کتابخانه:غلو - حقیقت و اقسام آن
|
| |
| نویسنده | سیدکمال حیدری |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | نشر مشعر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۹۱ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۵۴۰-۴۰۶-۰ |
محتویات
- ۱ دیباچه
- ۲ مقدمه
- ۳ غلو در لغت و کاربرد شرعی
- ۴ پیدایش و پیشینهغلو
- ۵ سخن غالیان درباره اهلبیت:
- ۵.۱ اشاره
- ۵.۲ گفتار نخست: ادعای خدایی برای پیامبر و امام
- ۵.۳ گفتار دوم: ادعای نبوت برای امامان
- ۵.۴ گفتار سوم: ادعای علم غیب برای اهلبیت (علیهم السلام) بدون الهام و تعلیم الهی
- ۵.۵ گفتار چهارم: اعتقاد به تناسخ ارواح امامان
- ۵.۶ گفتار پنجم: ادعای تفویض استقلالی
- ۵.۷ تفویض در جهان تکوین
- ۵.۸ شواهد قرآنی بر تفویض غیر استقلالی
- ۵.۹ ولایت تکوینی و اهلبیت (علیهم السلام)
- ۵.۱۰ تفویض در نظام تشریع (قانونگذاری)
- ۵.۱۱ تفویض به اهلبیت (علیهم السلام)
- ۵.۱۲ دلهای ائمه خاستگاه اراده خدا
- ۵.۱۳ مصادیق دیگر تفویض
- ۶ غالیان از نگاه اهلبیت (علیهم السلام)
- ۷ کتابنامه
- ۸ پانویس
دیباچه
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهّرهم تطهیرا
امامت در اندیشه و باور شیعه، جایگاه والایی دارد؛ بهگونهای که امامان نیز به فضایل انبیا آراسته، و از مقامات و کرامات آنان برخوردارند. ازاینرو آنان نیز گاهی برای هدایت خلق، از کرامات استفاده میکردند. اما این امر باعث شد برخی کوتهفکران، ائمه را تا حد خدایی یا نبوت بالا برند و بهانه به دست کسانی دهند که خط راستین اهلبیت (علیهم السلام) را خطری برای کجرویهای خود میدیدند. ازاینرو مخالفان با اهداف سیاسی، غلو را به خود اهلبیت (علیهم السلام) و پیروان آنان نسبت دادند تا بدینوسیله بتوانند آنان را کافر بدانند و از صحنه سیاسی-اجتماعی مسلمانان خارج کنند. اما اهلبیت (علیهم السلام) و علمای شیعه همواره این افراد را طرد، و با چنین تفکری مبارزه کردهاند. میراث مکتوب کلامی و حدیثی شیعه، شاهد صدق این مدعاست.
آنچه در این اثر تقدیم حقیقتجویان میشود، نتیجه پژوهشهای
علامه محقق «سید کمال حیدری» است که به قلم جناب آقایان «جعفر آریانی» ، «ابراهیم ندافزاده» و «عباس جلالی» به فارسی برگردان شده است. پژوهشکده حج و زیارت ضمن ارجگذاری به تلاش محقق ارجمند و مترجمان آن، از خدا میطلبد این اثر را همچون آثار دیگر این پژوهشکده، روشنگر راه حقیقتجویان قرار دهد.
انه ولی التوفیق
گروه کلام و معارف
پژوهشکده حج و زیارت
مقدمه
بحث غلو، از مباحث مهم مربوط به مقام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) است. البته این بحث تنها به علم امام محدود نمیشود، بلکه همه فضایل و مراتب اهلبیت (علیهم السلام) را در بر میگیرد؛ چه آنهایی که مربوط به گستردگی علم ائمه است که علم غیب را نیز شامل میشود و چه آنهایی که به مقام و جایگاه بلند آنان در پیشگاه خداوند متعال مربوط است؛ بهگونهای که برخی درباره این مقامات دچار اشتباه شده، و آنها را از مصادیق غلو دانستهاند.
علامه مجلسی میفرماید:
برخی از متکلمان و محدثان به دلیل کوتاهی در شناخت امامان و ناتوانی از درک شگفتیهای احوال و شئوناتشان، درباره غلو، افراط و زیادهروی نموده، و بسیاری از راویان مورد اعتماد را بهخاطر نقل بعضی از معجزات، مورد خدشه قرار دادهاند. حتی برخی از آنان گفتهاند: انکار سهو، از امامان یا قائلشدن به اینکه آنان علم به حوادث گذشته و آینده دارند و نظایر آن، از مصادیق غلو به شمار میآید.
قهراً مؤمن متدین نباید فضایل، معجزات و کراماتی را که از ایشان وارد شده، شتابزده انکار کند. مگر اینکه با ضرورت دین یا براهین قاطع مستند به آیات محکم یا اخبار متواتر، خلاف آن ثابت گردد.[۱]
ازاینرو در این پژوهش برای رفع این شبهه، محورهای زیر مطرح، و تبیین میشود:
مبحث نخست: غلو در لغت و کاربرد شرعی آن؛
مبحث دوم: پیدایش و پیشینهپدیده غلو؛
مبحث سوم: گفتههای غالیان درباره اهلبیت (علیهم السلام) ؛
مبحث چهارم: غالیان، از نگاه اهلبیت (علیهم السلام) .
غلو در لغت و کاربرد شرعی
غلو در لغت
غلو در لغت به معنای ازحدگذشتن است. «ابنمنظور» میگوید:
در دین و در کاری غلو کرد، یعنی از حد و مرز آن گذشت، و برخی گویند در کاری غلو کردی، یعنی در آن از حد گذشتی و زیادهروی نمودی، و در حدیث آمده است: از غلو در دین، یعنی از تندروی و ازحدگذشتن بپرهیزید. [۲]
«طریحی» گوید: «در دین غلو کرد، یعنی تنگنظری و تندروی کرد؛ بهگونهای که از حد و اندازه گذشت» .[۳]
«راغب» گوید: «غلو، یعنی ازحدگذشتن. این مطلب زمانی گفته میشود که بهای چیزی افزایش یابد» .[۴]
بدینترتیب روشن شد که معنای لغوی غلو، از حد گذشتن در چیزی است؛ چه در عقاید دینی یا غیر آن. اما سزاوار است درباره
غلو در متون دینی، به مواردی که در قرآن، روایات و سخنان بزرگان به کار رفته، اشاره شود:
غلو در قرآن
در قرآن کریم لفظ غلو در دو آیه وارد شده است؛ خدای متعال میفرماید:
یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللهِ إِلَّا الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اللهِ وَ کَلِمَتُهُ (نساء: ۱۷۱)
ای اهل کتاب! در دین خود غلو [و زیادهروی] نکنید و دربارهخدا غیر از حق نگویید. مسیح، عیسیبنمریم، فقط فرستاده خدا، و کلمه [و مخلوق] اوست.
در جایی دیگر نیز میفرماید:
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا کَثِیراً وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ (مائده: ۷۷)
بگو: ای اهل کتاب! در دین خود، غلو [زیادهروی] نکنید و غیر از حق نگویید و از هوسهای گروهی که پیشتر گمراه شدند و بسیاری را گمراه کردند و از راه راست منحرف گشتند، پیروی ننمایید.
این دو آیه در مقام نهی کردن مسیحیان از غلو درباره حضرت عیسی (علیه السلام) است که آن حضرت را چنان در مقام پیامبری بالا بردند که او را به خدایی اختیار کردند؛ چنانکه قرآن در ادامه آیه ۱۷۱ سوره نساء آن را یادآور میشود و میفرماید: وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَۀٌ انْتَهُوا خَیْراً
لَکُمْ ؛ «نگویید [خدا] سهگانه است. [از این سخن]
خودداری کنید که
برای شما بهتر است» . (نساء: ۱۷۱)
این آیه شریفه به سهگانهپرستی نصارا اشاره دارد. همچنین در آیهبعدی، اینگونه میفرماید:
لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلَّهِ وَ لَا الْمَلائِکَۀُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعاً (نساء: ۱۷۲)
هیچگاه مسیح از این ابا نداشت که بنده خدا باشد و نه فرشتگان مقرب [از این ابا دارند] و آنها که از بندگی او روی برتابند و تکبر کنند، به زودی خداوند همه آنان را [در قیامت] نزد خود جمع خواهد کرد.
اینگونه غلو منحصر به مسیحیان نیست. بلکه نزد یهود نیز وجود دارد؛ چنانکه خدای متعال میفرماید:
وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللهِ وَ قالَتِ النَّصاری الْمَسِیحُ ابْنُ اللهِ ذلِکَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ (توبه: ۳۰)
یهود گفتند: «عُزیر پسر خداست» و نصارا گفتند: «مسیح پسر خداست» . این سخنی است که آنها به زبان میآورند، درحالیکه همانند گفتار کافران پیشین [و مشرکان] است. خدا آنان را بکشد. چگونه از حق انحراف مییابند.
همچنین میفرماید:
قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَۀٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا
فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ (آل عمران: ۶۴)
بگو: ای اهل کتاب! بیایید بهسوی سخنی که میان ما و شما یکسان
است که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعض دیگر را، غیر از خدای یگانه، به خدایی نپذیرد. هرگاه [از این دعوت] سر باز زنند، بگویید: «گواه باشید که ما مسلمانیم» .
نیز میفرماید:
اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللهِ وَ الْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلَّا هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یُشْ-رِکُونَ (توبه:۳۱)
[آنها] دانشمندان و راهبان خویش را معبودهایی در برابر خدا قرار دادند و [همچنین] مسیح فرزند مریم را، درحالیکه دستور داشتند فقط خداوند یکتایی را که معبودی جز او نیست، بپرستند. او پاک و منزه است از آنچه همتایش قرار میدهند.
از مطالبی که گذشت روشن میشود که غلو در قرآن در معنای گذشتن از حدی که برای آفریدگان تعیین شده، و بالابردن آنها تا مقام خدایی، بهکار رفته است.
«ابنعاشور» میگوید:
غلو به معنای گذشتن از حد عادی و معیّن است و از «غلوۀالسهم» مشتق شده، که برد نهایی پرتابشدن تیر است و این معنا در امور زیاده از خواسته در یک چیز عقلی و یا یک مطلب مشروع، در اعتقاد یا در ادراک یا در عملکردها، کاربرد دارد، و غلو در دین به این معناست که فرد متدین، فراتر از آنچه را که دین برایش معیّن
کرده باشد، اظهار نماید. [۵]
غلو در احادیث اهلبیت (علیهم السلام)
اهلبیت (علیهم السلام) در سخنانشان، مردم را از غلو درباره آنها و بالابردنشان تا مقام خدایی نهی کردهاند که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
«فضیلبنعثمان» میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) شنیدم، میفرمود: «از خدا پروا کنید و خدا را با عظمت یاد کنید و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بزرگ شمارید و هیچکس را بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برتری ندهید؛ چراکه خدای متعال او را برتری بخشیده است و اهلبیت پیامبرتان را بهگونهای متعادل دوست بدارید و غلو نکنید و تفرقه نیندازید و چیزی را که ما نمیگوییم، بر زبان نیاورید؛ زیرا اگر شما چیزی بگویید که ما آن را نگفته باشیم و بعد، ما و شما بمیریم و آنگاه خداوند ما و شما را برانگیزد، ما در جایی خواهیم بود که خداوند میخواهد و شما در جایی خواهید بود که خداوند میخواهد» .[۶]
این سخن کنایه از آن دارد که در آخرت، سرنوشت شما غیر از ما خواهد بود.
همچنین «حسنبنجهم» میگوید:
روزی در مجلس مأمون حاضر شدم و امام رضا (علیه السلام) نزد او بود و فقیهان و متکلمان فرقههای گوناگون در آن گرد آمده بودند.
مأمون به آن حضرت عرض کرد: «ای اباالحسن! باخبر شدهام که گروهی درباره شما غلو میکنند و از حد میگذرند» . امامرضا (علیه السلام) فرمود: «پدرم موسیبنجعفر، از پدرش جعفربنمحمد، از پدرش محمدبنعلی، از پدرش علیبنالحسین، از پدرش حسینبنعلی، از
پدرش علیبنابیطالب (علیهم السلام) برایم نقل کرد و فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا از جایگاهم بالاتر نبرید. خدای تبارک و تعالی پیش از آنکه مرا به پیامبری انتخاب کند، به بندگی برگزید و خود فرموده است که «برای هیچ بشری سزاوار نیست که خداوند، کتاب آسمانی و حکم و نبوت به او دهد سپس او به مردم بگوید: به جای خدا، بندگی من نمایید. بلکه [باید بگوید] مردمی الهی باشید، آنگونه که کتاب خدا را میآموختید و درس میخواندید و نه اینکه به شما دستور دهد که فرشتگان و پیامبران را پروردگار خود انتخاب کنید. آیا شما را پس از آنکه مسلمان شدید، به کفر دعوت میکند» .[۷]و[۸]
امام علی (علیه السلام) فرمود:
دو گروه در مورد من هلاک شوند و من بیگناهم: دوست افراطی و تندرو و دشمن افراطی و تندرو. و من از کسی که درباره ما غلو میکند و بیش از حد ما را بالا میبرد به پیشگاه خدای تبارک و تعالی بیزاری میجویم؛ به همانسان که عیسیبنمریم (علیه السلام) از مسیحیان بیزاری جست. خداوند متعال فرمود: «و آنگاه که خداوند به عیسیبنمریم میگوید: آیا تو به مردم گفتی من و مادرم
را به عنوان دو معبود، غیر از خدا انتخاب کنید؟ او میگوید: منزهی تو! من حق ندارم آنچه را که شایسته من نیست، بگویم. اگر چنین سخنی را گفته باشم، تو میدانی. تو از آنچه در روح و جان من است، آگاهی و من از آنچه در ذات توست، آگاه نیستم. به
یقین تو از تمام اسرار و پنهانیها باخبری. من جز آنچه مرا به آن فرمان دادی، چیزی به آنها نگفتم. [به آنها گفتم] خداوندی را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست و تا زمانی که در میان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم. ولی هنگامی که مرا از میانشان برگرفتی، تو خود مراقب آنها بودی و تو بر هر چیز گواهی» .[۹]سپس امام علی (علیه السلام) فرمود: کسی که برای پیامبران ربوبیت، و برای امامان ربوبیت یا نبوت، یا برای غیر امامان، امامت ادعا کند، ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم.[۱۰]
«جعفر بن بشیر خزاز» از «اسماعیل بنعبدالعزیز» نقل میکند و میگوید:
امامصادق (علیه السلام) فرمود: «ای اسماعیل! در محل وضو برایم آب بگذار» . راوی میگوید: «برخاستم و برای ایشان [آب] گذاشتم» . حضرت که وارد شد، پیش خود گفتم: «من درباره وی چنین و چنان گویم و او برای تطهیر، به دستشویی میرود!» طولی نکشید که [امام] بیرون آمد و فرمود: «ای اسماعیل! ساختمان را بیش از طاقتش بالا نبر که ویران میشود. ما را مخلوق [خدا] بدانید
و هرچه [از کمالات] میخواهید درباره ما بگویید که هرگز به حقیقت ما دست نیابید» .[۱۱]
«صالحبنسهل» میگوید:
درباره امام صادق (علیه السلام) مطالبی را که غالیان میگویند، بر زبان
_
میآوردم. حضرت به من نگاهی افکند و فرمود: «وای برتو ای صالح! به خدا سوگند! ما بندگان آفریده شدهایم. پروردگاری داریم که او را میپرستیم و اگر وی را نپرستیم عذابمان میکند» .[۱۲]
روایات دیگری نیز وجود دارد که بدانها اشاره خواهد شد که از مجموع آنها روشن میشود مقصود از غلو از نگاه اهلبیت (علیهم السلام) ، ازحدگذشتن و بالابردن آنان تا مقام خدایی است؛ چنانکه از روایاتی که [مردم را] از خدا دانستن آنها نهی کرده است، مشخص میشود. همچنین [روایاتی که] از بالابردن مقام بندگی آنان، یا عقیده به سپردهشدن کار بندگان به دست آنان، یا قائلشدن به پیامبری آنها و نظیر این تعبیرات نهی کرده، که نشانگر فراتردانستن آن جایگاهی است که برای ایشان ثابت است.
غلو در سخنان علمای برجسته اسلام
غلو در سخنان برخی از دانشمندان شیعه و سنی تعریف شده است؛ برای مثال: «شیخ مفید» میگوید: «غلو، همان ازحدگذشتن، و بیرون رفتن از اعتدال، و زیادهروی کردن در حق پیامبران و امامان (علیهم السلام)
است» .[۱۳]وی در ذیل آیه لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ میگوید:
خدای متعال ازحدگذشتن در مورد حضرت مسیح (علیه السلام) را نهی کرده است و از اعتدال بیرونرفتن، برحذرداشته، و ادعای مسیحیان درباره عیسی را به دلیل گذشتن از حد، غلو دانسته است.[۱۴]
همچنین «شهید صدر» میگوید:
گاهی غلو به لحاظ مرتبه الوهیت و خدایی است و گاهی به لحاظ مرتبه نبوت، و گاهی به لحاظ شئون دیگری است که به صفات خالق و افعال او ارتباط دارد. غلو به لحاظ مرتبه الوهیت آن است که گاهی شخصی تصور میکند آن که در حقش غلو کرده، همان خدای متعال است و گاهی عقیده دارد که او غیر از خدای واجبالوجود است، اما در خدایی و شایستگی پرستش به نحو عَرضی یا طولی با خدا شریک است و گاهی بر این عقیده است که خدا در آن غیر، حلول کرده و با او متحد و یکی شده است.
همه اینموارد کفر است؛ مورد نخست که انکار خدا و دومین مورد، انکار یگانگی اوست و مورد سوم [بدینعلت کفر است] که حلول و اتحاد به ادعای خدایی غیر خدا باز میگردند.
و اما غلو به لحاظ مرتبه نبوت این است که غالی تصور کند کسی که در حقش غلو کرده، از پیامبر برتر است، یا حلقه وصل بین پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خدای متعال است، یا بهگونهای با پیامبر مساوی است که رسالت پیامبر شامل وی نمیباشد، و همه اینموارد
موجب کفر است؛ زیرا با مفهوم ثابت شهادت دوم (اشهد أن محمد رسول الله) در ذهن متشرعان، منافات دارد؛ زیرا مفهوم مسلّم این جمله آن است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدون استثنا بهسوی همه مکلفان فرستاده شده است.
اما غلو به لحاظ صفات و افعال، به معنای نسبتدادن صفت یا فعلی به شخصی است که در حد و شایستگی آن صفت یا آن فعل نیست. بنابراین اگر اختصاص این صفتیا فعل به خدای متعال، از
ضروریات دین به شمار آید، این غلو در حوزه انکار ضروری دین وارد شده است. [۱۵]
و نیز «شهرستانی» در «ملل و نحل» میگوید:
غالیان کسانی هستند که در حق امامانشان غلو کردند؛ بهگونهای که آنان را از حد مخلوق بودن بیرون برده و احکام خدایی را در مورد ایشان عنوان کردند. پس چه بسا یکی از امامان را تشبیه به خدا، یا خدا را به خلق تشبیه کردند که یا غلو میکنند یا کوتاهی میورزند. پیدایش شبهات آنان از مذاهب حلولی و تناسخی و یهود و مسیحیان است؛ زیرا یهودیان آفریدگار را به مخلوق و مسیحیان مخلوق را به آفریدگار تشبیه کردند. در نتیجه، این شبهات به اذهان غالیان شیعه سرایت نمود تا در حق برخی از امامان، احکام خدایی صادر کردند. [۱۶]
پیدایش و پیشینهغلو
اشاره
برای آشنایی بیشتر با مسئله غلو میتوان برخی از عوامل و ریشههای آن را به شرح زیر برشمرد:
نخستین منشأ: اهداف سیاسی
شاید دور از حقیقت نباشد که بگوییم عامل اساسی در پیدایش غلو، همان اغراض و اهداف سیاسی و چیرهشدن بر مردم است؛ بهگونهای که این عامل باعث شده است بسیاری از حاکمان برای کاستن جایگاه اهلبیت (علیهم السلام) نزد مردم تلاش کنند و به ایشان تهمتهایی بزنند؛ مانند خدایی آنان و توصیفشان به برخی صفات خدایی و صفاتی که از توان بشر خارج است. همه اینامور برای کاستن منزلت و مقام آنان، و به انگیزه پراکندن مردم از پیرامون ایشان انجام میپذیرفت؛ زیرا همانگونه که روشن است، اجتماع مردم پیرامون اهلبیت (علیهم السلام) ، قدرت حاکمان مسلط بر مردم را تهدید میکرد. بنابراین از برجستهترین روشهای حاکمان در ترویج غلو، واردکردن برخی غالیان و نفوذدادن آنان میان
صفوف مسلمانان بود.
