کتابخانه:معیار شرک در قرآن
|
| |
| نویسنده | سید عزالدین حسینی زنجانی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۹۴/۰۶/۰۷ |
| قطع | رقعی |
| شابک | ۹۷۸۹۶۴۰۹۰۳۴۳۸ |
محتویات
مقدمه مترجم
بیش از ۳۲ سال است که افتخار خادمی آستان ملائک پاسبان امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را دارم و با این امید زندهام که خدمت بسیار ناچیزم به مصداق (عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم ) مورد قبول سلطان خراسان واقع شود و گلبانگ سربلندی به آسمان زنم .
در سالهای اخیر خدمت که در کنار درب پیش روی مبارک مزار مشغول خدمت بوده و میایستادم و به ویژه در روزهای مراسم مذهبی ، اعم از اعیاد و وفیات ، سیل خروشان عاشقان زیارت و پابوس امام علیه السلام را مشاهده میکردم که وقتی به آستانه میرسند تعدادی از آنان به خاک میافتند و به صورت سجده آستانه را میبوسند و داخل میشوند. در مقابل تعداد کمی نیز هستند که با مشاهده آنان که عتبه را میبوسند، عمل آنان را بر نمیتابند و از ما میخواهند تا مانع کار آنان گردیم و در مقابل این عتبه بوسی که به زعم آنها شرک است اگر مانع نمیشویم دست کم ، تذکرات لازم را بدهیم .
گرچه تعداد اعتراض کنندگان اندک است ، لیکن اولا، طرفداران چنین تفکر که شیعه را متهم به شرک میکنند و برای تبلیغات خود آزادی دارند و ثانیا، تعداد اندک آنان نمایان گر وجود چنین گرایشی به تفکر آنان به ویژه در جامعه جوان شیعه میباشد و در حرم مطهر هم فقط میتوان پاسخ کلی داد و این به هیچ وجه کافی نیست . از این رو به نظر میرسید در این معضل فکری و عقیدتی که ریشه در گذشتهها دارد و روشنگر تفکر غلو غالیان است لازم است پاسخی در خور دانش اکثر جوانان جامعه ، به زبان و قلمی دور از تعصب و یک سونگری داده شود.
آری ، ضرر و زیان مخالفان اتحاد مسلمانان و غالیان در هر دو مکتب فکری و خاصه شیعه که از این قاعده مستثنا نیست ، یقینا اگر بیش از دشمنان آن مکتب نباشد قطعا به اندازه آنها بوده و هست . از طرفی نیز سکوت در مقابل سیل اتهام به مکتب تشیع علوی جایز نیست و وظایف و تکالیفی را بر عهده انسان مسئول قرار میدهد.
• اگر بینی که نابینا و چاه است
• اگر خاموش بنشینی گناه است
در چنین تفکراتی به سر میبردم که کتاب موجز معیارالشرک فی القرآن به دستم رسید و با مطالعه آن دریافتم که نویسنده دانشمند در همین موضوع به صورت مکاتبه با استاد دانشگاهی که متاءثر از تفکرات غالیان غیر شیعه امامیه بوده به نحو احسن قلم زده است . کتاب به زبان عربی بود و دریغم آمد که ، موضوعی آن هم در این درجه از اهمیت به زبان فارسی برگردانده نشود و جوانان کشور نتوانند از این گنجینه علمی بهره ببرند.
با مطالعه بیش تر و تعمق در مطالب ارزنده کتاب ، آن را اثر نفیسی یافتم که حق مطلب در آن ادا شده و با محوریت قرآن که مورد قبول طرفین است نظریات و اشکالهای طرفین را مطرح و پاسخ داده است ، به طوری که اگر هر مسلمان منصفی آن را بخواند و تدبر و تعمق داشته باشد، به خوبی به حقیقت مطلب پی میبرد، لیکن چون از طرفی مطالب کتاب استدلالی و در سطح علمی نوشته شده و از طرف دیگر، ادعاهای نابه جا و غلط طرفداران چنین طرز تفکر در قالب کلمات و جملات و سر فصلهای به ظاهر فریبنده و زیبا، چون (توحید خالص و کامل ) و (جنگ در مقابل شرک و بت پرستی ) و امثال این جملات وسوسه انگیز عرضه میشود، چه بسا کششی در مرحله نخست ایجاد میکند، بنابراین ، فهم کامل پاسخ علمی آن برای همه مقدور نبوده و شاید با اشکالاتی مواجه گردد. از این رو فهم و درک موضوع نیاز به مقدماتی دارد و باید با زبانی ساده و قابل درک برای غیر متخصصان عنوان شود تا احتمال القا در اندیشه افرادی که برای بار اول با موضوع برخورد میکنند از بین برود که غلو در هر دو مکتب ویران گر است و باید حقیقت امر دور از هرگونه تعصب و یک سو نگری روشن گردد.
با این نیت و پس از مشاوره با اهل نظر بر آن شدیم پژوهشی اجمالی در تاریخ پیدایش چنین طرز تفکری به عمل آید و مقدمهای بر کتاب نوشته شود تا معلوم گردد: آیا توسل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت نبوت و اولیا در صدر اسلام ، روا و عملی بوده ، یا ساخته و پرداخته افراطیون مخالف در مکتب شیعه و یا تفسیر نادرست آیات قرآن و تاءویل غلط پارهای از روایات نادر و ضعیف در نزد تسنن است که با کمک معاندان اسلام راستین که از هر فرصتی برای ایجاد تفرقه میان امت اسلامی به طور مستمر سود میجویند، به وجود آمده است ؟
دشمنان اسلام در سدههای اخیر به حقیقتی پی بردهاند و آن این است که ، پیاده شدن اسلام راستین در جهان بزرگترین سد راه سودجویی و بهره کشی آنها از انسانها و مانع بقای تفکر سرمایه سالاری حاکم در جهان است . از این رو با ایجاد تفرقه بین مسلمانان به خیال خودشان ، به هر وسیلهای دست مییازند تا اسلام را تضعیف نموده و از بین ببرند. غافل از این که خداوند میفرماید:
(نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون )؛
حافظ و نگهدارنده اسلام و قرآن خود خداوند متعال است .
اینک با پژوهش در این مسئله مورد اختلاف امید داریم دایره تفرقه مسلمانان تنگ تر شود تا ان شاء الله روزی از بین برود و تفرقه امت اسلامی به اتحاد و شوکت ، و ناتوانی شان به قدرت تبدیل گردد. در طی این طریق ، چراغ راهنما را قرآن و روایاتی که مورد قبول طرفین است قرار دادیم تا فرمان الهی را نیز اجرا کرده باشیم و به سندی غیر قابل انکار (کلام وحی ) اتکا کنیم ، آن جا میفرماید:
(ان تنازعتم فی شی ء فردوه الی الله و رسوله )؛
اگر در امری اختلاف و نزاع داشتید (حکم ) آن را به خدا و رسول خدا بازگردانید.
نخستین سؤ ال در این مقطع ، این است که آیا توسل و تبرک جستن به قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و عبادت گاه قرار دادن قبر آن بزرگوار و اهل بیت نبوت و اولیا و صلحا، چه در حال حیات و چه پس از رحلت آنان و به عبارت بهتر، متوسل شدن به درگاه حضرت حق جل جلاله با وسیله قرار دادن غیر خدا طبق موازین قرآنی شرک است ؟ که دشمنان اسلام نه تنها شیعه اثنا عشری ، بلکه همه فرق اسلامی را به این سبب به مشرک بودن متهم و محکوم نمودهاند. پاسخ این سؤ ال را نخست در نگرش و عقیده دانشمندان اهل سنت جست وجو میکنیم و آن را در سه قسمت (پیش از آفرینش )، و (در حال حیات ) و (پس از رحلت رسول اکرم ) بررسی مینماییم .
پیش از آفرینش
توسل حضرت آدم علیه السلام
بیهقی در دلائل النبوة ؛ طبرانی در معجم صغیر و حاکم در مستدرک روایت میکنند که خلیفه دوم (عمر بن خطاب ) گفت : رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هنگامی که آدم علیه السلام در بهشت مرتکب خطا گردید، به درگاه الهی چنین متوسل شد: بار خدایا! مرا به حق محمد صلی الله علیه و آله بیامرز. خداوند فرمود: ای آدم ! تو از کجا محمد را شناختی در صورتی که من هنوز او را نیافریدهام ؟ آدم علیه السلام عرض کرد: بار خدایا! هنگامی که مرا آفریدی و روح در کالبدم دمیدی ، سر خود را بالا بردم و دیدم که بر ساق عرش عظمتت نوشته شده است : (لا اله الا الله محمدا رسول الله ) دانستم که تو اسم کسی را در کنار اسم خویش قرار نمیدهی و به آن اضافه نمیکنی جز این که او را از همه موجودات عالم بیش تر دوست میداری . خداوند فرمود: ای آدم ! راست گفتی ، محمد گرامیترین انسان نزد من است ، اینک که او را واسطه قرار دادی و به حق او از من مسئلت کردی ، از تو گذشتم و اگر محمد نبود، تو را نمیآفریدم .
زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله
۱. ترمذی در صحیح خود و حاکم در مستدرک از عثمان بن حنیف روایت کردهاند که : مرد نابینایی به رسول خدا صلی الله علیه و آله متوسل شد و عرض کرد: یا رسول الله ! از خداوند بخواهید چشمان مرا بهبودی بخشد، رسول اکرم فرمود: اگر بخواهی دعا میکنم تا خداوند تو را عافیت دهد و شفا بخشد، ولی اگر صبر کنی و با همین وضع بسازی برایت بهتر است .
آن مرد عرض کرد: ای رسول خدا! من راهنمایی ندارم تا دستم را بگیرد و زندگی برای من مشکل است ، دعایی در حق من بفرما تا بهبودی حاصل کنم . رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن مرد امر فرمود تا وضو بسازد و دو رکعت نماز بگزارد و سپس با قرائت این دعا حاجت خود را از خدا طلب کند:
اللهم إ نی اسئلک و اءتوجه إ لیک بنبیک محمد نبی الرحمة یا محمد إ نی اءتوجه بک إ لی ربی فی حاجتی هذه لتقضی لی ، اللهم فشفعه فی ؛
خدایا! از تو میخواهم به واسطه پیامبرت محمد پیامبر رحمت ، به سوی تو رو آوردم ؛ یا محمد! من در این حاجت و نیازی که دارم به وسیله تو به پروردگارم رو کردهام تا حاجتم برآورده شود، خدایا! او را شفیع من قرار ده .
عثمان بن حنیف ، راوی حدیث میگوید: به خدا سوگند! ما هنوز مجلس را ترک نکرده بودیم که آن مرد نابینا وارد شد در حالی که هیچ گونه اثری از نابینایی در او نبود.
۲. ابو نعیم در کتاب معرفت و دیلمی در مسند فردوس از ابن عباس و حاکم نورالدین هیثمی از انس بن مالک روایت میکنند: هنگامی که فاطمه بنت اسد مادر علی علیه السلام درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد منزل شد و در بالای سر فاطمه نشست و فرمود:
(ای مادر! خداوند تو را رحمت کند. تو بعد از مادرم برای من مادر بودی و مرا سیر میکردی در حالی که خود گرسنه بودی . بر من لباس میپوشاندی و خوشبویم میکردی در حالی که آنها را بر خود پیش از من روا نمیداشتی و نیت و قصد تو جلب رضای خداوند متعال و کسب ثواب آخرت بود.)
پس از آن پیامبر دستور داد فاطمه را سه بار غسل دهند؛ چون آب آغشته به کافور رسید رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را روی بدن فاطمه ریختند و سپس پیراهن خود را درآوردند و بر بدن فاطمه پوشانیدند. هنگامی که قبر آماده گردید خود وارد قبر گردیدند و در قبر دراز کشیدند و فرمودند:
(ای خداوندی که جانهای مردم در دست توست مادرم فاطمه بنت اسد را به حق پیامبرت و انبیایی که پیش از من رسالت داشتند، بیامرز و حق را بر زبان او جاری گردان و آرامگاه او را فراخ گردان ، که تو مهربانترین مهربانانی .)
پیامبر سپس چهار تکبیر گفتند و جسم فاطمه را وارد قبر کردند.
۳. احمد بن حنبل ، حافظ بن خزیم ، طبرانی ، ابو نعیم و ابن ماجه از ابوسعید خدری ، روایت کردهاند:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
(هر کس برای ادای نماز از منزلش بیرون رود و بگوید: بار خدایا به حق سؤ ال کنندگان [۱] و حاجت طلبان از درگاهت من نیز از تو مسئلت میکنم که مرا در این راه موفق بداری و هر چه خیر من است به من عطا کنی . بار خدایا! من برای تظاهر، خودخواهی و دنیاطلبی در این راه گام بر نمیدارم ، پس از تو میخواهم مرا از آتش دوزخ مصون داری و گناهانم را بیامرزی که غیر از تو کسی گناهان را نمیبخشد).
در اثر چنین دعایی خداوند به او توجه میکند و فرشتگان بر او طلب آمرزش مینمایند.
۴. در حدیث صحیح از قتاده روایت شده است : تیری به چشم او اصابت کرد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و گفت : یا رسول الله ! دیدگانم آسیب دیده است . پیامبر او را به صبر و شکیبایی یا به دعا برای بهبودی چشم او فرا خواند. او عرض کرد: دعا کنید تا چشم من بهبود یابد و خوب شود. پیامبر دعا کرد و خداوند دیدگان او را شفا داد.
پس از رحلت پیامبر
انس بن مالک از عمر بن خطاب روایت میکند که گفت :
(به هنگام خشک سالی به عباس بن عبدالمطلب عموی پیامبر اکرم متوسل میگردید و میگفت : بار خدایا! ما در زمان پیامبر در مشکلات به او متوسل میشدیم و حاجت روا میگردیدیم اکنون به عموی پیامبرت عباس بن عبدالمطلب متوسل میشویم . بار خدایا! باران رحمت خود را بر ما نازل کن ).
همین روایت از طریق راویان دیگر از عبدالله بن عمر نقل شده است که : عمر بن خطاب در سال قحطی و خشک سالی در طلب باران خطابهای خواند و در آن چنین گفت : (ای مردم ! به عموی پیامبر عباس متوسل شوید و او را وسیلهای در پیشگاه خدا قرار دهید...) و بدین ترتیب بارانی بارید و زمین خشک سیراب و مردم آرام و راحت شدند.
۲. اوس بن عبدالله روایت میکند: در مدینه باران نبارید و مردم گرفتار قحطی شدید شدند، شکایت به عایشه بردند. او گفت : راهی از پشت بام پیامبر رو به آسمان باز کنید. مردم این کار را کردند و خداوند باران شدیدی نازل فرمود و شتران فربه شدند و مزارع سر سبز و خرم گردید.
با عنایت به روایات فوق که همه از دانشمندان و بزرگان اهل سنت نقل شده است و خود آنها در کتاب هایشان موضوع توسل به رسول الله صلی الله علیه و آله و اهل نبوت و صلحا و اولیای الهی ، چه در حیاتشان و چه پس از درگذشت آنان نه فقط مهر تاءیید زدهاند، بلکه متفقا آن را از کارهای استحبابی شریعت ذکر کرده و بر عمل آن تاءکید نمودهاند و اضافه کردهاند: چون چنین واسطه قرار دادن پیامبر و اهل بیت نبوت کار و عادت اصحاب پیامبر اکرم و تابعین و صلحا و بزرگان علما بوده و آنها اسوه هستند، ما نیز از آنان تبعیت کنیم .
از آن جا که بنابر تطویل کلام نیست پایان بخش این سخن را با نقل عین کلمات و جملات خود این بزرگان قرار میدهیم :
۱. زرقاوی در شرح الواهب میگوید:
ان الله تبارک و تعالی قد جعل فی اسمه برکة فما الظن بمسماه ؛
خداوند تبارک و تعالی در اسم او (پیامبر اکرم ) برکت قرار داده است تا چه رسد به صاحب اسم و خود او.
۲. درباره عمل صحابه در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله مینویسد:
اما ما کان فی حیاته الدنیا فهو مشهور مستفیض بل متواتر امتلات به کتب الا حادیث کلها، لا یرتاب فیه سنی و لا مبتدع ، و قد کانوا رضی الله عنهم یفزعون إ لیه عند النوائب ؛
عمل صحابه در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله نه فقط بر اساس احادیث مشهور و مستفیض ، بلکه روایاتی متواتر است و کتابهای احادیث مملو از آنها میباشد به طوری که هیچ کس ولو هر قدر هم شکاک باشد در آنها تردید نتواند کرد و عادت آنها (صحابه ) بر این بوده که در مشکلات و سختیها به او (پیامبر) متوسل میشدند.
و همو مینویسد:
...اءفیعقل اءن یکون فیه ما اءشرک ماءثورا عن الصحابة و التابعین عن وضع تلک الا حادیث و الا ثار! حاشا و کلا، فالتوسل بالنبی صلی الله علیه و آله و الصالحین لم یزل بین العلماء متعارفا سلفا و خلفا...؛
آیا از دیدگاه عقل و خرد میتوان فکر کرد که در آنها (احادیث ) که از صحابه و تابعین نقل شده اندک بوی شرکی استشمام شود و چگونه قابل تصور است درباره جعل چنین احادیث (علما و دانشمندان ) در طول تاریخ ساکت بنشینند؟ هرگز و هیچ گاه ، پس چنین نتیجه میگیریم که توسل به پیامبر و اولیای صالح از گذشته و حال در میان آنان معمول بوده است .
علی رغم آن چه در روایات و احادیث آمده و صفحات تاریخ از آن سخن میگوید، متاءسفانه طرفداران تفکر سلفیه برای به کرسی نشاندن عقایدشان که مخالفت محض با شیوه عمل گذشتگان از اصحاب ، تابعین و علمای بعد از آنهاست ، به جنگ و خون ریزی ، قتل و غارت مسلمانان و مخالفان خود پرداختهاند. شگفتا که آنان چه قدر وجه مشترک با عقاید خوارج نهروان در اوایل شکوفایی اسلام دارند که امیرمؤ منان صلوات الله علیه درباره آنان فرمود: (کلمة حق یراد بها الباطل ؛ مطالب شان سخن درستی است که برای به کرسی نشاندن باطل و نادرستی میگویند). و ایجاد تفرقه در میان آحاد امت اسلامی میافکنند که افکندند و از این اختلاف امت چه کسی جز استعمار کهنه که در جهان امروز با شعارهای فریبنده دفاع از حقوق بشر، مبارزه با تروریسم و ایجاد حکومت دموکراسی ، مشغول غارت ثروت بی پایان مادی و معنوی مسلمانان سود میبرند؟
چه قدر به جا و مناسب است که به جای زیاده روی در عقاید فرقههای اصیل اسلامی ، به منظور برطرف کردن اختلافات امتی که خدای واحد را میپرستند و کتاب واحدی دارند، گرد هم آیند و قرآن را، سپس سنت رسول اکرم صلی الله علیه و آله را روشنگر راه خود قرار دهند و در نیل به حقیقت امر در مسائل مورد اختلاف شتاب به خود راه ندهند و از تعصب جاهلانه دوری گزینند تا به اذن خدای متعال وحدت کلمه و یک پارچگی امت اسلامی که دشمنان امروز اسلام سخت از آن ترس و واهمه دارند، دوباره حاصل گردد و معاندان حق یا به حقیقت بگروند، یا خوار و ذلیل گردند.
آن چه در این باره مربوط به سنت در روایات بود اشاره شد و خوانندگان گرامی را برای استدلال قرآنی و استفاده بیش تر از سنت به مطالعه دقیق کتاب دعوت میکنیم و از خداوند توفیق فهم معارف جهانی و ابدی اسلام را برای همگان آرزومندیم .
مترجم
انگیزه نگارش
انگیزه تاءلیف کتاب حاضر آن بود که در سال ۱۴۰۵ قمری یکی از دانش جویان دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد به دیدار این جانب آمد و با ناراحتی اظهار داشت : یکی از استادان ما در کلاس به شدت از خواندن بعضی دعاها و زیارتها در مشاهد مشرفه ، یا مجالس و محافل دینی انتقاد میکند و میگوید: (در اثر بی توجهی دانشمندان ، خواندن این قبیل دعاها و زیارتها مخصوصا زیارت جامعه و دعای فرج که مضامین آنها شرک و دوگانه پرستی است ، سخت شایع شده است ).
این جانب نیز بلافاصله گفتم : لابد تاءکید کلامش عبارت (و إ یاب الخلق إ لیکم و حسابهم علیکم ) است ، که آنها را شرک تصور میکند؛ زیرا خدای متعال فرموده است : (إ ن إ لینا إ یابهم ثم إ ن علینا حسابهم )
دانش جوی مزبور گفت : (بله ، همین گونه استدلال کرد که شما الان میفرمایید). استاد مذکور اضافه کرد:
مردم به سوی خدا میروند، نه به طرف امامان معصوم و حساب مردم در اختیار خدای متعال است که فرموده :
(و کفی بنا حاسبین )، نه در اختیار امامان .
پس از این جریان به این دانش جو گفتم : من با یکی از فضلای حوزه مختصری در جواب مینویسم و به وسیله همان فاضل روحانی برای آن استاد میفرستم . این کار انجام شد تا بعد از سه چهار روز آن استاد همراه دانش جوی ادبیات به منزل ما آمدند پس از تعارفهای معمولی به استاد گفتم : دعاهایی که از ائمه ما روایت شده و بسیاری از آنها شامل این گونه تعبیرات هستند و چه بسا در حد تواتر معنوی قرار دارند، اگر فرمایش شما را قبول کنیم ، یکی از دو محذور، یا یکی از دو تالی فاسد زیر لازم میآید:
۱. یا بزرگان علمای ما مانند شیخ طوسی و سید بن طاووس و امثال آنان از اصحاب معاصر ائمه اطهار و راویان این گونه احادیث اصولا متوجه این معنا نشدهاند که مضامین این دعاها شرک آور است .
۲. یا این که العیاذ بالله متوجه شدهاند، لیکن برای حفظ جاه و موقعیت ، مردم را آگاه نکردهاند. حال شما استاد محترم دانشگاه کدام یک از دو محذور را به این بزرگان روا میدارید؟ پس چه نیکوست که با احتیاط فراوان و اندیشه عمیق در این گونه موارد قدم بردارید و سخن بگویید.
جلسه اول ملاقات ما با این گفت وگو پایان یافت . پس از گذشت زمانی استاد نامبرده اوراقی را تنظیم و برای این جانب ارسال داشت . اوراق مزبور پر بود از آیات قرآنی مانند (اءلیس الله بکاف عبده ) و... .
آیات در یک نگاه سطحی و به تنهایی دلالت به مطلب این استاد داشت و موجب وسوسه میگردید، اما در تاءمل و سنجش آیات مزبور با سایر آیات قرآن روشن میشد که نه زیارت جامعه و نه دعای فرج هیچ کدام مدعای ایشان را اثبات نمیکند، اما چگونه ؟ توضیح این چگونگی و عدم دلالت آیاتی که ایشان به آنها استشهاد میکرد مستلزم شرح مبسوطی بود که باید انجام میپذیرفت . لازم دیدم به هر ترتیبی شده این وظیفه را انجام دهم با آن که در آن زمان ، کسالت مزاجی داشتم ، با توکل به ساحت ربوبی و استمداد از ارواح طیبه ائمه اطهار علیهم السلام جواب نامه استاد در اندک زمانی تهیه و به محضر ایشان ارسال گردید. از آن جایی که استاد از عراق به عنوان استاد ادبیات عرب به ایران آمده بود و خود یکی از شعرای برجسته آن سامان و در کمال تقوا و دیانت و حق جویی بود و اغلب در نماز جماعت شرکت داشت ، روزی پس از اتمام نماز نزد این جانب تشریف آورده و فرمودند:
نوشتهها را منصفانه مطالعه کردم و بحمدالله در اثر مطالعه و تفکر و تحقیق در جوابیه شما متوجه شدم که خواندن این قبیل دعاها لطمه به یگانه پرستی و توحید نمیزند و حق به جانب شماست و اینک خدا را هزاران بار سپاس میگویم که به این جانب عنایت فهم این مطالب را مرحمت فرمود.
پس از مدتی دست نوشت مزبور در لبنان به چاپ رسید. دلیل نگارش جواب به زبان عربی این بود که استاد، عرب زبان بودند و ناچار جواب که اینک به صورت کتاب درآمده به زبان عربی تنظیم گردیده است و اکنون جناب فاضل ارجمند، برادر گرامی آقای سید ابوالفضائل مجتهدی دام بقاه زحمت ترجمه آن را به فارسی قبول فرموده و خدمت برادران دینی به ضمیمه مقدمهای از بیهقی (یکی از علمای برجسته اهل سنت ) تقدیم میگردد.
از ساحت مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء انتظار دارم که این خدمت ناقابل را به کرم و بزرگواری شان که ، (عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم ) است قبول فرمایند و اسم ما را نیز ان شاءالله در طومار خدمت گزاران و جان بازان خود قرار دهند. با این امید، گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد.
محمد عزالدین الحسینی الموسوی
مشهد مقدس
سخنی در معرفی کتاب
کتابی که پیش رو دارید، حاصل بحث و گفت وگویی است که بین من و برادر دانشمند و پرهیزکار... در موضوع توسل ، کمک طلبیدن ، یاری جستن و طلب کفایت از ذوات مقدسه پیشوایان معصوم شیعه اثنا عشری علیهم السلام بر اساس آن چه در متون دعاها و زیارتهای آن بزرگواران ، مانند دعای فرج با روایت مستفیض[۲]و زیارت جامعه وارد شده است و تحقیق در این که ، آیا آنها (دعا و زیارت ) با مسئله توحید خداوند متعال منافات دارد و احیانا شرک محسوب میشود یا خیر؟
این گفت وگو و مصاحبه زمانی اتفاق افتاد که به من خبر رسید شیخ دانشمندی خواندن این دو دعا و نظایر آن را به نقد کشیده و بر حسب گمان وی ، چنین کاری شرک و بر خلاف قرآن است و این چنین نیز به شاگردان خود تعلیم داده است .
قسمت اول نظر ایشان بخشی است که معتقدند: جملات (یا محمد یا علی و یا علی یا محمد وانصرانی فإ نکما ناصران ؛ ای محمد! و ای علی ! مرا یاری کنید که شما یاری کنندگان هستید.) در دعای فرج حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه مخالف کلام وحی و فرموده خداوند در قرآن است که میفرماید:
(و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم ؛ یاری جز از جانب خداوند با عزت و دانا نیست ) و آیات مشابه دیگر.
قسمت دوم نظرشان درباره جملات :
(و إ یاب الخلق إ لیکم و حسابهم علیکم ؛ مراجعه مردم به سوی شما و بررسی و حساب اعمال شان توسط شما انجام میپذیرد).
از مضامین زیارت جامعه که آن را نیز بر خلاف فرموده خداوند در قرآن تصور کردهاند؛ آن جا که در سوره غاشیه میفرماید:
(إ ن إ لینا إ یابهم ثم إ ن علینا حسابهم ؛ برگشت آنها به سوی ما و بررسی حسابشان بر عهده ما میباشد).
پاسخ مختصری در خور مجال بر این اشکالها تهیه و برای ایشان فرستادم ، لیکن آن جواب مختصر، پاسخ گوی تمام ایرادها و اشکالهای فاضل ارجمند نبود. از این رو، ایشان نامه مفصلی در این موضوع تهیه و برای من فرستادند. اینک در این کتاب ، نخست تمام نامه و سپس پاسخ آن را در پنج بخش ملاحظه میفرمایید:
۱. مفهوم شرک و معنای آن ؛
۲. شرح مصداق و صغرای شرک ؛
۳. شرک و دعا در قرآن ؛
۴. شرک و دعا در سنت (گفتار و کردار و تقریر معصوم علیه السلام )؛
۵. انتقادها و پاسخها.
بارالها! اگر این کوشش ناچیز از این غلام پیر آستان قدس رضوی ، هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت مورد قبول ذات مقدس تو قرار گیرد و موجبات شادی قلب رئوف مخدوم معظم و مولایم علی بن موسی الرضا و نیز فرزندش ، قطب عالم امکان ، ولی عصر روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء را فراهم آورد، آیا این خادم خاسر، این نیک بختی را خواهد یافت که مصداقی از مصادیق دعای همیشگی اش : (الهی وفقنی لما تحب و ترضی ؛ پروردگارا! مرا توفیق انجام آن ده که ذات مقدس تو آن را دوست دارد.) قرار گیرد؟
بار خدایا! این بنده پاسخ خود را در روایت نبوی :
(اَحسنوا الظن إ لی الله ؛ به خداوند هماره گمان نیک داشته باشید.)
یافته و چشم انتظارم .
متن نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور حضرت آیة الله سید عزالدین موسی زنجانی دامت برکاته
سلام و درود خداوند متعال به شما و به وابستگانتان و به بهره مندان از دانش شما باد.
آقای بزرگوارم !
مرقومه عالی که نام شریف تان در آن نوشته نشده بود واصل گردید. آورنده نامه ، برادر صالح (ابراهیمی ) آگاهم کرد که نامه از جانب شما نوشته شده است . به سپاس گزاری در برابر بزرگواری و ارشادهای بزرگوارانه جناب عالی نمیپردازم . جز این که از خداوند بزرگ و توانا بخواهم عمر پر برکت شما را با سلامتی و خیر، طولانی فرماید تا با بیان نیکویتان ، دانش اسلامی فرزندان این امت به پا خواسته انقلابی را با رهبری امید مستضعفان جهان و نایب قائم آل محمد صلی الله علیه و آله امام خمینی که خداوند با بقا[۳] و طول عمر ایشان مسلمانان را بهره مند سازد و ما را از یاران و یاوران او قرار دهد، افزون کنید و به پیش ببرید.
اما درباره نامه میگویم : موضوع (زیارت ) از یک دیدگاه حایز اهمیت نیست و آن این که ، زیارتها و دعاها جزء مستحبات هستند و همین قدر برای شخص زائر کافی است که در پیشگاه امام معصوم حضور پیدا کند و ادای سلامی بنماید؛ چنان که درباره دعا کردن نیز چنین است که صاحب دعا و دعا کننده با خواندن یک آیه از قرآن کریم دعا میکند؛ همان گونه که بعضی از پیامبران و اولیای خدا و بندگان صالح چنین میکردند و چنین میگفتند.
در عین حال اگر بندهای که میخواهد مناجات با پروردگارش را طولانی کند و پیوند معنوی خود را با خدا به بیشترین درجه و مدت برساند، باید با دعاهایی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت رحمت از فرزندان او بر حسب ماهها و روزها، یا مناسبتها و زمانها رسیده و نقل شده است خدا را بخواند.
از جمله ، دعاهای صحیحی که در صحت اسناد آنها اتفاق نظر وجود دارد، مانند: (دعای افتتاح ) که در ماه رمضان ، یا (دعای کمیل ) که در شبهای جمعه خوانده میشود و یا (دعای صباح ) منقول از امیرمؤ منان علی صلوات الله علیه و دعاهایی به مناسبت روزها و دعاهای صحیفه سجادیه از امام زین العابدین سلام الله علیه و امثال آن که فراوانند و زیارت (امین الله ) که در مشاهد همه ائمه معصومین هدایت علیهم السلام خوانده میشود و دعاها و زیارتهای دیگر، که در سبک نگارش و اسلوب ، مشابه دعاهای مذکور میباشند.
در این گونه دعاها و زیارتها، خضوع و خشوع و اظهار عجز در برابر آفریدگار جهان و توحید خالص آن چنانی ، که هیچ گونه شائبه تاءویل و ابهام و پیچیدگی در آنها نیست ، نمایان است . بیشترین الفاظ این گونه دعاها از کلمات قرآن گرفته شده و بلکه خود آنها نوعی تفسیر و توضیح آیات قرآن هستند و با عبارتهای محکم و ترکیبهای زیبا و روشی متین ، ممتازند و نشان از فصاحت قرآن دارند و نسیم پیام الهی (نبوت ) و کلام معصوم (امامت ) از آنها به مشام میرسد و روحانی و معنویت آنها آشکار و رایحه عصمت از کلمات و جملات شان استشمام میگردد.
پارهای از دعاها نیز هستند که صرف نظر از قوت یا ضعف سند دارای اسلوبی زننده با معانی غیر مرتبط به هم و هدفی سست میباشند و در آنها از اصول بلاغت و فصاحت چشم گیر اثری دیده نمیشود، به این نوع دعاها حکم میکنیم که دست نوشت بشر عادی است و نمیتواند کلام و اثر امام معصوم باشد و چه بسا دعاهایی نیز هست که صحیح و ماءثور و منقول میباشند، ولی عبارتهایی بیگانه در آنها دیده میشود که هم آهنگی لازم با جملات قبل و بعد عبارتهای آنها ندارد و جوینده خود در مییابد که آن دعاها حذف و اضافاتی در بر دارد. از این رو به هنگام دعا و توجه ، حال دعا از انسان گرفته میشود.
زیارتها و دعاهای نامعتبری از این قبیل دقیقا کمین گاهی و میدانی برای حمله دشمنان و مخالفان سر سخت آل محمد علیهم السلام میگردد و از آن برای بدنام کردن آرا و عقاید امامیه و ضربه زدن به تشیع چه در حال حاضر و چه در گذشته ، به عنوان وسیله و ابزاری سوء استفاده میشود، برای مثال ، در گذشته میتوان به کتابهایی از قبیل : الصواعق المحرقة ابن حجر هیثمی و کتاب عبدالرزاق الحصان در کشور عراق و کتاب فرق الاسلامیه کیالی و فجر الاسلام احمد امین مصری و... در عصر ما وجاء دور المجوسی و جزوههایی مثل : الخطوط العریضة و الصحف المصریة روزنامههای مصری که منتشر میشود و مجلاتی که بر علیه شیعه از هر جهت حمله میکنند اشاره کرد و نام برد.
این قلمهای مزدور معلومات اندک خود را از کتابهای غلاة [۴]شیعه به دست میآورند و به این وسیله همه مذهب شیعه را متهم میکنند و زیر سؤ ال میبرند، و یا از کتابهای ضعیف و بی اساس شیعی که در آن عبارات کم مایه و بی پایه وجود دارد چنان که ذکر شد استفاده میکنند.
بر ما اگر شیعیان حقیقی باشیم بایسته و واجب است که از اسلام و قرآن و پیشوایمان امام صادق علیه السلام چهرهای راستین ، زنده و منطقی ، که بر اساس دانش صحیح استوار است و نور خدایی از آن میدرخشد، معرفی کنیم ؛ اسلامی دور از خرافات و تهی از مطالب بی اساس که دشمنان اسلام عموما و دشمنان شیعه خصوصا با نیرنگ و تقلب در کتابها وارد کردهاند تا بدین وسیله چهرهای مسخ شده و صورتی که حقیقت در آن دگرگون گردیده از دین و عقاید ما به جهانیان معرفی کنند.
به تحقیق و یقین پیشوای ما امام صادق سلام الله علیه به ما سفارش کردهاند که موجب سربلندی او شویم :
کونوا لنا زینا و لا تکونوا علینا شینا؛[۵]
با رفتار و گفتار خود موجب زینت و افتخار ما باشید، نه سبب ننگ و بدنامی ما گردید.
