فرهنگ مصادیق:معاد شناسی

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از معاد شناسی)
پرش به: ناوبری، جستجو
معاد شناسی

محتویات

جمهور اهل‌ اسلام‌ قائل‌ به‌ معاد جسمانیِ فقط‌ و جمهور فلاسفه‌ قائل به‌ معاد روحانیِ فقط‌ شده‌اند

جمهور اهل‌ اسلام و تمام فقهاء و اصحاب حدیث، قائل شده‌اند که: معاد فقط جسمانی است، بنابر این مبنی که: روح در نزد آنان عبارت است از جسمی که در بدن، مانند سریان آتش و حرارت در زغال، ساری و جاری است و همانند آب در گُل و روغن در زیتون جریان دارد.
و جمهور فلاسفه و پیروان مَشّائین قائل شده‌اند که: معاد فقط روحانی است، یعنی فقط عقلی است؛ چون بدن با تمام صورت‌ها و عَرَض‌هایش منعدم می‌شود، به علّت آنکه نفس از آن قطع علاقه می‌کند؛ بنابر این بدن بشخصه دیگر عود نمی‌کند چون اعادهٔ معدوم امری محال است.
امّا نفس چون جوهر مجرّدی است بنابر این باقی می‌ماند و راهی برای فناء و هلاک آن نیست؛ و چون بواسطهٔ مرگ طبیعی قطع علاقه از تعلّقات نمود، به عالم مفارقات عود خواهد کرد.

بسیاری از اکابر حکماء و مشایخ عرفا و جمعی‌ از متکلّمین‌ قائل‌ به‌ هر دو قسم‌ معاد شده‌اند

و بسیاری از اکابر حکماء، و مشایخ‌ عرفاء، و جمعی‌ از متکلّمین‌ مانند حجّة الإسلام‌ غزالی‌ و کَعبی‌ و حَلیمی‌ و راغِب‌ اصفهانی، و بسیاری‌ از اصحاب‌ ما امامیّه‌ مانند شیخ‌ مفید و شیخ‌ أبی‌ جعفر طوسی‌ و سیّد مرتضی‌ و علاّمهٔ حِلّی‌ و محقّق‌ خواجه‌ نصیرالدّین‌ طوسی‌ رضوان‌ الله‌ تعالی‌ علیهم‌ أجمعین، قائل‌ به‌ هر دو قسم‌ از معاد شده‌اند. [۱]
به‌ جهت‌ آنکه‌ استدلال‌ نموده‌اند که: نفس‌ انسان‌ مجرّد است‌ و به‌ بدن‌باز گشت‌ می‌کند.
و جمهور نصاری‌ و تَناسُخیّه‌ نیز به‌ همین‌ قول‌ معتقدند، الاّ اینکه‌ فرق‌ در آنست‌ که‌ محقّقین‌ از مسلمین‌ و پیروان‌ آنها معتقدند که: ارواح‌ حادث‌ هستند، و به‌ بدن، نه‌ در این‌ عالم‌ بلکه‌ در عالم‌ دیگر، عود می‌کنند. امّا تناسخیّه‌ معتقدند که: ارواح‌ قدیم‌ هستند و به‌ بدنها در این‌ عالم‌ عود می‌کنند، و آخرت‌ و بهشت‌ و جهنّم‌ جسمانی‌ را انکار دارند.

اختلاف‌ در اینکه‌ آنچه‌ در آخرت‌ بازگشت‌ می‌کند عین‌ بدن‌ دنیوی‌ است‌ یا مثل‌ آن

و در گفتار همین‌ کسانیکه‌ معتقد به‌ دو معاد روحانی‌ و جسمانی‌ هستند نیز اختلاف‌ است‌که‌آیا آنچه‌از بدن‌در آخرت‌بازگشت‌دارد عین‌این‌بدن‌است، یا مثل‌آنست؟ و هر یک‌از عینیّت‌یا مثلیّت، آیا به‌اعتبار هر یک‌از اعضاء و أشکال‌و خطوط‌است، یا نه؟
و ظاهراً این‌احتمال‌اخیر را کسی‌لازم‌ندانسته‌است؛ بلکه‌بسیاری‌از اهل‌اسلام‌کلامشان‌دلالت‌دارد بر آنکه‌آن‌بدنِ عود داده‌شده‌در روز قیامت، از نقطهٔ نظر خلقت‌و شکل‌غیر از بدن‌اوّل‌است.
و در بسیاری‌از مواقع‌استدلال‌شده‌ است‌بر این‌کلام‌به‌بعضی‌از روایاتی‌که‌در آنها صفات‌اهل‌بهشت‌و دوزخ‌نام‌برده‌شده‌ است؛ مثل‌آنکه: آنها جُرْد مُرْد هستند یعنی‌صورتهایشان‌صاف‌و بدون‌مو است، و مثل‌آنکه‌دندان‌شخصِ کافر به‌اندازهٔ کوه‌ اُحد است، و به‌گفتار خدای‌تعالی:
لَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ[۲]
«و هر وقت‌که‌پوست‌آنان‌در اثر آتش‌گداخته‌گردد و پخته‌شود، ما آن‌پوستها را به‌پوستهای‌دیگر مبدّل‌می‌گردانیم‌تا اینکه‌عذاب‌را خوب‌بچشند.»
و به‌گفتار خدای‌تعالی: أَوَلَيْسَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ... [۳]
«آیا آن‌کسیکه‌آسمانها و زمین‌را خلقت‌فرموده‌است، توانائی‌آنرا ندارد که‌مثل‌آنانرا خلق‌کند؟»
و اگر بگوئی: بنابر این‌تقریب، آن‌کسیکه‌مورد ثواب‌و پاداش‌واقع‌می‌شود بواسطهٔ لذّات‌جسمانی، و یا مورد عقاب‌قرار می‌گیرد بواسطهٔ آلام‌و رنجهای‌جسمانی، غیر از آن‌کسی‌است‌که‌عمل‌به‌طاعت‌نموده‌است‌و یا مرتکب‌معصیت‌گردیده‌است.
در پاسخ‌گفته‌می‌شود: معیار در اینجهت‌روح‌است، زیرا که‌ادراک‌ثواب‌و عذاب‌را روح‌می‌کند گرچه‌بتوسّط‌آلات‌بوده‌باشد؛ و روح‌بعینه‌باقی‌است؛ و از همین‌روی‌به‌انسان‌از زمان‌طفولیّت‌تا زمان‌پیری‌و کهولت‌گفته‌می‌شود: او خودش‌است‌بعینه، گرچه‌صورت‌های‌او و مقادیر او و أشکال‌و أعراض‌او، بلکه‌بسیاری‌از اعضاء و قوای‌او تبدیل‌شده‌ است. و دربارهٔ کسیکه‌در جوانی‌جنایتی‌کرده‌و چون‌به‌پیری‌رسد او را عقاب‌کنند و پاداش‌نمایند، نمی‌گویند: غیر جانی‌را پاداش‌کردند.

بیان‌مذهب‌حقّ در باب‌معاد

اینها که‌بیان‌کردیم، تحریر مذهب‌ها و آراء واردهٔ در معاد بود؛ و همانطور که‌خواهی‌دانست‌مذهب‌حقّ در باب‌معاد آنستکه: آنچه‌مُعاد می‌پذیرد یعنی‌عود و بازگشت‌می‌کند همین‌شخص‌است بعینه، چه‌از نقطهٔ نظر نفس‌و چه‌از نقطهٔ نظر بدن؛ نفس‌بعینه‌همین‌نفس‌است، و بدن‌بعینه‌همین‌بدن‌[۴] است، بطوریکه‌اگر تو او را ببینی، میگوئی‌این‌بعینه‌همان‌فلان‌کس‌است‌که‌در دنیا بود، و اگر چه‌تقلّب‌ها و تحوّل‌های‌مادّی‌آنقدر وارد شود که‌گفته‌شود: این‌طلا است، و این‌آهن‌است.
و چه‌بسا آنچه‌بر نفس‌و بدن‌می‌گذرد بطوری‌است‌که‌آنها را متّحد می‌کند و عقلِ واحدِ محض‌می‌گرداند.
و کسیکه‌ این‌معنی‌را منکر شود، منکر شریعت‌شده‌ است‌و در حکمت‌ناقص‌آمده‌است، و لازمۀ گفتارش‌اینستکه‌بسیاری‌از نصوص‌قرآنیّه‌را انکار نموده‌باشد. [۵]