«شیخ اسد حیدر» در اینباره میگوید:
بزرگترین مصیبت شیعه تحمیل فرقههای غالیان و نسبتدادن آنها به ایشان است، و میتوانم ثابت کنم که سیاست از این فرقههای گمراه، پشتیبانی، و راه نفوذ را برای آنها تسهیل کرد تا به اهدافشان، یعنی ناسزاگویی به شیعه دست یابند و از کرامت اهلبیت (علیهم السلام) بکاهند؛ چراکه هرگز نمیتوانستند به عقاید شیعه ضربه بزنند یا اندکی از ارج و مقام آنان بکاهند، و این موضوع کاملاً واضح است؛ چون در مذهب اهلبیت (علیهم السلام) سخن بیهوده راه ندارد و آموزههای آنها محور نظام اسلام است. بنابراین ورود غالیان در صفوف شیعه حرکتی سیاسی بود که از سویی، عواملی آن را ایجاد کرده بود و از دیگر سو، اسلام را مورد هدف قرار داده است.[۱۷]
امام رضا (علیه السلام) با این سخن خود، پرده از این پدیده برداشته و فرموده است:
مخالفان ما در فضایل ما اخباری را جعل کرده، و آنها را بر سه قسم قرار دادهاند: یکی غلو و دوم کوتاهی در امر [ولایت] ما و سوم، تصریح به عیبها و سرزنش دشمنان ما. هرگاه مردم درباره ما غلو میشنوند، شیعیان ما را تکفیر میکنند و اعتقاد به ربوبیت ما را به آنها نسبت میدهند و آنگاه که کوتاهی را میشنوند، آن را درباره ما باور میکنند و هرگاه عیبها و بدگوییهای دشمنان ما را با تصریح به نامشان میشنوند، با نام بردن از ما نسبت به ما بدگویی
میکنند. خداوند عزوجل میفرماید: «به [معبود] کسانی که غیر از
خدا را میخوانند، دشنام ندهید؛ مبادا آنها [نیز] از روی [ظلم] و جهل، خدا را دشنام دهند»[۱۸]و [۱۹]
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که میفرماید: «ما اهلبیت، راستگویانیم. دروغگویان کسانیاند که نسبت دروغ به ما میدهند و با دروغشان راستی ما را نزد مردم خدشهدار میکنند» . [۲۰]
روزی امام صادق (علیه السلام) به یارانش فرمود:
خدا «مغیرۀبنسعید» را لعنت کند و خدا لعنت کند آن زن یهودی را که مغیره نزد او آمدوشد داشت و از وی سحر و شعبده و تزویر میآموخت. مغیره بر پدرم دروغ بست و ازاینرو خدا ایمان او را گرفت و گروهی بر من دروغ بستند، چرا چنین میکنند؟ خداوند حرارت آهن گداخته را به آنان بچشاند! به خدا سوگند! ما تنها، بندگان خدایی هستیم که ما را آفریده و برگزیده است و بر هیچ سود و زیانی قادر نیستیم. اگر خداوند ما را مورد رحمت قرار دهد، بهخاطر مرحمت اوست و اگر کیفر دهد، بهخاطر گناهانمان است. به خدا سوگند! ما بر خدا حجتی نداریم و خدا برائتی [از جهنم] به ما نداده است. ما نیز میمیریم و دفن میشویم و برانگیخته میگردیم. . . .[۲۱]
دومین منشأ: آزمندیهای شخصی
از نمونههای این منشأ، میتوان «محمدبننصیر فهری» و «حسنبن
محمد قمی» را نام برد که امام عسکری (علیه السلام) آنها را رسوا کرد؛ چنانکه در
نامه آن حضرت خطاب به «العبیدی» آمده است:
از «فهری» و «حسن بن محمد بن بابای قمی» به پیشگاه خدا بیزاری میجویم. پس تو نیز از آنها بیزاری بجو. تو و همه پیروانم را از آنها برحذر میدارم و من لعنت خدا را نثارشان میکنم! به نام ما از مردم میخورند. فتنهگر و آزاررسانند. خدا آنها را بیازارد و در فتنه فرو ببرد.
«ابنبابا» مدعی است که من او را به پیامبری فرستادهام و او باب من است. لعنت خدا بر او باد! شیطان او را به تمسخر گرفته و گمراهش کرده است. خدا لعنت کند کسی که این گمراهی را از او بپذیرد. ای محمد! اگر توانستی که سرش را با سنگ بشکنی این کار را انجام بده؛ چراکه او مرا آزرد. خدا در دنیا و آخرت او را بیازارد.[۲۲]
این سخنان بدینعلت است که آن دو، از غالیان بزرگ بودند؛ بهگونهای که «محمدبننصیر فهری» ادعا کرد که پیامبر و فرستاده است و امامهادی (علیه السلام) او را به پیامبری فرستاده است. وی درباره امام هادی (علیه السلام) به تناسخ و غلو اعتقاد داشت.
سومین منشأ: عقبماندگی فکری
ناآگاهی و نداشتن توانایی فهم حقیقت بندگی، حیرت برابر کرامتهای پیامبران و امامان (علیهم السلام) و ناتوانی تشخیص و بررسی احادیثی که تزویرگران جعل کردهاند، از عوامل زمینهساز غلو است که
امامرضا (علیه السلام) آن را در پاسخ کسی تبیین فرمود که گفت:
ای فرزند رسول خدا! غالیان مدعیاند آنگاه که علی (علیه السلام) از خود
معجزاتی را بروز داد که غیر از خدا کسی قادر بر انجامدادن آنها نبود، خود دلالت دارد که او خداست و هنگامیکه علی (علیه السلام) با ویژگی آفریدگان ناتوان برایشان آشکار شد، آنان را به اشتباه انداخته و آزموده است تا او را خوب بشناسند و ایمانشان به او از روی اختیار باشد.
امام رضا (علیه السلام) [در پاسخ] فرمود:
سخن این گروه کافر و گمراه، از نادانی و جهلشان، در حد و اندازه خودشان سرچشمه میگیرد؛ بهگونهای که موجب شگفتی و مدح و تعظیمشان از آن گشته است و نسبت به نظریات فاسدشان استبداد ورزیدند و به عقلهای قاصر و کوتاهشان بسنده کردند و راه غیر واجب را پیمودند تا جایی که مقام خدا را کوچک شمردند و امر او را تحقیرکردند و جایگاه پرشکوهش را خوار شمردند؛ زیرا آنان نمیدانند که خداوند خود، قادر و بینیاز است و قدرت و غنایش را از دیگری نگرفته است. هرکس را بخواهد، نیازمند، و هرکس را بخواهد بینیاز میگرداند و هرکس را بخواهد پس از قدرت، ناتوان، و پس از بینیازی، نیازمند میگرداند.[۲۳]
البته شیوههای دیگری نیز وجود دارد که موجب پیدایش غلو شده است
سخن غالیان درباره اهلبیت:
اشاره
ادعاها و سخنان غالیان درباره اهلبیت (علیهم السلام) بسیار گوناگون است؛ مانند ادعای خدایی، پیامبری، تفویض، تناسخ ارواح آنان یا حلول و سخنانی از این قبیل. در این نوشتار میکوشیم با موارد مهم این گفتهها آشنا شویم و به نقد و بررسی آنها بپردازیم:
گفتار نخست: ادعای خدایی برای پیامبر و امام
از جمله سخنان مشهور غالیان، ادعای خدایی برای امیرمؤمنان (علیه السلام) بهطور خاص، و برای امامان (علیهم السلام) از فرزندان آن حضرت بهطور عام است.
«ابوالحسن اشعری» میگوید:
گروهی از غالیان مدعیاند که علی (علیه السلام) همان خداست و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تکذیب میکنند و او را دشنام میدهند و میگویند علی (علیه السلام) او را فرستاد تا خداییاش را بیان و روشن کند. ولی او (محمد (صلی الله علیه و آله)) خدایی را برای
خودش ادعا کرد.[۲۴]
از جمله آنها ابوالخطاب (محمدبنمقلاص) است که ادعا کرد: «امامان پیامبرند. سپس مدعی شد که آنها خدایند و فرزندان حسن و حسین پسران خدا و دوستداران خداوند هستند» .[۲۵]
«شیخ مفید» این ادعا را چنین بیان کرده است:
غالیان از جمله کسانیاند که به اسلام تظاهر نمودند و به امیرمؤمنان (علیه السلام) و امامان (علیهم السلام) از فرزندان آن حضرت، نسبت خدایی دادند و ایشان را در فضایل دینی و دنیوی بیش از حد توصیف کردند و از اعتدال بیرون رفتند.[۲۶]
«احمدبنحنبل» به نقل از «ربیعۀبنناجد» از علی (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: «در تو شباهتی به عیسی است که یهودیان نسبت به وی بغض و کینه ورزیدند؛ بهگونهای که به مادرش بهتان زدند. ولی مسیحیان او را دوست داشتند و به چنان مقامی توصیف کردند که از آن جایگاه و مقام برخوردار نبود» . سپس فرمود: «درباره من دو گروه به هلاک میرسند: دوست ثناگویی که دربارهام افراط میکند و چیزهایی میگوید که در من نیست و دشمن دروغگویی که کینهتوزیاش در مورد من او را وا میدارد تا به من بهتان بزند» .[۲۷]
«حاکم» در «مستدرک» میگوید: «سند این روایت صحیح است، ولی بخاری و مسلم آن را نقل نکردهاند» . [۲۸]
امام صادق (علیه السلام) از پدرانش (علیهم السلام) نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
ای علی! مَثَل تو میان امت من همان مَثَل مسیح، عیسیبنمریم، است که قوم او سه گروه شدند: گروه مؤمنان که همان حواریون بودند و گروهی که با او دشمنی ورزیدند و آنها یهود بودند و گروهی که درباره او غلو کردند و از ایمان خارج شدند، و امت من نیز درباره تو سه گروه میشوند: گروهی طرفداران تو هستند که همان مؤمنانند و گروهی که دشمن تواند و آنان شکاکاناند و گروهی که درباره تو غلو کنند و آنان منکراناند. [۲۹]
بنابراین اهلبیت (علیهم السلام) در روایات بسیاری برای باطل، و محو کردن این عقیده، به شدت با آن مقابله، و تأکید کردهاند که آنان بندگان خدایند؛ برای نمونه امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: «مبادا درباره ما غلو کنید. بگویید ما بندگان خداییم. سپس درباره فضایل ما هرچه میخواهید، بگویید» .[۳۰]
همچنین امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ما دارای پروردگاری هستیم که شب و روز ما را پناه میدهد. [ما] او را میپرستیم. ای مالک! و ای خالد! ما را آفریده خداوند متعال
بدانید. آنگاه هرچه میخواهید درباره ما بگویید. [۳۱]
«حنانبنسدیر» از پدرش چنین نقل میکند:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: «گروهی مدعیاند که شما خدایید» . فرمود: «ای سدیر! گوش، چشم، مو، پوست، گوشت و خونم از اینان بیزار است. خداوند و رسولش از آنان بیزار باشند! آنها بر دین
من و پدرانم نیستند و خداوند در روز قیامت که من و آنان را گرد میآورد، بر آنان خشمگین است» . عرض کردم: «فدایت شوم! شما کیستید؟» فرمود: «خزانهداران علم خدا و مفسران وحی الهی و ما قومی معصوم هستیم. خداوند به فرمانبری از ما دستور داده، و از سرپیچی از ما نهی فرموده است، و ما حجت و برهان رسا بر کسانی هستیم که زیر آسمان و روی زمین هستند» .[۳۲]
امام صادق (علیه السلام) درباره «صالحبنسهل» ، که برای امام (علیه السلام) ادعای خدایی کرده بود، فرمود: «وای بر تو ای صالح! به خدا سوگند که ما بندگان آفریده شدهایم. ما پروردگاری داریم که او را میپرستیم و اگر او را نپرستیم، عذابمان میکند» .[۳۳]
«ابانبنعثمان» میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: «خدا عبداللهبنسبا را لعنت کند که درباره امیرمؤمنان (علیه السلام) ادعای خدایی کرد، با اینکه به خدا سوگند! امیرمؤمنان (علیه السلام) بنده فرمانبر خدا بود. وای بر کسانی که بر ما دروغ ببندند! گروهی درباره ما مطالبی
میگویند که ما درباره خودمان قائل نیستیم. از شر آنان به پیشگاه خدا بیزاری میجوییم. از آنان به پیشگاه خدا بیزاری میجوییم» .[۳۴]
«ابوحمزه ثمالی» میگوید:
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: «خدا لعنت کند کسی را که به ما دروغ ببندد. من به یاد عبداللهبنسبا افتادم. همه موهایتنم راست شد. او ادعای
بزرگی را کرده. چرا چنین ادعایی کرد؟ خدا او را لعنت کند. به خدا سوگند که علی (علیه السلام) بنده صالح خدا و برادر رسول خدا بود. وی تنها با اطاعت از خدا و رسولش به کرامت الهی دست یافت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز با اطاعت از خدا به کرامت الهی رسید» . [۳۵]
«ابنمسکان» از یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که وی میگوید از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود:
خدا «مغیرۀبنسعید» را لعنت کند که به پدرم دروغ میبست! خداوند حرارت و گرمای آهن را بدو بچشاند! خدا لعنت کند کسی را که درباره ما چیزی بگوید که ما درباره خودمان قائل نیستیم! خدا لعنت کند کسی را که بندگی خدایی که ما را آفریده و بازگشتمان بهسوی وی و اختیار ما به دست اوست، از ما سلب نماید! [۳۶]
حتی اهلبیت (علیهم السلام) برای نفی ادعای خداییشان استدلال میکنند؛ چنانکه در روایتی چنین وارد شده است:
مردی به امام رضا (علیه السلام) عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! پدر و مادرم به فدایت! برخی از کسانی که با من هستند و ادعای ولایتمداری شما را دارند، ادعا میکنند که علی (علیه السلام) همان خداوند، پروردگار جهانیان است» .
امام رضا (علیه السلام) با شنیدن این جمله، اعضای بدنش لرزید و بر آنها عرق ظاهر شد و فرمود: «منزه است خدا، منزه است. خدا از آنچه ستمگران میگویند مقامش بس والاتر است. آیا علی (علیه السلام) نیز در
زمره خورندگان و نوشندگان و ازدواجکنندگان و مخلوقی از مخلوقات نبود؟ و آیا با خضوع و خشوع در برابر خدا نماز نمیگزارد و در پیشگاه خدا بسیار توبهکننده نبود؟ آیا کسی که چنین ویژگی دارد خداست؟ اگر او با این ویژگی، خدا باشد، هریک از شما نیز خدایید؛ زیرا در چنین ویژگیهایی که دلالت بر حدوث هر موصوفی به آن میکند، با او شریک هستید» .
آن مرد عرض کرد: «ای فرزند رسول خدا! آنها مدعیاند وقتی حضرت علی (علیه السلام) از خود معجزاتی را بروز داد که غیر از خدا کسی قادر بر انجام دادن آنها نیست، خود دلالت میکند که او خداست، و آنگاه که حضرت با صفات مخلوقاتِ ناتوان برای مردم آشکار شد، آنان را به شک انداخت و آزمود تا او را خوب بشناسند و ایمانشان به وی از سرِ اختیار از جانب خودشان باشد» .
امام رضا (علیه السلام) فرمود: «نخستین نکتهای که اینجا مطرح میشود این است که آنها برکنار و جدای از این مطلب نیستند که فردی همین عقیده را بر آنها برگردانده و بگوید: آنگاه که از [علی (علیه السلام)] فقر و ناداری ظاهر میشود، دلالت دارد فردی
که دارای این ویژگیهاست و افراد ضعیف و نیازمند نیز مانند اویند، دیگر عمل و کردار او معجزه نمیباشد. بنابراین از همینجا دریابد کسی که آن معجزات را ظاهر ساخته، تنها از جانب قادر و توانایی بوده که هیچگونه شباهتی به آفریدگان نداشته است، نه کار آفریدهای باشد که در صفات ضعف و ناتوانی با دیگر ضعیفان، شریک است.[۳۷]
در اینجا لازم است به این سخن امامان (علیهم السلام) اشاره شود که مقصود از
اینکه فرمودهاند: «هرچه میخواهید درباره ما بگویید» این نیست که هر چیزی درباره آنان گفته شود؛ حتی اگر با قواعد عقلی و نصوص قطعی و حقایق طبیعی سازگار نباشد. بلکه منظور این است که کمالات و مقامات آنان بیشمار است و چنانکه گذشت، برخی از آنها فراتر از فهم عقول و ادراکات ماست. ازاینرو در بعضی روایات این عبارت آمده است: «هرگز بدان نمیرسید» .
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: «ما را فراتر از بندگی ندانید، آنگاه هرچه میخواهید درباره ما بگویید» .[۳۸]
جای دیگر نیز امیرمؤمنان (علیه السلام) در معرفی خود به ابوذر فرمود:
ای ابوذر! من بنده خداوند عزوجل و جانشین او بر بندگانش هستم. ما را ارباب و پروردگار خود ندانید، آنگاه در فضیلت ما هرچه میخواهید، بگویید. شما هرگز به حقیقت و نهایت آنچه درباره ماست، نخواهید رسید. خداوند عزوجل بیشتر و بزرگتر از آنچه
توصیفکنندگان شما میگویند یا بر دل هریک از شما خطور میکند، به ما [فضلیت] عطا فرموده است. بنابراین هرگاه ما را چنین شناختید، مؤمنان [واقعی] هستید.[۳۹]
از اینرو، «کامل تمار» میگوید:
روزی نزد امام صادق (علیه السلام) بودم که به من فرمود: «ای کامل! برای ما پروردگاری قرار دهید که بهسوی او باز میگردیم. آنگاه هرچه میخواهید، درباره ما بگویید» . عرض کردم: «آیا برایتان خدایی که به سویش بازمیگردید قرار دهیم، آنگاه هرچه میخواهیم درباره
شما بگوییم؟» فرمود: «میتوانم بگویم آنچه از علم ما برای شما نمایان شد به اندازه یک الفِ کامل نیست» . [۴۰]
«علامه مجلسی» در شرح این سخن امام (علیه السلام) که فرمود: «ألفاً غیر معطوفۀ» ، میگوید: «یعنی نصف حرف، که کنایه از نهایت اندک است؛ زیرا نصف ألف در خط کوفی، مستقیم و نصف دیگرش معطوف به این صورت «» خمیدگی دارد» .[۴۱]
در واقع این گفته امام صادق (علیه السلام) ، سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را برای ما تشریح میکند که به حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
اگر بیم آن نداشتم که [مردم] درباره تو همان مطالبی را بگویند که مسیحیان درباره مسیح گفتند، امروز درباره تو سخنی میگفتم که هرگاه به جمعی از مسلمانان بگذری، خاک کفشها و آب اضافه وضویت را جهت شفا برمیگرفتند. اما تو را کافی است که از من
باشی و من از تو. از من ارث میبری و از تو ارث میبرم.[۴۲]
بنابراین بیهودگی ادعای حلول خدا، یا اتحاد او با ائمه (علیهم السلام) نیز روشن میشود؛ زیرا بازگشت حلول و اتحاد، به مدعیشدن [مقام] خدایی برای غیر خدا نیز خواهد بود؛ چون حلول و اتحاد به لحاظ عرفی، واسطه در ثبوتالوهیت برای غیر خدایند و این دو (حلول و اتحاد) با نظر به مفهوم عرفی گواهی دادن در [جمله] «أشهد أن لا إله إلّا الله» ، نه تنها با جایگاه و ترکیب مستثنی منه (لا اله) ، بلکه با جایگاه مستثنی (الّا الله) نیز منافات دارد؛ زیرا وجود کلمه «الله» در جایگاه مستثنی بر اساس مفهوم
ثابتش، نفی بسیاری از ویژگیهای کسی که دربارهاش غلو شده، نظیر راهرفتن در بازار، خوردن و آشامیدن را شامل میشود؛ زیرا «الله» یعنی کسی که دارای تمام صفات کمالی است و این ویژگی، خوردن، آشامیدن و. . . را نفی میکند.[۴۳]
گفتار دوم: ادعای نبوت برای امامان
گروه دیگری از غالیان برای امامان (علیهم السلام) ادعای نبوت کردهاند؛ چنانکه «سدیر» در حدیثی میگوید:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: نزد ما گروهیاند که مدعیاند شما رسول هستید و در اینباره این آیه قرآن را برای ما میخوانند: «ای رسولان! از غذاهای پاکیزه بخورید و عمل صالح
انجام دهید که من به آنچه انجام میدهید، آگاهم.»[۴۴]و [۴۵]
اهلبیت (علیهم السلام) نیز برای پاسخ به این گفتار با تدبیر و شدت تمام اقدام کرده، و با لعنت غالیان، از آنان اعلام بیزاری کردهاند.
