فرهنگ مصادیق:عوامل و آثار لجاجت و ستیزه جویی
مقدمه
لجاجت یکی از رذایل اخلاقی است که در دو حوزه روان شناختی و روان شناختی اجتماعی آثار مهم و اساسی بر جا میگذارد. این روحیه اگر در منش انسانی ظهور یابد، آدمی را به دام افراط گرایی و ستیزه جویی میکشاند و اجازه رشد و بالندگی را از وی سلب میکند. استبداد رای و پافشاری بر باطل و انحرافات، از جمله آثار مخرب و زیانبار این خصلت زشت آدمی است.
نویسنده در این مطلب بر آن است تا با مراجعه به آموزههای وحیانی از آیات و روایات، عوامل و آثار این خصلت زشت انسانی را تبیین و تحلیل نماید. با هم این مطلب را از نظر میگذرانیم.
لجاجت، سرکشی نفس اماره
نفس اماره، یکی از مراتب نفس انسانی است. نفس در حالت عادی در حالت تعادل و اعتدال است و با آن که الهامات تقوایی و فجوری بر او وارد میشود، با این همه، به هیچ یک از دو طرف گرایش نمییابد. البته کم تر انسانی است که این تعادل و اعتدال را حفظ کند، بلکه بیش تر انسانها در دام الهامات فجوری افتاده و نفس ایشان به نفس اماره تبدیل میشود که شخص را به کارهای سوء، بد و زشت فرمان و امر میکند. تنها شماری از انسانها هستند که از نفس لوامه و سرزنشگر ایشان اجازه نمیدهد تا به سوی الهامات فجوری کشیده شوند و شماری بسیار کم تر و اندک مردمانی هستند که به نفس مطمئنه دست مییابند و به آرامشی دست میرسند که به سبب بهره مندی از الهامات تقوایی در آنان پدیدار شده است.
نفس اماره به بدیها و زشتیها، همواره جهات منفی را میبیند و بدان گرایش دارد. از کمالات گریزان و به پستیها و رذایل گرایش مییابد. این گونه است که در یک فرایندی به مجتمع زشتیها ، پستیها و بدیها تبدیل میشود.
یکی از صفتهای زشت و پست اخلاقی «لجاجت» است. لجاجت عامل و بستر بسیاری از رفتارها و منشهای زشت دیگر آدمی است. آثار این خصلت و روحیه آدمی تنها موجبات تباهی و آلودگی نفس نیست، جامعه بشری را نیز متاثر میسازد و بسیاری از فتنهها ، فسادها و نابهنجاریها را سبب میشود. از این روست که رهبران دینی و اخلاقی جامعه همواره برای مبارزه با این روحیه در افراد تلاش کرده و میکنند تا به شکل منش اشخاص در جامعه بروز و ظهور نکند و تباهی و فساد را در جامعه گسترش دهد و بحران اخلاقی را در آن موجب شود.
کسانی که از روحیه لجاجت برخوردارند و منش اجتماعی و رفتاری ایشان بر آن شکل گرفته است، در ارتباط اجتماعی و زندگی خانوادگی همواره در بحران به سر میبرند و از تعادل شخصیتی برخوردار نمیباشند. انسانهای لجوج کم تر تن به گذشت میدهند و سخن و گفتار خویش را به هر شکلی میخواهند به کرسی بنشانند. از این روست که شکست این افراد در ارتباط اجتماعی و زندگی خانوادگی از همان آغاز معلوم است. اگر ازدواج و بر پایی زندگی خانوادگی بر پایه یک درجه از محبت است، بقای آن بر نه درجه از گذشت و احسان است. از این روست که در قرآن بیش از آن که به حقوق افراد در زندگی جمعی و خانوادگی تاکید شده باشد بر احسان، عفو و گذشت تاکید دارد.
چنان که بسیاری از مشکلات و تنشهای خانوادگی و اجتماعی و هم چنین ناسازگاریها و بحرانها در روابط اجتماعی و بین المللی و نیز گرفتاریها و زیانمندیها و عقب ماندگیهای فردی و جمعی معلول همین صفت «لجاجت» است که ما انسانها به آن به عنوان یک نابه هنجاری عادی و معمولی مینگریم در حالی بسیاری از گرفتارهای روحی و روانی و اجتماعی انسان بر این روحیه و منش زشت انسانی شکل میگیرد.
مفهوم شناسی و معناشناختی لجاجت بارها دیدهاید که کودکی در خیابان در برابر مغازه و دکانی میایستد و حاضر نمیشود تا از کنار آن دور شود و پدر و مادر دستش را میکشند ولی او مقاومت میکند و با گریه و زاری چیزی را میخواهد که والدین نمیخواهند برایش بخرند. مقاومتها گاه به اندازهای که کودکی خود را به زمین میافکند و والدین هم او را به زور از آن جا کشان کشان دور میکنند. همه میدانند که این کودک لج کرده و این پافشاریها و گریه و زاریها و اعصاب خورد کردنها را همگی میشناسند.
بسیاری از مردمان همانند کودکان لجبازی میکنند؛ چرا که لج و لجبازی، تنها اختصاص به این طبقه سنی ندارد. دیده شده که حتی بزرگان و نخبگان اجتماع نیز گاه به لج و لجبازی میافتند و جامعه را با بحران گوناگون اخلاقی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتی نظامی مواجه میسازند و با این که برای دولت و ملت، زیانهای کلانی را به همراه دارد و امنیت ملی و مشروعیت نظام را تهدید میکند، با این همه لجبازی کودکانه نخبگان و رهبران سیاسی کشور، ادامه مییابد و کسی هم کوتاه نمیآید و برای رو کم کنی بر همان مواضع خویش پافشاری میکنند.
