کتابخانه:عرفان اسلامی جلد 10 بخش اول
|
| |
| نویسنده |
حسین انصاریان ویرایش و تحقیق محسن فیض پور ،محمدجواد صابریان |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | قم دارالعرفان |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۶ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۹۶۳۹۲-۹-۱ |
| دانلود | |
محتویات
باب چهل و ششم
مسئله بیان و کلام و سخن گفتن
قسمت اول
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
ألْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ مِمَّنْ یُعْجَبُ بِعَمَلِهِ وَهُوَ لا یَدْری بِمَ یُخْتَمُ لَهُ ؟
فَمَنْ اُعْجِبَ بِنَفْسِهِ فی فِعْلِهِ فَقَدْ ضَلَّ عَنْ مَنْهَجِ الرَّشادِ وَادَّعی ما لَیْسَ لَهُ ; وَالْمُدَّعی مِنْ غَیْرِ حَقٍّ کاذِبٌ وَاِنْ أخْفی دَعْواهُ وَطالَ دَهْرُهُ .
فَاِنَّ أوَّلَ ما یَفْعَلُ بِالْمُعْجَبِ نَزَعَ ما اُعْجِبَ بِهِ لِیَعْلَمَ أنَّهُ عاجِزُ حَقیرٌ وَنَشْهَدَ عَلی نَفْسِهِ بِالْعَجْزِ لِتَکُونَ الْحُجَّةُ عَلَیْهِ أوْکَدَ کَما فَعَلَ بِاِبْلیسَ .
وَالْعُجْبُ نَباتٌ ، حَبُّهَا الْکِبْرُ ، وَأرْضُهَا النِّفاقُ ، وَماؤُهَا الْغَیُّ ، وَأغْصانُها الْجَهْلُ وَوَرَقُها الضَّلالَةُ ، وَثَمَرُهَا اللَّعْنَةُ وَالْخُلُودُ فی النّارِ . فَمَنِ اخْتارَ الْعُجْبَ فَقَدْ بَذَرَ الْکُفْرَ ، وَزَرَعَ النِّفاقَ ; ولابُّدَ مِنْ أن یُثْمِرَ بِأنْ یَصیرَ إلَی النّارِ.
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
ألْکَلامُ اِظْهارُ ما فی قَلْبِ الْمَرْءِ مِنَ الصَّفاءِ وَالْکَدَرِ وَالْعِلْمِ وَالْجَهْلِ ، قالَ اَمیرالْمُؤْمنینَ (علیه السلام) : اَلْمَرْءٌ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ .
در این فصل حضرت صادق (علیه السلام) به یکی از مهم ترین مسائل که ذاتاً از بزرگ ترین نعمت های الهی است ، و در قرآن مجید به عنوان یکی از نشانه های حق و نعمت های ربوبی شمرده شده یعنی مسئله بیان و کلام و سخن گفتن اشاره می فرماید .
( الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الاِْنسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَیَانَ )[۱].
سخن و کلام همانطور که امام به حق ناطق می فرماید علّت ظهور باطن متکلّم و گوینده است . سخن نشان می دهد ، که درون گوینده در چه وضعی است ؟
آیا اهل صفاست ، یعنی درونی آراسته به ایمان و حقیقت و فضیلت و کرامت دارد ، که اگر اینکونه باشد ، سخنش حق و کلامش چراغ هدایت ، و بیانش امر به معروف و نهی از منکر و وسیله نشر علم و اخلاق و حسنات است .
و اگر کلامش لغو و بیهوده و سخنش بی معنی و باطل است و به قول مردمان چیزی جز حرف مفت ندارد ، روشن می کند که باطنش آلوده و درونش خبیث و قلبش قسی ، و دلش بی ربط به حضرت حق و نفسش آلوده به رذائل و روحش مسخّر شیطان رجیم است
در مسئله زبان و ساختمان این عضو ، و فضیلت صمت و سکوت در ابتدای جلد هشتم به تفصیل مسائلی بیان شد ، و در ابتدای این جلد بخواست حضرت مولا مسائلی در باب سخن و کلام مطرح می شود ، که توجه به آن به سود دنیا و آخرت ماست .
راستی اگر متکلم در دنیای درونش آراسته به حقایق ایمانی و واقعیات ملکوتی و حسنات اخلاقی نباشد ، چگونه می تواند سخن پاک و کلام پاکیزه ، و گفتار پسندیده ، و بیان سودمند داشته باشد ؟ که همه این ها معلول روشنی درون و پاکی و صفای باطن است .
کلام چه گوهر پر ارزش و چه نعمت عظیم و چه چراغ پر فروغی است ، که خدای مهربان از باب لطف و عنایتش به بندگان مرحمت فرموده ، تا هم نیازهای دنیائی خود را با آن برطرف کنند ، و هم بوسیله آن دنیای زندگی را از محبت و عشق و سرور و صفا و وفا پر کنند ، و هم برای برزخ و قیامت خود چراغی روشن تر از آفتاب بیفروزند ، ولی هزاران حیف که این نعمت الهی در دست بسیاری از مردم تبدیل به خط تاریک کفر و ناسپاسی می شود ، و به لباس باطل پوشیده گشته وسیله نفاق ، کینه ، دشمنی ، بی مهری ، غضب ، خشم ، دو بهم زنی ، غیبت ، تهمت ، دروغ ، پشت هم اندازی ، آبروریزی ، جنگ ، خرابی ، آدم کشی ، نقشه های خائنانه ، و قوانین ظالمانه می گردد ! ! به قول قرآن مجید :
( أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللهَ کُفْراً وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ )[۲] .
آیا ندیدی اوضاع مردمی را که نعمت خدا را به کفر تبدیل کرده و خود و قوم خود را به دیار هلاکت فرستادند .
اگر پای درد دل این نعمت گرانمایه بنشینیم ، و با گوش جان مستمع این سرمایه الهی شویم می شنویم که می گوید :
در غبار غم از این وحشت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پای مال مردمم از نارسائیهای بخت
سبزه بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خوار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدم زچشم آشنا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از خود جدا افتاده ام
زار و بی تابم چو مرغ آشیان گم کرده ای
تا جدا از حلقه بر دام بلا افتاده ام
از وجود ناتوانم سایه ای بر جای نیست
هم چو بوی گل در آغوش صبا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین وا بمیر
در فراق هم نوایان از نوا افتاده ام
بیائید دل به خدا بسپاریم ، و خانه قلب را با کمک وحی و کلام گهربار انبیا و امامان صفا دهیم ، و از این لحظه به بعد تمام هستی خود را با قرآن مجید هماهنگ کنیم ، تا از دست هوای نفس و شیاطین انسی و جنی نجات پیدا کرده و حرکت و عملمان تبدیل به حرکت شایسته و عمل صالح گردد و بخصوص زبانمان از کلام لغو و باطل و بیهوده خلاص گردد ، و به کلام حق و سخن ملکوتی آراسته شود.
شما به سخنان انبیا و ائمه و عرفای الهی و حکیمان با حقیقت و ناصحان دلسوز مراجعه کنید . تا به ارزش سخنی که از قلب پاک و درون منور به نور ایمان و باطن و با صفا ظهور می کند پی ببرید ، آن بزرگواران تمام سخن و کلامشان دعوت به حق و راهنمائی به خیر و هدایت به سعادت دنیا و آخرت بود ، و حق این است که در تمام شئون حیات از آن بزرگواران و کلام پر ارزششان متابعت و پیروی شود.
قرآن مجید در سوره های مختلفی سخنان پر ارزش و کلمات سعادت آفرین حضرت نوح ، هود ، صالح ، ابراهیم ، لوط ، شعیب ، یوسف ، موسی ، هارون ، داود ، سلیمان ، عیسی ، و رسول گرامی اسلام را نقل کرده ، که شما با انس به قرآن می توانید از آن مفاهیم بلند آسمانی که در رابطه با توحید ، معاد ، معاملات ، اخلاق ، سیاست ، اجتماع ، فرد ، معاشرت ، تقوا ، تزکیه ، و عمل صالح و امور خیر است آگاه شوید.
چرا از سخنان و کلام پاکان حقیقی پیروی نکنیم ، و چرا تمام شئون زندگی را با آن بزرگواران هماهنگ ننمائیم ؟ که آنان تجلی گاه فیض حضرت حقّند ، و قلبشان مرکز واردات اسرار الهیه است ، و روح ملکوتیشان متصل به روح اعظم :
صدر المتالّهین در گفتاری بسیار پر ارزش در تفسیر و توضیح آیه مبارکه نور در این مسئله که حقیقت اینان جامع تمام حقایق است ، پس گفتارشان گفتار جامع و کامل است می فرماید :
انسان کامل به کلمه و سخن جامع و خلاصه ای است از تمام آنچه که در کتابهای الهی موجود است ، آن کتابهائی که تمام کلماتش نوشته های نورانی است ، که بدست خداوند رحمان نوشته شده و بر صفات عالم وجود نقش بسته و از بینش کوردلان پنهان و پوشیده است ، یعنی مانند روح اعظم که جامع و دربرگیرنده است مر آنچه را که در عالم کبیر است ، زیرا آغاز موجودات و صورت و غایت آنها و تخم عقول و نفوس ، و میوه درخت افلاک ، و آنچه در آنها از انوار معقول و محسوس است می باشد .
پس اکنون اراده آن داریم که برای تو مراتب عالم انسان و اسماء او را شرح و توضیح دهیم و بیان کنیم که روح انسانی و عقل آخرین الهی در مرتبه و قرب و نزدیکی نزد خداوند در قوس صعود و بازگشت ، برابر روح اعظم و عقل اوّل قرآنی در عالم آغاز و قوس نزول است ، و سلطنت و غلبه او روز رستاخیز و روز عمل همانند سلطنت روح اعظم در روز ازل است ، یعنی از جهت شمول و فراگیری هر یک از آن دو بر تمام مراتب موجودات ، بلکه عقل اول و روح آخرین همان حقیقت محمّدیه (صلی الله علیه وآله) است که یک ذات در دو مرتبه ظاهر و جلوه نموده ، یک بار در برگشت به خلق ، برای به کمال رسانیدن خلایق ، و بار دیگر در روی آوردن به حق تعالی برای شفاعت آنان ، چنانچه پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود : نخستین آفرینش حق ، نور من بود و فرمود : اوّل چیزی که خداوند آفرید عقل بود ، به او فرمود پیش بیا رو کرد ، سپس فرمود برگرد ، برگشت فرمود ، به عزت و بزرگی خود سوگند ، که آفریده ای بزرگوارتر از تو نیافریدم ، بواسطه تو عطا و بخشش می کنم و بواسطه تو می گیرم و بواسطه تو پاداش ، و بواسطه تو عقاب و شکنجه می نمایم .
و این حدیث را شیخ بزرگوار ، امین اسلام و مورد اعتماد ناقلین حدیث ، محمد بن یعقوب کلینی در آغاز کتاب عقل از کتابهای کافی روایت نموده و آن حدیثی است که همگان بر درستی آن اتفاق و هم آهنگی دارند .
پس همچنان که روح اعظم ، چه از جهت ، و چه عین فراگیرنده تمام ممکنات است هم چنین این انسان کامل و خلیفه و جانشین خداوند در آسمانها و زمین همین گونه است .
اما اشتمال و فراگیری روح اعظم مر ممکنات را از جهت علم ، آن است که قبلاً گفته شد که او قلم حق تعالی و صورت دهنده حقایق ، به نحوی مقدس و بر تراز کثرت و تفصیل و نویسنده کلمات اسرار و رازهای الهی بر لوح ها و صفحات قَدَری است ، زیرا لوح محفوظ و آنچه در اوست از او صادر و ظاهر گردیده ، و هم نزد او حاضر و آماده است . و او آنچه که در آن است مطالعه می نماید ، همانند مطالعه عقل افکاری را که از او پیدا شده و سپس در لوح نفس و بعد از آن در صفحه خیال و حسّ نقش می بندد ، هم چنین است حکم دیگر مشاعر کلی . و مدارک فلکی و لوح های قدری با آنچه در آنها از نوشته های مثالی و نفوس جزئی خیالی که در نفوس نقش پذیر آسمانی حاصل است ، لذا صورت های زمینی که بر لوح های هیولانی نقش بسته اند نیز همین گونه اند ، زیرا همگی به اجازه پروردگار از او صادر و ظاهر گردیده اند ، در نزد او حاضر و آماده و او به نور پروردگار خویش ، آن نوری که آسمانها و زمین بدان روشن و نورانی است ، آنها را مشاهده می نماید ، و هم چنین هر یک از جواهر عقلی و نفسی و صورت های حسی آسمانی و انوار ماه و خورشید ، چشمانی بینا و درک هائی تابان و آئینه های رخشان اند ، که بدانها اشیاء ادراک به آنچه در آسمان و زمین است ، انسانی رسیده و کامیاب می گردد . اما اشتمال و فراگیری روح اعظم مر اشیاء را عینی از آن جهت است ، که ذات روح اعظم صورت کل موجودات است ، هم چنان که او هم فاعلی و هم نتیجه مطلوب اشیاء است ، و صورت در حقیقتِ ترکیبی و در هر ماهیّت نوعی عبارت از تمام آن ماهیّت است ، آیا مشاهده نمی کنی که تحت چوبی که مبهم و نامعلوم است ، و حیوان بواسطه نفس و حسّش حیوان است نه به بدن و جسمش ، هم چنین علّت فاعلی هم تمام حقیقت معلول است ، زیرا معلول پرتوی از فیض وجود او ، و تراوشی از دریای بی پایان جود اوست ، و آن بدین جهت است که علّت همانگونه که حکمای الهی در علوم الهیّات بیان کرده اند ، همانند تابش از خورشید و گرمی از آتش و نم از دریاست و آن علّت ، فاعل تام و تمام فاعل از آن جهت که فاعل است بوده و تمام کمالات نیز در او جمع می باشد .
اما اشتمال و فراگیری . روح عقلیِ انسان کامل مر کلّیه ممکنات را ، از آن جهت است که او کتاب مبینی است که خلاصه و گزیده جهانهای وجودی بوده ، که کلیّات و جزئیات و افراد آن را فرا گرفته است ، اما هنگام رسیدن و اتصال بدانان فرقی بین او و بین قلم حق تعالی در احاطه و اشتمالش به تمام موجودات نیست .
قسمت دوم
از شگفتی های آفرینش الهی ، و از عجائب خلقت و آفرینش انسان است ، که خداوند رحمان او را جهانی همانند جهان ربوبی آفریده و نشأه جامعی پدید آورده که مجموع آنچه که در دیگر عوالم و نشآت وجودی است در آن گرد آمده است . بلکه ذاتی خلقت فرموده ، موصوف به تمام آنچه که ذات احدی او بدانها توصیف و تعریف می گردد ، از صفات جمال و جلال و آثار و افعال و عوالم و نشآت و خلایق ، و قلم و لوح و قضا و قدر و فرشتگان و افلاک و عناصر و مرکّبات و بهشت و دوزخ و مالک و غیره .
خلاصه آن که انسان کامل را خداوند نمونه و مثالی از جهت ذات و صفت و فعل برای خود آفریده و شناخت این پدیده شگفت انگیز و این نظم زیبا و لطیف و درک این حکمت پسندیده با رازهای بسیاری که در آن پیچیده امری پوشیده و پنهان و سرّ بزرگی از معرفت الهی است ، بلکه معرفت و شناخت الهی جز به معرفت انسان کامل ممکن نیست زیرا او باب الهی و ریسمان محکم و طناب استواری است که بدان به جهان اعلی و برتر توان رفت و راه راستی است که به خداوند علیم و حکیم منتهی و کتاب کریمی است که از پروردگار رحمان رحیم نازل و وارد گردیده است .
لذا بر هر فردی معرفت آنچه که در این کتاب پوشیده مکنون و فهم را از این گنجینه مخزون است ، واجب و لازم می باشد ، و این معنی ضرورت و لزوم شناخت پیغمبر و امام است که فرمود : هر که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد بر مردن زمان جاهلی مرده ! !
زیرا حیات و زندگی انسان در جهان جاوید ، تنها به دانش های حکمت الهی است و در وجود انسان کامل ، حکمت به تمامه پیچیده و دفین است ، و این حدیث مفهوم فرموده پیغمبر (صلی الله علیه وآله) است که فرمود : هر که مرا پیروی کند ، در حقیقت خداوند را پیروی و اطاعت نموده است و قرآن فرموده :
( مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللهَ )[۳] .
و هم چنین فرمود : هر که خود را شناخت در نتیجه خدا را شناخته است ، که مقصود از آن نفس ، شخص پیغمبر است ، به جهت به حقیقت پیوستن فرموده حق تعالی :
( النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ . . . )[۴].
زیرا حقیقت پیغمبر (صلی الله علیه وآله) به نور هدایت خویش نفوس مؤمنین را کامل و عقل های انسانها را روشن و تابناک و آنان را از قوه به فعلیّت خارج نموده و برایشان دانش نوری افاضه و پخش و بدیشان وجود شایسته جهان دیگر را پس ذات پیغمبر (صلی الله علیه وآله) علت ، و اصل برای به حقیقت پیوستن حکمت و ایمان در وجود مؤمنین بوده ، و گوهر ذات آنان را بصورت وجود دائمی و استواری جاوید به فعلیت می رساند ، و علّت فاعلی شیئی به او ، از ذات شیئی به خودش سزاوارتر است ، زیرا شیئی با نفس خودش متصف به امکان و با علّت و به کمال رساننده خود متصف به وجوب است ، و وجوب و کمال به شیئی سزاوارتر از امکان و نقصان است ، نیکو به فهم و در آنچه که بر تو از معنی لزوم پیروی پیغمبر و امام خواندیم ، که آن دو ، دو مقدم و بر پا دارنده ذات مؤمن از آن جهت که مؤمن است می باشند ، درست دقت کن[۵] .
آری کلام این بزرگواران عین فیض الهی و محض حکمت و ایمان ، و چراغ راه و نشانه هدایت ، و مبدّل قوه به فعل ، و علامت حق ، و پرچم عزّت ، و مغّیر سیئه به حسنه ، و شکوفا کننده تمام استعدادهای انسانی و علّت سعادت دنیا و آخرت است . و عقل و وجدان و فطرت و منطق حکم می کند که از کلمات آنان که نمایشگر صفای باطن ایشان است ، صفائی که محض تجلّی نور خداست پیروی کنیم و در برابر از کلام بی خبران و بی خردان و مادیگران و بازیگران که نشانه کدورت و تاریکی باطن آنان است به شدت پرهیز نمائیم .
جان پاک و حقیقت مؤمن و قلب عاشق باید به محضر مبارک این کاملان و واصلان که علّت پاکی و ریشه حقیقت اند عرضه بدارد .
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای می پیچم و چون پای دلم می پیچد
بار می بندم و از بار فرو بسته ترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
هر نوردی که زطومار غمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم باز شکافند سرم
به هوای سر زلف تو در آویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن های ترم
گر سخن گویم مِنْ بعد شکایت باشد
ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخت در دامن دل
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
سرو بالای تو در باغ تصور بر پای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
آتش هجر تو برد آب من خاک آلود
بعد از این باد بگوش تو رساند خبرم
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم بادم که همان سعدی کوته نظرم
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آیم
گر بدا من نرسد چنگ قضا و قدرم
آری سخن آشکار کننده باطن اشخاص است که اشخاص در صفا و صافی و در جلا و پاکی و در ایمان و عشق اند ، یا در کدورت و تاریکی و جهل و بی خبری و در قساوت و پستی چنان که امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود : هر کس به زیر زبان خود پنهان است ، چون وارد سخن شود معلوم نماید که کیست .
فَزِنْ کَلامَکَ وَاعْرِضْهُ عَلَی الْعَقْلِ فَاِنْ کانَ للهِِ وَفِی اللهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ ، وَاِن کانَ غَیْرَ ذلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْهُ .
فَلَیْسَ عَلَی الْجَوارِحِ عِبادَةٌ اَخَفَّ مَؤُونَةَ وَاَفْضَلَ مَنْزِلَةً وَاَعْظَمَ قَدْراً عِنْدَاللهِ مِنَ الْکَلامِ فی رِضا اللهِ وَلِوَجْهِهِ وَنَشْرِ آلائِهِ وَنَعْمائِهِ فی عِبادِهِ .اَلا تَری اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یَجْعَلْ فیما بَیْنَهُ وَبَیْنَ رُسُلِهِ مَعْنیً یَکْشِف ما اَسَرَّ اِلَیْهِمْ مِنْ مَکْنُوناتِ عِلْمِهِ وَمَخْزُوناتِ وَحْیِهِ غَیْرَ الْکَلامِ وَکَذلِکَ بَیْنَ الرُّسُلِ وَالاُْمَمِ ، فَثَبَتَ بِهذا اَنَّهُ اَفْضَلُ الْوَسائِلِ وَاَلْطَفُ الْعِبادَةِ .
دو واقعیّت ریشه دار :
امام به حق ناطق ، حضرت صادق (علیه السلام) که دریای بی پایانی از معارف الهی است ، در فرازهای بالا به دو حقیقت بسیار بسیار مهم توجه می دهد ، که اگر انسان به این دو حقیقت ارج بگذارد ، و خود را هماهنگ با آن دو کند ، بطور قطع به سعادت دنیا و آخرت دست یافته است .
۱ ـ میزان و ترازوی سنجش سخن .
۲ ـ ارزش و اعتبار سخن سنجیده شده .
حقیقت این است که در جهان هستی ، و در فضای زندگی تمام موجودات برای سنجش هر واقعیتی چه مادی و چه معنوی ترازوئی و میزانی مخصوص آن واقعیت قرار داده شده ، که آن میزان و ترازو و تکیه گاه واقعی تحقق شیئی و دوام و بقا آن وآشکار کننده آثار اوست ، و آن میزان و ترازو بهترین آئینه برای نشان دادن حق و باطل بودن و بجا و بیجا بودن شیئی است .
برای سخن که کار دائم و روزمره مردم روی زمین و همه انسانهاست نیز ترازو و میزان قرار داده شده ، تا همه مردم قبل از اظهار کلام ، با توجه کامل کلام و سخن خود را بسنجند ، اگر کلامشان حق و سخنشان برای فرد و جامعه مفید بود اظهار نمایند . اما اگر میزان نشان داد که ظهور این کلام علّت ریختن خون ، یا از بین رفتن مال محترم ، یا بباد دهنده آبرو ، یا برهم زننده وحدت ، یا مانع کار خیر ، یا وسیله دو بهم زنی و یا ایجاد کننده مشکل برای مردم است ، از اظهار آن بپرهیزند و در جانب این کلام بسیار خطرناک که سنگینی گناهش گاهی از کوهها بیشتر است به وجود مقدس حضرت حق پناه ببرند .
امام ششم می فرمایند : کلامت را در ترازوی عقل بسنج . اگر برای خدا و در راه خدا بود بگو ورنه سکوت به خیر توست ، برای اعضاء و جوارح هیچ عبادتی سبک تر و کم خرج تر و با منزلت تر و پر ارزش تر از کلام در راه رضای خدا و پخش مسائل الهی و یادآوری نعمت های حق در بین بندگان نیست .
نمی بینی خداوند مهربان بین خود و پیامبرانش و بین پیامبران و امت هایشان ، چیزی را که وسیله آشکار کردن مکنونات و مخزونات وحی جز کلام قرار نداده ، و به همین مسئله ثابت می شود که سخن بهترین وسیله و لطیف ترین عبادت اوست .
با این معنی باید به ارزش سخن و این که ممکن است هر کلمه آن را عبادت قرار داد توجه فوق العاده شود ، و این سرمایه عظیم الهی را ساده و آسان معامله نکرد ، که این نعمت اگر بجا خرج شود ، نتیجه اش رضای خدا و بهشت الهی است ، و اگر بیجا و به غلط مصرف گردد حاصلش سخط حق و عذاب سخت خداوند در قیامت کبری است !
امام (علیه السلام) می فرماید سخن خود را قبل از اظهار در ترازوی عق بسنج ، که منظور حضرت از عقل در این روایت در درجه اوّل قرآن مجید است ، که جلوه ای از عقل بی نهایت در بی نهایت است و در درجه بعد عقل انبیا بخصوص نبی اسلام (صلی الله علیه وآله) و عقل ائمه طاهرین (علیهم السلام) است ، که این عقول به حقیقت عقول فعاله و عقول کلیّه و عقول معصوم از خطایند و قابل مقایسه و نسبت گیری با عقول جزئیه که از درک بعضی از ضروریات نیز عاجزند نیست .
من به اندازه ای که در کتاب خدا این منبع فیض بی نهایت دقت کرده ام به این نتیجه رسیده ام که وقتی سخن با ترازوی قرآن سنجیده می شود ، جز یازده گونه سخن ، که مورد رضایت حق است و اظهارش دارای سود دنیایی و آخرتی است سخن و کلام با ارزشی در دنیای بیان و فضای کلام باقی نمی ماند هرگاه یکی از اوصاف ده گانه ای که قرآن برای سنجش بیان می دارد در کلام انسان باشد آن کلام قابل گفتن و اظهار کردن است ورنه تکلم به سخن حرام و مورث پلیدی روح و آلودگی قلب و تاریکی درون و شر دنیا و آخرت است .
اوصافی که قرآن مجید برای قول بیان می دارد و همین اوصاف ترازوی الهی برای سنجش سخن است بدین قرار است .
۱ ـ قول بلیغ
۲ ـ قول صدق
۳ ـ قول عدل
۴ ـ قول حسن
۵ ـ قول احسن
۶ ـ قول لین
۷ ـ قول کریم
۸ ـ قول ایمان
۹ ـ قول سدید
۱۰ ـ قول معروف
۱۱ ـ قول میسور
اکنون باید با توجه به آیاتی که این اوصاف را در جنب قول و سخن استعمال کرده به دقّت نشست که موارد خرج کردن این سنخ از اقوال کجاست ؟
قول بلیغ
( فَکَیْفَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُصِیبَةٌ بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ثُمَّ جَاءُوکَ یَحْلِفُونَ بِاللهِ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ إِحْسَاناً وَتَوْفِیقاً * أُولئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللهُ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً )[۶]
در این دو آیه سخن از وضع اهل نفاق است ، که از حکم خدای و رسول روی گردانده به طاغوت اقبال می کنند ، خداوند می فرماید : روی آوردن به حکم طاغوت مورث مصیبت و بدبختی است و سببش همان توجه به طاغوت است ، این بدبختی هم در دنیا گریبانشان را می گیرد و هم در آخرت و این نتیجه کار کرد خود آنان است ، آنگاه به جانب پیامبر آمده و رجوع خود را به طاغوت عذر آورده و به خداوند قسم می خورند که منظورشان از روی آوردن به طاغوت نیکی و آشتی بوده ، خداوند از ضمیر آنان آگاه است ، از ایشان اعراض کن ، و آنان را موعظه نما و در خودشان گفتاری رسا بگو .
از آیه شصت و چهارم استفاده می شود که جای قول بلیغ به هنگام وعظ و نصیحت است . واعظ آنچنان باید بگوید که مستمع به زشتی کردارش و عقوبتی که از پی دارد آگاه شود و به نیکی عملش و اجری که به دنبال دارد واقف گردد .
آنان که بعنوان واعظ و گوینده مشغول خدمتند باید توجه داشته باشند که کرسی وعظ جای خودنمائی و میدان زورآزمائی مطالب علمی و پیچیده نیست ، که به گفته رسول اسلام هر گوینده ای در قیامت به مقدار وقتی که از مستمعین گرفته مسئول است .
گوینده موظف است گفتارش را اولاً از کتاب خدا و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و کتب معتبر روائی و علمی اخذ کند ، سپس آن را با بیانی رسا به سمع مستمع برساند ، به نحوی که ساده ترین افراد ، و حتی آنان که کمترین بهره ای از سواد ندارند ، گفتار گوینده را درک و تغییر حال پیدا کنند ، و ثانیاً گوینده بهتر است گفتارش را با خلوص توام نماید ، و خود را به آنچه می گوید عامل و آراسته باشد .
یکی از متخصصین فن سخنوری در باره یک واعظ و سخنران می گوید : مردم برای این که به سخن کسی گوش دهند و اعتنا کنند ، باید به او اعتماد داشته باشند و او را درست و راستگو و دانا و صمیمی و خیرخواه و مهربان بدانند و ارجمند و گرامی بدارند .
این مسئله دلیل و برهان و توضیح و بیان لازم ندارد ، و شک نیست که شنوندگان هر چه این گمانها و احساسات را در باره گوینده بیشتر داشته باشند سخن او مؤثّرند و نافذتر است پس هر کس می خواهد در دنیا به سخنوری کاری از پیش ببرد یا به مقامی برسد باید چنان زندگانی کند که مردم او را به این صفات بشناسند .
گذشته از این که سخنور باید نزد مردم به این صفات شناخته شده باشد ، هنگام سخنوری نیز باید چنان سخن بگوید که اگر او را به این صفات می شناسند سخن او آن گمانها را در اذهان تایید و استوار کند و آن عوالم را در همان حال بیاد آورد و محبت و احترام او در دلها بنشیند ، و اگر او را نمی شناسند از کلامش به این عقاید و احساسات در باره او بگرایند . وگرنه به سخنش گوش نمی دهند ، یا اگر بدهند از گوش فراتر نمی رود و به دل نمی نشیند .
پس سخنور باید آن چنان بگوید که او را درست و راستگو بیابند و نیز بی غرض و خیر خواه بجا بیاورند ، مردم چون کسی را درست و بی غرض و خیرخواه بدانند البته از روی رغبت و میل به او گوش می دهند زیرا معتقدند که بر نفع ایشان سخن می گوید و از شنیدن آن سود خواهند برد .
پس از درستی و راستی و خیرخواهی و بی غرضی ، چیزی که گوینده را نزد شنونده معتمد می سازد این است که او را در آنچه می گوید دانا و بصیر ببینند و با تجربه و متین بجا بیاورند و جلف و سبکبارش ندانند .
پس باید به این صفات شناخته شده باشد ، یا لااقل گفتار و احوالش بر این امور گواهی دهد و پیدا باشد که سخنش معقول و از روی فهم و دانش می گوید و دلیل و برهان می آورد و سند و مدارک بدست می دهد و اعتراضات را پیش بینی می کند و جواب می دهد و اگر جز این باشد سخنش محل اعتنا نخواهد بود و وقعی به آن نخواهند گذاشت ، چه مردم به خوبی آگاهند : که تا راه دان نباشی کی راهبر شوی .
و نیز همه می دانند که کوری عصا کش کور دگر نتواند شد .
از چیزها که در همه مورد خاصه در سخنوری از مردم دلربائی می کند خوشخوئی است ، سخن گوی بدخوی بی شرم و زشت گفتار که کلامش زننده باشد دل ها را می رنجاند و خاطرها را متغیّر می سازد و اگر حرف حق هم بزند به او نمی گروند .
باید او را مهربان و با گذشت و کوچک و بزرگ منش و پر حوصله و کم شهوت و خوش لهجه بیابند ، مخصوصاً شکسته نفسی و فروتنی در او ببینند ، چه اگر به کبر و غرور با مردم سخن بگوید و خودپسندی و خودستائی کند ، عزت نفس ایشان را می رنجاند و از او بیزار می شوند .
مقصود این نیست که گوینده خود را بی جهت خوار و خفیف کند و تن بذلت و پستی دهد ولیکن وقر و سنگینی چیز دیگری است و تفَرعن و گنده دماغی و خودخواهی چیز دیگر .
قول صدق
( أُولئِکَ الَّذِینَ صَدَقُوْا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ )[۷].
قسمتی از آیه شریفه ۱۷۷ سوره مبارکه بقره است ، پس از آن که پانزده برنامه مهم در مسائل اعتقادی و عملی و اخلاقی در آیه شریفه بیان می شود ، آنگاه حضرت حق می فرمایند اینان راستگویان در تمام شئون حیاتند و هم اینان اهل تقوا و پرهیزکاری اند .
سخن راست سخن آسان و سهلی نیست ، و شمار راستگویان هم در جهان زیاد نیست ، به فرموده اهل فن سخن راست عبارت از سخن مطابق با حقیقت است و آن سخنی است که دل و قلب همراهش باشد و با آنچه در خارج است هم آهنگ و همراه و مطابق باشد .
ما تا زنده ایم در برابر حق و خلق قرار داریم و نسبت به حضرت ربّ و مردم اعم از پدر و مادر و زن و فرزند و اقوام و دوستان و آشنایان و سایر افراد مسئولیم .
در صورتی که در حد قدرت خویش آراسته به حقایق الهی باشیم ، و در صورتی که با خلق خدا اعم از نیک و بد به صداقت روبرو شویم و هیچ قصدسوئی نسبت به احدی نداشته باشیم و در تمام شئون زندگی از حدّ و حق خویش تجاوز نکنیم ، در این حال و سخنمان و گفتار و کلاممان با حضرت حق به وقت گفتن ایاک نعبد و با مردم به وقت هر گفتاری راست و بدین معنی راستگو هستیم ، با این بیان ملاحظه کنید و حتی در خود فکر نمائید که سخن راست چقدر کم و راستگو چه اندازه قلیل است ! !
راستی حقیقتی است که دانایان راه گفته اند محصولش نجات در دنیا و آخرت است و کراراً قرآن مجید منفعت قیامت را وقف راستان و راستگویان و راست کرداران می داند .
سخن غیر راست جز مکر و حیله و خدعه و فریب و ظلم و خیانت چیزی نیست .
از آیات قرآن مجید استفاده می شود که جای سخن راست همه جاست ، و البته به این نکته بسیار مهم هم باید توجه داشت که دروغگوئی حرام ولی راستگوئی واجب نیست ، به این معنی که هر حرف راستی لازم نیست همه جا اظهار شود ، که در اظهار آن چه بسا اسرار مسلمین و مملکت اسلامی بیاد رفته و یا آبروی انسان محترمی لطمه ببیند ، در این گونه موارد سکوت و صمت واجب و خودداری از کشف سر لازم است .
بیائید در تمام امور چنانچه دستور داده اند ، دست به دامان صادقان عالم شویم . و در خوی و کردار متخلّق به اخلاق آنان شویم ، که راه نجاتی جز این نیست .
حکمت و همت و محبت یار
هر که یابد یقین شود سالار
انبیای خدا چنان باشند
که چو خورشید بی نشان باشند
اولیا نیز در دیار علوم
سیرشان مختلف بود چو نجوم
آن یکی سوز و ساز جان و دل است
وان دیگر چاره ساز آب و گل است
آن یکی ناظر مقامات است
وان دیگر پاسبان هر ذات است
وان دیگر در رقم مجوئیدش
او شهید است هان مشوئیدش
گر بیابید گرد رهگذرش
حلقه گردید حلقه گرد درش
مرد با همت ای فقیر آن است
که گدای در فقیران است
قول عدل
توضیح
( وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَی )[۸].
در این قطعه از آیه شریفه صد و پنجاه دوم سوره مبارکه انعام سخن از قول عدل است ، که از جمله مواردی که تکیه بر قول عدل به حکم این آیه واجب است در مورد خویشا و اقوام و نزدیکان نسبی و حسبی است .
المیزان می فرماید : برای این اقربا را یادآور شد که عاطفه قرابت و خویشاوندی از هر داعی دیگری بیشتر آدمی را به دفاع بیجا و جانبداری ناروا وامی دارد ، و از همین جا می توان فهمید که مقصود از قول هم آن گفتاری است که اگر انسان آن را بگوید ممکن نفعی عاید طرف گردد . و یا ضرری متوجه او شود ، ذکر عدالت نیز دلالت بر این دارد ، چون معلوم می شود قول مزبور مانند شهادت و قضاوت و امثال آن دو قسم است : یکی ظلم و دیگر عدل .
بنابر این معنای آیه این می شود : که باید مراقب گفتارهای خود باشید ، زبان خود را از حرفهائی که برای دیگران نفع و یا ضرر دارد حفظ کنید ، و عاطفه قرابت و هر عاطفه دیگری شما را به جانبداری بیجا از احدی وادار نکند ، و به تحریف گفته های دیگران و تجاوز از حق و شهادت بنا حق یا قضاوت ناروا وادار نسازد .
خلاصه بناحق جانب آن کس را که دوستش می دارید رعایت ننموده و حق آن کسی را که دوستش نمی دارید باطل مسازید .
این است جای سخن عدل که متأسفانه بخاطر عواطف خویشاوندی در بسیاری از مردم سخن ظلم است و افراد با قول ظلم در کمال بی شرمی از حدود الهی تجاوز کرده و بفرموده حضرت سجاد (علیه السلام) رضای مخلوق را با سخط خالق معامله می کنند و چه معامله و تجارت پر خطری !
دیگر از موارد بسیار بسیار مهم قول عدل به وقت شهادت و یا قضاوت در دادگاه عدل اسلامی است . که اگر کسی در این مورد از جاده عدالت منحرف گردد بنا بر آیات و روایات به عذاب سخت الهی در روز حساب دچار خواهد شد .
قاضی و یا شاهد با تمام وجود باید پاسدار عدالت بوده ، و هیچ عاملی اگر چه به قیمت جانشان تمام شود ، نباید آنان را از راه حق و عدل و صراط الهی باز دارد ، به آیه زیر که از آیات مهم الهی در قرآن مجید در این مورد است توجه عمیق کنید :
( یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوَّامِینَ للهِِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْم عَلَی أَلاَّ تَعْدِلُوا إِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی وَاتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ )[۹] .
ای اهل ایمان در راه خدا استوار بوده بر سایر ملل عالم گواه عدالت و راستی و درستی باشید ، و البته نباید عداوت شما نسبت به گروهی شما را از جداه عدالت بیرون برد ، عدالت کنید که به تقوای الهی نزدیک تر است چرا که عدالت پایه و اساس هر نیکی و پرهیزکاری است ، از خدا پروا کنید ، که خدا به هر چه انجام می دهید آگاه است .
اینجا نیز باید گفت در فضای محاکم و دادگاهها سخن عدل و گواه عدل بسیار کم و قاضی و گواه عادل بسیار بسیار نادر است .
اسلام نسبت به امر قضا و نسبت به شخص گواه و شاهد بسیار سخت گیری کرده . که مبادا به اندازه سر سوزنی به حق مظلومی تجاوز شود .
اسلام برای قاضی و گواه غیر عادل هیچ ارزشی قائل نیست و بلکه با کمال شدت کار هر دو را حرام و غیر شرعی و عملشان را جاذب عذاب سخت الهی در قیامت می داند .
در اینجا لازم است به گوشه ای از مسئله قضا در اسلام اشاره رود شاید خواننده را نفعی الهی عاید گردد .
عدالت و قضا در اسلام بر اساس آیات و روایات می گوید : قاضی از نظر مقررات فقه اسلامی می باید مؤمن ، عادل ، عالم متفّرس ، حاذق ، پاک دامن ، شجاع ، صبور ، و حلیم باشد ، و عمل خویش را نوعی از عبادات بشناسد و از فشار کار خسته و آزرده نشود و پاداش مجاهده خود را نزد خداوند احتساب کند .
در حال کسالت و خواب آلودگی و در حال شادی شدید و ابتلاءِ به همّ و غم و خشم و گرسنگی و انباشتگی شکم و سرمای سخت و گرمای طاقت فرسا از حکومت بپرهیزد ، و خود مباشر خرید و فروش و سایر انواع معامله نشود تا در باره او تسامح روا ندارد ، و از رهگذر ارزان فروختن به و گران خریدن از او حقّی بر ذمّه اش احراز نکنند و او را مأخوذ به حیا نسازند زیرا پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود :
ما عَدَلَ وال اَوْ راع اتَّجَرَ فی رَعِیَّتِهِ اَبَداً .
قاضی از نظر مقررّات فقه اسلامی می باید طرفین دعوا را در سلام و کلام و نظر و مجامله و سایر انواع اکرام و احترام در یک سطح قرار داده و در حکومت خود چنان بی نظر باشد که خویشاوند به جانبداری او طمع نبندد و دشمن از عدالت پروریش نومید نگردد .
در کتاب کافی و تهذیب آمده است که : مردی بر امیرالمؤمنین وارد شد و چند روزی در میهمانی آن حضرت بزیست ، پس آنگاه برای محاکمه ای که آن را با
امیرالمؤمنین در میان بنهاده بود در معیّت طرف دعوی به محضر قضا درآمد .
امیر (علیه السلام) چون او را در آن محضر یافت فرمود : آیا برای محاکمه اینجا آمده ای ؟
مرد گفت : آری ، امیر فرمود هم اکنون از میهمانی من رخت بردار ، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه وآله) از پذیرایی یکی از متخاصمین بدون آن دیگر نهی فرموده است :
شاید محتاج به توضیح نباشد که راندن مهمان برای شخص کریم تا چه اندازه دشوار و ناگوار است ، آن هم برای کریمی مانند امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، که خود بنا بر روایت غزالی در کتاب احیا فرمود : دوست دارم که همگی لذّت های جهان را در یک لقمه گرد آورم و آن لقمه را در کام میهمان خود بگذارم .
ولی حرمت عدالت در قضا از نظر اسلام به درجه ای از اهمیت است . که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با چنین کرم و میهمان دوستی ، میهمان خود را چون یکی از دو طرف دعواست از خانه خویش می راند ، زیرا رعایت تساوی کامل میان متداعیین از جمله اصولی است که امیرالمؤمنین در تثبیت و تأکید آن کوشش فراوان کرده و بارزترین نمونه آن کوشش داستانی است که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه بر این گونه آورده است:
مردی نزد عمر بن خطاب بر علی (علیه السلام) اقامه دعوا کرد در حالتی که علی (علیه السلام) نیز در مجلس حضور داشت .
در این هنگام عمر رو به علی (علیه السلام) کرد و گفت : یا ابا الحسن برخیز دوشادوش مدّعی بنشین .
