فرهنگ مصادیق:منافق در قرآن . تفسیر سوره منافقون
محتویات
- ۱ مفهوم نفاق
- ۲ مراتب نفاق در قرآن
- ۳ اوصاف منافقان در قرآن
- ۴ سیمای منافق در قرآن
- ۵ ویژگی منافقان در نهج البلاغه
- ۶ اوصاف منافقین
- ۷ آثار اعمال در قرآن دورویی و نفاق
- ۸ زمینههای پیدایش دورویی و نفاق
- ۹ معرفی منافقین
- ۱۰ نفاق بیماری روحی است
- ۱۱ داعیه اصلاح طلبی دروغین دارند
- ۱۲ منافقین فاسدند
- ۱۳ منافقین به مؤمنان مخلص تهمت ساده لوحی میزنند
- ۱۴ منافقین هر روز به رنگی درمی آیند!
- ۱۵ منافقین مؤمنان را مسخره میکنند
- ۱۶ منافقین گمراه شدهاند!
- ۱۷ ریشههای نفاق در امت اسلامی
- ۱۸ لزوم شناخت منافقین
- ۱۹ نشانههای منافقین
- ۲۰ وسعت معنی نفاق
- ۲۱ سخن امیرمؤمنان علی(ع) دربارهٔ منافقان
- ۲۲ کارشکنیهای منافقان
- ۲۳ فریب دادن وجدان
- ۲۴ تجارت پر زیان
- ۲۵ ویژگیهای منافقان
- ۲۶ زمینهها و نشانههای نفاق از منظر قرآن و سنت
- ۲۷ علل و انگیزههای نفاق
- ۲۸ وحدت با منافقان هرگز مصباح یزدی
- ۲۹ تفرقه افکنان و منافقان، مطرود جامعه مسلمین
- ۳۰ سازش با منافقان حماقت است
- ۳۱ قرآن و انقلاب فتنه منافقان
- ۳۲ حدیث انقلاب:
- ۳۳ نفاق صدر اسلام و انقلاب
- ۳۴ لزوم جدایی صف خودی از غیرخودی
- ۳۵ شیوه مبارزه پیامبر با منافقین
- ۳۶ موشها و آدمها !
- ۳۷ ویژگیهای منافقان
- ۳۸ معنای نفاق
- ۳۹ ویژگیهای منافقان
- ۴۰ نشانههای دیگری از منافقان ـ.
- ۴۱ معانی مکر در برخی آیات قرآن
- ۴۲ آثار مکر در آیات قرآن
- ۴۳ تبوک، جنگ با دولتها
- ۴۴ منافقان دو رو
- ۴۵ اینچنین خدائی را بپرستید!.
- ۴۶ نعمت زمین و آسمان :.
- ۴۷ معرفی منافقین
- ۴۸ نفاق بیماری روحی است
- ۴۹ داعیه اصلاح طلبی دروغین دارند
- ۵۰ منافقین فاسدند
- ۵۱ منافقین به مؤمنان مخلص تهمت ساده لوحی میزنند
- ۵۲ منافقین هر روز به رنگی درمی آیند!
- ۵۳ منافقین مؤمنان را مسخره میکنند
- ۵۴ منافقین گمراه شدهاند!
- ۵۵ ریشههای نفاق در امت اسلامی
- ۵۶ نفاق چگونه شروع میشود؟
- ۵۷ علت ازدیاد مرض در قلب منافقان
- ۵۸ هدایت قرآن
- ۵۹ علت عدم بهرهوری کفار و منافقان از هدایت قرآن
- ۶۰ سلب توفیق فهم قرآن از منافقان و کفار/ نفاق چگونه شروع میشود؟
- ۶۱ شفای قرآن کریم در مقام دفع و رفع مرض/ چه کسی طبیب الهی است؟
- ۶۲ سر ازدیاد مرض در قلب منافقان
- ۶۳ کذب اعتقادی و عذاب دردناک منافقان
- ۶۴ ویژگیهای اهل نفاق در جامعه اسلامی
- ۶۵ نفاق، جریانی خطرناک و پیچیده
- ۶۶ ویژگیهای رفتار اجتماعی منافقان
مفهوم نفاق
کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است
نفاق از ماده «نفق» به معنای نفوذ و پیشروی است. نفق به معنی کانال و راهرو زیرزمینی است که از آن برای استتار یا فرار استفاده میکنند. در اصطلاح، اظهار ایمان و پنهان کردن کفر باطنی را «نفاق» گویند. منافقان کسانیاند که هدایت الهی را واقعا و قلبا نپذیرفتهاند، ولی چهره کفر خود را درنقابی از ایمان پنهان میدارند و به ظاهر در میان مسلمانان قرار میگیرند. این گروه خطرناکترین دشمن مسلمانان به شمار میروند، چرا که شناخت چهره نفاق برای توده مردم بسیار دشوار و مبارزه با آن مشکلترین مبارزههاست.
راغب اصفهانی در مفردات : «نفاق عبارت است از داخل شدن در دین از یک در و خارج شدن از در دیگر و برهمین معنا قرآن اشاره داردکه فرمود:ان المنافقین هم الفاسقون ای الخارجون من الشرع (خارج شوندگان از دین)». بنابراین به کسی که وارد دین اسلام نشده «منافق» اطلاق نمیشود. منافق شخصی است که برحسب ظاهر، دین را پذیرفته و با پوشش دین میخواهد به آن ضربه بزند. از این رو منافق هم از یک جهت دین را پذیرفته و از جهتی دیگر از دین خارج شده است. (آسیب رساندن او به دین در واقع خروج اوست). دربارهٔ معنای اصطلاحی نفاق نیز آمده است: «النفاق اظهار الایمان با للسان و کتمان اللکفر بالقلب، اظهار ایمان با زبان و مخفی کردن کفر با قلب را نفاق میگویند.
مراتب نفاق در قرآن
همان گونه که ایمان دارای مراتب است، نفاق نیز مراحل و مراتب مختلف و گوناگونی دارد. بزرگترین نفاق آن است که انسان ایمان به خدا، ملائکه، کتب، رسل و اعتقاد به آخرت را اظهار کند، درحالی که خلاف آن را در باطن باور داشته باشد.این قسم از نفاق در زمان صدراسلام زیاد بود. مرتبه ضعیف آن نفاق در عمل است. این قسم از نفاق آن است که کاری را به صورت علنی انجام دهد و حال آن که به کارش اعتقادی ندارد. بنابراین نفاق نیز مانند ایمان، مراتب و شدت و ضعف دارد. تا جایی که در آیات قرآن، کسانی منافق نامیده میشوند که در محیط اسلامی مانند آنان زیاد هستند، مثل کسانی که ازجهاد تخلف میکردند، یا دلبستگی آنان به دنیا مانع از ادای تکالیفشان میشد. افرادی که نماز را با کسالت میخوانند و از روی اکراه انفاق میکنند، نیز در قرآن منافق نامیده شدهاند. در اینجا به بعضی از آیات مرتبط باعث نفاق میپردازیم:
۱- نفاق در اصول اعتقادی
قرآن کریم آیه ۸ سوره بقره میفرماید: و کسانی از مردم هستند که میگویند؛ به خداوند و روز بازپسین ایمان آوردهایم، ولی آنان مومن نیستند. همچنین در آیه، سوره منافقون میفرماید: منافقان چون به نزد تو آیند، گویند: «گواهی میدهیم که تو پیامبر خدایی، خداوند میداند که تو پیامبرش هستی و خداوند گواهی میدهد که منافقان دروغگو هستند.» این آیات گواهی میدهد که در دوره حیات پیامبر(ص)، منافقان در عقیده حضور داشتهاند.
نفاق در عمل
در سوره توبه آیه ۵۴ و چند آیه دیگر به تبلیغات سوء منافقان در میان مجاهدان اسلام اشاره میکند و به کارشکنیهای آنان میپردازد. در ادامه میگوید: اینان مردمی هستند که اعمال منافقانه انجام میدهند، نماز را با کسالت میخوانند و انفاق را با کراهت انجام میدهند. «و جز با حالت کسالت به نماز نمیپردازند و جز با اکراه انفاق نمیکنند.»
اوصاف منافقان در قرآن
"المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف و یقبضون ایدیهم نسوالله فنسیهم ان المنافقین هم الفاسقون؛ مردان منافق و زنان منافق، همه از یک گروهند! آنها امر به منکر و نهی از معروف میکنند و دستهایشان را (از انفاق و بخشش) میبندند خدا را فراموش کردند و خدا (نیز) آنها را فراموش کرد، به یقین، منافقان همان فاسقانند"(توبه: ۶۷). خدای متعال در فراز آغازین آیه مورد بحث: "المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض" اشاره به این مطلب دارند که ممکن است روح نفاق به اشکال مختلف ظاهر شود و در چهرههای متفاوت خودنمایی کند که در ابتدا جلب توجه نکند مخصوصاً خودنمایی روح نفاق در یک مرد با یک زن ممکن است متفاوت باشد، اما نباید فریب تغییر چهرههای نفاق را در میان منافقان خورد، بلکه با دقت روشن میشود که همه در یک سلسله صفات که قدر مشترک آنان محسوب میشود شریکند؛ لذا میفرماید: "مردان منافق و زنان منافق همه از یک قماشند". سپس به ذکر پنج صفت از اوصاف آنان میپردازد.اول و دوم: آنها مردم را به منکرات تشویق و از نیکیها باز میدارند: "یامرون بالمنکر و ینهون عن المعروف" یعنی درست بر عکس برنامه مومنان راستین که دائماً از طریق "امر به معروف" و "نهی از منکر"، در اصلاح جامعه و پیراستن آن از آلودگی و فساد کوشش دارند، منافقان دائماً سعی میکنند، فساد همه جا را بگیرد و معروف و نیکی از جامعه برچیده شود، تا بهتر بتوانند در چنان محیط آلودهای به اهداف شومشان برسند.سوم: آنها دست دهنده و بخشنده ندارند، بلکه دستهایشان را میبندند: "و یقبضون أیدیهم"، یعنی نه در راه خدا انفاق میکنند، نه به کمک محرومان میشتابند و نه خویشاوند و آشنا از کمک مالی آنها بهره میگیرند. روشن است آنها چون ایمان به آخرت، نتایج و پاداش "انفاق" ندارند، در بذل اموال سخت بخیلاند، هر چند برای رسیدن به اغراض شوم خود، اموال فراوانی خرج میکنند و یا به عنوان ریاکاری، بذل و بخششی دارند، اما هرگز از روی اخلاص و برای خدا، دست به چنین کاری نمیزنند. دیگر آنکه معمولاً دنیا اسیر دنیا و لذات آن شده است، از این رو طماع و حریص است و لذا دنبال جمع آوری دنیاست از این رو دست بخشنده ندارد.
تمام اعمال، گفتار و رفتارشان نشان میدهد که "آنها خدا را فراموش کردهاند" و نیز وضع زندگی آنها نشان میدهد که "خدا هم آنها را از برکات و توفیقات و مواهب خود فراموش نموده است" یعنی با آنها معامله فراموشکار کرده است و آثار این دو فراموشی در تمام زندگی آنان آشکار است: "نسوا الله فنسیهم" بدیهی است، نسبت "نسیان" به خدا، به معنی فراموشی واقعی نیست، بلکه کنایه از این است که، با آنها معامله شخص فراموشکار میکند، یعنی هیچ گونه سهمی از رحمت و توفیق خود، برای آنها قائل نمیشود. قابل توجه اینکه، موضوع نسیان پروردگار، با "فاء تفریع" بر نسیان آنها عطف شده است، یعنی فراموشکاری آنها، نسبت به فرمان الهی و ذات پاک او، اثرش این است که، خدا هم آنها را از مواهب خویش محروم میسازد و این نتیجه عمل آنها است.
سیمای منافق در قرآن
۱٫ منافق، در باطن ایمان ندارد.
۲٫ خود را مصلح و عاقل میپندارد
۳٫ پنهانی با همفکران خود اعلام وفاداری میکند.
۴٫ نمازش را با کسالت میخواند و انفاقش را با کراهت میپردازد.
۵٫ نسبت به رهبران دینی، موذی و در مورد مؤمنان عیبجو است.
۶٫ غافل، یاوه سرا، ریاکار، شایعه ساز و علاقمند به دوستی با کفار است.
۷٫ ملاک دوستی و علاقهاش کامیابی خود و معیار غضبش، محرومیّت است.
۸٫ نسبت به تعهّداتش بی وفا است.
۹٫ نسبت به خیراتی که به مؤمنین میرسد نگران، ولی نسبت به مشکلاتی که برای مسلمین پیش میآید، شاد میشود.
۱۰٫ امر به منکر و نهی از معروف میکند.
۱۱٫ متحیّر، لجوج و متعصّب، کور و کر و لال است.
۱۲٫ مضطرب و با دلهره و رسوا و ذلیل است.
۱۳٫ متکبّر، سرکش و طغیانگر و مغرور است.
۱۴٫ مؤمنان را به استهزا میگیرد و آنان را تحقیر میکند.
۱۵٫ بیصداقت و بیشهامت، ترسو و هراسان است.
۱۶٫ نان را به نرخ روز میخورد.
۱۷٫ روحیه امتیازطلبی و خود برتربینی دارد.
۱۸٫ نسبت به ارشاد و دعوت دیگران بیتفاوت است.
۱۹٫ خود را اصلاحگر و دیگران را مفسد میداند.
۲۰٫ مریض است و روز به روز بر مریضی او افزوده میشود.
۲۱٫ اهل خدعه، حیله و نیرنگ است.(تفسیر نمونه.)
با توجّه با این ویژگیها خداوند به پیامبرش میفرماید؛
«یا ایّها النبیّ جاهد الکفّار و المنافقین و اغلظ علیهم و مأواهم جهنّم و بئس المصیر»(توبه، ۷۳٫ ) «ای پیامبر! با کافران و منافقان بستیز و بر آنان سخت گیر که جایگاهشان دوزخ است و بد سرنوشتی دارند.»
فرق مؤمن و منافق قال الحسین(ع): ایاک وما تعتذر منه، فان المؤمن لایسیء ولایعتذر، والمنافق کل یوم یسیء و یعتذر. : کاری مکن که از آن پوزش بخواهی، زیرا مؤمن نه بدمی کند و نه عذر میطلبد، و منافق، هر روز بد میکند و عذر میخواهد. در «خیر» ذکر شده مانند:و الله خیرالماکرین: «خداوند بهترین چاره جویان است.» و گاهی «مکر» با کلمه «
ویژگی منافقان در نهج البلاغه
در طول تاریخ همواره بشریت با بیماری اخلاقی «نفاق» درگیر بوده، آسیبهای زیادی از این طریق متحمل شده و اثرات زیانبار این مرض مهلک در جوامع بشری، مشهود بوده است و هرچه پیش میرویم قربانیان بیشتری میگیرد. در اهمیت بحث نفاق همین بس که سورهای ویژه آن در قرآن آمده است. هشدارهای مکرر مولای متقیان علی(علیه السلام) که خود قربانی توطئههای شوم آنان بود و با تمام وجود، مکر و حیلههای آنها را لمس میکرد، مۆید دیگری بر اهمیت مطلب است که باید پرده از باطن منافقان برداشت و توجه مردم را به واقعیت زشت و پلید آنها جلب کرد.
اوصاف منافقین
امیرالمۆمنین علی(علیه السلام) در «نهج البلاغه» ویژگیها و صفات بسیار دقیقی را برای اهل نفاق ذکر فرموده است که برای شناخت منافقان، به ویژه در عصر حاضر، بسیار لازم و ضروری است:
۱. گمراهی: اولین صفتی که مولای متقیان علی(علیه السلام) برای اهل نفاق میشمارد گمراهی است. اینان هم خود گمراه هستند و هم دیگران را به وادی گمراهی میکشانند: «فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ؛۲ اینان گمراه و گمراه کنندهاند.»
۲. لغزش و خطاکاری: ویژگی دوم خطاکاری و به خطا اندازی است. اینان در مسیر حق هم خودشان دچار لغزش و خطا شدهاند و هم دیگران را به لغزشگاه سوق میدهند: «وَ الزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ؛۳ منافقان لغزشکار و لغزانندهاند.»
تفاوت بین «ضالّون» و «زالّون» این است که اولی به کسانی اشاره دارد که آگاهانه در گمراهی گام مینهند و دومی اشاره به کسانی است که اشتباه و خطای فراوان دارند. آری! چون منافقان از نور علم و ایمان بیبهرهاند، اشتباهات آنها نیز فراوان است.4
۳. رنگ به رنگ شدن: منافق در زندگی و اعتقادات خویش دائم دچار تردید است و هیچ استواری و ثباتی ندارد و پایبند به هیچ مکتب و عقیدهای نیست و به اصطلاح «نان را به نرخ روز میخورد». به همین خاطر در معاشرت خود با دیگران، به اقتضای زمان، هر روز به رنگی در میآید تا منافع نامشروع خود را از این طریق تأمین کند. و امیرالمۆمنین(علیه السلام) آنها را این گونه توصیف مینماید: «یَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً وَ یَفْتَنُّونَ افْتِنَانا؛ً۵ به رنگهای گوناگون در میآیند و فتنههای گوناگون به پا میکنند.» منافق برای فرار و مخفی کردن عیوب خویش، با پرده دری و رسوا ساختن طرف مقابل، آبرویش را میریزد و عیوب او را در جمع فاش میکند همچنان که حضرت امیر(ع) میفرماید: «وَ إِنْ عَذَلُوا کشَفُوا؛ و اگر به انتقاد پردازند، پرده دری میکنند»
۴. آمادگی و کمین برای فریفتن: آنها تکیهگاه ثابتی ندارند و هر روز و در هر شرایطی وسیله و راه و روش خاصی که برای خودشان امکانپذیر و برای مخاطبین قابل قبول باشد، بر میگزینند: «وَ یَعْمِدُونَکمْ بِکلِّ عِمَادٍ وَ یَرْصُدُونَکمْ بِکلِّ مِرْصَادٍ؛۶ منافقین از هر وسیله پیدا و پنهان برای ضربه زدن به شما استفاده میکنند و در هر کمینگاهی به کمین شما مینشینند.»
۵. بیماردلی و ظاهرآرایی: طبق فرمایش امیرمۆمنان(علیه السلام) منافقین همواره ظاهری پاک و آراسته و در عین حال باطنی ناپاک و فاسد دارند: «قُلُوبُهُمْ دَوِیَّه وَ صِفَاحُهُمْ نَقِیَّه؛۷ آنان در دل بیمار و در ظاهر آراستهاند».
۶. حرکتهای پنهانی: یکی دیگر از صفات منافق حرکت در خفا و دور از چشم دیگران است. امیرمۆمنان(علیه السلام) میفرماید: «یَمْشُونَ الْخَفَاءَ وَ یَدِبُّونَ الضَّراءَ؛۸ در پنهانی گام بر میدارد و همانند بیماری، در بدن نفوذ مینمایند.»
۷. گفتارشان درمان، کردارشان درد بیدرمان: امام علی(ع) میفرماید: «وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ وَ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَیَاءُ؛۹ توصیفشان درمان و سخنانشان شفابخش است؛ ولی عملشان درد درمان ناپذیر.»
۸. تنگ نظری و ایجاد یأس: یکی دیگر از ویژگیهای منافقان این است که از شادی مۆمنان ناراحت و از ناراحتی آنان شاد میشوند، بر رفاه و آسایش آنها حسد میورزند و تلاش میکنند تا با ایجاد یأس و بدبینی ارادههای آنان را تضعیف کنند تا قدرت جهاد و مقاومت آنها را درهم شکنند. مولای متقیان علی(ع) منافقین را این گونه توصیف فرمودهاند: «حَسَدَه الرَّخَاءِ وَ مُۆَکدُو الْبَلَاءِ وَ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ؛۱۰ نسبت به رفاه مردم حسادت میورزند و روی سختی (به زحمت افتادن مردم) پافشاری نموده، امید مردم را نا امید میکنند.»
۹. شریک دزد و رفیق قافله: منافقان به هیچ مکتب و عقیدهای معتقد و پایبند نیستند؛ از این رو به اقتضای شرایط و محیط، روش آنان تغییر میکند. به فرموده امام(علیه السلام) اینان برای راه یافتن به هر دل، شیوه و واسطهای و برای هر غم، گریهای مهیا کردهاند: «لَهُمْ بِکلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ وَ إِلَی کلِّ قَلْبٍ شَفِیعٌ وَ لِکلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ؛۱۱ آنها در هر راهی کشتهای را به خاک افکندهاند، و به هر دلی راهی دارند و بر هر مصیبتی اشکی دروغین میریزند.»
۱۰. قرض دادن مدح و ستایش: یکی دیگر از شاخصههای منافقین این است که به یکدیگر مدح و ثنا قرض میدهند؛ یعنی این گروه منافق از آن گروه تمجید و ستایش میکنند و در مقابل آن، از گروه دیگر تمجید و پاداش پس میگیرند، این گروه به دیگری رأی میدهد و مواضع آن گروه را تأیید میکند تا آن هم، مقابله به مثل نماید. چنانکه امیرمۆمنان(علیه السلام) میفرماید: «یَتَقَارَضُونَ الثَّنَاءَ وَ یَتَرَاقَبُونَ الْجَزَاءَ؛۱۲ از همدیگر تمجید و تعریف کرده انتظار پاداش و مقابله به مثل دارند.»
۱۱. اصرار و لجاجت: امیرمۆمنان(ع: «إِنْ سَأَلُوا أَلْحَفُوا؛۱۳ هر گاه چیزی را طلب کنند، روی آن اصرار میورزند.»
۱۲. رسواگری در عیبجویی: منافق برای فرار و مخفی کردن عیوب خویش، با پرده دری و رسوا ساختن طرف مقابل، آبرویش را میریزد و عیوب او را در جمع فاش میکند همچنان که حضرت امیر(علیه السلام) میفرماید: «وَ إِنْ عَذَلُوا کشَفُوا؛۱۴ و اگر به انتقاد پردازند، پرده دری میکنند.»
۱۳. اسراف و خیانت در قضاوت: یکی دیگر از خطاهای فکری منافقان «مطلقگرایی» است. از نگاه آنان همه چیز سیاه یا سفید مطلق است، به این معنا که با مشاهده کمترین خطا و لغزش از مۆمنان آنان را به صورت سیاه مطلق میبینند و حکم به فسادشان میدهند و در مقابل، تمام لغزشها و خطاهای همکیشان خود را نادیده میگیرند، بنابر این هرگز صلاحیت قضاوت را ندارند. به فرموده مولای پرهیزگاران علی(علیه السلام): «وَ إِنْ حَکمُوا أَسْرَفُوا؛۱۵ و اگر در مسألهای قضاوت کنند، در ستم اسراف روا میدارند و راه خیانت را میپیمایند.»
منافقان به هیچ مکتب و عقیدهای معتقد و پایبند نیستند؛ از این رو به اقتضای شرایط و محیط، روش آنان تغییر میکند. به فرموده امام(علیه السلام) اینان برای راه یافتن به هر دل، شیوه و واسطهای و برای هر غم، گریهای مهیا کردهاند: «لَهُمْ بِکلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ وَ إِلَی کلِّ قَلْبٍ شَفِیعٌ وَ لِکلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ؛ آنها در هر راهی کشتهای را به خاک افکندهاند، و به هر دلی راهی دارند و بر هر مصیبتی اشکی دروغین میریزند»
۱۴. برنامهریزی برای اهداف باطل: از آنجا که منافق عقیده و ایدئولوژی ثابت و استواری ندارد، مجبور است برای پیشبرد اهداف خود در مقابل خطرات و مشکلات پیشرو چارهای اندیشیده و برای نابود کردن مخالفان برنامهریزی دقیقی کند. امام(علیه السلام) با اشاره به این برنامهریزی میفرماید: «قَدْ أَعَدُّوا لِکلِّ حَقٍّ بَاطِلًا وَ لِکلِّ قَائِمٍ مَائِلًا وَ لِکلِّ حَیٍّ قَاتِلًا وَ لِکلِّ بَابٍ مِفْتَاحاً وَ لِکلِّ لَیْلٍ مِصْبَاحاً؛۱۶ آنان در برابر هر حقی، باطلی و در مقابل هر مستقیمی، انحرافی و در برابر هر زندهای، قاتلی را تدارک دیدهاند و برای هر دری کلیدی و برای هر شب تاریکی چراغی (راه در رو) آماده کردهاند.»
۱۵. اظهار بیمیلی به مطامع دنیوی: یکی دیگر از اوصاف منافقین این است که با حیله و نیرنگ برای نفوذ در دلها، نسبت به دنیا و مافیها اظهار بیمیلی میکنند و از این طریق بازار کالای فکری خویش را گرم کرده، به مطامع نامشروع خود میرسند. به فرموده امام(علیه السلام) بیمیلی به مطامع مادی را وسیله طمع خویش قرار میدهند: «یَتَوَصَّلُونَ إِلَی الطَّمَعِ بِالْیَأْسِ لِیُقِیمُوا بِهِ أَسْوَاقَهُمْ وَ یُنْفِقُوا بِهِ أَعْلَاقَهُمْ؛۱۷ با اظهار بیمیلی به طمع راه مییابند، تا بازارهای خویش را گرم کنند، و کالاهای خود را مصرف نمایند.»