صحاح اللغه لجاجت را به معنای ادامه دادن و به نهایت رساندن خصومت دانسته است. برخی از لغت شناسان آن را به معنای پافشاری در انجام کاری که، مخالف میل طرف مقابل باشد،گفته است[۱] وراغب اصفهانی قرآن شناس به نام، لجاجت را ادامه دادن و به آخر رساندن و دشمنی در کاری که مورد منع و نهی واقع شده، دانسته است [۲]
بنابراین، لجاجت به معنای اصرار و پافشاری بر مخالفت و ادامه دادن و به نهایت رساندن خصومت و یا هر کاری است که مورد منع و نهی واقع شده است. در زبان فارسی نیز چنان که فرهنگ معین گفته، لج، به معنای ستیزه کردن، لجاج ورزیدن، تعریف شده است.
ابن فارس یعنی لجوج را مبالغه در لج کردن گرفته و آن را به معنای ملازمت و مواظبت بر چیزی دانسته و در ادامه گفته که لجاجت به نهایت رساندن دو طرف مخاصمه است.
پس لجاجت، مداومت بر امر مخالف است، خواه ادامه بر خصومت و نزاعی باشد، خواه ادامه کاری که از آن منع شده باشد و شخص تنها به انگیزه مخالفت ورزیدن و قبول نداشتن آن کار را ادامه میدهد.
به نظر میرسد که لجاجت از جهالت بدتر است؛ زیرا جهالت، ریشه در عوامل عارضی از جمله "طغیان هوای نفس" دارد. از این رو، ممکن است با از بین رفتن این عوامل به سبب پیدا شدن مانع در برابر آنها، یا در اثر حائل شدن زمان طولانی بین تصمیم و انجام گناه و مانند آن، شخص متوجه زشتی اعمال پیشین خود شده و از آن افکار و اعمال پشیمان گردد؛ در صورتی که، لجاجت از روی عناد و تکبر است و خاستگاه و ریشه آن، بد ذاتی و بد سرشتی شخص است. از این روست که با فروکش کردن هوسها از بین نمیرود و هیچگاه به شخص لجوج، پشیمانی و ندامت فوری دست نمیدهد؛ بلکه تا زمانی که شخص زنده است این حالت زشت نیز در او زنده خواهد ماند؛ مگر آن که، خدا بخواهد او را هدایت کند.[۳]
ثمره تفاوت این دو صفت، در عقوبت و مجازات اعمالی است که از روی لجاجت یا جهالت انجام میگیرد؛ چون گناهانی که از روی جهالت باشد، به شرط توبه، بخشیده میشود؛[۴] در حالی که گناهانی که از روی لجاجت، انجام میشوند، قابل بخشش نیستند.[۵]
ناگفته نماند که بر اساس فرهنگ قرآنی، هر نوع مخالفت و ستیزه جویی مصداق لجاجت نیست وگرنه مردان حق مانند پیامبران وپیروانشان هم در مسیر خود و در مخالفت با شرک و انحرافها پافشاری واصرار داشتند و سازش ناپذیر بودند، بلکه عمل و کار زمانی به عنوان عمل لجاجت آمیز دانسته میشود که مخالفت و ستیزه جویی در مسیر باطل و نادرست و بدون منطق و دلیل باشد. پس لجاجت، اصرار و مقاومت بر امر نادرست، زشت ، خلاف حق و تداوم در مسیر باطل و ناصواب است[۶]. در احادیث، مباحث اخلاقی و محاورات عرفی و اجتماعی، لجاجت در مواردی به کار رفته است که شخص بر خلاف عقل و منطق، بر چیزی اصرار میورزد و بی دلیل به مخالفت با امری میپردازد. از این روست که لجاجت در کاربردهای قرآنی و روایی بر امر مذموم و ناپسند و اصرار و مخالفت بیهوده و بی دلیل دلالت میکند. این در حالی است که از تداوم یا اصرار و پافشاری در مسیر حق، صحیح و کارهای پسندیده عقلانی و عقلایی و شرعی به عنوان "استقامت و ثبات" تعبیر میشود.
چنان که دیدیم لجاجت واژه و اصطلاح قرآنی است. از این روست که در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که از واژه لجاجت چون " لجوا " و مانند آن برای بیان این مقصود بهره گرفته شده است ولی افزون بر این عبارات و کلمات دیگری وجود دارد که همین معنای لجاجت را منتقل میکند. ازجمله میتوان به واژه اصرار اشاره کرد که مشتقات آن در معنای لجاجت به کار رفته است. از جمله در آیه ۷ سوره نوح آمده است: وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا؛ و من هر زمان آنها را دعوت کردم و تا با بازگشت و توبه به سویی خدا ، تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده ولباسهایشان را بر خود پیجیدند و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدت استکبار کردند. در این آیه مفهوم لجاجت با واژه اصرار بر مخالفت با حق از سوی قوم نوح تبیین شده است.
