کتابخانه:سیمای اخلاق در آثار علامه آیة الله حسن زاده آملی
|
| |
| نویسنده | عباس عزیزی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | صلاه |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | 82/04/29 |
| قطع | رقعي |
محتویات
- ۱ مقدمه آیة الله حسن زاده آملی
- ۲ مقدمه مؤلف
- ۳ فصل اول: صفات و وظایف سالک
- ۴ فصل دوم: معرفت نفس
- ۴.۱ بخش اول: اهمیت معرفت نفس
- ۴.۱.۱ اهم معارف در معرفت
- ۴.۱.۲ علم اخلاق
- ۴.۱.۳ در خواست معرفت نفس از علی (ع)
- ۴.۱.۴ شخص زیرک
- ۴.۱.۵ من کیستم
- ۴.۱.۶ الهی عرفنی نفسی
- ۴.۱.۷ زادن جانها
- ۴.۱.۸ سرمایه همه سعادتها
- ۴.۱.۹ بالاتر از شناخت طبیعت
- ۴.۱.۱۰ مادر حکمت
- ۴.۱.۱۱ صد کلمه ارزشمند
- ۴.۱.۱۲ کلمات قصار در معرفت نفس
- ۴.۱.۱۳ به حال خود باش
- ۴.۱.۱۴ سعادت انسان
- ۴.۱.۱۵ قوای انسان و هدف آن
- ۴.۱.۱۶ خروج از حجاب تن
- ۴.۱.۱۷ نتیجه ماندن در بدن
- ۴.۲ بخش دوم: معرفت نفس طریق معرفت رب
- ۴.۱ بخش اول: اهمیت معرفت نفس
- ۵ فصل سوم: صفات دوست و همنشین
- ۵.۱ بخش اول: دوستی و همنشینی به خدا
- ۵.۲ بخش دوم: دوستی و همنشینی با مردم
- ۵.۲.۱ عملی در تهذیب نفس
- ۵.۲.۲ همنشینی با درویشان
- ۵.۲.۳ از معاشرت بد بپرهیز
- ۵.۲.۴ ناگزیر از ساختن با مردم
- ۵.۲.۵ امان از دغل دوستان
- ۵.۲.۶ همنشین دیو
- ۵.۲.۷ حذر از دوست نا اهل
- ۵.۲.۸ همنشین شدن با یزید
- ۵.۲.۹ دوری از دوست نابخرد
- ۵.۲.۱۰ همنشین دونان
- ۵.۲.۱۱ شکر دوست دانا
- ۵.۲.۱۲ شکر همنشینی پیامبر
- ۵.۲.۱۳ با بدان همنشین نمیشود
- ۵.۲.۱۴ با چه کسی همنشینی کنیم
- ۵.۲.۱۵ از ایشان بر حذر باش
- ۶ فصل چهارم: صبر
- ۶.۱ صابر باش
- ۶.۲ صابر و شاکر
- ۶.۳ صبر امیرالمؤمنین علی (ع)
- ۶.۴ افراد بشر سه گونهاند
- ۶.۵ شکیبایی ورز
- ۶.۶ صبر موسی (ع)
- ۶.۷ حال و همت
- ۶.۸ صبر امام حسن (ع)
- ۶.۹ صبری چون آزدگان
- ۶.۱۰ نمونهای در صبر و وقار
- ۶.۱۱ اگر گدا را صبر بینش بود
- ۶.۱۲ گلشن راز شبستری
- ۶.۱۳ شکر دولت صبر
- ۶.۱۴ استقامت و صبر
- ۶.۱۵ معلم صبر آخوند ملا حسینقلی
- ۶.۱۶ اگر دیر شود، دروغ نشود
- ۶.۱۷ عظمت ثواب اهل صبر
- ۶.۱۸ پاکترین سلوک
- ۶.۱۹ حفظ مرتبه صبر
- ۶.۲۰ صبر حضرت زهرا
- ۶.۲۱ صبر کنندگان و قانعین حقیقی
- ۶.۲۲ رفق و تانی
- ۶.۲۳ صبر در مرگ فرزند
- ۷ فصل پنجم: شکر
- ۸ فصل ششم: تواضع
- ۹ فصل هفتم: توبه
- ۹.۱ توبه از توبه
- ۹.۲ استغفار از همه عبادات
- ۹.۳ غسل توبه کن
- ۹.۴ استغفار
- ۹.۵ نا امید از توبه
- ۹.۶ رسول خدا و توبه
- ۹.۷ خاطره گناه
- ۹.۸ شرم توبه
- ۹.۹ استغفار تا قیامت
- ۹.۱۰ فضیلت استغفار در جوانی
- ۹.۱۱ اولین قدم سلوک
- ۹.۱۲ توبه از عبادت
- ۹.۱۳ مراتب گناه
- ۹.۱۴ توبه از خویشتن
- ۹.۱۵ توبه عارف و زاهد
- ۹.۱۶ به حقیقت برو
- ۹.۱۷ توبه دائم
- ۹.۱۸ توبه نصوح کن
- ۱۰ فصل هشتم: مقام توکل و رضا
- ۱۱ فصل نهم: خوی نیک
- ۱۲ فصل دهم: راز داری و کتمان
- ۱۳ فصل یازدهم: ادب
- ۱۴ فصل دوازدهم: رذایل و صفات زشت اخلاقی
- ۱۴.۱ مزرعه هرکس
- ۱۴.۲ پستی قوای نفیسه
- ۱۴.۳ قوه شهوانی خوک
- ۱۴.۴ باید از خود گذشت
- ۱۴.۵ ترس از نفاق
- ۱۴.۶ غرور کاذب
- ۱۴.۷ دزدی
- ۱۴.۸ فریب ریش بلند خوردن
- ۱۴.۹ کفاره غیبت
- ۱۴.۱۰ دزد مرغابی
- ۱۴.۱۱ دروغگو فراموشکار است
- ۱۴.۱۲ وای بر سنگین دلان
- ۱۴.۱۳ حسد و محسودین
- ۱۴.۱۴ چهار صفت منافق
- ۱۴.۱۵ غفلت از خویش
- ۱۴.۱۶ سقوط سنگ پس از هفتاد سال
- ۱۴.۱۷ تحریم ربا
- ۱۴.۱۸ آفت طمع
- ۱۴.۱۹ ادعای بی جا
- ۱۴.۲۰ بلال با اعمال درست
- ۱۵ فصل سیزدهم: یاد مرگ
- ۱۶ فصل چهاردهم: اخلاق و قیامت
- ۱۷ پانویس
مقدمه آیة الله حسن زاده آملی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
پنج اثر وزین و رصین به نامهای سیمای نماز و سیمای قرآن و داستانهای عارفانه و پندهای حکیمانه و سیمای اخلاق، که به همت والا و سعی قابل تقدیر روحانی فاضل بسیار گرانقدر جناب مستطاب آقای عباس عزیزی - ایده الله سبحانه بالقاءاته السبوحیة - از آثار قلمی مطبوع این داعی حسن حسن زاده آملی انتخاب شدهاند، و با اسلوبی شیرین و دلنشین به رشته نوشته در آمدهاند؛ امید است که مورد افاده و استفاده نفوس شیفته و شیقه به کمال قرار گیرند؛ و هم جناب عزیزی عزیز را اثری بایسته و شایسته: به یادگار، و هم مدیران محترم مؤسسه انتشارات صلاة قم را سبب وفور برکات، و هم این بنده را موجب مزید حسنات بوده باشند، قوله سبحانه
انا لا نضیع أجرمن أحسن عملاً.
قم - حسن حسن زاده آملی: ۲۸/ ۱۱ / ۱۳۷۹ ه ش.
مقدمه مؤلف
اللهم!نور قلوبنا بالقرآن و زین اخلاقنا بالقرآن.
زندگی انسان بر دایره اخلاق میچرخد.
انسان در هر عصر و زمانی برای سعادت و آرامش روحی و روانی خود محتاج و نیازمند اخلاق است.
اخلاق چیزی نیست که انسان یک مرتبه بتواند آن را کسب کند؛ بلکه باید از دوران کودکی تمرین کرد که تمام اخلاقیات در وجود آدمی ملکه گردند.
یکی از برنامههای مهم پیامبران، رساندن مردم به فضایل اخلاقی و مکارم اخلاق بود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق.
من به رسالت مبعوث شدم تا اخلاق پسندیده را در بین مردم تکمیل نمایم.
اگر جامعهای سالم میخواهیم باید فضایل اخلاقی را در افراد نفوذ دهیم.
جامعه بدون فضایل اخلاقی مرده است.
بیاییم تمرین کنیم تا اخلاق پسندیده را در خود شکوفا کنیم، که آن هم نیاز به مراقبت و مداومت دارد و از طرف دیگر مگذاریم رذایل اخلاقی در ما نفوذ کند که بیرون کردن آنها مشکل است.تخم حسادت و کبر و غرور و غیره اگر در انسان نفوذ کند و بزرگ شد، او را بیچاره میکند، و همین رذایل است که عبادات انسان را از بین میبرد.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: اخلاق پسندیده دلیل طینت پاک است.
حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: بر شما لازم است که اخلاق خود را درست و پسندیده نمایید؛ زیرا آن باعث بالا رفتن شما خواهد بود و بپرهیزید از اخلاق ناپسند و پست؛ زیرا آن بزرگی شما را پایین میآورد و بنیاد و مجد و عظمتتان را به خرابی و نابودی میکشاند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خوی نیک گناهان را آب میکند، همچنان که خورشید یخ را و خوی بد عمل را تباه میسازد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: خوی نیک از سعادت انسان و بدخویی از شقاوت و بدبختی او است.
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: حسن اخلاق سرآمد تمام نیکویی هاست.
و نیز فرمود: هیچ زندگی و عیشی گواراتر از حسن اخلاق نیست.
بیاییم با خواندن نکات اخلاقی استاد علامه آیة الله حسن زاده آملی خود را اصلاح کنیم؛ زیرا راههای رسیدن به فضایل اخلاقی و درمان رذایل اخلاقی در مطالب استاد نهفته است.به طور یقین اگر به این دستورات اخلاقی عمل نماییم، دنیا و آخرت خود را بیمه نمودهایم و از آنچه که خود استاد، دارای تواضع و فروتنی است، لاجرم آنچه از دلش برمی آید، بر دل مینشیند.
از خداوند سبحان میخواهیم به ما توفیق دهد تا بتوانیم خود را با اخلاق پسندیده زینت دهیم.انشاءالله.
حوزه علمیه قم
عباس عزیزی
بهمن ۱۳۷۹
فصل اول: صفات و وظایف سالک
بخش چهارم: تحذیر از غفلت نفس
حقیقت نزدیک اما دور
روزی ماهیان نزد بزرگشان گرد آمدند و گفتند: ای فلانی!ما قصد داریم به دریایی که از آن موجودیم و بدون آن معدوم هستیم، برویم.پس ابتدا باید به ما بیاموزی که دریا کدام جهت است و راهش از کدام سوی است.تا آن را دریابیم؛ به سویش روان شویم؛ زیرا مدت هاست که نام آن را میشنویم، ولی بدان علمی نداریم و نه مکان آن را دانیم و نه جهتش را.
بزرگ ماهیان گفت: ای دوستان و ای برادران! این سخن در شان شما و امثال شما نیست، چه دریا بزرگ تر از آن است که کسی بتواند به آن رسد و این کارنه از عهد شما ممکن و نه در مقام شماست و او را شما غایب نیست و شما نیز از او پنهان نیستید.او از خودتان به شما نزدیک تر است.
چون سخن او را شنیدند برخاستند که او را بکشند.او گفت: به چه گناهی مرا مستحق مرگ میدانید؟
گفتند: تو میگویی آن دریایی که در جستجوی آنیم، چیزی است که ما در آن هستیم؛ در حالی که ما فقط در آبیم، آب کجا و دریا کجا!تو بر آنی که با سخنانت ما را گمراه سازی.
بزرگ ماهیان گفت: به خدا سوگند، این گونه نیست که میپندارید نت من جز به حقیقت سخن نگفتم، چه دریا و آب در حقیقت یک چیز هستند و اصلاً میانشان فرقی نیست.به آن، به حسب حقیقت و وجودش آب گویند و به حسب کمالات و خصوصیات و انبساط و انتشار تمام بر مظاهر، و دریا به جهت آب.
در این هنگام بعضی از ماهیان حقیقت را دریافتند و ساکت شدند و بعضی دیگر انکار کرده، از او رویگردان شدند و تنهایش گذاشتند[۱].
آفت غفلت تاخیر در توبه
رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: اکثرة صیاح اهل النار من سوف یعنی بیشتر فریاد دوزخیان از پس از این گفتن و فردا کردن است.به بیمار بیداری گفتند: ما را اندرزی ده.گفت: شما را از سوف بیم میدهم.
حافظ!تکیه بر ایام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز به فردا فکنم
مبادا خواجه غافل بخورد و غافل بخوابد که به قول عارف همه دان همدان بابا طاهر عریان: هر آن کو غافله غافل خوره تیر[۲].
خطاب به خویشتن غافل
به خویشتن خطاب میکنم: ای همبازی اطفال! ای سرگرم به قیل و قال! ای اسیر اصطبل و علف! ای دور از سعادت و شرف!ای محبوس ر لحظای هوی! ای محروم از جنت لقاء! عمر به بی حاصلی و بوالهوسی گذشت، چه شود گر به خود آیی و ببینی چه کسی؟
بل تؤثرون الحیوة الدنیا و الاخرة خیر وأبقی[۳].
کلا بل تحبون العاجلة و تذرون الآخرة[۴].
ندانم چه کسی به در خانه دوست رفت و ناامید برگشت؟!
یک صبح به اخلاص بیا بر در ما گر کام تو برنیامد آنگه گله کن[۵]!
برادرم به فکر خود باش
دوست عزیزم!به فکر خود باش، و یا اقتضای عصر اجازه نمیدهد، و یا آقا خیال میکند اگر خویشتن را دریابد چه خواهد شد؟!نه مزاحم کارت هست نه مانع بازارت، اینکه هستی و هرچه داری و البته هزار بار از آن بهتر خواهد شد، بلکه بالاتر بالاتر بالاتر؛ باز هم بالاتر بالاتر بالاتر؛ باز هم بالاتر بالاتر بالاتر. این خداوند صادق الوعد است که میفرماید: للذین أحسنوا الحسنی وزیادة[۶].و میفرماید: لهم مایشاؤون فیها ولدنیا مزید[۷].
خواهی فرمود: آیا خودت بیداری یا واعظ غیر متعظی؟
عرض میشود: من اگر در خوابم جنابعالی چرا در خواب باشی[۸]؟!
بخش پنجم: تهذیب و ریاضت دادن نفس
از خود دست بردار
خویشتن بینی از نهاد و قیاس - گرد خود گشته همچو گاو خراس خراس بر وزن پلاس آسیای بزرگی را گویند که آن را با چاروا گردانند نه به آب (برهان قاطع).
و باز در بیت بعد آن به معنی رخصت و اجازه است.یعنی اگر از خودت دست برداری به اندازه دو بار دم برآوردن و نفس کشیدن به درگاه خدای سبحان باریابی.خواجه حافظ گوید:
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید - خوبان در این معامله تقصیر میکنند.
اخلاق نفسانی
امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به یکی از دانشمندان یهود گفت: هر کس طباع او معتدل باشد مزاج او صافی گردد، و هر کس مزاجش صافی باشد اثر نفس در وی قوی گردد، و هر کس اثر نفس در او قوی گردد به سوی آنچه که ارتقایش دهد بالا رود، و هر کس به سوی آنچه ارتقایش دهد بالا رود به اخلاق نفسانی متخلق گردد، و هر کس به اخلاق نفسانی متخلق گردد موجودی انسانی شود نه حیوانی، و به باب ملکی در آید و چیزی او از این حالت برنگرداند. پس یهودی گفت: الله اکبر!ای پسر ابوطالب!همه فلسفه را گفتهای؛ چیزی از فلسفه را فروگذار نکردهای[۹].
خودسازی مهمترین کار
انسان کاری مهم تر از خود سازی ندارد و ساختن هر چیز را مایه به حسب آن چیز لازم است، مثلاً دیوار را سنگ و گل باید و انسان را علم و عمل.
انسان تا به لقاء الله نرسیده است به کمال مطلوبش نائل نشده است و لقاء الله به معنی اتصاف انسان به او صاف الهی و تخلق او به اخلاق ربوبی است.بابا افضل را کلامی کامل در این باب است که: عالم درختی است که بار و ثمره او لقای خدای تعالی است[۱۰].
ریاضت
شیخ بهایی میگوید: شهید ثانی از عنوان بصری که پیرمردی نود و چهار ساله بود، نقل میکند که او گفت: چند سالی نزد مالک بن انس میرفتم، چون جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) آمد، نزد او رفتم و مایل بودم، همان طور که نزد مالک بن انس برای اخذ علم میرفتم، از آن حضرت نیز کسب علم نمایم.
روزی حضرت به من فرمود: خواستاران بسیاری دارم، لیکن مرا در هر ساعتی از شب و روز اورادی است که باید بدانها مشغول باشم؛ پس مرا از ورد و ذکرم باز مدار!و همان طور که پیش میکردی، نزد مالک رو، و از او کسب علم کن!
(چون این سخن شنیدم) سخت غمگین شدم و از حضورش مرخص شده، با خود گفتم: اگر در من خیری دیده بود، این چنین نمیفرمود.
پس وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله شده و بر آن حضرت صلی الله علیه و آله سلام کردم.فرایش به کنار قبر پیامبر آمدم و دو رکعت نماز خوانده، گفتم: خدایا! از تو میخواهم که قلب جعفر (علیه السلام) را با من نرم گردانی و آنچه از علم او کا باعث هدایتم به صراط مستقیمت شود، روزی ام گردانی!
سپس با ناراحتی به خانه برگشتم و نزد مالک بن انس نیز نرفتم؛ چرا که قلبم از محبت جعفر بن محمد (علیه السلام) مملو بود و تنها برای ادای نماز واجب از خانه خارج میشدم.تا این که صبرم تمام شد و به در خانه حضرت آمده، اذن ورود خواستم.خادمش بیرون آمد و گفت: حاجتت چیست؟
گفتم: میخواهم بر شریف (امام صادق)سلامی عرض نمایم.
گفت: در حال نماز است.
مدتی همان جا نشستم.پس از اندکی خادم آمد و گفت: بر برکت خدا وارد شو!وارد شدم و سلام کردم، حضرت جواب گفت و فرمود: بنشین خدایت ببخشاید!
نشستم.حضرت سر مبارکش را بالا آورد و فرمود: کنیه ات چیست؟
گفتم: ابوعبدالله.
فرمود: خداوند کنیه ات را ثابت بدارد و توفیقت دهد! ای ابو عبدالله! حاجتت چیست؟
با خود گفتم: اگر در این دیدار، حتی جز این دعا بهرهای دیگر نبرم، باز هم کافی است.
حضرت دوباره فرمود: حاجتت چیست؟
گفتم: از خدا خواستم که قلب شما را با من نرم گرداند و از علم شما، اندکی روزی ام گرداند و امید دارم که خدای تعالی این حاجت شریف را اجابت فرماید.
فرمود: ای ابو عبدالله!علم با تعلم حاصل نشود؛ بلکه نوری است که بر قلب آن کس که خداوند خواهد هدایتش کند بتاباند.اگر طالب آنی، ابتدا در نفس خود، حقیقت عبودیت را جستجو نما و علم را به واسطه عمل بجوی و از خدا فهم و درک را طلب نما! تا تو را عطا فرماید.
گفتم: ای شریف!
فرمود: بگو، ای اباعبدالله!
گفتم: ای اباعبدالله!حقیقت عبودیت چیست؟
فرمود: سه چیز است:
یکی این که بنده در آنچه که خدا به او داده است، مالکیتی برای خود قایل نشود؛ چرا که بنده و غلام را ملک و مالی نیست.مال و ثروت را از آن خدا بداند و طبق او امر او، آن را مصرف نماید.
دیگر این که بنده تدبیری برای خود نداشته باشد.
و شی ء سوم آن که، در آنچه که خداوند تعالی امر و نهی اش فرموده است، خود را مشغول سازد (و از آن اطاعت کند).
پس چون خود را مالک عطایای خداوند، نبیند، اتفاق بر او سهل شود، و چون تدبیر خود را به او تفویض کند، مصایب دنیا برای او آسان گردد و چون به اطاعت و انجام اوامر و نواهی خداوند مشغول باشد، به ستیز و مباهات با مردم نپردازد.و چون خدا بندهای را با این سه خصیصه گرامی داشت، دنیا و ابلیس و خلق در نظر او خوار شوند و دنیا را برای تکاثر و تفاخر نطلبد، و آنچه را که نزد مردم است، برای عزت و بلندی مرتبه خود طلب نکند و روزهایش را به بطالت نگذارد.پس این اولین درجه تقواست.
خداوند متعال فرموده است: تللک الدار الاخرة نجعلها للذین لایریدون علواًفی الارض و لا فساداً و العاقبة للمتقین[۱۱].
گفتم: ای اباعبدالله!مرا نصیحتی فرما!
فرمود: تو را به نه چیز وصیت کنم، که آن، وصیت من است برای کسانی که خواهند در طریق خدای تعالی گام نهند و از خدا مسالت دارم که تو را در عمل بدانها موفق نماید!یک نصیحت در ریاضت نفس است و سه دیگر در حلم و سه نصیحت بعدی در علم.آنها را حفظ کن و سبک مشمار!
فرمود: اما در مورد ریاضت: آنچه را که بدان اشتها و میل نداری مخور!
چون موجب حماقت و بلاهت شود.چیزی مخور مگر هنگام گرسنگی، و چون خوردی، از حلالش بخور و نام خدا را آور و حدیث رسول صلی الله علیه و آله را به یاد آور که فرمود: آدمی، هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرد! پس اگر لازم شد که طعامی بخورد، ثلثی از شکمش را برای طعام، و ثلثی را برای آب و ثلثی دیگر را برای نفسش قرار دهد.
اما نصایحی که در حلم است: چون کسی تو را گفت که اگر یکی بگویی ده تا میشنوی، او را بگو که اگر ده تا بگویی، یکی هم نخواهی شنید.چون تو را دشنام دهند، او را بگو که اگر در آنچه گفتهای صادقی، از خدا خواهم که مرا ببخشاید، و اگر کاذب هستی، از خدا خواهم که تو را ببخشاید.و چون کسی تو را به سختی - به فحش و ناسزا - وعده داد، او را به نصیحت و دعا وعده ده!
اما درباره علم: آنچه را نمی دانی از آگاهان بپرس، ولی برای عیبجویی و آزمایش مپرس.با رأی شخصی ات کاری انجام مده و در تمام مسایل راه احتیاط را پیشه کن.از فتوا دادن فرار کن، همچنان که از شیر فرار میکنی.گردنت را پل مردم قرار مده! اکنون ای ابوعبدالله!برخیز و برو که نصایحم را گفتم و مرا از وردم باز مدار! چرا که من به نفس خود ظنینم.و السلام علی من اتبع الهدی[۱۲].
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
ریاضت، در تو راه علم و عمل، و تنها بر طبق نهج شریعت محمدی.از غیر این راه جز بعد و دوری حاصل ناید و بعد از حق، چه چیزی جز باطل وجود دارد؟ پیش از این نیز دانستی که علم و عمل چون دو بال انسانند که بدون آنها، انسان قادر به پرواز به اوج کمال و عروج به معراج نیست.
نفس به اعتبار اول، نظری، و به اعتبار تاثیر پذیری از مافوق خود که همان مبادی باشند و قبول افاضه از آنها، قوهای دارد که بدان نظریه گویند، و دارای چهار مرتبه است و به اعتبار تاثیر اختیاری اش در بدن که جوهر آن را کمال میبخشد، قوهای دیگر دارد که به نام عملیه خوانده میشود و برای آن نیز چهار مرتبه است.البته کمالی که بدن به واسطه نفس به دست میآورد، در حقیقت به نفس باز میگردد؛ چرا که بدن در تحصیل علم و عمل، آلت و وسیلهای است برای نفس.
اما مراتب قوه نظریه: نفس در مبدء فطرتش خالی از هر علمی است؛ لیکن برای قبول آن، مستعد است والا اتصافش بدان، محال است.در این هنگام بدان، عقل هیولانی گویند، که آن را با هیولای خالی از جمیع صور، که قابل آن است، تشبیه نمودهاند.سپس چون آلاتش؛ یعنی حواس ظاهری و باطنی را به کار گیرد، علوم اولیه برایش حاصل شود و برای اکتساب نظریات مستعد شود.در این هنگام، عقل بالملکه خوانده شود، چه به سبب این اولیات، ملکه انتقال به نظریات برایش حاصل میشود.آن گاه، علوم اولیه را مرتب نموده، نظریات را به ادراک آورد و برایش ملکه استحضار حاصل شود؛ به طوری که هر وقت بخواهد میتواند بدون کسب جدید، آنها را به استحضار آورد؛ لیکن بالفعل نمیتواند آنها را به مشاهده آورد؛ بلکه نزدش مخزون مانند.پس عقل بالفعل است، چون قدرت دارد بالفعل، علوم را برای نفسش حاضر کند؛ زیرا قدرت بالفعل استحضار برای نفس دارد و چون علوم را با مشاهده، به استحضار آورد، عقل مستفاد خوانده شود؛ چه نفس انسانیه در آخر مراتب عقل میگردد ولیکن نه عقل فعال برای کمالات؛ بلکه عقل منفعل به حسب قبول کمالات از عقل فعال.
اما مراتب قوه عملیه: اولین مرتبه آن، تهذیب ظاهر است به استعمال شرایع نبوی و نوامیس الهی این مرتبه تجلیه نامیده میشود.به عبارت روشن تر، تجیلیه عبارت از آن است که نفس، قوا و اعضای خود را وادار کند که تحت انقیاد به احکام شرعی و نوامیس الهی و اطاعت از آنها به مراقبت کامل بپردازند و از اوامر و دستورات شرع اطاعت کرده، از محرمات آن اجتناب کنند، تا آثار طهارت ظاهری در ظاهر، یعنی در بدن نمایان شود و نفس به تدریج بتواند ملکه تسلیم و انقیاد را، برای سلوک در طریق حق تعالی به دست آورد.متکفل بر حصول این مرتبه، علم فقه بر طریقه حقه جعفری است، نه غیر آن.
دومین مرتیه اش تهذیب باطن از ملکات پست و نقض آثار شواغل آن از عالم غیب است.نام این مرتبه تخلیه است.به عبارت دیگر، تخلیه یعنی نفس از زیانهای اجتماعی و انفرادی و مفاسد آنها اعراض و از عواقب وخیم دنیوی و اخروی احتراز کند؛ ماننده حسد و حرص و کبر و عجب و سایر اخلاق رذیله که در کتابهای اخلاقی بیان شده است.
رفع این رذایل اخلاقی از نفس، مانند علاج بدن از امراض جسمانی و نوشیدن مسهل و خوردن دارو، برای دفع آن هاست.همان گونه که غذای مقوی و خوب و مادامی که جسم مریض باشد، سودی نمیبخشد و باید طبیب ابتدا جسم را مداوا و معالجه کند و سپس با غذاهای مقوی آن را تقویت نماید، مادامی که امراض روحی و رذایل اخلاقی از نفس جدا نگردند و نفس سالم نباشد، ملکات فاضله سودی نمیبخشند.
سومین مرتبه، بعد از اتصال به عالم غی حاصل میشود، و آن آراستن نفس به صور قدسیه است.این مرتبه تحلیه نامیده میشود.به عبارت دیگر تحلیه عبارت است از این که نفس بعد از حصول مرتبه تخلیه به زینت اخلاق حمیده و ملکات فاضله جمیله، که در نظام اجتماعی و رشد فرد و تکامل آن بس مؤثر است، آراسته و مزین گردد.
پس تحلیه طهارتی معنوی است و مادامی که این طهارت برای انسان محقق نشود او به حقیقت، طاهر و پاک نیست؛ اگر چه ظاهرش نتصف به طهارت باشد.اتصاف نفس به آن، چون تقویت مریض بعد از خلاصی از مرض، با غذاهای مقوی است.
چهارمین مرتبه، تجلیاتی است که به دنبال ملکه اتصال و انفصال برایش روی میدهد و آن، ملاحظه جمال و جلال خداوند و انحصار نظر به کمال اوست.تا هر قدرتی را در جنب قدرت کاملش، مضمحل و هر عملی را در علم شاملش، مستغرق و بلکه هر وجودی را فایض از جنابش بیند.به این مرتبه، فنای در حق گویند، که خدا بر ما و جمیع مؤمنان، این نعمت عظمی را روزی کند و ما را بدان غایب قصوا برساند.این مرتبه، خود سه مرتبه دارد: محو و طمس و محق.
محو، فنای افعال بنده است در فعل حق سبحانه و تعالی؛ و طمس، فنای صفات بنده است در صفات خدا؛ و محق فنای وجودش در ذات حق است.پس در اولی در وجود فعلی را برای جز حق، و در دومی صفتی را برای غیر حق، و در سومی وجودی را جز برای حق نبیند.
فنا دو قسم است: یکی فنای استهلاک؛ مانند فنای نور ستارگان در نور خورشید؛ که در این صورت، عین و ذات فانی، باقی است، ولی تاثیر و حکم آن از بین رفته است، و دیگر فنای هلاک؛ چون فنای امواج در دریا، هنگامی که دریا آرام و ساکن است؛ که در این صورت عین و ذات فانی از بین رفته و اثری از آن باقی نمانده است.
چون سه مرتبه تجلیه و تخلیه، برای سالک حاصل شود، به برکت طهارت و صفا، برایش جاذبه محبت و عشق و به جناب حق جل جلاله، فراهم آید و محب و دوستدار آن میشود که برایش کمال حقیقی است؛ یعنی حضور دایمی نزد خدای تعالی و عبادت او و خلوت و انس به او، و یاد و ذکرش به زبان و قلب.پس این احوال موجب شوند که محبت به تدریج شدت پیدا کرده و آتش محبت کم کم مشتعل شود تا این که از خود غافل شود و جز او نبیند و به حق الیقین به آن برسد که خدای تعالی اول و آخر و ظاهر و باطن است و این که تنها او ظاهر، و ظاهر، تنها اوست؛ نه غیر او و این که باطن، همان ظاهر است و اول همان آخر و آخر همان اول.و همه تدویناً و تکویناً، چه لفظاً و چه عیناً، تحت اسم ظاهر هستند.و این حالت عارف، فنای در خدا نام دارد.پس فنا، ملاحظه جمال و جلال خداوند و قصر نظر بر کمال اوست.
فنا را سه درجه است: نخست، در افعال؛ که عارف در این درجه علل را، از مجردات و مادیات و طبیعیات و ارادیات، باطل و بلا أثر بیند.در نظرش، هر چیزی جز خداوند، باطل است.مؤثری جز حق نیست و قدرت عامله و اراده نافذاهای در کاینات، جز قدرت و اراده او تبیتذ ذ پس ذاتی لایتناهی و نیز اراده و قدرتی لایتناهی که بر جمیع حاکم است، مشاهده کند؛ که و عنت الوجوه للحی القیوم[۱۳].با چشم شهود بدون هیچ شکی، حقیقت آیه کریمه را نظاره میکند که: و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی.پس زبان حالش مترنم شود به: لا حول و لا قوة الا بالله؛ بدون شایبه بدون شایبه خیال و وهم، و بلکه با چشم بصیر و قلب بیدار و آگاه، آن را بر زبان جار کند.در این مقام، یأس و نا امیدی از مساوی، و بلکه قدرت بزرگترین پادشاهان زمین و کوچکترین جانداران آن، مانند پشه، در نظر او یکی شود.به این درجه محو گویند و مولوی به آن اشاره دارد، که گفته است:
این سببها بر نظرها پرده هاست - که نه هر دیدار صنعش را سزاست
دیدهای باید سبب سوارخ کن - تا حجب را برکند از بیخ و بن!