علی (علیه السلام) برخاست و در کنار مدّعی بنشست و طرفین دعوی و دفاع حجّت های خویش را تقریر کردند تا کار محاکمه به پایان رسید و مدّعی از پی کار خود روان شد و علی (علیه السلام) به جای نخستین بازگشت .
در این موقع عمر آثار خشمی در سیمای علی (علیه السلام) دید و برای کشف علّت گفت : آیا این پیش آمد را ناگوار داشتی .
علی (علیه السلام) گفت : آری .
عمر موجب ناگواری را بجست .
علی (علیه السلام) گفت : موجب ناگواری آن بود که تو مرا در حضور مدّعی با کُنیه خطاب کردی در صورتی که حق آن بود که مرا به نام می خواندی و امتیازی میان من و او قائل نمی شدی ! !
عمر چون این سخن بشنید ، علی (علیه السلام) را در آغوش کشید و صورتش را بوسه باران کرد و گفت : پدرم به فدای شما که خدا ما را در پرتو وجودتان هدایت فرمود و از ظلمت به نور آورد .
شفائی اصفهانی که جامع کمالات صوری و معنوی است ، و حضرت میرداماد از وی تمجید فرموده و در حکمت علمی و عملی دستی توانا داشت در مدح حضرت مولی الموالی حیدر کرار ، غالب کل غالب علی بن ابیطالب (علیه السلام) می گوید :
بعد حمد محمد آن که ولی است
ثالث خالق و رسول علی است
عقل و برهان و نفس هر سه گواست
کین دو را غیر او سیم نه رواست
چون گروهی یگانه اش دیدند
به خدائیش می پرستیدند
حبّذا مایه ای بلند کمال
که شود مشتبه به حق متعال
دید معبود را بدیده جان
نپرستید تا ندید عیان
معبد از مقصدش نبد خالی
بود ایاک نعبدش حالی
ساختی با خدا چو بزم حضور
جامه تن زخود فکندی دور
پُر به سودای تن نکوشیدی
گاه کندی و گاه پوشیدی
در نماز آنچنان زجا رفتی
که دعاوار بر هوا رفتی
بود غفلت زسلخ پیکانش
که به تن بود آن نه بر جانش
خنده آسا به روز بدر و حنین
ضربتش رشک طاعت ثقلین
گرد شرک از وجود چون رفتی
هر دم اله اکبری گفتی
به هوا روز چون نگشت سبش
شد خیو آب آتش غضبش
چون هوای شکست عزّی کرد
مصطفی کتف خویش کرسی کرد
آن که مُهر نبوتش خوانی
نقش پای علی است تا دانی
بر کمالات او بود برهان
حجّت هل اتی علی الانسان
متحد با نبی است در همه چیز
جز نبوّت که اوست اصل تمیز
اشجع و اصلح افضل و اکرم
از همه اعدل از همه اعلم
نفسی از سر هوا نزدی
بی عبودیت خدا نزدی
غذی از مغز معرفت کردی
روزی از سفر غنا خوردی
در لیالی چو شمع قائم بود
چون فرشته مدام صائم بود
بنده او بود و دیگران خلقند
واله حلق و بسته دلقند
بی مدیحش نمی زنم نفسی
لیک نتوان شناخت قدر کسی
که نهفتند حالتش امت
نیمی از بیم و نیمی از خسّت
سائلی در نماز اگر دیدی
خاتمش در رکوع بخشیدی
یکی از فضل او غدیر خم است
دیگری انّما ولیکم است
در شب غار ثور زوج بتول
خفت آسوده بر فراش رسول
حفظ از کید دشمنانش کرد
جان خود را فدای جانش کرد
بُد مصطفاش شرش بر زنوا
سجده ناکرده مهر رفته فرو
دعوتش را کریم اجابت کرد
ردّ خورشید یک دو نوبت کرد
قاضی باید از ارباب دعوی و دفاع هدیه نپذیرد ، زیرا چنین هدیه در حقیقت جز رشوه نیست و رشوه از نظر اسلام چنان نکوهیده است که پیغمبر (صلی الله علیه وآله) در باره گیرنده و دهنده آن نفرین کرده و فرمود :
لَعَنَ اللهُ الرّاشِیَ وَالْمُرْتَشِیَ فِی الْحُکْمِ .
و امام صادق (علیه السلام) رشوه خواری را کفر به خدا خواند و فرمود :
وَاَمَّا الرِّشا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرِّ بِاللهِ .
پیامبر (صلی الله علیه وآله) مردی بنام ابن اللُّتْبیَّه از طایفه « اَزْد » را به جمع آوری زکات فرستاد و چون آن مرد از مأموریت خود بازگشت مبلغی از اموال را که همراه آورده بود تسلیم پیغمبر کرد و مبلغی را برای خود برداشت و گفت :
آن قسمت مال شما ، و این قسمت هدیه ای است که مردم به من اهدا کرده اند .
پیغمبر (صلی الله علیه وآله) فرمود : چرا در خانه پدر و مادرت ننشستی تا ببینی هدیه برایت می آورند یا نه ؟ !
سپس به سخن برخاست و در طی بیان مؤثری فرمود :
چگونه است که ما مردمانی را مأمور جمع آوری زکات می سازیم پس می گویند : این قسمت مال شما و این قسمت هدیه ای است که به ما اهدا شده ، چرا چنین مأمور در خانه پدر و مادرش نمی نشیند تا ببیند هدیه برایش می برند یا نه .
گاهی نفس انسانی در اثر جنبش و هیجان حرص و طمع دستخوش نوع خاصی از وسوسه می شود که تحت تأثیر آن می خواهد میان گرفتن رشوه و رعایت جانب حق جمع کند ، در صورتی که چنین امری هیچگاه میّسر نیست زیرا وقتی شخص پذیرای رشوه شد دیگر عقل او در اثر مداخله هوای نفس قدرت حکومت را از دست خواهد داد و قادر به تمیز حق از باطل نخواهد بود ، چنان که پیامبر در مقام اشاره به همین حقیقت فرمود :
اَللّهُمَّ لا تَجْعَلْ لِفاجِر عَلَیَّ یَداً فَیُحِبَّهُ قَلْبی .
بار خدایا برای فاجری حقی و منتی بر ذمّه من احراز مکن که اگر چنین شود ناچار و بی اختیار دل من او را دوست خواهد داشت .
داستانی عجیب از پاک عملی
عاقبة بن یزید که در عصر مهدی عبّاسی عهده دار قضاء بغداد بود ، یک روز به هنگام ظهر نزد خلیفه شد و تقاضا کرد که دیگری را به جای او در منصب قضاء بگمارد تا بی درنگ صندوق اسناد و محفظه مدارک مربوطه به ارباب دعوی و دفاع را به او تسلیم کند .
مهدی چون سخن و بشنید ، پنداشت که یکی از رجال دولت با وی به معارضه برخاسته و او آزرده خاطر و خشمگین ساخته .
از این رو علّت استعفایش را بخواست و گفت : اگر علّت آزردگیت این است که کسی با تو معارضه کرده بازگوی تا هم اکنون به تأدیبش فرمان دهم . قاضی گفت : چنین اتفاقی نیفتاده است .
مهدی گفت : در این صورت علت استعفا چیست ؟
قاضی گفت : در این صورت علت استعفا چیست ؟
قاضی گفت : یک ماه پیش از این دو تن از مراجعین در خصوص قضیّه ای دشوار به محضر قضا حاضر شدند و هر یک ادّله ای و شهودی بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه کرد و حجّت ها آورد که جای تأمّل و درخور مطالعه و تحقیق بود .
من در برابر این قضیه دشوار فرو ماندم ، و چندین بار تجدید جلسه کردم و امید داشتم که آن قضیه را به اصلاح میان طرفین پایان بخشم ، یا بوسیله تحقیق بیشتری حقیقت امر را دریابم .
قضا را در این میان یکی از طرفین دعوی خبر یافته بود که من رطب دوست دارم ، از این رو برای جلب عواطف من در چنین موسم که فصل نوبر رطب است ، مقداری از بهترین قسم آن را که من هرگز نظیرش را ندیده بودم و حتّی
برای خلیفه نیز در چنین فصلی میسور نیست فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه ، دربان سرای را بر آن داشت که طبق رطب را نزد من آورد ، در این هنگام دربان طبق را در برابر من بر زمین نهاد و گفت این هدیه فلان است ، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده خاطر و خشمگین شدم ، چندان که دربان را از خدمت براندام و ظرف رطب را به آورنده آن بازرگرداندم ولی روز دیگر چون متداعیان محضر قضا در آمدند نتوانستم آن دو را به یک چشم بنگرم و در دل خود به یک منزلت قرار دهم زیرا طبق رطب ، هر چند که من آن را مسترد داشته بودم اثر خود را در نفس من باقی گذاشته بود .
اکنون بیندیش تا اگر آن را پذیرفته بودم و کام خویش را با آن شیرین ساخته بودم حال من بر چه منوال بود ؟ !
سپس قاضی بالحنی حاکی از خشم و تأثّر گفت : در چنین روزگاری که خلق آن بر این گونه دستخوش فساد شده اند من بر دین خود می ترسم و بیم آن دارم که از سر غفلت بدام حیله ایشان در افتم و نقد ایمان و سرمایه تقوای خود را بر سر کار قضا نهم .
آنگاه قاضی از سر تضرّع گفت : مرا از بدن این مسئولیت برهان که خدای تو را از هر بند برهاند . و از ادامه این خدمت معذور دار که خدای عذرهای تو را بپذیرد .
جامع ترین نصّی که شروط و قیود و صلاحیت قاضی را با دقیقترین تعبیر بیان کرده ، فصلی از فرمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر است که در آن فرمان ملکوتی و آسمانی می فرماید :
برای تصدی وظیفه قضا و حکومت میان مردم ، کسی را برگزین که به عقیده تو از همگی افراد رعیت برتر باشد ، از آن گونه شخصیت که تراکم قضا او را به تنگنا نیفکند ، و ارباب دعوی و دفاع او را تنگ حوصله و کژ خلق نسازند و در
لغزش و خطائی که از او سرزند اصرار نورزد و چون حقیقت امری را بشناسد از پذیرفتن آن دلتنگ و از بازگشت به آن حقیقت آزرده خاطر نگردد ، و طایر همّتش از اوج نزاهت به حضیض طمع نگراید و در قضا یا به آنچه در وهله نخستین و نظر سطحی بفهمد از کاوش در اعماق حقایق باز نایستد ، و به هنگام رخ دادن شبهات برای جستن حق ، پایداریش بیشتر و تمسکّ به حجّت ها فزون تر و ملامتش از آمد و شد متداعیان کمتر و در کشف حقایق امور شکیباتر و به هنگام هویدا شدن حقیقت امر در اصدار و تنفیذ حکم برنده تر باشد ، از آن کسانی که چاپلوسی و چرب زبانی ایشان را نفریبد و تشویق و تحریض به امری از جادّه حق منحرفشان نکند .
این مجموعه اوصافی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای قاضی صالح ذکر می کند و پس از آن بیان خود را با یک جمله کوتاه بر این گونه پایان می بخشند .
وَاُولئِکَ قَلیلٌ .
ای مالک چنین مردمی که واجد همگی این اوصاف و شرایط باشند نادر و کمیابند .
زیرا در میان نفوس بشری که مفطور به ضعف و غالباً گرفتار حب و بغض و در گرو شهوت و غضب و اسیر خوف و طمعند کمتر نفسی قوی می توان یافت که خویش را از خطر دام و دانه برهاند و به اوج تقوا و قلّه نزاهت برآید ، خاصه در عرصه قضا که غالباً دام های حساس حیله و دانه های فریبنده رشوه اش زیرکترین مرغ ها را از اوج به حضیض می کشد و گرفتار قید و بند می سازد .
بهلول آن دانای آگاه و حکیم بزرگ چون از طرف هارون عباسی به منصب قضا دعوت شد و وی را برای پذیرفتن این شغل خطیر در فشار قرار داد ناگزیر خود را به دیوانگی زد و بر نی پاره ای سوار شد تا کودکان در پی او افتادند .
مصادف با همین ایام مردی قسم یاد کرده بود که ازدواج نکند مگر آنکه با نخستین کسی که در راه ببیند در این باره مشورت نماید . اتفاقاً نخستین کسی که در راه با او مواجه شد همان خردمند دیوانه نما بود .
مردم به حکم سوگندی که یاد کرده بود قضیه خود را با او در میان نهاد نظرش را در کار خویش بخواست ، خردمند دیوانه نما گفت : اگر دوشیزه ای را به همسری به گزینی سراسر سود است و هیچ گونه زیانی ببار نخواهد آورد ، و اگر بیوه ای را اختیار کنی نیمی سود و نیمی زیان است ، لکن اگر زن بچّه داری به همسری برداری سراسر زیان است و هیچ گونه سودی در بر نخواهد داشت .
آنگاه مرکب چوبین را به جنبش آورد و گفت : از سر راه اسب من به یک سو شو که لگد بر تو ننوازد .
مرد از مقایسه آن گفتار حکیمانه با رفتار جنون آمیز در حیرت شد و از داستان او جویا گشت .
خردمندانه دیوانه نما گفت : این گروه می خواستند تا دین مرا تباه کنند امّا من تباهی عقل خویش را بهانه کردم تا دین خود را محفوظ دارم .
و امواج نامرئی وساوس و تسویلاتیش دستگاه حکومت عقل را از کار بازمی دارد و دیده بصیرت را چنان خیره و تیره می کند که از دیدن جمال حق عاجز می ماند .
به همین مناسبت است که در تاریخ قضائی اسلامی با سرگذشتهای مهیّجی برخورد می کنیم که تحاشی و اباء شدید مردم پرهیزکار را از قبول مسئولیت قضا نشان می دهد .
دین را با هوای نفس معامله نکردند .
خلیفه دوم ، عمرو بن العاص حاکم مصر را فرمان داد تا کعب بن ضنّه را به مقام قضاء آن سامان بگمارد ، حاکم مصر چون فرمان خلیفه را دریافت کرد عین نامه را نزد کعب فرستاد . کعب چون از مضمون نامه آگاه شد گفت به خدا قسم کسی که خدای او را از جاهلیت و مهالک نجات بخشیده هرگز دوباره خویش را به آن ورطه در نمی افکند ، سپس با کمال صراحت اقتراح خلیفه را ردّ کرد .
قاسم بن ولید هَمْدانی چون از طرف یوسف بن عمر حاکم عصر و ناحیه خود به قضاء فرا خوانده شد ، چاره ای جز اظهار جنون ندید و برای فرار از این مسئولیت در میان کوی و برزن موی ریش خود را یک سر بکند و روغن در چشمان خود ریخت و در چنین وضع و حالت نزد حاکم شد ، حاکم چون موضوع را بدید گفت : این مرد دیوانه است و در خور مقام قضاء نیست ، سپس فرمان داد تا او را از حضور برانند !
وقتی حاکم عراق ابو قلابه را برای تصدّی کرسی قضاء بغداد فرا خواند . ابو قلابه دعوت حاکم را نپذیرفت و در پنهانی به سرزمین شام گریخت .
قضاء را در همان ایام قاضی شام از منصب خویش معزول شد و چون ابوقلابه از این داستان خبر یافت احساس خطر کرد و از شام متواری شد و هم چنان در بیابانها سرگردان بود تا به سرزمین یمامه درآمد و روزگاری دراز ، خویش را از انظار پوشیده داشت تا اوضاع دگرگون شد و خاطرش از خطر بیاسود و بار دیگر آهنگ عراق کرد .
یکی از دوستان گفت چه بودی اگر منصب قضاء مسلمانان را می پذیرفتی تا عدالت را در میان ایشان بکار می بستی و از این رهگذر اجر و ثواب می اندوختی ابوقلابه گفت :
چون شناوری به دریا درافتد تا چند یارای شنا کردن دارد .
عبدالرحمان بن حُجْیره به سال هفتادم هجری به کرسی قضاء مصر بنشست چون پدرش از این انتصاب خبر یافت گفت :
( إِنَّا للهِِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ )[۱۰] .
فرزندم هلاک شد و خلق را نیز به مهلکه افکند .
قاضی شریک در روزگار مهدی عباسی بنا به اصرار او منصب قضاء را پذیرفت ، نوبتی چند برای مطالبه ماهانه خود با صرّاف شهر سخت گیری کرد ، صرّاف گفت : تو در مقابل این نقدینه قماش نفروخته ای که چنین سخت می گیری .
شریک گفت : ای مردم قسم به خدا کالائی گران بهاتر از قماش فروخته ام ای مرد من در برابر این نقدینه دین خود را فروخته ام ! !
این حقایق نشان می دهد که مردم پرهیزکار تا چه اندازه از آلودگی به تبعات و مسئولیت های قضاء اجتناب و اباء داشته اند و این اجتناب و پرهیز نه از آن جهت است که این مردم پارسا تصدّی قضاء را حرام می دانسته اند زیرا مراجعه به فقه اسلامی نشان می دهد که مباشرت این وظیفه واجب کفائی است ، و هرگاه در عصری از اعصار هیچ یک از افراد مسلمین به آن قیام نکنند همگی در برابر خالق به علّت شانه خالی کردن از این وظیفه مسئول و مؤاخد خواهند بود .
شهید ثانی در کتاب مسالک می فرماید :
وظیفه قضاء از جمله واجبات کفائی است ، زیرا نظام نوع انسانی متوقّف بر آن است و چون ظلم و بیداد خواهی نخواهی هست ، پس اجتماع ناگزیر از حاکمی است که داد مظلوم را از ظالم بستاند و دیگر این که امر به معروف و نهی از منکر بر این وظیفه متّرتب است .
قول حسن
( وَقُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً )[۱۱].
با مردم به نیکی سخن بگوئید .
مورد سخن خوب و کلام نیک بنابر گفته اهل فن به وقت معاشرت و رو در روئی با مردم است .
در وقت سخن گفتن با مردم از هر صنف و طایفه ای که باشند باید از قول زشت و سخن نازیبا و کلامی که در آن سبّ و ناسزا و فحش و استهزاءِ و از این قبیل امور شیطانی است پرهیز داشت .
احترام به مردم بخصوص به براداران مؤمن دستور اکید قرآن و پیامبر و ائمه معصومین (علیهم السلام) است .
جداً باید از سخنی که در غیر مورد حق قلب کسی را بیازارد و دل بی گناهی را برنجاند پرهیز کرد .
از اضافه حرف زدن باید اجتناب جست ، از سخن بی فایده باید دوری گزید .
کلام را باید سنجیده گفت ، و سخن باید برای طرف مقابل دارای نفع دنیائی یا آخرتی یا معنوی و یا اخلاقی باشد .
قرآن مجید از سخن ناروا و سخنی که دل را بیازارد ، و قولی که در آن توهین به افراد یا مسخره کردن مردم باشد ، بطور جدّ همه را نهی می نماید .
( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ یَسْخَرْ قَوْمٌ مِن قَوْم عَسَی أَن یَکُونُوا خَیْراً مِنْهُمْ وَلاَ نِسَاءٌ مِن نِسَاء عَسَی أَن یَکُنَّ خَیْراً مِنْهُنَّ وَلاَ تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلاَ تَنَابَزُوا بِالاَْلْقَابِ بِئْسَ الاْسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الاِْیَمانِ وَمَن لَمْ یَتُبْ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ )[۱۲] .
ای اهل ایمان هرگز نباید قومی قوم دیگر را مسخره و استهزاء نمایند ، شاید آن قومی که مسخره می کنید بهترین مؤمنان باشند و نیز بین زنان با ایمان قومی ، دیگری را مسخره نکند که بسا آن قوم بهترین زنانند و هرگز عیب جوئی از همدینان خود نکنید و با نام و لقب های زشت هم دیگر را نخوانید که پس از ایمان به خدا نام فسق بسیار زشت است که مؤمن مصداق آن شود ، و هر که از فسق و گناه به درگاه حق توبه نکند ستمکار است .
راستی عجیب است ، آنان که در سخن گفتن اهل مراقبت و مواظبت و محاسبه نیستند ، و در ادای سخن خود را آزاد می دانند به فرموده قرآن مجید ظالم و ستم پیشه اند ، و در آیات قرآن مجید وارد است که خداوند ستمکاران را دوست ندارد .
در زمینه سخن گفتن روایات بسیار مهمّی در کتب معتبر حدیث مانند من لا یحضر ، کافی ، وسائل ، وافی ، محجّة البیضاء فیض بزرگوار آمده که به پاره ای از آن روایات به نقل کتاب میزان الحکمه از باب لزوم اشاره می شود .
اَخَذَ رَجُلٌ بِلِجامِ دابَّةِ رَسُولِ اللهِ فَقالَ : یا رَسُولَ اللهِ أیُّ الاَْعْمالِ اَفْضَلُ ؟
فَقالَ : اِطْعامُ الطَّعامِ وَاِطْیابُ الْکَلامِ .
مردی مهار دابّه رسول خدا را گرفت و گفت : ای رسود خدا کدام عمل بالاتر است ؟
حضرت فرمود : خوراندن غذا دستگیری از مستمندان و دردمندان و بیچارگان » و سخن پاکیزه گفتن .
ثَلاثٌ مِنْ اَبْوابِ الْبِّرِ ، سَخاءُ النَّفْسِ ، وَطیبُ الْکَلامِ ، وَالصَّبْرُ عَلَی الاْذی :
سه چیز از دردهای نیکوئی است : سخاوت ، پاکیزگی کلام ، تحمل بر آزار .
پیامبر بزرگ فرمود : در بهشت غرفه هائی است که ظاهرش از باطنش و باطنش از ظاهرش دیده می شود ، ساکنین آن غرفه ها از امّت من آنانند که متصف به این اوصافند :
پاکی سخن ، اطعام طعام ، افشاء سلام ، ادامه روزه ، نماز شب به وقتی که مردم درخوابند .
در توضیح آیه قُولُوا للنّاس حُسْناً فرمود : با مردم آنگونه بگوئید که دوست دارید در حق شما گفته شود .
عَنْ سُلَیْمانَ بْنِ مِهْرانَ قالَ : دَخَلْتُ عَلَی الصّادِقِ وعِنْدَهُ نَفَرٌ مِنَ الشّیعَةِ فَسَمِعْتُهُ وَهُوَ یَقُولُ : مَعاشِرَ الشّیعَةِ کُونُوا لَنا زَیْناً وَلا تَکُونُوا عَلَیْنا شَیْئاً ، قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً ، وَاحْفَظُوا اَلْسِنَتَکُمْ ، وَکُفُّوها عَنِ الْفُضُولِ وَقَبیحِ الْقَوْلِ :
سلیمان بن مهران می گوید : بر حضرت صادق (علیه السلام) وارد شدم عده ای شیعه نزد آن حضرت بودند . شنیدم فرمود : زینت ما باشید ، و موجب وهن ما نگردید.
با مردم سخن خوب بگوئید ، زبان را حفظ کنید ، و زبان را از زیادی سخن و کلام قبیح نگهدارید .
اَلْقَوْلُ الْحَسَنِ یُثْری الْمالَ ، وَیُنْمِی الرِّزْقَ ، وَیُنْسِئُ فِی الاَْجَلِ وَیُحَبِّبُ اِلَی الاَْهْلِ وَیُدْخِلُ الْجَنَّةَ .
حضرت فرمود : قول حسن را منافعی است : مال را زیاد می کند ، رزق و روزی را می رویاند ، مرگ را بتأخیر می اندازد ، آدمی را محبوب اهلش می کند و باعث ورود به بهشت می شود .
اَلْکَلامُ ثَلاثَةٌ فَرابِحٌ وَسالِمٌ وَشاحِبٌ ، فَاَمَّا الرّابِحُ فَالَّذی یَذْکُرُاللهَ وَاَمَّا السّالِمُ فَالَّذی یَقُولُ ما اَحَبَّ اللهُ ، وَاَمَّا الشّاحِبُ فَالَّذی یَخوضُ فِی النّاسِ .
کلام سه نوع است : رابح ، سالم ، شاحب : رابح ذکر خداست ، سالم گفتار محبوب خداست ، شاحب سخنی است که در بین مردم سرگرمی آورد و آنان را از حق و حقیقت غافل کند .
قالَ عَلیٌّ (علیه السلام) : اَلْکَلامُ کَالدَّواءِ قَلیلُهُ یَنْفَعُ وَکَثیرُهُ قائِلٌ .
علی (علیه السلام) فرمود : سخن مانند دو است . کم آن با منفعت و زیادش کشنده است .
در روایت مهمّی آمده از حضرت سجّاد (علیه السلام) پرسیدند ، کدامیک از سکوت و کلام بهتر است ؟ حضرت فرمود هر کدام را آفاتی است . وقتی هر دو از آفت سالم باشند گفتار از سکوت بهتر است .
عرضه داشتند چگونه : فرمود خدای عزوجل انبیاء و اوصیا را به سکوت نفرستاد ، بلکه آمدند تا بگویند ، بهشت معلول سکوت نیست ، ولایت حق محصول سکوت نمی باشد ، با سکوت رهائی از جهنم معنا ندارد ، بلکه بهشت و آزادی از عذاب و کسب ولایت حق به سخن است .
سِبابُ الْمُؤْمِن فُسُوقٌ وَقِتالُهُ کُفْرٌ .
زشت گفتن به مؤمن فسق و جنگ با او کفر است ، و در دنباله روایتی دیگر می فرماید غیبت او معصیت خداست .
اِنَّ اللهَ یُبْغِضُ الْفاحِشَ الْمُتَفَحِّشَ .
رسول اسلام فرمود : خداوند بدگوی زشت زبان را دشمن دارد . و نیز فرمود :
اَلْجَنَّةُ حَرامٌ کُلِّ فاحِش اَنْ یَدْخُلَها .
دخول در بهشت به هر زشت گوئی حرام است ، و نیز فرمود :
بهشت بر هر فحش دهنده زشت گوی کم حیا که پروا ندارد چه می گوید و در حقّش چه می گویند حرام است .
اَلْفُحْشُ وَالْتَّفَحُّشُ لَیْسا مِنَ الاِْسْلامِ .
نبی اکرم فرمود : زشت گفتن و ناسزاگوئی از اسلام نیست . و نیز فرمود :
لَوْ کانَ الْفُحْشُ خَلْقاً لَکانَ شَرَّ خَلْقِ اللهِ .
« اگر فحش مخلوق بود از بدترین خلق خدا بود » .
با توجه به آیات قرآن مجید ، و این همه روایات پر ارزش لازم است همه ما در سخن گفتن کمال مراعات را داشته و از هر جهت ادب در سخن را رعایت کنیم تا مردم از شرّ زبان ما در امان بمانند و ما هم از شرّ عذاب قیامت در پناه خدا قرار بگیریم .
امام عسکری (علیه السلام) در باب قول حسن می فرماید :
قُولُوا لِلنّاسِ کُلِّهِمْ حُسْناً مُؤْمِنِهِمْ وَمُخالِفِهِمْ .[۱۳].
« با مردم نیک بگوئید چه مؤمن آنان چه مخالفشان ، سپس حضرت می فرمایند » .
نیک گفتن با مؤمن گشاده روئی با آنان و با مخالف علّت جذب ایشان است ، چنانچه امیدی به جذب آنان نباشد اثر نیک گوئی ایمنی شما و برادران مؤمن از شرّ آنهاست .
الهی شرّ زبان و خطر این عضو چه بزرگ است ، خداوندا ما از زبان خود کمتر محافظت می کنیم ، و اگر زندگی ما اینگونه به پایان برسد بدون شک دچار خسران و در قیامت کبری گرفتار عذاب الیم خواهیم شد ، الهی از باب کرم و لطف و از در مرحمت و رأفت و از طریق عنایت و محبت دست ما ضعیفان را بگیر و این بیچارگان را از غفلت و افتادن در ورطه هلاکت چه در دنیا و چه در آخرت محافظت فرما که ما را یار و ناصری و مددکار و یاوری جز وجود مقدس تو نیست .
ای روان آفرین پاینده
تو خداوند ما و ما بنده
از درون و برون فراز و فرود
سال و مه با تو در نمّاز و درود
زین جهانی نهاد و گر دونی
نه کمی در تو و نه افزونی
هر چه پاینده هر چه آن پویان
همه نزدیکی تو را جویان
هر چه خاموش و هر چه گوینده
همه اندر ره تو پوینده
ای بظاهر شبان این رمه تو
وی بباطن حقیقت همه تو
جان و دل هر دو خاک درگه تو
عشق و دین هر دو ره رو ره تو هر چه جوئیم از آن برونی تو
هر چه گوئیم از آن فزونی تو
کی رسد پیش عقل بیننده
آفریده در آفریننده
هیچ کس را بخر گهت ره ته
از تو کس هم بجز تو آگه نه
هر چه پیدا و هر چه پنهان است
بر تو و وحدت تو برهان است
آمدت چون ازل طلب کاری
قدمت چون حدث پرستاری
ذات تو خالق وجود و عدم
فیض تو باعث حدوث و قدم
بنده هر چند پرگنه باشد
وزگنه نامه اش سیه باشد
می نباید شدن زحق نومید
کو کند نامه سیاه سپید
هر که او سوی حق گذر آرد
حقش از هر بلا نگه دارد
چون بدو وا گذاشتی کارت
شود آسان تمام دشوارت
گر تو خواهی که مرغ لاهوتی
رهد از حبس نفس ناسوتی
جذبه ای جوی ثات رسته کند
از تو این بندها گسسته کند
هر سخن کان زذکر خالی سهو
هر خموشی زفکر عاری لهو
قول احسن
در زمینه قول احسن آیاتی در قرآن مجید بدین پایه قرائت می کنیم :
( وَقُل لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطَانَ کَانَ لِلاِْنسَانِ عَدُوّاً مُبِیناً )[۱۴] .
به بندگانم بگو به وقت تکلّم ، سخن برتر را بر زبان آرند ، که شیطان بوسیله کلام زشت میان شما دشمنی و فساد برانگیزد ، و دشمنی شیطان با انسان واضح و آشکار است .
( وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّن دَعَا إِلَی اللهَ وَعَمِلَ صَالِحاً وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ )[۱۵] .
و چه کسی گفتارش نیکوتر از کسی است که دعوت به خدا می کند و عمل صالح بجا می آورد و به حقیقت می گوید که من تسلیم حقّم ؟
(الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ُولئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللهُ وَأُولئِکَ هُمْ أُولُوا الاَْلْبَابِ )[۱۶] .
آن بندگان که چون سخن بشنوند ، نیکوترین آن را پیروی کنند ، ایشانند که خداوند آنان را هدایت کرده و هم آنان در حقیقت اهل مغز و خردند .
از آیات ذکر شده در قول احسن استفاده می شود که مورد قول احسن در یک مرحله در گفتگوی با مردم است ، به این معنی که خداوند از انسان می خواهد در برخورد با مردم به وقت حرف زدن بهترین سخن و نیکوترین کلام را انتخاب کند .
در مرحله دیگر قول احسن به وقت هدایت باید بکار گرفته شود ، به این معنی که وقتی انسان در مقام دستگیری از گمراه برآمد لازم است وی را با بهترین کلام که همان کلام خدا و انبیاء و ائمه معصومین است به شاهراه سعادت و سلامت هدایت کند.
در مرحله دیگر قول احسن در میان تمام اقوال قرآن مجید است که در تمام پهنه هستی قول نیکوتر و صادق تر و محکم تر و بهتر و برتر از قول خدا نیست .
چقدر عالی است که انسان با قرآن مجید ، با تمام وجود انس و رفاقت پیدا کند در حدتی که در تمام شئون زندگی قولی غیر از قول قرآن نداشته باشد به این معنی که هر چه می خواهد بگوید با ترازوئی چونه قرآن بسنجیده ، آنگاه بگوید ، یا به این معنی که در سخن گفتن با مردم جز با آیات کتاب حق با برنامه دیگر منظورش را اظهار ندارد ، و این کار مشکلی نیست ، چنانچه در کتاب های حدیث و تاریخ از این نمونه زیاد ذکر شده است .
داستانی عجیب از انسانی عجیب
از ابوالقاسم قشیری نقل شده که : در بادیه زنی را تنها دیدم گفتم کیستی جواب داد :
( وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ )[۱۷].
از قرائت آیه فهمیدم که می گوید اوّل سلام کن سپس سؤال کن که سلام علامت ادب و وظیفه وارد بر مورود است .
به او سلام کردم و گفتم در این بیابان آن هم با تن تنها چه می کنی ؟ پاسخ داد :
( مَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ )[۱۸] .
از آیه شریفه دانستم راه را گم کرده ولی برای یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است .
گفتم جنّی یا آدم ؟ جواب داد :
( یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِد )[۱۹] .
از قرائت این آیه درک کردم که از آدمیان است .
گفتم از کجا می آئی ؟ پاسخ داد :
( یُنَادَوْنَ مِن مَکَان بَعِید )[۲۰].
از خواندن این آیه پی بردم که از راه دور می آید .
گفتم کجا می روی ؟ جواب داد :
( وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً)[۲۱] .
فهمیدم قصد خانه خدا دارد .
گفتم چند روز است حرکت کرده ای ؟ پاسخ داد :
( وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّام )[۲۲].
فهمیدم شش روز است از شهر خود حرکت کرده و بسوی مکه معظّمه می رود ، پرسیدم غذا خورده ای ؟ جواب داد :
( لاَ یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا )[۲۳] .
فهمیدم که به اندازه من در مسئله حرکت و تند روی قدرت ندارد ، به او گفتم بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برویم پاسخ داد :
( لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا )[۲۴].
معلومم شد که تماس بدون زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه یا یک محل موجب فساد است ، به همین خاطر از مرکب پیاده شدم و به او گفتم شما به تنهائی بر مرکب سوار شو ، چون بر مرکب قرار گرفت گفت :
( سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ )[۲۵] .
چون این آیه را قرائت کرد فهمیدم در مقام شکر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز ، سخت خوشحال است .
وقتی به قافله رسیدیم گفتم در این قافله آشنائی داری جواب داد :
( وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ )[۲۶] .
( یَا یَحْیَی خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّة )[۲۷] .
( یَامُوسَی إِنِّی أَنَا اللهُ )[۲۸] .
( یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الاَْرْضِ )[۲۹] .
از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهای محمد و یحیی و موسی و داود در قافله دارد .
چون آن چهار نفر نزدیک آمدند ، این آیه را خواند :
( الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا )[۳۰] .
فهمیدم این چهار نفر پسران اویند ، به آنان گفت :
( یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ )[۳۱] .
از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش می گوید به این مرد زحمت کشیده امین مزد بدهید ، چون فرزندانش به من مقداری درهم و دینار دادند و او حس کرد کم است این آیه را خواند :
( وَاللهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ )[۳۲].
یعنی به مزد او اضافه کنید .
از وضع آن زن ، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با کمال که نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست جواب دادند : ای مرد این زن حضرت فضّه خادمه حضرت زهرا سلام الله علیهاست که بیست سال است خارج از قرآن سخن نگفته ! !
آری قرآن احسن سخن و احسن قصص و احسن قانون است که هر کس در تمام امور زندگی هماهنگ با این کتاب باشد دارای احسن قول و احسن عمل و احسن اخلاق و احسن اجر و مزد است .
قول کریم
( وَقُل لَهُمَا قَوْلاً کَرِیماً )[۳۳] .
و با هردوی آنان با اکرام و احترام سخن بگو .
مورد و محل قانون کریم به وقت برخورد با پدر و مادر است که در این زمینه بخواست حضرت حق در شرح باب هفتاد و یکم مصباح الشریعه به تفصیل مطالب پر ارزشی از آیات و روایات خواهد آمد .
قول لیّن
( اذْهَبَا إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی * فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَّیِّناً لَّعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی )[۳۴].
ای موسی و هارون به رسالت از جانب من به سوی فرعون بشتابید ، که او سخت به راه طغیان رفته و با او با کمال نرمی و آرامی سخن بگوئید ، باشد از خواب غرور و غفلت بیدار گشته و متذکّر شود و خدا ترس گردد .
از آیه شریفه به روشنی معلوم می شود که جای قول لیّن به وقت برخورد با مردم طاغی و یاغی است ، که شاید با وزش نسیم قول لین از طغیان و یاغیگری آنان کاسته شود و به راه حق و حقیقت بازگردند ، که اگر از ابتدای امر با خشونت با آنان برخورد شود ، به طغیان آنان افزوده گردد و نتیجه ای از امر به معروف و نهی از منکر حاصل نشود .
واعظ اگر چه امر بمعروف واجب است
طوری بکن که قلب گنهکار نشکند
متاب ای پارسا روی از گنهکار
به بخشایندگی در وی نظر کن
اگر من ناجوانمردم به کردار
تو بر من چون جوانمردان گذر کن
در این زمینه لازم است برخورد قرآن مجید را که در حقیقت برخورد حضرت حق است با گنهکاران و طاغیان دقت کنید ، تا راه برخورد با اهل معصیت در مرحله اوّل امر به معروف و نهی از منکر بر شما روشن شود .
قرآن چون مردم معصیت کار را دعوت می کند ، در دعوت خود به آنان نوید رحمت و آمرزش می دهد ، باشد که با آن نوید دل سخت آنان نرم گردد و به خدا بازگشته با اهل ایمان برادر و همراه و هم سنگر شوند .
اسلام عزیز تا جایی که جای جذب است اگر چه یک نفس بیشتر از اهل گناه نمانده باشد در مقام جذب است ، چون ببیند اهل طغیان بقول معروف به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند ، آن وقت دل از آنان برداشته و ایشان را دفع می کند .
اسلام به هیچ عنوان اجازه دفع مؤمن و مسلمان را از طرف مؤمن نمی دهد ، و هر کس مؤمن و مسلمانی را دفع کند در حقیقت خدا را دفع کرده و از هوا و هوسش پیروی نموده ، و بعبارت دیگر به اخلاق بت پرستان درآمده که آنان تا در بت پرستی اند در مقام دفع حق و حقیقت اند .
قول ایمان
( قُولُوا آمَنَّا بِاللهِ )[۳۵].
از آیات قرآن و روایات بسیار مهّم کتب حدیث استفاده می شود که ایمان مرکب از سه پیکره است .
۱ ـ ایمان به قلب .
۲ ـ عمل به اعضاء .
۳ ـ ابلاغ به زبان .
چون از طریق کسب علم و معرفت دل آدمی به نور ایمان روشن شد ، و اعتقاد به خدا و قیامت و حقایق الهیه در قلب استوار گشت ، و این ایمان بوسیله اعضاء بدن به مرحله عمل آمد ، و مسائل الهی در هر شرطی از شرائط بوسیله زبان ابلاغ گشت ، آدمی به حقیقت مؤمن شده و دارای ارزش الهی گشته .
وظیفه زبان در هر حال ابلاغ مسائل ایمانی در جامعه و در خانواده و در هر محلّ و منزلی است ، و خودداری از بیان حقایق الهی از ضعف ایمان و یا علّتش ترس است ، ترسی که از حالات شیطانی و از امراض روحی و روانی است .
اگر مسئله ابلاغ ایمان بوسیله زبانهای پاک مردان را حق نبود ، از فرهنگ سعادت بخش الهی در صحنه حیات اجتماعی و خانوادگی خبری نبود .
این زبان یاران حق بود که ضامن تداوم دین خدا در بستر تاریخ گشت ، گرچه در کنار این گونه زبان سرهای پرشور اولیای خدا به دار رفت ، که این دار برای آنان مقام الهی و این مرگ برای اولیای الهی جز شهادت در راه دوست چیزی نبود .
چه زبانی از زبان انبیا و ائمه و اولیا و مردانی چون حجر بن عدی و رشید هجری و ابوذر غفاری و میثم تمّار و . . . بالاتر و برتر که این زبانها چراغ پر فروغ الهی فرا راه حیات همه انسانها تا روز قیامت و صبح محشر است .
اینان روز و شب ، وقت و بیوقت ، آن به آن ، لحظه به لحظه ، سخنی جز حق و ذکری بجز ذکر یار ، و یادی جز یاد دوست و حرفی جز حرف هدایت و کلامی جز کلام عشق نداشتند .
به قول حکیم بزرگوار ، عارف نامدار ، عاشق شوریده ، فیض بزرگوار :
شبها حدیث زلف تو تکرار می کنم
تسبیح روز وصل تو بسیار می کنم
چون دم زند صباح زانوار طلعتت
جان را زعکس روی تو گلزار می کنم
از پای تا بسر همه تن دیده می شوم
جان را بدیده قابل دیدار می کنم
از غمزه نگاه تو بیهوش می شوم
دل را زچشم مست تو هشیار می کنم
عکس تو چون در آئینه دل درآیدم
بی خود حدیث واحد قهار می کنم
ترجیع بند هر سخنم ذکر خیر تست
در هر کلام نام تو تکرار می کنم
با مردمان حدیث تو گویم در انجمن
تنها حدیث با در و دیوار می کنم
گیرم سنای دل زسنا برق روی تو
دریوزه ای زقاسم انوار می کنم
غم را بیاد روی تو از سینه می برم
دم را به ذکر موی تو عطار می کنم
شب را بیاد زلف تو می آورم به روز
چون روز شد ستایش رخسار می کنم
آهنگ من چو کرد بر آهنگ می زنم
دل را زغم به ناله سبک بار می کنم
گر سرّ من به غیر نگوید رفیق من
زودش به لطف خازن اسرار می کنم
هر کس که گوش جان به سخن های من دهد
او را به صور موعظه بیدار می کنم
هر کار خوب را که زکردار عاجزم
تحسین هر که کرد به گفتار می کنم
پنهان کن از خلایق اگر عاشقی کنی
با فیض هم مگوی که این کار می کنم
قول سدید
محلّ و مورد قول سدید در دوجاست : یکی در صحنه با عظمت رعایت تقوا و دیگر در برخورد با یتیمان مردم ، آنجا که مربوط به رعایت تقواست در سوره ی احزاب آمده :
( یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَقُولُوا قَوْلاَ سَدِیداً )[۳۶].
