فرهنگ مصادیق:جستاری در بحث توحید - آیت الله مصباح یزدی
محتویات
اهمیت شعار توحید
گفتیم که در نماز، تکبیر بیش از هر ذکر دیگری تکرار میشود و اولین فصل اذان و اقامه، تکبیر است. دومین فصل اذان و اقامه، شهادت به توحید؛ یعنی ذکر «أَشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ الله» است؛ دعوت اصلی پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نیز، شهادت به توحید و جمله: «قُولُوا لا إلهَ إلاَّ الله تُفْلِحوُا»[۱] بود. در قرآن نیز مضامین گوناگونی آمده که شعار اصلی سایر پیامبران نیز، کلمه توحید و شهادت به توحید بوده است. در «حدیث سلسلة الذهب» هم به خوبی اهمیت و جایگاه شعار توحید بیان شده است: امام رضا (علیه السلام) وقتی در سفر خود از مدینه به سوی مرو، به نیشابور رسیدند، در جمع علما و محدثان ـ به نقل از اجداد بزرگوارشان ـ فرمودند که خداوند فرمود: «کَلِمَةُ لاَ إلهَ إلاَّ اللهُ حِصْنِی فَمَنْ قالَهَا دَخَلَ حِصْنِی وَ مَن دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»؛[۲] کلمه لا إلهَ إلاَّ الله دژ محکم من است؛ هر کس به آن گواهی دهد داخل دژ محکم من شده است و کسی که به دژ من داخل شود، از عذابم در امان است».
دربارهٔ حقیقت توحید و مراتب آن بحثهای فراوانی انجام گرفته؛ اما چون طرح آن مباحث در این مقال نمیگنجد، دست کم باید به این سؤال اساسی پاسخ داد که اهمیت کلمه توحید چقدر است که هم در مقدمات و هم در اجزای واجب نماز به آن توجه شده؟ ما در اذان پس از تکبیر، دو مرتبه به توحید شهادت میدهیم و در آخر اذان نیز دو بار آن ذکر را تکرار میکنیم. همچنین در اقامه سه مرتبه کلمه توحید را بر زبان میآوریم. در تشهد نماز نیز، باید «أشهَدُ أن لا إلهَ إلاَّ الله» بگوییم. از سوی دیگر، شاهد اهتمام پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و تأکید ائمه معصوم (علیهم السلام) به این شعار هستیم؛ چنان که در حدیثی از حضرت امام صادق (علیه السلام) نقل شده که ایشان دربارهٔ پدرشان، حضرت امام محمد باقر (علیه السلام)، فرمودند: «پدرم فراوان ذکر میگفت. وقتی من با ایشان راه میرفتم، پیوسته ذکر خدا را میگفت؛ حتی سخن گفتن با مردم ایشان را از ذکر خدا باز نمیداشت تا آنجا که پیوسته میدیدم زبان ایشان به سقف دهانشان چسبیده بود و میفرمود: لا إلهَ إلاَّ الله».[۳] حال این سؤال مطرح است که چرا بر ذکر «لا إلهَ إلاَّ الله» و اعلان وحدانیت خداوند این گونه تأکید شده است؟
پاسخ اجمالی به پرسش فوق این است که حقیقت اسلام، توحید است. در این باره مرحوم علامه طباطبایی (رضی الله عنه) کلام زیبایی دارند. ایشان میفرمایند: «اگر ما همه ابعاد اسلام را در هم ادغام و جمع کنیم، کلمه لا إلهَ إلاَّ الله به دست میآید، و اگر این کلمه را بسط دهیم، همه معارف اسلام به دست میآید؛ بنابراین همه معارف اسلامی بسط داده شده کلمه توحید است». این سخن زیباست؛ اما تصور و تصدیق این نکته برای ما مشکل است که همه معارف اسلام در زمینههای گوناگون عقیدتی، اخلاقی، ارزشها و احکام در کلمه «لا إلهَ إلاَّ الله» خلاصه شود!
