کتابخانه:توحید و شرک در نگاه شیعه و وهابیت بخش دوم
|
| |
| نویسنده | احمد عابدی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | مشعر |
| محل انتشارات | تهران |
| تاریخ نشر | ۱۳۹۰ |
| شابک | ۹۷۸-۹۶۴-۵۴۰-۳۰۶-۳ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ بخش دوم: توحید در الوهیت یا توحید عبادی
- ۱.۱ مقدمه
- ۱.۱.۱ اهمیت ویژه بحث از توحید عبادی
- ۱.۱.۲ توحید در الوهیت از نظر لغت
- ۱.۱.۳ توحید الالوهیة یا توحید الالهیة»
- ۱.۱.۴ عبادت از نظر لغت و اصطلاح
- ۱.۱.۵ معنی اصطلاحی «عبادت»
- ۱.۱.۶ جایگاه بحث «توحید در الوهیت»
- ۱.۱.۷ مشرکین و توحید در عبادت
- ۱.۱.۸ معنی کلمه طیبه «لا اله الّا اللَّه»
- ۱.۱.۹ دلیل توحید عبادی
- ۱.۱.۱۰ شرک
- ۱.۱.۱۱ شرک از دیدگاه قرآن و حدیث
- ۱.۱.۱۲ شرک عرب جاهلی
- ۱.۱.۱۳ علل و عوامل گرایش به شرک در عبادت
- ۱.۱.۱۴ انواع شرک
- ۱.۱.۱۵ ملاک توحید و شرک
- ۱.۱.۱۶ سجده برای غیر خداوند
- ۱.۱.۱۷ بدترین نوع شرک
- ۱.۲ فصل اوّل: آیات توحید و ولایت ائمه علیهم السلام
- ۱.۳ فصل دوم: شرط قبولی اعمال
- ۱.۴ فصل سوم: واسطه بین خدا و خلق
- ۱.۴.۱ زیارت
- ۱.۴.۲ تحلیل فلسفی یا دلیل عقلی بر مسأله زیارت
- ۱.۴.۳ زیارت قبور در قرآن کریم
- ۱.۴.۴ زیارت قبور در سنت
- ۱.۴.۵ زیارت قبور در نظر فقها
- ۱.۴.۶ توسل و استغاثه
- ۱.۴.۷ و امّا دیدگاه وهابیان
- ۱.۴.۸ به نظر وهابیان
- ۱.۴.۹ حکم استغاثه
- ۱.۴.۱۰ شکل و صورت استغاثه
- ۱.۴.۱۱ نقد و بررسی ادله وهابیان بر عدم جواز توسل
- ۱.۵ فصل چهارم: واسطه بودن ائمه علیهم السلام
- ۱.۵.۱ مسأله اوّل: هدایتی بر مردم جز بوسیله ائمه علیهم السلام نیست
- ۱.۵.۲ مسأله دوم: دعا با نام ائمه علیهم السلام
- ۱.۵.۳ مسأله سوم: استغاثه به ائمه علیهم السلام
- ۱.۵.۴ مسأله چهارم: حج به مشاهد ائمه علیهم السلام
- ۱.۵.۴.۱ نقد و بررسی
- ۱.۵.۴.۲ زیارت کربلا در روز عرفه
- ۱.۵.۴.۳ نقد و بررسی
- ۱.۵.۴.۴ افضل اعمال
- ۱.۵.۴.۵ برتری کربلا از کعبه معظمه
- ۱.۵.۴.۶ نقد و بررسی
- ۱.۵.۴.۷ نزول فرشتگان بر زوار قبر امام حسین علیه السلام
- ۱.۵.۴.۸ مناسک مشاهد یا آداب و اعمال زیارت
- ۱.۵.۴.۹ طواف به ضریح
- ۱.۵.۴.۱۰ نماز خواندن نزد ضریح
- ۱.۵.۴.۱۱ افتادن یا سجود بر قبر و بوسیدن آن
- ۱.۵.۴.۱۲ قبله قرار دادن قبر
- ۱.۵.۴.۱۳ رویکرد انتقادی به مسأله مشاهد مشرفه
- ۱.۶ فصل پنجم: اختیار حلال و حرام بهدست امام است
- ۱.۷ فصل ششم: شفا بودن تربت قبر امام حسین علیه السلام
- ۱.۸ فصل هفتم: دعا کردن شیعیان به طلسم و استغاثه به مجهول
- ۱.۹ فصل هشتم: استخاره
- ۱.۱ مقدمه
- ۲ پانویس
بخش دوم: توحید در الوهیت یا توحید عبادی
اشاره
فصل اوّل: آیات توحید و ولایت ائمه علیهم السلام
فصل دوم: شرط قبولی اعمال
فصل سوم: واسطه بین خدا و خلق
فصل چهارم: واسطه بودن ائمه علیهم السلام
فصل پنجم: اختیار حلال و حرام به دست امام است
فصل ششم: شفابودن تربت قبر امام حسین علیه السلام
فصل هفتم: دعاکردن شیعیان به طلسم و استغاثه به مجهول
فصل هشتم: استخاره
مقدمه
اشاره
در این بخش ابتدا به تبیین دیدگاه شیعه در مسأله توحید عبادی پرداخته و سپس به نقد و بررسی فصل اوّل از باب دوم کتاب اصول مذهب الشیعه میپردازیم.
مهمترین مسألهای که موجب شده وهابیان در برابر سایر مسلمانان اعم از شیعه یا اهلسنت موضعگیری کنند بحث از «توحید عبادی» است، و به گفته برخی از نویسندگان این مسأله کلید اصلی تمام اختلافات مسلمانان است.[۱] دستاویز وهابیان برای مباح دانستن خون شیعیان و نسبت کفر و شرک به دیگران دادن تفسیری است که آنان از توحید عبادی دارند. محمد بن عبدالوهاب حرکت خود را اینگونه شروع کرد که اسباب و مظاهر شرک همه بلاد اسلامی را فراگرفته است. او تفسیر جدیدی از «توحید در الوهیت» ارائه میکرد و معتقد بود که هرکس تحلیل و تفسیر او را از توحید نپذیرد او کافر یا مشرک است و اکنون پیروان او نیز همینگونه عمل میکنند. با توجه به آنچه گذشت روشن است که این بحث از اهمیت ویژهای برخوردار است. ما ابتدا به بیان اهمیت بحث از «توحید عبادی» و سپس به بیان آن از نظر لغت و اصطلاح پرداخته و پس از بیان جایگاه «توحید عبادی» در اعتقادات، دلیل آن و سپس شرک مقابل آن و آنگاه تنافی نداشتن توسل به اسباب با مسألهتوحید عبادی را بیانمیکنیم. سپسبهبررسی سخنان آقای دکتر قفاری میپردازیم.
اهمیت ویژه بحث از توحید عبادی
اولًا ممکن است میان مسلمانان اختلافاتی در توحید صفاتی یا توحید افعالی یافت شود امّا هرگز هیچ مسلمانی در این تردید ندارد که عبادت منحصراً باید برای خداوند انجام شود و شرک در عبادت با موحّد بودن هرگز قابل جمع نیست، گویا توحیدی عبادی از بدیهیترین اصول نزد همه مسلمانان است. البته اختلافاتی در تعیین مصادیق آن وجود دارد که در آینده مورد بحث قرار میگیرند.
ثانیاً تنها هدف از خلقت جن و انس عبادت است.[۲] این عبادت هرچند ممکن است به معرفت تفسیر شود ولی مقصود از معرفت، معرفت به توحید ذاتی و صفاتی نیست بلکه مراد معرفت به «توحید عبادی» است،[۳] زیرا توحید عبادی یک جنبه اعتقادی دارد که همان اعتقاد به آنکه پرستش منحصر به خدای متعال بوده و هیچ شریکی از این جهت ندارد، و یک جنبه عملی نیز دارد که باید در عمل عبادتها را برای خداوند انجام داد. و این معرفت، همان جنبه اعتقادی توحید عبادی را بیان میکند.
ثالثاً برای اهمیت بحث از توحید عبادی همین بس است که هدف اصلی از ارسال انبیاء علیهم السلام(۳) و انزال کتب دعوت به توحید در پرستش بوده است و آیات فراوانی در قرآن مناً باید بین غایت بالذات و غایت بالعرض تفاوت گذارده شود همچنانکه غایت راجعبه فاعل با غایت راجعبه فعل تفاوت وجود دارد، و فیلسوفانی چون آقاحسین خوانساری طرفدار اثبات غایت حتی غایت راجعبه فاعل هستند ر. ک: «الحاشیة علی شروح الاشارات» ج ۲، ص ۳۶۳، تعلیقه بر فصل اوّل از نمط ششم اشارات و افرادی مثل امام خمینی منکر وجود غرض در افعال خدای متعال حتی غرض راجعبه فعل میباشند. ر. ک: «طلب و اراده» ص ۴۳: «فما هو المعروف بینهم انّه تعالی یفعل للنفع العائد الی العباد مشترک فی الفساد والامتناع مع فعله للنفع العائد الیه تعالی» ۳- آیةاللَّه جوادی آملی فرموده: «لا اله الا اللَّه سخن همه انبیاء است»، «تفسیر موضوعی»، ج ۶، ص ۴۰۷
کریم این نکته را بیان فرموده است.[۴] و سه سوره مبارکه «اعراف- هود- شعراء» بالخصوص به این مهم مفصلتر از دیگر سورههای قرآن اختصاص یافتهاند.[۵]آنگونه که بیان شد هدف اصلی انبیاء علیهم السلام راهنمایی مردم به توحید در عبادت بوده است، ولی شیخ محمد عبده گفته است: «مهمترین هدف از بعثت پیامبر اکرم اثبات توحید ذاتی و توحید افعالی بوده است»،[۶]و در جای دیگر گفته است: «بزرگترین گمراهی و ضلالتی که در زمان جاهلیت وجود داشت مسأله شرک بوده است، و آنان خداوند را به شکل اشیاء مادی میپنداشتند، و پیامبران آمدهاند تا بشر را به توحید رسانده و به آنان بفهمانند که خداوند شبیه و نظیر ندارد».[۷] این کلام شیخ محمد عبده از دقت کافی برخوردار نیست زیرا همانگونه که از آیات شریفه قرآن روشن شد مهمترین هدف انبیاء علیهم السلام دعوت به توحید در عبادت بوده است. و مشرکان در زمان جاهلیت و پیش از آن با مشکل شرک عبادی مواجه بودند نه با شرک ذاتی، گرچه آنان از جهت توحید در ربوبیت و توحید در صفات و افعال نیز مشکل داشتند ولی مهمترین مشکل آنان مشکل در عبادت بوده است، همچنانکه کافر بودن ابلیس به جهت آن است که او در توحید عبادی انحراف داشت نه در توحید ذاتی یا توحید در ربوبیت.
باز وقتی اهمیت زیاد مسأله «توحید عبادی» روشن میشود که میبینیم قرآن کریم انبیاء علیهم السلام را با صفت «عبد بودن» میستاید،[۸] و ائمه علیهم السلام[۹] و حتی اصحاب آنان نیز با این صفت ستوده شدهاند.[۱۰]
دعاهای نقل شده از اهلبیت علیهم السلام نیز بیشترین تأکید آنها بر مسأله «توحید عبادی» است.[۱۱] و بلکه تقسیم مردم به «موحّد» و «مشرک» نیز براساس توحید عبادی است، مثلًا دین مسیحیت یا هند و وجین با آنکه اعتقاد به توحید ذاتی دارند ولی بر اثر پرستش غیر خدای متعال، شرک آلود معرفی میشوند. علاوه بر آنکه امروز در دنیا کمتر دینی یافت میشود که در توحید ذاتی اشکال داشته و یا منکر خداوند باشد یا برای او نظیر و شبیه قائل باشد ولی ادیانی که شرک در عبادت دارند اکثریت ادیان را تشکیل داده و بیشترین پیروان را دارند و لذا بحث از توحید عبادی بسیار ضروری است.
رابعاً اولین واجب در دین مقدس اسلام اقرار و اعتراف به کلمه طیبه «لاالهالااللَّه» است که به معنی اقرار به توحید در عبادت است و ملاک در مسلمان بودن اشخاص میباشد، در آینده معنی این کلمه بیان خواهد شد.
خامساً مسأله توحید عبادی علاوه بر جنبه اعتقادی، آثار تربیتی فراوانی دارد، و از این جهت نسبت به سایر اقسام توحید برتری و امتیاز دارد. به همین جهت ابنسینا وقتی مسأله احتیاج مردم را به دین و قانون الهی و رسالت بیان میکند از راه ضرورت تکرار توجه انسان به خداوند و عبادتهای پنجگانه وارد میشود که این عبادتها موجب میشوند تا مردم به عدالت و حفظ قانون پایبند باشند.[۱۲] و این چیزی غیر از توحید عبادی نیست.
سادساً متأسفانه در کتابهای اعتقادی شیعه کمتر به این مسأله پرداخته شده است، در حالی که تنها مستمسک وهابیان برای کشتن شیعیان برگشت به همین مسأله دارد. و لذا ضرورت دارد که ما بهصورت گسترده به این مسأله پرداخته و کلمات دکتر قفاری را مورد نقد و بررسی قرار دهیم. اگر در قدیم شبهاتی چون مسأله ثنویت و شبهه ابنکمونه برای فیلسوفان و متکلمان بهصورت جدّی مطرح بوده است الآن ضرورتهای جدیدی پیش آمده است که یکی از آنها بررسی مسأله توحید عبادی است.
توحید در الوهیت از نظر لغت
إله به معنی شایسته پرستش است، جوهری گوید: «اله به معنی عبادت و پرستیدن است»،[۱۳] فیروزآبادی نیز ضمن ذکر کردن همان معنی میگوید: «اله به معنی مألوه است- یعنی مصدر به معنی اسم مفعول- و هر معبودی نزد عبادت کننده او اله نامیده میشود»،[۱۴] راغب نیز اله را به معنی معبود گرفته است.[۱۵] در سایر کتابهای لغت نیز غالباً معنی عبادت و پرستش را ذکر کردهاند.[۱۶] از آنچه گذشت معلوم شد که در لغت «اله» به معنی معبود است. و کلمه «و حدّ» به معنی اعتقاد به یگانگی چیزی است،[۱۷]و آیه شریفه «أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهاً وَاحِداً»[۱۸]اشاره به آن است. پس «توحید در الوهیت» به معنی «یگانه قرار دادن معبود» است. کتابهای شیعه ازاین جملهبه «توحیدعبادی» یادکردهاند. ولی از زمان ابن تیمیه اصطلاح «توحید الالوهیة» در مقابل «توحید الربوبیة» شایع گردید، و مقصود ابنتیمیه از توحید الالوهیة توحید در عبادت است یعنی باید عبادت منحصراً برای خدای متعال بدون هیچ شریکی باشد.
توحید الالوهیة یا توحید الالهیة»
معمولًا تمامی کتابهای وهابیان توحید عبادی را با «توحید الالوهیة» بیان میکنند و این از چند جهت قابل خدشه است:
الف: مصدر کلمه «اله» اله میباشد همانگونه که قبلًا از جوهری و راغب و طریحی نقل شد و در نسبت به آن باید گفته شود «توحید الالهیة» نه «توحید الالوهیة». آقای عبدالرحمن حسن حنبکه میدانی نیز گفته است: «مصدر صناعی از کلمه «اله» به معنی معبود، الهیة میشود نه الوهیة».[۱۹] ب: الوهیت در لغت به معنی عبادت آمده است، و عبادت از صفات انسان است نه از صفات خدای متعال. و توحید الوهیت یعنی فقط یک عبادت. و این خلاف مقصود وهابیان از این کلمه است.[۲۰]
ج: آیةاللَّه سبحانی فرموده است: «وهابیان الوهیت را از اله به معنی معبود گرفتهاند، و این خطا است، زیرا اللَّه و إله به یک معنی بوده با این تفاوت که إله کلی است. واللَّه یک مصداق آن است».[۲۱] با توجه به معنای لغوی که قبلًا ذکر شد معلوم گردید که از نظر لغت اله به معنی معبود صحیح است و اشکال آیةاللَّه سبحانی وارد نیست. بله این صحیح است که گفته شود اللَّه مصداق و جزئی بوده و اله کلی است بنابراین باید گفته شود «توحید اللَّه تعالی بالالوهیة» زیرا توحید الالوهیة شامل کسی که بتپرست است و تنها یک بت را میپرستد و عبادت را اختصاص به او میدهد نیز میشود.
د: با توجه به آنکه إله به معنی معبود است اعم از آنکه به حق یا ناحق باشد پس معلوم است که هرگز دین توحید الوهیت را نمیگوید، مگر آنکه مراد معبود به حق باشد و در این صورت باید گفت: توحید عبادی اختصاص دادن اللَّه تبارک و تعالی به عبادت، یعنی «ایاک نعبد»[۲۲]که به معنی نخصّک بالعبادة[۲۳]/ عبادت را به تو اختصاص میدهیم، است.
عبادت از نظر لغت و اصطلاح
پس از آنکه معلوم شد مقصود از توحید الوهیة، توحید در عبادت است لازم است واژه عبادت را از نظر لغت و اصطلاح بیان کنیم و این بحث برای مباحث و مسائل آینده مفید بوده و روشن میکند که چه چیزی مصداق عبادت است.
رازی گوید: «اصل عبودیت به معنی خضوع و ذلّت است».[۲۴]و راغب همین معنا را با اندکی اصلاح پذیرفته و میگوید: «عبودیت یعنی اظهار ذلت، و عبادت رساتر از آن است زیرا دلالت بر نهایت خضوع میکند، و تنها کسی مستحق عبادت است که نهایت بخشش وجود بهدست او باشد».[۲۵] طریحی نیز به همان معنی راغب توجه داشته است.[۲۶] فیروزآبادی نیز عبادت را مطلق اطاعت دانسته است.[۲۷] ولی زبیدی در شرح آن گوید: «اطاعت همراه با خضوع را عبادت گویند».[۲۸] ضمناً روشن است که عبادت و اطاعت مترادف نبوده بلکه اطاعت اعم از عبادت است مثلًا هر عبد یا خادم و یا مرئوسی از رئیس خود اطاعت میکند ولی او را عبادت ننموده است. ابوهلال عسکری گوید: «فرق بین عبادت و اطاعت آن است که عبادت نهایت خضوع است و کسی مستحق آن است که نهایت نعمت بهدست او باشد».[۲۹]
بنابراین میتوان گفت: عبادت از نظر لغت یعنی نهایت خضوع و ذلت و اطاعت در برابر کسی که مولای حقیقی بوده و نهایت نعمت را به انسان داده و استحقاق شکر داشته باشد. پس هرگونه اطاعتی یا خضوع در برابر دیگران، عبادت بهشمار نمیآید.
در کتابهای فرهنگ فارسی معمولًا کلمه «عبادت» را به معنی «پرستش» گرفتهاند.[۳۰]ولی در معنی «عبادت» از نظر کتب عربی خضوع و فروتنی وجود دارد، به این جهت مرحوم سید مصطفی خمینی فرموده: «امروزه کلمه عبادت را مترادف با پرستش میگیرند در حالی که این نه از نظر لغت صحیح است و نه از نظر موارد استعمال، زیرا در برخی روایات آمده است «التفکر عبادة» در حالی که فکر کردن اطاعت و خضوع و خشوع نیست، بنابراین بهتر است گفته شود عبادت به معنی ذلّت و خشوع قوای باطنی و روحی و نیز قوای ظاهری است و هر عمل ظاهری یا باطنی که بیشتر این خضوع و خشوع را نشان دهد عبادی بودن آن عمل بیشتر است».[۳۱]
معنی اصطلاحی «عبادت»
تعریفهای بسیار زیادی برای عبادت ذکر شده که برخی از آنها را نقل میکنیم:
۱- طریحی فرموده است: «عبادت در اصطلاح عبارت است از مواظبت برانجام آنچه خداوند به آن دستور داده است»،[۳۲] طبق این تعریف ارتباطی بین معنی لغوی و اصطلاحی عبادت وجود ندارد. زیرا در معنی لغوی بیشترین تأکید بر خضوع و ذلت بود که در این معنی لحاظ نشده است. و نیز اعتقاد به منعم بودن معبود و نیز استحقاق عبادت داشتن او در این تعریف نیامده است.
۲- ابوالفتوح رازی گوید: «اصل تعبد به معنی تذلّل است، و عبادت یعنی تربیت کردن نفس بر تحمل سختیها در راه اطاعت».[۳۳] ۳- مرحوم شیخمحمدحسین الکاشف العظاء فرموده: «عبادت مشتق از عبودیت بوده و یکی از آثار عبد بودن است، حکم به بعد بودن بر هر عبدی آن است که برای حفظ تداوم نعمت از طرف مولای خود همیشه مولی را صاحب نعمت دانسته و خود در برابر او در نهایت خضوع و ذلت باشد. و هیچ نعمتی بالاتر از نعمت وجود و حیات نیست پس عبادت آن است که سجود و رکوع و طواف و قیام و قعود به همراه نهایت خضوع و ذلت در برابر دهنده آن نعمتها باشد».[۳۴] ۴- صدرالمتألهین عبادت را اینگونه توضیح داده است: «عبادت خضوع و ذلّتی است که دلالت بر بالاترین تعظیم نماید و تنها کسی مستحق آن است که نعمتهای اصلی چون آفریدن، حیات، قدرت، ادراک، شهوت بهدست او بوده و آنها را تفضّل کند، و کسی جز خداوند قدرت بر اینها ندارد. به همین جهت عبادت اختصاص به خدای متعال داشته و بر غیر او جایز نیست. امّا اطاعت کردن عبادت نیست و لذا برای فرزند یا همسر یا رعیت خوب است که از پدر یا همسر یا سلطان اطاعت نماید.
بنابراین آنان که عبادت را به اطاعت تفسیر کردهاند دچار اشتباه شدهاند چون اطاعت یعنی انجام فرمان، ولی عبادت یعنی نهایت ذلّت، و لذا کسی که سخن مولای خود را انجام میدهد او را اطاعت کرده است ولی عبادت ننموده است، و برعکس کفّار بتهای خود را پرستش میکنند ولی اطاعت آنها را ننمودهاند زیرا بت دستور و امر و نهی ندارد تا کسی او را اطاعت کند».[۳۵] صدر المتألهین در این کلام خود از شیخ طوسی متأثر است و گویا ناظر به کلام اوست.[۳۶] ۵- سیدعلیخان فرموده: «حقیقت عبودیت آن است که عبد خالص شده و هیچ انانیتی نداشته و توجه به غیر خدا نداشته باشد، زیرا حقیقت عبودیت در تضاد با انانیت است و انانیت از ابلیس است».[۳۷] این تعریف، تعریف اخلاقی است و واژهها را باید طبق فهم عرب معنا نمود، نه طبق اصطلاحات علوم خاص.
۶- مرحوم بلاغی میگوید: «معامله و برخورد انسان با آنکه او را به عنوان اله پذیرفته است بهطوری که آن خدا را مستحق خدا بودن بداند عبادت است».[۳۸]
۷- مرحوم عصار تحقیق گستردهای در معنی عبادت بیان کرده است که عصاره آن چنین است: عبادت خضوع و خشوع و یا اطاعت همراه با آنها نیست زیرا عاشق مطیع صرف معشوق است ولی او را عبادت نکرده است و یا افرادی که قوانین را با کمال خشوع پیروی میکنند عبادت نکردهاند. پس در حقیقت عبادت چیز دیگری لازم است، و آن اینکه عبادت یعنی اطاعت همراه با خشوع بهشرط آنکه این اطاعت ناشی شود از شعور به یک عظمت فوق طبیعت و یک کمال غیر متناهی و مجهول الکنه که همه موجودات مسخّر آن نیرو هستند. پس هر علمی که در نتیجه این احساس و ناشی از این ادراک باشد موسوم به عبادت است، و چون اطاعت همراه با خشوع ناشی از حس عظمت معبود عبادت است هرگز در باب اطاعت از سلطان یا مالک و مولی و معشوق و والدین و همسر عبادت وجود ندارد، مگر آنکه آنان را دارای عظمت و سلطنت فوق طبیعت بدانند.[۳۹] این تعریفی که از مرحوم عصار نقل شد به حق بهترین تعریف است در میان آنچه نقل شده و در آینده نقاط قوت آن اشاره میگردد.
۸- آقامصطفی خمینی نیز فرموده است: «عبادت خضوع در برابر مبدأ هستی است که در اموری خارج از قدرت بشر مثل شفای مریض و نزول باران دخالت میکند».[۴۰] ۹- ایزوتسو گوید: «عبادت یعنی خضوع و اظهار خاکساری در برابر موجودی که شایسته الوهیت است یعنی خضوع در برابر موجودی که دارای اوصاف خدایی باشد، و انسان او را شایسته این الوهیت بداند».[۴۱]
۱۰- آیةاللَّه سبحانی فرموده: «عبادتی که انجام آن جز برای خدای متعال جایز نیست عبارت است از قول یا عملی که حاکی از خضوع قلبی باشد در برابر آنکه او را به عنوان رب و خدا پذیرفته است. و در برابر آنکه دنیا و آخرت انسان بهدست اوست. یعنی در برابر آنکه خلقت و زنده کردن و میراندن و شفای مریضان و بخشش گناهان بهدست اوست، پس اگر خضوع در برابر شخصی حتی بالاترین درجه آن باشد مثل سجده ولی اعتقاد به الوهیت او نباشد این شرک در عبادت نیست گرچه از آن نهی شده است».[۴۲]ایشان شبیه این تعریف را در سایر آثار خود نیز ذکر کرده است.[۴۳] و مورد پذیرش عدهای نیز واقع شده است.[۴۴] از تعریفهای متعدد ذکر شده معلوم شد که عبادت به معنی مطلق اطاعت یا مطلق خضوع و ذلت نیست، و حتی نهایت خضوع و ذلت نیز عبادت نمیباشد بلکه عمل عبادی چند شرط دارد:
۱- باید همراه با خضوع و خشوع و ذلت باشد.
۲- آن عمل مطابق با شرع باشد، و به عبارت دیگر مأمور به شرعی باشد و طبق آن امر و به انگیزه آن امر انجام شود.
۳- همراه با نهایت خضوع و ذلت باشد، مثل سجده یا رکوع. و امّا عبادت بودن وضو که نهایت خضوع در آن نیست به جهت آن است که وضو گرچه مستحب نفسی است ولی تهیوء و آمادگی ایجاد میکند بر آنچه دارای نهایت خضوع است، علاوه بر آنکه با دقت زیاد میتوان گفت نیت قربت که در وضو وجود دارد آن نهایت خضوع را ایجاد میکند.
۴- اعتقاد به خالقیت آنکه او را اطاعت میکند داشته باشد.
۵- آن معبود را مالک همه امور خود بداند.
۶- این عمل با اخلاص از او صادر شود.
بنابراین بین عبادت و اطاعت عموم و خصوص من وجه است، زیرا گاهی اطاعت هست ولی عبادت وجود ندارد مثل اطاعت فرزند از پدر و شاگرد از استاد، و زن از همسر، و عبد از مالک خود، و عاشق از معشوق، و مرئوس و رعیت از رئیس خود. و گاهی عبادت وجود دارد ولی اطاعت نیست مثل کسی که بت را میپرستد که او را عبادت کرده گرچه او دستوری ندارد که اطاعت شود.
از طرف دیگر خضوع در برابر کسی که انسان او را خدای خود نمیداند عبادت نیست حتی اگرچه نهایت خضوع باشد مثل سجده فرشتگان بر آدم و سجده ابوین یوسف بر او. بله ممکن است اگر برخلاف امر خدا باشد حرام گردد ولی این به معنی شرک نیست مثلًا سجده کردن در مقابل غیر خدا بدون اعتقاد به الوهیت او.
از اینجا معلوم میشود که بوسیدن ضریح ائمه اطهار علیهم السلام و چرخیدن دور آن و خضوع در برابر آنان عبادت نیست زیرا شرط سوم و چهارم و پنجم وجود ندارد.
در پایان این بحث کلام مرحوم تفلیسی را نقل میکنیم که در توضیح معنی عبادت فرموده است: «بدان که عبادت در قرآن برد و وجه باشد: وجه نخستین عبادت به معنی توحید بود، چنانکه خدای در سوره هود (۵۰) گفت: «و الی عاد اخاهم هوداً قال یا قوم اعبدوا اللَّه» یعنی یا قوم و حدّوا اللَّه ... وجه دوم عبادت به معنی طاعت کردن بود، چنانکه در سوره قصص (۶۳) گفت: «ما کانوا ایّانا یعبدون» یعنی یطیعون فی الشرک، و در سوره
سبأ (۴۱) «بل کانوا یعبدون الجن» یعنی یطیعون الشیطان فی عبادتهم ایاه، و در سوره یس (۶۰) «ألّا تعبدوا الشیطان» یعنی الّا تعطیعوه».[۴۵] این کلام از چند جهت قابل پذیرفتن نیست، زیرا اولًا آنچه در عبارت فوق آمده است موارد استعمال است نه معنی کلمه «عبادت». و ثانیاً روشن است که عبادت به معنی توحید نیست و نه در لغت و نه در اصطلاح چنین معنایی ندارد. و ثالثاً مطلق اطاعت عبادت نیست که قبلًا توضیح داده شد.
جایگاه بحث «توحید در الوهیت»
در کتابهای اعتقادی شیعه غالباً توحید را بر سه قسم ذکر میکنند: «توحید ذاتی»، «توحید صفاتی» و «توحید افعالی». و گاهی نیز اقسام متعددی بر توحید ذکر میکنند مثل:
۱- «توحید در واحدیت» به معنی نفی شریک.
۲- «توحید در احدیت» به معنی نفی ترکیب خارجی و مقداری و عقلی.
۳- «توحید در صفات».
۴- «توحید در خالقیت».
۵- «توحید در ربوبیت» و انحصار تدبیر.
۶- «توحید در تشریع».
۷- «توحید در حاکمیت».
۸- «توحید در طاعت».
۹- «توحید در عبادت».
۱۰- «توحید در شفاعت».
آنانکه توحید را بر سه قسم قرار دادهاند در واقع معتقدند که چون معرفت مقدم بر عمل است لذا سه قسم توحیدی که مربوط به معرفت است را بیان کردهاند. آیةاللَّه جوادی آملی کمال عبادت را وابسته به درجه بالای معرفت دانسته و چون عمل انسان با مرگ پایان میپذیرد بهخلاف معرفت که همیشگی است لذا فرموده معرفت بر عبادت فضیلت و برتری دارد.[۴۶] و در روایتی نیز آمده است که عبادت متوقف و مبتنی بر معرفت است[۴۷] و در برخی از کتابها عبادت در آیه شریفه «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون»[۴۸] را به معرفت تفسیر کردهاند.[۴۹] بنابراین شناخت خداوند یعنی «توحید ذاتی» مقدّم بر توحید عبادی است، به همین جهت کتابهای کلامی و فلسفی شیعه غالباً به بحث از توحید ذاتی پرداختهاند، و حتی «توحید ربوبی» یا توحید افعالی نیز مقدمه و مقدّم بر توحید عبادی است، «توحید عبادی مسبوق به توحید ربوبی است».[۵۰]گرچه بهتر آن است که گفته شود توحید ربوبی مقدمه بر توحید عبادی است و توحید عبادی مقدم بر توحید ربوبی است، و به عبارت دیگر میتوان گفت توحید بر دو قسم است: توحید علمی و توحید عملی.
توحید علمی همان شناخت خداوند و یکتایی اوست، و توحید عملی که توحید عبادی است نتیجه این توحید علمی است. امّا اهل سنت و خصوصاً وهابیان به مسأله توحید ذاتی و نفی ثنویت یا نفی ترکیب در ذات مقدس اصلًا توجه نمیکنند و بدون شناخت خداوند متعال میخواهند او را پرستش کنند!.
و عجیبتر آنکه حتی در کتابهای قدمای اهل سنت- آنانکه سلفی واقعی هستند- چیزی از توحید الوهیت وجود ندارد مثلًا در «لمعة الاعتقاد». از موفق بن قدامه مقدسی بحثی درباره توحید الوهیت ندارد. کتابهای «مواقف»، «مقاصد»، «العقائد النسفیة» نیز اینگونه هستند. پس اگر در کتابهای کلامی و فلسفی شیعه توحید عبادی مورد بحث قرار نگرفته اشکالی ندارد، زیرا نتیجه شناخت خداوند تصحیح اعمال انسان و در نتیجه توحید عبادی است.
و بلکه میتوان گفت امروزه بیشترین تأکید وهابیان بر تقسیم توحید به توحید در الوهیت و ربوبیت است و آنان خود را در اعتقادات پیرو و مقلّد سلف و صحابه و تابعان میدانند، آیا کدامیک از صحابه یا تابعان گفته است که توحید بر دو قسم الوهیت و ربوبیت است؟! نه تنها چنین چیزی در کلام هیچکدام نیست بلکه حتی اشارهای به آن نیز وجود ندارد. و وقتی وهابیان میگویند هرکس توحید در الوهیت نداشت اعتقاد او به توحید در ربوبیت ارزشی ندارد زیرا مشرکان صدر اسلام نیز توحید در ربوبیت را داشتهاند. آیا این کلام و عقیده در میان کدامیک از صحابه یا تابعان وجود داشته است؟!.
از نظر شیعه مسأله توحید عبادی از دو جهت قابل بحث است: اوّل آنکه به عنوان یک مسأله اعتقادی مطرح شود که عبادت منحصراً باید برای خداوند متعال باشد و تنها او مستحق و سزاوار پرستش است و عبادت برای غیر خداوند جایز نیست و هرکس غیر او را بپرستد مشرک است. در این صورت بحث از توحید عبادی جزء اعتقادات و اصول دین قرار میگیرد. دوم عمل کردن به توحید عبادی و پرستش خدای متعال بدون ریاء و ... و در این صورت توحید عبادی جزء فروع دین میباشد. استاد مصباح فرموده:
«برای یک موحّد ضرورت دارد که هم آفریدگار را اللَّه بداند و هم رب و مدبّر جهان را، هم قانونگذار اصیل را و هم تنها کسی که سزاوار پرستش است و همه اینها در کلمه طیبه «لاالهالااللَّه» خلاصه شده است».[۵۱] در جای دیگر ایشان توحید در عبادت را اولین شرط و حدّ نصاب برای مسلمان شدن میداند و کسی که آن را نداشته باشد مسلمان نمیتوان شمرد، وی میفرماید: «توحید یعنی یگانه شمردن خدا به عنوان یک اصل اسلامی.
یگانه شمردن در امور شؤون زیادی میتواند باشد؛
۱- در وجوب وجود یعنی اینکه واجب الوجود بودن منحصر به اللَّه است.
۲- در خالقیت.
۳- در ربوبیت تکوینی یعنی کارگردانی جهان.
۴- در ربوبیت تشریعی به معنی قانونگذاری، امر و نهی، واجب الاطاعه بودن بیچون و چرا.
۵- عبودیت و الوهیت یعنی کسی جز اللَّه شایسته پرستش نیست به اینجا که رسید مصداق لاالهالااللَّه خواهد شد که این اولین مرتبه اسلام است و بدون آن، اسلام تحقق پیدا نمیکند».[۵۲] و باز میفرماید: «حداقل توحیدی که از نظر اسلام و قرآن برای یک فرد مسلمان ضرورت دارد توحید در الوهیت و معبودیت است همان که مفاد کلمه طیبه لاالهالااللَّه است ...».[۵۳] قبلًا گفته شد که توحید در عبادت به معنی اعتقاد به آنکه باید عبادت برای خدا باشد و غیر او استحقاق پرستش را ندارد جزء اعتقادات است و حدّاقل اسلام میباشد.
بنابراین، این دو کلام که از ایشان نقل شد صحیح است، و شاهدش آنکه ابلیس که شش هزار سال خداوند را عبادت کرده است،[۵۴] کافر و جهنمی است با آنکه او توحید ذاتی و توحید صفاتی و توحید در خالقیت و ربوبیت تکوینی را معتقد بود ولی ابلیس توحید در ربوبیت تشریعی را نداشت و معتقد نبود که باید بدون چون و چرا خداوند اطاعت شود و یا آنکه توحید عبادی را نداشت و در عبادت کردن نظر خودش را مهم و دخیل میدانست.
و امّا علت آنکه در کتابهای کلامی و فلسفی شیعه کمتر به بحث از «توحید عبادی» پرداختهاند و بیشتر این بحث در کتابهای تفسیری و فقهی مطرح شده است آن است که:
الف: ترتّب الوهیت بر ربوبیت، کتابهای اعتقادی شیعه توحید افعالی و توحید در خالقیت که آن را توحید در ربوبیت مینامند بحث میکنند و این عقیده اقتضاء میکند که انسان پروردگاری غیر از اللَّه برای خود قائل نبوده و تنها او را مالک و مدبّر خود بداند، نتیجه چنین اعتقادی توحید در عبادت است، چون وقتی خداوند را مالک حقیقی و خالق خود و جهان بدانیم روشن است که تنها او را نیز سزاوار پرستش خواهد دانست و به عبارت دیگر «توحید در الوهیت از شؤون توحید در ربوبیت است»،[۵۵] به همین جهت کتابهای شیعه معمولًا بر توحید افعالی تأکید دارند.
ب: تقدّم معرفت بر عمل، چون توحید بر دو قسم علمی و عملی است. و توحید عملی که همان انحصار عبادت به خداوند متعال است مشروط است به معرفت و عقیده و شناخت صحیح. و روشن است که معرفت بر عمل مقدم است، هرکس که توحید علمی یعنی اعتقادی را داشته باشد مسلمان است هرچند بر اثر انجام ندادن عبادت مرتکب گناه کبیره شده و فاسق میباشد. ولی کسی که عقیده را نداشته باشد مسلمان نیست هرچند عمل او خوب باشد و تفصیل این بحث در بخش پنجم رساله بیان شده است.
به هرحال «عمل تابع علم است و علم اصل میباشد».[۵۶] به همین جهت بحث از توحید ذاتی و صفاتی و افعالی برای آنان ضروریتر بوده است تا بحث از توحید عبادی. و به بیان دیگر توحید در الوهیت عمل جوارحی است و توحید در ربوبیت عمل جوانحی است و کار قلب میباشد و چون اعتقادات مربوط به شناخت و باور قلبی است پس توحید در ربوبیت مقدم است. و لذا اقرار به شهادتین و انجام عبادات وسائل قولی یا جعلی برای ابراز و اظهار عقیده است. و قبلًا گفته شد که باور قلبی به آنکه عبادت منحصراً باید برای خداوند باشد و تنها او استحقاق پرستش دارد یک مسأله اعتقادی است و جزء اصول دین است امّا عمل خارجی پرستش مربوط به فروع دین است.
مشرکین و توحید در عبادت
تعدادی از علمای شیعه و تمامی نویسندگان وهابی وقتی به این مسأله رسیدهاند ادعا کردهاند که مشرکان صدر اسلام توحید ذاتی و توحید در ربوبیت را قبول داشتند و به آن معتقد بودند و تنها توحید در الوهیت یا توحید عبادی را نداشتند و به برخی از آیات شریفه استدلال کردهاند.[۵۷] آیةاللَّه بروجردی فرموده است: «مشرکان زمان جاهلیت هرگز معتقد به خدایان متعدد در عرض واحد نبودهاند بلکه صفات خدایی را تنها برای یک خداوند اثبات میکردند، و تنها شرک آنان مربوط به عبادت بوده است، زیرا آنان بتهایی را میپرستیدند و آنها را واسطه بین خود و خدای متعال میدانستند همانگونه که خداوند از آنان نقل کرده است که میگفتند: «ما نعبدهم الّا لیقربونا الی اللَّه زلفی»[۵۸]این بتها را تنها برای آنکه ما را به خداوند نزدیک کنند پرستش میکنیم، و کلمه مبارکه لا اله الا اللَّه آمده است تا آنان را از این عقیده بازداشته و بیان کند که پرستش مخصوص خداوند متعال است. پس کلمه اخلاص برای اثبات توحید در عبادت است نه توحید در الوهیت. زیرا توحید در الوهیت قبل از آمدن دین اسلام نزد آنان ثابت بوده است».[۵۹] امام خمینی نیز شبیه این کلام را فرموده است.[۶۰] شبیه این کلام در سخنان عالمان وهابی فراوان نقل شده است.(۳) در کلام فوق آیةاللَّه بروجردی و امام خمینی «توحید در الوهیت» را به معنی توحید ذاتی بهکار بردهاند و این اصطلاح جدیدی است، و غالباً توحید در الوهیت به معنی توحید عبادی بهکار میرود.
ولی این سخنان از جهات متعدد قابل نقد است و هرگز نمیتوان ادعا کرد که مشرکان پیش از اسلام توحید در ربوبیت را داشته و تنها شرک در عبادت داشتهاند زیرا:
اولًا از آیه شریفه «تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ* إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ»[۶۱] استفاده میشود که شرک آنان به جهت این بوده است که آن خدایان را در عرض ربوبیت خداوند متعال میدانستهاند. و شاید بهتر آن باشد که گفته شود عقاید مشرکان زمان جاهلیت یک ضابطه و قانون مشخصی نداشته، برخی از آنان ملائکه یا بتها را ربّ زمین میدانسته و خود آنها را مربوب خدای متعال. و برخی از آنان خدای متعال را ربّ دریاها قرار داده، و بتها را ربّ انسانها و حیوانات میدانستند.[۶۲]و هرکدام از آیات شریفه ناظر به اعتقادات قوم و قبیلهای خاص میباشد.
ثانیاً آیات شریفه سوره یونس و مؤمنون را که وهابیان دلیل بر اعتقاد مشرکان به توحید در ربوبیت قرار دادهاند دلالت روشنی بر این مدعا ندارد و برخی از مفسران از این آیات شریفه توحید در ربوبیت را استفاده کردهاند و اینکه این آیات شریفه بیان میکند که استدلال مشرکان بر شرک در ربوبیت صحیح نیست و تنها یک مدبّر و یک ربوبیت واحد وجود دارد.[۶۳]ثالثاً از آیه شریفه «أَ أَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»[۶۴] استفاده میشود که مشرکان زمان حضرت یوسف علیه السلام شرک در ربوبیت داشتهاند نه شرک در عبادت.
رابعاً از خود آیه شریفه «... الّا لیقربّونا»[۶۵] استفاده میشود که بت بهنظر مشرکان نوعی فاعلیت و ربوبیت دارد که میتواند مردم را به خداوند نزدیک کند، و این استقلال بت در فعل خود همان شرک است. پس در واقع شرک مشرکان قریش این بوده است که «معتقد بودند کارگردانان جهان متعددند، ملائکه کارگردانان جهان هستند و اینها دختران خدا بوده و خدا چند دختر دارد و این دختران خدا کارگردانان جهان هستند، پس مشرکان عرب معتقد به اللَّه بودند ولی شرک آنها در ربوبیت بود».[۶۶]
معنی کلمه طیبه «لا اله الّا اللَّه»
تردیدی نیست که پیامبر اکرم علیه السلام از مردم میخواست که به این کلمه طیبه ایمان بیاورند، و هرکس آن را به زبان میآورد آن را دلیل بر ایمان او قرار میدادند ولی آیا معنای این کلام چیست.
مرحوم آخوند چون دیده است که خبر لای نفی جنس یا کلمه «ممکن» است و یا «موجود» و به هرحال با مشکل مواجه است لذا فرموده دلالت این کلمه طیبه بر توحید به وسیله قرائن حالیه و مقالیه است، و مراد ایشان از توحید، توحید ذاتی است نه توحید عبادی.[۶۷] ولی آیةاللَّه بروجردی و امامخمینی فرمودهاند این کلمه دلالت دارد بر نفی شرک در عبادت، زیرا مشرکان آن زمان توحید ذاتی را قبول داشتند و انکار آنان مربوط به توحید عبادی بوده است.[۶۸] آیةاللَّه مکارم نیز همین سخن را پذیرفته است.[۶۹] بهتر آن است که گفته شود «لا» نفی جنس است و تامه میباشد و نیاز به خبر ندارد.[۷۰]و چون «الّااللَّه» مرفوع است بدل میباشد[۷۱]نه مستثنی. بنابر این کلمه طیبه لاالهالّااللَّه تنها دلالت میکند بر نفی هر معبودی غیر از خدای متعال و چون معبودهای بناحق زیادی وجود دارد پس مراد نفی معبودی است که استحقاق عبادت داشته باشد. و امّا اثبات خدای متعال و اثبات انحصار عبادت در خداوند متعال چیز مسلّمی است که نیاز به گفتن ندارد و روش قرآن کریم نیز بر این است که اصل وجود خداوند و توحید او را مسلّم و مفروض گرفته و تنها در مقام نفی شریک از اوست.[۷۲] بنابراین کلمه طیبه لا اله الا اللَّه در مقام بیان توحید الوهی است یعنی توحید عبادی و نفی استحقاق عبادت از هر معبود دیگری.[۷۳] ولی معنی این کلام آن نیست که مشرکان قریش توحید در ربوبیت را داشتند و این کلمه آمده است تا آنان را به توحید عبادی برساند بلکه آنان در توحید در ربوبیت دچار مشکل بودند و این کلمه وقتی توحید در عبادت را بیان کند با توجه به آنکه عبادت از لوازم ربوبیت است ربوبیت نیز اصطلاح خواهد شد.
دلیل توحید عبادی
عن زینالعابدین علیه السلام: «فامّا حق اللَّه الاکبر فانّک تعبده لاتشرک به شیئاً».[۷۴] امام سجاد علیه السلام فرمود: بزرگترین حق خداوند آن است که او را بپرستی و شرک به او نورزی.
از تحلیل معنی عبادت بهدست آمد که، اولًا عبادت خضوع در برابر معبودی است که از نظر کمال، کامل و نه تنها هیچ عیب و نقصی نداشته باشد بلکه چنان کمال بینهایتی باشد که انسان در برابر او احساس هیبت و خضوع داشته باشد. ثانیاً باید معبود در نظر عبادت کننده، خالق جهان بوده و موت و حیات و رزق و قدرت و ... و همه سرنوشت عبادت کننده بهدست او باشد. بهنظر ما مسلمانان این دو خصوصیت تنها در خدای متعال وجود دارد و تنها اوست که شایسته پرستش است. لذا هر انسانی که معرفت به او داشته و در برابر او خضوع نماید این خضوع، عبادت خواهد بود. پس شایستگی خداوند برای عبادت یعنی کمال و جمال نامتناهی خداوند و اعتقاد به خالقیت و ربوبیت او نسبت به تمام جهان.
وقتی خداوند خالق و مالک امور جهان است، حقّ هر مالکی آن است که مملوک تنها به کارهای او بپردازد، و چون همه مردم و موجودات مخلوق و مملوک خدا هستند پس باید او را اطاعت نمایند نه اطاعت و عبادت از موجودات و مخلوقاتی که از خود هیچ بقایی نداشته و در ذات و صفات خود محتاج به خدای متعال هستند. هر موجودی چون ممکن الوجود است در اصل وجود خود و نیز در صفاتش مثل حیات، قدرت، رزق، صحت، امنیت و ... و بلکه در هر حرکتی نیاز به خداوند دارد.
به عبارت دیگر، یکی از آثار توحید در ربوبیت، توحید در الوهیت است، زیرا توحید در ربوبیت اقتضاء میکند که انسان خود را مملوک محض در برابر خدای متعال بداند، زیرا وجود خود را از او میداند و نعمت حیات و قدرت و همهچیز انسان از اوست، و در این جهت خداوند هیچ شریکی ندارد، پس ستایش و خضوع انسان نیز باید منحصراً در برابر او باشد. و به تعبیر دیگر یکی از لوازم «لامؤثّر فی الوجود الّااللَّه» آن است که پرستش و خضوع نیز مخصوص او باشد. روش قرآن کریم نیز آن است که توحید در عبادت را از راه توحید در ربوبیت و متفرع بر آن اثبات میکند.[۷۵]بنابراین معلوم شد که یکی از حقوق ربّ نسبت به مربوب خود آن است که مربوب باید او را عبادت کند و عبادت کردن کسی که ربوبیت ندارد نوعی ظلم است زیرا تضییع کردن حق کسی است که او دارای ربوبیت به حق است. و چون تنها خدای متعال رب است یعنی او به همه موجودات هستی بخشیده و حیات و ممات و رزق بهدست اوست پس الوهیت و معبود بودن مخصوص اوست. پس وقتی گفته میشود «لا اله الا اللَّه» باید قبلًا ربوبیت او را پذیرفته باشیم.[۷۶] گویا ارسطو نیز به مسأله توحید عبادی از جهت آنکه حق خدای متعال است اشاره کرده است آنگونه که خواجه نصیر از او نقل کرده است که میگوید: «حکیم اوّل عدالت را به سه قسم کرده است: یکی آنچه مردم را به آن قیام باید نمود از حقّ حق، تعالی و ...»[۷۷] سپس خواجه در توضیح آن فرموده است شرط عدالت آن است که در مقابل نعمتهای نامتناهی خداوند که به ما میرسد او حقی بر ما خواهد داشت که اگر کسی به فکر شکرگزاری نباشد از عدالت خارج شده است و هرچه نعمت او بیشتر باشد این ظلم فاحشتر خواهد بود. پس باید هر ساعت و هر لحظه قیام به حقوق او بنماید. سپس گوید:
«حکیم ارسطاطالیس در بیان عبادتی که بندگان را بدان قیام باید نمود چنین گفته است:
«مردمان را خلاف است در آنچه مخلوق را بدان قیام باید کرد از جهت خالق تعالی، بعضی گفتهاند ادای صیام و صلوات و خدمت هیاکل و مصلیات و تقرّب به قربانها به تقدیم باید رسانید. و قومی گفتهاند بر اقرار به ربوبیت او و اعتراف به احسان و تمجید او بر حسب استطاعت اقتصار باید کرد. و طایفهای گفتهاند تقرّب به حضرت او به احسان باید نمود، امّا با نفس خود به تزکیت و حسن سیاست، و امّا با اهل نوع خود به مواسات و حکمت و موعظت و جماعتی گفتهاند: حرص باید نمود بر تفکّر و تدبّر در الهیات و تصرّف در محاولاتی که موجب مزید معرفت باری سبحانه بود تا به واسطه آن معرفت او به کمال رسد و توحید او به حدّ تحقیق انجامد. و گروهی گفتهاند آنچه خدای را- جلّ و عزّ- بر خلق واجب است یک چیز معین نیست که آن را ملتزم شوند و بر یک نوع و مثال نیست بلکه به حسب طبقات و مراتب مردمان در علوم مختلف است. این سخن تا اینجا حکایت الفاظ اوست که نقل کردهاند و از او در ترجیح بعضی از این اقوال بر بعضی اشارتی منقول نیست. و طبقه متأخر از حکما گفتهاند: عبادت خدای تعالی در سه نوع محصور تواند بود، یکی آنچه تعلق به ابدان دارد مانند صلوات و صیام و دعا و مناجات.
دوم آنچه تعلّق به نفوس دارد مانند اعتقادات صحیح چون توحید و تمجید حق. سیّم آنچه واجب شود در مشارکات خلق مانند انصاف در معاملات و جهاد با اعدای دین. و گروهی از ایشان که به اهل تحقیق نزدیکترند گفتهاند که عبادت خدای تعالی سه چیز است: اعتقاد حق و قول صواب و عمل صالح».[۷۸] ارسطو و محقق طوسی در این عبارت اولًا عبادت را حق خدای متعال دانسته و امتناع از آن را ظلم معرفی کردهاند و ضمناً به بیان مصداق این حق خداوند یا عبادت پرداخته و پس از بیان مصداق اقسام آن را شرح داده و اقوال مختلف را در این موضوع بیان کردهاند. گرچه بهتر است در بیان اقسام عبادت گفته شود عبادت بر چهار قسم است:
قلبی، قولی، بدنی و مالی.
آیةاللَّه جوادی آملی ذیل تفسیر آیه شریفه ۶۱ سوره هود[۷۹]میفرماید: «چرا خدا را باید عبادت کنید؟ و غیر از اللَّه الهی نیست؟ برای اینکه او به شما هستی میدهد و کمالات هستی شما را هم او تأمین کرده است. چنین نیست که چیزی خود به خود از زمین سبز شده باشد. اوست که: أَنْبَتَکُمْ مِنْ الْأَرْضِ نَبَاتاً[۸۰] اوست که أَنشَأَکُمْ مِنْ الْأَرْضِ[۸۱]شما را از زمین برانگیخت و آفرید. آنچه از اینگونه آیات استفاده میشود به چند وجه قابل تبیین است مانند برهانهای حدوث، حرکت، نظم، برهان امکان ماهوی، و عمیقتر از همه که همان برهان امکان فقری است و به هر تقدیر منشأ فاعلی شما خداوند است. اگر منشأ فاعلی شما خداوند است و اوست که به شما قدرت داد و زمین را مسخرتان کرد تا آن را آباد کنید وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیهَا[۸۲]و زمین را زیر پایتان ذلول و نرم کرده و قدرت بهرهبرداری و تعمیر آن و نیز شکافتن کوهها را به شما داد وَتَنْحِتُونَ مِنْ الْجِبَالِ بُیُوتاً[۸۳] آیا نبایستی شما معبود و ربّتان را عبادت کنید تا رابطهتان با او برقرار باشد؟ او هم خالق و هم رب شماست. هم شما را آفریده و هم میپروراند. هم به شما هستی بخشیده و هم به شما هوش و فکر داده است. هم اصل ذاتتان را تأمین کرده و هم کمالات ذاتتان را به شما داده است پس باید او را عبادت کنید و در این عبادت هم موحد باشید، زیرا نه در آفرینش او شرکتی راه دارد و نه در پرورش وی. اگر خداوند در خالقیت و ربوبیت واحد است پس شما هم در عبادت او باید موحد باشید».[۸۴]
و در جای دیگر فرموده: «اگر منشأ فاعلی شما خدای سبحان است و به شما قدرت داد و زمین را هم مسخرتان کرد تا آن را آباد کنید، قدرت تعمیر زمین را به شما داد پس باید معبودتان را ربّتان قرار دهید و با او رابطه برقرار کنید».[۸۵]صدرالمتألهین نیز دلیل بر توحید عبادی را فقر وجودی انسان به خدای متعال قرار داده است.[۸۶]آنچه که گذشت قابل تحلیل به چند برهان مختلف برای اثبات توحید عبادی است مثل «امکان فقری»، «حق خدای متعال»، «متفرع بودن عبادت بر ربوبیت»، «ضرورت رابطه عبادی بین ممکن و واجب»، «شکر منعم» و «قاعده لطف».