تا مسبب بیند اندر لامکان - هرزه بیند جهد و اسباب دکان
درجه دوم، فنای در صفات است.عارف در این درجه، تمام اسما و صفات خداوند تعالی، چه صفات لطف، چون رحمن و رحیم و رازق و منعم، و چه صفات قهر، مانند قهار و منتقم، در غیب ذات احدیت مستهلک و فانی بیند، و جز ذات احدیت نبیند و هیچ تعینی را ملاحظه نکند.در این هنگام اختلاف مظاهر، مانند جبرائیل و عزرائیل و موسی و فرعون، در چشمش مرتفع گردد و تفاوتی میان لطف و قهر و بسط و غضب و عطا و منع و بهشت و آتش و صحت و مرض و فقر و غنا و عزت و ذلت نبیند.عارف مصقع بدین مرحله اشاره کرده و گفته است:
گر وعده دوزخ است و یا خلد، غم مدار - بیرون نمیبرند تو را از دیار دوست و این درجه را طمس گویند.
بدان که صفات خداوند تعالی یا ایجابی (مثبت) است و یا سلبی (منفی).صفات ایجابی اش را صفات جمال خواننده؛ چه آنها، صفات وجودی اند و صفات سلبی اش را صفات جلال گویند؛ چرا که آن صفات، او را با نفی و رفع ترکیب و جوهریت و عرضیت و جسمیت از ساحت مقدسش، تجلیل کنند.لذا گفته میشود: او مرکب و عرض و جسم و صاحب ماهیت و مانند آن نیست؛ پس لازم میآید که مرئی مشاهد نباشد، و بلکه مدرک نیز نباشد؛ از این روست که به صفت جلال، ساتر و حجاب نیز گفتهاند؛ مانند:
جمالک فی کل الحقائق سائر ولیس له الا جلالک ساتر
و نیز حکیم سبزواری قدس سره، گوید:
پرده ندارد جمال غیر صفات جلال - نیست بر این رخ نقاب، نیست بر این مغز پوست
صفات جمال و جلال به معنای دیگری نیز گفته میشود.قیصری در فصل دوم مقدماتش بر شرح میگوید: ذات خدای تعالی به حسب مراتب الهی و ربوبی، صفات متعدد و متقابلی را، چون لطف و قهر و رحمت و غضیب و رضا و سخط مقتضی است؛ که صفات جمالیه و جلالیه جامع آن هاست، زیرا هر چه که به لطف تعلیق گیرد، جمال و هر چه به قهر، تعلق گیرد جلال است.هر جمالی را نیز جلالی است؛ مانند هیمان حاصل از جمال الهی، که عبارت است و آن لطفی است که در قهر خدا مستور است.چنانکه میفرماید: ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب.
همچنین امیر مؤمنان علی (علیه السلام) میفرماید:
سبحان من اتسعت رحمته لاولیائه فی شدة نقمته، و اشتدت نقمته لاعدائه فی سعة رحمته[۱۴].
از اینجاست که معنای این حدیث حضرت (علیه السلام) معلوم شود که: حفت الجنة بالمکاره و حفت النار بالشهوات[۱۵].
سومین درجه، فنای در ذات است.عارف در این مقام جمیع انواع کاینات مختلف را متحد بیند؛ چنانکه جاهل آنها را متکثر پندارد، چه تعین و تشخص هر یک از آنها، مانند ملک و فلک و انسان و حیوان و درختان و معادن، او را به این توهم اندازد که متبدد و متهددند.لیکن در این مشهد عظیم، از عرش تجرد اعلا تا مرکز کره خاک را، به صورت نگارستانی بیند که به قلم تجلی، دیوار و سقفش، منقش گشته است و هر چه در آن است، عکسهای علم و قدرت و حیات و رحمت و نقوش لطف و قهر و اشعه جمال و جلال اوست و مشاهده میکند که هر چه در دار وجود از خشکی و دریا و پستی و بلندی و مجرد و مادی، که بعضی به بعضی دیگر متصل و مرتبط و یا منضمند- مانند هیکل انسانی واحد - همه با نغمه موزون واحدی، از عظمت عالم ربوبی خبر میدهند.در این مقام حقیقت توحید و کلمه طیبه لا اله الا الله برای عارف متحقق شود، در حالی که با زبان حقیقت گوید: یا هو یا من لیس الا هو.پس در این حالت برای او و سایر ممکنات هویتی نماند؛ زیرا هویت همه در تجلی حقیقت حق سبحان، مضمحل و متلاشی گشته است: لمن الملک الیوم لله الواحد القهار.این درجه والا، محق نام دارد[۱۶].
مداومت بر ذکر یا حی و یا قیوم
ذکر شریف: یا حی یا قیوم یا من لا اله الا انت موجب صفای باطن و حیات دل است و در بسیار گفتن و مداومت آن فواید بسیار.چه فایده از این بیشتر که آدمی به یاد دوست باشد[۱۷].
بخش ششم: جهاد با نفس
جهاد اکبر
امام امیر المومنین علی (علیه السلام) فرمود که: حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله پارهای از لشکر (برای جهاد با دشمن) فرستاد، چون بازگشتند رسول خدا بدیشان گفت: خوش آمدند گروهی که جهاد اصغر کردند و جهاد اکبر بر ایشان باقی است.
گفته شد: ای رسول خدا! جهاد اکبر چیست؟
فرمود: جهاد نفس.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: برترین جهاد آن است که کسی با نفس خود که در میان دو پهلوی اوست جهاد کند[۱۸].
جهاد با نفس
حسن حسن زاده آملی گوید: جهاد با نفس به لحاظ تعلق آن با بدن است که اوصاف سبعی و بهیمی و شیطانی از این تعلق پدید میآید، وگرنه روح انسانی با قطع نظر از این تعلق، عقل است و صفات عقل ملکی است و به اقتضای سرشت خود ناظر به کمال و دیار مناسب خود است که العقل ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان (حدیث سوم کتاب عقل کافی).
و چون جهاد با نفس به این عنایت تعلق با بدن است فرمود: أفضل الجهاد من جاهد نفسه التی بین جنبیه باید با آن دشمنان همخانه که قوای حیوانی اند جهاد کرد تا نفس مطمئنه و آرمیده و آسوده خاطر به تکامل و اعتلای خود رو آورد؛ وگرنه در خانه او از تهاجم و تنازع این قوای متضاده حیوانی غوغا و ضوضائی است که همیشه گرفتار آنها است، و با آن مشغله هرگز مشعلهای به دست نمیآورد.شیخ اجل سعدی چه نیکو سروده است:
تو با دشمن نفس همخانهای - چه در بند پیکار بیگانهای
و آن حدیث شریف أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک نیز به همین منوال است که گفتهایم - یعنی نفس به لحاظ تعلق به بدن و متعلقات آن که زخارف این نشاهاند أعدی عدو و أمارة بالسوء میگردد وگرنه با لحاظ مرتبه عقلی خود عبادت رحمان و کسب جنان میکند و آن مجرد بی رنگ چون اسیر این گونه رنگها گردد جنگها پیش آید[۱۹].
بدترین دشمن
سعدی در باب هفتم گلستان گوید: بزرگی را پرسیدم از معنی این حدیث که أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک؟ گفت: به حکم آن که هر دشمنی را که بر وی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را که هرچند مدارا بیشتر کنی مخالفت زیادت کند[۲۰].
بخش هفتم: تفکر و تحقیق
عواید سالک
آنچه در احوال و اطوار سالک در خواب و بیداری عائدش میشود میوههایی است که از کمون شجره وجودش بروز میکند[۲۱].
ای سالک بنگر
ای سالک! بنگر که وحدت و کثرت را چگونه میبینی.تنها وحدت بینی یا فقط کثرت؛ یا هر دو را.اگر تنها وحدت را میبینی، پس تو، تنها با حقی و دوگانگی را از میان برداشتهای، و اگر تنها کثرت را در وحدت فانی، در این صورت بین دو کمال را جمع کردهای و به مقام نیکویی رسیدهای[۲۲].
بهترین سرمایه سالک
شیخ اجل پورسینا در مقامات عارفان اشارات، فکر لطیف و عشق عفیف در ریاضت نفس قویترین سبب برای تلطیف سر، و اعداد به وصول عشقی حقیقی که بهترین سرمایه سالک در تقرب به حسن مطلق است دانسته است[۲۳].
به فکر باشید
انسان باید بیشتر به فکر بنشیند و به نماز برخیزد دنیا را به اهل دنیا واگذارد و نصیب خود را فراموش نکند.خدای تعالی فرمود: و لا تنس نصیبک من الدنیا[۲۴][۲۵].
بخش هشتم: آفت زبان
اول قدم
برادرم! قدم اول در سلوک توبه و پاکی از گناه و دوری از گفتار نا پاک، و کردار و اندیشههای ناشایسته و خویهای نکوهیده است.در کلام خدای غفور رحیم نیکو تدبر کن که فرمود: ان الله یحب التوابین ویحب المتطهرین.سعی کن تا محبوب کردگار شوی.
از شیخ عارف شبستری یادی شود:
موانع تا نگردانی ز خود دور - درون خانه دل نایدت نور
موانع چون درین عالم چهار است - طهارت کردن از وی هم چهار است
نخستین پاکی از احداث و انجاس - دوم از معصیت وز شر وسواس
سیم پاکی ز اخلاق ذمیمه است - که با وی آدمی همچون بهیمه است
چهارم پاکی سر است از غیر - که اینجا منتهی می گرددش سیر[۲۶]
از مزاح بپرهیز
سوره مبارکه اخلاص را با اخلاص بر زبان داشته باش.
با خلق خدا مهربان باش.
از سخنان ناهنجار اگر چه به مزاح باشد بر حذر باش.
خلاف مگو اگر چه به مطایبت باشد.
از قسم خوردن اگر چه به راست باشد احتراز کن.
چه ایستادهای دست افتاده گیر.
تا میتوانی نماز را در اول وقت به جا آور.
اجارت را مغتنم بشمار که انسان بی کار از دنیا و آخرت هر دو میماند.
داد و ستد مانع بندگی نیست رجال لاتلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و اقام الصلوة وایتاء الزکوة[۲۷][۲۸].
صادرات و واردات دهان
عاقل را اشاره کافی است.از سلیمان نبی (علیه السلام) روایت است که به مردم میفرمود: مواظب واردات و صادرات دهن خودتان باشید[۲۹].
اگر زبان رها شود
در سوره والنجم از او صاف رسول الله صلی الله علیه و آله است که: و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحیاز آن بزرگوار باید سرمشق گرفت که میزان قسط است لقد کان لکم فی رسول الله أسوة حسنة[۳۰] که زبان اگر یله و رها شود از مار گزنده تر است، در زیان زبان داستانها گفتهاند[۳۱].
تا دهان بسته نشد
تا دهن بسته نشد دل باز نمیشود.از سید کائنات صلی الله علیه و آله روایت است که:
چون فرزندان و نبیرههای آدم (علیه السلام) بسیار شدند در نزد وی سخن میگفتند و وی ساکت بود، گفتند: ای پدر!چه شد شما را که سخن نمیگویی؟
گفت: ای فرزندان من! چون خدا جل جلاله مار از جوارش به بیرون فرستاد با من عهد کرد و گفت گفتارت را کم کن تا به جوار من برگردی.
نکته: ظاهرت باید طاهر باشد تا توانی ظاهر قرآن را مس کنی و باطنت باید پاک باشد تا توانی باطنش را دریابی لا یمسه الا المطهرون[۳۲].
از کلام بیهوده بپرهیز
از سخن بسیار پرهیز کن! شیخ الطایفه در امالی، به اسنادش از ابوعمر نقل میکند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: جز به ذکر خدا، زیاده مگویید؛ چه سخن بسیار که در آن ذکر خداوند نباشد، قلب را قساوت بخشد و دورترین مردم از خداوند، شخص قسی القلب است. شیخ این روایت را اولین حدیث کتاب امالی خود قرار داده و در این کار مقصودی خاص داشته است.
آسیب لغزش زبان
آدمی از لغزش زبانش آسیبی میبیند که هرگز از لغزش پایش چنان آسیب نمیبیند، چه این که لغزش او در گفتار سرش را بر باد میدهد و لغزش پایش به آرامی بهبود مییابد[۳۳].
زایش گفتار از خاموشی
از خاموشی، گفتار زاید و از اندیشه، کردار[۳۴].
بخش نهم: فضیلت گرسنگی
کم بخور و کم بخواب
و کلوا واشربوا و لا تسر فوا ان الله لا یجب المسرفین[۳۵].
فضول طعام ممیت قلب است و مفضی به سر کشی نفس و طغیان او است و از اجل خصال مؤمن جوع است[۳۶].
رابطه نفس و خوراک
حبیبم! حسنا! خردمند پرهیزگار از مرگ خه اهرس ندارد مرگ او را زیان نرساند، بلکه سود دهد، گویم که نمرد زنده تر شد.
حکیمان گفتهاند که: اگر نفس را مشغول نداری، او تو را به خود مشغول میکند.
و گفتند: روح از پر خوردن جسم میشود و جسم از کم خوردن روح میگردد[۳۷]!
حد خوراک و کلام
خلوت شب را از دست مده و به حقیقت بگو الهی آمدم تا کامروا گردی.سخن و خوراک و خواب باید به قدر ضرورت باشد کلوا واشربوا ولا تسرفوا.
به عهدالله که قرآن مجید است هر روز تجدید عهد کن.
صمیمانه دست توسل به دامن پیغمبر و آلش در زن که آن خوبان خدا وسایط فیض حق اند اللهم صل علی محمد و آل محمد.
نمیگویم مقدس نباشد، ولی مقدس عاقل باشد.
بس بسی مباش که سخریه این و آن میشوی.
فرزانه باش و دیوانه باش.
خویشتن را تفویض به حق کن و او را وکیل خود بگیر که تواناتر و داناتر و با وفاتر و مهربان تر و پاینده تر از او نخواهی یافت حسبنا الله و نعم الوکیل[۳۸].
آفت خواب و خوراک زیاد
خواب و خوراک و کار و زندگی را اندازه است که در کم آن بیم تباهی است، و در افزون آن ترس رسوایی.شکم تهی رهزن شود، چنان که آکنده آن، که سیر گرسنه دیدار نمیشود و سیراب تشنه دلدار نگردد.میانه روی مایه بلند پایگی و ارجمندی و نیکبختی است.
آنچه را که داور خرد دستور داد به جای آر و پاسخ درست برای پرسش خدایت فراهم کن. تنها از آفریدگارت شرم بدار نه از آفریدههایش.
بگذار تا دیگران از تو رنگ بگیرند نه تو از آنان.
هر کس در هر پایهای که هست اگر راهزن است ارزش پشیزی ناچیز ندارد، بی پرده بگویم: مگسانند گرد شیرینی!
پیمانت را با خدا و پیمبر سخت استوار کن، و از ته دل بگو: خدایا! آمدم، گر کام تو برنیامد آنگه گله کن، کوتاهی سخن خود را باش[۳۹]!
پنج فضیلت شایسته و بایسته
حبیبا! در شعاع نور ولایت؛
صمت وجوع و سهر و خلوت و ذکر به دوام - ناتمامان جهان را کند این پنج تمام صمت خاموشی است و جوع گرسنگی و سهر بیداری و خلوت گوشه گیری و ذکر به دوام همیشه به یاد حق بودن.در چهار اول خیر الأمور أوسطها و در پنجمی خوشا آنان که دائم در نمازند الذین یذکرون الله قیاماً وقعوداً و علی جنوبهم[۴۰]،الذین هم علی صلاتهم دائمون.
آقای من! بیا دامی بنه گر دانه داری.خود را باش و دنیا را نکوهش مکن.
آگاه باش تا خود را تباه نکنی.حیف است که به کاهلی بنشینی.
شنیدی که:
هر که را نبود طلب مردار اوست - زنده نبود صورت دیوار اوست[۴۱]
خوراک در حد اعتدال
بدن تور شکار و سواری راهوار ما است، مبادا با او چنان کنیم که نه به کار شکار آید و نه تواند سوار را به جایی برساند، ره چنان رو که رهروان رفتند، کسی است که حق هر ذی حق را اداء میکند[۴۲].
شفاعت گرسنگی
خدای تعالی فرموده است:وکلوا واشربوا ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین[۴۳].
ای دوست!طعام بسیار، قلب را می میراند و باعث طغیان و لجام - گسیختگی خواهد شد.گرسنگی از اجل خصال مؤمن است.
یحیی بن معاذ چه نیکو گفته است: اگر به همه ملایکه و هفت و آسمان و صد و بیست و چهار هزار پیامبر و هر کتاب و ولی و حکمتی و امامان توسل جویی که تو را با نفست مصالحه دهند و نفس راتر غیب نمایند که دنیا را ترک کند و در اطاعت خدا آید، نخواهد پذیرفت.ولی اگر گرسنگی را شفیع قرار دهی، خواسته ات را اجابت کرده، در اطاعتت خواهد آمد[۴۴][۴۵].
دستور العمل عرفانی
دستورالعملی که سالک ربانی حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی به جناب آیت الله حاج شیخ محمد حسین کمپانی قدس سره ارسال داشت چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
فدایت شوم....
در باب اعراض از جد و جهد رسمیات و عدم وصول به واقیعات که مرقوم شده و از این مفلس استعلام مقدمه موصله فرمودهاید بی رسمیت بنده حقیقت آنچه که برای سیر این عوالم یاد گرفته و بعضی نتائجش را مفصلاً در خدمت شریف ابتداء خود صحبت کردهام و از کثرت شوق آنکه با رفقاء در همه عوالم همرنگ بشوم، اس و مخ آنچه از لوازم این سیر میدانستم بی مضایقه عرضه داشتم.حالا هم اجمال آن را به طریقهای که یاد گرفتهام مجدداً اظهار میدارم: طریق مطلوب را برای راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانی تا از عالم مثال خود نگذشته به عالم عقلی نخواهد رسید، و تا به عالم عقلی نرسیده حقیقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسید، لذا به جهت اتمام این مقصود مرحوم مغفور جزاه الله عنا جزاء المعلمین میفرمود که:
باید انسان یک مقدار زیاده بر معمول تقلیل غذا و استراحت بکند تا جنبه حیوانیت کمتر، و روحانیت قوت بگیرد، و میزان آن را هم چنین فرمود:
که انسان اولاً روز و شب زیاده از دو مرتبه غذا نخورد حتی تنقل ما بین الغذائین نکند.ثانیاً هر وقت غذا میخورد باید مثلاً یک ساعت بعد از گرسنگی بخورد، و آن قدر بخورد که تمام سیر نشود، این در کم غذا.و اما کیفش باید غیر از آداب معروفه، گوشت زیاد نخورد، به این معنی که شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را یعنی هم روز و هم شب را ترک کند، و یکی هم اگر بتواند للتکلیف نخورد، ولا محاله آجیل خور نباشد و اگر احیاناً وقتی نفسش زیاد مطالبه آجیل کرد استخاره کند.و اگر بتواند روزههای سه روز هر ماه را ترک نکند.
و اما تقلیل خواب میفرمودند شبانه روز شش ساعت بخوابد.و البته در حفظ لسان و مجانبت اهل غفلت اهتمام زیاد نماید.اینها در تقلیل حیوانیت کفایت میکند.
و اما تقویت روحانیت: اولاً دائماً باید هم و حزن قلبی به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد.
ثانیاً تا میتواند ذکر و فکر را ترک نکند که این دو جناج سیر آسمان معرفت است.در ذکر عمده سفارش اذکار صبح و شام اهم آنها که در اخبار وارد شده.و اهم تعقیبات صلوات و عمده تر ذکر وقت خواب که در اخبار ماثور است، لا سیما متطهراً در حال ذکر به خواب رود. و شب خیزی میفرمودند زمستانها سه ساعت، تابستانها یک ساعت و نیم.و میفرمودند که در سجده ذکر یونسیه یعنی در مداومت آن که شبانه روزی ترک نشود، هر چه زیادتر توانست کردن اثرش زیادتر، اقل اقل آن چهار صد مرتبه است خیلی اثرها دیدهام.بنده خود هم تجربه کردهام چند نفر هم مدعی تجربهاند.یکی هم قرآن که خوانده میشود به قصد هدیه حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله خوانده شود.
و اما فکر برای مبتدی میفرمودند: در مرگ فکر بکن تا آن وقتی که از حالش میفهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده فی الجمله استعدادی پیدا کرده آن وقت به عالم خیالش ملتفت میکردند یا آنکه خود کرده آن وقت به عالم خیالش ملتفت میکردند یا آنکه خود ملتفت میشد چند روزی همه روز و شب فکر در این میکند که بفهمد که هر چه خیال میکند و میبیند خودش است و از خودش خارج نیست.اگر این را ملکه میکرد خودش را در عالم مثال میدید یعنی حقیقت عالم مثالش را میفهمید و این معنی را ملکه میکرد.
آن وقت میفرمودند که باید فکر را تغییر داد و همه صورتها و موهومات را محو کرد و فکر در عدم کرد.و اگر انسان این را ملکه نماید لابد تجلی سلطان معرفت خواهد شد.یعنی تجلی حقیقت خود را به نورانیت و بی صورت و حد با کمال بهاء فائز آید، و اگر در حال جذبه ببیند بهتر است، بعد از آنکه راه ترقیات عوالم عالیه را پیدا کرد هر قدر سیر بکند اثرش را حاضر خواهد یافت.
و به جهت ترتیب این عوالم که باید انسان از این عوالم طبیعت اول ترقی به عالم مثال نماید، بعد به عالم ارواح و انوار حقیقیه، البته براهین علمیه را خودتان احضر هستید.عجب است که تصریحی به این مراتب در سجده دعای نیمه شب شعبان که اوان وصول مراسله است شده است که میفرماید: سجدلک سوادی و خیالی و بیاضی.
اصل معرفت آن وقت است که هر سه فانی بشود که حقیقت سجده عبارت از فناء است کهعندالفناء عن النفس بمراتبها یحصل البقاء بالله رزقنا الله و جمیع اخواننا بمحمد و آل الطاهرین. باری بنده فی الجمله از عوالم دعا گویی اخوان الحمدلله بی بهره نیستم و دعای وجود شریف و جمعی از اخوان را برای خود ورد شبانه قرار دادهام...
حد تکمیل ذکر عالم مثال که بعد از آن وقت محو صورت است آن است که یا باید خود به خود ملتفت شده عیاناً حقیقت مطلب را ببینید، یا آنقدر فکر بکند که از علمیت گذشته عیان بشود، آن وقت محو موهومات کرده در عدم فکر بکند تا اینکه از طرف حقیقت خودش تجلی بکند. قطعهای از نامه مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی به مرحوم حاج محمد حسین کمپانی[۴۶].
بخش دهم: سیر و سلوک الی الله
معنای تخلق و به اخلاق الله
به طور کلی اگر معنی تصوف و صوفی عالمان ربانی هستند که دارای مقام معرفه الله و تخلق به اخلاق الله و تهذیب نفس به عبادت و ریاضت و مجاهده است و مخالفت هوای نفس و تزکیه روح و پاک ساختن دل از عشق و محبت ما سوی الله است و هدایت و تربیت خلق به معرفت و خداشناسی و اخلاق حسنه و علم و عمل خالص و ذکر و فکر در اسماء و اوصاف الهی است و ترک شهوات حیوانی و فضولات دنیوی و احسان و خدمت بی ریا به خلق است و دستگیری از بیچارگان و اعانت مظلومان و ارشاد گمراهان وادی توحید و خداشناسی است، به حقیقت آنان شاگردان عالی مدرسه انبیا و این طریقه قرآن و مدرسه قرآن است که خلق را بر آن دعوت فرموده و پیروی حقیقی چون اصحاب صفه از رسول اکرم و اوصیای او است - صلوات الله علیهم اجمعین -[۴۷].
انسان دارای چندین تولد است
این سخن با یزید است و گویند کلام ابی علی الفضل بن محمد بن علی القارمدی الطوسی است.بدان که هر حیوانی که هست او را یک ولادتست الا آدمی و مرغ که ایشان را دو ولادت است چنانکه مرغ یک بار بیضه میآورد و از بیضه مرغ میزاید پس صورت آدمی بیضه آدمی است و انسان عبارت از معنی او است که در قشر بشریت مکنون است تا به زیر بال مرغان هوای هویت در نیاید و در ترتیب ولایت ایشان سر از قشر بشریت اثنینیت بیرون نیارد و به فضای الوهیت پرواز نکند او را آدمی نتوان گفت:
جان بی نعنی در این تن بی خلاف - هست همچون تیغ چوبین در غلاف
تا غلاف اندر بود با قیمت است - چون برون شد سوهتن را آلت است
و هر سالکی را قوس عروجی و قوس نزولی هست که آن دائره نزول و ترقی او است از هر نقطه که از قوس نزول بیرون میآید نقطهای بر قوس عروج ترقی مینماید تا به نقطه اول خود رسد.پس چه جای یک ولادت است که صد هزار ولادت در پیش او است.یک بار زاید آدمی من بارها زاییدهام.هزاران نشأه داری خواجه در پیش بر، آمد و شد خود را بیندیش[۴۸].
سیر در خویشتن
از انفس باید در آفاق سیر کرد، و از خودت باید راه به آفاق بیابی و جز خودت راهی نداری[۴۹].
از تو حرکت از خدا برکت
مطلبی بسیار گرانقدر و ارزشمند را فارابی در رساله اطلاقات عقل، و ملاصدرا در اسفار[۵۰] عنوان فرمودهاند که شانیت و قابلیت نفس این است که عاقل و مردک همه موجودات گردد و علم بدانها تحصیل کند، و شان همه موجودات نیز این است که معقول و معلوم وی گردند، پس از تو حرکت و از خدا برکت.علاوه این که فارابی را کلامی کوتاه و بسیار بلند است قریب به این مفاد و مضمون که هیچ نبودی و هیچ نداشتی و اکنون این همه سرمایه داری، حالا که بال و پر در آوردی چرا به سوی بالاتر پرواز نمیکنی؟ یعنی هرگاه عقل هیولانی هیچ ندانی به مقام عقل بالفعل رسید که دانا و خوانا و گویا و شنوا شده است، هر گاه این عقل الفعل بدین مرتبه رسیده عالمی بوالعجب گردد و به مراتب و درجاتی فوق العاده رسد چه جای استبعاد؟ و أن لیس للانسان الا ما سعی[۵۱][۵۲].
قرآن دستور العمل انسان ساز
حالا از طبیعت یک قدمی.بر میداریم و به سوی عالم اله و ماورای طبیعت رهسپار میشویم.و اولین دری که بایستی از طبیعت به سوی ماورای طبیعت قدم برداریم و این در به سوی ما گشوده بشود که در ابتدای سیر و سلوک انسانی است، باید از در معرفت نفس به ماورای طبیعت راه پیدا کرد، تا بعد وقتی الهی شده، متوجه شده، سلطان ملکوت در پیش چشم موحد که تجلی کرده است، میبیند ملکوت است که همه جا در تدبیر وادراه کردن میباشد.ارده ملکوت است که اداره میکند.در این مقام دیگر علم، بینش، سیر تکامل به کمال رسیده است که حالا سفر من الحق الی الخلق دارد تا بدین پای برسد.در بدو امر از آن در نفس عالم طبیعت دور میزند، سیر میکند، میرود، راهش دوری است، راه مستقیم نیست که سفر ارتقایی داشته باشد.حکمای الهی، فلاسفه الهی همین طور که در سوال طرح فرمودهاید این طور است که آنان در کنف منطق وحی حرفی و مطلبی را که دارند چون بر برهان، به وجدان به عرفان، به نور علم یافتهاند که منطق وحی است، حرف آن سویی است، این سویی نیست.
فیلسوفان الهی همه تلاششان و همتشان این است که این برنامه انسان ساز و اجتماع ساز و این کتابی که صورت کتیبه انسان کامل و صورت کتیبه نظام هستی است و تنها دستور العمل انسان ساز است ان هذا القران یهدی للتی هی اقومبه او برسند و او را بفهمند و در این دریا غواصی کنند[۵۳].
۷۸- سالکان دو قسمند بعض از اهل وحدت میگویند که سالکان بر دو قسم اند: قسمی ارضی و قسمی سماوی یعنی قسمی سیر و سلوک در ارض میکنند و بعض طیران و جولان در سما میکنند.مرکب سالکان ارضی ذکر است و براق سالکان سماوی فکر است[۵۴].
گام نفی و اثبات
اگر سالکی بدان که طی مراحل و قطع منازل جز به گامهای نفی و اثبات میسر نیست، و این معنی جز کلمه طیبه لا اله الا الله یافت نشود.اهل الله گفتند که هیچ نوع از انواع اذکار و عبادات در ترقی درجات و مقامات معنوی اثر این کلمه طیبه را ندارد. از این روی رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود که:
کل حسنة یعملها الرجل توزن یوم القیامة الا شهادة ان لا اله الا الله فانها لاتو ضع فی المیزان لانها لو وضعت فی المیزان ووضعت السماوات و الا رضون السبع و ما فیهن کان لا اله الا الله ارجح من ذلک.
به پارسی این که: در روز رستاخیز هر کار نیک سنجیده میشود جز گواهی دادن به لا اله الا الله که آن را در ترازو ننهند؛ چه اگر در ترازو رود آسمانها و زمینهای هفت گانه با وی برابری نکنند.کنایه از این که ثواب این کلمه را نهایت نبود و به شمار نیاید و هیچ چیز همسنگ او نگردد[۵۵].
مگر نخواندی
اگر دستور العمل میخواهی مگر این آیه را تلاوت نکردهای؟ و من اللیل فتهجد به نافلة للک عسی ان یبعثک ربک مقاماً محموداً[۵۶].و مگر نشنیدهای:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و ندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند[۵۷]
و مگر برایت نخواندهام:
در خلوت شبهای تارت میتوانی - آری به کف سرچشمه آب بقا را[۵۸]
خلاصه مرد سحر باش که:
صمت و جوع و سهر و خلوت و ذکر به دوام - ناتمامان جهان را کند این پنج تمام
و دست از دامن دوست برمدار:
به والله به بالله تا لله - به حق آیه نصر من الله
که مو از دامنت دست برنندیرم - اگر کشته شوم الحکم لله[۵۹]
اگر در شب نگرفتی در روز بگیر، و اگر روز را به رایگان از دست دادی شب را دریاب.این راه و رسم گدایی را خود جناب دوست به ما یاد داد که فرمود: و هو الذی حعل اللیل و النهار خلفة لمن أراد أن یذکر أو أراد شکوراً[۶۰].سرش این است که جواد است و جود گدا میخواهد[۶۱].
فصل دوم: معرفت نفس
بخش اول: اهمیت معرفت نفس
اهم معارف در معرفت
اهم معارف در معرفت وسائط فیض الهی معرفت نفس انسانی است، بلکه معرفت نفس قلب و قطب جمیع مباجث حکمیه، و محور تمام مسائل علوم عقلیه و نقلیه و اساس همه خیرات و سعادات است، و معرفت آن اشرف معارف.چون جنس این گوهر نفیس شناخته شود، صولت انکار در این گونه مسائل ضروری نظام احسن ربانی مبدل به دولت اقرار میگردد[۶۲].