در ذیلِ روایتی که از سدیر گذشت، امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ای سدیر! گوش، چشم، مو، پوست، گوشت و خون من از آنها (غالیان) بیزار است و خدا و رسولش از آنها بیزارند. آنها پایبند به دین من و پدرانم نیستند. به خدا سوگند که خدا روز قیامت، من و آنها را یکجا گرد نمیآورد، مگر اینکه بر آنان خشم گیرد.[۴۶]
همچنین امام رضا (علیه السلام) فرمود: «هرکس برای پیامبران، خدایی و برای امامان، خدایی یا پیامبری یا برای غیر امامان، امامت ادعا کند، ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم» .[۴۷]
«ابوالعباس بقباق» میگوید:
ابنابییعفور و معلیبنخنیس با یکدیگر بحث و گفتوگو میکردند. ابنابییعفور گفت: «اوصیا، دانشمندانی نیکسرشت و پرهیزکارند» و ابنخنیس گفت: «اوصیا، پیامبرند» . آنگاه آن دو نزد امام صادق (علیه السلام) رفتند. وقتی نشستند و آرام شدند، امام سخن آغاز کرد و فرمود: «ای بند [گان] خدا! من از کسی که بگوید ما پیامبریم بیزارم» .[۴۸]
«حسن وشاء» از طریق برخی اصحاب، از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود: «هرکس بگوید ما پیامبریم، لعنت خدا بر او باد! و هرکس در این مسئله تردید کند، لعنت خدا بر او باد!»[۴۹]
از «ابوبصیر» منقول است که میگوید:
امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: «ای ابومحمد! از کسی که مدعی است ما خداییم، بیزاری میجویم» . عرض کردم: «خدا از او بیزار باشد!» فرمود: «از کسی که ادعا میکند ما پیامبریم، بیزاری میجویم» . عرض کردم: «خدا از او بیزار باشد!»[۵۰]
«بریدبنمعاویه» نقل میکند که از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) پرسیدم:
«جایگاه و منزلت شما چیست؟ و شبیه چه کسانی از گذشتگان هستید؟» فرمود: «شبیه رفیق موسی و ذوالقرنین که هر دو دانشمند بودند، ولی پیامبر نبودند» . [۵۱]
گفتار سوم: ادعای علم غیب برای اهلبیت (علیهم السلام) بدون الهام و تعلیم الهی
از سخنان غالیان درباره اهلبیت (علیهم السلام) ، ادعای علم غیب داشتن آنان به صورت مستقل، و بدون الهام یا تعلیم الهی است.
بیهوده بودن این ادعا از واضحات است؛ چون روشن است که استقلال در علم غیب، ویژه خدای متعال است و هیچ آفریدهای هر اندازه
هم از جایگاه والایی برخوردار، و به خدا بسیار نزدیک باشد، به صورت مستقل قادر بر آگاهی از علم غیب نخواهد بود. همچنین روشن است که همه علوم و معارف نزد پیامبران و امامان، با تعلیم و اذن خدای متعال است و محال است آنان بدون فیض الهی، مطلبی بدانند.
در پیامی که بر رد غالیان، از حضرت حجت (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در پاسخ به نامه «محمدبنعلیبنهلال کرخی» صادر شده، چنین آمده است:
ای محمدبنعلی! خدای عزوجل فراتر از آن است که توصیفش میکنند. او پاک و منزه و درخور ستایش است و ما در علم و قدرتش با او شریک نیستیم. بلکه غیب را جز او کسی نمیداند؛ چنانکه در آیه محکم کتابش میفرماید: «بگو کسانی که در آسمانها و زمیناند غیب نمیدانند مگر خداوند» .[۵۲]من و همه پدرانم از شخصیتهای نخست: آدم و نوح و ابراهیم و موسی و
دیگر پیامبران و از آخرین آنها: محمد رسول خدا و علی بن ابیطالب و حسن و حسین و دیگر امامان گذشته تا آخرین روزهای عمرم و پایان عصر من، همگی بندگان خدای عزوجل هستیم.
گواه میگیرم خدایی را که جز او معبودی نیست و گواهبودن وی، مرا بس است و محمد فرستاده او و فرشتگان و پیامبران و اولیایش و تو و هرکه پیامم را بشنود، گواه میگیرم. من از کسانی که قائلند ما غیب را میدانیم یا با خدا در قلمرو حاکمیتش شریکیم یا ما را در جایگاهی غیر از جایگاهی که خدا ما را در آن قرار داده و برای
آن خلق نموده یا درباره ما از حدی که در صدر پیامم بیان کردم بگذرد، به پیشگاه خدا و رسولش بیزاری میجویم، و شما را گواه میگیرم از هرکه ما بیزاری جوییم، خدا و فرشتگان و رسولان و اولیایش از او بیزارند.
پیامی را که در این نامه است به صورت امانت بر عهده تو و کسی که آن را بشنود قرار دادم که آن را از پیروان و شیعیانم کتمان نکند تا همه پیروانم از محتوای این پیام آگاه شوند. شاید خداوند عزوجل آنها را هدایت کند و به دین حق بازگردند و از اموری که پایانش را نمیدانند و بدان نمیرسند بپرهیزند. بنابراین هرکس نامهام را دریابد و به آنچه فرمان دادم بازنگردد، لعنت خدا و بندگان شایسته خدا بر او باد.[۵۳]
«ابنابیعمیر» به نقل از «ابنمغیره» میگوید:
من و «یحیی بن عبدالله بن حسن» نزد امام کاظم (علیه السلام) حضور داشتیم.
یحیی به آن حضرت عرض کرد: «فدایت شوم! آنها ادعا میکنند که شما غیب میدانی؟» حضرت فرمود: «سبحان الله! دستت را بر سرم بگذار. به خدا سوگند! همه موهای سر و تنم راست شد» . سپس فرمود: «به خدا سوگند! آنچه را من میدانم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ارث بردهام» .(۱)
ازاینرو «شیخ مفید» میگوید:
بیهودگی و فسادِ گفتنِ این کلام که امامان، غیب میدانند، آشکار است؛ زیرا این وصف شایسته کسی است که خود به اشیا علم دارد
نه با علمی که از دیگری دریافت کرده است و این ویژگی جز بر خدای عزوجل صادق نمیباشد و فرقه امامیه جز تعداد اندکی از مفوضه و غالیانی که به آنها گرایش و وابستگی دارند، همین نظریه را پذیرفتهاند.(۲)
«آلوسی» در ذیل آیه «بگو کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب نمیدانند مگر خداوند» ، میگوید:
حق این است که گفته شود علم غیبی که از غیر خداوند عزوجل نفی شده، علمی است که بدون واسطه برای شخص ثابت شود و چنین موضوعی برای هیچیک از آسمانیان و زمینیان معقول نیست؛ زیرا آنها در ذات و صفت، موجوداتی ممکن هستند و ممکن الوجود بودن، مانع از این است که آنان چیزی را بدون واسطه بدانند.
علمی که برای بندگان خاص حاصل میشود، از این نوع علم
نفیشده استقلالی، نمیباشد. بلکه قهراً باید از ناحیه خداوند واجبالوجود به طریقی بر آنها افاضه گردد. در نتیجه، به آنها گفته نمیشود که علم غیب را بدون واسطه (استقلالی) میدانند و هرکس قائل به این معنا باشد، قطعاً کفر ورزیده است. بلکه گفته میشود که آنها بر غیب آگاه گشتند یا غیب برای آنها آشکار شد یا مانند آن، که واسطه در ثبوت علم برای آنها فهمیده شود. مؤید آنچه یادآوری شد این نکته است که در قرآن کریم اصلاً نسبتدادن علم غیب به غیر خدا نیامده، ولی آشکارساختن غیب
برای رسولی که خداوند سبحان از او راضی باشد آمده است.[۵۴]
گفتار چهارم: اعتقاد به تناسخ ارواح امامان
آنگونه که قائلان به تناسخ، که منکر معاد جسمانیاند، معتقدند، تناسخ به معنای انتقال نفس ناطقه پس از مرگ، از بدنی به بدن انسان دیگر در این دنیاست. [۵۵]این گروهاز غالیان، مدعیاند ارواح امامان میان خودشان تناسخ و انتقال پیدا میکند. بسیار واضح است که این ادعا نیز از نگاه عقل و نقل باطل است.
بطلان آن از جنبه عقلی به این دلیل است که در مباحث معاد ثابت شده است که اصل اعتقاد به تناسخ ارواح محال است؛ زیرا مستلزم ازلیبودن نفس انسانی است. افزون بر اینکه مستلزم نامتناهیبودن عدد اجسام متناسخ است.
«میرداماد» میگوید:
اعتقاد به تناسخ در صورتی صحیح است که نفس تدبیرکننده اجساد یکی بعد از دیگری بنابر قول به تناقل و تناسخ، ازلی باشد و همچنین به ازلیو غیرمتناهیبودن عددِ این اجساد متناسخ قائل باشیم؛ چنانکه میان معتقدان به تناسخ مشهور است. درحالیکه براهین استوار بر محال بودن غیرمتناهیبودن عددِ اجساد با وجود تحقق ترتب و اجتماع در وجود، به حسب متن واقع که از آن به ظرف زمانی و روزگار تعبیر میشود، قائم شده است. هرچند به حسب ظرف سیلان و تدریج و فوت و لحوق، یعنی زمان، جز
حصول تعاقبی چیزی حاصل نمیشود که در این صورت، برای سلسله اجسادی که یکی بعد از دیگری میآیند، از جهت ازلی بودن، باید جسد نخست را مبدأ و آغاز این سلسله تعیین کرد که از جهت استعداد مزاجی این قابلیت را داشته باشد که نفس مجردی به او تعلق بگیرد که این جسد نخست را تدبیر و در او تصرف کند و همین قابلیت، ملاک افاضه فیض از جانب فیاض حقیقی، یعنی حقتعالی است.
با روشنشدن این مطلب، آشکار میشود که هر جسد هیولایی با ویژگی مزاج جسمانی و استحقاق استعدادیاش، سزاوار جوهری مجرد ویژه خود است تا او را تدبیر کند و به او وابسته بوده و در او تصرف کند و بر او چیره باشد.(۱)
اما بطلان نقلی تناسخ، همان سخنان اهلبیت (علیهم السلام) است که چنین اعتقادی را باطل دانستهاند.
«حسنبنجهم» میگوید:
مأمون به امام رضا (علیه السلام) عرض کرد: «یا اباالحسن! درباره قائلان به تناسخ چه میگویید؟» امام رضا (علیه السلام) فرمود: «هرکس به تناسخ قائل باشد، به خدای بزرگ کفر ورزیده، و بهشت و دوزخ را تکذیب کرده است» .[۵۶]
«حسینبنخالد صیرفی» میگوید: «امام رضا (علیه السلام) فرمود: هرکس به تناسخ اعتقاد داشته باشد، کافر است» . [۵۷]
گفتار پنجم: ادعای تفویض استقلالی
از سخنان غالیان این است که خدای متعال کار بندگان، همچون زندهکردن، میراندن، روزیدادن، بخشش و منع و مانند آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهلبیت (علیهم السلام) وانهاده است. همچنین خدای متعال کار قانونگذاری را به پیامبر و امامان (علیهم السلام) واگذار کرده است. بنابراین آنان بهطورمستقل، چه در عالم تکوین و چه در عالم تشریع و قانونگذاری، به تدبیر امور مردم میپردازند.
«اشعری» میگوید:
دسته پانزدهم غالیان مدعیاند که خدای عزوجل همه کارها را به محمد (صلی الله علیه و آله) واگذار نموده، و او بر آفرینش جهان تواناتر است. ازاینرو، آن را آفریده و تدبیر کرده و خدای سبحان اندکی از آن را نیافرید و بسیاری از آنان همین سخن را درباره علی (علیه السلام) میگویند و ادعا میکنند که امامان شرایع و ادیان را نسخ میکنند. [۵۸]
«آیتالله خویی» در کتاب «تنقیح» میگوید:
برخی از غالیان به الوهیت خدای سبحان اعتراف دارند، اما متعقدند که همه امور مربوط به تشریع و تکوین به دست امیرمؤمنان (علیه السلام) یا یکی از امامان (علیهم السلام) است و عقیده دارند که او زنده میکند و میمیراند و میآفریند و روزی میدهد.
آنچه بیان گشت همان عقیده تفویض است؛ زیرا معنای آن این است که خدای سبحان بسان برخی پادشاهان و حاکمان، خود را از امور مربوطه به تدبیر مملکتش عزل کرده و آن را به یکی از
وزیرانش واگذار نموده است. [۵۹]
برای روشنشدن اشکال این عقیده، بهگونهای دقیق، شایسته است مقدمهای تقدیم شود تا دستیابی به هدف را آسان کند و مانع وقوع اشتباه شود. حاصل مطلب این است که تفویض بر دوگونه است: گاهی در عالم تکوین و گاهی در عالم تشریع.
تفویض در جهان تکوین
اشاره
تفویض در جهان تکوین به دو صورت است:
تفویض استقلالی
چنانکه اشاره شد منظور این است که خدای متعال، امور مردم را به نحو استقلال و اصالت حاکمیت مطلق در تصرف به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) واگذار کرده است. از اینرو آنان هرچه میخواهند و اراده میکنند، انجام میدهند. این معنا از تفویض، همان مدعای غالیان در این بحث است.
تفویض با اذن الهی
مقصود این است که خدای متعال، ولایت و قدرت بر تصرف در امور تکوینی را با اذن خود به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) عطا کرده است. ازاینرو آنان کاری را جز با قدرت خدای متعال انجام نمیدهند. پس آنها میآفرینند، زنده میکنند و میمیرانند، ولی نه به نحو
استقلال، بلکه به اذن خدای متعال.
با روشنشدن این مقدمه، ما قائلیم که تفویض استقلالی به یقین، باطل و محال است و دلایل عقلی و نقلی بر بطلان آن اقامه شده است؛ زیرا تفویض بشر برای تصرف در جهان تکوین به نحو استقلال، به معنای خارج شدن از قلمرو حاکمیت و قدرت خدا، و لازمه آن اثبات شریک برای خداوند سبحان است.
آیات و روایات فراوانی به روشنی بیانگر بطلان اینگونه تفویض است. در واقع هر موجود ممکن، در هر لحظهای، در حدوث و بقا، به خدای متعال نیازمند است و خارج شدن و استقلالیافتن از قدرت خدای یگانه نیرومند امکان ندارد.
گفتنی است تفویض استقلالی که غالیان ادعا میکنند، همان موضوعی است که معتزله در بحث قضا و قدر بدان معتقدند.[۶۰]
[بیان مطلب:] هرچند انسان در اصل وجود و قدرت، نیازمند خدای سبحان است، ولی در بهکارگیری این قدرت در فعل و ترک، بهطور کامل مستقل است. حتی به معتقدان چنین تفکری نسبت میدهند که قائلاند
اگر واجبالوجود (خدا) پس از ایجاد انسان معدوم شود، به وجود انسان زیانی نمیرساند؛ زیرا وجود انسان در اصل نیازمند به مبدأ است نه در بهکاربردن قدرت در فعل و ترک.
اینگونه تفویض، به تفویض اعتزالی معروف است و از نگاه مکتب اهلبیت (علیهم السلام) ، که به نظریه امر بینالامرین قائلاند، مردود است؛
چنانکه آن را در جای خود توضیح دادهایم.
شاید بهترین سخنی که بین این دوگونه تفویض را تمییز میدهد کلام امام علی (علیه السلام) است؛ «علی بن یقطین» از امام کاظم (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود:
امیرمؤمنان (علیه السلام) از کنار گروهی از کوفیان میگذشت که در مورد قَدَر الهی با یکدیگر بحث و مناقشه داشتند. حضرت از سخنگوی ایشان پرسید: «آیا تو کارهایت را با کمک خداوند، یا به همراه یاری او، یا تنها با توانایی خود انجام میدهی؟» او ندانست پاسخ حضرت را چه بدهد. امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: «اگر مدعی هستی که به سبب کمک خدا توانایی داری، بدینسان، تو از خود چیزی نداری و اگر ادعا داری که به همراهی و یاری خدا توانایی داری، بدینترتیب، ادعای شریکبودن با خداوند در ملکش را داری و اگر مدعی هستی که بدون خدا توانایی داری، ادعای ربوبیت و خدایی به جای خداوند عزوجل را کردهای» . عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! خیر. بلکه با کمک خدا توانایی دارم» . فرمود: «آگاه باش! اگر پاسخی غیر این داده بودی تو را گردن میزدم» . [۶۱]
«عبایۀ بن ربعی اسدی» از امیرمؤمنان (علیه السلام) درباره استطاعت و توانایی پرسش کرد و امام علی (علیه السلام) در پاسخ فرمود: «تو از استطاعت و توانایی پرسیدی. آیا بدون خدا، یا به همراه خدا صاحب آن استطاعتی؟» عبایه ساکت شد و پاسخی نداد؛ زیرا اگر میگفت بدون خدا
صاحب آنم، همان تفویض باطل بود و اگر میگفت به همراه خدا صاحب آنم، سخنش شرک تلقی میشد. عبایه، میان این دو محذور چارهای جز این نداشت که سکوت کند. امام (علیه السلام) دوباره از او پرسید: «ای عبایه! پاسخ بده» . عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! چه بگویم؟»
آنگاه امام (علیه السلام) فرمود:
بگو، به سبب یاری خداوند متعال من مالک توانایی هستم؛ همان کسی که این توانایی را به دیگری نیز داده است، و اگر تو را صاحب آن کرده، از عطای اوست و اگر آن را از تو سلب نماید از آزمون اوست. او مالک و صاحب هر چیزی است که تو را صاحب آن کرده است و خود بر چیزی که تو را بر آن قدرت داده، قادر است. [۶۲]
از این بیانات روشن میشود که مالکیت انسان بر هر چیزی، به سبب خداوند متعال است؛ همانگونه که هر چیزی که انسان قادر بر آن است، به سبب کمک خداوند است. در این صورت هرچه نزد انسان است از قدرت و سلطنت و خواست خدا خارج نیست و از این مطلب، رد آشکار و مستقیم نظریه تفویض استقلالی به دست میآید و اگر در این میان تفویضی هست، به سبب یاری و تملیک خداست و معنای اذن الهی همین است که در شماری از آیات قرآن بیان شده است.