پاسخ روشنتر اینکه اسلام ترسیم کننده جهت زندگی و تکامل حیات انسانی و ـ به تعبیر روایت ـ صبغة الله[۴] است. خداوند نیز میفرماید: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً؛[۵] اين است نگارگرى الهى و كيست خوشنگارتر از خدا»؟
دینی که پیامبر (صلی الله علیه وآله) آورده و ما به آن اعتقاد داریم و عمل و التزام به آن را واجب میشمریم و روا میداریم که جان میلیونها نفر برای آن فدا شود، عبارت است از اینکه ابعاد گوناگون زندگی انسان (رفتار، افکار، عقاید، اخلاق و معاشرتهای فردی و اجتماعی اش) جهت خدایی داشته باشد و حرکت او در همه شئون حیات فردی و اجتماعی به سوی خدا باشد؛ بنابراین اگر این حقیقت را پذیرفتیم که اسلام به حرکت انسان به سوی کمال مطلق و قرب الهی جهت میدهد و هدایتگر وی در همه شئون زندگی است، این واقعیت آشکار میشود که محتوای اسلام چیزی غیر از توجه دادن به خدای واحد نیست. آنچه در اسلام آمده یا مستقیماً انسان را متوجه خداوند میکند و یا مقدمات توجه و تقرب به او را فراهم میآورد. همه احکام و دستورات فرعی اسلام ـ حتی احکام واجب یا مستحبی که به رفتار و کارهای حیوانی انسان تعلّق دارند ـ برای این است که به همه رفتارهای انسان و از جمله رفتار حیوانی او رنگ خدایی بزند؛ چون اگر همین رفتار حیوانی جهت خدایی داشته باشد و در جهت اطاعت از خداوند و کسب رضای او انجام پذیرد، ارزش پیدا میکند.
ویژگی شعار توحید و نقش متفاوت توحید و شرک روشن شد که حرکت ما باید به سوی خداوند متعال باشد و سعادت ما تنها از این راه تأمین میگردد. همچنین قرآن کریم سرلوحه دعوت همه پیامبران را توحید و پرستش خداوند میداند: «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ... ؛[۶] درحقیقت، در میان هر امتی فرستادهای برانگیختهایم [تا بگوید:] خدا را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید».
حال این سؤال مطرح میشود که اعتقاد به توحید و یگانه دانستن خداوند و نپرستیدن غیر خدا، چه ویژگیای دارد که همه انبیا مردم را به آن دعوت کردهاند و آنان را از پرستش طاغوت و غیر خداوند باز داشتهاند؟ درست است که پرستش خداوند موجب کمال انسان است؛ اما چرا انسان نمیتواند در کنار پرستش خداوند، موجود دیگری را نیز بپرستد؟ چرا نپرستیدن غیر خداوند چنان اهمیتی دارد که خداوند متعال هر گناهی را قابل بخشایش میداند، به جز شرک به خود را، و میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ... ؛[۷] مسلّماً خدا، این را که به او شرک ورزیده شود نمیبخشاید و غیر از آن را برای هر که بخواهد میبخشاید».
چرا شرک کسی که به جای خداوند بت میپرستد، بزرگ و بدفرجامتر از جنایتها و قتل و غارتهایی است که ستمگران در طول تاریخ مرتکب شدهاند؟ همان ستمگرانی که امروز نیز بر ضد بشر جنایت میکنند و زمین را به فساد میکشانند و همه قوای خود را برای نابودی اسلام و مسلمانان بسیج کردهاند. البته تصور این مطلب برای ما دشوار است و ما از درک کُنْه آن عاجزیم؛ در عین حال از قرآن و معارف اسلامی آموختهایم که پرستش خداوند در تکامل انسان نقش اساسی دارد؛ اما شرک و پرستش غیر خدا عکس آن را نتیجه میدهد؛ یعنی زمانی میتوانیم درک کنیم که شرک و پرستش غیر خدا چقدر خطرناک و بد فرجام است که بدانیم پرستش خداوند چه عظمت و نقشی در تکامل معنوی ما دارد.
