کتابخانه:مراحل اخلاق در قران کریم ج 2

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مراحل اخلاق در قران کریم - جلد دوم
مشخصات کتاب
Akhlagh dar qoran-javadi - j2.jpg
نویسنده آیت الله جوادی آملی
زبان فارسی
ناشر اسراء
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ?????
قطع ?????
شابک ?????
دانلود ?????

محتویات

بخش سوم:مقامات عارفان و مراحل سیر و سلوک

عمودی بودن سیر و سلوک

سیر و سلوک عبد به سوی خدا، سیری عمودی است; نه افقی و منظور از «عمودی‏» در این جا، عمودی در هندسه الهی است، نه در هندسه طبیعی; یعنی به «مکانت‌برتر» راه یافتن است، نه به «مکان برتر» رفتن.

از این رو زاد و توشه‌ای طلب می‌کند تا انسان رادر سیربه مکانت‌برتر کمک کند.

خداوند از سیروسلوک به عنوان یک سفر صعودی وعمودی یاد می‌کند و در سوره «مجادله‏» می‌فرماید:

«یرفع الله الذین امنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات‏» [۱] :

کسی که سیر صعودی کند، «مرتفع‏» می‌شود و ذات اقدس اله از این سیر به «رفع‏» یاد می‌کند، چنانکه در سوره «فاطر» از این سیر به «صعود» تعبیر شده است:

«الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه‏» [۲].بنابراین، از این دو تعبیر «رفع‏» و «صعود» ، معلوم می‌شود که سیر و سلوک، عمودی و مکانت طلبی است، نه افقی و مکان‌خواهی; چون سیر به طرف مکان، گرچه مکان برتر باشد باز افقی است; نه عمودی و خدا از رفعت کسانی مانند حضرت ادریس (علیه السلام) که این سفر را پشت‌سر گذاشته‌اند، چنین یاد می‌کند:

«و رفعناه مکانا علیا» [۳]

که منظور از آن، مکانت عالیه است، نه مکان صوری و ظاهری، و ذات اقدس خداوند در وصف خود نیز به عنوان کسی که دارای درجات رفیعه است‌یاد می‌کند:

«رفیع الدرجات ذو العرش‏» [۴].بنابراین،سیر الی الله یعنی سیر به طرف درجات رفیعه، و مؤمنان، از درجات رفیعه و عالمان، از درجات برتر و بیشتری برخوردارند و «کلمه طیب‏» هم به آن سمت صعود می‌کند، و چون کلمه طیب که همان معرفت و عقیدت صائب است، با روح عارف معتقد عجین می‌گردد، بازگشت صعود عرفان و عقیده صائب به صعود عارف معتقد است.

مسالک گوناگون در تبیین سفرنامه سلوکی

همان طور که در تبیین اخلاق مصطلح، مسالک گوناگونی وجود دارد، در تبیین مراتب سیر و سلوک اخلاقی نیز انظار متفاوت است:

«محدثان‏» که اسلام شناسی آنان بر محور نقل است، مسائل اخلاقی و سلوکی را با برداشتهای خاصی که از قرآن و احادیث عترت (علیهم السلام) دارند تبیین می‌کنند، «متکلمان‏» نیز چون نسبت‌به اصول دین بینش کلامی دارند، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به روش متکلمان تشریح می‌کنند; اما «حکیمان‏» چون بینششان بر مبنای حکمت متعالیه الهی است، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به روال خاص حکمت تبیین می‌کنند و «عارفان‏» که جهان را بر اساس ظهور اسمای الهی مشاهده می‌کنند، اخلاق علمی و سیر و سلوک عملی را به گونه‌ای دیگر تبیین می‌کنند، ولی اگر حکیم بخواهد بیانهای عارفان را به قالب فنی در آورد که هم از آیات و روایات دور نماند و هم از براهین عقلی مهجور نباشد، راهی را که محقق طوسی طی کرده است می‌تواند معیار قرار دهد; خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «اوصاف الاشراف‏» برای مراحل سیر و سلوک، شش باب و برای هر باب، شش اصل ذکر کرده است، به استثنای آخرین باب که فنای در حق است و درجات و فصول آن نامحدود و ناپیدا کرانه است.

در این بخش نیز، مراحل سیر و سلوک عارفان بر اساس ترتیب کتاب «اوصاف الاشراف‏» تبیین خواهد شد.از آن جا که تخلق، سیری باطنی و عمودی است و سیر باطنی و عمودی نیز مانند سیر ظاهری و افقی، مسافت و مسیری دارد و مسافت و مسیر را می‌شود به درجات گوناگون تقسیم کرد، سالکان این راه سفرنامه خود را به صورت رساله سیر و سلوک، بازگو کرده‌اند و در حقیقت، این آداب و سنن که در ابتدا به عنوان «زاد المسافر» مطرح است، نتیجه ره‌آورد سالکان واصل است که به مقصد رسیده‌اند، و بهترین ارمغانی که سالکان این راه آورده‌اند این است که «نشانه‏» هر منزلی را به خوبی ارائه داده‌اند.کسی که برای اولین بار این راه را طی می‌کند آن را بدون نام و نشان می‌پیماید و علایم آن را در خود می‌بیند و آنچه را که یافت‌به عنوان علامت و منزلگاه ذکر می‌کند تا برای دیگران پیمودن آن راه آسان باشد; مثلا، کوه نوردی که قله‌ای را فتح می‌کند برای اولین بار با سختی، راه ناهموار آن را طی می‌کند و هرجا که برای قدم گذاشتن مناسب ببیند علامت می‌نهد تا دیگران با آشنایی با این نشانه‌ها و علامتها این راه را پیموده، آن قله را فتح کنند.

اولیا و انبیا (علیهم‌السلام) بدون تعلیم بشری مبتکران سیر و سلوکند و این راه را بدون معلم بشری با دشواری پیموده و راه‌های بسته را باز و علامت گذاری کرده‌اند و سالکان عارف همه شاگردان آنها هستند.اکنون به تبیین مراحل سیر و سلوک بر اساس ترتیب کتاب «اوصاف الاشراف‏» مرحوم محقق طوسی (قدس سره) می‌پردازیم و نقد وارد بر ترتیب مذکور را در برخی موارد تذکر می‌دهیم.

محقق طوسی در باب اول کتاب که به عنوان «باب بیداری و توجه‏» موسوم شده است، به عنوان مبدا سیر اخلاقی شش فصل یاد کرده است که به ترتیب در باره ایمان، نیت، صدق، انابه و اخلاص بحث می‌کند.

محقق طوسی این امور شش‌گانه را از مقدمات و مبادی سیر و سلوک می‌داند نه خود آن.

یکم: ایمان [۵]

انسان سالک باید، معتقد باشد خدا، قیامت، وحی و راهی هست و باید این راه را پیمود و اگر این راه، درست پیموده شود، به بهشت و گرنه به دوزخ، منتهی خواهد شد.ایمان که شرط آغازین تحصیل زاد و توشه است، مراتبی دارد.

البته ایمان زبانی مانند سخنی که انسان در حال خواب بگوید، ارزش و نقشی ندارد و چنین ایمانی تحصیل زاد و توشه محسوب نمی‌شود.

از این رو ذات اقدس خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

«قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم‏»[۶]

اعراب گفتند ما ایمان آورده‌ایم; یعنی «شهادتین‏» را بر زبان جاری کرده‌ایم; به آنها بگو شما ایمان نیاورده‌اید ولی بگویید ما اسلام آورده‌ایم; زیرا هنوز ایمان در جان شما رسوخ نکرده است.

پس ایمان زبانی، هیچ سودی ندارد و در اخلاق و سیر و سلوک نیز بی تاثیر، و از بحث‌خارج است.بنابراین، ابتدایی‌ترین درجه ایمان، ایمان قلبی تقلیدی است که انسان بر اساس تقلید از بزرگان مکتب خاص یا کسان دیگری که به آنها اطمینان دارد ایمان می‌آورد و مطمئن می‌شود که جهان، مبدئی به نام خدا، پایانی به نام معاد، رهبرانی به نام انبیای الهی و کتابی مثلا به نام قرآن دارد.قرآن کریم، ایمان غیر مشوب را شرط لازم موفقیت در سیر معنوی می‌داند:

«الذین امنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون‏» [۷]

آنها که ایمان آورده‌اند ولی ایمانشان را با ستم، نیامیخته‌اند، از منیت‌برخوردارند.

ستم بر دو گونه است:

یکی ستم در اموری مانند ارث، مال و ناموس و دیگری ستم نسبت‌به حریم اعتقادات، که قرآن کریم تعدی به اعتقادات را شرک عظیم می‌نامد:

«لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم‏»[۸]

و شرک این است که چیزی که اختصاص به خدا دارد، یعنی کمال و جمال به غیر خدا و چیزی که مخصوص غیر خداست، یعنی نقص و عیب، به خدا اسناد داده شود; مثلا، اگر کسی در امور خود و یا در نیل به کمالات به غیر خدا تکیه کند، در حقیقت، مشرک است و ایمانش را به ظلم، آلوده کرده است و در نتیجه از امن الهی برخوردار نیست.البته خدای سبحان برای ایمان، مراتبی ذکر کرده است و اولین شرط سلامت ایمان، همان عمل صالح است.

از این رو در قرآن کریم نوعا به همراه ایمان، عمل صالح نیز ذکر می‌شود:

«الذین امنوا و عملوا الصالحات طوبی لهم و حسن ماب‏» [۹] .بالاتر از ایمان، مرحله‌ای است که انسان به مقام «کان‏» و از این مرحله بالاتر، این است که به مقام «ان‏» بار یابد و به «شهود» برسد; مانند ایمان پیغمبر اکرم و اولاد او (صلوات الله علیهم) و شاگردان مخصوص آنان.

خدای سبحان در باره اینان می‌فرماید:

وقتی نام خدا برده می‌شود دلهای آنان به شوق می‌تپد و آنگاه می‌آرمد:

«انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم ایاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون‏» [۱۰]

که این انس، بعد از آن هراس است، و در حقیقت آن هراس، زمینه برای این انس است.ترس نفسی، از این حقیقت‌سرچشمه می‌گیرد که انسان می‌داند کار به دست رب العالمین است و انسان از خود مطمئن نیست و می‌ترسد به سبب خلافی که کرده ست‌خدا او را در دنیا یا آخرت و یا در هر دو نشئه، گرفتار کند; یا می‌ترسد اگر خلاف کند، به جهنم گرفتار شود یا از بهشت محروم شود.

انسانی که از خود مطمئن نیست، در صورتی می‌تواند بدون خوف باشد که بگوید:

مبدئی در عالم نیست و یا هست و کاری به جهان ندارد و یا هست و کار دارد ولی کار او به روش مستقیم نیست; در حالی که هر سه مطلب، باطل است.در نتیجه وقتی که یاد و نام حق مطرح می‌شود مؤمن می‌ترسد ولی بعد کم کم می‌بیند خدا به او توفیق داد تا او در مسیر، مستقیم حرکت کند و از این جهت‌خدا را شاکر است تا مشمول نعمت‌حق واقع شده به بیراهه نرفته است و آنگاه بر اساس این شکرگزاری قلبش آرام می‌گیرد:

«الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانی تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله‏» [۱۱]

البته اینها مراحل ابتدایی و متوسط خوف است و مرحله بالاتر این است که انسان می‌ترسد از یاد حق محروم بماند:

«و هبنی صبرت علی حر نارک فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک‏» [۱۲] .آرامش دل و بدن مؤمن

بنابر آنچه گذشت، مؤمن نه گرفتار شک و تردید قلبی است و نه گرفتار تعدی و تجاوز بدنی.

البته چون مؤمن می‌داند قیامت و حساب هست و می‌داند که ناقد، بصیر است در صحت و سقم عمل خود، شک دارد و چنین انسانی در بخش ریاضت، اهل ترس است; ولی درباره اصل حساب و قسط و عدل بودن آن هیچ گونه، شک ندارد.انسان سالک ابتدا می‌کوشد با میل نفسانی خود مبارزه کند و گناه نکند و آیه

«الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» [۱۳]

بر همین بخش، قابل تطبیق است و این کار، «ریاضت عام‏» نام دارد.در مرحله بالاتر در مقام اوصاف نفسانی، سعی می‌کند که وصف بدی به حریم جان او راه پیدا نکند; یعنی، نه تنها کار بد نکند بلکه وصف بد هم نپذیرد و این، «ریاضت‌خاص‏» است.

در مرحله بالاتر، که به آن «ریاضت اخص‏» گفته می‌شود، می‌کوشد نه تنها بد نکند و به بد متصف نشود، بلکه غیر خدا را نبیند.

بنابراین، آیه

«و قلوبهم وجلة انهم الی ربهم راجعون‏»[۱۴]

به این معنا که، ریاضت، مایه هراسناکی است، مربوط به طلیعه امر است; اما هنگامی که امر به پایان می‌رسد، مضمون آیه

«ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله‏» [۱۵]

محقق خواهد بود که یاد خدا مایه آرامش دل و بدن آنهاست.حضرت امام سجاد و سایر امامان (علیهم السلام) هنگام ورود به نماز هراسناک بودند، ولی وقتی وارد نماز می‌شدند و اذکاری می‌گفتند و پیامها و سروشهای غیبی را می‌شنیدند، قلبشان می‌آرمید.

پس یاد خدا در اوایل امر، مایه اضطراب و در پایان امر، مایه اطمینان است.البته گاهی انسان نماز می‌خواند و یاد حق را بر دل عبور می‌دهد ولی نمی‌لرزد; اما نباید فریب بخورد و بگوید:

«الا بذکر الله تطمئن القلوب‏» [۱۶]

و بپندارد که به مراحل نهایی یاد خدا رسیده است; زیرا این در حقیقت، غفلت و خواب است; نه اطمینان.

انسان وقتی غافل باشد و از عواقب کار خبر نداشته باشد، نمی‌لرزد و مضطرب نیست‌بنابراین، آرامش او یک آرامش دروغین است; اما اگر به یاد حق باشد و به وظائفش عمل کند گرچه در آغاز کار می‌لرزد ولی کم‌کم مانوس می‌شود و قلبش به مهر خدا و لطف او می‌آرمد و این یک اطمینان صادق است.ایمان، قلعه امن

اگر کسی بداند ناقص و نیازمند است و رفع نیاز او نه مقدور خود اوست و نه مقدور دیگران و نیز اگر بداند جهان هستی مبدئی دارد که نیاز نیازمندان را می‌داند و می‌تواند آنها را برطرف کند، به سیر و سلوک می‌افتد و به دار الامن پناهنده می‌شود.

همه مشکلات تحجر یا ارتجاع این است که انسان یا خود را نمی‌شناسد یا به عجز خود آگاه نیست و یا می‌فهمد عاجز است و می‌پندارد خودش یا دیگران یا روابط و ضوابط اجتماعی می‌توانند نیازهای او را برطرف کنند.

از این رو خود را به آن مهد امن نمی‌سپارد.ایمان آن است که انسان در قلعه امن قرار گیرد و از این رو حضرت امام رضا (صلوات الله وسلامه علیه) در حدیث‌سلسلة الذهب از پدران گرامی خود از سفرای الهی نقل کرده است که خداوند می‌فرماید:

«کلمة لا اله الا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی امن من عذابی‏» [۱۷]

توحید، دژ مستحکم من است و هر کس به این دژ درآید از عذاب الهی ایمن است البته در جهان تکوین، همه موجودات موحدند و هیچ موجودی کافر نیست، ولی در نظام تشریع و قانونمندی، انسانها دو دسته‌اند:

بعضی مؤمن و بعضی کافر، ونیز در نظام تکوین، هیچ موجودی از مسیر مستقیم، منحرف نیست:

«ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم‏»[۱۸]

زمام هر موجودی را خدا بر عهده دارد و کار خدا هم بر مسیر مستقیم است.نظام آفرینش در مسیر مستقیم حرکت می‌کند، ولی گاهی غبار خودبینی یا غیر بینی نمی‌گذارد انسان، حقیقت‌خود را بشناسد که قهرا یا از حاجت‌خود، غافل است:

«کلا ان الانسان لیطغی ان راه استغنی‏» [۱۹]

یا اگر به حاجت‌خود آگاه است، می‌پندارد خودش توان رفع حاجت را دارد و خودکفاست.

او در حقیقت منطق قارونی دارد که می‌گوید:

«انما اوتیته علی علم عندی‏» [۲۰]

من بر اثر علم اقتصاد، توانسته‌ام این ثروت کلان را تحصیل کنم.

این تفکر، تفکر قارونی است که کسی بگوید:

«من خودم زحمت کشیده و به این مقام مالی یا علمی رسیده‌ام‏»; یعنی، این شخص به جای این که به دار الامن توحید تکیه کند، به خود متکی است; در صورتی که چون خودش نیازمند است نمی‌تواند تکیه گاهی برای خود باشد.به هر تقدیر، ایمان این است که انسان بعد از ادراک عجز خود و دیگران، به تکیه گاه قدرت پناه ببرد و در دار الامن قرار گیرد و احساس ایمنی کند که در این صورت هم از شر شیطان درون و هم از گزند حوادث تلخ بیرون در امان است.ایمان آمیخته با شرک

خدای سبحان در باره کسانی که به این ایمان ناب، راه نیافته‌اند می‌فرماید ایمان اینها با شرک، آمیخته است:

«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون‏» [۲۱]

یعنی،بسیاری از انسانها با این که مؤمنند، مشرکند.

امام صادق (علیه السلام) در تبیین این حقیقت که چگونه اکثر مؤمنان، مشرکند؟ فرمود:

همین که می‌گویند:

اگر فلان شخص نبود، مشکل من حل نمی‌شد، این تفکر با ایمان، سازگار نیست:

«هو قول الرجل:

لولا فلان لهلکت و لولا فلان لما اصبت کذا و کذا و لولا فلان لضاع عیالی; الا تری انه قد جعل لله شریکا فی ملکه یزرقه و یدفع عنه؟ قلت:

فنقول:

لولا ان الله من علی بفلان لهلکت، قال:

نعم لا باس بهذا و نحوه‏»[۲۲] .بنابراین، اگر کسی بگوید مشکل مرا اول خدا و بعد شما حل می‌کنید، این نوعی شرک است; زیرا خدا اولی است که ثانی ندارد:

«هو الاول و الاخر» [۲۳]

و مستقلی است که مستقل دیگر را نمی‌پذیرد و هر چه در جهان امکان یافت‌شود مجرای فیض اوست.انسان تشنه کام، تنها وامدار سرچشمه است و دیگر از جویبار و رودخانه تشکر نمی‌کند; چون آب را سرچشمه به او می‌دهد; نه جویبار و آب حیات را خدای سبحان که منبع فیض است عطا می‌کند.

بنابراین، نباید گفت اگر فلان کس یا فلان چیز نبود، من هلاک می‌شدم; بلکه باید گفت اگر لطف خدا نبود، هلاک می‌شدم.

پس ایمان راستین، اولین مرحله است.

از این رو ذات اقدس خداوند به کسانی که به ظاهر ایمان آورده ولی ایمان استواری تحصیل نکرده‌اند، می‌فرماید:

«یا ایها الذین امنوا امنوا بالله و رسوله‏» [۲۴]

شما که به ظاهر ایمان آورده‌اید به حسب باطن هم مؤمن باشید و یا اگر ایمانتان درست است، استوار باشید، یا اگر ایمانتان ضعیف است تقویت کنید.شرک، ریشه همه گناهان

قرآن کریم، مرجع همه اوصاف رذیله را شرک، و مبدا همه اوصاف فاضله را ایمان به خدا و توحید خالص می‌داند; به این معنا که، منشا گناهانی که در قرآن و روایات به آنها اشاره شده است غرور، ریا، عجب، تکبر و.

است که به هوا پرستی منتهی می‌شود و هواپرستی در حقیقت، شرک ربوبی است.امام صادق (سلام الله علیه) می‌فرماید:

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شتری داشت که از شترهای دیگر سبقت می‌گرفت.

روزی، شتر یک اعرابی بر شتر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم سبقت گرفت و شتر حضرت رسول در مسابقه، عقب ماند.

مسلمانها از این حادثه، غمگین شدند.

طبق این نقل، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

چون این شتر تندرو بود و از شترهای دیگر سبقت می‌گرفت، اظهار «ترفع‏» کرد و به خود بالید و از این رو کست‌خورد:

«کانت لرسول الله صلی الله علیه و آله و سلم ناقة لا تسبق، فسابق اعرابی بناقته فسبقتها، فاکتاب لذلک المسلمون، فقال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:

انها ترفعت، فحق علی الله ان لا یرتفع شی‌ء الا وضعه الله‏» [۲۵] .در نظام کلی چنین است.

اگر موجودی از حد خود، تعدی کند، مورد تنبیه حق قرار می‌گیرد.

در بعضی از روایات آمده است که:

«لو بغی جبل علی جبل لجعل الله الباغی منهما دکاء» [۲۶]

اگر کوهی بر کوه دیگری ستم کند، کوه ستمکار فرو می‌ریزد.

این یک اصل کلی است که ظلم و تعدی چه در محدوده جماد، چه در محدوده نبات و حیوان و چه در محدوده انسان پایدار نیست; زیرا ظلم، برخلاف نظام هستی است.

آنچه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره شتر خود فرمودند یک اصل کلی است; یعنی، اگر کسی داعیه تکبر داشته باشد، خوار می‌شود; گذشته از این که کیفری در انتظار متکبران است.

اگر ریشه این گناهان یعنی تکبر، عجب، ریا و نظایر آنها بررسی بشود، سر از شرک ربوبی درمی‌آورد; یعنی، شخص به جای این که مطیع خدای خود باشد، از هوای خود، اطاعت می‌کند.هر معصیت کاری در حقیقت، ادعای ربوبیت دارد; زیرا کسی که از روی علم و عمد گناه می‌کند، بدین معناست که در عین حال که می‌دانم این حکم، حکم خداست، به آن اعتنا نمی‌کنم و خواسته خود را بر خواسته خدا مقدم می‌دارم.

اصل جامع همه گناهکاریها پرستش هوای نفس است

«افرءیت من اتخذ الهه هواه‏» [۲۷]

خدای انسان معصیت کار همان هوای او و هوای او همان خدای اوست.

چنین کسی طعم ایمان را نمی‌چشد.امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«لا یجد عبد حقیقة الایمان حتی یدع الکذب، جده و هزله‏» [۲۸]

هیچ بنده‌ای حقیقت ایمان را نمی‌یابد، مگر این‌که دروغ، چه دروغ جدی و چه دروغ شوخی را ترک کند; زیرا معنای دروغ گفتن این است که با این که خدا دروغ را حرام کرده است، من گفته خود را برگفته خدا مقدم می‌دارم.

بنابراین، ریشه همه گناهان، شرک ربوبی است.مشرکان اخلاقی در قرآن کریم، قیاسی ذکر شده است که صغرای آن را آیه شریفه

«و ما یؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون‏» [۲۹]

و کبرای آن را کریمه

«انما المشرکون نجس‏» [۳۰]

بیان می‌کند.

برخی از فقهای بزرگوار ما از آیه اخیر، حکم فقهی نجاست ظاهری مشرک را استنباط می‌کنند، ولی به هر تقدیر نجاست و قذارت باطنی مشرکان از آن استفاده می‌شود; اما مؤمنان فاسق، گر چه شرک مصطلح ندارند و از نظر حکم فقهی، پاک هستند، لیکن از نظر بحثهای اخلاقی و کلامی، آلوده‌اند و این خباثت‌باطن، مایه آلودگی آنهاست و انسان آلوده نمی‌تواند به حقیقت قرآن طاهر راه پیدا کند.

به همین جهت اکثر مؤمنان از درک معارف بلند قرآن، عاجزند.نزاهت مؤمنان از شرک

قرآن، روح مؤمن را طاهر و پاک از هر تیرگی و تاریکی، و ایمان را حقیقتی روشن و زنده، و افراد با ایمان را فرزندان این حقیقت می‌داند.

این که می‌فرماید:

«انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بین اخویکم‏» [۳۱]

به این جهت است که افراد با ایمان را یک حقیقت روشن کرده است و آن، ایمان آنان است.

یعنی ایمان به منزله پدر است و مؤمنان به منزله فرزندان این پدرند و در نتیجه با یکدیگر برابر و برادرند.

چنین حقیقتی که در افراد با ایمان وجود دارد، آنها را به هم مرتبط می‌کند.

از سوی دیگر، کسی که دارای روح ایمان است ارتباط تنگاتنگی با خدا دارد.امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

اگر پرده از جلو دید مردم برطرف گردد و دید ملکوتی آنان باز شود، می‌بینند که مؤمن چه ارتباطی با خدا دارد و آنگاه در برابر مؤمن تواضع می‌کنند:

«لو کشف الغطاء عن الناس فنظروا الی وصل ما بین الله و بین المؤمن، خضعت للمؤمن رقابهم و تسهلت له امورهم و لانت طاعتهم‏» [۳۲]

همچنین آن حضرت می‌فرماید:

خدای سبحان مؤمن را از نور عظمت‌خود آفرید.

پس اگر کسی به مؤمن، از آن جهت که با ایمان است، اهانت کند ولایتش از خدا قطع می‌شود:

«ان الله تبارک و تعالی خلق المؤمن من نور عظمته و جلال کبریائه، فمن طعن علی المؤمن او رد علیه، فقد رد علی الله فی عرشه و لیس هو من الله فی ولایته و انما هو شرک شیطان‏» [۳۳] .و اگر ولایت کسی از خدا قطع شود، او تحت ولایت‌شیطان قرار می‌گیرد; چنانکه اگر کسی به مؤمنی اهانت کند مثل آن است که به خدای سبحان اهانت کرده یا به جنگ با او برخاسته باشد.امام باقر (سلام الله علیه) می‌فرماید:

رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در معراج از خدای سبحان پرسید:

جایگاه مؤمن نزد تو چگونه است؟ خداوند فرمود:

اگر کسی به مؤمن اهانت کند، مثل آن است که به جنگ با من برخاسته است:

«لما اسری بالنبی صلی الله علیه و آله و سلم قال:

یا رب ما حال المؤمن عندک؟ قال:

یا محمد من اهان لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربة و انا اسرع شی‌ء الی نصرة اولیائی‏»[۳۴]

بر این اساس، اعلان جنگ با خدا که درباره رباخواران آمده است:

«فاذنوا بحرب من الله‏» [۳۵]

اختصاصی به ربا ندارد.

گناهان بزرگ نوعا چنین است و بنابراین، هتک حیثیت‌یک مؤمن نیز، به منزله محاربه با خداست.حضرت امام باقر (علیه السلام) می‌فرمایند:

«المؤمن لا ینجسه شی‌ء» [۳۶]

رذیلت و تیرگی به سراغ مؤمن نمی‌آید; مثلا، کسی که در قبال ذات اقدس اله، منکر مبدا و یا قائل به مبادی متعدد است، آلوده و تیره است; اما مؤمن در قبال خدا برای احدی استقلال قائل نیست.

پس آنچه را که قرآن، شرک می‌داند مؤمن از آن منزه است.مؤمن، فرزند نور و رحمت

حضرت امام رضا (علیه السلام) می‌فرماید:

«فالمؤمن... ابوه النور و امه الرحمة‏» [۳۷]

مؤمن، فرزند نور و رحمت است.

نور که روشنگر است ناظر به علم و عقل نظری است و رحمت، از آن نظر که جنبه گرایش، عاطفه، مهربانی، گذشت و لطف و صفا دارد، به عقل عملی برمی‌گردد و جوهره انسان را هم همین دو گوهر می‌سازد.

مؤمن با دید ایمانی می‌نگرد و دید ایمانی، اشتباه بردار نیست، چون تاثیر از آن عقل نظری و تاثر از آن عقل عملی است و عواطف از افکار متاثر است.

از این رو، نور به عنوان پدر، و حمت‌به عنوان مادر یاد شد.این که قرآن کریم می‌فرماید:

«و اتقو الله و یعلمکم الله‏» [۳۸]

و تعلیم را در کنار تقوا قرار می‌دهد و به صورت شرط و جزا بیان نمی‌کند; بلکه جمله‌ای را بر جمله دیگر عطف می‌کند، ناظر به ارتباط بین تعلیم و تقواست، یعنی، مردان و زنان باتقوا توفیق تعلم در محضر الهی را دارند و این که می‌فرماید:

«اتقوا الله و یعلمکم الله‏»

یک زمینه است تا صورت شرط و جزا در سوره «انفال‏»، روشن بشود که می‌فرماید:

«ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا» [۳۹].در ذیل همین روایت آمده است:

«فاتقوا فراسة المؤمن، فانه ینظر بنور الله الذی خلق منه‏».قدرت فرقان بین حق و باطل که به مؤمن داده شده، اشتباه‌بردار نیست و مؤمن با آن قدرت می‌نگرد.

از این رو هم حق می‌بیند و هم حق را می‌بیند و چنین کسی اشتباه نمی‌کند و چون مؤمن با نور الهی می‌بیند، از این رو به ما دستور داده شد که از فراست مؤمن بپرهیزد; زیرا او درون بین و دوربین و تیزبین است و به همین جهت نمی‌شود او را فریب داد.


دوم:ثبات

مرحله دوم از مراحل سیر و سلوک، ثبات و استواری است; ممکن است‌بر اثر پیدایش حالتی برای انسان، جذبه‌ای حاصل شود و دفعتا عوض شود یا فکری او را به حق راهنمایی کند و او تصمیم پیمودن راه بگیرد ولی در این تصمیم، ثابت نباشد و علل و عواملی او را از این تصمیم پشیمان کند.

بنابراین، صرف ایمان برای سلوک، کافی نیست و سالک باید به مرحله ثبات در اعتقاد و ایمان برسد.

از این رو ذات اقدس خداوند در قرآن کریم یکی از اوصاف برجسته سالکان کوی حق را ثبات می‌داند:

«یثبت الله الذین امنوا بالقول الثابت فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة‏» [۴۰]

یا می‌فرماید:

«انا لننصر رسلنا و الذین امنوا فی الحیوة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد» [۴۱] .

خداوند نعمت ثبات را به مردم با ایمان عطا می‌کند.

به همین جهت آنان در آخرت، روزی که قدمها در «صراط‏» می‌لغزد و هم چنین در حالی که دیگران گرفتار وسوسه می‌شوند در اخلاص پایدارند.برای این که انسان عملا تربیت‌شود و به مقام رفیع بار یابد به او دستور داده شده است که در وضو هنگام مسح پا بگوید:

«اللهم ثبت قدمی علی الصراط یوم تزل فیه الاقدام‏» [۴۲]

بار خدایا! روزی که قدمها می‌لغزد، قدمهای مرا بر صراط استوار بدار تا نلغزم.

گرچه «ظهور» این دعا در مسئلت ثبات قدم و نجات از لغزش برای قیامت است، ولی اطلاقش شامل دنیا نیز خواهد شد.

از این رو مردان الهی در جبهه‌های جنگ از خدا ثبات قدم می‌خواستند و می‌گفتند:

«ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین‏» [۴۳]

زیرا ثبات قدم در میدان جنگ از فضایل و لوازم یک رزمنده است; خواه در جهاد اصغر و خواه در جهاد اکبر.

اگر چه جهاد اصغر، دائمی نیست و گاهی به صلح با بیگانه ختم می‌شود; چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:

«عسی الله ان یجعل بینکم و بین الذین عادیتم منهم مودة‏» [۴۴]

با دشمنانتان، کینه توزانه رفتار نکنید; بلکه بر محور قسط و عدل رفتار کنید; زیرا ممکن است زمانی میان شما و آنان صلح برقرار شود، ولی در جهاد اکبر، این راه برای همیشه بسته است; یعنی ممکن نیست روزی دشمن دیرین ما یعنی شیطان با ما وست‌شود; زیرا او «عدو مبین‏» است و هستی خود را در ادامه عداوت با انسانها می‌داند و اصولا او زنده است تا افراد بشر را وسوسه کند.شیطان همواره در جنگ با بشر است و او را نه در خواب رها می‌کند و نه در بیداری; ماموران و جنود او بیدار و منتظر فرصت هستند تا انسان، غافل شود و در حال غفلت‌بر او تهاجم کنند.

گاهی ممکن است انسان خوابهای خوبی ببیند و با رؤیا بیداری معنوی نصیبش شود، ولی شیطان در او وسوسه کرده و رؤیای او را هم تیره می‌کند.اگر انسان در ایمان متزلزل باشد،

«کالذی استهوته الشیاطین فی الارض حیران‏» [۴۵]

خواهد بود; یعنی گاهی به سمت‌حق و گاهی به سمت‌باطل خواهد رفت و روشن است که مجموع حق و باطل، باطل است; زیرا:

«الا لله الدین الخالص‏» [۴۶] .

کسی که گاهی تبهکار و گاهی پرهیزکار است، مجموعا انسان تبهکاری است.

چون مجموع بدی و خوبی، بد، و مجموع زشتی و زیبایی، زشت است; مثلا، اگر کسی در نقاشی یک صحنه، سمت راستش را زیبا و سمت چپش را زشت ترسیم کند، نقاشی آن صفحه، زیبا نخواهد بود; زیرا زیبایی، زشتی را و حق، راهی باطل را نمی‌پذیرد.

از این رو برای سالکان کوی حق، راهی جز ثبات قدم وجود ندارد.اگر ما ثابت قدم شویم، دیگر چیزی ما را نمی‌لرزاند; سرد و گرم روزگار، ما را از پا در نمی‌آورد و زرق و برق جهان طبیعت‌برای ما جاذبه ندارد; نه آمدن نعمتی ما را چنان مسرور و طربناک می‌کند که از وظیفه بیرون برویم و نه از کف دادن نعمتی ما را چنان غمناک می‌کند که ما در انجام وظیفه، کوتاهی کنیم و این همان است که قرآن کریم می‌فرماید:

«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم‏»[۴۷].منظور از ثبات قدم، ثبات در سیرت و سنت دینی است و به طور کلی، ثبات در هر چیز به اندازه و در محدوده همان چیز است; بنابراین، وقتی می‌گویند:

فلان شخص «ثابت قدم‏» است; یعنی آن جا که می‌اندیشد، «ثابت فکر» و آن جا که باید سخن بگوید، «ثابت قول‏» و...

است; ولی از آن جا که رونده بیش از هر چیز، به نیروی «پا» محتاج است و از آن کمک می‌گیرد، «ثبات‏»، بیشتر به «قدم‏» اسناد داده می‌شود و نیز این که می‌گویند:

فلان سالک، «پایدار» است، از همین قبیل است.


سوم: نیت

اگر انسان ثابت قدم هم باشد، ممکن است کار را بدون روح آن یعنی نیت انجام دهد و روح هر کاری را نیت آن تامین می‌کند.

بنابراین، نیت‌به منزله روح است و عمل به منزله تن و عمل بی روح، جسد سرد و مرده است و کاری از آن ساخته نیست.

این که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«فانما لکل امرء ما نوی‏» (۱)

هر کسی به اندازه نیتی که دارد طرفی می‌بندد، از همین باب است.در باره مجاهدان و مهاجران الی الله وارد شده است که اگر کسی برای خدا هجرت کند، پاداشش لقای حق و ثواب اوست، ولی کسی که وارد جبهه جنگ شود و جهاد کند تا غنیمتی ببرد، جهاد او به اندازه همان غنیمت می‌ارزد و بیانگر ارزش همان شخص است; چون قیمت هر شخص به معرفت اوست و معرفت او را در هدفداری او باید جستجو کرد.از این رو یکی از بهترین امور برای سالکان نیت است و در دوران امر بین نیت و عمل، نیت‌بی عمل از عمل بی نیت، بهتر است; مثلا، اگر کسی کاری را انجام می‌دهد ولی نیت‌یعنی قصد قربت نداشته باشد، اگر آن کار «توصلی‏» باشد از عقوبت ترک واجب مصون است و اگر عبادی باشد که مبتلا به عذاب ترک واجب می‌شود; ولی اگر کسی به انجام کاری مصمم شود و نیت کند کار خیری را انجام دهد، لیکن وسیله و امکانات او را همراهی نکند، یقینا پاداش دارد; چون خود نیت، فعل عبادی قلبی است.روزی معنوی

نیت از اعمال باطنی و از روزیهای معنوی انسان است، گرچه برخی انسانها بسیاری از امور ماورای طبیعی را، روزی، نعمت و درجه نمی‌شمرند.

از این رو، کسانی از ائمه (علیهم السلام) می‌پرسیدند:

چرا خردمندان و فرزانگان تهی دستند؟ آنها هم در جواب می‌فرمودند:

مگر فرزانگی، عقل و دانش روزی نیست؟ خدا روزیها را تقسیم می‌کند.امام صادق (علیه السلام) نیز می‌فرماید:

عقل، زیبایی و فصاحت روزیهایی است که مایه کمال آدمی است:

«ثلاث خصال من رزقها کان کاملا:

العقل و الجمال و الفصاحة‏» (۲) .اگر متمکنان بی خرد، ارزش خرد را بدانند متاثر خواهند شد و بنابراین، علت عدم تاثر آنها عدم درک آنان است که نمی‌دانند فرزانگی فضیلت است و لذت دارد.لذت دانش به مراتب بیش از لذت امکانات رفاهی مادی است; زیرا چیزی که جدای از جان انسان است، برای او گوارا نیست و فقط «خیال لذت‏» است‌حتی لذت غذا و میوه شیرینی که انسان می‌خورد، تنها در محدوده کام او و بسیار زودگذر است و همین که از دهان، فرورفت دیگر هیچ لذتی برای او ندارد; اما علم و دانش چنین نیست; زیرا شنیدن، گفتن، داشتن، نشر آن و عمل به آن لذیذ است.

بنابراین، گذشته از رزق ظاهری رزق معنوی را که علم و فرزانگی است‌باید به حساب آورد.

به هر تقدیر، مسئله نیت مثل خرد و فرزانگی جزو روزیها و اعمال باطنی است و عمل باطن از عمل ظاهر قویتر است.ارزش و دشواری نیت

امامان معصوم (علیهم‌السلام) فرموده‌اند:

«نیة المؤمن خیر من عمله‏» (۳)

و یا :

«افضل الاعمال احمزها» (۴) .نیت روح عمل، و کار دشواری است.

چون اصل کار را بسیاری از انسانها انجام می‌دهند، اما همه قدرت نیت صحیح ندارند.

اولا نمی‌شود کار ناپسند را «قربة الی الله‏»، انجام داد.

بنابراین، باید کار، شایستگی نزدیک ساختن انسان به خدا را داشته باشد; یعنی، «حسن فعلی‏» داشته باشد و ثانیا باید کار، از «حسن فاعلی‏» برخوردار باشد.

در این صورت اگر این عمل از هر پیرایه‌ای منزه باشد، نیت آن بهتر از خود عمل است و البته این بسیار دشوار است و به همین جهت هم نیت، بهترین اعمال است; مثلا، کسی که کتابی می‌نویسد طبیعتا علاقه دارد که نام او روی جلد آن نوشته شود; یا اگر کسی مسجد یا مؤسسه خیریه‌ای می‌سازد، علاقمند است که نام او در چهره تابلو آن ثبت‌شود و یا در محافل برده شود و بعضی هم علاقه مندند که نامشان برده نشود تا دیگران بگویند:

او بدان حد رسیده که حتی حاضر نشده مردم نامش را ببرند که این هم یک نوع ریاست; یعنی، گاهی انسان ریا می‌کند و نمی‌داند که ریا کار است، که البته این ریای مرموزی است و کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد و شیطان هم هر کسی را از راه مخصوص او فریب می‌دهد.

برخی هم برای این که دیگران نگویند فلان کس ریاکاری می‌کند کار خیر را انجام نمی‌دهند که در حقیقت، سخن مردم انگیزه ترک کار خیر، است.


چهارم:صدق

خدای سبحان انبیا را به عنوان «صدیق‏» و «صادق‏» معرفی می‌کند و دیگران را به همراهی آنان فرا خوانده و می‌فرماید:

«کونوا مع الصادقین‏».

با سنت و سیرت اهل صدق باشید و از آنان جدا نباشید.قرآن کریم نخست‌به ما دستور صدق و سپس از نتیجه این کار، گزارش داده، می‌فرماید:

پیروان حقیقی پیامبران، زندگی و مرگشان با انبیا، صدیقان، شاهدان و صالحان بوده، با آن ذوات نورانی محشورند:

«و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین‏» [۴۸] .لازم نیست انسان بمیرد تا با انبیا محشور شود، بلکه در دنیا هم با انبیا می‌تواند محشورباشد.

چون ارواح پاک انبیا و اولیا نسبت‌به دیگران اشراف دارند و پیروان خود را رها نمی‌کند; مثلا، گاهی انسان مبتلا به وسوسه می‌شود ولی طولی نمی‌کشد که از شر درونی آن، نجات پیدا می‌کند.

پس هم آن وسوسه، عاملی به نام شیطان و هم رهایی از دام وسوسه کننده، عاملی به نام ارواح ائمه، انبیا، اولیا و فرشتگان الهی دارد.گستردگی دایره صدق

صدق، تنها در گفتار نیست; بلکه در نیت و عمل نیز هست.

از این رو مؤمنان و پرهیزکاران دارای «قدم صدق‏» و «مقعد صدق‏» هستند.

قرآن کریم می‌فرماید:

«و بشر الذین امنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم‏» [۴۹]

«ان المتقین فی جنات و نهر فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر» [۵۰]

و خداوند از مردانی که به عهدشان وفا کرده‌اند به عنوان صادق یاد می‌کند:

«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه‏»[۵۱]

و البته بهترین نمونه صدق، پایداری در جبهه جنگ است; خواه جنگ ظاهر و جهاد اصغر و خواه جنگ باطن و جهاد اکبر.سخن لطیفی از مرحوم بوعلی رسیده است که آن سخن را مرحوم خواجه و بزرگان دیگر هم دارند.

آن سخن این است که اگر کسی در گفتار و نوشتار و به طور کلی در همه بخشهای سنت و سیرتش، راستگو باشد، خوابهای راست می‌بیند.

روح انسان درغگو مانند چشم «احول‏» است و حقیقت را درست نمی‌بیند.

در عالم رؤیا حقیقت را به انسان نشان می‌دهند، ولی کسانی که در بیداری خیال پرداز و پرحرفند و مرز حلال و حرام را نمی‌شناسند، سرانجام به رؤیاهایی می‌رسند که معبر را از تعبیر عاجز می‌کند و به «اضغاث احلام‏» موسوم شده است; ولی روح انسان مستقیم و راستگو صادق است و روح صادق هنگامی که سخن می‌گوید درست می‌گوید و این نشانه این است که درست می‌بیند.

بنابراین، چنین کسی هم صدق خبری و هم صدق مخبری دارد; یعنی، هم درست می‌بیند وهم رست‌خبر می‌دهد و هم واقع می‌شود.

چون او آنچه را که باید اتفاق بیفتد دیده و درست هم دیده است.

بنابراین، ما اگر خواستیم ببینیم که راستگو هستیم یا نه، راه‌هایی دارد که یکی از آنها بررسی خوابهایمان است; زیرا معرفت نفس و شناخت‌شئون آن بهترین آیه از آیات الهی است.


انابه

«انابه‏» یا از «ناب ینوب‏» به معنای نوبت گرفتن و یا از «ناب ینیب‏» به معنای انقطاع، است.

