فرهنگ مصادیق:ستيز با استكبار و مستكبران

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
ستیز با استکبار و مستکبران

مقدمه

اصل مقابله با مستکبران به معنای درگیری ذاتی و همیشگی اسلام با هرگونه تکبر و برتری جویی است که در سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه هدی (علیهم السلام) درخشش خاصی دارد. استکبار چهره‌های گوناگون دارد و در هر لباسی که ظهور کند باید با آن مقابله کرد. این اصل به معنای درگیری پیوسته حق و باطل است مقابله آنان که ولایت الهی را پذیرفته‌اند با آنان که تحت ولایت شیطان هستند که اگر انسانهای الهی با چهره‌های گوناگون استکبار مقابله نکنند و تباهگری و ستم پیشگی آنها را دفع ننمایند، زمین را تباهی و ستم پر خواهد ساخت .
«وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ» [۱]
و اگر خداوند برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمیکرد قطعا زمين تباه مى‏ گرديد.
اگر این رویارویی نباشد و از سلطه مستکبران جلوگیری نشود و انسانهای الهی با آنان مقابله نکنند، آنها همه شرافتها و ارزشها را دفن کرده، تلاش می‌کنند که یادخدا را محو سازند.
وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ» [۲]
و اگر خداوند بعضی از مردم را به وسیله بعضی دیگر دفع نکند، دیرها و صومعه‌ها و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده می‌شود ویران می‌گردد و خداوند کسانی را که او را یاری کنند (و از آیینش دفاع کنند) یاری می‌کند، خداوند قوی و شکست ناپذیر است .
اگر اهل ایمان و انسانهای آزاده تماشاگر تباهگری طاغوتها و مستکبران باشند و از منافع حیاتی خود دفاع نکنند و آنها در مقابل خود مانعی نبینند اثری از معابد و مراکز عبادت الهی باقی نخواهند گذاشت زیرا دیرها و صومعه‌ها و معابد و مساجد در حقیقت پایگاه‌های بیداری انسانها و دعوت به خدا پرستی هستند و لازمه خداپرستی مقابله با جبارانی است که منافعشان در اسارت انسانهاست و خواهان آنند که مردمان چون بت ایشان را بپرستند. سنّت دفاع و مقابله سنتی است فطری که خداوند انسان را بر اساس آن آفریده است و او را بدین راه، رهنمون گشته. زیرا می‌بینیم که انسان را مانند سایر موجودات مجهز به جهاز و ادوات دفاع کرده تا به آسانی بتواند دشمن مزاحم حقش را دفع کند و نیز او را مجهز به فکر ساخته است تا به وسیله آن بتواند وسایل دفع و مقابله را تدارک کند تا از خود و هر شأنی از شئون زندگیش که حیاتش با آن تکمیل می‌شود و سعادتش بسته به آن است، دفاع کند. [۳]
همیشه گروه‌های حق‌طلبی هستند که در مقابل گروه‌های دیگری که در جهت استثمار و استعمار و استحمار انسانها عمل می‌کنند، به پا خیزند و همه پیام آوران الهی رسالت آگاه کردن مردم و به پا شدن آنها علیه ستم و برپاداشتن عدالت را داشته‌اند.
"«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ» [۴]
بیقین پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و کتاب و میزان همراهشان فرو فرستادیم تا آدمیان به داد برخیزند و آهن را فرو فرستادیم که در آن آسیبی سخت و سودها برای آدمیان هست و تا خدا معلوم کند چه کسی خدا و فرستادگان او را ندیده یاری می‌کند، آری خدا خودش هم نیرومند و عزیز است .
آهن فرو فرستاده شده است تا حق طلبان با سلاحهای آهنین از عدالت دفاع کنند که در این مقابله و رویا رویی سختیهاست و در عین حال سودهای بسیار. در این مقابله است که مشخص می‌شود یاوران خدا و رسولان او چه کسانی هستند. چه کسانی از مجتمع دینی دفاع کرده، کلمه حق را بسط می‌دهند و البته خداوند احتیاجی به یاری یاری کنندگان ندارد زیرا خدا قوی است که به هیچ وجه ضعف در او راه ندارد و عزیزی است که ذلت به سویش راه نمی‌برد و این آزمایشی است برای جدا شدن صفوف. و این سنّتی جاری است. و منظور از اینکه فرمود این باری را ندیده انجام می‌دهند، این است که در حال غیبت رسول او را یاری می‌کنند، حال یا غیبت رسول از ایشان و یا غیبت ایشان از رسول. [۵]
بنابراین همیشه دو جبهه در برابر هم قرار داشته‌اند، جبهه مدافع حق و عدالت و جبهه ملازم ستم و بیداد. خداوند سرپرست اهل حق و طاغوتها سرپرستان اهل کفرند.
«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»[۶]
خداوند سرور كسانى است كه ايمان آورده‏ اند آنان را از تاريكيها به سوى روشنايى به در مى ‏برد و[لى] كسانى كه كفر ورزيده‏ اند سرورانشان [همان عصيانگران=] طاغوتند كه آنان را از روشنايى به سوى تاريكيها به در مى ‏برند آنان اهل آتشند كه خود در آن جاودانند.
یک جبهه، جبهه یاوران حق و یک جبهه، جبهه یاوران باطل. در یک سو پیامبران و پیروان آنها و در سوی دیگر، چهره‌های گوناگون استکبار ؛ یاوران شیطان، قدرتهای بیدادگر سیاسی (ملا) [۷]، قدرتهای فاسد اقتصادی (مترفان)[۸] و قدرتهای منحرف مذهبی (احبار و رهبان) .[۹] و همیشه با پیامبران الهی، انسانهای حقگرای بسیاری بوده‌اند که پرچم مبارزه را هرگز زمین نگذاشته‌اند.
«وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ» [۱۰]
و چه بسيار پيامبرانى كه همراه او توده ‏هاى انبوه كارزار كردند و در برابر آنچه در راه خدا بديشان رسيد سستى نورزيدند و ناتوان نشدند و تسليم [دشمن] نگرديدند و خداوند شكيبايان را دوست دارد.
«ربیون» یعنی آنان که مختص پروردگار خویش بوده، به غیر او مشغول نیستند. آنها در پیوندی محکم با حق بوده، اهل اخلاص و استقامتند. آنها الگوهای مقابله با مستکبرانند. آنها به یاری پیام آوران الهی برخاستند و از مشکلات طاقت فرسای مبارزه در راه حق هرگز سست و ناتوان نشدند و هرگز در برابر دشمنان کرنش نکردند و ذلت نشان ندادند و تسلیم نشدند.
«وَمَا كَانَ قَوْلَهُمْ إِلَّا أَنْ قَالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسْرَافَنَا فِي أَمْرِنَا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ، فَآتَاهُمُ اللَّهُ ثَوَابَ الدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ الْآخِرَةِ وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»[۱۱]
و سخن آنان جز اين نبود كه گفتند پروردگارا گناهان ما و زياده‏ روى ما در كارمان را بر ما ببخش و گامهاى ما را استوار دار و ما را بر گروه كافران يارى ده پس خداوند پاداش اين دنيا و پاداش نيك آخرت را به آنان عطا كرد و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.
خداوند در این آیات وضع و حال «ربیون» را چه از نظر کردار و چه از نظر گفتار حکایت کرده است تا سرمشقی برای مؤمنان در مبارزه و مقابله با مستکبران باشند و شعار آنان را شعار خود و کردار آنان را کردار خود قرار دهند و به همان راهی روند که آنان رفتند تا به بلندی مرتبه و ارزشها و کرامتهایی که آنان دست یافتند، دست یابند. [۱۲]
البته این سخن که همیشه انسانهایی هستند که با باطل و تباهی و ستمگری مقابله می‌کنند به معنای اصالت بخشیدن به نزاع و تخاصم نیست. دشمنی اصل نیست. جنگ و پیکار مقصد نیست. رحمت و محبت اصل است؛ غضب و شدت تبعی است. مقابله با مستکبران در واقع برداشتن خارهای مسیر کمال انسانهاست. برداشتن موانع راه هدایت است. باز کردن کند و زنجیرهای بسته شده به دست و پای آدمیان است و نیز رحمت به آنان که خود را در ظلمات ستمگری فرو برده‌اند تا بیش از آن فرو نروند. و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) مظهر رحمت واسعه الهی بود و همگان را بر هدایت می‌خواست و پیکارهای آن حضرت نیز رحمت بر همگان بود امام امت (ره) در این باره در وصیتی به فرزندشان فرموده‌اند:
«... راستی چرا پیمبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) از ایمان نیاوردن مشرکان آن گونه تأسف و تأثّر جانفرسا داشت که مخاطب شد به خطاب «لعلک باخع نفسک علی آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث أسفا».[۱۳]
جز آنکه به همه بندگان خدا عشق می‌ورزیدند و عشق به خدا عشق به جلوه‌های او است. او از حجابهای ظلمانی خود بینی‌ها و خود خواهی‌های منحرفان که منجر به شقاوت آنان و منتهی به عذاب الیم جهنم که ساخته و پرداخته اعمال آنان است رنج می‌برد و سعادت همه را می‌خواست؛ چنانچه برای سعادت همه مبعوث شده بود و مشرکان و منحرفان کوردل با او که برای نجات آنان آمده بود دشمنی می‌کردند... و اهل معرفت می‌دانند که شدت بر کفار که از صفات مؤمنین ست و قتال با آنان نیز رحمتی است و از الطاف خفیه حق است و کفار و اشقیا در هر لحظه که بر آنان می‌گذرد بر عذاب آنان که از خودشان است افزایش کیفی و کمی «الی مالانهایة له» حاصل می‌شود، پس قتل آنان که اصلاح‌پذیر نیستند رحمتی است در صورت غضب و نعمتی است در صورت نقمت ؛ علاوه بر آن رحمتی است بر جامعه، زیرا عضوی که جامعه را به فساد کشاند چون عضوی است در بدن انسان که اگر قطع نشود او را به هلاکت کشاند...»[۱۴]
مستکبران همیشه به مقابله با حق پرداخته‌اند و سد راه هدایت بوده‌اند و از این رو برای برداشتن مانع باید با آنان مقابله شود، آنها آیات خدا را منکر می‌شوند و دست از استکبار خویش بر نمی‌دارند.
«والذین کذبوا بایاتنا و استکبروا عنها اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.» [۱۵]
و آنها که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن تکبر ورزند اهل دوزخند، جاودانه در آن خواهند ماند.
آنها به آیات الهی گوش نمی‌سپارند: «وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ آيَاتُنَا وَلَّى مُسْتَكْبِرًا كَأَنْ لَمْ يَسْمَعْهَا كَأَنَّ فِي أُذُنَيْهِ وَقْرًا فَبَشِّرْهُ بِعَذَابٍ أَلِيمٍ » [۱۶] (و چون آيات ما بر او خوانده شود با نخوت روى برمى‏ گرداند چنانكه گويى آن را نشنيده [يا] گويى در گوشهايش سنگينى است پس او را از عذابى پر درد خبر ده). آنها ایمان به حق نمی‌آورند و به انکار آخرت می‌پردازند: «لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ» [۱۷](به آخرت ايمان ندارند دلهايشان انكاركننده [حق] است و خودشان متكبرند).
بنابراین مقابله با مستکبران به مفهوم درگیری همیشگی پیروان حق با پیروان باطل در چهره‌های گوناگون آن است. چهره‌هایی که تجلی بزرگ بینی و تکبر و اَنانیت است. قرآن کریم از آنان با اسامی مختلفی به اعتبار صفتی که در ایشان ظهور یافته نام برده است که همه پیروان شیطانند زیرا او رأس مستکبران و پیشوا و بزرگ ایشان است .