علم اخلاق
علم اخلاق قواعد و قوانینی است راجع به صفات و اعمال اختیاری انسان نسبت به خود و خانواده و جامعه خویش برای تحصیل خیر و سعادت که باید انسان آنها را داشته باشد و برای خود تحصیل نماید.علم اخلاق هم علم است و هم عمل؛ زیرا که فقط دانستن این که چه عمل نیکو و چه عملی زشت است کافی نیست.بلکه باید سعی کرد که عمل نیکو را به جا آورد و صفات نیکو را دارا گردید.ژان ژاک رو سو معتقد بوده است که خواندن علم اخلاق در مقام عمل ضرورت ندارد، چون در هر کسی قوهای هست که نیک و بد را تشخیص میدهد و فطرت متمایل به خیر است.فقط علم اخلاق دانستن اصطلاحات و فروض است.ولیکن این عقیده را نمیتوان پذیرفت؛ زیرا که هر چند اکثر مردم به حسب فطرت متمایل به خیرند و اگر نبودند تربیت آنها غیر مقدور بود، مع ذلک شکی نیست که تذکر و بیان و نصیحت در ترویج اخلاق مردم و تشکیل مدینه فاضله مد خلیت تام دارد، چنانکه سره ارباب عقول از حاملان وحی و معلمان الهی بشر و غیر هم بر این نهج قویم و صراط مستقیم است[۶۳].
در خواست معرفت نفس از علی (ع)
نقل است که:
کمیل بن زیاد خطاب به امام علی (علیه السلام) عرض کرد: ای امیر مؤمنان!خواهم که از نفسم برایم بگویی، تا معرفتی بدان یابم!
حضرت (علیه السلام) فرمود: ای کمیل!از کدام نفس برایت بگویم؟
کمیل گفت: مولای من!مگر بیش ار یک نفس در من موجود است؟!
فرمود: ای کمیل!در انسان چهار نفس موجود است:
نامیه نباتیه و حسیه حیوانیه و ناطقه قدسیه و کلیه الهیه.
هر یک از آنها را پنج قوه و دو خصیصه است:
نامیه نباتیه را پنج ثوه است: ماسکه و جاذبه و هاضمه و دافعه و مربیه.
اما دو خصلت آن عبارت است از زیادت و نقصان، وانبعاث آن از کبد است.
حسیه حیوانیه را نیز پنج قوه است که عبارتند از: شنوایی و بینایی و بویایی و چشایی و لامسه.تو خضلتش نیز رضایت و غضب است، و محل انبعاثش، قلب میباشد.
همچنین نقس ناطقه قدسیه را نیز، پنج قوه است: فکر و ذکر و علم و حلم و نباهت، و آن را انبعاثی نیست.این نفس شبیهترین اشباح، به نفوس ملکیه است، و دو خصیصه دارد که عبارتند از: نزاهت و حکمت.
و کلیه الهیه نیز پنج قوه دارد که عبارتند از: بقای در فنا و نعیم در شقا و عزت در ذلت و فقر در غنا و صبر در بلا.دو خاصیت آن نیز رضا و تسلیم است.این همان نفسی است که مبدأش خداست و عاقبت به سوی او بازشت دارد؛ چنانکه خدای تعالی فرموده است:
و نفخت فیه من روحی و یاایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة.و عقل وسط کل است[۶۴].
شخص زیرک
زیرک کسی است که خو را شناخت و کارهایش را خالص گردانید[۶۵].
من کیستم
من کیستم؟ من کجا بودم؟ من کجا هستم؟ من به کجا میروم؟ آیا کسی هست بگوید من کیستم؟!
آیا همیشه در اینجا بودم، که نبودم؛ آیا همیشه در اینجا هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم آمدم، که نیامدم؛ آیا به اختیار خودم هستم، که نیستم؛ آیا به اختیار خودم میروم، که نمیروم؛ از کجا آمدم و به کجا میروم؛ کیست این گره را بگشاید؟!
چرا گاهی شاد و گاهی ناشادم، از امری خندان و از دیگری گریانم؛ شادی چیست و اندوه چیست، خنده چیست و گریه چیست؟!
میبینم، میشنوم، حرف میزنم، حفظ میکنم، یاد میگیرم، فراموش میشود، به یاد میآورم، ضبط میشود، احساسات گوناگون دارم، ادراکات جور وا جور دارم، میبویم، میجویم، میپویم، رد میکنم، طلب میکنم؛ اینها چیست، چرا این حالات به من دست میدهد، از کجا میآید، و چرا میآید، کیست این معما را حل میکند؟!
چرا خوابم میآید خواب چیست؟ بیدار میشوم بیداری چیست؟ چرا بیدار میشوم چرا خوابم میآید نه آن از دست من است و نه این؛ خواب میبینم خواب دیدن چیست تشنه میشوم، آب میخواهم، تشنگی چیست آب چیست؟!
اکنون که دارم مینویسم به فکر فرو رفتم که من کیستم این کیست که اینجا نشسته و مینویسد نطفه بود و رشد کرد و بدین صورت در آمد، آن نطفه از کجا بود چرا به این صورت در آمد.صورتی حیرت آور در آن نطفه چه بود تا بدینجا رسید؟ در چه کارخانهای صورتگری شد و صورتگر چه کسی بود؟ آیا موزون تر از این اندام و صورت میشد یا بهتر از این و زیباتر از این نمیشد؟ این نقشه از کیست و خود آن نقاش چیره دست کیست و چگونه بر آبی به نام نصفه این چنین صورتگری کرد، آن هم صورت و نقشهای که اگر بنا و ساختمان آن، و غرفهها و طبقات اتاقهای آن، و قوا و عمال وی و ساکنان در اتاقها و غرفههایش، و دستگاه گوارش و بینش، و طرح نقشه و پیاده شدن آن و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و یک شب میشود ولی آن افسانه است و این حقیقت[۶۶]؟!
الهی عرفنی نفسی
الهی عارفان گویند عرفنی نفسک، این جاهل گوید عرفنی نفسی[۶۷]!
۸۷- برترین خرد برترین خرد شناسایی آدمی به نفس خود است، پس هر که خود را شناخت با خرد است و آنکه خود را نشناخت گمراه است[۶۸].
زادن جانها
مادر سقراط ماما بوده است و سقراط میگفت: من مانند مادرم پیشه مامایی پیش گرفتم.او کودکان را در زادن کمک میکرد و من جانها را یاری میکنم که زاده شوند؛ یعنی به خود آینند و راه کسب و معرفت را بیابند[۶۹].
این بود گفتار سقراط، استاد افلاطون، استاد ارسطو.بنابراین چگونه خرسند نباشیم که پیشه با ارج مامایی را که چون سقراط پیشه خود کرده بود پیش گرفتم؛ و یا دارم باغبانی میکنم، اگر آن باغبان نهال میپروراند این باغبان کمال میپروراند[۷۰].
سرمایه همه سعادتها
سرمایه همه سعادتها و اهم واجبات معرفت نفس یعنی خودشناسی است، و آنکه خود را نشناخت عاطل و باطل زیست.و گوهر ذاتش را تباه کرد و برای همیشه بی بهره ماند.هیچ معرفتی چون نعرفت نفس به کار انسان نمیآید.انسان کاری مهم تر از خود سازی ندارد و آن مبتنی بر خودشناسی است.
سقراط خودشناسی و اخلاق را از همه مهم تر میشمرد.گویند وقتی از کنار معبد دلف، عبور میکرد دید بالای آن نوشته است: خود را بشناس همین کلام را اساس فلسفه خود قرار داد.سقراط در مقابل دانشمندان طبیعی گفت: بیهوده در شناختن موجودات خشک و بی روح رنج مبر، بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است[۷۱].
بالاتر از شناخت طبیعت
سقراط گفت: بیهوده در شناختن موجودات خشک و بی روح رنج مبر بلکه خود را بشناس که شناختن نفس انسان بالاتر از شناختن اسرار طبیعت است.[۷۲]
مادر حکمت
معرفت نفس ام حکمت است[۷۳].
صد کلمه ارزشمند
این صد کلمه که صد دانه در یکدانه است، برای خاطر عاطر آن عزیزی که شائق اعتلای به ذروه معرفت نفس است، از قلم این کمترین: حسن حسن زاده آملی، به رشته نوشته در آمده است که اگر مورد پسند افتد او را بسنده است:
الف - آن که خود را نشناخن، چگونه دیگری میشناسد؟!
ب- آن که از صحیفه نفس خود آگاهی ندارد، از کدام کتاب و رساله طرفی میبندد؟!
ج - آن هر گوهر ذات خود را تباه کرده است، چه بهرهای از زندگی برده است؟!
د- آن که خود را فراموش کرده است، از یاد چه چیز خرسند است؟!
ه-آن که میپندارد کاری برتر از خودشناسی و خداشناسی است چیست؟!
و- آن که در صقع ذات خود با تمثلات ملکی همدم و همسخن نباشد، باید با چه اشباح و خیالات همدهن باشد؟!
ز- آن که خود را برای همیشه درست نساخت پس به چه کاری پرداخت؟!
ح - آن که از سیر انفسی به سیر آفاقی نرسیده است، چه چشیده و چه دیده است؟!
ط - آن که میانگارد در عوالم امکان، موجودی بزرگ تر از انسان است کدام است؟!
ی- آن که تن آراست و روان آلاست، به چه ارج و بهاست؟!
یا-آن که معاش مادی را وسیله مقامات معنوی نگیرد سخت در خطاست.
یب- آن که بر هر آرمان است، ارزش او همانست.
یج-آن که از مرگ میترسد، از خودش میترسد.
ید-آن که خدای را انکار دارد، منکر وجود خود است.
یه-آن که حق معرفت به نفس روزیش شده است فیلسوف است، چه اینکه فلسفه، معرفت انسان به نفس خود است؛ و معرفت نفس، أم حکمت است.
یو-آن که در خود فرو نرفته است و در بحار ملکوت سیر نکرده است و از دیار جبروت سر در نیاورده است، دیگر سباحت و سیاحت را چه وزنی نهاده است؟!
یز-آن که خود را جدولی از دریای بیکران هستی نیافته است، در تحصیل معارف و ارتقایش چه میاندیشد؟!
یح-آن که خود از متسخر در تحت تدبیر متفرد به جبروت نمییابد، در وحدت صنع صورت شگفتش چه میگوید؟!
یط-آن که در وادی مقدس من کیستم قدم ننهاده است، خرواری به خردلی.
ک-آن که از اعتلای فهم خطاب محمدی سرباز زده است، خود را به مفت باخته است.
کا-آن که طبیعتش را بر عقلش حاکم گردانیده است، در محکمه هر بخردی محکوم است.
کب- آن که در اطوار خلقتش نمیاندیشد، سودای او سراسر زیان است.
کج- آن که خود را زرع و زارع و مزرعه خود نداند، از سعادت جاودانی باز بماند.
کد-آن که غذا را مسانخ مغتذی نیابد هرزه خوار میگردد، و هرزه خوار هرزه گو و هرزه کار میشود.
که-آن که کشتزارش را وجین نکند از گیاه هرزه آزار بیند.
کو- آن که من عرف نفسه فقد عرفه ربه را درست فهم کند، جمیع مسائل اصیل فلسفی و مطالب قویم حکمت متعالی و حقایق متین عرفانی را از آن استنباط تواند کرد؛ لذا معرفت نفس را مفتاح خزائن ملکوت فرمودهاند.پس برهان شرف این گوهر یگانه اعنی جوهر نفس، همین ماثور شریف من عرف بس است.
کز- آنکه در کریمه ولا تجزون الا ماکنتم تعلمون، وهل ثوب الکفار ما کانوا یفعلون، وکلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الذی رزقنا من قبل وأتوا به متشابهاً[۷۴]، و نظائر آنها به خوبی اندیشه کند جزا را موافق اعمال و عقائد مییابد.
کح-آن که در آیات انه عمل غیر صالح، یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر مخضراً وما عملت من سوء ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة ولا کبیرة الا أحصیها و وجدوا ما عملوا حاضراً، و اشباه آنها نظری صحیح اندازد دریابد که انسان شب و روز در مطلق اعمال و احوال خود سازنده خود است، و هر گونه که خود را ساخت همان گونه از این سرا به سرای دیگر رخت بر میبندد. کط-آن که در کسب علم و حرفه و صنعت خود تامل کند، در مییابد که فعل او را ظاهری و باطنی است، ظاهر او که قشر است با زمان متصرم است و ناپایدار، و باطن که لب است ملکه او گردد و متحقق و بر قرار، و بدین ملکه ملک و سلطان و اقتدار بر تصرف در ماده و اعمال اعمال خود کند، پس آنگاه آگاه شود که علم و عمل جوهر و انسان سازند.
ل- آن که در علم و عمل دقیق شود، علم را امام عمل وقائم بر آن مییابد چنانکه گویی: علم نر باشد و عمل ماده؛ و مانند آن که:
آسمان مرد و زمین زن در خرد - هر چه آن انداخت این میپرورد
و مانند منی رجل که قوه مولده است، و رطوبت مرآة که متولده است چه آن آسمان است و این زمین الرجال قوامون علی النساء؛ و از این دقت آگاه گردد که علم مشخص روح انسان، و عمل مشخص بدن اوست که نه روح بی بدن است و نه بدن بی روح، این قائم به آن است و آن قائم بر این.
لا-آن که به سر سوره قدر کشف تام محمدی برسد، انسان را صاحب مقام فوق تجرد شناسد؛ چه این که قرآن مجید بیکران در لیله مبارکه بنیه محمدیه، از غایت فسحت قلب و نهایت شرح صدرش به انزال دفعی فرود آمده است.
لب- آن که در معرفت انسان و قرآن توغل کند، قرآن را صورت کتیبه انسان کامل شناسد، و نظام هستی را صورت عینیه او یابد.
لج-آن که در صورت علمیه، به درستی تعقل کند، هم صورت علمیه را و هم واهب و متهب آن را عاری از ماده و احکام آن مییابد.یعنی اذعان میکند که صورت علمیه و وعاء تقرر آن مطلقاً چه مفیض و چه مستفیض، فوق طبیعت و رأی آنند.
لد-آن که در اعتلای نفس از وقه به فعل بیندیشد که هر چه داناتر میشود برای احذ معارف قوی تر آماده تر میگردد، پی میبرد که نفس را رتبت فوق تجرد است؛ یعنی علاوه بر مجرد بودنش حد یقف ندارد؛ و به سر اثر گرامی: یا من لا تزیده کثرة العطاء الا جوداً و کرماً آگاه میگردد.
له-آن که خطاب محمدی را درست فخم کند که انسانها برای اغتذای از این سفره الهی دعوت شدهاند، قدر و مرتبت خود را شناسد و در راه استکمالش پویا و جویا گردد.
لو-آن که در حقیقت علم، درست تأمل کند که بصر نفس میشود و او را از ظلمت به ضیاء میکشاند، آگاه گردد که نور علم نفس نفس و عین ذات او میگردد؛ و به سر اتحاد علم و عالم و معلوم به حسب وجود، میرسد.
لز- آن که در آثار صفات و اخلاق انسانها، و در احوال و افعال حیوانها دقیق شود، حیوانها را تمثلات ملکات انسانها مییابد.
لح- آن که در کتب مصنفان و مولفان فکر کند، آنها را دلیل بر تجرد وعای علم اعم از واهب و متهب که نفس است مییابد.
لط-آن که خود را ابدی شناخت، فکر ابدی میکند.
م-آن که در طلب دقت کند بین طالب و مطلوب مناسبتی مییابد، و پی میبرد که نفس بدون توحد و تجمع به کمال انسانی نرسد، و تعلق با تعقل جمع نشود.حضرت وصی امام علی (علیه السلام) فرموده است: العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن کل مایبعدها.
ما- آن که در معرفت نفس غور کند، خود را یک شخص ممتد دارای مراتب بیند که هر مرتبه را حکمی خاص است، ورد عین حال مرتبه بالا حقیقت مرتبه پایین و پایین رقیقت بالا است چنانکه بدن مرتبه نازله نفس است، و مع ذلک همه افعال مراتب از یک هویت اند.
مب-آن که چند روزی کشیک نفس خود بکشد و صادرات و واردات آن را مواظب باشد به درد خود میرسد و چاره درمانش میکند.
مج -آن که انسان کامل است، به تعبیر عارف، مبین حقائق اسماء است؛ فیلسوف گوید: فیلسوف کامل امام است، که فلسفه علم به حقایق اشیاء است و اشیاء اسماء عینی اند؛ قرآن کریم فرماید: علم آدم الاسماء کلها، و کل شی ء أحصیناه فی امام مبین پس قرآن و عرفان و برهان را از یکدیگر جدایی نیست.
مد-آن که خود را زرع و زارع و مرزعه و بذر خود شناخت، بیش از هر چیز به کشت و کشتزارش پرداخت.
مه-آن که نفس را بسیط شناخت او را ابدی یافت؛ زیرا که تباهی مر مرکب را است؛ و جوهر بسیط عقل و عاقل و معثول است.
مو-آن که در ادله تجرد نفس - اعم از تجرد برزخی، و تجرد تام عقلی، و تجرد اتم فوق تجرد عقلی آن - تدبر کند همه را منتج یک نتیجه یابد که نفس جوهر بسیط ابدی است.
مز-آن که در تصرف انسانهای کامل در ماده کائنات دقیق شود، معجزات و خوارق عادات را از قوت و قدرت نفوس قدسی آنان باذن الله یابد.
مح - آن که در معنی حقیقی سعادت انسان درست نظر کند پی برد که سعادت نفس انسانی این است که از کمال وجودی خود در عداد جواهر مفارق از ماده قرار گیرد تا در صدور افعالش مانند قوام ذاتش از ماده طبیعی بی نیاز گردد، چنانکه وصی (علیه السلام) فرمود:
والله ما قلعت باب خیبر و قذفت به اربعین ذراعاً لم تحس به اعضائی بقوة جسدیة، ولا حرکة غذائیة، ولکن أیدت بقوة ملکوتیة و نفس بنوریها مستضیئة.
یعنی سوگند به خداوند من به قوت جسدی و حرکت غذایی در از خیبر برنکندهام و آن را به چهل ارش به دور نیفکندهام چنانکه اعضایم بدان احساس نکرده است، ولکن به قوت ملکوتی و نفسی که به نور رب خود مستضی ء است، بر آن دست یافتم.و به عبارت دیگر: سوگند به خداوند من به تأیید قوت ملکوتی و نفسی که به نور رب خود مستضی ء است در از خیبر برکندهام و آن را به چهل ارش به دور افکندهام چنانکه اعضایم بدان احساس نکرده است، نه به قوت جسدی و حرکت غذایی.
مط- آن که چند روزی خود را از هرزه خواری و هرزه کاری، و از گزاف و یاوه سرایی بلکه زیاده گویی و خلاصه از مشتهیات و تعشقات حیوانی باز بدارد، میبیند که اقتضای تکوینی نفس این است که از ریاضت مطابق دستور العمل انسان ساز اعنی منطق و حی ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم بوده باشد، اقتصادی تکوینی نفس به کمال غائی و نهایی خود نایل آید.
ن-آن که در باطن و ظاهر خود تامل کند بدین حقیقت میرسد که هیچ گاه باطن از ظاهر غافل نمیشود، حتی نائم در نوم خود و سکران در سکر خود، لذا به اصابت کمترین أذی و الم بدآنها آگاه میگردند؛ پس نفس را مظهر لا تأخذه سنة ولا نوم مییابد، و از اینجا زیادت بصیرت حاصل کند که باطن عالم حیات و علم و آگاهی است هیچ گاه از ظاهر غافل نمیشود، اما ظاهر بر اثر اشتغال به غیرش از باطن غافل میگردد.
نا-آن که در شد خود دقت کند، میبیند که او را دو گونه غذا باید: غذایی که مایه پرورش تن اوست، و غذایی که مایه پرورش روان اوست.و هر یک را دهانی خاص است: دهان آن دهان است، و دهان این گوش.نه از غذای تن روان پرورش مییابد و فربه میشود، و نه از غذای روان تن.آب مظهر و ظل حیات و علم است، و تن مرتبه نازله نفس و ظل آن است؛ تن تشنه آب خواهد که ظل حیات و علم است، و تنن مرتبه نازله نفس و ظل آن است؛ تن تشنه آب خواهد که ظل حیات است، و روان تشنه علم خواهد که اصل آن است.امام ملک و ملکوت صادق آل محمد صلی الله علیه و آله در تفسیر عام کریمه فلینظر الانسان الی طعامه، فرمود: علمه الذی یأخذه عمن یأخذه؛ بنگر که غذای جسم و جان تو چگونه است؟ وبدان که غذا با همه اختلاف انواع و ضروب آن، مظهرصفت بقاء و از سدنه اسم قیوم و با مغتذی مسانخ است؛ و تغذی حب دوام ظهور اسم ظاهر و احکام آن است.
نب-آن که در معرفت نفس دقیق شود میبیند که او را دو قوه نظری و عملی است.قوه نظری را قوه علامه و نیروی بینش گویند؛ و عملی راقوه عماله و نیروی کنش گویند.این دو قوه به منزلت دو بال نفس اند که بدانها به اوج حقائق طیران میکند تا به جنة اللقاء و جنت ذات و ادخلی حنتی میرسد.رئیس کمالات معتبر در قوه نظری معرفة الله است، و در قوه عملی طاعة الله.و به حسب مراتب فعلیت این دو قوه، انسان را درجات است: یرفع الله الذیی آمنوا منکم ولذین اوتواالعلم درجات، ولکل درجات مما عملوا، الیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه کلم طیب ارواح طاهره مؤمنان است، و عمل صالح کردار نیکو و معارف علیه است که رافع روح طیب است نج آن که گوهر نقس ناطقه اش به نصاب استکمال و ترقی خود رسید، همان طور که اجداث را قبور اجساد میبیند، اجساد را نیز اجداث نفوس مییابد، نن و ما انت بمسمع من فی القبور؛ چنانکه موت اراری را کمال جوهر حی ناتق و موت طبیعی را متمم این کمال میباید من مات فقد قامت قیامته.
ند-آن که در معرفت نفس به مرحله یقظه قدم نهاد، بسیاری از دانشها را بیش از خواب و خیال ارزش نمینهد.آن عملی که نور نفس است دیگر است که العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء، و آن فضلی که عنوان تعیش است دیگر.
نه-آن که قدر خود را شناخت، بدن و قوایش را شبکه اقتناص علوم، و حباله اصطیاد معارف خود ساخت، چه فعلیت نفس به معارف الهیه و ملکات علمیه و عملیه صالحه است.
نو-آن که معرفت نفس را مرقات معرفت رب گرفته است، نسبت قوی را به نفس مانند نسبت ملائکه به رب مییابد.
نز-آن که در صورت انسانی نسبت به نظام هستی عمیق شود میبیند که اگر صورت انسانی نبود نه افاضات عقلی بود، و نه استفادات نفسی، و نه سیاسات شرعی.
نح-آن که در کار نفس و بدن درست اندیشه کند آن دو را در ایجاب و اعداد متعاکس یابد، که از آن سوی ایجاب است و از این سوی اعداد.
نط-آن که به سرشت نفس آگاهی یافت، سرش را به قدش جبروت بدارد؛ زیرا که میداند نفس ناطقه انسانی بس که لطیف است به هر چه روی آورد به صورت آن در میآید.ابن سینا شیوا و رسا گفته است: المنصرف بفکره الی قدس الجبروت مستد یماً لشروق نور الحق فی سره یخص باسم العارف .
س-آن که نفس آگاه دارد روی دل را با الله دارد، و فرموده کشاف حقائق امام به حق ناطق جعفر صادق (علیه السلام) را که: القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله ، حلقه گوش خود کند.
سا- آن که نفس را بسیط شناخت میداند که تعریف البسائط لایکون الا بلوازمها، لذا معرفت فکری به بسائط را نشاید، اما معرفت شهودی که فوق معرفت فکری است میسر است.چنانکه در حکمت متعالیه محقق است که: حقیقة الو جود هی عین الهویة الشخصیة لا یمکن تصورها و لا یمکن العلم بها الا بنحو الشهود الحضوری .
سب-آن که صاحب همت باشد و نفس را از اشتغال بدین نشأه انصراف دهد، گاهی تمثلاتی در لوح نفس خود مشاهده کند، و گاهی حقائقی بی تمثل دریابد، و از این حالت آگاهی یابد که آنچه به آدمی در حالات نوم و تنویم و غشوه و خوف و احتضار و نظائر آنها روی میآورد، هیچ یک موضوعیت در روی آوردن تمثلات و ادراکات دیگر ندارد، آنچه که موضوعیت دارد انصراف از نشأه عنصری و اعراض از تعلقات این سویی است و چون انصراف در بیداری هم روی آورد نتیجه هزاران خواب و احتضار را میدهد.
سج - آن که در تمثلات نفس تأمل کند، جمیع تمثلاتش را یک نحو ادراکش مییابد که برای شخص او حاصل شده است و دیگری بدان آگاه نیست؛ چنانکه کریمه فتمثل لها بشراً سویا در این حکم حکیم، معیار عدل ویزان قسط است.و عمده آن است که سر دلها درست ادراک شود؛ نظیر کریمه لیس للانسان الاماسعی که در للانسان باید دقت کرد.و روایاتی که در احوال و اطوار انسان در عوالم عدیده به لفظ تمثل و اشباه آن حقائقی را نام میبرند.به همین مثابت اند و بازگشت همه به لها و له به بیان مذکور است.
سد-آن که در تن و روان خود بیندیشد، خود را یک چیز دو چیز بلکه چند چیز یابد: یک چیز به حسب شخصیت، دو چیز یا چند چیز به لحاظ تحلیل عقلی.یک شخصیت ممتد از فرش تا فوق عرش، که یک انسان طبیعی و مثالی و عقلی و الهی است: طبیعت همیشه سیال است، و صورت او به تجدد امثال محفوظ است، و در حقیقت روح متجسد است؛ مثال را تجرد برزخی است، و عقل را تجرد تام، و الهی این که هیچ چیز به انفصال و استقلال نازل نشده است بلکه بیده ملکوت کل شی ء.روان گوهری نورانی منزه از مشاین طبیعت، مغتذی به حقائق علمیه است، و حقائق علمیه صور فعلیهاند که به کمال رسیدهاند و حرکت در آنها راه ندارد وگرنه باید بالقوه باشند و لازم آید که هیچ صورت علمیهای متحقق نباشد و به فعلیت نرسیده باشد.پس انسان ثابت سیال است، هم براهین تجرد نفس در وی به قوت خود باقی است، و هم ادله حرکت جوهر طبیعت صورت جسمانیه.
سه- آن که در آلام و لذت دنیوی که از خارج بدو اصابت میکنند و از انفعالات نفس اند، و نیز در آلام و لذات اخروی که از تمثلات و ادراکات در حال انصراف از این نشأه در نوم یا بیداری به انشاء نفس و واردات داخلی میچشد که از افعال نفس اند، نظر کند بدین حقیقت اذعان کند که لذات و آلام نفس در این نشأه از مقوله انفعال، و در آن نشأه از مقوله فعل اند.
سو-آن که در نحوه تحصیل معارف خود نظر کند، در یابد که قوای بدنی از حواس ظاهر و باطن، در ابتدای امر، معدات نفس برای کسب علوم اند، و نفس که قوی شده است از آنها مستغنی گردد؛ و چه بسا که اشتغال قوی در این هنگام به خارجیات و شواغل حسی، نفس را از کارش باز بدارد و رهزن وی شود؛ لاجرم نفس را گوهری نورانی قائم به ذات خود مییابد؛ و برای چنین گوهر، ممکن است جمیع مجردات را بدون آلت ادراک کند.
سز-آن که در اخلاف امزجه و نفوس آنها تأمل کند، میبیند انسانی غبی است یعنی گول است و او را از فکر فائدتی نباشد؛ و دیگری به قدری ثقافت و حدت ذهن دارد که غنی است یعنی از تعلم و تفکر بی نیاز است؛ و بین این دو را مراتب بسیار است.این عنی دارای روح قدسی و مؤید به روح القدس است، و از او تعبیر به صاحب نفس مکتفی میکنند.و چون مفیض علی الاطلاق فعلیت محضه است و در فاعلیت تام، و فیض او علی الدوام فائض است، و نفس مکتفی هم در قبول تام است، لذا چنین نفس مظهر و مصداق تام اسمای تعلیمی و تکوینی علم آدم الاسماء کلها، وکل شی ء أحصیناه فی امام مبین، و واسطه فیض و امام معصوم است.
سح- آن که در مدارک سبعه خود که حواس خمس و خیال و وهم اند، حق نظر ادا کند آنها را ابواب مکاسب خود یابد؛ پس اگر در تحت تدبیر و فرمان عقل نباشند هفت باب جهنم اند، و اکر باشند هشت باب بهشت. لاجرم هر کس بهشت یا دوزخ خویش است.
سط-آن که به نعمت مراقبت متنعم است میداند، که هر چه مراقبت قوی تر باشد تمثلات و واردات و ادراکات و منامات زلاتر، و عبارات که اخبار برزخی اند، رساتر و شیواترند.گاهی این بی ذوق چیزکی چشیده است که: التوحید ان تنسی غیرالله، علم الحکمة متن المعارف؛ یا حسن خذ الکتال بقوة.اما تمثلات چه بسیار.
ع-آن که در انسانها بیندیشد، برتری رت در هر کار و در هر جا از آن بینش بیند، و بینش را از دانش به فزونی یابد.آری، هز که بینش و دانش او بیش است از دیگران پیش است.و هر گاه نور دانش با نور کردار شایسته است همنشین شود، به شرف نور علی نور مشرف شود و رد رتبه مضاعف گردد.
عا-آن که راه آه و سوز و گدار که روح و ریحان و جنت نعیم اهل دل است، و راز و نیاز که قره عین عارف است، نباشد پس نشاط و شادی او در چیست؟!
عب-آن که در آثار ملکات علوم و اعمال خود در خواب و بیداری بیندیشد، آنها را مواد صور برزخیه خود بیند، و به سر الوم اخ الموت پی برد.آن صور قالبهای مثالی اند و به ابدان مکسوب یا مکتسب تعبیر میشوند؛ مکسوب در صور ملکات حسن که لها ما کسبت، مکتسب در قالبهای ملکات قبیح که علیها ما اکتسبت؛ چه افتعال فعلی را به خلاف فطرت از راه احتیال و خدعه انجام دادن است که از آن تعبیر به ناصواب و نصیت و گناه میشود.پس آن مواد به منزلت ارواح، و این صور به مصابت ابدان اند، و روح الارواح نفس آدمی است که آن صور همه از منشآت او و قائم بدویند.
عج-آن که در حل مسائل مشکل، و فتح امور مبهم از قبیل ریاضیات عالی، و صنایع ظریف، بلکه در مطلق شؤون احوال و افعال خود التفات نماید، بر وی روشن است که با اضطراب به در آمد و اطمینان یافت به مثصود خود نائل میشود؛ همچنین در سلوک روحانی نفس مضطرب طرفی نمیبندد، و چون مطمئن شد، مطمئن شدن همان و مخاطب به خطاب یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی شدن همان.الا بذکر الله تطمئن القلوب.
عد-آن که در جسم و روح خود بیندیشد، هر یک را بدین احوال شش گانه بیابد که آدم اولیاء الله حضرت وصی امام علی (علیه السلام) زبان داده است:
ان للجسم ستة احوال: الصحة و المرض و الموت و الحیوة و النوم و الیقظئة؛ و کذلک الروح فحیوتها علمها، و موتها جهلها، و مرضها شکها، و صحتها یثینها، و نومها غفلتها، و یقظتها حقظها. یعنی جسم را شش حالت است: تندرستی و بیماری و مرگ وزندگی و خواب و بیداری؛ همچنین روح را که دانش زندگی، نادانی مرگ، دو دلی بیماری، استواری تندرستی؛ نا آگاهی خواب، و نگهداری بیداری اوست.
