کتابخانه:مدیریت و فرماندهی در اسلام
|
| |
| نویسنده | آیت الله ناصر مکارم شیرازی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مدرسه الامام علیبن ابیطالب |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۷۶ |
| شماره کتابشناسی ملی | م۷۷-۳۵۵۹ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ چند یاد آوری لازم
- ۲ ضرورت تشکیلات و اهمّـیّت مدیریّت
- ۳ پیامبر اسلام مدیر و فرمانده بی نظیر
- ۴ مسؤولیّتها و وظایف دهگانه یک مدیر و فرمانده
- ۴.۱ وظایف دهگانه یک مدیر و فرمانده
- ۴.۲ تخلّف از دستور فرماندهی
- ۴.۳ صفات و شرایط: مدیران و فرماندهان اسلامی
- ۴.۳.۱ معیارهای گزینش قرآنی
- ۴.۳.۱.۱ ایمان به هدف
- ۴.۳.۱.۲ «علم» و «قدرت»
- ۴.۳.۱.۳ امانت و درستکاری
- ۴.۳.۱.۴ صداقت و راستی
- ۴.۳.۱.۵ حُسن سابقه
- ۴.۳.۱.۶ وراثت صالحه
- ۴.۳.۱.۷ سعه صدر
- ۴.۳.۱.۸ دلسوزی و عشق به کار
- ۴.۳.۱.۹ تجربه و آزمودگی
- ۴.۳.۱.۱۰ شجاعت و قاطعیّت
- ۴.۳.۱.۱۱ عدالت و دادگری
- ۴.۳.۱.۱۲ پایگاه مردمی
- ۴.۳.۱.۱۳ پایبند بودن به اصول و ضوابط
- ۴.۳.۲ شرایط دیگر
- ۴.۳.۱ معیارهای گزینش قرآنی
- ۴.۴ نمونه هائی از ویژگیها و شرایط مدیریّت و فرماندهی در اسلام
- ۴.۵ شرایط فرماندهان ردههای بالای سپاه و لشگر
- ۵ توصیههای مهم به فرماندهان و مدیران
- ۶ پانویس
چند یاد آوری لازم
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، و خلع ید از کارگزاران رژیم ستمشاهی، و قرارگرفتن جمعی از عناصر مؤمن در مشاغل حسّاس مدیریّت و فرماندهی، یک نوع خلأ احساس میشد.
این خلأ به خاطر آن بود که ضوابط «مدیریّت غربی» که با تمام قدرت بر نظامات گذشته حکومت میکرد فرو ریخته بود، و هنوز ضوابط مدیریّت اسلامی برای جانشینی آن مشخّص نبود.
به همین جهت، کراراً از سوی نهادها و ارگانها تلاش و کوشش برای یافتن یک اثر اسلامی در زمینه مدیریّت و فرماندهی صورت میگرفت، و جزوههای مختلفی تهیّه شد و از جمله، جمعی از برادران نیز با این جانب تماس گرفته و کمک میخواستند، و علی رغم این که کتب تاریخ و حدیث و سیره پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و ائمّه هدی(علیهم السلام) و از همه بالاتر خود قرآن مجید، مملو از اصول و قواعدی است که میتواند در این زمینه راه گشا باشد، من نتوانستم یک اثر مدوّن را در این زمینه به برادران معرفی کنم که ضوابط مدیریّت و فرماندهی اسلامی در آن به طور گسترده مطرح باشد.
لذا چارهای جز این نبود که آستین بالازده، با استفاده از آن منابع غنی و سرشار، کتابی ـ هر چند فشرده ـ در این زمینه آماده سازم، شاید سر آغازی، باشد برای یک حرکت وسیع در مورد این مسأله مهمّ اسلامی و اجتماعی. این کار بحمداللّه صورت گرفت و مجموعه حاضر فراهم شد و در بعضی از مراکز مدیریّت و فرماندهی، به عنوان کتاب درسی مورد استفاده قرار گرفت.
ولی بعداً فکر کردم برای اینکه نفع آن عام باشد، و همگان بدانند تعلیمات اسلام در این زمینه تا چه حد پربار و سرشار از مسائل حساب شده انسانی و اجتماعی است، بهتر است این اثر با تنقیح و توضیح بیشتری به صورت یک کتاب در سطح عموم انتشار یابد، و نتیجه اش همین است که اکنون بحمداللّه در دسترس شماست.
امّا در اینجا ذکر «چند نکته» را «ضروری» میدانم:
۱ـ آنچه در این کتاب دربارهٔ «مدیریّت» و «فرماندهی اسلامی» (باید توجّه داشت که فرماندهی نیز نوعی مدیریّت در محدوده فعّالیّتهای نظامی است) آمده است، چون از نخستین آثار در نوع خود میباشد طبعاً نمیتواند خالی از نقص باشد; به همین دلیل، سزاوار است دانشمندان و فضلا در حوزههای علمیّه، و اساتید محترم دانشکدههای مدیریّت، این مسأله را در چهار چوبه وسیعتری دنبال فرموده تا این کار به کمال مطلوب رسد.
ضمناً تذکّرات صاحبنظران محترم دربارهٔ مطالب این کتاب نیز میتواند به تکمیل آن کمک کند.
۲ـ مهمترین منابعی که در این کتاب بعد از «قرآن مجید» مورد استفاده قرار گرفته «سیره پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و پیشوایان بزرگ اسلام، و مخصوصاً بخش دوّم «نهج البلاغه» بخش نامهها) است که مملو است از نکات برجسته پیرامون این بحث، و نیز از احادیث مختلف اسلامی که در کتب حدیث پراکنده است و ابعاد این مسأله را تذکّر میدهد بهره گیری شده.
۳ـ به عقیده نگارنده، مطالعه این کتاب نه فقط برای کسانی که مشاغل مدیریّت و فرماندهی (اعم از کلیدی و غیر کلیدی) در اختیار دارند ضروری است، بلکه مطالعه آن برای همه کسانی که میخواهند اسلام را بهتر و عمیقتر بشناسند مفید و راهگشاست، بخصوص این که هیچ کس بر کنار از نوعی مدیریّت نیست; حدّاقل، مدیریّت در مورد خانه خود!
از این گذشته، در این مسأله شک نیست که هر پیروزی در روند انقلاب نصیب ما شده به خاطر درک صحیح اسلام و به کار بستن دقیق تعلیمات آن بوده، و هر مشکلی در این طریق پیش آمده به خاطر عدم درک صحیح، یا عدم تطبیق برنامهها و عملکردها بر این تعلیمات بوده است.
به همین دلیل، برای علاقمندان پیروزی انقلاب در تمام زمینهها، و خروج از مشکلات، راهی بهتر از این نیست که اسلام را بهتر بشناسیم و بهتر پیاده کنیم و البتّه این کار بی نیاز از گذشت زمان نیست و دانستن اصول مدیریّت اسلامی در این زمینه مهم است.
۴ـ درست است که مسأله «مدیریّت» از دیرباز در غرب مطرح بوده، و کتابهای زیادی در این زمینه نوشته شده، و حتّی دانشکده هائی مخصوص مدیریّت و فرماندهی تأسیس و مشغول به کار گشته است، ولی با توجّه به تفاوت زیاد میان ارزشهای حاکم بر مدیریّت غربی، و ارزشهای حاکم بر مدیریّت اسلامی، ما هرگز نمیتوانیم تمام آنچه را که آنها نوشتهاند اقتباس کنیم، و برای خود الگو قرار دهیم.
ولی این بدان معنی نیست که ما همه اصول مدیریّت غربی را به طور کامل رد میکنیم، مسلّماً قسمتهائی از آن که با ارزشهای اسلامی هماهنگ است مورد قبول ماست که نمونههایش را در این کتاب میبینید.
۵ـ آخرین نکتهای که یادآوری آن لازم به نظر میرسد این است که مهم در امر مدیریّت و فرماندهی، «دانستن» این اصول و ضوابط و قواعد نیست، بلکه مهم «به کار بستن» آنهاست که آن هم کار نسبتاً دشواری است، «و بدون زیر بنای اعتقادی و خودسازی و تقوی و تهذیب نفس میسّر نیست!».
از خداوند بزرگ میخواهم که هم نویسنده و هم خوانندگان عزیز را توفیق دهد که تعالیم اسلامی را بهتر بشناسیم و نیکوتر به کار بندیم!
در نتیجه بتوانیم جامعه اسلامی خود را به صورت جامعهای نمونه که برای دیگران از هر جهت قابل اقتباس باشد در آوریم.
آمین یا ربّ العالمین
ناصر مکارم شیرازی
قم حوزه علمیّه
اسفند ماه 1366
ضرورت تشکیلات و اهمّـیّت مدیریّت
هر کس در زندگی خود به نحوی با مسأله «مدیریّت» درگیر است، در سطوح بالا یا پائین. نه تنها دولتمردان، وزراء، فرماندهان، رؤسای دانشگاهها، مدیران ادارات، گردانندگان چرخهای صنایع و مؤسّسات خصوصی، بلکه هر انسانی در محدوده کسب و کار و خانه و خانواده خود، با نوعی از مدیریّت سر و کار دارد، که اگر بطور صحیح انجام شود، راهها نزدیک، فعّالیّتها پرثمر. کوششها پربار، مشکلات کم، و موفّقیّت و پیروزی قطعی است.
بعکس آنچه بعضی فکر میکنند، مشکل بزرگ جامعه ما، مشکل «کمبودها» نیست; مشکل «ضعف بعضی از مدیریّتها» است که هر گاه با الهام از مبانی معنوی اسلام و دستورهای جامع الاطراف و حرکت آفرین آن اصلاح گردد، به سرعت میتوانیم ضعفها را به یاری خدا جبران کنیم و برمشکلات پیروز شویم و انقلابمان را بسرعت پیش بریم.
مدیریّت روح یک تشکیلات و اساس آن است; مدیریّتی که برپایه اخوّت اسلامی و نه قیمومت و استثمار غربی و شرقی استوار باشد. مدیریّتی که نبوغها را شکوفا سازد، استعدادها را پرورش دهد و حرکتها را منظّم و سریع و همسو و هم جهت کند.
زمینه بحث
در ابتدای بحث، باید توجّه به این مطلب داشته باشیم که مدیریّت و فرماندهی یک نوع «ایدئولوژی» است; یعنی، یک نوع از «بایدها» است.
مدیر باید این چنین باشد، فرمانده باید آنچنان باشد، وظیفه فرمانده این است و وظیفه مدیران آن است; و میدانیم «بایدها» همیشه از «هستیها» یعنی از «جهان بینی» سرچشمه میگیرد.
ما اگر واقعیّات موجود را تشخیص ندهیم، وظائف لازم را تشخیص نخواهیم داد; اگر «هستیها» را ندانیم، «بایدها» را نخواهیم دانست.
اینجا بحث مفصّلی است دربارهٔ رابطه «جهان بینی» و «ایدئولوژی» و این که اینها چه نوع رابطهای با هم دارند; ولی ما در اینجا همین اندازه می گوئیم که طرفدار این رابطه هستیم.
ما معتقدیم همیشه «بایدها» از «واقعیّتها» سرچشمه میگیرند و یک رابطه محکم و منطقی میان «جهان بینی» و «ایدئولوژی» وجود دارد.
بنا بر این، چون ما در مدیریّت و فرماندهی با یک سلسله «بایدها» سر و کار داریم طبعاً باید ببینیم چه واقعیّتهائی است که این بایدها را به دنبال خود میکشاند; و چون مدیریّت، و فرماندهی اسلامی مطرح است، قهراً جهان بینی هم باید جهان بینی اسلامی باشد.
یک نگاه اجمالی به عالم هستی میافکنیم و یک نگاه اجمالی هم به قرآن، آن وقت یک جهان بینی فشرده در زمینه این بحث به دست میآوریم; و سپس به بحث فرماندهی و مدیریّت و بایدها و نبایدهایی که در این زمینه وجود دارد میپردازیم.
برای پی بردن به ضرورت تشکیلات در پیشبرد اهداف بزرگ اجتماعی، باید قبل از هر چیز، اقدام به یک سیر «آفاقی» و «انفسی» کرد.
در قسمت اوّل، یک نگاه به عالم بزرگ هستی میافکنیم، در همان نگاه اوّل میبینیم مجموعه عالم هستی یک نظام عظیم تشکیلاتی است; و به تعبیر دیگر، این جهان، اداره بزرگی که با یک مدیریّت مقتدر و توانا و بی نهایت آگاه، اداره میشود.
جالب این که در میان اوصاف خداوند در قرآن مجید، کلمه «رب» بیش از همه جلب توجّه میکند، و تقریباً در حدود «هزار بار» این کلمه در آیات قرآنی تکرار شده است(۱) (یعنی تقریباً در هر شش آیه یک بار)، و بعد از لفظ جلاله (اللّه) که اشاره به ذات جامع جمیع صفات کمالات است و در حدود ۲۷۰۰ بار در قرآن تکرار شده، (از نظر تعداد) کلمه «ربّ» قرار دارد.
ارباب لغت، معانی زیادی از جمله پنج معنی زیر را برای «ربّ» ذکر کردهاند: «مالک، مدیر، مربّی، قیّم، منعم»(۲) که در مجموع آنها مسأله «مدیریّت» به خوبی نمایان است; و بعضی دیگر در معنی این واژه، مفهوم «المالِک المُصْلِح» را ذکر کردهاند که موضوع مدیریّت را به شکل واضح تری منعکس میکند.
قابل توجّه اینکه، این واژه هنگامی که به صورت مطلق ذکر شود و بدون هیچ قید دیگر، تنها در مورد «خدا» به کار میرود، ولی هر گاه بخواهیم دربارهٔ مخلوق به کار بریم، باید آن را اضافه کرده; مثلا، بگوئیم: «رَبُّ الدّارِ»; «رَبُّ البَیْتِ» و...
بنا بر این، وقتی که ما از دیدگاه قرآن نگاه میکنیم، خدا را به صورت یک فرمانده
۲ـ «لسان العرب»، مادّه «ربّ»، در این فرهنگ گسترده عربی، حدود ۱۰ صفحه دربارهٔ معانی مختلف «ربّ» بحث شده است. و مدیرکل در عالم هستی میبینیم نتیجه میگیریم که عالم هستی اداره و سازمان بزرگی است که در رأس این سازمان و اداره عظیم، خدا است.
جهان بینی اسلامی به ما میگوید: کلّ عالم یک سازمان واحد و یک اداره کل است که خداوند هم فرمانده کلّ آن میباشد.
از دیدگاه «جهان بینی توحیدی» مجموع عالم یک واحد بیش نیست با ارتباط تشکیلاتی منسجم و تحت حاکمیّت «اللّه».
قرآن میگوید مسلمانان باید خودشان را با نظام کلّ عالم تطبیق بدهند، «وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمیزانَ; و آسمان را برافراشت و میزان و قانون (در آن) گذاشت.»
و بلافاصله نتیجه گیری میکند «اَلاّ تَطْغَوْا فِی الْمیزانِ; تا در میزان طغیان نکنید (و از مسیر عدالت منحرف نشوید.)»[۱]
یعنی، شما که قطرهای از این اقیانوس بیکران و ذرّهای از دشت پهناور و جزءِ کوچکی از این عالم بزرگ هستید، مگر ممکن است از نظم حاکم بر آن مستثنا باشید و بدون حساب و کتاب زندگی کنید! مگر وصله ناهمرنگ در این عالم ممکن است!
اصولا مهمترین دلیل شناخت خدا که همه فلاسفه و متکلّمین روی آن تکیه کردهاند و اکثریّت قریب به اتّفاق آیات توحیدی قرآن بر محور آن دور میزند، «برهان» نظم است که از مدیریّت حساب شده این جهان، به وجود آن «مدیر و مدبّر» و آن «فرمانده قادر و دانا» پی میبریم که اگر مدیریّت بی نظیر خداوند در پهنه عالم هستی نبود وجودش ناشناخته میماند.
نه تنها ذات مقدّس او، که بسیاری از صفات والایش از همین نظام هستی و مدیریّت بی نظیر آن شناخته میشود.
تمام کتابهائی که در زمینه علوم مختلف نوشته شده است و از نظامات جهان هستی در خلقت منظومهها و کهکشانهای عظیم گرفته، تا اسرار شگفت انگیز اتم و انواع جانداران و گیاهان سخنی میگوید، همه و همه شرح و بیان «مدیریّت دقیق» و «فرماندهی حساب شده» خداوند در این عالم بزرگ است.
وجود هر انسان یک نظام تشکیلاتی است
گرچه این «سیر آفاقی» را تا آخر عمر میتوانیم ادامه دهیم بی آن که خسته شویم، یا به پایان خط برسیم، ولی فعلا همین جا آن را رها کرده و به «سیر انفسی» میپردازیم و از «عالم کبیر» به «عالم صغیر» که به گفته امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) جهان بزرگ در آن خلاصه شده است ـ یعنی انسان ـ میپردازیم.[۲]
ساختمان وجود آدمی نیز یک نظام تشکیلاتی فوق العاده ظریف و پیچیده است که تمام تشکیلات لازم برای یک مدیریّت صحیح و نمونه را به عالیترین صورت در برگرفته است.
این تشکیلات حیرت انگیز و منظّم دارای بخشهای زیر است.
۱ـ مرکز تصمیم گیری
۲ـ فرماندهان و مدیران کلّ و جزء
۳ـ بازوهای اجرائی
۴ـ انگیزههای حرکت
۵ـ برنامه ریزی و سازماندهی
۶ـ کنترل و هماهنگی، و...
به طوری که اگر یک لحظه، گوشهای از این مدیریّت از کار بیفتد، مرگ به سراغ انسان میآید و یا لااقل بیمار میشود.
به همین دلیل، برای پی بردن به اصول صحیح تشکیلات و ضوابط مسأله مدیریّت و فرماندهی، راهی بهتر از این نیست که از این دو جهان «بزرگ» و «کوچک» الهام و الگو بگیریم و به این دستور پر معنی قرآن تحقّق بخشیم:
«وَ فِی الاْرْضِ آیاتٌ لِلْمُوقِنینَ وَ فی أنْفُسِکُمْ اَفَلا تُبْصِرُونَ; و در زمین آیاتی برای جویندگان یقین است، و در وجود خود شما (نیز آیاتی است); آیا نمیبینید![۳]»
وظیفه یک انسان موحّد و متعهّد و هوشیار این است که قبل از هر چیز خویشتن و جهانی را که در آن زندگی میکند، بشناسد; و از اصول و نظاماتی که بر این عالم وسیع حاکم است، تا آنجا که در توان دارد آگاه گردد; و همان اصول را در زندگی اجتماعی خود به کار گیرد که بزرگترین رمز پیروزی، شناخت همین نظامهای تکوینی، و به کارگیری این سنّتهای الهی در نظامات تشریعی است.
انسان نمیتواند به گونهای ناموزون، و به صورت وصلهای ناهمرنگ، در این جهان هستی زندگی کند; و به همان اندازه که از «نظام» و «تشکیلات» و «مدیریّت صحیح» فاصله میگیرد، با شکست و ناکامی رو به رو خواهد شد و محکوم به فناست.
از همه اینها که بگذریم، از ویژگیهای زندگی انسان، این است که تمام کارهای اصلی و مهمّ او به صورت جمعی انجام میشود، و کار جمعی، بدون تشکیلات و سازماندهی و مدیریّت، محصولی جز هرج و مرج; به هدر دادن نیروها; و از بین بردن امکانات و استعدادها نخواهد داشت.
اگر تمام ابزار و وسائل لازم برای انجام یک کار را به منزله «جسم» فرض کنیم، مدیریّت صحیح به منزله «روح» آن است و با جدا شدن این روح، چیزی جز لاشه گندیدهای باقی نخواهد ماند.
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نقش فرمانده و مدیر را در جامعه به رشته و نخ گردنبند تشبیه کرده است که دانهها و مهرهها را به هم ارتباط داده و از مجموع آنها یک واحد به هم پیوسته به وجود آورده است; و اگر آن رشته از هم بگسلد، مهرهها پراکنده گردیده و هماهنگی خود را از دست میدهند.
فرمود: «وَ مَکانُ القَیِّمِ بِالاْمْرِ مَکانُ النِّظامِ مِنَ الخَرَزِ، یَجْمَعُهُ وَ یَضُمُّهُ فَاِذا انْقَطَعَ النِّظامُ تَفَرَّقَ الخَرَزُ وَ ذَهَبَ ثُمَّ لَمْ یَجْتَمِعْ بِحَذا فیرِهِ أَبَداً; موقعیّت فرمانده و قیام کننده به امور دین، مانند کار رشته است که مهرهها را جمع میکند، و پیوند میدهد; اگر رشته بگسلد، مهرهها از هم جدا شده پراکنده میگردد و دیگر هرگز به تمامی جمع نخواهد شد!»[۴]
«مدیریّت» چنان که در بحثهای آینده خواهد آمد، به نیروها «جهت» میدهد و هم «انگیزه» و هم «سازمان» و هم «کنترل» و «هماهنگی»; اصولی که هر گونه بازدهی در سایه آن صورت میگیرد.
پیام معروف امیرمؤمنان علی(علیه السلام) که در واپسین لحظات عمر، به عنوان یک اساسنامه زندگی برای همه پیروان مکتبش از بستر شهادت فرستاد، همین بود.
«أوُصیکُما، وَ جَمیعَ وَلَدی وَ أَهْلی وَ مَنْ بَلَغَهُ کِتابی، بِتَقْوَی اللّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ...; من شما و تمام فرزندان و خاندانم و کسانی را که این وصیّتنامهام به آنها میرسد، به تقوا وترس از خداوند، و نظم امور خود توصیه میکنم!»[۵]
آنچه در قرآن در سوره نور دربارهٔ مؤمنان راستین آمده که:
«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا کانُوا مَعَهُ عَلی أَمْر جامِع لَمْ یَذْهَبُوا حَتّی یَسْتَأْذِنُوهُ; مؤمنان واقعی کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردهاند و هنگامی که در کار مهمّی با او باشند، بی اجازه او جائی نمیروند...»[۶] بیانگر یک دستور انضباطی تشکیلات است که مسأله اِعمال مدیریّت را، حتی در نظارت بر مسأله «حضور و غیاب» منعکس میکند.
در آیه بعد از آن آمده که : «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللّهُ الَّذینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذاً فَلْیَحْذَرِ الَّذینَ یُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصیبَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ; پیامبر را همچون خودتان صدا نزنید (یا محمّد نگوئید، یا رسول اللّه که بیانگر مقام رهبری اوست، بگوئید!) خداوند کسانی از شما را که پشت سر دیگران پنهان میشوند و یکی پس از دیگری از حضور در صحنه فرار میکنند، میداند، ولی آنها که مخالفت فرمان او میکنند باید بترسند از این که فتنهای دامنشان را بگیرد، یا عذابی دردناک به آنها برسد!»[۷]
اینها نیز اشارات دیگری به مسأله انضباط ناشی از مدیریّت و نظام تشکیلاتی است.
اهداف اصلی مدیریّت اسلامی
بی شک اهداف مدیریّت در اسلام، جدا از اهداف حکومت اسلامی که مدیریّتها، جزئی از پیکره آن است، نمیتواند باشد.
بنا بر این، باید در یک مقیاس وسیع و کلّی، اهداف حکومت را در اسلام، مورد بررسی قرار دهیم تا هدف مدیریّتهایی که بدنه این حکومت را تشکیل میدهد مشخّص گردد.
بلکه فراتر از این موضوع، «هدف از آفرینش بشر» از نظر «جهان بینی کلّی اسلامی» باید در فهم دقیق اهداف مدیریّت اسلامی مورد توجّه قرار گیرد; که بدون آن، مسأله مدیریّت و فرماندهی شکل اسلامی خود را از دست داده، و به رنگ مدیریّتهای «غربی» و «شرقی» درمی آید برای فهم این مسائل کلّی، بحث فراوانی لازم است، ولی ما در اینجا چارهای جز یک بحث فشرده نداریم.
حکومت اسلامی اهرمی برای وصول به چهار هدف بزرگ
بدون تردید، اسلام به مسأله حکومت به عنوان یک «هدف» نمینگرد; بلکه آن را یک «وسیله» برای تحقّق بخشیدن به اهداف عالی مذهب میشمرد.
امّا این اهداف کدام است و چگونه است؟
در یک بررسی کلّی «چهار هدف عمده» بیش از همه جلب توجّه میکند که نه تنها حکومت اسلامی، بلکه مدیریّتهایی که از آن نشأت میگیرد نیز باید در مسیر این چهار حرف هدف گام بردارد:
۱ـ آگاهی بخشیدن به انسانها
۲ـ تربیت معنوی و احیای ارزشهای اخلاقی
۳ـ اقامه قسط و عدل به صورت خود جوش و برخاسته از متن جامعه
۴ـ آزادی انسانها از زنجیرهای اسارت
بهتر این است که برای درک عمق این اهداف، از خود قرآن که اصیلترین و معتبرترین سند دینی ماست کمک بگیریم. قرآن در مورد اصل «آگاهی» و «تربیت انسانی» چنین میگوید:
«هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی الاْمّییّنَ رَسُولا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکیِّهِمْ وُ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلال مُبین; او (خداوند) کسی است که در میان جمعیّت درس نخوانده، رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنها میخواند و آنها را تزکیه میکند و به آنان کتاب (قرآن) و حکمت میآموزد هر چند پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند!»[۸]
در این جا هدف بعثت را، نجات بشریّت از «ضَلال مُبین»، از طریق تلاوت آیات الهی و تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت (انواع علوم) شمرده، و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) موظّف شده است جهت گیری برنامههای خود را براساس وصول به این دو هدف بزرگ «تعلیم» و «تربیت» تنظیم کند.
جالب این که در آیات قرآن گاه «تعلیم» بر «تربیت» مقدّم داشته شده و گاه «تربیت» بر «تعلیم»[۹] اشاره به این که این هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند; یعنی، پارهای از مراحل، آگاهی سرچشمه پرورشهای اخلاقی است، همانگونه که آمادگیهای اخلاقی نیز سرچشمه حرکت به سوی آگاهی و شناخت صحیح و بدون پرده و حجاب است.
و لذا خداوند قرآن را مایه هدایت پرهیزکاران میشمرد (ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدًی لِّلْمُتَّقینَ).[۱۰]
بدیهی است برای وصول به این دو هدف بزرگ، راهی جز استفاده از اهرم حکومت نیست.
چگونه ممکن است مسأله تعلیم و تربیت بدون یک شبکه وسیع آموزشی که برنامه ریزی آن از ناحیه حکومت انجام میشود و از طریق بیت المال تغذیه میگردد، و جهت اصلی آن انسان سازی و تهذیب اخلاق و تزکیه نفوس و پیشرفت علم و فرهنگ است و بدون اتّکای به یک حکومت نیرومند و صالح پیاده شود!
چرا یکی از خطوط اصلی سیاستهای استعماری، استعمار فکری است; و چرا آنها از کودکستان گرفته تا دانشگاه، و از وسائل ارتباطی جمعی گرفته تا مغزهای متفکّران، همه را برای تحکیم پایههای استعمار خود بسیج میکنند!
آیا جز این است که از این طریق میخواهند مصلحان الهی و آزاداندیشان جهان را منزوی سازند تا به اهداف شوم خود برسند!
اگر برنامههای مدارس، و تعلیمات دانشگاهها، و تغذیه فکری مردم از طریق وسائل ارتباط جمعی، در دست نیروهای مؤمن و پاک و آگاه نباشد، چگونه میتوان اهداف تربیتی انسانی انبیاء را پیاده کرد و گامی در طریق تهذیب نفوس برداشت!
اگر این ابتکار عمل در مسائل تربیتی و فرهنگی، در دست شیاطین و اهریمنان باشد، از نیروهای مؤمن و الهی کاری ساخته نیست; و برای به دست گرفتن ابتکار عمل در این قسمت، راهی جز استفاده از برنامه ریزی یک «حکومت الهی» نخواهد بود.
اقامه قسط و عدل، آن هم به صورت خود جوش و برخاسته از عمق جامعه، هدف مهمّ دیگری است که در قرآن به عنوان هدف عمومی بعثت انبیاء مطرح شده است:
«لَقَدْ أَرْسَلَنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ...; ما رسولان خود را با دلایل روشن فرستادیم، و با آنها کتاب (آسمانی) و میزان (شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه) نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند...»[۱۱]
انجام این هدف جز از طریق تشکیل حکومت ممکن نیست!
آیا زورگویان جهان و قدرتهای اهریمنی را ـ که تنها منافع خود را به رسمیّت میشناسند ـ جز با قدرت حکومت، میتوان بر سر جای خود نشاند، و دست آنها را از گلوی مستضعفان کوتاه کرد.
آیا آنها برای دلائل منطقی دانشمندان و نصیحت مشفقان و ارزشهای انسانی، کمترین ارزشی قائلند تا از این طریق با آنها تفاهم شود!
آیا باید نشست و تماشاگر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم بود، و رسالت و تعهّد خود را در برابر «کِظَّةِ ظالِم» و «سَغَبِ مَظْلُوم» تنها با پند و اندرز انجام داد.[۱۲]
آیا جز از موضع قدرت سخن گفتن، در برابر افراد بی منطق و فاقد اخلاق میتوان، اقدام مثبتی انجام داد و اقامه «قسط» و «عدل» کرد؟!
البتّه بی تردید، تودههای مردم را باید از طریق آگاه سازی و تربیت صحیح و احیای ارزشهای اخلاقی به این هدف دعوت نمود، ولی در برابر زورگویان، چگونه باید اقامه قسط کرد؟ جز از طریق حکومت؟
و بالاخره آزادی انسانها از زنجیرهای اسارت، یکی دیگر از اهداف اصیل بعثت پیامبران است که در قرآن مجید. صریحاً به این تعبیر آمده است:
«وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الاْغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ...; او (پیامبر اسلام) بارهای سنگین و زنجیرهائی را که بر آنها بود (از دوش و گردنشان) برمی دارد.»[۱۳]
درست است که بخش مهمی از «إِصْر»(۳) و «أغْلال» و زنجیرهای اسارت فکری را با تعلیم و تربیت صحیح میتوان از میان برداشت; ولی چگونه میتوان قبول کرد که بدون دست داشتن زمام حکومت، گشودن زنجیرهای اسارت سیاسی و نظامی و اقتصادی و حتّی اسارت فرهنگی امکان پذیر است؟!
درست است که هدفهای جزئی و نزدیک، در تمام مدیریّتها و فرماندهیها، و یا مجازات و کیفر را «اصر» میگویند، به خاطر محدودیّتهائی است که برای انسان ایجاد میکند.
۳ـ «اِصْر» در اصل لغت به معنی نگهداری و محبوس کردن است و به هر کار سنگینی که انسان را از فعّالیّت باز میدارد «اصر» گفته میشود، اگر عهد و پیمان صفحه رسیدن به حدّ اعلای بازدهی بیشتر و بهتر آن تشکیلات در زمان کوتاهتر و با «ضایعات کمتر» است و فی المثل هدف از مدیریّت صحیح یک کارخانه نخ ریسی تهیّه محصول مرغوبتر و بیشتر و ارزانتر با هزینه و ضایعات کمتر است; و یا فرماندهی صحیح یک گردان، انجام کامل مأموریّت جنگی خاصّی است که به او واگذار شده است با کیفیّت عالی و ضایعات کمتر.
ولی با این همه، از دیدگاه یک فرد مسلمان، هیچ گاه این «فرماندهی» و آن «مدیریّت» نمیتواند از اهداف کلّی الهی و انسانی اصل مذهب و سپس تشکیل حکومت، جدا باشد; بلکه، باید جهت گیری تمام اهداف جزئی به سوی آن اهداف کلّی والا باشد، نه در جهت مخالف، و نه بی تفاوت نسبت به آنها و همین است که مسأله مدیریت و فرماندهی را در اسلام، از مدیریّت مادّی شرق و غرب، جدا میسازد; و پایهها و بدنه و ابزار آن را به صِبغه و شکل ویژه خود درمی آورد. (صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً).[۱۴]
مهم این است که در حکومت اسلامی، همه معیارها، مخصوصاً «معیار مدیریّت»، معیار اسلامی باشد و از کتاب و سنّت مایه گیرد، تا این حقیقت آشکار گردد که کاربرد این معیارها برای حلّ مشکلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی به مراتب بر معیارهای شناخته شده شرق و غرب برتری دارد.
اگر خدای ناکرده بر اثر سهل انگاریها، و عدم رعایت موازین اسلامی، مدیریّتها به بن بست و ناکامی کشد; بیم این میرود که ناآگاهان، یا دشمنان قسم خورده، آن را به حساب ضعف مبانی مدیریّت در اسلام بگذارند و مکتب از این رهگذر صدمه ببیند و این مصیبتی است بزرگ و ضایعهای جبران ناپذیر!
پیامبر اسلام مدیر و فرمانده بی نظیر
حتّی آنها که اسلام را به عنوان یک آئین الهی نپذیرفتهاند، در این امر شک ندارند که پیامبر اسلام، فرمانده بزرگی بود که پیروزی سربازانش را در کمترین مدّت و با کمترین ضایعات، تأمین کرد. و از نظر مدیریّت نیز آنچنان نیرومند بود که از یک جامعه نیمه وحشی، تمدّنی بزرگ به وجود آورد و از قبائل پراکنده عرب توانست تشکیل امّتی بدهد. شک نیست که تألیف امّتی واحد از قبائلی که در طول تاریخ به نزاع و تخاصم و حمله و هجوم بر یکدیگر عادت کرده بودند و خون همدیگر را میریختند; در اندک مدّتی، کاری بس بزرگ و معجزه اجتماعی بی نظیری است که تأثیر آن بر کلّ تاریخ بشر بر کسی پوشیده نیست.
به همین دلیل، زندگی او را روی هر حساب که باشد، میتوان منبع بزرگ الهامبخشی برای «مسأله مورد بحث» در تمام ابعادش شمرد; و در بحثهای آینده خواهیم دید که پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) چگونه دقیقترین ریزه کاریهای مربوط به مسأله مدیریّت و تاکتیکهای فرماندهی را در زندگی خود، به کار میبست که به مقتضای:
« لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ; مسلّماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکوئی بود!»[۱۵]
باید امروز الگو و اسوه برای ما در این مسأله مهم باشد نگاهی گذرا به زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)
یک نگاه گذرا به زندگی پیامبر اسلام، بعد از بعثت، نشان میدهد که زندگی پربارش به دو دوران متمایز تقسیم میشود:
۱ـ دوران مکّه (دوران آمادگی و سازندگی)
۲ـ دوران مدینه (دوران عمل و پیاده کردن برنامهها)
دوران مکه
در دوران مکّه، تمام همّت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) متوجّه آموزشهای عقیدتی و فکری و فرهنگی بود تا دلهای تازه مسلمانان را از رسوبات شرک کاملا شستشو دهد، و آنها را برای یک حرکت بزرگ به سوی یک آئین الهی پیشرو، همراه با تشکیل یک «حکومت انسانی نیرومند و پر قدرت» به عنوان مقدّمهای برای پیشبرد اهداف بزرگ رسالت، آماده سازد.
در این دوران ۱۳ ساله، مسلمانان به طور مداوم تحت پوشش برنامههای تعلیماتی و فکری و فرهنگی قرار داشته و به همین دلیل، قسمت عمده سورههای قرآن مجید در همین دوران نازل شده است; چرا که بهترین وسیله تعلیم و تربیت و آموزش و تهذیب و تزکیه و پاکسازی آنها، همین آیات بود.
مسلمانان در این مقطع موظّف بودند علاوه بر اقامه نماز در پنج وقت که درس عملی مستمرّی برای سازندگی آنها بود، شبها بپاخیزند، و به مقدار توانائی، این کتاب بزرگ آسمانی یعنی قرآن را تلاوت کنند و خود را با تعلیمات آن تطبیق دهند.
«إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلَ وَ نِصْفَهُ وَ ثَلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَکَ وَ اللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَیْکُمْ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ;
پروردگارت بخوبی میداند که تو نزدیک دو ثلث یا نصف، یا لااقل یک ثلث از شب را از خواب برمی خیزی، و گروهی که با تو هستند نیز همراه تو بپا میخیزند، خداوند شب و روز را مقدّر ساخته و اندازه گیری نموده، او میداند که شما قدرت ندارید تمام شب را مشغول عبادت و فراگیری قرآن باشید لذا شما را مشمول عفو خود قرار داد، ولی آنچه را میتوانید، از قرآن بخوانید!»[۱۶]
انتخاب شب، مخصوصاً برای این بوده است که «انقلاب اسلامی» تازه آغاز شده بود و باید تا مدّتی دور از چشم دشمن ریشه بدواند، و شاخ و برگ بگستراند، تا به حدّی نیرومند و قوی شود که هیچ طوفان سهمگین نتواند آن را از جا حرکت دهد.
اگر برنامه آموزشی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در این سیزده سال با نظام و تشکیلات ویژه و «مدیریّت صحیح» نبود، اسلام با این سرعت پیش نمیرفت و مسلمانانی ورزیده، معتقد، مؤمن، متعهّد، شجاع و ایثارگر پرورش نمییافتند.
مسأله آموزش قرآن، در میان مسلمانان، به قدری اهمّیّت داشت که حتّی گاه مهریه زنان را آموزش قرآن قرار میدادند[۱۷] که هم عقیده بود، و هم برنامه، هم آموزش و پرورش، و هم نظام و تشکیلات و طرح حکومت!
اختناق در مکّه و آغاز هجرت اختناق در مکّه و آغاز هجرت محیط مکّه به خاطر نفوذ شدید اشراف قریش، و خفقان فوق العادهای که از ناحیه مشرکان متعصّب بر آن حاکم بود، بیش از آن آمادگی برای گسترش اسلام نداشت; و میبایست طبق برنامه منظّمی، مسلمانان تدریجاً به مدینه که محیط مساعدتری بود و از سوی مردمش اعلان وفاداری نسبت به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شده بود، هجرت کنند و سرانجام خود پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نیز مخفیانه به آنها بپیوندد; آری «مدینه» سکّوی بسیار مناسبی برای پرش اسلام محسوب میشد!
و این مرحله، دقیقاً اجرا شد هر چند جان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در این راه سخت به خطر افتاد ولی خداوند که او را برای رسالت عظیمی ذخیره کرده بود از خطر رهائیش بخشید.
امّا در همان موقع که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نیز در مکّه بود، گامهای مؤثّر دیگری با مدیریّت بسیار حساب شده، برای گسترش آئین جدید و تشکیل حکومت اسلامی، به عنوان یک اهرم نیرومند برای رسیدن به اهداف اسلامی و انسانی، برداشت; از جمله:
۱ـ در عصر جاهلیّت، مراسم حج، هر چند توأم با خرافاتی بسیار، انجام میشد; زیرا حج جزء آئین ابراهیم(علیه السلام) بود و بقایای این آئین، آمیخته با خرافات زیاد در میان مشرکان عرب، وجود داشت; پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در موسم حج با گروههای از مردم «جزیرة العرب» که به مکّه میآمدند به طور پنهانی ملاقات کرد و هسته بندی بیعت و پیمان مردم مدینه نیز در همین ایّام حج صورت گرفت.
در یکی از همین مراسم بود که در گردنه معروف «منی» رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) با نمایندگان مردم مدینه ملاقات نمود. آنها با وی به عنوان «پیامبر و رهبر»، بیعت کردند. این پیمان به عنوان «پیمان عَقَبه اولی» شهرت یافت.
در موسم دیگری از حج، یک گروه ۷۳ نفری که چند تن از آنان از زنان بودند، مجدداً با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در «عقبه» ملاقات و بیعت کردند و «پیمان عَقَبه ثانیه» در آنجا بسته شد.
این هیأت، پس از بازگشت به مدینه، مقدّمات هجرت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و تأسیس حکومت اسلامی را فراهم ساختند. و به این ترتیب مسأله هجرت به صورت یک واقعه بزرگ و سرنوشت ساز دینی و سیاسی، حدّاقل از دو سال قبل از هجرت پی ریزی شده بود.[۱۸]
۲ـ هجرت گروهی از مسلمانان نخستین به حبشه که «هجرت اُولی» یا «هجرت صغیر» بود، نیز بخشی از این برنامه محسوب میشد; چرا که هم باعث شد صدای آئین نوین و پرخروش اسلام در فضای آفریقا بپیچد و مهاجران حبشه نیروی ذخیرهای باشند برای آینده حکومت اسلامی و هم سبب شد که از وضع دولت و حکومت آنجا آگاهی بیشتر و تجارب فزونتری کسب کنند.
۳ـ هنگام بیماری «ابوطالب» مدافع بزرگ و با شخصیّت اسلام، مشرکان عرب و سردمداران مکّه که برای او احترام خاصّی قائل بودند، به دیدنش آمدند و تصمیم داشتند در این جلسه به اصطلاح «طرح آتش بس» را با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و مؤمنان اندک امّا پرشور اطراف او، امضاء کنند; و حتّی با دادن امتیازات عالی و مقامی، حضرتش را به سازش با شرک و بت پرستی بکشانند.
ابوطالب از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) تقاضا کرد که در آن مجلس شرکت کند و پیشنهاد سران قریش را خدمتش عرض کرد; در این جا بود که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آن جمله معروف تاریخیش را فرمود:
«یا عَمّاهْ! کَلِمَةٌ واحِدَةٌ یُعْطُونیها یَمْلِکُونَ بِهَا الْعَرَبَ، وَ یَدینُ لَهُمْ بِها الْعَجَمُ; ای عمو! اگر آنها در یک جمله با من موافقت کنند، بر تمام عرب حکومت خواهند کرد; و غیر عرب نیز به آئین آنها روی میآورند (و پایه حکومت جهانی آنها ریخته خواهد شد!)».
یکی از سران معروف شرک که این سخن را شنید، آب در دهانش راه افتاد و گفت: «نَعَمْ وَ أَبیکَ، عَشْرُ کَلِمات; (یک جمله که سهل است) سوگند به روح پدرت (عبداللّه) حاضریم برای رسیدن به این هدف، ده جمله با تو موافقت کنیم! (زودتر بگو!)»