آثار زیانبار لجاجت برای شناخت امری در زندگی فردی و اجتماعی بشر میبایست به آثار، نقش و کارکردهای آن توجه یافت. از این روست که بخش عمدهای از تعلیلها و تبیینهای قرآنی در مورد مسایل به شناخت و معرفی آثار و کارکردهای آن اختصاص یافته است. دانستن این آثار به معنای آگاهی به فلسفه و حکمت نهی عقلانی و عقلایی و شرعی این زشتیها و نابهنجاریها و پستیها در روحیه و منش انسانی است. در این جا به برخی از آثاری که در آیات و روایات برای لجاجت بیان شده پرداخته میشود. البته در این آیات و روایات برای لجاجت، آثار زیانبار دنیوی و اخروی و نیز روحی و اجتماعی بیان شده است. از جمله این که دربارهٔ آثار دنیوی آن این معنا تاکید شده که افراد لجوج پیش از این که به دیگری زیان برساند به خود و روان خویش آسیب میزنند. بنابراین از نظر روان شناختی تربیتی میبایست به آسیبهای فردی و شخصی لجاجت پرداخت. بر اساس آموزههای قرآنی و روایی، خداوند نخست افراد لجوج را جهت مجازات تربیتی در سختی و رنج قرار داده تا به ضعف و ناتوانی خود پی برده و از مرکب غرور و تکبر پیاده شوند، و در صورت عدم اصلاح، آنها را با مجازاتهای ریشه کن کننده لجاجت و تکبر گرفتارشان میسازد. از این روست که در آیه ۷۵ سوره مومنون میفرماید: «و اگر به آنان رحم کنیم و گرفتاریها و مشکلاتشان را برطرف سازیم، نه تنها بیدار نمیشوند، بلکه در طغیانشان لجاجت میورزند و در این وادی سرگردان میمانند!»[۷]
نسبت به مجازاتهای اخروی لجاجت به عنوان آثار و پیامدهای آن میتوان به برخی از آیات اشاره کرد که در آن به انسان لجوج که به اندرز ناصحان وهشدارهای الهی، گوش فرا نداده، بلکه پیوسته با غرور و نخوت مخصوص به خود، بر خلافکاریهایش میافزاید، وعده آتش دوزخ داده شده و گفته شده که این گونه افراد لج باز را چیزی جز آتش دوزخ، او را رام نمیکند،[۸] و از این جهت است که خداوند میفرماید:«و هنگامی که به آنها گفته شود: از خدا بترسید! (لجاجت آنان بیشتر میشود)، و لجاجت آنها را به گناه میکشاند. آتش دوزخ برای آنها کافی است و چه بد جایگاهی است!»[۹]
دربارهٔ تاثیرات منفی لجاجت در افراد لجوج میبایست گفت که لجاجت نه تنها آتش فتنه و فساد اجتماعی را روشن میکند بلکه صاحبش را نیز به مخاطره انداخته و در نهایت هلاک میسازد. حضرت علی (ع) در این باره میفرماید: «وإیّاک أن تجمح بک مطیّه اللجاج؛ از سوار شدن بر مرکب سرکش لجاجت و از اینکه با سرکشی ترا هلاک کند برحذر باش».[۱۰] وی در جایی دیگر میگوید:«الجاج ینبو براکبه»، لجاجت سوارش را به سر بر زمین زند [۱۱] بنابراین هلاکت نتیجه و اثر طبیعی لجاجت است؛ چنان که در جایی دیگر تاکید میکند که «اللجاج عنوان العطب، لجاجت سر آغاز هلاکت و نابودی است».[۱۲]
چنین روحیه و منش در زندگی راه نادرستی است که برخی از متکبران و مستکبران برگزیدهاند؛ زیرا این راه، غایت و عاقبتی جز پشیمانی و ندامت ندارد، و انسان لجباز این گونه نیست که از آخر کارش راضی باشد، بلکه در یک روزی پشیمان میشود که این پشیمانی برای او سودی ندارد. پیامبر اکرم (ص) فرمود: «إیاک واللجاجه، فإن أولها جهل و آخرها ندامه، از لجاجت بپرهیز که اولش جهل و آخرش ندامت و پشیمانی است».[۱۳]
دربارهٔ زیانهای روان شناختی لجاجت میبایست گفت که بزرگترین خطر و ضرر لجاجت آن است که از انسان رای و نظر درست و راست را سلب میکند؛ زیرا در اثر لجاجت چنان پرده و حجاب بر مجاری و منابع شناختی و فکر و اندیشه، و هم چنین مراکز تصمیم گیری و نظرافکنی و نظردهی او افکنده میشود که مانند آدمهای مست و سفیه و بی خرد عمل میکند، نمیفهمد چه میکند و دست به چه کارهای بی فایده بلکه خطرناکی میزند. به نظر امیرمومنان حضرت علی (ع) انسان لجباز اصولا صاحب رای و اندیشه و نظریه نیست. از این روست که میفرماید: «اللجوج لا رأی له، انسان لجوج صاحب رای و اندیشه نیست»، و در عبارت دیگری میافزاید:«لیس للجوج تدبیر، آدم لجوج و ستیزه جو تدبیر ندارد».[۱۴]
نیاز انسان به عقل و نظر به اندازهای زیاد است که نه تنها از عقل و نظر خود که از رای و نظـــر دیگران هم باید در قالب مشورت و نظرخواهی استفاده کند؛ زیرا در بسیاری از موارد رأی و نظر شخصی نمیتواند او را به جواب و پاسخ درست مساله برساند. عاقل کسی است که با مشورت از عقل دیگران بهره میبرد و عقل بر عقل میافزاید. اما انسان لجباز با لجاجت خویش از رای و نظر دیگران و عقل و خرد ایشان بهرهای نمیبرد و در گمراهی خود سرگردان باقی میماند، چنان که خداوند این معنا را به صراحت بیان داشته است.