استدلال‌فخر رازی‌بر معاد طبیعی

بسیاری‌از متکلّمین‌مانند فخر رازی‌و همقطارانش، در باب‌اعتقاد در حشر اجساد، معاد را مادّی‌طبیعی‌با همین‌مادّۀ کثیف‌ظلمانی‌می‌دانند؛ و برای‌توضیح‌مرام‌آنها عین‌عبارات‌صدرالمتألّهین را نقل‌می‌کنیم:
معاد در نزد آنان‌عبارتست‌از: جمع‌اجزاءِ مادّیّۀ متفرّقۀ اعضاءِ اصلیّه‌ای‌که‌بنظر آنها باقی‌می‌ماند، و تصویر آن‌بار دیگر به‌صورتی‌مانند صورت‌سابق، تا آنکه‌نفس‌برای‌بار دیگر به‌آن‌تعلّق‌گیرد.
و متوجّه‌نشده‌اند که‌ این‌فرضیّه‌محصَّلش‌حشر در دنیاست، نه‌در نشأۀ آخرت، و بازگشت‌است‌به‌دار دنیا و خانۀ اوّل‌که‌خانۀ عمل‌است‌و خانۀ تحصیل‌است، نه‌بازگشت‌بسوی‌دار آخرت‌که‌خانۀ جزاء و تکمیل‌است. و این‌عقیده‌مرجعش‌ به‌ تناسخ‌ است، پس‌استحالۀ تناسخ‌کجا رفت؟ و چه‌شد معنای‌گفتار خدای‌تعالی:
نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ، عَلَى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنْشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ[۶]
«ما در میان‌شما مرگ‌را مقدّر نمودیم‌ـ و البتّه‌ما در امر خود عقب‌نخواهیم‌افتاد ـ برای‌آنکه‌مثل‌ها و مانندهای‌شما را تغییر دهیم‌و تبدیل‌کنیم‌و شما را در عالمی‌که‌خصوصیّات‌آنرا نمی‌دانید ایجاد و انشاء نمائیم.»
و گفتار دیگر خدای‌تعالی:
نَحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِيلًا.[۷]
«ما ایشان‌را بیافریدیم‌و بنیان‌و مجموعۀ آنها را استوار و محکم ساختیم؛ و زمانیکه‌بخواهیم، مثل‌ها و شکل‌ها و مانندهای‌ایشان‌را البتّه‌تبدیل‌خواهیم‌نمود.» و بر افراد صاحب‌بصیرت‌پوشیده‌نیست‌که‌نشأۀ دوّم‌که‌نشأۀ آخرت‌است، طوری‌دیگر است‌از وجود که‌مباینت‌با این‌طور دنیوی‌ـ که‌از خاک‌و آب‌و گل‌خلق‌شده‌ است‌ـ دارد؛ و موت‌و بعث، ابتدای‌حرکت‌رجوع‌بسوی‌خدا یا قرب‌به‌اوست؛ نه‌بازگشت‌بسوی‌خلقت‌مادّیّه‌و بدن‌خاکی‌کثیف‌ظلمانی.
و فخر رازی‌در تفسیر کبیر خود استدلال‌کرده‌است‌بر آنچه‌به‌نظر خود از حشر و معاد فهمیده‌و تصوّر آن‌را نموده‌است، به‌آیاتی‌از قرآن‌کریم‌که‌دربارۀ قیامت‌و بعث‌وارد شده‌ است‌و آنرا با آنچه‌خود فهمیده‌ و موافق‌رأیش‌و طبعش‌بوده‌است‌تطبیق‌نموده‌است:
وی‌گفته‌است: در سورۀ واقعه‌آیاتی‌است‌که‌اشاره‌است‌به‌جواب‌شبهۀ منکرین‌معاد، که‌آنها از اصحاب‌شِمال‌و اهل‌مجادله‌هستند، آنجا که‌گفته‌اند:
أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَإِنَّا لَمَبْعُوثُونَ، أَوَآبَاؤُنَا الْأَوَّلُونَ[۸]
«آیا در زمانیکه‌ما بمیریم‌و بصورت‌خاک‌و استخوان‌درآئیم، آیا ما مبعوث‌خواهیم‌شد؟! آیا پدران‌پیشین‌ما نیز مبعوث‌خواهند شد؟!»
و خداوند در پاسخ‌آنان‌برای‌امکان‌این‌معاد به‌چهار وجه‌استدلال‌نموده‌است:
اوّل، گفتار خدای‌تعالی: أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ، أَأَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخَالِقُونَ[۹].
«پس‌شما به‌من‌خبر دهید از مَنی‌ها و نطفه‌هائی‌که‌در رحم‌ها می‌ریزید! آیا شما آنها را می‌آفرینید یا ما آفرینندگان‌آنها هستیم؟!»
دوّم، گفتار خدای‌تعالی: أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ، أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ[۱۰]
«پس‌شما بمن‌خبر دهید از آن‌زراعت‌هائی‌که‌می‌کارید! آیا شما آن‌زراعت‌ها را رشد می‌دهید و سرسبز می‌کنید یا اینکه‌ما رشد دهنده‌و سرسبز کنندگانیم؟!»
سوّم، گفتار خدای‌تعالی: أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ، أَأَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ[۱۱]
«پس‌شما مرا آگاه‌کنید از آبی‌که‌می‌آشامید! آیا شما آن‌را از ابرها پائین‌آوردید یا ما پائین‌آورندگانیم؟!»
و چهارم، گفتار خدای‌تعالی: أَأَفَرَأَيْتُمُ النَّارَ الَّتِي تُورُونَ، أَأَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَهَا أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ[۱۲]
«پس‌شما مرا آگاه‌کنید از آتشی‌که‌می‌افروزید و با آتش‌گیرانه‌روشن‌می‌کنید! آیا شما درخت‌آنرا انشاء و ایجاد نمودید یا ما انشاء و ایجاد کنندگانیم؟!» و سپس‌مطالبی‌را از فخر رازی‌در تفسیر این‌آیات‌و تطبیق‌آن‌با مرام‌خودش، نقل‌کرده‌است‌که‌حقّاً از مفاد و مضمون‌آیات‌خارج، و می‌توان‌گفت‌تحریف‌معنوی‌در آیات‌است. و ما برای‌عدم‌تطویل‌از ذکر آنها خودداری‌کردیم.

ردّ ملاّصدرا استدلالات‌فخر رازی‌را

و پس‌از آن‌ملاّ صدرا فرموده‌است:
ý این‌تقریب‌نهایت‌چیزیست‌که‌فهم‌اهل‌کلام‌بدان‌رسیده، و آخرین‌مرحله‌ای‌است‌که‌نظر علماء رسوم‌[۱۳] در اثبات‌نشأۀ آخرت‌و حشر اجسام‌و نشر ارواح‌و نفوس‌بدان‌رسیده‌است.
و با قطع‌نظر از جهات‌خدشه‌و منعی‌که‌در استدلال‌اوست‌و با قطع‌نظر از تحریف‌آیات‌قرآن‌از معانی‌خود و از اغراضی‌که‌به‌این‌آیات‌تعلّق‌دارد و بر آن‌اساس‌این‌آیات‌آورده‌شده‌ و برای‌إفادۀ آن‌جهات‌است‌ـ کما اینکه‌اشاره‌خواهیم‌نمود ـ، آنچه‌را که‌ این‌مرد تقریر و تصویر کرده‌است‌اصولاً به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه‌اثبات‌نشأۀ آخرت‌و بیان‌ایمان‌به‌روز قیامت‌نیست.
چون‌آنچه‌از تصویر کلام‌و تحریر مرامش‌معلوم‌می‌شود اینست‌که: ممکن‌است‌اجزاء متفرّقه‌و پراکنده‌شده‌در مکانهای‌متعدّد و جهات‌مختلفۀ از دنیا، مجتمع‌گردند و منضمّاً بعضی‌با بعضی‌دیگر در مکان‌واحدی‌قرار گیرند؛ و سپس‌یک‌صورتی‌که‌مماثل‌صورت‌سابقِ معدوم‌باشد بر آن‌افاضه‌شود؛ و پس‌از آن، روح‌از عالم‌تجرّد و قدس‌خود، بعد از گذشت‌دورانهای‌بسیاری‌که‌در آنها در رَوح‌و راحت‌بوده‌است، برای‌مرتبۀ دیگر به‌این‌عالم‌دنیا بازگشت‌کند و به این‌بدن‌کثیف(مادّی) ظلمانی‌تعلّق‌گیرد.
عالم‌آخرت‌روز قیامت‌نامیده‌شده‌ است، چون‌در آن‌روز روح‌از این‌بدن‌طبیعی‌بر می‌خیزد و قیام‌می‌کند در حالیکه‌در وجود خود از او مستغنی‌است‌و به‌ذات‌خودش‌و پدید آورنده‌اش‌و إبداع‌و انشاء کننده‌اش‌اعتماد دارد و قائم‌است.
بدن‌اخروی‌در آنجا قائم‌به‌روح‌است، و روح‌در این‌دنیا قائم‌به‌بدن‌طبیعی‌است؛ چون‌روح‌در اینجا ضعف‌وجودی‌دارد و در قیامت، قوّت‌وجودی‌دارد.