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«تَقُولُونَ لا إِلهَ اِلاَّ اللّهُ، وَ تَخْلَعُونَ ما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِهِ; بگوئید لا اله الا اللّه و هر چه غیر اوست کنار بگذارید!» هنگامی که سخن از یکتاپرستی و «خلع انداد» و درهم ریختن نظام شرک به میان آمد، آن خو گرفتگان به آئین شرک که جدائی از آن را جدائی از همه چیز میپنداشتند، شانهها را بالا انداخته، از روی تعجّب گفتند:
«أَتُریدُ یا مُحَّمَّدُ أَنْ تَجْعَلَ الاْلِهَةَ إلـها واحِداً إنَّ أَمْرَکَ لَعَجَبٌ! ای محمد! آیا میخواهی اینهمه خدایان را از ما بگیری و تنها یک مبعود به جای آنها به ما بدهی، راستی که کار تو عجیب است!»[۱۹] (شخصیّت قبائل و هویّت آنها که با بتهای آنها مشخّص میشود، کجا خواهد رفت! پس این کانون کعبه که مرکز بتها شده است و مردم جزیرة العرب همه ساله به عشق آنها به اینجا میآیند، و منافع سرشار مادّی فراوانی برای سران مکّه دارد چه خواهد شد!).
این گونه سخنان بخوبی نشان میداد که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در همان حال مشغول سازماندهی بزرگی برای یک حکومت عظیم جهانی است (طرح بسیار وسیع بود و بلند، و نقطه شروع کوچک) که: یکی از اصول مهمّ مدیریّت همین است!
۴ـ پیامبر پس از ورود به «مدینه» قبل از هر چیز به «تشکیل حکومت» پرداخت.
همانگونه که گفتیم، بدون شک، اسلام به مسأله حکومت به عنوان یک هدف نمینگرد، بلکه آن را تنها یک وسیله میداند; ولی ببینیم پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به هنگام فراهم شدن اسباب حکومت اسلامی، قبل از هر چیز به سراغ چه موضوعی میرود؟ بیت المال یا سپاه و لشکر یا دادگاه و... .
جالب این که قبل از هر کار به ساختن مسجد پرداخت زیرا کانون همه اینها مسجد بود; و به تعبیر دیگر، تمام تأسیسات این حکومت در مسجد خلاصه میشد.
مسجد، دانشگاه بزرگ اسلام بود
مسجد، مرکز خود سازی و تربیت نفوس مسلمین بود.
مسجد، ستاد لشکر اسلام محسوب میشد.
مسجد، دادگاه و مرکز قضاوت پیامبر بود.
و بالاخره مسجد علاوه بر این که کانون اصلی معنویّت و پیوند با خدا و تقویت روح ایمان بود، مرکز سازماندهی تشکیلات اسلامی، در تمام زمینهها محسوب میشد.
او میبایست دعوت خود را آشکارا همه جا عنوان کند، و صدای خود را به گوش مردم جهان برساند، در حالی که دشمنان سخت مانع بودند; و بدون تشکیلات سازمان یافته نیرومندی، وصول به این هدف غیر ممکن بود.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) جهت محکم ساختن اصول و پایههای حکومت اسلامی، شخصاً عهده دار اموری شد که تنها از یک رهبر بزرگ انتظار میرفت; و بهترین اساسنامه را در این زمینه تنظیم نمود.
اینها همه حکایت از مدیریّت بی نظیر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) داشت.
درست است که همه این برنامهها، به فرمان الهی صورت میگرفت، ولی به هر حال، تاکتیکهای فرماندهی و اصول مدیریّت، دقیقاً در آنها اجرا میشد.
مدیریّت دقیق در تمام مراحل :
پس از ورود به مدینه
بعد از ورود پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به مدینه، حوادثی رخ داد که هر یک چهره جدیدی از این مدیریّت الهی بود; به عنوان نمونه:
ارائه عدل اسلامی در آغاز ورود
نه تنها در آن روز که محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) جوان نوخاستهای بود با تدبیر فوق العاده خود اختلافی را که میان قبائل قریش، بر سر نصب «حجرالاسود» بعد از ماجرای سیل رخ داده بود و بوی خون میداد، برطرف ساخت و دستور داد سنگ را در وسط پارچهای گذارده و هر کدام گوشهای از آن را گرفته و به محلّ نصب آورند و شخصاً آن را در جای خود گذارد، و غائله را برچید[۲۰]
بلکه بعد از هجرت به مدینه در مواردی که ممکن بود از حادثه سادهای، اختلاف بزرگی به وجود آید، با استفاده از روشهای بسیار ظریف، زمینههای اختلاف را بکلّی برمی چید و با مدیریّت والای خود، به غائله پایان میداد.
مثلا به هنگام ورود به مدینه و استقبال پرشکوه مردم شهر و انتظار هر یک از آنها که پیامبر به خانه او وارد شود، بیم این میرفت که هرگونه ترجیح در میان افراد و قبائل، وضع شکننده آغاز ورود را به هم ریزد; پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با یک الهام الهی فرمود: «ناقَتی مأمورَة»[۲۱] (شتر من، خود دستوری دارد که اجراء خواهد کرد!) و ناقه به راه خود ادامه داد تا در کنار خانه «ابوایّوب انصاری» بر زمین نشست و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر او وارد شد و مسأله بدون کمترین ناراحتی پایان یافت!
عقد مُواخات
جامعه کوچک اسلامی آن روز از دو گروه «مهاجران مکّه» و «انصار مدینه» تشکیل میشد. دو گروه با دو فرهنگ متفاوت و آداب و رسوم مختلف که فقط اسلام، حلقه اتّصال آنان بود.
پیامبر باید آنها را دقیقاً هماهنگ ساخته و سازماندهی کند و انگیزههای حرکت در مسیر واحد را در آنها به وجود آورد، و هر گونه اختلاف را برچیند.
در اینجا دست به یک اقدام بی سابقه و ابتکاری زد و میان آنها «دو به دو» پیمان مواخاة» و برادری بست. درست است که مسلمانان عموماً برادر هستند، ولی این یک پیمان نزدیکتر و جدّی تر بود که قدرت تأثیر عجیبی داشت، و از این طریق مشکل تنهائی و غربت مهاجران از یک سو، و ناهماهنگیها از سوی دیگر برچیده شد، و عملا همه عضو یک خانواده شدند، حتّی این برادری تا سرحدّ «توراث» (ارث بردن از یکدیگر) پیش رفت (البته این قبل از نزول آیات ارث خویشاوندان بود).
مسجد پایگاه عبادت و حکومت
جامعه نوپای اسلامی مرکز اجتماعی لازم داشت، با جاذبهای بسیار نیرومند و معنوی; و لذا همانطور که گفتیم قبل از هر کار، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به فرمان خداوند، دست به ساختن مسجد زد و همان گونه که اشاره کردیم مسجد، تنها مرکز عبادت نبود، بلکه مرکز تمام فعّالیّتهای فکری و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی مسلمانان، و پایگاه اصلی حکومت بود; و جالب این که برخلاف تمام دارالحکومهها و کاخهای زمامداران آن زمان، این پایگاه حکومتی «بی اندازه ساده بود» و اگر تعجّب نکنید، فقط یک چهار دیواری بود که دیوارهایش به طول قامت یک انسان بود! با فرشی از شنهای نرم، بدون سقف، و بعداً که سقف و شبستان برای آن ساختند، ستونهایش از تنه درخت نخل و پوشش آن فقط برگهای همان درخت بود، و این وضع تا آخر عمر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ادامه داشت!
این یکی دیگر از طرحهای عجیب مدیریّت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) بود که به امر الهی اجرا شد و در تمام «جزیرة العرب» صدا کرد و قلوب مردم را متوجّه او ساخت.
پیمان عدم تعرّض
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) برای تحکیم آئین نوپای اسلام در مدینه، میان مسلمانان و قبائل موجود در داخل مدینه پیمان عدم تعرّض بست; و مادام که آنها به این پیمان وفادار ماندند، او به پیمان خویش وفا کرد; و از این طریق، راه را برای پیشرفت فکری و فرهنگی که در آن روز از همه چیز مهمتر بود هموار ساخت. این پیمانها نقش مؤثّری در رشد سریع اسلام داشت.
پرهیز از جنگ در جبهههای مختلف
او سعی داشت در آنِ واحد، خود را در دو یا چند جبهه درگیر نکند; چرا که اگر دشمنان، دست به دست هم میدادند. غلبه بر آنها آسان نبود، هر چند خداوند پیروزی اسلام را در آیات قرآن صریحاً تضمین کرده بود: «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کَلِّهِ...; تا آن را بر همه ادیان پیروز کند...»[۲۲] ولی این امر دقیقاً با تدبیر صحیح و مدیریّت الهی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) ارتباط نزدیک داشت.
لذا هنگامی که در اواخر سال هشتم هجرت در «حدیبیّه» با مشرکان، پیمان عدم تعرّض ۱۰ ساله امضاء فرمود، با فکر راحت به سراغ «خیبر» که یکی از کانونهای خطرناک توطئه بر ضدّ اسلام بود رفت و آن را به راحتی به تصرّف خود در آورد.
با این حال، اگر دشمنان پیشدستی نموده، و با اتّحادی شوم، همه بر ضدّ اسلام قد علم میکردند (همان گونه که در جنگ احزاب کردند) ترس و وحشتی به خود راه نمیداد، و با اعتماد به نفس و اطمینان به حمایت الهی، به مبارزه برمی خاست و سرانجام هم پیروز میشد.
ارسال نامه برای سران کشورهای بزرگ جهان
آنگاه که حکومت اسلامی در مدینه و اطراف آن استقرار یافت و تقریباً فکر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از جزیرة العرب آسوده شد (هر چند هنوز مکّه فتح نشده بود، ولی فتح آن قطعی به نظر میرسید); رسالت جهانی خود را در خارج مرزهای عربستان نشان داد، و اسلام را به همه مردم جهان، عرضه کرد; و این توهّم را که اسلام رنگ قومی و نژادی دارد و یا به منطقه جغرافیائی خاصّی متعلّق است، از میان میبرد.
در این رابطه، نامه هائی به سران کشورها و فرمانروایان جهان نوشت و این نامهها را توسّط نمایندگان مخصوص و سفرای خود که همگی خالی از هر گونه تشریفات و در نهایت سادگی بودند، نزد سران جهان فرستاد.
نویسندگان اسلامی، صورت نامههای سیاسی آن حضرت را در کتابهای خود نقل کردهاند و بعضی آن را بالغ بر ۱۸۶ نامه ذکر نمودهاند که به ترتیب موضوعات دسته بندی شده است[۲۳].
بیعت گرفتن و ایجاد روحیه تازه در لحظات بحرانی
با این که قبول اسلام و قرآن، و شهادت به رسالت پیامبر، مساوی با اعلام وفاداری کامل نسبت به آن حضرت بود; در عین حال هنگامی که کار به مراحل حسّاس و بحرانی میرسید، پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با آنها تجدید بیعت میکرد; و از این طریق روح تازهای در کالبد آنها میدمید و خون تازهای در عروقشان جاری میساخت.
همان گونه که در ماجرای «حدیبیّه» اتفّاق افتاد که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با ۱۴۰۰ نفر بدون ساز و برگ جنگی، با احرام، و به قصد زیارت خانه خدا، به چند فرسخی مکّه (حدیبیّه) رسید[۲۴] امّا سران قریش مانع ورود مسلمانان به مکّه شدند، در اینجا سفیرانی میان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و قریش رفت و آمد نمودند; در یکی از این مراحل، قریش فرستاده پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را توقیف کردند و چیزی نگذشت که خبر قتل او در میان مسلمانان شایع شد.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «در اینجا شدّت عمل به خرج خواهیم داد، و با این که آماده نبرد نیستم با آنها پیکار خواهم کرد!»[۲۵]
سپس به زیر درختی که در آنجا بود، آمد، و با همه تجدید بیعت کرد; دست به دست یک یک از مسلمانان داد و از آنان پیمان گرفت که تا پای جان بایستند.
رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) با این کار از یک سو روحیّه مسلمانان را فوق العاده تقویت کرد، و عزم آنها را در برخورد قاطع با دشمن که معیارهای شناخته شده انسانی را زیرپا گذارده بود، محکم نمود; و از سوی دیگر، با این قاطعیّت، لرزه بر اندام دشمن افکند که چگونه یک گروه کوچک بی ساز و برگ جنگی که سلاحشان فقط همان شمشیرهایشان بود ـ که در عرف عرب آن روز جزء وسائل سفر محسوب میشد ـ آن هم در فاصله بسیار دور از خانه و کاشانه خود، آمادهاند با جمعیّت عظیم شهری چون مکّه بجنگند!
سران قریش سخت جا خوردند، و برای بستن پیمان عدم تعرّض، پیشقدم شدند; و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به خاطر عقب نشینی دشمن، و مصالح فراوانی که آن معاهده صلح در کوتاه مدّت و دراز مدّت داشت، آن را پذیرفت. پیمان صلح حدیبیّه بسته شد، و مسلمانان با پیروزی به مدینه بازگشتند; و این بیعت، «بیعت شجره» یا «بیعت رضوان»[۲۶] خوانده شد که در قرآن مجید (آیه ۱۸ سوره فتح) از آن یاد شده است.
مدیریّت پیامبر اسلام هم در جنگ عجیب بود و هم در صلح!
بینش دقیق پیامبر در آئین نبرد
پیامبر بزرگوار اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) این برتری را دارا بود که برای اوّلین بار در تاریخ ملّت عرب، ملل دیگر را در تحت رایت اسلام به عنوان «امّت واحد» گرد آورد و این پیروزی سبب شد که در مدّت ۲۳ سال، تمام جزیرة العرب را آزاد کند، و هم عناصر مخالف و بیگانه را در آن سرزمین از میان بردارد و تأمین عدالت اجتماعی را در تمام جزیره محقّق سازد.
گفتهاند که پیامبر اسلام در دهها غزوه (جنگهائی که در آن، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) حضور داشتند) و سریه (جنگهائی که در آن، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) حضور نداشتند) در دوران حیاتش، بیست و هفت نبرد را خود شخصاً رهبری کرد.[۲۷] و پیروزیهای عظیمی که پیامبر در این جنگها به دست آورد نشانگر برتری روش او در نبرد بوده است.
متأسّفانه هیچیک از موّرخان نتوانستهاند افق استراتژی غزوات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و کارهای نظامی او را کاملا روشن کنند، و لذا اعمال نظامی او از نظر فنّی بخوبی تبیین نشده است.
او بهترین سپاه ایدئولوژیکی را در تاریخ به وجود آورد.
قرآن کریم میفرماید:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اِذا لَقیتُمُ الَّذینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الاْدْبارَ وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتال اَوْ مُتَحَیِّزاً اِلی فِئَة فَقَدْ باءَ بِغَضَب مِنَ اللّهِ وَ مَأویه جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیْرُ; ای اهل ایمان! هر گاه با تعرّض و تهاجم کافران در میدان کارزار رو به رو شوید، مبادا بیم به خود راه دهید و پشت به دشمن کنید و از جنگ بگریزید! هر که در روز نبرد از آنها (دشمنان) بگریزد به سوی خشم خدا روی آورده، و جایگاهش در دوزخ که بدترین منزلگاه است، خواهد بود، مگر آن که به مصالح نبرد، از گروهی جدا شود و به یاری دستهای دیگر پردازد!»[۲۸]
برخی از متخصّصین امور نظامی که اخیراً روی کارهای نظامی و سیاسی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) مطالعه کردهاند به وضوح نشان دادهاند که پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) در آئین نبرد نیز بینش فوق العادهای داشته است; و با برداشتهای دانش نظامی، ثابت کردهاند که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمانده بزرگ اسلام، حتّی در روش نبرد نیز همتا و مانند ندارد; و اگر ما به دیده عبرت در وظایفی که او در آن موقعیّت دشوار، با وسائل مادّی اندکی که در مقایسه با نیروی دشمنانش در اختیار داشت، بنگریم، به عظمت کارهای او پی خواهیم برد.
فی المثل یکی از فرماندهان عرب در کتاب خود دربارهٔ استفاده پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از شیوههای جنگ روانی چنین مینویسد:
«پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) از شیوههای جنگ روانی در بزرگترین نبردها و غزوات خویش سود میجست تا آنجا که خود میفرمود: ,من با ایجاد رعب و ترس، پیروزی یافتم! ،; در فتح مکّه نقش جنگ روانی در تحقّق پیروزی بر دشمن، بدون بهره گیری از سلاح و بدون خونریزی، به وضوح بر ما متجلّی میگردد!»[۲۹]
خلاصه، از این ریزه کاریها و روشهای دقیق و حساب شدهای که از ظرافت خاصّی برخوردار و با شهامت و شجاعت و قاطعیّت فوق العادهای آمیخته بود، در برنامه زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فراوان است که از «مدیریّت بی نظیر و فرماندهی عظیم» او حکایت میکند.
به خواست خدا، در بخشهای آینده، نکات فراوانی از این قبیل را از نظر میگذرانیم. امّا فعلا هدف تنها روشن ساختن این حقیقت است که برای ما مسلمانان، یکی از غنیترین منابع، برای مطالعه مسائل مربوط به «مدیریّت» و «فرماندهی»، دقّت و مطالعه تحلیل گرانه در تاریخ زندگی پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم)و امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است که در تمام ابعادش الهامبخش برای همه «مدیران» و «فرماندهان» میباشد.
این نکته نیز قابل توجّه است که مدیران و فرماندهان در یک نظام اسلامی، از یک سو نمایندگان امّت مسلمان، و از سوی دیگر بازوی اجرائی ولایت فقیهند; و طبعاً باید نمونهای از همان صفاتی که در یک رهبر بزرگ اسلامی معتبر است، داشته باشند; یعنی، «با تقوی، آگاه به زمان، شجاع و مدبّر»; و این جز از طریق الهام گرفتن از زندگی شخص پیامبر و پیشوایان بزرگ، ممکن نخواهد بود!
مسؤولیّتها و وظایف دهگانه یک مدیر و فرمانده
وظایف دهگانه یک مدیر و فرمانده
پیش از آن که شرایط علمی و اخلاقی یک مدیر لایق، روشن شود، باید ابعاد وظایف او را در نظر بگیریم، چرا که همیشه «شرایط» بر محور «وظایف» دور میزند، و بدون شناخت ابعاد وظیفه یک مدیر و فرمانده، هرگز نمیتوان شرایط لازم برای احراز آن مقام را برای او تعیین کرد.
بطور کلّی میتوان گفت که یک مدیر، ده وظیفه عمده و اصلی دارد:
۱ـ تصمیم گیری
۲ـ برنامه ریزی
۳ـ سازماندهی
۴ـ هماهنگی و کنترل
۵ـ ایجاد انگیزه و ابتکار
۶ـ چاره جوئی و پیشگیری
۷ـ بررسی و ارزیابی عوامل پیروزی و ناکامی
۸ـ جمع آوری اطّلاعات و آمار لازم
۹ـ جذب نیروهای صالح
۱۰ـ تشویق و توبیخ
تصمیم گیری
مدیر، باید قبل از هر چیز برای انجام وظایفی که به عهده او محوّل شده، تصمیم گیری لازم را به عمل آورد و برای انجام این مقصد باید از امور زیر کمک گیرد:
الف ـ «آگاهیها» و «تجربههای گذشته»
در این قسمت باید آنچه را از نظر علمی خوانده، یا در مشاغل دیگری به عنوان تجربه اندوخته، همه را بدقّت مورد بررسی مجدد قرار دهد و هرگز مواردی را که به ناکامی منجر شده، فراموش نکند; هیچ گاه اصرار به آزمودن آزمودهها و پیمودن راهی را که نتیجه آن قبلا منفی بوده، نداشته باشد; که در حدیث معروف آمده:
«إنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُلْدَغُ مِنْ حُجْر مَرَّتَیْنِ; افراد با ایمان دو بار از یک سوراخ گزیده نمیشوند.»[۳۰]
این نکته شایان توجّه است که آموزشهای کلاسیک در زمینه مدیریّت، هر قدر عمیق و گسترده باشد هرگز جای مسائل تجربی را نمیگیرد، بلکه ارزش آنها نیز با محک تجربه تعیین میشود.
هم اکنون در جبهههای جنگهای اسلامی، جوانان باهوشی مشغول پیکارند که تجربیات عملی آنها بر بسیاری از فرماندهان کلاسیک دنیا برتری دارد; این مخصوص جنگ نیست، این اصل همه جا حاکم است
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ فِی التَّجارُبِ عِلْمٌ مُسْتَأْنَفٌ; تجربیات، علم و دانش جدیدی است!»[۳۱]
ب ـ بهره گیری هر چه بیشتر از مشاوره
اشاره
جالبترین تعبیر در این زمینه، در کلام امیرمؤمنان(علیه السلام) وارد شده، آنجا که میفرماید:
«لا ظَهیرَ کَالْمُشاوَرَةِ; هیچ پشتیبانی همچون مشورت نیست!»[۳۲] و به این ترتیب، انسان از طریق مشورت میتواند تمام ارزشهای فکری دیگران و تجربیات آنها را در اختیار خود قرار دهد.
علاوه بر دستور صریحی که قرآن در دو آیه از سورههای «آل عمران» و «شوری» در این زمینه داده و همگان را به شورا دعوت کرده، زندگی شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و ائمّه هدی(علیهم السلام) نشان میدهد که حتّی با داشتن علم سرشار الهی و تحصیل در مکتب «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ...; و آنچه را نمی دانستنی، به تو آموخت...»[۳۳]، و ارتباط با سر چشمه جوشان و پر فیضان وحی، هرگز کارهای مهم را بی مشورت اصحاب و یاران خود انجام نمیدادند; و حتّی گاه که نتیجه شورا با نظر خودشان مخالف بود، نظر خود را کنار میگذاشته و به مشورت عمل میکردند تا «قُدوَه» و «اُسوَه»ای باشند برای هر زمان!
در داستان جنگ «احد» آمده است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) عقیده داشت مسلمانان از شهر خارج نشوند، ولی اکثریّت اصحاب، طرفدار خروج از شهر و رفتن به کنار کوه «احد» بودند; و حوادث بعد نشان داد که این، نظریه صحیحی نبود; و تحمّل این ضایعات بزرگ، برای تحکیم پایه مشورت در میان مسلمین قابل قبول بود، و خود رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به این مطلب تصریح فرمود; آنجا که میگوید:
«أما إنَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ لَغَنِیّانِ عَنْها وَلکِنْ جَعَلَهَا اللّهُ رَحْمَةً لاِمَّتی، فَمَنِ اسْتَشارَ مِنْهُمْ لَمْ یُقْدِمْ إلاّ رُشْداً وَ مَنْ تَرَکَها لَمْ یُقْدِمْ إلاّ غَیّاً; خداوند و پیامبرش از مشورت نمودن بی نیازند ولیکن خدا آن را وسیله رحمت برای امّت من قرار داد، زیرا کسی که به شور نشیند، به رشد و سعادت برسد و هر که آن را ترک کند، گمراه گردد!»[۳۴]
بنابراین، آنجا که پیامبر با وجود بی نیازیش، با امّت خود مشورت میکند; به طریق اولی پیروان او ملزم به مشورتند.
امّا با تمام اهمّیتی که مشورت دارد، باید توجّه دقیق به شرایط آن داشت; زیرا هر کس را به عنوان مشاور، بویژه در کارهای مهم و سنگین، نمیتوان انتخاب کرد که مشورت با کسانی که واجد شرایط نیستند نتیجه معکوس میبخشد، و انسان را در تصمیم گیریها ضعیف و ناتوان و گمراه میسازد.
امام صادق(علیه السلام) در این باره میفرماید:
«إِنَّ اَلْمَشْوَرَةَ لا تَکُونُ إِلاّ بِحُدُودِها، فَمَنْ عَرِفَها بِحُدُودِها، وَ إِلاّ کانَتْ مَضَرَّتُها عَلَی أَلْمُسْتَشیرِ أَکْثَرَ مِنْ مَنْفَعَتِها لَهُ:
فَأَوَّلُها: أَنْ یَکُونَ الَذی یُشاوِرُهُ عاقِلا
وَ الثّانِیَةُ: أَنْ یَکُونَ حُرّاً مُتَدَیِّناً
وَ اَلثّالِثَةُ أَنْ یَکُونَ صَدیقاً مُؤاخِیاً
وَ الرّابِعَةُ: أَنْ تُطْلِعَهُ عَلی سَرِّکَ فَیَکُونَ عِلْمٌ بِهِ کَعِلْمِکَ بِنَفْسِکَ، ثُمَّ یَسْتُرَ ذلِکَ وَ یَکْتُمَهُ.
فَإنَّهُ اِذا کانَ عاقِلاً. انْتَفَعْتَ بِمَشْوَرَتِهِ، وَ إِذا کانَ حُرّاً مُتَدَیِّناً جَهَدَ نَفْسَهُ فِی النَّصیحَةِ لَکَ، وَ إِذا کانَ صَدیقاً مُؤاخِیاً کَتَمَ سِرَّکَ إِذا اَطْلَعْتَهُ عَلَیْهِ، وَ إِذا اَطْلَعْتَهُ عَلی سَرِّکَ فَکانَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ بِهِ تَمَّتِ الْمَشْوَرَةُ; شورا شرایط و ابعادی دارد، کسی که به آن آگاه باشد، نتیجه میگیرد، و گر نه زیان آن برای مشورت کننده بیش از سود آن است:
نخست این که طرف مشورت فردی باشد صاحب عقل و خرد
دوّم این که انسان آزاده و با ایمانی باشد
سوّم این که دوست و دلسوز و علاقمند باشد
چهارم این که آنچنان باشد که اگر او را از سرّ خود آگاه کردی (تا بتوانی از او نظرخواهی کنی) در کتمان آن نهایت دقّت را به خرج دهد.
با این شرایط، نتیجه خواهی گرفت; زیرا وقتی عاقل و خردمند باشد، از نظراتش بهره خواهی گرفت; و هنگامی که آزاده و با ایمان باشد، نهایت تلاش را در نُصْح و خیرخواهی انجام میدهد; و هر گاه دوست و دلسوز باشد، اسرار تو را پس از آگاهی، کتمان میکند; و آنگاه که او را از اسرارت آگاه کردی و به تمام جوانب امور همچون خودت آگاهی یافت، مشورت به حدّ کمال میرسد و خیر خواهی در سرحدّ اعلا!»[۳۵]
به همین دلیل، پیشوای بزرگ ما، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) مشورت با چند گروه را ممنوع ساخته و به «مالک اشتر» در فرمان تاریخی اش تأکید میکند:
«وَ لا تُدْخِلَنَّ فی مَشْوَرَتِکَ بِخیلا یَعْدِلُ بِکَ عَنِ الْفَضْلِ وَ یَعِدُکَ الْفَقْرَ، وَ لا جَباناً یُضْعِفُکَ عَنِ الاْمُورِ، وَ لا حَریصاً یُزَیِّنُ لَکَ الشَّرَهَ بِالْجَورِ ـ فَإِنَّ الْبَخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ اَلْحِرْصَ غَرائِزُ شَتیّ یَجْمَعُها سُوءُ اَلظَّنِّ بِاللّهِ...; هرگز بخیل را در مشورت خود دخالت مده، که تو را از نیکو کاری منصرف کرده و از فقر میترساند و نیز با افراد ترسو و بزدل مشورت نکن که روحیه تو را تضعیف کرده، و از تصمیم گیری قاطع باز میدارند! همچنین حریص را به مشاوره مگیر، که حرص و ستم را در نظر تو زینت میبخشد! زیرا «بخل» و «ترس» و «حرص» تمایلات مختلفی هستند که سرچشمه آنها، سوء ظن به خداست!»[۳۶]
امام صادق(علیه السلام) به چهار شرط دیگر در کلام خود اشاره کرده، میفرماید:
«... و لا تُشِرْ عَلی مُسْتَبِدٍّ بِرَأَیِهِ، وَ لا عَلی وَغْد، وَ لا عَلی مُتَلَوِّن، وَ لا عَلی لَجُوج...; با آدم مستبد و خود رأی، و با سست خرد، و با کسی که پیوسته رنگ عوض میکند (منافق) و نیز با افراد لجوج هرگز مشورت نکن!»[۳۷]
همچنین مشاور نباید کذّاب و دروغگو باشد; حضرت امیرمؤمنان علی(علیه السلام)فرموده:
«لا تَسْتَشِرِ الْکَذّابَ، فَإِنَّهُ کَالْسَّرابِ یُقَرِّبُ عَلَیْکَ الْبَعیدَ وَ یُبَعِّدُ عَلَیْکَ الْقَریبَ; با کذّاب و دروغگو مشورت منما زیرا که او چون سراب بوده دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را دور مینمایاند!»[۳۸]
به این ترتیب، مشاوران همیشه باید از میان افراد آگاه، شجاع، با ایمان، و دورنگر انتخاب شوند.
خطر استبداد!
خطرناکترین پرتگاهی که بر سر راه «مدیران» و «فرماندهان) قرار دارد، «استبداد به رأی» و احساس بی نیازی از مشورت و نظرات دیگران است; همانگونه که در حدیث آمده است:
«مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَاْیِهِ هَلَکَ، وَ مَنْ شاوَرَ الرِّجالَ شارَکَها فی عُقُولِها; کسی که استبداد رأی داشته باشد به هلاکت میرسد و هر کس با مردان بزرگ مشورت کند در عقل و دانش آنها شرکت جوید!»[۳۹]
و نیز علی(علیه السلام) میفرماید:
«وَ اَلاْسْتِشارَةُ عَیْنُ الْهِدایَةِ وَ قَدْ خاطَرَ مَنِ اسْتَغْنی بِرَأْیِهِ; مشورت عین هدایت است، و کسی که خود را بی نیاز از نظرات دیگران بداند مطمئِنّاً به خطر خواهد افتاد!»[۴۰]
به این نکته نیز باید دقیقاً توجّه داشت که بعد از انجام مشورت با افراد آگاه و بیدار و استفاده از اندیشه «اندیشمندان» و تجربه خبرگان، نباید در تصمیم گیری، تعلّل بخرج دهد و مسائل را بیش از اندازه برای شور معطلّ سازد; مبادا فرصتها از دست برود! چرا که قاطعیّت در تصمیم گیری یکی از مهمترین رمزهای پیروزی است، و چه جالب میگوید قرآن بعد از آن که دستور شورا را به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)میدهد:
«فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ; پس از مشورت به هنگام تصمیم گیری بر خدا توکّل کن و قاطعانه اقدام نما!»[۴۱]
مشورت، یک وظیفه اخلاقی است یا الزامی؟
از مسائل مهمّی که در زمینه شورا مطرح است این است که آیا این دستور، صرفاً یک دستور اخلاقی است که نه تنها ترک آن محذوری ندارد بلکه اگر هم اقدام به مشورت کند، مخالفت با نتیجه شورا، چیزی جز ترک اولی و مخالفت با یک حکم اخلاقی نیست; یا به راستی جنبه الزامی دارد و مخالفت با نتیجه آن نیز گناه است؟
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجّه داشت که موارد مشورت بر سه گونه است:
۱ـ گاه یک مسأله مربوط به زندگی خصوصی خود انسان است که اصلاح و خرابی آن اثر مهمّی به بار نمیآورد.
۲ـ گاه مربوط به مسائل اجتماعی و پستهای کلیدی است. ولی مسألهای است روشن که همه روزه شخص مدیر یا فرمانده، با آن سر و کار داشته و برنامه مشخصّی دارد.
۳ـ مسأله حسّاس و پیچیدهای است که در سرنوشت عموم یا لااقل در سرنوشت گروهی مؤثّر است.
در صورت اوّل و دوّم ممکن است مشورت با پذیرش نتیجه آن الزامی نباشد و صرفاً به یک دستور اخلاقی باز گردد، امّا بدون شک در قسمت سوّم هم اصل مشاوره، الزامی است (در آنجا که دسترس به آن باشد) و هم اقدام به نتیجه آن. چرا که بر مدیران و فرماندهان واجب است که به عنوان امانت دارانی از سوی خداوند انجام وظیفه کنند و عدم اقدام به مشاوره در این گونه مسائل، یک نوع خیانت به مصالح مسلمین است.
به تعبیر دیگر، از نظر فقه اسلامی این امانت داران باید «غبطه مسلمین» (آنچه به حال آنها اصلح است) را در نظر بگیرند، و هرگز با وجود «اصلح» به سراغ «صالح) یا با وجود «صالح» به سراغ «غیر صالح) نروند، و بدون تردید اقدام به مشاوره با اصل «رعایت غبطه» سازگارتر است.
این همان است که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در آن گفتار مشهورش به یکی از فرمانداران خود فرمود:
«وَ إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَة وَلکِنَّهُ فی عُنُقِکَ أَمانَةٌ...; این پست وسیله آب و نان برای تو نیست; بلکه امانت خدا است در گردن تو...»[۴۲] و پیامبر اکرم خطاب به ابوذر فرمود:
«إِنَّها أَمانَةٌ وَ إِنَّها یَوْمَ اَلْقِیامَةِ خِزُیٌ وَ نَدامَةٌ إِلاّ مَنْ أَخَذَها بِحَقِّها وَ أَدّی اَلَّذی عَلَیْهِ فیها; حکومت در دست حاکم امانت است و آن در روز قیامت مایه خواری و پشیمانی است، مگر این که کسی آن را به حق و از راه مشروع تصاحب کند، و به وظیفه خود عمل نماید».[۴۳]
مورد چهارمی پیش میآید که شخص مدیر یا فرمانده، در آن موضوع تخصّصی ندارد، و در اینجا هیچ راهی جز استفاده از نظر آگاهان در آن موضوع نیست، و طبعاً باید با استفاده از نظرات «خبرگان متعهّد و آگاه» اقدام کند و غیر آن نیز حرام و خیانت به مسلمین است.
لذا گاه یک مدیر باید چند گروه مشورتی برای امور مختلف داشته باشد تا بتواند صحیح عمل کند; و عدم تشکیل این شوراها یا عدم توجّه به نتایج آنها گاه خیانت محسوب میشود.
مولای متقّیان علی(علیه السلام) فرمود:
«فَإِنَّ مَعْصِیَةَ اَلنّاصِحِ الشَّفیقِ، الْعالِمِ الْمُجَرَّبِ تُورِثُ الْحَسْرَةَ وَ تُعْقِبُ النَّدامَةَ; نافرمانی از دستور نصیحت کننده مهربان، دانا و با تجربه، باعث حسرت میشود، و پشیمانی به دنبال دارد!»[۴۴]
گویند هنگامی که مسلمانان شهر «طائف» را محاصره کرده بودند، حدود بیست روز پشت دیوار محکم شهر ماندند، و قادر به فتح آن نشدند. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با اصحاب خود به مشاوره پرداخت.
«سلمان فارسی» در این جنگ نیز طرحی داد که مورد پسند پیامبر اکرم واقع شد; گفت:
«باید برای درهم کوبیدن و از بین بردن این دژ از منجنیق استفاده کرد!»
«سلمان» با دست خود منجنیقی ترتیب داد، «منجنیق» را به دو «دَبّایَه» (که به منزله تانکهای کوچک قلعه خراب کن امروز بوده است) بست و به آسانی قلعه را گشودند.[۴۵]
«زینی دحلان» در سیره خود مینویسد: «هیجده» روز محاصره طائف طول کشید تا منجنیق برای آنان نصب شد، و این نخستین منجنیق است که در اسلام مورد استفاده قرار گرفت و آن کس که منجنیق را پیشنهاد کرد سلمان فارسی بود!»[۴۶]
زیانها و ضایعات شورا
گاه تکیه بر اصل شورا از قاطعیّت و سرعت عمل میکاهد، و گاه فرصتها از دست میرود، و طبعاً ضایعاتی به بار میآید، و درست به همین دلیل بعضی «مدیران»«و فرماندهان» به این اصل چندان علاقهای ندارند، ولی اگر این ضایعات را در برابر ضایعات ناشی از استبداد و افکار فردی قرار دهیم، تصدیق خواهیم کرد که بسیار کم اهمّیّت تر است و تکیه بر افکار فردی، بسیار خطرناکتر.
منتها باید کوشید روح «مشاوره و همفکری و همگامی» توأم با «سرعت و قاطعیّت» در جامعه زنده شود تا از این ضایعات نیز بکاهد.
تصمیم گیری در روایات اسلامی
در احادیث متعدّدی که از شخص پیامبر در منابع معروف اسلامی نقل شده، رابطه «عمل» با مسأله «تصمیم گیری» به خوبی منعکس است; حدیث «إِنَّمَا الاْعْمالُ بِالنِّیّاتِ; اعمال در گرو تصمیم گیریهاست!»[۴۷] و «لا عَمَل إِلاّ بِنِیَّة; عمل بدون تصمیم گیری بی ارزش است!»[۴۸]از معروفترین احادیث در این زمینه است.
ولی در روایات اسلامی، بیشتر روی مسأله خلوص و پاکی نیّت تکیه شده است. یک مدیر اسلامی باید بیش از هر چیز به این مطلب بیندیشد که هر گونه آلودگیِ نیّت را از خود دور سازد و خالصانه و مخلصانه عمل کند.
در همین زمینه از پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده که فرمود:
«لِکُلِّ امْرِیء مانَوی، فَمَنْ غَزی ابْتِغاءَ ما عِنْدَاللّهِ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ مَنْ غَزی یُریدُ عَرَضَ الدُّنْیا أَوْ نَوی عِقالا لَمْ یَکُنْ لَهُ إِلاّ ما نَوی; بهره هر کس بسته به نیّت اوست، آن کس که در میدان جهاد به خاطر پاداش الهی گام مینهد، اجر او برخداست; امّا آن کس که برای غنائم جنگی و متاع زود گذر دنیا گام برمی دارد، یا حتّی هدفش به دست آوردن «عِقال» و پای بند شتری است، تنها بهرهای که میبرد همان است!»[۴۹]
مخصوصاً اسلام با دقّت عجیب و بی نظیری به مسأله خلوص نیّت مینگرد که در فصل «انگیزهها» بیش از این بحث خواهیم کرد، در اینجا همین اندازه می گوئیم از نظر اسلام پیروزیها رابطه مستقیمی با میزان اخلاص نیّت دارد.
آفات تصمیم گیری
مدیر باید از اموری که تصمیم گیری را به مخاطره میاندازد به شدّت اجتناب کند مانند:
۱ـ تردید و دو دلی
۲ـ احتیاط بیش از حد
۳ـ وسواس در برخورد با مسائل مختلف
۴ـ تسویف (امروز و فردا کردن)
۵ـ ترس و وحشت از مسائل و حوادث بزرگ و احساس حقارت در مقابل آنها
۶ـ دستپاچگی در برابر حوادث پیش بینی نشده
و خلاصه، آنچه نشانه عدم اعتماد به نفس است، مهمترین مانع اتّخاذ تصمیم مؤثّر برای کارهاست. گاه وحشت از عدم پیروزی و روشن نبودن عاقبت کار، مدیر یا فرمانده را از اتّخاذ تصمیم قاطع باز میدارد، در حالی که از اصولی که باید مدیران به آن توجّه داشته باشند، این است که با توجّه به عدم اطّلاع ما از آینده و حوادث احتمالی، هیچ کاری را با «یقین صد در صد به موفقّیت» نمیتوان شروع کرد، و این انتظار بیهودهای است که گاه مانع تلاشهای مؤثّر و مفید خواهد بود.
آنچه برای مدیران و فرماندهان ضرورت دارد این است که «احتیاط» را با «شجاعت»، و «دقّت» را با «جسارت» بیامیزند، و مسائل قابل پیش بینی را سهم دقّت و احتیاط قرار دهند، و مسائل غیر منتظره را به دست شجاعت و جسارت بسپارند، و به گفته زیبا و حساب شده امام باقر(علیه السلام) جامه عمل بپوشانند آنجا که فرمود:
«صَلاحُ جَمیعِ الْمَعایِشِ وَ التَّعاشُرِ مِلْؤُ مِکْیال ثُلُثاهُ فَطَنَةٌ وَ ثُلُثُهُ تَغافُل; اصلاح تمام کارهای زندگی بشر با پیمانه پری است که دو سوّم آن هوشیاری و یک سوّم آن بی اعتنائی باشد!»[۵۰]
ولی نباید فراموش کرد که سهم عمده از آنِ هوشیاری است که زمینه ساز برنامه ریزیهاست، هر چند «تغافل» نیز سهم مهمّی دارد.
برنامه ریزی
بعد از آن که «کلّیّات مسائل» در شورا برای مدیر روشن شد و به مرحله تصمیم گیری درآمد، برای تحقّق بخشیدن و اجرای آن، نیاز به «برنامه ریزی» است.
یک مدیر خوب، کسی است که از قدرت «برنامه ریزی» بهره کافی داشته باشد که آن نیز با استفاده از تجربیّات شخصی و استفاده از تجارب دیگران در نظرات صاح«نمی توان» وارد مرحله عمل شد.
بنظران، انجام میگیرد; و به هر حال، بدون برنامه ریزی هرگز «نباید» و
منتها گاه نیاز به برنامه ریزی «کوتاه مدت» است و گاه «دراز مدت» و گاه هر دو.
درست است که باید تمام مراحل برنامه تا پایان کار قبلا تنظیم شود ولی گاه عملا تنظیم تمام برنامه غیر ممکن است، چون طبیعت بعضی از مسائل ایجاب میکند که نسبت به آینده آن ابهاماتی در کار باشد. در اینجا یک لحظه نباید از حرکت ایستاد و چارهای جز «برنامه ریزی مقطعی» نیست. باید برای رسیدن به هدف، مراحل مختلفی در نظر گرفته شود و برای هر مرحله یک «برنامه جداگانه» تنظیم گردد.
اهمّیّت «برنامه ریزی» تا به آن پایه است که حتّی کارهای ساده نیز باید توأم با برنامه باشد، چرا که بدون برنامه ریزی، مسأله «سازماندهی» که مرحله بعد از آن است، امکان پذیر نخواهد بود; و بدون سازماندهی، وصول به هدف، مشکل یا غیر ممکن است.
برنامه ریزی باید واجد شرایط زیر باشد:
الف ـ برنامه، باید دقیق و از نظر کیفی و کمّی کاملا روشن باشد.
ب ـ برنامه باید از هر گونه ابهام و کلّی گوئی خالی و تماماً جنبه عملی و عینی داشته باشد.
ج ـ در برنامه ریزی باید نیروهای انسانی لازم برای انجام هر کار، هزینهها، و ابزار و وسائل مورد نیاز، دقیقاً محاسبه شود، و برای هر مرحله و هر مقطع، آنچه لازم است پیش بینی گردد.
د ـ در برنامه ریزی باید زمانبندی مورد توجّه قرار گیرد، به طوری که نه وقت بیهوده تلف شود و نه حجم برنامه، بیش از مقدار وقت باشد.
هـ ـ در برنامه ریزی باید همیشه محلّی برای «حوادث پیش بینی نشده» در نظر گرفته شود، چرا که بسیار میشود که «مدیران» و «فرماندهان» در جریان عمل با مشکلات پیش بینی نشدهای رو به رو میشوند که اگر آمادگی برای رویاروئی با آن نداشته باشند، و به هنگام برنامه ریزی این مسائل مورد توجّه آنها قرار نگرفته باشد کارشان به بن بست میکشد و درمانده میشوند.