نیز امام علیه السلام فرمودهاند:
آیا کافی است کسی خود را به مکتب تشیع نسبت دهد و فقط به زبان بگوید:
من اهل بیت را دوست دارم ؟
نه ، به خدا سوگند چنین نیست . شیعه ما نیست ، مگر کسی که تقوای الهی پیشه سازد و پرهیزکار باشد.
سرور من ! شما در نامه گرانمایه خود چنین فرمودهاید که من عین آن را نقل میکنم :
استناد به ... (کمک طلبیدن از کسی و تکیه کردن به ) کسی که خداوند مرتبه او را رفیع و بلند گردانیده و به دلیل واسطه بودنش ، مقام او را به سوی خود نزدیک فرموده ، بلکه کار او را چون کار ذات مقدس خود گردانیده و نشانهای از نشانههای خود و نمودی از مظاهر شئون خویش قرار داده است کمک خواستن و توجه به غیر خداوند سبحان نمیباشد.
منظور جناب عالی از کلمه (استناد) چیست ؟
آیا مقصود و منظور استمداد و توکل است ؟
به این معنا آیا جایز است که ما از اهل بیت کمک بخواهیم ، یا به آنان توکل کنیم ؟
به این چنین استمداد و توکل در قرآن و سنت دلیلی نیست ، بلکه دلیل بر عکس و خلاف آن وجود دارد.
یا از استناد، مقصود و معنایی دیگر در نظر دارید؟
سپس فرموده خدای تعالی را گواه گرفتهاید، آن جا که میفرماید:
(و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی )[۶]؛
این تو نبودی ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آنها پاشیدی ، بلکه خدا پاشید.
فرمودهاید: این است غایت و کمال نزدیکی به خداوند سبحان و کسی و موجود دیگری جز او (خداوند) در چنین مقامی نمیتواند باشد تا توجه و توسل به غیر او (خداوند تبارک و تعالی ) شرک محسوب شود.
من میگویم : آن جا که خداوند مؤ منان را مخاطب قرار داده و در سوره انفال میفرماید:
(فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم )؛
این شما نبودید که آنها را کشتید، بلکه خداوند آنها را کشت .
کار آنها را، بنابر تعبیر شما، مانند کار خود قرار داده است ، آیا این برای آنها تقرب و نزدیکی به خداوند است یا نه ؟
پاسخ این سؤ ال در همان سوره انفال است ، آن جا که میفرماید:
(یا ایها الذین امنوا اذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الادبار، و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئة فقد باء بغضب من الله و ماءواه جهنم و بئس المصیر، فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی و لیبلی المومنین منه بلاء حسنا ان الله سمیع علیم )؛[۷]
ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبه رو شوید به آنها پشت نکنید و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند مگر در صورتی که هدفش کناره گیری از میدان برای حمله مجدد و یا به قصد پیوستن به گروهی (از مجاهدان ) بوده باشد (چنین کسی ) گرفتار غضب پروردگار خواهد شد و جایگاه او جهنم و چه بد جایگاهی است .
امام المفسرین شیخ طبرسی اعلی الله مقامه و نور الله مرقده نویسنده تفسیر جامع الجوامع در تفسیر آیهای که شما به آن استناد کردهاید چنین میگوید:
(فلم تقتلوهم ): فاء جواب شرط محذوف است ، تقدیر آن چنین است :
(اِن افتخرتم لقتلهم فاءنتم لم تقتلوهم ولکن الله قتلهم ).
اگر شما به کشتن آنها فخر میفروشید، شما آنها را نکشتید، بلکه خداوند با فرستادن فرشتگان و ایجاد ترس در دلهای آنان و بخشیدن نیرو به دلهای شما آنها را کشت .
(و ما رمیت ) انت یا محمد إ ذ رمیت ؛ یعنی چون قریش با گروهی از سرکشان آمدند، جبرئیل نازل شد و گفت : ای محمد! مشتی از خاک برگیر و به سوی آنها پرتاب کن . پیامبر به علی علیه السلام فرمود: کمی از ریگهای صحرا به من بده . علی علیه السلام چنین کرد و پیامبر آن خاک و ریگها را به صورتهای آنان پاشید و فرمود: (چهرهها سیاه باد) پس مشرکان همه مشغول چشم خود که خاک آلود شده بود شدند و پراکنده گردیدند. مؤ منان برگشتند و توانستند آنان را بکشند یا اسیرشان نمایند.
(ولکن الله رمی ) چون پرتاب ریگ و خاک چنین اثر بزرگی گذاشت ، رمی (پرتاب ) برای رسول خدا صلی الله علیه و آله ثابت و شناخته شد؛ زیرا او ظاهر و صورت کار را انجام داد و حقیقت امر از او نفی میگردد؛ زیرا آن چنان اثر عظیم کار، از توان و قدرت بشر خارج است ؛ یعنی اصل کار، فعل خداوند عزوجل میباشد و چنین مینماید که فاعل پرتاب ، حقیقتا خداوند است و اصولا نمیتواند از رسول خدا باشد.
اما استفاده و استشهاد شما به فرموده خداوند متعال که میفرماید:
(قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم ثم إ لی ربکم ترجعون )[۸]؛
بگو فرشته مرگ که بر شما ماءمور شده (روح ) شما را میگیرد، سپس به سوی پروردگارتان باز میگردید.
فرمود: (وکل ؛ کفایت میکند) بدانیم که او (فرشته ) وکیل است و ماءمور و بنده و فرستاده خداوند متعال و کاری در دست او نیست . پس آیا صحیح است که ما از او به دلیل این که وکیل خداوند در باز پس گرفتن جان هاست یاری بطلبیم ، و به او توکل کنیم یا او را تکیه گاه بدانیم ؟ به صرف این که خداوند سبحانه و تعالی تاءکید میکند که ، فرشته از جانب او وکیل است و در قبض ، یا عدم قبض ارواح ، اختیاری در دستش نیست ، مگر به دستور خداوند متعال ، و این آیه را آیه (الله یتوفی الانفس حین موتها)[۹] تفسیر میکند و مصداق بارز آن چیزی است که امیرمؤ منان سلام الله علیه میفرماید:
(بعضی از آیات قرآن خود آیات دیگر را تفسیر میکند).
گفتار شما که میفرمایید:
... در نتیجه هر قدر علو شاءن و بلندی مرتبت و نزدیکی او به خدا ثابت شود توجه ، به سوی او مانند توجه به خداوند و توسل به او چون توسل به خداوند میباشد.
ای آقای بزرگوارم ! بر حضرت عالی پوشیده نیست که ، نه فقط تفاوت بین این دو بسیار است ، بلکه قیاس در این نسبت ؛ یعنی نسبت بین آفریننده و آفریده شده و میان توان مند و عاجز ممکن نیست .
چنان که در نهج البلاغه (خطبة الاشباح ) امام میفرماید:
... شهادت میدهم : کسی که تو را با چیزی از آفریدههایت مساوی شمرد، از مرتبه تو عدول و تجاوز کرده و کسی که چنین کند به آن چه از آیات محکمات تو نازل شده و به نشانهها و دلایل آشکارت کفر ورزیده است . و گواهی میدهم که تو خداوندی هستی که نهایت و پایانی در خردها برایت نیست ، تا در منشاء اندیشهها دارای چگونگی و کیفیت باشی و نه در افکار و عقلها محدود و موصوف به تغییر از جایی به جایی گردی .
و در دعای صباح میفرماید:
ای خدایی که خود بر ذات خویش دلالت مینمایی . ای خدایی که از مشابهت با مخلوقاتت منزه و مبرا هستی .
و در دعای افتتاح آمده است :
تمام ستایش ، خدایی را منحصر است که در فرمان روایی او مخالفی نتواند بود و نه ستیزه جویی در شاءن و کارش . حمد مخصوص خدایی است که در آفرینش شریک ندارد و در بزرگواری و عظمتش مانند او نیست .... ستایش ویژه خدایی است که نه ستیزه جویی در برابر او و نه مانندی هم شکل او و نه پشتیبان و یاوری کمک کار او وجود دارد.
و خداوند تبارک و تعالی (از قول مشرکان ) میفرماید:
(تالله إ ن کنا لفی ضلال مبین ، اذ نسویکم برب العالمین )[۱۰]؛
به خدا سوگند که ما در گمراهی آشکار بودیم آن گاه که شما (بتها) را با پروردگار جهان برابر دانستیم .
ای سید بزرگوار دانشمند! آیا توجه به خداوند زنده مانند توجه به بنده میتواند بود؟
و ما در نمازهای خود میگویم : (اشهد اءن محمدا عبده و رسوله )؛
شهادت میدهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست .
پس مسئله بندگی بر موضوع رسالت پیشی گرفته و قبل از آن ذکر شده است و خداوند پیامبر خود را مخاطب قرار داده و میفرماید: (إ نک میت و إ نهم میتون )[۱۱]
آیا امکان دارد که زندگان و مردگان یکی و برابر باشند؟
در حالی که خداوند میفرماید: (وما یستوی الا حیاء ولا الا موات )[۱۲].
و اگر چه منظور از زندگان ، علما و دانشمندان و شهیدان و نیکوکاران باشند آنها هم زندهاند، ولی در نزد پروردگارشان روزی میخورند. و فرموده شما که خداوند در کتاب خود در بزرگداشت شاءن و مرتبه پیامبر خود فرموده است :
(ولو أ نهم إ ذ ظلموا اءنفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما)[۱۳]؛
اگر آنها هنگامی که به خویش ستم کردند به سوی تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش مینمودند و پیامبر هم برای آنها درخواست بخشودگی میکرد، خدا را توبه پذیر و مهربان مییافتند.
پروردگار متعال در توبه ستمکاران اکتفا به استغفار و طلب آمرزش آنها نکرده و استغفار پیامبر را نیز ضمیمه آن فرموده است .
میگویم : خداوند سبحان خود استغفار ظالمان را کفایت میکند و او بسنده و کفایت کننده است ؛ زمانی که ستمکاران به درستی و با نیت پاک از خداوند طلب آمرزش نمایند خداوند بدون این که به وساطت کسی از مخلوقاتش نیازی باشد بر بندگان ستمکارش میبخشد، لیکن موضوع استغفار پیامبر را خداوند فقط به دلیل بزرگداشت قدر و منزلت او و تصدیق و تاءیید نبوت او اراده فرموده و چیزی جز این نیست و الا اگر ظالمی در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله دور از مکانی که ایشان بودند ساکن بود و دسترسی او به رسول خدا صلی الله علیه و آله مشکل بود و قصد توبه داشت ، به درگاه الهی از گناهان خود توبه میکرد آیا خداوند توبه او را نمیپذیرفت ؟
یا در همین زمان ما در عصری که پیامبر خدا در گذشته است و حجت خداوند (امام زمان عجل الله تعالی فرجه ) از نظرها پنهان است ظالمی بخواهد توبه کند و صادقانه به سوی خداوند برگردد به کجا باید برود؟ آیا برای چنین شخصی کافی نیست که به سوی خداوند متعال متوجه شود در حالی که استغفار کننده ، توبه کننده و بازگشت کننده به طرف خداوند باشد؟ یا چنین نیست ؟ و آیا درِ توبه و بازگشت کننده به سوی خدا و طلب آمرزش از او پس از درگذشت پیامبر از این جهان بسته شده است یا تا روز قیامت باز است ؟
اما در مورد گفتار شما ای سرورم ! که فرمودید:
گفتار دعا کننده و آن کسی که توسل میجوید و میگوید:
(یا محمد یا علی اکفیانی و انصرانی ؛ ای محمد! ای علی ! یاریم کنید و کفایت کارهایم بنمایید).
نشاءت گرفته از توحید خالص است ... .
میگویم : تعارض آن با نص قرآنی آشکار است ؛ زیرا خداوند سبحان در آیات زیادی تاءکید فرموده که او کفایت کار مردم میکند و او آنان را یاری میرساند، طبق آیات زیر:
۱. (و ما کان لهم من اءولیاء ینصرونهم من دون الله ).[۱۴]
۲. (و إ ن یخذلکم فمن ذا الذی ینصرکم من بعده ).[۱۵]
۳. (و یا قوم من ینصرنی من الله إ ن طردتهم ).[۱۶]
۴. (فمن ینصرنی من الله إ ن عصیته ).[۱۷]
۵. (و ما النصر إ لا من عند الله العزیز الحکیم ).[۱۸]
۶. (و لم تکن له فئة ینصرونه من دون الله ).[۱۹]
۷. (اءلیس الله بکاف عبده ).[۲۰]
۸. (و کفی بالله حسیبا).[۲۱]
زمانی که ما خداوند را به تنهایی میخوانیم آیا کفالت او اجابت خواسته ما را کفایت نمیکند؟
در حالی که او در جاهای متعددی از قرآن کریم چنین وعدهای به ما داده است و خداوند هرگز خلاف وعده خود عمل نمیکند، آن جا که میفرماید:
(وإ ذا ذکر الله وحده اشماءزت قلوب الذین لا یؤ منون بالاخرة و إ ذا ذکر الذین من دونه إ ذا هم یستبشرون )؛[۲۲]
هنگامی که به تنهایی خداوند یا میشود دلهای کسانی که به آخرت ایمان ندارند مشمئز (متنفر) میگردد، اما چون از معبودهای دیگر سخن به میان آید خوشحال میشوند.
و اما درباره فرموده شما:
... و چنین است فرموده ایشان (امام هادی علیه السلام ) که سلام خدا بر ایشان باد در زیارت جامعه :
(إ یاب الخلق إ لیکم ؛ برگشت مردم به سوی شما میباشد).
برگشت به سوی آنها (ائمه علیه السلام ) برگشت به سوی خداوند متعال است و حساب آنها درباره مردم ، عین محاسبه خدای عزوجل است .
در این باره میگویم : نص صریح و آشکار چنان که بر آن جناب پوشیده نیست وجود دارد و تاءویل نیز نمیپذیرد چون قول خدای کریم در قرآن :
۱. (إ ن إ لینا إ یابهم ، ثم إ ن علینا حسابهم ).[۲۳]
۲. (و إ ن ما نرینک بعض الذی نعدهم اءو نتوفینک فانما علیک البلاغ و علینا الحساب ).[۲۴]
۳. (و من یدع مع الله الها آخر لا برهان له به فإ نما حسابه عند ربه إ نه لا یفلح الکافرون ).[۲۵]
۴. (إ ن حسابهم إ لا علی ربی لو تشعرون ).[۲۶]
۵. (ما علیک من حسابهم من شی ء).[۲۷]
۶. (و کفی بالله حسیبا).[۲۸]
غلوی (از حد گذشتن ) که خداوند قوم یهود و نصارا را در مورد بنده اش حضرت عیسی بن مریم از آن نهی فرموده جز این نیست که آنها صفاتی را که مخصوص خداوند متعال است به پیامبرش نسبت میدادند، از این رو خداوند آنها را مخاطب قرار داده و فرمود: (قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم غیر الحق و لا تتبعوا اءهواء قوم قد ضلوا من قبل و اءضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل )؛[۲۹]
بگو ای اهل کتاب ! در دین خود غلو (زیاده روی ) نکنید و غیر از حق نگویید و از هوسهای گروهی که پیش تر از این گمراه شدند و بسیاری را گمراه کردند و از راه راست منحرف گشتند پیروی ننمایید.
(یا اءهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا علی الله إ لا الحق إ نما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته اءلقاها إ لی مریم وروح منه فآمنوا بالله و رسله ولا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم إ نما الله إ له واحد سبحانه اءن یکون له ولد له ما فی السموات و ما فی الا رض و کفی بالله وکیلا، لن یستنکف المسیح اءن یکون عبدا لله ولا الملائکة المقربون و من یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشرهم إ لیه جمیعا)؛[۳۰]
ای اهل کتاب ! در دین خود غلو (زیاده روی ) نکنید و درباره خدا غیر از حق نگویید. مسیح عیسی بن مریم فقط فرستاده خدا و کلمه (مخلوق ) اوست که او را به مریم القا نمود و روحی (شایسته ) از طرف او بود، بنابراین ، به خدا و پیامبران او ایمان بیاورید و نگویید (خداوند) سه گانه است (از این سخن ) خودداری کنید که به سود شما نیست ، خدا تنها معبود یگانه است . او منزه است که فرزندی داشته باشد (بلکه ) از آن اوست آن چه در آسمانها و آن چه در زمین است .
و آنان که علی علیه السلام را دوست میداشتند و در دوستی او راه غلو و زیاده روی را در پیش گرفتند، نبودند مگر کسانی که به هلاکت افتادند و نابود شدند. آن چنان که نقل و روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد که فرمود:
(یا علی ! دو گروه درباره تو هلاک شدند و نابود گردیدند: دشمنی که زیاده روی کرد و بد گفت (مانند خوارج ) و دوستی که در باب تو غلو کرد).
سخن این است و از خداوند تبارک و تعالی مسئلت داریم که خود و حجت خود را به ما معرفی فرماید و بشناساند و دوستی اهل بیت پیامبر اکرم و شفاعت آنان را درباره ما روزی ما گرداند که همه به سوی او میرویم ؛ زیرا (فإ نه للا وابین غفورا)[۳۱] و از او میخواهیم که ما را موفق فرماید و در راهی که میرویم استوار و محکم نگاه دارد تا از آن چه غلاة و مفوضه در کتابهای ما وارد کردهاند دوری گزینیم و به قله یگانه پرستی خالصی که اساس تمام اعمال ما میباشد نایل گردیم . سلام و درود و رحمت خدا و برکات او بر شما باد.
اول ربیع الاول سال ۱۴۰۵ هجری .[۳۲]
پاسخ آیة الله زنجانی به نامه استاد دانشگاه
بسم الله الرحمن الرحیم
به حضور استاد فاضل ...که خداوند توفیقات او را جاودانه فرماید، درود بر شما و رحمت الهی و برکاتش نثارتان باد.
چند ماهی است نامه عزیزتان را که با عبارتهای ساده و املایی زیبا نوشته شده بود و مشحون از آیات قرآنی و شواهد و دلایل سنت نبوی بود دریافت کردهام . مکتوب شما حکایت از احاطه وسیع شما میکند. پس خداوند را شکر گزاریم ؛ خدایی که دیدار جناب عالی را میسر کرد.
گرچه مدت دیدار کم بود، لیکن در همان زمان اندک دریافتیم که شما مردی بانیت پاک ، قلبی طاهر، انسانی فروتن ، با عقل و تدبیری استوار میباشید و دیدارتان نشان از این داشت که جناب عالی به زیور ادب و شکیبایی و بردباری مزین هستید.
کار همان گونه که یادآور شدهاید آسان خواهد شد؛ چون هدف و مقصود بحث کنندگان ، شکر خدا، روشن کردن حق و حقیقت است و حقیقت زاییده بحث و گفت وگو میباشد.
من از شما پوزش میطلبم ؛ زیرا ارسال جواب نامه شما به دلیل بعضی از کارها که میخواستم در زمان معین و معمول آن انجام پذیرد حاصل نگردید و به تاءخیر افتاد.
اینک نخستین مسئله که میخواهم نظر شما را به آن جلب کنم این است که تنازل و سکوت در برابر دشمن معاند و خصم لجوج ، مفید فایده نیست . چنان که خداوند فرموده است :
(کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون )؛[۳۳]
چنین نیست که آنها خیال میکنند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دل هایشان نشسته است .
و اما احمد امین مصری[۳۴] و امثال او از ارباب قلم و نویسندگان چنین ارزشی ندارند که انسان در مجالس و نشستها فکر و ذکر خود را مشغول آنان کند! زیرا اگر چنین هم بکنیم باز بر ما اعتراض کرده و معترض و خرده گیر باقی خواهند بود.
و اگر دم فرو بسته و کلمهای درباره آنان نگوییم باز ما را رها نمیکنند، پس وظیفه ما این است گفتار خدا را که میفرماید:
(قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون )[۳۵]درباره آنها تکرار و سپس سکوت کنیم .
آری ، ای فاضل ! ماءخذ و منابع اصیل و ریشه دار ما آنهایی هستند که در طول زمانها و مکانها اساس و محور مراجعه علما و دانشمندان بوده است . کتابهایی که چون کافی ، توحید صدوق ، نهج البلاغه ، من لا یخضره الفقیه و بصائر الدرجات که بنا بر گفته جناب عالی ، نیروی تعبیر و زیبایی ترکیب و استواری روش ، آنها را از دیگر ماءخذ و منابع جدا میکند. در آنها اسلوب فصاحت و بلاغت قرآن و نَفَس پیامبر مشاهده میشود. در دیدگاه و شنودگاه این بزرگان ، اکثر محتویات آنها مخالفت با اسلامی که ایرانیان به آن اذعان دارند، دارد. اگر این مآخذ نبود، اسلام به خاورشناسان منسوب میشد و جز از آنها به دست نمیآمد؛ آن هم اسلامی کج و معوج برای ارائه به جهانیان . بنابراین ، به شخصی چون شما سزاوار نیست که به سخنان آنان اهمیت دهید و شاءنی برای شان قائل شوید.
اما آنچه امامان به ما توصیه و سفارش فرموده (امام صادق صلوات الله علیه ): (ما شیعیان برای آنها و مکتب مان زیب و زیور باشیم و نه موجب سرافکندگی ) به یقین منظور و مقصود این است که ما با برادران مان از اهل تسنن با حسن سلوک زندگی کنیم ، از تندی و خشونت با آنها بپرهیزیم ، از اجتماعات شان دور نباشیم ، بیماران شان را عیادت کنیم ، در تشییع جنازه مردگان آنها شرکت نماییم . این قبیل سفارشها درباره زندگی مسالمت آمیز نیکو با آنان است ، نه این که تمایل شدید به سخنان و گفتارشان پیدا کنیم و از آن چه هوای نفس آنها بر ایشان آراسته پیروی نماییم و آن چه را که اسناد و مدارک استوار ما میباشد ترک و رها کنیم و تمام آن توصیهها برای گروهی از آنهاست که امید خیر و نیکی (مستضعفان از آنها) میرود، نه سرکشان ، ستمگران و قلم به دستان مزدورشان .
بنابراین سزاوار و جایز نیست که برای جلب خشنودی آنها و در امان بودن از تیرهای دشمنی شان حق را رها کنیم ؛ زیرا
(و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم )[۳۶]؛
هرگز یهود و نصاری از تو خشنود و راضی نخواهند شد، مگر آن که از آیین شان پیروی کنی .
در روایت صحیح ، مولایمان امیرمؤ منان صلوات الله علیه میفرماید:
(الصادع بالحق مجاهد. بیان کننده حق و حقیقت جهادگری است در راه خدا).
برادر گران مایه ! معنا و مفهوم جهاد، گفت وگو و بحث حضوری و اعلام حقیقت است و اگر حق را نپذیرفتند، به فرموده قرآن :
(ذرهم یاءکلوا و یتمتعوا و یلههم الا مل فسوف یعلمون )؛[۳۷]
این کافران را به خورد و خواب و لذات حیوانی واگذار تا آمال و اوهام دنیوی ، آنان را غافل گرداند و نتیجه این بیهودگی را به زودی خواهند دانست .
آیا با این حال آنها از ما راضی خواهند بود، در حالی که با آرای آنها برخورد کنیم ؟
آیا از شدت خشم و غصب به هم نخواهند پیچید؟
نظیر آن چه عالم ثقه بزرگوار زراره از سرورمان امام صادق صلوات الله علیه نقل میکند، آن جا که میفرماید:
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله دل تنگ و اندوهگین بود. علی صلوات الله علیه از ایشان سؤ ال کرد: یا رسول الله ! چه چیز موجب غم و اندوه شماست ؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چگونه غمگین نباشم که شب هنگام به خواب دیدم بنی تیم و بنی عدی و بنی امیه [۳۸]بر منبر من بالا رفتهاند و مردم را از اسلام به قهقرا بر میگردانند، به درگاه الهی عرضه داشتم : بار خدایا! این حادثه در زمان حیات یا پس از رحلت من اتفاق خواهد افتاد؟ پاسخ این بود که پس از وفات و درگذشت تو چنین خواهد شد.
و امثال این روایت در مآخذ و منابع اساسی ما بسیار است . ما با آنها نه فقط در مسئله امامت اختلاف داریم ، بلکه در اساس توحید نیز از یک دیگر جدا هستیم : چه گونه ؟
آیا این پیشوای آنان (اشعری و پیروان او) نیست که معتقد به زیادت خارجی از صفات هشت گانه خداوند هستند تا آن جا که فخرالدین رازی بر اساس آن چه مرحوم فیض در بشارة الشیعه نقل و اعتراض کرده و میگوید: نصاری به دلیل اقانیم [۳۹] ثلاثه کافر شدند و اشاعره اقانیم نه گانه (به افزودن ذات ) ثابت کردند. این مرد (فخر رازی ) از بزرگان پیشوایان شان میباشد و هرگز به مردم خود سخن گزافه نمیگوید، چون راهی نیافته ناچار از اقرار و اعتراف به شرک قوم خود شده است و ازاین قبیل تحریفات زشت که اگر بنا بر شمارش این تحریفها باشد، از اصل موضوع دور میشویم و نیاز به رسالهای جداگانه دارد.
پس کدام نوع از راه قهقرا رفتن و به عقب برگشتن زشت تر از این است که این امت به اعقاب و گذشتگان خود برگشتهاند؟
مقصود، ای برادر دانشمند! این است که از طی طریق حق و هدایت ، به دلیل کمی طرفدارانش و خودنمایی و هم بستگی دشمنانش وحشت زده نباشید و به راه و رسم بزرگ جانشینان و پیشوای پرهیزکاران و وصی رسول پروردگار جهانیان صلوات الله علیه اقتدا کنید؛ آن جا که میفرماید:
به خدا سوگند! اگر من به تنهایی در برابر آنها قرار میگرفتم و آنها اگر چه تمام روی زمین را پر کرده بودند، نه اهمیت میدادم و نه وحشتی داشتم ؛ زیرا من از راه گمراهی که آنان در آن طی طریق میکنند و از راه هدایتی که خود در آن قدم میزنم آگاهم و از جانب پروردگارم نیز یقین دارم .
و اما اصل موضوع را در دو بخش مورد بحث و گفت وگو قرار میدهیم :
بخش اول : مفهوم شرک ، یا بحث در کبرای آن از نظر مفهوم ، سپس شرح و بیان مصداق و صغرای آن .
بخش دوم : پاسخ آن چه شما، مطرح کردهاید.
بخش اول : مفهوم شرک
این بخش ، تحقیق و بررسی در مفهوم و معنای شرک است که ، در قرآن خط بطلان برآن کشیده شده و فلسفه اصلی بعثت پیامبران ، زدودن شرک است و آن بر دو نوع میباشد:
نخست ، شرک واقعی مستقل و آن شرکی است که برای خداوند و در عرض ذات مقدسش قرار دهند. تفاوتی نمیکند برای او یک شریک یا بیش تر یا همراه او قائل گردند. این چنین شرکی را شرک عرضی و ذاتی مینامند.
دوم ؛ شرک طولی است و این در صورتی شرک محسوب میشود توضیح آن خواهد آمد که توجه به سوی غیر خداوند بدون در نظر داشتن اذن او صورت پذیرد و در حقیقت این نوع شرک ، عبادت غیر خداست بدون این که اجازهای از جانب او صادر شده باشد. این اجازه با عباراتی نظیر: (مِن دون الله )، (بغیر سلطان اتاهم ) یا امثال اینها با تعابیر مختلف دیگری در قرآن کریم آمده است .
با قبول این مطلب میگوییم : قسم نخستین شرک (شرک در عرض خدای تعالی ) مانند آن است که مجوسان آتش پرست قائلند و سخن از (یزدان ) و (اهریمن ) به میان آورده و میگویند: آنها خدایان دوگانه هستند؛ یکی در عرض دیگری (مساوی در تمام شئون ) یزدان سر منشاء نیکیها و اهریمن سرچشمه بدی هاست ،پس دو خدا و در عرض هم وجود دارد.
اما خدای یگانه در حالت چندگانه آن چیزی است که نصارا به آن اعتقاد دارند.
قرآن با استدلالهای گوناگون باهر دو نوع شرک فوق احتجاج کرده است . به آیات زیر دقت فرمایید:
۱. (لا تتخذوا إ لهین اثنین )؛[۴۰] به راه شرک دوتایی نروید.
۲. (لو کان فیهما آلهة إ لا الله لفسدتا)[۴۱]؛
اگر در آسمان و زمین به جز خدای یکتا خدایانی وجود داشت هر دو فاسد میشدند.
و در بطلان گفت وگوی نصارا میفرماید:
(لقد کفر الذین قالوا إ ن الله ثالث ثلاثة و ما من اله إ لا اله واحد)[۴۲]؛
آنها که گفتند خداوند یکی از سه خداست (سومین اقنوم از اقانیم سه گانه ) نیز به طور مسلم کافر شدند با این که معبودی جز معبود یگانه نیست .
نصارا معتقد به این قول که (خداوند خوارشان دارد) گفتند: خداوند مرکب از سه اقنوم (اصل و ذات ) است و در عین ترکیب ، خدای واحد است ، بدین ترتیب در برابر و عرض خدای تعالی چیزی قرار داده و آن را (ابن )؛ یعنی پسر و چیز دیگری را (روح القدس )[۴۳] یا (جان پاک ) نامیدند. و حضرت عیسی مسیح را پسر خدا و خدایی در عرض الله تعالی قرار دادند که خدای متعال در رد و ابطال نظر آنها میفرماید:
(ما المسیح ابن مریم إ لا رسول قد خلت من قبله الرسل و امه صدیقة کانا یاءکلان الطعام )[۴۴]؛
مسیح فرزند مریم فقط فرستاده (خدا) بود. پیش از وی نیز فرستادگان دیگری بودند. مادرش نیز بانوی بسیار راست گویی بود. هر دو غذا میخوردند. با این حال چگونه دعوی الوهیت مسیح و عبادت مادرش مریم میکنید؟
اما در شرک طولی مراد کسانی هستند که معتقدند، صانع و آفریدگار جهان یکی است و در آفرینش مطلقا شریک و همتایی ندارد، ولی در صفت خداوندی برای او شریک قائل شدند؛ بدین معنا که بتهایی را بر پا داشتند و بر آنها آثار خدایی بار کردند و آنها را واسطه و وسیله به پیشگاه خدا قرار داده و به آنها رو آوردند؛ در مقابل شان تضرع و زاری میکردند و بر آوردن نیازهای خود را از آنها میطلبیدند و برای آنها قدر و مرتبتی والا و منزلتی رفیع در پیش خدا قائل شدند بدون این که از جانب خداوند متعال اذن و دستوری در این کار رسیده باشد، و این بتها چنان که آشکار است جز سنگهای تراشیده و یا چوبهای ساخته شده چیز دیگری نبود که با دستهای خود میتراشیدند و سپس آنها را خدایان پرستش شده قرار میدادند. عقیده و عمل این گروه نیز از دو دیدگاه باطل و بیهوده است :
نخست این که ، این اشیای پرستش شده سنگهایی بودند که هیچ گونه سود و زیانی از آنها متصور نبود، با این حال ، چگونه میتوان تصور نمود که آنها بتوانند شریکی برای خداوند متعال به معنای دوم قرار داده شوند؟
دوم این که ، در این مورد اجازهای از طرف خداوند تبارک و تعالی نرسیده است . بنابراین ، از دو جهت عمل این گروه مورد سرزنش و توبیخ قرار میگیرد: نخست این که آن چه به عنوان خدا گزیدهاند، جز جماداتی که شعور ندارند نیست . در این مورد خدای تعالی میفرماید:
(اءتعبدون ما تنحتون ، والله خلقکم و ما تعملون )[۴۵]؛
آیا چیزی را میپرستید که با دست خود میتراشید؟
با این که خداوند هم شما را آفریده و هم بتهایی را که میسازید.
و میفرماید: (هل یسمعونکم إ ذ تدعون ، اءو ینفعونکم اءو یضرون )[۴۶]؛
آیا چون آنها (بتها) را بخوانید سخن شما را میشنوند؟
یا به حال شما سود و زیانی توانند داشت ؟
و هم چنین میفرماید:
(اءموات غیر اءحیاء و ما یشعرون اءیان یبعثون )[۴۷]؛
اینها مرده و از حیات بی بهرهاند و درک و شعور ندارند که در چه وقت برانگیخته میشوند.!
جهت دوم که جهت اصلی است این است که فرمان و حجتی از جانب خدا (درباره پرستش بتها) نازل نشده بود و دلیل این که این جهت ، جهت عمده و اصلی است این است ، زمانی که اذن و فرمان برای پرستش چیزی از آفریده شدگان برسد، یا دستوری برای تذلل و فروتنی در برابر سنگ و کلوخ صادر شود، باز برگشت چنین اذنی به پرستش خداوند سبحان خواهد بود که شرح آن داده خواهد شد این برعکس و خلاف جهت اولی است ؛ زیرا اگر فرض کنیم آن چه آنها میپرستیدند، از نظر سود و زیان مؤ ثر بود و بتها دعای بت پرستان را میشنیدند و خواسته هایشان را برآورده میکردند باز عبادات آنها در مسیر درست نبود، چرا که این موجودات از خود استقلالی ندارند و برگشت هر سود و زیانی از سوی هر موجودی به خداوند سبحان است و زمام کارها همگی در دست قدرت و اختیار الهی و نشاءت گرفته از قضا و قدر او بوده و همه در برابر اراده او متذلل و خاشع هستند.
وجود اثر از هر مؤ ثری تصحیح و تاءیید کننده این نیست که به سوی او توجه گردد و خدایی در برابر ذات لایزال الهی قرار داده شود. ایراد عمده بر این قسم ، اذن و فرمان نداشتن از جانب خداوند است .
بنابراین ، محور استقلال در شرک طولی بر این است که در آن اجازه و دستوری (از سوی خدا) صادر نشده است ؛ زیرا وجود اذن ، سالم کننده پرستش و مقیاس برگرداندن آن به پرستش خداوند متعال است . بر خلاف نوع اول شرک که در آن معبودها نمیتوانند هیچ گونه اثری داشته باشند و برگشت این عمل نیز بر این است که عقل آن را بعید میداند و از خرد دور است فکر کنیم چیزی که از جانب خود هیچ گونه اثری نمیتواند داشته باشد چگونه میتوان از آن انتظار تاءثیر در چیز دیگری داشت ؟ و بر فرض تاءثیر نیز نمیتواند در چیزی مستقلا از جانب خود اثر داشته باشد، چرا که تمام سود و زیان از جانب خداوند سبحان است ، پس برای معبود چیزی باقی نمیماند.
آن چه از اندیشه در آیات قرآن کریم به دست میآید این است : نوع شرکی که پیامبران علیهم السلام از حضرت نوح شیخ الانبیا تا پیامبر ما صلی الله علیه و آله با آن روبه رو بودهاند شرکی از نوع دوم بوده است و این نکته را از استدلالهای آنهایی که این پیامبران بر آن اقوام برانگیخته شدهاند و نیز از احتجاجهای قرآن کریم میتوان فهمید، مانند آیه : (الا لله الدین الخالص )[۴۸]بنابراین ، پرستش آن چه خداوند متعال عبادت آن را اجازه نفرموده و آن چه غیر از پرستش خدا باشد، یا به جز او را عبادت میکنند، پرستش نمیباشد. هم چنین این مطلب را با مراجعه به کتابهای تاریخ و تفسیر[۴۹] میتوان به دست آورد.