بنابراین، «منیب‏» کسی است که مکرارا نوبت‌بگیرد تا ببیند در رحمت ویژه الهی چه هنگام باز می‌شود تا او وارد گردد; یا منیب، کسی است که از غیر خدا منقطع و به خدا مرتبط باشد و قرآن کریم از انابه به عظمت‌یاد می‌کند:

«انیبوا الی ربکم‏» [۵۲]

و خداوند منیب را دوست دارد و می‌فرماید منیب، از تذکره الهی متذکر می‌شود:

«و ما یتذکر الا من ینیب‏» [۵۳]

و سرانجام دلهای منیب پرهیزکاران را به بهشت مژده می‌دهد:

«و ازلفت الجنة للمتقین غیر بعید هذا ما توعدون لکل اواب حفیظ من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب منیب ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود» [۵۴] .


ششم: اخلاص

به تعبیر لطیف محقق طوسی «پارسی اخلاص، ویژه کردن باشد» [۵۵] ; یعنی، انسان قلبش را مخصوص حق کند تا احدی جز «مقلب القلوب‏» در حرم دل او راه نیابد و البته اگر انسان محب شود، صحنه نفس را برای محبوب، خالص می‌کند; چون می‌داند که محبوب با مبغوض، جمع نمی‌شود.کسی که کاری را هم برای خدا وهم برای غیر خدا انجام دهد، خدا آن کار را نمی‌پذیرد; زیرا دین کما و کیفا مخصوص خداست.

قرآن کریم در مورد کمیت می‌فرماید:

«و له الدین واصبا» [۵۶] .«واصب‏» به معنای پر، تام، جامع و کامل است و آیه شریفه بدین معناست که مجموعه دین را خدا تنظیم می‌کند و بنابراین، همه قوانین و مقررات باید از راه وحی تدوین شود و حتی کلمه‌ای از آن کم و یا بر آن افزوده نشود; در نتیجه حذف هر چیزی به نام نسخ و نیز اثبات هر چیزی به عنوان شریعت نو باید از راه وحی باشد.در باره کیفیت نیز می‌فرماید:

«الا لله الدین الخالص‏» [۵۷]

فقط به نام و یاد خدا باید این مجموعه را فهمید و به آن عمل کرد و آن را به دیگران آموخت.بنابراین، تنها کسانی متدین واقعی و دیندارند که مخلص باشند.

از این‌روخدای سبحان می‌فرماید:

«و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء» [۵۸]

مردم هیچ ماموریتی ندارند جز این که دستورهای دین را مخلصانه برای‌خدا انجام دهند; یعنی فهمشان و عملشان برای خدا باشد و محصول اخلاص نیز لقای بهشت است.

امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید:

«من قال لا اله الا الله مخلصا دخل الجنة و اخلاصه ان تحجزه لا اله الا الله عما حرم الله عزوجل‏» [۵۹]

و برتر از آن نیز «لقاء الله‏» است:

«فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا» [۶۰]

کسی که امید لقای حق دارد و مشتاق جمال و جلال الهی است، باید مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد و در کار خود، چه در بخش اعتقاد و چه در بخش عمل شرک نورزد.معنای «لقاء الله‏» این نیست که انسان تنها بعد از مرگ، جمال الهی را مشاهد می‌کند; بلکه قبل از مرگ نیز می‌تواند شاهد جمال الهی باشد و فیضهای خاص او را دریافت کند و کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:

«من اخلص لله اربعین صباحا فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه‏» [۶۱]

ناظر به همین بخش است.

کسی که چهل شبانه روز با اخلاص عمل کند، خداوند چشمه‌های حکمت را در قلب او می‌جوشاند و بر قلم و زبانش جاری می‌کند و در حقیقت، این شخص، علم الهی را ملاقات و اسمی از اسمای حسنای حق را مشاهده می‌کند و البته مراحل برتر ممکن ست‌بعد از مرگ حاصل شود.اربعین گیری

اولیای دین برای دستیابی انسانها به ره‌آورد سیر و سلوک و بهره مندی از نتایج اخلاص راه‌هایی را به ما ارائه کرده‌اند که بهترین آنها «اربعین گیری‏» یا «چله گرفتن‏» است و منظور از اربعین‌گیری این نیست که انسان، چهل روز از مردم و کار اجتماعی، جدا شود; بلکه مقصود این است که چهل روز از ما سوای خدا جدا شود و با این که مشغول کار است، آن را جز به دستور خدا و برای رضای او انجام ندهد.در حدیث مزبور رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

کسی که چهل شبانه‌روز، با اخلاص در راه خدا قدم بردارد، خدای سبحان چشمه‌های حکمت را از قلب او بر زبانش جاری می‌کند.

حرفهای صحیح و نو از قلم و زبان او شنیده و استفاده می‌شود و نو آوریهای زیادی دارد که در کتابها و سخنان دیگران نیست; چون این چشمه جوشان حکمت در دلهای دیگران نیست.«اربعین گرفتن‏» به این معنا نیست که انسان چهل شبانه‌روز، کوشش کند تا به مقام اخلاص برسد و نیز به این معنا نیست که چهل شبانه روز، یکسان، همه کارها را با اخلاص برای خدا انجام بدهد، بلکه برداشت اولی از نصوص اربعین‌گیری این معناست که او چهل شبانه روز، همراه با حصول اخلاص است; یعنی شخص در چهل شبانه روز با اخلاص همراه است و اگر چهل شبانه روز، همه کارها را با حد معین از اخلاص انجام بدهد، مستلزم توقف و سکون در اخلاص می‌شود; بلکه معنایش آن است که انسان، چهل شبانه روز در درجات چهل‌گانه خلوص حرکت کند; زیرا اخلاص درجاتی دارد.

بنابراین، اخلاص روز اول، ابتدایی‌ترین و اخلاص روز چهلم، عالیترین درجه اخلاص است.غرض آن که در معنای حدیث اربعین‌گیری سه احتمال می‌رود که تنها معنای سوم صحیح است:

۱.

در مدت چهل شبانه روز اصلا خلوص حاصل نباشد و فقط بعد از چهل روز، پدید آید.۲.

از ابتدا تا پایان اخلاص باشد، لیکن در حد خاص و بدون افزایش.۳.

خلوص در همه این چهل شبانه روز حاصل باشد، ولی تکامل روزافزون داشته باشد.جوشش حکمت از سرچشمه اخلاص

کسی که چهل شبانه روز در مراتب چهل‌گانه خلوص قدم بردارد، فیض علمی حق که دائمی است، از قلب او خواهد جوشید.

که ذات اقدس خداوند می‌فرماید:

«الم تر ان الله انزل من السماء ماء فسلکه ینابیع فی الارض‏» [۶۲]

خداوند آب را در زیر زمین با راهنماییهای خاص خود، جاری می‌کند و هر جای مناسبی از زمین شکافته شود، آب به صورت چشمه و چاه از آن جا می‌جوشد.

علومی که مربوط به ارواح و نفوس است، نیز چنین است.

رگه‌ها و راه‌های تشخیص فجور و تقوا در زمینه دلهای آدمی با هدایت‌خدای سبحان حرکت می‌کند و این چشمه‌ها جوشان است; اما اگر کسی با خیالهای باطل یا کارهای ناروا یا رین و چرک، مجاری و روزنه‌ها را ببندد:

«کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون‏» [۶۳]

در آن صورت این علوم فطری دفن می‌شود و جوششی ندارد، ولی اگر کند و کاو کند و نگذارد در زمینه دل او تیرگی راه پیدا کند، آنگاه دست و زبان او همانند چشمه خواهد بود و از آنها علوم فطری که همان الهام تقواست، خواهد جوشید.در این صورت، چنین انسانی سخنان عالمانه و مؤثری دارد و از زبان و قلم او حکمت نظری می‌جوشد، چنانکه از دست و قدم چنین انسان خیری کارهای خیر و حکمت عملی نشئت می‌گیرد.تذکر:

درباره حدیث مشهور:

«من اخلص لله اربعین صباحا...»،

اشاره به دو نکته سودمند است:

۱. حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در این حدیث فرمودند:

«اربعین صباحا» و نفرمودند:

«اربعین مساء» یا «عشیة‏» ذکر کلمه صباح در این حدیث‌شریف بدین معناست که انسان سالک به سوی خدا، باید تصمیم را از شب بگیرد و سفرش، را مانند سفرهای ظاهری، ازصبح شروع کند و این نکته با معارفی که قرآن کریم در باره شب و برکات آن به بشر آموخته نیز، هماهنگ است; نشئه شب از نظر قرآن کریم برای کسب «پایگاه محکم‏» و «سخن مستحکم‏» مناسبتر است:


«ان ناشئة الیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا» [۶۴] .۲.

گرفتن اربعین و چهل روز مواظبت و پرهیز از حرام و مکروه و انجام دادن واجب و مستحب، اگر برای جوشش و ریزش چشمه‌های حکمت‌باشد، اخلاص نیست و «مشوب‏» است و در حقیقت، آن شخص مانند گدایی است که به «شرط مزد»، کار کرده است و بنابراین، او مخلص نیست، بلکه اجیر و مزدور است.بر همین اساس اگر کسی درس بخواند تا حکیم شود، درسش با اخلاص همراه نیست و این از قبیل

«حسنات الابرار، سیئات المقربین‏» [۶۵]

است.

اسوه‌های سلوک در ابتدا به انسان گویند:

کسی که برای دستیابی به شهرت و مال درس بخواند، مخلص نیست و این سخن حق است; اما معرفت دقیقتری که پس از آن می‌آموزند این است که اگر کسی برای این که عالم ربانی و خدمتگزار خلق بشود و مردم را از ضلالت‌برهاند و خودش با انبیا (علیهم السلام) محشور شود درس بخواند، او نیز مخلص نیست:

«ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا»! او باید علم را تنها برای رضای خدا فرا بگیرد; در این صورت خداوند هم، توفیق تبلیغ و ارشاد را نصیب او خواهد کرد و چون عالم ربانی شده با انبیا و اولیا محشور می‌شود.از این برتر، آن است که نه تنها تحصیل علم را وسیله برای آن هدف قرار ندهد، بلکه این مطلب را هم از خاطره خود بزداید که این خیلی دشوار است.

در این صورت، صحنه با صفای دل چنین عالم و متعلمی، خالص است.

البته هر کاری چنین است.

معنای اخلاص آن است که جز ذات اقدس خداوند چیزی ملحوظ و مشهود انسان سالک نباشد.اخلاص پنداری

افراد زیادی تحت ولایت‌شیطانند، ولی خود را مخلص می‌پندارند; مثلا، ما گاهی کارهای خوبی می‌کنیم، ولی هنگامی که آن کار را از ما می‌گیرند و به دیگری می‌دهند، نگران می‌شویم.

معلوم می‌شود ما کار خوبی را می‌خواهیم که به ما ارتباط داشته باشد و از ما صادر شود، نه اصل کار خوب را و این، خطر بزرگی است و در این صورت ما خودخواهیم، نه خیر خواه.

آنگاه در قیامت و هنگام نقادی، ما چون خیر را نمی‌خواستیم، خیر را به ما نمی‌دهند و در مقابل، همان خودخواهی را که مطلوب ما بود، به ما می‌دهند که زمینه

«نار الله الموقدة التی تطلع علی الافئدة‏» [۶۶]

را فراهم می‌کند و درون سوزی انسان آغاز می‌شود.


هفتم: خلوت

از اموری که «سالک الی الله‏» باید آن را تحصیل کند، «خلوت‏» و تنهایی است.خلوت که یکی از مراحل سیر و سلوک عرفانی و از مقامات عارفان است‌باید به خوبی تبیین شود تا این امر مثبت‌با انزوای مذموم، مشتبه نشود; گاهی انسان به این خیال که در حال سیر و سلوک و ریاضت است از جامعه، جدا می‌شود و از انجام فرایض و نوافل اجتماعی دور می‌ماند و تنها به عبادتهای فردی اعم از فرایض و نوافل می‌پردازد و این کار روا نیست; زیرا قرآن کریم که خود را «شفا» می‌داند، راه درمان را ارائه کرده، به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«و لا تکن کصاحب الحوت اذ نادی و هو مکظوم لولا ان تدارکه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم‏» [۶۷]

مانند یونس نباش که از قوم خود جدا شد.

این که ذات اقدس اله در آیات گوناگون می‌فرماید:

«و اذکر فی الکتاب ابراهیم‏» [۶۸]

«و اذکر فی الکتاب موسی‏» [۶۹]

«واذکر...»;

یعنی به یاد این رهبران الهی و ادامه دهنده راه آنان باش; ولی در آیه مورد بحث می‌فرماید:

مانند یونس نباش که مسئولیت‌خود را ترک کرد و خدا را ندا داد، و اگر نعمت ولایت، شامل حال او نمی‌شد، او از دل ماهی و دریای تاریک نجات نمی‌یافت، ولی از آن جا که نعمت الهی شامل حالش شد او دیگر مذموم نیست; بلکه ممدوح و محمود است.

بنابراین، خلوت به معنای اعراض از جامعه و انزوای از وظیفه اجتماعی، مذموم است، نه ممدوح.خلوت و شب زنده داری

خدای سبحان می‌فرماید:

شب زنده داری را فراموش نکنید; زیرا شما در روز، کار فراوان دارید و مشاغل زیاد، شما را به خود جذب می‌کند و در نتیجه تنهایی و خلوت ندارید:

«ان ناشئة الیل هی اشد وطا و اقوم قیلا ان لک فی النهار سبحا طویلا» [۷۰]

انسان در کارهای فراوان روزانه، شناور است و تو، به منزله سباح و غواصی هستی که در مسائل اجتماعی، شنا می‌کنی و شناوری در کثرت، با تنهایی سازگار نیست.

برای شناوری که خود در حال عبور از این دریای ناپیدا کرانه است و همراهانی را نیز به همراه خود می‌برد و «جهد می‌کند که بگیرد غریق را»، طبیعی است که این سباحت و شناوری شاغل فکری است.

حاصل آن که معنای آیه شریفه این است که تو در روز کارهای فراوانی داری، ولی شب‌هنگام، مزاحمی نداری و کسب پایگاه محکم و سخن مستحکم تنها در سحر میسر است.انسان وقتی سخن متکلم را خوب دریافت می‌کند که خود حرف نزند و آرام بوده، مستمع خوبی باشد، و وقتی مستمع خوبی است که در برابر کلام خدا،حرفی از غیر او، خواه از درون و خواه از بیرون، نشنود.

بنابراین، قرآن کریم،سکوت و تنهایی را به عنوان مرحله‌ای از مراحل سیر و سلوک، لازم می‌داند.اگر چه بدن در شب بهتر می‌آرمد و خوابیدن بدن، نعمت است و خداوند آن را به عنوان یت‌خود، ذکر می‌کند:

«و جعلنا نومکم سباتا و جعلنا الیل لباسا» [۷۱]

اما «سبات‏»، آرامش و خواب، برای عقل و فکر، نقمت است و از این رو حضرت علی (صلوات الله علیه) می‌فرماید:

«نعوذ بالله من سبات العقل‏» [۷۲]

از خواب عقل به خدا پناه می‌بریم.بنابراین، شب برای خوابیدن و آرامش بدن و بیدار شدن عقل است.

از این رو رؤیاهای صادق و صالح در خواب، نصیب کسانی می‌شود که بدنشان می‌خوابد، نه جانشان و همین گروه هستند که در سحرها برمی‌خیزند و شب زنده‌داری و عبادت می‌کنند.از آیه کریمه

«ان لک فی النهار سبحا طویلا»

دو مطلب استفاده می‌شود:

یکی لزوم شرکت در مجامع و کارهای اجتماعی و دیگر لزوم شرکت در آن به صورت شناگری.

کسی که وارد استخری می‌شود گاهی در گوشه‌ای از آن می‌آرمد و در این صورت او تنها خودش را خنک می‌کند; ولی اگر شنا کند، دیگران را هم از غرق نجات می‌دهد.ذات اقدس خداوند به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

تو در روز کارهای فراوان داری; زیرا آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم، مامور است‌به پرسشهای مردم پاسخ دهد و به مشکلاتشان رسیدگی کند; همان گونه که قرآن کریم می‌فرماید:

«یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة‏» [۷۳]

یا می‌فرماید:

«فاحکم بین الناس بالحق‏» [۷۴]

و همه اینها جزو برنامه‌های رسمی و روزانه رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود; اما شب، آن هم آخر شب، مناسبترین فرصت‌برای خلوت با خداست; زیرا انسان متهجد در آن حال، بدون مزاحمت می‌تواند فیض را از خدا دریافت کند.در سوره مبارکه «اسراء» از شب زنده‌داری به عظمت‌یاد شده است; چنانکه می‌فرماید:

«و من اللیل فتهجد به نافلة لک عسی ان یبعثک ربک مقاما محمودا» [۷۵] .انسان وقتی به «مقام محمود» می‌رسد که در کمال آرامش با خدا سخن بگوید.

بنابراین، اثر شب زنده داری که در حقیقت، خلوت با خداست نیل به مقام محمود است.خلوت در متن جامعه

قرآن کریم خلوت را چنین تبیین می‌کند که در عین حال که با دیگران هستی و در کارهای روز مره شناوری، در کار باطل مردم شرکت نکن; و این شناوری در مسائل اجتماعی و شئون جامعه تو را به خود مشغول نکند تا کوله باری از «خاطرات‏» را به همراه داشته باشی و شب، هنگام نماز مزاحم تو باشند.

بنابراین، همواره صبغه الهی و فراطبیعی به مردم بده ولی از مردم صبغه طبیعی نپذیر.ممکن است انسان در متن جامعه به سر ببرد; اما در عین حال که رنگ می‌دهد رنگ هم بپذیرد و در نتیجه خاطرات روز، چنان او را مشغول کند که هنگام سحر با تلی از خاطرات با خدا سخن بگوید که قهرا نماز شب او نیز مانند نماز روز، «پر خاطره‏» می‌شود، ولی وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که مامور بود در متن جامعه زندگی کند، موظف بود به مردم «صبغه الهی‏» بدهد که بهترین صبغه‌هاست:

«صبغة الله و من احسن من الله صبغة‏» [۷۶]

و از مردم رنگی نپذیرد و «ز هرچه رنگ تعلق پذیرد» آزاد باشد.

از این رو ذات اقدس خداوند ضمن این که شناوری روز پیامبر را تشریح کرد و فرمود با مردم باش، در آیاتی چند از آن حضرت خواست تا از مردم رنگ نپذیرد; مانند:

۱. «و اهجرهم هجرا جمیلا» [۷۷]

از خلق و خوی این مردم فاصله بگیر.

۲. «و ذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیوة الدنیا» [۷۸]

کسانی را که دینشان را به بازیچه گرفته‌اند و دنیای نیرنگ باز، آنها را به فریب سرگرم کرده است رها کن;

زیرا سخن در آنان اثر نمی‌کند و هم‌نشینی آنان زیانبار است; یعنی، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در عین حال که در متن جامعه به سر می‌برد، امور دنیایی را به دل راه نمی‌دهد.۳.

«قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون‏» [۷۹]

بگو خدا، و دیگران را در کارشان رها کن; زیرا آنان دارند در گرداب طبیعت غرق می‌شوند; یعنی، تا آخرین لحظه به فکر درمان و نجات آنها باش، ولی اگر آنها به پیام تو که منادی غیب و نجات انسانها هستی گوش ندادند، آنان را رها کن.

این در حقیقت، خلوت کردن یعنی در بین مردم بودن ولی با مردم نبودن و با خواسته‌های نامعقول آنان هماهنگ نشدن است

۴. «و اذا رایت الذین یخوضون فی ایاتنا فاعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره‏» [۸۰]

گروهی را که در باره آیات الهی به یاوه سرایی و بیهوده گویی سرگرمند، رها کن تا وارد مطلب دیگر شوند.این آیات نشان می‌دهد که وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که اسوه سالکان کوی حق است موظف است در متن جامعه به سر ببرد و از خلق خدا و خدمت‌به آنان انزوا حاصل نکند، اما از رذایل اخلاقی و دنیا منزوی باشد; زیرا انزوا از چیزی که انسان را از خدا باز می‌دارد فضیلت است; اما خدمت‌به خلق خدا برای تامین رضای الهی، عبادت محسوب می‌شود.راز خلوت

خلوت از نظر قرآن کریم، ممدوح است; اما چرا خلوت، ممدوح است؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت:

چند «ندا» هست که به طرق گوناگون به بشر ابلاغ می‌شود.اول:

ندای خدا; خدا مستقیما ندا دارد و این ندا گاهی «یا ایها الناس‏»، گاهی «یا ایها الذین آمنوا» و گاهی «یا بنی آدم‏» است.

البته ندای الهی نظیر ندای منادیان عادی نیست که لحظه‌ای حاصل و بعد تمام شده باشد; بلکه دائما این صدا به گوش می‌رسد:

موسی‌ای نیست که تا صوت «انا الحق‏» شنود

ورنه این زمزمه اندر شجری نیست، که نیست

این نداها نیز در یک سطح نیست; زیرا برخی خیلی عام است، مانند:

«یا ایها الناس‏» و «یا بنی‌آدم‏» و بعضی مخصوص اهل کتاب است مانند:

«یا اهل الکتاب‏» و برخی ویژه مؤمنان است مانند:

«یا ایها الذین آمنوا» و بعضی از نداها هم‌از نداهای گذشته محدودتر است مانند تذکره و تبصره‌هایی که متوجه، «اولی الالباب‏» و «اولی الابصار» است و بالاخره آخرین ندا که از همه نداها و خطابها محدودتر است همان ندای به انبیاست مانند:

«یا ایها الرسل‏».

دوم: ندای فرشتگان; در بعضی از نصوص آمده است که خداوند فرشتگانی را مامور کرده است تا هر روز به بنی‌آدم بگویند:

زاد و ولد داشته باشید ولی بدانید که پایان زندگی، مرگ است و مال بیندوزید ولی بدانید که پایانش فناست و ساختمانها بسازید ولی آگاه باشید که نهایتش ویرانی است‌بنابراین، شما چیزی بسازید که ویران شدنی نباشد:

«ان لله ملکا ینادی فی کل یوم:

لدوا للموت و اجمعوا للنفاء و ابنوا للخراب‏» [۸۱] .این ندای فرشته‌هاست.

بسیاری از نداها در روایات به فرشته‌ها نسبت داده شده است.

سوم: ندای انبیا و اولیاست; خداوند به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید «به مردم بگو»:

«تعالوا اتل ما حرم ربکم علیکم‏» [۸۲]

مانند این که، به ابراهیم خلیل می‌فرماید:

«و اذن فی الناس بالحج‌یاتوک رجالا» [۸۳]

یا می‌فرماید:

«و اذان من الله و رسوله الی الناس یوم الحج الاکبر ان الله بری‌ء من المشرکین و رسوله‏» [۸۴]

.این نداها و همچنین ندای فطرت از یک سو و ندای عقل از سوی دیگر، نداهایی است که به طور مستقیم و غیر مستقیم به «الله‏» ارتباط دارد و همواره هست; اما گوشی که بخواهد مستمع این نداها باشد باید در جای آرامی قرار گیرد که در آن جا هیاهو نباشد; زیرا هنگام ازدحام و پیدایش امواج و اصوات گوناگون، شنیدن ندای حق دشوار است، مگر برای کسانی که صدای آشنا را خوب بفهمند و چون در روز، صداها زیاد است، شنیدن این نداها دشوار است و از این رو گفته‌اند آرام بگیرید و خلوت کنید تا این نداها را بشنوید.

بنابراین، معنای خلوت کردن برطرف کردن مزاحمتهاست و اگر این مزاحمتها برطرف شود، فیض خدا یقینا ظهور و حضور دارد.خلوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم

وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم قبل از بعثت و پیش از مسئولیت سالت‌سالی چند روز از جامعه فاصله می‌گرفت و در غار حرا، واقع در «جبل النور» به عبادت می‌پرداخت.

کوه نور تقریبا از بلندترین کوه‌های اطراف مکه است که بر مکه اشراف دارد و اگر برجها حایل نباشد کعبه کاملا تحت اشراف کسی است که بر بالای آن قرار می‌گیرد.

وجود مبارک امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) می‌فرماید:

«و لقد کان یجاور فی کل سنة بحراء فاراه و لا یراه غیری‏» [۸۵]

هر ساله نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در غار حرا مجاور بود و تنها من او را می‌دیدم و دیگران او را نمی‌دیدند.بعضی نقل کرده‌اند که رفتن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم به غار حرا از سال ولادت علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) شروع شد و قبل از آن، حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم برای عبادت به حرا نمی‌رفت.بنابراین، همان طور که میلاد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در «عام الفیل‏» نقشی داشت و کعبه را از گزند «ابرهه‏» حفظ کرد، میلاد علی ابن ابی طالب (سلام الله علیه) نیز برکتی بود که از آن می‌توان رفتن پیغمبر به کوه حرا را تبیین کرد; یا برکت رفتن پیغمبر به کوه حرا باعث‌شد که در آن سال، علی ابن ابی طالب به دنیا بیاید یا برکت هر دو معلول یک سبب نهایی است و آن عامل فائق، باعث‌شد که پیغمبر به حرا برود و در همان سال، علی بن ابی طالب به دنیا بیاید.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بعد از رسالت هم سالی چند روز در پایان ماه مبارک رمضان، به اعتکاف می‌پرداختند و برخی از شئون اجتماعی را ترک می‌کردند و سحرها نیز موظف بودند به نماز شب برخیزند.گرچه تلاوت بخش پایانی سوره آل عمران برای همه انسانها در همه شرایط، قابل عمل است، ولی نقل شده است که وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هنگام برخاستن از خواب، سحرگاه به آسمان، نگاه می‌کرد و این آیات را قرائت می‌کرد:

«ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف الیل و النهار لایات لاولی الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب النار ربنا انک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من انصار ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان ان امنوا بربکم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الابرار ربنا و اتنا ما وعدتنا علی رسلک و لا تخزنا یوم القیامة انک لا تخلف المیعاد»[۸۶]

و شایسته است کسانی که به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تاسی می‌کنند و شب زنده دارند نیز این چند آیه را قبل از نماز شب، قرائت کنند.

انسان شب زنده‌دار که در سحر می‌گوید:

«ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی للایمان...»

باید به گونه‌ای باشد که صدای ندای الله، ملائکة الله و رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را بشنود.

چنین انسانی در این مواقع خلوت می‌کند.خلوت و شاغل زدایی

خلوت کردن «شاغل زدایی‏» است و شواغل، متعدد است، ولی می‌توان آنها را در چهار بخش خلاصه کرد:

بخش اول، شواغل حسی است، مانند دیدنیها، نغمه‌ها و آهنگها، بوییدنیها، نرمی فرش و لباس و گوارایی غذا که انسان را به خود جذب می‌کند و بنابراین، انسان از راه ذائقه، شامه، لامسه، باصره و سامعه، مجذوب محسوسات خود می‌شود، و این شواغل حسی در خلوت شبانه، بسیار کم و محدود است.بخش دوم، شواغل خیالی و وهمی است که امور ادراکی است نه تحریکی.

خاطرات فراوانی از خیال انسان می‌گذرد که تصورات است و احیانا تصدیقاتی را نیز به همراه دارد.

خیالات، مجموعه تصورات است که قضیه نیست ولی به صورت قضیه ظهور می‌کند; اما تصدیق آن را همراهی نمی‌کند، و همین قسم از تصورهای متراکم و تصدیق‌نما، زمینه تشکیل قیاس شعری را فراهم می‌کنند.بخش سوم، کارهای تحریکی است که قوای شهوی و غضبی آن را بر عهده دارد; مثل این که، انسان می‌خواهد از راه صحیح به چیزهایی حلال دست‌یابد یا از راه ناصحیح به امور باطل راه پیدا کند و یا این که نسبت‌به دشمن، قهر و کینه توزی دارد و سعی می‌کند که در محدوده قوه شهوت و غضب، نسبت‌به دشمن خودش‌تمنی زوال داشته باشد و حسد بورزد و یا امیدوار است در مسائل اجتماعی به درجات برتر برسد:

«ان تکون امة هی اربی من امة‏» [۸۷]

یا رقبا را از صحنه بیرون کند.اگر کسی توانست از شواغل حسی برهد و نه تنها نسبت‌به رقیب خود، برتری جویی نداشته باشد، بلکه برای او طلب خیر و مغفرت کند، آنگاه نوبت‌به بخش چهارم از شواغل می‌رسد.بخش چهارم، این است که انسان مثلا در حین نماز، قرائت قرآن یا ذکر و...

سرگرم اندیشه‌ها و افکاری می‌شود که از خود یا سایر دانشمندان فراهم کرده است.اگر انسان از این شواغل چهارگانه رهایی یابد، آنگاه قدرت فکر کردن پیدا می‌کند و ذات اقدس خداوند که هر لحظه به دل بنده خود می‌نگرد وقتی صحنه قلب را مستعد ببیند به آن فیض می‌رساند و سالک کوی الهی از این فیض بهره می‌برد، چیزی را می‌فهمد که او را آرام می‌کند، از چیزی که مایه اضطراب است نجات پیدا می‌کند، به چیزی دل می‌بندد که ماندنی است و چیزی را که رفتنی است رها می‌کند.

چون چیز رفتنی، انسان را رها می‌کند و تنها می‌گذارد و او را به اندوه فراقش مبتلا می‌کند; پس اگر قبل از این که آن چیز انسان را ترک کند انسان آن را ترک کند بهتر است; زیرا دوست نگرفتن، بهتر از آن است که انسان، دوست‌بی وفا بگیرد که روزی او را ترک کند و به غم فراقش مبتلا سازد.از این رو درخطبه‌های امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده است:

«اوصیکم عباد الله بتقوی الله... و آمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم الزائلة عنکم و ان لم تکونوا تحبون ترکها» [۸۸]

قبل از این که این دنیا شما را ترک کند شما آن را ترک کنید; چون اگر انسان به چیزی که رفتنی است دل ببندد او آن چیز را که متعلق علاقه اوست از دست‌خواهد داد و در نتیجه فقط علاقه با فقدان متعلق آن خواهد ماند و مایه رنجوری او خواهد شد.

بنابراین، چون خداوند

«دائم الفضل علی البریة‏» [۸۹]

و

«نور السماوات والارض‏»[۹۰]

است و دائما نور می‌دهد، اگر کسی قلب خود را غبار روبی کند، نور بر دل او می‌تابد و بهترین نور، همان فکری است که ذکر و شکر را به همراه داشته‌باشد.رابطه سحر خیزی با کار روزانه

برای این که انسان هم حضور خود را در متن جامعه حفظ کند و هم سرگرمی فراهم نکند تا موفق به سحر خیزی شود توصیه کرده‌اند که انسان کار را در حد ضرورت و لزوم، انجام دهد و کاری که می‌کند واجب و یا مستحب باشد و وقتی هم در کاری وارد می‌شود بگوید:

«رب ادخلنی مدخل صدق واخرجنی مخرج صدق‏» [۹۱]

انسان باید طوری باشد که در هر کاری وارد می‌شود بگوید:

خدایا! به نام تو صادقانه وارد می‌شوم، و از هر کاری که بیرون می‌آید بگوید:

خدایا! به نام تو خالصانه از این کار رخت‌بر می‌بندم; یعنی با دست پر و نتیجه درست از این کار بیرون می‌آیم.

روشن است که انسان در مورد کار حرام یا مکروه نمی‌تواند بگوید:

«رب ادخلنی مدخل صدق‏»; چنانکه کار حرام و مکروه، پایان صادق و خالصی ندارد تا در باره آن «واخرجنی مخرج صدق‏» گفته شود.

هر کاری که انسان شروع می‌کند باید به گونه‌ای باشد که در آغاز آن بتواند بگوید:

«بسم الله الرحمن الرحیم‏»

و آن کار، واجب یا مستحب است.

این که گفتند هنگام ورود در کار و آغاز عمل، نام خدا را فراموش نکنید; یعنی نام خدا کلید واجب و مستحب است; زیرا کار حرام و مکروه را نمی‌شود به نام خدا انجام داد.

هشتم: تفکر

چون اخلاق سیری باطنی است و باطن با ادراک و عمل درونی حرکت می‌کند، از اولین قدمهایی که سائران و سالکان کوی حق بر می‌دارند، نظر و فکر است.

از این رو تفکر را برای سیر و سلوک، لازم دانسته‌اند; بلکه باید گفت آوای انسان سالک، همان نظر و فکر اوست.انسان متفکر از راه مشخصی مجهول خود را معلوم می‌کند; یعنی در گام نخست، مطلوب خود را بررسی می‌کند و می‌بیند برای او مجهول است; سپس به سراغ مقدماتش می‌رود و آنها را از نظر ماده و صورت، تنظیم می‌کند و از راه مقدمات تنظیم شده به مقصد می‌رسد; پس فکر، عبارت از سیر درونی یا حرکت از مقدمات به نتیجه و از معلوم به مجهول است.«تفکر» در قرآن و روایات

قرآن حکیم از دو راه انسانها را به فکر و نظر فرا می‌خواند:

یکی با ذکر عنوان «تفکر» و «تعقل‏» و دیگری با طرح بحثهای قرآنی که با تفکر همراه است; گاهی در یک آیه از عنوان تفکر و تعقل سخنی به میان نمی‌آید، ولی در آن، برهان عقلی و فکری مطرح می‌شود.

خود استدلال، تشویق به تفکر است و بنابراین، لازم نیست گفته شود:

«ان فی ذلک لایات لقوم یتفکرون‏» [۹۲] .روایات هم مانند قرآن از دو راه، جامعه بشری را دعوت به تفکر می‌کند:

هم در خود روایات، عنوان تفکر و تعقل مطرح می‌شود; مانند:

«تفکر ساعة خیر من عبادة سنة‏»[۹۳] یا «ستین سنة‏» [۹۴] .گاهی نیز معارف برهانی در روایت، ارائه می‌شود که ادارک آن بدون فکر و نظر ممکن نیست.محورهای اصلی فکر

فکر، نوعی حرکت است و حرکت گر چه به شش امر، متکی است; اما محور اصلی بحث در سیر باطنی فکری، سه چیز است:

متحرک، مسافت و هدف.

سیر باطنی نیز سه‌گونه است:

۱. این که این سه امر جدای از یکدیگر باشد; مثلا در جایی که انسان درباره نظم جهان برای پی بردن به توحید خالق می‌اندیشد، «روح اندیشمند» او متحرک، «نظم جهان‏»، مسافت، و «پی بردن به توحید خالق‏»، هدف است; یعنی، او نظم جهان را بررسی می‌کند و به این مقصد می‌رسد که هر حرکتی محرک، طلب می‌کند و محرک کل، خدای واحد است.گاهی نیز مسافت‌سیر درونی انسان متفکر، نظم یا حرکت عالم نیست; بلکه «حدوث جهان‏» است; یعنی، روح سالک در باره حدوث جهان می‌اندیشد و به محدث جهان که خداست پی می‌برد و گاهی هم در باره «امکان جهان‏» می‌اندیشد; یعنی، مسافت تفکر که سیر علمی است، امکان ماهوی یا فقری است; که جهان، «ممکن‏» است و هر ممکنی «واجب‏» می‌طلبد، پس جهان، محتاج به خالقی است که واجب و «لا شریک له‏» باشد.

در این گونه از حرکتها متحرک، غیر از مسافت‌حرکت است، چنانکه متحرک و مسافت، غیر از هدف است

۲. این‌که متحرک ومسافت‌یکی، وهدف، جدا باشد; مانند انسانی که در راه معرفت نفس، تلاش و کوشش می‌کند و از راه «خودشناسی‏» به «خداشناسی‏» می‌رسد.

البته گاهی از راه:

«عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم‏»[۹۵]

به آن می‌رسد;وگاهی به راه‌های دقیقتر درونی ومشاهده ذات‌خویش،پی به خدا می‌برد که در این صورت، متحرک و مسافت‌خود نفس، و هدف، نیل به توحید خداست و به این طریق او پی به خالق می‌برد و این دومین قسم معرفت است.

۳. این که نفس از راه بررسی عمیق، هدف را از راه خود هدف می‌شناسد; مانند کسانی که بر اساس «برهان صدیقین‏» با تامل در حقیقت هستی پی می‌برند که حقیقت هستی، خداست; چنانکه امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) در دعای «صباح‏» به خدای سبحان عرض می‌کند:

«یا من دل علی ذاته بذاته‏» [۹۶]

یا در دعای «عرفه‏»، وارد شده است:

«ا یکون لغیرک من الظهور ما لیس لک‏» [۹۷] .در این قسم از اندیشه و حرکت، مسافت و هدف، یکی و متحرک، جداست; یعنی روح متحرک و اندیشمند در خود خدا نظر می‌کند و از خود خدا پی به وجود او می‌برد.از باب تشبیه معقول به محسوس می‌توان گفت گاهی انسان نگاه می‌کند می‌بیند هوا روشن است و از این روشنی فضا و هوا پی می‌برد که آفتاب طلوع کرده است که در این جا متحرک، روح انسان است و مسافت‌حرکت، روشنی فضا، و هدف علم به طلوع آفتاب است; اما گاهی به خود خورشید می‌نگرد و همین که خورشید را می‌بیند می‌فهمد خورشید، طلوع کرده است; نه این که از روشنی هوا پی به طلوع آفتاب ببرد.

موحدان ناب، کسانی هستند که با تفکر، در حقیقت هستی پی می‌برند که این حقیقت هستی، خداست و هر هستی محدود را او آفریده است.

به هر تقدیر، حرکت فکری از اولین وظایف ضروری سائران و سالکان کوی حق است.آیات آفاقی و انفسی

نکته قابل ذکر این است که معمولا گفته می‌شود:

سیر یا در آیات آفاقی است و یا در آیات انفسی.

البته آیات آفاقی وضع روشنی دارد; مانند آسمانها، زمین و نظمی که در دریاها، صحراها، گیاهان، حیوانات و موجودات آسمانی وجود دارد که تامل در این گونه از مسائل آفاق، رهگشاست و سالک را به وحدت حق، آشنا می‌کند.اما «سیر انفسی‏» چنین تبیین می‌شود که انسان اگر خود را بشناسد; مثلا، با علم تشریح، آشنا و از نظمی که در کارگاه بدن اوست‌با خبر باشد، یقینا به ناظم حکیم پی می‌برد; یعنی، آنان سیر در بدن و آشنایی با مسائل تشریحی را به عنوان آیات انفسی تلقی کرده‌اند; اما در حقیقت، این آیت هم از آیات آفاقی است; نه آیات انفسی; زیرا حقیقت انسان را روح و نفس او تشکیل می‌دهد و بدن، سایه تغییر پذیر روح است و در هر نشئه‌ای انسان بدن متناسب با آن عالم را دارد.

چیزی که انسان را رها می‌کند و تغییر پذیر است، در حقیقت ثابت و پایدار و واحد انسان نقشی ندارد، بلکه جنبه تبعیت و فرعیت دارد و تامل در فرع و تابع (بدن) غیر از تامل در اصل و متبوع (حقیقت نفس) است.بنابراین، کسی که از راه علم تشریح و بدن شناسی به آفریدگار بدن پی می‌برد او نیز سیر در آیات آفاقی دارد نه آیات انفسی; ولی اگر انسان، اندیشه، مشاهدات، یافته‌های عقل نظری و عملی، اوصاف نفسانی و روح خود را که موجودی مجرد، ثابت و واحد است‌بنگرد، در این صورت این سیر، سیر انفسی است.

سیر انفسی معنایی دقیقتر از این هم دارد که انسان وقتی به آن معنای دقیق بار می‌یابد معلوم می‌شود سیر در اوصاف نفسانی هم سیر آفاقی است نه سیر انفسی.

به هر تقدیر، حرکت‌باطن به نام «فکر» برای سالکان کوی حق، ضروری است.تحجر فکری

در مقابل این حرکت فکری، لهو و قساوت دل قرار دارد.

قرآن کریم از دلی که حرکت نکند و اهل نظر و اندیشه الهی نباشد با تعبیر «متحجر» و «لاهی‏» یاد می‌کند; گاهی می‌فرماید:

«فهی کالحجارة او اشد قسوة‏» [۹۸]

بعضی از دلها مانند سنگ یا از آن سخت‌ترند، یعنی، نفوذ ناپذیرند.

سخنی در آنان اثر نمی‌کند و جابه‌جا نمی‌شوند و از درون آنان نیز چیزی جوشش ندارد.نکته قابل توجه این است که قرآن کریم می‌فرماید:

بلکه بعضی انسانها ازسنگ نیز نازلترند; زیرا برخی سنگها مانند سنگهای دامنه کوه، منشا برکتند و ازدرون آنها چشمه می‌جوشد:

«و ان منها لما یشقق فیخرج منه الماء» [۹۹] .همچنین گاهی قرآن از چنین قلبی به «لاهی‏» یا سرگردان و اعراض کننده یاد کرده، می‌فرماید:

اینها اهل لهو و از حق روی گردانند و سیر نزولی دارند، نه صعودی.نیز قرآن کریم عده‌ای را به عنوان «نابینا» یاد می‌کند.

نا بینایان، همین گروه متحجر و لاهی هستند; یعنی، چون اهل نظر نیستند نمی‌بینند; و وقتی ندیدند نابینایند; و چون حرکت نمی‌کنند متحجر یا قسی هستند.محصول تفکر ناب

همان گونه که گناه، حجاب اطاعت است، ترک تفکر هم مانع تذکر است.

می‌گویند تفکر، طلب است و تذکر، وجدان.

نخست‌باید شخص توبه کند و پس از توبه «منیب‏» بشود و بعد از انابه متذکر حق باشد و به یاد او به سر ببرد.

البته تذکر زبانی چندان مهم نیست و مهم «ذکر» و به خاطر آوردن است.

باید دانست‌بعضی از مراحل تذکر، قبل از انابه هم پدید می‌آید; ولی چون ظاهر قرآن این است که:

«و ما یتذکر الا من ینیب‏» [۱۰۰]

بعضی می‌گویند تذکر بعد از انابه و تفکر قبل از تذکر است.

چون تفکر، «طلب‏» و تذکر «یافتن‏» است.

انسان، مجهولی دارد و با فکر خود می‌کوشد آن را معلوم کند; وقتی معلوم کرد آن را می‌یابد و وقتی یافت آرام می‌شود.از این جا معلوم می‌شود که بخشی از تذکر هم قبل از تفکر است; زیرا انسان باید بداند هدفی دارد و آن هدف را گم کرده است و برای رسیدن به آن هدف، راهی هست و آن راه را باید فرا بگیرد.

هنگامی که آن راه را فرا می‌گیرد، پیمودن راه تفکر است و رسیدن به مقصد.

آنگاه می‌کوشد که این «اهداف متوسط‏» را نیز راه بداند نه هدف نهایی.

همان گونه که در سلسله علل فاعلی، یک متفکر می‌کوشد تا به «علةالعلل‏» فاعلی راه یابد، در سلسله علل غایی هم یک متفکر می‌کوشد تا به «غایة الغایات‏» و «غایة قصوی‏» برسد.بیان مطلب این که، وقتی انسان با تفکر عقلی بررسی می‌کند که پدیدآورنده پدیده‌ها چیست، نخست، علتها را بررسی می‌کند و آنگاه می‌فهمد اینها علتهای اعدادی و زمینه ساز است و هیچ کدام هستی بخش نیست و آنگاه به سراغ علل فاعلی می‌رود و آنها را بررسی می‌کند تا به نخستین علت‌برسد که او هستی محض و «هو الاول‏» است و به ما سوای خود هستی می‌بخشد.از سوی دیگر، یک متفکر می‌اندیشد و می‌گوید من کار خود را برای فلان هدف انجام داده‌ام.