قائلین‌به‌معاد طبیعی‌مادّی‌منکر معاد اُخروی‌هستند

و بالجمله‌کلام‌فخر در باب‌معاد شباهتش‌به‌منکرین‌معاد و عالم‌آخرت‌بیشتر است‌تا به‌مقرّین‌و معترفین‌به‌آن؛ چون‌اکثر طِباعیّه‌و دَهْریّه‌کلامشان‌همینطور است‌که‌فخر گفت.
یعنی‌موادّ عنصریّه‌بواسطۀ وزش‌بادها و فرود آمدن‌باران‌ها بر سطح‌زمین‌و رسیدن‌اشعّۀ ماه‌و خورشید و غیر آنها بر آن، مجتمع‌می‌شوند و از آن‌موادّ، انسان‌و حیوان‌و نبات‌پدیدار می‌گردد.
و پس‌از آن‌آنها می‌میرند و صورتهایشان‌متشتّت‌و خراب‌می‌شود؛ و سپس‌آن‌اجزاء بار دیگر بر همان‌هیئت‌یا بر هیئت‌دیگری‌که‌قریب‌به‌آن‌باشد مجتمع‌می‌گردند، و از آنها امثال‌این‌موالید چون‌انسان‌و حیوان‌و نبات‌پدیدار می‌شود، چه‌با فرض‌بقاء نفوس‌و ارواح‌همچنانکه‌تناسخیّه‌می‌گویند، و چه‌با حدوث‌طائفه‌ای‌از ارواح‌و نفوس‌و بطلان‌طائفۀ سابقه.
و ای‌کاش‌من‌می‌فهمیدم: کیست‌که‌انکار کند این‌را که‌از آب و خاک‌و مادّه‌ای‌بعینه‌برای‌بار دیگر صورتی‌شبیه‌به‌صورت‌اوّل‌حادث‌شود تا مطلوب‌از آن‌اثبات‌قدرت‌خدا باشد؟
و بالجمله، محصّل‌گفتار اینست‌که‌ این‌طائفه‌از اصحابِ لقلقه‌و کلام‌و اهل‌مجادله‌و اختصام، ندانسته‌اند که‌مقصود از تکالیف‌الهیّه‌و فرستادن‌شریعت‌ها و پیامبران‌و فرود آوردن‌کتاب‌های‌آسمانی، فقط‌برای‌تکمیل‌نفوس‌انسان‌و رها کردن‌آنهاست‌از این‌عالم‌که‌دارِ أضداد است، و آزاد کردن‌آنها از اسارت‌شهوات‌و مقیّد بودن‌به‌امکنه‌و جهات.
و این‌مرتبه‌از تکمیل‌و تجرید پیدا نمی‌شود مگر به‌تبدیل‌این‌عالم‌کهنه‌و خراب‌شونده‌و متجدّد به‌عالم‌باقی‌و ثابت.
و این‌تبدیل‌به‌نشأَه‌و عالم‌بقاء بستگی‌دارد اوّلاً به‌معرفت‌آن‌عالم‌و ایمان‌به‌وقوع‌آن؛ و ثانیاً به‌اینکه‌انسان‌بداند که‌غایت‌و منظور اصلی‌از پیدایش‌انسان‌در این‌عالم، که‌به‌مقتضای‌فطرت‌طبیعی‌خود ـ اگر بواسطۀ جهل‌و ارتکاب‌گناه‌از مسلک‌اصلی‌منحرف‌نگردد ـ متوجّه‌به‌آنست، همانا وصول‌به‌آن‌عالم‌است؛ و ثالثاً به‌عمل‌کردن‌به‌مقتضای‌آخرت‌و آنچه‌راه‌را بدان‌آسان‌می‌کند و قواطع‌و موانع‌را از سر راه‌آن‌بر می‌دارد.

مقصود از تکالیف‌الهیّه، تکمیل‌نفوس‌و آزاد کردن‌آنها از اسارت شهوات‌است

پس‌مقصود و منظور الهی‌از این‌آیاتی‌که‌دلالت‌بر معاد می‌کنند، متوجّه‌نمودن‌انسان‌است‌به‌نحوۀ دیگری‌از وجود، و ارشاد و راهنمائی‌بسوی‌عالمی‌که‌از این‌حواسّ غائب‌و از شهود خلائق‌پنهان‌است؛ و آن‌عالم‌مسمّی‌به‌عالم‌غیب‌است‌و این‌عالم به‌عالم‌شهادت؛ و آن، عالم‌ارواح‌است‌و این، عالم‌اجساد.
و همانطور که«روح» باطن‌جسد است، عالم‌آخرت‌نیز باطن‌دنیاست.
باری‌چون‌اثبات‌طوری‌دیگر از وجود که‌مخالف‌این‌وجود طبیعیِ وضعی‌است‌و اثبات‌نشأۀ دیگری‌که‌با این‌نشأۀ ظاهر مباینت‌دارد، کار مشکل‌و صعب‌الفهم‌بود و از اذهان‌اکثر مردم‌دور، و قابل‌هضم‌و ادراک‌نبود لذا انکار کردند و در مقام‌خصومت‌برآمدند.
و علاوه‌بر این، به‌جهت‌انس‌و الفت‌داشتن‌با این‌جسدها و شهوات‌و أمیال‌و لذّت‌های‌این‌جسدها بر آنان‌مشکل‌بود که‌آن‌را ترک‌کنند و به‌دنبال‌عالم‌دیگری‌که‌با این‌عالم‌تضادّ دارد بروند.
و بدین‌سبب‌از تدبّر در حقیقت‌و کیفیّت‌آن‌عالم اعراض‌کردند و از آیات‌و نشانه‌های‌آن‌روی‌گردانیدند؛ همچنانکه‌خداوند تعالی‌می‌فرماید:
وَكَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ[۱۴]
«و چه‌بسیار از آیاتی‌که‌در آسمانها و زمین‌است، و ایشان‌بر آن‌آیات‌مرور نموده‌و از آن‌اعراض‌می‌نمایند.»
وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا[۱۵]
«و به‌حیات‌دنیوی‌راضی‌شدند و بدان‌اعتماد نموده‌و دل بستند.»
و در اقامت‌روی‌زمین‌دلبستگی‌پیدا نمودند و تکیه‌زدند؛ همچنانکه‌خداوند تعالی‌می‌فرماید:
وَلَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ[۱۶]
«ولیکن‌او در اقامت‌در روی‌زمین‌دل‌بست‌و اعتماد نمود، و از هوای‌نفسانی‌خود پیروی‌کرد.»

علل‌انکار معاد اُخروی‌و عالم‌تجرّد

و ما بسیاری‌از کسانی‌را که‌خود را به‌علم‌نسبت‌می‌دهند و به‌شریعت‌منتسب‌می‌دانند دیده‌ایم‌که‌چون‌ذکری‌از عالم‌تجرّد به‌میان‌آید، از اثبات‌آن‌روی‌درهم‌می‌کشند و دل‌هایشان‌از ذکر عقل‌و نفس‌و روح‌و مدح‌آن‌عالم‌و مذمّت‌عالم‌اجساد و شهوات‌محسوسه‌اش‌و کهنگی‌و خرابی‌و انقطاعش، مشمئز و ناراحت‌می‌گردد.
و اکثریّت‌از آنان‌چنین‌می‌پندارند که: عالم‌آخرت‌به‌عین‌عالم‌دنیا، و نعمتهایش‌مثل‌نعمتهای‌دنیاست‌با این‌تفاوت‌که‌در آنجا بیشتر و باقی‌تر و دوامش‌زیادتر است. و بدین‌سبب‌رغبت‌به‌آخرت‌پیدا نموده‌اند و طاعتها را برای‌وصول‌به‌آخرت‌و بجای‌آوردن‌شهوات‌شکم‌و فرج‌انجام‌می‌دهند.
و بدین‌واسطه‌و علّتی‌که‌ما بیان‌کردیم‌در آیات‌قرآن‌عظیم، ذکر آیات‌دالّۀ بر نشأۀ آخرت‌و عالم‌بعث‌و قیام‌انسان‌مکرّراً به‌میان‌آمده‌است، تا انسان‌از خواب‌جهالت‌و بیهوشی‌غفلت‌بیدار شود و متوجّه‌عالم‌آخرت‌شود، و از علاقۀ به‌بدن‌و قیود آن‌از دنیا و تعلّقات‌آن‌بیزاری‌جوید، و از چرکها و کثافتهای‌آن‌خود را پاک‌و تطهیر نماید، و به‌شرف‌لقاء خدا و مجاورت‌مقرّبان‌ درگاه‌خدا و اتّصال‌به‌قدّیسین‌شائق‌گردد.[۱۷]
باری، محصّل‌کلام‌این‌بزرگوار اینست‌که: عالم‌آخرت‌غیر از عالم‌دنیاست، و در طول‌دنیاست‌و در تکامل‌و ترقّی‌دنیاست؛ و اگر بنا بشود همین‌مادّۀ ظلمانی‌و کثیف‌و تاریک‌زمین‌در آنجا باشد، پس‌دیگر آنجا عالم‌آخرت‌و نشأۀ قیام‌و قیامت‌نیست، آنجا عالم‌دنیاست؛ و معتقدین‌به‌چنین‌معادی‌در واقع‌انکار معاد را نموده‌اند، و به‌کشش‌و استدامۀ حیات‌دنیوی‌چون‌طبیعیّون‌و دهریّون‌دل‌بسته‌اند.