اگر به داستان جنگ احزاب و مسأله حفر آن خندق عظیم به گرد مدینه که نه عابر پیاده به آسانی میتوانست از آن بگذرد، و نه سواران میتوانستند از روی آن بپرند، آن هم در مدّتی کوتاه و با وسائل بسیار بسیار ابتدائی، بیندیشیم، و مدیریّت پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) را در این زمینه و کیفیّت تقسیم این کار را میان یارانش بنگریم، به دقّت و ظرافت در برنامه ریزی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پی میبریم و جالب این که تا کار خندق پایان یافت، دشمن هم از راه رسید![۵۱]
پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) شخصاً برای تمام حرکتهای نظامی و غزوات اسلامی تمام مسائل را دقیقاً زیر نظر میگرفت و برنامه را تنظیم مینمود.
در داستان حرکت امام حسین(علیه السلام) و یارانش به سوی کربلا میخوانیم که در یکی از منزلگاهها دستور داد که بیش از حدّ نیاز آب با خود بردارند که سرِّ آن بر همگان روشن نبود، امّا هنگامی که با لشکر «حر» در وسط بیابان خشک و بی آبی رو به رو شدند، امام(علیه السلام) دستور داد، آبهای اضافی را در اختیار لشکر دشمن که سخت تشنه بودند، بگذارند، و این امر، اثر عمیقی در روحیّه حر و یارانش گذاشت و بی شک این محبّت در موضعگیری آینده او مؤثّر بود.[۵۲]
امام صادق(علیه السلام) برای نشر علوم اسلامی در زمانهائی که شیعیان و شاگردان مکتب اهل بیت(علیهم السلام) سخت در فشار قرار خواهند گرفت برنامه ریزی فرمود، و به یکی از دوستانش تأکید کرد امروز که توانائی داری، این احادیث را بنویس و در میان یاران خود پخش کن، چرا که زمانی فرا میرسد که مردم دسترسی جز به کتابهایشان ندارند و جبّاران زمان رابطه میان امامان(علیهم السلام) و پیروان مکتبشان را قطع میکنند.[۵۳]
و از این ریزه کاریها در زندگی پیشوایان بزرگ اسلام فراوان است.
سازماندهی
هدف از «سازماندهی» تقسیم کار در یک مجموعه است، به گونهای که مسائل زیر در آن تأمین گردد:
الف ـ هیچ کاری، بدون مسؤول نماند، و در عین حال از تداخل و تضادّ مسؤولیّتها جلوگیری به عمل آید.
ب ـ هر کاری به افرادی که دقیقاً از عهده آن برمی آیند سپرده شود.
ج ـ کلّ افراد به صورت یک مجموعه کاملا منسجم عمل کنند، به طوری که کار هر یک، مکمّل عمل دیگری باشد.
د ـ سلسله مراتب، در تقسیم مسؤولیّتها در نظر گرفته شود.
هـ ـ تمام افراد از طریق سلسله مراتب با مدیریّت یا فرماندهی در ارتباط باشند.
برای «سازماندهی» باید به لیاقتها، استعدادها، تخصصّها، و تقوی، فوق العاده اهمّیّت داد، و از تمام عناصر شایسته، نه تنها استفاده کرد، بلکه باید آنها را به معنی واقعی کلمه «صید» کرد.
در حالات پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) میخوانیم که حتّی برای رساندن یک پیام میان اصحاب و یاران خود بررسی میکرد، و کسی را برمی گزید که از همه شایسته تر برای ابلاغ آن پیام باشد. چنانچه در مسأله قرائت آیات سوره برائت در موسم حج برای مشرکان مکّه که در حقیقت «اعلام پایان عمر شرک و بت پرستی» و یکی از مراحل مهمّ تاریخ اسلام بود، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اصرار داشت که طبق فرمان الهی، علی(علیه السلام)عهده دار آن شود; چرا که از همه برای این کار شایسته تر بود.[۵۴]
در غزوه «خیبر» هنگامی که دیگران از فتح نیرومندترین دژهای خیبر عاجز ماندند، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شخصاً سازماندهی لشکر را به دست گرفت، و جمله تاریخی معروفش را فرمود:
«لاُعْطِینُّ الرّایَةَ غَدَاً رَجُلا یُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولُهُ وَ یُحِبُّهُ اَللّهُ وَ رَسُولَهُ یَفْتَحُ اللّهُ عَلی یَدَیْهِ یَأْخُذُها عَنْوَةً...; فردا پرچم را به دست کسی میسپارم که خدا و رسولش را دوست دارد، و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند، و این قلعه به دست او فتح میشود!»[۵۵]
سپس پرچم را به دست علی(علیه السلام) داد و در همان روز دژ نیرومند یهود سقوط کرد.
در حدیث معروفی این نکته بسیار پر ارزش که از مهمترین اصول مدیریّت و سازماندهی است از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده که فرمود:
«مَنْ أَمَّ قَوْماً وَفیهِمْ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْهُ لَمْ یَزَلْ أَمْرُهُمْ إِلَی السَّفالِ إلی یَوْمِ القِیامَةِ; کسی که بر جماعتی امامت کند و رهبری آنها را بر عهده گیرد در حالی که در میان آنها فردی از او آگاهتر وجود دارد، پیوسته کار آن گروه رو به سقوط میرود!»[۵۶]
این اصل در تمام مراحل مدیریّت و فرماندهی صادق است.
پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«مَنْ وَلیّ مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمینَ شَیْئاً، فَوَلیّ رَجُلا وَ هُوَ یَجِدُ مَنْ هُوَ أَصْلَحُ لِلْمُسْلِمینَ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ; کسی که متصدّی امور مسلمانان شود و فردی را به عنوان سرپرستی کاری تعیین کند، در حالی که میتواند کسی را پیدا کند که برای مسلمانان از او بهتر باشد به خدا و رسولش خیانت کرده است!»[۵۷]
در گذشته معمول بود که لشکر را به چهار بخش تقسیم میکردند: «مَیْمَنَه»; «مَیْسَره»; «قلب سپاه» و «مقدّمه یا طلایع». حتّی در لشکر ۷۲ نفری به ظاهر کوچک و در معنی بزرگ حضرت امام حسین(علیه السلام) در روز عاشورا، این معنی دقیقاً رعایت شد.
یکی از یاران خاص را در مَیْمَنَه قرار داد، و دیگری را در مَیْسَرَه، و خود امام(علیه السلام)در قلب لشکر قرار گرفت، (مقدّمه لشکر معمولا مربوط به مواقعی بوده که نقل و انتقالی صورت میگرفت که برای پیشگیری از هر نوع غافلگیر شدن، مقدّمه در فاصلهای جلوتر حرکت میکرد، تا تمام مسیر را زیر نظر بگیرند و در صورت احساس خطر و بودن دشمن در کمینگاه، به وسیله پیکهای تیزرو فرمانده لشکر را باخبر کنند).
البتّه در جنگهای امروز که تاکتیکها دگرگون شده، مدیریّت و سازماندهی جنگ بسیار گسترده تر و پیچیده تر است.
در سازماندهی، حتّی باید برای جانشینان احتمالی روی فرض وقوع ضایعاتی در نفرات، دقیقاً مطالعه، و افرادی برای این منظور تعیین گردند.
در جنگ «موته» که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شخصاً شرکت نکرد، علاوه بر این که «جعفر بن ابیطالب» را به عنوان فرمانده لشکر تعیین فرمود، دستور داد که اگر برای جعفر، حادثهای پیش آید «زید بن حارثه» جانشین او شود و اگر او نیز شهید گردد. «عبداللّه بن رَواحه» پرچم را به دست گیرد، و اگر برای او نیز، حادثهای پیش آمد، مسلمانان نفر چهارمی را با مشورت برگزینند، و پیکار را در مقابل دشمن ادامه دهند.[۵۸]چرا که درگیری در آن میدان با سپاه عظیم روم بود که این گونه حوادث در آن پیش بینی میشد. و همین طور هم شد.
در یک سازماندهی دقیق، باید هیچ موضوع پیش بینی نشده از نظر تشکیلات و سازمان، در آن نباشد، بلکه برای هر حادثه عادی و غیر عادی، مسؤول یا مسؤولانی تعیین شوند.
ایجاد هماهنگی
دیگر از وظائف مهمّ مدیر، نقش هماهنگ کننده اوست، او در عین این که رابطه خود را با نفرات خویش (چه از طریق مستقیم یا غیر مستقیم) باید حفظ کند، نقش هماهنگ کننده را نیز باید هرگز فراموش نکند، چرا که مفردات خوب هرگز ضامن پیروزی نیست، بلکه یک ترکیب صحیح و هماهنگ همیشه پیروز است.
برای پی بردن به اهمّیّت این موضوع باز به «سیر انفسی» میپردازیم و نگاهی به تشکیلات بدن خود میکنیم:
هماهنگی اعضای بدن به راستی عجیب است; هنگامی که یک عمل ساده یا پیچیده را انجام میدهیم، بلافاصله سیستم خاصّی که به فرمان پروردگار در مغز ما مستقر شده است به طور خودکار هماهنگی لازم را در میان اعضاء تأمین میکند.
مثلاً، در برابر یک حادثه آتش سوزی که باید برای خاموش کردن آن تلاش کنیم، و در صورت عدم امکان، خود و دیگران را از محلّ حادثه دور نمائیم، بار سنگین در جنبههای اجرائی، بیشتر بر عضلات پا و بازو گذاشته شده است. در چنین شرایطی، ناگهان در یک لحظه هماهنگ ضربان «قلب» بالا میرود و «تنفّس» سریع میشود; و گردش خون در عضلات، به حدّاکثر میرسد; خون به مقدار زیاد به سلّولهای بدن برای تغذیه و تهیّه نیروی لازم میرسد; «مغز» نیز برای سرعت عمل بیشتر، خون زیادتری دریافت میدارد و حتّی اگر انسان گرسنه و تشنه باشد، موقّتاً احساس گرسنگی و تشنگی را بکلّی از دست میدهد تا فکر و نیروی جسمانی او مشغول به تهیّه این نیازها نشوند، و هماهنگی و بسیج نیروها به طور کامل در برابر حادثه انجام گیرد.
این یک نمونه کوچک در تشکیلات بدن انسان است، و اگر در کار هر یک از دستگاههای بدن خود و موجودات زنده دیگر، دقّت کنیم، میبینیم مسأله ارتباط و هماهنگی به قدری دقیق و ظریف پیاده شده است که بهتر از آن تصوّر نمیشود، و ما در بحثهای توحیدی از این موضوع دلائل روشنی برای اثبات وجود خدا و علم و حکمت و قدرت او میگیریم و قرآن مجید نیز به آن اشارات فراوانی دارد.
هر قدر سازمانی گسترده تر و پیچیده تر شود; مسأله هماهنگی در آن حسّاستر میشود، تا آنجا که گاه انسان با وسائل عادی نمیتواند آن را تأمین کند و ناچار از وسائل دقیق صنعتی کمک میگیرد، چنان که در سازمانهای اداری و صنعتی پیچیده امروز از کامپیوتر برای هماهنگ کردن بهره فراوان میگیرند.
به تاریخ اسلام برمی گردیم، یک ناهماهنگی در لشکر اسلام در جنگ احد (ناهماهنگی مردان تیراندازی که تحت فرماندهی «عبداللّه بن جبیر» بودند با بقیه سپاه اسلام) سبب شد که شکست سختی بر ارتش اسلام وارد گردد، و ضایعاتی در حدود ۷۰ شهید، آن هم شهیدانی مانند «حمزه سیّد الشّهداء» به بار آورد.[۵۹]
یادآوری این نکته ضروری است که ارتباط فرماندهان و مدیران با افراد تحت نظر آنها هرگز نباید به شکل «استبداد و قیمومت» در آید. معنی این سخن آن نیست که حفظ «اصول انضباط» و «سلسله مراتب» و «قاطعیّت» به فراموشی سپرده شود; بلکه جمع میان «انضباط» و «برادری» لازم است که از کارهای بسیار ظریفی است که تنها «استعداد» و «ابتکار) مدیر و فرمانده و آموزش مستمرّ فرهنگی نفرات، میتواند آن را تضمین کند.
ایجاد انگیزه
دیگر از وظایف سنگین هر مدیر در هر سازمان، و از جمله فرماندهان در مقام فرماندهی که شعبهای از مدیریّت است، مسأله ایجاد انگیزه است، ایجاد یک حرکت نیرومند درونی براساس بسیج تمام نیروهای نهفته در روح و جان انسانها، و خوشبختانه در یک تشکیلات اسلامی که فرهنگ «ایمان به اللّه» بر آن حاکمیّت دارد، و افراد مؤمن و ایثارگر و فداکار، تار و پود آن را تشکیل میدهند، ایجاد انگیزه، نه تنها کار مشکلی نیست، بلکه منابع عظیمی برای بهره گیری در این زمینه در دست است.
توضیح این که: هیچ انسانی، بدون انگیزه به سراغ کاری نمیرود، و این انگیزه برخلاف انگیزههای غریزی حاکم بر حیوانات، حتماً باید از طریق درک و فهم و شعور روی او تأثیر بگذارد. انگیزه را میتوان به بنزین موتور تشبیه کرد، با این تفاوت که تأثیر آن اجباری است، ولی انگیزه افعال آدمی با توجّه به اصل اختیار و آزادی اراده انسان، اختیاری است.
چگونگی «انگیزهها» رابطه نزدیکی با فرهنگ حاکم بر یک جامعه دارد; هر قدر فرهنگ، غنی و پرمایه تر باشد، انگیزهها نیرومندتر است.
انگیزه را میتوان به سه نوع تقسیم کرد:
الف ـ انگیزههای پنداری
ب ـ انگیزههای مادّی
ج ـ انگیزههای معنوی
در بخش اوّل، یک مشت خیالات و پندارها و خرافات و الفاظ بی محتوا ممکن است عامل حرکت یک جامعه شود که مصداق کامل آن را در یک جامعه بت پرستی میتوان مشاهده کرد.
پندار قداست بتها، خرافه مشکل گشائی و شفاعت آنها، پندار فهم و شعور برای آنها و بالاخره خرافه تقرّب به خدا بوسیله بتها، ایجاد حرکتی در جامعه بت پرستان میکند.
امّا هنگامی که کارشان به بن بست میکشد و بتان را حتّی قادر بر دفاع از خودشان نمیبینند، تا چه رسد به عابدانشان! به مصداق: «فَرَجَعُوا إِلی أَنْفُسِهِمْ وَ قالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ» وجدان خفته آنها بیدار شده به این پندارهای پوچ و مسخره، میخندند و خویشتن را به خاطر این پرستش غلط و مضحک، محکوم میکنند و ظالم و ستمگر میشمرند!
به این ترتیب بُرد انگیزههای پنداری محدود و موقّت و فاقد هر گونه عمق و ریشه است; چرا که این انگیزهها از جهل و تعصّب مردم مایه میگیرد و به محض پیدایش مختصری علم و آگاهی از اثر میافتد.
امّا «انگیزههای مادّی»، از آنجا که از یک واقعیّت عینی مایه میگیرد اثری بیشتر و گسترده تر دارد، امّا با این حال هرگز عمیق نیست.
فی المثل، کمتر افسری حاضر میشود به خاطر مزایا و حقوق و تشویق مادّی و ترفیع درجه که مهمترین اثرش نیز همان امتیازات مادّی است، جان خود را به خطر بیفکند، و اگر در جنگی درگیر شود که به حکم مسؤولیّت شغلی باید خود را به خطر افکند، باز تلاش میکند تا به هر وسیله شده خود را از مهلکه برهاند.
لذا در جنگهائی همچون جنگ ویتنام، سربازان و افسران آمریکائی، غالباً این سؤال را از خود میکردند که ما با چه انگیزهای بجنگیم؟ و در این منطقه جهان، چه منافعی داریم که ارزش نثار خون داشته باشد!
کوتاه سخن این که، آمادگی برای ایثار و فداکاری که هر «مدیر» و «فرمانده» در برابر حوادث مهم نیازمند به آن است با انگیزههای مادّی قابل توجیه نیست. لذا در مراحل بحرانی و حسّاس، حربه این مدیریّتها کُند و بی اثر میشود و کُمیت آنها لنگ است.
امّا «انگیزه معنوی» که از روح ایمان به اللّه و ارزشهای والای الهی و انسانی سرچشمه میگیرد، و پشتوانهای همچون معاد و زندگی جاویدان پس از مرگ در آغوش رحمت الهی، و بهشت جاویدان و «لقاء اللّه» دارد، قویترین و عمیقترین انگیزه هاست که تأثیرش فوق العاده نیرومند است.
در اینجا مسأله معامله با خدا و دادن جان و مال در برابر جلب رضای او مطرح است:
«إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْراةِ وَ الاْنْجیلِ وَالْقُرْانِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ; خداوند از مؤمنان، جانها و اموالشان را خریداری کرده، که (در برابرش) بهشت برای آنان باشد; (به این گونه که:) در راه خدا پیکار میکنند، میکشند و کشته میشوند; این وعده حقّی است بر او، که در تورات و انجیل و قرآن ذکر فرموده; و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است؟! اکنون بشارت باد بر شما، به داد و ستدی که با خدا کردهاید; و این است پیروزی بزرگ!»[۶۰]
دقّت در بندبند این آیه خون را در عروق مؤمنان به گردش سریعی در میآورد، و تمام توان افراد باایمان را برای استقبال از چنین تجارت پرسود و عظیمی آماده میسازد.
و یا چنان که در سوره «صفّ» آمده است:
«یا أَیُّها الَّذینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَة تُنْجیکُمْ مِنْ عَذاب أَلیم تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ بِأَمْوالِکُمْ وَ أَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ، یَغْفِرُ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ یُدْخِلْکُمْ جَنّات تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاْنْهارُ وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی جَنّاتِ عَدْن ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ. وَ اُخْری تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَ فَتْحٌ قَریبٌ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنینَ; ای کسانی که ایمان آوردهاید! آیا شما را به تجارتی راهنمائی کنم که شما را از عذاب دردناک رهائی میبخشد؟! به خدا و رسولش ایمان بیاورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید، این برای شما (از هر چیز) بهتر است، اگر بدانید! (اگر چنین کنید) گناهانتان را میبخشد و شما را در باغهایی از بهشت داخل میکند که نهرها از زیر درختانش جاری است و در مسکنهای پاکیزه در بهشت جاویدان جای میدهد; و این پیروزی عظیم است! و (نعمت) دیگری که آن را دوӘʠدارید به شما میبخشد، و آن یاری خداوند و پیروزی نزدیک است; و مؤمنان را بشارت ده (به این پیروزی بزرگ)!»[۶۱]
برای ایجاد انگیزه در مدیریّت و فرماندهی در جامعه اسلامی باید از فرهنگ غنی و پرمایه اسلام کمک گرفت، و از طرق مختلف، آن را بارور و پرثمر ساخت; به عنوان نمونه، طرق زیر پیشنهاد میشود:
۱ـ بهره گیری هر چه بیشتر از آیات مناسب قرآن مجید با تحلیل و تفسیر روشن برای ارتقای سطح فرهنگ و اخلاق.
۲ـ بهره گیری از متون اصلی سخنان پیشوایان بزرگ اسلام، مخصوصاً سخنان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و خطبههای نهج البلاغه و دعاهای صحیفه سجّادیه که برای هر یک از رشتههای مدیریّت و فرماندهی فرازهای زندهای در آنها میتوان یافت و از آنها الهام گرفت.
۳ـ تجزیه و تحلیل حکومت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و حوادث تاریخی غزوات او و حکومت و جنگهای علی(علیه السلام) و یارانش، و ریشه یابی حادثه خونین کربلا و ریزه کاریهایش که صحنههای مشابه آنها دائماً در زندگی ما به چشم میخورد، و بطور کلّی، بهره گیری از سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و سیره ائمّه طاهرین(علیهم السلام) و بزرگان تاریخ اسلام و حوادث مهمّ زندگی آنان.
۴ـ استفاده از دعاها و مناجات پر محتوای ائمّه هدی(علیهم السلام) که فوق العاده پرمایه و غنی و الهامبخش است و جمله به جمله آن، حرکت آفرین میباشد; دعاهائی همچون: کمیل; ندبه; صباح; و صحیفه سجّادیه و دعاهای عرفه امام حسین(علیه السلام) و ابوحمزه و مانند آن که روح و جان افراد را چنان نور و صفائی میبخشد که آمادگی برای هرگونه فداکاری به آنها میدهد; البتّه باید به دقّت مراقب بود که به صورت افراطی و خسته کننده و ملال آور نباشد.
۵ـ آموزشهای مکتبی و اسلامی در مقطعهای مختلف برای تحکیم پایههای ایمان و اعتقاد به «اللّه» و معاد و زندگی پس از مرگ.
۶ـ نشر انتشارات جالب و پرمایه و غیر تکراری ـ عمومی یا مخصوص همان تشکیلات ـ برای تداوم بخشیدن به جوشش انگیزه ها; و تأسیس کتابخانه، هر چند کوچک امّا پرمایه، در محدوده مدیریّت برای سرعت بخشیدن به آگاهیهای فزاینده.
۷ـ تجلیل و بزرگداشت خدمتگزاران گذشته و حال و تجلیل از شهدا و خانوادههای آنها و قدردانی از زحمات افراد زحمتکش، و دریدن «حجاب معاصرت» در این رابطه، و امور ابتکاری دیگری که در ایجاد و تقویت انگیزهها مؤثّر است.
ولی اشتباه نشود بهره گیری از انگیزههای معنوی به مفهوم نادیده گرفتن انگیزههای معقول مادّی نیست; چرا که انسان از جسم و جان، مادّه و معنی، ترکیب شده; هر چند رکن اصلی وجود او، روح و جان اوست; ولی تقاضای مادّی جسم را نیز نباید نادیده گرفت.
حتّی پیامبر اسلام، با تمام تأکیدی که روی خلوص نیّت شرکت کنندگان در میدان جهاد داشت و از هر گونه هدفی جز خدا و «جهاد فی سبیل اللّه» برحذر میداشت; جنگجویان را به حکم قوانین اسلام، مشمول تشویق مادّی از طریق «تقسیم بخشی از غنائم جنگی» مینمود و از آن بالاتر، خداوند با تمام عظمتش در کنار پاداشهای عظیم معنوی مانند «أَحْیاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرزَقُونَ» و «رِضوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ» پاداشهای مادّی «جَنّات تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اَلاْنْهارُ» و مانند آن را مطرح کرده، تا از طریق این وعدههای راستین، تمام نیروهای نهفته وجود انسان را بسیج کند.
در بحث تشویقها و توبیخها نیز مسائل مهمّ دیگری در این زمینه خواهیم داشت.
البتّه، اینها یک سلسله کلّیات مسأله ایجاد انگیزه است; علاوه بر این، هر مدیر و فرمانده باید از طرق ابتکاری با در نظر گرفتن اوضاع و احوال و شرایط خاصّ زمانی و مکانی و فرهنگ فکری افرادی که تحت مدیریّت و فرماندهی او هستند، به بسیج نیروهای معنوی آنها از طریق ایجاد انگیزههای نیرومند بپردازد و رمز موفقّیت او غالباً در این ابتکارات نهفته است.
نمونهای از ایجاد انگیزه
ماجرای «بیعت رضوان» که نام دیگرش «بیعت شجره» است سند و الگوی بزرگی برای همه مسلمانان در این زمینه است.
قبلا اشاره کردیم که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در سال ششم هجرت به قصد انجام مناسک عمره با ۱۴۰۰ نفر از مسلمانان به حالت احرام عازم مکّه شد[۶۲] در حالی که خصومت شدید میان مسلمانان و مشرکان مکّه برقرار بود; و خاطره جنگهای بدر و احد و احزاب فراموش نشده بود; و سخت آشکار بود که پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) از مرحله دفاع به مرحله هجوم وارد شده، اصل این کار به فرمان الهی صورت گرفت و یکی از شجاعانهترین اقدامات نظامی سیاسی دوران زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بود; چرا که حرکت با این تعداد، آن هم بدون تجهیزات جنگی (یاران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فقط شمشیر به همراه داشتند که در عرف عرب به عنوان اسلحه مسافر محسوب میشد) و رفتن به منطقه نفوذ و قدرت دشمن، در جائی که هیچ پناهگاهی وجود نداشت، مطلب عجیب و خطرناکی به نظر میرسید، تا آنجا که منافقان میگفتند که «محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) و یارانش هرگز از این سفر باز نخواهند گشت; چنان که قرآن سخن آنها را نقل کرده:
«بَلْ ظَنَنْتُمْ اَن لَّنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلی أَهْلیهِمْ أَبَداً وَ زُیِّنَ ذلِکَ فی قُلُوبِکُمْ...; ولی شما گمان کردید پیامبر و مؤمنان هرگز به خانوادههای خود باز نخواهند گشت; و این (پندار غلط) در دلهای شما زینت یافته بود...»[۶۳]
این اقدام در بردارنده معانی متعدّد سیاسی و نظامی و روانی بود و در حقیقت قدرت نمائی بی نظیری بود تا قریش را از اندیشه هجوم مجدد به مدینه باز دارد، و ضمناً به همه اعراب نشان دهد که مانند تمام آنها، کعبه را بس محترم و مقدَّس میدارد، و بدین ترتیب تبلیغات منفی قریش را خنثی سازد; و از سوی دیگر به قریش ثابت کند که موقعیّت «مکّه» با پیروزی نهضت اسلام متزلزل نخواهد شد و مکّه همچنان مقدّس خواهد بود در نظر مسلمین نیز سخت مقدّس باقی خواهد ماند.
مسلمانان سرانجام به سرزمین «حدیبیّه» که روستائی نزدیک مکّه (تقریباً ۲۰ کیلومتری مکّه) بود رسیدند، و چنان که پیش بینی میشد، مشرکان از ورود آنها به مکّه، جلوگیری کردند، و سفیران متعدّدی میان قریش و لشگر اسلام رفت و آمد کردند، سرانجام به تنظیم صلحنامه «حدیبیّه» که یک پیروزی عظیم با امتیازات مهم برای مسلمانان بود منتهی شد و در تمام جزیرة العرب مثل بمب صدا کرد، و راه را برای پیشرفت سریع اسلام گشود که تجزیه و تحلیل آن یکی از جالبترین و ظریفترین مسائل تاریخ اسلام است.
غرض این که، در این اثنا که «سُفراء» رفت و آمد میکردند، قریش یکی از سفیران پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را بازداشت کرد; و به دنبال آن، شایعه قتل او در لشگرگاه اسلام پیچید. پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سخت خشمگین شد و فرمود:
«لا نَبْرَح حَتّی نُناجِزَ الْقَوْمَ، فَدَعا رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) النّاسَ إِلَی الْبَیْعَةِ...; ما حرکت نمیکنیم تا با آنها پیکار کنیم; اینجا بود که رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) مردم را دعوت به بیعت (مجدّد) فرمود...».[۶۴]
و برای این که خون مسلمانان را به جوش آورد و نیرومندترین انگیزه را در آنها ایجاد کند اقدام، به تجدید بیعت کرد، و در زیر درخت بزرگی که در آنجا بود نشست و همه مسلمانان فرد فرد آمدند و دست بیعت به دست او گذاردند، و اعلام وفاداری مجدّد تا سرحدّ جان کردند.
بیعت تاریخی عجیبی که مایه خشنودی خداوند بود، و به همین دلیل «بیعت رضوان» نامیده شد که قرآن در این باره میگوید:
«لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحَتَ الشَّجَرَةِ...; خداوند از مؤمنان ـ هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند ـ راضی و خشنود شد...»[۶۵]
و از آنجا که زیر درختی انجام گرفت، نام دیگرش «بیعت شجره) شد.
این بیعت که از عزم راسخ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و مسلمین در مبارزه تا آخرین نفس و آخرین قطره خون حکایت میکرد، دشمن را سخت به وحشت افکند، و یکی از عوامل موثّر هموار شدن جادّه صلح با آن امتیازات بزرگ، بود; و از سوی دیگر انسجام فوق العاده در ارتش اسلام به وجود آورد و انگیزههای جهاد را به عالیترین وجهی تقویت نمود.[۶۶]
این یک حرکت الهی و ابتکاری بود که در این لحظات حسّاس انجام گرفت.
نمونه دیگر
جالب این که بعد از فتح «مکّه» در سال هشتم هجری (دو سال بعد از صلح حدیبیّه) هنگامی که اسلام به سرعت در میان قبائل عرب پخش میشد، طایفه «هَوازِن» و «ثَقیف) و «بنی سَعْد» که سه طایفه مهمّ جزیرة العرب بودند، با سی هزار مرد جنگی تصمیم به درهم کوبیدن مسلمانان گرفتند و مسلمین فقط با دوازده هزار نفر، در جنگی نابرابر، در مقابل آنها قرار گرفتند.
دشت «حنین» گذرگاهی داشت که لشگر دشمن آن را برای کمین انتخاب کرده بود و با یک حمله غافلگیرانه برق آسا، نظم ارتش اسلام را به هم ریخت به طوری که اکثر لشکر، زمام اختیار را از دست داده پراکنده شدند.
آن لحظه، یک لحظه فوق العاده حسّاس در زندگی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بود که باید با ابتکاری بزرگ، لشکر متلاشی شده را جمع آوری کرده، و روح تازهای در کالبد آنها بدمد، و از نابودی و شکست حفظ کند.
در اینجا پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با امدادهای الهی ، دست به دو ابتکار بزرگ زد، نخست این که تا آن روز در هیچ میدان جنگی شخصاً برای جنگ کردن وارد عمل نشده بود و تنها مدیریّت و فرماندهی را به عهده داشت، در آن روز شمشیر کشید و با شجاعت وارد معرکه قتال شد.
از سوی دیگر، «عبّاس»، عموی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از پیامبر الهام گرفت و خاطره «بیعت شجره» را در نظرها مجسّم کرد و با صدای بلند و رسائی که داشت فریاد زد: «یا معْشَرَ المُهاجِریْنَ وَ الاْنْصارِ یا أَصْحابَ سُوَرةِ اْلبَقَرَةِ یا أَهلَ بِیْعَةِ الشَّجَرَةِ إِلی اَیْنَ تَفِرُّونَ هذا رَسُولُ اللّهِ; ای گروه مهاجران و انصار! و ای یاران سوره بقره! و ای اهل بیعت شجره! به کجا فرار میکنید؟ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) اینجاست!»[۶۷] (عنوان کردن سوره بقره، ظاهراً به خاطر داستان طالوت و جالوت و پشت کردن اکثر لشکر طالوت به میدان نبـرد و سرافکندگی آنها در پیشگاه خدا و پیروزی طالوت با لشکر اندک مؤمنش بود).
این دو امر سبب شد، لشکر متلاشی شده، دوباره جمع و سازماندهی گردد، و حرکتی نیرومند آغاز شود، و بر لشگر دشمن بتازند و آنها را از هم متلاشی کرده، گروه زیادی را اسیر کنند، و از این میدان خطرناک با پیروزی کامل باز گردند.
اینها مسائلی است که نمونههای آن، در تاریخ اسلام کم نیست و میتواند همیشه برای فرماندهان و مدیران با تفاوت شرایط و ظروف، آموزنده و الهامبخش برای ایجاد انگیزه باشد.
نمونه دیگر (خطبه معروف طارق بن زیاد)
معروف است «طارق بن زیاد» فرمانده لشکر اسلام که برای فتح اسپانیا رفته بود، هنگامی که خود را با انبوه دشمنان نیرومند رو به رو دید، دست به ابتکار عجیب و شجاعانهای زد که اگر آن نبود، شاید لشکر اسلام در «اندلس» گرفتار شکست عظیمی میشد.
دستور داد کشتیها را که لشکر به وسیله آن در ساحل اسپانیا پیاده شده بود، آتش بزنند! و آذوقه یک روز را برای لشگر نگه داشت و گفت بقیّه را آتش بزنند! آنگاه، بر یک بلندی ایستاد و ضمن خطبهای کوتاه و تکان دهنده گفت:
«یا اَیُّهَا النّاسُ! أَیْنَ الْمَفَرُّ؟ وَ اَلبَحْرُ مِنْ وَرائِکُمْ وَ الْعَدُوُّ أَمامُکُمْ، فَلَیْسَ لَکُمْ وَ اللّهِ إلاَّ الصَّدْقُ و الصَّبْرُ، وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ فی هِذِهِ الْجَزیرَةِ اَضْیَعُ مِنَ اَلاْیْتامِ فی مَأْدَبَةِ اللِّئامِ! وَ قَدِ اسْتَقْبَلَکُمْ عَدُوُّکُمْ بَجَیْشِهِ وَ أَسْلِحَتِهِ، وَ أَقْواتُهُ مَوْفُورَةٌ، وَ أَنْتُمْ لاوِزْرَ لَکُمْ غَیْرَ سُیُوفِکُمْ، وَ لا أَقْواتَ لَکُمْ غَیْرَما تَسْتَخْلِصُونَهُ مِنْ أَیْدی أَعْدائِکُمْ; ای مردم! راهی برای فرار نیست! دریا پشت سر و دشمن پیش روی شماست! به خدا سوگند جز صداقت و شکیبائی راهی ندارید! بدانید شما در این جزیره بی پناه تر از یتیمان در کنار سفره لئیمان هستید! دشمن شما با تمام قوا و سلاح به استقبال شما آمده و آذوقه فراوان دارد، امّا شما یاوری جز شمشیرها، و آذوقهای جز آنچه از دست دشمن بیرون میآورید ندارید! (اکنون بیندیشید و تصمیم بگیرید)»[۶۸]
این ابتکار چنان مؤثّر افتاد که در همان روز با یک حمله سنگین و برق آسا دشمن را درهم شکستند، و راه خود را به پیش گشودند، و پایههای حکومت اسلامی را در اندلس» محکم ساختند.[۶۹]
چاره جوئی در برابر حوادث پیش بینی نشده
قسمت اول
در این بخش از وظایف «مدیریّت و فرماندهی»، مسائل مهمّی است که باید به آن توجّه کرد:
یک سازمان همانند بدن انسان است، که در جریان کار، گاهی با موانع و عوارضی برخورد میکند و بیمار میشود، یا ناگهان با حالات شوک رو به رو میگردد. مدیر و فرمانده، در این حالات فوق العاده باید همچون یک طبیب ماهر و قاطع با کمک مشاورانش فوراً دست به کار شود.
مدیر نباید فکر کند که سازمان زیر نظرش، همیشه سالم است و هیچ گونه کمبود و نارسائی و بیماری ندارد، و همه چیز، همیشه در جای خود کار میکند که اگر چنین تصوّری داشته باشد به هنگام بروز حوادث ناگهانی به سر در گمی خطرناکی گرفتار میشود.
این حوادث دو گونه است: گاهی عمومی و همگانی است (همگانی در حوزه مدیریّت او)، گاه فردی و شخصی (مربوط به یک یا چند فرد از همکاران).
صورت اوّل مثل این است که درگیری شدیدی میان تمام نفرات یک تشکیلات رخ دهد; یا اختلافات مقطعی، یا ریشه دار پیدا شود; یا احیاناً بر اثر سوء تفاهم نسبت به مدیر، یا حتّی سوء تدبیر، و سوء تشخیص او، سر به شورش بردارند; یا مورد حمله غافلگیرانه از سوی حادثهای قرار گیرند.
در این موقع باید مدیر و فرمانده، تمام نبوغ و ابتکار خود را برای مقابله با حادثه به کار گیرد.
مشکل این است که در این موارد اصول و قوانین خاصّی در دست نیست که به مدیران و فرماندهان، راه حلّ مشکلات را بیاموزد; بلکه، بیشتر در گرو تجربیّات شخصی آنها، در مورد مشابه، با استفاده از ابتکارات خاصّی است که از خودجوشی درونی سرچشمه میگیرد.
ولی با این حال، یک سلسله اصول کلّی وجود دارد که به کار بستن آنها، در این موارد ضرورت دارد و میتواند به حلّ مشکل، کمک کند; یا لااقل راه را هموار سازد، یا از تشدید مشکل بکاهد; از جمله:
۱ـ قبل از هر چیز، مدیر در این شرایط باید خونسردی و تسلّط بر نفس را از دست ندهد و گرفتار وحشت و دستپاچگی نشود که اگر چنین شود، تمام راههای چاره به روی او بسته میشود; همچون پرندهای که وقتی وارد اطاقی میشود و خود را محصور و محبوس میبیند چنان وحشت زده میشود که مرتّباً خود را به دیوارها و شیشهها میکوبد، بی آن که درهای خروجی که باز است، با چشم ببیند!
اگر احساس میکند اشتباهی از ناحیه او رخ داده، هرگز نباید گرفتار تعصّب و خودخواهی و لجاجت شود، و بر اشتباه خود اصرار ورزد و آن را ادامه دهد; بلکه، به محض آگاهی بر اشتباه، باید فوراً به اصلاح و جبران پردازد، و اعتراف به واقعیّات در این مواقع، کمک مؤثّری به فرو نشاندن آتش میکند.
باز میتوانیم برای این دو اصل، از قرآن مجید و ماجرای «حدیبیّه» الهام و کمک بگیریم; قرآن میگوید:
«اِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ اَلْجاهِلِیّةِ فَاَنْزَلَ اَللّهُ سَکْینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنینَ وَاَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ اَلتَّقْوی وَکانُوا اَحَقَّ بِها وَاَهْلَها وَکانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْء
عَلیماً; (و به خاطر بیاورید) هنگامی را که کافران در دلهای خود خشم و نخوت جاهلیّت داشتند; و (در مقابل،) خداوند آرامش و سکینه خود را بر فرستاده خویش و مؤمنان نازل فرمود و آنها را به حقیقیت تقوا ملزم ساخت، و آنان از هر کس شایسته تر و اهل آن بودند; و خداوند به همه چیز دانا است.»(1)
ماجرا چنین بود که مشرکان مکّه سخت اصرار داشتند که مسلمانان را از ورود به مکّه مانع شوند، و از انجام مناسک عمره باز دارند، زیرا تصوّر میکردند اگر آنها چنین نکنند برای آنها یک نوع شکست است، و قبائل عرب، میگویند اینها قاتلان پدران و فرزندان خود را در جنگهای بدر و احد به خانه خود راه دادند! ولی با این ممانعت تمام سنن خویش را زیر پا مینهادند، زیرا سنّت عرب این بود که هیچ کس را از ورود به مکّه و انجام مراسم مانع شود، حتّی اگر کسی در مراسم حجّ و عمره چشمش به قاتل پدر خویش میافتاد، مزاحم او نمیشد که مکّه حرم امن خانه خدا بود و در ماههای حرام، امنیّت ویژهای داشت، به علاوه همین امنیّت بود که جاذبه فوق العادهای برای مکّه نزد تمام اقوام عرب ایجاد کرده بود و مرکزیّت خاصّی به آن میداد.
امّا به گفته قرآن، آنها گرفتار «حمیّت جاهلیّت» و تعصّبهای زشت و کینه توزیهای جاهلانه شدند و همه این واقعیّتها را به دست فراموشی سپردند.
از سوی دیگر، به هنگام تنظیم صلحنامه حدیبیّه هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)به علی(علیه السلام)فرمود بنویس: «بسم اللّه الرَّحمن الرَّحیم»، «سُهیل بن عمرو» نماینده قریش فوراً اعتراض کرد که ما با این جلمه آشنا نیستیم، همان تعبیر معروف خودمان را بنویس! بنویس: بِاسْمِکَ اللّهُمَّ! و هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود: «هذا ما صالَحَ عَلَیْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ سُهَیْلَ بْنَ عَمْرو» مجدّداً دادِ «سُهَیْل» بلند شد که اگر ما تو را رسول خدا میدانستیم، با تو دعوا نداشتیم! پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود، این کلمه را محو کن! علی(علیه السلام)که این کار را خلاف ادب میدانست، حاضر به محو کردن نبود، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)شخصاً آن را محو کرد.[۷۰]
در اینجا دشمن دائماً منتظر بهانهای بود که این صلح را که مقدّمه فتح بزرگی برای مسلمانان بود و قرآن مجید فتح المبینش خواند، بر هم زند.
هر گاه مسلمانان ـ همچون دشمنان خود ـ در برابر این حوادث غیر منتظره گرفتار تعصّب و دستپاچگی و عصبانیّت و حمیّت جاهلیّت میشدند، و روح «سکینه» و آرامش را که زائیده ایمان عمیق است از دست میدادند، و از «کلمه تقوی» که اهل و شایسته آن بودند فاصله میگرفتند، مسلّماً قافیه را باخته بودند، در حالی که دشمن با گرفتاری در چنگال عصبیّت و حمیّت جاهلیّت، فرصت خوبی را که برای یافتن حق و پیوستن مسالمت آمیز به صفوف اسلام پیدا کرده بود از دست داد.
خلاصه اینکه، در این گونه حوادث و لحظات باید روح سکینه و وقار و آرامش بر «مدیر» و «فرمانده» حاکم باشد، و ملازم اصول تقوی گردد، و فارغ از تعصّب و نخوت جاهلیّت به راه خود ادامه دهد و اگر نیازی به ارزیابی مجدّد از کار خود، و درستی و نادرستی عملکردها دارد، از این کار باک نداشته باشد.
۳ـ مدیر و فرمانده، باید «قاطعیّت و شجاعت» را در تصمیم گیری در این موارد از دست ندهد، و گرفتار «تردید و تزلزل» نشود، که اگر شود رشته کار بکلّی از دست او بیرون میرود، و به جای این که او بر حادثه مسلّط شود، حادثه بر او مسلّط میگردد.
۴ـ باید مدیر، قبل از هر اقدام دیگر به این فکر باشد که حادثه را مهار کند، و از گسترش آن مانع گردد; درست همان کاری که مأموران آتش نشانی انجام میدهند، قبل از هر چیز آتش را مهار کرده، اطراف آن را میبندند تا توسعه نیابد، سپس به خاموش کردن آن میپردازند.
۵ـ دراین گونه مواقع بسیار میشود که ایستادن در مقابل موج حادثه انسان را در هم میشکند، کمی باید همراه موج حرکت کرد، و سپس بر موج سوار شد و آن را مهار نمود و این کاری است «بسیار ظریف و دقیق» که باید با هوشیاری کامل عمل شود.
۶ـ در این موارد گاهی «دقیقهها» و «لحظهها» سرنوشت ساز است، و در یک لحظه، ممکن است همه چیز دگرگون گردد; مدیر و فرمانده، باید بدون فوت وقت، و با نهایت چابکی، در عین خونسردی دست به کار علاج واقعه گردد، و حتّی لحظهها را نیز از دست ندهد.