از دیگر آثار نفسانی و روان شناختی لجاجت میبایست به تغییر ماهیت نفس انسان از سیرت نیک به سیرت زشت یاد کرد. انسان لجباز به سبب عناد و لجبازی خود، از نفس زیبا و سیرت دل آرای انسانی بی بهره است و لجاجتهای پایدار و دایمی اش، تحولی وحشتناک را در جان و روان او رقم میزند و سیرت انسانی او را دگرگون و زشت میسازد. حضرت علی (ع) با اشاره به تاثیر مخرب و زیانبار لجاجت در نفس انسانی به این نکته اشاره کرده و میفرماید: «اللجاج یشین النفس، لجاجت نفس انسانی را زشت گرداند» .[۱۵]
افراد ستیزه جو، انسانهای خودخواه و بی گذشتی هستند که میکوشند با لجاجت و دشمنی با دیگران، رنج و ناراحتی درونی خویش را کاهش دهند. در حالی که هر چه میزان لجاجت و ستیزه جویی آنان بیشتر شود، فشار روحی و جسمی آنان نیز افزایش مییابد. برعکس، آدمهای معتدل همواره میکوشند تحت تأثیر احساسات ناشی از خشم و غریزه قرار نگیرند و بی درنگ به ستیزه جویی و لجاجت نپردازند. بسیار اتفاق افتاده است که کنترل نفس و صبر و بردباری، نتیجهٔ شیرین و خوش آیندی چون مودت و دوستی به همراه داشته و فردی که ممکن بود با یک برخورد تند و ناسنجیده، در زمرهٔ مخالفان و دشمنان انسان درآید، به یکی از دوستان و مریدان او تبدیل شده است. نه تنها افراد جامعه به انسان لجوج، بی اعتنا میشوند، بلکه خداوند نیز او را از عنایت خود محروم میکند. پیامبر(ص) که خود نماد عطوفت و مداراست دربارهٔ جایگاه لجباز در منظر الهی میفرمایند: اَبْعَضُ الرِّجالِ اِلیَ اللّهِ الاَلَدُّ الْخصیِم؛ منفورترین مردان نزد خدا، مرد لجوج و ستیزه جوست.
از دیگر آثار مخرب و زیانبار لجاجت و لجبازی میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
۱- نقش لجاجت در بر انگیختن فساد و فتنه: لجاجت زمینه بروز بسیاری از مفاسد و فتنههای اجتماعی است و انسان و جامعه را به تباهی روحی و فساد اجتماعی میکشاند و روابط سالم اجتماعی را از میان میبرد و شخصیت انسان را از تعادل بیرون میراند. از این روست که لجاجت را همانند بذری دانستهاند که شرارت و بدی را در هر جایی پراکنده میکند و انتشار میدهد. امیرمومنان علی(ع) در عبارتی کوتاه میفرماید:«اللجاج بذر الشر، لجاجت بذر شر و بدی است».[۱۶] از نظر آن حضرت(ع) میتوان لجاجت را جامع همه بدیها و زشتیها دانست؛ زیرا ریشه بسیاری از شرارتهای فردی و اجتماعی بشر، لجاجت است. از این روست که میفرماید:«جماع الشر اللجاج و کثره المماراه، جامع بدی و شر، لجاجت و جدال کردن بسیار است».[۱۷] از نظر اجتماعی، ریشه بسیاری از خشونتها، جنگها و خون ریزیها را میبایست در لجاجت آدمی جست. چه بسا جنگهای ویرانگر و خانمان سوز که نتیجه لجاجت یک فرد یا افرادی بوده است، به فرموده حضرت امیرمومنان علی(ع): «اللجاج مثار الحروب»، لجاجت خاستگاه جنگها است[۱۸]. بر اساس گزارشهای تاریخی جنگ بدر و عاقبت زیان بار آن برای مشرکان نتیجه لجاجت ابو جهل بود؛ زیرا ابوجهل تنها به سبب لجاجت جنگی را برافروخت که دامنگیر مکیان شد و بذر کینه را میان مسلمانان و مشرکان بر افروخت؛ چرا که ابوسفیان با آن که پس از رهایی از کمین مسلمانان برای لشکر قریش پیام داد ما نجات یافتیم و روانه مکه هستیم و نیازی به کمک و آمدن شما نیست و برگردید، اما ابو جهل گفت باید برویم به بدر و در کنار چاههای آن میخوری و پایکوبی کنیم تا عرب از ما و مسیر ما آگاه شود و همواره از ما بترسد[۱۹]. هم چنین لجاجتهای خانوادگی به گسست شیرازه خانوادهها و فروپاشی آنها و لجاجت افراد یک محل و محیط به درگیریها و اختلافات محلی و خصومتهای مخاطره آمیز منتهی میشود.