ای اهل ایمان از خدا پروا کنید و گفتار خود را گفتار درست و اصلاحی قرار دهید .
و آنجا که مربوط به برخورد با یتیمان مردم است ، و انسان لزوماً باید از مکافات عمل بترسد چرا که ممکن است از خود او یتیم برجای ماند ، و هر کسی طبیعتاً علاقه مند است با یتیمانش بخوبی رفتار شود ، و اگر چنین بخواهید پس با یتیمان دیگران باید بخوبی برخورد نمائید . در سوره ی مبارکه ی نساء می فرماید :
( وَلْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعَافاً خَافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللهَ وَلْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً )[۳۷] .
و باید مردم از مکافات عمل بترسند « با یتیمان مردم سخن بدرستی و اصلاح گویند . » که می ترسند کودکان ناتوان از آنها باقی مانده زیردست مردم شوند ، پس باید از خدا پروا کنند و سخن درست گفته راه عدالت پویند .
قول معروف
محل قول معروف در مرحله ی اوّل در رابطه ی با سفیهان و در مرحله ی بعد با اقوام میت و ایتام و مساکین است .
قرآن مجید در این زمینه می فرماید :
( وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللهُ لَکُمْ قِیَاماً وَارْزُقُوهُمْ فِیهَا وَاکْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً )[۳۸] .
اموالی که خداوند قوام زندگی شما را بر آن مقرر داشته به تصرف سفیهان ندهید ، و از مالشان به اندازه ی نفقه و لباس به آنها دهید و در گفتار با آنان قول خوش داشته باشید .
( وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبَی وَالْیَتَامَی وَالْمَسَاکِینُ فَارْزُقُوهُم مِنْهُ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً )[۳۹].
و چون در تقسیم ترکه میت از خویشان میت و یتیمان و فقیران حاضر آیند مقداری از آن مال به ایشان بپردازید و در گفتار خود با آنان قول خوش داشته باشید .
قول میسور
مورد قول میسور وقتی است که انسان دستش از مال دنیا تهی است . ولی بخاطر آبرومندی انسان از هر طرف برای کمک گرفتن به آدمی مراجعه می نمایند ، ولی انسان از رفع نیاز آنان عاجز است ، در این صورت با گفتار مؤدبانه و عاشقانه و محبت آمیز و بقول قرآن با قول میسور باید دل آنان را خوش و با چهره ی گشاده با آنان روبرو شد ، بنحوی که با رضا و خوشنودی از انسان جدا گردند .
( وَإِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغَاءَ رَحْمَة مِن رَّبِّکَ تَرْجُوهَا فَقُل لَّهُمْ قَوْلاً مَّیْسُوراً )[۴۰].
و چنانچه از ارحام فقیر و افتاده و از راه مانده بخاطر نداریت در حالیکه نسبت به آینده امید به رحمت حق داری نتوانی دستگیری کنی و از آنان ادای حق نمائی با گفتار خوش و شیرین زبانی آنها را دلشاد کن .
این ها بود نمونه اقوالی که قرآن مجید نقل کرد و یا به آنها دستور داد ، که هرکس در برخورد بهر موردی باید قول مربوط به آن مورد را بکار گیرد ، تا از نظر زبان و نحوه ی سخن گوئی و دچار گناه نگشته و بتواند رضا و خوشنودی حضرت حق را بدست آورده و مردم را از هر قوم و دسته و هر طبقه و صنفی که هستند از شرّ زبان خویش آسوده و سالم نگه دارد ، که زبان بجای خودش بهترین وسیله ی نجات و شیرین تر نعمت ، و در غیر موردش بدترینِ وسیله ی هلاک و تلخ ترین عضو وجود آدمی است .
وَکَذلِکَ لا مَعْصِیَةَ اَشْغَلُ عَلَی الْعَبْدِ وَاَسْرَعُ عُقوبَةً عِنْدَ اللهِ وَاَشَدُّها مَلامَةً وَاَعْجَلُها سَأْمَةً عِنْدَ الْخَلْقِ مِنْهُ .
وَاللِّسانُ تَرْجُمانُ الضَّمیرِ وَصاحِبُ خَبَرِ الْقَلْبِ وَبِهِ یْنکْشَفِ ما فی سِرِّ الْباطِنِ وَعَلَیْهِ یُحاسَبُ الْخَلْقُ یَوْمَ الْقِیامَةِ .
امام صادق (علیه السلام) در دنباله ی کلام هدایت بخش خود می فرماید ، هیچ معصیتی از نظر سرگرم کنندگی و سرعت در ایجاد عقوبت در پیشگاه حق و شدّت ساختن ملامت ، و دلگیر کننده تر در بین مردم همانند سخن نیست .
سخن مترجم درون و مخبر قلب ، و آشکار کننده ی سرّ است ، و در قیامت صاحب سخن از طرف حضرت حق به محاسبه ی دقیق کشیده خواهد شد .
راستی هرکس باید از دست زبانش به فریاد آید ، و به پیشگاه حضرت ربوبی از شرّ این عضو خطرناک بنالد .
غزالی و فیض بزرگوار در « احیاء علوم الدین » و « محجة البیضاء » برای زبان نزدیک به بیست گناه و آفت شمرده اند ، که هرکدامش برای هلاکت و نابودی انسان و خراب کردن بنای سعادت آدمی کافی است ، و این گناهان بر زبان سخت و دشوار نیست و برای هر کسی به راحت ترین وجهی آلوده شدن به هریک از این گناهان بزرگ آسان است .
۱ ـ سخن بی فایده و بی معنی .
۲ ـ زیادی در کلام .
۳ ـ خوض در باطل گوئی .
۴ ـ مراء و مجادله .
۵ ـ گفتار به دشمنی و خصومت .
۶ ـ تصنّع و تکلّف در گفتار و به سجع و قافیه سخن گفتن بنحوی که مستمع نفهمد ، برای خودنمائی و خودستائی .
۷ ـ فحش و سبّ و بذاء .
۸ ـ لعن بی مورد .
۹ ـ غنا و شعر باطل .
۱۰ ـ مزاح بیجا بنحوی که دل مردم را بیازارد .
۱۱ ـ مسخره و استهزاء .
۱۲ ـ افشاء سرّ .
۱۳ ـ وعده ی دروغ .
۱۴ ـ کذب .
۱۵ ـ غیبت .
۱۶ ـ دو بهم زنی .
۱۷ ـ گفتار به دوروئی و نفاق .
۱۸ ـ مدح و ذم بی مورد و بی جا .
۱۹ ـ ورود به امور تخصّصی بدون داشتن تخصّص بخصوص در معارف الهی .
۲۰ ـ سؤال بیجا و بی مورد .
وَالْکَلامُ خَمْرٌ یُسْکِرُ الْقُلوبَ وَالْعُقولَ ماکانَ مِنْهُ لِغَیْرِ اللهِ . وَلَیْسَ شَیْءٌ اَحَقَّ بِطُولِ السِّجْنِ مِنَ اللِّسانِ .
قالَ بَعْضُ الْحُکَماءِ : اِحْفَظْ لِسانَکَ عَنْ خَبیثِ الْکَلامِ وَفی غَیْرِهِ لاتَسْکُتْ اِنِ اسْتَطَعْتَ .
فَاَمَّا السَّکینَهُ وَالصَّمْتُ فَهِیَ هَیْئَةٌ حَسَنَةٌ رَفیعَةٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ لاَِهْلِها وَهُمْ اُمَناءُ اَسْرارِهِ فی اَرْضِهِ .
امام صادق (علیه السلام) در پایان روایت می فرماید : کلام باطل و بیهوده همانند شراب موجب بیهوشی و مرض قلب است ، و چیزی به طول زندان مستحق تر از زبان نیست .
بعضی از حکما گفته اند : زبانت را از کلام آلوده حفظ کن و در غیر آن اگر قدرت داری سخن بگو .
وقار و سکوت و به تعبیر دیگر آرمیدگی و خاموشی صفت خوب و خوشآیند است و دو واقعیت الهی است ، اهل این دو صفت اُمناء و حافظان اسرار حق در روی زمین اند .
مسئله ی با اهمیت صمت در شرح حدیث بیست و هفتم بنحو تفصیل توضیح داده شد ، می توانید به آن باب مراجعه کرده و عظمت و اهمیت آن مسئله را در آن فصل ملاحظه فرمائید .
باب چهل و هفتم
در مدح و ذمّ است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
لا یَصیرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا للهِِ تَعالی حَتّی یَصیرَ الْمَدْحُ وَالذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً ، لاَِنَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللهِ لا یَصیرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَکَذلِکَ الْمَذْمومُ .
وَلا تَفْرَحْ بِمَدْحِ اَحَد ، فَاِنَّهُ لا یَزیدُ فی مَنْزِلَتِکَ عِنْدَ اللهِ وَلا یُغْنیکَ عَنِ الْمَحْکومِ لَکَ وَالْمَقْدورِ عَلَیْکَ .
وَلا تَحْزَنْ اَیْضًا بِذَمِّ اَحَد ، فَاِنَّهُ لا یَنْقُصُ عَنْکَ ذَرَّةً وَلا یَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَیْرِکَ شَیْئًا .
وَاکْتَفِ بِشَهادَةِ اللهِ تَعالی لَکَ وَعَلَیْکَ ، قالَ اللهُ تَعالی : ( وَکَفَی بِاللهِ شَهِیداً )[۴۱] .
وَمَنْ لایَقْدِرْ عَلی صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَلا یَسْتَطیعُ عَلی تَحْقیقِ الْمَدْحِ لَهُ کَیْفَ یُرْجی مَدْحُهُ اَوْ یَخْشی ذَمُّهُ .
وَاجْعَلْ وَجْهَ مَدْحِکَ وَذَمِّکَ واحِدًا ، وَقِفْ فی مَقام تَغْتَنِمُ فیهِ مَدْحَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ لَکَ وَرَضاهُ ، فَاِنَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماء مَهین فَلَیْسَ لَهُمْ اِلاّ ما سَعَوْا ، قالَ اللهُ عَزَّمِنْ قائِل : ( وَأَن لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلاَّ مَا سَعَی )[۴۲] .
( وَلاَ یَمْلِکُونَ لاَِنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً )[۴۳].
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
لا یَصیرُ الْعَبْدُ عَبْدًا خالِصًا للهِِ تَعالی حَتّی یَصیرَ الْمَدْحُ وَالذَّمُّ عِنْدَهُ سَواءً ، لاَِنَّ الْمَمْدوحَ عِنْدَ اللهِ لا یَصیرُ مَذْمومًا بِذَمِّهِمْ وَکَذلِکَ الْمَذْمومُ .
امام ششم (علیه السلام) در این فصل به مسئله ی بسیار مهمّی اشاره دارند ، که آن مسئله از علائم خلوص و پاکی عبد است .
در قسمت اوّل روایت می فرمایند :
بنده نمی تواند بنده خدا باشد مگر اینکه تعریف و مدح و تکذیب و مذمّت مردم در برابرش یکسان و مساوی باشد ، و حال درون او با مدح و ذم کسی تغییر نکند ، چرا که انسان ممدوح حضرت حق و آن آدمی که بخاطر ایمان و عمل صالح مورد مدح خدا است به مذمت مردم مذموم نمی شود ، و آن که مذموم خداست به تعریف و مدح مردم ممدوح نمی گردد .
مدح و ذم واقعی فقط در ارتباط با عالم ملکوت است ، نه در رابطه ی با مردم ، مردم چه خبر از حالات درون و وضع پرونده ی گذشته ی انسان دارند ، آدمی اگر ممدوح حق باشد پسندیده ورنه بدبخت و بیچاره و سیه روز است .
اگر تمام مردم عالم از انسان تعریف کنند ، ولی حضرت دوست مکذّب انسان باشد . آنهمه تعریف مردم به اندازه ی پوست جُوی ارزش ندارد ، و اگر تمام مردم جهان انسان را مذمت کنند ، ولی آدمی ممدوح حق باشد ، آنهمه تکذیب پشیزی اعتبار ندارد .
آنان که از همه جهت قابل مدح بودند ، و حریم مقدسشان از کمترین مذمّت دور بود انبیاء و اولیاء خاص حضرت حق بودند ، بقیه انسانها دارای عیب و نقص اند . بدین جهت نباید به مدح مردم دلخوش شوند و از مذمت آنان دلگیر گردند .
مدح مردم منزلت انسان را در پیشگاه حضرت حق اضافه نمی کند ، و به تقدیر حق نسبت به عبد اثر نمی گذارد ، و هم چنان مذمت مردم چیزی از آدمی کم نمی کند و از درجه ی خیر انسان نمی کاهد ، چنانچه حضرت حق می فرماید :
وَلا تَفْرَحْ بِمَدْحِ اَحَد ، فَاِنَّهُ لا یَزیدُ فی مَنْزِلَتِکَ عِنْدَ اللهِ وَلا یُغْنیکَ عَنِ الْمَحْکومِ لَکَ وَالْمَقْدورِ عَلَیْکَ .
وَلا تَحْزَنْ اَیْضًا بِذَمِّ اَحَد ، فَاِنَّهُ لا یَنْقُصُ عَنْکَ ذَرَّةً وَلا یَحُطُّ عَنْ دَرَجَةِ خَیْرِکَ شَیْئًا ، وَاکْتَفِ بِشَهادَةِ اللهِ تَعالی لَکَ وَعَلَیْکَ ، قالَ اللهُ تَعالی : ( وَکَفَی بِاللهِ شَهِیداً )[۴۴].
به تعریف کسی شاد مشو ، که با وجود گناهان و خطاها و اشتباهاتی که بر انسان گذشته و کسی جز خدا اطلاع ندارد ، شادی معنا نمی بخشد ، این مسئله را بدان که مدح مردم به مقام تو نزد خدا اضافه نمی کند ، و به مقدرات حق و آنچه را به آن براثر حکمت و مصلحت خداوند محکومی اثر نمی گذارد .
و نیز به مذمت مردم ناراحت مشو ، که ذره ای از مقام و منزلتت نمی کاهد و از خوبیت چیزی کم نمی کند ، بهتر این است که در تمام دروان عمر به شهادت و حکم الهی اکتفا کنی ، چرا که شهادت و حکم حق چه بر له تو باشد و چه بر علیه تو همان حق است ، آری به مدح حق دل خوش کن که رضا و خوشنودی او به منزلتت اضافه می کند ، و اگر مورد مذمت خدائی به تدارک علل خدمت برخیز که نارضایتی و ناخوشنودی حق تو را به ورطه هلاکت و تیره بختی خواهد کشید .
راستی همه ی ما باید با توجه به پرونده ی عبادات ناقابل خود ، و گناهان زیاد و بسیارمان در برابر عظمت حق و عنایاتش تا هستیم در مقام شرم و حیا و سرافکندگی ، ذلت ، خضوع و خشوع باشیم ، با این وصف اگر ما را مدّاحان مدح کنند به چه سبب به مدحشان شاد شویم که در خور مدح نیستیم و آن مدحی که از ما می شود در حقیقت ناشی از جهل مداح است و چیزی که محصول جهل است خوشنودی و خوشحالی ندارد ، و اگر ما را مذمت کنند نباید محزون گردیم که بحقیقت در خور مذمتیم گرچه تمام عبادات جن و انس را داشته باشیم ، که مذمت تازیانه ایست الهی برای جلوگیری از ظغیان و سرکشی نفس چموش !
بقول حضرت فیض
قسمت اول
ز غفلت تو ترا صد حجاب در پیش است
صفای چهره ی جان را نقاب در پیش است
بسی کتاب بخواندی کتاب خویش بخوان
ز کرده های تو جان را کتاب در پیش است
حساب کرده ی خود کن حساب در چه کنی
که ماند از پس و روز حساب در پیش است
عذاب روح مکن بهر مال دنیی دون
عذاب قبر و سؤال و جواب در پیش است
ز بهر آنچه ز پس ماندت چه می سوزی
زمین حشر و تف آفتاب در پیش است
جواب پرسش اعمال خود مهیا کن
شدن ز شرم و خجالت آفتاب در پیش است
تو آنی ار به عبادت شب به روز آری
بکن بکن که بهشت و ثواب در پیش است
تو آنی از نکنی معصیت بدار فنا
مکن مکن که جحیم و عقاب در پیش است
زمانی ار نکنی خواب در دل شب ها
شود که در لحدت وقت خواب در پیش است
نصیحت تو یکی فیض در دلت نگرفت
تو را ز گفته ی خود صد حجاب در پیش است
وَمَنْ لا یَقْدِرُ عَلی صَرْفِ الذَّمِّ عَنْ نَفْسِهِ وَلا یَسْتَطیعُ عَلی تَحْقیقِ الْمَدْحِ لَهُ کَیْفَ یُرْجی مَدْحُهُ اَوْ یُخْشی ذَمُّهُ .
هرگاه کسی مستحق مذمت باشد ، و قدرت بر تحقّق علل حقیقی مدح برای خود نداشته باشد ، چه امید مدح از او توان داشت ، و چرا باید از مذمّتش ترسید ، که هر مدّاحی جز خدا و انبیاء و ائمه بر مدح و ذمّشان هیچ اعتباری نیست ، از این جهت باید مدح و ذم اشخاص برای انسان فرقی نکند و تعریف و تکذیبشان برای آدمی مساوی باشد چنانچه حضرت می فرماید :
وَاجْعَلَ وَجْهَ مَدْحِکَ وَذَمِّکَ واحِدًا وَقِفْ فی مَقام تَغْتَنِمُ فیهِ مَدْحَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ لَکَ وَرَضاهُ ، فَاِنَّ الْخَلْقَ خُلِقوا مِنَ الْعَجْزِ مِنْ ماء مَهین فَلَیْسَ لَهُمْ اِلاّ ما سَعَوْا ، قالَ اللهُ عَزَّمِنْ قائِل :
( وَأَن لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلاَّ مَا سَعَی )[۴۵] . ( وَلاَ یَمْلِکُونَ لاَِنفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً وَلاَ یَمْلِکُونَ مَوْتاً وَلاَ حَیَاةً وَلاَ نُشُوراً )[۴۶] .
مدح و ذم مردم برایت یکاسن باشد ، و در مقامی قرار بگیر که مدح حضرت حق را مغتنم بشماری ، و متوجه رضاض و خوشنودی او باشی ، که خلق عالم ضعیف آفریده شده اند و بنیان شاختمانی آنها از آبی سست است ، و برای کسی چیزی نیست مگر محصول کوشش که خداوند فرموده : نیست برای انسان مگر آنچه را سعی می کند و نیز فرموده : آدمی از برای خود ضرر و نفعی را مالک نیست و قدرتی بر حیات و مرگ و حرکت ندارد .
هر کس در این چند روزه ی دنیا باید به فکر سعادت و سلامت امروز و فردای خود باشد ، و وقت پرارزشش را صرف دلخوشی و نگرانی مدح و ذم دیگران نکند ، و نیز اوقات عزیز را صرف مدح و ذم کسی ننماید ، که همین مداحی های بیجا که بجای مدح باید گفت تملّق و چاپلوسی ، و مذمت های بی مورد که باید گفت حسدورزی و دشمنی و کینه توزی و اعلام عقده حقارت ، چه ضررها که ببار نیاورده و باعث چه جنایت ها و متوقف شدن استعدادها که نشده !
ابتدای بعضی از کتابها و قسمت عمده ای از بعضی از دیوانهای شعر ، از مدح کسانی پر است که به اندازه ی یک ارزن لایق مدح نبوده ، و همین مداحیها امر را بر آنان مشتبه نمود ، تا جائی که خود را مالک جان و مال و نوامیس مردم دانستند و آنچه نباید ببار آورند ببار آوردند .
با کمال تأسف بسیاری از شعرا که از نظر هنر شعری در درجه ای بسیار عالی قرار داشتند ، مغز خدا داده ی خود را بجای اینکه صرف معارف بلند الهی و حکمت های خداوندی کنند ، مصرف مدح شاهان و امیران و دبیران و وزیرانی کردند ، که یا از بزرگ ترین ستمکاران و ظالمان تاریخ بودند ، و یا نوکر و برده و دست نشانده ی ظالمان روی زمین بودند .
مداحی هائی که برای شاهان قاجار شده برای هیچ پیغمبر و امامی نشده ، در حالیکه آنان و وزرا و امرا و دبیرانشان بجز چند نفر انگشت شمار مانند امیرکبیر و قائم مقام و یکی چند نفر دیگر ، از طاغیان و یاغیان و از دست نشاندگان دولت های خائن و کثیف انگلیس و روس بودند .
راستی این شاعران و مدّاحان و متملّقان و چاپلوسان ، که با مداحی های خود حال و هوای این بت پرستان کثیف و از خدا بی خبران آلوده را آنچنان عوض کردند که همه را هم اخلاق فرعون و نمرود نمودند فردای قیامت چه جواب خدا و خلق به بند کشیده حق را خواهند داد ؟ انسان متحیر و متعجّب است ! !
اینان در اشعار خود آنان را سایه ی خدا ، مالک رقاب خلق ، موجود عدالت گستر ، خلیفه ی اِلهی ، موجود مافوق موجودات ، اسلام پناه ، و . . . بحساب کشیدند و از این طریق بر غرور و کبرشان افزودند و ملّت و مملکتی را بخاک سیاه نشاندند ، در حالیکه آنان یا سایه ی شیطان یا خود شیطان بودند ، و با کمال ذلت برده نفس خویش و ظلم گستر و خلیفه ابلیس و مادون حیوان و مخرب دین خدا بحساب می آمدند ، که عمل و کردارشان جز این عنوانهای منفی را بدنبال نمی کشید !
به دیوان بعضی از شعراء مراجعه کنید ، ببینید شاعر بی پروا و اسیر درهم و دینار وحشی ترین حیوانات را چگونه مدح و تعریف کرده اند که سنگینی گناه هر شعرش از کوه سنگین تر است .
من لازم می دانم برای نمونه مدح یکی از شاهان را که در ستم کاری دست کمی از سمبل های ظلم و ستم نداشته از قول یکی از شاعران که در شعر مقام برجسته ای داشته بیاورم تا ببینید مغزهای فعّال و اصیل و علم و حکمت و هنر چه بیجا و بی مورد صرف شده و از این طریق چه زیانها که به مردم مسلمان و آب و خاکشان وارد نیامده ، راستی انسان در برابر این همه ذلت و پستی از یک شاعر برجسته به دریای تعجّب غرق می گردد ! !
ای که قبای سلطنت بر قد تُست در جهان
سکه به نام خود بزن خطبه به نام خود بخوان
ملک تن و روان توئی تاج سر کیان توئی
خسرو خسروان توئی افسر و افسر کیان
جان جهان وجود تو بحر خجل ز جود تو
در نفس حسود تو تفته آتش دخان
شاه جهان جلال دین صاحب افسر و نگین
در خور ملک مصر و چین خسرو عادل جهان
شاه شجاع تاجور قبله نصرت و ظفر
کرده بسوی او نظر دولت و بخت هر زمان
مهر کند نیابتت ترک فلک حجابتت
می فتد از کتابتت کلک عطارد از بیان
افسر و تخت زان تو بخت بر آستان تو
قسمت دوم
آمده در زمان تو بره ز گرگ در امان
افسر جاه بر سرت خلعت ملک در برت
بخت بلند بر درت بوسه زند بر آستان
ای سپهت سر افکنان تاخته بر تهمتنان
مهره ی پشت دشمنان تافته در زه کمان
فرق عدو شکافتی پنجه ی خصم تافتی
همچو مسیح یافتی دولت و عمر جاودان
تیغ تو هم چو لاله شد اشک عدو چو ژاله شد
زان که بتو حواله شد نصرت صاحب الزمان
حصن جلال تو حصین پهلوی ملک تو ثمین
خاتم جم ترا نگین تخت کیان تو را مکان
خلق محمدی ترا سیرت احمدی ترا
دولت سرمدی ترا بسته به بندگی میان
ذات تو ایمن از زلل ملک تو فارغ از خلل
رای تو پیر در ازل بخت تو تا ابد جوان
چرخ کمینه چاکرت بخت غلام کمترت
پیش ضمیر انورت راز فلک بود عیان
پیشه ی تو سخا شده کار کفت عطا شده
جود تو بارها شده روزی خلق را ضمان
رشک بهشت مسکنت ملک گرفته دامنت
عارض و رشک دشمنت چون گل زرد و ارغوان
رشک ارم بقاع تو وقف کرم ضیاع تو
حکم جهان مطاع تو یافته از قضا نشان
ذکر تو ورد جان بود مهر تو با روان بود
در نظرت عیان بود هر چه کند قضا نهان
در هر بیت این قصیده دقت کنید ، سراسر دروغ و چاپلوسی و تملّق است ، و کلمه ای از این مدح زیبنده ی آن شاه ممدوح نیست ، مطالب قصیده سراسر بوی شرک و کفر و نفاق دارد ، و گاهی مسائلی در آن است که تنها در خور حضرت حقّ است و بس ، و دیوان اکثر شعرا از این نمونه فراوان دارد ، اینجاست که قیمت سخن حکیمانه ی رسول اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بر ما روشن می شود که فرمود :
اِذا لَقیتُمُ الْمَدّاحِینَ فَاحْثوا فی وُجوهِهِمُ التُّرابَ :
چون ستایشگران را دیدید ، خاک بر صورتشان بپاشید .
در روایت آمده مردی نزد عثمان آمد و وی را مدح کرد ، مقداد خاک برداشت و بصورت او پاشید و گفت این دستور پیامبر خداست .
رسول اسلام فرمود :
شما را از مداحی برحذر می دارم که مدّاحی ذبح ممدوح است .
امام باقر (علیه السلام) فرمود :
اِعْلَمُوا اَنَّهُ لَیْسَ بِعاقِل مَنِ انْزَعَجَ مِنْ قَوْلِ الزُّورِفیهِ ، وَلا بِحَکیم مَنْ رَضِیَ بِثَناءِ الْجاهِلِ عَلَیْهِ[۴۷].
بدانید که هرکس از قول باطل جاهل آشفته خاطر شود عاقل نیست ، و هرکس به مدح جاهل خوشنود گردد حکیم نمی باشد .
در روایت دیگر آمده :
به گفتار و به مدح نادان مغرور مشو ، و تکبّر و خودبینی و اعجاب به عمل برایت نیاید ، که برترین عمل عبادت و تواضع است .
عده ای در برابر امیرالمؤمنین حضرت را مدح کردند ، امام به پیشگاه حق عرضه داشتند :
خدا تو از من بر من داناتری و من از آنان بر خود آگاه ترم ، خدایا مرا به آنچه بر من گمان قرار دارند بهتر قرار ده ، و از آنچه از من نمی دانند بر من ببخش .
امام باقر (علیه السلام) در موعظه ی بسیار پرارزشی به جابر جعفی فرمودند :
چون ترا مدح گویند خوشحال مشو ، و چون مذمّت کنند جزع مکن ، در آنچه درباره ات گفته اند اندیشه کن ، اگر آنچه را از بدی در حقت گفته اند در خود یافتی و برآن در حالیکه حق بود خشمگین شدی . پس بدانکه مصیبت ساقط شدنت از عنایت و فیض حق بر تو بزرگ تر از مصیبت افتادن از چشم مردم است ، و اگر خلاف آن بودی که درباره ات گفته شده بدون رنج و زحمت به کسب ثواب نائل شده ای .
ای جابر بدان و آگاه باش که اگر تمام اهل شهر بگویند جابر آدم بدی است و یا همه بگویند آدم خوبی است و تو بر تکذیب مردم بد حال و بر تعریفشان خوشحال شوی دوست ما نیستی ، ای جابر برای همیشه خود را بر کتاب خدا عرضه کن ، اگر راه رو راه حقی ، اگر نسبت به آنچه باید زهد ورزی زاهدی ، و نسبت به آنچه باید رغبت داشته باشی راغبی ، و نسبت به آنچه باید بترسی خائفی ، پس بهمین حال ثابت باش و من ترا به نجات و بهشت بشارت می دهم ، در این صورت تکذیب مردم بحال تو چه ضرری دارد ، و اگر هماهنگ قرآن نیستی پس به چه برنامه ای مغروری ؟[۴۸].
در روایت آمده ، وقتی فاسق را مدح کنند غضب حق بجوش می آید ! و نیز آمده بزرگ ترین وزر و وبال تعریف از اشرار است و نیز آمده چون فاجر و بدکار را مدح کنند عرش به لرزه آید و غضب ربّ متوجه مداح گردد .
بیائید دل از غیر حق برداریم و زبان از مدح و وصف و تعریف و تکذیب و مذمت بیجا بشوئیم ، و لحظه لحظه وقت و عمر را صرف ثنا و ستایش حضرت حق کنیم که تجارتی سودمندتر از این نیست که جز خدا تکیه گاهی نیست و غیر حضرت او جز مخلوق ضعیف چیزی نیست .
هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم
هرجا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر عبادت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که در این گلشن دهر است
بر رسته به بستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله ی بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آئینه ی روی تو دیدیم
در دیده ی شهلای بتان همه عالم
کردیم نظر نرگس جادوی تو دیدیم
تا مهر رخت بر همه ی ذرات بتابید
ذرات جهان را به تک و پوی تو دیدیم
در ظاهر و باطن به مجاز و به حقیقت
خلق دو جهان را همه رو سوی تو دیدیم
هر عاشق دیوانه که در جملگی تست
بر پای دلش سلسله ی موی تو دیدیم
از مغربی احوال مپرسید که او را
سودا زده ی طرّه ی هندوی تو دیدیم
باب چهل و هشتم
در نکوهش مِراء و جدال و نزاع است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْمِراءُ داءٌ دَوِیٌّ وَلَیْسَ فِی الاِْنْسانِ خَصْلَةٌ اَشَرُّ مِنْهُ وَهُوَ خُلْقُ اِبْلیسَ وَنِسْبَتُهُ .
فَلا یُماری فی اَیِّ حال کانَ اِلاّ مَنْ کانَ جاهِلاً بِنَفْسِهِ وَبِغَیْرِهِ ، مَحْرومًا مِنْ حَقایِقِ الدّینِ .
رُوِیَ اَنَّ رَجُلاً قالَ لِلْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (علیهما السلام) : اَجْلِسْ حَتّی نَتَناظَرَ فِی الدّینِ فَقالَ : یا هذا اَنا بَصیرٌ بِدینی ، مَکْشوفّ عَلَیَّ هُدایَ فَاِنْ کُنْتَ جاهِلاً بِدینِکَ فَاذْهَبْ فَاطْلُبْهُ مالی وَلِلْمُماراةِ ؟ !
وَاَنَّ الشَّیْطانَ لَیُوَسْوِسُ لِلرَّجُلِ وَیُناجِیهِ وَیَقولُ : ناظِرِ النّاسَ فِی الدّینِ لِئَلاّ یَظُنُّوا بِکَ الْعَجْزَ وَالْجَهْلَ .
ثُمَّ الْمِراءُ لا یَخْلُو مِنْ اَرْبَعَةِ اَوْجُه :
اِمّا اَنْ تَتَماری اَنْتَ وَصاحِبُکَ فیما تَعْلَمانِ ، فَقَدْ تَرَکْتُما بِذلِکَ النَّصیحَةَ وَطَلَبْتُمَا الْفَضیحَةَ وَاَضَعْتُما ذلِکَ الْعِلْمَ .
اَوْ تَجْهَلانِهِ فَاَظْهَرْتُما جَهْلاً .
وَاَمّا تَعْلَمُهُ اَنْتَ فَظَلَمْتَ صاحِبَکَ بِطَلَبِکَ عَثْرَتَهُ .
اَوْ یَعْلَمُهُ صاحِبُکَ فَتَرَکْتَ حُرْمَتَهُ وَلَمْ تُنْزِلْهُ مَنْزِلَتَهُ ، وَهذا کُلُّهُ مُحالٌ لِمَنْ اَنْصَفَ وَقَبِلَ الْحَقَّ وَمَنْ تَرَکَ الْمُماراةَ فَقَدْ اَوْثَقَ ایمانَهُ وَاَحْسَنَ صُحْبَةَ دینِهِ وَصانَ عَقْلَهُ . اِنَّ مَلَکَةَ التَّوَثُّبِ کَمَلَکَةِ التَّخَیُّلِ فی ایراثِ الْوَهْنِ فِی الْمُدْرَکِ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْمِراءُ داءٌ دَوِیٌّ وَلَیْسَ فِی الاِْنْسانِ خَصْلَةٌ اَشَرُّ مِنْهُ وَهُوَ خُلْقُ اِبْلیسَ وَنِسْبَتُهُ .
فَلا یُماری فی اَیِّ حال کانَ اِلاّ مَنْ کانَ جاهِلاً بِنَفْسِهِ وَبِغَیْرِهِ ، مَحْرومًا مِنْ حَقایِقِ الدّینِ
.
امام صادق (علیه السلام) در این روایت آموزنده ، و سخنان سلامت بخش می فرماید :
مراء که بمعنای جدال و نزاع و لجبازی و خصومت در سخن است ، درد بسیار سخت و خطرناکی است ، که در آدمیزاد خصلتی شرتر از آن پیدا نمی شود .
مراء و جدال و نزاع که زبان زبانی کردن در برابر حقّ روشن و واضح ، و کلام مستدل و مبرهن است اخلاق ابلیس و برنامه ایست که آن ملعون مطرود بخود بست .
قرآن مجید مکرّر به مسئله ی جدال و مراء ابلیس در برابر یک حقیقت روشن و مسلّم اشاره می کند ، تا از این طریق مردم را هدایت کرده و به آنان بیاموزد که در برابر مراء و جدال نکنید .
چون حق که در همه ی شئون منوّر به نور الهی است ، و با محکم ترین استدلال و برهان و حکمت همراه است ، بر شما تجلّی کرد ، با کمال خضوع آن را بپذیرید و به آن آراسته شوید ، و از نزاع و خصومت و لج بازی با آن بپرهیزید ، که مراء و جدال باطل عامل هلاکت ، و وسیله ی افتضاح ، و علّت محروم ماندن از فیوضات الهیه و ربانیه و ممنوع شدن از رحمت واسعه ی الهیه و کرم بی انتهای ربّانیّه است .
وقتی یک مسئله فطری است ، هنگامی که یک واقعیت آشکار است ، زمانی که یک حقیقت روشن است ، در موقعی که یک مسأله علمی یا دینی یا اجتماعی همراه با دلیل و برهان و حکمت است ، نزاع و خصومت و مراء و جدال در برابر آن آیا جز بکارگیری اخلاق ابلیسی چیز دیگر نیست ؟ !
آیا پیروی از خصلت و خوی شیطان برازنده ی یک انسان متدین عاقل با انصاف است ؟
برخورد جامعه ی زمان نوح با نوح ، جامعه ی هود با هود ، جامعه ی صالح با صالح ، جامعه ی نمرودی با ابراهیم ، جامعه ی فرعونی با موسی ، جامعه ی فریسیان با عیسی ، و جامعه ی مکه با نور الهی ، و مظهر اسماء اللهی وجود مقدس خاتم انبیاء محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) و برخورد سقیفه با اسدالله ، عین الله ، یدالله حضرت علی بن ابی طالب ، و برخورد اهل شام و قاسطین و ناکثین و مارقین با آن حضرت جز پیمودن راه مراء و خصومت و نزاع و جدال چیز دیگری بود ؟
مراء و جدالی که کشورها را از هم پاشید ، ملّت ها را به روز سیاه نشاند ، اولیاء الهی را به سخت ترین مصائب و شدائد دچار کرده و استعدادهای الهی را در بسیاری از مردم از بین برد ! !
با حق جدال نکنید ، از مراء بپرهیزید ، نزاع در گفتار را کنار بگذارید ، اهل خضوع و خشوع و تواضع باشید ، سهل و آسان واقعیات را قبول کنید . خود و دیگران را دچار باطل و هلاکت و فلاکت و سیه بختی و تیره روزی نکنید ، راه حق را پیموده و اخلاق و کردار خود را هماهنگ با اخلاق و کردار انبیاء قرار دهید .
دل را آلوده نکیند ، قلب را سیاه نمائید ، نفس را به خباثت نکشید ، روح را نمیرانید بین خود و نور حق حجاب نشوید ، با خدا و انبیاء و ائمه و صلحاء و اهل نصیحت که جز خیر و مصلحت شما چیزی نمی خواهند در امر دین و دنیا لج بازی نکنید ، بخود آئید و بعد از آن باز بخود آئید ، که شما ذاتاً آئینه ی انعکاس صفات حضرت حقید ، این آئینه را با گناه و معصیت قیراندود ننمائید . که پشیمانی پس از مرگ سودی ندارد .
بیائید همانند اولیاء خدا فقط به خدا فکر کنید و تنها سخن از او بگوئید و با او بگوئید و با او باشید ، و بسوی او پرواز کنید و برای او باشید ، و بخاطر او بخواهید و به پیشگاه مقدسش با زبان دل عرضه بدارید :
آنچه با من می کند سودای تو
می کشم چون نیست کس همتای تو
تا خیالی آمد از خجلت هلال
از هلال عارض زیبای تو
برگشاید کار هر دو کون را
یک گره از زلف عنبر سای تو
تن ز خون پوشید قوس قامتم
از خدنگ نرگس رعنای تو
هیچ کارم نیست جز جان کاستن
بر امید لعل جان افزای تو
کی رسم من بی سر پا در توزانک
بی سر و پایست سر تا پای تو
کی توانم پخت سودای تو من
هست سودای تو بر بالای تو
دم فرو بست از سخن اینجا فرید
تا کند غواصی دریای تو
چون دانستی که ممارات و مجادله صفت ابلیس است پس بدان که مراء ندارد در هیچ حال ، مگر کسی که خود و غیر را نشناخته ، و از معارف و حقایق دینیه و اوصاف حمیده محروم باشد ; چه هرکه راه به عجز و قصور خود برد و به جهل خویش مخصوص ذات باری و نفوس مقدسه است و به مضمون فَوْقَ کُلُّ ذی عِلْم
عَلیمٌ دانا و آگاه و بینا باشد ، راه مراء و مجادله و منازعه را بر خود می بندد و اقدام به آن نمی کند . در حدیث است که شخصی به خدمت امام حسین (علیه السلام)عرضه داشت ، ساعتی بنشین تا در مسائل دینی مناظره و مباحثه کنیم و قصدش از این دعوت یافتن حق نبود ، بلکه می خواست راه مراء و مجادله و منازعه و خصومت با حق بپیماید .
حضرت فرمودند :
ای فلان من به آئین و دین خود عارفم و راه حق و حقیقت بر من واضح است ، اگر تو جاهلی و راه به دین خود نبرده ای برخیز و به طلب دین شو که منازعه و مجادله کار من نیست و من به این صفت شیطانی و اخلاق ابلیسی راهی ندارم .
به دردی گرفتارم از عشق دوست
که درمانش ار هست در دست اوست
ز شورش نشاید ترش کرد روی
که شیرین دهان است گر تلخ گوست
گنه باشد ار روی درهم کشم
مرا گر بچیند بمقراض پوست
بباید نهادش به بیداد دل
که در بند خوبان بیداد خوست
کمی کنج عزلت نکرد اختیار
مگر آن که پایش به گنجی فروست
دلا رخ متاب از طلب یک نفس
کسی کام باید که در جست و جوست
جدال احسن
در عین اینکه اسلام عزیز در آئینه ی آیات و روایات مراء و جدال و نزاع و خصومت در گفتار و لج بازی را حرام کرده و در بخش بعد به موارد حرمت اشاره خواهد رفت ، برای روشن شدن حق در برابر کسیکه حق در نظرش مجهول است و حقیقت برایش آشکار نیست تکیه بر جدال آنهم بفرموده ی قرآن مجید جدال احسن ، یعنی کلامیکه در عین نرمی همراه با حجت و دلیل و برهان است ، و بخاطر اتمام حجت بر خصم و ملزم نمودن او به پذیرفتن حقیقت بکار می رود لازم و بلکه واجب است .
احتجاجاتی که قرآن از انبیاء و کتب روایتی از ائمه و اولیاء الهی در برابر مخالفان و منکران نقل می کند ، همه جدال احسن است ، و بر اثر همین نوع مجادله ، حق و حقیقت برای بسیاری از منکران و بی خبران روشن گشت و با کمال خضوع و خشوع در برابر دین تسلیم و به راه رشد و کمال راه یافته و به سعادت دنیا و آخرت رسیدند ، قرآن در زمینه مجادله احسن که یکی از طرق هدایت مردم و روشن نمودن حق در برابر آنان است می فرماید :
( ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ )[۴۹].
ای رسول من مردم را با حکمت و برهان و موعظه نیکو و جدال و مناظره احسن به راه خدا دعوت کن ، که البته خدا به حال کسی که از راه گمراه شده و یا آنکه هدایت یافته داناتر است .
آیات هفتاد و هفت تا هشتاد و سوم سوره ی مبارکه ی یس بیانگر جدال احسن است ، که خدای مهربان به پیامبر عزیزش در برابریکی ازمنکران زنده شدن مردگان تعلیم داده است :
آیا انسان ندید که ما او را از آب گندیده و چیزی چون نطفه ، آنهم از میلیونها اسپرم از یکی از آنها آفریدیم پس او نسبت به حق و حقیقت دشمن آشکار شد .
برای ما مثل جاهلانه زد ، و در این مثل آفرینش خود را فراموش کرد ، آمد و گفت این استخوان پوسیده را باز که زنده می کند ؟ !