شرک
شرک در مقابل توحید است، برای روشن شدن توحید و عقیده شیعه در مورد شرک و با توجه به آنکه وهابیان معمولًا به مسلمانان اتهام شرک را نسبت میدهند لازم است به تبیین شرک بپردازیم.
ابنفارس گوید: «شرک یعنی چیزی مشترک بین دو نفر باشد و هیچکدام استقلال به آن نداشته باشد».خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref></ref>شرک مصدر و به معنی مشارکت شخصی با دیگری در مال یا هر امر دیگری است مثلًا کسی خالقیت یا ربوبیت یا عبادت را مشترک بین دو موجود قرار دهد و آنها را اختصاص به یک موجود ندهد. و در اصطلاح شرک یعنی شریک قرار دادن برای خدای متعال در آفریدن یا تدبیر یا پرستش است.
شرک از دیدگاه قرآن و حدیث
در قرآن کریم تأکید بسیار زیادی بر نفی و نکوهش «شرک در عبادت» شده است.
گرچه چون شرک مقابل توحید است پس شرک نیز به اقسام توحید قابل تقسیم است مثل شرک در ذات، شرک در صفات، شرک در افعال و شرک در عبادت، ولی بیشتر تأکید قرآن و روایات بر شرک عبادی است زیرا اولًا اگر کسی شرک در عبادت نداشته و در عبادت موحّد باشد قهراً شرک در ذات و صفات نیز نخواهد داشت چو صد آمد نود هم پیش ماست. و ثانیاً آنچه در صدر اسلام بیشتر رواج داشته و امروز نیز در مسیحیت و عموم ادیان هندو، بودا، جین، کنفوسیوس، شینتو وجود دارد شرک در عبادت است. به همین جهت قرآن تأکید زیادی بر این مسأله دارد که به برخی از آیات اشاره میکنیم:
مرحوم طبرسی میگوید: «یعنی در عبادت و پرستش کسی را قرین و عدل خداوند قرار مده».[۸۷] بنابراین مرحوم طبرسی این آیه را مربوط به «شرک در عبادت» دانسته است. و شاهد این آیه، دیگری است که شبیه این مضمون را دارند.[۸۸] مقصود از شرک در عبادت آن است که در امر پرستش مخلوقی را به جای خداوند یا در کنار او مورد پرستش قرار دهند که این را شرک جلی گویند. علامه طباطبایی میفرماید: «لازمه اعتقاد به توحید ذاتی آن است که در عبادت کسی را شریک خداوند قرار ندهند، زیرا اعتقاد به یگانگی خداوند با شرک ورزیدن در عمل، متناقض بوده و قابل جمع نمیباشند. اگر اعتقاد به وحدانیت خدا وجود دارد باید این عقیده ناظر به تمام صفات الهی و از جمله به معبود بودن او باشد».[۸۹] مرحوم شیخ طوسی نیز ذیل آیه آخر سوره کهف فرموده است: «ولایشرک بعبادة اللَّه احداً غیره من ملک و لاشجر و لاحجر و لامدر فتعالی اللَّه عن ذلک علواً کبیراً».[۹۰]
یعنی در عبادت خداوند هیچکس غیر از او را شریک قرار ندهد اعم از فرشته یا درخت یا سنگ و کلوخ، که خداوند بسیار برتر از داشتن اینگونه شریک است. و مرحوم طبرسی ذیل آیه ۱۸ سوره یونس فرموده: «و یعبد هؤلاء المشرکون الاصنام التی لایضرهم ان ترکوا عبادتها و لاتنفعهم ان عبدوها»،[۹۱] یعنی آن مشرکان بتهایی را میپرستیدند که اگر از پرستش آنها خودداری کنند بتها نمیتوانند به آنان زیان رسانند و اگر عبادتشان کنند سودی نمیتوانند به آنان برسانند.
به هرحال شرک در عبادت بزرگترین و اولین گناه از گناهان کبیره است و به تعبیر قرآن کریم «ظلم عظیم» است، «عظمت هر عملی وابسته به بزرگی اثر آن است به این جهت بزرگترین گناهان شرک است که اطلاق صفت «عظیم» برای آن بدون هیچ قید و شرطی دلالت بر آن دارد که این گناه از نظر بزرگی اندازهای برای آن متصور نیست»،[۹۲]و شاید علت آنکه پرستش غیر خداوند بزرگترین ظلم است آن باشد که معنی عبادت غیر خدا این است که غیرخداوند کامل حقیقی نیست و حق خداوند را به غیر خداوند داده است.
بعضی از آیات شریفه، شرک را به عنوان گناهی نابخشودنی معرفی کردهاند.[۹۳]و بعضی از مفسران بزرگ شیعه فرمودهاند: «خداوند شرک را از کافر و مشرک نمیآمرزد ولی سایر گناهان را ممکن است به وسیله شفاعت، یا عفو و رحمت الهی، یا به جهت اعمال صالح مردم مورد غفران خود قرار دهد».[۹۴] این تعبیرات همه نشان دهنده اهمیت فوق العاده مسأله شرک در عبادت بوده و تلاش بسیار زیاد دین در نفی و از بین بردن آن روشن میشود.
برخی از آیات شریفه نیز شرک در اطاعت را مطرح کرده است مثل آیه وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ .... إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِی مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمِینَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ[۹۵] علامه طباطبایی فرموده: «مراد از شرک در این آیه شریفه شرک در طاعت است نه شرک در عبادت».[۹۶]و امّا روایات اهل بیت علیهم السلام نیز شرک در عبادت را به عنوان بزرگترین گناه کبیره معرفی کردهاند. امام باقر علیه السلام فرمود: «اکبر الکبائر الاشراک باللَّه، یقول اللَّه من یشرک باللَّه فقد حرم اللَّه علیه الجنة».[۹۷]،[۹۸] شرک به خداوند بزرگترین گناهان کبیره است زیرا خداوند میفرماید: هرکس شرک به خداوند داشته باشد خداوند بهشت را بر او حرام نموده است. شبیه این تعبیر در روایات بسیاری آمده است.[۹۹]
شرک عرب جاهلی
آیا چه نوع شرکی در عرب جاهلی وجود داشت و قرآن کریم با کدامیک از انواع شرک مواجه بوده است؟ و آیات شریفه قرآن بیشتر با کدام قسم از اقسام شرک مبارزه و محاجّه نموده است؟. پاسخ این سؤال نقشی تعیین کننده در بحثهای آینده این رساله دارد.
از آیات قرآن استفاده میشود که بتهای متعددی در میان اعراب وجود داشته است بنامهای «لات»، «عزّی» «مناة»، «ودّ»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق»، «نسر».[۱۰۰] و در روز فتح مکه ۳۶۰ بت در اطراف کعبه معظّمه وجود داشته است.[۱۰۱] برخی از نویسندگان گفتهاند: «از آیه شریفه مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونَا إِلَی اللَّهِ زُلْفَی[۱۰۲]استفاده میشود که گروههای متعددی از اعراب آن زمان معتقد به خداوند بودهاند و او را آفریدگار جهان میدانستند امّا بتها را پرستش میکردند زیرا معتقد بودند که آنها دوستان خدا و عامل شفاعت نزد او هستند».[۱۰۳]
روشن است که اعراب زمان جاهلیت از جهت عقیده یکسان نبوده برخی از آنان موحّد بودند مثل کسانی که پیرو دین «حنیف» بودند، و برخی از آنان صابئی، یهودی، مسیحی، مجوسی و ... بودهاند. و اینان نیز از جهت عقیده متفاوت بودند. آنان نیز که بت میپرستیدند متفاوت بودند. گرچه معمولًا همه آنان معتقد به خدای متعال بودند ولی اعتقاد به «اللَّه» از آن جهت که خالق جهان است یا از آن جهت که مدبّر جهان است یا از آن جهت که او معبود است متفاوت است. به عقیده ما از آیات شریفه استفاده میشود که آنان همگی خداوند را خالق و آفریدگار جهان میدانستند و از این جهت تفاوتی بین آنان نبوده است «ولئن سالتهم من خلق السموات والارض لیقولن اللَّه»[۱۰۴] اگر از آنان سؤال کنی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است حتماً میگوید «اللَّه».
امّا اگر از ربوبیت خداوند از آنان سؤال شود آنان بتهای خود را «ربّ» میدانند و لازم است که به آنان تذکّر داده شود که این بتها نمیتوانند ربّ باشند و آنان با تأمّل به این نتیجه خواهند که همان کس که خالق است ربّ و مدبّر نیز خواهد بود.
قُلْ مَنْ یَرْزُقُکُمْ مِنْ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَمَّنْ یَمْلِکُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَمَنْ یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنْ الْمَیِّتِ وَیُخْرِجُ الْمَیِّتَ مِنْ الْحَیِّ وَمَنْ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ فَسَیَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ[۱۰۵]
بگو: چه کسی از آسمان و زمین شما را روزی میدهد یا چه کسی است که مالک شنوایی و بینایی است و کیست که زنده را از مرده بیرون آورده و مرده را از زنده بیرون میآورد و چه کسی است که مدبّر کارها است، پس خواهند گفت: «اللَّه»، بگو: پس آیا پروا نمیکنید.
با دقت در آیات شریفه روشن میشود که بین کلمه «لیقولن اللَّه» و جمله «سیقولون للَّه» باید فرق گذارده شود. «سین» که حرف استقبال است دلالت میکند پاسخ سؤال در ذهن آنان حاضر نبوده است. پس اگر سؤال این باشد که خالق آسمان و زمین کیست پاسخ میدهند که خدای متعال. امّا اگر سؤال این باشد که مدبّر آسمانها و زمین کیست یا چه کسی روزی شما را میرساند، یا چه کسی انسانها را زنده میکند یا میمیراند پاسخ اینگونه سؤالات در ذهن آنان حاضر نبوده است و باید با توضیح دادن آیات و دلیلها آنان را متوجه نمود که آن کس که خالق است همان شخص نیز مدبّر و ربّ خواهد بود.
آقای عبدالرحمن حسن حنّبکه میدانی فرموده است: «به عقیده عرب جاهلی خدای متعال تنها ربوبیت تکوینی داشته است نه ربوبیت تدبیر و عنایت به خلق بهطوری که سود و زیان مردم بهدست او باشد».[۱۰۶] با توجه به آنچه گذشت روشن شد که مشرکان زمان جاهلیت هم شرک در ربوبیت داشتند و هم شرک در الوهیت. نه خداوند متعال را ربّ و مدبر جهان میدانستند و نه او را پرستش میکردند. و یکی از اشتباهات بزرگ اساسی از نویسندگان وهابی و غیر وهابی آن است که تصور کردهاند مشرکان زمان جاهلیت توحید در ربوبیت را قبول داشتند و تنها مشکل آنان شرک در عبادت بوده است. بلکه معلوم شد که آنان خداوند را به عنوان خالق و مبدأ قبول داشتند امّا او را مدبر نمیدانستند گویا خداوند جهان را آفریده ولی تدبیر امور را واگذار به بتها نموده است. و قرآن کریم همیشه تذکر میدهد که سود و زیان شما و رزق و حیات و ممات شما، سلامتی و همه حول و قوّه شما بهدست خدای متعال است. پس آنکه خالق است همان نیز ربّ و مدبّر امور است.
استاد مصباح یزدی فرموده است: «عمده عقاید شرکآمیز در طول تاریخ اینگونه بوده است که خداوند جهان را آفریده ولی تدبیر جهان را به بعضی از مخلوقاتش واگذار کرده است، حتی مشرکان عرب که قرآن در مورد آنها میگوید: انّما المشرکون نجس[۱۰۷]آنان معتقد بودند که کارگردانان جهان متعددند، ملائکه کارگردانان جهان هستند و اینان دختران خدا هستند و کارگردان جهان میباشند و بتها را به عنوان مجسمههای آنان میساختند و پرستش میکردند بهخاطر اینکه به آن ملائکه تقرب پیدا کنند، ملائکه هم کارگردانان جهان هستند. از طرفی این دختران پیش خدا عزیز هستند، خدا روی حرف اینها حرف نمیزند، وقتی چیزی از او بخواهند دیگر حرفشان را به زمین نمیاندازد و شفیع پیش خدا هستند. پس مشرکان عرب معتقد به «اللَّه» بودهاند ولی شرکشان در ربوبیت و عبادت بود، همچنانکه مشرکان زمان حضرت یوسف علیه السلام که حضرت یوسف فرمود: أَأَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمْ اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ[۱۰۸]شرک آنان در ربوبیت بوده است».[۱۰۹] بنابراین معلوم شد که شرک در آن زمان تنها شرک در عبادت نبوده بلکه هم شرک در ربوبیت بوده است و هم در عبادت.
علل و عوامل گرایش به شرک در عبادت
برای گرایش به شرک در عبادت نباید بهدنبال تنها یک عامل بود بلکه عوامل متعددی موجب پیدایش شرک است که قرآن کریم به بسیاری از آنها اشاره کرده است.
مثل: پیروی از اوهام و خیالات و امور غیر منطقی،[۱۱۰] حسگرایی و غفلت از ماورای طبیعت.[۱۱۱] یاری و نصرت دروغین خواستن از موجوداتی که قدرت بر آن نصرت ندارند.[۱۱۲]تقلید از دیگران.[۱۱۳] پیروی از هوای نفس.[۱۱۴] مکر و خدعه شیاطین.[۱۱۵]
انواع شرک
شرک انواع و اقسامی دارد، برخی از اقسام آن شرک جلی است و برخی خفی.
۱- روشنترین مرتبه شرک آن است که عقیده به خدایی دیگر همراه با خدای متعال داشته باشد، اینگونه شرک بسیار کم است و کمتر نیز در آیات و روایات ذکری از آن به میان آمده است. امّا بدترین نوع شرک میباشد.
۲- عبادت کردن غیر خدای متعال را، مثل عبادت درخت، سنگ، حیوان، ارواح، جن، حضرت عیسی، ستارگان. که اینگونه شرک بسیار زیاد است، مشرکانی که اینگونه عبادت دارند در واقع آنها را پرستش میکنند تا به خداوند نزدیک شوند.[۱۱۶]۳- اعتقادات غلوآمیز در حق ائمه علیهم السلام یا حضرت عیسی مثلًا او را پسر خدا بدانند یا عزیز را فرزند خدا بدانند.
۴- پیروی از هوای نفس بهوسیله اغوای شیطان.[۱۱۷] و به عبارت دیگر شرک در طاعت.[۱۱۸]۵- ریا در عبادت، یعنی ضمن عبادت و اطاعت از خدای متعال قصد اطاعت از موجود دیگری را داشته و بخواهد عمل خود را به او نیز نشان دهد یا عمل خود را برای خدا و برای دیگری انجام دهد آیه شریفه وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً[۱۱۹] به ریاء در عبادت تفسیر شده است.[۱۲۰]و در روایتی نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که فرمود: «از شرک کوچک بپرهیزید» سؤال شد که شرک کوچک چیست؟ فرمود: «ریاء»،[۱۲۱] و ائمه علیهم السلام نیز استعانت گرفتن از دیگران را برای عبادت مصداق این نوع شرک دانستهاند.[۱۲۲] این مبحث احتیاج به توضیحی دارد که در آینده بیان خواهد که ایا استعانت مطلقاً موجب شرک است یا خیر.
۶- گاهی شرک به معنی شرک ذاتی بهکار میرود یعنی عقیده به تعدّد مبدأ داشتن، و گاهی به معنی شرک صفاتی یعنی صفات خدای متعال را زاید بر ذات دانستن همانند صفات بشر، و گاهی مقصود شرک افعالی است یعنی غیر خدا را مؤثر مستقل در جهان دانستن.
تمام اقسام بیان شده از شرک مذموم و حرام است. و برخی از آنها کفر نیز میباشد.[۱۲۳] و برخی در حدّ کفر نیست، مثلًا ریاء حرام است امّا حرمت آن مثل کفر نمیباشد. مرحوم مولی نظر علی طالقانی فرموده است: «شرک بر چهار قسم است: شرک غیر مغفور- نعوذ باللَّه- که شرک جلی و شریک قرار دادن در مقام ذات احدیت است.
دویم شرک طاعت که در حین معصیت، طاعت شیطان نموده و او را در مطاعیت شریک خدا قرار داده پس گاهی اطاعت حق کند و گاهی اطاعت شیطان. سوم شرک در عبادت که به ریاء حاصل شود. چهارم شرک در اسباب چنانچه غالب خلق چشم امید و خوف به اسباب و خلق دارند ... بدان که شرک را قسم پنجمی است که عین توحید و عبادت است و آن عمل کردن به خلاف حکم واقعی است از روی خوف و تقیه، پس به امر خدا اطاعت ظالم و طاغی نمودهای و این است معنی آیهای که در سوره نور است و مفسّر به زمان قائم علیه السلام است: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ ... لَایُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً[۱۲۴]و در دعای افتتاح نیز بیان کرده که فرمود: «ابدله من بعد خوفه امناً یعبدک لایشرک بک شیئاً» ای لایتقّی احداً، پس این محض تسمیه است به مناسبتی و مشابهتی به آنکه شرکی است مذموم».[۱۲۵]
قسم پنجم از شرک که در این عبارت ذکر شده بود و به یک آیه شریفه و جملهای از دعای افتتاح استناد کرده است ظاهراً صحیح نیست زیرا اولًا مقصود از «لایشرکون بیشیئاً» به معنی نفی مطلق شرک است یعنی هیچگونه ریاء در اعمال آنان وجود ندارد و یا به معنی آن است که هیچگونه خوفی از غیر خدای متعال ندارند، نه آنکه به معنی نفی تقیه باشد. ثانیاً هیچکس از مفسرین- در حدّ تتبّع نگارنده- شرک در این آیه را به معنی تقیه نگرفته است. و ثالثاً تقسیم کردن شرک به شرک مذموم و شرک ممدوح صحیح نیست و باید گفت شرک با همه اقسام آن همیشه مذموم است. همچنانکه تقسیمی که برای بدعت برخی ذکر کردهاند و گفتهاند بدعت به تعداد احکام پنجگانه به پنج قسم تقسیم میشود و برخی از امور را بدعت دانسته ولی بدعت واجب یا مستحب،[۱۲۶]این نیز صحیح نیست و بدعت تنها یک قسم دارد و آن هم حرام است و آنچه را آنان بدعت واجب دانستهاند اصلًا بدعت نیست.
۷- کمترین مرتبه شرک عبارت است از هرگونه اعتقادی که برخلاف حق باشد، در روایتی آمده است که «کمترین درجه شرک آن است که به سنگریزه بگویی هسته خرما است و هستهای را بگویی سنگریزه است»،[۱۲۷] چون معنی این کلام آن است که آنچه را که خداوند سنگ ریزه دانسته است این شخص آن را چیز دیگری دانسته برخلاف علم خداوند.[۱۲۸]
ملاک توحید و شرک
آیا چه نوع اعتقاد یا عملی شرک آلود است و کدام عقیده یا عمل موحدانه است؟
معلوم است که اگر کسی معتقد باشد غیر از خداوند موجودات دیگری نیز وجود دارد و هستی منحصر به خدای متعال نیست و حتی وجود خداوند را مغایر و مباین با موجودات دیگر بداند، این عقیده شرک محسوب نمیشود یعنی برای موحّد بودن لازم نیست حتماً پس شرکت و همسری و مثالیّت متلازم و متقارب المفهومند و لکن ما به الاشتراک دو قسم است: یکی واقعی کمامرّ. و یکی ادعایی مثل آنکه کسی گوید به ستاره زهره که آفتاب این است لاغیر، یا این هم آفتاب است. در صورت اوّل هم گویی که از برای خود شریک قرار داده به لحاظی و کافر به وی شده به لحاظی. بازگوییم شریک قرار دادن دو قسم است: یکی به زبان قال چون ثنویه و مجوس و نصاری که «قالوا انّاللَّه ثالث ثلاثه» و این کم است در میان مذاهب کمال لایخفی. دوم به زبان حال چون آفتابپرست مثلًا که گوید خدا این است و این خدا است و نگوید خدا دو است و لکن توگویی که این شخص از برای خدا در خدایی شریک قرار داده، مثل اینکه کسی غیر سلطان را بگوید سلطان این است.
ظاهر است که از برای سلطان شریک و مثل و همسر قرار داده و کذا اگر بگوید سلطان منم یا العیاذ باللَّه خدا منم کما قال فرعون: «اناربکم الاعلی» و کذا اگر گوییم این و آن در فلان مال شریکند به محض اینکه دیدیم هر دو را در آن تصرف دارند اگرچه نگویند ما شریکیم. و گوییم آب و خاک هر دو شریکند در جسم اگرچه ایشان زبان گویا ندارند. پس ثابت شد که هر جهل مرکب شرک است چه، علم خدا خلاف آن است، پس آنچه را که حق گوید حق است جهل مرکب آن را- نعوذ باللَّه- باطل داند و ضدّ آن را حق داند، و آنچه را که او حق داند حق گوید باطل است. پس این ادعاء مثلیت و همسری با خدا کرده در این مطلب خاص، بلکه در همهچیز بالملازمة الخفیة الغیر المضرّة، چه ردّ حق در یک چیز ردّ اوست در همهچیز».
این کلام گرچه طولانی بود ولی چون تحلیل بسیار جالبی در معنی شرک بیان کرده بود نقل شد اعتقاد به «وحدت شخصی وجود» داشته باشیم. کسی که مخلوقاتی برای خداوند قائل باشد و آنها را افعال خداوند و شئون و تجلیات الهی میداند و آنها را مستقل در تأثیر ندانسته بلکه وابسته به خداوند بداند موحّد است.
اعتقاد به نظام اسباب و مسببات نیز با اعتقاد به توحید منافاتی ندارد و چنین نیست که هرکس موحّد است باید هرچیزی را مستقیماً اثر و فعل خداوند بداند بلکه پذیرفتن نظام علت و معلولی مؤید و مکمّل اعتقاد به توحید است. بله اعتقاد به استقلال در تأثیر موجودات موجب عقیده به تفویض شده و شرک میباشد. این مرز توحید و شرک را با مسأله «ممکن الوجود» و «واجب الوجود» یا «فقر ذاتی» که لازمه ممکن الوجود است به خوبی میتوان تبیین و تحلیل نمود. بنابراین برای تشخیص اعتقادات شرک آلود از عقیدهای که توحیدی است طبق فلسفه اسلامی ملاک خوبی وجود دارد و آن اینکه تنها خدای متعال موجود مستقل و واجب الوجود است و همه چیز ممکن الوجود و وابسته به اوست. هرکس که معتقد باشد هر موجودی غیر از خدای متعال مستقل در تأثیر است عقیده او شرک آلود است ولی اگر شخصی معتقد باشد که «لامؤثر فی الوجود الّااللَّه» و تمام موجودات را ممکن الوجود و فقیر و وابسته به خداوند بلکه عین فقر و وابستگی بداند و اگر تأثیری برای آنان معتقد باشد تأثیر آنها را باذن اللَّه بداند در این صورت این عقیده عقیده توحیدی است.
آیه شریفه تَاللَّهِ إِنْ کُنَّا لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ* إِذْ نُسَوِّیکُمْ بِرَبِّ الْعَالَمِینَ[۱۲۹] دلالت دارد که ملاک در شرک آن است که کسی موجودات را در عرض خدای متعال بداند، یعنی تسویه و تساوی دانستن هر موجودی با خداوند عین شرک است. مثلًا اگر کسی انبیاء یا ائمه علیهم السلام یا هر موجود دیگری را مساوی با خداوند بداند این شرک خواهد بود. و یا آنکه کسی آنها را خالق یا مدبّر جهان بداند و هیچ نقشی برای خدای متعال در نظر نگیرد و یا آنها را مستقل در تأثیر و شفاعت و سود و زیان بداند اینگونه عقاید شرک آلود خواهد بود.
به عبارت دیگر ملاک و میزان در توحید و شرک مسأله «باذن اللَّه» بودن است که اگر کسی نظام اسباب و مسببات و علت و معلول را قبول داشته باشد امّا بگوید هر مؤثر در تأثیر خود باذن اللَّه اثر میگذارد و خدا را «من ورائهم محیط» بداند این عقیده توحیدی است، ولی اگر به «اذن اللَّه» را قبول نداشته باشد و هر موثری را مستقل و جدای از خداوند اثرگذار بداند این شرک است. و باز به عبارت دیگر اگر هر موثری را «از او» و «بهسوی او» بدانیم این توحید است «اناللَّه و انالیه راجعون» و اگر به جمله «از خدا بودن» توجه نباشد و هر موجودی فی نفسه و مستقل در نظر گرفته شود نه آنکه از طرف خداوند است در این صورت شرک خواهد بود.
مرحوم سیدجعفر دارابی کشفی فرموده: «میزان در اشراک و توحید، بودن و نبودن دلیل و برهان است. پس اگر دلیل باشد بر وساطت و تعظیم چیزی پس طاعت و تعظیم او عین توحید است. مثل سجده کردن برای تعظیم حضرت آدم در ضمن طاعت خدا، و مثل تعظیم و طاعت رسل و انبیاء علیهم السلام و علمای حقانی که طاعت و تعظیم ایشان عین توحید و تعظیم و طاعت خدا است. و اگر دلیلی نباشد پس عین اشراک است مثل سایر اقسام و مراتب شرک، هرچند در ظاهر توحید مینماید. و از اینجاست که ردّ کردن بر رسول و ائمه هدی علیهم السلام و علمای حق که دلیل بر وجوب طاعت و تسلیم امر ایشان است اشراک است».[۱۳۰]
این ملاکی را که مرحوم کشفی بیان فرموده است برای تشخیص توحید عبادی از شرک در عبادت خوب است امّا برای تشخیص سایر اقسام شرک نمیتواند ملاک باشد.
مثلًا برای تشخیص توحید و شرک در ربوبیت نمیتوان گفت اگر مدبّر جهان رسول اکرم باشد توحید است ولی اگر مدبر جهان ستارگان باشند شرک است و تفاوت این دو را به وجود دلیل و برهان و عدم آن قرار دهیم بلکه باید گفت اگر جهان مدبّری در عرض خدای متعال داشته باشد این شرک است و اگر مدبری در طول خدای متعال داشته باشد که به اذن خداوند کار کند و هیچگونه استقلالی از خود نداشته باشد این عین توحید خواهد بود.
آیةاللَّه خویی در مقام بیان ملاک شرک فرموده است: «اگر از عبادات خاصی نهی شد مثل روزه روز عید یا نماز حائض و حج در غیر ماه خاص یا سجود بر غیر خداوند، در این صورت کسی که آن را انجام دهد مرتکب حرام شده و مستحق عقاب است امّا با این اعمال او کافر یا مشرک نمیگردد، زیرا هر فعل حرامی موجب شرک یا کفر فاعل خود نمیگردد. بنابراین شرک عبارت است از خضوع در برابر غیر خداوند با این انگیزه که خضوع کننده عبد است و آنکه در برابر او خضوع شده ربّ است. پس اگر کسی عمداً برای غیر خداوند سجده کند ولی عقیده به ربوبیت او نداشته و خود را نیز عبد او نداند چنین کسی با این عمل از مسلمان بودن خارج نمیشود، زیرا ملاک در اسلام اقرار و اعتراف به شهادتین است و چنین شخصی نیز شهادتین را دارد پس مسلمان است گرچه گناه کبیره انجام داده است».[۱۳۱]بنابراین بهنظر آیةاللَّه خویی ملاک در شرک آن است که کسی خود را عبد غیر خداوند بداند و یا غیر خداوند را ربّ بداند در این صورت مشرک میگردد. گرچه این کلام ایشان قابل خدشه است زیرا طبق برخی از روایات، سجده برای غیر خداوند حتی بدون اعتقاد به ربوبیت او باز موجب کفر و شرک است مثل روایتی که میگوید برصیصای عابد، ابلیس را سجده کرد و کافر گردید[۱۳۲] در حالی که روشن است که او اعتقادی به ربوبیت ابلیس نداشت، گرچه انجام عمل و سودی را از او طلب کرده بود یعنی نجات خود را از او میخواست امّا این به معنی عقیده به ربوبیت نیست.
سجده برای غیر خداوند
آیا عبادتبودن سجده یک امر ذاتی است بنابراین قابل تغییر نبوده و همیشه سجده بر غیر خدا مساوی با شرک است یا آنکه عبادت بودن سجده ذاتی نبوده و تابع قصد سجده کننده و اعتقادی که نسبت به مسجودله دارد و نیز تابع امر یا نهی خداوند میباشد؟
در قرآن کریم چند سجده برای غیر خداوند مطرح شده است در حالی که سجده کننده از بالاترین درجه توحید برخوردار بوده است مثل:
سجود فرشتگان بر آدم وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ ....[۱۳۳] پس معلوم میشود که آدم مسجود فرشتگان بوده و فرشتگان با این عمل مشرک نشدند.
سجود ابوین حضرت یوسف علیه السلام بر او: وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی سَاجِدِینَ.[۱۳۴]
خضوعهر شخصی در برابر ابوین خود: وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنْ الرَّحْمَةِ.[۱۳۵]
تکریم و تعظیم حضرت ابراهیم علیه السلام: وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلّی.[۱۳۶]
آیا بین جمله «اسجدوا لآدم» و جمله «اسجدوا للَّه» تفاوتی وجود دارد یا خیر؟ اینجا نظرات مختلفی وجود دارد که به بیان آنها میپردازیم.
۱- یک احتمال آن است که گفته شود سجود در اینجا به معنی خضوع است نه غایت خضوع. و آنچه عبادت است غایت و نهایت خضوع و تعظیم است. پس مطلق خضوع عبادت نیست بلکه نهایت خضوع عبادت است. ولی این پاسخ از چند جهت قابل نقد است زیرا اولًا قرآن کلمه «سجود» درباره آن بهکار برده است و حمل این سجود بر خضوع و سجود برای خداوند بر غایت خضوع خلاف ظاهر لفظ است و نیز موجب اشتراک لفظی میباشد. ثانیاً مواردی در شرع وجود دارد که غایت خضوع نیست در عین حال عبادت است مثل قیام و تشهّد نماز.
۲- احتمال دیگر آن است که گفته شود آدم مسجود فرشتگان نبوده است بلکه تنها قبله فرشتگان بود، فرشتگان به طرف آدم که آینه تمام نمای خداوند بوده است خدا را سجده کردهاند. ولی این احتمال نیز اولًا خلاف ظاهر قرآن کریم است زیرا قرآن فرموده برای آدم سجده کنید نه آنکه به طرف او خدا را سجده کنید. و ثانیاً اگر مقصود قبله بودن آدم باشد دیگر وجهی برای اعتراض ابلیس باقی نمیماند و تکبر کردن و خود را برتر دانستن بیوجه خواهد بود، زیرا مسجودله باید برتر از سجده کننده باشد امّا قبلهگاه لازم نیست برتر از سجده کننده باشد، و لذا در برخی از روایات آمده است که «احترام مؤمن از احترام کعبه بیشتر است»[۱۳۷] به اینکه کعبه معظمه قبله مؤمنان میباشد.
۳- آیةاللَّه خویی فرموده: «اگر کسی غیر خداوند را سجده کند به نیت آنکه خود را عبد او و او را ربّ خود بداند چنین شخصی مشرک میگردد امّا اگر کسی عمداً غیر خدا را سجده کند امّا بدون قصد عبودیت باشد عمل او حرام است امّا با این کار او مشرک نمیگردد».[۱۳۸] و چون فرشتگان آدم را سجده کردند بدون آنکه معتقد باشند که آدم ربّ آنان است پس مشرک نشدند، از طرف دیگر چون این سجده به امر خداوند بوده است پس گناهی نیز در مرتکب نشدند.
۴- آیةاللَّه جوادیآملی فرموده است: «امر به سجده برای آدم، یقیناً امر تکوینی نیست، زیرا امر تکوینی فوق آن است که عصیان شود، چنانچه امر تشریعی هم نمیتواند باشد زیرا فرشتگان امر تشریعی نمیپذیرند. گرچه شیطان امر تشریعی میپذیرد ولی ظاهراً بیش از یک امر نبوده است، بنابراین امر مزبور تمثیل یک واقعیت است و آن اینکه شامخترین مقام، در جهان امکان، مقام انسانیت و مقام خلیفة اللهی است که در برابر آن فرشتگان خضوع میکنند و شیطان هم راهزن این مقام است».[۱۳۹] سپس ایشان نتیجه گرفته است که سجده ملایک بر آدم سجده تکریم است نه عبادت و سجده نیز عبادت ذاتی نیست زیرا اگر عبادت ذاتی بود باید انسان نتواند بهقصد استهزاء کسی را سجده کند پس آدمی معبود فرشتگان نبوده است بلکه خضوع فرشتگان برای تکریم و بزرگداشت انسان بوده است.
این کلام از چند جهت قابل نقد است: اولًا اشکالی ندارد که یک امر برای فرشتگان بهصورت تکوینی باشد و برای ابلیس تشریعی باشد. ثانیاً آنچه که ایشان فرمود «فرشتگان امر تشریعی نمیپذیرند» قابل خدشه است زیرا باید بین فرشتگان ارضی که ارتباط با ماده دارند و فرشتگان مهیمن که ارتباط با ماده ندارند فرق گذارده شود، در قسم اوّل چون تجرد کامل وجود ندارد حرکت صحیح است و امکان امر تشریعی به آنان وجود دارد، و شاید نزول و عروج نیز مربوط به این فرشتگان باشد، همچنانکه اگر در برخی از روایات آمده که مثلًا فرشتهای گناه کرد مربوط به این قسم است. ولی قسم دوم فرشتگانی هستند که در نهجالبلاغه آمده است که آنانکه رکوع دارند سجود ندارند و آنانکه سجود دارند رکوع ندارند،[۱۴۰]و قرآن درباره آنان فرموده لَایَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ.[۱۴۱]و شاید آیه کریمه أَ اسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنْ الْعَالِینَ[۱۴۲] نیز اشاره به این باشد که اگر ابلیس همراه فرشتگان ارضی باشد پس امر تشریعی شامل او میگردد و اگر سجده نکند تکبر کرده است امّا اگر از «عالین» باشد یعنی جزء مهیمنان باشد اصلًا امر به سجود شامل او نمیگردد. و ثالثاً مقام خلیفة اللهی مخصوص رسول خاتم صلی الله علیه و آله است و شامل افراد دیگر نمیشود.
۵- آیةاللَّه سبحانی فرموده است: این سجده برای تعظیم آدم بود، امّا بداعی اطاعت امر الهی.[۱۴۳]۶- احتمال دارد کسی بگوید این سجده چون به امر خداوند بوده است در واقع این سجده برای خداوند بوده است، و در روایتی نیز به آن اشاره شده است.[۱۴۴] ۷- احتمال دیگر آنکه این سجود کنایه از مسخر بودن و تسلیم بودن فرشتگان بر انسان است ولی ابلیس برای انسان رام نبوده بلکه حالت تمرّد دارد.
۸- برخی از وهابیان گفتهاند که هر سجده برای غیر خدا شرک است امّا این سجده چون به امر خدا بوده است شرک نمیباشد.[۱۴۵]
ولی این سخن قابل پذیرفتن نیست زیرا هیچگاه حکم موضوع خود را تغییر نمیدهد، حکم رتبةً مؤخر از موضوع است و امر الهی موجب تبدل و عوض شدن ماهیت موضوع نمیگردد. مثلًا اگر سبّ کردن به مردم توهین به آنان است اگر فرضاً خداوند در جایی امر به آن نماید ماهیت آن سب و توهین بواسطه امر الهی عوض نمیشود. و این سخن بسیار دور از واقع است که کسی بگوید: شرک بر دو قسم است مجاز و ممنوع و سجده فرشتگان بر آدم از قسم شرک مجاز و ممدوح بوده است!!، زیرا شرک در هیچ صورتی مجاز نیست و عمل فرشتگان اصلًا شرک نبوده است. گرچه کلام عمر که میگوید: من حجر الاسود را تنها به این جهت میبوسم که دیدم پیامبر آن را میبوسید وگرنه میدانم این سنگ سود و زیانی ندارد و آن را نمیبوسیدم[۱۴۶] نیز اشعار به آن دارد که بگوید این عمل از قسم شرک مجاز است.
پس روشن شد که نفس سجود عبادت نیست مگر همراه با این اعتقاد قلبی باشد که سجده کننده عبد باشد و مسجود له ربّ او باشد. و از میان احتمالاتی که ذکر شد احتمال هفتم بهترین پاسخ است.
بدترین نوع شرک
شرک مقابل توحید است و با شناخت بهتر شرک، توحید را نیز بهتر میتوان شناخت زیرا «تعریف الاشیاء باضدادها». و شرک بر چند قسم است ۱- شرک ذاتی که همان ثنویت یا تثلیث یا اعتقاد به چند مبدأ برای جهان است. ۲- شرک در خالقیت. ۳- شرک در صفات که غالباً در اشاعره وجود دارد. این نوع شرک شاید از نوع شرک خفی باشد که به جهت آنکه مربوط به مباحث دقیق کلامی و فلسفی است اعتقاد به آن موجب خروج از اسلام نمیشود. ۳- شرک در عبادت. که این شرک مربوط به عمل است و آن دو قسم دیگر شرک نظری است.
کسی که اعتقاد به تفویض داشته باشد یعنی بگوید خداوند جهان را آفریده و اکنون هیچنقشی ندارد و اسباب و مسببات مستقل در تأثیر بوده و نیازی به خدای متعال ندارند یعنی موجودات در حدوث محتاج به خدا هستند نه در بقاء خود این عقیده شرک است.
ولی شاید بدترین نوع شرک این باشد که شخص تصور کند هرگونه اعتقاد به تأثیر موجودات دیگر شرک است این عقیده خود نوعی شرک بلکه بدترین قسم شرک است زیرا تمام موجودات دیگر را در عرض خداوند قرار داده است. اشاعره منکر نظام علت و معلول شده و تأثیر اشیاء را انکار کردهاند به تصور آنکه اگر اشیاء اثر داشته باشند این موجب شرک میگردد. این عقیده خود شرک است زیرا معنایش آن است که آنان تصوّر کردهاند که اشیاء اگر اثر داشته باشند آنها مستقل در تأثیر میباشند، و استقلال در تأثیر شرک است. وهابیان نیز معتقدند که کارهای طبیعی مربوط به موجودات و مخلوقات است و کارهای مافوق طبیعی مربوط به خداوند است این نیز نوعی اعتقاد شرک آلود است.
شهید مطهری فرموده: «وهابیان ناآگاهانه به نوعی استقلال ذاتی در اشیاء قائل شدهاند و از اینرو نقش مافوق حد عوامل معمولی داشتن را مستلزم اعتقاد به قطبی و قدرتی در مقابل خدا دانستهاند. غافل از آنکه موجودی که به تمام هویتش وابسته به اراده حق است و هیچ حیثیت مستقل از خود ندارد، تأثیر مافوق طبیعی او مانند تأثیر طبیعی او، پیش از آنکه به خودش مستند باشد مستند به حق است و او جز مجرایی برای مرور فیض حق به اشیاء نیست. آیا واسطه فیض وحی و علم بودن جبرئیل، و واسطه رزق بودن میکائیل و واسطه احیاء بودن اسرافیل و واسطه قبض ارواح بودن ملک الموت شرک است؟!. از نظر توحید در خالقیت، این نظریه بدترین انواع شرک است زیرا به نوعی تقسیم کار میان خالق و مخلوق قائل شده است، کارهای ماوراء الطبیعی را قلمرو اختصاصی خدا و کارهای طبیعی را قلمرو اختصاصی برای مخلوق قائل شدن عین شرک در فاعلیت است.
همچنانکه قلمرو اشتراکی قائل شدن نیز، نوعی دیگر از شرک در فاعلیت است. برخلاف تصوّر رایج، وهابیگری تنها یک نظریه ضدّ امامت نیست بلکه پیش از آنکه ضدّ امامت باشد، ضدّ توحید و ضدّ انسان است. از آن جهت ضدّ توحید است که به تقسیم کار میان خالق و مخلوق قائل است ... تفکیک میان اثر مجهول و مرموز ناشناخته، و آثار معلوم و شناخته شده و اولی را- برخلاف دومی- ماوراء الطبیعی دانستن نوعی دیگر از شرک است».[۱۴۷] از آنچه گذشت معلوم شد که کسی که منکر نظام اسباب و مسببات است و تصور میکند تأثیر داشتن پیامبر و ائمه علیهم السلام در حوادث این جهان موجب شرک میشود خودش به نوعی شرک خفی و بدترین نوع شرک مبتلا شده است زیرا او تصور میکند که موجودات دیگر همه مستقل از خداوند بوده و لذا هر اثری یا اثر آنان است یا اثر خداوند است در حالی که این عقیده همه موجودات را در عرض خداوند پنداشتهاند و این خود شرک است و بدترین نوع شرک است زیرا مشرکان دیگر و حتی بتپرستان یا ثنویه و معتقدان به تثلیث هیچ چیزی را در عرض خداوند قائل نمیباشند و آن بت یا اهریمن یا ... را در طول خداوند میدانند امّا این عقیده که هرگونه تأثیر موجودات را شرک میپندارد همه اشیاء را در عرض خداوند قرار داده است و لذا بدترین نوع شرک در وهابیان وجود دارد، امّا چون خود آنان متوجه این لازمه کلام و عقیدهشان نیستند مشرک نمیباشند و احکام شرک بر آنان مترتب نمیشود.
آیات توحید و ولایت ائمه (علیهم السلام)
فصل اوّل: آیات توحید و ولایت ائمه علیهم السلام
اشاره
آقای دکتر قفاری ادعا کرده است که:
«شیعیان آیات قرآن که دلالت بر عبادت خداوند میکند را تغییر داده و درباره ایمان به امامت علی و ائمه قرار دادهاند و آیاتی که درباره نهی از شرک است را به معنی نهی از شرک در ولایت ائمه قرار دادهاند- سپس به عنوان شاهد بر ادعای فوق میگوید:- ذیل آیه شریفه وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَإِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ[۱۴۸] در کتاب کافی- که مهمترین کتاب روائی شیعه است و نیز در تفسیر قمی که عمده تفاسیر آنان است و در سایر کتابهای مورد اعتماد شیعه- آمده است که تفسیر شده است به شرک در ولایت و سپس گفته است که چقدر آنان آیات قرآن را تحریف کرده و حتی میخواهند اصل دین و مهمترین اصل آن که توحید است را از بین ببرند»[۱۴۹] اولًا آن که آقای قفاری کتابکافی را صحیحترینکتاب روایی شیعه معرفی کرده است صحیح است، ولی تفسیر قمی را که عمده تفاسیر شیعه قرار داده است صحیح نیست زیرا علاوهبر آنکه راوینخستین این تفسیرمجهول استولذا کلکتاب از اعتبار ساقط است.[۱۵۰]
علی بن ابراهیم قمی شخص مورد اعتمادی است امّا در انتساب این کتاب موجود به ایشان تردید جدی وجود دارد.[۱۵۱] ثانیاً سند حدیث در کتاب کافی اینگونه نقل شده است: «عن الحکم بن بهلول عن رجل عن ابی عبداللَّه علیه السلام».[۱۵۲] و همانگونه که روشن است این سند مرسل است و هیچ اعتباری ندارد. و اگر آقای قفاری به «مراة العقول» مراجعه میکرد- با آنکه این کتاب در اختیار ایشان بوده است و به آن مراجعه نیز مینموده است- متوجه میشد که علامه مجلسی صریحاً فرموده این حدیث «مجهول» است.[۱۵۳]سایر کتابهای حدیثی و تفسیری نیز یا حدیث را بدون سند نقل کردهاند یا تنها با سند کتاب کافی نقل کردهاند که مجهول است.
ثالثاً آقای قفاری حدیث را تقطیع کرده است و ذیل حدیث که شاهد برخلاف مدعای ایشان است و صریحاً بحث از عبادت و اطاعت خداوند را دارد را حذف کرده است. ذیل حدیث چنین است: «بل اللَّه فاعبد و کن من الشاکرین، یعنی بل اللَّه فاعبد بالطاعة».[۱۵۴]رابعاً نفس وجود یک روایت در منابع روایی دلیل بر اعتماد بر آن نیست و مفسران شیعه آیه فوق را تنها در مورد توحید و شرک در عبادت قرار دادهاند. مرحوم طبرسی فرموده است: «این آیه خطاب به پیامبر و تهدید دیگران است زیرا پیامبر معصوم از شرک است. و معنی آیه آن است که اگر بت یا غیر آن را در عبادت خداوند شریک قرار دهی در این صورت ثوابی بر عبادتهای تو نخواهد بود و اعمال تو حبط میگردد ... سپس خداوند امر به توحید در عبادت نموده و فرموده تنها عبادت تو باید مخصوص خداوند باشد و خداوند را بر نعمتهایش شکر بگزار و تنها او را پرستش کن».[۱۵۵]
خامساً یکی از مصادیق نعمتهای الهی نعمت کمک کردن پیامبر بوسیله حضرت علی است و گاهی برخی از روایات مصادیق آیات را بیان میکنند و علامه مجلسی نیز فرموده است که این روایت بر فرض صحت در مقام تاویل قرآن است و شرک در ولایت را به منزله شرک به خداوند قرار داده است نه آنکه تفسیر آیه مربوط به ولایت باشد.[۱۵۶]سپس آقای قفاری حدیثی را از تفسیر «البرهان» به عنوان شاهد بر شأن نزول این آیه شریفه نقل کرده است[۱۵۷]تا به شیعه نسبت دهد که این آیه شریفه را از موضوع توحید تحریف و به موضوع امامت و ولایت تفسیر بلکه تحریف کردهاند.[۱۵۸] در حالی که اولًا این حدیث- آنگونه که در تفسیر البرهان آمده و آقای قفاری نقل کرده است مضمره است و نسبت به معصوم علیه السلام نداشته و لذا ارزش و اعتباری ندارد. عبارت حدیث اینگونه است:
«عن ابی موسی الرغابی قال کنت عنده و حضره قوم من الکوفیین فسألوه عن قول اللَّه عزوجل ...»،[۱۵۹] و معلوم نیست شخص مورد سؤال چه کسی بوده است و اینگونه حدیث نزد شیعه هیچ اعتباری ندارد. ثانیاً چهار نفر رجال سند این حدیث همه مجهول بوده و در کتابهای رجال نامی از آنها نیامده است یعنی: عبید بن مسلم، جعفر بن عبداللَّه محمدی، حسن بن اسماعیل افطس، ابوموسی رغابی. ثالثاً این حدیث را بحرانی از کتاب «تأویل الایات الباهرات» نقل کرده است که خود آن کتاب نیز منبع معتبری در حدیث بهشمار نمیرود.
بنابراین همانگونه که طبرسی بیان فرموده: آیه شریفه مربوط به عبادت خداوند متعال است و اینکه شرک در عبادت موجب حبط عمل میشود. علامه طباطبایی نیز فرموده: «آیه امر کرده است به عبادت خداوند در برابر نعمتهای او که دلالت بر توحید در ربوبیت و توحید در الوهیت او دارند ...».[۱۶۰] آقای دکترقفاری میگوید: «بهنظر من عدهای آمدهاند این روایات را جعل کردهاند تا جوانان شیعه ببینند که اینها خلاف عقل است و سپس در اصل دین اسلام شک کنند و در واقع این کید و حیلهای بوده است تا به این وسیله مردم را از اسلام منحرف کنند».[۱۶۱] بهنظر نگارنده نیز آقای قفاری عمداً این نسبتهای ناروا را به شیعه وارد ساخته است تا اهل سنت را نسبت به شیعه و مذهب اهل بیت علیهم السلام بدبین سازد.
سپس آقای قفاری گفته است: «حدیثی که از شیعه نقل شد توهین و تنقیض پیامبر را دارد زیرا میگوید پیامبر ابتدا مخالفت با امر پروردگار خود نمود و این تنقیص پیامبر است و کفر میباشد. علاوه بر آنکه توهین دیگری به پیامبر دارد زیرا دلالت میکند که پیامبر از مردم ترس داشته و مردد بوده است که امر خدا را اجرا بنماید یا خیر»[۱۶۲] با یک نگاه اجمالی به روایت روشن میشود که هرگز دلالت و حتی اشعاری به «مخالفت با امر خداوند» در آن وجود نداشت و نیز مسأله ترس از مردم و تردید در اجرای دستور خداوند در این حدیث وجود ندارد،[۱۶۳] و آقای قفاری آن را از نزد خود به حدیث اضافه کرده است!! ضمن آنکه «خائف بودن پیامبر» تنقیص آن حضرت نیست که آقای قفاری آن را کفر شمرده است،[۱۶۴] همچنانکه تفاسیر اهل سنت و بلکه وهابیان صریحاً «خوف از مردم» را به پیامبر نسبت دادهاند.[۱۶۵]و قرآن کریم نیز صریحاً خوف را به پیامبران نسبت داده است فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفاً یَتَرَقَّبُ[۱۶۶]گرچه کتابهای شیعه این خوف را به معنی خوف از غلبه کردن جاهلان دانستهاند نه خوف از مردم بر جان پیامبران.[۱۶۷] نمونه دیگری از آیات شریفه که درباره توحید و شرک است و بهنظر آقای قفاری شیعیان آن را تحریف کرده و در موضوع ولایت قرار دادهاند آیه ذَلِکُمْ بِأَنَّهُ إِذَا دُعِیَ اللَّهُ وَحْدَهُ کَفَرْتُمْ وَإِنْ یُشْرَکْ بِهِ تُؤْمِنُوا[۱۶۸]است و آقای قفاری تنها مدرکش حدیثی است که وی آن را به امام باقر علیه السلام نسبت داده است در حالی که حدیث از امام صادق علیه السلام نقل شده است.[۱۶۹]
نقد و بررسی
اولًا راوی این حدیث «معلی بن محمد» است که کتابهای رجال درباره او گفتهاند:
مضطرب الحدیث والمذهب بوده است.[۱۷۰] و علامه مجلسی نیز تصریح کرده است که این حدیث ضعیف است.[۱۷۱] ثانیاً نوع تفاسیر شیعه این آیه را مربوط به توحید و شرک در عبادت دانسته و هرگز چیزی درباره ولایت ذیل این آیه ذکر نکرده و اینگونه روایتی را نیز نقل نکردهاند.[۱۷۲]
ثالثاً آقای قفاری حدیث را تغییر داده است تا مطابق تفسیر دلخواه خود شود، عین عبارت حدیث این است: «یقول: اذا ذکراللَّه وحده بولایة من امر بولایته کفرتم و ان یشرک به من لیست له ولایة تؤمنوا»،[۱۷۳] پس صدر حدیث در مقام آن است که مراد کفر به کلام خداوند است نه کفر به ولایت.
رابعاً آنچه در این حدیث آمده است تأویل قرآن است نه تفسیر، و در آینده تفاوت این دو را مفصل بیان خواهیم کرد.
خامساً چون توحید کامل به پیروی از تمام دستورات الهی است که یکی از آنها ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام است و همانگونه که پرستش بت شرک است نپذیرفتن امر الهی در مورد ولایت و خلیفه رسول خدا و ترجیح دادن رأی مردم بر امر خداوند نیز نوعی شرک است، زیرا اطاعت کردن از مردم است نه اطاعت خداوند. و احتمال دارد که مقصود از حدیث این معنا باشد.
یکی دیگر از اشکالات آقای قفاری بر مذهب شیعه آن است که گفته است:
«شیعیان آیه شریفه أَ الَهٌ مَعَ اللَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لَایَعْلَمُونَ[۱۷۴] را درباره امامت قرار دادهاند و این سخنان آنان زمینه پیدایش اعتقادات غلوّآمیز گردید و عقیده به خدایی حضرت علی از این کلمات درست شد و حدیثی نیز نقل کرده است که معنی آیه این است که آیا امام هدایت با امام ضلالت یکسانند؟!»[۱۷۵]
نقد و بررسی
اوّلًا آیه شریفه مربوط به توحید در عبادت است آنگونه که مرحوم طبرسی فرموده: «این آیه استفهام انکاری بوده و معنایش این است که آیا معبودی غیر از او وجود دارد که خداوند را بر کارهایش یاری نماید؟، بلکه هیچ خدایی با او نبوده ولی آنان- کفار مکه- شرک به خدا میورزند».[۱۷۶] ثانیاً این حدیث تنها در بحارالانوار آمده است[۱۷۷]و در منابع معتبر دیگر وجود ندارد و قبلًا میزان اعتبار بحارالانوار مورد بررسی قرار گرفت.