آیا آن هدف، هدفی دارد یا نه؟ اگر آن هدف، کمال نسبی باشد، یقینا هدفی دارد; زیرا،هر درجه بالاتر، که نسبت‌به پائین‌تر از خود مطلق است، کمال و هدف عالی آن محسوب می‌شود.

وقتی به آن هدف عالی می‌رسد، درباره آن نیز می‌اندیشد که آیا آن هدف، کمال مطلق است و یا کمال محدود؟ اگر کمال محدود بود، به کمال بالاتر می‌رسد تا به آن هدفی که کمال نامحدود است‌برسد و با رسیدن به کمال نامحدود می‌گوید:

این کمال نامحدود، هدف «بالذات‏» است; یعنی، به این ترتیب به:

«هوالاخر» می‌رسد.پس همان گونه که انسان، با تفکر در سلسله علتهای فاعلی به:

«هو الاول‏»، می‌رسد، با تفکر در بررسی اهداف و سلسله علل غایی نیز به غایت‌بالذات یا «هوالاخر» راه پیدا می‌کند و چنین متفکری همواره متذکر خداست; چون می‌داند همه برکات از ناحیه او و او هدف نهایی همه کارهاست.

در این صورت، چنین متفکر متذکری هیچ کاری را از غیر خدا نمی‌خواهد، بلکه غیر خدا را هم نمی‌خواهد و آنگاه بر غیر خدا سایه افکن می‌شود; مگر آن جا که احسان به کسی، ظلم به دیگران باشد.

انسان از لحاظ شهود به جایی می‌رسد که نه تنها درباره خود بلکه در مورد دیگران نیز دعا نمی‌کند که مثلا امیدوارم شما در سایه عنایت‌خدا سالم باشید! بلکه می‌گوید:

امیدوارم جز خدا نبینید:

«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند».

اگر کسی به این مقام بار یابد، خدا همه چیز را به او عطا می‌کند; لذت کاذب از زندگی او رخت‌برمی‌بندد و آن جمال محض، ظهورمی‌کند.در دعای سحر، انسان همین معانی را از خدا طلب می‌کند:

«اللهم انی اسئلک من جمالک باجمله و کل جمالک جمیل; اللهم انی اسئلک بجمالک کله‏» [۱۰۱].بنابراین، اگر کسی از خدا همه جمال و کمال و جلال را طلب می‌کند حاصلی جز این نخواهد داشت که انسان به جایی برسد که غیرخدا را نبیند; چون جمال و کمال مطلق تعدد پذیر نیست و «صرف‏» یک شی‌ء متعدد نمی‌شود; یعنی، فرض صحیحی ندارد و استحاله عقلی هم دارد که هم انسان و هم آفریدگار او دارای جمال مطلق باشد.البته کسانی که به این معانی برتر، راه ندارند، از خدا حل مشکلات روزانه خود را طلب می‌کنند.

درست است که حوائج روزمره نیز باید برآورده شود تا انسان با خاطر آسوده، راه شهود را ادامه دهد، ولی آنها که کوشیده‌اند مطلوبی جز خدا نداشته باشند، امور زودگذر روزانه را مشکل نمی‌دانند; زیرا وقتی انسان به چیزی علاقه نداشته باشد، زوال آن برای او تاثر آور هم نیست، چنانکه اگر به چیزی شدیدا علاقمند باشد، زوال آن به همان اندازه، تاثر شدید را به همراه دارد.این که در تهذیب روح باید کوشید تا علاقه‌ها کم شود برای آن است که تاثرها کم شود.

از این رو، از آغاز به ما گفته‌اند بکوشید به امور زوال پذیر دل نبندید، و گرنه همیشه در زحمت هستید; چون دست لرزان آن قدرت را ندارد که کاسه بلورین را نگه دارد، نیز قلبی که در نوسان و اضطراب است، نمی‌تواند ودیعه الهی را در خود جا بدهد.بنابراین، تفکر ناب برای آن است که انسان معارف توحیدی را خوب بفهمد و فهمیدن آنها برای آن است که قلب، دگرگون شود.

پس از تفکر و پیدا شدن معانی و معارف عقلی که کار عقل است، قلب می‌آرمد و متعظ می‌شود و این از بهترین مراحل تهذیب روح و سلوک الی الله; زیرا است غبار غیر خدا را دیدن، زدوده شده و چیزی جز یاد و نام حق، در آن نمانده است.


نهم: خوف و حزن

مرحله خوف و حزن یکی از مراحل سیر سالکان کوی حق و وظایف آنهاست.

خوف گاهی در کنار «خشیت‏» و گاهی در کنار «رهبت‏» یاد می‌شود; خشیت و رهبت‌به هم نزدیک است; ولی خوف، از اینها فاصله دارد.

خشیت آن انفعال درونی است که از اعتقاد به تاثیر و عظمت موجودی عظیم نشئت‌بگیرد و رهبت هم مانند خشیت است; اما خوف، ترتیب آثار عملی است.از این رو قرآن کریم بین خشیت و خوف فرق می‌گذارد و خشیت از خداوند را از آن علما می‌داند:

«انما یخشی الله من عباده العلماء» [۱۰۲]

و گاهی خشیت و خوف را در قبال هم یاد می‌کند:

«و یخشون ربهم و یخافون سوء الحساب‏» [۱۰۳]

اینها از جلال و عظمت‌خدا خشیت دارند و از حساب سخت قیامت ترسناکند; که در این آیه، خوف به عذاب قیامت، و خشیت‌به عظمت‌حق اسناد داده شده است.

بهشت اهل خشیت نیز بالاتر از بهشت کسانی است که اهل خوفند که در این مورد قرآن کریم می‌فرماید:

«ذلک لمن خشی ربه‏» [۱۰۴].از این رو موحدان هرگز از غیر خدا خشیت ندارند ولی خوف دارند; به این معنا که، یک موحد از مار و عقرب می‌ترسد که مبادا گزیده بشود، ولی خشیتش مخصوص خداست; یعنی می‌داند که هر موجودی بخواهد آسیب برساند بر اثر فرمان الهی است و هیچ موجودی بدون فرمان حق نه سودی می‌رساند و نه نفعی; زنبور عسل که سود می‌رساند، به فرمان حق است که راه الهی را طی کرده است:

«فاسلکی سبل ربک ذللا» [۱۰۵]

و مار و عقرب که می‌گزند، باز فرمان الهی را اطاعت می‌کنند; چون زمام هر جنبنده‌ای به دست‌خداست و خدا بر صراط مستقیم، آنها را رهبری می‌کند:

«ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم‏» [۱۰۶].از این رو موحد ناب، خشیتش مخصوص خداست، گرچه نسبت‌به موجودات دیگر، ترتیب اثر عملی می‌دهد، و این معنای خوف است.

اقسام خوف

خوف گاهی در مقابل «حزن‏»، گاهی در مقابل «رجاء» و گاهی در مقابل «امن‏» مطرح می‌شود:

۱.خوف در مقابل حزن، چنین تفسیر می‌شود که خوف نسبت‌به آینده و حزن نسبت‌به گذشته است; یعنی اگر کسی در گذشته مطلوبی را از دست داده یا نامطلوبی دامنگیر او شده باشد، هم اکنون محزون و غمگین است و اگر احتمال بدهد که در آینده، مطلوبی را از دست‌خواهد داد یا نامطلوبی دامنگیرش خواهد شد، هم اکنون خائف و هراسناک است.

پس خوف، نسبت‌به آینده و حزن نسبت‌به گذشته است.حزن، نسبت‌به آینده نیز تصور می‌شود و آن در صورتی است که انسان یقین داشته باشد که در آینده، مطلوبی را از دست می‌دهد یا نامطلوبی دامنگیرش می‌شود.

چنین شخصی هم اکنون غمگین است نه خائف; مثلا اگر به یکی از دوستان شخص بیمار، بگویند بیماری دوست‌شما خطرناک است و او در آینده نزدیک خواهد مرد، در این صورت آن دوست، محزون می‌شود نه خائف.

خوف ندارد چون یقین دارد که این بیمار رفتنی است; اما غمگین است که دوستی را از دست‌خواهد داد.

۲.خوف در مقابل رجاء این است که انسان از یک طرف، خائف و از طرف دیگر، امیدوار باشد; یعنی خوف به گونه‌ای نباشد که زمینه یاس را فراهم کند، بلکه به گونه‌ای باشد که احتمال «عدم زوال مطلوب‏» یا احتمال «عدم حدوث نامطلوب‏» در ذهن ظهور کند که در نتیجه زمینه رجاء را هم فراهم آورد.

گفته‌اند خوف «سالک الی الله‏» نباید خوف صرف باشد; بلکه باید امیدوار هم باشد که در این صورت، خوف در مقابل رجاء قرار می‌گیرد و در بحثهای اخلاقی این دو با هم ذکر می‌شود.۳.

خوف در مقابل امن، بسیار خوب است، ولی امن در مقابل خوف، بسیار بد است.

کسی که خائف است در صدد جبران و تدارک گذشته است; اما کسی که اهل نظر و فکر نیست و قلبش قسی و لاهی و سرگرم است‌خود را در امان می‌پندارد.

قرآن کریم در این مورد می‌فرماید:

«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون‏» [۱۰۷]

تنها تبهکارانند که خود را در امان و قلعه امن می‌پندارند و نمی‌دانند که کار کیفر و عفو به دست دیگری است; چنانکه در آیه دیگر آمده است:

«ذلک یخوف الله به عباده‏» [۱۰۸] .بنابراین، در آینده نزدیک یا دور ممکن است نعمت او از دستش برود یا مشکلی دامنگیرش شود; پس او نباید خود را در امان بداند.امنیت هم بر دو گونه است:

الف: امنیت مذموم که در مقابل خوف قرار دارد و شرح آن گذشت.ب:

امنیت ممدوح، و آن امنیتی است که نصیب «ابرار» و «مقربین‏» می‌شود و خدای سبحان آن را به عده‌ای وعده داده است:

«الذین امنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون‏» [۱۰۹]

آنها که مؤمن شده و دین خود را به ستم، نیالوده‌اند در امانند.

سالکان کوی حق به امید این امنیت‌به سر می‌برند، نه «امن فعلی‏» که خود را در امان ببینند و هراسناک نباشند; چون در هر لحظه احتمال غفلت و زوال نعمت در باره هر کسی هست.امنیت‌برتری نیز وجود دارد که نصیب هر سالکی نمی‌شود و آن این است که انسان وقتی به مقام رضا یا بالاتر از رضا برسد، نه ترسی دارد و نه حزنی.

و سر این که ترس ندارد آن است که چیزی را در آینده از دست نخواهد داد; چون محبوب او جز حق، چیز دیگر نیست; و خدا هم از بین رفتنی نیست.

انسان وقتی می‌ترسد که مطلوبی زوال پذیر داشته باشد; مثلا اگر کسی اموال، پدر، مادر، برادر یا فرزندی داشته و به آنها علاقه‌مند باشد، چون محبوب او بر اساس آیه شریفه:

«ما عندکم ینفد و ما عند الله باق‏» [۱۱۰]

زوال پذیر است، می‌ترسد که مبادا در آینده این محبوب از کف او رها بشود; ولی اگر کسی به این امور، دل نبندد و قلبش فقط «متیم‏» به حب خدا باشد و جای غیر خدا در آن دل نباشد او محبوبی جز خدا ندارد.

وقتی محبوبی جز خدای بی‌زوال نداشته باشد، محبوب او از بین نمی‌رود.

از این رو، او ترسی ندارد.

محبوب او نه گمان یا احتمال از بین رفتنش وجود دارد تا او خائف باشد و نه یقین زوال دارد تا او محزون باشد، بلکه به طور قطع محفوظ است.

از این رو، او در مقام امین است.نسبت‌به گذشته نیز چنین است.

او در گذشته چیزی را از دست نداد; برای این که در گذشته هم محبوب او خدا بود.

قهرا چنین کسی به مقام ولایت می‌رسد و اولیای الهی خوف و حزنی ندارند:

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏» [۱۱۱].این در صورتی است که مفاد این آیه شریفه «خبر» باشد; نه وعده و «انشاء» و اگر وعده و انشاء باشد، ربطی به موضوع بحث کنونی ندارد و داخل در مطلب قبلی است که به آن اشاره شد و آن این که خداوند به عده‌ای وعده داده است که اینها در روز قیامت اندوه و ترسی ندارند و یا این که در دنیا نیز غمناک و هراسناک نخواهند بود.به هر تقدیر، برتر از همه اینها کسی است که به مقام «رضا» باریابد.

کسی که به این مقام می‌رسد گرچه چیزهایی را از دست می‌دهد و مصائبی نیز دامنگیر وی می‌شود، ولی او چون راضی به رضای حق است چیزی را بد نمی‌داند.

زوال و حدوث چیزی برای او درد آور نیست.

گوارا و ناگوار بودن برای کسی است که خود، چیزی طلب می‌کند، تصمیم می‌گیرد و خواسته‌ای دارد، ولی اگر خواسته کسی فانی در خواسته حق بود و او از خود، هیچ خواسته‌ای نداشت، نگرانی او از رخت‌بربستن مطلوب ویا نگرانی از پیشامد حادثه نامطلوب معنا ندارد.بنابراین، اگر او به این مقام برسد،

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏»

درباره او خبر می‌شود و تنها انشاء نیست و شامل دنیا و آخرت هم خواهد بود.

البته این درجه عالی برای کسانی که در اوایل سیر و سلوک قدم بر می‌دارند نیست; بر عکس برای آنان داشتن خوف و حزن، فضیلت است، بلکه برای متوسطان آنان نیز جمع بین خوف و رجاء کمال است تا برسند به جایی که مطمئن باشند این پیوند با خداوند صبغه الهی گرفت و همان طور که خداوند

«خیر و ابقی‏» [۱۱۲]

است پیوند با اوهم از خیر و بقاء سهم کامل دارد و گرنه انسان سالک با احتمال زوال چنین مقام و پیوندی رنجور خواهد شد و صرف بقاء خداوند کافی نیست; زیرا مادامی که پیوند حبی بین عبد محب و مولای محبوب برقرار است، عبد محب از بقای محبوب لذت می‌برد ولی با زوال چنین پیوندی هرگز بقای خداوند برای تامین امنیت او کافی نیست.منشا خوف

منشا خوف و حزن این است که سالکان می‌بینند در گذشته واجبی را ترک کردند و هم اکنون غمگینند که چرا آن را ترک کردند; و نسبت‌به کیفر ترک واجب نیز هم اکنون خائفند که مبادا در آینده، به عذاب مبتلا شوند; یا معصیتی را قبلا مرتکب شدند و هم اکنون غمگینند که چرا قبلا گناه کردند و به همین جهت نیز هم اکنون ترسناکند که مبادا در آینده به کیفر ارتکاب گناه قبلی، گرفتار شوند.انسان سالک حتی اگر عادل هم باشد; یعنی، واجبی را ترک نکند و حرامی را مرتکب نشود همیشه با خوف و حزن به سر می‌برد; زیرا مثلا غمگین است که چرا فضیلت ادای نماز را از دست داده است و نماز را باید «قضا» کند; یا هم اکنون می‌ترسد که مبادا بر اثر قضا شدن یک نماز، بعضی از فضایلی که مختص مردان الهی است در آینده نصیب او نشود یا غمگین است که چرا مستحبی را ترک کرده است و می‌ترسد که بر اثر ترک مستحب، در آینده فیض خاص، نصیبش نشود.از این بالاتر اگر همه واجبها و مستحبها را انجام بدهد و از همه حرامها و مکروه‌ها برحذر باشد و از این جهت‌خوف و حزنی نداشته باشد، همه کارهای خود را در برابر نعمتهای الهی که می‌سنجد، می‌بیند نتوانسته است‌شکر نعمت‌خدا را بجا آورد; چون خود انجام واجب و ترک معصیت، توفیق است، وخود این توفیق، نعمت است و این نعمت، شکر جدیدی طلب می‌کند.

از این رو انسان حسابگر همیشه خود را بدهکار می‌بیند و آنگاه غمگین است که چرا نمی‌تواند این بدهکاری را ادا کندو خائف است که مبادا بر اثر این بدهکاری از برخی فیضهای آینده محروم بماند.

به این ترتیب، خوف و حزن از لوازم سیر و سلوک سالکان الهی است.

خوف و حزن ممدوح و مذموم

خوف و حزن همانند طمع و بسیاری از عناوین دیگر بر دو گونه است:

مذموم و ممدوح; مثلا، طمع، ذاتا بد یا خوب نیست و بستگی به متعلق آن دارد; اگر طمع، به لهو و لعب و نیرنگ و فریب، یعنی به دنیایی که متاع غرور و فریب است تعلق گیرد، مذموم است که از آن به عنوان «بخل‏» و «شح‏» یاد شده و قرآن می‌فرماید:

«و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون‏» [۱۱۳]

کسی که از دست‌بخل و شح برهد، به مقصد می‌رسد و رستگار می‌شود، ولی اگر طمع به مغفرت الهی، قرب خدا و «لقاء الله‏» تعلق گیرد، خوب است و قرآن از آن به نیکی یاد می‌کند:

«یدعون ربهم خوفا و طمعا» [۱۱۴] .اندوه و ترس هم ذاتا بد یا خوب نیست; بلکه به لحاظ متعلق، گاهی خوب و گاهی بد است.

قرآن کریم گاهی می‌فرماید:

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏» [۱۱۵] :

اولیای الهی ترسی ندارند و اندوهگین هم نیستند.

از سوی دیگر در سوره مبارکه «حدید» می‌فرماید همه پدیده‌های عالم، آزمونی بیش نیست، انسان گاهی در حضیض تهی دستی و گاهی در اوج توانایی است، گاهی ایستاده، گاهی نشسته و گاهی افتاده است و همه اینها امتحان الهی است:

«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتیکم‏» [۱۱۶]

برای این که روزی که یکی از این قدرتها به دستتان رسید فرحناک و وقتی که از اختیار شما خارج شد، اندوهناک نباشید.

کسی که در کلاس امتحان نشسته، در صورتی غمگین است که احتمال عدم موفقیت‌بدهد و در صورتی خوشحال و آرام است که احتمال موفقیت‌بدهد و چون متاع دنیا فریب و نیرنگ است، ثبوت و سقوط آن زمینه‌ای برای نشاط یا اندوه ندارد.قرآن کریم می‌فرماید:

«و لمن خاف مقام ربه جنتان‏» [۱۱۷]

یا

«اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی‏» [۱۱۸]

و به عنوان صفتی برجسته، اولیای الهی را اهل ترس می‌داند; چنانکه در باره اندوه و غم نیز چنین است; یعنی در عین حال که حزن را از اولیای الهی نفی می‌کند، می‌فرماید:

«تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق‏» [۱۱۹]

برخی از اولیای الهی، وقتی آیات خدا را می‌شنوند و حق برای آنها روشن می‌شود، از این که تاکنون به آن نرسیده‌اند و نیز از این که هم اکنون نیز توفیق نصیبشان نمی‌شود تا به لقای الهی باریابند، محزونند از این رو نه تنها اشک چشمشان می‌ریزد بلکه اشک، شبکه چشمشان را پر می‌کند و یکسره سرازیر می‌شود که گویا «چشم‏» می‌ریزند نه «اشک‏».پس اگر غم و اندوه برای از دست دادن فضیلتی عقلی و کمالی الهی باشد، فضیلت است; زیرا همین غم و اندوه، زمینه را برای تدارک فضیلت از دست رفته فراهم می‌کند.بعضی از غمها زمینه‌ها را از بین می‌برد و مانع نفوذ آفتاب است.

اصولا واژه غم از «غمام‏» (ابر) گرفته شده، ابر چون جلو آفتاب و نور را می‌گیرد و فضای باز را می‌بندد، به آن «غمام‏» می‌گویند.

اندوه نیز اگر در صحنه دل پیدا شود، جلو نور علم و اندیشه را می‌گیرد، فضا را می‌بندد و انسان احساس می‌کند در مداری بسته زندگی می‌کند از این رو، مغموم است.

این غم از آن جهت که جلو آفتاب، نور و حرارت را می‌گیرد مذموم است; ولی گاهی ابری زمینه‌ای برای تبدیل به باران و تلطیف هوا و سرسبزی مزرع و مرتع پدید می‌آورد.

برای تابش بهتر نور و تلطیف هوا چنین ابری مطلوب و امیدبخش است.اندوه از این که چرا فلان مقام به دست نیامد؟ ابر خشکی است که هیچ سودی ندارد و فقط جلو آفتاب، نور و حرارت را می‌گیرد، فضا را می‌بندد و بوستانی را پژمرده می‌کند.

در مقابل، عده‌ای وقتی حق را می‌شناسند از گذشته، متاثر و اندوهگین هستند که چرا تا کنون فیض نصیبشان نشده، اشک از چشمانشان سرازیر می‌شود.

اینها از اولیای الهی بوده، از بند شیطان رهایی یافته‌اند.

چون

«انما ذلکم الشیطان یخوف اولیاءه‏» [۱۲۰]

شیطان دوستان خود را می‌ترساند.ذات اقدس خداوند، عده‌ای را در قیامت، غمگین معرفی می‌کند:

«انه کان فی اهله مسرورا» [۱۲۱]

کسی که در دنیا شادمانه زندگی می‌کرد، هم اکنون غم مستمر دامنگیر او شده است.

چون نشاط باطل غم صادق را در درون خود دارد;زیرا هر دروغی، راستی را در کنار خود دارد; اگر لذت و نشاط دنیا دروغ بود،غم صادقی در پشت پرده آن هست; مثلا، در دنیا اگر کسی بیجا به پست ومقامی برسد نشاطی کاذب و غمی صادق دارد; اما غمش مستور و نشاطش مشهور است و چون جهان بر محور قسط و عدل و صدق و حق می‌گردد، طولی نمی‌کشد که این نشاط کاذب برطرف شده، نالایق بودنش آشکار می‌گردد و آن پست و مقام از او گرفته می‌شود و آنگاه غم صادق، خود را نشان می‌دهد.

بنابراین، سرور و نشاط اختصاصی به دنیا ندارد و در مورد مسائل معنوی و آخرت نیز هست.

ذات اقدس خداوند در آیه کریمه:

«صفراء فاقع لونها تسر الناظرین‏» [۱۲۲]

سرور را درباره مسائل دنیایی بکار برده چنانکه می‌فرماید:

«انه کان فی اهله مسرورا».نیز در ارتباط با فرح در زمینه مسائل معنوی می‌فرماید:

«لله الامر من قبل و من بعد و یومئذ یفرح المؤمنون‏» [۱۲۳]

روزی که موحدان پیروز می‌شوند مسلمانان خوشحال خواهند شد.

این آیه دو پیام دارد:

یکی این که وظیفه ماست هرجا بشنویم مسلمانان، موحدان و خداشناسان، پیروز شده‌اند خوشحال باشیم و زمینه پیروزی آنها را نیز فراهم کنیم.

آن روز، سخن از ایران و روم بود و جنگ مسلمانان با غیر مسلمین یا اعراب با دیگران نبود، ولی در عین حال قرآن می‌فرماید:

همین که موحد بر غیر موحد پیروز شود، مؤمنان خوشحال می‌شوند از این جا معلوم می‌شود قرآن ما را به داشتن نشاط در پیروزی توحید فرا می‌خواند.این در جنگ بیرون یعنی جهاد اصغر است و مهم جنگ درون است که اگر در نبردهای درونی بین رذایل و فضایل، توانستیم از عهده امتحان کامیاب بدرآییم مسرور خواهیم بود.

مبتلای به حسد اگر توانست آن‌را سرکوب کند یا جاهل و معصیت‌کار اگر موفق شد جهل و گناه را به علم و اطاعت تبدیل کند باید مسرور شود.

وقتی پیروز شدن در جهاد اصغر یا جبهه بیرون خوشحالی دارد، پیروز شدن در جهاد اکبر و جبهه درون باید به گونه بهتر خوشحالی داشته باشد و این سرور و نشاط است که دایمی خواهد بود; زیرا تجرد روح و دوام و ثبات آن سبب دوام اوصاف نفسانی می‌گردد.قرآن درباره سرور و نشاط مؤمنان در بهشت می‌گوید:

«فوقیهم الله شر ذلک الیوم و لقیهم نضرة و سرورا» [۱۲۴]

ذات اقدس اله بهشتیان را از شر قیامت نجات داده و آنها را برای همیشه مسرور و فرحناک کرده است.

نیز قرآن کریم می‌فرماید:

هنگامی‌که نامه اعمال را به دست راست پرهیزکار وارسته می‌دهند به نزدیکان خود یا سایر مؤمنان ملحق می‌شود در حالی‌که مسرور است:

«و ینقلب الی اهله مسرورا» [۱۲۵] .خوف هم بر دو گونه است.

خوف از خدا، بسیار خوب و خوف از دنیا بسیار بد است.

خوف اگر برای مقام رب باشد، ستودنی است; چنانکه خدای سبحان فرشته‌ها را به خوف می‌ستاید:

«یخافون ربهم من فوقهم و یفعلون ما یؤمرون‏» [۱۲۶] .ترس ملائکه ترس ممدوح است.

آنها ترس فقدان مال و اولاد و جاه ندارند، این ترس ممدوح و خوب را اولیای الهی هم دارا هستند و آیه مذکور درباره آنان نیز صادق است.

چون آنان نیز:

«یدعون ربهم خوفا و طمعا» [۱۲۷]

برای رضای خدا کار می‌کنند و تنها از او می‌ترسند.اهل بیت (علیهم السلام) فرموده‌اند:

بهترین عبادت، عبادت احرار، محبان و شاکران است که عبادتی شاکرانه دارند نه خائفانه، ولی همان احرار، خوف دارند و خوفشان از هجران خداست.در دعای کمیل آمده:

«هبنی صبرت علی حر نارک فکیف اصبر عن النظر الی کرامتک‏» [۱۲۸]

خدایا! گرچه بتوانم بر آتش تو صبر کنم می‌ترسم که به لقای تو، راه پیدا نکنم.

این‌گونه خوفها، خوفهای ظریف وممدوح عقلی است، نه خوف نفسی.«اشفاق‏» نیز ذاتا بد یا خوب نیست، بلکه به لحاظ متعلق آن، گاهی خوب و گاهی بد است، چنانچه قرآن کریم عده‌ای را که از قیامت، مشفق هستند نیز به نیکی یاد می‌کند:

«و هم من الساعة مشفقون‏» [۱۲۹]

و عده‌ای را مرعوب می‌کند که باید از جهنم ترسید که در حقیقت، تهدید الهی و «انشاء» است نه خبر، ولی گاهی سخن از وصف مردان الهی است، مانند آنچه در اواخر سوره «انبیاء» آمده:

«لا یحزنهم الفزع الاکبر» [۱۳۰]

و این وعده الهی است که اینها را از گزند فزع و ترس قیامت مصون می‌دارند.امید نیز ذاتا بد یا خوب نیست.

اگر انسان به مرکز قدرت امیدوار باشد، خوب است; چنانکه می‌فرماید:

مؤمنان به تجارتی پایدار و بی‏«بوار» امیدوارند:

«یرجون تجارة لن تبور» [۱۳۱] .امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) نیز به پنج چیز وصیت می‌کند و از جمله می‌فرماید:

«لایرجون احد منکم الا ربه‏» [۱۳۲] :

جز به خدا امیدوار نباشید.اگر معبود، خدای قدیر و مهربان مطلق است، دلیلی ندارد که انسان به غیر خدا امیدوار باشد.

چون از غیر خدا کاری ساخته نیست، چنانکه دلیلی ندارد انسان از غیر خدا بترسد.

چون غیرخدا منشا اثر مستقل نیست.رغبت و رهبت‌یا گرایش و گریز هم از عناوینی است که ذاتا خوب یا بد نیست.

قرآن کریم از آنها که گرایش و رغبتشان به دنیاست، مذمت و نکوهش می‌کند:

«و تاکلون التراث اکلا لما و تحبون المال حبا جما» [۱۳۳]

با علاقه شدیدی به مال نگاه می‌کنید، در حالی که مال وسیله‌ای بیش نیست; اما همین انسان در سایه تعلیم الهی به جایی می‌رسد که نه تنها طمعی در مال دیگران ندارد، بلکه مال خود را هم به طور رایگان به دیگران اعطا و ایثار می‌کند:

«یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة‏» [۱۳۴] .ایشان اهل رغبت راستین هستند.ترس امید آفرین

ترس از خدا که خوف ممدوح است، آثار فراوانی دارد; از جمله این که ترسی است امیدآفرین.

اگر ما این پیام را در درون خود احساس کردیم که هر گونه قهری از خدا در سایه مهر او تنظیم می‌شود و همه وعیدهای الهی با وعده او تدوین می‌گردد، معلوم می‌شود خدا همواره به یاد ما بوده و اگر خدا همواره به یاد ماست، ما هم باید بکوشیم که همواره به یاد خدا باشیم.

گرچه ذات اقدس خداوند، تعبیرهای مشفقانه و تشویق آمیز فراوانی در قرآن نسبت‌به ما دارد و می‌فرماید:

به یاد خدا باشید تا خدابه یاد شما باشد:

«فاذکرونی اذکرکم‏» [۱۳۵]

یا

«اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم‏» [۱۳۶]

اما بنده هر وقت‌به یاد خدا باشد، معلوم می‌شود اول، خداوند یادی از بنده‌اش کرده، پس هر توجهی که نصیب بنده می‌شود مسبوق به عنایت الهی است.لطف خدا نخست، شامل حال بنده می‌گردد و میل و گرایشی در او پیدا می‌شود، آنگاه او به طرف خدا حرکت می‌کند.امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) در باب ذکر و یاد حق می‌فرماید:

«الذکر لیس من مراسم اللسان و لا من مناسم الفکر و لکنه اول من المذکور و ثان من الذاکر» [۱۳۷]

ذکر گرچه با زبان انجام می‌گیرد و با فکر آمیخته و از آن نشئت می‌گیرد ولی حقیقت ذکر از زبان و فکر نیست، اول از مذکور و بعد از ذاکر است.

مذکور، خداست که ما به یاد او هستیم ولی اول، او به یاد ماست و لطفش شامل حال ما می‌شود که در نتیجه آن ما متنبه می‌شویم و آنگاه به یاد او می‌افتیم و آنگاه او این یاد ما را گرامی می‌دارد و به ما پاسخ می‌دهد.پس خدایی که مذکور است اول یه یاد بنده و بنده‌ای که ذاکر است‌بعد به یاد خداست.

نوع انسانها این گونه هستند و کمتر کسی است که در خود این گرایش را احساس نکند، اما افراد عاقل، از این گرایش و نسیم سعادت، بهره می‌برند و غافلانه از آن نمی‌گذرند.

وقتی حالتی در آنها پیدا شود از آن بهره می‌برند و بر اساس همان حالت پدید آمده حرکت می‌کنند و به دعا، مناجات، توبه، و یا به کار خیر دیگری می‌پردازند و به این ندای الهی پاسخ مثبت می‌دهند; اما عده‌ای پس از پیدایش این حالت احیانا سری تکان می‌دهند و احساس نشاط موقت می‌کنند، ولی به آن ترتیب اثر نمی‌دهند.گاهی بر اثر تشییع جنازه یا مشاهده بیماری یا هنگام شرکت در مجلس ترحیم یا شنیدن موعظه یا شعر خوبی، حالتی به انسان دست می‌دهد; بشر غافل زود از آن می‌گذرد و بر این حالت پدید آمده، یعنی بر یاد خدا اثری مترتب نمی‌کند; اما عده‌ای چنین حالی را مغتنم می‌شمارند.

اگر حالتی برای اینها پیش بیاید می‌فهمند خدا به یاد آنها بود و از این حالت‌حد اکثر بهره را می‌برند.

بنابراین، بیان نورانی علی (علیه‌السلام) که فرمودند:

حقیقت ذکر از مذکور نشئت می‌گیرد، به عنوان اصلی جامع، قابل تبیین است.

اگر خداوند به یاد کسی بود، در او گرایش به حق پیدا می‌شود.

آنگاه انسان به یاد اوست و قهرا از سراب، نجات پیدا می‌کند و خودش شجره طوبا می‌شود.حاصل این که:

عده‌ای چون وعده و وعید دروغ شیطان، کلید افکار و اندیشه‌های آنهاست، مجموعه حیات آنها را سراب تنظیم می‌کند و از این رو بی وزن هستند; اما کلید افکار و اندیشه‌های عده‌ای را وعده و وعید الهی تنظیم می‌کند که بر اثر آن این مجموعه، طوبا، طیب، روح و ریحان می‌شود و هم از این روست که خداوند از قرآن، به عنوان متاعی وزین یاد کرده است:

«انا سنلقی علیک قولا ثقیلا» [۱۳۸]

و ما می‌دانیم که قرآن و عترت «ثقل‏» یعنی وزنه وزینی هستند و کسی هم که از این معارف، طرفی بسته وزین است و در قیامت ترازوی سنجش عقیده و عمل او بسیار سنگین خواهد بود.در برخی روایات آمده است که:

اگر در یک کفه ترازو «لا اله الا الله‏» و در کفه دیگر، مجموعه نظام کیهانی را بگذارند، «لا اله الا الله‏» سنگینتر است:

«فلو وضعت السماوات و الارضون السبع فی کفة و وضع لا اله الا الله فی کفة اخری لرحجت‌بهن و لو وضعت علیهن امثالها» [۱۳۹]

زیرا مجموعه نظام آسمان و زمین، امری جسمانی و مادی است و بالاخره روزی فرسوده و ومتلاشی می‌شود و از بین می‌رود:

«اذا الشمس کورت و اذا النجوم انکدرت‏»[۱۴۰]

«کلا اذا دکت الارض دکا دکا» [۱۴۱]

«و الارض جمیعا قبضته یوم القیمة و السماوات مطویات بیمینه‏» [۱۴۲]

اما توحید، همچنان ثابت و پایدار است.

همین معنا در باره حمد نیز آمده است که:

«الحمد لله رب العالمین‏»

با همه آسمانها و زمین برابری می‌کند بلکه سنگینتر از آنهاست

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«لو ان الدنیا کلها لقمة واحدة فاکلها العبد المسلم، ثم قال:

«الحمد لله‏» لکان قوله ذلک، خیرا من الدنیا و ما فیها» [۱۴۳] .البته این از باب تشبیه معقول به محسوس است.بنابراین، مؤمن، وزین و سنگین است.

با این بیان، خوف ما هم تنظیم می‌شود که از چه کس و چه چیزی باید بترسیم.

فقط از خدا باید ترسید و «لاغیر» چه بهتر که ما ترسی داشته باشیم و این ترس که از وعید نشئت می‌گیرد ما را به وعده که رحمت الهی است نزدیک کند.

البته ترس امیدوار کننده نه ترس هراسناک کننده که این نعمت است و ثمراتی دارد.بسیاری از مردم علاقه دارند زندگی طولانی داشته باشند و از مرگ می‌ترسند.

به یکدیگر وعده عمر طولانی می‌دهند و دعای عمر طولانی می‌کنند.

بدیهی است اگر عمر طولانی همراه با اطاعت و خدمت‌به امت اسلامی باشد، نعمت است، و گرنه با بسیاری ازمشکلات روبروست.

کسی که عمری طولانی دارد با مرگ بستگان و عزیزانش روبرو می‌شود و باید این مصیبتها را یکی پس از دیگری تحمل کند و زندگی گرم و با طراوت را به زندگی سرد و بی فروغ تبدیل سازد.کسانی که از مرگ، نگران و به عمری طولانی امیدوار هستند، نه عمر طولانی را رست‌بررسی کرده و نه حقیقت مرگ را درک کرده‌اند.

آنان خیال کرده‌اند مرگ به معنای نابودی است و انسان با مردن از بین می‌رود; در حالی که مرگ هجرتی بیش نیست و خود، حیات جدید است، حیاتی که نسبت‌به حیات دنیا قابل قیاس نیست.

مرگ، انسان وارسته را از زندگی مادی و محفوف به انواع بلا به بوستان منتقل می‌کند و او

«فروح و ریحان و جنة نعیم‏» [۱۴۴]

می‌شود.

برای مؤمن هیچ لذتی گواراتر از لذت مرگ نیست; زیرا در آن حال، ائمه (علیهم السلام) و فرشتگان رحمت را با لطف و صفای خاص می‌نگرد.

پس نوع این ترسها بر اساس جهلی است که شیطان بر جاهل تحمیل کرده است.

خشوع راهزن و راهگشا

انسان در نهان و نهاد خود از بعضی قدرتها می‌ترسد و به آن با عظمت می‌نگرد و این خوف آمیخته با تعظیم «خشوع‏» نامیده می‌شود و از مقامات سالکان و سائران به سوی خداست.

خشوع در برابر قدرت باطل زیانبار و در برابر قدرت حق سودمند است.

ترس از قدرت باطل در حقیقت، ترس از ستم او و ترس از قدرت حق در حقیقت ترس از عدل اوست.

پس، ترس از ظلم، رهزن و ترس از عدل، رهگشاست.

نباید از ظلم و ظالم ترسید، زیرا قدرت او باطل است، بلکه باید در برابرش ایستاد تا از پای درآید.

قرآن کریم می‌فرماید:

«بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق‏» [۱۴۵]

ولی ترس از مقتدر حق، سودمند است; زیرا در حقیقت از عدل او می‌ترسد.

چون او عادل است و براساس عدل، داوری و قضا دارد، شخص سالک می‌کوشد کاری نکند تا مشمول قهر عادلانه آن مقتدر شود.

از این رو در تعدیل خود، تلاش و کوشش می‌کند.اصولا، آنچه در طول راه سالک است، به سود او و آنچه که در عرض آن است، رهزن است.

آنچه که از عرض جاده عبور می‌کند، مزاحم کسی است که می‌خواهد در طول آن حرکت کند.

به این‌گونه از حرکتها که در عرض مسیر و مسلک است «عوارض‏» می‌گویند; ولی آنچه که در طول راه حرکت می‌کند اگر جلوتر باشد «قائد» و راهنما و اگر پشت‌سر باشد «سائق‏» و معین اوست.

انسان، نیازمند است که کسانی در پیشاپیش او حرکت کرده به آنان اقتدا کند و قائدان صراط مستقیم «امام‏» انسانند.

برخی‌پشت‌سر امام حرکت کرده مایه شیوع فکر وی هستند آنها« شیعیان‏» ائمه‌اند.

به شیعه از این جهت‌شیعه گفته‌اند که پشت‌سر امامانشان حرکت می‌کنند و مایه شیوع عقاید، افکار، اخلاق، اعمال و سنت و سیرت آنان می‌شوند.خشوع از این قبیل است:

نسبت‌به خدای سبحان، در طول مسیر مستقیم قرار دارد و سودمند است و نسبت‌به غیر خدا، در عرض مسیر قرار گرفته و رهزن و راه بند است.

کسی که دریابد قدرت خدا حق و در قبال آن هرچیزی فرض شود باطل است:

«فماذا بعد الحق الا الضلال‏» [۱۴۶]

و بفهمد که عاجز است، چون مقهور خدای قهار است:

«و هو القاهر فوق عباده‏» [۱۴۷]

در برابر غیرخدا خشوع، یعنی ترس آمیخته با تعظیم ندارد.

از این رو در خشوع و نیز در خشیت‌خود، موحد است; به این معنا که، فقط از خدا می‌ترسد و خدا را گرامی می‌دارد.از این رو قرآن می‌کوشد این فضیلت را نصیب نمازگزاران کند:

«قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون‏» [۱۴۸] .اگر قرآن بگوید باید در همه حالات خاشع باشید، دشوار است و باطریقه سهل این سازگار نیست; چون دین، سهل و آسان است; چنانکه شریعتی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم حامل آن است، شریعت «سمحه سهله‏» است:

«بعثنی بالحنیفیة السهلة السمحة‏» [۱۴۹]

اما اگر به انسان دستور داده شود در نماز خاشع باشد سخت نیست; چون نماز بیش از چند دقیقه طول نمی‌کشد; مانند طهارت و حضور قلب که از حالات سودمند سالک است و در طول مسیر مستقیم قرار داشته و در نماز به آنها توصیه شده است.قرآن کریم می‌فرماید:

«حافظوا علی الصلوات و الصلوة الوسطی‏» [۱۵۰] .مؤمنانی که مخاطب این خطاب و مامور به این امرند وقتی امر خدا را امتثال کردند، خدا از آنها چنین یاد می‌کند:

«و الذین هم علی صلواتهم یحافظون‏» [۱۵۱]

آنها محافظ نمازها هستند.

چون در هر نماز خشوع هست و آنها نیز مواظب همه نمازها هستند در همه نمازها خشوع دارند، بنابراین، خشوع آنان از مقطعی بودن صرف، بیرون می‌آید و دوام نسبی پیدا می‌کند.در همین مورد قرآن کریم می‌فرماید:

«الذین هم علی صلاتهم دائمون‏» [۱۵۲] :

مردان الهی دائما در نمازند.چون مدام در طهارت، حضور قلب و ذکرند و یا بسیاری از اوقات را به نمازهای واجب و مستحب می‌گذرانند.

اگر کسی طهارت و یاد حق را در دل و نام حق را بر لب داشته باشد، مانند آن است که به نماز اشتغال داشته باشد:

«خوشا آنان که دائم در نمازند».در چنین فضایی است که قرآن می‌فرماید:

«الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله‏» [۱۵۳]

و این، اختصاصی به حالت نماز ندارد; زیرا می‌فرماید:

مؤمن باید همیشه خاشع و به یاد و نام حق باشد; یعنی، همان‌گونه که نام حق را تسبیح می‌کند:

«سبح اسم ربک الاعلی‏» [۱۵۴]

برای نام حق هم خاشع باشد [۱۵۵] .

خشوع و آرامش راستین

خشوع عقلی در برابر خدا، ابتدا تپش و لرزش را به همراه دارد; زیرا انسان وقتی خود را در حریم کبریای الهی می‌سنجد، احساس حقارت می‌کند و مرعوب می‌شود، اما وقتی این خشوع، دوام پیدا کند، این لرزش و تپش به آرامش تبدیل می‌شود.

خدای سبحان می‌فرماید:

«تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله‏» [۱۵۶]

و نیز می‌فرماید:

«الا بذکر الله تطمئن القلوب‏» [۱۵۷]

این نتیجه وقتی اعلام می‌شود که خداوند بر اثر دوام آن خشوع، سکینت و وقار و آرامش خود را بر دلهای مؤمنان نازل کرده باشد; چنانکه می‌فرماید:

«ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین‏» [۱۵۸] .بنابراین، خدای سبحان با راهی که توضیح داده شد آرامش را نصیب انسان می‌کند، ولی آن کس که این «عارض‏» رهزن و راه بند را نشناسد و به غیر خدا سر بسپارد کسی است که نخست از غیر خدا می‌ترسد و آنگاه بر او تکیه کرده آرام می‌شود، اما این آرامش مانند آرامش حاصل از مواد مخدر یا الکل، آرامشی دروغین است; زیرا بعد از برطرف شدن این حالت، همان آشفتگی ظهور خواهد کرد.قرآن کریم می‌فرماید:

«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون‏» [۱۵۹]

تنها تبهکارانند که خود را از عذاب الهی در امان می‌بینند.