شواهد قرآنی بر تفویض غیر استقلالی
مجموعهای از آیات قرآنی بیانگر این است که خدای متعال به برخی از پیامبران و بندگان دیگرش ولایت و قدرت تصرف در امور تکوینی را
عطا فرموده است. برخی از آنها را در اینجا یادآور میشویم:
۱. خدای متعال از قول حضرت عیسی (علیه السلام) چنین نقل میکند:
وَ رَسُولاً إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِآیةً مِنْ رَبِّکُمْ أَنِّی أَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیةٍ الطَّیْرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْراً بِإِذْنِ اللهِ وَ أُبْرِئُ الْأَکْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْیِ الْمَوْتی بِإِذْنِ اللهِ وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (آلعمران:۴۹)
من نشانهای از طرف پروردگار شما برایتان آوردهام؛ من از گِل، چیزی به شکل پرنده میسازم. سپس در آن میدمم و به اذن خدا پرندهای میگردد و به اذن خدا، کور مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را بهبودی میبخشم و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم و به شما خبر میدهم از آنچه میخورید، و آنچه را در خانههای خود ذخیره میکنید. به یقین در این [معجزات]، نشانهای برای شماست، اگر ایمان داشته باشید.
این آیه اشاره دارد این معجزات که از نمونههای تصرف در نظام تکوین است، از آن حضرت صادر شده، و وجود خارجی پیدا کرده است؛ نه اینکه صِرف ادعا و احتجاج و رقابتطلبی باشد. وگرنه سزاوار بود در کلام، قیدی آورده شود که این معنا را برساند؛ مانند اینکه میگوییم اگر بپرسید یا بخواهید و نظیر آن.
در اینجا ملاحظه میکنیم که حضرت عیسی (علیه السلام) تأکید میکند که همه
این کارها را به اذن خدای متعال انجام میدهد تا بفهماند همه این امور، مستند به خدای متعالاند و چیزی را مستقل انجام نمیدهد. «علامه طباطبایی» میگوید:
و تکرار کلمه ( بِإِذْنِ اللهِ ) حاکی از این است که زمینه و انتظار گمراهی میان مردم بوده که با استدلال به معجزاتی که از او صادر شده، به الوهیت او اعتقاد پیدا نمایند؛ به همین دلیل پیوسته هر آیه و معجزهای مانند آفرینش و زندهکردن مردگان را به اذن خدا بودن، مقید میکرد تا مردم به گمراهی نیفتند.[۶۳]
۲. خدای متعال میفرماید:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلی وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قالَ فَخُذْ أَرْبَعةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیاً وَ اعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (بقره: ۲۶۰)
و [بهخاطر بیاور] هنگامی را که ابراهیم گفت: پروردگارا! به من بنمایان چگونه مردگان را زنده میکنی. فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت: آری [ایمان آوردهام]، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد. فرمود: در این صورت، چهار پرنده [از گونههای مختلف] را انتخاب کن و آنها را [پس از ذبح کردن] قطعهقطعه کن [و در هم بیامیز]. سپس بر هر کوهی، قسمتی از آن را قرار بده. بعد آنها را صدا بزن، به سرعت بهسوی تو میآیند و بدانکه خداوند، توانا و حکیم است.
این آیه صراحت دارد که زندهکردن پرندگانِ قطعهقطعه شده و مرده
فقط با درخواست حضرت ابراهیم (علیه السلام) بوده است؛ زیرا میفرماید: «بعد آنها را صدا بزن، بهسرعت بهسوی تو میآیند» . و چنین نبوده است که ابراهیم از خدای متعال بخواهد و خدا زندگی را به آنها بازگردانده
باشد؛ چنانکه برخی گفتهاند.
علامه طباطبایی در «المیزان» میگوید:
آنجا که خدا فرموده: بگیر، آن را قطعهقطعه کن، سپس قرار دِه، با صیغهامر، سپس فرمود: آنگاه آنها را بخوان تا بهسرعت بهسوی تو آیند، خدای متعال شتابانآمدن، و زندهبودن آنها را مرتبط و متفرع بر درخواست حضرت ابراهیم قرار داده است. از اینرو، این درخواست همان دعوتی است که سبب زندهشدن آنها شد. هرچند زندهکردن، جز به امر و اذن خدا محقق نمیشود.
پس صدا زدن پرندگان توسط ابراهیم (علیه السلام) به امر خدا بوده است؛ به نحوی این صدا زدن و درخواست حضرت، متصل به امر خداست که زندگی زندگان از او ناشی میشود و در اینهنگام ابراهیم شاهد زندهشدن و کیفیت نزول فیض در امر زندهشدن آنها شد و اگر فراخوان و درخواست ابراهیم به فرمان خدایی که هرگاه به چیزی که اراده کرده میگوید: «موجود باش، موجود میشود» متصل نبود و همانند سخنان ما میشد، که جز با خیال به چیزی متصل نیست، یا هرگاه به چیزی میگوییم موجود باش، موجود نمیشود، تأثیر گزافی در وجود نمیگذارد. [۶۴]
در نتیجه، آیه تصریح میکند که خداوند متعال به حضرت ابراهیم (علیه السلام) قدرت داده است تا به امر و اذن او، مردگان را زنده کند.
۳. خداوند [درباره حضرت سلیمان] میفرماید:
فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخاءً حَیْثُ أَصابَ * وَ الشَّیاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ * وَ آخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفادِ * هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ (ص: ۳۶- ۳۹)
پس ما باد را مسخر او ساختیم تا به فرمانش به نرمی به هرجا او میخواهد برود و هر بنّا و غواصی از شیاطین را مسخر او کردیم و گروه دیگری [از شیاطین متمرد] را در غُل و زنجیر [تحت سلطه او] قرار دادیم [و به او گفتیم:] این عطای ماست. به هرکس میخواهی [و صلاح میبینی] بیحساب ببخش و از هرکس میخواهی امساک کن.
۴. همچنین درباره حضرت داوود میفرماید:
وَ لَقَدْ آتَیْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً یا جِبالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَ الطَّیْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ (سبأ:۱۰)
و ما به داوود از سوی خود فضیلتی بزرگ بخشیدیم. [ما به کوهها و پرندگان گفتیم:] ای کوهها و ای پرندگان! با او [در تسبیح خدا] همآواز شوید و آهن را برای او نرم کردیم.
۵. خداوند درباره حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید:
وَ لَقَدْ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنْ أَسْرِ بِعِبادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً لَا تَخافُ دَرَکاً وَ لَا تَخْشی (طه: ۷۷)
ما به موسی وحی فرستادیم که شبانه بندگانم را [از مصر] با [خود] حرکت ده و برای آنها راهی خشک در دریا بگشا که نه از تعقیب [فرعونیان] خواهی ترسید و نه [از غرق شدن در دریا] به هراس میافتی.
این آیات و نظایر آنها در قرآن بسیار است و همه آنها بیانگر این
حقیقت روشن است که خداوند به اذن و فرمان خود، برخی از بندگانش را بر تصرف در نظام تکوین توانا ساخته است و این مطلب همان
موضوعی است که از تفویض به اذن الهی، مقصود ماست.
قرآن چنین تفویضی را تنها برای پیامبران ندانسته است. بلکه شواهد دیگری از قرآن وجود دارد که تصرف در نظام تکوین را، به نحوی که اقتضای شیوههای مادی طبیعی نیست، برای غیر پیامبران، اعم از جن و انس، نیز ثابت میکند.
۶. خدای متعال [درباره جنیان] میفرماید:
قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ (نمل: ۳۹)
فرد نیرومندی از جن گفت: من آن را نزد تو میآورم پیش از آنکه از جایگاهت برخیزی و من نسبت به این امر، توانا و امینم.
۷. خداوند درباره وزیر سلیمان میفرماید:
قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ (نمل: ۴۰)
کسی که دانشی از کتاب [آسمانی] داشت، گفت: پیش از آنکه چشم برهم زنی، آن را نزد تو خواهم آورد.
۸. پروردگار در بیان سرگذشت «ذوالقرنین» میفرماید:
وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً * إِنَّا مَکَّنَّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ آتَیْناهُ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ سَبَباً (کهف: ۸۳ و ۸۴)
و از تو درباره ذوالقرنین میپرسند، بگو: بهزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد. ما به او در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم و اسباب هر چیز را در اختیارش گذاشتیم.
افزون بر شواهد قرآنی، شواهدی از روایات نیز وجود دارد که این حقیقت را ثابت میکند. امام رضا (علیه السلام) در گفتوگوی با جاثلیق
فرمود:
«یسع» پیامبر همان کاری را کرد که عیسای پیامبر انجام داد؛ بر روی آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و پیس را درمان نمود. حزقیل پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز کاری را کرد که عیسیبنمریم (علیه السلام) انجام داد؛ ۳۵۰۰۰ مرده را پس از شصت سال سپری شدن از مرگشان، زنده کرد. ۱
«حارثبنحبیب» میگوید:
مردی نزد علی (علیه السلام) حضور یافت و عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! در مورد ذوالقرنین مرا آگاه ساز» . فرمود: «ابرها به تسخیر او درآمد و وسایل و امکانات در اختیارش قرار گرفت و نور برایش گسترده شد» . ۲
«ابنهشام» از طریق پدرش و او با واسطه، از فردی منسوب به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که میگوید: «ذوالقرنین فردی شایسته بود که وسایل و امکانات در اختیارش قرار گرفته، و در سرزمینها قدرت پیدا کرده بود» . ۳
در ارشاد القلوب روایت شده که خدای متعال میفرماید:
ای فرزند آدم! من زندهام و نمیمیرم. در آنچه فرمانت میدهم اطاعتم کن تا تو را زندهای مقرر دارم که نمیری. ای فرزند آدم!
۱) . توحید، شیخ صدوق، ص ۴۱۰.
۲) . تفسیر عیاشی، ج ۳، ص ۱۱۲.
۳) . همان، ص ۱۱۱.
افزون بر شواهد قرآنی، شواهدی از روایات نیز وجود دارد که این حقیقت را ثابت میکند. امام رضا (علیه السلام) در گفتوگوی با جاثلیق
فرمود:
«یسع» پیامبر همان کاری را کرد که عیسای پیامبر انجام داد؛ بر روی آب راه رفت و مردگان را زنده کرد و نابینا و پیس را درمان نمود. حزقیل پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز کاری را کرد که عیسیبنمریم (علیه السلام) انجام داد؛ ۳۵۰۰۰ مرده را پس از شصت سال سپری شدن از مرگشان، زنده کرد.[۶۵]
«حارثبنحبیب» میگوید:
مردی نزد علی (علیه السلام) حضور یافت و عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! در مورد ذوالقرنین مرا آگاه ساز» . فرمود: «ابرها به تسخیر او درآمد و وسایل و امکانات در اختیارش قرار گرفت و نور برایش گسترده شد» .[۶۶]
«ابنهشام» از طریق پدرش و او با واسطه، از فردی منسوب به خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که میگوید: «ذوالقرنین فردی شایسته بود که وسایل و امکانات در اختیارش قرار گرفته، و در سرزمینها قدرت پیدا کرده بود» .[۶۷]
در ارشاد القلوب روایت شده که خدای متعال میفرماید:
ای فرزند آدم! من زندهام و نمیمیرم. در آنچه فرمانت میدهم اطاعتم کن تا تو را زندهای مقرر دارم که نمیری. ای فرزند آدم!
من [هرگاه] به چیزی بگویم باش، موجود میشود. در آنچه فرمانت میدهم اطاعتم کن تا تو را بهگونهای قرار دهم که به چیزی بگویی
باش، موجود بشود.[۶۸]
ولایت تکوینی و اهلبیت (علیهم السلام)
تعدادی از متون روایی تصریح کردهاند که خدای سبحان، اهلبیت (علیهم السلام) را بر تصرف در نظام تکوین توانا ساخته است و آنان این قدرت تصرف را از جدشان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ارث بردهاند. اهلبیت بر همه آنچه خدا، پیامبران و اوصیای گذشته را بر آن قادر کرده، توانا بودهاند. در اینجا به بررسی برخی از این روایات میپردازیم:
راوی گوید:
به امام کاظم (علیه السلام) عرض کردم: «فدایت شوم! درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) مرا آگاه ساز که آیا وارث همه پیامبران است؟» فرمود: «آری» . پرسیدم: «آیا از آدم تا خودش؟» فرمود: «خداوند، محمد (صلی الله علیه و آله) را از همه پیامبران داناتر مبعوث کرد» . عرض کردم: «عیسیبنمریم مردگان را به اذن خدا زنده میکرد» . فرمود: «آری. راست میگویی و سلیمانبنداوود زبان پرندگان را میدانست، و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر همه این مقامات توانا بود. . .» .
امام برای اینکه ثابت کند اهلبیت همه جایگاههای پیامبران گذشته و بیش از آن را به ارث بردهاند، فرمود:
خداوند در کتابش میفرماید: «اگر به وسیله قرآن کوهها به حرکت درآیند یا زمینها قطعهقطعه شوند یا بهوسیله آن با مردگان سخن
گفته شود [باز هم ایمان نخواهند آورد]» . [۶۹]
در حقیقت، ما این قرآن را که به وسیله آن کوهها روان و شهرها بدان قطعهقطعه میشوند و مردگان به وسیله آن زنده میگردند، به ارث بردهایم. . . در قرآن آیاتی است که بهوسیله آنها هیچکاری اراده نمیشود، مگر آنکه خداوند اذن انجام دادن آن را میدهد؛ نظیر همه آنچه به گذشتگان اذن داده است. خداوند همه آنها را در امالکتاب برای ما قرار داده است و میفرماید: «و هیچ موجود پنهانی در آسمان و زمین نیست مگر اینکه در کتاب مبین ثبت است» .[۷۰]سپس فرمود: «سپس این کتاب آسمانی را به گروهی از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم» [۷۱]، و ما همان کسانی هستیم که خداوند عزوجل ما را برگزید و کتابی را که در آن همه چیز بیان گشته است، به ارث بردهایم.[۷۲]
علمی و دانشی که در این روایت به آن اشاره شد، چنانکه در بسیاری از روایات دیگر آمده است، از نوع علوم حصولی نیست که آموخته شود؛ بلکه نوع دیگری از علم است که در سخن خدا بدان اشاره شده است: قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ ؛ «[اما] کسی که دانشی از کتاب [آسمانی] داشت، گفت. . .» . (نمل: ۴۰) از این آیه بهدست میآید که این دانش خاص، در صدور آن کار از جانشین سلیمان، دخالت داشته است؛ زیرا «تعلیق حکم بر وصف، بیانگر علیت آن وصف است» . ازاینرو اگر
این علم در انجام دادن آن کار مدخلیتی نداشت، ذکر آن بیهوده و غیر ضروری بود.
براساس روایات، پیامبر (صلی الله علیه و آله) این نوع علم را از پیامبران گذشته به ارث برده است و امامان (علیهم السلام) نیز علم پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به ارث بردهاند.
«مثنّی حنّاط» از ابوبصیر چنین نقل میکند:
خدمت امام باقر (علیه السلام) شرف حضور یافتم و پرسیدم: «آیا شما ورثه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستید؟» فرمود: «آری» . پرسیدم: «آیا رسول خدا وارث پیامبران بوده و همه آنچه را آنان میدانستند میداند؟» فرمود: «آری» . پرسیدم: «آیا شما میتوانید مردگان را زنده کنید و نابینا و پیس را درمان کنید؟» فرمود: «آری به اذن خدا» . آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: «ای ابومحمد! به من نزدیک شو!» حضرت دستش را بر چشم [نابینا] و چهرهام کشید. ناگهان خورشید و آسمان و زمین و خانهها و همهچیز خانه را دیدم. ابوبصیر میگوید:
حضرت فرمود: «آیا دوست داری اینگونه بمانی و حساب و کتاب مردم عادی را داشته باشی و هر آنچه روز قیامت بر آنان است، بر تو هم باشد یا به همان حالت که بودی (نابینایی) برگردی و بهشت خالص برای تو باشد؟» عرض کردم: «میخواهم به همان حال قبلی بازگردم» . آنگاه حضرت دستش را بر چشم من کشید و به حال قبلی بازگشتم.
ابوبصیر گوید: «این ماجرا را برای ابنابیعمیر نقل کردم. وی گفت: گواهی میدهم که این ماجرا حق است؛ همانگونه که روز
حق است» .[۷۳]
«ابوحمزه ثمالی» میگوید:
از امام سجاد (علیه السلام) پرسیدم: «آیا امامان، مردگان را زنده میکنند و نابینا و پیس را درمان مینمایند و روی آب راه میروند؟» فرمود: «خداوند هر موهبتی را به پیامبری داد، همان را به محمد (صلی الله علیه و آله) عطا فرمود و موهبتهایی را که آنان از آن برخوردار نبودند نیز به آن حضرت عطا فرمود» .
پرسیدم: «آیا هرچه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده، آن را به امیرمؤمنان (علیه السلام) عطا فرموده است؟» فرمود: «آری. پس از او به حسن و حسین (علیهما السلام) سپس به هر امامی تا روز قیامت عطا نمود. افزون بر هر ماجرایی که در هر سال و هر ماه رخ میدهد. آری. به خدا سوگند! هر چیزی که در هر ساعت اتفاق میافتد» .[۷۴]
«محمدبنفضیل» به نقل از ابوحمزه ثمالی از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که از آن حضرت شنیدم که میفرمود: «الواح و عصای حضرت موسی (علیه السلام) نزد ماست و ما وارثان پیامبرانیم» .[۷۵]
«مفضلبنعمر» از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که از آن حضرت شنیدم که میفرمود:
«آیا میدانی پیراهن یوسف (علیه السلام) چه بود؟» عرض کردم: «خیر» . فرمود: «آنگاه که آتش برای ابراهیم (علیه السلام) افروخته شد جبرئیل (علیه السلام) پیراهنی بهشتی برایش آورد و آن را بدو پوشاند.
از آن پس گرما و سرما به او زیان نرسانید. هنگامیکه ابراهیم در آستانه رحلت قرار گرفت، آن را در حِرْزی قرار داد و بر اسحاق آویخت، و اسحاق آن را بر
یعقوب آویخت. زمانی که یوسف (علیه السلام) متولد شد آن را بر او آویخت، و آن حرز در بازویش بود تا آن ماجرا برایش پیش آمد. آنگاه که آن را در مصر، از حرز بیرون آورد، یعقوب بوی آن را احساس کرد که [در این خصوص] خدا میفرماید: من بوی یوسف را احساس میکنم، اگر مرا به نادانی وکمعقلی نسبت ندهید.[۷۶]این همان پیراهن است که خدا آن را از بهشت فرو فرستاد» .