۲- محرومیت از درک آیات الهی: یکی دیگر از آثار لجاجت این است که افراد لجوج از درک حقایق آیات الهی محروم میگردند. خداوند در آیه ۹۹ سوره انعام میفرماید:«اوست خدایی که از آسمان باران فرستاد و بدان باران هر گونه نباتی را رویانیدیم، و از آن نبات ساقهای سبز و از آن دانههایی بر یکدیگر چیده ..که در آن، نشانههایی از عظمت خدا برای افراد با ایمان است!» علامه طباطبایی در تبیین تاثیر لجاجت در محرومیت از درک آیات الهی میفرماید که در این آیه تدبیر نظام روئیدنیها، نشانه و آیتی مخصوص به مردم با ایمان شمرده شده، و تناسب این اختصاص روشن است؛ چون، این نوع تدبر و تفکر، احتیاج به تحصیل علم خاصی ندارد؛ بلکه، هر فهم عادی نیز، اگر دلش به نور ایمان منور شده و پلیدی عناد و لجاجت آن را آلوده نکرده باشد، میتواند با آن فهم عوامیش، در آن نظر کرده و پی به صانع آن ببرد.[۲۰]
۳- انکار آیات الهی: اثر دیگر لجاجت، انکار کردن آیات الهی است، چرا که این صفت باعث میشود که علاوه بر محروم شدن از درک آیات الهی، دائما حالت انکار به خود گرفته و با بهانه جوییهای گوناگون، از پذیرش حق سربتابند و گرنه آیات الهی برای آنها که حق جو و متواضع در مقابل حقیقتند، آشکار است؛ این در حالی است که اهل ایمان به محض روبه رو شدن با آیات خداوند، به آیت بودن آن پی برده و آن را وسیله اتصال به محبوب خود قرار میدهند.[۲۱]
۴- غرق شدن در گناهان: یکی از پیامدهای لجاجت فرو رفتن در گناهان است که علت اصلی آن، همان حق گریزی است؛ این گونه است که لجاجت انسان لجوج را غرق در گناه کرده و در باتلاق انبوهی از گناهان فرو میبرد.[۲۲] در حقیقت این آیه به یکی از صفات زشت منافقان اشاره کرده؛ که، آنها بر اثر تعصب و لجاجت در برابر هیچ حقیقتی، تسلیم نمیشوند و همین لجاجت، آنها را به بدترین گناهان میکشاند.[۲۳]
عوامل لجاجت
ریشه و خاستگاه این خصلت پست و زشت در انسان را میتوان در اموری چند جست. شناخت این علل و عوامل و بسترهای ایجادی آن میتواند برای رهایی از آن مفید باشد. بنابراین در این جا به برخی از این ریشهها و یا بسترهای ایجادی آن اشاره میشود.
۱- جهالت و نادانی: بسیاری از خصلتهای زشت و ناپسند در آدمی ریشه در جهالت و نادانی انسان دارد. از جمله آثار جهالت و نادانی، لجاجت است. پیامبر گرامی (ص) در تبیین ریشههای لجاجت در انسانها فرمودند: «إیّاک و اللجاجه فإنّ أوّلها جهل و آخرها ندامه، بپرهیز از لجاجت که اولش جهل و آخرش پشیمانی است».[۲۴] خداوند، جهل و نادانی را عامل اصلی لجاجت مردمان در برابر حق میداند و میفرماید که علت این که برخی از مردمان با همه نشانهها و آیات و معجزات هرگز ایمان نمیآورند، بهانه گیری میکنند و لجاجت میورزند، جهالت و نادانی ایشان است: و اگر فرشتگان را بر آنها فرستیم و مردگان را به سخن آریم و هر چیز را به گواهی صدق و اعجاز بر آنها بر انگیزیم باز ایمان نخواهند آورد، مگر به مشیت خدا و لکن بیشترشان جهل دارند[۲۵]. پس سرآغاز لجاجتها ، جهالت است. از این رو، هر چه علم و آگاهی انسان افزایش یابد و حکمت و عقلانیت وی بیشتر شود، رفتارهای لجوجانه و بی منطق شخص کمتر میشود، و به جای رفتار سفیهانه لجاجت، منطق و خرد در عمل و رفتار حاکم میگردد. از این روست که خداوند به پیامبران ماموریت میدهد تا مردمان را با کتاب و حکمت تعلیم دهند و زمینه رشد و تعالی ایشان را فراهم آورند و از مخالفت سفیهانه و بی خردانه آنان را رهایی بخشند.[۲۶] این که حکمت به عنوان خیر زیاد در قرآن معرفی شده، به این دلیل است که دارنده حکمت کسی است که به دانش و علم صحیح دریافته که هر چیزی هدفی دارد که آفرینش برای آن مشخص کرده است و میبایست پیش از هر چیزی حکمت و فلسفه وجودی آن چیز را یافت. چنین دانشی موجب میشود تا انسان بیهوده به مخالفت با امور و کارها نپردازد و خردمندانه بیاندیشد و رفتار نماید.[۲۷]