موحد می‌گوید:

اگر خلاف کنم تنبیه می‌شوم، اما ملحد چون به مبدا عدل اعتقادی ندارد، کوس:

«لمن الملک‏» می‌زند و غیر خود را منشا اثر نمی‌بیند و

«ما علمت لکم من اله غیری‏» [۱۶۰]

«فقال انا ربکم الاعلی‏» [۱۶۱]

و

«الیس لی ملک مصر و هذه الانهار تجری من تحتی‏» [۱۶۲]

از او شنیده می‌شود و خود را در مهد امن احساس می‌کند و این امنیتی دروغین است.

به همین جهت قرآن کریم می‌فرماید:

«ا فامن اهل القری ان یاتیهم باسنا بیاتا و هم نائمون‏» [۱۶۳]

ما اینها را در حال «بیتوته‏» که در کمال آرامش به خواب رفته بودند عذاب می‌کنیم.از سوی دیگر، ممکن است لطف الهی کسی را که اهل خشیت و خشوع نباشد، به بیراهه ببرد.

کسانی که گاهی مشمول بسط الهی واقع می‌شوند و خدا با اسم «باسط‏» برای آنان تجلی می‌کند، چون آن خشوع را نشناخته و تحصیل نکرده‌اند، به دام «شطح‏» می‌افتند و داعیه‌هایی از آنان شنیده می‌شود، ولی کسی که بین قبض وبسط یا بین خوف و رجاء و اهل خشیت و خشوع باشد، لطف الهی او را مغرور نمی‌کند; چون می‌داند که گاهی این لطف می‌رود و قهر خدا جلوه می‌کند و انسان در همه حالات در معرض امتحان خداست.چنین کسی که خشوعش نسبت‌به خداست، امنیتش راست است; به همین جهت می‌فرماید:

«الذین امنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم، اولئک لهم الامن و هم مهتدون‏» [۱۶۴] .چنین کسی در «حصن‏» امنیت توحید به سر می‌برد که:

«کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی‏» [۱۶۵]

و در حصن ولایت اهل بیت (علیهم السلام) که حصن حصین خداست، قرار دارد.


دهم: رجاء

در مقابل خوف، «رجاء» یکی از مراحل سیر و سلوک است.

سالک باید به رحمت‌خدا امیدوار باشد.

امام سجاد (صلوات الله وسلامه علیه) به خدای سبحان عرض می‌کند:

خدایا! من سه چیز را حجاب و مانع می‌بینم و از این سه راه ممکن نیست‌به تو برسم; ولی از یک طرف، راه باز است:

راه اول این است که تو دستورهای فراوانی داری ولی چون من به آنها عمل نکرده‌ام، از این جهت راه وصول یا صعود به سمت تو بسته است.

دوم این که از گناهان نهی کرده‌ای ولی من مرتکب آنها شده‌ام; پس از این طرف نیز راه بسته است و اگر همه واجبها را انجام داده و از همه معاصی نیز پرهیز کرده باشم و بخواهم از راه سوم بیایم باز هم می‌بینم راه بسته است و آن این است که من قادر بر شکر نعمت تو نیستم.پس تنها یک راه باز است و آن این که شما افراد نالایق را هم می‌پذیری و تنها بر اساس استحقاق، رفتار نمی‌کنی.

چنانکه در آغاز که نعمت هستی را به ما دادی بر اساس لیاقت ما نبود و جان الهی را که در کالبد بدن ما دمیدی و چشم و گوش و دل که به ما دادی بر اساس استحقاق ما نبود چون ما کاری نکردیم تا شایسته دریافت این همه نعمت‌باشیم.

پس نعمتهای تو ابتدایی و تفضل است:

«اللهم انه یحجبنی عن مسالتک خلال ثلاث و تحدونی علیها خلة واحدة:

یحجبنی امر امرت به فابطات عنه و نهی نهیتنی عنه فاسرعت الیه و نعمة انعمت‌بها علی فقصرت فی شکرها و یحدونی علی مسالتک تفضلک علی من اقبل بوجهه الیک و وفد بحسن ظنه الیک اذ جمیع احسانک تفضل و اذ کل نعمک ابتداء»[۱۶۶] .پس برای ما فقط راه چهارم باز است و با این که ما لایق نیستیم، کرم و لطف تو شامل همگان (انبیا، اولیا، فرشتگان و بندگان دیگر) است و ما به امید راه جهان شمول چهارم، به سوی تو حرکت می‌کنیم.با این بیان، سالک قهرا با خوف و رجاء و حزن حرکت می‌کند.

و از راه رجاء که بر روی انسانها گشوده است این سیر را ادامه می‌دهد و در هر حالتی و با هر وضعی که دارد خود را کشان کشان به در خانه حق می‌رساند.

چون هیچ کس در این درگاه بر اساس استحقاق، راه نیافته است، بلکه اساس کار بر تفضل بود.

بنابراین، انسان باید امیدوار باشد که شاید در مسیر لطف خدا، قرار گیرد و نسیمی بوزد و بوی بد گناه را از او بزداید و او را تطهیر کند، چون:

«لطف خدا بیشتر از جرم ماست‏».

رجای سالک

رجای سالک در آغاز، ضعیف و در اواسط، متوسط است ولی در پایان قوی می‌شود تا جایی که از رجاء می‌گذرد و به طمانینه می‌رسد.

اگر سالک، مقدمات رسیدن به رحمت‌خاص را فراهم نکرده باشد، در حقیقت‌سالک نیست و فقط «تمنی‏» دارد; یعنی آرزوی رحمت را در دل می‌پرورداند، نه امید رحمت را در سر; زیرا مقدمات کار را فراهم نکرده است و در این صورت او مانند کشاورزی است که بدون شیار کردن زمین و بذر افشانی در آن منتظر محصول تازه است.

بنابراین، چنین کسی اهل طریق نیست و سیر و سلوکی ندارد، ولی اگر مقدمات کار را فراهم کرده باشد، مانند کشاورزی است که زمین را شیار و در آن بذر افشانی کرده و به انتظار محصول، نشسته است که به این حالت، «رجاء» می‌گویند.کسی که اهل سیر و سلوک است‌با تمنی و آرزو به سر نمی‌برد.

از این رو در قرآن کریم، تمنی محکوم شده است:

«لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب‏» [۱۶۷]

کار نه با آرزو و تمنیات شما حاصل می‌شود و نه با تمنیات یهودیان و مسیحیان برآورده می‌شود.

کار با ایمان و با عمل صالح است.نا امیدی، زمینه کفر

در مقابل رجاء «یاس‏» قرار دارد.

نا امیدی بسیار بد است، بلکه یاس از رحمت‌خدا کفر آور است.

کافر به قیامت و بهشت و جهنم معتقد نیست تا از جهنم هراسناک و به بهشت امیدوار باشد، ولی مؤمنی که از رحمت‌خدا نامید شود، به این معناست که یا در قدرت خدا و یا در بیکران بودن رحمت او تردید دارد و می‌پندارد رحمت‌یا قدرت او محدود است و این خیال و باور، زمینه کفر را فراهم می‌کند.

از این رو یاس از رحمت‌خدا در قرآن به عنوان کفر مطرح شده است:

«انه لا یایئس من روح الله الا القوم الکافرون‏» [۱۶۸] .بنابراین، نمی‌شود کسی به خداوند ایمان داشته باشد و به حضیض یاس سقوط کند; یعنی بگوید:

دیگر خدا نمی‌تواند بیامرزد یا دیگر رحمت‌خدا تمام شده است.در قرآن کریم هم به مؤمنان دستور رجاء داده و هم از یاس، نهی شده است.

در باره رجاء و امید می‌فرماید:

«یدعون ربهم خوفا و طمعا» [۱۶۹] .این گونه تعبیرات گرچه «جمله خبریه‏» و معنای وصفی را به همراه دارد، ولی ضمنا دستور است; یعنی مؤمن کسی است که هم از آینده ترس دارد و هم به آن امیدوار است.

زیرا وی از آن جا که ممکن است اعمال او مقبول نباشد هراسناک، و از آن جا که حمت‌خدا بیکران است امیدوار است; از سوی دیگر، قرآن یاس از رحمت را نهی کرده، می‌فرماید:

«یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا» [۱۷۰]

شما که بر جان خود ستم و اسراف کرده‌اید از رحمت‌خدا ناامید نباشید.

هر گناه و ستمی که انسان می‌کند در حقیقت‌به خود ستم می‌کند.

از این رو تعبیر قرآن این است که می‌فرماید:

«اسرفوا علی انفسهم‏»

زیرا نعمت جان، هوش، اعضا و جوارح را بیجا مصرف کردن «اسراف‏» است.به هر تقدیر، قرآن به کسانی که اسراف کرده‌اند دستور می‌دهد که ناامید نباشند; چون راه برای برگشت‌باز است.

آنگاه می‌فرماید:

«و انیبوا الی ربکم و اسلموا له‏» [۱۷۱]

توبه کنید و برگردید و منقاد باشید و در بقیه عمر گذشته را جبران کنید.

اگر بتوانید شب هنگام، زودتر بخوابید تا بهانه خستگی و کم‌خوابی در بین نباشد و سحرگاه برخیزید، از عمر، استفاده صحیح کرده‌اید و اگر آن را به خوش‌گذرانی و هوس‌مداری سپری کنید، در آن اسراف کرده‌اید.تعبیر قرآن کریم در باره مردان با ایمان این است:

«یرجون تجارة لن تبور» [۱۷۲]

اینها به تجارتی بی‌زیان و غیر بائر امیدوارند.

تجارت عده‌ای، سود آور نیست:

«فما ربحت تجارتهم‏» [۱۷۳]

اما تجارت گروهی دیگر سودآور است و آنها کسانی هستند که برای تقرب به خدا تلاش می‌کنند و خداوند هم به آنان ده برابر یا بیش از آن پاداش می‌دهد.

پس رجاء در مقابل یاس است و مراحلی هم دارد.

البته قدر مشترک حالت‌یقین و رجاء و آرزو «انتظار» است; یعنی، هر سه گروه منتظرند; اما انتظار آرزومندانه خام، انتظار امیدوارانه پخته و انتظار مطمئنانه، عصاره پخته‌هاست.


یازدهم: صبر

بعد از مرحله رجاء مرحله «صبر» قرار دارد.

کسی که اهل سیر و سلوک است و در تهذیب روح قدم بر می‌دارد باید صبر کند و چون در مقابل صبر، «جزع‏» قرار دارد، سالک باید از جزع بپرهیزد; چون جزع، راه انحرافی و صبر، راه مستقیم است.

اکنون باید معنا، موارد و مراتب صبر تبیین شود.

گفته‌اند صبر «حبس نفس‏» و خویشتن داری در برابر رخدادهاست.

صبر مضطرب نبودن، اعتراض و شکایت نکردن و اعضا و جوارح را در جهت غیر صحیح حرکت ندادن است و صبر فرق دقیقی با حلم دارد.موارد و مراتب صبر

صبر بر سه قسم است:

صبر هنگام «طاعت‏»، صبر از «معصیت‏» و صبر بر «مصیبت‏».صبر هنگام طاعت این است که چون انجام کارهای واجب و مستحب دشوار است و انسان ممکن است در برابر آن مقاومت نکند، از این رو توصیه به مقاومت‌شده است.

سیر و سلوک مستلزم مقاومت است; مانند این که، برخاستن از خواب و خواندن نماز صبح برای جوانان دشوار است، ولی باید صبر کنند و این صبر بر طاعت است.صبر از معصیت آن است که چون معصیتها با «شهوت‏» همراه و از این رو گواراست و پرهیز از این امر گوارا برای انسان مخصوصا جوان دشوار است، او باید صبر کند و خود را از آن باز دارد و تن به تباهی گناه ندهد.صبر در مصیبت نیز این است که چون رویدادهای ناگوار و رخدادهای ناملایم، زمینه جزع را فراهم می‌کند کسی که اهل سیر و سلوک است‌باید در برابر آنها صابر باشد.صبر از نظر درجات و مراتب نیز بر سه گونه است:

«صبر توده مردم‏» که در اوایل سیر و سلوکند، «صبر سالکان‏» که در نیمه راهند و «صبر واصلان‏» که به مقصد رسیده‌اند.مرتبه ضعیف صبر این است که انسان، چه در مورد طاعت و چه در مورد معصیت و مصیبت، زبان به شکایت نمی‌گشاید و اعضا و جوارحش را از کارهای نامشروع باز می‌دارد، اما قلبش مضطرب است و می‌تپد.از این مرتبه بالاتر صبر کسی است که چه در طاعت، چه در مصیبت و چه از معصیت، زاهدانه و عابدانه صبر می‌کند; یعنی صبر می‌کند تا اجر خود را در قیامت دریافت کند و از دوزخ برهد و یا به بهشت‌بار یابد.

این صبر، صبر بردگانه یا سوداگرانه‌ای است که زاهدان و عابدان دارند.

در این صورت، برعکس صورت پیشین، قلبش هم مضطرب نیست; چنانکه زبانش هم شکایت نمی‌کند و اعضا و جوارحش نیز کارهای غیر عادی ندارد; اما هدف او از این خویشتن داری رهایی از جهنم یا رسیدن به بهشت است.مرتبه سوم، صبر عارفانه است.

عارفان صابرند، اما نه برای این که از جهنم برهند و یا به بهشت‌برسند.

گرچه آنان از جهنم می‌رهند و به بهشت می‌رسند، ولی هدف آنان صرف پرهیز از جهنم یا وصول به بهشت نیست; بلکه تامین رضای الهی است.

خدای سبحان در باره کسانی که صبرشان زاهدانه و عابدانه است می‌فرماید:

«انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب‏» [۱۷۴]

خدا برای صابران، اجر و مزدی فراهم کرده است که به حساب متعارف در نمی‌آید; بنابراین، از این آیه استفاده می‌شود که آنان اجیرانه صبر می‌کنند; اما برای عارفان، صبری هست که قرآن با بشارت از آن یاد کرده، می‌فرماید:

«و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئک هم المهتدون‏» [۱۷۵]

صابران عارف را بشارت دهید; اینان کسانی هستند که اگر رخداد ناگواری برایشان پیش آید، می‌گویند:

همه هستی و کمالات ما از خداست و همه نیز به سوی او بر می‌گردیم.عارف صبر می‌کند; زیرا خود را مالک چیزی نمی‌داند; بلکه می‌گوید آنچه نزد ماست امانت دوست است و آن را از ما می‌ستاند.

بنابراین، روزی که آن امانت در دست ما بود ما به آن دل نبسته بودیم و امروز که آن را از دست داده‌ایم نیز، در فراقش نمی‌نالیم و به همین جهت‌خدا به این گروه بشارت می‌دهد و «صلوات‏» می‌فرستد ; گرچه طبق آیه سوره احزاب خداوند بر همه مؤمنان صلوات می‌فرستد:

«هو الذی یصلی علیکم و ملئکته لیخرجکم من الظلمات الی النور» [۱۷۶]

ولی برای صابران صلوات مخصوص می‌فرستد:

«اولئک علیهم صلوات من ربهم‏»

و گرچه این آیه درباره، صبر بر مصیبت است ولی این «تمثیل‏» است نه «تعیین‏»; یعنی، صبر عارفان اختصاصی به حال مصیبت ندارد ،بلکه صبر در موقع اطاعت و معصیت نیز چنین است.پس اگر کسی دشواری جهاد، روزه‌داری، شب‌زنده‌داری و نماز شب یا نماز صبح را از باب

«انا لله و انا الیه راجعون‏»

تحمل کند، قرآن او را بشارت می‌دهد و آنگاه خداوند صلوات مخصوصش را بر او نازل می‌کند و این رحمت، «رحمت‌خاص‏» است.

سپس می‌فرماید:

«و اولئک هم المهتدون‏»

اینها نه تنها مهدیند بلکه مهتدیند و «مهتدی‏» برتر از «مهدی‏» است.

در نتیجه کسانی که صبر عارفانه دارند مهتدی و آنان که صبر زاهدانه و عابدانه دارند مهدی هستند [۱۷۷].

جزع

در مقابل صبر «جزع‏» قرار دارد.

ممکن است کسی جزع تام یا متوسط داشته باشد; ولی اگر کسی به مقام صبر شاکرانه و عارفانه برسد، از هرگونه جزعی منزه است.چنانکه امامان معصوم (علیهم السلام) می‌فرمودند:

ما راضی به قضای الهی و تسلیم امر او هستیم و هرگز آنچه را خدا برایمان بپسندد مکروه نمی‌داریم:

«فاذا نزل امر الله عز و جل رضینا بقضائه و سلمنا لامره و لیس لنا ان نکره ما احب الله لنا» [۱۷۸].این مقام «رضا» است که فوق مقام صبر است; یعنی، مقام صبر در سقف نهایی خود به مقام رضا می‌رسد و صابر به مقام راضی بار می‌یابد.

دوازدهم: شکر

«شکر نعمت‏» در مقابل «کفران نعمت‏» است.

شکر نعمت این است که انسان، سراسر جهان، اعم از آفاق و انفس و عالم و آدم، را نعمت‌خدا بداند و آگاه باشد که در کنار سفره عمت‌خدا نشسته است و باید این نعمتها را بجا مصرف کند.

کسی که اهل سیر و سلوک و تهذیب روح است‌باید شاکر باشد.درجات و مراتب شکر

شکر درجاتی دارد:

گاهی انسان نعمتهای خدا را زاهدانه به رسمیت می‌شناسد و آنها را بجا مصرف می‌کند تا در قیامت نسوزد و یا به بهشت‌باریابد.

خدای سبحان می‌فرماید:

«اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم‏» [۱۷۹]

به یاد نعمت من باشید; وقتی به یاد نعمت من بودید شاکر نعمتید و «شکر نعمت، نعمتت افزون کند»:

«لئن شکرتم لازیدنکم‏» [۱۸۰] .ولی گاهی انسان خدا راعارفانه شکر می‌کند; یعنی می‌گوید:

خدایا! هستی و کمالات من و جهان، نعمت توست و تنها ولی نعمت تویی; «بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود» در کنار سفره هر مدرس، گوینده و اندرز دهنده‌ای که بنشینیم در حقیقت، خدا گوینده، اندرز دهنده و مدرس است و به طور کلی انسان بر سر هر سفره غذای ظاهر و باطنی بنشیند خدا رزاق است; در این صورت چنین شکری عارفانه می‌شود و در این گونه موارد، شاکر عارف از توجه به نعمت‌به توجه به ولی نعمت می‌رسد.گاهی به کسی میوه‌ای می‌رسد و او بر اثر آن خوشحال می‌شود ولی گاهی از این مرز بالاتر می‌رود و می‌گوید بسیاری از این میوه‌ها را حیوانات و حشرات نیزمی‌خورند و همچنین از گوشت‌حیوانات، مقدار کمی نصیب ما می‌شود.

اوگرچه اینها را نعمت‌حق می‌داند و شاکر است، لیکن نعمت‌باطنی را برتر از نعمت ظاهری می‌داند.

در زمینه علم و معرفت و اخلاق نیز اگر نعمتی نصیب کسی شود، خدا را شاکر است که به او علم، معرفت، اخلاق، قسط و عدل،نوع‌دوستی و نوع‌پروری داده است و البته اینها نعمتهای برتر است; اما گاهی از این حد نیز بالاتر می‌رود و می‌گوید بسیاری از این اوصاف را ملائکه نیز دارند و من که «خلیفةالله‏» هستم نباید در حد فرشتگان به سر ببرم; آنگاه از همه اینها می‌گذرد و می‌گوید خدایا! اینها نعمت است، ولی بهترین نعمت، خود ولی نعمت است; چنانکه خدای سبحان بهترین معروف و برترین معبود و مشکور و مذکور است:

«یا خیر معروف عرف، یا افضل معبود عبد، یا اجل مشکور شکر، یا اعز مذکور ذکر» [۱۸۱] .در این صورت، چیزی آنها را جز علاقه به حق و لقای او راضی نمی‌کند.گاهی علاقه‌های مجازی در کسی پیدا می‌شود و او بی تاب و مضطرب است و قدرت تحمل آنها را ندارد.

گاهی انسان در بعضی از مراسم، حتی مراسم نشاط آور، مانند جشنها با آن که زود گذر است مشتاقانه مضطرب است.

حال اگر به جمال خدا دل ببندد باید خیلی بی تاب باشد; چنان که گفته شد:

«عجبا للمحب کیف ینام‏» [۱۸۲]

دوست‌حق به خواب نمی‌رود.در نتیجه چنین کسی نعمت الهی را در خود حق، خلاصه می‌بیند و آنگاه او را شکر می‌کند; یعنی، محبت، معرفت و عطش لقای او را در دل می‌پروراند.در این حالت است که

«لئن شکرتم لازیدنکم‏» [۱۸۳]

به بهترین وضع شامل او می‌شود; یعنی چون شما شکر نعمت را در حد معرفت‌حق می‌دانید، خدا هم هستیتان را اضافه می‌کند، نه این که فقط نعمتتان را اضافه کند.

اگر کسی شکرگزار نعمت‌حق باشد، خدا «نعمت‏» او را اضافه می‌کند; ولی اگر کسی شکرگزار خود حق باشد، خدا «خود» او را افزون می‌کند، یعنی درجات هستی او را برتر و ذات او را کاملتر می‌کند; به این معنا که، اگر قبلا جزو «عملوا الصالحات‏» بود، اکنون جزو «صالحین‏» و اگر جزو صالحین بود، اکنون از «کملین‏» اهل صلاح است.ممکن است کسی شکر گزار نعمت‌حق باشد، ولی «حق شناس‏» نباشد; یعنی همه تلاش و کوشش او این باشد که نعمت‌خدا را شناسایی کند و آن را بجا مصرف کند; واجب و مستحب را انجام دهد و حرام و مکروه را ترک کند; برای این که از جهنم برهد و به بهشت‌برسد; در این صورت او در حقیقت، کفران نعمت می‌کند; یعنی، منعم و ولی نعمت‌خود را نمی‌بیند، ولی سوداگرانه یا اجیرانه سپاسگزار حق است که برگشت این گونه شکر به این است که او نعمت را بجا مصرف می‌کند تا نعمت‌بهتری دریافت کند.برترین مرحله شکر

برترین مرحله شکر، اعتراف به عجز است; چون اگر کسی با زبان یا قلب شکر کند، خود این اعضا و همچنین به کارگیری این نعم در ثنای حق، نعمت‌حق است.

پس اگر نعمتی به انسان برسد و بخواهد شاکر خدا باشد، گذشته از لزوم علم به عناصر محوری شکر، ناچار است از دو نعمت دیگر مدد بگیرد; یعنی دو نعمت دیگر هم نصیب او می‌شود:

یکی اصل قلب، زبان و جوارح که ابزار شکر است و دیگری توفیق به کارگیری آنها در راه صحیح.

از این رو برای هر شکری که انسان می‌کند، که خود نعمتی است، شکر دیگری لازم است.امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می‌کند:

خدایا! ما هر گاه تو را حمد گفتیم بار دیگر باید تو را حمد کنیم که تو را حمد کرده‌ایم یا شکر کنیم که تو را شکر کرده‌ایم:

«فکیف لی بتحصیل الشکر و شکری ایاک یفتقر الی شکر فکلما قلت لک الحمد وجب علی لذلک ان اقول لک الحمد» [۱۸۴] .شکر از این که اعضا و جوارح ادراکی و تحریکی ما بیجا ادراک و حرکت نکرد.

همه نعم از آن خداست و چیزی از آن ما و دیگران نیست; چون دیگران هم نعم خدا هستند و بنابراین، چاره‌ای جز اعتراف به عجز نیست.امام سجاد (علیه‌السلام) به خدای سبحان عرض می‌کند:

«ما عبدناک حق عبادتک‏» [۱۸۵]

و حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز می‌فرمایند:

رسوخ علم در راسخان مایه اعتراف آنان به عجز است:

«و اعلم ان الراسخین فی العلم هم الذین اغناهم عن اقتحام السدد المضروبة دون الغیوب، الاقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله تعالی اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما» [۱۸۶].هیچ دست و زبانی قادر بر ادای شکر نیست:

از دست و زبان که بر آید

کز عهده شکرش بدر آید

اما انسان نباید این گفته را بهانه قرار دهد و شکر خدا را ترک کند; زیرا سراینده بزرگوار این شعر (سعدی) ده‌ها جمله دیگر در نثر و نظم در شکر حق نیز از او به یادگار مانده است و خودش هم سالک این کوی بود.بنابراین، معنای جمله مذکور این است که انسان وقتی نعمتها و منعم را شناسایی و نعمتها را بجا مصرف می‌کند و

«الحمد لله رب العالمین‏»

می‌گوید، در کنار همه این سخنها و عملها می‌گوید:

«از دست و زبان که بر آید...» بلکه باید گفت:

از دست و زبان و دل که بر آید.

از این رو بهترین و عالیترین راه در مرحله شکر برای سالکان کوی حق، اعتراف به عجز از شکرگزاری است.خدای سبحان در قرآن کریم، برای فراهم‌سازی زمینه اعتراف به عجز می‌فرماید:

اگر همه درختان روی زمین قلم شود و آب دریا مرکب و هفت دریا نیز به کمک دریای اول بیاید و مرکب نوشتاری را فراهم کند و نویسندگان بخواهند نعم الهی را بنویسند، مقدور آنان نیست:

«و لو ان ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله‏» [۱۸۷]

و در بخش دیگر می‌فرماید:

«و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها» [۱۸۸]

اگر بخواهید نعم الهی را شمارش کنید، نمی‌توانید با این که همه آنها مسخر شماست و این انسان است که باید از آنها بهره درست‌بگیرد و گرنه همه جهان هستی سفره الهی است:

«ادیم جهان (ادیم زمین) سفره عام اوست‏» آسمانها برای منجمان و مسافران سپهری، دریا برای غواصان، طبیعت‌برای گیاه شناسان و معادن برای زمین شناسان و معدن شناسان، سفره است.امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می‌کند:

«خدایا! تو به نوع انسان، آن قدرت و فضیلت را داده‌ای که بر همه جهان، ملک باشند:

«الحمد لله الذی...جعل لنا الفضیلة بالملکة علی جمیع الخلق فکل خلیقته منقادة لنا بقدرته و صائرة الی طاعتنا بعزته‏» [۱۸۹]

البته خلفای راستین که اولیای الهی هستند با معجزه و به اذن حق، بر همه جهان سلطه دارند، ولی هر کسی جز آنان از راه‌های علمی می‌تواند بر گوشه‌ای سلطه پیدا کند و این تسخیر الهی است که خدای سبحان جهان را برای انسان مسخر کرده است; نه این که انسان چیزی را ذاتا مسخر خود کرده باشد.

از این رو مستحب است کسی که بر مرکبی سوار می‌شود بگوید:

«سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون‏» [۱۹۰]

چنانکه نقل شده است:

امام صادق (علیه السلام) هرگاه بر مرکب سوار می‌شدند ابتدا آیه «سبحان الذی...» را تلاوت و سپس هر یک از تسبیح، تحمید و تهلیل را هفت‌بار تکرار می‌کردند [۱۹۱] .گرچه این آیه در مورد سوار شدن بر چهار پایان است ولی اختصاصی به آنها ندارد و شامل اتومبیل، کشتی، ترن، هواپیما و سفینه نیز می‌شود.


سیزدهم: اراده

ارکان اراده

یکی از مراحل سیر الی الله «اراده‏» است که برخی آن را اولین مرحله شمرده‌اند.«اراده‏» به سه رکن، متکی است:

اول علم به مراد است.

دوم آن که مراد برای مرید، کمال باشد.

سوم آن که آن مراد فعلا در اختیار مرید نباشد.آن جا که سالک چیزی نمی‌داند نمی‌تواند ارادت بورزد; آن جا که چیزی می‌داند ولی به کمال مراد آگاهی ندارد نمی‌تواند مرید او باشد و آن جا که می‌شناسد و کمال او را هم می‌داند ولی او را در بردارد و از دست نداده است جا برای اراده نیست.

چون اراده در حقیقت «طلب مفقود» است.

آنچه در آغوش سالک است مطلوب او نیست و سالک آن را طلب نمی‌کند، بلکه به آن عشق می‌ورزد.

وقتی شخص سلوکش را شروع و در بین راه به مشکلی برخورد کند و این اراده با مفارقت مراد همراه شود، شوق دردآوری برای سالک پیش می‌آید.

این جاست که او هم شوق دارد و هم باید صبر کند و البته هر چه شوق بیشتر باشد صبر، دشوارتر و هر چه کمتر باشد صبر، آسانتر است.

اگر سالک بر اثر پیمودن راه، اثری از محبوب و مقصود دریافت کند، به او محبت پیدا می‌کند و بنابراین، محبت مزبور بر اثر وصول اثر محبوب و مقصود است.

پس در منازل سیر، اول اراده، بعد شوق و سپس محبت قرار دارد.اقسام اراده

اراده بر دو قسم است:

اراده‌ای که زمینه «سلوک‏» را فراهم می‌کند و اراده‌ای که زمینه «صدور» را فراهم می‌کند.آن جا که شخص در بین راه است و به مقصد اراده می‌ورزد این اراده، زمینه رفتن و سلوک او را فراهم می‌کند، اما وقتی به مقصد رسید و به منشا هر کمالی بار یافت اراده‌اش منشا صدور می‌شود; نه منشا سلوک.

از این رو مردان حق، تا در دنیا هستند مرید حقند و به او ارادت می‌ورزند، ولی وقتی به مقصد نایل شدند اراده آنان مصدر و زمینه صدور کمال است و به همین جهت اهل بهشت هر نعمتی را با اراده حاصل می‌کنند و در آن جا دیگر نیازی به حرکت دست و پا و سلوک نیست:

«لهم ما یشاؤن فیها و لدینا مزید» [۱۹۲]

هرچه را بهشتیان، اراده کنند برای آنان حاصل می‌شود; همان طور که خدای سبحان با اراده کار می‌کند:

«انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون‏»[۱۹۳].

مراتب اراده

اراده بر اثر اختلاف حال مرید، مراتبی دارد:

۱. اگر مرید در منزلهای عادی باشد، اراده دارد نعمتی از نعم الهی را دریافت کند و به همین دلیل بسیاری از انسانها در دنیا به دنبال نعمت الهی در تلاش و کوشش هستند.

۲.گرچه کوشش برای دریافت نعم الهی بد نیست، لیکن بهتر این است که انسان اراده کند که چیزی طلب نکند.

از این رو اهل معرفت گفته‌اند:

«استغناؤک عن الشی‌ء خیر من استغنائک به‏»

برخی انسانها اراده می‌کنند تا با فراهم کردن نعمتهای الهی آسوده زندگی کنند و به وسیله آنها بی نیاز شوند; اما بالاتر از آن این است که انسان «از» نعمتهای الهی بی نیاز باشد; نه این که «به‏» آنها بی نیاز باشد; یعنی او آسایشش را در این بداند که به نعمت «جنه اللقاء» سرگرم باشد، نه به نعمت مال، فرزند، مسکن و....عده‌ای که به فکر نعمت هستند می‌گویند:

«ربنا اتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة‏» [۱۹۴]

آنان از خدا نعمتهای حلال دنیایی و اخروی طلب می‌کنند، ولی سالکان واصل، به این مقام می‌رسند که می‌گویند:

«می‌خواهیم که از خدا غیر خدا را نخواهیم‏»; زیرا چیزی را که خدا به ما بدهد آن چیز ما را به خود سرگرم می‌کند و ما می‌خواهیم هیچ شاغلی نداشته باشیم.

۳. بالاتر از مراتب گذشته این است که انسان نمی‌گوید:

«من می‌خواهم که چیزی نخواهم‏»; بلکه خواستن او فانی در اراده حق است و او از خود اراده‌ای ندارد; یعنی نه چیزی می‌خواهد و نه می‌خواهد که نخواهد.چهره‌های گوناگون دنیا طلبان

گرچه قرآن کریم مردم را به دو گروه دنیا طلب و آخرت طلب تقسیم می‌کند:

«منکم من یرید الدنیا و منکم من یرید الاخرة‏» [۱۹۵]

و می‌فرماید:

عده‌ای «حرث‏» و کشت دنیا و عده‌ای کشت آخرت طلب می‌کنند:

«من کان یرید حرث الاخرة نزد له فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها» [۱۹۶]

ولی در حدیث معروف تثلیث، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) آخرت طلبان را به سه دسته تقسیم کرده‌اند:

دسته‌ای که هدف آنان پرهیز از آتش است، عده‌ای که شوق به بهشت دارند و گروهی که حبت‌خدا مقصود و مطلوب آنهاست.

گروه اول و دوم که از خدا غیر خدا را می‌خواهند نسبت‌به گروه سوم در حقیقت، دنیا طلبند; گرچه مردان با ایمان و اهل نماز و روزه‌اند; زیرا هر چه غیر خداست، گرچه وصول به بهشت و یا نجات از دوزخ باشد، دنیا (به معنای جامع و عام آن) است.این معنای لطیف را از آیه دیگری می‌توان استفاده کرد:

«و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة و العشی یریدون وجهه و لا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیوة الدنیا» [۱۹۷].به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده شد که با کسانی که اهل سیر و سلوکند و در هر با مداد و شامگاه به یاد خدا هستند صابرانه به‌سر ببرد و آنها را رها نکند و با دیگران که دنیا طلبند نباشد.از آیه مزبور چند مطلب استفاده می‌شود.

یکم: دعوت به ذکر دایمی حق.

قرآن کریم در سوره مبارکه «اعراف‏» نیز مانند آیه مورد بحث عده‌ای را به تذکر در بامداد و شامگاه دعوت کرده است:

«و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تکن من الغافلین‏» [۱۹۸] .منظور از بامداد و شامگاه در این دو آیه این نیست که تنها هنگام صبح و غروب به یاد حق باش; بلکه مقصود این است که دائما به یاد حق باش، چنانکه ما اگر خواستیم بگوییم:

فلان شخص مطلبی را دائما بازگو می‌کند; می‌گوییم:

صبح و شام می‌گوید....پس انسان همواره باید به یاد حق باشد.

دوم: کسانی که به این دستور عمل می‌کنند انسانهای «دائم الذکر» هستند که به آیه مبارکه سوره «احزاب‏» عمل می‌کنند:

«یا ایها الذین امنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا» [۱۹۹]

آنان دائما یا زیاد به یاد حقند و غفلت آنها بسیار کم است.

سوم: در این آیه «دنیاطلبی‏» در مقابل «اراده وجه خدا» قرار گرفته است; یعنی اینها اهل اراده‌اند و «وجه‏» خدا را اراده می‌کنند، یعنی آنان از این تذکر صبح و شام، فرار از دوزخ یا قرار در بهشت را طلب نمی‌کنند، بلکه «وجه الله‏» را طلب می‌کنند و همان طور که امیرالمؤمنین و سایر اهل بیت (علیهم السلام) فرمودند:

«انما نطعمکم لوجه الله‏»[۲۰۰]

اراده این گونه از سالکان کوی حق نیز متوجه «وجه الله‏» است، نه پرهیز از دوزخ یا وصول به بهشت.

پس «اراده‏» اگر به «وجه الله‏» تعلق گیرد، سالک در حقیقت، موفق به وصول است و این، برترین مرتبه اراده است; اما اگر فقط به پرهیز از دوزخ یا وصول به بهشت تعلق گیرد، او در بین راه می‌ماند; زیرا در آیه شریفه بین دو گروه تقابل واقع شد و به رسول اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم خطاب شده است که:

تو با کسانی که «وجه الله‏» را اراده می‌کنند باش و از آنان فاصله نگیر و به دیگران که دنیا طلبند نگاه نکن.از این تقابل معلوم می‌شود عده‌ای اهل دنیا و گروهی مرید «وجه الله‏» هستند، ولی دسته‌ای هم هستند که برای پرهیز از دوزخ و وصول به بهشت کوشش می‌کنند.

اینها گرچه نسبت‌به اهل دنیا، آخرت طلب محسوب می‌شوند، ولی نسبت‌به مریدان وجه الله، اهل دنیا (به معنای جامع و عام آن) به شمار می‌روند.

چون اینها که در «وسط راه‏» هستند، گرچه نسبت‌به پایینتر از خود اهل نجاتند، لیکن نسبت‌به بالاتر از خودشان هنوز به مقصد نرسیده‌اند.

چهارم: سالک راستین، کسی است که چیز زوال ناپذیر را طلب کند و آن «وجه الله‏» است:

«کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام‏»[۲۰۱]

هرچیزی زوال پذیر است و تنها وجه الله، باقی است.

پس در حقیقت، سالک راستین کسی است که از فانی سفر و هجرت کند و باقی را طلب کند; زیرا می‌فرماید:

«یریدون وجهه‏»; «وجه الله‏» را طلب می‌کنند.

وجه الله هم باقی است; پس اینها باقی طلبند و مطلوب پایدار را طلب می‌کنند.

پنجم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم برابر این آیه، دو ماموریت پیدا کرده است:

یکی این که از دنیا طلبان صرف نظر کند و با آنها نباشد.

دوم این که با طالبان و سالکان مرید «وجه الله‏» به سر ببرد.

البته با دنیا طلبان زندگی کردن آسان است; چون با لذتهای نفس همراه است.

آنان مسرف، مترف و مرفهند و اگر انسان با آنان زندگی کند، از نعمتهای آنان برخوردار می‌شود و رنجی نمی‌برد، ولی همسفر شدن با محرومان و سالکان کوی «وجه الله‏» دشوار است و به همین جهت هم خدا به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور صبر می‌دهد:

«و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوة و العشی یریدون وجهه‏» [۲۰۲] .فاصله گرفتن از دنیا طلبان هم باید با «هجر جمیل‏»، همراه باشد; زیرا ذات اقدس خداوند گرچه به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

با آنها مباش; اما آن حضرت نمی‌تواند آنها را رها کند; چون پیامبر آنها نیز هست و بنابراین، باید آنها را هم تربیت و هدایت کند.

از این رو در آیه دیگری آمده است:

«و اهجرهم هجرا جمیلا» [۲۰۳] .اگر راهنمای مردم از آنان جدا و منزوی شود، چنین هجری، هجر جمیل نیست; زیرا آنها را بدون سرپرست رها کرده است; در حالی که پیام خدا را باید به آنها برساند، ولی اگر در عین این که به مقدار لزوم، هدایت آنها را بر عهده دارد; با آنها با صفا و صمیمیت‌به سر نبرد، در حلقه آنها شرکت نکند و آنها را به جمع خاص خود راه ندهد چنین رفتاری هجر جمیل است.

همسفر سالکان

خدای سبحان به رسولش می‌فرماید:

با اینها باش; زیرا اگر سالک بداند راهنما با اوست، بدون اضطراب راه را طی می‌کند، ولی اگر راهنما او را رها کند و فقط راه نشان بدهد، ولی همسفر وی نباشد، او با دشواری و اضطراب آن راه را طی می‌کند.مفاد آیه مورد بحث، همیشه و هم اکنون نیز زنده است.

چون آیه، ناظر به رسالت و خصیت‌حقوقی پیغمبر است; نه فقط ناظر به شخصیت‌حقیقی و بدن ظاهری او.

در زمان ظهور و حضور وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آن حضرت هم حضور عنصری و هم حضور رسالی، و ولایی دارد; اما اکنون که بشر در خدمت‌بدن عنصری آن حضرت نیست در سایه رحمت و ولایت و رسالت او به سر می‌برد.هم اکنون نیز اگر کسی در بامداد و شامگاه اهل ذکر باشد و به نماز واجب و مستحب و انجام فرایض و نوافل، بپردازد و کار او برای خدا و در مسیر حلال باشد، او سالک راه و همسفر رسول اکرم و عترت طاهرین (علیهم السلام) و هم چنین همسفر ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.گرچه این آیه خطاب به پیغمبر است; ولی امام عصر (ارواحنا فداه) نیز که جانشین آن حضرت است مخاطب این آیه است و به این آیه عمل می‌کند و با سالکان طالب «وجه الله‏» همسفر است; یعنی پیشاپیش آنان قدم می‌نهد و سایر سالکان به دنبال او گام بر می‌دارند.

گرچه

راه سخت و منزل دور

پای لنگ و شام، تار و مه بی نور

ولی چنین نیست که رهبر، سالک را رها کرده باشد.کسی که اهل این راه باشد، احساس امن و آرامش می‌کند و می‌یابد که مولای او پیشاپیش وی در حرکت است.

او نه تنها امام سیاسی امت است و جامعه را در سیاست و حکومت رهبری می‌کند، بلکه مولای سالکان کوی وصال نیز هست و آنان را از نظر معنا نیز قدم به قدم رهبری می‌کند.

او امام دلهاست; همان طور که امام بدنهاست و امام جهاد اکبر است; چنانکه رهبر جهاد اصغر است.

عدم انقطاع اراده

در سخنان محقق طوسی و دیگران (رضوان الله علیهم) آمده است که اراده با وصول به مراد، منقطع می‌شود، ولی چنین نیست، بلکه اراده با وصول به مراد، کامل می‌شود.

اوصافی که در بین راه لازم است وقتی به مقصد رسید به «کمال‏» می‌رسد; نه این که به «زوال‏» رسیده باشد.

اراده، کمال است و این کمال زایل نمی‌شود، بلکه به مرحله نهایی خود بار می‌یابد.

این همان است که قبلا به آن اشاره شد که اراده قبل از وصول، زمینه سلوک و بعد از وصول، زمینه صدور را فراهم می‌کند.

تذکر:

انسان یا به طرف بالا صعود و یا به طرف پایین، سقوط دارد.

سقوط، سیر است و اراده می‌خواهد; چنانکه صعود، سیر است و اراده طلب می‌کند و آنچه فعلا محور بحث است اراده صعود است، نه اراده سقوط.

اراده، مراد را مشخص می‌کند و مراد، ذات اقدس خداوند و اوصاف کمال و جمال و اسمای حسنای اوست:

«الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه‏» [۲۰۴] .


چهاردهم: شوق

اراده بر اثر شدت یافتن به مرحله شوق می‌رسد.

گروهی از سالکان مرید صرفند; یعنی، حرکتشان تند نیست تا اراده را به شوق بکشاند.

اینها در حد اراده، متوقف و مرید دائمی صرف و سالک محض هستند; اما آنها که سرعت می‌گیرند و سیرشان بیشتر و اراده‌شان تقویت می‌شود شوق پیدا می‌کنند و از این رو گفته شده:

شوق همان اراده موکد است.

این راهی است که محقق طوسی و همفکرانش طی کرده‌اند.وقتی اراده شدید شود شوق ظهور می‌کند.

شوق آن است که انسان هم محبت مطلوب و مراد را بچشد و هم از هجرانش رنج‌ببرد.

از این رو شوق با درد همراه است و مشتاق، همیشه درد فراق دارد، ولی این درد فراق برای درک کمال مراد است; یعنی وقتی مراد و محبوب کمال باشد و مرید به او نرسد، این نرسیدن و هجران، درد آور است.