پرسیدم: «فدایت شوم! این پیراهن به چه کسی رسیده است؟» فرمود: «به اهلش» . آنگاه فرمود: «هر پیامبری، علم یا چیز دیگری را به ارث مینهد، سرانجام به خاندان محمد (صلی الله علیه و آله) میرسد» . [۷۷]
بنابراین خدای سبحان آفریدن، روزیدادن، زندهکردن، میراندن و غیر آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) سپرده است و ایشان را واسطههای فیض خود قرار داده است؛ چنانکه در روایات بیشماری آمده است؛ مانند روایتی که در امالی صدوق، به نقل از امام صادق، جعفربنمحمد، از پدرش، محمدبنعلی، از پدرش، علیبنحسین (علیهم السلام) وارد شده است، اما این نوع تفویض، از تفویضی که بطلان و محال بودنش ثابت شده است، بهشمار نمیآید؛ زیرا همه این امور، با قدرت الهی و اذن و فرمان او انجام شده است. در این روایت، امام
میفرماید:
ما کسانی هستیم که خدا به سبب ما آسمان را نگاه داشته که بر زمین نیفتد، مگر به اذن خودش، و به سبب ما زمین را نگاه داشته که ساکنانش را فرو نبرد، و به سبب ما باران را میباراند، و به سبب ما رحمتش را میگستراند و برکات زمین را نمایان
میکند و اگر در زمین فردی از ما وجود نداشته باشد، ساکنانش را در خود فرو میبرد[۷۸]
«آیتالله خویی» در «تنقیح» میگوید:
برخی از غالیان به ربوبیت امیرمؤمنان (علیه السلام) و تفویض امور به او اعتقاد ندارند، بلکه معتقدند که علی (علیه السلام) و دیگر امامان پاک، متولیان امور و کارگزاران خدای سبحانو گرامیترین بندگان در پیشگاه خدایند. از اینرو، روزیدادن و آفریدن و نظیر آن به آنها نسبت داده میشود، نه به معنای اسناد حقیقی به آنان باشد؛ چرا که اعتقاد دارند عامل حقیقی در آنها خداست؛ به دلیل این سخن خدای متعال که میفرماید: «خدا آفریننده هر چیزی است» . بلکه [این موارد] مانند اسناد مرگ، به فرشته مرگ، و اسناد باران به فرشته باران، و زندهکردن [مردگان] به عیسی (علیه السلام) میباشد؛ چنانکه در کتاب خدا وارد شده است: «و مردگان را به اذن خدا زنده میکنم»[۷۹] و نظایر آنها که کاری از کارهای خدای سبحان، به نوعی، به عاملان او اسناد داده میشود، و نظیر چنین اعتقادی، مستلزم کفر نیست و انکار ضروری دین نیز به شمار نمیآید. بنابراین، این قسم را از اقسام غلو به
شمار آوردن، معنا ندارد و از التزام ضمنی به آن راه گریزی نیست.[۸۰]
تفویض در نظام تشریع (قانونگذاری)
از قواعد ثابت [نزد مسلمانان]، این است که اصل قانونگذاری، منحصر به خدای متعال است؛ زیرا خود میفرماید: «حکم، تنها از آنِ
خداست؛ فرمان داده که غیر از او را نپرستید» . (یوسف: ۴۰) اما برخی از غالیان عقیده دارند که خدای سبحان، ولایت قانونگذاری را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) سپرده است. ازاینرو آنها بهگونهای مستقل از اراده و خواست خدا، بدون هیچ وحی و الهامی، هرچه را بخواهند، تشریع میکنند.
در بطلان اینگونه تفویض در تشریع، تردیدی نیست؛ زیرا آنکس که اعتقاد دارد غیر از خدای سبحان، کسی حق قانونگذاری دارد و زمام حلال و حرام به دست اوست، در واقع پروردگار دیگری اختیار کرده، و کاری را که مخصوص خداست، به دیگری نسبت داده، و با تعمیم این حق به غیر خدای سبحان، از توحید خارج، و بدینترتیب مشرک شده است.
اما ما معتقدیم که خدای سبحان احکام بسیاری از رویدادها را بیان کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز برخی از آنها را برای مردم، بهطور عام، و برخی دیگر را برای امامان (علیهم السلام) ، بهطور خاص، ابلاغ کرد و امامان (علیهم السلام) نیز آن احکام را به مردم رساندند. البته خداوند در برخی موضوعات و حوادث، به پیامبرش (صلی الله علیه و آله) اذن داد،
بیآنکه بدو وحی شود، در آنها حکم وضع کند.
بنابراین پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر اساس اموری که خدای سبحان به وی آموخته است، به اذن خدا قانونگذاری میکند و این کار درباره امامان (علیهم السلام) نیز صادق است؛ زیرا آنان بر اساس شیوهای که خدای متعال آنها را تربیت کرده است، برخی از قوانینی را که خدای متعال و پیامبرش تشریع نکردهاند، وضع میکنند؛ بهگونهای که هرچه را تشریع کنند و هر مطلبی را بگویند، مطابق با اراده خدای سبحان است.
این معنای تفویض در قانونگذاری، با عقل سازگار است و اگر این معنا طبق ادله برای کسی ثابت شود، از آن، هیچگونه منعی لازم نمیآید.
«علامه مجلسی» میگوید:
درباره تفویض در موضوع دین دو احتمال وجود دارد:
نخست: خدای متعال بهطور عام به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) تفویض کند که بدون هیچگونه وحی و الهامی، هرچه را میخواهند حلال، و هرچه را میخواهند حرام نمایند یا آنچه را به آنها وحی میشود با نظرات خودشان تغییر دهند. چنین عقیدهای باطل است و هیچ عاقلی بدان قائل نیست؛ چرا که پیامبر (صلی الله علیه و آله) روزهای زیادی را برای پاسخ به یک پرسشکننده، منتظر وحی میماند و از پیش خود پاسخ نمیداد و خدای متعال میفرماید: «و هرگز از سرِ هوای نفس سخن نمیگوید. آنچه میگوید چیزی جز وحی نازل شده بر او نیست» .[۸۱]
دوم: خدای متعال آنگاه که پیامبرش (صلی الله علیه و آله) را بهگونهای کمال بخشید که کار را جز موافق حق و صواب اختیار نمیکند و هیچگاه موضوعی برخلاف مشیّت و اراده خدا در هر بابی به ذهنش خطور نمیکند، خداوند نیز بهخاطر نشاندادن ارج و مقام وی در پیشگاه خود، تعیین برخی از امور مانند افزایش در نماز و تعیین نوافل در نماز و روزه و ارث جدّ و موضوعات دیگری که گذشت و خواهد آمد، به آن حضرت تفویض نمود. ازاینرو اصل تعیین، فقط به وسیله وحی بود، اما اختیار، تنها با الهام بوده است.
آنگاه حضرت نیز پیوسته بر آنچه به وسیله وحی اختیار نموده بود تأکید میورزید. چنین تفویضی از دیدگاه عقل نیز اعتقادی فاسد نیست.[۸۲]
مجموعه فراوانی از روایات بر این مطلب دلالت دارند؛ برای مثال، امام باقر (علیه السلام) میفرماید:
خدای متعال، محمد (صلی الله علیه و آله) را بنده خود آفرید و او را آموزش داد و تربیت کرد تا به چهل سالگی رسید. آنگاه بدو وحی کرد و دستورات را به او تفویض نمود و فرمود: «و آنچه را رسولخدا (صلی الله علیه و آله) برای شما آورده بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده خودداری نمایید» .[۸۳]و [۸۴]
همچنین «زراره» از امام صادق یا امام باقر (علیهما السلام) چنین نقل میکند:
خدا کار بندگانش را به پیامبرش سپرد تا چگونگی اطاعتشان را بنگرد. آنگاه این آیه را تلاوت کرد: «و آنچه را رسولخدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری کنید» .[۸۵]و[۸۶]
برخی روایات، تعدادی از قوانینی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بدون وحی تشریع کرده، و سپس خدای سبحان آنها را تأیید و اجازه داده، یادآور شدهاست:
زراره از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دیه چشم و نَفْس و بینی را وضع کرد و شراب و هر مستکنندهای را حرام نمود. مردی پرسید: «آیا این را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیآنکه در مورد آن وحی رسیده باشد، وضع کرد؟» امام (علیه السلام) فرمود: «آری، تا بداند چه کسی از رسول خدا فرمان میبرد و چه کسی سرپیچی میکند» . [۸۷]
«ابنسنان» به نقل از «اسحاقبنعمار» از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود:
خداوند آنگونه که خود میخواست پیامبرش (صلی الله علیه و آله) را ادب و تربیت کرد و آنگاه وی را به جایی که میخواست رساند، بدو فرمود: «و تو اخلاق عظیم و برجستهای داری»[۸۸]۲، و امور دینش را بدو تفویض کرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برایتان آورده،
بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری کنید» . [۸۹]
خدا در قرآن سهم ارث را ذکر کرده، ولی برای جد سهمی قرار نداده است و رسولخدا (صلی الله علیه و آله) هر مستکنندهای را حرام کرد و خدا اجازه آن را بدو داد و این فرموده خداست: «[و به او گفتیم] این عطای ماست؛ به هرکس میخواهی ببخش و از هرکس میخواهی امساک کن و حسابی بر تو نیست. [تو امین هستی]» [۹۰]و [۹۱]
«اسحاقبنعمار» از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند:
خدا پیامبرش را ادب و تربیت کرد تا اینکه او را به جایی که
میخواست رساند، بدو فرمود: «[به هر حال] با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکیها دعوت نما و از جاهلان رو بگردان»[۹۲] زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنین کرد، او را مدح نمود و فرمود: «و تو اخلاق عظیم و برجستهای داری» ، و آنگاه که او را مدح نمود دینش را بدو سپرد و فرمود: «و آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید» . خداوند متعال شراب را حرام کرد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر مستکنندهای را حرام نمود و خداوند در همه این امور به او اجازه داد و خدا نماز را نازل کرد و اوقات آن را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تعیین نمود و خداوند متعال آن را
تأیید فرمود[۹۳]
«اسماعیل بن عبدالعزیز» میگوید:
امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تشریع (قانونگذاری) تفویض شده بود. خداوند تبارک و تعالی پادشاهیاش را به سلیمان (علیه السلام) تفویض کرد و فرمود: «[و به او گفتیم] این عطای ماست؛ به هرکس میخواهی ببخش و از هرکس میخواهی امساک کن و حسابی بر تو نیست [تو امین هستی]»[۹۴]، و خداوند تبارک و تعالی دینش را به محمد (صلی الله علیه و آله) سپرد و فرمود: «و آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید» .[۹۵])
مردی پرسید: «آیا امور مربوط به رزق و روزی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
تفویض شده است؟» راوی میگوید: امام صادق (علیه السلام) با خشم از او رو گردانید و فرمود: «در همه چیز. به خدا سوگند در همه چیز [تفویض شده است]» . [۹۶]
«عبداللهبنسنان» میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: «امیرمؤمنان (علیه السلام) با شرابخوار چگونه رفتار میکرد؟» فرمود: «حدش میزد» . پرسیدم: «اگر تکرار میکرد؟» فرمود: «حدش میزد» . پرسیدم: «اگر تکرار میکرد؟» فرمود: «تا سه مرتبه او را حدش میزد. اگر تکرار میکرد، او را میکشت» . پرسیدم: «با آشامنده مستکننده، چگونه
رفتار میکرد؟» فرمود: «حدّش میزد» . پرسیدم: «اگر تکرار میکرد؟» فرمود: «حدّش میزد» . پرسیدم: «اگر تکرار میکرد؟» فرمود: «حدّش میزد» . پرسیدم: «اگر تکرار میکرد؟» فرمود: «او را میکشت» . پرسیدم: «پس کسی که شراب میخورد با کسی که مستکننده دیگر میخورد یکسان است؟» فرمود: «یکسان است» . درک این مطلب برایم سنگین بود. امام (علیه السلام) فرمود: «آن را بزرگ نشمار. آنگاه که خدا پیامبرش (صلی الله علیه و آله) را تربیت نمود، او نیز ادب و تربیت خداوند را پذیرفت. سپس خداوند تبارک و تعالی [امور را] به او تفویض کرد. خداوند تبارک و تعالی مکه را حرمت بخشید و آن را حرم خود قرار داد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مدینه را حرمت بخشید و آنجا را حرم خود قرار داد. خدا شراب را حرام کرد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر مستکنندهای را حرام نمود و خدا همه آنها را به او اجازه داد. خداوند تبارک و تعالی فریضههای ارث از صلب
[فرزندان] را واجب ساخت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ارث جد را واجب نمود، و خدا آن را اجازه داد» . آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: «هرکس از رسول خدا فرمان برد، از خدا فرمان برده است» .[۹۷]
در «عللالشرایع» از اسحاقبنعمار چنین نقل شده است:
از امام کاظم (علیه السلام) پرسیدم: چگونه نماز، یک رکعت با دو سجده شد؟ و چرا دو سجده دو رکعت نشد؟ امام (علیه السلام) فرمود: هرگاه مطلبی را پرسیدی، دلت را برای فهم و درک آن مهیا کن. نخستین نمازی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گزارد در آسمان،
در پیشگاه خدای متعال و مقابل عرش وی بهجا آورد، و آن زمانی بود که وقتی او را معراج بردند، مقابل عرش خداوند تبارک و تعالی رسید، فرمود: ای محمد! به صاد [۹۸]نزدیک شو و مواضع سجود خود را شستوشو ده و پاکیزه نما و برای پروردگارت نماز بگزار. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهجایی که خدای تبارک و تعالی به او دستور داده بود نزدیک شد و وضوی شادابی ساخت. آنگاه رو به خدای جبار ایستاد و خدا وی را به آغازِ نماز فرمان داد و او انجام داد. سپس فرمود: ای محمد! بخوان بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِینَ . . . تا آخر آن. او نیز انجام داد. سپس به او دستور داد که صفت و نسبت پروردگارش را بخواند: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ * قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ * اللهُ الصَّمَدُ . سپس خداوند متعال از سخن گفتن باز ایستاد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ * اللهُ الصَّمَدُ . خدا فرمود: بگو: لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ * وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ و از سخن بازماند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دوبار گفت:
کذلک الله ربی (پروردگارم این چنین است) .
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که این جملات را گفت خدا به او فرمود: ای محمد! برای پروردگارت رکوع کن. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رکوع انجام داد و در حال رکوع به او فرمود: بگو «سبحان ربی العظیم و بحمده» . رسول خدا سهبار آن را گفت. سپس خداوند تبارک و تعالی فرمود: ای محمد! سرت را بلند کن. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انجام داد و در پیشگاه خدا راست ایستاد (قیام بعد از رکوع) ، خداوند فرمود: ای محمد! برای
پروردگارت سجده نما. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با رو به سجده افتاد، فرمود: بگو «سبحان ربی الاعلی و بحمده» . رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سهبار آن را گفت. فرمود: ای محمد! صاف بنشین. حضرت چنین کرد. آنگاه که صاف نشست و عظمت خدا را یاد کرد، به اختیار خود به سجده افتاد، نه به امر پروردگار عزوجل، و سهبار نیز تسبیح گفت. خداوند فرمود: صاف بایست (قیامکن) . حضرت انجام داد و از آن پس، آن عظمت پروردگارش را که دیده بود، مشاهده نکرد.
بدو فرمود: ایمحمد! بخوان و انجام ده همانگونه که در رکعت نخست بهجا آوردی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را انجام داد [و حمد و سوره را خواند و رکوع کرد]. سپس یک سجده بهجا آورد. زمانی که سر از سجده برداشت، عظمتِ خدا را یاد کرد و به اختیار خود به سجده افتاد، نه به امر پروردگار عزوجل. باز تسبیح گفت. آنگاه بدو فرمود: سرت را بلند کن که خدا تو را ثابت قدم بدارد و گواهی ده (تشهد بخوان) که معبودی جز خدا نیست و محمد رسول خداست و قیامت بیتردید فرا خواهد رسید و خداوند مردگان را برمیانگیزد. خدایا! بر محمد و خاندانش درود فرست؛ همانگونه که بر ابراهیم و
خاندان ابراهیم درود فرستادی و برکت دادی و رحم کردی، تو ستوده و ارجمندی. خدایا! شفاعت او را درباره امتش بپذیر و درجهاش را بالا ببر و حضرت، این امور را انجام داد.
فرمود: ای محمد! و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رو بهسوی خدای تبارک و تعالی نمود و سکوت کرد و عرضه داشت: سلام بر تو باد. خدای جبار پاسخش داد و فرمود: و بر تو سلام باد ای محمد! با
نعمت خودم تو را بر طاعتم نیرو بخشیدم و با عصمتم تو را پیامبر و حبیبم قرار دادم.
آنگاه امام کاظم (علیه السلام) فرمود: «نمازی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آن امر شده بود، دو رکعت و دو سجده بود و چنانکه نقل شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به خاطر عظمت خدای تبارک و تعالی در هر رکعت دو سجده بهجا آورد و خدا آن را واجب نمود» .
راوی گوید: عرض کردم: «فدایت شوم! منظور از صاد چیست که خداوند دستور داد حضرت خود را با آن بشوید؟» فرمود: «چشمهای است که از یکی از رکنهای عرش میجوشد و به آن آب حیات گفته میشود و منظور از صاد، همان است که خداوند عزوجل میفرماید: صوَ الْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ [۹۹][و به پیامبر (صلی الله علیه و آله) دستور داد] وضو بسازد و بخواند و نماز بگزارد» .[۱۰۰]
این روایت، که نظایرش بسیار است، بهگونهای روشن بیان میکند، نمازی که ما میخوانیم از اجزایی تشکیل شده است که خداوند به انجام دادن برخی از آنها مستقیم دستور فرموده، و اجزای دیگرش را
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افزوده، و خداوند آن را بر امتش واجب کرده است. بر همین اساس در برخی روایات اجزایی را که خدای متعال واجب ساخته، از آنچه سنت پیامبرش (صلی الله علیه و آله) است، جدا میداند؛ برای نمونه «عمربناذینه» به نقل از زراره، از امام باقر (علیه السلام)
نقل میکند:
نماز ده رکعت است که شامل دو رکعت ظهر و دو رکعت عصر و دو رکعت صبح و دو رکعت مغرب و دو رکعت عشا میباشد و شک و اشتباه کردن در آن جایز نیست و هرکس در آن خطا کند باید نمازی را که خداوند عزوجل در قرآن بر مؤمنان واجب نموده است از سر گیرد، و خدا آن را به محمد (صلی الله علیه و آله) تفویض کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر این نماز، هفت رکعت افزود و آن سنتی است که در آن قرائت نیست. بلکه تسبیح و تهلیل و تکبیر و دعاست. بنابراین شک و خطا در آن ممکن است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دو رکعت در ظهر و عصر و عشا در نماز غیر مسافر و یک رکعت به نماز مغرب غیر مسافر و مسافر اضافه کرد[۱۰۱]
همچنین «عبداللهبنسلیمان عامری» از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند:
آنگاه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به معراج برده شد، نماز ده رکعت و به صورت دو رکعت، دو رکعت، نازل گشت. زمانی که حسن و حسین متولد شدند، رسولخدا (صلی الله علیه و آله) به شکرانه [تولد آنان] هفت رکعت را افزود و خداوند نیز به او اجازه داد و نماز صبح را بهخاطر تنگی وقتش چیزی به آن نیفزود؛ زیرا فرشتگان شب و روز در آن حاضر میشوند. زمانی که خداوند به نماز شکسته در مسافرت دستور داد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شش رکعت را از امتش برداشت و از مغرب
چیزی نکاست. در آن بخش که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) افزوده، سهو و اشتباه ممکن است، و کسی که در اصل واجب در دو رکعت نخست، شک کند باید نمازش را از
سر بگیرد.[۱۰۲]
و نیز «فضیلبنیسار» میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) شنیدم میفرمود: «خداوند عزوجل تا ده رکعت نماز را دو رکعت، دو رکعت، واجب کرد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به دو رکعت [ظهر و عصر و عشا] دو رکعت و به مغرب یک رکعت افزود که معادل فریضه شد، و ترک آنها جز در سفر جایز نیست و مغرب را فرد قرار داد و آن را در سفر و حضر یکسان گذاشت. خدا نیز آن را برای وی اجازه داد. ازاینرو فریضههفده رکعت شد. . . [تا آنجا که امام (علیه السلام) فرمود:]
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به کسی اجازه نداد دو رکعتی را که به نماز فرض الهی افزوده، ترک کند. بلکه آنرا بر همه واجب نمود، و جز به مسافر حق نداد چیزی را از آن بکاهد و کسی حق ندارد چیزی را که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه نداده، اجازه دهد. بدین ترتیب، دستور رسول خدا با فرمان خدا، و نهی او با نهی خدا موافق است و بر بندگان واجب است همانند تسلیم در برابر امر خدا، تسلیم رسول خدا نیز بشوند» .[۱۰۳]
تفویض به اهلبیت (علیهم السلام)
روایات فراوانی وجود دارد که هرچه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تفویض شده، به اهلبیت او نیز تفویض شده است؛ «محمدبنحسن میثمی» از پدرش،
از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند:
خداوند رسولش (صلی الله علیه و آله) را ادب و تربیت کرد و او را طبق خواستهاش استوار نمود. سپس [امور را] بدو تفویض کرد و فرمود: «هر آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید و [اجرا کنید] و از هرچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید» ، و آنچه را خدا به رسولش تفویض نمود، وی نیز آنها را به ما تفویض فرمود. [۱۰۴]
«عبداللهبنسنان» میگوید:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند! خداوند [امور دین را] به هیچیک از بندگانش جز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) تفویض نکرد و فرمود: إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَینَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللهُ [۱۰۵]؛ «ما این کتاب را بهحق بر تو نازل کردیم تا به آنچه خداوند به تو آموخته، میان مردم قضاوت کنی» ، و این شیوه در مورد اوصیا و جانشینان آن حضرت نیز جاری است[۱۰۶]
«علامه مجلسی» میگوید:
ظاهر خبر این است که امام (علیه السلام) بِمَا أَرَاکَ اللهُ را به الهام و احکامی که در دلهای ایشان القا میکند، تفسیر نموده تا بر برخی معانی تفویض، دلالت کند.[۱۰۷]
«ابواسحاق نحوی» میگوید:
حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدم و شنیدم که میفرمود: خداوند پیامبرش را بر پایه محبتش ادب کرد و فرمود: «تو دارای
اخلاق
عظیم و برجستهای هستی» .[۱۰۸]سپس [امور دین را] بدو تفویض کرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید»[۱۰۹]، و فرمود: «هرکس از رسول خدا فرمان برد از خدا فرمان برده است» .[۱۱۰]
سپس امام (علیه السلام) فرمود: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) [امور را] به علی (علیه السلام) تفویض کرد و او را امین شمرد و شما تسلیم شدید، ولی مردم انکار کردند. به خدا سوگند! دوست داریم که هرگاه ما چیزی گفتیم، شما نیز بگویید و هرگاه ما سکوت کردیم، شما نیز سکوت کنید و ما میان شما و خداوند عزوجل هستیم. خدا در مخالفت دستور ما برای هیچکس خیری قرار نداده است.[۱۱۱]
ممکن است گفته شود اگر مواردی که به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) تفویض شده است، بدون فرمان و اذن خدا باشد، با سخن خدای متعال منافات دارد که میفرماید: «او از سر هوا و هوس سخن نمیگوید» [۱۱۲]، و اگر به فرمان و اراده خدای متعال باشد، بین آنها و دستوراتی که خدا واجب، و تشریع کرده تفاوتی نخواهد بود.