ثالثاً علاوه بر آنکه این حدیث مرسل است یکی از رجال سند آن علی بن اسباط است که فطحی است و دیگری ابراهیم جعفری است که هیچ مدح یا توثیقی ندارد. و دیگری ابی الجارود است که رییس مذهب جارودیه است و در کتابهای شیعه هیچ اعتباری ندارد، پس سند آن از چهار جهت اشکال دارد.
رابعاً معنای حدیث آن نیست که «اللَّه» در حدیث به معنی امام هدایت باشد و «اله» به معنی امام ضلالت آنگونه که آقای قفاری تصور کرده است بلکه معنی حدیث آن است که همانگونه که نمیشود خدایی همراه با خداوند متعال و در عرض او باشد همچنین نمیشود خدای متعال امام هدایت را با امام ضلالت در یک ردیف و در عرض یکدیگر قرار دهد، و خداوند هدایت و ضلالت را هرگز جمع نمیکند.
- چهارمین شاهدی که آقای قفاری برای مدعای خود مبنی بر آنکه شیعیان آیات توحیدی را تحریف کردهاند این است که آیه شریفه وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لَاإِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ[۱۷۸]را نقل کرده سپس دو روایت نقل کرده است که پیامبران علیه السلام به ولایت اهل بیت مبعوث شدهاند.[۱۷۹]
نقد و بررسی
اولًا حدیثی را که آقای قفاری نقل کرده- و به «روایات شیعه» نسبت داده و نتیجه گرفته است که آیات توحید را تحریف کردهاند- را از «تفسیر عیاشی» نقل کرده است. در حالی تفسیر عیاشی تا پایان سوره کهف است و اصلًا قسمت دوم قرآن کریم و سوره انبیاء را ندارد، معلوم نیست چگونه آقای قفاری این تهمت آشکار را روا داشته است!!.
همچنانکه ایشان این حدیث را به «البرهان» نسبت داده است در حالی که در تفسیر البرهان ذیل آیه ۲۵ سوره انبیاء چنین حدیثی وجود ندارد.[۱۸۰]احتمالًا آقای قفاری تصور کرده است کسی به منابع رجوع نمیکند و هرچه خواسته است از دروغ جمع کرده و به شیعه نسبت داده است.
ثانیاً حدیث دومی که آقای قفاری نقل کرده است یعنی حدیث: «ولایتنا ولایة اللَّه التی لمیبعث نبیاً قطّ الّا بها»[۱۸۱]ولایت ما همان ولایت خداوند است که هرگز پیامبری را مبعوث ننمود مگر به آن، در جوامع حدیثی وجود دارد امّا هیچ ربطی به آیه ۲۵ سوره انبیاء ندارد، نه در خود حدیث چنین اشارهای وجود دارد و نه در کتابهای حدیثی یا تفسیری شیعه و چگونه آقای قفاری حدیثی را که هیچ ارتباطی با آیه ندارد و کسی نیز ادعا نکرده است که مربوط به آیه باشد را کنار آیه قرار داده و نتیجهای نادرست از آن گرفته است!!.
ثالثاً در سند این حدیث «سلمة بن الخطاب» وجود دارد که بسیار ضعیف و مورد جرح علمای رجال بوده است[۱۸۲] همچنانکه محمد بن عبدالرحمن نیز توثیق ندارد و لذا علامه مجلسی نیز فرموده است این حدیث ضعیف السند است.[۱۸۳]
رابعاً علامه مجلسی فرموده است: «معنای این حدیث آن است که ولایت ما از طرف خداوند واجب است نه آنکه ولایت ما همان ولایت خداوند باشد و این را خداوند در تمام شریعتهای پیشین نیز واجب کرده است. و یا آنکه جمله «ولایتنا ولایة اللَّه» از باب مبالغه است و مقصود آن است که ولایت خداوند پذیرفته نمیشود مگر با ولایت اهل بیت علیهم السلام».[۱۸۴]بنابراین هرگز آیات مربوط به توحید دستخوش تحریف و تغییر نشده است. و همچنانکه قبلًا اشاره شد اینگونه روایات از باب تفسیر نمیباشند بلکه تأویل قرآن است و یا آنکه از باب جری میباشند.
خامساً چگونه آقای قفاری حدیثی را که در یک کتاب نقل شده و کسی ادعای صحیح بودن و پذیرفتن آن را ندارد را نقل میکند و کنار یک آیه قرار میدهد بدون آنکه ارتباطی با آن آیه داشته باشد و به همه شیعه نسبت داده و سپس نتیجه کفر شیعه را بهدست آورد. آیا اینها چیزی جز افتراء و بهتان و تکفیر مسلمانان بدون بیّنه و برهان است؟!.
سپس آقای دکترقفاری فرموده: «هیچ آیهای از آیات توحید نیست مگر آنکه شیعیان آن را به معنی ولایت گرفتهاند تا اینگونه شرک را ترویج دهند»[۱۸۵] و به بعضی از روایات ذیل بعضی از آیات استشهاد کرده است مثل آیه وَأَنْ أَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً[۱۸۶]که ایشان حدیثی نقل کرده است که این «دین» یعنی ولایت.[۱۸۷]بهتر بود آقای دکتر قفاری که این حدیث را در «تفسیر قمی» دیده است به حدیث پس از آن نیز توجه میکرد که این است: «فطرة اللَّه التی فطرالناس علیها قال هو لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه علی امیرالمؤمنین ولی اللَّه الی هاهنا التوحید»[۱۸۸] و حدیث پس از آن که دین را به «نماز» تأویل کرده است.[۱۸۹] و ما قبلًا ذکر کردیم که در انتساب این کتاب به علی ابن ابراهیم قمی تردید جدّی وجود دارد زیرا علی بن ابراهیم قمی شیخ و استاد کلینی بوده است و اگر این تفسیر از اوست چرا مرحوم کلینی چیزی از این تفسیر در کتاب کافی خود نقل نکردهاست واین شاهد خوبیبرضعف انتساب این کتاب به علی بن ابراهیم است.
مشکل اصلی آن است که آقای قفاری هر حدیثی که در هر کتابی بود آن را به عنوان عقیده شیعه معرفی میکند در حالی که به نظر شیعه در اعتقادات نمیتوان به خبر واحد که تنها موجب ظنّ و گمان نوعی است اعتماد نمود حتی اگرچه صحیح السند باشد تا چه رسد به آنکه معمولًا احادیثی که ایشان نقل میکند ضعیف السند هستند. گرچه در مباحث اعتقادی و تفسیری زیاد به ضعف و قوت سند نباید توجه کرد و در هر علمی ملاکهای خاصی برای ارزیابی وجود دارد. و ایشان به همه احادیث نیز توجه نمیکند بلکه طبق سلیقه خود برخی از روایات را نقل میکند و آنگونه که خود دوست دارد آنها را تفسیر میکند و بین تفسیر و تأویل یا باطن فرقی نمیگذارد.
بسیار عجیب است که آقای قفاری عبارتی را از مرحوم نباطی در «مراةالانوار» نقل میکند و نتیجه میگیرد که شیعیان هیچ آیهای مربوط به توحید نیست مگر آنکه میخواهند آن را تحریف کرده و از معنای اصلی خود منحرف کنند و آن را درباره ائمه قرار دهند.[۱۹۰]در حالی که مولف «مراة الانوار» در مقدمه این کتاب گفته است که آنچه در این کتاب آمده است تأویل قرآن است نه تفسیر،[۱۹۱] و علامه تهرانی نیز در الذریعه این نکته را یادآور شده است.[۱۹۲]و عبارتهایی را که آقای قفاری از ایشان نقل کرده صریح است در اینکه ظاهر قرآن درباره توحید و شرک است ولی باطن آن درباره ائمه و دشمنان آنان است،[۱۹۳] و شرک در قرآن ظاهرش و طبق تفسیر که مربوط به لفظ است همان شرک به خدای متعال را میگوید ولی تاویل آن شرک در امامت و ولایت است.[۱۹۴] مگر آنکه آقای قفاری ادعا کند که قرآن فقط ظاهر دارد نه باطن و فقط تفسیر دارد نه تأویل. در این صورت ادعای ایشان صحیح است در حالی که خود قرآن مکرراً تاویل قرآن را متذکر شده است و باطن داشتن قرآن نیز در روایات اظهر من الشمس است آقای قفاری گاهی یک حدیثی که صحیح است آن را گرفته و شاهد خود قرار داده است و احادیث ضعیف را به عنوان عقاید شیعه معرفی میکند. آنچه که وی نقل کرده است که امام صادق علیه السلام کلام ابوالخطاب- محمد بن مقلاص- را شرک معرفی نمود[۱۹۵] این چیزی است که شیعیان قبول دارند و ابوالخطاب ملعون و غالی بوده است و هیچ ربطی به شیعه ندارد که آقای قفاری او را به عنوان شیوخ شیعه معرفی کرده است.
ضمناً شیعه هرگز کسیکه معتقد بهامامت حضرتعلی علیه السلام نباشد را تکفیر نمیکنند،[۱۹۶] و اگر در برخی روایات کلمه شرک یا کفر بر آنان اطلاق شده است با توجه به آنکه شرک و کفر طلاقات و استعمالات زیاد دارد، این کلمه کفر و شرک یا کنایه از خلود در آتش است آنچنانکه هر کافری مخلّد در آتش است[۱۹۷]و یا مراد آن است که نسبت به کلام خداوند و امر خدا به ولایت حضرت علی کافر شدهاند نه کفر به خود خداوند متعال.
سپس آقای قفاری گفته است: «اگر این کلمات شیعیان صحیح بود باید قرآن آنها را ذکر میکرد و یا صحابه از آنها اعراض نمیکردند». پاسخ این کلام آن است که شیعیان سخنان خود را مستند به قرآن میدانند و عقاید شیعه در موضوع امامت از چند آیه شریفه قرآن استفاده میشود که در کتابهای کلامی مثل «کشف الحق و نهج الصدق» و «احقاق باشد ممکن است به بهشت رود ولی وارد فردوس نمیشود. و وقتی در بهشت میبیند که اگر معتقد به ولایت بود به درجه بالاتر وارد میشد امّا اکنون از آن محروم است دچار رنج و غصه میشود و این برای او نوعی عذاب است.
فصل دوم: شرط قبولی اعمال
شرط قبولی اعمال ایمان و اعتقادات صحیح است، و عمل بدون اعتقاد صحیح نیست مثلًا کسی که اعتقاد به خداوند ندارد عمل او صحیح نیست زیرا در هر عمل عبادی قصد قربت لازم است و کسی که اعتقاد به خداوند ندارد قصد قربت نیز نخواهد داشت. و امّا کسی که اعتقاد به خداوند دارد ممکن است عمل او صحیح و مقبول باشد و ممکن است عمل او صحیح ولی غیر مقبول باشد، مثلًا کسی که مسلمان است ولی شارب الخمر یا عاق والدین است عمل او صحیح امّا غیر مقبول است.
در کتابهای شیعه روایات بسیار زیادی نقل شده است که دلالت میکند بر آنکه شرط قبولی اعمال اعتقاد به ولایت ائمه علیهم السلام است. مثل اینکه از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود: «اسلام بر پنچچیز بنا نهاده شده است بر نماز و زکات و روزه و حج و ولایت و به چیزی ندا نشده است آنگونه که به ولایت ندا شده است».[۱۹۸] طبق این روایات اعمال کسی که ولایت ندارد گرچه صحیح است و باطل نیست[۱۹۹]امّا مقبول خداوند نمیباشد زیرا شرط قبولی و شرط عروج را ندارند.[۲۰۰]در اینجا چند نکته باید مورد دقت قرار گیرد:
اولًا این روایات چهار چیزی که مربوط به اعمال و فروع دین است مثل نماز، روزه، حج، زکات را با یک چیزی که مربوط به عقیده است مقایسه کرده است و روشن است هرگاه فروع دین با اصول دین مقایسه شوند اصول دین بر آنها مقدم بوده و ترجیح دارد.
و لذا اگر بین نماز، زکات و توحید مقایسه شود روشن است که توحید مقدم است چون مربوط به عقیده است. و یا اگر بین نماز و زکات و نبوت مقایسه شود باز همین حکم را خواهد داشت.
ثانیاً از این روایات استفاده میشود که ولایت بر نماز مقدم است امّا اگر بین توحید، نبوت، ولایت مقایسه شود روشن است که نبوت و توحید مقدّم بر ولایت میباشند زیرا ولایت فرع آنهاست و آنها اصل میباشند.
ثالثاً مقصود از اسلام در این روایات بالاترین درجه اسلام یعنی «اعتقاد به تمام ماجاء به النبی علیه السلام» است،[۲۰۱]ولی مثلًا اصل شهادتین و مسلمان شدن مشروط به ولایت نیست.
رابعاً از بعضی از این روایات استفاده میشود که اینگونه نیست که ولایت شرط قبولی نماز و روزه و حج و زکات باشد و آنها مشروط باشند بلکه استفاده میشود که اسلام یک مرکبی است که با انتفای هرجزئی سایر اجزاء نیز منتفی میگردند، ولایت بدون نماز، ولایت نیست کما اینکه نماز بدون ولایت نیز ولایت نیست مثل این روایت که امام صادق علیه السلام فرمود: «سنگ بنای اسلام سهچیز است: نماز، زکات، ولایت و هیچکدام صحیح نیست مگر اینکه آن دوی دیگر نیز وجود داشته باشند».[۲۰۲] خامساً گرچه معروف آن است که ولایت را شرط توحید عبادی میدانند امّا از برخی روایات استفاده میشود که اطاعت خداوند و توحید عبادی شرط قبولی ولایت است و بدون اطاعت خداوند، ولایت ولایت نخواهد بود.[۲۰۳]
با توجه به آنچه گذشت معلوم شد که وقتی خداوند امر به ولایت اهل بیت کرده و آنان را معرفی کرده است که مسلمانان احکام خود را از آنان بگیرند اگر کسی آنان را رها کند و اعمال خود خود را طبق قیاس و استحسان و ... بهدست آورده و عمل کند ممکن است عمل او صحیح باشد امّا ثوابی نخواهد داشت زیرا از راهی رفته است که خداوند امر به آن نکرده است. البته باید بین جاهل قاصر و مقصّر تفاوت گذارد و مقصود از روایاتی که میگوید خداوند او را به صورت در آتش میاندازد یا هیچ ثوابی ندارد کسانی است که حق را با آنکه شناختهاند ولی عناداً انکار میکنند و یا آنکه جاهل مقصّرند، و شامل کسانی که حق را نشناختهاند و به همان اعتقادات اهلسنت معتقد و پایبندند و یقین به صحت مذهب خود دارند- گرچه این یقین مطابق با واقع نباشد- نمیشود، زیرا این یقین برای آنان حجت است و نزد خداوند معذورند.[۲۰۴] اکنون پس از این مقدمه کوتاه به بررسی کلام آقای دکتر قفاری میپردازیم.
آقای قفاری میگوید:
«تنها اصل پذیرش اعمال توحید است و شرک به خداوند متعال تنها سبب بطلان اعمال است بهدلیل آیه شریفه إِنَّ اللَّهَ لَایَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَنْ یَشَاءُ[۲۰۵][۲۰۶]
آیا چه ارتباطی بین دو ادعای ایشان و این آیه شریفه وجود دارد؟! ادعا آن است که پذیرش اعمال مشروط به توحید است و شرک سبب بطلان اعمال است و آیهای که ذکر شده است هیچ ربطی به این ادعا ندارد. آیه میفرماید خداوند گناه شرک را نمیآمرزد ولی آیا کسی که مشرک است سایر اعمال او باطل است یا خیر این آیه از این جهت ساکت است.
سپس آقای قفاری چند روایت نقل کرده است که دلالت دارند بر آنکه قبولی سایر اعمال مشروط به ولایت است و توضیح مقصود از این روایات بیان شد.
ولی آقای قفاری نتیجه گرفته است که شیعه میگوید ولایت مقدم بر شهادتین است.[۲۰۷] در حالی که قبلًا بیان شد که هرکدام از اسلام و ولایت مشروط به دیگری است به این معنا که اسلام یک مرکبی است که با انتفای هرجزئی از آن، کلّ منتفی میگردد، اگر ولایت نباشد آن اسلام و ایمانی که پیامبر من عنداللَّه آورده است منتفی میگردد، همچنانکه ولایت بدون اسلام و بدون اطاعت کامل از خداوند ولایت نخواهد بود طبق روایتی که از «وسائل الشیعه» نقل شد. اگر آنگونه که آقای قفاری ادعا کرده است تنها سبب قبولی اعمال توحید باشد و تنها سبب بطلان اعمال شرک باشد باید گناهانی مثل کفر موجب بطلان اعمال نباشد و یا ترفیع صوت بر صوت پیامبر موجب باطل شدن اعمال نباشد و یا شرب خمر و قطع رحم موجب بطلان اعمال نباشد و تنها شرک سبب بطلان اعمال باشد. در حالی که روشن است شرک یک سبب از اسباب متعدد برای عدم قبولی اعمال است. همچنانکه توحید یک شرط از شرایط متعدد قبولی اعمال است نه آنکه توحید تنها شرط قبول اعمال باشد.
مثلًا اگر شخص موحّدی در اعمال خود ریاء انجام داد آیا آقای قفاری میگوید عمل چنین شخصی صحیح و مورد قبول است چون تنها شرط قبولی اعمال توحید بوده که این شخص آن را دارد یا آنکه باید گفت چنین شخصی یک شرط قبولی اعمال را- که توحید است- داراست امّا سایر شرایط را ندارد. و مسأله ولایت نیز چنین است یعنی کسی که توحید را داشته امّا ولایت را نداشته باشد، یک شرط قبولی عمل را دارد و سایر شرایط را ندارد و معلوم است که تا وقتی تمام شرایط قبولی عمل جمع نباشد آن عمل مورد قبول قرار نمیگیرد. و اگر قبولی اعمال تنها یک شرط دارد و آن هم توحید است و چیز دیگری نیست زیرا در قرآن مجید شرط دیگری برای آن ذکر نشده است پس چگونه آقای عبداللَّه بن باز هشت شرط برای گفتن لاالهالّااللَّه ذکر کرده است با اینکه این شرایط هیچکدام در قرآن نیامده است: «۱- علم.
۸- اعتقاد به بطلان شرک و کنار گذاردن آن»،[۲۰۸] و آنچه در قرآن آمده است فقط علم به لاالهالااللَّه است.
سپس آقای قفاری گفته است:
«شیعه میگوید ولایت از نماز مهمتر است با آنکه بیش از هشتاد مرتبه صریحاً در قرآن آمده است ولی ولایت ائمه دوازدهگانه حتی یک بار در قرآن نیامده است».[۲۰۹]پاسخ این کلام آن است که نزد وهابیان عصمت پیامبر اکرم از مسأله نماز مهمتر است باآنکه عصمت رسول خدا صریحاً در هیچ آیهای نیامده است و یا مسأله عدالت صحابه که برای آنان از نماز مهمتر است و نیز خلافت ابوبکر با آنکه در هیچ آیهای صریحاً و بلکه اشاره نیز نیامده است. علاوه بر آنکه ولایت حضرت علی علیه السلام مکرر در آیات شریفه اشاره شده و در آیه ولایت نزدیک به تصریح به آن آمده است.[۲۱۰] کیفیت دلالت آیات شریفه بر مسأله ولایت در باب سوم کتاب مورد بحث قرار گرفته است.
فصل سوم: واسطه بین خدا و خلق
اشاره
به عقیده شیعه، ائمه اثناعشر حجتهای خداوند بر خلق هستند، و اینان واسطه بین خدا و خلق در تبلیغ احکام دین میباشند، یعنی خداوند آنان را قرار داده است تا مردم احکام دین را از آنان بیاموزند همچنانکه تمام پیروان نیز اینگونه واسطه بین خدا و خلق بودهاند.
و از این جهت تفاوتی بین ائمه و پیامبران علیهم السلام نیست و تفاوت در این است که برای انبیاء وحی نازل میشد ولی برای ائمه وحی نازل نمیشد و ائمه مبلّغ و مبیّن احکامی هستند که از طرف خداوند بر پیامبر اکرم نازل شده است. و امّا واسطه در دعا به این معنی که به جای دعا کردن و عبادت نمودن خداوند کسی ائمه را عبادت کند این از نظر شیعه کفر و شرک است و جایز نیست غیر خدا خوانده شود امّا واسطه بودن به این معنی که انسان، خداوند را بخواند و ائمه را واسطه قرار دهد که خداوند حاجت او را بر آورده سازد این صحیح است مثل آنکه شخصی در زمان حیات یا پس از وفات پیامبر از آن حضرت بخواهد که برای او دعا و استغفار کند وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً[۲۱۱]و نیز برادران یوسف به پدر خود گفتند: قَالُوا یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا.[۲۱۲]
نظام جهان نظام اسباب و مسببات است هم در تکوین و هم در تشریع. در تکوین احیاء اموات بهوسیله عیسی علیه السلام یا بینایی یعقوب علیه السلام بهوسیله پیراهن یوسف علیه السلام و قبض ارواح بهوسیله ملک الموت و ... صحیح است. و چون این اسباب و وسائط مسخر خداوند بوده و به اذن خداوند کار میکنند منافاتی با توحید ندارد.[۲۱۳] و با اخلاص نیز منافات ندارد زیرا معنای اخلاص للَّهاین نیست که توسل به اسباب و مسببات نداشته باشد بلکه معنی اخلاص آن است که وثوق و اعتماد به این اسباب نداشته و خدا را من ورائهم محیط بداند.[۲۱۴]
در تشریع نیز اسباب و مسببات صحیح است مثل توسل به پیامبر یا ائمه علیهم السلام. البته مقصود از این توسل آن نیست که پیامبر یا امام خود حاجت شخص را برآورده کنند بلکه مقصود آن است که آنان واسطه شده و برای توسل کننده دعا کنند که خداوند حاجت او را برآورده سازد. و اینگونه توسل در میان صحابه- که به نظر آقای قفاری ملاک حق و باطل آنان میباشند و خود این یک بدعت بزرگی در دین است که مردمی که هرگز نه عصمت و نه عدالت آنان ثابت نشده و آن همه جنگ و اختلاف با یکدیگر داشتهاند و تنها تفاوت آنان با دیگران در این است که پیامبر را دیدهاند گرچه برخی از آنان از تهمت زدن به خانواده پیامبر اباء نداشتند طبق داستان افک این چنین مردمی ملاک حق و باطل قرار گیرند و عمل آنان حتی برحدیث پیامبر مقدم دانسته شود- نیز فراوان وجود داشته است که نمونههایی از آن ذکر خواهد شد.
زیارت
زیارت قبور مؤمنان و نیز زیارت مرقد مطهر ائمه علیهم السلام یکی از مهمترین اختلافات وهابیان با سایر مسلمانان است. به عقیده وهابیان زیارت قبور شرک بوده و با توحید عبادی منافات دارد و آنان به این دلیل همه مسلمانان را متهم به کفر و شرک کرده و تنها خود را که حتی از گفتن یک جمله «السلام علیک ایهاالنبی» پرهیز دارند موحّد مینامند.
ما ابتدا عقیده شیعه را در مورد زیارت قبور و استدلال عقلی و نقلی آن را بیان کرده و سپس به نقل و نقد دیدگاه وهابیان میپردازیم. گرچه مسأله زیارت قبور یک مسأله فرعی است امّا برای وهابیان بسیار مهم بوده و مهمترین فصل کتاب آقای دکتر قفاری نیز اختصاص به این مسأله دارد، و کتابهای مستقل فراوانی در این موضوع تدوین کردهاند. و تمام این بحثها نیز از زمان ابنتیمیه شروع شد و تا قبل از زمان او سیره مستمره مسلمانان بر زیارت قبور بوده و هیچکس اعتراضی به آن نداشته است امّا ابنتیمیه در قرن هفتم ادعا کرد که این زیارتها شرک است و با آن مخالفت کرد و از آن زمان این بحث مطرح شد و در سه قرن اخیر بهصورت جدی عنوان گردید.
مرحوم مظفر فرموده است: «عقیده ما درباره زیارت قبور آن است زیارت قبر پیامبر و ائمه علیهم السلام را دارای ثوابی بزرگ میدانیم و این را پس از انجام عبادتهای واجب از بهترین انواع تقرب به خداوند میدانیم، نزد این قبور بهترین مکان برای استجابت دعا و انقطاع الی اللَّه است. در ضمن زیارتهایی که خوانده میشود حقیقت توحید و رسالت پیامبر را تلقین میکنند و نیز یادآوری فداکاری و جهاد ائمه در راه دین خدا است که اینها تأثیر فراوانی در روح زیارت کننده دارد، همچنانکه آداب زیارت از قبیل غسل، پوشیدن لباس تمیز، تصدق بر فقرا، گفتن اللَّهاکبر، خواندن نماز مستحبی همه تأثیر فراوان در روح زیارت کننده دارد. و حقیقت زیارت چیزی غیر از سلام بر پیامبر و امام علیه السلام نیست به این قصد که آنان زندهاند و سخن ما را میشنوند و پاسخ میدهند».[۲۱۵] بنابراین زیارت قبور نزد شیعه نوعی عبادت و پرستش خداوند است و مستحب میباشد و آثار تربیتی فراوانی نیز برای شخص زیارت کننده دارد علاوه بر ثوابهای که بر آن مترتب است.
تحلیل فلسفی یا دلیل عقلی بر مسأله زیارت
انسان دارای جسم و روح است و با مرگ روح نمیمیرد بلکه تنها ارتباط روح با بدن- ارتباط تدبیری آن- قطع میشود. مسأله بقاء روح پس از مرگ چیزی است که هم با دلیل عقلی قابل اثبات است و هم آنکه آیات شریفه قرآن که درباره حیات شهداء است بر آن دلالت دارد. از طرف دیگر روح با بدن دو نوع ارتباط دارد: یکی ارتباط تدبیری که روح مدبّر بدن است و این ارتباط با مرگ قطع میشود. دوم ارتباط تعلّقی یعنی آنکه روح و بدن چون مدتی در این دنیا با یکدیگر زندگی کردهاند نوعی علاقه و پیوند بین آنها وجود دارد که پس از مرگ این ارتباط باقی است و فوری قطع نمیشود.
و برخی از روایاتی که میگوید روح پس از مرگ هر هفته یا هر ماه به منزل خود سرمیزند دلالت بر آن دارد. و هرچه انسان کاملتر و قویتر باشد این ارتباط بیشتر خواهد بود. ضمناً این نیز روشن است که روح انسان مثل آیینهای است که میتواند نقش صور ملکوتی یا صورتهای ملکی دنیایی را به خود بگیرد. وقتی شخص زائر به زیارت میرود روح شخص زائر در برابر روح شخص مزور قرار گرفته همانند دو آینهای که مقابل یکدیگرند و علوم و معارفی که در روح شخص مزور است در روح زیارت کننده نقش میبندد فخررازی نقل کرده است که: «شاگردان ارسطو در مشکلات علمی که برایشان پیش میآید نزد قبر ارسطو میرفتند و بهوسیله زیارت قبر ارسطو مشکلات علمی آنان بر ایشان حل میگردید».[۲۱۶] در تاریخ الحکماء نیز آمده است که: «پس از مرگ ارسطو مردم شهر «اصطاغیرا» استخوانهای او را در ظرفی از مس نهاده و دفن کردند در موضعی که معروف به ارسطاطالیس بود، و آن را مجمعی ساختند که همگی در آنجا جمع میشدند.
مشورت از کارهای بزرگ و طلب استراحت و آسایش مینمودند از قبر او، و آرام میگرفتند به استخوان او، و هرگاه ایشان را حلّ مسألهای از حکمت دشوار میشد میآمدند به آن موضع و مینشستند آنجا، و شروع در مناظره مباحثه مسأله مطلوبه مینمودند تا آنکه مشکل روشن میگشت و اختلاف ایشان بر طرف میشد. و مییافته در خود که آمدن ایشان به آن موضع که استخوان آن حکیم بزرگوار بود باعث تزکیه عقول و تصحیح اذهان و تلطیف افکار ایشان میشود».[۲۱۷]برخی از متکلمان و فیلسوفان نیز استدلال عقلی بر مسأله زیارت ذکر کردهاند که کلام بعضی از آنان را نقل میکنیم:
مرحوم خواجگی شیرازی میگوید: «بدانکه نفس ناطقه انسانی بعد از موت هرچند در درختان بهشت معلّق باشد امّا نفس را با این بدن مدفون در قبر یا به هروجه که باشد، یک علاقه خاص هست، و لهذا زیارت قبور هم پیش حکما و هم پیش متکلمین و اتباع انبیاء صلواتاللَّه علیهم حق است و ثابت. و قدر علاقه به قدرت قوت و طهارت نفس است. و لهذا نفوس مقدسه را با ابدان خود در قبر تعلّق بیشتر است. و جمعی که گناهکار و منجّس باشند ایشان چندان به عذاب مشغولند که از حال بدن غافلند، و ایشان از زیارت صلحا و علما مستفید میشوند».[۲۱۸] مرحوم لاهیجی نیز به دو نوع علاقه نفس و بدن تصریح کرده و میگوید با مرگ علاقه نفس با بدن معین قطع میشود ولی با ماده محفوظة التشخص ارتباطش محفوظ است و این علت زیارت قبور است.[۲۱۹]کتابهای فلسفی نیز معمولًا به مسأله تجرد نفس و بقاء آن پس از مرگ بدن و حفظ نوعی ارتباط بین نفس و خاکی که در قبر باقی میماند و نحوه انتفاع زائر از مزور پرداختهاند که نقل کلام آنان ضرورتی ندارد.[۲۲۰]
زیارت قبور در قرآن کریم
برخی از آیات شریفه دلالت دارد بر آنکه زیارت قبر انسان صالح و اولیای الهی جایز است مثلًا آیه شریفه وَلَا تُصَلِّ عَلَی أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلَا تَقُمْ عَلَی قَبْرِهِ[۲۲۱] دلالت میکند که اگر کسی از منافقان مرد بر او نماز نخوانید و سر قبر او نروید. روشن است که مراد از این نماز، نماز میت نیست زیرا نماز میت یک بار است و نیاز به کلمه «ابداً» نمیباشد، پس معلوم میشود مراد آن است که پس از مرگ منافقان برای آنان نماز نخوانید چه نماز میت و چه نماز دیگر. و سپس میفرماید بر قبر او توقف نکنید. مفهوم این آیه شریفه آن است که اگر میت منافق نبود نماز خواندن بر او و نیز سر قبر او رفتن و درنگ نمودن بر سر قبر او جایز است. بیضاوی نیز در تفسیر این آیه گفته است: «لاتقف عند قبره للدفن او الزیاره»[۲۲۲] نه برای دفن و نه برای زیارت نزد قبر منافقین درنگ نکن. در تفسیر جلالین نیز شبیه عبارت بیضاوی وجود دارد.[۲۲۳] بنابراین توقف کردن برای زیارت قبر مؤمن جایز و نماز خواندن نیز جایز است.
زیارت قبور در سنت
روایات بسیاری وجود دارد که دلالت بر جواز زیارت قبور بلکه امر به آن نموده است، اینگونه روایات هم در کتابهای شیعه نقل شده و نیز در کتابهای اهل سنت آمدهاند.
۱- در بعضی از روایات از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که: «من قبلًا شما را از زیارت قبور نهی میکردم ولی اکنون به زیارت آنها بروید».[۲۲۴] این روایات بر فرض صحت به معنی آن است که قبلًا نوع اموات، اموات مشرکین بوده است امّا پس از آنکه تعدادی از مسلمانان وفات یافتند و دیگر به زیارت قبور رفتن زیارت اموات مومنین است نه اموات مشرکین، لذا امر به آن نموده است.
۲- عن رسولاللَّه صلی الله علیه و آله: «من زار قبری و جبت له شفاعتی»[۲۲۵]هرکس قبر مرا زیارت کند شفاعت من بر او واجب میگردد.
۳- اینگونه روایات بسیار زیاد است و در برخی از کتابها آنها را جمع آوری کردهاند و لازم نیست در اینجا نقل شود.[۲۲۶]
زیارت قبور در نظر فقها
در کتاب «الفقه علی المذاهب الاربعه» آمده است که: «زیارت قبور برای موعظه شدن و پند برای آخرت گرفتن مستحب است و روز جمعه و پنجشنبه و شنبه تأکید شده است. تنها اختلاف حنبلیان با دیگر مذاهب در آن است که آیا روز پنجشنبه و جمعه با سایر روزها تفاوت دارد یا خیر. و تفاوتی نیست که آن قبرها نزدیک یا دور باشند. و حنبلیان مخالفت کرده و میگویند اگر آن قبرها بهقدری دور بودند که احتیاج به مسافرت داشته باشد این سفر مباح است نه مستحب. سپس میگوید: سفر برای زیارت اموات مخصوصاً قبور صالحین مستحب است امّا زیارت قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله از بزرگترین عبادات است».[۲۲۷] بنابراین معلوم میشود که تمام مذاهب اهلسنت سفر برای زیارت رسول خدا را از بهترین عبادتها میدانستهاند و سفر برای زیارت قبر غیر رسول خدا را از عبادتهای مستحب دانستهاند و سفر برای زیارت قبر غیر پیامبر نزد حنبلیان سفر مباح و نزد دیگر مذاهب سفر مستحب است. ولی اصل زیارت با قطع نظر از سفر برای آن مستحب بوده و مورد قبول تمام مذاهب بوده است.
در «مغنی» ابنقدامه نیز ادعای اجماع شده بر آنکه زیارت مطلق قبور جایز بلکه مستحب است و زیارت قبر رسول خدا را مستحب میداند. وی میگوید: «بین اهل علم هیچ اختلافی نمیشناسیم که برای مردها زیارت قبور مباح است، و علی بن سعید گوید از احمد بن حنبل سؤال کردم که انجام دادن زیارت قبور بهتر است یا ترک آن؟ وی پاسخ داد که انجام آن بهتر است و حدیثی را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرد که امر به زیارت قبور نموده است».[۲۲۸] و در مورد زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید: «زیارت قبر پیامبر مستحب است زیرا دارقطنی از ابنعمر نقل کرده است که پیامبر اکرم فرمود: هرکس به حج میرود پس اگر قبر مرا پس از وفاتم زیارت کند همانند آن است که مرا در زمان حیاتم زیارت کرده است و در روایت دیگری آمده است که هرکس قبر مرا زیارت کند شفاعت من بر او واجب میگردد».[۲۲۹] وی سپس صلوات فرستان مثل شیعه و روبه قبر و پشت به قبله زیارت کردن را مستحب دانسته است.[۲۳۰]
علامه امینی پس از نقل روایات مربوط به استحباب زیارت رسول خدا صلی الله علیه و آله کلمات چهل نفر از فقهای اهل سنت را درباره استحباب زیارت نقل کرده است.[۲۳۱]آقای دکتر وهبه زحیلی از علمای معاصر اهل سنت که تمایل به افکار وهابیان داشته و معمولًا بر مخالفت با شیعه تعصب دارد میگوید: «مذهب اهل سنت آن است که روح با فناء بدن فانی نمیشود و پس از مفارقت از بدن گاهی با بدن اتصال برقرار میکند و روایات مستفیضهای وجود دارد که میت احوال خانواده و اصحاب خود را میبیند و میبیند که نزد او چه کارهایی انجام میشود و خشنود یا ناراحت میشود و روز جمعه قبل از طلوع خورشید میت، زائر خود را میشناسد. و امّا حکم زیارت قبور آن است که هیچ اختلافی بین اهل علم در آن نیست که برای مردها زیارت قبور جایز است.
حنفیه میگویند زیارت قبور برای زنان و مردان مستحب است، امّا رأی جمهور آن است که تنها برای مردها مستحب است و برای زنان مکروه است، و حتی شافعیه گفتهاند مستحب است که زیاد به زیارت بروند، و بر قبر مسلمانان سلام کنند و دعا بخوانند، امّا بوسیدن قبر مکروه است».[۲۳۲] در اینجا ذکر این نکته لازم است که ما در مقام دفاع از تمام آنچه در مشاهد مشرفه انجام میشود نیستیم، و چه بسا اعمال خلاف شرع در ضمن زیارت بعضی از زوار وجود داشته باشد، ولی آنچه بر ما مهم است اینکه اصل زیارت عقلًا و شرعاً جایز و بلکه ممدوح است، بله چیزی که موجب ضلال مردم گردد باید خراب شود.[۲۳۳] امّا قبور اولیاء و معصومین موجب رغبت مردم در ثواب و هدایت میشود.
و امّا حدیثی که میگوید: «ولا قبراً الّا سویته»[۲۳۴]بسیاری از علماء و تمام عالمان وهابی آن را اینگونه معنا میکنند که پیامبر به حضرت علی علیه السلام دستور داد که هر قبری را خراب کن و مساوی با زمین قرار ده. و این از باب فرق نگذاردن بین «تسویه» و «مساواة» است. در حالی که معنای صحیح حدیث این است که هر قبری را تسویه کن یعنی روی آن را مسطح قرار ده در مقابل آنکه بسیاری از مردم آن زمان روی قبر را مثل کوهان شتر افراشته میکردند این حدیث میگوید سطح قبر مسطح باشد نه آنکه روی قبر را خراب کن و مساوی سطح زمین قرار ده، و معمولًا همه شارحان کتب حدیث نیز اینگونه فهمیدهاند و بحث کردهاند که «تسنیم» قبر مستحب است یا خیر.[۲۳۵] مهمترین مستند وهابیان بر حرمت سفر زیارت این حدیث است که میفرماید:
«لایشدّالرحال الّا الی ثلاثة مساجد: المسجد الحرام و مسجدالنبی والمسجد الاقصی».[۲۳۶]و آنان ادعا کردهاند که مفهوم این حدیث آن است که سفر برای زیارت هر مسجد دیگری جایز نیست و لذا سفر برای زیارت حتی اگرچه زیارت مسجد باشد نیز جایز نیست.
پاسخ این استدلال روشن است زیرا اولًا نقض میشود به روایات زیادی که در کتابهای اهلسنت آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مکرراً به زیارت مسجد قبا میرفتند.[۲۳۷] در حالی که این حدیث تنها سفر زیارت برای سه مسجد را جایز شمرده است. ثانیاً اگر ظاهر این حدیث مراد باشد معنایش آن است که هرگونه سفری مگر سفر به این سه مسجد حرام است، یعنی سفر برای صله ارحام یا سفر برای تجارت یا سفر برای تفریح نیز حرام باشد، در حالی که این را هیچکس نمیتواند بپذیرد. ثالثاً استثناء از نفی در این حدیث برای حصر نیست بلکه برای تأکید است و معنایش آن است که در سفر برای زیارت مساجد بهتر آن است که آن سفر برای زیارت این سه مسجد باشد، نه آنکه در مقام حصر سفر باشد به آنکه تنها برای زیارت این سه مسجد باید باشد.[۲۳۸]به هرحال، بهنظر وهابیان زیارت کردن خداوند قبر امام آنان احمد بن حنبل را جایز است[۲۳۹] و شرک نمیباشد و ظهور کرامات و خوارق عادت از آن قبر را مجاز و توسل به آن را ممدوح میشمرند، ولی زیارت قبر رسول خدا و اهلبیت او علیهم السلام را شرک میدانند!!
ابنتیمیه اولین کسی بود که سفر زیارت را تحریم کرد و به جهت همین فتوی به تحریم زیارت بود که زندانی شد و در زندان مرد.[۲۴۰] و وقتی که او را محاکمه میکردند گفت: بهنظر من استغاثه به معنی عبادت به پیامبر جایز نیست ولی توسل به آن حضرت جایز است[۲۴۱]ابنکثیر که از شیفتگان ابنتیمیه است میگوید: «ابنتیمیه مخالف زیارت قبور انبیاء و صالحین نبوده است و این تحریف سخنان اوست. بهنظر ابنتیمیه زیارت قبور با بستن رحل برای زیارت را غیر از زیارت بدون شدّ رحل میداند.
و زیارت بدون بستن رحل را نه تنها حرام نمیداند بلکه آن را مستحب میداند و کتابهایش شاهد آن است. و وی هرگز این را معصیت ندانسته و ادعای اجماع برخلاف آن نکرده است.
ابنتیمیه جاهل به سخن پیامبر نیست که فرمود: قبرها را زیارت کنید زیرا آنها شما را به یاد آخرت میاندازد».[۲۴۲]
طبق این کلام، ابنتیمیه اصل زیارت را مستحب میداند همچنانکه عبداللَّه بن باز نیز گاهی میگوید زیارت سنت است[۲۴۳] و گاهی میگوید توسل به دعای پیامبر و به دعای عباس عموی پیامبر مستحب است.[۲۴۴] ولی گاهی این سخنان خود را فراموش کرده و حکم به کفر و شرک بودن زیارت و توسل میدهند، مثلًا صریح و بهصورت مطلق میگوید:
من منکر زیارت قبر پیامبر و منکر زیارت قبر والدین هستم و هرکس آنها را زیارت کند حکم به تکفیر او میکنم.[۲۴۵]در این عبارت دیگر فرقی بین بستن رحل و نبستن رحل نگذاشتهاند. به هرحال یکی از ملاکهای توحید و شرک نزد وهابیان آن است که هرکس سفر زیارت میرود اگر کیف خود را ببندد مشرک میشود ولی اگر کیف بهدست نداشته باشد یا آن را نبندد موحّد میباشد.
در جای دیگری میگویند: «زیارت قبر پیامبر از بهترین اعمال است، و شیخ محمد بن عبدالوهاب نیز معتقد بود که زیارت قبور مستحب است یعنی زیارتی که بدون بستن رحل باشد و اینگونه زیارت را پیامبر نیز انجام میداد و آن را تشریع نمود و خود آن حضرت قبراصحاب خودرا زیارتمینمود وبر آناندعا و استغفار میکرد و فرمود هرگاه شمابه زیارت قبور میروید بگویید: «السلام علیکم اهل الدیار من المؤمنین والمسلمین ...».[۲۴۶] آیا وهابیان اکنون خودشان به این چیزی که آن را افضل اعمال میدانند عمل میکنند، آیا این زیارتی را که سنت رسول خدا بوده است چگونه عمل میکنند؟ و آیا چگونه در این سلام با ضمیر خطاب به امواتی که بهنظر وهابیان حیات ندارند و چیزی نمیشنوند خطاب شده است؟!.
توسل و استغاثه
توسل در لغت به معنی آنچه با او به دیگری تقرّب جویند میباشد.[۲۴۷] و وسیله یعنی آنچه سبب رسیدن به چیز دیگر و تقرّب به آن است و جمع آن وسائل میباشد و در احادیث نیز به معنی قرب به خدا بهکار رفته است.[۲۴۸]و توسل به خداوند یعنی کار نیکی انجام دادن تا به وسیله آن به خداوند نزدیک شود.[۲۴۹] در اصطلاح علم کلام و تفسیر نیز هرگاه «توسل» بهکار برده میشود به معنی «کل شیء یعتمده الانسان للوصول الی هدف یعتبر وسیلة»[۲۵۰]یعنی انسان به هر چیزی که برای رسیدن بههدفی اعتمادکند آنرا وسیله مینامند. و میتوان گفت توسل یعنی انسان چیزی را نزد خداوند بفرستد تا وسیله او باشد که خداوند عمل او را مورد قبول قرار دهد.[۲۵۱] استغاثه یعنی کسی را به فریاد خواندن و از او کمک خواستن. در مواقع سختی ولی اگر سختی نباشد نداء هست ولی استغاثه نیست. در ادبیات عرب استغاثه از انواع نداء بوده و به معنی منادی را به یاری خواندن است.[۲۵۲]کلماتی از قبیل توسل، استغاثه استعاذه، تشفّع، استعانه، تبرّک، تجوّه، جاه، توجه تقریباً مترادف بوده و به معنی آن است که انسان وسیله نزد خداوند داشته باشد.
با توجه به آنکه نظام جهان اسباب و مسببات و علت و معلول است خدای متعال برای هر چیزی سببی قرار داده[۲۵۳] و آن اسباب هرگز مستقل در تأثیر نبوده بلکه همه به اذن خداوند عمل میکنند و اراده تکوینی خداوند بر آن قرار گرفته که مثلًا آتش سبب سوزاندن و آب سبب برودت یا اطفاء حریق باشد. از این جهت تفاوتی بین علل و اسباب طبیعی و مادی و غیرطبیعی و غیرمادی نیز نمیباشد. مثلًا همچنانکه رفتن نزد پزشک و استفاده از دارو علل و اسباب طبیعی- و به عبارت بهتر معدّ- برای بهبودی مریض است، دعا و تربت امام حسین علیه السلام نیز میتواند علت برای بهبودی مریض گاهی در عرض مراجعه به پزشک و دارو و گاهی در طول آن باشد.
امّا چه آن علل طبیعی و چه آن علل غیرطبیعی هر دو با اذن خداوند مؤثر در شفای مریض میباشند. قرآن کریم نیز بهصورت مطلق فرموده: وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ[۲۵۴] که سفارش به بدست آوردن وسیله نموده است. در «نهجالبلاغه» آمده است که بهترین وسیله نزد خداوند ایمان به خدا و به پیامبرش و نیز جهاد و نماز و زکات است.[۲۵۵] توسل به اسماء و صفات الهی[۲۵۶] و نیز توسل به قرآن کریم[۲۵۷] و به اعمال صالح مورد توافق همه مسلمانان است. ولی آنچه فعلًا مهم و مورد بحث است توسل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار و اولیای الهی است که وهابیان برخلاف سایر مسلمانان آن را حرام و بلکه شرک میدانند امّا سایر مسلمانان آن را از بهترین عبادتها میدانند.
آقای دکتر بوطی میگوید: «توسل به آبرو و مقام پیام اکرم صلی الله علیه و آله و صالحان و مقربان چیزی است که در سه قرن اولیه اسلام که بهترین زمانها بوده است هرگز مورد اشکال و اختلافی نبوده است و تمام احادیثی که در اینباره به ما رسیده حکایت از آن دارد که صحابه توسل و تبرک میجستند به عرق و مو و آب وضوی رسول خدا و این در صحیح بخاری و مسلم آمده است، و در سنن نسائی به سند صحیح آمده است که شخصی از پیامبر حاجتی خواست آن حضرت فرمود: وضو بگیر و این دعا را بخوان: «اللهم انی اسألک و اتوجّه الیک بنبیّک محمد نبی الرحمة ...» و از اینگونه نمونهها بسیار زیاد است و همه اصحاب همین روش را داشتند تا آنکه ابنتیمیه در قرن ۷ و ۸ آمد و گفت توسل به انبیاء و اولیاء در زمان حیاتشان صحیح است ولی پس از وفاتشان توسل به آنان حرام است در حالی که ما هیچ دلیلی بر این تفاوت بین حیات و ممات سراغ نداریم».[۲۵۸] در واقع توسل یا استغاثه شبیه به طلب شفاعت است، با این تفاوت که شفاعت مربوط به آخرت است و توسل یا استغاثه در دنیاست، یعنی در دنیا از شخص بزرگی که مقرّب عنداللَّه باشد درخواست میکند که او دعا کند که خداوند نعمتی را به انسان بدهد یا عذابی را از او دور گرداند. و معنی توسل آن نیست که عمل و حاجت را از شخص نبی یا ولی طلب کنیم بلکه از او میخواهیم که دعا کند که خداوند آن حاجت را برآورده سازد.
از آیات شریفه قرآن استفاده میشود که فرشتگان برای مردم دعا و استغفار میکنند و از خدا میخواهند که گناهان آنان بخشیده شود،[۲۵۹] همچنانکه برخی از انبیاء برای مردم دعا میکردند[۲۶۰]و خداوند در چند آیه شریفه به پیامبر اکرم دستور داده است که برای مردم استغفار کند.[۲۶۱]علامه امینی رحمه الله فرموده است: «استغاثه و نداء به اولیاء علیهم السلام همان توسل به خداوند متعال بهوسیله آنان است و آنان را وسیله قرار دادن نزد خداوند برای برآورده شدن حاجات میباشد، زیرا آنان مقرّب و دارای ارزش نزد خدا هستند، و معنای استغاثه و توسل آن است که ذات مقدس آنان اولًا و بالذات دخالت در برآورده شدن حاجات دارند، بلکه آنان مجرای فیض و حلقه وصل واسطه بین خدا و خلق هستند، همانگونه که در تمام کارهای مردم نیز چنین است که برای تقرب به بزرگان وسائلی را پیش میآورند.
و این حکم شامل همه اولیاء و صالحین نیز میگردد، گرچه آنان در مراحل قرب به خداوند یکسان نمیباشند. بله تمام اینها با توجه به این عقیده مسلّم است که لامؤثر فی الوجود الّااللَّه، و هرگز در مشاهد مشرفه از طرف زوار چیزی غیر از این انجام نمیشود و این هیچگونه تضادی با توحید ندارد».[۲۶۲]
و امّا دیدگاه وهابیان
۱- توسل خورشید به ابوبکر برای آنکه کسوفی برای او روی ندهد صحیح است[۲۶۳]۲- همچنین توسل حضرت آدم به عمر برای قبول شدن توبه او صحیح است.[۲۶۴] ۳- و نیز توسل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عمر بن الخطاب و التماس دعا به عمر گفتن صحیح است[۲۶۵] و شرک نمیباشد.
۴- و نیز توسل جستن علمای وهابی به ابنتیمیه و استعانت جستن به ابنتیمیه صحیح است.[۲۶۶] ۵- کسی که موقع بلند کردن چیز سنگینی میگوید «یا علی» این شرک است و از شرک زمان جاهلیت نیز بدتر است.[۲۶۷] ۶- استغاثه به رسولاللَّه و گفتن «یا رسولاللَّه ادرکنی» شرک است.[۲۶۸] ۷- هرکس بگوید «یا سیدی اغثنی یا اجرنی» مشرک گردیده و او را باید توبه داد و اگر توبه نکرد کشته میشود.[۲۶۹] ۸- استغاثه به صاحبان قبور شرک اکبر است و هرکس با آن عقیده بمیرد کافر است و نماز بر او خوانده نمیشود و در قبرستان مسلمانان نباید دفن شود.[۲۷۰] 9- تناقض در این مسأله بهصورت عجیب در کلمات وهابیان است مثلًا در جایی میگویند: «استغاثه و استعاذه فقط باید به خدا باشد و استعاذه و استغاثه به غیر خدا شرک است».[۲۷۱] و این نویسنده در همین صفحه میگوید: «اسلام از تعویذات شرک آلود نهی کرده و به جای آن توحید را آورده است مثلًا اسلام میگوید اینگونه استعاذه بجویید:
«اعوذ بکلمات اللَّه التامات ...» و یا آنکه پیامبر اسلام امام حسن و امام حسین علیهم السلام را اینگونه تعویذ داد: «اعیذکما بکلمات اللَّه تامة ...».[۲۷۲] حال باید از این نویسنده سؤال نمود آیات کلمات خداوند عین خداوند میباشند که از طرفی میگویید استعاذه به غیر خدا شرک است و از طرفی استعاذه به کلمات تامات خداوند جایز است. و آیا عیسی علیه السلام کلمه خداوند نبوده است؟ و آیا پیامبر اسلام و اهل بیت او کلمات تامات خداوند نیستند؟ پس تعویذ به آنان چرا شرک باشد؟!.
۱۰- بوصیری کافر است چون گفته است: «یا اکرم الخلق».[۲۷۳] ولی آیا چگونه یک کافر بهترین شعر را درباره پیامبر گفته است، و حتی فلج کامل او بوسیله لباسی که پیامبر در خواب به او اعطا فرمود خوب شد[۲۷۴] در حالی که بهنظر موحدان وهابی او کافر بوده است!.
بنابراین استعانت جستن یک فرد مسلمان به پیامبر و اهلبیت او نه تنها جایز نیست بلکه شرک شمرده میشود، بله در روایات صحیح اهل سنت آمده است که توسل حضرت آدم به اهل بیت علیهم السلام بوده است[۲۷۵]امّا وهابیان چون این را شرک میدانستند برای آنکه با توحید سازگار شود گفتند توسل آدم علیه السلام به اهل بیت نبوده است بلکه به عمر بن الخطاب بوده است، و در این صورت موافق با توحید میشود!!.
به هرحال توسل به پیامبر و اهل بیت او علیهم السلام به نظر شیعه و همه مسلمانان جایز[۲۷۶] و بلکه از بهترین عبادتها شمرده میشود، ولی وهابیان معتقدند که: اولًا توسل باید به دعای پیامبر باشد نه به شخص پیامبر زیرا آن حضرت نعوذ باللَّه جاه و آبرویی ندارد و با یک جماد تفاوت ندارد. و ثانیاً توسل به پیامبر در صورتی صحیح است که آن حضرت زنده باشد ولی اگر وفات یافته بود این توسل شرک میشود پس ملاک در توحید و شرک حیات و وفات پیامبر است!! در زمان حیات پیامبر هرکس بگوید «یا رسول اللَّه» این توحید است. امّا به مجرد وفات آن حضرت هرکس بگوید «یا رسول اللَّه» شرک میشود!!