۱۶. آمیختن حق و باطل: آخرین ویژگی منافقان این است که پیوسته کفر، باطل و گمراهی را با حق در هم آمیخته و در لباس حق جلوه میدهند. سادهاندیشان را در جاده باریک و پر پیچ و خم گمراهی میکشانند، به طوری که هیچ راه بازگشتی ندارند. امیرالمۆمنین(ع) میفرماید: «یَقُولُونَ فَیُشَبِّهُونَ وَ یَصِفُونَ فَیُمَوِّهُونَ قَدْ هَوَّنُوا الطَّرِیقَ وَ أَضْلَعُوا الْمَضِیقَ؛۱۸ گفتارشان شبههانگیز است، در سخن، حق را با باطل میآمیزند، راه ورود به خواستههای خود را آسان و طریق خروج از آن را تنگ و پر پیچ و خم میسازند (تا مردم را در دام خود گرفتار سازند).» در ادامه مولای متقیان علی(ع) آنها را دار و دسته شیطان میخواند و میفرماید: «فَهُمْ لُمَه الشَّیْطَانِ وَ حُمَه النِّیرَانِ؛ پس آنان گروه شیطان و شعلههای آتش دوزخ هستند.» همچنان که خداوند متعال میفرماید: «أُولئِک حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَالشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُون»؛۱۹ «اینان گروه پیروان شیطانند و آگاه باشید که گروه شیطان تحقیقاً در زیانی غیر قابل جبران هستند.»
پی نوشتها : ۱) بقره، آلعمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنکبوت، احزاب، فتح، حدید، حشر و تحریم. ۲) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۳) همان. ۴) پیام امام امیر(ع)، ج۷، ص۶۰۶. ۵) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۶) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۷) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۸) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۹) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۱۰) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۱۱) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۱۲) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۱۳) همان. ۱۴) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۱۵) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۱۶) نهج البلاغه، خ۱۹۴. ۱۷) نهج البلاغه، خ ۱۹۴. ۱۸) همان. ۱۹) مجادله / ۱۹
آثار اعمال در قرآن دورویی و نفاق
در آغاز سوره بقره، خداوند متعال سه آیه را به ویژگیهای پرهیزکاران (آیات۵ تا۳)، دو آیه را به خصوصیات کفار(آیات۷و ۶) و پس از آن سیزده آیه را به مشخصات دورویان و منافقان اختصاص داده است (آیات ۲۰تا۸). علاوه بر آن، یک سوره به نام منافقون نازل فرموده است و در آیات بسیاری از قرآن نیز دربارهٔ بیماری مهلک دورویی و نفاق و نشانههای دورویان و منافقان اشارههای متعددی را بیان فرموده است. این همه سفارش و گزارش از احوال دورویان و منافقان، حاکی از خطر مهلک بیماری دورویی و نفاق و آثار مخرب آن در زندگی: فردی، اجتماعی، دنیوی و اخروی مبتلایان به دورویی و نفاق است.
زمینههای پیدایش دورویی و نفاق
وقتی عدهای نتوانند با مسلک، مرام، دین، مذهب و یا حکومتی کنار بیایند و آن را نپذیرند و از طرف دیگر به دلایل متعدد نتوانند و یا نخواهند هم که با آن به مخالفت برخیزند و آن را رد کنند یا اخلاص و شهامت و قدرت و جرأت بر مخالفت صریح نداشته باشند، در ظاهر خود را موافق این مرام و دین و مذهب و حکومت و... نشان میدهند اما در باطن با آن به مخالفت برمی خیزند و دارای چهره دوگانهای در عرصه شخصیت خویش میشوند! چنین کسانی به دلیل اینکه در متن و بطن جامعه زندگی میکنند، وابستگیهای نسبی سببی، شغلی و فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... با امت اسلامی میدارند و از سوی دیگر، ظاهرساز و حقه باز هم هستند، میتوانند خود را در جمع مؤمنان پنهان کنند و به تخریب ایمان مردم و روح معنوی جامعه بپردازند. قرآن کریم برای شناخت دورویان و منافقان نشانههای دقیق و روشن به مؤمنان ارائه فرموده است تا در عرصه قرون و اعصار، صف این بیماردلان خطرناک از صف مؤمنان مخلص جدا شود.
معرفی منافقین
قرآن نخست تفسیری از خود نفاق دارد، میفرماید: «بعضی از مردم هستند که میگویند: به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند» (و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمومنین). آنها این عمل را یک نوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب، حساب میکنند: «آنها با این عمل میخواهند خدا و مؤمنان را بفریبند» (یخادعون الله والذین آمنوا). «در حالی که تنها خودشان را فریب میدهند اما نمیفهمند» (و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون). آنها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم، عمری را در بیراهه میگذرانند تمام نیروها و امکانات خود را بر باد میدهند و جز ناکامی و شکست و بدنامی و عذاب الهی بهرهای نمیگیرند.
موش صحرایی، سوراخ خودش را که در صحرا میکند، یک احتیاطی میکند برای نجات از دشمن و یک در برای سوراخ و آغل خودش باز میگذارد که همان در معمولی رفت و آمد است که باید برود و بیاید؛ ولی بعد در ته آن و در یک نقطه دوردستی که از این دروازه آشکار دور است، از زیرزمین به طرف بالا میکند و میکند تا سقف را به کف زمین نزدیک کند اما آن قدر نمیکند که سوراخ بشود بلکه یک قشر نازگی باقی میگذارد و نه آن قدر نازک که خود قشر خراب بشود، بلکه در این حد که اگر روزی خطری از در پیدا شد، او بتواند با سرش محکم بزند و این قشر، خراب بشود. این که از این در وارد میشود، او از آن در خارج شود. عرب به این میگوید نافقاً؛ یعنی یک راه مخفی درونی سرپوشیده... در لغت هم وقتی ما نگاه میکنیم که منافق را چرا منافق میگویند میبینیم گفتهاند برای اینکه دو در برای خودش قرار داده، یک در ورودی که از آن در به اسلام وارد میشود و یک خروجی که باید فرض کنیم در پنهانی است. از یک در وارد و از در دیگر خارج میشود... مؤمنی داریم، کافری داریم و منافقی... منافق کسی است که فکر و اندیشه یک جور میگوید، زبانش جور دیگر، درست ضد آن. احساسات و عواطفش در یک جهت است ولی تظاهرات ظاهری اش در جهت دیگر... نفاق یعنی کفر در زیر پرده. منافق یعنی کافری که کفر خودش را در پشت پرده مخفی نگه داشته است.»
نفاق بیماری روحی است
آنگاه، قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره میکند که نفاق در واقع یک نوع بیماری است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرما است؛ چرا که ظاهر و باطن، روح و جسم همه مکمل یکدیگرند. اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان میکشد و اگر منحرف شود، باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است، این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است، این یک نوع تضاد، ناهماهنگی و از هم گسستگی است که حاکم بر وجود انسان میشود. خداوند میفرماید: «در دلهای آنها بیماری خاصی است.» (فی قلوبهم مرض). اما از آنجا که در نظام آفرینش، هر کس در مسیری قرارگرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو میرود. و یا به تعبیر دیگر تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر، آن را پررنگ تر و راسخ تر میسازد، قرآن اضافه میکند: «خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید» (فزاد هم الله مرضاً). و از آنجا که سرمایه اصلی منافقان، دروغ است تا بتوانند، تناقضها را که در زندگیشان دیده میشود با آن توجیه کنند، در پایان آیه میفرماید: «برای آنها عذاب الیمی است به خاطر دروغهایی که میگفتند» (و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون).
داعیه اصلاح طلبی دروغین دارند
پس از آن، به ویژگیهای آنها اشاره میکند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبی است در حالی که مفسد واقعی همانها هستند میفرماید: «هنگامی که به آنها گفته شود: در روی زمین فساد نکنید، میگویند: ما فقط اصلاح کنندهایم»! (واذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالو انما نحن مصلحون). ما برنامهای جز اصلاح در تمام زندگی خود نداشته و نداریم!
منافقین فاسدند
اما قرآن در آیه بعد میفرماید: «بدانید اینها همان مفسدانند و برنامهای جز فساد ندارند ولی خودشان هم نمیفهمند»! (الا انهم هم المفسدون و لکن لایشعرون.) بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامههای زشت و ننگین، سبب شده که تدریجاً گمان کنند، این برنامهها مفید، سازنده و اصلاح طلبانه است، و همان گونه که سابقا نیز اشاره کردیم، گناه اگر از حد بگذرد، حس تشخیص را از انسان میگیرد، بلکه تشخیص او را واژگونه میکند، و ناپاکی و آلودگی به صورت طبیعت ثانوی او درمی آید.
منافقین به مؤمنان مخلص تهمت ساده لوحی میزنند
نشانه دیگر این که: آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه، ساده لوح و خوش باور میپندارند، آن چنان که قرآن میفرماید: «هنگامی که به آنها گفته میشود: ایمان بیاورید آنگونه که تودههای مردم ایمان آوردهاند، میگویند: آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم»؟ و اذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا انومن کما آمن السفهاء).
و به این ترتیب، افراد پاکدل، حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقانیت در دعوت پیامبر(ص) و محتوای تعلیمات او، سر تعظیم فرود آوردهاند به سفاهت متهم میکنند و شیطنت و دورویی و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت میشمارند، آری در منطق آنها عقل، جایش را با سفاهت عوض کرده است! لذا قرآن در پاسخ آنها میفرماید: «بدانید سفیهان واقعی اینها هستند اما نمیدانند» (الا انهم هم السفهاء ولکن لایعلمون). آیا این سفاهت نیست که انسان خط زندگی خود را مشخص نکند و در میان هر گروهی به رنگ آن گروه درآید و به جای تمرکز و وحدت شخصیت، دوگانگی و چندگانگی را پذیرا گردد، استعداد و نیروی خود را در طریق شیطنت و توطئه و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمارد؟!
منافقین هر روز به رنگی درمی آیند!
سومین نشانه آنها این است که هر روز، به رنگی درمی آیند و در میان هر جمعیتی با آنها هم صدا میشوند، آن چنان که قرآن میفرماید: «هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات کنند میگویند ایمان آوردیم» (و اذا لقوا الذین امنوا قالوا امنا). ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتهایم و با شما هیچ فرقی نداریم! «اما هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود، به خلوتگاه میروند میگویند ما با شمائیم»!(و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم).
منافقین مؤمنان را مسخره میکنند
«و اگر میبینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان میکنیم ما مسخره شان میکنیم»! (انما نحن مستهزون).
ما بر افکار و اعمالشان در دل میخندیم، میخواهیم کلاه بر سرشان بگذاریم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چیز ما شمائید! سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع میفرماید: «خدا آنها را مسخره میکند» (الله یستهزی بهم). «و خدا آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا به کلی سرگردان شوند» (و یمدهم فی طغیانهم یعمهون).(۱) آخرین آیه مورد بحث، سرنوشت نهائی آنها را که سرنوشتی است بسیار غم انگیز، شوم و تاریک چنین بیان میکند:
منافقین گمراه شدهاند!
«آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان، هدایت را با گمراهی معاوضه کردهاند» (اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدی). و به همین دلیل، «تجارت آنها سودی نداشته» بلکه سرمایه را نیز از کف دادهاند (فما ربحت تجارتهم). «و هرگز روی هدایت را ندیدهاند» (و ما کانوا مهتدین).
ریشههای نفاق در امت اسلامی
هنگامی که انقلابی در محیطی روی میدهد- مخصوصا انقلابی همچون انقلاب اسلام که بر پایههای حق و عدالت قرار داشت- مسلما منافع گروهی غارتگر، ظالم و خودکامه به خطر میافتد، آنها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروی مسلح، فشار اقتصادی، تبلیغات مستمر اجتماعی، سعی میکنند انقلاب را در هم بشکنند. اما هنگامی که نشانههای پیروزی انقلاب بر همه قدرتهای محیط آشکار شود گروهی از مخالفان تاکتیک و روش عملی خود را تغییر داده، ظاهرا تسلیم میشوند اما در واقع یک گروه زیرزمینی مخالف را تشکیل میدهند. اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف، منافق نامیده میشوند(۲) خطرناکترین دشمنان انقلاب اند؛ زیرا موضع آنها کاملا مشخص نیست، تا مردم انقلابی آنها را بشناسند و از خود طرد کنند،بلکه در لابلای صفوف مردم پاک و راستین و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ میکنند.
انقلاب اسلام، نیز در برابر چنین گروهی قرار گرفت، یعنی تا زمانی که پیامبر اسلام(ص) از «مکه» به «مدینه» هجرت نکرده بود، مسلمانان حکومتی تشکیل نداده بودند. اما پس از ورود پیامبر(ص) به «مدینه»، نخستین پایه حکومت اسلامی گذارده شد، و پس از پیروزی در جنگ «بدر»، این مسئله آشکارتر گشت، یعنی رسما حکومت و دولتی کوچک اما قابل رشد تشکیل گردید. اینجا بود که منافع بسیاری از سردمداران «مدینه» مخصوصا یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد، احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمی نسبتا با سواد، و از نظر وضع اقتصادی، پیشرفته بودند و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر(ص) بشارت چنین ظهوری را میدادند. افراد دیگری هم در «مدینه» بودند که داعیه ریاست و رهبری مردم داشتند، ولی با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند، تودههای مردم به سرعت به پیامبر(ص) ایمان میآورند، حتی خویشاوندان خودشان، آنها بعداز مدتی مقاومت دیدند چارهای نیست جز این که ظاهرا مسلمان شوند؛ زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمههای اقتصادی خطر نابودی آنها را دربرداشت به ویژه این که عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیلههای آنها غالبا از آنان جدا شده بودند. روی این اصل، راه سومی انتخاب کردند و آن این که ظاهرا مسلمان شوند و در خفا نقشه درهم شکستن اسلام را طرح ریزی کنند. کوتاه سخن این که بروز «نفاق» در یک اجتماع معمولا معلول یکی از دو چیز است: نخست پیروزی و قدرت آئین انقلابی موجود و تسلط آن براجتماع و دیگری ضعف روحیه و فقدان شخصیت و شهامت کافی برای رویارویی منافقین با حوادث سخت.
لزوم شناخت منافقین
بدون شک، نفاق و منافق، مخصوص عصر پیامبر(ص) نبوده است و درهر جامعهای این برنامه و گروه وجود دارند، منتها باید براساس معیارهای حساب شدهای که قرآن برای آنها به دست میدهد شناسایی شوند، تا نتوانند زیان و یا خطری ایجاد کنند، در آیات گذشته و همچنین سوره «منافقین» و روایات اسلامی نشانههای مختلفی برای آنها ذکر شده است (۳) از جمله:
نشانههای منافقین
۱- هیاهوی بسیار و ادعاهای بزرگ، و خلاصه گفتار زیاد و عمل کم و ناهماهنگ.
۲- درهر محیطی رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیتی مطابق مذاق آنان حرف زدن، با مؤمنان «امنا» گفتن و با مخالفان «انا معکم»!
۳- حساب خود را از مردم جدا کردن، و تشکیل انجمنهای سری، و مرموز دادن با نقشههای حساب شده.
۴- خدعه، نیرنگ و فریب و دروغ و تملق و چاپلوسی، پیمان شکنی و خیانت.
۵- خود برتربینی و مردم را ناآگاه، سفیه و ابله قلمداد کردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن. خلاصه، دوگانگی شخصیت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیدههای گوناگونی در عمل و گفتار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی میتوان آن را شناخت. چه تعبیر زیبایی دارد قرآن در آیاتی که خواندیم میفرماید: فی قلوبهم مرض: «آنها دلهای (روحهای) بیمار دارند» چه بیماری از دوگانگی ظاهر و باطن بدتر؟ و چه بیماری از خود برتربینی و یا نداشتن شهامت برای رویارویی با حوادث دردناک تر؟ ولی همان گونه که بیماری قلبی را هرچند پنهان است نمیتوان به کلی مخفی کرد بلکه نشانههای آن در چهره انسان و تمام اعضای بدن آشکار میشود، بیماری نفاق نیز همین گونه است که با تظاهرات مختلف قابل شناخت میباشد.(4)
وسعت معنی نفاق
گرچه نفاق به مفهوم خاصش، صفت افراد بی ایمانی است که ظاهراً در صف مسلمانانند، اما باطناً دل در گرو کفر دارند، ولی نفاق معنی وسیعی دارد که هرگونه دوگانگی ظاهر و باطن، گفتار و عمل را شامل میشود هرچند در افراد مؤمن باشد که ما از آن به عنوان «رگههای نفاق» نام میبریم. مثلاً در حدیثی آمده است: «سه صفت است در هر کس باشد منافق است هرچند روزه بگیرد، نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: ۱- کسی که در امانت خیانت میکند، ۲- کسی که به هنگام سخن گفتن دروغ میگوید، ۳- کسی که وعده میدهد و خلف وعده میکند.» (۵) مسلماً این گونه افراد، منافق به معنی خاص نیستند، ولی رگههایی از نفاق در وجود آنها هست، مخصوصاً دربارهٔ ریاکاران امام صادق(ع) فرمودهاند: «ریا و ظاهرسازی ، درخت (شوم و تلخی) است که میوهای جز شرک خفی ندارد و اصل و ریشه آن نفاق است.»(6)
سخن امیرمؤمنان علی(ع) دربارهٔ منافقان
«ای بندگان خدا شما را به تقوا و پرهیزکاری سفارش میکنم، و از منافقان برحذر میدارم، زیرا آنها گمراه و گمراه کنندهاند، خطاکار و به خطا اندازند، به رنگهای گوناگون درمی آیند، به قیافه و زبانهای متعدد خودنمایی میکنند از هر وسیلهای برای فریفتن و در هم شکستن شما استفاده میکنند، و در هر کمینگاهی به کمین شما مینشینند، بد باطن و خوش ظاهرند، و در نهان برای فریب مردم گام برمی دارند، از بیراههها حرکت میکنند، و گفتارشان به ظاهر شفابخش، اما کردارشان دردی است درمان ناپذیر، به رفاه و آسایش مردم حسد میورزند و (اگر به کسی) بلایی وارد شود خوشحال میشوند، امیدواران را مأیوس میکنند، در هر راهی کشتهای دارند، در هر دلی راهی و در هر مصیبتی اشک ساختگی میریزند، مدح و تمجید را به یکدیگر قرض میدهند و انتظار پاداش و جزا میکشند، اگر چیزی بخواهند اصرار میورزند، و اگر ملامت کنند پرده دری مینمایند.»(7)
کارشکنیهای منافقان
نه تنها برای اسلام که برای هر آئینی انقلابی و پیشرو، منافقان خطرناکترین گروهاند، آنها در لابلای صفوف مسلمانان نفوذ میکنند و از هر فرصتی برای کارشکنی استفاده مینمایند. گاهی مؤمنان راستین را که بااخلاص تمام، سرمایه مختصری را در راه خدا انفاق میکردند مورد استهزاء قرار میدادند، چنان که قرآن میفرماید: الذین یلمزون المطوعین من المؤمنین فی الصدقات والذین لا یحدون الا جهدهم فیسخرون منهم سخرالله منهم و لهم عذاب الیم: «آنها که مؤمنان با اخلاص را به خاطر انفاقهای (کوچک اما بی ریا) مسخره میکنند، خداوند آنها را استهزا میکند و عذاب دردناکی در انتظارشان است.»(۸) و گاهی در انجمنهای سری خود، تصمیم میگرفتند، کمکهای مالی خود را از یاران رسول خدا(ص) به کلی قطع کنند، تا از اطراف او پراکنده شوند، چنان که در سوره «منافقون» آمده است: هم الذین یقولون لا تنفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضوا و لله خزائن السماوات و الارض و لکن المنافقین لا یفقهون: «آنها میگویند کمکهای مالی خود را از کسانی که نزد پیامبرند قطع کنید تا از پیرامون او پراکنده شوند، بدانید خزائن آسمان و زمین از آن خدا است، ولی منافقان نمیدانند.»(۹) گاهی تصمیم میگرفتند که پس از بازگشت از جنگ به «مدینه»، دست به دست هم بدهند و با استفاده از یک فرصت مناسب، مؤمنان را از «مدینه» بیرون کنند و میگفتند: لئن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل: «اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد»! (۱۰) و زمانی هم به بهانههای مختلف از قبیل جمع آوری محصول کشاورزی، از شرکت در برنامههای جهاد، خودداری کرده و در شدیدترین لحظات، پیامبر(ص) را تنها میگذاشتند، و در عین حال وحشت داشتند که پرده از رازشان برداشته شود و رسوا گردند. به خاطر همین موضع گیریهای بسیار خصمانه، در آیات زیادی از قرآن، آماج شدیدترین حملات قرار گرفتند، و یک سوره در قرآن به نام سوره «منافقون» پیرامون وضع آنها نازل شده است. در سورههای «توبه»، «حشر» و بعضی دیگر از سورههای قرآن نیز، مورد نکوهش فراوان قرار گرفتهاند، از جمله سیزده آیه از آیات همین سوره «بقره» از صفات آنها و عواقب شومشان سخن میگوید.
فریب دادن وجدان
مشکل بزرگی که مسلمانان در ارتباط با منافقان داشتند این بود که از یک سو مأمور بودند هر کس اظهار اسلام میکند، با آغوش باز از او استقبال کنند، و از تفتیش عقاید در مورد اشخاص خودداری نمایند. از سوی دیگر، باید مراقب توطئههای منافقان باشند، منافقانی که با قیافه حق به جانب و به نام یک فرد مسلمان، گفتارشان مورد قبول افراد واقع میشد، درحالی که در باطن، سد راه اسلام و از دشمنان قسم خورده بودند! این گروه با پیش گرفتن این راه، فکر میکردند میتوانند خداوند و مؤمنان را برای همیشه فریب دهند، درحالی که بدون توجه خود را فریب میدادند. تعبیر به «یخادعون الله والذین آمنوا» (با توجه به معنی مخادعه که به معنی نیرنگ و خدعه از دو طرف است) مفهوم دقیقی را ترسیم میکند و آن این که آنها بر اثر کوردلی، اعتقاد داشتند: پیامبر اسلام(ص) یک خدعه گر است که برای حکومت بر مردم، دین و نبوت را مطرح ساخته، و افراد ساده لوح نیز اطراف او جمع شدهاند، لذا باید در مقابل او به خدعه برخاست!، بنابراین از یک سو کار این منافقین، خدعه و نیرنگ بود. و از سویی دیگر دربارهٔ پیامبر بزرگ خدا نیز چنین اعتقاد غلطی داشتند.
اما جمله بعد (و ما یخدعون الا أنفسهم و ما یشعرون) هر دو پندار آنها را درهم میکوبد. از یک سو اثبات میکند: تنها خدعه و نیرنگ از جانب خود آنها است و از سوی دیگر میگوید: این خدعه و نیرنگ نیز به خودشان بازمی گردد و نمیفهمند؛ چرا که سرمایههای اصلی را که خداوند برای نیل به سعادت در وجودشان آفریده، در مسیر خدعه و فریب و نیرنگ بر باد میدهند و دست خالی از هر خیر و نیکی، با کوله باری از گناه، از دنیا میروند. البته، هیچ کس خدا را نمیتواند فریب بدهد؛ چرا که او با خبر از آشکار و نهان است، بنابراین تعبیر به «یخادعون الله» یا از این نظر است که خدعه و نیرنگ با پیامبر و مؤمنان، همچون خدعه و نیرنگ با خدا است. (در موارد دیگری از قرآن نیز دیده میشود که خداوند برای تعظیم پیامبر و مؤمنان خود را در صف آنها قرار میدهد). و یا این که بر اثر عدم شناخت صفات خدا، با افکار کوتاه و ناقص خود، به راستی فکر میکردند ممکن است چیزی از خدا پنهان بماند و نظیر آن نیز در بعضی دیگر از آیات قرآن دیده میشود.
به هر حال، آیه فوق، اشاره روشنی به مسئله فریب وجدان دارد و این که بسیار میشود انسان منحرف و آلوده، برای رهایی از سرزنش و مجازات وجدان، در برابر اعمال زشت و انحرافی دست به فریب وجدان خویش میزند، و کم کم برای خود این باور را به وجود میآورد که این عمل من نه تنها زشت و انحرافی نیست بلکه اصلاح است و مبارزه با فساد (انما نحن مصلحون) تا با فریب وجدان، آسوده خاطر به اعمال خلاف خود ادامه دهد. میگویند: یکی از سران آمریکا در پاسخ این که چرا دستور داده است دو شهر بزرگ ژاپن (هیروشیما، و ناکازاکی) را بمباران اتمی کنند و حدود ۲۰۰ هزار نفر کودک و پیر و جوان را نابود یا ناقص سازند؟ گفته بود: ما به خاطر صلح این دستور را دادهایم! که اگر این کار را نمیکردیم جنگ طولانی تر میشد و میبایست بیش از این میکشتیم!!
آری، منافقان عصر ما نیز برای فریب مردم یا فریب وجدان خود از این گفتهها و از آن کارها، بسیار دارند، درحالی که در برابر ادامه جنگ یا بمباران اتمی شهرهای بی دفاع، راه سوم روشنی نیز وجود داشت و آن این که: دست از تجاوزگری بردارند و ملتها را با سرمایههای کشورشان آزاد بگذارند. بنابراین، نفاق در حقیقت وسیلهای است برای فریب وجدان، و چه دردناک است که انسان، این واعظ درونی، این پلیس همیشه بیدار و این نماینده الهی را در درون خود، خفه کند، و یا آن چنان پرده بر روی آن بیفکند که صدایش به گوش نرسد!
تجارت پر زیان
در قرآن مجید کراراً فعالیتهای انسان در این دنیا به یک نوع تجارت تشبیه شده است، و در حقیقت همه ما در این جهان تاجرانی هستیم که با سرمایههای فراوان خداداد: سرمایه عقل، فطرت، عواطف، نیروهای مختلف جسمانی، مواهب عالم طبیعت، و بالاخره رهبری انبیاء، گام در این تجارتخانه بزرگ میگذاریم، گروهی سود میبرند، پیروز میشوند و سعادتمند، گروهی نه تنها سودی نمیبرند که اصل سرمایه را نیز از دست داده، و به تمام معنی ورشکست میشوند نمونه کامل گروه اول، مجاهدان راه خدا هستند، چنان که قرآن دربارهٔ آنها میفرماید: یا ایها الذین آمنوا هل أدلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب ألیم ¤ تؤمنون با لله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله بأموالکم و أنفسکم: «ای افراد با ایمان! آیا شما را راهنمایی به تجارتی بکنم که از عذاب دردناک رهائیتان میبخشد (و به سعادت جاویدان رهنمونتان میشود)¤ به خدا و رسول او ایمان بیاورید و در راه او با مال و جان جهاد کنید»(11).