اما درباره آیات قرآن کریم نمونههایی ذکر میشود:
(ولقد اءرسلنا نوحا إ لی قومه إ نی لکم نذیر مبین ، اءن لا تعبدوا إ لا الله ...)؛[۵۰]
ما نوح را به سوی قومش فرستادیم (نخستین بار به آنها گفت ):
من برای شما بیم دهندهای هستم که جز خدا را عبادت نکنید ....
سپس در سوره اعراف جواب آن را آورده :
(... اءتجادلوننی فی اءسماء سمیتموها اءنتم و آباؤ کم ما نزل الله بها من سلطان ...)؛[۵۱]
آیا با من در مورد نامهایی مجادله میکنید که (به عنوان معبود و خدا) شما و پدرانتان (بر بتها) گذاردهاید؟
در حالی که خداوند هیچ فرمانی درباره آنها نازل نکرده است .
درباره قوم هود خداوند تبارک و تعالی در حالی که از زبان قوم او حکایت میکند میفرماید:
(قالوا اجئتنا لنعبد الله وحده و نذر ما کان یعبد آباءنا)؛
گفتند آیا به سراغ ما آمدهای که تنها خدای یگانه را بپرستیم و آن چه را پدران ما میپرستیدند رها کنیم ؟
درباره امت حضرت ابراهیم علیه السلام قرآن از زبان او حکایت میکند که به قوم خود گفت :
(و کیف اءخاف ما اءشرکتم و لا تخافون اءنکم اءشرکتم بالله ما لم ینزل به علیکم سلطانا...)؛[۵۲]
چگونه من از بتهای شما بترسم در حالی که شما از این نمیترسید که برای خدا شریکی قرار دادهاید که هیچ گونه دلیلی و دستوری درباره آن بر شما نازل نکرده است .
بنابراین ، حضرت ابراهیم علیه السلام قوم خود را به دلیل این که به خداوند در آثار الوهیت و خدایی از قبیل : کمک طلبیدن و پناه بردن شرک میورزیدند در حالی که در این باره هیچ گونه دستوری از سوی خداوند نرسیده بود ملامت میکند.
هم چنین حضرت یوسف علیه السلام آن گاه که دو یار خود را در زندان مخاطب قرار داده و میگوید:
(یا صاحبی السجن اءاءرباب متفرقون خیر اءم الله الواحد القهار، ما تعبدون من دونه إ لا اءسماء سمیتموها اءنتم و آباؤ کم ما اءنزل الله بها من سلطان ...)؛[۵۳]
ای دوستان زندانی من ! آیا خدایان پراکنده بهترند یا خدای یکتای قهار؟ این معبودهایی که غیر از خدا میپرستید چیزی جز اسمهای (بی مسما) که شما و پدرانتان آنها را خدا نامیدهاید نیست ، خداوند هیچ اذن و دستوری برای آن فرو نفرستاده است .
مصریهای قدیم به حقیقت خداوند معتقد بودند جز این که بتها را بدون اذن و دلیل از سوی خدا عبادت میکردند تا نوبت رسید به مفخر آدمیان محمد مصطفی صلی الله علیه و آله بت پرستان جزیرة العرب به یکتایی سازنده جهان و به تعبیر دیگر، به آفریننده و به وجود آورنده عالم اعتقاد داشتند چنان که این موضوع در نهایت صراحت در قرآن آمده است :
(و لئن ساءلتهم من خلق السموات والارض و سخر الشمس والقمر لیقولن الله فاءنی یؤ فکون )؛[۵۴]
هرگاه از آنها بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده و خورشید و ماه را مسخر کرده است میگویند الله ، پس با این حال چگونه (از عبادت خدا) منحرف میشوند؟
و در آیه دیگر میفرماید:
(ولئن ساءلتهم من نزل من السماء ماء فاءحیا به الارض من بعد موتها لیقولن الله قل الحمد لله بل اکثرهم لا یعقلون )؛[۵۵]
و اگر از آنها بپرسی چه کسی از آسمانها آب نازل کرد و به وسیله آن زمین راپس از مردنش زندگی بخشید، میگویند الله ، بگو ستایش مخصوص خداوند است ، اما اکثر آنها نمیدانند.
خلاصه ؛ پیامبر بت پرستان را چنین دعوت میفرمود: آگاه باشید که نزد خدا دینی قبول است که خالص و بی آلایش باشد؛ دین آنها آمیخته با چیزی بود که خداوند به آن اجازه نفرموده بود. پیامبر اسلام آنان را به رها کردن عبادت آن چیزی فرا میخواند که دستور عبادت آن را نداشتند و اذنی نیز برای پرستش آن صادر نشده بود. فرموده خدا در این باره صراحت دارد که :
(اءم اءنزلنا علیهم سلطانا فهو یتکلم بما کانوا به یشرکون )؛[۵۶]
آیا ما دلیل محکمی بر آنها نازل کردیم ؛ دلیلی که از شرک آنها سخن میگوید و آن را موجه میشمارد؟
پس آنها (مشرکان ) از این جهت به چیزی که نه سود و نه زیان دارد رو آوردهاند مورد ملامت و سرزنش قرار نمیگیرند، بلکه از این دیدگاه که بدون دلیل و فرمانی از سوی خدا، بتها را عبادت میکنند. سرزنش میشوند. بنابراین اگر فرض کنیم که برهان و دلیل از طرف خدا برای آنها نازل شده بود، عتاب و سرزنش متوجه آنان نمیگردید؛ زیرا پرستش آنها به اذن و اجازه خدا بود.
آیه شریفه تقریبا صراحت دارد که اگر برهان آشکار و درخشان و گویا در جواز توجه به آن چه در دعا و کمک طلبیدن بت پرستان ، شریک قرار میدادند نازل میشد در این صورت مجوز و مؤ یدی در این مورد محسوب میگردید در غیر این صورت اگر نزول دلیل و فرمان و عدم نزول آن در تاءثیر نداشتن برابر باشد، برای استدلال موردی باقی نمیماند آن چنان که امر پوشیده نیست .
به طور خلاصه ، مشرکان جزیرة العرب معتقد بودند که خالق جهان یکی است و آن (الله ) است که واحد بوده و شریکی ندارد. جز این که آنها آن چه را که خودشان به دست خود تراشیده بودند عبادت میکردند و شفیع قرار میدادند در حالی که اجازهای در این باره از سوی پروردگار صادر نشده بود و آن بتها را وسیله تقرب و نزدیکی به خداوند میشمردند و میگفتند ما اینها را عبادت نمیکنیم ، مگر این که به وسیله اینها به خداوند تقرب جوییم و منزلتی در پیشگاهش پیدا کنیم .
بنابراین ، آن چه پیامبران علیهم السلام ماءمور به اصلاح آن بودند، تصفیه دین به ویژه از شرک نوع دوم (شرکی که در آن بتها در طول خداوند سبحان قرار داده میشوند) میباشد تا بت پرستان را از اعمالی که به عنوان عبادت و شئون الوهیت در برابر خداوند و بدون اذن و اجازه دستوری از سوی او انجام میدادند باز دارند.
اما امتهایی که گرفتار دوگانه پرستی و بت پرستی شده بودند، به وحدانیت جهان و آفریدگار آن اعتقاد داشتند. توبیخ و نکوهش و سرزنش آنها بر محور قرار دادن ترتیب آثار و صفات خدایی بدون رسیدن فرمانی از جانب خدا درباره آن بتها دور میزند، نه در محور عبادت خود بت ها؟ زیرا آنها بتهای خود را شریک خدا در آفرینش آسمانها و زمین قرار نمیدادند و اگر چنین فرض کنیم که برای عبادت این گروه (اعتقاد داشتن به آثار خدایی ، مانند: سجده ، کافی دانستن و کمک طلبیدن ) اجازهای از سوی خداوند صادر شده بود، در این صورت کار آنها شرک محسوب نمیشد؛ زیرا همه اینها به اذن و فرمان خداوند بوده و از آن نوع شرکی که نهی شده و سبب کفر میگردد به شمار نمیآمد؛ چرا که پرستش با اذن خداوند و در اجرای دستور او بوده و در نتیجه پرستش آنها پرستش خداوند محسوب و موضوع شرک نهی شده در قرآن منتفی میشود.
به طور خلاصه میتوان گفت : شرکی که در قرآن از آن نهی شده عبارت است از: شفا خواستن و کمک طلبیدن و عبادت و تذلل در برابر مخلوق خداوند، بدون این که درباره آنها اذنی از سوی خداوند متعال رسیده باشد.
بخش دوم : مقدمهای بر مصداق شرک
آیا درباره پناه جستن و کفایت طلبیدن و حل مشکلات و این گونه تقاضاها در صورتهای گوناگون ، از غیر ذات مقدس خداوند تبارک و تعالی اجازه و اذنی از درگاه احدیت صادر شده است یا نه ؟
پیش از ورود در این مطلب ذکر دو مقدمه ضروری است که اجمالا به آنها اشاره میکنیم و در جای خود درباره هر دو مورد به تفصیل سخن گفته شده است .
مقدمه اول
تعارض بین دو دلیل ، مانند ظاهر کتاب (قرآن ) با ظاهر دیگر، یا ظاهر خبری که با ظاهر خبر دیگر، هر دو موثق ، ولی متناقض یا متضاد به طور مطلق یا متضاد از یک وجه [۵۷](عموم خصوص من وجه ) با مدلول شان منافات داشته باشند، به طوری که جمع آن دو مقدور و ممکن نباشد؛ مثل این که وقتی دلیلی به واجب بودن چیزی دلالت میکند و دلیل دیگری بر واجب نبودن آن یا حرام بودنش حکم مینماید. سپس میگوییم برای تعارض شرایط مفصلی است که در جایگاه خود بحث شده است . از آن شروط یکی این است که بین دو دلیلی که میان آنها تعارض عموم من وجه است حاکمیتی از طرف دلیلی بر دیگری نباشد؛ زیرا شیخ بزرگوار انصاری قدس سره درباره چنین تعارضی میگوید: (بین آنها تعارضی نمیباشد؛ زیرا با وجود نسبت بین آن دو عموم من وجه است که حاکی از تعارض است ، ولی یکی از آن دیگری را شرح و بیان میکند چه از دید وسعت دادن موضوع یا از نظر محدود کردن آن ، چنان که در فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله آمده (لا ضرر و لا ضرار؛ در اسلام ضرر دیدن و ضرر رساندن نیست ) با دلائل اولیه مثل واجب بودن وضو تعارض هست .
از آن جا که دلایل وجوب وضو به طور مطلق در بر گیرنده ضرر و غیر ضرر است چنان که دلایل ضرر و زیان و نیز حرج (سختی و دشواری ) حکم واجب را نفی میکند، اعم از اینکه در مورد وضو باشد یا در غیر آن . در وضو ضرری با هم تعارض پیدا میکنند، و در این مورد به قاعدههای تعارض مراجعه نمیشود در حالی که جای مراجعه و محل آن است ، بلکه دلایل ضرر و حَرج به دلیل شارحیت پیشی میگیرد، پس گفته میشود: وجوب وضو ضرری از بین رفته است و این به دلیل آن است که سیاق دلایل ضرر و حرج و نسبت آنها به احکام اولی نسبت تمام و کامل کننده دلایل و احکام اولی است و دلیلی که شارح و مکمل باشد، دیگر بر او معارض گفته نمیشود.
مقدمه دوم
خبر بر دو نوع است خبر متواتر و خبر واحد.
خبر متواتر خبری است که جماعتی ، گروهی آن را بگویند در حالی که در حال عادی تبانی دروغ گفتن آن جمع امکان نداشته باشد و در برابر آن در اصطلاح علمای اصول خبر واحد قرار میگیرد و آن خبری است که به حد تواتر نمیرسد، گر چه خبر دهندگان بیش از یک نفر باشند.
خبر متواتر، یا متواتر لفظی است و آن خبری است که از نظر لفظ متواتر باشد، مانند حدیث (الغدیر) و یا متواتر معنوی است و آن خبری است که از کل خبر دهندگان مضمون واحدی فهمیده میشود، مانند شجاعت و دلیری مولایمان امیر مؤ منان علی علیه السلام که از تک تک روایت کنندگان به دست آمده است و متواتر اجمالی ، مانند علم به صادر شدن بعضی از آنها. سپس میگوییم : از آیههای شریفه قرآن میفهمیم که رفع گرفتاری و سختیها منحصر به خداوند متعال است و بس زیرا:
۱. (و ان یمسسک الله بضر فلا کاشف له الا هو ...).[۵۸]
۲. (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء ...).[۵۹]
۳. (و ما کان لهم من اولیاء ینصرونهم من دون الله ).[۶۰]
۴. (و ان یخذلکم فمن ذا الذی ینصرکم من بعده ...).[۶۱]
۵. (و ما النصر الا من عند الله العزیز الحکیم ).[۶۲]
۶. (الیس الله بکاف عبده ...).[۶۳]
و آیات دیگری در قرآن که یاری رساندن و کفایت الهی و رفع سختیها و گرفتاریها را منحصر به ذات مقدس باری تعالی مینماید. همه این آیاتی که اشاره شد، نه تنها در مقام منحصر و محدود کردن امدادها و دستگیری هاست ، بلکه از همه آنها حصر تمام حرکتها و قدرتها در ذات مقدس خداوند استنباط میشود و نیز حکایت از این دارد که ، امکان ندارد در برابر قدرت و کفایت خداوند چیزی کافی و یاری دهنده باشد؛ چه در برابر او و چه بدون اذن او و چه در عرض او و تمام آیات همه با هم این معانی را (پناه جستن و چاره جویی و کفایت کارها از غیر خداوند متعال ) نفی و سلب میکند، چه به طور استقلال و تک تک و چه با هم و همان گونه که مشاهده میکنید، از این آیات منافات ، مخالفت و مغایرتی نمیتوان استنباط کرد که چیزی دیگر با اذن و رخصت الهی نتیجه بخش ، کافی و یاری دهنده باشد و موضوع در مسائل تکوینی نیز همین گونه است که خداوند متعال خود آنها را وسیلهای برای نایل شدن به اهداف و مقاصد انسان قرار داده است و همه آنها با اذن الهی ، هم کافی و هم مؤ ثر میباشند. پس به طور قطع و یقین این آیات با توجه و تمسک به اسباب و وسایل و کمک خواستن و طلب پیروزی کردن از آنها معارض نیست و منافاتی هم ندارد، و علاوه بر آن ، قرآن کریم مردم را به توسل به وسایل ، تشویق و امر کرده است . به طور مثال میتوان به آیه زیر اشاره کرد که میفرماید:
(و اءعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل ...)؛[۶۴]
در برابر آنها(دشمنان ) آن چه توانایی دارید از نیرو آماده سازید و از اسبهای ورزیده ... .
و آیات بسیار دیگر که معارضه و منافاتی نیز با دستور تشریعی ندارد؛ یعنی اگر چنین فرض کنیم که درباره رفع مشکلات و سختیها و کفایت کارها مراجعه به شخصی ، دستوری رسیده باشد، باز معارضه و منافاتی نخواهد داشت ؛ چرا که در این فرض نیز به دون اذن خدا، یا جز خدا، یا در عرض او نمیباشد. بر اساس تعبیرهای گوناگونی که در قرآن آمده است فرقی نمیکند اذن در قرآن آمده است یا در آن چه دلیل و حجت بودن آن به تواتر در خبرهای وارده از ائمه اطهار علیهم السلام رسیده باشد، چه بنا بر گفتار الهی بازگشت آنها نیز به قرآن خواهد بود:
(وما آتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا ...)؛[۶۵]
آن چه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید و اجرا کنید و آن چه از آن نهی کرده خودداری نمایید.
بخش سوم : شرک و دعا در قرآن
موضوع ورود اذن در کتاب خدا (قرآن ) مشتمل بر دو نوع آیات قرآنی است :
۱. آیاتی که از مفاد آنها جایز بودن تقاضای دفع (شر) و رفع گرفتاری و مصیبت را از خود پیامبر میتوان فهمید. در این آیات به سبب و علت آنها نیز اشاره شده است .
۲. آیاتی که از آنها قطعی و ثابت بودن پناه جستن و فریاد خواهی را میتوان دریافت .
درباره قسمت اول که خداوند سبحان از قوم حضرت موسی علیه السلام حکایت میکند: (و لما وقع علیهم الرجز قالوا یا موسی ادع لنا ربک بما عهد عندک لئن کشفت عنا الرجز لنؤ منن لک و لنرسلن معک بنی اسرائیل )؛[۶۶]
هنگامی که بلا بر آنها مسلط میشد میگفتند: ای موسی ! خدایت را برای ما بخوان به سبب عهدی که با تو دارد؛ اگر این بلا را تو از ما بگردانی ، قطعا به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو خواهیم فرستاد.
مراد از جمله (بما عهد عندک )؛ این است : هر وقت که بلا و به تعبیر دیگر، مجازاتی از مجازاتهایی که به طور تفصیل در آیات پیش از آن بیان شده را مستوجب میشدند میگفتند: ای موسی ! پروردگار خود را به سبب پیمان خلافت و جانشینی که با تو بسته بخوان .
مجرور صله کلمه (ادع ) میباشد؛ یعنی او را به عهدی که نزد تو دارد (به حق مقام نبوتی و ولایتی که داری ) اگر او را بخوانی به اجابت میرساند؛ اگر این بلا را از ما برطرف سازی ، یا ما سوگند یاد میکنیم به پیمان خدا نزد تو و با تو عهد میکنیم و پیمان میبندیم اگر تو ای موسی ! بلا را از ما برطرف سازی و مرتفع کنی قطعا به تو ایمان میآوریم .
پس قوم بنی اسرائیل دفع بلا و رفع گرفتاری و سختیها را از شخص حضرت موسی علیه السلام به دلیل عهد او با خدا که رسالت و نبوت و ولایت بود، طلب میکردند و اگر این سؤ ال ، شریک قرار دادن موسی علیه السلام به خداوند متعال بود، بر حضرت موسی لازم بود به خاطر چنین درخواستی آنها را بازخواست کرده بگوید: شما به خداوند با این سؤ ال تان شریک قرار دادید؛ چنین چیزی از آیه شریفه ولو با اشاره هم نمیتوان فهمید.
پس معلوم میشود خواستهای که آنها از موسی علی نبیا و آله علیه السلام طلب میکردند با فطرت توحید و یگانه پرستی یک سان و مطابق بوده و کمترین بوی شرکی از آن استشمام نمیشود و به تحقیق در استعانت و کمک طلبیدن ، قوم او کار نیکی انجام دادند؛ زیرا رفع گرفتاری را به خاطر آن چه از عهد نبوت و پیامبری به موسی داده شده بود، از او طلب میکردند و همین شبه تعلیل است .
به این دلیل ، به کسی که خلافت (عهد) از طرف خدا داده شده که به اذن او رفع گرفتاری کند، تقاضای رفع گرفتاری میکردند چنان که ما به پزشک رو میآوریم و میگوییم : بیماری مرا مداوا کن ، مشکل مرا بگشای . این به دلیل اطلاع و تخصصی است که از فن پزشکی به تو داده شده است و این با گفتار خداوند متعال در قرآن منافات ندارد؛ آن جا که از زبان حضرت ابراهیم علیه السلام این گونه حکایت میکند:
(و اذا مرضت فهو یشفین )؛[۶۷]
چون بیمار شوم او مرا شفا میدهد.
حال اگر آن کسی که عهد الهی را دارد خود با تصمیم خویش این کار را انجام دهد و به ظاهر خدا را نخواند، در این صورت هم فعل او با اجازه خداوند خواهد بود، زیرا آنها چیزی را جز آن چه خداوند میخواهد نمیخواهند.
پس ظاهر این آیه ۱۳۴ اعراف به اصطلاح اصولی حاکم (شارح ) بر آیات گذشته است ، یعنی آیه : (الیس الله بکاف عبده ) و یا (و ما النصر إ لا من عند الله العزیز الحکیم و ...) شمول و حاکمیت دارد و چنین به نظر میرسد: با در نظر داشتن آیه فوق و آیه (و ان یمسسک الله بضر فلا کاشف له الا هو)[۶۸] معنایش شمول پیدا میکند.
به این بیان : اگر خداوند زیانی به تو رساند، هیچ کس جز او نمیتواند آن را بر طرف سازد، یا کسی که با او (خداوند) پیمان نبوت منعقد کرده است ، و در مقدمه توجه کردید که پارهای از آیات مضمون آیات دیگر را شرح و توضیح میدهد.
دوم ، آن است که خداوند سبحان آن را در چند آیه حکایت فرموده است :
۱. (و دخل المدینة علی حین غفلة من اءهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوه فاستغاثه الذی من شیعته علی الذی من عدوه فوکزه موسی فقضی علیه ...)؛[۶۹]
و هنگامی که اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد، ناگهان دو مرد را دید که به جنگ و نزاع مشغولند: یکی از پیروان او بود و دیگری از دشمنانش ؛ آن یک که از پیروانش بود از وی در برابر دشمنش تقاضای کمک کرد. موسی مشت محکمی بر سینه او زد و کار او را ساخت (به زمین افتاد و مرد).
خداوند متعال چنین میفرماید: موسی علیه السلام وارد شهر مصر در زمانی شد که مردم در حال غفلت بودند مراد از وقت غفلت ممکن است هنگام خواب نیم روز یا بین مغرب و عشا و یا در زمان عید بوده باشد؛ هر کدام باشد زمانی خواهد بود که مردم سرگرم و غافل از آن چه در کوچه و بازار میگذرد، بودند؛ دو مرد را دید که با هم نزاع میکنند: یکی از طرفداران او (اسرائیلی ) و دیگری از دشمنانش (قبطی ) چون چشم مرد اسرائیلی به پیامبرش افتاد و به قدرت جسمی و این که او کاملا دارای نیروی زیادی است که خداوند به او بخشیده و او را توان جسمی داده است ، آگاهی داشت .
از این رو از پیامبر خود با این عبارت فریادرسی کرد:
(ای پیامبر خدا! به فریادم برس و از دشمنی که میخواهد مرا بکشد نجاتم ده ).
حضرت موسی علیه السلام چون فریاد خواهی یکی از پیروان خود را شنید درنگ نکرد و به دشمن او حمله کرد و با یک مشت محکم او را به قتل رساند. اگر استغاثه و فریاد خواهی از غیر خداوند متعال صرفا شرک بود، حضرت موسی علیه السلام پیامبری که برای ریشه کن کردن بلای شرک برانگیخته شده بود، جا داشت نخست به مرد اسرائیلی بر میآشوبید، یا او را از خطا و گناه بزرگ (رو آوردن او به غیر خداوند سبحان ) آگاه و هوشیار میکرد و میگفت : ای مرد! از این که از من فریاد رسی میخواهی و کمک میجویی ، به پروردگارت شرک ورزیدی و در شمار مشرکان درآمدی و دینت را که من تبلیغ کرده و رساندهام ، پشت سر انداخته و از آن رو گردان شدی .
در فریاد خواهی و استغاثه از کسی تفاوتی نیست که فریادرس دارای قدرت و توان بدنی و جسمی یا دارای قدرت روحی باشد؛ در هر دو صورت ، توجه به چیزی از قدرت است که به وی داده شده ، نه به قدرت دیگری غیر خداوند، یا جز از او با تعبیرهای گوناگونی از قدرت که در قرآن آمده است .
۲. (فاءصبح فی المدینة خائفا یترقب فإ ذا الذی استنصره بالا مس یستصرخه قال له موسی إ نک لغوی مبین )؛[۷۰]
موسی در شهر ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثهای (و جست و جوی خبری ) ناگهان دید همان کسی که دیروز ازاو یاری طلبیده بود فریاد میزند و از او کمک میخواهد. موسی به او گفت : تو آشکارا انسان گمراهی هستی .
یعنی ، حضرت موسی علیه السلام در روز دوم چون قبطی را به قتل رسانده بود ترسناک و منتظر حوادث و تشکیل جلسهای درباره خود بود، ناگهان مرد اسرائیلی را که روز گذشته نجات داده و مرد قبطی را به خاطر او کشته بود دید دوباره از او دادخواهی میکند و درباره مرد قبطی دیگری که با او میستیزد کمک و یاری میجوید. موسی علیه السلام به او گفت : (تو آشکارا در ضلالت و گمراهی هستی )، یا پشتیبان ضلالتی ؛ زیرا که دیروز با مردی دشمنی و ستیز میکردی و امروز با شخص دیگر چنین میکنی ؛ ستیز با فرعونیان که جمعیت بسیاری دارند و اسرائیلیان که اندکند. آن چه طلب میکنی در راه خطا و گمراهی افتادهای و از راه درست برای رسیدن به هدف خود برگشتهای .
پس همانا خداوند سبحان در قرآن کریم ، دادخواهی از شخص حضرت موسی علیه السلام را در حالی که مرد اسرائیلی ، با اطمینان به قدرت و توانی که روز قبل ، از موسی علیه السلام مشاهده کرده بود و میخواست امروز نیز به کمک او بشتابد نقل میفرماید و ما در هیچ کدام از این دو داد خواهی ، سرزنشی از طرف حضرت موسی علیه السلام به مرد اسرائیلی نمیبینیم که درباره شرک ، او را ملامت کرده باشد، یا به خاطر این که از او کمک طلبیده و دادخواهی کرده مشرک خوانده باشد.
۳. (... قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب )؛[۷۱]
بگو کافی است که خداوند و کسانی که علم کتاب (دانش و آگاهی بر قرآن ) نزد آنهاست گواه میان من و شما باشند. باء (ب ) در آیه شریفه را باء زائده لفظی مینامند و همواره برای تاءکید میآید، پس (الله ) برای (کفی ) فاعل محسوب میشود.
زجاح میگوید: با داخل شدن باء (کفی ) معنای (اکتف ) یعنی (کافی بدان ) را هم در بر دارد و ابن هشام در المغنی این نظر را پسندیده و میگوید: و او (زجاج ) درست میگوید. پس معنا چنین میشود: (خداوند کسی که دانش کتاب (قرآن ) را تمام و کمال میداند به عنوان گواه کافی میداند).
میبینیم که خداوند متعال مرد عالم را به ذات مقدس خود عطف فرموده و ربط داده است . حال اگر ما ظاهر آیه را که میفرماید: (کفی بالله حسیبا)[۷۲] و امثال آن را در نظر بگیریم ، لازمه اش تناقض و ناهم خوانی خواهد بود؛ زیرا با کافی بودن خداوند متعال ، کافی بودن و کافی شمردن غیر خدا در عرض او جایز نمیباشد چنان که در آیه آمده است ! پس آن چه درباره کافی دانستن غیر خدا (کسی که پیمان وصایت به او داده شده ) ذکر کردیم که آن نیز کافی شمردن خداوند سبحان و مربوط به خداست ، موضوع را حل میکند، (توجه و دقت فرمایید).
نظیر مدلول این آیه شریفه ، در آن چه مستحب است در سجده پس از زیارت عاشورای غیر معروفه خوانده شود آمده است :
و إ لیک یا رب المشتکی فی عظیم المهمات بخیرتک من خلقک و ذلک لما اءوجبت لهم من الکرامة و الفضل الکثیر؛
پروردگارا! شکوه و شکایت در کارهای سخت فقط در پیشگاه تو به وسیله برگزیدگانت میباشد و این بدان جهت است که کرامت و فضل بسیار برای آنان واجب فرمودهای .
این قسمت از زیارت همراه آیه قرآن ، هر دو به یک اصل و مطلبی واحد اشاره دارند و آن وجود عهد و پیمان و کرامت از جانب خداوند است و به همین دلیل میتوان شکایت پیش آنان برد و بث الشکوی کرد و نیز با اذن و اجازه خداوند متعال است که ما شکایت پیش آنان میبریم ، نه این که آنان را در برابر و عرض خدا میدانیم ، اگر چنین نبود، شکایت بردن پیش برگزیدگان از مخلوقات با این فرموده خداوند که : (انما اءشکوبثی و حزنی إ لی الله )[۷۳] منافات و مغایرت داشت ، زیرا آیه در مقام انحصار و (انما) از ادات حصر است .
اگر درباره توسل به ذوات مقدسه به دلیل عهد و پیمان نبوت و وصایتی که از سوی خداوند متعال به آن بزرگواران عطا شده دقت و امعان نظر شود، خضوع و خشوع در برابر آنان استدلال قرآنی میشود. پس به مفاد (... و اءتوا البیوت من ابوابها... .) باید قرآن را با قرآن تفسیر کرد.
بخش چهارم : شرک و دعا در سنت
در کتاب الاحتجاج [۷۴] احمد بن ابی طالب معروف به شیخ طبرسی رضوان الله تعالی علیه روایتی شریف و طولانی از امام صادق علیه السلام نقل شده است . این روایت حاوی پرسشهای زیادی است که کافر بی دینی از ایشان سؤ ال میکند و امام علیه السلام پاسخ میدهند. یکی از سؤ الات این است :
آیا سجده به غیر خداوند تبارک و تعالی جایز و درست است ؟
امام فرمود: خیر.
پس چگونه است که خداوند امر فرمود که به حضرت آدم سجده شود؟
امام علیه السلام :
کسی که به دستور و فرمان خدا سجده کند، در حقیقت به خدا سجده کرده ؛ زیرا امر او را اطاعت نموده است .
پس با توجه به گفتار امام علیه السلام در مییابیم که سجده به غیر ذات باری تعالی چون به دستور خدا انجام شود، عین سجده به خود اوست . از فرموده امام تاءیید، بلکه دلیل مشروعیت طواف دور خانه کعبه ، چه طواف واجب و چه مستحب به دست میآید و طواف در حقیقت مانند نماز محسوب میگردد چنان که در روایات آمده است : (الطواف فی البیت صلاة ؛) طواف در خانه کعبه نماز است ). و این (طواف ) عبادتی به دور سنگهایی است که نه میتوانند سود و نه زیان رسانند، ولی چون به اذن و رخصت الهی صورت پذیرفته است ، شرک محسوب نمیشود.
از روایاتی که دلالت بر آن چه یادآور شدیم دارد، روایت شریفه دیگری است که اسحاق بن عمار از مولایمان امام صادق علیه السلام نقل کرده است که به علت طولانی بودن آن به ذکر مقداری از آن که منظور ما میباشد اکتفا میکنیم .
امام صلوات الله علیه و آله میفرماید:
در میان قوم بنی اسرائیل پادشاهی قاضی ای داشت و قاضی را برادری بود بسیار راستگو و برادر، همسری داشت که مادر پیامبران بود ... .
تا جایی که امام علیه السلام روایت را درباره نتایج تقوا و پرهیزکاری چنین ادامه میدهند:
بانوی با تقوا پس از تحمل حوادث هولناک و ترسناک نجات پیدا کرد و سپس در کشتی قرار گرفت و به برکت وجود او کشتی نیز سلامت به ساحل نجات رسید تا به جزیرهای از جزایر دریا رسیدند. کشتی پهلو گرفت . بانو پیاده شد و در جزیره گردشی کرد. ناگهان درختی پر بار در کنار آبی دید و گفت : از این آب مینوشم و از این میوه میخورم و پروردگار عزوجل - را در همین مکان عبادت میکنم .
خداوند عزوجل به پیامبری از انبیای بنی اسرائیل وحی فرمود نزد پادشاه آن عصر برود و بگوید: در جزیرهای از جزایر دریا مخلوقاتی از آفریدگان ما هست ؛ تو و تمام آنان که در کشور تو زندگی میکنند به سوی او بیرون روید و در پیش او به گناهان خود اقرار و اعتراف کنید و از وی بخواهید که گناهان شما را ببخشاید. اگر او شماها را ببخشد، من نیز گناهانتان را میبخشم .
در فرموده خدای عزوجل و به آن چه از طرف ذات مقدس پروردگار به پیامبر وحی شده باید به دقت اندیشید؛ در آن جا که فرمود:
(ثم تساءلوا ان یغفر لکم ؛ از او بخواهید که بر شما ببخشاید.)[۷۵]
در حالی که خداوند تبارک و تعالی در کتاب جاودانه خود میفرماید: (و من یغفر الذنوب الا الله )[۷۶]
هم چنین در تعقیبات وارده مشترک (نماز) هم میخوانیم : (فانه لا یغفر الذنوب إ لا انت ؛ چه کسی جز تو (ای خدا) گناهان را میبخشد؟) همه حاکم بر روایت مذکور هستند و اگر تمام آنها را در نظر بگیریم ، به این نتیجه میرسیم که ، به یقین گناهان را جز خداوند و یا آن کسی که خدا به او چنین اجازهای داده ، نمیبخشد، پس بخشش چنین شخصی عین بخشایش خداست . و با همین دلالت و تواتر معنوی ، از روایاتی که دربر دارنده و شامل یاری و کفایت طلبیدن از ذوات مقدسه معصومین علیهم السلام است چنین دلالتی را استنباط میکنیم .
خلاصه سخن : جست وجوگر زبردست را، پس از ملاحظه روایات و دعاهایی که در رابطه با موضوع استغاثه (پناه جستن ) و استکفا(کفایت طلبیدن ) و استنصار (یاری خواستن ) از اهل بیت نبوت و رسالت ، جای شک و تردیدی باقی نمیماند که این معنا متواتر معنوی است . منظورم از این معنا، جایز بودن چنین کاری از آنهاست ، بلکه چنان که اشاره شد خضوع و خشوع در برابر آنها نیز همین حکم را دارد و در واقع خضوع در مقابل خداوند سبحان است .
خداوند متعال کینه و کفری که در سینه ابلیس لعین بود آشکار فرمود نه صرفا به دلیل سجده نکردن بود چرا که او به این کار اشتغال داشت و خدا را سجده میکرد، بلکه به سبب سرپیچی از فرمان سجده به آدم علیه السلام .
علی علیه السلام در نهج البلاغه [۷۷] میفرماید:
ابلیس خداوند را شش هزار سال عبادت کرده بود، معلوم نیست منظور از سال ، سال به مقیاس دنیاست ، یا مقصود سالهایی از قبیل سال آخرت میباشد؟
امتناع ابلیس از سجده به کسی که خداوند دستور داده بود، دلیل رانده شدن او از درگاه الهی گردید.
پاسخ به آن چه ایشان از آیات عنوان کردهاند:
آن بزرگوار خدایش سالم بدارد پس از نقل قسمتی از دعای موسوم به دعای فرج عینا با کلمات دعا کننده که میگوید:
(یا محمد، یا علی ، یا علی یا محمد، اکفیانی فإ نکما کافیان )[۷۸]
فرمودهاند: (تعارض این دعا با نص کاملا آشکار است ؛ زیرا خداوند سبحان در آیات متعددی تاءکید فرموده : که یاری دهنده و کفایت کننده خود اوست ، به عنوان مثال ، آن جا که میفرماید: (و ما کان لهم من اءولیاء ینصرونهم من دون الله ).[۷۹]
میگویم : از آن چه پیش از این گفتیم معلوم میگردد که ، معنای طلب ، کفایت کردن (کافی بودن ) و درخواست یاری نمودن از آن دو ذات مقدس صلوات الله علیهما این نیست که ما غیر از خدا و در عرض او و جز او از کسی این چنین طلب کنیم .