از این رو در هر شوقی دردی نهفته است; اما این درد، لذید و تحمل پذیر است و زمینه وصول را فراهم می‌کند.درد و رنجی که بر اثر از دست دادن مطلوب و محبوب، پیدا می‌شود سودی ندارد; زیرا انسان هنگامی که گرفتار مصیبتی می‌شود اگر صبر و شکیبایی را از کف بدهد، دو عذاب می‌بیند:

یکی عذاب از دست دادن آن محبوب و دیگری عذاب جزع و بی صبری، ولی انسان صابر تنها یک درد دارد و آن درد از دست دادن محبوب است و درد جزع او را گرفتار نمی‌کند.جزع نسبت‌به گذشته، سودی ندارد و باید آن را با صبر برطرف کرد، ولی نسبت‌به آینده، این درد، محرک است.

یک دردمند; برای نیل به مطلوب و طرد درد، بیشتر می‌کوشد تا غیر دردمند.

کسی که رنج هجران مطلوب را احساس می‌کند می‌کوشد برای رفع این رنج، در راه، سرعت و بر دیگران سبقت‌بگیرد و زودتر به مقصد برسد و از این رو یکی از منازل سیر و سلوک شوق است که بعد از اراده یا بر اثر شدت اراده پیدا می‌شود، و ظهور می‌کند.در قرآن کریم واژه «شوق‏» نیامده است، ولی از بعضی از آیات با انضمام برخی مقدمات مطوی می‌توان آن را استنباط کرد; مثلا می‌فرماید:

«و لیعلم الذین اوتوا العلم انه الحق من ربک فیؤمنوا به فتخبت له قلوبهم‏» [۲۰۵]

آنها که می‌دانند این وحی، حق و این کلام، از خداست‌به آن ایمان می‌آورند و «اخبات‏» دارند.

«اخبات‏» هم یکی از منازل سیر و سلوک است.

گفته شده:

اخبات آن است که انسان در پیشگاه «مولا» هیچ حرکت نکند.

در بعضی از پرندگان نیز این حالت هست که برای برطرف شدن درد خود چنان خضوع دارند که اگر پرندگان دیگری بر بالای سر آنها بنشینند و با منقار بر آن بکوبند تا آن مواد دردزا را بیرون آورند، آنها اصلا حرکت نمی‌کنند.

بنابراین، حالت تام و خضوع محض در پیشگاه محبوب را می‌توان «اخبات‏» نامید.

چهاردهم: شوق

اراده بر اثر شدت یافتن به مرحله شوق می‌رسد.

گروهی از سالکان مرید صرفند; یعنی، حرکتشان تند نیست تا اراده را به شوق بکشاند.

اینها در حد اراده، متوقف و مرید دائمی صرف و سالک محض هستند; اما آنها که سرعت می‌گیرند و سیرشان بیشتر و اراده‌شان تقویت می‌شود شوق پیدا می‌کنند و از این رو گفته شده:

شوق همان اراده موکد است.

این راهی است که محقق طوسی و همفکرانش طی کرده‌اند.وقتی اراده شدید شود شوق ظهور می‌کند.

شوق آن است که انسان هم محبت مطلوب و مراد را بچشد و هم از هجرانش رنج‌ببرد.

از این رو شوق با درد همراه است و مشتاق، همیشه درد فراق دارد، ولی این درد فراق برای درک کمال مراد است; یعنی وقتی مراد و محبوب کمال باشد و مرید به او نرسد، این نرسیدن و هجران، درد آور است.

از این رو در هر شوقی دردی نهفته است; اما این درد، لذید و تحمل پذیر است و زمینه وصول را فراهم می‌کند.درد و رنجی که بر اثر از دست دادن مطلوب و محبوب، پیدا می‌شود سودی ندارد; زیرا انسان هنگامی که گرفتار مصیبتی می‌شود اگر صبر و شکیبایی را از کف بدهد، دو عذاب می‌بیند:

یکی عذاب از دست دادن آن محبوب و دیگری عذاب جزع و بی صبری، ولی انسان صابر تنها یک درد دارد و آن درد از دست دادن محبوب است و درد جزع او را گرفتار نمی‌کند.جزع نسبت‌به گذشته، سودی ندارد و باید آن را با صبر برطرف کرد، ولی نسبت‌به آینده، این درد، محرک است.

یک دردمند; برای نیل به مطلوب و طرد درد، بیشتر می‌کوشد تا غیر دردمند.

کسی که رنج هجران مطلوب را احساس می‌کند می‌کوشد برای رفع این رنج، در راه، سرعت و بر دیگران سبقت‌بگیرد و زودتر به مقصد برسد و از این رو یکی از منازل سیر و سلوک شوق است که بعد از اراده یا بر اثر شدت اراده پیدا می‌شود، و ظهور می‌کند.در قرآن کریم واژه «شوق‏» نیامده است، ولی از بعضی از آیات با انضمام برخی مقدمات مطوی می‌توان آن را استنباط کرد; مثلا می‌فرماید:

«و لیعلم الذین اوتوا العلم انه الحق من ربک فیؤمنوا به فتخبت له قلوبهم‏» [۲۰۶]

آنها که می‌دانند این وحی، حق و این کلام، از خداست‌به آن ایمان می‌آورند و «اخبات‏» دارند.

«اخبات‏» هم یکی از منازل سیر و سلوک است.

گفته شده:

اخبات آن است که انسان در پیشگاه «مولا» هیچ حرکت نکند.

در بعضی از پرندگان نیز این حالت هست که برای برطرف شدن درد خود چنان خضوع دارند که اگر پرندگان دیگری بر بالای سر آنها بنشینند و با منقار بر آن بکوبند تا آن مواد دردزا را بیرون آورند، آنها اصلا حرکت نمی‌کنند.

بنابراین، حالت تام و خضوع محض در پیشگاه محبوب را می‌توان «اخبات‏» نامید.

پانزدهم: محبت

قرآن کریم در مورد محبت می‌فرماید:

«و من الناس من یتخذ من دون الله اندادا یحبونهم کحب الله و الذین امنوا اشد حبا لله‏» [۲۰۷]

مؤمنان، به خدا دل بسته‌اند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران، دوستان بتهایند; اما محبت مؤمنان به خدا از محبت‌بت پرستان به بتها بیشتر است; چون هیچ زیبایی به اندازه خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازه مؤمن، عارف نیست; از این رو، هیچ انسانی به اندازه مؤمن، عاشق و محب نیست.

محبت‌شدت پذیر است و اگر چه کمیت ندارد ولی دارای کیفیت است; محبت «وزن‏» ندارد ولی شدت وجودی دارد و «وزین‏» است.علت‌برتری محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرک به بت، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و درک این زیباییها به وسیله گوش و چشم و تاثیر این محبوبها در حد وهم و خیال است; چون انسان نا آگاه، می‌پندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است.

بنابراین، معرفت‌بت پرستها در حد توهم و تخیل و زیبایی شناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل، محبت و عشق آنها از محدوده چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمی‌گذرد; ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی مطلوب و محبوب حقیقی را می‌نگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را می‌نگرد و قهرا درک او قویتر است و چون درک قویتر است مدرک هم قویتر است و چون مدرک قویتر است در نتیجه محبت هم بیشتر است.در نبردهایی که بین مردان با ایمان و مشرکان و کافران در طول تاریخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پیروز بوده‌اند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کاملتر است، علاقه آنها نیز کاملتر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه آنها کاملتر است، ایستادگی آنها نیز کاملتر و بیشتر است; و چون مقاومت و ایستادگی آنها کاملتر و بیشتر است، قهرا پیروزی هم از آن آنهاست:

«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله‏» [۲۰۸] .البته امدادهای غیبی، نقش سازنده‌ای دارد، ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همین محبتها، معرفتها، عشقها و شوقهای وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است، و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت‌بوده است.محبت راستین و دروغین

محبت‌بر دوگونه است:

محبت صادق و محبت کاذب.محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و البته وقتی به کمال آگاهی پیدا کند، به آن دل می‌بندد مانند محبت‌به خداوند، متقابلا کمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت‌خود جذب می‌کند و در حقیقت محبت صادق، دو جانبه است; اما محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقمند گردد; مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت، محبت کاذب و جاذبه‌ای است که عین دافعه است; چنانکه افعیها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب می‌کنند; اما نه برای پرورش و کمال بلکه برای هضم و نابود کردن.

بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است.زرق و برق دنیا نیز چنین است.

انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب می‌کند; اما برای این که او را درهم بکوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع کند، ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است‌بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت‌خود جذب می‌کند تا آنها را بپروراند و احیا کند.

از این رو، همان گونه که گفته شده:

الا کل شی‌ء ما خلا الله باطل

و کل نعیم لا محالة زائل [۲۰۹]

در مورد محبت نیز باید گفت هر محبتی غیر از محبت‌خدا باطل و دروغین است.امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

دنیایی که شما را ترک می‌کند، پیش از این که شما را ترک کند، شما آن را ترک کنید:

«و آمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم‏» [۲۱۰]

در مثلها نیز آمده است:

«عزل‏» از مقام به منزله طلاق مردان و حیض کارگزاران است:

«العزل طلاق الرجال و حیض العمال‏» [۲۱۱] .

انسان هم سرانجام روزی از دنیا و لذایذ و مقامهای آن عزل و محروم می‌شود; از این رو قرآن دنیا را خانه فریب و نیرنگ معرفی می‌کند.البته منظور از دنیا آسمان و زمین نیست; زیرا اینها آیات الهی و نعمت‌خداست.

ذات اقدس خداوند دنیا را چنین معرفی کند:

مثل دنیا این است که بارانی ببارد و سرزمینی، سبز و خرم شود، ولی پس از مدتی خزانی در پی آن بیاید و آن را به صورت کاهی زرد در آورد و از بین ببرد:

«کمثل غیث اعجب الکفار نباته ثم یهیج فتریه مصفرا ثم یکون حطاما» [۲۱۲].چون «مثل‏» غیر از «ممثل‏» است، معلوم می‌شود امور طبیعی مانند فصول چهارگانه، «دنیا» نیست.

اینها آیات منظم و خوب است; یعنی پاییز در جای خود به همان اندازه خوب و زیباست که بهار در جای خود; چون اگر پاییز و زمستانی نباشد، هرگز بهاری نخواهد بود، ولی آن «من‏» و «ما» که چند صباحی خرمی و آنگاه پژمردگی را به دنبال دارد، «دنیا» است و چنین چیزی جاذبه‌ای دروغین دارد و هر محبتی که در کنار جاذبه دروغین باشد و یا محبت آن محبوبی که انسان را خوب جذب می‌کند تا از بین ببرد، محبتی کاذب است و اصولا هر محبتی که به غیر خدا تعلق بگیرد چنین است، ولی در محبت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضای باز درآورد و به او پروبال بدهد تا پرواز کند.

از این رو قرآن کریم می‌فرماید:

«و الذین آمنوا اشد حبا لله‏» [۲۱۳] .بنابراین، اگر محبت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست; زیرا معرفتش تام نیست و از همین جا معلوم می‌شود که محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانکه در مرحله بعد تبیین می‌شود.

چون خود محبت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون‏» می‌گوید:

لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت.

او به مادرش وصیت کرد:

پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه طراوت خود را از دست‌بدهد و با یک بیماری، همه نشاط او فرو بنشیند; دوستی بگیر که زوال‌پذیر نباشد.

بنابراین، معرفت، محبت‌حقیقی می‌آورد و غفلت، محبت کاذب.

در قرآن کریم در باره محبت کاذب آمده است:

«کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة وجوه یومئذ ناضرة الی ربها ناظرة و وجوه یومئذ باسرة تظن ان یفعل بها فاقرة‏» [۲۱۴]

شما متاع زودگذری را دوست دارید و کسانی که چنین متاعی را به عنوان محبوب، برگزیده‌اند، در روز قیامت، چهره آنها افسرده است، ولی کسانی که خدا را به عنوان محبوب راستین پذیرفته‌اند، در آن روز چهره‌ای شادمان دارند.نیز می‌فرماید:

«و تحبون المال حبا جما» [۲۱۵]

شما مال را خیلی دوست دارید.

کسی که به مال، خیلی علاقه‌مند باشد، در هنگام مرگ فشار بیشتری می‌بیند; زیرا باید هنگام مرگ همه علاقه‌های دنیوی را رها کند.

گاهی ممکن است اصل مال کم باشد، ولی علاقه به آن زیاد باشد.

آنچه در این آیه آمده، این نیست که شما مال زیادی را دوست دارید، بلکه می‌فرماید شما به مال، خیلی دل بسته‌اید.

آنچه که مربوط به جمع مال و «اکتناز» است در سوره «توبه‏» و بعضی از سور دیگر آمده است.

در سوره توبه می‌فرماید:

«و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم‏» [۲۱۶] .در سوره «همزه‏» نیز می‌فرماید:

«ویل لکل همزة لمزة الذی جمع مالا و عدده یحسب ان ماله اخلده‏» [۲۱۷]

او مالی را جمع و شمارش کرده است و هر روز کوشیده تا بر ارقام ثروت اندوخته‌اش در بانکها، افزوده شود.

او از داشتن مال وافر لذت می‌برد; بدون این که بتواند از آن استفاده کند و در حقیقت، انباردار دیگران است.

چنین انسانی تلاش می‌کند و مشکل قیامت را خودش تحمل می‌کند ولی لذت بهره‌وری از مال را عده‌ای دیگر می‌برند و این، خسارت بزرگی است.

انسانی که اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا می‌کند.محبت، محور تربیت

رسیدن به مقام «محبت‏» محصول سیر و سلوک و پیمودن راه در مراحل پیشین است و انسان بر اثر آن «حبیب الله‏» می‌شود.

انسان بر اثر تمرین و فاصله گرفتن از هرگونه فریب و امر ناپایدار و دل نبستن به غیر خدا، «حبیب الله‏» می‌شود.یکی از مبانی مهم تعلیم و تربیت در اسلام، «محبت‏» است.

قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است مهمترین محور فضایل اخلاقی را محبت می‌داند و امام صادق (سلام الله علیه) می‌فرماید:

خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تادیب و تربیت کرده است:

«ان الله عز و جل ادب نبیه علی محبته‏» [۲۱۸] .کار خدا تادیب است و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مودب او و مدار تادیب آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم نیز، محبت است.هستی و همه کمالات آن نخست از مولا شروع می‌شود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا، سه راه دارد بلکه این خداست که براساس مصلحت‌با سه راه، انسانها را می‌پروراند.

خدا عده‌ای را براساس ترس، عده‌ای را براساس بشارت و نشاط و گروهی را براساس محبت، تربیت می‌کند.همان گونه که اصل رسالت‌بر اساس

«الله اعلم حیث‌یجعل رسالته‏» [۲۱۹]

است رزق موجودات نیز بر اساس حکمت است:

«الله یبسط الرزق لمن یشاء و یقدر» [۲۲۰]

«نحن قسمنا بینهم معیشتهم‏»[۲۲۱]

چنانکه می‌فرماید:

«یهب لمن یشاء اناثا و یهب لمن یشاء الذکور او یزوجهم ذکرانا و اناثا و یجعل من یشاء عقیما» [۲۲۲] :

خداوند، بر اساس مشیت‌حکیمانه به برخی پسر، به برخی دختر و به‌برخی هم پسر و هم دختر می‌دهد و به بعضی نیز فرزندی عطا نمی‌کند، در زمینه تعلیم و تربیت نیز چنین است.خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم می‌پروراند; آنها به گونه‌ای تربیت می‌شوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند انجام می‌دهند; برخی را براساس شوق به بهشت می‌پروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام می‌دهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت می‌پروراند.

از این رو بر اساس

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏»[۲۲۳]

می‌توان گفت:

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یبشرون‏» و چنین انسانهایی اولیاء الله هستند و خداوند آنان را بر اساس محبت می‌پروراند; چنانکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم‌را نیز برمدار محبت پروراند.

از این رو عبادت پیغمبر و اهل بیت (علیهم السلام) عبادت شاکرانه و محبانه بود.

البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غیر از بشارت و نشاط بر مدار جنت‌حسی است.چون ادب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ماست، ما موظفیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، برمدار محبت‌حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در طلیعه امر، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت، دشوار است; ولی نباید همه همت اولیای منزل یا مدرسه، این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند.

البته باید عده‌ای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامه‌ها، موفق نشوید، تنبیه، مردود یا اخراج می‌شوید و عده‌ای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامه‌های کلاس کامیاب شدید، هم جایزه می‌گیرید و هم آینده‌سازان خوبی خواهید بود و.... این کارها، سودمند است اما کار نهایی نیست و باید دانش‌آموز را بر محور محبت، تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و... درس نخواند.مسئله «تخویف‏» و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام) فراوان است; اما نسبت‌به افراد ضعیف، مرحله نهایی و نسبت‌به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است، تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کم‌کم بر اساس تحبیب حرکت کند.

عناصر اصیل تهذیب اخلاق

چون اخلاق از علوم انسانی است، تهذیب اخلاق به دو عنصر اصیل:

شناخت‌حقیقت انسان و شناخت‌سود و زیان او، وابسته است.

البته اگر کسی حقیقت‌خود را بشناسد، به سود و زیان و خیر و شر خود پی می‌برد و این دو عنصر به یک عنصر اصلی و عنصر فرعی بر می‌گردد.بیان مطلب این است هیچ کس که ذاتا از خود منزجر نیست، بلکه هر انسانی به خود، علاقمند است.اصل دوم این است که هر کسی کار را برای محبوب خود انجام می‌دهد و چون به خود، علاقه‌مند است، کار را برای خود می‌کند.

اگر انسان آن «خود» اصیل را شناخته باشد، در انتخاب هدف کار، دقیق است و آن را برای «خود» اصلی انجام می‌دهد و انتخاب هدف کار، مراحل گوناگونی دارد:

مرحله اول این که انسان، «خود» اصلی را گم کرده و خود فرعی و بدلی را به جای آن نشانده باشد و بیگانه را به جای خویشتن خویش تلقی کند، درآن صورت، کاری که به سود بیگانه است‌به نفع خود می‌پندارد و آن را به سود او انجام می‌دهد و خیال می‌کند به نفع خود اوست و کاری که به زیان بیگانه است‌به زیان خود می‌پندارد و از انجام آن اجتناب می‌ورزد; مثلا، شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند به جای امیر معزول، یعنی عقل می‌نشاند.

وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر کاری انجام می‌دهد یا باید شهوت‌پسند و یا غضب‌پذیر باشد و به این جهت دست‌به گناه می‌زند.مرحله دوم این است که زمام امر را به دست‌شهوت و غضب ندهد و بالاتر از این بیندیشد و به مرحله وهم راه پیدا کند و مقام خواه و جاه طلب باشد.

او وهم را به جای عقل نشانده و بیگانه را به جای دوست جا داده است و از این وهم بیگانه اطاعت می‌کند.

از این رو ممکن است دست‌به حرام دراز نکند و بر اساس غریزه شهوت یا غضب و...

کار نکند و کار خیری را انجام دهد; ولی تظاهر و ریا کند.

در این صورت، فعلش فعل خوب ولی خود او فاعل بدی است.

چون بیگانه را به جای آشنا نشانده است.

او خیال می‌کند ریا اصل او را که عقل باشد ارضا می‌کند; در حالی که دشمن را که وهم باشد راضی می‌کند، نه دوست را.

از این رو در روایات و ادعیه، ما را از ریا پرهیز داده و به تقوا توصیه کرده‌اند.امام سجاد (علیه‌السلام) به خدای سبحان عرض می‌کند:

«و لا تجعل شیئا مما اتقرب به فی آناء اللیل و اطراف النهار ریاء و لا سمعة و لا اشرا و لا بطرا» [۲۲۴]

خدایا! به من توفیق بده تا هیچ کاری را از روی ریا و سمعه انجام ندهم.مرحله سوم آن است که انسان، زمام امور را به دست‌شهوت و غضب یا وهم نمی‌دهد تا گناه و ریا کند اما می‌خواهد نام نیکی از او بماند; چون اگر نام نیکی از او در این جهان بماند و او «زنده یاد» باشد بهتر از آن است که «سرای زرنگار»ی از او بماند.

که البته این، مرحله نازله خیر است.

چون او خود اصلی را فراموش کرده و خود فرعی را به جای او نشانده و به آن خود فرعی، دل بسته و سعی کرده است رضای آن را تامین کند.اگر کسی به مرحله والاتری بار یابد و بداند، بدون این که بخواهد دیگران ذکر جمیل او را بر زبان جاری کنند، دیگران چنین خواهند کرد، این حساب دیگری دارد; چنان که خدای سبحان می‌فرماید:

«و جعلنا لهم لسان صدق علیا»[۲۲۵]

اما عالم بودن، غیر از قاصد بودن است، چنانکه خداوند گاهی ذکر جمیل کسی را منشور می‌سازد، بدون این که او عالم باشد.

چنانکه در دعای کمیل آمده است:

«و کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته‏» [۲۲۶] .گاهی کسی می‌داند که خداوند، این لطف را اعمال می‌کند و به او ذکر جمیل می‌دهد، ولی گاهی او به قصد ذکر جمیل، کاری انجام می‌دهد; مانند این که می‌کوشد تابلویی به نام او باشد.

البته هدفش خیر است و آن این است که دیگران به یاد او باشند و برای او طلب آمرزش و مغفرت کنند; اما این مرحله نیز مرحله‌ای ضعیف است.مرحله چهارم آن است که شخص در این فکر نیست که دیگران از او نام ببرند; گرچه می‌داند خدا ذکر جمیل می‌دهد.

او کار را برای خدا انجام می‌دهد.

و وقتی سخن از خدا مطرح می‌شود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.مرحله پنجم که بالاتر از همه مراحل گذشته است، مرحله محبت الهی و انس با خداست که انسان، کار را نه برای ذکر جمیل و یا خیر بودن کار و نه برای نجات از جهنم یا دستیابی به بهشت، بلکه برای رضا و محبت و لقای حق انجام دهد.

همه این مراحل، چنانکه در مرحله بعد تبیین خواهد شد، به شناخت‌حقیقت انسان بر می‌گردد.

اگر کسی حقیقت‌خود را بشناسد، آنچه که به حال او سودمند یا زیانبار است می‌شناسد و از زیانبار می‌پرهیزد و از سودمند، استفاده می‌کند.

خیانت‌به «خود»

از طرف دیگر، همان طور که غش و خیانت در اموال و حقوق و اعراض دیگران نارواست، قبل از هر چیزی، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت‌به «خود» انسان هم نارواست.

همان گونه که انسان، موظف است‌با دیگران خیانت نکند، موظف است که با خود نیز خیانت نکند; بلکه این وظیفه نسبت‌به خود قبل از آن وظیفه است.

اگر کسی شهوت و غضب را به جای عقل عملی، و وهم و خیال را به جای عقل نظری، نشانده باشد، غاصب است و به خود خیانت کرده است.

این غش در معرفت است و اگر کسی در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خیانت‌خواهد شد و رعایت‌حقوق «خود» رانخواهد کرد.

از این رو دستورهای اخلاقی، در این زمینه فراوان است که به جان خود خیانت نکنید.محبت‌به بندگان خدا

آنچه نسبت‌به «خود» گفته شد، نسبت‌به اعضای خاندان نیز باید رعایت کرد; مثلا انسان باید، در محیط خانواده، به پدر و مادر محبت کند; زیرا فرزندان از سویی نوجوان یا جوانند و سرگرم تشکیل زندگی هستند، هم طراوت دارند و هم توانایی و از سوی دیگر، پدر و مادر فرسوده‌اند و جاذبه‌ای برای آنان ندارند.

از این رو دستور اکید دینی است که به پدر و مادر، به ویژه در دوران سالمندی آنها، احترام بگذارید، ولی دین، به ما دستور نداده که به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادی آنها علاقه‌مند باشید; چون علاقه نسبت‌به آنها هست و اگر دستور مجدد می‌آمد این علاقه، مضاعف و به جای این که راهگشا باشد راهزن می‌شد; ولی در باره پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندی آنها چون جاذبه‌ای در آنها نیست‌به ما دستور داده‌اند که آنان را رها نکنید:

«و اما یبلغن عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف‏» [۲۲۷]

اگر پدر و یا مادر یا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف‏» نگویید.

در باره دنیا هم چنین است.

محبت دنیا در کام همه ما چشانده شده است.

از این رو به ما دستور نداده‌اند که به دنیا علاقه‌مند باشید; بلکه فرمان داده‌اند که علاقه به دنیا را تعدیل کنید.در باره جامعه نیز به ما دستور داده‌اند که ملت را یک واحد بدانید و دیگران را هم مثل خود تلقی کنید و در مسائل اجتماعی هیچ سهمی برای دیگران، کمتر از سهم خود قائل نباشید.ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند.

این از دشوارترین کارها اخلاق اجتماعی است که ما برای دیگران همان سهمی را قائل باشیم که برای خود قائلیم.در نصوص دینی ما چند چیز به عنوان «سید الاعمال‏»، یعنی سرآمد کارها، شناخته شده است مانند:

رعایت انصاف در رفتار و معاشرت با دیگران، برادری و برابری با دیگران و یاد مستمر خدا،

چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرماید:

«یا علی سید الاعمال ثلاث خصال:

انصافک الناس من نفسک، و مواساة الاخ فی الله عز و جل و ذکرک الله تبارک و تعالی علی کل حال‏» [۲۲۸] .جامعه با این اعمالی که سید سایر کارهاست‌شکل می‌گیرد و اسلام برای این که ما را به «سید الاعمال‏» برساند دستورهای رسمی داده است; اولا تا چهل خانه را، همسایه یکدیگر قرار داده و رعایت‌حقوق همسایگی را لازم شمرده است که البته این چهل خانه، چهل خانه هندسه فضایی است نه هندسه مسطح; بنابراین، کسانی که در آپارتمانها و برجها زندگی می‌کنند همان طور که چهل خانه در چهار جهت، همسایه دارند، چهل خانه در طبقات پائین و بالا نیز همسایه دارند.

در این فضای وسیع، انسان موظف است‌شهری را زیر پوشش حقوق مجاورت خود بگیرد.در همین فضا همسایه مسجد بودن نیز مطرح است که:

«لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد» [۲۲۹]

همسایه‌های مسجد باید نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لا اقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا یکدیگر را در آن جا ببینید و با این کار، محبت و صفای متقابلی ایجاد شود.

بعد از این که مردم، عادت کردند نماز پنجگانه را به جماعت‌بخوانند هفته‌ای یک بار، مردم یک منطقه در یک جا برای نماز جمعه حضور پیدا کنند و سپس به آنها دستورداده شده است‌سالی دو بار نماز عید فطر و قربان را با هم بخوانند.این اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگی نماز جمعه، و اجتماع عمومیتر نماز عید فطر و عید قربان، سالی دو بار، زمینه را فراهم می‌کند تا کنگره عظیم حج، سالی یک بار انجام شود که در آن نه تنها مردم یک کشور، بلکه مردم کشورهای گوناگون در کنار هم جمع می‌شوند.

به این ترتیب، این دین، ستون و همچنین پایه‌های اصیل خود را بر اساس انس و محبت‌با دیگران و تفکر اجتماعی تدوین و تنظیم کرده است و چنین جامعه‌ای هرگز نسبت‌به دیگران خیانت نمی‌کند.

در حقیقت‌خیانت‌به دیگری فرع بر غش و خیانت‌به خود است.

کسی که خود را شناخت هرگز به جامعه خیانت نمی‌کند و خیانت‌به مردم، یعنی خیانتهای اجتماعی از خیانتهای فردی به مراتب بدتر است.



شانزدهم: معرفت

محقق طوسی در «اوصاف الاشراف‏»، محور یک سلسله از فضایل اخلاقی را «محبت‏» می‌داند; در حالی که محور «معرفت‏» است، نه «محبت‏».

سخن شریف ایشان این است که خداوند چون کریم و غفور است و اوصاف جمال و کمال دارد، زمینه امید فراهم می‌شود و با توجه به این که قهر و عذاب دارد، زمینه هراس و خوف و با توجه به این که کاری جز خیر انجام نمی‌دهد، زمینه حصول «رضا» را فراهم می‌کند و انسان به مقام رضا می‌رسد، و با توجه به این که او خیر محض و خیر خواه صرف است، شایسته نیست که ما بگوییم:

هر چه را او می‌پسندد ما می‌پسندیم، بلکه باید بگوییم:

ما از خود، پسند و نظری نداریم که این همان «تسلیم‏» است، و چون او مصالح و مفاسد ما را بهتر از خود ما می‌داند و می‌تواند آنها را برآورد، بهتر است که بر او توکل کنیم که این محبت، زمینه توکل را فراهم می‌کند.این سخنها حق است، ولی در تحلیل نهایی می‌بینیم محور همه این احکام معرفت است، نه محبت.

معرفت‌خدایی که دارای رافت، رحمت و کرم و بخشش است، زمینه امید را فراهم می‌کند و وقتی بدانیم که او قهر، غضب و جهنم دارد و تبهکار را مجازات می‌کند، این «معرفت‏» زمینه ترس را فراهم می‌کند و این ترس، نعمت‌بسیار خوب و سازنده‌ای است و تنها مربوط به عذاب جهنم نیست.

انسان وقتی بداند همه کارها به دست «رب العالمین‏» است و اگر به بیراهه برود، مجازات می‌شود، به بیراهه نمی‌رود.

پس چنین ترسی، عامل نجات در دنیا نیز هست.از آن جا که جهان بر اساس نظم حرکت می‌کند و همه موجودات به سمت‌حقند:

«الی الله المصیر» [۲۳۰]

گناه و طغیان در جهت‌خلاف، شنا کردن است; زیرا هیچ موجودی در جهان، گناه نمی‌کند و همه در مسیر اطاعت‌حقند، چنانکه قرآن کریم می‌فرماید:

«فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین‏» [۲۳۱]

خداوند به آسمان و زمین فرمود:

خواه ناخواه به دستور من، حرکت کنید و به طرف من بیایید.

آنها گفتند:

ما خواهانیم و با طوع و رغبت می‌آییم.بنابراین، همه ذرات عالم به سمت کمال در حرکت هستند و مسیر امر الهی را می‌پیمایند و انسان وارسته هم همراه با این قافله جهانی به سمت‌حق اقتفال و ارتحال می‌کند.

از این رو در نماز هم می‌گوید:

«ایاک نعبد و ایاک نستعین‏».معنای این «نعبد» که «متکلم مع الغیر» است تنها این نیست که من و سایر انسانها تو را عبادت می‌کنیم، بلکه به این معناست که من و سایر موجودات جهان تو را عبادت می‌کنیم.پس اگر کسی بخواهد گناه کند، یعنی بر خلاف مسیر همه موجودات حرکت کند، همه موجودات علیه او قیام می‌کنند و از این رو ممکن نیست کسی خلاف بکند و به مقصد برسد و چون چنین است انسانی که به این نظم معتقد است و می‌داند همه در مسیر اطاعت از «رب العالمین‏» حرکت می‌کنند، به بیراهه نمی‌رود; زیرا می‌ترسد بالاخره سرکوب شود.

به این ترتیب این «معرفت‏»، زمینه پیدایش خوف را فراهم می‌کند.همچنین اگر کسی بداند که اولا خودش به بسیاری از امور احتیاج دارد و ثانیا نمی‌داند به چه چیز محتاج است و ثالثا بر فرض هم متعلق نیاز خود را بداند همه علل و اسباب در اختیار او نیست و از فراهم کردن آنها عاجز است و رابعا بر فرض هم که غیر خدا عاجز نباشد ولی گاهی در انجام کار بخل می‌ورزد، با آشنایی به این اصول، یک سالک عارف کارهای خود را به کسی واگذار می‌کند که همه مصالح او را بهتر از او می‌داند; توان تحصیل همه آنها را دارد; عجز و جهل در او نیست و بخل هم ندارد و آن خداست.پس معرفت‌خدا با این اوصاف و اسماء، زمینه توکل را فراهم می‌کند و چون می‌داند خداوند، تنها رب او نیست‌بلکه رب العالمین است و باید کل جهان را تنظیم و اراده کند، در نتیجه ممکن است‌بعضی از حوادث در ذائقه او تلخ بیاید، ولی چون معتقد است که:

«ففی نظام الکل کل منتظم‏» [۲۳۲] ; یعنی «که هر چیزی به جای خویش نیکوست‏».

از این رو راضی به قضای الهی است و این معرفت، زمینه رضا را فراهم می‌کند.

همچنین رجاء، اراده، شوق، محبت، عشق، تسلیم و... همه محصول معرفت است.

بنابراین، آنچه را که محقق طوسی (قدس سره) در محور «محبت‏» ذکر کرده‌اند باید در محور «معرفت‏» ذکر شود; البته تاثیر معرفت در احکام مزبور وقتی است که به نصاب محبت‌برسد و گرنه بر صرف علم بدون ایمان و مجرد معرفت‌بدون محبت چنان آثاری یا اصلا مترتب نمی‌شود یا بر فرض ترتب، چندان سودمند نخواهد بود.

مراتب معرفت

معرفت که یکی از منازل سیر سالکان است درجاتی دارد; زیرا معرفت‌یا تقلیدی است، یا برهانی و یا شهودی.

گاهی معرفت‌بر اساس تقلید محض است و آن در جایی است که شخص، قدرت اقامه برهان بر معارف ندارد; همان طور که از «شهود» نیز محروم است، ولی به کسانی که سخن آنان حجت است مانند انبیا و اولیا (علیهم السلام) اعتماد دارد.

در اصول دین، بعد از اصل اثبات صانع و پذیرش مسئله وحی و رسالت که با برهان اجمالی حاصل می‌شود، بقیه آنچه را که متوقف بر عقل نبوده و اعتماد بر نقل مستلزم دور نیست می‌توان به صورت تقلیدی از اولیای معصوم (علیهم‌السلام) دریافت کرد و سخن معصوم در این زمینه، حجت است.

به همین جهت توده مردم فتوای کسانی را که با سخنان معصومین (علیهم السلام) آشنا هستند و برای دیگران نقل می‌کنند، می‌پذیرند; زیرا آرای آنان با واسطه به وحی بر می‌گردد.بنابراین، ایمان کسی که به اعتماد سخنان اولیا و جانشینان آنان از خدا و اسمای حسنای او و بهشت و جهنم با خبر است تقلیدی است.

البته مقلد باید در خود تقلید، محقق باشد; تقلید هم درجاتی دارد چون معرفت مقلد، نسبت‌به مرجعی که این سخنان را از او دریافت می‌کند گوناگون است.

پس نازلترین مرتبه معرفت، که شاید از آن به عنوان «معرفت‏» یاد نشود، معرفت تقلیدی است.

ولی به هر حال نخستین گام، آگاهی اجمالی و علم بسیط است و معرفت استدلالی و شهودی، که هر کدام مراتب و درجاتی دارد، در مراحل بعد قرار دارد.

پس معرفت انسانی که اهل سیر و سلوک است گاهی تقلیدی است، گاهی برهانی و گاهی عرفانی و شهودی.از باب تشبیه «معقول‏» به «محسوس‏» می‌توان گفت:

کسانی که می‌خواهند درباره آتش اطلاعاتی داشته باشند، سه دسته‌اند:

گروه اول اصلا آتش را ندیده و اثر آن را هم احساس نکرده‌اند; ولی به قول عده‌ای اعتماد می‌کنند که می‌گویند آتشی موجود است‌یا شعله آتش را می‌بینند، ولی جرم گداخته را نمی‌بینند.

گروه دوم کسانی هستند که خود آن جرم گداخته را ببینند، نه این که تنها شعله را ببینند و از آن پی به آتش ببرند.

اگر خود آتش را دیدند علم آنان «عین‌الیقین‏» است.گروه سوم کسانی هستند که در آتش می‌افتند و مانند آهن گداخته در آن محو می‌شوند.

آهن که به آتش نزدیک می‌شود، کسب حرارت می‌کند، ولی گداخته نمی‌شود; اما وقتی در آتش افتاد گداخته می‌شود و خود، کار آتش را انجام می‌دهد که در این حال «حق‌الیقین‏» حاصل می‌شود.

بنابراین، مشاهدات نیز، مراتب دارد.

کسی که با مشاهده شعله، پی به آتش می‌برد، عین الیقین ضعیفی دارد، اما کسی که با مشاهده جرم گداخته، پی به آن می‌برد عین الیقین قویتری دارد.حال که «مثال‏»، روشن شد نوبت‌به «ممثل‏» می‌رسد.

انسان گاهی از راه تقلید به خدا و اسمای حسنای او یا بهشت و جهنم آگاهی پیدا می‌کند و گاهی از راه برهان.

ولی گاهی گذشته از اینها اهل بینش نیز هست; یعنی آثار، نشانه‌ها و فواید الهی را می‌یابد و در درون قلب خود احساس می‌کند که خدایی که با اوست‌با او سخن می‌گوید و تنها اوست که می‌تواند مشکل او را حل کند.

آنگاه محب خدا می‌شود; از این رو به جای این که در برابر دیگران کرنش کند در پیشگاه خدا سجده می‌کند و به جای این که چشمش به دست دیگران باشد به مخزن غیب خداست.

گاهی از این نیز بالاتر می‌رود; یعنی نه تنها آثار خدا را می‌بیند و از آن طرفی می‌بندد بلکه کم کم به مرحله‌ای می‌رسد که خود را منشا اثر، می‌بیند، و شهود چنین منشا بودنی به عنوان شهود مظهریت‌خداست‌بدون کمترین استقلال از خود.البته بین مثال و ممثل فرقی وجود دارد چون آهن هنگامی که در آتش می‌رود، گداخته می‌شود و کار آتش را می‌کند، ولی هرگز نمی‌توان به ذات اقدس اله آن گونه راه پیدا کرد که آهن به آتش راه پیدا می‌کند و در آن گداخته می‌شود; زیرا

اولا: عرفت‌خدا به مقدار سیر و سلوک، ممکن است.

ثانیا: هر مقدار که عارف از خدا، آگاهی داشته باشد در عین حال اعتراف دارد که نمی‌تواند خدا را آن گونه که هست‌بشناسد.

در باره خدا «اعتراف‏» باید ضمیمه معرفت‌بشود; یعنی اگر سخن از

«عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم‏» [۲۳۳]

و مانند آن است، سخن از

«ما عرفناک حق معرفتک‏» [۲۳۴]

هم هست.

ثالثا: قلمرو عجز، بیش از منطقه معرفت است; یعنی باید به این حقیقت اعتراف کرد که آن مقداری که ما نشناخته‌ایم و نمی‌توانیم بشناسیم بیش از مقدار شناخته شده است، بلکه قابل قیاس با آن نیست; زیرا آن مقداری که ما نشناخته‌ایم اگر معادل همین مقداری باشد که ما شناخته‌ایم معنایش محدود بودن خداست; زیرا این مقداری که شناخته‌ایم محدود است، و آن مقداری که معادل این محدود است، یعنی آنچه که شناخته‌ایم محدود خواهد بود و مجموع دو محدود، محدود است، نه نامحدود و چون خدا نامحدود است، بنابراین، باید پذیرفت که قلمرو جهل و عجز، بیش از منطقه علم و آگاهی است; یعنی مقدار مجهول به قدر نامتناهی است.

از این رو مثال با ممثل فرقهای فراوانی دارد، ولی به هر تقدیر مثال می‌تواند تا حدودی درجات و مراحل عرفان را تشریح کند.دعوت قرآن به معرفت

قرآن، راه‌های اخلاقی را از همان معارف اولی شروع و به رفتار، گفتار و نوشتار ختم می‌کند.

یکی از مهمترین علل و عوامل اخلاقی، شناخت و پیروی از معروف است.

یک فرد یا جامعه وقتی متخلق به اخلاق الهی خواهد بود که هم در شناخت‌حق از باطل وهم در پیروی از حق، انجام کار حسن، پرهیز از باطل و ترک کار قبیح، مستقیم باشد.

اگر انسانی در این گونه از امور مستقیم و استوار نباشد، در هر بخشی نتیجه خاص آن بخش را به عنوان اثر سوء به همراه دارد; مثلا، اگر کسی در جهان بینی و شناخت هست و نیست، مستقیم و استوار نباشد و تماشاگر صحنه نبرد اندیشه‌ها باشد و قدرت داوری و قضاء بین آنها را نداشته باشد، سرانجام اهل سفسطه خواهد شد; زیرا می‌بیند آراء جهان بینان در نفی و اثبات، متناقض است و او هم قدرت تشخیص و داوری ندارد و بنابراین، متحیر خواهد شد و این تحیر، محصولی جز سفسطه سوء نخواهد داشت.

سوفیستها نوعا از این تحیر، سر از سفسطه در آورده‌اند.همچنین اگر کسی در معرفت، استوار و مستقیم نباشد، در مسائل تاریخی وقتی نقلهای متناقض و متضاد را می‌بیند، چون قدرت تحلیل و داوری ندارد و فاقد نیروی تشخیص است، گرفتار تحیر خواهد شد و این تحیر مایه بی اعتمادی او می‌شود.

همچنین در مسائل فقه، حقوق و مانند آن چون از یک طرف، آراء متضارب و متناقض را می‌بیند و از طرف دیگر، قدرت تحلیل ندارد، نسبت‌به مسائل حقوقی و فقهی بی اعتنا می‌شود و می‌گوید اختلاف اندیشمندان حقوق و فقه نشانه آن است که این علم، به واقعیتی تکیه نکرده است; در نتیجه نسبت‌به حلال، حرام، واجب، مستحب و مکروه خدا و هم چنین نسبت‌به حقوق بی اعتنا می‌شود.همچنین در مسائل اخلاقی وقتی قدرت داوری و تشخیص حسن و قبح نداشته باشد و آراء متنوع را از صاحبان فن اخلاق بشنود و اعمال گوناگون را از افراد مختلف ببیند، نسبت‌به مسائل اخلاقی بی تفاوت می‌شود; مخصوصا اگر ببیند کسانی که در جامه زهد و کسوت تقوایند دستشان به گناه و دامنشان به تباهی، آلوده است; یعنی از یک طرف، افراد «صالح‏» را می‌نگرد و از طرف دیگر، افراد «طالح‏» را می‌بیند و قدرت تشخیص هم ندارد.

غرض آن که گرایش به سفسطه در جهان بینی، بی اعتمادی در مسائل تاریخی، بی اعتنایی در مسائل فقهی و حقوقی و اخلاقی و در رشته‌های گوناگون دیگر، همه وهمه، ناشی از ضعف داوری و فقدان قدرت تشخیص است

دین که عهده دار تهذیب نفوس و تزکیه ارواح است و مهمترین هدف آن، انسان سازی است‌برای پرهیز از این سوء تشخیص، در طلیعه همه فضایل ما را به سوی معرفت دعوت کرده است.

در قرآن کریم، خطر سفسطه یا سوء ادراک بازگو و راه نجات از آن هم کاملا ارائه شده است.

از این رو ذات اقدس خداوند علم و معرفت و پرهیز از جهل را لازم کرده و در تصدیق و تکذیب، معیار را معرفت صادق و صالح دانسته است.

از این رو گاهی خطاب به پیامبر اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبک‏» [۲۳۵]

و این گونه، دستور فراگیری علم و آگاهی به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌دهد تا امت آن حضرت به او که اسوه علم و معرفت است، تاسی کنند و عالم و عارف شوند.

