندی هم در کتاب الامام جعفر الصادق (ع ) (ص ۳۱) چنین سخنی دارد
- ↑ مسند الامام زید: ۳۴
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۰۶
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۲۵/۱۱۲۶ , امالی صدوق : ۳۰۰/۱۴ , الکافی : ۳, ۳۸۰/۶
- ↑ تهذیب الاحکام : ۳, ۲۷۷/۸۰۹
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۲۶۵/۱۲۱۱
- ↑ ر. ک : تاریخ بغداد: ۱۳, ۱۴۲ و ۱۴۳
- ↑ تاریخ بغداد: ۹, ۲۹۲
- ↑ فلیت ظلم بنی مروان دام لناولیت عدل بنی العباس فی النار
- ↑ تاللّه ما فعلت بنی امیه فهیم معشار ما فعلت بنو العباس
- ↑ آل عمران / ۱۱۰
- ↑ توبه / ۱۲۲
- ↑ انعام / ۱۵۳
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۱۵۷
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۲۳۹
- ↑ تاریخ الخلفاء: ۲۶۷
- ↑ احزاب / ۴۰
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۵۳ , به نقل مناقب ابی حنیفه : موفق , ۱, ۷۳ , جامع اسانید ابی حنیفه : ۱, ۲۲۲ , تذکره الحفاظ: ۱, ۱۶۶ و ۱۶۷
- ↑ موطاء: مالک , ۱ ک , مقدمه
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۴۴۰ به نقل از طبقات ابن سعد
- ↑ تاریخ المذاهب الاسلامیه : ۶۹۳
- ↑ جعفر بن محمد سید الاهل
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۳۹, به نقل از مطالب السؤول : ۲, ۵۵
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۳۱۹
- ↑ ر. ک : الامام مالک : مصطفی شعکه , ۱۳۳ , از ترتیب المدارک : ۳۰ ۳۳
- ↑ موقف الخلفاء العباسین من ائمه المذاهب الاربعه : ۱۷۰
- ↑ الائمه الاربعه شرباصی : ۹۲ , اسلام بلامذاهب : ۴۱۵ , الائمه الاربعه : شعکه , ۴۱۲
- ↑ مالک بن انس ,: خولی , ۳۷۱
- ↑ الامام مالک : ابوزهره : ۱۸۰ , ترتیب المدارک : ۱, ۱۹۲
- ↑ تاریخ بغداد: ۹, ۱۵۲ و ۱۵۳
- ↑ تحفه الاحوذی : ۳۵۲
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۲۱۱ و ۲۱۲
- ↑ مناقب آل ابی طالب : ابن شهر آشوب , ۴, ۲۲۰
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۱۹۲ ۱۹۴
- ↑ رعد/ ۲۱
- ↑ مروج الذهب : ۳, ۲۹۹ , الکامل فی التاریخ : ۵, ۵۵۱
- ↑ طبقات الفقهاء: ابواسحاق , ۶۸ , تاریخ بغداد: ۸, ۴۲۴ , الاحکام :, ابن حزم , ۱, ۲۴۶
- ↑ بیشتر مذهبهای اسلامی بدین نظر گراییدهاندر. ک : الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱٬۱۸۳
- ↑ تاریخ بغداد: ۸, ۴۲۵
- ↑ نساء/۶۰
- ↑ الشیعه و الحاکمون : ۲۹
- ↑ الترغیب و الترهیب : ۱, ۱۳
- ↑ المقدمه : ۴۱۰
- ↑ الامام ابوحنیفه : ۲۱۳
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۵۰۴
- ↑ الفهرست : ۲۸۶
- ↑ گفته میشود: مصریان عیب عثمان را میگفتند اما لیث در میان این مردم برخاست و از فضائل عثمان برایشان سخن گفت
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۷۹ و ۴۸۰