معمولاً هنگامی که دربارهٔ اهمیت دین و معارف اسلام سخن به میان میآید، اهمیت آن بیشتر از جنبه اجتماعی و مادی ملاحظه میشود؛ مثلاً گفته میشود که دین، موجب امنیت و عدالت میگردد؛ اما کمتر کسی به اهمیت جنبه معنوی آن میپردازد که پرستش خداوند چه نقشی در ترقی و تکامل انسان دارد. در واقع ما نقش پرستش خداوند در تکامل خود را باور نداریم و در مقابل، باور نداریم که پرستش غیر خدا چقدر خطرناک است.
یکی از بزرگان میفرمود: خداوند متعال گاهی سالیانی انسان را به بیماری، فقر و مصیبتی گرفتار میکند تا آن بنده یک «یا الله» بگوید، و آن یا الله چنان در سعادت او مؤثر است که جا دارد برای گفتن، آن سالها گرفتار رنج و شکنجه گردد. توجه به خدا چنان روح را نورانی میکند و به آن تعالی و ترقی میبخشد که جا دارد انسان برای به دست آوردن آن؛ رنجها، شکنجهها، بیماریها، فقرها و گرفتاریها را تحمل کند. این فرمایش کسی است که اهمیت و تأثیر توجه به خداوند را با همه وجود درک کرده بود و میدانست که یک لحظه توجه به خداوند، چقدر انسان را بالا میبرد، و در مقابل، توجه به غیر خداوند تا چه حد موجب سقوط و انحطاط انسان میشود.
ما چون با امور مادی و دنیایی سروکار داریم، خوبیها و ارزشها را منحصر در منافع زندگی مادی میبینیم و اگر برای کار خیری چون احسان و کمک به فقیر ارزش قائل میشویم، به دلیل منافعی است که بر آن مترتب میگردد. همچنین انجام آن کار خیر، ثمره عاطفی نیز دارد و موجب ارضای عواطف انسان میشود. بدین جهت است که ما ارزشها را در راستای منافع مادی و دنیوی آنها که برای ما قابل درک است، ارزیابی میکنیم و هیچگاه درنمی یابیم که لحظهای توجه به خداوند چه نورانیتی به روح میبخشد و چه نقشی در سعادت ما دارد، و برعکس، توجه به غیر خدا تا چه حد ما را از خدا دور میکند و به سقوط و انحطاط میکشاند. درک حقیقت این معنا برای ما دشوار است؛ اما آشنایی با معارف اهل البیت (علیهم السلام) آمادگی و زمینه درک آن معنا را فراهم میآورد و در پرتو معارف آنها، به حقایق توحید واقف میشویم و در مییابیم که هیچ چیز نمیتواند جایگزین توجه به خداوند گردد. با توجه به آنچه گفتیم، اگر کسی به جای توجه به خداوند که مبدأ هستی است و اختیار عالم به دست اوست، به موجودی توجه کند که هیچ اختیاری از خود ندارد و مظاهر پوچ و باطل را برای پرستش خود برگزیند، به جای نور به سوی ظلمت و تاریکی قدم بر داشته است.