آنچه‌حقّ است‌معاد جسمانی‌است، نه‌معاد طبیعی‌مادّی

و آنچه‌از ضروریّات‌دین‌است‌و اعتقاد به‌آن‌لازم‌است‌و عقل‌نیز کافلِ اثبات‌آنست‌همان‌معاد جسمانی‌است‌نه‌معاد طبیعی‌مادّیّ. در آنجا انسان‌مورد نعمتها و عذابهای‌خداوند واقع‌می‌شود با بدن‌جسمانی، نه‌با بدن‌طبیعی‌و مادّی.
و این‌منتسبین‌به‌علم‌و شریعت‌بین«جسم» و «مادّه» فرق‌نگذارده‌اند و معاد جسمانی‌را مادّی‌و طبیعی‌انگاشته‌اند؛ با آنکه‌اعتقاد به‌معاد مادّی‌خلاف‌ضرورت‌اسلام‌و آیات‌قرآن‌کریم‌و روایات‌وارده‌از معصومین‌صلوات‌الله‌علیهم‌أجمعین‌است، و در حقیقت‌به‌مذهب‌مادّیّون‌و طبیعیّون‌ و تناسخیّه‌رجوع‌می‌کند.
آیۀ مبارکۀ وَأَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّهَا[۱۸]
«و زمین‌به‌نور پروردگارش‌درخشان‌و روشن‌می‌شود» و روایاتی‌که‌دلالت‌دارد بر آنکه‌جسم‌عالم‌آخرت‌از این‌اجسام‌لطیف‌تر است‌و در قیامت‌مردم‌دفع‌کثافات‌و قاذورات‌ندارند و هرچه‌می‌خورند و می‌آشامند جزء بدن‌می‌شود، و در آن‌نشأه، بهشتیها به‌صورت‌جوان‌شاداب‌بدون‌نقص‌عضو، چون‌کری‌و کوری‌و چلاقی، با صورتهای‌دلفریب‌و زیبا، و جهنّمیان‌به‌صورت‌های‌زشت‌و منکر و نابینا محشور می‌گردند؛ همه‌و همه‌به‌خوبی‌دلالت‌دارد بر آنکه‌جسم‌آن‌عالم‌چون‌مادّه‌و طبیعتِ کثیف‌این‌عالم‌نیست؛ بلکه‌جسم‌لطیف‌است، که‌بر اثر تجلّی‌نفس‌و ظهور آن‌در عالم‌صورت‌پدیدار می‌شود. و ما بِحَول‌اللهِ و قوّته‌بطریقی‌معاد جسمانی‌را با همین‌بدن‌عنصری‌و هیکل‌مادّی‌و طبیعی‌تصویر کرده‌ایم، که‌إن‌شاءالله‌تعالی‌در مبحث‌بعد بیان‌خواهد شد.

پاسخ‌های‌متکلّمین‌از اشکالات‌وارده‌بر معاد جسمانی‌مخدوش‌وغیر قابل‌قبول‌است

امّا آنچه‌متکلّمین‌از اشکالات‌وارده‌بر معاد جسمانی‌پاسخ‌گفته‌اند، جملگی‌مخدوش‌و غیر قابل‌قبول‌است.
سابقاً ذکر شد که‌یکی‌از اشکالاتی‌که‌بر معاد جسمانی‌می‌کنند شبهۀ آکل‌و مأکول‌است. و ما بحمدالله‌و المنّةاز این‌شبهه‌جواب‌دادیم، و چنین‌روشن‌شد که‌ این‌شبهه‌از اصل‌صحیح‌نیست؛ و با توجّه‌به‌حقیقت‌اشیاء، که‌شیئیّت‌آنها به‌صورت‌آنهاست‌نه به‌مادّۀ آنها، در واقع‌شبهه‌نیست، بلکه‌یک‌نوع‌مغالطه‌است.
همچنانکه‌گفتیم، چون‌تشخّص‌و موجودیّت‌اشیاء به‌صورت‌است‌و صورت‌هم‌همیشه‌در عالم‌کون‌محفوظ‌است، بنابراین‌شبهۀ آکل‌و مأکول‌از ریشه‌و بُن‌مندفع‌است.

پاسخ‌شبهۀ آکل‌و مأکول‌به‌طریق‌متکلّمین

بعضی‌از متکلّمین‌که‌در حکمت‌الهیّه‌و علوم‌عقلیّه‌تضلّعی‌نداشته‌اند، جواب‌این‌شبهه‌را بدین‌قسم‌داده‌اند که: این‌إشکال‌وقتی‌وارد است‌که‌در روز بازپسین‌خداوند بخواهد تمام‌بدن‌آکل‌و تمام‌بدن‌مأکول‌را زنده‌فرماید، در اینصورت‌این‌إشکال‌بجاست‌که‌اگر بدن‌آکل‌را محشور کند، تمام‌بدن‌مأکول‌محشور نشده‌ و اگر مأکول‌را محشور فرماید، تمام‌بدن‌آکل‌محشور نشده‌ است؛ و بنابراین یا بدن‌زید آکل‌مؤمن‌و یا بدن‌عمرو مأکول‌کافر محشور نشده‌ است.
ولی‌آنچه‌خداوند از این‌دو بدن‌خلق‌می‌فرماید همان‌اجزاء اصلیّۀ آنهاست‌که‌قوام‌وجودی‌این‌دو بدن‌و زید و عمرو به‌آن‌بستگی‌دارد؛ چون‌هر شخصی‌در بدنش‌یک‌اجزاء اصلیّه‌ای‌وجود دارد، و یک‌اجزائی‌هم‌بر آن‌اجزاء اضافه‌می‌گردد، و این‌اجزاء فضلیّه‌همیشه‌از اجزاء اصلیّه‌افزون‌تر است.
مثلاً: طفلی‌که‌از مادر متولّد می‌شود، یک‌بدن‌موجود خارجی‌دارد که‌دارای‌تشخّصاتی‌است، و دارای‌صفات‌خاصّ و مشخّصاتی‌از نقطۀ نظر شکل‌و اندام‌و رنگ‌و غیر ذلک‌می‌باشد، که‌هر چه‌بعداً بواسطۀ تغذیه‌از موادّ مختلفه، بدنش‌رشد کند و بزرگ‌شود، آن‌مشخّصات‌اوّلیّه‌تغییر نمی‌پذیرد.
اگر این‌طفل‌مثلاً در وقت‌تولّد سه‌کیلوگرم‌باشد، بعداً که‌در اثر رشد به‌جوانی‌می‌رسد و وزنش‌به‌صد کیلوگرم‌می‌رسد، باز شکل‌و اندام‌و طرز استخوان‌بندی‌و رنگ‌بدن‌و خطوط‌کف‌دست‌و کف‌پا و سائر جهاتی‌که‌از مشخّصات‌او بوده‌بهیچوجه‌تغییر و تبدیل‌نمی‌کند.
و اگر این‌شخص‌بیمار گردد یا به‌سنّ کهولت‌و پیری برسد و آن‌وزن‌صد کیلو به‌پنجاه‌کیلو گرم‌پائین‌بیاید، باز در این‌خصوصیّات‌و مشخّصاتی‌که‌از اختصاصات‌اوست‌تغییری‌حاصل‌نمی‌شود.
پس‌آنچه‌بر بدن‌اضافه‌می‌شود و یا از آن‌کسر می‌گردد همان‌أجزاء فضلیّه‌است، یعنی‌زیادی‌ها؛ و امّا اجزاء اصلیّه‌بطور مستدام‌و پیوسته‌در بدن‌باقی‌است، و هیچگاه‌دستخوش‌زوال‌و فناء و بوار نمی‌گردد؛ و به‌همین‌جهت‌شکل‌و شمائل‌افراد بشر تغییر نمی‌کند و پیوسته‌مردم‌به‌همان‌خصوصیّات، از یکدیگر متمایز و شناخته‌می‌شوند.
در روز حشر، خداوند تبارک‌و تعالی‌همان‌اجزاء اصلیّۀ بدن‌آکل‌و بدن‌مأکول‌را زنده‌می‌کند و همانطور که‌گفته‌شد آن‌اجزاء همیشه‌ثابت‌و باقی‌هستند و قابل‌فنا و نیستی‌نمی‌باشند؛ زیرا قوام‌و هستی‌بدن‌ها به‌آن‌اجزاء است؛ و امّا زیادی‌ها و اجزاء فضلیّه‌که به‌صورت‌فضولاتی‌همیشه‌در بدن‌انسان، ورود و خروج‌دارند: تبدیل‌به‌غذا می‌شوند، تبدیل‌به‌خون‌می‌گردند، و سپس‌تبدیل‌به‌گوشت‌و استخوان‌و پس‌از آن، به‌علّت‌آنکه‌بدل‌مایَتَحلّل‌می‌باشند، تبدیل به‌گاز می‌شوند و در فضا منتشر می‌گردند؛ اینها همه‌خارج‌از بدن‌است.
بدن‌انسان‌حکم‌مجرائی‌را دارد که‌از یک‌طرف‌پیوسته‌در آن‌آب‌وارد می‌شود و از طرف‌دیگر خارج‌می‌گردد. آنچه‌انسانیّت‌انسان‌را از نقطۀ نظر بدن‌و طبیعت‌تشکیل‌می‌دهد، همان‌اجزاء اوّلیّه‌است‌و آن‌همیشه‌ثابت‌و باقی‌است، چه‌در آکل‌باشد و چه‌در مأکول؛ و اجزاء دیگر حکم‌همان‌آب‌را دارد که‌از یک‌طرفِ مجرای‌بدن‌داخل، و از مجاری‌دیگر که‌از جملۀ آن‌تمام‌سلّول‌های‌بدن‌است‌خارج‌می‌شوند.
انسان‌آکل‌که‌انسان‌مأکول‌را خورد، اجزاء اصلیّه‌و فضلیّۀ بدن‌مأکول‌در بدن‌آکل‌داخل‌می‌شود، غذا می‌شود و تحلیل‌می‌رود و بصورت‌عصاره‌و خون‌در می‌آید، ولی‌اجزاء اصلیّۀ او جزءِ اجزاء اصلیّۀ آکل‌قرار نمی‌گیرد، و اجزاء فضلیّۀ بدن‌آکل‌جزءِ قوام‌بدن‌آکل‌نیست‌و آن‌شخص‌آکل‌و خورنده، اجزاء اصلیّه‌اش‌محشور می‌شود.
و در مأکول‌نیز قضیّه‌از همین‌قرار است، خداوند اجزاء اصلیّۀ بدن‌او را محشور می‌فرماید و این‌اجزاء، جزء قوام‌بدن‌آکل‌نمی‌شود؛ اجزاء فضلیّۀ بدن‌مأکول‌جزء بدن‌آکل‌می‌شود، نه‌اجزاء اصلیّۀ آن. در اینصورت‌هیچگونه‌إشکالی‌لازم‌نمی‌آید.
اینطور جواب‌داده‌اند.