چرا که آیات قرآنی که ذکر شد و روایاتی که موید آنهاست صراحت دارد که طلب کردن برای رفع مشکلات و سختیها و یاری طلبیدن در قضای حوایج و امثال اینها، از کسی که خداوند به او پیمان نبوت یا وصایت پیامبر عطا فرموده است ، دقیقا همان خواست و طلب رفع این نیازمندیها و حوایج از خداوند است و آن چه بعد از داشتن چنین پیمان از پیامبر یا جانشین او صادر و ظاهر میشود، عینا صدور با اذن و رخصت خداوند میباشد، نه قرار دادن در برابر و عرض الهی که از آن در قرآن به کلمه (بعده ) تعبیر شده است .
آری ، اگر پیمان نبوت یا وصایت از جانب ذات حق نباشد، یا نبود آن (اذن ) احراز شود، یا موردی مشکوک باشد، استکشاف [۸۰] و استکفا[۸۱] و استنصار[۸۲] از غیر خداوند شمرده میشود.
در آیات قرآنی که ذکر شد اگر تاءمل کافی و وافی با این سیاق و اسلوب به عمل آوریم به همین نتیجه خواهیم رسید که مشرکان (بت پرستان ) نیز از آن چیزی که به حال آنها نه سودی داشت و نه زیانی میرساند یاری میطلبیدند و اجازه و اذنی از جانب خدا برای آنها و شرکای شان صادر نشده بود. این وضع کجا و یاری و کفایت طلبیدن از کسانی که به دلیل عهد نبوت و وصایت خداوند به ایشان اذن و کرامت و برتری بی اندازه بخشیده کجا؟
اگر ظاهر آیات را به طور مطلق در نظر بگیریم که مطلقا دلالت بر نفی و کمک و کفایت خواستن از غیر خدا حتی نفی آن چه خداوند تبارک و تعالی از قدرت و کفایت که قوای طبیعی هستند در آنها قرار داده است میکنند با مسئله توسل به وسائط و اسباب در دنیا مخالف و مستلزم شرک ، همان گونه که دانستید خواهد بود. زیرا اقتضای حصر و محدود کردن و یاری از جانب خداوند (بدین معنا که از هیچ کس جز او کمک و مساعدت خواسته نشود) این خواهد بود که تمام اسباب ظاهری در جهان هستی کنار گذارده شود.
برای مثال ، چنین خواهد بود که ما با اتکا به قول خداوند در قرآن مجید که میفرماید:
(اءفراءیتم ما تحرثون ، اءاءنتم تزرعونه اءم نحن الزارعون ).[۸۳]
بگوییم زارع خداوند است ، پس کشت و زرع و آماده کردن زمین را برای رویاندن ترک کنیم ، در این صورت نتیجه این خواهد بود که ، خداوند متعال کشت و زرع را از مردم سلب کرده و منحصر در ذات مقدس خود فرموده است ، در حالی که چنین نیست و خداوند در عالم هستی اسباب و وسایل قرار داده است . هر اثر و عملی از هر مؤ ثر و عامل ، در حقیقت از خداوند متعال است منتها با افاضه فیض از جانب او. پس او کننده کار است و همه وجود از اوست همان گونه که وسیله و سبب نیز عمل کننده است در آن مقدار از وجود و افاضه ، هر اثر از هر مؤ ثر و هر نشانی از نشان دهنده در طول اثر خداوند تعالی میباشد ولو به ظاهر کار را به کننده و مؤ ثر نسبت بدهیم .
نتیجه : همان گونه که وسیله قرار دادن اسباب در عالم هستی و توسل به آنها برای نیل به مقاصد، با در نظر داشتن این که آن اسباب و وسایل در نظام هستی برای این منظور قرار داده شده است ، به نظر منافی و مخالف توحید الهی تصور نمیگردد، همین طور، کسانی که خداوند آنها را واسطه فیض خود قرار داده هیچ گونه منافات و مخالفتی با مسائل طلب کفایت کردن (استکفاء) و یاری خواستن (استنصار) و پناه جستن (استغاثه ) ندارد، زیرا این اشخاص را خداوند نیرویی عطا فرموده که خارج و بیش از قدرتهایی است که با اسباب ظاهری در عالم هستی وجود دارد و اعمال این قدرت منافاتی و ناهم آهنگی با توحید الهی ندارد.
حال اگر شخص مبتلا به بیماری کوری یا برص [۸۴] شنید که حضرت عیسی بن مریم علیهما السلام ادعای پیامبری از سوی خدا کرده و مرده را زنده میکند و بیماران مبتلا به برص و کوری را شفا میدهد، نزد او برود و به او بگوید:
ای آن که ادعای مرتبت نبوت داری ! مردهای برای من زنده کن ، یا از این گِل مخلوقی درست کن ، یا از بلای پیسی یا کوری را شفا بده ، آیا میتوان گفت این شخص نسبت به پروردگار خود با این درخواستش از حضرت عیسی علیه السلام درباره شفا دادن و مرده زنده کردن ، شرک ورزیده است ؟ و چنین استدلال کنیم که خالقی ، حیات بخشی ، شفا دهندهای جز خداوند سبحان وجود ندارد؟ هرگز و به هیچ وجه .
قطعا حضرت مسیح علیه السلام برای این که هیچ گونه توهم شرکی در میان نباشد، پس از آن که فقرات کار خود را فرموده بلافاصله اذن و رخصت از جانب پروردگار را همان گونه که خود خداوند در قرآن آورده ذکر و یادآوری میکند و به عنوان پاسخ حاضر و آماده میفرماید:
(اءنی قد جئتکم بآیة من ربکم اءنی اءخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فاءنفخ فیه فیکون طیرا بإ ذن الله و اءبری ء الا کمه و الا برص و اءحیی الموتی بإ ذن الله )؛[۸۵]
من نشانهای از طرف پروردگار شما برایتان آوردهام ؛ من از گِل چیزی به شکل پرنده میسازم و سپس در آن میدمم و به اذن و فرمان خدا پرندهای میگردد، و کور مادرزاد و مبتلایان به مرض پیسی را بهبودی میبخشم و مردگان را نیز به اذن خداوند زنده میکنم .
به طور خلاصه ، اسباب و وسایل در عالم هستی مجاری (محل عبور) فیض خداوند سبحان هستند و سنت الهی بر این قرار گرفته که وسایل همراه و به دنبال اسباب خاص قرار گیرند و چنین است که پیامبران و اولیای خداوند نیز در حد امکانات ویژهای که دارند و غیر آنها از انجام آنها عاجز میباشند، مجاری فیض خداوند میباشند تا بدین ترتیب حجت خدا بر بندگان تمام شود؛ و همان طور که تسبیب اسباب در اولی (توسل به اسباب در عالم ) به طور قطع شرک نیست ؛ زیرا به مخلوق خداوند متعال متوسل میشوند تا سبب کوچکی محسوب شود، همین طور، استعانت و استمداد از مجاری فیض الهی (انبیا و اولیا) نیز شرک نخواهد بود و بدین ترتیب تقاضای کفایت امور و یاری جستن در زبان دعا کننده در دعای فرج (مسئلت برای گشایش در امور) که مخاطب وی پیامبر عظیم الشاءن و اوصیای اویند و دعا کننده میخواند: (اکفیانی و انصرانی ) شرکی به بار نمیآورد.
آن چه از زیارتها و دعا که در نوشتههای شیعه امامیه آمده ناظر بر این است : شکی نمیتوان کرد که در توسل به ذوات مقدسه ائمه اطهار و طلب کمک کردن و پناه جستن به طور تواتر معنوی آمده است که از مجموع آنها جواز طلب رفع مشکلات و کفایت خواستن و پناه جستن در صورتهای گوناگون ، از خود آنها به طریق واسطهها نقل شده است . و این دعاها با سندهای مورد اطمینان از مؤ لفات شیخ الطائفه و سید ابن طاووس و کفعمی و دیگران از بزرگان امامیه مانند محمد باقر مجلسی رضوان الله علیهم روایت شده است و ما نیز طریق و راه آنها را در پیش گرفتهایم .
اینک نمونهای از آن چه در کتاب کافی روایت شده که بعد از نماز خوانده میشود میآوریم:
یا رسول الله اءشکو إ لی الله و الیک حاجتی و إ لی اءهل بیتک الراشدین حاجتی ؛[۸۶]
ای رسول خدا! شکوه و شکایت در نیازی که دارم به سوی خدا و به سوی تو و به اهل بیت تو که هدایت یافتگانند میبرم .
از این قبیل است نماز حاجت به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها :
یا مولاتی یا فاطمة اءغیثینی ؛[۸۷]
ای سرور من ! ای فاطمه ! پناهم ده و به دادم برس .
هم چنین دعایی که در کتاب مفتاح الفلاح از شیخ بهائی عاملی قدس سره روایت شده است :
اللهم و قد اصبحت فی یومی هذا لا ثقة لی و لا مفزع و لا ملجاء غیر من توسلت بهم إ لیک من آل رسولک علی و فاطمه ... .؛[۸۸]
پروردگارا! شب خود را به روز آوردم در حالی که نه کسی مورد اعتماد دارم ، نه ملجاء و پناهی جز آن کس از اهل بیت رسول تو علی و فاطمه علیهما السلام ... که به آنها متوسل شدم .
میبینیم ملجاء و پناه را در حالی که با خدا مناجات میکند، به اهل بیت پیامبر محدود و منحصر میکند و جز آنان را نفی مینماید؛ زیرا بدیهی است که پناهی و ملجاءی جز از خدا به سوی خدا وجود ندارد.
جای تعجب از استاد توانا ایده الله تعالی است که چگونه در آیات قرآن که خدای سبحان به طور مکرر فرموده : (من دون الله اءو من بعده ) دقت و تفکر ننمودهاند، در حالی که محور ملامت را خداوند متعال در قرار دادن چیزی در برابر خدا و تکبر کردن پیش او قرار داده است و شامل آن جایی که به خود خدا و به اذن او برگردد نیست .
هم چنین استاد به آن چه در زیارت جامعه وارد شده است که :
(و إ یاب الخلق إ لیکم و حسابهم علیکم )
اعتراض میکند و میفرماید:
چنان که بر آن جناب پوشیده نیست و تاءویل پذیر نیز نمیباشد، این که برگشت خلایق به سوی خداوند متعال و نیز حسابشان با پروردگار جهانیان است ، همچنان که در قرآن کریم خدای تبارک و تعالی میفرماید:
(إ ن إ لینا إ یابهم ، ثم إ ن علینا حسابهم )[۸۹]
و (علینا الحساب )[۹۰]
و (فانما حسابه عند ربه )[۹۱]
و (ان حسابهم الا علی ربی )[۹۲]
و (ما علیک من حسابهم من شی ء)[۹۳]
و (و کفی بالله حسیبا)[۹۴]
در پاسخ میگویم : (جواب دقیقا همان است که در پرسش اول داده شد که : اختصاص کارها در اصل ، در صورتی که اجازه و رخصتی از جانب خدا صادر شود و خداوند راضی و خشنود باشد، منافات و مخالفتی با صدور آن از طرف غیر خدا ندارد، اگر چه نصها در امر اختصاص ، کاملا واضح و آشکار باشد؛ زیرا در نهایت برگشت و اختصاص به ذات مقدس الهی برگشت به خویش است . پس چه منافات و تضادی میان آن و امور صادره مستقلا از غیر خدای تعالی با اذن الهی وجود دارد؟ آری ، صدور این چنین کارها از غیر خدای متعال با نصها، در صورتی که بر اساس خود راءیی و مستقلا انجام شود و خداوند نیز اذنی نفرموده باشد، منافات دارد و حساب مردم در روز قیامت بر عهده خداوند است و این بدین معناست که حساب به دیگری واگذار نمیشود تا در حساب ، پیچیدگی و ابهام روی دهد که با اذن الهی نبوده باشد، در این صورت مغلوب و مقهور و فراموش شده میشود. به عنوان مثال ، بنده آن چه عمل میکند منافاتی ندارد که حساب او با اذن خدا به دیگری واگذار شود و این محاسبه به اذن خدا که توسط دیگری انجام پذیرد از دائره انحصار الهی خارج نخواهد شد. پس آیههای ذکر شده را اگر به دلایل موجود در زیارتها ضمیمه کنیم چنین خواهد بود.
پس یقینا برگشت آنها به سوی ما خواهد بود و به کسی که ما اذن و اجازه دهیم محاسبه کند، او نیز از ما میباشد و آیه بعدی پس بر ما میباشد و بر آن کسی که ما رضایت بدهیم محاسبه کند و به حساب چنین شخصی در موقف راضی باشیم و به او در حساب اذن بدهیم ، حساب و محاسبه او حساب ما خواهد بود.
و اما سخن ایشان که میگوید:
درباره گواه گرفتن از فرمایش خداوند متعال که میفرماید:
(قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم إ لی ربکم ترجعون )[۹۵]
جمله (و کل بکم ) کافی است که بگوییم که او (فرشته مرگ ) وکیل و ماءمور و بندهای است و فرستادهای از سوی خداوند تبارک و تعالی هیچ گونه کاری در دست او نیست و آیا ما میتوانیم استناد کنیم و گواه بطلبیم ، یا کار را سپرده به او بدانیم و از او طلب یاری و استمداد کنیم در حالی که او وکیل در قبض جانها و یا نگرفتن آنها میباشد فقط با امر و فرمان خداوند؟ و آیه(الله یتوفی الا نفس حین موتها)[۹۶]
آیه قبلی را تفسیر میکند و مصداق کلام گهربار امیر مؤ منان علی سلام الله علیه میباشد که میفرماید:
(بعضی از آیات قرآن بعض دیگر را تفسیر میکند).
جواب : شیخ بزرگوار، از آن چه که در نامهای به شما فرستادم تنها قسمتی را نقل فرموده که نقل آن به تنهایی به اثبات آن چه مورد نظر است فایدهای نمیرساند، آن چه من در آن نامه آوردهام چنین است : به تحقیق خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
(قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم إ لی ربکم ترجعون )؛
بگو فرشته مرگ که بر شما ماءمور شده جان شما را میستاند و سپس به سوی پروردگارتان باز میگردید.
و نیز میفرماید: (الله یتوفی الانفس حین موتها)؛
خداوند جانها را به هنگام مرگ می میراند.
اگر فعل و عمل فرشته مرگ فعل و عمل خداوند عزوجل نبود و با اراده و قیمومیت (سرپرستی ) او انجام نمیگرفت ، در استناد فعل و عمل به ذات مقدس خداوند و سپس در استناد همان عمل به فرشته مرگ نوعی حیرانی و بی نظمی احساس میشد. بنابراین ، آیا در امر قبض ارواح و میراندن جانها فرشته مرگ را میتوان شریک باری تعالی قرار داد؟!
این است آن چه من در این نامه نوشته و یادآور شدهام و اکنون به عنوان شرح و بیان آن چه به آن اشاره شده میگویم : لازمه مفهوم وکالت در کاری ، این است که وکالت با اختیار و اراده وکیل به وجود آید و انجام پذیرد، در غیر این صورت ، اگر با اختیار و اراده او نباشد، اصولا وکالت معنا و مفهومی نخواهد داشت و وکیل در کار موکل خود مطلقا اختیاری نخواهد داشت ، بلکه در کار خویش خودسر و در رضا و خشنودی اش آزاد و مختار بوده و به کسی اجازه نمیدهد در کارها با او بستیزد و یا در کاری که در دست دارد مخالف او باشد.
لیکن گاهی و چه بسا موکل مقداری از اختیارات خود را به کسی واگذار میکند و در آن کارها او را به وکالت منصوب مینماید و این واگذاری با خودراءی بودن و استقلال موکل منافاتی نخواهد داشت ، بلکه وکالت او را در انجام امور تاءکید و تاءیید میکند. حال اگر وکیل اعمال وکالت کرد و تصرفی نمود که از چارچوب وکالت خود خارج نبود، این تصرف یقینا تصرف موکل او خواهد بود. در شرع و عرف نیز چنین است به عنوان مثال ، اگر زید عمرو را وکیل کند تا مالی را برای او بخرد، یا از جانب او بفروشد، یا بانویی به مردی وکالت بدهد تا او را به عقد خود یا دیگری درآورد، این خرید و فروش ، خرید و فروش زید و عقد نکاح از آنِ زن میباشد با در نظر داشتن این که وکیل چون دیگران (جز در موارد وکالت ) استقلالی در کار ندارد.
و اکنون میگوییم : اگر نظر شیخ فاضل و بزرگوار از گفتار خود چنین باشد که : آیا بر ما رواست که به او (وکیل ) توکل کرده و یا از او یاری بجوییم ؟ از تکیه و توکل و استمداد حتی در جایی که اذن داده نشده منظور و مقصود است ، زیرا در این صورت تکیه و توکل در آن چه بیرون از حدود اختیارات اوست خواهد بود و فرض بر این است که کاری در دست او جز آن مقدار که خداوند خواسته وجود ندارد و این به آن چه ما گفتیم آسیبی نمیرساند. اما اگر منظور در کارهایی است که اختیار داده شده و وکالت دارد یقینا اعمال وکالت شرک محسوب نخواهد شد؛ زیرا در این فرض تکیه به وکیل ، تکیه به خداوند سبحان است ، چرا که در طول خواست و قدرت خداست و اقتضای آن چه از وکالت فهمیده میشود همین است .
چگونه شرک خواهد بود اگر به عنوان مثال ، فرض کنیم کسی فرشته ماءمور مرگ را ببیند در حالی که قصد دارد جان او را با وکالتی که از طرف خداوند دارد بستاند و به او بگوید: ای فرشته مرگ ، مرا به مدت یک ساعت مهلت بده تا کاری انجام دهم ، آیا میتوان گفت این شخص مسکین با چنین درخواستی مشرک شده است ؟
در روایت آمده است که خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله به حضرت عزرائیل فرمود: مرا تا زمانی که برادرم جبرئیل بیاید مهلت بده [۹۷] این آن چیزی است که شما فاضل ارجمند آن را بعید میشمارید، در حالی که دقیقا معنا و مفهوم وکالت همین است .
سپس فاضل محترم کلمه وکیل را به گفته خود مترادف بنده و کارگزار قرار داده است ، در حالی که این دو مترادف هم دیگر و دارای یک معنا نیستند، بلکه بین آن دو اختلاف زیادی است چنان که پوشیده نیست و شاید چون ایشان از وکیل استنباط این معنا را کردهاند که چون وکیل به طور کامل و مطلقا در اطاعت موکل است ، از این رو او آن چنان بنده و مطیعی است که خداوند سبحان در قرآن میفرماید: (عبدا مملوکا لا یقدر علی شی ء)[۹۸] و از آیه چنین نتیجه گرفتهاند که ، مراد از (لا یقدر علی شی ء) این است که ، وکیل توان کوچکترین کاری را هم ندارد. و ما دانستیم و در این باره گفتیم که منظور از عدم توانایی مطلق بر انجام کار در صورتی است که برای او از طرف موکل اجازه و فرمانی نباشد و مسلوب الاختیار باشد؛ یعنی هر گونه اختیار انجام کار جز در مواردی که موکل در آنها رخصت داده از او سلب شده باشد.
فاضل محترم میگوید:
به طور خلاصه هرگاه علوشان و بلندی قدر و منزلت و نزدیکی پیامبر به خداوند متعال ثابت شد، پس میتوان نتیجه گرفت که توجه به او مثل توجه به خداوند است و توسل به او نیز همسان توسل به خداوند میباشد.
ای سید بزرگوار بر جناب عالی پوشیده نیست که تفاوت در این باره بسیار است ، بلکه اصولا قیاس در این نسبت (نسبت بین آفریننده و آفریدگار) مقدور نیست و میان قدرتمند توانا و ناتوان درمانده برابری ممکن نمیباشد چنان که در خطبه (الاشباح ) امام صلوات الله علیه در نهج البلاغه آمده است :
(و گواهی میدهم : کسی نمیتواند تو را با چیزی از آفریدههایت برابر شمرد ...).
سپس فاضل محترم کلام خود را به دعای (صباح ) رسانده و میفرماید:
منزه است خداوندی که با آفریدههای خود هم نشین باشد.
و نیز در آن چه در دعای افتتاح آمده :
شکر و سپاس خدایی را سزاست که در ملک و سلطنت او هرگز کسی نمیتواند با او مخالفت و ضدیت کند ...
تا آن جا که اضافه میفرماید: (او را یار و یاوری نیست تا کمکش کند.) و خداوند متعال میفرماید:
(تالله ان کنا لفی ضلال مبین اذ نسویکم برب العالمین )؛
به خدا سوگند! ما در گمراهی آشکار بودیم . چون شما را با پروردگار عالمیان برابر میشمردیم .
پاسخ همان است که مکرر دادهایم : ما اگر کمک طلبیدن (استنصار) و مدد خواستن در رفع مشکلات را از امامان معصوم علیهم السلام تاءیید و تجویز کردهایم ، بین واجب الوجود (خدا) و ممکن الوجود (بندگان و غیره ) مقایسهای نکردهایم و ممکن الوجود را هرگز و هرگز در حد واجب الوجود قرار ندادهایم ، بلکه میگوییم : همان طور که پیشوایان معصوم ، خودشان را توصیف کردهاند، گفتهاند:
(بندگان و بزرگوارانی هستند که هیچ کس در گفتار بر آنان پیشی نتواند گرفت و به دستور خداوند متعال عمل میکنند). در جای خود (حکمت متعالیه ) در این باره بحث و گفت وگو کردهایم که نسبت ممکن الوجود به واجب الوجود نسبت سایه به نور خورشید است و حتی قطره به دریای بزرگ هم نیست و نیز گفتیم که هویتی برای او نیست ، مگر به وسیله خود او.[۹۹]
پس این عین وابستگی و ارتباط است ؛ چیزی برای او (ممکن الوجود) جز تعلق و وابستگی وجود ندارد، بلکه او تمام نیاز و چیزی جز فقر محض به سوی خالق نیست و فهم این تعلق و وابستگی ممکن به واجب نیازمند تمرینات علمی و فلسفی میباشد و ما ثابت کردیم ، بلکه ملموس افتاد که حول و قوتی جز برای خداوند متعال وجود ندارد. پس ما چگونه میتوانیم در مقام قیاس برآییم در حالی که این قیاس جز قیاس وجود و عدم نیست ؟ بلکه تمام هدف و غرض این است که خداوند متعال ، آن چنان که خود پیشوایان خودشان را معرفی و توصیف کردهاند، آنان در حد پیشوایان و رهبران هدایت گر توصیف و تعریف کرده و خود را در همان حد قرار دادهاند.
در کتاب مصباح المتهجدین [۱۰۰] میخوانیم :
الذین اخترتهم لنفسک و خصصتهم بمعرفتک و البستهم ثوب نورک و رفعتهم فی ملکوتک ...؛
آنان کسانی هستند که تو خود (خداوند) آنان را برگزیدهای و ویژگان در شناخت خود قرار دادهای و از نور خود بر آنها لباس پوشاندهای و درجاتشان را تا مقام ملکوت خویش بالا بردهای و سپس امر فرمودهای مردم از چنین دری (به وسیله آنان ) به سوی تو آیند و آنها را وسیلههای فیض قرار دادهای . پس کسی که اراده کند تا به سوی تو آید ناگزیر باید از آنان شروع کند و آن کسی که قصد قرب و نزدیکی تو را دارد، باید به آنان رو آورد.
اما گواه طلبیدن شیخ بزرگوار ایده الله تعالی به آیاتی که در گذشته اشاره شد و خطبهای در نهج البلاغه و پارهای از دعاها، باید گفت همه آنها در جای جای خود صحیح اما از موضوع مورد گفت وگوی ما خارج است ؛ زیرا معنا و برگشت همه آنها به موضوع واحدی است و آن توسل و تضرع در مواردی میباشد که از طرف خداوند آن موارد نهی شده است و توسل و رو آوردن به چیزی است که در آنها اذن و اجازهای از جانب پروردگار نرسیده ، بلکه توجه و توسل به آن چیزها سخت منع شده است و معنای آن چنین است : مشرکان به زودی و در نهایت درجه پشیمان میشوند، آن گاه که خود را به سبب رو کردن به آن بتها و به دلیل تضرع و توسل در پیش آنها در عذاب میبینند، و همه آنها (توجه به غیر خدا یا در برابر و عرض خدا) میباشد.
پس روشن میشود که معیار و میزان این نوع شرک ، توجه و قبول چیزی است که خداوند متعال رو کردن و توسل به آن را اجازه نفرموده است .
اجازه از جانب خدای متعال خود تصحیح کننده است ؛ همان طور که درباره سجده به حضرت آدم علیه السلام دستور رسید و اجازه داده شد و چنین اجازه و اذن در حقیقت رخصتی است که انسان از توجه به احدی از آفریدههای خدا و در عرض او و از فکر استقلال و اصالت در جلب سود و دفع زیان خارج میگردد، پس توجه به چیزی و به هر جهت که باشد اگر اجازهای از جانب خداوند متعال صادر نشده باشد، شرک محسوب است ، لیکن پس از آن که اجازهای صادر شد، نه تنها فروتنی و تذلل ، بلکه سجده نیز به غیر او تواضع و سجده در پیشگاه مقدسش محسوب میشود و بدین ترتیب ، پرستش و عبادت سنگ نیز عبادت خداوند خواهد بود.
مولای ما، مولی الموحدین صلوات الله علیه در خطبهای که مشهور به خطبه (قاصعه ) است میفرماید:
آیا نمیبینید که خداوند سبحان ، اولین از حضرت آدم علیه السلام تا آخرین فرد در این جهان را با سنگهایی که نه سودی دارند و نه زیانی ، نه میبینند و نه میشنوند، آزمایش فرموده و سپس آدم علیه السلام و فرزندان او را امر فرموده تا توجه به سوی آنها کنند.
فرمایش امام که : (رو به سوی آنها کنند)[۱۰۱]؛
یعنی عطف توجه و میل به سوی چیزی یا کسی کردن .
به این ترتیب ، همان سنگهایی که نه سود و نه زیان دارند اشیایی میگردند که توجه به آنها از آدم علیه السلام گرفته تا غیر از او واجب میگردد. به خطبه شریف بر میگردیم و دوباره با چشم باز دقت میکنیم و به حقیقت سوگند که خطبه یگانه وسیلهای برای فهم و درک در این مشکل است که به نظر مبهم و پیچیده میرسد.
استاد میفرماید:
(گفتار شما که : خداوند متعال در بزرگداشت مرتبه رسول خدا صلی الله علیه و آله در قرآن فرموده است :
(ولو اءنهم اذ ظلموا اءنفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما)[۱۰۲]؛
اگر آنان (منافقان ) هنگامی که بر خویشتن ستم کردند به نزد تو میآمدند (که توبه کنند) و از خداوند آمرزش میطلبیدند و تو نیز برای آنان استغفار میکردی ، خدا را بسی توبه پذیر و مهربان مییافتند.
به هنگام توبه ستمکاران ، تنها توبه آنها به درگاه خدا کافی نبوده و لذا طلب آمرزش رسول خدا نیز ضمیمه و همراه آن شده است . سپس استاد به عنوان پاسخ به آن چه ما گفتیم میگوید:
مراد خداوند از طلب آمرزش رسول خدا برای ستمکاران ، گرامی داشت پیامبر خود میباشد، چرا که استغفار از پیشگاه خدا برای توبه کفایت میکند و دلیل بر کفایت توبه پذیری تنها در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی و عدم نیاز به استغفار رسول خدا این است که پس از درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و بعد از غیبت فرزند بزرگوارش حضرت حجة که جانهای ما نثار قدوم مبارکش باد باب توبه لازم میآمد که مسدود شود.
به عنوان پاسخ گفتم : (سخن این نیست که طلب آمرزش از خدای متعال به تنهایی در قبول توبه و بازگشت به سوی او کافی نیست ، بلکه مراد اثبات وسیله و سبب جزئی در مقابل سلب کننده کلی است که ما آن را عنوان کردیم ، چنین نیست که خداوند سبحان بخشایش خود را منوط و وابسته به بخشایش یکی از پیامبران یا جانشینان آنان بنماید چنان که در موضوع بانوی پرهیزکار گذشت و آن چه مورد ادعای شما میباشد سالبه کلیه است که گفته میشود: همه اینها با توحید الهی ناسازگار و در برابر آن و بازگشت به دوگانه پرستی است ؛ زیرا خداوند متعال میفرماید:(و من یغفر الذنوب الا الله )[۱۰۳]
بلکه در بزرگداشت مقام و مرتبت پیامبر صلی الله علیه و آله همین قدر کافی است که او را واسطه بخشایش گناه گناه کاران قرار داده است ، و این که اگر برای آنها (توبه کاران ) رسول خدا استغفار نماید، توبه به قبول نزدیک تر است .
برادران یوسف پیامبر علیه السلام با پدرشان نیز چنین کردند، آن گاه که گفتند:
(یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین )؛
ای پدر! برای ما (گنهکاران ) از خداوند طلب آمرزش کن به درستی که ما خطاکارانیم .
پدر نیز وعده اجابت و قبول خواسته آنان را از جانب خداوند داد و فرمود: (سوف استغفر لکم ) (به زودی از پیشگاه خداوند برای شما طلب آمرزش میکنم ) پس چرا برادران یوسف شخصا به خداوند رو نیاوردند و از پدرشان حضرت یعقوب علیه السلام درخواست استغفار کردند؟ آیا جز این است که پدرشان در پیشگاه خداوند متعال مقرب بود و قدر و منزلتی داشت ؟
مشابه این ، عمل کِرد آل فرعون است چنان که در قرآن کریم آمده ؛ زیرا خداوند از آسمان بر آنان عذاب نازل فرمود گفتند: (ادع لنا ربک ).[۱۰۴]در توان آن جماعت بود که خودشان خدا را بخوانند و طلب آمرزش نمایند و قطعا به این دلیل به حضرت موسی پناه بردند که میدانستند در نزد خداوند قرب و منزلتی دارد. در حقیقت چنین گفتند: ای آن کسی که در پیشگاه الهی منزلتی داری ! در نزد خدا برای ما شفاعت کن .
چه بسا از گفتار استاد دانشمند چنین برداشت شود که کافی شمردن (استکفاء) و کمک طلبیدن (استعانه ) و پناه خواستن (استجاره ) که ما گفتیم : (اءغیثینی ؛ پناهمان بده ) یا (الغوث الغوث ) در شمار غلوی است که به صراحت در قرآن کریم از آن نهی شده است و این که طایفه نصارا صفاتی که ویژه خداوند بود به پیامبرشان حضرت عیسی علیه السلام که در قرآن مخاطب قرار گرفتهاند نسبت دادند؛ آن جا که میفرماید: (قل یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم غیر الحق و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل )؛[۱۰۵]
بگو ای اهل کتاب به دین خود به ناحق غلو (تجاوز از حد) نکنید و زنهار از امیال گروهی از پیشینان که به حقیقت (نه تنها خود) گمراه شدند، بلکه بسیاری از مردم را نیز گمراه کردند پیروی نکنید و هرگز به دنبال آنها که از راه راست دور افتادند نروید.
هم چنین در آیه دیگر میفرماید:
(یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم و لا تقولوا علی الله إ لا الحق إ نما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته اءلقاها إ لی مریم و روح منه فآمنوا بالله و رسله و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم إ نما الله إ له واحد سبحانه اءن یکون له ولد له ما فی السموات و ما فی الارض و کفی بالله وکیلا، لن یستنکف المسیح اءن یکون عبدا لله و لا الملائکة المقربون و من یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشرهم إ لیه جمیعا)؛[۱۰۶]
بگو ای اهل کتاب در دین خود غلو نکنید و درباره خدا جز به حق (راستی ) سخن نگویید، مگر نه این است که مسیح عیسی فرزند مریم فرستاده خداوند و کلمه اوست که با کلمه (کُن ؛ بشو) به طرف مریم القا شد و روحی است از جانب خدا. پس به خدا و پیامبرانش ایمان بیاورید و نگویید سه تا (قائل به تثلیث نشوید) و بس کنید (از این عقاید باطل ) که برای شما بهتر است و جز این نیست که خداوند یکتا منزه تر از آن است که او را فرزندی باشد و آن چه در آسمانها و زمین است از آن اوست و خداوند وکیل همه موجودات بوده و کفایت میکند. هرگز مسیح استنکاف نداشت که بنده خدا باشد، نه فرشتگان مقرب ... .
و از پیامبر عظیم الشاءن صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود:
یا علی ! دو گروه درباره تو هلاک شدند: دوستدار افراطی و دشمن تفریطی .
پناه بردن ، فریاد خواهی ، کافی شمردن و کمک طلبیدن از ائمه علیهم السلام از آن جا که همه آنها (پناه طلبیدن ، به فریاد رسیدن و کافی دانستن و یاری ) تنها از طرف خداوند عزیز و حکیم است ، بنابراین ، این کار نسبت دادن اوصاف خاص خداوند به ممکن (مخلوق ) است و این غلو و شرک میباشد. این است روح پرسش شما با توضیحی که داده شد.
جواب : نخست باید به تفسیر آیه شریفه بپردازیم و در توضیح و تفسیر آن نیاز به بیان بعضی از لغات به کار برده شده و معانی آنهاست .
(غلو) به معنای از حد بیرون شدن و گذشتن از اندازه در طرف افراط است ، و اسم فاعل آن غالی است . چنان که مخالف آن کلمه (القالی ) با حرف قاف است ، و آن هم تجاوز و گذشتن است در طرف تفریط.
آیه شریفه درباره اهل کتاب به طور عموم و در مورد نصارا به طور خاص صراحت دارد؛ زیرا موضوع درباره تفکر مسیحیان زشت تر از عموم اهل کتاب است و خداوند تبارک و تعالی قبل از این آیه ، به کفر آنها (نصارا) درباره آن چه معقتد بودند تصریح فرموده است :
(لقد کفر الذین قالوا ان الله هو المسیح )؛
به تحقیق آنان که گفتند خداوند همان مسیح است ، کافر شدند.
نتیجه و برداشت از مذهب و تفکر آنان ، با وجود اختلاف در آرای شان ، این است که ذات مقدس باری تعالی جوهر (اصل و خلاصه) یگانهای است که برای او سه اقنوم (کالبد) وجود دارد و منظور از اقنوم صفت تجلی و آشکار شدن و جلوه گری موجودی در غیر خود اوست و سه نوع اقنوم عبارتند از:
۱. اقنوم [۱۰۷] وجود (هستی )؛
۲. اقنوم علم (دانش ) و آن کلمه است ؛
۳. اقنوم حیات و روح (زندگی و جان ).
آیه شریفه همه تفکرات آنان را جمع کرده و کفر دانسته است . از طرفداران حضرت مسیح ، گرچه کیفیت در برداشتن و احاطه مسیح بر جوهر خدایی اختلاف نظر با هم داشتند، گروهی قائل به مسیح اقنوم علم و گروهی اقنوم پروردگاری یا اقنوم زندگی هستند و این چیزی است که آن را پدر و پسر نامیدهاند و معتقدند که خداوند منقلب گشته و به صورت مسیح درآمده است و عدهای میگویند خداوند در مسیح حلول کرده (روح خدا در مسیح داخل شده است ) به هر حال ، هر سه عقیده همه منطبق در این کلمه است که گفتند، خداوند همان مسیح پسر مریم است .
سپس خداوند متعال میفرماید:
(لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلاثة )؛
همانا آنان که گفتند خداوند سومین از سه خداوند است ، کافر شدند.
یا یکی از سه خداوند، پدر، پسر، روح القدس و به معنای دیگر خداوند منطبق (برابر) با هر یک از سه خداوند است و لازمه گفتار آنان این است که پدر، پسر و روح القدس هر سه خدا هستند و این سه گانگی است .
