فرهنگ مصادیق:فرق کافر و منافق

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از فرق کافر و منافق)
پرش به: ناوبری، جستجو
فرق کافر و منافق

مقدمه

تفاوتهای منافقین و کافران در سوره بقره چیست؟

با توجه به آیات قرآن، انسان‌ها در برابر دین خدا سه گروهند: برخی در باطن و ظاهر آن را می‌پذیرند، اینان مؤمنان و پرهیزگارانند هر چند گاهی بر اثر تقیه به ناچار ایمان باطنی خود را کتمان می‌کنند و زمینه‌ای برای ابراز آن نمی‌یابند و یا به ناچار برخلاف ایمان باطنی خود اظهار کفر می‌کنند [۱] برخی هم در باطن و هم در ظاهر منکر دین خدایند اینان کافرند.
گروه سوم، در باطن کافرند ولی اظهار ایمان می‌کنند. به عبارت دیگرانسان یا با ظاهر و باطن خود دین را می‌پذیرد (مؤمن) یا با ظاهر و باطن آن را نمی‌پذیرد؛ چنین انسانی یا هم در ظاهر و هم در باطن دین را نفی می‌کند (کافر) یا باطناً دین را انکار و ظاهر آن را می‌پذیرد (منافق) عکس قسم سوم نیز در حال تقیه فرض دارد زیرا انسان در این حال دین را در باطن پذیرفته است گرچه در ظاهر آن را نفی می‌کند ولی، این قسم در حقیقت جزء مؤمنانند، [۲].
براین اساس کوشش می‌کنیم با توضیح اجمالی از این سه گروه در آیات قرآن شما را با دیدگاه کافران، منافقان و مؤمنان در قرآن آشنا سازیم. کفر در قرآن: در روایتی از حضرت امام محمد باقر(ع) نقل شده است که هر چیزی به انکار و نفی منجر شود «کفر است»، [۳] منشأ کفر کافران از دیدگاه قرآن یا به علل روان شناختی است یا به دلایل معرفت شناسی. آیات قرآن دلالت بر این حقیقت دارد که کافران یقین ندارند، [۴] و از عقل، برهان و تعقل پیروی نمی‌کنند، [۵]پاره‌ای از آیات عامل اصلی کفر کافران را جهل و نادانی آنان تلقی می‌کند، [۶] و دسته‌ای از آیات منشأ انکار کافران را شک می‌دانند،[۷]برخی از آیات نیز کافران را گروهی می‌داند که از ظن و گمان پیروی می‌کنند[۸] اما مهمترین علل روانشناختی انکار کافران تکبر، خودبزرگ بینی و غرور شمارش شده است، [۹] . از دیدگاه قرآن، کافران علاوه بر آن که از برهان و دلیل پیروی نمی‌کنند، برای اثبات مدعای خود نیز دلیلی و برهانی نمی‌آورند، [۱۰] . باید توجه داشت که در قرآن گاه واژه کفر به معنی فسق نیز آمده است، [۱۱] چنان که انکار در مقام عمل هم گاهی کفر خوانده شده است، [۱۲] به اعتقاد مرحوم علامه طباطبایی از دیدگاه قرآن منشأ اصلی کفر کافران انکار معاد است که لازمه این انکار، انکار نبوت، وحی و دین است، [۱۳]. براساس آیات قرآن، کفر از جمله اوصافی است که شدت و ضعف می‌پذیرد و برای هر مرتبه آن اثر خاصی وجود دارد، [۱۴].

امام صادق(ع) در روایتی جالب و خواندنی کفر را از دیدگاه قرآن بر پنج وجه می‌دانند

۱- کفر حجود و نفی

که عبارت است از نفی و انکار ربوبیت، به گفته امام صادق(ع) این گروه که معتقدند نه پروردگاری است و نه بهشت و جهنمی، از گمان پیروی می‌کنند و خداوند متعال انذار این دسته را بی فایده دانسته است .

۲- انکار با معرفت

این کفر عبارت است از انکار منکر در حالی که به حق و حقیقت، معرفت و علم دارد.
آیات ذیل به این کفر اشاره دارند: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا» ؛ و با آن که دل هایشان بدان یقین داشت، از روی ظلم و تکبر آن را انکار کردند [۱۵]«وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ» ؛ و از دیرباز [در انتظارش ] بر کسانی که کافر شده بودند پیروزی می‌جستند ولی همین که آنچه [که اوصافش ] را می‌شناختند برایشان آمد، انکارش کردند. پس لعنت خدا برکافران باد[۱۶]

۳- کفر و انکار نعمت‌های خداوند

«هَذَا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي أَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ» ؛ [سلیمان گفت:] این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می‌کنم و هر کس سپاس گذارد، تنها به سود خویش سپاس می‌گذارد و هر کس ناسپاسی [و کفران نعمت ] کند، بی گمان پروردگارم بی نیاز و کریم است [۱۷]

۴- ترک اوامر خداوند متعال

«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَكُمْ لَا تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ وَلَا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَكُمْ مِنْ دِيَارِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنْتُمْ تَشْهَدُونَ * ثُمَّ أَنْتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِنْكُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِنْ يَأْتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ» و چون از شما پیمان محکم گرفتیم که خون همدیگر را مریزید و یکدیگر را از سرزمین خود بیرون نکنید، سپس [به این پیمان ] اقرار کردید و خود گواهید [ولی ] باز همین شما هستید که یکدیگر را می‌کشید و گروهی از خودتان را از دیارشان بیرون می‌رانید و به گناه و تجاوز بر ضد آنان به یکدیگر کمک می‌کنید و اگر به اسارت پیش شما آیند به [دادن ] فدیه، آنان را آزاد می‌کنید با آن که [نه تنها کشتن، بلکه ]بیرون کردن آنان بر شما حرام شده است.
آیا شما به پاره‌ای از کتاب [تورات ]ایمان می‌آورید و به پاره‌ای کفر می‌ورزید؟ (بقره/ ۸۴ و ۸۵) کفر اینها بدین جهت بود که اوامر خداوند متعال را ترک کردند.