پیشوای مستکبران

بنیانگذار استکبار و آغاز کننده خودبینی و خودخواهی ابلیس بود. او که موجودی از جنس جن بود، [۱۸] به سبب عبادت طولانی‌اش در ردیف فرشتگان قرار گرفته بود، [۱۹] اما چون دچار استکبار شد «رجم»، «لعن»و«طرد» گردید. انانیتش باعث شد که فرمان الهی را عصیان کند و آدم را که «مُعَلّم به همه اسماء الهی»[قرآن، بقره /31] بود و از این رو شایسته سجده بود، سجده نکند.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ»[۲۰]
و چون فرشتگان را فرموديم براى آدم سجده كنيد پس بجز ابليس كه سر باز زد و كبر ورزيد و از كافران شد [همه] به سجده درافتادند.
برای روشن شدن علت سرپیچی ابلیس از سجده بر آدم، خداوند مکالمه‌ای را مطرح می‌سازد تا جایگاه ابلیس و شیاطین و ماهیت آنان روشن شود:
«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» [۲۱]
فرمود: چون فرمان دادم به تو که سجده کنی، چه چیز تو را از سجده کردن بازداشت؟ گفت: من بهتر از او هستم.
چرا ابلیس چنین ادعایی کرد و به چه دلیل خود را از آدم بهتر دانست؟ در ادامه آیه آمده است: «خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ» [۲۲] (چون مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی). مطلب در خور دقت و توجه د راینجا آن است که خداوند فرمود چرا «امر» مرا استجابت نکردی؟ چرا وقتی من «فرمان» دادم سجده کنی، نکردی؟ مسأله «امر» خدا بود و «امتثال امر» او. خداوند نپرسید که آیا تو بهتر از آدم هستی یا پست‌تر. فرمود چرا امر مرا امتثال نکردی اما ابلیس به برتری خود به سبب جنس خود دلیل آورد. خداوند نفرموده بود چرا آدم را سجده نکردی تا او چنین دلیلی بیاورد. تکیه کلام بر «امر خدا» بود نه چیز دیگر. یعنی در ابلیس چیزی پنهان بود که در این مرحله ظهور یافت: «انا» (من). یعنی ابلیس در برابر خداوند برای خود یک نحوه استقلالی قائل بود. در پاسخ پرسش خداوند، خود را مطرح ساخت. خداوند که می‌دانست او از آتش است و آدم از گل. بنابراین نافرمانی او، نافرمانی از «امر خدا» بود و از این رو فرمود:
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ» [۲۳] (و [ياد كن] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد پس [همه] جز ابليس سجده كردند كه از [گروه] جن بود و از فرمان پروردگارش سرپيچيد).
بنابراین ابلیس بر خدا کبر ورزید نه بر آدم. البته از ظاهر گفتار ابلیس چنین بر می‌آید که می‌خواسته بر آدم تکبر بورزد لکن با توجه به سابقه‌ای که از داستان خلافت آدم داشت و اینکه خداوند او را به خود اختصاص داده است و خلیفه خویش در زمین معرفی کرده: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» [۲۴] و اینکه او شریفترین موجودات است و حامل نفخه روح الهی: «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» [۲۵] و نیز اینکه شنیده بود خداوند دربارهٔ خلقت آدم فرموده است: «خلقت بیدی» [۲۶] و با وجود این زیر بار نرفت و سرپیچی کرد روشن می‌شود که وی در مقام استکبار بر خداوند بوده است نه آدم، شاهد دیگر این حقیقت آن است که اگروی در مقام تکبّر برآدم بود جا داشت خدای تعالی در آیه ۵۰ سوره کهف بفرماید: «کان من الجن فاستنکف عن الخضوع لادم» (چون از طایفه جن بود از خضوع در برابر آدم استنکاف کرد)، حال آنکه فرمود: «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»[۲۷] (از امر پروردگارش خارج شد) بنابراین استکبار او از سر انانیت دربرابر خدا بود. [۲۸] امیر مؤمنان (ع) در این باره فرموده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْكِبْرِيَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى «1» وَ حَرَماً عَلَى غَيْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِيهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِكَ مَلَائِكَتَهُ الْمُقَرَّبِينَ لِيَمِيزَ الْمُتَوَاضِعِينَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُيُوب‏: «إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِينٍ، فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ، فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلَّا إِبْلِيسَ اسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» [۲۹] َ اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِيَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِين‏ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبَرِيَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّل‏.» [۳۰]
سپاس ویژه خداوندی است که لباس عزت وکبریا را پوشیده و این دو را ویژه خویش - نه مخلوقش - قرار داده و آن را حد و مرز بین خویش و دیگران گردانیده، عزت و کبریا را به خاطر جلالت و بزرگیش برای خود انتخاب کرده است. آن کس که در این دو با وی به منازعه و ستیز برخیزد از رحمت خویش به دورش داشته است؛ و بدین وسیله فرشتگان مقرب خود را در بوته آزمایش قرار داد تا متواضعان از متکبران ممتاز گردند و با اینکه از تمام آنچه در دلهاست و از اسرار نهان آگاه است، به آنها فرمود: «من بشری را از گل و خاک می‌آفرینم، آن گاه که آفرینش او را به پایان رساندم و جان در او دمیدم، او را سجده کنید. فرشتگان همه سجده کردند مگر ابلیس» که نخوت و غیرت نابجا وی را گرفت و بر آدم به خاطر خلقت خویش فخر فروشی کرد و به خاطر آفرینش خود در برابر آدم تعصب پیشه ساخت. این دشمن خدا، پیشوای متعصبان و سر سلسله متکبران است که اساس تعصب را پی‌ریزی کرد و با خداوند در ردای جبروتی به ستیز و منازعه پرداخت و لباس بزرگی را به تن پوشانید و پوشش تواضع و فروتنی را کنار گذارد.
عزت وکبریا مختص حضرت حق است: «هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ» [۳۱] (اوست‏ خدايى كه جز او معبودى نيست همان فرمانرواى پاك سلامت[بخش و] مؤمن [به حقيقت‏ حقه خود كه] نگهبان عزيز جبار [و] متكبر [است] پاك است‏ خدا از آنچه [با او] شريك مى‏ گردانند) هیچ موجودی غیر از خداوند دارای کبریا و عزت نیست و خداوند این صفات را خاص خویش گرفته است: «وَلَهُ الْكِبْرِيَاءُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» [۳۲] (و در آسمانها و زمين بزرگى از آن اوست و اوست‏ شكست‏ ناپذير سنجيده‏ كار). خداوند اجازه نداده است که موجودی این صفات را به خود ببندد، چنانکه در حدیثی قدسی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است:
«العز ازاری و الکبریاء ردائی، من نازعنی فیهما عذبته.» [۳۳]
عزت و کبریا مختص من است که هر کس در آن دو با من منازعه کند به عذابش کشم.
عزت بتمامه نزد خداست و هر کس خواهان عزت است باید از خدا بخواهد و هیچ موجودی بالذات دارای عزت نیست. [۳۴] خداوند کبیر و متعال است و کبریای او به حق ؛ و تکبر به معنای ظهور با کبریاست، چه اینکه متکبر فی نفسه دارای آن باشد مانند خدای سبحان که در این صورت تکبرش تکبر حق است، و یا نداشته باشد و صرفاً از سر غرور مدعی آن شود که تکبرش تکبر باطل و مذموم است مانند تکبر غیر خدا. امّا استکبار به معنای طلب بزرگی است و لازمه طلب کردن، نداشتن است و کسی که استکبار می‌کند که بخواهد به صرف ادعا خود را از دیگری بزرگتر بداند و استکبار همیشه مذموم است.
تکبر در هر جا که اطلاق شود مذموم نیست، بلکه در غیر خدا مذموم است، اما استکبار چه استکبار شخص نسبت به مخلوقی باشد و چه استکبار به خالق مذموم است. اگر استکبار به مخلوق باشد از این جهت مذموم است که آن فرد و کسی که وی بر او استکبار می‌کند هر دو در فقر و احتیاج مساویند و هیچیک از آن دو مالک نفع و ضرر خویش نیست. بنابراین استکبار یکی بر دیگری خارج شدن از حد خویش و تجاوز از شأن خویشتن است و این خود ستم و طغیان است. و اگر استکبار مخلوق به خالق باشد از این رو مذموم است که جز با فرض استقلال و غنای ذاتی تحقق نمی‌پذیرد و چنین فرضی همانا غفلت ورزیدن از مقام پروردگار است، زیرا نسبت بین بنده و پروردگارش نسبت ذلت و عزت، و فقر و غناست. مادام که آدمی از این نسبت غافل نباشد و از مشاهده مقام پروردگارش غفلت نور زد هرگز استکبار بر خدای خود را تعقل هم نمی‌کند تا چه رسد به اینکه آن را باور کند زیرا کوچک و فرو دست در برابر بزرگ و متعالی همواره خود را ذلیل و او را کبیر می‌بیند و دیگر ممکن نیست برای نفس خود کبریا و عزتی احساس کند مگر اینکه دچار غفلت و بیخودی شود. و وقتی کبریا و علو مخصوص خدای تعالی شد بستن آن به خود نوعی یاغیگری در برابر پروردگار و غصب مقام او و استکبار بر اوست و این همان استکبار به حب ذات است و در پی آن استکبار به حسب عمل است به اینکه امر خدا را اطاعت نکند و از آنچه نهی کرده است دست برندارد. چنین کسی مادام که برای خود در قبال اراده الهی اراده‌ای مستقل و مغایر اراده خدا قائل نباشد، هرگز به خود اجازه مخالفت امر و نهی او را نمی‌دهد. [۳۵] از این روست که در کلمات پیشوایان حق با تأکید فراوان نسبت به آن پرهیز داده شده است. اسماعیل بن جابر روایت کرده است که امام صادق (ع) نامه‌ای به اصحاب خود مرقوم داشت و به آنها دستور داد که آن را به یکدیگر درس دهند و در آن دقت کنند و آن را از یاد نبرند و بدان عمل کنند. آنها نیز آن نامه را در محل نمازهای خود در خانه‌هایشان نگهداری می‌کردند و پس از فراغت از نماز در آن می‌نگریستند. از جمله مسائلی که در این نامه گرانقدر آمده پرهیز از تکبر است :
«وَ إِيَّاكُمْ وَ الْعَظَمَةَ وَ الْكِبْرَ فَإِنَّ الْكِبْرَ رِدَاءُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَمَنْ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَهُ خَصَمَهُ اللَّهُ وَ أَذَلَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَة.» [۳۶]
از بزرگ منشی و کبر دوری کنید زیرا بزرگی خاص خدای عزوجل است و هر کس در این باره با خداوند به ستیزه برخیزد خداوند او را درهم شکند و در روز واپسین خوارش سازد.