۷ـ یک مدیر و فرمانده مسلمان و با ایمان، باید در این گونه مواقع به درون جان خود باز گردد، و با خدای خود راز و نیاز کند، از لطف و رحمت او کمک گیرد، خود را به او بسپارد، واز ساحت مقدّسش بخواهد که او را از لغزشها باز دارد، و لحظهای او را به خودش وا نگذارد; همانگونه که امام صادق(علیه السلام)میفرمود:
«رَبِّ لاتَکِلْنی اِلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْن اَبَداً; خداوندا! مرا لحظهای به خودم وامگذار!»[۷۱]
امّا اگر انحراف و نابسامانی جنبه فردی دارد، یعنی یک عضو از اعضای مدیریّت او گرفتار انحرافی شد، رعایت اصول زیر ضروری به نظر میرسد:
۱ـ او در برخورد با چنین کسی، همچون برخورد با یک عضو مجروح و دردناک، «قاطع و جدّی» و در عین حال کاملاً مهربان و صمیمی باشد.
او باید عوامل بیماری و نارسائی را به دقّت بررسی کند، و به درمان آن بپردازد، و تنها به معالجات موضعی و مقطعی قناعت نکند.
۲ـ این نکته نیز بسیار قابل دقّت است که معمولاً طبّ پیشگیری (بهداشت) از طبّ درمانی مؤثّرتر، کم هزینه تر، و به طور کلّی مفیدتر است، و ضایعات آن به مراتب، کمتر میباشد.
روی این اصل، جلوگیری از بروز این گونه حوادث برای یک سازمان با تدبیرهای پیشگیرانه، بسیار امید بخش تر است تا پرداختن به اصلاح بعد از بروز فساد.
قسمت دوم
برای رسیدن به این منظور، باید آنچنان از طریق تعلیم پیگیر و آموزش مستمر، به افراد نیرو و توان داد که در برابر عوامل فساد «مصونیّت» پیدا کنند و درست همان گونه که به هنگام بروز یک بیماری به «واکسیناسیون» عمومی افراد میپردازند و محیط بدن را برای پرورش میکروبهای بیماری زا نامساعد میکنند، به هنگام بروز یک انحراف، باید نفرات را در برابر آن مجهّز ساخت.
امّا در اینجا، نکته بسیار ظریفی است که مجهّز ساختن افراد در برابر نفوذ عوامل فساد نباید به صورت «آموزش فساد» درآید، و راه را برای کسانی که خدای نکرده مزاج مستعدّی برای این امور دارند، هموار سازد; بلکه، بی آن که روی طرق فساد، بحث و تشریح شود، باید راههای پیشگیری را تعقیب کرد هر چند این کار خالی از صعوبت و پیچیدگی نیست، و گاه عدم رعایت این نکته ظریف، سبب میشود که «درسهای هدایت» تبدیل به «دروس ضلالت» گردد!
به همین دلیل، کسانی که عهده دار چنین برنامه هائی میشوند باید از تجربه و سلیقه کافی برخوردار باشند تا بحثهای «روشنگرانه» آنها «اغواگرانه» نشود!
به هر حال، مدیر با همکاری بخش تبلیغات و تعلیمات سازمان خود، میتواند نقش مؤثّری در این زمینه داشته باشد، افراد را از سقوط در دامان انحراف حفظ کند و در برابر وسوسههای شیاطین مصونیّت بخشد.
زیرا میدانیم شیطان هرگز بدون مقدّمه دست به کاری نمیزند و به اصطلاح بی«گذرنامه» وارد کشور «وجود آدمی» نمیشود.
و چه ظریف میگوید قرآن مجید:
«اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذینَ یَتَوَلَّوْنَهُ واَلَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ; تسلّط شیطان تنها بر کسانی است که ولایت او را پذیرفتهاند و طوق بندگی اش را بر گردن نهادهاند!»[۷۲]
امّا آنها که روحی نامساعد برای وسوسههای شیطانی دارند، و در زمره بندگان مخلص خدا هستند، از این وسوسهها برکنارند:
«اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ آمَنُو وَعَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ; او (شیطان) تسلّطی بر مؤمنان و آنهائی که بر خدا تکیه دارند، ندارد.»[۷۳]
«اِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَکَفی بِرَبِّکَ وَکیلاً; تو (ای شیطان!) بر بندگان من سلطه نداری، همین بس که خداوند حامی آنها است!»[۷۴]
به هر حال از نفوذ تدریجی وسوسههای شیاطین باید بر حذر بود و پیشگیریهای لازم را انجام داد.
۳ـ گفتیم در برخورد با افراد خاطی و گنهکار همچون برخورد بایک عضو شکسته و مجروح، باید با نرمش و ملاطفت، رفتار کرد و هرگز «خشونت و شدّت عمل» را به عنوان «نخستین درمان» انتخاب ننمود، کاری که غالباً باعث افزایش درد، و یا سرایت به عضوهای سالم دیگر است. امیرمؤمنان علی(علیه السلام)در فرمان تاریخی اش به مالک اشتر میفرماید:
«یَفْرُطُ مِنْهُمُ الزَّلَلُ، وَتَعْرُضُ لَهُمُ الْعِلَلُ وَیُؤْتَی عَلی اَیْدِیهِمْ فِی الْعَمْدِ وَالْخَطَاءِ، فَاَعْطِهِمْ مِنْ عَفْوِکَ وَصَفْحِکَ مِثْلَ الَّذِی تُحِبُّ وَتَرْضَی اَنْ یُعْطِیَکَ اللّهُ مِنْ عَفْوِهِ وَصَفْحِهِ; گاه از کسانی که تحت فرماندهی تو هستند، لغزش و خطا سر میزند; ناراحتیهائی به آنان عارض میگردد; از روی عمد یا اشتباه کار خلافی به دست آنها انجام میگیرد; در این موارد، از عفو و گذشت خود، آن مقدار به آنها عطا کن که دوست داری خداوند از عفوش به تو عنایت کند!»[۷۵]
امّا با این حال، گاه درمانها چاره نمیبخشد، و راهی جز «جرّاحی و جدا کردن» عضو فاسد وجود ندارد، در اینجا نیز باید با قاطعیّت، و در عین حال با نهایت هوشیاری در به کار گرفتن «معیارها و ضوابط اسلامی» رفتار کرد و نتیجه را به آگاهی کسانی که تحت فرماندهی او هستند، رساند; تا هم حسن اعتماد آنها متزلزل نگردد، و افراد وظیفه شناس، احساس امنیّت کنند، و هم خطا کاران عاقبت کار خود را ببینند.
۴ـ توجّه به این نکته مخصوصاً لازم است که «تعصّب در نگاهداری و حمایت از عضو فاسد» به همان اندازه زیانبار است که مجازات و توبیخ بیش از حد.
درست است که کنار گذاشتن فردی که شخص «مدیر» او را برگزیده احیاناً گران تمام میشود، امّا تحمّل مفاسد اصرار بر ادامه کارش، بیشتر موقعیّت او را تضعیف و حیثیّت او را به خطر میافکند.
۵ـ روی افراد فاسد تا آنجا که ممکن است باید کار کرد، و همچنان یک برادر دلسوز و مهربان، زحمت کشید; و از تصمیمهای عجولانه بر حذر بود; امّا در عین حال، به هنگام عدم تأثیر چاره جوئیها، نباید در کنار گذاشتن آنها بر طبق ضوابط اسلامی تردیدی به خود راه داد.
باید توجّه داشت موضع مدیر، موضع یک برادر است، و وظایف او، وظایف یک برادر...
در بسیاری از آیات قرآن مجید از پیامبران الهی به عنوان «برادرِ» (اخ) قوم و ملّت خود یاد شده، و این تعبیر بسیار پر معنی است.
در مورد «هود» میفرماید: «وَإِلی عاد أَخاهُمْ هُوداً»[۷۶].
در مورد «صالح»: «وَإِلی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً»[۷۷].
در مورد «شعیب»: «وَإِلی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْباً»[۷۸]
در مورد حضرت «نوح»: «إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ»[۷۹].
در مورد «لوط» پیامبر بزرگ خدا: «إِذْقالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ لُوطٌ»[۸۰].
به این ترتیب، موضع پیامبران، موضع برادر است «نه قیّم یا صاحب برده» و نه یک فرد بیگانه و خشک و خالی از محبّت و دلسوزی.
باید همان گونه که برادر به حال برادر میاندیشد، مدیر و فرمانده به حال نفرات و پرسنل تحت فرماندهی خود بیندیشد.
۶ـ در هر حال، باید میان «جاهل قاصر» و «جاهل مقصّر»[۸۱] و میان آنها که حسن نیّت داشته و اشتباه کردهاند با آنها که از روی سوء نیّت مرتکب خلافی شدهاند فرق گذاشت.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام)دربارهٔ گروهی که به دنبال حق بودند و بر اثر نادانی به انحراف کشیده شدند توصیه میکند که مدارا کنید; سپس چنین استدلال میفرماید:
«لَیْسَ مَنْ طَلَبَ الْحَقَّ فَأَخْطَاءَهُ کَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأَدْرَ کَهُ; آن کس که به دنبال حق رفته و خطا کرده، همانند کسی نیست که آگاهانه به دنبال باطل رفته و آن را یافته است!»[۸۲]
۷ـ اینها همه در مورد نارسائیهای داخلی بود; امّا در مورد آسیبهائی که از ناحیه دشمن ممکن است برسد، و مسائل پیش بینی نشدهای بیافریند; مدیر و فرمانده باید در عین حفظ روحیّه نفرات در حدّ عالی و ناچیز شمردن قدرت دشمن، امکان ضربات شکننده او را عملاً ناچیز نشمرد، و هر گونه احتمال اقدامات نفوذی و حملههای «موضعی» و «گسترده» را بدهد، و برای مقابله با آن در زمان جنگ و حتّی در زمان صلح آماده باشد.
علی(علیه السلام)در همان فرمان تاریخی میفرماید:
«وَلاتَدْفَعَنَّ صُلْحاً دَعاکَ إِلَیْهِ عَدُوُّکَ وَلِلّه فیهِ رِضًی فَاِنَّ فِی الصُّلْحِ دَعَةً لِجُنُودِکَ وَراحَةً مِنْ هُمُومِکَ وَأَمْناً لِبِلادِکَ، وَلکِنِ الْحَذَرَ کُلَّ الْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّکَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَاِنَّ الْعَدُوَّ رُبَّما قارَبَ لِیَتَغَفَّلَ فَخُذْبِالْحَزْمِ وَاتَّهِمْ فی ذَلِکَ حُسْنَ الظَنِّ; هر گاه صلحی را که از جانب دشمن پیشنهاد میشود و رضای خدا در آن است (جنبه صلح تحمیلی ندارد، و شکست معنوی در آن نیست) رد مکن که در صلح، آرامش سپاه (وتجدید قوا) و راحتی از اندوه، و امنیّت بلاد تو است; امّا زنهار! زنهار! که از دشمنت پس از عقد قرارداد صلح بر حذر باش، چرا که دشمن، گاه نزدیک میشود تا غافلگیر سازد، دور اندیشی را از دست مده و خوش بینی را در این زمینه کنار بگذار!»[۸۳]
بررسی عوامل پیروزی و ناکامی و بهره گیری از آنها
ممکن نیست انسان در زندگی هرگز باناکامی رو به رو نشود; چرا که در طبیعت این زندگی، خواه ناخواه، ناکامی وجود دارد.
مهم این است که انسان چگونه میتواند از ناکامیها عاملی برای پیروزیهای آینده بسازد:
ضعفها را بشناسد.
کمبودها را حس کند.
موضعگیریهای نادرست را اصلاح نماید.
و خلاصه وضع تمام نیروهای خود را مجدّداً ارزیابی کند و در کوره داغ ناکامی به محک تجربه بگذارد.
درست است که شکستها گاهی بسیار گران تمام میشود; ولی اگر از آن وسیلهای برای تجدید نظر عمیق در برنامهها و کشف «مناطق آسیب پذیر» ساخته شود، نه تنها بهائی که برای آن پرداخته شده زیاد نیست; بلکه، گاه سود حاصل از آن به مراتب بیش از زیان آن خواهد بود; به تعبیر دیگر، ناکامیها در دو صورت خطرناک است:
۱ـ در صورتی که عامل «یأس و نومیدی» و «ضعف روحیّهها» شود.
۲ـ در صورتی که به هیچ وجه مورد تحلیل و بررسی قرار نگیرد، و از آنها برای تجدید نظر و تکمیل برنامههای گذشته; جبران خطاها; ارزیابی مجدّد نیروها; استفاده نشود.
البتّه باید نهایت کوشش را به کار برد تا ناکامی و شکستی در هیچ مقطع رخ ندهد; ولی در صورت بروز چنین امری، یکی از وظایف مهمّ «مدیر» و «فرمانده» این است که جلسات مشورتی مکرّر و مستمر و منظّم برای ارزیابی علل ناکامی تشکیل دهد.
مهمترین مسأله این است که امور زیر در این نشستها دقیقاً رعایت شود:
۱ـ از ذکر حقایق تلخ، هر چه باشد، نباید چشم پوشید; و با تسلّط بر نفس، آنها را دقیقاً مورد بررسی و اعتراف قرار داد.
۲ـ از توجیه گری پیرامون عوامل شکست و اصرار بر تبرئه خویش، یا افکندن گناه به گردن «اشخاص» یا «عوامل» دیگر به شدّت پرهیز کرد، چرا که چیزی خطرناکتر از آن نیست که انسان، ضعفها و نارسائیهای خود را نادیده بگیرد، و به گردن دیگران بیندازد، و بار دیگر ضربه بخورد و شکستها تکرار شود.
۳ـ در بررسی عوامل ناکامی باید شجاعت به خرج دارد; تعصّب و رو در واسی را کنار گذارد; و با توکّل بر خدا و خلوص نیّت و صفای قلب، و شهامت لازم، مسائل را مورد بررسی قرار داد; و تمام مسؤولیّتهای ناشی از آن را پذیرا شد که تنها در این صورت است که میتوان علل واقعی رایافت، و از آن نردبانی برای ترقّی ساخت، و پلی برای پیروزی!
۴ـ باید به هنگام بررسی این مسائل حسّاس، که وسوسههای شیطانی امور غیر واقعی را در نظر انسان زینت میدهد و به مضمون: «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ» سعی در گمراه ساختن انسان دارد، خود را به خداوند سپرد و از پیشگاه مقدّسش مدد خواست که چشمی بینا و موشکاف و دلی دانا و حقیقت جو برای رسیدن به واقع به او دهد و مصداق دعای معروف: «اَللّهُمَّ أَرِنِی الاْشْیاءَ کَماهِیَ; خدایا حقایق را آنچنان که هست به من نشان بده!» گردد.
غزوه «اُحُد» نمونهای از شکست پیروزی آفرین!
در اینجا بسیار مناسب است نظری به تاریخ اسلام بیفکنیم و ببینیم سرانجام ناکامی سختی که در میدان «اُحُد» دامان مسلمانان را گرفت و به شکست سپاهیان اسلام انجامید، چه شد؟ و چگونه پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم)، از آن وسیله بسیار مؤثّری برای پیروزیهای سریع و پی در پی آینده ساخت؟ به گونهای که یکی از مفسّران معروف مینویسد: «کسی پیامبر را در خواب دید، فرمود اگر مرا مخیّر میکردند که در «اُحُد» پیروز شوم یا ناکام؟ ناکامی را به خاطر نتایج مهمّی که این جنگ برای مسلمانان به بار آورد پذیرا میشدم!»[۸۴]
لازم است قبلاً اشارهای به اصل غزوه «اُحُد» و ظرافتهای امر مدیریّت و فرماندهی در آن کرده، بعد به تحلیل عوامل شکست بپردازیم و اجازه دهید این بحث را کمی مشروحتر مطرح کنیم تا شاهد گویائی بر بحث ما باشد:
از روایات و تواریخ اسلامی چنین استفاده میشود: هنگامی که قریش در جنگ «بدر» شکست خوردند، و با دادن ۷۰ کشته و ۷۰ اسیر به مکّه مراجعت کردند;[۸۵]ابوسفیان به مردم مکّه اخطار کرد: نگذارید زنان بر کشتههای بدر گریه کنند، زیرا اشک چشم، اندوه را از بین میبرد، و عداوت و دشمنی را نسبت به «محمّد» از قلبهای آنان فرو مینشاند! ابوسفیان نیز عهد کرد که مادام که از قاتلان جنگ بدر انتقام نگیرد با همسر خود همبستر نشود.
و به این ترتیب، قبیله قریش با هر وسیلهای که در اختیار داشت، مردم را به جنگ با مسلمانان تحریک کرد و فریاد «انتقام، انتقام» همه مکّه را فرا گرفت.
سال سوّم هجرت فرا رسید، قریش به عزم جنگ با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با سه هزار سوار و دو هزار پیاده با تجهیزات کافی از مکّه خارج شدند، و برای تقویت روحیّه سربازان و بر افروختن خشم آنان در میدان جنگ، «بتها» و «زنان» خود را نیز با خود حرکت دادند
گزارش به موقع
عباس، عموی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) هنوز اسلام نیاورده بود، و در میان قریش به کیش و آئین آنان باقی بود; ولی از آنجا که به برادرزاده خود علاقه بسیار داشت، هنگامی که دید لشکر نیرومند قریش به قصد جنگ با پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آماده حرکت است، نامهای نوشت و به وسیله مردی از قبیله «بنی غفار» به مدینه فرستاد[۸۶] و هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از جریان آگاه گشت، چند نفر از مسلمانان را دستور داد که به سرعت راه مکّه را پیش گیرند، و از اوضاع لشگر قریش، اطّلاعات دقیقتری به دست آورند این نخستین گام در مدیریّت و رهبری جنگ بود).
طولی نکشید که دو بازرس رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) که برای کسب اطّلاع رفته بودند برگشتند و گزارش چگونگی قوای قریش را به پیامبر رساندند و گفتند که این سپاه نیرومند تحت فرماندهی شخص ابوسفیان است.
تشکیل شورای جنگی
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) همه اصحاب و اهل مدینه را برای مشورت دعوت کرد، و موضوع دفاع از شهر را آشکارا با آنها در میان گذاشت; سپس در این که آیا در داخل مدینه به پیکار برخیزند، یا از شهر خارج شوند؟ با مسلمانان به مذاکره پرداخت; عدّهای گفتند که از مدینه خارج نشویم و در کوچههای تنگ شهر با دشمن بجنگیم، زیرا در این صورت حتّی مردان ضعیف و زنان نیز میتوانند در پشت جبهه به لشگر کمک کنند.[۸۷]
«عَبْدُاللّه ابْنِ أُبَیّ» بعد از گفتن این سخنان اضافه کرد ای رسول خدا! تا کنون هیچ دیده نشده است داخل حصارها و درون خانه خود باشیم و دشمن بر ما پیروز شود.
این نظر به خاطر وضع خاصّ مدینه در آن روز، مورد توجّه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) واقع شد، او نیز میخواست در داخل شهر با قریش به مقابله بپردازند ولی گروهی از جوانان و جنگجویان با این رأی مخالف بودند.
«سعید بن معاذ» و چند نفر از قبیله «اوس» برخاسته گفتند: «ای پیامبر در گذشته کسی از عرب قدرت این که در ما طمع کند نداشته است، با این که در آن موقع ما مشرک و بت پرست بودیم، و هم اکنون که تو در میان ما هستی چگونه میتوانند در ما طمع کنند، حتماً از شهر خارج شده با دشمن بجنگیم، اگر کسی از ما کشته شد به افتخار شهادت رسیده، و اگر هم کسی نجات یافت به افتخار جهاد در راه خدا نائل شده است.[۸۸]
این گونه سخنان و حماسهها طرفداران خروج از مدینه را بیشتر کرد، به طوری که طرح «عبداللّه» در اقلّیّت افتاد.
خود پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با اینکه تمایل به خروج از مدینه نداشت، به خاطر احترام به اصل کلّی شوری، نظریه طرفداران خروج از مدینه را انتخاب کرد (و این گام دوّم بود).
سپس با یک نفر از اصحاب برای مهیّا کردن اردوگاه از شهر خارج شد، و محلّی را که در دامنه کوه «احد» از جهت شرایط نظامی موقعیّت مناسبی داشت، برای اردوگاه انتخاب فرمود، و تمام پیش بینیهای لازم را در این زمینه انجام داد (و این سوّمین گام بود).
روز جمعه بود، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پس از آن، برای ادای خطبه نماز جمعه ایستاد و بعد از حمد و ثنای خداوند یکتا، مسلمانان را از نزدیک شدن سپاه قریش آگاه ساخت و فرمود: «اگر شما با جان و دل برای جنگ آماده باشید و با چنین روحیّهای با دشمنان بجنگید، خداوند به طور یقین پیروزی را نصیبتان خواهد کرد!»
خلاصه، آن قدر به یارانش روحیّه داد که همان روز هزار نفر از مهاجر و انصار رهسپار اردوگاه شدند.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شخصاً فرماندهی لشکر را بر عهده داشت، و قبل از آن که از مدینه خارج شوند دستور داد سه پرچم ترتیب دهند، یکی را به مهاجران و دو پرچم را به انصار اختصاص داد.[۸۹]
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فاصله میان مدینه تا اُحُد را پیاده پیمود، و در طول راه از صفوف لشگر سان میدید، و به دست خود صفوف لشکر را مرتّب و منظّم میساخت (و این چهارمین گام بود).
تصفیه لازم
سیره نویس معروف «برهان الدّین حلبی» در کتاب خود مینویسد:
پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) هنوز به احد نرسیده بود که ضمن بازدید از لشگر، گروهی را در میان آنها دید که هرگز ندیده بود، پرسید اینها کیستند؟ عرض کردند: عدّهای از یهودند که با «عبداللّه بنِ اُبَیّ» هم پیمان بودهاند، و به این مناسبت به یاری مسلمانان آمدهاند.
فرمود: آیا آنها مسلمان شدهاند؟ گفتند: نه.
حضرت تأمّلی کرد و فرمود:
«إِنّا لانَنْتَصِرُ بِأَهْلِ الْکُفْرِ عَلی أَهْلِ الشِّرْکِ»[۹۰]:
ما برای جنگ با مشرکان از کافران کمک نمیگیریم، مگر این که مسلمان شوند! یهودیان این پیشنهاد را قبول نکردند، و همگی به مدینه بازگشته و به این ترتیب از قوای یک هزار نفری پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، سیصد تن کاسته شد; امّا ناخالصیها برطرف گشت (و این گام پنجم بود).[۹۱]
آرایش صفوف جنگجویان
به هر حال، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پس از تصفیه لازم، با قوای خود که هفتصد نفر بودند به پای کوه احد رسید و بعد از ادای نماز صبح، صفوف مسلمانان را آراست; «عبداللّه بن جُبَیْر» را با پنجاه نفر از تیراندازان مأمور ساخت در دهانه شکاف کوه قرار گیرند و به آنها تأکید کرد که در هر حال از جای خود تکان نخورند و پشت لشگر را حفظ کنند و فرمود حتّی اگر ما دشمن را تا مکّه تعقیب کنیم و یا اگر دشمن ما را شکست داد و ما را تا مدینه مجبور به عقب نشینی کرد باز هم از سنگر خود دور نشوید[۹۲]!
از آن طرف، ابوسفیان، خالد بن ولید را با دویست سرباز زبده، مراقب این گردنه کرد و دستور داد در کمین باشید تا وقتی که سربازان اسلام از این درّه کنار بکشند، آنگاه بلافاصله لشگر اسلام را پشت سر مورد حمله قرار دهید.
تخلّف از دستور فرماندهی
دو لشگر، در مقابل یکدیگر صف آرائی کردند. و در حالی که ابوسفیان اصرار داشت که به کمک بتها و زنان زیبا، جنگجویان خود را بر سر شوق آورد، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) با نام خدا و رحمت الهی، مسلمانان را به دفاع تشویق مینمود. صدای تکبیر مسلمانان تمام جلگه و دامنه احد را پر کرده بود; و در طرف دیگر میدان، زنان و دختران قریش برای تحریک عواطف و احساسات جنگجویان قریش، آواز میخواندند!
در آغاز، سپاهیان اسلام با یک حمله شدید توانستند لشکر قریش را در هم شکسته و وادار به عقب نشینی کنند; ولی «خالد بن ولید» که شکست قریش را قطعی میدید می خواست از راه درّه خارج شود و مسلمانان را از پشت سر مورد حمله قرار دهد، امّا تیراندازان او را مجبور به عقب نشینی کردند.
تا اینجا همه چیز به خوبی پیش میرفت، ولی بی انضباطی زشتی پیش آمد که همه محاسبات به هم خورد، و آن اینکه عقب نشینی قریش سبب شد جمعی از تازه مسلمانان به خیال این که دشمن کاملاً شکست خورده، برای جمع آوری غنائم سنگرهای خود را ترک کردند و حتّی تیراندازانی که در شکاف کوه ایستاده بودند سنگر خود را ترک گفته، و به میدان جنگ ریختند. هر قدر «عبداللّه بن جُبَیْر» فریاد زد، و دستور پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را متذکّر شد، هیچ کس مگر عدّه کمی که عددشان حدود ده نفر بود، با او در آن نقطه حسّاس نماندند.
نتیجه این بی انض باطی و سرپیچی، این شد که «خالد بن ولید» با دویست تن که در کمین بودند، وقتی شکاف کوه را از پاسداران، خالی دیدند، به سرعت بر سر «عبداللّه بن جُبَیْر» تاختند و او و یارانش را کشتند، و از پشت سر به لشگر اسلام حمله آوردند، لشگر قریش نیز برگشت.
ناگهان مسلمانان از هر طرف خود را زیر شمشیر دشمن دیدند، نظم و هماهنگی آنها از میان رفت، در همین موقع افسر شجاع اسلام «حمزه سیّد الشّهداء» با جمعی دیگر از یاران دلیر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به درجه شهادت رسیدند، و جز عدّه معدودی که پروانهوار اطراف رهبر خود را گرفته بودند، بقیّه پا به فرار گذاشتند.[۹۳]
در این جنگ خطرناک کسی که بیش از همه فداکاری میکرد و هر حملهای که از جانب دشمن به پیامبر میشد دفع مینمود، به اعتراف همه، علیّ بن ابیطالب بود.
علی(علیه السلام) با کمال رشادت میجنگید تا این که شمشیرش شکست; پیامبر شمشیر خود را که موسوم به «ذوالفقار» بود به علی داد; سرانجام پیغمبر در جائی سنگر گرفت، و علی(علیه السلام) همچنان از او دفاع میکرد.[۹۴]
تا آن که طبق نقل بعضی از مورّخان، بیش از شصت زخم به سر و صورت و بدن او وارد آمد و در همین موقع بود که پیک وحی به پیامبر عرضه داشت:
«یا رَسُولَ اللّهِ هذهِ المُواساة; ای محمّد، معنای مواسات همین است!»
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: «اِنَّهُ مِنّی وَ اَنـَا مِنْهُ، فَقال جِبْرِئیلُ وَاَنـَا مِنْکُما، قالَ فَسَمِعُوا صُوتاً لاسَیْفَ اِلاّ ذُوالفَقار وَ لافَتی اِلاّ علیٌ...; علی از من است و من از اویم! و جبرئیل افزود: و من نیز از شما هستم; اینجا بود که صدائی شنیدند (که پیک وحی میان زمین و آسمان میگفت:) لاسَیْفَ إِلاّ ذُوالْفَقارِ وَلافتی إِلاّ عَلیٌ»[۹۵]
شایعه شهادت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)
بعضی از سیره نویسان میگویند: یکی از جنگجویان قریش، یک سرباز مسلمان به نام «مُصْعَب» را به گمان این که پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) است، با ضربه سختی از پای در آورد; سپس با صدای بلند فریاد زد: به لات و عزّی سوگند که محمّد کشته شد!
ولی این شایعه خطرناک از دو جهت کاملاً به سود مسلمانان تمام شد:
از یک سو دشمن به گمان این که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) کشته شده آماده شد «احد» را به قصد مکّه ترک گوید، و گرنه قشون فاتح قریش که شدیدترین کینه و دشمنی را نسبت به اسلام و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) داشتند و به این قصد هم آمده بودند که از او انتقام بگیرند، بدون کشتن آن حضرت، احد را ترک نمیکردند;
و عجب این که نیروی چند هزار نفری قریش، حتّی نخواست پس از پیروزی در میدان جنگ یک شب را به صبح برساند و تحقیق بیشتری کند، هماندم راه مکّه را پیش گرفت و حرکت کرد![۹۶]
از سوی دیگر، خبر کشته شدن پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) سبب شد که به دستور آن حضرت(صلی الله علیه وآله وسلم) عدّهای از مسلمانان او را با این که سخت مجروح بود بالای کوه بردند تا به مسلمانان نشان دهند که حضرت زنده است، واین سبب شد که فراریان بازگشتند و دور پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) جمع شدند(و این گام دیگری بود).
گرچه شکست در اینجا مهار شد ولی مسلمانان خسارات مالی و جانی فراوانی را متحمّل شدند; هفتاد تن از آنها در میدان جنگ کشته شدند[۹۷] و عدّه زیادی مجروح گشتند.
امّا چنانکه خواهیم دید از این شکست آنچنان درس بزرگی آموختند که ضامن پیروزی آنها در میدانهای آینده شد و نتیجه بسیار مثبتی به بار آورد که در نوع خود بی نظیر بود.
آری شک نیست که آنچه در جنگ احد پیش آمد، برای درهم کوبیدن هر سپاهی در جهان نیز کافی بود; و امّا آنچه در خور بحث است تجمّع مسلمانان پس از شکست است و بازگشت آنان پس از فرار، که دوباره به سرعت در پیرامون رهبر خود جمع شدند; البتّه شهامت و شجاعت شخص پیامبر در این ماجرا بسیار مؤثّر بود و اثر بسیار بزرگی در نجات مسلمانان از حلقهای که بر دورشان تنیده شده بود، داشت.
این نکته هم قابل توجّه است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) حتّی در زمانی که روند جنگ به سود دشمن بود نیز ثابت کرد که رهبر و فرمانده بی نظیری است; چه از نظر موقعیّت نظامی و تنظیم سپاه، و چه از نظر تسلّط بر اعصاب حتّی در بزرگترین لحظات خطر.
او بی آن که درصدد یافتن راهی برای نجات شخص خود باشد، مانند کوهی استوار در میدان جنگ ایستاد و با صدای بلند، فریاد برآورد که: «بیائید به سوی من، من رسول خدا هستم!» و تا صدای روح افزای او را شنیدند به دورش حلقه زدند.
و همچنین حمله «حَمْراء الاسد» و تعقیب سپاه مکّه، بینش و هوشیاری رهبر اسلام را در طرق هجوم غیر مستقیم روشن میسازد. پیروزی ناگهانی که سپاه مکّه در جنگ احد به دست آورد، اثر تکان دهنده منفی در نهضت اسلامی مدینه داشت، و شکوه و ابهّت این نهضت در بین دشمنان (یهود و منافقان) کاستی گرفت;
تا آنجا که این گروه به خود تلقین میکردند تا فرصت را برای حمله به آنها غنیمت شمارند و به همین دلیل بود که پیامبر اسلام به اعمال تند و شجاعانه و در عین حال ناگهانی برای استواری بناء نهضت خویش دست یازید.
در همان موقع که سپاهیان مکّه در «رَوْحاء» کنفرانس بر پا کرده بودند، خبر حرکت نیروهای اسلام به رهبری پیامبر برای تعقیب سپاه مکّه به آنان رسید و چون به آنان خبر رسید که سپاه محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) در نهایت شجاعت در نزدیکی آنان در «حمراء الاسد» اردو زده است. دستهایشان فرو افتاد; و اراده شان شکست; و چنین به نظر میرسید که از مقابله با مسلمانان عاجزند. البتّه ترس ابوسفیان در این میان بیشتر بود; ناچار، نامه تهدید آمیزی به سوی پیامبر فرستاد ولی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به نامه تهدید آمیز ابوسفیان اعتنائی نکرد و در نهایت عظمت و وقار برجای ماند و همچنان با سپاهیان خویش سه شب در «حمراء الاسد» درنگ کرد و در اردوگاه نظامی در تمام طول شب آتش عظیم برافروختند تا قریش بدانند که مسلمانان استوار در جای خویش منتظرند، و در موقعیّتی مناسب برای حمله بردن به آنان آمادهاند. چون با این مانور سیاسی پایداری سپاه اسلام برای مقابله نظامی با ابوسفیان آشکار گشت، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) با سپاهیان دلاورش سر بلند به مدینه بازگشتند; و با این مانور نظامی بی باکانه، پیروزی نظامی و سیاسی را برای خویش مسجّل ساختند.
بعضی از مورّخان میگویند رهبرانی که پس از شکست سربازان خویش توانستند دوباره بر آنان مسلّط شوند و آنها را تحت نظم درآوردند، در طول تاریخ از شماره انگشتان دست تجاوز نمیکنند; و بدین جهت بزرگترین فرماندهان نظامی با تمام قد در برابر کار پیغمبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) سر فرود میآورند. بویژه در آن مانور نظامی بی نظیر که به وسیله غزوه «حمراء الاسد» بدان دست زد، و سبب بازگشت نیروی از دست رفته نهضت اسلام گردید; و هیبت و شکوه آن را در برابر اجتماع عرب جزیره، حفظ نمود.[۹۸]
تحلیل عوامل شکست «اُحُد» به عنوان پلی برای پیروزیهای آینده
در «آیات ۱۳۹ تا ۱۴۳ از سوره آل عمران» تحلیل دقیقی روی نتایج جنگ احد شده است. دقّت در آیات فوق پرده از روی اسرار این شکست و ناکامی بر میدارد، و مسلمانان را در بوته این آزمایش بزرگ آبدیده تر میکند; و از این شکست دردناک پلی برای پیروزیهای آینده میسازد.
اهمّ این امور به شرح زیر است:
۱ـ اشتباه در محاسبه، اشتباهی که برای بعضی از تازه مسلمانان در فهم تعالیم اسلام پیدا شده بود و گمان میکردند تنها اظهار ایمان برای پیروزی کافی است.
به تعبیر دیگر، شاید بسیاری از آنها به غلط چنین میپنداشتند که در تمام میدانهای جنگ، خداوند آنان را فقط با امدادهای غیبی بر دشمن چیره میکند، و تلاش و کوششی از ناحیه آنها لازم نیست; و به این ترتیب سنّت الهی را در عوامل پیروزی طبیعی و تهیه وسائل لازم به دست فراموشی سپرده بودند.
حادثه دردناک احد نشان داد امدادهای غیبی در جای خود، و آمادگیهای نظامی و رزمی و جهاد قاطع و کوبنده نیز در جای خود. بنابراین هرگز نباید عوامل و اسباب عادّی را نادیده بگیرند.
۲ـ عدم انضباط نظامی و مخالفت یاران «عبداللّه بن جبیر» با فرمان مؤکّد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دائر بر عدم ترک سنگر حسّاس کوه «عینین» عامل مهمّ دیگری برای این شکست بود; تا بدانند در میدان جنگ انضباط نظامی، فوق العاده سرنوشت ساز است، هر گونه تمرّد و سرپیچی از دستور فرماندهی ممکن است بسیار گران تمام شود.
۳ـ دنیا پرستی جمعی از مسلمانان تازه کار ـ که گرد آوری غنائم جنگی را بر تعقیب دشمن ترجیح دادند، سلاح را بر زمین گذاشتند و برای این که عقب نمانند، به جمع غنائم پرداختند ـ سوّمین عامل شکست بود; تا بدانند در راه خدا و «جهاد فی سبیل اللّه» باید همه چیز را جز او فراموش کرد، و آن کس که برای خدا پیکار کند نمیتواند به فکر دنیا و غنائم باشد.
۴ـ غرور و غفلت ناشی از پیروزی درخشان در آغاز کار سبب شد که فکر قدرت نظامی دشمن را از سر بیرون کنند و تجهیزات جنگی او را ناچیز پندارند و از تعقیب آنها منصرف شوند.
این بی توجّهی، سبب شد این درس را برای آینده بیاموزند که هرگز پیروزیها را نیمه کاره نباید رها کرد، و تا دشمن به طور کامل متلاشی نشده است نباید از پای نشست.
۵ـ رها کردن مرکز فرماندهی، عامل دیگری بود که آن را نباید از نظر دور داشت; زیرا لشگر اسلام، از این نکته مهمّ نظامی غفلت کرد که هرگز نباید مرکز فرماندهی را رها کند که اگر آسیبی به آن رسد شکست حتمی است، و هر گاه همان چند نفر و مخصوصاً امیر مؤمنان علی(علیه السلام) پروانهوار گرد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)نبودند و دفاع نمیکردند، کار اسلام تمام شده بود و ظاهراً نامی از اسلام و مسلمین باقی نمیماند.
اکنون ببینیم قرآن مجید در تحلیل شکست احد چه میگوید، و چگونه از آن پل پیروزی میسازد; قرآن میگوید:
«... و سست نشوید! و غمگین نگردید! و شما برترید اگر ایمان داشته باشید!
«اگر (در میدان اُحُد،) به شمام جراحتی رسید (و ضربهای وارد شد)، به آن جمعیّت نیز (در میدان بدر)، جراحتی رسید (و ضربهای وارد شد)، به آن جمعیّت نیز (در میدان بدر،) جراحتی همانند آن وارد گردید. و ما این روزها (یِ پیروزی و شکست) را در میان مردم میگردانیم; (ـ و این خاصیّت زندگی دنیاست ـ) تا خدا، افرادی را که ایمان آوردهاند، بداند (و شناخته شوند); و خداوند از میان شما، شاهدانی بگیرد; و خداوند ظالمان را دوست نمیدارد.
«و تا خداوند، افراد با ایمان را خالص گرداند (و ورزیده شوند); و کافران را به تدریج نابود سازند.
«آیا چنین پنداشتید که (تنها با ادّعای ایمان) وارد بهشت خواهید شد، در حالی که خداوند هنوز مجاهدان از شما و صابران را مشخّص نساخته است؟!
«و شما مرگ (و شهادت در راه خدا) را، پیش از آن که با آن رو به رو شوید، آرزو میکردید; سپس آن را با چشم خود دیدید، در حالی که به آن نگاه میکردید (و حاضر نبودید به آن تن در دهید! چقدر میان گفتار کردارِ شما فاصله است!).»[۹۹]
این آیات با آن لحن گیرا و برنده، همچون پتک بر مغز تازه مسلمانان وارد شد، و این شکست دردناک را مکتبی برای آموزش طریقه خودسازی، و برطرف ساختن ضعفها ساخت; تا با منطق واقعی اسلام آشنا شوند،موضع خود را برای آینده اصلاح کنند و از این شکست نردبانی برای پیشرفت سریع خود و نسلهای آینده بسازند; تا فقط تکیه بر ادّعاها و شعارها نکنند، و به واقعیّتها رو آورند، و تا کیفیّت را فدای کمّیّت نکنند و ناخالصیها را از خود دور سازند.
جمع آوری اطّلاعات و آمار
حدود شش قرن، پیش از میلاد مسیح(علیه السلام)، جمعی از فلاسفه یونان و در رأس آنها «فیثاغورس حکیم»، جهان هستی را مرکّب از «اعداد» میدانستند.
بدیهی است که «عدد» به تنهائی یک امر ذهنی است، و هرگز نمیتواند مجرّد از «معدود» وجود عینی و خارجی پیدا کند; تا چه رسد به این که مبدأ ومادّه اصلی جهان را تشکیل دهد و بسیار بعید به نظر میرسد کسی آن را مبدءِ جهان بداند.
آنچه از مکتب «ریاضیّین» قابل درک است این که تمام موجودات جهان از کوچکترین ذرّه، یعنی اتم گرفته تا بزرگترین منظومهها، همه روی یک سلسله نسبتهای عددی تشکیل شدهاند که اگر ارقام و اعداد حاکم بر آنها به هم خورد نه تنها هویّت خود را از دست میدهند، که تمام هستی خود را نیز از کف خواهند داد.
بنابراین، صحیح است گفته شود عالم هستی از ترکیب اعداد و ارقام تشکیل یافته; یعنی، در ساختمان همه موجودات با عددهای معیّن و نسبتهای ریاضی حساب شدهای سر و کار داریم.
و از آنجا که تشکیلات و نظامات زندگی انسانها نیز «بازتابی» از جهان تکوین است، اصول حاکم بر آن نیز از این اصول جدا نیست; و به همین دلیل، هر «مدیر» یا «فرمانده» به طور کلّی باید اطّلاعات دقیق، صحیح و صریحی از سازمانی که زیر نظر اوست و کسانی که با او همکاری دارند و تمام رویدادها که در داخل و خارج آن تشکیلات واقع میشود، و به نحوی با آن ارتباط دارد، داشته باشد; آن هم با اعداد و ارقام دقیق.
درست است که در تمام کشورهای جهان دستگاههای اطّلاعاتی وسیعی چه در داخل و چه در خارج، وجود دارد، و سنگینترین بارها غالباً بر دوش آنهاست، و گاه سنگینترین هزینه را به خود اختصاص میدهند، و نیز درست است که دستگاههای اطّلاعاتی در جهان امروز، معمولاً یک دستگاه شیطانی است، و گاه کارهائی میکنند که روح شیاطین نیز از آن بی خبر است; ولی با این همه، در داخل هر تشکیلاتی باید یک کادر اطّلاعاتی هوشیار و منطبق بر ملاکهای صحیح اخلاقی و انسانی برای آگاه بودن از مسائلی که در «داخل» و «خارج» آن تشکیلات است و مدیران و فرماندهان در محاسبات خود به آن نیاز دارند، و جود داشته باشد.
در تاریخ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) میخوانیم که از مأموران امین اطّلاعاتی خویش برای کشف حوادث و گاه برای اقدامات آینده و حتّی احیاناً برای ایجاد اختلاف در صفوف دشمن استفاده میکرد که نمونه هائی از آن را برای الهام گرفتن از طرز کار آنها در اینجا یادآور میشویم:
۱ـ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به هنگام فتح مکّه، تمام جادّه هائی را که از سوی مدینه به مکّه منتهی میشد تحت مراقبت شدید مأموران خود قرار داد، مبادا اخبار آماده شدن مسلمانان برای این فتح بزرگ به گوش دشمن رسد و خود را آماده کنند.
در این هنگام به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) خبر دادند (بعضی گفتهاند این خبر از طریق جبرئیل بود) که مردی به نام «حاطِبِ بنِ أَبی بَلْتَعَه» نامهای برای سران قریش نوشته و به زنی داده که در برابر اخذ مبالغی آن را به قریش رساند، در این نامه پارهای از اسرار نظامی مسلمانان و حمله قریب الوقوع آنان به مکّه افشا شده بود.