گاهی هم دستور عمومی علم‌آموزی می‌دهد:

«و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه‏» [۲۳۶]

«اعلموا ان الله یحی الارض بعد موتها» [۲۳۷]

«اعلموا انما الحیوة الدنیا لعب و لهو»[۲۳۸].

این یک سلسله از آیات قرآنی است که مستقیما دعوت به علم و معرفت کرده است.بخش دیگر، آیاتی است که می‌فرماید:

اگر شما چیزی را محققانه و عالمانه بررسی نکرده‌اید از آن پیروی نکنید و این هم جزو حکمت الهی است.

در سوره مبارکه «اسراء» بعد از بیان بسیاری از احکام و حکم، می‌فرماید:

«لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا»[۲۳۹]

سپس می‌فرماید:

«ذلک مما اوحی الیک ربک من الحکمة‏» [۲۴۰] .خدای سبحان خود را به عنوان حکیم و معلم حکمت معرفی می‌کند:

«و اذ علمتک الکتاب و الحکمة‏» [۲۴۱]

یا می‌فرماید:

رسول من، معلم حکمت است:

«و یعلمهم الکتاب و الحکمة‏» [۲۴۲] .برخی از مصادیق حکمت را هم در سوره مبارکه اسراء مشخص می‌کند که یکی از آنها «پیروی آگاهانه‏» و پرهیز از «پیروی جاهلانه‏» است، چنانکه در بخش دیگری مسئله تکذیب جاهلانه را هم طرد و نهی می‌کند و می‌فرماید:

«بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه و لما یاتیهم تاویله‏» [۲۴۳]

اینها چیزی را که نمی‌دانند و برای آنان، حل نشده است تکذیب کرده‌اند; یعنی همان طور که تصدیق جاهلانه نابجاست:

«الم یؤخذ علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا علی الله الا الحق‏»[۲۴۴]

تکذیب جاهلانه نیز ناصواب است و انسان چه در بعد اثبات و تصدیق و چه در بعد سلب و تکذیب باید محقق باشد.

قرآن کریم با این سلاحها یعنی از راه‌های دعوت به علم و معرفت، نهی از پیروی جاهلانه و منع از تصدیق و تکذیب جاهلانه، افراد را محقق تربیت می‌کند.دعوت معصومان علیهم‌السلام به معرفت

اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) نیز فرد و جامعه را به فراهم کردن پایگاه عمیق فکری فراخوانده‌اند و بیان نورانی و معروف امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام):

«الناس ثلاثة: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع، اتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم و لم یلجؤوا الی رکن وثیق‏» [۲۴۵]

ناظر به همین است; یعنی، مردم سه دسته‌اند:

یا عالم ربانی‌اند یا متعلم و در مسیر نجات هستند و یا مانند مگسهای کوچکی هستند که پیرو بادند و هر صدایی آنان را جذب می‌کند و استقلال ندارند.

آنان از نورانیت معرفت و آگاهی طرفی نبستند و روشنی نگرفته‌اند.

یعنی این گروه در بخش نظر، اهل معرفت نیستند و در بخش عمل، پایگاه و تکیه گاه استواری ندارند.دعای شریف «مکارم الاخلاق‏» از همین جا شروع می‌شود و این دعای بلند چنین می‌رساند که هدف دعا، تنها بخشایش گناه و دریافت اجازه ورود به بهشت نیست، بلکه بخشهای فراوانی از آن برای فراهم کردن پایگاه‌های عمیق علمی و عملی است; در دعای مزبور، امام سجاد (علیه السلام) از خدا می‌خواهد تا او را آگاه، عارف، اهل تشخیص و تحقیق کند واز تقلید صرف، تحجر و جمود برهاند.طلیعه دعای مزبور این است:

«اللهم صل علی محمد و آله و بلغ ایمانی اکمل الایمان و اجعل یقینی افضل الیقین و انته بنیتی الی احسن النیات و بعملی الی احسن الاعمال.

اللهم وفر بلطفک نیتی و صحح بما عندک یقینی و استصلح بقدرتک ما فسد منی‏» [۲۴۶]

یعنی خدایا نخست، درود و تحیت‌خاصه‌ای را بر عترت طاهرة، محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل فرما و آنگاه، ایمان مرا به کاملترین مراحل ایمان، یقین مرا به برجسته‌ترین و فاضلترین درجه یقین، نیتم را به برترین درجه نیت و عملم را به برجسته‌ترین اعمال برسان و با لطف خودت نیت مرا تکمیل و یقین مرا تصحیح و آنچه از من فاسد است تو با قدرتت اصلاح کن.ایمانی که در آغاز این دعا آمده است ایمان ، نشئت گرفته از علم و عمل است; زیرا در ایمان دو گره یا عقد، لازم است:

اول گره و عقدی است که بین موضوع و محمول علمی در قضایا برگزار می‌شود و از این جهت‌به قضیه، «عقد» می‌گویند که موضوع و محمول در آن به هم گره می‌خورد.

دوم این که محصول قضیه که ثمره همان عقد اول است، با روح انسان آگاه به آن قضیه، گره می‌خورد و نفس وی به آن مطلب، «معتقد» می‌شود.بنابراین، «عقیده‏» عبارت از برقراری عقد و گره بین نفس انسان و بین محصول قضیه علمی است.

ممکن است کسی به مطلبی عالم باشد، ولی به آن مؤمن نباشد; یعنی چیزی را بداند ولی آن را باور نکند; مانند عالم بی عمل یا پزشکی که ضرر شراب را می‌داند ولی تن به تباهی شرب خمر می‌دهد یا جرم شناس و حقوقدانی که از زشتی جرم آگاه است ولی حقوق باور نیست‌یا فقیهی که فقه باور نیست.

از این جهت‌برای باور، یک عقد و گره دوم، لازم است که بین جان انسان آگاه و بین عصاره آن قضیه علمی برقرار شود.

این عقد دوم را که بعد از علم و عقد اول است; «ایمان‏» می‌نامند.انسان، معرفت، یقین و نیتی دارد و نیت هر کسی به اندازه یقین او و یقین وی به اندازه معرفت اوست.

یعنی اول چیزی را می‌فهمد و سپس آن را باور می‌کند و آنگاه درباره آن مصمم می‌شود.

وقتی انسان می‌تواند روح طاهر و متخلق داشته باشد که این مبادی اولیه برای او حل شده باشد.


هفدهم: یقین

عرفان و معرفت تا به مرحله یقین نرسد، از منازل ابتدایی سالکان کوی حق است; اما وقتی به مرحله یقین رسید منازل و مراحل آن یکی پس از دیگری پیموده می‌شود; زیرا خود یقین دارای سه مرحله «علم الیقین‏»، «عین الیقین‏» و «حق الیقین‏» است.

گرچه برای معرفت درجاتی ذکر شده است، ولی بخشی از درجات معرفت، جزو محدوده یقین به شمار می‌آید.«یقین‏» همان جزم مطابق با واقع است; یعنی معرفت‌به گونه‌ای است که چون مطابق با واقع است جهل در آن راه ندارد و چون تردید پذیر نیست، جزمی است.

البته یقین بسیار کم است و کمترین رزقی که بین بندگان تقسیم شده، یقین است،

چنانکه امام رضا (علیه السلام) می‌فرماید:

«لم یقسم بین العباد شی‌ء اقل من الیقین‏» [۲۴۷]

و هر کسی به مقام یقین نمی‌رسد.

ممکن است انسان گاهی ظن متراکم را یقین بپندارد; زیرا بعضی از گمانها خیلی قوی است و دیر از بین می‌رود و دوام دارد; اگر چه، شبهه در آن نفوذ می‌کند و ضرورت ندارد.

بنابراین، معرفتهای ظنی یقین نیست.

یقین آن است که شبهه پذیر و نیز زوال پذیر نباشد.

به این مرحله از معرفت، «یقین‏» گفته می‌شود.علم الیقین و حق الیقین

قرآن کریم، علم الیقین را پلی برای عین الیقین قرار داده، می‌فرماید:

«کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم‏» [۲۴۸]

اگر به مرحله علم الیقین برسید، ره توشه‌ای دارید که شما را به عین الیقین آشنا می‌کند.

معنای آیه این نیست که شما بعد از مرگ به عین الیقین می‌رسید; چون بعد از مرگ، همه افراد، اعم از عارف، عامی، ملحد و موحد به عین الیقین می‌رسند; زیرا وقتی ملحد را به جهنم می‌برند و آتش را به او نشان می‌دهند، می‌گویند:

«افسحر هذا ام انتم لا تبصرون‏» [۲۴۹]

در دنیا می‌گفتید پیامبر ساحر است ولی اکنون که جهنم را می‌بینید آیا باز هم مدعی سحرید؟ در آن روز ملحدان هم می‌گویند:

«ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا انا موقنون‏» [۲۵۰].

پس این که خدا در قرآن می‌فرماید:

«کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم‏»،

ناظر به قبل از مرگ و دنیاست; یعنی، شما مادامی که در دنیا هستید اگر به علم الیقین برسید، می‌توانید جهنم را ببینید.ذکر جهنم در این آیه شریفه به عنوان مثال است و انتخاب این مثال برای آن است که قرآن بر «انذار» تاکید بیشتری دارد تا «تبشیر»، از این رو اگر کسی علم الیقین داشته باشد، بهشت، صراط، حساب، میزان و خود صحنه «ساهره‏» قیامت را هم می‌تواند ببیند.

بنابراین، در حقیقت، معنای آیه کریمه مذکور این می‌شود که:

«کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجنة و الصراط و الکوثر و المیزان و تطایر الکتب و انطاق الجوارح و الساهرة و...».بالاتر از علم‌الیقین مقام «حق الیقین‏» است.

حق الیقین آن است که انسان نه تنها شاهد حق باشد بلکه عین شهود حق قرار گیرد، «فانی‏» از غیر و «باقی بالله‏» شود، از خود چیزی نداشته باشد و در معرفت الهی غرق شود.

حق الیقین یعنی یقین حقی که بالاتر از آن در بخش معرفت نمی‌توان فرض کرد:

«و انه لحق الیقین‏» [۲۵۱] .

سرمایه یقین

همان گونه که در اجرام طبیعی و امور حسی، بعضی پاک و برخی ناپاک است، در خاطرات نفسانی نیز چنین است.

آنچه به توحید الهی و رضای به قضای حق، تفویض و تسلیم و توکل منتهی می‌شود، جزو خاطرات پاک است و روحی که متصف به آنهاست، پاک خواهد بود و آنچه انحراف از توحید را به همراه دارد، از خاطرات ناپاک بوده روح مبتلای به آن هم ناپاک خواهد بود.یکی از برجسته‌ترین خاطرات پاک روح، یقین است.

کسی که به مبدا و معاد و اسما و صفات الهی یقین داشته باشد، از گزند خاطرات آلوده می‌رهد و به فیض خاطرات پاک نایل می‌شود.رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرماید:

«کفی بالیقین غنی و بالعبادة شغلا» [۲۵۲]

برای روح، بهترین توانگری یقین و بهترین کار عبادت است،

انسان متیقن، تواناست و چیزی او را از پا در نمی‌آورد و با داشتن سرمایه یقین می‌تواند بسیاری از امور علمی و عملی را کسب کند.غنا و توانگری در سایه مال نیست، بلکه در سایه یقین به قضا و قدر است.

ممکن است کسی توانگر مالی باشد، ولی چون دارای یقین نیست، در فقر شک و تردید و دلهره بسوزد و ممکن است کسی توانگر مالی نباشد، ولی بر اثر یقین، دارای روحی آرام و نفسی مطمئن باشد و چیزی او را نلرزاند.

در دعای شریف کمیل آمده است که

«طاعته غنی‏» [۲۵۳]

این طاعت از یقین نشئت می‌گیرد.

پس کسی که یقین دارد، قهرا اطاعت هم می‌کند و در نتیجه توانمند هم خواهد بود.ذیل این آیه که ذات اقدس اله از زبان ابراهیم خلیل (علیه السلام) می‌فرماید:

«رب ارنی کیف تحیی الموتی قال ا و لم تؤمن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی‏» [۲۵۴]

در روایتی آمده که از حضرت امام رضا (علیه السلام) پرسیدند:

آیا حضرت ابراهیم تردید داشت؟ امام رضا (علیه السلام) فرمودند:

نه، حضرت ابراهیم یقین داشت، لیکن یقین بیشتر طلب کرد:

«اکان فی قلبه شک؟ قال:

لا، کان علی یقین ولکنه اراد من الله الزیادة فی یقینه‏» [۲۵۵] .چون یقین هم درجاتی دارد و از این رو توانگری درجاتی دارد.

«اغنی الاغنیاء» خداوند متعال است و یقین خدا از هر یقینی بالاتر است.

گرچه یقین او شهودی و حضوری است و حصولی نیست، چنانکه عنوان یقین، به خداوند اسناد داده نشد، ولی چون علم او از همه علوم بالاتر است، یقین او هم از همه یقینها بالاتر است.درباره سیره امام سجاد (سلام الله علیه) گفته شده است:

«کان علی بن الحسین (علیهما السلام) یطیل القعود بعد المغرب، یسئل الله الیقین‏» [۲۵۶]

تعقیب را بعد از نماز مغرب طولانی می‌کرد و زیاد می‌نشست و از خدا درخواست‌یقین می‌کرد.

این که می‌بینیم مصیبتهای سنگین برای این خاندان پیش می‌آید و آنان تحمل می‌کنند، برای آن است که توانمند و توانگرند و توانگریشان در سایه یقین آنهاست; چون می‌دانند چیزی از آنان کم نمی‌شود و می‌دانند که عاقبت از آن اهل تقوا و یقین است.امیرالمؤمنین (علیه السلام) معیار سود و زیان را آخرت می‌داند و می‌فرماید:

«اعلموا انه لا یصغر ما ضر یوم القیامة لا یصغر ما ینفع یوم القیامة فکونوا فیما اخبرکم الله کمن عاین‏» [۲۵۷]

چیزی که در قیامت ضرر دارد، یا نافع است، کوچک نیست.

بنابراین، بررسی بزرگ و سودمند بودن چیزی یا کوچک و زیانبار بودن آن، باید با ترازوی قسط و عدل معاد صورت گیرد، نه با ترازوی دنیا.

نیز آن حضرت می‌فرماید:

مطالبی را که دین به شما آموخته و خدا و معصومان به شما می‌گویند، به منزله یقین و مشهود بدانید.ضرب المثل معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن‏» از بیان نورانی امیرالمؤمنین (علیه السلام) اقتباس شده که فرمود:

«لیس العیان کالخبر» [۲۵۸]

دیدن و شنیدن یکسان نیست; ولی اگر معصوم (علیه السلام) به انسان خبر دهد و راه یقین را هم به او بیاموزد، انسان می‌تواند بکوشد خبر سمعی را مانند دیدن عینی قرار دهد و اگر به مرحله «مثل دیدن‏» برسد، کم‌کم به مرحله بالاتر، که خود «دیدن‏» است، می‌رسد.

آثار یقین

برای این که انسان به مقام رفیع یقین بار یابد، باید تسلیم محض خداوند باشد; زیرا کسی که به این مقام، بار می‌یابد در قلب او جز خواسته خدا چیزی نیست و اگر در قلب کسی جز خواسته خدا نباشد، کم‌کم مفهوم و معقولش، مشهود و خبر و گزارشش، معاینه می‌شود.گروهی به حضور پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشرف شدند; حضرت از آنان پرسید:

در چه حالی هستید؟ عرض کردند:

ما «مؤمن‏» هستیم.

سپس آن حضرت پرسید:

حقیقت ایمان شما چیست؟ عرض کردند:

اهل رضا به قضای الهی، تفویض[۲۵۹] و تسلیم امر خداییم.حضرت فرمود:

«علماء حکماء، کادوا ان یکونوا من الحکمة انبیاء، فان کنتم صادقین فلا تبنوا ما لا تسکنون و لا تجمعوا ما لا تاکلون و اتقوا الله الذی الیه ترجعون‏»[۲۶۰]

عالمان الهی و حکیمان دینی هستید، به گونه‌ای که حکمت‌شما نزدیک است‌به مرحله نبوت برسد و اگر راست می‌گویید که اهل تفویض، تسلیم و رضایید، چیزی را که در آن سکونت نمی‌کنید، نسازید و چیزی را که نمی‌خورید، ذخیره و پس‌انداز نکنید، شما که انباردار نسل آینده نیستید!

سر مذموم و زشت‌بودن ذخیره آن است که انسان به پس‌انداز خود اطمینان پیدا می‌کند و به آنچه که در مخزن الهی است وثوق ندارد، در حالی که خداوند، وعده رزق داده است و چنین نویدی حتما مؤثر است; زیرا هم مخزن الهی نفادناپذیر است و هم خداوند از خلف عهد و تخلف وعد مصون است.


هجدهم: سکون

سالک وقتی به مرحله یقین رسید، می‌آرمد و چیزی او را مضطرب نمی‌کند.

زیرا مشاهده می‌کند و می‌یابد که کارگردان جهان هستی خداست و او قائم به قسطی است که بر محور قسط و عدل، جهان را اداره می‌کند و سراسر کار او حکمت است; نیز می‌یابد که اگر خود را به او بسپارد، بهره می‌برد.

از این رو خود را به او وا می‌گذارد و آنگاه به «طمانینه‏» می‌رسد، اضطرابها از او رخت‌برمی‌بندد و می‌آرمد.

اقسام سکون

سکون دو قسم است:

سکون قبل از حرکت که مذموم است و سکون بعد از وصول که بسیار ممدوح است، چنانچه در حرکتهای ظاهری نیز همین گونه است.

کسی که اهل تلاش و کوشش و حرکت نیست، در گوشه‌ای آرمیده و ساکن است; یعنی اصلا حرکت نکرده است; اما کسی که حرکت کرده و به مقصد رسیده، مقصود خود را در مقصد می‌یابد در آن جا آرام می‌شود.

سکون قبل از حرکت تحجر، رکود، جمود و غفلت است ولی سکون بعد از حرکت، وصال، شهود، طمانینه و امن است.قرآن کریم از کسی که حرکت نکرده و در راه تهذیب روح قدم ننهاده است و بی خبر از همه جا، امنیت کاذبی دارد مذمت می‌کند:

«فلا یامن مکر الله الا القوم الخاسرون‏» [۲۶۱]

و از آنها به عنوان کسانی که خسارت دیده و سرمایه را باخته‌اند و خود را در امان می‌بینند و نمی‌دانند کار به دست دیگری است‌یاد می‌کند.

این همان، سکون قبل از حرکت است.اما کسی که غافل نیست و می‌فهمد مقصدی هست و راه رسیدن به آن مقصد را با ارشاد راهنمایان الهی طی می‌کند و به مقصد می‌رسد و مقصود خود را مشاهده می‌کند، می‌آرمد و مطمئن می‌شود.

این احساس آرامش و امنیت همان طمانینه‌ای است که قرآن کریم در باره آن می‌فرماید:

«الا بذکر الله تطمئن القلوب‏»[۲۶۲]

و در جای دیگر نیز می‌فرماید افراد مطمئن از امنیت صادق برخوردارند:

«الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن و هم مهتدون‏» [۲۶۳]

«الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون‏» [۲۶۴] .این، امنیت و سکون بعد از وصول است.

اضطراب در اثنای حرکت

قرآن حکیم همان طور که در باره سکون قبل از حرکت و سکون بعد از وصول سخنی دارد، در مورد اضطراب اثنای حرکت که زمینه سکون و آرامش را فراهم می‌کند هم سخن می‌گوید.کسانی که در راهند، چون می‌دانند راهزن خطرناکی بر سر راهشان کمین کرده است:

«لاقعدن لهم صراطک المستقیم‏» [۲۶۵]

مضطربند.

آنها می‌دانند انسان سالک‌جنگ تنگاتنگ با ابلیسی دارد که با هیچ کسی از سر صلح و صفا سخنی نگفته و نمی‌گوید.

او نسبت‌به همه «عدو مبین‏» است و حیله‌های فراوان ودامهای بی شماری دارد و هر کسی را با دام مناسب شکار می‌کند:

«لقد اضل منکم جبلا کثیرا افلم تکونوا تعقلون‏» [۲۶۶] .او هر کدام از عالمان، زاهدان، عابدان، تاجران، زنان، مردان، جوانان و نوجوانان، سالمندان فرتوت، مسئولان و مردم را با دام مخصوصی شکار می‌کند و بنابراین، سالک راه خدا باید قهرمانی باشدتا بتواند در این جهاد اکبر پیروز شود.

این جنگ، جنگ کوچک نیست تا با

«کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله‏» [۲۶۷]

پایان پذیرد، بلکه جنگ بزرگی است که تنها با عنایت الهی باید به پیروزی برسد.

از این رو چون چنین دشمنی با«خیل‏» و «رجل‏» خود در مقابل، صف آرایی کرده و گفته است:

«لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین‏» [۲۶۸]

«لاضلنهم و لامنینهم و لامرنهم‏»[۲۶۹] .

انسان سالک در اضطراب است که با این دشمن نیرومند اهل نبرد چگونه جنگ تنگاتنگ کند.از طرف دیگر آیات فراوانی دلالت دارد که شیطان، همانند «کلب معلم‏» است و با همه قدرت و عداوتی که دارد، تابع دستور تکوینی حق است، گرچه تشریعا تبهکار است:

«انا ارسلنا الشیاطین علی الکافرین تؤزهم ازا» [۲۷۰]

«انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لا یؤمنون‏» [۲۷۱] .

سکون بعد از اضطراب

انسان سالک در اوایل امر از یک سو، هراسناک است و می‌لرزد و از سوی دیگر، وقتی خود را به بارگاه قدس خداوند نزدیک می‌بیند جلال و شکوه خدا او را مرعوب می‌کند; اما وقتی از منطقه خطر گذشت و به محور امن رسید، کم کم اضطرابش فرو می‌نشیند ومی‌آرمد:

«انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون‏» [۲۷۲] .این تپش دل و اضطراب قلب، به این جهت است که انسان مؤمن خدا را، هم به عنوان مبدا «قهر» می‌شناسد و هم به عنوان مبدا «مهر»، و می‌ترسد مبادا از دستور او تخلف کند و از قهر او در امان نباشد.

در سوره مبارکه «زمر» می‌فرماید:

«تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله‏» [۲۷۳]

مؤمنان و سالکان، کسانی هستند که در ابتدا هنگامی که آیات الهی بر آنها تلاوت می‌شود و نام خدا برده می‌شود، پوستهایشان می‌لرزد و مضطرب می‌شوند و سپس تن و جان آنان می‌آرمد و مطمئن می‌شود.آنچه در باره برخی امامان (علیهم السلام) نقل شده است که در هنگام نماز پهلویشان از شدت هراس می‌لرزید ولی کم کم آرام می‌شدند، یا در هنگام لبیک گفتن، صدایشان در گلو می‌شکست و اشک از چشمانشان فرو می‌ریخت ولی بعد در اثنای مناسک، آرام می‌شدند، این دو حالت‌بر اساس دو منزلتی است که در آیات مذکور سوره زمر بیان شده است.مهمانی که به جایی نا آشنا می‌رود، ابتدا مضطرب است، اما وقتی نشانه لطف میزبان را دید می‌آرمد.

انسان سالک می‌بیند همراه او خدای اوست و راه او نیز صراط خدای اوست.

او در صراطی گام می‌نهد که راه محبوب اوست و همراه کسی این راه را طی می‌کند که محبوب اوست:

«مرا همراه و هم راه است‌یارم‏».

از این رو می‌آرمد و این، سکون ممدوح است.گاهی در حادثه‌ای سخت، عارف همانند سنگی که در کنار او آرمیده، آرام است، ولی دیگران مضطربند.

آن سنگ، آرام است، چون جاهل یا غافل است و نمی‌داند که چه توفان توفنده‌ای در پیش است، اما آرامش عارف از آن جهت است که می‌داند همه کارها به دست مصلح کل، یعنی

«رب العالمین‏»

است، ولی دیگران که کم و بیش از آن رخداد سهمگین با خبرند، در حال اضطرابند که آینده چه می‌شود; زیرا آنان برای بعد از این عالم، چیزی تهیه نکرده‌اند و آنچه تهیه کرده‌اند مربوط به همین دنیاست.

از این رو می‌ترسند مطلوبشان از دست‌برود و آنان با دست تهی به جایی سفر کنند که برای آن جا زاد و توشه‌ای فراهم نکرده‌اند و به همین جهت هم مضطربند و اضطراب هم همیشه نشانه نرسیدن است.

کسی که اصلا حرکت نکرده است، اضطرابی ندارد و مانند شخص خوابیده، غافلانه به سر می‌برد و سالکی که به مقصد رسیده است نیز می‌آرمد چون راضی به رضای

«رب العالمین‏»

است; اما کسی که حرکت کرده، ولی هنوز به مقصد نرسیده، گاهی مضطرب است و گاهی می‌آرمد.

برای چنین کسی بهتر از توکل و اعتماد به قدرت حق چیزی نیست.

چون می‌داند که خودش توان حل مشکلات را ندارد و باید کارش را بر عهده کسی بگذارد که هم توان آن را دارد و هم معرفت آن را و هم جود و بخشش او زیاد است و بخل نمی‌ورزد.از این بیان روشن می‌شود که درجات سکون وابسته به یقین و درجات یقین، وابسته به درجات معرفت است و درجات معرفت همان طور که از یک سو یقین را به لحاظ بینش به دنبال دارد از سوی دیگر به لحاظ گرایش، آرامش را به بار می‌آورد، محبتها را نیز به بار می‌آورد; یعنی، درجات محبت هم به درجات معرفت، وابسته است.



نوزدهم: توکل

توکل که یکی از مراحل سیر سالکان الی الله است، همان، «گزینش و پذیرش وکیل‏» است و «وکیل‏» کسی است که از سوی موکل خود، تدبیر و سرپرستی کاری را بر عهده می‌گیرد.

هر کس در کاری که «خبره‏» آن نیست‌یا توان آن را ندارد، وکیل می‌گیرد و چون انسان، بدون علم و قدرتی که خدای سبحان به او عطا می‌کند، در کارهای خود نه خبره است و نه قدرت انجام آن را دارد، پس باید بر مبدئی که خبیر و قدیر است تکیه و اعتماد کند.

پس، توکل آن است که انسان در همه کارها خود را جاهل و عاجز بداند و کار خود را به خدای علیم قدیر واگذار کند.ما برای انجام کارها و دستیابی به اهداف خود همواره از اسباب و وسایلی استفاده می‌کنیم و برای رسیدن به مرحله توکل باید نه تنها همه آن اسباب و وسایل را از خدا و خدا را «مسبب الاسباب‏» بدانیم، بلکه باید نه خود مدعی استقلال در برابر خدا باشیم و نه برای اسباب و ابزار فعل، استقلال در سببیت قائل باشیم; البته توکل آن نیست که انسان کار را به خود یا سایر اسباب و علل نسبت ندهد، بلکه باید خدای سبحان را سبب اصیل و سبب‌ساز هر کاری بداند و همه ماسوا را شئون و مظاهر فاعلیت‌خدا بداند; زیرا هیچ سببی در تاثیر و سببیت‌خود مستقل نیست و تنها به میزانی که خدای سبحان به آن سببیت‌بخشیده، قدرت تاثیر دارد.خدای سبحان بهترین وکیل انسانی است که از خود هیچ علم و قدرتی ندارد; زیرا او تنها وکیلی است که هر چه را اداره کند خبیرانه و قدیرانه می‌تواند به انجام رساند:

«کذلک الله یفعل ما یشاء» [۲۷۴]

«ولکن الله یفعل ما یرید»[۲۷۵]

«و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی‌ء قدرا» [۲۷۶]

و هر حکمی بخواهد می‌کند:

«ان الله یحکم ما یرید» [۲۷۷] .پس او سبب غیر مغلوب و شکست‌ناپذیر است و هیچ مانعی نمی‌تواند جلو نفوذ اراده او را بگیرد و او را از رسیدن به مرادش بازدارد و یا به گونه‌ای بین او و هدف فعل او حایل شود:

«و الله یحکم لا معقب لحکمه‏» [۲۷۸]

و چون همه علل و اسباب به او منتهی می‌شود او برای هر متوکلی «کافی‏» است:

«فاعرض عنهم و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا» [۲۷۹] .اوست که انسان را هدایت می‌کند، هرگز به او خیانت نمی‌کند و جز خیر و نیکی برایش نمی‌خواهد، پس تنها بر او باید اعتماد و توکل کرد:

«و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا...و علی الله فلیتوکل المتوکلون‏» [۲۸۰] .

قرآن کریم می‌گوید هر مؤمنی که چهره جانش را به سوی خدا متوجه کند و بر او اعتماد کند به دستاویزی ناگسستنی تمسک جسته است:

«فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها» [۲۸۱]

اما کسی که بر غیر خدا تکیه کند به تار عنکبوت چنگ زده است:

«مثل الذین اتخذوا من دون الله اولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و ان اوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون‏» [۲۸۲] .متوکل راستین کسی است که اراده خدا را بر اراده خویش ترجیح دهد و کار خداپسند را بر کار هوس‌پسند برگزیند; یعنی، به دین و احکام الهی عمل کند.مرز توکل و توسل به اسباب

برخی می‌پندارند که مرز «توکل‏» از مرز «تسبب‏» (استفاده از اسباب) جداست; بدین معنا که هرگاه ابزارها، اسباب و عوامل کار فراهم است نیازی به توکل نیست و تنها در جایی که اسباب و عوامل کار فراهم نیست انسان باید بر خدا اعتماد و توکل کند; جداسازی مرز توکل و تسبب پیامش آن است که تا آن جا که اسباب دستیابی به هدف فراهم است نیاز به توکل نیست و آن جا که توکل می‌کند نیازی به استفاده از اسباب ندارد و باید اسباب را رها کند; مثلا در جهاد، بخشی از کار را با توسل به اسباب و

«اعدوا لهم ما استطعتم من قوة‏» [۲۸۳]

و بدون توکل انجام دهد و بخش دیگر را با

«علی الله فتوکلوا» [۲۸۴]

و بدون تمسک به اسباب انجام دهد; یعنی هنگامی که به مرز توکل رسید اسباب و ابزار فعل را رها کند.در باره دعا و توسل نیز چنین پنداری مطرح است که مرز دعا و توسل از آن جاآغاز می‌شود که از اسباب و عوامل عادی و مادی کاری بر نیاید.

در حالی که‌هر دو پندار باطل، و این مرزبندیها نارواست; چنین نیست که انسان بخشی ازکار را با اسباب عادی بدون توکل انجام دهد و بخش دیگر را با توکل، توسل‌ودعا، بلکه اینها در همه بخشهای فعل آدمی حضور و ظهور دارد و حتی درجایی که انسان با وسایل و اسباب کار می‌کند، باید بر خدا توکل کند وهمان‌گونه که گلاب در برگ گل مفروش است توکل، توسل و دعا در همه جای‌فعل و همه کارهای ما جریان داشته باشد.

ما حتی در تهیه کردن ابزار و اسباب‌فعل و همچنین در استفاده از ابزارها باید اهل دعا و توکل باشیم; زیرا از یک‌سو اسباب موجود فعل را خدای «سبب‌ساز» فراهم آورده است و از سوی دیگرممکن است‌بر اثر علل خاصی همان خدای سبب‌ساز که «سبب‌سوز» نیزهست، ابزار موجود فعل را از دست ما بگیرد و میان ما و هدفمان حایلی ایجادکند.حاصل این که، توکل همانند دعا و توسل مربوط به خارج از محدوده علل و اسباب ظاهری و مادی نیست و متوکل باید در همه شئون هستی و در همه کارهایش و از جمله، در تحصیل اسباب از خدا بخواهد و بر او اعتماد کند و کار خود را به او واگذار کند.در احادیث آمده است:

«و اعقل راحلتک و توکل‏» [۲۸۵]

هم زانوی شترت را محکم ببند و هم بر خدا توکل کن و این بدان معنا نیست که عقال کردن شتر برای حفظ آن، کار بنده خداست و حفظ شتر در غیاب او، کار خدا; زیرا این همان مرزبندی و محدود ساختن توکل است، بلکه بدین معناست که «اعقل متوکلا»; یعنی حتی عقال کردن و بستن زانوی شتر نیز باید با توکل همراه باشد، چنانکه گفته‌اند:

«با توکل زانوی اشتر ببند».

آثار توکل

قرآن کریم برای توکل انسان مؤمن بر خدا، آثار فراوانی بر می‌شمارد; از جمله این که متوکل محبوب خداست:

«ان الله یحب المتوکلین‏» [۲۸۶]

و چون ذات اقدس خداوند محب و محبوب خود را رها نمی‌کند و آثار هر محبوب به دست محب او ظهور می‌کند خداوند امور متوکلان را کفایت می‌کند:

«و من یتوکل علی الله فهو حسبه‏» [۲۸۷]

«و کفی بالله وکیلا» [۲۸۸]

و چون او وکیلی نفوذناپذیر و سنجیده‌کار است:

«و من یتوکل علی الله فان الله عزیز حکیم‏» [۲۸۹]

پس بهترین وکیل است:

«حسبنا الله و نعم الوکیل‏» [۲۹۰] .

در باره جنگ احد نیز می‌فرماید:

با این که رزمندگان مسلمان مجروح بودند، عده و عده آنان نیز کم بود، گروهی فرار کرده و گروهی نیز کشته شده بودند; اما چون بر خدا توکل کردند بر اثر امداد غیبی زمینه‌ای فراهم شد تا آسیب نبینند و با خوشنامی و سرفرازی برگردند و کفار را نیز بترسانند:

«الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم یمسسهم سوء و اتبعوا رضوان الله و الله ذو فضل عظیم‏»[۲۹۱] .توکل بر خدا باعث می‌شود که همه ابزارها از کارآیی لازم برخوردار شود و کمبودها نیز به خوبی ترمیم و جبران شود.اعتماد به نفس یا توکل بر خدا؟

یکی از افکاری که از مغرب زمین به حریم اندیشه ناب توحیدی مسلمانان و موحدان نفوذ کرده، این است که اعتماد به نفس از فضایل است و باید دیگران را به آن ترغیب کرد; در حالی که اسلام هرگز اعتماد به نفس را تایید نکرده است; زیرا انسانی که مالک هیچ شانی از شئون خود نیست:

«لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا»[۲۹۲]

چگونه می‌تواند بر خود تکیه کند؟

آنچه از نظر اسلام فضیلت‌به شمار می‌رود و دین به آن بها می‌دهد اعتماد و توکل بر خداست، چنانکه حضرت امام جواد (علیه‌السلام) فرمودند:

«الثقة بالله تعالی ثمن لکل غال و سلم الی کل عال‏» [۲۹۳]

اعتماد به خدا بهای هر کالای گرانبها و نردبان صعود به هر درجه بلندی است.

تکیه‌گاه مؤمن، قدرت بی‌کران و مستقل خدای سبحان است، نه قدرت خودش و نه قدرت دیگران.اما اعتماد به نفس یا اعتماد به دیگران از نظر اسلام رذیلت است; زیرا معنای اعتماد به نفس آن است که انسان به حول و قوه خود اعتماد کند، در حالی که خدای سبحان در معرفی مؤمنان می‌فرماید:

آنان در برابر تهاجم بیگانگان می‌گفتند:

«حسبنا الله و نعم الوکیل‏» [۲۹۴] .آنان نمی‌گفتند قدرت نظامی و توان رزمی ما کافی است.انسانی که در برابر خدا عاجز است و مالک چیزی نیست، باید بر خدا توکل کند نه بر نفس خود.

امام سجاد (علیه‌السلام) در ابتدای دعای ابوحمزه به خدای سبحان عرض می‌کند:

«من این لی الخیر یا رب و لا یوجد الا من عندک و من این لی النجاة و لا تستطاع الا بک.

لا الذی احسن استغنی عن عونک و رحمتک و لا الذی اساء و اجترء علیک و لم یرضک خرج عن قدرتک...و لولا انت لم ادر ما انت‏» [۲۹۵]

از کجا خیری توانم یافت؟ در صورتی که خیر جز نزد تو نیست و از کجا راه نجاتی خواهم جست و حال آن که جز به لطف تو نجات میسر نیست... نه نیکوکاران از یاری و لطف و رحمتت‌بی‌نیازند و نه تبهکاران بی‌باک، از سلطه و قدرت تو بیرونند... اگر بر اثر هدایت تو نبود، نمی‌دانستم تو کیستی.اشتباه در تطبیق

گاهی امر بر انسان مشتبه می‌شود و «کل بر مردم بودن‏» را «توکل‏» می‌پندارد.

در حالی که بر اساس روایات، بدترین مردم کسی است که سربار دیگران باشد:

«ملعون من القی کله علی الناس‏» [۲۹۶]

و از این رو برخی از علمای دین کل بر مردم بودن را حرام دانسته‌اند.انسان نباید در مسافرت و حالات دیگر مزاحم و سربار دیگران باشد و با همراه نداشتن زاد و توشه، به عنوان توکل خود را بفریبد، چنانکه گفته‌اند:

برخی در سفر ج‌بدون زاد و توشه حرکت می‌کردند و بر این عقیده بودند که انسان متوکل بر خدا نیازی به زاد و توشه ندارد.البته آنچه گفته شد، در باره متوسطان از مؤمنان است و گرنه حساب اوحدی از انسانها از دیگران جداست و ممکن است انسان به جایی برسد که ره‌توشه او همان توکل بر خدا باشد و اصلا به اسباب عادی اعتنا و اعتماد نداشته باشد، چنانکه حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در برخی جنگها بدون زره به میدان می‌رفتند و یا برخی شبها به تنهایی به گشت‌زنی می‌پرداختند و هنگامی که قنبر، غلام آن حضرت، سرّ آن را پرسید، فرمودند این حاصل یقین است:

«عن ابی عبدالله (علیه السلام):

کان قنبر غلام علی یحب علیا (علیه السلام) حبا شدیدا فاذا خرج علی صلوات الله علیه خرج علی اثره بالسیف فرآه ذات لیلة، فقال:

یا قنبر ما لک؟ فقال جئت لامشی خلفک یا امیرالمؤمنین.

قال:

ویحک ا من اهل السماء تحرسنی او من اهل الارض؟ فقال:

لا بل من اهل الارض.

فقال:

ان اهل الارض لا یستطیعون لی شیئا الا باذن الله من السماء فارجع فرجع‏» [۲۹۷] .گاهی انسان بر اثریقین‌چنان اعتماد و توکلی پیدا می‌کند که منطق او

«ان معی ربی سیهدین‏» [۲۹۸]

است ولی گاهی در حال عادی به سر می‌برد و باید هر یک از «توکل‏»و«تسبب‏»رادر جای خود حفظ کند; یعنی، در همه بخشهای کار و درهمه‌کارهای‌خود هم اهل توکل بر خدا باشد و هم اسباب لازم فعل را فراهم‌کند.

نکات تکمیلی

برای روشنتر شدن حد توکل فائده استعانت‌به توکل، ترغیب قرآن و عترت طاهرین (علیهم السلام) به توکل، استمرار سنت و سیرت انبیا و مرسلین (علیهم السلام) بر توکل و مانند آن، چند نکته در پایان مبحث توکل ارائه می‌شود.یکم:

توکل بر خدا همراه با اعتقاد توحیدی به حسیب و کافی بودن اوست; یعنی، متوکل راستین بر خدا، معتقد است که تنها مبدا کفایت او خداوند است، چنانکه از آیه:

«فان تولوا فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت‏» [۲۹۹]

از جهت تقدیم خبر بر مبتدا، حصر حسیب و کافی بودن خداوند استنباط می‌شود و در چنین فضای توحیدی، توکل، مطرح می‌شود، و آن نیز به صورت حصر; زیرا از تقدیم کلمه، «علیه‏» بر «توکلت‏» چنین برمی‌آید که تنها تکیه‌گاه موحد ناب همانا خدای حسیب است،

از این رو امام علی (علیه السلام) فرموده‌اند:

«لا شهید غیره و لا وکیل دونه‏» [۳۰۰] .

دوم: چون خداوند تنها حسیب و کافی است، از این رو در جهاد (اصغر و اکبر) تنها پشتوانه مجاهد نستوه توکل بر خداوند خواهد بود.

بر این اساس حضرت نوح در مصاف و هماوردی با قوم تبهکار خویش دستور یافت تا بگوید:

«فعلی الله توکلت فاجمعوا امرکم و شرکائکم‏» [۳۰۱] .و خداوند نیز درباره وارستگان از سلطه وسوسه‌گر و سیطره اغواگر و هیمنه اضلال‌کننده، یعنی ابلیس فرمود:

«انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون‏» [۳۰۲] .پس مهمترین عامل رهایی از دشمن در جهاد اصغر و اکبر، همان توکل به خداوند در سایه ایمان به او خواهد بود.سوم:

حضرت امام صادق (علیه السلام) حد توکل را، مقام یقین، معرفی کرده، چنین فرمودند:

«لیس شی‌ء الا و له حد»،

آنگا ابوبصیر عرض کرد:

حد توکل چیست؟ فرمود:

«الا تخاف مع الله شیئا» [۳۰۳]

یعنی حد یقین که مرحله نهایی توکل می‌باشد این است که انسان متوکل و متیقن با ادراک همراهی خداوند از هیچ چیز هراسناک نیست، نه از دشمن کوچک و نه از عدو بزرگ; زیرا تنها کسانی که از خداوند می‌ترسد عالمان الهی هستند:

«انما یخشی الله من عباده العلماء» [۳۰۴]

و این گروه که همان مبلغان راستین پیامهای خداوند هستند، تنها از او می‌ترسند نه از شخص یا چیز دیگر:

«الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله‏» [۳۰۵] .بنابراین، مستفاد از مجموع این دو حصر این است که، عالمان الهی که اهل توکل و یقین هستند فقط از خداوند هراسناکند و از هیچ شی یا شخص دیگری ترس ندارند و چون، یقین به عنوان حد توکل، مطرح است همه مزایا و کمالهای وجودی که از لوازم یقین شمرده می‌شود، بر توکل مترتب خواهد بود; زیرا آن کمالها حد توکل است که مقام توکل به آن فضایل محدود می‌گردد.

چهارم: از جهت‌سیر صعودی که برای مراحل سالکان کوی حق ذکرمی‌شود، توکل پایینتر از رضا و نیز پایینتر از تفویض است، لیکن در برخی ازجوامع روایی همانند کافی، یک عنوان برای هر دو ذکر شده; یعنی، مرحوم کلینی‌چنین فرموده است:

«باب التفویض الی الله و التوکل علیه‏».

البته چنین کاری‌وقتی مصحح دارد که روایات تفویض و نیز احادیث توکل یکجا جمع‌آوری شده باشد، گر چه آن هم با نظم صناعی مناسب نیست; زیرا، لازم است‌حدیث‌هر عنوانی جدای از احادیث عناوین دیگر گردآوری گردد.