۲- تقلید کورکورانه: شاید بتوان تقلید کورکورانه را به عنوان بخشی از جهالت دانست؛ زیرا تقلید کورکورانه خود ریشه در جهل و نادانی افراد دارد. بسیاری از مردم ناخواسته و یا خواسته از برخی از افراد که به عنوان دیگران مهم از آنان یاد میشود پیروی و تقلید میکنند. آنان را الگوهای اندیشهای و رفتاری خویش قرار میدهند و میکوشند تا سر تا پا از آنان تقلید کنند. همین تقلید کورکورانه است که لجاجت افراد را سبب میشود. بسیاری از مردم تنها به خاطر تقلید حاضر نیستند تا به برهان و منطق تن در دهند و موافق آن عمل کنند. بنابراین هر گاه با دعوت منطقی مواجه شوند، در برابر برهان و استدلال مقاومت میکنند. از آیه ۱۰۴ سوره مائده این معنا تقویت میشود که ریشه تقلید کورکورانه و در نهایت لجاجت را میبایست در جهالت این افراد جست؛ زیرا بدون این که از چیزی علم و دانش داشته باشند تنها به صرف وجود آن عقاید و رفتار در پیشینان و دیگران مهم خویش، از آنان پیروی کرده و به مخالفت و لجاجت با دعوت حق میپردازند و آن را نمیپذیرند. چنین افرادی در برابر برهانهای روشن و معجزات و بینات آگاهی بخش و استدلالهای قوی و منطقی، میگویند: "آنچه از پدران خود یافتهایم، ما را بس است!"[۲۸] حتی اگر پدران آنها چیزی نمیدانستند، و هدایت نیافته بودند.[۲۹]
۳- تکبّر و إستکبار: عامل دیگری که قرآن برای لجاجت بیان میکند، روحیه خود بزرگ بینی و منش استکباری است. متکبر و خود بزرگ بین کسی است که بخواهد با ترک پذیرفتن حق، خود را بزرگ جلوه داده و خود را بزرگ تر از آن بداند که حق را بپذیرد. این حسِ خود برتربینی، به شخص اجازه نمیدهد که به سخنی غیر از سخن خود گوش کند و به همین جهت بدون هیچ دلیل و حجتی از پذیرش حق سر برمیتابد.[۳۰] خداوند در آیه ۲۲ سوره نحل تبیین میکند که چگونه روحیه تکبر و خودبرتربینی به منش استکباری میانجامد و اجازه نمیدهد تا شخص در برابر حق سر فرود آورد و آن را بپذیرد. بنابراین ریشه و بستر دیگری که قرآن برای لجاجت در افراد بیان میکند، خود بزرگ بینی است که با شکل منش استکباری بروز میکند و اجازه نمیدهد تا قلبهای آدمی در برابر گفتههای دیگران نرم شود و آن را بپذیرد ، بلکه برای دیگران در هر مرتبه و درجهای باشد ، ارزش و اعتباری قایل نیست و این گونه است که همین تکبر و خودبزرگ بینی و استکبار در برابر دیگران، وی را به سوی لجاجت سوق میدهد و گرفتار زشتترین خصلت میکند. به نظر قرآن کبر و خودخواهی، آدمی را به استبداد رای میکشاند و اجازه نمیدهد تا اندیشه و آراء دیگران را حتی بشنود چه رسد که از آن تبعیت و پیروی نماید. بنابراین تکبر و خودخواهی، آدمی را استبداد رای و استکبار در برابر دیگران و در نتیجه به لجاجت میکشاند و از مسیر حق بیرون میبرد؛ چرا که انسان متکبر و خودخواه حاضر نیست حرف کسی را بپذیرد و ارشاد و نصیحتش را قبول کند. چنان که دیدیم ابلیس به خاطر تکبر و خودخواهی حاضر نشد به آدم سجده کند و به عنوان خلیفه در برابرش سرو فرود آورد و سجده اطاعت و پیروی نماید، بلکه مخالفت و لجاجت کرد و عصیان و تمرد ورزید. خودبزرگ بینی و خودبرتر یابی و تکبر عامل انتخاب گمراهی افراد به جای حق است که در آیه ۱۴۶ سوره اعراف بدان توجه داده شده است. از آیات ۵ تا ۷ سوره نوح این معنا به دست میآید که منش استکباری چگونه لجاجت را در افراد تقویت میکند و اجازه نمیدهد تا به حقایق و برهانهای منطقی گوش دهند؛ چه رسد که از آن پیروی کنند. خداوند از زبان نوح در این آیات آورده است: پروردگارا، من قوم خود را شب و روز به توحید و ایمان فرا خواندم، اما این دعوتم موجب فرار بیشتر آنان شده، و هرگاه که آنان را فراخواندم تا ایشان را بیامرزی و در پرتوی ایمان به آمرزش نایل شوند، انگشتان خود را در گوش خود قرار میدادند تا ندای مرا نشنوند و بر راه نادرست خود اصرار و لجاجت کرده و سخت استکبار میورزیدند. علت این منش را در روحیه تکبر و خودبرتربینی ایشان میبایست جست که ایشان را به سوی استبداد در رای و اندیشه کشانید و اجازه نداد تا سخن دیگری غیر آن چه خود یافتهاند بشنوند و باور نمایند. از این روست که امام صادق(ع میفرماید:«من المستبدّ برأیه موقوف علی مداحض الزلل»، آنکه مستبد باشد به رأی خود و فقط به رای خود تکیه کند و آراء دیگران را نبیند، همواره در لغزشگاهها باقی خواهد ماند[۳۱].
۴- حسادت: از جمله عوامل لجاجت و ستیزه جویی لجوجانه، حسادت است. این صفت شوم و ناپسند صاحبش را وادار به انواع مخالفتها و ستیزه جوییهای پایدار میسازد و به قدری خطرناک است که باید از شر آن به پروردگار عالم پناه برد [۳۲] و راه گذشت واغماض در پیش گرفت. قرآن مجید انگیزه اهل کتاب از مخالفت با مسلمین را حسادت میداند و در عین حال توصیه به عفو و گذشت مینماید و چنین میفرماید: آیا حسد میورزند نسبت به مسلمانان چون آنها را خدا بفضل خود برخوردار نمود [۳۳] و در جایی دیگر میفرماید که بسیاری از اهل کتاب آرزو و میل دارند که از ایمان شما را به کفر برگردانند، بسبب رشک وحسدی که بر ایمان شما برند پس از آنکه حق بر آنها آشکار گردید شما آنها را عفو کنید و گذشت نمایید[۳۴].