و نمونه واضح گروه دوم، منافقان اند که قرآن در آیات فوق، پس از ذکر کارهای مخرب آنها که در لباس اصلاح و عقل، انجام میگیرد میفرماید: «آنها کسانی هستند که هدایت را با گمراهی مبادله کردند و این تجارت نه برای آنها سودی داشت و نه مایه هدایت شد.» این گروه در موقعیتی قرار داشتند که میتوانستند بهترین راه را انتخاب کنند، آنها در کنار چشمه زلال وحی قرار داشتند، در محیطی مملو از صفا و صداقت و ایمان. اما آنها به جای این که: از این موقعیت خاص که در طول قرون و اعصار تنها نصیب گروه اندکی شده است بالاترین بهره را ببرند، هدایت را دادند و گمراهی را خریدند، هدایتی که در درون فطرتشان بود، هدایتی که در محیط وحی موج میزد، همه این امکانات را از دست دادند به گمان این که با این کار میتوانند، مسلمین را درهم بکوبند و رؤیاهای شومی را که در مغز خود میپروراندند تحقق بخشند. این معاوضه و انتخاب غلط دو زیان بزرگ همراه داشت:
نخست این که: سرمایههای مادی و معنوی خویش را از دست دادند بی آن که در مقابل آن سودی ببرند.
و دیگر این که: حتی به نتیجه شوم موردنظر خود نیز نرسیدند؛ زیرا اسلام با سرعت، پیشرفت کرد و به زودی جهان را فرا گرفت و این منافقان نیز رسوا شدند.(12)
۱-«مفردات راغب»، تفسیر (المنار) و «قاموس اللغه » ۲ -«منافق» از ماده «نفق» (بر وزن شفق) به معنی کانالها و نقب هائی است که زیرزمین میزنند تا برای استتار یا فرار از آن استفاده کنند. ۳-«کافی»، جلد ۲، صفحه ۳۹۳، «بحارالانوار»، جلد ۹۶، صفحه ۲۷۱، باب ۳۰۱، النفاق- «غرر الحکم»، صفحه ۸٫۴۵ ۴-برای توضیح بیشتر به جلد چهارم تفسیر «نمونه» ذیل آیات ۱۴۱ تا ۳۴۱ سوره «نساء»، صفحات ۴۷۱ تا ۸۷۱ و نیز به جلد هفتم، ذیل آیات ۹۴ تا ۷۵ سوره «توبه»، صفحات ۸۳۴ تا ۰۵۴ مراجعه فرمائید. ۵-«سفینه البحار»، جلد ۲، صفحه ۵۰۶- «کافی»، جلد ۲، صفحه ۰۹۲- «بحارالانوار»، جلد ۹۶، صفحه ۸۰۱، حدیث ۸. ۶-«سفینه البحار»، جلد اول، ماده «رئی»- «بحار الانوار»، جلد ۹۶، صفحه ۰۰۲، حدیث ۷۳. ۷-«نهج البلاغه»، خطبه ۴۹۱- «بحارالانوار»، جلد ۹۶، صفحه ۷۷۱، حدیث ۶. ۸-توبه، ۹۷. ۹-منافقون، ۷. ۰۱-منافقون، ۸. ۱۱-صف، ۰۱ و ۱۱. ۲۱-تفسیر نمونه ذیل آیات۰ ۲ تا ۸ بقره..
ویژگیهای منافقان
در قرآن آیات زیادی دربارهٔ منافقان آمده است. منافقان برای خنثی کردن موفقیتهای مسلمانان تلاشهای گوناگونی میکردند و قرآن بسیاری از کوششهای آنان را افشا میکرد، تا جایی که دایم از افشا شدن بیشتر نقشههای شان در هراس بودند و منافقان بیمناکند از اینکه سورهای برضد آنان نازل گردد که از ما فی الضمیر آنان خبر دهد. بگو: ریشخند کنید، بی گمان خداوند آشکار کننده رازی است که از آن بیمناکید. (توبه آیه ۶۴) بسیاری از نشانهها و علائمی که قرآن برای منافقان نقل میکند، در زمان ما مصادیق فراوان دارد. در اینجا تنها فهرستی از بیانات قرآن را دراین خصوص ذکر میکنیم.
۱- فساد کننده بدانیدکه ایشان اهل فسادند، ولی خود نمیدانند. (بقره- 12)
۲- کم خرد دانستن مومنان (منافقان) گویند: آیا ما هم مانند کم خردان ایمان بیاوریم؟ (بقره -13)
۳- همکاری مخفیانه با دشمن و چون با پیشوایان خویش تنها شوند، گویند: ما با شما هستیم(بقره14)
۴- عدم بینش «ناشنوا و گنگ و نابینا هستند و به راه نمیآیند.» (بقره-18)
۵- بخیل بودن «مردان و زنان منافق همه مانند یکدیگرند که امر به منکر و نهی از معروف میکنند و دستانشان را از (نفاق) بسته میدارند.» بخیل بودن آنان ممکن است از این جهت باشد که چون ایمانی ندارند، انگیزهای برای انفاق و بخشش در راه خدا را نیز ندارند.»
۶- کینه توزی خداوند را بر آنچه در دل دارد گواه میگیرد و حال آنکه بسیار کینه توز است.»(بقره- 204)
در قرآن برای منافقان صفات دیگری مانند بیماری دل، دروغگویی، فسق، خشم، غرور، سرکشی، گمراهی، ریا، ذلت و تزلزل بیان شده است. همچنین قرآن، هجده صورت و شکل برای بروز و ظهور نفاقی که در درون منافقان است بیان میکند، صورتهایی مانند به دنبال فتنه رفتن، استهزاء، مخالفت با جمع مردم، تخلف از جهاد و فریب. بنابراین یکی از رذایل اخلاقی «نفاق» است که منشأ آن ضعف ایمان و کمبود شخصیت میباشد. در صورتی که انسان دل خود را از این مرض پاک نکند، عواقب بسیار خطرناک دینی، دنیوی و آخرتی درپی خواهد داشت و خدا در قرآن بدترین درکارت دوزخ را برای آنان یادآوری کرده است. یکی از واژههایی که از منظر قرآن بیانگر روابط منفی میان انسانها است و از برخورد ناصحیح و مخدوش حکایت میکند، «نفاق» است، که در قرآن بار منفی دارد، از این رو قرآن به صورت گسترده با آن به مبارزه پرداخته است.
خدعه و نیرنگ منافقین ...
مشغول نیرنگ به خودمان هستیم. دیگران را گول میزنیم. و به خیال خام، حق و حقیقت و خدا را مشمول خدعه خویش میکنیم. و در واقع، فقط خود را فریفته میسازیم. إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاهِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِیلاً ?مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً نساء/۳-۱۴۲ در این دو آیه پنج صفت دیگر از صفات منافقان در عبارات کوتاهی آمده است:
۱. آنها برای رسیدن به اهداف شوم خود از راه خدعه و نیرنگ وارد میشوند و حتی میخواهند: "به خدا خدعه و نیرنگ زنند در حالی که در همان لحظات که در صدد چنین کاری هستند در یک نوع خدعه واقع شدهاند، زیرا برای به دست آوردن سرمایههای ناچیزی سرمایههای بزرگ وجود خود را از دست میدهند". (إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ). تفسیر فوق از واو "وَ هُوَ خادِعُهُمْ" که واو حالیه است استفاده میشود و این درست شبیه داستان معروفی است که از بعضی بزرگان نقل شده است که به جمعی از پیشهوران میگفت: از این بترسید که مسافران غریب بر سر شما کلاه بگذارند، کسی گفت اتفاقا آنها افراد بیخبر و سادهدلی هستند ما بر سر آنها میتوانیم کلاه بگذاریم، مرد بزرگ گفت: منظور من هم هماناست، شما سرمایه ناچیزی از این راه فراهم میسازید و سرمایه بزرگ ایمان را از دست میدهید!
۲. آنها از خدا دورند و از راز و نیاز با او لذت نمیبرند و به همین دلیل: "هنگامی که به نماز برخیزند سرتاپای آنها غرق کسالت و بیحالی است" (وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاهِ قامُوا کُسالی
۳. آنها چون به خدا و وعدههای بزرگ او ایمان ندارند، اگر عبادت یا عمل نیکی انجام دهند آن نیز از روی ریا است نه به خاطر خدا! (یُراؤُنَ النَّاسَ
۴. آنها اگر ذکری هم بگویند و یادی از خدا کنند از صمیم دل و از روی آگاهی و بیداری نیست و اگر هم باشد، بسیار کم است (وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلاَ قَلِیلاً
۵. آنها افراد سرگردان و بیهدف و فاقد برنامه و مسیر مشخصاند، نه جزء مؤمنانند و نه در صف کافران! (مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ) (تفسیر نمونه، ج۴، ص۱۷۶ در نتیجه...نیرنگ به خود و خدا، و عادت به شیوههای نادرست توجیه اعمال، جامعه، روابط اجتماعی، و فرد را به سوی ... . کسالت در رابطه با خداوند، جامعه، روابط اجتماعی، و فرد را به سوی …….. ذکر خدا بدون بینش و آگاهی، جامعه، روابط اجتماعی، و فرد را به سوی ……... سرگردانی، بیهدفی و بیبرنامگی، جامعه، روابط اجتماعی، و فرد را به سوی وضعیت سکولار سوق میدهد.
زمینهها و نشانههای نفاق از منظر قرآن و سنت
خودخواهی و غرور
عجب و غرور که از صفات ناپسند انسانی است و چنان در شخصیت آنان ریشه دوانیده است که هیچ گاه به گذشته خود نمیاندیشند و فرصت جبران لغزشهای گذشته را نمییابند. علاوه بر اینکه اشباهات خود را هم نمیپذیرند. خداوند میفرماید :" هنگامی که به آنان گفته شود بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند سرهای خود را از روی استهزاء و کبر تکان میدهند و آنان را میبینی که تکبرکنان از تو رو بر میتابند."اهل نفاق به خود اجازه تفکر در عملکردهای گذشتهشان را نمیدهند و این مهمترین عامل بدبختی آنان است که بدترین جایگاه جهنم را به خود اختصاص میدهند. قرآن غرور و خودخواهی و عدم انعطاف آنان را به چوب خشک تشبیه کرده که هیچ تغییری در آن نمیتوان ایجاد کرد. اندیشه و عقل که رسول باطنی بشر و راهنمایی است که همواره انسان را به سوی شاهراه حقیقت هدایت میکند و اگر از انسان سلب شود و او نتواند از این نعمت الهی بهره گیرد هرگز روی سعادت و خوشبختی را نخواهد دید. رهاورد این علقیت که ریشه در غرور و خودخواهی افراد دارد در تمام زمینههای زندگی نمایان شده و ذلت و خواری دنیا را به ارمغان خواهد آورد.
نگرانی و افسردگی
منافقین گرچه در ظاهر خود را شاداب و پرنشاط نشان میدهند اما در حقیقت چنان نیستند. آنان در زیرپوشش سیمایی خندان ولی مضطرب، نگران و افسرده دارند و هر لحظه منتظر حادثهای ناگوار علیه خود هستند. هر حرکت کوچکی را توطئهای بر ضد خود پنداشته و هر گفتاری را اهانتی به خود تلقی میکنند. قرآن میفرماید: آنان هر فریادی را به زبان خویش میپندارند. نداشتن توکل و اخلاص چنان روحیهشان را تضعیف کرده که رعب و وحشت و هراس از آیندهای مبهم تمام وجودشان را فرا گرفته است.از معاشرت با برادران دینی خانواده و دوستان میگریزند و چون برای خود شخصیتی قائل نیستند از ارتکاب اعمال زشت و ناهنجار ابایی ندارند. طاقت انتقاد و شنیدن سخن حق را ندارند. اگر آنان را ملامت و سرزنش کنید پرده دری کرده و از هر وسیلهای برای نجات خود و یارانشان استفاده میکنند.
پیروان حزب شیطان
اهل نفاق در حقیقت با هر حرکتی که انجام میدهند یک گام به سوی شیطان و پیروان وی نزدیک میشوند. زیاده خواهی ، طمع ورزی، تحقیر دیگران، بخل و حسد، ستیز با حق، حیلهگری، ایجاد شبهه و تردید و سایر صفات شیطان در نهاد اهل نفاق لانه کرده و چون قصد اصلاح و خودسازی ندارند و اصلا در فکر آن هم نیستند روز به روز اخلاق ناپسند در نهادشان رشد کرده و به تمایلات شیطانی آنان دامن میزند به همین جهت امیر مومنان علی (ع) آنان را پیروان شیطان و زبانههای آتش جهنم نامیده و فرمود: "آنان یاوران و پیروان شیطان و زبانههای آتش جهنم هستند. "( نهجالبلاغه۱۹۴)البته ویژگیاهل نفاق به چند مورد محدود نمیشود بلکه معیارهای دیگری نیز در قرآن و روایات برای شناختن آنان میتوان یافت اما مهمترینشان مواردی بود که گفته شد.
علل و انگیزههای نفاق
اما چه علل و انگیزههایی باعث روی آوردن به نفاق میشود؟ با تدبر در آن دسته از آیات قرآن که به مبحث نفاق پرداخته است و همچنین با تامل در رفتار و گفتار منافقان و نیز جو سیاسی و اجتماعی حاکم بر جامعه صدر اسلام پی میبریم که علل گوناگونی در روی آوردن به نفاق موثر بوده است اما علل اصلی نفاق را میتوان به چهار دسته تقسیم کرد:
الف) طمع به مال و ثروت
طمع به مال و منال دنیا، حرص در به دست آوردن ثروت و مکنت یکی از عوامل نفاق ورزیدن به حساب میآید. شخص منافق با اظهار ایمان میخواهد به مال و منال برسد و از بازار مسلمانان سود برده و به سمت و کار خودش رونق بخشد ، از این رو اظهارات اسلام و ایمان را وسیله رسیدن به مال و ثروت دنیا قرار میدهد تا زمانی که از این بازار سود عاید وی گردد. به مسلمانان اظهار علاقه میکند و خود را حامی حکومت اسلامی میداند آیات ۵۸- ۸۰ سوره توبه و آیه ۱۱سوره حج به این نوع از نفاق اشاره دارد.
ب) ترس از دست دادن جان و مال و موقعیت اجتماعی
علت اصلی دیگری که در روی آوردن به نفاق نقش موثر دارد ترس از دست دادن مال و جان و زایل شدن موقعیت اجتماعی و فامیلی میباشد. در این نوع از نفاق شخصی منافق به علت ناتوانی در مبارزه با نظام معتقد و حاکم به ظاهر ایمان میآورد تا هم جان و مال خویش را حفظ نماید و هم در سایه اسلام مامن و پناهگاهی برای خود و بستگان خویش به دست آورده مانع از دست رفتن موقعیت اجتماعی و فامیلی خویش گردد. بیشتر منافقان اهل مدینه و قبایل اطراف آن که در شمار ثروتمندان و روسای قبایل و قوم و عشیره خویش محسوب میشدند نفاقشان به خاطر ترس و حفظ جان و مال و نیز حراست از موقعیت اجتماعیشان بوده است. در قرآن کریم آیات زیادی به این نوع نفاق اشاره دارد از آن جمله آیات -۴۹ ۵۷ توبه به معرفی این دسته از منافقان پرداخته است.
ج )ضربه زدن به اسلام از درون
یکی از انگیزهها و علل نفاق ورزیدن برخی از منافقان این بود که با اظهار ایمان در شمار مسلمانان درآیند و آن گاه از داخل با اسلام مبارزه نمایند اینان چون جرات ندارند آشکار با اسلام مبارزه نمایند از این رو به صورت پنهانی ، با اختلاف انداختن میان مسلمانان ، تحریف دین ، رواج فساد و . . . . زمینه سقوط اسلام و حکومت اسلامی را فراهم میآورند آیه ۱۰۷سوره توبه به معرفی این دسته از منافقان پرداخته است.
=== د)آرزوی قدرت === ریاست طلبی و آرزوی قدرت و حکومت و استیلا بر دیگران یکی دیگر از عوامل موثر در روی آوردن به نفاق است. در این نوع از نفاق اگر چه هدف از اظهار ایمان سود دنیایی است اما نه سودهای مختصر و آنی و همانند به دست آوردن مال و منال دنیا که هدف دسته اول بود بلکه غرض نفوذ در جامعه مسلمانان و آماده ساختن زمینهبرای ریاست و حکومت در آن جامعه میباشد. از این رو شخص منافق برای دستیابی به این اهداف به تقویت نظام حاکم پرداخته و به صورت بسیار مرموز و پنهانی و بدون سروصدا در هستههای محوری و مراکز مهم حکومتی نفوذ نموده ریشههای اصلی قدرت و رگههای حیاتی حکومت را در دست میگیرد . قرآن این دسته از منافقین را با عنوان الذین فی قلوبهم مرض معرفی نموده است.
وحدت با منافقان هرگز مصباح یزدی
ما به آیاتی برمی خوریم که به ما اجازه وحدت و ائتلاف با هر کسی را نمیدهد. در عین حال که میفرماید: این نعمت بزرگ را به شما دادیم که دل هایتان را به هم نزدیک کردیم و دشمنی را از بین تان برداشتیم، ولی در برخی موارد آن قدر سخت برخورد میکند که انسان تعجب میکند. خدایی که رحمان و رحیم است به پیغمبری که «حریص علیکم بالمؤمنین رؤوف رحیم».۱ در این زمینه دستوراتی میدهد که بسیار کوبنده است؛ از جمله در آیه۸۱ از سوره توبه میفرماید: وقتی دستور جهاد داده شد، عدهای از مسلمان ها- نه از کفار- بهانه آوردند و گفتند: اکنون هوا به شدت گرم است و اگر در این فصل به جنگ برویم شکست میخوریم؛ صبر کنید مقداری هوا خنک شود، آن وقت به جنگ برویم. خدا بلافاصله میفرماید: «...قل نار جهنم اشد حرا...»: اگر شما از گرما میترسید، بدانید که گرمای آتش جهنم خیلی سخت تر از این است. بعد میفرماید: نهایتاً اینها در جهاد شرکت نکردند؛ ولی بعد از این ممکن است که طایفهای از اینها اجازه بخواهند که با تو به جهاد بیایند؛ «... قل لن تخرجوا معی ابدا...»۲: به آنها بگو: شما هرگز با من به جهاد نخواهید آمد. شما که روز اول بهانه آوردید، اکنون هم به دنبال کارتان بروید؛ به شما احتیاجی نیست. این برخورد از نظر سیاست و مدیریت جامعه خیلی عجیب است. البته مسئله به این جا ختم نمیشود و در ادامه میفرماید: «ولا تصل علی احد منهم مات ابدا ولا تقم علی قبره...»۳: اگر یکی از این کسانی که از جهاد تخلف کردند، مرد، برای او نماز میت نخوان و بر سر قبرش هم حاضر نشو! این افراد کافر نبودند و علاوه بر این اجازه میخواستند که در جهاد شرکت کنند؛ با این حال خداوند میفرماید: اینها را قبول نکن؛ اینها صادق نیستند. بعد میفرماید: ممکن است اینها در صدد عذرخواهی برآیند و بگویند: «ما اشتباه کردیم؛ ما را ببخشید»، ولی به آنها بگو: عذرخواهی نکنید؛ چرا که شما صلاحیت شرکت در جهاد فی سبیل الله را ندارید و برای همیشه از جامعه اسلامی مطرود خواهید بود. شما میدانید که خواندن نماز میت بر هر مسلمانی واجب کفایی است؛ اما خدا به پیغمبرش میگوید: «بر اینها نماز نخوان!»
تفرقه افکنان و منافقان، مطرود جامعه مسلمین
در این جا ممکن است سؤال شود: پس این همه دستوری که دربارهٔ اتحاد و صمیمیت، و گذشت و اغماض وجود دارد، چه میشود؟ دستوراتی مانند: «... ولیعفوا ولیصفحوا الا تحبون ان یغفر الله لکم...»۴؛ اگر کسانی اشتباه کردند، ولی عذرخواهی کردند، عذرشان را بپذیرید؛ اما این جا صریحاً میفرماید: اگر عذرخواهی کردند، نباید عذرشان را بپذیری؛ این دستور با آن روح رحمت، عفو و گذشتی که اسلام دارد و به خصوص با وجود پیغمبر- ص- که مظهر اتم رحمت و مهربانی است، چگونه جمع میشود؟ باید گفت: از این دو دستور معلوم میشود که در بین مسلمانان کسانی هستند که ایجاد اختلاف، چند فرقهای، چند گروهی، چند حزبی و... میکنند، گرچه در ظاهر حتی نماز هم میخوانند، ولی نماز را با کسالت میخوانند (ولا یاتون الصلاه الا وهم کسالی)۵ چنین کسانی را قرآن طرد میکند و میگوید جزء جامعه ما نیستند؛ «ان الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا لست منهم فی شیء...):۶ کسانی که تفرقه ایجاد کردند، اصلا با تو هیچ ارتباطی ندارند.
گروه دیگری که قرآن برخورد تندی با آنها میکند، کسانی هستند که در آیه۱۰۷ از سوره توبه به آنها اشاره میکند. داستان از این قرار بود که عدهای که در دل نفاقی داشتند، در خارج از مدینه با بعضی از دشمنان اسلام روابطی سری برقرار کردند و هدفشان ایجاد اختلاف در جامعه اسلامی بود. آنها به بهانه دور بودن مسجد پیامبر- ص- و این که به موقع به نماز نمیرسند، گفتند: در محله خودمان مسجدی میسازیم و آنجا نماز میخوانیم. از پیامبر- ص- هم برای افتتاح آن مسجد دعوت کردند. این مسجد را با هدف لطمه زدن به مرکزیت اسلام ساختند؛ یعنی مرکز دیگری ایجاد کردند تا وحدت مسلمانان را از بین ببرند. آنها میخواستند در مسجد خودشان نماز بخوانند و دیگر به مسجد پیامبر- ص- نروند و خودشان برای خودشان تصمیماتی بگیرند؛ نقشه همین بود.
ولی خدای متعال نقشه آنها را فاش کرد و فرمود: «والذین اتخذوا مسجدا ضرارا و کفرا و تفریقا بین المؤمنین و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل و لیحلفن ان اردنا الا الحسنی و الله یشهد أنهم لکاذبون»:۷ ضرار یعنی ضرر زدن به غیر. خدا میفرماید: این مسجد را برای ضررزدن به مسلمانها احداث کردند و این عملشان ناشی از کفر است (وکفرا). اینان ایمان واقعی به پیغمبر- ص- ندارند و لذا میخواهند بهانهای پیدا کنند تا از اطاعت او خارج شوند و برای خود دستگاهی درست کنند و به این وسیله بین مسلمانها تفرقه ایجاد کنند (وتفریقا بین المؤمنین). یکی دیگر از اهدافشان از ساخت این مسجد، ایجاد پایگاهی برای کسانی بود که سابقا با پیامبر- ص- جنگیده بودند و اکنون شکست خورده و تار و مار شده بودند (و ارصادا لمن حارب الله و رسوله من قبل). ارصاد یعنی رصد کردن، کمین درست کردن؛ میخواستند کمینگاهی برای کسانی که قبلا با خدا و پیغمبر- ص- جنگیده بودند، درست کنند. بعد میفرماید: «هرگز به این مسجد پا نگذار» و دستور تخریب آن مسجد داده شد.
سازش با منافقان حماقت است
نمیدانم اگر ما آن زمان بودیم چه قضاوتی میکردیم. ممکن بود عدهای بگویند: «عجب! چرا خانه خدا را خراب میکنند؟ آنها هم مسجدی ساختهاند تا در آن نماز بخوانند. بگذارید نمازشان را بخوانند!». چه بسا با احترام با آنها رفتار میکردیم؛ چرا که از پول خودشان مسجدی ساخته بودند. اما خداوند صریحاً به پیغمبر ص میفرماید: این مسجد را خراب کن و هرگز در این مسجد پا نگذار. به مسجدی برو که از روز اول براساس تقوا پایه ریزی شده است؛ آن جا سزاوار نماز خواندن است؛ نه مسجدی که براساس ایجاد تفرقه و ضرر زدن به مرکزیت اسلام ساخته شده است. ممکن است بعضی از این سیاستمداران بگویند: «پیغمبر- ص- باید به آنجا میرفت و نمازی میخواند و دست نوازشی هم بر سر آنها میکشید و بعد یک نایب مورد اعتماد آنجا میگذاشت. چرا باید مسجد را خراب کند؟ چرا اصلا نباید به آنجا پا بگذارد؟ آیا این با روح رأفت پیغمبر- ص- سازگار است؟»۱- التوبه/۱۲۸ ۲- التوبه/۳۸ ۳- التوبه/۴۸ ۴- النور/۲۲ ۵- التوبه/۴۵ ۶- الانعام/۱۵۹ ۷- التوبه/107
قرآن و انقلاب فتنه منافقان
و من الناس من یقول آمنا بالله فاذا اوذی فی الله جعل فتنه الناس کعذاب الله و لئن جاء نصر من ربک لیقولن انا کنا معکم اولیس الله باعلم بما فی صدور العالمین و لیعلمن الله الذین آمنوا و لیعلمن المنافقین و از مردم، کسانی هستند که میگویند به خدا ایمان آوردهایم و چون در راه خدا آزار کشند، آزار مردم را مانند عذاب خدا قرار میدهند و اگر از جانب پروردگارت پیروزی رسد، حتماً خواهند گفت: ما با شما بودیم. آیا خداوند به آنچه در سینههای جهانیان است آگاهتر نیست؟ و قطعاً خدا کسانی را که ایمان آوردهاند میشناسد و یقیناً منافقان را نیز میشناسد"(عنکبوت: ۱۰ و ۱۱). در این آیات شریفه سخن از خودیهاست، از مسلمانانی که "آمنا بالله" میگویند، اما ایمان به عمق جانشان واردنشده و به باور قلبی نرسیدهاند؛ دوستان نیمهراهی که تا آب و نان و رفاه و امنیتشان برقرار است اظهار اسلام و ایمان میکنند، اما همین که در مضیقه و سختی و ناامنی قرار میگیرند از ادامه راه منصرف میشوند. به تعبیر آیه ۱۱ سوره حج اینان "خسرالدنیا و الآخره" هستند. در حقیقت این فشارها و گرفتاریهایی که در راه ایمان و اسلام به انسان وارد میشود پرده از درون او کنار میزند و چهره پنهان انسان را آشکار میکند و در این کوران امتحان است که کفر قلبی ظاهر میشود. از این روست که قرآن آیات مورد بحث را با عنوان "منافقین" به پایان برده است.