عه-آن که در منشآت تمثلی نفسانی خود در حال انصراف از شواغل حسی و موانع خارجی بیندیشد، اعتراف کند که نفس چون قوت گیرد مانند نفوس متألهه، تواند به سلطان کلمه نوری وجودی و امر کن ایجادی خود اشباح اشخاصی عمانند خود و یا دیگران انشاء کند، و چون مجرد از ماده و احکام آن و محیط و فائق بر آنها است، به چشم بر هم زدنی به طی ارض به هر جا خواهد گسیل دارد، و به مواضع مختلف در اطراف و اکناف فرستد، تا به داد مظلومان برسند، و گمشدگان را دریابند، و نفوس مستعده را امداد نماید.بدین سر مثنع عارف رومی در دفتر دوم مثنوی ایمائی نموده است که:
شیر مردانند در عالم مدد آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند - آن طرف چون رحمت حق میدوند
اشخاص یاد شده همه قائم به آن نفس متاله منشی آنهایند که قیام فعل به فاغل یعنی معلول به علت است.در این امر، حدوث اشباح صفحه تلویزیون در آن واحد در مواضع مختلف، تا حدی تنظیر مناسبی است؛ ولکن این صتعت است و سایه بی جان و آن خلقت باذن الله است و اشخاص حی متصرف که در حقیقت از شؤون یک نفس متالهاند.
عو-آن که از خواب غفلت بیدار شده است از نامخرمان -اعنی از خفتگان و مردگان -دوری گرزیند و حیات ابد آرزو کند، و چندان در جستن زنده زنده کننده.در اصحاح هشتم انجیل متی آمده است که: یکی از شادگران حضرت مسیح (علیه السلام) بدو گفت: ای آقا!مرا باز ده که نخست بروم پدرم را به خاک سپارم؛ بدو فرمود: پیرو من باش، مردگان زا بگذار مردگانشان به خاک سپارند!
و در شریعت خاتم صلی الله علیه و آله پرسید:
هر گاه جنازه و مجلس عالمی پیش آید کدام یک در نزد تو محبوب تر است تا حاضر شوم؟ فرمود: اگر برای تجهیز و دفن جنازه کسی هست، همانا که حضور مجلس عالم برتر از حضور هزار جنازه است.
عز-آن که در حدوث نفس مطالعه دقیق داشته باشد، مبدأ تکون او را قوه طبیعی اعنی جسمانی یابد؛ قوهای که از کثرت و شدت قابلیت فعلیت، کأن از سنخ ماده برتر است اعنی همان نفس طبیعی را در بدو امر، خظی از ملکوت و تجرید است.در اصحاح چهارم انجیل مرقس آمده است که حضرت عیسی پیغمبر (علیه السلام) در ترغیب این که: نیکی اندک را در ملکوت پاداش بزرگ است به تمثیل فرموده است: دانه خردل از هر بذری ریزتر است، و هر گاه کشت شود شاخههای بزرگ برآورد که پرندگان آسمان در سایه آن بسر آورند؛ نقطه نطفه هم دانهای است که بالقوه شجره طوبی و سدة المنتهی میشود؛ یعنی این قوه جسمانی بالفعل مفارق عقلی بالقوه است که به حرکت در جوهر و تبدل ذاب و استکمال وجودیش در تحت تدبیر ملکوت، مفارق روحانی ابدی گردد.بدان لحاظ که کمال جسم است به تازی نفس گویند و به پارسی جان؛ و چون ببالد و نیرو گیرد و تجرد یابد به پارسی روان خوانند چنانکه مخرج او را از نقص به کمال بوان بخش.پس جان در تحت تدبیر ملکوت از خاک روید و بالیدن گیرد تا روان شود که والله انبتکم من الارض نباتا؛ و با این که روان است به اضافت با تن جان است و تن مرتبه نازله آن است که نه جان بی تن است و نه تن بی جان؛ و به قلم شیوای باباافضل شیرین بیان در مناسب تن با جان: تن و جان به هم تمام و کاملند و از هم جدا نیستند: تن و جان به هم نتن است، و جان تن به هم جان است.تن را چون به چشم حقیقت بینی جان باشد، و جان را چون به چشم اضافت بینی تن باشد، و در جمله محسوسات و معقولات و متقابلات چنین میدان.
پس انسان عبارت از بنیت جسمانی تنها نیست، و نیز عبارت از روحی تنها نیست، و مرکب از جسم و جان به ترکیب انضمامی نیست، بلکه انسان حقیقت واحدی است که بدنش مرتبه نازله اوست و یک هویت و شخصیت است، و در حقیقت همانی است که به من و أنا و مانند آنها بدان اشارت و تعبیر میکنند.الذی احسن کل شی ء خلقه و بدأ خلق الانسان من طین ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین،[۷۵] ولقد خلقنا الانسان من صلصال من حمأمسنون،[۷۶]ولقد خلقنا الانسان من سلالة من طین - الی قوله سبحانه - ثم أنشأناه خلقاً آخر فتبارک الله احسن الخالقین[۷۷]،همین خلق شده از سلاطه طین و ماء مهین و حمأ مسنون، متدرجاً به جایی رسید که ثم انشأناه خلقا آخر؛ انشاء ایجاد جدید است که احداث امر دیگری است، یعنی همان موجود زمینی آسمانی گشته است، و همان مادی سابق انسان شده است.
عح-آن که در خوراک مادی خود درایت به کار دارد، داند که: بطنه مضاد فطنه است و بلاهت زاید و فتنه ببار آرد.
عط-آن که با یاد خدا همدم نیست آدم نیست.
ف-آن که به سیر معنوی خود توجه کند، یابد که: شهود طلعت سعادت و ارتقای به جنت قرب و لقاء و مکاشفات انسانی مراهل همت و استقامت راست، نه صاحب حال موقت را که نصاب نصیب او قیل و قال است.
فا-آن که را تسلیک نفس به دشت و دمن حضیره قدس است، با حفره لای و لجن طبیعت چه انس؟!
فب-آن که در خواستههایش دقت کند، مطلقا به کمال رسیده را خواهد که شی ء تا به کمالش نرسد خواهان ندارد، پس چگونه درباره خود میخواهد ناقص و خام بماند.
فج-آن که در کار حواس و عقل بیندیشد، هر یک را جاسوسی در حفظ و بقای شخص مییابد؛ مثلاً شخص غذا میخواهد، باصره دیده بانی میکند و تمیز میان غذا و جز آن میدهد، با بار دادن باصره، همین که دست بدان رسید لامسه بار نمیدهد که داغ است؛ غذای دیگر را بار داده است که معتدل است تا خواهد بدهان برساند جاسوس دیگر به نام شامه دربان است و اجازه نمیدهد که بدبو است؛ غذای دیگر را اجازه داده است که بوی مناسب دارد تا بدهان گذاشت در آن جا جاسوس دیگر به نام ذائقه نشسته است و اجازه نمیدهد که بسیار تلخ است؛ غذای دیگر را اجازه داد که شایسته است؛ اگر حیوان باشد میخورد، اما اگر انسان باشد یک جاسوس دیگر غیبی به نام عقل دارد و میگوید: هیچ یک از آن جاسوسها در کار خود خیانت نکردهاند که اجازه دادهاند این غذا برای تن گوارا است، ولکن تو انسانی، شیئیت تو صورت فعلیتی و حقیقی به نام روح است که این کالبد سایه این از آن است، و این جواسیس همه سدنه او و از شؤون اویند اویند، این غذا شبهه ناک است، غصبی است، مال یتیم است، زنهار و دو صد زنهار نخور که برای روحت ناگوار است، ایت غذای حرام با آن چنان کند که هزاران بار به توان هزاران بار بدتر از خوراک نامناسب با تن.
فد-آن که در اعضاء و جوارح آشکار و پنهانش و به خوبی عمیق و دقیق شود و به ویژه اگر در علم شریف تشریح دست داشته باشد، هر یک را با صنعی پیراسته، و اندازهای بایسته، و شکلی شایسته، و زیبایی ایی دل خواسته، و نظمی آراسته، به شگفتی تمام تماشا میکند؛ و به یقین اذعان مینماید به از آن که هستند تصور شدنی نیست.آنگاه هر فعلی از افعال خود را به قوهای خاص و عضوی به خصوص اسناد دهد.و گاهی در مقام اسناد بدانها اشارت کند که مثلاً: با این دو دیدهام و شنیدهام، و دست بر چشم و گوش خود نهد.و در عین حال با اندک التفاتی اعتراف کند که هیچ یک در فعل خود استقلال وجودی ندارد؛ چنان که مرده را مینگرد که همه اندام او به جای خوداند.ولی آثار زنده ندارند؛ بلکه پس از چندی از یکدیگر گشیهته شوند و زیبایی خود را از دست دهند و تباه گردند، به حدی که آن پیکر سبب انس و الفت، حال موجب خوف و نفرت شده است.لذا ایجاد افعال و آثار را از دیگری یابد، و میان ایجاد و اسناد فرق گذارد، که ایجاد از گوهری به نام نفس و روح است و اسناد به قوا و اعضاء و کثرتش را به یک وحدت استوار، و در فعل به اختیار یابد.نه کثرتی که یکی جابر و دگران مجبورند، بلکه یکی رب و دیگران مربوبند؛ و نه کثرتی که هر یک متفرد در افعال و ممتاز و منحاز از دیگری به استقلال است بلکه یکی رب و دیگران به استقلال است بلکه یکی مطلق و دیگران مقید و شؤون اویند؛ و نه وحدتی که منکر کثرت و مجالی و مظاهر نفس شود، از ایراکه رب بی مظاهر را معنی نبود، لاجرم وجود قوا و اعضا را به لغو و فضول نسبت نکند بلکه حق داند و با نبودن یکی از آنها نفس را در کارش مختل یابد؛ اما وحدت در کثرت و کثرت در وحدت بیند: وحدتی قاهر و محیط، و کثرتی مقهور و محاط.پس سفری از خود به نظام احسن هستی کند، و به توحید حقیقی قرآنی که غایب آمال عارفان است رسد؛ و به لطیفه به حول الله و قوته در مقام ایجاد، و اقوم واقعد در مرتبت اسناد پی برد.و از این جا جبری را به افراط، و تفویضی را به تفریط ژاژخای یابد؛ و حکم عدل امر بین الامرین را بر جان و دل نشاند؛ و به حق بودن کلمات نوری وجودی و قیام آنها به رب مطلق و معیت قیومیه رب مطلق بر آنها آگاه گردد؛ و به سر الحمدالله رب العالمین واقف، و به معرفت اثر بسیار بسیار نفس: من عرف نفسه فقد عرف ربه عارف شود.
فه-آن که خود را دوست درد، دیگر آفریدهها را دوست دارد که همه برای او در کارند.فو-آن که برای خدا یک چله کشیک نفس کشد، چشمههای دانش از دلش بر زبانش آشکار گردد.چنانکه خواجه عالم صلی الله علیه و آله فرموده است: من أخلص لله اربعین صباحاً ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه.
فز-آن که خود را جدولی از دریای بیکران هستی شناخت، دریابد که با همه موجودات مرتبط است، و از این جدول باید بدآنها برسد.
ما جدولی از بحر وجودیم همه - ما دفتری از غیب و شهودیم همه
ما مظهر واجب الو جودیم همه - افسوس که در جهل غنودیم همه
فح- آن که در گوهر نفس خود، ساعتی به فکرت بنشیند دریابد که اگر خود او آن را به تباهی نکشاند هیچ کس نتواند آن را تباه کند.و آنچه که او را از تباهی باز میدارد، دانش بایسته و کردار شایسته است که دانش آب حیات ارواح است چنانکه آب مایه حیات اشباح است.
فط-آن که در انسان تمام و ناتمام اندیشد دریابد که:
بود مرد تمامی آن که از تنها نشد تنها به تنهایی بود تنها و با تنها بود تنها
ص-آن که در مباحث حواس خمس کتب حکمی دقت کند، دریابد که همه آن مطالب سنگین و سهمگین به خصوص مسائل ابصار که از همه دشوارتر است، اختصاص به یک نشأت ابتدایی طبیعی انسان دارد؛ چه این که در رویای منامی همه آنها در کارند با این که هیچ یک از شرایط احساس دخالت ندارد.حال اگر از هالم خواب هم بالاتر برود دریابد که گوهر نفس به وجود احدی یکپارچه حیات و نور و علم و سمع و بصر و سائر ادراکها است.و از آن هم بالاتر در سنخیت نفس مفاض با عقل مفیض و مخرج نفس از نقص به کمال، عقل را به وجود احدی یکپارچه حیات و نور و علم و سمع و بصر یابد.و سپس به والله من ورائهم محیط رسد و دریابد که اسماء حسنی و صفات علیایش به وجود احدی عین ذات صمدی اویند و فقط تغایر مفهومی دارند.آنگاه بسیاری از افعال و آثار خود را به همین مثابت در هر نشأه به حکم همان نشأه ارتقاء دهد و در تطابق کونین نتایجی به دست آورد.
صا- آن که لااقل در صنعت یک چاقو، عقل خود را به کار برد که تیغه و دسته آن هر یک به وفق دیگری ساخته شده است، اذعان کند که نظام هستی را حیات و علم و قدرت و تدبیر و اراده میکند که از هر نوع یکی مذکر و یکی مؤنث به وفق یکدیگر آفریده است.وگرنه نوترون و پروتون چه دانند که این و آن بدین خلقت شگفت جفت موافق یکدیگر ساخته شوند.
صه-آن که در منزل یقظه قدم نهاد و عارف به منطق وحی است، برای او شایسته است یک دوره قرآن کریم را به دقت به این عنوان قرائت کند: اسمایی را که پروردگار متعال بدانها خویشتن را وصف میفرماید، و نیز آنچه را ملائکه او را بدآنها نداء میکنند، و نیز دعای انبیاء و اولیاء را که خداوند سبحان در پیش آمد شدائد اوضاع و احوال آنان از زبانشان نقل فرموده است که در آن شدائد احوال و اوضاع خدای تعالی را به اسمی خاص و دعایی مخصوص خواندهاند، انتخاب کند، چه این که نمونه آن شدائد احوال برای دیگران به فراخور قابلیت و شرایط زمانه و روزگار آنان پیش میآید، کأن هر یک از آن اشخاص و حالات عنوان نوعی دارد که در هر کوره و دوره و در هر عصر و زمان در دیگران طوری ظهور و بروز مینماید، این کس نیز در پیش آمدهای زندگی خود که مشابه با آن حالات است، خداوند را بدان اسم و دعا و ذکر و مناجات بخواند و آن را وسیلت نجات و سعادت خود قرار دهد، چنانکه از تدبر و غور در بسیاری از آیات، و تأمل و دقت در بسیاری از روایات حث و تحریص بدین دستور العمل استفاده میشود؛ و رساله نور علی نور در ذکر و ذاکر و مذکور ما را در این مطلب اهم، اهمیت بسزا است.مثلاً چون انسان یونسی مشرب شده است لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین.و چون ایوبی مشهد شده است حق تعالی را به ندای ایوبی نداء کنند:رب انی مسنی الظر و انت ارحم الراحمین؛ و علی هذا القیاس.
صو-آنکه در تعیش خود بیندیشد، ابنای نوع خود را در خدمت خود بیند، پس دور از انصاف است که او نیز عضو فعالی از پیکر اجتماع نباشد و بدان خدمت نکند که ناچار باید بار خود را بر دوش دیگران نهد و کل بر آنان باشد و شر الناس کل الناس را نادیده بگیرد.
ضر-آن که در احوال والدین نسبت به اولاد تامل کند میبیند آنچه که از پدر و مادر در حق فرزند است رحمت است، و پیش آمدن خشم بر وی بر اثر گستاخی فرزند و نافرمانی اوست.از این جا به معنی یا من سبقت رحمته غضبه پی برد، و خود را مظهر این اسم شریف بیند، و به اصیل بودن جنت و طاری بودن جهنم آگاه شود.
صح-آن که در قرآن و انسان تعقل کند، قرآن را سفره پر نعمت رحمت رحیمیه الهی، و وقف خاص انسان یابد.هم آن را بی پایان یابد که کتاب الله است قل کل یعمل علی شاکلته، و هم این را که حد یقف برای او نبود؛ چنان سفره برای چنین کس گسترده است.قرآن: حروف آن اسرار، کلمات آن جوامع کلم، آیات آن خزائن، سورههای آن مدائن حکم، مدخل آن باب رحمت بسم الله الرحمن الرحیم، وقف خاص مخلوق فی احسن تقویم، واقف آن رحمن و موقوف علیه آن انسان است.و با توجه بدین که علم و عمل، انسان سازند و جزاء نفس عمل است و صورت هز انسان در آخرت نتیجه عمل و غایب فعل او در دنیا است، به سر گفتار قرآن و نبی و وصی رسد که:یس و القرآن الحکیم، انا مدینة الحکمة و هی الجنة وانت یا علی بابها، أن درجات الجنة علی عدد آیات القرآن فاذا کان یوم القیامة یقال القاری ء القرآن وارق.قرآنت حکیم است و آیات او حکمت است و حکمت بعشت است و درجات بعشت به عدد آیات قرآنند و جانی که حکمت اندوخته است شهر بهشت است و ولایت، در این شهر.آری ولایت، در بهشت است، ولایت زبان قرآن است، ولایت معیار و مکیال انسان سنج است، و میزان تقویم و تقدیر ارزش انسانها است.پس هر کس صحیفه وجود خود را مطالعه کند که تا چه پایه قرآن است یعنی مدینه حکمت و شهر بعشت است رساله قرآن و انسان ما را در این نکته علیا، رتبه والاست.صط-آن که در ارتباط بی تکیف و بی قیاس خود با پروردگارش درست بیندیشد، دریابد که صلاة سبب مشاهده است و مشاهده محبوب قرة عین محب است لذا رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: حعلت قرة عینی فی الصلاة؛ زیرا که صلاة مناجات بین حق تعالی و عبد اوست، و چون صلاة مناجات است ذکر حق است، و ذاکر حق همنشین حق است و حق جلیس اوست، و کسی که جلیس ذاکر خود است او را میبیند و الا جلیس او نیست.لذا وصی (علیه السلام) فرمودن لم أعبد رباً لم أره پس صلاة مشاهده و رویت است یعنی مشاهده عیانی روحانی و شهود روحی در مقام جمعی است، و رویت عینی در مظاهر فرقی است.پس اگر مصلی صاحب بصر و عرفان نباشد که نداند حث تعالی برای هر چیز و از هر چیز متجلی است، حق را نمیبیند.
ق-آن که رد ارزش تکوینی انسان تعقل کند، او را مکیال هر چیز و میزان قدر و قیمت آن داند؛ یعنی علم و حس انسانی را معیار معلومات و محسوسات یابد، و ارزش هر موجود را به وجود انسان و بهره بردن وی از آن به تمدن جامعه انسانی وابسته بیند.این انسان است که در جمیع موجودات و در همه عوالم و مراتب سیر علمی مینماید، و وی را مقام وقوف نیست و به هر رتبه و درجهای که رسیده است در آن مرتبه توقف نمیکند و به مرحله بالاتر عروج مییابد، و متصف به صفات کمالیه جمیع موجودات میگردد، و بر همه تسلط مییابد، و به حقیقة الحقائق که حیات مطلق و جمال و جلال مطلق است میرسد؛ و به اذان او که اذن فعلی و اتصاف کمالات وجودی است، میتواند در ماده کائنات تثرف کند و رب انسانی شود و حلیفه الله گردد و کار خدایی کند، والسلام[۷۸].
کلمات قصار در معرفت نفس
به چند گفتار از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در ترغیب به معرفت نفس تبرک میجوییم:
۱- بزرگترین نادانی، نادانی انسان در کار نفس خودش است.
۲- بزرگترین دانش خودشناسی است.
۳-برترین خرد، شناسایی آدمی به نفس خود است؛ پس هر که خود را شناخت باخرد است، و آنکه خود را شناخت گمراه است.
۴-زیرک کسی است که خود را شناخت و کارهایش را خالص گردانید.
۵-عارف کسی است که نفس خود را شناخت و آن را آزاد کرد و از هر چه که دورش میکند پاک گردانید.
۶-معرفت نفس نافعترین دو معرفت است (معرفت آفاق و معرفت انفس، سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم).
۷-در شگفتم از کسی که گمشده خود را میجوید و خودش را گم کرده و نمیجوید.
۸-غایب معرفت این است که آدمی خود را بشناسد.
۹-کسی که از خود آگاهی ندارد، چگونه از دیگری آگاهی مییابد.
۱۰-آنکه خود را شناخت به نهایت هر آگاهی و دانش رسید.
۱۱- هر کس نفس خود را شناخت با آن مجاهده میکند، و آنکه نشناخت آن را مهمل میگذارد.
۱۲-خودشناسی سودمندترین شناسایی هاست.
۱۳- آن کس که به خودشناسی دست یافت به رستگاری بزرگ رسیده است.
۱۴- هر کس خود را شناخت پروردگارش را شناخت.
۱۵- در شگفتم از کسی که جاهل به خود است، چگونه میخواهد عارف به ربش شود[۷۹]؟
به حال خود باش
گویند یکی از این دو فیلسوف بزرگ یونانی، طالس یا سقراط، از نخستین کسانی هستند که گفتند خود را بشناس؛ و در احوال میر سید شریف آوردهاند که فرزندش در هنگام ارتحالش گفت: پدر!مرا وصیتی کن. گفت: بابا به حال خود باش[۸۰].
سعادت انسان
معلم ثانی ابونصر فارابی در مدینه فاضله درباره سعادت انسان سخنی بسیار بلند دارد که آن را ترجمه میکنیم: سعادت این است که نفس انسان در کمال وجودیش به جایی برسد که در قوام خود، به ماده نیاز نداشته باشد؛ و این در صورتی است که در عداد موجودات مفارق از ماده در آید و بر این حال، دائم و ابد باقی بماند[۸۱].
قوای انسان و هدف آن
افلاطون میگوید: اما آن کس که هدفش در دنیا، تنها لذت طلبی به وسیله خوردنیها و نوشیدنیها و...است که ثمره و نهایت آنها چیزی جز بوی بد نیست و نیز جماع و لذت جنسی، پس نفس عقلیه او توان و مجال تشبه به باری تعالی را نمییابد. سپس افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک و قوه غضبیه اش را به سگ و قوه عقلیه را به فرشته تشبیه کرده، میگوید: کسی که شهوت بر او غلبه کند و هدفش ارضای آن باشد، مانند خوک است، و آن که قوه غضبیه بر او چیره شود، چون سگ، و کسی که قوه نفس عقلیه بر او غالب باشد و بیشتر اوقاتش به فکر و شناخت حقایق اشیا سپری شود، مسایل سخت علمی را از ذهن بگذراند، انسان فاضلی است که شبیه باری تعالی است؛ چون آنچه در باری تعالی یافت میشود عبارت است از: حکمت و قدرت و عدالت و نیکی و زیبایی و حقیقت[۸۲].
خروج از حجاب تن
معلم ثانی، فارابی، در فصوص چه نیکو گفته است: علاوه بر لباس که بر تن داری، بدن نیز به نوبه به نوبه خود، پرده است.پس بکوش تا این حجاب را رفع نمایی، تا لاحق شوی و در طلب آنچه در علاقه و مباشرت آن است نباشی.اگر معذب شوی وای بر تو! و اگر ایمن مانی خوشا به حالت!که در این صورت تو در پوشش بدنت، در اوج ملکوت هستی، چیزهایی میبینی که هیچ چشمی ندیده، و میشنوی آنچه را که هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ کس خطور نکرده است.پس حق، عهدی با تو بسته است، تا نزد او به تنهایی روی[۸۳].
نتیجه ماندن در بدن
شیخ الرئیس در نمط هشتم از اشارات، چه خوب گفته است: اگر در بدن مانی و به علاقههای آن مشغول شوی، به کمالی که لایق آنی دست نمییابی.و به ضد آندچار خواهی شد.پس بدان که قصور از توست نه از او[۸۴].
بخش دوم: معرفت نفس طریق معرفت رب
خود را نشناختم تا...
الهی! من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم[۸۵].
معرفت نفس معرفت خداست
محققان در معنی من عرف نفسه فقد عرف ربه گفتهاند که معرفت نفس دلیل معرفت خدا است از راه مخالفت نه از راه موافقت؛ زیرا که هر کس که نفس خود را بشناسد که محدث است خدای را بشناسد و بداند که واجب الوجود است.
و هر کس که نفس خود را به عبئودیت بشناسد خدای را به ربوبیت بشناسد.
و هر کس که نفس خود را به تقصیر بشناسد خدای را به نفاذ مشیت و تقدیر بشناسد.
و هر کس که نفس خود را به تغیر و فنا بشناسد خدای را به دوام و بقاء بشناسد.پس معلوم شد که معرفت نفس دلیل است بر معرفت خدای تعالی از طریق مخالفت نه از راه موافقت و والله اعلم[۸۶].
خودشناسی
در شگفتم از کسی که گمشده خود را میجوید و خودش را گم کرده و نمیجوید.
در شگفتم از کسی که جاهل به خود است، چگونه میخواهد عارف به ربش شود.
غایت معرفت این است که آدمی خود را بشناسد.
کسی که از خود آگاهی ندارد، چگونه از دیگری آگاهی مییابد.
خودشناسی سودمندترین شناسائیها است.
کسی نفس خود را نشناسد آنرا مهمل میگذارد.
هر کس نفس خود را شناخت با آن مجاهده میکند.
هر کس خود را شناخت پروردگارش را شناخت[۸۷].
راه صعود به معرفت الله
مقصود این است که سالک آگاه شود که میتوان به معرفت نفس، نیل یافت و از آن، به قله معرفت رب صعود نمود، و نیز استدلال به آنچه که تصدیق این حقیقت را برای سالک آسان نماید و او را آماده قبول اصولی نماید که فکر او را نفع و سود می سارند.والا تفکر چیزی نیست مگر این که شخص فکر کننده زمانی به تحلیل و تجزیه نفس خویش میپردازد، و بار دیگر در عالم خارجی سیر و فکر میکند و آن را به نقد و بررسی میکشاند.برای این شخص، آن عوالمی که معلوم و آشکارند، مرتبهای از نفسش میباشند.او از خود میپرسد که من چیستم (یا نفس من چیست)؟! سپس هر صورت و خیالی را از قلب خود میزداید و فکر او در عدم سیر میکند، تا این که حقیقت خود و نفسش بر او آشکار میگردد؛ یعنی عالم از میان برمی خیزد و او حقیقت خود و نفس خویش را بدون صورت و ماده، به عیان میبیند.این مرحله، اول راه معرفت نفس است، و شاید منظور اما (علیه السلام) نیز، زمانی کا از ایشان در تفسیر آیه: أفمن شرح الله صدره فهو علی نور من ربه ، پرسش شد همین مطلب بوده است که فرمود: نشان شرح صدر، روی گردانی از دار غرور و توجه و روی نمودن به دار خلود و آماده مردن شدن و قبل از رسیدن اجل است[۸۸].
خود را بشناس
از وحدت جمیه در مورد حق سبحانه، به وحدت حقه حقیقیه و از وحدت شهصیه در نفس انسان به وحدت حقه ظلیه تعبیر میکنند.از این رو هر کس چشم بصیرتش باز باشد، سر فرمایش پیامبر را در مییابد، که فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه.
علم الهدی، سید مرتضی در مجلس نهم از امالی اش غرر الفرائد و درر القلائد میگوید: روایت شده است که یکی از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله، از ایشان پرسید: چه زمانی انسان خدایش را میشناسد؟
حضرت فرمود: وقتی که خود را بشناسد[۸۹].
معرفت نفس
معرفت نفس طریق معرفت رب است که از سید انبیاء و هم از سید اوصیاء - صلوات الله علیهما - ماثور است: من عرف نفسه فقد عرف ربه هرکس در خویشتن بیندیشد و در خلقت خود تفکر و تامل کند دریابد که این شخص محیر العقول، واجب بالغیر است[۹۰].
فصل سوم: صفات دوست و همنشین
بخش اول: دوستی و همنشینی به خدا
از همنشین خو میگیرد
همنشین از همنشین خو میگیرد و بدان شناخته میشود، خوشا به حال آنکه مصاحب حق تعالی است[۹۱].
همنشینی خدا====
الهی!عیان تر از من کیست، که با تو همنشینم[۹۲].
نقل است که پیامبر اکرم فرمود: در باغهای بهشت بخرامید!.
پرسیدند: باغهای بهشت چیست؟
فرمود: ذکر خدا در صبح و شب.پس به یاد خدا و ذکر خدا باشید.
هر کس که خواهد بداند، چه قدر منزلتی نزد خدای دارد، بنگرد که قدر و منزلت خدای نزد او چه قدر است؟ چون خداوند بنده اش را همان اندازه قدر مینهد، که بنده او را.بدانید که بهترین و پاکیزهترین و والاترین اعمالتان نزد خداوند، و بهتر از هر چیزی که خورشید بر آن تابیده است، ذکر و یاد خداوند سبحان است.خدای تعالی فرموده است: من همنشین کسی هستم که به ذکر و یاد من باشد، و چه منزلت و ارزشی بالاتر از همنشینی با خدای سبحان؟![۹۳][۹۴].
رنگ همنشینی
الهی! همنشین از همنشین رنگ میگیرد.خوشا آن که با تو همنشین است! صبغة الله و من الله صبغة[۹۵].
دوستی در راه خدا
علی بن ابی طالب (علیه السلام) فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا به یمن فرستاد؛ پس به وصیت، مرا گفت: ای علی!...نام خدا استعاذه کن!چرا که خداوند متعال، بسم الله را بر امت من در صبحگاهان مبارک گردانید، میفرمود: هر کس در راه خدا برای خود دوستی وستی برگزیند، خداوند در بهشت برای او خانهای برگزیند[۹۶].
دوستدار واقعی
شیخ صدوق در امالی، از مفضل نقل میکند که گفت: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: از جمله سخنان خداوند با موسی (علیه السلام) این بود که خطاب به او فرمود: ای پسر عمران!دروغگوست کسی که بگوید: مرا دوست دارد ولی چون شب فرا رسد، در خواب باشد.آیا محب، مایل نیست که با محبوبش خلوت کند؟! ای پسر عمران!من دوستانم را میشناسم، وقتی که شب فرا رشد دیده آنان، از قلبشان متحول شود و عقوبتم برابر چشمانشان مجسم گردد.از روی مشاهده مرا خطاب نمایند و از روی حضور با من تکلم کنند. ای پسر عمران!از قلبت مزا خشوع ده و از بدنت خضوع و از چشمت، در ظلمات شب، اشک! مرا بخوان که قریب و مجیبم خواهی یافت![۹۷].
شرط هم صحبتی با خدا
ای عزیز! بعد از آن که فرعون هلاک شد، حق تعالی با کلیمش (علیه السلام) بنای مواعده گذاشت، قوله سبحانه:واذ فرقنا بکم البحر فانجیناکم و اغرقنا آل فرعون و انتم تنظرون، واذ واعدنا موسی اربعین لیلة..[۹۸].
تا فرعون نفس را نکشتی از اربعین کلیمی لوحی بر موسی روح لائح نخواهد شد[۹۹].
بخش دوم: دوستی و همنشینی با مردم
عملی در تهذیب نفس
شایسته است بر تو که از معاشرتهای خالی از تعلیم با مردم بکاهی، به ویژه با ثروتمندان و مترفین و دنیا خواهان، باید آنچه را که آخرت را از یاد تو میبرد و میل و رغبت به دنیا را در تو ایجاد میکند، رها کنی، و با صالحان و پارسایان و اهل عبادت همراه گردی؛ زیرا این عمل به طور کلی در تهذیب نفس مؤثر است[۱۰۰].