به نظر وهابیان
۱- طلب حاجت از میت جایز نیست بلکه شرک است امّا استغاثه به زنده در آنچه که قدرت آن را دارد جایز است.[۲۷۷] ۲- سؤال از زنده در آنچه بر آن قدرت دارد شرک نیست، ولی اگر چیزی را از زندهای خواستید که قدرت بر آن ندارد یا از مرده خواستید شرک است.[۲۷۸] ۳- استغاثه به شخص زنده در امور حسیه و بهشرط آنکه او قدرت بر آنها را داشته باشد شرک نیست و جایز است بهدلیل آنکه یکی از طرفداران حضرت موسی استغاثه به موسی نمود علیه دشمن خود،[۲۷۹] این چون نص و اجماع داریم که انسان میتواند استغاثه بجوید به انسان دیگر یا به فرزند و حیوان و خادم خود در تعمیر ماشین یا منزل و ... اینها شرک نیست و غیر اینها شرک است».[۲۸۰]
بهنظر آقای ابنباز چون نصّ داریم بنابراین صدا کردن فرزند خود شرک نیست و اگر نصّ نداشتیم این شرک میبود. پس اگر کسی چیزی را از دوست خود سؤال کند که او قدرت آن را ندارد مشرک شده است. و اگر کسی در حال غرق شدن کسی را صدا بزند و او نتواند او را کمک کند او در حال شرک از دنیا رفته است. بهنظر آقای ابنباز پیامبر چون برای هیچکس سود و زیانی ندارد پس خواندن پیامبر همیشه شرک است،[۲۸۱] ولی خواندن انسانهای دیگر در زمان حیاتشان چون قدرت بر برخی کارها دارند شرک نیست. از طرف دیگر آقای ابنباز باید استغاثه به شهداء را جایز بداند زیرا آنان به نص قرآن کریم زندهاند و ملاک بر توحید و شرک از نظر ایشان حیات و ممات شخص خوانده شده است. و باید بگوید پیامبر از شهداء- نعوذ باللَّه- پایینتر است و چون میت میباشد استغاثه به او شرک میشود.
۴- به عقیده وهابیان پیامبر وقتی در دنیا باشد زنده است و سخن مردم را میشنود امّا وقتی در عالم برزخ باشد گرچه زنده و اعمال مردم بر او عرضه میشود امّا آن حضرت آنچه را بر او عرضه میشود نمیفهمد. «و هو صلی الله علیه و آله فی البرزخ تعرض علیه اعمال امته من الصلاة و السلام علیه».[۲۸۲] و در جای دیگر میگوید سلام مردم به پیامبر ابلاغ میشود ولی دلیلی نداریم که آن حضرت آنها را بشنود: «ولیس فی الادلة انّه یسمع ذلک»[۲۸۳] و سپس میگوید اینجا از مسائل توقیفی است و جای استدلال عقلی نیست.
معلوم نیست چرا آقای ابنباز وقتی دلیلی نمییابد بر آنکه پیامبر بشنود نمیگوید نمیدانیم آن حضرت میشنود یا خیر. بلکه وقتی دلیلی بر شنیدن آن حضرت ندارد صریحاً میگوید پس چون دلیل نداریم میگوییم آن حضرت نمیشنود و هرکس خلاف آن را بگوید کافر و مشرک میشود!!. و این در حالی است که خود ایشان میگوید پیامبر در حیات برزخی خود سلام مردم را میشنود.[۲۸۴] ۵- به عقیده وهابیان موحّد واقعی شیخ محمد عبدالوهاب است که صریحاً میگفت اگر قدرت پیدا کنم قبر پیامبر را خراب خواهم کرد. «انّی اقول: لو اقدر علی هدم حجرة الرسول صلی الله علیه و آله لهدمتها».[۲۸۵]و اگر ابنوهاب قبر پیامبر را خراب نکرد به جهت تقیه بوده است، گرچه آنان تقیه را تنها برای شیعیان عیب میگیرند امّا خودشان در مواقع لزوم به آن عمل میکنند: «لعلّ السبب فی عدم التعرض لها بالهدم من بین القباب أنّهم رأوا فی هدمها شرّاً مستطیراً علی العالم الاسلامی یزید فی اختلافه و نزاعه و تفرّق کلمته».[۲۸۶] و شبیه این کلام را در جای دیگر نیز بیان کرده است.[۲۸۷] پاسخ این کلمات آن است که همه این سخنان مبتنی بر آن است که پیامبران مرده و هیچگونه حیاتی نداشته و قدرت بر انجام هیچ کاری حتی دعا کردن نیز نداشته باشند. در حالی که قرآن میفرماید: وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ[۲۸۸] گمان مبرید آنانی که در راه خدا کشته شدند مردهاند بلکه زندهاند. و ما میدانیم که انبیاء علیهم السلام افضل از شهداء هستند و باید زنده باشند. علاوه بر آنکه زنده بودن شهدا به جهت آن است که روح چون مجرد است وقتی ارتباط آن با بدن قطع شود بدن، میت میگردد ولی روح حیات دارد و نابود نمیشود، و انبیاء بالاترین درجه حیات را دارند. و یکی از عقائد شافعیه آن است که انبیاء زنده هستند[۲۸۹] و در روایات زیادی آمده است که پیامبر زنده است و صدای مردم را میشنود که به برخی از آنها اشاره میشود:
الف: «اکثروا من الصلاة علیّ ... فنبیّاللَّه حیٌّ یرزق».[۲۹۰] ب: در صحیح بخاری آمده است که پیامبر اکرم در شب معراج با حضرت آدم، یوسف، عیسی، یحیی، ادریس، موسی، هارون، علیهم السلام ملاقات کرده و گفتگو نمود.[۲۹۱] و اگر انبیاء علیه السلام پس از وفات میت بوده و همچون جماد هستند طبق نظر وهابیان، بنابراین چگونه پیامبر با آنان ملاقات کرده و گفتگو نمود.
ج: درباره اموات نقل شده که پیامبر فرمود: «ما انتم باسمع لما اقول منهم»[۲۹۲] شما زندگان سخنان مرا شنواتر از آنان نیستید. وقتی مردگان شنواتر از زندگان باشند بهطریق اولی پیامبران باید شنواتر باشند.
د: ابنباز صریحاً میگوید پیامبر زنده است و حیات برزخی دارد و گاهی میگوید آن حضرت سلام مردم را میشنود و گاهی میگوید سلام مردم به پیامبر ابلاغ میشود ولی دلیلی نداریم که آن حضرت بشنود یعنی فرشتگان کار لغوی انجام میدهند که سلام را به آن حضرت میرسانند ولی او نمیشنود، و آیا چگونه قابل تصور است که پیامبر زنده باشد امّا نتواند چیزی را بشنود، مگر معنی حیات «ادراک به همراه فعالیت»[۲۹۳]نیست اگر موجودی ادراک داشته باشد و فعالیت، او را موجود زنده میگویند و اگر ادراک نداشت او را میت میگویند و شنیدن یکی از اقسام ادراک است. عبارت ابنباز چنین است: «پیامبر زنده است و حیات برزخی دارد و گفتن السلام علیک» خطاب به پیامبر صحیح است»،[۲۹۴] در جای دیگر میگوید: فرشتگان سلام را به آن حضرت میرسانند ولی «لیس فی الادلة انّه صلی الله علیه و آله یسمع ذلک»[۲۹۵] دلیلی نداریم که آن حضرت بشنود.
قرآن کریم نیز مسلمانان را آموزش داده است که برای بخشش گناهان خود به پیامبر اکرم توسل جویند وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً،[۲۹۶] وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُءُوسَهُمْ،[۲۹۷]و نیز میفرماید فرزندان حضرت یعقوب از پدر خود خواستند که برای آنان استغفار نماید: یَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا.[۲۹۸]و این بر هر مسلمانی روشن است که دعای پیامبر همانند دعای مردم عادی نیست[۲۹۹]و دعای آن حضرت حتماً مورد قبول قرار میگیرد و لذا به آن حضرت توسل میجویند برای استغفار. اگر عیسی علیه السلام وجیه در دنیا و آخرت است[۳۰۰]به طریق اولی پیامبر اسلام وجیه عنداللَّه خواهد بود.
و امّا توسل به پیامبر صلی الله علیه و آله پس از وفات آن حضرت در میان مسلمانان و صحابه مرسوم و متعارف بوده و تا قرنها پس از آن نیز وجود داشته و کسی در آن خدشه ننموده است که در اینجا چند نمونه از توسل به آن حضرت و دیگر اولیای الهی را ذکر میکنیم:
الف: ابنقدامه میگوید: «نزد قبر رسول خدا رفته و پشت به قبله و روبروی قبر بایست و بگو خدایا تو فرمودی اگر مردم وقتی گناه میکنند نزد پیامبر آمده و استغفار کنند و پیامبر برای آنان استغفار کند خدا را بخشنده خواهند یافت و من اکنون نزد پیامبر تو آمدهام پس مرا از آن مغفرت محروم نفرما».[۳۰۱] ب: عمر بن خطاب هنگام قحطی از خداوند به آبروی عباس بن عبدالمطلب تقاضای باران مینمود و این جمله را میگفت: «اللهم انّا کنّا نتوسّل الیک بنبیّا فتسقینا، و انّا نتوسل الیک بعمّ نبینّا فاسقنا» یعنی خداوندا ما قبلًا به پیامبر خود توسل میجستیم و ما را سراب مینمودی، اکنون به عموی پیامبرمان توسل میجوییم پس ما را سیراب کن، و باران نازل میگردید.[۳۰۲] ج: در چند روایت آمده است که مردم به آبروی رسول خدا توسل میجستند و باران نازل میگردید و جناب ابوطالب این شعر را به همین جهت سرود که:
وابیض یستسقی الغمام بوجههثمال الیتامی عصمة للارامل
که به ابروی آن حضرت از ابر طلب باران میگردید. د:[۳۰۳]عمر گوید: شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمود: «شخصی از یمن به همراه گروهی از آنجا میآید که نامش اویس بن عامر قرنی است او مادری دارد که بسیار به آن مادر مهربان است، اگر این اویس چیزی از خداوند طلب نماید حتماً پذیرفته میشود، ای عمر اگر بتوانی کاری کنی که او برای تو استغفار نماید چنین کن»[۳۰۴]، در چند روایت دیگر نیز آمده است که پیامبر فرموده: هرکس او را دید از او بخواهد که برایش استغفار کند.[۳۰۵] ه: ابنحجر هیثمی گوید: «شافعی درباره اهلبیت پیامبر علیهم السلام سخنان بسیاری دارد بهطوری که برخی او را متهم به تشیّع میکنند، و از سخنان شافعی است که میگوید:
«آلالنبی ذریعتیو هم الیه وسیلتی
ارجوبهم اعطی غداًبیدی الیمین صحیفتی
خاندان پیامبر وسیله من هستند، و آنان وسیله تقرب من بهسوی خدا هستند. به برکت آنان امیدوارم که در فردای قیامت نامه عمل من بهدست راستم داده شود».[۳۰۶] و: در روایت دیگری آمده است که شخصی که دید چشم او کم بود خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمده و گفت: شما دعا کنید خداوند مرا عافیت دهد. پیامبر فرمود: اگر بخواهی آن را تأخیر اندازم و آن برای تو بهتر است و اگر بخواهی اکنون دعا کنم. او گفت دعا کن.
پیامبر به او فرمود: خوب وضو بگیر و دو رکعت نماز خوانده و این دعا را بخوان: «اللهم انّی اسألک و اتوجه الیک بمحمد نبیّ الرحمة، یا محمد انّی قد توجّهت بک الی ربّی فی حاجتی هذه لتقضی، اللهم فشفعّه فیّ»[۳۰۷] این دعا بسیار شباهت دارد به دعای توسل که در میان شیعیان مرسوم است، و صریحاً جمله «یا محمد» دارد که وهابیان چنین جملهای را شرک میدانند.
ز: در روایت دیگری آمده است که هرکس از منزل خود بهطرف مسجد حرکت میکند بگوید: «اللهم انّی اسألک بحقّ السائلین علیک و ...».[۳۰۸] ح: سیوطی در تفسیر آیه شریفه مربوط به توبه حضرت آدم علیه السلام کلماتی که خداوند را به آن کلمات خواند تا خداوند توبه او را بپذیرد این چند حدیث را نقل کرده است:
۱- جبرئیل به حضرت آدم گفت بگو: «اللهم انی اسألک بجاه محمد عبدک و کرامته علیک ان تغفرلی خطیئتی».
۲- جبرئیل به حضرت آدم تعلیم داد که بگوید: «اللهم انّی اسألک بحق محمد و آل محمد سبحانک لاالهالاانت عملت سوء ...».
۳- رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «کلماتی که حضرت آدم بوسیله آنها توبه کرد این بود که گفت: بحقّ محمد و علی و فاطمة والحسن والحسین الّا تبت علیّ».[۳۰۹] ط: ابوجعفر منصور دوانیقی به مالک بن انس گفت: آیا وقتی حاجتی دارم روبه قبله بایستم و دعا بخوانم یا به طرف قبر پیامبر صلی الله علیه و آله؟ مالک پاسخ داد: که هرگز صورتت را از پیامبر برنگردان او وسیله تو و پدرت حضرت آدم نزد خدا است تا روز قیامت بلکه روبروی پیامبر بایست و از او شفاعت بطلب.[۳۱۰] در اینجا مالک بن انس که امام دارالهجرة است میگوید پیامبر تا روز قیامت وسیله همه مردم است.
از آنچه گذشت معلوم شد که طبق فقه و روایات اهلسنت مسأله توسل و استغاثه به پیامبر و اهلبیت آن حضرت امری رایج در میان مسلمانان صدر اسلام بوده است، و وهابیان که خود را سلفی و پیرو صحابه و تابعین میدانند باید آن را قبول داشته باشند. و پیامبر با مردن ارزشش کم نمیشود که در زمان حیاتش توسل به او توحید و در وفاتش شرک گردد.
آنچه باعث اشتباه وهابیان شده است فهم نادرست از مسأله شرک است، و مزید و مؤید اشتباه آنان نیز این است که برخی از مردم هنگام توسل به پیامبر یا ائمه علیهم السلام میگویند:
«یا رسول اللَّه افعل بیکذا و کذا» و حاجت خود را از آنان طلب میکنند و وهابیان خیال کردهاند که معنای این کلام آن است که آنها مستقل در تأثیر بوده و بدون اذن خداوند میتوانند حاجت کسی را برآورده کنند و لذا نسبت شرک به این گویندگان دادهاند. در حالی که اولًا هرکس که استغاثه میکند حاجت خود را از خداوند میخواهد نه از ولیّ و نبیّ علیهم السلام. و بر فرض که از آنان بخواهد آنان را مستقل در تأثیر نمیداند. و ثانیاً وهابیان نباید تمام این کارها را حمل بر کفر و شرک کنند بلکه باید به مردم بگویند حاجت خود را از خدا بخواهید و پیامبر و امام را واسطه نزد خداوند بدانید.
ثالثاً اگر خوب دقت شود معلوم میشود که شرک در عقاید وهابیان وجود دارد، زیرا آنان میگویند بین اموات و احیاء تفاوت وجود دارد، احیاء و زندگان مستقل در تأثیر هستند ولی اموات هیچ تأثیر ندارند، پس احیاء مستقل در تأثیر هستند و آنان با این عقیده اثرگذاری را برای غیرخداوند متعال پذیرفتهاند و این خود شرک واقعی است.
رابعاً ملاک در توحید و شرک زنده بودن و مردن شخص مورد توسل نیست همچنانکه قدرت داشتن و قدرت نداشتن او و یا عادی بودن آن سبب و غیرعادی بودن آن نیز ملاک نمیباشد بلکه ملاک آن است که اگر استغاثه کننده معتقد به استقلال شخص مدعوّ در تأثیر باشد و او را در عرض خداوند بداند یا اعتقاد به ربوبیت او داشته باشد در این صورت این استغاثه و توسل شرک است، ولی اگر شخص مدعوّ را مستقل در تأثیر نداند بلکه او را عبد خدا بداند که با اراده و مشیّت الهی و به اذن خدا کار میکند در این صورت استغاثه به او عین توحید و بلکه موجب تقرب به خداوند میگردد.
حکم استغاثه
حکم استغاثه به حسب احکام خمسه به پنج قسم تقسیم میشود:
۱- وجوب استغاثه، استغاثهای که حفظ جان محترم یا عرض بر آن متوقف باشد واجب است مثلًا در موقع جنگ دفاع از جان مسلمانان واجب است و این دفاع اگر احتیاج و توقف داشته باشد بر خواندن عدهای از مردم در این صورت استغاثه واجب است.
۲- حرمت استغاثه، استغاثه به غیر خداوند با اعتقاد به ربوبیت آن مستغاث، و مثل استغاثه برای انجام کارهای حرام.
۳- استحباب استغاثه که استغاثه به خداوند است در تمام امور دینی و کارهای مباح، و نیز استغاثه به اولیای خداوند که استغاثه به آنان برگشت به استغاثه به خداوند مینماید.
۴- کراهت استغاثه مثلًا کسی که خود میتواند کاری را انجام دهد در عین حال از دیگر استغاثه جوید چون طلب حاجت از مردم امر پسندیدهای نیست.
۵- اباحه استغاثه، غیر موارد چهارگانه فوق جای استغاثه مباح است.
مستغاثبه یا شخصی که به او استغاثه میشود نیز پنج قسم است:
۱- استغاثه به خداوند متعال. این استغاثه اصل در استغاثه است که باید تمام حوائج را از خداوند متعال طلب نمود، زیرا ربّ و خالق اوست پس نفع و ضرر ما نیز بهدست اوست.
۲- استغاثه به انبیاء و اولیاء و ائمه علیهم السلام. این نوع استغاثه اگر اینگونه باشد که کسی آنها را در عرض خدای متعال و مستقل در تأثیر بداند این مسلّماً شرک است و حرام میباشد.
ولی اگر شخصی به آنان استغاثه جوید با این قصد که آنان وسیله باشند نزد خداوند متعال و خداوند به جهت دعای آنان یا به جهت توجه به آبروی آنان حاجتی را برآورده سازد این نه تنها شرک نیست بلکه عین توحید است. و برخی از مواردی که قبلًا از روایات نقل کردیم شاهد این مطلب بود. و گاهی نیز انسان از خود انبیاء و اولیا چیزی را طلب میکند و از آنان میخواهد که آنان از خداوند چیزی را برای ما طلب نمایند، و به عبارت دیگر از آنان بخواهد که آنان برای شخص استغاثه کننده دعا کنند، این نیز با توحید منافاتی ندارد و برخی از روایات نیز بر آن دلالت داشت. صورت دیگر آن است که شخص استغاثه کننده حاجت خود را از خود نبیّ یا ولیّ طلب نماید و از آنان بخواهد که سودی به او برسانند یا دفع ضرری از او بنمایند و معتقد باشد که نبیّ و ولیّ به اذن خداوند اختیار انجام برخی از کارها را دارند و آن کارها را به اذن خداوند انجام میدهند، به عبارت دیگر نبی یا ولی را مدبّر انجام برخی کارها بداند که آنان این تدبیر را از ناحیه خداوند دارند و خداوند نیز بیکار نیست بهطوری که تفویض امور نموده باشد بلکه خداوند محیط بر کار آنها بوده و آنان چون ممکن الوجودند هر لحظه در تمام کارهای خود محتاج به خداوند میباشند، آنگونه حضرت عیسی علیه السلام مرده را زنده میکرد یا کبوتر را میآفرید ولی به اذن خداوند این نیز خلاف توحید نخواهد بود. بنابراین اگر شخصی حاجت خود را از امام معصوم یا صاحب قبر طلب نماید و قصد او این باشد که این امام به اذن خداوند میتواند برخی کارها را انجام دهد این شرک نخواهد بود.
۳- استغاثه به ملائکه یا قرآن یا مسجد، یا ماه رمضان و ... اینها همان حکم استغاثه به پیامبر را دارند.
۴- استغاثه به جن، بت، شیاطین، ارواح خبیثه و ... روشن است که جایز نیست،[۳۱۱] و اگر این استغاثه به همراه اعتقاد به ربوبیت و الوهیت آنها باشد قطعاً شرک خواهد بود.
۵- استغاثه به سایر مخلوقین. مثلًا استغاثه به انسان دیگری برای دفع ظالم یا استغاثه به پزشک در دفع مرض، یا استغاثه به کفار و ... اینها تابع عناوین ثانوی است که گاهی واجب است و گاهی حرام است، و گاهی مباح است.
شکل و صورت استغاثه
۱- استغاثه به خداوند با هر لفظ که باشد خوب است مثلًا انسان بگوید: پناه به خدا میبرم، یا بگوید از تو میخواهم یا بگوید خدایا تو را به اسماء حسنی میخوانم که ....
۲- استغاثه به انبیاء و اولیاء به این صورت که بگوید: یا رسول اللَّه دعا کن که خداوند به من فرزند دهد یا روزی دهد یا مریض مرا شفا دهد. که تمام اینها خوب و عین توحید است.
۳- استغاثه به انبیاء و اولیاء به این صورت که بگوید: خداوندا تو را به حق پیامبرت میخوانم که این حاجت مرا برآورده سازی، یا آنکه مریض مرا شفا دهی. این قسم نیز روشن است که هیچ مشکلی ندارد.
۴- استغاثه به انبیاء و اولیاء به این صورت که بگوید: یا رسولاللَّه مریض مرا شفا ده یا مشکل من را حلّ کن و مقصودش این باشد که تمام کارها بهدست خداوند است و پیامبر نیز واسطه نزد خداوند است و اگر پیامبر نیز کاری را انجام دهد به اذن و اراده خداوند انجام میدهد.
پس گرچه تصریح به مقصود نکرده ولی چون مسلمان و موحد است معلوم است که چنین اعتقادی دارد و حمل بر صحت همین اقتضاء را دارد و این در واقع نوعی مجاز است.
۵- استغاثه به انبیاء و اولیاء به این صورت که بگوید: یا رسولاللَّه مریض مرا شفا بده و مقصودش این باشد که رزق و شفا و احیاء و اماته بهدست پیامبر است نه خداوند و تفویض امور شده و دست خدا بسته است، در این صورت این استغاثه شرک است.
نقد و بررسی ادله وهابیان بر عدم جواز توسل
بسیاری از کتابهای آنان بدون هیچ استدلالی میگویند استغاثه یا توسل به غیر خدای متعال شرک است، امّا در برخی از کتابهای آنان استدلالهایی یافت میشود که آنها را اینجا ذکر میکنیم:
الف: آیه شریفه وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِنْ قِطْمِیرٍ* إِنْ تَدْعُوهُمْ لَا یَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا لَکُمْ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ وَلَا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ[۳۱۲] آنانکه به جای او میخوانید- میپرستید- پوست هسته خرمایی- کمترین چیزی- را دارا نیستند، اگر بخوانیدشان خواندن شما را نشنوند و اگر بشنوند پاسختان ندهند و روز رستاخیر به انباز آوردنتان کافر شوند، و هیچکس تو را مانند خدای آگاه، آگاه نکند. بهنظر ابنتیمیه و پیروانش این آیه شریفه دلالت میکند بر آنکه هرگونه خواندن و توسل به غیر خداوند شرک است زیرا پرستش غیر خداوند است، بهنظر وهابیان طبق این آیه شریفه هرگونه خواندن غیر خدا عبادت غیر خدا است و شرک میباشد.
ولی این استدلال صحیح نیست، زیرا تفسیر این آیه شریفه آن است که مقصود از الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ یعنی بتها و آنچه که به عنوان إله مورد پرستش قرار میگیرد و خداوند میفرماید این بتها قدرت بر کمترین چیز را ندارند زیرا این اصنام جماداتی هستند که شعور ندارند و اگر شما آنان را بخوانید آنها دعای شما را پاسخ نمیدهند، و اگر سخن شما را بشنوند مثل ملائکه ولی آنها مستقلًا و از طرف خودشان قدرت انجام چیزی را ندارند مگر آنکه خداوند به آنان اجازه دهد و خداوند به کسی که به عنوان «ربّ» خوانده شود چنین اجازهای را نداده است.[۳۱۳]روشن است که کلمه «دعا» مترادف و مساوی با کلمه «عبادت» نیست و هر عبادت غیر خدا شرک است امّا هر دعا و خواندن غیر خداوند شرک نیست دعا در لغت به معنی مطلق ندا است لَاتَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً[۳۱۴] اینجا روشن است که دعا به معنی خواندن است نه عبادت. اگر خواندن شخصی همراه با اعتقاد به مالکیت مدعوّ و ربوبیت او که دنیا و آخرت بهدست اوست باشد چنین خواندنی عبادت است، و در غیر این صورت خواندن به معنی عبادت نخواهد بود. کسی که شخصی را به یاری خود میطلبد او را خوانده و از او استغاثه جسته است و در عین حال او را نپرستیده است.
اگر حدیث میگوید: «الدعا مخّ العبادة»[۳۱۵] معنایش آن نیست که مطلق خواندن هرکس عبادت او باشد،[۳۱۶]بلکه به معنی آن است که خواندنی که غایت خضوع و تذلّل و عبودیت را به همراه داشته باشد و داعی خود را عبد و مملوک برای مدعو دانسته و مدعو را ربّ خود بداند این خواندن ریشه عبادت است. پس هر خواندنی که در عرض خواندن خدا باشد یعنی مثل اعتقاد به إله بودن خداوند آن خواندن عبادت و شرک است ولی خواندن دیگران بهصورت مطلق بدون چنان اعتقادی و طلب حاجت از او نمودن هرگز عبادت نخواهد بود. همچنانکه خواندن کفّار نسبت به بتهای خود اینگونه است که همراه با اعتقاد به مالکیت و ربوبیت آنها است. و کسی که توسل و استغاثه به پیامبر پیدا میکند این خواندن به همراه اعتقاد به ربوبیت و الوهیت پیامبر نیست و شخص دعا کننده هرگز خود را عبد و مملوک و مخلوق پیامبر نمیداند و لذا این خواندن با خواندن خدای متعال بسیار تفاوت دارد.
ب: استدلال دیگر وهابیان تمسک به این آیه شریفه است: وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنْ یَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَنْ لَایَسْتَجِیبُ لَهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَهُمْ عَنْ دُعَائِهِمْ غَافِلُونَ* وَإِذَا حُشِرَ النَّاسُ کَانُوا لَهُمْ أَعْدَاءً وَکَانُوا بِعِبَادَتِهِمْ کَافِرِینَ[۳۱۷] و کیست گمراهتر از کسی که به جای خدای متعال کسی یا چیزی را میخواند که تا روز رستاخیز او را پاسخ نمیدهد و آنها از خواندن اینان بیخبرند. و چون مردم در رستاخیز برانگیخته شوند پرستیده شدگان دشمن پرستش کنندگان باشند و پرستش ایشان را انکار نمایند. کیفیت استدلال آن است که از این آیات استفاده میشود که مطلق خواندن پرستیدن میباشد و خواندن مردگان، خواندن کسی است که قدرت بر چیزی ندارد و این خواندن عبادت غیر خداوند است و شرک میباشد.
پاسخ این استدلال نیز روشن است زیرا همانگونه که بیان شد خواندن و دعا اعم از پرستش و عبادت است. این آیه خواندنی را که به معنی عبادت است میگوید و خواندن پیامبر و استغاثه به او خواندن به معنی عبادت نیست بلکه نوعی خواندن دیگر است که همراه با اعتقاد به الوهیت و ربوبیت نیست و به عبارت دیگر دعا بر دو قسم است:
۱- ثناء و مدح خداوند به اسماء حسنی و اذکار.
۲- خواندن و صدا کردن دیگری و قسم اوّل عبادت است نه قسم دوم و در توسل به انبیاء قسم دوم خواندن است.
ج: آیه شریفه وَأَنَّ الْمَسَاجِدَ للَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً[۳۱۸] مسجدها از خداوند است پس کسی را همراه خداوند نخوانید. این آیه دلالت میکند که خواندن باید مخصوص خداوند باشد.[۳۱۹]
پاسخ این استدلال آن است که اگر هر خواندن غیر خدا کفر و شرک باشد بنابراین از ابتدای تاریخ تا امروز باید حتی یک موحّد وجود نداشته باشد. روشن است که مقصود از این خواندنی که مورد نهی قرار گرفته است خواندن با اعتقاد به الوهیت و ربوبیت مدعوّ است، آنگونه که کفار در معابد خود بتها را آنگونه میخوانند، و آنها را صاحب تأثیر استقلالی در جهان میدانند و یا اگر آنها را شفیع عنداللَّه میدانند مقصودشان آن است که شفاعت این بتها اضطراری و ضروری است یعنی دعای آنها قابل ردّ نیست و حتماً باید خداوند در برابر دعای این بتها تسلیم بوده و خواسته آنها را اجابت نماید.[۳۲۰] و یا آنکه مقصود این آیه شریفه آن است که آنچه را شما خیال میکنید شفیع هستند در واقع شفیع نمیباشند امّا امام و پیامبر و افراد صالح واقعاً شفیع هستند و باید بین شفیعان دروغین مثل بتها و شفیعان واقعی مثل انبیاء علیهم السلام تفاوت قائل شد. و دعای افراد صالح و اولیای الهی را با دعای جماداتی مثل بتها فرق بگذارید، و عدم فرق این دو بلاوجه است. پس اگر خواندن حضرت عیسی یا سایر انبیاء علیهم السلام به گونهای باشد که آنان را در عرض خداوند بدانند این خواندن شرک است ولی اگر دعا کننده و شخص توسل جوینده از آنان بخواهد که برای او نزد خداوند دعا کنند در این صورت این توسل جایز است و وجهی بر حرمت آن وجود ندارد.
د: دلیل دیگر وهابیان بر شرک بودن توسل این است که قرآن فرموده: قُلْ ادْعُوا الَّذِینَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِهِ فَلَا یَمْلِکُونَ کَشْفَ الضُّرِّ عَنکُمْ وَلَا تَحْوِیلًا* أُوْلَئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلَی رَبِّهِمْ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ[۳۲۱] ترجمه: بگو آن کسان را که به جای او معبود و کارساز پنداشتند بخوانید پس ببیند که آنها نمیتوانند گزندی را از شما بردارند و نه به سوی دیگر بگردانند، آنهایی را که مشرکان، به عنوان خدایی میخوانند خود به سوی پروردگارشان وسیله میجویند تا کدامیک به خداوند نزدیکتر باشد. پس خواندن هرچیزی که غیرخداوند است شرک است و آنها نمیتوانند آسیبی را از انسان دور کنند و اموات نیز قدرت رفع ضرر را ندارند.
پاسخ این استدلال آن است که این آیه شریفه در مقام نفی وساطت بتهایی است که کفار آنها را به عنوان «إله» و «ربّ» میپرستند، و این آیه به آنان پاسخ میدهد که معبود باید قدرت بر نفع و ضرر داشته باشد و این معبودهایی که مثل بت جماد هستند و قدرت بر انجام هیچ کاری را ندارند اینها را نخوانید چون اینها نمیتوانند «رب» باشند. و امّا در بحث توسل و استغاثه هرگز شخص مورد توسل و استغاثه پرستش نمیشود. علاوه بر آنکه اعتقادی به الوهیت و ربوبیت اولیای الهی وجود ندارد و ثانیاً تمام این استدلال وهابیان بر فرض آن است که انسان با موت نابود شود در حالی که قبلًا گذشت که انبیاء علیه السلام با مرگ هرگز نمیمیرند بلکه زنده هستند، و وقتی زنده باشند قدرت بر انجام برخی از امور را به اذن خداوند متعال دارند، پس در حال وفات نیز که حیات روح باقی و برقرار است باید قدرت بر انجام برخی از کارها را به اذن الهی داشته باشند.
ه: دلیل دیگر وهابیان آن است که میگویند آیه شریفه: وَمَا أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ[۳۲۲] یعنی و تو کسانی را که در گورند نشنوانی و شبیه آن است آیه: إِنَّکَ لَاتُسْمِعُ الْمَوْتَی[۳۲۳]یعنی تو نتوانی که مردگان را بشنوانی. دلالت دارند بر آنکه کسی که مرده است هیچ سخنی را نمیشنود و نمیتواند پاسخ مثبت یا منفی بدهد، و چنین خواندنی که مدعوّ قدرت بر پاسخ ندارد شرک است.
پاسخ اولًا چه دلیلی بر این کلام اقامه شده است که اگر شخص مدعوّ و مورد توسل مرده بود و چیزی را نشنید در این صورت توسل به او شرک خواهد بود ولی اگر متوسل به سخن دعا خوان را بشنود در این صورت توحید خواهد بود؟!. و ثانیاً این آیه در مقام آن است که میگوید افراد مرده دل یا کافر صفت که هرگز از سخنان پیامبر پند و موعظه نمیگیرند مثل اموات میباشند، پس مراد اسماع و شنواندنی است که اثر در قلب بگذارد که این افراد کافر و مرده دل چیزی در دلشان اثر نمیگذارد.
و قبلًا گذشت که هم دلیل عقلی و هم نقلی دلالت دارد بر آنکه اشخاصی که از دنیا میروند زندهاند و سخنان مردم را میشنوند، پس مراد این نیست که اموات چیزی نمیشنوند بلکه مراد آن است که مردهدلان، چیزی در آنان اثر نمیگذارد.
و: وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِی إِذَا دَعَانِی فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی[۳۲۴]ترجمه: و چون بندگانم درباره من از تو پرسند، همانا من نزدیکم، خواندن خواننده را آنگاه که مرا بخواند پاسخ میدهم، پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان آورند. برخی از وهابیان گفتهاند با وجود این آیه شریفه دیگر چه نیازی به توسل و استغاثه به غیر خداوند است، و هرکس میتواند بدون واسطه خداوند را بخواند و دعایش مورد استجابت نیز قرار میگیرد.[۳۲۵]
پاسخ: کسی توسل و استغاثه را واجب ندانسته است، خواندن خداوند بدون واسطه ممکن است و هیچ اشکالی ندارد، ولی بحث در این است که اولًا استغاثه مشروع است یا خیر و ثانیاً آیا راه دیگری غیر از دعا کردن و خواندن بدون واسطه وجود دارد یا خیر. به نظر ما توسل مشروع و بلکه مستحب است بهدلیل إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمْ الرَّسُولُ[۳۲۶] که رفتن به خدمت پیامبر برای آنکه آن حضرت برای مردم دعا کند سبب مغفرت الهی میشود. علاوه بر آنکه انبیاء و ائمه علیهم السلام مجاری فیض الهی هستند و توسل به آنان توسل به خدای متعال میباشد چون کسی آنان را به عنوان استقلال نمیخواند بلکه به عنوان آنکه مقرّب عنداللَّه هستند و آنان حاجت کسی را برآورده نمیکنند بلکه وسیله میشوند که خداوند حاجت را برآورده سازد. و جواب سؤال دوم نیز آن است که گرچه دعا کردن بیواسطه و بدون توسل و استغاثه به انبیاء صحیح است ولی منافاتی ندارد که راه دیگری برای رسیدن به مطلوب و حاجت خود وجود داشته باشد که این راه بهتر باشد و زودتر نیز به مقصود برساند و زودتر مورد اجابت قرار گیرد، یعنی توسل پیداکردن به آنان که خداوند آنها را وسیله نزد خود قرار داده است.
ز: دلیل دیگر وهابیان تمسک به آیه شریفه إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ[۳۲۷] است که این آیه شریفه استعانت جستن را منحصر به خداوند کرده است و تنها باید از او استعانت جست، همچنانکه عبادت و پرستش را نیز منحصر در خدای متعال نموده است.
پاسخ: انحصار در عبادت صحیح است و پرستش غیر خداوند حرام است و کسی که به پیامبر توسل میجوید پیامبر را پرستش نکرده است زیرا قبلًا بیان شد که شرط پرستش آن است که عبادت کننده اعتقاد به ربوبیت والوهیت معبود داشته باشد، و کسی پیامبر را ربّ و اله خود نمیداند.
امّا منحصر کردن استعانت به خداوند صحیح است و هرگز منافاتی با استعانت از اسباب ندارد، زیرا اگر این اسباب استقلال در تأثیر داشته باشند در این صورت استعانت از آنها منافات با استعانت از خدای متعال دارد و خلاف این آیه شریفه است. امّا اگر این اسباب را مستقل ندانیم و بگوییم لامؤثر فیالوجود الّا اللَّه در این صورت استعانت از آنها منافاتی با توحید در استعانت ندارد و قرآن نیز فرموده است: وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ[۳۲۸]و معلوم است که صبر و نماز غیر از خداوند میباشند و این منافاتی با توحید ندارد، پس ملاک در توحید و شرک در استعانت، استقلال و عدم استقلال اسباب و معین است.
اگر استعانت جوینده عقیده به استقلال معین در اعانه داشته این شرک خواهد بود ولی اگر معین را موثر به اذن الهی دانست در این صورت منافاتی با توحید ندارد. اگر ملاک استقلال در تاثیر باشد استعانه به میت لغو خواهد بود چون روشن است که میت هیچ اثری ندارد ولی اگر تأثیر به اذن خداوند باشد با توجه به آنکه پیامبران و شهدا زنده هستند و به اذن خدا میتوانند در این جهان اثر داشته باشند پس توسل به آنان صحیح است و آنان اثر نیز خواهند داشت. ولی بهتر آن است که گفته شود از نظر وهابیان اگر توسل و استعانت به پیامبر باشد این شرک خواهد بود، ولی اگر استعانت به ابنتیمیه باشد اشکال ندارد و آنان صریحاً استعانت به ابنتیمیه را در آثار خود آوردهاند[۳۲۹]و این بهنظر آنان منافاتی با توحید ندارد!!.
واسطه بودن ائمه (علیهم السلام)
فصل چهارم: واسطه بودن ائمه علیهم السلام
اشاره
آقای دکتر قفاری عنوان این فصل را «اعتقاد شیعه درباره واسطه بودن ائمه علیهم السلام بین خدا و خلق» قرار داده است و ضمن مقدمهای کوتاه ضمن چهار مسأله به بحث از توسل و استغاثه و زیارت پرداخته است. ما نیز ابتدا توضیحی درباره توسل و زیارت ذکر کردیم که در واقع پاسخ همه اشکالات آقای قفاری بود ولی اکنون به بررسی کلمات ایشان بهصورت تفصیلی میپردازیم.
وی در مقدمه بحث خود میگوید:
«شیعیان ائمه را واسطه بین خدا و خلق میدانند، و اگر انبیاء علیهم السلام واسطه بین خداوند و خلق در تبلیغ امر و نهی الهی بودهاند بهنظر شیعه ائمه نیز چنین هستند. و بلکه شیعیان ویژگیهای الهی بر امامان خود قائل هستند مثلًا میگویند دعا قبول نمیشود مگر آنکه با نام آنان باشد و استغاثه باید به آنان باشد و حج به مشاهد آنان بهتر از حج به خانه خدا است».[۳۳۰]چند مغالطه در این عبارت وجود دارد. اولًا واسطه بودن ائمه نزد شیعه به معنی آن است که آنان مجاری فیض الهی بوده و حجتهای خداوند هستند و امر و نهی الهی را بهوسیله علم غیبی که دارند بیان میکنند. و توسل به آنان سبب قرب به خداوند متعال میشود. در زیارت جامعه کبیره آمده است: «و متقرّب بکم الیه»، امّا بهنظر وهابیان واسطه یعنی الوهیت. مثلًا در آثار آنان آمده است: «واسطه یعنی إله، و معنی لا اله الّا اللَّه این است که نفی هرگونه واسطهای میکند، و هر کس پیامبر یا فرشته یا جنّی را بخواند یا استغاثه به او بجوید و او را واسطه قرار دهد کافر شده و از اسلام خارج گشته است.
آنچه را که اهل شرک امروزی واسطه مینامند در گذشته به آنها الهه میگفتهاند».[۳۳۱] واسطه به این معنی روشن است که کفر و شرک است و عجیب است که آقای قفاری واسطه بودن را نسبت به انبیاء میپذیرد و نسبت به ائمه انکار میکند، در حالی که واسطه به این معنی مطلقاً شرک است و فرقی بین امام و نبی نیست. امّا واسطه در عقیده شیعه به این معنی است که چیزی مؤثر باشد امّا مستقل در تأثیر نباشد، مثلًا فرشتگان را واسطه میدانیم یعنی واسطه در تدبیر بوده و به اذن خداوند کار میکنند.[۳۳۲] این واسطه و موثر بودن به اذن خداوند اگر دلیل و برهان داشته باشد قابل پذیرفتن است وگرنه خیر مثلًا واسطه بودن بت، یا جن یا اعتقاد به ربوبیت یا ابناللَّه بودن عیسی یا اعتقاد به ربوبیت ائمه اینگونه واسطه بودن حتی اگرچه با اعتقاد به تأثیر به اذن اللَّه باشد غلط است. زیرا ربوبیت آنها دلیل ندارد ولی اگر واسطهای برهان داشته باشد مثلًا کسی معتقد به ربوبیت ائمه نباشد ولی آنان را مقرب عنداللَّه بداند و بگوید برخی از کارها را آنان میتوانند به اذن خداوند انجام دهند این شرک نخواهد بود و هیچگونه صفت خدایی بر آنان قائل نشده است. و روشن است که وساطت در تبلیغ و رساندن امر و نهی الهی هیچگونه اثبات صفت خدایی بر آنان نیست.
و امّا آنکه آقای قفاری میگوید: «بهنظر شیعیان دعا قبول نمیشود مگر آنکه به اسماء ائمه باشد» پاسخ آن قبلًا گذشت که ما میگوییم خواندن خداوند بدون واسطه صحیح و ممکن است ولی منافاتی ندارد که خواندن خداوند با واسطه قرار دادن ائمه افضل باشد و زودتر مستجاب شود. همچنانکه اشکالی ندارد گفته شود بعضی از دعاها مستجاب نمیشود مگر آنکه خداوند را به ائمه علیهم السلام بخواند و آنان را واسطه عنداللَّه قرار دهد.
و امّا بحث حج بهسوی مشاهد مشرفه این را در این فصل آقای قفاری بسیار مفصل مطرح کرده است و ما نیز در آینده به نقد آن میپردازیم.
آقای قفاری میگوید: «واسطه بودن ائمه عین دین مشرکان است و انبیاء علیهم السلام برای رهایی بشر از این شرک آمدهاند. سپس به آیه شریفه وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ[۳۳۳] و آیه ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ ...[۳۳۴] تمسک کرده و میگوید هرکس واسطهای بین خود و خدا داشته باشد که آنها را بخواند بالاجماع کافر است. و از ابنتیمیه نقل کرده که واسطه بودن در تبلیغ امر و نهی خداوند صحیح است ولی واسطه قرار دادن در دفع ضرر و جلب منفعت از بزرگترین اقسام شرک است و اگر توبه نکند باید کشته شود».[۳۳۵]
پاسخ این کلام آن است که واسطه بودن ائمه در تبلیغ امر و نهی الهی که صحیح است و هیچ شائبهای از شرک ندارد. و انبیاء برای رهایی بشر از شرک در عبادت آمدهاند، ولی کسی امامان را پرستش نمیکند. و دو آیه شریفهای که آقای قفاری به آنها استناد کرده است قبلًا بحث شد و روشن گردید که عبادت و پرستش باید مخصوص خداوند باشد و توسل به ائمه عبادت کردن آنان نیست. این آیات شریفه تنها دلالت دارند بر آنکه عبادت و خواندن خداوند بدون واسطه صحیح است همچنانکه از برخی آیات دیگر استفاده میشود که خواندن خداوند با واسطه قرار دادن پیامبر نیز صحیح است.
و آنچه از ابنتیمیه نقل شده پاسخ آن این است که واسطه قرار دادن در دفع ضرر و جلب منفعت فی نفسه شرک نیست بلکه چون نظام نظام اسباب و مسببات است اگر این واسطه را کسی مستقل در تأثیر بداند که در عرض خداوند عمل میکند یعنی «تسویه با خداوند» این شرک است ولی اگر آنها را باذن اللَّه موثر بداند و در طول خداوند بداند شرک نخواهد بود. پس ملاک توحید و شرک آن است که اگر آن خواندن همانند خواندن خداوند رب العالمین باشد یعنی مستقل در تأثیر و به عبارت دیگر آن واسطه را ربّ و اله بداند این شرک است، ولی اگر آن واسطه را ممکن الوجود دانسته که در تمام وجودش فقیر و بلکه عین فقر و وابستگی به خداوند باشد و اگر او را مؤثر میداند در جلب منفعت و دفع ضرر باز میگوید لاموثر فیالوجود الااللَّه و خداوند را مسبب الاسباب دانسته و نه تنها هرسببی را در نهایت میگوید به خداوند میرسد بلکه بگوید که هر سببی در هر اثری که دارد باید وابسته به خداوند باشد و از او مدد بگیرد چنین اعتقادی به واسطه بودن ائمه نه تنها شرک نیست بلکه عین توحید است.
و قبلًا مفصل توضیح داده شد که نفس خواندن ائمه عبادت کردن آنان نمیباشد بلکه خواندن اعم از عبادت است. خواندنی که همراه با غایت خضوع و ذلت از طرف خواننده باشد و معبود را ربّ و مالک و اله بداند این خواندن عبادت است ولی خواندنی که همراه با اعتقاد به ربوبیت مدعو نباشد عبادت نیست و لذا خواندن ائمه با لفظ «یا امیرالمؤمنین» هرگز عبادت آن حضرت بهشمار نمیرود.
مسأله اوّل: هدایتی بر مردم جز بوسیله ائمه علیهم السلام نیست
اشاره
آقای قفاری دو حدیث نقل کرده است که آنان که هدایت شدهاند تنها از طریق ائمه علیهم السلام است و هرکس سراغ آنان نرود نیز به گمراهی رسیده است. سپس میگوید:
هدایت به معنی توفیق فقط بهدست خداوند است و هدایت به معنی ارشاد به حق وظیفه انبیاء علیهم السلام است و این سخن شیعیان که میگویند هدایت تنها بهوسیله ائمه علیهم السلام بهدست میآید جرأت بر خداوند است.[۳۳۶]
نقد و بررسی
قبلًا گفته شد که نفس وجود روایتی در یک کتاب روایی دلیل بر صحت آن یا اعتقاد به صحت آن نیست. ثانیاً روایت اوّل از جعفر بن محمد مسرور نقل شده است که نه دلیلی بر وثاقت او وجود دارد و نه حتی دلیلی بر مدح و حسن او.[۳۳۷] و چون در این مباحث بحث از سند زیاد اهمیت ندارد به بررسی سند این دو حدیث نمیپردازیم.
ثالثاً هدایت در این دو روایت به معنی دلالت و راهنمایی و ارشاد به سوی حق است و از طرف دیگر روشن است که هدایت همچون توفیق و علم و ... تشکیکی است و درجات و مراتب متفاوتی دارند و حدیث اولی دلالت میکند که بالاترین مرتبه هدایت و ارشاد به حق را مردم بهوسیله غیر ما نمیتوانند بهدست آورند، و حدیث دوم نیز دلالت میکند بر آنکه بالاترین درجه معرفت و شناخت خداوند بهوسیله ائمه اهلبیت برای مردم حاصل میشود. و این دو مطلب کاملًا صحیح است، در حالی که آقای قفاری آن را شرک اکبر دانسته است!!. و امّا آیه شریفه مَنْ یَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی وَمَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِداً[۳۳۸]دلالت میکند که خداوند هرکس را هدایت کند او هدایت شده است ولی دلالت ندارد که هدایت کردن خداوند مستقیماً و مباشرتاً است، بلکه اگر بهوسیله ائمه یا قرآن یا مسجد یا واعظی کسی هدایت شود این هدایت نیز از طرف خداوند است، و لاموثر فیالوجود الااللَّه. و ذیل آیه میفرماید: هرکس را خداوند گمراه کند برای او راهنمایی وجود نخواهد داشت. روشن است که هدایت ائمه علیهم السلام در طول هدایت خداوند است نه در عرض خداوند، و این نوعی شرک است که کسی تصور کند ممکن است خداوند اراده ضلالت کسی را داشته باشد امّا ائمه علیهم السلام آن شخص را هدایت نمایند. آیه ۵۶ سوره قصص نیز دلالتش همینگونه است.
مسأله دوم: دعا با نام ائمه علیهم السلام
اشاره
دعا تنها در صورتی پذیرفته میشود که با نام ائمه باشد.
آقای دکتر قفاری میگوید:
«شیعیان میگویند هرکس خداوند را بدون نام ائمه علیهم السلام بخواند رستگار نمیشود و هرکس چنین کند هلاک میگردد، سپس چند حدیث نقل کرده و میگوید دعای انبیاء علیهم السلام بهنظر شیعه بهوسیله توسل به ائمه مستجاب میگردد سپس گفته است این سخن با نوعی مکر میخواهد اعتقاد به الوهیت ائمه را مطرح کند و هیچ تفاوتی بین این اعتقاد آنان نسبت به ائمه و اعتقاد مشرکان نسبت به بتها نیست بلکه این عقیده بدتر از شرک مشرکان است زیرا مشرکان در موقع سختی خداوند را میخوانند و در موقع آسایش و رفاه بت را میپرستند ولی شیعیان چه در موقع سختی و چه در موقع آسایش ائمه را میخوانند».[۳۳۹]
نقد و بررسی
اولًا شرط بحث و مناظره رعایت امانت است خصوصاً در بحثی که آقای قفاری میخواهد طرف مقابل خود را متهم به کفر و شرک نماید.
حدیث را آقای قفاری اینگونه نقل کرده است: «... من دعا بغیرنا هلک»،[۳۴۰] در حالی که حدیث در همان منابعی که ایشان آدرس داده است اینگونه است: «... من دعاه بغیرنا هلک»[۳۴۱]و وجود و عدم این ضمیر که به خداوند بر میگردد تعیین کننده مسیر اصلی بحث است. حدیث میگوید هرکس خدا را به ما بخواند رستگار میشود و هرکس خدا را بغیر ما بخواند هلاک میگردد.
ثانیاً آقای قفاری کلمه «اسماء ائمه» را از کجا آورده است در حالی که در این حدیث فقط کلمه «بنا» و کلمه «بغیرنا» وجود داشت و در سایر احادیث این باب کلمه «بحقّنا» آمده است پس معلوم میشود که مراد خواندن خداوند به حق ائمه علیهم السلام است، نه آنکه آقای قفاری تصور کرده است که انسان نام خداوند را ذکر نکند در دعا، و تنها نام ائمه را ذکر کند یعنی حاجت خود را از خدا نخواهد بلکه از ائمه علیهم السلام طلب کند.
ثالثاً توسل پیدا کردن انبیاء به اهل بیت پیامبر اسلام علیهم السلام چیزی است که اختصاص به کتابهای شیعیان نداشته و در کتابهای اهلسنت نیز وجود دارد مشکل اینجاست که آقای قفاری از احادیث کتابهای خودشان نیز بیاطلاع است، نمونهاش در صفحات آینده ذکر میشود.
رابعاً واسطه قرار دادن ائمه علیهم السلام موجب اعتقاد به الوهیت آنان نمیباشد بلکه خود قرآن امر کرده است که وسیله عنداللَّه داشته باشید، و علت این نکته قبلًا در بحث از توسل و استغاثه بیان شد.
خامساً قیاس واسطه قرار دادن ائمه علیهم السلام به شرک مشرکان و آن را بدتر از شرک مشرکان دانستن قیاس مع الفارق است زیرا مشرکان واقعاً بتها را میخوانند و پرستش میکنند و نفع خود را از آنها میطلبند و در موقع مشکلات فطرت آنان بیدار شده و حاجت خود را از خداوند سؤال میکنند در حالی که شیعیان هرگز ائمه را پرستش نمیکنند و حاجات خود را عموماً از خداوند میخواهند و ائمه را واسطه قرار میدهند که خداوند حاجات آنان را برآورده کند و برای ائمه و هیچ موجود دیگری استقلال در تأثیر قائل نمیباشند، و فقط تأثیر به دست خدای متعال است، و این اصلًا شرک نیست تا چه رسد به آنکه بدترین نوع شرک باشد.
سپس آقای قفاری میگوید:
«یکی از افتراءات شیعه آن است که میگویند وقتی حضرت آدم خداوند را به حق پنج نفر: محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین خواند خداوند توبه او را پذیرفت و شبیه آن را درباره حضرت نوح و یونس علیها السلام میگویند و معنی آیه فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِمَاتٍ[۳۴۲] را همین اسماء پنج تن میدانند».[۳۴۳]
نقد و بررسی
اولًا به آقای قفاری میگوییم آنچه در کتابهای حدیثی شیعه آمده است مبنی بر آنکه حضرت آدم برای قبول شدن توبه خود به اهلبیت پیامبر علیهم السلام متوسل شد در کتابهای روایی آنان نیز عیناً وجود دارد اگر او بگوید آنچه در کتابهای ما آمده است لزوماً به معنی صحت تمام آنها نیست ما نیز خواهیم گفت الکلام هوالکلام. و بهتر بود آقای قفاری به جهت وجود یک روایت در کتابهای شیعه که حکم به کفر و شرک شیعه میکند ابتدا ببیند آیا این حدیث در کتابهای خودشان وجود ندارد و آیا این حکم به کفر و شرک شامل خود او و همکیشان خودش نمیشود. در چند حدیث اهلسنت آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «کلماتی که حضرت آدم بهوسیله آنها توبه کرد این بود:
«بحق محمد و علی و فاطمة والحسن و الحسین الّا تبت علیّ».[۳۴۴] و این روایات در کتب اهلسنت به حدّ مستفیضه میباشند.