سنگینی خطر و فرجام شرک
اهتمام به مسأله توحید و پرستش خداوند یگانه، مورد نظر همه انبیا بوده و سراسر قرآن و سخنان معصومان (علیهم السلام) شاهد بر آن است. مسأله توحید از چنان اهمیتی برخوردار است که برای آن، خون صالحان و پیامبران بسیاری بر زمین ریخته شده و جنگها و مبارزات فراوانی بین طرفداران ادیان گوناگون رُخ داده است. قرآن کریم از یک سو مسیحیان را با محبتترین مردم نسبت به مؤمنان و پیروان رسول خدا (صلی الله علیه وآله) معرفی میکند و میفرماید: «لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ قَالُوا إِنَّا نَصَارَى ذَلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ؛[۸] و قطعاً کسانی را که گفتند: ما نصرانی هستیم، نزدیکترین مردم در دوستی با مؤمنان خواهی یافت؛ زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبانانیاند که تکبر نمیورزند». همچنین در آیات دیگری از قرآن، پیروان عابد حضرت مسیح (علیه السلام) ستایش شدهاند؛ اما از سوی دیگر، وقتی قرآن راجع به شرک و اعتقاد آنان به فرزند خدا بودن عیسی (علیه السلام) سخن میگوید، چنان با شدت با آنان برخورد میکند که انسان به حیرت میافتد؛ مثلاً قرآن میفرماید: «تَكَادُ السَّمَاوَاتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَتَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَتَخِرُّ الْجِبَالُ هَدًّا أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا؛[۹] چیزی نمانده است که آسمانها از این [سخن]بشکافند و زمین چاک خورد و کوهها به شدت فرو ریزند. از اینکه برای [خدای]رحمان فرزندی قایل شدند»
اگر اسلام نظریه پلورالیسم و حقانیت همه ادیان را پذیرفته بود و در کنار اسلام، مسیحیت را نیز دین خوب و معتبری میدانست و فقط اسلام را بهتر و شایستهتر از آن معرفی میکرد، به هیچ وجه با این شدت و حدّت با یکی از مبانی اصلی اعتقادات آنها برخورد نمیکرد و نمیفرمود که جا دارد به جهت اعتقاد به فرزند داشتن خداوند، عالم متلاشی شود و کوهها فرو ریزد و آسمانها بشکافد. ما خیال میکنیم که دین، تنها انجام دادن رفتار و کردار خوب است و توجه نداریم که از نظر دین، رفتار ما باید ریشه اعتقادی صحیحی داشته باشد؛ زیرا عنصر اصلی در انسان، فکر و اعتقاد است که اگر آفت ببیند ـ حتی اگر ما هم ندانیم ـ اعمالی که از آن ناشی میشوند، بی ارزش و بی مقدار میگردند. بدین جهت تأکید شده است که انسان اعتقادات خود را محکم، شفاف، پاک و بی آلایش سازد تا مبادا انحرافات و افکار شرک آلود در ذهن او راه یابد.
آری، از دیدگاه قرآن شرک به خداوند و اعتقاد به فرزند داشتن او به قدری خطرناک و سنگین است که جا دارد چنین اعتقادی موجب متلاشی گشتن جهان شود؛ فرجامی که خداوند برای هیچ گناهی (مانند قتل نفس یا...) درخواست نکرد و حداکثر قومی را که به گناه بزرگی مبتلا میشدند و دست از آن بر نمیداشتند، با عذاب خود هلاک میکرد. قرآن وقتی طغیان آنان را ذکر میکند، نمیفرماید که گناهشان به قدری سنگین است که جا دارد عالم را متلاشی کند. پس آنچه قرآن دربارهٔ اعتقاد شرک آلود مسیحیان گفته، ناشی از آن است که اعتقاد صحیح به توحید نقش اول را در سلامت روح و تکامل انسان دارد و اگر این اعتقاد آسیب ببیند و با وسوسه و شرک آلوده شود، مجموعه رفتار و اعمال انسان خراب میگردد. از این رو ـ چه در اسلام و چه در ادیان الهی دیگر ـ هیچ چیز مهمتر از مسأله توحید و پرستش خدای یگانه نیست.