۵- برائت جستن

«كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ» ؛ به شما کفر می‌ورزیم [و از شما برائت می‌جوییم ] و میان ما و شما دشمنی و کینه همیشگی پدیدار شده تا وقتی که فقط به خدا ایمان آورید ، [۱۸] [۱۹] به هر روی باید توجه داشت که کفر در قرآن به یک معنا نیامده است. برای افزایش اطلاعات شما در این باب توجه به نکات ذیل سودمند است:
۱- در قرآن کریم از هدایت ناپذیری کافران از تعابیری چون: ختم [۲۰] طبع [۲۱]، صرف [۲۲]، غلاف [۲۳]، رین [۲۴] قفل [۲۵] تقلیب[۲۶]، قساوت [۲۷] استفاده شده است.
۲- به اعتقاد مرحوم علامه طباطبایی بعید نیست که مقصود از «اَلَّذِینَ کَفَرُوا» در استعمال قرآنی سران کفار قریش در آغاز بعثت باشند مگر آن که قرینه‌ای برخلاف باشد زیرا در برخی از موارد که از عدم فایده انذار کردن و انذار نکردن کافران سخن به میان آمده است اگر بر همه کافران صادق باشد باب هدایت غیرمسلمانان بسته می شودو این برخلاف حکمت نزول قرآن و ظواهر آیات شریفه است، [۲۸].
۳- از دیدگاه قرآن کافران با نابود ساختن سرمایه فطرت توفیق ایمان را از دست داده‌اند، [۲۹].
۴- کافران بر اثر جهل مرکب خود را از اهل حق می‌پنداشتند، اما قرآن کریم آنها را غرق شده در گرداب‌های خطا دانسته است [۳۰] که کارهایشان چون سرابی در زمینی هموار است که تشنه، آن را آبی می‌پندارد تا چون بدان رسد آن را چیزی نیابد، [۳۱].
۵- در روایات معصومان(ع)، غفلت، شک، شبهه و گناه از ارکان کفر شمارش شده است، [۳۲] همچنین به این حقیقت اشاره گشته که کافران اگر هنگام جهل توقف و تأمل می‌کردند انکار نکرده، کافر و گمراه نمی‌گشتند، [۳۳]. نتیجه آن که: کفر در قرآن به معانی متعدد آمده که یک معنی آن انکار خداوند متعال و آموزه‌های الهی است و ریشه این انکار هم در ناحیه معرفت شناختی است که به جهل، شک و ظن اشاره شده و هم در ساحت روان شناختی که مهم‌ترین آن تکبر و غرور تلقی گشته است. شرک در قرآن: به فرموده امام صادق(ع) کفر مقدم بر شرک است زیرا کفر به غیر خدا نمی‌خواند ولی شرک به غیر خداوند می‌خواند، [۳۴]در یک برآیند کلی از دیدگاه قرآن شرک به دو قسم اعتقادی و اخلاقی تقسیم می‌شود امّا به یک نظر دقیق و ظریف شرک اخلاقی نیز به شرک اعتقادی بر می‌گردد.
از مجموع آیات قرآن می‌توان نکات برجسته ذیل را در این باب شمارش کرد:
۱- شرک ورزی نشانه بی خردی است، [۳۵]
۲- پندار وجود همانند برای خدا برخاسته از جهل و نادانی است چه اینکه برای خدا شریک و همانند پنداشتن با علم و اندیشه صحیح ناسازگار است، [۳۶] از این رو آیات قرآن ریشه شرک را ندانستن دانسته و مشرکان را مردمی جاهل و نادان قملداد می‌کند، [۳۷]
۳- شرک علم پذیر نیست یعنی شرک معلوم واقع نمی‌شود چون معدوم با لذات است و چیزی که معدوم با لذات است متعلق علم قرار نمی‌گیرد زیرا علم یک امر وجودی است و هرگز به امر عدمی تعلق نمی‌گیرد.
خداوند متعال در سوره لقمان آیه ۱۵ می‌فرماید: «اگر پدر و مادر اصرار ورزیدند که شما شرک بورزید، به چیزی که علم ندارید از آن‌ها اطاعت نکنید»، [۳۸]
۴- در برخی آیات «شک» نیز منشاء شرک دانسته شده است، [۳۹]
۵- پاره‌ای آیات حکایتگر این حقیقت است که مشرکان در جهل مرکب فرو رفته‌اند یعنی در عین اینکه جاهلند خود را عالم به حقیقت می‌پندارند [۴۰]
۶- بر اساس برخی از تفاسیر سه نوع جهل دست به دست یکدیگر داده و سرچشمه شرک و بت پرستی می‌گردد: الف) جهل نسبت به خداوند و اینکه هیچگونه همتا، شبیه و مانند نمی‌تواند داشته باشد. ب) جهل انسان به مقام خویش که برتر از همه مخلوقات الهی است. ج) جهل به جهان طبیعت و بی ارزش بودن جمادات در برابر موجودی همچون انسان، [۴۱]
۷- قرآن مجید دو انگیزه برای گرایش به شرک را مهم تلقی می‌کند: الف) تصور دور بودن خالق از مخلوق که خداوند متعال برای ردّ این انگیزه آیات متعددی نازل فرموده است: [۴۲] ب) تفویض تدبیر جهان به خدایان کوچکتر که برای ردّ آن آیاتی چون: اعراف/۵۴، یونس/۳۱ - ۳۲ نازل شده است.
۸- مشرکان علاوه بر آنکه در شرک خود از برهان و تعقل و دلیل سود نمی‌جویند، برهانی بر مدعای خود نیز اقامه نمی‌کنند، [۴۳]
۹- از دیدگاه قرآن شرک ظلمی عظیم است، [۴۴] زیرا با شرک مهم‌ترین حق و عدل یعنی عدل توحیدی از میان می‌رود.
۱۰- گاهی آیات قرآن مشرکان را همسو و همسان با کافران تلقی کرده است، [۴۵]
۱۱- علاوه بر انگیزه و دلایل معرفت شناختی در شرک مشرکان عوامل روان شناختی نیز در شرک مطرح است، عواملی چون حسادت [۴۶] گناه [۴۷] دشمنی با خداوند، پیامبر و دین [۴۸] و...