- ↑ مقاتل الطالبیین : ۴۰۹ و ۴۱۰
- ↑ رجال کشی : ۳۱۲, شماره ۵۶۴ , التهذیب : ۱, ۸۲/۲۱۴ , الاستبصار: ۱, ۷۱/۲۱۹ , الوسائل : ۱٬۴۴۳
- ↑ وسائل الشیعه : ۱, ۴۰۵/۱۰۵۲
- ↑ همان : ۱, ۴۱۱/ ۱۰۷۰ و ۱۰۷۱
- ↑ همان : ۱, ۴۰۸/ ۱۰۶۰ و ۱۰۶۱ و ۱۰۶۲
- ↑ همان : ۱, ۴۱۲/ ۱۰۷۱
- ↑ مستدرک الوسائل : ۱, ۳۲۷
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۵۳ و ۶۱
- ↑ اسلام بلا مذاهب : ۴۶۶
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۳۳۰
- ↑ التنبیه و الرد: ملطی , ۱۷
- ↑ البدایه و النهایه ۱۰: ۳۵۴
- ↑ مناقب احمد: ابن جوزی , ۳۶
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۳۵۰
- ↑ مناقب احمد: ۲۱۴
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۳۵۴
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۵۰۴ و ۵۰۵
- ↑ سنن ابی داوود: ۱, ۳۱/۱۲۴
- ↑ در کتاب الفقه علی المذاهب الاربعه : (۱, ۵۷) در وضوی حنفیه آمده است : اگر سر را به همراه صورت بشوید به جای مسح بسنده میکندهمچنین در این کتاب درباره وضوی مالکیه آمده است : فرض چهارم مسح همه سر از رستنگاه مو تا گودی پشت سر است باعنایت به این که مالکیه برگرفتن آبی جدیدبرای مسح را لازم میدانند و این را نیز شرط میکنند که شخص دست خود را از رستنگاه مو تا گودی پشت سر بکشد, با این کار عملا شستن سر انجام میگیرددر این کتاب درباره وضوی شافعیه آمده است : اگر سر را به جای مسح بشوید او را بسنده میکند, گرچه که این کار خلاف اولی است , هم درباره وضوی حنابله آمده است : شستن سر چونان که دیگران نیز گفتهاند,به جای مسح بسنده میکند مشروط بر این که دست بر روی سر کشیده شودالبته این کار, چنان که می دانیدمکروه است
- ↑ ف ۳۷۰ ه ق
- ↑ ف ۳۲۱ ه ق
- ↑ ف ۵۸۷ ه ق
- ↑ ف ۸۵۵ ه ق
- ↑ ف ۶۸۱ ه ق
- ↑ ف ۴۸۳ ه ق
- ↑ المبسوط: ۱, ۶ ۸
- ↑ ف ۳۴۰ ه ق
- ↑ ف ۵۴۳ ه ق
- ↑ ف . ۵۹۵ ه ق
- ↑ الموطاء: ۱, ۱۸/۱ کتاب الطهاره باب العمل فی الوضوء, حدیث ۱
- ↑ بدایه المجتهد: ۱, ۱۳
- ↑ احکام القرآن : ابن العربی , ۲, ۵۸۲ ۵۸۳ ذیل آیه ۶ سوره مائده
- ↑ کتاب الوصایا: ابن العربی , چاپ اعلمی , ۱۴۳
- ↑ ف ۳۸۸ ه . ق
- ↑ ف . (ف . ۲۰۴ ه
- ↑ ف ۳۸۸ ه . ق .
- ↑ ف . ۴۷۶ ه . ق .
- ↑ ف ۶۷۶ ه . ق .
- ↑ ف ۸۵۲ه . ق
- ↑ الام : ۱, ۳۱ و ۳۲
- ↑ و ۳ همان : ۱, ۳۲
- ↑ الام : ۱, ۳۲
- ↑ ف ۶۲۰ ه . ق
- ↑ ف . ۶۵۲ ه . ق
- ↑ ف . ۸۸۵ ه . ق
- ↑ مسند احمد: ۱, ۶۷
- ↑ همان : ۱, ۶۷ و ۶۸
- ↑ همان : ۱, ۵۸
- ↑ همان : ۱, ۷۸ و ۸۲ و ۱۰۳ و ۱۱۴
- ↑ آنچه درباره وضوی مذاهب آورده شده مستند است به الفقه علی المذاهب الاربعه : ۱ باب وضو
- ↑ کافی : ۳, ۲۵/۴ , من لا یحضره الفقیه : ۱, ۲۴/۷۴روایت امام باقر(ع ) از امیرمؤمنان (ع ) در کتاب کنز العمال : (۹, ۴۴۸ / ۲۶۹۰۸) نیز آمده است