۵- بغض و کینه: بعضی از انسانها این خوبی را دارند که اگر بدی دیدند کینه به دل نمیگیرند، هرچند ممکن است در آن لحظه تاب و تحمل در مقابل آن بدی را نداشته و برآشوبند، اما بعد آن را فراموش میکنند و در دل بغض و کینهای از آن ماجرا ندارند، این گونه افراد خصومت و مخالفتشان مقطعی و موردی است، و زود به حال طبیعی و دوستی سابق برمی گردند، اما برخی دیگر، هرگز در درون خود بدیها را نمیبخشند وفراموش نمیکنند، هرچند ممکن است به ظاهر با آن بدی برخودی نکنند و واکنشی نشان ندهند اما کینهای از آن در دل میگیرند و در انتظار فرصت برای انتقام گرفتن هستند. این کینه درونی ریشه و سرچشمه خصومتها و تداوم دشمنیها و لجاجت در مخالفت و نزاع است و مانع از بوجود آمدن جوّ برادری و دوستی است. مخالفتهای پیگیر و خصومت ورزیهای لجوجانهای که پس از پیامبر (ص) در مقابل حضرت علی (ع) شکل گرفت از جمله معمول کینههایی بوده که از آن حضرت به دل داشتند چنان چه در دعای ندبه میخوانیم: «فأودع قلوبهم أحقاداً بدریّهً و خیبریّهً و حنینیّهً و غیرهنّ فأضبت علی عداوته و أکبّت علی منابذته»، و به دل آنها کینهها سپرد و از بدر و خیبر و حنین جنگهای دیگر بدینجهت همه به دشمنی با او برخاستند و سعی در حذف و نابودی او نمودند. بر اساس رهنمود قرآن، مومنان همواره خواستار آنند که در دلهایشان نسبت به دیگر برادران ایمانی کینهای نباشد [۳۵]، و این کینههای درونی زمینه تداوم خصومت و بدبینی است، و رفع آن موجب بوجود آمدن چوّ برادری و دوستی و صلح و صفا است.[۳۶]
۶- سرزنش بیش از حد: یکی دیگر از عوامل لجاجتها، سرزنش بیش از حد و افراط در ملامت است. گرچه سرزنش بر انجام خلاف، یکی از روشهای تربیتی است، اما اگر بیش از اندازه و افراطی باشد به لجاجت منتهی شده و طرف را به لجبازی وادار میسازد، حضرت علی (ع) فرمود: «الإفراط فی الملامه یشبّ نیران اللجاجه، افراط در ملامت و سرزنش آتش لجاجت را قوی تر و تندتر میسازد »[۳۷]
۷- نارضایتی و ناخشنودی: گاه عامل لجاجت و مخالفتهای لجوجانه نارضایتی است، چون از فردی یا جریانی ناراضی است و او را دوست ندارد و نمیپسندد به عمد در مقابل خواستههایش مقاومت میکند و به مخالفت میپردازد، هر چند خواستههای به حقی باشند. اصحاب جمل که در مخـالفت با حضـرت علــی (ع) به هم پیوستند و برخلاف همه نصیحتها و گفتگوهای آن حضرت همچنان به مخالفت ادامه دادند و حاضر نشدند دست از لجاجت و خصومت بردارند، از اصل حکومت و امارت حضرت ناراضی بودند، و همین امر آنان را وادار به مخالفت لجوجانه و مداوم با آن حضرت تا مرز جنگ و به قیمت نابودی خودشان نموده است. خود حضرت دراین مورد میفرماید «إنّ هؤلاء قدتمالؤوا علی سخطه إمارتی»؛ این گروه به خاطر نارضایتی از حکومت من به یکدیکر پیوستند»[۳۸] چه بسا از حساسیتهای درست ویا نادرست اجتماعی وحرکتهای مخالفت آمیز و مبارزههای منفی که به صورت نوعی لجبازی وحساسیتهای لجوجانه ظاهرشده معلول نا خرسندی از سیاستها و عملکردها میباشد که باید مورد توجه جدی قرار گیرد. بنابراین میبایست برای درمان آنها، نارضایتیها را کاهش و رضایتمندی را افزایش داد، حتی در تصمیم گیریها و سیاستگذاریها باید رضایت تودههای مردم را یکی از معیارهای کارشناسی آنها قرار داد، و در تعارض آن با رضایت خواص و خشنودی آنان و خواسته اقلیت، جانب رضایت تودههای مردم و عامه را گرفت. حضرت علی (ع) در منشور مدیریت و سیاست و عهدنامه مالک اشتر میفرماید: «ولیکن احبّ الأمور إلیک أوسطها فی الحقّ و أعمها فی العدل و أجمعها لرضا الرّعیّه فإن سخط العامه یجحف برضی الخاصّه، و إن سخط الخاصّه یغتفر برضی العامه»، و کاری که باید پیش از هر کار دوست داشته باشی میانه روی در حق است و کاری که عدل فراگیر و رضایت توده مردم را در بر دارد، چرا که خشم توده مردم خشنودی خواص را بی اثر میسازد، اما ناخشنودی خاصّان با رضایت عموم جبران میشود[۳۹].