معنای توحید حقیقی
برخی تصور میکنند که توحید، در «توحید در خالقیت» خلاصه میشود و کسی که تنها معتقد باشد که آفریننده عالم یکی است، موحد میباشد. اینان کلمه «الله» در جمله «لا إلهَ إلاَّ الله» را فقط به معنای «خالق عالم» میدانند. اگر نظر این گروه را بپذیریم، باید مشرکان مکه را موحد بدانیم، چرا که آنان حدود سیصدو شصت بت داشتند و آنها را میپرستیدند و در عین حال «الله» را به عنوان خالق آسمانها و زمین قبول داشتند و هرگز بتها را خالق نمیدانستند. چنان که قرآن میفرماید: «وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ[۱۰] و اگر از آنها بپرسی: چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده؟ قطعاً خواهند گفت: خدا».
پس مشرکان و بت پرستان عصر پیامبر (صلی الله علیه وآله) هیچگاه بتها را خالق جهان نمیدانستند زحمات و مبارزات پیامبران نیز فقط برای اثبات این نبود که خالق جهان یکی است؛ بنابراین توحید مطلوبِ اسلام، در توحید در خالقیت خلاصه نمیشود.
توحید در خالقیت و اعتقاد به خالق عالم، شرط و رکن اول توحید است و رکن دوم آن، اعتقاد به ربوبیت خداوند میباشد؛ اعتقاد به اینکه تدبیر و اداره جهان در اختیار خداست؛ چیزی که مشرکان منکر آن بودند. البته آنان با استدلال قرآنی ملزم به پذیرش آن میشدند؛ استدلالی که بر پایه استناد همه خیرها، برکات، مرگ و زندگی به خداوند استوار است و بر اساس آن، راهی جز پذیرش تدبیر و ربوبیت خداوند باقی نمیماند: «قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ؛[۱۱] بگو کیست که از آسمان و زمین به شما روزی میبخشد؟ یا کیست که حاکم بر گوشها و دیدگان است؟ و کیست که زنده را مرده بیرون میآورد و مرده را زنده خارج میسازد؟ و کیست که کارها را تدبیر میکند؟ خواهند گفت: خدا. پس بگو: آیا پروا نمیکنید»؟
بنابراین خداوند نه تنها خالق است، بلکه رب و پروردگار نیز میباشد؛ اما کسانی معتقدند که خداوند جهان را آفریده و قوانینی برای آن قرار داده است و برای تدبیر آن، دیگر نیازی به خداوند نیست و او تأثیری در گردش عالم ندارد. به قول یکی از غربیها، عالم مانند ساعتی است که وقتی آن را کوک میکنند، عقربههای آن به صورت خودکار حرکت میکند. بر اساس این پندار، خداوند رب و پروردگار نیست و تنها خالق عالم است؛ اما ما معتقدیم که نه تنها خدا عالم را آفریده، بلکه اداره آن را در اختیار دارد و در اصطلاح، «ربوبیت تکوینی» و «ربوبیت تشریعی» از آنِ خداست. اعتقاد به ربوبیت تشریعی از آن روست که خداوند انسان را مختار آفریده و او به راهنماییها و قوانین و مقرراتی که خداوند وضع میکند، نیازمند است.
برخی خالقیت و ربوبیت تکوینی خدا را قبول دارند و میپذیرند که مدیریت و کارگردانی تکوینی عالم بر عهده خداوند است؛ اما ربوبیت تشریعی خداوند را قبول ندارند و نمیپذیرند که انسان در رفتار اختیاری خود باید از خداوند اطاعت کند و خداوند با جعل مقررات و قوانین و راهنماییهای خود رفتار اختیاری انسان را تدبیر میکند. مصداق بارز این گروه، شیطان است که منکر خالقیت خداوند نبود؛ از این جهت وقتی خداوند از او پرسید که چه چیز تو را از سجده کردن بر آدم باز داشت؟ در جواب گفت: «قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ؛[۱۲] من از او بهترم. مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی». و بدین ترتیب، به خالقیت خدا اعتراف کرد.