پرهیز از تأسی به پیشوای مستکبران‏

انسان به محض اینکه فقر و ذلت و فرو دستی خود در برابر حق را فراموش می‌کند و غنا و عزت و کبریا به خود می‌بندد از حقیقت خود خارج می‌شود، زیرا فراموش می‌کند که غنا و عزت و کبریا برای خداست و همه چیز از اوست. از خود تصویری پیدا می‌کند که او نیست. یعنی با فراموش کردن خداوند و اسماء و صفات او خود را فراموش می‌کند و به محض ظهور این حالت سقوط و هبوط حاصل می‌شود همان گونه که بر پیشوای مستکبران رفت:
«فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ»[۳۷]
پس خارج شو (از این مقام) که تو از خوار شدگانی .
او به محض تکبر و أنانیت از مقام تسبیح و تقدیس اخراج شد. حقارت حقیقی ملازم بزرگ بینی است. کسی تا حقیر و ذلیل نباشد، بزرگ منشی و گردنکشی نمی‌کند. از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمود:
«ما من رجل تکبر او تجبر الا لذلة وجدها فی نفسه.» [۳۸]
هیچ انسانی دچار تکبر یا ستمگری و خشونت نمی‌شود مگر به سبب پستی و حقارتی که در نفس خویش احساس می‌کند.
آنچه بر سر پیشوای مستکبران رفت درس خوبی است تا فرزندان آدم به آن راه نروند و به همان سرنوشت دچار نشوند. آیا نمی‌بینید که خداوند چگونه او را به سبب بزرگ منشی و برتر بینی‌اش کوچک شمرد و خوار کرد؟
«ِ أَ لَا تَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَكَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِي الدُّنْيَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِي الْآخِرَةِ سَعِيراً ؟»[۳۹]
مگر نمی‌بینید که خداوند چگونه او را به واسطه تکبرش تحقیر کرد و کوچک شمرد و در اثر بلند پروازیش وی را پست و خوار گردانید و به همین جهت او را در دنیا براند و آتش فروزان دوزخ را در آخرت برایش آماده کرد.
سرگذشت ابلیس با آن همه بندگی، سرمشق خوبی است برای آنان که اهل پند گرفتن باشند. امیر بیان علی (ع) در این باره چنین موعظه می‌کند:
«پس، از آنچه خداوند با شیطان کرد پند گیرید که کردار طولانی و کوششهای فراوان او را (به سبب تکبرش) بی ثمر ساخت. او خداوند را شش هزار سال عبادت کرد که معلوم نیست از سالهای دنیاست یا از سالهای آخرت. اما با ساعتی تکبر همه را نابود ساخت. پس چگونه ممکن است کسی بعد از ابلیس همان معصیت را انجام دهد ولی ایمن بماند؛ نه، هرگز چنین نخواهد بود! خداوند هیچگاه انسانی را به خاطر عملی داخل بهشت نمی‌کند که در اثر همان کار فرشته‌ای را از آن بیرون کرده باشد. فرمان او دربارهٔ اهل آسمانها و زمین یکی است و بین خدا و احدی از مخلوقاتش دوستی خاصی برقرار نیست تا به خاطر آن مرزهایی را که بر همه جهانیان تحریم کرده است مباح سازد».[۴۰]
ابلیس پس از رانده شدن از درگاه الهی به سبب نافرمانی خویش همه همت خود را بر آن قرار داد تا فرزندان آدم را به همان راهی کشد که خود رفت. او از خداوند مهلت خواست و خداوند این مهلت را به او داد تا آزمایش ،کامل شود. [۴۱] او به عزت خداوند سوگند یاد کرد که همه را فریب دهد جز بندگان مخلص خدا را که هیچ راهی بر آنان نسیت، [۴۲] و خداوند فرمود که او بر هیچیک از بندگانش سلطه‌ای ندارد مگر آن که خود بخواهد و غوایت پیشه کند؛ [۴۳] آن گاه ابلیس نقش غوایت ثانوی را دارد که البته غوایت اولی به دست خود انسان است و این غوایت جز انانیت و حب نفس و تکبر نیست. ابلیس از همه سو آدمی را وسوسه می‌کند تا امیال خفته او را بیدار و گرایش فطری انسان به کمال مطلق و میل به جاودانگی و سلطه فناناپذیر او را که در عمق جانش است در مسیر بیراهه کشد و او را مبتلا به همان بیماری کند که خود گرفتارش شد. امیر مؤمنان علی (ع) در این باره هشدار می‌دهد:
«ای بندگان خدا از این دشمن خداوند بر حذر باشید! نکند شما را به بیماری خودش (یعنی تکبر) مبتلا سازد. و با ندای خود شما را به حرکت وادارد و به وسیله لشکرهای سواره و پیاده‌اش شما را جلب کند. به جان خودم سوگند او تیری خطرناک برای شکار کردن شما به چله کمان گذاشته، و آن را با قدرت و فشار تا سرحد توانایی کشیده و از نزدیکترین مکان به سوی شما پرتاب کرده است. (آری او چنین) گفته: «پروردگارا! به سبب آنکه مرا اغوا کردی زرق و برق زندگی (دنیا) را در چشم آنها جلوه می‌دهم و همه را اغوا خواهم کرد،» (او) تیری در تاریکی به سوی هدفی دور انداخت و گمانی نابجا برد ولی فرزندان نخوت و برادران تعصب و سواران مرکب کبر و جهالت عملاً او را تصدیق کردند تا آنجا که افراد سرکش شما فرمانبردار او شدند و طمع وی در شما استوار و آنچه پوشیده و نهان بود پدیدار گردید و حکومتش بر شما قوت یافت و با سپاه خویش به شما حمله آورد. پس شما را مقهور و خوار ساختند و به ورطه هلاکت در انداختند و به آسیبهای سخت پایمالتان کردند که گویی نیزه در دیده‌هایتان فرو بردند و گلوهاتان را بریدند و بینی‌هاتان را خرد گردانیدند برای اینکه هلاکتان سازند و مهارتان کرده، به آتش آماده دوزخ کشند. بنابراین ابلیس بزرگترین مشکل برای دینتان و زینبارترین و آتش افروزترین فرد برای دنیای شماست. (او خطرناکتر) از کسانی است که دشمن سرسخت آنانید و برای درهم شکستنشان کمر بسته‌اید. آتش خشم خویش را در برابر او به کار اندازید و ارتباط خود را با وی قطع کنید. به خدا سوگند او بر اصل شما فخر کرد و گوهرتان را پست‌تر از گوهر خود شمرد و بر تبارتان حمله آورد و سوارانش را بر شما تازاند و با پیادگانش راه راست را بر شما مسدود گرداند. در هر کجا شما را بیابند صید می‌کنند و دستهاتان را می‌برند. نه می‌توانید با حیله و نقشه آنها را منع کنید و نه با سوگند و قسم. زیرا کمینگاه آنها جایگاهی ذلت آور، چنبره‌ای تنگ و عرصه مرگ و جولانگاه بلاست.
بنابراین شراره‌های تعصب و کینه‌های جاهلی را که در قلب دارید خاموش سازید که این نخوت و تعصب ناروا در مسلمانان از القائات، نازیدنها، انگیخته‌ها و وسوسه‌های شیطان است. تاج تواضع و فروتنی را بر سر نهید و تکبر و خود پسندی را زیر پا افکنید و رشته خود برتر بینی را از گردن نهید و افتادگی را سنگر میان خود و دشمنانتان یعنی ابلیس و سپاهیانش برگزینید زیرا او از هر گروهی لشکرها و یاوران و پیادگان و سواران دارد.
همچون (قابیل) نباشید که بر برادر خود تکبر ورزید، و خدا او را هیچ برتری نداده بود؛ اما او خود را بزرگ پنداشت، چون حسد وی را به دشمنی (برادر) واداشت، حمیت، آتش در دل او افروخت و شیطان باد کبر و غرور در دماغش دمید، و خدا کیفر او را پشیمانی داد وگناه قاتلان تا روز قیامت را در گردن او نهاد.» [۴۴] تاریخ بشر همواره آلوده به چنین صحنه‌هایی شده است هجوم قابیلیان بر هابیلیان چیزی جز جلوه‌گری تکبر و استکبار نبوده است .
(فَاللَّهَ اللَّهَ فِي كِبْرِ الْحَمِيَّةِ وَ فَخْرِ الْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّهُ مَلَاقِحُ الشَّنَئَانِ وَ مَنَافِخُ الشَّيْطَانِ الَّتِي خَدَعَ بِهَا الْأُمَمَ الْمَاضِيَةَ وَ الْقُرُونَ الْخَالِيَةَ حَتَّى أَعْنَقُوا فِي حَنَادِسِ جَهَالَتِهِ وَ مَهَاوِي ضَلَالَتِهِ ذُلُلًا عَنْ سِيَاقِهِ سُلُساً فِي قِيَادِهِ أَمْراً تَشَابَهَتِ الْقُلُوبُ فِيهِ وَ تَتَابَعَتِ الْقُرُونُ عَلَيْهِ وَ كِبْراً تَضَايَقَتِ الصُّدُورُ بِه‏.» [۴۵]
خدا را! خدا را! بپرهیزید از بزرگی فروختن از روی حمیت، و تفاخر به روش جاهلیت! که آن مرکز پرورش کینه و جایگاه وسوسه‌های شیطان است که بدان امتهای پیشین و مردمان را در روزگاران دیرین فریفت تا آنجا که در تاریکیهای نادانی فرو رفتند و در گودالهای هلاکت سقوط کردند و به سهولت و آسانی در آنجا که می‌خواست کشانیده شدند. کبر و نخوت و عصبیت امری است که قلبها در داشتن آنها با هم شبیهند و سالیان از پس سالیان در پی آن روانند کبر و غرور در دل افراد به قدری است که سینه‌ها از آن به تنگی گراییده است .
برای نجات از این وادی هلاکت و تباهی نه تنها از کبر و نخوت باید پرهیز کرد که از پیروی بزرگان متکبر و راهبران مستکبر باید سخت بر حذر بود که آنان اساس گمراهی و تباهی اند.
«أَلَا فَالْحَذَرَ الْحَذَرَ مِنْ طَاعَةِ سَادَاتِكُمْ وَ كُبَرَائِكُمْ الَّذِينَ تَكَبَّرُوا عَنْ حَسَبِهِمْ وَ تَرَفَّعُوا فَوْقَ نَسَبِهِمْ وَ أَلْقَوُا الْهَجِينَةَ عَلَى رَبِّهِمْ‏ وَ جَاحَدُوا اللَّهَ عَلَى مَا صَنَعَ بِهِمْ مُكَابَرَةً لِقَضَائِهِ وَ مُغَالَبَةً لِآلَائِهِ فَإِنَّهُمْ قَوَاعِدُ أَسَاسِ [آسَاسِ الْعَصَبِيَّةِ وَ دَعَائِمُ أَرْكَانِ الْفِتْنَةِ وَ سُيُوفُ اعْتِزَاءِ الْجَاهِلِيَّة.» [۴۶]
هان بترسید! بترسید! از پیروی مهتران و بزرگانتان. همانها که به واسطه موقعیت خود تکبر می‌فروشند همانها که خویشتن را بالاتر از نسب خود می‌شمارند و کارهای نادرست را به خدا نسبت می‌دهند. آنان به انکار نعمتهای خدا برخاستند تا با قضایش ستیز کنند و نعمتهایش را نادیده گیرند. آنان پی و بنیان تعصب و ستون و ارکان فتنه و فساد و شمشیرهای تفاخر جاهلیتند.
آنچه بر مستکبران و پیروان ابلیس آمد درس خوبی است اگر چشم بینا و گوش شنوایی باشد:
«فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلَاتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مَثُلَاتِهِ وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ وَ اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ الْكِبْرِ كَمَا تَسْتَعِيذُونَهُ مِنْ طَوَارِقِ الدَّهْر.» [۴۷]
پس عبرت گیرید از آنچه به مستکبران پیش از شما رسید، از عذاب خدا و سختگیری‌های او و خواری و کیفرهای او؛ و عبرت گیرید از تیره‌خاکی که رخساره‌هاشان بر آن نهاده است و زمینهای (نمناک) که پهلوهاشان بر آن افتاده است ؛ و به خدا پناه برید از کبر که (در سینه‌ها) زاید، چنانکه بدو پناه می‌برید از بلاهای روزگار که پیش آید.
خداوند به هیچکس اجازه تکبر ورزیدن نداده است. هر که را به خود نزدیک کرده است، فروتنی‌اش افزون ساخته است. آن را که در درونش ذره‌ای از تکبر است به ساحت کبریای حق راهی نیست.
«فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِي الْكِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ أَوْلِيَائِهِ وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ كَرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكَابُرَ وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ وَ عَفَّرُوا فِي التُّرَابِ وُجُوهَهُمْ وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ كَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِين‏.» [۴۸]
اگر خداوند به کسی اجازه تکبر ورزیدن می‌داد، بیقین در مرحله نخست آن را مخصوص پیامبران و اولیای خود می‌ساخت، اما خداوند تکبر و خودبرتر بینی را برای همه آنها منفور شمرده است و تواضع و فروتنی را برایشان پسندیده. آنها گونه‌ها را بر زمین می‌گذاردند و چهره‌های را بر خاک می‌ساییدند، و برابر مؤمنان فروتنی می‌کردند (و پر و بال خویش را برای آنها می‌گستراندند) و خود مردمانی مستعضف بودند.
آری، همه پیامبران گزیده خداوند و دوستان او مستضعف بوده‌اند و پاک از هرگونه خوی استکبار و رسالت آنان مقابله با آن بوده است .