ثانیاً چگونه توسل پیدا کردن حضرت آدم علیه السلام برای قبول شدن توبهاش به عمر بن الخطاب صحیح است[۳۴۵] و مطابق با توحید است ولی توسل حضرت آدم به اهلبیت پیامبر شرک میباشد؟!. و چگونه توسل خورشید به ابوبکر برای آنکه برایش کسوفی رخ ندهد صحیح است!!![۳۴۶] و حتی توسل پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله به عمر بن الخطاب صحیح است[۳۴۷]و شرک نمیباشد ولی اگر توسل به اهلبیت پیامبر یا به خود پیامبر باشد شرک میشود؟!.
آقای قفاری میگوید:
«وقتی در حال حیات انبیای سابق، ائمه شیعیان وجود نداشتهاند توسل آنان به ائمه شرک به خداوند است، سپس میگوید این سخنان از جعلیات افراد زندیقی است که میخواستهاند شرک و کفر را وارد دین مقدس اسلام کنند».[۳۴۸]
نقد و بررسی
معلوم نیست چرا اگر آقای قفاری بشنود که ائمه و اهلبیت پیامبر در زمان انبیای سابق بودهاند برآشفته گشته و آن را شرک میداند ولی اگر کسی بگوید عمر و ابوبکر حتی قبل از خلقت حضرت آدم وجود داشتهاند آن را عین توحید میداند. در منابع اهلسنت آمده است که: «پیامبر فرمود من و ابوبکر و عمر و عثمان و علی هزار سال قبل از خلقت آدم، نورهایی بر طرف راست عرش خداوند بودیم»[۳۴۹] و ثانیاً برای توسل حضرت آدم ضرورتی ندارد که اصحاب کساء وجود مادی داشته باشند، بلکه توسل به خداوند به آبروی کسانی که بعداً به وجود میآیند نیز صحیح است، گرچه بهتر آن است که گفته شود نور مقدس آنان از قبل از خلقت آدم وجود داشته گرچه بدن و بشره آنان در زمان صدر اسلام پدید آمد.
سپس آقای دکتر قفاری گفته است:
«خواندن اسماء ائمه در دعا خلاف اخلاص بوده و از اسباب ردّ دعا است زیرا شرط قبولی دعا اخلاص است. و ائمه همچون بقیه مردم هستند و همه عبد خدا هستند و به آیه ۱۷۲ سوره نساء و آیه ۹۳ سوره مریم تمسک کرده که تمام موجودات عبد خداوند بوده و فرقی بین آنان نیست، سپس میگوید تربیت شیعی یک تربیت غیر توحیدی است زیرا ملاکش بر توجه به غیر خداوند است نه توجه به خداوند، و در این تربیت شرکی وجود دارد که شرک زمان جاهلیت در برابر آن قابل ذکر نیست، و کلماتی که حضرت آدم از خداوند تلقی کرد این بود که گفت: رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا ....[۳۵۰][۳۵۱]
نقد و بررسی
تکتک مطالب آقای قفاری جای نقد دارد، و بسیار بعید به ذهن میآید که خود ایشان متوجه اشتباهات و مغالطات این کلمات نباشد ولی به هرحال برای فریب عدهای کوته بین خوب است.
اولًا آنچه که ایشان میگوید خواندن اسماء ائمه خلاف اخلاص در دعا است جوابش آن است که اگر نام هر موجودی در عرض خداوند خوانده شود این شرک است و خلاف اخلاص در دعا است ولی اگر آنها را مستقل ندانسته و مجرای فیض الهی بدانیم خلاف اخلاص نیست بلکه عین آن است، و لذا قرآن نیز دستور داده است که هنگام دعا وسیله اخذ کنید که قبلًا توضیح داده شد. به هرحال ذکر کردن نام ائمه به معنی خواندن آنان است ولی عبادت کردن آنان در عرض خداوند نیست، و شیعیان نیز حاجت خود را از ائمه نمیخواهند بلکه آنان را وسیله عنداللَّه قرار میدهند که خداوند حاجت را برآورده سازد.
ثانیاً آنچه ایشان میگوید ائمه عبد خدا هستند و تمام موجودات از این جهت یکسان میباشند نیز مغالطه است، زیرا گرچه صحیح است که تمام موجودات بلا استثناء عبد خداوند هستند، هرچیزی که ممکن الوجود است عبد خداوند است ولی آیا پیامبر و ابولهب هر دو یکسان هستند؟!! آیا سنگ و درخت با فرشتگان مقرّب الهی یکسان هستند؟! پس ائمه علیهم السلام از جهت عبد بودن با دیگران فرقی ندارند امّا از جهت قرب به خداوند هرگز با سایر موجودات یکسان نیستند، بله شاید بهنظر آقای قفاری مومن و کافر و مطیع و عاصی و عالم و جاهل یکسان باشند، در حالی که قرآن میفرماید: أَفَمَنْ کَانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کَانَ فَاسِقاً لَایَسْتَوُونَ.[۳۵۲]
ثالثاً آقای قفاری تربیت شیعی را تربیتی براساس شرک میداند، در حالی که درس توحید تنها بهوسیله سخنان حضرت علی علیه السلام و ائمه شیعه بیان شده است.[۳۵۳] به این نمونه از زیارت سیدالشهداء علیه السلام توجه شود که آیا چگونه تربیتی به زائر میدهد: «اشهد انّک اقمت الصلاة و آتیت الزکاة، و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و تلوت الکتاب حق تلاوته و جاهدت فیاللَّه حق جهاده و صبرت علی الاذی فی جنبه و عبدته مخلصاً حتی اتیک الیقین ... اللهم العن الذین کذّبوا رسلک و هدموا کعبتک و استحلّوا حرمک والحدوا فی البیت الحرام و حرفّوا کتابک و سفکوا دماء اهلبیت نبیک و اظهروا الفساد فی ارضک و استذلّوا عبادک المؤمنین».[۳۵۴] این زیارت تلقین و سفارش به نماز، زکات، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، تلاوت قرآن، عبادت مخلصانه میکند و تبرّی و بیزاری میجوید از تکذیب کنندگان پیامبران، و آنانکه در حرم خداوند الحاد میکنند و قرآن را میخواهند تحریف کنند و خون اهلبیت را ریخته و فساد در زمین میکنند. این تربیت شیعی است که آقای قفاری آن را تربیت شرک میداند ولی کشتن مسلمانان و اتهام کفر و شرک به آنان زدن و خراب کردن قبر پیامبر را تربیت توحیدی وهابی میداند.
رابعاً کلماتی که حضرت آدم از خداوند تلقی نمود را آقای قفاری بهصورت قطعی گفته است که همان رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا ... است در حالی که این یک احتمال در تفسیر آیه است و احتمال دیگر نیز وجود دارد مثلًا آقای قرطبی میگوید: «بعضی از مفسران گفتهاند آن کلمات رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا بوده است، و عدهای گفتهاند آن کلمات این بود که حضرت آدم دید بر ساق عرش نوشته شده است «محمد رسولاللَّه» پس به آن کلمات توسل جست»[۳۵۵]مرحوم طبرسی نیز گفته است: «درباره آنکه آن کلمات چه بوده است اختلاف شده است حسن و قتاده و عکرمه گفتهاند آن کلمات «ربنا ظلمنا انفسنا» بوده است و در روایتی از طریق اهلبیت علیهم السلام نقل شده که آدم دید بر عرش چند اسم نوشته شده که نام بهترین خلایق نزد خداوند هستند و آنها نام محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام بود پس آدم بهوسیله آنان بهسوی خداوند توسل جست».[۳۵۶]
و مرحوم بلاغی فرموده: «ابن نجار و بیهقی نقل کردهاند از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که آن کلمات این بود که گفت به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام مرا ببخش»،[۳۵۷] و سیوطی چند روایت نقل کرده است که آن کلمات این بود که خداوند را به حق اصحاب کساء خواند که خداوند او را ببخشد».[۳۵۸] از آنچه گذشت روشن شد که مفسرانی که گرایش به خلاف اهلبیت علیهم السلام دارند آن کلمات را «ربنا ظلمنا انفسنا» معنا کردهاند و آنان که مخالفتی با اهلبیت ندارند هرچند از اهلسنت باشند آن را به اصحاب کساء تفسیر نمودهاند. بنابراین معلوم شد که آقای قفاری حتی به کتابهای تفسیری خودشان نیز مراجعه نکرده است.
مسأله سوم: استغاثه به ائمه علیهم السلام
اشاره
آقای قفاری میگوید:
«استغاثه فقط باید به خداوند باشد ولی شیعه استغاثه به امامان خود میکنند در چیزی که جز خداوند متعال کسی قدرت بر آن ندارد. سپس چند نمونه از روایاتی را آورده است که درباره نوشتن رقعه یا توسل به ائمه علیهم السلام است. و میگوید این به معنای صفات خدایی آوردن بر ائمه است، و گاهی نامه مینویسند به مهدی منتظر که معدوم است و ابنتیمیه گفته است او وجود خارجی ندارد، و آن مهدی از ترس کشته شدن نمیتواند قیام کند ولی شیعیان صفات خدایی بر او اثبات کردهاند».[۳۵۹]
نقد و بررسی
ما در ابتدای بحث از فصل سوم مفصل به مسأله توسل و استغاثه پرداخته و دلیل جواز استغاثه به پیامبر و ائمه علیهم السلام را از نظر عقل و آیات شریفه و روایات و حتی از کتابهای اهلسنت ذکر کردیم. آنچه که آقای قفاری میگوید «استغاثه جز به خداوند جایز نیست»[۳۶۰] دلیلی بر این سخن نیاورده است ولی ما دلیل آوردیم که استغاثه به اولیاء خداوند به عنوان آنکه آنان برای انسان دعا کنند جایز است. و عجیب آن است که آقای قفاری برای آنکه نسبت کفر به شیعه بدهد صدر و ذیل برخی روایات را حذف کرده تا بتواند شاهد برای خود بیابد وی با آنکه مکرر به صفحات ۳۳ و ۳۷ از جلد ۹۴ بحارالانوار آدرس داده است گویا اصلًا صفحه ۳۴ را ندیده است که دعای توسّلی که علامه مجلسی نقل کرده است اینگونه است: «اللهم انی اسألک بحق امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب الّا کفیتنی به مؤنة کلّ احد ... اللهم انی اسألک بحق ولیک علی بن الحسین الّا کفیتنی مونة کلّ شیطان ... اللهم انی اسألک بحقّ محمد و ابنه جعفر الّا أعنتنی بهما علی طاعتک و بلّغتنی بهما ما یرضیک ...»[۳۶۱] و تمام این دعا اینگونه است که آنچه را میخواهد از خداوند خواسته است نه از امامان، و تنها ائمه را وسیله و واسطه عنداللَّه قرار داده است. و در کدام قسمت این دعا اثبات صفات خدایی بر امامان وجود دارد؟!. آقای قفاری میگوید: «نزد شیعه مالک در برآورده شدن حاجات قبر ائمه است»[۳۶۲]
سپس یک حدیثی را شاهد آورده است که میگوید: رقعه را بنویس و آن را بر روی قبر یکی از امامان قرار ده آن به صاحب قبر خواهد رسید و او حاجت شما را برآورده میکند. این عبارت صریح است در آنکه صاحب قبر- نه خود قبر- حاجت را برآورده میکند ولی آقای قفاری گفته است ملاک در برآورده شدن حاجات قبر ائمه است!!. ضمناً قبلًا توضیح داده شد که چون ارواح ائمه در عالم برزخ زنده است و آنان میتوانند حاجات را به اذن خداوند بر آورده کنند نه مستقلًا پس این موافق با توحید است.
و امّا حضرت مهدی علیه السلام را که آقای قفاری میگوید «منتظر معدوم» و عدم تولد او را به محققان از اهل علم به انساب و تاریخ نسبت داده است و میگوید: حسن عسکری از دنیا رفت و عقیم بود[۳۶۳] پاسخش این است که: «بشارت تولد امام زمان علیه السلام به دلائلی که خداوند بر آن آگاهتر است به شدت از عامه مردم پنهان نگاه داشته شد، و جز چند تن از خواص حضرت عسکری علیه السلام و ارحام نزدیک کسی را بر آن آگاه نساختند، این چنین بود که در هنگام رحلت آن امام همام جز همان افراد زبده و منتخب که محرم این سرّ الهی بودند کسی از وجود فرزندی برای حضرت عسکری خبر نداشت».[۳۶۴]
بنابراین بناء بر کتمان و نشان ندادن حضرت مهدی علیه السلام بود، امّا روایات بسیاری دلالت دارد بر آنکه حضرت عسکری عقیم نبوده و دارای فرزند میباشد،[۳۶۵] و حتی عدهای از علمایی که در ابتدای قرن چهارم میزیستهاند افرادی را که آن حضرت را در مدت اقامت در سامرا دیدهاند نام بردهاند.[۳۶۶] و برخی از آنان رسالههای مستقل در این موضوع نوشتهاند.[۳۶۷] و با وجود این شواهد دیگر نمیتوان گفت که حضرت مهدی حقیقت ندارد و متولد نشده است. به هرحال وقتی ما حضرت مهدی علیه السلام را زنده و دارای صفاتی مثل «کاشف البلیه» و «کاشف السوء» و ... مینامیم هرگز صفتی که مختص به خدای متعال باشد بر او اثبات نکردهایم زیرا هر انسان زندهای میتواند سوء و بدی را از انسان دیگری برطرف کند به اذن اللَّه، و این صفت در امام زمان علیه السلام وجود دارد و هرگز چیزی خلاف توحید نمیباشد.
امّا این مسأله که آن حضرت غایب شده است به جهت خوف از قتل و کشته شدن و او نمیتواند خود را حفظ کند پس چگونه حاجات مردم را برآورده سازد پاسخش آن است که آن حضرت الآن بهوسیله غیبت جان خود را حفظ کرده و قدرت بر این حفظ دارد و قدرت بر برآوردن حاجات نیز دارد. علاوه بر آنکه او اگر بخواهد ظاهر باشد میتواند جان خود را حفظ کند امّا به طریق غیر عادی، و بناء دین بر آن نیست که آنان تمام کارها را از طریق غیر عادی انجام دهند.
مسأله چهارم: حج به مشاهد ائمه علیهم السلام
اشاره
این عنوان عنوان خوبی برای مسأله نیست ولی عادت آقای قفاری آن است که از کلمات متشابه برای منحرف کردن اذهان ساده استفاده کند، اکنون که کلمه حج معنای خاصی پیدا کرده و حقیقت متشرعه شده است برای حج خانه خدا و کمتر به معنی لغوی آن که قصد است، بهکار میرود نباید آن را به معنی لغوی بهکار برد بدون هیچگونه اشارهای به آن، و این در حالی است که خواننده تنها معنای اصطلاحی آن به ذهنش میآید.
آقای قفاری در این مسأله ابتدا کلامی را از ابنتیمیه نقل کرده که میگوید:
«بهنظر شیعه رفتن به مشاهد ائمه برتر از رفتن به زیارت کعبه معظمه است یعنی شرک به خدا بهتر از عبادت خدا است، سپس چندین روایت نقل کرده است که دلالت میکنند که زیارت قبر امام حسین علیه السلام برتر از حج و عمره است. و این را نوعی جنون یا زندقه و الحاد شمرده و میگوید این دین مسلمانان نیست بلکه دین مشرکین است و تنها هدفش خراب کردن قبله مسلمانان بلکه هدفشان منصرف کردن مردم از پرستش خداوند به پرستش قبر و نوعی ترویج اباحهگری در دین و دوری از امر و نهی الهی است، و اگر زیارت امام حسین چنین بود لااقل باید قرآن آن را ذکر میکرد و میگوید اگر روایتی برخلاف این روایات باشد آن را حمل بر تقیه میکنند».[۳۶۸]
نقد و بررسی
این مطلب صحیح است که در روایات بسیاری ثواب زیارت امام حسین علیه السلام ذکر شده است و در بعضی از روایات آن را معادل با یک حج و عمره و یا با ۲۰ حج و عمره و یا صد یا هزار حج و عمره قرار داده است[۳۶۹]و علت اختلاف این روایات نیز به جهت اختلاف مراتب زائرین در اخلاص و معرفت و تقوی و سایر شرایطی است که سبب کمال عمل میگردد. ولی هرگز معنای این روایات آن نیست که زیارت امام حسین علیه السلام مقدم بر حج باشد و یا بخواهند حج را ترک کرده و تنها زیارت کربلا را انجام دهند زیرا:
اولًا حج واجب است و زیارت امام حسین به اتفاق همه فقهاء شیعه مستحب است و مستحب هرگز با واجب تعارض پیدا نمیکند، و بلکه هنگام تعارض اصلًا زیارت استحبابی ندارد، «زیارت امام حسین علیه السلام گرچه فی نفسه مستحب است لکن استحباب آن مشروط است به آنکه با واجب تزاحم پیدا نکند و شارع مقدس وقتی استحباب چیزی را امضاء میکند که موجب ترک واجب یا انجام حرامی نباشد، زیرا مستحبی که موجب ترک واجب بشود آن مستحب مشروعیت ندارد، و لذا شرط صحت انعقاد نذر آن است که آن عمل را جح باشد و مستحبی که موجب ترک واجب شود هیچگونه رجحانی ندارد»[۳۷۰]
پس حتی اگر نذر زیارت امام حسین کرده است و این نذر موجب ترک حج شود نذر او باطل است و باید به حج برود. مسأله تقدم واجب بر مستحب مورد اتفاق همه علمای شیعه است. و در صورت نذر مستحبی که با واجب تعارض داشته باشد باز نظر راجح در علمای شیعه آن است که نذر باطل است و حج مقدم است.[۳۷۱] ثانیاً تمام این روایاتی که ثواب زیارت کربلا را چند برابر حج و عمره معرفی کرده است مقصود آن است که حج و عمره استحبابی در مقایسه با زیارت کربلا، زیارت بر آنها مقدم است نه آنکه زیارت کربلا را با حج و عمره واجب مقایسه نموده باشد. بهدلیل این حدیث: «یا علی من عمّر قبورکم و تعاهدها فکأنّما اعان سلیمانبن داود علی بناء بیتالمقدس، و من زار قبورکم عدل ذلک ثواب سبعین حجة بعد حجة الاسلام»[۳۷۲]یعنی یا علی هرکس قبر شما را تعمیر کند و به آنها رفت و آمد کند گویا سلیمان بن داود را بر ساختن بیتالمقدس یاری کرده است، و هرکس به زیارت قبر شما رود این عمل معادل ثواب هفتاد حج پس از حجةالاسلام است. پس زیارت را با هفتاد حج که غیر از حجةالاسلام باشد مقایسه کرده است یعنی یک عمل مستحب را با عمل مستحب دیگر مقایسه کرده است نه آنکه یک مستحب را با واجب مقایسه کند.
ثالثاً ثواب هر عملی- و از جمله ثواب زیارت- مشروط به شرایطی است مثل:
ایمان، موافات بر ایمان، خلوص نیت، ولایت داشتن، رعایت تقوی و انجام واجبات، قرآن فرموده است: «تنها خداوند از متقین اعمال را میپذیرد»[۳۷۳] و در روایات نیز آمده است که خداوند هیچ عملی را بدون تقوی نمیپذیرد.[۳۷۴] پس کسی که حج را انجام ندهد در حالی که مستطیع بوده است چنانچه به زیارت امام حسین علیه السلام برود زیارت او هیچ ثوابی نخواهد داشت، و این شرایط ثواب در کتابهای کلامی نیز آمده است.[۳۷۵]
رابعاً امام وهابیان احمد بن حنبل و حتی غیر از او از دیگر فقهای اهلسنت اجازه دادهاند که برای بیان فضیلت کارهای مستحبی، اموری که حتی ثابت نشدهاند روایت شوند.[۳۷۶] بنابراین جایز است برای بیان فضیلت و ثواب زیارت، ثوابهایی که حتی ثابت نشده است نقل شود تا مردم ترغیب به آن بشوند.
خامساً علامه مجلسی فرموده است: «شاید این ثوابها از باب تفضّل باشد یعنی خداوند برای یک زیارت سیدالشهداء علیه السلام ثواب صد حج بدهد و برای یک حج چندین برابر صد حج ثواب بدهد. و یا مقصود آن است که به مسلمانان در برابر یک زیارت ثواب صد حجی که به امتهای پیشین میداده است میدهد. و یا مقصود آن است که این ثوابها به جهت اعتبار است مثلًا یک لقمه نان برای انسان کاری را میکند که حتی صد لیوان آب انجام نمیدهد همچنانکه یک لیوان آب کاری میکند که چندین قرص نان آن را انجام نمیدهد و این عبادتها همانند غذای بدن هستند که هرکدام کار و اثر خاصی دارد، بنابراین هیچکدام جایگزین دیگری نمیشود».[۳۷۷]
با توجه به این کلام روشن است که نه زیارت جایگزین حج میشود و نه حج جایگزین زیارت میگردد.
سادساً کسی که به زیارت سیدالشهداء علیه السلام برود در زیارت آن حضرت میخواند که امام حسین بیست و پنج مرتبه پیاده به حج رفته است[۳۷۸] با آنکه مرکب نیز داشته است. و یا دعای عرفه سیدالشهداء در عرفات اظهر من الشمس است، پس خود اینها به زائر یاد میدهد که زیارت خانه خدا مقدم بر هرچیزی است.
زیارت کربلا در روز عرفه
آقای قفاری میگوید:
«چون روایات شیعه ثواب خاصی برای زیارت امام حسین در روز عرفه قرار دادهاند معلوم میشود که آنان میخواهند کاری کنند که مردم از حج منصرف شوند. سپس میگوید در بعضی از روایات شیعه به این مقصود اشاره شده است و اینکه شیعیان معتقدند زوار امام حسین همه انسانهای پاک هستند ولی در میان کسانی که روز عرفه در موقف حاضر شدهاند اولاد زنا نیز وجود دارد، و اولاد زنا نزد شیعه یعنی تمام مسلمانان غیر شیعی. سپس کلامی را از فیض کاشانی نقل کرده است که امام حسین باباللَّه و حبلاللَّه است و حرکت بهطرف قبر آن حضرت ثواب دارد سپس میگوید تمام اینها شرک است. و امّا علت آنکه فقهای شیعه با وجود این روایات باز به مردم میگویند حج بروند برای آن است که آنان میخواهند از کنگره عظیم حج استفاده کنند و شرّ خود را به همه عالم سرایت دهند و از ترس متهم شدن از طرف سایر مسلمانان به حج میروند وگرنه زیارت کربلا را بر حج ترجیح میدهند».[۳۷۹]
نقد و بررسی
این معلوم است که زمانها و مکانها از جهت ارزش یکسان نیستند و زیارت امام حسین نیز نوعی تقرب به خداوند متعال و عبادت است و در روز عرفه ثوابی بیشتر از سایر ایام دارد. و طبق روایات اهلبیت علیهم السلام زیارت امام حسین در روز عرفه بر حج استحبابی ترجیح دارد ولی حج واجب- حجةالاسلام- بر همه چیز مقدم است و قبلًا بیان شد که هیچ گاه بین واجب و مستحب تعارض پیش نمیآید. و حتی اگر کسی نذر کند که روز عرفه به حج برود چنانچه مستطیع شود به فتوای تمام مراجع تقلید شیعه نذر او باطل است زیرا کربلا هیچ رجحان واستحبابی ندارد و باید به حج برود.[۳۸۰]
و این از مسائلی است که اختلافی در آن وجود ندارد. و امّا آنکه آقای قفاری میگوید آنان میخواهند کاری کنند که مردم از حج منصرف شوند چیزی جز افترإ و تهمت و فتنه برانگیزی نیست، و آنچه که در روایت شیعه آمده است ترجیح زیارت امام حسین است بر حج و عمره استحبابی. و هیچ اشکالی ندارد که وقتی دو عمل استحبابی مقایسه شوند یکی بر دیگری ترجیح داشته باشد. در حالیکه آقای قفاری- تعمداً- بین زیارت کربلا که عمل استحبابی است و حج واجب مقایسه کرده و زیارت کربلا را مقدم بر حج واجب دانسته و آن را به شیعه نسبت داده و سپس حکم به کفر و شرک شیعه نموده است. روایتی که وی از معاویة ابن وهب نقل کرده که وی آرزو میکرد ای کاش به حج نرفته بود و به کربلا میرفت[۳۸۱] اولًا سندش مرسله است و اعتبار ندارد علاوه بر آنکه افراد غیر موثق نیز در سند آن وجود دارد. پس از دو جهت ضعف سند دارد. ثانیاً آرزوی خطای معاویة بن وهب را نمیتوان به کل شیعه نسبت داد. ثالثاً قرائن و شواهدی وجود دارد که مقصود معاویة بن وهب حج استحبابی بوده است و آرزو میکرد که ای کاش به زیارت کربلا میرفت به جای حج استحبابی. و مقصود از روایتی که میگوید اگر مردم ثواب زیارت امام حسین را بدانند حج نمیروند همان حج استحبابی است.[۳۸۲]
و امّا مسأله اولاد زنا. اولًا آنچه در حدیث آمده این بود که در میان کسانی که در موقف عرفات هستند اولاد زنا وجود دارد، ولی آقای قفاری به شیعه تهمت زده و میگوید شیعیان هر مسلمان غیر شیعی را اولاد زنا میدانند. و از آقای قفاری که هر مسلمان غیر وهابی را متهم به کفر و شرک میکند اینگونه نسبت ناروا به شیعه دادن نیز بعید نیست. و ثانیاً طبق روایات شیعه اگر کسی خمس بدهکار باشد ولی خمس ندهد و با آن پول کنیزی را بخرد چنین کنیزی مشترک میباشد زیرا ۴۵ آن از صاحب خمس است، و وطی کردن با کنیز مشترک جایز نیست و فرزند چنین کنیزی اولاد زنا میباشد،[۳۸۳] و این مطلب کاملًا صحیح است، ولی آیا بهنظر آقای قفاری آیا تمام مسلمانان اولاد کنیز بوده و هیچکدام مادرشان آزاد نبوده است، و آیا تمام این جاریهها با پول غیر مخمس خریده شدهاند؟!
و امّا سخن فیض کاشانی که امام حسین علیه السلام را باباللَّه و حبلاللَّه خوانده است پاسخش آن است که قبلًا آقای قفاری از امام خودش ابنتیمیه نقل کرد که اگر کسی اهلبیت علیهم السلام یا انبیاء را واسطه بین خدا و خلق قرار دهد در تبلیغ امر و نهی الهی این توحید است نه شرک،[۳۸۴] امّا در اینجا چون آقای قفاری سخنان قبلی خود را فراموش کرده حکم به شرک بودن آن کرده است. وقتی ما امام حسین را باب خدا و ریسمان الهی قرار میدهیم آیا باب خداوند چیزی است در عرض خدا و تسویه با خداوند میشود و آیا باب خدا و حبل خدا دارای مقام الوهیت و ربوبیت است و آیا اگر قرآن حبلاللَّه است قرآن دارای مقام الوهیت و ربوبیت میشود؟!! و آقای قفاری اینها را شرک میداند، آیا آقای قفاری آیه شریفه وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَلَا تَفَرَّقُوا[۳۸۵]را شرک میداند یا این آیه امر به تمسک به شرک کرده است؟!.
به هرحال شیعیان سفربه حج و زیارت خانه خدا رابرای شخص مستطیع واجب میدانند و چون حج عبادت است باید به قصد قربت و با اخلاص انجام شود. گرچه آقای قفاری میگوید سفر شیعیان برای ترس از متهم شدن از طرف سایر مسلمانان و برای ترویج افکار فاسد خودشان میباشد.
افضل اعمال
آقای قفاری میگوید:
«شیعیان نه تنها میگویند زیارت امام حسین افضل از حج است بلکه آن را افضل اعمال میدانند و به این وسیله آنان تمام دستورات دین را فراموش کرده و توجه به قبر را افضل اعمال میدانند و این چیزی جز وحی شیطان به آنان نیست».[۳۸۶] بهتر بود آقای قفاری به جای تمسخر و استهزاء کردن به سایر روایات نیز نگاه کند تا مقصود روایات برای او روشن شود، گرچه معلوم است که او مغرضانه مینویسد اینک به برخی روایات شیعه توجه شود:
الف: «افضل الاعمال عنداللَّه ما عمل بالسنة».[۳۸۷] ب: «سالته عن افضل ما یتقرب به العباد الیاللَّه عزوجل. قال علیه السلام افضل ما یتقرب به العباد الیاللَّه طاعةاللَّه و طاعة رسوله و طاعة اولی الامر».[۳۸۸]ج: «سال رجل العالم علیه السلام، فقال ایّها العالم اخبرنی ایّ الاعمال افضل عنداللَّه؟ قال علیه السلام مالا یتقبّل عمل الّا به. فقال و ماذلک؟ قال علیه السلام الایمان باللَّه الذی هوا علی الاعمال درجة و اسناها خطّاً و اشرفها منزلة».[۳۸۹]د: «افضل العبادة العفاف.[۳۹۰] و نیز افضل العبادة عفة البطن والفرج».[۳۹۱]ه: «افضل الایمان لزوم الحق».[۳۹۲]
و: «الصلاة عمودالدین، الصلاة خیر موضوع».[۳۹۳] ز: «افضل العبادة قراءة القرآن».[۳۹۴] با توجه به روایات فوق و دهها حدیث دیگر مشابه آنها معلوم میشود که افضلیت هر عملی نسبی است، مثلًا برای جلوگیری از شهوترانی افضل اعمال عفاف و پاکدامنی است، در دین افضل اعمال ایمان است، در قرب به خدا افضل اعمال اطاعت خدا است، پس در زیارات مستحبی نیز افضل اعمال و محبوبترین اعمال زیارت سیدالشهداء علیه السلام است.
برتری کربلا از کعبه معظمه
آقای دکتر قفاری مینویسد:
«بهترین نقطه زمین و برترین مقدسات مسلمانان کعبه معظمه است و شیعیان میخواهند با هر وسیله ممکن دل مردم را از کعبه منصرف کنند و لذا احادیثی را جعل کردهاند که قبر امام حسین افضل از کعبه است تا به این وسیله میان مسلمانان تفرقه ایجاد کنند سپس چند حدیث درباره افضلیت کربلا ذکر کرده و میگوید اگر فضیلت کربلا به وجود بدن امام حسین است پس چرا مدینه که بدن پیامبر را دارد افضل نیست و از اینجا معلوم میشود که هدف آنان تقدیس امام حسین نیست بلکه هدف خراب کردن دین است و آنان که اینها را جعل کردهاند نه عقل دارند و نه دین، و این سخنان آنان قابل پاسخ عقلی نیست و بیشتر به هذیان و سخن دیوانگان شباهت دارد و اگر در کتابهای معتبر آنان نبود من ذکر نمیکردم و این چیزی است که آنان را به وادی ضلالت کشیده است و کسی اینها را میپذیرد که قرآن را کنار گذاشته باشد. و تمام اینها را شخصی به نام صفوان جمال ساخته است و در کتابهای اهلسنت نامی از او وجود ندارد».[۳۹۵]
نقد و بررسی
تهمتها و افتراءات نیاز به پاسخ ندارد زیرا همان هذیانها است که خود ایشان به شیعه نسبت داده است.
امّا آنچه در کتابهای شیعه درباره معرفی بهترین مکان آمده است:
الف: شیخ صدوق در روایت صحیحه نقل کرده است که امام صادق علیه السلام فرمود:
«احبّ الارض الیاللَّه تعالی مکة، و ما تربة احبّ الیاللَّه عزوجل من تربتها ولاحجر احب الیاللَّه من حجرها ولا شجر احبّ الیاللَّه من شجرها ولاجبال احب الیاللَّه من جبالها و لاماء احب الیاللَّه من ماءها».[۳۹۶]ب: عن الصادق علیه السلام: «انّ اللَّه تعالی اختار من کل شیء شیئاً، و اختار من الارض موضع الکعبة».[۳۹۷] ج: «ما خلقاللَّه تعالی بقعة فی الارض احبّ الیه منها- و او مأبیده الی الکعبة- ولا اکرم عز و جل منها».[۳۹۸] اینگونه روایات دلالت میکند که کعبه معظمه افضل مکانهای روی زمین است.
صدر المتألهین صدرای شیرازی فرموده است: «الکعبة بیتاللَّه و اشرف بقاع الارض التی فیها یعبداللَّه»[۳۹۹] یعنی کعبه خانه خدا است و بهترین مکانی است روی زمین که در آن عبادت خدا میشود.
شهید اوّل فرموده است: «مذهب اصحاب ما آن است که مکه اشرف و افضل مکانهای روی زمین است، و عده زیادی از اهلسنت نیز این عقیده را دارند ولی برخی از آنان چون مالک و عدهای دیگر مدینه را بر مکه مقدم داشتهاند».[۴۰۰]
ظاهر این کلام آن است که اجماعی شیعه آن است که مکه اشرف مکانها است و اگر اختلافی وجود دارد اختلاف بین اهلسنت است. و شهید فرموده است گرچه روضه رسول خدا افضل مکانهای مدینه است ولی بر مکه ترجیح ندارد.
مرحوم محمد زمان تبریزی نیز فرموده: «بهترین مکان عالم مکه است، و بهترین مکان مکه مسجدالحرام است و بهترین قسمت مسجدالحرام حطیم است»[۴۰۱] وی سپس میگوید گرچه معلوم نیست این مطلب اجماعی شیعه باشد امّا به هرحال مقتضای جمع بین روایات همین است که کعبه افضل بقاع روی زمین است و به صاحب سیره حلبیه نسبت داده است که او میگوید اجماع داریم بر اینکه مدفن پیامبر اکرم حتی از موضع کعبه و بلکه از عرش خداوند نیز افضل است.[۴۰۲] بنابراین اختلاف در اهلسنت است که غیر محل کعبه را بر کعبه ترجیح دادهاند.
سید ابوالفضل حسینی نیز ضمن تفسیر دعای دوم از ادعیه صحیفه سجادیه فرموده است بهنظر شیعه اختلافی نیست که کعبه افضل مکانها است و تنها اختلاف میان اهلسنت است.[۴۰۳] و تمام فقهاء شیعه فتوی دادهاند که نماز خواندن در مسجد الحرام ثوابش از نماز خواندن در هر مکان دیگری بیشتر است. ضمناً احادیثی که در «بحارالانوار» نقل شده است در خصوص خلقت زمین کربلا قبل از مکه غالباً از عصفری است که هیچگونه مدح و ذمی در رجال نداشته بلکه شخص مجهولی است که نمیتوان به احادیث او اعتماد کرد، و معلوم شد که احادیث صحیح شیعه دلالت بر ترجیح مکه داشت و تقریباً اجماع شیعه نیز بر آن بود، و تنها همکیشان آقای دکتر قفاری مکانهای دیگر را بر کعبه مقدم داشتهاند. بنابراین معلوم شد که هذیان در کلمات آقای قفاری است که احادیث صحیح را که فقها طبق آنها فتوی میدهند و اجماع شیعه بر آن است ندیده گرفته و تنها چند حدیث ضعیف پیدا کرده و چیزی که تنها در اهلسنت وجود دارد که ترجیح غیر مکه است بر مکه و بر کعبه به شیعه نسبت داده و شروع به ناسزا گفتن کرده است.
و امّا آنکه آقای دکتر قفاری گفتند: «جعل کننده این احادیث صفوان جمال است که نزد شیعه ثقه است و در کتابهای اهلسنت که من به آنها رجوع کردم ذکری از او نیافتم».[۴۰۴]بهتر بود آقای قفاری به جای آنکه کتاب علیه مذهب شیعه و علیه مذهب اهلبیت پیامبر بنویسد زحمت میکشید و کتابهای خودشان را مطالعه میکرد تا مذهب خود را بهتر بشناسد و عجیب است که دانشگاههای عربستان این کتاب را بهترین تحقیق خود معرفی میکنند که اینقدر نسبت به مذهب خودشان بیاطلاع است. برای نمونه میگوییم که نام صفوان جمال در کتابهای رجال اهل سنت، با ذکر طبقه و با ذکر راوی و مروی عنه او و با ذکر کتابهای حدیثی که از او حدیث نقل کردهاند آمده است.[۴۰۵]
نزول فرشتگان بر زوار قبر امام حسین علیه السلام
آقای قفاری میگوید:
«مبالغه شیعه درباره زیارت امام حسین به درجهای رسیده است که هیچ عاقلی نمیتواند بپذیرد زیرا روایات آنان میگوید: پس از زیارت فرشتهای میآید و سلام خداوند را به او رسانده و میگوید عمل خودت را از ابتدا شروع کن که گناهانت بخشیده شد، این سخنان مافوق جنون بوده بهطوری که گاهی میگویند خداوند با زوار امام حسین مناجات میکند و این چیز جز کذب و افتراء علیاللَّه نیست، و به این نیز اکتفا ننموده و میگویند خداوند قبر امیرالمؤمنین را زیارت میکند».[۴۰۶] آقای دکتر قفاری در مطلب بالا سه نکته ذکر کرده و آنها را فوق جنون دانسته است:
۱- آمدن فرشته نزد زائر امام حسین و بشارت به مغفرت. ۲- مناجات کردن خداوند با زائر امام حسین. ۳- زیارت کردن خداوند حضرت علی را.
امّا نزول فرشته بر زوار حضرت امام حسین علیه السلام، نزول فرشته هرگز به معنی وحی یا رسالت نیست بلکه همان توفیق الهی و تثبیت قدم آنان است و جالب آن است که وهابیان نزول فرشته را بر عمر بن الخطاب جایز و واقع میدانند و صریحاً میگویند فرشته بر او نازل میشده است.[۴۰۷]و در منابع متعدد آنان آمده است که عمر محدّث بود،[۴۰۸] و به عمر الهام میشد.[۴۰۹]و مناجات کردن خداوند با بندگانش چیز عجیبی نیست زیرا خود وهابیان گفتهاند که اولیاء الهی قابل وحی و تکلم خداوند با آنان میباشند: «شیخ محمد بن عبدالوهاب معتقد است که تکلم خداوند با بندگانش به سه طریق ممکن است: الف: از پشت حجاب مثل صحبت با موسی. ب: بهوسیله فرستادن فرشته مثل غالب وحی بر پیامبران. ج: بهوسیله وحی کردن که قسم اوّل و دوم مختصّ به انبیاء علیهم السلام است و قسم سوم شامل اولیاء نیز میشود».[۴۱۰]بنابراین قسم سوم تکلم خداوند با غیر انبیاء صحیح است. و در برخی از دعاها نیز آمده است: «اللهم اجعلنی ممّن نادیته فاجابک ... فناحبیته سرّاً»[۴۱۱] خدایا مرا از کسانی قرار ده که آنان را خواندهای و تو را اجابت کردهاند و تو با آنان مخفیانه مناجات نمودهای. بنابراین اشکالی ندارد که خداوند با زوار امام حسین مناجات کند، همچنانکه نجوی کردن خداوند با حضرت علی علیه السلام در منابع اصلی اهلسنت نقل شده است.[۴۱۲]
و امّا آنچه که آقای قفاری آن را فوق جنون میخواند مسأله زیارت کردن خداوند، امیرالمؤمنین علی علیه السلام را. ابنجوزی میگوید: «خداوند هر سال به زیارت قبر احمد بن حنبل میرود»[۴۱۳] آیا این کلام فوق جنون نیست. آری آقای قفاری از کتابهای خودشان بیاطلاع است و مغرضانه متعرض کتابهای شیعه شده و هر رطب و یابسی را به همدیگر پیوند میدهد و نتیجههایی گرفته که بدتر از آنها دامن گیرد خودشان است.
مناسک مشاهد یا آداب و اعمال زیارت
آقای دکتر قفاری میگوید:
«یکی از واجبات مذهب شیعه زیارت کردن ضریح است و کسی که آن را ترک کند کافر میگردد و علامه مجلسی یک بابی با عنوان واجب بودن و مأمور به بودن زیارت امام حسین قرار داده است و برای این زیارتها مناسکی چون مناسک حج را قرار دادهاند.
و شیخ مفید نیز کتابی به اسم «مناسک المشاهد» نوشته است و قبر آنان را مثل کعبه قرار دادهاند که مورد حج و طواف قرار گیرد، و حدود شصت کتاب در این موضوع نوشتهاند تا پایههای این شرک را تقویت نمایند»[۴۱۴]
گویا یکی از واجبات مذهب وهابیان دروغ گفتن و تهمت زدن به دیگر مسلمانان است. اولًا کسی در شیعه چیزی درباره زیارت ضریح نگفته بلکه بحث درباره زیارت صاحب قبر است. ثانیاً کسی در شیعه زیارت امام حسین علیه السلام- و نه زیارت ضریح- را واجب ندانسته بلکه همه فقهاء شیعه میگویند زیارت مستحب مؤکد و از مهمترین عبادات است.
ثالثاً هیچکس تارک زیارت را کافر نمیداند، اصل زیارت واجب نیست و بر فرض که واجب باشد ترک کننده آن ترک یک مستحب یا واجب نموده و کسی با ترک واجب کافر نمیشود. و عجیب آن است که چیزی را که هرگز حتی یک نفر از شیعه در طول تاریخ تشیّع نگفته است آقای قفاری مینویسد و به شیعه نسبت میدهد!!
ضمناً استدلال آقای قفاری بر آنکه تارک زیارت کافر است این حدیث است: «سألته عمن ترک زیارة قبر الحسین علیه السلام من غیر علة، فقال: هذا رجل من اهل النار»[۴۱۵]در حالیکه این حدیث میگوید کسی که بدون عذر زیارت را ترک کند اهل آتش است و اهل آتش بودن تلازمی با کافر بودن ندارد، چه بسا شخصی مسلمان باشد امّا به جهت گناه کبیره مستحق آتش باشد. گرچه اهل نار بودن در این حدیث معنای دیگری دارد و آن اینکه چنین شخصی ایمانش ناقص است و به کمالات بالا نرسیده است و روز قیامت بر آن تأسف میخورد، و شاهد این معنا آن است که در روایات آمده:
الف: کسی که به زیارت امام حسین نرود از ثواب خدا و از جوار پیامبر در بهشت محروم است.[۴۱۶] ب: کسی که به زیارت آن حضرت نرود ایمانش ناقص است.(۳) ج: کسی که به زیارت آن حضرت نرود از خیر کثیر محروم شده است.[۴۱۷] د: سزاوار نیست تخلّف از زیارت آن حضرت.[۴۱۸] و سزاوار نیست به معنی کراهت است.
ه: هرکس از زیارت آن حضرت روی بگرداند حسرت خواهد داشت.[۴۱۹]و: کسی که هر سال به زیارت آن حضرت نمیرود از خیر محروم است.[۴۲۰] این روایات همانگونه که کاملًا روشن است دلالت دارد بر آنکه ترک زیارت امام حسین علیه السلام ترک مستحب است نه ترک واجب، و هرگز تارک آن کافر نیست بلکه از خیر زیادی محروم شده است.
رابعاً مقصود علامه مجلسی نیز از کلمه فرض و مأمور به بودن زیارت امام حسین همان مستحب مؤکد است و اینگونه تعبیر در کتابهای فقهی رایج است که مستحب را فرض یا مأموربه بنامند.
خامساً کتاب «مناسک المشاهد» را آقای قفاری به تقلید از ابنتیمیه به شیخ مفید نسبت داده است و عجیب است که آقای قفاری به کتاب الذریعه نیز آدرس داده است و شصت کتاب شیعه را درباره مناسک مشاهد معرفی کرده است. در حالیکه کتاب شیخ مفید در الذریعه به اسم «مزار المفید» معرفی شده است.[۴۲۱]و آن شصت کتاب نیز همه با نام مزار میباشند. و در اکثر کتابهایی که در شرح حال شیخ مفید آمده است نام «مناسک المشاهد» جزء تألیفات ایشان نیامده است. بله ابنشهر آشوب گفته است شیخ مفید کتابی بنام «مناسک المزار» دارد،[۴۲۲]و روشن است که نسک در لغت به معنی عبادت است و بهکار بردن لفظ مناسک المزار هیچ اشکالی ندارد زیرا به معنی آن است که عبادتهایی که در محل زیارت و در مشاهد انجام میشوند. و اینها عبادت خداوند است که در آن مکان انجام میشود نه عبادت صاحب قبر.
طواف به ضریح
آقای قفاری میگوید:
«مسلمانان اتفاق دارند بر آنکه طواف جز به کعبه معظمه جایز نیست ولی علمای شیعی به پیروان خود میگویند طواف به ضریح امامانی که مردهاند جایز است و این شرک را به اهلبیت نیز نسبت دادهاند، و اگر در روایتی صریحاً نهی از طواف کرده باشد آن را تأویل میکنند».[۴۲۳]
نقد و بررسی
این روشن است که عبادت غیر خداوند شرک است ولی آیا هر طوافی عبادت است یا خیر. ابتدا باید معنی طواف را توجه کنیم. کلماتی از قبیل «طوفان» و «طائفه» و «طائف» از ماده «طوف» گرفته شدهاند. راغب گوید: «الطوف: المشی حول الشیء»[۴۲۴] راه رفتن دور چیزی را طواف گویند.
و ابناثیر میگوید: «الطائف: الخادم الذی یخدمک برفق و عنایة، شبهّها بالخادم الذی یطوف علی مولاه و یدور حوله»[۴۲۵] طواف کننده به خادمی که با نرمی و ملاطفت به شما خدمت کند گفته میشود و او را تشبیه کردهاند به خادمی که گرد مولای خود میچرخد. و در حدیثی آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «کان یطوف علی نسائه فی لیلة واحدة و هن تسع ای یدور».[۴۲۶] پس طواف یعنی دنبال چیزی راه رفتن.
ولی آیا هرگونه دور چیزی راه رفتن طواف و عبادت است؟ آیا وقتی طبق حدیث بالا پیامبر بر همسران خود طواف میکند آنان را عبادت کرده است؟! و نیز قرآن میفرماید: یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ[۴۲۷] و فَطَافَ عَلَیْهَا طَائِفٌ مِنْ رَبِّکَ[۴۲۸] و طَوَّافُونَ عَلَیْکُمْ بَعْضُکُمْ عَلَی بَعْضٍ[۴۲۹]، إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنْ الشَّیْطَانِ ...[۴۳۰]. روشن است که در هیچکدام از موارد فوق طواف عبادت نیست و شرک نمیباشد با دقت در معنای طواف و موارد استعمال این کلمه روشن میشود که کلمه طواف مثل کلمه «دعا» است که اگر انسان دور چیزی بچرخد با این عقیده که خود را عبد و مملوک او بداند و او را ربّ و مولای حقیقی خود بداند این طواف عبادت است ولی اگر کسی دور چیزی بچرخد ولی او را ربّ خود نداند در این صورت او را عبادت نکرده است، اگر کسی دور کعبه معظمه راه برود و خود کعبه را ربّ خود بداند این شرک است، و اگر دور آن میچرخد این عبادت کردن خدا میباشد. و طواف دور ضریح ائمه علیهم السلام نیز اگر با این قصد باشد که آنان را ربّ بداند این شرک است ولی اگر اعتقاد به ربوبیت آنان نداشته باشد شرک نمیشود. زیرا آنان را عبادت نکرده است. روشن است که خادمی که دور مولای خود میچرخد طواف کرده است ولی عبادت ننموده است، و از اینجا معلوم شد که آقای قفاری به موارد استعمال طواف در قرآن توجه نکرده و تنها سخنان ابنتیمیه را خوانده است نه قرآن را. ضمناً آنچه را آقای قفاری میگوید: «طواف گرد ضریح امامان مرده» سخن ناروایی است زیرا قبلًا گذشت که ائمه علیهم السلام حیات برزخی دارند حتی طبق عقاید وهابیان. پس طواف گرد قبر اگر مثل طواف گرد خانه کعبه همراه با اعتقاد به ربوبیت باشد شرک است، ولی اگر طواف به قبر مثل طواف هر خادم گرد مولای خود باشد هیچ منافاتی با توحید ندارد. و مقصود از روایاتی که نهی از طواف به قبر کرده است قسم اوّل است، و روایاتی که اجازه داده است قسم دوم را میگوید. بنابراین معلوم شد که دین شیعه همان دینی است که قرآن و ائمه اهلبیت علیهم السلام بیان کردهاند و دین آقای قفاری همان دین ابنتیمیه ناصبی است که حتی به قرآن کریم توجه ندارد.
نماز خواندن نزد ضریح
آقای قفاری میگوید:
«یکی از اعمال مشاهد و ضریحها آن است که دو رکعت نماز نزد قبر ائمه بخوانند و آن قبرها را قبله قرار دهند و ثواب زیادی برای نماز در این مشاهد ذکر کردهاند و یکی از اصول دین شیعیان آن است که ضریح را بپرستند، پس شرک را مقدم بر توحید میدانند در حالیکه پیامبر لعنت کرده است کسانی را که قبرها را مساجد قرار میدهند».[۴۳۱]
پاسخ
اولًا یکی از اصول دین شیعه پرستیدن ضریح نیست، اصول دین شیعیان مشخص است، و جزء فروع دین شیعه نیز نیست بلکه پرستیدن ضریح یا قبر یا امام را شرک میدانند، ولی یکی از اصول دین آقای قفاری تهمت و افتراء زدن به مذهب شیعه است.
ثانیاً شیعیان نماز خواندن بهطرف قبله و کعبه معظمه را در مشاهد ائمه مستحب میدانند، زیرا این مشاهد را همچون مساجد مصداق آیه شریفه فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ[۴۳۲]میدانند، ولی جایز نیست که قبر، قبله قرار داده شود و بهطرف آن نماز خوانده شود.[۴۳۳] و امّا روایاتی که نهی کرده است از اینکه قبر را مسجد قرار دهند این روایات در کتابهای اهلسنت نقل شده که برای ما حجیت ندارند. علاوه بر آنکه قرآن مجید دلالت دارد که ساختن مسجد بر سر قبر اشکال ندارد: قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً،[۴۳۴] و گذشته از اینها معنای این روایات آن است سجود بر قبر جایز نیست نه آنکه نماز خواندن در کنار قبر جایز نباشد یا ساختن مسجد حرام باشد، بلکه باید خود قبر محل سجود نباشد، در روایات شیعه نیز آمده است که: «امّا السجود علی القبر فلایجوز فی نافلة ولا فریضة ولا زیارة».[۴۳۵]
افتادن یا سجود بر قبر و بوسیدن آن
آقای قفاری میگوید:
«یکی دیگر از اعمال مشاهد افتادن بر قبر و قرار دادن صورت بر آن و بوسیدن آن است، و این افتادن بر قبر همان سجود بوده و خواندن میّتی است که قدرت بر انجام هیچ کاری را ندارد.
و میگویند گرچه بوسیدن ضریح دلیل شرعی ندارد ولی چون گذشتگان انجام میدادهاند جایز است، در حالیکه مسلمانان اجماع دارند بر اینکه تنها بوسیدن حجر الاسود جایز است لاغیر و دست کشیدن نیز تنها به رکن یمانی جایز است ولی بوسیدن آن مشروع نیست، پس دست کشیدن و یا بوسیدن غیر حجرالاسود و رکن یمانی از سایر اطراف کعبه معظمه مشروع نیست، و همچنین دست کشیدن و بوسیدن حجره نبویه جایز نیست، اگر اینها شرک نباشد پس چه چیزی شرک است. بلکه این اعمال چیزی است که شرک مشرکان در برابر آن چیزی نیست».[۴۳۶] ظاهراً این سخنان احتیاج به جواب علمی نداشته باشد و تنها به ذکر چند پاسخ نقضی اکتفا میشود.[۴۳۷]
ید وهابیان بوسیدن همسر را نیز شرک بدانند چون این غیر از حجر الاسود و رکن یمانی است. و بوسیدن دست آمریکا و دشمنان خدا بهنظر آنان جایز است و بوسیدن ضریح پیامبر شرک است. همچنان که استغاثه به یهود و نصاری جایز است و موافق توحید است و استغاثه به پیامبر شرک است. و آیا چه فرقی بین یک رکن کعبه و رکن دیگر است که وهابیان بوسیدن یکی را توحید و بوسیدن دیگری را شرک میدانند؟!.
به هرحال افتادن بر قبر به معنی سجده کردن بر آن نیست، مثلًا اگر کسی فرزندش از دنیا رفته باشد و اکنون خم شود بر جنازه او و صورت خود را بر آن بگذارد آیا این سجده است؟ و یا کسی که شخص مریضی را که خوابیده است در بغل بگیرد و ببوسد آیا او را سجده کرده است؟!.
قبلًا گفتیم که در سجده شرط است که اعتقاد به ربوبیت و مالکیت مسجود له داشته باشد، و لذا این افتادن بر قبر سجده بهشمار نمیرود. و آیا چون بوسیدن ضریح دلیل شرعی ندارد پس شرک میشود و در این صورت بسیاری از امور زندگی را باید شرک دانست حتی بوییدن گل را که دلیل شرعی بر آن نداریم باید وهابیان بگویند شرک است.
و چگونه ایشان به پیروی از ابنتیمیه میگوید اجماع مسلمانان بر آن است که تنها بوسیدن حجرالاسود جایز است لاغیر و این اجماع چگونه بهدست آمده است. در حالیکه خود وهابیان قبول دارند در که در تمام جهان اسلام رفتن سر قبر و تقبیل آن و تبرک به قبر اولیاء و صالحان وجود دارد در عین حال ادعای اجماع مسلمانان بر شرک بودن بوسیدن غیر حجرالاسود بسیار عجیب است.