۱۲- بر اساس آیات قرآن توحید شجره طوبایی است که برگها و شاخه‌های آن، اخلاق، عبادات و طاعتهاست ولی شرک شجره خبیثه‌ای است که ریشه در جهنم دارد، [۴۹] که همواره آتش به بار می‌آورد و تمام شاخه‌های آن معصیت و تمام برگهای آن گناه است. این شجره خبیثه از جهنم سر بر می‌آورد و میوه آن اخلاق رذیله و کارهای ناپسند است. از همین رو گفته‌اند ممکن نیست کسی گناه کند در حالی که توحیدش، توحید ناب و خالص است چنانکه ممکن نیست کسی مطیع خدا باشد در حالی که مشرک است. در روایات آمده است که زناکار زنا نمی‌کند در حالی که مؤمن است و سارق دزدی نمی‌کند در حالی که مؤمن است.[۵۰] [۵۱]
۱۳- از دیدگاه آیات روی آوردن به مظاهر شرک، زمینه ساز غفلت از یاد خداوند و ترک نماز بوده [۵۲] و شرک به خداوند آدمی را به دلهره و هراس گرفتار می‌سازد [۵۳]
۱۴- شرک در آیات قرآن از یک دیدگاه دو نوع است: شرک در طاعت و شرک در عبادت شرک در عبادت آن است که انسان غیر خداوند را عبادت کند و شرک در طاعت، شرکی است که آدمی ازغیر خداوند مثلاً شیطان اطاعت نماید و فرمان‌های او را اجرا کند. آیه {وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ} [۵۴] ناظر به شرک در طاعت است. یعنی برخی از مؤمنان هر چند خداوند را عبادت می‌کنند ولی اوامر شیطان را به کار می‌بندند. [۵۵]
۱۵- شرک دارای مراتب است. قول به تعدد خدایان شرک ظاهری است ولی مخفی تر از آن شرک اهل کتاب است که به قرآن و نبوت خاصه ایمان نیاورده‌اند و مخفی تر از این، شرک کسی است که علی رغم ایمان به خدا و قبول توحید به اسباب و وسائط نگاهی استقلالی دارد و از این رو به جای آنکه به مسبّب الاسباب توجه کرده و به غیر خداوند دیدی واسطه‌ای و غیر مستقل داشته باشد، برای نوعی استقلال قائل بوده و در امور خود به آنها تکیه می‌کند، [۵۶] به هر روی باید توجه داشت که شرک خفی با ایمان قابل جمع است [۵۷]
نفاق در قرآن در این خصوص نکات فراوانی در قرآن آمده است که طرح تفصیلی آن ممکن نیست و در اینجا تنها به ذکر چند نکته اساسی بسنده می‌کنیم:
۱- از دیدگاه قرآن نفاق اظهار ایمان و ابطال کفر است یعنی منافقان شهادت ظاهری می‌دهند ولی در باطن منکرند [۵۸]
۲- از دیدگاه قرآن جهل عامل اصلی نفاق است[۵۹]
۳- در برخی از آیات به تردید و دودلی منافقان نیز اشاره شده است [۶۰]
۴- شک نیز یکی از عوامل معرفت شناختی در روی آوری به نفاق است [۶۱]
۵- سرّ امتناع منافقان از ایمان به خدا و پیامبر(ص) از دیدگاه قرآن، آن است که معیار شناخت آنان در جهان بینی حس و ماده است و از این رو، ایمان به غیب و امور نامحسوس را باوری سفیهانه می‌دانند و همانند کافران وحی را افسانه می‌پندارند [۶۲] منافقان بر اساس شناخت حسی و جهان بینی مادی خویش، مهاجران و انصار را که به مبداء و معاد و رسالت پیامبر(ص) مؤمن بودند، بی خرد می‌دانستند و کارهای آنان را سفیهانه تلقی می‌کردند و در مقابل آنان، خود را روشنفکر تلقی می‌نمودند. [۶۳]
۶- خاستگاه شک و ریب منافقان نیز قلب و دل بیمار آنان دانسته شده است [۶۴]
۷- بر اساس دیدگاه برخی از مفسران با استفاده از آیات قرآن، نفاق مصداقی از شرک است زیرا تا اصل شرک در نهان کسی پدید نیاید فتنه نفاق از او سر نمی‌زند چنانکه عمل منافقانه زمینه شدت شرک را نیز فراهم می‌آورد. از همین رو، گفته می‌شود ریا که اصل آن نفاق است درختی است که جز شرک میوه دیگری ندارد.[۶۵]
۸- قرآن کریم همانطور که دربارهٔ کافران سخن از غرق شدن در گرداب خطاها دارد. [۶۶]، دربارهٔ منافقان نیز سخن از غوطه ور شدن در گرداب طغیان و کوردلی دارد، [۶۷]. زیرا در جنگ عقل و وهم اگر عقل به اسارت وهم در آمد وهم میدان دار صحنه ادراکی نفس می‌شود و مجاری ادراک صحیح را می‌بندد و چنین انسانی هرگز به اندیشه صحیح راه نخواهد یافت و اندیشه‌های باطل صحنه نفس او را پر می‌کند و انسان در طغیان این اندیشه‌های واهی با کوردلی حرکت می‌کند. [۶۸]
۹- از دیدگاه برخی آیات قرآن منافقان در برخی احکام با کافران شریکند مثلاً سقوط در آتش قهر خدا هم به منافقان نسبت داده شده و هم به کافران [۶۹]