همچنین شیطان منکر ربوبیت تکوینی خداوند نبود؛ زیرا در همین سخن گستاخانهاش به ربوبیت الهی اقرار کرد، در آنجا که گفت: «رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ؛[۱۳] پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی من [هم گناهانشان را] در زمین برایشان میآرایم و همه را گمراه خواهم ساخت».
شیطان منکر قیامت نیز نبود؛ چرا که پس از رانده شدن از درگاه خداوند درخواست میکند: «رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛[۱۴] پروردگارا، پس مرا تا روزی که برانگیخته خواهند شد مهلت ده».
آنچه که باعث شد شیطان جزء کافران قرار گیرد و حتی گناهش از معصیت منکران وجود خدا بیشتر و سنگینتر شود انکار ربوبیت تشریعی خداوند بود. او بدان سبب از درگاه خداوند رانده شد و لعنت ابدی حضرت حق را برای خود خرید که خود را برتر از آدم دانست و کبر و غرورش باعث شد که از دستور خداوند سرپیچی کند و تدبیر تشریعی خداوند را نپذیرد و بر آدم سجده نکند. او حتی برای رد ربوبیت تشریعی و ناصواب جلوه دادن فرمان خداوند، این استدلال را مطرح ساخت که من بهتر از آدم هستم؛ چون مرا از آتش و او را از خاک آفریدی، و آتش از خاک برتر است؛ پس من نمیتوانم به کسی سجده کنم که از من فروتر است.
بنابراین شیطان چون تسلیم ربوبیت تشریعی خداوند نشد و علی رغم پذیرش خالقیت و ربوبیت تکوینی خداوند، تسلیم امر تشریعی خداوند در سجده به آدم نشد، از همه مخلوقات خداوند پستتر گردید و خداوند او را پیشوای گنه کاران و فساد پیشه گان ساخت و آنان با پیروی از شیطان روانه جهنم میشوند و بدترین درکات جهنم را خداوند به شیطان اختصاص داد.
بنابراین در اسلام توحید معجونی است که اعتقاد به توحید در خالقیت، ربوبیت تکوینی و تشریعی خداوند را در برمی گیرد. لازمه سعادت و تعالی بشر، پذیرش همه اجزا و ارکان توحید است؛ از این رو اگر کسی رکنی از ارکان توحید را نپذیرفت، اصل توحید را نپذیرفته است؛ چنان که اگر در یک معجون دارو یکی از عناصر اصلی نباشد، نه فقط آن معجون شفابخش نیست، بلکه ممکن است زیان نیز داشته باشد. با توجه به این حقیقت خداوند میفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَلِكَ سَبِيلًا، أُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُهِينًا؛[۱۵] کسانی که به خدا و فرستادگان او کافر میشوند و میخواهند میان خدا و پیامبران او جدایی اندازند، و میگویند: ما به برخی ایمان میآوریم و به برخی کافر میشویم و میخواهند میان این [دو] راهی برگزینند، آنان در حقیقت کافرند».
مؤمن کسی است که مجموعه دین را به طور کامل بپذیرد. اگر کسی بخشی از دین را پذیرفت و بقیه را رد کرد، او در حقیقت کافر است؛ چون به همه آنچه خداوند نازل کرده ایمان نیاورده. به علاوه او به درخواست دل خویش بخشی از دین و کلمات خداوند را نپذیرفته. پس به واقع او هواپرست است، نه خداپرست؛ حتی آن بخشی از دین را که پذیرفته، به خاطر موافقت با دلخواهش بوده، نه بدان جهت که خداوند به پذیرش آنها فرمان داده است. خداپرست کسی است که به همه آنچه خداوند نازل کرده، ایمان آورد و تابع خواست دل خود نباشد.