قبله قرار دادن قبر
آقای قفاری نوشته است که:
«به نظر شیعه روبرو بودن قبر هرچند روی روبروی قبله نباشد لازم است». سپس دو روایت نقل کرده که یکی میگوید قبر مرا قبله قرار ندهید و دیگری میگوید مقدّم شدن بر قبر امام یا مساوی آن نماز خواندن صحیح نیست ولی آقای قفاری اینگونه فهمیده است که باید قبر را قبله خود قرار دهد و میگوید بهنظر شیعه خوب است که در نماز پشت به کعبه و روبروی قبر بایستد. آیا چنین دینی که میگوید پشت به کعبه و روبروی قبر نماز بخوانید را چه بنامیم هر اسمی میتواند داشته باشد غیر از اسلام و توحید، و این در حالی است که در کتابهای آنان امر به قبله نیز وجود دارد و این از تناقضات مذهب شیعه است».[۴۳۸]
نقد و بررسی
این دینی که آقای قفاری نمیداند چه اسمی بر آن بگذارد و میتواند هر اسمی داشته باشد مگر اسم اسلام و توحید، این دین دین اهلسنت و دین خود آقای قفاری است. زیرا آن چیزی که ایشان از کتابهای شیعه نقل کرده است از کتاب بحارالانوار است که مستند فقهی شیعه نیست ولی خود اهلسنت در یکی از مهمترین کتابهای فقهی و فتوائی خود همین مطلب را ذکر کردهاند. ابنقدامه میگوید: «نزد قبر رسول خدا رفته و پشت به قبله و روبروی قبر بایست و بگو: خدایا تو فرمودی اگر مردم وقتی گناه میکنند نزد پیامبر آمده و استغفار کنند و پیامبر نیز برای آنان استغفار کند خدا را بخشنده خواهند یافت، و من اکنون نزد پیامبر تو آمدهام پس مرا از آن مغفرت محروم نفرما».[۴۳۹] آیا نام این دین چیست؟. ثانیاً آقای قفاری عدم جواز تقدم بر قبر امام را به معنی آن دانسته است که باید قبر امام را قبله قرار داد، در حالیکه معنای احادیث آن است که باید رعایت ادب و احترام را نمود و تقدّم بر قبر معصوم جایز نیست. امّا به هرحال از نظر شیعه نماز فقط باید بهطرف کعبه معظمه باشد و هر نمازی که بهطرف آن نباشد باطل است. و روایات هیچگونه تعارض و تناقضی از این جهت ندارند، در روایات متعدد و صریح آمده است که باید نماز بهطرف قبله باشد و غیر آن باطل است و تمام فقهای شیعه طبق آنها فتوی دادهاند، و این روایات هیچ معارض و مزاحمی نیز ندارند.
رویکرد انتقادی به مسأله مشاهد مشرفه
آقای دکتر قفاری معتقد است که:
«مسلمانان یک کعبه دارند که قبله نماز و حاجات آنان است ولی شیعیان به تعداد ضریح امامان مرده خود کعبه دارند- گذشته از آنکه قبر حضرت علی در نجف و قبر امام حسین در کربلا نیست و این حقایق را اهل تاریخ میشناسند- و اینگونه شرک و بدعت در میان اهلسنت نیز وجود دارد ولی شرک نزد شیعه بیشتر است علاوه بر آنکه شرک نزد شیعه موافق با اصول آنان است ولی در اهلسنت برخلاف اصول آنان میباشد، لذا شرک در شیعه قابل اصلاح نیست. و احمد کسروی نیز از علمای ایران تصریح کرده که زیارت و توسل و نذر برای قبرها نوعی شرک میباشد. بنابراین شرک جزء مذهب شیعه شده است و لذا مشاهد را آباد کرده و مساجد را معطل کردهاند. در حالیکه ضرورتاً پیامبر اکرم چنین دستوری نداده است. و در چند روایت نیز نهی از ساختن مسجد بر محل قبرها نموده است و این نهی، نهی تحریمی است زیرا قبر وسیلهای برای شرک است، و از این جهت قبرها با یکدیگر تفاوتی ندارند. و در دعاهای ائمه شیعه آمده است که آنان قدرت بر خیر و مصلحت خود ندارند و این در زمان حیاتشان بوده است، بنابراین پس از وفاتشان بهطریق اولی عاجزترند. وقتی امام حسین در این دنیا نمیتواند خود را از پلیدی حفظ کند مگر آنکه خداوند او را حفظ کند، پس وقت وفاتش عاجزتر خواهد بود».[۴۴۰]
نقد و بررسی
اولًا همانگونه که قبلًا در بحث توسل و استغاثه بیان شد تعبیر «امامان مرده» صحیح نیست و قرآن کریم شهداء را زنده معرفی کرده است و اعتقاد اهلسنت نیز آن است که پیامبر زنده است- گرچه وهابیان خلاف آن را ادعا میکنند- و در روایات متعدد اهلسنت نیز شاهد دارد، و دلیل عقلی نیز میگوید مرگ تنها به معنی مفارقت روح از بدن است و بدن میمیرد ولی روح مرگ ندارد.
ثانیاً شیعیان نیز تنها یک کعبه دارند و حتی قبر امامان خود همه بهطرف کعبه است.
ثالثاً مدفن سیدالشهداء علیه السلام در کربلا است و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد و کسی نیز در آن شک نکرده است مگر آقای قفاری، و محققان تاریخی که آقای قفاری مدعی آنان است وجود خارجی ندارند بلکه درباره محل دفن رأس مبارک امام حسین اختلافاتی هست، و معروف نزد شیعه و نیز اهلسنت آن است که سرملحق به بدن شده و در کربلا دفن گردید، و منابع متعددی از کتابهای تاریخی و غیرتاریخی از شیعه و اهلسنت بر آن دلالت دارد.[۴۴۱] و امّا قبر امیرالمؤمنین علیه السلام گرچه تا مدتی پنهان بود که بنیامیه و افرادی چون حجاج به آن دسترسی پیدا نکنند ولی ائمه از فرزندان آن حضرت آن قبر را آشکار کردند.[۴۴۲]
رابعاً آنچه را ایشان و امامش ابنتیمیه به عنوان شرک میان اهلسنت و شیعه معرفی کردهاند، شرک نیست بلکه همان توسل و ابتغاء وسیله است که قرآن امر به آن نموده است و در نظام اسباب و مسببات، تأثیر اسباب قابل انکار نیست و تنها تمام آنها به اذناللَّه کار میکنند و این عین توحید است که هیچ چیزی را در عرض خداوند نمیدانیم ولی وهابیان که خیال میکنند پذیرفتن تأثیر بعضی موجودات موجب شرک میشود چون خیال کردهاند که تأثیر هر چیزی مستقل و بدون ارتباط با خداوند است این شرک خواهد بود، و قبلًا توضیح این بحث گذشت.
خامساً سخنان احمد کسروی هیچ ارزش علمی ندارد و او شخص منحرفی بوده است که تحت تأثیر وهابیان قرار داشته است.
و امّا حدیث «و لا قبراً الّا سوّیته» قبلًا توضیح داده شد که بین تسویه و مساوات فرق است و معنای حدیث آن است که قبر را مثل کوهان شتر افراشته نکنند و به معنی مساوی سطح زمین قرار دادن نیست.
مسجد ساختن بر محل قبر قبلًا توضیح داده شد که در قرآن نیز آمده و از آن نهی نشده است و بر فرض وجود نهی، آن نهی، نهی تنزیهی است نه تحریمی زیرا کسی که در قبرستان مسجد بسازد نه تنها عقاب ندارد بلکه ثواب نیز دارد. و تاکنون فقیهی فتوی نداده است که یکی از مبطلات نماز آن است که جلوی مصلّی قبر وجود داشته باشد و یا یکی از شرایط مکان نمازگزار آن است که روی قبر نماز نخوانند.
امّا مسأله عدم قدرت ائمه بر سود و زیان رساندن به خود یا به مردم پاسخش آن است که آنان در برابر خدای متعال هیچ قدرتی ندارند ولی به اذن خداوند قدرت بر انجام بسیاری از امور را دارند و اگر سیدالشهداء علیه السلام در جنگ بهصورت ظاهری شکست خورد به جهت آن بود که نمیخواست بهصورت غیر طبیعی عمل کند و از قدرتهای الهی که خداوند به او داده است استفاده کند، مثلًا وقتی حضرت علی علیه السلام درب خیبر را بلند میکند خود تصریح میکند که به قوت بشری نبود بلکه با قدرت ربانی بود،[۴۴۳] استفاده از این قدرت فقط در شرایط خاصی است و امام حسین گرچه این قدرت را داشت ولی از آن در صحنه کربلا استفاده نکرد لذا شهید شد.
فصل پنجم: اختیار حلال و حرام بهدست امام است
اشاره
آقای دکتر قفاری مینویسد:
«یکی از ارکان توحید ایمان به آن است که تنها مشرّع خداوند است که چیزی را حلال یا حرام نماید و هیچ شریکی ندارد و اگر کسی معتقد باشد که امام میتواند چیزی را حلال یا حرام کند مصداق آیه شریفه أَمْ لَهُمْ شُرَکَاءُ شَرَعُوا لَهُمْ مِنْ الدِّینِ مَا لَمْ یَأْذَنْ بِهِ اللَّهُ[۴۴۴] خواهد بود، ولی بهنظر شیعه خداوند تشریع حلال و حرام را به ائمه تفویض نموده است- و چند روایت به عنوان شاهد این کلام از کتابهای شیعه نقل کرده است- و اینشرک در ربوبیت است زیرا حاکمیت وتشریع از خداونداست وشیعه همانند مسیحیان هستند که امامان خود را همانند احبار و راهبها، ارباب خود قرار دادهاند. و امامان آنان میگویند «مردم عبد ما در اطاعت هستند» با اینکه خداوند میفرماید: ما کان لبشر أن یؤتیه اللَّه الکتاب والحکم والنبوة ثم یقول للناس کونوا عباداً لی من دوناللَّه.[۴۴۵]و حتی شیعیان میگویند امامان آنان میتوانند حلال و حرام را بیان کنند و یا کتمان کنند در حالیکه آیات و روایات دلالت میکنند بر آنکه کتمان کردن احکام خدا جایز نیست. و بلکه شیعیان میگویند ائمه میتوانند با جوابهای متناقض، مردم را به گمراهی بکشند.
بنابراین دین شیعه عبارت است از افتراء بر ائمه خود و بیان نکردن حلال و حرام و حج و کتمان کردن حق و گمراه کردن مردم با جوابهای متناقض».[۴۴۶]
نقد و بررسی
لازم است در اینجا برای روشن شدن عقیده شیعه به بررسی مسأله ولایت تشریعی و «تفویض» پرداخته و سپس کلام آقای قفاری را تحلیل کنیم.
ولایت تشریعی یا تفویض تشریع احکام
ولایت تشریعی گاهی به معنای اولویت در تصرف در اموال و نفوس مردم بهکار میرود[۴۴۷] و گاهی به معنای ولایت بر تشریع و جعل قانون به این معنا که چیز حلالی را حرام یا حرامی را حلال کنند، یا حکم جدیدی آورده یا حکمی را نفی کنند. ولایت تشریعی به معنای اوّل مسلّم بوده و کسی در آن تردید ندارد و روشن است که ائمه دارای چنین ولایتی هستند. و امّا آنچه محل بحث است و آقای قفاری نیز مورد نقد قرار داده است ولایت تشریعی به معنای دوم است. مقصود از ولایت تشریعی به معنی جعل قانون و تشریع این است که آیا در اسلام «منطقه الفراغ» احکام داریم یا خیر، آیا جایی هست که حکمی نداشته باشد و لذا ائمه علیهم السلام از خودشان در آنجا جعل حکم کنند یا آنکه حکمی را تغییر دهند یا خیر؟
پاسخ آن است که ولایت تشریعی به این معنا برای پیامبر یا ائمه علیهم السلام وجود ندارد و اختصاص به خداوند متعال دارد.
اقسام تفویض
ابتدا باید اقسام تفویض را ذکر کنیم سپس بینیم ادله شرعی و عقلی با کدام قسمت موافقت دارد و معنای روایات روشن گردد، و کدام قسم بر ائمه علیهم السلام ثابت است و کدام قسم منفی است.
۱- تفویض در خلق و رزق و تربیت و زنده کردن و میراندن. یعنی ائمه علیهم السلام این کارها را با قدرت و اراده خود انجام دهند و فاعل حقیقی آنان میباشند نه خدای متعال.
اینگونه تفویض کفر است و کسی از شیعیان به آن معتقد نیست.[۴۴۸]
آیةاللَّه سبحانی نیز فرموده است: «تفویض به معنی آنکه خداوند امر خلق و تدبیر را بهدست آنان داده باشد خلاف عقل و برهان و برخلاف قرآن بوده و شرک است. و اگر به معنی آن است که فاعل حقیقی و سبب واقعی خداوند است و پیامبر و ائمه علیهم السلام از جمله اسباب خلقت عالم هستند یعنی آنان در مرتبه اسباب و علل میباشند این قول موجب شرک نیست ولی صحیح نیست زیرا پیامبر و ائمه علیهم السلام از جمله اسباب خلقت نیستند بلکه خود آنان نیز از اسباب و علتهای طبیعی استفاده میکنند و حیات مادی آن متوقف بر همین اسباب و علل است. بله این صحیح است که عالم مادی دارای اسباب و علتهایی است امّا امام و پیامبر علیه السلام از اسباب خلقت و تدبیر عالم نیستند، و آنان تنها واسطه بین خداوند و خلق در تبلیغ احکام میباشند. و اگر در روایات آمده است که «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» مقصود آن است که آنان غایت و هدف از خلقت میباشند. یعنی عالم آفریده شده است برای آنکه انسان کامل در آن پدید آید و بهترین مصداق انسان کامل آنان میباشند»، «کلیات فی علم الرجال» ص 412.
آیةاللَّه مکارم نیز تفویض به این معنا را که تفویض کلی است یعنی خداوند پیامبر و ائمه علیهم السلام را آفریده باشد و امر خلقت عالم و تدبیر آن را بهدست آنان داده باشد نوعی از شرک دانسته و خلاف آیات شریفه قرآن میداند که تصریح کرده است که امر خلقت و رزق و تدبیر و ربوبیت فقط بهدست خداوند است لاغیر. «انوارالفقاهة» ج ۱، ص ۵۸۳
۲- تفویضدر خلقورزق به این معنی که خداوند متعال کارها را با اراده ائمه علیهم السلام انجام میدهد. پس هرگاه یک امام معصوم اراده کندکه چیزی را بیافریند خداوند آن را خلق میکند آنگونه که در معجزات اراده از ولی خدا است ولی قدرت از خداوند است و فاعل حقیقی اوست و بهعبارت دیگر هرگاه آنان چیزی را اراده کنند خداوند خواسته آنان را ردّ نمیکند.
تفویض به این معنی بر خلاف عقل نیست ولی روایات صریحاً آن را نفی میکنند،[۴۴۹] و اگر آیةاللَّه مکارم فرموده: «تفویض به این معنا که مشیت خداوند بر خلق و رزق قرار گرفته است مقارن با اراده و مشیّت ائمه علیهم السلام این را علامه مجلسی میگوید خلاف عقل نیست ولی فرموده است ظاهر اخبار بلکه صریح آنها برخلاف آن بوده و لااقل قول به غیر علم است. سپس خود ایشان فرموده: بهنظر من نه تنها روایات بلکه آیات شریفه قرآن نیز مخالف تفویض به این معنا است و اینکه امر خلق و رزق و احیاء و اماته بید خداوند و به مشیت خداوند است لاغیر. و اگر در روایات چیزی برخلاف آن بود مثلًا در خطبه البیان آمده است که امر خلقت بهدست حضرت علی علیه السلام است اولًا این روایات ضعیف بوده و غیر قابل اعتماد هستند، ثانیاً اینها مشتمل بر نوعی شرک بوده و خلاف قرآن میباشند و مردود هستند، ثالثاً اگر کسی بخواهد آنها را بپذیرد باید آنها را توجیه کند به اینکه این روایات علّت غایی را میگویند مثل جمله «لولاک لما خلقت الا فلاک» یا «بیمنه رزق الوری» که اینها هدف از خلقت را بیان میکند و ائمه علت فاعلی نیستند»، «انوار الفقاهه» ج ۱، ص 584.
آیةاللَّه اراکی نیز فرموده: «واسطه در فیض بودن ائمه علیهم السلام به معنی آن است که آنان علت غائی آفریدن موجودات هستند نه بیشتر از آن. ولی آنان هرگز معطی وجود و مالک وجود نیستند و این خلاف ضرورت متشرعه است بلکه آنان افاضه وجود ندارند- مع کونهم بمعزل عن الافاضة رأساً- بله آنان تنها حق اطاعت به عهده مردم دارند»، «کتاب البیع» ۲، ص ۱۶
در روایات چیزی آمده است که خلق و رزق و احیاء و اماته از آنان است به معنی آن است که آنان علت غایی ایجاد هستند، مثلًا وقتی در نهجالبلاغه آمده است «نحن صنایع ربنا والناس بعد صنائع لنا»[۴۵۰] به معنی آن است که ما علت غائی آفرینش اشیاء هستیم و خداوند آسمان و زمین را به برکت آنان آفریده است نه به معنی آن باشد که آنان علت فاعلی اشیاء باشند. و شاهد این معنا آن است که امام علیه السلام این جمله را خطاب به معاویه نوشت و معاویه دنبال عیب و ایراد بر امام میگردید که به شامیان بگوید و اگر معنای این جمله آن بود که امام خالق و فاعل اشیاء است معاویه به مردم نادان آن زمان شام میگفت علی علیه السلام ادعای ربوبیت و الوهیت دارد و بیشترین طعن را به امام میزد. پس باید معنی این کلام چیز دیگری باشد. یعنی همان علت غایی بودن نه علت فاعلی. و به عبارت دیگر «إذا شاؤا امراً لایردّ اللَّه مشیّتهم».[۴۵۱]
از آنچه گذشت تصور نشود که بنابراین ولایت تکوینی را انکار کردیم، زیرا ولایت تکوینی بر ائمه علیهم السلام ثابت است و در آینده در بحث از فصل دوم از باب دوم کتاب آقای قفاری بحث خواهد شد. ولی آنچه اینجا مهم بود این بود که تفویض به معنی واگذاری تدبیر امور جهان و خلق و رزق به ائمه بهطوری که خداوند هیچ کاری نداشته باشد و ائمه مستقل در تصرف باشند را انکار کردیم و یا آنکه همیشه اراده خلق و احیاء و اماته بهدست ائمه علیهم السلام باشد و قدرت بهدست خداوند بهطوری که فقط اراده از ائمه علیهم السلام باشد نه از خداوند.
۳- تفویض در دین و در تشریع احکام، به معنی آنکه ائمه علیهم السلام هرچه را بخواهند حلال میکنند و هرچه را بخواهند حرام میکنند و تشریع حلال و حرام بهدست آنان باشد نه وحی و یا الهام الهی. اینگونه تفویض را هیچ شخص متدینی و بلکه هیچ عاقلی نمیگوید و این روشن است که گاهی پیامبر اکرم علیه السلام برای پاسخ دادن به یک شخص منتظر وحی میماند، پس معلوم میشود از نزد خود چیزی را حلال یا حرام نمیکردند. و چون آقای قفاری اینگونه تفویض را به شیعه نسبت داده است ادله بطلان این تفویض و معنی روایات را در آینده پس از ذکر اقسام تفویض ذکر میکنیم.
۴- چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله- و نه ائمه علیهم السلام- کاملترین انسان است و هیچ خواستهای غیر از خواسته خداوند ندارد و ارادهای غیر از اراده خداوند ندارد ممکن است خداوند این اختیار را به او داده باشد که بعض امور جزئی را در دین- نه تشریع تمام احکام یا تشریع کلیات- تشریع نماید و این نیز حتماً با وحی و الهام الهی است مثل زیاد کردن رکعت سوم و چهارم نماز.
۵- تفویض امور مخلوقات از قبیل تعلیم و تربیت، سیاست، تبلیغ احکام و ... و آنکه قرآن فرموده است: مَا آتَاکُمْ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ[۴۵۲] مراد اینگونه امور است.
۶- تفویض بیان علوم و احکام به حسب آنچه که مصلحت میدانند، و چون عقل مردم یکسان نیست و همه در یک سطح نیستند باید برای بعضی ظاهر دین را بگویند و برای برخی باطن آن را، برای بعضی تفسیر آیات را بگویند و برای برخی تأویل آیات شریفه را، و برای بعضی طبق تقیه جواب دهند، و برای بعضی بدون تقیه. و مقصود از حدیثی که میگوید: «علیکم المسألة و لیس علینا الجواب»[۴۵۳] که سؤال کردن بر شما لازم است ولی پاسخ دادن بر ما لازم نیست، همین است یعنی بر ما لازم نیست که حکماللَّه واقعی را برای همه مردم بگوییم.
۷- تفویض به معنی قضاوت و ولایت، که حکم خداوند را گفته و آن را در میان مردم اجراء کنند.
۸- تفویض در خرج کردن و به مصرف رساندن بیتالمال که به چه کسی عطا کنند و به چه شخصی اعطاء نکنند هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسَابٍ.[۴۵۴]
آنچه که ذکر شد اقسام تفویض بود. چهار قسم اخیر تفویض حکمشان روشن است و قطعاً پیامبر و ائمه علیهم السلام دارای آنها میباشند و نیازی به بحث و استدلال نداشته و از آیاتی چون: النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ،[۴۵۵]و إِنَّمَا وَلِیُّکُمْ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...[۴۵۶]، أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ[۴۵۷] و برخی روایات به روشنی استفاده میشود. آنچه که مهم است تفویض به معنای سوم و چهارم است.
تفاوت قسم سوم و چهارم در این است که در قسم سوم تفویض در تشریع به صورت کلی است یعنی جعل و وضع و رفع هر قانونی بهدست امام علیه السلام باشد و ربطی به وحی نداشته باشد، و در قسم چهارم تفویض در تشریع جزئی است به معنی تطبیق احکام کلی بر مصادیق آن و یا در مواردی حکمی را جعل کردن که در راستا و در حیطه مطابقت با احکام کلی باشد.
بهنظر ما قسم سوم تفویض باطل است زیرا:
الف: قرآن کریم تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ[۴۵۸] است و هرچه که مربوط به صلاح و هدایت و دین مردم است در آن وجود دارد، پس اگر ائمه علیهم السلام چیزی بگویند که خلاف قرآن باشد اعتبار نخواهد داشت، و در احادیث نیز آمده است که تمام احکام در قرآن است: «عن سماعة عن ابی الحسن موسی علیه السلام قال قلت له: أکلّ شیء فی کتاب اللَّه و سنة نبیّه اوتقولون فیه؟ قال: بل کل شیء فی کتاباللَّه و سنة نبیّه».[۴۵۹] پس تمام احکام در قرآن و سنت رسولاللَّه وجود دارد. و در بعضی روایات آمده است که «حلال محمد صلی الله علیه و آله تا روز قیامت حلال است و حرام آن حضرت تا قیامت حرام خواهد بود»،[۴۶۰]و در بعضی روایات آمده است که: «کتاب علی علیه السلام که املاء رسول خدا صلی الله علیه و آله است نزد ما است و در این کتاب تمام احکام حتی ارش خدشه نیز وجود دارد»،[۴۶۱] این روایات دلالت میکنند که تمام احکام در قرآن و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله وجود دارد و تا روز قیامت ثابت خواهند بود. و ائمه علیهم السلام مکرراً رمودند که ما چیزی از نزد خود و به رأی خود نمیگوییم.[۴۶۲]و در روایات متعددی آمده است که تمام کلمات ائمه علیهم السلام حدیث پیامبر خدا است.
و سند تمام احادیث ائمه اهل بیت علیهم السلام به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میرسد چه آنکه صریحاً این سند را ذکر کرده باشند یا خیر.[۴۶۳]
در کتابهای کلامی شیعه نیز همیشه برای وجوب نصب امام استدلال میکنند به اینکه امام حافظ شریعت است و مبیّن احکامی است که رسول خدا کلیات آنها را بیان کرده امّا فرصت و زمینه بیان جزئیات آنها پیش نیامده است.[۴۶۴]
و هیچ کتاب کلامی شیعه نگفته است که چون احکام دین ناقص بود امام آمده است تا احکام را بگوید و دین را کامل کند یا آنچه را پیامبر گفته است امام آنها را تغییر بدهد. به هرحال به عقیده شیعه نصب امام بر خداوند واجب است تا امام حافظ شریعت باشد و اگر امام نباشد ممکن است افراد منحرف خلل به دین وارد کنند و چیزی از آن کم یا زیاد کنند، پس امام برای حفظ دستورات و امر و نهی الهی است و اگر امام بخواهد از نزد خود چیزی را حلال یا حرام کند این نقض غرض از نصب امام میشود.
آیةاللَّه مکارم چند دلیل آورده است که امام ولایت تشریعی به معنای کم و زیادکردن احکام خداوند و تحریم حلال و تحریم حرام ندارد: دلیل اوّل ایشان آن است که تفویض در تشریع به معنی وجود «منطقة الفراغ» در احکام است، یعنی مواردی باشد که خداوند حکم آن را بیان نکرده باشد و لذا امام آن را بیان کند. و یا آنکه امام حکمی را که خداوند بیان کرده است بخواهد تغییر دهد. اما قسم اوّل باطل است زیرا مصداق ندارد و هیچ واقعهای نیست که حکم شرعی نداشته باشد و خدا و رسول حکم آن را نگفته باشند تا امام بخواهد حکم آن را بیان کند. و قسم دوم نیز باطل است زیرا اجتهاد در مقابل نصّ از نظر شیعه باطل است. دلیل دوم آنکه: همه میدانند که شیعه قائل به تخطئه است و معنای این کلام آن است که در هر واقعهای حکمی وجود دارد و اگر حکمی را که یک مجتهد یا یک حدیث میگوید خلاف حکم خدا بود آن حکم یا حدیث اشتباه است پس معلوم میشود منطقة الفراغ نداریم».[۴۶۵]
این کلام ایشان از چند جهت جای تأمل دارد، زیرا اولًا ولایت تشریعی ائمه علیهم السلام که مورد بحث است صرفاً به معنی بیان احکامی که خداوند بیان نکرده است نمیباشد بلکه این نیز مورد بحث است که اگر در جایی خداوند حکمی را بیان کرده است آیا ائمه علیهم السلام میتوانند آن حکم را تغییر دهند، بنابراین لازم نیست که تنها بحث را بر روی وجود یا عدم «منطقة الفراغ» متمرکز کنیم. ثانیاً بحث از اجتهاد در مقابل نصّ مربوط به غیر از ائمه علیهم السلام است، زیرا احادیث آنان هرگز اجتهاد آنان نیست تا گفته شود چون اجتهاد در مقابل نقص حرام است پس معلوم میشود ائمه علیهم السلام برخلاف احکام خدا چیزی نمیگویند. و ثالثاً مسأله تخطئه نیز مربوط به تخطئه در اجتهاد است و کلمات ائمه علیهم السلام ربطی به بحث تصویب و تخطئه ندارد زیرا آنان مجتهد نیستند بلکه کلامشان عین کلام پیامبر است بنابراین بهتر همان است که استدلالهایی که ذکر شد مورد توجه و تأکید قرار گیرد.
کلمات علمای شیعه در مورد تفویض در تشریع
۱- شیخ صدوق فرموده است: عقیده ما درباره غلات و مفوّضه آن است که آنان کافر به خداوند میباشند.[۴۶۶]
۲- شیخ مفید نیز کلام صدوق را تصدیق کرده و پذیرفته است.[۴۶۷] گرچه احتمال دارد این کلام مرحوم مفید درباره تفویض در خلقت باشد نه تفویض در تشریع.
۳- صاحب معالم فرموده است: «معهود و معروف از احوال ائمه علیهم السلام آن است که آنان حافظان شرع هستند و تنها طبق آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله نزد آنها قرار داده است حکم میکنند و آنان پس از انقطاع وحی هیچ حکمی را تغییر نمیدهند و امکان ندارد که حکمی را نسخ کنند. و اگر در روایتی آمد که آنان چیزی را واجب میکنند مقصود ولایت بر مال است یعنی وقتی چیزی را به کسی ببخشند آن را بر او حلال کردهاند و اگر نبخشند آن را تحریم کردهاند».[۴۶۸]
4- شبیه کلام فوق را مرحوم بحرانی دارد.[۴۶۹] ۵- آیةاللَّه مکارم فرموده: «امام معصوم شارع نیست بلکه حافظ شرع است و تفویض در تشریع نوعی از شرک است»،[۴۷۰] و نیز فرموده: «جعل قانون و تشریع احکام تنها سزاوار خدای متعال است».[۴۷۱] ۶- بعضی از علمای شیعه بهکار بردن لفظ «شارع» را نه تنها بر ائمه علیهم السلام، بلکه حتی بر پیامبر علیه السلام نوعی غلوّ میدانند.[۴۷۲] ۷- ائمه علیهم السلام هیچگونه حکمی از نزد خود جعل نمیکنند.[۴۷۳]
با توجه به آنچه گذشت روشن گردید که اگر معنای تفویض در تشریع یا ولایت تشریعی این باشد که خدای متعال هیچ حکمی ندارد و احکام شرع را ائمه علیهم السلام از نزد خود جعل میکنند یا آنکه خدای متعال احکامی دارد ولی ائمه علیهم السلام میتوانند آن احکام را از نزد خود کم و زیاد کنند یا حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کنند این چنین اعتقادی باطل و بلکه ضروری البطلان است.[۴۷۴]
و هیچ شیعه و عاقلی آن را نمیگوید. ولی اگر مقصود آن باشد که خداوند احکامی را جعل کرده است ولی در یک موارد جزئی، اصل حکم کلی و قانون را خدا جعل کرده ولی بیان حدود و تحدید ضوابط آن را به ائمه علیهم السلام واگذار کرده است در این صورت این ولایت تشریعی صحیح است.[۴۷۵]پس معلوم شد که قسم سوم تفویض باطل است ولی قسم چهارم آن قابل پذیرفتن است.
شاید بهترین حدیثی که عقیده شیعه را در مورد تفویض در تکوین بیان میکند این حدیث باشد که حضرت رضا علیه السلام فرمود خدایا من از کسانی که گمان میکنند خلقت و رزق مردم بهدست ما است بیزاری میجویم،[۴۷۶]و علامه مجلسی- که آقای قفاری معمولًا به کلمات او اعتماد میکند و مذهب شیعه را دین مجلسی مینامد نه مذهب اهلبیت علیهم السلام[۴۷۷]- نیز فرموده: «اعتقاد به الوهیت ائمه علیهم السلام یا اینکه آنان شریک خداوند در معبود بودن باشند یا در خلق و رزق شریک خدا باشند یا جزء خدایی در آنان حلول کرده باشد یا متحد با خدا شده باشند یا اینکه آنان علم غیب دارند بدون وحی و الهام از طرف خداوند یا اینکه کسی بگوید معرفت آنان انسان را از هرگونه عبادتی بینیاز میکند و هرگناهی مجاز میشود تمام اینها غلو و الحاد و کفر و خروج از دین است و دلیل عقلی و نقلی بر آن دلالت دارد. و ائمه علیهم السلام نیز از کسانی که چنین اعتقاداتی داشتهاند تبری جسته و حتی امر به قتل آنان کردهاند.
و اگر چیزی در روایات به گوش شما خورد که احتمال این امور را داشت یا آن احادیث تأویل صحیح دارند و یا اینکه از مجعولات غالیان میباشند».[۴۷۸] و بهترین حدیث در مورد تفویض در تشریع این است که میفرماید: «ما هرگز طبق رأی و هوای نفس خود چیزی به مردم نمیگوییم که در این صورت هلاک میشویم بلکه ما آنچه از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نزد ما است به مردم میگوییم که اینها را از ائمه علیهم السلام پیشین ارث بردهایم».[۴۷۹] بنابراین آنان هرگز چیزی را از نزد خود و برخلاف حکم خدا و سنت پیامبر نمیگویند.
آیةاللَّه مصباح یزدی فرموده است: «ولایت تشریعی آن است که خداوند قانون و امر و نهی مقرر داشته است، و اگر کسی برای خداوند ربوبیت تشریعی قائل نباشد نخستین مرتبه اسلام را فاقد است، زیرا نصاب توحید که برای مسلمان بودن ضرورت دارد اعتقاد به توحید در خالقیت و ربوبیت تکوینی و تشریعی است، ابلیس با آنکه خداوند را خالق و ربّ تکوینی میدانست و به معادهم اعتقاد داشت از دیدگاه قرآن کافر است به دلیل انکار ربوبیت تشریعی الهی و سرپیچی از فرمان حق تعالی. خدای متعال در قرآن در مقام ملامت یهودیان و مسیحیان میگوید: اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ[۴۸۰]شکی نیست که نه یهود و نه نصاری بزرگان کنیسه و کلیسا را خدا و آفریننده و هستیبخش نمیدانستند بلکه آنان را فقط صاحب اختیار در تشریع و قانونگذاری میدانستند در واقع اینان احبار و راهبان را ربّ تشریعی قلمداد میکردند، یعنی اختیار امر حلال و حرام کارها را بهدست بزرگان کنیسه و کلیسا میدادند. ولی مسلمانان معتقدند که همانگونه که خلقت و تکوین منسوب به خدا است تشریع و قانونگذاری هم منتسب به اوست و هیچکس دیگر را در کنار خدا صاحب حق قانونگذاری نمیشمارند، بنابراین در نظر مسلمانان هم ربوبیت تکوینی و هم ربوبیت تشریعی منحصراً از آن خدا است، بنابر ربوبیت تشریعی الهی همه شؤون تدبیر و اداره جامعه باید به خداوند انتساب یابد».[۴۸۱]
پس معلوم شد که به عقیده شیعیان حق تشریع و امر و نهی منحصراً از خداوند است و پیامبر و ائمه علیهم السلام میتوانند در امور جزئی و اجرائی حکومت از باب اذن و اجازه الهی و با امضای خدای متعال امر و نهی کنند و اینها در طول امر و نهی خدا است نه در عرض آن و دین پیامبر کامل بوده و چیزی باقی نمانده که به ائمه علیهم السلام تفویض شود یا آنان از دلخواه خود بخواهند حکم کنند، و هرچه حکم کردهاند گرفته شده از نور وحی و رسالت است.
و چون آنان در تدبیر و سیاست و حکومت و اجرای احکام الهی ولایت دارند بر مردم نیز واجب است که از آنان اطاعت کنند و مردم باید در تحت ولایت آنان باشند نه آنکه عبد آنان باشند.[۴۸۲] و اطاعت از آنان اطاعت خدا است مَنْ یُطِعْ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ[۴۸۳]، «من اطاعکم فقد اطاعاللَّه».[۴۸۴] و معنی حق اطاعت این است که او امر آنان در مردم نافذ است و بر مردم واجب است که از دستورات آنان پیروی کنند.
پس از این توضیح که درباره عقیده شیعه درباره تفویض و ولایت تشریعی بیان شد اکنون به بررسی کلمات آقای دکتر قفاری میپردازیم:
ایشان فرمود: «یکی از ارکان توحید، ایمان به آن است که تنها مشرّع خداوند است ... ولی بهنظر شیعه خداوند تشریع حلال و حرام را به ائمه علیهم السلام تفویض نموده است»[۴۸۵] با توجه به آنچه گذشت روشن شد که عقیده شیعه آن است که تنها مشرّع خداوند است و بهکار بردن لفظ «شارع» حتی در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله جایز نیست و اختصاص به خداوند دارد. و هرکدام از علمای شیعه که به این بحث پرداختهاند تفویض در تشریع را نوعی شرک و الحاد دانستهاند و کلمات آنان نقل شد. و آقای قفاری که به بحارالانوار مراجعه کرده است احادیث ج ۲۵، ص ۳۴۲ را دیده است امّا توضیح علامه مجلسی در ص ۳۴۳ را یا ندیده یا نخواسته است که ببیند که علامه صریحاً تفویض در تشریع را شرک دانسته و میگوید عقیده شیعه چیزی غیر از توحید در تشریع نیست. به هرحال آقای قفاری مصداق این شعر است که میگوید:
قل للذی یدعی فی العلم فلسفةحفظت شیئاً و غابت عنک اشیاء و امّا دو حدیثی که آقای قفاری به عنوان شاهد بر تهمت خود به شیعه نقل کرده است: «... و فوّض امورها الیهم من التحلیل و التحریم والعطاء والمنع»[۴۸۶] و «من احللنا له شیئاً اصابه من اعمال الظالمین فهو حلال ...»،[۴۸۷] اولًا جای این سؤال هست که چرا آقای قفاری به توضیحی که علامه مجلسی درباره این احادیث ذکر کرده است مراجعه نکرده تا معنی حدیث را بفهمد؟! ثانیاً چرا به سایر احادیث که صریحاً جعل حلال و حرام را مخصوص خداوند میداند و توحید در تشریع و قانونگذاری را مطرح کرده است مراجعه ننموده است؟! ثالثاً وقتی علمای شیعه تصریح کردهاند که عقیده به تفویض در تشریع نوعی شرک است چگونه باز آقای قفاری یک حدیث را یافته و آن را به عنوان عقیده به تمام شیعیان نسبت داده و حکم به کفر و شرک شیعیان نموده است؟! رابعاً مهمّ فهم معنای حدیث است در حدیث اوّل کلمه «واو» در جمله «والعطاء والمنع» عطف تفسیری است و در حدیث دوم جمله «اصابه شیء من اعمال الظالمین» کاملًا روشن و واضح است که مالی را میگوید که از اعمال ظلمه بهدست کسی میرسد و این همان معنای هشتم از اقسام تفویض است یعنی ائمه علیهم السلام ولایت بر بیتالمال داشته و مصرف کردن آن بهدست ائمه علیهم السلام است پس اگر آنان چیزی از بیتالمال را به کسی بدهند بر او حلال است وگرنه حرام است و چون در زمان امام باقر علیه السلام هنوز بنیامیه در رأس حکومت بودند و بنیامیه را ما کافر میدانیم نه مؤمن فاسق- گرچه بهنظر آقای قفاری افرادی مثل یزید که وحی را قبول نداشت و هرگناهی را مرتکب میشد خلیفه پیامبر و رئیس حکومت اسلامی بودند[۴۸۸]- و بیتالمال در دست بنیامیه بود پس اگر بنیامیه چیزی را به کسی میدادند آن مال برگیرنده آن حرام بود، زیرا بیتالمال از غیر طریق ولایت شرعی بهدست او رسیده است و اگر ائمه علیهم السلام که صاحبان ولایت شرعی هستند اجازه میداند آن مال حلال میشد وگرنه حرام بود. و بسیار عجیب است که آقای قفاری این نکته واضح را نفهمیده و فراوان در اینجا بحث کرده که شیعیان ائمه خود را ربّ در تشریع میدانند و از اینگونه تهمتها فراوان به شیعه زده است.
و امّا آنکه آقای قفاری میگوید: «امامان آنان میگویند: مردم عبد ما در اطاعت هستند»[۴۸۹] پاسخ این کلام گذشت که خود ائمه علیهم السلام فرمودند یکی از ظلمهایی که به ما شده است همین تهمت است که میگویند آنان گفتهاند مردم عبد ما هستند در حالیکه ما هرگز چنین سخنی نگفتهایم. و اگر مردم عبد ما بودند پس چگونه ما در این بازار مسلمانان خرید و فروش میکنیم بله ما گفتهایم مردم باید ولایت ما را دین دین داشته باشد و آنان این سخن را تحریف کردهاند.[۴۹۰] و امّا مسأله کتمان کردن پاسخ یا جوابهای متناقض دادن پاسخ این کلام آن است که یکی از مغالطههای آقای قفاری آن است که سکوت را با کتمان مترادف دانسته است.
در حالیکه سکوت با کتمان تفاوت دارد از جهت معنی و از جهت حکم. حکم سکوت جواز است و حکم کتمان حق حرمت است. و تمام احادیثی که آقای قفاری نقل کرده است تنها دلالت دارند بر آنکه امام علیه السلام میتواند در جواب سائل سکوت کند. و سکوت از گفتن حق جایز است و حتی در بعضی روایات سکوت از گفتن حکمی را به خداوند نیز نسبت دادهاند «انّاللَّه سکت عن اشیاء لم یسکت عنها نسیاناً».[۴۹۱]ولی آقای قفاری این احادیث را شاهد آورده است بر آنکه امام میتواند کتمان حق نماید. و به تعبیر دقیقتر میتوان گفت خود این عمل آقای قفاری نوعی کتمان حق است که حدیث سکوت را میگوید ولی آقای قفاری به آن اشارهای نکرده و بگوید امامان شیعه میتوانند کتمان حق نمایند.
و امّا جوابهای متناقض دادن ائمه علیهم السلام این نیز یکی از مغالطهها و بلکه بهتر بگوییم از تهمتهای آقای قفاری است زیرا در روایات جوابهای مختلف وجود دارد امّا متناقض وجود ندارد- مگر آنکه آقای قفاری فرق بین مختلفین و متناقضین را نداند که در این صورت گناهی بر ما نیست و تنها بیسوادی آقای قفاری است- و علت این اختلاف در جواب این است که ظرفیت سؤال کنندگان یکسان نیست و چون باید هرکسی را به اندازه عقل او پاسخ داد قهراً جوابها متفاوت میشوند اگر آقای قفاری به بحارالانوار مراجعه میکرد یک باب کامل در این موضوع مییافت که خود ائمه علیهم السلام علت آن را توضیح دادهاند.[۴۹۲]
و ممکن است به جهت تقیه گاهی مختلف جواب دهند. و یا آنکه برای یک شخص تفسیر آیهای را بگویند و برای دیگری تأویل آن آیه را و برای شخص دیگر باطن دیگری از باطنهای قرآن را. و این عین هدایت است و ربطی به ضلالت ندارد. همچنانکه مسأله تقطیع روایات، نقل به معنا شدن روایات، ضایع شدن و از بین رفتن برخی روایات، تدریجی بودن بیان احکام و شنیدن یک عام بدون خاص یا خاص بدون عام و ... میتواند از علتهای اختلاف روایات باشد. کما اینکه نیازهای مختلف افراد و ذهنیت آنان و محل و منطقهای که آن سائل یا راوی در آنجا بوده است و امام طبق نیاز او پاسخ داده است میتواند علت دیگری بر این اختلاف روایات باشد.
در پایان این بحث اشاره به این نکته میکنیم که امامان شیعه علیه السلام هرگز حلالی را حرام و حرامی را حلال نکردند در عین حال آقای قفاری تهمت عوض کردن احکام خدا را به آنان وارد کرد، ولی رؤسای مذهب اهلسنت و نیز حنبلیان حلال خدا را حرام و حرام را حلال کردهاند و آقای قفاری از کنار آنها با سکوت- و به قول خودش با کتمان- میگذرد مثل:
الف: با اینکه علمای اهلسنت قبول دارند که در معنی «سجود» تراب و ارض نهفته است و باید سجود بر ارض باشد،[۴۹۳] ولی ابنتیمیه- که تغییر احکام خدا به او تفویض شده است- میگوید: «با اینکه مهر مستحب است ولی چون شعار شیعه شده است بهتر است این مستحب ترک شود زیرا مصلحت جدایی از شیعیان و مخالفت با آنان از مصلحت انجام مستحب بیشتر است».[۴۹۴] برخی دیگر از علمای وهابی نیز چنین فتوایی دادهاند.[۴۹۵]
ب: در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله «الصلاة خیر من النوم» جزء اذان صبح نبود و سپس به آن اضافه شد.[۴۹۶] ج: آیه شریفه فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرَافِقِ وَامْسَحُوا بِرُءُوسِکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ[۴۹۷]
کلمه «ارجلکم» که منصوب است عطف بر محل «برؤسکم» است نه آنکه عطف بر «ایدیکم» باشد زیرا فاصله شدن به جمله یا حتی به مفرد بین معطوف و معطوف علیه جایز نیست. پس قرآن دلالت دارد بر مسح پا ولی اهلسنت پا را میشویند.
ه: متعه نساء در متن قرآن مجید آمده است[۴۹۸]و در صحیح مسلم آمده است که در زمان پیامبر و ابوبکر جایز بود و سپس عمر از آن نهی کرد.[۴۹۹] و قوشچی از عمر بن خطاب نقل کرده که او سه چیز را حرام کرد.[۵۰۰] د: آیه فوق دلالت میکند که وضو باید از آرنج به طرف سرانگشتان باشد ولی اهل سنت بر خلاف آیه در وضو از انگشتان به طرف آرنج میشویند.
و: جهر به «بسماللَّه الرحمن الرحیم» که در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده است.[۵۰۱]و امثال اینها بسیار است. آیا آقای قفاری اینها را تحلیل حرام و تحریم حلال نمیداند و یا آنکه چون توسط عمر بن خطاب انجام شده است اشکال ندارد و شرک نیست ولی اگر غیر عمر این کارها را انجام دهد شرک میباشد؟!
شفا بودن تربت قبر امام حسین (علیه السلام)
فصل ششم: شفا بودن تربت قبر امام حسین علیه السلام
اشاره
آقای قفاری مینویسد:
«مشرکان نفع و ضرر را از سنگ میطلبند، شیعیان نیز شباهت به آنان داشته و برخلاف نقل و عقل و طب و برخلاف حس و مشاهده میگویند تربت امام حسین علیه السلام تنها وسیله شفا از همه دردها و امراض است و این برخلاف آیاتی است که میفرماید: وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ[۵۰۲]و وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِین[۵۰۳]و در روایات آنان آمده است که این تربت شفای از هر دردی است. و شیعیان هنگام مریضی به این بت که آن را «تربت» مینامند پناه میبرند و خواصی را بر این تربت قائل هستند که جز خدای متعال بر آن قدرت ندارد ولی شیعیان آن تربت را ربّ و اله خود قرار دادهاند. و استشفاء به این تربت سخن ناروایی است که تنها در مذهب شیعه است نه در دین اسلام و دین اسلام میگوید تنها باید به خداوند پناه برد همچنانکه هر مسلمانی باید به اسباب طبیعی شفا نیز تمسک کند. و امّا خوردن تربت چیزی است که در هیچ جایی نظیر ندارد مگر در دین شیعیان».[۵۰۴]
نقد و بررسی
اولًا هرگز شیعیان نمیگویند «تنها وسیله شفاء از دردها، تربت امام حسین علیه السلام است»، بلکه تربت را یکی از وسائل شفاء از دردها میدانند. و چگونه آقای قفاری میگوید این برخلاف عقل و نقل و حسّ و مشاهده است که در تربت امام حسین علیه السلام شفا باشد آیا ایشان احادیث خود اهلسنت را ملاحظه کرده است؟ ثانیاً هرگز شیعیان از خود تربت طلب شفا نمیکنند بلکه تربت را همانند دارو میدانند. و عجیب است که آقای قفاری از طرفی میگوید شفا فقط بهدست خداوند است و از طرف دیگر میگوید اسباب طبیعی را ما قبول داریم. اگر این دو کلام را قابل جمع میداند پس باید تربت را نیز در ردیف علل و اسباب قرار دهد. ثالثاً در روایاتی که آقای قفاری نقل نکرده است- و عمداً از کنار آنها گذشته است زیرا اگر آنها را نقل میکرد دیگر نمیتوانست تهمت شرک و کفر به شیعه دهد- مکرراً جملاتی آمده است که دلالت میکند شفا بهدست خداوند است و هرگز کسی شفا را از تربت نمیخواهد بلکه میگوید خدایا تو شفا را در این تربت قرار بدهد که اینک برخی از این روایات را اشاره میکنیم:
الف: هرکس میخواهد از تربت امام حسین علیه السلام استفاده کند این دعا را بخواند:
«اللهم ربّ هذه التربة المبارکة و ربّ الوصی الذی وارثه صلّ علی محمد و آلمحمد و اجعله علماً نافعاً و رزقاً واسعاً و شفاءً من کلّ داء».[۵۰۵]
ب: «اللهم انّی اسألک بحق هذه الطینة و بحق الملک الذی اخذها و بحق النبی الذی قبضها و بحق الوصی الذی حلّ فیها صل علی محمد واهل بیته واجعل فیها شفاء من کلّ داء».[۵۰۶] و دهها روایت نقل شده که همه آنها با همین تعبیرات است.[۵۰۷] ج: «هو امان باذن اللَّه».[۵۰۸]
د: «شفاه اللَّه من تلک العلة».[۵۰۹] اینروایات صریحاً دلالت میکنند کهشفا بهدست خداوند است و کسی که از تربت استفاده میکند باید معتقد باشد که خداوند شفا را در این تربت نهاده است بنابراین چیزی راازخودتربت طلبنکرده است تاآقایقفاری خیالکند شرکشدهاست. البتهشرط آنکه تربت امام حسین برای شفای از مرض اثر کند آن است که آن شخص یقین و اعتقاد به آن تربت داشته باشد،[۵۱۰] و لذا اگر آقای قفاری میگوید دیدیم که تربت اثر نکرد به جهت این فقدانشرطبودهاست، علاوهبر آنکه تربت هیچگاهعلت تامه برای شفای از مرض نیست.
تحلیل عقلی مسأله تربت
گاهی ممکن است یک چیز دارای دوگونه سبب و علت باشد یکی طبیعی و عادی و دیگری غیرعادی. مثلًا زمین خوردن یک نفر ممکن است بهوسیله هجوم یک شخص باشد، و گاه ممکن است به جهت چشم زخم باشد. در هر دو صورت نیز خدای متعال مؤثر بوده است، و تفاوتی بین این دو علت نیست مگر از آن جهت که رابطه علت معلولی در یکی برای ما قابل توضیح و تفسیر است و در دیگری قابل توضیح نیست امّا این به معنی انکار رابطه نیست. بنابراین چه اشکالی دارد که کسی بگوید خدای متعال این اثر و قدرت را به خاک امام حسین بخشیده است که برخی از امراض را شفا میبخشد، آنگونه که خداوند کاری میکند که عیسی علیه السلام کور مادرزاد یا برص را شفا میدهد،[۵۱۱]یا خاک زیرپای رسول (جبرئیل) دارای این اثر شده است که گوسالهای را زنده کند[۵۱۲] و یا پیراهن یوسف بتواند چشم یعقوب را شفا بخشد،[۵۱۳] و تمام اینها علل و اسباب غیرطبیعی هستند. و خاک قبر سیدالشهداء علیه السلام نیز نمونهای از این قبیل میباشد.
و در روایات اهلسنت نیز نمونههای بسیار زیادی از تبرک صحابه به خاک، محل نشستن، آب، موی و لباس پیامبر صلی الله علیه و آله وجود دارد و این شاهد میشود که تبرک پیدا کردن به خاک قبر امام حسین که فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است اشکالی ندارد.
الف: صحابه به منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله تبرک میجستند.[۵۱۴]
ب: پیامبر صلی الله علیه و آله موی سر خود را حلق نموده و آن را برای تبرک به مردم داد.[۵۱۵]
ج: مردم لباس پیامبر صلی الله علیه و آله را برای استشفای مریضها استفاده میکردند.[۵۱۶]
د: پیامبر موی خود را اصلاح میکرد و اصحاب آنموها را جمع میکردند برای تبرک.[۵۱۷]
ه: مردم عرق پیامبر را جمع میکردند برای تبرک خود و فرزندانشان.[۵۱۸]
و: آب دهان پیامبر صلی الله علیه و آله سبب شفای درد چشم حضرت علی علیه السلام شد.[۵۱۹]
ز: تبرک جستن مردم به یک نخ موی پیامبر صلی الله علیه و آله.[۵۲۰]
ح: مردم از ظرفی که پیامبر صلی الله علیه و آله آب میآشامیده است تبرک میجستند.[۵۲۱]
ط: و امّا برداشتن تربت امام حسین علیه السلام توسط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در منابع بسیار زیادی نقل شده است که چون نقل کردن آنها بسیار گسترده و طولانی است نمونهای از آنها را نقل و به ذکر آدرس بقیه اکتفا میکنیم.[۵۲۲]۱- «نعی الیّ الحسین و اتیتُ بتربته و اخبرت بقاتله»[۵۲۳]خبر ناگوار حسین برای من آورده شد و نیز تربت او برایم آورده شد و قتل او نیز برایم ذکر شد.
۲- «نعی الیّ حبیبی حسینٌ اتیتُ بتربته».[۵۲۴] خبر شهادت دوستم حسین برایم آورده شد و تربت او نیز برایم آورده شد.
۳- ای عایشه فرشتهای که هرگز بر من وارد نشده بود اکنون بر من وارد شد و خبرم داد که این فرزندم کشته میشود و آن فرشته دست برد و مقداری تربت او را به من داد
.[۵۲۵] ۴- جبرئیل به من خبر داد که این فرزندم شهید میشود و تربت او را به من داد.
[۵۲۶] ۵- جبرئیل به من خبر داد که فرزندم شهید میشود. گفتم تربت او را به من نشان ده، او مقداری خاک قرمز برایم آورد
.[۵۲۷] ۶- پیامبر صلی الله علیه و آله تربت امام حسین را به امسلمه تحویل داد.[۵۲۸]
با توجه به آنچه گذشت باز معلوم شد که در این مسأله نیز همچون مسائل قبلی آقای دکتر قفاری از آثار و منابع اهلسنت بیخبر بوده است. و عجیب آن است که محمد بن عبدالوهاب هرگونه تبرکی را کفر میداند[۵۲۹] و نیز ابنتیمیه آن را کفر میداند در حالیکه وقتی ابنتیمیه مرد مردم به دیدن و بوسیدن جنازه او تبرک میجستند، و حتی آبی که برای غسل میت ابنتیمیه آورده شده بود و اضافه آمد آن را به عنوان تبرک خوردند، و باقی مانده سدر غسل او را و حتی لباسهای ابنتیمیه را با قیمت گزاف خریده و به عنوان تبرک بردند و پس از دفن او تا مدتها مردم شب و روز به قبر او میرفتند تبرک میجستند.[۵۳۰]گویا این مردم سخنان ابنتیمیه را قبول نداشتند.