«ابن هشام» در سیره پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، مینویسد که: حضرت رسول(صلی الله علیه وآله وسلم) به «علی(علیه السلام)» و «زبیر» و «مقداد» دستور داد که به سرعت راه مکّه را پیش گیرند، و هر جا آن زن را بیابند دستگیر کرده و نامه را از او بگیرند.
آنها به سرعت جادّهها را پشت سر گذاشتند، ناگاه به زنی رسیدند که با عجله به سوی مکّه میرفت; او را متوقّف ساخته، و مورد بازپرسی قرار دادند; وسائل و لباس همراه او را جستجو کردند، امّا چیزی نیافتند; زن شدیداً این مأموریّت را انکار کرد; حتّی سوگند یاد نمود.
امّا حضرت علی(علیه السلام) فرمود:
«اِنِّی اَحْلِفُ بِاللّهِ ماکَذَبَ رَسُولُ اللّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) وَلاکَذَبْنا وَلَتُخْرِجَنَّ هَذَا الْکِتابَ اَوْ لَنَکْشِفَنَّکِ; من به خدا سوگند میخورم که نه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دروغ گفته، نه ما دروغ گفتهایم، حتماً نامهای را که همراه داری تحویل ده، والاّ آن را از تو بیرون میآوریم!» زن جاسوس که مسأله را جدّی دید از علی(علیه السلام) تقاضا کرد که کمی از او فاصله بگیرند، سپس نامه کوچکی از لا به لای گیسوان بلند خود بیرون آورد و به علی(علیه السلام)) تسلیم نمود; و حضرت نامه را به حضور پیامبر آورد. پیامبر نویسنده نامه، «حاطِب» را احضار فرمود و شدیداً مورد مؤاخذه قرار داد.[۱۰۰]
برای اینکه این جریان بار دیگر تکرار نشود، آیاتی از اوائل سوره «ممتحنه» نازل گردید که آغاز آن چنین است:
«یا اَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ اَوْلِیاءَ تُلْقُونَ اِلَیْهِمْ بَالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ; ای کسانی که ایمان آوردهاید! هرگز کافران را که دشمن من و شما هستند یاران خود نگیرید و طرح دوستی با آنها نریزید...»[۱۰۱]
۲ـ امام علیّ بن موسی الرّضا(علیه السلام) میفرماید:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ اِذا بَعَثَ جَیْشاً وَاَمَّهُمْ اَمیراً بَعَثَ مَعَهُمْ مِنْ ثِقاتِهِ مَنْ یَتَجَسَّسُ لَهُ خَبَرَهُ; هنگامی که رسول اللّه(صلی الله علیه وآله وسلم) لشگری را میفرستاد و امیری بر آنها میگمارد، کسی از افراد مورد اعتماد خود را با آنها اعزام میداشت تا مسائل مربوط به او را گزارش دهد».[۱۰۲]
۳ـ پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)در جنگ «احد» برای کسب خبر، «أَنَسَ» و «مونس»، فرزندان «فُضالَة» را بیرون فرستاد تا او را از اخبار قریش آگاه سازند; آن دو نفر خبر آوردند که سپاه قریش نزدیک به مدینه است; و مرکبهای خود را برای چرا در کشتزارهای مدینه رها کردهاند; و آنان سه هزار شتر و دویست اسب و تجهیزات دیگر به همراه دارند.[۱۰۳]
۴ـ در غزوه «حدیبیّه»، پیامبر گرامی دستگاه اطّلاعاتی خود را جلوتر از لشگر فرستاد تا اگر در نیمه راه به دشمن برخوردند، فوراً پیامبر را مطّلع سازند; در نزدیکی «عُسْفان» یک مرد «خُزاعی» که عضو دستگاه اطّلاعات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)بود حضور پیامبر رسیدو گزارش داد که: «قریش از حرکت شما آگاه شدهاند، و نیروهای خود را گرد آورده و به «لات» و «عُزّی» سوگند یاد کردهاند که از ورود شما به مکّه جلوگیری نمایند»[۱۰۴].
۵ـ از آن روز که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پایههای حکومت اسلامی را در مدینه گذارد، پیوسته مأمورانی را اعزام میکرد تا او را از اوضاع خارج مدینه و تحّولات نظامی و سیاسی آگاه سازند; از جمله پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در ماه رجب، گروهی از مهاجران را که عدّه آنها به ۱۸ نفر بالغ میشد، به فرماندهی «عبداللّه بن جَحْش» مأموریّت داد تا از جادّه مدینه به سمت مکّه حرکت کنند، و دستور داد نامهای نوشتند و آن را بستند و به دست فرمانده داد و فرمود تا دو روز راه نرفتهاید نامه را باز نکنید، بعداً نامه را بگشائید و هر چه در آن بود بی کم و کاست عمل کنید!
«عبداللّه» نامه را گرفت و به راه افتاد، و بعد از دو روز راه، نامه را گشود و دید در آن نامه خطاب به وی چنین نوشته شده:
«اِذا نَظَرْتَ فِی کِتابی هذا فَامْضِ حَتَّی تَنْزِلَ نَخْلَةً بَیْنَ مَکَّةَ وَالطّائِفِ فَتَرصُدَ بِها قُرَیْشاً وَتُعْلِمَ لَنا مِنْ اَخْبارِهِمْ..; هنگامی که نامه مرا خواندی به حرکت خود ادامه ده تا به درخت نخلی برسی که در میان مکّه وطائف است; در آنجا مراقب فعّالیّتهای قریش باش و ما را از اخبار آنها آگاه کن»![۱۰۵]
۶ـ از روشنترین مدارک در این باره، سفارشی است که امام امیرمؤمنان علی(علیه السلام)به سپاهی که برای پیکار با شامیان فرستاد، فرموده است:
«وَاجْعَلُوا لَکُمْ رَقَباءَ فی صَیاصِی الْجِبالِ وَمَناکِبِ الْهِضابِ، لِئَلاّ یَأْتیْکُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَکانِ مَخافَة، اَوْأَمْن، وَاعْلَمُوا اَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ وَعُیُوْنُهُمْ وَعُیُوْنُ الْمُقَدِّمَةِ طَلائِعُهُمْ..; بر فراز تپههای مسطّح و در بلندی کوهها، برای خود دیده بانان مستقر دارید، تا دشمن شما را غافلگیر نسازد، و ناگهان از یک نقطه مخفی یا آشکار به شما حمله نکند، و بدانید پیشاپیش لشگر، دیده بانان حرکت میکنند; و پاسداران صفّ مقدّم جبهه، مأموران اطّلاعاتی هستند...!».[۱۰۶]
۷ـ در فرمان معروف امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به مالک اشتر نیز آمده است:
«ثُمَّ تَفَقَّدُ أَعْمالَهُمْ وَابْعَثِ الْعُیُونَ مِنْ أَهْلِ الصِّدْقِ وَالْوَفاءِ عَلَیْهِمْ، فَإِنَّ تَعاهُدَکَ فِی السِّرِّ لاِمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَی اسْتِعْمالِ الاْمانَةِ، وَالرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ..; مأمورانی برای نظارت بر کارمندان خود بگمار، از کسانی که راستگو و با وفا باشند تا حقایق را دقیقاً به تو اطّلاع دهند، زیرا بازرسی مداوم و پنهانی سبب میشود که به امانت داری و مدارا کردن به مردم ترغیب شوند!».[۱۰۷]
۸ـ امیر مؤمنان علی(علیه السلام) طیّ نامهای به «قُثَم بنُ عبّاس» فرماندار مکّه، چنین نوشت:
«أَمّا بَعْدُ فَاِنَّ عَیْنی بِالْمَغْرِبِ کَتَبَ إِلَیَّ یُعْلِمُنی أَنَّهُ وُجِّهَ إِلَی الْمَوْسِمِ أُناسٌ مِنْ أَهْلِ الشّامِ الْعُمْیِ الْقُلُوبِ، اَلصُّمِّ الاْسْماعِ..; مأمور اطّلاعات من در مغرب (شام) برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهی از شامیان به سوی «مکّه» گسیل شدهاند (گروهی) کوردل، ناشنوا،... (اشاره به این که مزدوران معاویه تابع هیچ قانونی نیستند.)[۱۰۸]
تاکتیکهای جالب بعضی از مأموران اطّلاعاتی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)
برای پی بردن به نحوه کار مأموران اطّلاعاتی پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و جهات مختلف دیگر که ارتباط با مسأله مدیریّت و فرماندهی دارد، لازم است گوشهای از غزوه احزاب که از غزوات بسیار مهمّ اسلامی، و پر است از درسهای آموزنده برای مدیران و فرماندهان، را در اینجا بیاوریم:
«جنگ احزاب» چنان که از نامش پیداست مبارزه همه جانبهای بود که از ناحیه تمام احزاب مخالفین اسلام و گروههای مختلفی که با پیشرفت این آئین، منافع نامشروعشان به خطر میافتاد، بر مسلمانان تحمیل شد.
نخستین جرقّه جنگ احزاب از ناحیه گروهی از یهود «بنی نضیر» برخاست که به مکّه آمدند و طایفه «قریش» را از خطرات پیشرفت سریع اسلام برای منافع آنان در کوتاه مدّت و دراز مدت آگاه ساختند; و به جنگ پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم)تشویق نمودند; و به آنها قول دادند که تا آخرین نفس در کنارشان خواهند بود. سپس به سراغ قبیله «غطفان» رفتند و آنها را نیز آماده کارزار کردند.
آنها از هم پیمانان خود مانند قبیله «بنی اسد» و «بنی سلیم» نیز دعوت کردند; و چون همه خطر را احساس میکردند، دست به دست هم دادند; نقشه این بود که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) را به قتل برسانند; مسلمین را در هم بکوبند; مدینه را غارت کنند; و چراغ اسلام را برای همیشه خاموش سازند.
مسلمانان به فرمان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به شور نشستند; و قبل از هر چیز با ایجاد خندق نسبتاً بزرگی در اطراف مدینه، یک سدّ حفاظتی قوی ایجاد کردند.
لحظات بسیار سخت و خطرناکی بر مسلمانان میگذشت; جانها به لب رسیده بود; منافقان در میان لشگر اسلام، سخت به تکاپو افتاده بودند; فزونی دشمن، و کمی لشگریان اسلام (تعداد لشگر کفر را ده هزار[۱۰۹] و لشگر اسلام را در این جنگ سه هزار نفر نوشتهاند) و آمادگی آنها از نظر تجهیزات جنگی و فراهم بودن وسائل لازم، آینده سخت و دردناکی را در برابر چشم مسلمانان مجسّم میساخت.
ولی خدا میخواست در این میدان، آخرین ضربه بر پیکر کفر فرود آید; وصفّ منافقان از مسلمین مشخّص شود; توطئه گران را افشاء کند و مسلمانان راستین را سخت در بوته آزمایش قرار دهد.
آیات هفده گانهای که در سوره احزاب در این زمینه وارد شده، اهمّیّت این موقف را به خوبی مجسّم میسازد; و تحلیلهای کوبنده و افشا گرانهای ازاین حادثه مهمّ تاریخی بیان میدارد.
این آیات با این آیه شروع میشود:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْجاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحاً وَجُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَکانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیراً; ای کسانی که ایمان آوردهاید! این نعمت بزرگ خدا را بر خود فراموش نکنید که لشگرهای عظیمی به سراغ شما آمدند، ولی باد و طوفانی سخت بر آنها فرستادیم، و لشگریانی که آنها را نمیدیدند (و آنها را در هم کوبیدیم) وخداوند به تمام کارهائی که انجام میدهید، بیناست!»
و با این آیه پایان مییابد:
«وَرَدَّ اللّهُ الَّذینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنالُوا خَیْراً وَکَفَی اللّهُ الْمُؤْمِنینَ الْقِتالَ وَکانَ اللّهُ قَوِیّاً عَزیزاً; خدا کافران را با دلی پر از خشم بازگرداند بی آن که نتیجهای از کار خود گرفته باشند; و خداوند (در این میدان)، مؤمنان را از جنگ بی نیاز ساخت (و پیروزی را نصیبشان کرد); و خدا قوی و شکست ناپذیر است».[۱۱۰]
نکات قابل توجّه در جنگ احزاب
این نکات در رابطه با جنگ احزاب قابل توجّه است:
۱ـ جنگ احزاب آخرین تلاش کفر، آخرین تیر ترکش دشمن، و آخرین قدرت نمائی «شرک» در برابر «توحید» بود; به همین دلیل، هنگامی که بزرگترین قهرمانان دشمن «عَمْرو بن عَبْدَوَد» در برابر بزرگترین افسر رشید اسلام، امیر مؤمنان علی(علیه السلام)قرار گرفت; پیامبر فرمود:
«بَرَزَ الاْیْمانُ کُلُّهُ اِلَی الشِّرْکِ کُلِّهِ; تمام ایمان در برابر تمام کفر قرار گرفت».[۱۱۱]
زیرا پیروزی یکی از این دو نفر بر دیگری پیروزی کفر بر ایمان یا ایمان بر کفر بود; و به تعبیر دیگر، کارزاری بود که سرنوشت اسلام و شرک را مشخّص میساخت; و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دقیقاً به این امر توجّه داشت.
۲ـ مسأله حفر خندق که به پیشنهاد «سلمان فارسی» صورت گرفت[۱۱۲] در جزیرة العرب سابقه نداشت; و از لحاظ نظامی و روانی حائز اهمّیّت بود; و ضربهای برای احزاب شرک.
امروز از مشخّصات خندق، اطّلاعات زیادی در دست نداریم; مورّخان نوشتهاند پهنای آن به قدری بود که سواران دشمن نتوانند با پرش از آن بگذرند، عمق آن نیز به اندازهای بود که اگر کسی وارد آن میشد به آسانی نمیتوانست از سوی مقابل بیرون آید.
به علاوه، تسلّط تیراندازان اسلام بر منطقه خندق، به آنها امکان میداد که اگر کسی قصد عبور داشت او را در همان وسط خندق هدف قرار دهند.
مدیریّت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در امر حفر این خندق بسیار جالب بود; هر ده نفر را مأمور حفر ۴۰ ذراع (حدود ۲۰ متر) از خندق کرده بود; و خود نیز شخصاً با آنها همکاری میکرد;[۱۱۳]و با توجّه به این که عدد لشگر اسلام طبق مشهور بالغ بر «سه هزار نفر» بود، طول مجموع خندق را بعضی دوازده هزار ذراع (تقریباً شش هزار متر) تخمین زدهاند; و به گفته برخی از مورّخان، حفر خندق در شش روز به انجام رسید.[۱۱۴]
از ابن هشام نقل شده است که مسلمانان روزها به کار حفر خندق سرگرم بودند و شبها به خانههای خود باز میگشتند; امّا رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) روی یکی از تپـّهها چادر زده بود، و شبها نیز در همانجا به سر میبرد; و در همین محل بود که به یاد این سابقه «مسجد ذناب» ساخته شد.[۱۱۵]
باید اعتراف کرد که با وسائل ابتدائی آن روز، حفر چنین خندقی بسیار طاقت فرسا بود; و طبعاً مدّت قابل توجّهی وقت لازم داشت; ولی جالب این که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پیش بینیهای لازم را چنان کرده بود که سه روز قبل از رسیدن لشگر کفر به مدینه، کار حفر خندق پایان گرفته بود به طوری که وقتی لشگر قریش آن را دیدند، سخت در حیرت و شگفتی فرو رفتند.
۳ـ ثبات و پایداری پیامبر و لشگر اسلام علیرغم گرسنگی شدید و کمبود موادّ غذائی از یک سو، و بدی اوضاع جوّی از سوی دیگر، بزرگترین اثر را در بازگشت احزاب داشت; زیرا قادر نبودند که با موقعیّت هجوم نظامی سریع، کار سپاه اسلام را یکسره کنند; بلکه در جای خود نزدیک یک ماه تمام باقی ماندند، بدون هیچ فعّالیّت جنگی قابل ملاحظهای! اگر بر این مشکلات این را بیفرائیم که قبائل عرب به عملیّات نظامی طولانی و فرسایشی عادت نداشتند، بلکه قدرتشان در حرکات آنی و گریز سریع بود; خواهیم دانست ناراحتی شدید احزاب از طول مدّت محاصره و آثار مربوط بدان امری طبیعی بود.
۴ـ جلوگیری مسلمانان، از گروه از خود گذشته احزاب و سوارانی که سعی داشته از جای تنگ خندق بگذرند، اثر شدیدی در ایجاد ترس و رعب و از بین بردن مقاصد خصمانه آنها داشت; زیرا یقین کردند که این گونه از خود گذشتگی در هر حال بی نتیجه است.
۵ـ گشتیهایی را که پیامبر اسلام وظیفه دقیق نگهبانی نظامی را به عهده آنها نهاده بود، در این جنگ سهم مهمّی داشتند; و نقش شان در خنثی کردن این هجوم بی سابقه، قابل توجّه بود.
۶ـ «نعیم بن مسعود» برای نفاق افکنی در لشگر کفر که پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) او را به آن مأمور کرده بود، نقش بزرگی در ضعف سپاه احزاب و ایجاد اختلاف میان آنها داشت; و این پیش آمد اهمّیّت جنگ روانی را در برابر نبرد مسلّحانه کاملاً آشکار میسازد.
۷ـ انسجام و هماهنگی لشگر اسلام و انضباط آنان، و اطاعت از رهبرشان اثر بسیار عظیمی در بالا بردن موقعیّت آنها داشت; به ویژه که دشمنان نقطه مقابل آن بودند; و همین امر کار دیپلوماسی اسلام را که افرادشان مورد اعتماد شدید هم بودند، در اساس بسیار آسان میساخت; و بی جهت نیست که در از هم پاشیدن نیروی احزاب و پراکنده نمودن یکپارچگی صفوف آن، به آسانی پیروز شدند.
۸ـ برای قریش در پایان این جنگ کاملاً روشن شد که کوشش شان برای نابودی نهضت اسلام از طریق توسّل به نیروی نظامی، به پیروزی نخواهد انجامید; به ویژه که آنها در این نبرد هم نیروهایشان را در بزرگترین لشکرکشی در جزیرة العرب بسیج کرده بودند.
۹ـ هدف اصلی پیامبر بی نتیجه ساختن این بسیج هولناک احزاب بود، که پس از آن هرگز قادر به بسیج چنین نیرویی نشدند; و به طور جداگانه نیز از برخورد با نیروی اسلام وحشت داشتند; و از این پس ابتکار عمل در همه جا به دست مسلمانان افتاد و از دست نرفت تا اسلام تمام جزیرة العرب را در بر گرفت.
۱۰ـ «عوامل پیروزی» پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و لشگر اسلام در میدان احزاب، علاوه بر تأیید الهی به وسیله لشگر نامرئی و باد و طوفان شدیدی که آرایش لشگر احزاب را به هم ریخت و در قرآن به آن اشاره شده، مجموعهای بود از روشهای نظامی، سیاسی، به اضافه عامل مهمّ فرهنگی، و مدیریّت تمام عیار پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در این زمینهها.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)با قبول پیشنهاد حفر خندق، عنصر تازهای در جنگهای عرب که تا آن زمان وجود نداشت وارد کرد، که در تقویت روحیّه سپاه اسلام و تضعیف روحیه سپاه کفر، بسیار مؤثّر بود. مواضع حساب شده لشگر اسلام در اطراف خندق و تاکتیکهای نظامی مناسب، عامل مؤثّر دیگری برای عدم نفوذ دشمن به داخل مدینه بود.
کشته شدن «عمرو بن عبدود» به دست قهرمان بزرگ اسلام، علی بن ابیطالب(علیه السلام)و فرو ریختن پایههای امید لشکر احزاب با مرگ وی، عامل دیگری محسوب میشد.
ایمان به پروردگار و توکّل بر ذات پاک او که بذر آن در دلهای مسلمانان به وسیله انقلاب عقیدتی و فرهنگی افشانده شده بود، و مرتّباً در طول جنگ به وسیله تلاوت آیات قرآن و سخنان دلنشین و حرکت آفرین پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) آبیاری میشد، نیز یک عامل مهمّ دیگر به حساب میآید. شکیبائی فوق العاده، و روح بزرگ و اعتماد به نفس پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به مسلمانان قوّت قلب و توان و آرامش میبخشید و در پیروزی مؤثّر بود.
نفاق افکنی در لشگر کفر
افزون بر اینها، طرح «نعیم بن مسعود» چنانچه گفتیم عامل مؤثّری برای ایجاد تفرقه در میان لشگر احزاب و تضعیف آنان شد.
داستان چنین بود: «نعیم» که تازه مسلمان شده بود و قبیله «غَطَفان» از اسلام او
آگاه نبودند، خدمت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) رسید و عرض کرد هر دستوری بدهید برای پیروزی نهائی به کار میبندم.
فرمود: مانند تو در میان ما یک نفر بیشتر نیست; اگر میتوانی در میان لشگر دشمن اختلاف بیفکن که جنگ مجموعهای از نقشههای پنهانی است!
«نعیم بن مسعود» طرح جالبی ریخت; به سراغ یهود «بنی قُرَیْظه» آمد که در جاهلیّت با آنها دوستی داشت، و گفت: ای «بنی قُرَیْظه»! میدانید که من نسبت به شما علاقه مندم.
گفتند: راست می گوئی، هرگز تو را متّهم نمیکنیم.
گفت: طائفه «قریش» و «غَطَفان» مثل شما نیستند، این شهر، شهر شماست; اموال و فرزندانتان در اینجاست; و هرگز قادر نیستید از اینجا نقل مکان کنید; امّا قریش و طایفه غَطَفان تنها برای جنگ با محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) و یارانش آمدهاند، و شما از آنها حمایت کردهاید، در حالی که شهر آنها جای دیگر است، و اموال و زنانشان در غیر این سرزمین است; آنها اگر فرصتی دست دهد غارتی میکنند و با خود میبرند، و اگر مشکلی پیش آید به شهرشان باز میگردند، و شما تنها در این شهر میمانید و محمّد! مسلّماً به تنهائی قادر به مقابله با او نیستید; شما دست به اسلحه نبرید تا از «قریش» و طایفه «غَطَفان» وثیقهای بگیرید; آنها باید گروهی از اشراف خود را به عنوان گروگان به شما بسپارند که در جنگ کوتاهی نکنند و تا آخرین مرحله بایستند!
یهود «بنی قریظه» این پیشنهاد را پسندیدند.
«نعیم» مخفیانه به سراغ «قریش» آمد; به ابوسفیان و گروهی از رجال قریش گفت:
شما مراتب دوستی مرا نسبت به خودتان خوب میدانید; مطلبی به گوش من رسیده است که خود را موظّف به ابلاغ آن میدانم، تا مراتب خیرخواهی را انجام داده باشم; امّا خواهش من این است که از من نقل نکنید!
گفتند: مطمئن باش!
گفت: آیا میدانید جماعت یهود از درگیری با محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) پشیمان شدهاند; و رسولی نزد او فرستادهاند که ما از کار خود پشیمانیم; آیا این مقدار کافی است که ما گروهی از اشراف قبیله «قریش» و «غَطَفان» را برای تو گروگان بگیریم و دست بسته به تو بسپاریم؟ سپس در کنار تو خواهیم بود تا آنها را ریشه کن کنیم! «محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم)» نیز با این پیشنهاد موافقت کرده است; بنابراین، اگر یهود به سراغ شما بفرستند و گروگانهائی بخواهند، حتّی یک نفر به آنها ندهید که خطر جدّی است!
سپس به سراغ طائفه «غَطَفان» که طایفه خود او بود، آمد، گفت: ای جمعیّت! اصل و نسب مرا به خوبی میدانید; من به شما عشق میورزم; و فکر نمیکنم کمترین تردیدی در خلوص نیّت من داشته باشید!
گفتند: راست می گوئی، حتماً چنین است.
گفت: سخنی دارم به شما میگویم امّا از من نشنیده باشید!
گفتند: مطمئن باش! حتماً چنین خواهد بود، چه خبر؟
«نعیم» همان مطلب را که برای قریش گفته بود، دائر بر پشیمانی یهود و تصمیم به گروگان گیری آنها، مو به مو برای آنها شرح داد و آنها را از عاقبت این کار برحذر داشت.
اتّفاقاً شب شنبهای بود ( ماه شوّال، سال پنجم هجری) که ابوسفیان و سران غَطَفان گروهی را نزد یهود بنی قُرَیْظه، فرستادند; گفتند; حیوانات ما در اینجا دارند تلف میشوند، در اینجا برای ما جای توقّف زیاد نیست; فردا صبح حمله را باید آغاز کنیم تا کار یکسره شود.
یهود در پاسخ گفتند: فردا شنبه است و ما دست به هیچ کاری نمیزنیم; به علاوه، از این بیم داریم که اگر جنگ به شما فشار آورد به شهر و دیار خود بازگردید و ما را در اینجا تنها بگذارید; بنابراین، شرط همکاری ما آن است که گروهی از اشراف خود را به عنوان گروگان به دست ما بسپارید.
هنگامی که این خبر به «قریش» و «غَطَفان» رسید، گفتند: به خدا سوگند معلوم میشود «نعیم بن مسعود» راست میگوید، خبری در کار است!
آنها رسولانی به سوی یهود فرستادند و گفتند به خدا یک نفر را هم به شما نخواهیم داد، اگر مایل به جنگ هستید، آمادهایم!
«بنی قُرَیْظة» وقتی از ماجرا آگاه شدند گفتند که «نعیم بن مسعود» حرف حقّی میزد، اینها قصد جنگ ندارند حیلهای در کار است; میخواهند غارتی بکنند و به شهرهای خود باز گردند; و شما را در برابر محمّد(علیه السلام) تنها بگذارند; پیام دادند که حرف همان است که گفتیم; تا گروگان نسپارید، جنگ نخواهیم کرد! قریش و غَطَفان هم بر سر حرف خود اصرار ورزیدند و در میان صفوف آنها اختلاف افتاد و در همان اوقات بود که شبانه طوفان سرد شدیدی در گرفت، آنچنان که خیمههای آنها را به هم ریخت و ظرفهای غذا را از روی اجاق به روی زمین انداخت.
همه این عوامل دست به دست هم داد، قریش دست و پا را جمع کردند و فرار را برقرار ترجیح دادند; به گونهای که حتّی یک نفر از آنها در میدان جنگ باقی نماند![۱۱۶]
بدون شک، استفاده از چنین روشهائی بدون داشتن اطّلاعات وسیع از وضع دشمن و زمینه سازیهای قبلی ممکن نیست.
ویژگیهای یک سازمان اطّلاعات اسلامی
گفتیم هر «مدیر» و «فرمانده» باید از حوزه مدیریّت و فرماندهی خود اطّلاعات کافی داشته باشد و از رویدادهائی که به نحوی با تشکیلات او مربوط است دقیقاً مطّلع گردد، تا بتواند مواضع خود را برای رسیدن به اهدافی که دارد مطابق آن تنظیم کند.
البتّه این سخن به آن معنی نیست که خود را سرگرم اطّلاعات و اخبار و آماری کند که ارتباط ناچیزی با کار او دارد و یا اصلاً مربوط به او نیست; چرا که این امر او را از وظایف اصلیش باز میدارد، و نیروهای فعّالش را به خود جذب میکند و در پیشرفت کارها ناکام میسازد.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) ضمن نامهای برای «حارِث هَمْدانی» که از نمایندگان فداکار آن حضرت و از فقهای بزرگ شیعه بود، چنین مرقوم فرمود:
«وَاقْصُرْ رَأْیَکَ عَلی مایَعْنیکَ; تنها توجّه ات به اموری باشد که به تو ارتباط دارد!»(1)
و در حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) میخوانیم:
«مِنْ حُسْنِ اِسْلامِ الْمَرْءِ تَرْکُهُ مالا یَعْنیهِ; از نشانههای خوبی اسلام انسان این است که آنچه را که به او مربوط نیست رها کند.»(۲) و به گفته مرحوم «فیض کاشانی» سرمایه اصلی انسان، اوقات او است، هر گاه آن را در اموری که به او ارتباط ندارد مصرف کند، سرمایه خود را از دست داده است.(3)
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به ابوذر، صحابی مجاهد و مبارز، فرمود: «من چیزی را به تو تعلیم میدهم که انجام آن نیروی زیادی لازم ندارد، ولی در ترازوی اعمال سنگین است و آن سه چیز است: سکوت، حسن خلق، و رها کردن اموری که به تو مربوط نیست.»(4)
مهمترین شرایط دستگاههای اطّلاعاتی و آماری مدیران اسلامی، امور زیر است:
۱ـ از همه لازمتر این که بر محور واقعیّتها دور زند، چرا که هیچ چیز، خطرناکتر از اطّلاعات دورغین، گمراه کننده، و مبالغه آمیز نیست، هر چند موقّتاً مایه دلخوشی باشد.
صحیح بودن خبر به تنهائی کافی نیست، ممکن است اصل خبر درست باشد امّا کمّ و کیف و مقدار آن، نادرست و گمراه کننده باشد.
متأسّفانه در همه جای دنیا و در تمام طول تاریخ ـ جز موارد استثنائی ـ اطّلاعات و آمارهای کاذب وجود داشته، و منشأ حوادث دردناک و شکستهای بزرگی شده است، و علل آن معمولاً امور زیر است:
الف ـ خبرگزاران یا مأموران اطّلاعات تمایلات و جهت گیریهای شخصی یا گروهی خود را بر اخبار میافزودند; و به تعبیر دیگر، رویدادها را آنچنان که میخواستند می دیدند; نه آنچنان که واقعیّت عینی داشت.
ب ـ عدم شجاعت برای پذیرش واقعیّات تلخ، عامل مهمّ دیگری در این قسمت است تا آنجا که بعضی از مدیران اصلاً حاضر به شنیدن واقعیّتهای تلخ نیستند; لذا اطرافیان آنها از نقل این اخبار خودداری میکنند، یا آن را به صورت دیگری که در جهت عکس آن است خبر میدهند.
این کار، درست به این میماند که کسی از مسموم بودن غذائی که پیش روی ماست با خبر باشد و سکوت کند و یا آن را حیاتبخش توصیف نماید; آیا این کار خیانت بزرگی محسوب نمیشود!
ج ـ تمایل به آرامش کاذب عامل دیگری است برای دور ماندن از واقعیّتها و حقایقی که در اطراف انسان میگذرد.
همچنین وجود افراد متملّق و چاپلوس در اطراف مدیران کمک مؤثّری به تحریف واقعیّات میکند.
د ـ اعتماد بر منابع ضعیف و گرفتار خوشبینیهای بی دلیل، و یا سوء ظنهای بیهوده شدن، عامل دیگری برای محروم ماندن از اطّلاعات صحیح است که مدیر و فرمانده باید بشدّت از آن بپرهیزد تا بتواند موضع تشکیلات خود را به طور صحیح ارزیابی کرده و در هدایت آن تشکیلات گرفتار خطا نشود.
برای به دست آوردن اطّلاعات صحیح، افرادی جسور; پر حوصله; شجاع; دقیق; واقع بین; متعهّد; صریح اللّهجه و کاملاً امین و راستگو لازم است و البتّه این گونه افراد کمند، ولی این کم را باید پیدا کرد و یا تربیت نمود.
۲ـ مدیر اسلامی هرگز نباید در زندگی خصوصی افراد خود تجسّس کند که هم بر خلاف دستور صریح قرآن است، و هم مایه سلب اعتماد افرادی میشود که تحت پوشش مدیریّت او قرار دارند و سوء ظنّ آنها را بر میانگیزد.
قرآن مجید در این زمینه دستور حساب شدهای دارد:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ اِثْمٌ وَلاتَجَسَّسُوا وَلایَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً»[۱۱۷]
در این آیه، نخست از سوء ظن و بدگمانی که از آفات مدیریّت است نهی شده، و به دنبال آن از تجسّس و سپس غیبت; چرا که این سه در ارتباط با یکدیگرند; «سوءظن» مایه «تجسّس» و موجب «غیبت» میگردد، و نتیجه همه آنها متزلزل شدن پایههای اعتماد متقابل در هر تشکیلات است.
البتّه، تجسّس بیشتر به کشف امور نهانی گفته میشود که انسانها راضی به کشف آن نیستند; و پنهانیهای مردم، بیشتر نقاط ضعف و رفتارهای ناپسند آنها است که آشکار شدن هر یک از آنها موجب سلب حرّیت آنان میشود; لذا اسلام اجازه نداده است، کسی از اسرار و پنهانیهای مردم اطّلاع پیدا کند، و آن را فاش نماید و او را خوار و بی اعتبار سازد.
و این اصلی است که در روایات روی آن تأکید شده; از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده که فرمود:
«یا مَعْشَرَ مَنْ اَسْلَمَ بِلِسانِهِ وَلَمْ یَخْلُصِ الاْیْمانَ اِلی قَلْبِهِ لاتَذَمُّوا الْمُسْلِمیْنَ وَلاتَتَّبِعُو عَوْراتِهِمْ...; ای کسانی که با زبان اسلام آوردهاید ولی هنوز ایمان به دلهای شما راه نیافته است; از مسلمانان بدگوئی نکنید و از نهانیهای آنان جستجو ننمایید!»[۱۱۸]
۳ـ اطّلاعات مدیران باید همه جا، شکل آماری داشته باشد و از اطّلاعات کلّی و فاقد آمار، یا واجد اعداد و ارقام مجهول و نامشخّص، جدّاً پرهیز کنند; چرا که این امور دام بزرگی بر سر راه مدیران است. پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) همیشه سعی داشت در جنگها از کمّ و کیف و عدّه و نفرات و امکانات دشمن دقیقاً آگاهی یابد تا وضع ارتش خود را بر اساس آن تنظیم نماید.
۴ـ اطّلاعات باید مستمرّ و منظّم باشد; چرا که بسیاری از مسائل ماهیّت خود را در یک مقطع نشان نمیدهد یا با گذشت زمان دگرگون میشود.
۵ـ هرگز نمیتوان در گرفتن و دادن اطّلاعات تنها تکیه بر حافظه کرد; بلکه، همیشه باید به نوشتههای صریح و صحیح تکیه نمود; چرا که حافظه بهترین افراد، گاه به آنها خیانت میکند، و مایه شکست و ناکامی میشود.
دستور اسلامی (قَیِّدُوا الْعِلْمَ بِالْکِتابَةِ»[۱۱۹] را در اینجا باید معیار قرار داد.
۶ـ مدیر و فرمانده باید از حالات مأموران خود با خبر باشد، و گروهی از افراد مورد اعتماد را برای رسیدگی به وضع حال کارمندان بگمارد که تمام اخبار مهمّ آنها را به وی برسانند.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام)، در دوران حکومتش، به وسیله گروهی از افراد مورد اعتماد که آنها را به عنوان بازرس برای رسیدگی به اوضاع کارمندان و کارکنان در شهرهای مختلف گماشته بود، با خبر میشد; لذا میبینیم، در نامههای خود روی گفتههای آنها تکیه کرده و به آن استناد میفرماید و بعضی از مأموران خود را به جهت انجام کار خلاف به شدّت توبیخ میکند. این نامهها فراوان است; تنها به نقل قسمتی از نامه علی(علیه السلام) به «عُثْمان بن حُنَیْف» در اینجا قناعت میکنیم:
«عُثمان بن حُنَیْف» پیرمرد پرهیزگاری بود و به سابقهای که در اسلام داشت از طرف امیرمؤمنان علی(علیه السلام) به فرمانداری «بصره» منصوب گشت. شبی یکی از توانگران جوان بصره، او را به مهمانی دعوت نمود، و مجلس ضیافت با شکوهی ترتیب داد.
گزارش این ضیافت، به علی(علیه السلام) میرسد; و به آن حضرت بس گران میآید که یکی از فرماندارانش با طبقه اشراف سر سفره بسیار رنگین بنشیند. امیر مؤمنان(علیه السلام)توبیخ نامهای به این شرح برای او فرستاد:
«اَمَّا بَعْدُ، یَابْنَ حُنَیْف فَقَدْ بَلَغَنی أَنَّ رَجُلاً مِنْ فِتْیَةِ اِهْلِ الْبَصْرِةِ دَعاکَ اِلی مَأْدُبَة فَاَسْرَعْتَ اِلَیْها، تُسْتَطابُ لَکَ الاْلْوانُ، وَتُنْقَلُ إِلَیْکَ الْجِفانُ، وَما ظَنَنْتُ أَنَّکَ تُجیبُ إِلی طَعامِ قَوْم، عائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ غَنِیُّهُمْ مَدْعُوٌّ..; ای پسر حنیف! شنیدهام، یکی از جوانان بصره تو را به میهمانی دعوت کرده است، و تو مشتاقانه و حریصانه به آن مهمانی رفتهای! (میزبان) در سفره غذاهای گوناگون و رنگارنگ برای تو آراسته، من گمان نداشتم تو در مهمانی و جشن مردمی شرکت کنی که فقیران را از خود برانند و توانگران را بخوانند...!».[۱۲۰]
از کلمه «بَلَغَنی» (به من گزارش شده است) استفاده میشود که در آن شهر از طرف امام(علیه السلام)بازرس و گزارشگر مورد اطمینانی بوده است که این گزارش را به امام رسانیده و امام(علیه السلام)در این نامه روی آن تکیه کرده است.
برخی از علمای اسلام نیز از حاکم زمان خود خواستهاند، گزارشگرانی به اطراف اعزام دارند. «ابویوسف» در کتاب «الخراج» به حاکم زمان خود توصیه میکند: «من صلاح میدانم، حاکم، گروهی از افراد لایق و پاک و کسانی که در دین و امانتداری مورد اعتماد هستند، به شهرها گسیل دارند تا از اوضاع و رفتار و عملکرد مأموران دولتی تحقیق نمایند; و اگر به تو گزارش رسید که از فرمانداران و مأموران دولتی، کسانی هستند که به مردم ظلم و تعدّی و خیانت میورزند، در این صورت بر تو حرام است بار دیگر آنها را به کار گماری!».
سپس «ابو یوسف» اشاره به نامه امیر مؤمنان علی(علیه السلام) میکند که به یکی از فرمانداران خود به نام «کعب بن مالک» نوشته است در این نامه چنین آمده:
«اَمّا بَعْدُ... وَاَخْرِجْ طائِفَةً مِنْ اَصْحابِکَ حَتّی تَمُرَّ بِاَرْضِ السَّوادِ کَوْرَةً بَعْدَ کَوْرَة فَتَسأَلَهُمْ عَنْ عُمّالِهِمْ وَتَنْظُرَ فِی سِیْرَتِهِمْ..; گروهی از یاران خود را روانه شهر کن تا از اوضاع مأموران حکومت بپرسند و روش آنان را در نظر بگیرند!».[۱۲۱]
جذب نیروهای صالح
مدیر برای وصول به اهداف خود، در سازمان و تشکیلاتی که تحت پوشش مدیریّت او است باید همراهان همفکر و هم عقیده، جدّی، صالح، امین و درستکار داشته باشد که آنها را به تدریج از میان افراد لایق جذب کند.
فرق نمیکند گزینش در حوزه اختیارات او باشد یا نه، به هر حال، او میتواند در جذب نیروهای صالح به طور مستقیم یا غیر مستقیم نقش مؤثّری داشته باشد.
آفت بزرگ در گزینش ها!
بزرگترین خطری که بر سر راه مدیران در این قسمت است، این است که به سراغ افرادی بروند که تنها نقطه قوّتشان این است که چشم و گوش بسته، تسلیم فرمانند; و دائماً با زبان حال و قال به این بیت مترنّمند:
بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر امر و گوش بر فرمان!
درست است که شرط پیشرفت امر مدیریّت و فرماندهی انضباط نفرات و همکاران است; ولی، این بدان معنی نیست که مدیران به سراغ «بله قربان گو»ها بروند.
ترجیح این گونه افراد نالایق که به خاطر کمبودهای روحی و فکری، همیشه چشم و گوش بسته تسلیمند، در تمام طول تاریخ بشر، بلای بزرگی برای همه زمامداران و مدیران و فرماندهان بوده است.
نباید فراموش کرد که این نوع گزینش، تنها از «روح استبداد سرچشمه میگیرد، و مستبدّان همیشه ترجیح میدهند که افرادی را در اختیار داشته باشند که بی چون و چرا تسلیم فرمانند. آنها حاضر نیستند با افرادی کار کنند که گه گاه اظهار نظر، و چون و چرا، و از آن بالاتر انتقاد کنند; هر چند منطقی و سازنده باشد نه مخرّب و ویرانگر.
این امر سبب میشود که «مدیران مستبد» از همکاری افراد هوشیار و متعهّد و با شخصیّت وآگاه محروم باشند; و این ضایعهای است جبران ناپذیر در امر مدیریّت که نتواند چنین افرادی را به سوی خود جذب کند.
فراموش نمیکنم در رژیم «طاغوت» و عصر «ساواک» در یکی از مراحل که مرا به ساواک تهران بردند،مدّتی در اتاق انتظار و دفتر متوقّف ساختند; مسؤول دفتر و اتاق انتظار هنگامی که زنگ تلفن به صدا درمی آمد و آقای رئیس با او کاری داشت، با دستپاچگی گوشی را برداشته و میگفت: «میفرمایند»! (به صورت جمع غائب و جمله خبریّه!) دیدم این بینوای چاپلوس حتّی حاضر نیست بگوید بفرمائید! چرا که «بفرمائید» هر چه باشد «صیغه امر» است، و امر به آقای رئیس درست نیست حتّی امر به فرمودن! لذا جمله «انشائیّه» را تبدیل به «خبریّه» کرده است.
تازه آن هم نه به صورت مخاطب، چرا که خطاب هر چه باشد، خلاف مراتب احترام است، باید به صیغه غائب باشد تا از دسترس اوج اندیشه برتر گردد و با نهایت تملّق و چاپلوسی موافقت داشته باشد.
آری! این گونه مدیران افرادی را میپسندند که بگویند «میفرمایند» حتّی بفرمائید را هم نمیپسندند!
باز فراموش نمیکنم که در همان زمان کسی را دیدم که برای نجات مظلومی از چنگال ظالمان، به ملاقات یکی از مسؤولین درجه اوّل رژیم رفته بود، گفت: تا او فهمید برای چه کسی میخواهم شفاعت کنم، صدا زد: فلان کس! ببین چه میگویم؟ ما هنگامی که برای وساطت نزد شاه میرویم، هرگز جمله کامل نمیگوییم. نخست مبتدا را ذکر کرده، مثلاً میگوییم مشهدی حسین.. بعد در قیافه شاه دقیق میشویم، هر گاه اخمش در هم رفت، میگوییم بسیار آدم زشت و بی شرم و نمک نشناسی است; امّا اگر تبسّم کرد یا قیافه عادی بود، میگوییم: قربان از ارادتمندان و چاکران است!