مقابله با خوی استکبار

اساس مقابله با مستکبران، مقابله با خوی استکبار است. آزاد کردن انسان از اسارت خود. آزادی از آن نگاه آلوده‌ای که انسان به عالم می‌کند و تصور باطلی که از خویش دارد و توهمی که دچارش است. به بیان امیر مؤمنان (ع):
« مَا لِابْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ لَا يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لَا يَدْفَعُ حَتْفَه‏.» [۴۹]
انسان را با تکبّر چه کار؟ در آغاز نطفه بود و سرانجام مرداری است. نه می‌تواند به خود روزی دهد و نه مرگ را از خود براند.
آغاز و انجام انسان این است، پس چه جای خودبینی است؟ خدای تعالی به شدیدترین عبارات انسان متصف به خوی استکبار و تکبّر را نکوهش کرده است ؛ آنجا که می‌فرماید:
«قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ، مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ، ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ، ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ، ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنْشَرَهُ، كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ؛ كشته باد انسان چه ناسپاس است، او را از چه چيز آفريده است، از نطفه‏ اى خلقش كرد و اندازه مقررش بخشيد، سپس راه را بر او آسان گردانيد، آنگاه به مرگش رسانيد و در قبرش نهاد، سپس چون بخواهد او را برانگيزد، ولى نه هنوز آنچه را به او دستور داده به جاى نياورده است»[۵۰]
در اینجا انسان مستکبر کافر پیشه، نفرین و از خوی او اظهار شگفتی شده است. بدیهی است که نه نفرین و نه شگفتی برای پروردگار معنی ندارد ولی قرآن کریم با روش محاوره مردم با آنها سخن می‌گوید. نفرین خداوند برای نشان دادن خشم شدید الهی و مغضوب و ملعون و مستوجب عذاب بودن است و همچنین شگفتی در قرآن به این معنی است که این مورد جای شگفتی دارد. [۵۱] انسانی که مالک چیزی از آفرینش خود نیست و از نطفه‌ای بی مقدار آفریده شده و سپس اندازه یافته و آن گاه راه را برایش آسان ساخته است و در آخر هم اوست که وی را می‌می‌راند و به قبر اندر می‌کند و هر وقت بخواهد دوباره زنده‌اش می‌کند، به چه چیز خود می‌بالد؟[۵۲] چه موجب می‌شود که فرمان الهی را نبرد و به هدایت او مهتدی نشود؟ خدا بکشد این انسانی را که به سبب نگاه کج، خویش، خود را بزرگ می‌پندارد و پیروی هواهایش دچار غفلت و استکبارش می‌کند. انسان چه اصراری بر کفران و پوشاندن حق صریح دارد؟ به همین سبب است که خداوند او را چنین سخت نفرین کرده و شگفتی عمل تباه او را بیان فرموده است.به بیان زمخشری، خداوند چنین انسانی را با نفرینی که در اصطلاح عرب از هر نفرین دیگر شنیع‌تر است مذمت کرده است. زیرا کشته شدن که فرمود «قتل الانسان»، بزرگترین شدائد دنیایی و رسواییهای آن است و جمله «ما اکفره» شگفتی از افراط انسان در کفران نعمت خداوند است و این دو جمله در نهایت اختصار خشن‌ترین نفرینی است که به گوش عرب خورده و تندترین و غلیظ‌ترین سبک بیان و پر دلالت‌ترین کلام بر سخط و خشم گوینده است و از این دو جمله با همه تقاربی که در دو طرف آن است هیچ کلامی در مذمّت دامنه‌دارتر از آن دیده نشده است و هیچ کلامی جامعتر از آن در ملامت یافت نمی‌شود. [۵۳]
انسان از چه چیز آفریده شده است که به خود اجازه طغیان و استکبار می‌دهد؟ کفر پیشگی و استکبار انسان هیچ دلیل و منشأی ندارد زیرا انسان نه در ابتدا چیز قابل توجهی بود و نه در انتهای خود چیزی خواهد بود و در این میان نیز مالک هیچ چیز خود نیست چیزی از آفرینش و تدبیر امور زندگی و مرگ و بعثت خویش را مالک نیست. پس هیچ جایی برای تکبر و استکبار نیست و باید این احساس و خوی سرکوب و محو شود. در صدر سوره شریفه عبس که برخی آیات آن یادآوری شد، خداوند با بیان یک نمونه رفتاری، مسلمانان را از این خوی پرهیز می‌دهد و می‌فرماید:
«عَبَسَ وَتَوَلَّى، أَنْ جَاءَهُ الْأَعْمَى، وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى، أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرَى، أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى، فَأَنْتَ لَهُ تَصَدَّى، وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى، وَأَمَّا مَنْ جَاءَكَ يَسْعَى، وَهُوَ يَخْشَى، فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّى، كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ، فَمَنْ شَاءَ ذَكَرَهُ، فِي صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ، مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ، بِأَيْدِي سَفَرَةٍ، كِرَامٍ بَرَرَةٍ؛ چهره در هم كشيد و روى گردانيد، كه آن مرد نابينا پيش او آمد، و تو چه دانى شايد او به پاكى گرايد، يا پند پذيرد و اندرز سودش دهد، اما آن كس كه خود را بى ‏نياز مى ‏پندارد، تو بدو مى ‏پردازى، با آنكه اگر پاك نگردد بر تو [مسؤوليتى] نيست، و اما آن كس كه شتابان پيش تو آمد، در حالى كه [از خدا] مى‏ ترسيد، تو از او به ديگران مى ‏پردازى، زنهار [چنين مكن] اين [آيات] پندى است، تا هر كه خواهد از آن پند گيرد، در صحيفه ‏هايى ارجمند، والا و پاك‏شده، به دست فرشتگانى، ارجمند و نيكوكار»[۵۴]
چهره درهم کشید و روی به دیگر سو آورد برای اینکه آن نابینا پیشش آمد. و چه دانی؟ شاید او پاکی‌پذیرد یا پند (قرآن) بشنود یا متذکّر شده، پند (قرآن) او راسود دهد. اما کسی که توانگری کرد و خود را بی نیاز (از پند قرآن) پنداشت توبه او می‌پردازی با آنکه باکی بر تو نیست که او پاکی نپذیرد. و امّا آن که پیش تو آمده می‌کوشد (در طلب حق) در حالی که می‌ترسد تو از او منصرف گشته به دیگری مشغول می‌شوی. باز ایست، بی گمان آن آیات یادآوری و پند است. پس هر که خواست، آن را یاد گیرد. (آن قرآن) در نامه‌های گرامی داشته بلند مرتبه پاک داشته (از دروغ و باطل) به دست نویسندگان و پیام آورانی بزرگوار نیکوکار است .
در این آیات کسانی که ثروتمندان و مترفان را بر ضعیفان و مسکینان با ایمان مقدم می‌دارند و اهل دنیا را احترام می‌کنند و اهل آخرت را خوار می‌شمارند مورد عتاب شدیدی قرار گرفته‌اند، بویژه آنکه دو آیه اول در سیاق غایب آمده که می‌فهماند خداوند از آن کسان روی گردانیده و رو در رو با آنان سخن نگفته است و دو آیه آن در سیاق مخاطب آمده که توبیخ در مخاطبه حضوری بیشتر است و حجت و استدلال هم وقتی رخ به رخ گفته شود الزام آورتر است آن هم بعد از روی گردانی و مخصوصاً با سرکوبی خود خدا و بدون واسطه غیر [۵۵] و بدین ترتیب بی اعتنایی به محرومان و ضعیفان مؤمن و اعتنا به مستکبران و معرضان از حق محکوم شده است. علامه طباطبایی (ره) در بحث روایی خود در این باره آورده است: «در تفسیر مجمع البیان آمده است که برخی گفته‌اند این آیات دربارهٔ عبدالله بن ام مکتوم نازل شده است و ماجرا چنین بوده که روزی وی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شد در حالی که آن حضرت با عُتبة بن ربیعه و ابوجهل بن هشام و عباس بن عبدالمطلب و أُبی و أُمیة بن خلف صحبت می‌کرد و ایشان را به توحید دعوت می‌کرد با این امید که به اسلام ایمان آرند. عبدالله بن ام مکتوم وارد مجلس شد و عرض کرد: ای رسول خدا از آنچه خداوند به تو آموخته است برایم بخوان و به من بیاموز (و چون نابینا بود) چند بار آن حضرت را صدا زد و سخن خود را تکرار کرد و متوجه نبود که پیامبر با آن چند نفر مشغول صحبت است و تکرار او باعث شد که کراهت و ناراحتی در سیمای آن حضرت آشکار شد زیرا ابن ام مکتوم کلام آن حضرت را قطع می‌کرد و پیامبر در دل خود با خویش می‌گفت: اکنون این چند نفر که از بزرگان قریش هستند می‌گویند پیروان او همه از قبیل ابن ام مکتوم یا کورند ویا برده، لذا از او روی گردانید و رو به بزرگان قریش کرد و در اینجا بود که این آیات در عتاب و سرزنش آن حضرت نازل شد واز آن به بعد رسول خدا همواره ابن ام مکتوم را احترام می‌کرد و هرگاه به او بر می‌خورد می‌فرمود: آفرین به کسی که خدای تعالی به خاطر او مرا عتاب فرمود و آن گاه می‌پرسید: آیا کاری و حاجتی داری؟ و دوبار او را جانشین خود در مدینه قرار داد و به جنگ رفت .
سیوطی در تفسیر الدرالمنثور این داستان را از عایشه و أنس و ابن عباس با مختصر اختلافی نقل کرده است و آنچه طبرسی در مجمع البیان آورده خلاصه همان روایات است .
سخن سید مرتضی در این باره صحیح است که می‌گوید: در ظاهر آیات دلالتی بر توجه آن به پیامبر نیست بلکه خبر محض است که معلوم نگشته به چه کسی مربوط است، حتّی در این آیات شواهدی هست که می‌فهماند مقصود ازآن، غیر پیامبر است زیرا روی درهم کشیدن و عبوس کردن در برابر دشمنان مخالف از صفات پیامبر نیست تا چه رسد به مؤمنان خواهان رستگاری؛ آن گاه توصیف به اینکه به توانگران و مالداران روی آورده و از مردم بینوا اعراض کرده شباهتی به اخلاق کریمه آن بزرگوار ندارد.
و با اینکه خود خدای تعالی خُلق آن حضرت را عظیم شمرده و قبل از نزول سوره مورد بحث، در سوره «ن» که به اتفاق روایات وارده در ترتیب نزول سوره‌های قرآن، بعد از سوره «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ»[۵۶] نازل شده است فرموده: «وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ».[۵۷] چگونه معقول و ممکن است که در ابتدای بعثتش خُلقی عظیم - آن هم به طور مطلق - داشته باشد و خدای تعالی او را به طور مطلق با این صفت بستاید، سپس برگردد و به خاطر پاره‌ای اعمال خُلقی او را مورد نکوهش و عتاب قرار دهد و چنین خلق ناپسندی را به او نسبت دهد که تو به توانگران متمایل هستی هر چند که کافر باشند و برای به دست آوردن دل آنان از فقیران روی می‌گردانی هر چند که مؤمن و خواهان رستگاری باشند؟!
علاوه بر همه اینها مگر خدای تعالی در یکی از سوره‌های مکی یعنی در سوره شعراء به آن حضرت نفرموده بود: «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ، وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» [۵۸] (و نزدیکترین خویشاوندانت را بیم ده و پر و بال تواضع و مهربانی پیش پای مؤمنانی که از تو پیروی کردند بگستران) که در اینجا خداوند به آن حضرت فرمان داده است که پر و بال تواضع و مهربانی پیش پای مؤمنان (هر چند که بیگانه باشند) بگستراند؛ و اتفاقاً این آیه در سیاق کلام «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»[۵۹] است که در اوایل دعوت نازل شده .
از این هم که بگذریم مگر به آن حضرت نفرموده بود: «لَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ»[۶۰] (دیدگانت را بر روی آنچه اصنافی از ایشان را بدان برخوردار کریم و امگشا و بر ایشان اندوه مخور، و پر و بال تواضع و مهربانی خویش برای مؤمنان فرو گستران) پس چگونه ممکن است در سوره حجر که در اول دعوت علنی اسلام نازل شده به آن حضرت دستور دهد اعتنایی به زرق و برق زندگی دنیاداران نکند و در عوض در مقابل مؤمنان تواضع کند، و در همین سوره و در همین سیاق او را مأمور سازد که از مشرکان اعراض کند، و بفرماید: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ»[۶۱]، آن گاه خبر دهد که آن حضرت به جای اعراض از مشرکان از مؤمنان اعراض کرده و به جای تواضع در برابر مؤمنان در برابر مشرکان تواضع کرده است؟!
علاوه بر اینکه زشتی عمل یاد شده چیزی است که عقل به زشتی آن حکم می‌کند و هر عاطلی از آن متنفر است (تا چه رسد به خاتم انبیا که رحمتی است برای همه عالمیان) و چنین قبیح عقلی احتیاج به نهی لفظی ندارد، زیرإ؛ًّّ هر عاقلی تشخیص می‌دهد که دارایی و ثروت به هیچ وجه ملاک فضیلت نیست و ترجیح دادن جانب یک ثروتمند به خاطر ثروتش بر جانب فقیر، و دل او را به دست آوردن، و هب این رو ترش کردن رفتاری زشت و ناستوده است» .[۶۲]
تکبر در هر لباسی که ظهور کند قبیح است. خوی تکبر و بی نیازی و دنیاطلبی قلب را می‌می‌راند و انسان را به قالبی تهی مبدّل می‌سازد. از همین روست که در کلام نبوی وارد شده است:
«ایّاکم و مجالسة الموتی. قیل یا رسول الله من الموتی؟
قال: کلّ غنّی أطغاه غناه.» [۶۳]
بپرهیزید ازهمنشینی با مردگان! عرض شد ای رسول خدا مردگان کیستند؟ فرمود: هر توانگری که ثروتش او را به سرکشی وا دارد.
وای آن زنده که با مرده نشست‏
مرده گشت و زندگی از وی بجست‏[۶۴]
آنان که خوی استکبار وجودشان را می‌گیرد مرده‌های زنده‌اند و هیچ خویی چون استکبار انسان را پلید نمی‌سازد و حیوانیت او را در اوج به پرواز در نمی‌آورد. ذرّه‌ای از چرک استکبار چنان کند که هیچ چرکی چون آن بیمار نکند. این خوی مانند آتشی است که خرمن وجود را به آتش می‌کشد. به همین سبب از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است:
«لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ كَانَ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنَ الْكِبْر.»[۶۵]
هر که به قدر یک دانه خردل در دلش کبر باشد به بهشت نمی‌رود.
نمودهای تکبر رفتاری بسیار است و در هر جلوه و چهره‌اش نمودی است از آتش جهنم. از امیر مؤمنان (ع) وارد شده است:
«من اراد أن ینظرالی رجل من اهل النّار فلینظر الی رجل قاعد و بین یدیه قوم قیّام.» [۶۶]
هر که خواهد مردی از اهل آتش (جهنم) را ببیند، به کسی نگاه کند که نشسته است وعده‌ای در برابر او ایستاده‌اند.
برای نجات از این آتش و مقابله با خوی استکبار باید سببهای آن ریشه کن و شاخه‌های درخت تفاخر درهم شکسته شود و از جوانه زدن کبر و خودپسندی جلوگیری کرد و به ارزشهای حقیقی میدان رشد و ظهور داد .
«انْظُرُوا إِلَى مَا فِي هَذِهِ الْأَفْعَالِ مِنْ قَمْعِ نَوَاجِمِ الْفَخْرِ وَ قَدْعِ طَوَالِعِ الْكِبْرِ وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ إِلَّا عَنْ عِلَّةٍ تَحْتَمِلُ تَمْوِيهَ الْجُهَلَاءِ أَوْ حُجَّةٍ تَلِيطُ بِعُقُولِ السُّفَهَاءِ غَيْرَكُمْ فَإِنَّكُمْ تَتَعَصَّبُونَ لِأَمْرٍ مَا يُعْرَفُ لَهُ سَبَبٌ وَ لَا عِلَّةٌ أَمَّا إِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلَى آدَمَ لِأَصْلِهِ وَ طَعَنَ عَلَيْهِ فِي خِلْقَتِهِ فَقَالَ أَنَا نَارِيٌّ وَ أَنْتَ طِينِيٌ‏ وَ أَمَّا الْأَغْنِيَاءُ مِنْ مُتْرَفَةِ الْأُمَمِ فَتَعَصَّبُوا لِآثَارِ مَوَاقِعِ النِّعَمِ فَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ » [۶۷] فَإِنْ كَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ الَّتِي تَفَاضَلَتْ فِيهَا الْمُجَدَاءُ وَ النُّجَدَاءُ مِنْ بُيُوتَاتِ الْعَرَبِ وَ يَعَاسِيبِ القَبَائِلِ بِالْأَخْلَاقِ الرَّغِيبَةِ وَ الْأَحْلَامِ الْعَظِيمَةِ وَ الْأَخْطَارِ الْجَلِيلَةِ وَ الْآثَارِ الْمَحْمُودَةِ فَتَعَصَّبُوا لِخِلَالِ الْحَمْدِ مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ وَ الْأَخْذِ بِالْفَضْلِ وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْيِ وَ الْإِعْظَامِ لِلْقَتْلِ وَ الْإِنْصَافِ لِلْخَلْقِ وَ الْكَظْمِ لِلْغَيْظِ وَ اجْتِنَابِ الْفَسَادِ فِي الْأَرْض‏.»[۶۸]
به آثار این افعال (نماز و روزه و زکات و سجده) بنگرید که چگونه شاخه‌های درخت تفاخر را درهم می‌شکنند و از جوانه زدن کبر و خودپسندی جلوگیری می‌کنند. من در اعمال و کردار جهانیان نظر افکندم، هیچکس را نیافتم که دربارهٔ چیزی تعصّب به خرج دهد جز اینکه علتی داشته که حقیقت را بر جاهلان مشتبه ساخته و یا در عقل و اندیشه سفیهان نفوذ نموده. جز شماکه دربارهٔ چیزی تعصّب می‌ورزید که نه سببی دارد و نه علتی ؛ اما ابلیس در برابر آدم به خاظر گوهر خود تعصب ورزید و آفرینش آدم را مورد طعن قرار داد و گفت: من از آتشم و تو از خاک. و اما ثروتمندان عیّاش ملّتها تعصّبشان به واسطه زر و زیور و دارایی آنهاست چنانکه خود می‌گفتند: «ثروت و فرزندان ما از همه بیشتر است و هرگز مجازات نمی‌شویم» و اگر قرار است تعصبی در کار باشد باید به خاطر اخلاق پسندیده، کردارهای نیک، و کارهای خوب باشد؛ همان کردارها و اموری که افراد با شخصیت و شجاعان خاندان عرب و سران قبایل در آنها بر یکدیگر برتری می‌جستند. یعنی اخلاق پسندیده اندیشه‌های بزرگ، مقامهای بلند و آثار ستوده. تعصبهای شما برای خصلتهای ارزشمند، حفظ حقوق همسایگان، وفا به پیمانها، اطاعت کردن نیکیها، سرپیچی از تکبّر، جود و بخشش داشتن، خودداری از ستم، وحشت از قتل نفس، انصاف دربارهٔ مردم، فرو خوردن خشم و دوری و اجتناب از فساد در زمین باشد.
برای مقابله با خوی استکبار لازم است نگاه آلوده انسان اصلاح شود و خوی استضعاف ظهور یابد و چون مستضعفان زندگی کرد و مانند آنان معاشرت نمود. پیام آور آزادی از همه اسارتها در این باره به ابوذر (ره) فرمود:
«يَا أَبَا ذَرٍّ أَكْثَرُ مَنْ يَدْخُلُ النَّارَ الْمُسْتَكْبِرُونَ- فَقَالَ رَجُلٌ وَ هَلْ يَنْجُو مِنَ الْكِبْرِ أَحَدٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ- قَالَ نَعَمْ مَنْ لَبِسَ الصُّوفَ وَ رَكِبَ الْحِمَارَ- وَ حَلَبَ الْعَنْزَ وَ جَالَسَ الْمَسَاكِين‏.» [۶۹]
ای ابوذر بیشتر کسانی که در آتش (جهنم) می‌روند مستکبرانند. فردی عرض کرد: ای رسول خدا آیا کسی را ازکبر نجات هست؟ فرمود: آری، هر که لباس درشت پوشد و الاغ سوار شود و بز دوشد و با مسکینان نشیند.
اینها مظاهر وجلوه‌های ساده زیستی و پرهیز از تکبر است که اصل آن ثابت و صورت آن در گذشت زمان تغییر می‌یابد. و نیز آن حضرت به ابوذر (ره) وصیت کرد:
«يَا أَبَا ذَرٍّ مَنْ حَمَلَ بِضَاعَتَهُ فَقَدْ بَرِئَ مِنَ الْكِبْرِ- يَعْنِي مَا يَشْتَرِي مِنَ السُّوق‏.» [۷۰]
ای ابوذر آن که به بازار رود و ما یحتاج خود را خرید کند وخود آن را حمل کند از کبر دور گردد.یا اباذر «مَنْ رَقَعَ جَيْبَهُ وَ خَصَفَ نَعْلَهُ وَ حَمَلَ سِلْعَتَهُ فَقَدْ أَمِنَ مِنَ الْكِبْر.»[۷۱]
ای ابوذر هر که لباسس خود را وصله کند و کفش خود را پینه زند و چهره بر خاک ساید از کبر دور شود.
آن حضرت خود نمونه اعلای برائت از خوی استکبار و تکبر بود و می‌فرمود:
«انما انا عبد آکل فی الارض و البس الصوف و اعقل البعیر و العق اصابعی و اجیب دعوة المملوک، فمن رغب عن سنتی فلیس منی.» [۷۲]
من بنده‌ای هستم که بر زمین غذا می‌خورم و لباس درشت می‌پوشم و شتر را می‌بندم و انگشتان خود را می‌لیسم و چون بنده مملوکی مرا دعوت کند اجابتش می‌کنم، پس هر که سنت و روش مرا ترک کند از من نیست .
آن حضرت در رفتار خود با همه جلوه‌های تکبر برخورد می‌کرد و اجازه میدان یافتن به آنها نمی‌داد. وقتی با اصحاب خویش راه می‌پیمود، اصحاب را پیش می‌انداخت و خود در میان آنان راه می‌رفت که در روایت است که آدمی وقتی کسی در عقب او راه می‌رود از خدا دور می‌شود. [۷۳]
سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جامع جمیع نشانه‌های آزمایش تواضع و فروتنی و برائت از همه افعال و حرکات کبرآمیز بود و سزاوار است که همه مؤمنان به او اقتدا کنند. [۷۴]
ابو سعید خدری روایت کرده است:
«انه - صلی الله علیه و آله و سلم - کان یعلف الناضح، و یعقل البعیر، و یقم البیت، و یحلب الشاة، و یخصف النعل، و یرقع الثوب، و یاکل مع خادمه، و یطحن عنه اذا اعی، و یشتری الشی‌ء من السوق، ولا یمنعه الحیاء ان یعلقه بیده او یجعله فی طرف ثوبه و ینقلب الی اهله. یصافح الغنی و الفقیر و الصغیر و الکبیر، و یسلم مبتدئاً علی کل من استقبله من صغیر أو کبیر أسود او احمر حر او عبد من اهل الصلاة، لیست له حِلة لمدخله ولا حلة لمخرجه، لا یستحیی من ان یجیب اذا دعی، و ان کان اشعث اغبر، ولا یحقر مادعی الیه، و ان لم یجد الا حشف الرقل، لا یرفع غداء لعشاء ولا عشاء لغداء. هین الموؤنة، لین الخلق، کریم الطبیعة، جمیل المعاشرة، طلق الوجه، بساماً من غیر ضحک. محزونا من غیر عبوس، شدیداً فی غیر عنف، متواضعاً فی غیر مذلة، جواداً من غیر سرف، رحیما لکل ذی قربی، قریبا من کل ذمی و مسلم، رقیق القلب، دائم الاطراق، لم یبسم قط من شبع، ولا یمدیده الی طمع.» [۷۵]
آن حضرت خود، شتر را علف می‌داد و او را می‌بست و خانه را می‌روفت و گوسفند را می‌دوشید و نعلین خود را پینه می‌کرد و جامه خود را وصله می‌زد و با خدمتکار خویش غذا می‌خورد و چون خادم از دستاس کردن خسته می‌شد او را یاری می‌کرد و از بازار چیزی می‌خرید و به دست یا به گوشه جامه خویش می‌گرفت و به خانه می‌آورد. با توانگر و فقیر و خرد و بزرگ دست فرا می‌داد و به هر کسی از نمازگزاران که می‌رسید - کوچک و بزرگ و سیاه و سفید و آزاد و بنده (ابتدا به سلام می‌کرد. جامه خانه و بیرون او یکی بود. هر ژولیده و غبار آلوده که او را دعوت می‌کرد از اجابت آن شرمگین نبود و آنچه را که به آن دعوت می‌کردند حقیر نمی‌شمرد اگر چه به جز خرمای پوسیده چیزی نبود. صبح از برای شام چیزی نگاه نمی‌داشت و شام از برای صبح چیزی ذخیره نمی‌گذاشت. کم خرج، خوش خلق و نرمخو و کریم الطبع و نیکو معاشرت و گشاده‌رو و متبسم بود بی‌خنده و اندوهناک بود بی‌ترشرویی. در امر دین محکم و استوار بود بی درشتی متواضع و فروتن بود بی مذلت و خواری، بخشنده بود بی اسراف، به همه خویشان مهربان و با همه مسلمانان و اهل ذمه نزدیک بود. دل او رقیق و نازک بود، پیوسته سر به پیش افکنده، هرگز چندان نمی‌خورد که تخمه کند، و هیچگاه دست طمع به چیزی دراز نمی‌کرد.