دفع‌شبهۀ آکل‌و مأکول‌به‌حشر أجزاء أصلیّه‌و پاسخ متکلمین به آنان در نهایت سستی

به‌این‌دسته‌از متکلّمین‌اشکال‌شده‌ است‌که: اگر این‌اجزاء اصلیّۀ شخص‌مأکول‌که‌فعلاً اجزاء فضلیّۀ شخص‌آکل‌شده‌ است، مبدأ موجود دیگری‌باشد؛ مثلاً بدن‌مأکول‌در شکم‌آکل‌تبدیل‌به‌نطفه‌ای‌گردد که‌آن‌مبدأ تکوّن‌شخص‌ثالثی‌قرار گیرد، چون‌در این‌صورت‌اجزاء اصلیّۀ مأکول، اجزاء اصلیّۀ یک‌ذی‌نفس دیگری‌شده‌ است، باز اشکال‌عود می‌کند.
متکلّمین‌جواب‌می‌دهند که: لعلّ اینکه‌خداوند متعال‌اجزاءِ اصلیّۀ مأکول‌را حفظ‌کند بطوریکه‌آنها جزء اجزاء اصلیّۀ موجود دیگری‌واقع‌نشوند؛ و خداوند قدرت‌دارد که‌آنها را حفظ‌کند بطوریکه‌جزءِ بدن‌دیگری‌نشوند تا چه‌رسد به‌جزءِ اصلی‌آن، و از میان‌اجزاء مأکول‌که‌جملگی‌داخل‌در بدن‌آکل‌می‌شوند، اجزاء فضلیّه‌در بدن‌او بمانند و غذای‌شخص‌آکل‌شوند، ولی‌اجزاء اصلیّه‌غذای‌آکل‌نگردند و بدون‌آنکه‌توقّف‌و استقراری‌داشته‌باشند و بدون‌تغییر و تبدیل‌به‌بدل‌مایتحلّل‌و غذا، سالماً از بدن‌آکل‌خارج‌شده‌ و محفوظ‌بمانند، پس‌این‌اجزاء سالماً وارد شده‌ و سالماً خارج‌می‌شوند.
و آن‌موجودی‌که‌در بدن‌آکل‌به‌صورت‌نطفه‌پدیدار می‌شود و مبدأ تکوّن‌انسان‌ثالث‌است، حتماً از اجزاء فضلیّۀ بدن‌مأکول‌بوده‌است‌نه‌اصلیّۀ آن؛ و خداوند چنین‌توانائی‌و قدرت‌را دارد که‌بتواند در این‌کشمکش‌ها و ورود و خروج‌ها فقط‌آن‌اجزاء اصلیّه‌را حفظ‌کند، و نگذارد دستخوش‌تحوّل‌قرار گیرد؛ و نه‌جزء اصلی‌بدن‌آکل‌گردد و نه‌جزء اصلی‌بدن‌ثالث‌که‌از نطفۀ آکل‌به‌عمل‌آمده‌است؛ و همینطور این‌اجزاء اصلیّه‌در شکمهای‌مردم‌در أحقاب‌مختلفه بگردد و وارد و خارج‌شود تا روز قیامت، بدون‌آنکه‌جزء بدنی‌از بدنها شود.
باری‌با این‌پاسخها خواسته‌اند از إشکال‌سر باز زنند و فرار کنند، نه‌اینکه‌پاسخ‌دهند؛ برای‌اینکه‌حقّاً اگر سست‌تر از خانۀ عنکبوت‌در دنیا مثالی‌داشته‌باشد همین‌جواب‌آقایان‌است.
زیرا اوّلاً، اینکه‌شاید خداوند آن‌اجزاء اصلیّه‌را حفظ‌کند و لَعَلَّ اینکه‌جزء آکل‌قرار نگیرند، با لَعَلَّ و لَیْتَ و کَأنَّ مطلب‌درست‌نمی‌شود، و شاید و احتمال‌می‌رود و امثال‌آنها بنا را درست‌نمی‌کند.
کسیکه‌در مسائل‌فلسفی‌بالاخصّ اصول‌عقائد وارد می‌شود باید برهان‌اقامه‌کند، و صغری‌و کبرای‌برهان‌باید یقینی‌باشد؛ چون‌نتیجه‌تابع‌أخسّ مقدّمتین‌است؛ با لیت‌و لعلّ و شاید و گمان‌دارم‌که‌نمی‌شود یک‌اصل‌اعتقادی‌را پایه‌گذاری‌کرد.
اینها شبیه‌خطابه‌است‌که‌با قیاس‌و برهان‌ربطی‌ندارد، و در علوم‌این‌گونه‌طرحها ابداً راه‌ندارد و به‌پشیزی‌خریدار ندارد.
و ثانیاً، ما بیائیم‌سر آن‌آدم‌أبوالبشر که‌با حوّاء ازدواج‌کرد و از نسل‌او این‌جماعت‌بنی‌آدم‌در جهان‌پراکنده‌شدند: وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً[۱۹]
آیا این‌نسل‌کثیر و این‌فرزندان‌بسیار تا روز قیامت، همه‌از اجزاء اصلیّۀ آدم‌و حوّاء بودند، یا از اجزاء فضلیّه‌و زیادیها؟
اگر از اجزاء اصلیّۀ او بودند، پس‌معلوم‌می‌شود که‌یک‌جزء اصلی‌از آدم‌خارج‌شد و فرزندش‌گشت.
حال‌چون‌خداوند بخواهد آدم‌را در قیامت‌محشور فرماید، منهای‌اجزاء اصلیّه‌ایست‌که‌از او جدا شده‌ و فرزندان‌او را تا روز قیامت‌تشکیل‌داده‌اند؛ در اینصورت‌در اجزاء اصلیّۀ آدم‌نقصان‌است، پس‌اجزاء اصلیّۀ آدم‌هم‌محشور نشده‌اند.
از این‌گذشته، این‌آدم‌چقدر باید بزرگ‌و تنومند باشد که‌تا روز قیامت‌بچّه‌هائی‌ بصورت‌نطفه‌گرچه‌در کوچکی‌بقدر یک‌ذرّۀ نامرئی‌باشند از او خارج‌گردند و از صلب‌او بیرون‌بریزند و تعداد این‌بچّه‌ها و این‌نسل‌بی‌نهایت‌بوده‌باشد؛ این‌آدم‌تحقیقاً از کوه‌ أبوقُبَیس‌ بزرگتر خواهد بود؛ بلکه‌از بزرگترین‌کوه‌های‌جهان؛ چون‌هر بچّه‌را اگر بقدر یک‌ذرّه‌فرض‌کنید، باید در بدن‌آدم‌بی‌نهایت ذرّه‌موجود باشد که‌تا بصورت‌اجزاء اصلیّه‌به‌فرزندانش، به‌نحو انقباض‌و تراکم‌تا روز قیامت‌منتقل‌شوند. در اینصورت‌بدن‌آدم‌بی‌نهایت‌بزرگ‌خواهد بود در حالیکه‌می‌دانیم‌آدم‌بوالبشر چنین‌بدنی‌نداشت.
بنابراین، متکلّمین‌ناچارند که‌بگویند: اولاد آدم‌از اجزاء اصلیّۀ خود آدم‌نیستند، بلکه‌از اجزاء فضلیّه‌و زیادی‌هستند.
آدم‌خودش‌یک‌اجزاء اصلیّه‌ای‌داشت، از زیادی‌ها و اضافات‌او اولاد او پدید آمدند، کما اینکه‌در این‌افراد بشر اولادی‌که‌پدید می‌آیند از اجزاء اصلیّۀ آنان‌نیست، بلکه‌از اجزاء فضلیّه‌است.
بنابراین، خداوند که‌اینها را محشور می‌کند از اجزاء اصلیّۀ اینها در داخل‌آکل‌چیزی‌نیست، و او خودش‌یک‌وجود مستقلّی‌است‌که از اجزاء فضلیّۀ اینها پیدا شده‌ است.
اگر این‌جواب‌را بگویند، که‌بالاخره‌هم‌باید ملتزم‌بشوند به‌این‌گفتار، به‌اینها گفته‌می‌شود: ما بین‌اجزاء اصلیّه‌و فضلیّه‌تفاوتی‌نمی‌بینیم! و اصولاً اینکه‌شما اجزاء اصلیّه‌و فضلیّه‌درست‌کرده‌اید! یعنی‌چه؟