بگو خداوندی زنده می کند که اوّل بار به آنها حیات بخشید و او بهر خلقت دانا و قادر است ، آن خدائی که از درخت سبز و تر برای نفع گیری شما آتش قرار داد تا زمانی که خواهید برافروزید ، آیا آن آفریدگاری که خلقت با عظمت آسمانها و زمین از اوست ، بر زنده کردن موجود ضعیفی چون شما قدرت ندارد ؟ آری بدون شک و بطور حتم قدرت دارد که او آفریننده ی همه ی هستی و دانای بر هر چیز است .
فرمان نافذ حضرت او در صحنه ی آفرینش این است ، که چون چیزی را اراده پدید شدن کند به محض اینکه بگوید باش می شود ، پس منزّه و پاک است خدائی که ملکوت هر چیزی در اختیار اوست و بازگشت همه بسوی او می باشد .
آیات ۷۴ تا ۸۱ سوره ی مبارکه ی انعام جدال احسن است که حضرت ابراهیم با مردم زمان خود داشت . و آنان را در آنچه بآن معتقد بودند با همان جدال احسن شکست داد .
مناظرات حسن بن فضال ، مؤمن الطّاق ، هشام بن حکم ، جابر جعفی با دشمنان حق و با معاندان و منکران از نوع جدال احسن بوده که حضرت صادق (علیه السلام) همیشه آن بزرگواران را به برخورد با مخالفان از طریق جدال احسن ترغیب و تشویق می کرد ، و بلکه مناظره کردن آنان را با خصم واجب و لازم می دانست ، و اگر به بعضی از اصحاب و یاران می فرماید با دشمن مناظره نکنید که مناظره حرام است ، بخاطر این بود که آنان تخصصی در امر مناظره و جدال احسن نداشتند .
چنانچه مجلدات این شرح به بیش از آنچه در نظر گرفته شده نرسد ، در بخش بیان زندگی اصحاب ائمه در شرح حدیث هفتاد به بخشی از مناظرات و مجادلات جانانه ی ایشان با دشمنان که منجر به شکست حتمی مخالفان شد اشاره خواهد رفت .
خلاصه جدال احسن در موردی است که اولاً جدال کننده در امر مناظره با خصم دارای تخصّص کافی باشد ، و ثانیاً مخالف و منکر حق بخواهد به حق و حقیقت راه یابد ، در غیر این صورت جدال و مجادله و مراء و نزاع مشروع نیست و ورود در آن از نظر شارع حرام است .
جدال غیر مشروع
آنجا که انسان تخصص در بحث ندارد و برای او از نظر علمی و دینی قدرت رودرروئی با مخالف نیست و یا غرض انسان از جدال و مراء اظهار فضل و کمال و خودنمائی ، و به عجز آوردن و ذلیل کردن مردم است ، جدال و سودی جز برافروختن آتش خصومت و نزاع ندارد ، و پای تعصّب جاهلانه و یا ترویج باطل در کارست بدون شک جدال حرام است ، و این جدال در حقیقت حجابی است که بر چهره ی حق پوشانده می شود ، و خورشید واقعیت را در پس ابرهای تیره دشمنی و کینهورزی می برد .
این نوع جدال در تاریخ حیات یا کار ریاکاران ، و یا عمل جاهلان و یا اخلاق اقوامی بود که در برابر انبیاء الهی بر باطل خود در برابر حق پافشاری داشتند ، و در عین روشن بودن حقیقت . بخاطر پیروی از شهوات و تکیه بر محسوسات نمی خواستند به قبول واقعیات تن دهند . قرآن مجید محصول این گونه مجادلات را غضب رب و آتش جهنم در روز قیامت می داند ، چنانچه در بعضی از آیات زیر می خوانید .
( کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوح وَالاَْحْزَابُ مِن بَعْدِهِمْ وَهَمَّتْ کُلُّ أُمَّة بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَجَادَلُوا بِالْبَاطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ عِقَاب )[۵۰] .
پیش از مردم مکه قوم نوح و طوایف بعد از آن قوم پیامبران را تکذیب کردند ، و هر امّتی همت می گماشت که پیامبر خود را دستگیر کرده و هلاک کند ، و با جدال و برهان باطل حق را پایمال سازد ، و ما آنان را به کیفر گرفتیم و چگونه عقوبت سخت کردیم .
( مَا یُجَادِلُ فِی آیَاتِ اللهَ إِلاَّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَلاَ یَغْرُرْکَ تَقَلُّبُهُمْ فِی الْبِلاَدِ )[۵۱] .
در آیات ما به انکار و جدل و مراء و خصومت و نزاع و لج بازی برنمی خیزد مگر قوم کافر ، ای رسول من از تصرف اینان بر شهر و دیارها دل مباز .
( وَلاَ تُجَادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتَانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللهَ لاَ یُحِبُّ مَن کَانَ خَوَّاناً أَثِیماً )[۵۲].
هرگز به خاطر مردمی که به خود خیانت می کنند جدال مکن که همانا خداوند کار بد عمل را دوست ندارد .
( وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللهَ بِغَیْرِ عِلْم وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَان مَّرِید )[۵۳] .
برخی از مردم از جهل و نادانی در خدا جدال کنند و در این جدال از هر شیطان گمراه کننده پیروی نمایند .
( وَمِنَ النَّاسِ مَن یُجَادِلُ فِی اللهَ بِغَیْرِ عِلْم وَلاَ هُدیً وَلاَ کِتَاب مُنِیر )[۵۴] .
و برخی از مردم ، از روی جهل و نادانی و بی هیچ حجت و کتاب روشن در خدا به مجادله برخیزند .
در دنباله ی آیه ی بالا می فرماید :
( ثَانِیَ عِطْفِهِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللهَ لَهُ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَنُذِیقُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَذَابَ الْحَرِیقِ )[۵۵] .
و با تکبر و نخوت از حق اعراض کرده تا خلق را از راه خدا گمراه کند ، چنین کسی را در دنیا ذلت و خواری است ، و در آخرت عذاب سوزان خواهیم چشاند .
( یُجَادِلُونَکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَیَّنَ کَأَنَّما یُساقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَهُمْ یَنْظُرونَ )[۵۶] .
مردم نادان در برنامه های حق با اینکه روشن گردیده با تو جدال و نزاع می کنند ، و طاعت خدا آنچنان بر آنان دشوار است که گوئی با چشم می بینند که آنان را بسوی مرگ می کشند ! !
فقیه بزرگ شیعه ، دانشمند کم نظیر ، عالم عامل وجود مبارک شهید ثانی صاحب دویست جلد نوشته ی علمی در کتاب پرفایده ی « منیة المرید فی آداب المفید والمستفید » که به توسط دانشمند محترم آقای سید محمد باقر حجّتی به زیور ترجمه ی بسیار عالی آراسته شده در آفات و نتایج سوء مراء و جدال می فرماید :
باید متوجه باشیم مناظره ای که به منظور غلبه بر دیگران و اسکات طرف و تمایل عصبی به اظهار فضل صورت می گیرد ، منبع و سرچشمه ی همه ی خویها و رفتارهایی است که از نظر خداوند متعال ناستوده ولی از دیدگاه ابلیس ستوده است .
همانگونه که اگر کسی میان شرب خمر و سایر گناهان و زشت کاریها مخیّر باشد ، و شرب خمر را بخاطر ناچیز شمردن جرم آن ، بر دیگر گناهان ترجیح دهد و در نتیجه همین گناه به طرف گناهان دیگر کشیده شود ، همین گونه نیز اگر بر روحیه ی کسی حس علاقه ی به غلبه ی دیگران و اسکات آنها در مناظره و جاه طلبی و مباهات بر دیگران چیره و مستولی گردد ، اینگونه تمایلات او را به اظهار و ارتکاب علنی تمام پلیدیها سوق می دهد ، و باید دانست که جدال غیر احسن و مراء و نزاع توأم با دوازده آفت است .
عدم پذیرش حق
این حالت ناپسند تا آنجا در روح مناظره کننده پیش می رود که نامرغوب ترین حادثه و نامطلوب ترین رویداد زندگی از دیدگاه او ، این خواهد شد که مبادا حق بر زبان طرف مناظره ی او پدیدار گردد .
هر چند حق بدینصورت چهره می نمایاند ، وی با توسل به تلبیس و بیان حق بجانب و نیرنگ می کوشد تا بمنظور انکار حق برحسب مقدورات و توانائیش مناظره ی وی ادامه یابد .
از این پس ممارات و ستیزه جوئی بصورت عادت و طبیعت در او در می آید ، بگونه ای که هر سخنی بگوشش می رسد ، برای اظهار فضل و خرده گیری از خصم حالت اعتراض و اشکال تراشی هر لحظه در دلش برانگیخته می شود ، اگرچه طرف او برحق باشد ، چون می خواهد خودی بنمایاند لذا بهیچ وجه درصدد اظهار حق برنمی آید .
خداوند متعال بین کسی که به خدا دروغ و افترا می بندد و میان کسی که حق را تکذیب می کند جدائی نمی بیند ، بلکه آن دو از نظر جرم و گناه روحی و اخلاقی یکی می داند .
( وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَی عَلَی اللهَ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ )(۱) .
چه کسی ستمگرتر از کسی است که بر خداوند متعال دروغ و افترا بسته و یا آنگاه که حق بدو رسید آن را تکذیب کند .
عدم پذیرش حق نوعی از تکبّر است و مراء و جدال مستلزم چنین حالتی است ، از ابی درداء و واثله و انس روایت شده که روزی پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) بر ما وارد شد ، در حالی که ما راجع به یکی از مسائل دینی سرگرم بحث و مجادله و ستیزه جوئی بودیم .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) چنان خشمگین شد که شدّت خشم او برای ما بی سابقه بود ، سپس فرمود :
ملّت هائی پیش از شما به علّت جدال و ستیزه جوئی گرفتار انحطاط و نابودی شدند ، از این عمل دست بردارید ، زیرا یک فرد با ایمان با کسی به جدال و ستیزه جوئی برنمی خیزد ، ستیزه جوئی نکنید ، چون ستیزه جو سخت زیانکار است ، جدال را کنار بگذارید زیرا من در روز قیامت از ستیزه گر شفاعت و وساطت نمی کنم .
با هم به ستیز برنخیزید ، چون من برای کسی که از جدال گرچه حق با اوست دست بردارد سه خانه در بوستانهای بهشت ضمانت می کنم ، از مراء و جدال دست بردارید ، زیرا نخستین کاری که خدای من پس از منع از بت پرستی مرا از آن نهی فرموده ستیزه جوئی با مردم است .
قال رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) :
ثَلاثٌ مَنْ لَقِیَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِنَّ دَخَلَ الْجَنَّةَ مِنْ اَیِّ باب شاءَ : مَنْ حَسُنَ خُلْقُهُ وَخَشِیَ اللهَ فِی الْمَغیبِ وَالْمَحْضَرِ وَتَرَکَ الْمِراءَ وَاِنْ کانَ مُحِقًّا :
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : سه گروه از مردم بهنگام روز قیامت می توانند از هر دری که دلخواه آنهاست وارد بهشت شوند :
۱ ـ کسانی که دارای اخلاقی نیکو و رفتاری پسندیده باشند .
۲ ـ مردمی که در پنهان و آشکار ، بیم از خدای در دل دارند .
۳ ـ افرادی که از جدال و ستیزه جوئی خودداری کنند گرچه حق با آنان باشد .
امام صادق (علیه السلام) از امیر المؤمنین (علیه السلام) روایت می کند :
از ستیزه جوئی و خصومت با مردم برحذر باشید ، زیرا این دو حالت قلب انسان را نسبت به برادران ایمانی بیمارگونه می سازد و نفاق و دوروئی در زمینه ی این دو حالت در دلها ریشه می دواند و رو به رویش و رشد می گذارد .
تظاهر و ریاکاری
از آفات زیانبار مراء و جدال و مناظره ، ریا و تظاهر و ملاحظه ی از توده ی مردم و سعی و تلاش برای جلب قلوب آنان و معطوف ساختن توجه ایشان به خویش می باشد ، تا نظر و رأی آدمی تأیید شود ، و با وی هماهنگی برقرار گردد و این عین ریا و تظاهر بلکه ریاکاری بخشی ناچیز از این دغل کاری است .
ریا و صحنه سازی یک نوع در و بیماری مشکل زا و مرضی وحشتناک و کُشنده است ، قرآن می فرماید :
( وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ )(۲) .
آنان که نیرنگ های زشت آرند ، برای آنان عذاب سختی است ، و نیرنگ آنان تباه و نابود می شود .
در شرح باب پنجاهم « مصباح » بخواست حضرت حق بطور مفصل به مسئله ی ریا اشاره خواهد شد .
خشم و غضب
دیگر از عوارض سوء و آفت جدال و مراء و مناظره غیر احسن خشم و غضب است .
جدال کننده غالباً نمی تواند از تیررس خشم در امان بماند ، بخصوص اگر به سخن وی ایراد و اشکال کنند و بیان او مورد اعتراض و انتقاد قرار بگیرد و استدلال او در حضور مردم مردود شناخته شود ، در چنین شرایطی ناگزیر از عصبانیت است .
خداوند و همه ی انبیاء از خشم و غضب بهر کیفیتی که اتفاق افتد نکوهش کرده اند و نسبت به آن تهدید به عذاب نموده اند ، بخصوص اگر منشأ غضب عصبیت بی مورد و بی جا باشد .
( إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَأَنزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ )(۳) .
آنگاه که افراد کافر و ناسپاس ، حمیت و غیرت را در دلهای خود برقرار ساختند ، آنهم غیرت و تعصّب جاهلی ، پس خداوند متعال آرامش و اطمینان را بر فرستاده ی خود فرود آورد .
کفار بخاطر عصبیت که بازدهش خشم است مورد نکوهش حقّ ، و مؤمنین بخاطر آرامشی که حق به آنان مرحمت فرموده مورد ستایش قرار دارند .
یکی از انبیاء به کسانی که با او مصاحبت داشتند فرمود : چه کسی با من پیمان می بنند که خشمگین نشود ، تا بدینوسیله از لحاظ مقام و مرتبت نبوت با من هم طراز گردد و پس از من جانشینم باشد ؟
یکی از جوانان مجلس گفت : من چنین تعهدی را قبول می کنم ، سپس آن پیامبر سخن و پیشنهاد خود را تکرار کرد ، باز هم آن جوان گفت : من این مسئولیّت انسانی را بعهده می گیرم ، و او عملاً نسبت به تعهدش وفادار ماند ، وقتی آن پیامبر از دنیا رفت جوان مذکور به مقام و مرتبت او نائل شد و آن جوان همان ذوالکفل نبی است ، که متکفل و متعهد شد غضب نکند و به تعهدش نیز وفادار ماند .
حقد و کینه توزی
دیگر از آفات مجادله غیر احسن حقد و کینه توزی است که خود بازده و زاده غضب است ، چون انسان وقتی خشم خود را به دل می گیرد مسلماً قادر بر تشفی قلب نخواهد بود ، لذا این حالت در درون او نفوذ کرده وآنجا پایدار و محفوظ می ماند وبالاخره سر از حقد و کینه بر می آورد .
بنابرین این حقد و کینه توزی ، ثمره تلخ ومیوه ناباب خشم وغضب است ، که امور زشت وحالات ناپسندیده را برای انسان به ارمغان می آورد ، که این امور عبارتند از :
حسد ، ناسزاگویی در برابر حوادث ناخوشایند ، عزلت و کناره جوئی از مردم ، بریدن از خویشاوندان و نزدیکان ، سخن های ناروا و نامشروع از قبیل : دروغ ، غیبت ، افشاء اسرار مردم ، پرده دری ، نقل مطالب استهزاءآمیز و آزار رساندن با زبان و کردار .
تمام این حالات و رفتار ، درجه و پایه ی ایمانی انسان را به انحطاط و سقوط می کشاند و بین انسان و فضل و عنایت حق فاصله می اندازد .
افراد کینه توز در صورتی که قادر به مجازات طرف مجادله ی خود باشند می توانند سه حالت را پیش بگیرند :
۱ ـ حق طرف خود را بدون کم و کاست و به طور کامل ادا نمایند ، که این عین عدل و عدالت خواهی است .
۲ ـ نسبت به او از طریق عفو و گذشت احسان کنند که چنین کاری تفضل است.
ناروا عمل کنند و به وی ظلم و ستم نمایند که چنین برنامه ای جور است . رفتار سوم شیوه ی اراذل و اوباش و فرومایه است ، رفتار دوم راه و رسم صدیقین است ، و رفتار اوّل اوج پایه و درجه ی مردمان صالح و پسندیده است .
رشک و حسد
دیگر از آفات مضّر مجادله رشک و حسد است که نتیجه و بازده حقد و کینه توزی است .
اکثراً مجادله کننده از حسد در امان نیست ، زیرا گاهی بر طرف خود غالب و گاهی در برابر او مغلوب است و گاهی سخن وی مورد تمجید و وقتی سخن طرف وی مورد ستایش است .
وقتی غلبه با او نباشد ، و سخنش مورد ستایش قرار نگیرد ، بخود می پیچد که ای کاش من غالب می آمدم و از کلام من ستایش می شد و این آرزو و خواسته عین حسد است ، چون علم و دانش از مهم ترین نعمت های الهی است ، وقتی مجادله کننده آرزو کند که مزایای دانش بطرف او باشد ، معنایش این است که ای کاش طرف من از این امتیازات محروم بود ، پس در حقیقت سلب نعمت را از طرف مقابل خود درخواست داشته و این همان حسد است .
بخواست حق در شرح باب پنجاه و یکم « مصباح الشریعه » به مسئله ی حسد و آفات آن اشاره خواهد شد .
کناره جوئی از مردم
فاصله گرفتن از مردم و قطع رابطه ی با آنان از پی آمدهای حقد و کینه توزی است ، زیرا وقتی بین دو طرف مجادله نفرت و انزجار بالا می گیرد و خشم و غضب از رهگذر آن چهره نشان می دهد ، و هر یک از دو طرف مدعی می گردد که حق با اوست و دیگری اشتباه می کند و چنین می پندارد و یا اظهار می کند که طرف وی روی امر باطلی اصرار میورزد البته مورث خشم می شود و لازمه ی خشم جدائی و قطع رابطه است ، زیرا وقتی محبت و عشق رفت ، قهر و کینه می آید .
قهر و جدائی بنحو عجیب و غریب مورد نفرت اسلام است تا جائی که داود بن کثیر از امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) روایت می کند که حضرت فرمود :
اگر دو فرد مسلمان از هم دوری گزینند و صلح و سازش ننمایند از حوزه ی ایمان در اسلام بیرون هستند و نمی توان میان آنها هیچگونه ولایت و پیوندِ دوستی تصوّر کرد .
اگر هر یک از آن دو در اعاده و ارتباط پیش قدم گردند و سر صحبت را با یکدیگر باز کنند آن کسی که در این کار پیش قدم شود در روز حساب بسوی بهشت رهنمون می گردد .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید :
هیچ وقت دو فرد مسلمان از هم قهر و دوری نمی کنند مگر آن که یکی از آنها مستوجب برائت و بیزاری از خداوند و مستحق لعنت اوست ، و گاهی هر دو مستحق چنین کیفری هستند .
راوی عرض کرد : این یکی که قهر کرد و در قطع رابطه پیش قدم شد ظالم و متجاوز است ، پس بنابراین به چه دلیل آن دیگری که مظلوم است باید کیفر ببیند ؟ ! فرمود :
چون او برادرش را به ارتباط و آشتی دعوت نکند و از سخنش چشم پوشی ننمود ، از پدرم شنیدم که می فرمود : اگر دو فرد با هم درگیر شوند و با هم به نزاع برخیزند و یکی از آنها به دیگر چشم زخمی وارد سازد باید مظلوم به رفیق خود بازگردد و به او بگوید : برادر من به تو ستم کردم و مرا عفو کن تا بدین وسیله خلأ قهر و قطع رابطه میان او و رفیقش جبران گردد ، زیرا خداوند متعال داور عادل و دادگستری است که حق مظلوم را از ظالم می ستاند .
ابی بصیر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده :تا آن وقتی که دو فرد مسلمان از هم دوری می جویند شیطان همواره خرسند و شادمان است ، و وقتی بهم می رسند و دوستی خود را تجدید می کنند زانوهای شیطان سست می گردد بگونه ای که نمی تواند در جائی قرار بگیرد ، و رگ و پیوندش از هم گسیخته می شود و فریاد می زند : وای بر من که نابود شدم .
گفتارهای حرام
هفتمین آفت مجادله و مراء سخنان ناروا از قبیل دروغ و غیبت و امثال آنها است ، که از لوازم کینه توزی است ، زیرا مراء و مجادله هرگز از کلامی که بمنظور نکوهش و توهین به طرف ایراد می شود خالی نیست .
گاهی مناظره کننده سخنان طرف را تحریف می کند و در نتیجه مرتکب دروغ و افتراء و دغل کاری می گردد ، و گاهی نیز آشکارا طرف خویش را جاهل و احمق قلمداد می کند .
همه ی رفتار سابق الذکر از گناهان کبیره است ، و بگونه ای در قرآن و حدیث نسبت به آنها تهدید شده است که می توان گفت از حد احصا بیرون است .
مفضل بن عمر از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود :
اگر کسی راجع به مؤمن مطالبی را بازگو کند که بدان وسیله آبروی او را از میان ببرد و حیثیت او را لکه دار سازد تا آن که از دیدگاه مردم سقوط کند ، خداوند متعال وی را از حدود مرزهای ولایت و دوستی خود بیرون می راند و در حوزه ی ولایت و دوستی شیطان وارد می سازد و شیطان هم از او استقبال نمی کند .
ابوبصیر از امام باقر (علیه السلام) روایت می کند که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
ناسزا گفتن به مؤمن فسق و گناه ، کشتن او کفر و خروج از ایمان ، غیبت کردن او معصیتی نابخشودنی و حرمت مالش همسان با حرمت خون اوست .
فضیل از امام باقر (علیه السلام) روایت می کند :
هر انسانی در پیش روی مؤمنی به وی طعنه زند و شخصیت او را مخدوش سازد به بدترین وضع می میرد و حق این است که درخور این وضع باشد ، مگر آنگاه که به خیر و نیکی روی آرد .
تکبّر و برتری جوئی
جدال و مراء و مناظره معمولاً با تکبّر و اظهار برتری بر دیگران همراه است . مناظره در شرایطی صورت می گیرد که انسان می خواهد زیر بار حرف حقِ دیگران نرود و سعی می کند آراء آنان را نپذیرد ، گرچه حقانیت آنان بر مجادله کننده ثابت و روشن گردد ، چون از آن بیم دارد که مبادا غلبه و پیروزی آنان بر دیگران ثابت شود .
حتی اگر عجز و ناتوانی و مغلوبیت او نیز بر دیگران محرز و علنی شود ، حاضر نیست صریحاً به اشتباه خویش اعتراف کند و بگوید : حق همان است که طرف مقابل می گوید .
چنین روحیه ای نمایانگر تکبر و خود بزرگ بینی است ، همان کبر و خود بزرگ بینی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) در مقام نکوهش از آن فرموده :
اگر کبر و خود بزرگ بینی حتی به مقدار ذره ای در قلب کسی باشد به بهشت راه ندارد .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) ضمن حدیثی کبر و منش های نابخردانه را به :
بَطَرُ الْحَقِّ وَغَمْصُ النّاسِ .
تعبیر فرموده .
منظور از بَطَرُ الْحَق ، مردود ساختن سخن به گوینده آن و عدم اعتراف به حقّانیّت آن پس از اثبات و محرز بودن آن است ، و منظور از غَمْصُ النّاس پست و حقیر شمردن مردم می باشد .
چنان مناظره کننده ی کذائی در صدد است که حق و حقیقت ، با وجود این که کاملاً برای وی واضح است ، از نظر دیگران مخفی مانده تا بتواند آن را بر گوینده رد کرده و احیاناً وی را تحقیر کند ، چون می پندارد تنها خودش محق است و طرف او به حق آشنائی ندارد و به باطل می اندیشد ، و خیال می کند که طرف او فاقد ملکه و نیروی علمی و قابلیت شناخت قوانینی است که علم و دانش را برای انسان به ارمغان می آورد .
از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل است که خداوند فرمود : شکوه و عظمت پوشش مرا تشکیل می دهد و کبریا و بزرگی رداء مرا می نماید ، اگر کسی در این دو سمت و صفت الهی با من به نزاع و هماوری برخیزد او را درهم شکسته و نابودش می سازم .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
عظیم ترین و پرمخاطره ترین کبر ، عبارت از غَمْصُ الْخَلْقِ وَسَفَهُ الْحَقِّ است .
راوی می گوید معنای این دو جمله را سؤال کردم حضرت فرمود :
آن است که تو حق را نشناسی و از اهل حق خرده گیری کرده و بی جهت آنها را مورد انتقاد قرار دهی ، اگر کسی با چنین روحیه ای با افراد جامعه رفتار کند در حقیقت با خداوند متعال به نزاع و درگیری برخاسته و با او در عظمت و کبریائی و بزرگیش هماوردی و همتائی دست یازیده است .
کنجکاوی از عیوب مردم
نهمین آفت و عارضه ی زیان بخش مراء و مجادله پی گیری و تجسّس از عیوب و زشتی های افراد جامعه است .
شخص مجادله کننده درصدد یافتن و جستجوی لغزش زبانی و یا لغزش های دیگر در بیانِ طرف خود می باشد تا آن را برای روز مبادا برای خود علیه طرف ذخیره و آماده ساخته و وسیله ای برای تحکیم مبانی و شخصیت خود و پاکی خویش قرار دهد ، و یا احیاناً کمبود و نقائص خود را بدین وسیله جبران و دفع نماید .
حتی چنین حالتی برای بی خبران و افرادی که از مجرای علم و دانش ، جویای دنیا هستند ، در عین نفوذ و گسترش ، استمرار و ادامه پیدا می کند تا آنجا که از کم و کیف حالات و عیوب و نقائص طرف مقابل خود تحقیق و کنجکاوی می نمایند تا در پی آن ، چنین عیوب و نواقص را در حضور وی به رخ او کشیده و شفاهاً آنها را در برابر او مطرح سازند ، و احیاناً می کوشند این عیوب را دلیل و دستاویزی برای کوباندن طرف قرار داده و به اطرافیان می گویند : دیدید چگونه طرف را شرمسار و بی آبرو ساختیم ؟ ! ! و از این قبیل افکار و رفتار ناستوده ای که بی خبران از دین و ایمان و رهروان طریقه ی شیطان ، و ابلیس مآبان دچار و گرفتار آن می باشند ، در حالیکه خداوند متعال فرموده :
( وَلاَ تَجَسَّسُوا )(۴) .
در حالات و کیفیات مردم و گفتار مردم تجسّس نکنید .
پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
ای مؤمنان ، که زبان شما گویای ایمان است ولی در قلب شما نفوذ نکرده است ، از عیوب و زشتی ها و طرز زندگانی مردم کاوش نکنید ، اگر کسی درصدد پی جوئی از عیوب و خرده های دیگران برآید ، خداوند متعال نیز خرده ها و نواقص او را پی جوئی می کند ، و کسی که خداوند در صدد کنجکاوی عیوب وی برآید ، او را حتی در دل خانه اش رسوا می کند .
از امام صادق (علیه السلام) است :
علّت و عاملی که بیش از هر عامل دیگر ، انسان را از خداوند متعال دور می سازد این است که کسی با فردی دیگر طرح الفت و برادری بندد و درصدد آن باشد که لغزشهایش را ذخیره کند تا در روز و فرصت مناسبی بوسیله ی آنها وی را مورد ملامت و سرزنش قرار دهد ، و شخصیت او را درهم بریزد ، و آبروی او را از میان بردارد .
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در طی سخنانی فرمود :
رفتار برادر ایمانی خود را به نیکوترین وجه حمل کن ، مگر آنکه دلیل قاطعی برخلاف توجیه خداپسندانه ی تو برایت پدیدار گردد ، و تا آنجا که می توانی برای سخنِ بظاهر نادرست برادر دینی خود در جهت خیر و خوبی توجیه نیکوئی بدست آوری ، نسبت به آن گفتار گمان بد مبر .
بدخواهی و احساس شادی در اندوه دیگران
مجادله کننده در غیر حق با بیچارگی و بدبختی دیگران احساس شادی می کند ، و از خوشی و سعادت آنها رنجور و اندوهگین می گردد .
اگر یک مسلمان نسبت به برادر ایمانی خود ، دوستدار و خواهان حالت و کیفیتی نباشد ، که خود احساس علاقه به آن می نماید ، چنین مسلمانی از لحاظ ایمانی دچار نقص و گرفتار کمبود بوده و از خُلق و خوی و راه و رسم اهل دین سخت بدور است .
این حالت را غالباً در افرادی می بینیم که اشتیاق و علاقه به اسکات و کوباندن همگان و اظهار فضل بر برادران ایمانی بر قلبشان چیره شده است .
در احادیث متعدد و بی شماری می بینیم که هر فرد مسلمان نسبت به فرد مسلمان دیگر دارای حقوق و وظایفی است ، که اگر نسبت به هر یک از آنها اهمال و کوتاهی کند و آن حق را ادا ننماید ، از حدود و مرزهای ولایت و دوستی خداوند متعال و طاعت او تجاوز کرده .
کلینی در « اصول کافی » از معلّی بن خنیس از امام ششم حضرت صادق (علیه السلام) روایت می کند که : معلی می گوید به حضرت عرضه داشتم ، یک فرد مسلمان نسبت به فرد دیگر چه حقّی دارد ؟
فرمود :
هر یک نسبت به دیگری دارای حقوق هفتگانه ایست که واجب و حتمی الاجراء است ، و این حقوق از نظر ضرورت اجرا در حدّی قرار دارد که اگر نسبت بهریک از آنها اجحاف کند و در اداء آن سهل انگاری نماید از حوزه ی ولایت خداوند بیرون است .
عرضه داشتم چه چیزهائی این حقوق هفتگانه را تشکیل می دهد ؟ فرمود :
معلی من نسبت به تو احساس دلسوزی می نمایم و بیم آن دارم که مبادا این حقوق را تباه سازی و نتوانی از آن صیانت و مراقبت کنی . و با بیان من به این حقوق آگاهی پیدا کرده ، ولی در بکار بستن آن ناتوان باشی .
عرض کردم : لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ ، امیدوارم در سایه ی مشیت حق و با استمداد از حول و قوّه ی او قدرت ادای چنین حقوقی را بدست آورم ، امام صادق (علیه السلام)فرمود :
۱ ـ ساده ترین و ناچیزترین حق یک مسلمان بر مسلمان دیگر آنست که تو خواهان همان چیزهائی برای او باشی که خود جویا و دوستدار آن برای خویش هستی ، و درباره ی او از همان چیزهائی احساس گریز و تنفر نمائی که خود از آن متنفر و گریزان هستی .
۲ ـ از خشمگین ساختن او برحذر بوده ، و پویا و جویای مراتب رضا و خوشنودی او باشی و از دستور او فرمان بری .
۳ ـ باید به او با جان و مال و دست و زبان مدد رسانی .
۴ ـ باید چشم بینا و رهنمود پرداز و آئینه ی او باشی .
۵ ـ نباید تو سیر باشی او گرسنه ، تو سیراب باشی او تشنه ، تو تن پوش داشته باشی او برهنه .
۶ ـ اگر تو دارای خادم و نوکر هستی و او فاقد آن است ، بر تو لازم می باشد که خادم خود را در جهت خدمت به او نزد وی گسیل داری تا جامه او را بشوید و غذای او را فراهم آورد و بسترش را آماده سازد .
۷ ـ باید سوگند او را باور داشته باشی ، دعوت او را بپذیری ، هنگام بیماری عیادتش کنی ، از اموات منسوب هب او تشییع نمائی ، پس از مرگش در کنار جنازه اش حاضر شوی ، اگر احساس کنی به چیزی نیازمند است در تأمین آن مبادرت و پیشدستی کنی و نباید در تأمین حوائج او تعویقی روا داری تا وی را ناگزیر سازی که درخواستش را با تو درمیان گذارد و دچار شرم سؤال گردد .
اگر بدین شیوه با وی رفتار کنی رشته ی ولایت و دوستی خود را با او پیوند داده و دوستی او را با رشته ی دوستی خود مربوط ساخته ای .
تزکیه ی نفس و خودستائی
دیگر از آفات مراء و مجادله تزکیه ی نفس و خودستائی است ، که هیچ مجادله کننده ای از صدمه ی آن در امان نیست .
این خودستائی ممکن است با صراحت لهجه و با ایماء و اشاره و یا بصورت تعریض و کنایه اظهار شود.
مجادله کننده می خواهد کلامش را درست و صحیح جلوه دهد و گفتار طرف مقابل را موهون و نادرست وانمود سازد ، و غالباً حالت درونی و خودستائی خود را آشکارا به زبان آورده و می گوید : من از آن افرادی نیستم که امثال اینگونه مطالب برایم ناآشنا و مبهم باشد ، در حالیکه که خدای متعال فرمود :
( فَلاَ تُزَکُّوا أَنفُسَکُمْ )(۵) .
خودستا و خویشتن آرا نباشید .
به یکی از بزرگان گفتند : آن سخن راست و درستی که اظهار آن زشت ونادرست می باشد کدام است ؟ گفت : چنین سخن راستی که علی رغم صدق و راستیش زشت می باشد که آدم زبان به خود ستائی بگشاید .
نفاق و دوروئیس
از آفات مجادله و مراء نفاق است ، که اهل مجادله به ناچار به چنین حالتی کشیده می شود آنان با هماوردان و رقبا و پیروان خود از نظر حالت درونی با وضعی دردناک و خاطری آشفته مواجه می گردند ، درحالیکه از نظر ظاهر و با اظهار محبت و اشتیاق با آنان روبرو می شوند ، در همان حالی که تظاهر به خوشحالی می نمایند در همان حال به علت بغض وکینه ای که در درون آنها را رنج می دهد ، اعضاء و اندام آنها می لرزد.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود :
آنگهی که مردم علم و دانش را فرا می گیرند ولی آن را بکار نمی بندند ، و با زبان نسبت بهم اظهار دوستی می کنند ولی کینه ی یکدیگر را به دل دارند و قطع رحم می کنند و رشته ی ارتباط با خویشان و نزدیکان را از هم می گسلند ، همانگاه خداوند متعال آنان را از رحمت خویش طرد نموده و آنهارا کور و کر می سازد(۶) .
الها پروردگارا ، ما را از این همه آلودگی و پلیدی که محصولی جز بسته شدن هشت در بهشت ، و باز شدن هفت در جهنّم به روی ما ندارد در پناه لطف و کرامت حفظ فرما ، که اگر عنایت و محبت و رأفت تو نباشد ،برای ما کمترین قدرتی برای حرکت به سوی تو نخواهد بود .
این شکسته دل بی نوا، و تهیدست از حق جدا ، و گدای مسکین وفقیر مستکین ، و درخت بی بر و محروم از در ، چون این قسمت از کتاب رسید ، در حالی که اشک ندامت بر گذشته داشت ، و از آتش آلودگی ها می سوخت و در انتظار پاکی وسلامت چشم به عنایت حضرت حق داشت ، به پیشگاه مقدس دوست به عنوان مناجات و عرض حاجات ، بدینگونه نوا داشت :
ای تو صفای دل افسرده ام
بین ز گنه خسته و پژمرده ام
بسته فتراک تو جان من است
ظاهر و پیدا و نهان من است
روی متاب از من زار ای حبیب
ای تو دوای من و بر من طبیب
باز کن از لطف دری سوی من
احسن احوال نما خوی من
بر من آزرده میاور عتاب
جرم مرا پاک نما از کتاب
غرق غم عشق نما این دلم
روضه ی رضوان بنما حاصلم
مفتخرم کن به عنایات خود
روشنی ام بخش ز آیات خود
ذات مرا جلوه ی اوصاف کن
آینه ام را ز کرم صاف کن
روز قیامت تو ز پیشم مران
جز به بهشت رخ خویشم مخوان
در گذر از عبد خطاکار خویش
برگ براتش بده از نار خویش
غیر خود از خانه ی دل پاک کن
پس قدم روح تو چالاک کن
بحر کرم را تو بیاور بجوش
ای ز کرم بر همگان پرده پوش
شام سیاه تو مرا روز کن
ای دل دیوانه ی تو پرسوز کن
بر من مسکین نظری ای حبیب
درد مرا کن تو دوا ای طبیب
حضرت صادق (علیه السلام) در دنباله ی روایت باب مراء می فرماید :
منشأ مجادله و مراء وسوسه شیطان است ، که انسان تلقین می کند بین مردم و دانشمندان برو و با هر طایفه مناظره و مجادله کن تا نگویند از بحث و جدل عاجزی و از علم و دانش بی خبری .
مجادله و مراء خالی از چهار احتمال نیست .
۱ ـ مباحثه و مجادله و نزاع و مراء در مسئله ایست که هر دو طرف به آن آگاهی دارند ، در عین حال با هم منازعه می کنند ، اینان پشت به نصیحت حق و انبیاء نموده ، و برای اظهار فضیلت به بازار فضیحت آمده اند .
۲ ـ یا هر دو جاهل به حقّند و نزاع آنان و مراء و جدالشان جز اظهار جهل و بی خبری چیزی نیست و پافشاری در جهل البته از گناهان است .
۳ ـ یا شخص تو عالم به حق است ، ولی جدال و مراء برای این است که بر طرف تسلّط و تفوق یابی ، و این توفّق و تسلّط ناشی از علو و کبر نفس است که در پیشگاه حق به سختی مذموم و محکوم است.
۴ ـ یا طرف تو بر حقّ است و جدال تو برای شکستن حرمت و آبروی اوست و این ظلم و جور است و از خصائل ابلیسی و شیطانی است ، و رو کردن به هر چهار مورد بر اهل انصاف و آنان که حقّ را قبول دارند محال است ، که اهل حق اهل حقند .
آنگاه در پایان روایت این باب امام صادق (علیه السلام) می فرمایند ، هرکه ترک مجادله کند ایمانش را محکم نموده و صحبت دین را نیکو داشته و عقل را از آلوده شدن بهوای نفس حفظ کرده است .
حکما گفته اند : چنان که ملکه ی تخیّل موجب نابودی عقل است ، ملکه ی مجادله نیز موجب و علّت وهن و سستی اندیشه و قوّه ی درک است .
باب چهل و نهم
در مسئله ی غیبت است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْغَیْبَةُ حَرامٌ عَلی کُلِّ مُسْلِم ، مَأْثُومٌ صاحِبُها فی کُلِّ حال .
وَصِفَةُ الْغَیْبَةِ اَنْ تَذْکُرَ اَحَدًا بِما لَیْسَ هُوَ عِنْدَ اللهِ عَیْبٌ وَتَذُمَّ ما یَحْمَدُهُ اَهْلُ الْعِلْمِ فیهِ .
وَاَمَّا الْخَوْضُ فی ذِکْرِ غائِب بِما هُوَ عِنْدَ اللهِ مَذْمومٌ وَصاحِبُهُ فیهِ مَلومٌ فَلَیْسَ بِغَیْبَة وَاِنْ کَرِهَ صاحِبُهُ اِذا سَمِعَ بِهِ وَکُنْتَ اَنْتَ مُعافیً عَنْهُ خالِیًا مِنْهُ وَتَکونُ فی ذلِکَ مُبَیِّنًا لِلْحَقِّ مِنَ الْباطِلِ بِبَیانِ اللهِ وَرَسولِهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) وَلکِنْ بِشَرْطِ اَنْ لا یَکونَ لِلْقائِلِ بِذلِکَ مُرادٌ غَیْرُ بَیانِ الْحَقِّ وَالْباِطِل فی دینِ اللهِ تَعالی .
وَاَمّا اِذا اَرادَ بِهِ نَقْصَ الْمَذْکورِ بِهِ بِغَیْرِ ذلِکَ الْمَعْنی وَهُوَ مَأْخوذٌ بِفَسادِ رَأْیِ مُرادِهِ وَاِنْ کانَ صَوابًا .
فَاِنِ اغْتَبْتَ فَبَلَغَ الْمُغْتابَ فَاسْتَحِلَّ مِنْهُ ، وَاِنْ لَمْ یَبْلُغْهُ وَلَمْ یَلْحَقْهُ عِلْمُ ذلِکَ فَاسْتَغْفِرِ اللهَ له .
اَلْغیبَةُ تَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارَ الْحَطَبَ ، اَوْحَی اللهُ عَزَّوَجَلَّ اِلی موسَی بْنِ عِمْرانَ (علیه السلام) : اَلْمُغْتابُ اِذا تابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَاِنْ لَمْ یَتُبْ فَهُوَ اَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ النّارَ .
قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ :( أَیُحِبُ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ )(۷) .
وَوُجوهُ الْغیبَةِ تَقَعُ بِذِکْرِ عَیْب فِی الْخَلْقِ وَالْخُلْقِ وَالْفِعْلِ وَالْمُعامَلَةِ وَالْمَذْهَبِ وَالْجَهْلِ وَاَشْباهِهِ . وَاَصْلُ الْغیبَةِ تَتَنَوَّعُ بِعَشْرَةِ اَنْواع : شَفاءِ غَیْظ ، وَمَساءَةِ قَوْم ، وَتَصْدیقِ خَبَر، وَتُهْمَة ، وَتَصْدیقِ خَبَر بَلا کَشْفِهِ ، وَسوءِ ظَنِّ ، وَحَسَد ، وَسُخْرِیَّة ، وَتَعَجُّب ، وَتَبَرُّم ، وَتَزْیین .