لیکن برخی ازصاحب‌نظران اخلاقی، مرحله نهایی توکل را با مرحله ابتدایی تفویض هماهنگ‌می‌دانند، از این رو هر دو عنوان یاد شده را، در یک، باب، ذکر می‌کنند.مشابه این التقاط و اختلاط نا هماهنگ، در بعضی از مطالب فقهی نیز راه‌یافته است، چنانکه در مبحث‌خیارات مکاسب شیخ انصاری (ره) و دیگران، وکیل در عقد به چند قسم منقسم شده است که بعضی از آنان وکیل مفوض، نام گرفته‌اند; یعنی وکیلی که موکل، همه اختیارهای خود را به او تفویض کرده است.

چنین وکیلی، احکام بایع و مشتری را داراست.البته سر نامگذاری، باب، به عنوان تفویض و توکل، همان طور که از روایات باب مزبور استظهار می‌شود، اشتمال همان روایات بر دو عنوان تفویض و توکل است، چنانکه از حضرت ابی‌الحسن اول (علیه السلام) سؤال شد، معنای آیه

«و من یتوکل علی الله فهو حسبه‏» [۳۰۶]

چیست، فرمودند:

توکل بر خداوند دارای درجاتی است و یکی از آن درجات این است که در همه کارهای خودت بر خداوند توکل کنی، هر چه درباره تو کرده است از او راضی باشی، بدانی که هیچ خیری را از تو باز نداشته و کوتاهی نکرده، و بدانی که حکم تنها در اختیار خداست.

پس با تفویض همه کار به خداوند، بر او توکل و در آنها به خدا اعتماد کن [۳۰۷] .در این حدیث عنوان رضا و تفویض و توکل با هم یاد شده است‌با این که از لحاظ طبقه‌بندی منازل سالکان در مصطلحات علم اخلاق، عنوان رضا بالاتر از توکل و پائینتر از تفویض است.

پنجم: آنچه از حدیث مذکور در نکته سابق برمی‌آید این است که توکل دارای درجات است، البته این مطلب همچون مطالب دیگری که در نصوص این باب آمده، صحیح و سودمند است، توکل که یکی از منازل اخلاق و یکی از دستورهای دینی است، گاهی از جهت مبدا فاعلی و زمانی از لحاظ ساختار درونی و گاهی نیز از جهت مبدا غایی، قابل بررسی است و تفاوتهایی نیز از این لحاظ، پدید می‌آید; همان طور که نماز و روزه گاهی برای خوف از عذاب خداست و زمانی برای شوق به بهشت اوست و گاهی نیز برای شکر نعمت او و نیل به لقای او، توکل نیز از لحاظ مبدا غایی مراتب گوناگون دارد که برترین آن توکل عارفان است; زیرا هدف اصیل آنان تنها لقای خداست که در دعای کمیل، چنین آمده است:

«یا غایة آمال العارفین‏» [۳۰۸] .

ششم: توکل بر خداوند گذشته از آن که مایه تحقق مطلوب است، خود توکل نیز، صبغه عبادی دارد و خالی از ثواب نیست، و عزت و بی‌نیازی در موطن توکل می‌آرمد و هرگز متوکل را رها نمی‌کند،

حضرت امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

«ان الغنی و العز یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوطنا» [۳۰۹]

بی‌نیازی که بالاتر از استغناء است و همچنین عزت و بزرگواری و کرامت در جولان و گردش سریعند تا جایگاه استقرار خود را که جایگاه توکل است‌بیابند، وقتی که به آن دسترسی یافتند در آن می‌آرمند

پس انسان متوکل بر خداوند، گذشته از نیل به مقصود محدود خویش به مقام منیع بی‌نیازی و عزت نیز بارمی‌یابد.شاید همین فایده و منفعت را بتوان از آیه‌ای که دلالت دارد بر این که خداوند، حسیب متوکل است استنباط کرد; زیرا خدای غنی عزیز، اگر کفایت کار کسی را بر عهده گرفت، حتما چنان شخصی از بی‌نیازی و عزت نسبی، برخوردار خواهد شد.حسیب بودن خداوند برای متوکل در لسان حدیث‌به عنوان امری قطعی تلقی‌شده است; زیرا امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید:

اگر به کسی سه چیز عطا شد از سه چیز دیگر ممنوع نمی‌شود:

کسی که توفیق دعا یافت، اجابت دعا را دریافت می‌کند و جواب مثبت‌به او داده می‌شود، و کسی که توفیق شکرگزاری بهره او شد، زیاده نعمت و افزودن کمال وجودی، نصیب او می‌گردد، و کسی که توکل بر خدا به او داده شد کفایت امور به او عطا می‌شود:

«من اعطی ثلاثا لم یمنع ثلاثا:

من اعطی الدعاء اعطی الاجابة و من اعطی الشکر اعطی الزیادة و من اعطی التوکل اعطی الکفایة‏» [۳۱۰] .آنگاه امام صادق (علیه السلام) به راوی فرمودند:

آیا قرآن تلاوت کرده‌ای، خداوند می‌فرماید:

«من یتوکل علی الله فهو حسبه‏» [۳۱۱]

«لئن شکرتم لازیدنکم‏» [۳۱۲]

و

«ادعونی استجب لکم‏» [۳۱۳] .

مشابه همین سه مطلب را شخصی که برای امام سجاد (علیه السلام) متمثل شد، به عرض آن حضرت رساند و سپس از منظر غایب شد [۳۱۴] .هفتم:

آنچه راجع به اصول کلی و جامع توکل از قرآن و سنت معصومین (علیهم‌السلام) استفاده می‌شود، مورد ارزیابی حکمای اسلامی در تبیین حکمت عملی به‌ویژه در مبحث توکل است; حکیم سبزواری (قدس سره) در باره توکل می‌گوید:

توکل ان تدع الامر الی

ولیس هذا ان تکف عن عمل

مخصصات فاعل مقدس

مقدر الامور جل وعلا

اذ رب امر بوسائط حصل

وان تجد فکف فی الهواجس [۳۱۵]

یعنی توکل آن است که کار را به خداوند، که تقدیرکنند امور است واگذار کنی و معنای آن این نیست که خود را از کار بازداری; زیرا بسیاری از کارها به وسایط و وسایل، پدید می‌آید، تمام و همه آن وسایل، تنها مجاری فیض خدایی است که منزه از حصر و مبرای از قید و حد است و هیچ یک از آن وسایط، جنبه فاعلیت الهی و حقیقی ندارد و اگر تو می‌خواهی کار نیکی انجام دهی، هرگز از اسباب و وسایل پرهیز نکن، بلکه فقط در غبارروبی هواجس و خواطر نفسانی که حظوظ شخصی در آن مطرح است کوشش کن، نه آن که در مشتهیات نفسانی و برای تکاثر و افزون‌طبی جدیت کنی و یا از کار بازمانی.



بیستم: رضا

مرحله «رضا» برای سالکان کوی حق، آن است که انسان سالک به جایی برسد که نه تنها کوشش کند خدا از او راضی باشد بلکه بکوشد او از «قضا و قدر» خدا راضی باشد.

بنابراین، رضا بر دو قسم و هر دو قسم نیز از منازل سیر و سلوک است:

قسم اول آن است که انسان بکوشد خدا از او راضی باشد; یعنی، با انجام واجب و ترک حرام به جایی برسد که خدا از او راضی و خشنود باشد که در این صورت گرفتار قهر خدا نخواهد شد.قسم دوم آن است که انسان بکوشد از قضا و قدر الهی راضی باشد; یعنی هر چه خدا انجام می‌دهد او بپسندد و به آن رضا بدهد و این مقام، مهم است.

البته مرحله اول برای هر انسانی لازم است; اما کسب مرحله و مقام دوم مقدور همه نیست.در سیره و سنت‌حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که در همه زندگیش هرگز «ای کاش‏» نگفت:

«لم یکن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یقول لشی‌ء قد مضی:

لو کان غیره‏» [۳۱۶]

زیرا همه گفتار و رفتارش مطابق قضای الهی تنظیم می‌شد و این مقام کامل رضاست; و چون وجود مبارک آن حضرت اسوه سالکان است، برخی عارفان در هفتاد سال زندگی خود همان راه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را پیمودند و در همه این مدت پر برکت در باره چیزی که اتفاق می‌افتاد «لیته لم یکن‏»، و در باره چیزی که اتفاق نمی‌افتاد «لیته کان‏» نمی‌گفتند:

عن عارف عمر سبعین سنة

«یا لیت لم تقع‏» ولا لما ارتفع

ان لم یقل راسا لاشیا کائنة

مما هو المرغوب «لیته وقع‏» [۳۱۷]

چنین سیره و سنتی که در زندگی معصومان (علیهم السلام) و شاگردان و رهروان آنا مشاهده می‌شود مبتنی بر این اساس مرصوص معرفتی است که چون می‌دانستند خدا حکیم محض است و همه کارهایش، بر اساس عدل، حکمت و رحمت است.ذات اقدس خداوند در سوره مبارکه «حدید» حقیقت زهد را که زمینه نیل به مقام ضاست‌بازگو کرده، می‌فرماید:

همه مقدرات، قبل از تحقق در جهان عینی، در کتاب آسمانی و الهی تنظیم شده است:

«لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتکم‏» [۳۱۸]

تا شما نسبت‌به آنچه از دستتان می‌رود یا مصیبتی که دامنگیرتان می‌شود اظهار افسوس و رنج نکنید و برای امور دنیوی که به شما می‌رسد خوشحال نباشید.

«فرح‏» در برابر رخدادهای گوارا و «افسوس‏» در مورد فقدان چیزهای گوارا روا نیست و کسی که بر اثر معرفت از معبر زهد گذشت و به مقام رضا رسید، در هر دو حال مزبور به کار خدا راضی است و این رضا نتیجه «محبت‏» و محبت، ثمره معرفت است.

کسی که خدا را به عنوان مبدا حکمت و رحمت‌بشناسد، به او دل می‌سپارد و در پیشگاهش سر می‌ساید و این سرساییدن و دل سپردن محبت است و یکی از ثمرات این محبت، رضاست.قرآن کریم از سالکانی که به این مرحله بار یافته‌اند چنین تعبیر می‌کند:

«رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه‏» [۳۱۹]

کسی که از خدا «خشیت‏» داشته باشد، به جایی می‌رسد که خدا از او و او هم از خدا راضی است.

خشیت هم محصول علم و معرفت است:

«انما یخشی الله من عباده العلماء»[۳۲۰]

و با محبت هم جمع می‌شود; وقتی انسان خدا را مبدا حکمت و رحمت‌بشناسد، از او هراسناک است که مبادا کاری را بر خلاف حکم حکیمانه او انجام دهد تا خدای حکیم بر اساس حکمتش او را مؤاخذه کند.

چون خداوند حکیم هرگز حکمت را رها نمی‌کند و هیچ وسیله‌ای، نیز حکمت او را دگرگون نمی‌کند:

«یا من لا یغیر حکمته الوسائل‏» [۳۲۱]

یعنی، نمی‌شود با توسل به وسایل، کاری کرد که خدا بر خلاف حکمت، کاری انجام دهد یا چیزی را ترک کند.غرض آن که، چون انسان سالک، خدا را مبدا حکمت و رحمت می‌شناسد و هر گونه اثری را در نظام هستی از او می‌داند قهرا به او دل می‌بندد و محصول این دلبستگی هم رضای به کار اوست.

پس آیه

«رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه‏» [۳۲۲]

مقام «رضا» را به «خشیت‏» ارتباط می‌دهد و خشیت را در آیه «انما یخشی الله من عباده العلماء» به معرفت وابسته می‌داند.

بنابراین، معرفت است که زمینه این گونه مسائل را فراهم می‌کند.قرآن کریم در زمینه «رضا» می‌فرماید:

«فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما» [۳۲۳]

سوگند به پروردگار تو، اینها هرگز ایمان نمی‌آورند مگر این که به جایی‌برسند که در همه اختلافهای فکری، اخلاقی، مالی و...

تو را حکم قرار دهندو به محکمه قسط و عدل تو مراجعه کنند.

گاهی اختلاف فکری، در درون‌خود انسان است; مثل این که، بین دو مکتب فکری، متحیر می‌ماند و گاهی‌با اندیشمندان دیگر، اختلاف فکری دارد و گاهی هم با صاحب اوصاف‌دیگر، اختلاف اخلاقی و وصفی دارد; چنانکه گاهی با دیگران، اختلاف‌در رفتار و مسائل حقوقی پیدا می‌کند.

در همه این مواردی که اختلاف و«مشاجره‏» پیدا می‌شود، مرجع حل اختلاف و مشاجره، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و قانون خداست.انسان وقتی مؤمن است که در همه موارد مشاجره و اختلاف به محکمه و مکتب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کند و اگر آن را قبول نداشته باشد و به آن مراجعه نکند، اصلا مسلمان و مؤمن نیست.

ولی مؤمن بعد از مراجعه نیز آنچه را که صاحب محکمه یعنی دین بیان می‌کند می‌پذیرد و نه تنها ساکت‌بلکه ساکن می‌شود و می‌آرمد; یعنی، از نتیجه محکمه، چه به سود و چه به زیان او باشد، راضی است.در جایی دیگر می‌فرماید:

«و ما کان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضی الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیرة‏»[۳۲۴]

هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد در برابر حکم خدا و پیغمبر او اظهار رای کند و بگوید:

من این را قبول دارم و آن را قبول ندارم; زیرا حق انتخاب و اختیار در برابر حکم قطعی خدا و پیغمبر او، با ایمان سازگار نیست.

ایمان به شریعت اسلام، بدین معناست که این دین، حق است و بنابراین، پس از پذیرش اصل دین، مؤمن مجاز نیست در باره داوریهای دین اظهار نظر کند و حق اختیار به خود بدهد.تذکر:

نام فرشته دربان بهشت «رضوان‏» است:

«امر الله رضوان خازن الجنان ان ینادی فی ارواح المؤمنین‏» [۳۲۵]

و این بدان معناست که مقام رضا، در بهشت و «باب الجنه‏» است و انسان راضی، از در بهشت می‌گذرد و کسی که به مقام رضا نرسیده باشد، از این در وارد نمی‌شود و در حقیقت، خود آن مقام، در است و خود آن فرشته، باب است که به صورت یک مقام خاص به ما تعلیم شده است.


بیست و یکم: تسلیم

اگر سالک به مرحله رضا برسد، هنوز مقداری از راه و منازل بین راه می‌ماند; زیرا در مقام رضا «طبع‏» سالک محفوظ است; یعنی او به جایی رسیده است که می‌گوید:

«پسندم آنچه را جانان پسندد»; یعنی، کاری را که خدا انجام می‌دهد، مطابق میل من است و من میل خود را بر اساس قضای الهی تنظیم کرده‌ام.

بنابراین، هنوز طبع و میلی از او در بین هست و این با سیر تام هماهنگ نیست.

پس باید از این مرحله، بالاتر رفت که دیگر خواسته‌ای برای سالک وجود نداشته باشد و از این مرحله بالاتر، همان مقام «تسلیم‏» است.تسلیم هم با «توکل‏» فرق دارد و هم با «رضا».

در مقام توکل، شخص کاری را می‌طلبد; ولی چون خودش نمی‌تواند آن کار را به خوبی انجام دهد وکیل می‌گیرد تا به سود او کارهای وی را انجام دهد و چون هیچ کسی بهتر از خدا کار را نمی‌داند و نمی‌تواند انجام دهد، بهتر از همه آن است که خداوند را وکیل قرار دهد و بر او توکل کند:

«و علی الله فلیتوکل المتوکلون‏» [۳۲۶]

چنانکه مؤمنان مامور شده‌اند به خدا توکل کنند.

مقام رضا از مقام توکل بالاتر است; زیرا در مقام توکل انسان خواسته خود را اصل قرار می‌دهد; اما از خدا می‌خواهد بر اساس خواسته او کار کند، ولی در مقام رضا خواسته خدا اصل و خواسته عبد سالک، فرع است; اما در مقام تسلیم، عبد از خود خواسته‌ای ندارد و به خدا عرض می‌کند:

«حکم آنچه تو اندیشی لطف آنچه تو فرمایی‏»، نه این که بگوید:

«پسندم آنچه را جانان پسندد».آیه‌ای که از «تسلیم‏» سخن می‌گوید قبلا به مناسبت‌بحث «رضا» ذکر شده است که در پایان آن آیه کریمه چنین آمده است:

«و یسلموا تسلیما»[۳۲۷] .مؤمن نه تنها از رخدادهای ناگوار احساس دلتنگی نمی‌کند، بلکه اصلا خواسته‌ای ندارد.

اگر او «دل‏» را در اختیار خود داشته باشد، می‌تواند نهال آرزو را در آن برویاند، ولی اگر دل را به خدا سپرده باشد، دیگر چیزی در اختیار او نیست که در آن نهالی غرس کند.

از این رو خداوند در باره چنین سالکان صالح می‌فرماید:

«ویسلموا تسلیما».

تسلیم، تنها این نیست که مؤمنان به رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بگویند:

«السلام علیک یا رسول الله‏»; گرچه در ذیل کریمه:

«یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما»[۳۲۸]

آمده است که بگویید:

«اللهم صل علی محمد و آل محمد»[۳۲۹]

و صلوات و سلام را بر رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان گرامی او اهدا کنید، اما این یک تسلیم لفظی و عبادت «جارحه‏»ای است و آنچه مهم است تسلیم در برابر محکمه عدل است; یعنی انسان، نسبت‌به خداوند، مالک چیزی نباشد و خود را به نحو انقیاد به خدا بسپارد.




بیست و دوم: توحید

مرحله تسلیم گرچه به مراتب از «توکل‏» و «رضا» بالاتر است ولی باز پایان خط سیر و سلوک نیست; زیرا کسی که خود را به خدا می‌سپرد معلوم می‌شود خود را موجود دانسته و خویش را مالک می‌داند.

پس از این بالاتر آن است که بفهمد او چیزی را مالک نیست تا آن را به خدا بسپارد.

اگر به جایی برسد که به خوبی درک کند که:

«لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا»[۳۳۰]

در این صورت خود را مالک سود و زیان و نیز مالک زندگی و مرگ خود نمی‌داند تا خود را به خدا بسپارد.

در قرآن کریم آمده است:

«ا من یملک السمع و الابصار»[۳۳۱]

مالک چشم و گوش خداست.در این کریمه، «سمع‏» و «بصر» به عنوان مثال ذکر شده است و گرنه «فؤاد»، «راس‏» و همه اجزای بدن چنین است که خدا مالک آنهاست.

اگر برای انسان ثابت و روشن شود که همه هستی وی از آن خداست، آنگاه باید از مقام و مرحله قبلی خود بالاتر بیاید.هیچ کس نمی‌تواند ادعا کند که بر عضوی از اعضایش مسلط است; چون در همان حال تصمیم‌گیری ممکن است قدرتش گرفته شود.

انسان نمی‌داند آیا جرعه آبی را که در دست دارد می‌تواند بنوشد یا قبل از نوشیدن آن، جانش گرفته می‌شود.بنابراین، چون خدا مالک همه هستی است، مرحله یا مقام «تسلیم‏» در عین حال که خود، کمال است اما از باب

«حسنات الابرار، سیئات المقربین‏»[۳۳۲]

کمال نهایی سالکان واصل نیست و انسان از مرحله تسلیم هم استغفار می‌کند; دیگران از گناه توبه می‌کنند، ولی سالکان، از «کمال‏»، استغفار می‌کنند و می‌خواهند به مقام «اکمل‏» برسند.از این رو، مقام تسلیم برای سالکان الی الله، مقام نهایی نیست و شایسته است آنان به مقام «توحید» بار یابند.

در این مرحله که مرحله

«لا تجعل مع الله الها اخر»[۳۳۳]

است، شخص می‌گوید غیر از ذات اقدس خداوند، احدی مالک و ملک چیزی نیست:

«قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی‌ء قدیر» [۳۳۴].انسان می‌یابد که هر گونه قدرتی ملک خداست.

او نه تنها مالک «سماوات‏» و «ارض‏» است، «ملک‏» هم هست و نه تنها مالک انسان است، بلکه مالک ملک و سلطنت و نفوذ هم هست و به هر کس که بخواهد این نفوذ را عطا می‌کند و از هر کس که بخواهد آن را می‌گیرد.

آنگاه اشیاء و اشخاص در برابر خداوند صبغه مظهریت می‌یابند، چنانچه روشن خواهد شد.مراحل توحید

همان طور که «رضا» دو مرحله داشت، توحید نیز دو مرحله دارد.

در ابتدا توحید، «یکی گفتن‏» است; یعنی مؤمن

«لا اله الا الله‏»

می‌گوید و به آن ایمان هم دارد و غیر از «الله‏» موجودی را شایسته عبادت نمی‌داند; اما از این مرحله بالاتر، «یکی کردن‏» است، و آن این است که بداند جز خدا هیچ موجودی مالک چیزی نیست:

«و لا تدع مع الله الها آخر»[۳۳۵] .اگر کسی باور کند که غیر از خدا احدی مالک چیزی نیست، قهرا خود را مالک چیزی نمی‌داند و بنابراین، نمی‌گوید:

من خودم را تسلیم حق کرده‌ام.

پس اگر سالک بگوید:

«روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم‏»، معنایش آن است که او هنوز خود را مالک جان خود می‌داند، ولی اگر در یابد که:

«لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیوة و لا نشورا» [۳۳۶]

آنگاه سخن از «لا اله الا الله‏»، گفتن مطلب عمیقی است که موحدان ناب آن را می‌گویند.وقتی سالک به این مرحله برتر توحید بار یابد، می‌فهمد که چیزی را از خود به خدا نداده است; چون چیزی نداشت تا آن را به خدا بدهد و از این جا «فقر» محض او ظهور می‌کند و در این صورت، دیگر جا برای توکل نیست; چون چیزی ندارد تا خدا را برای حفظ آن وکیل بگیرد و جا برای حفظ مقام رضا هم نیست; زیرا طبع و میلی ندارد تا بگوید:

«پسندم آنچه را جانان پسندد» و جان و جسم هم ندارد تا آنها را به خدا بسپارد و بگوید «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم‏» و قهرا عجز محض او ظهور می‌کند و این مرحله، مرحله توحید است.آنگاه انسان، همه نظام آفرینش را با این دید می‌بیند و هر موجودی را هم فقیر محض می‌بیند.

حتی آن جا که اظهار استکانت می‌کند، او می‌داند که حتی این استکانت نیز به برکت ظهور قدرت حق است، وگرنه هیچ موجودی توان اظهار عجز هم ندارد و در اعلام عجز و در اظهار بندگی هم عاجز است.

آنگاه او یک موحد تام است و «لا اله الا الله‏» گفتن او با دیگران تفاوت بسیاری دارد.ذات اقدس خداوند که به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دستور توحید می‌دهد، ناظر به این مرحله نهایی است:

«فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبک و للمؤمنین و المؤمنات‏» [۳۳۷]

بدان که هیچ مبدئی جز خدا نیست و برای خود و مردان با ایمان، طلب آمرزش کن; چون وقتی انسان سالک به این گونه مراحل بار یافت، می‌یابد که بسیاری از «حسنات‏»، مقامات و کمالات قبلی نقص و عیب است و بنابراین، از آنها استغفار می‌کند.

پس منظور از گناه و «ذنب‏» در آیه، گناه مصطلح نیست، بلکه نقص را کمال پنداشتن و عیب را صحت انگاشتن و عجز را قدرت باور داشتن خواهد بود.کمال انقطاع به خدا

چون همه کمالات اخلاقی نفس براساس توحید صحیح تنظیم شده، محور اصلی نزاهت روح را توحید ناب، تامین می‌کند.برای راهیابی به مقام والای توحید، راه‌های فراوانی وجود دارد.

دین برای استحکام توحید در جان موحد سالک، حدودی[۳۳۸] معین کرده است.

حدود الهی یعنی امور ممنوعه و این اوصاف، نسبت‌به اشخاص گوناگون، مختلف است:

برای عده‌ای محرمات و معاصی، برای عده‌ای دیگر که محتاطند گذشته از محرمات و معاصی، مشتبهات، و برای گروه سوم که از این دو گروه وارسته‌ترند، مباحات، حدود است.

خداوند این حدود را تنظیم کرده تا سالک بر اثر عبور از آنها به توحید، نزدیکتر شود و به چیزی جز خدا ننگرد و سرانجام به «کمال انقطاع‏» برسد، و بهترین راه برای پیمودن این راه عبودیت است.

بنده خالص بودن به این معناست که بنده برای این که احساس کند عین ربط به خداست، از او چیزی نخواهد و در دنیا تمرین کند که از راه اجرت، برای خدا کار نکند.خدای سبحان برای رهایی از این نقص به ما دستور می‌دهد:

«ففروا الی الله‏» [۳۳۹]

یا به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم خطاب می‌کند:

«و اذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا»[۳۴۰]

و برای این که این «تبتل‏» و کمال انقطاع، حاصل شود مقدمات را فراهم کرده و فرموده است:

«ان ناشئة الیل هی اشد وطاء و اقوم قیلا» [۳۴۱]

شب زنده‌داری عالم خاصی دارد; حرفها در آن محکمتر و گامها استوارتر است; انسان در روز، مشاغل زیادی دارد:

«ان لک فی النهار سبحا طویلا» (۱۳)

و در شب چون مانعی نیست آرام است.

وقتی آرام شد مطالب را بهتر درک کرده، آنها را با خدای خود صحیحتر در میان می‌گذارد.

در چنین فضایی خدا به رسول اکرم‌صلی الله علیه و آله و سلم دستور می‌دهد:

«و اذکر اسم ربک و تبتل الیه تبتیلا» (۱۴) .این آیات در سوره مبارکه «مزمل‏» است که در آغاز بعثت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و تاکید در آیه آخر، نشانه آن است که نه تنها انقطاع عبد بلکه کمال انقطاع او مطلوب خداست; چنانکه در «مناجات شعبانیه‏» به عنوان مطلوبی الهی از آن یاد شده:

«اللهم هب لی کمال الانقطاع الیک‏»[۳۴۲] .کسی که پیوند خود را از غیر خدا قطع کند، چون قطع او، کاری اختیاری است، قاطع به این کار، عنایت و توجه دارد و حضور فاعل را نشان می‌دهد، ولی «انقطاع‏» از این دقیقتر است; زیرا حضور فاعل را نشان نمی‌دهد، بلکه پذیرش را نشان می‌دهد و «کمال انقطاع‏» از این هم دقیقتر; زیرا به این معناست که انسان به انقطاع خود هم توجه و عنایتی ندارد.

چنین حالتی در شب برای شب زنده‌دار و اهل تهجد و نماز شب مقدور است.نکته شایان توجه در این آیات آن است که خداوند خطاب به پیامبر می‌فرماید:

«ان لک فی النهار سبحا طویلا»

تو در روز، کارهای زیادی داری و در آنها شناوری.

معلوم می‌شود پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در روز به طور مرتب، مشغول ارشاد، هدایت، تبلیغ و انجام کارهای رهبری بود و شب هنگام فراغتی می‌یافت و با این که کارهای روز آن حضرت‌صلی الله علیه و آله و سلم زیاد بود، مانع تبتل و انقطاع او در شب نبود; چون اگر کار روز، الهی باشد هرگز بر اثر آن، غباری بر چهره آیینه دل نمی‌نشیند و حواس انسان را به غیر خدا متوجه نمی‌کند.علت این که برای بسیاری از انسانها تمرکز حواس، به ویژه در نماز، کار آسانی نیست‌به این جهت است که کارهای بیرون از نماز، الهی نیست!

راه‌های رسیدن به کمال انقطاع

برای رسیدن به این مقام منیع، انسان باید به کسانی که به آن منزلت راه یافته‌اند نزدیک شود، ولایت آنان را در جان و دل بپروراند و به سنت و سیرت آنان معتقد باشد و عمل کند وآنان اهل بیت عصمت و طهارت و همه انبیا و اولیای الهی (علیهم السلام) هستند و شیطان هم در کمین سالک است.امام باقر (علیه‌السلام) به زرارة که از اصحاب و شاگردان آن حضرت بود، فرمودند:

تهدید شیطان که گفت:

«لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم و من خلفهم و عن ایمانهم و عن شمائلهم و لا تجد اکثرهم شاکرین‏»[۳۴۳]

من بر سر راه راست آنان می‌نشینم و...

درباره شما شیعیان است; زیرا شیطان دیگران را به دام خود گرفتار کرده و دیگر بر سر راه آنها نمی‌نشیند; زیرا آنان در مسیر فضیلت نیستند تا شیطان راه آنها را ببندد:

«یا زرارة انما صمد لک و لاصحابک، فاما الاخرین فقد فرغ منهم‏» [۳۴۴] .بنابراین، این خطر هست که اگر کسی محب و متولی خاندان عصمت (علیهم السلام) شود، شیطان می‌کوشد تا مانع کامیابی او شود.امام صادق (سلام الله علیه) نیز فرمودند:

آیه کریمه

«هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون، انما یتذکر اولوا الالباب‏[۳۴۵]

درباره ما و دشمنان و دوستان ماست.

«الذین یعلمون‏» ما هستیم و «الذین لایعلمون‏» دشمنان ما هستند و «اولوا الالباب‏» شیعیان ما هستند که معیار صحیح را تشخیص می‌دهند و می‌دانند که اینها مظهر ذات اقدس اله و صراط مستقیم هستند [۳۴۶] .در سوره «حجر» آمده:

و انهما لبامام مبین‏» [۳۴۷] :

یعنی دو شهری که ما آنها را ویران کردیم، در مسیر مکه و شام، بر سر بزرگراه قرار دارد.

بنابراین، به بزرگراه «امام مبین‏» می‌گویند.

معصومین علیهم‌السلام که، امام مبین هستند، ارتباط با آنان این اثر را دارد که انسان را به نحو تام به خدا مرتبط و از غیر او منقطع می‌کند; زیرا غیر از ولای آنان راه دیگری نیست و سالک الهی هرگز به آن سمت که خارج از منطقه ولایت است متوجه نخواهد نشد.

در ذیل آیه مبارکه

«الذین امنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة‏» [۳۴۸]

روایتی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که می‌فرماید:

درباره شما شیعیان است.

شیعیان در دنیا، در حال احتضار و در آخرت از بشارت اهل بیت (علیهم السلام) برخوردارند [۳۴۹]

زیرا اگر منقطع محض نیز نباشند، به منقطعین صرف مرتبطند و انسانی که به منقطعین صرف مرتبط باشد دیگر برای غیرخدا استقلالی قایل نیست.

آیات قرآنی، روایات معصومین علیهم‌السلام و کلمات بزرگان اخلاق الهی هر سه بر اصل توحید استوار است.قرآن کریم می‌فرماید:

مردان الهی که اهل توحیدند از خدا «حسنه‏» دنیا و آخرت می‌خواهند و می‌گویند:

«ربنا اتنا فی الدنیا حسنة و فی الاخرة حسنة‏» [۳۵۰] .و قرآن، «حسنات‏» دنیا را می‌شمرد و می‌فرماید:

کسانی که از مرز دین، دفاع می‌کنند

«احدی الحسنیین‏» [۳۵۱]

یعنی شهادت یا غلبه بر دشمن، نصیب آنان می‌گردد.اهل جهاد اکبر نیز از احدی الحسنیین، برخوردارند.

چندین روایت‌به این مضمون است که اگر کسی عظمت، حقانیت و سنت و سیرت اهل بیت را بشناسد و به آن عمل کند و منتظر ظهور ولی عصر (ارواحنا فداه) باشد، احدی الحسنیین نصیبش می‌شود; یا به درک ظهور حضرت بقیةالله، موفق می‌شود و آن حضرت را زیارت می‌کند یا اگر به حضور یا ظهور آن حضرت موفق نشود به منزله کسی است که همراه با وی جهاد کرده باشد.امام باقر (سلام الله علیه) می‌فرماید:

منتظر ظهور ولی عصر (ارواحنا فداه) و عارف به حق ولایت اولیای الهی، به منزله کسی است که درپای رکاب او شمشیر بزند; بلکه به منزله کسی است که در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم جهاد کند; بلکه مانند کسی است که همراه پیامبر به شهادت برسد:

«العارف منکم هذا الامر المنتظر له المحتسب فیه الخیر کمن جاهد و الله مع قائم آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم بسیفه.

ثم قال:

بل و الله کمن جاهد مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بسیفه.

ثم قال الثالثة:

بل و الله کمن استشهد مع رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فی فسطاطه‏» [۳۵۲] .این مراحل، مربوط به درجات منتظران و یاوران آن حضرت (علیه السلام) است، که در معرفت و ایمان و انتظار ظهور آن حضرت متفاوتند.این مجموعه، «حسنه دنیا» است و زمینه توحید کامل را فراهم می‌کند و توحیدکامل، نتیجه تهذیب روح و تهذیب روح، زمینه توحید کامل است.

به این ترتیب، تاثیر ولایت اولیای الهی در نزاهت روح کاملا مشخص می‌شود.

چون محبت و پیروی از سنت و سیرت کسانی که «منقطع عن غیرالله الی الله‏» هستند انسان را منقطع الی‌الله می‌کند و در این صورت انسان به کمال اصیل خود بارمی‌یابد.قرآن کریم در همین زمینه می‌فرماید:

«قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا» [۳۵۳].این آیه نشان می‌دهد که ولایت اهل بیت از حسنات دنیاست.

چون در آن، مصداق کامل حسنه، مودت اهل بیت (علیهم‌السلام) شمرده شده که این در دنیا حاصل می‌شود; زیرا در قیامت، فقط نتیجه آن ظهور می‌کند.

در قیامت کسی نمی‌تواند دوستی آنان را تحصیل کند.

چون آن جا «دار جزاء» است نه «دار عمل‏» .مجلسی که در آن، فضیلت، احکام، سخنان، مدح و مصایب اهل بیت (علیهم السلام) بازگو می‌شود و انسان را به آنان نزدیک و به سنت و سیرت آنان معتقد و پای بندتر می‌کند، از حسنات دنیاست; همان‌گونه که مجلس درس، وعظ و ذکر حق، از حسنات زندگی دنیاست; زیرا از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرمود:

«بادروا ریاض الجنه‏»

به سوی بوستانهای بهشت‌بشتابید.

عرض کردند:

بوستانهای بهشت چیست؟ فرمود:

«حلق الذکر»

انجمنها و محفلهایی که در آنها نام خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و احکام و دستورهای خدا بازگو می‌شود[۳۵۴].امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) می‌فرماید:

«رحم الله امرا سمع حکما فرعی و دعی الی رشاد فدنا و اخذ بحجزة هاد فنجا»[۳۵۵]:

خداوند رحمت کند کسی را که دست‌به دامن راهنمایی بزند:

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

جناب «ابن میثم‏» در شرح این جمله می‌فرماید:

ناظر به آن است که عده‌ای که بدون استاد، سعی در سیر و سلوک دارند به جایی نمی‌رسند و حق با کسانی است که می‌گویند طی این راه به وسیله راهنما میسر است[۳۵۶] .امام صادق (علیه السلام) نیز می‌فرماید:

پدرم همواره می‌فرمود:

«ان شیعتنا آخذون بحجزتنا و نحن آخذون بحجزة نبینا و نبینا آخذ بحجزة الله‏» [۳۵۷]

شیعیان ما به دامان ما چنگ می‌زنند و ما به دامن پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چنگ می‌زنیم و پیغمبر به خدا متمسک است; یعنی، همان‌گونه که در اصل نظام تکوین، ذات اقدس خداوند، مبدا اصیل است، پس از آن انسان کامل از او فیض می‌گیرد و بعد جانشینان انسان کامل از او مدد می‌گیرند و بعد پیروانشان از آنها کمک می‌گیرند، در نظام تشریع نیز، اگر کسی بخواهد علوم و معارفی را یاد بگیرد و روش سعادت را بیاموزد، باید به دامن اهل‌بیت (علیهم‌السلام) متوسل شود; زیرا آنها روش تربیتی را از رسول گرامی، استفاده کرده‌اند و رسول گرامی صلی الله علیه و آله و سلم نیز روش سعادت را از ذات اقدس خداوند فرا گرفته:

«ما من دابة الا هو اخذ بناصیتها ان ربی علی صراط مستقیم‏»[۳۵۸] :

زمام همه موجودات جنبنده، به دست‌خداست و او هم بر مسیر مستقیم هر موجودی را راهنمایی می‌کند.ما نیز در نماز از خدا می‌خواهیم تا زمام ما را به دست‌خود بگیرد و به دیگری وامگذارد:

«اهدنا الصراط المستقیم‏»

چنانکه در ادعیه آمده است:

«اللهم و لا تکلنی الی نفسی طرفة عین ابدا»[۳۵۹]

«و لا تکلنا الی غیرک و لا تمنعنا من خیرک‏»[۳۶۰].

اگر کسی مشمول مهر خدا واقع نشود، خدا او را به حال خودش رها می‌کند و او گمراه می‌شود:

«فماذا بعد الحق الا الضلال‏» [۳۶۱].البته چون تفویض و واگذاری موجود ممکن به حال خود مستحیل است و گرنه انقلاب ذات رخ می‌دهد و فقیر محض، غنی خواهد شد، پس مقصود آن است که خدای سبحان لطف خاص خود را از تبهکاران باز می‌دارد و از وارستگان دریغ نمی‌دارد.



بیست و سوم: اتحاد

بالاتر از مرحله توحید، مرحله «اتحاد» است.

اتحاد بدین معنا نیست که «عبد» با «مولا» یکی بشود.

اتحاد به این معنا امری محال و چنین پنداری باطل، و رهزن است، نه سیر و سلوک.

نیز اتحاد، به این معنا نیست که آن طور که گروهی از ترسایان یا یهودیان پنداشتند، خدا در چیزی یا کسی «حلول‏» کرده باشد:

«و قالت الیهود عزیر بن الله و قالت النصاری المسیح بن الله‏»[۳۶۲]

زیرا این معنا نیز شرک و کفر است; بلکه مراد از اتحاد، اتحاد شهودی است نه وجودی و به این معناست که انسان سالک، سراسر جهان را آیت، نشانه و مظهر آن ذات بداند و برای غیر او سهمی از هستی قائل نباشد و همه جا صدای او را بشنود و اثر او را ببیند.این که موسای کلیم از درختی

«اننی انا الله لا اله الا انا» [۳۶۳]

شنید، معنایش این نیست که آن درخت‌خداست، بلکه معنایش «سلب انانیت‏» از خود و اثبات الوهیت‌برای حق است; بدین معنا که درخت، خود را نمی‌بیند و از خود سخن نمی‌گوید و گوینده نیز درخت نیست، بلکه درخت آیینه کلام حق است.

همان طور که «صورت دیدنی‏»، آئینه دارد «صوت شنیدنی‏»، «بوی استشمام کردنی‏» و «نرمی لمس شدنی‏» نیز آیینه دارد.آیینه حسی تنها برای نشان دادن صورتهای «مبصر» است، ولی آیینه‌های معنوی «مبصرات‏»، «مسموعات‏»، «مشمومات‏»، «مذوقات‏»، «ملموسات‏»، «متخیلات‏»، «موهومات‏»، «معقولات‏» و بالاتر از همه، «مشهودات‏» قلبی را نیز ارایه می‌کند.

درخت آیینه کلام حق است و در حقیقت، خداست که می‌گوید:

«اننی انا الله‏»; اما موسای کلیم (علیه السلام) آن کلام را از آیینه درخت‌شنید; نه این که درخت گفته باشد:

«اننی انا الله‏».

نیز اکنون هم اگر کسی چون موسای کلیم باشد، این زمزمه را از آیینه هر درختی می‌شنود:

موسی‌ای نیست که تا صوت «انا الحق‏» شنود

ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست

آیینه کلام حق بودن نیز، اختصاصی به درخت ندارد.

سراسر جهان، منادیان توحید الهی هستند.قرآن کریم در سوره «اسراء» می‌فرماید:

«و ان من شی‌ء الا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم‏»[۳۶۴]

هر موجودی «سبحان الله‏» و «الحمد لله‏» می‌گوید و چون تسبیح و تحمید از تکبیر و تهلیل جدا نیست پس هیچ موجودی نیست که «لا اله الا الله‏» و «الله اکبر» نگوید.

بنابراین، «تسبیحات اربع‏» ذکر هر موجودی است و اگر سمع شنوای کلیم حق بهره کسی باشد این صوتها را می‌شنود:

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

خطاب «ولکن لا تفقهون تسبیحهم‏» به توده انسانهاست; نه اوحدی از آنها; بیشتر مردم، تسبیح و تحمید موجودات را نمی‌شنوند و فقط اوحدی از انسانها شنوای آنند.همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت (علیهم السلام) می‌شنیدند، اولیای خاص الهی نیز به تبع اینها آهنگ تسبیح و نغمه تحمید را می‌شنوند، ولی هر کسی به اندازه شعاع ولایت‌خود آنها را می‌شنود و قهرا سراسر جهان را تسبیح، تحمید، تهلیل و تکبیر بر عهده می‌گیرد و بر این اساس، هر موجودی از خود و دیگران، نفی انانیت می‌کند و می‌گوید:

من مستقل نیستم و تو هم مستقل نیستی، بلکه فقط دیگری هست که ما آیینه دار هستی اوییم.

اگر «آیینه‏» بتواند سخن بگوید، سخنش این است که من از خود چیزی ندارم و تنها صاحب صورت را نشان می‌دهم و اگر کسی اهل معنا باشد و سخن آیینه‌ها را بشنود، می‌داند که همه حرکاتی که در چهره آیینه مصور است نشانه کارهای صاحب صورت است.بنابراین، انسان سالک در مرحله اتحاد، از خود و دیگران نفی انانیت می‌کند و تنها یکی را می‌بیند; بدون این که از جهان چیزی حذف یا منزوی یا شریعت و تکلیفی کم یا زیادشود.

منتها دید عارف تغییر می‌کند; یعنی، سراسر جهان و عالم و آدم، موجود، محفوظ و مکلفند و سنتها هست، ولی همه اینها آیینه‌دار جمال و جلال اراده حق هستند.




بیست و چهارم: وحدت

سالک در مرحله توحید، کار جدیدی نمی‌کند و فقط کارهای قبل را انجام می‌دهد; اما وقتی از مرتبه توحید بگذرد و به مرتبه اتحاد برسد; یعنی از:

«لا تجعل مع الله الها اخر» [۳۶۵]

عبور کند و به:

«لا تدع مع الله الها اخر» [۳۶۶]

برسد، نوبت‌به «وحدت‏» شهود (نه وحدت وجود) می‌رسد.

عارف در این مقام موجودات دیگر را نمی‌نگرد و صدای آنها را هم نمی‌شنود و فقط مستقیما صدا را از خود ذات اقدس خداوند می‌شنود و برای غیر خدا سهمی قایل نیست.

نه این که کثرتی را ببیند و آنگاه بگوید اینها، آیینه‌دار جلال و جمال او هستند.

در این مرحله هم همه اشیا در جای خود محفوظ است و چیزی نابود نمی‌شود; اما عارف سالک به جایی رسیده است که جز خدا نمی‌بیند نه این که همه را می‌بیند ولی آیینه و آیت‌خدا می‌داند، بلکه غیر از خدا، هیچ کس را نمی‌بیند.

پایان ناپذیری وحدت شهود

مرحله «تسلیم‏»، پایان بخش مراتب عملی است، ولی «توحید»، «اتحاد» و بالاتر از همه «وحدت‏»، جزو مراحل «شهود» است که تمام شدنی نیست; در مرحله شهود، سفر، پایان پذیر نیست.