همنشینی با درویشان
جمعی از مؤلفة القلوب چون عیینة بن حصین واقرع بن حابس و امثال ایشان فتند : یا رسول الله! ما اشراف عربیم با سلمان و ابوذر و سایر فقرای مسلمانان همنشینی نتوانیم کرد، اگر تو ایشان را دور سازی ما نزدیک تو آمده به تعلم احکام شرع قیام نماییم! آیه آمد که: صبر کن بر صحبت درویشان که در اوقات صبح و شام برای رضای خدای به پرستش او می گذانند باید که در نگذرد چشمهای تو از ایشان - یعنی باید که نظر از ایشان برنداری و به غیر التفات نکنی - در حالتی که به آن نگریستن تو به غیر، خواهی آرایش زندگانی دنیا را، و فرمان مبر آن را که غافل گردانیدهایم دل او را از یاد کردن خود، و او پیروی کرده است آرزوهای خود را و هست کار آن پیش افتاده بر حق و در گذشته از صواب...[۱۰۱].
از معاشرت بد بپرهیز
از مشروب برای لهو و لعب استفاده مکن؛ بلکه برای دوا و شفا از آن بهره جو!با هر گروهی با هادت و رسمشان برخورد کن و مقداری از مالت را برای کمک به مردم معین کن و در احکام شرعیه و تعظیم سنن الهی و مواظبت بر عبادات جسمانی، کوتاهی مکن! پیوسته از معاشرین دور باش تا عمرت طولانی شود، و با فکر و تامل در پادشاهان بنگر!لغزشهای مردم را بپوشان!و با خدا عهد کن که بر این سیره باشی و به آن دیانت، متدین.والله ولی الذین آمنوا، حسبناالله و نعم الوکیل[۱۰۲].
ناگزیر از ساختن با مردم
چارهای جز زیستن با مردم و راهی جز ساختن با آنان نیست، ولی دل را به دست دلدار ده و آزاد باش و سر را به پای دوست نه و شاد باش.دیده به درگاهش بدار تا چشم روشنت روشن تر شود، و دست امید به پیشگاهش بر تا جان خرمت خرم تر گردد[۱۰۳].
امان از دغل دوستان
حبیبم! حسنا!دغل دوستان گرفتارت نکنند، مبادا روزانه با قرآن کریم که عهد خدای متعال است تجدید عهد نکنی[۱۰۴].
همنشین دیو
الهی!وای بر آن که در شب قدر فرشته بر او فرود نیامده با دیو همدم و همنشین گردد[۱۰۵]!
حذر از دوست نا اهل
شما فرزندان و دوستان گرامی من هم اکنون درپی تحصیل کمال بوده باشید، آتیهای سعادتمند داشته باشد؛ زیرا که باور کردهاید هر چیز تا به کمال نرسیده است قدر و قیمت ندارد، باید از همسالان و همزادان خود که شب و روز را به بی کاری و ولگردی و هرزگی به سر میبرند سخت دوری گزینید که رهزن شمایند، این گروه روی سعادت را نخواهد دید، چند روزی در مقام خیال به تازگی رنگ و رخسار خود سرگرم و به پوشاکهای گوناگون بوقلمونی و طاووسی دل خوشند و به زودی نه آن را دارند و نه این را و نه کمالی تحصیل کردهاند که بدان دلگرم باشند، ناچار بعداً یا باید تن به گدایی در دهند و یا به دزدی و دیگر بیچارگیها مزاحم اجتماع باشند و زندگی را بگذرانند.با آنان همنشین نشوید که هم از اکنون به شما بگویم نطفه و مربی و اجتماع و معاشر از اصولی اند که در سعادت و شقاوت انسانی دخلی بسزا دارند. جوانا سر متاب از پند پیران - که پند پیر از بخت جوان به[۱۰۶]
همنشین شدن با یزید
الهی!دهن آلوده را با کتابت چه کار که لایمسه الا المطهرون.وای بر آن مرشدی که دهنش پلید است، چه آن نارشید خود شیطان مرید است؛ اگر در آشکار با یزید است، در پنهان با یزید است[۱۰۷].
دوری از دوست نابخرد
یک پزشک زحمت کشیده انسان را در نظر بگیرید؛ او به هر شهری قدم نهد با یک قلم و چند برگ کاغذ به دیدن چند بیمار و نوشتن چند نسخه در مدت کمی مردم آن شهر را به سوی خویش میکشاند و از هز آشنایی آشناتر و از هر عزیزی گرامی تر میشود. این موقیعت میوه درخت وجود اوست که آن درخت را از اوان نهال بودنش درست به بار آورده است؛ و این کمال ذاتی است که چون طراوت چهره و لباسهای الوان دستخوش فرتوتی و کهنگی نمیگردد. این ادیسون مخترع برق اگر چون همسالان نابخردش روزگار میگذرانید و سرگرم به خوش گذرانیها و بیهودگیها میبود، از چه رو میتوانست سرمایه هوش و بینش خود را به کار ببرد و از نور اندیشه خود به جهانیان نور دهد؟! باید دوستانم از روش نابخردان همواره دوری گزینند و بدانند که اکثر بزرگسالان عصر ما به حد بلوغ انسانی نرسیدهاند و در راه آن نیستند، بکوشند که هر روزشان بهتر از روز پیش باشد[۱۰۸].
همنشین دونان
الهی! دنی تر از دنیا ندیدم، که همواره همنشین دونان است[۱۰۹].
شکر دوست دانا
الهی شکرت که دوستانم عاقل اند و دشمنانم احمق[۱۱۰].
شکر همنشینی پیامبر
الهی! مرا در سایه خاتم صلی الله علیه و آله داشتی، که تو را یابم و بندگانت را دریابم؛ شکر این موهبت چگونه گذارم.
بارالها!ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست؛ دستم را بدار تا در راهم استوار باشم[۱۱۱]!
با بدان همنشین نمیشود
آری!نمارگزاری که به راستی و درستی نماز میخواند، هیچ گاه دروغ نمیگوید، دزدی نمیکند، دشنام نمیدهد، خودبین و گردنکش نیست، به دنبال هرزگی نمیرود، با بدان همنشین نمیشود، همواره در راه به دست آوردن دانش و بینش است، در اندیشه پیشرفت خویش است و دور از مردم بداندیش است[۱۱۲].
با چه کسی همنشینی کنیم
حواریون عیسای پیامبر به او گفتند: ما با چه کسی همنشینی کنیم؟ حضرت عیسی (علیه السلام) فرمود: کسی که دیدار او شما را به یاد خدا بیندازد و وقتی به سخن میآید، حرف او موجب فزونی دانش شما بشود، چیزی به شما یاد بدهد...رفتار و کردار او شما را در کار آخرت ترغیب و تحریص کند[۱۱۳].
از ایشان بر حذر باش
عزیز نسفی در انسان کامل گوید (ص ۲۲۷): در ولایت خود بودم در شهر نسف، شبی پیغمبر صلی الله علیه و آله را به خواب دیدم فرمود که یا عزیز! دیو اعوذ خوان و شیطان لا حول خوان را می دانی؟ گفتم: نی یا رسول! فرمود که: فلانی دیو اعوذ خوان است و فلانی شیطان لا حول خوان است، از ایشان برحذر باش.هر دو را میشناختم و با ایشان صحبت میداشتم ترک صحبت ایشان کردم[۱۱۴].
فصل چهارم: صبر
صابر باش
اگر به راستی تشنه شدی آب برایت میفرستند.صابر باش که اگر دیر شود مسلماً دروغ نخواهد شد، مجرب است.علاوه اینکه کسانی که دیرتر میگیرند بهتر و پختع تر میگیرند و وجه آن با تدبر معلوم میگردد.عارف رومی گوید:
حکمت حق در قضا و در قدر - کرد ما را عاشقان یکدیگر
تشنه نی نالد که کو آب گوار آب مینالد که کو آن آب خوار
آب کم ج تشنگی آور بدست - تا بجو شد آبت از بالا و پست[۱۱۵]
صابر و شاکر
شیخ شبلی را حکایت کنند که در یکی از سفرها دزد بر کاروان زد و هر کس را در غم مال افغان و خروش برخاست مگر او که همچنان ساکن و صابر بود و خندان و شاکر؛ که موجب تعجب سارقان گشته؛ وجه آن باز پرسیدند.گفت: این جماعت را مایه بضاعت همان بود که رفت خلاف من که آنچه داشتم کماکان باقی است و امثال سما را تصرف در آن نیست[۱۱۶].
صبر امیرالمؤمنین علی (ع)
امیر (علیه السلام) از حق خود سکوت کرد برای حفظ اسلام و مسلمین، خطبه شقشقیه یکی از مدارک بسیار مهم در این موضوع است[۱۱۷].
افراد بشر سه گونهاند
حضرت امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود: پیش از این که از دستم بدهید، بپرسید!
در این هنگام مردی عصا به دست از گوشه مسجد برخاست و مردم را یمال کرد و جلو آمد تا به نزدیکی آن حضرت رسد و گفت: ای امیرمومنان!
مرا بر عملی راهنمایی کن که اگر انجام دهم، از آتش نجات یابم.
حضرت به او فرمود: ای مرد! بشنو و بفهم، سپس یقین پیدا کن که دنیا بر سه چیز استوار است: به عالم ناطقی که به عملش عمل میکند، و به ثروتمندی که رد مال خود نسبت به اهل دین بخل نمیورزد و به فقیر صابر.
پس وقتی که عالم، علمش را پوشیده دارد و ثروتمند بخل ورزد و فقیر صبر نکند، وای به حال دنیا! در این هنگام است که عارفان به خدا میفهمند که دنیا به ابتدایش برگشته است؛ یعنی: کفر بعد از ایمان آغاز شده است.
ای سائل!فریت زیادی مساجد و گردهمایی مردمی که جسدهایشان مجتمع است و قلوبشان متفرق، را نخور.
ای مردم!افراد بشر سه گونهاند: زاهد، راغب و صابر.
اما زاهد، اگر دنیا به او رو آورد، خوشحال نمیشود و اگر از او رو برگرداند، غمگین نمیگردد، و اما صابر، در قلبش آرزوی آن را دارد و اگر به چیزی از آن دست یافت، نفس خود را از آن باز میدارد؛ زیرا از عاقبت بد آن خبر دارد، و اما راغب، از حلال و حرام دنیا باکی ندارد.
مرد گفت: ای امیر مؤمنان!علامت مومن در این زمان چیست؟
فرمود: مومن کسی است که نگاه میکند چه حقی را خدا واجب کرده است تا آن را دوست بدارد و از خلاف آن تبری جوید؛ اگر چه دوست نزدیک باشد.
مرد گفت: راست گفتی ای امیرالمؤمنان!
بعد یک دفعه غیب شد و او را ندیدیم.مردم هر چه دنبالش گشتند، پیدایش نکردند.امیرالمؤمنان بالای منبر تبسمی کرد و فرمود: چه کار میکنید؟
این برادرم خضر (علیه السلام) بود[۱۱۸].
شکیبایی ورز
روزی که زمانه در بهیبت باشد - باید که در آن روز شکیبت باشد
نی پای همیشه در رکیبت باشد - بد نیز چو نیک در حسیبت باشد[۱۱۹]
صبر موسی (ع)
حضرت موسی کلیم از پیغمبران اولوالعزم است که علاوه بر رتبت نبوت صاحب شریعت و حائز مقام رسالت و امامت است ، وقتی با فتای خود (حضرت یوشع (علیه السلام) عبدی از عبادالله (حضرت خضر (علیه السلام) را یافتند، چنان پیغمبری متابعت با او را مسالت میکند تا وی را از آنچه که میداند تعلیم دهد، و در جواب انک لن تستطیع معی صبراً میشنود، بلکه در مرتبه بعد به خطاب اشد از آن مخاطب میشود که ألم اقل انک لن تستطیع معی صبراً، و در مرتبه بعد شدیدتر از آن که هذا فراق بینی و بینک سأنبئک بتأویل مالم تستطع علیه صبراً فافهم[۱۲۰].
حال و همت
بدانکه کسانی که گاهی اصحاب حال میشوند، ارباب مکاشفه نمیگردند.مثلاً به پیشامد واقعه و حادثهای چون به زیارت اهل قبور رفتن، و یا مرگ کسی را دیدن، و یا در مجلس و عظ و خطابه نشستن و یا به آفاتی که روی آوردهاند، و از ایت قبیل امور ممکن است که شخص تا مدتی حالی و سوز و گذاری و التهاب و اضطرابی داشته باشد که کم کم چون بعد عهد منسی است آن حال از او گرفته شود، این چنین افراد به مکاشفات نمیگردند.
مکاشفات روزی کسانی میشود که صاحب همت اند و دوام و استقامت در طریقه دارند[۱۲۱].
صبر امام حسن (ع)
امام حسن و امام حسین (علیه السلام) هر دو از محسن و مجمل مشتق اند؛ یعنی هم امام حسن (علیه السلام) در سیرتش محسن و مجمل است و هم امام حسین (علیه السلام)، هم صبر و تحمل امام حسن (علیه السلام) در مقابل بنی امیه به مصلحت دین و امت بود و هم قیام امام حسین (علیه السلام)[۱۲۲]
صبری چون آزدگان
جناب سید رضی رضوان الله علیه در اواخر نهج البلاغه از حضرت آدم اولیاء الله امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نقل کرده است که:
قال (علیه السلام): من صبر صبر الأحرار والا سلا سلو الاغمار.و نیز نقل کرده است که انه قال (علیه السلام) للاشعث بن قیس معزیا: ان صبرت صبر الأکارم والا سلوت سلو البهائم.
مقصود اینکه اندوه خواه با بردباری و خواه با بی تابی روزی سپری خواهد شد، اگر چون آزادگان و بزرگان شکیبایی پیشه کردهای چه بهتر، وگرنه اندوه آنچنانکه از گولان و چهارپایان سپری میشود، به سرآید[۱۲۳].
نمونهای در صبر و وقار
خاطرهای ناگوار از درس شفای استاد فاصل تونی پس از مدت مدیدی که بسیاری از طبیعیات شفا را در نزد وی خواندهام، برایم روی آورده است،
بدین شرح: در این درس شفا، کسی با من شرکت نداشت، فقط من تنها به محضرش تشرف مییافتم.یک روز چهارشنبه که روز آخر درس هفته است، دیدم آن جناب قدس سره درست و موزون مطلب شفا را تقرر نمیفرماید و میگوید، و من چند بار سوال پیش آوردم و جواب مقنعی نفر موده است؛ چنین انگاشتم که شاید مانعی پیش آمده است و درس را مطالعه نفر موده است. و روزهای پنجشنبه و جمعه و دیگر تعطیلیها در محضر استاد شعرانی دروس ریاضی فرا میگرفتم، لذا فردای آن روز چهارشنبه یاد شده برای درس ریاضی به حضور استاد شعرانی شرفیاب شدم، و در آن محضر نیز تنها بودم؛ غرض کردم: حضرت آقا، دیروز جناب فاضل تونی درس شفا را درست تقرر نفرموده است، و من چند بار سوال پیش آوردهام ولکن از ایشان جواب موزون و مطبوع نشنیدم، لاجرم سکوت کردم و پی گیری نکردهام.
استاد شعرانی در این هنگام گفتارم، به نوشتن اشتغال داشت، بدون این که سربلند کند و مرا نگاه کند به حالت انقباض و گرفتگی چهره با لحنی خاص و اعتراض آمیز فرمود: درسها و بحثهایت را کم کن و شفا را پیش مطالعه کن و در آن بیشتر زحمت بکش.
من خاموش شدم، ولی انفعالی شدید به من روی آورد که شاید استاد شعرانی این گستاخی را از من درباره خودش نیز احتمال دهد که در محضر استادان دیگر از ایشان هم چنین بی ادبی از من صادر شود.تا فردای آن روز که روز جمعه بود و برای درس ریاضی تشرف حاصل کردم در حالی که آن حالت انفعال بر من حاکم بود، به محض نشستن رو کرد به من و فرمود: آقا آن اعتراض دیروز شما بر آقای فاضل تونی، حق با شما است، زیرا که ایشان به سکته مغزی دچار شده است و الان در بیمارستان بستری است و آن پریشانی گفتارش از رویداد طلیعه سکته بود. پس از درس استاد شعرانی، به بیمارستان رفتم، تا چشم آن جناب به من افتاد به شدت بگریست و مرا نیز به گریه آورد، دست و پایش را بوسیدم وعرض کردم: آقا جان ما باید از شما صبر و سکینه و وقار بیاموزیم، جزاه الله سبحانه عنا احسن جزاء المعلمین[۱۲۴].
اگر گدا را صبر بینش بود
بانگ میآید که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا
جود محتاج است و خواهد طالبی - همچنانکه توبه خواهد تائبی
جود میجوید گدایان و ضعاف - همچو خوبان کآینه جویند صاف
روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود
چون گدا آینیه جود است هان - دم بود بر روی آیینه زیان
پس از این فرمود حق در والضحی - بانگ کم زن ای محمد بر گدا
مثنوی ملای رومی و چون جناب معشوق فرماید: وأما السائل فلاتنهر[۱۲۵] خود با سائل چگونه بود؟ عارف رومی نظماً و نثراً چه خوش گفت؟! نظمش آن بود و نثرش این:
چنان که گدا عاشق کریم است، کریم هم عاشق گداست.اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر کمال گدا و نقص کریم است. این بنده اگر چه در خواب خرگوشی است ولی به ظاهر در بدو بیداری اش میگفت:
الهی!اگرچه درویشم ولی داراتر از من کیست که تو دارایی منی.پس از مدتی میگفت: الهی!تو را دارم چه کم دارم پس چه غغم دارم.تا پس از چندی میگفت: الهی! شکرت که از شرق تا غرب عالم به حسن خدمت میکنند.این نیز بگذشت و تا این که میگفت: الهی! مائی.این هم به سر آمد و اینک میگوید: الهی! داراتر از من کیست که تو دارایی منی و غرض این که: خدا آن تو و مانده عاجز - ز تو بیچاره تر کس دید هرگز[۱۲۶]
گلشن راز شبستری
صبر بوعلی سینا
شرح حال شیخ ابن سینا قدس سره به خصوص برخی از اشعارش، حاکی است که مورد طعن و ایذاء و جرح لسان قرار گرفته است؛ چنانکه ابن ابی اصیبعة در کتاب عیون الانباء فی طبقات الاطباء[۱۲۷] این ابیات را از شیخ نقل کرده است:
عجب از گروهی که بد خواه قضایل من اند، مرا عیب و نکوهش میکنند.
بر فضل من خشم میگیرند و حکمت مرا مذمت میکنند، از نقص خود در وحشت اند و از کمال من.
همانا مثل من در برابر بدسگالی و خشم آنان مثل آن کوه بزرگی است که شاخ زدن بزهای کوهی را به خود ناچیز میشمارد.
هرگاه جوانمرد نیکو خوی رشاد خویش را شناخت، سرزنش نادان بر وی سبک میشود[۱۲۸].
شکر دولت صبر
الهی!شکرت که دولت صبرم دادی تا به مملکت فقرم رساندی[۱۲۹].
استقامت و صبر
بدان که نیل به درجات سامیه معرف، و مقامات عالیه کشف و شهود برای صاحب عزم و همت و اهل صبر و استقامت است، نه برای کسی که به مناسبتی حالی موقت بدو روی میآورد و زود میگذرد؛ در این موضوع دقت و تدبر بسزا در این آیه کریمه قرآنی لازم است که فرمود: ان الذین قالوا زبنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة....[۱۳۰][۱۳۱].
معلم صبر آخوند ملا حسینقلی
مرحوم آخوند مولی حسینقلی همدانی قدس سره در حکمت از شاگردان مرحوم حکیم متاله ملاهادی سبزواری است، و در عرفان و سیر و سلوک از شاگردان مرحوم سید علی شوشتری.جناب آخوند ملا حسینقلی بعد از بیست و دو سال سیر و سلک نتیجه گرفت و به مقصود رسید و خود آن جناب گفت: در عدم وصول به مراد سخت گرفته بودم تا روزی در نجف در جایی (گویا در گوشه ایوانی) نشسته بودم، دیدم کبوتری بر زمین نشست و پاره نانی بسیار خشکیده را به منقار گرفت و هرچه نوک میزد خورد نمیشد، نان را ترک گفت و پرواز کرد و برفت؛ پس از چندی بازگشت و بعد از چندی آمد و بالاخره آن تکه نان ترا با منقارش خورد کرد و بخورد، از این عمل کبوتر ملهم شدم که اراده و همت میباید.
در دیوان این کمترین آمده است که:
قدم اول این مرحله خوف و رجا باید از ترک سرت برگ سفر ساز کنی
همت و خضره ره و بنیت در حد سوا سان تثلیت در انتاج نظر باز کنی[۱۳۲]
اگر دیر شود، دروغ نشود
صابر باش که اگر دیر شود، مسلماً دروغ نخواهد شد؛ قوله سبحانه: ولربک فاصبر[۱۳۳].زود زود نمیدهند تا کم کم ظرفیت حاصل شود[۱۳۴].
صابر باش
ای عزیز! در قبض صابر باش که آب را برای تشنه آفریدند؛ همان گونه که تو تشنه آبی، خود آب هم تشنه تو است.این حقیر گفته است[۱۳۵]:
غافر و تائب آمدند طالب مذنب از ازل - بی شمر اسم حق این سمت اقتصا کند
تشنه به سوی آب و خود تشنه تشنه است آب - گدا خدا خدا کند خدا گدا گدا کند
عرف رومی در مثنوی معنوی چه نیکو فرموده است:
حکمت حق در قضا و در قدر - کرد ما را عاشقان یکدیگر
تشنه مینالد که کو آب گوار آب مینالد که کو آن آب خوار
آب کم جو تشنگی آور به دست - تا بجوشد آبت از بالا و پست وانگهی، به قول خواجه حافظ:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن - که خواجه خود صفت بنده پروری داند[۱۳۶]
عظمت ثواب اهل صبر
معاذ پسری داشت تکه پیش از وی از این سرا سفر شد، رسول الله صلی الله علیه و آله این نامه را در تعزیت معاذ بدو نوشت: از محمد رسول الله به معاذ بن جبل، سلام بر تو؛ حمد میکنم خدایی را که جز او خدایی نیست.اما بعد خبر بی تابی تو در مصیبت فرزندت که قضای الهی بر وی جاری شد به من رسید.
همانا که فرزند تو از موهبتهای گوارای الهی بوده و به عاریت در دست تو سپرده، خداوند تو را تا زمانی به او لذت بخشود و به وقت معلوم او را از تو گرفت، پس انالله و انا الیه راجعون. مبادا بی تابی، تو پاداشت را تباه کند، اگر بر ثواب مصیبت خود برسی هرآینه خواهی دانست که آن در برابر عظمت ثوابی که خداوند برای اهل تسلیم و صبر آماده کرده است، اندک است. بدان که بی تابی، مرده را برنمی گرداند و قدر را دفع نمیکند.شکیبایی نیکو پیشه کن و به موعود، وفا کردن جوی.و اندوه تو بر چیزی که لازم تو است و بر جمیع خلق به وقتش نازل خواهد شد، نگذرد.والسلام علیک و رحمة الله و برکاته[۱۳۷].
پاکترین سلوک
بهترین حرکات نماز، و بهترین سکنات روزه است.بالاترین نیکی صدقه، و پاکترین سلوک، صبر و باطلترین سعی، ریا است.و نفس از بدن خلاصی نمییابد، به حالی منتقل نمیگردد، مادامی که متوجه قیل و قال و مناقشه و جدال است.
بهترین عمل آن است که از نیت صادر شود، و بهترین نیت آن است که از علم ناشی گردد.و حکمت، مادر فضایل است، و به معرفت خدا اول اوایل: الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه[۱۳۸] این را میگویم و از خدا بخشش و هدایت میطلبم و توجه میکنم و میخواهم که مرا به خود نزدیک کند.
به این نفس که به کمال ذاتی مزین شده، توجه کن! و آن را از آلودگی هیأتهای مطیع نقوش مادی محافظت نما!چون اگر نفس در آن حالت آراسته بماند، حالش هنگام جدایی، مانند حالش هنگام اتصال است؛ زیار جوهرش متعالی است و آن را انقیاد به مادیات چرکین میکند و هیأت استعلا و استیلا و ریاست به آن سود میبخشد.به این جهت، از دروغ پرهیز کن و آن را تخلیه کن تا هیات صدوقی پیدا کند و احلام و رویا و لذات درست در آیند، پس در اصلاح طبیعت و القای شخص و نوع و سیاست استعمال شوند[۱۳۹].
هیچ کس محروم نیست
هیچ کس در عالم محروم نیست چه هر کس به قدر قابلیتش دارد و میگیرد.زود زود نمیدهند تا کم کم ظرفیت حاصل شود[۱۴۰].
حفظ مرتبه صبر
ادب با خدا، عبارت است از: اقتدای به آداب الهی و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت پاکش (علیه السلام)، که همان عمل به طاعت خداوند عزوجل است و نیز حمد و سپاس او در شدت و گشایش و صبر بر بلا.از این رو، ایوب (علیه السلام) خطاب به خدایش گفت: ربی انی مسنی الضر وانت أرحم الراحمین[۱۴۱].
حضرت ایوب در این دعا ادب را از دو جهت نگاه داشته است؛ اول این که نگفته است: خدایا!تو مرا به بلا انداختهای، بلکه میگوید: مرا بیماری و سختی رسیده است.و دیگر این که نگفته است: بر من رحم نما!بلکه خود را در معرض رحمتش قرار داده و گفته است: تو از همه مهربانان عالم برتری.او چنین گوید، تا مرتبه صبر را حفظ نماید[۱۴۲].
صبر حضرت زهرا
زنی خدمت حضرت صدیقه (علیه السلام) رسید و سوالی کرد جواب شنید تا ده سوال، خجلت کشید عرض کرد: بر شما مشقت نباشد؟
فرمود: اگر کسی اجیر شود که باری را به سطحی ببرد به صد هزار دینار آیا بر او سنگین است عرض کرد: نه، فرمود: من اجیر شدهام برای هر مساله به بیشتر از مابین و عرش که از لؤلؤ پر شود[۱۴۳].
صبر کنندگان و قانعین حقیقی
خداوند سبحان در معرج قرآن فرمود:
ان الانسان خلق هلوعاً، اذا مسه الشر جزوعاً، وذا مسه الخیر منوعاً، الا المصلین، الذینهم علی صلوتهم دائمون[۱۴۴]؛
((هر آینه آدمی حریص و ناشکیبا آفریده شده، چون شری بدو رسد بی قرای کند و چون مالی به دستش افتد بخل میورزد، مگر نمازگزاران آنان که به نماز مداومت میورزند[۱۴۵].
رفق و تانی
آقای من!باید با تأنی و رفق و مدارا به راه بود نه با سرعت و اضطراب جسارة عرض میکنم هیچ چیز از خدا جز خدا مخواه که چون که صد آمد نود هم پیش ما است! از تو حرکت از خدا برکت[۱۴۶].
صبر در مرگ فرزند
روزی که ابراهیم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله وفات کرده بود سه سنت جاری شده است، یکی این که آفتاب منکسف شد، مردم گفتند: چون که فرزند رسول خدا وفات کرده است آفتاب منکسف شده است. رسول خدا به منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: ای مردم!آفتاب و ماه دو آیت الهی اند که به امر خداوند سیر میکنند و مطیع فرمان اویند، به ممات و حیات کسی منکسف نمیشوند.پس هرگاه انکساف ماه یا آفتاب روی داد نماز بخوانید، سپس از منبر فرود آمد و با مردم صلات کسوف به جای آورد[۱۴۷].
فصل پنجم: شکر
بخش اول: شکر معرفت خدا
شکر تحقیق
الهی!شکرت که از تقلید رستم به تحقیق پیوستم[۱۴۸].
لزوم شکر الهی
امام باقر (علیه السلام) از جدش امیرمؤمنان نقل میفرماید که: مردی برخاست و گفت: ای امیر مؤمنان!با چه چیز خدایت را شناختی؟
فرمود: با شکسته شدن عزمها و همت ها؛ چون تصمیم به انجام کاری گرفتم، مانع شد و چون عزم کردم پس قضای الهی با عزمم مخالت نمود؛ پس دریافتم که مدبر، کسی است جز من. مرد گفت: چه باعث شد شکر نعمتهای او را به جای آوری؟
حضرت (علیه السلام) فرمود: به بلایا نگریستم که خداوند، آنها را از من دور نمود و غیر مرا دچار آن ساخت؛ از این رو دریافتم که او به من نعمت ارزانی داشته است، پس شکش را بر خود لازم دانستم.
مرد پرسید: چرا لقایش را دوست داری؟
فرمود: چون دریافتم که برای من دین فرشتگان و فرستادگان و پیامبرانش را برگزیده؛ دانستم که مرا گرامی داشته و فراموشم نکرده است، پس مشتاق لقایش شدم.[۱۴۹]
باز هم شکر
الهی!در خواب سنگین بودم و دیر بیدار شدم، باز شکرت که بیدار شدم.خنک آن که مشمول آتیناه الحکم صبیا، و آتیناه رحمة من عندتا و علمناه من لدنا علما است[۱۵۰]!
الهی شکرت
برای افراد در زندگی تحولاتی پیش میآید که گاه ممکن است سبب آن حادثهای خاص و یا گفتهای نغز باشد.این جانب بزرگترین تحول در زندگی خویش را همان آغاز طلبگی و افتادن در دامن معارف قرآن و دین میدانم که منشأ مهم آن مطلبی است قرآنی که خداوند متعال به سبب آن مرا به این راه با میمنت و برکت هدایت کرد.آن مطلب که به عنوان یک خاطره شیرین قرآنی در ذهن باقی مانده، این است:
در حدود پانزده سال داشتم و قرآن را تازه فرا گرفته بودم.از قواعد تجوید چیزی نمیدانستم که یک روز رفتم به صحرا، نزد بنده خدایی که از خویشاوندانمان بود.و ایشان قرائت قرآنش خوب بود و مشغول شخم زدن زمین بود.گفتم من سوالی دارم و آن این که در سوره توحید در قرآن نوشته شده است ولم یکن له کفواً احد چرا با اینکه با نون نوشته شده، ما آن را به صورت ولم یکل له با لام میخوانیم.آن مرد کشاورز گفت: باید با نون نوشت و با لام خواند؛ زیرا نون به حرف یرملون رسیده است.
گفتم: یرملون یعنی چه؟
ایشان توضیحاتی در آن باب دادند و سپس با لحنی جدی و خوش فرمود: شما با این سن و سال فرصت را غنیمت بشمارید و بسیار مناسب است که به دنبال تحصیل علوم و معارف دینی بروید. این کلام تحولی در من ایجاد کرد و بسان آتشی بود که در روح من روشن شد و شعله ور گردید.این جمله منشأ آن شد تا من با توجه به آمادگی روحی، نزد عالم بزرگوار آقای الوالقاسم فرسیو بروم.ایشان به گردن من زیاد حق دارند.به دنیا بسیار بی اعتنا بود و از سوی رضاخان خیلی آزار دید.ایشان ما را راهنمایی کردند و گفتند کتاب جامع المقدمات را تهیه کنید و از آن روز بود که در سلک طلاب علوم دینی و روحانیت قرار گرفتم و به فضل خداوند راه تحصیل را با شوق و رغبت فراوان تعقیب کردم.البته در این راه با مشکلات بسیاری مواجه بودم و از جمله اینکه حدود دو ماه در طلبگی درس خوانده بودم و به کتاب عوامل ملامحسن رسیده بودم که پدرم به رحمت خدا رفت و قبلاً نیز حدود ده سال داشتم که مادرم را از دست دادم.اینها برای ما مشکلاتی پیش آورد، ولی با عنایت خداوند، در راه تحصیل بسیار با شوق و رغبت بودم و در راه رسیدن به مطلوب، خیلی اشک ریختم: ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست!