نتیجه اعتقاد به توحید در خالقیت و ربوبیت تکوینی و تشریعی (اعتقاد به اینکه خداوند خالق هستی است و تدبیر و اداره عالم بر عهده اوست، و اوست که با قوانین و مقررات خود راه سعادت را فرا روی انسان مینهد) این انگیزه را در انسان پدید میآورد که فقط خداوند را بپرستد. او چون میداند که تدبیر عالم در اختیار خداست، برای رفع نیازمندیهای خود سراغ دیگران نمیرود و در نتیجه، تسلیم خواست آنها نمیشود. اما اگر منکر ربوبیت تشریعی شد و حکم خدا را قبول نکرد، خواه ناخواه به سوی دیگران کشانده میشود و در نتیجه تسلیم خواست آنها میگردد و به پرستش غیر خدا تن میدهد. پس اگر انسان معتقد شد که خداوند خالق اوست و ربوبیت تکوینی و تشریعی همه از خداست، راهی جز تسلیم شدن در مقابل خداوند ندارد. وقتی او معتقد است که هستی او از خداست، با تکیه بر چه قدرتی میخواهد در برابر خداوند بایستد؟ او وقتی خداوند را همه کاره عالم دانست، دیگر معنا ندارد که سراغ دیگران برود؛ چون دیگران چیزی ندارند که به او بدهند.
بنابراین اعتقاد به توحید که شعار اسلام و ذکر «لا إلهَ إلاَّ الله» بیانگر آن است، سه رکن دارد: اعتقاد به خالقیت، ربوبیت تکوینی و ربوبیت تشریعی خداوند. اعتقاد به توحید در عبادت خداوند یگانه، بر پذیرش این سه رکن متوقف است. این همان شعار توحیدی است که در کلام حضرت امام رضا (علیه السلام) به عنوان دژ خداوند ذکر شده است.
دانستیم که «لا إلهَ إلاَّ الله» تنها یک لفظ و یک شعار نیست، بلکه حکایتگر مجموعه عقاید توحیدی است که در قلب انسان موحد رسوخ کرده و او بر اساس آن عقاید راستین، هستی را متعلق به خدا میداند و خداوند را مدبّر عالم و برآورنده نیازها میشناسد و به معبودی جز او اعتقاد ندارد؛ بر این اساس ممکن نیست در پی دیگران باشد. پس اهتمام ویژه به مسأله توحید، بدان جهت است که اعتقاد راسخ به توحید در جنبههای اعتقادی، اخلاقی و تشریعیاش باعث میشود که انسان با سراسر وجودش خداوند را درک کند و به او توجه یابد و لحظهای از او غافل نگردد.
تفاوت بین علم و ایمان به خداوند
گاهی حقیقت توحید را با جمله «لا إلهَ إلاَّ الله» در فصل آخر اذان و اقامه یا در تسبیحات اربعه و... بیان میکنیم؛ اما گاهی این ذکر با شهادت و گواهی همراه میشود و مثلاً در ابتدای اذان و اقامه و در تشهد، «اشهد ان لا اله الله» میگوییم. شاید شهادت به وحدانیت خدا در آغاز نماز بدان علت باشد که هر کس در مقام عبادت خداوند بر میآید، اول باید به وحدانیت خداوند اعتراف کند و لازمه آن اعتراف، آگاهی به این است که خداوند آفریننده جهان است. البته ایمان با علم متفاوت است و هویت مستقلی دارد. ایمان، عملی اختیاری و عبارت است از التزام و پذیرش قلبی نسبت به چیزی که انسان میداند و به آن آگاهی دارد و میکوشد که به آن عمل کند؛ از این رو گاهی علم انسان با ایمان همراه نیست؛ به همین سبب فرعون با اینکه میدانست حضرت موسی (علیه السلام) از سوی خداوند فر ستاده شده و معجزاتی از سوی خداوند آورده، به او ایمان نیاورد. قرآن در این باره میفرماید: «قَالَ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنْزَلَ هَؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ بَصَائِرَ وَإِنِّي لَأَظُنُّكَ يَا فِرْعَوْنُ مَثْبُورًا؛[۱۶] گفت: قطعاً میدانی که این [نشانهها] را جز پروردگار آسمانها و زمین نازل نکرده است، و راستیای فرعون، تو را تباه شده میپندارم».