چون عارف در اسمای الهی سیر می‌کند و این مسافت، نامحدوداست.

سیر «از خلق به حق‏» محدود است; چون پایانش حق است; سیر «از حق به خلق‏» نیز محدود است; چون پایانش خلق است، ولی سیر در حق یعنی سیر «از حق به سوی حق و در حق‏»، نامحدود است.

چون سیر در اسمای الهی است و اسماء و کمالات الهی بی نهایت است، از این رو مرحله شهود ذات و اسماء و صفات خداوند، پایان پذیر نیست.«وحدت‏» گرچه بالاتر از مرحله توحید است، لیکن هنوز بوی کثرت می‌دهد; زیرا سالک در بین اشیای کثیر فقط یکی را می‌نگرد و چنین می‌بیند که دیگران فانی هستند و آنگاه حکم به هلاک «ما سوی الله‏» و بقای «وجه الله‏» می‌کند; یعنی مطابق آیه:

«کل شی‌ء هالک الا وجهه‏» [۳۶۷]

و آیه:

«کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام‏» [۳۶۸]

او درک و شهودی دارد.

این نفی ما سوا «موهم‏» کثرت است; چون نفی ما سوا و اثبات «الله‏» نشانه دو چیز است.

از این رو اگر سالک به مقام وحدت هم برسد، باز زمینه ظهور کثرت در او هست و حتی خود جمله «لا اله الا هو» نشانه کثرت است; زیرا محتوای آن نفی ما سوا، و اعتقاد و اقرار به وحدانیت‌حق است و بر این اساس مرحله وحدت نیز برای سالک عارف پایان راه نیست و پس از آن مقام فنا قرار دارد.

مقام فنا

پس از پیمودن مراحل پیشین، سالک به مقام «فنای فی الله‏» می‌رسد.

در مقام فنا که «دارالقرار» و مقصد سیر و سلوک سائران و عارفان است، سالک نه تنها غیر و «ماسوی الله‏» را نفی می‌کند بلکه اصلا آنها و حتی خود را نمی‌بیند تا آن را نفی کند; زیرا اثبات «ثابت‏» و نفی «منفی‏»، دو چیز است و این تعدد و کثرت با وحدت شهود راستین، سازگار نیست.

وقتی سالک به مقام فنا بار یابد، فانی در شهود ذات اقدس خداوند است و بس و نه تنها خود را نمی‌بیند، بلکه توحید و فنای خود را هم نمی‌بیند و فقط «الله‏» و هویت مطلقه الهی را بدون اکتناه، می‌بیند و می‌گوید:

«لا هو الا هو» که هر کدام از اذکار معهود و معروف، نشانه مرتبه‌ای از مراتب سالکان کوی توحید است.

وقتی کلام به مقام فنا برسد، پایان می‌پذیرد.

چون در آن مقام، مجالی برای کلام نیست و تمام شدنی هم نیست.البته ممکن است‌حالت «صحو بعد از محو»، نصیب سالک شود و او بعد از رسیدن به آن مقام با دید وحدت، دوباره به کثرت برگردد، و گرنه همه کارهایش به صورت «ملکه‏» از او صادر می‌شود; بدون این که خودش توجهی داشته باشد.

مانند آنچه در باره ملائکه «مهیم‏» گفته می‌شود:

فرشتگان مهیم، ملائکه مخصوصی هستند که غرق در هیمان الهی بوده، حیرت‌زده‌اند و اصلا نمی‌دانند که غیر از خدا چیزی در جهان خلق شده است و برخی روایات نیز تا حدودی این مطلب را تایید می‌کند.

حیرت فرشتگان مهیم، حیرتی ممدوح است، نه مذموم; زیرا از نوع حیرت «واصلان به مقصدرسیده‏» است، نه از سنخ حیرت «گم‌شدگان راه ناپیموده‏».گرچه ظاهر قرآن کریم این است که همه فرشتگان در برابر آدم (علیه السلام) سجده کردند:

«فسجد الملئکة کلهم اجمعون‏» [۳۶۹]

زیرا جریان سجود فرشتگان با جمع «محلی به الف و لام‏» و دو کلمه تاکید یاد شده است، ولی بعضی از نقلها ملائکة مهیم را استثنا کرده است.

البته این مقام، اختصاصی به ملائکه مهیم ندارد، بلکه انسان کامل نیز می‌تواند به این مقام بار یابد.

بنابراین ،آیه کریمه:

«ان الذین عند ربهم لا یستکبرون عن عبادته‏» [۳۷۰]

هم شامل ملائکه مهیم و هم شامل گروهی از سالکان ناب، یعنی انبیا و اولیای الهی می‌شود; آنها نه تنها به جهان توجهی ندارند، بلکه حتی به خود، توحید و معرفت‌خود هم هیچ توجهی ندارند و تنها «معروف‏» را می‌بینند; یعنی، عارف و عرفان را نمی‌نگرند; زیرا هر گونه شهود غیر خدا با وحدت شهود و با هیمان صرف و حیرت محض مناسب نیست.

نکات تکمیلی

درپایان، تذکر چند نکته سودمند است گرچه ممکن است‌به برخی از آنها قبلا اشارت رفته باشد:

یکم: صعود سالکان واصل به قله کمال، رهین مبدا فاعلی و غایی و مبدا قابلی و نیز در گرو مراحل صعود که همان صراط مستقیم است می‌باشد، اما مبدا فاعلی یعنی «هو الاول‏» و مبدا غایی یعنی «هو الاخر» همانا خداوندی است که همه آثار و افعال و اوصاف و ذوات اشیا و اشخاص، از او و به سوی اوست و تحقق چنین حقیقتی مفروغ‌عنه است، و اما مبدا قابلی که نفس انسانی است، صلاحیت وی برای دریافت چنین عطایی در مبحث معرفت نفس و تبیین قوه نظری و عملی او و نیز تشریح مراتب هر کدام از دو قوه یا دو شان یاد شده، که از شئون اصل ذات نفس به شمار می‌روند، بازگو می‌شود.آخرین اثر حکیمان الهی که در آن به شئون نفس ناطقه و مراحل کمالی آن اشاره شده «شرح غرر الفرائد» حکیم سبزواری (قدس سره) است که در آن چنین آمده است:

تجلیة، تخلیة تحلیة

ثم فنا مراتب مرتقیة

محؤ، وطمس محق ادر العملا

تجلیة للشرع ان یمتثلا

تخلیة تهذیب باطن یعد

عن سوء الاخلاق کبخل وحسد

تحلیة ان صار للقلب الخلی

عن الرذائل، الفضائل الحلی

فنا شهود کل ذی ظهور

مستهلکا بنور نور النور

بفعله الافعال یمحو الحق

فی النعت طمس، فی الوجود المحق [۳۷۱]

در این ابیات به درجات سه‌گانه محو پرداخته شده و به محو آثار اشارت نرفت، بلکه فنای آن در فنای افعال مندرج شد، و اما تبیین مسیر کمال و تشریح مراحل آن در فن اخلاق (بخش پایانی آن) مطرح می‌شود که در این زمینه نیز حکیم سبزواری از مقام فنا به عنوان تسلیم که بالاتر از رضا و توکل است، یاد کرده و چنین فرموده است:

ارجاع مالنا الی قدیم

یملک کلا سم بالتسلیم

...

وهو علا الرضاء والتوکلا

اذ حیثما الرب وکیلا جعلا

فمتوکل تعلقا صحب

ولیس یخلو ذاک من سوء الادب

دون مسلم، وراض کل ما

یفعل حق طبعه قد لایما

وهاهنا الطبع وماله فقد

کل الامانات لاهلها ترد [۳۷۲]

البته وقتی مقام فنا، همان مرحله تسلیم اخلاقی خواهد بود که سالک متخلق فانی نه تنها طبع و آنچه به طبع او برمی‌گردد، همگی را امانت الهی دانسته و همه آن امانتهای اثری، فعلی، وصفی و ذاتی را به ذات اقدس خداوند برگرداند، بلکه آنچه به نام ما سوی الله مطرح است‌به خداوند ارجاع کند و هیچ اثری را به مؤثر قریب آن و هیچ فعلی را به مبدا فاعلی آن و هیچ وصفی را به موصوف آن و هیچ وجودی را به موجود به آن وجود انتساب ندهد و از شهود غیر خدا بپرهیزد.

در این حال، تسلیم اخلاقی همان مقام فنا خواهد بود.

دوم: چون رهبری نیروهای تحریکی نفس را قدرتهای ادراکی او بر عهده دارد، به طوری که اگر تحریک آنها به استناد عقل عملی، یعنی «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان‏» [۳۷۳] بود، امامت آن را عقل نظری، بر عهده دارد، و اگر تحریک آنها به استناد شهوت یا غضب بود، زعامت آن را، خیال یا وهم بر عهده می‌گیرد.

از این رو، مهمترین عامل اصلاح نفس، تهذیب معرفت او از شهود غیر خداست.

در این حال، اولا سالک واصل هیچ کاری را به زعامت‌خیال و وهم انجام نمی‌دهد و ثانیا هرگز برای غیر خدا کار نمی‌کند، و ثالثا همه کارهای صالح خود و دیگران را فانی در کار خداوند می‌بیند، و رابعا هیچ پاداشی را برای خود و یا دیگران توقع ندارد; زیرا مبدا فاعلی همه کارهای خیر را تنها خدا می‌داند نه غیر او، چنانکه هیچ موصوف و هیچ موجودی را غیر از خداوند نمی‌یابد، و خامسا نه تنها به جایی می‌رسد که غیر خدا را نمی‌بیند بلکه ندیدن غیر خدا را هم نمی‌بیند، یعنی فنای از فنا منزلت او خواهد بود.

و شاید بتوان آن را «کمال الانقطاع‏»، که مطلوب در مناجات شعبانیه است نامید; زیرا کمال الانقطاع نه تنها بالاتر از قطع علقه از ما سوی الله است، بلکه از خود انقطاع که برتر از قطع است‌بالاتر خواهد بود، برای این که خود انقطاع هم مشهود او نیست.

سوم: گر چه فنای مورد بحث، از جهت‌شهود علمی فناست، لیکن از جهت وجود عینی، بقا خواهد بود و این تعدد جهت که رافع تناقض است، از سنخ تعدد ذهن و عین نیست; زیرا در این مبحث هم فنا عینی است و هم بقا; چون منظور از این شهود شهود خارجی و علم حضوری است، که نه تنها برتر از «علم‌الیقین‏» است‌بلکه رفیعتر از «عین‌الیقین‏» خواهد بود; زیرا سالک واصل، به مقام «حق‌الیقین‏» باریافته است.

از این رو فنای او عینی است نه علمی صرف، تا با نفی فنا، که همان بقاست جمع شود و مناقض آن نباشد.پس تعدد جهت که مصحح جمع دو عنوان بقا و لا بقا (فنا) است‌به این است که فنای عارف واصل و سلب تعین منسوب به اوست، ولی بقای وی به وجود الهی و منسوب به خداوند است، از این رو می‌توان در مشهد فنا و در محضر زوال، شرط دهم را به عنوان «وحدت دهم‏» برای تحقق تناقض یاد کرد و گرنه دو قضیه ایجابی و سلبی در این باره هر دو صادق است و محذور جمع متناقضان لازم نمی‌آید; مثلا صادق است گفته شود:

«عارف واصل، باقی نیست و فانی است عارف واصل باقی است و فانی نیست‏».قضیه سلبی اول، به لحاظ بقای شخصی و ما سوایی است و قضیه ایجابی دوم، به لحاظ بقای الهی است نه بقای شخصی.البته ممکن است این وحدت دهم را با برخی از تکلفهای مستصعب به یکی از وحدتهای نه‌گانه معهود ارجاع داد، لیکن هرگز بدون صعوبت و تحمل خلاف ظاهر نخواهد بود.تذکر:

چون حصر وحدتهای معتبر در تناقض، عقلی نیست از این رو افزون بر شرایط آن، متصور است، و اگر معنای وحدت دهم و امتیاز آن از وحدتهای نه‌گانه معروف روشن شود، می‌توان «وحدت یازدهم‏» را که اتحاد حمل حقیقت و رقیقت است مطرح کرد، چون تفاوت حمل حقیقت و رقیقت‌با تفاوت وجود شی‌ء به عنوان تعین خاص و وجود الهی همان شی‌ء که تعین خاص خود را از دست داده است، با دقت معلوم خواهد شد.البته جهت مشترکی بین دو نحو اخیر از اقسام وحدت یافت می‌شود که ممکن است زمینه توهم عینیت آنها با یکدیگر را فراهم کند.

مشروح بحث در قاعده «بسیط الحقیقة کل الاشیاء ولیس بشی‌ء منها» تحریر یافت; زیرا در آن موطن، ایجاب و سلب بدون تناقض جمع شده است.

چهارم: مسئله «فنا» که در مبحث معرفت نفس به عنوان تبیین نظام قابلی مطرح است و نیز در مبحث اخلاق به عنوان تبیین صراط مستقیم منتهی به لقاء الله، بازگو می‌شود، با آنچه در عرفان عملی طرح می‌گردد کاملا متفاوت است; زیرامبحث نفس یا از مباحث فلسفه الهی است، چنانکه حکمت متعالیه صدرایی بر آن است، و یا از مسائل علم طبیعی است که حکمت مشاء و مانند آن چنین باور دارد.به هر تقدیر متفرع بر مبادی فلسفه الهی است که قائل به کثرت حقیقی وجود است، خواه به نحو تباین و خواه به نحو تشکیک; چنانکه اخلاق از مسائل و شئون حکمت عملی است که از علوم جزئی محسوب می‌گردد و در بسیاری از مبادی خود، نیازمند به فلسفه الهی است که جریان کثرت وجود به عنوان اصل معقول و مقبول در آن مطرح است.

لیکن فنایی که در عرفان عملی مطرح است و پشتوانه بسیاری از مسائل عرفان نظری است مبتنی بر «وحدت شخصی وجود» است که محور اصیل فن شریف عرفان می‌باشد.

و چون عرفان، فوق فلسفه الهی است، زیرا موضوع آن حقیقت وجود لا بشرط است، ولی موضوع فلسفه الهی، حقیقت موجود بشرط لا (بشرط ان لا یتخصص طبیعیا ولا ریاضیا ولا منطقیا ولا اخلاقیا)، از این رو، مراتب فنا به تفاوت مراتب مفنی‌فیه، خواهد بود، بنابراین، فنایی که در عرفان مطرح است فوق فنایی است که در فلسفه نظری یا فلسفه عملی طرح می‌شود.

پنجم: گرچه مقام فنای تعین و عدم شهود ما سوی الله، حتما با مقام بقای بالله همراه است، لیکن تلازمی بین بقای بالله و بین شهود بقای مزبور، نخواهد بود; زیرا ممکن است‌سالک واصل که به بقای الهی باقی است‌بقای الهی خود را مشاهده نکند، اما عارفی که به صحو بعد از محو و به شهود و بقای بعد از فنا باریافت، سیر از حق به خلق را با بینش توحیدی ادامه می‌دهد و سفر سوم را آغاز می‌کند، لیکن غالبا در مباحث اخلاقی به پایان سفر دوم اکتفا می‌شود.آنچه لازم است در این جا توجه شود این است که هرگز مقام فنا قله اوج کمال سالک نخواهد بود، بلکه باید از فنا فانی شد، چنانکه مسئله مرگ ملک‌الموت [۳۷۴] و نیز مرگ اصل موت، که در مواقف قیامت کبرا مطرح است، دو شاهد نیرومند بر فنای فناست; زیرا معنای مردن ملک الموت و نیز مردن اصل مرگ، به معنای زوال و فنای اصل تغیر و تحول است که چون نفی در نفی مساوی با اثبات است، پس مرگ مرگ، و مردن فرشته مرگ به معنای تحقق ثبات و بقا و ابدیت منزه از زوال خواهد بود، نه به معنای فنای همه چیز; زیرا در این فرض اصل فنا رخت‌بربسته نه آن که فراگیر شده باشد.

در آن مرحله که اشیا یا اشخاص دیگر می‌مردند برای این بود که اصل مردن زنده بود، اکنون که اصل مرگ، مرده است، همگان برای همیشه زنده خواهند بود.ششم:

عقل مصطلح و متعارف، گر چه برای تعدیل نیروهای ادراکی و تحریکی مادون خود مانند، خیال و وهم از یک سو، و شهوت و غضب از سوی دیگر، عقال لازم و سودمند است، لیکن نسبت‌به مافوق خویش که شهود قلبی است، پای‌بند و مانع راه و سارق طریق و رهزن سالک است; زیرا دست و پای عشق را قماط احتیاط می‌بندد.

و اندام غمگین قلب شاهد را در مهد کودکانه خود زندانی می‌کند و طایر ملکوتی را مقصوص‌الجناح و رهین مرغان خانگی می‌سازد و فرشته عرشی را با اهریمن فرشی قرین می‌کند:

چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم

روح را صحبت ناجنس، عذابی است الیم

در این جا مصاف جهاد اکبر، ظهور می‌کند و آنچه تا کنون بین صاحب‌نظران اخلاقی به عنوان «جهاد اکبر» مطرح بود، «جهاد اوسط‏» می‌شود; زیرا در آن جا سخن از غنیمت «پیروزی عقل بر جهل‏» بود و در این جا سخن از اغتنام «ظفرمندی قلب بصیر بر عقل ناظر»; آن جا که عقل بر جهل پیروز می‌گردد جهاد اوسط است و این جا که عشق بر عقل، فاتح می‌شود و از برخی جهات به عنوان «فتح مطلق‏» موسوم است، جهاد اکبر خواهد بود، از این روباید گفت:

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

برون رو کز تو وارستم من امروز

و نیز باید چنین سرود:

عقل را معزول کردیم و هوی را حد زدیم

کین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست

سالک که در محدوده وهم و خیال از جهت «ادراک‏»، و در قلمرو شهوت و غضب از جهت «تحریک‏» به‌سرمی‌برد، همواره در جهاد اوسط ناآرام است، لیکن با عقل نظر و عمل، زانوهای جموح و سرکش خیال و وهم متمرد و شهوت و غضب متنمر را عقال می‌کند و می‌آرمد، لیکن در پیکار اکبر هماره ناآرام است تا قلب عاشق بر عقل متفکر فایق آید و او را رام کند، بنابراین، آنچه در باره ناآرامی شاهد گفته شده:

هزار قصد نمودم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش می‌سرم که نجوشم

ناظر به مرحله‌ای است که قلب عاشق توان گلستان کردن آتش عشق را نیافته باشد و اگر خلت‌خلیلی بهره او شد و نصاب حبیبی وی کامل گشت، نصیب او از فرمان

«یا نار کونی بردا و سلاما» [۳۷۵]

وافر خواهد شد.

در این حال می‌تواند بر سر آتش باشد و نجوشد; زیرا وجود منسوب به خویش را رها کرده و وجود مضاف به خداوند را نایل آمده است و فقط خدا را می‌بیند و به او زنده است.آنان که ربوده «الست‏»اند

از عهد الست، باز مستند

در منزل درد بسته پایند

در دادن جان گشاده دستند

فانی ز خود و به دوست‌باقی

وین طرفه که نیستند و هستند

این طایفه‌اند اهل توحید

باقی همه خویشتن‌پرستندد

و هیچ تناقضی بین چنان نیستی و چنین هستی نخواهد بود; زیرا:

ز احمد چو میم منی شد جدا

احد ماند و کثرت شد آندم فنا

پس آنگه کلام خود از خود شنید

به چشم خود آندم رخ خویش دید

آنچه باید به عنوان محکمترین محکمات این نوشتار و گفتار، تلقی شود این است که:

۱. هویت مطلق و کنه ذات خدا که حق محض و هستی صرف و نامتناهی است‌به نحو اکتناه نه معقول حکیم است و نه مشهود عارف.

۲. ما سوی الله فقط آیت و «نمود» او هستند، نه مستقل و نه صاحب «بود»اند

۳. سالک واصل اگر به صحو بعد از محو نرسد، فقط خدا را مشاهده می‌کند نه خود را و نه عرفان خویش و نه غیر را:

تو او نشوی ولی اگر جهد کنی

جایی برسی کز تو تویی برخیزد

۴. سالک شاهد اگر توفیق تداوم سفر بهره او شد و صحو بعد از محو نصیب او گشت، آدم و عالم و همه شئون راجع به ما سوی الله را آیت صرف حق می‌بیند نه زاید بر آن:

روزی که جمال یار من دیده شود

اعضای وجود من همه دیده شود

خواهم به هزار دیده در وی نگرم

ورنه به دو دیده دوست کی دیده شود؟

پروردگارا توفیق کمال انقطاع از غیر و جمال ارتباط به خودت را در کام تشنگان کوثر زلال معرفت‌بچشان.الها حشر با انبیا و اولیا به ویژه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) را بهره شیفتگان آنان قرار ده.وحدت امت اسلامی بلکه جامعه انسانی را در پرتو توحید ناب تامین فرما.آغاز کتاب خدا و انجام دعوی بهشتیان این است:

«الحمد لله رب العالمین‏».

پانویس

  1. سوره مجادله، آیه ۱۱٫۲
  2. سوره فاطر، آیه
  3. سوره مریم، آیه ۵۷٫۴
  4. سوره غافر، آیه ۱۵٫۵
  5. محقق طوسی ایمان را اولین مرحله سیر و سلوک می‌داند و این جای نقد دارد; زیرا ایمان عبارت از آن است که انسان در مهد امن قرار گیرد، ولی تا انسان احساس خطر نکند و نداند که مامنی هست از خطرگاه به جای امن پناه نمی‌برد.
  6. پس نقطه آغاز سلوک الی الله، «معرفت‏» است، نه ایمان; اما می‌توان گفت: چون معرفت‌به عنوان یک اصل پذیرفته شده است، از این جهت محقق طوسی از ایمان شروع کرده است
  7. سوره حجرات، آیه ۱۴
  8. سوره انعام، آیه ۸۲
  9. سوره لقمان، آیه ۱۳
  10. سوره رعد، آیه ۲۹
  11. سوره انفال، آیه ۲
  12. سوره زمر، آیه ۲۳
  13. مفاتیح الجنان، دعای کمیل
  14. سوره عنکبوت، آیه ۶۹
  15. سوره مؤمنون، آیه ۶۰
  16. سوره زمر، آیه ۲۳
  17. سوره رعد، آیه ۲۸
  18. بحار، ج ۴۹، ص ۱۲۷
  19. سوره هود، آیه ۵۶
  20. سوره علق، آیات ۶ ۷
  21. سوره قصص، آیه ۷۸
  22. سوره یوسف، آیه ۱۰۶
  23. بحار، ج ۵، ص ۱۴۸
  24. سوره حدید، آیه ۳
  25. سوره نساء، آیه ۱۳۶
  26. محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۱۳; بحار، ج ۶۰، ص ۱۴
  27. بحار، ج ۷۲، ص ۲۷۶
  28. سوره جاثیه، آیه ۲۳
  29. بحار، ج ۶۹، ص ۲۶۲
  30. سوره یوسف، آیه ۱۰۶
  31. سوره توبه، آیه ۲۸
  32. سوره حجرات، آیه ۱۰
  33. محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۲۴
  34. همان
  35. اصول کافی، ج ۲، ص ۳۵۲
  36. سوره بقره، آیه ۲۷۹
  37. محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۲۵
  38. بحار، ج ۶۴، ص ۷۵; محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۲۳
  39. سوره بقره، آیه ۲۸۲
  40. سوره حدید، آیه ۲۳
  41. سوره ابراهیم، آیه ۲۷٫
  42. سوره غافر، آیه ۵۱
  43. بحار، ج ۷۷، ص ۳۲۰
  44. سوره بقره، آیه ۲۵۰
  45. سوره ممتحنه، آیه ۷
  46. سوره انعام، آیه ۷۱
  47. سوره زمر، آیه ۳٫
  48. بحار، ج ۶۷، ص ۱۸۶
  49. بحار، ج ۷۵، ص ۲۳۴
  50. اصول کافی، ج ۲، ص ۸۴
  51. بحار، ج ۶۷، ص ۲۳۷
  52. سوره زمر، آیه ۵۴
  53. سوره غافر، آیه ۱۳
  54. سوره ق، آیات ۳۱ ۳۴
  55. سوره همزه، آیات ۶ ۷
  56. اوصاف الاشراف، ص ۶۵
  57. سوره نحل، آیه ۵۲
  58. سوره زمر، آیه ۳
  59. سوره بینه، آیه ۵
  60. توحید صدوق، باب ثواب الموحدین، ص ۲۷٫
  61. سوره کهف، آیه ۱۱۰
  62. بحار، ج ۶۷، ص ۲۴۹
  63. سوره زمر، آیه ۲۱
  64. سوره مطففین، آیه ۱۴
  65. سوره مزمل، آیه ۶
  66. بحار، ج ۲۵، ص ۲۰۵
  67. خلوت که از وظایف سائران و سالکان کوی حق است از قبیل «رفع مانع‏» است، ولی مرحوم محقق طوسی آن را در شمار مراحل سیر سالکان و مقامات آنان ذکر کرده است
  68. سوره قلم، آیات ۴۸-۴۹
  69. سوره مریم، آیه ۴۱
  70. سوره مریم، آیه ۵۱
  71. سوره مزمل، آیات ۶-۷
  72. سوره نبا، آیات ۹-۱۰
  73. نهج‌البلاغه، خطبه ۲۲۴، بند ۱۲
  74. سوره آل عمران، آیه ۱۶۴
  75. سوره ص، آیه ۲۶
  76. سوره اسراء، آیه ۷۹٫
  77. سوره بقره، آیه ۱۳۸
  78. سوره مزمل، آیه ۱۰
  79. سوره انعام، آیه ۷۰
  80. سوره انعام، آیه ۹۱
  81. سوره انعام، آیه ۶۸
  82. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۳۲
  83. سوره انعام، آیه ۱۵۱
  84. سوره حج، آیه ۲۷
  85. سوره توبه، آیه ۳
  86. نهج‌البلاغه، خطبه ۱۹۲، بند ۱۱۹
  87. سوره آل عمران، آیات ۱۹۰-۱۹۴
  88. سوره نحل، آیه ۹۲
  89. بحار، ج ۸۶، ص ۲۳۷
  90. مفاتیح‌الجنان، اعمال شب جمعه و شب عید فطر
  91. سوره نور، آیه ۳۵
  92. مفاتیح الجنان، دعای سحر ماه رمضان
  93. سوره رعد، آیه ۳
  94. بحار، ج ۶۸، ص ۳۲۷
  95. بحار، ج ۶۶، ص ۲۹۳
  96. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۵۰
  97. مفاتیح الجنان، دعای صباح; بحار، ج ۸۷، ص ۲۳۹
  98. مفاتیح الجنان، دعای عرفه
  99. سوره بقره، آیه ۷۴٫
  100. همان
  101. سوره غافر، آیه ۱۳٫
  102. توحید صدوق، باب ثواب الموحدین، حدیث ۲۳
  103. سوره فاطر، آیه ۲۸
  104. سوره رعد، آیه ۲۱
  105. سوره بینه، آیه ۸
  106. سوره نحل، آیه ۶۹
  107. سوره هود، آیه ۵۶
  108. سوره اعراف، آیه ۹۹
  109. سوره زمر، آیه ۱۶
  110. سوره انعام، آیه ۸۲
  111. سوره نحل، آیه ۹۶
  112. سوره یونس، آیه ۶۲
  113. سوره طه، آیه ۷۳
  114. سوره حشر، آیه ۹٫
  115. سوره سجده، آیه ۱۶
  116. سوره یونس، آیه ۶۲
  117. سوره حدید، آیه ۲۳
  118. سوره الرحمن، آیه ۴۶
  119. سوره نازعات، آیات ۴۰ ۴۱
  120. سوره مائده، آیه ۸۳
  121. سوره آل عمران، آیه ۱۷۵
  122. سوره انشقاق، آیه ۱۳
  123. سوره بقره، آیه ۶۹
  124. سوره روم، آیه ۴٫
  125. سوره انسان، آیه ۱۱
  126. سوره انشقاق، آیه ۹
  127. سوره نحل، آیه ۵۰
  128. سوره سجده، آیه ۱۶
  129. مفاتیح الجنان، دعای کمیل
  130. سوره انبیاء، آیه ۴۹
  131. سوره انبیاء، آیه ۱۰۳
  132. سوره فاطر، آیه ۲۹
  133. نهج‌البلاغه، حکمت ۸۲
  134. سوره فجر، آیات ۱۹ ۲۰
  135. سوره حشر، آیه ۹
  136. سوره بقره، آیه ۱۵۲
  137. سوره بقره، آیه ۴۰
  138. شرح غرر الحکم، ج ۲، ص ۱۳۴
  139. سوره مزمل، آیه ۵
  140. بحار، ج ۹۰، ص ۲۰۳
  141. سوره تکویر، آیات ۱ ۲
  142. سوره فجر، آیه ۲۱
  143. سوره زمر، آیه ۶۷
  144. بحار، ج ۹۰، ص ۲۱۶
  145. سوره واقعه، آیه ۸۹
  146. سوره انبیاء، آیه ۱۸
  147. سوره یونس، آیه ۳۲
  148. سوره انعام، آیه ۱۸
  149. سوره مؤمنون، آیات ۱ ۲
  150. بحار، ج ۲۲، ص ۲۶۴
  151. سوره بقره، آیه ۲۳۸
  152. سوره مؤمنون، آیه ۹
  153. سوره معارج، آیه ۲۳
  154. سوره حدید، آیه ۱۶
  155. سوره اعلی، آیه ۱٫
  156. اسم خداوند در اصطلاح اهل معرفت امری تکوینی است نه اعتباری، و آن «ذات حق با تعین خاص‏» است و الفاظی که بر این «اسم تکوینی‏» دلالت دارد، «اسم الاسم‏»، بلکه «اسم اسم الاسم‏» است; زیرا الفاظ بر معانی و مفاهیم دلالت دارد و از این رو اسم آنهاست و معانی و مفاهیم نیز منطبق بر اعیان تکوینی است و اسم آنهاست و اعیان تکوینی اسمای حقیقی پروردگار است و اساس حرمت از آن اسم تکوینی است و همان گونه که اسم تکوینی حق، را باید تسیح کرد، اسم مفهومی و لفظی او را نیز باید با خشوع گرامی داشت
  157. سوره زمر، آیه ۲۳
  158. سوره رعد، آیه ۲۸
  159. سوره توبه، آیه ۲۶
  160. سوره اعراف، آیه ۹۹
  161. سوره قصص، آیه ۳۸
  162. سوره نازعات، آیه ۲۴
  163. سوره زخرف، آیه ۵۱
  164. سوره اعراف، آیه ۹۷
  165. سوره انعام، آیه ۸۲
  166. صحیفه سجادیه، دعای ۱۲٫۲
  167. سوره نساء، آیه ۱۲۳٫۳
  168. سوره یوسف، آیه ۸۷٫۴
  169. سوره سجده، آیه ۱۶٫۵
  170. سوره زمر، آیه ۵۳٫۶
  171. سوره زمر، آیه ۵۴٫۷
  172. سوره فاطر، آیه ۲۹٫۸
  173. سوره بقره، آیه ۱۶
  174. من لا یحضر، ج ۱، ص ۱۹۰
  175. سوره زمر، آیه ۱۰
  176. سوره بقره، آیات ۱۵۵ ۱۵۷
  177. سوره احزاب، آیه ۴۳
  178. مهدی به معنای «هدایت‌شده‏» است، اما مهتدی به معنای «خیلی هدایت‌شده‏». «اهتداء» و «هدایت‏» مانند «اقتدار» و «قدرت‏» است. به طور کلی کثرت حروف و مواد در این گونه از موارد نشانه کثرت معانی است: (کثرة المبانی تدل علی کثرة المعانی) و بنابراین، «مقتدر» از «قادر» و «مهتدی‏» از «مهدی‏» برتر است
  179. محاسن برقی، ج ۲، ص ۹۳
  180. سوره بقره، آیه ۴۰
  181. سوره ابراهیم، آیه ۷
  182. مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر، بند ۸۶
  183. بحار، ج ۶۷، ص ۱۶۰ (بیان).
  184. سوره ابراهیم، آیه ۷
  185. مفاتیح الجنان، مناجات خمس عشر، مناجاة الشاکرین
  186. صحیفه سجادیه، دعای ۳
  187. نهج‌البلاغه، خطبه ۹۱، بند ۱۰
  188. سوره لقمان، آیه ۲۷
  189. سوره ابراهیم، آیه ۳۴
  190. صحیفه سجادیه، دعای اول
  191. سوره زخرف، آیات ۱۳ ۱۴
  192. سوره ق، آیه ۳۵
  193. سوره ق، آیه ۳۵
  194. سوره یس، آیه ۸۲
  195. سوره بقره، آیه ۲۰۱
  196. سوره آل عمران، آیه ۱۵۲
  197. سوره شوری، آیه ۲۰
  198. سوره کهف، آیه ۲۸
  199. سوره اعراف، آیه ۲۰۵
  200. سوره احزاب، آیه ۴۱
  201. سوره انسان، آیه ۹
  202. سوره الرحمن، آیات ۲۶ ۲۷
  203. سوره کهف، آیه ۲۸
  204. سوره مزمل، آیه ۱۰
  205. سوره حج، آیه ۵۴.
  206. سوره حج، آیه ۵۴
  207. بحار، ج ۸۰، ص ۳۷۹
  208. سوره بقره، آیه ۱۶۵
  209. سوره بقره، آیه ۲۴۹
  210. اسد الغابة، ج ۴، ص ۴۸۳٫
  211. بحار، ج ۸۶، ص ۲۳۷
  212. الصوارم المهرقة، ص ۱۲۵
  213. سوره حدید، آیه ۲۰
  214. سوره بقره، آیه ۱۶۵
  215. سوره قیامت، آیات ۲۰-۲۵
  216. سوره فجر، آیه ۲۰
  217. سوره توبه، آیه ۳۴
  218. سوره همزه، آیات ۱-۳
  219. بحار، ج ۱۷، ص ۳٫
  220. سوره انعام، آیه ۱۲۴
  221. سوره رعد، آیه ۲۶
  222. سوره زخرف، آیه ۳۲
  223. سوره شوری، آیات ۴۹-۵۰
  224. سوره یونس، آیه ۶۲
  225. مفاتیح‌الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی
  226. سوره مریم، آیه ۵۰
  227. مفاتیح الجنان، دعای کمیل
  228. سوره اسراء، آیه ۲۳
  229. بحار، ج ۶۶، ص ۳۷۱
  230. مفاتیح الجنان، دعای مکارم الاخلاق
  231. سوره آل عمران، آیه ۲۸٫
  232. سوره فصلت، آیه ۱۱
  233. شرح منظومه سبزواری، بخش حکمت، ص ۱۲۸
  234. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۵۰
  235. بحار، ج ۶۸، ص ۲۳٫
  236. سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۱۹
  237. سوره انفال، آیه ۲۴
  238. سوره حدید، آیه ۱۷
  239. سوره حدید، آیه ۲۰
  240. سوره اسراء، آیه ۳۶
  241. سوره اسراء، آیه ۳۹
  242. سوره مائده، آیه ۱۱۰
  243. سوره آل عمران، آیه ۱۶۴
  244. سوره یونس، آیه ۳۹
  245. سوره اعراف، آیه ۱۶۹
  246. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۷
  247. بحار، ج ۶۴، ص ۲۸۶; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۵۴
  248. بحار، ج ۶۷، ص ۱۳۹; اصول کافی، ج ۲، ص ۵۲
  249. سوره تکاثر، آیات ۵ ۶
  250. سوره طور، آیه ۱۵
  251. سوره سجده، آیه ۱۲
  252. سوره حاقه، آیه ۵۱
  253. بحار، ج ۶۷، ص ۱۷۶; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۸۵
  254. مفاتیح الجنان، دعای کمیل
  255. سوره بقره، آیه ۲۶۰
  256. بحار، ج ۶۷، ص ۱۷۶; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۸۵٫
  257. بحار، ج ۶۷، ص ۱۷۶; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۸۷
  258. بحار، ج ۶۷، ص ۱۷۸; محاسن برقی، ج ۱، ص ۳۸۷
  259. شرح غررالحکم، ج ۵، ص ۷۴
  260. تفویض آن است که انسان حدوثا کار را به خداوند واگذار کند و تسلیم آن است که بقائا در برابر هر تصمیمی که خدا در باره وی گرفته، منقاد باشد
  261. سوره زمر، آیه ۲۳
  262. سوره اعراف، آیه ۹۹٫. سوره رعد، آیه ۲۸ در این آیه کریمه «الا» نشانه اهمیت مطلب است
  263. خدای سبحان در مورد این مطلب مهم به انسانها هشدار می‌دهد; و مقدم شدن «ذکر الله‏» نیز مفید حصر است; یعنی، دلها تنها در پناه یاد خدا می‌آرمد
  264. سوره انعام، آیه ۸۲
  265. سوره یونس، آیه ۶۲
  266. سوره اعراف، آیه ۱۶
  267. سوره یس، آیه ۶۲
  268. سوره بقره، آیه ۲۴۹
  269. سوره حجر، آیه ۳۹
  270. سوره نساء، آیه ۱۱۹
  271. سوره مریم، آیه ۸۳
  272. سوره اعراف، آیه ۲۷
  273. سوره انفال، آیه ۲
  274. محقق طوسی مباحث: توکل، رضا، تسلیم، توحید، اتحاد و وحدت را در باب پنجم کتاب «اوصاف الاشراف‏» آورده و با عنوان «حالهایی که اهل وصول را سانح شود» از آن یاد کرده است. (ص ۱۳۹)
  275. سوره آل عمران، آیه ۴۰
  276. سوره بقره، آیه ۲۵۳
  277. سوره طلاق، آیه ۳
  278. سوره مائده، آیه ۱
  279. سوره رعد، آیه ۴۱
  280. سوره نساء، آیه ۸۱
  281. سوره ابراهیم، آیه ۱۲
  282. سوره بقره، آیه ۲۵۶
  283. سوره عنکبوت، آیه ۴۱
  284. سوره انفال، آیه ۶۰
  285. سوره مائده، آیه ۲۳٫
  286. بحار، ج ۶۸، ص ۱۳۸
  287. سوره آل عمران، آیه ۱۵۹
  288. سوره طلاق، آیه ۳
  289. سوره نساء، آیه ۸۱
  290. سوره انفال، آیه ۴۹
  291. سوره آل عمران، آیه ۱۷۳
  292. سوره آل عمران، آیات ۱۷۳ ۱۷۴
  293. مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عصر
  294. بحار، ج ۷۵، ص ۳۶۴
  295. سوره آل عمران، آیه ۱۷۳٫
  296. مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی
  297. بحار، ج ۷۴، ص ۱۴۰
  298. اصول کافی، ج ۲، ص ۵۹
  299. سوره شعراء، آیه ۶۲
  300. سوره توبه، آیه ۱۲۹
  301. نهج البلاغه، نامه ۲۶، بند ۱
  302. سوره یونس، آیه ۷۱
  303. سوره نحل، آیه ۹۹
  304. اصول کافی، ج ۲، ص ۵۷
  305. سوره فاطر، آیه ۲۸
  306. سوره احزاب، آیه ۳۹
  307. سوره طلاق، آیه ۳
  308. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۵
  309. مفاتیح الجنان، دعای کمیل.
  310. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۵
  311. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۵
  312. سوره طلاق، آیه ۳
  313. سوره ابراهیم، آیه ۷
  314. سوره غافر، آیه ۶۰
  315. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۴
  316. بحار، ج ۶، ص ۲۹۲
  317. اصول کافی، ج ۲، ص ۶۳٫. شرح منظومه، بخش حکمت، ص ۳۵۸
  318. معراج السعادة، ص ۷۶۷
  319. سوره حدید، آیه ۲۳
  320. سوره بینه، آیه ۸
  321. سوره فاطر، آیه ۲۸
  322. عدة الداعی، ص ۲۲
  323. سوره بینه، آیه ۸
  324. سوره نساء، آیه ۶۵
  325. سوره احزاب، آیه ۳۶
  326. سوره ابراهیم، آیه ۱۲٫۲
  327. سوره نساء، آیه ۶۵٫۳
  328. سوره احزاب، آیه ۵۶٫۴
  329. نورالثقلین، ج ۴، ص ۳۰۰
  330. مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عصر.۲
  331. سوره یونس، آیه ۳۱٫۳
  332. بحار، ج ۲۵، ص ۲۰۵٫۴
  333. سوره اسراء، آیه ۲۲٫۵
  334. سوره آل عمران، آیه ۲۶٫۶
  335. مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عصر.۸
  336. سوره محمد صلی الله علیه و آله و سلم، آیه ۱۹٫۹
  337. سوره ذاریات، آیه ۵۰٫۱۱.
  338. سوره مزمل، آیه ۸٫۱۲
  339. سوره مزمل، آیه ۶٫۱۳.
  340. سوره مزمل، آیه ۷٫۱۴
  341. سوره مزمل، آیه ۸٫۱۵
  342. مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.۱۶
  343. سوره اعراف، آیات ۱۶ ۱۷٫۱۷
  344. بحار، ج ۶۵، ص ۹۴; محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۷۵٫۱۸
  345. » سوره زمر، آیه ۹٫۱۹
  346. محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۷۲٫۲۰.<
  347. سوره حجر، آیه ۷۹٫۲۱
  348. سوره یونس، آیات ۶۳ ۶۴٫۲۲
  349. نورالثقلین، ج ۲، ص ۳۱۲٫۲۳
  350. سوره بقره، آیه ۲۰۱٫۲۴
  351. سوره توبه، آیه ۵۲٫۲۵
  352. بحار، ج ۲۴، ص ۳۸٫۲۶.
  353. سوره شوری، آیه ۲۳٫۲۷
  354. بحار، ج ۲، ص ۲۰۲٫۲۸
  355. نهج‌البلاغه، خطبه ۷۶٫۲۹
  356. شرح نهج‌البلاغه ابن میثم، ج ۲، ص ۲۰۸٫۳۰
  357. بحار، ج ۶۵، ص ۳۰; محاسن برقی، ج ۱، ص ۲۹۱٫۳۱
  358. سوره هود، آیه ۵۶٫۳۲
  359. بحار، ج ۱۴، ص ۳۸۴٫۳۳
  360. بحار، ج ۹۵، ص ۳۹۳٫۳۴
  361. سوره یونس، آیه ۳۲
  362. سوره توبه، آیه ۳۰٫۲
  363. سوره طه، آیه ۱۴٫۳.
  364. سوره اسراء، آیه ۴۴
  365. سوره انبیاء، آیه ۶۹
  366. . سوره اسراء، آیه ۲۲
  367. سوره قصص، آیه ۸۸
  368. سوره قصص، آیه ۸۸
  369. سوره الرحمن، آیات ۲۶ و۲۷
  370. سوره حجر، آیه ۳۰
  371. سوره اعراف، آیه ۲۰۶
  372. شرح منظومه، بخش حکمت، ص ۳۱۳ و۳۱۴
  373. همان، ص ۳۵۸
  374. اصول کافی، ج ۱، ص ۱۱
  375. شرح عفیف الدین تلمسانی بر «منازل السائرین‏» هروی، ص ۵۷۲
بازگشت به کتب منکر اخلاقی