جهت گیری دین

شأن دین سیر دادن آدمی بدین سوی است. خارج ساختن انسان از ظلمات و سیر او به نور است و این سیر جز با دریدن مانع انانیت و تکبر و استکبار میسر نمی‌شود انسان مادام که خود را ببیند، حق را نمی‌بیند. برای ورود در ساحت حق باید از خود برآید. همینکه خود را بیند در گنداب خویش فرو رود مگر آنکه به حق آید و بازگشت نماید. داود رقی از امام صادق (ع) روایت کرده است که از جمله سنتهای دین عیسی بن مریم (ع) سیاحت و گردش در شهرها بود. در یکی از گردشها مرد کوتاه قدی که غالباً ملازم عیسی (ع) و از اصحاب آن حضرت بود همراهش شد. چون عیسی به دریا رسید با یقین درست گفت: بسم الله و بر روی آب راه رفت، چون مرد کوتاه قد عیسی را دید که بر آب می‌رود او هم با یقین درست گفت بسم الله و بر آب روانه شد تا به عیسی رسید. آن گاه خودبینی او را گرفت و با خود، گفت: این عیسی روح الله است که بر روی آب می‌رود و من نیز روی آب می‌روم پس او را بر من چه فضیلتی است؟ (چون این به خاطر گذشت) در آب فرو رفت و عیسی را به فریادرسی خواست. عیسی دستش را گرفت و از آب بیرون کشید و به او گفت: ای کوتاه قد! چه گفتی (که در آب فرو رفتی)؟ گفت: من گفتم: این روح الله است که روی آب راه می‌رود و من هم روی آب راه می‌روم و مرا خودبینی گرفت. عیسی (ع) به او فرمود: خود را در جایی گذاشتی که خدایت در آنجا نگذاشته، پس خدا تو را به سبب این گفتار مبغوض داشت. از آنچه گفتی به خدای عزوجل توبه کن. پس توبه کرد و به مرتبه‌ای که خدا برایش قرار داده بود بازگشت. [۷۶]
شأن دین خارج ساختن انسانها و جوامع انسانی از اقسام طغیانها به سوی بندگی محض است. کسی که در طغیان انانیت و مال و قدرت فرو رفته و استکبار وجودش را گرفته است هیچ راهی به ملکوت ندارد و گذشتن شتر از سوراخ سوزن راحت‌تر از گذشتن مستکبر و دلسپرده مال و قدرت از دروازه نجات است. از روح خدا، عیسی مسیح (ع) نقل شده است که فرمود:
«بِحَقٍّ أَقُولُ لَكُمْ إِنَّ أَكْنَافَ السَّمَاءِ لَخَالِيَةٌ مِنَ الْأَغْنِيَاءِ وَ لَدُخُولُ جَمَلٍ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ أَيْسَرُ مِنْ دُخُولِ غَنِيٍّ الْجَنَّة.» [۷۷]
براستی می‌گویم به شما که اطراف آسمان خالی از اغنیاست و داخل شدن شتر در سوراخ سوزن آسانتر است از دخول غنی در بهشت.
دین در تقابل آشتی‌ناپذیر با استکبار است زیرا جوهره دین و حقیقت دینداری عبودیت است. از این روست که دعوت همه داعیان الهی، دعوت به بندگی حق و آزادی از بندگی غیربوده است. شأن دین بت شکنی است، نه فقط بتهای عینی که بتهای ذهنی. شکستن بتهای عینی و جلوه‌های اجتماعی - سیاسی استکبار مقدمه رهایی و نجات مستضعفان است .