حضرت موسی (علیهم السلام) با تأکید، به فرعون میفرمایند: تو میدانی معجزاتی که به دست من انجام میگیرد، کار خداوند است؛ اما فرعون وجود خدایی جز خود را انکار میکرد و ادعا مینمود که من غیر از خود، خدایی برای شما سراغ ندارم. قطعاً حضرت موسی (علیه السلام) درست میگفت و فرعون نیز آن را میدانست؛ اما انکار میکرد و به خداوند شرک میورزید. پس علم به تنهایی کافی نیست و هنگامی اثر بخش است که انسان به لوازم آن ملتزم باشد و قلباً آن را بپذیرد. چه بسا انسان چیزی را میداند؛ اما آگاهانه آن را انکار میکند که این «جحد» و انکار آگاهانه، بدترین نوع کفر است. بر این اساس ما میدانیم خدایی جز پروردگار عالم وجود ندارد؛ اما باید در نماز با فعل اختیاری خود که همان اعتراف و شهادت است، از علم و ایمان خود به وحدانیت خداوند خبر دهیم؛ و این شهادت که عملی اختیاری در اذان، اقامه و تشهد است، عبادت محسوب میشود.
در اینجا این سؤال مطرح میگردد که در نماز برخی تعابیر، نظیر «إِیاکَ نَعْبُدُ»، «إِیاکَ نَسْتَعِینُ» و «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» با صیغه جمع به کار رفتهاند و حکایت میکنند که بیشتر اهتمام بر آن بوده که نماز به جماعت خوانده شود و نماز در اصل، ماهیتی اجتماعی دارد؛ پس چرا با اینکه اذان برای اعلام عمومی است، با صیغه مفرد به وحدانیت خداوند شهادت میدهیم و در اذان و همچنین اقامه و تشهد، تعبیر «اشهد» را به کار میبریم و نمیگوییم: «نشهد ان لا إلهَ إلاَّ الله»؟ شاید استفاده از صیغه مفرد «اشهد» در شهادت به وحدانیت خداوند، از این جهت باشد که شهادت و اعتراف، امری است شخصی و هر کس با آن از علم حضوری و اعتقاد قلبی خویش به آنچه میداند خبر میدهد و هیچ کس نمیتواند از ناحیه دیگران شهادت دهد؛ چون از اعتقاد قلبی آنان خبر ندارد. با توجه به این حقیقت است که ما در هیچ یک از دعاها و مناجاتها سراغ نداریم که شهادت و اعتراف به وحدانیت خداوند با صیغه جمع به کار رفته باشد، بلکه در همه موارد، تعبیر «اشهد» به کار رفته است.
پانویس
- ↑ محمدباقر مجلسی، بحار الانوار، ج 18، باب 1، حدیث 32، ص 202.
- ↑ همان، ج 49، باب 12، حدیث 3، ص 127.
- ↑ همان، ج 93، باب 13، حدیث 42، ص 161.
- ↑ همان، ج 3، باب 11، حدیث 15، ص 280 و ج 67، باب 4، حدیث 1، ص 131 و حدیث 2، ص 132.
- ↑ بقره (2)، 138.
- ↑ نحل (16)، 36.
- ↑ نساء (4)، 48.
- ↑ مائده (5)، 82.
- ↑ مریم (19)، 91 ـ 90.
- ↑ زمر (39)، 38.
- ↑ یونس (10)، 31.
- ↑ اعراف (7)، 12.
- ↑ حجر (15)، 39.
- ↑ همان، 36.
- ↑ نساء (4)، 150 ـ 151.
- ↑ اسرا (17)، 102.