- ↑ الکافی : ۳, ۲۵ و ۲۶ / ۵ , التهذیب : ۱, ۷۶ / ۱۹۱ و ۸۱ / ۲۱۱
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۲
- ↑ التهذیب : ۱, ۷۵ / ۱۹۰
- ↑ التهذیب : ۱, ۵۶/۱۵۸ , الاستبصار: ۱, ۵۷/۱۶۸ , الکافی : ۳, ۲۴/۱
- ↑ التهذیب : ۱, ۵۵/۱۵۷ , الاستبصار: ۱, ۵۸/۱۷۱ , الکافی : ۳, ۲۴/۱
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۳
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۱ , التهذیب : ۱, ۵۵/۱۵۷
- ↑ الکافی : ۳, ۲۱/۳
- ↑ مرآه العقول : ۱۳, ۶۷
- ↑ وسائل الشیعه : ۱, ۳۸۷/۱
- ↑ معانی الاخبار: ۲۴۸ و به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۴۰
- ↑ الکافی : ۳, ۲۷/۸
- ↑ همان : ۳, ۲۱/۲
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۲۸/۸۸ , به تفسیر عیاشی : ۱, ۲۹۹/۵۲
- ↑ الکافی : ۳, ۲۹/۱۰ , التهذیب : ۱, ۵۵ / ۱۵۶ , ۹۴/۲۴۹ , الاستبصار: ۱, ۶۳ / ۱۸۷
- ↑ الکافی : ۳, ۲۵/۵ , تفسیر عیاشی : ۱, ۲۹۸ / ۵۱
- ↑ دعائم الاسلام : ۱, ۱۰۹
- ↑ ذکری الشیعه : ۸۸ به نقل از آن در بحارالانوار: ۸۰, ۲۹۹
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۵۶/۲۱۲ , الکافی : ۳, ۳۰/۴ , علل الشرائع : ۲۷۹/۱ , التهذیب : ۱, ۶۱/۱۶۸ ,الاستبصار: ۱, ۶۲/۱۸۶
- ↑ قرب الاسناد: ۱۶۲/۵۹۱
- ↑ وسائل الشیعه : ۱, ۴۱۸
- ↑ همان : ۱, ۴۲۲ موسی جاراللّه در کتاب الوشیعه فی نقد عقائد الشیعه (ص ۱۲۰) روایتی مخالف این روایت میآورد و البته آن را مورد اطمینان نیز نمیخواند, آن روایت چنین است : امام صادق (ع ) میفرمود: گاه بر انسان هفتادسال میگذرد و خداوند از او هیچ نمازی را نمیپذیرد, از آن روی که بر پاافزار مسح کرده است , از آن روی که پاها را نشسته است این روایت تحریفی آشکار از حقیقت است البته مؤلف به رغم این در جایی , دیگراز کتاب (ص ۱۴۱) روایتی موافق با عقاید ما میآورد و در همین جا روایتی از تهذیب طوسی نیز یادآورمی شود در این جا همچنین آمده است : شستن و مسح کردن پا, هر دو, قرآن متواتر است
- ↑ - الکافی : ۳, ۳۱/۹ , علل الشرائع : ۲۸۹/۲ , التهذیب : ۱, ۹۲
- ↑ الکافی : ۳, ۲۹/۲ , به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۰۴
- ↑ وسائل الشیعه : ۱, ۳۹۷
- ↑ من لا یحضره الفقیه : ۱, ۲۵/۸۰
- ↑ التهذیب : ۱, ۸۱/۲۱۲ , الاستبصار: ۱, ۷۱/۲۱۷
- ↑ التهذیب : ۱, ۸۰/۲۱۰ , الاستبصار: ۱, ۷۰/۲۱۵
- ↑ التهذیب : ۱, ۳۵۷/۱۰۷۲ , الاستبصار: ۱, ۶۹/۲۰۸
- ↑ قرب الاسناد: ۳۱۲ / ۱۲۱۵ , به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۳۱
- ↑ الطرف : ۵
- ↑ همان : ۱۱
- ↑ الکافی : ۳, ۲۷/۸ , به نقل از آن در وسائل الشیعه : ۱, ۴۳۷ , ابواب الوضوء, باب ۲, ح ۸
- ↑ من لایحضره الفقیه : ۱, ۲۵/۷۹
- ↑ عیون اخبار الرضا: ۲, ۱۲۵/۲
- ↑ التهذیب : ۱, ۶۴ / ۱۸۰ , الاستبصار: ۱, ۶۵ / ۱۹۴