اینان در اشتباهی بسیار بزرگ غوطه ور شدند چرا که موضوع از دو حالت بیرون نیست ؛ کثرت (متعدد بودن ) یا حقیقی است و یا اعتباری (قراردادی ) در صورت نخست ، لازمه آن کثرت حقیقی است که در آیه توصیف شده صدق کند؛ یعنی خدای یگانه برابر با خدای سه گانه است و در کثرت اعتباری جمع بین کثرت عددی و یگانگی عددی قابل تصور و تعقل نمیباشد. چنان که عدهای از طرفداران این عقیده چنین اعتراف و اقرار کردهاند.
توضیح مطلب این است : ما زمانی که میگوییم زید پسر عمرو انسان است ، در این جا شاءن سه گانه است : زید، پسر عمرو و انسان ؛ اما آن که وصف او را کردهایم تنها و یگانه است و کثرت (چند بودن ) بدین معناست که او را به پسر عمرو بودن متصف میکنیم و انسان بودن هم اضافهای اعتباری است ؛ بدین ترتیب یگانگی (وحدت ) عددی است ، لیکن کثرت اعتباری میباشد و اجتماع وحدت عددی با کثرت عددی نیز با عقل سازگار نیست و اینان (مسیحیان ) به اجتماع آن قائل هستند و این است تخیلات غلط و بیراهه رفتن آنان از راه راست .
تفکر و راه غلو نصارا که مسیح علیه السلام را خدا مینامیدند، حال به هر یک از معانی که قصد و اراده کنند، کجا و این گفتار و عقیده ما کجا که میگوییم : خداوند سبحان بعضی از آفریدهها و بندگان خود را عزیز و گرامی داشته و به آنان نیرو و توانایی برتر از آن چه در عالم هستی (تکوین ) است عطا فرموده که با آن در جهان هستی با اجازه و رضایت خدا تصرف میکنند و آنان را به مَثَل درها نامیده و چنین دستور فرموده است :
(و اءتوا البیوت من ابوابها)؛
و به خانهها از راه درِ آنها وارد شوید.
بنابراین ، فریادخواهی ، یاری جستن و کافی شمردن ، شرک نخواهد بود؛ زیرا اگر تمام تصرفاتی که در عالم هستی صورت میگیرد و خارج از وسایل عادی و فوق العاده است سبب و موجبی بدانیم که تمام اوصاف خداوند بر مخلوقات او نسبت داده شود و قائل به آن شرک محسوب گردد، در این صورت باید حضرت مسیح بنده و فرستاده خداوند را العیاذ بالله مشرک بدانیم ؛ زیرا میگوید: (اءنی اءخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فاءنفخ فیه فیکون طیرا بإ ذن الله )[۱۰۸]
به درستی که من از گِل مانند پیکر مرغی میسازم ، سپس در آن میدمم ، آن گاه به اذن و اجازه خداوند پرنده میشود (پرواز میکند).
چنین است حال کسی که از او علیه السلام دلیلی برای درستی ادعایش بخواهد و چنان که گفته شد بگوید: ای آن که ادعای نبوت و پیامبری میکنی ! حال مردهای را برای من زنده کن و این پیکر دست ساخته از گِل را پرندهای بگردان .
لازم (مشرک شدن مسیح علیه السلام ) به ناچار باطل است و ملزوم آن نیز چنین است و تلازم بین این دو آشکار. پس به این ترتیب ثابت شد که درخواست از بندگان بزرگوار در مواردی که خداوند متعال به آنان اجازه فرموده ، از موضوع شرک بسیار دور شده است . شرک و هرگونه برداشت شرک از آیه شریفه ، نزد طایفه امامیه که از کتابهای علمای شیعه استفاده کردهاند، مردود میباشد.
اما آیه دیگری که ما در نامه مختصر خود آوردیم حاوی نکاتی است که شیخ طبرسی رضوان الله علیه نیز در تاءلیفات و تفسیر خود به آن اشاره ننموده است ، گرچه این مسئله شاید به نظر استاد تعجب آور باشد، ولی ما به آنها اشاره میکنیم .
بی شک آن جا که خداوند تبارک و تعالی نصرت و یاری فرشتگان و همراهی آنان را به مؤ منان یادآور میشود و میفرماید: (اِنی معکم ) مؤ منان را دستور میدهد که گردنها بزنید و انگشتان ببرید، چنین تصور کردهاند که مؤ منان در قتل هیچ گونه نقشی ندارند. مقاومت کردن و جنگیدن ، یا پشت به دشمن کردن و فرار نمودن ، جهاد یا نشستن آنها در خانه ، فرقی با هم ندارند و یکسانند. خداوند میخواهد بفهماند که کار فرشتگان جز این که در صورت بشری اتفاق افتد، صورت نمیپذیرد.
به عبارت دیگر، فعل جهادگران مظاهر تثبیت فرشتگان است :
(إ ذا لقیتم الذین کفروا زحفا فلا تولوهم الا دبار)[۱۰۹]؛
ای کسانی که ایمان آوردهاید هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد روبه رو شوید به آنها پشت نکنید تا این که اراده خداوند جاری شود و (نیز فعل فرشتگان در اشخاص و افراد و به وسیله آنها جلوه گر گردد).
سپس در مقام اثبات نصرت به وسیله فرشتگان و پیروزی آنان میفرماید:
(فلم تقتلوهم ولکن الله قتلهم )[۱۱۰]؛
این شما نبودید که آنها را کشتید بلکه خداوند آنان را به هلاکت رسانید.
و پس از آن خداوند پیامبر خود را مخاطب قرار داده و فرمود:
(و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی )؛
و تو ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آنها پاشیدی ، تو نپاشیدی ، بلکه خدا پاشید.
و پوشیده نیست که حق این عبارت که در مقام (قصرالقلب )[۱۱۱] یا (افراد) است این که گفته میشد: (فانتم لم تقتلوهم ولکن الله قتلهم ؛ پس این شماها نبودید که کشتید، بلکه خداوند آنها را کشت ). یا میفرمود: (و ما انت رمیت ولکن الله رمی ؛ (این تو نبودی که (خاک و ریگ به صورت آنها پاشیدی ، بلکه خدا پاشید) پس سزاوار است که دو آیه قرینه هم موافق یک دیگر باشند در صورتی که میبینیم در به کار بردن ابزار نفی باهم اختلاف دارند؛ یکی (لم ) و دیگری (ما) به کار برده شده و در ذکر مفعول جمله (فلم تقتلوهم ) و حذف آن (و ما رمیت ) و نمیگوید: رمیتهم و فعل جمله را ماضی قرار داده (و ما رمیت ) و مضارع آن را (فلم تقتلوهم ) آورده برای اثبات آن چه از او نفی شده است .
شیخ طبرسی رضوان الله علیه در تفسیر خود به این نکتههای باریک اشاره نفرموده است . شاید خواسته در این باره خلاصه گویی رعایت شود و یا چه بسا درک موضوع برای اکثریت مشکل بوده ، از این رو متعرض نشده . آری ،ایشان قدس سره به نکتهای که در کلام الهی هست اشاره نموده و درباره (ولکن الله رمی ) میگوید: زیرا تاءثیر آن چنانی که در توان بشر نیست فعل خداوند است که گویی در حقیقت ، او کننده و فاعل افکندن است و این که فعل افکندن از پیامبر صادر نشده است .
گفته شیخ قدس سره : (لان اءثره ...). زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله یک مشت از ریگ و خاک به دست گرفت و پاشید هیچ کس از دشمنان نبودند، مگر این که مشغول بیرون کردن خاک از چشم هایشان بودند، لیکن قدرت جبری به ودیعت نهاده شده در ریگ ، از دیدگاه عادی بشر اقتضای آن را ندارد که به چشم مثلا حدود یک هزار نفر از دشمن برسد. بنابراین ، از پیامبر نیز به عنوان یک بشر ممکن نبود.
نکته کلام این است که نفی کند چیزی را که برای او اثبات شده است . پس پیامبر هم افکننده و هم کسی است که آنها را نیفکنده است و به این نکته و راز عده کمی از بزرگان علما در نوشتههای خود اشارههایی داشتهاند از جمله شیخ اجل و مایه افتخار ملت و دین مرحوم شیخ بهائی در کتاب شرح اربعین است که در شرح حدیث مشهور بین عامه و امامیه آمده است :
بنده من چون با نوافل به من نزدیک شود، او را دوست میدارم و چون دوستش داشتم ، من گوشی برای او میشوم که با آن میشنود و اگر از من طلب کند، او را عطا میکنم .
علامه شیخ بهائی در کتاب یاد شده میگوید: منظور این است : من بندهام را دوست بدارم ، او را به سوی خود، جایگاه امن و آرام ، میکشم و به عالم قدسش بر میگردانم ، فکر او را غرق در رازهای عالم ملکوت میکنم ،و حواس او را متوجه درخشش انوار جبروت مینمایم ، در مقام و منزلت قرب ، قدمهای او را استوار میسازم تا با محبت ، گوشت و خون او در میآمیزد و او از خود غایب و پنهان میشود و از یاد رفتن را احساس نمیکند و غیر از خدا از دید او کنار میرود و متلاشی میشود؛ در این مرحله است که من گوش و چشم او میشوم . گویندهای چنین توصیف کرده است :
• جنونی فیک لا یخفی فانت السمع و الابصار
• وناری منک لا تخبو و الا رکان و اللقلب
یعنی دیوانگی من در پیش تو پوشیده نیست و آتش اشتیاقم خاموشی ندارد
تو گوش و چشمهای من هستی و ارکان و اعضای بدن و قلب من میباشی .
پس شکر خدا را با استشهاد و استدلال به آیات قرآن کریم و آن چه تاکنون ذکر کردیم آن چه در میان طایفه شیعه امامیه رایج است و تفکر آنها میباشد خداوند شاءن و منزلت این طائفه را نیکو گرداند و پرهیزکاری و تقوا را توشه آنها قرار دهد و بر دشمنان پیروز گرداند درباره استکفاء (کافی دانستن ) و استنصار (پیروزی طلبیدن ) از پیامبر عظیم الشاءن و جانشینان او علیهم السلام که مخاطب قرار گرفته و گفته میشود: (یا محمد یا علی ، یا علی یا محمد وانصرانی فإ نکما ناصران ). یا کمک طلبیدن از صدیقه طاهره حضرت زهرا علیها السلام : (یا مولاتی یا فاطمة اءغیثینی ...). یا در نماز حاجت که رسول خدا و اهل بیت بزرگوارش صلوات الله علیهم مخاطب قرار میگیرند و میگوییم: (یا محمد یا رسول الله اءشکو إ لی الله و إ لی اءهل بیتک الراشدین حاجتی ...؛ ای محمد! ای رسول خدا! به خداوند و به اهل بیت هدایت یافته تو در نیازی که دارم شکایت میآورم ). یا در گفته و فرمایش آنها که در دعای بعد از زیارت عاشورا آمده که خود آنها (اهل بیت ) را مخاطب قرار داده و میگوییم :
(لیس لی وراء الله و ورائکم یا سادتی منتهی ...؛ ای بزرگواران ! برای من جز خدا و شما پایگاهی نیست ).
یا فرموده ایشان در دعاهای بعد از نماز صبح : (اللهم إ نی اءصبحت و اءمسیت لا ملجاء و لا منجی غیر من توسلت بهم إ لیهم ...؛ پروردگارا! در حالی شب را به صبح و صبح را به شب رساندهام که هیچ پناهی و نجات دهندهای جز آنان که به وسیله آنها دست به دامانشان شدم ندارم ...). صحیح و کاملا روشن گردید.
و مثالهایی که یادآوری شد و مطالبی که گذشت هیچ کدام با آیات قرآن منافات ندارد. به عبارت دیگر، مخالف آنها نیست ؛ زیرا آیه شریفه : (و ما النصر الا من عندالله ) و امثال آن که یاری و کفایت را در ذات مقدس الهی منحصر میکند و آیه : (إ نما اءشکو بثی و حزنی إ لی الله ) نه تنها منافات ندارد، بلکه بسیار از مرحله شرک یا غلو (زیاده گویی ) دور و چنان که در نامه خود یادآور شدیم ، نشاءت گرفته و برخاسته از یگانه پرستی خالص میباشد.
به این سخن در حالی خاتمه میدهیم که به سرور پیامبران و رسولان ، حضرت محمد مصطفی و آل او و به ویژه پرچم برافراشته از سوی او و دانش بی پایانش ، پناه و رحمت گسترده و وعده راستین درود و صلوات میفرستیم و بر همه دشمنان آنها از اکنون تا روز رستاخیز لعن و نفرین میکنیم .
انتقادها و پاسخها
به نامه و نوشته ما بعضی از فضلا انتقاداتی وارد آوردهاند که ما آنها را همراه پاسخ میآوریم تا ان شاء الله مورد استفاده بیش تری قرار گیرد. نقد ۱. (سزاوار نیست کتاب بصائر الدرجات و محتوای آن را در ردیف و هم طراز کتاب کافی و سایر کتب اربعه و رجال و محتوای آنها بدانیم ).
پاسخ : کتاب بصائر الدرجات از کتابهای ماءخذ و اصل است . همان گونه که بزرگان اصحاب نیز بر این عقیدهاند، این نزد جماعت شیعه امامیه از اعتبار و اعتماد والایی برخوردار است . که میتوان نجاشی ، شیخ طوسی ، علامه مجلسی و شیح حر عاملی رضوان الله تعالی علیهم را نام برد که در کتب رجال خود از وی نام بردهاند.
از علمای معاصر نیز به فقیه دوران خود سید محمد باقر معروف به حجة الاسلام شفتی ، نویسنده کتاب مطالع الا نوار میتوان اشاره کرد. جز این بزرگان دانشمندان دیگری نیز هستند که درباره این کتاب اظهار نظر نمودهاند که اگر به کتاب الذریعة مراجعه شود میتوان آنان را شناخت . آری ، اگرچه شهرت کتاب مذکور چون اشتهار و معروف بودن کتب اربعه نمیباشد، لیکن عدم اشتهار، چیزی از اعتبار آن نمیکاهد.
و اما درباره محتوای کتاب و مقایسه آن با محتوای کتب رجال دیگر باید گفت : در کتابهای رجالی که نزد ما وجود دارد، نه عیب و ایرادی و نه سخن ناروایی ، چه درباره نویسنده و چه در کتاب او، چیزی که حاکی این معنا باشد مطلقا نیافتیم . نجاشی آن گاه که در این باره اظهار نظر میکند میگوید:
او (نویسنده بصائر الدرجات ) در میان یاران ما از اهالی قم چهرهای مورد اعتماد، با قدر و منزلتی عظیم و با کمترین افتادگی در کلام است . شیخ طوسی در الفهرست درباره ایشان میگوید:
تمام کتابها و احادیث او از طریق ابن ابی جید، از محمد بن الحسن الولید و از محمد بن الحسن الصفار به ما رسیده است ، جز کتاب بصائر الدرجات که محمد بن الحسن الولید از وی نقل نکرده است .
شاید دلیل انتقاد کننده اشاره به فرموده شیخ ، باشد که ، محمد بن الحسن الولید از مؤ لف بصائر الدرجات روایت نقل نکرده و او نیز همان گونه که وحید بهبهانی از جد خود مولی محمد تقی مجلسی رضوان الله علیه نقل کرده به این عقیده باشد که عدم نقل حدیث ابن الولید از بصائر الدرجات به این تصور بوده که وی به غلو (زیاده روی ) در نقل احادیث نزدیک شده است .
وحید در ادامه سخن خود از مجلسی اول نقل میکند که میگوید:
سزاوار و حق این است آن چه در کتاب است دون مرتبت اهل بیت علیهم السلام است و نیز امکان دارد دلیل عدم روایت ابن الولید بر حسب تصادف و اتفاق بوده باشد، نه از روی عمد.
فرمایش وحید بهبهانی قدس سره درست به نظر میرسد. آری ، درک و فهم احادیث اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام دشوار و مشکل است . بار آن بر دوش نتواند کشید، مگر فرشته مقرب درگاه الهی ، یا پیامبری از سوی خدا و یا بندهای که پروردگار او را آزموده و قلبش آکنده از ایمان است .
نقد ۲. درباره آن چه از عالم جلیل القدر ثقه (زراره ) نقل نمودهایم (صفحه ۲۸) انتقاد کننده محترم فرمود: (در روایاتی که مشهور و مورد قبول همگان است از رسول خدا صلی الله علیه و آله فقط نام بنی امیه برده شده است و اضافه کردن دیگران بر فرض صحت آن چه در آن عداد (بنی امیه ) شمرده شده است ، آشکار کردن و آگاه ساختن آن در مجلات رسمی امروز به اسلام ، نه تنها سودی نمیرساند بلکه زیان بار نیز میباشد.
پاسخ : این روایت را از کتاب وافی [۱۱۲] آوردهایم ، مؤ لف این کتاب شریف محدث بزرگوار، حکیم خداشناس و فقیه میفرماید: (این روایتی است که ما آن را از منابع عامه (اهل سنت ) نقل کردهایم با این تفاوت که آنها دو کلمه (بنی تیم و بنی عدی ) را حذف کردهاند. منظور از تیم اجداد خلیفه اول و مقصود از عدی نیاکان خلیفه دوم میباشد.
اینک بعضی از روایات دیگر در این باره :
۱. حلبی از زراره و حمران و محمد بن مسلم جملگی نقل کردهاند که : ما از او (امام ) درباره تفسیر آیه قرآن که میفرماید: (و ما جعلنا الرویا التی اءریناک )[۱۱۳] سؤ ال کردیم . امام فرمود: (رسول خدا صلی الله علیه و آله در عالم رؤ یا مشاهده کرد که مردانی از منبر که حضرت بالا میروند و پایین میآیند و مردم را از راه راست بر میگردانند. زُریق و زَفر گفتهاند منظور از (الشجرة الملعونة فی القرآن ؛ درخت لعنت شده در قرآن ) خاندان بنی امیه هستند.
میگویم : روایت در شمار روایات مضمر است ، ولی حدیث و روایت مضمری که شخصیتی مثل محمد بن مسلم آن را نقل کرده باشد، در صحت آن تردیدی نمیتوان روا داشت همان گونه که در جای خود ثابت و تاءیید شده است .
۲. ابی الطفیل میگوید: من در مسجد کوفه بودم و علی علیه السلام در بالای منبر برای مردم سخن میفرمود. شنیدم که ابن الکوا از انتهای مسجد صدا زد و گفت : ای امیرمؤ منان ! مرا از تفسیر گفتار خداوند: (و الشجرة الملعونة فی القرآن ) آگاه فرمایید. علی علیه السلام پاسخ داد: (منظور دو گناهکار و دو فاسق از طایفه قریش و از خاندان بنی امیه میباشد).
علامه مجلسی رضوان الله علیه میگوید: (محتمل است که منظور از دو فاسق در این مورد خلیفه اول و دوم و مقصود از بنی امیه گروهی از طایفه بنی امیه بوده است ) و احتمال دارد در نوشتن همان طور که گذشت اشتباهی صورت گرفته است .
۳) عبدالرحیم قصیر از ابی جعفر علیه السلام درباره تفسیر آیه : (و ما جعلنا الرویا التی اءریناک ).
نقل میکند که فرمود: آن چه نشان داده شده مردانی از طایفه بنی تیم و بنی عدی بر فراز منابر هستند که مردم را از شاهراه هدایت به عقب بر میگردانند.
راوی میگوید: عرض کردم : درباره (الشجرة الملعونة فی القرآن ). چه میفرمایید؟
فرمود: مراد بنی امیه است که خداوند میفرماید:
(و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا)؛[۱۱۴]
ما آنها را انذار میکنیم ، اما جز بر طغیانشان افزوده نمیشود.
محدث فقیه دانشمند در کتاب ارزشمند خود وافی معتقد است که آنان از روایت ، دو کلمه بنی تیم و بنی عدی را حذف کردهاند. حال اگر به روایت فیض قدس سره با وجود قدر و منزلت والای او نزد طایفه امامیه اعتباری قائل نشویم و اعتمادی نکنیم پس به کدام روایت از دیگر راویان سزاوار است که اعتماد کنیم ؟ شک و تردید در صحت این روایت جز وسوسه ، چیز دیگری نیست .
نقد ۳. انتقاد کننده با در نظر گرفتن گفتار ما: (... تا کار منجر شد به اقرار و اعتراف فخرالدین رازی ....) میفرماید: آیا صحیح و جایز است که ما چنین سخنی را قبول کنیم ؟ که ما آن را در هیچ یک از کتابهای فخر رازی پیدا نکردیم و آیا چنین سخنی ، تکفیر تمام آنهایی نیست که از آنها به برادر نام بردید؟ کتابهای تفسیر و کلام او (فخر رازی ) موجود و در اختیار ماست در کجای آن میتوان اقرار و اعتراف او را که دال بر شرک هم کیشان وی باشد یافت ؟
پاسخ : به راستی جای بسی شگفتی است که روایت و نقل فیض قدس سره را، علی رغم احاطه و مهارت بسیار زیاد وی به علوم و نیز به میزان اعتماد و اطمینان به او نزد طایفه حقه شیعه (امامیه ) نپذیریم ؟ به جاست که در پاسخ بگوییم : اگر آن چه انتقاد کننده در میان آن تعداد از تاءلیفات فخر رازی که در اختیارش بوده نیافته باشد پیدا نکردن ایشان در میان مصنفات بسیار زیاد فخر رازی دلیل بر نبودن آن نمیباشد و بسیار بعید است که انتقاد کننده موفق شود تمام کتابهای فخر رازی در موضوع تفسیر و سایر کتب وی در موضوعات گوناگون را به ویژه در این مدت و زمان محدود که در پیش رو داشته به دقت بررسی کرده باشد.
اما سخن ایشان : (ثم هل هذا إ لا تکفیر ...). در نهایت ضعف و غیر قابل قبول است ، زیرا اگر گفته شود لازمه مذهبی این است و گروهی به آن معتقدند، نتیجه و معنای سخن این نیست که آن گروه کافرند، وقتی به کفر آنان ملتزم میشویم که به لازمه اعتقاد خود عمل نمایند به کتاب عروة الوثقی نگاه کنید که سید کاظم یزدی قدس سره در بحث نجاسات چه خوب میفرماید و عین عبارات ایشان است :
اما طایفهای که قائل به جسم بودن خدا هستند (مجسمه ) و آنان که قائل به جبر میباشند (مجبره ) و کسانی از گروه صوفیه که معتقد به وحدت وجود هستند اگر به احکام شرعی اسلام ملتزم باشند و عمل نمایند، راءی قوی بر این است که آنها نجس نمیباشند مگر یقین پیدا کنیم که به احکام باطل و فاسد خودشان ملتزم هستند و عمل میکنند.
لازمه اعتقادات اشاعره را بیان کردیم و معنای این حرف این نیست که گفته باشیم هم اکنون آنان معتقد به لوازم مذهب خود هستند، تا مشرک محسوب شوند، بلکه مقصود بیان محتوای عقیده آنان است که لوازم فاسدی بر اعتقادات آنان مترتب است و لازمه انحراف کفر نیست . چگونه چنین باشد! در صورتی که اگر لازمه مذهبی این باشد بدون این که بفهمیم و دریابیم پیروان آن مذهب به لوازم باطل و فاسد آن عمل میکنند تکفیر کنیم ، همان طور که چنین برداشت باطلی شده ، در این صورت باید اکثر مسلمانان ، چه گذشتگان و چه آیندگان از معتقدان اشاعره یا معتزله را کافر بدانیم ؛ زیرا اشاعره که قائل به جبر در عالم هستند، از بندگان سلب اختیار کرده و تمام افعال آنان را به خداوند متعال نسبت میدهند، ولی چنین میپندارند این نوع تفکر نوعی بزرگ داشت و گرامی داشت حق تعالی است ، چرا که در عالم هستی جز خداوند مؤ ثری وجود ندارد.
به درستی که عادت و معمول خداوند بر این قرار گرفته که کارها را با سبب سازی انجام دهد و از آن به سبب و اسباب تعبیر میشود و اینان غافل اند که لازمه مذهب و نتیجه تفکرشان ستمی بزرگ میباشد که در حق دادگری خردمند روا میدارند. چنان که معتزله که قائل به تفویض [۱۱۵] هستند چنین پنداشتهاند که استناد و واگذاری کارها کاملا به بندگان ، به گونهای که در انجام آن استقلال کامل دارند، نوعی پاک شمردن خداوند تبارک و تعالی از کارهای زشت و نسبت ندادن آنها به ذات اقدس الهی است . آنان نیز با وجود هوشیاری ، به نتیجه و التزام مذهب شان پی نبردند که عقیده شان شرک خالص است زیرا ایجاد و وجود متحد حقیقی هستند و اختلاف اعتباری دارند.
بنابراین ، اگر یکی از آنها در ایجاد (به وجود آوردن ) استقلال داشته باشد، لازمه آن استقلال دیگری (استقلال وجود) میباشد. پس شرک این گروه از عقیده شرک دوگانه پرستان بزرگ تر است ؛ زیرا آنها برای خداوند تبارک و تعالی یک شریک قائل هستند و تمام زشتیها و شر را به او نسبت میدهند و اینان به شرکای بسیار (به تعداد کنندگان کارها) شریک قائل اند. خداوند سبحان از آن چه ستمگران میگویند بالاتر و والاتر و منزه است . پس به طور خلاصه ، لازمه مذهب چیزی است و التزام به آن چیز دیگر؛ دومی کفر است نه اولی .
آن چه درباره صدمه به وحدت گفته شده ، در توضیح مطلب ، آن چه یار دیرینه من علامه شهید و فیلسوف فقیه شیخ مرتضی مطهری رضوان الله تعالی علیه در کتاب فارسی خود امامت و رهبری آورده است نقل میکنم :
بدون شک نیاز مسلمین به اتحاد و اتفاق از مبرمترین نیازهاست و درد اساسی جهان اسلام همین کینههای کهنه میان مردم مسلمان است . دشمن هم همواره از همینها استفاده میکند. اما به نظر میرسد که اعتراض کننده در مفهوم اتحاد اسلامی دچار اشتباه شده است .
مفهوم اتحاد اسلامی که در صد سال اخیر میان علما و فضلای مؤ من و روشن فکر اسلامی مطرح است این نیست که فرقههای اسلامی به خاطر اتحاد اسلامی از اصول اعتقادی خود و یا غیر اعتقادی خود صرف نظر کنند و به اصطلاح مشترکات همه فرق را بگیرند و مختصات همه را کنار بگذارند، چه این کار نه منطقی است و نه عملی ... .
تا جایی که آن مرحوم میافزاید:
به هر حال طرفداری از نظریه اتحاد اسلامی ایجاب نمیکند که در گفتن حقایق کوتاهی شود. آن چه نباید صورت گیرد کارهایی است که احساسات و تعصبات و کینههای مخالف را بر میانگیزد، اما بحث علمی سر و کارش با عقل است و منطق نه احساسات و عواطف .[۱۱۶]
نقد ۴. [به جمله : (ادع بعهده عندک و هو النبوة اءو بالذی عهد إ لیک ...)[۱۱۷] اعتراض شده که از آن چه به طور روشن و آشکار از فرموده خداوند: (ادع لنا ربک ) میتوان دریافت ، عهد و پیمانی که در نزد پروردگار است همان استجابت و قبول خواسته و دعای او (موسی علیه السلام ) میباشد. و معنای (کشفت عنا الرجز) این است که ، تو خدا را خواندی دعایت مستجاب شد و او (خدا) بلا را از ما دور کرد، و معنای جمله آن نیست که بگوییم به حضرت موسی علی نبینا و اله و علیه السلام از جانب خدا قدرت و سلطهای داده شده بود و او به وسیله آن ، زبان و بلا را از آنان رفع میساخت . بنابراین ، آیات بعدی نیز باید این گونه معنا شود و به این معنا به وضوح آیه زیر دلالت دارد:
(امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء)؛
آری ، چه کسی است که دعای درماندگان را قبول فرماید چون دعا کنند؟ و بلا را برگرداند؟
پاسخ : ناگزیر برای روشن شدن موضوع و توضیح مسئله ، عین آن چه را علامه طبرسی در تفسیر جوامع الجامع میگوید نقل میکنیم :
(بما عهد عندک ) (ما) مصدریه است ؛ یعنی به عهد و پیمانی که در نزد تو دارد و آن عهد همان نبوت (پیامبری ) است . و (با) در جمله (بما عهد عندک ) یا متعلق است به (ادع لنا ربک ) که این نیز دو صورت دارد:
اول : برای برآوردن نیاز و آن چه ما از تو با دعا میخواهیم به حق آن چه در پیش تو وجود دارد میباشد، به این معنا که خدا را میخوانیم و به او متوسل میشویم به عهد و پیمانی که با تو دارد.
دوم : (با) ممکن است باء سوگند باشد؛ تو را به پیمان خدا در نزد تو قسم میدهیم اگر بلا را از ما برگردانی ، قطعا به تو ایمان میآوریم .
پس در معنای آیه میتوان به چند صورت نگریست . به هر حال ، آن چه مطلوب و خواسته آن قوم از موسی علیه السلام بود، برگرداندن بلا از آنان میباشد و احتمالات دیگر تعلیلی بود که گفتیم و توضیح آن چنین است :
(حیثیت )[۱۱۸] اولا، یا اطلاقیه است و آن حیثیتی است که به ذات موضوع چیزی را اضافه نمیکند، بلکه کار تاءکید را انجام میدهد. به عنوان مثال : انسان به دلیل انسان بودنش حیوانی ناطق است . در این مثال میبینیم که قید (به دلیل انسان بودن ) فقط برای تاءکید و این که خود موضوع بدون قیدی موضوع است آمده و فایده دیگری ندارد.
ثانیا، حیثیة تقییدیة است و آن حیثیتی است که قیدی به موضوع اضافه میکند و موضوع را از جهت موضوع بودن مقید مینماید. مثال : جسم به دلیل سفید بودن قابل رؤ یت است ، پس جسم به دلیل جسم بودن قابلیت دیده شدن را ندارد و مرئی بالذات رنگ جسم است و جسم رنگین مرئی بالعرض میباشد.
پس حکم به مرئی بودن موضوع برای خود جسم نیست ، بلکه در حقیقت با قید رنگین بودن قابل رؤ یت است . رنگ مرئی بالذات و جسم مرئی بالعرض میباشد، زیرا وحدت مختصری با رنگ وجود دارد.
ثالثا؛ حیثیت تعلیلی ، حیثیتی است که علت برای عروض محمول بر موضوع میآید بدون این که در ذات موضوع دخالتی داشته باشد و آن را مضیق و محدود نماید، بلکه ذات موضوع ، خود موضوعی حقیقی است و واسطه برای ثبوت همین قید میباشد. به عنوان مثال : انسان به دلیل این که تعجب میکند، خندان است ، پس خندان بودن به ذات موضوع عارض میشود؛ یعنی ، تعجب که علت خارجی از ذات انسان است سبب میشود که خنده بر او عارض گردد و روشن است که استناد در نوع اول مجازی است و در نوع دوم چنین نیست ، زیرا معروض حکم همان ذات و نفس انسان است .
چون این موضوع روشن شد، پس با استفاده از این قاعده و روش شریف میگوییم : به همین ترتیب موسی علیه السلام ، موضوع را برای کشف ضرر یا از بین بردن ضرر و بلا میباشد و دلیل بر این قول خداوند متعال است که :
(لئن کشفت عنا الضر).[۱۱۹]
دقت شود که چگونه خدا کشف ضُر را به ذات موسی با (تاء) خطاب نسبت داده است ، لیکن بدیهی است که موسی علیه السلام خود به خود موضوع برای کشف ضرّ نمیباشد، بلکه در این جا قیدی است که به دلیل ضرورت داشتن عهد و پیمان نزد خدا آورده شده است ؛ فرق نمیکند که (باء) بای الصاق و پیوستن باشد، یا سوگند یا برای توسل پذیرفته شده باشد، پس آیا این قید از قیود تقییدی است ؟ یعنی آیا پیمان و عهد نزد خداوند یا توسل ، موضوع برای از بین بردن یا کشف کردن گرفتاری و بلاست هم چنان که رنگ موضوعی برای دیده شدن بود، یا قید تعلیلی است که کاشفیت را برای ذات موضوع چون تعجب ثابت نماید؟
من گمان نمیکنم شما در این که خود پیمان موسی علیه السلام نزد خدا، توسل و قبول دعا از دیدگاه آن چه وقوع آن دو را از نظر موضوع اصلاح نمیکند تردید داشته باشید، چرا که آن امر اضافی است ، بلکه موسی علیه السلام چون صاحب عهدی با خداوند است ، خود کاشف الضر؛ یعنی از بین برنده ناراحتی و گرفتاری است و استجابت دعا و توسل چنین نیستند؛ زیرا هر دو اعتباری یا انتزاعی [۱۲۰] هستند و بلکه نفس ذات موسی علیه السلام به دلیل آن که دعایش مستجاب میشود و به اصطلاح مستجاب الدعوه است ، کاشف ضر و برطرف کننده بلایا و گرفتاری هاست و او (موسی علیه السلام ) را با خدا عهد و پیمانی است و این همان مطلوب ما از استدلال است .
پس شکر خدا تباهی و خللی در استدلال وجود ندارد و نیز تنافی با آن چه در آیه : (امن یجیب المضطر اذا دعاه ...) آمده ندارد، بلکه مؤ ید و مؤ کد هم دیگرند. عدم دقت کج فهمی است همان گونه که متنبی شاعر معروف میگوید:
• و کم من عائب قولا صحیحا
• و آفته من الفهم السقیم
چه قدر افرادی هستند که به کلام صحیح خرده میگیرند که این ناشی از فهم نادرست و بیمار است .
نقد ۵. ناقد با استناد به گفته ما میفرماید: (او ذا مقدرة روحیة ... ؛ یا صاحب قدرت روحی باشد ...) کسی منکر توان جسمی برای انسان و نیز جایز بودن کمک طلبیدن را نفی و انکار نمیکند و آن چه مورد بحث است قدرت روحی و استمداد از اوست و آیه این را ثابت نمیکند و منحصرا دلالت بر جایز بودن توسل به وسائط معمولی در عالم هستی دارد که در جایز بودن آن اختلافی وجود ندارد.
پاسخ : غرض و منظور، وادار کردن استدلال کننده به آن چه امکان التزام به چیزی که در ظاهر آیه نمیباشد است ؛ زیرا ظاهر آیات شرک قبل از توجه کافی به ظاهر مطلق ، توجه به غیر خدا را نفی میکند چنان که ظاهر این آیه در قرآن چنین است : (و ما النصر الا من عند الله )[۱۲۱] و آیات دیگر. اگر به مدلول ظاهر آیه توجه کنیم مفاد و معنا همین خواهد بود، اما نمیتوان به این ظاهر تنها ملتزم بود چنان که طرف مقابل نیز در آن ملتزم نمیشود، از این جا دانسته میشود که ظاهر آیه قطعا مراد و مقصود نیست ، بلکه ناگزیر باید بر اساس دلایل عقلی در آن ظاهر تصرف و تفسیر کنیم ؛ زیرا اگر مطلق توجه به غیر خدا مراد باشد، باید کمک خواستن از صاحب توان و قدرت بدنی نیز شرک محسوب شود در حالی که یقینا چنین نیست .