فَاِنْ اَرَدْتَ السَّلامَةَ فَاذْکُرِ الْخالِقَ لاَ الْمَخْلوقَ فَیُصیرَ لَکَ مَکانَ الْغَیْبَةِ عَبْرَةً وَمَکانَ الاِْثْمِ ثَوابًا کَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلال وَهُوَ یَأْکُلُ لُحومَ النّاسِ بِالْغیبَةِ . اِجْتَنِبِ الْغیبَةَ فَاِنَّها اِدامُ کِلابِ النّارِ ! !
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْغَیْبَةُ حَرامٌ عَلی کُلِّ مُسْلِم ، مَأْثُومٌ صاحِبُها فی کُلِّ حال .
وَصِفَةُ الْغَیْبَةِ اَنْ تَذْکُرَ اَحَدًا بِما لَیْسَ هُوَ عِنْدَ اللهِ عَیْبٌ وَتَذُمَّ ما یَحْمَدُهُ اَهْلُ الْعِلْمِ فیهِ .
در این فصل از کتاب و در این باب از « مصباح الشریعه » ، وجود مقدس حضرت صادق (علیه السلام) به یکی از بدترین گناهان و عظیم ترین معاصی که بار سنگین آن در پرونده انسان از کوه گران تر است یعنی گناه بسیار بسیار خطرناک غیبت و پشت سر مردم حرف زدن اشاره می نماید .
غیبت از رزائل اخلاقی ، و از اوصاف ناپسند ، و از گناهان کبیره ، و از علائم ضعف ایمان ، و نشانه ی شیطنت ، و به فرموده ی حضرت سید الشهداء (علیه السلام) نان خورش سگان دوزخ است .
چه شخصیت های بسیار ارزنده ای را که زبان پلید غیبت کنندگان درهم نشکسته ، چه آبروهای محترمی را که غیبت بر باد نداده ، چه انسانهای با منفعت و فعالی را که غیبت خانه نشین نکرده ، چه اموال پاک و ارزنده ای را که غیبت از دست صاحبش بیرون نبرده و مالکش را بخاک سیاه ننشانده ، چه جنگها و نزاع هائی که بوسیله ی غیبت برپا نشده ، چه خانمانهائی که غیبت بر باد نداده ، چه دوستی های شیرینی را که غیبت به دشمنی های تلخ مبدل نساخته ، چه ظلم ها و ستم ها و بیدادگری ها که بر اثر غیبت بر سر بشر نیامده ؟ ! آه از این گناه ، و وای بر این زبان ، داد از این معصیت ، فریاد از این آلودگی ، که ایمان ها بر باد داده ، و جنایت ها ببار آورده ! !
تمام مردم می دانند غیبت گناه است . همه ی مسلمانها آگاهند که غیبت معصیت است ، تمام مؤمنین مطلعند که غیبت مساوی با خوردن گوشت مرده برادر مؤمن است ، ولی با کمال تعجب و با یک دنیا تأسّف اکثر آنان به این گناه خطرناک آلوده اند !
نقل شیرین خانواده ها غیبت است ، شروع اکثر جلسات با غیبت است ، نشست و برخاست اکثر اهل علم آلوده به غیبت است ، حرف بیشتر زنان و شوهران با یکدیگر و پدران و فرزندان با هم ، و معاشران با یکدیگر ، و خریداران و فروشندگان باه همدیگر و اکثریت جامعه غیبت است .
خداوندا مگر در قرآن مجید در سوره ی مبارکه ی حجرات با کمال شدّت غیبت را حرام نکرده ای ، مگر تمام پیامبرانت به کبیره بودن غیبت حکم نکرده اند ، مگر تمام امامان معصوم شیعه غیبت را به عنوان یکی از معاصی بزرگ ذکر نکرده اند ، مگر اولیاء تو در هر عصری و عرفای عاشق در هر زمانی غیبت را منع نکرده اند ، پس چرا اکثر مردم برای دستور تو و انبیاء و امامان و اولیاء و عرفا ارزش قائل نیستند ؟ خداوندا مردم دچار چه دردی و گرفتار چه مرضی و آلوده به چه حالت خطرناکی هستند ؟
پروردگارا کار مردم و پرونده ی آنان که هر صفحه اش در تمام مدت عمرشان به غیبت سیاه است در روز قیامت و کنار میزان و در دادگاه عدل که جز تو قاضی ندارد به کجا خواهد کشید ؟ !
آنان که غیبت می کنند در حقیقت پشت کنندگان به حقایق الهیّه و فیوضات ربانیّه اند .
غیبت کنندگان دوستان شیطان ، و رفیقان ابلیس و راهرو راه جهنم و ستم کاران بر مردم مظلوم و بی دفاعند .
الهی من در میان مردمی زندگی می کنم که از مرجع تقلید ، از عالم و دانشمند ، از مؤمن و متدین ، از بزرگ و کوچک ، از صغیر و کبیر ، از مرد و زن ، از شهری و دهاتی ، و از شخصیّت هائی که برای جامعه ی اسلامی کمال منفعت و سود را دارند غیبت می کنند و در این مسئله نه از تو ، نه از قبر نه از برزخ نه از محشر و نه از عذاب ، خلاصه از هیچ چیز پروا ندارند !
من نمی دانم مردم برای چه و برای که و به چه علّت غیبت می کنند ؟ غیبت می کنند که به شخصیت آنها اضافه شود ، مگر گناه اضافه کننده به شخصیت است ، غیبت می کنند که آبرو کسب کنند ، مگر غیبت منبع مولّد آبروست ، غیبت می کنند که به جامعه رشد و کمال برسد ، مگر گناه علّت رشد است ، غیبت می کنند که رضای حضرت حق را جلب کنند ، مگر رضای دوست به گناه و معصیت و پلیدی و آلودگی جلب می شود ، غیبت می کنند که نعمت های حق بر آنان افزون گردد ، مگر عصیان و طغیان علت مزید نعمت است ؟ ! !
با ترک گناه راه پرواز به ملکوت را بپیمائید .
برادران و خواهران ایمانی ، هر گناهی که مرتکب می شویم ، در حقیقت تیشه ای به ریشه ی کمال و سعادت و حرکت الهی خود می زنیم ، همه ی ما این مسئله را امتحان کرده ایم ، که چون به گناهی آلوده می گردیم ، حس می کنیم که درون ما را ابری از تاریکی و ظلمت گرفته ، و آثار آن ظلمت این اس که از خود و مردم و معارف حقه و عبادت و طاعت و خدمت و کرامت منزجر شده و دلسرد می شویم ، و این معنا را نیز امتحان کرده ایم که هرگاه به ترک گناهی به لطف حضرت حق موفق شده ایم ، در باطن خویش احساس سبکی و نور و روشنائی کرده ، و گوئی دو بال پر قدرت برای پرواز به سوی حضرت دوست پیدا کرده ، و از عبادت و طاعت و خدمت و انجام فرائض الهیّه لذّت می بریم .
در لحظاتی که حالات عالی ملکوتی به انسان دست می دهد ، و نسیم جانبخش فضای لاهوتی بسوی انسان میوزد ، و در رحمت واسعه دوست به روی انسان گشوده می شود ، آدمی با تمام وجود مترنّم به این غزل فیض آن شوریده ی عاشق می گردد :
حلقه ی آن در شدنم آرزوست
بر در او سر زدنم آرزوست
چند بهر یاد پریشان شوم
خاک در او شدنم آرزوست
خاک درش بوده سرم سالها
باز هوای وطنم آرزوست
تا که به جان خدمت جانان کنم
دامن جان بر زدنم آرزوست
بهر تماشای سراپای او
دیده سراپا شدنم آرزوست
دیده ام از فرقت او شد سفید
بوئی از آن پیرهنم آرزوست
مرغ دلم در قفس تن بمرد
بال و پر و جان زدنم آرزوست
بر در لب قفل خموشی زدم
سوی خموشان شدنم آرزوست
عشق مهل فیض که با جان رود
زندگی در کفنم آرزوست
آری هر کس به هر کجا رسید از ترک گناه و ادای واجبات رسید ، و برای پرواز به سوی ملکوت و جلب خوشنودی حضرت دوست راهی بجز تسلیم به حضرت او و با کمال قدرت ترک کردن گناه و ادای فرائض وجود ندارد .
چون به ترک معاصی موفق شوی ، و واجبات و فرائض الهیه را بجا آوری به مقامات عالی الهی و انسانی از جمله مقام با عظمت کشف و شهود و تأثیر در نفوس و رابطه گرفتن با وراء عالم رسی ، و آنگاه از زندگی خود لذّتی ببری که اهل بهشت در فردای قیامت از نعمت های بهشتی می برند و اینک چند نمونه از حالات مردان راه دوست .
مقامی از مقامات اولیاء
مولا محمد تقی بن مقصود علی مجلسی از اعاظم علماء عاملین و عرفای شامخین و دارای کرامات و خوارق عادات بوده است ، و استجابت دعایش درباره ی فرزندش وجود مبارک حضرت ملا محمدباقر مجلسی که در تاریخ بشر موجودی کم نظیر بوده مشهور آفاق است .
مرحوم میرزا محمد تنکابنی می نویسد ، که شیخ اسدالله کاظمینی در مقدمه ی « مقابیس » نوشته است که آن بزرگوار را کرامات باهره است ، آنگاه شرح حالی از خود ایشان حکایت می کند که در شرح فقیه فرموده است و حاصلش این که :
چون خداوند مهربان توفیق زیارت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به من عنایت فرمود ، از برکات آن حضرت مکاشفات بسیاری مرا روی داد که عقول ضعیفه را تحمّل آن نیست ، و اگر بخواهم توضیح دهم باید بگویم بین خواب و بیداری بود ، ناگاه دیدم که در سامرّا هستم و بارگاه عسگریین در نهایت عظمت و زینت است و بر روی قبر عسگریین (علیهما السلام) پارچه ی سبزی از پارچه های بهشتی انداخته شوده بود که در دنیا مثل آن را ندیده بودم ، در آن حال مولایم حضرت صاحب الامر را دیدم که روی بر جانب در نشسته و بر قبر تکیه زده است ، پس چون چشمم بر آن حضرت افتاد با صدای بلند ، مانند مدّاحان بخواندن زیارت جامعه شروع کردم ، چون تمام کردم آن حضرت فرمود : خوب زیارتی است ، عرض کردم مولای من جانم به فدایت زیارت جدّ شماست و اشاره بسوی قبر کردم ، آن حضرت فرمود : بلی داخل شو ، چون داخل شدم نزدیک در ایستادم ، حضرت فرمود که پیش بیا ، عرضه داشتم ترس آن دارم که ترک ادب شود و بخاطر ترک ادب کافر شوم ! ! آن جناب فرمود : چون ما اذن دهیم ترک ادب نیست ، پس اندکی پیش رفتم در حالی که از شدت ترس و هیبت بر خود می لرزیدم باز آنجناب فرمود پیش بیا و من پیش رفتم تا نزدیک آن حضرت رسیدم فرمود :
بنشین . عرض کردم : می ترسم فرمود : مترس بنشین ، من هم چون غلامی که در مقابل مولایش بنشیند نشستم ، آن بزرگوار فرمود : راحت باش و چهار زانو بنشین که تو زحمت کشیده ای و پیاده و پای برهنه آمده ای و بالجمله از آن جناب نسبت به این بنده الطاف عظیمه و مکالمات لطیفه واقع شد که اکثر آنرا فراموش نمودم ، چون از آن حالت بخود آمدم همان روز اسباب زیارت و تشرّف به سامرّا فراهم شد با آن که مدّتی بود که راه مسدود بود ، پس من با پای برهنه و پیاده به زیارت آن جناب مشرف شدم و شبی در روضه ی مقدّسه مکرر زیارت جامعه را خواندم و در اثناء راه کرامت های عظیمه و معجزات غریبه ظاهر شد ! !
راستی مگر بدون ادای واجبات و بخصوص ترک محرّمات و منهای تزکیه نفس و تجلیه وجود ، می توان به مقام قرب رسید و شیرینی وصال را چشید ؟
ای به وصفت گم شده هر جان که هست
جان نه تنها و خرد چندان که هست
ای کمال آفتاب روی تو
تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست
گر سکندر چشمه ی حیوان نیافت
نیست عیب چشمه ی حیوان که هست
کور مادر زادم آید کلّ خلق
در بر آن حسن جاویدان که هست
صد هزاران قرن چرخ تیزرو
بود هم زین شیوه ی سرگردان که هست
از شفق در خون بسی گشت و نیافت
چون تو خورشیدی در این میدان که هست
آفتاب از شرم رویت هر شبی
در سیاهی شد چنان پنهان که هست
باز چون زلفت کمند او شود
بی سر و تن می رود زان سان که هست
نی چه می گویم فلک گویست و بس
در خم آن زلف چون چوگان که هست
هیچ سر بر تن نخواهد ماند از آنک
گوی خواهد شد در این میدان که هست
و اشتیاق روی چون خورشید تست
ابر را هر دیده گریان که هست
وین عجب در جنب اشک عاشقان
شبنم است این جمله ی باران که هست
ابر چبود زآن که صد دریای خون
از دل هر یک در این طوفان که هست
هرچه از ما می رود آن هیچ نیست
کار تا چون رفت آن پیشان که هست
کار نی تنها مرا افتاد از آنک
بس که چون من بی سر وسامان که هست
گرد نعلین گدای کوی تو
بیشتر از ملک هر سلطان که هست
تو چنین در پرده ای وز شور تست
در دو عالم اینهمه حیران که هست
جمله ی ذرات عالم گوش شد
تا بفرمائی تو هر فرمان که هست
دوست تر دارم من آشفته دل
ذره ای دردت ز هر درمان که هست
همدم عیسی شود بی شک فرید
گر دمی برهد از این زندان که هست
دم عیسائی اولیاء
فاضل تنکابنی می فرماید : در ابتدای امر که هنوز آخوند ملا محمدتقی مجلسی شهرت کافی نداشت ، شخصی از ارادتمندان آنجناب نزد ایشان شکایت برد ، که من همسایه ی بدی دارم و از سوء خلق او به تنگ آمده ام ، شب ها دوستان نااهل خود را جمع کرده و تا صبح به شراب خواری و لهو و لعب مشغول اند و آسایش مرا سلب کرده اند ، اگر ممکن است در این زمینه علاجی کنید ، ایشان فرمودند : امشب همه ی آنان را به خانه ات به میهمانی دعوت کن ، من نیز می آیم شاید خدای تعالی بدینوسیله او را هدایت فرماید .
آن مرد ایشان را به مهمانی خواست ، همسایه اش که سردسته ی اشرار و اوباش بود گفت : چه شد که تو نیز به جرگه ی ما و حلقه ی ما درآمدی ؟ گفت : فعلاً چنین پیش آمده ، آنان از دعوتش به گرمی استقبال کردند ، پس آن شخص ، آخوند ملا محمدتقی را خبر کرد وآخوند پیش از همه ی آنان به خانه ی آن شخص رفت و در گوشه ای قرار گرفت !
همین که سردسته ی اوباش با دوستانش وارد شد ، و چشمش به آخوند افتاد که در گوشه ای نشسته ناراحت شد ، چرا که آخوند هم مسلک آنان نبود و وجودش باعث منغص شدن عیش آنان می شد ، اما به حکم اجبار با دوستانش نشستند و برای اینکه آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را اینچنین باز کرد و گفت : راهی که شما در پیش گرفته اید بهتر است یا شیوه ای که ما داریم ؟
آخوند فرمود : برای روشن شدن این مطلب باید هر کدام خواص و لوازم کار خود را بیان کنیم تا ببینیم کدام یک از این دو بهتر و خوشتر است ؟
سردسته ی اشرار گفت : انصاف دادی و سخن بحقّی گفتی ، یکی از اوصاف ما این است که چون ما نمک کسی را خوردیم به اصطلاح نمکدان نمی شکنیم و به صاحب نمک خیانت نمی نمائیم ، آخوند فرمود : این چنین که می گوئی نیست و من حرف ترا بهیچ وجه قبول ندارم که شما این چنین هستید . آن شخص گفت انکار شما بی مورد است زیرا این امر از مسلّمات این طایفه است ، آخوند فرمود : اگر چنین است من از شما می پرسم آیا شما هرگز نمک خدا را خورده اید ؟ !
آن شخص چون این سخن بشنید سر بزیر انداخت و پس از اندکی از مجلس برخاست و با همراهانش بیرون رفت .
صاحب خانه به آخوند عرض کرد که کار بدتر شد زیرا اینان به قهر از خانه ی من رفتند ، آن جناب فرمود : فعلاً که کار به اینجا کشید ، صبر کن ببینیم در آینده چه می شود ؟
چون صبح شد رئیس اشرار به در خانه ی ملا محمّدتقی مجلسی آمد و با دنیائی عجز و التهاب و لابه و ناله عرضه داشت ، سخن دیشبت سخت در من اثر گذاشت و خواب از چشمم ربود ، اکنون توبه کارم ، غسل کرده و به خدمت آمده ام تا شرایع دین را به من بیاموزی ، و پس از آن از مخلصین حقّ و هدایت یافتگان به راه خدا گردید(۸) .
سخن عشق جز اشارت نیست
عشق در بند استعارت نیست
دل شناسد که چیست جوهر عشق
عقل را زهره بصارت نیست
عشق را بوحنیفه درس نگفت
شافعی را در او روایت نیست
در عبارت همی نگنجد عشق
عشق از عالم عبارت نیست
بوالعجب سوره ایست سوره ی عشق
چار مصحف در او دو آیت نیست
هرکه را دل ز عشق گشت خراب
بعد از آن هرگزش عمارت نیست
عشق بِستان و خویشتن بفروش
که نکوتر از این تجارت نیست
گر شود فوت لحظه ای بی عشق
هرگز آن لحظه را کفارت نیست
دل خود را ز گور نفس برآر
که دلت را جز این زیارت نیست
تن خود را بخون دیده بشوی
که تنت را جز این طهارت نیست
پر شد از دوست هر دو کون و لیک
سوی او زهره ی اشارت نیست
دل شوردیدگان چو غارت کرد
بانگ بر زد که جای غارت نیست
تن در این کار درده ای عطار
ز آنک این کار با حقارت نیست
داستانی عجیب از اولیاء
به سال هزار و سیصد و پنجاه شمسی در ایام ولادت مولا امام عصر عجّل الله تعالی فرجه الشریف به شهر همدان جهت تبلیغ دین دعوت شدم ، در آن زمان بیش از بیست و شش بهار از عمرم نگذشته بود ، جذبه ی مهمی که مرا به آن شهر کشاند وجود مبارک مردی چون حضرت آیت الله آخوند ملاعلی معصومی ، که جامع کمالات و آراسته به حسنات و فقیهی بزرگ و حکیمی سترک و مدرسی کم نظیر ، و معلّمی وارسته و به حقیقت که از اولیاء الهی بود ، او در آن شهر منشأ آثار بسیار مهمی از قبیل مسجد ، کتابخانه ، مدرسه ی علوم دینیه ، درمانگاه ، بیمارستان ، صندوق قرض الحسنه ، و دارالایتام بود ، و وجودش برای مردم آن ناحیه شمعی پرفروغ در راه هدایت الهی می نمود ، و در جنب مدارس علمیه ی آن جناب صدها محصل علوم دینی به کمالات علمی و اخلاقی رسیدند که هر کدام بهر ناحیه که رفتند منشأ برکات شدند ، آن مرد بزرگ به سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت در آستانه ی پیروزی انقلاب اسلامی به جوار رحمت حقّ شتافت و سراسر آن نواحی را از وجود مقدسش محروم کرد رحمة الله علیه رحمة واسعه .
در همان سال که در آن شهر منبر می رفتم برای دست بوسی و زیارتش و فیض بردن از حضورش به خانه اش که نشانه ی زهد و وارستگی آنجناب بود رفتم . آنحضرت اجازه ی علمی و روایتی مفصّلی کتباً و شفاهاً به من مرحمت فرمود ، و این مسئله برای چون منی که فاقد هر نوع صلاحیّت بوده و هستم جز عنایت و رحمت الهی چیزی نبود .
آن مرد بزرگ در هر مجلسی که از اهل علم و غیر اهل علم در خانه اش برقرار می شد به بیان معارف الهیّه و مسائل ربانیّه و احادیث مأثوره ، و شرح حالات اولیاء و بزرگان می پرداخت ، تا نشستگان در محضرش از فیض آن مطالب به قیام روحی و قلبی اقدام کرده ، و خانه ی هستی خود را به نور معرفت و عمل بیارایند ، در آن مجلسی که این فقیر فیض حضور آنجناب را داشت فرمود : مولی محمّدتقی مجلسی در امر به معروف و نهی از منکر مردی شدید ، دلسوز ، دل سوخته و برافروخته بود .
به هرجا قدم می گذاشت ، بهرکس که می رسید ، و هر موضوعی را می دید ، از امر به معروف و نهی از منکر دست برنمی داشت و در این زمینه از هیچ کس پروا نداشت و از ملامت ملامت کنندگان ترس و اضطراب و رنجی بخود راه نمی داد .
چندین بار به سردسته ی اوباش و اشرار محلّی برخورد و عاشقانه و جانانه وی و همراهانش را نصیحت و امر به معروف و نهی از منکر کرد .
آنان از برخورد مولا محمّدتقی سخت آزرده و آشفته بودند ، برای ساکت نمودن وی نقشه ای طرح کردند و آن این بود که یکی از مریدان مخلص او را وادار کنند که در شب جمعه حضرت وی رابه مهمانی دعوت کند ، ولی از افشای داستان خودداری نماید که خانه در آن شب بدون صاحب خانه باید در اختیار اوباش باشد ، چنانچه افشای سرّ کند به بلای سخت دچار گردد ، صاحب خانه ی ترسو برای شب جمعه از آن مرد بزرگ الهی دعوت کرد و خود از خانه رفت .
مجلسی به دعوت آن مرد مؤمن به آن خانه آمد، امام صاحب خانه را ندید ، جلسه از اشرار و سردسته ی آنان تشکیل شده بود ، مجلسی دانست که نقشه ای جهت او کشیده شده ، از نقشه خبر نداشت ولی نقشه این بود که چون مجلس آراسته شد ، زنی عشوه گر و مطربه با روی باز و لباس رقص وارد مجلس شود و با زدن و کوبیدن آلات موسیقی به رقص مشغول شود ، آنگاه یکی از اوباش مردم محلّه را خبر کند تا بیایند وضع آن روحانی را ببینند ،چون مردم بیایندآبرویش برود و زبانش از امر به معروف و نهی ازمنکر بسته شود ! !
مجلس آماده شد ، ناگهان زن وارد گشت و با خواندن این شعر شروع به رقصیدن کرد :
در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
چون آن مرد وارسته و آن عبد خالص و آن منور به نور معرفت آن اوضاع را مشاهده کرد با دلی سوخته و چشمی گریان به وجود مقدس حضرت روی آورد و عرضه داشت :
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
ناگهان دیدند آن زن پرده ی اطاق را بدر آورد و بر خود پیچید و به خاک افتاد و به یارب یارب مشغول شده و در مقام توبه و انابه برآمد و به دنبال او همه ی اوباش سر به خاک گذاشته و به درگاه دوست نالیدند و همه ی آنان بدست آن مرد الهی توبه کردند و از صلحای زمان شدند !
هر دیده که بر تو یک نظر داشت
از عمر تمام بهره برداشت
سرمایه ی عمر دیدن تست
وان دیده تو را که یک نظر داشت
کورست کسی که هر زمانی
در دید تو دیده ی دگر داشت
جاوید ز خویش بی خبر شد
هر دل که ز عشق تو خبر داشت
در شوق رخ تو بیشتر سوخت
هر کو به تو قرب بیشتر داشت
در عشق رخ تو یک سر موی
ننهاد قدم کسی که سر داشت
بس مرده که زنده کرد در خاک
بادی که به کوی تو گذر داشت
با چشم تو کارگر نیامد
هر حیله که چرخ پاک برداشت
رابطه ی اولیاء با عالم غیب
مجلسی اوّل مولا محمّدتقی می فرماید : روزی به همراه استادم شیخ بهائی به زیارت قبر بابا رکن الدین در مقبره ی تخت فولاد اصفهان رفته بودیم که ناگاه شیخ صدائی از قبر بابا می شنود ، شیخ رو به من کرد و گفت این صدا را شنیدند ؟ گفتیم نه ، شیخ شروع به گریه و ناله کرد ، پس از اینکه اصرار فراوانی کردیم که صدائی که شنیدید چه بود ، فرمود به من هشدار داد که مرگم نزدیک است وباید آماده ی سفر آخرت باشم ، و این جریان شش ماه پیش از وفات آن بزرگوار اتفاق افتاد .
محدّث نوری صاحب کتاب با عظمت « مستدرک » می گوید : از بعضی از افراد با اطلاّع شنیدم که گفت : آنچه شیخ شنیده بود این جمله بوده است : شیخنا در فکر خود باش .
به فرموده ی فیض آن شوریده با حال :
عمر عزیز تا بکی صرف در آرزو کنم
های بیا که آرزو جمله فدای هو کنم
چند خجل کند مرا توبه ی آبروی بر
می سزد ار زتو به خون ریزم و آبرو کنم
اشتر لنگ لنگ من پاش خورد به سنگ من
سنگ دگر چو افکنم زحمت او دو تو کنم
چند تنم به گرد تن بخیه زنم برین بدن
بفکنم این تن و به جان روی به جستجو کنم
رو چو کنی به سوی من جان شودم تمام تن
بس ز نشاط جان و تن در تن و جان نمو کنم
جاطلبی ز من ترا بر سر خویش جا دهم
آب طلب کنی ز من دیده برات جو کنم
خانه سر زما سوا پاک کنیم برای تو
منزل دل ز آب و گل بهر تو رفت و رو کنم
کی بود آن که مست مست شسته ز غیر دوست دوست
پشت کنم بهر چه هست روی بروی ادا کنم
گه به وصال روی او جان کُنم از شکوه کوه
گه ز خیال موی او شخص بدن چو مو کنم
گه به وصال جان دهم گه به فراق تن نهم
گه به خطاب انت انت گاه به غیب هو کنم
بار خدا بده به فیض نقد هر آنچه می دهی
عمر عزیز تا به کی صرف در آرزو کنم
قدرت معنوی اولیاء
یکی از نواده های عالم بزرگ ، نجات دهنده ی فقه شیعه از جمود ، وجود مبارک آقا باقر بهبهانی برای این فقیر نقل کرد : که از طرف بزرگان ایران نامه های مفصّلی برای جناب آقا باقر به نجف فرستاده شد ، که آن حضرت برای زندگی و بدست گرفتن تمام امور مذهبی و فکری رخت اقامت به ایران کشد ، حتی برای تحقّق این امر به سلاطین و امرای زمان متوسل شدند ، ولی آن مرد بزرگ از آمدن به ایران خودداری کرد .
شاگرد با عظمت آن مرحوم حضرت علاّمه ی بحرالعلوم می فرماید : چون استاد از طریق آن همه نامه تحت فشار شدید قرار گرفت ، از میان شاگردان شش نفر اهل حال و مورد اعتماد را انتخاب کرد که منهم یکی از آنان بودم .
ما شش نفر را به حرم مطهر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) برد و به ما شش نفر خطاب کرد ، ای یاران من شما را به عنوان گواه عادل به این حرم مقدس آورده ام تا در حضور شما از حضرت مولا وظیفه ام را بپرسم چنانچه مرا امر به رفتن فرمودند بروم ورنه بمانم و من می خواهم گواهی شما را در پاسخ نامه های ایران بنویسم .
آنگاه به طرف حضرت مولی الموحدین توجه کرد . عرضه داشت ای سید من و مولای من و تکیه گاه دنیا و آخرت من ، از ایران نامه های زیادی برای من آمده و مصرانه از من درخواست شده به آن ناحیه بروم و من در مسئله ی تکلیف و وظیفه ی خود مردّد و دودل هستم ، چاره ای جز رجوع به باب علم نبی ندیدم ، تکلیف من چیست که سخت سرگردانم ؟
علامه ی بحرالعلوم می فرماید : ناگهان صدائی از قبر مطهر آمد که همه ی ما شش نفر شنیدیم که :
یا شَیْخُ لا تَخْرُجْ مِنْ بِلادِنا .
ای مرد بزرگ از این مناطق بیرون مرو !
آقا باقر به ما شش نفر روی آورد و فرمود : شنیدید مولای من چه فرمود : عرضه داشتیم آری فرمود : گواه باشید که طبق فرمان مولا وظیفه ی من ماندن در این منطقه است ، آنگاه برای این که مردم ایران از فیض الهی محروم نباشند به فرزند ارجمند و عالمش آقا محمد علی امر کرد به طرف ایران حرکت کند ، و آن جناب به امر پدر به سوی ایران آمد و در شهر کرمانشاه اقامت جست و در آن ناحیه منشأ آثار و خدمات مهم علمی و اجتماعی شد .
آری با ترک گناه و ادای فرائض به شرطی که نور خلوص در عمل تجلّی داشته باشد می توان به مقامات عالیّه الهیّه رسید .
گناه مانع خطرناک و سدّ زیان بخشی است ، هر یک گناهی که از انسان صادر شود یک قدم عقب نشینی از مقام قرب و وصال و یک گام دور شدن از محبوب و نزدیک شدن به ابلیس ملعون و شیطان رجیم است ، و از جمله گناهانی که در تاریکی درون و عقب راندن انسان از مقام قرب عجیب اثر دارد غیبت است ، بهمین خاطر حضرت صادق (علیه السلام) در ابتدای روایت باب غیبت می فرماید :
غیبت بر هر مسلمانی حرام است ، و صاحب غیبت در هر حال اهل گناه و از طایفه ی معصیت کاران است .
غیبت آن است که سخن گوئی از کسی به صفتی که آن صفت نزد حضرت حقّ عیب نباشد ، اما تو آن صفت را به گونه ای ذکر کنی که بوی مذمت بدهد ، یا وصفی از کسی بگوئی که آن وصف نزد آگاهان مذموم نیست ، ولی نحوه ی گفتار تو بصورتی باشد که مستمع از سخنانت معنای مذمّت بفهمد .
خلاصه ، نسبت دادن کسی به صفتی بعنوان ذم و بدی غیبت است ، هر چند آن صفت نزد خداوند و عقلا عیب نباشد .
اما ذکر صفتی که آن صفت نزد حق مذموم است ، و صاحبش بین مردم به آن صفت مشهور باشد ، و علّت شهرتش به آن عیب آن است که خود حرمت خود را نگاه نداشته به این معنی که متظاهر به فسق و فجور و گناه علنی است و از جنایاتش باک نمی کند و شرم و حیا ندارد بی مانع است ، زیرا که این گونه سخن گفتن در حقّ این گونه مردم غیبت نیست ، هرچند صاحب آن اوصاف از شنیدن آنچه پشت سرش گفته شده دلگیر شود .
امّا توجه داشته باش که خود از آن اوصاف پاک باشی و قصد و غرضت از گفتن اوصاف او بیان حقّ باشد ، و این که مردم ، خود را از شرّ او در امان بدارند و از زیانش بر کنار بمانند ، و مواظب توطئه و نقشه ی او باشند ، که غیبت اینگونه مردم و جاسوسی علیه آنان جایز بلکه لازم است ، که اگر مردم از وضع اینان مطّلع نشوند به آنان و به کشورشان و به اموال و به دینشان ضربه ی غیرقابل جبران وارد خواهد شد .
ولی اگر غرض و قصدت از آنگونه گفتار حقّ و حقیقت نباشد ، گرچه در گفتارت صادقی ولی دچار اثم و گناه شده ای .
قرآن مجید در آیه ی ۱۲ سوره ی حجرات از غیبت به عنوان خوردن گوشت میّت برادر مؤمن یاد کرده ، و اینگونه یادشدن از این گناه دلیل بر سنگینی بار این معصیت است .
روایات باب غیبت
قالَ رَسولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) :
کُلُّ الْمُسْلِمِ عَلَی الْمُسْلِمِ حَرامٌ دَمُهُ وَمالُهُ وَعِرْضُهُ .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : خون و مال و آبروی هر مسلمانی بر هر مسلمان دیگر حرام است .
معنای روایت این است که هیچ کس حق دست اندازی به جان و مال و آبروی مسلمان را ندارد ، و غیبت دست اندازی به آبروی مسلمان است و این دست اندازی را خداوند بزرگ و انبیاء و ائمه نمی پسندند .
وَقالَ (صلی الله علیه وآله وسلم) :
لا تَحاسَدوا ، وَلا تَباغَضوا ، وَلا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضًا وَکونوا عِبادَ اللهِ اِخْوانًا .
و نیز آن حضرت فرمود : به یکدیگر حسد نورزید ، و نسبت به هم خشمگین نشوید ، و از یکدیگر غیبت ننمائید ، و با هم در همه ی امور برادر باشید .
قالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله وسلم) :
اِیّاکُمْ وَالْغیبَةَ فَاِنَّ الْغیبَةَ اَشَدُّ مِنَ الزِّنا فَاِنَّ الرَّجُلَ قَدْیَزْنی فَیَتوبُ اللهُ عَلَیْهِ وَاِنَّ صاحِبَ الْغیبَةِ لا یُغْفَرُ لَهُ حَتّی یَغْفِرَ لَهُ صاحِبُهُ .
پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : از غیبت برحذر باشید ، که غیبت از زنا شدیدتر است ، مرد زنا می کند و از عملش سخت پشیمان شده به خداوند باز می گردد و خدا وی را می پذیرد ، اما غیبت کننده تا غیبت شوند را راضی نکند آمرزیده نمی شود .
در کتب تفسیر چون « تفسیر میبدی » خواندم که شخصی در کمال اضطراب به عارفی مراجعه کرد و گفت به فریادم برس که دچار مخمصه ای سختم ، آن عارف به تصور اینکه آن شخص به بلائی یا مصیبتی دچار آمده پرسید ترا چه می شود ، آن شخص مضطرب و بدحال گفت وای بر من که به خطا و اشتباه و بخاطر ضعف در اراده و هوای نفس دچار زنا شده ام !
آن عارف به او گفت به این حال که نزد من آمدی من تصور کردم دچار غیبت شده ای برخیز و توبه کن و تصمیم بگیر که از این به بعد با خداوند مخالفت نکنی !
پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) می فرماید :
شب معراج گروهی را دیدم که با ناخن های خود چنگ به صورت می زنند و روی خود را خراش می دهند به جبرائیل گفتم اینان کیانند گفت : کسانی هستند که از مردم غیبت می کردند و عرض مردم را به باد می دادند .
سلیم بن جابر می گوید به پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) عرض کردم : چیزی به من بیاموز که نفع خدائی برم ، حضرت فرمود : چیزی از خوبی را کوچک مشمار گرچه ریختن جرعه ی آبی از دلوت در ظرف تشنه باشد ، و با برادرت با حُسن خلق روبرو شو ، و چون غایب شد از وی غیبت مکن .
داستان عجیبی از غیبت
انس بن مالک می گوید : روزی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) امر به روزه فرمود و دستور داد کسی بدون اجازه ی من افطار نکند .
مردم روزه گرفتند ، چون غروب شد هر روزه داری برای اجازه ی افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازه ی افطار داد .
در آن وقت مردی آمد و عرضه داشت دو دختر دارم تاکنون افطار نکرده اند و از آمدن به محضر شما حیا می کنند اجازه دهید هر دو افطار نمایند حضرت جواب نداد ، آن مرد گفته اش را تکرار کرد ، حضرت پاسخ نگفت ، چون بار سوم گفتارش را تکرار کرد حضرت فرمود : روزه نبودند ، چگونه روزه بودند در حالیکه گوشت مردم را خورده اند ، بخانه برو و بهر دو بگو استفراغ کنند ، آن مرد به خانه رفت و دستور استفراغ داد ، آن دو استفراغ کردند در حالیکه از دهان هر یک قطعه ای از خون بسته بیرون آمد ، آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) آمد و داستان را گفت ، حضرت فرمود به آن کسی که جانم در دست اوست اگر این گناه غیبت بر آنان باقی مانده بود اهل آتش بودند ! !
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) در یک سخنرانی از زنا سخن گفت و بزرگی آن گناه را یادآور شد سپس فرمود یک درهم ربا گناهش پیش خدا از سی و شش زنا بالاتر است و سخت ترین ربا آبروی انسان مسلمان است !
زمانی که رسول اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) زناکاری را رجم کرد مردی در آن محل نزد دوستش از کسی غیبت کرد ، حضرت گوشت مردار گندیده ای را آورد و بهر دو گفت نیش بزنید عرضه داشتند این جیفه ی بد بو را ؟ حضرت فرمود کاری که شما کردید گند و بویش از این بدتر بود ! !
در تفسیر آیه
( وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَة لُّمَزَة )(۹) .
آمده : هُمزه طعنه زننده به مردم و لمزه غیبت کننده از مردم مسلمان است .
صحابه ی رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) با خوشروئی با یکدیگر برخورد می کردند ، و در جلسه ی غیبت حاضر نمی شدند و این عدم حضور در مجلس غیبت را بالاترین عمل می دانستند و خلاف آن را عادت منافقین بحساب می آوردند .
بعضی از بزرگان گفته اند : گذشتگان از اهل ایمان عبادت را در روزه و نماز تنها نمی دیدند ، عبادت بزرگ نزد آنان خودداری از غیبت بود .
ابن عباس می گوید : چون خواستی عیب دیگران را بگوئی مسیر سخن را به گفتن عیوب خود برگردان .
مالک دینار می گوید : عیسی با حواریون بر مرده سگی گذشتند ، حواریون گفتند عجب بوی بدی دارد ، عیسی فرمود عجب دندانهای سفیدی در دهان اوست ، انگار می خواست حواریون را از بدگوئی از سگ منع کرده و به آنان تعلیم دهد که همیشه خوبیهای خلق را بگوئید .
معنای غیبت
علمای دین بخصوص متخصصین در مسائل عالی اخلاقی بر اساس آیات و روایات حدّ و حدود و مرز غیبت را اینچنین بیان کرده اند :
غیبت عبارت از گفتاری است ، که چون به برادرت برسد ناراحت شود ، و فرقی نمی کند که این گفتار و سخن درباره ی نقص بدن یا نسب یا اخلاق ، یا عمل ، یا قول ، یا دین یا دنیا یا لباس یا خانه و یا مرکب او باشد .
در نقص بدن مثل این که پشت سرش بگوئی : چشم ضعیف ، لوچ ، کچل ، قد کوتاه ، قد بلند ، سیاه چهره ، زرد رنگ ، و هر صفتی که او را ناخوش آید .
در نسب مثل این که بگوئی : پدرش هندی است ، دهاتی است ، نفهم است ، فاسق و خسیس است ، پینه دوز و کارگر و حمال است ، و از قبیل این مسائل که قصدی جز حقارت اشخاص بدین صورت نیست .
در اخلاق مثل این که گفته شود : فلانی بدخلق ، بخیل ، متکبّر ، ریاکار ، ترسو ، خشمگین ، عاجز و ضعیف است .
در عمل مثل این که بگوئی فلانی : دزد ، دروغگو ، مشروب خوار ، خائن ، ظالم ، سست نماز ، بدرکوع و سجود ، لا ابالی در نجاسات ، عاق پدر و مادر ، و اهل فسق و فجور است ، و یا پرحرف ، بی ادب ، پرخواب ، و پرخور است .
در لباس مثل اینکه بگوئی : آستین بلند ، آستین گشاد ، چرک لباس ، و دارای کلاه بزرگ است .
حرمت تمام این امور که مربوط به دین یا دنیا یا اخلاق است بوقتی است که عیوب مسلمان نزد کسی آشکار نیست و در بین مردم دارای احترام است و از فسق علنی دور است ، و قصد انسان از بیان این صفات ریختن آبروی مردم باشد .
این را هم باید دانست که غیبت منحصر به زبان نیست ، بلکه با اشاره و با فعل و با حرکات اعضاء بدن هم امکان غیبت وجود دارد .
از خداوند بزرگ بخواهیم که برای همیشه ما را از افتادن در این گناه خطرناک حفظ کند ، و تا وقت بیرون رفتن از دنیا ما را از شرّ این معصیت در امان بدارد .
موارد جواز غیبت
روایات بسیار مهم کتب روائی مواردی را از حرمت غیبت استثنا کرده اند که عبارت است از :
۱ ـ غیبت هواپرست بدعت گذار
۲ ـ سلطان و حاکم متجاوز و ستمگر
۳ ـ فاسقی که فسقش آشکار و علنی است
۴ ـ کسیکه در انجام امور خلاف شرم و حیا ندارد
۵ ـ قاضی و حاکم دادگاهی که در حکم خود جائر و ستمگرند
۶ ـ منافق
۷ ـ فاجری که حتماً باید به مردم معرفی شود
۸ ـ بیان اوصاف کسی که درباره ی او از انسان مشورت می کنند ، مشورت در جهت شرکت ، یا رفاقت یا ازدواج
۹ ـ شهادت در دادگاه در حق کسی که مستحق حدود الهی است
۱۰ ـ جرح و تعدیل راوی روایت
۱۱ ـ ذکر عیبی که شخص به آن مشهور است و با شنیدن آن عیب ناراحت نمی شود
۱۲ ـ کمک گرفتن از صاحب قدرت برای جلوگیری از عمل منکر اهل منکر ، که راهی برای ردّ آن جز بازگو کردن وضع اهل منکر نزد اهل قدرت نیست.
در غیر این موارد پشت سر مردم مؤمن و مسلمان حرف زدن مخالف با دین و حرام و معصیت الهی و باعث عذاب جهنم در فردای قیامت است(۱۰) .
فَاِنِ اغْتَبْتَ فَبَلَغَ الْمُغْتابَ فَاسْتَحِلَّ مِنْهُ ، وَاِنْ لَمْ یَبْلُغْهُ وَلَمْ یَلْحَقْهُ عِلْمُ ذلِکَ فَاسْتَغْفِرِ اللهَ ] لَهُ [ .