۱۰- پاره‌ای آیات حکایتگر این حقیقت اند که منافقان در بعضی احکام با مشرکان شریکند. مانند حرمان از غفران الهی. خداوند دربارهٔ مشرکان می‌فرماید که خداوند آنها را مشمول غفران خود نمی‌سازد [۷۰] این عدم شمول غفران الهی را نسبت به منافقان نیز مطرح کرده و در سوره منافقون آیه ۶ می‌فرماید: «برای آنان یکسان است: چه بر ایشان آمرزش بخواهی یا برایشان آمرزش نخواهی، خدا هرگز بر ایشان نخواهد بخشود». {آن منافق مشک بر تن می‌نهد# روح را در قعر گلخن می‌نهد} {بر زبان نام حق و در جان او# گندها از فکر بی ایمان او} {ذکر با او همچو سبزه گلخنست # بر سر مبرز گلست و سوسنیست } {آن نبات آنجا یقین عارتیست # جای آن گل مجلس ست و عشرتست } [۷۱] در برخی از آیات قرآن منافقان از کافران بدتر تلقی شده‌اند [۷۲] سرّ این حقیقت از دیدگاه حضرت آیهالله جوادی آملی آن است که اولاً منافقان از کافران و مشرکان زیان بارترند ثانیاً منافقان هر چند مانند کافران در درون منکر دینند ولی اهل کتمان، دروغ، خدعه و استهزاء نیز هستند. کسی که کفرش کفر محض است دیگر به این پلیدیهای نفسانی مبتلا نیست ولی کفر منافق آمیخته با این بدیها است. [۷۳]
ایمان در قرآن بررسی تمام ابعاد ایمان در قرآن در این مجال ممکن نیست، از این رو به برجسته‌ترین آنها اشاره می‌کنیم: ۱- از دیدگاه قرآن، ایمان امری اختیاری است. زیرا روشن است که امر به چیزی از سوی خداوند متعال دلالت بر مقدور بودن و در نهایت اختیاری بودن آن چیز دارد. اگر ایمان مسأله‌ای خارج از حوزه اختیار انسان بود، درخواست انجام آن با حکمت خداوند تنافی داشت، [۷۴]
[۷۵]
۲- ایمان از دیدگاه قرآن عبارت است از علم و معرفت یقینی توأم با تسلیم و خضوع در برابر حق [۷۶]
۳- عمل جزء ایمان نیست[۷۷] ولی لازمه آن است به این معنا که عمل از اجزای مقوم ایمان نمی‌باشد ولی عمل پیوسته و همراه ایمان حقیقی است به طوری که فقدان آن نشانگر ناخالصی و بی اثر بودن ایمان است [۷۸]
۴- در قرآن موارد ذیل به عنوان متعلقات ایمان شمارش شده است: ۱-۴- غیب [۷۹]، خداوند متعال [۸۰]، معاد [۸۱]، رسالت [۸۲]، همه پیامبران [۸۳] همه کتاب‌های آسمانی [۸۴]، امامت [۸۵] ملایک [۸۶] [۸۷] ۵- فواید ایمان از دیدگاه قرآن عبارتند از: رستگاری [۸۸]، پشتوانه اخلاق [۸۹]، استواری و تعادل روحی [۹۰]، برکات دنیوی [۹۱]، عمل صالح [۹۲] ۶- ایمان از دیدگاه قرآن قابل افزایش و کاهش است. زیرا از آنجا که معرفت می‌تواند از اجمال به تفصل در آید و فهم ما به آموزه‌ها عمیق تر گردد و همچنین تسلیم قلبی قابل شدت و ضعف بوده و نسبت به افراد متفاوت، گوناگون است، ایمان قابل افزایش و کاهش است. [۹۳] ۷- در قرآن کریم به مقامات مختلفی اشاره شده که مؤمن در دست یافتن بدآنهاآزاد است. از این مقامات می‌توان به درجات مؤمنان یاد کرد. بررسی تفصیلی این مقامات و چگونگی تحصیل آنها در این کتاب نمی‌گنجد از این رو به اشاره‌ای اجمالی به بعضی از عناوین مقامات مؤمنان از دیدگاه قرآن بسنده می‌کنیم:
۱-۷- مقام تسلیم: یعنی واگذاری تمام ساحت‌های وجودی خود به اختیار و در اختیار خداوند. همان مقامی که حضرت ابراهیم آن را از خداوند طلب کرد [۹۴] این تسلیم علاوه بر اطاعت عملی از اوامر الهی و اجتناب از محرمات باید در عواطف و اندیشه‌های آدمی نیز نمودار شود. [۹۵]{جز از آن خلاق گوش و چشم و سر# نشنوم از جان خود هم خیر و شر} {گوش من از غیر گفت او کراست # او مرا از جان شیرین جان تر است } {جان از او آمد نیآمد او ز جان # صد هزاران جان دهد او رایگان} {جان که باشد کش گزینم بر کریم # کیک چه بود که بسوزم زو گلیم } {من ندانم خیر الا خیر او# صم و بکم و عمی من از غیر او} {گوش من کر است از زاری کنان # که منم در کف او همچون سنان } [۹۶] ۲-۷- مقام ابرار [۹۷] به نظر مرحوم طباطبایی این مقام از والاترین مقامات ایمانی است، [۹۸]. راه رسیدن به این مقام از دیدگاه قرآن گذشتن از آنچیزی است که به آن نیازمندیم و بخشیدن آن به دیگران [۹۹] این مقام تنها مختص به بندگان خالص و خوب خداوند است [۱۰۰]؛ ۳-۷- مقام تقوی: قرآن با سخنهای گوناگون و تعابیر تأمل برانگیز این مقام را مقامی ویژه و متقیان را ولی و دوست خود تلقی نموده است [۱۰۱] بر اساس دیدگاه برخی از مفسران هر چند تقوا خود مراتبی دارد ولی مهم آن است که آدمی در تقوا سه رکن را رعایت کند:
اوّل: از خدا بترسد و این خوف، خوف ساده باشد و بر اساس ترس از خدا از گناه کناره گیری کند.
دوّم: کناره گیری از گناه بدین معنا که اگر گناه۰۰ در وسط باشد، انسان خود را به حاشیه بکشد تا به آن آلوده نشود.
سوّم: چه در آن ترس و چه در این حاشیه رفتن، مقصود و منظور، نزدیک شدن به خدا باشد. [۱۰۲]؛{متقی آن است کاو بیزار شد# از ره فرعون و موسی وار شد} {قوم موسی شو بخور این آب را# صلح کن با مه ببین مهتاب را}[۱۰۳] 4-7-