- ↑ فقه الرضا: ۶۸ , مستدرک وسائل الشیعه : ۱, ۳۳۰ , ابواب الوضوء, باب ۳۲, ج ۱
- ↑ دعائم الاسلام : ۱, ۱۱۰
- ↑ فقه الرضا: ۶۸ , مستدرک الوسائل : ۱, ۳۳۱ , ابواب الوضوء, باب ۳۳, ح ۱
- ↑ التهذیب : ۱, ۸۱/۲۱۲ , الاستبصار: ۱, ۷۱/۲۱۷
- ↑ التهذیب : ۱, ۸۰ / ۲۱۰ , الاستبصار: ۱, ۷۰/۲۱۵
- ↑ الکافی : ۳, ۲۷/۹ , التهذیب : ۱, ۸۰/۲۰۷
- ↑ الکافی : ۳, ۲۶/۶ , التهذیب : ۱, ۸۰/۲۰۶ , الاستبصار: ۱, ۶۹/۲۱۱
- ↑ من لایحضره الفقیه : ۱, ۲۵/۷۶ , الاستبصار: ۱, ۷۰/۲۱۲
- ↑ الخصال : ۶۰۳ / ۹
- ↑ السرائر: ۴۷۳
- ↑ وسائل الشیعه : ۱, ۴۳۹ , ابواب الوضوء, باب ۳۱, ح ۲۰
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۱ , التهذیب : ۱, ۵۵/۱۵۷
- ↑ الکافی : ۳, ۲۴/۳
- ↑ التهذیب : ۱, ۵۸/۱۶۲ , الاستبصار: ۱, ۵۸/۱۷۲
- ↑ الاستبصار: ۱, ۵۸/۱۷۱
- ↑ التهذیب : ۱, ۵۶/۱۵۸ , الاستبصار: ۱, ۵۷/۱۶۸
- ↑ ر. ک : المحلی : ۲, ۵۶ ۵۸
- ↑ تفسیر طبری : ۶, ۸۳
- ↑ المنتظم : ۱۳, ۲۱۷
- ↑ المنتظم : ۱۳, ۲۱۷
- ↑ ذهبی در تذکره الحفاظ: (۲: ۷۱۳) مینویسد: کتابی از ابن جریر درباره طرق این حدیث دیدم و از آن و از فراوانی طرق این حدیث در شگفت شدم ابن کثیر در البدایه و النهایه : (۱۱, ۱۴۶) مینویسد: ابوجعفر طبری صاحب تاریخ و تفسیر به این حدیث اهتمام ورزید و دو جلد کتاب در این باره گرد آورد و در این دو جلد طرق و عبارتهای این حدیث راآورد
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۱۷۹ , به نقل از خاطرات سید جمال : ۱۷۷
- ↑ همان : ۱, ۱۷۸: به نقل از میدان الاجتهاد: ۱۴
- ↑ همان : ۱, ۱۷۷, به نقل از الانصاف : ۳۷
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه ۱: ۱۷۷ به نقل از الانصاف : ۳۷
- ↑ همان : ۱, ۱۷۷, به نقل از تلبیس ابلیس : ۸۱
- ↑ مناهج الاجتهاد فی الاسلام : ۹۷ , الفقیه و المتفقه : ۱, ۵ و ۶ و ۳۰
- ↑ گروهی از امت من پیوسته پیروز و بر پای دارنده حقند, هر که با آنان مخالفت کند یا یاریشان ندهد به آنان زیانی نرساند ر. ک : صحیح مسلم : ۳, ۱۵۲۳ / ۱۷۰ و ۱۷۴ , صحیح بخاری : ۹, ۱۲۴ و ۱۲۵ , سنن ابن ماجه : ۱, ۴۰۱ و ۵/۶ و ۹ و ۱۰ , الفقیه و المتفقه : ۱, ۵ و ۶ و ۳۰
- ↑ الخطط و الاثار: مقریزی , ۳, ۲۳۷ ۲۳۵
- ↑ شذرات الذهب : ۳, ۲۲۲ و ۱۸۶
- ↑ چاپ شده درحاشیه میزان شعرانی : ۱, ۸۸
- ↑ الطبقات الکبری : ۵, ۲۱۴
- ↑ الطبقات الکبری ۵: ۲۱۴
- ↑ شذرات المذهب : ۸, ۱۷۳
- ↑ لسان المیزان : ۲, ۴۱۱
- ↑ تذکره الحفاظ: ۱, ۳۶۴
- ↑ همان : ۱, ۲۴۱
- ↑ تاریخ بغداد: ۵, ۳۸۴
- ↑ تاریخ بغداد: ۵, ۴۷۴
- ↑ شذرات الذهب : ۳, ۱۷۷
- ↑ البدایه و النهایه : ۱۰, ۲۲
- ↑ الامام الصادق (ع ) و المذاهب الاربعه : ۱, ۴۲۵
- ↑ شوری / ۲۳
- ↑ نساء / ۱۱۵
- ↑ نساء/ ۱۱۵
- ↑ نهج البلاغه : خطبه ۸۷
- ↑ همان : خطبه ۱۵۴
- ↑ همان : خطبه ۱۲۰
- ↑ همان : خطبه ۲۳۹
- ↑ همان , خطبه ۲