اَلْغیبَةُ تَأْکُلُ الْحَسَناتِ کَما تَأْکُلُ النّارَ الْحَطَبَ ، اَوْحَی اللهُ عَزَّوَجَلَّ اِلی موسَی بْنِ عِمْرانَ (علیه السلام) : اَلْمُغْتابُ اِذا تابَ فَهُوَ آخِرُ مَنْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ وَاِنْ لَمْ یَتُبْ فَهُوَ اَوَّلُ مَنْ یَدْخُلُ النّارَ .
قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ :( أَیُحِبُ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ )(۱۱) .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : هرگاه از کسی غیبت کردی و به لوث این گناه ملوّث شدی و ای مسئله بگوش طرف رسید و فهمید که از او غیبت کرده ای ، پس علاج تو از این درد جهنمی این است که از او حلالیت بخواهی ، و لازم است آنقدر دنبال او باشی تا تو را ببخشد ، و اگر بگوش او نرسید پس راه خلاصی تو از آن این است که از حضرت حق طلب آمرزش و مغفرت کنی .
و این حقیقت را بدان که غیبت خوبیها را می خورد ، چنانچه آتش هیزم را خاکستر می کند .
خداوند عزّوجل به موسی بن عمران فرمود : غیبت کننده اگر توبه کند آخرین کسی است که وارد بهشت می شود ، و اگر توبه نکند اول کسی است که به آتش جهنم می رود ، خداوند در قرآن مجید فرموده : آیا یکی از شما دوست دارد گوشت مرده برادرش را بخورد ؟ !
مسئله غیبت چنانچه در صفحات گذشته توضیح داده شد حضرت صادق (علیه السلام)می فرمایند عبارت است از عیب جوئی و عیب گوئی در خلقت انسان و خلق او و فعل او و معامله و مذهب و جهل او و امثال این امور .
وَاَصْلُ الْغیبَةِ تَتَنَوَّعُ بِعَشْرَةِ اَنْواع : شَفاءِ غَیْظ ، وَمَساءَةِ قَوْم ، وَتَصْدیقِ خَبَر، وَتُهْمَة ، وَتَصْدیقِ خَبَر بَلا کَشْفِهِ ، وَسوءِ ظَنِّ ، وَحَسَد ، وَسُخْرِیَّة ، وَتَعَجُّب ، وَتَبَرُّم ، وَتَزْیین .
ریشه و حقیقت غیبت یکی از ده مورد است :
۱ ـ علاج خشم و غضب یکی از ده مورد است :
۲ ـ رنجاندن و غمگین کردن مردم با سخن بیجا و بی مورد پشت سر آنان .
۳ ـ تصدیق مطلبی که متضمن غیبت دیگران باشد و بوی تهمت بدهد .
۴ ـ تصدیق خبری که مشتمل بر نقص کسی باشد بدون تحقیق و کشف .
۵ ـ گمان بد در حق افراد .
۶ ـ حسد بردن که مورث غیبت است .
۷ ـ سخریه و استهزاء پشت سر مردم .
۸ ـ تعجب کردن از ذکر کسی و استبعاد در حق او .
۹ ـ بوقت سخن به میان آمدن از کسی ، اظهار ملالت و کراهت کردن از او .
۱۰ ـ زینت دادن حرفی که مشتمل بر معایب غیر باشد .
فَاِنْ اَرَدْتَ السَّلامَةَ فَاذْکُرِ الْخالِقَ لاَ الْمَخْلوقَ فَیُصیرَ لَکَ مَکانَ الْغَیْبَةِ عَبْرَةً وَمَکانَ الاِْثْمِ ثَوابًا .
کَذَبَ مَنْ زَعَمَ اَنَّهُ وُلِدَ مِنْ حَلال وَهُوَ یَأْکُلُ لُحومَ النّاسِ بِالْغیبَةِ . اِجْتَنِبِ الْغیبَةَ فَاِنَّها اِدامُ کِلابِ النّارِ ! !
امام صادق (علیه السلام) در پایان روایت می فرماید : اگر علاقه داری دنیا و آخرتت سالم باشد بجای سخن از مردم با و سخن از حق بگو ، که سخن از خدا گفتن مقدمه بصیرت و راه یافتن به فضای با عظمت ملکوت و بدست آوردن رشد و کمال است ، و بجای گناه ثواب و اجر و جلب رضای دوست است .
آنکس که بنیان روح و جسمش از مال حلال پرورش یافته ، گوشت مردم را با غیبت نمی خورد ، که آدم حلال خور جز طاعت و عبادت برنامه ای ندارد که طاعت و بندگی اقتضای حلال خوری است ، از غیبت بپرهیزید که غیبت نان خورش سگان جهنم است .
یک بار دیگر روایت امام صادق (علیه السلام) را در این فصل بخوانید ، و روایات باب غیبت را از نظر بگذرانید ، و در معارف قرآنیه و کلمات انبیاء و معصومین دقت کنید ، باشد که خداوند توفیق ترک این گناه عظیم را اگر آلوده با آن هستید به شما عنایت بفرماید .
در ضمن به این حقیقت هم توجّه داشته باشید که مستمع غیبت در این گناه عظیم با غیبت کننده شریک است و روایات متعدّدی به این برنامه تذکّر داده اند.
خداوندا با لطف و عنایت و با کرم و مرحمتت توفیق ترک هر گناه صغیره و کبیره ای را به ما ارزانی بخش و بخصوص ما را از شرّ تمام گناهان زبان در پناهت حفظ فرما .
باب پنجاهم
در مسئله ریا و تظاهر است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : لا تُراءِ بِعَمَلِکَ مَنْ لا یُحْیی وَلا یُمیتُ وَلا یُغْنی عَنْکَ شَیْئًا .
وَالرِّیاءُ شَجَرَةٌ لا تُثْمِرُ اِلاّ الشِّرْکَ الْخَفِیَّ وَاَصْلُهَا النِّفاقُ ، یُقالُ لِلْمُرائی عِنْدَ الْمیزانِ : خُذْ ثَوابَکَ وَثَوابَ عَمَلِکَ مِمَّنْ اَشْرَکْتَهُ مَعی فَانْظُرْ مَنْ تَعْبُدُ ، وَمَنْ تَدْعو ، وَمَنْ تَرْجو وَمَنْ تَخافُ .
وَاعْلَمْ اَنَّکَ لا تَقْدِرُ عَلی اِخْفاءِ شَیْء مِنْ باطِنِکَ عَلَیْکَ وَتَصیرُ مَخْدوعًا بِنَفْسِکَ ، قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ :( یُخادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ )(۱۲) .
وَاَکْثَرُ ما یَقَعُ الرّیاءُ فِی الْبَصَرِ ، وَالاَْکْلِ ، وَالْکَلامِ ، وَالْمَشْیِ ، وَالْمُجالَسَةِ ، وَاللِّباسِ ، وَالضَّحْکِ ، وَالصَّلاةِ ، وَالْحَجِّ ، وَالْجَهادِ ، وَقِراءَةِ الْقُرْانِ ، وَسائِرِ الْعِباداتِ الظّاهِرَةِ .
وَمَنْ اَخْلَصَ للهِِ باطِنَهُ وَخَشَعَ لَهُ بِقَلْبِهِ وَرَأی نَفْسَهُ مُقَصِّرًا بَعْدَ بَذْلِ کُلِّ مَجْهود وَجَدَ الشُّکْرَ عَلَیْهِ حاصِلاً فَیَکونُ مِمَّنْ یُرْجی لَهُ الْخَلاصُ مِنَ الرِّیاءِ وَالنِّفاقِ اِذَا اسْتَقامَ عَلی ذلِکَ فی کُلِّ حال .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
لا تُراءِ بِعَمَلِکَ مَنْ لا یُحْیی وَلا یُمیتُ وَلا یُغْنی عَنْکَ شَیْئًا .
وَالرِّیاءُ شَجَرَةٌ لا تُثْمِرُ اِلاّ الشِّرْکَ الْخَفِیَّ وَاَصْلُهَا النِّفاقُ .
در این فصل حضرت صادق (علیه السلام) به یکی از بدترین رذائل اخلاقی و آلودگیهای قلبی یعنی ریا و تظاهر به عمل اشاره می کنند .
امام (علیه السلام) می فرمایند:
برای خوش آمد کسانی که نه حیات دست آنهاست ونه از دست آنان برای تو در دنیا و آخرت کاری برمی آید عمل مکن .
عمل برای خوش آمدی مردم نه اینکه سودی به انسان عمل کننده برنمی گرداند، بلکه زحمت و رنج انسان راضایع و در پایان کار جز حسرت و ندامت چیزی برای آدمی باقی نمی گذارد .
ریا درختی است که میوه ی آن شرک خفی است و ریشه وپایه ی ریا نفاق و دوروئی است .
این شرکی که روایت تذکر میدهد شرک در عبادت است ، و در حقیقت ریاکار ، همسو و همراه و هم سفر با بت پرستان است .
ریا در واقع امر به این معناست که : انسان روی زمین پر قیمتی زحمت فوق العاده بکشد ، و انواع درختان و گیاهان را به عمل آورد، چون تمام درختان و گیاهان به مرحله ی ثمرآوردن برسند ، انسان ارّه ی تیزی را بردارد و به شخصی التماس کند که بیا هر چه درخت و گیاه در این زمین است از بیخ و بن بر کن !!
ریاکار با ارّه ی ریا که بدست مردم می دهد اصرار می کند که عملش از قبولی و رضایت حضرت حق قطع گردد ، و به ثمر واقعی و حقیقی نرسد .
با این معنا باید گفت ریا کردن کاری است احمقانه و ریاکار در حقیقت حمّال و عمله شیطان است .
برای دور ماندن از ریا تمرین هاو ریاضت های سخت شرعی لازم است ، و اگر کسی در مقام معالجه ی این مرض هولناک بر نیاید به خسران ابدی دچار خواهد شد ، توجه به حقیقت اسماء و صفات الهی مانند ربّ ، قابل ، رحمان ، رحیم ، خالق ، ودود ، غفور ، کریم ، الله ، رفیع الدّرجات و توجه به اینکه تمام موجودات مملوک حقّند و از خود حیثیّت و هویت و اعتبار ندارند ، و توجه به اینکه روزی خواهد آمد که احدی قدرت ندارد برای نجات انسان کاری صورت بدهد ، و توجه به اینکه عبادت جز برای حضرت حق واقع نمی شود ، داروهای علاج ریا هستند .
برای انسان در هر حرکتی سه پرونده هست .
در احادیث مرویه از اولیاء الهی آمده ، که برای عبد در هر حرکتی از حرکاتش هر چند کوچک و کم باشد سه پرونده تشکیل می شود :
۱ ـ برای چه ؟
۲ ـ چگونه ؟
۳ ـ برای که ؟
یُنْشَرُ لِلْعَبْدِ فی کُلِّ حَرَکَة مِنْ حَرِکاتِهِ وَاِنْ صَغُرَتْ ثَلاثَةُ دَواوینَ : الدّیوانُ الاَْوَّلُ لِمَ وَالثّانی کَیْفَ وَالثّالِثُ لِمَنْ ؟
معنای پرونده ی اوّل « برای چه » آن است که برای چه منظور این حرکت را انجام دادی ؟ آیا منظورت این بود که مولایت ترا امر کرده یا بخاطر هوای نفس و شهوت بود ، پس اگر در این مرحله از رسیدگی سالم درآمد نوبت به پرونده دوم میرسد که عمل را چگونه انجام دادی ، که خدای را در هر عمل شرایط و حدودی بازرسی نیز و به سلامت بگذرد پرونده سوم مطرح می گردد ; که برای چه کسی انجام دادی ، آیا در عمل اخلاص داشتی و تنها برای خدا انجام دادی و به محتوای لا اله الاّ الله که بر زبان داشتی وفادار بودی ؟ تا اجر و پاداشت بر خدا باشد . با آن که برای ریا و تزویر ونشان دادن به مخلوقی همانند خودت بود ، که برای اجر و پاداشت را از همان مخلوق بگیری ، چنانچه در روایات متعدد این مضمون آمده ، و یا آن که عملی که انجام دادی برای رسیدن به مزد و پاداش دنیوی بوده که بهره ات را در دنیا برده ای ، و یا آن که از روی سهو و غفلت بوده که اجر و پاداشی نداری .
بالجمله اگر آدمی متوجه باشد که این چنین بازپرسی ها در پیش دارد نفس خود را رها نمی کند تا هر چه بخواهد انجام دهد ، و پیش از آن بازخواست شود ، خودش را به دادگاه وجدان می کشد و از او بازخواست می کند تا نفس از راه حق منحرف نشود و به خسران و زیان گرفتار نگردد.
یکی از عرفای بزرگ را در این مقام سخنی عمیق و با معناست در آن سخن پر مغز و تکان دهنده میفرماید :
مراقبت از نفس در کسی تحقق می یابد که بر فوت حظّش از پروردگارش بترسد .
غفلت ما از مراقبه از آن روست که ندانستیم با ترک مراقبه چه از دست داده و خواهیم داد ، و از چه بهره های الهی محروم بوده و خواهیم بود و ندانستیم که حظّ ربّ چیست ؟ و چگونه آن حظّ با مخالفت با حضرت او منافات دارد ،افسوس که در اثر سوء تعلیم و تربیت دل خود را با وعده های پوچ شیطانی خوش داشتیم و محکمات آیات و روایات را نادیده گرفتیم و اکنون بر ماست که در آتش حرمان و هجران بسوزیم تا فردا با ما چه رفتار کنند ؟!
چه عجیب است که گاهی اهل گناه اگر بدانند بیننده ای آنان را می بیند ، گرچه آن بینده طفل صغیر باشد به ملاحظه بر می خیزد و حتی شنیده شده و یا در کتاب ها آورده اند که گاهی بت پرستان در مقام عصیان از بت ملاحظه می کردند ، اما عده ای از مردم که ادعای ایمان واسلام دارند در حرکات و سکنات و در اعمال و رفتار خود از حضرت حق ملاحظه نمی کنند و این عدم ملاحظه از ذلّت و پستی وبیچارگی نفس است و از تیره روزی و سیه بختی انسان !
در این زمینه سخن سرای بزرگ پارسی سعدی شیرازی میفرماید :
زلیخا چو گشت از می عشق مست
بدامان یوسف در انداخت دست
چنان دیو شهوت برآشفته بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رویش به پوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
دل آزرده یوسف به کنجی نشست
به سر بر زنفس بد اندیش دست
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای تند رفتار سرکش ، درآی
به سنگین دلی روی در هم نکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
فرو ریخت بر دیده بر چهره خوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
تو از روی سنگی شدی شرمسار
مرا شرم ناید ز پروردگار ؟
غزالی می گوید : جوانی شب هنگام به دامن زنی در آویخت ، زن گفت حیا نمی کنی ؟
گفت از که ؟ که بجز ستارگان چشمک زن آسمان کسی چشم بر ما ندوخته است .
زن گفت : پس ستاره آفرین کجا شد ؟ ! !
بیائید در هر عملی وجود مقدس خالق و مالک و حیات بخش و رزاق و خدای خود را لحاظ کنیم که همه کاره اوست ، و بهمه جا وبهمه کس ناظر اوست ، وکلید بهشت و جهنم در اختیار اوست ، و قبولی و ردّ عمل با حضرت اوست .
فیض بزرگوار آن شوریده مست ، وبلبل گلزار عشق در خطاب به حضرت دوست و این که همه کاره فقط اوست عرضه میدارد :
چو تو در بر من آئی اثری زمن نماند
چو جدا شوی زجانم رمقی به تن نماند
سخن از دل برآید برزبان که با تو گویم
چو نظر کنم بسویت به زبان سخن نماند
به وطن چو بی تو باشم بودم هوای غربت
به سفر چو با تو باشم هوس وطن نماند
زلطافت خیالت ز تجلی جمالت
همه جان شدست این تن تن من به تن نماند
بنما رهم بجائی که همین تو باشی آنجا
غم جان و تن نباشد سرما و من نماند
دل و جان نخواهم الا که دهم به خدمت تو
چوبخدمت توآیم دل و جان به نماند
دم نزع گفت جانم زبدن چه کشیدم
هله دوستان بشارت که ز غم بدن نماند
پس مرگ بیادت نفسی زجان برآرم
شود اخگر این تن من بدن و کفن نماند
به زمانه یادگیری چو سخن نباشد ای فیض
برسان سخن بجائی که دگر سخن نماند
نامه تکان دهنده
عبدالله قطب در بیان عذاب حرمان و هجران از حق که معلول گناه و معصیت بخصوص معاصی قلب مخصوصاً برنامه زشت ریا است در نامه ای به دوستش می نوسد :
اما بعد : سزد که آدمی ضعیف که تاب گزیدن مورچه ندارد از عذاب خدای و گزیدن حیات و عقارب دوزخ و شکنجه و داغ آن جهان خود را نگاه دارد که عذاب حقّ است ، وسطوت و بطش او از مجرمان مصروف نیست .
و اگر آدمی اندیشد که خدای کریم و رحیم است ، کجا بنده را چنین عذاب کند ؟ باید بیندیشد که آنچه حال خدای با بنده مجرم کرده که او را محلّ معصیت آفریدگار خویش و به جفا و نافرمان برداری قیوم سماوات مبتلا کرده است از ابتلاء به عذاب کمتر نیست ، بلکه نزد ارباب همم و اهل معرفت ، این زیادت است ، چنان چه اگر یکی از ایشان را مخیّر سازند میان عذاب و ابتلاء به معصیت ، عذاب را دوست تر دارد از ابتلاء به معصیت ، که بندگان حق شناس معصیت را برای آنکه معصیت است دشمن دارند با قطع نظر از آن که سبب عذاب می شود و یا نمی شود ، چنانچه رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) که در شأن صهیب فرمود :
نِعْمَ الْعَبْدُ صُهَیْبٌ لَوْ لَمْ یَخَفِ اللهَ لَمْ یَعْصِهِ .
نیکو بنده است صهیب ، برفرض اگر نمی ترسید باز معصیت خدا را نمی کرد .
وبنده مستبصر داند که اگر و العیاذ بالله به عذاب جاوید مبتلا شوند این اهون است از آن که به نافرمانی و عقوق و جفا در کار آفریدگار تبارک اسمه موصوف گردند ، چون خدای عزّوجلّ این خذلان به بنده پسندید که او به چنین موصوف گردد که نافرمانی خدا است ، چه عجب اگر او را به عذاب مبتلا گرداند که اهون از آن است نزد مستبصر حق شناس .
و چون درآخرت جلال و بزرگواری خدای بر مجرمان ظاهر شود چناچه آن را انکار نتوانند کرد و بینند که چنان نافرمانی و سوء معامله با چه کسی کرده ، بینشی که از آن تعامی « چشم پوشی » میسر نباشد و از زشتی کردار خود آگاه شوند آگاهی ای که تجاهل با آن نتوان ورزید ، ایشان را حالتی روی نماید از خجالت که عذاب آتش با شدّت و حدّت که آنرا است اهون از آن باشد ، و اگر ایشان را به عذاب آتش مشغول کنند و آن خجالت ایشان را فراموش شود ، یا ساعتی از آن ذاهل و غافل گردند گوئی برایشان منتی توان نهاد ، و وای بر کسی و بدا به حال او که عذاب آتش با آنچه اوست اهون الحالین او باشد . . .
در آتشم بیفکن و نام گنه مبر
کآتش به گرمی عرق انفال نیست
آری برای اهل بینش حرمان و هجران از او سخت ترین عذاب ، و محرومیت از قرب و وصال بدترین شکنجه است .
عارف معارف الهی شمس مغربی می فرماید :
کو جذبه ای که آن بستاند مرا زمن
کو جرعه ای که تا کندم فارغ از زمن
کو باده ای که تا بخورم بیخبر شوم
از خویشتن که سخت ملولم زخویشتن
کوآن عزیز مصر ملاحت که تا دهد
یک دم خلاص یوسف جان را زحبس تن
کو ساقیئی مویّد باقی که در ازل
بودی مدام نقل و میم زان لب و دهن
در حالتی چنین که منم دردمند عشق
درمان درد من نبود غیر درد من
ای ساقیئی که مستی ارباب دل زتست
از روی مرحمت نظر بر دلم فکن
چشمت به یک کرشمه تواند خلاص داد
چون من هزار خسته درون را ازاین فتن
نشکن دل شکسته ی ماراکه بیش ازاین
اوخود شکسته است از آن زلف پر شکن
درحلق جان مغربی انداز زلف خود
او را بدست خویش برآر از چَه بدن
غزالی در باب مهلکات « کیمیای سعادت » بر اساس آیات و روایات درباره ی ریا می گوید :
بدان که ریا کردن به طاعت های حق تعالی از کبائر است و به شرک نزدیک است ، و هیچ بیماری بر دل پارسایان غالب تر از این نیست که چون عبادتی کنند ، خواهند که مردمان از آن خبر یابند و برجمله ایشان را پارسا اعتقاد کنند ، و چون مقصود از عبادت اعتقاد مردمان بود ، خود عیادت نبود ، که پرستیدن خلق بود ، و اگر آن نیز مقصود باشد اند عبادت خویش و حق تعالی همی گوید :
( فَمَن کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلاَ یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً )(۱۳) .
و هرکه بدیدار حق تعالی امید دارد گو اندر عبادت حق تعالی هیچ شرکت میفکن .
و خدای تعالی همی می گوید :
(فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ*الَّذِینَهُمْ عَن صَلاَتِهِمْ سَاهُونَ*الَّذِینَ هُمْ یُرَآءُونَ*وَیَمْنَعُونَ الْمَاعُونَ )(۱۴) .
وای بر کسانی که ایشان را نماز با شهوت و ریا کنند .
یکی پرسید از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) که رستگاری چیست ؟ گفت :
اندر آن که طاعت خدای تعالی کنی و ریای مردمان نکنی و گفت : روز قیامت یکی را بیاورند و گویند چه اطاعت داری ؟ گوید جان خود اندر راه حق تعالی فدا کرده ام تا اندر غزا مرابکشتند ،گویند دروغ گوئی برای آن کردی تا گویند فلان مرد مردانه است ، بگیرید و وی رابه دوزخ برید .
دیگری را بیاورند و گویند چه اطاعت داری ؟ گوید هر چه داشتم بصدقه بدادم ، گوید دروغ گوئی برای آن بکردی تا بگویند فلان مرد سخی است ، بگیرید وی را به دوزخ برید .
و رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت : از امّت خویش از هیچ چیز چنان نترسم که از شرک کهین ، گفتند آن چیست یا رسول الله ؟
گفت : ریا .
و گفت : روز قیامت حق تعالی گوید با مرائیان ، نزدیک آن کسانی شوید که عبادت برای ایشان کردید و جزاء خود طلب کنید .
و گفت : به حق تعالی پناه کنیم از جُبُّ الحزن یعنی غار اندوه ، گفتند یا رسول خدا جبّ الحزن چیست ؟ گفت وادیی است اندر دوزخ ساخته برای قراء مرائی و گفت : حقّ عزّوجلّ همی گوید : هر که عبادتی کرد و دیگری را با من شرکت داد من از شریک بی نیازم جمله بدان همباز دادم .
رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت :خدای نپذیرد کرداری که اندر وی یک ذره ریا بود معاذ همی گریست ،عمر گفت :چرا همی گریی ؟ گفت از رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) شنیدم اندک ریا شرک است ، و گفت مرائی را روز قیامت ندا کنند و آواز دهند یا مرائی یا نابکار یا غدّار کردارت ضایع شد و مزدت باطل شد برو و مزد از آنکس طلب کن که کار برای وی کردی .
شداد بن اوس گوید که رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) را دیدم که همی گریست گفتم یا رسول الله چرا همی گریی ؟ گفت :همی ترسم که امت من شرک آورند نه آن که بت پرستند یا ماه و آفتاب لیکن عبادت بر او به ریا کنند .
و گفت : اندر ظلّ عرض آن روز که هیچ ظلّ نباشد جز آن مردی نخواهد بودن که بدست راست صدقه بداد و خواست که از دست چپ پنهان دارد.
حدیثی عجیب در عبادت خالصانه
رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) گفت :
چون حق تعالی زمین را بیافرید بلرزید کوه را بیافرید تا وی را فروگرفت ملایک گفتند هیچ چیز نیافرید حق تعالی قوی تر از کوه .
پس آهن رابیافرید نا کوه راببرید ، گفتند : آهن قوی تر است ، آتش را بیافرید تا آهن را بگداخت ،پس آب را بیافرید تا آتش را بکشت ، پس باد را بفرمود تا آب را برجای بداشت پس ملایک خلاف کردند و گفتند :بپرسیم از حق تعالی که چیست از آفریده های بو که هیچ چیز از آن قوی تر نیست ، گفت :آدمی که صدقه بدهد بدست راست که دست چپ وی خبر ندارد ، هیچ آفریده ی قوی تر از وی نیست و نیافریده ام .
روایتی مهم در عبادت ناخالص
معاذ همی گوید که رسول (صلی الله علیه وآله وسلم)گفت :
که حقّ عزّوجلّ هفت فرشته پیش از آفریدن آسمانها بیافرید ، پس از آن آسمانها بیافرید و هر یک را کرد موکّل بر آسمانی و دربانی آن آسمان به وی داد .
چون فرشتگان زمین که کردار خلق نویسند و آنان حفظه اند عمل بنده که از بامداد تا شب کرده باشد رفع کنند تا آسمان اول برند و بر طاعت وی ثناء بسیار گویند و چندان عبادت کرده باشد که نور وی چون نور آفتاب بود آن فرشته که موکل بود بر آسمان اول گوید این طاعت ببرید و بر روی وی باز زنید که من نگهبان اهل غیبتم مرا حق تعالی فرموده است که هر که غیبت کند مگذار که عمل وی بر تو بگذرد .
پس عمل دیگر رفع کنند که غیبت نکرده باشد تا به آسمان دوم آن فرشته گوید ببرند و بر روی وی باز زنید که این برای دنیا کرده است و اندر مجالس بر مردمان فخر کرده است و مرا فرموده اند که عمل وی را منع کنم .
پس عمل دیگری رفع کنند که اندر وی صدقه باشد و روزه و نماز و حفظه عجب بمانده باشند از نور روی و چون به آسمان سیم رسد آن فرشته گوید که من موکلّم بر کبر که من عمل متکبران را منع کنم و وی بر مردمان تکبر کردی .
پس عمل دیگری رفع کنند با به آسمان چهارم آن فرشته گوید :که من موکل عُجبم و عمل وی بر عجب نبودی نگذارم که عمل وی از من بگذرد .
پس عمل دیگری رفع کنند و آن عمل چون عروسی بود که به شوهر تسلیم خواهند کرد تا به آسمان پنجم برند آن فرشته گوید که آن عمل بر روی وی باز زنید و برگردن وی نهید که من موکّل حسدم هر که در علم و عمل بدرجه ی وی رسیدی او را حسد کردی !!
پس عمل دیگری دفع کنند و هیچ منع نبود تا به آسمان ششم آن فرشته گوید : که این عمل ببرید و بر روی وی باز زنید که وی بر هیچ کس که وی را بلائی و رنجی رسیدی رحمت نکردی بلکه شادی کردی و من فرشته رحیتم مرا فرموده اند تا عمل بی رحم منع کنم .
پس عمل دیگری رفع کنند که نور وی چون نور آفتاب بود و بانگ آن در آسمانها افتاده باشد و هیچ کس منع نتواند کرد چون به آسمان هفتم رسد آن فرشته گوید این عمل بر روی وی باز زنید که وی بدین عمل خدای را نخواست بلکه مقصود وی حشمت بود نزدیک علما و نام و بانگ بوده اند شهرها و هر چه چنین بود ریا باشد و خدای تعالی عمل مرائی نپذیرد .
پس عمل دیگری رفع کنند و از آسمان هفتم بر گذرانند و اندر وی همه ی خُلق نیکو بود و ذکر و تسبیح وهمه ی فرشتگان آسمان گواهی دهند که این عمل پاک است و به اخلاص است حق تعالی گوید : شما نگهبان عملید و من نگاهبان دل ،وی این عمل را نه برای من کرده است و اندر دل نیّت دیگری داشت ، لعنت من که خدایم بر وی باد ، فرشتگان همه لعنت گویند وگویند لعنت تو و لعنت ما بر وی باد آسمانها گویند لعنت ما بر وی باد و هفت آسمان و هر چه اندر هفت آسمان است بر وی لعنت کنند و امثال این اندر ریا بسیار است .
انسان با دقت در روایات و معارف الهی به این نکته متوجه می شود که ریا عمل بسیار پلید و آتش سوزنده و سختی است که هم چون آتش جهنم تمام زحمات انسان را می سوزاند و از آدمی چیزی باقی نمی گذارد .
نقل می کنند که علامه بحرالعلوم بیست و پنج سال خنده نکرد و شاگردان آن بزرگوار در همه حال وی را مغموم و مهموم میدیدند ، پس از بیست و پنج سال تبسّمی بر لبان مبارکشان نقش بست ، یکی از شاگردان که محرم سرّ بود از سبب آن تبسّم پس از بیست وپنج سال پرسید ;آن جناب جواب داد بیست وپنج سال برای ریشه کردن ریا از خانه قلب در تلاش بودم تا امروز بتوفیق خدا و به کمک عنایت و رحمت او متوجه شدم که ریشه ی این رذیلت از قلبم کنده شده ، بدین سبب از شدّت خوشحالی خندیدم .
راستی وقتی وجود انسان از آلودگی های ظاهر و پنهان پاک می شود ، چه دنیای عجیبی برای آدمی پیدا می شود ، و چه لذت روحی و معنوی که قابل مقایسه با هیچ لّذتی نیست به انسان دست میدهد ، درآن وقت است که انسان جز او نمی بیند و جز او نمی خواهد و جز او نمی گوید و از غیر حضرت او لذت نمی برد .
دیده ای وام کنم از توبه رویت نگرم
زان که شایسته دیدار تو نبودنظرم
چون ترا هر نفسی جلوه بحسنی دگر است
هر نفس زان نگران در تو به چشمی دگرم
توئی از منظر چشمم نگران برزخ خویش
که توئی مردمک دیده و نور بصرم
هر که بی رسم و اثر گشت بکویش پی برد
من بی رسم و اثر ناشده پی می نبرم
تا ز من هست اثر از تو نیابم اثری
کاشکی در دو جهان هیچ نبودی اثرم
نتوانم به سرکوی تو کردن پرواز
تا ز اقبال تو حاصل نبود بال و پرم
بوی جانبخش تو همراه نسیم سحر است
زان سبب مرده ی انفاس نسیم سحرم
یار هنگام سحر بر دل ما کرد گذر
گفت چون جلوه کنان بر دل تو می گذرم
مغربی آینه دل زغبار دو جهان
پاک بزدای که پیوسته در او می نگرم
یُقالُ لِلْمُرائی عِنْدَ الْمیزانِ : خُذْ ثَوابَکَ وَثَوابَ عَمَلِکَ مِمَّنْ اَشْرَکْتَهُ مَعی فَانْظُرْ مَنْ تَعْبُدُ ، وَمَنْ تَدْعو ، وَمَنْ تَرْجو وَمَنْ تَخافُ .وَاعْلَمْ اَنَّکَ لا تَقْدِرُ عَلی اِخْفاءِ شَیْء مِنْ باطِنِکَ عَلَیْکَ وَتَصیرُ مَخْدوعًا بِنَفْسِکَ .
قالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ : ( یُخادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ )(۱۵) .
امام صادق (علیه السلام) در دنباله ی روایت می فرماید : روز قیامت به پای میزان اعمال به ریاکار می گویند :اجر و ثواب و مزد عملت را از آن کس بخواه که وی را با من در عملت شریک کردی .
پس ای بنده حق دقت کن که چه کسی را عبادت می کنی ،و که را می خوانی ،و به که امید داری و از که می ترسی ؟
تو قدرت پوشیده داشتن باطنت را بر خود نداری ،از فریب نفس امّاره خلاصی برای تو نیست و تو گول خور نفسی ،گمانت این است که می توانی چیری را از حضرت او پنهان داری و به آن جناب که آگاه بر ظاهر و باطن تمام هستی است فریب آوری ،خداوند در قرآن مجید می فرماید :
منافقان و دورویان با خدای و مؤمنان خدعه کنند نمدانند که جز با خود خدعه نمی کنند ، و به این معنا شعور ندارند .
وَاَکْثَرُ ما یَقَعُ الرّیاءُ فِی الْبَصَرِ ، وَالاَْکْلِ ، وَالْکَلامِ ، وَالْمَشْیِ ، وَالْمُجالَسَةِ ، وَاللِّباسِ ، وَالضَّحْکِ ، وَالصَّلاةِ ، وَالْحَجِّ ، وَالْجَهادِ ، وَقِراءَةِ الْقُرْانِ ، وَسائِرِ الْعِباداتِ الظّاهِرَةِ .
امام صادق (علیه السلام) می فرمایند ریا اکثراً در این امور راه پیدا می کند :
۱ ـ چشم
۲ ـ خوردن
۳ ـ حرف زدن
۴ ـ راه رفتن
۵ ـ مجالست
۶ ـ لباس
۷ ـ خنده
۸ ـ نماز
۹ ـ حج
۱۰ ـ جهاد
۱۱ ـ قرائت قرآن و سایر عبادات ظاهره
ریای چشم مانند نظر به عجز و انکسار و نگاه با حالت از روی سالوسی که مردم از طریق اینگونه نگاه بر خوبی باطن آدمی حکم کنند و یا بگویند فلانی کم خواب است و از اولیاء خداست و دارای حالات معنوی و ملکوتی است .
ریای در اکل و خوردن مانند این که انسان در برابر مردم کمتر از حد معمول خودش بخورد تا مردمان بگویند آدم کم خوری است ، خوشا بحال او که بر شکم مسلّط است و از این راه به کسب نور معرفت مشغول است .
سعدی در گلستان می گوید ، عابدی مهمان امیر شهر شد ، چون از مهمانی برگشت به فرزندش گفت : سفره ی غذا بیاور که گرسنه ام . گفت پدر مگر در خانه ی امیر غذا نخوردی گفت چرا ولی به اندازه نخوردم گفت پدر به قضای تمام عباداتت اقدام کن که در مجلس کم خوردی تا بگویند کم خور است ، و زیاد عبادت کردی تا بگویند عابد است و تو در این مسیر جز زیان و خسارت سودی نبرده ای !
ریای در کلام این است که سخن کم گوئی و سخن نیکوگوئی و سخن با حالت از خدا و انبیاء گوئی تا بگویند خوشا بحالش که عجب می فهمد و چه زبان پاکی دارد که جز سخن حق بر آن جاری نمی شود !
ریای در راه رفتن به این معناست که آهسته قدم برداری و سر بزیراندازی و مواظب حرکات بدن باشی تا بگویند مشی او مشی اولیا و حرکاتش حرکات عباد خداست .
ریای مجالست به این است که در یک جلسه در برابر بینندگان بخود فرو روی و از حرف زدن با این و آن بپرهیزی و از سخن گفتن مردمان با هم روی درهم کشی یعنی من از این مجالست و رفاقت و نشست و برخاست بیزارم تا همه برتو حسرت خورند و بر تو غبطه برند واز تو پیش دیگران تعریف کنند .
ریای در لباس این است کهنه بپوشی و لباس خشن برتن کنی و خود را سخت به زحمت اندازی تا بگویند خوشا به حالش که عجب زاهدی است و در بندگی چه موجود موفقی است .
ریای در خنده این است که خنده ات تلخ باشد و یا خنده تمسخر به اهل دنیا و اهل غفلت باشد تا بگویند عجب آدم متوجه و بیداری است که حتی خنده هایش با حساب است .
ریای در نماز و حج وجهاد و قرائت قرآن وسایر عبادات ظاهره هم معلوم است و نیازی به شرح وتوضیح و تفصیل و بیان ندارد .
راستی که ریاکار آدم بدبخت و تیره روز و سیاه نامه ای است ، که عمری را در مشقت و زحمت است و کمترین سود و حاصلی از آنهمه زحمت نصیب او نیست ، ولی آنان که برای خدا کار می کنند دارای برگ برنده اند و در روز قیامت از بهره ابدی و منفعت همیشگی برخوردارند .
یکی از دوستان اهل علمم نقل می کرد ، در شهر مقدس مشهد مسجدی بنا شد و در آن مسجد نماز و جلسات مذهبی بر پاگشت ، ولی مسجد از فرش لازم و وسائل مورد نیاز جلسات خالی بود ، در یک نیمه شب که تمام مردم محل خواب بودند ، و خادم مسجد در آن شب در مسجد نبود ، شخصی می آید و تمام مسجد را بهترین فرش زینت کرده و به اندازه نیاز چهارصد نفر وسائل در آن مسجد می گذارد و می رود و عاقبت هم بر کسی معلوم نگشت که این عمل خیر کار کدام خیّر خالص و بنده ی مخلص بوده ؟!
یار اگر آشنا شود چه شود
بخت اگر یار ما شود چه شود
گر زخم خانه ی می وصلش
جرعه ای قسم ما شود چه شود
گر دل خسته ی مرا ای جان
غمزه ات غم زدا شود چه شود
نفسی گر برآورم با تو
تا دل از غصه وا شود چه شود
در ره چون تو غم گساری اگر
دل وجانم فدا شود چه شود
مرغ روحم که طایر قدس است
زین نفس گر رها شود چه شود
چون حجاب من از منست اگر
این من از من جدا شود چه شود
این سبو بشکند در این دریا
بحر بی منتها شود چه شود
فیض از هر دو کون بیگانه
با تو گر آشنا شود چه شود
وَمَنْ اَخْلَصَ للهِِ باطِنَهُ وَخَشَعَ لَهُ بِقَلْبِهِ وَرَأی نَفْسَهُ مُقَصِّرًا بَعْدَ بَذْلِ کُلِّ مَجْهود وَجَدَ الشُّکْرَ عَلَیْهِ حاصِلاً فَیَکونُ مِمَّنْ یُرْجی لَهُ الْخَلاصُ مِنَ الرِّیاءِ وَالنِّفاقِ اِذَا اسْتَقامَ عَلی ذلِکَ فی کُلِّ حال .
امام (علیه السلام) درپایان روایت می فرمایند : هرکس باطن خویش را برای حضرت حق خالص کند و با قدم خشوع بسوی آنجناب حرکت کند و بعد از انجام تمام عبادات بدنی و مالی و اخلاقی ،خود مقصّر در پیشگاه آنحضرت بداند ، از جاده ی شکر نعمت ها تجاوز نکرده و باید گفت برای وی امید نجات از ریا و نفاق هست ، اگر این واقعیت را ادامه دهد و بر این احوالات الهیه در هر حال استقامت ورزد .
روایات باب ریا
از رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از معنای آیه ( فَمَنْ کانَ یَرْجُو لِقاءَ رَبِّهِ )(۱۶) پرسیدند فرمود : انسان عملی را انجام میدهد نیت و قصرش وجه الله نیست بلکه برای این است که مردم از او تعریف کنند و در بین مردم پاک و خوب جلوه نماید ، علاقه مند است مردم از وضع او آگاه گردند ، این انسان همان است که به عبادت پروردگارش شرک ورزیده .
علاء بن فضیل می گوید از حضرت صادق (علیه السلام) تفسیر آیه فمن کان یرجو را پرسیدم فرمودند کسی که نماز بگذارد یا روزه بگیرد ،یا بنده ای را آزاد کند یا حج بجا آورد و قصدش تعریف مردم باشد ،مشرک در عمل شده اما این شرک اگر به دایره توبه کشیده شود قابل آمرزش و عفو حق است .
قال رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) :
ان النار واهلها یعجون من اهل الریاء فقیل : یا رسول الله وکیف تعج النار ؟ قال : من حر النار التی یعذبون بها .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود : آتش و اهل آن از اهل ریا بفریاد می آیند ، عرضه داشتند فریاد آتش چگونه است فرمود حرارت و داغی آن که مردم به آن معذّبند .
قال الصادق (علیه السلام) :
امام ششم حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید : بنده ای را روز قیامت می آورند که دارای نماز است ، عرضه می دارد ای پروردگارم برای رضای تو نماز خواندم ، به او گفته می شود نه تو نماز خواندی برای اینکه مردم بگویند فلان کس چه نماز نیکوئی دارد .
امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید برای ریاکار چهار علامت است:
۱ ـ چون تنها باشد از عبادت کسل و سست است .
۲ ـ چون در جمع باشد در عبادت بانشاط است .
۳ ـ اگر از او تعریف کنند بر عملش می افزاید .
۴ ـ اگر در معرض تعریف قرار نگیرد از عملش کم می کند .
به این نکته هم باید توجه داشت که گاهی انسان عمل خیر و کاری مثبتی انجام می دهد و جز رضای حق قصدی از آن عمل ندارد ، ولی وقتی مردم از عملش باخبر می شوند در قلبش شادی و سرور می ریزد ، این برنامه بنا بر روایات از مسئله ی ریا استثنا شده است چرا که خوشحالی بعد از عمل طبیعی هر قلبی است .
زواره از حضرت باقر (علیه السلام) پرسید ، مردی کار خیری می کند ، دیگران از آن کار آگاه می شوند ، بر اثر آگاهی مردم آن مرد خوشحالی می شود ، این چه معنائی است ، حضرت فرمود مانعی ندارد ، هر کسی علاقه مند است دربین مردم به خیر و خوبی شناخته شود ، وقتی اصل عمل برای خدا باشد و انسان بقصد مردم یا چهره کردن انجام نداده باشد بی مانع است .
به رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) گفتند : مردی عمل خیری انجام می دهد و مردم وی را به آن خیر می ستایند ، حضرت فرمودند این خیر گوئی مردم بشارت دنیائی اوست ، بشارت آخرتش دراین آیه شریفه است :
( بُشْرَاکُمُ الْیَوْمَ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ )(۱۷) .