جدال دائمی پیامبران با مستکبران‏

رسالت پیامبران الهی به گونه‌ای است که لازمه پیاده کردن و تحقق آن درگیری و جدال خستگی ناپذیر با مستکبران است. رسالت آنان خارج ساختن مردمان از ظلمات اقسام شرکها به سوی نور، از بندگی انسانها به بندگی خدا، از اسارتها به آزادی، از اختلافها به وحدت، از تبعیضها به مساوات، از ستمها به عدالت، از محرومیتها به آسایش است .
«بدیهی است که جباران و طاغوتان برای هیچ انسانی قائل به حیثیت وارزش و کرامتی نیستند. و اینان عمده‌ترین مانع در راه دعوت حق و انتشار فضیلت و خیر و صلاح به شمار می‌روند؛ ستم می‌ورزند و خیانت می‌کنند، می‌کشند ومال مردم را به یغما می‌برند، پسران را می‌کشند و دختران را زنده نگاه می‌دارند و انسانها را بر تنه‌های درخت خرما به دار می‌زنند .هر بدی و خیانت و فقر و جهل و مسکنتی که در مردم است از اینان آغاز می‌شود و به ایشان باز می‌گردد این معلوم است. نیز این نکته شناخته است که پیامبران برای آن برخاستند تا جامعه‌های بشری را اصلاح کنند وتباهیها را از میان بردارند، و مردمان را از چنگال متجاوزان برهانند از این رو دعوتهای پیامبران خطر بزرگی برای آن ستمکاران به شمار می‌رفت وهمین خود نقطه آغازی برای بزرگترین و با دوامترین کارزاری است میان حق و باطل، که در روی زمین آشکار شده است. زیرا که پیامبران - از آغاز دعوت خویش - در کنار فشار دیدگان و مستضعفان ایستاده جباران و تجاوزگران را از صحنه دور می‌کردند، و از این طریق راه را برای پیدایش اصلاحات اجتماعی هموار می‌ساختند، و زمینه را برای انتشار دادگری و حق و استقرار حیثیت انسانی آماده می‌ساختند.» [۷۸]
آنان که منافع و ادامه زندگی توأم با چپاول خود را در سایه شرک تأمین می‌کنند و در پس بتها مردمان را به اطاعت می‌کشند و با استبداد و تبعیض و ایجاد اختلاف و محرومیت و اسیر ساختن مردم در گردونه بسته تلاش معاش بر سر پا می‌مانند چرا با رسالت پیام‌آوران الهی مخالفت و مقابله نکنند. تحقق توحید و آزادی و وحدت و عدالت و مساوات در جامعه به معنای زوال قدرت و مکنت مستکبران است. شرک اجتماعی و اقتصادی جلوه‌های شرک در عقیده است و تا فرهنگ شرک و بت‌پرستی نباشد، بتها جایی پیدا نمی‌کنند. امیر مؤمنان (ع) دربارهٔ رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است:
«فَبَعَثَ اللَّهُ مُحَمَّداً ص بِالْحَقِّ لِيُخْرِجَ عِبَادَهُ مِنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ إِلَى عِبَادَتِهِ وَ مِنْ طَاعَةِ الشَّيْطَانِ إِلَى طَاعَتِه‏.» [۷۹]
خداوند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را به حق برانگیخت تا بندگانش را از پرستش بتها خارج، و به عبادت خود دعوت کند، و آنها را از زیر بار طاعت شیطان آزاد ساخته، به اطاعت خود سوق دهد.
لازمه تحقق این رسالت درگیری با مستکبران است. قرآن کریم این مقابله را به صورت یک جدال دائمی بیان می‌کند، بویژه در دو سوره اعراف وشعراء که سیر دعوت پیامبران الهی و دعوت آنان به بندگی خدا و اطاعت از فرستادگان او و توصیه به تقوای الهی و مقابله مستکبران با این دعوت حکایت می‌شود. از یک سو تلاش مردان حق برای نجات و رستگاری انسانها و از دیگر سو مقابله مستکبران برای حفظ موقعیت و منافع خویش داستان جدال پیوسته پیام آوران الهی با نوح آغاز می‌شود:
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَى قَوْمِهِ فَقَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ، قَالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ، قَالَ يَا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلَالَةٌ وَلَكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ، أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنْصَحُ لَكُمْ وَأَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ، أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَلِتَتَّقُوا وَلَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ، فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَأَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا عَمِينَ» [۸۰]
همانا نوح را به سوى قومش فرستاديم پس گفت اى قوم من خدا را بپرستيد كه براى شما معبودى جز او نيست من از عذاب روزى سترگ بر شما بيمناكم، سران قومش گفتند واقعا ما تو را در گمراهى آشكارى مى ‏بينيم، گفت اى قوم من هيچ گونه گمراهى در من نيست بلكه من فرستاده‏ اى از جانب پروردگار جهانيانم، پيامهاى پروردگارم را به شما مى ‏رسانم و اندرزتان مى‏ دهم و چيزهايى از خدا مى‏ دانم كه [شما] نمیدانید، آيا تعجب كرديد كه بر مردى از خودتان پندى از جانب پروردگارتان براى شما آمده تا شما را بيم دهد و تا شما پرهيزگارى كنيد و باشد كه مورد رحمت قرار گيريد، پس او را تكذيب كردند و ما او و كسانى را كه با وى در كشتى بودند نجات داديم و كسانى را كه آيات ما را دروغ پنداشتند غرق كرديم زيرا آنان گروهى كور[دل] بودند.
دعوت نوح به توحید در همه شئون آن بود. او به نفی همه الهه‌ها می‌خواند، از الهه فقر تا الهه جهل که اینها همه لازم و ملزوم یکدیگرند. دعوت او به توحید امری ذهنی نبود، توحیدی بود که با منافع و موقعیت اشراف در تزاحم بود، به همین سبب او را متهم به گمراهی کردند و در برابرش ایستادند. او کمر همت بسته بود تا مهمترین خار بر سر راه سعادت انسانها یعنی بت پرستی را ریشه کن سازد. اما اشراف و ثروتمندان و صاحبان قدرتی که حرکت او را مانع تجاوزگریها، ستمگریها و هوسرانی‌های خود می‌دیدند و می‌دانستند با بیدار شدن مردم، فریبهای آنان بی‌رنگ می‌شود تکذیبش کردند و پیروان او را مشتی بی‌سروپا و گمنام و تهیدست معرفی کردند و اعلام کردند که ما اشراف هرگز با تهیدستان در یک مجموعه گرد نمی‌آییم:
«كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ، إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ، إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ، وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ، قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ، قَالَ وَمَا عِلْمِي بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ، إِنْ حِسَابُهُمْ إِلَّا عَلَى رَبِّي لَوْ تَشْعُرُونَ، وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الْمُؤْمِنِينَ، إِنْ أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُبِينٌ، قَالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يَا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ.[۸۱]
قوم نوح پيامبران را تكذيب كردند، چون برادرشان نوح به آنان گفت آيا پروا نداريد، من براى شما فرستاده‏ اى در خور اعتمادم، از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد، و بر اين [رسالت] اجرى از شما طلب نمى ‏كنم اجر من جز بر عهده پروردگار جهانيان نيست، پس از خدا پروا كنيد و فرمانم ببريد، گفتند آيا به تو ايمان بياوريم و حال آنكه فرومايگان از تو پيروى كرده‏ اند، [نوح] گفت به [جزئيات] آنچه میکرده‏ اند چه آگاهى دارم، حسابشان اگر درمى‏ يابيد جز با پروردگارم نيست، و من طردكننده مؤمنان نيستم، من جز هشداردهنده‏ اى آشكار [بيش] نيستم، گفتند اى نوح اگر دست برندارى قطعا از [جمله] سنگسارشدگان خواهى بود».
نگاه طبقاتی مستکبران و تفاخر به مال و ثروت و تکیه به قدرت آنان را از هدایت بازداشت و به درگیری با حق کشاند. این موضعگیری همه زورگویان تاریخ بوده است .
«وَإِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ أَفَلَا تَتَّقُونَ، قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَرَاكَ فِي سَفَاهَةٍ وَإِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكَاذِبِينَ، قَالَ يَا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفَاهَةٌ وَلَكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِينَ، أُبَلِّغُكُمْ رِسَالَاتِ رَبِّي وَأَنَا لَكُمْ نَاصِحٌ أَمِينٌ، أَوَعَجِبْتُمْ أَنْ جَاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَزَادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَسْطَةً فَاذْكُرُوا آلَاءَ اللَّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، قَالُوا أَجِئْتَنَا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ مَا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتِنَا بِمَا تَعِدُنَا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ، قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ مَا نَزَّلَ اللَّهُ بِهَا مِنْ سُلْطَانٍ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ، فَأَنْجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَمَا كَانُوا مُؤْمِنِينَ» [۸۲]
و به سوی قوم عاد هم قبیله‌شان هود را فرستادیم، گفت : هموطنان من، خدای یگانه را بپرستید، جز او خدایی ندارید، آیا با وجود این پروا نمی‌کنید؟ اشرافی که از قوم وی کافر شدند گفتند: بی‌شک، ما معتقدیم که تو در سبک مغزی فرورفته‌ای، و بی گمان تو را از دروغگویان می‌پنداریم. گفت : هموطنان من، سبک مغزی در من نیست، و در حقیقت من پیامبری از پروردگار جهانیانم پیامهای پروردگارم را به شما می‌رسانم و من برای شما نصیحتگویی دلسوز و امینم. آیا از این به شگفت آمدید که پندی از پروردگارتان به وسیله مردی از شما به شما رسید تا بیمتان دهد؟ و به یاد آورید همگامی را که پس ازقوم نوح شما را جانشین کرد و بر پهنای اندامتان بیافزود. بنابراین نعمتهای خدا را به یاد آورید باشد که رستگار شوید. گفتند: آیا به سوی ما آمده‌ای تا تنها خدا را بپرستیم و آنچه را نیاکان ما می‌پرستیدند رها کنیم؟ پس اگر راست می‌گویی آنچه را که ما را از آن می‌ترسانی پیش آور گفت : بیقین پلیدی و خشمی از طرف پروردگارتان بر شما در افتاده است. آیا دربارهٔ نامهایی با من کشمکش لفظی می‌کنید که شما و نیاکانتان نهاده‌اید؟ خدا هیچ حجت و مشروعیتی بدانها نبخشیده است. بنابراین انتظار کشید (عذاب و کیفر موعود را) که من با شما انتظار کشم. آن گاه او و کسانی را که با او بودند به رحمتی از خودمان نجات دادیم وکسانی را که آیتهای ما را دروغ می‌شمردند پی بریدیم، و مؤمن نبودند.
در ادامه رسالت نوح، پیامبر بزرگ دیگری یعنی حضرت هود به دعوت قوم خود به توحید می‌پردازد، اما این بار نیز مستکبران که راهنماییهای او را در تزاحم با منافع مادی خود می‌دیدند در مقام مخالفت بر آمدند و بر سنتهای باطل خویش پا فشردند و راه تکذیب حق پیمودند:
«كَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِينَ، إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَلَا تَتَّقُونَ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ وَتَتَّخِذُونَ مَصَانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ وَاتَّقُوا الَّذِي أَمَدَّكُمْ بِمَا تَعْلَمُونَ أَمَدَّكُمْ بِأَنْعَامٍ وَبَنِينَ وَجَنَّاتٍ وَعُيُونٍ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ قَالُوا سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْوَاعِظِينَ وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ فَكَذَّبُوهُ فَأَهْلَكْنَاهُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً وَمَا كَانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ»[۸۳]
قوم عاد فرستادگان را دروغگو خواندند، آن زمان که هموطنشان هود به آنان گفت : آیا نمی‌پرهیزید؟ من براستی برای شما پیام آوری امینم، از خدا پروا گیرید و مرا فرمان برید، ومن برای این کار هیچ مزدی از شما نمی‌خواهم، مزدم فقط بر عهده پروردگار جهانیان است. آیا بر فراز هر بلندی قصری پرچم آسا برپا می‌کنید تا به هوسبازی برخیزید؟ و دژها و قصرهای زیبا و محکم بنا می‌کنید، آن چنان که گویی در دنیا جاودانه خواهید ماند؟ و چون کیفر دهید و بزنید مانند جباران می‌زنید؟ اینک از خدا پروا گیرید و مرا فرمان برید. و از خدایی پروا گیرید که شما را با آن نعمتها که می‌دانید امداد کرده است شما را به ستوران و فرزندان و باغستانها و چشمه ساران امداد فرموده است. من بر شما از عذاب روزگاری سهمگین بیمناکم. گفتند: برای ما یکسان است که اندرز دهی یا اندر زده نباشی، این همان روش و اخلاق پیشینیان است. و ما هرگز مجازات نخواهیم شد بدینسان او را تکذیب کردند تا آنان را هلاک گردانیدیم. بی‌گمان در آن آیتی هست اما بیشتر شان مؤمن نشدند.
آنان مستکبران جباری بودند که قدرت نمایی دلشان را پر ساخته بود و آن چنان غرق دنیا و تجمل پرستی شده بودند که هیچ فریادی بیدارشان نمی‌ساخت و هرگز به هدایت تن ندادند. این سیر همچنان ادامه یافت. پس از قوم عاد، حضرت صالح هموطنانش را به پرستش خدای یگانه دعوت کرد و نعمتهای الهی را به آنان یادآور شد و مستکبران را از فساد بر زمین منع کرد: «وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ» [۸۴] (و در زمین فساد نکنید). از آنان خواست که از مسرفان مفسد اطاعت نکنند: «وَلَا تُطِيعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ» [۸۵] (و اطاعت فرمان مسرفان نکنید). اما این بار نیز مستکبران جز مقابله با حق انتخابی نکردند:
«قَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحًا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ، قَالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذِي آمَنْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ» [۸۶]
اشراف متکبر قوم او به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند: آیا (راستی) شما یقین دارید صالح از طرف پروردگار خود فرستاده شده است ؟ آنها گفتند : ما به آنچه او بدان مأموریت یافته ایمان آورده‌ایم. کسانی که استکبار ورزیدند گفتند: بی‌گمان ما به آنچه شما به آن ایمان آوردید کافریم.
جدال پیام آوران حق با مستکبران همچنان ادامه یافت. پس از درگیری صالح با اشراف مسرف قوم خویش، مبارزه لوط با تبهکاری‌های قوم خود ادامه رسالت درگیری حق و باطل بود. پاسخ قوم او جز تهدید به اخراج به جرم پاک بودن نبود!
«وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ» [۸۷]
پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: اینها را از جامعه‌تان بیرون کنید زیرا اینها مردمی هستند که پاکی می‌ورزند.
مستکبران، آنها را مزاحم شهوات خویش می‌دیدند و در مقابل آن مصلح بزرگ به تهمت و تهدید و زور متوسل شدند اما عاقبت کار آنان جز هلاکت نبود:
«وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ مَطَرًا فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِينَ» [۸۸]
و بر آنان بارانی (از سنگ) ریختیم، پس بنگر که فرجام تبهکاران چگونه باشد.
در ادامه این درگیریها، حضرت شعیب قوم خودرا به توحید خواند و به مناسبات سالم اقتصادی دعوت کرد. او به مبارزه با مفاسد اجتماعی و اقتصادی برخاسته بود و مردمان را از فساد اخلاقی و بی ایمانی پرهیزی می‌داد: «فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَلَا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَلَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَاحِهَا» [۸۹]
( پس پیمانه و ترازو را تمام دهید و از حقوق آدمیان، در پرداخت، چیزی مکاهید، و در این سرزمین پس از اینکه اصلاح گشته فسادگری نکنید). اما ستمگران قوم او برای ادامه خودکامگی خود و استثمار مردمان، او را تکذیب کردند و فرجام این مبارزه هلاکت مستکبران بود.
«فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ كَانَ عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ»[۹۰]
سرانجام او را تکذیب کردند و عذاب روز «ابر سایه افکن» آنها را فرو گرفت، که این عذاب روز بزرگی بود.
مسیر حرکت و مسیر مبارزه و نقش تاریخی پیام آوران الهی این چنین بوده است. آنان علیه ظلمتها قیام می‌کردند. علیه شرک و تبعیض، اختلاف طبقاتی، فقر، عدم آزادی و برابری، و در یک کلمه علیه همه استضعافها، علیه شرک با همه مظاهر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آن. آنان هرگز در کنار مستکبران قرار نگرفتند و هرگز در مبارزه خود مسامحه و اهمال و مداهنه نکردند. به بیان روح خدا، امام خمینی (ره).
«کسی که به تاریخ انبیا توجه بکند، می‌بیند که انبیا از توده‌ها در آمدند به حمله کردند و قدرتمندها، از بین همین توده‌ها. حضرت موسی یک شبانی بود با یک عصا از همین توده‌ها و بر ضد فرعون قیام کرد و تا آنجا رساند. پیغمبر خودمان که تاریخش نزدیک است ... این یک شخصی بود که از همین توده‌ها و جمعیتها بود و با همین‌ها بود و از بدو بعثت تا آخر، با قدرتمندها و باغدارها و مکنت دارها و سرمایه‌دارها همیشه در جدال بود. پیغمبرها از این توده‌ها بودند و قدرتمنداها را می‌ترساندند، نه از قدرتمنداها بودند برای اینکه توده‌ها را چه بکنند.[۹۱]
وقتی که شما تاریخ را می‌بینید و ملاحظه می‌کنید، از آن اول که رسول اکرم قیام کردند، با همین مردم فقیر، با همین مردم مستضعف ایشان قیام کردند. در مقابل آن قلدرها و آن زورگوها و آن باغدارها و آن مکنت دارها و قافله‌دارها که در آن وقت مظهر طاغوتی بود (ند)... کسی که - سند اسلام قرآن است - قرآن را مطالعه کند و ببیند که وضع قرآن چه بوده است و کسی که شارع اسلام را، رسول اکرم را ملاحظه کند و تاریخ او را ببیند و وضع زندگی او را ببیند می‌داند که قرآن در مقاتله با قلدرها آیات زیاد دارد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سیره‌اش این بود که از اول مقاتله می‌کرد با این اشخاص که می‌خواستند مردم را استثمار کنند، می‌خواستند مردم را استخدام کنند؛ بر اینها قیام کرد. » [۹۲]

نبردهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با مستکبران

رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سه بعد نبرد کرده است. بعد عقیدتی، بعد سیاسی و بعد نظامی. در این سه بعد با سه جریان استکباری جهاد کرده است. با شرک و کفر و نفاق. همه دوران رسالت آن حضرت به مبارزه با اینها گذشته است. بنابر بعضی اقوال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دوران مدنی پس از «اذن قتال» حدود صد جنگ را برای مقابله با مستکبران تدارک کرده است. تقریباً به طور متوسط در هر ماه یک جنگ تدارک شده است. البته در تعداد این جنگها اختلاف است .
ابن اسحاق با احتساب عمرة القضاء غزوه‌هایی را که رسول خدا خود همراه سپاه اسلام بوده است را بیست و هفت غزوه ذکر کرده [۹۳]؛ طبری و مسعودی آن را بیست و شش غزوه نوشته‌اند و یادآور شده‌اند که برخی آن را بیست و هفت گفته‌اند. جهت اختلاف آن است که دسته اول بازگشت رسول خدا از خیبر به وادی القری را با غزوه خیبر یکی دانسته‌اند اما دسته دوم غزوه خیبر و غزوه وادی القری را دو غزوه شمرده‌اند[۹۴] ابن اسحاق تعداد بعثها و سریه‌های رسول خدا یعنی جنگهایی که آن حضرت در آن حضور نداشته‌اند را سی و هشت بعث یا سریه قید کرده است .[۹۵] مسعودی ازقول جمعی، تعداد آنها را سی و پنج و از طبری چهل و هشت و از قول برخی دیگرشصت و شش نقل می‌کند. [۹۶]
این جنگها در واقع مقابله با مستکبرانی بود که نمی‌توانستند شاهد آزادی انسانها از اسارت بت باشند. وضع دنیای آن روز چنان بود که چند قطب قدرت کنترل اوضاع را در جهت منافع خویش به دست داشتند و خروج از حوزه مغناطیسی این قطبها کاری بس مشکل و سخت بود زیرا هر فرد و گروهی که می‌خواست خارج از این حوزه فعالیت کند هم مورد حمله قطبهای قدرت قرار می‌گرفت و هم مورد حمله ذراتی که جذب این قطبها شده بودند و در نتیجه حرکت انقلابی و نجات بخش و دگرگونی بنیادی کاری بسیار دشوار بود.
این جنگها از یک سو جنبه دفاعی در مقابل تهاجمات نظام حاکم بر زادگاه اسلام را داشت و از سوی دیگر، تهاجم به آنها و منافعشان، پس از اتمام حجت و بسته شدن هرگونه راه اصلاح دیگر بود تا محیط رشد بندگان صالح خدا فراهم شود. با ظهور اسلام، نظام قبیلگی و مشرکان حاکم بر زادگاه اسلام خود را در معرض اضمحلال می‌دیدند و طبیعی بود که در صدد مقابله برآیند.
قرآن همواره مسلمانان را در قبال آزاری که در راه خدا از جانب مشرکان می‌دیدند به خویشتن داری و استقامت و خودداری از جنگ سفارش می‌کرد، چنانکه برخی آیات قرآن شاهد این امر است، از جمله : «قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ، لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ، وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ، وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ، وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ، لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ» [۹۷] (بگو ای کافران ! من آنچه را می‌پرستید نمی‌پرستم، و نه شما پرستنده آنید که من می‌پرستم. و نه من پرستنده آنم که پرستیده‌اید، و نه شما پرستنده آن خواهید شد که من می‌پرستم. شیوه پرستشتان شما را و شیوه پرستشم مرا است).
نیز به پیامبر دستور داد : «وَاصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِيلًا» [۹۸] (و بر آنچه می‌گویند شکیبایی کن و از آنان دوری گزین دوری گزیدنی زیبنده). و همچنین فرمود: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ» [۹۹] (آیا ننگریستی به کسانی که به آنان گفته شده دست نگاه دارید و نماز برپا دارید و زکات بدهید؟). ولی هنگامی که دوران دعوت با زبان طی شد و پس از تحمل بسیار و آن گاه که مشرکان مکه آزار و ستم را از حد گذراندند ومسلمانان را بیش از اندازه تحت فشار قرار دادند آیات «اذن قتال» نازل شد و به ایشان اجازه جنگ و دفاع از حقوق مشروعشان داده شد، چنانکه در سوره حج آیات ۳۸ تا ۴۱ فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنِ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ كُلَّ خَوَّانٍ كَفُورٍ، أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ، الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ، الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ»[۱۰۰]
بی گمان خدا از کسانی که ایمان آوردند دفاع می‌کند زیرا خدا هیچ خیانتگر ناسپاسی را دوست نمی‌دارد به کسانی که مورد حمله جنگی قرار می‌گیرند اجازه کارزار داده شده، بدین سبب که آنان ستم دیده‌اند، و بی‌شک خدا به یاری آنان البته تواناست؛ آن کسان که از دیار شان به ناحق رانده شده‌اند تنها بدین سبب که می‌گویند پوردگار ما خداست و اگر خدا بعضی ازآدمیان را به وسیله برخی دیگر دفع نمی‌کرد قطعاً صومعه‌ها و کلیساها و کنشتها و مساجدی که در آن نام خدا بسیار برده می‌شود ویران می‌شد، و البته خدا کسانی را که یاری او کنند یاری کند زیرا خدا بی‌شک نیرومندی مقتدر است؛ آن کسان که اگر آنان را در زمین اقتدار دهیم نماز را برپا می‌دارند و زکات بپردازند و امر به معروف و نهی از منکر کنند و سرانجام کارها از آن خداست.ن‌و در سوره انفال آیات ۳۹ و ۴۰ فرمود:
«وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ، وَإِنْ تَوَلَّوْا فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلَاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِيرُ» و با آنان بجنگید تا فتنه‌ای نباشد و دین (وپرستش) همه‌اش برای خدا باشد. پس ااگر دست کشیدند. بی‌شک خدا بدانچه می‌کنند بیناست. و اگر روی برتافتند بدانید که خدا مولای شماست چه خوب مولایی و چه نیکو یاوری.[۱۰۱]
و در سوره بقره آیه ۱۹۰ فرمان داد:
«وَقَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»[۱۰۲]
و در راه خدا با کسانی که با شما می‌جنگند بجنگید و تجاوز مکنید زیرا که خدا تجاوزکاران را دوست نمی‌دارد.
و دربارهٔ جنگ با اهل کتاب نیز آیاتی وارد شده، مانند آیه ۲۹ سوره توبه :
(قَاتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلَا بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَلَا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَلَا يَدِينُونَ دِينَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»[۱۰۳]
با کسانی از اهل کتاب که نه به خدا ایمان می‌آورند و نه به روز آخرت و نه آنچه را خدا و پیامبرش حرام کرده می‌شمارند و نه به دین حق در می‌آیند بجنگید تا به دست خویش جزیه دهند در حالی که آنان خوار شده‌اند.
و برخی آیات دربارهٔ جنگ با عموم مشرکان وارد شده است، مانند آیه ۵ سوره توبه که فرمود: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»[۱۰۴] (مشرکان را هر جا که بیابید بکشید). و آیه ۳۶ همین سوره: «وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً»[۱۰۵] (و با مشرکان همه‌شان بجنگید همان گونه که با شما همه تان می‌جنگند). و بعضی دیگر باره جنگ با کافران وارد شده است، مانند آیه ۱۲۳ از سوره توبه که فرمود: «قَاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً»[۱۰۶] (با کافرانی که نزدیک شما هستند بجنگید و باید در شما خشونت احساس کنند).
حاصل آنکه قرآن متذکر می‌گردد که اسلام و دین توحید بر پایه فطرت استوار است و چنین دینی می‌تواند جامعه انسانی را اصلاح کرده، انسان را به سر منزل مقصود برساند. چنانکه خداوند تعالی فرموده است : «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ»[۱۰۷]
(پس وجود خویش توحید گرایانه با این دین منطبق دار، که آن فطرت خدادادیی است که خدا آدمیان را بر آن سرشته است، آفرینش خدا را عوض شدن نباشد، این است دین پابرجا، ولی بیشتر آدمیان نمی‌دانند). بنابراین مهمترین و پرارزشترین حقوق مشروع انسانیت، بر پا داشتن و نگهداری این دین است، همان گونه که خدای تعالی فرمود: «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى وَعِيسَى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ اللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ»[۱۰۸](از آیین پرستش آنچه را که نوح را بدان سفارش کرد برای شما مقرر داشت و آنچه را که به تو وحی کردیم و آنچه را که ابراهیم و موسی و عیسی را بدان سفارش کردیم، این را که پرستش را به تمامی انجام دهید و در آن پراکندگی نپذیرید(با اتخاذ معبودهای متعدد)، مشرکان را آنچه آنان را بدان می‌خوانی (یعنی توحید) گران می‌آید، خدا هر کس را بخواهد به سوی آن (شیوه پرستش توحیدی) فرا می‌خواند وهر کس را که به سوی خدا باز گردد به سوی آن هدایت می‌کند). آن گاه یادآوری کرده است که دفاع از این حق فطری مشروع، حق دیگری است که به حکم فطرت ثابت و محقق است .
فرمود: «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا وَلَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ»[۱۰۹] (و اگر خدا بعضی از آدمیان را به وسیله برخی دیگر دفع نمی‌کرد قطعاً صومعه‌ها و کلیساها و کنشتها و مساجدی که در آن نام خدا بسیار برده می‌شود ویران می‌شد، و البته خدا کسانی را که یاری او کنند یاری کند زیرا خدا بی‌شک نیرومند مقتدر است ) .
و همچنین فرمود: «وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ»[۱۱۰] (و اگرنبود که خدا بعضی از آدمیان را به وسیله برخی از آنان دفع می‌کند البته زمین فاسد گشته بود). و در ضمن آیات جنگ فرموده است : «لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ» [۱۱۱] (تا حق را به تحقق پیوندد و پا برجا سازد و باطل را نابود کند گرچه تبهکاران ناخوش دارند).
از این آیات استفاده می‌شود که دین حق و آیین یگانه پرستی جز با دفاع و مقابله با مستکبران و جلوگیری از تأثیر عوامل فساد، باقی و پا برجا نمی‌ماند. و نیز در سوره انفال آیه ۲۴ در مقام دعوت به جهاد می‌فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»[۱۱۲] (هان ای کسانی که ایمان آورداید، دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به آنچه زنده‌تان می‌کند فرا می‌خواند). در اینجا جهاد و جنگ را - چه به عنوان دفاع از مسلمانان یا اساس اسلام باشد و چه به عنوان جهاد و جنگ ابتدایی - زنده کننده و موجب حیات اجتماع انسانی دانسته است .
حقیقت هم همین است زیرا شرک به خدا موجب هلاک انسانیت و مرگ فطرت است زیرا انسانیت انسان به خدا پرستی او و اقتضای فطرتش توحید است و با پشت کردن به آن به انسانیت و فطرت خویش پشت می‌کند و چون مرده‌ای بیش نخواهد بود. بنابراین مبارزه با شرک و مقابله با مستکبران و دفاع از حق فطری انسانی به منزله بازگرداندن حیات انسانی و بازگشت دادن روح به قالب اجتماع و زنده کردن آن است .[۱۱۳] و با همین نگرش است که همه خیر و نیکویی در سایه مبارزه و جنگ و مقابله با مستکبران به دست می‌آید. چنانکه امام صادق (ع) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده است :
«الخیر کله فی السیف و تحت ظل السیف و لا یقیم الناس الا السیف و السیوف مقالید الجنة و النار.» [۱۱۴]
نیکی همه‌اش در شمشیر و زیر سایه شمشیر است و مردمان را جز شمشیر بر پا نمی‌دارد و شمشیرها کلیدهای بهشت و آتشند.
سیره اوصیای آن حضرت نیز همین بود و آنان هرگز در نبرد با مستکبران تردید نکردند و از مبارزه عقیدتی، سیاسی و نظامی با توجه به اوضاع و امکانات دست نکشیدند. هر چند که صورت مبارزه تغییر یافت امای اصل آن هرگز تعطیل نشد. آنان همه قائم به امر خدا و هادی به سوی او و صاحب شمشیر و وارث شمشیر بودند. حکم بن أبی نعیم گوید: در مدینه خدمت امام باقر (ع) رسیدم و عرض کردم من بین رکن و مقام (خانه کعبه) نذر کرده‌ام که اگر شما را ملاقات کنم، از مدینه بیرون نروم تا زمانی که بدانم شما قائم آل محمد هستی یا نه. حضرت هیچ پاسخی به من نداد من سی روز در مدینه بود، روزی در بین راهی امام به من برخورد و فرمود: ای حکم! تو هنوز اینجایی؟ گفتم: آری، من نذری که کرده‌ام را به شما عرض کردم و شما امر و نهی ای نکرده، پاسخی نفرمودید. امام گفت : فردا صبح زود به منزل من بیا. فردا خدمتش رفتم. فرمود: خواسته‌ات را بپرس.
عرض کردم: من بین رکن و مقام نذر کرده و روزه و صدقه‌ای برای خدا به عهده گرفته‌ام که اگر شما را ملاقات کردم از مدینه بیرون نروم مگر آنکه بدانم شما قائم آل محمد هستی یا نه؟ اگر شما هستی ملازم خدمتت باشم و یاریت کنم و اگر نیستی، در روی زمین بگردم و در طلب معاش برآیم. امام فرمود: «کلنا قائم بأمرالله» (همه ما قائم به امر خدا هستیم ). عرض کردم : «فأنت المهدیّ؟» (شما مهدی هستی؟) فرمود: «کلنا نهدی الی الله» (همه ما به سوی خدا هدایت می‌کنیم ).
عرض کردم : «فأنت صاحب السیف؟» (شما صاحب شمشیری؟) فرمود: «کلنا صاحب السیف و وارث السیف» (همه ما صاحب شمشیر و وارث شمشیریم). عرض کردم : شما هستی که دشمنان خدا را می‌کشی و دوستان خدا به وسیله شما عزیز می‌شوند و دین خدا آشکار می‌گردد؟ فرمود: ای حکم ! چگونه من او باشم، در صورتی که من به چهل و پنج سالگی رسیده‌ام و حال آنکه صاحب این امر از من به دوران شیرخوارگی نزدیکتر و هنگام سواری چالاکتر است. [۱۱۵]
پیشوایان حق و عدل همیشه آماده مبارزه بودند و هرگز با مستکبران حاکم سازشی نکردند و از همین رو همگی به شهادت رسیدند. ابراهیم بن حمید گوید: بر امام کاظم (ع) در خانه‌ای که در آن نماز می‌گذاشت وارد شدم، در آن چیزی جز لباسی درشت و شمشیری آویخته و قرآنی ندیدم [۱۱۶] و پروردگان سیره نبوی و پیروان اوصیای آن حضرت هرگز در مقابله با مستکبران کوتاهی نکردند که قیامهای شیعه در طول تاریخ گواه صادق آن است .