توضیح آن که :
برای درک و فهم موضوع سخن ناگزیر سخنان تعدادی از بزرگان قوم که اندیشه و آرای آنان مشهور است را بیاوریم :
در تفسیر المنار درباره فرموده خداوند که (ایاک نستعین ) میگوید: یعنی به جز تو از کسی یاری نمیجوییم و همین گفتار نیازمند توضیح است ؛ زیرا خداوند در آیه دیگر که ما را امر به تعاون و کمک کردن میفرماید دستور میدهد: (و تعاونوا علی البر و التقوی )؛ در نیکی کردن و پرهیزکاری ، به هم دیگر کمک کنید. پس معنای محدود کردن و انحصار کمک طلبیدن در این آیه چه خواهد بود؟
جواب : رمز پیروزی در همه اعمالی که انسان انجام میدهد، منوط به حاصل شدن اسباب و وسایلی است که بر اساس حکمت الهی ، کننده آن اعمال ، به آن وسایل دست مییابد و انجام میدهد و نیز منوط به از بین رفتن موانعی است که باز حکمت خداوند اقتضای از بین بردن آن را مینماید. حال خداوند متعال به دلیل این که علم و دانش و نیز قوه و قدرت را به انسان عطا فرموده ، دفع پارهای از موانع و نیز به دست آوردن بعضی از وسایل و اسباب را در اختیار او قرار داده و بعضی را به او ارزانی نداشته است . پس بر ما واجب است ،آن چه در توان داریم ، به اندازه استطاعت و توان در استوار کردن اعمالمان بکوشیم و هم دیگر را یاری و مساعدت نماییم و آن چه در توان ما نیست و ماورای قدرت ماست ، به قادر مطلق (خداوند متعال ) واگذاریم و تنها به او پناه ببریم و برای اتمام کار و نیل به نتیجه فقط از او و نه از غیر او کمک و یاری بخواهیم ؛ زیرا در حیطه اسباب و وسایل نیست و در توان و قدرت هیچ یک از آدمیان جز ذات مقدس خداوند که مسبب الاسباب و رب الارباب است نمیباشد. پس سخن خداوند متعال که میفرماید: (و ایاک نستعین ) در حقیقت متمم و کامل کننده معنای (ایاک نعبد) میباشد؛ زیرا کمک خواستن بدین معنا و به این طریق ، پناه بردن دل آدمی به سوی خداوند متعال است و وابستگی نفس انسانی به سوی او میباشد و معنای پرستش خالص نیز همین است و بس .
و چون بنده فقط به آنها (وسایل ) به غیر خداوند تبارک و تعالی رو آورد، کار او نوعی از انواع پرستش دوگانه پرستان خواهد بود که در دوران نزول قرآن و پیش از آن شایع بود.
این تذکر مخصوصا داده میشود تا نادانان گمان نبرند که مدد خواستن از آنهایی که آنان آنها را یار و مددکار غیر خداوند برای خود برگزیده بودند و از آنان در مواردی که ماوراء اسباب و وسایل عادی است کمک میطلبیدند مانند یاری جستن از سایر مردم در وسایل و اسباب عمومی در اختیار مردم است میباشد. از این رو خداوند چنین اراده فرموده که این توهم را از بندگان دور کند با این که کمک خواستن از مردم در آن چه که در قدرت و استطاعت آنها میباشد در حقیقت نوعی از به کار بردن اسباب و وسایل عادی است و جایگاه آنها چون جایگاه آلات و ابزار است ، بر عکس یاری خواستن در مواردی است که فوق توان و قدرتی میباشد که خداوند به آنان داده است و فوق اسباب جاری در بین مردم است . زیرا کمک خواستن در شفا و بهبود بیمار در آن چه ماورای دارو و درمان ، یا پیروزی بر دشمن به بالاتر از ساز و برگ نظامی و نفرات مواردی نیستند که بتوان در انجام آنها به غیر خداوندی که دارای سلطنت عظیمی است که هیچ پادشاهی را در جهان به آن دسترس نیست پناه برد یا به سوی او رو آورد.
استاد در این باره مثالی زده است : کشاورز حداکثر سعی خود را در کشت و آماده کردن زمین و کود و آبیاری آن مبذول میدارد و از خداوند در اتمام کار و نیل مطلوب به نتیجه کار کمک و یاری میطلبد تا آفتی نخورد و حوادث آسمانی و زمینی نرسد و یا بازرگانی که در گزینش نوع تجارت و ترویج و صنعت بازاریابی ، آگاهی و مهارت لازم را به خرج میدهد و در بقیه کار به خداوند توکل میکند و حوادث بعد را به خدا میسپارد.
سپس گفته است : از این جا میدانید کسانی که در گشایش کارها و مداوای بیماران و رشد کشت و زرع و نابودی دشمنانشان و امثال اینها از سود و زیان شان از صاحبان ضریحها کمک و یاری میجویند از طریق توحید و اعتقاد به یگانگی خداوند دور افتادهاند و از یاد خدا روگردان هستند.
سپس گفتهاند: این جمله مختصر (ایاک نستعین ) ما را به دو شاءن و مطلب مهم راهنمایی میکند:
اول : ما کارهای سودمند انجام میدهیم و در محکم کاری و استواری آن در حد توان میکوشیم ؛
زیرا یاری و کمک طلبیدن صورت نمیپذیرد، مگر در کاری که انسان توان خود را در به دست آوردن به کار برده ، ولی حق آن را به تمام و کمال ادا نکرده ، یا میترسد که در آن کار پیروز نشود، از این رو برای به اتمام رساندن و کامل شدن آن یاری میجوید و کسی که دانش انجام کار را دارد، در هیچ کاری از هیچ کسی کمک نمیخواهد و کسی علی رغم بار سنگین و زحمت زیاد، به تنهایی خود را عاجز و ناتوان از انجام و اقدام میبیند، برای رفع مشکلات کار از دیگری کمک میطلبد و این زمانی است که تمام توان خود را به تنهایی به کار برده است و این کار خود نردبان نیک بختی این سرا و پایهای از پایههای سعادت آخرت و عالم دیگر است .
دوم ، آن چیزی است که از وجوب انحصار طلب کمک از خداوند به تنهایی متحقق و ثابت میشود و این اصل ، جان دین و اوج یگانه پرستی نابی است که جانهای گروندگان به آن را رفعت میبخشد و از بندگی غیر خدا رها میکند و از تکبر و خودخواهی آن دسته از بزرگان و پیشوایان مذهبی که فریب میدهند آزاد میسازد و نیز نیات آنان را از قید و بند بزرگ نمایان دروغ گو؛ چه زندگان و چه آنهایی که در قید حیات نیستند، آزاد میکند. پس شخص مؤ من در برابر مردم ، انسانی آزاد، پاک و سروری بزرگوار و برای خدا بندهای متواضع و افتاده میگردد:
و کسی که خدا و رسول خدا را پیروی کند و امر او را فرمان برد قطعا به رستگاری بزرگی دست یافته است .[۱۲۲]
خلاصه آنچه استاد یادآوری کرده موارد زیر است :
مقدمات عمل در کارهای آدمی دو نوع اند:
الف ) وسایل و لوازم اداکنندهها (اسباب ).
ب ) بازدارندهها (موانع ).
اسباب و موانع نیز بر دو قسم است :
الف )به انسان توان و قدرت انجام و برطرف کردن پارهای از آنها و ایجاد بعضی از وسایل را دادهاند.
ب ) آن چه آدمی از انجام آنها ناتوان است .
در قسمت اول (آن چه در توان و اختیار ماست ) واجب است به طور تمام قدرتی و قوتی که بر انجام آن داریم به کار بگیریم ، همان طور که واجب است در آن جاهایی که توان ما یارایی انجام آن را ندارد، به خداوند سبحان واگذاریم و این مسئله با فطرت و سرشت آدمی مطابق است . پس زمانی که انجام کار تحت قدرت ما و در توان ما قرار میگیرد، برای انجام ، یا دفع موانع آن ، از هیچ کسی کمک و یاری نمیطلبیم بر خلاف زمانی که انجام کار برای ما سخت و سنگین و مشکل میگردد.
در مورد چیزهایی که از انجام آن عاجز و ناتوانیم واجب است که تنها به دژ استوار و قلعه محکم الله و نه غیر او پناه ببریم ؛ زیرا تنها اوست که توان انجام و رفع مشکلات و موانع آنها را دارد؛ موانعی که خارج از حیطه قدرت ماست .
این گونه پناهندگی ، یا به عبارت دیگر، تنها از خداوند یاری جستن و نه از غیر او (در مواردی که انجام کار خارج از قدرت ما میباشد) در حقیقت ، پرستش خالص است ؛ چرا که پناه بردن به سوی خداوند است .
و در همین جا (در مواردی که انسان از وسایل عادی گسسته شد) اگر بندهای به غیر خداوند متعال رو آورد، همان بت پرستی خواهد بود که در زمان نزول قرآن در میان مردم مرسوم بود.
این که خداوند تبارک و تعالی طلب یاری و استعانت را مخصوص به او و به یاد او کرده برای این است که ، مبادا نادانان این گونه پناه آوردن را به حساب و تفکر خودشان از نوع پناه و یاری جستن از قدرتهای عطا شده به ما که در سطح پایین و با اراده ما انجام میگیرد بدانند.
پس کمک طلبیدن ، در مداوای بیماری یا راندن دشمن در آن چه از توان آدمی خارج است ، از صاحبان ضریحها و قبور در شفای بیماران و به ثمر نشستن کشت و زرع ، بر خلاف یکتاپرستی است .
جان و روان دین اسلام و تمام یکتاپرستی همین است .
موارد فوق مطالبی است که باید درباره آنها گفت وگو و بحث کنیم . گفتیم ایشان در آن چه گفتهاند:
(قوم عرب در مواردی که قدرت بشری از انجام آن درمانده میشد، به ساخته دست خود و بتها که آنها را شریک خدا قرار داده بودند روی میآورد و این کار پرستش دوگانه پرستان است ).
به زودی در این باره تحقیق میکنیم تا انشاالله پاسخ آن چه انتقاد کننده آورده است بدهیم .
در آن چه گفتهاند: که خداوند در قرآن چنین عبادت (مدد خواستن از بتها) را عبادت نامیده که بین آنها مرسوم و شایع بود که این گونه بتها را محل و ملجاءی برای کمک جستن و شفا خواستن میشمردند، دقیقا همین را خداوند در قرآن عبادت و پرستش نامیده است .
اما آن جا که گفتهاند: (به جز در مواردی که اسباب و وسایل به انسان داده شده ، واجب است ، تنها به خداوند مسبب الا سباب رو آورد؛ زیرا جز ذات پاک او هر که باشد از انجام آن ناتوان است ... .) این مغالطهای [۱۲۳] از نوع مغالطه بالذات است به جای مغالطه بالعرض . در این مورد فرموده خداوند سبحان در جواب کفایت میکند؛ آن گاه که از سلیمان بن داود علیهما السلام حکایت میکند که به هم نشینان خود گفت :
(یا ایها الملاء ایکم یاءتینی بعرشها قبل ان یاءتونی مسلمین ، قال عفریت من الجن انا اتیک به قبل ان تقوم من مقامک و انی علیه لقوی امین ، قال الذی عنده علم من الکتاب انا آتیک به قبل ان یرتد الیک طرفک )؛[۱۲۴]
ای بزرگان ! کدام یک از شما تخت او را برای من میآورد پیش از آن که به حال تسلیم پیش من آیند؟
عفریتی از جن گفت : من آن را نزد تو میآورم پیش از آن که از مجلست برخیزی و من نسبت به این امر توانا هستم ، اما کسی که دانشی از کتاب داشت گفت : پیش از آنکه چشم بر هم زنی آن را نزد تو خواهم آورد.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
سلیمان بن داود از یکی از هم نشینان خود درباره این تقاضا که ، آوردن تخت سلطنت عظیم از یک مسافت بسیار دور سؤ ال کرد. انجام تقاضای سلیمان علیه السلام قطعا از قدرت بشر مخلوق خارج بود در حالی که سلیمان پادشاهی بود که تجهیزات و نفرات قدرتمند در اختیار داشت همان گونه که خدای تبارک و تعالی میفرماید:
(ارجع الیهم فلناءتینهم بجنود لا قبل لهم بها و لنخرجنهم منها اذلة و هم صاغرون )؛[۱۲۵]
به سوی آنان باز گرد (و اعلام کن ) با لشکریانی به سراغ آنان میآییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند و آنان را از آن (سرزمین آباد) با ذلت و خواری بیرون میرانیم .
و سلیمان علیه السلام در آن روز در شهر بیت المقدس در حالی که تخت ملکه سبا در یمن قرار داشت که فاصلهای حدود پانصد فرسنگ رفت و همین مقدار برگشت راه بود.
حال اگر کمک طلبیدن و استمداد در جایی که از قدرت و توان بشر خارج است شرک محسوب شود العیاذ بالله باید گفت سلیمان پیامبر علیه السلام مشرک بوده ؟!
زیرا در کاری که از توان بشری خارج بوده ، به مخلوقی از آفریدههای خداوند متوسل شده که یکی از افراد حاضر در جلسه حضرت سلیمان علیه السلام بوده است . پس آیا میتوان حکم کرد که سلیمان نبی با این کار به شرک خداوند برگشته است ؟!
سوگند به خدایی که محمد صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث کرد چنین نیست زیرا خداوند متعال اگر بخواهد به کسی قدرتی فوق قدرت بشر عادی بدهد دقیقا مثل این است که بخواهد قدرت معمول و متداول را به کسی عطا فرماید و برای خدا هر دو یکسان است . پس همان گونه که کمک خواستن در قدرت عادی ، شرک و از اقسام دوگانه پرستی نیست ، در قدرت غیر عادی و الهی نیز شرک نخواهد بود همان گونه که در قدرت عادی معترف است که شرک نیست .
خلاصه آن که ، قدرت عادی و غیر عادی و الهی همه از فیض خدا بر بنده است و صاحب قدرت خارق العاده ، خود بنده ناتوان و بی چاره و نیازمند است و به ذهن حاجت مندان خطور نمیکند که این قدرتها خودجوش بوده ، بلکه این قدرت نیز مانند قدرت عادی از ناحیه خدا به آنان عطا شده و از ناحیه خود فقیر محض اند پس توسل به آنان در مقابل خدا؛ خدایی دیگر قرار دادن نیست و روح شرک عبارت از: بدون اذن الهی به در خانه کسی رفتن است .
بنابراین ، از آن چه گفتیم روشن شد که ؛ رو آوردن و توجه به آن چه که در زمان نزول وحی شایع بود، نوعی از دوگانه پرستی بود و منع استمداد از این جهت نبود که فوق توان و طاقت بشری است ، بلکه به این دلیل است که خداوند چنین اذن و اجازهای به آنان نداده بود که به آنها پناه ببرند و از آنها کمک بطلبند و آن چه در جزیرة العرب در زمان نزول وحی کافی شمردن ، طلب شفاعت کردن و کمک طلبیدن و حتی پرستش بتها مشهور و متداول بود نه به این دلیل بود که آنان به دو خداوند معتقد بودند که چون عبادت خداوند سبحان یکی را در عرض خداوند قرار داده عبادت کنند، بلکه آنها را واسطهها و وسیلهها قرار میدادند همان گونه که در قرآن به صراحت فرموده است :
(ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی ) آنها (بتها) را عبادت نمیکنیم مگر این که ما را به سوی خداوند نزدیک سازند.
پس ، خداوند آنها را در پرستش بتهایی که برای واسطه گری نزد خداوند میتراشیدند به خاطر این عمل شان توبیخ کرد، چرا که عمل آنها دخالت در چیزی بود که حق خداوند و در سلطه و قدرت اوست .
به عبارت دیگر، دیانت و عبادت موجود در میان آنها، در اصل و فرع با آن چه خداوند به آنها اذن نداده بود در آمیخته بود و آنان منکر خداوند بزرگ و هم چنین منکران یگانگی ذات مقدس او نبودند؛ بدین معنا که ، معتقد بودند خدا را در آفرینش شریکی نیست ، بلکه به دلیل گذشت زمان و قرون و اعصار دین شان شبیه چیزی بود که از دین و دینداری خارج بود زیرا دین ترکیب شده از خارج و داخل همان گونه که گفته شد خارج از دین است و در دین واسطه قرار دادن تنها نیاز به اذن الهی دارد و اگر بدون اذن او باشد، دیگر آن دین هم ساخته و پرداخته خیال باطل خود میشود. در این مورد نیز آنها دو گروه بودند: گروه اول ، آنانی که بتها را به طور مستقل پرستش و در برابر آنها تضرع و زاری میکردند و از آنها استمداد میجستند بدون این که آنها را واسطه قرار دهند. دوم ، مشرکانی که از پیش خود حلالها را حرام مینمودند بدون این که از ناحیه خدا اذنی داشته باشند و خداوند در آیه شریفه میفرماید:
(سیقول الذین اشرکوا لوشاءالله ما اشرکنا و لا آباؤ نا و لا حرمنا من شی ء کذلک کذب الذین من قبلهم حتی ذاقوا باءسنا قل هل عندکم من علم فتخرجوه لنا ان تتبعون الا الظن و ان انتم الا تخرصون قل فلله الحجة البالغة فلوشاء لهداکم اجمعین قل هلم شهداءکم الذین یشهدون ان الله حرم هذا فان شهدوا فلا تشهد معهم و لا تتبع اهواء الذین کذبوا بایاتنا و الذین لا یؤ منون بالا خرة و هم بربهم یعدلون )[۱۲۶]
به زودی مشرکان (برای تبرئه خویش ) میگویند: اگر خدا میخواست نه ما مشرک میشدیم و نه پدران ما و نه چیزی را تحریم میکردیم . کسانی که پیش از اینها بودند نیز همین گونه دورغ میگفتند و سرانجام (طعم ) کیفر ما را چشیدند. بگو آیا دلیل قاطعی (بر این موضوع ) دارید؟ پس به ما ارائه دهید. شما فقط از پندارهای بی اساس پیروی میکنید و تخمینهای نابه جا میزنید.
بگو برای خدا دلیل رسا (و قاطع ) است (به طوری که بهانهای برای هیچ کس باقی نمیگذارد) اما اگر او بخواهد همه شما را (از طریق اجبار) هدایت میکند (ولی چون هدایت اجباری بی ثمر است این کار را نمیکند).
بگو گواهان خود را که گواهی میدهند خداوند اینها را حرام کرده است بیاورید، اگر آنها (به دروغ ) گواهی بدهند تو با آنها (هم صدا نشو) گواهی مده و از هوا و هوس کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و کسانی که به آخرت ایمان ندارند و برای خدا شریک قائلند پیروی مکن .
از این آیه شریفه چنین استفاده میشود که مشرکان به خداوند تبارک و تعالی و این که مشیت و اراده نافذ او، برتر و بالاتر از هر ارادهای است ، معترف بودند و اقرار میکردند و چنین استدلال میکردند: دلیل این که ما بتها را شریکهای خداوند قرار دادیم این است که خداوند سبحان خود چنین خواسته و مشیت الهی بر این قرار گرفته است .
بدین ترتیب ، بت پرستی خود را معلول و نتیجه مشیت الهی و ماءذون و مجاز از سوی او قرار میدادند. پس نیاز به اجازه در رو آوردن و پرستش باری تعالی در درون افکار و اذهان مشرکان وجود داشت جز این که در یک نکته راه خطا و غلط میپیمودند و آن این که بت پرستی آنها نتیجه و معلول اراده و خواست خودشان بود. خواست و اراده خداوند سبحان بر حسب اختیار و گزینش خود آنها (بت پرستان ) قرار میگرفت ، نه بر اساس خواست و مشیت خداوند و به هر حال به وجود خداوند سبحان اعتراف میکردند و معتقد بودند که مشیت و جریان کار بر اساس مشیت خداوند است و خواست آنها و شرک ورزیدن به خدا و شرک در آمال و آرزوهایشان جزء مشیت الهی است گویی آنها چنین میگفتند: (اگر خواست و اراده الهی نبود، ما بتها را پرستش نمیکردیم و خداوند در مشیت و اراده تکوینی (آفرینش ) در پرستش بتها چنین اجازهای به ما داده است ).
هم چنین از آیات مذکور، تحریم بعضی از حیوانات و اشیا که آن را نیز بر اساس مشیت و اراده الهی میدانستند استفاده میکردند. اینک شما متوجه میشوید که بت پرستان ، در نیاز دین ، چه در اصول و چه در فروع ، به اذن و اجازه صریح و آشکار خدا راه درست پیمودهاند و نیز در این که اذن صحیح و درست آن اذنی است که مستند و برگرفته از وحی الهی باشد چنان که این مطلب از ظاهر گفتار الهی آشکار است آن جا که میفرماید:
(قل هل عندکم من علم فتخرجوه لنا)؛
بگو آیا دلیل قاطعی (بر این موضوع ) دارید؟ پس به ما ارائه دهید.
حال اگر برای آنها اجازه صریح و آشکاری برگرفته از مبداء وحی الهی بود، خداوند متعال آنها را مؤ اخذه نمیفرمود. لیکن آنها دلیل قابل استناد در این باره نداشتند، مگر استناد و استدلال به آن چه که صحیح نبود و کار پدران شان بود، سپس خدای متعال میفرماید: (فلله الحجة البالغة )[۱۲۷] و مواردی که اذن الهی صادر شده و مواردی که اجازه داده نشده همه به وسیله فرستاده خداوند ابلاغ شده است .
بنابراین ، اگر خداوند کسی را مجازات کند؛ مجازاتی بدون بیان و حجتی بدون برهان نخواهد بود؛ سپس در کل اعتقادات خود برای پرستش بتها و تحریم پارهای از چیزهای پاک خواستار شاهد میباشد و میفرماید: اگر شهادت دهند و بگویند خداوند سبحان چنین خواسته و اجازه فرموده ، تو ای رسول ! با آنها هم صدا مشو و شهادت نده ؛ زیرا گفتهها و ادعاهای آنها مستند به علم برگرفته از وحی نیست که بتوان از آن بهره عمدهای برد.
اصل مطلب درباره منع این است که ، اذن از جانب خدا نرسیده است ؛ اگر آنها (بت پرستان ) اجازهای مستند و از جانب وحی الهی داشتند و عنوان میکردند، مشمول مجازات و توبیخ خداوند سبحان نمیگردیدند و اصل موضوع بین دو طرف پذیرفته شده است و منازعه و گفت وگو در صغرای موضوع [۱۲۸] میباشد. آنها گمان میکردند نبودن اجازه در زمان آفرینش (تکوینی ) و اصل و ریشه آن از جانب خداوند است و خداوند در این مورد آنها را خطاکار شمرده ؛ زیرا اذن صحیح اذنی است که از طریق شرع و تشریعی است ، نه اذن تکوینی که در اختیار آنها باشد. آنها آن را اذن نادرست نمیپنداشتند، از این رو اگر چنین بود که آنها گمان میکردند، مستوجب هیچ گونه سرزنشی نبودند و اگر چه کار آنها شرک طولی بود جز این که بت پرستان بتها را برابر و در عرض خداوند قرار میدادند و این دخالت در حوزه قدرت و و سلطه خداوند میباشد و هر دو کار (عبادت بتها و تحریم آن چه حلال و روا بود) دست زدن به کاری بود که از جانب الهی اجازهای در آن باره صادر نشده بود و برگشت همه آنها دست یازیدن در سلطنت و قدرت خداوند و تسلیم نشدن به ذات مقدس او بود.
همه سخن باز داشتن از کاری است که اذن و رخصت از جانب خداوند در آن داده نشده است .
اما آن چه در اختصاص کمک خواستن از خدا یادآور شده ، برای رد پندار آنهاست که این گونه پناه جستن را مانند کمک خواستن از نیروهای عطا شده تحت اراده ما جایز و روا میشمارند و این تفسیر برای (ایاک نستعین ) دلیلی برای آن نیست ، بلکه در مقام منحصر کردن کمک طلبیدن بی قید و شرط از خداوند سبحان و نه جز او حتی زمانی که به اسباب و واسطهای که خود او، دانای بزرگ ، بنابر توحید افعالی بخشیده متوسل میشویم میباشد و این که همه کارها حتی هنگامی که تمام اسباب عادی و ظاهری هم فراهم باشد، در دست قدرت الهی است و این که نمازگزار به هنگام نماز و دعا به خداوند متعال پناه میبرد و چنین میگوید: ما در عین این که به اسباب عادی و واسطههای ظاهری متوسل میشویم جز این نیست که از تو کمک و استعانت میجوییم ، نه غیر تو؛ زیرا همه دگرگونیها و نیروها در دست خداوند عظیم است . پس ما از این که به اسباب و وسایل رکون کنیم ، دوری میجوییم و در عین حال که به اسباب و وسایل دست مییازیم ، ولی فقط به آنها تکیه نمیکنیم ، بلکه از جهت این که خدا این اسباب را فراهم آورده ، به این اسباب دلبستگی داریم .
به این آیه دقت کنید:
(ما قطعتم من لینة او ترکتموها قائمة علی اصولها فباءذن الله )؛[۱۲۹]
هر درخت باارزش نخل را قطع کردید یا نکردید همه به فرمان خدا بود.
و نیز در این آیه ، هنگامی که جنگ احد پیش آمد:
(اذ تقول للمؤ منین الن یکفیکم اءن یمدکم ربکم بثلاثة آلاف من الملئکة منزلین بلی ان تصبروا و تتقوا و یاءتوکم من فورهم هذا یمددکم ربکم بخمسة آلاف من الملائکة مسومین )؛[۱۳۰]
در آن هنگام که تو به مؤ منان میگفتی : آیا کافی نیست پروردگارتان شما را به سه هزار نفر از فرشتگان که (از آسمان ) فرود آیند یاری کند؟ آری (امروز هم ) اگر استقامت و تقوا پیشه کنید و دشمن به همین زودی به سراغ شما آید، خداوند شما را به پنج هزار نفر از فرشتگان که نشانههای مخصوصی دارند مدد خواهد کرد.
سپس خداوند متعال به عنوان یادآوری ، به مسلمانان میفرماید:
به نیروی انسانی و تجهیزات مادی و نفرات غیبی فریفته نشوید:
(و ما جعله الله الا بشری لکم و لتطمئن قلوبکم به و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم )؛[۱۳۱]
ولی اینها (همه ) فقط برای بشارت و اطمینان خاطر شماست وگرنه پیروزی تنها از جانب خداوند توانای حکیم است . بدین معنا که او (خداوند) خدایی است توانا که کسی بر او غلبه نتواند کرد و او را شکست نتواند داد و او دانایی است که در پیروزی و در درماندگی بر اساس مصلحت عمل میکند. خود چنین میکند نه نفرات و تجهیزات و نه فرشتگان و فقط اوست که آنها را مدد و یاری میرساند و نوید و وعده میدهد و نیرو به دلهای آنان میرساند.
نتیجه : تعلیم قرآن عظیم در چارچوب پناه بردن به سوی خداوند سبحان فقط در کارهایی خارج از فهم و قدرت بشری محدود نمیشود، بلکه حتی در مواردی که همه وسایل و اسبابهای مادی نیز آماده باشد باز برای یک مسلمان جایز نمیداند که به آن وسیلهها بدون در نظر گرفتن سبب ساز و به وجود آورنده اکتفا کند و آرام گیرد. آری ، بر اوست که آن چه از اسباب و وسایلی که در اختیار او به ودیعت نهاده شده فراهم آورد و هرگز هیچ یک از آنها را بیهوده و استفاده نشده رها نکند و با وجود این ، واجب و لازم است که تاءمل و دید خود را به سوی فراهم آورنده سببها و آسان کننده کارهای دشوار بیفکند.
اینک به گفتار سرور عابدان در صحیفه مبارک سجادیه صلوات الله علیه نظر کنیم که میفرماید:
اللهم إ نک کلفتنی من نفسی ما اءنت املک به منی ؛
بار خدایا! تو به آن چه که مرا تکلیف فرمودهای از نفس من بیش تر به آن تسلط داری .
و اما طلب و کمک خواستن از صاحبان ضریحها و قبور در مداوای بیماران و به عمل آمدن محصول ، خالی و دور از اسائه ادب [۱۳۲] نیست . از ایشان پرسیده میشود: آیا مراد در این موارد بیماریهای عادی است که پزشکان توانایی مداوا و شفای آنها را دارند؟ ما کسی از مسلمانان را نمیشناسیم که به ضریح و بارگاهی برای مداوا و شفای امراض عادی مراجعه کرده باشد، بلکه مراجعه او به پزشکان و دوا و درمان آنهاست و در مواردی که بیماری درمان ناپذیر و غیر قابل معالجه باشد چه چیزی مانع روی آوردن به سوی صاحب ضریح و شفا طلبیدن از او در مداوا و معالجه بیماری اش که در ظاهر قابل درمان نیست باز میدارد؟ و چه بسیار صاحبان ضریحهای مبارک از پیشوایان معصوم صلوات الله علیهم اجمعین هستند که در شفای بیماریها، کرامات آشکاری از آنان ظاهر شده است .
ابن بطوطه که در دوست داشتن مورد اتهام نمیباشد[۱۳۳] در سفرنامه خود مینویسد: (در شب مبعث به نجف اشرف وارد میشود و ناتوانانی را مشاهده میکند که بیماریهای کهنه و دیرینه دارند و در اثر آفتها و بلاها زمین گیر شدهاند. شب را در کنار تربت امام به صبح میرسانند و با آمدن صبح صادق از تمام بیماریها و رنجهای خود شفا یافتهاند).
این چیزی است که ابن بطوطه خود شاهد آن بوده و آن را در سفرنامه اش ضبط کرده است . علاوه بر این ، تعداد زیادی از اصحاب ما در تاءلیفات خود آوردهاند که خدای بزرگ از همه آنها خشنود باد:
شیخ حر عاملی که بهشت برین جایگاهش باد درباره مشهد علی بن موسی الرضا علیه السلام گفته است :
• ما بدا من برکات مشهدهو کشفاء العمی و المرضی به
• فی کل یوم اءمسه مثل غدهاجابة الدعا فی اءعتابه
یعنی : هر آن چه از برکات و نیک بختیها در محل شهادت او ظاهر میشود، هر روز چون روزهای دیگر است و نابینایان و بیماران شفا مییابند، قبولی دعا در آستان او صورت میپذیرد.
به گفته من انتقاد کردهاند که : اگر صورت ظاهر گفتار او (خدا) را که میفرماید: (کفی بالله حسیبا)[۱۳۴]
و امثال آن را در نظر بگیریم ضد و نقیض بودن لازم میآید... و در صفحه ۵۳ چنین گفتهاند:
آیه دلیل گواه بودن خداوند و کسی که دانش الهی نزد اوست را ثابت میکند و سیاق جمله انحصار در خدا را نمیرساند و شهادت عبارت از ادای حق است و هر کس که عالم به حق است میتواند ادای شهادت کند، ادای شهادت کجا و نجات از گرفتاریها و قضای حوایج و شکایت بردن از اموری که حضرت یعقوب آنها را به خدا اختصاص داده کجا؟
پاسخ : مقصود از آوردن آیه (کفی بالله حسیبا) این است : با در نظر گرفتن این آیه که کفایت و محاسبه را منحصر در خدا میکند با این حال تعارضی بین این آیه و آیه (قل کفی بالله شهیدا بینی و بینکم و من عنده علم الکتاب )[۱۳۵] نیست و ما در صدد اثبات توسل و برآوردن حاجات نبودیم تا اشکال شما وارد شود و صرفا بیان این بود که از مجموعه آیات باید برداشت کرد وگرنه ظاهر (کفی بالله حسیبا) با آیه (قل کفی بالله شهیدا) در تعارض است ؛ زیرا با وجود خدا دیگر نیازی به شهادت دیگری نیست ، چرا که خدا کافی است .
درباره روایات احتجاج که در صفحه ۵۷ آورده شده انتقاد نموده و میگوید: تمام روایات کتاب احتجاج یا بیش تر محتوای آن احادیث مرسل است که از تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام گرفته شده و در خود این تفسیر بحث و مناقشه است .
پاسخ : در اثبات قدر و منزلت کتاب نخست آن چه مؤ لف قدس سره در این باره ذکر کرده است نقل میکنیم که آن بزرگوار از این که اسناد روایات را نیاورده پوزش میطلبد و میگوید:
ما در بیش تر روایاتی که نقل کردیم اسناد آنها را ذکر نکردیم ، یا به این دلیل است که اجماع علما آنها را تاءیید کردهاند، یا عقل و خرد بر صحت آنها دلالت میکند و بالاخره به دلیل مشهور بودن آنها در سیره و کتاب ها؛ چه در نزد دوستدار موافق و چه در نزد مخالف ، به جز آن چه من آن را از امام ابی محمد العسکری صلی الله علیه نقل کردهام روایت آن تفسیر در اشتهار و معروفیت در حد غیر آن نمیباشد ولو این که مشابه آن چه باشد که ما آن را پیش تر نقل کرده و آوردهایم .
به دلیل آن چه خود مؤ لف بزرگوار فرموده اصحاب به ایشان اعتماد کردهاند.
علامه مجلسی در آغاز کتاب بحارالانوار در فصل دوم میگوید:
کتاب الاحتجاج گرچه بیشترین روایات آن مرسل است ، لیکن از کتابهای شناخته شده است .
سید بن طاووس کتاب را ستوده است و عده زیادی از علمای متاءخرین از این کتاب نقل کردهاند و در کتاب روضات الجنات آمده است : کتاب الاحتجاج با ارزش و مشهور بین طایفه است و مشتمل است بر تمام آن چه از احتجاجات پیامبر و امامان آمده ، بلکه تمام آن چه از اصحاب روایت شده است .
علامه آقا بزرگ صاحب کتاب الذریعه پس از آن که کتاب را میستاید چنین میگوید:
پس آن کتاب از کتابهای معتبر و با ارزشی است که علمای اعلام و دانشمندانی چون علامه مجلسی و شیخ حر عاملی و امثال آنان بر آن کتاب اعتماد کردهاند.
من میگویم : کتاب احتجاج طبرسی در اعتبار و ارزش مانند نهج البلاغه سید رضی قدس سره میباشد؛ چرا که در نهج البلاغه نیز همه آن چه سید رضی از سخنرانیها و نامهها و کلمات قصار نقل کرده مرسل بوده و آنها را بدون سند آورده است . سید رضی رضی الله عنه اسناد نهج البلاغه را حذف نکرده ، مگر به دلیل این که پیش شایستگان کاملا روشن و واضح بوده که این خطبهها و نامهها شناخته شده و نیز روایات آن با سندها همراه بوده است و این مثل خبر مرسلی نیست که به هنگام گفت وگو درباره آن خبر هیچ گونه سندی برای آن پیدا نشود. از این رو میبینیم خداوند سبحان تعدادی از علما و دانشمندان را موفق کرده و آنان در تک تک اسناد بحث و گفت وگو کردهاند. به عنوان مثال ، شرح علامه خویی و شیخ کاشف الغطاء و شیخ عبدالزهراء و دیگران و این روش و عادت علماست .
شیخ حر عاملی را میبینیم که در کتاب وسائل الشیعه روایاتی را با اسناد آنها آورده و پس از آن کتاب دیگری تاءلیف کرده و خود روایات را آورده ، لیکن اسناد آنها را ذکر نکرده و نام کتاب را هدایة الانام گذاشته است (قسمتی از این کتاب در کتابخانه شخصی ما موجود و کتاب دست نوشته و از مخطوطات است ).