آری! آنها کسانی را میپسندند که حتّی از خود اراده جمله بندی نداشته باشند; «مبتدا» را بگویند، «خبر» را در قیافه منفور شاه بخوانند!
و دیدیم نتیجه این گونه مدیریّت چه شد! لذا مدیران و فرماندهان در حوزه کار خودشان باید به دقّت مراقب باشند که در این دام خطرناک نیفتند.
به تعبیر دیگر، مدیر و فرمانده لایق کسی است که این قدر «سعه صدر» داشته باشد که افراد لایق را که در مسائل مختلف «اظهار نظر» میکنند و «چون و چرا» و حتّی «انتقاد» دارند، تحمّل کند; بلکه از آنها استقبال نماید (البتّه مشروط بر این که انضباطی را که برای مدیریّت لازم است محترم شمارند) و به خاطر انتقاد و اظهار نظرشان، بر متملّقان چاپلوس و چشم و گوش بسته و بی اراده و «بله قربان بگو» مقدّم بشمرد; چرا که این گونه همکاران نالایق، علاوه بر این که آفت خطرناکی برای روند هر اداره و تشکیلاتی هستند، و مدیران خود را در حالت غفلت و بی خبری محض نگاه میدارند، رابطه آنها را از واقعیّتهای عینی قطع میکنند; گاه «کاه» را «کوه» و «کوه» را در نظرشان «کاه» جلوه میدهند; گاهی حتّی کاهِ نبوده را کوه میکنند!
از اینجاست که مولای متّقیان علی(علیه السلام) پیروان خود را شدیداً از این کار برحذر میدارد; در خطبهای که در حضور بیش از پنجاه هزار نفر بعد از جنگ صفیّن ایراد کرد، فرمود:
«فَلاتُکَلِّمُونی بِما تُکَلَّمْ بِهِ الْجَبابِرَةُ، وَلاتَتَحَفَّظُوا مِنّی بِما یُتَحَفَّظُ بِهِ عِنْدَ أَهْلِ الْبادِرَةِ، وَلاتُخالِطُونی بِالْمُصانَعَةِ، وَلاتَظُنُّوا بی اسْتِثْقالاً فی حَقٍّ قیلَ لی، وَلاالْتِماسَ إِعْظام لِنَفْسی، فَإِنَّهُ مَنِ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أَنْ یُقالَ لَهُ أَوِ الْعَدْلَ أَنْ یُعْرَضَ عَلَیْهِ، کانَ الْعَمَلُ بِهِما أَثْقَلَ عَلَیْهِ. فَلاتَکُفُّوا عَنْ مَقالَة بِحَقٍّ، أَوْ مَشُورَة بِعَدْل...;
با من آنطور که با جبّاران و زمامداران ستمگر سخن میگویند، سخن نگوئید!
القاب پر طنطنه برایم به کار نبرید!
آن ملاحظه کاریها و موافقتهای مصلحتی که در برابر مستبدّان اظهار میدارند، در برابر من اظهار مدارید!
با من با ظاهر سازی برخورد نکنید!
هر کس که گفتن حق یا پیشنهاد عدل بر او سنگین باشد، عمل به آن بر او سنگین تر است!
بنابر این، از سخن حق یا مشورت به عدل در برابر من هیچ گاه خودداری نکنید!»[۱۲۲]
امام(علیه السلام) در این خطبه بسیار پر محتوا دستوراتی بدین شرح برای رفتار مردم با آن حضرت داده است:
۱ـ او را با عناوین و القاب پر طنطنه که در مورد جبّاران به کار میبرند یاد نکنند!
۲ـ در ملاقات با آن حضرت، خیال نکنند که او یک پادشاه است، و به سبب آن خوف و رعب بر آنها مسلّط شود و نتوانند حرفشان را بزنند!
۳ـ با مجامله و ظاهر سازی با او رفتار نکنند!
۴ـ خیال نکنند که حرف حق بر آن حضرت سنگین است!
۵ـ حرف حق را صریحاً و بدون پرده بگویند!
۶ـ از عرضه عدل و انصاف بر حضرتش خودداری ننمایند!
در پایان این سخن، لازم میدانیم بار دیگر بر خطرات افراد بی عُرضه، چاپلوس و متملّق تأکید کنیم که از «نقطه ضعف»های مدیران و از غریزه حبّ ذات و خودخواهی و خود پسندی آنها سوءِ استفاده کرده و آنها را با دروغهای گوناگون، به خود مجذوب و از دیگران بیگانه میکنند; و پردهای بر چشم و گوش مدیران میافکنند و عقل آنها را میدزدند و حسّ تشخیص آنها را به غارت میبرند; آنها بلائی هستند همانند صاعقه و زلزله، ویرانگر!
چه جالب میگوید امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در حقّ مؤمنان پرهیزگار (در خطبه معروف همّام):
«إِذا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خافَ مِمّا یُقالُ لَهُ فَیَقُولُ: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسی مِنْ غَیْری وَرَبّی أَعْلَمُ بی مِنّی بِنَفْسی! أَللّهُمَّ لاتُؤاخِذْنی بِما یَقُولُونَ، وَاجْعَلْنی أَفْضَلَ مِمّا یَظُنُّونَ، وَاغْفِرْلی مالایَعْلَمُونَ; هر گاه یکی از آنها ستوده شود، از آنچه دربارهٔ او گفته شده، ترسان
میشود و میگوید: من نسبت به خودم از دیگران آگاهترم و پروردگارم به اعمال من از همه آگاهتر است! خداوندا! مرا به آنچه آنها میگویند موأخذه مفرما و مرا برتر از آن قرار بده که آنها فکر میکنند، و آنچه را آنها نمیدانند (و تو می دانی) بر من ببخش!»[۱۲۳]
آری! اولیای گرامی اسلام نه تنها از تملّق و چاپلوسی و ستایش بی معنی بیزار بودند; بلکه، مدح آمیخته به تملّق را نیز از عیوب اخلاقی میشمردند، و در مقابل رفتار و گفتار ذلّت آمیزی که منافی با عزّ و شرف انسانی بود، سکوت نمیکردند; و اگر کسی مرتکب چنین عمل خلافی میشد، مورد انتقاد قرار میدادند.
میگویند: مرد عربی برای جلب کمک مادّی، حضور پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) آمد و به تملّق پرداخت و گفت: مگر نه این است که تو از جهت پدر و مادر از همه ما بهتر، و از جهت اولاد از همه ما شریفتری! درایّام جاهلیّت بر ما مقدّم بودی و هم اکنون در اسلام رئیس و رهبر ما هستی!...
رسول اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) از سخنان تملّق آمیز او خشمگین شد; به مرد اعرابی فرمود: «زبانت در پشت چند حجاب قرار داد؟»
جواب داد: دو حجاب، یکی لبها و دیگری دندانها!
فرمود: هیچ یک از این دو نتوانست حرفهای ناموزونت را از ما بگرداند!
سپس فرمود: ببین! از میان تمام آنچه که در دنیا به فردی اعطاء شده است، هیچ چیز برای آخرت او زیانبارتر از طلاقت زبان (در مسیر باطل) نیست!
بعد برای این که آن مرد را ساکت کند و به آن صحنه پایان دهد، به علی(علیه السلام)فرمود: برخیز زبان این مرد را قطع کن! آن حضرت حرکت کرد و چند درهمی به وی داد و خاموشش ساخت![۱۲۴]
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) ضمن عهدنامه به مالک اشتر تأکید میکند که:
«إِیّاکَ وَالاْعْجابَ بِنَفْسِکَ وَالثِّقَةَ بِما یُعْجِبُکَ مِنْها وَحُبَّ الاْطْراءِ، فَإِنَّ ذلِکَ مِنْ أَوْثَقِ فُرَصِ الشَّیْطانِ فی نَفْسِهِ لِیَمْحَقَ مایَکُونُ مِنْ إِحْسانِ الْمُحْسِنینَ...; بر حذر باش از این که خود پسند باشی! و به هر چیز تو را خوش آید اطمینان پیدا کنی و از مدح و ثنا خوانی لذّتی ببری! زیرا این حالت از اطمینان بخشترین فرصتهای شیطان است تا بدینوسیله در نیکوکاران نفوذ کند و تمام اعمال آنها را از بین ببرد!»(2)
قدردانی، تشویق و توبیخ
اشار
میدانیم سنگینترین وظیفه مدیریّت بر دوش انبیاء و پیامبران الهی بوده، و نیز میدانیم بارزترین صفت آنها «بشارت» و «انذار» است; چنانکه در قرآن دربارهٔ پیامبر اسلام میگوید:
«یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذیراً، وَداعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَسِراجاً مُنیراً»[۱۲۵]
در قرآن متجاوز از ۱۲۰ مرتبه مشتقّات «انذار» و متجاوز از ۴۰ بار مشتقّات «بشارت» به کار رفته است. قسمت مهمّی از آیات قرآن توصیف نعمتهای معنوی و مادّی بهشت است که تشویقی برای حرکت به سوی نیکیها و پاکیهاست. و در بخش عظیمی از آیات از مجازاتهای روحانی و جسمانی دوزخیان سخن میگوید که یک عامل بازدارنده است.
علی(علیه السلام) در باره کارمندان عالیرتبه دولت ضمن تعالیم خود به مالک اشتر، فرموده است:
«وَاصِلْ فی حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَیْهِمْ وَتَعْدِیدِ مَا أَبْلَی ذَوُوا الْبَلاَءِ مِنْهُم; فَإِنَّ کَثْرَةَ الْذِّ;کْرِ لِحُسْنِ أَفعَالِهِمْ تَهُزُّ الشُّجَاعَ، وَتُحَرِّضُ النَّاکِلَ، إِنْ شَاءَ اللّهُ ; و پی در پی آنها را تشویق کن! و کارهای مهمّی که انجام دادهاند بر شمار! زیرا یادآوری کارهای نیک آنها، شجاعانشان را به حرکت بیشتر، وادار میکند; و آنان که در کار کندی میورزند ـ به خواست خدا ـ به جنبش و حرکت وا میدارد!»[۱۲۶]
به هر حال، وظیفه هر مدیر و فرمانده این است که از افراد زیر، تشویق به عمل آورد:
الف ـ آنها که وظائف خود را به خوبی انجام میدهند و در نظم و انضباط و وظیفه شناسی، نمونهاند.
ب ـ آنها که در مقطعهای خاصّی که نیازمند به فداکاری است، ایثار و فداکاری از خود نشان دادهاند.
ج ـ آنها که برای پیشرفت تشکیلات دست به ابتکار خاصّی زدهاند.
د ـ آنها که خطر مهمّی را از سازمان و تشکیلات دفع کردهاند.
هــ آنها که در غیاب مدیر و فرمانده، همچون حضور او، برنامهها را دقیقاً اجرا میکنند.
و ـ آنها که توطئه هائی را کشف و به موقع، خنثی میکنند.
خلاصه، هیچ خدمت مهمّی نباید از نظر مدیران و فرماندهان مخفی بماند و تشویق را در این مواقع باید در متن کار خود قرار دهند.
جنبههای منفی تشویقها
باید به هوش باشیم که تشویقها به صورتی انجام نگیرد که مفاسد زیر را به بار آورد:
۱ـ تشویق نباید به کیفیّتی باشد که مایه غرور و غفلت تشویق شونده، یا خاموش شدن شعله فعّالیّتها و نظم و انضباط او گردد.
۲ـ اساس تشویقها باید بر جنبههای معنوی باشد; تا به افراد شخصیّت والا دهد; امّا این بدان معنا نیست که از تشویقهای مادّی بکلّی چشم پوشیده شود.
۳ـ تشویق یک فرد نباید مفهوم مخالفی برای دیگران باشد، و مایه تحقیر و توهین آنها گردد; و این از کارهای ظریف و دقیقی است که ذوق و سلیقه مدیران و فرماندهان ضامن اجرای آن است.
۴ـ تشویق نباید پرخرج و دارای هزینه فراوان باشد; زیرا اوّلاً محور شخصیّت و افتخار را از مسائل معنوی به مادّی میکشاند، و ثانیاً عملاً در مورد افراد کمی صورت میگیرد; در حالی که تشویق باید کاملاً گستردگی و شمول داشته باشد.
۵ـ تشویق باید بر اساس «ضوابط» صورت گیرد نه «روابط»، و چیزی اسفبارتر از این نیست که افراد تحت پوشش فرماندهی و مدیریّت ببینند «روابط» بر این مسأله حاکم است نه «ضوابط»، که این امر مایه دلسردی و بدبینی و فقدان نشاط در یک تشکیلات میشود.
۶ـ طبیعی است که میان تشویق و کار انجام شده باید تناسبی وجود داشته باشد و سلسله مراتب و کمّیّت و کیفیّت در این زمینه ملحوظ گردد.
علی(علیه السلام) فرمود:
«اَلثَّناءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاْسْتِحْقاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصیرُ عَنِ الاْسْتِحْقاقِ عِیٌّ أَوْحَسَدٌ; ثنا گفتن و تمجید بیش از حدِّ شایستگی و لیاقت، تملّق و چاپلوسی است، و کمتر از حدِّ لازم، ناشی از عجز یا حسد است!»(1)
۷ـ تشویقها معمولاً در حضور جمع صورت میگیرد و یا نتیجه آن به اطّلاع عموم میرسد; ولی مواردی وجود دارد که باید تشویق شکل خصوصی و محرمانه داشته باشد، و مدیران با ذکاوت خود میتوانند این موارد استثنائی را تشخیص دهند.
شرایط تنبیه
«تنبیه» چنان که از نامش پیداست، به منظور «آگاه سازی» صورت میگیرد; یعنی، باید جهت گیری آن به این سمت باشد.
گر چه مجازات و توبیخ هرگز نمیتواند نخستین واکنش در برابر افراد متخلّف باشد; بلکه، باید قبل از هر چیز دست به دامان آموزشهای فرهنگی زد.
و نه میتواند مشکل تخلّفات و بی انضباطیها و خیانتها را به طور کامل حل کند; ولی به هر حال، چیزی است که چشم پوشی از آن به طور کلّی نیز برای هرتشکیلاتی خطرناک است; چرا که همیشه «درصد» معیّنی از افراد هستند که بدون این «عامل باز دارنده» و یا لااقل «ترس از آن» انجام وظیفه نمیکنند.
برای این که مدیران بتوانند از «توبیخ و تنبیه» به هدفهای تربیتی مورد نظر برسند، رعایت اصول زیر مناسب به نظر میرسد:
۱ـ تنبیه همیشه باید مقطعی باشد یعنی راه را به روی افراد متخلّف برای اصلاح خویشتن نبندد.
جالب است که در قرآن مجید در بسیاری از آیات، بعد از مجازاتهای شدید، بلافاصله توبه کاران را استثناء میکند; یعنی راه را به روی گنهکاران باز نگاه میدارد. جمله «اِلاَّ الَّذینَ تابُوا» (یا مشابه آن) در آیات زیادی از قرآن به همین منظور آمده است.
۲ـ توبیخ و مجازات نباید حسّ کینه توزی افراد را برانگیزد; و در عین حال قاطعیّت مدیریّت ایجاب میکند که در این مورد گرفتار وسوسه نشود و از ترس کینه توزیهای آینده، بکلّی چشم از مجازات یا توبیخ متخلّفان و گنهکاران نپوشد و گرنه سازمان تشکیلاتش به فساد میگراید.
۳ـ رعایت تناسب میان «جرم» و «جریمه»، از مسلّمترین مسائل اسلامی و تشکیلاتی است که دقّت در باب حدود و دیات در فقه اسلام، این معنی را کاملاً مشخّص میکند.
۴ـ اصل در توبیخ این است که خصوصی باشد به عکس تشویق، ولی مواردی استثنائی پیش میآید که شرایط ایجاب میکند که در حضور جمع انجام گیرد، و یا خبر آن به گوش دیگران برسد.
۵ـ از مسائلی که در مورد توبیخ و مجازات کاملاً ضروری به نظر میرسد، این است که، باید دلیل آن دقیقاً به طرف تفهیم شود; و هرگز به این قناعت نشود که او خودش میداند کفّاره چه گناهی را میپردازد. چه بسیار افرادی که از اعمال سوء و تخلّفات خویش بی خبرند و یا به گفته قرآن «یَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» آن را عمل نیکی میپندارند و یا اگر آگاهند، درجه اهمّیّت آن را نمیدانند; لذا تفهیم دقیق این مسأله، برای اصلاح و تربیت، ضرورت دارد.
۶ـ مدیر و فرمانده نباید در توبیخ و ملامت زیاده روی کند; زیرا گاه میشود که تکرار آن اثر معکوس دارد. متخلّفان را در اعمال ناپسند خود جری تر میکند; و آنان را به لجاجت وا میدارد.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) فرمود: «الاِفراطُ فِی المَلامَة تَشُبُّ نیرانِ اللَّجاج; زیاده روی در ملامت و سرزنش، آتش عناد و لجاجت را مشتعل میکند!»[۱۲۷]
باز در جای دیگر فرموده است: «إِیّاکَ أَنْ تُکَرِّرَ الْعَتَبَ فَإِنَّ ذلِکَ یُغْرِی بِالذَّنْبِ وَیَهُونُ بِاْلعَتَبِ; ازتوبیخ مکرّر پرهیز کن! چرا که تکرار سرزنش، گناهکار را در اعمال ناپسندش جری و جسور میکند; به علاوه، ملامت را بی اثر میسازد!»[۱۲۸]
این بحث دامنه وسیعی دارد که در اینجا به همین مقدار اکتفاء گردید.
و در اینجا میرسیم به پایان بحث «وظائف و مسؤولیّتهای مدیران و فرماندهان» در بخش آینده سخن از «صفات و شرایط» آنها با توجّه به معیارهای اسلامی است.
صفات و شرایط: مدیران و فرماندهان اسلامی
اشاره
همیشه معیار گزینش افراد، و شرایط و صفات لازم در آنها، بستگی و تناسب نزدیکی با میزان مسؤولیّتهای آنان دارد; چرا که هر نوع مسؤولیّتی یک نوع شرایط و صفات را ایجاب میکند.
مسلّماً هر قدر مسؤولیّتها سنگین تر و گسترده تر باشد، شرایط آن نیز به همان نسبت سنگین تر و گسترده تر خواهد بود.
در حقیقت اصل «انتخاب اصلح» یکی از اصولیترین شرایط برای انتخاب مدیران است; منتها، کلمه «انتخاب اصلح» تعبیر سربستهای است که از آن سوء استفاده فراوان شده; لذا به صورت یک «عنوان کلّی» قابل پیاده کردن نیست، بلکه، باید با یک تحلیل دقیق جزئیّات و شکل عملی آن را پیدا کرد.
در اسلام روی مسأله «انتخاب اصلح، تأکید شده است; چنانکه، در تاریخ زندگی پیغمبر اسلام آمده است که او از میان تمام مسلمانان، جوان بیست و چند سالهای را به نام «عَتّاب بنِ اَسید» برای فرمانداری «مکّه» برگزید; و فرمانی به نام وی صادر کرد، و چون انتخاب این جوان با توجّه به کمی تجربیّات او، در میان اصحاب و یاران سؤال انگیز بود; و کمتر موردی در گزینشهای پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شبیه آن پیدا میشد که برای مرکز بسیار حسّاسی همچون مکّه فرد بسیار جوانی را انتخاب کند، با یک جمله به تمام سؤالاتی که در اذهان مطرح بود پاسخ داد، رو به سوی «عَتّاب» کرده فرمود:
«یا عَتّابُ تَدْری عَلی مَنِ اسْتَعْمَلْتُکَ؟ اَسْتَعْمَلتُکَ عَلی أَهْلِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ! وَلَوْأَعْلَمُ لَهُمْ خَیْراً مِنْکَ اسْتَعْمَلْتُهُ عَلَیْهِمْ; ای عَتّاب آیا می دانی تو را برای چه به این مقام برگزیدم؟ و بر کدام قوم فرمانروا کردم؟ تو را فرماندار «اهل اللّه» عزّوجل (اهل حرم خدا و ساکنان مکّه) نمودم; و اگر در میان مسلمانان کسی را برای این مقام «شایسته تر» از تو مییافتم، این کار را به او میسپردم!»[۱۲۹]
باز در همین زمینه، پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به صورت یک دستور کلّی میفرماید:
«مَنْ وَلّی مِنْ أَمْرِ الْمُسْلِمینَ شَیْئاً فَوَلّی رَجُلاً وَهُوَ یَجِدُ مَنْ هُوَ أَصْلَحُ لِلْمُسْلِمینَ مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَرَسُولَهُ; کسی که چیزی از امور مسلمین را بر عهده گیرد، سپس فردی را عهده دار کار مهمّی کند، در حالی که فرد اصلح از او را مییابد، خیانت به خدا و رسول او کرده است!»[۱۳۰]
و نیز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«مَنْ قَلَّدَ رَجُلاً عَلی عِصابَة وَهُوَ یَجِدُ فی تِلْکَ الْعِصابَةِ أَرْضی مِنْهُ فَقَدْ خانَ اللّهَ وَخانَ رَسُولَهُ وَخانَ الْمُؤمِنینَ; کسی که کار گروهی را بر عهده کسی بگذارد که در میان آن گروه فردی از او شایسته تر پیدا میشود، خیانت به خدا و رسول خدا و مؤمنین کرده است!».[۱۳۱]
بنابراین،اصل اساسی در تقسیم پستها در حکومت اسلامی و سپردن مدیریّتها و فرماندهی به افراد، همان اصل گزینش شایستهترین افراد است. و انحراف از این
خط، خیانتی است به خدا و پیامبر و همه جامعه اسلامی.
جالب این که در حدیثی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) یکی از نشانههای قیام قیامت و نابودی جامعه بشریّت «سپردن کارها به نا اهل» شمرده شده است; پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) میفرماید:
«إِذا ضُیِّعَتِ الاْمانَةُ إِنْتَظِرِ السّاعَةَ قیلَ یا رَسُولَ اللّهِ وَما أَضاعَتْها؟
قالَ: إِذا أَسْدِیَ الاْمْرُ إِلی غَیْرِ أَهْلِهِ فَانْتَظِرِ السّاعَةَ:
هنگامی که امانت ضایع گردد منتظر پایان جهان باش!
عرض کردند: ای رسول خدا! منظور از ضایع کردن امانت چیست؟
فرمود: هنگامی که کارها به دست غیر اهلش سپرده شود،منتظر پایان جهان باش!»[۱۳۲]
تعبیر به «پایان یافتن جهان» در این روایت، امروز برای ما بیش از گذشته قابل درک است; زیرا میدانیم که اگر ناصالحان بر سیاست دنیای امروز حاکم شوند و کارها به دست نا اهل افتد، ممکن است در یک جنگ ویرانگر خانمانسوز، بساط تمدّن بشریّت و حتّی نسل انسان از روی زمین برچیده شود!
معیارهای گزینش قرآنی
در اینجا قبل از هر چیز به سراغ معیارهائی که در قرآن مجید برای گزینش فرمانده یا مدیر یا کارکنان آمده، میرویم; تا الگوئی باشد برای بحثهای آینده ما.
در سه سوره قرآن مجید (بقره، یوسف و قصص) به سه گونه معیار برای سه گونه پذیرش مسؤولیّت اشاره شده است.
۱ـ در سوره بقره در داستان «طالوت و جالوت» و انتخاب طالوت به عنوان فرماندهی بنی اسرائیل به وسیله پیامبر آن زمان «اشموئیل» برای پیکار با «جالوت» که سلطان جبّار آن زمان بود، روی دو ویژگی مهم یعنی گستردگی علم و جسم تکیه شده است; آنجا که میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالجِسْمِ وَاللّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَاللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ; خداوند او را بر شما برگزیده و به او توانائی جسمانی و علمی بخشیده و خداوند حکومت را به هر کس بخواهد (شایسته ببیند) میبخشد و احسان خداوند وسیع است; و (از لیاقت افراد برای منصبها) آگاه است».(1)
روشن است که قدرت جسمانی و فکری دو شرط اساسی برای پیکار با دشمن سر سخت است.
۲ـ در سوره یوسف به هنگامی که پیشنهاد سرپرستی خزانه داری مصر از سوی یوسف مطرح شد، او روی امانت و آگاهی خویش تکیه کرده و میگوید:
«إِجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الاْرْضِ إِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ; مرا سرپرست خزائن سرزمین (مصر) قرار ده، که نگهدارنده و آگاهم!»(2)
قابل توجّه این که، در معیارهای قرآنی در هر مورد روی صفاتی متناسب با همان پست و مقام تکیه شده است.
در مورد فرماندهان روی عنوان «زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالجِسْمِ».
در مورد کارکنان روی عنوان «اَلْقَوِیُّ الاْمینُ».
در مورد حافظان مدیریّت و بیت المال روی عنوان «حَفیظٌ عَلیمٌ».
و با توجّه به این که مدیریّت و فرماندهی به خاطر برنامههای پیچیده عصر ما نسبت به گذشته تفاوت بسیار پیدا کرده، ناچار برای گزینش مدیرها و فرماندهان باید یک سلسله اصول کلّی مشترک را در نظر گرفت که در قرآن به آن اشاره شده، و یک سلسله شرایط ویژه که متناسب با همان بخش مدیریّت و فرماندهی است، که باید به آن افزوده شود.
ناگفته پیداست که برای مدیریّت امور مالی بیش از هر چیز «امانت» و «علم و آگاهی» لازم است.
۳ـ در داستان موسی و شعیب به هنگامی که یکی از دختران شعیب پیشنهاد انتخاب موسی را برای سرپرستی اموال خانواده شعیب و چوپانی گوسفندان میدهد، روی «قوّت» و «امانت» او تکیه میکند و میگوید:
«یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاْمینُ; پدرم! او را استخدام کن; زیرا بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی آن کس است که قوی و امین باشد (و او همین مرد است)!»[۱۳۳]
این معیارها به طور سربسته و فشرده در سورههای مختلف قرآنی آمده است; و به خواست خدا با استفاده از آنها، شرح لازم بعداً مطرح خواهد شد.
چهارده شرط عمده
عمدهترین شرایط و صفات مشترک مدیران و فرماندهان عبارت است از:
ایمان به هدف
قبل از هر چیز باید به این نکته توجّه داشت که ما در چهار چوبه یک نظام مکتبی بحث میکنیم، و طبعاً «ایمان به هدف» در اینجا مفهوم ایمان به مکتب و مبانی مکتبی را دارد. یک مدیر و فرمانده مکتبی نه تنها نمیتواند در برابر آن مکتب بی تفاوت باشد; بلکه، باید ایمان عمیقش به تعلیمات آن مکتب انگیزه اصلی او را در انجام وظایفش تشکیل دهد.
در اینجا مسأله از شکل سلسله مراتب، و احساس مسؤولیّت در برابر مقام فوق، بیرون میآید; و شکل «خود جوشی» را به خود میگیرد.
قابل توجّه این که قرآن مجید دربارهٔ پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) میگوید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْه مِنْ رَّبِّه...; پیامبر، به آنچه از سوی پروردگارش بر او نازل شده، ایمان آورده است و...»[۱۳۴]
ایمان رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) به «ما أَنْزَلَ اللّه» از تمام تلاشها و کوششها و از تمام زندگانیش آشکار بود.
در هیچ یک از تواریخ دیده نشده که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در جائی از میدان جهاد فرار کرده باشد، حتّی در میدان اُحُد که اوضاع به منتها درجه وخامت رسید، و گروه زیادی از لشکر جز خاصّان ـ یا طبق روایتی جز علی(علیه السلام) ـ از میدان کنار رفتند، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) چون کوه پابرجا ایستاد و با این که جراحات پیشانی و شکستگی دندان، او را به شدّت آزار میداد، و در برابر دشمن تنها مانده بود، دست از استقامت و پایمردی برنداشت و سرانجام دیگران را به ادامه مبارزه و بازگشت به میدان دعوت کرد.
جالب این که، در نهج البلاغه به خصوص روی این نکته تکیه شده که به هنگام آرایش صفوف در میدان جنگ، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از همه لشکر به دشمن نزدیکتر بود:
«کُنّا إِذا احْمَرَّ البَأْسُ اتَّقَیْنا بِرَسُولِ اللّهِ(صلی الله علیه وآله وسلم) فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنّا أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّمِنْهُ; هنگامی که آتش جنگ شعلهور میشد، ما به پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پناه میبردیم: و او از همه به دشمن نزدیکتر بود!»(2)
مورّخان اعم از تاریخ نویسان مسلمان و غیر مسلمان، از ایستادگی عجیب محمّد(صلی الله علیه وآله وسلم) در برابر حوادث مشکل، و انبوه مصائبی که برای او در مسیر دعوتش رخ میداد، ستایش کرده و اعتراف دارند که این ایثار و فداکاری نشانه ایمان عمیق او به مکتبش بوده است.
ایمان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به هدف و رسالتش تا آن پایه بود که گاه از عدم پذیرش مردم آنچنان متأثّر میشد که میخواست جان عزیزش را از دست بدهد. قرآن مجید در مقام دلداری او میگوید:
«لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً; گویا میخواهی به خاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنی اگر به این گفتار ایمان نیاورند!»(1)
در احادیث اسلامی آمده است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به قدری عبادت کرد که پاهای مبارکش متورّم شد تا آنجا که قرآن بر او نازل گشت و چنین گفت:
«ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی; ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که خود را به زحمت بیفکنی!»[۱۳۵]
اینها همه نشان میدهد که این مدیر و فرمانده بزرگ عالم بشریّت تا چه حد به مکتبش ایمان داشت; ایمانی که در تمام اعمالش پرتو افکن بود و در عمق جانش نفوذ کرده، و به تمام اعمالش جهت میداد. همین ایمان عمیق بود که به دعوت او جاذبه مخصوصی میداد.
کوتاه سخن این که، ایمان به هدف برای یک مدیر و فرمانده در هر تشکیلات نخستین و مهمترین شرط موفّقیّت او است، و اصولاً عشق به کار و تلاش و کوشش توأم با دلسوزی، بدون چنین ایمانی صورت نخواهد گرفت.
و البتّه در نظامهای مکتبی، ایمان به هدف مساوی است با ایمان به مکتب.
«علم» و «قدرت»
این دو چنانکه میدانیم در قرآن مجید صریحاً آمده است، و به عنوان دو ارزش مهم در مسأله گزینش فرمانده روی آن تکیه میکند. چنانکه قبلاً به طور اجمال در ماجرای «طالوت و جالوت» به آن اشاره کردیم.
ماجرا چنین بود که بنی اسرائیل گرفتار سلطان جبّار مستبد و خود کامهای به نام «جالوت» شده بودند، و در زیر فشار این نظام ستمگر دست و پا میزدند.
برای یافتن راه نجات از پیامبرشان «اشموئیل» کمک خواستند، و تقاضا کردند که فرماندهی شایسته برای آنان برگزیند، تا صفوف آنها را متّحد سازد، و با طاغوت عصر خود به مبارزه برخیزند. «اشموئیل» جوان نیرومند و بیداردل و آگاهی را به نام «طالوت» برای این هدف مهم برگزید. او یک روستائی زاده بود، از نظر مادّی فقیر، و از نظر نسب از یک خانواده گمنام!
هنگامی که سردمداران بنی اسرائیل از این گزینش، سخت در تعجّب فرو رفتند و گفتند: «چگونه ممکن است طالوت حاکم و فرمانده ما باشد، در حالی که ما از او شایسته تر به حکومتیم، و او از نظر مالی تهیدست است!» (قالُوا أَنّی یَکُونُ لَهُ الْمُلُکُ عَلَیْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ)[۱۳۶]
چرا از قبائل معروف، و بزرگزادگان بنی اسرائیل و ثروتمندان مشهور یکی را انتخاب نکردی؟! شایسته تر از طالوت بسیارند!
اشموئیل در یک پاسخ کوتاه، معیار گزینش او را چنین بیان کرد:
«إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ; این یک گزینش الهی است، خداوند او را بر شما برگزیده و بر علم و قدرت جسمانی او افزوده».[۱۳۷]
اشاره به این که علم و قدرت اکتسابی او با امدادهای الهی افزایش یافته و در او موهبت و اکتساب به هم آمیخته است.
این پاسخ محکم، ناآگاهان بنی اسرائیل را بیدار کرد و به آنها نشان داد که در معیارهای گزینش فرمانده، سخت در اشتباهند; شخصیّت نیاکان، شهر و قبیله، ثروت و امکانات مادّی، هرگز رمز پیروزی در میدان نبرد نیست; و در مسأله گزینش فرمانده یا مدیر نمیتواند نقش اصلی داشته باشد. مهم «علم» و «قدرت» یا «دانائی» و «توانائی» است.
البتّه ذکر این نکته لازم است که، منظور از آگاهی و علم در اینجا آن نوع علم و آگاهی است که با گردش کار مدیر و فرمانده پیوند دارد، و در حوزه مأموریّت او اثر میگذارد.
بسیار است تشکیلاتی که مدیران آنها به خاطر حاکمیّت روابط شخصی و خصوصی،این دو ضابطه سرنوشت ساز را به دست فراموشی سپرده، و از هم متلاشی شدهاند.
مدیر ناآگاه یا ناتوان تشکیلات خود را به ورشکستگی و سقوط میکشاند و چنین فرماندهی در میدان نبرد نیز سرنوشتی جز شکست ندارد.
امام صادق(علیه السلام) در این زمینه چنین میفرماید:
«أَلْعامِلُ عَلی غَیْرِ بَصْیرَة کالسّائِرِ عَلی غَیْرِ الطَّریقِ لاتَزیدُهُ سُرْعَةُ السَّیْرِ عَنِ الطَّریقِ إِلاّ بُعْداً; کسی که بدون بصیرت و آگاهی کاری را انجام میدهد، همانند کسی است که از بیراهه سیر میکند که هر قدر سریعتر میرود از مقصد دورتر میشود».(1)
و در همین زمینه، پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) میفرماید:
«مَن اسْتَعْمَلَ عامِلاً عَنِ المُسْلِمینَ وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّ فیهِمْ مَنْ هُوَ أَوْلی بِذلِکَ مِنْهُ، وَأَعْلَمُ بِکِتابِ اللّهِ وَسُنَّةِ نَبِیِّهِ، فَقَدْ خانَ اللّهَ وَرَسُولَهُ، وَجَمیعَ المُسْلمینَ; هر کس از میانه مسلمانان فرمانداری را برگزیند در حالی که میداند دیگری نسبت به او، اولویّت دارد و به قرآن و سنّت آگاهتر است، خیانت به خدا و رسول او و جمیع مسلمانان کرده است.»[۱۳۸]
به راستی این حدیث که هم ناظر به بُعد مکتبی و تعهّد، و هم بُعد تخصّصی و آگاهی است پشت را میلرزاند و به همگان هشدار میدهد که در همه جا اصل لیاقت و آگاهی و اولوّیتها را دقیقاً مراعات کنند.
این نیز روشن است که بخشی از این دو امتیاز ذاتی است و بخش مهمّی از طریق اکتساب فراهم میگردد مخصوصاً از طریق تجربه و سابقه کار و باید مدیران و فرماندهان را در این دو جنبه پرورش داد.
امانت و درستکاری
در معیارهای اسلامی این شرط به ضمیمه قدرت، برای همه کارکنان و کارمندان قید شده است. و مدیر و فرمانده به حکم این که از ردههای بالای کارکنان و کارمندان هستند نه تنها نمیتوانند از آن فرمان مستثنا باشند; بلکه، باید هر دو را در حدّ عالی دارا باشند.
این معنی به صورت خاصّی در سرگذشت «موسی» و «شعیب» در قرآن مطرح شده است.
هنگامی که موسی به دنبال مبارزه سختی با طاغوتیان زمانش ناچار به ترک مصر شد و به سرزمین مدین در شام هجرت کرد، دست تقدیر الهی او را با خانواده شعیب، پیامبر بزرگ و پیر روشن ضمیر، مربوط ساخت. یکی از دختران «شعیب» به پدرش پیشنهاد کرد که «موسی» را برای چوپانی گوسفندان و اداره امور اقتصادی خانواده برگزیند; او که پرورش یافته خاندان وحی بود در پیشنهاد مستدلّ خود روی دو اصل «قوّت» و «امانت» تکیه کرد که قرآن آن را با لحن موافق بازگو کرده است:
«یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاْمینُ; پدرم! او را استخدام کن چرا که بهترین کسی را که میتوانی استخدام کنی کسی است که (همچون این
جوان) قوی و امین باشد».[۱۳۹]
بدون شک «قوّت» در اینجا تنها به معنی نیروی جسمانی و زور بازو، نیست; بلکه، هر گونه توانائی در مدیریّت را، به تناسب کار، شامل میشود; و به اصطلاح، آیه دارای اطلاق است و اشکال مختلف قوّت و قدرت در دایره شمول این اطلاق قرار گرفته.
بنابراین، هر کس عهده دار کاری میشود باید آنچنان توانا باشد که بر آن کار مسلّط گردد، نه این که کار بر او مسلّط شود.
«امانت» نیز منحصر به امین بودن در حفظ اموال نیست; هر پست و مقامی نیز مصداقی از مفهوم وسیع «امانت» است، و اسرار هر تشکیلات نیز امانت آن تشکیلات است که باید در حفظ آن کوشید.
قابل توجّه این که یکی از یاران پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) خدمتش عرض کرد:
«اَلاتَسْتَعْمِلنُی; آیا یکی از پستهای مهم را به من واگذار نمیکنی؟!»
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) دست بر شانه او زد و فرمود:
«أِنَّکَ ضَعیفٌ، وَإِنَّها أَمانَةٌ (وَ الاْمانِةُ ثَقیلةٌ) وَإِنَّها یَوْمَ الْقِیامَةِ خِزْیٌ وَنَدامَةٌ، إِلاّ مَنْ أَخْذَها بِحَقِّها وَأَدَّی الَّذی عَلَیْهِ فیهآ!; تو ضعیف هستی، و این پستها امانت است (و امانت الهی سنگین است) و روز قیامت مایه رسوائی و پشیمانی میگردد، مگر کسی که آن را به حق بگیرد، و وظیفه خود را دربارهٔ آن ادا کند!»[۱۴۰]
تعبیر به امانت دربارهٔ پستهای مهمّ سیاسی و مدیریّتها در کلام معروف علی(علیه السلام)نیز آمده که در نامهای به فرماندار آذربایجان نوشت:
«وَإِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَة وَلکِنَّهُ فی عُنُقِکَ أَمانَةٌ; پست و مقامی که به دست تو افتاده شکاری در چنگال تو نیست; بلکه، امانتی است که بر گردنت سنگینی میکند!»[۱۴۱]
همین معنی به تعبیر دیگری در کلام همان امام(علیه السلام) آمده است:
«أَیُّهَا النّاسُ إِنَّ أَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاْمْرِ أَقْواهُمْ وَأَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ فِیهِ; ای مردم! از همه مردم سزاوارتر به حکومت کسی است که از همه تواناتر و آگاهتر به فرمانهای الهی، باشد!»[۱۴۲]
و در مورد خیانت در این امانت بزرگ در نامهای به یکی از فرماندارانش میفرماید:
«اِنَّ اَعْظَمَ الْخَیَانَةُ خِیَانَةُ الاْمَّةِ، وَأَفْظَعَ الْغِشِّ غِشُّ الاْئِمَّةِ; بزرگترین خیانت، خیانت به امّت است; و رسواترین تقلّب، تقلّب به پیشوای مسلمین است!»[۱۴۳]
فرماندهان و مدیران باید از چنان قدرت و امانتی برخوردار باشند که از یک سو برنامههای کار خود را با قاطعیّت پیش برند و هم از سوی دیگر اسرار و اموال آن تشکیلات را حفظ و پاسداری کنند.
مدیر خائن از دریچه چشم رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) چنان است که در حدیث زیر منعکس شده:
«مَنِ اسْتَعْمَلْناهُ مِنْکُمْ عَلی عَمَل فَکَتَمَنا مَخیطاً فَما فَوْقَهُ کانَ غَلُولاَ یَأْتی بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ; اگر فردی را در پستی گماردیم و او یک نخ یا بالاتر از آن را از ما پنهان کند، او خائن است; و مالی را که خیانت کرده غُلی در گردن او در قیامت خواهد بود».[۱۴۴]
باز در قرآن مجید در سوره یوسف روی دو معیار «آگاهی» و «امانت» به شکل دیگری تکیه شده است (تحت عنوان «حفیظ» و «علیم» بودن).
هنگامی که عزیز مصر از «یوسف» دعوت کرد که در کشور مصر عهده دار پست مهمّی شود (تا مردم را در سالهای قحطی شدید که انتظار آن میرفت، از خطرات حفظ کند) ، یوسف گفت:
«إِجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الاْرْضِ إِنّی حَفیظٌ عَلیمٌ; مرا سرپرست خزائن کشور کن به دلیل این که هم امانت دارم و هم آگاهم!»[۱۴۵]
با توجّه به گستردگی مفهوم امانت در منابع اسلامی، بدون شک هر مقام و پست که به مدیر و فرماندهی سپرده میشود از مهمترین امانات الهی و اجتماعی است.
این حدیث را شنیدهایم که در تفسیر آیه ۵۸ سوره نساء:
إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الاْماناتِ إِلی أَهْلِها وَإِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ
از ائمّه اهل بیت(علیهم السلام) نقل شده است که فرمودند: منظور این است که: «أَدُّوا الْوِلایَةَ إِلی أَهْلِها; حکومت را به اهلش بسپارید!»[۱۴۶]
و در این زمینه احادیث زیاد دیگری نیز نقل شده که امانت را به معنی «امامت» و رهبری خلق تفسیر میکند.
بدون شک منظور از این تفسیرها محدود ساختن مفهوم آیه نیست; بلکه، هدف بیان مصداق روشن آن است; و به هر حال، نشان میدهد که امانت منحصر به «مسائل مالی» آنچنان که گاه توده مردم از آن میفهمند نیست; بلکه، مهمتر از آن، پستهای مهم و مخصوصاً مقام رهبری حکومت است.
و جالب این که بلافاصله بعد از آن میفرماید:
«وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ; هنگامی که در میان مردم حکومت کردید با عدالت حکومت کنید!» و این بیانگر ارتباطی است که در میان این دو وجود دارد.