== مقام اخلاص ==7 به تعبیر لطیف محقق طوسی «پارسیِ اخلاص، ویژه کردن باشد» [۱۰۴] یعنی انسان قلبش را مخصوص حق کند تا احدی جز مقلب القلوب در حرم دل او راه نیابد. از نظر قرآن کریم اخلاص جوهره اصلی آدم است که بسیاری از اوقات در زیر حجاب هوا و هوس پنهان و پوشیده می‌ماند[۱۰۵]از نظرگاه آیات قرآن تنها فرمان و درخواست خداوند از آدمی همین اخلاص است که اگر حاصل آید همه آنچه را که لازم است با خود دارد. [۱۰۶] کسی که امید لقای حق دارد و مشتاق جمال و جلال الهی است، باید مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد و در کار خود چه در بخش اعتقاد و چه در بخش عمل شرک نورزد[۱۰۷]، [۱۰۸]
{هر چه کاری از برای او بکار# چون اسیر دوستی ای دوستدار} {گرد نفس دزد و کار او مپیچ # هر چه آن نه کار حق هیچ است هیچ } {پیش از آنکه روز دین پیدا شود# نزد مالک دزد شب رسوا شود.} [۱۰۹]
اینک برای آگاهی بیشتر از اوصاف و ویژگی‌های منافقین توجه شما را به توضیح ذیل جلب می‌نماییم : اسلام در یک مقطع خاص تاریخی خود با گروهی روبرو شد که نه اخلاص و شهامت برای ایمان آوردن داشتند و نه قدرت و جرأت بر مخالفت صریح. این گروه که قرآن از آنها به عنوان منافقین یاد می‌کند و ما در فارسی از آنها تعبیر به دورو یا دو چهره می‌کنیم در صفوف مسلمانان واقعی نفوذ کرده بودند، و خطر بزرگی برای اسلام و مسلمین محسوب می‌شدند، و از آنجا که ظاهر اسلامی داشتند، غالبا شناخت آنها مشکل بود، ولی قرآن نشانه‌های دقیق و زنده‌ای برای آنها بیان می‌کند که خط باطنی آنها را مشخص می‌سازد و الگویی در این زمینه بدست مسلمانان برای همه قرون و اعصار می‌دهد. نخست تفسیری از خود نفاق دارد می‌گوید: بعضی از مردم هستند که می‌گویند به خدا و روز قیامت ایمان آورده‌ایم در حالی که ایمان ندارند (وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ). آنها این عمل را یک نوع زرنگی و به اصطلاح تاکتیک جالب، حساب می‌کنند: آنها با این عمل می‌خواهند خدا و مؤمنان را بفریبند (يُخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا). در حالی که تنها خودشان را فریب می‌دهند اما نمی‌فهمند (وَمَا يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ).
آنها با انحراف از راه صحیح و صراط مستقیم، عمری را در بیراهه می‌گذرانند تمام نیروها و امکانات خود را بر باد می‌دهند و جز ناکامی و شکست و بدنامی و عذاب الهی بهره‌ای نمی‌گیرند. سپس قرآن در آیه بعد به این واقعیت اشاره می‌کند که نفاق در واقع یک نوع بیماری است، انسان سالم یک چهره بیشتر ندارد، هماهنگی کامل در میان روح و جسم او حکمفرما است، چرا که ظاهر و باطن و روح و جسم همه مکمل یکدیگرند اگر مؤمن است، تمام وجود او فریاد ایمان می‌کشد و اگر منحرف شود باز هم ظاهر و باطن او نشان دهنده انحراف است، این دوگانگی جسم و روح درد تازه و بیماری اضافی است، این یک نوع تضاد و ناهماهنگی و از هم گسستگی است که حاکم بر وجود انسان می‌شود. می‌گوید: در دلهای آنها بیماری خاصی است (فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ). اما از آنجا که در نظام آفرینش، هر کس در مسیری قرار گرفت و وسائل آن را فراهم ساخت در همان مسیر، رو به جلو می‌رود، و یا به تعبیر دیگر تراکم اعمال و افکار انسان در یک مسیر آن را پررنگتر و راسختر می‌سازد، قرآن اضافه می‌کند: خداوند هم بر بیماری آنها می‌افزاید (فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً). و از آنجا که سرمایه اصلی منافقان، دروغ است و تا بتوانند، تناقضها را که در زندگیشان دیده می‌شود با آن توجیه کنند، در پایان آیه می‌فرماید: برای آنها عذاب الیمی است بخاطر دروغ‌هایی که می‌گفتند (وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ).