مصداق بارز این گروه از مسلمانان زبانی مردمان حاضر در صحنه کربلا و در مقابل حضرت سیدالشهدا امام حسین (ع) بودند، کوفیانی که با یک تهدید و فشار و ناامنی دست از امام زمانشان کشیدند و برای حفظ دنیای خود دین و امامشان را فروختند. امام حسین(ع) در توصیف این گروه است که میفرمایند: "الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون؛ مردم بنده دنیایند و دین همچون لقمهای لیسیده بر زبانهایشان است. مادامی که معیشت و زندگانی آنها وسعت و فراخی داشته باشد آن را حفظ میکنند، ولی هنگامی که با ابتلائات امتحان شوند، دینداران کم میشوند". امام علی (ع) نیز از این گروه که دشمنیشان را پنهان میکنند، به عنوان خطرناکترین دشمنان یاد کرده و فرمودهاند اینان کسانیاند که نقاب اسلام را به چهره میزنند ولی از گناه باکی ندارند و از آن دوری نمیکنند(نهجالبلاغه، خطبه ۲۱۰
حدیث انقلاب:
"تهدیدهای آینده درخشان ما دو نوعند: تهدیدهای خارجی و تهدیدهای داخلی. من اول این یک کلمه را بگویم که اگر از داخل، این ملت دشمن داخلی نداشته باشد، نفوذی نداشته باشد، دوچهرگان در مسائل کشور تخریب نکنند، دشمن خارجی نمیتواند کار زیادی انجام بدهد. عزیزان من اگر ما در داخل متحد و منسجم باشیم، اگر مردم با دولت و مسئولانشان صمیمی باشند و ارتباط داشته باشند، دشمن خارجی هیچ تاثیر سوئی نمیتواند بگذارد و هیچ اقدامی نمیتواند بکند، اما متاسفانه در داخل، ایادی دشمن هستند. امروز در این کشور عبدالله بن ابیهای منافق هستند، کسانی که یک روز حکومت امام و حکومت نظام اسلامی را از بن دندان قبول نکردند، در زمان پیامبر، یکی از منافقان بسیار فعال عبدالله بن ابی بود، که با یهودیها و کفار قریش و جاسوسهای امپراتوری روم میساخت و از هر وسیلهای استفاده میکرد، برای اینکه شاید بتواند حکومت پیامبر را از بین ببرد، چرا؟ چون قبل از آنکه پیامبر به مدینه بیاید، او تصور میکرد که در آینده، رئیس و حاکم و پادشاه مدینه خواهد شد، پیامبر در واقع مقام او را از او سلب کرده بود. امروز در این کشور عبدالله ابن ابیهایی هستند، کسانی که خیال میکردند اگر انقلابی در این کشور رخ بدهد، حکومت وقف آنها و متعلق به آنهاست، نه فقاهت را قبول داشتند، نه امام را قبول داشتند، نه مردم را قبول داشتند، نه احساسات دینی را قبول داشتند"
نفاق صدر اسلام و انقلاب
فرمان پیامبر برای عزیمت سپاه اسامه بر زمین ماند و آن هنگام هم که رسول خدا خواست قلم و کاغذی حاضر کنند تا در آخرین ساعات عمر مبارک خویش، رهنمودهای مهمی را به مسلمین به امانت بسپارد، یکی از همان خواص جرأت کرد بگوید «ان الرجل لیهجر»! کسی که توانست در محضر پیامبر (ص) چنین گستاخی کند و سرجای خویش نشانده نشد، لابد پس از رحلت آن حضرت نیز میتوانست منکر وحی الهی در حجه الوداع مبنی بر امامت علی (ع) شود.
نشانه شناسی مومن و منافق در قرآن فراوان است و یکی از آن نشانهها در حوزه حکمیت و داوری است. مومن حکمیت را نزد ولی خدا و صرفاً نزد او میبرد اما منافق ابا ندارد و بلکه مصّر است که این حکمیت را نزد غیر ولی الهی (طاغوت) ببرد. آیات ۸۵ تا ۵۶ سوره مبارکه نساء اشاراتی دقیق به این مهم دارد. خداوند ابتدا امر به سپردن امانتها به انسانهای شایسته میکند و از مؤمنان میخواهد خدا و رسول و اولی امر را اطاعت کنند. سپس وارد مسئله «منازعه» و «مشاجره» میشود و میفرماید: «... پس اگر در چیزی نزاع و اختلاف پیدا کردید، آن را به خدا و رسول او برگردانید، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این برای شما بهتر و پایان و عاقبتش نیکوتر است (آیه ۹۵)».
شأن نزول آیات بعدی، دو اتفاق با موضوع حکمیت و داوری در اختلافها و مشاجرهها است. اتفاق اول این بود که در مدینه میان یک یهودی و یکی از مسلمانان منافق اختلافی پیش آمد و قرار گذاشتند کسی را میان خود به حکمیت و داوری انتخاب کنند. مرد یهودی چون به عدالت و بی طرفی پیامبر اطمینان داشت، گفت من به داوری پیامبر شما راضی ام. مرد مسلمان اما یکی از سران یهود (کعب بن اشرف) را برگزید چون میدانست که میتواند با رشوه و تطمیع و تحبیب، نظر او را به سوی خود جلب کند.منافق مسلمان نما به همین دلیل با حکمیت پیامبر مخالفت کرد. این ماجرا آن قدر مهم و تعیین کننده بود که آیه ۶۰ سوره نساء نازل شد «آیا ندیدی کسانی را گمان میکنند به آنچه بر تو و پیش از تو ایمان آوردهاند اما میخواهند حاکمیت و داوری نزد طاغوت ببرند حال آن که فرمان داده شدهاند که به طاغوت کفر بورزند؟ و شیطان میخواهد آنها را به گمراهیهای دوردست بکشاند.»
خداوند سپس برخی اوصاف منافقین را بازگو میکند از جمله اینکه با وجود فرمان الهی مبنی بر اینکه به سوی پیامبر و آنچه خدا نازل کرده بیایید، از پیامبر رو برمی گردانند.این طیف به اعتبار عمل خویش دچار مصیبت میشوند. «پس چگونه است هنگامی که به خاطر اعمال خویش مصیبتی به آنها میرسد، نزد تو میآیند و سوگند میخورند که جز اراده کار نیکو و توافق (میان طرفین نزاع) نداشتهاند؟ خدا میداند آنچه در دل آنان میگذرد...» (آیات ۱۶ تا ۳۶). بعد از آن موضوع «اطاعت» و «توبه» مطرح میشود، برای آنها که نفاق ورزیده و حکمیت جانب طواغیت بردهاند: «هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به اذن خدا اطاعت شود و اگر آنها هنگامی که بر خویش ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خداوند طلب آمرزش میکردند و پیامبر برای آنها استغفار میکرد، به یقین پروردگار را توبه پذیر و مهربان مییافتند» (آیه 46).
به همین سادگی؟ فقط توبه و استغفار؟ آیه ۵۶ نساء که با سوگند همراه است و فصل الخطاب این بحث میباشد، مستند به ماجرای دیگری است که مرز ایمان و نفاق (کفر پنهان) را با یک شرط محکم روشن میکند. «فلا و ربک لایؤمنون حتی یحکّموک فیما شجر بینهم... به پروردگارت سوگند آنها مومن نخواهد شد مگر اینکه در اختلاف و مشاجره میان خود تو را به حکمیت و داوری بطلبند، سپس از قضاوت و داوری تو در دل خویش احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.» شأن نزول آیه، اختلاف زبیربن عوام (از مهاجران) با یکی از انصار مدینه بر سر آبیاری نخلستانهای خود بود. هر دو برای حل اختلاف نزد پیامبر (ص) رفتند و آن حضرت چون نخلستان زبیر در قسمت بالای نهر و نخلستان مرد انصاری پایین نهر بود، به زبیر دستور داد که اول او باغ خویش را آبیاری کند و این رسمی بود که در باغهای مجاور هم جاری بود. اما مرد انصاری از داوری پیامبر ناراحت شد و گفت آیا این قضاوت به خاطر آن بود که زبیر پسر عمه توست؟ پیامبر از این سخن سخت رنجید و به دنبال آن، آیه ۵۶ سوره نساء نازل شد.
خدشه در اطاعت از اولی الامر چه در روزگار پیامبر (ماجرای احد، ماجرای سقیفه و ...) وچه پس از آن، مصیبتهای بزرگی را برای امت اسلام رقم زد. در این میان انقلاب اسلامی اگر چه به واسطه بینش و ایمان عمیق ملت ایران - که حضرت امام(ره) آنها را بالاتر از مسلمانان حجاز در صدر اسلام توصیف میکرد - از آن آسیبهای اولیه تا حدود زیادی مصون ماند، اما خالی از تکاپوی دشمنان و غفلت خودیها نبود. نگارنده بر آن نیست که دربارهٔ تعمد برخی نخبگان یا بی خبری و غفلت آنان نسبت به ایفای نقش در سناریوهای دشمنان انقلاب داوری کند و حکم خیانت یا غفلت صادر نماید اما فارغ از اینکه حکم به غفلت یا خیانت بدهیم، در توقع دشمنان و حوادث تلخی که به بار آمد تفاوتی حاصل نمیشود. دشمنان هرگز از خلل در حاکمیت و دوگانه کردن آن منصرف نشدند. امت اسلام هر جا که به هر دلیل دچار اولیای مختلف گردید و اشخاص محترم تر از حق تلقی شدند، آسیب دید. این تعبیر استاد مطهری از قول صحابه خاص پیامبر (ص) نظیر سلمان و ابوذر است که؛ صحابه شما محترمید اما حق محترم تر است. باید به ولایت حق برگشت و دعوت به نیکی و نهی از منکر را با این شاخص سنجید و البته از دشمنان اصلی انقلاب غافل نشد. بر این صراط باریک گام زدن، همان سنگینی و دشواری اصولگرایی توأم با بصیرت و صبراست.
لزوم جدایی صف خودی از غیرخودی
در میان متخلفان، افراد آسایش طلب نیز وجود داشتند. اینان کسانی بودند که در ایمان خویش سست بودند و مشقت جنگ و دوری از خانه و سرزمین را برنمی تافتند. اینان نیز همانند منافقان به عذرتراشی تمسک جستند که سه نفر آنها معروف و مشهور هستند. کعب و مراره بن ربیع و هلال بن امیه سه نفری هستند که از غزوه تبوک تخلف ورزیدند (توبه، ۱۱۸ و نیز تفسیر عیاشی، ج۲،ص ۱۱۵ و ۱۵۱ و بحارالانوار، ج۲۱،ص ۲۳۷) از آیه ۴۲ سوره توبه برمی آید که آنان انسانهای آسایش طلب با روحیه مادی بودند و با عذرتراشی خود در حقیقت به تمسخر آیات الهی و خدا و پیامبر(ص) اقدام کردند (توبه، آیات ۶۲ و ۶۵) این سه تن با توسل به سوگند دروغین مدعی شدند که قدرت بر حضور در جهاد را ندارند (توبه، آیات ۴۲ و ۴۳) ولی خداوند ایشان را پس از بازگشت مجاهدان رسوا میکند (توبه، آیه ۹۲) و روشن میسازد که این متخلفان برخوردار از امکانات لازم برای شرکت در جهاد بودند (توبه، آیات ۸۵ و ۸۶ و 93).
پس از این که خداوند آنها را رسوا میسازد، آنان خود به خبر الهی اقرار و اعتراف کرده و خواهان توبه خداوند میشوند (توبه، آیه ۱۰۲) در میان متخلفان کسانی بودند که آمادگی برای انفاق مال به جای رفتن به جبهه را داشتند (توبه، آیه ۵۳) این عده نیز به سبب این که دنیا را بر آخرت ترجیح دادند مورد نکوهش خداوند به عنوان سست ایمانها قرار میگیرند. از مهمترین متخلفان میبایست به منافقان اشاره کرد که همواره تلاش میکردند تا خطوط جهادی را تضعیف کنند و پشت جبهه را به گونهای درآورند که مجاهدان در خطوط مقدم همواره دلواپس پشت جبهه باشند. فسادانگیزی منافقان در میان امت و ایجاد اختلاف در میان مردم و تضعیف بسیج همگانی پیامبر(ص) از مهمترین شیوههایی بود که آنان در پیش گرفته بودند؛ از این رو خداوند پیامبرش را مأمور میکند تا به افشای چهره منافقان و اعلام عدم حضور قطعی آنان در هیچ جنگی پس از جنگ تبوک بپردازد (توبه، آیه ۸۳) چرا که پس از آشکار شدن چهره منافقان و جدایی خط نفاق از ایمان، لازم است تا با کنار گذاشتن آنان، هرگونه خطری را از مجاهدان و امت دور نگه داشت. حضور آنان در جبهه، جز تضعیف روحیه مجاهدان و جاسوسی ثمرهای نداشت. بنابراین ایجاد جدایی میان خودی و غیرخودی میتوانست امنیت کاملی را برای مجاهدان در جبهه و پشت جبهه به وجود آورد.
از آن جایی که احتمال میرفت که منافقان خود را اهل توبه قرار دهند و هر کسی با این ابزار دوباره به میان خودیها و مؤمنان درآید، شرایط پذیرش توبه بسیار سخت میشود و به سادگی کسی را نمیپذیرند. سخت گیریها برای پذیرش توبه موجب شد تا تنها سست ایمانها و کسانی که بهانه جو بودند بتوانند دوباره به جرگه خودیها بازگردند ولی منافقان هم چنان از جامعه ایمانی جدا باشند و مرزهای خودی و غیرخودی حفظ شود. منافقان هر چند که از شهروندان امت اسلام به شمار میرفتند ولی از حضور در اماکن حساس نظامی و سیاسی و فرهنگی منع شدند. (توبه، آیه 83)
بی گمان جنگ تبوک شرایط مناسبی برای جامعه و امت اسلام فراهم آورد تا مرزهای خودی از غیرخودی بازشناخته شود و در این فتنه تنها مؤمنان واقعی سربلند بیرون آیند و منافقان و سست ایمانها نیز شناخته و معرفی گردند و جامعه از خطر منافقان در امنیت قرار گیرد. البته نفاق همواره میکوشد تا به شکل خزندهای در درون جامعه ایمانی نفوذ کند و همان راه پیشین خویش را در پیش گیرد ولی همواره نیز فتنههای الهی موجب میشود ریزشها و رویشهای دایمی صورت گیرد و امت اسلام تصفیه شود به شرط آن که بصیرت کامل داشته و بهره گیری از درسهای فتنههایی چون جنگ تبوک را از یاد نبرد.
شیوه مبارزه پیامبر با منافقین
آخرین جنگی که آنها سراغ پیغمبر آمدند، جنگ خندق ـ یکی از آن جنگهای بسیار مهم ـ بود. همه نیرویشان را جمع کردند و از دیگران هم کمک گرفتند و گفتند میرویم پیغمبر و دویست نفر، سیصد نفر، پانصد نفر از یاران نزدیک او را قتل عام میکنیم؛ مدینه را هم غارت میکنیم و آسوده برمی گردیم؛ دیگر هیچ اثری از اینها نخواهد ماند. قبل از آنکه اینها به مدینه برسند، پیغمبر اکرم از قضایا مطلع شد و آن خندق معروف را کند. یک طرف مدینه قابل نفوذ بود؛ لذا در آنجا خندقی تقریباً به عرض چهل متر کندند. ماه رمضان بود. طبق بعضی از روایات، هوا بسیار سرد بود؛ آن سال بارندگی هم نشده بود و مردم درآمدی نداشتند؛ لذا مشکلات فراوانی وجود داشت. سخت تر از همه، پیغمبر کار کرد. در کندن خندق، هرجا دید کسی خسته شده و گیر کرده و نمیتواند پیش برود، پیغمبر میرفت کلنگ را از او میگرفت و بنا میکرد به کار کردن؛ یعنی فقط با دستور حضور نداشت؛ با تن خود در وسط جمعیت حضور داشت. کفار، مقابل خندق آمدند، اما دیدند نمیتوانند؛ لذا شکسته و مفتضح و مأیوس و ناکام مجبور شدند برگردند. پیغمبر فرمود تمام شد؛ این آخرین حمله قریش مکه به ماست. از حالا دیگر نوبت ماست؛ ما به طرف مکه و به سراغ آنها میرویم.
سال بعد از آن، پیغمبر گفت ما میخواهیم به زیارت عمره بیاییم. ماجرای حدیبیّه ـ که یکی از ماجراهای بسیار پرمغز و پرمعناست ـ در این زمان اتفاق افتاد. پیغمبر به قصد عمره به طرف مکه حرکت کرد. آنها دیدند در ماه حرام ـ که ماه جنگ نیست و آنها هم به ماه حرام احترام میگذاشتند ـ پیغمبر به طرف مکه میآید. چه کار کنند؟ راه را باز بگذارند بیاید؟ با این موفقیت، چه کار خواهند کرد و چطور میتوانند درمقابل او بایستند؟ آیا در ماه حرام بروند با او جنگ کنند؟ چگونه جنگ کنند؟ بالاخره تصمیم گرفتند و گفتند میرویم و نمیگذاریم او به مکه بیاید؛ و اگر بهانهای پیدا کردیم، قتل عامشان میکنیم. پیغمبر با عالیترین تدبیر، کاری کرد که آنها نشستند و با او قرارداد امضا کردند تا برگردد؛ اما سال بعد بیاید و عمره به جا آورد و در سرتاسر منطقه هم برای تبلیغات پیغمبر فضا باز باشد. اسمش صلح است؛ اما خدای متعال در قرآن میفرماید: «نّا فتحنا لک فتحاً مبیناً۱» ما برای تو فتح مبینی ایجاد کردیم. اگر کسانی به مراجع صحیح و محکم تاریخ، مراجعه کنند، خواهند دید که ماجرای حدیبیه چقدر عجیب است. سال بعد پیغمبر به عمره رفت و علی رغم آنها، شوکت آن بزرگوار روزبه روز زیاد شد. سال بعدش ـ یعنی سال هشتم ـ که کفار، نقض عهد کرده بودند، پیغمبر رفت و مکه را فتح کرد؛ که فتحی عظیم و حاکی از تسلط و اقتدار آن حضرت بود. بنابراین پیغمبر با این دشمن هم مدبرانه، قدرتمندانه، با صبر و حوصله، بدون دست پاچگی و بدون حتی یک قدم عقب نشینی برخورد کرد و روزبه روز و لحظه به لحظه به طرف جلو پیش رفت.
دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنی بیگانگان نامطمئنی که علی العجاله۲ حاضر شدند با پیغمبر در مدینه زندگی کنند؛ اما دست از موذی گری و اخلال گری و تخریب برنمی داشتند. اگر نگاه کنید، بخش مهمی از سوره بقره و بعضی از سورههای دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگی پیغمبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگی بودند؛ آگاهیهایی داشتند؛ روی ذهنهای مردم ضعیف الایمان اثر زیاد میگذاشتند؛ توطئه میکردند؛ مردم را ناامید میکردند و به جان هم میانداختند. اینها دشمن سازمان یافتهای بودند. پیغمبر تا آنجایی که میتوانست، با اینها مدارا کرد، اما بعد که دید اینها مدارا بردار نیستند، مجازاتشان کرد. پیغمبر، بی خود و بدون مقدمه هم سراغ اینها نرفت؛ هرکدام از این سه قبیله عملی انجام دادند و پیغمبر برطبق آن عمل، آنها را مجازات کرد. اول، بنی قینقاع بودند که به پیغمبر خیانت کردند؛ پیغمبر سراغشان رفت و فرمود باید از آنجا بروید؛ اینها را کوچ داد و از آن منطقه بیرون کرد و تمام امکاناتشان برای مسلمانها ماند. دسته دوم، بنی نضیر بودند. اینها هم خیانت کردند ـ که داستان خیانت هایشان مهم است ـ لذا پیغمبر فرمود مقداری از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنی قریظه بودند که پیغمبر امان و اجازه شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نکرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن ازطرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردی کردند و با دشمن پیمان بستند تا در کنار آنها به پیغمبر حمله کنند. یعنی نه فقط به پیمانشان با پیغمبر پایدار نماندند، بلکه در آن حالی که پیغمبر یک قسمت مدینه را ـ که قابل نفوذ بود ـ خندق حفر کرده بود و محلات اینها در طرف دیگری بود که باید مانع از این میشدند که دشمن از آنجا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاکره و گفت وگو کردند تا دشمن و آنها ـ مشترکاً ـ از آنجا وارد مدینه شوند و از پشت به پیغمبر خنجر بزنند.
پیغمبر در اثنای توطئه اینها، ماجرا را فهمید. محاصره مدینه، قریب یک ماه طول کشیده بود؛ در اواسط این یک ماه بود که اینها این خیانت را کردند. پیغمبر مطلع شد که اینها چنین تصمیمی گرفتهاند. با یک تدبیر بسیار هوشیارانه، کاری کرد که بین اینها و قریش به هم خورد ـ که ماجرایش را در تاریخ نوشتهاند ـ کاری کرد که اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یکی از آن حیلههای جنگی سیاسی بسیار زیبای پیغمبر همین جا بود؛ یعنی اینها را علی العجاله متوقف کرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد که قریش و هم پیمانانشان شکست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مکه رفتند، پیغمبر به مدینه برگشت. همان روزی که برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوی قلعههای بنی قریظه میخوانیم، راه بیفتیم به آنجا برویم؛ یعنی حتی یک شب هم معطل نکرد؛ رفت و آنها را محاصره کرد. بیست وپنج روز بین اینها محاصره و درگیری بود؛ بعد پیغمبر همه مردان جنگی اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگ تر بود و قابل اصلاح نبودند. پیغمبر با اینها این گونه برخورد کرد؛ یعنی دشمنی یهود را ـ عمدتاً در قضیه بنی قریظه، قبلش در قضیه بنی نضیر، بعدش در قضیه یهودیان خیبر ـ این گونه با تدبیر و قدرت و پیگیری و همراه با اخلاق والای انسانی از سر مسلمانها رفع کرد. در هیچ کدام از این قضایا، پیغمبر نقض عهد نکرد؛ حتی دشمنان اسلام هم این را قبول دارند که پیغمبر در این قضایا هیچ نقض عهدی نکرد؛ آنها بودند که نقض عهد کردند.
دشمن چهارم، منافقین بودند. منافقین در داخل مردم بودند؛ کسانی که به زبان ایمان آورده بودند، اما در باطن ایمان نداشتند؛ مردمان پست، معاند، تنگ نظر و آماده همکاری با دشمن، منتها سازمان نیافته؛ فرق اینها با یهود این بود. پیغمبر با دشمن سازمان یافتهای که آماده و منتظر حمله است تا ضربه بزند، مثل برخورد با یهود رفتار میکند و به آنها امان نمیدهد؛ اما دشمنی را که سازمان یافته نیست و لجاجتها و دشمنیها و خباثتهای فردی دارد و بی ایمان است، تحمل میکند. عبدالله بن ابی یکی از دشمنترین دشمنان پیغمبر بود. تقریباً تا سال آخر زندگی پیغمبر، این شخص زنده بود؛ اما پیغمبر با او رفتار بدی نکرد. درعین حال که همه میدانستند او منافق است؛ ولی با او مماشات کرد؛ مثل بقیه مسلمانها با او رفتار کرد، سهمش را از بیت المال داد، امنیتش را حفظ کرد، حرمتش را رعایت کرد؛ با اینکه آنها این همه بدجنسی و خباثت میکردند؛ که باز در سوره بقره، فصلی مربوط به همین منافقین است. وقتی که جمعی از این منافقین کارهای سازمان یافته کردند، پیغمبر به سراغشان رفت. در قضیه مسجد ض رار، اینها رفتند مرکزی درست کردند؛ با خارج از نظام اسلامی ـ یعنی با کسی که در منطقه روم بود، مثل ابوعامرراهب ـ ارتباط برقرار کردند و مقدمه سازی کردند تا از روم علیه پیغمبر لشکر بکشند. در اینجا پیغمبر به سراغ آنها رفت و مسجدی را که ساخته بودند، ویران کرد و سوزاند. فرمود این مسجد، مسجد نیست؛ اینجا محل توطئه علیه مسجد و علیه نام خدا و علیه مردم است. یا آنجایی که یک دسته از همین منافقین، کفر خودشان را ظاهر کردند و از مدینه رفتند و در جایی لشکری درست کردند؛ پیغمبر با اینها مبارزه کرد و فرمود اگر نزدیک بیایند، به سراغشان میرویم و با آنها میجنگیم؛ با اینکه منافقین در داخل مدینه هم بودند و پیغمبر با آنها کاری نداشت. بنابراین با دسته سوم، برخورد سازمان یافته قاطع، اما با دسته چهارم، برخورد همراه با ملایمت داشت؛ چون اینها سازمان یافته نبودند و خطرشان، خطر فردی بود. پیغمبر با رفتار خود، غالباً هم اینها را شرمنده میکرد.