راوی می گوید : به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم مردی وارد نماز می شود نمازش را عالی و نیکو بجا می آورد و قصدش این است که دیگران را به چنین نماری وادار کند این چه نمازی است ؟ فرمود از ریا خارج است و این یک نوع هدایت مردم به سوی خیر است .
خدایا در این ساعت که روز دوازدهم فروردین ماه هزار و سیصد و شصت و شش شمسی و مساوی با نهمین سالروز جمهوری اسلامی است روزی که نود و نه درصد از ملّت انقلابی ایران به برقراری حکومت الهی در این سرزمین رأی دادند به پیشگاه مقدس تو عرضه میدارم :
دل من آینه توست مصّفا دارش
از پی عکس رخ خویش مهیّا دارش
رخ زیبای تو را آئینه ای می باید
از برای رخ زیبای تو زیبا دارش
حیف باشد که برای نقش من و مادروی
از پی نقش توئی نقش من و ما دارش
حلوت خاص پر از شورش غوغا خوش نیست
خالی از ولوله و شورش و غوغا دارش
چو تماشای رخ خویش در او خواهی کرد
پاک از بهر نظرگاه و تماشا دارش
چون که چوگان سر زلف ترا گوی بود
دائماً گوی صفت بی سر و بی پا دارش
گاه مشتاق تر ازدیده ی وامق سازش
گاه معشوق تر از چهره ی عذرا دارش
گرچه ساحل بود از موج مدارش خالی
ورچه دریاست پر از لؤلؤ لالا دارش
مغربی مفرد و یکتا دلارام مدام
مظهر اوست دلت مفرد و یکتا دارش
باب پنجاه و یکم
در مذمّت حسد است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : اَلْحاسِدُ یَضُرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ اَنْ یَضُرَّ بِالْمَحْسودِ کَاِبْلیسَ اَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَلاِدَمَ (علیه السلام) الاِْجْتِباءَ وَالْهُدی وَالرَّفْعَ اِلی مَحَلِّ حَقائِقِ الْعَهْدِ وَالاِْصْطِفاءِ .
فَکُنْ مَحْسودًا وَلا تَکُنْ حاسِدًا ، فَاِنَّ میزانَ الْحاسِدِ اَبَدًا ضَعیفٌ بِثِقْلِ میزانِ الْمَحْسودِ وَالرِّزْقُ مَقْسومٌ .
فَماذا یَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحاسِدَ وَماذا یُضِرُّ الْمَحْسودَ الْحَسَدُ ؟ اَلْحَسَدُ اَصْلُهُ مِنْ عَمَی الْقَلْبِ وَجُحودِ فَضْلِ اللهِ وَهُما جَناجانِ لِلْکُفْرِ .
وَبِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فی حَسْرَةِ الاَْبَدِ وَهَلَکَ بِذلِکَ مَهْلَکًا لا یَنْجو مِنْهُ اَبَدًا .
وَلا تَوْبَةَ لِلْحاسِدِ لاَِنَّهُ مُصِرٌّ عَلَیْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ ، مَطْبوعٌ فیهِ یَبْدُو بِلا مُعارِض لَهُ وَلا سَبَب .
وَالطَّبْعُ لا یَتَغَیَّرُ عَنِ الاَْصْلِ وَاِنْ عولِجَ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
اَلْحاسِدُ یَضُرُّ بِنَفْسِهِ قَبْلَ اَنْ یَضُرَّ بِالْمَحْسودِ کَاِبْلیسَ اَوْرَثَ بِحَسَدِهِ لِنَفْسِهِ اللَّعْنَةَ وَلاِدَمَ (علیه السلام) الاِْجْتِباءَ وَالْهُدی وَالرَّفْعَ اِلی مَحَلِّ حَقائِقِ الْعَهْدِ وَالاِْصْطِفاءِ .
امام صادق (علیه السلام) دراین بخش همانند بخش قبل به یکی دیگر از رذائل اخلاقی که ریشه در وجود ابلیس دارد و شاخه ای از شجره زقوم جهنم است یعنی حسد اشاره می کنند .
بعضی مردم کم ظرفیت و پست چشم ندارند علم و یا مال و یا جاه و یا شهرت به حق ،و یا جمال و جلال الهی کسی را ببینند ،و می کوشند با وسائل مختلف و خدعه و حیله و مکرر و دغل کاری ، آنچه نعمت از عنایت حضرت حق به اشخاص داده شده سلب کنند ، و حتی حاضرند جان اشخاص را در این زمینه از بین ببرند !
حسد گناه بسیار بزرگی است واین گناه موّلد گناه غیبت ، تهمت ، قتل ، غارت و از بین بردن عرض و آبروی مردم است ،ولی حسود باید بداند در این راه تمام ضربه ها و زیانها و خسارت ها متوجّه خود اوست و محسود از حسد او زیان حقیقی نمی بیند ، بلکه تولید بلا بوسیله ی حسد برای محسود ثواب الهی و ترفیع درجه ومقام دارد .
محققین از علمای ربانی شیعه ، امثال علامه مجلسی رضوان الله تعالی علیه حسد را برابر با آیات و روایات نوعی اعتراض به حضرت حق می دانند ، واین اعتراض را متوجه حکمت و عدل خداست نوعی کفر بحساب می آورند .
امام صادق (علیه السلام) درابتدای روایت می فرماید :
ضرر حسد در مرحله ی اول به محسود میرسد ،و اگر متوجه محسود شود آن ضرر برای او نردبان ترقی است ، همانند حسد ابلیس به حضرت آدم ،که آن حسد برای ابلیس لعنت دائمی ببار آورد و برای آدم اجتباء و هدایت و رفعت به حقائق عهد و نبوّت ببار آورد .
فَکُنْ مَحْسودًا وَلا تَکُنْ حاسِدًا ، فَاِنَّ میزانَ الْحاسِدِ اَبَدًا ضَعیفٌ بِثِقْلِ میزانِ الْمَحْسودِ وَالرِّزْقُ مَقْسومٌ .
فَماذا یَنْفَعُ الْحَسَدُ الْحاسِدَ وَماذا یُضِرُّ الْمَحْسودَ الْحَسَدُ ؟ اَلْحَسَدُ اَصْلُهُ مِنْ عَمَی الْقَلْبِ وَجُحودِ فَضْلِ اللهِ وَهُما جَناجانِ لِلْکُفْرِ .
وَبِالْحَسَدِ وَقَعَ ابْنُ آدَمَ فی حَسْرَةِ الاَْبَدِ وَهَلَکَ بِذلِکَ مَهْلَکًا لا یَنْجو مِنْهُ اَبَدًا .
محسود دیگران باشی بی مانع است ، تمام عیب و نقص دراین است که دچار حسد باشی ، میزان محسود در پیشگاه حق سنگین و کفّه ی حسد سبک و بی ارزش است ، آنچه از طرف حضرت حق از امور مادی و یا معنوی باید به افراد عنایت شود عنایت می شود و حسد حاسد نمی تواند مانع لطف و مرحمت حضرت دوست باشد .
حسد چه نفعی به حاسد میدهد و کدام ضرّر را متوجه ی محسود می نماید ، اصل حسد از بی معرفتی و کوردلی وانکار عنایت خداست ،وباید به این معنا توجه داشت که کوردلی وانکار فضل حق دوبال کفرند .
به سبب حسد فرزند آدم دچار حسرت ابدی شد به چاهی از هلاکت افتاد که تا ابد نجاتی برایش نیست .
وَلا تَوْبَةَ لِلْحاسِدِ لاَِنَّهُ مُصِرٌّ عَلَیْهِ مُعْتَقِدٌ بِهِ ، مَطْبوعٌ فیهِ یَبْدُو بِلا مُعارِض لَهُ وَلا سَبَب .
وَالطَّبْعُ لا یَتَغَیَّرُ عَنِ الاَْصْلِ وَاِنْ عولِجَ
حسود براثر اصرارش به حسد و اعتقادش به این حالت ابلیسی واین که بر اثر تداوم دادن به این رذیلت جبلی و طبیعت او شده ، وایمانی که معارض آن باشد کسب و تغییر این وضع برای او مشکل است و اگر در مقام علاج برآید گاهی ریشه کن نمی شود ،اکثراً موفق به توبه نمی گردد .
البته اگر عشق توبه داشته باشد می تواند توبه کند ولی حرکت دراین مسیر برای او کاری طاقت فرسا و سخت است ، ولی در عین سختی و مشقتش نباید از رحمت حضرت حق ناامید بود ، که نومیدی از رحمت عین کفر است .
این که حضرت می فرمایند برای حسود توبه نیست معنایش نفی کلّی مسئله نیست بلکه به این معناست که این گناه آنقدر بزرگ و عظیم و سنگین است که بدست آوردن توفیق توبه نسبت به این گناه کار مشکل و سختی است .
قرآن مجید تمام مردم را به شدت از حسد نهی می کند در یک آیه میفرماید :
( أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَا آلَ إِبرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْنَاهُم مُلْکاً عَظِیماً )(۱۸) .
برفضلی که خداوند مهربان مسلمانان را از آن برخوردار کرد حسد میورزند ؟ البته ما به آل ابراهیم « محمد و آل محمد وشیعیان آنان » کتاب و حکمت فرستادیم و به آنان ملک عظیم مادی و معنوی عنایت دوست .
الهی ما را از حسد مصون بدار ، و از شرّ حسودان پلید ما را امان بده ، که ما را جز حضرت تو تکیه گاهی نیست .
بارالها راستان را در حریمت بارده
جان آگاهی کرامت کن دل بیدار ده
روح پاکی را که شد آلوده ی لوث گنه
باده ی ناب طهور از جام استغفار ده
واصلان را محوکن اندر جمال خویشتن
سالکان را جان هشیار و دل بیدار ده
یک نظر کن در جهان آب و گل از روی لطف
دوستان را گُل برافشان دشمنان راخار ده
اهل گِل را روز روز از زور و زر معمور دار
اهل دل را در دل شب ناله های زار ده
در دل بی سیرتان آتش بر افروز از جحیم
نیکوان را جان خرم چهره ی گلنار ده
آن یکی رادر وصالت چون ارغوان
وان دیگر را درفراقت دیده ی خونبار ده
دوستان را ده لوای عزّ و تاج افتخار
دشمنان را ژنده ی ذلّ و لباس عار ده
هر کسی را هرچه خواهد دلش آماده کن
عاشقان را بار ده افسردگان را کار ده
فیض را چون ره نمودی سوی خود از روی لطف
مرحمت فرما زعشقش مرکب رهوار ده
حسودان نسبت به امت اسلام مانند دولتهای شرقی وغربی زمان ما آنقدر رذل و پستند ، و آنچنان دچار حالات کثیف ابلیسی هستند ، که می کوشند و می خواهند مسلمانان از اسلام دست برداشته و همانند آنان کافر جهنمی شوند در این زمینه به خبر حضرت حق از قلب حسودان بخصوص یهود ونصاری توجه کنید :
( وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمَانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِندِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللهَ عَلَی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ )(۱۹)
بسیاری از اهل کتاب آرزو و میل آن دارند که شما را از ایمانتان به کفر برگردانند ، به سبب حسدی که بر شما دارند ، آنهم بعد از اینکه حق بر آنان آشکار شده ، اگر از آنها ستمی بر شما رسید در گذرید و مدارا کنید تا هنگامی که فرمان خدا به جهاد برسد که البته خداوند بر همه چیز قادر و تواناست .
( قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ *مِن شَرِّ مَا خَلَقَ *وَمِن شَرِّ غَاسِق إِذَا وَقَبَ *وَمِن شَرِّ النَّفَاثَاتِ فِی الْعُقَدِ *وَمِن شَرِّ حَاسِد إِذَا حَسَدَ )(۲۰) .
حسد در روایات
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بنا به نقل « غرر الحکم » مسائل پرارزشی درباره حسد عنوان می کند که توجه به آن مسائل راه علاج این درد خطرناک است .
اَلْحَسَدُ مَرَضٌ لا یُؤْسی .
حسد مرض سخت علاجی است .
اَلْحَسَدُ دَأْبُ السُّفَّلِ وَاَعْداءِ الدُّوَلِ .
حسد اخلاق اهل سفله و مردم پست و دشمنان نعمت هاست .
اَلْحَسَدُ مِقْنَصَةُ اِبْلیسَ الْکُبْری .
حسد بزرگترین مرکز شکار دشمنی چون ابلیس است .
اَلْحَسَدُ حَبْسُ الرّوحِ .
حسد باعث جلوگیری روح از پرواز بسوی ملکات اخلاقی و حسنات الهی است.
اَلْحَسَدُ شَرُّ الاَْمْراضِ .
حسد زیانبارترین مرض است .
اَلْحَسَدُ عَیْبٌ فاضِحٌ وَشَجیً فادِحٌ ، لا یَشْفی صاحِبَهُ اِلاّ بُلوغُ اَمَلِهِ فیمَنْ یَحْسُدُهُ .
حسد عیب رسواکننده و اندوهی سنگین است ، صاحبش راحت نمی شود مگر آرزویش که آرزوی ابلیسی است در حقّ محسودش برآورده شود !
ثَمَرَةُ الْحَسَدِ شِقاءُ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ .
میوه حسد ، بدبختی دنیا و آخرت است .
اَلْحاسِدُ یَفْرَحُ بِالشَّرِّ وَیَغْتَمُّ بِالسُّرورِ .
حسود با دیدن رنج مردم خوشحال و با مشاهده سرور مردم ناراحت می گردد .
خداوند بزرگ به موسی بن عمران نصیحت می کند ، که در حقیقت به تمام عبادش موعظه می نماید :
بر آنچه از فضلم به مردم داده ام حسد مبر ، و چشم طمع و تعجب به آنچه در دست مردم است مدوز ، در این زمینه ها دنباله رو نفس مباش ، که حسود بر نعمت من خشمناک است ، و بر قسمت من مانع ، قسمتی که به اراده ام بین بندگانم تقسیم کرده ام .
قالَ الْباقِرُ (علیه السلام) :
اِنَّ الْحَسَدَ لَیَأْکُلُ الاْیمانِ کَما تَأْکُلُ النّارُ الْحَطَبَ .
امام باقر (علیه السلام) می فرماید : حسد ایمان را می خورد ، چنانچه آتش هیزم را می خورد .
قالَ الصّادِقُ (صلی الله علیه وآله وسلم) :
آفَةُ الدّینِ الْحَسَدُ وَالْعُجْبُ وَالْفَخْرُ .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : آفت دین سه چیز است :
۱ ـ حسد
۲ ـ خودبینی
۳ ـ فخرفروشی به دیگران .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
یَقولُ اِبْلیسُ لِجُنودِهِ : اَلْقوا بَیْنَهُمُ الْحَسَدَ وَالْبَغْیَ فَاِنَّهُما یَعْدِلانِ الشِّرْکَ .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : ابلیس به لشگرش می گوید بین مردم حسد و تجاوز از حدود الهی بیندازید که این دو صفت هم سنگ شرک است .
امام مجتبی می فرماید از سه خصلت بپرهیزید :
۱ ـ حرص
۲ ـ کبر
۳ ـ حسد
بخاطر حرص بود که آدم از بهشت رانده شده ، بخاطر کبر بود که ابلیس ملعون و رجیم شد ، بخاطر حسد بود که قابیل برادر بی گناهش هابیل را گشت .
انسان وقتی حضرت را مالکی حکیم و خدائی عادل ، و پروردگاری عالم و کریم بداند ، و معتقد باشد که حضرت او در عنایات و فضلش مصلحت عبادش را لحاظ می کند ، و علاوه توجه داشته باشد که هر نعمت مادی به انسان داده می شود ، زوال پذیر است ، در قلبش برای حسد جائی نمی ماند .
حسد ناشی از ضعف ایمان ، ضعف شخصیت ، حقد و کینه ، رذالت و پستی ، و به قول حضرت صادق ناشی از کوردلی و انکار عنایت خداست ، و چون بر قلب کسی سایه بیاندازد او را بهر گناهی و جنایتی وادار می کند و گاهی جنایتی که تا ابد قابل جبران نیست ، به حدیث عجیب زیر در این زمینه عنایت کنید .
هشام بن حکم می گوید از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم ، مردم زمان علی (علیه السلام)پس از مرگ پیامبر تا شهادت مولا آیا آن جناب را به عنوان اعمل و اقضی و اعدل و احکم ، و اشجع و اعبد و ازهد نمی شناختند ؟
امام ششم فرمود چرا ، وجود مقدس حضرت مولا در کمالات معنوی و الهی برای تمام مردمان زمان از سقیفه تا نهروان بطور کامل شناخته شده بود ، هشام می گوید به امام صادق (علیه السلام) عرضه داشتم پس چرا این همه بلا و مصیبت که در حقیقت مصیبت و بلا برای اسلام و مردم تاریخ تا روز قیامت بود به سر آن حضرت آوردند ، حضرت فقط و فقط در پاسخ من گفتند : حسد(۲۱) ! ! !
باب پنجاه و دوّم
در نکوهش طمع است
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : بَلَغَنی اَنَّهُ سُئِلَ کَعْبُ الاَْحْبارِ : ما الاَْصْلَحُ فِی الدّینِ وَمَا الاَْفْسَدُ ؟ فَقالَ : اَلاَْصْلَحُ الْوَرَعُ ، وَالاَْفْسَدُ الطَّمَعُ . فَقالَ لَهُ السّائِلُ : صَدَقْتَ یا کَعْبُ الاَْحْبارِ .
وَالطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطاِن یَسْتَقی بِیَدِهِ لِخَواصِّهِ ، فَمَنْ سَکَرَ مِنْهُ لا یَصْحو اِلاّ فی اَلیم عَذابِ اللهِ وِمُجاوَرَةِ ساقیهِ .
وَلَوْ لَمْ یَکُنْ فی الطَّمَعِ سَخَطٌ اِلاّ مُشاراةُ الدّینِ بِالدُّنْیا لَکانَ عَظیمًا .
قالَ اللهُ تَعالی : ( أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَی وَالْعَذَابَ بِالْمَغْفِرَةِ )(۲۲) .
وَقالَ اَمیرُالْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : تَفَضَّلْ عَلی مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اَمیرُهُ ، وَاسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَاَنْتَ نَظیرُهُ ، وَافْتَقِرْ اِلی مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اَسیرُهُ .
وَالطّامِعُ فِی الْخَلْقِ مَنْزوعٌ عَنْهُ الاْیمانُ وَهُوَ لایَشْعُرُ ، لاَِنَّ الاْیمانَ یَحْجُزُ بَیْنَ الْعَبْدِ وَبَیْنَ الطَّمَعِ فِی الْخَلْقِ فَیَقولُ : یا صاحِبی خزائِنُ اللهِ مَمْلُوَّةٌ مِنَ الْکِراماتِ وَهُوَ لا یُضَیِّعُ اَجْرَ مَنْ اَحْسَنَ عَمَلاً ، وَما فِی اَیْدِی النّاسِ فَاِنَّهُ مَشوبٌ بِالْعِلَلِ ، وَیَرُدُّهُ اِلَی التَّوَکُّلِ وَالْقَناعَةِ وَقَصْرِ الاَْمَلِ وَلُزومِ الطّاعَةِ وَالْیَأْسِ مِنَ الْخَلْقِ ، فَاِنْ فَعَلَ ذلِکَ لَزِمَهُ وَاِنْ لَمْ یَفْعَلْ ذلِکَ تَرَکَهُ مَعَ شُؤُمِ الطَّمَعِ وَفارَقَهُ .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
بَلَغَنی اَنَّهُ سُئِلَ کَعْبُ الاَْحْبارِ : ما الاَْصْلَحُ فِی الدّینِ وَمَا الاَْفْسَدُ ؟ فَقالَ : اَلاَْصْلَحُ الْوَرَعُ ، وَالاَْفْسَدُ الطَّمَعُ . فَقالَ لَهُ السّائِلُ : صَدَقْتَ یا کَعْبُ الاَْحْبارِ .
امام صادق (علیه السلام) در این فصل نیز به یکی از رذائل اخلاقی و صفات ابلیسی که مخرّب دنیا و آخرت آدمی است اشاره می فرمایند و آن طمع و حرص و آزمندی است که در مقابل صفت ملکوتی قناعت است .
امام در ابتدای روایت جمله ای را که از کعب الاحبار عالم یهودی نقل می کنند ، گرچه کعب الاحبار از نظر اسلامی مورد اطمینان و وثوق نیست و از اعتبار بهره ندارد ، اما نقل قول اینگونه اشخاص در حالیکه قول حق و سخن صحیح باشد در روایات ما سابقه زیاد دارد .
بیشترین روایات کتاب با عظمت « احقاق الحق » ، و کتاب جهانی « الغدیر » و کتاب بسیار مهم « عبقات الانوار » ، از قول مخالفین است و همه بزرگان دین جهت اثبات حق بر آن روایت که از مهم ترین روایات اسلامی در باب ولایت است تکیه دارند ، بنابراین نقل یک جمله صحیح از کعب الاحبار زیانی به اعتبار روایت مورد شرح نمی رساند .
امام ششم حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند :
از کعب الاحبار پرسیدند ، در قوانین دین جهت نجات دنیا و آخرت کدامش اصلح و فاسدترین برنامه در جهت خرابی دنیا و آخرت چیست ؟
پاسخ داد اصلح ترین برنامه جهت نجات پاکدامنی و فاسدترین برنامه که مولّد خرابی دین و دنیا و آخرت است طمع می باشد ، پرسش کننده گفت راست گفتی .
آنان که نظر طمع به روی نامحرمان بازنمی کنند ، و به همسر قانونی و حلال خود قانع هستند ، و بهمین خاطر از خطر شهوات محفوظند پاکدامن و اهل ورعند ، و در سایه ورع و پاکدامنی تأمین کننده خیر دنیا و آخرت خویش هستند .
آنان که نظر طمع به زنان نامحرم و به اموال مردم و به حقوق جامعه دارند ، و نمی توانند بخاطر طمع جلوی امیال و غرائز و شهوات خود را بگیرند ، به هر گناهی اعم از گناهان غریزی و مالی و خانوادگی و اجتماعی دچار می شوند ، و بر اثر طمع تیشه به ریشه سعادت دنیا و آخرت خود می زنند .
قرآن و طمع
طمع حالتی است که انسان را به ورطه محرمات می کشد ، و از رحمت واسعه حق محروم می کند ، و ملکوت وجود آدمی را به ظلمت و تاریکی آلوده می نماید ، و از انسان منبع شرّ و خطر می سازد و شقاوت دنیا و آخرت را برای بشر به ارمغان می آورد .
قرآن مجید در آیه سی و دوم سوره مبارکه احزاب طمع را ثمره مرض قلب می داند ، قلبی که از نور معرفت و ایمان و حکمت و عشق به خدا و انبیاء و اولیاء محروم است .
خواهی نخواهی گرفتار حالات ابلیسی گوناگون از جمله حالات خطرناک طمع است .
قرآن مجید در سوره مبارکه مدثّر می فرماید اینگونه افراد مریض هرچه هم از نعمت های مادّی برخوردار شوند باز سیر نشده و طمع در اضافه شدنش دارند ، که البته این طمع باعث می شود ، آدمی از حدود و مرزها و مقررات الهی تجاوز کرده و دست تعدی به حقوق حقّه مردم دراز کند !
طمع کار حد و مرزی برای خود نمی شناسد و قانونی را محترم نمی داند و بهر کاری که شهوت او اقتضا کند دست می زند .
( وَجَعَلْتُ لَهُ مَالاً مَمْدُوداً *وَبَنِینَ شُهُوداً *وَمَهَّدتُّ لَهُ تَمْهِیداً *ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ *کَلاَّ إِنَّهُ کَانَ لاِیَاتِنَا عَنِیداً )(۲۳) .
بر او مال و ثروت فراوان بیش و بیش تر از نیازش بذل کردم ، و پسران حاضر به خدمت نصیبش نمودم و اقتدار و مکنت و عزّت دادم ، با این همه باز از من طمع فزونی دارند هرگز بر آنچه می خواهد توجه نکنم که او با آیات ما عناد و دشمنی ورزید .
قرآن مجید طمع را به چند مرحله تقسیم می کند ، بعضی از آنها طمع مثبت و برخی طمع منفی هستند .
طمع به زنان نامحرم ، طمع به مال مردم ، طمع به حقوق اجتماعی جامعه ، طمع به بیش از مقدرات حق که در رابطه با سعی و کوشش انسان است از قبیل طمع منفی است که مورث بدبختی دنیا و آخرت است .
طمع به رحمت و عنایت حق ، طمع به دخول بهشت ، طمع به آمرزش و عفو حضرت حق بدون عمل و بدون انجام واجبات و بدون ترک محرّمات و بدون توبه و استغفار حقیقی طمعی شیطانی و حالتی غلط است که قرآن کریم از نوع این طمع ها که در حقیقت یک حالت درونی ولی متوجّه به جهات گوناگون است منع فرموده .
( فَمَالِ الَّذِینَ کَفَرُوا قِبَلَکَ مُهْطِعِینَ * عَنِ الْیَـمِینِ وَعَنِ الشِّمَالِ عِزِینَ *أَیَطْمَعُ کُلُّ امْرِئ مِنْهُمْ أَن یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیم )(۲۴) .
ناسپاسان را چه شده است که بدون حقیقت به جانبت می شتابند و از راست و چپ باز پراکنده می شوند و به واقعیت اسلام گرایش ندارند ، آیا طمع دارند که در بهشت داخل شوند ؟ !
در حدیث قدسی آمده :
ما اَقَلَّ حَیاءَ مَنْ یَطْمَعُ فی جَنَّتی بِغَیْرِ عَمَل .
چه کم حیاء است آن کسیکه بدون عمل طمع در بهشت من دارد ؟
و در حدیث دیگر قدسی آمده :
کَیْفَ اَجودُ بِرَحْمَتی عَلی مَنْ یَبْخُلُ بِطاعَتی ؟
چگونه رحمتم را نصیب کسی کنم که از اطاعت من بخل میورزد ؟
طمع به عنایت و رحمت خدا ، طمع به بهشت و مغفرت حضرت حق در جنب عمل و اجرای دستورات و پیاده کردن مقرّرات و ترک محرمّات و طمع به استجابت دعا بشرط دعای با شرایط طمع مثبت و از بهترین حالات الهی و ملکوتی است و همچنین طمع به بخشوده شدن گناه بشرط توبه حقیقی طمع مثبت و در حقیقت همان امیدی است که گنهکار تائب باید به حضرت مولا داشته باشد .
( وَمَا لَنَا لاَ نُؤْمِنُ بِاللهِ وَمَا جَاءَنَا مِنَ الْحَقِّ وَنَطْمَعُ أَن یُدْخِلَنَا رَبُّنَا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ )(۲۵) .
اهل حقیقت و آراستگان به معرفت می گویند : چرا ایمان به خدا و رسول و کتاب حق و روز جزا نیاوریم ، در صورتی که طمع داریم و امیدواریم که ما را در قیامت در زمره ی صالحان قرار دهند .
( قَالُوا لاَ ضَیْرَ إِنَّا إِلَی رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ * إِنَّا نَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لَنَا رَبُّنَا خَطَایَانَا أَن کُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِینَ )(۲۶) .
پس از آنکه فرعون ستمگر ، روی آوردن ساحران را به موسی دید و آنان را آراسته به ایمان ملاحظه کرد و ایشان را به قتل و دار و قطع دست و پا تهدید کرد یک پارچه گفتند از این دارو قتل زیانی بما نمی رسد چون همه ی ما به حقیقت به سوی خدا باز می گردیم و به حضرت حق طمع و امید داریم که چون اولین صفی هستیم که ایمان آورده ایم از اشتباهات ما به لطف و عنایتش درگذرد .
قرآن مجید از قول حضرت ابراهیم نقل می کند :
( وَالَّذِی أَطْمَعُ أَن یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ )(۲۷) .
خدای من همان خدائی است که برای آمرزش گناهم به روز جزا به او چشم امید و طمع دارم .
( إِنَّمَا یُؤْمِنُ بِآیَاتِنَا الَّذِینَ إِذَا ذُکِّرُوا بِهَا خَرُّوا سُجَّداً وَسَبَّحُوا بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَهُمْ لاَ یَسْتَکْبِرُونَ * تَتَجَافَی جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَطَمَعاً وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ )(۲۸) .
تنها کسانی که به آیات ما ایمان می آورند آنان هستند که چون متذکّر خدا شوند به سجده رخ بر خاک نهند و به تسبیح و تنزیه ستایش پروردگار کنند و از کبر و نخوت در برابر دستورات حق دوری ورزند .
به شب پهلو از بستر خواب حرکت دهند و در دل شب با بیم و امید خدای خود را بخوانند و از آنچه روزی آنان کردیم انفاق کنند .
آری پس از عمل و پس از تقوا و ترک محرّمات ، و بعد از توبه واقعی از گناهان طمع به رحمت و عنایت و مغفرت بستن کاری الهی و عملی عقلائی است ، و چه نیکوست که انسان حالت طمع خویش را که یک حالت فطری و طبیعی است به این جهات مثبت هدایت کند و تا زنده است فقط به حضرت دوست طمع بندد .
آنکس که گدای پیشگاه اوست ، آنکس که نیازمندی خود را متوجه ی عنایت او کرده ، آن کس که با تکیه بر عشق و عمل طمع به عنایت او دارد چه موجود پر ارزش و چه گوهر گرانبهائی است ؟
سریر سلطنت جاودان گدای تو باد
که سر فدای تو کردست و جان برای تو باد
تو بی گناه اگر خون یار خویش بریزی
کر است زهره و یارا که ماجرای تو دارد
زمال و ملک ندارند خسروان زمانه
تمتّعی که زعشق تو مبتلای تو دارد
ززنگ غصه ی دوران بود هر آینه ایمن
دلی که صیقلی از یاد غم زدای تو دارد
بچشم لطف نظر کن بحال بی سر و پائی
که توتیای جهان بین زخاک پای تو دارد
مرا وصال تو عمرست وآن بکوشش من نیست
که این عطیه تعلّق به لطف ورای تو دارد
دلم بجای تو بر دیده ها نشانه خیالت
وگر خیال تو نبود کرا بجای تو دارد
دل شکسته من در غم تو حال پریشان
بیادگار سر زلف دل گشای تو دارد
خلاف شرط وفا باشد ار بیان کند اشکم
شکایتی که دل خسته از جفای تو دارد
شکسته قلب مرا در شمار ناوری آری
درست نیست ولی سکه ی هوای تو دارد
عماد سوخته در بوته محبّت و اخلاص
مس وجود به امید کیمیای تو دارد
طمع کاران به لطف و عنایت او ، امیدواران به مرحمت و مغفرت حضرت دوست ، گدایان کوی یار ، دردمندان پیشگاه آن جناب با تمام طمع به رحمت او به عرصه او می دارند :
ای جان ما شرابی از جام تو چشیده
سر مست اوفتاده دل از جهان بریده
وی جان ما بیک دم صد زندگی گرفته
تا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالم
مثل تو هیچ گوهر نه دیده و شنیده
جانهای عاشقانت مرغان پای بسته
در زیر دام دنیا بربویت آرمیده
آنجا که آتش تو بالا گرفت در دل
هم شمع جان نهاده هم صبح دل دمیده
وانجا که عرضه داده عشق امانت خود
هم کوه پست گشته هم چرخ در رسیده
گردون سالخورده بوئی شنیده از تو
در جستجوی آن بو چندین بسر دویده
عشقت بلا ابالی در چار سوی عالم
پیران راه بین را بر دارها کشیده
در راه اشتیاقت جانهای انتظاران
چون مرغ نیم بسمل در خاک و خون تپیده
تو فارغ از دو عالم معشوق خویش داریم
وز غیرت تو هرگز کس در تو نا رسیده
الحق شگرف مرغی کز تو دو کون پر شد
نه بال باز کرده نه زآشیان پریده
ای در حجاب عزت پنهان شده زغیرت
نادیده گرد کویت پیران کاردیده
تو هم چو آفتابی در پرده ها نشسته
یک آه عاشقانت صد پرده بر دریده
ای جان ما چو آدم شادی هشت جنّت
داده به یک دو گندم اندوه تو خریده
در چشم ما نمائی گوئی که نور چشمی
یا نور چشم و جانی جان جام تو گزیده
بر جان ما فتاده نورت وزجان فتاده بر دل
وز دل رسیده بوئی زان نور سوی دیده
چون صنع توست جمله فارغ زصنع خویشی
زان دوستی نداری با هیچ آفریده
جمله توئی ولیکن کس دیده ای ندارد
زیرا که پرده بینم بر دیده ها کشیده
کو دیده ای کزان نور توحید کرده سرمه
تا فرش راز بیند بر کون گستریده
هر بی خبر نشاید این راز را که این را
جانی شگرف باید ذوق لقا چشیده
بحریست حضرت تو جانها جواهر آن
وز بحر نشوِ جانها موجی برآوریده
ای صد هزار کامل در وصف قدرت تو
جانهای دور فکرت در عجز پروریده
عطار دوربین را اندر مقام وحدت
پروانهوار جانش در شمع تو پریده
روایات و مسئله طمع
قال الکاظِمُ (علیه السلام) : اَلْطَّمَعُ سَجِیَّةٌ سَیِّئَةٌ .
حضرت کاظم ، امام موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود : طمع اخلاق ناپسندی است .
قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : اَلْطَّمَعُ یُذْهِبُ الْحِکْمَةَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَماءِ .
پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله) فرمود : طمع حکمت را از دل دانشمندان می زداید .
قالَ علیٌّ (علیه السلام) : قَلیلُ الطَّمَعِ یُفْسِدُ کَثیرَ الْوَرَعِ .
علی (علیه السلام) فرمود : طمع اندک ورع بسیار را فاسد می کند .
وَقالَ (علیه السلام) : ما هَدَمَ الدّینَ مِثْلُ الْبِدَعِ وَلا اَفْسَدَ الرَّجُلَ مِثْلُ الطَّمَعِ.
و نیز آن حضرت فرمود : چیزی همانند بدعت خراب کننده دین ، و برنامه ای چون طمع فاسد کننده انسان نیست .
قالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) : اِنْ اَرَدْتَ اَنْ تَقَرَّ عَیْنُکَ وَتَنالَ خَیْرَ الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ فَاقْطَعِ الطَمَّعَ الطَمَّعَ عَمّا فی اَیْدیِ النّاسِ .
امام صادق (علیه السلام) فرمود : اگر می خواهی دیده ات روشن باشد و بخیر دنیا و آخرت برسی طمع خود را نسبت به آنچه در اختیار مردم است قطع کن .
قالَ رَسُولُ الله (صلی الله علیه وآله) : اِیّاکَ وَاسْتِشْعارَ الطَّمَعِ فَاِنَّهُ یَشُوبُ الْقَلْبَ شِدَّةُ الْحِرْصِ وَیَخْتِمُ عَلیَ الْقُلُوبِ بِطابِعِ حُبِّ الدُّنْیا ، وَهُوَ مِفْتاحُ کُلِّ سَیِّئَة وَرَأْسُ کُلِّ خَطیئَة وَسَبَبُ اِحْباطِ کُلِّ حَسَنَة .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : شما را از افتادنه در بند طمع هشدار می دهم ، که قلب را به حرص شدید آلوده می کند ، و مُهر عشق به دنیا را به قلب می زند ، طمع کلید هر گناهی است و سر هر اشتباهی است و از بین برنده ی هر عمل خوبی است .
قَالَ علیٌّ (علیه السلام) : مَنْ اَرادَ اَنْ یَعیشَ حُرّاً اَیّامَ حَیاتِهِ فَلا یُسْکِنِ الطَّمَعَ قَلْبَهُ .
علی (علیه السلام) فرمود : هر کس بخواهد تمام دوره ی زندگیش آزاد زندگی کند ، طمع را در قلب جای ندهد .
وَقالَ (علیه السلام) : ثَمَرَةُ الطَّمَعِ ذُلُّ الدُّنْیا وشِقاءُ الاْخِرَةِ .
و نیز آن حضرت فرمود : میوه ی طمع ذلت دنیا و بدبختی آخرت است .
وَقالَ (علیه السلام) : مَنْ لَمْ یُنَزِّهْ نَفْسَهُ عَنْ دَنائَةِ الْمَطامِعِ فَقَدْ اَذَلَّ نَفْسَهُ وَهُوَ فِی الاْخِرَةِ اَذَلُّ وَاَخْزی .
و نیز آن جناب فرمود : هر کس وجودش را از مراحل طمع پاک نکند نفسش را ذلیل کرده و در آخرت ذلیل تر و بدبخت تر است .
وَقالَ (علیه السلام) : بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمٌَ یَقُودُهُ .
و نیز آن حضرت فرمود چه بد بنده ای است بنده ای که رهبریش بدست طمع باشد .
وَالطَّمَعُ خَمْرُ الشَّیْطانِ یَسْتَقی بِیَدِهِ لِخَواصِّهِ فَمَنْ سَکَرَ مِنْهُ لا یَصْحُوا اِلاّ فی اَلیمِ عَذابِ اللهِ وَمُجاوَرَةِ ساقیهِ(۲۹) . وَلَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الطَّمَعِ سَخَطٌ اِلاّ مُشاراُ الدّینِ بِالدُّنْیا لَکاننَ عَظیماً . قالَ اللهُ تَعالی : ( أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَی وَالْعَذَابَ بِالْمَغْفِرَةِ )(۳۰) .
امام صادق (علیه السلام) می فرماید : طمع شراب شیطان است که بدست آن دشمن خطرناک به کام دوستان خاصّش ریخته می شود ، و هر کس از این شراب مست شود ، بهوش نمی آید تا در جهنم و عذاب الیم حق در کنار شیطان دیده بگشاید و بهوش آید و معلومش گردد که چه بلای غیر قابل جبرانی بسرش آمده .
در عیب طمع همین مسئله بس که طمعکاران را به خریدن دنیا و فروختن آخرت و از دست دادن دین می کشاند و این مسئله در جای خود مسئله کوچک و کمی نیست .
خداوند متعال می فرماید : اینان ضلالت را در برابر هدایت و عذاب را در برابر مغفرت معامله کردند .
وَقالَ اَمیرُالْمُؤمِنینَ (علیه السلام) : تَفَضَّلْ عَلی مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اَمیرُهُ ، وَاسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَاَنْتَ نَظیرُهُ ، وَافْتَقِرْ اِلی مَنْ شِئْتَ فَاَنْتَ اَسیرُهُ .
امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید : به هر که خواهی احسان کن که بر اساس قاعده الانسان عبید الاحسان امیر او گردی و از غیر حضرت عزّت استغنا جو تا نظیر او باشی ، و به هر که خواهی اظهار حاجت کن بقصد چشم داشت احسان از او تا اسیر او گشته و دچار خفّت شوی .
امام صادق (علیه السلام) در پایان روایت می فرماید : ایمان انسان طمع کار ناقص است در حالیکه از این معنی خبر ندارد و نمی داند دچار چه زیان خطرناکی است ایمان وقتی تجلّی در قلب داشته باشد بین انسان و طمع قرار می گیرد و به انسان می گوید : ای مؤمن و ای صاحب من خزانه های حضرت الهی از کرامت و نعمت مملّو است و او خدائی است که مزد نیکوکار را ضایع نمی کند ، آنچه در دست مردم است و طمع کاران به آن طمع می ورزند آمیخته به زحمات و رنج ها و حلال و حرام است و بدست آوردن یک قیراط از آنان بی خفت و منّت و زحمت میّسر نیست . با این هشدار روی عبد را به جانب توکّل و قناعت و کوتاهی آرزو و لزوم عبادت و طاعت و نا امیدی از خلق می نماید ، اگر عبد به این حقایق آراسته شود ، ایمان تا ابد ملازم او خواهد بود ، و اگر به این واقعیات روی نیاورد دچار شومی طمع گشته و ایمان از دلش رخت برمی بندد .
حکما فرموده اند : طمع حالتی است که هر کجا وطن کند ، سلسله و زنجیر شرک و نفاق را بحرکت آورد و اگر قوّت یابد آدمی را به کفر می کشد .
ملاّ عبدالرّزاق گیلانی مترجم کتاب شریف مصباح می گوید :
باید دانست که اوّل طمع که از باطن مردم سر بر زند نتیجه ی حرص باشد و آن را در کلیّات و جزئیات از عام و خاصّ مردم معلوم می توان کرد ، بلکه محسوس می توان دید .
نه از حرص کودک برآرد نفیر
پس آن گه طمع دارد از دایه شیر
جوانان و پیران که ره می روند
هم از حرص بهر طمع می روند
و چون این معنی نخست از نفس حیوانی است اثر او را در جمیع حیوانات مشاهده می توان کرد .
دوّم ـ طمع از ریا در وجود آید و این نوع خاص تر است ، زیرا که منبع او نفس انسانی است و سایر حیوانات را در این معنی مدخلی نیست و این طمع از این حاصل آید که شخصی مالی نفقه کند یا طاعتی بجای آرد یا بکار خیری اقدام نماید و مقصودش این نباشد که ثواب آخرت حاصل کند یا در طلب رضای حقّ جلّ وعلا کوشا ، بلکه نفس او را طمع قبول خلق و زیادتی شهوت و ذکر خیر ، و نشر محامد و امثال این باشد ، چنان که اکثر خلق از خاصّ و عام و وضیع و شریف مبتلا به این معنی شده اند الی ماشاء الله و سرچشمه ی نفاق را نیز از اینجا مشاهده میکن و طلب منصب و جاه و رغبت ریاست و فوقیّت و امارت و حکومت که به نزد اهل معرفت هر یکی از اینها زنّاری است علی حده همه را نتیجه ی طمع میدان و اگر به تحقیق بنگری ریا نیز از طمع خیزد و چون این دو صفت لازمه ی یکدیگرند و از هم منفک نمی شوند حضرت حقّ جلّ وعلاّ در شأن حضرت امیر و خلوص و پاکی و بی ریائی و بی طمعی آن جناب فرمود :
( إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللهَ لاَ نُرِیدُ مِنکُمْ جَزَاءً وَلاَ شُکُوراً )(۳۱) .