سپس به ویژگیهای آنها اشاره می‌کند که نخستین آنها داعیه اصلاح طلبی است در حالی که مفسد واقعی همانها هستند: هنگامی که به آنها گفته شود در روی زمین فساد نکنید می‌گویند ما فقط اصلاح کننده‌ایم! (وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ). ما برنامه‌ای جز اصلاح در تمام زندگی خود نداشته و نداریم! قرآن در آیه بعد می‌گوید: بدانید اینها همان مفسدانند و برنامه‌ای جز فساد ندارند ولی خودشان هم نمی‌فهمند! (أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَكِنْ لَا يَشْعُرُونَ). بلکه اصرار و پافشاری آنها در راه نفاق و خو گرفتن با این برنامه‌های زشت و ننگین سبب شده که تدریجا گمان کنند این برنامه‌ها مفید و سازنده و اصلاح- طلبانه است، و همانگونه که سابقا نیز اشاره کردیم گناه اگر از حد بگذرد، حس تشخیص را از انسان می‌گیرد، بلکه تشخیص او را واژگونه می‌کند، و ناپاکی و آلودگی به صورت طبیعت ثانوی او در می‌آید. نشانه دیگر اینکه: آنها خود را عاقل و هوشیار و مؤمنان را سفیه و ساده لوح و خوش باور می‌پندارند، آن چنان که قرآن می‌گوید: هنگامی که به آنها گفته می‌شود ایمان بیاورید آن گونه که توده‌های مردم ایمان آورده‌اند، می‌گویند آیا ما همچون این سفیهان ایمان بیاوریم؟! (وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ). و به این ترتیب افراد پاکدل و حق طلب و حقیقت جو را که با مشاهده آثار حقانیت در دعوت پیامبر ص و محتوای تعلیمات او، سر تعظیم فرود آورده‌اند به سفاهت متهم می‌کند و شیطنت و دورویی و نفاق را دلیل بر هوش و عقل و درایت می‌شمرد، آری در منطق آنها عقل، جایش را با سفاهت عوض کرده است.
لذا قرآن در پاسخ آنها می‌گوید: بدانید سفیهان واقعی اینها هستند اما نمی‌دانند (أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَكِنْ لَا يَعْلَمُونَ). آیا این سفاهت نیست که انسان خط زندگی خود را مشخص نکند و در میان هر گروهی به رنگ آن گروه در آید و به جای تمرکز و وحدت شخصیت، دوگانگی و چندگانگی را پذیرا گردد،استعداد و نیروی خود را در طریق شیطنت و توطئه و تخریب به کار گیرد، و در عین حال خود را عاقل بشمرد؟! سومین نشانه آنها آنست که هر روز به رنگی در می‌آیند و در میان هر جمعیتی با آنها همصدا می‌شوند، آن چنان که قرآن می‌گوید: هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات کنند می‌گویند ایمان آوردیم (وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا). ما از شما هستیم و پیرو یک مکتبیم، از جان و دل اسلام را پذیرا گشتیم و با شما هیچ فرقی نداریم! اما هنگامی که با دوستان شیطان صفت خود به خلوتگاه می‌روند می گویند ما با شمائیم! (وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ). و اگر می‌بینید ما در برابر مؤمنان اظهار ایمان می‌کنیم ما مسخره شان می‌کنیم! (إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ). ما بر افکار و اعمالشان در دل می‌خندیم، می‌خواهیم کلاه بر سرشان بگذاریم، دوست ما و محرم اسرار ما و همه چیز ما شمائید! سپس قرآن با یک لحن کوبنده و قاطع می‌گوید: خدا آنها را مسخره می‌کند (اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ). و خدا آنها را در طغیانشان نگه می‌دارد تا به کلی سرگردان شوند (وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ) «۱». آخرین آیه مورد بحث سرنوشت نهایی آنها را که سرنوشتی است بسیار غم انگیز و شوم و تاریک چنین بیان می‌کند: آنها کسانی هستند که در تجارتخانه این جهان، هدایت را با گمراهی معاوضه کرده‌اند (أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَى ). و به همین دلیل تجارت آنها سودی نداشته بلکه سرمایه را نیز از کف داده‌اند (فَمَا رَبِحَتْ تِجَارَتُهُمْ). و هرگز روی هدایت را ندیده‌اند (وَ ما کانُوا مُهْتَدِینَ). پیدایش نفاق و ریشه‌های آن هنگامی که انقلابی در محیطی روی می‌دهد- مخصوصا انقلابی همچون انقلاب اسلام که بر پایه‌های حق و عدالت قرار داشت- مسلما منافع گروهی غارتگر و ظالم و خودکامه به خطر می‌افتد، آنها نخست با تمسخر و استهزاء و سپس با استفاده از نیروی مسلح، فشار اقتصادی، تبلیغات مستمر اجتماعی، سعی می‌کنند انقلاب را در هم بشکنند. اما هنگامی که نشانه‌های پیروزی انقلاب بر همه قدرتهای محیط آشکار شود گروهی از مخالفان تاکتیک و روش عملی خود را تغییر داده، ظاهرا تسلیم می‌شوند اما در واقع یک گروه زیر زمینی مخالف را تشکیل می‌دهند.