دشمن پنجم عبارت بود از دشمنی که در درون هریک از افراد مسلمان و مؤمن وجود داشت. خطرناک تر از همه دشمنها هم همین است. این دشمن در درون ما هم وجود دارد؛ تمایلات نفسانی، خودخواهیها، میل به انحراف، میل به گمراهی و لغزشهایی که زمینه آن را خود انسان فراهم میکند. پیغمبر با این دشمن هم سخت مبارزه کرد؛ منتها مبارزه با این دشمن، به وسیله شمشیر نیست؛ به وسیله تربیت و تزکیه و تعلیم و هشدار دادن است. لذا وقتی که مردم با آن همه زحمت از جنگ برگشتند، پیغمبر فرمود شما از جهاد کوچک تر برگشتید، حالا مشغول جهاد بزرگ تر شوید. عجب! یا رسول الله! جهاد بزرگ تر چیست؟ ما این جهاد با این عظمت و با این زحمت را انجام دادیم؛ مگر بزرگ تر از این هم جهادی وجود دارد؟ فرمود بله، جهاد با نفس خودتان۳. اگر قرآن میفرماید: «الّذین فی قلوب هم مرض۴»، اینها منافقین نیستند؛ البته عدهای از منافقین هم جزو «الّذین فی قلوب هم مرض»اند، اما هرکسی که «الّذین فی قلوب هم مرض» است ـ یعنی در دل، بیماری دارد ـ جزو منافقین نیست؛ گاهی مؤمن است، اما در دلش مرض هست. این مرض یعنی چه؟ یعنی ضعفهای اخلاقی، شخصیتی، هوس رانی و میل به خودخواهیهای گوناگون؛ که اگر جلویش را نگیری و خودت با آنها مبارزه نکنی، ایمان را از تو خواهد گرفت و تو را از درون پوک خواهد کرد. وقتی ایمان را از تو گرفت، دل تو بی ایمان و ظاهر تو باایمان است؛ آن وقت اسم چنین کسی منافق است.
اگر خدای نکرده دل من و شما از ایمان تهی شد، درحالی که ظاهرمان، ظاهر ایمانی است؛ پابندیها و دلبستگیهای اعتقادی و ایمانی را از دست دادیم، اما زبان ما همچنان همان حرفهای ایمانی را میزند که قبلاً میزد؛ این میشود نفاق؛ این هم خطرناک است. قرآن میفرماید: «ثمّ کان عاق به الّذین أساؤا السّوأی أن کذّبوا ب آیات الله و کانوا بها یستهز ءون۵»؛ آن کسانی که کار بد کردند، بدترین نصیبشان خواهد شد. آن بدترین چیست؟ تکذیب آیات الهی. در جای دیگر میفرماید: آن کسانی که به این وظیفه بزرگ ـ انفاق در راه خدا ـ عمل نکردند، «فاعقبهم ن فاقاً فی قلوب ه م لی یوم یلقونه ب ما أخلفوا الله ما وعدوه و ب ما کانوا یکذ بون۶»؛ چون با خدا خلف وعده کردند، در دلشان نفاق به وجود آمد. خطر بزرگ برای جامعه اسلامی این است؛ هرجا هم که شما در تاریخ میبینید جامعه اسلامی منحرف شده، از اینجا منحرف شده است. ممکن است دشمن خارجی بیاید، سرکوب کند، شکست دهد و تار و مار کند، اما نمیتواند نابود کند. بالاخره ایمان میماند و در جایی سر بلند میکند و سبز میشود. اما آنجایی که این لشکر دشمن درونی به انسان حمله کرد و درون انسان را تهی و خالی نمود، راه، منحرف خواهد شد. هرجا انحراف وجود دارد، منشأش این است. پیغمبر با این دشمن هم مبارزه کرد.
۱. سوره مبارکه فتح / آیه ۱ ۲ . به طور موقت ۳. وسائل الشیعه / ج ۱۱ /ص ۱۲۲ ، « مرحباً ب قوم قضوا الج هاد الأصغر و بق ی علیه م الج هاد الأکبر، فق یل : یا رسول الله ما الج هاد الأکبر؟ قال : ج هاد النّفس.» ۴. سوره مبارکه توبه / آیه ۱۲۵ ۵. سوره مبارکه روم / آیه ۱۰ ۶. سوره مبارکه توبه / آیه 77
موشها و آدمها !
۱- خداوند متعال در سوره نساء به فاصله۷ آیه (آیات۸۸ تا ۹۵) و به اعتبار ۲رویداد، دو تکلیف را برمی شمارد. یک تکلیف بدگمانی و موضع منفی روشن علیه مسلمان نماهای منافقی که از دستور مهاجرت به مدینه استنکاف کرده و بعد هم که تا نیمه راه آمده بودند، قصد خیانت و جاسوسی داشتند. و یک تکلیف، حسن ظن نسبت به غیر مسلمانهایی که ولو با دیدن سپاه اسلام، شهادتین گفتهاند. خداوند حکیم فرمان میدهد نسبت به طایفه خیانتکار اول- ولو متظاهر به مسلمانی- کوچکترین رفق و مدارایی صورت نگیرد اما به گروه دوم ولو یهودی با حسن ظن نگریسته شود. به عبارت دیگر دومی هنوز فرصت دارد- هر چند که شاید بعداً مرتکب خیانت شود- اما کوپنهای اولی پر شده و امیدی به تغییر و اصلاح و توبه او نیست. پروردگار حکیم، مؤمنان را به وحدت نظر و عدم ساده دلی دربارهٔ طایفه اول (منافقین مسلمان نما) فرا میخواند و میفرماید «شما را چه شده که دربارهٔ منافقین دو گروه میشوید در حالی که خداوند آنها را به اعتبار اعمال و کرده هایشان وارونه کرده است؟ آیا میخواهید به راه بیاورید کسانی را که خداوند آنها را[بر اثر اعمالشان] گمراه کرده است؟! و هر کس را که خدا گمراه کند، هرگز راهی برای او نخواهی یافت. آنان دوست دارند که شما هم مانند آنها کافر شوید و مساوی هم باشید، بنابراین کسی را از میان آنها به دوستی نگیرید مگر اینکه در راه خدا هجرت کنند...»
هویت آنها برخلاف رویه موذیگری و پنهانکاری لو رفته است. آنها اهل تردید و تردد و ارتداد و رفت و برگشت میان دو جبهه حق و باطلند و سرانجام نیز به همان جبهه میپیوندند؛ همچنان که دربارهٔ برخی متواریان فتنه ۸۸ و تداوم ارتباطات آنها با برخی عناصر داخلی و مواضع کاملا ملحدانه شان در خارج کشور دیدیم. قرآن کریم این هویت مردد و آلوده به ارتداد را چنین شرح میدهد: «آنها که ایمان [و نه فقط اسلام] آوردند، بعد کافر شدند، مجدداً ایمان آوردند و دوباره کافر شدند و پس از آن بر کفر خود افزودند، خداوند هرگز آنها را مورد مغفرت قرار نخواهد داد و هدایت نخواهد کرد. منافقان را بشارت ده که عذاب و شکنجهای دردناک برای کسانی است که کافران را به جای مؤمنان به دوستی میگیرند. آیا عزت را نزد کافران جست وجو میکنند در حالی که تمامی عزت از آن خداست؟... منافقان با خدا خدعه میکنند و خدا هم با آنها خدعه میکند... افراد بی هدفی هستند که نه سوی اینها [مؤمنان] و نه سوی آنها [کافران] بلکه مذبذب بین آن دو هستند... همانا منافقین در پایینترین درکات دوزخ قرار دارند و یاوری برای آنها نخواهی یافت؛ مگر کسانی که توبه و اصلاح کنند و به ریسمان الهی چنگ زنند و دین خود را برای خداوند خالص سازند که آنها با مؤمنانند.» (آیات ۱۳۸ تا ۱۴۶ سوره نساء).
این حکم صریح و قاطع خداوند دربارهٔ منافقانی است که بارها در بحبوحه امتحان و آزمون، به جانب جبهه کفر و استکبار میل کرده و به ایمان خود پشت پا زدهاند. اما پروردگار کریم در همان سوره نساء (آیه ۹۴) حکم به پذیرفتن شهادتین غیرمسلمان -و لو پس از دیدن صلابت شمشیر مسلمانان- میکند و جان او را محترم میشمارد. شأن نزول آیه این است که پیامبر(ص) بعد از بازگشت از جنگ خیبر، اسامه بن زید را همراه جمعی از مسلمانان به سوی یهودیانی که در یکی از روستاهای اطراف فدک زندگی میکردند، فرستاد تا آنها را به سوی اسلام یا قبول شرایط ذمه دعوت کند. یکی از یهودیان (مرداس) که از آمدن سپاه اسلام باخبر شده بود، اموال و فرزندان خود را در پناهگاهی قرارداد و به استقبال مسلمان شتافت و در همان جا به یگانگی خداوند و نبوت پیامبر اسلام(ص) شهادت داد. با این حال اسامه به گمان اینکه مرداس از ترس جان و برای حفظ مال مسلمان شده، به وی حمله کرد و او را از پای درآورد و گوسفندانش را به غنیمت گرفت. پیامبر(ص) از اینکه اسامه بدون آگاهی از باطن مرد یهودی، او را از پای درآورده، ناراحت شد. همان جا آیه نازل شد «ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که در راه خدا گام میزنید، تحقیق کنید و به کسی که اظهار صلح و اسلام کرده، نگویید تو مسلمان نیستی. شما در جست وجوی سرمایه دنیوی هستید، پس غنیمتهای فراوان نزد خداست...».
یعنی موقعیتی پیش میآید که در آن میتوان بلکه باید شهادتین یهودی غیرمسلمان را پذیرفت. مواقعی هم هست که مسلمان بلکه مؤمنی، تردید و ارتداد و رفت و برگشت میان دو جبهه اسلام و کفر را به اقتضای کج فهمی و منفعت طلبی و بی صداقتی و بی ریشگی ایمانش، تبدیل به خلق و عادت و رویه و گفتمان! میکند. این دوزخیترین دوزخیان است و باید بر او سخت گرفت، چه رسد به اینکه مؤمنان دوزخیان را به دوستی برگزینند! نفاق منافق و میل و تمایلش به دشمنان به تعبیر امیر مؤمنان «از ذلتی است که در نفس خویش مییابد» حال آن که خداوند مؤمن حقیقی را مکرّم و مستغنی و عزیز و نفوذناپذیر آفریده است.
۲- طبق آیات و روایات، نفاق درجاتی دارد. برخی منافقین زبانی فریبنده و عالمانه اما عملی منزجرکننده و فسادانگیز دارند. اینها «مانند زهر حنظل هستند، برگ هایشان سبز اما طعم و باطنشان به غایت تلخ است». همرنگ جماعت مینمایند اما خلاف امت راه میپویند گفتارشان دارو اما رفتارشان عین درد درمان ناپذیر است. طایفهای از منافقین نیز آنها هستند که به منکر امر میکنند و از معروف باز میدارند، درست خلاف ویژگی امر به معروف و نهی از منکر در مؤمنان. و به همین دلیل هم هست که امیرمؤمنان(ع) فرمود «نفاق، ایمان را تباه و فاسد میکند».
ویژگیهای منافقان
از منظر قرآن منافقان دارای چه ویژگیهای شخصیتی هستند؟
خداوند متعال در قرآن کریم درسوره بقره آیه ۸ میفرماید:«ومن الناس من یقول امنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمومنین» برخی از مردم گویند: به خدا و روز واپسین ایمان آوردیم، درحالی که ایشان مومن (واقعی) نیستند.
معنای نفاق
نفاق از ماده «نفق» به معنای نفوذ و پیشروی است. نفق به معنی کانال و راهرو زیرزمینی است که از آن برای استتار یا فرار استفاده میکنند. در اصطلاح، اظهار ایمان و پنهان کردن کفر باطنی را «نفاق» گویند. منافقان کسانیاند که هدایت الهی را واقعا و قلبا نپذیرفتهاند، ولی چهره کفر خود را درنقابی از ایمان پنهان میدارند و به ظاهر در میان مسلمانان قرار میگیرند. این گروه خطرناکترین دشمن مسلمانان به شمار میروند، چرا که شناخت چهره نفاق برای توده مردم بسیار دشوار و مبارزه با آن مشکلترین مبارزههاست. قرآن کریم در موارد متعددی نسبت به وجود منافقان درجامعه، هشدار میدهد و نوع تفکر و شیوه عملشان را افشا میسازد و نیز، روشهای برخورد صحیح با این گروه را بیان کرده، به پاسخ شبههها و خنثیسازی توطئههای ایشان میپردازد.
ویژگیهای منافقان
آیات فراوانی از قرآن کریم ویژگیها و صفات منافقان را بیان کرده است:
۱- تظاهر به ایمان
منافقان اگرچه در ظاهر ادعای مسلمانی دارند، اما در دل ایمان نیاورده و به خدای متعال معتقد نیستند. آیه هشتم سوره توبه به این حقیقت اشاره کرده که آنان به زبان میگویند ما به خدا و روز رستاخیز ایمان داریم، اما در دل ایمان نیاوردهاند. غرض منافقان از ادعای ایمان، نیرنگ و فریب دادن مومنان است، زیرا منافقان با جازدن خویش در جمع مسلمانان میخواهند آنان را فریب داده و خود را جزو آنان قلمداد کنند و در پیروزیها و غنایم جنگی سهیم شده و از نیروهای مسلمان برای منافع خویش، سود جویند. خداوند این ویژگی را برملا کرده و آنها را به خاطر نیتها و افکار زشتشان نکوهش نموده است. «یخادعون الله والذین آمنوا و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون» میخواهند خدا و مومنان را فریب دهند، درحالی که جز خود را فریب ندهند و نمیفهمند.
۲- بیماردلی
آنان در ظاهر گرچه دارای قیافههای حق به جانبی بوده و حتی مسلمانان نیز از ظاهر آنان خوششان میآید (منافقین-۴) لکن قلب و روح آنها بیمار است و دچار مرض شک و تردیدند. قرآن کریم در اینباره میفرماید:«فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» در دلهایشان نوعی بیماری است و خدا نیز بر بیماریشان بیفزاید. (بقره-10)
۳- دروغگویی
از دیگر ویژگیهای این گروه که قرآن بارها آن را یادآور شده دروغگویی است. خداوند در سوره توبه آیه ۴۱ با تأکید میفرماید:اینها دروغگویند «والله یعلم انهم لکاذبون» آنها به قسمهای دروغ متوسل میشوند تا دل مسلمانان را به دست بیاورند. اینان نه تنها در این دنیا برای مسلمانان بلکه در سرای آخرت نیز برای خدا قسم میخورند. (مجادله-)
۴- فسادانگیزی و تفرقه
منافقان خود را مصلحان جامعه میدانند، اما خدای تعالی خبر میدهد که اینان در واقع مفسدند (بقره-) هر چند امر بر خودشان مشتبه شود و ندانند که چه میکنند و سرانجام راهی را که در پیش گرفتهاند به کجا میانجامد.آنان همچنین در صدد تفرقه انداختن بین صفوف مسلمانان و تضعیف قوا و به شکست کشاندن آنان هستند. خداوند در جنگ تبوک به مسلمانان هشدار داد که مواظب نفوذ این دسته بین خودشان باشند، زیرا اینان در پی ایجاد فتنه و تفرقه هستند (توبه-)و تذکر میدهد که قبلا نیز این کار را میکردند. به عنوان مثال در جنگ احد، عبداللهبن ابی و یارانش از نیمه راه بازگشتند و دست از یاری پیامبر(ص) برداشتند.
۵تملق و چربزبانی
منافقان در برخوردشان با مسلمانان چنان با چربزبانی و تملق سخن میگویند که همه را جذب خودشان کرده و مؤمنان گمان میکنند که آنان افرادی حق طلب و پیرو دین میباشند. خداوند در خطاب خود به پیامبر(ص)، این ویژگی آنان را چنین بیان میکند: «و ان یقولوا تسمع لقولهم» اگر سخنی بگویند، به سخنانشان گوش فرا میدهی. (منافقون-) علی(ع) نیز در این باره میفرماید: «سخنانشان شفاست (بوی شفا و درستی میدهد) اما عملشان یک درد ناعلاج است». (نهجالبلاغه، خطبه 194)
۶راحتطلبی
منافقان راحتطلبند و از تحمل زحمت در راه دین شانه خالی میکنند. به فرموده قرآنکریم اگر غنایمی نزدیک و سفری سهل و آسان باشد، از تو پیروی میکنند، ولی اگر راه دور باشد (برای جنگ با دشمن) برای نیامدن قسمها میخورند(توبه- ۴۲) البته با این حال، در هنگام تقسیم غنایم حاضر شده و سهم بیشتری برای خود میطلبند. (احزاب- 18)
سوره منافقون [63].
این سوره در ((مدینه )) نازل شده و دارای ۱۱ آیه است .
محتوای سوره :. سـوره مـنـافـقین از سورههای پرمحتواست که محور اصلی بحثهای آن رامی توان در چهار بخش خلاصه کرد:.
۱ـ نشانههای منافقان که خود شامل چندین قسمت حساس است .
۲ـ برحذر داشتن مؤمنان از توطئههای منافقان .
۳ـ هشدار به مؤمنان که مواهب مادی دنیا آنها را از ذکر خداوند غافل نکند.
۴ـ توصیه به انفاق در راه خدا، و بهره گیری از اموال ، پیش از آن که مرگ فرارسد و آتش حسرت به جان انسان بیفتد.
فضیلت تلاوت سوره :. در حـدیـثـی از پـیـغـمـبر گرامی اسلام (ص ) آمده است : ((کسی که سوره منافقون رابخواند از هرگونه نفاق پاک میشود)).
در حـدیـثی از امام صادق (ع ) میخوانیم : ((بر هر مؤمنی از شیعیان ما لازم است که در شب جمعه سـوره جـمـعه و سبح اسم ربک الاعلی بخواند، و در نمازظهر جمعه سوره جمعه و منافقین را )) سپس افزود: ((هنگامی که چنین کند گوئی عمل رسول خدا را انجام داده و جزا و پاداشش بر خدا بهشت است )).
مـکرر گفتهایم که این فضائل و آثار مهم نمیتواند تنها نتیجه تلاوت خالی ازاندیشه و عمل باشد، چـرا کـه هـرگز خواندن این سوره بی آنکه برنامه زندگی بر آن تطبیق شود روح نفاق را از انسان بیرون نمیبرد.
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.
سرچشمه نفاق و نشانههای منافقان !. قـبـل از ورود در تـفـسـیر این سوره ذکر مقدمهای لازم به نظر میرسد و آن این که مساله نفاق و منافقان در اسلام از زمانی مطرح شد که پیامبر(ص ) به مدینه هجرت فرمود و پایههای اسلام قوی ، و پـیـروزی آن آشـکـار شد، وگرنه در مکه تقریبا منافقی وجود نداشت زیرا اظهار مخالفت بطور آشـکـار مشکل ، و گاه غیرممکن بود، و لذادشمنان شکست خورده برای ادامه برنامههای تخریبی خـود تـغـیـیـر چـهره داده ،ظاهرا به صفوف مسلمانان پیوستند، ولی در خفا به اعمال خود ادامه میدادند.
اصولا طبیعت هر انقلابی چنین است که بعد از پیروزی چشمگیر با صفوف منافقان روبه رو خواهد شد، و دشمنان سرسخت دیروز به صورت عوامل نفوذی امروز در لباس دوستان ظاهری جلوه گر مـی شـونـد، و از اینجاست که میتوان فهمیدچرا این همه آیات مربوط به منافقین در مدینه نازل شده نه در مکه .
این نکته نیز قابل توجه است که مساله نفاق و منافقان مخصوص به عصرپیامبر(ص ) نبود، بلکه هر جامعهای ـمخصوصا جوامع انقلابی ـ با آن روبرو هستند،به همین دلیل باید تحلیهای قرآن را روی ایـن مساله به عنوان یک مساله مورد نیازفعلی ، مورد بررسی دقیق قرار داد، و از آن برای مبارزه با روح نفاق و خطوط منافقین در جوامع اسلامی امروز الهام گرفت .
نـکـتـه مـهم دیگر این که خطر منافقان برای هر جامعه از خطر هر دشمنی بیشتراست ، چرا که از یـکسو شناخت آنها غالبا آسان نیست ، و از سوی دیگر دشمنان داخلی هستند، و گاه چنان در تار و پود جامعه نفوذ میکنند که جداساختن آنها کاربسیار مشکلی است و از سوی سوم روابط مختلف آنها با سایر اعضا جامعه کارمبارزه را با آنها دشوار میسازد. به همین دلیل اسلام در طول تاریخ خود بیشترین ضربه را از منافقان خورده ،و نیز به همین دلیل قرآن سختترین حملات خود را متوجه منافقان ساخته وآن قدر که آنها را کوبیده هیچ دشمنی را نکوبیده است . باتوجه به این مقدمه به تفسیر آیات باز میگردیم :.
(آیـه )ـ نـخـسـتـین سخنی را که قرآن در اینجا دربارهٔ منافقان مطرح میکند همان اظهار ایمان دروغـیـن آنـهاست که پایه اصلی نفاق را تشکیل میدهد، میفرماید:((هنگامی که منافقان نزد تو آیند میگویند، ما شهادت میدهیم که حتما تو رسول خدائی ))! (اذا جـاک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول اللّه ).
سـپـس مـی افـزایـد: ((خداوند میداند که تو فرستاده او هستی ، ولی خداوندشهادت میدهد که مـنـافـقـان دروغـگو هستند)) و به گفته خود ایمان ندارند (واللّه یعلم انک لرسوله واللّه یشهد ان الـمـنــافـقـیـن لـکـاذبـون ) چـرا کـه آنها نمیخواستند، خبر ازرسالت پیامبر(ص ) بدهند، بلکه میخواستند از اعتقاد خود به نبوت او خبر دهند ومسلما در این خبر دروغگو بودند.
و از اینجا نخستین نشانه نفاق ، روشن میشود و آن دوگانگی ظاهر و باطن است که با زبان مؤکدا اظـهـار ایـمان میکنند، ولی در دل آنها مطلقا خبری از ایمان نیست ، این دروغگوئی محور اصلی نفاق را تشکیل میدهد.
(آیـه )ـ ایـن آیه به دومین نشانه منافقین پرداخته ، چنین میگوید: ((آنهاسوگندهایشان را سپر ساختهاند، تا مردم را از راه خدا باز دارند)) (اتخذوا ایمـانهم جنه فصدوا عن سبیل اللّه ).
((آنها کارهای بسیار بدی انجام میدهند)) (انهم سـا مـا کـانوا یعملون ).
چرا که در طریق هدایت مردم به آئین حق ، ایجاد مانع مینمایند، و چه عملی از این بدتر و زشت تر است ؟.
تعبیر ((جنه )) (سپر) نشان میدهد که آنها دائما با مؤمنان در حال جنگ و ستیزند، وهرگز نباید فریب ظاهرسازی و چرب زبانی آنها را خورد، زیرا انتخاب سپرمخصوص میدانهای نبرد است .
(آیـه )ـ ایـن آیه به علت اصلی این گونه اعمال ناروا پرداخته ، میافزاید:((این به خاطر آن است که آنـها نخست ایمان آوردند، سپس کافر شدند، و لذا بردلهای آنها مهر نهاده شده و حقیقت را درک نمیکنند)) (ذلک بانهم آمنوا ثم کفروافطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون ).
منافقان دو گروهند، گروهی از اول ایمانشان صوری و ظاهری بوده ، و گروه دیگر در آغاز ایمان حـقـیـقی داشتهاند سپس راه ارتداد و نفاق را پیش گرفتهاند، ظاهرآیه مورد بحث گروه دوم را میگوید.
و این سومین نشانه از نشانههای آنهاست که از درک حقائق روشن غالبامحرومند.
(آیه )ـ این آیه نشانههای بیشتری را از منافقین ارائه داده ، میگوید:((هنگامی که آنها را میبینی جسم و قیافه آنان تو را در شگفتی فرو میبرد)) (واذارایتهم تعجبک اجسـامهم ) ظاهری آراسته و قیافه هائی جالب دارند.
علاوه بر این چنان شیرین و جذاب سخن میگویند که ((اگر سخن بگویند به سخنانشان گوش فرا میدهی ))! (وان یقولوا تسمع لقولهم ).
جائی که پیامبر(ص ) ظاهرا تحت تاثیر جذابیت سخنان آنها قرار گیرد تکلیف دیگران روشن است .
ایـن از نـظـر ظـاهـر و امـا از نـظر باطن ، ((گوئی چوبهای خشکی هستند که به دیوارتکیه داده شدهاند)) (کانهم خشب مسنده ).
اجسامی بی روح ، و صورتهائی بی معنی و هیکلهائی توخالی دارند، نه ازخود استقلالی ، نه در درون نـور و صفائی ;Š و نه اراده و تصمیم محکم و ایمانی دارند،درست همچون چوبهائی خشک تکیه زده بر دیوار!.
سپس میافزاید: آنها چنان توخالی و فاقد توکل بر خدا و اعتماد بر نفس هستند که ((هر فریادی از هر جا بلند شود آن را بر ضد خود میپندارند)) (یحسبون کل صیحه علیهم ).
تـرس و وحـشـتـی عجیب همیشه بر قلب و جان آنها حکم فرماست ، و یک حالت سؤظن و بدبینی جانکاه سرتاسر روح آنها را فراگرفته است .