به هرحال فرقی بین خاک قبر امام حسین و موی سر رسول خدا صلی الله علیه و آله و آب دهان آن حضرت نیست و همه آنها میتوانند به اذن خداوند مؤثر باشند.
فصل هفتم: دعا کردن شیعیان به طلسم و استغاثه به مجهول
اشاره
آقای قفاری گفته است:
«نوعی دیگر از شرک شیعیان آن است که حرزها و حجابهایی دارند که آنها را مینویسند و از آنها شفا میطلبند، قرآن فرموده است وَللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا[۵۳۱]و چون این حرزها خواندن غیر خدا است چون اسماء خدا توقیفی است و همان است که در کتاب و سنت آمده است پس اینها شرک به خداوند میباشند و این کلمات بیمعنا است مثل کلمه «آهیا شراهیا» همچنانکه استغاثه آنان به مجهول و میت و شخص غایب از دیدهها شرک اکبری است که خداوند آن را نمیبخشد و استغاثه به جن دارند در حالیکه قرآن فرموده استغاثه به جن از روش جاهلیت اولی است و شرک به خداوند است».[۵۳۲]
نقد و بررسی
حجاب یعنی دعا و تعویذی که برای دفع چشم زخم بندند.[۵۳۳] و حرز یعنی مهرهای که برای دفع چشم زخم بسته میشود یا به گردن آویزند.[۵۳۴]و طلسم یعنی خط و شمارههایی که جادوگر بهکار میبرد یا سخن پیچیده و معما گونه و مبهم.[۵۳۵]
در این مسأله آقای قفاری با شیعیان موافق است که استعانه و استعاذه به اسماء الهی و به کلمات خداوند جایز است و شرک نیست. گرچه اسم خداوند غیر از ذات مقدس الهی است و آقای قفاری مکرر میگوید استعاذه به غیر خداوند جایز نیست امّا به هرحال باید بپذیرد که اسم خداوند و کلمات خداوند غیر از ذات مقدس الهی بوده و در عین حال استعاذه به آنها صحیح است. و با آنکه صدها حرز و استعاذه و حجاب- بدون مبالغه کلمه صدها را بهکار بردهایم- در جلد ۹۴ بحارالانوار نقل شدهاست و همه آنها با عباراتی از قبیل: «اللهم الیک التجأتُ»، «بسماللَّه و باللَّه، ربّ احترزت بک و توکلت علیک»، «اعوذ بکلمات اللَّه»، «اعیذ نفسی باللَّه الذی ...»، «اعیذک یا فلان بالاحد الصمد» و ...[۵۳۶]میباشد چگونه آقای قفاری اینها را ندیده است و آیا اینها شرک است یا توحید.
نکته دیگر آن است که باید خداوند را به اسماء حسنی خواند. و این روشن است که اسماء الهی توقیفی هستند و باید در کتاب یا سنت نقل شده باشد امّا ضرورتی ندارد که حتماً به زبان عربی باشد، بنابراین اگر احادیث یکی از نامهای خداوند را از زبان عبری نقل کنند و یا بگوید در «تورات» خداوند به این اسم خوانده میشده است باز جایز است خداوند را با آن اسم عبری خواند. و کلمه «آهیا شراهیا» نام خداوند است به زبان عبری یا سریانی،[۵۳۷] و در روایات نیز نقل شده است پس هم خواندن نام خدا است و هم آنکه خلاف توقیفی بودن اسماء نیست. و درخواست شفا و سلامتی از این کلمات در واقع درخواست شفا و سلامتی از خدای متعال است، تنها گاهی یک نفر خدا را با اسمهای عربی و دیگری با نامهای فارسی یا عبری یا ... میخواند. و آیا به گمان آقای قفاری آیه شریفه: مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ[۵۳۸] آن است که حتی اسماء خداوند در سایر زبانها نیز در قرآن کریم آمده است؟!، احتمال دارد مقصود از کتاب در این آیه شریفه لوح محفوظ باشد و در این صورت هیچ چیزی نیست که در آن کتاب نباشد، و اگر مراد قرآن کریم باشد معنایش آن است که هیچ چیز مربوط به هدایت نیست که در قرآن نیامده باشد و جواز خواندن خداوند به اسمهای غیرعربی از بعضی آیات شریفه استفاده میشود.[۵۳۹] و تمام آنچه را که آقای قفاری ذکر کرده است یا نامهای خداوند به زبانهای دیگر است و یا رمز به نامهای مبارک خدا است.
و امّا پناه بردن به جن مقصود آن است که: «کسی در کارهای خود از راه کهانت از جن پناه بطلبد و لذا برخی در تفسیر آیه شریفه گفتهاند: «معنی آیه آن است که مردمی از انسانها به مردهای دیگری پناه میبرند تا از اذیت و شرّ جنیان رهایی یابند»[۵۴۰]
بنابراین علت حرام بودن این عمل آن است که به سراغ کاهنان و جادوگران رفتهاند، و سحر و کهانت حرام است. ولی اگر شخصی به انسان دیگری پناه ببرد و از او استغاثه جوید و معتقد باشد که موثر اصلی خداوند است و هیچکس و هیچچیزی مستقلًا و در عرض خداوند نمیتواند دارای اثر باشد بلکه تأثیر کردن و کمک کردن آنها همه به اذناللَّه است این هرگز خلاف توحید نیست. و روشن است که جنیان نیز موجوداتی مثل انسانها هستند که حیات دارند و شعور و اراده داشته و حرکتی سریع دارند و مومن و صالح و فاسق و کافر در آنان هست. و همچنان که میتوان به یک انسان دیگر گفت که کمک به ما بکند اگر مسلمانی از یک جنّی کمک بخواهد این شرک نیست.
و یکی از سخنان عجیب آقای قفاری آن است که در اینجا فرموده: «استغاثه به شخص غایب از دیدهها شرک اکبر است» گاهی آقای قفاری ملاک در توحید و شرک را این میداند که استغاثه به افراد زنده جایز است و به افراد مرده شرک است، و گاهی میگوید استغاثه به افراد زنده در آنچه قدرت بر آن دارند توحید است و استغاثه به کسی در آنچه قدرت ندارد شرک است و در اینجا میگوید ملاک و مرز بین توحید و شرک حضور و غیبت کسی است که او را میخوانند اگر نبود بلکه در اطاق دیگری بود که شما او را نمیدیدید در این صورت صدا کردن او را و کمک خواستن از او شرک میباشد. پس کسی را که به چشم نمیبینیم نباید صدا کنیم وگرنه شرک میشود!!!. و امّا آیه شریفه وَإِنْ یَمْسَسْکَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا کَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ[۵۴۱] هرگز منافاتی با توسل به اسباب و عوامل طبیعی و غیرطبیعی ندارد، زیرا انسان هرگاه به هر وسیلهای نیز تمسک کند در واقع خداوند است که کشف ضرّ نموده است و سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود.
فصل هشتم: استخاره
اشاره
یکی از مباحث مشترک در کتابهای حدیثی شیعه و اهل سنت مسأله «استخاره» است ابتدا سخن آقای قفاری را نقل و نقد خواهیم کرد آنگاه به توضیح حقیقت استخاره میپردازیم:
آقای قفاری میگوید:
«اعراب جاهلی هرگاه میخواستند مسافرت یا جنگ بروند بر یک کاغذ یا چوب مینوشتند «انجام ده» و بر دیگری مینوشتند «انجام نده» و یک عدد دیگر را خالی گذاشته و چیزی نمینوشتند و سپس یکی از آنها را بیرون آورده و طبق آن عمل میکردند و این را «ازلام» گویند، انصاب شرک در عبادت است و ازلام شرک در علم و طلب دانستن علم غیب الهی. و شیعیان این ازلام را گرفته و نام آن را استخاره گذاشتهاند، و استخاره آنان گرچه ابتداء با ازلام تفاوت دارد به جهت نماز و دعا- هرچند آن نماز بدعت است- ولی سرانجام شبیه همان ازلام مشرکین است. و چند نمونه از استخارهها را بیان کرده و میگوید اینها ریشه جاهلی دارد که میخواهند لباس اسلام به آن بپوشند. و استخارهای که در اسلام آمده آن است که بخاری و احمد حنبل نقل کردهاند که هرگاه شخصی میخواهد کاری را انجام دهد دو رکعت نماز غیرواجب بخواند و دعایی را تلاوت کند. این استخاره در کتابهای مسلمانان- یعنی اهلسنت- آمده و این گرچه در کتابهای آنان نیز وجود دارد ولی آن را از باب تقیه میدانند ولی استخاره خودشان را قبول دارند و میگویند نزد قبر امام حسین باشد تا شرک آن بیشتر شود و این در حالی است که قرآن یافتن و بهدست آوردن قسمت و مقدرات را بهوسیله ازلام حرام نموده و شرک دانسته است و این روش شیعیان است که هرچه در کتابهای خودشان باشد و در کتاب مسلمانان- مقصودش اهلسنت است- نباشد آن را صحیح میدانند و استخاره به رقعه تنها در کتابهای آنان است و لذا آن را صحیح میدانند و بهوسیله رقعه مراد و مقصود خداوند را میخواهند بهدست آورند، که مثل عمل مشرکان است».[۵۴۲]
نقد و بررسی
ازلام که در آیه ۵ سوره مائده از آن به عنوان فسق یاد شده و در آیه ۹۳ همان سوره امر به دوری کردن از آن کرده است جمع زَلْم به معنی تیر کوچک چوبی است این تیرهای کوچک چوبی را برای فالگیری نیز بهکار میبردند. ازلام بر سه قسم بوده است:
۱- ازلام قمار که آنها را «قداح المیسر العشره» تیرهای دهگانه قمار مینامیدند.
۲- ازلام امر و نهی که سه تیری بود که بر آن «بکن»، «نکن»، «پوچ» نوشته شده بود.
۳- ازلام احکام که مهمترین قسم ازلام بود و سه تیری بود که بر آن نوشته شده بود «منکم»، «من غیرکم»، «العقل/ یعنی دیه داده شود»، «پوچ». و با این ازلام در حضور بت هبل قرعه میزدند که مثلًا قاتل چه کسی است یا این بچه زنازاده است یا خیر.[۵۴۳]
و چون یک آیه تقسیم به ازلام را منع کرده است مقصود نوع اوّل و سوم ازلام است و آیه دیگر ازلام را در سیاق میسر و انصاب ذکر کرده است پس باز شاهد است که نوع اوّل مراد است که قمار میباشد یا نوع سوم است که باید در حضور بت انجام شود.
بنابراین این آیات ظهوری در ازلام به معنی دوم ندارند. و بر فرض که شخصی ادعا کند که این آیات شریفه اطلاق دارند، استخاره در شیعه ربطی به «ازلام» ندارد و اگر ازلام از عمل مشرکان است استخاره از عمل موحدان است به برخی از دعاهای مربوط به استخاره که قبل از استخاره باید قراءت نمود توجه شود:
الف: اللهم فتول یا مولای اختیار خیر الاوقات لحرکتی و سکونی ....[۵۴۴] ب: اللهم فارشدنی الی مرضاتک و طاعتک ...[۵۴۵].
ج: اللهم انی استخیرک فیما عقد علیه رأیی ...[۵۴۶].
د: یا اللَّه انی اشاورک فی امری هذا و انت خیر مستشارو مشیر فاشر علیّ بما فیه صلاح و حسن عاقبة.[۵۴۷] و امثال اینگونه دعاها بسیار زیاد است که در همه آنها طلب مشورت و خیر از خدای متعال است. سیدبن طاوس فرموده است: «در دعاهای استخاره گفته میشود هرکس بر مخلوقی اعتماد کند سعادت نمییابد و کسی که بر خداوند اعتماد کند شقی نخواهد شد و ائمه علیهم السلام تنها اعتمادشان در بهدست آوردن راه صحیح بر خداوند متعال است نه بر مردم».[۵۴۸]
سپس آقای قفاری میگوید: «گرچه استخاره در ابتدا با ازلام متفاوت است به اینکه در استخاره نماز و دعا هست ولی این نماز بدعت است و سرانجام استخاره با ازلام نیز یکی است». پاسخ این کلام آن است که این نمازی که شیعیان میگویند با نمازی که خود آقای قفاری از طریق احمد حنبل و بخاری نقل کرده است هیچ تفاوتی ندارد و اگر آنچه را که شیعیان میگویند شرک و بدعت است پس نمازی را که آقای قفاری نیز میگوید شرک است.
و امّا تفاوت استخاره با ازلام در چندچیز است: اولًا استخاره برای کشف مجهول نیست بلکه نوعی تفأل است ولی ازلام برای کشف مجهول است و تفأل نمیباشد.
و ثانیاً برای تشخیص قاتل از غیر قاتل و حلالزاده یا حرامزاده بودن هر شخصی شرع راههای مشخصی قرار داده است و کسی که از طریق ازلام بخواهد آنها را بهدست آورد از راه غیرشرعی وارد شده است و علت اصلی حرام بودن رجوع به کاهنان و جادوگران همین است، ولی استخاره مربوط به مواردی است که شرع مقدس هیچ حکمی در مورد آن ندارد و چیزی که حکم شرعی آن روشن است جای استخاره نیست و تنها استخاره در کارهای مباحی است که الزام یا منع شرعی نداشته و با مشورت نیز به نتیجه نرسد. ثالثاً استخارهای که در شیعه رواج دارد استخاره به رقعه و کاغذ نیست بلکه استخاره به قرآن مجید و تسبیح است که هیچ ارتباطی با ازلام ندارد.
نکته دیگر آنکه آقای قفاری در این عبارت خود مسلمانان را به اهلسنت تفسیر کرده و شیعه را در مقابل مسلمان قرار داده است و این آیا طبق کدام مدرک و سند دینی است که مسلمان یعنی اهلسنت. آیا هرکس شهادتین بگوید مسلمان نیست؟ بله اسلام وهابیگری آن است که هرکس در یک مسأله فرعی مخالف با ابنتیمیه یا ابنوهاب باشد او را غیر مسلمان معرفی میکنند و در اسلام وهابیگری میتوان صدها شاهدی که در کتابهای شیعه وجود دارد و دلالت میکند در استخاره طلب خیر و یاری تنها از خداوند شده است را نادیده گرفت و بعضی احادیث ضعیف السند را ملاک قرار داده و صدر و ذیل آنها را حذف کرد تا قرائن آنها از بین برود و به دلخواه آقای قفاری معنا کرد و آنگاه حکم به کفر آنان نمود!!.
و امّا اینکه آقای قفاری میگوید: «هر حدیثی که در کتابهای شیعیان وجود داشته باشد اگر شبیه آن در کتابهای اهلسنت وجود داشت آن را حمل بر تقیه میکنند» پاسخش آن است که این کلام بهصورت مطلق صحیح نیست ما هر حدیثی که در کتابهای شیعه باشد و شبیه آن در کتابهای اهلسنت باشد را حمل بر تقیه نمیکنیم بلکه اگر احادیث یک موضوع در کتابهای شیعه مختلف باشد و در کتابهای اهلسنت احادیثی وجود داشته باشد که با یک قسم (یک طایفه) از روایات شیعه موافق باشد در این صورت میگوییم این روایات احتمال تقیه دارند. و اگر در روایات شیعه آمده است که به حدیث مخالف عامه تمسک کنید زیرا رشد در مخالفت با آنان است.[۵۴۹] این به جهت آن نیست که ما نفس مخالفت با اهلسنت را پسندیده میدانیم بلکه به جهت آن است که اهلسنت تعمّد داشتند که هرچه از حضرت علی علیه السلام و سایر اهلبیت علیهم السلام نقل شده است با آنها مخالفت کنند و هرچه در کلام اهلبیت میدیدند خلاف آن را عمل میکردند[۵۵۰]به همین جهت ما میگوییم رشد در مخالفت با عامه است.
توضیحی درباره استخاره
استخاره و دعا و روش آن در منابع اهلسنت فراوان ذکر شده است.[۵۵۱] در کتابهای شیعه نیز احادیث فراوانی درباره نقل شده است.[۵۵۲] تنها تفاوت در کیفیت استخاره است و اینکه آیا واقعاً استخاره میتواند اثر بگذارد یا خیر و واقع را نشان میدهد یا نه.
استخاره به معنی طلب خیر کردن است و گاهی به معنی توکل بر خداوند در آنچه بر انسان مجهول است میباشد. و استخاره واقع را نشان نمیدهد و لذا هرگز استخاره نمیتواند به عنوان یک دلیل شرعی در فقه مورد استفاده قرار گیرد بله استخاره نوعی تفأل است که برای رفع تحیّر در عمل مفید است هنگامی که هیچ راه دیگری وجود نداشته باشد. در برخی از دعاهای استخاره نیز این جمله آمده است که «اللهم انی تفألّت بکتابک» که معلوم میشود استخاره همان فال نیک زدن است. فال یعنی استدلال از یک حادثه بر وقوع امر خیری و انتظار آن، و تطیّر یعنی استدلال از یک حادثه بر وقوع امر شری و انتظار آن و در قرآن کریم از تطیر مکرراً نکوهش شده است ولی در روایات به تفأل دستور داده شده است.[۵۵۳]
و برهان عقلی بر نفی و نیز بر اثبات تأثیر تفأل بر خیر بودن چیزی و تطیّر بر شر بودن حادثهای نداریم که اینکه بر اثبات آن نیز نمیتوان برهان آورد. دقیقاً مثل چشم زخم[۵۵۴] ولی میدانیم باید بین تفأل و تطیر و خوب شدن یا بدشدن آن حادثه رابطهای وجود داشته باشد هرچند برای ما قابل تحلیل و تفسیر نباشد، زیرا در شرع تأیید شدهاند.
علامه طباطبایی فرموده است: «حقیقت امر این است که انسان وقتی بخواهد به کاری دست بزند ناچار است که آن را بررسی کند و فکر خود را بهکار اندازد یا مشورت کند و اگر با فکر و مشورت به نتیجهای نرسید چارهای ندارد جز آنکه متوسل به خدای متعال شود و این همان استخاره است و این را علم غیب نمیگویند و این را نباید شرک نامید. خلاصه آنکه هیچ مانع و محذور دینی در استخاره و مشورت نیست، چون استخاره یعنی تعیین یکی از دو طرف تردید و واجبی را حرام نمیکنند و حرامی را حلال نمیکند پس تغییر حکم در آن نیست و انسان را از غیب با خبر نمیکند و تنها انسان را از حیرت و تردید رهایی میبخشد و میگوید خیر صاحب استخاره در چیست.
ولی این که اثر فعل و ترک در آینده چه خواهد بود و چه حوادثی را به بار میآورد از عهده استخاره بیرون است و آینده صاحب استخاره مثل آینده کسی که استخاره نکرده است و کار خود را با فکر و مشورت انجام میدهد یکی است. عین این اشکال در استخاره با قرآن نیز وجود دارد که بهدست آوردن علم غیب است ولی پاسخ این اشکال آن است که روایات متعدد داریم که پیامبر تفأل به خیر میزد و مردم را نیز توصیه به آن مینمود. پس معلوم شد که استخاره یا تفأل به قرآن اشکال ندارد و آنچه که بعضی گفتهاند استخاره همان ازلام است و حرام میباشد وجهی ندارد».[۵۵۵]امام خمینی نیز در تحلیل استخاره فرموده: «از برای استخاره دو معنی است اوّل طلب خیر کردن از خداوند در تمام کارها و بیشتر روایات این قسم استخاره را گفته است دوم آنکه انسان بهطور کلی در امری متحیّر باشد که با عقل و مشورت با جایی نرسد چون دو دلی و تردید حالت بدی است اینجا از خداوند بخواهد که ما را راهنمایی کرده و اراده ما را به یک طرف قوی کند و قرآن نیز فرموده: «در حال اضطرار و بیچارگی جز خدای جهان کسی نمیتواند اجابت خواهش بیچارگان متحیّر بنماید.
در اینجا دینداران میگویند بهوسیله استخاره و توجه به خدای مهربان میتوان راهی بهدست آورد. و در روایات نیامده است که همیشه استخاره انسان را بهواقع میرساند. و اگر برای استخاره همین یک نتیجه بیشتر نباشد که مردم دو دل را گاهی قوی الاراده میکند و سردیها و سستیها را مبدل به گرمی و پشتکار میکند برای خوبی آن بس بود».[۵۵۶] گفته شد که استخاره نوعی تفأل است، ولی چون در روایتی آمده است که «تفأل به قرآن نزنید»[۵۵۷]
فیض کاشانی فرموده: «این حدیث با آنچه که اکنون بین مردم شایع گردیده که استخاره به قرآن میکنند تنافی ندارد. زیرا تفأل با استخاره تفاوت دارد. چون تفأل مربوط به اموری است که در آینده انجام میشود و میخواهند با تفأل و ضعیت آن را روشن کنند مثلًا این مریض خوب میشود یا میمیرد، و گمشده پیدا میشود یا خیر و در واقع نوعی بهدنبال علم غیب بودن است و لذا از آن نهی نیز شده است و اینکه کسی حکم جزمی بهوسیله آن نکند، ولی استخاره برای بهدست آوردن راهنمایی در فعلی است که اکنون میخواهد انجام دهد یا ترک کند و تعیین ترک و فعل را به خداوند واگذار نموده است. و علت آنکه تفأل به غیر قرآن جایز است بهشرط آنکه بهصورت قطعی حکم نکند این است که اگر در آینده واقعیت برخلاف آن فال بود مشکلی پیش نمیآید.
امّا اگر تفأل به قرآن باشد و در آینده کشف خلاف گردد این موجب سوءظن به قرآن میشود. امّا این اشکال در استخاره با قرآن پیش نمیآید زیرا در استخاره اصل مطلب همیشه مبهم است مثلًا ممکن است در آینده ضرر آن کار روشن شود ولی ضرر غیر از خیر و شرّ است و چه بسا چیزی خیر باشد در عین آنکه دارای ضرر است و قرآن نیز فرموده عَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ.[۵۵۸][۵۵۹]
این کلام مرحوم فیض از آن جهت که تفاوت بین جواز تفأل به غیر قرآن و کراهت تفأل به قرآن را بیان کرده است بسیار خوب است، ولی فرقی که ایشان بین استخاره و تفأل بیان کرد قابل نقد است، زیرا اینگونه نیست که همیشه تفأل برای معرفت پیدا کردن نسبت به چیزی باشد و استخاره برای عمل و فعل و ترک باشد نه برای معرفت. بلکه گاهی استخاره برای کشف واقعیت است و گاهی تفأل برای عمل. علاوه بر آنکه همانگونه که قبلًا گفتیم در دعای استخاره با قرآن جمله «اللهم انی تفألت بکتابک» آمده است که شاهد آن است که استخاره نیز نوعی تفأل زدن است.
پانویس
- ↑ «التوحید والشرک فی القرآن الکریم»، ص 35؛ «السلفیة بین اهل السنة و الامامیة»، ص 560
- ↑ سوره الذاریات: 51، آیه 56
- ↑ در «تفسیر صافی» ج 2، ص 611 از امام زینالعابدین علیه السلام نقل کرده است که: «ایهاالناس انّ اللَّه جل ذکره ما خلق العباد الّا لیعرفوه، فاذا عرفوه عبدوه، و اذا عبده استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه ...». در این حدیث معرفت را مقدمه عبادت و توحید در عبادت قرار داده است. مرحوم طبرسی نیز در «مجمع البیان» ج 10، ص 161 گوید: «والمراد انّ الغرض فی خلقهم تعرضهم للثواب، و ذلک لایحصل الّا باداء العبادات، فصار کانّه سبحانه خلقهم للعبادة»
- ↑ مثل: «اذ جاءتهم الرسل من بین ایدیهم و من خلفهم الّا تعبدوا الّااللَّه» فصلت: 41، آیه 14 «و لقد بعثنا فی کل امة رسولًا ان اعبدوا اللَّه» سوره نحل: 16، آیه 36. «و ما ارسلنا من قبلک من رسول الّا نوحی الیه انّه لاالهالا انا فاعبدون» سوره انبیاء: 21، آیه 25. «و لقد ارسلنا نوحاً الی قومه فقال یا قوم اعبدوا اللَّه» سوره اعراف: 7، آیه 59. «و الی ثمود اخاهم صالحاً قال یا قوم اعبدوا اللَّه» سوره اعراف: 7، آیه 73. «و الی عاد اخاهم هوداً قال یا قوم اعبدوا اللَّه» سوره اعراف: 7، آیه 65. «و الی مدین اخاهم شعیبا قال یا قوم اعبدوا اللَّه» سوره هود: 11، آیه 84. «و ابراهیم اذ قال لقومه اعبدوا اللَّه» سوره عنکبوت: 29، آیه 16. «و اذا اخذنا میثاق بنیاسرائیل لاتعبدون الّا اللَّه» سوره بقره: 2، آیه 83. «ام کنتم شهداء اذ حضر یعقوب الموت اذ قال لبنیه ما تعبدون من بعدی قالوا نعبد الهک و اله ابائک ابراهیم و اسحاق الهاً واحداً» سوره بقره: 2، آیه 133. «و قال المسیح یا بنیاسرائیل اعبدوا ربی و ربکم» سوره مائده: 5، آیه 72
- ↑ علامه طباطبایی در «بیان» سوره اعراف میفرماید: «این سوره بیان میکند که عهد خداوند که از انسان گرفته شده است عبارتست از پرستش خدای متعال و پرهیز از هرگونه شرک و سپس سرانجام کسانی را بیان میکند که به این عهد پایبند نماندند». «المیزان» ج 8، ص 3 و در «بیان» سوره هود نیز فرموده: «غرض از این سوره دعوت به توحید در عبادت است و نهی کردن از پرستش غیر خدای متعال و منحصر کردن عبادت به خدای متعال». «المیزان» ج 10، ص 144
- ↑ «دلائل التوحید»، ص 49
- ↑ «لاالهالّااللَّه عقیدة و شریعة و منهاج حیاة»، ص 17
- ↑ سوره، آیه 45
- ↑ جمله «اعبد اهل زمانه» در مورد همه ائمه علیهم السلام بکار رفته است. ر. ک: «بحار الانوار» ج 41، ص 11 و 148؛ ج 46، ص 40
- ↑ مثلًا: العبادة اشغلت زرارة عن الکلام، «سفینة البحار» ج 3، ص 292؛ و کان محمد بن مسلم مشهوراً فی العبادة و کان من العباد فی زمانه، «بحارالانوار» ج 7، ص 390
- ↑ مثلًا اینگونه دعا فراوان نقل شده است که: «اللهم لک صلیّت و لک رکعت و سجدت لک وحدک لا شریک لک، لأنّ الصلاة والرکوع و السجود لایکون الّا لک، لانّک انت اللَّه لاالهالّا أنت ...»، «اقبال الاعمال»، ص 334
- ↑ «الاشارات و التنبیهات» با شرح خواجه نصیرالدین طوسی، ج 3، ص 371، فصل چهارم از نمط 9
- ↑ «صحاح اللغة» ج 6، ص 2223: «اله الاهة: عبد عبادة»
- ↑ «القاموس المحیط» ج 2، ص 1631؛ «اله الوهیة: عبد عبادة و اله کفعال بمعنی مألوه، و کلّ ما اتخذ معبوداً اله عند متّخذه». تفاوت کلام جوهری و فیروزآبادی در این است که جوهری مصدر آن را «الاهة» گرفته است ولی فیروزآبادی «الوهیة». و گرچه فیروزآبادی در معنی کلمات عرب دقیقتر از جوهری است ولی در مباحث ادبی و خصوصاً مباحث صرفی جوهری از دقت بیشتری برخوردار است و راغب و طریحی و ابنفارس نیز الاهة ذکر کردهاند نه الوهیة. بنابراین مصدر این کلمه باید «الاهة» باشد و این نکته در آینده مورد استفاده قرار میگیرد
- ↑ «معجم مفردات الفاظ القرآن الکریم»، ص 17: «اله جعلوه اسماً لکلّ معبود لهم، و سمّوا الشمس الاهة لاتخاذهم إیّاها معبوداً ... فالاله علی هذا: المعبود»
- ↑ «مجمل اللغة» ص 57: «اله الاهة کعبد عبادة، والمتأله: المتعبّد، و بذلک سمّی الاله، لأنّه معبود، و کان ابنعباس یقرأ: و یذرک و الاهتک. سوره اعراف آیه 127 أی عبادتک». «المصباح المنیر» ص 37: «أله یأله: بمعنی عبد عبادة، و تألّه تعبّد و الاله المعبود»؛ «مجمع البحرین»، ج 6، ص 339: «الاهة: المعبود، و اله بالفتح الاهة: عبد عبادة»
- ↑ «أساس البلاغه» ص 491
- ↑ سوره، آیه 5
- ↑ «توحید الربوبیة و توحیدالالهیة و مذاهب الناس بالنسبة الیهما» ص 10
- ↑ همان مدرک، ص 49
- ↑ «بحوث فی الملل والنحل»، ج 4، ص 67؛ «السلفیة بین اهل السنة و ...» ص 561
- ↑ سوره فاتحه: 1، آیه 5
- ↑ «الکشاف» ج 1، ص 14
- ↑ «مختار الصحاح»، ص 408؛ «اصل العبودیة الخضوع والذلّ»
- ↑ «معجم مفردات الفاظ القرآن الکریم» ص 330؛ «العبودیة اظهار التذلل والعبادة ابلغ منها لانها غایة التذلل، و لایستحقّها الّا من له غایة الافضال و هو اللَّه تعالی»
- ↑ «مجمع البحرین» ج 3، ص 92: «العبادة هی غایة الخضوع والتذلّل، و لذلک لا تحسن الّا للَّهتعالی الذی هو مولی اعظم النعم، فهو حقیق بغایة الشکر»
- ↑ «القاموس المحیط»، ج 1، ص 431
- ↑ «تاج العروس»، ج 8، ص 331: «اصل العبودیة: الذلّ والخضوع و ... و قوله تعالی: «ایّاک نعبد» ای نطیع الطاعة التی یخضع معها، و قال ابنالاثیر: و معنی العبادة فی اللغة: الطاعة معالخضوع»، ابنمنظور نیز همین معنی را ذکر کرده است «لسان العرب» ج 3، ص 272
- ↑ «الفروق اللغویة»، ص 182: «الفرق بین العبادة والطاعة أنّ العبادة غایة الخضوع ولا تستحق الّا بغایة الانعام، و لهذا لایجوز أن یعبد غیر اللَّه تعالی، ولاتکون العبادة الّا مع المعرفة بالمعبود، والطاعة الفعل الواقع علی حسب ما اراده المرید متی کان المرید أعلی رتبة ممن یفعل ذلک، و تکون للخالق والمخلوق، والعبادة لاتکون الّا للخالق»
- ↑ «لغت نامه» دهخدا، ج 10، 1568؛ «فرهنگ فارسی دکتر معین» ج 2، ص 2272
- ↑ «تفسیر القرآن الکریم» سیدمصطفی خمینی، ج 1، ص 388
- ↑ «مجمع البحرین»، ج 3، ص 95: «العبادة بحسب الاصطلاح هی المواظبة علی فعل المأمور به»
- ↑ «تفسیر شیخ ابوالفتوح رازی»، ج 1، ص 49
- ↑ «نقض فتاوی الوهابیة»، ص 44
- ↑ «تفسیر القرآن الکریم» صدرالدین شیرازی، ج 1، ص 87
- ↑ «التبیان»، ج 1، ص 332
- ↑ «ریاض السالکین»، ج 3، ص 206
- ↑ «الآء الرحمن»، ج 1، ص 58: «معاملة الانسان لمن یتخذه الهاً معاملة الاله المستحق لذلک بمقامه فی الالهیة، و لم اجدها فی القرآن الکریم مستعملة فی غیر ذلک الّا فی ثلاثة موارد: یا ابت لاتعبد الشیطان سوره یس، آیه 60، و قومهما لنا عابدون سوره مؤمنون، آیه 49» علامه طباطبایی نیز تقریباً نزدیک به کلام مرحوم بلاغی فرموده: «عبادت آن است که انسان خود را در مقام مملوک بودن برای پروردگار خود قرار دهد و لذا عبادت با استکبار منافات دارد»، «المیزان»، ج 1، ص 22. و در جای دیگر فرموده: «هر اطاعتی که بهصورت استقلالی انجام شود عبادت است و لازمه این کلام آن است که خداوند بدون هیچ قید و شرطی و بهصورت استقلالی اطاعت گردد. و هرکس که رب باشد و بدون قید و شرط اطاعت گردد. او اله خواهد بود زیرا اله یعنی آنکه مستحق پرستش است»، «المیزان» ج 9، ص 255. و در جای دیگر فرموده: «حقیقت عبادت آن است که عبد خود را در مقام ذلّت و بندگی قرار دهد و توجهش بهسوی خدای باشد، و این است مقصود کسانی که عبادت را به معرفت تفسیر کردهاند». «المیزان»، ج 18، ص 420.
آیةاللَّه خویی نیز در «البیان فی تفسیر القرآن» ص 501 همین تعریف را پذیرفته است، امام خمینی نیز در «کشف الاسرار» ص 23 میفرماید: «عبادت عبارت از آن است که کسی را به عنوان اینکه او خدا است ستایش کنند چه به عنوان خدایی بزرگ یا خدایی کوچک باشد» - ↑ ر. ک: «مجموعه آثار عصار» صص 379- 382
- ↑ «تفسیر القرآن الکریم» سیدمصطفی خمینی، ج 1، ص 390: «لایعتبر فی تحقق ماهیة العبادة الّا الخضوع بعنوان اظهار المبدئیة اوالمدخلیة فی الامور الخارجة عن اختیار البشر عادة و متعارفاً کالاستشفاع و نحوه»
- ↑ «خدا و انسان در قرآن»، ص 189
- ↑ «المحصول فی علم الاصول»، ج 2، ص 294 و 425
- ↑ «الالهیات» ج 2، ص 86- 99؛ «التوحید والشرک فی القرآن الکریم» ص 72؛ «مفاهیم القرآن فی معالم التوحید»، ج 1، ص 405؛ «منشور جاوید» ج 2، ص 387؛ «فی ظلال التوحید» ص 26
- ↑ «شرح عقائد الامامیة»، ج 1، ص 162
- ↑ «وجوه القرآن»، ص 201
- ↑ ر. ک: «تفسیر موضوعی قرآن مجید»، ج 6، ص 213
- ↑ «علل الشرایع» ج 1، ص 9: «خرج الحسین بن علی علیهم السلام علی اصحابه فقال: ایهاالناس انّاللَّه جلّ ذکره ما خلق العباد الّا لیعرفوه فاذا عرفوه عبدوه فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه»
- ↑ سوره الذاریات: 51، آیه 56
- ↑ «تفسیر نورالثقلین» ج 5، ص 132؛ «جواهر الکلام» ج 29، ص 30؛ «شرح الاسماء الحسنی» ج 2، ص 23؛ «الرواشح السماویة»، ص 21
- ↑ «تفسیر موضوعی قرآن مجید»، ج 6، ص 332
- ↑ «توحید در نظام عقیدتی و ارزشی اسلام»، ص 26
- ↑ «معارف قرآن»، خداشناسی، کیهانشناسی، انسانشناسی، ج 1، ص 60
- ↑ همان مدرک، ص 61
- ↑ «نهجالبلاغه»، خطبه قاصعه، ش 234، ص 770
- ↑ «توحید در نظام عقیدتی و نظام ارزشی اسلام»، ص 26
- ↑ «العقائد الاسلامیه»، ج 1، ص 150
- ↑ مثل آیه 31 سوره یونس: «قل من یرزقکم من السماء و الارض امّن یملک السمع والابصار و من یخرج الحیّ من المیت و یخرج المیت من الحیّ و من یدبّر الامر فسیقولون اللَّه فقل افلا تتقون». و شبیه این آیه شریفه است آیات 84- 89 سوره مؤمنون
- ↑ سوره زمر: 39، آیه 3
- ↑ «نهایة الاصول» ج 1، ص 313، و در «لمحات الاصول»، ص 298 فرموده است: «انّ الاعراب فی زمان الجاهلیة انّما یعبدون غیراللَّه تعالی من صنوف الاصنام، ولایعتقدون الوهیتها، و کان شرکهم فی العبادة لابغیرها، وکلمة التوحید انّما هی لنفی المعبود الآخر سوی اللَّه، فمعنی کلمة التوحید: انّه لااله معبود الّااللَّه، فالا قرار بها مقابل للاعتقاد الرائج و موجب لتوحید اللَّه تعالی الذی هو محل النزاع بینهم»
- ↑ «مناهج الاصول الی علم الاصول»، ج 2، ص 226، عبارت ایشان چنین است: «... ولولا دلالته علی اثبات الالوهیة للَّهتعالی لما کان مفیداً للاعتراف بوجود الباری. و یمکن ان یقال: انّ عبدة الاوثان فی زمانه کانوا معتقدین باللَّه تعالی لکن جعلوا الاوثان وسائط له، و کانوا یعبدونها لتقربّهم الیاللَّه تعالی، فقبول کلمة التوحید انّما هو لاجل نفی الآلهة ای المعبودین، لااثبات وجود الباری فانّه کان مفروغاً منه» 3- ر. ک: «دلائل التوحید»، ص 70؛ «مجموعة التوحید»، ص 7
- ↑ سوره شعرا: 26، آیه 97
- ↑ «المیزان فی تفسیر القرآن»، ج 15، ص 61
- ↑ «المیزان فی تفسیر القرآن» ج 10، ص 51، عبارت علامه طباطبایی چنین است: «... والآیة ترّد علیهم حجّتهم ببیان انتهاء التدبیرات المختلفة الیه تعالی، و انّ ذلک یدلّ علی انّاللَّه سبحانه ربّ کلّ شیء وحده، فهی تخاطبهم بأنّکم تعترفون بأنّ ما یخصّکم من التدبیر کرزقکم و ما یعمّکم و غیرکم منه ینتهی الیاللَّه سبحانه، فهوالمدبّر لأمرکم و أمر غیرکم فهوالربّ لاربّ سواه»
- ↑ سوره یوسف: 12، آیه 39
- ↑ سوره زمر: 39، آیه 3
- ↑ «معارف قرآن ...» ص 52- 53
- ↑ «کفایةالاصول»، ص 210
- ↑ «نهایة الاصول» ج 1، ص 313؛ «لمحات الاصول» ص 298؛ «مناهج الوصول الی علم الاصول» ج 2، ص 226
- ↑ «انوار الاصول»، ج 2، ص 74، کلام ایشان چنین است: «انّ کلمة التوحید لیست ناظرة الی توحید الذات و اثبات اصل وجود واجب الوجود، بل انّها سیقت للتوحید الافعالی و لنفی مایعتقده عبدة الاوثان، و یشهد لذلک انّ المنکرین الموجودین فی صدرالاسلام لم یکونوا مشرکین فی ذات الواجب تعالی بل کانوا معتقدین بوحدة ذاته و فاطئین فی توحید عبادته، فکانوا یعبدون الاصنام لیقربوهم الی اللَّه زلفی بزعمهم، فکلمة الاخلاص حینئذ وردت لردّهم و لنفی استحقاق العبودیة عن غیره تعالی فیکون معناها: لامستحق للعبودیة الّااللَّه». در این کلام آیةاللَّه مکارم توحید افعالی را به معنی توحید عبادی گرفته است زیرا جمله «ولنفی ما ...» ظاهرش آن است که توضیح ما قبل است و دنباله عبارت نیز شاهد آن است و این باید سهوالقلم باشد
- ↑ «تهذیب الاصول» سیدعبدالاعلی سبزواری، ج 1، ص 119
- ↑ «حاشیة الکفایه» علامه طباطبایی، ج 1، ص 159
- ↑ آیةالله جوادی آملی در «تفسیر موضوعی» ج 6، ص 407 میفرماید: «لا اله الا الله سخن همه انبیاست که به دو اصل سلبی و اثباتی در عرض هم تحلیل نمیشود که یکی اثبات باشد و دیگری سلب، بلکه در حقیقت یکی اصل است و دیگری فرع. چون الّا در لا اله الّا الله به معنی غیر است یعنی غیر از الهی که فطرت و عقل آن را میپذیرد اله دیگری نیست لااله غیر از الهی که ثبوتش مفروغ عنه است». محقق دوانی نیز در «الرسائل المختاره» ص 57 فرموده؛ «این کلمه طیّبه برای نفی خدایانی است که مشرکان اعتقاد به آنها داشتهاند و در واقع نفی شرک در عبادت از گوینده خود میکند»
- ↑ محقق دوانی نیز در «تفسیر سورة الاخلاص» چاپ شده ضمن «الرسائل المختارة» ص 57 همین معنا را پذیرفته است
- ↑ «بحار الانوار» ج 74، ص 3
- ↑ برخی از آیات شریفه که نکته فوق از آنها استفاده میشود عبارتند از: «ذلکم اللَّه ربکم لا اله الا هو خالق کلّ شی فاعبدوه و هو علی کل شی وکیل» سوره انعام: 6، آیه 102. «قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس» سوره ناس: 114، آیه 1- 3. که به ترتیب منطقی ابتدا ربوبیت الهی بر مردم را بیان کرده و لازمه این ربوبیت آن است که او مالک مردم است و لازم آن این است که او اله و معبود مردم باشد. «و مالی لا اعبد الذی فطرنی و الیه ترجعون» سوره یس: 36، آیه 22. «قل أرأیتم شرکاء کم الذین تدعون من دوناللَّه ارونی ماذا خلقوا من الارض ام لهم شرک فی السموات ...» سوره فاطر: 35، آیه 40
- ↑ استاد مصباح فرموده است: «یکی دیگر از مراتب توحید، توحید در الوهیت و معبودیت است، یعنی کسی جز اللَّه سزاوار پرستش نیست همان مفهوم که مفاد لاالهالااللَّه است، معبودی جز اللَّه نیست. این هم نتیجه طبیعی همان اعتقادات قبلی است. وقتی هستی ما از اللَّه است، اختیار وجود ما هم بهدست اوست، تأثیر استقلالی در جهان از اوست، حق فرمان دادن و قانون وضع کردن هم منحصر به اوست دیگر جای پرستش برای کس دیگری باقی نمیماند. باید فقط او را پرستید چون پرستیدن در واقع اظهار بندگی کردن و خود را در اختیار کسی قرار دادن بیچون و چرا است، و اظهار اینکه من مال تو هستم یعنی بندگی همین معنا را افاده میکند، چنین امری نسبت به کسی سزاوار است که او واقعاً مالک باشد. به عبارت دیگر الوهیت نتیجه اعتقاد به ربوبیت است، انسان کسی را پرستش میکند که معتقد باشد آن کس یک نوع آقایی بر او دارد، وقتی ربوبیت تکوینی و تشریعی اللَّه ثابت شد نتیجه طبیعی آن این است که کسی جز او هم پرستش نشود. یکی دیگر از مظاهر توحید، این است که عملًا انسان پرستش کسی جز اللَّه نکند»، «معارف قرآن، خداشناسی، کیهانشناسی» ج 1، ص 50. مضمون کلام فوق از «المیزان فی تفسیر القرآن»، ج 9، ص 255، ذیل آیه 31 سوره توبه: 9، نیز بهدست میآید
- ↑ «اخلاق ناصری»، ص 137
- ↑ «اخلاق ناصری»، ص 140
- ↑ «یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَکُمْ مِنْ إِلَهٍ غَیْرُهُ هُوَ أَنشَأَکُمْ مِنْ الْأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَکُمْ فِیهَا»
- ↑ سوره نوح: 71، آیه 17
- ↑ سوره هود: 11، آیه 61
- ↑ همان آیه
- ↑ سوره شعرا: 26، آیه 149
- ↑ «تفسیر موضوعی قرآن مجید»، ج 6، ص 430
- ↑ همان مدرک، ص 408
- ↑ «تفسیر القرآن الکریم»، ج 1، ص 93
- ↑ «مجمع البیان»، ج 8، ص 316
- ↑ مثل: «وَلَا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَایَنْفَعُکَ وَلَا یَضُرُّکَ فَإِنْ فَعَلْتَ فَإِنَّکَ إِذاً مِنْ الظَّالِمِینَ» سوره یونس: 10، آیه 106.
«قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَی کَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً ...» سوره آلعمران: 3، آیه 64.«وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَایَضُرُّهُمْ وَلَا یَنْفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَایَعْلَمُ فِی السَّمَوَاتِ وَلَا فِی الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی عَمَّا یُشْرِکُونَ» سوره یونس: 10، آیه 18.
و نیز آیه 31، سوره توبه: 9، که در مورد شرک یهود و نصاری است
«وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» سوره کهف: 18، آیه 110 - ↑ «المیزان»، ج 13، ص 438
- ↑ «التبیان»، ج 7، ص 100
- ↑ «مجمع البیان»، ج 5، ص 98
- ↑ «المیزان»، ج 16، ص 226
- ↑ ر. ک: سوره نساء: 4، آیه 48 و نیز آیه 116 همان سوره
- ↑ «المیزان»، ج 4، ص 371
- ↑ سوره ابراهیم: 14، آیه 22
- ↑ «المیزان»، ج 12، ص 48
- ↑ سوره مائده: 5، آیه 72
- ↑ «اصول کافی»، ج 2، ص 217؛ «وسائل الشیعه» ج 15، ص 318
- ↑ ر. ک: «اصول کافی» ج 2، ص 212، ح 4؛ «کنز الفوائد» ص 184؛ «مجمع البیان»، ج 2، ص 39؛ «وسائل الشیعه» ج 15، ص 322؛ «اربعین شیخ بهایی» ص 281، ح 30؛ «مرآة العقول» ج 10، ص 46
- ↑ ر. ک، سوره النجم: 53، آیه 19؛ سوره نوح: 71، آیه 23
- ↑ «ادیان العرب»، ص 290
- ↑ سوره زمر: 39، آیه 3
- ↑ «المفصل فی تاریخ العرب»، ص 44
- ↑ سوره لقمان: 31، آیه 25؛ سوره زمر: 39، آیه 38
- ↑ سوره یونس: 10، آیه 31. و شبیه این آیه است آیات 84 تا 90 از سوره مؤمنون: «قُلْ لِمَنْ الْأَرْضُ وَمَنْ فِیهَا إِنْ کُنتُمْ تَعْلَمُونَ* سَیَقُولُونَ للَّهِ قُلْ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ* قُلْ مَنْ رَبُّ السَّمَوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ* سَیَقُولُونَ للَّهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ* قُلْ مَنْ بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَهُوَ یُجِیرُ وَلَا یُجَارُ عَلَیْهِ إِنْ کُنتُمْ تَعْلَمُونَ* سَیَقُولُونَ للَّهِ قُلْ فَأَنَّا تُسْحَرُونَ»
- ↑ «توحید الربوبیة و توحید الالهیة و مذاهب الناس بالنسبة الیهما»، ص 108
- ↑ سوره توبه: 9، آیه 26
- ↑ سوره یوسف: 12، آیه 39
- ↑ «معارف قرآن»، ص ۵۲ و ۵۳
- ↑ ر. ک: سوره انعام: ۶، آیه ۱۴۸ و سوره النجم: ۵۳، آیه ۲۳
- ↑ ر. ک: سوره فرقان: ۲۵، آیه ۲۱ و سوره نساء: ۴، آیه ۱۵۳
- ↑ ر. ک: سوره یونس: ۱۰، آیه ۱۸
- ↑ ر. ک: سوره رخرف: ۴۳، آیه ۲۲ و سوره مائده: ۵، آیه ۱۰۴ و سوره بقره: ۲، آیه ۱۶۹
- ↑ ر. ک: سوره طه: ۲۰، آیه ۹۶
- ↑ ر. ک: سوره نمل: ۲۷، آیه ۲۴
- ↑ سوره زمر: ۳۹، آیه ۴
- ↑ «إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» سوره نحل: ۱۶، آیه ۲-/ ۱
- ↑ علامه طباطبایی ذیل آیه شریفه «إِنِّی کَفَرْتُ بِمَا أَشْرَکْتُمُونِی مِنْ قَبْلُ» سوره ابراهیم: ۱۴، آیه ۲۲ فرموده: «مقصود شرک در طاعت است نه در عبادت»، «المیزان»، ج ۱۲، ص ۴۸
- ↑ سوره کهف: ۱۸، آیه ۱۱۰
- ↑ «الکشاف»، ج ۲، ص ۷۵۱
- ↑ همان مدرک
- ↑ «مجمع البیان»، ج ۶، ص ۴۹۹
- ↑ در قرآن کریم گاهی کفر و شرک مترادف بهکار رفتهاند مثلًا در سوره کهف داستان دو مردی که یکی از آنان منکر معاد بود درباره او گاهی کفر استعمال شده و گاهی شرک «وَمَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائِمَةً وَلَئِنْ رُدِدْتُ إِلَی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْهَا مُنقَلَباً* قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَهُوَ یُحَاوِرُهُ أَکَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا* لَکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَلَا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً» سوره کهف: ۱۸، آیه ۳۶- ۴۲
- ↑ سوره نور:، آیه ۵۵
- ↑ «کاشف الاسرار» ج ۲، ص ۴۶۳، و در ج ۱، ص ۶۳ نیز این معنای پنجم را ذکر کرده است
- ↑ «شرح اللمعة» ج ۱، ص ۲۶۵، حاشیه کتاب
- ↑ «اصول کافی»، ج ۲، ص ۲۳، حدیث اوّل از باب الشرک؛ «الانوار النعمانیة»، ج ۳، ص ۷۵
- ↑ مرحوم طالقانی در «کاشف الاسرار» ج ۲، ص ۴۱۱ در توضیح این حدیث فرموده است: «کفر به معنی ستر و پوشانیدن و پنهان نمودن، و شرک به معنی شریک قرار دادن است و ظاهر است که شریک بودن تو با زید باید در چیزی باشد که تو و زید در آن چیز مثل هم باشید. چون شرکت در مال مثلًا و تا مشترک فیه نباشد شرکت صورت نبندد و تا تساوی در وی و صدق وی به هر دو نباشد مشترک فیه هر دو نباشد. تا انسان بر زید و عمر صادق نیاید مشترک فیه نشد، و تا ایشان تساوی در صدق نداشتند شریکین و مثلین نشدند و هکذا شرکت انسان و فرس در حیوانیت و شرکت فرس و شجر در نباتیّت و هکذا
- ↑ سوره شعراء: ۲۶، آیه ۹۷
- ↑ «اجابة المضطرین»، ج ۱، ص ۳۲، ۳۳
- ↑ «البیان»، ص ۵۰۹
- ↑ «مجمع البیان»، ج ۹، ص ۲۶۵؛ «بحارالانوار»، ج ۱۴، ص ۴۸۷
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۳۴
- ↑ سوره یوسف: ۱۲، آیه ۴
- ↑ سوره اسراء: ۱۷، آیه ۲۴
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۱۲۵
- ↑ «بحارالانوار» ج ۴۷، ص ۹۰
- ↑ «البیان»، ص ۵۰۹
- ↑ «تفسیر موضوعی قرآن مجید»، ج ۶، ص ۲۵۴
- ↑ «نهجالبلاغه»، خطبه ۹۱، ص ۱۳۰
- ↑ سوره تحریم: ۶۶، آیه ۶
- ↑ سوره، آیه ۷۵
- ↑ «مفاهیم القرآن الکریم فی معالم التوحید»، ج ۱، ص ۴۰۲
- ↑ «الاحتجاج»، ج ۱، ص ۳۱
- ↑ «مفاهیم القرآن الکریم»، ج ۱، ص ۴۰۰
- ↑ «صحیح البخاری» تک جلدی، کتاب الحج، ص ۲۸۸، ح ۱۶۱۰
- ↑ «مقدمهای بر جهانبینی اسلام»، جهانبینی توحیدی، ص ۱۱۶- ۱۱۷
- ↑ سوره زمر: ۳۹، آیه ۶۵
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۲۷
- ↑ تمام این تفسیر توسط ابوالفضل عباس بن محمد بن قاسم بن حمزه نقل شده است که در کتابهای رجال نامی از او به میان نیامده و مجهول است
- ↑ ر. ک: «صیانة القرآن من التحریف» ص ۲۲۹؛ «الذریعه الی تصانیف الشیعه»، ج ۴، ص ۳۰۳
- ↑ «اصول کافی»، ج ۱، ص ۴۲۷، ح ۷۶
- ↑ «مراة العقول»، ج ۵، ص ۹۴
- ↑ «اصول کافی»، ج ۱، ص ۴۲۷، ح ۷۶
- ↑ «مجمع البیان»، ج ۸، ص ۷۹۰. شبیه این کلام در «مرآة العقول» ج ۵، ص ۹۴ نیز آمده است
- ↑ «مرآةالعقول» ج ۵، ص ۹۵
- ↑ «البرهان فی تفسیر القرآن»، ج ۴، ص ۸۳
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۲۸
- ↑ «البرهان فی تفسیر القرآن»، ج ۴، ص ۸۳
- ↑ «المیزان»، ج ۷: ص ۳۰۸
- ↑ «اصول مذاهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۲۹
- ↑ همان مدرک
- ↑ متن حدیث طبق نقل «البرهان فی تفسیر القرآن» ج ۴، ص ۸۳ چنین است: «کنت عنده و حضره قوم من الکوفیین فسألوه عن قول اللَّه عزوجل: «لئن اشرکت لیحبطن عملک» قال لیس حیث تذهبون، ان اللَّه عزوجل حیث اوحی الی نبیّه صلی الله علیه و آله ان یقیم علیا للناس علماً اندس الیه معاذبن جبل فقال: اشرک فی ولایتهای الاول والثانی حتی یسکن الناس الی قولک و یصدقوک. فلما انزل اللَّه عزوجل: «یا ایهاالرسول یکذبونی ولا یقبلون منی، فانزل اللَّه عزوجل: «لئن اشرکت لیحبطن عملک»
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۲۹
- ↑ «صفوة التفاسیر» ج ۱، ص ۳۵۵ که از علمای وهابی و بسیار متعصب و ضد شیعه است میگوید: «ای بلغّ رسالة ربّک غیر مراقب احداً و لاخائف ان ینالک مکروه ... فما عذرک فی مراقبتهم؟!»، و «التفسیر المنیر» ج ۶، ص ۲۵۸ چند حدیث نقل کرده که پیامبر گفت خداوندا من توانایی انجام این دستور را ندارم و خداوند آن حضرت را تهدید به عذاب نمود. بنابراین معلوم میشود آقای قفاری آنچه در کتابهای خودشان وجود دارد را به شیعه نسبت میدهد
- ↑ سوره قص، آیه ۲۱
- ↑ «نهجالبلاغه» خطبه ۴، ص ۵۱
- ↑ سوره غافر: ۴۰، آیه ۱۲
- ↑ «اصول مذهب الشیعه» ج ۲، ص ۴۳۰: «ولکن الشیعه تروی عن ائمتها فی تأویل الایة غیر مافهمه المسلمون منها، تقول: عن ابی جعفر فی قوله عزوجل «ذلکم بانه اذا دعی اللَّه وحده کفرتم» بأنّ لعلی ولایة «و ان یشرک به» من لیست له ولایة «تومنوا»
- ↑ «رجال النجاشی»، ص ۴۱۸؛ «الفهرست» ص ۱۶۵؛ «رجال الطوسی» ص ۵۱۵؛ «المعجم الموحّد»، ج ۲، ص ۳۵۱
- ↑ «مرأة العقول»، ج ۵، ص ۵۹
- ↑ معمولًا تفاسیر شیعه ذیل این آیه گفتهاند: عذاب آنان به جهت این است که آنان به توحید کفر ورزیدند و ایمان به شرک آوردند. «مجمع البیان»، ج ۸، ص ۵۱۷؛ «جوامع الجامع» ص ۴۱۶؛ «تفسیر ابوالفتوح رازی»، ج ۹، ص ۴۳۷؛ «المیزان» ج ۱۷، ص ۳۳۳
- ↑ «البرهان فی تفسیر القرآن»، ج ۴، ص ۹۳
- ↑ سوره نمل: ۲۷، آیه ۶۱
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۱
- ↑ «مجمع البیان»، ج ۷، ص ۳۵۸؛ «تفسیر صافی» ج ۲، ص ۲۴۳ فرموده: «ءاله مع اللَّه بل اکثرهم لایعلمون الحق فیشرکون، أغیره یقرن به و یجعل له شریکا و هوالمتفرّد بالخلق والتکوین، بل هم قوم یعدلون عن الحق و هوالتوحید»
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲۳، ص ۳۶۱
- ↑ سوره انبیاء: ۲۱، آیه ۲۵
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۱
- ↑ «البرهان فی تفسیر القرآن»، ج ۳، ۵۶، جالب آن است که تفسیر البرهان اصلًا هیچ حدیثی ذیل آیه ۲۵ سوره انبیاء ذکر نکرده است
- ↑ «اصول کافی» ج ۱، ص ۴۳۷، ح ۳
- ↑ «رجال النجاشی»، ص ۱۸۷؛ «الفهرست» ص ۷۹؛ «الخلاصه» ج ۲، ص ۲۲۷
- ↑ «مرآة العقول»، ج ۵، ص ۱۶۴
- ↑ «مرآة العقول» ج ۵، ص ۱۶۴
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۲
- ↑ سوره روم: ۳۰، آیه ۳۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۲، پاورقی؛ «تفسیر القمی»، ج ۲، ص ۱۵۴
- ↑ «تفسیر القمی»، ج ۲، ص ۱۵۵
- ↑ همان مدرک
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۳
- ↑ «مرآة الانوار»، مقدمه کتاب، ص ۵۲
- ↑ «الذریعه الی تصانیف الشیعه»، ج ۲۰، ص ۲۶۵
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۳
- ↑ همان مدرک
- ↑ «رجال الطوسی»، ص ۳۰۲؛ «اختیار معرفة الرجال» ص ۲۲۰، ۴۰۱، «خلاصة الرجال» ج ۲، ص ۲۵۰
- ↑ برخلاف تهمتی که آقای قفاری به شیعه زده است «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۵
- ↑ مقصود از این خلود در آتش چیزی نیست که ابتداء به ذهن میآید یعنی اهل سنت مخلد در آتش جهنم باشند همانند کفّار. بلکه احتمال دارد مراد آن باشد که هرکس معتقد به امامت حضرت علی علیه السلام باشد او به «فردوس» که بالاترین درجه بهشت است وارد میشود و کسی که ولایت ندارد هرچند اهل عبادت و تقوی ضمناً کلمه «خلود» به معنی مکث طویل است نه به معنی ابدیت و همیشگی و جاودانه الحق» آمده است. علاوه برآنکه اگر اعادهای وهابیان صحیح بود باید خلافت ابوبکر و عمر و عثمان در آیهای از قرآن ذکر میشد و نیز سخنان محمدبن عبدالوهاب باید در قرآن مورد اشاره میگرفت مسأله صحابه و عقیده آنان در مورد ولایت حضرت علی علیه السلام نیز در آینده توضیح داده خواهد شد. به هرحال یکی از بدعتهای وهابیان آن است که صحابه را که آنقدر با یکدیگر اختلاف داشتند که گاهی همدیگر را تکفیر نموده و سبّ و لعن مینمودند و با یکدیگر جنگ میکردند آنها را ملاک حق و باطل قرار داده و کارهای آنان را مثل عمل شخصی معصوم صحیح میپندارند!!