اینها که به خاطر داشتن دو چهره مختلف، منافق نامیده می‌شوند (منافق از ماده نفق بر وزن شفق به معنی کانالها و نقب‌هایی است که زیر زمین می‌زنند تا برای استتار یا فرار از آن استفاده کنند) خطرناکترین دشمنان انقلابند، زیرا موضع آنها کاملا مشخص نیست، تا مردم انقلابی آنها را بشناسند و از خود طرد کنند، بلکه در لابلای صفوف مردم پاک و راستین، و حتی گاهی در پستهای حساس نفوذ می‌کنند. انقلاب اسلام نیز در برابر چنین گروهی قرار گرفت، یعنی تا زمانی که پیامبر اسلام ص از مکه به مدینه هجرت نکرده بود، مسلمانان حکومتی تشکیل نداده بودند. اما پس از ورود پیامبر ص به مدینه، نخستین پایه حکومت اسلامی گذارده شد، و پس از پیروزی در جنگ بدر، این مساله آشکارتر گشت، یعنی رسما حکومت و دولتی کوچک اما قابل رشد تشکیل گردید.
اینجا بود که منافع بسیاری از سردمداران مدینه مخصوصا یهود که در آن زمان مورد احترام عربها بودند به خطر افتاد، احترام یهود در آن زمان بیشتر به خاطر این بود که اهل کتاب و مردمی نسبه با سواد، و از نظر وضع اقتصادی پیشرفته بودند، و همانها بودند که پیش از ظهور پیامبر ص بشارت چنین ظهوری را می‌دادند. افراد دیگری هم در مدینه بودند که داعیه ریاست و رهبری مردم داشتند، ولی با هجرت رسول خدا حسابها به هم خورد، سران ظالم و خودکامه و اطرافیان غارتگر آنها دیدند توده‌های مردم به سرعت به پیامبر ص ایمان می‌آورند، حتی خویشاوندان خودشان، آنها بعد از مدتی مقاومت دیدند چاره‌ای نیست جز اینکه ظاهرا مسلمان شوند، زیرا نواختن کوس مخالفت و قرار گرفتن در جبهه مقابل، علاوه بر مشکلات جنگ و صدمه‌های اقتصادی، خطر نابودی آنها را در بر داشت به ویژه اینکه عرب تمام قدرتش قبیله او بود و قبیله‌های آنها غالبا از آنان جدا شده بودند.
روی این اصل راه سومی انتخاب کردند، و آن اینکه ظاهرا مسلمان شوند و در خفیه نقشه در هم شکستن اسلام را طرح ریزی کنند. کوتاه سخن اینکه بروز نفاق در یک اجتماع معمولا معلول یکی از دو چیز است: نخست پیروزی و قدرت آئین انقلابی موجود و تسلط آن بر اجتماع. و دیگر ضعف روحیه و فقدان شخصیت و شهامت کافی برای رویارویی با حوادث سخت. - بدون شک نفاق و منافق، مخصوص عصر پیامبر ص نبوده است و در هر جامعه‌ای این برنامه و گروه وجود دارند، منتها باید بر اساس معیارهای حساب شده‌ای که قرآن برای آنها بدست می‌دهد شناسایی شوند، تا نتوانند زیان و یا خطری ایجاد کنند، در آیات گذشته و همچنین سوره منافقین و روایات اسلامی نشانه‌های مختلفی برای آنها ذکر شده است از جمله:
۱- هیاهوی بسیار و ادعاهای بزرگ، و خلاصه گفتار زیاد و عمل کم و ناهماهنگ.
۲- در هر محیطی رنگ آن محیط را گرفتن و با هر جمعیتی مطابق مذاق آنان حرف زدن، با مؤمنان آمنا گفتن و با مخالفان إِنَّا مَعَکُمْ!
۳- حساب خود را از مردم جدا کردن، و تشکیل انجمنهای سری، و مرموز دادن با نقشه‌های حساب شده.
۴- خدعه و نیرنگ و فریب و دروغ و تملق و چاپلوسی، پیمان شکنی و خیانت.
۵- خود برتربینی، و مردم را ناآگاه، سفیه و ابله قلمداد کردن و خود را عاقل و هوشیار دانستن. خلاصه دوگانگی شخصیت و تضاد برون و درون که صفت بارز منافقان است پدیده‌های گوناگونی در عمل و گفتار و رفتار فردی و اجتماعی آنها دارد که به خوبی می‌توان آن را شناخت. چه تعبیر زیبایی دارد قرآن در آیاتی که خواندیم می‌گوید: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ: آنها دلهای بیمار دارند چه بیماری از دوگانگی ظاهر و باطن بدتر؟ و چه بیماری از خود برتربینی و یا نداشتن شهامت برای رویارویی با حوادث دردناکتر؟ ولی همان گونه که بیماری قلبی را هر چند پنهان است نمی‌توان به کلی مخفی کرد بلکه نشانه‌های آن در چهره انسان و تمام اعضای بدن آشکار می‌شود، بیماری نفاق نیز همین گونه است که با تظاهرات مختلف قابل شناخت می‌باشد.