و در الهی نامه دارم که: الهی شکرت، که تا خود را شناختم، تن خسته و دل شکسته دارم.بلی ضرر نکردم.بسیار خوب است انسان خون دلی بخورد و کمالی کسب کند.در باب این خاطره و مشکلات دوران تحصیل، غزلی در دیوانم دارم با این عنوان:
پرورد در یتیمی را به دامان خزف - دوا تم آمد به کف با خون دل آمد به کف
حبذا خون دلی، دل را دهد عز و شرف - روضه رضوان جانا نست و سربازان عشق
سبزه زار شهوتست و اهل اصطبل و علف - خردسالی بودم اندر دشت چون آهو بره
ناگهان صیاد چابک دست غیبی را هدف - سوره توحید تیر جان شکارش تا به پر
بر دلم بنشست یا دری فروشد در صدف - یوسفم تحصیل دانش گشت و من یعقوب وار - از فراقش کو به کو، کوکو به بانگ یا اسف
گر نبودی لطف حق از گریه شام و سحر - دیدگانم بی شک اینک بود در دست تلف جوهر نفس ارنه روحانیة السوس[۱۵۱] است و پس - طالب اصلش چرا شد با دو صد شوق و شعف
لوحش الله صنع نقاشی که از ماء مهین - پرورد در یتیمی را به دامان خزف[۱۵۲]
گر کسان قدر دل بشکسته را مییافتند - یکدل سالم نمیشد یافت اندر شش طرف
تحفه جان را چوسازی عقر[۱۵۳] راه قرب دوست - دوست را یابی به انواع عطایا و تحف
برشد از اکلیل[۱۵۴] چرن نیلگون تاج حسن - رتبت فرقش نگر از تربت پاک نجف[۱۵۵] ۱۵۶- شکرت که فهمیدم الهی!شکرت که فهمیدم که نفهمیدم[۱۵۶].
الهی شکرت
الهی! شکرت که به سر من مات ولم یعرف امام زمانه مات میته الجاهلیة رسیدم و امام شناس شدم و فهمیدم که امام، اصل او قائم و نسل او دائم است.
بخش دوم: شکر عبادت و یقین
شکر و صف اسمای الهی
بار خدایا!چگونه شکرت کنم که هر روز در وصف اسمای حسنی و صفات علیا و اطوار جلوههای جانفزای تو سرگرم و دل خوشم[۱۵۷].
عبادت شکر
در تحف العقول از امام حسین (علیه السلام) نقل است که فرمود:
گروهی خدای را برای شکر، عبادت کنند؛ این عبادت آزادگان است و بهترین عبادتها.
شکر یقین
الهی!شکرت که پریشانی به مقام یقین رسیده است[۱۵۸].
شکر ایمان راسخ
الهی چگونه شکر این موهبت را به جا آورم که اگر شرق تا غرب را کفر بگیرد، در کاخ ربوبی ایمانم سر مویی خلل راه نمییابد[۱۵۹].
شکر هم صحبتی
الهی!چگونه شکر این نعمت گذارم که اجازهام دادهای تا نام نیکوی تو را به زبان آورم و در پیشگاهت با تو گفتگو کنم و نامه ات را بگشایم و بخوانم، وگرنه این التراب و رب الارباب[۱۶۰].
شکر عاشق خدا بودن
الهی!شکرت که به دیدار حسن جمالت عاشقم و به گفتار ذکر جمیلت شایق[۱۶۱].
بخش سوم: شکر نعمت
شکر نعمت دیدار
الهی!مرا به نعمت لقایت متنعم فرمودهای، چگونه شکر آن بگذارم. الهی شکرت که به جنت لقایت در آمدم[۱۶۲].
از دست و زبان که برآید
الهی!نعمتهایی که به حسن دادهای تا قیامت نه تواند احصا کند و نه تواند از عهده شکر یکی از آنها برآید[۱۶۳].
شکر نعمت ارشاد
الهی!نعمت ارشادم عطا فرمودهای، توفیق شکر آن را هم مرحمت بفرما[۱۶۴]!
شکر نعمت ایثار
الهی!شکرت که نعمت صفت ایثارم بخشیدی[۱۶۵].
شکر نعمت شکر
الهی!شکرت که میگویم شکرت[۱۶۶].
شکر در طلب زیادی نعمت
شکر گوی از پی زیادت را - عالم الغیب و الشهادت را یعنی برای زیادت، خدای هالم الغیب و الشهادة را شکر گوی.اشاره است به کریمه لئن شکرتم لأزیدنکم[۱۶۷].
ص ۹۹، س ۲۰، قوله:
گیرم از مویها زبان گردد هر زبان صد هزار جان گردد
تا بدان شکر او فزون گویند - شکر توفیق شکر چون گویند[۱۶۸]
توفیق شکر
توفیق شکر مقتضی شکر دیگر است.در خبر است: أشکرک حق شکرک، و شکری ایاک نعمة منک و رب کم من نعمة..قل لک عندها شکری .این شاعر به این مضمون گفته است:
اذا کان شکری نعمة الله نعمة - علی لها فی مثلها یجب الشکر
فکیف بلوغ الشکر الا بفضله - وان طالت الایام و اتصل العمر[۱۶۹]
شکر موجب مزید نعمت
سعدی در خطبه گلستان چه نیکو گفته است:
منت خدای را (عز وجل) که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که برآید - کز عهده شکرش به در آید
و همو در بوستان گوید:
گر به هر مویی زبانی باشدت - شکر یک نعمت نگویی از هزار
و به این مضمون دیگری گفته است:
گر بر تن من زبان شود هر مویی - شکرت یکی از هزار نتوانم گفت[۱۷۰]
شکر دیدگان بینا
الهی!شکرت که دیدگان بینایم دادی که پرتو جمال دل آرایت را در مرایی و مجالی اسمای حسنی و صفات علیایت تماشا میکنم و از آن لذتی میبرم که خود دانی[۱۷۱].
خدایا شکرت
الهی! شکرت که کور بینا و کر شنوا و گنگ گویایم[۱۷۲].
شکر آزادگی
الهی!شکرت که بنده آزادم[۱۷۳].
شکر سر و سامان یافتن الهی!چگونه از عهده شکر برآیم که این بی نام و نشان را سر و سامان دادهای[۱۷۴].
شکر سعادت
الهی! شکرت که همه کواکب و ایام را برای حسن سعد گردانیدی[۱۷۵].
شکر نعمت گویندگی
الهی!شکرت که تاکنون خواننده بودم و اینک گوینده[۱۷۶].
بخش چهارم: شکر بی اعتنایی به ریاست و فقر
شکر پابست شدن
الهی!شکرت که این تهیدست پابست تو شد[۱۷۷].
شکر دار غیر متناهی
الهی!چگونه حسن از عهده شکر جودت برآید که دار غیرمتزاهد وجودت را به او بخشیدی[۱۷۸].
شکر خلوت
الهی!شکرت که از تنهایی و خلوت لذت میبرم، چه تنها از خلوت وحشت دارد[۱۷۹].
شکر کسوت
الهی!شکرت که در کسوتیم، که اهل معصیت از آن شرم دارند[۱۸۰].
شکر حقارت نه امارت
الهی!شکرت که حقیر و فقیرم نه امیر و نه وزیر[۱۸۱].
شکر گمنامی
الهی!شکرت که به بلای شهرت مبتلا نشدهام[۱۸۲].
شکر صاحب منصب
الهی! شکرت که صاحب منصب بی زوالم[۱۸۳].
شکر صبر
الهی!شکرت که دولت صبرم دادی تا به ملکت فقرم رساندی[۱۸۴].
شکر خدمتگزار
الهی!شکرت که از شرق تا غرب عالم به حسن خدمت میکنند[۱۸۵].
بخش پنجم: عبد شکور
شکر پروردگار
الهی!شکرت که دل بی دردم را به درد آوردی.
الهی!شکرت که اولم را به آخر مأ ول کردی و آخرم را به اول مبدل.
الهی!شکرت که تا خودم را شناختم، تن خسته و دل شکسته دارم[۱۸۶].
الهی!آدم شبکور کجا و عبد شکور کجا؟ که شبکور نباشد[۱۸۷]!
نوح، عبد شکور
از امام صادق (علیه السلام) نقل است که: نوح نبی (علیه السلام) در هر صبح و مساء ده بار این دعا را میخواند از این رو بعد شکور نامیده است: اللهم انی أشهدک انه ما اصبح و أمسی بی من نعمه و عافیة فی دین أو دنیافمنک وحدک لا شریک لک، لک الحمد و لک الشکر بها علی حتی ترضی و بعد الرضا[۱۸۸].
بخش ششم: شکر دوستی و دشمنی در راه خدا
شکر دوستی خدا
الهی!کرت که از دوستان دشمنانت و از دشمنان دوستانت نیستم[۱۸۹].
شکر دشمنی در راه خدا
الهی!شکرت که دوستانت را دوست دارم و دشمنانت را دشمن.
الهی!نمیگویم که از دوستانم، ولی شکر که از دشمنان نیستم[۱۹۰].
فصل ششم: تواضع
بخش اول: تواضع بزرگان
تواضع به مادر
زین العابدین، نسبت به مادرش بسیار نیکو کار بود؛ به طوری که به او گفتند: تو نسبت به مادر، از همه کس نیکو کارتری، ولی نمیبینیم که با او در یک ظرف غذا بخوری! امام در جواب فرمود: چون ترسم که دستم را به سوی چیزی برم که مادرم قصد خوردن آنرا داشته است و او را ناراحت کنم[۱۹۱].
قناعت در زندگی
مرحوم استاد آیت الله الهی قمشهای در حالی که یکی از افراد شاخص در علم و فرهنگ و ادب بودند مع ذلک زندگی ساده و بی آلایشی داشتند.
مرحوم استاد الهی قمشهای با آنکه میتوانست زندگی مرفهی فراهم آورد لیکن همواره سعی داشت از ظواهر دنیوی چشم بپوشد.
یکی از شاگردانش در این باره گفته است: به ظواهر دنیا بسیار بی علاقه بود مثلاً علاقهای نداشت در منزلش تلویزیون و یا رادیو باشد تا مبادا وقت فرزندانش هدر رود.کلاً یک روحیه بی نیازی و استغنا و دوری از تعلقات مادی در ایشان وجود داشت که انسان هر وقت به منزلش وارد میشد تمام تعلقات دنیوی را فراموش میکرد[۱۹۲].
ساده زیستی الهی قمشهای (ره)
مرحوم قمشهای بسیار بی قید بودند، وقتی در مشهد رضوی (علیه السلام) در محفل کذاکره و مباحثه ما با کلاه شب خوابی آمد مردم پنداشتند که او یک فرد عادی است[۱۹۳].
دستگیری از افتادگان
نمازگزار افتادگان را دستگیری میکند، و با بیچارگان مهربانی میکند، و با مستمندان دلسوزی مینماید، و با همه فروتنی دارد و خود گذشتگی نشان میدهد و از دشمنان دین و آیین خدایی چشم میپوشد[۱۹۴].
خضوع اویس قرنی
قاضی نورالله شهید در مجلس چهارم مجالس المؤمنین در شرح حال اویس قرنی گوید: از آن سهیل یمن با یمن منقول است که در بعضی شبها میگفت: هذه لیلة الرکوع این شب، شب رکوع است، و به یک رکوع شب را به سر میبرد؛ و در شب دیگر میفرمود: هذه لیلة السجود این شب، شب سجود است، و به یک سجود به صبح میرسانید.
یکی با او گفت: ای اویس!چون طاقت طاعت داری که شبهای بدین درازی بر یک حال میگذرانی؟
گفت: کجاست شب دراز؟ کاشکی از ازل تا ابد یک شب بودی تا به یک سجود به آخر بردمی و در آن نالههای زار و گریههای بی شمار کردمی...[۱۹۵].
مرافقت با درویشان
با شهنشاه خواجه لولاک - گفت لاتعد عنهم عیناک
اشاره است به کریمه و اصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة و العشی یریدون و جهه و لاتعد عیناک عنهم ترید زینة الحیوة الدنیا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتبع هویه و کان أمره فرطا[۱۹۶].
آیه در شان سلمان و ابوذر و صهیب و هباب و غیر آنان از فقرای اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله نازل شده است.و به عبارت تفسیر منهج الصادقین: جمعی از مولفة القلوب چون عیینة بن حصین و اقرع بن حابس و امثال ایشان گفتند: یا رسول الله! ما اشراف عربیم با سلمان و ابوذر و سایر فقرای مسلمانان همنشینی نتوانیم کرد، اگر تو ایشان را دورسازی ما نزدیک تو آمده به تعلم احکام شرع قیام نمییم، آیه آمد که صبر کن بر صحبت درویشان که در اوقات صبح و شام برای رضای خدای به پرستش او میگذرانند باید که در نگذرد چشمهای تو از ایشان - یعنی باید که نظر از ایشان بر نداری و به غیر ایشان التفات نکنی - در حالتی که به آن نگریستن تو به غیر، خواهی آرایش زندگانی دنیا را، و فرمان مبر آن را که غافل گردانیدهایم دل او را از یاد کردن خود، و او پیروی کرده است آرزوهای خود را و هست کار آن پیش افتاده بر حق و در گذشته از صواب...
حافظ را در مدح درویشان غزلی بدین مطلع است: روضه خلد برین خلوت درویشان است....و متاله سبزواری نیز به استقبال از حافظ غزلی بدین مطلع سروده است: جام جم مظهر اعظم دل درویشان است[۱۹۷].
اخلاص در عمل
مقتول است که: مرحوم حاجی سبزواری (رضوان الله علیه) برای عیادت بیماری میرفت و عدهای هم با او بودند.نزدیک منزل بیمار که رسید، برگشت و نرفت.
اطرافیان پرسیدند: آقا!چرا تا این جا آمدید و حالابر میگردید؟
آقا جواب داد که خطوری به قلبم کرد که بیمار وقتی مرا ببیند، از من خوشش خواهد آمد و میگوید که سبزواری، چه انسان والا و بزرگی است که به عیادت من بیمار آمده است.حالا برمی گردم تا هنگامی که اخلاص اولیه را بیابم و تنها برای خدا به عیادت بیمار بیایم[۱۹۸].
بخش دوم: تواضع و خضوع استاد حسن زاده آملی
تواضع استاد
گروهی از برادران عزیز پاسدار از تهران برای ملاقات و استفاضه[۱۹۹] از محضر استاد، به منزل ایشان آمدند و از استاد، به منزل ایشان آمدند و از استاد تقاضای بیان نصایحی نمودند.
استاد با تواضع خاص خود فرمودند:
شما بال و پر ما هستید، خدا شما را بال و پر ما قرار داده است، ما شما را اولیاء الله میدانیم! شهد الله العلی الحکیم که وقتی عکس این شهداء را میبینم می گویم: السلام علیکم یا اولیاء الله. حقیقت امر، بی مداهنه و بی مجامله [۲۰۰]این است که شما راهنمای مایید.آن کسی آموزش دهنده است که جان شیرینش را تقدیم الله کرده است.ما خیلی از چیزها را در کتابها می خوانیدیم.در وقایع عاشورا میخوانیم که وقتی وهب شهید شد، دشمنان سر او را جدا کردند و به سوی خیمههای اهل بیت انداختند، مادرش سر فرزند را گرفت و به سوی دشمن پرتاب کرد و گفت:
ما سر فرزندی را که در راه خدا دادهایم، پس نمیگیریم!
اینها را فقط در کتابها میخواندیم، حالا همینها را میبینیم؟ شما برای ما شفیع هستید، شما باید ما را نصیحت کنید، بنده چه دارم که عرض کنم
مزه حلوا را چشیدهاند
به توصیه یکی از دوستان که فعلاً سرپرستی حوزه جدید التاسیس شهر کرد را به عهده دارند، قرار بود که برای روز جمعه ۷/۲/۶۳ و یا ابری روز یکشنبه ۹/۲/۶۳ که روز عید مبعث حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله بود از محضر مبارک استاد حسن زاده (ادام الله عمره الشریف) حدود یک ساعت وقت بگیریم که طلاب شهر کرد که عازم سفر به قم بودند، از محضر ایشان و از رشحات فیض آن جناب نیز بهره مند گردند.
برای این منظور، روز چهارشنبه ۱۲/۲/۶۳ به درب منزل ایشان رفتم.زنگ درب را به صدا در آوردم، لحظهای بعد، حضرت استاد پشت در حاضر شدند در حالی که قبایی به تن داشتند و شالی ماشی رنگ را به عنوان دستار بر سر پیچیده بودند.پس از سلام و احوال پرسی، غرض از تصدیع را بیان داشتم.ایشان پس از اندکی تامل و سر به زیر انداختن، با مهربانی خاصی فرمودند:
امری است که رد کردنش هم درست نیست و پذیرفتنش نیز محذوراتی عرض کردم: آقا، اینها چون طلبه هستند، حیث قضیه فرق میکند! فرمودند: چون اشتغالات درسی و کار تألیفی زیاد است و از تهران هر روز مراجعه میکنند و نوشتجات میخواهند، لذا من کمتر به این کارها میرسم.به هر حال با اصرار بیشتر، استاد متقاعدتر شدند.
جالب این که در حالی که در جلو منزل ایشان مشغول گفتگو بودیم، پیرمد ساده و بی تکلفی از جلو منزل عبور میکرد، وقتی استاد را مشاهده کرد به تعظم خاص و بی آلایش، به استاد سلام کرد و زیر لب دعا میکرد: خدا سایه شما را از سر ما کم نکند، خدا شما را حفظ کند، آقا، خدا سلامتت بدارد و...استاد نیز با لحن گرم و ملاطفت آمیزی، جواب میدادند.
وقتی که پیر مرد چند قدمی دورتر شد، استاد با حالت خاصی رو به من کرده فرمودند: آقا، اینها بندگان خوبی هستند، اینها بهتر از ماها خدا را شناختهاند.اینها بهتر از ما خدا را عبادت میکنند، ماها چند تا الفاظ و مفاهیم یاد گرفتهایم، اما اینها حقیقت را درک کردهاند! ماها آقا فقط حلوا حلوا میکنیم، اما اینها مزه اش را چشیدهاند![۲۰۱]
چه خبر است آقا
در یکی از جلسات، یادم هست که من هم مثل بسیاری دیگر از طلبهها زودتر به جلسه رفتم که در صفهای جلوتر جا بگیرم و استاد را از نزدیک ببینم و حواسم بیشتر جمع باشد، طلبهها دسته دسته میآمدند و کم کم مدرسه پر شد.اما هنوز استاد تشریف نیاورده بودند.
پس از چند دقیقهای، استاد وارد مدرسه شدند، در این لحظه تمام جمعیت از جا بلند شدند و در حالی که طلبهها برای استاد راه باز میکردند طلبهای از بین جمعیت گفت:
برای عظمت رو حانیت اسلام صلوات بفرستید!
تمام جمعیت صلوات فرستادند و استاد هم پس از عبور از بین جمعیت روی صندلی نشستند. من در همان صفهای جلو نشسته بودم و به خوبی حالات چهره و آثار تلاطم[۲۰۲]روحی استاد را حس میکردم.ایشان به محض اینکه روی صندلی نشستند، بدون بسم الله و با یک حالت اضطراب و هیجان خاص فرمودند: آقا، یک روایت خواندن که این همه داد و بیداد ندارد، مباحثه طلبگی که این همه سلام و صلوات ندارد، بحث ما، بحث طلبگی است، چه خبر است آقا؟ نکنید اینطور آقا نکنید
تواضع به استاد
وقتی جناب آقای الهی (علیه السلام) لطف فرمودند و تدریس حکمت منظومه را پذیرفتند، من به بسیاری از کسانی که انتظار این درس را میکشیدند خبر دادم، در هفته اول تعداد زیادی که متجاوز از پنجاه نفر بودند در مجلس درس حاضر شدند ولی در هفته دوم فقط من ماندم و من. از سخنان سامی شان در حق من بشارتی بود که شبی بعد از درس به من داد، فرمود: تو در راه علم خیر میبینی.
بوسیدن پای استاد
در جلسه درسی کف پایش (مرحوم الهی قمشهای) را بوسیدم و خودش در ابتدا توجه نداشت، بنده در کنارش دوزانو نشسته بودم و ایشان چهار زانو لذا توفیق بوسیدن کف پایش را یافتم، بعد از بوسیدنم ناراحت شد و با من مواجه شد و فرمود: آقا چرا اینطور میکنی؟
عرض کردم: آقا حق شما بر من بسیار عظیم است نمیدانم چه کنم مگر با این تقبیل دلم تشفی یابد و آرام گیرد، و خودم را لایق نمیبینم که دست مبارک شما را ببوسم.
و چون بدن مبارکش را به خاک میسپردیم پاهایش را این بنده در بغل گرفته بود و به یاد آن شب افتادم که کف پایش را بوسیدم خواستم در کنار تربتش تجدید عهد کنم ولی حضور مردم مانعم شد[۲۰۳].
فصل هفتم: توبه
توبه از توبه
الهی!از توبههایم توبه کردهام[۲۰۴].
استغفار از همه عبادات
الهی!در این شب دوشنبه بیستم شهر رسول الله یکهزار و سیصد و نود و یک، از استغفارهایم و از عبادتهایم جملگی استغفار میکنم.یا تواب و یا غفور و یا رحیم یا من التوابین توبهام را بپذیر[۲۰۵]!
غسل توبه کن
دست توسل به دامن حجت حق ولی عصر امام زمان دراز کن و صمیمانه بگو:
به روی ما زن از ساغر گلابی - که خواب آلودهایم ای بخت بیدار
سرور گرامیم!ماه مبارک رمضان ماه امساک و سحرخیزی و شب زنده داری و قدر یافتن و قرآن شنیدن و قرآن شدن و سرمشق گرفتن در پیش است، از هم اکنون که ماه شعبان و میقات شهرالله است غسل توبه کن و به لباس وفا و ولا از دل و جان محرم شو و از صمیم قلب لبیک لبیک بگو و در خویشتن سفری کن و گرد کعبه عشق طواف کن که دستی از غیب برون آید و کاری بکند[۲۰۶].
استغفار
الهی!روزگاری تو را به آواز بلند میخواندم، اکنون از آن استغفار میکنم، که اذ نادی ربه نداء خفیاً[۲۰۷].
نا امید از توبه
الهی!حسن زاده چگونه دعوی بی گناهی کند که آدم و حوازاده است نه ملک، و چگونه از آمرزش تو نا امید باشد که ربنا ظلمنا گوست نه بما اغویتنی[۲۰۸].
رسول خدا و توبه
انس بن مالک گوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله، روز یکشنبه ماه ذی القعده، خطاب به مردم فرمود:
ای مردم! کدام یک از شما خواهد که توبه کند؟
مردم گفتند: همه خواهیم توبه کنیم ای رسول خدا صلی الله علیه و آله!
فرمود: غسل کنید و وضو بگیرید و چهرا رکعت نماز به جای آرید و در هر رکعت، سوره حمد را یک مرتبه و قل هوالله را سه مرتبه و معوذتین را یک مرتبه، تلاوت کنید!سپس هفتاد مرتبه استفرالله بگویید و با لاحول ولا قوة بالله العلی الظیم آن را به پایان برید.آنگاه بگویید: یا عزیز یا غفار اغفرلی ذنوبی و ذنوب جمیع المؤمنین و المؤمنات فانه لا یغفر الذنوب الا انت.
سپس فرمود: هر کس از امت من چنین کند، از آسمان ندا آید که عملت را دوباره از سر گیر!که خدا توبه ات را پذیرفته و گناهانت را بخشیده است.و ملکی زیر عرش ندا سر دهد که: ای بنده!دشمنانت را روز قیامت راضی خواهی کرد!منادی دیگر گوید: ای بنده مؤمن! خواهی مرد و دینت از تو سلب نخواهد شد و قبرت وسیع شود و منور گردد.
ملکی دیگر ندا سر دهد که: پدر و مادرت از توا راضی شوند؛ گرچه از تو در غضب باشند.آنان و ذریه ات بخشیده شوند و تو در دنیا و آخرت در فراخی و گشایش روزی خواهی بود.
جبرئیل ندا کند: من همراه ملک الموت شوم، تا با تو مدارا کند و مرگ تو را آزار ندهد و روح از بدنت به سلامت بیرون آید.
مردم گفتند: ای رسول خدا!اگر کسی غیر ماه ذی القعده این عبادت را انجام دهد، چگونه است؟ فرمود: تفاوتی نکند و همان طور خواهد شد که بیان نمودم.این کلمات را جبرئیل در معراج به من آموخته است[۲۰۹].
خاطره گناه
الهی! تستغفار خواستن غفران توست، با خاطره گناه چه کنیم[۲۱۰]؟!
شرم توبه
الهی!سخن در عفو و رححمتت نیست، گیرم که تو بخشاییم، من از شرمندگی چه کنم؛ تو خود گواهی که از استغفار شرم دارم[۲۱۱].
استغفار تا قیامت
الهی!اگر تا قیامت برای یک صغیره استغفار کنم، از شرمندگی تقصیر بندگی به در نخواهم شد[۲۱۲].
فضیلت استغفار در جوانی
الهی!شکرت که پیر ناشده استغفار کردم، که استغفار پیر استهزاء را ماند[۲۱۳].
اولین قدم سلوک
هر کس که هوای کوی دلبر دارد - از سر بنهد هر آنچه در سر دارد
ورنه به هزار چله ار بنشیند - سودش ندهد که نفس کافر دارد
برادرم قدم اول در سلوک توبه و پاکی از گناه و دوری از گفتار ناپاک، و کردار و اندیشههای ناشایسته و خویهای نکوهیده است.در کلام خدای غفور رحیم نیکو تدبر کن که فرمود: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین.سعی کن تا محبوب کردگار شوی[۲۱۴].
توبه از عبادت
الهی! از نماز و روزهام توبه کردم.به حق اهل نماز و روزه ات توبه این نا اهل را بپذیر[۲۱۵]!
توبه از عبادت
الهی!توبه از گناه آسان است؛ توفیق ده که عبادتمان توبه کنیم[۲۱۶]!
مراتب گناه
گناه را مراتب است: از گناه پیش پا افتاده، چون سرقت و کذب و قمار و نحوها، تا پبه پله انسان به جایی میرسد که عبادتش را گناه میبیند و بعد خودش را که وجودک ذنب لایقاس به ذنب. عابدان از گناه توبه کنند - عارفان از عبادت استغفار[۲۱۷]
توبه از خویشتن
الهی!همه از گناه توبه میکنند، حسن را از خودش توبه بده[۲۱۸]!
توبه عارف و زاهد
نوافل، کفاره عدم قبولی فرایض است که انسان خوف عدم قبولی فرایضش دارد که زاهدان از گناه توبه کنند، عارفان از عبادت استغفار و آن که ترک نوافل میکند باید بسیار از خود راضی و بی باک باشد[۲۱۹].
به حقیقت برو
به حقیقت برو و بگو آمدم، اگر گفتند: این جا چرا آمدی؟ بگو: کجا روم و به کدام در رو کنم.
این ره است و دگر دوم ره نیست - این درست او دگر دوم در نیست
اگر گفتند: به اذن کی آمدی؟
بگو: شنیدم:
بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست - در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته
اگر گفتند: تا به حال کجا بودی؟
بگو: راه کم کرده بودم.
اگر گفتند: چی آوردی؟
بگو: اولاً دل شکسته که از شما نقل است:
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس - بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است
و ثانیاً:
جز نداری نبود مایه دارایی من - طمع بخششم از درگه سلطان من است
و ثالثاً: الهی!آفریدی رایگان، روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان، تو خدایی نه بازرگان.اگر گفتند: برونش کنید!بگو:
نمیروم ز دیار شما به کشور دیگر - برون کنید از این در درآیم از در دیگر
اگر گفتند: این جرأت را از که آموختی؟ بگو: از حلم شما. اگر گفتند: قابلیت استفاضه نداری! بگو: قابلیت را هم شما افاضه میفرمایید.باز اگر از تو اعراض
نمودند بگو:
به والله به بالله به تالله - به حق آیه نصر من الله
که مو از دامنت دست برندیرم - اگر کشته شوم الحکم لله
اگر گفتند: مذنبی.بگو: اولاً شنیدم شما غفارید و ثانیاً من ملک نیستم، آدم زادهام و ثالثاً:
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو - آن کس که گنه نکرده و زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی - پس فرق میان من و تو چیست بگو
اگر گفتند: این حرفها را از کجا یاد گرفتی؟ بگو:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود - این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
اگر گفتند: چه میخواهی؟ بگو:
جز تو ما را هوای دیگر نیست - جز لقای تو هیچ در سر نیست[۲۲۰]
توبه دائم
کسی که طالب بصیرت باشد، همواره در توبه است، والا دیگر طالب بصیرت نخواهد بود.سخن گوارا و گرانبهای آقایم، استاد محمد حسن الهی قدس سره که درباره توبه بیان فرمودند را فراموش نخواهم کرد، که فرمود: توبه حقیقی آن است که خیر و شرت انابه کنی.من اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: اما توبه از شر، حاجتی به بیان ندارد، ولیکن توبه از خیر چیست؟
و فرمود: آنچه که ما، آن را خیر میپنداریم، مانند نماز و روزه و قرائت قرآن و درس گفتن و تحقیقت درسی مان و امثال آن، اگر به راستی، آن را مورد تأمل قرار دهیم، در خواهیم یافت که همگی ناقص و غیر کاملند و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً[۲۲۱].پس بر شخص بینا، واجب است که از این اعمال ناقص نیز توبه کند، و قصد نماید که آنها را بر وجه کاملی که مقبو خداوند است به جای آورد انما یتقبل الله من المتقین[۲۲۲].پس آنچه خیر پنداریمش، در واقع خیر نیست، و خوشا به حال آن کس که بر توبه از آنچه که آن را خیر میپنداشته است توفیق یابد و به آنچه که خیر حقیقی است بپردازد.
توبه، چرک و آلودگی قلب را بر طرف کند.هنگامی که توبه کننده به درد و دوا آگاه شد، از گناهانش خارج شود، چون روزی که از مادر تولد یافته است.
امام باقر (علیه السلام) فرمود: توبه کننده چون کسی است که گناهی نکرده است.چون نفس از رذایل خلاصی یافت و آلودگی گناهان پاک شد، توبه قبول شود[۲۲۳].
توبه نصوح کن
تاکی در خواب غفلت خواهی ماند؟! خلوت اختیار کن و از خواب بیدار شو! توبه نصوح کن!ساکت باش و در روزه باش!و از عشیره و قوم دوری جوی!ای نفس گناهکار و جانی!در دنیای فانی زاهد باش!چه حب دینا، حب همه چیز و رأس همه گناهان است.از دار غرور اعراض کن!و به نور تمام نورها توجه نما! ولعل الله یحدث بعد ذلک أمراً، وعسی أن تأتیه فرداً[۲۲۴].
فصل هشتم: مقام توکل و رضا
مقام رضا
الهی!آن خواهم که هیچ نخواهم[۲۲۵].
شکر توکل
الهی!شکرت که توشهای جز توکل ندارم[۲۲۶].
در مرتبه رضا
آوردهاند که جابرین عبدالله انصاری که یکی از اکابر صحابه بود در آخر به ضعف پیری و عجز مبتلا شده بود.محمد بن علی بن الحسن (علیه السلام) معروف به باقر به عیادت او رفت و او را از حال او سوال فرمود، گفت: در حالتی ام که پیری از جوانی و بیماری از تندرستی و مرگ از زندگانی دوست تر دارم.محمد گفت که: من با وی چنانم که اگر مرا پیر دارد بیماری و اگر تندرست دارد تندرستی و اگر مرگ دهد و مرگ و اگر زندگانی زندگانی را دوست تر جابر چون این سخن شنید به روی محمد بوسه داد و گفت: صدق رسول الله صلی الله علیه و آله که مرا گفت که یکی از فرزندان مرا ببینی هم نام من وهو یبقر العلم بقراکما بیقر الثور الارض و به این سبب او را باقر علوم الاولین و الآخرین گفتند و از معرفت این مراتب معلوم شود که جابر در مرتبه اهل صبر بوده است و محمد در رتبه رضا[۲۲۷].