البته ما سخن اخیر را برمیگزینیم؛ زیرا همه تشریعات پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان، پس از اذن خدای تعالی به تشریع (قانونگذاری) و تفویض امر به آنان، صادر شده است و تفاوت بین آن دو روشن است؛ زیرا آنچه را خدای سبحان واجب کرده و بهطور مستقیم تشریع نموده،
فرمانی قطعی
است. اما موارد دیگر، به پیامبر و امامان (علیهم السلام) تفویض شده است و آنان اختیار دارند مواردی را اضافه کنند که در این صورت، خدا نیز آن موارد را بر امت واجب میکند. آنگاه بر بندگان واجب است که در این موارد هم تسلیم باشند؛ همانگونه که برابر خدای سبحان تسلیماند و پیشتر گذشت.
دلهای ائمه خاستگاه اراده خدا
گفتنی است هر چند درباره تشریعاتی که از ناحیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) صادر میشود، فرمان مستقیمی از طرف خدا صادر نشده، اما همه آنها با امر و نهی خدا موافق است که روایات متعددی نیز به این معنا تصریح کرده است؛ برای نمونه «ابونعیم محمدبناحمد انصاری» میگوید:
گروهی از مفوضه و مقصّره، «کاملبنابراهیم مدنی» را به نمایندگی خود نزد امام حسن عسکری (علیه السلام) اعزام کردند. کامل میگوید با خود گفتم آیا از او بپرسم، جز کسی که مثل من شناخت داشته باشد و مانند من سخن بگوید، هیچکس وارد بهشت نمیشود؟ میگوید: آنگاه که حضور سرورم امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدم، نگاهم به لباس سفید لطیفی که بر تن آن حضرت بود، افتاد. با خود گفتم: ولیّ خدا و حجت او چنین لباس لطیفی بر تن میکند و ما را به همسانی با برادران دینی فرمان میدهد و از پوشیدن چنین لباسی نهی میکند!
امام (علیه السلام) با لبخند فرمود: ای کامل! و آستینش را بالا زد. ناگهان دیدم لباس سیاه خشنی در زیر پوشیده است. فرمود: «ای
کامل! این
(لباس زیر) برای خدا و این (لباس رو) برای شما» .
سلام کردم و کنار دری که پردهای بر آن آویزان بود، نشستم. باد وزید و پرده را کنار زد. دیدم کودکی بهسان پاره ماه، در سن چهار سال یا همان حدود آنجاست. او به من فرمود: ای کاملبنابراهیم! [با شنیدن صدای او] تنم لرزید و به من الهام شد که بگویم: لبیک ای سرورم!
فرمود: نزد ولی خدا آمدهای که درباره سخنان مفوضه بپرسی. دروغ میگویند. بلکه دلهای ما خاستگاه اراده خداست. هرگاه خدا بخواهد ما میخواهیم و خدا میفرماید: «و شما هیچ چیز را نمیخواهید مگر اینکه خدا بخواهد» .[۱۱۳]سپس پرده به حالت نخست خود بازگشت. [۱۱۴]
«محمدبنسنان» میگوید:
نزد امام جواد (علیه السلام) حضور داشتم و از اختلاف شیعه یاد کردم. حضرت فرمود: خدا همیشه در یگانگی، فرد و تنها بود. سپس محمد و علی و فاطمه (علیهم السلام) را آفرید و هزار روزگار صبر کردند. سپس اشیاء را آفرید و آنان را بر آفرینش اشیاء گواه گرفت و اطاعت آنان را بر آن اشیاء جاری ساخت و امور آنها را به ایشان تفویض کرد. بنابراین آنان آنچه را میخواهند، حلال و آنچه را میخواهند، حرام مینمایند و هرگز چیزی را نمیخواهند مگر آنچه را خدای تبارک و تعالی بخواهد.
پس هرکس از این دیانت پیشی گیرد، در دریای افراط غرق میشود و هرکس از آن مراتبی که خدا برای آنها ترتیب داده
بکاهد، در خشکی تفریط نابود میشود و در راستای شناخت آنان که بر مؤمن واجب است، حق خاندان محمد را ادا نکرده است. آنگاه فرمود: ای محمد! این مطلب را بگیر (بیاموز) که از علم مخزون و مکنون [خدا] میباشد. [۱۱۵]
بنابراین بین تفویض قانونگذاری به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سخن خدای متعال که فرمود: «تو هیچگونه اختیاری نداری» ، (آل عمران: ۱۲۸) منافاتی وجود ندارد و دلیل آن روایت «جابر جعفی» است که میگوید:
آیه لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ [۱۱۶]را نزد امام باقر (علیه السلام) قرائت نمودم. حضرت فرمود: آری، به خدا سوگند همه چیز در اختیار اوست. ولی نه آنگونه که تو عقیده داری. بلکه تو را آگاه میسازم آنگاه که خدای تبارک و تعالی به پیامبرش دستور داد که ولایت علی (علیه السلام) را ابراز و اعلان نماید، درباره دشمنی قومش و شناختی که نسبت به آنها داشت، اندیشید و دشمنی قومش بدین جهت بود که رسولخدا (صلی الله علیه و آله) علی (علیه السلام) را به سبب ویژگیهایش بر همه برتری داده بود؛ زیرا وی نخستین کسی بود که به رسولخدا (صلی الله علیه و آله) و فرستاده حق ایمان آورد و یاریکنندهترین مردم نسبت به خدا و رسول او و جنگاورترین آنها نسبت به دشمن خدا و رسول بود و بیش از آنها نسبت به مخالفان خدا و رسول دشمنی میکرد و در برتری علمش کسی نتوانست با او برابری کند و شرف و دیگر فضیلتهای او که قابل شمارش نیست.
آنگاه که پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره دشمنی و حسد قومش با
او در [برخورداری وی از] این ویژگیها اندیشید، نگران شد. خدا او را
آگاه ساخت که تو در اینباره اختیاری نداری. بلکه ماجرای او به خدا مربوط است که علی (علیه السلام) را وصی و ولی امر پس از او گردانَد و مقصود خدای متعال همین بود.
چگونه پیامبر (صلی الله علیه و آله) اختیاری ندارد با اینکه بدو تفویض کرد هرچه را او حلال کرده، حلال و هرچه را حرام کرده، حرام است. آنجا که میفرماید: «آنچه را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از هرچه شما را نهی کرده، خودداری نمایید» .[۱۱۷]
به هر حال، حاصل همه مطالب گذشته این است که آنچه از امر تشریع و قانونگذاری به ایشان (علیهم السلام) تفویض شده، این نیست که با اراده خود و بدون هیچ وحی و الهامی، هرچه را بخواهند حلال، و هرچه را بخواهند، حرام نمایند؛ زیرا چنین موضوعی به ضرورت عقلی و نقلی باطل است. بلکه مقصود از تفویض در تشریع این است که با اذن خدا باشد؛ بدینمعنا که خدای متعال هنگامی که عقول آنها را کامل گرداند و بهگونهای تربیتشان کرد که جز خواسته خدا چیزی را اختیار نکنند، برخی تشریعات را به آنان تفویض کرد تا مقام و جایگاه ایشان را در پیشگاه خود آشکار سازد.
در پایان درخور ذکر است که این مبنا در تفویض تشریع و قانونگذاری به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیهم السلام) ، با نظریهای که برخی بدان قائلند و میگویند امامان، تنها راوی از پیامبرند و
جز همین اندازه در تشریع نقش ندارند، تفاوت دارد. واضح است که بنابر نظریه این گروه، ولایت تشریعی برای امامان و اهلبیت (علیهم السلام) معنا ندارد.
مصادیق دیگر تفویض
علامه مجلسی بیان داشته است که برای تفویض، کاربردها و مصادیق دیگری در روایات وجود دارد که عبارتاند از:
نخست: «تفویض امور مردم، از جمله سیاست، تأدیب، تکمیل و آموزش آنان و امرکردن مردم به اطاعت ایشان در آنچه دوست میدارند و اموری که نمیپسندند و در آنچه دلیل مصلحت آن را میدانند و مواردی که نمیدانند» .
این سخن حق است؛ به دلیل سخن خدا که میفرماید: «آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از هرچه شما را نهی کرده، خودداری کنید» (حشر: ۷) و آیات و اخبار دیگر.
«جابر» میگوید:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: آنگاه که خدا آسمانها و زمین را آفرید، آنها را فراخواند. او را اجابت کردند. سپس نبوت من و ولایت علیبنابیطالب را بر آنها عرضه کرد، آنها نیز پذیرا گشتند. پس از آن، مردم را آفرید و امور مربوط به دین را به ما تفویض نمود. بدینسان، سعادتمند کسی است که به واسطهاطاعت ما به سعادت برسد و بدبخت کسی است که بهخاطر دوری از اطاعت ما بدبخت شود. ما حلالکننده حلالِ خدا و حرامکننده حرامش
هستیم.[۱۱۸]
دوم: «تفویض شرح و بیان علوم و احکام، بهگونهای که مصلحت میدانند، با توجه به تفاوت عقول مردم یا به سبب تقیه. ازاینرو به برخی
از مردم با احکام واقعی و به برخی با تقیه فتوا میدهند و تفسیر و تأویل آیات را بیان میکنند، و معارف را به حسب تحمل عقل هر پرسشگری ارائه مینمایند و آنگونه که در روایات فراوان آمده، آنها میتوانند اینگونه معارف را بیان کنند یا سکوت نمایند» .
«صفوانبنیحیی» ، از «محمدبنحکیم» نقل میکند:
از امام کاظم (علیه السلام) پرسیدم: «آیا میشود امام درباره حلال و حرام و احکامِ مورد نیاز مردم، مورد پرسش قرار گیرد، ولی پاسخ آن را نداند؟» فرمود: «خیر. او میداند، ولی ممکن است پاسخ ندهد؛ چون اختیار با اوست. اگر خواست پاسخ میدهد و اگر نخواست پاسخ نمیدهد» .[۱۱۹]
«عبداللهبنسنان» از «موسیبناشیم» نقل میکند:
به حضور امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم و درباره مسئلهای از او پرسش نمودم. پاسخم را داد. در همان حال که نشسته بودم مردی وارد شد و عین همان مسئله را پرسید و امام (علیه السلام) برخلاف پاسخی که به من داده بود، به او پاسخ داد. سپس مرد دیگری آمد و همان مسئله را پرسید. امام (علیه السلام) برخلاف دو پاسخ قبلی به وی پاسخ داد. از آن شگفتزده شدم و بر من دشوار آمد. آنان که رفتند، حضرت به من نگریست و فرمود: «پسر أشیم!
گویی بیتاب شدی؟» عرض کردم: «فدایت شوم! از سه پاسخ درباره یک مسئله شگفتزده شدم» . فرمود: «پسر أشیم! خداوند امر پادشاهیاش را به سلیمانبنداوود (علیه السلام) تفویض کرد و فرمود: «[و به او گفتیم] این عطای ماست، به هرکس میخواهی ببخش و از هرکس میخواهی
امساک کن و بر تو حسابی نیست»[۱۲۰]، و امر دینش را به محمد (صلی الله علیه و آله) سپرد و فرمود: «آنچه را رسول خدا برایتان آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از هرچه شما را نهی کرده، خودداری کنید» . [۱۲۱]خدای تبارک و تعالی هرچه را به محمد (صلی الله علیه و آله) تفویض نمود، آن را به ما نیز تفویض کرد. بنابراین بیتابی نکن» .[۱۲۲]
«عبداللهبنسلیمان» میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: «آیا [امور] به امام نیز همانند [حضرت] سلیمان تفویض شده است؟» فرمود: «آری» . دلیل پرسش این بود که وقتی مردی از امام درباره مسئلهای پرسید، پاسخش را داد. زمانی که همان مسئله را مرد دیگری پرسید، امام پاسخی دیگر داد. آنگاه مرد سومی آن را پرسید، امام پاسخی غیر از اول و دوم داد. سپس فرمود: «این عطای ماست، به هرکس میخواهی ببخش و از هرکس میخواهی امساک کن و بر تو حسابی نیست» .
گفتم: «خدا امورت را اصلاح کند! هنگامی که امام اینگونه به آنها پاسخ داد، آنان را میشناخت؟»
فرمود: سبحانالله، آیا نشنیدهای خدا در کتابش میفرماید: إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ ؛ «در این (سرگذشت عبرتانگیز) نشانههایی است برای هوشیاران» .[۱۲۳]و متوسّمین همان امامان هستند. وَ إِنَّها لَبِسَبِیلٍ مُقِیمٍ ؛ «و آنها بر سر راه همیشگی آنان است» [۱۲۴]، و
هرگز از آنها بیرون نمیرود.
آنگاه فرمود: آری، هرگاه امام به مردی بنگرد، او را میشناسد و رنگش را میداند، و اگر سخنش را از پشت دیوار بشنود، او را میشناسد و میداند چه منظوری دارد. خدا میفرماید:
«و از نشانههای او آفرینش آسمانها و زمین و تفاوت زبانها و رنگهای شماست و در این امر، نشانههایی برای عالمان است» . [۱۲۵]آنان عالماناند و هرگاه مطلبی را از انسانی که سخن میگوید بشنود، میداند که وی اهل هلاک است یا نجاتیافته. به جهت همین آگاهی است که به مقتضای نیاز به آنان پاسخ میدهد. [۱۲۶]
«ابنمسکان» از «عبدالاعلیبناعین» نقل میکند:
من و علیبنحنظله حضور امام صادق (علیه السلام) شرفیاب گشتیم. علیبنحنظله درباره مسئلهای از آن حضرت پرسشی نمود. امام پاسخ مسئله را داد. علی پرسید: «اگر چنین و چنان باشد چطور؟» در مورد آن مسئله، بهگونه دیگری پاسخ داد. پرسید: «اگر چنین و
چنان باشد چطور؟» امام پاسخ دیگری داد، تا اینکه امام در آن مسئله به چهار صورت پاسخ داد. علیبنحنظله به من رو کرد و گفت: «ابامحمد! محکومش کردیم» . امام (علیه السلام) سخن او را شنید و فرمود: «ای اباالحسن! چنین نگو. تو مرد باتقوایی هستی. برخی از اشیاء، دایره گستردهای ندارند و جز بر یک صورت جاری نشوند؛ از آن جمله، وقت نماز جمعه است که جز یک وقت ندارد و آن
هنگام زوال خورشید است و برخی از چیزها دایرهای گسترده دارند که بر گونههای بسیاری جاری میگردند؛ از جمله این مسئله» .[۱۲۷]
این حدیث بیانگرِ همان روایات فراوانی است که میگویند سخنان امامان (علیهم السلام) دارای وجوه بسیاری است.
«محمدبنحمران» به نقل از «محمدبنمسلم» ، نقل میکند که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «ما سخنی که میگوییم دارای هفتاد وجه است و از هریک مقصودی داریم» .[۱۲۸]
«علیبنابیحمزه» میگوید:
من و ابوبصیر حضور امام صادق (علیه السلام) رسیدیم. در همان حال که نشسته بودیم، امام صادق (علیه السلام) سخنی فرمود. من با خود گفتم: «این گفته، از سخنانی است که باید آن را به شیعیان برسانم. به خدا سوگند هرگز نظیر آن را نشنیده بودم» . حضرت نگاهی به صورتم افکند. سپس فرمود: «من تنها یک حرف را بیان میکنم،
ولی برایم هفتاد وجه دارد. اگر خواستی، آن را اینگونه بفهم و اگر خواستی، آنگونه بدان» . [۱۲۹]
«حسنبنمحبوب» به نقل از «احول» از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود: «شما داناترین مردم نسبت به شناخت و فهم سخنان ما هستید. سخن ما به هفتاد صورت توجیه میشود» .[۱۳۰]
سوم: «تفویض در بخشش. خدای متعال زمین و هرچه را در آن است برای ایشان آفرید و انفال و خمس و غنائم را برای آنان قرار داد. بنابراین آنان میتوانند هرچه خواستند، ببخشند و هرچه خواستند باز دارند» .
«ابوبکر حضرمی» به نقل از «رفید» غلام «ابنهبیره» میگوید:
امامصادق (علیه السلام) فرمود: هرگاه قائم را دیدی که به مردی صدهزار درهم میبخشد و به تو یک درهم، نگران نشو؛ چرا که این کار بدو تفویض شده است.[۱۳۱]
ما نیز در پایان، همچون مجلسی میگوییم:
هرگاه نسبت به معانیای که از تفویض بیان کردیم، آشنایی کامل پیدا کردی، فهمیدن اخباری که در اینبارهوارد شده بر تو آسان میگردد و سستی گفتار کسانی که بهطور مطلق تفویض را نفی میکنند، ولی به معانی آن آشنایی ندارند، درک میکنی.[۱۳۲]
غالیان از نگاه اهلبیت (علیهم السلام)
اشاره
در واقع اهلبیت (علیهم السلام) چنان برابر مسئله غلو و غالیان موضع قاطعی گرفتند که نظیر آن را درباره مسائل دیگر نمیبینیم؛ زیرا آنان با قاطعیت مقابل غلو ایستادند و برای مقابله با این مشکل بزرگ و مهم، که بهطور عام تفکر دینی، و بهطور خاص مکتب اهلبیت (علیهم السلام) را به چالش کشیده، از روشهای بسیار گوناگونی استفاده کردند؛ زیرا اشاره کردیم که قدرتهای حاکم، پیوسته میکوشیدند، غالیان را به شیعیان ملحق کنند تا از ارزش عقایدشان بکاهند و آنها را به زشتترین و زنندهترین صورت برای مردم جلوه دهند و به جهان اعلام کنند که شیعه به خداییِ امامان خود معتقد است.