شیخ رضی الله عنه در این کتاب به عنوانهای قسمتها و متنهای روایات بدون ذکر اسناد آنها اکتفا کرده تا بدین ترتیب رعایت اختصار را کرده باشد.
فقیه الهی ، محقق همدانی در کتاب مصباح الفقیه در پاسخ اشکال تعدادی از کسانی که در پارهای از روایات (کُر) که با سند ضعیف وارد شده ، میگوید:
ضعف سند با وجود شهرت آن روایت ضرر نمیرساند و در بین فقها شاذ و نادر هستند که این چنین روایتی را قبول نکرده و طرح کنند، تا چه رسد به روایتی این چنین که مشهور و مقبول در نزد فقهاست .
نقد کننده درباره سخن من که گفتهام : (و آن را تاءیید میکند، بلکه دلالت بر مشروعیت و جایز بودن طواف ، اعم از طواف واجب یا مستحب ، دور خانه کعبه دارد و آن نماز و پرستش و خضوع و تواضع در برابر سنگ هاست ش در (صفحه ۵۸) چنین میگوید:
آری ، طواف دور کعبه نماز است ، ولی نماز برای خدا و طواف برای خدا نه دور کعبه و اگر مجرد طواف برای کعبه باشد، پس میباید سجده هم برای زمین باشد نه خدا!
پاسخ : هدف چنان که بارها اشاره رفت این است که خضوع در برابر جسم ، که طواف هم مصداق آن است همان خضوع و خشوع در مقابل سنگ است و در ظاهر تفاوتی با همان خضوعی که در میان مشرکان رسم بود ندارد و این که خضوع در برابر خدا قبول شده برای این است که به امر و دستور خداوند انجام پذیرفته است و در ظاهر خضوع برای خداوند است ؛ اما آنچه درباره اش ایراد شده است که ، در این صورت لازم میآید که سجده بر زمین هم پرستش زمین باشد و برگشت چنین استدلال به قیاس استثنائی [۱۳۶] است ؛ یعنی اگر طواف برای کعبه باشد لازم میآید که سجده بر زمین نیز عبادت بر زمین باشد و این تالی [۱۳۷] ممنوع و مقدم نیز مثل تالی ممنوع است و وجه ملازمه بین مقدم و تالی همان خضوع است که در هر دو هست . ولی این ملازمه ممنوع است ، چرا که سجده ، خضوع و عبادت بر زمین نیست ؛ زیرا نهادن جبهه بر خاک ، مصداق سجده است ، نه سجده در برابر خاک . سجده هیئت خاصی از خم شدن و دستها را بر زمین نهادن و جبهه را بر خاک گذاشتن و به عبارت دیگر نهادن هفت عضو بر خاک همه مقوم مفهوم سجده است ، نه سجده در برابر خاک همان گونه که نقد کننده توهم میکند. بلکه مسجود غیر خاک است ، حال آن مسجود، مسجود حق باشد یا باطل ، همان گونه که در آیات زیر مسجود را مشخص میکند: (و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم ...)[۱۳۸]
و نیز از قول حضرت یوسف علیه السلام حکایت میکند:
(والشمس والقمر راءیتهم لی ساجدین )[۱۳۹]
و (رفع ابویه علی العرش و خروا له سجدا)[۱۴۰].
در مصباح میگوید:
(و سجد الرجل ؛ مرد سجده کرد) به این معناست :
(وضع جبهته بالارض ؛ پیشانی خود را بر زمین نهاد)
و سجده در پیشگاه خداوند متعال در زبان شریعت عبارت از هیئت مخصوصی است .[۱۴۱]
نقد کننده ، در روایت : (حتی تاءتوا خلقی هذا و تقروا له بذنوبکم ثم تساءلوا ذلک الخلق ...؛ به پیش مخلوق من بروید و به گناهان خود در نزد او اعتراف کرده سپس حوایج خود را از این مخلوق بخواهید... .) تردید کرده و میگوید:
آیا روایت از نظر درستی و استواری در جایگاهی هست که حاکم بر آیه قرآن باشد و بعد از این روایت آشکار است که از اسرائیلیات است ؛ زیرا اقرار و اعتراف به گناهان نزد روحانیون و پارسایان مسیحی همواره از آداب و سنتهای رایج بین آنها بوده و مشاهده این کار را ما در آثار اسلامی نمیبینیم که کسی در پیش امامی اقرار به گناه کند تا او را ببخشد.
در پاسخ میگویم : آن چه ایشان در این باره گفتهاند به دو موضوع برگشت دارد: نخست این که ، درست بودن روایت ثابت نیست دوم ، محتوای روایت شبیه راه و رسم رایج در میان مسیحیان است .
پیش از آن که به هر دو ایراد پاسخ گوییم میگوییم : از فحوای سخن چنین بر میآید که در حاکم بودن روایت بر آیه نوع ویژهای از صحت را در آن معتبر میدانند تا بر دیگر روایات صحیح برتری داشته باشد. به نظر میرسد در معنای کلمه (حکومت ) دچار اشتباه شده که اگر روایتی میخواهد حاکم شود، باید برای صحت آن مرتبه فوقی باشد تا بتواند حاکم بشود و به نظر میرسد غفلت از معنای حکومت است ؛ زیرا حکومت به معنای شرح است همان گونه که در جای خود بحث و در گذشته نیز گفته شد و در روایت شارح ، بیش تر از صحت معتبر که در هر روایتی لازم است ، به چیز دیگری نیاز نیست .
بنابراین ، میگوییم : سند روایت در کتاب شریف کافی از گروهی : از احمد، از ابن فضال ، از حکم بن مسکین ، از اسحاق بن عمار، از امام جعفر صادق سلام الله علیه روایت شده است . مراد از احمد، احمد بن محمد بن ابی نصر معروف به بزنطی به قرینه روایت او از حسن بن علی فضال ، که او خود در مرتبهای بلند و مورد اعتماد قرار دارد و از اصحاب اجماع [۱۴۲] است .
اما حسن بن فضال کسی است که نجاشی از او ستایشی بس بزرگ به عمل آورده است . آری ، او به فطحی بودن مشهور است . لیکن علمای علم رجال به برگشت او به مذهب حق (شیعه اثنا عشری ) تصریح کردهاند.
اما حکم بن مسکین ، وی کسی است که ابن ابی عمیر و حسن بن محبوب که هر دو از اصحاب اجماع هستند از او روایت نقل کردهاند، هم چنین به جز آنها از بزرگان علما مانند: ابن فضال و محمد بن الحسن بن ابی الخشاب از او نقل روایت نمودهاند. نه یک ، بلکه تعدادی از علمای علم رجال گفتهاند: او زیاد روایت نقل کرده و مورد قبول واقع شده است و وحید بهبهانی در حاشیه مدارک از محقق نقل کرده که او (محقق ) به درستی روایاتش حکم کرده است . بنابراین ، با توجه به مطالب فوق روایات منقول از او در شمار روایتهای صحیح خواهد بود.
اما اسحاق بن عمار موسوم به (اثنان ) اولی عبارت است از: محدثی به نام اسحاق بن عمار بن حیان کوفی الصیرفی ، و دومی اسحاق بن عمار بن موسی الساباطی .
اولی ثقه و دارای آیینی درست است ، همان گونه که نجاشی به این مطلب تصریح کرده و گفته است : (او از بزرگان اصحاب است و دومی نیز چون او در شمار راویان ثقه میباشد. شیخ الطائفه طوسی در کتاب الفهرست از او نام برده گفته است : این راوی نیز صاحب اصل است . گر چه فطحی مذهب بوده ، لیکن مورد اعتماد و ثقه میباشد. علامه بحرالعلوم معتقد است که : (فطیحه در نقل روایات مورد اعتماد (ثقه ) هستند و به گفته آنها میتوان اعتماد کرد).
علمای علم رجال همان گونه که فساد عقاید آنان را نکوهش کردهاند ثقه بودنشان را نیز تاءیید و تصریح نمودهاند و آنها از بزرگان فقها میباشند. واقعیت درباره روایت مورد بحث این است که به قرینه حکم بن المسکین ، منظور راوی اول ، یعنی اسحاق بن عمار بن حیان الکوفی الصیرفی است ، پس وضع سند مشکلی ندارد و روایت صحیح یا موثق است .
اما اشکال در دلالت و مفهوم روایت : ما هیچ گونه مشکلی در این روایت نمیبینیم و آن چه به عنوان شبهه ذکر کردهاند سندی بر آن نیست و پیدا نکردن ایشان دلیل بر نبود میباشد، نفس اقرار به گناه در جای جای دعاهای وارده از ائمه علیهم السلام زیاد است . همین دعایی که از امام ابی الحسن موسی بن جعفر صلوات الله علیهما درباره سجده شکر وارد شده برای شما کافی است که :
رب عصیتک بلسانی و لو شئت لا خرستنی ...؛
پروردگارا! من به وسیله زبانم گناه مرتکب شدم و اگر تو میخواستی سوگند به عزت و شوکتت ، مرا لال میکردی .
پس چرا دور بدانیم که خداوند سبحان بعضی از بندگان خود را گرامی و عزیز بدارد و برخی دیگر را امر فرماید تا به یکی از چنین بندگان مقرب درگاهش روآورند و اقرار و اعتراف در پیش آنها را چون اقرار در پیشگاه مقدس خودش قبول نماید و بخشش آن بنده مقرب را در حکم بخشایش خویشتن محاسبه فرماید.
• چون چنین خواهی خدا خواهد چنین
• حق برآرد آرزوی متقین
اما آن چه درباره عمل روحانیان و دانشمندان مسیحیت به عنوان فضیلت و برتری ذکر کردهاند، در اصل عمل آنها چنین نیست ، بلکه از این جهت که آنها به این کار بدون داشتن اجازه خاص یا رخصت عمومی مبادرت کرده بودند میباشد مانند آن چه در صحیفه مبارکه سجادیه درباره نماز جمعه آمده است که امام صلوات الله علیه میفرماید:
(اللهم ان هذا المقام لخلفائک و اصفیائک قد ابتزوها و اءنت المقدر لذلک ... ؛ خدایا! این جایگاه و رتبت جانشینان و برگزیدگان توست که به زور گرفتهاند تویی تقدیر کننده بر این ).
و این دلالت بر عدم جواز و عدم مشروعیت نماز جمعه نمیکند، بلکه آنان آن را با نیروی خود از اهل آنها گرفتهاند، این همان است که مسیحیان انجام میدهند.
انتقاد کننده حرف خود را چنین توجیه و میگوید: (پناه جستن و کمک طلبیدن در این قبیل از دعاها عبارت از این است که ، ما از امامان علیهم السلام بخواهیم که ما را شفاعت نمایند یا به وسیله آنان متوسل به خدا میشویم که توسط آنها و به خاطر آنها ببخشاید و این عمل جایز و به آن در قرآن تصریح شده است ).
میگویم : چگونه معنای پناه جستن و کمک خواستن تبدیل به درخواست شفاعت گردیده است ؟
زیرا این از آن جا که درک معنای طلب شفاعت از (استغاثه ؛ پناه خواستن ) مثل این که پناه جو که میگوید: پناهم دهید، یا از (استنصار؛ مدد جستن ) مثل سخن کسی که استمداد میکند و میگوید:
(انصرنی ؛ کمکم کنید) بر دو صورت میتواند باشد: اول دلالت پناه بردن و مدد خواستن در معنا و مفهوم لغوی عبارت از شفاعت است . دوم ظهور و فهم عرفی ، گر چه معنای لغوی هم آن را یاری نکند.
هر دو به دور از تحقیق است ؛ زیرا اگر کسی به شخص معینی که صاحب قدرت و توان باشد بگوید: ای فلان ! پناهم ده و یاری ام کن عرفا و در اصطلاح از سخن گوینده جز طلب مدد و پناه چیز دیگری فهمیده نمیشود. آری ، اگر به دلیل هراس از گناهان ، برگشت و توبه و یاری خواستن منظور باشد، در این صورت در هر دو مورد میتوان معنای شفاعت از آن استنباط کرد، با این حال پناه جستن و کمک طلبیدن از معنا و مفهوم لغوی خود خارج نمیشود، بلکه منطبق بر شفاعت میگردد و نه این که مفهوم و یاری به معنای شفاعت باشد. پس آن چه ایشان ذکر کردهاند به نظر میرسد که از باب اشتباه مفهوم به مصداق است .
درباره گفته ما که : (عبادت و پرستش سنگ مثل عبادت خدا میشود.)
اعتراض نموده و میگوید:
(تعبیر به عبادت در برابر سنگ یا کعبه یا امام این گمان و فکر را پیش میآورد که آن عبادت و پرستش غیر خداست ، ولی ماءذون و اجازه داده شده است در حالی که این اصولا عبادت نیست و ما تا کنون اطلاق عبادت را جز به خداوند، نه به کعبه و نه به امام ، در جایی پیدا نمیکنیم . نتیجه آن که ، بزرگداشت کعبه ، یا امام ، یا پیامبر با دستور خدا جایز است ؛ هم چنان که سجده بر زمین جایز میباشد. بحث در این است ؛ آیا این عمل عبادت آنهاست و برای آنها اذن صادر شده ؟ تا چون استثنا از کل آن چه دلالت بر حرام بودن عبادت غیر خدا باشد قرار گیرد؟ یا این که آن اعمال اطاعت و عبادت خداوند است و کافی میباشد؟ و من جواز اطلاق عبادت را جز در جایی که ارتباط با خداوند پیدا میکند نمیبینم . پس عبادت همان گونه که در تعریف آن ، علی رغم اختلاف در تعبیرها، تصریح شده عبارت است از: کمال و نهایت خضوع و فروتنی در برابر کسی که انسان آن را خدا قرار داده است .
بدین ترتیب ، خضوع و فروتنی در مقابل احدی بدون اعتقاد به خداوندی او اصلا عبادت نمیباشد).
پاسخ : حاصل سخن این است که بزرگداشت خانه کعبه ، امام یا پیامبر، چون سجده بر زمین جایز است . حال آیا این بزرگداشت عبادت آنها بوده و عبادتی باشد که اجازه داده شده باشد، پس در این صورت مشروعیت آن حاصل شده و خود دلیل است که : (عبادت جز برای خداوند جایز نیست )
تخصیص خورده پس دلیل در این جا مخصص است . یا این که بزرگداشت عبادت محسوب نمیشود؛ چرا که معنا و مفهوم عبادت ، کمال خضوع همراه اعتقاد به الوهیت (خدا بودن ) است ، در این صورت ، بزرگداشت کعبه عبادت نخواهد بود، زیرا از موضوع عبادت خارج شده و اصطلاحا به آن تخصص میگویند.
در این جا ما در صدد بیان این نکته نیستیم که این دعا؛ یعنی توسل و کمک طلبیدن و کافی شمردن عبادت است یا نه و حتی میگوییم ، این با استدلال و دلیل خارج شد، بلکه میگوییم : انتقاد کننده گمان دارد این کارها ویژه خداوند است و بس و متوسل شدن به غیر خداوند مطلقا شرک و از دایره توحید الهی بیرون است . از این رو به آن بزرگوار پاسخ دادیم : (موضوع نهی در توسل و کمک خواستن در مورد عبادت کسی است که خداوند به او چنین اذن و اجازه نداده ، یا اذن از طرف غیر خداوند و نظایر چنین تعبیرات در قرآن کریم صورت گرفته است .
حال اگر فرض کنیم اذنی وارد شده ، در این صورت نه تنها موضوع نهی از بین میرود، بلکه خضوع و فروتنی حتی سجده نیز جایز میشود؛ زیرا به امر و دستور خداوند عمل انجام شده است و چنین سجدهای خضوع در برابر غیر خداوند نمیباشد همان گونه که امام صادق صلوات الله علیه چنین فرموده است .
اما این که عمل ، عبادت محسوب میشود یا نه ، موضوع دیگری است که ان شاءالله درباره آن گفت وگو خواهیم کرد. اما جواب سؤ ال این است که : عبادت و پرستش به معنای خضوع و فروتنی نمیباشد، همان گونه که استاد علامه طباطبایی قدس سره در این باره اشاره صریح دارد و میفرماید:
عبادت خود متعدی است ، ولی خضوع لازم است و با لام متعدی میشود و خضوع لازم به معنای عبودیت است و نه خود عبودیت و لازم چگونه میتواند به معنای خود عبادت باشد؟ بلکه ماءخوذ از ریشه عبد است و عبد یعنی مملوک انسان است ، یا از هر صاحب عقل و شعور که خود را در مقام مملوکیت خدا قرار دهد و به این دلیل است که عبادت با استکبار و خود بزرگ بینی مغایرت پیدا میکند و این است تفسیر استاد بزرگوار ما از مفهوم عبادت و در معنا و مفهوم آن همان گونه که ملاحظه میفرمایید چنین نیست که تنها برای خدا باشد، بلکه قرار دادن خود انسان یا هر صاحب شعور و عقلی به صورت بنده ، تفاوت نمیکند برای خدا باشد یا غیر خدا. پس نتیجه میگیریم که عبادت با شرک جمع میشود، ولی با استکبار جمع نمیگردد و به همین معنا نیز صراحت دارد.
شاید چیزی که موجب شده انتقاد کننده به دخول معنای الوهیت بیندیشد این باشد که عبادت در عرف عموم مردم ، بدون قرینه و نشانهای مطلق است و فکر انسان را به معنای تاءله (بندگی و پرستش ) همان گونه که در گفتار خداوند (قل انما اءمرت ان اعبد الله و لا اشرک به )[۱۴۳]نمایان است میکشاند.
خلاصه ، معنای الوهیت را (پرستیده شدن و بندگی ) از کلمه عبادت نمیتوان دریافت کرد، بلکه این کلمه در قرآن گاهی به معنای پیروی و طاعت آمده است چنان که در آیه : (الم اعهد الیکم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان )[۱۴۴] در این جا عبادت به معنای اطاعت کردن و پیروی کردن است ؛ یعنی شیطان را پیروی و اطاعت نکنید.
هم چنین به معنای تذلل ، خضوع ، فروتنی و تواضع آمده است (و قومهما لنا عابدون )[۱۴۵]این جا عبادت به معنای اظهار کوچکی و بندگی است ؛ یعنی بردگان در برابر ما اظهار بندگی و تذلل میکنند و از این جاست که اصطلاح (الطریق المعبد) گرفته شده است ؛ یعنی راهی که در اثر کثرت عبور و مرور هموار و صاف شده است . حال ما نمیتوانیم آن چه را ایشان به طور مطلق از معنای عبادت در نظر گرفته است تصدیق و تاءیید کنیم و شاید تحقیق بهتر آن باشد که ببینیم راغب در مفردات چه گفته است .
راغب در معنای عبودیت و عبادت میگوید: عبودیت بیان و اظهار تواضع و افتادگی و رام شدن است و معنای عبادت بالاتر از آن است ؛ زیرا عبادت ، نهایت و اوج فروتنی است و سزاوار آن نیست مگر کسی که نیکی و فضیلت را به حد کمال رساند و آن کس خداوند متعال است و به این دلیل است که خداوند میفرماید: (الا تعبدوا الا ایاه )[۱۴۶] و در تفسیر راغب نیز الوهیت در مفهوم عبادت اخذ نشده جز مفهوم کلی ؛ یعنی غایت خضوع که نهایت آن باید در مقابل کسی باشد که دارای نهایت کمال باشد. پس پندار نقد کننده در مفهوم عبادت صحیح به نظر نمیرسد. از نظر وجدان ، شک و تردیدی نیست که طواف به دور چیزی از مصادیق نهایت خضوع است ، پس چنان چه کعبه محل طواف کنندگان باشد، خود این خضوع در مقابل کعبه است ، ولی چون به امر خداست ، خضوع در برابر خداست ، همچون امر مولی به دست بوسیدن بنده خدا دست دیگری را، تردیدی نیست که این کار خضوع است و از این رو میبینیم بعضی خود را بالاتر از آن دانسته و خودداری میکند، ولی بالاخره چون به امر مولی است ، اطاعت از مولی محسوب میشود. در توسل هم اگر به اذن خدا باشد، دیگر شرک نخواهد بود. ملاک رسیدن اذن است .
نقد کننده ، در قبال جوابی که دادهام چنین میگوید:
(ولو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤ وک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول ...)؛[۱۴۷]
و اگر این مخالفان هنگامی که به خود ستم میکردند به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد ...
آیه جز برای جواز درخواست آمرزش پیامبر از خدا برای گناهکاران دلالت دیگری ندارد و این همان شفاعت است و اما بر این که رسول خدا خود بخشنده گناهان باشد آن چنان که ادعا همین است دلالتی ندارد و این معنا (طلب مغفرت رسول خدا) با آیه دیگر که میفرماید: (و من یغفر الذنوب الا الله )[۱۴۸] مخالفت و منافاتی ندارد و نیز با فرموده خداوند: (یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا)[۱۴۹]
نتیجه این که ؛ طلب دعا و آمرزش از آن بزرگواران ، چه در حال زندگی و چه پس از آن جایز است همان گونه که از هر مؤ منی که در درگاه خداوند تقرب و منزلتی دارد جایز میباشد، اما درخواست این که خود ببخشد آیات قرآنی این معنا را اثبات نمیکند.
در پاسخ میگوییم : ظاهر مطلب چنین مینماید که انتقاد کننده گرامی امعان نظر و دقت در آن چه ما گفتیم نکردهاند؛ زیرا نگفتیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خود بخشنده گناهان است و هم اکنون در صدد اثبات آن نیستیم بلکه همان گونه که گفتیم در صدد اثبات این هستیم که طلب آمرزش از پیامبر، نه شرک محسوب میشود و نه مخالف توحید و یگانگی ذات احدیت است .
دلیل آن هم آیه : (ومن یغفر الذنوب الا الله ) است ، و نیز این که بخشش خواستن از پیامبر و قرار دادن او به عنوان واسطه در طلب آمرزش از خداوند ملازم با شرک نیست . هم چنین آیه : (ولو انهم جاؤ وک ...) دلیل دیگری است . جناب ایشان طلب بخشایش از خداوند را به وسیله پیامبر برای گناهکاران شرک محسوب کرده و به فرموده خدا در قرآن که : (و من یغفر الذنوب الا الله ) استدلال کرده است و ما پاسخ آن را، چنان که در متن گذشت دادهایم .
ما نگفتیم بین دو آیه مخالفت یا منافاتی وجود دارد، بلکه انتقاد کننده گمان کردهاند که محدود و منحصر بودن بخشایش به خداوند سبحان لازمه اش این است که ، بخشایش طلبیدن از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و واسطه و وسیله قرار دادن او شرک محسوب خواهد شد و در این باره چنین گفتهاند: آیه مورد استناد در طلب بخشایش از پیامبر به معنای واقعی آن که طلب مغفرت باشد نیست ، بلکه خدای متعال با دستور استغفار از رسول میخواهد او را بزرگ داشته و تعظیم کند و انگیزه چنین تعبیری ، نمایاندن مقام عظیم نبوی صلی الله علیه و آله و سلم است .
ما گفتیم محدود بودن مغفرت و بخشایش و بودن آن در دست قدرت خدا با طلب بخشایش از رسول خدا منافاتی ندارد. اما این که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خود آنان را ببخشاید یا نه ؟ گفتیم که در حال حاضر ما در صدد اثبات آن نمیباشیم ، و اگر هم چنین باشد، باز با اختصاص مغفرت به خدا منافات نخواهد داشت ! زیرا موضوع کاملا شبیه آن است که کسی مستقلا و تماما مالک چیزی باشد و هیچ مالکیتی برای دیگری نباشد، و این منافات ندارد که همان دیگری با اذن آن مالک حقیقی تصرف کند؛ زیرا برگشت تصرف او به مالک حقیقی است .
سپاس خدای را که پروردگار عالمیان است .
بار الها!
اگر این کوشش ناچیز از این پیر غلام آستان ملائک پاسبان رضوی علیه السلام مورد قبول ذات مقدست قرار گیرد؛
اگر این ترجمه چراغی فرا راه گمشدهای گردد و در پرتو آن جست وجوگری ، شاهراه حقیقت را بیابد و در نتیجه :
اگر لبخند سروری بر لبان مبارک صدیقه طاهره علیها السلام بنشیند؛ مترجم ذخیرهای برای دهشت سرای قبرش و دستمزدی بس گران نصیبش شده است .
بار خدایا!
به فرموده رسول گرامی است : (احسنوا الظن الی الله )[۱۵۰]
چشم امید و انتظارم به راه است ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سپاس :
در پایان مقال بر خود بایسته میدانم از کمکهای بی دریغ آیة الله زاده ، برادرزاده عزیز و دانشمندم حضرت آقای حاج سید محمد حسینی موسوی سپاس گزاری کنم که اگر یاری شان نبود، این کار دیرگاهی میکشید و شاید انجام نمیگرفت . از خداوند منان عاجزانه و ملتمسانه خواستارم که توفیقات ایشان را در خدمت به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام روز به روز بیش تر و افزون تر نماید.
انه قریب مجیب.
خلاصه نامه استاد
نویسنده نامه معتقد است : دعا چون از مستحبات است ، از دیدگاهی حایز اهمیت نمیباشد و حضور زائر در زیارت گاه و ادای سلام یا قرائت آیهای از قرآن کافی و وافی است . طالبان دعا و مناجات باید دعاهایی را بخوانند که اسناد صحیح داشته و از پیامبر یا ائمه اطهار علیهم السلام رسیده باشد. مانند: دعای کمیل ، صحیفه سجادیه و زیارت امین الله که مفاد آنها بر گرفته از قرآن و متون شان اظهار عجز و بندگی و توحید خالص است .
در برابر این دعاها، دعاهایی است که سند ضعیف دارند و منقول از امام معصوم نیستند که دشمنان از آنها برای ضربه زدن به اسلام استفاده میکنند.
نگارنده نامه نمونههایی از این قبیل دعاها را از کتابهای قدیم و جدید گرد آورده و نوشته است :
بر شیعیان واجب است تا چهره راستین اسلام را بر اساس قرآن و معرفی ائمه اطهار علیهم السلام و دور از خرافات به جهانیان بشناسانند.
نویسنده هم چنین در موضوع واسطه قرار دادن پیامبر و ائمه اطهار علیهم السلام به دلیل علو شاءن و مقام آن بزرگواران نزد خداوند، با استناد به آیات قرآن میگوید: (برای این کار در قرآن و سنت دلیلی وجود ندارد، بلکه دلایلی ، بر خلاف آن هست ). از این رو، آیاتی از قرآن مطرح نموده و بر اساس برداشت خود آنها را تفسیر کرده و توضیح داده است .
چکیده پاسخ نامه
وصول نامه شما را که مشحون از آیات قرآنی و شواهدی از سنت نبوی بود اعلام میکنم و از تاءخیر پاسخ پوزش میطلبم . چون هدف روشن کردن حقیقت است ، انجام کار به عنایت الهی آسان خواهد بود.
در آغاز میگویم : هر نوع مباحثه و تنازل ، در صورتی که دشمن لجوج باشد، مفید فایده نیست . مصداق این سخن احمد امین مصری و امثال او از نویسندگان هستند. با اینان هرگونه سخن بگوییم باز در اعتراض خود باقی خواهند بود و اگر سکوت هم پیشه کنیم باز ما را رها نخواهد کرد. پس بهتر است با تکیه بر خدای لایزال رهایشان کنیم تا با گفت وگوهای بی ثمرشان بازی کنند. و به مآخذ و منابعی چون : کتاب کافی ، توحید و نهج البلاغه ، که بویی از قرآن و نسیمی از نبوت دارند استناد نماییم . اگر این مآخذ نبودند، اسلام به مستشرقان منسوب میگردید و از آنان باید اخذ میشد.
پیشوای مذهب ما (امام صادق علیه السلام ) به ما توصیه فرموده :
(مایه زینت مکتب اسلام باشیم و نه موجب سرافکندگی .)
با برادران اهل تسنن حسن سلوک و زندگی مسالمت آمیز داشته باشیم . معنای این سخن این نیست که به سخنان و آرای آنها که اغلب ریشه در هواهای نفسانی دارد، تمایل و اعتماد کنیم . همه کوشش ما برای نجات مستضعفان و آنانی است که امید خیر در آنان میرود. بنابراین ، هرگز روا نیست که خدای ناکرده برای جلب خشنودی آنها حق را رها کنیم .
مولای ما امیرمؤ منان صلوات الله علیه حقیقت و مفهوم جهاد را گفت وگوی علنی و ناامید کردن آنان معرفی فرموده است و در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میخوانیم که ، دو قبیله بنی تیم و بنی عدی اسلام را به قهقرا سوق میدهند، پس چه قهقرایی از پیروی اینان از گذشتگانشان بدتر است ؟
آری ، اشاعره را بنگرید که فخر رازی ، طبق نقل فیض کاشانی میگوید: نصاری به سه خدا (اقانیم ثلاثه ) ولی اشاعره به نُه قدیم اقرار و اعتقاد دارند و چه زشت برگشتی به نیاکانشان است . پس ای دانشمند! از طریق حق به دلیل کمی طرفداران و خودنمایی دشمنان نباید وحشت زده باشیم ، بلکه به امیر المؤ منین علیه السلام اقتدا کنیم که میفرماید: (اگر من به تنهایی در برابر آنها (دشمنان ) قرار میگرفتم و آنها پهنه کره زمین را پر کرده بودند، نه اهمیت میدادم و نه وحشت میکردم ؛ زیرا به حقانیت راه خود یقین دارم ).
خلاصه مفهوم شرک
شرک بر اساس قرآن کریم بر دو نوع است : شرک واقعی یا شرک عرضی ؛ و شرک طولی . شرک عرضی مانند عقیده مجوسان آتش پرست است که به یزدان منشاء خیرها و اهریمن منشاء بدیها در عرض هم و مساوی در تمام شئون الوهیت قائل هستند.
در شرک طولی ، بدون صدور اذن از جانب الهی در توجه به سوی او شریک قرار میدهند. خداوند در قرآن [۱۵۱] با استدلالهای گوناگون با شرک نوع اول احتجاج فرموده و پاسخ داده است . در شرک طولی اعتقاد بر یکتایی آفریدگار جهان وجود دارد، لیکن در اوصاف برای ذات مقدسش شریک قائل میشوند؛ به این معنا واسطههایی که به عقیده آنها مرتبت والا نزد خداوند دارند قرار میدهند در حالی که برای این کارشان هیچ اجازهای از جانب خداوند نداشتهاند و این کار منجر به تراشیدن بتها و پرستش آنها گردیده است . عمل گروه دوم نیز از دو دیدگاه باطل است ؛ زیرا اولا بتهای پرستش شده جماداتی بودند که مشرکان به دست خود میتراشیدند و اصولا سود و زیانی نمیتوانستند داشته باشند. در این باره خداوند در قرآن [۱۵۲] این گروه را مورد توبیخ قرار داده است .
دیدگاه دوم ، که دیدگاه اصلی و محوری است این است که : برای پرستش بتها اصولا اجازه و اذنی از طرف باری تعالی صادر نشده بود و اگر احیانا صادر میشد برگشت آن به عبادت خداوند بود.
پیامبران با شرک نوع دوم روبه رو بودهاند. کتب تاریخ و تفسیر دلالت بر این معنا دارد و مشرکان در قرآن دلیل پرستش بتها را با استدلال باطل و سست پیروی روش پدرانشان ذکر میکنند.[۱۵۳]قرآن سخن از امت حضرت ابراهیم میگوید که به بتها آثار الوهیت قایل هستند و زندانیان بت پرست هم بند حضرت یوسف به پرستش آبا و اجدادشان استدلال میکنند.
در زمان پیامبر اسلام نیز طبق شواهد قرآنی ، بت پرستان به آفریننده جهان اعتقاد داشتهاند[۱۵۴]، لیکن اعتقاد ناخالص و آمیخته با شرک بود از این رو پیامبر آنان را به ترک پرستش بتها دعوت میفرمود.[۱۵۵]
توبیخ مشرکان در قرآن نه از جهت توجه به چیزی که نه سود و زیان دارد، بلکه به دلیل نداشتن اذن و عدم صدور اجازه میباشد. اگر فرض کنیم اجازه از جانب خدا داشتند توبیخ نمیشدند، زیرا عبادت آنان با اجازه و رخصت خداوند بود. در حقیقت مشرکان خالق جهان را خدای یگانه میدانستند و بتها را وسیله تقرب برای نیل به منزلتی در پیش خدا میشمردند، نه این که آنها را خدا بدانند و عبادتشان کنند و برایشان آثاری قایل باشند.
خلاصه ، مشرکان جزیرة العرب معتقد بودند که آفریننده جهان یکی است و آن الله بی شریک است . جز این که آن چه را خود تراشیده و ساخته بودند وسیله تقرب خداوند قرار میدادند و عبادتشان میکردند در حالی که پروردگار چنین اجازه و اذنی صادر نفرموده بود.
امتهای گرفتار دوگانه پرستی به وحدانیت خدا قایل بودند. لیکن دلیل توبیخ آنها در محور قائل بودن به آثار خدایی در آن چه میپرستیدند نه خود شرک و به آثار نیز هیچ گونه اذنی از طرف خداوند صادر نشده بود و اگر چنین میشد عبادتشان شرک محسوب نمیشد؛ زیرا شرک ممنوع در قرآن اعتقاد به این است که بتها یا غیر آنها که مورد پرستش قرار میگیرند، آثار الوهیت چون خداوند یکتا دارند.
ورود اذن در قرآن
آیاتی در قرآن کریم آمده است که بر اساس آنها استمداد و فریاد خواهی از پیامبران و اوصیا و نیز درخواست رفع گرفتاری در مشکلات از آنها جایز میباشد. برای نمونه درخواست بنی اسرائیل از حضرت موسی علیه السلام که دلالت صریح و آشکار بر این موضوع دارد.[۱۵۶]
قرآن دلیل چنین درخواستی را مقام شامخ نبوت الهی و عهد و پیمان او با خدا ذکر میکند. نکته شایان توجه در این جا این است : اگر سؤ ال قوم بنی اسرائیل سؤ ال به جا و درستی نبود یقینا پیامبر خدا نه فقط وظیفه داشت آنها را متوجه خطاهایشان بکند و تذکر لازم را بدهد، بلکه آنان را توبیخ میکرد و بر حذرشان میداشت . در حالی که میبینیم موسی علیه السلام نه تنها ایرادی نگرفته ، بلکه به هیچ وجه سخن از این که سؤ الشان شرک به خدا میباشد به میان نیاورده است .
حضرت موسی علیه السلام پیامبری صاحب کتاب است و برای زدودن شرک و کفر مبعوث شده بود، ولی میبینیم به فریاد خواهی مرد اسرائیلی پاسخ مثبت میدهد و با قدرت و نیروی جسمی که داشتند به دفاع از او در مقابل مرد قبطی میپردازد و او را از میان بر میدارد. پس تفکر در آیات مربوطه به ما میآموزد که توسل به غیر خدا با اذن خدا شرک نیست ، بلکه ماءذون و جایز میباشد.
درباره این که خداوند کفایت کارها را میکند باز طبق آیات قرآن [۱۵۷]میبینیم که خداوند متعال آنان را که دانش قرآن دارند بر ذات مقدس خود عطف فرموده و به عنوان شاهد و گواه آنها را هم کافی میشمارد. حال اگر ما ظاهر هر آیهای دیگر را که میفرماید: (خداوند برای محاسبه کارها کافی است ) و آیاتی از این قبیل که به ظاهر دلالت بر انحصار مینماید، در نظر بگیریم ، لازمه اش تناقض در گفتار خدا خواهد بود که از ساحت کلام الهی دور است .