لجاجت در کلام امیرمومنان(ع)
۱ - قال علی (ع) - اللجاج شوم؛ لجاجت شوم است.[۴۰]
۲ - قال علی (ع) - خیر الاخلاق ابعدها عن اللجاج؛ بهترین اخلاقها دورترین آنها از لجاجت است.[۴۱]
۳ - قال علی (ع) - لیس للجوج تدبیر؛ لجوج تدبیر ندارد.[۴۲]
۴ - قال علی (ع) - اللجاج یعقب الضر؛ لجاجت زیان وخسران بدنبال دارد.[۴۳]
۵ - قال علی (ع) - راکب اللجاج متعرض للبلاء ؛ کسی که بر مرکب لجاجت سوار است در معرض بلاو گرفتاری میباشد.[۴۴]
۶ - قال علی (ع) - اللجاج ینبو براکبه ؛ مرکب لجاجت صاحب خود را به زمین میزند.[۴۵]
۷ - قال علی (ع) - من لج و تمادی فهو الراکس الذی ران الله علی قلبه وصارت دائره السوء علی راسه؛ ان کس که لجاجت کند و بر این لجاجتش پای فشارد او همان بخت برگشتهای است که خداوند بر دلش پرده (غفلت) زده و پیشامدهای ناگوار بر فراز سرش قرار گرفته است.[۴۶]
۸ - قال علی (ع) - اللجاج بذر الشر؛ لجاجت تخم بدی کاشتن است[۴۷]
۹ - قال علی (ع) - اللجاج ینتج الحروب و یوغر القلوب؛ لجاجت جنگها به بار میآورد و دلها را کینه ور میسازد[۴۸]
۱۰ - قال علی (ع) - اللجاج اکثر الاشیاء مضره فی العاجل والآجل ؛ لجاجت زیانبارترین چیزها در دنیا و آخرت است[۴۹]
پانویس
- ↑ مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، بنگاه ترجمه ونشر کتاب، ۱۳۶۰ ش، ج۱۰، ص ۱۶۷.
- ↑ راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ مفردات فی غریب القرآن، تحقیق: صفوان عدنان داودی، دار العلم الدار الشامیه، دمشق بیروت، ۱۴۱۲ق، چاپ یکم، ص ۷۳۶.
- ↑ طباطبائی، علامه سیّد محمد حسین؛ ترجمه المیزان، سیّد محمد باقر موسوی همدانی، قم، دفترانتشارت اسلامی جامعهٔ مدرسین، ۱۳۷۴ش، چاپ پنجم، ج۴، ص ۳۷۹.
- ↑ نساء، آیه ۱۷.
- ↑ ترجمه المیزان، ج۴، ص ۳۷۸.
- ↑ مؤمنون، آیه ۷۵ و نیز ملک ، آیه ۲۱.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۱۴، ص ۲۸۸.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۲، ص ۷۵٫.
- ↑ بقره ، آیه ۲۵.
- ↑ نهج البلاغه نامه ۳۱/۹۷.
- ↑ غررالحکم-ج-۲/۴۰۱ لجاج.
- ↑ همان.
- ↑ نهج الفصاحه ، ج ۲، ص ۸۲۲ ، میزان الحکمه ، ج ۸، ص ۴۸۵.
- ↑ غررالحکم، ج۲، ص ۴۰۱.
- ↑ همان.
- ↑ غرر الحکم ، ج ۲، ص ۴۰۱ ذیل واژه لجاج.
- ↑ همان.
- ↑ همان.
- ↑ واقدی، مغازی، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی-ص۳۳-مرکز نشر دانشگاهی چاپ دوم ۱۳۶۹.
- ↑ ترجمه المیزان، ج۷، ص ۴۰۱.
- ↑ بقره ، آیه ۲۶ و نیز نحل ، ایه ۲۲ و هم چنین نگاه کنید: تفسیر نمونه، ج۱۱، ص ۱۹۲٫.
- ↑ بقره، آیه ۲۰۶٫.
- ↑ تفسیر نمونه، ج۲، ص ۷۵.
- ↑ میزان الحکمه، ج۸، ص ۴۸۵.
- ↑ أنعام، آیه ۱۱۱.
- ↑ آل عمران، آیه ۱۶۴.
- ↑ بقره، آیه ۲۶۹.
- ↑ همان.
- ↑ همان و نیز تفسیر أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج۴، ص ۴۸۴.
- ↑ ترجمه المیزان، ج۱۲، ص ۳۳۳.
- ↑ سفینه البحار، ج۱، ذیل واژه رأی.
- ↑ سورهٔ ناس.
- ↑ نساء، آیه ۵۴.
- ↑ بقره، آیه ۱۰۹.
- ↑ حشر، آیه ۱۰.
- ↑ حجر، آیه ۴۷.
- ↑ میزان الحکمه، ج۸، ص ۴۸۵.
- ↑ نهج البلا غه ۱۶۹.
- ↑ نهج البلاغه نامه ۵۳/۲۰.
- ↑ غررالحکم و درر الکلم - حدیث ۸۹۸۵.
- ↑ میزان الحکمه - حدیث ۵۶۶۷.
- ↑ میزان الحکمه - حدیث۵۶۶۱.
- ↑ غررالحکم - حدیث ۸۹۹۲.
- ↑ غررالحکم - حدیث ۹۰۰۱.
- ↑ غررالحکم - حدیث ۸۹۸۹.
- ↑ میزان الحکمه - حدیث ۵۶۶۸.
- ↑ غررالحکم - حدیث۸۹۸۶.
- ↑ میزان الحکمه - حدیث ۵۶۶۲.
- ↑ غررالحکم - حدیث۸۹۹۷.