ازاینرو صلاحیت ندارند جزء مسلمانان به شمار آیند و بدینبهانه باید خونشان ریخته شود و اموالشان به غارت رود. تاریخ از این فجایع سیاه، بسیار برای ما سخن میگوید. شاید در تاریخ معاصر، فتاوایی که در گوشه و کنار علیه پیروان مکتب اهلبیت (علیهم السلام) صادر میشود، بهترین گواه گفتار ماست.
همین موارد، اهلبیت (علیهم السلام) را واداشت تا از غالیان، ابراز بیزاری نمایند، آشکارا لعنشان کنند، به کفرشان حکم دهند، نیتهای مغرضانه آنها را برملا سازند و پیروانشان را از همنشینی با آنان، و گوشدادن به سخنان و ارتباط با آنها برحذر دارند.
شیعه، در گذر تاریخ خود، این دستورها را پذیرفته، و از غالیان ابراز بیزاری کردهاند؛ بهگونهای که کتابهایشان پر از ابراز بیزاری از آنان است. در اینجا به برخی از روایاتی اشاره میکنیم که بیانگر قاطعیت رفتار اهلبیت (علیهم السلام) با مسئله غلو و غالیان است. البته اینگونه روایات چند دستهاند:
دسته نخست: غالیان بدترین آفریدگان خدا
در امالی طوسی به نقل از «فضیلبنیسار» چنین است:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «از دست غالیان، مراقب جوانانتان باشید که آنان را به فساد نکشانند؛ زیرا غالیان بدترین آفریدگان خدایند. خدا را کوچک میشمارند و خدا بودن را برای بندگان خدا ادعا میکنند. به خدا سوگند! غالیان از یهود و نصارا و مجوس و مشرکان بدترند» .
آنگاه امام (علیه السلام) فرمود: «اگر غالی بهسوی ما بازگردد وی را نمیپذیریم. اما اگر شخص مقصر در حق ما به ما بپیوندد، او را پذیرا میشویم» .
عرض شد: «چرا ای فرزند رسول خدا! ؟»
فرمود: «زیرا غالی به ترک نماز و زکات و روزه و حج عادت کرده و هرگز نمیتواند ترک عادت کند و به طاعت خداوند
عزوجل بازگردد. ولی مقصر در حق ما اگر بداند، عمل و اطاعت میکند» .[۱۳۳]
«سعدبنطریف» از «اصبغبننباته» نقل میکند:
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود: «خدایا من از غالیان بیزارم؛ همانگونه که عیسیبنمریم از نصارا بیزاری جست. خدایا همیشه آنها را خوار کن و هیچ یک از آنان را یاری نکن» .[۱۳۴]
«عبد الرحمان بن کثیر» میگوید:
امام صادق (علیه السلام) روزی به اصحابش، در حدیثی مفصل، فرمود: «به خدا سوگند ما جز بندگانی نیستیم که خدا ما را آفرید و برگزید و بر هیچ سود و زیانی توانا نیستیم. اگر به ما رحم کند، بهخاطر رحمت اوست و اگر کیفرمان دهد، بهخاطر گناهان ماست. به خدا سوگند ما بر خدا حجتی نداریم و از خدا برائتی به همراه نداریم. ما نیز میمیریم و دفن میشویم و برانگیخته میگردیم. . .» .
تا آنجا که فرمود: «وای بر غالیان! آنان را چه شده است؟ خدا لعنتشان کند! در حقیقت خدا را آزردند و رسولش را در قبرش آزار دادند و امیرمؤمنان و فاطمه و حسن و حسین و علیبنحسین و محمدبنعلی را، که درود خدا بر ایشان باد، آزردند و اکنون من که گوشت و پوستم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است، ترسان و لرزان در بسترم میخوابم. . .» .
سپس فرمود: «به خدا سوگند! حتی اگر به ما مبتلا میشدند و ما آنها را به غلو امر میکردیم، واجب بود که از ما نپذیرند. حال
چگونه است که آنها مرا ترسان و لرزان میبینند که خدا را به دشمنی بر آنان میخوانم و از آنها بهسوی خدا بیزاری میجویم. شما را گواه میگیرم که من زاده رسول خدایم و از ناحیه خدا برائتی از آتش همراه ندارم. اگر اطاعتش کنم به من رحم میکند و اگر نافرمانیاش کنم عذابم خواهد کرد. . .» .[۱۳۵]
به همین علت در روایت وارد شده است که آنها (غالیان) روز قیامت به شفاعت اهلبیت (علیهم السلام) نمیرسند.
«مسعدۀبنصدقه» میگوید:
امام جعفر صادق از پدرش نقل کرد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «دو گروه به شفاعت من نرسند: پادشاه ستمکار بیدادگر و غالی در دین و منحرف از آن که بازنگشته و غلو را رها نکرده است» .[۱۳۶]
دسته دوم: بیزاری از سردمداران غالیان
به منظور مقابله با تأثیر سخنان فاسد غالیان، مذمت سرانشان و بیزاری جستن از آنها، احادیث زیادی از امامان (علیهم السلام) وارد شده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
«ابنمسکان» از یکی از اصحاب چنین نقل میکند:
از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که میفرمود: «خدا مغیرۀبنسعید را لعنت کند؛ زیرا او بر پدرم دروغ میبست. خداوند گرمی آهن را به او بچشاند! خدا لعنت کند کسی که درباره ما چیزی بگوید که
ما قائل به آن نیستیم، و خدا لعنت کند کسی که ما را از بندگی خدایی که
ما را آفرید و بازگشت ما بهسوی وی، و اختیار ما به دست اوست، دور میکند» .[۱۳۷]
«ابویحیی واسطی» میگوید:
امام رضا (علیه السلام) فرمود: «بنان، پیوسته بر امام سجاد (علیه السلام) دروغ میبست. خدا گرمی آهن را به او چشانید، و مغیرۀبنسعید همواره بر امام باقر (علیه السلام) دروغ میبست. خدا گرمی آهن را بدو چشانید، و محمدبنبشیر پیوسته بر امام کاظم (علیه السلام) دروغ میبست. خدا گرمی آهن را به او چشانید، و محمدبنفرات کسی است که بر من دروغ میبندد» .[۱۳۸]
«ابنسنان» میگوید:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «ما اهلبیت، راستگویانیم. از دروغگویی که بر ما دروغ بندد تا راستی ما را با دروغش نزد مردم ساقط کند، آزاد نیستیم. رسولخدا (صلی الله علیه و آله) راستگوترین مردم بود. ولی مسیلمه بر او دروغ میبست، و امیرمؤمنان (علیه السلام) پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) راستگوترین مردم بود، اما عبداللهبنسبا، خدا لعنتش کند، بر او دروغ میبست و بر تکذیب سخنان راستش اقدام میکرد و امام حسین (علیه السلام) به مختار مبتلا شد» .
آنگاه امام صادق از حارث شامی و بنان یاد کرد و فرمود: «آن دو، بر امامسجاد (علیه السلام) دروغ میبستند» . سپس مغیرۀبنسعید و
بزیع و سری و ابوخطاب و معمّر و بشار اشعری و حمزه زبیدی و صائد نهدی را یاد کرد و فرمود: «خدا آنها را لعنت کند! ما از فرد
دروغگو یا بیخردی که بر ما دروغ بندد آزاد نیستیم. خداوند متعال زحمت دروغگویان را از دوش ما برداشت و گرمی آهن را به آنها چشانید» .[۱۳۹]
«یونس» میگوید:
امام رضا (علیه السلام) به من فرمود: «ای یونس! میبینی که چگونه محمدبنفرات بر من دروغ میبندد؟» گفتم: «خدا لعنت و نابود و بدبختش کند» . فرمود: «خدا با او چنین کرد. خداوند، گرمی آهن را به او چشاند؛ همانگونه که به دروغگویان پیش از او چشاند. ای یونس! این سخن را گفتم تا یاران مرا از او برحذر داری و به آنان فرمان دهی او را لعنت کنند و از او بیزاری جویند؛ زیرا که خدا از او بیزار است» .[۱۴۰]
«حنانبنسدیر» میگوید:
در سال ۱۳۸ه. ق نزد امام صادق (علیه السلام) نشسته بودم و «میسر» نیز در آنجا حضور داشت. «میسر بیاع الزُطّی» عرض کرد: «فدایت شوم! شگفتم از گروهی که با ما به اینجا میآمدند، اما آثارشان از بین رفت و عمرشان تمام شد» . فرمود: «منظورت چه کسانی است؟» عرض کردم: «ابوخطاب و هوادارانش» .
حضرت تکیه داده بود، نشست، انگشتش را به آسمان بلند کرد و فرمود: «لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر ابوخطاب باد! خدا را
گواه میگیرم که او فردی کافر، فاسق و مشرک بود و روز و شب در شدیدترین عذاب با فرعون محشور میشود» .[۱۴۱]
دسته سوم: قطع رابطه و همنشینی با غالیان
«حسینبنخالد» از امام رضا (علیه السلام) نقل میکند:
هرکس به تشبیه و جبر قائل باشد، کافر و مشرک است و ما در دنیا و آخرت از او بیزاریم. ای پسرخالد! غالیانی که عظمت خدای متعال را کوچک میشمارند، از زبان ما در مورد تشبیه و جبر، اخبار جعل کردند. هرکس آنها را دوست بدارد کینه ما را به دل دارد، و هرکس کینه آنها را به دل بگیرد ما را دوست داشته است، و هرکس دوستدار آنان باشد با ما دشمنی ورزیده است، و هرکس با آنان دشمنی ورزد دوستدار ماست، و هرکس به آنان بپیوندد با ما قطع رابطه کرده است، و هرکس با آنان قطع رابطه کند به ما پیوسته است، و هرکس به آنان جفا روا دارد به ما نیکی کرده، و هرکس به آنان نیکی نماید در حق ما جفا روا داشته است، و هرکس آنان را گرامی بدارد به ما اهانت ورزیده، و هرکس به آنان اهانت روا دارد ما را گرامی داشته است، و هرکس آنان را بپذیرد ما را رد کرده، و هرکس آنان را رد کند ما را پذیرفته است، و هرکس به آنان خوبی کند به ما بدی کرده، و هرکس به آنان بدی کند به ما خوبی کرده است، و هرکس آنان را تصدیق کند ما را تکذیب کرده، و هرکس آنان را تکذیب کند ما را تصدیق نموده است، و هرکس به آنان ببخشد ما را محروم کرده، و هرکس آنان
را محروم کند به ما بخشیده است.
ای پسر خالد! هرکس از پیروان ما باشد، آنان را دوست و یاور خود اختیار نمیکند[۱۴۲]
«حسینبنخالد صیرفی» میگوید:
امام رضا (علیه السلام) فرمود: «هرکس به تناسخ معتقد باشد، کافر است» . سپس فرمود: «خداوند غالیان را لعنت کند! آگاه باشید! آنان یهودی یا مجوسی یا نصارا یا قدریه یا مرجئه یا صروریه [یکی از فرقههای خوارج] میباشند» .
سپس امام (علیه السلام) فرمود: «با آنان همنشین نشوید و دوستی نکنید و از ایشان بیزاری جویید که خدا از آنان بیزار است» .[۱۴۳]
«ابوهاشم جعفری» میگوید:
از امام رضا (علیه السلام) درباره غالیان و مفوضه پرسیدم، حضرت فرمود: «غالیان کافرند و مفوضه مشرکاند. هرکس با آنان همنشینی یا آمد و شد کند یا همغذا یا هممشرب باشد یا با آنها ارتباط برقرار کند یا همسری بدهد یا همسری بگیرد یا پناهشان دهد یا در امانتی امینشان شمارد یا سخن آنها را باور کند یا با سخنی یاریشان نماید، از ولایت خداوند عزوجل و ولایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ولایت ما اهلبیت خارج گشته است. [۱۴۴]
«علیبنسالم» از پدرش نقل میکند که امام صادق (علیه السلام) فرمود:
کمترین چیزی که مرد از ایمانش خارج میشود این است که کنار
فردی غالی بنشیند و به سخن او گوش فرا دهد و آن را باور نماید. پدرم از پدرش از جدش برایم نقل کرد که رسولخدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «دو گروه از امت من، یکی غالیان و دیگری قدریه، بهرهای از اسلام ندارند» . [۱۴۵]
«ابنابیعمیر» از «مفضلبنمزید» نقل میکند که امام صادق (علیه السلام) از هواداران ابوخطاب و غالیان یاد کرد و به من فرمود: «ای مفضل! با آنان همنشین و همغذا و هممشرب مشو و مصافحه نکن و آنها را مقدم مدارید» . [۱۴۶]
دسته چهارم: برخورد عملی اهلبیت (علیهم السلام) با غالیان
«عبداللهبنشریک» به نقل از پدرش میگوید:
علی (علیه السلام) نزد زنی از قبیله عنزه، مادر عمرو، حضور داشت که قنبر وارد شد و عرض کرد: «ده نفر پشت درند و مدعیاند که شما پروردگار آنان هستی!»
فرمود: «واردشان کن» . وقتی وارد شدند، حضرت فرمود: «چه میگویید؟» گفتند: «تو پروردگار مایی و تویی که ما را آفریدی و تویی که ما را روزی میدهی» . حضرت به ایشان فرمود: «وای بر شما! این سخن را نگویید، من مخلوقی همانند شما هستم. توبه کنید و بازگردید» . گفتند: «از سخنمان بازنمیگردیم. تو پروردگار مایی. تو ما را روزی میدهی و تو ما را آفریدی» .
به آنان فرمود: «وای بر شما! توبه کنید و بازگردید!» خودداری
کردند و گفتند بازنمیگردیم.
امام فرمود: «ای قنبر، برایم کارگر بیاور» . قنبر خارج شد و با ده مرد به همراه بیل و کلنگ آمد. امام به آنها دستور داد زمین را حفر کنند. پس از آنکه حفر کردند، دستور داد هیزم و آتش بیاورند، و آن گودال را پر از هیزم کرد و آتش در آن شعلهور گردید. سپس
به آنان فرمود: «وای بر شما، توبه کنید و بازگردید» . اما آنها خودداری کردند و گفتند: «از سخن خود بازنمیگردیم» . سپس امامعلی (علیه السلام) برخی از آنها را در آتش افکند و سپس بقیه را نیز در آتش انداخت. سپس این بیت را سرود:
من هرگاه کار منکری ببینم
آتش برمیافروزم و قنبر را فرا میخوانم [۱۴۷]«علیبنحدید مداینی» میگوید: شنیدم که شخصی از امام کاظم (علیه السلام) پرسید: «شنیدم محمدبنبشیر قائل است که شما آن موسیبنجعفری نیستی که امام و حجت ما بین ما و خدای تعالی است» . امام سه بار فرمود: «خدا او را لعنت کند! و گرمی آهن را بدو بچشاند! او را به بدترین صورت بکشد!» . پرسیدم: «فدایت شوم! اگر من این سخن را از او بشنوم، آیا خون او همانند خون دشنامدهنده به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امام (علیه السلام) برای من حلال و مباح نیست؟» فرمود: «آری، به خدا سوگند خونش حلال است. به خدا سوگند خونش حلال است و خداوند آن را برای تو و کسی که آن سخن را از او بشنود مباح کرده است» . پرسیدم: «آیا او دشنامدهنده شما نیست؟» فرمود: «او دشنامدهنده خدا و رسول خدا و پدرانم و خودم است. کدام
دشنام کمتر از این است؟ کدام دشنام است که این سخن، فراتر از آن نیست؟» . [۱۴۸]
بهترین سخنی که میتوانیم با آن بحث را به پایان بریم، دعایی از امامرضا (علیه السلام) است که میفرمود:
خدایا! من قدرت و نیرویی از خود ندارم و قدرت و نیرویی جز به
سبب تو وجود ندارد. خدایا! به تو پناه میجویم و به پیشگاهت بیزاری میجویم از کسانی که برای ما چیزی را ادعا کردند که حق ما نیست. خدایا! به پیشگاه تو بیزاری میجویم از کسانی که در حق ما چیزی میگویند که ما درباره خودمان بدان قائل نیستیم. خدایا! آفرینش از آنِ تو، و روزی از جانب توست و تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. خدایا! تو آفریننده ما و پدران گذشته و حال ما هستی. پروردگارا! خدایی، جز تو را نسزد و الوهیت جز برای تو نشاید. نصارایی را که عظمت تو را کوچک شمردند، لعنت نما و بر کسانی که شبیه قول نصارا به زبان آورند، لعنت فرست. خدایا! ما بندگان تو و فرزندان بندگان توییم. مالک سود و زیان و مرگ و زندگی و برانگیختن خود نیستیم. خدایا! کسی که مدعی است ما خدا هستیم، از او بیزاریم و کسی که ادعا میکند آفرینش بهدست ما، و روزی بر عهده ماست، ما از او، مانند بیزاری عیسیبنمریم از نصارا، بیزاریم. خدایا! ما آنان را به ادعایشان فرانخواندیم. ما را بهخاطر گفتار آنان بازخواست نکن و بهخاطر ادعای آنان ما را ببخش و از آنان کسی را روی زمین باقی نگذار؛
زیرا اگر آنها را باقی بگذاری بندگانت را گمراه میکنند و جز نسلی فاجر و کافر به وجود نمیآورند.[۱۴۹]
غالیان از نگاه بزرگان شیعه
سخنان و فتاوای بزرگان شیعه نیز در راستای همین راه و روش امامان (علیهم السلام) است؛ بهگونهای که به تکفیر آنان حکم کرده، و از آنان بیزاری
جستهاند. در اینجا برخی از آن سخنان را بیان میکنیم:
«شیخ مفید» میگوید:
غالیان به ظاهر مسلمان، کسانیاند که به امیرمؤمنان و امامان از فرزندان آن حضرت نسبت خدایی و پیامبری میدهند و در فضایل دینی و دنیوی، بیش از اندازه آنان را توصیف کرده، و از اعتدال و میانهروی خارج شدهاند. آنان گمراهکنندگان و کفرورزانی هستند که امیرمؤمنان (علیه السلام) در موردشان به کشتن و سوزاندن با آتش حکم فرموده است و امامان (علیهم السلام) در مورد آنان به کفر و خروج از اسلام داوری کردهاند.[۱۵۰]
«علامه مجلسی» میگوید:
به هوش باشید! غلو درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (علیهم السلام) ، یا به سبب اعتقاد به خدایی آنان است، یا شریکبودنشان با خدای متعال در پرستیدهشدن، یا شریک در آفرینش، یا در روزیدادن، یا خدای متعال در آنان حلول کرده، یا با آنان متحد شده، یا آنان بدون هیچ وحی و الهامی از ناحیه خدا غیب میدانند،
یا بدین اعتقاد که امامان (علیهم السلام) ، پیامبرند یا به سبب اعتقاد تناسخ ارواح برخی از آنان در دیگری و یا به این سبب که شناخت آنان، از انجام طاعات کفایت میکند و تکلیفی نسبت به ترک گناهان وجود ندارد.