امانت از نظر اسلام حتّی مفهومی از این گسترده تر دارد; و تمام مسؤولیّتها و تکالیف را شامل میشود، چنان که در آیه امانت میخوانیم:
إِنّا عَرَضْنَا الاْمانَةَ عَلَی السَّمواتِ وَالاْرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَهَا الاْنْسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً; ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، آنها از حمل این امانت ابا کردند و از آن هراس داشتند، امّا انسان این بار را بر دوش کشید! او بسیار ظالم و نادان بود (چرا که قدر این مقام بزرگ را ندانست و برخود ستم کرد)».[۱۴۷]
به این ترتیب چگونه ممکن است کسی را که از امانت او مطمئن نیستیم به مدیریّت برگزینیم خواه در یک امر اقتصادی باشد، یا فرهنگی، یا سیاسی; همچنین در مورد فرماندهی که عملاً جان گروهی را در اختیار دارد.
ذکر این نکته نیز لازم است که نباید تصوّر کنیم که تنها با نصب بازرسان و مأموران اطّلاعاتی میتوان مراقب اعمال مدیران و فرماندهان بود (هر چند وجود چنین دستگاههائی در جای خود لازم است); زیرا اوّلاً تشکیلات بازرسی معمولاً سر از دور و تسلسل درمی آورد، چرا که بازرسان نیز انسانهائی هستند همچون مدیران و فرماندهان; برای جلوگیری از خیانت یا تبانی آنها با خطاکاران چه باید کرد؟ آیا بازرسان دیگری لازم است؟!
ثانیاً هرگز نمیتوان به تعداد مدیران و فرماندهان، تعیین بازرس کرد.
بنابراین، راه صحیح این است که اطمینان به صحّت عمل آنها از طریق ویژگیهای عقیدتی و اخلاقی و فرهنگی که بر مدیران و فرماندهان حاکم است حاصل گردد; و این تنها راه مطمئن و قابل اعتماد برای پیشگیری از تخلّفات است.
صداقت و راستی
با توجّه به این که مهمترین سرمایه یک مدیر و فرمانده در برنامههای اجرائی همبستگی او با افراد زیر نظر او، و وجود اعتماد متقابل در میان آنها است.
و با توجّه به این که ضمن حفظ این همبستگی و اعتماد متقابل، صداقت در گفتار و عمل است; نقش این موضوع در این مدیریّت آشکار میشود.
گاه یک «سخن» یا «عمل» خالی از صداقت کافی است که میان مدیر و فرمانده و کسانی که تحت مدیریّت و فرماندهی قرار دارند جدائی بیفکند; به همین دلیل، مدیر و فرمانده حتّی از کارهائی که او را متّهم به ترک صداقت میکند هر چند واقعیّتی نداشته باشد، باید بپرهیزد; تا بتواند سرمایه عظیم اعتماد عمومی را حفظ کند.
در تعلیمات اسلام به قدری روی دو مسأله «صداقت» و «امانت» تکیه و تأکید شده که دربارهٔ کمتر موضوعی دیده میشود; و این به خاطر نقش حیاتی این دو در زندگی اجتماعی بشر است.
برای پی بردن به نقطه نظرهای اسلام در این زمینه ذکر سه حدیث زیر کافی به نظر میرسد:
۱ـ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«لا تَنْظُرُوا إِلی کَثْرَةِ صَلاتِهِمْ وَصَوْمِهِمْ وَکَثْرَةِ الْحَجِّ وَالْمَعْرُوفِ، و طَنْطَنَتِهِمْ بِاللَّیْلِ، وَلکِنِ انْظُرُوا إِلی صِدْقِ الْحَدیثِ وَأَداءِ الاْمانَةِ; (برای آزمایش مردم) نگاه به زیادی نماز و روزه آنها و کثرت حج و نیکی کردن آنها به مردم، و سر و صدای آنها در عبادات شبانه نکنید، ولی نگاه به راستگوئی و امانتداری آنها کنید!»[۱۴۸]
همانطور که ملاحظه میکنید با تمام اهمّیّتی که عبادات دارد، آن را به تنهائی دلیل بر شخصیّت و ارزش والای افراد نمیشمرد; بلکه، روی مسأله صداقت و امانت تأکید و پافشاری میفرماید.
۲ـ امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللّهَ لَمْ یَبْعَثْ نَبِیّاً قَطُّ إِلاّ بِصِدْقِ الْحَدیثِ وَأَداءِ الاْمانَةِ مؤدّاةً إِلَی البَرِّ وَالْفاجِرِ; خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر این که راستگوئی و ادای امانت به نیکوکار و بدکار، در برنامه تعلیمات او بود.»(1)
به این ترتیب این دو اصل از اصول اساسی دعوت انبیاء و همه مذاهب آسمانی بوده است.
۳ـ در حدیث دیگری از بعضی از یاران آن حضرت(علیه السلام) میخوانیم که:
«ما وَدَّعَناقَطُّ إِلاّ أَوْصانا بِخَصْلَتَیْنِ: عَلَیْکُمْ بِصِدْقِ الْحَدیثِ وَأَداءِ الاْمانَةِ إِلَی البَرِّ والْفاجِرِ; امام(علیه السلام) هرگز از ما خداحافظی نکرد مگر این که دو موضوع را سفارش فرمود: صداقت و اداء امانت، به نیکوکار و بدکار!»(2)
جائی که رعایت این دو اصل برای عموم مردم ضروری است، در مورد مدیران و فرماندهان از اهمّیّت و اولویّت ویژهای برخوردار خواهد بود.
حُسن سابقه
این شرط مهم را که امروز از سوی همه مجامع و محافل جهانی و مؤسّسات مختلف به رسمیّت شناخته شده، امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در چهارده قرن پیش، با صراحت تمام در فرمان تاریخی «مالک اشتر» بیان فرموده است; آنجا که «مالک» را مخاطب ساخته میگوید:
«إِنَّ شَرَّ وُزَرائِکَ مَنْ کانَ لِلاْشْرارِ قَبْلَکَ وَزیراً، وَمَنْ شَرِکَهُمْ فی الأثامِ، فَلایَکُونَنَّ لَکَ بِطانَةً، فَإِنَّهُمْ أَعْوانُ الاْثَمَةِ، وَإِخْوانُ الظَّلَمَةِ، وَأَنْتَ واجِدٌ مِنْهُمْ خَیْرَ الْخَلَفِ مِمَّنْ لَهُ مِثْلُ آرائِهِمْ وَنَفاذِهِمْ، وَلَیْسَ عَلَیْهِ مِثْلُ آصارِهِمْ، وَأَوْزارِهِمْ، وَآثامِهِمْ... أُولئِکَ أَخَفُّ عَلَیْکَ مَؤُونَةً وَأَحْسَنُ لَکَ مَعُونَةً; بدترین وزرای تو کسانی هستند که برای اشرار قبل از تو وزیر بودهاند; کسی که با آن گنهکاران در کارهایشان شرکت داشته، نباید صاحب اسرار تو باشد; آنها همکاران گنهکاران و برادران ستمکارانند; در حالی که تو میتوانی جانشینان خوبی برای آنها بیابی، از کسانی که از نظر فکر و نفوذ کمتر از آنان نیستند; اما بار گناهان آنها را به دوش نمیکشند... هزینه این افراد بر تو سبکتر، و همکاریشان با تو بهتر است!»[۱۴۹]
و برای شناختن سوابق افراد باید به بازتاب شخصیّت آنها در افکار عمومی جامعه مراجعه کرد; البتّه ممکن است افکار عمومی در قضاوت خود دربارهٔ کسی احیاناً گرفتاراشتباه شود ولی غالباً معیار خوبی برای شناخت افراد میتواند باشد.
لذا در همان «فرمان» در عبارت دیگری میخوانیم:
إِنَّما یُسْتَدَلُّ عَلی الصّالِحینَ بِما یُجْرِی اللّهُ لَهُمْ عَلی أَلْسُنِ عِبادِهِ; بدان افراد شایسته را از طریق آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاری میسازد میتوان شناخت!»[۱۵۰]
البتّه انکار نمیتوان کرد که دگرگونی در حالات افراد و تغییر مسیر زندگی آنها امکان پذیر است، و داستانهای «بِشْرِ حافی» و «فُضَیْل بنِ عَیاض» و «حُرّ ابن یزید رِیاحی» را غالباً شنیدهایم.
ولی این تحوّل و دگرگونی تنها در اقلّیّتی از افراد منحرف واقع میشود که باید با دقّت و هوشیاری به آن پاسخ مثبت داد ولی این امر در اکثریّت منحرفان با سابقه، تحقّق نمییابد.
به همین دلیل، همیشه باید در گزینش مدیران، سوابق آنها را در نظر گرفت، همان گونه که خود آنها بادید سوابق افراد زیر دست خود را در نظر بگیرند.
این نکته نیز لازم به یادآوری است که انقلاب و دگرگونی و تغییر حالات افراد در سنین پائین بیشتر از سنین بالا رخ میدهد; افراد جوان هم زودتر آلوده میشوند، و هم زوتر پاک، ولی بازگشت افراد مسن بعد از هسته بندی شخصیّتشان از مسیر خود کار بسیار دشواری است.
وراثت صالحه
بدون شک یکی از ابعاد شخصیّت انسان را مسائل ناشی از وراثت تشکیل میدهد; تا آنجا که بعضی شخصیّت آدمی را در سه بعد «وراثت» و «محیط» و «تعلیم و تربیت» خلاصه کرده، و آن را «مثلّث شخصیّت» نام نهادهاند.
البتّه ما ابعاد و عوامل سازنده شخصیّت را اینچنین محدود نمیدانیم و مسائل فراوان دیگری وجود دارد که در ترکیب بندی شخصیّت انسانی مؤثّر است که اینجا جای شرح آن نیست; ولی به هر حال، تأثیر «وراثت» را در شخصیّت به عنوان یک عامل مهم نمیتوان انکار کرد.
در قرآن مجید و روایات و زیارات، اشارات زیادی به این معنی دیده میشود.
در سوره نوح میخوانیم; این پیامبر بزرگ هنگامی که تقاضای عذاب برای مشرکان میکند، تقاضای خود را با این دلیل مقرون میسازد:
«إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبادَکَ، وَلایَلِدُوا إِلاّ فاجِراً کَفّاراً; چرا که اگر آنها را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز نسلی فاجر و کافر به وجود نمیآوردند!»[۱۵۱]
در زیارت معروف امام حسین(علیه السلام) میخوانیم:
«أَشْهَدُ أَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِی الاْصْلابِ الشّامِخَةِ، وَالاْرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِلِیَّةُ بِأَنْجاسِها; من گواهی میدهم که تو نوری بودی در پشت پدران والامقام و رحم مادران پاکدامن، هرگز آلودگیهای دوران جاهلیّت نور پاک تو را آلوده نساخت!»[۱۵۲]
در سخنان تاریخی خود امام حسین(علیه السلام) که در مقابل امیر مدینه به نام «ولید» آن مزدور ننگین بنی امیّه، بیان کرد چنین آمده است:
«إِنّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَمَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخْتَلَفُ الْمَلائِکَةِ...; ما خاندان نبوّتیم، و معدن رسالت، و محلّ رفت و آمد فرشتگان،...»[۱۵۳]
این معنی را با وضوح بیشتر در فرمان مالک اشتر میخوانیم; آنگاه که دربارهٔ شرایط «فرماندهان» سخن میگوید.
میفرماید:
«ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی الْمُرُوءاتِ وَالاْحْسابِ وَأَهْلِ الْبُیُوتاتِ الصّالِحَةِ وَالسَّوابِقِ الْحَسَنَةِ; سپس به سراغ کسانی برو که از خانوادههای اصیل، نجیب، با شخصیّت، مؤمن، صالح و خوش سابقهاند!»[۱۵۴]
حتّی در روایات اسلامی طرز تغذیه مادر و شیر او را در تشکیل هسته بندی شخصیّت کودک مؤثّر شمرده شده است.
به هر حال، تا آنجا که ممکن است باید مدیران و فرماندهان را از خانواده هائی برگزید که از وراثت صالحهای بهره مندند.
سعه صدر
«مدیریّت» مانند «فرماندهی» کار پیچیدهای است، و میدانیم هر قدر کاری پیچیده تر باشد مشکلات آن افزونتر، و آفاتش بیشتر است; به همین دلیل، مدیران و فرماندهان، باید دارای اعصابی قوی، حوصله زیاد، و ظرفیّت کافی در رویاروئی با مشکلات باشند.
حدیث معروف «آلَةُ الرِّیاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ; وسیله ریاست، سعه صدر و گشادگی فکر است!»[۱۵۵] را غالباً شنیدهایم.
نکته قابل توجّه این که: در بسیاری از روایات اسلامی «علم» و «حلم» در کنار هم به عنوان دو عامل موفّقیّت و پیروزی بیان شده، و «حلم» چیزی جز «ظرفیّت و سعه صدر» نیست.
در حدیثی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) میخوانیم: «ما جُمِعَ شَیءٌ اَفْضَل مِنْ حِلْم اِلی عِلْم; هرگز دو چیز در کنار هم قرار نگرفته که بهتر از «حلم» در کنار «علم» بوده باشد!»[۱۵۶]
و در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً; حلم برای یاوری انسان کافی است.»[۱۵۷]
اهمّیّت این صفت ویژه را ـ مانند هر صفت دیگر ـ از نقطه مقابل آن میتوان شناخت; نقطه مقابل سعه صدر و حلم، همان «تنگ نظری»، «دستپاچگی»، «سختگیری» و «کینه توزی» است که اثرات فوق العاده منفی آنها در امر مدیریّت و فرماندهی برای احدی پوشیده نیست.
ظرفیّت وسعه صدر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و امامان معصوم(علیهم السلام) به راستی برای همه دست اندرکاران مدیریّت و فرماندهی یک سرمشق بزرگ است.
هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در میدان اُحُد سخت مجروح شده و از پیشانی و دندان مبارکش خون میریزد، مالکیّت اعصاب خود را از دست نداده و برای امّت نادان دعای هدایت میکند و میفرماید: «اَللّهُمَّ اهْدِ قَوْمی فَإِنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ» این سعه صدر به راستی عجیب است!
جانشین والا مقام او، امیر مؤمنان علی(علیه السلام) نیز هنگامی که شریعه فرات[۱۵۸] را در میدان «صفّین» از چنگال متجاوزان (بنی امیّه) درآورد، دستور داد آب را برای همه آزاد بگذارند; و هرگز راضی نشد پیشنهاد بعضی از حاضران را دائر به بستن آب به روی لشگر معاویه ـ همان کاری که آنها در حال سلطه بر شریعه فرات کرده بودند ـ تکرار کند.
این بلند نظریها و سعه صدر و ظرفیّت وجودی، برای پیشبرد کار مدیر و فرمانده چنان مؤثّر است که میتواند دشمنان سنگدل را به دوستان صمیمی مبدّل سازد.
«... فَإِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ; ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است، گویی دوستی گرم و صمیمی است!»[۱۵۹]
دلسوزی و عشق به کار
هیچ کس نمیتواند مدیر و یا فرمانده خوبی باشد مگر اینکه به کار خود عشق بورزد.
آنها که برنامههای خود را به عنوان یک «مسؤولیّت اداری» یا «نجات از اعتراض مردم و توبیخ مافوق» انجام میدهند، به دایهای میمانند که در برابر گرفتن مزد، مسؤولیّت «تغذیه» یا «تربیت» کودکی را بر عهده گرفته، ولی آنها که به کار خود عشق میورزند همچون مادرند!
و میدانیم هزاران دایه همچون یک مادر نخواهد بود; چرا که این را دل سوزد و آن را دامان، و گاه حتّی دامانش هم نمیسوزد!
و درست یکی از مهمترین تفاوتهای مدیریّت غربی و مدیریّت اسلامی همین است.
به تعبیری دیگر، باید پیش از آن که انگیزه در افراد تحت مدیریّت ایجاد گردد، در خود مدیران و فرماندهان ایجاد انگیزه نمود; و میدانیم قویترین و مؤثّرترین انگیزهها «عشق» است، و عشق و شوقی که از ایمان مکتبی سرچشمه میگیرد از همه برتر و عمیق تر و سازنده تر است.
چرا ارتش «پانصد هزار» نفری «شاهان ساسانی» با آنهمه ساز و برگ و تجهیزات جنگی، و سلاح مدرن آن روز، و تجربیّات فراوانی که در جنگهای بزرگ آن زمان آموخته بودند، نتوانست در برابر ارتش «پنجاه هزار» نفری اسلام با ضعف تاکتیکهای جنگی، و سلاحهای عقب افتاده، مقاومت کند و به زودی درهم شکست و لشگر اسلام پیروز شد؟!
آیا دلیلی جز این داشت که فرماندهان و سربازان این ارتش کوچک انگیزهای داشتند که با انگیزه فرماندهان آن ارتش بزرگ، زمین تا آسمان فرق داشت؟!
اینها به کار خود عشق میورزیدند، و برای آن به عنوان یک ارزش والا اهمّیّت قائل بودند، ولی نظام ارزشی حاکم بر افکار افسران شاهان ساسانی و سربازان آنها، بسیار پیش پا افتاده بود; گروهی را به اجبار به میدانهای جنگ کشاندند، و گروهی را با تطمیع سیم و زر.
راه دور نرویم، در دنیای امروز نیز مسأله همین گونه است; ارتش نیم میلیون نفری آمریکا، با مدرنترین و پیشرفتهترین سلاحها، و فرماندهان تحصیل کرده و باتجربه، از یک ارتش کوچک و ظاهراً عقب افتاده ویتنامی شکست میخورد، آن هم چه شکست رسوائی!
چرا؟
زیرا دسته دوّم به هدف خود عشق میورزیدند در حالی که دسته اوّل حدّاکثر به عنوان یک مسؤولیّت اداری و شغلی کار میکردند.
در اخبار جنگ ویتنام آمده بود که در انگیزههای جنگجویان این سرزمین رگه هائی از ایمان مذهبی نیز وجود داشت که این مسألهای است در خور مطالعه و دقّت!
در اوصاف پنجگانهای که قرآن در آیه ۱۲۸ سوره توبه برای پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم)ذکر میکند، یکی از صفات ویژه این رهبر بزرگ، این مدیر و فرمانده بی نظیر را «عشق به هدایت مردم» میشمرد و از آن تعبیر به «حَریصٌ عَلَیْکُمْ» میکند که تعبیری است بسیار رسا و گویا و یقیناً اگر آن عشق سوزان به امر هدایت خلق نبود، آنهمه ناملایمات را با آغوش باز استقبال و تحمّل نمیکرد.
شاید تعبیر به «أب» (پدر) در مورد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و علی(علیه السلام) در آنجا که میفرماید: «اَنَا وَعَلِیٌّ اَبَوا هذِهِ ألأُمَّة; من و علی دو پدر این امّت هستیم»[۱۶۰] نیز اشاره به همین مطلب است که رابطه ما با این امّت رابطه عاطفی پدرانه است; پدری که برای نجات و پیشرفت فرزندش دل میسوزاند و به او عشق میورزد.
تجربه و آزمودگی
هیچ مدیر و فرماندهی در آغاز کارش تجربه قابل ملاحظهای در مورد آن ندارد; ولی کارهای قبلی او در مشاغل و مناصب دیگر میتواند زمینه ساز برای منصب فعلی او باشد; و منظور از تجربه و سابقه کار نیز همین است. فی المثل، نباید و نمیتوان یک سرباز عادی را بدون طیّ سلسله مراتب، به فرماندهی لشکری منصوب کرد، و اگر ضرورتهای حاصل از انقلاب و کمبودها چنین مطلبی را در بعضی سطوح ایجاب کند، این یک استثنا است، نه یک ضابطه و قانون.
دلیل آن هم روشن است، زیرا مسائل مربوط به «مدیریّت» و «فرماندهی»
بیش از آنچه جنبه علمی و آموزشی دارد، دارای جنبه عملی و تجربی است.
یک فرد ممکن است حدّاکثر استعداد را برای مدیریّت و فرماندهی داشته باشد،
و بالاترین دانشکدههای مدیریّت و فرماندهی را نیز بگذراند; مسلّماً چنین کسی
نمیتواند به عنوان یک مدیر یا فرمانده قوی و مطمئن عهده دار مسؤولیّتهای مهم شود; چرا که قسمتهای مهمّ این برنامه را باید به آزمایش و تجربه و کار
فراگرفت.
در اینجا حدیث مشهور جالبی داریم که میفرماید: «هیچ پیامبری مبعوث نشد مگر این که قبلاً یک دوره شبانی را گذرانده بود!» (ما بَعَثَ اللّهُ نَبِیّاً إِلاّ وَقَدْ رَعَی الْغَنَمَ).
در حقیقت پیامبران بزرگ که ضمن ادای رسالت خویش، گاه با افراد نادان سر و کار پیدا میکنند; باید یک دوران تجربی چوپانی را ببینند، تا برای نجات این انسانها از چنگال گرگان، درس عملی و تجربی بیاموزند.
مجدّداً تأکید میکنم که اگر ضرورتی ایجاب کند که در مدّت کوتاهی این اصل کنار گذاشته شود (مثل ضرورت کمبود کادر متعهّد بعد از انقلاب عظیم اسلامی); ولی بدون شک باید در نخستین فرصت ممکن به این اصل بازگشت شود و «تجربه و سابقه کار» را به عنوان یک «ارزش» در مسأله مدیریّت و فرماندهی پذیرا شویم.
شجاعت و قاطعیّت
گرچه شرایط مهمّ یک مدیر و فرمانده و ارزشهای لازم برای آنها منحصر به آنچه در اینجا آوردهایم نیست; ولی میتوان گفت آنچه تا حال بیان شده عمدهترین اوصافی است که بدون آن، لباس مدیریّت و فرماندهی بر قامت کسی زیبا و رسا نیست; و شجاعت شرط دیگری در این سلسله، و از یک نظر اوّلین خصلت لازم برای احراز این مقام است.
زیرا مدیران و فرماندهان وظایفی دارند که انجام صحیح آنها بدون بهره گیری از این وصف ممکن نیست:
۱ـ در مرحله تصمیم گیری اگر آنها ضعیف و جبان باشند، قادر بر یک تصمیم صحیح نخواهندبود.
۲ـ در مقابله با حوادث غیر منتظره، اگر روح شهامت در وجود آنان نباشد، چنان دستپاچه میشوند که راههای ساده چاره جوئی را نیز فراموش میکنند.
۳ـ آنها به هنگام ارتکاب اشتباهات اگر از شجاعت لازم برخوردار نباشند، هرگز اعتراف به خطای خویش نکرده و درصدد جبران بر نمیآیند.
۴ـ در کارهای مهم که نیاز به اعتماد به نفس دارد، بدون شجاعت این مسأله حاصل نخواهد شد.
۵ـ در برابر وسوسههای شیاطین انس و جن و هوای نفس که پیوسته میکوشند انسان را به انحراف، و سازش با اهل باطل بکشانند، تنها برخورد شجاعانه حلّ مشکل میکند.
۶ـ در مقابل موانع مختلفی که بر سر راه مدیران و فرماندهان پیدا میشود جز با استمداد از روح شهامت کاری ساخته نیست.
۷ـ یکی از شرایط پیروزی بر مشکل، کوچک شمردن مشکلات است که آن نیز در پرتو روح شهامت امکان پذیر است.
۸ـ قبول مسؤولیّتهای سنگین با دورنمای مبهم و تاریکی که در آغاز کار دارد، جز برای افراد شجاع ممکن نیست.
۹ـ نترسیدن از قدرتهای اهریمنی که خواه ناخواه انسان در مبارزات اجتماعی با آنها درگیر میشود، شرط غلبه بر آنها است; و این برای افراد ضعیف و جبان ممکن نیست.
خلاصه این که، مدیران و فرماندهان در هر گام به این صفت نیاز دارند و افرادی که آگاه و پر تجربه و با سابقه و امین و درستکارند امّا فاقد شهامت لازم میباشند، هرگز نمیتوانند مدیر و فرمانده خوبی باشند.
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در کلمات قصارش میفرماید «اَلْعَجْزُ آفَةٌ وَالصَّبْرُ شَجاعَةٌ; عجز و ناتوانی آفتی است (برای اداره هر کار) و استقامت و شکیبائی نوعی شجاعت است.»[۱۶۱]
و در اوصاف فرمانده نمونه در فرمان مالک اشتر، مخصوصاً روی مسأله «شجاعت» به عنوان یک خصلت خانوادگی آنها تأکید و تکیه میکند و میفرماید: «ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَالشَّجاعَةِ وَالسَّخاءِ وَالسَّماحَةِ» حتی چنانکه قبلاً اشاره کردیم این ویژگی باید در «مشاوران» نیز وجود داشته باشد; هرگز نباید مدیران و فرماندهان، مشاوران خود را از میان افراد ترسو و جبان انتخاب کنند که از قاطعیّت آنها میکاهند و در تصمیم گیریها خلل وارد میکنند.
فرمود: «لاتُدْخِلَنَّ فِی مَشُورَتِکَ... جَباناً یُضْعِفُکَ عَنِ الاْمُورِ; آدم ترسو را در مشورتت داخل نکن که تو را در انجام کارها ناتوان میسازد!»[۱۶۲]
یکی از مهمترین اوصاف انبیاء شجاعت آنها بوده است که نمونهای از آن را در داستان ابراهیم خلیل(علیه السلام)، قهرمان بت شکن، در قرآن مجید میخوانیم; و بیش از آن دربارهٔ شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) است که در سختترین حالات خوف انگیز مانند کوهی استوار در برابر همه توطئهها میایستاد.
مخصوصاً اگر مدیر یا فرماندهی بخواهد برنامههای انقلابی اجرا کند، برنامه هائی که با وضع موجود جامعه هماهنگ نیست، و همچون شنا کردن بر خلاف مسیر آب است، بدون داشتن این صفت امکان پذیر نخواهد بود.
عدالت و دادگری
از مهمترین اوصافی که در هر فرمانده و مدیر نهایت لزوم را دارد، «پیراستگی از هر گونه تبعیض و ظلم» است.
البتّه عدالت در مفهوم گسترده اسلامی اش از دادگری فراتر است، و به معنی ترک گناهان کبیره، و عدم اصرار بر صغائر آمده، یا به تعبیر دقیقتر، آن حالت خدا ترسی باطنی است که به صورت یک ملکه و خصلت در آمده و او را از انجام گناه باز میدارد، و سدّی میان انسان و گناه میکشد.
فرق «عدالت» با «عصمت» این است که در مورد معصوم ارتکاب گناه عادتاً «غیر ممکن» است، ولی در مورد شخص عادل «مشکل» میباشد، یعنی حالتی از درون در برابر تمایلات نفسانی سدّی ایجاد میکند، اگر آن تمایلات شدید باشد ممکن است همچون سیلابی شدید این سد را بشکند، یا از روی آن عبور کند، ولی به هر حال این سیلاب آزاد نیست و همیشه با سدّی رو به رو میباشد و این بهترین مثال است که میتوان برای ترسیم ملکه عدالت زد.
هر گاه بعد از شکسته شدن این سد، بلافاصله با توبه، خودسازی و ترمیم شود، عدالت تجدید میگردد; و گرنه این (ملکه) از میان رفته و جای خود را به نافرمانی و فسق میسپارد.
جالب این که در دستورات اسلام وجود این ملکه برای کارهائی کم اهمّیّت تر از مسأله مدیریّت و فرماندهی، شرط شمرده شده مانند عدالت در مورد شهود، یا در مورد امام جماعت.
بنابراین، مسلّم است که در پستهای کلیدی باید مرحله والائی از تقوی شرط باشد.
قرآن مجید با صراحت همه مسلمانان را مخاطب قرار داده، و دعوت به (اقامه کامل عدل) میکند:
«یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلی أَنْفُسِکُمُ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَالاْقْرَبینَ; ای کسانی که ایمان آوردهاید! کاملاً قیام به عدالت کنید! برای خدا شهادت دهید، اگر چه (این گواهی) به زیان خود شما، یا پدر و مادر و نزدیکان شما بوده باشد!»[۱۶۳]
به این ترتیب، هر نوع ملاحظه کاری را در زمینه اجرای اصول عدالت، حتّی در مورد نزدیکترین نزدیکان، ممنوع میشمارد.
مسأله عدالت به قدری مهم است که امیر مؤمنان علی(علیه السلام) آن را به عنوان هدف اصلی حکومتش معرّفی میکند، آنجا که میگوید:
«اَللّهُمَّ إِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذی کانَ مِنّامُناْفَسَةً فی سُلْطان وَلاَالْتِماسَ شَیْء مِنْ فُضُولِ الْحُطامِ وَلکِنْ لِنَرِدَ الْمَعالِمَ مِنْ دینِکَ وَنُظْهِرَ الاْصْلاحَ فی بِلادِکَ فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبادِکَ وَتُقامَ الْمُعَطَّلةُ مِنْ حُدوُدِکَ; خدایا تو می دانی آنچه از ما در گرفتن زمام حکومت به دست واقع شد، به خاطر رغبت در امر حکومت و سلطنت نبود، و نه برای به دست آوردن متاع دنیا، هدف این بود که تعالیم دینت را زنده کنیم، و صلح و مسالمت را در شهرهایت آشکار سازیم، تا بندگان مظلوم تو احساس امنیّت کنند، و حدود و قوانین تو را بر پا سازیم[۱۶۴]»
پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) به تمام ولات و امرا و فرماندهان شدیداً هشدار میدهد و میفرماید:
«أَیُّما وال وَلِیَ الاْمْرَ مِنْ بَعْدی اُقیمَ عَلـی حَدِّ الصِّراطِ وَنَشَرَتِ الْمَلائِکَةُ صَحیفَتَهُ فَإِنْ کانَ عادِلاً أَنْجاهُ اللّهُ بِعَدْلِهِ وَإِنْ کانَ جائِراً إِنْتَفَضَ بِهِ الصِّراطُ حَتّی تَتَزایَلَ مَفاصِلُهُ ثُمَّ یَهْوی إِلَی النّارِ; هر کس بعد از من ولایت و منصبی را بپذیرد، روز قیامت او را در کنار صراط نگه میدارند; و فرشتگان نامه اعمال او را میگشایند، اگر عادل بوده خدا او را به برکت عدالتش نجات میدهد، و اگر جائر و ظالم بوده، صراط آنچنان فشاری بر او وارد میکند که تمام مفاصلش از هم جدا میشود سپس در آتش سرنگون میگردد![۱۶۵]
پایگاه مردمی
مهمترین پشتوانه کار مدیران و فرماندهان در پیشبرد اهداف بزرگ خود حمایتهای مردمی و علاقه قلبی مردم به آنها است; و این پشتوانه در صورتی محفوظ میماند که رابطه خود را با مردم از طرق مختلف مخصوصاً از طریق تماس مستقیم حفظ کنند.
به همین دلیل، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) و امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در دوران حکومتشان همیشه و در هر حال در دسترس مردم بودند; و اگر گاهی شرایط ایجاب میکرد که تمام وقت با آنها نباشند، ساعتی را برای این ملاقات و رابطه مستقیم قرار میدادند.
درِ خانه آنها باز و بدون حاجب و دربان بود; هر کس میتوانست مشکلش را مستقیماً با آنها در میان بگذارد.
البتّه شرایط کنونی با شرایط آن زمان تفاوتهائی دارد; ولی این به آن معنی نیست که مدیر و فرمانده رابطه خود را بکلّی از مردم قطع کند و اخبار تنها از طریق مشاوران و مأموران اطّلاعاتی که هم جائز الخطا هستند وهم امکان اعمال نظر شخصی دربارهٔ همه آنها همیشه وجود دارد به آنها برسد.
به هر حال، این ارتباط مستقیم هم محبّت او را در دلها زیاد میکند، و هم افکار عمومی را برای کمک به پیشبرد اهداف برای او بسیج مینماید، و هم اطّلاعات واقعی دست اوّل را دراختیار او میگذارد.
قرآن مجید میگوید:
هنگامی که ابراهیم به سرزمین مکّه آمد و همسر و فرزندش را در آن منطقه خشک و سوزان ساکن ساخت، چند دعا در حقّ آن نمود که هر کدام دارای اهمّیّت ویژهای است; او به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد:
«رَبَّنا إِنّی أَسْکَنْتُ مِن ذُرِّیَّتی بِواد غَیْرِذی زَرْع عَنْدِبَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ; پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بی آب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را بر پا دارند; تو دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز! و از ثمرات به آنها روزی ده! شاید آنان شکر تو را به جای آورند!»[۱۶۶]
در اینجا نخستین تقاضای ابراهیم این است که قلوب مردم متوجّه فرزندانش شود تا بتوانند از این خانه امن الهی پاسداری کنند، و نماز را در آنجا اقامه کنند; یعنی، هم خود نماز را به جا آورند، و هم دیگران را به انجام این عبادت بزرگ وا دارند.
اصولاً هیچ تکیه گاهی برای زمامداران، مدیران و فرماندهان مهمتر از تکیه گاه مردمی نیست که اگر باشد کارها به سهولت و سرعت پیش میرود و اگر نباشد تلاشها کم اثر و بیهوده است.
طریق به دست آوردن این پایگاه علاوه بر آنچه در بالا گفته شد، دلسوزی و صداقت و خیرخواهی برای مردم است.
قرآن مجید میگوید:
«إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً; مسلّماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، خداوند رحمان محبّتی برای آنان در دلها قرار میدهد!»[۱۶۷]
کوتاه سخن این که، پشتوانه مردمی و حمایت تودههای جمعیّت مخلص، کیمیای عجیبی در مسأله زمامداری و مدیریّت و فرماندهی است; و راه به دست آوردن این کیمیا آن است که انسان برای آنها خدمت و دلسوزی کند، صداقت به خرج دهد، و رابطه همیشگی داشته باشد.
پایبند بودن به اصول و ضوابط
این اصل را به عنوان یکی از مهمترین شرایط و ویژگیهای مدیر و فرمانده میتوان ذکر کرد، و هم ضدّ آن (مقدّم داشتن روابط بر ضوابط) را به عنوان یکی از مهمترین آفات مدیریّت میتوان شمرد.
درست است که تقیّد به «ضوابط» و بی اعتنائی به حاکمیّت «روابط» مشکلات فراوانی دارد، و مخصوصاً در جوامعی که همیشه روابط بر آن حاکم بوده است، و ضوابط همیشه در برابر آن قربانی شده; ولی اگر مشکلات آن در کوتاه مدّت پذیرفته شود، اثر آن در دراز مدّت بسیار مثبت و چشمگیر است.
اصولاً سازمان و تشکیلاتی که «ضابطه بر آن حاکم نباشد» شایسته نام سازمان و تشکیلات نیست! و نه کسی که در رأس آن است شایسته نام مدیر و فرمانده!
منابع و تواریخ اسلام مملو است از اسناد زندهای که نشان میدهد پیشوایان اسلام برای حفظ ضوابط تا چه اندازه رابطهها را زیر پا میگذاشتند.
داستان «عَقیل وَ حَدید محماة» را همه شنیدهایم که مطابق آنچه در نهج البلاغه ثبت است، «عقیل» نزد برادرش امیر مؤمنان علی(علیه السلام) رسید و تقاضای امتیار مختصری بر دیگران در اموال بیت المال داشت، (شاید در حدود یک من گندم در هر روز!).
ولی علی(علیه السلام) برای حفظ اصول نه تنها دست رد بر سینه او زد; بلکه، چنان درسی به او داد که تاریخ هرگز آن را فراموش نخواهد کرد!
قطعه آهنی را در آتش گذارد; هنگامی که سرخ و گداخته شد نزدیک دست برادر برد، ناگهان فریادش بلند شد، و امام(علیه السلام) فرمود:
«عزاداران بر مرگ تو اشک بریزند، از آتشی که در برابر قیامت بازیچهای بیش نیست فریاد میزنی و مرا به سوی آتش سوزانی که خشم خدا آن را برافروخته است میکشانی!» (أَتَئِنُّ مِنْ حَدیدَة أَحْماها إِنْسانُها لِلَعِبِهِ وَتَجُرُّنی إلی نار سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ!)[۱۶۸]
آیا در تمام دنیا کسی را سراغ دارید که در رأس حکومت نیرومند و پهناوری با بیت المال بسیار گستردهای باشد، و در برابر تقاضای کوچکی از برادرش، اینچنین برای حفظ ضوابط پافشاری کند!
داستان زنی به نام فاطمه از یک قبیله معروف حجاز درعصر پیامبر (قبیله بنی مخزوم) که دزدی کرده بود و قبیله نیرومندش سخت پافشاری بر عدم اجرای حد داشتند، در تاریخ اسلام معروف است; که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بی اعتنا به این رابطه، دستور اجرای حد را در مورد او صادر فرمود; سپس افزود: «امّتهای پیشین به خاطر این نابود شدند که وقتی فرد ضعیفی مرتکب خطائی میشد او را مجازات میکردند امّا اگر یکی از اشراف آنها دست به سرقت میزد او را از کیفر معاف میداشتند; به خدا سوگند که اگر فرزند خودم مرتکب چنین گناهی شده بود او را معاف نمیکردم!»[۱۶۹]
و نیز داستان معروف گردن بند را که یکی از دختران علی(علیه السلام) از خازن بیت المال به عنوان عاریه گرفته بود، و مسأله نزد علی(علیه السلام) روشن شد، خازن بیت المال را سخت نکوهش کرد و دخترش را با عبارت تندی از تکرار این کار بر حذر داشت.
در کتاب حدود و دیات آمده که «امّ سلمه» همسر پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) کنیزی داشت که دست به دزدی زده بود; هنگامی که او را دستگیر کرده نزد پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)آوردند، «امّ سلمه» دربارهٔ او شفاعت کرد، پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود:
«یا أُمَّ سَلَمَة! هذا حَدٌّ مِنْ حُدُودِ اللّهِ لا یُضَیَّعُ; این حدّی از حدود الهی است، هرگز نمیتوان از اجرای آن (به خاطر روابط) صرف نظر کرد»[۱۷۰]; سپس دستور داد او را مجازات کردند.
ولی همان گونه که اشاره کردیم اجرای این اصل از مشکلترین کارهای مدیران و فرماندهان است; و با خشونت و سختگیری و خشکی نیز هرگز عملی نیست; و گاه عکس العملهای نامطلوب فراوانی دارد.
بلکه قبل از هر چیز یک آموزش مستمرّ فرهنگی برای این کار لازم است تا همه مردم تدریجاً به آن عادت کنند; هیچ کس اجرای قانون را مخالف مراتب دوستی و رفاقت و روابط خویشاوندی نداند، و کسی انتظار نداشته باشد که به خاطر روابط نزدیک با مدیران و رهبران، باید ضوابط الهی به خاطر آنها زیر پاگذارده شود.
شرایط دیگر
البتّه شرایط مدیر و فرمانده منحصر به آنچه گفته شد نیست; هر چند آنچه گفته شد جنبه اصولی و اساسی دارد، مسائل زیاد دیگری نیز وجود دارد که هر کدام دارای نقش مؤثّری در مسأله مدیریّت یا فرماندهی است که از جمله، صفات زیر را میتوان نام برد:
۱ـ «خلوص نیّت» ـ بدون شک این صفت اثر عمیقی در پیشبرد اهداف یک مدیر و فرمانده اسلامی دارد، تا آنجا که «قرآن مجید شرط پیروزی را دو چیز میشمرد»:
«جهاد و کوشش» و «خلوص نیّت»، میفرماید: «وَالَّذینَ جاهَدُوا فینالَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا»[۱۷۱].
آری رمز پیروزی تلاش است و خلوص!
۲ـ «توکّل» که مجموعهای است از مسأله تکیه بر خداوند و اعتماد به نفس
۳ـ «صبر و استقامت و شکیبائی و پایمردی»
۴ـ «عفو و گذشت»
۵ـ «همّت و بلند نظری»
۶ـ «ابتکار»
۷ـ «نظم و انضباط»
۸ـ «پشتکار»
۹ـ «آمادگی برای پذیرش انتقاد»
۱۰ـ «محبّت و صمیمیّت»
۱۱ـ «آینده نگری»
۱۲ـ «راز داری»
۱۳ـ «تواضع و فروتنی»
۱۴ـ «روح مشاورت و احترام به افکار دیگران»
و هر یک از این اصول در منابع مختلف اسلامی مطرح است و در خور شرح و بسط فراوان که در این بررسی کوتاه و مختصر نمیگنجد.
۵ .==آفات مدیریّت! سی آفت مهم برای مدیریّت==
از آنجا که مسأله مدیریّت و فرماندهی هم مسأله بسیار پیچیده، و هم بسیار ظریفی است، طبعاً آفات آن نیز بسیار زیاد است.
و به تعبیر دیگر، نقاط مثبتی که در مدیریّت شرط است متعدّد میباشد و طبعاً در مقابل هر نقطه مثبت، نقطه منفی تصوّر میشود که از آفات مدیریّت میباشد; و به همین دلیل، شاید یک اشاره اجمالی و فهرستوار به این آفات برای درک مسأله کافی باشد.
در اینجا به «۳۰ آفت مهم» اشاره شده که هر یک از آنها به تنهائی کافی است یک مدیر لایق، یا فرمانده شایسته را به شکست وناکامی بکشاند; زیرا میدانیم اگر برای رسیدن به یک هدف ۳۰ شرط لازم باشد، فقدان یکی از آنها برای ناکامی کافی است.