سیّم : طمع از عجب ظاهر می شود و آن را تعلّق به نفس انسانی است ، زیرا که این نه از روی احتیاج است ، بلکه از راه فرط نخوت و کبر ناشی می شود چنان که فرعون لعین که از غلبه ی عجب خود را بدان کبری که داشت و در خلقت او متمکّن و مرکوز بود ، خود را مستحق آن دانست که طاعت او بر همه واجب است تا چنان ترک ادبی از آن بی ادب صادر شد ، و از جهل نفس و غرور دنیا و نخوت مُلک ، کلیم الله را بدین نوع تهدید کرد که :
( قَالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهاً غَیْرِی لاََجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونِینَ )(۳۲) .
و این هر سه نوع که تقریر کرده شد در اصطلاح طمع است و از جمله مهلکات است.
بدان که طمع از جمله ی اخلاق مذموم است ، و مذلّت اندر حال نقد بود ، و خجلت به آخر کار .
هر که به کسی طمع دارد با وی مداهنت کند و نفاق کند و به عبادت ریا کند و بر استخفاف و باطل وی صبر کند ، و آدمی را حریص آفریده اند که بدان که دارد هرگز قناعت نکند و جز به قناعت از حرص و طمع نرده و رسول (صلی الله علیه وآله) گفت :
اگر آدمی را دو وادی پر زر بود وادی سیّم خواهد ، و جز خاک اندرون آدمی پُر نگرداند و فرمود : خُنک آن کس که راه اسلام به وی نمودند و قدر کفایت به وی دادند و بدان قناعت کرد .
عوف بن مالک گفت : نزدیک رسول (صلی الله علیه وآله) بودیم هفت یا هشت کس گفت : بیعت کنید با رسول خدای ، گفتیم بر چه بیعت کنیم ؟ گفت : بیعت کنید که خدای را بپرستید و پنج نماز بپای دارید و هر چه فرماید به سمع و طاعت پیش روید و یک سخن آهسته گفت : و از هیچ کس سؤال مکنید ، و این قوم پس از آن چنان بودند که اگر تازیانه از دست ایشان بیفتادی فراکس نگفتندی که به من ده .
موسی (علیه السلام) گفت : یا ربّ از بندگان تو که توانگرتر ؟ گفت : آن که قناعت بکند بدانچه من دهم ، گفت : که عادل تر ؟ گفت : آن که انصاف از خود بدهد .
محمّد بن واسع رحمة الله علیه نان خشک در آب کردی و می خوردی و می گفتی که : هر که بدین قناعت کند از همه ی خلق بی نیاز بود .
یکی از حکما می گوید : هیچ کس به رنج صبورتر از حریص مُطمع نبود ، و هیچ کس را عیش خوشتر از قانع نبود ، و هیچ کس اندوهگن تر از حسود نبود ، و هیچ کس سبک بارتر از آن کس نبود که به ترک دنیابگوید و هیچ کس پشیمان تر از عالم بدکردار نبود .
داستانی عبرت آموز از طمع کار
شعبی رحمة الله علیه همی گوید که : صیادی گنجشکی بگرفت ، گفت : مرا چه خواهی کرد ؟ گفت بکشم و بخورم ، گفت از خوردن من چیزی نیاید اگر مرا رها کنی سه سخن بتو آموزم که تو را بهتر از خوردن من ، گفت بگوی ، مرغ گفت یک سخن در دست تو بگویم ، و یکی آن وقت که مرا رها کنی و یکی آن وقت که بر کوه شوم . گفت : اوّل بگوئی ، گفت هر چه از دست تو بشد بدان حسرت مخور ، رها کرد و بر درخت نشست گفت : دیگری بگوی گفت : محال هرگز باور مکن و پرید بر سر کوه نشست و گفت : ای بدبخت اگر مرا بکشتی اندر شکم من دو دانه مروارید بود هر یکی بیست مثقال ، توانگر می شدی که هرگز درویشی به تو راه نیافتی .
مرد انگشت در دندان گرفت و دریغ و حسرت همی خورد و گفت باری سیّم بگوی گفت : تو آن دو سخن فراموش کردی سیّم چه کنی ؟ تو را گفتم بر گذشته اندوه مخور و محال باور مکن ، بدان که پر و بال و گوشت من ده مثقال نباشد اندر شکم من دو مروارید چهل مثقال چگونه صورت بندد و اگر بودی چون از دست تو بشد غم خوردن چه فایده . این بگفت و بپرید و این مَثَل برای آن گفته همی آید تا معلوم شود که چون طمع پدید آید همه ی محالات باور کند .
ابن السماک رحمة الله علیه گوید : طمع رسنی است بر گردن ، و بندی است بر پای . رسن از گردن ، خود بیرون کن تا بند از پای برخیزد(۳۳) .
در هر صورت راه علاج مرض خطرناک طمع ، توجه به حضرت حقّ ، و بیداری نسبت به قیامت کبری ، و چشم پوشی از نامحرم ، و دیده بستن از اموال و حقوق مردم و قناعت به داده حقّ و محصول کار خویش است .
چون به عنایت و کرامت او نظر داشته باشی و به داده ی جناب او قناعت ورزی از ذلّت طمع رهائی یابی و به خیر دنیا و آخرت و عزّت امروز و فردا رسی.
بقول جناب فیض آن حکیم بزرگ و عارف با کرامت :
منوش ساغر دنیا که دُرد ناب نماست
درونش خون دل است از برون شراب نماست
هر آنچه در نظر آید ز زینت دنیا
بنزد اهل بصیرت سراب آب نماست
ببر مگیر عروس جهان که غدّار است
مرو به جامه ی خوابش که پیر شاب نماست
مدوز کیسه ی نفعش که نفع او ضرّر است
مخور فریب خطایش جهان صواب نماست
درونش تیره و تنگ از برون بود روشن
زذرّه کمتر و در دیده آفتاب نماست
برونش عیش و طرب و ز درون غم و محنت
درون فسرده و بیرونش آب و تاب نماست
زغمزه اش کند اندوه جلوه راحت
زعشوه اش دل ناکام کامیاب نماست
در این سرا دل اشکسته بیت معمور است
اگر چه در نظر بی بصر خراب نماست
جهان است خواب پریشان گهی شوی بیدار
که زیر خاک نجسی اگر چه خواب نماست
نظر بصورت دنیاست آنچه گفتی فیض
به معنی ارنگری سوی حقّ شتاب نماست
باب پنجاه و سوم
در مدح جود و سخاوت
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) :
السَّخاءُ مِنْ اَخْلاقِ الاْنْبِیاءِ وَهُوَ عِمادُ الاْیمانِ وَلا یَکُونُ مُؤْمِنٌ اِلاّ سَخِیّاً وَلا یَکُونُ سَخِیٌّ اِلاّ ذایَقین وَهِمَّة عالِیَة لاَِنَّ السَّخاءَ شُعاعُ نُورِ الْیَقینِ ، وَمَنْ عَرَفَ ما قُصِدَ هانَ عَلَیْهِ ما بَذَلَ .
وَقالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : ما جُبِلَ وَلِیُّ اللهِ اِلاّ عَلَی السَّخاءِ وَالسَّخاءُ ما یَقَعُ عَلی کُلِّ مَحْبُوب اَقَلُّهُ الدُّنْیا .
وَمِنْ عَلاماتِ السَّخاءِ أنْ لا تُبالِیَ مَنْ اَکَلَ الدُّنْیا وَمَنْ مَلَکَها ، مُؤْمِنٌ أوْ کافِرٌ ، عاص أوْ مُطیعٌ ، شَریفٌ أوْ وَضیعٌ .
یُطْعِمُ غَیْرَهُ وَیَجُوعُ ، ویَکْسُو غَیْرَهُ وَیَمْتَنِعُ مِنْ قَبُولِ عَطاءِ غَیْرِهِ ، وَیُمَنُّ بِذلِکَ وَلا یَمُنُّ ، وَلَوْ مَلَکَ الدُّنْیا بِاَجْمَعِها لَمْ یَرَ نَفْسَهُ فیها اِلاّ اَجْنَبِیّاً ، وَلَوْ بَذَلها فی ذاتِ اللهِ فی ساعة واحِدَة ما مَلَّ
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : السَّخِیُّ قَریبٌ مِنَ الله ، قَریبٌ مِنَ النّاسِ ، قَریبٌ مِنَ الجَنَّةِ بَعیدٌ مِنَ النّارِ ، وَالْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللهِ ، بَعیدٌ مِنَ النّاسِ بَعیدٌ مِنَ الجَنَّةِ قَریبٌ مِنَ النّارِ .
وَلا یُسَمّی سَخِیّاً اِلاّ الْباذِلُ فی طاعَةِ اللهِ لِوَجْهِهِ وَلَوْ کانَ بِرَغیف أوْ شَرْبَةِ ماء . قالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : السَّخِیُّ بِما یَمْلِکُ وَاَرادَ بِهِ وَجْهَ اللهِ ، وَاَمَّا الْمُتَسَخّی فی مَعْصِیَةِ اللهِ فَحَمّالٌ لِسَخَطِ اللهِ وَغَضَبِهِ وَهُوَ اَبْخَلُ النّاسِ لِنَفْسِهِ فَکَیْفَ لِغَیْرِهِ اتَّبَعَ هَواهُ وَخالَفَ اَمْرَ اللهِ .
( وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ ) . وَقالَ النّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : یَقُولُ اللهُ : ابْنَ آدَمَ مُلْکی مُلْکی وَمالی مالی ، یا مِسْکینُ اَیْنَ کُنْتَ حَیْثُ کانَ الْمُلْکُ وَلَمْ تَکُنْ ؟ وَهَلْ
لَکَ اِلاّ ما اَکَلْتَ فَاَبْلَیْتَ اَوْ تَصَدَّقْتَ فَاَبْقَیْتَ مَرْحومٌ بِهِ اَوْ مُعاقَبٌ عَلَیْهِ ، فَاعْقِلْ اَنْ لا یَکونَ مالُ غَیْرِکَ اَحَبَّ اِلَیْکَ مِنْ مالِکَ .
فَقَدْ قالَ اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : ما قَدَّمْتَ فَهُوَ لِلْمالِکینَ ، وَما اَخَّرْتَ فَهُوَ لِلْوارِثینَ ، وَما مَعَکَ فَما لَکَ عَلَیْهِ سَبیلٌ سِوَی الْغُرورِ بِهِ . کَمْ تَسْعی فی طَلَبِ الدُّنْیا وَکَمس تَرْعی ؟ اَفَتُریدُ اَنْ تُفْقِرَ نَفْسَکَ وَتُغنِیَ غَیْرَکَ ؟ !
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : السَّخاءُ مِنْ اَخْلاقِ الاْنْبِیاءِ وَهُوَ عِمادُ الاْیمانِ وَلا یَکُونُ مُؤْمِنٌ اِلاّ سَخِیّاً وَلا یَکُونُ سَخِیٌّ اِلاّ ذایَقین وَهِمَّة عالِیَة لاَِنَّ السَّخاءَ شُعاعُ نُورِ الْیَقینِ ، وَمَنْ عَرَفَ ما قُصِدَ هانَ عَلَیْهِ ما بَذَلَ ، وَقالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه وآله) : ما جُبِلَ وَلِیُّ اللهِ اِلاّ عَلَی السَّخاءِ وَالسَّخاءُ ما یَقَعُ عَلی کُلِّ مَحْبُوب اَقَلُّهُ الدُّنْیا .
امام صادق (علیه السلام) در این فصل به یکی از مهم ترین فضائل اخلاقی و صفات ملکوتی و حقیقتی که مصدر و منشأش حضرت ربّ الارباب است یعنی سخاوت اشاره می کنند .
امام می فرماید : سخاوت از اخلاق انبیاء الهی است و آن ستون و تکیه گاه ایمان است ، و چون سخاوت اقتضاء ایمان است ، پس مؤمنی نیست مگر این که سخی است ، و کسی سخاوت ندارد مگر این که صاحب یقین به حقایق الهیّه است و همّتش اعلاّ همّت می باشد ، سخاوت و کرم لباس و شعاع نور یقین است ، و هر کس آگاه شود که مقصد از سخاوت رسیدن به مقام قرب و لقا و وصل حضرت اوست امر سخاوت برای او بسیار آسان می شود ، در حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) آمده : سخاوت و کرم جبلی و فطری و طبیعی عاشقان خداست ، که هر چه ربط به مبدأ بیشتر باشد رابطه انسان با امور مای که مایملک اوست کمتر است ، چرا که سخی آنچه دارد از خدا می داند و به این معنی باور و یقین دارد و صرف آنچه در دست اوست برای او در راه محبوب سخت و مشکل نیست .
سخاوت بر چیزی واقع می شود که محبوب و معشوق انسان است نه اشیائی
که انسان لازم ندارد و به آنها دلبستگی نیست چنان در قرآن آمده :
( لَن تَنَالُوا البِّرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ )[۵۷] .
در اینجا بسیار مهّم است که حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید اقلّ مرحله سخاوت بذل مال دنیاست ، و این جمله به خاطر این است که اکثر مردم غرق در عشق به مال و منالند و چون چیزی در راه خدا بدهند تصوّر می کنند کار بسیار بزرگ و مهمی کرده اند در حالی که اینطور نیست چون امور مادی نسبت به امور معنوی امری ناچیز است ، پس عمل در امور مادی هم در مقابل امور معنوی مسئله مهمّی نیست این است که بذل مال اقلّ سخاوت و بذل جان در راه خدا سخاوت اعظم و بالاترین کار در این عالم است .
سخاوت انبیا
نیاز انسان در تمام شئون حیات و رسالت و نبوّت انبیاء گرام حق و سفیران پاک پروردگار نیازی فطری و ضرور است .
اگر پیامبران الهی مبعوث به رسالت نمی شدند اثری از سعادت دنیا و آخرت برای احدی نبود .
اگر رسولان خدا در فضای حیات انسانی که تجلّی نمی کردند ، آثاری از ارزش های واقعی در عرصه زندگی دیده نمی شد .
خداوند مهربان از باب عنایت و لطف و عشق و محبت به انسان و برای اینکه این موجود زمینی تبدیل به موجود ملکوتی و آسمانی شود و از وجود او منبعی از خیر و برکت بوجود آید ، پاک ترین و عاقل ترین و نیکوکارترین و دلسوزترین انسانها را به نام پیامبر و رسول مبعوث به رسالت کرد .
این بزرگواران در بین جوامع بدون کمترین چشم داشت برای نجات انسان از مهالک در کمال سخاوت وجود به فعالیّت پرداختند .
آنان در بین مردم به خاطر رضای محبوب و خوشنودی حضرت دوست از بذل هیچ برنامه ای که در راه رشد انسان بود دریغ نکردند .
آنان از محصول کوشش مادی خود که در جهت کشاورزی یا دامداری ، یا صنعت و یا تجارت بود ، برای هدایت انسان مایه گذاشتند .
آنان از خرج کردن دانش خود به هر صورتی که ممکن بود دریغ نورزیدند ، آنان از بذل زحمت و کوشش و فعالیّت ، در حالیکه برای آنان مشقّات و رنج هایسختی از پی داشت اغراض نکردند ، آنان برای هدایت انسان در آخرین برنامه خود به بذل جان خود که عزیزترین گوهر خزانه ی آفرینش بود اقدام کردند و در این راه به شرف نوشیدن شربت شهادت موّفق شدند .
آنان بخاطر این که منبع کمالات و آراسته به حقایق ملکی و ملکوتی بودند ، و دانش و علمشان متصل به علم بی نهایت بود و کمترین سیّئه ای در عمل و اخلاق نداشتند و در جهت فکر و روح و نفس و عمل از مقام با عظمت عصمت برخوردار بودند ، اطاعت و فرمانبرداریشان تا روز قیامت بر تمام مرد و زن واجب گشت ، و سرپیچی از آنان از جانب حق به عنوان کفر اعلام شد .
( قُلْ أَطِیعُوا اللهَ وَالرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّ اللهَ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ )[۵۸].
به مردم بگو خدا و رسول را اطاعت کنید که هر کس از اطاعت حق و رسول رخ برتابد کافر است و خدا کافران را دوست ندارد .
بنه سر به حکم خدای یگانه
شود تا به حکمت جهان دوگانه
بخواه از خدا غیر عقبی و دنیا
که بحر نوالش ندارد کرانه
نظر بر مدار از مسبّب در اسباب
سببهاست حیران او در میانه
فلک گر بپیچد زفرمان او سر
از انشقش می زنند تازیانه
بپرداز خود راز خود تا ببینی
که ما و شما نیست الاّ بهانه
بصورت بود جور و معنا عدالت
شکایت مکن از جفای زمانه
بدام تن افتاد تا مرغ جانم
دلش خون شد از حسرت آشیانه
چو از موطن اصلیم یاد آید
روانم شود بی خودانه روانه
مجو فیض از بی نشانه نشانی
که نتوان نشان داد از بی نشانه
( إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاللهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ )[۵۹] .
نزدیک ترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کنند و این پیامبر و امّت اوست که پیرو ابراهیم و مؤمن حقیقی اند و خداوند یار و دوستدار مردم مؤمن است .
آری اگر کسی بخواهد محبوب خدا شود که راستی در تمام هستی مقامی بالاتر از این نیست راهش آشنائی با انبیا و اطاعت و پیروی از آن بزرگواران است .
انبیاء الهی از طرف حضرت معبود ، در جهت اصلاح قلب و نفس و عمل و مسائل و معارفی ارائه کردند ، که هر انسانی علماً و عملاً به آن مسائل آراسته شود به خیر دنیا و آخرت می رسد و در این جهان و آن جهان محبوب حضرت حقّ می شود .
گر فلک دیده بر آن چهره ی زیبا فکند
ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند
هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم
بو که یک چشم بر آن طلعت زیبا فکند
خاک او زان شده ام تا چو مئیی نوش کند
جرعه ای بوی لبش یافته بر ما فکند
چون دل سوخته اندر سر زلفش بستم
هر دم از دست بیندازد و در پا فکند
زلف در پای چرا می فکند زانکه کمند
شرط آن است که از شیب به بالا فکند
غمش از صومعه عطار جگر سوخته را
هر نفس نعره زنان بر سر غوغا فکند
( وَیَعْقُوبَ وَالاَْسْبَاطِ وَمَا أُوتِیَ مُوسَی وَعِیسَی وَالنَّبِیُّونَ مِن رَبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ ) . ( وَمَن یَبْتَغِ غَیْرَ الاِْسْلاَمِ دِیناً فَلَن یُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ )[۶۰].
بگو ای پیامبر به خدای جهان و کتاب و شریعتی که به خود ما نازل شده ، و آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط ، و آنچه به موسی و عیسی و همه انبیاء از جانب حق آمده ایمان آوردیم ، فرقی بین هیچ یک از پیامبران نگذاریم ، ما مطیع دستور و فرمان خدا هستیم .
هر کس غیر از اسلام « که همان متابعت حقیقی از همه انبیاست » دینی اختیار کند ، هرگز از وی پذیرفته نیست ، و چنین کسی در آخرت از زیانکاران است .
آری اسلام همان راه انبیاء و پیامبران است ، راهی را که در آن راه عقاید و اخلاقیات و اعمال و دنیا و آخرت انسان به اصلاح کشیده می شود ، و بهره آدمی در آن راه سعادت دنیا و آخرت و خشنودی حقّ و بهشت ابدی است .
پیرو حقیقی پیامبر و قرآن که در حقیقت پیرو همه انبیاء و اولیاست ، با تمام وجود به محضر آن بزرگواران باید عرضه بدارد :
دردمند غم عشق تو دوا یافته است
وان که بیمار توبو دست شفا یافته است
هر کمالی که تن از صحت جان می یابد
دل ما از نظر لطف شما یافته است
گنج هر کام که شاهان جهان می طلبند
همه در گوشه ویرانه گدا یافته است
آنچه سجاده نشین می طلبد در فرقه
ای بسا رند که در زیر قبا یافته است
آنکه انداخته اند از نظرش بی بصران
به حقیقت نظر لطف خدا یافته است
طالب خلعت نعمت همه باشند ولی
دولت آن برد که تشریف بلا یافته است
بر نیاید زمن سوخته دل نام و نشان
گم شود در دو جهان هر که شما یافته است
سالها خدمت درگاه تو کردست عماد
چه عجب باشد ار امروز جزا یافته است
( وَمَن یُطِعِ اللهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً )[۶۱] .
و آنان که خدا و رسول را اطاعت کنند ، پس به آنان که خداوند به آنها لطف و عنایت کامل فرموده ، یعنی با پیامبران و صدیقان و شهیدان و نیکوکاران محشور شوند و اینان چه دوستان خوبی هستند .
راستی پیروی از خدا و پیامبر چه منفعت عجیب و چه سود کلانی دارد ، غیر از اینکه این پیروی مزد ابدی دارد . دوستانی چون انبیاء و صدیقین و شهیدان و صالحین نصیب انسان می نماید که لذت دوستی با آنان در فردای قیامت کمتر از لذّت بهشت نیست .
بی سرو خرامان سوی صحرا نتوان رفت
با خاطر غمگین به تماشا نتوان رفت
آنجا که بود هم چو فلک خانه خورشید
تا تن نشود هم چو مسیحا نتوان رفت
از سعی توان دل چه گشاید که در این را
بی رهبر توفیق همانا نتوان رفت
بی یاری دولت نتوان شد به ره عشق
کان بادیه راهی است که تنها نتوان رفت
دل گفت که تا دوست نخواهد مرو آنجا
یعنی که بیاری خود آنجا نتوان رفت
او خود گر آن غمزه دل باز فرستد
ور او نفرستد به تقاضا نتوان رفت
معلوم ندارد دل سرگشته که روزی
زین ورطه توان رفت بدَر یا نتوان رفت
با جان نتوان رفت عماد از سر کویش
تا زنده ام از کوی احبّا نتوان رفت
( یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَرَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَی رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی أَنْزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَکْفُرْ بِاللهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیداً )[۶۲] .
ای کسانی که که ایمان آورده اید ، ایمان حقیقی و راسخ به خدا و رسول خدا و قرآن نازل شده به پیامبر بیاورید ، و نیز به کتب آسمانی گذشته مؤمن شوید ، و کسی که خدا و فرشتگان و کتب و رسولان و روز قیامت را انکار کند در گمراهی دور و درازی افتاده است .
در هر صورت از قبیل این آیات در باره ی عظمت انبیا و نیاز انسان به نبوّت ، و سود پیروی از آن بزرگواران که در برنامه ی نجات انسان از سخی ترین مردم روزگار بودند زیاد است ، می توانید در این زمینه به سوره سوره ی قرآن مجید مراجعه کنید .
دل از دین نشاید که ویران بود
که ویران زمین جای دیوان بود
نگهدار دین آشکار و نهان
که دین است بنیاد هر دو جهان
پناه روان است دین از نهاد
کلید بهشت و ترازوی داد
چراغی است در پیش چشم خرد
که دل ره بنورش به یزدان برد
روان راست نوحُلّه ای از بهشت
که هرگز فرسوده گردد نه زشت
جهان را نه بر بیهده کرده اند
تو را نزپی بازی آورده اند
ره دین بپای آر خود چون سزاست
که گیتی بدین آفریدست راست
به یزدان بدین ره توان یافتن
که کفرست از او روی برتافتن
بد و نیک را هر دو پاداش است
خنک آن که جانش از خرد روشن است
وَمِنْ عَلاماتِ السَّخاءِ أنْ لا تُبالِیَ مَنْ اَکَلَ الدُّنْیا وَمَنْ مَلَکَها ، مُؤْمِنٌ أوْ کافِرٌ ، عاص أوْ مُطیعٌ ، شَریفٌ أوْ وَضیعٌ .
از علائم صفت بسیار مهم سخاوت این است که باک نداشته باشد و بخاطرش هم نگذرد که این مقدار ناچیز دنیا لقمه و ملک کیس ، طرف مؤمن است یا کافر ، عاصی است یا مطیع ، بزرگ است یا کوچک .
اقتضای رحمانیت حقّ این است که به موجود زنده در جهت نیازهای مادی لطف و عنایت کند بقول سعدی :
ادیم زمین سفره ی عام اوست
بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
مسئله ی خورد و خوراک و مسکین و پوشاک ضروری هر انسانی است ، و عنایت حقّ در این زمینه فقط مشروط به حیات موجود است و بس ، نه ایمان شرط جذب است و نه کفر علّت منع .
غصه ی این مسئله که چرا این خانه در اختیار فلان است و آن لباس بر تن فلان ، و این مال در دست به همان ، در حالیکه تمام موجودات زنده روزی خور حضرت اویند ، غصه ای احمقانه و دور از کرامت روح انسان است .
سخی و کریم به خاطرش نمی گذرد که مردم در امور مادی چه دارند و به چه کیفیت زندگی می کنند ، او همه را گرسنه ی این سفره می داند و از اینکه تمام مردم جدای از مشکلات مادی باشند شاد و خرّم و دلشاد است ، کریم و سخی روحش از این معانی بالاتر و نفسش از این مراحل برتر وبلکه تمام دنیا را اگر در دست کسی ببیند اثری در قلبش ندارد ، چرا که شخص سخی نظرش به عالم قدس و حرکت به آن جهان با عظمت ملکوتی است و در این زمینه برای خود پای بندی و بازدارنده ای نمی شناسد .
بقول عارف شیدا مرحوم رفعت :
عشق تو می کشاندم شهر به شهر و کو بکو
مهر تو می دواندم پهنه به پهنه سو به سو
بافته با محبتم رشته تار و پود جان
تار به تار نخ به نخ رشته به رشته پو به پو
آنچه دل از فراق او کرد به من نمی کند
آتش هجر من به من آب وصال او به او
نیست جز او چه بنگری در صحف ولای من
آیه به آیه خط به خط صفحه به صفحه هو به هو
بود و نبود جز دلم در خم زلف او نهان
طرّه به طرّه خم به خم رشته به رشته مو به مو
سیل سرشک و خون دل از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط بحر به بحر و جو به جو
رفعت و شرح عشق او تا ننهد مرا به جان
سینه به سینه لب به لب چهره به چهره رو به رو
یُطْعِمُ غَیْرَهُ وَیَجُوعُ ، ویَکْسُو غَیْرَهُ وَیَمْتَنِعُ مِنْ قَبُولِ عَطاءِ غَیْرِهِ ، وَیُمَنُّ بِذلِکَ وَلا یَمُنُّ ، وَلَوْ مَلَکَ الدُّنْیا بِاَجْمَعِها لَمْ یَرَ نَفْسَهُ فیها اِلاّ اَجْنَبِیّاً ، وَلَوْ بَذَلها فی ذاتِ اللهِ فی ساعة واحِدَة ما مَلَّ
سخی در عین نیازش به طعام ، به دیگری می خوراند ، و در عین احتیاجش به لباس به دیگری می پوشاند ، هدیه و احسان قبول کردن برایش بسیار مشکل ، ولی هدیه و احسان به دیگران برایش بسیار آسان است ، از نیکی دیگران در حق خویش ممنون ولی بر احسانش به دیگران منت ندارد ، اگر مالک همه ی دنیا باشد ، و کلید خزائن عالم در اختیار او باشد ، خود و غیر را در آن مساوی می بیند ، و بلکه خویش را نسبت به تمام آن اموال اجنبی می داند ، و اگر بر فرض زمینه ای پیش آید که تمام آنچه را دارد به یک سات در راه خدا بدهد ، کمترین اثری در دلش نخواهد کرد .
حکایاتی که از سخاوت و کرم انبیاء و ائمه و اولیا در کتب ذکر شده بسیار است که قسمتی از آن را با خواست خدای کریم در شرح باب شصت و نه که در معرفت ائمه طاهرین (علیهم السلام) است ذکر خواهیم کرد .
روایات باب سخا
امام ششم (علیه السلام) در دنباله ی روایت باب سخا به چند روایت اشاره می کنند که مناسب است ابتدا روایات نقل شده ی حضرت ذکر شود ، آنگاه به روایات دیگر این باب با تکیه به کتب معتبره حدیث اشاره شود :
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : السَّخِیُّ قَریبٌ مِنَ الله ، قَریبٌ مِنَ النّاسِ ، قَریبٌ مِنَ الجَنَّةِ بَعیدٌ مِنَ النّارِ ، وَالْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللهِ ، بَعیدٌ مِنَ النّاسِ بَعیدٌ مِنَ الجَنَّةِ قَریبٌ مِنَ النّارِ .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : سخی به پروردگار و به مردم و به بهشت نزدیک و از آتش جهنم دور است ، در مقابل بخیل از خدا و مردم و بهشت دور و به جهنّم نزدیک است .
سخی به کسی نمی گویند مگر به آن که در راه اطاعت خدا ببخشد ، گر چه بخشش او گرده زنان یا شربت آبی باشد .
قالَ النَّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : السَّخِیُّ بِما یَمْلِکُ وَاَرادَ بِهِ وَجْهَ اللهِ ، وَاَمَّا الْمُتَسَخّی فی مَعْصِیَةِ اللهِ فَحَمّالٌ لِسَخَطِ اللهِ وَغَضَبِهِ وَهُوَ اَبْخَلُ النّاسِ لِنَفْسِهِ فَکَیْفَ لِغَیْرِهِ اتَّبَعَ هَواهُ وَخالَفَ اَمْرَ اللهِ .
رسول خدا فرمود : سخاوت با مال حلال آن هم به قصد قربت تحقق پیدا می کند ، اما مصرف مال نامشروع در کار خیر سخاوت نیست ، که چنین مصرف کننده ای حمّال سخط و غضب خداست ، و کسی که به سعادت خود پشت پا زند بخیل ترین مردم است به نفس خود چه رسد به غیر ، که چنین کسی پیرو هوای نفس و مخالف با امر خداست .
در قرآن مجید آمده :
( وَلَیَحْمِلُنَّ أَثْقَالَهُمْ وَأَثْقَالاً مَعَ أَثْقَالِهِمْ )(۱) .
و اینان علاوه بر بار سنگین گناهان خود و زر و وبال دیگران را هم بدوش می کشند .
وَقالَ النّبیُّ (صلی الله علیه وآله) : یَقُولُ اللهُ : ابْنَ آدَمَ مُلْکی مُلْکی وَمالی مالی ، یا مِسْکینُ اَیْنَ کُنْتَ حَیْثُ کانَ الْمُلْکُ وَلَمْ تَکُنْ ؟ وَهَلْ لَکَ اِلاّ ما اَکَلْتَ فَاَبْلَیْتَ اَوْ تَصَدَّقْتَ فَاَبْقَیْتَ مَرْحومٌ بِهِ اَوْ مُعاقَبٌ عَلَیْهِ ، فَاعْقِلْ اَنْ لا یَکونَ مالُ غَیْرِکَ اَحَبَّ اِلَیْکَ مِنْ مالِکَ .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) می فرماید : خداوند به انسان می گوید : این همه مِلکْ ها و اموال که در تصرّف شماست و شما به حسب ظاهر مالک آنید از من است و مالک حقیقی و صاحب واقعی این ها منم ، ای بیچاره ها فکر کنید که وقتی این امور مادی بصورت حقایق طبیعی در بستر خلقت بود شما کجا بودید ؟ و پس از سپری شدن عمرتان کجا خواهید بود ، مگر نه این است که تمام حیثیت شما نسبت به مال فقط و فقط امانت داری است ، امروز در اختیار شما و فردا در دست دیگران است ، زیاده بر آنچه می خورید و فانی می کنید ، اضافه تر از آنچه می پوشید و کهنه می کنید ، و یا در راه خدا می دهید و برای فردای خود ذخیره می نمائید ، دیگر چه کاری از دست شما نسبت به ملک و مال برمی آید ؟ !
رابطه شما با مال اگر هم آهنگ با دستورات حق باشد ، در فردای قیامت غرق رحمت حق خواهید بود ، و اگر مخالف با فرامین الهی به عذاب دچار خواهید شد ، به هوش باشید که مال دیگران نزد شما از مال خودتان محبوب تر نباشد ، به این معنی که به داده و عنایت حق از راه حلال قناعت کنید و پس از رفع نیاز خویش از حلال بقیه را با خدا معامله کنید ، به ملک و مال خود قانع باشید ، و از چشم داشتن به اموال دیگران بپرهیزید .
فَقَدْ قالَ اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ (علیه السلام) : ما قَدَّمْتَ فَهُوَ لِلْمالِکینَ ، وَما اَخَّرْتَ فَهُوَ لِلْوارِثینَ ، وَما مَعَکَ فَما لَکَ عَلَیْهِ سَبیلٌ سِوَی الْغُرورِ بِهِ . کَمْ تَسْعی فی طَلَبِ الدُّنْیا وَکَمس تَرْعی ؟ اَفَتُریدُ اَنْ تُفْقِرَ نَفْسَکَ وَتُغنِیَ غَیْرَکَ ؟ !
امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید : آنچه از مال دنیا در راه خیر و برای حضرت حق مصرف کنی و پیش از مرگ برای آخرت ذخیره نمائی برای خود تو باقی خواهد ماند ، و آنچه را نگه داری و برای بعد از خود بگذاری نصیب وارثانت می شود .
اموال منقول و غیر منقول که در دست تو حبس است ، و آن را در راه حضرت حق قرار نمی دهی ، تنها سودش برای تو ایجاد غرور و خودنمائی و فخر و تکبر بر دیگران است . چه اندازه برای این دنیای دنی و مغرورکننده خود را به زحمت و رنج می اندازی ، چقدر این دنیا را بسوی خود می کشی ، می خواهی با جمع ثروت خود را در پیشگاه حقّ تهیدست و بیچاره و وارث را صاحب ثروت و مال کنی ؟ وه که چه بدبختی .
برای توضیح بیشتر در این مسئله به شرح حدیث ۲۹ و۳۰ و۳۱ و۳۲ در باره ی قناعت و حرص و زهد و دنیا در جلد هشتم مراجعه کنید .
قالَ رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه وآله) : اَلسَّخاءُ خُلْقُ اللهِ الاَْعْظَُ .
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : سخاوت بزرگترین خلق الهی است .
وَقالَ (صلی الله علیه وآله) : اِنَّ السَّخاءَ شَجَرَةٌ مِنْ اَشْجارِ الْجَنَّةِ لَها اَغصانٌ مُتَدَلْیَةٌ فی الدُّنْیا فَمَنْ کانَ سَخِیّاً تَعَلَّقَ بِغصْن مِنْ اَغْصانِها فساقَهُ ذلِکَ الْغُصْنُ اِلیَ الْجَنَّةِ .
و نیز رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود : سخا درختی از درختان بهشت است ، که برای آن شاخه هائی است آویخته در دنیا ، هر کس سخی است چسبیده به شاخه ای از آن درخت بهشتی است ، که آن شاخه او رابه بهشت می برد .
قالَ الصّادِقُ (علیه السلام) : اِنَّ اللهَ تَبَارَکَ وَتَعالی رَضِیَ لَکُمْ الاِْسْلامَ دیناً فَاَحْسِنُوا صُحْبَتَهُ بِالسَّخاءِ وَحُسْنِ الْخُلْقِ .
امام صادق (علیه السلام) فرمود : خدای تبارک و تعالی اسلام را به عنوان دین برای شما پسندید ، مصحبت با این مکتب را با سخاوت و حُسن خلق نیکو بدارید .
قالَ عَلِیٌّ (علیه السلام) : اَلسَّخاءُ وَالشَّجاعَةُ غَرائِزُ شَریفَةٌ یَضَعُها اللهُ سُبْحانَهُ فیمَنْ اَحَبَّهُ وَامْتَحَنَهُ .
علی (علیه السلام) فرمود : سخا و شجاعت از غرائز شریفه است که خداوند هر دو را در بنده محبوب امتحان شده اش قرار داد .
وقَالَ (علیه السلام) : عَلَیْکُمْ بِالسَّخاءِ وَحُسْنِ الُخُلْقِ فَاِنَّهُما یَزیدانِ الرِّزْقَ وَیُوجِبانِ الْمَحَبَّةَ .
و نیز آن حضرت فرمود : بر شما باد به سخا و حُسن خلق که هر دو اضافه کننده ی روزی و باعث جلب محبت اند .
در جنگی عده ای اسیر شدند ، نبی اسلام فرمان اعدام اسیران را داد ، چون نوبت اعدام به یکی از اسرا رسید حضرت فرمود او را نکشید که خدای من بخاطر پنج صفت که در اوست او را بخشید : سخا ، صدق لسان ، حُسن خلق ، غیرت بر ناموس ، شجاعت .
اسیر از این معنا تعجب کرد ، به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) عرضه داشت ایمان بر من تعلیم کن ، حضرت وی را به عرصه ی اسلام هدایت کرد ، پس از مدتی در یکی از جنگ ها در رکاب پیامبر بزرگ اسلام به شرف شهادت نائل شد .
وَقالَ (علیه السلام) : اَلْبُخْلُ جامِعٌ لِمَساوِی الْعُیُوبِ وَهُوَ زِمامٌ یُقادٌ بِهِ اِلی کُلِّ سُوء .
و نیز علی (علیه السلام) فرمود : بخل مرکز تمام عیوب و راهبر به سوی تمام بدیهاست .
از وجود مقدس امام عصر (علیه السلام) روایت شده که فرموده است : از پروردگارم حیا می کنم بهشت را برای برادر دینی خود از او بخواهم ولی نسبت به دینار و درهم در حقّ او بخل ورزم ، چون قیامت شود حضرت حقّ به من بگوید : اگر بهشت از تو بود هر آینه بخیل تر ، بخیل تر ، بخیل تر از آن درهم و دینار نسبت به برادرت بودی.
رسول اسلام (صلی الله علیه وآله) می فرماید : مردان چهار نفرند :
۱ ـ سخی
۲ ـ کریم
۳ ـ بخیل
۴ ـ لئیم
سخی کسی است که می خورد و می خوراند ، کریم کسی است که نیاز خود را به دیگران می دهد ، بخیل کسی است که می خورد و نمی خوراند ، پست آن آدمی است که نمی خورد و نمی خوراند .
پانویس
- ↑ رحمان (۵۵) : ۱ ـ ۴
- ↑ ابراهیم (۱۴) : ۲۸
- ↑ نساء (۴) : ۸۰
- ↑ احزاب (۳۳) : ۶
- ↑ تفسیر سوره نور ۸۷
- ↑ نساء (۴) : ۶۲ ـ ۶۳
- ↑ بقره (۲) : ۱۷۷
- ↑ انعام (۶) : ۱۵۲
- ↑ مائده (۵) : ۸
- ↑ بقره (۲) : ۱۵۶
- ↑ بقره (۲) : ۸۳
- ↑ حجرات (۴۹) : ۱۱
- ↑ سفینة البحار : ۲/۴۵۴
- ↑ اسرا (۱۷) : ۵۳
- ↑ فصلت (۴۱) : ۳۳
- ↑ زمر (۳۹) : ۱۸
- ↑ زخرف (۴۳) : ۸۹
- ↑ زمر (۳۹) : ۳۷
- ↑ اعراف (۷) : ۳۱
- ↑ فصلت (۴۱) : ۴۴
- ↑ آل عمران (۳) : ۹۷
- ↑ ق (۵۰) : ۳۸
- ↑ بقره (۲) : ۲۸۶
- ↑ انبیا (۲۱) : ۲۲
- ↑ زخرف (۴۳) : ۱۳
- ↑ آل عمران (۳) : ۱۴۴
- ↑ مریم (۱۹) : ۱۲
- ↑ قصص (۲۸) : ۳۰
- ↑ ص (۳۸) : ۲۶
- ↑ کهف (۱۸) : ۴۶
- ↑ قصص (۲۸) : ۲۶
- ↑ بقره (۲) : ۲۶۱
- ↑ اسرا (۱۷) : ۲۳
- ↑ طه (۲۰) : ۴۳ ـ ۴۴
- ↑ بقره (۲) : ۱۳۶
- ↑ سوره ی احزاب (۳۳) : آیه ی ۷۰
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۹
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۵
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۸
- ↑ سوره ی اسرا (۱۷) : آیه ی ۲۸
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۷۹
- ↑ سوره ی نجم (۵۳) : آیه ی ۳۹
- ↑ سوره ی فرقان (۲۵) : آیه ی ۳
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۷۹
- ↑ سوره ی نجم (۵۳) : آیه ی ۳۹
- ↑ سوره ی فرقان (۲۵) : آیه ی ۳
- ↑ بحار : ۷۸ / ۴۶
- ↑ بحار : ۷۸ / ۱۶۳
- ↑ سوره ی نحل (۱۶) : آیه ی ۱۲۵
- ↑ سوره ی مؤمن (۴۰) : آیه ی ۵
- ↑ سوره ی مؤمن (۴۰) : آیه ی ۴
- ↑ سوره ی نساء (۴) : آیه ی ۱۰۷
- ↑ سوره ی حج (۲۲) : آیه ی ۳
- ↑ سوره ی حج (۲۲) : آیه ی ۸
- ↑ سوره ی حج (۲۲) : آیه ی ۹
- ↑ سوره ی انفال (۸) : آیه ی ۶
- ↑ آل عمران (۳) : ۹۲
- ↑ آل عمران (۳) : ۳۲
- ↑ آل عمران (۳) : ۶۸
- ↑ آل عمران (۳) : ۸۴ ـ ۸۵
- ↑ نساء (۴) : ۶۹
- ↑ نساء (۴) : ۱۳۶