چون‌شما در گیر افتاده‌اید و در مخمصه‌واقع‌شده‌اید، فرض‌کرده‌اید که‌آدم‌یا اولاد او یک‌اجزاء اصلیّه‌ای‌داشتند و یک‌اجزاء فضلیّه!
ما می‌پرسیم: این‌اجزاء اصلیّه‌کدامست؟ و اجزاء فضلیّه‌کدام؟ به‌ما نشان‌بدهید!
می‌گویند: اجزاء اصلیّه‌آن‌اجزاء اوّلین‌است‌که‌اصل‌انسان‌از آنها بوده‌است.
میگوئیم: کدامست؟ آیا آن‌طفل‌نوزادی‌است‌که‌بدنیا می‌آید؟
می‌گویند: آری!
میگوئیم: این‌طفل‌قبلاً که‌در شکم‌مادر بود چیزهائی‌به‌او اضافه‌شد تا این‌کودک‌کامل‌شد و به‌دنیا آمد، آن‌اجزاء اصلیّۀ جنین‌و طفل‌در رحم‌چه‌بوده‌است؟
می‌گویند: اجزاء اصلیّه‌اش‌همان‌قطرۀ نطفه‌بوده؛ چون‌در رحم‌قرار گرفت‌دائماً اضافاتی‌بر آن‌زیاده‌شد و رشد کرد تا بدین‌سرحدّ رسید.
میگوئیم: آیا اجزاء اصلیّه، تمام‌نطفه‌بوده‌است؛ یا مقداری‌از آن؟
می‌گویند: یک‌ذرّه‌از نطفه‌بوده‌است‌که‌آن‌را إسْپرم‌گویند.
بنابراین‌انسانی‌که‌در دنیا یا در حال‌موت‌وزن‌بدنش‌یکصد کیلوگرم‌است‌و خداوند او را حشر می‌فرماید و می‌خواهد عذاب‌کند و یا ثواب‌دهد، باید فقط‌یک‌اسپرم‌از آن‌را یعنی‌یک‌ذرّۀ نامرئی(یکی‌از چند میلیون‌ذرّه‌در یک‌قطره) از آنرا زنده‌فرماید؛ و سؤال‌و جواب‌و عَرض‌و صراط‌و کتاب‌و حشر و نشر و بهشت‌و دوزخ‌همه‌با این‌یک‌اسپرم‌است، از او یک‌بدن‌می‌سازند و مورد پاداش‌قرار می‌دهند.
شما را به‌خدا سوگند! آیا شریعت‌و فلسفۀ اسلام، این‌قدر تنگ‌است‌که‌ما برای‌دفاع‌از آن‌ناچار شویم‌خود را در این‌مضیقه‌ها و لای‌این‌چرخ‌دنده‌ها و این‌فرضیّه‌های‌من‌درآوردی‌غلط‌قرار دهیم؟!
آیا انسان‌را مادّی‌و آنهم‌یک‌ذرّۀ نامرئی‌اسپرم‌در روز قیامت‌قرار دادن، لعب‌و بازی‌به‌مقدّسات‌مقام‌انسان‌و جزاء و شریعت‌و خداوند و عوالم‌غیب‌نیست؟!
بعلاوه، شما بیائید اجزاء اصلیّه‌را از فضلیّه‌جدا کنید! این‌نطفه‌که‌همان‌یک‌ذرّۀ اسپرم‌است‌چون‌در شکم‌مادر می‌رود و اجزائی‌را به‌خودش‌ضمیمه‌می‌کند، آن‌اجزاء مثل‌خودش‌می‌شود نه‌آنکه‌آن‌اسپرم‌با همان‌خصوصیّت‌و با همان‌شخصیّت‌و با همان‌صورت‌بحال‌خودش‌باقی‌بماند و سپس‌چیزهائی‌به‌آن‌اضافه‌گردد؛ نه، اینطور نیست.
شما فرض‌کنید: یک‌استکان‌آب‌دارید و آنرا داخل‌در طشت‌آبی‌می‌ریزید، در اینصورت‌آن‌یک‌استکان‌صورت‌وجودی‌را حفظ‌نمی‌کند و بالإجبار از دست‌می‌دهد و با آب‌دوّم‌و سوّم‌و مجموعۀ آب‌یکصد استکان‌و بیشتر که‌آب‌طشت‌را تشکیل‌داده‌است، مجموعاً یک‌شکل‌واحد به‌خود می‌گیرند.
شما دائماً یکی‌یکی‌به‌استکانهای‌آب‌اضافه‌نمائید، می‌بینید که‌آن‌صورت‌و حجم‌استکان‌اوّل‌در این‌طشت‌مشخّص‌نیست! با آب‌دوّم‌و سوّم‌و چهارم‌بطوری‌ممزوج‌می‌گردد که‌بهیچوجه‌اثری‌از آن‌نیست، بلکه‌تمام‌آب‌ها حدود وجودی‌و شخصیّت‌خود را از دست داده‌و فقط‌بصورت‌یک‌طشت‌آب‌با شکل‌و حجم‌مخصوص‌درآمده‌اند.
عیناً حال‌نطفه‌که‌مبدأ وجود انسان‌است‌اینچنین‌می‌باشد، آن‌اضافاتی‌که‌به‌یک‌قطرۀ نطفه‌بلکه‌به‌یک‌اسپرم‌از آن، زیاده‌می‌گردند جزء اصل‌می‌شوند و آن‌حدّ اوّلیّه‌رها می‌گردد.
و دائماً و پیوسته‌نطفه‌در اثر تحوّلات‌و تبدّلات، حالات‌جدیدی‌به‌خود می‌گیرد تا جنین‌متولّد می‌گردد.
بَلْ هُمْ فِی‌لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ. [۲۰]
در عالم‌خلقت‌این‌موجودات‌همواره‌در حرکتند و هر روز یک لباس‌تازه‌ای‌می‌پوشند، وَ خَلْقًا بَعْدَ خَلْقٍ و حالتی‌بعد از حالتی‌پیدا می‌کنند.
پس‌بنابراین، آن‌اجزاء اصلیّۀ وجود انسان‌که‌اجزاء اضافی‌و فضلیّه‌ای‌در آن‌داخل‌شد یک‌مجموعۀ واحد بدون‌تمیز شدند، اجزاء فضلیّه‌بعینه‌بصورت‌اجزاء اصلیّه‌درآمدند و از آنها شدند و جزء آن‌خانواده‌گشتند.
بدن‌طفل‌که‌قبلاً جنین‌و قبل‌از آن‌به‌صورت‌نطفه‌بود، و رشد کرد و استخوان‌بندیش‌کامل‌شد؛ آن‌نطفۀ اوّلین‌که‌بصورت‌نطفه‌بود از بین‌رفت، صورتش‌را از دست‌داد، دیگر نطفه‌نیست، اسپرم‌نیست، در لحظۀ ثانی‌صورت‌دیگری‌به‌خود گرفت، چیز دیگری‌شد بزرگتر، و حقیقتش‌نطفه‌نیست، علقه‌است‌و به‌شکل‌و صورت‌خون‌بسته‌شده، در لحظۀ ثالث‌چیز دیگری‌شد، و حالا که‌بچّه‌شده‌ است‌و وزنش‌سه‌یا چهار کیلوگرم‌است، تمام‌اجزاءِ بدن‌او در همدیگر آمیخته‌شده‌ و مخلوط‌و ممزوج‌شده‌ است.
بدن‌طفل‌به‌یک‌صورت‌واحد در آمده‌است، به‌همین‌شکلی‌که‌ملاحظه‌می‌شود.
نه‌اینکه‌آن‌نطفه‌ای‌که‌مبدأ پیدایش‌و تکوّن این‌طفل‌بوده‌است‌الآن‌در وجود این‌بچّه‌در یک‌گوشه‌قرار گرفته‌و در کنار قلبش‌یا در کنار مغزش‌و کبدش‌پنهان‌شده‌ است.
این‌کلام‌غلط‌است؛ هم‌از نقطه‌نظر تئوری‌و فرضیّۀ علمی‌غلط‌است، و هم‌از نقطه‌نظر علوم‌تجربی، و هم‌از نقطه‌نظر فلسفه‌و علم.
چون‌نطفه، صورت‌اوّلش‌را از دست‌داد و صورت‌دیگری‌به‌خود گرفت، پس‌عقلاً معنی‌ندارد که‌آن‌نطفه‌به‌حدودش‌و مشخّصاتش‌باقی‌باشد.