توکل جاهلانه
در قرآن است لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة آن را علمای ترکستان دلیل گرفته بودند که جز با تیغ و نیزه جنگ کردن جائز نیست، و توپ روسی را تحریم کردند، تاجری گفت: باید با توپ به جنگ توپ رفت، امیر بخارا به فتوای علما او را گشت.گروهی گفتند: هر کس سوره یس بخواند از ضرر دشمن ایمن است.عبدالله عمرو عاص برای آنکه خداوند اطاعت پدر را واجب کرده به امر پدر با امیرالمؤمنین (علیه السلام) جنگ کرد.یضل به کثیراً و یهدی به کثیراً[۲۲۸]،
ولکن یضل من یشاء و یهدی من یشاء[۲۲۹].شیخ بهایی در تعریف ملای رومی و مثنوی وی گوید:
من نمیگویم که آن عالیجناب - هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنوی او چو قرآن مدل - هادی بعضی و بعضی را مضل[۲۳۰]
شخص سفله
کار روزی چو روز دان به درست - که ره آورد روز روزی توست
سفله دارد ز بهر روزی بیم - نخورد دیگ گرم کرده حکیم
ره آورد، عقر راه است یعنی سوغات سفر.دیگ گرم کرده آن است که کسی یک روز طعام زیادی طبخ کند و تا چند وقت دوباره آن را گرم کند و بخورد.و مرادش آن است که مرد حکیم دانشمند چون توکل به خدا دارد و او را رازق میداند چنین کاری نمیکند یعنی دیگ گرم کرده نمیخورد؛ زیرا روزی هر روز را از طرف خداوند مقدر میداند و بیم روزی ندارد، آن سفله است که بیم روزی دارد[۲۳۱].
ص ۱۰۷، س ۲، قوله:
کد خدایی خدایی است به رنج - خاصه آن را که نیست حکمت و گنج
درجه توکل
در حدیث معراج آمده است که خدای تعالی فرمود: هر کس به رضای من عمل کند، سه خصلت به او میدهم: به او طریق شکر و سپاس را میآموزم که جهل در آن نباشد، و ذکری که نسیان و فراموشی در آن نباشد، و محبت و عشق خود را چنان در دلش جای میدهم که محبت غیر من را بر آن رجحان ندهد.
سپس، چون بداند مکه قدرتش در قدرت خدا محو است و قدرتی برای غیر خداوند - نه برای خود و نه برای دیگری - قابل نباشد، مقامش، مقام توکل است؛ چنانکه خداوند فرموده است: و من یتو کل علی الله فهو حسبه [۲۳۲].
و اگر علاوه بر این، توانست عملش را نیز در علم خدا منتفی نماید، تا خود را به خودی خود، چیزی نداند، این مقام، مقام وحدت است: اولئک الذین انعم الله علیهم[۲۳۳].
ولی اگر تابع اراده و میل خود باشد و در حرکات و سکنات خویش از هوای نفس پیروی کند - در حالی که حق را نمیتوان با خواست و هوای غیرش تبعیت نمود - میان خواست و هوای او، با خواست و مشیت الهی، معاندت و مخالفت به وجود میآید؛ تا این که هوا و هوسش، او را به جهنم هاویه ره مینماید و او را در غل و زنجیرهای خواستهها و امیالش به بند میکشد.این حالت و وضیعت اسرا و بندگان، در مقابل صاحبان و زندانیان آنان است.از این رو، خازن و کلید دار جهنم، مالک نامیده شده است.
چون انسان از توکل روی گرداند، به خواری و خذلان رسد و چون از مرتبه و جایگاه جلیل توحید، بازماند، به درکات سفلی و اصل شود که مکان لعنت است.او لئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون[۲۳۴].
مقام رضا
استاد فرمودند: در محضر مرحوم آقای طباطبایی کسی جرأت نداشت صحبت دنیا بکند، ۱۷ سال ما در خدمت ایشان بودیم، یک باز اجازه نداد کسی از دنیا و امور دنیوی صحبت کند.وقتی من یک بار از این مقوله چیزی گفتم آن چنان زد توی دهنم که چه بگویم ایشان واقعاً در مقام رضا بود[۲۳۵].
فصل نهم: خوی نیک
تبسم استاد فاضل
آیت الله علامه محمد حسین فاضل تونی رحمة الله در همه مدتی که با آن سالار و سرور و پدر روحانیم محشور بودم و از محضرش استفاده میکردم، یک کلمه حرف تند و درشت، و یک باز اخم و ترش رویی از او ندیدهام، فقط یک روز که میبایستی اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشیم، چند دقیقه دیر شد؛ فرمود: چرا دیر آمدید؟ عرض کردیم: اختلاف افق از مدرسه مروی تا اینجا موجب این تفاوت شده است، تبسم فرمود و شروع به درس نمود[۲۳۶].
شوخی پیامبر
فخرالدین علی صفی در لطائف آورده است که:
مروی است صفیه بنت عبدالمطلب که عمه آن حضرت است (یعنی حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله) روزی نزد حضرت آمد در حالی که پیر شده بود گفت: یا رسول الله!دعا کن تا من به بهشت روم.
حضرت بر سبیل طیبت فرمود که: زنان پیر به بهشت نخواهد رفت!
صفیه از مجلس حضرت برگشت و میگریست.
حضرت تبسم فرمود و گفت: او را خبر دهد که اول پیر زنان جوان شوند، آنگاه به بهشت روند. و این آیت بخواند: انا انشأناهن انشاء فجلعناهن ابکارا[۲۳۷].
یعنی به درستی که ما بیافریدیم زنان را در دنیا آفریدنی پس خواهیم گردانید ایشان را دختران بکر و دوشیزه در آخرت که ایشان را به بهشت درآریم[۲۳۸].
خوشرویی عارف
شیخ الرئیس در مقام عارفان میگوید: عارف، خوشرو و خندان و متبسم است و از روی تواضع به کوچک تر، همان قدر خوشحال میشود که از دیدن افراد نامدار؛ چگونه شاد نباشد و به وجد نیاید در حالی که به حق و همه چیز به این سبب که خداوند را در آن میبیند شادمان است، و چگونه برای او همگان یکسان نباشند، در حالی که همه نزد او اهل رحمت اند که مشغول باطل اند.
تا آن جا که میگوید: عارف، شجاع است و چگونه شجاع نباشد در حالی که او از مرگ هراسی ندارد، و بخشیده است و چگونه بخشنده نباشد در حالی که از محبت باطل بر کنار است، و او حقد و کینهها را فراموش میکند و چگونه چنین نکند در حالی که ذکرش مشغول به حق است[۲۳۹].
طلب خوی نیکو
الهی!رویم را نیکو کردی، خویم را هم نیکو گردان[۲۴۰]!
شوخی استاد قمشهای
مرحوم استاد آیت الله حامع المعقول و المنقول حاج شیخ محمد تقی آملی قدس سره فرمود که: کسی به آقا میرزا محمد رضای فمشهای (عارف بزرگ معروف) گفت: آیا این حرفهایی را که عرفاء میزنند یافتند خوب یافتند[۲۴۱]!
نمازگزار فرشته خواست
نماز انسان را فرشته خو میکند؛ زیرا که نمازگزار از همه بدیها پاک است.هر کس که نمازگزار است پاکیزه خوی و نیکوکردار و نیکو رفتار است، از درنده خویی، بدگویی، تنبلی و ولگردی بیزار و برکنار است[۲۴۲].
فصل دهم: راز داری و کتمان
حرف دل بر زبان راندن بود دشوار ای عزیز!آنچه که ندر دل بود اظهار آن مشکل بود؛ این اصل اگر در دست انسان زبان فهم افتد به تنهایی خود موضوع رسالهای مستقل است، والله سبحانه فتاح القلوب و مناح الغیوب[۲۴۳].
صندوق اسرار هر کس
کتاب هر کس صندوق اسرار اوست، نباید اسرار اشخاص را به بیگانگان وانمود[۲۴۴].
راز داری، پیشه اولیاء الله
راز را باید پوشیده داشت که در آشکار شدنش دردسر دراز است. راهرو باید چنان رند باشد که رندان را به بازی گیرد، و بدانسان جا گرفته و سنگین که سبکساران و سبکسران سر خویش گیرند و راه خود در پیش که راز داری پیشه دوستان خدا است[۲۴۵].
رازداری
کتاب هر کس صندوق اسرار اوست، نباید اسرار اشخاص را به بیگانگان ارائه داد.نمینگری که حق جل و علی میفرماید: ولا تشتر وا بآیاتی ثمناً قلیلا ؛ و فرمود: و ما کان الله لیطلعکم علی الغیب؛ و فرمود: عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه أحداً الامن ارتضی من رسول .و چه قدر در روایات امر به کتمان شد؛ و تا اندازه اصحاب ائمه (علیه السلام) که خواص بودند راز دار بودند[۲۴۶].
رازداری
خرم آن دل بیابد این رمز - نکند فاش رموزات به غمز
ای عیانی چون تو این کشف رموز - کردی و یافتهای نقد کنوز
بیش از این کاشف این راز مباش - راز پنهان کن و غماز مباش
هر که اهلیت این حالش هست - به دعا حاصل از این قالش هست
دم فروبند که نااهل شریر نشود زین روش خاص خبیر
من به توفیق خداوند غفور طالبان را بنمودم دستور
اصل و فرعش بنمودم به رموز - فاش کردم به همه نقد کنوز
به عیانی همه از صدق و صفا - بکنند از سر اخلاص دعا[۲۴۷]
فصل یازدهم: ادب
بخش اول: مودب بودن در برابر خدا
دراز بودن دست با ادب
الهی!دست با ادب دراز است و پای بی ادب یا باسط الیدین بالرحمة خذ بیدی[۲۴۸].
ادب با خدا
ادب با خدا، عبارت است از: اقتدای به آداب الهی و پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت پاکش صلی الله علیه و آله، که همان عمل به طاعت خداوند عزوجل است و نیز حمد و سپاس او در شدت و گشایش و صبر بر بلا.از این رو، ایوب (عیله السلام) خطاب به خدایش گفت: رب انی مسنی الضر وانت أرحم الراحمین[۲۴۹].
حضرت ایوب در این دعا ادب را از دو جهت نگاه داشته است؛ اول این که نگفته است: خدایا!تو مرا به بلا انداختهای، بلکه میگوید: مرا بیماری و سختی رسیده است. و دیگر این که نگفته است: بر من رحم نما! بلکه خود را در معرض رحمتش قرار داده و گفته است: تو از همه مهربانان عالم برتری.او چنین گوید، تا مرتبه صبر را حفظ نماید[۲۵۰].
بی ادبی نزد مولا
الهی! کدام بی شرمی از این بیشتر که بنده در حضور مولایش بی ادبی کند[۲۵۱].
بهترین خلق
امام واد عع فرمود: هیچ دو مردی به گرد یکدیگر نیامدند، جز آن که بهترین شان نزد خدا، کسی است که مودب تر است. پرسیدند: ای فرزند رسول خدا! ما آن را نزد مردم دانیم که چیست؛ اما بیان فرما که نزد خداوند چیست؟ فرمود: قرآن را همان گونه که نازل شده است قرائت کنید و سخن ما را همان طوز که گفتهایم، روایت کنید و خداوند را به حالتی که محتاج و نیازمند اویید بخوانید[۲۵۲].
روایت شده است که: خدای تعالی در یکی از کتابهایش فرموده است: بندهام!آیا این خوب و زیباست که تو در حال مناجات با من، به چپ و راست توجه نمایی و با بندهای چون خودت، تکلم کرده، مرا رها نمایی؟!آیا چون با یکی از برادرانت، تکلم مینمایی، از ادب به دوز نیست که به کسی جز او توجه و التفات نمایی؟! ولی تو با او چنین نمیکنی و در مقابلش ادب را نگاه میداری؛ در حالی که ادب را در محضر من رعایت نمیکنی!پش، چه بد بندهای است، کسی که چنین باشد![۲۵۳]
ادب پیامبران
حضرت ابراهیم (عیله السلام) میگوید: واذا مرضت فهو یشفین[۲۵۴].و برای حفظ ادب نمیگوید: تو مرا بیمار نمودهای.
و ایوب در جای دیگری گفته است انی مسنی الشیطان بنصب و عذاب[۲۵۵].و بدین وسیله اشاره مینماید که این شیطان است که او را آزار و رنج میدهد؛ چرا که او مردم را فریب میدهد.تمام این اقوال و اشارات بر ادبی که ایشان در پیشگاه خداوند نگاه میداشتهاند، دلالت میکند. آدم و همسرش نیز در این سخن جانب ادب را رعایت کردهاند که میگویند: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا وتر حمنا لنکونن من الخاسرین[۲۵۶].ولی ابلیس ادب خداوند را نگاه نداشت و گفت: فبما أغویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم[۲۵۷][۲۵۸].
بخش دوم: مودب به آداب قرآن
کتاب ادب آموز
قرآن را مأدبة الله شناختهایم به هر دو معنای مأدبة: یکی اینکه سفره پرنعمت و برکت الهی است، و دیگر اینکه ادب آموز و ادب کننده است[۲۵۹].
قرآن ادب آموز است
حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده است:
ان هذا القرآن مأدبة الله فتعلموا مأدبته ما استطعتم، وان أصفر البیوت ابیت أصفر من کتاب الله . مأدبه به فتح دال ادب است و ادب نگاهداشت حد هر چیز و راست و درست ایستادن آن است.یعنی قرآن ادب و دستور الهی است، از آن ادب فرا بگیرید و حد انسانی خودتان را حفظ کنید و نگاهدارید، و بدین دستور خودتان را راست و درست به بار بیاورید و به فعلیت برسانید، چنان که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: ادبنی ربی فأحسن تأدیبی.و نیز فرمود: أدبنی ربی بمکارم الاخلاق.و درباب ادب، عمده ادب مع الله است[۲۶۰].
ادب قرآنی
این دستر العملهای الهی ادب آموز و ادب کننده است، انسان را در حد انسانیتش نگاه میدارد، او را از اعوجاج و انحراف حفظ میکند، نمیگذارد که به سوی دیوی و ددی برود، او را به فعلیتش و کمال انسانیش میکشاند و میرساند؛ ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم[۲۶۱].کسی که به آداب قرآن انسان ساز متادب نباشد، انسان نیست؛ هر چند، عامه هر حیوان مستوی القامه را انسان میپندارند[۲۶۲].
طهارت
قرائت قرآن مجید در شب و روز ترک نشود هر چند به قدر پنجاه آیه بوده باشد.طهارت را حفظ کنید حتی با طهارت بخوابید[۲۶۳].
فصل دوازدهم: رذایل و صفات زشت اخلاقی
مزرعه هرکس
بنده و جنابعالی زارع و مرزعه و زراعت خودمانیم، هر چه کاشتهایم همانیم، و خودمان را آن چنان که ساختهایم محشوریم.یکی از موازین محکم، و مسائل متین حکمت متعالیه این است که علم و عمل انسان سازند، هز چند که به حسب ظاهر، عمل حرکت است؛ نماز میخوانیم حرکت است، طواف میکنیم حرکت است، جهاد میکنیم حرکت است، همه کارهای ما حرکت است؛ ولکن در دل این حرکت برکت است و آن برکت، کلکه و قدرت و منه است، اگر اعمال صالح باشند آن ملکات فضایل اخلاقی خواهند شد، و اگر طالح باشند رذایل اخلاقی خواهند بود[۲۶۴].
پستی قوای نفیسه
افلاطون میگوید: اما آن کس که هدفش در دنیا، تنها لذت طلبی به وسیله خوردنیها و نوشیدنیها و....است که ثمره و نهایت آنها چیزی جز بوی بد نیست و نیز جماع و لذت جنسی، پس نفس عقلیه او توان و مجال تشبه به باری تعالی را نمییابد.
سپس افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک و قوه عضبیه اش را به سگ و قوه عقلیه را به فرشته تشبیه کرده، میگوید: کسی که شهوت بر او غلبه کند و هدفش ازضای آن باشد، مانند خوک است، و آن که قوه عضبیه بر او چیره شود، چون سگ، و کسی که قوه نفس عقلیه بر او غالب باشد، بیشتر اوقاتش به فکر و شناخت حقایق اشیا سپری شود، مسایل سخت علمی را از ذهن بگذراند، انسان فاضلی است که شبیه باری تعالی است؛ چون آنچه در باری تعالی یافت میشود عبارت است از: حکمت و قدرت و عدالت و نیکی و زیبایی و حقیقت[۲۶۵].
قوه شهوانی خوک
عبارت: افلاطون قوه شهویه انسان را به خوک تشبیه کرده است نیز کلام شریفی است و از این جا میتوان دریافت که حشر مردم با شکل و صورت نیاتشان است و در آخرت، جزای انسانها به نفس اعمالشان است و البته در این موضوع، اخبار و روایات بسیاری وارد شده است.
در حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده است: مردم به شکل و شمایل نیاتشان محشور خواهند شد[۲۶۶].
باید از خود گذشت
شیه سعد الدین حموی سوار بود به رود خانهای رسید و اسب از آب نمیگذشت، امر کردند که آب را تیره ساختند و به گل آلوده کردند و اسب در حال بگذشت فرمود: تا خود را میدید از این وادی عبور نمیتوانست کرد[۲۶۷]!
ترس از نفاق
روایتی از امام باقر نقل شده است، که آن حضرت فرمود:
اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله گفتند: ای رسول خدا!از نفاق میترسیم.
فرمود: چرا از آن میترسید؟
گفتند: چون نزد تو آییم آخرت را به یادمان آوری و در نتیجه، میل و رغبتمان بدان برانگیخته میشود و دنیا را فراموش میکنیم و از آن دوری میجوییم؛ به طوری که در حالی که نزد تو هستیم، آخرت و بهشت و جهنم را میبینیم.ولی چون از نزد تو میرویم و به خانههای خود وارد میشویم و فرزندان خود را میبوییم و عیال خود را میبینیم، آن حالت از بین میرود؛ مثل این که اصلاً چنان حالتی نداشتهایم.آیا خوف آن نداری کهع این حالت نفاق باشد؟
حضرت فرمود: هرگز این نفاق نیست!بلکه، خطوات شیطان است که شما را به دنیا راغب و مایل میکند.به خدا سوگند، اگر بر آن حالتی که گفتید باقی بمانید (به مقامی میرسید که)، با ملایکه مصافحه کرده، روی آب راه میروید...[۲۶۸].
غرور کاذب
نفس خاطی خودم را مخاطب قرار داده، گویم: ای هالک! چه چیزی تو را به خدایت مغرور کرده است که نزد او اعمال فاضح به انجام میرسانی؟!
برخیز و به سوی کسی که تو را آفریده و به صورتی که خواسته قرار داده است سقر کن! آیا نمیبینی که ماسوای او، پیش در خانه اش به اعتکاف نشستهاند؟!
چرا که به سوی او پر نمیکشی و عمر را در قبل و قال سپری میکنی؟! و در سوال و جواب، فرومایگی میکنی؟!فرصت را غنیمت شمار و از غصه فارغ شو!تسویف را کنار گذار، که وضیع و شریف را از میان برد.نزد پروردگار بخشنده ات حضور یاب، که حضور موروث نور است!و بلکه نور علی نور است.والله نور السموات والارض، و (خداوند)نور جمال آن هاست.مگر قرآن را نخواندهای که خداوند فرموده است: من جاهد فینا لنهد ینهم سبلنا.
مگر سخن امام صادق (علیه السلام) را نشنیدهای که فرمود: علم تنها به تعلم حاصل نشود؛ بلکه نوری است که بر قلب آن کس که خداوند خواهد هدایتش کند، بتاباند[۲۶۹].
دزدی
گویند: ابو حامد محمد غزالی آنچه را فرا میگرفت در دفترها مینوشت.وقتی با کاروانی در سفر بود و نوشتهها را یک جابسته با خود برداشت، در راه گرفتار راهزنان شدند.غزالی رو به آنان کرد و به التماس گفت: این بسته را از من نگیرید!دیگر هر چه دارم از آن شما.
دزدان را طمع زیادت شد آن را گشودند و جز دفترهای نوشته چیزی نبافتند.دزدی پرسید که: اینها چیست؟
چون غزالی وی را بدانها آگاهی داد، دزد راهزن گفت: علمی را که دزد ببرد به چه کار آید! این سخن دزد در غزالی اثری عمیق گذاشت و گفت: پندی به از این از کسی نشنیدم و دیگر در پی آن شد که علم را در دفتر جان بنگارد.
آری!بهترین دفتر دانش و صندوق علوم برای انسان گوهر جان و گنجینه سینه او است.باید دانش را در جان جای داد و بذر معارف و علوم را در مزرعه دل به بار آورد که از هر گزند و آسیبی دور، و دارایی واقعی آدمی است[۲۷۰].
فریب ریش بلند خوردن
بز نر بسیار غیور است، وقتی که گله راه میرود بز نر پیشاپیش همه گوسفندها راه میرود نمیگذارد گوسفندی بر او پیشی بگیرد.و این به جهت آن است که چون سایه خود را در آفتاب میبیند، خود را به جهت شاخهای بلند و ریش درازی که دارد بهتر از دیگران میپندارد و نمیگذارد گوسفندان دیگر بر او تقدم بجویند و آنها را شاخ میزند.مکتوب فی التوارة لا یغرنک طول اللحی فان التیس له لحیة .یعنی فریب ریش بلند نخورید و گمان نکنید که هر که ریش بلندی دارد و حال آن که با گوسفندان دیگر فرقی ندارد.شریح قاضی اگر ریش بیع و شری میشد، من به ده هزار درهم چنین ریشی را میخریدم[۲۷۱].
کفاره غیبت
از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند که: کفاره غیبت چیست؟ فرمود: هر گاه به یاد شخصی که غیبتش نموده، افتد، برای او از خداوند طلب غفران کند[۲۷۲].
دزد مرغابی
مردی نزد حضرت سلیمان (علیه السلام) آمد و شکایت کرد که همسایهها مرغابی مرا میدزدند و نمیدانم کیست.سلیمان (علیه السلام) وقتی مردم در مسجد بودند خطبه خواند و گفت: یکی از شما مرغ همسایه را میدزدد و داخل مسجد میشود در حالتی که پر او بر سرش است، مردی دست بر سر کشید گفت: بگیرید که دزد اوست[۲۷۳]!
دروغگو فراموشکار است
شخصی نزد شریح ادعا کرد که فلان زیر فلان درخت پولی از من گرفته نمیدهد، طرف منکر واقعه شد.شریح به مدعی گفت: برو ده برگ از آن درخت بچین و بیاور تا شهادت دهد، و مشغول مرافعات دیگر شد.بعد از مدتی روی به منکر کرده گفت فلانی به پای آن درخت رسیده؟ گفت: نه، حکم موافق مدعی داد چون منکر گفته بود من چنین درختی نمیدانم[۲۷۴]!
وای بر سنگین دلان
خداوند در قرآن کریم فرموده: فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله اوئلک فی ضلاب مبین؛[۲۷۵] پس وای بر سخت دلانی که یاد خدا در دل هایشان راه ندارد، اینان در گمراهی آشکار هستند[۲۷۶].
حسد و محسودین
ابوالصباح کنانی گفت: از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: اینکه خدای عزوجل فرمود: آیا حسد میورزند مردمی را بر آنچه که خدا از فضلش به ایشان داده است، این مردم کیانند؟ امام فرمود: ای ابوالصباح!قسم به خدا، آن مردم محسود ماییم[۲۷۷].
چهار صفت منافق
خداوند برای منافقین چهار صفت زشت بیان فرموده و نیز فرموده که برای هر یک چه عاقبت وخیمی است:
اول - خدعه کردن و فریب دادن،
دوم - فساد کردن،
سیم - تصلف یعنی به عقل خود بالیدن و دیگران را سفیه و بی عقل دانستن،
چهارم - استهزاء کردن مؤمنین.
اما خدعه کردن عبارت از این است که باطن زشت را به ظاهر نیکو بپوشند و در انظار جلوه دهند و خدعه مخفی کردن است و به این جهت صندوق خانه را مخدع گویند یعنی محل پنهان کردن.منافقین اگرچه میخواهند خدا و پیغمبر را فریب دهند ولکن خود را فریب میدهند و با خویش خدعه میکنند نه با خدا و اگر کسی گوید چگونه میشود شخصی خود را فریب دهد چون خدعه به معنی اخفای حقیقت است و هر کس برای خود حقیقتش ظاهر است؟
گوییم: در انسان قوای مختلف خلق شده مانند عقل و شهوت و غضب، و همین طور که منافقین شهوت دارند عقل نیز دارند و اگر نداشتند خداوند آنها را مکلف نمیفرمود و چون عقل در باطن به آنها بگوید باید در معجزات وادله پیغمبر نظر کرد شاید قیامت و بهشت و دوزخ صحیح باشد و گرفتار عذاب شویم فوراً قوه شهویه به منارعه برخاسته و این خاطره را از دل محو میکند و لذایذ دنیا را جلوه میدهد، این است که منافقین فریب آن را میخورند، پس قوه شهویه با عقل آنها خدعه کرده و صحیح است بگوییم خودشان خود را فریب میدهند و ملتفت نمیشوند.عاقبت وخیم خدعه عذاب الیم است در قیامت، چون خدعه دروغگویی است و دروغ مصیبت بزرگ است.
دوم از صفت زشت منافقین افساد بوده، چون بعد از ظهور اسلام میدیدند اوضاع اجتماعی مردم طور دیگر میگردد و اخلاقشان متغیر میشود و هر کدام که طمعی در ریاست و بزرگی داشتند دستشان از آن کوتاه میشود و موقعیتی که با وضع و اخلاق سابق مردم داشتند باطل میشود و بعد از آن مشکل است آن ریاست و موقعیت را به زودی به چنگ آورد، لذا احتیاط را از دست نمیدادند در باطن کمک به کفار میکردند و اخبار پیغمبر و مؤمنین مدینه را به آنها میرسانیدند که مثلاً در مقام جنگ اند و چقدر لشکر تهیه کردهاند و گاهی اشکر اسلام را می ترسانیدند و قلوب آنها را میشکستند تا در جهاد کوشش نکنند و گاهی مؤمنین را میگفتند زکات بر اصحاب پیامبر انفاق نکنند، تا مسلمین پراکنده شوند و این مطالب در آیات دیگر قرآن هست؛ چنان که در سوره منافقین است: یقولون لا تنفقوا علی من عند رسول الله حتی ینفضوا و این اعمال افساد بود و خودشان گمان میکردند اصلاح است و به این وسیله، اسلام که موجب اختلاف کلمه شده ضعیف میشود و به واسطه رحلت پیغمبر از بین میرود و باز بت پرستی و اخلاق سابق بر میگردد و چنان میدانستند که اسلام امر موقتی است و تا هست زبانی اظهار همراهی میکردند تا مال و جانشان محفوظ ماند.خداوند چون داده اش تعلق به ترقی و تعالی اسلام قرار گرفته بود خبر میدهد که هر چه این مردم در مخالفت اسلام جدیت کنند برای ضعف و خرابی حال خود کمک کردهاند و اسلام که همه چیز را در بر دارد - از ملک و دولت و ثروت و علم و عزت - هر کس مخالفت کند، مفسد است.
سیم از صفت زشت منافقین آن است که مومنین را سفیه میدانند، چون گمان میکنند انسان در دنیا برای لدت بردن و خوشگذرانی آمده است و هر کس هم خود را در غیر آن صرف کند، احمق است، چون چشم از منافع خود بی جهت پوشیده است و رنج عبادت را عبث برای خود اختیار کرده و حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) فرموده: العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان یعنی عقل آن است که به سبب آن خداوند را بهادت و بهشت را تحصیل کنند و در بین حکما حتی آنها که دهری و طبیعی بودهاند کسی نگفته انسان باید تمام به دنبال شهوات برود، بلکه همه آنها سخاوت وجود و عفت و شجاعت و خدمت به بنی نوع انسان و تحمل رنج شخصی برای راحت دیگران و جهاد برای حفظ وطن و همنوعان را ممدوح میشمارند و هر کس که غیر این طور باشد مذهب میکنند.
بلی ابیقورس حکیم یونانی که منکر حشر و بقای نفوس بود گفته: انسان باید در دنیا لذایذ را تحصیل کند و سعادت آن کس بیشتر است که لذت بیشتر برده، منتهی لذت دو قسم است: لذت جسمانی و لذت عقلی، پس سخاوت و شجاعت برای کسی خوب است که از آن عمل لذت ببرد، اما بخیل و جبان اگر مال ببخشند یا در جهاد کوشش کنند عمل رشتی مرتکب شدهاند، چون بر خلاف لذت شخصی عمل کردهاند، پس هر کس هر عملی که به نظرش خوش آید و از آن لذت ببرد باید آن عمل را مرتکب شود تا از آن لذت ببرد وگرنه از سعادت خود کاسته، این است مذهب ابیقورس و همیشه منفور عقلا بوده است، اگرچه در معنی جمعی اراذل و اوباش و مردم پست فطرت که از مقام حیوانیت تجاوز نکرده طرفدار این مذهب هستند و به مخالفین خود لبخند میزنند.عاقبت وخیم این صفت آن است که خداوند حکم به سفاهت آنها فرموده که الا انهم هم السفهاء زیرا که نفع عاجل را بر سعادت دائمی اخروی ترجیح و برای خوشگذرانی موقتی عذاب دائم را قبول میکنند.
چهارم از صفات قبیحه منافقین آن است که مؤمنین را سخریه و استهزاء مینماید و این علامت بزرگ جهالت است؛ زیرا که بر فرض مؤمنین بر خطا رفته باشند باید با دلیل و موعظه آنها را برگردانند نه سخریه و خود حضرت پیغمبر و مؤمنین صدر اول هرگز کفار را مسخره نمیکردند و از اینجا معلوم میشود که کشتن بهتر از مسخره کردن است و مسخره سلاح عاجز جاهل است.عاقبت این عمل زشت منافقین آن است که خداوند آنها را مسخره و استهزا میکند و آنها را در طغیان و کفر باقی میگذارد اگر گویی استهزاء کار جهال است و لایق ساحت مقدس الهی نیست.
در جواب گوییم: غرض نتیجهه استهزاء است؛ چون استهزاء کننده میخواهد طرف خود را ذلیل و شرمنده کند، خداوند آنها را ذلیل و شرمنده مینماید نه آنکه واقعاً استهزاء کند و بر سبیل مقابله به مثل لفظ استهزاء را برای ذلیل کردن استعاره آورده، مثل اینکه در قرآن وارده است: فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم یعنی اگر کسی بر شما ظلم کند به مثل آنکه بر شما ظلم کرده شما هم بر او ظلم کنید، با آنکه اگر مظلوم به مثل آنکه ستم دیده تقاص کند ظلم نیست و اسمش را در این آیه ظلم گذاشته به جهت مماثلت لفظی، چنان که مماثلت در مقدار و کیفیت شرط است.ما اینکه خداوند آنها را در کفر باقی میگذارد برای آن است که هدایت کننده اعتنا نکنند و او را مسخره کنند، البته علم برای آنها حاصل نمیشود و موعظه در آنها در کفر میمانند.پس معلوم شد که باقی ماندن آنها در کفر نتیجه عمل زشت خود آنهاست نه آنکه خداوند آنها را بی جهت از هدایت باز داشته باشد[۲۷۸].
غفلت از خویش
باید به آنانی که بر غم و اندوه باطنی خود و هر چیزی دیگر میگریند، گفته شود که شایسته است بیشتر بر کسی که از نفس خود غافل است و در شهوات حقیر و پست و فرومایهای که او را به بدختی و گمراهی میکشانند فرو رفته است، گریه و زاری کنند.