اعتقاد به هریک از موارد یادشده، الحاد، کفر و خروج از دین تلقی میشود؛ همانگونه که دلایل عقلی و آیات و اخبار گذشته و غیر آنها بر این معنا دلالت دارد، و به خوبی دریافتید که امامان (علیهم السلام) ، از غالیان بیزاری جستند و به کفرشان حکم کردند و به کشتن آنها
دستور دادند و اگر برخی اخباری که به این موارد اندکی اشاره دارد به گوشتان برسد، یا باید تأویل و تفسیر شود، یا از دروغها و افتراهای غالیان است.[۱۵۱]
«شیخ صدوق» میگوید:
اعتقاد ما درباره غالیان و مفوضه این است که به خدای متعال کافرند و از یهود و نصارا و مجوس و قدریه و حروریه و از همه بدعتگذاران و هواپرستان گمراهکننده بدترند و هیچ چیز را مانند خداوند متعال کوچک نشمردند.[۱۵۲]
«شیخ کاشفالغطاء» در مباحث خود، درباره غالیان و گفتارشان میگوید:
و اما شیعه امامیه و امامان (علیهم السلام) ، از این فرقهها بیزار [و ارتباط با آنها را] حرام میدانند. . . و از گفتار آنان بیزاری جسته، و آنها را از بدترین نوع کفر و گمراهی به شمار میآورند و دین شیعیان جز
توحید محض، و منزهدانستن آفریدگار از هرگونه مشابهت به آفریدگان چیز دیگری نیست. [۱۵۳]
«آیتالله خویی» میگوید:
غالیان چند دستهاند: برخی از آنان معتقد به خدایی امیرمؤمنان یا یکی از امامان پاکسرشتاند و اعتقاد دارند که او پروردگار جلیل و خدای مجسمی است که به زمین نازل شده است. اگر چنین نسبتی صحیح باشد و اعتقادشان به آن ثابت گردد، در نجاست و
کفرشان تردیدی نیست؛ چراکه این اعتقاد، انکار خداییِ خدای سبحان است؛ زیرا روشن است که در انکار خدایی، بین ادعای ثبوت آن برای زید یا بتها و بین ادعای ثبوت این خدایی برای امیرمؤمنان (علیه السلام) تفاوتی وجود ندارد؛ چون در انکار خدایی خدای متعال مشترکاند و این موضوع خود یکی از اسبابی است که موجب کفر میگردد. [۱۵۴]
و دیگر سخنان بزرگان مکتب اهلبیت (علیهم السلام) که به کفر غالیان، و خروجشان از اسلام حکم کردهاند.
جایگاه اهلبیت (علیهم السلام) و مسئله غلو
پس از آنکه بیان شد مرز غلو بیش از حدود بشری است و معنای آن، اعتقاد داشتن صفتی از صفات خداوندی برای آفریدهای است که در حق آن غلو صورت گرفته است، روشن میشود که جایگاه برجسته
اهلبیت (علیهم السلام) نزد خدای متعال، از قبیل عصمت، آگاهی به غیب، ولایت و ارج و مقامی که خدای متعال به ایشان افاضه فرموده، همگی از مسئله غلو خارج است؛ زیرا بهرهمندی از این مرتبه و جایگاه، به معنای خدایی کردن نیست؛ زیرا آنان هرچه دارند، از نعمتهای خداوند است و در برابر خدا، مالک چیزی از خود نیستند؛ چنانکه گذشت. بنابراین آنان بدون اذن خدا چیزی نمیدانند، و جز به خواسته خدا در چیزی تصرف نمیکنند. بدینسان، آنها بندگانگرامیاند که بر انجامدادن کاری قادر نیستند، مگر اینکه آنها را بر انجامدادن آن کار قادر کنند.
آری، این مرتبه و جایگاه برجسته اهلبیت (علیهم السلام) ، که واسطه فیض بین خدا و آفریدگان اویند، گاهی برای بسیاری از مردم، شگفتآور به نظر میرسد. ولی این شگفتی پس از توجه به ناتوانی مردم از شناخت ژرفای وجود و حقیقت آنان برطرف میشود؛ به همین دلیل امامرضا (علیه السلام) فرمود:
آیا ارزش و جایگاه امامت در میان امت را میدانند تا بتوانند آن را اختیار کنند؟ ارزش و اهمیت امامت، برجستهتر، و مراتبش بزرگتر، و جایگاه آن برتر، و مقامش ایمنتر، و عمقش ژرفتر از آن است که مردم با عقل و خرد خویش به آن دست یابند و یا با نظریات خود آن را دریابند و یا با اختیارشان، امامی را انتخاب کنند. [۱۵۵]
از اینرو در بخشی از روایات گذشته وارد شده بود که «برای ما
پروردگاری قرار دهید که بهسوی او بازمیگردیم. آنگاه درباره فضائل ما هرچه میخواهید بگویید که هرگز به آن (حقیقت فضائل ما) نخواهد رسید» .
بر این اساس، سزاوار است شخص با ایمان در رد فضایل و جایگاه و مراتب آنان که در روایات وارد شده، شتاب نورزد. مگر اینکه آنچه به آنان نسبت داده شده، از محالات عقلی، یا خلاف ضرورت دین باشد. وگرنه باید تسلیم آنها باشد؛ به همین دلیل «حسینبنعلوان» از امامصادق (علیه السلام) نقل میکند:
خداوند رسولان اولواالعزم را به واسطه علم، بر پیامبران دیگر برتری داد و علم آنها را برای ما به ارث نهاد و ما را در فضیلت بر
آنان برتری داد و به رسولخدا (صلی الله علیه و آله) اموری را که آنان نمیدانند، آموخت و علم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به ما یاد داد و ما آن را به شیعیانمان روایت میکنیم. هر یک از آنان، پذیرای آن گردد، برتر از همه آنهاست و ما هر کجا باشیم شیعیانمان با ما هستند. [۱۵۶]
چکیده
۱. حاصل بررسی کتابهای لغت و کاربردهای قرآنی و روایی و سخنان بزرگان شیعه و سنی در تعیین ملاک و معیار غلو، این است که غلو به معنای خارجشدن هر چیزی از حد خودش است.
۲. زمینههای پیدایش غلو، اهداف سیاسی و طمعورزیهای شخصی
و عقبماندگیهای فکری است.
۳. از جمله گفتههای غالیان، ادعای خدایی برای پیامبران و امامان (علیهم السلام) ، ادعای آگاهی آنان بر غیب به نحو استقلال، اعتقاد به تناسخ ارواح آنها و دیگر گفتههایی است که آنان را از بشر بودن و بندگی خدای متعال خارج میکند.
۴. اهلبیت (علیهم السلام) در روایات فراوانی، اینگونه گفتهها را به شدت انکار، و به کفر مدعیان آن حکم کرده، و از آنان بیزاری جسته، و لعنتشان کردهاند.
۵. بزرگان مکتب اهلبیت (علیهم السلام) نیز در همین مسیر گام برداشته، و به تکفیر و خروج آنان از اسلام نظر دادهاند.
۶. جایگاه و مراتب فراوان اهلبیت (علیهم السلام) ، نظیر علم غیب یا تفویض در
نظام تکوین و تشریع و قانونگذاری، همگی از محدوده غلو خارجاند؛ زیرا همه آنها موهبتی است که خدای متعال به آنها بخشیده، و به اذن خداست. وگرنه آنان برای خود چیزی را مالک نیستند. البته، گاهی درک و دریافت این جایگاه و مراتب، بر برخی دشوار است.
کتابنامه
- قرآن کریم
۱. احتجاج، احمدبنعلی طبرسی، نجف، مطابع نعمان، ۱۳۸۶ه. ق.
۲. الاختصاص، محمدبنمحمدبن نعمان (شیخ مفید) ، قم، دفتر انتشارات اسلامی.
۳. اختیار معرفة الرجال، شیخ طوسی، قم، مؤسسۀ آل البیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث.
۴. اصل الشیعه و اصولها، کاشفالغطاء، چاپ اول، مؤسسه امام علی (علیه السلام) ، ۱۴۱۵ه. ق.
۵. اصول کافی، محمدبنیعقوب کلینی، چاپ چهارم، بیروت، دارالتعارف، ۱۴۰۱ه. ق.
۶. الاعتقادات فی دین الامامیّة، شیخ صدوق، مؤسسه امام علی (علیه السلام) .
۷. الامام الصادق والمذاهب الاربعة، اسد حیدر، بیروت، دارالکتاب العربی.
۸. اوائل المقالات، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید) ، تبریز، ۱۳۷۰ه. ش.
۹. بحارالانوار، محمد باقر مجلسی، چاپ سوم، بیروت، مؤسسة الوفاء، ۱۴۰۳ه. ق.
۱۰. بحوث فی الملل والنحل، جعفر سبحانی، چاپ اول، قم، مؤسسه
۱۱. امامصادق (علیه السلام) ، ۱۴۱۲ه. ق.
۱۲. بحوث فی شرح العروة الوثقی، محمدباقر صدر، چاپ اول، مرکز الابحاث و الدراسات التخصصیة للشهید الصدر، ۱۴۲۱ه. ق.
۱۳. بصائر الدرجات، صفار قمی، منشورات مکتبة المرعشی، قم، ۱۴۰۴ه. ق.
۱۴. التحریر و التنویر، ابنعاشور محمدبنطاهر، چاپ اول، بیروت، مؤسسة التاریخ، ۱۴۲۰ه. ق.
۱۵. تحف العقول، ابنشعبه حرانی، چاپ دوم، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ۱۴۰۴ه. ق.
۱۶. ترتیب الامالی، محمدجواد محمودی، چاپ اول، قم، مؤسسه معارف اسلامی، ۱۴۲۰ه. ق.
۱۷. تصحیح اعتقادات الامامیة، محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید) ، چاپ دوم، بیروت، دارالمفید، ۱۴۱۴ه. ق.
۱۸. تفسیر عیاشی، محمدبنمسعود عیاشی، چاپ اول، قم، مؤسسه بعثت، ۱۴۲۱ه. ق.
۱۹. التنقیح فی شرح العروة الوثقی، ابوالقاسم خویی، چاپ دوم، نجف، مؤسسة آل البیت للطباعة والنشر، مطبعة الآداب.
۲۰. التوحید، سید کمال حیدری، چاپ پنجم، بیروت، دار فراقد، ۱۴۲۷ه. ق.
۲۱. الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی، قم، مؤسسۀ امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، چاپ اول، ۱۴۰۹ه. ق.
۲۲. روح المعانی، آلوسی بغدادی، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
۲۳. علل الشرایع، شیخ صدوق، نجف، منشورات حیدری.
۲۴. عیون اخبار الرضا (علیه السلام) ، شیخ صدوق، بیروت، مؤسسه اعلمی، ۱۴۰۴ه. ق.
ص:۱۰۳
۲۵. فروع کافی، محمدبنیعقوب کلینی، چاپ سوم، بیروت، دارالتعارف، ۱۴۰۱ه. ق.
۲۶. قرب الاسناد، عبداللهبنجعفر حمیری، چاپ اول، قم، مؤسسۀ آل البیت لاحیاء التراث، ۱۴۱۳ه. ق.
۲۷. لسان العرب، ابنمنظور، چاپ اول، بیروت، دار احیاء التراث العربی، ۱۹۸۸م.
۲۸. مجمع البحرین، فخرالدین طریحی، چاپ دوم، مکتبة المرتضویه، ۱۳۹۵ه. ق.
۲۹. المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۱ه. ق.
۳۰. المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، بیروت، دارالمعرفة.
۳۱. مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ابوالحسن اشعری، تصحیح: هلموت ریتر، چاپ سوم، ۱۴۰۰ه. ق.
۳۲. الملل والنحل، محمدبنعبدالکریم شهرستانی، بیروت، دارالمعرفة.
۳۳. مناقب آل ابیطالب (علیهم السلام) ، محمد بن علی بن شهر آشوب، نجف، مطبعة الحیدریة، ۱۳۷۶ه. ق.
۳۴. موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون والعلوم، محمدعلی تهانوی، چاپ اول، مکتبة لبنان ناشرون، ۱۹۹۶م.
۳۵. المیزان فی تفسیر القرآن، محمدحسین طباطبایی، چاپ سوم، بیروت، مؤسسه اعلمی، ۱۳۹۳ه. ق.
۳۶. وسائل الشیعه، محمدبنحسن حر عاملی، چاپ اول، قم، مؤسسۀ آلالبیت (علیهم السلام) لاحیاء التراث، ۱۴۱۲ه. ق.
پانویس
- ↑ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج ۲۵، ص ۳۴۷.
- ↑ لسان العرب، ابن منظور، ج ۱۰، ص ۱۱۲، مادّه غلا
- ↑ مجمع البحرین، طریحی، ج ۱، ص ۳۱۸، مادّه غلا
- ↑ المفردات فی غریب القرآن، راغب اصفهانی، ص ۳۶۴.
- ↑ التحریر و التنویر، ابنعاشور تونسی، ج ۴، ص ۳۳۰
- ↑ قرب الاسناد، حمیری، ص ۱۲۹
- ↑ آل عمران: ۷۹ و۸۰
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، شیخ صدوق، ج ۱، ص ۲۱۶.
- ↑ ائده: ۱۱۶و ۱۱۷
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج ۲، ص ۲۱۷.
- ↑ بحارالانوار، محمدباقر مجلسی، ج ۲۵، ص ۲۷۹
- ↑ مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج ۳، ص ۳۴۷
- ↑ تصحیح اعتقادات الامامیه، شیخ مفید، ص ۱۰۹
- ↑ اوائل المقالات، شیخ مفید، ص ۲۳۸.
- ↑ بحوث فی شرح العروۀ الوثقی، شهید صدر، ج ۳، ص ۳۸۴.
- ↑ الملل و النحل، شهرستانی، ج ۱، ص ۱۷۳.
- ↑ الامام الصادق والمذاهب الاربعه، اسد حیدر، ج ۱، ص ۲۳۴.
- ↑ انعام: ۱۰۸ .
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج۱، ص ۲۷۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۸۷
- ↑ همان، ص ۲۸۹.
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، شیخ طوسی، ج ۲، ص ۸۰۵.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۷۶.
- ↑ مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ابوالحسن اشعری، ص ۱۴.
- ↑ بحوث فی الملل و النحل، جعفر سبحانی، ج ۷، ص ۱۶.
- ↑ تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱.
- ↑ مسند، احمدبنحنبل، ج ۱، ص ۱۶۰
- ↑ مستدرک حاکم، ج ۳، ص ۱۲۳.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۶۴.
- ↑ همان، ص۲۷۰.
- ↑ همان، ص ۲۸۹.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۹۸.
- ↑ مناقب آل ابیطالب، ابنشهرآشوب، ج ۳، ص ۳۴۷.
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج۱، ص ۳۲۴
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۱، ص ۳۲۴.
- ↑ همان، ج ۲، ص ۴۸۹
- ↑ الاحتجاج، طبرسی، ج ۲، ص ۲۳۴
- ↑ الاحتجاج، ج ۲، ص ۲۳۳
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۶، ص ۲
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۴۵۹
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۲۸۳.
- ↑ همان، ص ۲۸۴.
- ↑ بحوث فی شرح العروۀ الوثقی، ج ۳، ص ۳۸۵
- ↑ مؤمنون: ۵۱
- ↑ اصول کافی، کلینی، ج ۱، ص ۲۶۹.
- ↑ همان.
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج ۲، ص ۲۱۷
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۵۱۵.
- ↑ همان، ص ۵۹۰.
- ↑ همان، ص ۵۸۷.
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۶۹
- ↑ نمل: ۶۵
- ↑ احتجاج، ج ۲، ص ۲۸۸
- ↑ روح المعانی، آلوسی، ج ۲۰، ص ۱۱.
- ↑ موسوعۀ کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، تهانوی، ج ۱، ص ۵۱۲
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج ۲، ص ۲۱۸
- ↑ همان
- ↑ مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ص ۱۶.
- ↑ التنقیح فی شرح العروۀ الوثقی، سید ابوالقاسم خویی، ج ۳، ص ۷۴.
- ↑ ر. ک: التوحید، بحوث فی مراتبه و معطیاته، سید کمال حیدری، ج ۲، ص ۳۸.
- ↑ التوحید، شیخ صدوق، ص ۳۴۳
- ↑ تحف العقول، ابن شعبه حرانی، ص ۲۱۳.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، علامه طباطبایی، ج ۳، ص ۱۹۹.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۳۷۵.
- ↑ المیزان فی تفسیر القرآن، ج ۲، ص ۳۷۵.
- ↑ تفسیر عیاشی، ج ۳، ص ۱۱۲
- ↑ همان، ص ۱۱۱
- ↑ به نقل از مستدرک الوسائل، ج ۱۱، ص ۲۵۸
- ↑ رعد: ۳۰
- ↑ نمل: ۷۵
- ↑ فاطر: ۳۲
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۲۶
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۱۵.
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۱۷
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۲۳۱.
- ↑ یوسف: ۹۴
- ↑ اصول کافی، ج۱، ص ۲۳۲
- ↑ ترتیب الأمالی، ج ۳، ص ۸
- ↑ آلعمران: ۴۹
- ↑ التنقیح فی شرح العروۀ الوثقی، ج ۳، ص ۷۴
- ↑ نجم: ۳و۴
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۸.
- ↑ حشر: ۷
- ↑ بصائر الدرجات، ج۲، ص ۲۲۸
- ↑ حشر: ۷ .
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۲۸.
- ↑ بصائر الدرجات، ج۲، ص ۲۳۴.
- ↑ قلم: ۴
- ↑ حشر: ۷
- ↑ ص: ۳۹
- ↑ بصائر الدرجات، ج۲، ص ۲۲۹.
- ↑ اعراف: ۱۹۹
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۲۹
- ↑ ص: ۳۹ .
- ↑ حشر: ۷
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۳۱.
- ↑ بصائرالدرجات، ج ۲، ص ۲۳۳
- ↑ اسم جایی در عرش است
- ↑ ص: ۱
- ↑ علل الشرایع، صدوق، ج ۲، ص ۲۳۵
- ↑ فروع کافی، کلینی، ج ۳، ص ۲۷۳.
- ↑ - فروع کافی، ص ۴۸۷.
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۴، ص ۴۵.
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۳۷.
- ↑ نساء: ۱۰۵
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۴۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۳۴.
- ↑ قلم: ۴
- ↑ حشر: ۷
- ↑ نساء: ۸۰
- ↑ - اصول کافی، ج ۱، ص ۲۶۵.
- ↑ نجم: ۳
- ↑ دهر: ۳۰
- ↑ - بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۳۶.
- ↑ - اصول کافی، ج ۱، ص ۴۴۱.
- ↑ - آل عمران: ۱۲۸
- ↑ - تفسیر عیاشی، ج ۱، ص ۳۳۷.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۳۹
- ↑ - بصائر الدرجات، ج ۱، ص ۱۰۵
- ↑ ص: ۳۹
- ↑ حشر: ۷
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۳۷
- ↑ حجر: ۷۵
- ↑ حجر: ۷۶
- ↑ روم: ۲۲
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۲۴۱.
- ↑ بصائر الدرجات، ج ۲، ص ۱۲۴.
- ↑ همان، ص ۱۲۶.
- ↑ همان، ص ۱۲۵.
- ↑ همان، ص ۱۲۶.
- ↑ اختصاص، شیخ مفید، ص ۳۳۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۹.
- ↑ ترتیب الأمالی، ج ۳، ص ۵۷؛ امالی طوسی، مجلس ۳۳، ح ۱۲.
- ↑ همان
- ↑ - اختیارمعرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۴۹۱.
- ↑ قرب الاسناد، ص ۴.
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۵۹۰.
- ↑ همان، ص ۵۹۱
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۵۹۳.
- ↑ همان، ص ۸۲۹.
- ↑ همان، ص ۵۸۴.
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج ۱، ص ۱۳۰.
- ↑ عیون اخبار الرضا۷، ج ۲، ص ۲۱۸
- ↑ همان، ص ۲۱۹
- ↑ خصال، ج ۱، ص ۷۲.
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۵۸۶.
- ↑ اختیار معرفۀ الرجال، ج ۲، ص ۵۹۶
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۱۲
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۳.
- ↑ تصحیح اعتقادات الامامیه، ص ۱۳۱.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲۵، ص ۳۴۶.
- ↑ الاعتقادات فی دین الامامیه، ص ۹۷.
- ↑ اصل الشیعۀ و اصولها، صص ۱۷۴ و ۱۷۵.
- ↑ التنقیح فی شرح العروۀ الوثقی، ج ۳، ص ۷۳
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۱۹۹
- ↑ الخرائج والجرائح، ج۲، ص۷۹۶