برای آگاهی بیشتر به منابع ذیل مراجعه نمایید

تفسیر نمونه ذیل آیات ۱۴۱ تا ۱۴۳ سوره نساء (جلد چهارم صفحه ۱۷۴ تا ۱۷۸). و در ذیل آیات ۴۹ تا ۵۷ سوره توبه (تفسیر نمونه جلد ۷ صفحه ۴۳۸ تا ۴۵۰). و در سوره توبه ذیل آیات ۶۲ تا ۸۵ (تفسیر نمونه جلد هشتم صفحه ۱۹ تا ۷۲). تفسیر نمونه، ج ۱، ص: ۹۴ (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها، کد: 3/100109848)
انسان در قرآن

پانویس

  1. [نحل/ 106 - غافر/ 28].
  2. (نگا: تسنیم، ج 2، صص 249 - 250) .
  3. (میزان الحکمه، ج 8، ص 399، ح 17391).
  4. (طور/ 36).
  5. (المیزان، ج 15، ص 222) .
  6. (توبه/ 97 - اعراف/ 138 - احقاف/ 23).
  7. (ابراهیم/ 10) .
  8. (بقره/ 78).
  9. (نگا: اعارف/ 77 - المیزان، ج 17، ص 402).
  10. (مؤمنون، 117).
  11. (آل عمران، 97 - المیزان، ج 2، ص 202).
  12. (نحل/ 13 - المیزان، ج 12، صص 315 - 316).
  13. (المیزان، ج 15، ص 187).
  14. (نساء/138 - مائده/ 64 و 68 - تفسیر تسنیم، ج 2، ص 222).
  15. (نمل/ 14) .
  16. (بقره/ 8).
  17. (نمل/ 40 )و نیز نگا: ابراهیم/ 7 - بقره/ 152).
  18. (ممتحنه/ 4 همچنین نگا: ابراهیم/ 22 - عنکبوت/ 25).
  19. (اصل این حدیث در اصول کافی، ج 2، ص 389 می‌باشد).
  20. (بقره/ 7).
  21. (نحل/ 108).
  22. (توبه/ 127).
  23. (بقره/ 88).
  24. (مطففین/ 14).
  25. (محمد/ 24).
  26. (انعام/ 110).
  27. (بقره/ 74، مرض (بقره/ 10).
  28. (المیزان، ج 1، ص 52).
  29. (انعام/ 12).
  30. (بقره/ 81).
  31. (نور/ 39).
  32. (میزان الحکمه، ج 8، ص 400، ح 17399 و 17400 و ص 404).
  33. (همان، ج 2، ص 153، ح 2813 - 2814).
  34. (میزان الحکمه، ج 8، ص 399، حدیث 17394) .
  35. (بقره/170).
  36. (بقره/22).
  37. (روم/30 - 32، یوسف/39 - 40، بقره/118 و 113).
  38. (در این باب نگا: تفسیر موضوعی قرآن، آیهالله عبدالله جوادی آملی، مرکز نشر فرهنگی رجاء چاپ دوّم، بهار 1366، ج 4، صص 138 - 139).
  39. (نمل/66، هود/62، 110).
  40. (یس/6، 9 - 10، روم/59).
  41. (نگا: پیام قرآن، ج اوّل، صص 86 - 87) .
  42. (نگا: ق/16، زمر/36، غافر/60، آل عمران/29).
  43. (مؤمنون/117).
  44. (لقمان/13).
  45. (توبه/30 و المیزان، ج 4، ص 371).
  46. (نساء/54).
  47. (آل عمران/112).
  48. (مدثر/11 - 25).
  49. (صافات/64 - 65).
  50. (بحارالانوار، ج 66، ص 63، حدیث 7 و 8 و ص 67، حدیث 17، کافی، ج 2، ص 32، حدیث اوّل).
  51. (در این باب نگا: تفسیر موضوعی قرآن، آیهالله عبدالله جوادی آملی، مرکز نشر فرهنگی رجاء، تهران، چاپ اوّل، 1373، ج 7، ص 384).
  52. (مائده/91).
  53. (بقره/113).
  54. (یوسف/106).
  55. (نگا: المیزان، ج 11، ص 280).
  56. (نگا: المیزان، ج 2، ص 202 و ج 4، ص 371).
  57. (المیزان، ج 11، ص 276) لمیزان، ج 11، ص 276).
  58. (منافقون/1 - 3، آل عمران/167 و المیزان، ج 9، ص 325 و ج 19، ص 278).
  59. (توبه/97).
  60. (نساء/143 و المیزان، ج 5، صص 116 - 117).
  61. (ص/8 و ابراهیم/9).
  62. (نحل/22).
  63. (تفسیر تسنیم، ج 2، ص 278).
  64. (توبه/45 و تفسیر تسنیم، ج 2، ص 137 و المیزان، ج 5، ص 118).
  65. (تفسیر تسنیم، ج 2، ص 262).
  66. (بقره/81).
  67. (بقره/15).
  68. (نگا: تفسیر تسنیم، ج 2، ص 291).
  69. (نساء/140).
  70. (توبه/113 و نساء/116).
  71. (مثنوی/2/268 - 271).
  72. (نساء/145).
  73. (تفسیر تسنیم، ج 2، صص 246 - 250).
  74. (نگا: بقره/41، 91، 186، نساء/136، آل عمران/179 و...).
  75. (در این باب مراجعه کنید به نظریه ایمان، محسن جوادی، معاونت امور اساتید و دروس معارف اسلامی قم، چاپ اوّل، زمستان 76، صص 185 - 192).
  76. (حجرات/15، دخان/9 - 8، نمل/3، لقمان/4، سبا/6، حج/54، روم/56).
  77. (عصر/3، نساء/124، سجده/18 - 20).
  78. (انفال/3 - 4، بقره/177 و نیز نگا: المیزان، ج 18، ص 158).
  79. (بقره/2 - 3).
  80. (نساء/162، اعراف/158، مجادله/22).
  81. (مجادله/22، نساء/162).
  82. (اعراف/158، حجرات/15).
  83. (نساء/171، آل عمران/179).
  84. (بقره/4 - 121، 136، آل عمران/119).
  85. (مائده/3، 55، 67).
  86. (بقره/117).
  87. (برای توضیحات تفصیلی در این باب نکا: نظریه ایمان صص 201 - 246).
  88. (صف/10 - 11).
  89. (توبه/109، عنکبوت/41 و نکا: بیست گفتار، مرتضی مطهری دفتر انتشارات اسلامی قم، چاپ پنجم، آذرماه 59، صص 151 - 155).
  90. (مائده/69، فتح/4، یونس/62 - 63).
  91. (اعراف/96).
  92. (بقره/277، مائده/9 و نیز نکا:
    علامه طباطبایی. فرازهایی از اسلام، ص 238).
  93. (آل عمران/173، انفال/2، نساء/136، توبه/124، انفال/2 و... نیز نکا: المیزان، ج 18، صص 259 - 262).
  94. (بقره/128).
  95. (در این باب نکا: تفسیر موضوعی قرآن کریم، حضرت آیهالله جوادی آملی، اسراء، قم، چاپ اوّل، 1377، ج 1، صص 383 - 384) .
  96. (مثنوی/5/1677 - 1682).
  97. (مطففین/18 - 22).
  98. (المیزان، ج 1، ص 430).
  99. (آل عمران/92).
  100. (دهر/5 - 6).
  101. (جاثیه/19، انفال/34، بقره/21، حج/37 و...).
  102. (در باب این مقام در قرآن نگاه کنید:
    تفسیر موضوعی قرآن، ج 11، صص 205 - 219).
  103. (مثنوی/4/3446 - 3447).
  104. (اوصاف الاشراف، ص 65).
  105. (لقمان/32) .
  106. (بیّنه/5).
  107. (کهف/110).
  108. (در باب اخلاص نکا: تفسیر موضوعی قرآن کریم، ج 11، صص 253 - 258).
  109. (مثنوی/2/1062 - 1064).