مفاد و متون زیارتها نیز مؤ ید سخن ماست که پس از شکوه به درگاه الهی سخن از برگزیدگان مخلوقات الهی به میان میآید که به آنها نیز شکوه و شکایت میکنیم و دلیل آن را کرامت و فضل زیادی میدانیم که از جانب خدا بر آنان عطا شده است . پس این قسمت از زیارت نیز همراه آیات قرآن هر دو به یک اصل و یک مطلب واحد اشاره دارند و آن وجود عهد و پیمان و کرامتی است که از سوی خداوند به ذوات مقدس پیامبران و اوصیای آنان بخشیده شده است و به همین دلیل ، ما به آنان متوسل میشویم و شکایت پیش آنان میبریم .
ورود اذن در روایات
(سجده به غیر خدا جایز نیست . سجده به حضرت آدم علیه السلام سجده به خداوند است ، چون به امر او بوده است ). این گفتار امام صادق علیه السلام در حقیت جواز مشروعیت طواف کعبه که خود نمازی است میباشد و بدین ترتیب چرخیدن به دور سنگ به امر خدا شرک نخواهد بود.
امام علیه السلام داستان بانویی پرهیزکار را شرح میدهد که خداوند متعال شرط قبول توبه و بخشایش خود را منوط به بخشایش آن بانو میفرماید. در عین حال در قرآن میخوانیم (چه کسی جز خداوند گناهان را میآمرزد)؟ که از این گونه روایات فهمیده میشود بخشش کسی که خداوند چنین اذنی به او داده باشد عین بخشایش الهی است . با همین دلالت و با تواتر معنوی ، چنین حکمی را درباره ذوات مقدسه ائمه معصومین علیهم السلام صادر و استنباط میکنیم . درباره ابلیس نیز میگوییم : رانده شدن او از درگاه نه به خاطر سجده نکردن به آدم بود، بلکه به دلیل سر تافتن از امر خدا بود.
در قسمتی از دعای فرج که میگوییم : (یا محمد یا علی ...) تعارضی با نص قرآن ندارد؛ زیرا آیات قرآنی صراحت دارد که یاری طلبیدن از کسی که خداوند با او پیمان نبوت و یا عقد وصایت بسته دقیقا خواستن کمک از خداوند است ، نه غیر او. این چنین یاری جستن از کسانی که رخصت از طرف خدا صادر شده را نمیتوان با عمل مشرکان مقایسه کرد. ما نباید تنها ظاهر آیات را به تنهایی در نظر بگیریم ؛ زیرا در این صورت موضوع با توسل به اسباب که خود خداوند از قدرت در آنها قرار داده مخالف خواهد بود؛ در نتیجه باید تمام اسباب ظاهری را در عالم کنار بگذاریم . مثلا کشت و زرع را ترک کنیم ؛ زیرا خداوند میفرماید:(ءانتم تزرعونه اءم نحن الزارعون ) آری ، خداوند با افاضه فیض فاعل است و افاضه هر اثر در طول اثر خداوند است ولو به ظاهر هر کار را به کننده نسبت میدهیم .
پس قدرتی که خداوند به ذوات مقدسه عطا فرموده بیش از قدرتهایی است که با اسباب ظاهری در عالم هستی وجود دارد و اعمال این قدرت که با اذن خود خداست منافاتی با توحید الهی ندارد. اگر حضرت مسیح بنا به درخواست کسی مرده را زنده میکند، یا بیماری را شفا میدهد قطعا شرک نیست ؛ زیرا خود مسیح علیه السلام بلافاصله مسئله رخصت و اذن از جانب خدا مطرح میفرماید.[۱۵۸] هم چنین درخواست از پیامبر و اوصیای ایشان از زیارتها و دعاها در کتب شیعه امامیه ؛ کمک خواستن و توسل به ائمه ، به طور تواتر معنوی از خود آنها نه از طریق واسطهها نقل و تاءیید شده است . به عنوان مثال ، میتوان به کتاب عروة الوثقی ، در باب نماز گشایش مهمات کارها؛ باقیات صالحات محدث قمی ، یا مفتاح الفلاح و دعاهای ماءثوره از ائمه در آنها مراجعه کرد.
استاد جمله (و ایاب الخلق الیکم و حسابهم علیکم ). را ذکر و به تعدادی از آیات قرآن (آیه ۲۶ سوره غاشیه و آیاتی نظیر آن ) اشاره و آنها را معارض جمله در زیارت جامعه میداند. در حالی که پاسخ عینا جواب قبلی است که اگر اجازه و رخصتی از جانب خدا باشد منافاتی ندارد؛ زیرا برگشت اختصاصها به سوی ذات مقدس خداست ولو حساب را دیگری انجام دهد، از دایره انحصار الهی خارج نخواهد بود، و نیز چنین است در امر وکالت فرشتگان که جانهای انسانها را میستانند؛ یعنی آیات قرآن بعضی ، بعضی دیگر را تفسیر میکنند و فرشتههای مرگ را نمیتوان شریک در کار خدا شمرد؛ زیرا وکیل فقط مجری امر موکل است و بس و اگر جز این باشد، نوعی حیرانی و بی نظمی در اجرای کار احساس میشود. اگر به عنوان مثال و فرض ، کسی به فرشته مرگ بگوید: مرا اندکی مهلت ده و جانم نستان ! آیا درخواست کننده را میتوانیم مشرک بشماریم ؟
در حالی که در روایت آمده و پیامبر اکرم به عزرائیل فرمود: (مرا تا زمانی که برادرم جبرئیل بیاید مهلت بده ).
استناد به آیه ۷۵ سوره نحل درباره این که فرشته بندهای است که قدرت هیچ کاری ندارد صحیح است ولی در صورتی است که برای انجام کار موکل فرمانی نداشته باشد و الا وکیل و بنده (غلام ) دو کلمه مترادف هم نیستند. اگر اذن باری تعالی را از مسئله حذف کنیم ، اصولا قیاس در این باره بی مورد است . دلیل این متون دعای صباح امیر مؤ منان علیه السلام و دعای افتتاح است .
پانویس
- ↑ منظور از (سائلین ) ناله و زاری کنندگانی هستند که با خلوص نیت به درگاه الهی رو میآورند و حاجت میطلبند
- ↑ در طبقه بندی روایات ، روایت مستفیض در درجه دوم بعد از روایت متواتر قرار میگیرد و آن روایتی است که از سه طریق مختلف وارد شده باشد
- ↑ این نامهها زمانی رد و بدل شده که رهبر انقلاب اسلامی ایران حضرت امام خمینی رحمة الله علیه در قید حیات بودند
- ↑ - در لغت (غلاة ) جمع (غالی ) به معنای زیان گر و کسی است که از حد خود تجاوز کند. کلمه (غلو) در قرآن کریم آمده و از آن منع شده است . در زمان خود مولی علی صلوات الله علیه و آله نیز تعدادی از این گروه بودهاند که خود امام آنها را نصیحت و راهنمایی میفرمود و چون بعضی از آنها از عقیده خود؛ یعنی قائل شدن مقام الوهیت برای مولی دست بر نداشتند، خود حضرت مجازات سخت اسلامی را درباره آنها اجرا کرد
- ↑ وسائل الشیعه ، ج ۱۲، ص ۸ و ۱۹۳؛ مستدرک الوسائل ، ج ۸، ص ۳۱۴ و بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۱۵۱
- ↑ انفال (۸) آیه ۱۷
- ↑ انفال (۸) آیههای ۱۵ ۱۷
- ↑ سجده (۳۲) آیه ۱۱
- ↑ زمر (۳۹) آیه ۴۲، (خداوند جانها را به هنگام مرگ میستاند
- ↑ شعراء (۲۶) آیههای ۹۷ و ۹۸
- ↑ - زمر (۲۹) آیه ۳۰، (تو ای پیامبر میمیری و آنها نیز خواهند مرد
- ↑ فاطر (۳۵) آیه ۲۲، (مردگان و زندگان یکسان نیستند
- ↑ نساء (۴) آیه ۶۴
- ↑ شوری (۴۲) آیه ۴۶، (آنها جز خدا یاورانی ندارند که یاری شان کند
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۶۰، (اگر دست از یاری شما بردارد کیست که غیر از او شما را یاری کند؟
- ↑ هود (۱۱) آیه ۳۰، (ای قوم ! چه کسی مرا در برابر (مجازات خدا) یاری میدهد اگر آنها را طرد کنم
- ↑ هود (۱۱) آیه ۶۳، (اگر من نافرمانی کنم چه کسی میتواند مرا در برابر وی یاری دهد
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۲۶، (پیروزی نیست جز از جانب خداوند توانا و حکیم
- ↑ کهف (۱۸) آیه ۴۳، (و غیر از خدا کسانی را نداشت که او را یاری کند
- ↑ زمر (۳۹) آیه ۳۶، (آیا خداوند برای (نجات و حفظ) بنده اش کافی نیست
- ↑ نساء (۴) آیه ۶، (خداوند برای محاسبه کافی است
- ↑ - زمر (۳۹) آیه ۴۵
- ↑ غاشیه (۸۸) آیه ۲۶، (مسلما بازگشت آنها به سوی ماست ، سپس یقینا حساب آنها برماست
- ↑ رعد (۱۳) آیه ۴۰، (واگر پارهای از مجازاتها را که به آنها وعده دادهایم به تو نشان دهیم (پیش از فرا رسیدن این مجازاتها) تو را بمیرانیم ، در هر حال تو فقط ماءمور ابلاغ هستی و حساب (آنها) برماست
- ↑ مؤ منون (۲۳) آیه ۱۷، (و هر کس معبود دیگری با خدا بخواند و مسلما هیچ دلیلی بر آن نخواهد داشت ، حساب او نزد پروردگار شما خواهد بود و مسلما کافران رستگار نخواهند شد
- ↑ شعراء (۲۶) آیه ۱۱۳، (حساب آنها تنها بر پروردگار من است اگر شما میفهمیدید
- ↑ - انعام (۶) آیه ۵۲، (نه حساب آنها بر توست ، یا هیچ گونه دخالتی در تو، به حساب آنها نیست
- ↑ نساء (۴) آیه ۶، (خداوند برای محاسبه کافی است
- ↑ مائده (۵) آیه ۷۷
- ↑ نساء (۴) آیههای ۱۷۱ و ۱۷۲
- ↑ اسراء (۱۷) آیه ۲۵، (او نسبت به توبه کنندگان بخشنده است
- ↑ این پاورقی برای بیش تر روشن شدن و فهم کامل و تقویت اشکالات فاضل محترم نویسنده نامه است . بدیهی است که به زودی پاسخهای کامل به تمام اشکالات معظم له خواهد آمد. با دقت در آیات شش گانه در صفحات مزبور به این نتیجه میتوان رسید که قاعده (تقدیم ما حقه التاءخیر یفید الحصر)؛ مقدم داشتن آن چه باید مؤ خر باشد، برای تفهیم حصر و انحصار میباشد. این قاعده در آیات فوق کاملا رعایت شده است . برای نمونه : در سوره غاشیه (ان إ لینا إ یابهم ثم إ ن علینا حسابهم ) کلمات (الینا) و (علینا) که خبر هستند و باید مؤ خر میبودند مقدم آورده شدهاند و این خود دلیل قاطع بر تاءکید و حصر است . همان طور کلمه (انما) در آیه (انما علیک البلاغ و علینا الحساب ) سوره رعد، آیه ۴۰ که از ادوات حصر است و نیز (ان ) به معنای (لا) میباشد و نفی استثناء هم از ادوات و دلیل نفی است در آیه ۱۱۳ سوره شعراء که میفرماید: (ان حسابهم الا علی ربی ). مراد در این آیات ، اشعار و فهماندن این مطلب است که همه امور در دست قدرت الهی میباشد و هیچ گونه دخالتی در امر حساب با پیامبر نیست . و برای تدبیر و سرپرستی آنها خداوند کافی است . هرگز مسیح از این استنکاف نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب او (از این استنکاف داشتند) و آنها که از عبودیت و بندگی استنکاف ورزند و تکبر کنند، به زودی همه آنها را به سوی خود محشور خواهد کرد (و در رستاخیز بر میانگیزد
- ↑ مطففین (۸۳) آیه ۱۴
- ↑ احمد امین در آرا و نظریات خود به ویژه در کتاب فجرالاسلام به آرا و نظریات خاورشناسان ، آن چنان تمسک جسته و تسلیم آنها شده است که گویی آنها ماءخذ و مصادری قابل اطمینانند و هرگز نمیتوان درباره نظریات آنان نقد و بررسی کرد و ضعف و سستی اصولا در آنها راه ندارد و هم چنین دکتر ابراهیم حسن و مطالب او در کتاب تاریخ سیاسی اسلام و شیخ محمود ابوزهره در کتاب الحدیث و المحدثون و مصطفی اشکعه و امثال اینان . همه این جماعت در مسیر نادرست و پر پیچ و خم حرکت کردهاند بدون این که به منابع و مآخذ مورد اعتماد و اطمینان رجوع کنند مآخذی که تفکرات و پندارهای آنان را تخطئه و باطل و نابودشان میکند و اینک به نمونههایی از سخنان این خاورشناسان اشاره میکنیم : گوبینو، خاورشناس فرانسوی# میگوید: (این طرز تفکر، یعنی شیعه عقیدهای سیاسی است که نمیتوان آن را از عقاید ایرانیها جدا کرد؛< علویون سلطنت را به تنهایی در حیطه تصرف و ملک خود میدانند و به این دلیل که آنها اولاد و وراث سلطنت از جانب مادری شان ؛ یعنی شهربانو دختر یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی هستند استناد کرده و آن را به حق از آن ائمه ؛ یعنی پیشوایان خود میدانند). خاورشناس دیگری میگوید: (من معتقدم که گفتار گوبینو درست است ). و اضافه میکند: (نظریه موهبت الهی بودن سلطنت و محدود بودن آن در خاندان ساسانی در تاریخ ایرانیها هم چنین در دورانهای بعد هم تاءثیر به سزایی داشته است ...). آری ، این است طرز تفکر نادرست آنها که شیعه را یک عقیده سیاسی ایرانی خالص و شیعی گری در ایران را تعصب و نه تدین میپندارند و میگویند: که آنها خویشاوندان علی علیه السلام هستند و آن چه آنها را موفق به یاری آل علی کرده در نظر آنان پیوند خویشاوندی است . اما سخن احمد امین (و ما ادراک من هو؛ و شما نتوانید درک کرد که او چگونه آدمی است !) میگوید: (حق این است بگوییم : هر کسی که قصد از بین بردن اسلام را از روی دشمنی و کینه داشته و کسی که اراده کرده تا تعالیم پدران و اجداد خود را چه در یهودیان و چه نصاری (مسیحیها) و چه زرتشتی و هندیها داخل اسلام نماید، و آنان که استقلال شهرشان را یا قیام علیه حکومت کشورشان را میطلبیدند پناهگاه همه اینها مذهب شیعه بوده است . تا آن جا که میگوید: (افکار و آرا یهودیان در طرز تفکر شیعه در موضوع رجعت ظهور پیدا کرده است . شیعه معتقد است : آتش دوزخ جز بر اندکی از شیعیان حرام است چنان که یهود را نیز اعتقاد بر این است که : (لن تمسنا النار الا ایاما معدودات ؛ هرگز آتش ما را در نخواهد یافت ، مگر زمانی اندک ). (فجرالاسلام ، ص ۲۷۶) و این قبیل مطالب پوچ و بی فایده در کتاب او زیاد است و سزاوار این بود که آدمی مثل او در موضوعاتی که اهمیت آن را ندارد وارد نشود، بلکه دوری گزیند و حداکثر آن چه درباره او میتوان گفت این است که ، احمد امین نویسنده و ادیبی بیش نیست ، ولی در علم فقه ، حدیث یا شناخت رجال حدیث مطلقا اطلاعی در دست ندارد. عیب و نقص هم متوجه خود او میباشد. کتاب او بهترین و بزرگترین دلیل به میزان درک و فهم و نیکوترین گواه بر ژرفای دانش اوستکنت گوبینو دیپلمات فرانسوی است که مدت ۳ سال نمایندگی سیاسی دولت فرانسه را در ایران عهده دار بوده است . او خاطرات خود را نوشته ، متاءسفانه علیرغم اقامت طولانی خود در ایران و سفرهای متعدد نتوانسته شناخت درستی از مردم ایران و جامعه ایرانی پیدا کند و نوشتهها و اظهار نظرهایش بسیار سطحی و براساس برداشت و پندارهای خودش میباشد و نه فقط خاورشناس نیست بلکه او را جامعه شناس هم نمیتوان نامید ت چه رسد به اینکه عقاید او را درباره اسلام و مسلمانان بتوان ماءخذ قرار داد
- ↑ - انعام (۶) آیه ۹۱؛ (بگو خدا، سپس آنها را در گفت وگوهای لجاجت آمیزشان رها کن تا بازی کنند
- ↑ بقره (۱) آیه ۱۲۰
- ↑ حجر]] (۱۵) آیه ۳
- ↑ اشاره به ابوبکر و عمر و معاویه است
- ↑ اب و ابن و روح القدس
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۵۱
- ↑ انبیاء (۲۱) آیه ۲۲
- ↑ مائده (۵) آیه ۷۳
- ↑ - در اصطلاح اعتقاد مسیحیان ، اقنوم سوم روحی است که بر مریم علیها سلام تجلی کرد و بر او دمید و عیسی علیه السلام متولد شد
- ↑ مائده (۵) آیه ۷۵
- ↑ صافات (۳۷) آیههای ۹۵ و ۹۶
- ↑ شعرا (۲۶) آیههای ۷۲ و ۷۳
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۲۱
- ↑ زمر (۳۹) آیه ۳، (آگاه باشید که دین خالص مخصوص خدا و از آن اوست
- ↑ در کتاب کامل ، ج ۱، ص ۶۷ و ۶۸ آمده است : (گفتار درستی که در آن هیچ گونه تردیدی نیست این است : آنان طایفهای بودند که بتها را پرستش میکردند همان گونه که قرآن درباره آنان سخن گفته است (مقصود آیه ۲۳، سوره نوح است که میفرماید: (قالوا لاتذرن الهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا یغوث و لا یعوق و نسرا)؛ و (گفتند دست از خدایان و بتهای خود برندارید مخصوصا بتهای (ودّ) و (سواع ) و (یغوث ) و (یعوق ) و (نسر) را رها نکنید) و این مذهب گروهی از ستاره پرستان است ؛ زیرا مذهب ستاره پرستان عبادت قدیسها میباشد؛ یعنی فرشتهها به دلیل نزدیکی آنها از نظر مقام و مرتبت به خداوند میباشد. این گروه به آفریننده جهان و این که او خردمند و توانا و پاک است عقیده دارند و اعتراف و اقرار مینمایند جز این که میگویند: بر ما واجب است که ناتوانی و عجز خود را درباره شناخت عظمت و جلال خداوند بدانیم و بشناسیم و به این دلیل ما به وسیلههایی که در پیشگاه خداوند قرب و منزلتی دارند مانند قدیسها به او تقرب میجوییم و چون موجودات روحانی را با چشم نمیتوانیم دید، از این رو به آنها از طریق پیکرها نزدیک میشویم و آنها ستارگان و سیارات هفت گانه هستند که تدبیر امور این جهان را نزد خداوند به عهده دارند و سپس گروهی از این فکر برگشتند؛ زیرا دیدند که ستارگان طلوع و غروب میکنند، در شب آنها را میتوان دید، ولی در روز امکان دیدن آنها وجود ندارد بنابراین ، بتها را درست کردند تا در مقابل چشمشان باشد و به آنها متوسل شوند و بتها به مقدسین توسل جویند و مقدسین به آفریدگار عالم و این نخستین بت پرستی بود تا آن جا که کفر و طغیان و سرکشی قوم نوح به درازا کشید و خداوند حضرت نوح علیه السلام را بر آن قوم برانگیخت تا از شدت و غضب الهی آنها را بترساند.) حال ببینید که قوم نوح از روزگاران قدیم به آفریدگار جهان ایمان داشتند و به او معتقد بودند و وسایل را در طول باری تعالی بدان منظور قرار دادند تا بتوانند به او دست یابند، نه آن که بتها را در عرض خداوند و در مقابل او قرار دهند
- ↑ هود (۱۱) آیههای ۲۵ و ۲۶
- ↑ اعراف (۷) آیههای ۷۰ و ۷۱
- ↑ انعام (۶) آیه ۸۱
- ↑ یوسف (۱۲) آیه ۳۹ و ۴۰
- ↑ عنکبوت (۲۹) آیه ۶۱
- ↑ عنکبوت (۲۹) آیههای ۶۱ و ۶۳
- ↑ - روم (۳۰) آیه ۳۵
- ↑ مثال برای تناقض : زمانی است که دلیلی بر واجب بودن چیزی دلالت میکند و دلیل دیگری بر واجب نبودن آن حکم میکند. مثال برای تضاد: وقتی است که دلیلی بر واجب بودن چیزی دلالت دارد و دلیل دیگری بر حرام بودن آن حکم میکند. مثال سوم : مثلا دلیلی بگوید: (اکرم العلماء؛ دانشمندان را گرامی دارید) و دلیل دیگری بگوید (لا تکرم الفساق ؛ گناهکاران را عزیز و گرامی نشمارید.) این دو در بعضی موارد با هم تعارض خواهند داشت و آن در مورد دانشمند گنهکار است
- ↑ انعام (۶) آیه ۱۷، (و اگر از خدا ضرری به تو رسد هیچ کس جز خدا نتواند تو را از آن برهاند
- ↑ نمل (۷) آیه ۶۲، (کیست که دعای بیچارگان مضطر را به اجابت میرساند و رنج و غم آنان را برطرف میسازد
- ↑ - شوری (۴۲) آیه ۴۶، (و آنها را غیر خدا هیچ یار و یاوری نباشد که یاری شان کند
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۶۰، (و اگر شما را به خواری واگذارد کیست که بتواند از آن پس شما را یاری کند
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۲۶، (نیست پیروزی مگر تنها از جانب خداوند توانای حکیم
- ↑ زمر (۳۹) آیه ۳۶، (آیا خداوند برای (نجات و حفظ) بنده اش کافی نیست
- ↑ - انفال (۸) آیه ۶۰
- ↑ حشر (۵۹) آیه ۷
- ↑ اعراف (۷) آیه ۱۳۴
- ↑ شعرا (۲۶) آیه ۸۰
- ↑ - انعام (۶) آیه ۱۷
- ↑ قصص (۲۸) آیه ۱۵
- ↑ قصص (۲۸) آیه ۱۸
- ↑ رعد (۱۳) آیه ۴۳
- ↑ خداوند برای محاسبه کافی است
- ↑ فقط شکایت غم و اندوهم را به پیشگاه خدا میبرم
- ↑ ج ۲، ص ۳۳۹
- ↑ احمد بن فهد حلی ، عدة الداعی ، ص ۳۵۹ به نقل از کافی ، ج ۵، ص ۵۵۶، ح ۱۰ بحار الانوار، ج ۱۴، ص ۵۰۳، ح ۳۰
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۳۵، (چه کسی جز خدا گناهان را میآمرزد
- ↑ - خطبه ۱۹۲، ص ۲۸۷ (صبحی صالح
- ↑ ای محمد و ای علی و ای علی و ای محمد! شما کفایت کارم بکنید؛ زیرا شما هر دو (برای مهم و حاجت من ) کافی هستید
- ↑ شوری (۴۲) آیه ۴۶، (آنها جز خداوند اولیا و یاورانی ندارند که یاری شان کند
- ↑ از بین رفتن مشکلات و سختیها را خواستن
- ↑ کفایت کارها را طلب کردن
- ↑ طلب یاری کردن
- ↑ واقعه (۵۶) آیه ۶۴، (آیا هیچ درباره آنچه کشت میکنید اندیشیدهاید؟ آیا شما آن را میرویانید یا ما میرویانیم
- ↑ نام بیماری پوستی است که با سفید شدن قسمتی از پوست بدن و پر رنگ شدن اطراف آن مشخص میشود و به آن پیسی یا لک و پیس میگویند
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۴۹
- ↑ عروة الوثقی ، باب نماز حاجت و گشایش مهمات کارها
- ↑ محدث قمی ، باقیات صالحات
- ↑ غیر از خدا یا در عرض خدا
- ↑ غاشیه (۸۸) آیه ۲۶، (البته بازگشت آنها بسوی ما و آنگاه حساب (جزای اعمال نیک و بد)شان بر ما خواهد بود
- ↑ رعد (۱۳) آیه ۴۰، (و بر ما حساب خلق است
- ↑ مؤ منون (۲۳) آیه ۱۱۷، (حساب کار او نزد خداوند است
- ↑ شعراء (۲۶) آیه ۱۱۳، (البته که حساب کار آنها بر کسی جز خدا نخواهد بود
- ↑ انعام (۶) آیه ۵۲، (و نه چیزی از حساب آنها بر تو میباشد
- ↑ احزاب (۳۳) آیه ۳۹، (خداوند برای حساب به تنهایی کفایت میکند
- ↑ سجده (۳۲) آیه ۱۱، (بگو فرشته مرگ که بر شما ماءمور شده (روح ) شما را میگیرد، سپس به سوی پروردگارتان باز میگردید
- ↑ زمر (۳۹) آیه ۴۲، (خداوند جانها را به هنگام مرگ میستاند
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۵۱۰
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۷۵، (برده مملوکی است که توانایی و قدرت هیچ چیز را ندارد
- ↑ همان طوری که در دعای (مشلول ) آمده : (یا هو یا من لیس هو إ لا هو
- ↑ ص ۲۶۳
- ↑ نهج البلاغه صبحی صالح ، خطبه ۱۹۲
- ↑ نساء (۴) آیه ۶۴
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۳۵، (چه کسی جز خداوند گناهان را میآمرزد
- ↑ بقره (۲) آیه ۶۱، (برای ما از پروردگارت بخواه
- ↑ - نساء (۴) آیههای ۱۷۱ و ۱۷۲
- ↑ نساء (۴) آیههای ۱۷۱ و ۱۷۲
- ↑ اقنوم ) ماءخوذ از سریانی به معنای شخص ، کالبد، اصل و سبب چیزی است اقانیم ثلاثه در اصطلاح مسیحیان (اب )، (ابن ) و (روح القدس ) است . (فرهنگ عمید
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۴۹
- ↑ - انفال (۸) آیه ۱۵
- ↑ انفال (۸) آیه ۱۷
- ↑ قصرالقلب : اختصاص متکلم امری را به صفتی به جای صفت دیگر، یا اختصاص صفتی به موضوعی به جای موضوع دیگر بر خلاف اعتقاد مخاطب است . مثل : (ما زید قائم ) در مقابل کسی که اعتقاد به قعود دارد و وجه نامیدن (قصرالقلب ) به جهت عکس حکم مخاطب و اعتقاد او حکم جاری میشود. قصر افراد: یعنی موصوف را به صفتی و یا صفتی را به موصوفی منحصر کردن بر خلاف اعتقاد مخاطب که آن موصوف را به بیش تر از یک صفت متصف میداند، مثل : (ما زید الا کاتب ) در قبال کسی که معتقد است زید هم شاعر و هم کاتب است و چون انحصار، مسئله شراکت را از بین میبرد، قصر (محصور کردن ) افراد نامیده شده است . (جامع العلوم فی اصطلاحات الفنون ، ج ۳، ص ۷۱
- ↑ وافی ، ج ۲، ص ۱۸۹
- ↑ - اسراء (۱۷) آیه ۶۰، (و ما آن خوابی که به تو نشان دادیم
- ↑ اسراء (۱۷) آیه ۶۰، (و ما آن خوابی که به تو نشان دادیم
- ↑ - تفویض : واگذار کردن کاری یا چیزی به کسی ، در اصطلاح عرفا و صوفیه آن است که خدا تمام کارهای خود را به بنده واگذار کند
- ↑ مرتضی مطهری ، امامت و رهبری ، ص ۱۶ - ۱۸. (برای توضیح بیش تر به همین کتاب مراجعه فرمایید
- ↑ او را بخوان به پیمانی که نزد تو دارد که همان نبوت و پیامبری است ، یا به کسی که با تو عهد و پیمان بسته است
- ↑ حیثیت ) یعنی جهت و اعتبار، حیثیت تعلیلی نقش واسطه در ثبوت (علت ) را دارد. و حیثیتی است که اثبات محمول برای موضوع مستند به علت باشد. مانند (الانسان من حیث انه متعجب ضاحک ). حیثیت تقییدی ، نقش واسطه در عروض (قید موضوع ) را دارد. و مفادش مقید کردن موضوع به جهتی از جهات است . مانند (الجسم من حیث انه ابیض مرئی ) حیثیت اطلاقی حیثیتی است که هیچ کدام از خصوصیات دو حیثیت فوق را ندارد؛ یعنی حیثیت علت و نه تقیید موضوع و به عبارت دیگر لابشرط است ، مانند: (الانسان من حیث انه انسان ، حیوان ناطق
- ↑ اگر تو زیان و بلا را از ما دور کنی
- ↑ انتزاعی یا اعتباری ، اصطلاح فلسفی میباشد و مفاهیمی را میگویند که در خارج ما به ازائی نداشته باشد و به طور کلی آن چه در عالم خارج تقرر و تحققی ندارد، نام اعتباری یا انتزاعی بر آن اطلاق میشود و اعتباریات بر اموری گفته میشود که قائم به منشاء انتزاع یا اعتبار کننندگان باشد مانند کلیت و جزئیت و شیئیت
- ↑ کمک و یاری جز از جانب خدا وجود ندارد
- ↑ تفسیر المنار، ج ۱، ص ۵۹
- ↑ مغالطه ): در لغت ، یعنی کسی را به غلط انداختن ، و در اصطلاح منطق ، قیاس فاسد است . فساد یا از جهت ماده است و یا از جهت صورت ، یا از هر دو جهت ؛ افاده تصدیق در طرف میکند، ولی مطابق واقع نیست و اقسامی دارد و یکی از اقسام مغالطه مابالذات را به جای مابالعرض قرار دادن است ؛ یعنی چیزی ذاتا جایز نباشد، ولی بالعرض جایز باشد. در مثال فوق ، توجه در شفای مریضها و یا سایر حوایج به غیر از خدا، بالذات شرک است ؛ یعنی آنان را در مقابل خدا دانستن و به آنان در برابر خدا استقلال دادن ، ولی اگر بگوییم شفا دادن آنان بالذات نیست ، بلکه بالعرض است ؛ یعنی خدا این قدرت را به آنان داده ، این شرک نیست
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۳۸
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۳۷
- ↑ انعام (۶) آیههای ۱۴۸ ۱۵۰
- ↑ برای خدا دلیل و حجت رسا و قاطع است
- ↑ - قضیه اول و کوچک را صغرای قیاس میگویند و این اصطلاح برگرفته از علم منطق است
- ↑ حشر (۵۹) آیه ۵
- ↑ آل عمران (۳) آیههای ۱۲۴ و ۱۲۵
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۲۶
- ↑ - در اذن دخول و ورود به حرمهای پاک ائمه معصومین علیهم السلام در پارهای از نوشتههای اصحاب چنین آمده است : (خدایا! این بارگاه ممتازی است که تو آن را پاکیزه کردهای و مکانی است که خود آن را شرافت بخشیدهای و نشانههایی است که آنها را پاک گرداندهای تا در آن جا دلایل یگانه پرستی و نیز دعای دعا کنندگان عرش عظیم آشکار گردد). مفاتیح الجنان ، ص ۳۱۲. همچنین در زیارت جامعه آمده است : (خداوند شماها را به صورت نورهایی آفرید و در خانههایی قرار داد که خود اجازه فرموده در آن خانهها نام مبارک او برده شود و بلند آوازه گردد). به نظر میرسد که این مقدار کافی باشد
- ↑ وی با این که در مذهب تسنن است ولی آن چه میگوید از روی غلو نیست
- ↑ خداوند به عنوان حسابگر کفایت میکند
- ↑ بگو کافی است که خداوند و کسی که علم کتاب (آگاهی بر قرآن ) نزد اوست گواه (من ) باشد
- ↑ قیاس استثنائی ، اصطلاح منطقی است ؛ یعنی استدلالی است که نتیجه یا نقیض آن بالفعل در خود استدلال ذکر شود، مثل : اگر این مایع الکل باشد، قابل احتراق است ، لیکن قابل احتراق نیست ، پس الکل نیست . نتیجه (پس الکل نیست ) خود استدلالی است
- ↑ - تالی ، مقدم ، هر دو اصطلاح منطقی است : تالی ؛ یعنی متاءخر در شی ء چرا که تالی از ماده (تِلو) یعنی تاءخر و جمله جزائیه از شرطیه را تالی میگویند به جهت تاءخر آن از جزء اول که عبارت از شرط باشد که به آن مقدم میگویند
- ↑ آن گاه که به فرشتگان گفتیم که به آدم سجده کنید
- ↑ آفتاب و ماه را دیدم که در برابرم سجده میکنند
- ↑ پدر و مادر خود را بر تخت نشاند و سپس همگی بخاطر او به سجده افتادند
- ↑ - مصباح المنیر، ص ۲۶۶
- ↑ اصحاب اجماع ، افرادی هستند که اجماع قائم شده در هر روایتی که از آنان نقل شده صحیح است ؛ یعنی تا این افراد بررسی میشود، ولی بعد از آنان تا معصوم بررسی نمیگردد (فوائد وحید، ص ۲۹
- ↑ رعد (۱۳) آیه ۳۶، (بگو (ای پیامبر) که من به یقین فرمان یافتهام تا خدا را بپرستم و بر او انبازی نگیرم
- ↑ یس (۳۶) آیه ۶۰، (ای بنی آدم ! آیا ما از شما پیمان نگرفتیم که شیطان را عبادت نکنید
- ↑ مومنون (۲۳) آیه ۴۷، (در حالی که قوم آنها (بنی اسرائیل ) ما را عبادت میکنند (و بردگان ما هستند
- ↑ - یوسف (۱۲) آیه ۴۰، (که جز او را عبادت نکنید (نپرستید
- ↑ - نساء (۴) آیه ۶۴
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۱۳۰، (چه کسی جز خداوند گناهان را میبخشد
- ↑ یوسف (۱۲) آیه ۹۷، (ای پدر برای گناهان ما از خدا آمرزش بطلب
- ↑ هماره به خداوند گمان نیک داشته باشید
- ↑ نحل (۱۶) آیه ۵۱؛ انبیاء (۲۱) آیه ۲۲؛ مائده (۵) آیههای ۷۲ و ۷۵
- ↑ - صافات (۳۷) آیه ۹۵ و ۹۶؛ شعراء (۲۶) آیههای ۷۲ و ۷۳
- ↑ هود (۱۱) آیههای ۲۵، ۲۶ و اعراف (۷) آیههای ۷۰ و ۷۱ و انعام (۶) آیه ۸۱
- ↑ عنکبوت (۲۹) آیههای ۶۱ و ۶۲
- ↑ روم (۳۰) آیه ۳۵
- ↑ اعراف (۷) آیه ۳۴
- ↑ رعد (۱۳) آیه ۲
- ↑ آل عمران (۳) آیه ۴۹