تفکیک‌بین‌اجزاء اصلیّه‌و فضلیّه، پایه‌و اساسی‌ندارد

بنابراین‌اصولاً تفکیک‌و تجزیه‌بین‌أجزاءِ اصلیّه‌و فضلیّه‌حرفی‌است‌من‌درآوردی، و پایه‌ای‌ندارد.
و ملاحظه‌می‌کنید که‌بنا بر این‌فرضیّه، باید مؤمن‌که‌همان‌اسپرم‌و نطفه‌در نزد آقایان‌متکلّمین‌است‌هزاران‌بار بلکه‌میلیونها بار جزء غذای‌آکلین‌و خورندگان‌گردد، و از مجاری‌بول‌و مدفوع‌دفع‌شود و خداوند آن‌را سالم‌نگاه‌دارد! آیا این‌استهزاء و سُخریّه‌به‌عالم‌آفرینش‌و کاخ‌هستی‌نیست؟!
و آیا این‌اجزاء اصلیّه‌و فضلیّه‌و تفکیک‌آنها بدینصورت، در آیه‌ای‌و یا در روایتی‌وارد شده‌ است، که‌اینطور شما سماجةً دنبال‌کرده‌اید و دینصورت‌مفتضحانه‌کشانیده‌اید؟!
که‌شما را پاسدار از موازین‌اساسی‌و متقنۀ اسلام‌نموده‌است، تا با دست‌تهی‌از سرمایه‌های‌علمی‌برای‌حفظ‌و حراست‌آن، اولیای‌خدا و مؤمنان‌را مدفوع‌کفّار سازید؟ تَبًّا لَکُمْ وَ تَرَحًا.

غلط بودن جدا کردن‌ اجزاء اصلیّه‌ از اجزاء فضلیّه، از نظر علوم‌تجربی‌ و فلسفه‌

جدا کردن‌ اجزاء اصلیّه‌ از اجزاء فضلیّه، هم‌از نقطه‌نظر علوم‌تجربی‌وهم‌از نقطه‌نظر علم‌و فلسفه‌غلط‌است
بحث‌علمیّ: بین‌اجزاء اصلیّه‌و فضلیّۀ انسان‌هیچ‌تفاوتی‌نیست؛ مثلاً این‌دستی‌که‌انسان‌دارد، این‌پائی‌که‌انسان‌دارد، این‌چشم‌و این‌گوش‌و این‌کبد و کلیه‌و قلب‌و مغز و شریان‌و ورید و حتّی‌مو و ناخن‌انسان، حکایت‌از شخصیّت‌و وحدت‌او می‌کنند، و این‌امر بسیار عجیب‌است‌بلکه‌از أعجب‌امور و از اعاجیب‌مسائل است.
انسان‌چنین‌می‌پندارد که‌آنچه‌نمایندۀ انسان‌است‌و او را بوجود می‌آورد فقط‌می‌تواند نطفه‌باشد، و نطفه‌چیزی‌است‌که‌به‌تمام‌معنی‌حکایت‌از وجود انسان‌می‌کند و لذا نطفه‌در خارج‌تبدیل‌به‌فرزند می‌شود.
اگر نطفه‌از انسان‌من‌حیث‌المجموع‌برداشته‌شود، لازمه‌اش‌آنستکه‌بچّه‌ای‌که‌از شخص‌نابینا در رحم‌مادر پرورش‌پیدا می‌کند و متولّد می‌شود کور باشد؛ در حالیکه‌می‌بینیم‌آنقدر افراد نابینا ازدواج‌می‌کنند و بچّه‌های‌بینا با چشمان‌درخشان‌از آنها پدیدار می‌گردد که‌به‌حساب‌در نمی‌آید؛ و بچّۀ کور، کور نمی‌شود.
از شخص‌چلاق‌و افلیج‌یا کسی‌که‌دست‌و پایش‌بریده‌شده‌ است، بچّه‌های‌سالم‌و تامّ الخلقه‌بوجود می‌آیند.
پس‌آن‌نطفه‌چه‌خصوصیّتی‌دارد که‌از آدم‌کور و از آدم‌دست‌و پا بریده‌گرفته‌می‌شود، و آدم‌بینا و با اعضاء و جوارح‌سالم‌در خارج‌بوجود می‌آید؟
چهارده‌قرن‌است‌که‌مسلمین‌و چهار هزار سال‌است‌که‌کلیمی‌ها فرزندان‌خود را ختنه‌می‌کنند، و در این‌مدّت‌نوزادان‌غیر مختون‌متولّد می‌شوند، با آنکه‌نطفه‌از پدر مختون‌گرفته‌شده‌ است.
و داستان‌پردۀ بکارت‌دختران‌عجیب‌تر است، یعنی‌از زمانی‌که‌تاریخ‌نشان‌می‌دهد، دختران‌که‌متولّد می‌شوند دارای‌پردۀ بکارت‌هستند، با آنکه‌مادرانشان‌در حین‌انعقاد نطفه‌بدون‌پرده‌می‌باشند؛ و شاید در تمام‌دوران‌نسل‌بنی‌آدم‌که‌مقدار آنرا خدا می‌داند مطلب‌از این‌قرار بوده‌است.

بحث‌در ماهیّت‌اجزاء اصلیّه‌و فضلیّه‌بر مبنای‌متکلّمین

اگر متکلّمین‌بگویند: اجزاء اصلیّۀ انسان‌فقط‌نطفه‌است‌که‌حکایت‌از تمام‌وجود او می‌کند، می‌گوئیم: پس‌چرا الآن‌در خارج‌دست‌و پا و چشم‌و غلاف‌آلت‌رجولیّت‌و پردۀ بکارت‌و غیرها همه‌به‌این‌اطفال‌منتقل‌شده‌اند، با آنکه‌در وجود آباء و اجداد و نیاکان‌آنها چنین‌چیزهائی‌نبوده‌ است؟
از این‌مطلب‌بگذریم، اجزاء فضلیّه‌را شما چه‌میگوئید؟ اگر بگوئید: اجزاء اصلیّه‌عبارت‌از جزءِ اصلیِ در مغز است‌و یا جزء اصلی‌در قلب‌و یا در کبد است، و اجزاء فضلیّه‌سائر اعضاء و جوارح‌است، و مو و ناخن‌از اجزاء فضلیّه‌است، ما یک‌جزئی‌که‌شما مسلّماً فضلیّه‌می‌گیرید مانند همین‌پوست‌بدن‌و ناخن‌را در تحت‌مطالعه‌و تحلیل‌و تجزیه‌و تدقیق‌قرار می‌دهیم، و بدست‌می‌آید که‌در این‌ناخن‌و در این‌پوست، تمام‌خصوصیّات‌و مشخّصات‌وجودی‌صاحبش‌منعکس‌شده‌ است.
یعنی‌چه؟
یعنی‌آن‌غذائی‌را که‌انسان‌خورد، این‌سیب، این‌گلابی، این‌نان، این‌سبزی‌خوردن، این‌گوشت‌گوسفند را که‌انسان‌می‌خورد، دیگر در بدن‌انسان‌بصورت‌غذاهای‌اوّلیّه‌نیست؛ سیب‌و گلابی‌نیست؛ نان‌و گوشت‌گوسفند نیست؛ چون‌در بدن‌آمد و تحلیل‌رفت؛ جزء بدن‌انسان‌شد؛ و گوشت‌و استخوان‌و رگ‌و پی‌شد؛ آن صورت‌ها از بین‌رفت؛ الآن‌پنیر نیست؛ الآن‌ماست‌و شیر نیست؛ الآن‌بدن‌شماست‌و حکایت‌از شما می‌کند.
وقتی‌همان‌اجزاء فضلیّه‌آمد در بدن‌و تبدیل‌به‌گوشت‌و ماهیچه‌و سلّول‌شد، دیگر گوشت‌شماست‌و جزء اجزاء اصلیّۀ شماست؛ و بدون‌هیچ‌تفاوتی‌با سائر سلّول‌ها در یک‌ردیف‌و یک‌طراز قرار دارند.
اگر یک‌تکّه‌از گوشت‌بدن‌شما را ببُرند و آنرا ببَرند در لابراتوار، و ذرّاتش‌را تجزیه‌کنند، در تمام‌عالم‌می‌گویند: این‌گوشت‌متعلّق‌به‌بدن‌فلانی‌است؛ و محال‌است‌گوشت‌بدن‌فرد دیگری باشد، یا مانند گوشت‌بدن‌دیگری‌باشد، یا با گوشت‌بدن‌دیگری‌اشتباه‌شود.
چون‌تخصیص‌به‌شما پیدا کرده‌و خصوصیّات‌بدن‌شما در این‌گوشت‌منعکس‌شده‌ و نمایندۀ شما شده‌ است.
ما فعلاً دستگاهی‌نداریم، لابراتوار و آزمایشگاه‌و تخصیصگاهی‌نداریم‌که‌بتواند این‌گوشت‌را مشخّص‌کند که‌مال‌بدن‌شماست، و از تمام‌گوشتهای‌افراد عالم‌متمایز و جدا و مشخّص‌سازد.
این‌دستگاه‌خیلی‌عجیب‌است، و هنوز هم‌علم‌بشر به‌اینجا نرسیده‌است‌که‌چنین‌ماشینی‌و لابراتواری‌بسازد، ولی‌از نقطۀ نظر براهین‌کلّی‌علمی‌و فلسفی‌مطلب‌ثابت، و جای‌تردید و گفتگو نیست. [۲۱]
در این‌تکّه‌گوشت‌یا در این‌تکّه‌استخوان‌یا در این‌تکّه‌ناخن‌و غیرها، تمام‌وجود شما هست؛ یعنی‌چشم‌هست، گوش‌هست، دست‌و پا هست، قلب‌و مغز و کبد هست، شریان‌و ورید هست، و همه‌چیز هست؛ عجیب‌است‌عجیب؛ ببینید خدا چکار کرده‌است؟!