و در پایان آیه به پیامبر(ص ) هشدار میدهد که ((اینها دشمنان واقعی تو هستندپس از آنها برحذر باش )) (هم العدو فاحذرهم ).
سـپـس مـی گـویـد: ((خداوند آنها را بکشد، چگونه از حق منحرف میشوند))؟!(قـاتلهم اللّه انی یؤفکون ).
آیـه ـ شان نزول : برای این آیه و سه آیه بعد شان نزول مفصلی نقل شده که خلاصه آن چنین است : بعد از غزوه بنی المصطلق (جنگی که در سال ششم هجرت در سرزمین ((قدید)) واقع شد) دو نفر از مـسـلمانان ، یکی از طایفه انصار و دیگری ازمهاجران به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند، ((عبداللّه بن ابی )) که ازسرکردههای معروف منافقان بود به یاری مرد انصاری شتافت ، و مـشـاجـره لفظی شدیدی درمیان آن دو در گرفت ، عبداللّه بن ابی ، سخت ، خشمگین شد، و در حالی که جمعی از قومش نزد او بودند گفت : ((به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم ،عزیزان ، ذلـیـلان را بـیرون خواهند کرد)) و منظورش از عزیزان ، خود و اتباعش بود و ازذلیلان مهاجران ، سـپـس رو بـه اطـرافیانش کرد و گفت : این نتیجه کاری است که شمابه سر خودتان آوردید، این گـروه را در شـهـر خـود جـای دادیـد و اموالتان را با آنهاقسمت کردید: هرگاه باقیمانده غذای خودتان را به مثل این مرد (اشاره به مردمهاجر) نمیدادید بر گردن شما سوار نمیشدند.
در اینجا ((زیدبن ارقم )) که در آن وقت جوانی نوخاسته بود، رو به ((عبداللّه بن ابی )) کرد و گفت بـه خـدا سـوگـنـد ذلـیـل و قـلـیـل تـوئی ! و محمد(ص ) در عزت الهی ومحبت مسلمین است ، ((عبداللّه ))صدا زد: خاموش باش تو باید بازی کنی ای کودک !.
زیدبن ارقم خدمت رسول خدا(ص ) آمد و ماجرا را نقل کرد.
پیامبر(ص ) کسی را به سراغ ((عبداللّه )) فرستاد فرمود: این چیست که برای من نقل کردهاند؟.
عـبـداللّه گـفـت : به خدائی که کتاب آسمانی بر تو نازل کرده من چیزی نگفتم ! و ((زید))دروغ میگوید.
سـپـس پـیـامـبر(ص ) دستور داد تمام آن روز و تمام شب را لشکریان به راه ادامه دهند، سرانجام پیامبر(ص ) وارد مدینه شد.
زیدبن ارقم میگوید: من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بیرون نیامدم در این هنگام سوره منافقین نازل شد، و زید را تصدیق ، و عبداللّه را تکذیب کرد. پیامبر(ص ) گوش زید را گرفت و فرمود: ای جوان ! خداوند سخن تو را تصدیق کرد خداوند آیاتی از قرآن را دربارهٔ آنچه تو گفته بودی نازل کرد.
هنگامی که این آیات نازل شد و دروغ عبداللّه ظاهر گشت بعضی به او گفتند:خدمت پیامبر(ص ) برو تا برای تو استغفار کند، عبداللّه سرش را تکان داد و سخنان ناروائی گفت در اینجا آیه واذا قیل لهم تعـالوا نازل گردید.
نشانههای دیگری از منافقان ـ.
ایـن آیـه و آیـات بـعـد از آن هـمچنان ادامه بیان اعمال منافقان و نشانههای گوناگون آنهاست ، مـی فـرماید: ((هنگامی که به آنها گفته شود: بیائید تا رسول خدابرای شما استغفار کند، سرهای خود را (از روی استهزا و کبر و غرور) تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تـکبر میورزند)) (واذا قیل لهم تعـالوا یستغفر لکم رسول اللّه لووا رؤسهم ورایتهم یصدون وهم مستکبرون ).
روشن است که روح اسلام ، تسلیم در برابر حق است و کبر و غرور;Š همیشه مانع این تسلیم است ، به هـمـین دلیل یکی از نشانههای منافقان ، بلکه یکی ازانگیزههای نفاق را همین خودخواهی و خود برتربینی و غرور میتوان شمرد.
(آیـه )ـ در این آیه برای رفع هرگونه ابهام در این زمینه ، میافزاید: به فرض که آنها نزد تو بیایند و برای آنها استغفار کنی ، زمینه آمرزش در آنها وجود نداردبنابراین ((برای آنها تفاوت نمیکند که ، خـواه اسـتغفار کنی یا نکنی ، هرگز خداوند آنان را نمیبخشد))! (سوا علیهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن یغفر اللّه لهم ).
دلـیـل آن هـم ایـن اسـت کـه : ((خـداونـد قوم فاسق را هدایت نمیکند)) (ان اللّه لا یهدی القوم الفـاسقین ) چرا که در گناه اصرار میورزند و در برابر حق مستکبرند.
استغفار پیامبر(ص ) تنها در صورتی اثر میگذارد که زمینه مساعد و قابلیت لازم فراهم شود، اگر بـه راسـتـی آنها توبه کنند و سر تسلیم در مقابل حق فرود آورند،استغفار پیامبر(ص ) و شفاعت او مسلما مؤثر است ، و در غیر این صورت کمترین اثری نخواهد داشت .
(آیه )ـ سپس به یکی از گفتههای بسیار زشت آنها که روشنترین گواه نفاق آنها محسوب میشود اشـاره کـرده ، میفرماید: ((آنها کسانی هستند که میگویند: به افرادی که نزد رسول خدا هستند انـفـاق نـکنید (و از اموال و امکانات خود در اختیارآنها قرار ندهید) تا پراکنده شوند)) (هم الذین یقولون لا تنفقوا علی من عندرسول اللّه حتی ینفضوا).
غـافـل از ایـن کـه ((خـزائن آسمانها و زمین از آن خداست ولی منافقان نمیفهمند)) (وللّه خزائن السموات والا رض ولکن المنـافقین لا یفقهون ).
این بینواها نمیدانند که هرکس هرچه دارد از خدا دارد، اگر ((انصار))میتوانند به ((مهاجران )) پـناه دهند و آنها را در اموال خود سهیم کنند این بزرگترین افتخاری است که نصیبشان شده ، نه تنها نباید منتی بگذارند، بلکه باید خدا را بر این توفیق بزرگ شکر گویند.
(آیه )ـ سپس به یکی دیگر از نفرت انگیزترین سخنان آنها اشاره کرده ،میافزاید: ((آنها میگویند: اگـر بـه مـدینه بازگردیم ، عزیزان ذلیلان را بیرون میکنند))!(یقولون لئن رجعنـا الی المدینه لیخرجن الا عز منها الا ذل ).
ایـن همان گفتاری است که از دهـان آلوده ((عبداللّه بن ابی )) خارج شد، ومنظورش این بود که ما ساکنان مدینه ، رسول اللّه (ص ) و مؤمنان مهاجر را بیرون میکنیم .
سپس قرآن پاسخ دندان شکنی به آنان داده ، میگوید: ((عزت مخصوص خداو رسول او و مؤمنان است ولی منافقان نمیدانند)) (وللّه العزه ولرسوله وللمؤمنین ولکن المنـافقین لا یعلمون ).
تـنـهـا مـنافقان مدینه نبودند که این سخن را در برابر مؤمنان مهاجر گفتند بلکه قبل ازآنها نیز سـران قریش در ((مکه )) میگفتند: اگر این گروه اندک مسلمان فقیر را درمحاصره اقتصادی قرار دهیم ، یا از مکه بیرونشان کنیم ، مطلب تمام است !.
امـروز نیز دولتهای استعماری به پندار این که خزائن آسمان و زمین را دراختیار دارند میگویند مـلتهائی را که در برابر ما تسلیم نمیشوند باید در محاصره اقتصادی قرار داد تا بر سر عقل آیند و تسلیم شوند!.
ایـن کـوردلان خـبـر ندارند که با یک اشاره خداوند تمام ثروتها و امکاناتشان برباد میرود و عزت پوشالی آنها دستخوش فنا میگردد.
(آیه )ـ اموال و فرزندان ، شما را از یاد خدا غافل نکنند!.
از آنـجـا کـه یکی از عوامل مهم نفاق حب دنیا، و علاقه افراطی به اموال وفرزندان است ، در اینجا مـؤمنان را از چنین علاقه افراطی باز میدارد، میگوید: ((ای کسانی که ایمان آوردهاید! اموال و فـرزنـدانتان شما را از یاد خدا غافل نکند))! (یـاایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم ولا اولا دکم عن ذکراللّه ).
((و کسانی که چنین کنند زیانکارانند)) (ومن یفعل ذلک فاولئک هم الخـاسرون ).
درست است که اموال و اولاد از مواهب الهی هستند، ولی تا آنجا که از آنهادر راه خدا و برای نیل به سـعـادت کمک گرفته شود، اما اگر علاقه افراطی به آنهاسدی در میان انسان و خدا ایجاد کند بزرگترین بلا محسوب میشوند.
(آیـه )ـ سـپـس بـه دنـبـال ایـن اخطار شدید به مؤمنان ، دستور انفاق در راه خدا را صادر کرده ، مـی فـرمـاید:((و از آنچه به شما روزی دادهایم انفاق کنید پیش ازآنکه مرگ یکی از شما فرارسد و بـگوید: پروردگارا! چرا (مرگ ) مرا مدت کمی به تاخیر نینداختی تا (در راه خدا) صدقه دهم و از صـالـحان باشم ))؟! (وانفقوا ممارزقنـاکم من قبل ان یاتی احدکم الموت فیقول رب لولا اخرتنی الی اجل قریب فاصدق واکن من الصالحین ).
معانی مکر در برخی آیات قرآن
یکی از کارهایی که در بین منافقان، کفار و مشرکان و افراد بی تعهد و دور از ارزشهای انسانی رایج است، مکر و حیله و حقه زدن به دیگران است. مکر در زبان فارسی نوعا مترادف حیله، حقه، نقشههای شیطانی و- به فارسی امروز مکر» به نقشههای شیطانی و زیان بخش گفته میشود، در حالی که در لغت عرب هر نوع چاره اندیشی را «مکر» میگویند که گاهی خوب و گاهی زیان آور است. در قرآن مجید نیز گاهی «ماکر» با کلمه اصطلاح دوز و کلک- میباشد . «مکر» در لغت عرب با آنچه در فارسی امروز از آن میفهمیم تفاوت بسیار دارد «سییء» آمده است مانند: ولایحیق المکر السییء الا باهله: «نقشه و اندیشه بد جز به صاحبش احاطه نخواهد کرد.» از آنچه گفته شد میتوان فهمید که کلمه «مکر» به معنی «نقشه» و چاره اندیشی برای برطرف کردن مشکل یا بازداشتن کسی از کاری و یا رسیدن به مقصد و مقصودی است. اکنون چنانچه این امر در عرصه کارهای خیر و دفع شر مورد استفاده قرار گیرد مثبت و اگر برای کارهای باطل، ستم کردن، مبارزه با حق و... مورد سوءاستفاده قرار گیرد منفی و زشت و پلید میباشد. واژه «مکر» و مشتقات آن بیش از چهل بار در آیات قرآن به کار رفته است.
مکر در بعضی از آیات قرآن با این معانی بکار رفته است: -و (دشمنان عیسی) مکر و تدبیر خود را (برای کشتن او) به کار بستند، خداوند نیز تدبیر و نقشه خود را (برای حفظ او) به کار برد و خداوند بهترین تدبیرکننده است. (آل عمران54)
- و البته کسانی که پیش از آنها بودند مکرها کردند ولی (برایشان فایده نداشت زیرا) همه تدبیرها و مکرها برای خداست (رعد42)
- همانا کسانی که قبل از آنها بودند (نیز) مکر ورزیدند، پس قهر خداوند به سراغ پایههای بنای آنها آمد، آنگاه سقف از بالای سرشان بر آنها فرو ریخت و از آنجایی که فکرش را نمیکردند، عذاب الهی آمد (نحل 26)
- فرعون به ساحران گفت: این حیلهای است که شما دربارهٔ این شهر اندیشیدهاید...(اعراف123)
-(قوم ثمود) دست به تدبیر بزرگی زدند ما نیز به تدبیر بزرگی دست زدیم، ولی آنها نمیفهمیدند... و همگی را هلاک کردیم.(نمل ۵۱-۵۰) و...
آثار مکر در آیات قرآن
بی اثر کردن مکر کفار (آل عمران ۵۴)، گرفتار شدن مکاران در قهر و عذاب الهی (نحل۲۶) هلاکت مکاران(نمل ۵۱) فرو رفتن مکرکنندگان در زمین(نحل ۴۶)، غرق شدن مکاران در آب (غافر۴۵) و (نوح۲۲)، نوشته شدن مکرها توسط فرشتگان و محاصره شدن مکاران در بلای الهی (یونس ۲۲-۲۱)، بازگشت مکر و حقه به مکاران (انعام۱۲۳)، خواری و ذلت مکاران (انعام۱۲۴)، عذاب سخت مکاران(فاطر۱۰)، عذاب ناگهانی مکاران(اعراف۹۹)، عذاب اخروی مکاران(سبا ۳۳)، قلع و قمع شدن مکاران توسط عذاب الهی (فاطر۴۳)، گمراهی مکاران از حق (رعد۳۳)، هلاکت مکاران(نمل۵۱)، و رسوایی مکاران(یوسف۳۱). خداوند متعال در آیات متعدد قرآن تأکید فرموده است که مکر و حقه و حیله و تقلب مکاران به ضرر خودشان تمام میشود و نه فقط آنها به مقاصد دنیوی و مادی خود نمیرسند بلکه برعکس، گرفتار نقشه متین، بزرگ و بدون اشتباه و خطای الهی شده و دنیا و آخرت خود را هم از کف میدهند!
مثلاً در آیه ۱۰ سوره فاطر میفرماید: کسانی که با حقه و حیله نقشههای بد میکشند، عذاب سختی برایشان است و مکر (و تلاش فاسد) آنها نابود میشود (و به جایی نمیرسد). «کسانی که نقشه سوء میکشند، عذاب شدیدی برای آنهاست» (والذین یمکرون السیئات لهم عذاب شدید). «و تلاش و کوشش آلوده و ناپاک و فاسدشان نابود میگردد، و به جایی نمیرسد» (ومکر اولئک هو یبور). گرچه این فاسدان مفسد، چنین میپندارند که: با ظلم و ستم و دروغ و تقلب میتوانند عزتی برای خود کسب کنند و مال و ثروت و قدرتی به دست آورند اما در پایان کار، هم عذاب الهی را برای خود فراهم ساختهاند، و هم تلاشهای آنها بر باد میرود.
کسانی بودند که: به گفته قرآن «خدایان ساختگی را مایه عزت خود میپنداشتند» (و اتخذوا من دون الله الهه لیکونوا لهم عزا). منافقاتی بودند که: خود را عزیز، و مؤمنان را ذلیل میپنداشتند و «میگفتند: اگر به مدینه بازگردیم، عزیزان، ذلیلان را بیرون خواهند کرد»! (یقولون لئن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل). افراد دیگری بودند که، قرب فراعنه را مایه عزت خویش تصور میکردند، یا از گناه و ظلم و ستم، آبرو میطلبیدند، اما همگی سقوط کردند، و تنها ایمان و عمل صالح است که به سوی خداوند عزیز بالا میرود! همانطور که گفته شد اگر چه مکر در لغت به معنی «هرگونه چاره اندیشی است، اما در مواردی به معنی چاره اندیشیهای توأم با فساد به کار میرود که آیه مورد بحث، از آنهاست. «سیئات» هم در آیه فوق، همه زشتیها و بدیها را اعم از بدیهای عقیدتی یا عملی را شامل میشود.
و این که: بعضی آن را به توطئههای مشترکان برای کشتن یا تبعید کردن پیامبراسلام(ص) از «مکه» تفسیر کردهاند، در واقع یکی از مصادیق آن را بیان کردهاند، نه تمام مفهوم آن را. مفسر تفسیر نور هم ذیل آیه مذکور نوشته است: افرادی که برای انجام بدهای نقشه میکشند، برایشان عذاب سختی است و نیرنگ آنها است که تباه میشود. بر این اساس، از مجموعه آیات قرآن که در خصوص مکر است استفاده میشود که:
۱- مؤمنان اهل حقه و حیله زدن به دیگران خصوصاً فریب سایر مؤمنان در جامعه اسلامی نمیباشند.
۲- کفار، مشرکان و منافقان اهل حیله و حقه هستند و مؤمنان باید با هوشیاری کامل، فریب ظاهرسازیها و دغلبازیهای آنها را نخورند.
۳- مکر مکاران در نهایت به آنها بازمی گردد و آنها را در دنیا خوار و ذلیل و بی آبرو و در آخرت گرفتار عذاب شدید الهی مینماید.
۴- خداوند متعال در کمین مکاران است و چنانچه مومنان تقوا پیشه سازند از مکر آنها در امان میمانند.
۵- مکر و حیله، انسان مکار را از راه حق و حقیقت دور میسازد و در کوره راههای گمراهی نابود میسازد.
۶- خداوند متعال برای مؤمنان متقی، راههای ضربه نخوردن از مکر مکاران و مقابله با نقشههای گناه آلودشان را آموخته است.
تبوک، جنگ با دولتها
تحلیل قرآن از جنگ تبوک آن است که برخی از افراد در این جنگ برای امت شناخته شدند و صفوف مومنان از منافقان جدا شد. پیش از جنگ تبوک تمام جنگها از غزوهها و سریهها یعنی چه آنهایی که خود پیامبر (ص) درجنگ حضور داشته و فرماندهی را در دست داشتند و چه پیامبر(ص) حضور نداشتند، جنگ داخلی با مشرکانی بود که دولتی نداشتند و به شکل احزاب تجمع یافته و با اسلام و مسلمانان میجنگیدند. اما جنگ تبوک آغاز جنگ با دولتها بود. این بدان معنا بود که روشها و اهداف جنگ تغییر راهبردی یافته و سازوکارهای تازهای میطلبید. تبوک نام جایی میان وادی القری و شام است که پیامبر (ص) برای جنگ با رومیان تا آن جا پیش رفتند. (لغت نامه، دهخدا) پیامبر درسال نهم هجری که از جنگ طائف به مدینه بازگشت، بیش تر اقوام حجاز و نجد را پیرو دولت اسلامی مدینه کرده بود. دراین دوره پیامبر (ص) میکوشد تا دامنه نفوذ اسلام را به خارج سرزمین عربستان بکشاند و زمینه روحی و فکری برای جهانی شدن دین اسلام را در میان امت ایجاد کند. از این رو ایشان از مردم خواست تا آماده پیکار با رومیان شوند که حرکتهایی ایذایی را در منطقه مرزی انجام میدادند.
خداوند در آیاتی چون ۴۲ و ۴۵ سوره توبه در بیان عوامل تخلف از غزوه تبوک به بی ایمانی برخی از متخلفان به خدا و آخرت و سرگردانی و گرفتاری در شک و تردید گروهی دیگر از این متخلفان اشاره میکند و دربارهٔ علت تخلف گروهی دیگر، به دورنمای مشقت آمیز این سفر و جنگ توجه میدهد. در حقیقت عواملی چون بی ایمانی، سست ایمانی، شک و تردید دربارهٔ آخرت، سختی و مشقت راه از جهت دوری، گرما و مانند آن، از عوامل تخلف از جهاد تبوک است که در این آیات بیان شده است. البته برخی از مسلمانان دارای عذرهای موجهی بودند ولی برخی دیگر عذرتراشانی بودند که میخواستند از جنگ و جهاد دور باشند و در حقیقت از فواید شهروندی استفاده کنند ولی هیچ هزینهای در برابر این سود نپردازند. اینها همان منافقانی بودند که البته حضورشان در جنگ نیز مورد رضایت خداوندی نبود (توبه، آیه ۹۲) چرا که با حضور خویش در جبهه برای دشمنان جاسوسی میکردند و یا به تضعیف روحیه مسلمانان میپرداختند و در نقش ستون پنجم دشمن در جنگ نرم شرکت میکردند (توبه، آیه ۴۷) بنابراین تخلف آنها موجب شد تا هم جهادگران در امنیت قرار گیرند و هم چهره نفاق ایشان آشکار شود و میان تودههای مسلمان رسوا شوند.
منافقان دو رو
آیه ۸) ـ و من الناس من یقول آمنا باللّه و بالیوم الا خر و ما هم بمؤمنین (بعضی از مردم هستند که میگویند به خدا و روز قـیامت ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند)اسـلام در یـک مقطع خاص تاریخی خود با گروهی روبرو شد که نه اخلاص و شهامت برای ایمان آوردن داشـتـنـد و نـه قـدرت و جـرات بـر مـخـالفت صریح در صـفـوف مـسلمانان واقعی نفوذ کرده بودند، و از آنجا که ظاهر اسلامی داشتند، غالبا شناخت آنها مـشـکـل بـود ولـی قـرآن نشانههای دقیق و زندهای برای آنها بیان میکند که خط باطنی آنها را مـشـخـص مـی سـازد .
آیـه ۹)ـ یخادعون اللّه والذین آمنوا و ما یخدعون الا انـفسهم و ما یشعرون آنـها این عمل را یکنوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب ، حساب میکنند: آنها با این عـمـل مـی خـواهـنـد خـدا و مؤمنان را بفریبند در حالی که تنها خودشان را فریب میدهند، اما نمیفهمند .
آیه ۱۰)ـ فی قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون سپس قرآن به این واقعیت اشاره میکند که نفاق در واقع یکنوع بیماری است میگوید: در دلهای آنها بیماری خاصی است اما از آنجا که در نظام آفرینش ، هرکس در مسیری قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو میرود قرآن اضافه میکند: (خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید) (و از آنـجـا کـه سـرمـایـه اصـلی منافقان دروغ است ، تا بتوانند تناقضها را که در زندگیشان دیده میشود با آن توجیه کنند، در پایان آیه میفرماید: برای آنها عذاب الیمی است بخاطر دروغهائی که میگفتند
آیـه ۱۱)ـ و اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الا رض قالوا انما نحن مصلحون سـپـس بـه ویژگیهای آنها اشاره میکند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبی است در حـالی که مفسد واقعی همانها هستند: (هنگامی که به آنها گفته شود در روی زمین فساد نکنید مـی گـویـنـد: مـا فـقـط اصـلاح کنندهایم)! ما برنامهای جز اصلاح در تمام زندگی خود نداشتهایم و نداریم !.
آیـه ۱۲ـ الا انهم هم الـمـفسدون ولکن لایشعرون بدانید اینها همان مفسدانند و برنامهای جز فساد ندارند ولی خـودشان هم نمیفهمند! (بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نـفـاق و خوگرفتن با این برنامههای زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامهها مفید و سازنده و اصلاح طلبانه است .
آیـه ۱۳ـ و اذا قیل لـهـم آمـنوا کما آمن الناس قالواانـؤمن کما آمن السفهاء الا انهم هم السفها ولکن لایعلمون نشانه دیگر اینکه : آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه و ساده لوح و خوش باور میپندارند، آن چنانکه قرآن میگوید: هنگامی که به آنها گفته میشود ایمان بیاورید آنگونه که تودههای مردم ایمان آوردهاند، میگویند: آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم ؟! و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حـقـیـقـت جـو را کـه بـا مـشـاهـده آثـار حقانیت در دعوت پیامبر (ص ) و محتوای تعلیمات او، سـرتـعـظـیـم فـرو آورده انـد بـه سـفـاهـت مـتـهـم مـی کنند لذا قرآن در پاسخ آنها میگوید: بدانید سفیهان واقعی اینها هستند اما نمیدانند
آیـه ۱۴) ـ و اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خـلـوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤن سومین نشانه آنها آن است که هر روز به رنگی در میآیند و در میان هرجمعیتی با آنها هـم صدا میشوند، آنچنانکه قرآن میگوید: هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات کنند میگویند ایـمان آوردیم ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم ، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقی نداریم !. اما هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه میروند میگویند ما با شمائیم! و اگر میبینید ما در برابرمؤمنان اظهار ایمان میکنیم ما مسخره شان میکنیم!
آیـه ۱۵)ـ اللّه یـستهز بهم و یمدهم فی طغیانهم یعمهون سـپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع میگوید: خدا آنها رامسخره میکند و خدا آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا به کلی سرگردان شوند
آیـه ۱۶) ـ اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدی فما ربحت تجارتهم و ما کانوا مهتدین ایـن آیه ، سرنوشت نهائی آنها را که سرنوشتی است بسیار غم انگیز و شوم و تاریک چنین بـیـان مـی کـند: آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان ، هدایت را با گمراهی معاوضه کـردهاند و به همین دلیل تجارت آنها سودی نداشته بلکه سرمایه را نیز از کف دادهاند و هرگز روی هدایت را ندیدهاند . خـلاصـه دو گـانـگـی شـخـصـیـت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیدههای گـونـاگـونـی در عـمـل و گفتار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی میتوان آن را شناخت .
دو مثال جالب برای ترسیم حال منافقان .