شهوات و امیالی که طبع او را به طبع بهایم مایل میگردانند و از او بخواهند که به این امر شریف اشتغال جوید و خالصانه به آن پرداخته، تا توان دارد به تزکیه و پالایش خود اقدام نماید.چه پاکی و طهر حقیقی، پاکی نفس است؛ نه پاکی ظاهری و جسمانی.از این رو شخص عالم و حکیم و مبرز، که خدای خود را عبدی فرمانبردار بوده، ولی بدنش به بوی بد آلوده است؛ حتی در نظر جاهلان نیز، از نادانی که ظاهر خود را به مشک و عنبر معظر نموده است، بهتر است.از فضیلت شخص متعبد که از دنیا و لذات دنی آن احتراز میجوید، این است که همه جاهلان و نابخران، و بزرگوای اش اعتراف دارند و بدو احترام میگذارند و شادمان میگردند خطایشان را بدانان، تذکر دهد؛ جز آن کس که خود را مسخره کرده باشد.
پس ای انسان جاهل!آیا نمی دانی که اقامتت در این عالم همچو لحظهای، سپری خواهد شد، و آن گاه به عالم حقیقی خواهی رفت و در آن جا، جاودانه خواهی ماند؟![۲۷۹][۲۸۰].
سقوط سنگ پس از هفتاد سال
روزی جناب رسول الله صلی الله علیه و آله با اصحابش در مسجد نشسته بودند، ناگهان آوازی سخت شبیه صدای فرو ریختن دیوار و فرو آمدن خرسنگی مثلاً شنیدند و هولناک شدند، رسول الله فرمود: مدت هفتاد سال است که سنگی از بالای جهنم رها شده است و اینک به قعر آن رسیده است، و این صدا از سقوط آن سنگ به قعر جهنم بوده است.
هنوز رسول الله از کلامش فارغ نشده بود که فریاد و شیون از خانه منافقی برخاست که هفتاد سال عمر کرد و در آن وقت بمرد.رسول الله گفت:
الله اکبر.
پس صحابه دانستند که آن سنگ این منافق بود که از آن روز که خلق شده است تاکنون در جهنم سرازیر بود ئ فرود میآمد و در آن وقت به قعر آن رسید.قال الله- تعالی - أن المنافقین فی الدرک الأسفل من النار[۲۸۱].
طلب چیزی که به نابودی میکشاند
مردی در بیابان شکاری یافت و چیزی نداشت که او را ذبح کند، شکار به سم خود زمین را کاوید و سم او به کاردی برخورد، مرد کارد را بگرفت و بدان ذبحش کرد.این مثل را در جایی آورند که آدمی به طلب چیزی رود که او را به نابودی کشاند[۲۸۲].
تحریم ربا
هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) از سبب تحریم ربا پرسد، حضرت فرمود: اگر ربا حلال میبود، مردم تجارات و حرفههای مورد نیاز خویش را ترک میگفتند.پس خداوند ربا را حرام فرمود تا مردم از حرام به سوی حلال و تجارات و خرید و فروش بگریزند....[۲۸۳]
آفت طمع
حنین، موزه دوزی یعنی کفش دوزی از اهل حیره بوده است، مردی اعرابی خواست از او موزهای بخرد، در بهای آن چند باز حرف در میانشان رد بدل شد، سرانجام اعرابی با آن همه چانه زدن موزه را نخرید و حنین سخت در غضب شد و برسر آن شد که اعرابی را نیز به خشم آورد.چون اعرابی رهسپار شد، حنین از سوی دیگر رفته یک لنگه کفش را بر سر راه وی انداخت، و پیش رفته لنگه دیگر را نیز بر سر راه وی نهاد، و خود در کناری کمین کرده بنشست.چون اعرابی و به لنگه نخستین بر خورد کرد، گفت: این لنگه کفش چه قدر شبیه به کفش حنین است، اگر آن لنگه دیگر با این بود می گرفتمش، چون پیش رفت و به لنگه دیگر رسید پشیمان شد که لنگه پیشین را ترک گفته است، از شتر فرود آمد و زانویش را ببست و برای گرفتن موزه اول برگشت، حنین فرصت کرده شتر را با آن چه بر او بود در ربود. چون اعرابی به خانه خود بازگشت، کسانش پرسیدند: از سفرت چه آوردهای؟ گفت: دو لنگه موزه حنین را آوردهام.پس این داستان مثل شده است برای هر کس که از سفر خود نا امید باز گردد[۲۸۴].
ادعای بی جا
ابن سکیت گفته است: حنین مردی دلاور بود، نسبت خود را به اسد بن هاشم بن عبدمناف ادعاء کرد، یک جفت موزه سرخ رنگ پوشیده و نزد عبدالمطلب آمد و گفت: ای عم! من فرزند اسد بن هاشمم. عبدالمطلب گفت: نه چنین است که من پوشاک - یعنی موزه - فرزند هاشم را در تو میبینم، شامل هاشم را در تو نمییابم، برگرد.حنین نا امید برگشت.و این مثل شده است که رجع حنین خفیه[۲۸۵].
بلال با اعمال درست
مردی نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمد و به آن حضرت عرض کرد که: بلال با فلانی مناظره میکند و الفاظ وی ملحون است و آن کس عباراتش معرب و صحیح است و به بلال میخندد. امام فرمود: ای بنده خدا! اعراب و تقویم کلام برای تقویم و تهذیب اعمال است، آن کس را اگر افعال او نادرست باشد اعراب کلامش سودی ندهد، و بلال را که افعالش به درستی آراسته است لحن الفاظش ریانی نرساند[۲۸۶].
فصل سیزدهم: یاد مرگ
فانی در باقی کن
پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز
یعنی پیش از آن که دست مرگ به گریبانت رسد و نفخه صور آواز دهد،
خویش را فانی در باقی کن.
حدیث رسول الله است که موتوا قبل أن تموتوا[۲۸۷].
پیشتر از مرگ خود ای خواجه میر تا شوی از مرگ خود ای خواجه میر
راه طولانی و سخت
برادرم!حرف این و آن را مزن، دم فروبند و تماشا کن.بنگر و عبرت بگیر.به فکر خود باش. دست توسل به دامن خاتم اوصیاء و اولیاء امام زمان مهدی موعود حجة بن الحسن العسکری (علیه السلام) دراز کن که گردنههای سهمگین و هولناک در پیش داری و آن بزرگوار امیر کاروان است.
از افراط و تفریط بپرهیز.اهدنا الصراط المستقیم گوی.از پیروی نفس حذر کن.از اوباش بگریز.
ای سالک ره از خود خبردار - بس رهزنت هست در هر کمینی
دل را به یاد دلدار یک جهت کن تا از محبین باشی.
مناجات محبین امام زین العابدین و سید الساجدین (علیه السلام) را فراموش مکن.بسم الله الرحمن الرحیم الهی من ذا الذی ذاق حلاوة محبتک فرام منک بدلاً....[۲۸۸]
زیرکترین مؤمنان
از رسول الله صلی الله علیه و آله پرسیدند: چه کسی در میان مؤمنان از دیگران زیرک تر است؟ در جواب فرمود: آن که به یاد مرگ بیشتر، و در آمادگی برای آن شدیدتر است[۲۸۹].
یاد مرگ
امام متقین، قائد غر محجلین و امیرمؤمنان میفرماید:
ای بندگان خدا! از مرگ و نزول آن بترسید و آماده شوید! زیرا مرگ امری است بس عظیم؛ چرا که همراه مرگ یا شر ابدی است و یا خیر ابدی.هیچ کس از شخص نیکوکار به بهشت، و از بدکار به جهنم نزدیک تر نیست.روح هیچ انسانی از بدنش جدا نمیشود، مگر آن که خود میداند به کجا میرود؛ به سوی بهشت و یا به جهنم و آتش؟ دشمن خداست و یا دوست او؟ اگر دوست خدا باشد، درهای بهشت بر روی او گشوده میشود و راهش برای او همواره میگردد و به آنچه که خدا برای دوستانش، از فراغت بال و خلاصی از هر گونه سختی و رنج فراهم نموده است، مینگرد، و اگر دشمن خدا باشد، درهای جهنم به روی او گشوده میشود و راهش برای او همواره میگردد و همه زشتیهای آن را در برابر چشمان خود میبیند.
ای بندگان خدا! بدانید که در پشت این روز، روز سخت و بزرگی است؛ که قعر آتش آن بس عمیق و حرارت آن بسیار شدید و عذابش همیشه تازه و تازیانههایش از آهن و نوشیدنی آن را خون چرک آلوده است.عذاب آن آرام نگیرد و ساکنان آن نمیرند.خانهای است که رحمت خدا در آن جای ندارد و هیچ دعایی در آن اجابت نشود[۲۹۰].
فصل چهاردهم: اخلاق و قیامت
حشر با صورت واقعی
ملاصدرا در اسفار در مبحث حشر گفته است: در داخل بدن هز انسان، حیوانی با تمام اعضا و اشکال و قوا و حواسش نهفته است؛ که قائم بالفعل بوده، با مرگ بدن نمیمیرد و در روز قیامت با صورتی مناسب معنایش، محشور میگردد.هموست که عقاب میشود و پاداش میگیرد.حیاتش، چون حیات بدن نیست که مرکب باشد و عارض؛ بلکه حیاتش مانند حیات نفس، ذاتی است.حیوانی است میان حیوان عقلی و حیوان حسی؛ و در روز قیامت به صورت هیئات و ملکاتی که نفس به دست خود کسب کردهاند، محشور میگردد[۲۹۱].
حالات مردم در عرصه محشر
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل است که:
بعضی از مردم با چهرههایی محشور میشوند که صورت میمون و خوک در مقایسه با آن، زیبا مینماید.
و در جایی فرموده است: در قیامت مردم به دو گروه محشور میشوند:
گروهی بر مرکب سوارند، و گروهی پیاده و با پای خود و گروهی بر وجه و صورتشان.
سر این مطلب آن است که هر یک از خلق و خوی رذیله و هر هیأت زشت و ناپسندی که در نفس تمکن یافته است، صورت نوعی است از انواع حیوانات، و بدنی بدان اختصاص یافته است؛ چون بدن شیر و مانند آن؛ برای خلق و تکبر و تهور و روباه برای حیله و نیرنگ، و میمون برای استهزاء و سخریه، و خوک برای آز و شهوترانی. گاهی شخصی واحد، متخلق به اخلاق رذیله کثیری است که مراتب متفاوتی دارند؛ پس به حسب آن، در آخرت صورتهای حیوانی متفاوت و متعدد میشوند.خداوند متعال فرموده است: یوم تشهد علیهم سمعهم وابصارهم وجلودهم بما کانوا یعملون [۲۹۲][۲۹۳].
دستیابی به اعلا درجات بهشت
در حدیث زیان بن شبیب از امام رضا (علیه السلام) نقل است که آن حضرت فرمود: ای پسر شبیب!اگر میخواهی که به درجات اعلای بهشت رسی، با ما باش!به غم ما غمگین باش و به شادی ما شاد! بر تو باد ولایت ما!که هر کس سنگی را دوست داشته باشد، خداوند ددر روز قیامت با آن محشورش کند.
شبی در حشر و معاد خود فکر میکردم و به نامه اعمال خویش نظر میافکندم، و این که چگونه به اعمالم رسیدگی خواهد شد که دیدم چیزی، لازمه نفسم شده، با آن محشور گشته و از آن جدا نمیشود، وقتی دقت کردم دیدم کتابی خطی است که را به شدت دوست دارم.
در این وقت این حدیث را به یاد آوردم که هر کس سنگی را هم دوست داشته باشد با آن محشور میشود.
و کتاب هم مانند سنگ، از جمادات است و از این جهت با آن فرقی ندارد[۲۹۴].
الاغ محشر
از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده است که: هر کس افعال نمازش جز آنچه باشد که امام در نماز انجام میدهد، با سری چون سرالاغ محشور میشود[۲۹۵].
۲۷۸- عقرب روز قیامت هر کس به باطن خود با چشم بصیرت بنگرد، آن را پر از درندگان و گزندگانی میبیند؛ چون غضب، شهوت، حقد، حسد، کبر، عجب، ریا و....که اینها همواره نفس را می درند و او را آزار میدهند.
لیکن از آنجا که اکثر مردم در حجابند، از مشاهده آنها ناتوانند.ولی چون پرده کنار رود و به گور روند، آنها را میبینند؛ که به صورت و اشکالی که از هر طرف آنان را احاطه کردهاند.در حالی که این جانوران وحشتناک، همان صفات دنیوی آنان هستند که نقاب از صورتشان برکنار رفته است.
حال، ای برادر!اگر میخواهی آنها را کشته، غالب شوی، قبل از مرگ بر این کار قادری؛ والا نفس و قلبیت را نیز خواهند گزید، تا چه رسد به پوست و جسمت[۲۹۶].
مورچگان قیامت
داود بن فرقد از برادرش نقل میکند که از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: متکبران در قیامت به صورت مورچگان در میآیند و مردم آنان را زیر پای خود میگذارند، تا این که خداوند از حساب مردم فارغ شود[۲۹۷].
حشر در قیامت
از براء بن عازب نقل شده است که: معاذ بن جبل در خانه ابوایوب انصاری در حالی که نزدیک پیامبر نشسته بود از ایشان پرسید: ای رسول خدا!درباره آیه یوم ینفخ فی الصور فتأتون افراجاً چه میفرمایید؟
حضرت صلی الله علیه و آله فرمود: ای معاذ!از امر عظیمی پرسش نمودی!
و اندکی بعد فرمود: ده گروه از امت من با صورت و شمایلی مبدل و ممسوخ، محشور خواهند شد و خداوند، میان آنان و مسلمین فاصله و جدای میاندازد.گروهی از آنان به صورت میمون و گروهی به صورت خوک و دستهای پایشان به جای سرشان و سرشان به جای پایشان آمده نابینا محشور میشوند که نمیدانند به کجا بروند، و دستهای آب دهان خود را میبلعند و زبان خود را میجوند و نایعی را قی میکنند که همه از آن گریزان و متنفرند، و گروهی دست و پایشان قطع شده و دسته دیگر بر شعلههای آتش مصلوبند، و از عدهای چنان تعفن به مشام میرسد که از بوی مردار بدتر است و بعضی لباسی از قطران بر تن دارند که بدن آنان را احاطه کرده است. اما آنانی که به صورت میمونند، سخن چینانند.آنانی که در شمایل خوکند، اعل سحت و حرام خواری اند، و آنانی که سرازیر و سرنگون میآیند، ربا خوارانند.کوران، ستمکارانند و کران، در دنیا به اعمال خود مغرور بودهاند و بدان مباهات میکرده و عجب میورزیدهاند.کسانی که زبان هایشان را میجوند، عالمان و قاضیانی اند که اعمالشان مخالف سخنانشان بوده است.آنانی که دست و پایشان بریده است، به همسایه خود آزار رساندهاند و کسانی که بر آتش آویخته شدهاند، از مردم نزد سلطان بدگویی کردهاند.اشخاص بدبو کسانی هستند که از شهوات و لذات کامجویی میکرده و حق خداوند را در اموالشان ادا نمیکردهاند.و کسانی که آن لباس را بر تن دارند، اهل تکبر و خودپسندی بودهاند[۲۹۸].
شب معراج
از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل است که فرمود: همان طور که زندگی میکنید می میرید و همان گونه که میخوابید محشور میشوید.
و نیز فرمود: شب معراج مردمی را دیدم که لبانشان بریده شد و دوباره به شکل اول باز میگشت و دوباره بریده میشد.
جبرئیل مرا گفت: اینان خطیبان امت تو هستند که لبانشان بریده میشود؛ چون به آنچه که میگویند عمل نمیکنند![۲۹۹]
جزا در قیامت
این دو واقعه را از سفرنامه رسول الله صلی الله علیه و آله به اختصار و اجمال نقل میکنیم و تو خود حدیث مفصل بخوان از انی مجمل!
فرمود: در شب اسراء قومی را دیدم که لب هایشان با قیچیهای آتشین قیچی میشود و به دور ریخته میشود.گفتم: ای جبرئیل!اینان چه کسانی اند؟
گفتن: خطبای امت تواند که مردم را به نیکی امر میکنند و خودشان را فراموش میکنند.[۳۰۰] و نیز فرمود:
شخصی را دیدم که پشتهای را میخواهد به دوش بگیرد، نمیتواند باز به این سو و آن سو میرود و چیزهایی فراهم میکند، و بر روی پشته مینهد و باز میخواهد آن را حمل کند قادر نیست و هکذا.
گفتم: این چه کسی است؟
گفت: کسی که مال از مردم قرض گرفته، هنوز آن را تأدیه نکرده از دیگری بازمالی قرض میکند، و هکذا.[۳۰۱]
نشانه یقین کلینی به اسنادش از اسحاق بن عماز نقل میکند[۳۰۲]:
از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که فرمود: رسول خدا در مسجد، نماز صبح را با مردم خواند، جوانی را دید که کم خوابی از چهره و حرکاتش در گودی فرو رفته بود.پیامبر صلی الله علیه و آله بدو فرمود: ای فلانی!شبت را چگونه سپری کردهای؟
جوان کفت: در حال یقین.
رسول خدا از سخن او به شگفت آمد و فرمود: هر یقینی را، حقیقتی و نشانی است.حقیقت و نشانه یقین تو چیست؟
گفت: ای رسول خدا!حقیقت یقین من آن است که مرا به حزن آورده و خوابم را ربوده و روزم را تشنه نموده است.پس از دنیا و مافیها دوری جستهام، گویی به عرش خدایم مینگرم، و میبینم که حساب و حشر خلایق برپاست و من در آنانم.اهل بهشت در بهشت اند و به تعارف و معارفه مشغول اند و بر بالش و تخت خود، تکیه دادهاند و گویی اهل دوزخ را میشنوم و در گوش خود، حس مینمایم.
(چون سخن جوان بدین جا رسید) پیامبر صلی الله علیه و آله روی به اصحابش نمود و فرمود: این بندهای است که خداوند دلش را به ایمان نورانی فرمود.
سپس رو به آن جوان کرد و بدو فرمود: خود را بر همین حال حفظ کن!
جوان عرض کرد: ای رسول خدا!من استدعا دارم که از خداوند طلب نمایید، تا در رکاب شما به شهادت رسم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله خواسته او را اجابت نمود و از خداوند، شهادت او را طلبید.بدین ترتیب، آن جوان مدتی بعد در یکی از غزوات رسول خدا صلی الله علیه و آله پس از نه نفر شهید به شهادت رسید، که او شهید دهمین بود[۳۰۳][۳۰۴].
از هم اکنون راست باش
آقای عزیز!قیامت قیامتی است، هم اکنون راست خیز باش تا رستاخیز بشوی، درست قیام کن تا قیامت گردی.از عارف رومی بشنو:
زاده ثانی است احمد در جهان - صد قیامت بود او اندر عیان
زو قیامت را همی پریسدهاند - کای قیامت تا قیامت راه چند
با زبان حال میگفتی بسی - که ز محشر حشر را پرسد کسی
پس قیامت شو قیامت را بین - دیدن هر چیز را شرط است این[۳۰۵]
روزه سکوت
در روایت است که حضرت عیسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) به حوایون خود، دستور صوم سکوتی داد که افطار آن موت باشد!ما از بس جفنگ میگوییم، دلمان را زنگ فرا گرفته است! باز در روایت است که حضرت آدم (علیه السلام)، با هدهای از اولادش نشسته بود و همه مشغول و سرگرم حرافی و صحبت بودند، یکی از ایشان پرسید که:
شما چرا سخن نمیگویید، شما هم حرفی بزنید!
حضرت آدم (علیه السلام) فرمود: ما که از بهشت خارج شدیم، خدا وعدهای داد که اگر میخواهید دوباره به بهشت بازگردید، از راه سکوت برگردید[۳۰۶]!
پانویس
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۶۵.
- ↑ نانهها بر نامهها، ص ۷۶.
- ↑ اعلی / ۱۷ و ۱۸.
- ↑ القیامة / ۲۱ و ۲۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۲.
- ↑ یونس / ۲۷.
- ↑ ق / ۳۶.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۴۲.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۱۸۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۲۴.
- ↑ دار آخرت را برای کسانی قرار دهیم که در زمین نه طالب برتری اند و نه طالب فساد و عاقبت از آن پرهیزگاران است.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۲۱۱.
- ↑ حج / ۷۲.
- ↑ منزه است کسی که رحمتش بر دوستانش را، در شدت نقمتش قرار داد و نقمتش بر دشمنانش را، در شدت رحمتش.
- ↑ بهشت با امور ناخوشایند محاصره شده است و دوزخ با شهوات.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۲۰۰.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۴۷.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ا، ص ۱۷۵.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، (ص) ۱۷۸ - ۱۷۷.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۱۷۸.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۲۳۴.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۴۷.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۵۳۹.
- ↑ قصص / ۷۸.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۷۵.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۸.
- ↑ نور / ۳۸.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۷۳.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۱۱۳.
- ↑ احزاب / ۲۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۵۷.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۶۳.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ا، ص ۴۴۱.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۲، ص ۲۱۵.
- ↑ اعراف / ۳۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۴.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۴۴.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۷۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۵۳.
- ↑ آل عمران / ۱۹۲.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۷۶.
- ↑ نامهاها بر نامهها، ص ۲۲۴.
- ↑ اعراف / ۱۳۲.
- ↑ المکی، ابوطالب، علم القلوب، چاپ مصر، ص ۲۱۵.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۸۳.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۱۱۰ - ۱۰۷.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۱۰۶.
- ↑ هزار و یک نکته،ص ۷۳-۷۲.
- ↑ معرفت نفس، دفتر سوم، ص ۴۶۱.
- ↑ اسفار، ج ا، ص ۳۰۵ - ۳۱۱، رحلی، چاپ سنگی.
- ↑ نجم / ۴۰.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۹۷-۹۶.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۶۹-۶۸.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۶۳.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۸.
- ↑ اسراء/ ۸۲.
- ↑ حافظ.
- ↑ دیوان نگارنده.
- ↑ باباطاهر.
- ↑ فرقان / ۶۴.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۵۸.
- ↑ انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص ۱۶۰.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۱۵.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۶۹.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۳۰.
- ↑ معرفت نفس، ج ۱، ص ۱۶.
- ↑ الهی نامه، (ص) ۶.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۳۰.
- ↑ سیر حکمت در اروپا، ص ۱۴.
- ↑ معرفت نفس، ج ۱، ۲۷.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۲۳.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۲، ص ۴۸۶.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۲۹.
- ↑ یس / ۵۴؛ آخر مطففین؛ بقره / ۳۶.
- ↑ سجده / ۸.
- ↑ حجر/۲۶.
- ↑ مؤمنون / ۱۴.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۴۴۶ - ۴۲۵.
- ↑ معرفت نفس، دفتر سوم، ص ۴۷۴ - ۴۷۳.
- ↑ سفینة البحار، ماده شریف.
- ↑ معرفت نفس، دفتر دوم، ص ۲۰۱.
- ↑ رساله القاء الله، ص ۱۶۰.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۴۶.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۶ - ۱۴۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۷.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۴۵.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۳۱.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۵۶.
- ↑ عرر الفوائد و درر القلائد، ج ۱، ص ۲۷۴ و ج ۲، ص ۳۲۹، ط ۱.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۱۹.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۵۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۱.
- ↑ دیلمی، ارشاد القلوب، باب سیزدهم.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۹۹ - ۱۹۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۶۶.
- ↑ رساله امامت، ص ۲۱۳.
- ↑ رساله القاء الله، ص ۱۹۷.
- ↑ بقره / ۵۰ و ۵۱.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۳۴.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۱۴۲.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۷۱ - ۲۷۰.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۷۱ - ۲۷۰.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۵۲.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۴۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۵.
- ↑ معرفت نفس، ج ۱، ۴۱.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۶.
- ↑ معرفت نفس، ج ۱، ۴۱.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۹.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۲.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۶.
- ↑ سیمای نماز، ص ۲۴.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۵۰.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۶۰.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۴۹ - ۱۴۸.
- ↑ معرفت نفس، دفتر دوم، ص ۲۵۰.
- ↑ انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص ۱۲۷.
- ↑ رساله حول الرویة، ص ۱۲۸ - ۱۲۷.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۴.
- ↑ انسان کامل از دیدگاه نعج البلاغه، ص ۱۰۲.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۶ - ۷.
- ↑ انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص ۱۲۶.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۲، ص ۶۳.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۳۷۱ - ۳۶۹.
- ↑ والضحی / ۱۱.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۳۹۵ - ۳۹۴.
- ↑ ج ۲، ص ۲۲، ط بیروت.
- ↑ انسان و قرآن، ص ۴۳.
- ↑ مدثر / ۸.
- ↑ فصلت / ۳۱.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۳۸.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۳۷.
- ↑ مدثر / ۸.
- ↑ انسان در عرف عارفان، ص ۳۷.
- ↑ دیوان، چاپ دوم، ص ۴۰۴.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۳۶.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۱۷۴.
- ↑ کلمه طیب به سوی او صعود میکند و او عمل صالح را بالا میبرد.
- ↑ ساله لقاءالله، ص ۲۱۹.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۳۰۱.
- ↑ و یاد کن ای رسول! خال ایوب را، وقتی که دعا کرد که ای پروردگار!مرا بیماری و رنج سخت رسیده است و تو از همه مهربانان عالم برتری.(انبیاء /۸۳.)
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۹۴.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۷۷۰.
- ↑ آیات ۲۰-۲۴.
- ↑ سیمای نماز، ص ۳۱.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۲۲۶.
- ↑ ده رساله فارسی، ص ۹۹ - ۹۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۱.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۴۳- ۱۴۲.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۳.
- ↑ روحانیة السوس: یعنی طبیعت و سرشت روحانی دارد.
- ↑ خزف: گل، مقصود طبیعت و بدن انسان.
- ↑ عقر: ره آورد و سوغات سفر.
- ↑ اکلیل: چند ستاره در آسمان هستند شبیه به تاج که به آنها اکلیل میگویند.
- ↑ نشریه بشارت، شماره چهارم، ص ۳۳ - ۳۱.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۶.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۳.
- ↑ ابراهیم /۸.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۴.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۴.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۲.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۷.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۰.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۳.
- ↑ الهی نامه، ص ۶۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۱.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۹.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۹.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۲۸۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۸.
- ↑ الهی نامه، ص ۳۸.
- ↑ رساله امامت، ص ۱۶۸.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۲۳۳.
- ↑ نامهها بر نامهها، ص ۱۰۳.
- ↑ سیمای نماز، ص ۲۵.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۱۱۷.
- ↑ کهف /۲۷.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۷۱ - ۲۷۰.
- ↑ در محضر استاد، ص ۲۳.
- ↑ فیض گرفتن.
- ↑ بدون تعارف.
- ↑ در محضر استاد، ص ۷۰.
- ↑ دگرگونی.
- ↑ حکمت عملی یا اخلاق مرتضوی.
- ↑ الهی نامه، ص ۷۰.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۷.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۶۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۲.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۱.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۲۲۶ - ۲۲۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۱۶.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۲۸۵.
- ↑ الهی نامه، ص ۷.
- ↑ الهی نامه، ص ۲۳.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۴۲۷.
- ↑ الهی نامه، ص ۸.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۲۲۸.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۷۸ - ۷۷.
- ↑ کهف / ۱۰۴.
- ↑ مائده / ۲۷.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۲۲۴.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۲۱۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۶.
- ↑ الهی نامه، ص ۵۷.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۷۱.
- ↑ بقره / ۲۷.
- ↑ نحل / ۹۴.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۸۰۴ - ۸۰۳.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۸.
- ↑ هر کس به خدا توکل کند خدایش کفایت کند.
- ↑ آنان کسانی هستند که خدا به آنان نعمت ارزانی داشته است.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۵۲.
- ↑ در محضر استاد، ص ۹۹.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳ تص ۳۶ - ۳۵.
- ↑ واقعه / ۳۴.
- ↑ مامهها برنامهها، ص ۱۲۵.
- ↑ رساله امامت، ص ۳۰ - ۳۱.
- ↑ الهی نامه، ص ۶۹.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۶۲۱.
- ↑ سیمای نماز، ص ۲۴.
- ↑ انسان در عرف عرفان، ص ۸۹.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۷۷.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۵۲.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۱۴۹.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، صص ۴۲۴.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۴۶.
- ↑ و یا کن ای رسول! حال ایوب را، وقتی که دعا کرد که: ای پروردگار!مرا بیماری و رنج سخت رسیده است و تو از همه مهربانان عالم برتری.(انبیاء/ ۸۳).
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۹۴.
- ↑ الهی نامه، ص ۴۲.
- ↑ ارشاد القلوب دیلمی، باب ۴۹.
- ↑ ارشاد القلوب دیلمی، باب ۴۹.
- ↑ چون بیمار شوم او شفایم دهد.(شعراء/ ۸۰).
- ↑ پروردگارا!شیطان مرا سخت، رنج و عذاب رسانیده است.(ص /۴۱).
- ↑ پروردگارا!ما به خود ظلم نمودیم، و اگر تو ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی، همانا از زیانکاران خواهیم بود (اعراف /۲۳).
- ↑ شیطان کفت: پس، مرا به آنچه اغواء کردهای، هر آینه رزندان آدم را از راه راست تو اغواء کنم و گمراه نمایم.(اعراف/۱۴).
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۹۴.
- ↑ انسان و قرآن، ص ۷۱.
- ↑ هزار ویک کلمه، ج ۳ ص ۴۷.
- ↑ اسراء/۹.
- ↑ انسان و قرآن، ص ۶۷.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۲۲۶.
- ↑ مجموعه مقالات، ص ۱۶.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۶۰.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۳.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۳۱۱.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۵۸.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۲۱۴.
- ↑ معرفت نفس، ج ۱، ۱۵۰.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۴۵۵.
- ↑ توبه /۵۰.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۷۲۲.
- ↑ هزار و یک نکته، ص ۷۲۲.
- ↑ زمر/۲۳.
- ↑ رساله نور علی نور، در ذکر و ذاکر و مذکور، ص ۳۸.
- ↑ در آسمان معرفت، ص ۲۴۴-۲۴۳.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۲، ص ۲۸۰-۲۷۷.
- ↑ رسائل کندی، ص ۲۷۹، طبع مصر.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۷۲.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۲۳۴-۲۳۵.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۴۴۰-۴۳۹.
- ↑ توبه، ص ۴۱.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۴۳۶.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۴۳۶.
- ↑ نور علی نور،ص ۶۸.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۳، ص ۲۵۰.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۲۸۷.
- ↑ هزار و یک کلمه، ج ۱، ص ۲۸۷.
- ↑ رساله لقاء الله، ص ۱۲.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۶.
- ↑ روزی که گوش و چشم و پوستشان علیه آنان گواهی میدهد.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۶.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۵.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۵.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۷.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۴.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۶۳.
- ↑ سید مرتضی، غرر الفوائد و درر القلائد، چاپ مصر، مجلس اول، ج ۱، ص ۶.
- ↑ ارشاد القلوب دیلمی، تصحیح مرحوم استاد شعرانی، آخر باب اول، ص ۱۱.
- ↑ معرفت نفس، دفتر سوم، ص ۵۳-۵۳۰.
- ↑ اصول کافی، معرب، کتاب ایمان کفر، ج ۲، ص ۴۴.
- ↑ کلینی، اصول کافی (معرب)، ج ۲، باب حقیقت ایمان، کتاب ایمان و کفر، ص ۴۴.
- ↑ رساله لقاءالله، ص ۱۷۳-۱۷۲.
- ↑ نامهها برنامهها، ص ۷۷.
- ↑ در محضر استاد، ص ۳۹.