هر ذرّه‌از بدن‌انسان‌نمایش‌دهندۀ یک‌انسان‌تمام‌عیار است

ما می‌پنداریم‌که‌فقط‌تمام‌خصوصیّات‌وجودی‌انسان‌در نطفه‌منعکس‌است؛ یعنی‌همان‌یک‌ذرّۀ اسپرم، انسان‌را نشان‌می‌دهد؛ با اینکه‌هر ذرّه‌ای‌از ذرّات‌بدن‌انسان، چه‌گوشت‌و چه استخوان‌و چه‌رگ‌و پی‌و چه‌مو و ناخن، نمایش‌دهندۀ یک‌انسان‌تامّ الخلقةو تمام‌عیار هستند.
و در بدء امر شاید برای‌ما بسیار موجب‌تعجّب‌باشد که‌چگونه‌هر ذرّه‌از بدن‌انسان‌نمایشگر انسانست؛ ولی‌ممارست‌در این‌امر و ورود به‌علم‌ثابت‌می‌کند که‌تمام‌بدن‌انسان‌حکم‌نطفه‌را دارد و حکایت‌کننده‌از تمام‌وجود انسان‌است، بطوریکه‌اگر بشر بتواند یک‌ذرّه‌و یک‌سلّول‌از گوشت‌بدن‌را بردارد، [۲۲] و همانطوریکه‌نطفه در رحم‌مادر پرورش‌پیدا می‌کند، و دورانی‌را می‌گذراند و تبدیل‌به‌طفل‌می‌گردد، این‌تکّه‌گوشت‌را در جای‌مناسبی‌با درجه‌حرارت‌خاصّ و عاری‌از آفات‌پرورش‌دهند، و دورانی‌را بگذراند و راه‌تکامل‌خود را بدست‌آرد؛ کم‌کم‌تبدیل‌به‌علقه‌و کم‌کم‌به‌مُضغه‌و کم‌کم‌استخوان‌و سپس‌گوشت‌بر روی‌آن‌پوشیده‌می‌شود و روح‌در آن‌دمیده‌می‌گردد، و بصورت‌طفل‌و نوزادی‌کامل‌پا به‌عرصۀ وجود می‌گذارد.

پانویس

  1. حکیم‌ سبزواری: قول‌ متین‌ و استوار قول‌ به‌ معاد جسمانی‌ و روحانی است قول‌ متین‌ و استوار همین‌ است، چون‌ انسان‌ عبارتست‌ از نفس‌ و بدن، و اگر می‌خواهی‌ بگو: از عقل‌ و نفس؛ بنابراین‌برای‌بدن‌کمالی‌است‌و مجازاتی‌است‌و برای‌نفس‌نیز کمالی‌و مجازاتی‌است؛ و همچنین‌برای‌نفس‌و قوای‌جزئیّهٔ او کمالات‌و غایاتی‌متناسب‌با خود او خواهد بود، و برای‌ عقل‌ و قوای‌ او که‌ کلّی‌ است‌ نیز کمالی‌ و غایتی‌ است. و چون‌ اکثر مردم‌ با غایات‌ روحانیّهٔ عقلیّه‌ سر و کاری‌ ندارند، دربارهٔ آنها بنا به‌ قول‌کسانی‌ که‌ می‌گویند: معاد فقط‌ روحانی‌ است، مستلزم‌ تعطیل‌ خواهد شد؛ و بنا به‌ قول‌ کسانی‌ که‌ می‌گویند: معاد فقط‌ جسمانی‌ است، دربارهٔ گروه‌ اقلّ از خواصّ و اخصّ از مردم‌ مستلزم‌ تعطیل‌ خواهد شد ـ حکیم‌ سبزواری‌ قدَّس‌ الله‌ سِرَّه. (تعلیقه)
  2. قسمتی‌از آیهٔ 56، از سورهٔ 4: النّساء.
  3. قسمتی‌از آیهٔ 81، از سورهٔ 36: یس.
  4. یعنی‌بدن‌برزخی‌و آخرتی‌همین‌بدن‌دنیوی‌است، لیکن‌نه‌به‌وصف‌دنیوی‌و طبیعی‌بودن، بلکه‌آن‌بدن‌بعینه‌همین‌بدن‌است‌به‌علّت‌آنچه‌که‌شرح‌آن‌گذشت‌و بعداً خواهد آمد که‌شیئیّت‌شی‌ء به‌صورت‌آنست‌یعنی‌به‌صورت‌بدنیّهٔ آن‌نه‌به‌مادّهٔ آن، و به‌صورت‌آنست‌که‌معنای‌آن‌ما بِه‌الشَّی‌ءُ بِالفعل‌است‌و آن‌نفس‌است، و نفس‌مشخِّص‌است، و چون‌مشخِّص‌این‌و آن‌یکی‌است‌چگونه‌شخص‌بمعناه‌و صورته‌باقی‌نباشد؟ و تشخّص‌نفس‌به‌وجود حقیقی‌است‌و آن‌عین‌وحدت‌و تشخّص‌اوست. و این‌مطلب‌را مصنّف‌کتاب‌قدّس‌سرّه] که‌ملاّ صدرا صاحب‌کتاب«أسفار» است[به‌ابلغ‌وجهی‌تحقیق‌خواهد نمود ـ حکیم‌سبزواری‌قدّس‌الله‌نفسه. (تعلیقه)
  5. «أسفار» طبع‌حروفی، ج9، از ص163 تا ص166.
  6. آیۀ 60 و 61، از سورۀ 56: الواقعة.
  7. آیۀ 28، از سورۀ 76: الإنسان.
  8. ذیل‌آیۀ 47 و آیۀ 48، از سورۀ 56: الواقعة.
  9. آیۀ 58 و 59، از سورۀ 56:ازهمان سوره.
  10. آیۀ 63 و 64، از همان‌سوره.
  11. آیۀ 68 و 69، از همان‌سوره.
  12. آیۀ 71 و 72، از همان‌سوره.
  13. عالمان‌به‌علوم‌رسمی‌و اصطلاحی‌و اهل‌ظاهر ـ (م).
  14. آیۀ 105، از سورۀ 12: یوسف.
  15. قسمتی‌از آیۀ 7، از سورۀ 10: یونس.
  16. قسمتی‌از آیۀ 176، از سورۀ 7: الاعراف.
  17. «أسفار» طبع‌حروفی، ج9، ص153 تا ص158.
  18. صدر آیۀ 69، از سورۀ 39: الزّمر.
  19. قسمتی‌از آیۀ 1، از سورۀ 4: النّسآء.
  20. ذیل‌آیۀ 15، از سورۀ 50: ق‌ٓ «بلکه‌ایشان‌نسبت‌به‌خلقتی‌جدید در اشتباه‌هستند.» اشتباه‌ایشان‌اینست که‌ آناً فآناً در خلق‌ جدیدی‌ هستند و این‌ را ادراک‌ نمی‌کنند.
  21. لازم‌به‌تذکّر است‌که‌ این‌مباحث‌را حضرت‌مؤلّف‌قدّس‌سرّه‌بیش‌از بیست‌سال‌پیش(در سنۀ 1399 هجریّۀ قمریّه) بیان‌فرموده‌اند و در آن‌زمان‌چنین‌دستگاهی‌نبوده‌ است؛ ولی‌فعلاً مهندسی‌ ژنتیک‌ قادر است‌با تجزیۀ هرکدام‌ از ذرّات‌ بدن، مشخّص‌ نماید که‌ این‌ذرّه‌متعلّق‌به‌فلان‌شخص‌هست‌یا نه. (م)
  22. أخیراً دانشمندان‌موفّق‌شدند از یک‌سلول‌از گوشت‌بدن‌گوسفندی، گوسفند دیگری‌را کاملاً مشابه‌آن‌تولید نمایند. (مجلّۀ دامدار ـ شمارۀ 81 ـ سال‌پنجم‌ـ اردیبهشت76 ) ـ (م)
منبع: پورتال جامع اینترنتی متقین - تاریخ برداشت: 95/04/25