آیه ۱۷ ) ـ مثلهم کمثل الذی استوقد نارا فلما اضا ءت ما حوله ذهب اللّه بنورهم و ترکهم فی ظلمات لایبصرون. آنها مانند کسی هستند که آتشی (درشب ظلمانی)افروخته تا در پـرتـو نـور آن راه را از بـیراهه بشناسد و به منزل مقصود برسد ولـی همین که این شعله آتش اطراف آنها را روشن ساخت ، خداوند آن را خاموش میسازد، و در ظلمات رهاشان میکند، به گونهای که چیزی را نبینند آنـهـا فکر میکردند با این آتش مختصر و نور آن میتوانند با ظلمتها به پیکار برخیزند، اما ناگهان بادی سخت برمی خیزد و یا باران درشتی فرو میریزد، و یا براثر پایان گرفتن مواد آتش افروز، آتش به سردی و خاموشی میگراید و بار دیگر در تاریکی وحشتزا سرگردان میشوند این نور مختصر، یـا اشاره به فروغ وجدان و فطرت توحیدی است و یا اشاره به ایمان نخستین آنهاست که بعدا بر اثر تقلیدهای کورکورانه و تعصبهای غلط و لجاجتها و عداوتها پردههای ظلمانی و تاریک بر آن میافتد .
آیـه ۱۸)ـ صم بکم عمی فهم لایرجعون آنها کر هستند و گنگ و نابینا، و چون هیچ یک از وسائل اصلی درک حـقایق را ندارند از راهشان باز نمیگردند به هرحال این تـشبیه در حقیقت ، یک واقعیت را در زمینه نفاق روشن میسازد، و آن اینکه نفاق و دوروئی برای مـدت طـولانـی نـمی تواند مؤثر واقع شود و این امر همچون شعله ضعیف و کم دوامی که در یک بـیـابان تاریک و ظلمانی در معرض وزش طوفانهاست دیری نمیپاید، و سرانجام چهره واقعی آنها آشکارمی گردد.
آیـه ۱۹) ـ اوکصیب من السما فیه ظلمات و رعد و برق یجعلون اصـابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت و اللّه محیط بالکافرین) در مـثـال دوم قرآن صحنه زندگی آنها را به شکل دیگری ترسیم مینماید: شبی است تـاریـک و ظلمانی پرخوف و خطر، باران به شدت میبارد، از کرانههای افق برق پرنوری میجهد، صدای غرش وحشتزا و مهیب رعد، نزدیک است پردههای گوش را پاره کند، انسانی بی پناه در دل ایـن دشـت وسـیـع و ظـلمانی ،حیران و سرگردان مانده است ، باران پرپشت ، بدن او را مرطوب سـاخته ، نه پناهگاه مورد اطمینانی وجود دارد که به آن پناه برد و نه ظلمت اجازه میدهد گامی بـه سوی مقصد بردارد قرآن در یک عبارت کوتاه ، حال چنین مسافر سرگردانی را بازگومی کند: یـا هـمـانـنـد بـارانـی کـه در شب تاریک ، توام با رعد و برق و صاعقه برسر رهگذرانی ببارد آنها از ترس مرگ انگشتها را در گوش خود میگذارند تا صدای وحشت انگیز صاعقهها را نشنوند و در پایان آیه میفرماید: وخداوند به کافران احاطه دارد و آنها هرکجا بروند در قبضه قدرت او هستند.
آیـه ۲۰) ـ یکاد البرق یخطف ابصارهم کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا و لو شااللّه لذهب بسمعهم و ابصارهم ان اللّه علی کل شی قدیر بـرقها پی در پی بر صفحه آسمان تاریک جستن میکند: نور برق آنچنان خیره کننده است که نزدیک است چشمهای آنها را برباید هـر زمـان کـه بـرق مـی زنـد و صفحه بیابان تاریک ، روشن میشود، چند گامی در پرتو آن راه مـی رونـد، ولـی بـلافاصله ظلمت بر آنها مسلط میشود و آنها در جای خود متوقف میگردند آنـهـا هرلحظه خطر را در برابر خود احساس میکنند، چرا که در دل این بیابان نه کوهی به چشم مـی خـورد، و نـه درخـتی تا از خطر رعد و برق و صاعقه جلوگیری کند، هرآن ممکن است هدف صـاعـقـهای قرار گیرند و در یک لحظه خاکستر شوند! حتی این خطر وجود دارد که غرش رعد، گوش آنها را پاره و نور خیره کننده برق چشمشان را نابینا کند، آری اگر خدا بخواهد گوش و چـشـم آنـهـا را از مـیان میبرد چرا که خدا به هر چیزی توانا است افـسـوس کـه بـه پـناهگاه مطمئن ایمان پناه نبردهاند تا از شر صاعقههای مرگبار مجازات الهی و جهاد مسلحانه مسلمین نجات یابند.
لزوم شناخت منافقین در هرجامعه :. اگـر چـه شـان نزول این آیات ، منافقان عصر پیامبر(ص ) است اما با توجه به اینکه خط نفاق در هر عـصـر و زمانی ، در برابر خط انقلابهای راستین وجود داشته و دارد به منافقان همه اعصار و قرون گـسـتـرش مـی یابد، و ما با چشم خود تمام این نشانهها را یک به یک و مو به مو در مورد منافقان عـصـر خـویـش مـی یابیم ، سرگردانی آنها، وحشت و اضطرابشان و خلاصه بی پناهی و بدبختی و سـیه روزی و رسوائی آنها را درست همانند همان مسافری که قرآن به روشنترین وجهی حال او را ترسیم کرده است مشاهده میکنیم ..
اینچنین خدائی را بپرستید!.
آیه ۲۱) ـ بـعـد از بـیـان حال سه دسته (پرهیزکاران ، کافران و منافقان ) این آیه ، خط سعادت و نجات را که پـیوستن به گروه اول است مشخص ساخته میگوید: ای مردم پروردگارتان را پرستش کنید کـه هـم شـما و هم پشینیان را آفرید تا پرهیزکارشوید یا ایـها الناس اعبدوا ربکم الذی خلقکم والذین من قبلکم لعلکم تتقون. خـطـاب یا ایهاالناس ای مردم که در قرآن حدود بیست بار تکرار شده ویک خطاب جامع و عـمـومـی اسـت نشان میدهد که قرآن مخصوص نژاد و قبیله وطایفه و قشر خاصی نیست ، بلکه هـمـگـان را در ایـن دعوت عام شرکت میدهد، همه را دعوت به پرستش خدای یگانه ، و مبارزه با هرگونه شرک و انحراف از خط توحیدمی کند.
نعمت زمین و آسمان :.
آثار اعمال در قرآن دورویی و نفاق
در آغاز سوره بقره، خداوند متعال سه آیه را به ویژگیهای پرهیزکاران (آیات۵ تا۳)، دو آیه را به خصوصیات کفار(آیات۷و ۶) و پس از آن سیزده آیه را به مشخصات دورویان و منافقان اختصاص داده است (آیات ۲۰تا۸). علاوه بر آن، یک سوره به نام منافقون نازل فرموده است و در آیات بسیاری از قرآن نیز دربارهٔ بیماری مهلک دورویی و نفاق و نشانههای دورویان و منافقان اشارههای متعددی را بیان فرموده است. این همه سفارش و گزارش از احوال دورویان و منافقان، حاکی از خطر مهلک بیماری دورویی و نفاق و آثار مخرب آن در زندگی: فردی، اجتماعی، دنیوی و اخروی مبتلایان به دورویی و نفاق است.
زمینههای پیدایش دورویی و نفاق
وقتی عدهای نتوانند با مسلک، مرام، دین، مذهب و یا حکومتی کنار بیایند و آن را نپذیرند و از طرف دیگر به دلایل متعدد نتوانند و یا نخواهند هم که با آن به مخالفت برخیزند و آن را رد کنند یا اخلاص و شهامت و قدرت و جرأت بر مخالفت صریح نداشته باشند، در ظاهر خود را موافق این مرام و دین و مذهب و حکومت و... نشان میدهند اما در باطن با آن به مخالفت برمی خیزند و دارای چهره دوگانهای در عرصه شخصیت خویش میشوند! چنین کسانی به دلیل اینکه در متن و بطن جامعه زندگی میکنند، وابستگیهای نسبی سببی، شغلی و فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... با امت اسلامی میدارند و از سوی دیگر، ظاهرساز و حقه باز هم هستند، میتوانند خود را در جمع مؤمنان پنهان کنند و به تخریب ایمان مردم و روح معنوی جامعه بپردازند. قرآن کریم برای شناخت دورویان و منافقان نشانههای دقیق و روشن به مؤمنان ارائه فرموده است تا در عرصه قرون و اعصار، صف این بیماردلان خطرناک از صف مؤمنان مخلص جدا شود.
معرفی منافقین
مفسر تفسیر نمونه در این باره نوشته است: قرآن نخست تفسیری از خود نفاق دارد، میفرماید: «بعضی از مردم هستند که میگویند: به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم در حالی که ایمان ندارند» (و من الناس من یقول آمنا بالله و بالیوم الاخر و ما هم بمومنین). آنها این عمل را یک نوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب، حساب میکنند: «آنها با این عمل میخواهند خدا و مؤمنان را بفریبند» (یخادعون الله والذین آمنوا). «در حالی که تنها خودشان را فریب میدهند اما نمیفهمند» (و ما یخدعون الا انفسهم و ما یشعرون). آنها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم، عمری را در بیراهه میگذرانند تمام نیروها و امکانات خود را بر باد میدهند و جز ناکامی و شکست و بدنامی و عذاب الهی بهرهای نمیگیرند.
موش صحرایی، سوراخ خودش را که در صحرا میکند، یک احتیاطی میکند برای نجات از دشمن و یک در برای سوراخ و آغل خودش باز میگذارد که همان در معمولی رفت و آمد است که باید برود و بیاید؛ ولی بعد در ته آن و در یک نقطه دوردستی که از این دروازه آشکار دور است، از زیرزمین به طرف بالا میکند و میکند تا سقف را به کف زمین نزدیک کند اما آن قدر نمیکند که سوراخ بشود بلکه یک قشر نازگی باقی میگذارد و نه آن قدر نازک که خود قشر خراب بشود، بلکه در این حد که اگر روزی خطری از در پیدا شد، او بتواند با سرش محکم بزند و این قشر، خراب بشود. این که از این در وارد میشود، او از آن در خارج شود. عرب به این میگوید نافقاً؛ یعنی یک راه مخفی درونی سرپوشیده... در لغت هم وقتی ما نگاه میکنیم که منافق را چرا منافق میگویند میبینیم گفتهاند برای اینکه دو در برای خودش قرار داده، یک در ورودی که از آن در به اسلام وارد میشود و یک خروجی که باید فرض کنیم در پنهانی است. از یک در وارد و از در دیگر خارج میشود... مؤمنی داریم، کافری داریم و منافقی... منافق کسی است که فکر و اندیشه یک جور میگوید، زبانش جور دیگر، درست ضد آن. احساسات و عواطفش در یک جهت است ولی تظاهرات ظاهری اش در جهت دیگر... نفاق یعنی کفر در زیر پرده. منافق یعنی کافری که کفر خودش را در پشت پرده مخفی نگه داشته است.»
نفاق بیماری روحی است
آنگاه، قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره میکند که نفاق در واقع یک نوع بیماری است. انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرما است؛ چرا که ظاهر و باطن، روح و جسم همه مکمل یکدیگرند. اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان میکشد و اگر منحرف شود، باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است، این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است، این یک نوع تضاد، ناهماهنگی و از هم گسستگی است که حاکم بر وجود انسان میشود. خداوند میفرماید: «در دلهای آنها بیماری خاصی است.» (فی قلوبهم مرض). اما از آنجا که در نظام آفرینش، هر کس در مسیری قرارگرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو میرود. و یا به تعبیر دیگر تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر، آن را پررنگ تر و راسخ تر میسازد، قرآن اضافه میکند: «خداوند هم بر بیماری آنها میافزاید فزادهم الله مرضاً و از آنجا که سرمایه اصلی منافقان، دروغ است تا بتوانند، تناقضها را که در زندگیشان دیده میشود با آن توجیه کنند، در پایان آیه میفرماید: «برای آنها عذاب الیمی است به خاطر دروغهایی که میگفتند» (و لهم عذاب الیم بما کانوا یکذبون).
داعیه اصلاح طلبی دروغین دارند
پس از آن، به ویژگیهای آنها اشاره میکند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبی است در حالی که مفسد واقعی همانها هستند میفرماید: «هنگامی که به آنها گفته شود: در روی زمین فساد نکنید، میگویند: ما فقط اصلاح کنندهایم»! (و اذا قیل لهم لاتفسدوا فی الارض قالو انما نحن مصلحون). ما برنامهای جز اصلاح در تمام زندگی خود نداشته و نداریم!
منافقین فاسدند
اما قرآن در آیه بعد میفرماید: «بدانید اینها همان مفسدانند و برنامهای جز فساد ندارند ولی خودشان هم نمیفهمند»! (الا انهم هم المفسدون و لکن لایشعرون.) بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامههای زشت و ننگین، سبب شده که تدریجاً گمان کنند، این برنامهها مفید، سازنده و اصلاح طلبانه است، و همان گونه که سابقا نیز اشاره کردیم، گناه اگر از حد بگذرد، حس تشخیص را از انسان میگیرد، بلکه تشخیص او را واژگونه میکند، و ناپاکی و آلودگی به صورت طبیعت ثانوی او درمی آید.
منافقین به مؤمنان مخلص تهمت ساده لوحی میزنند
نشانه دیگر این که: آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه، ساده لوح و خوش باور میپندارند، آن چنان که قرآن میفرماید: «هنگامی که به آنها گفته میشود: ایمان بیاورید آنگونه که تودههای مردم ایمان آوردهاند، میگویند: آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم»؟ و اذا قیل لهم آمنوا کما آمن الناس قالوا انومن کما آمن السفهاء).
و به این ترتیب، افراد پاکدل، حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقانیت در دعوت پیامبر(ص) و محتوای تعلیمات او، سر تعظیم فرود آوردهاند به سفاهت متهم میکنند و شیطنت و دورویی و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت میشمارند، آری در منطق آنها عقل، جایش را با سفاهت عوض کرده است! لذا قرآن در پاسخ آنها میفرماید: «بدانید سفیهان واقعی اینها هستند اما نمیدانند» (الا انهم هم السفهاء ولکن لایعلمون). آیا این سفاهت نیست که انسان خط زندگی خود را مشخص نکند و در میان هر گروهی به رنگ آن گروه درآید و به جای تمرکز و وحدت شخصیت، دوگانگی و چندگانگی را پذیرا گردد، استعداد و نیروی خود را در طریق شیطنت و توطئه و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمارد؟!
منافقین هر روز به رنگی درمی آیند!
سومین نشانه آنها این است که هر روز، به رنگی درمی آیند و در میان هر جمعیتی با آنها هم صدا میشوند، آن چنان که قرآن میفرماید: «هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات کنند میگویند ایمان آوردیم» و اذا لقوا الذین امنوا قالوا امنا . ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتهایم و با شما هیچ فرقی نداریم! «اما هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود، به خلوتگاه میروند میگویند ما با شمائیم»!(و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم).
منافقین مؤمنان را مسخره میکنند
«و اگر میبینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان میکنیم ما مسخره شان میکنیم»! (انما نحن مستهزون).
ما بر افکار و اعمالشان در دل میخندیم، میخواهیم کلاه بر سرشان بگذاریم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چیز ما شمائید! سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع میفرماید: «خدا آنها را مسخره میکند» (الله یستهزی بهم). «و خدا آنها را در طغیانشان نگه میدارد تا به کلی سرگردان شوند» (و یمدهم فی طغیانهم یعمهون).(۱) آخرین آیه مورد بحث، سرنوشت نهائی آنها را که سرنوشتی است بسیار غم انگیز، شوم و تاریک چنین بیان میکند:
منافقین گمراه شدهاند!
«آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان، هدایت را با گمراهی معاوضه کردهاند» (اولئک الذین اشتروا الضلاله بالهدی). و به همین دلیل، «تجارت آنها سودی نداشته» بلکه سرمایه را نیز از کف دادهاند (فما ربحت تجارتهم). «و هرگز روی هدایت را ندیدهاند» (و ما کانوا مهتدین).
ریشههای نفاق در امت اسلامی
هنگامی که انقلابی در محیطی روی میدهد- مخصوصا انقلابی همچون انقلاب اسلام که برپایههای حق و عدالت قرار داشت- مسلما منافع گروهی غارتگر، ظالم و خودکامه به خطر میافتد، آنها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروی مسلح، فشار اقتصادی، تبلیغات مستمر اجتماعی، سعی میکنند انقلاب را در هم بشکنند. اما هنگامی که نشانههای پیروزی انقلاب بر همه قدرتهای محیط آشکار شود گروهی از مخالفان تاکتیک و روش عملی خود را تغییر داده، ظاهرا تسلیم میشوند اما در واقع یک گروه زیرزمینی مخالف را تشکیل میدهند. اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف، منافق نامیده میشوند، (۲) خطرناکترین دشمنان انقلاب اند؛ زیرا موضع آنها کاملا مشخص نیست، تا مردم انقلابی آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابلای صفوف مردم پاک و راستین و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ میکنند.
انقلاب اسلام، نیز در برابر چنین گروهی قرار گرفت، یعنی تا زمانی که پیامبر اسلام(ص) از «مکه» به «مدینه» هجرت نکرده بود، مسلمانان حکومتی تشکیل نداده بودند. اما پس از ورود پیامبر(ص) به «مدینه»، نخستین پایه حکومت اسلامی گذارده شد، و پس از پیروزی در جنگ «بدر»، این مسئله آشکارتر گشت، یعنی رسما حکومت و دولتی کوچک اما قابل رشد تشکیل گردید. اینجا بود که منافع بسیاری از سردمداران «مدینه» مخصوصا یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد، احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمی نسبتا با سواد، و از نظر وضع اقتصادی، پیشرفته بودند و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر(ص) بشارت چنین ظهوری را میدادند. افراد دیگری هم در «مدینه» بودند که داعیه ریاست و رهبری مردم داشتند، ولی با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند، تودههای مردم به سرعت به پیامبر(ص) ایمان میآورند، حتی خویشاوندان خودشان، آنها بعداز مدتی مقاومت دیدند چارهای نیست جز این که ظاهرا مسلمان شوند؛ زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمههای اقتصادی خطر نابودی آنها را دربرداشت به ویژه این که عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیلههای آنها غالبا از آنان جدا شده بودند. روی این اصل، راه سومی انتخاب کردند و آن این که ظاهرا مسلمان شوند و در خفا نقشه درهم شکستن اسلام را طرح ریزی کنند. کوتاه سخن این که بروز «نفاق» در یک اجتماع معمولا معلول یکی از دو چیز است: نخست پیروزی و قدرت آئین انقلابی موجود و تسلط آن براجتماع و دیگری ضعف روحیه و فقدان شخصیت و شهامت کافی برای رویارویی منافقین با حوادث سخت.
نفاق چگونه شروع میشود؟
همین که توفیق فهم سلب بشود، انسان به حال خود واگذار بشود، مرضش افزوده میشود. نفاق یا از ضعف ایمان شروع میشود که کمکم این ضعف رو به قوّت میرود یا از همان اوّل با خدعه و نیرنگ شروع میشود.
علت ازدیاد مرض در قلب منافقان
چه افراد ضعیفالایمان و چه افرادِ منافق اینها گرفتار مرضِ قلبیاند، منتها افراد ضعیفالایمان بیماریشان طوری است که قابل درمان است، منافقین بیماریشان از حدّ درمان گذشته است؛ لذا (و لهم عذابٌ ألیم بما کانوا یکذبون)
هدایت قرآن
«وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُۆْمِنِینَ (۸-بقره)
یخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا یَشْعُرُونَ (۹-بقره)
فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَلَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ (۱۰-بقره)»
علت عدم بهرهوری کفار و منافقان از هدایت قرآن
این قسمت استدلال است بر اینکه چرا قرآن (هدیً للمتّقین) است. با اینکه قرآن (هدیً للنّاس) است، چگونه به عنوان (هدیً للمتّقین) بیان شده؟
در این قسمتهای قرآن، مردم به سه قسمت تقسیم شدند: عدّهای اهل تقوایند، عدّهای اهل کفرند، عدّهای اهل نفاق.
خدای سبحان میفرماید: گرچه قرآن (هدیً للنّاس) است، برای هدایت مردم تنزّل کرد، ولی تنها گروه متّقیاناند که از این قرآن استفاده میکنند و دو گروه دیگر که کفّار و منافقیناند، راه ادراک خود را بستهاند، به سوءاختیار خود از قرآن محروماند.
دربارهٔ کفّار فرمود: (إنّ الّذین کفروا سواءٌ علیهم) به منزله این است که فرموده باشد «لأنّ الّذین کفروا سواء علیهم» دربارهٔ منافقین هم میفرماید: (و من النّاس من یقول) چون (فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً) اینها از قرآن استفاده نمیبرند.
قرآن کفّار و منافقین را یک گروه میداند؛ لذا در سوره «نساء» آیه ۱۴۰ میفرماید: (إنّ الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنّم جمیعاً) اگر کافر و منافق با هماند، پس در علتِ حکم هم سهیماند. به یک علّت هر دو از قرآن محروماند و به یک علّت هر دو گرفتار عذاب الیماند و آن علّت، همان طبع قلب است که دل مُهر میشود.
یکسانی کفار و منافقان در مختوم بودن دل/ قلب؛ تنها راه ادراک انسان است
قرآن کفّار و منافقین را یک گروه میداند؛ لذا در سوره «نساء» آیه ۱۴۰ میفرماید: (إنّ الله جامع المنافقین و الکافرین فی جهنّم جمیعاً) اگر کافر و منافق با هماند، پس در علتِ حکم هم سهیماند. به یک علّت هر دو از قرآن محروماند و به یک علّت هر دو گرفتار عذاب الیماند و آن علّت، همان طبع قلب است که دل مُهر میشود؛ همان طوری که دربارهٔ کفّار فرمود: (ختم الله علی قلوبهم) یا آیات دیگر فرمود: دلهای اینها طبع شد، در سوره«منافقون» راجع به کفّار هم فرمود که دل اینها طبع شده است؛ سوره «منافقون» آیه سوّم فرمود: (ذلک بأنّهم امنوا ثّم کفروا فطبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون) تنها راه ادراک انسان، قلب انسان است و قلب کافر و منافق مطبوع است و مختوم. وقتی قلب مختوم شد، سببِ اندیشه بسته است؛ قهراً هر دو در جهنّم با هم خواهند و حکم مشترک دارند؛ پس اگر در سوره «نساء» فرمود «خدا کافر و منافق را با هم جمع میکند» در سوره دیگر فرمود که «قلب هر دو گروه بسته است» راه برای اندیشه ندارند.
سلب توفیق فهم قرآن از منافقان و کفار/ نفاق چگونه شروع میشود؟
و امّا اینکه چرا اینها راه برای اندیشه صحیح ندارند، برای آن است که اینها اوّل بیمار شدند و قرآن برای درمان اینها دستور داد، این قرآن را پشت سر گذاشتند، به این نسخه عمل نکردند، خدای سبحان این مرض اینها را اضافه کرد. اضافه کرد، یعنی توفیق فهمیدن این نسخه و درمان را از اینها گرفت، نه به اینها مرض داد.
«مرض» دادنی نیست. همین که توفیق فهم سلب بشود، انسان به حال خود واگذار بشود، مرضش افزوده میشود. نفاق یا از ضعف ایمان شروع میشود که کمکم این ضعف رو به قوّت میرود یا از همان اوّل با خدعه و نیرنگ شروع میشود.
شفای قرآن کریم در مقام دفع و رفع مرض/ چه کسی طبیب الهی است؟
چون خدا مدّعی است که قرآن شفای دردهای درونی است، باید بیماریهای درونی را بیان کند. وقتی طبیب، طبیب حاذقی است که هم درد را به بیمارها بگوید (که درد چیست و چه چیز دردآور است، مرضآور است) و هم راهِ درمان را بگوید. اگر طبیبی بنشیند تا بیمارها به او مراجع کنند، این طبیب الهی نیست.
طبیب الهی که انبیا به این طب متّصفاند و طبق بیان حضرت امیر (ع) در نهج البلاغه، رسول خدا (ص) به عنوان طبیب معرّفی شده است:«طبیب دوّار بطبّه» آن است که هم راه بیماری را به مردم بگویند و هم راه درمان را؛ نه اینکه بنشیند و ببیند هر که بیمار شد به آنها مراجعه کرد [آنها] درمان کنند.
قرآن مدّعی است که من شفایم؛ نه شفایم یعنی صبر میکنم هر که مریض شد او را درمان میکنم. قرآن شفاست؛ هم در مقام دفع مرض، هم در مقام رفع مرض؛ نه میگذارد مردم مریض بشوند، نه میگذارد کسی که بیمار شد به همان وضع بیماریاش بماند؛ هم میگوید چه چیز دردآور و مرضآور است و هم راه درمانش را بیان میکند.
پس اگر در آیه ۸۲ سوره«اسراء» ادّعای شفابودن را مطرح کرد و فرمود (و ننزّل من القران ما هو شفاء و رحمه للمۆمنین) اگر فرمود «قرآن شفا و رحمت است» یعنی نه میگذارد جامعه اسلامی بیمار بشود و نه در برابر بیماری آرام مینشیند؛ هم راه بیمارشدن را میگوید که «چه چیز مرض میآورد» و هم راه درمان را تبیین میکند؛ هم دفعاً شفاست، هم رفعاً؛ هم نمیگذارد پیروانش مریض بشوند و هم اگر کسی بیمار شد، فوراً او را درمان میکند. حضرت امیر (ع) در نهج البلاغه، رسول خدا (ص) به عنوان طبیب معرّفی شده است:«طبیب دوّار بطبّه» آن است که هم راه بیماری را به مردم بگویند و هم راه درمان را؛ نه اینکه بنشیند و ببیند هر که بیمار شد به آنها مراجعه کرد [آنها] درمان کنند
سر ازدیاد مرض در قلب منافقان
و اگر کسی حرف قرآن را در مقام دفعِ مرض گوش نداد، مبتلا شد به مرض و در مقام رفع مرض هم حرف قرآن را گوش نداد (دارئی قرآن درمان نکرد) آنگاه است که خدا او را رها میکند. وقتی مریض حال خود رها شد، بیماریاش افزوده میشود. این افزایشِ بیماری برای مرحله سوّم است.