منبع

سیره نبوی، مصطفی دلشاد تهرانی، ج ۲ - ص 321 - 362

پانویس

  1. قرآن، بقره /251.
  2. قرآن، حج /40.
  3. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 14، ص 385.
  4. سوره حدید /25.
  5. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 19، ص 172.
  6. قرآن، بقره /257.
  7. «ملا » آن قدرتهای سیاسی هستند که جلال و جبروتشان چشم پر کن است. چشمها را با رفت و آمد و کبکبه و دبدبه پر می‌کنند دل به همین ظواهر بسته‌اند و از آنجا که خود را برتر می‌دانند پذیرش حق را مایه سبکی خویش می‌انگارند و پذیرای حق نمی‌شوند.
  8. «مترفان» آن قدرتهای اقتصادی هستند که اهل خوش گذرانی و تجمل و اسرافند و با تکیه به قدرت اقتصادی خویش همه چیز را قابل خریداری می‌دانند و از این رو به انکار حق دست می‌زنند.
  9. «احبار و رهبان» آن قدرتهای کاذب مذهبی هستند که خود را از مردمان برتر می‌دانند و برای خود کریت قائلند و به جای آنکه مردم را به خدا بخوانند به خود می‌خوانند.
  10. قرآن، آل عمران /146.
  11. سوره آل عمران /147 - 148.
  12. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 41.
  13. (ای رسول نزدیک است که اگر امت به قرآن ایمان نیاورند جان عزیزت را از شدت حزن و تأسف بر آنان هلاک سازی) قرآن، کهف /6.
  14. جلوه‌های رحمانی، معاونت فرهنگی هنری بنیاد شهید اسلام، 1371 ش. صص 34 - 35.
  15. قرآن، اعراف /36.
  16. قرآن، لقمان /7.
  17. قرآن، نحل /22.
  18. «انَ مِنَ الْجِنِّ» قرآن، کهف /50.
  19. ر.ک: نهج‌البلاغه، خطبه 192.
  20. قرآن، بقره /34.
  21. قرآن، اعراف /12.
  22. قرآن، اعراف /12.
  23. قرآن، کهف /50.
  24. قرآن، بقره /30.
  25. قرآن، حجر /29، ص /72.
  26. «قَالَ يَا إِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ» (گفت ای ابلیس چه مانع شد تو را از اینکه موجودی را که به دو دست خود آفریده‌ام سجده نکنی، آیا استکبار کردی یا از بلند رتبگان بودی؟) قرآن، ص /75.
    خداوند در تعلیل اینکه ابلیس و همه فرشتگان بلکه عالم وجود باید این موجود را سجده کنند فرمود این موجود از شرافتی و کرامتی خاص برخوردار است : «خلقت بیدی» معلوم می‌شود هر چه کرامت و شرافت و فضیلت هست در این است که او «مخلوق یدین» است. مگر دیگر موجودات مخلوق‌یدین نیستند؟ اگر می‌بودند دیگر این تعبیر «فرید» برای این موجود «وحید» نمی‌شد. روشن است که این بیان لطیف مختص انسان است. او شایسته چنین توصیفی است. او «جامع‌یدین » است اوست که مظهر همه اسما و صفات الهی است. اسمای جمالیه و جلالیه در انسان می‌توانند تحقق یابند. موجودات دیگر یا مظهر جلال‌اند یا مظهر جمال وآدم جامع یدین است جامع صفات جمال و جلال حق و این شرافت و کرامت را جز او برای موجودی نیست. «فما جمع الله لادم بین یدیه الا تشرفا.» (پس حق تعالی جمع نکرد در آدم (صفات جمالی و جلالیش را ) که از آن تعبیر به یدین شده است مگر برای تشریف و تکریم آدم). ابوبکر محمد بن علی الملقب بمحیی الدین بن عربی، فصوص الحکم، تصحیح ابوالعلاء عفیفی، الطبعة الثانیة، دارالکتاب العربی، بیروت، 1400 ق. ص 55.
  27. سوره کهف آیه 50
  28. .ک: المیزان تفسیر القرآن، ج 8، صص 26 - 27.
  29. قرآن، ص /71-74.
  30. نهج البلاغه، خطبه 192.
  31. قرآن، حشر /23.
  32. قرآن، جاثیه /37.
  33. کنزالعمال، ج 3، ص 534.
  34. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 17، صص 22 - 23.
  35. همان، ج 12، صص 266 - 267.
  36. الکافی، ج 8، ص 8.
  37. قرآن، اعراف /13.
  38. الکافی، ج 2، ص 312.
  39. نهج‌البلاغه، خطبه 192.
  40. «فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَى أَ مِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَوْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ عَنْ كِبْر سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ سُبْحَانَهُ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ كَلَّا مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكاً إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِي إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِين‏.» نهج‌البلاغه، خطبه 192.
  41. « قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ، قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ، إِلَى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» (گفت : پروردگارا مرا تا روز برانگیخته شدن مهلت ده. فرمود: تو از مهلت داده شدگانی تا روز وقت معلوم). قرآن، حجر/36 - 38، ص /79 - 81.
  42. «قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (گفت پروردگارا به سبب آنكه مرا گمراه ساختى من [هم گناهانشان را] در زمين برايشان مى ‏آرايم و همه را گمراه خواهم ساخت). سوره حجر؛ آیه 39 ص /82 - 83.
  43. «قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ، قَالَ هَذَا صِرَاطٌ عَلَيَّ مُسْتَقِيمٌ، إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ» (گفت : پروردگارا به سبب آنکه مرا گمراه کردی هر چه در زمین است را برای آنها زینت می‌دهم و می‌آرایم و همه‌شان را گمراه می‌کنم جز بندگان مخلص تو را. فرمود: راه به سوی من مستقیم است. بی‌گمان تو بر بندگان من هیچ سلطه‌ای نداری مگر آن که خود به سبب گمراهی تو را پیروی کند). قرآن، حجر /39 - 42.
    «كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ وَيَهْدِيهِ إِلَى عَذَابِ السَّعِيرِ» (بر [شيطان] مقرر شده است كه هر كس او را به دوستى گيرد قطعا او وى را گمراه مى‏ سازد و به عذاب آتشش مى ‏كشاند)قرآن، حج /4.
  44. «فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ يُعْدِيَكُمْ بِدَائِهِ وَ أَنْ يَسْتَفِزَّكُمْ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ يُجْلِبَ عَلَيْكُمْ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ [رَجْلِهِ فَلَعَمْرِي لَقَدْ فَوَّقَ لَكُمْ سَهْمَ الْوَعِيدِ وَ أَغْرَقَ إِلَيْكُمْ بِالنَّزْعِ الشَّدِيدِ وَ رَمَاكُمْ مِنْ مَكَانٍ قَرِيبٍ فَقَالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ قَذْفاً بِغَيْبٍ بَعِيدٍ وَ رَجْماً بِظَنٍّ غَيْرِ مُصِيبٍ صَدَّقَهُ بِهِ أَبْنَاءُ الْحَمِيَّةِ وَ إِخْوَانُ الْعَصَبِيَّةِ وَ فُرْسَانُ الْكِبْرِ وَ الْجَاهِلِيَّةِ حَتَّى إِذَا انْقَادَتْ لَهُ الْجَامِحَةُ مِنْكُمْ وَ اسْتَحْكَمَتِ الطَّمَاعِيَّةُ مِنْهُ فِيكُمْ فَنَجَمَتِ [فَنَجَمَتْ فِيهِ الْحَالُ مِنَ السِّرِّ الْخَفِيِّ إِلَى الْأَمْرِ الْجَلِيِّ اسْتَفْحَلَ سُلْطَانُهُ عَلَيْكُمْ وَ دَلَفَ بِجُنُودِهِ نَحْوَكُمْ فَأَقْحَمُوكُمْ وَلَجَاتِ الذُّلِّ وَ أَحَلُّوكُمْ وَرَطَاتِ الْقَتْلِ وَ أَوْطَئُوكُمْ إِثْخَانَ الْجِرَاحَةِ طَعْناً فِي عُيُونِكُمْ وَ حَزّاً فِي حُلُوقِكُمْ وَ دَقّاً لِمَنَاخِرِكُمْ وَ قَصْداً لِمَقَاتِلِكُمْ وَ سَوْقاً بِخَزَائِمِ الْقَهْرِ إِلَى النَّارِ الْمُعَدَّةِ لَكُمْ فَأَصْبَحَ أَعْظَمَ فِي دِينِكُمْ حَرْجاً وَ أَوْرَى فِي دُنْيَاكُمْ قَدْحاً مِنَ الَّذِينَ أَصْبَحْتُمْ لَهُمْ مُنَاصِبِينَ وَ عَلَيْهِمْ مُتَأَلِّبِينَ فَاجْعَلُوا عَلَيْهِ حَدَّكُمْ وَ لَهُ جِدَّكُمْ فَلَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ فَخَرَ عَلَى أَصْلِكُمْ وَ وَقَعَ فِي حَسَبِكُمْ وَ دَفَعَ فِي نَسَبِكُمْ وَ أَجْلَبَ بِخَيْلِهِ عَلَيْكُمْ وَ قَصَدَ بِرَجِلِهِ سَبِيلَكُمْ يَقْتَنِصُونَكُمْ بِكُلِّ مَكَانٍ وَ يَضْرِبُونَ مِنْكُمْ كُلَّ بَنَانٍ لَا تَمْتَنِعُونَ بِحِيلَةٍ وَ لَا تَدْفَعُونَ بِعَزِيمَةٍ فِي حَوْمَةِ ذُلٍّ وَ حَلْقَةِ ضِيقٍ وَ عَرْصَةِ مَوْتٍ وَ جَوْلَةِ بَلَاءٍ فَأَطْفِئُوا مَا كَمَنَ فِي قُلُوبِكُمْ مِنْ نِيرَانِ الْعَصَبِيَّةِ وَ أَحْقَادِ الْجَاهِلِيَّةِ فَإِنَّمَا تِلْكَ الْحَمِيَّةُ تَكُونُ فِي الْمُسْلِمِ مِنْ خَطَرَاتِ الشَّيْطَانِ وَ نَخَوَاتِهِ وَ نَزَغَاتِهِ وَ نَفَثَاتِهِ وَ اعْتَمِدُوا وَضْعَ التَّذَلُّلِ عَلَى رُءُوسِكُمْ وَ إِلْقَاءَ التَّعَزُّزِ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ خَلْعَ التَّكَبُّرِ مِنْ أَعْنَاقِكُمْ وَ اتَّخِذُوا التَّوَاضُعَ مَسْلَحَةً بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ عَدُوِّكُمْ إِبْلِيسَ‏ وَ جُنُودِهِ فَإِنَّ لَهُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ جُنُوداً وَ أَعْوَاناً وَ رَجِلًا [رَجْلًا وَ فُرْسَاناً وَ لَا تَكُونُوا كَالْمُتَكَبِّرِ عَلَى ابْنِ أُمِّهِ مِنْ غَيْرِ مَا فَضْلٍ جَعَلَهُ اللَّهُ فِيهِ سِوَى مَا أَلْحَقَتِ الْعَظَمَةُ بِنَفْسِهِ مِنْ عَدَاوَةِ الْحَسَدِ [الْحَسَبِ وَ قَدَحَتِ الْحَمِيَّةُ فِي قَلْبِهِ مِنْ نَارِ الْغَضَبِ وَ نَفَخَ الشَّيْطَانُ فِي أَنْفِهِ مِنْ رِيحِ الْكِبْرِ الَّذِي أَعْقَبَهُ اللَّهُ بِهِ النَّدَامَةَ وَ أَلْزَمَهُ آثَامَ الْقَاتِلِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَة.» نهج البلاغه، خطبه 192.
  45. نهج البلاغه، خطبه 192.
  46. نهج البلاغه، خطبه 192.
  47. نهج البلاغه، خطبه 192.
  48. نهج البلاغه، خطبه 192.
  49. همان، حکمت 454.
  50. قرآن، عبس /17-23.
  51. ر.ک: محمد تقی شریعتی، تفسیرنوین، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص 54.
  52. ر.ک: المیزان فی تفسیرالقرآن، ج 20، ص 205.
  53. تفسیر الکشاف، ج 4، صص 702 - 703.
  54. قرآن، عبس /1-16.
  55. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏20، صص 199 - 200.
  56. سوره علق؛ آیه 1
  57. سوره قلم؛ آیه 4
  58. قرآن، شعراء /214-215.
  59. قرآن، شعراء /214
  60. قرآن، حجر /88.
  61. قرآن، حجر 94.
  62. المیزان فی تفسیر القرآن، ج 20، صص 203 - 204.
  63. تنبیه الخواطر، ج 2، ص 32.
  64. مثنوی معنوی، دفتر اول، ج 1، ص 94.
  65. تنبیه الغافلین، ج 1، ص 69؛ الکافی، ج 2، ص 310 از امام باقر و امام صادق علیهما السلام: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ مَنْ فِي قَلْبِهِ مِثْقَالُ ذرة من کبر.»
  66. محمد مهدی النراقی، جامع السعادات، تحقیق السید محمد کلانتر، الطبعة الثالثة، منشورات جامعة النجف الدینیة، 1383 ق. ج 1، ص 356.
  67. قرآن، سبأ /35.
  68. نهج البلاغه، خطبه 192.
  69. امالی الطوسی، ج 2، ص 151.
  70. همان، ص 152.
  71. همان.
  72. جامع السعادات، ج 1، ص 356.
  73. همان، ص 357.
  74. همان.
  75. همان، صص 357 - 358.
  76. الکافی، ج 2، صص 306 - 307.
  77. عدة الداعی، ص 123؛ بحارالانوار، ج 72، ص 55.
  78. الحیاة، (گردانیده فارسی)، احمد آرام، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، چاپ اول، 1365 ش. ج 2، ص 71.
  79. نهج البلاغه، خطبه 147.
  80. قرآن، اعراف /59-64.
  81. قرآن، شعراء /105- 116.
  82. قرآن، اعراف /65 - 72.
  83. قرآن، شعراء /123-139.
  84. قرآن، اعراف /74.
  85. قرآن، شعراء /151.
  86. قرآن، اعراف /75-76.
  87. قرآن، اعراف /82.
  88. قرآن، اعراف /84.
  89. قرآن، اعراف /85.
  90. قرآن، شعراء /189.
  91. صحیفه نور، ج 5، ص 47.
  92. همان، صص 83- 84.
  93. سیرة ابن هشام، ج 4، صص 280-281؛ ابن سعد نیز آن را بیست و هفت غزوه نوشته است. الطبقات الکبری، ج 2، ص 5.
  94. تاریخ الطبری، ج 3، ص 152؛ مروج الذهب، ج 2، صص 280 - 281.
  95. سیرة ابن هشام، ج 4، ص 281.
  96. مروج الذهب،ج 2،ص 282؛ ابن سعد تعداد آن را چهل و هفت نوشته است. الطبقات الکبری، ج 2، ص‏6.
  97. قرآن، کافرون /1-6.
  98. قرآن، مزمل /10.
  99. سوره نساء؛ آیه 77
  100. سوره حج؛ آیات 38 - 41
  101. سوره انفال؛ آیات 39 - 40
  102. سوره بقره؛ آیه 190
  103. سوره توبه؛ آیه 29
  104. سوره توبه؛ آیه 5
  105. سوره توبه؛ آیه 36
  106. سوره توبه؛ آیه 36
  107. سوره روم؛ آیه 30
  108. قرآن، شوری /13.
  109. سوره حج /40.
  110. قرآن، بقره /251.
  111. قرآن، انفال /8.
  112. قرآن، انفال /24
  113. ر.ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 2، صص 64 - 66.
  114. الکافی، ج 5، ص 2؛ تهذیب الاحکام، ج 6، ص 122؛ وسائل الشیعة، ج 11، ص 5.
  115. الکافی، ج 1، ص 536.
  116. قرب الاسناد، ص 130.
منبع: سایت شهید آوینی - تاریخ برداشت: 95/04/08