- ↑ «اصول کافی»، ج ۲، ص ۱۸
- ↑ گرچه صاحب «وسائل الشیعه» در جلد اوّل ص ۱۱۸، از این روایات بطلان عبادت منکرین دلالت را فهمیده است و عنوان باب را نیز «بطلان عبادة ...» قرار داده است ولی این روایات دلالت بر بطلان ندارند بلکه دلالت بر عدم قبولی دارند
- ↑ ر. ک: «انوارالاصول»، ج ۱، ص ۱۲۷؛ «المحصول فی علم الاصول»، ج ۱، ص ۱۸۰
- ↑ همانگونه که ملاصالح مازندرانی فرموده است. ر. ک: «شرح اصول الکافی»، ج ۸، ص ۶۱
- ↑ «اصول کافی»، ج ۲، ص ۱۸، ح ۴: عن الصادق علیه السلام قال: أثافی الاسلام ثلاثة: الصلاة والزکاة والولایة، لاتصّح واحدة واحدة منهنّ الّا بصاحبتیها»
- ↑ «وسائل الشیعه»، ج ۱۵، ص ۲۳۶؛ ح ۴ از باب ۱۸ از ابواب جهاد النفس: «من کان منکم مطیعا للَّهتنفعه ولایتنا، و من کان منکم عاصیاً للَّهلم تنفعه ولایتنا، و یحکم لاتغتّروا، و یحکم لاتغتّروا»
- ↑ ر. ک: «المکاسب المحرمه» امام خمینی، ج ۱، ص ۱۳۳
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۱۱۶، ۴۸
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۳۷
- ↑ همان مدرک، ص ۴۳۸
- ↑ «مجموع فتاوی و مقالات متنوعة»، ج ۳، ص ۴۹
- ↑ «اصول مذهب الشیعه»، ج ۲، ص ۴۴۰
- ↑ سوره مائده: ۵، آیه ۵۵
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۶۴
- ↑ سوره یوسف: ۱۲، آیه ۹۷
- ↑ «المحجة البیضاء»، ج ۷، ص ۳۹۸
- ↑ «المیزان»، ج ۱۱، ص ۱۹۹
- ↑ «عقائد الامامیه» ص ۹۸
- ↑ «المطالب العالیه»، ج ۷، ص ۱۳۱ و ص ۲۲۸
- ↑ «نزهة الارواح و روضة الافراح» معروف به تاریخ الحکماء شهرزوری، ص ۱۹۰
- ↑ «النظامیة فی مذهب الامامیة»، ص ۱۶۶
- ↑ «گوهر مراد»، ص ۳۳۴
- ↑ به عنوان نمونه رجوع شود به: «رسائل ابنسینا»، ج ۱، ص ۳۳۸، رسالة سبب اجابة الدعاء و کیفیة الزیارة؛ «الاشارات والتنبیهات» با شرح خواجه نصیر، ج ۳، ص ۳۸۶؛ «مجموعه مصنفات شیخ اشراق» ج ۲، ص ۲۴۶؛ «انواریه» ص ۲۳۲؛ «المطالب العالیه من العلم الالهی» ج ۷، ص ۲۷۵؛ «جامع الاسرار و منبع الانوار» ص ۲۸۴؛ «القبسات» ص ۴۵۵؛ «الحکمة المتعالیه» ج ۸، ص ۴۹، پاورقی؛ «الفتوحات المکیة» ج ۱۱، ص ۲۳۰، باب ۷۲؛ «تعلیقات علی شرح فصوص الحکم» امام خمینی، ص ۱۷۵؛ «بحرالمعارف» ص ۱۲؛ «حاشیة الباغنوی علی شرح الاشارات» ص ۵۸۱؛ «الحاشیة علی شروح الاشارات» ج ۲، ص ۳۳۴؛ «زاد المسافر» ص ۳۴۷؛ «مولوی نامه»، ج ۲، ص ۷۲۶
- ↑ سوره توبه: ۹، آیه ۸۴
- ↑ «انوارالتنزیل و اسرارالتأویل» ج ۱، ص ۴۲۷
- ↑ همان مدرک، پاورقی
- ↑ «صحیح مسلم»، تک جلدی، ص ۴۱۴، ح ۹۷۷؛ «سنن الترمذی» ج ۳، ص ۳۷۰، ح ۱۰۵۴؛ «سنن النسایی» ج ۴، ص ۸۹؛ «کنزالعمال» ج ۱۵، ص ۲۴۸، ح ۴۲۵۶۳
- ↑ «شفاء السقام فی زیارة خیر الانام» ص ۲. این کتاب که ۲۵۰ صفحه است تالیف تقی الدین سبکی شافعی که معاصر ابنتیمیه بوده است تمام آن اختصاص دارد به نقل احادیث در موضوع فضیلت زیارت، علامه امینی حدیث فوق را از چهل منبع از منابع اهلسنت نقل کرده است. ر. ک: «الغدیر» ج ۵، ص ۹۳
- ↑ ر. ک: «فی ظلال التوحید»، ص ۲۳۵؛ «الزیارة فی الکتاب والسنة»، ص ۱۰
- ↑ «الفقه علی المذاهب الاربعه»، ج ۱، ص ۵۴۰
- ↑ «المغنی والشرح الکبیر»، ج ۲، ص ۴۲۴
- ↑ همان مدرک، ج ۳، ص ۵۸۸
- ↑ همان مدرک، ج ۳، ص ۵۶۰
- ↑ «الغدیر»، ج ۵، ص ۱۰۹
- ↑ «الفقه الاسلامی و ادلته»، ج ۲، ص ۵۳۹- ۵۴۲
- ↑ «حاشیة المکاسب»، از سیدمحمدکاظم یزدی، ص ۲۳
- ↑ «صحیح البخاری»، تکجلدی، ص ۴۱۱، ح ۹۶۹
- ↑ ر. ک: «نقض فتاوی الوهابیه»، ص ۲۹
- ↑ «صحیح البخاری»، تکجلدی، ص ۵۹۴، ح ۱۳۹۷
- ↑ همان مدرک، ص ۵۹۵، ح ۱۳۹۹
- ↑ ر. ک: «بحوث مع اهلالسنة والسلفیة»، ص ۱۳۹
- ↑ «الغدیر»، ج ۵، ص ۱۹۹
- ↑ «فوات الوفیات»، ج ۱، ص ۷۵: تو فی محبوساً فی قلعة دمشق علی مسألة الزیارة
- ↑ «طبقات الحنابلة»، ج ۴، ص ۳۹۸، و در کتاب «ترجمة شیخ الاسلام ابنتیمیه فی التاریخ الکبیر المقضی» ص ۳۷ آمده است که: «اعترف ابنتیمیه بانه قال لایستغاث بالنبی صلی الله علیه و آله استغاثة بمعنی الدعاء ولکن یتوسل به»
- ↑ «البدایة والنهایة»، ج ۱۴، ص ۱۴۳، ضمن وقایع سال ۷۲۶
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» ابنباز، ج ۳، ص ۳۱۷
- ↑ همان مدرک، ص ۳۲۳
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۳۳۵
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۶۸۱
- ↑ «الصحاح اللغة» ج ۵، ص ۱۸۴۱
- ↑ «النهایة فی غریب الحدیث والاثر»، ج ۵، ص ۱۸۵؛ «مجمع البحرین» ج ۵، ص ۴۹۱
- ↑ «الرائد» ج ۱، ص ۵۶۷
- ↑ «السلفیة بین اهل السنة والامامیة» ص ۵۶۵
- ↑ «فی ظلال التوحید» ص ۵۷۶
- ↑ «الرائد» ج ۱، ص ۱۲۸
- ↑ «اصول کافی» ج ۱، ص ۱۸۳: «ابی اللَّه ان تجری الاشیاء الّا باسباب، فجعل لکل شیء سبباً»
- ↑ سوره مائده: ۵، آیه ۳۵ و نیز سوره اسراء: ۱۷، آیه ۵۷ «أُوْلَئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلَی رَبِّهِمْ الْوَسِیلَةَ»
- ↑ «نهجالبلاغه» خطبه ۱۱۰، ص ۱۶۳
- ↑ «وَللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا» سوره اعراف: ۷، آیه ۱۸۰
- ↑ اللهم انّی اسألک بکتابک المنزل، «اقبال الاعمال» ص ۱۷۷
- ↑ «السلفیة مرحلة مبارکة زمینة لامذهب اسلامی» ص ۱۵۴
- ↑ سوره مؤمن: ۴۰، آیه ۷- ۹
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۱۲۶ و ۱۲۹؛ سوره ابراهیم: ۱۴، آیه ۴۱؛ سوره اعراف: ۷، آیه ۱۵۱
- ↑ سوره آلعمران: ۳، آیه ۱۵۹؛ سوره نور: ۲۴، آیه ۶۲؛ سوره ممتحنه: ۶۰، آیه ۱۲
- ↑ «الغدیر» ج ۳، ص ۲۹۲
- ↑ همان مدرک، ج ۷، ص ۲۸۸
- ↑ «الصواعق المحرقه»، ص ۸۳، این حدیث امارات کذب متعدد دارد که با مراجعه روشن میشود
- ↑ «الصواعق المحرقه» ص ۹۸: «انّ رسول الله صلی الله علیه و آله قال لعمر بن الخطاب لاتنسنا یا عمر من دعائک»
- ↑ «مناهج البحث فی العقیدة الاسلامیه» ص ۴۹
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۴۹
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بن باز، ج ۲، ص ۱۰۸
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۶۳۳
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعة» بن باز، ج ۱، ص ۴۹
- ↑ «دلائل التوحید» ص ۹۹
- ↑ «دلائل التوحید»، ص ۹۹
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۳۳۵
- ↑ «شرح قصیده برده بوصیری»، ص ۲۴
- ↑ «فرائد السمطین» ج ۱، ص ۳۷؛ «المناقب» خوارزمی، ص ۲۵۲
- ↑ «الغدیر» ج ۵، ص ۱۴۶
- ↑ «رشید رضا و دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ص ۶۸
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بن باز، ج ۲، ص ۱۱
- ↑ سوره قص، آیه ۱۵
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بن باز، ج ۱، ص ۱۵۵
- ↑ «مجموعه فتاوی و مقالات متنوعه» ابنباز، ج ۱، ص ۱۵۶: «قدامراللَّه نبیّه صلی الله علیه و آله ان یخبر امّته أنّه لایملک لاحد نفعاً و لاضرّاً»
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۴۴
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعة» بنباز، ج ۲، ص ۳۹۴
- ↑ همان مدرک، ص ۳۸۶
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۳۳۵
- ↑ «رشید رضا و دعوة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ص ۷۴
- ↑ همان مدرک، ص ۳۹۳
- ↑ سوره آلعمران: ۳، آیه ۱۶۹
- ↑ من عقائدنا انّ الانبیاء احیاء. «طبقات الشافعیه» ج ۳، ص ۴۰۶
- ↑ این حدیث را کتاب «السلفیة بین اهل السنة و الامامیة» ص ۵۶۸ از کتاب «سنن النسائی» و «احیاء العلوم» نقل کرده است ولی نگارنده علیرغم تفحص زیاد آن را در سنن نسایی نیافت
- ↑ «صحیح بخاری» تکجلدی، ص ۱۲۰، ح ۲۵۹، باب الاسراء برسول اللَّه
- ↑ «صحیح البخاری» تکجلدی، ص ۲۴۷، باب ماجاء فی عذاب القبر، ح ۱۳۷۰؛ «السیرة النبویة»، ج ۱، ص ۶۴۹
- ↑ «حکمة الاشراق» مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج ۲، ص ۱۱۷
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بنباز، ج ۲، ص ۳۸۶
- ↑ همان مدرک، ص ۳۹۴
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۶۴
- ↑ سوره منافقون: ۶۳، آیه ۵
- ↑ سوره یوسف: ۱۲، آیه ۹۷
- ↑ «لَاتَجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعَاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً» سوره نور: ۲۴، آیه ۶۳
- ↑ همان مدرک، ص ۱۸۸، ح ۱۰۰۸ و ۱۰۰۹؛ «فتح الباری» ج ۲، ص ۳۹۸
- ↑ «صحیح مسلم» تکجلدی، ص ۱۰۸۹، ح ۲۵۴۲، باب فضائل اویس
- ↑ همان مدرک، ص ۱۰۸۸، ح ۲۲۳، ۲۲۴، ۲۲۵
- ↑ همان مدرک، ص ۱۸۸، ح ۱۰۰۸ و ۱۰۰۹؛ «فتح الباری» ج ۲، ص ۳۹۸
- ↑ «صحیح مسلم» تکجلدی، ص ۱۰۸۹، ح ۲۵۴۲، باب فضائل اویس
- ↑ همان مدرک، ص ۱۰۸۸، ح ۲۲۳، ۲۲۴، ۲۲۵
- ↑ «سنن ابنماجه» باب ۱۸۹ ماجاء فی صلاة الحاجة، ج ۱، ص ۴۴۱، ح ۱۳۸۵، و عین این حدیث با همین عبارت در «سنن الترمذی» باب ۷ از ابواب الدعوات، ج ۵، ص ۲۲۹، ح ۳۶۴۹ نقل شده است. و ابنماجه و ترمذی هر دو تصریح کردهاند که این حدیث صحیح است
- ↑ «الصواعق المحرقه» ص ۱۸۰
- ↑ «سنن ابنماجه» باب ۱۴ باب المشی الی الصلاة، ج ۱، ص ۲۵۶، ح ۷۷۸
- ↑ «الدر المنثور»، ج ۱، ص ۶۰ و ۶۱
- ↑ «کشف الارتیاب»، ص ۲۴۰
- ↑ «وَأَنَّهُ کَانَ رِجَالٌ مِنْ الْإِنسِ یَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِنْ الْجِنِّ فَزَادُوهُمْ رَهَقاً» سوره جن: ۶۷، آیه ۶
- ↑ سوره غافر: ۴۰، آیه ۱۳- ۱۴
- ↑ ر. ک: «المیزان»، ج ۱۷، ص ۲۸
- ↑ سوره نور: ۲۴، آیه ۲۸
- ↑ «بحارالانوار» ج ۹۳، ص ۳۰۰، ح ۳۲
- ↑ آنگونه که وهابیان تصور کردهاند مطلق خواندن عبادت است. ر. ک: «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۶۶۷؛ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بنباز، ج ۱، ص ۱۵۵
- ↑ سوره احقاف: ۴۶، آیه ۵ و ۶
- ↑ سوره جن: ۷۲، آیه ۱۸
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۶۶۷
- ↑ ر. ک: «کشف الارتیاب» ص ۲۳۷
- ↑ سوره اسراء:، آیه ۵۶
- ↑ سوره فاطر: ۳۵، آیه ۲۲
- ↑ سوره نمل: ۲۷، آیه ۸۰
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۱۸۶، و قریب به آن است آیه ۶۰ سوره غافر
- ↑ «مجموعة فتاوی و مقالات متنوعه» بنباز، ج ۱، ص ۱۵۵
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۶۴
- ↑ سوره فاتحه: ۱، آیه ۵
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۴۵
- ↑ «مناهج البحث فی العقیدة الاسلامیه» ص ۴۹
- ↑ «اصول مذهب الشیعه الامامیه» ج ۲، ص ۴۴۱
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۵۰ و ص ۵۷۹
- ↑ «نهایة الحکمة» ص ۱۷۶
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۱۸۶
- ↑ سوره غافر: ۴۰، آیه ۶۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعه الامامیة» ج ۲، ص ۴۴۲
- ↑ «اصول مذهب الشیعه الامامیة» ج ۲، ص ۴۴۴
- ↑ «امالی الصدوق»، مجلس ۸۹، ص ۴۸۸؛ «بحارالانوار» ج ۲۳، ص ۹۹؛ «معجم رجال الحدیث»، ج ۴، ص ۱۲۰
- ↑ سوره کهف: ۱۸، آیه ۱۷
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۴۵
- ↑ همان مدرک
- ↑ «وسائل الشیعه» ج ۷، ص ۱۰۳، ح ۱۲، باب ۳۸ از ابواب الدعاء
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۳۷
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۴۶
- ↑ الدر المنثور ج ۱ ص ۶۰ و ۶۱ چندین حدیث است
- ↑ الصواعق المحرقه ص ۸۳
- ↑ الغدیر ج ۷ ص ۲۸۸
- ↑ الصواعق المحرقه ص ۹۸
- ↑ اصول مذهب الشیعه الامامیه ج ۲ ص ۴۸۸
- ↑ «الصواعق المحرقه» ص ۸۲ و ۸۳ «کنت انا و ابوبکر و عمر و عثمان و علی اندارا علی ان یخلق آدم بالف عام فلی خلق اسکنا ظهرة و لم نزل ننتقل فی الاصلاب الطاهرة»
- ↑ سوره اعراف ۷ ایه ۲۳
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۴۷
- ↑ سوره سجده: ۳۲، آیه ۱۸
- ↑ «کتاب الاربعین فی اصول الدین»، ص ۳۸۸
- ↑ «مصباح الزائر»، ص ۲۰۰
- ↑ «الجامع لاحکام القرآن» ج ۱، ص ۳۲۴
- ↑ «مجمع البیان»، ج ۱، ص ۸۸؛ «جوامع الجامع» ج ۱، ص ۴۰
- ↑ «آلاء الرحمن» ص ۸۷
- ↑ «الدّر المنثور» ج ۱، ص ۶۱
- ↑ «اصول مذهب الشیعه الامامیة» ج ۲، ص ۴۵۰ با تلخیص
- ↑ همان مدرک، ص ۴۴۹
- ↑ «بحارالانوار» ج ۹۴، ص ۳۴
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۵۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۵۱
- ↑ «مکتب در فرایند تکامل» ص ۱۰۷
- ↑ مثلًا در کتاب «منتخب الاثر» ص ۲۲۶ به بعد، یکصد و چهل و شش حدیث نقل کرده است که آن حضرت فرزند امام عسکری است، و متولد شده است. و این عدد فوق حدّ تواتر است
- ↑ مثل: مرحوم کلینی، در «کافی» ج ۱، ص ۵۱۴؛ محمد بن جریر بن رستم طبری در «دلائل الامامة» ص ۲۸۲؛ اشعری در «المقالات والفرق» ص ۱۰۲
- ↑ مثل ابنقبه که رسالهای در این موضوع نوشته و متن آن رساله در کتاب «مکتب در فرایند تکامل» ص ۱۹۰ چاپ شده است
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۵۳- ۴۵۹
- ↑ «کامل الزیارات» ص ۱۵۸؛ «بحارالانوار» ج ۱۰۱، ص ۲۹- ۴۴ که مجموعاً ۸۴ روایت نقل کرده است
- ↑ «رسالة فی الترتب» ص ۲۶، و نیز رجوع شود به «دراسات فی علم الاصول» تقریرات درس آیةاللَّه خوئی، ج ۲، ص ۲۰
- ↑ «عروة الوثقی» ص ۴۶۸، مسأله ۳۲، شرایط استطاعت حج
- ↑ «تهذیب الاحکام» ج ۶، ص ۲۲، ح ۵۰ و ۱۰۷ و ۱۸۹؛ «فرحة الغری» ص ۷۶؛ «مصباح الزائر» ص ۱۴
- ↑ سوره مائده: ۵، آیه ۲۷
- ↑ «بحارالانوار» ج ۷۷، ص ۸۶
- ↑ «کشف المراد» ص ۴۰۷
- ↑ «اضواء علی السنة المحمدیه» ص ۳۲۷: «ان احمد بن حنبل و غیره من العلماء جوزّوا ان یروی فی فضائل الاعمال مالم یعلم انّه ثابت»
- ↑ «بحارالانوار» ج ۸۷، ص ۱۴۰؛ «سفینة البحار» ج ۱، ص ۳۴۸، ماده ثوب
- ↑ همان مدرک، ج ۴۴، ص ۱۹۳
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۶۱
- ↑ مناسک حج مطابق با فتوای امام خمینی و حواشی مراجع تقلید ص ۳۱ مسئله ۳۰
- ↑ وسائل شیعه ج ۱۴ ص ۴۱۲ ح ۷ باب ۳۷ ابواب مزار
- ↑ «بحارالانوار» ج ۱۰۱، ص ۳۳؛ «کامل الزیارات» ص ۲۶۶
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲۴، ص ۳۱۱
- ↑ «اصول مذهب الشیعه الامامیة» ج ۲، ص ۴۴۲
- ↑ سوره آل عمران: ۳، آیه ۱۰۳
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۶۲
- ↑ «اصول کافی»، ج ۱، ص ۷۰، ح ۷
- ↑ «اصول کافی»، ج ۱، ص ۱۸۷
- ↑ «اصول کافی» ج ۲، ص ۳۹، ح ۷
- ↑ همان مدرک، ص ۴۶۸
- ↑ همان مدرک، ص ۷۹، ح ۲
- ↑ . «الحکم من کلام الامام امیرالمؤمنین علیه السلام» ج ۱، ص ۱۵۷
- ↑ «عوالی اللئالی» ج ۱، ص ۳۲۲
- ↑ «کشف اللثام» ج ۲، ص ۳۵۴
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۶۲- ۴۶۶
- ↑ «من لایحضره الفقیه» ج ۲، ص ۱۵۷، ح ۶۷۷؛ «وسائل الشیعه» ج ۱۳، ص ۲۴۳
- ↑ همان مدرک، ح ۶۷۹
- ↑ همان مدرک، ص ۱۵۸، ح ۶۸۰
- ↑ «مفاتیح الغیب» ص ۷۹
- ↑ «القواعد والفوائد» ج ۲، ص ۱۱۷، قاعده ۱۸۹
- ↑ «فرائد الفوائد» ص ۹۰
- ↑ همان مدرک، ص ۹۱
- ↑ «تلخیص الریاض او تحفة الطالبین المقتطف من ریاض السالکین» ج ۱، ص ۱۲۰: «قیل فی هذه الفقرات اشارة الی انّ مکة- شرفها اللَّه- افضل من سائر البقاع لانّه علیه السلام افضل الانبیاء فینبغی ان یکون موطنه و منشأه و مولده و مأنسه افضل الا ماکن، و قد اختلف العلماء من العامة فی التفضیل بین مکة و المدینة فذهب جمهورهم الی افضلیة مکة و بعضهم الی افضلیة المدینة ولکل من الفریقین حجج عقیلة و نقلیة یطول ذکرها و اجمعوا علی انّ الموضع الذی ضمّ اعضاء الشریفة افضل بقاع الارض. والمستفاد من احادیث اهلالبیت علیهم السلام انّ مکة افضل من سائر الارض و انّ الصلاة فی المسجد الحرام افضل من الصلاة فی مسجد النبی صلی الله علیه و آله اماکون مکة افضل من سائر الارض فیدل علیه مارواه رئیس المحدثین فی الفقیه باسناده عن ابی عبداللَّه علیه السلام قال: احب الارض الیاللَّه مکة و ما تربة احب الیاللَّه من تربتها ...»
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۶۶
- ↑ «موسوعة رجال الکتب التسعة» ج ۲، ص ۱۸۶، ش ۳۹۴۰؛ «تقریب التهذیب» ج ۲، ص ۲۷۹، ش ۶۷۵؛ ابوداود در سنن و احمد در مسند خود از او حدیث نقل کردهاند
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۶۶
- ↑ «التحریر والتنویر» ج ۲۲، ص ۲۱۰
- ↑ همان مدرک، ج ۲۵، ص ۱۹۶؛ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۴۴۴
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب»، ج ۱، ص ۴۴۴
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۵۳۸
- ↑ مناجات شعبانیه
- ↑ «سنن الترمذی» ج ۵، ص ۳۰۳، ح ۳۸۱۰، باب ۸۹: «... ما انتجیته و لکن اللَّه انتجاه»
- ↑ «مناقب احمد بن حنبل» ص ۴۵۴: «... سمعته من القبر یقول: لابل هذا من هیبة الحق عزوجل، لانّه عزوجل قدزارنی، فسالته عن سرّ زیارته ایای فی کل عام فقال عزوجل: یا احمد لانّک نصرت کلامی. فاقبلت علی لحده اقبّله ثم قلت: یا سیدی مالسرّ فی انّه لایقبلّ قبر الّا قبرک؟ فقال لی یا بنی لیس هذا کرامة لی ولکن هذا کرامة لرسولاللَّه صلی الله علیه و آله لان معی شعرات من شعره». ر. ک: «الغدیر» ج ۱، ص ۱۳۹
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۶۷
- ↑ «وسائل الشیعه» ج ۱۴، ص ۴۳۲، ح ۱۳، باب ۳۷ از ابواب مزار
- ↑ «وسائل الشیعه» ج ۱۴، ص ۴۲۹، ح ۳
- ↑ همان مدرک، ص ۴۳۱، ح ۷
- ↑ همان مدرک، ص ۴۳۱، ح ۹
- ↑ همان مدرک، ص ۴۳۳، ح ۱۱
- ↑ همان مدرک، ص ۴۳۴، ح ۱۸
- ↑ «الذریعه» ج ۲۰، ص ۳۲۵
- ↑ «معالم العلماء» ص ۱۱۴
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیه» ج ۲، ص ۴۶۸
- ↑ «معجم مفردات القرآن الکریم» ص ۳۲۰
- ↑ «النهایه»، ج ۳، ص ۱۴۲
- ↑ مدرک فوق؛ «مجمع البحرین» ج ۳، ص ۹۱
- ↑ سوره واقعه: ۵۶، آیه ۱۷
- ↑ سوره قلم: ۶۸، آیه ۱۹
- ↑ سوره نور: ۲۴، آیه ۵۸
- ↑ سوره اعراف: ۷، آیه ۲۰۱
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۷۰
- ↑ سوره نور: ۲۴، آیه ۳۶
- ↑ «بحارالانوار» ج ۱۰۰، ص ۱۲۷، ح ۸
- ↑ سوره کهف: ۱۸، آیه ۲۱
- ↑ «بحارالانوار» ج ۱۰۰، ص ۱۲۸، ح ۸
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۷۳
- ↑ احمد عابدی، توحید و شرک در نگاه شیعه و وهابیت بررسی و نقد افترائات دکتر غفاری بر مذهب شیعه، ۱جلد، نشر مشعر - تهران، چاپ: 1
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۷۵
- ↑ «المغنی والشرح الکبیر» ج ۳، ص ۵۳۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۸۳
- ↑ «تذکرة الخواص» ص ۲۴۰؛ «روضة الواعظین» فتال نیشابوری، ص ۱۶۵؛ «اعلام الوری» ج ۱، ص ۴۷۷؛ «رسائل الشریف المرتضی» ج ۳، ص ۱۳۰؛ «عجائب المخلوقات» ص ۶۷؛ «اعیان الشیعه» ج ۱، ص ۶۲۶
- ↑ ابنجوزی در «تذکرة الخواص» ص ۱۶۳ میگوید: اخبار مستفیض وجود دارد که آن حضرت در نجف در همان مکان معروف دفن شده است، و نیز رجوع شود به «فرحة الغری» ص ۳۶؛ «الارشاد» ج ۱، ص ۲۳؛ «اعلام الوری» ج ۱، ص ۳۹۳؛ «اعیان الشیعه» ج ۱، ص ۵۳۴. احتمالًا آقای قفاری تنها کلام ابنتیمیه را دیده که از ابونعیم اصفهانی نقل کرده که قبر نجف همان قبر مغیرة بن شعبه است. ولی ابنجوزی میگوید این از غلطهای فاحش ابونعیم است زیرا مغیرة اصلًا قبری برای او شناخته نشده است و یا احتمالًا در شام باشد
- ↑ «بحارالانوار» ج ۷۳، ص ۷۶؛ «شرح الاشارات والتنبیهات» ج ۳، ص ۳۹۸
- ↑ سوره شوری: ۴۲، آیه ۲۱
- ↑ سوره آلعمران: ۳، ص ۷۹
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۸۴- ۴۸۸
- ↑ «مصباح الفقاهة» ج ۵، ص ۳۸
- ↑ علامه مجلسی درباره این قسم تفویض فرموده است: «و هذا کفر صریح دلّت علی استحالته الادلة العقلیة والنقلیة ولا یستریب عاقل فی کفر من قال به»، «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۷؛ و مرحوم میرزا حبیباللَّه خوئی در «منهاج البراعه» ج ۴، ص ۳۶۲ میفرماید: «تفویض به این معنا کفر صریح است و ادله عقلی و نقلی بر امتناع آن دلالت دارد و مرحوم صدوق و مفید نیز به آن تصریح کردهاند و در روایت آمده است که حضرت رضا علیه السلام فرمود: «من زعم انّ اللَّه فوّض امر الخلق والرزق الی حججه فقد قال بالتفویض والقائل بالتفویض مشرک»، سپس فرموده در روایت دیگری آمده است که: «عن یاسر الخادم قال: قلت للرضا علیه السلام ما تقول فی التفویض؟ فقال: انّاللَّه تبارک و تعالی فوّض الی نبیّه امره و نهیه فقال ما اتیکم الرسول فخذوه» فاما الخلق والرزق فلا ثم قال: انّاللَّه عزوجل خالق کل شیء و هو یقول: «الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم قل هل من شرکائکم من یفعل من ذلکم من شیء، سبحانه و تعالی عما یشرکون». و در روایت دیگری آمده است که شیعیان درباره تفویض خلقت و رزق به ائمه علیهم السلام اختلاف داشتند سپس به محمد بن عثمان که از نواب اربعه بود مراجعه کردند، ایشان در توقیعی از طرف حضرت صاحب الامر علیه السلام این جمله را آورد: «انّاللَّه تعالی هوالذی خلق الاجسام و قسّم الارزاق، لانه لیس بجسم و لاحالّ فی جسم، لیس کمثله شیء و هوالسمیع البصیر، فامّآ الائمة فانهم یسألون خلقت بهصورت استقلال به ائمه علیهم السلام عقیدهای کفرآمیز است». پایان کلام مرحوم خویی.
آیةاللَّه خوئی ولایت تکوینی و تشریعی را برای ائمه علیهم السلام پذیرفته است ولی ولایت تکوینی را به معنی آن دانسته که ائمه علیهم السلام علت غائی از ایجاد مخلوقین هستند و ولایت تشریعی را به معنی اولویت در تصرف در اموال و انفس مردم میداند. «مصباح الفقاهة» ج ۵، ص ۳۵ و ۳۸». امّا ولایت در خلقت را ذکر نکرده است - ↑ علامه مجلسی فرموده: «وهذا و ان کان العقل لایعارضه کفاحاً، لکن الاخبار السالفة تمنع من القول به فیماعدا المعجزات ظاهراً بلصراحاً. معانّ القولبه قول بما لایعلم اذلم یرد ذلک فی الاخبار المعتبرة فیما نعلم، و ما و رد من الاخبار الدالة علی ذلک کخطبة البیان و امثالها فلم یوجد الّا فی کتب الغلاة و اشباههم مع انه یحتمل ان یکون المراد کونهم علة غائیّة لایجاد جمیع المکونات». «بحارالانوار» ج ۲۵، ص 347.
- ↑ «نهجالبلاغه»، نامه ۲۸، ص ۳۲۶
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۷
- ↑ سوره حشر: ۵۹، آیه ۷
- ↑ «بحارالانوار»، ج ۲۵، ص ۳۴۹
- ↑ سوره، آیه ۳۹
- ↑ سوره احزاب: ۳۳، آیه ۶
- ↑ سوره مائده: ۵، آیه ۵۵
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۵۹
- ↑ سوره نحل: ۱۶، آیه ۸۹
- ↑ «اصول کافی» ج ۱، ص ۶۲، ح ۱۰
- ↑ همان مدرک، ص ۵۹، ح ۱۹
- ↑ همان مدرک، ص ۵۷، ح ۱۴؛ و ص ۲۴۲، ح ۶
- ↑ همان مدرک، ص ۵۸، ح ۲۱، «مهما اجبتُ فیه بشیء فهو عن رسولاللَّه صلی الله علیه و آله لسنا نقول برأینا فی شیء»
- ↑ «اصول کافی» ج ۱، ص ۵۳، ح ۱۴، مرحوم آیةاللَّه بروجردی این نکته را به خوبی تبیین کرده است که عین کلام ایشان را نقل میکنیم: «زعم شانئی اصحابنا الامامیة أنّ أخبارهم الصادرة عن ائمتهم لم ینته الی النبی صلی الله علیه و آله بل هی مقصورة علیهم علیهم السلام، بخلاف الاخبار الواردة من طرق العامة فانّها باسرها تنتهی الیه صلی الله علیه و آله. و هوزعم فاسد نشأمن عنادهم لمذهب الامامیة او من جهلهم بطریقة اهلالبیت علیهم السلام و عدم معرفتهم بهم علیه السلام فانّهم تراجمة الوحی والتنزیل، لایعلم الکتاب بما فیه من التنزل والتأویل الّاهم علیه السلام و هم ابواب مدینة علم الرسول ... فما یصدر عنهم فکأنّما یصدر عن النبی صلی الله علیه و آله بل هوهو و إن لم یسندوه إلیه، مضافاً الی انّه کان عندهم کتاب باملاء رسولاللَّه صلی الله علیه و آله الی علی علیه السلام و کان بخطّ علی علیه السلام و کان فیه جمیع مایحتاج الیه الناس مما بیّنهاللَّه تعالی لنبیّه، و قد بیّنه هولوصیه و خلیفته من بعده و مستودع علمه علی علیه السلام فورثه الائمة علیه السلام واحداً بعد واحد و کثیراً ما کانوا ینسبون مااجابوابه او ابتدئوا به إلی دالّ کتاب و انّهم کذلک و جدوه فیه، و ربّما کانوا یسندون روایاتهم کلٌّ إلی ابیه حتی نیتهی الی علی علیه السلام و هو عن جدهم رسولاللَّه صواتاللَّه علیهم و هو عناللَّه تعالی. فأیّ سند اقرب الی الحق من هذالسند؟ و هل یقاس الی هذه الروایات ما وقع فی طریقها من لم یقم علی حجیة قوله سلطان، لولم نقل بقیام الدلیل علی میل کثیر منهم عن طریق الصدق و سلوکهم سبیلالغیّ واللجاج فأیّ نفع فی اسناد هذه الروایات بمثل هذه الطریق الی النبی صلی الله علیه و آله»، «زبدة المقال» ص ۹- ۱۰
- ↑ «انوارالملکوت»، ص ۲۱۱؛ «قاموس البحرین» ص ۳۳۵؛ «کشف الفوائد» ص ۸۰
- ↑ «انوار الفقاهة»، ج ۱، ص ۵۶۰
- ↑ «مرآة العقول» ج ۳، ص ۱۴۶؛ «منهاج البراعة» ج ۴، ص ۳۸۵
- ↑ «شرح عقائد الصدوق او تصحیح الاعتقاد» چاپ شده ضمن «اوائل المقالات»، ص ۲۴۰
- ↑ «منتقی الجمان» ج ۲، ص ۳۹
- ↑ «الحدائق الناضرة» ج ۱۲، ص ۳۵۵
- ↑ «انوار الفقاهة» ج ۱، ص ۵۸۳
- ↑ همان، ص ۵۶۱
- ↑ «کلیات فی علم الرجال»، ص ۴۱۵
- ↑ «کتاب البیع» آیةاللَّه اراکی، ج ۲، ص ۱۶
- ↑ «مراة العقول» ج ۳، ص ۱۴۶؛ «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۷؛ «منهاج البراعة» ج ۴، ص ۳۶۹؛ «کلیات فی علم الرجال» ص ۴۱۳
- ↑ «بحوث فی الفقه، کتاب الخمس» ج ۲، ص ۲۶
- ↑ این حدیث را شیخ صدوق در اعتقادات خود نقل کرده است که: «کان الرضا علیه السلام یقول فی دعائه: اللهم انّی بریء الیک من الحول والقوّة ولاحول و لاقوة الّا بک، اللهم انّی ابرء الیک من الذین ادعوا لنا مالیس لنابحقّ، اللهم انّی ابرء الیک من الذین قالوا فینا مالم نقله فی انفسنا، اللهم لک الخلق و منک الرزق و ایاک نعبد و ایاک نستعین، اللهم انت خالقنا و خالق آبائنا الاولین و آبائنا الاخرین، اللهم لاتلیق الربوبیة الّا بک ولا تصلح الالهیة الّا لک، فالعن النصاری الذین صغّروا عظمتک، و العن المضاهئین لقولهم من بریتک، اللهم انّا عبیدک لا نملک لانفسنا نفعاً و لاضراً و لا موتا و لاحیاة و لا نشوراً، اللهم من زعم انّا ارباب فنحن منه براء، و من زعم انّ الینا الخلق و علینا الرزق فنحن منه براء کبراءة عیسی بن مریم علیه السلام من النصاری، اللهم انّا لم ندعهم الی مایزعمون فلاتؤاخذنا بما یقولون واغفرلنا ما یدعون ولاتدع علی الارض منهم دیاراً انک ان تذرهم یضلّوا عبادک ولایلدوا الّا فاجراً کفاراً»، «مرآة العقول» ج ۳، ص ۱۴۶؛ «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۳
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۶۹
- ↑ «بحارالانوار»، ج ۲۵، ص ۳۴۶؛ «منهاج البراعة» ج ۴، ص ۳۶۰. و قریب به آن در «مرآة العقول» ج ۳، ص ۱۴۶
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲، ص ۱۷۲ که یازده حدیث به این مضمون نقل کرده است
- ↑ سوره توبه: ۹، آیه ۳۱
- ↑ سوره توبه: ۹، آیه ۳۱
- ↑ یکی از ظلمهایی که به ائمه علیهم السلام شده است این تهمتهایی است که به آنان زده شده است: «... قلت یقولون انکم تدعون انّ الناس لکم عبید. فقال اللهم فاطر السموات والارض عالم الغیب والشهادة انت شاهد بأنّی لم اقل ذلک قط ولاسمعت احداً من آبائی علیه السلام قاله قط». «بحارالانوار» ج ۴۹، ص ۱۷۰، ح ۷. و نیز: «... فقال: خبرّونی انکم تقولون أنّ جمیع المسلمین عبیدنا و جوارینا، فقال له موسی علیه السلام کذب الذین زعموا أنّنا نقول ذلک و اذا کان الامر کذلک فکیف یصحّ البیع والشراء علیهم و نحن نشتری عبیداً و جواری ... و الذی سمعته غلط من قائله و دعوی باطلة و لکن نحن ندعی انّ ولاء جمیع الخلائق لنا یعنی ولاءالدین و هولاء الجهال یظنّون ولاء الملک»، «بحارالانوار» ج ۴۸، ص ۱۴۶، ح ۲۱
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۸۰
- ↑ . زیارت جامعه کبیره «بحارالأنوار» ج ۱۰۲، ص ۱۲۹
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۸۴
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۰
- ↑ همان مدرک، ص ۳۴۱
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۸۴
- ↑ همان
- ↑ «بحارالانوار» ج ۴۸، ص ۱۴۶، ح ۲۱؛ ج ۴۹، ص ۱۷۰، ح ۷
- ↑ «من لا یحضره الفقیه» ج ۴، ص ۵۳
- ↑ «بحارالانوار» ج ۲، ص ۲۱۲، باب ۲۷. ضمناً در «منهاج البراعة» ج ۴، ص ۳۷۲ و نیز «بحارالانوار» ج ۲۵، ص ۳۴۹، علت اختلاف پاسخهای ائمه علیهم السلام در روایات ذکر شده است
- ↑ «السنن الکبری» بیهقی، ج ۲، ص ۱۰۲؛ «الفتاوی الهندیه» ج ۱، ص ۲۱
- ↑ «منهاج السنة»، ج ۲، ص ۱۴۷
- ↑ «غایة المنتهی فی الجمع بین الاقناع والمنتهی» ج ۱، ص ۱۳۵: «یکره ان یخصّ المصلی جبهته بما یسجد علیه لأنّه من شعار الروافض»
- ↑ «کنزل العمال» ج ۸، ص ۳۵۷، ح ۲۳۲۵۲
- ↑ سوره مائده: ۵، آیه ۶
- ↑ سوره نساء: ۴، آیه ۲۳
- ↑ «صحیح مسلم» تکجلدی، ص ۵۹۹، ح ۱۵ و ۱۶ از باب متعه و نیز ص ۵۳۹، ح ۱۲۳۸؛ «مسند احمد بن حنبل» ج ۴، ص ۴۳۶
- ↑ «شرح تجرید العقائد» ص ۴۸۴: «ثلاث کنّ علی عهد رسولاللَّه صلی الله علیه و آله و انا انهی عنهنّ و احرمهنّ و اعاقب علیهنّ: متعة النساء و متعة الحج و حیّ علی خیرالعمل»
- ↑ «التفسیر الکبیر» لفخر الدین الرازی، ج ۱، ص ۱۸۰
- ↑ سوره یونس: ۱۰، آیه ۱۰۷
- ↑ سوره شعراء: ۲۶، آیه ۸۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۹۰- ۴۹۳
- ↑ وسائل شیعه ج ۱۴ ص ۵۲۶ ح ۱۱ باب ۷۰ از ابواب مزار
- ↑ همان مدرک ص ۵۲۴ ح ۹
- ↑ ر. ک «بحارالانوار» ج ۱۰۱ ص ۱۱۸ ح ۲۳
- ↑ «وسائل الشیعه» ج ۱۴، ص ۵۲۳، ح ۶
- ↑ «بحارالانوار» ج ۱۰۱، ص ۱۱۹، ح ۴
- ↑ «وسائل الشیعه»، ج ۱۴، ص ۵۲۲، ح ۲؛ «بحارالانوار» ج ۱۰۱، ص ۱۲۳، ح ۱۲
- ↑ سوره آل عمران: ۳، آیه ۴۹
- ↑ سوره طه: ۲۰، آیه ۹۶
- ↑ سوره یوسف: ۱۲، آیه ۹۶
- ↑ «المغنی والشرح الکبیر» ج ۳، ص ۵۶۱؛ «الغدیر» ج ۵، ص ۱۴۶
- ↑ «صحیح مسلم» تکجلدی، ص ۵۶۰، ح ۳۲۳ تا ۳۲۶ از باب ۵۶
- ↑ همان مدرک، ص ۹۲۵، ح ۱۰ از باب ۲ از کتاب اللباس
- ↑ همان مدرک، ص ۱۰۱۳، ح ۷۴ از باب قرن النبی من الناس و تبرکهم به
- ↑ همان مدرک، ص ۱۰۱۵، ح ۸۴ از باب طیب عرق النبی صلی الله علیه و آله
- ↑ «صحیح بخاری» تکجلدی، ص ۵۲۵، ح ۲۹۴۲
- ↑ همان مدرک، ص ۵۷، ح ۱۷۰
- ↑ همان مدرک، ص ۱۰۲۸، ح ۵۶۳۸
- ↑ «السجود علی الارض» ص ۱۳۵، که به بیش از سی کتاب و منبع معتبر از اهلسنت ارجاع داده است؛ «احقاق الحق» ج ۱۱، ص ۳۳۹ که منابع بسیاری را نقل کرده است؛ «السجود علی التربة الحسینیة» ص ۲۶۷ الی ۳۶۱؛ «البیان فی تفسیر القرآن» ص ۵۶۱. و نیز رجوع شود به «مسند احمد بن حنبل» ج ۵، ص ۶۸؛ «البدایةوالنهایه» ج ۷، ص ۱۱۳؛ «تاریخالاسلام» ج ۳، ص ۱۰؛ ج ۱۳، ص ۶۵۵؛ «مجمعالزوائد» ج ۹، ص ۱۸۷
- ↑ «کنزل العمال» ج ۱۲، ص ۱۲۹، ح ۳۴۳۲۷
- ↑ همان مدرک، ح ۳۴۳۲۴
- ↑ همان مدرک، ح ۳۴۳۲۳
- ↑ همان مدرک، ح ۳۴۲۳۱
- ↑ همان مدرک، ح ۳۴۳۱۹
- ↑ همان مدرک، ح ۳۴۳۱۳
- ↑ «عقیدة الشیخ محمد بن عبدالوهاب» ج ۱، ص ۵۷۸
- ↑ «البدایة والنهایة» ح ۱۳، ص ۱۵۷، ضمن وقایع سال ۷۲۸
- ↑ سوره اعراف: ۷، آیه ۱۸۰
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة» ج ۲، ص ۴۹۴
- ↑ «الرائد» ج ۱، ص ۶۵۶
- ↑ همان مدرک، ص ۶۶۷
- ↑ همان مدرک، ج ۲، ص ۱۱۳۰
- ↑ «بحارالانوار» ج ۹۴، ص ۱۹۸- ۴۰۶، در ص ۱۹۲ بحار، ح ۲ آمده است که هر تعویذ و رقیهای جایز است بهشرط آنکه نام خداوند در آن باشد
- ↑ «کتاب التوحید» شیخ صدوق، ص ۲۱۹، و آقای علیاصغر صدرالمعانی معروف به «ملاباشی» سرکاری در حاشیه «مهج الدعوات» ص ۹، گفته است: «اهیا شراهیا» کلمهای است یونانی و به معنی ازلی و ابدی است»، «به معنی الازلی الذی لم یزل»، بنابر این باز روشن است که این کلمه نام مبارک خداوند است
- ↑ سوره انعام: ۶، آیه ۳۸
- ↑ مثل سوره اعراف: ۷، آیه ۱۸۰
- ↑ «المیزان» ج ۲۰، ص ۱۱۶؛ ذیل آیه ۶، از سوره جن: ۷۲
- ↑ سوره یونس: ۱۰، آیه ۱۰۷
- ↑ «اصول مذهب الشیعة الامامیة»، ج ۲، ص ۴۹۸- ۵۰۳
- ↑ «اسلام و عقاید و آراء بشری یا جاهلیت و اسلام» ص ۶۵۰
- ↑ «فتح الابواب ...» ص ۱۹۹
- ↑ همان مدرک، ص ۲۰۱
- ↑ همان مدرک، ص ۲۰۵
- ↑ همان مدرک، ص ۲۲۸
- ↑ همان مدرک، ص ۲۰۳
- ↑ «اصول کافی» ج ۱، ص ۶۴
- ↑ «شرح نهجالبلاغه» ج ۱۱، ص ۴۵
- ↑ «الدعاء المأثور و آدابه» ص ۲۵۳؛ «الاذکار المنتخبة» نووی، ص ۲۹۳
- ↑ «فتح الابواب»، ۱۰۹؛ «بحارالانوار» ج ۱۰۱، ص ۲۸۵
- ↑ «المیزان» ج ۱۹، ص ۷۷
- ↑ «الدر المنثور» ج ۶، ص ۳۶۰؛ «المیزان» ج ۱۹، ص ۳۹۱؛ «العین تدخل الرجل القبر و الجمل القدر»، «اسفار» ج ۶، ص ۳۴۷
- ↑ «المیزان» ج ۶، ص ۱۶۲، ذیلآیه ۹۰ از سورهمائده: ۵ ونیزر. ک: «المیزان» ج ۸، ص ۲۳۷؛ ج ۱۵، ج ۱۷، ص ۳۶
- ↑ «کشف الاسرار» ص ۹۰- ۹۶، با تلخیص
- ↑ «اصول کافی» ج ۲، ص ۶۲۹؛ «بحارالانوار» ج ۹۱، ص ۲۴۴
- ↑ سوره بقره: ۲، آیه ۲۱۶
- ↑ «الوافی» چاپ سنگی رحلی، ج ۲، ص ۲۱۲؛ «سفینة البحار» ج ۲، ص ۸۵۱، ماده «فأل»