در مرحله اولیٰ قرآن کریم راهنمایی میکند، میگوید «فلان کار باعث مرض شماست، فلان کار شمار را مریض میکند، این کار را نکنید» اگر کسی حرف قرآن را در این مرحله گوش نداد (به فلان کار تندرداد و مریض شد) باز قرآن در رفع مرض او میکوشد [و] راه درمان را به او نشان میدهد که او شفا پیدا کند.
اگر در این مرحله دوّم هم حرف قرآن را گوش نداد، آنگاه خدا او را به حال خود رها میکند، نه [اینکه] مرض او را افزوده میکند. وقتی مریض را به حالش رها کردید، بیماریاش افزوده میشود.
کذب اعتقادی و عذاب دردناک منافقان
پس (فی قلوبهم مرضٌ فزادهم الله مرضاً و لهم عذابٌ الیم بما کانوا یکذبون) گذشته از اینکه بیماریها در دنیا دامنگیر اینها میشود، عذابِ دردناک قیامت هم برای اینهاست (یعنی مختص اینهاست) (بما کانوا یکذبون) این کذبشان باعث عذاب الیم اینها شد. اینها دروغ میگویند و نحوه دروغ اینها در سوره «منافقون» به این صورت بیان شده است؛ آیه اوّل سوره «منافقون» بعد از (بسمالله الرحمن الرحیم) این است: (إذا جاءک المنافقون قالوا نشهد إنّک لرسول الله و الله یعلم إنّک لرسوله و الله یشهد إنّ المنافقین لکاذبون) اینها دروغ میگویند. اینها از واقعیت خبر میدهند، یعنی از درون خود خبر میدهند، میگویند: درونِ ما به رسالت تو مۆمن است و این واقعیّت ندارد، درونشان معتقد نیست. اینها کاذباند. میگویند «مۆمنیم» و دروغ میگویند. میگویند «تو را به عنوان رسول قبول داریم» و دروغ میگویند؛ وگرنه چرا آیات ما را به استهزا میگیرند؟ اگر ما مَثَل بزنیم، اینها آیات ما را به استهزا میگیرند.
تنها راه ادراک انسان، قلب انسان است و قلب کافر و منافق مطبوع است و مختوم. وقتی قلب مختوم شد، سببِ اندیشه بسته است؛ قهراً هر دو در جهنّم با هم خواهند و حکم مشترک دارند؛ پس اگر در سوره «نساء» فرمود «خدا کافر و منافق را با هم جمع میکند» در سوره دیگر فرمود که «قلب هر دو گروه بسته است» راه برای اندیشه ندارند عدّهای از مسلمین به جبهه بروند، اینها میگویند که اینها عواماند و فریبخوردهاند و گولِ دینی به اینها زدند. اگر اینها راست میگویند و تو را به عنوان رسول قبول دارند، این حرفها را چرا میزنند؟ یک بخشش در سوره«انفال» است، یک بخشش هم در سوره«مدّثّر».
آیه ۳۱ سوره «مدثر» این است که وقتی ما این معارف و حقایق رابرای تو تبیین میکنیم (و لیقول الّذین فی قلوبهم مرض و الکافرون ماذا أراد الله بهذا مثلاً) اینجا (فی قلوبهم مرضٌ) منظور منافقیناند که در کنار کفّار ذکر شدند. فرمود: کفّار و منافقین (که قلبشان مریض است) با تحقیر میگویند: خدا چه میخواهد از اینها؟ منظورِ خدا چیست؟ (ماذا أراد الله بهذا مثلاً) این لسان، لسانِ تحقیر است. (ماذا) خدا چه میخواهد؟ خدا چه هدف دارد از این بیان؟ وقتی مسلمین به جبهه میروند، میگویند رسول خدا (ص) ما را وعده نیرنگ و فریب داد: (ما وعدنا الله و رسوله إلاّ غروراً) آیه ۱۲ سوره «احزاب» این است؛ فرمود: وقتی جریان احزاب روی داد و همه گروهها علیه اسلام و مسلمین صف بستند (هنا لک ابتلی المۆمنون و زلزلوا زلزالاً شدیداً) اینجاست که (و إذ یقول المنافقون و الّذین فی قلوبهم مرضٌ ما وعدنا الله و رسوله إلاّ غروراً) آنها وعده پیروزی به ما دادند؛ در حالی که دشمن همه جا صف بسته است و پیامبر ما را وعده نیرنگ داده است.
این همان است که در بعضی از قسمتهای تاریخی و روایی آمده است که منافقین میگویند: ما امنیّت در درون خانهمان نداریم و او [پیامبر] به ما میگوید: «شما ایران و روم را فتح میکنید» چنین حرفی [زدند] این مرض است: (و إذ یقول المنافقون و الّذین فی قلوبهم مرضٌ ما وعنا الله و رسوله إلاّ غروراً) پس اینها دروغ میگویند. اگر رسول را به رسالت قبول داشتند، ایمان به غیب داشتند. ایمان به غیب آن است که اگر خدای سبحان به وسیله رسول به انسان وعده پیروزی بدهد، انسان جزم پیدا کند [و] نگوید «این نیرنگ است، این غرور است.»
ویژگیهای اهل نفاق در جامعه اسلامی
منافقان در کنار سست ایمانها در جامعه اسلامی نقش بسیار تاثیرگذاری دارند. منافقان گرگانی در لباس میش هستند که با صورتکی خندان، خنجر را در پشت و پهلوی جامعه اسلامی فرو میکنند و امیدوارند تا با این ضربات، قلب جامعه اسلامی از کار بیفتد. اینان هرچند که به قلب امت یعنی حاکم اسلامی نیز حمله میکنند، ولی این حملات همواره در قالبهایی چون دلسوزی، اصلاحات، فسادستیزی، عدالت، حقوقبشر، آزادی و دیگر عناوین زیبا انجام میگیرد، بهگونهای که سادهلوحان جامعه و سست ایمانها نیز به جرگه اینان میپیوندند و به سبب فقدان بصیرت، مقاصد شوم منافقان و دشمنان را برآورده میسازند.
بیگمان بیماردلی و کوردلی منافقان و سست ایمانها، در رفتارها و واکنشهای اجتماعی آنان بروز و ظهور دارد و از آنجایی که شناخت این دو دسته ظاهرالصلاح دشوار است، برای شناسایی و مبارزه با این جریان فکری مخرب در جامعه اسلامی میبایست به کنشها و واکنشهای آنان توجه کرد. خداوند در آیات قرآن مباحث مربوط به رفتارها و عملکردهای آنان را در مسایل گوناگون گزارش میکند تا معیاری برای جامعه اسلامی برای شناخت و مقابله با آنان شود و مرزهای خودی و غیرخودی و مومنان راستین از منافقان بیماردل و حتی سست ایمانهای کوردل شناخته شود.
نویسنده به سبب اهمیت مسئله منافقان در جامعه اسلامی و خیانتهای آنان به بررسی و ویژگیهای رفتاری آنان براساس تحلیل و تبیین قرآن پرداخته و به برخی از آنها اشاره کرده است.
نفاق، جریانی خطرناک و پیچیده
نفاق کار موشهای صحرایی است که با ایجاد سوراخهای متعدد در زمین، همواره راه گریزی برای خود دارند و کمتر به دام میافتند و دم به تله میدهند. از این رو، جریانی اجتماعی که در یک جامعه شکل میگیرد و خصوصیات رفتاری این موشها را دارد، به جریان نفاق مشهور شده است؛ زیرا منافقان نیز موجوداتی هستند که ظاهر و باطنشان متفاوت است (آل عمران، آیه ۱۶۷؛ نساء، آیات ۶۱ تا ۶۳) و همواره در تاریکی و بستر خاکستری و برزخ میان حق و باطل حرکت میکنند و هرگاه احساس خطر کردند و نزدیک است که رسوا شوند و چهره باطنیشان آشکار شود، با توجیهگری، راهگذری برای خود مییابند و حقیقت پست و بیمارگونه درونی خود را پنهان نگه میدارند. اینگونه است که مقدسات را نیز به بازی میگیرند و با توسل به مقدسات و سوگندهای دروغین خود را از شناسایی و حمله مومنان محافظت میکنند، (نساء، آیات ۶۱ و ۶۲؛ توبه، آیات ۴۲ و ۵۶ و ۷۳ و ۷۴ و ۱۰۷) و هرگاه احساس خطر و رسوایی کردند، با مظلومنمایی، مشکلات اخلاقی و رفتاری خویش را به گردان دیگران میاندازند و با متهمسازی مومنان، خود را از معرکه میرهانند و اجازه نمیدهند تا در یک فضای شفاف و روشن ، مسایل بررسی شود. (نور، آیات ۴۷ تا 50)
اینان به سبب اینکه دین اسلام را قبول ندارند و تنها برای بهرهمندی از منافع، به ظاهر اسلام را پذیرفتهاند (نور، آیات ۴۷ و ۴۸؛ مجادله، آیات ۱۴ تا ۱۸) در باطن این سبک زندگی را نمیپذیرند و با آن مخالفت میورزند، ولی توان مخالفت علنی را ندارند. از این رو در ظاهر خودرا مسلمان بلکه از مسلمانان نیز مومنتر نشان میدهند و در اصول اخلاقی و انسانی به ظاهر بسیار پایدارتر و استوارتر میباشند و حتی مسلمانان واقعی و مومنان را نقد کرده و برایشان در رفتارهای اخلاقی و انسانی وحتی اسلامی خرده میگیرند.
خداوند گزارش میکند که آنان با دین بازی میکنند و همه ارزشهای اسلامی از جمله نماز خواندن را به بازی میگیرند (توبه، آیات ۶۴ و ۶۵) و میکوشند تا مردم را اینگونه به خود متمایل کنند و مقبول مردم واقع شوند. اینگونه است که با تمام ریاکاری رضایت مردم را میجویند و به نمازهای آنچنانی در جمع میایستند و در خفا و نهان راهی دیگر میروند. (بقره، آیات ۲۰۴ و ۲۶۴؛ نساء، آیه 142)
اینکه اینان همواره رضایت مردم را اصل در رفتارهای اجتماعی خود قرار میدهند، از آن روست که از مردم ترس دارند (حشر، آیات ۱۱ و ۱۳) و به جای آنکه از خداوند قهار و جبار بترسند و به سبب همین ترس، از عصیان بهراسند و بپرهیزند، از مردم میهراسند و رضایت آنان را میجویند. (همان و نیز نور، آیات ۴۷ و 50)
این افراد به سبب آنکه سبک زندگی ایمانی و اسلامی را نمیپذیرند و نمیپسندند، همواره بر آن هستند تا از نظر فکری و نظری و نیز در حوزه عمل در اصول و فروع آن خدشه وارد سازند و ناکارآمدی نظام اسلامی و منظومه فکری و عملی آن را مخدوش جلوه دهند. لذا به تمسخر اندیشههای فکری و نظریههای ثابت و متغیر آن در مدیریت انسان و جامعه میپردازند و نسبت به آیات الهی و آموزههای بینشی و نگرشی آن موضعگیری منفی دارند و با تمسخر، ارزشهای اسلامی را بیارزش و بیاعتبار جلوه میدهند. (توبه، آیه ۱۲۴؛ التبیان، ج ۵، ص 325)
جریان نفاق از آنجایی که در همه لایههای اجتماعی و سطوح و اقشار و طبقات اجتماعی حضور دارد و به قدرت و ثروت گرایش نشان میدهد، جریان بسیار خطرناکی است. خداوند به پیامبر(ص) و مومنان هشدار میدهد که جریان نفاق تنها در لایههای پایین اجتماع حضور ندارد، بلکه این جریان تا سطوح بالایی جامعه و در کار دولت اسلامی نفوذ پیدا میکند و به عنوان اصحاب و اطرافیان در خدمت دشمن قرار میگیرند. از این رو به نفاق برخی صحابه اشاره میکند و میفرماید که در میان نزدیکان رهبری و دولت اسلامی مدینه، جریان نفاق نفوذ کرده است و گروهی از صحابه و همکاران دولت ایشان را افرادی تشکیل میدهند که ناخالص و منافق هستند و پیامبر(ص) و دولت اسلامی میبایست با هوشیاری تمام از آنان برحذر باشد و اجازه ندهد تا منافقان دولت اسلامی را به بازی بگیرند و اهداف شوم خویش را جامه عمل بپوشانند. (توبه، آیه ۱۰۱؛ فتح، آیه 29)
بنابراین، جریان نفاق خطرناکترین جریان در جامعه اسلامی است که میتواند در پوشش ظاهری ایمانی در لایههای مختلف اجتماعی و حتی سطوح رهبری نفوذ کرده و علیه دولت عمل کند و جامعه اسلامی و دولت را با بحران اجتماعی و سیاسی و نظامی و اخلاقی گوناگونی مواجه سازد.
ویژگیهای رفتار اجتماعی منافقان
هرچند با آنچه گفته شد، اصول رفتاری منافقان روشن میشود، ولی برای آشنایی بهتر با این جریان خطرناک و پیچیده اجتماعی، به بازخوانی رفتارهای اجتماعی آنان براساس تبیین و تحلیل قرآن میپردازیم. باشد که بتوانیم با بهرهگیری از این آموزههای روشن الهی، از خطر جریان نفاق کمی در امان باشیم و اجازه تسلط به آنان ندهیم؛ این جریان به سبب همان ویژگی تظاهرگرایی و حرکت در بستر خاکستری و برزخ میان حق و باطل، غیرقابل شناسایی کامل میباشد؛ زیرا اینان با توجه به ماهیت متلون و رنگپذیری و آفتابپرست بودن، همواره خود را همانند بستر و فضای گفتمان غالب و چیره در میآورند، طوری که شناسایی و مقابله با آن را سخت میکند.
اما باید دانست اینان هر چند که بسیار زیرک و موذی هستند، ولی به سبب آن که دل و زبانشان یکی نیست، میتوان آنان را از لحن (محمد، آیه ۳۰) و واکنشهایشان در امور گوناگون شناسایی کرد.
۱. همکاری با دشمنان: از ویژگیهای اهل نفاق آن است که گرایش به دشمنان دارند. با آنکه میکوشند تا بهگونهای عمل کنند که رسوا نشوند ولی هر از گاهی نشان میدهند که تحت ولایت دشمنان هستند و میکوشند زمینه ارتباط جامعه اسلامی را با دشمنان فراهم آورند و در این میان از سست ایمانها بهره میگیرند؛ زیرا به سبب فقدان بصیرت و کوردلی این دسته از افراد جامعه، بیماردلان منافق میتوانند دولت و رهبری را تحتفشار قرار دهند و خواهان ارتباط با دشمنان شوند. این همکاری با دشمنان را میتوان در رفتارها و واکنشهای گوناگون ردگیری و شناسایی کرد. به عنوان نمونه قرآن گزارش میکند که منافقان در موضعگیریها و گرایشهای خود همواره همسو با دشمنان عمل میکنند. (مائده، آیه ۴۱؛ حشر، آیات ۱۱ تا ۱۷) بنابراین، میتوان عین رفتارها و واکنشهای دشمنان را در مسایل گوناگون اجتماعی در موضعگیریها و گرایشهای منافقان یافت. روزنامهها و رسانههای آنان گاه عین همان مطالب و موضعگیری دشمنان را با نامهای اسلامی و نوعی بومیسازی موضعگیریها به نمایش میگذارند. در این رابطه همانگونه که دشمنان افکار و اندیشههای اسلامی را به تمسخر میگیرند اینان هم به عنوان نقد و تحلیل علمی، همان رفتار تمسخرآمیز را نسبت به اندیشهها و ارزشهای اسلامی مانند حجاب، قصاص، اقتصاد اسلامی، عدالت و مانند آن در پیش میگیرند. این همسویی را میتوان در جاهای گوناگون از کنشها و واکنشهای منافقان شناسایی کرد. (نساء، آیه ۱۴۰؛ بقره، آیات ۱۳ و 14)
۲- هنجارشکنی: از ویژگیهای منافقان این است که بر خلاف اصول عقلانی و عقلایی رفتار میکنند گرچه مدعی عقل هستند و همه رفتارهای خویش را عقلانی قلمداد میکنند و دیگران را به سفاهت و بیخردی متهم کرده و سیره عقلایی را به عنوان خرافات مردود میدانند. (بقره، آیات۸ تا۱۴) اینان به سبب آنکه هنجارهای اجتماعی و اصولی را که در هر جامعهای به عنوان اصول اخلاقی و قانونی و سنت و سیره شناخته میشود، امری خلاف عقل خود میدانند، به مخالفت با آن برمیخیزند و هنجارهای اجتماعی را از نظر فکری مخدوش و ازنظر عملی غیرقابل قبول و اجرا میدانند و به هنجارشکنی در جامعه میپردازند. خداوند در بیان معیارهای شناخت منافقان از مؤمنان، به گرایش آنان به هنجارشکنی اشاره میکند و میفرماید که منافقان به جای اینکه به معروف و اصول اخلاقی و هنجاری پایبند باشند به هنجارشکنی اقدام و دیگران را دعوت بدان میکنند. رسانههای آنها توپخانهای فعال علیه هنجارها و معروفها و مدافع هنجارشکنیها و منکرات است و در این راه بسیار فعالانه با دشمنان همکاری میکنند. (توبه، آیه67)
۳- بازی با مقدسات: منافقان از قدرت مؤمنان در هراس هستند و بیش از آنکه قدرت خداوند را بشناسند و از آن هراسان باشند، از قدرت مردم هراس دارند. (حشر، آیات۱۱ و ۱۳) از اینرو برای رضایت مردم به ریاکاری متوسل میشوند (نساء، آیه۱۴۲) و خود را اهل ایمان و توسل به خدا و پیامبر نشان میدهند و با نمایشی کاتولیکتر از پاپ، مقدس مابانه تودههای مردم را فریب میدهند. هدف از این رفتار ریاکارانه آن است که هم از خطر مؤمنان در امان باشند و خود را در حفاظی از ایمان قرار دهند و هم بتوانند در یک فرآیندی به تردیدافکنی در میان مؤمنان اقدام کنند و ایمان و مقدسات مردم را سست نمایند. وقتی کسی خود را اهل ایمان نشان میدهد و تودههای ساده دل را به دنبال خود میکشد میتواند اندکاندک عقاید و ارزشهای آنان را تغییر دهد؛ زیرا همراهی و سپس رهبری این دسته از مردم، این امکان را میدهد تا از موضعگیری و مقاومت ایشان در امان باشد و بیهیچ واکنش منفی از سوی مردم، اندکاندک نگرشها و بینشهای آنان را دگرگون سازد.
به هرحال، منافقان برای ایجاد انحراف در جامعه اسلامی، از همه ابزارها بویژه ابزارهای ارزشی و مقدس بهره میبرند و با ایجاد مساجد ضرار میکوشند تا جمع منحرف خود را جمعی مقدس و مؤمن معرفی کنند. (توبه، آیه107)
۴- جلسات سری و شبانه: محفلگرایی و برگزاری جلسات سری و شبانه از دیگر خصوصیات منافقان است. آنان همانگونه که به مشابهسازی اقدام میکنند و برای هر فعالیت اجتماعی مؤمنان، مشابهی میسازند تا در پناه آن در امنیت باشند، (توبه، آیه۱۰۷) همچنین به برگزاری جلسات سری و شبانه اقدام میکنند تا در آنجا مواضع خود را یکسان کرده و علیه برنامههای دولت اسلامی و رهبری، توطئه کنند. از اینرو هشدار میدهد که خداوند مواظب فعالیتهای پنهانی این جریان باشند. هنگامی که منافق به تنهایی عمل میکند خطرش کمتر است ولی هرگاه بتواند برای خود محفل و تشکلی درست کند و با عناوینی چون حضور در مساجد و هیئتهای عزاداری و دعای کمیل یا حتی به شکل امروزی حزبهای قانونی و انجمنها و تشکلهای فرهنگی گرد آید و بر خلاف حرکت ایمانی، برنامهریزی و سیاستگزاری و توطئه کند، میبایست خطر اینگونه اشخاص را جدی گرفت. در گذشته با ایجاد مسجد ضرار فعالیتهای خود را ساماندهی میکردند و امروز با عناوینی چون تشکلهای مردم نهاد و حزبی این کار را انجام میدهند. اگر این موارد از سوی دولت اسلامی شناسایی شود، آنان به انجمنهای سری و محافل زیرزمینی کشیده میشوند و مانند موشهای کور صحرایی به زیرزمینها پناه میبرند و در آنجا محافل خود را راهاندازی میکنند. خداوند از این جلسات سری منافقان به عنوان جلسات نجوا یا جلسات شبانه یاد میکند که در آن به توطئهگری و هماهنگی فعالیتها میپردازند و با ایجاد محفلهای بارانی و برفی و حقوق بشری و آزادی و سبز و سرخ و سیاه به سیاهنمایی علیه جامعه اسلامی و رهبری میپردازند. در مجامع عمومی سخن از اطاعت از خدا و رهبری میزنند و در محافل خصوصی طرحهایی برای بحرانآفرینی و اسقاط دولت اسلامی میکشند. (نساء، آیه81)
۵- تفکیکسازی میان قرآن و رهبری: از جمله روشهای منافقان در رفتارهای اجتماعی این است که میان خدا و پیامبر(ص) و نیز قرآن و آن حضرت تفرقه و تفکیک قایل میشوند و اطاعت خدا را غیر از اطاعت از رسول(ص) معرفی میکنند. به ظاهر خود را پایبند به اصول قرآنی معرفی میکنند و بر اطاعت از خدا و قرآن تأکید میکنند؛ اما اطاعت از رهبری را نمیپذیرند و به سادگی با توجیه اینکه رهبری خلاف قرآن یا عدالت یا حقوق بشر است با آن مخالفت میکنند. خداوند در آیه ۶۱ از واکنشهای منافقان در برابر دعوت به اطاعت از خدا و پیامبر(ص) اشاره میکند و میگوید وقتی چنین دعوتی صورت میگیرد، آنان با بیان تفکیک میان قرآن و اطاعت از خدا و پیامبرش میگویند که ما حاضر به اطاعت از خدا هستیم ولی از رسول اطاعت نمیکنیم. از اینرو گاه گستاخانه به قضاوتهای پیامبر(ص) یورش میبرند و او را متهم به بیعدالتی میکنند و در هنگام سخن گفتن درشتی میورزند و از اطاعت او سرباز میزنند. (توبه، آیات ۴۹ و ۵۸) درحالی که اطاعت از پیامبر(ص) عین اطاعت از خدا و قرآن است. (نساء، آیه۸۰؛ آلعمران، آیات ۳۲ و ۱۳۲ و آیات دیگر) در جامعه امروز نیز اینگونه برخوردهای تفکیکی از سوی منافقان انجام میگیرد. آنان اطاعت از قانون را غیر از اطاعت از رهبری قلمداد میکنند و درآن خدشه وارد میسازند.
۶- مراجعه به دادگاههای بینالمللی: از دیگر واکنشهای منافقان مراجعه آنان به مراکز طاغوت برای داوری و ارجاع اختلافات به آنان است. اینان هرچند که به ظاهر مؤمن هستند ولی برای هرکاری میکوشند تا راهی را بیابند تا از اطاعت خدا و پیامبرش رهایی یابند. اینگونه است که برای حل اختلافات خود به جای داوری بردن به نزد رهبری و دادگاههای اسلامی آن را به دادگاههای بینالمللی و طاغوت ارجاع میدهند تا زمینه تسلط کافران و مشرکان را بر جامعه اسلامی فراهم آورند. از نظر ایشان حکمیت مؤمنان و رهبران اسلامی میتواند حکمیت غیر عادلانه باشد درحالی که حکمیت دشمنان و کافران درست و راست است. (نساء، آیه60)
۷- عقلانیتستیزی در قالب عاطفهگرایی: با آنکه منافقان فاقد عواطف انسانی هستند و قطع رحم و پیوندهای خویشاوندی در آنان نمایان است (محمد، آیات ۲۰و ۲۲) با این وجود گاه در قالب نوعدوستی و حقوق بشر، به مخالفت با تصمیمهای دولت اسلامی اقدام میکنند. اینان جهاد علیه کافران متجاوز، دشمنان اشغالگر، مستکبران مستضعفکش و ظالمان جهانی را بر خلاف اصول اخلاقی و انسانی ارزیابی میکنند و اجازه دفاع و یا سرکوب اشغالگر و متجاوز را نمیدهند و با توجیه اینکه چنین رفتاری ضد حقوق بشر و بر خلاف اصول نوعدوستی است با آن مخالفت میورزند. این سفیهان حرکتهای غیرعقلانی خویش را عین عقلانیت تفسیر میکنند، درحالی که عقل عملی بشر به قباحت ظلم و حسن عدل فرمان میدهد و خواهان مخالفت با ظلم و ظالمان است. اینان افسادگرایی خویش را عین اصلاحات ترجمه و تفسیر میکنند و بیخردی و سفاهت خویش را عین خردورزی و عقلانیت میدانند. (محمد، آیه۲۲؛ بقره، آیات ۸ تا۱۴)
اگر بخواهیم دیگر رفتارهای اجتماعی منافقان را بررسی کنیم، بیرون از حوصله این مطلب خواهد بود و مثنوی هفتاد من کاغذ شود. بنابراین، به همین مقدار بسنده میشود؛ و میتوان از این نشانهها، رفتارهای منافقان را در جامعه شناخت و به مقابله با آنان پرداخت و اجازه نداد تا سست ایمانهای بیبصیرت و کوردل را این بیماردلان منافق از راه به در کنند.