فی المثل، اگر لازم باشد برای انتقال نیروی برق از نقطهای به نقطه دیگر کلیدهای ۳۰ پست در وسط راه را بزنیم تا برق به محلّ مورد نظر منتقل گردد، نزدن یکی از این کلیدها با خاموشی همراه است، هر چند بقیّه را زده باشیم. به هر حال، «فهرست این آفات» چنین است:
۱ـ «تبعیض بی دلیل در میان افراد و نفراتی که تحت مدیریّت و فرماندهی او قرار دارند»
۲ـ «سپردن کارها به دست افراد نامناسب (خواه کار کوچک را به فرد بزرگ بسپارد، یا کار بزرگ را به فرد کوچک)»
۳ـ «راه دادن به افراد متملّق و چاپلوس به محدوده کار خود»
۴ـ «حبّ ثناء و مدح»
۵ـ «جاه طلبی (حبّ جاه)»
۶ـ «مال اندوزی و حرص»
۷ـ «تنگ نظری و بخل»
۸ـ «حسادت نسبت به همکاران»
۹ـ «اعتنا به شایعات و ترتیب اثر دادن به آنها»
۱۰ـ «ریخت و پاش و اسراف و تبذیر»
۱۱ـ «از دست دادن فرصتها به خاطر تردید و عدم شهامت در تصمیم گیری یا ترس و بزدلی»
۱۲ـ «هدر دادن نیروهای لایق به خاطر مسائل کوچک یا لجاجت و کینه توزی»
۱۳ـ «چسبیدن به نقاط ضعف و فراموش کردن نقاط قوّت و عدم توجّه به معدِّلها»
۱۴ـ «هواپرستی و هوسبازی»
۱۵ـ «انتقامجوئی و کینه توزی»
۱۶ـ «استبداد به رأی»
۱۷ـ «عجله و شتاب و عدم تحقیق در کارها»
۱۸ـ «سوء ظنّ مفرط (البتّه گاه مختصری سوء ظن برای مدیران و فرماندهان برای این که در حوادث غافلگیر نشوند لازم است)»
۱۹ـ «خوشبینی زیاد»
۲۰ـ «غرور و غفلت»
۲۱ـ «عصبانیّت و خشونت»
۲۲ـ «انعطاف و نرمش بیش از حد و سازشکاری با منحرفان»
۲۳ـ «عدم اعتماد به همکاران»
۲۴ـ «انحصار طلبی و قبضه کردن کارها»
۲۵ـ ترجیح دادن افراد ضعیف برای همکاری به خاطر تسلیم بودن آنها»
۲۶ـ «لجاجت در اشتباه و تمادی در غفلت»
۲۷ـ «عدم عفّت در سخن (بدزبانی)»
۲۸ـ «عدم رعایت ادب در برخوردها»
۲۹ـ «آلوده کارهایِ اجرائی شدن (یک مدیر خوب کسی است که حتّی الامکان خود را آلوده کارهای جزئی، نکند)»
۳۰ـ «ترک صراحت و بطور کلّی دوروئی و نفاق با دوستان و همکاران»
البتّه آفات مدیریّت منحصر به اینها نیست; آنچه گفتیم قسمت مهمّی در این زمینه است که با مطالعه و دقّت در آن میتوان به جهات دیگر نیز واقف شد
نمونه هائی از ویژگیها و شرایط مدیریّت و فرماندهی در اسلام
ویژگیهای پنجگانه فرمانده بزرگ اسلام پیغمبراکرم(صلی الله علیه وآله وسلم)در قرآن مجید
از مسائلی که دوست و دشمن دربارهٔ پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) پذیرفتهاند، مدیریّت شایسته و فرماندهی فوق العاده اوست.
هر کس در هر چیز تردید کند در این دو معنی تردید نخواهد کرد که او هم مدیر لایقی بود و هم فرمانده فوق العادهای.
دلیل آن هم «پیروزی سریع پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر انبوه دشمنان در کوتاهترین مدّت و با کمترین ضایعات» است!
در مهمترین جنگهای اسلامی، پیغمبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شخصاً فرماندهی سپاه را بر عهده داشت، و این جنگها به نام «غزوه» از دیگر جنگهای اسلامی مشخص میشود و از حسّاسیّت و اهمّیّت فوق العادهای برخوردار بوده است.
نه تنها مورّخان اسلامی بلکه مورّخان غیر مسلمان هم که تاریخ اسلام را مورد تجزیه و تحلیل قرار دادهاند، مدیریّت و فرماندهی پیامبر را بسیار ستوده، و روش او را در جنگ از بهترین روشها معرّفی کردهاند.
به همین دلیل، هیچ مدیر و فرمانده مسلمانی نمیتواند خود را از مطالعه حالات پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) مخصوصاً بخشهای مربوط به غزوات بی نیاز ببیند.
همچنین بررسی برنامههای مؤثّر امیرمؤمنان علی(علیه السلام) چه در مبارزاتی که همراه پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به عنوان یک افسر نیرومند با دشمنان داشت، و چه جنگهائی را که شخصاً فرماندهی لشگر را در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر عهده داشت، و چه در پیکارهای او در سه جنگ معروف با «ناکثین» و «قاسطین» و «مارقین» (پیمان شکنان جنگ جمل، جبّاران شام، و خوارج نهروان) بعد از پیامبر رهبری نمود.
همه آن غزوات و این جنگها، مملو از نکات مهمّ مربوط به مدیریّت و فرماندهی مکتبی و اسلامی است که میتواند در همه زمینهها الهامبخش باشد.
قرآن مجید در مورد شخص پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) پنج صفت را به عنوان دلایل شایستگی او برای این پست و مقام بیان کرده است:
لَقَدْ جائَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ
عَزیزٌ عَلَیْهِ ماعَنِتُّمْ
حَریصٌ عَلَیْکُمْ
بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ:
از سوی خدا پیامبری به سراغ شما آمد که از خود شماست (جوشیده از میان تودههای شما)!
کسی که ناراحتیهای شما بر او ناگوار و سنگین است!
و برای هدایت و نجات شما سخت کوشا است!
و نسبت به مؤمنان، مهربان و رحیم است![۱۷۲]
به این ترتیب، جوشیده بودن از میان تودههای جمعیّت و مردم مستضعف، دلسوزی فوق العاده، علاقه شدید به سامان بخشیدن به کار مردمی که تحت رهبری او هستند، و بالاخره مهر و محبّت فوق العاده، از ویژگیهای مهمّ این پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و از خصوصیّات رهبری و مدیریّت او، و هم از عوامل پیروزی سریع و عمیق او بود.
طبق این بیان، هیچ مدیر و فرمانده اسلامی نمیتواند از این صفات پنجگانه خالی باشد.
۱ـ او باید از میان همان مردم برخیزد که رهبری آنها را بر عهده دارد تا دردها و نیازها و مشکلات آنها را بخوبی درک کند.
این که میبینیم بسیاری از مدیریّتها به ناکامی میکشد، یک دلیلش همین است که بافت وجود مدیر و فرمانده، با بافت وجود کسانی که تحت مدیریّت و فرماندهی او هستند بکلّی متفاوت است; لذا درست یکدیگر را درک نمیکنند، و آن پیوند و همبستگی که میان «پیشوا» و «پیرو»، و «فرمانده» و «تحت فرماندهی» لازم است در میان آنها حاصل نمیشود.
۲ـ دلسوز بودن یکی دیگر از شرایط لازم برای مدیریّت است; آنها که تنها با مقرّرات اداری و ضوابط و قوانین کار میکنند و تمام همّشان این است که فقط وظایف اداری را انجام دهند و حاضر نیستند قدمی از آن فراتر بگذارند، قطعاً مدیران و فرماندهانی ناموفّقند. در این آیه از ویژگیهای پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) این را می شمـرد که ناراحتیهای شمـا بر او سخت گران است، و از رنجهای شما رنج میبرد.
۳ـ عشق و علاقه به کار خود، که در آیه فوق از آن تعبیر به «حَریصٌ عَلَیْکُمْ» شده است، و اشاره به عشق شدید و علاقه فوق العاده پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت به هدایت مردم است نیز از شرایط اساسی مدیریّت و فرماندهی محسوب میشود.
مدیری که «عاشق» کار خود نیست، هرگز کار چشمگیری انجام نخواهد داد، و «فرماندهی» که به برنامه خود عشق نمیورزد هرگز پیروزی بزرگی به دست نخواهد آورد; و از اینجا روشن میشود که مسأله مدیریّت بیش از آنچه جنبههای ظاهری دارد، نیازمند به ریشههای معنوی است که شخص «مدیر» و «فرمانده» را برای کار خود بسازد و آماده کند.
۴ و ۵ـ مدیر باید نسبت به نفرات تحت اداره خود هم «رؤوف» باشد، و هم «رحیم».
در این که میان «رؤوف» و «رحیم» چه تفاوتی است؟ بعضی از علمای لغت گفتهاند «رأفت» مرتبه بالاتری از «رحمت» است.[۱۷۳] به این ترتیب، در رهبران و مدیران و فرماندهان، مرتبه والای محبّت لازم است نه فقط یک مرحله ساده و عادی.
و بعضی از مفسّران معتقدند که «رحمت» در مقابل «خطاکاران» است و «رأفت» در مورد افرادی که نیاز به کمک دارند; و به تعبیر دیگر، اوّلی جبنه منفی دارد و دوّمی جنبه مثبت; و طبق این تفسیر مدیر باید نسبت به تمام افراد حتّی خطاکاران مهربان باشد، و هم نیازهای آنها را در نظر بگیرد.
یک فرمانده نمونه از دیدگاه علی(علیه السلام)
فرمان مولا علی(علیه السلام) دربارهٔ مالک اشتر که یکی از فرماندهان بزرگ و نمونه در تاریخ اسلام بوده، رهنمودی است پربار در تمام زمینههای مدیریّت!
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) دربارهٔ شخص او (قطع نظر از توصیفهائی که در فرمان معروف او آمده است)، در نامهای که به مردم مصر به هنگام اعزامش به عنوان یک استاندار مینویسد، چنین میفرماید:
أَمّا بَعْدُ، فَقَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ عَبْداً مِنْ عِبادِ اللّهِ،
لایَنامُ أَیّامَ الْخَوْفِ،
وَلایَنْکُلُ عَنِ الاْعْداء سَاعَات الرَّوْعِ، اَشَدَّ عَلَی الفُجّارِ مِنْ حَریقِ النّارِ،
وَهُوَ مالِکَ بْنُ الحارِثِ اَخُومَذْحِج،فَاسْمِعُوا لَهُ وَأَطیعُوا أَمْرَهُ فیما طَابَقَ الْحَقَّ فَإِنَّهُ سَیْفٌ مِنْ سُیُوفِ اللّهِ،
لاکَلیلَ الظُّبَةِ، وَلانابِی الضَّرِیبَةِ،
فَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تَنْفِرُوا فَانْفِرُوا، وَإِنْ أَمَرَکُمْ أَنْ تُقیمُوا فَأَقیمُوا،
فَإِنَّهُ لایُقْدِمُ وَلایُحْجِمُ وَلایُؤَخِّرُ وَلایُقَدِّمُ إِلاّ عَنْ أَمْری
وَقَدْ آثَرْتُکُمْ بِهِ عَلی نَفْسی لِنَصیحَتِهِ لَکُمْ وَشِدَّةِ شَکیمَتِهِ عَلی عَدُوِّکُمْ! :
امّا بعد، بندهای از بندگان خدا را به سوی شما فرستادم که به هنگام خوف (احتمال حمله دشمن یا خطرات دیگر) خواب به چشم راه نمیدهد!
و در ساعات ترس و وحشت در برابر دشمنان تردید به خود راه نمیدهد!
در برابر بدکاران از شعله آتش سوزنده تر است!
و او مالک بن حارث (اشتر) از قبیله مَذْحِج است!
سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است، اطاعت کنید!
زیرا او از شمشیرهای برنده الهی است که هرگز به کندی نمیگراید، و نه ضربتش بی اثر میماند!
اگر او فرمان بسیج داد، حرکت کنید! و اگر دستور توقّف داد، توقّف نمائید!
چرا که او هیچ کاری را اعمّ از حمله، یا عقب نشینی، یا پیشروی، جز به فرمان من انجام نمیدهد!
من شما را بر خود مقدّم داشتم و ایثار کردم که او را به فرماندهی شما منصوب نمودم; او نسبت به شما خیرخواه و نسبت به دشمنانتان سختگیر است![۱۷۴]
از سخنان امیرمؤمنان علی(علیه السلام) دربارهٔ این سردار رشید اسلام صفات زیر که از ویژگیهای یک فرمانده نمونه است، استفاده میشود:
۱ـ بیداری و هوشیاری کامل در بحرانها و به هنگام احساس خطر
۲ـ عدم ترس و وحشت از قدرت دشمن هر چه باشد و هر قدر باشد
۳ـ قاطعیّتی همچون شعلههای سوزان آتش در برابر دشمنان
۴ـ مؤثّر بودن و حساب شده بودن ضرباتی که بر دشمن وارد میکند
۵ـ پیروی کامل از فرمان امام و رهبر
۶ـ دلسوزی و خیرخواهی نسبت به جامعه اسلامی
۷ـ سختگیری در برابر دشمنان
این صفات هر کدام میتواند موضوع سخن جداگانهای قرار گیرد که برای رعایت اختصار از شرح آن چشم میپوشیم.
جالب این که، امیر مؤمنان علی(علیه السلام) به هنگامی که مالک شهید شد، در سوگ او نیز سخنانی گفت که در آن «الگوهای روشن برای یک فرمانده خوب» ارائه داده شده است، فرمود:
مالِکٌ وَما مالِکٌ
وَاللّهِ لَوْ کانَ جَبَلاً لَکان فِنْداً
وَلَوْکانَ حَجَراً لَکانِ صَلْداً
لایَرْتَقیهِ الْحافِرُ
وَلایُوفی عَلَیْهِ الطّائِرُ:
مالک، امّا چه مالکی!
به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود!
و اگر سنگ بود سر سخت و محکم بود!
مرکب راهوار اندیشه، قدرت نداشت از کوهسار وجودش بالا رود! و هیچ پرنده فکر انسانی نمیتوانست به اوج قلّه روح بلندش پرواز کند![۱۷۵]
در اینجا امام صفات زیر را به عنوان صفات ویژهای برای این فرمانده بزرگ و نمونه، میشمرد:
۱ـ عظمت روح
۲ـ بلندی فکر
۳ـ استواری و پایمردی در برابر حوادث سخت
۴ـ کسی که به هنگام فقدانش راستی جای خالی او احساس میشود
از مجموعه این صفات و صفات گذشته، ارزشهای والائی که در یک فرمانده نمونه باید جمع باشد به دست میآید; و باید تصدیق کرد جمع میان این صفات کار مشکل، و اگر کسانی واجد آن باشند وجودشان بسیار مغتنم است.
ویژگیهای دهگانه فرماندهان سپاه و لشگر در فرمان علی(علیه السلام)
علی(علیه السلام) برای فرماندهان سپاه و لشگر شرایطی بیان فرموده که در فرمان مالک اشتر که از غنیترین، و دقیقترین برنامههای کشور داری اسلامی است، منعکس است; و در حقیقت قسمتهای مهمّی از مسائل لازم و ارزشهای انسانی واسلامی معتبر برای مدیریّت و فرماندهی را در آن بیان فرموده است; و برای تکمیل این بحث ذکر آن ضروری به نظر میرسد.
فَوَلِّ مِنْ جُنُودِکَ أَنْصَحَهُمْ فی نَفْسِکَ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَلاِمامِکَ
وَأَنْقاهُمْ جَیْباً
وَأَفْضَلَهُمْ حِلْماً
مِمَّن یُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ
وَیَسْتَریحُ إِلَی الْعُذْرِ
وَیَرْأَفُ بِالضُّعَفاءِ
وَیَنْبُو عَلَی الاْقْویاءِ
وَمِمَّنْ لایُثیرُهُ الْعُنْفُ
وَلایَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ
ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِی المُرُوؤاتِ وَالاْحْسابِ وَأَهْلِ الْبُیُوتاتِ الصّالِحَةِ، وَالسَّوابِقِ الْحَسَنَةِ، ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ، وَالشَّجاعَةِ وَالسَّخاءِ وَالسَّماحَةِ[۱۷۶]:
فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که واجد این شرایط باشد:
۱ـ از همه آنها نزد تو نسبت به خداوند و پیامبر و امام دلسوزتر و خیرخواه تر!
۲ـ از همه آنها پاکدامن تر!
۳ـ از همه عاقل تر و هوشیارتر!
۴ـ از کسانی باشد که دیر به خشم من آیند!
۵ـ و به موقع عذر میپذیرند!
۶ـ از آنها که نسبت به مستضعفان رؤوف و مهربانند!
۷ـ و در مقابل زورمندان و مستکبران قویّ و انعطاف ناپذیر!
۸ـ از کسانی که حوادث سخت آنها را از جا به در نمیبرد!
۹ـ هرگز ضعف و زبونی آنها را به زانو در نمیآورد!
۱۰ـ به سراغ کسانی رو که از خانودههای اصیل، نجیب، با شخصیّت، صالح،
خوش سابقه، با شهامت، شجاع و سخاوتمند هستند!
از بررسی این صفات این نکته به خوبی روشن میشود که اسلام تا چه حد مسؤولیّت فرماندهی و مدیریّت را حسّاس میداند، و تا چه اندازه شرایط آن را سنگین; به همین دلیل، آنها که در این مشاغل قرار میگیرند باید برای تطبیق خود بر این معیارها و ارزشها تلاش و کوشش کنند، یا اگر خود را واجد آن نمیدانند شجاعانه کنار روند!
بدیهی است اکتساب این صفات به آسانی ممکن نیست و جز با تهذیب نفس و خودسازی و آشنائی کامل با ارزشهای اسلامی امکان پذیر نمیباشد.
شرایط فرماندهان ردههای بالای سپاه و لشگر
امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در همان فرمان دربارهٔ ردههای بالای فرماندهان سپاه و لشکر که در حقیقت همطراز مدیران کل و وزراء هستند، شرایط بیشتر و سنگین تری بیان میفرماید; آنجا که میگوید:
«وَلْیَکُنْ آثَرُ رُؤُوسِ جُنْدِکَ عِنْدَکَ مَنْ واساهُمْ فی مَعُونَتِهِ، وَأَفْضَلَ عَلَیْهِمْ مِنْ جِدَتِهِ، بِما یَسَعُهُمْ وَیَسَعُ مِنْ وَرائَهُمْ مِنْ خُلُوفِ أَهْلیهِمْ، حَتَّی یَکُونَ هَمُّهُمْ هَمّاً واحِداً فی جِهادِ الْعَدُوِّ فَإِنَّ عَطْفَکَ عَلَیْهِمْ یَعْطِفُ قُلُوبَهُمْ عَلَیْکَ; در ردههای بالای فرماندهی لشکر تو باید کسانی باشند که در کمک به لشکریان بیش از همه مواسات کنند; و از امکانات موجود بیشتر به نفرات خود برسند، تا آنجا که هم نفرات لشکر و هم کسانی که تحت تکفّل آنها هستند اداره شوند; به گونهای که همگی تنها به یک چیز بیندیشند: به جهاد و پیکار با دشمن! بدان! هر قدر بیشتر به آنها محبّت و مهربانی کنی، قلوب آنان بیشتر به تو متوجّه خواهدشد و همبستگی عمیقتر میگردد (و یکی از مهمترین عوامل پیروزی در مبارزه با دشمنان همبستگی میان نفرات لشکر است از یک سو و پیوند قلبی آنها با فرمانده از سوی دیگر!)»[۱۷۷]
توصیههای مهم به فرماندهان و مدیران
این توصیههای هفتگانه که همه از زبان علی(علیه السلام)است، به قدری اهمّیّت دارد که شایسته است فرماندهان اسلامی، همه روز پیش از حضور در مرکز کار خود یک بار آنها را بخوانند و به پیامش گوش جان فرا دهند.
فرماندهان به خاطر مسؤولیّت سنگینی که بر عهده دارند باید بطور مداوم تحت تعلیمات مستمرّ اسلامی باشند، و بیانات حیاتبخش پیشوایان اسلام، همچون قطرات حیاتبخش باران دائماً بر سر زمین فکر و قلب آنها ببارد، تا همیشه درخت وجودشان پر بار، و شاخههای آن پر ثمر باشد.
و اگر مدّتی این نزول رحمت الهی از آن قطع گردد، مسلّماً رو به پژمردگی و خشکی خواهد نهاد.
البتّه در این زمینه، دستورات و توصیههای فراوانی، در منابع اسلامی وجود دارد که در اینجا قسمتی از آن را میآوریم، و تأکید میکنیم لازم است همه فرماندهان و مدیران مکتبی ارتباط مستقیم خود را با قرآن و سخنان پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) و نهج البلاغه و احادیث پیشوایان حفظ کنند; و بدانند بدون مدد گرفتن از این سرمایههای روحانی، انجام رسالتی را که بر عهده دارند ممکن نیست.
این توصیهها به قدری گویا است که ما را از هر گونه شرح و توضیح بی نیاز میسازد.
توصیه امام(علیه السلام) به «محمّد بن ابی بکر»
هنگامی که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) «محمّد بن ابی بکر» را که از بزرگان یارانش بود به عنوان «والی» و «فرمانده» لشکر مصر منصوب کرد در دستور العملی که به او داد چنین فرمود:
بالهای (محبّت) خود را برای آنها بگستر، و پهلوی نرمش و ملایمت را بر زمین بگذار!
چهره خویش را برای مردم گشاده دار،
و مساوات را در میان آنها اعمّ از کوچک و بزرگ ـ حتّی در نگاههایت مراعات کن!
تا نه بزرگان کشور به حمایت بی دلیل تو طمع ورزند، و نه ضعفا در اجرای عدالت از تو مأیوس شوند، چرا که خداوند از بندگان خود در مورد اعمال کوچک و بزرگ، آشکار و پنهان بازخواست خواهد کرد!...
ای محمّد بن ابی بکر! بدان من تو را فرمانده بزرگترین لشکرم، یعنی لشکر مصر، نمودم!
پس بر تو لازم است که با خواستهای دلت مخالفت کنی و از عقیده ات دفاع نمائی هر چند یک ساعت از عمر تو بیشتر نمانده باشد!
و هرگز خدا را به خاطر رضای احدی به خشم نیاور که خداوند جای همه کس را میگیرد و هیچ کس جای او را نخواهد گرفت!
نماز را در اوقات خود به جای آور نه آن که به هنگام بیکاری در انجامش تعجیل کنی امّا به هنگام اشتغال به کارها آن را به تأخیر بیندازی!...
(از منافقان سخت بپرهیز و بر حذر باش، چرا که) پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: من نه از مؤمن و نه از مشرک بر امّتم نمیترسم، زیرا مؤمن را ایمانش از خلافکاری باز میدارد، و مشرک را خدا به خاطر شرکش درهم میکوبد; تنها از شرّ منافقان بر شما میترسم که در دل ایمان ندارند، و به زبان سخنانی میگویند جالب و دلپسند (تا شما را بفریبند و به اهداف شوم خود برسند ولی از اعمال زشتشان میتوان آنها را باز شناخت.[۱۷۸]
توصیه به «عبداللّه بن عبّاس»
«عبداللّه بن عبّاس» که از دانشمندان امّت بود، میگوید: امیرمؤمنان علی(علیه السلام)سخنی به من فرمود که از هیچ کلامی ـ بعد از کلام رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ـ به اندازه این سخن بهره نبردم، و آن سخن این بود:
امّا بعد ـ گاه انسان به خاطر رسیدن به چیزی مسرور و خوشحال میشود که هرگز از دستش نمیرفت!
و گاه به خاطر از دست دادن چیزی ناراحت میگردد، که هرگز به آن نمیرسید!
شادی تو باید از چیزی باشد که در مسیر آخرت به دست آوردهای و تأسّف تو باید از چیزی باشد که در این رابطه از دست دادهای!
به آنچه از دنیا به تو میرسد خوشحال مباش!
و بر آنچه از دنیا از دست میدهی تأسّف مخور و جزع مکن!
و باید همّ و غمّ تو در اموری باشد که بعد از مرگ به آن خواهی رسید![۱۷۹]
توصیه به «قُثَم بن عبّاس» فرماندار مکّه
علی(علیه السلام) با خبر شد که «معاویه» گروهی از خرابکاران را از شام برای فساد وایجاد تفرقه در صفوف مسلمین به هنگام «حج» به «مکّه» فرستاده است; نامهای نوشت و دستورات لازم را به فرماندار مکّه داد و توصیه هائی فرمود که برای هر عصر و هر زمان سودمند و الهامبخش است:
فرمود: مأمور اطّلاعات من در مغرب (شام) برایم نوشته و مرا آگاه ساخته که گروهی از مردم شام به سوی حج گسیل شدهاند;
گروهی کوردل، ناشنوا، و چشم و گوش بسته، که حق را با باطل مشوب میسازند، و در طریق نافرمانی «خالق»، از «مخلوق» اطاعت میکنند!
با دادن دین خود، دنیا را میدوشند، و آخرت را که فقط در انتظار نیکان و پاکان است به متاع این دنیا میفروشند!...
لذا، کاملاً مراقب حوزه مأموریّت خود باش!
و با دوراندیشی و قدرت با مسائل برخورد کن!
عقل و خیرخواهی را به کار گیر!
و دقیقاً مطیع فرمان امامت باش!
از آن بپرهیز که عملی انجام دهی که لازم باشد عذرخواهی کنی!
نه در هنگام سلامت و آرامش مغرور باش!
و نه به هنگام شداید و سختیها سست و ترسو!
والسّلام[۱۸۰]
توصیه برای هنگام رویارویی با دشمن
حقّ شمشیرها را ادا کنید!
و جای در غلتیدن دشمن را فراهم سازید!
از عقب نشینی هائی که مقدّمه حمله تازه است و از جَوَلانی که حمله به پشت سر دارد، ناراحت نشوید!
خویشتن را برای زدن محکمترین ضربه (بر پیکر دشمن خوانخوار) به هیجان آورید!
صدای خود را در سینهها حبس کنید که این کار در بیرون راندن سستی نقش مهمّی دارد!
سوگند به خدائی که دانه را شکافت!
و انسان را آفرید!
دشمنان ما هرگز اسلام را پذیرا نشدهاند، بلکه ظاهراً تسلیم شدهاند!
و آنها کفر را در سینهها پنهان نمودهاند!
و هنگامی که یاورانی در خطّ خود پیدا کنند، آنچه پنهان ساختهاند آشکار خواهند کرد![۱۸۱]
۵ـ توصیه دیگر برای رویاروئی با دشمن
هرگز جنگ را شما آغاز نکنید تا آنها پیشدستی کنند!
چرا که بحمداللّه شما برای حقّانیّت خود دلیل و حجّت دارید، و وا گذاشتن شروع جنگ به آنها دلیل دیگری است به سود شما و به زیان آنها (و نشانه دیگری است از حقّانیّت شما)!
هر گاه به فرمان خدا، دشمن را شکست دادید، فراریان را نکشید!
و از کار افتادگان را ضربه نزنید!
مجروحان جنگی را به قتل نرسانید!
زنان دشمن را با اذیّت و آزار به هیجان نیاورید، هر چند به شما و نوامیس شما دشنام دهند، و به بزرگان شما بدگوئی کنند! چرا که تحمّل آنها کم است.
حتّی در عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به ما دستور داده شده بود که دست از آزار زنان مشرکان برداریم.
بلکه در عصر جاهلیّت، اگر مردی به روی زنی دست بلند میکرد و سنگ یا چوبی به او میزد، همین باعث ننگ همیشگی او و فرزندانش میشد![۱۸۲]
دستور العملی برای قدردانی از خدمات یک فرمانده
گاه شرایطی ایجاب میکند که یک فرمانده جای خود را به دیگری بسپارد که با آن شرایط هماهنگتر، و برای انجام آن مأموریّت مناسبتر است; و نفر اوّل به جای دیگری منتقل گردد، در حالی که هیچ خلافی از او سر نزده است.
در این جا باید از کارهائی که نشانه قدرنشناسی از فرمانده سابق است، و سبب تضعیف روحیّه او میشود، جدّاً بر حذر بود.
زیرا این امر در دیگران نیز اثر بسیار بدی خواهد گذاشت، و آنها را در خدمت دلسرد خواهد کرد، و مایه تزلزل روحیّهها و افکار نفرات میشود.
بنابراین، در عین این که به هنگام لزوم و ضرورت نباید از تغییر مسؤولیّت فرماندهان که کمک به حفظ هدفهای کلّی میکند تردید به خود راه داد; در قدردانی از فرمانده پیشین در برابر خدماتش نیز نباید کوتاهی و مضایقه کرد!
نامهای که امیر مؤمنان علی(علیه السلام) به «عُمَرِ بنِ أَبُوسَلمه مَخْزُومی» «والی بحرین» نگاشته، توصیه مهم و الگوی جالبی برای این موضوع است:
امّا بعد! من «نُعْمانِ بنِ عَجلان» را به جای تو نصب کردم و تو را از این کار معاف ساختم، بی آن که این کار سبب نکوهش یا ملامت تو گردد!
تو مردی بودی که وظیفه خود را بخوبی انجام دادی، و حقّ امانت را ادا نمودی!
هنگامی که نامه من به تو رسد، به سوی ما حرکت کن، بدون آن که مورد سوء ظن باشی یا متّهم و گناهکار!
زیرا من تصمیم دارم به سوی ستمگران شام حرکت کنم و دوست دارم تو در این سفر بامن باشی!
چرا که تو از کسانی هستی که من روی آنها حساب میکنم، و از آنها در صحنه جهاد با دشمن و برپا داشتن ستون دین، یاری میجویم، انشاءاللّه!(
توصیه برای بزرگداشت یاد فرماندهان شهید
گرامیداشت یاد شهیدان نه فقط عبادتی است بزرگ و دلیل بر حق شناسی و زنده بودن عواطف انسانی است، بلکه برای تقویت روحیّه دیگران اثر فوق العاده مهمّی دارد.
از سخنان امام علی(علیه السلام) میتوان در این مورد نیز بهترین سرمشق را گرفت:
بعد از شهادت «محمّدبن ابی بکر» والی و فرمانده مصر، در نامهای که به «عبداللّه بن عبّاس» نوشت، چنین فرمود:
محمّد بن ابی بکر که رحمت خدا بر او باد شهید شده، من این مصیبت بزرگ را به خاطر خدا تحمّل میکنم و اجر آن را از خدا میطلبم!
او برای من فرزندی خیرخواه،
فرمانداری تلاشگر،
شمشیری برنده،
و ستونی محکم و بازدارنده بود...[۱۸۳]
به امید پیروزی مدیران اسلامی و همه رزمندگان اسلام در تمام جبهههای حق در برابر باطل و در برابر استعمار و استکبار در سراسر جهان!
«پایان»
قم ـ حوزه علمیّه
ناصر مکارم شیرازی
پانویس
- ↑ سوره رحمان، آیههای: 7 و 8
- ↑ اَتَـزْعَـمُ اَنَّـکَ جِـرْمٌ صَـغیرٌ وَ فیکَ انْطُوی العالَمُ الاَکْبَرُ
- ↑ سوره ذاریات، آیات: 20 و 21
- ↑ نهج البلاغة فیض الاسلام، خطبه 146
- ↑ نهج البلاغة صبحی صالح، بخش نامهها، نامه شماره 47
- ↑ سوره نور، آیه 62
- ↑ سوره نور، آیه 63
- ↑ سوره جمعه، آیه 2
- ↑ سوره بقره، آیه 129 و سوره آل عمرا، آیه 164 و سوره جمعه، آیه 2.
- ↑ سوره بقره، آیه 2
- ↑ سوره حدید، آیه 25
- ↑ اشاره به این است که دانشمندان اجتماع نباید در برابر گرسنگی مظلومان و شکمخوار ستمکاران خاموش بنشینند. علی(علیه السلام) به خاطر همین تعهّد و رسالت بود که در آن شرایط دشوار، مسؤولیّت حکومت را پذیرفت و فرمود: «... وَ ما أَخَذَ اللّهُ عَلَی الْعُلَماءِ أَلاّ یُقارُّوا عَلی کِظَّةِ ظالِم وَ لا سَغَبِ مَظْلُوم، لاَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها...; و اگر نبود عهد و مسؤولیّتی که خداوند از علماء و دانشمندان (بر جامعه) گرفته که در برابر شکمخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را بر پشتش میافکندم!(نهج البلاغه ـ خطبه سوّم)
- ↑ سوره اعراف، آیه 157
- ↑ سوره بقره، آیه 138.
- ↑ سوره احزاب، آیه 21.
- ↑ سوره مزّمّل، آیه 20
- ↑ وسائل الشیّعه، کتاب النّکاح، ج 15، ص 4
- ↑ سیره «ابن هشام»، جلد اول، اقتباس از صفحات 431 ـ 467
- ↑ سیره ابن هشام، جلد دوم، ص 58 و 59، طبع 1355.
- ↑ سیره «ابن هشام» ج اول، ص 209 و 210.
- ↑ سیره «ابن هشام» ج دوم، ص 140
- ↑ سوره فتح، آیه 28.
- ↑ به کتاب «الوثائق السّیاسیّة» تألیف پرفسور محمد حمید اللّه، استاد دانشگاه پاریس و «مدینة البلاغة» تألیف مرحوم حاج شیخ موسی زنجانی و «مکاتیب الرّسول» مراجعه شود
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، از صفحه 324 به بعد
- ↑ تفسیر مجمع البیان، سوره فتح
- ↑ سیره ابن هشام، ج سوم، ص 330
- ↑ سوره انفال، آیه 15 و 16
- ↑ مسعودی غزوه هائی را که رسول خدا تنها. رهبری کرد 26 غزوه ولی ابن اسحاق غزوههای آن حضرت را 27 غزوه شمرده است، سیرة النّبی، ج 4، ص 280 ـ 281، مروج الذّهب، ج 2، ص 287 ـ 288.
- ↑ پیامبر و آئین نبرد، ترجمه فارسی ص 515 و 516.
- ↑ تحف العقول، ص 96
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 111 طبع 1355
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 54.
- ↑ سوره نساء، آیه 113.
- ↑ تفسیر درّالمنثور، ج 2، ص 90
- ↑ وسائل الشّیعه، ج 2، ص 108
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها و فرمانها، نامه 53
- ↑ الحیاة، ج 1، ص 193
- ↑ غررالحکم، آمدی، ج 6، ص 310
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 161
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، حکمت 202.
- ↑ سوره آل عمران، آیه 159
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 5
- ↑ صحیح مسلم، ج 2، ص 124، چاپ بیروت
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 35
- ↑ سیره حلبی، ج 3، ص 134
- ↑ سیره نبوی، از مفتی مکّه احمد دحلان
- ↑ وسائل الشیّعه، ج 1، ص 33
- ↑ وسائل الشیّعه، ج 1، ص 32.
- ↑ وسائل الشیعه، ج 1، ص 34.
- ↑ سفینة البحار، ج 2، ص 323.
- ↑ ابن هشام، ج 3، صفحه 224 به بعد
- ↑ ارشاد مفید، ج 2، ص 78
- ↑ اصول کافی، ج 1، ص 52 ـ ذریعه، ج 1، ص 6 ـ 8
- ↑ تفسیر مجمع البیان، سوره توبه
- ↑ مجمع البیان، ج 9، ص 120 ـ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 149، چاپ بیروت
- ↑ وسائل الشیّعه، ج 5، ص 415
- ↑ السّیاسة الشّرعیّة، ص 6
- ↑ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 128، طبع بیروت
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 129.
- ↑ سوره توبه، آیه 111
- ↑ سوره صفّ، آیات 10 تا 13
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 322
- ↑ سوره فتح، آیه 12.
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 330
- ↑ سوره فتح، آیه 18.
- ↑ ماجرای حدیبیّه را همه مورّخان و مفسّران در کتابهای تاریخ و تفسیر آوردهاند
- ↑ تفسیر «مجمع البیان»، ج 5، ص 19، ذیل آیه 25 سوره توبه
- ↑ وفیات الاعیان ابن خلکان، ج 4، ص 404، طبع مصر ـ نفح الطیّب، ج 1، ص 225.
- ↑ در این باره به کتاب ارزنده «آندلس یا تاریخ حکومت مسلمین در اروپا» تألیف مرحوم دکتر محمّد ابراهیم آیتی مراجعه شود
- ↑ سوره فتح، آیه 26
- ↑ سفینة البحار، مادّه «وکل»
- ↑ سوره نحل، آیه 100
- ↑ سوره نحل، آیه 99
- ↑ سوره اسراء، آیه 65
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها و فرمانها، فرمان 53
- ↑ سوره اعراف، آیه 65.
- ↑ سوره اعراف، آیه 73.
- ↑ سوره اعراف، آیه 85.
- ↑ سوره شعراء، آیه 106
- ↑ سوره شعراء، آیه 161.
- ↑ «جاهل قاصر» کسی است که دسترسی به فراگیری مسائل لازم، ندارد; و«جاهل مقصّر» کسی است که دسترسی دارد ولی کوتاهی میکند
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 61
- ↑ نهج البلاغة، بخش نامهها، شماره 53.
- ↑ تفسیر المنار
- ↑ روز بدر 70 نفر از مردان قریش به دست مسلمانان که ابن اسحاق فقط از 50 نفر آنها نام میبرد، و ابن هشام 20 نفر دیگر را هم ذکر میکند ـ و مرحوم شیخ مفید در ارشاد 36 نفر از کشتههای بدر را نام میبرد، و میگوید: راویان عامّه و خاصّه به اتّفاق نوشتهاند که این 36 نفر به دست علی (علیه السلام) کشته شدند. ارشاد، ص32، چاپ اسلامیّه
- ↑ مغازی واقدی، ج اول، ص 204.
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 67 ـ مغازی واقدی، ج 1، ص 211
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 231، طبع قاهره
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 232، طبع قاهره
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 232، طبع قاهره.
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 233.
- ↑ مغازی واقدی، ج 1، ص 221-222.
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 238
- ↑ تاریخ کامل ابن اثیر، ج 2، صفحه 107 طبع بیروت ـ سیرت رسول اللّه، ابن اسحاق همدانی، ج 2، ص686
- ↑ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 107.
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 82.
- ↑ ابن اسحاق شهدای احد را 65 نفر شمرده است (سیرة النّبی، ج 3، ص 75-80) ـ ابن هشام پنج نفر دیگر را به عنوان استدراک به آن افزوده است; ابن قتیبه دینوری میگوید روز احد چهار نفر از مهاجران و 70نفر از انصار به شهادت رسیدند ـ ابن ابی الحدید از واقدی نقل کرده است تنها از انصار 71 نفر به شهادت رسیدند و چهار نفر از قریش و شش نفر هم از دیگران، جمعاً میگوید 81 تن بودهاند (طبقات، ج 2، ص 42 و 43 ـ شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 400)
- ↑ «پیامبر و آئین نبرد»، مصطفی طلاس وزیر دفاع جمهوری عربی سوریه، ص 345
- ↑ ترجمه آیات 139 تا 143 سوره آل عمران
- ↑ سیره ابن هشام، ج 2، ص 399
- ↑ مجموعه آیاتی که در این واقعه نازل گردید 9 آیه از اول سوره تا آیه نهم سوره ممتحنه است. (مجمع البیان، ج 9، ص 269.)
- ↑ قرب الاسناد، ص 148
- ↑ مغازی واقدی، ج 2، ص 206
- ↑ مجمع البیان، ج 2، ص 488
- ↑ سیره ابن هشام، ج 3، ص 252
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 11
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها و فرمانها، فرمان شماره 53.
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 33
- ↑ به گفته مسعودی: از قریش و قبایل دیگر و بنی نضیر 24 هزار نفر فراهم شدند
- ↑ سوره احزاب، از آیه 9 تا آیه 25
- ↑ بحار الانوار، ج 20، ص 215، چاپ جدید
- ↑ سیره حلبی، ج 2، ص 331، طبع مصر ـ سیره ابن هشام، ج 3، ص 235
- ↑ تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 50، چاپ بیروت
- ↑ طبقات، ج 2، ص 67، طبع بیروت
- ↑ تاریخ پیامبر اسلام، دکتر محمد ابراهیم آیتی، ص 382، چاپ دانشگاه تهران
- ↑ مغازی «واقدی»، ص 480 ـ سیره «ابن هشام»، ج 3، ص 240 ـ سیره «حلبی» ج 2، ص 346.
- ↑ سوره حجرات، آیه 12.
- ↑ بحار الانوار، ج 75، ص 214 ـ به نقل از ثواب الاعمال، ص 216
- ↑ بحار الانوار، ج 2، ص 151 و 152.
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 45
- ↑ کتاب الخراج، قاضی ابویوسف، ص 128
- ↑ نهج البلاغه، قسمت نامهها، نامه شماره 33
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 192
- ↑ معانی الاخبار، ص 171
- ↑ سوره احزاب، آیات 45 و 46.
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 53.
- ↑ بحار الانوار، ج 74، ص 230
- ↑ غرر الحکم، جلد اول، ص 278 چاپ 1355 شمسی هـ . ش
- ↑ اسد الغابة، ج 3، ص 385
- ↑ السیّاسة الشّرعیة، ص 716
- ↑ السیّاسة الشّرعیة، ص 716
- ↑ همان مدرک، ص 11
- ↑ سوره قصص، آیه 26.
- ↑ سوره بقره، آیه 285
- ↑ سوره طه، آیه 2
- ↑ سوره بقره، آیه
- ↑ سوره بقره، آیه 247.
- ↑ سنن بیهقی، جلد 10، ص 11.
- ↑ سوره قصص، آیه 26
- ↑ صحیح مسلم،ج 2، ص 124.
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 5.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 173
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 26
- ↑ صحیح مسلم، ج 6، ص 12
- ↑ سوره یوسف، آیه 55
- ↑ «تفسیر برهان» جلد 1 ص 380، حدیث 10
- ↑ سوره احزاب، آیه 72
- ↑ «سفینة البحار» جلد 1، مادّه «امن»، صفحه 41.
- ↑ همان مدرک.
- ↑ نهج البلاغه، نامه 53
- ↑ سوره نوح، آیه 27
- ↑ زیارت وارث
- ↑ «مقتل الحسین»، عبدالرّزّاق مُقَرَّم
- ↑ نهج البلاغه، فرمان 53
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 176
- ↑ سفینة البحار، ج 1، صفحه 300، مادّه حلم
- ↑ سفینة البحار، ج 1، صفحه 300، مادّه حلم
- ↑ «شریعه» به معنی آبراه است; زیرا در کنار نهرهای بزرگ که سطح آب از زمینهای مجاور بسیار پائین است بدون آبراه نمیتوان به آب دست یافت.
- ↑ سوره فصّلت، آیه 34.
- ↑ بحار الانوار، ج 16، ص 95
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 4.
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 53.
- ↑ سوره نساء، آیه 135.
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 131.
- ↑ شرح ابن ابی الحدید، ج 7، ص 36 و 37.
- ↑ سوره ابراهیم، آیه 37
- ↑ سوره مریم ـ آیه 96
- ↑ نهج البلاغه، خطبه 244
- ↑ شرح این ماجرا در کتاب عدالت و قضاء در اسلام، صفحه 247 آمده است. آنچه در بالا آمد خلاصهای از آن بود
- ↑ وسائل الشّیعه، جلد 28، ص 43.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه 69.
- ↑ سوره توبه، آیه 128
- ↑ لسان العرب، مادّه رأفت
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها، نامه 38
- ↑ نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 443.
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 53
- ↑ نهج البلاغه، نامه شماره 53.
- ↑ نهج البلاغه، عهد نامه محمّد بن ابی بکر(نامه 27)
- ↑ نهج البلاغه، نامه عبداللّه بن عبّاس (نامه 22).
- ↑ نهج البلاغه، نامه قُثَم بن عبّاس (نامه 33)
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها، نامه 16.
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها، نامه 42
- ↑ نهج البلاغه، بخش نامهها، نامه 35







