فرهنگ مصادیق:تدبیرات و تقدیرات الهی و نقش اعتقاد و باور راستین
نویسنده: آیت الله مصباح یزدی
محتویات
مقدمه
«یا أَباذَرٍّ؛ یَقُولُ اللّهُ جَلَّ ثَناؤُهُ وَعِزَّتی وَجَلالی لایُؤْثِرُ عَبْدی هَوایَ عَلی هَواهُ إِلاّ جَعَلْتُ غِناهُ فی نَفْسِهِ وَهُمُومَهُ فی اخِرَتِهِ وَضَمَّنْتُ السَّمواتِ وَالاَرْضَ رِزْقَهُ وَکَفَفْتُ عَلَیْهِ ضَیْعَتَهُ وَکُنْتُ لَهُ مِنْ وَراءِ تِجارَهِ کُلِّ تاجِر.
یا أَباذَرٍّ؛ لَوْ أَنَّ ابْنَ ادَمَ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَما یَفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لاَدْرَکَهُ رِزْقُهُ کَما یُدْرِکُهُ الْمَوْتُ.»
در این چند جلسه محور بحث تقوا بود و بیان شد، اگر کسی باتقوا باشد نباید نگران روزی خود باشد، چون خداوند متعال راه هایی را فراروی او قرار می دهد تا مشکلاتش را برطرف سازد و وقتی در تنگنا و بن بست قرار گرفت، خداوند راه نجاتی برایش قرار می دهد و روزی اش را از راهی که گمان نمی برد می رساند. در واقع در بخشهای گذشته پندهای پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) به ابوذر، ارتباط تقوا با روزی مطرح گشت، چون انسان خواهان روزی حلال و پاکیزه و وسیع است، حال اگر پی برد که تقوا موجب گشایش و وسعت روزی می شود، در او انگیزه ای برای کسب تقوا پدید می آید.
تسلیم در برابر حق، عامل برطرف شدن نگرانی ها
سؤالی که مطرح می شود این است که مؤمن چقدر باید نگران روزی اش باشد، چقدر باید به فکر توسعه زندگی خویش باشد و فکر این باشد که روزی اش را چگونه و از چه راهی به دست آورد؟ شکی نیست که انسان در زندگی خود نیازهایی دارد که اگر برآورده نشوند ادامه زندگی برایش ممکن نیست. روزی از جمله چیزهایی است که ادامه زندگی بر آن توقف دارد، بالطبع کسی که به زندگی اش علاقه دارد نگران روزی اش نیز هست. چنانکه پیشتر نیز گفته ایم، روزی اختصاص به خوراک ندارد، بلکه همه نعمت های مادی و معنوی که خدواند در این دنیا به انسان می دهد روزی است: پوشاک، خانه، همسر، استاد و علم نیز روزی هستند.
با این دید وسیع که ما روزی را دربرگیرنده همه نعمت های مادی و معنوی می دانیم و نیز اطمینان داریم که هر کسی ناچار به کسب روزی است، طبیعی است که هر کس باید نگران روزی اش باشد؛ اما میزان نگرانی افراد بسته به مراتب معرفت و ایمان آنهاست. یعنی همان طور که ایمان و معرفت افراد یکسان نیست، نگرانی آنها نیز در یک حد نیست و هر چه برایمان و شناختشان افزوده گردد از نگرانی شان کاسته می شود، تا آنجا که به تعبیر برخی از بزرگان عده ای از اولیای خداوند به مرتبه ای از معرفت می رسند که اصلا به فکر خود نیستند و مقام تسلیمی که در آیات قرآن ذکر شده ناظر به آن مرتبه است. خداوند می فرماید:
«فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.»[۱]
نه چنین است قسم به خدای تو، اینان (منافقان) ایمان حقیقی نمی آورند، مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاکم قرار دهند و حکمی که (به سود و یا زیان آنها باشد) کنی اعتراضی در دل به آن نداشته باشند و از دل و جان کاملا تسلیم باشند.
انسان در مقام تسلیم به مرحله ای می رسد که کاملا تسلیم خداوند می گردد و برای خود چیزی نمی خواهد و خواسته های خود را فراموش می کند و تنها به آنچه خداوند می خواهد توجه دارد و اگر انسان به این مرتبه رسید، از نگرانی ها رها می گردد و امر بر او آسان می شود:
«أَوْحَی اللّهُ تَعالی إِلی داوُدَ: یا داوُدُ، تُریدُ وَأُریدُ وَإِنَّما یَکُونُ ما أُریدُ فَإِنْ أَسْلَمْتَ لِما أُریدُ یَکْفیکَ ما تُریدُ وَإِنْ لَمْ تُسْلِمْ لِما أُریدُ أَتْعَبْتُکَ فیما تُریدُ ثُمَّ لایَکُونُ إِلاّ ما أُریدُ.»[۲]
خداوند متعال به حضرت داوود وحی کرد که ای داوود، تو چیزی می خواهی و اراده می کنی و من نیز چیزی می خواهم و آنچه من می خواهم واقع می شود، پس اگر در برابر خواست من تسلیم گشتی به آنچه می خواهی می رسی و اگر در برابر خواست من تسلیم نشدی در رسیدن به آنچه می خواهی تو را به رنج می اندازم و سپس واقع نمی شود مگر آنچه من می خواهم.
برخی مقام تسلیم را بالاتر از مقام رضا می دانند، چون معتقدند در مقام رضا انسان آنچه را خداوند انجام می دهد موافق خواست خود می یابد؛ بنابراین به طبع خود نظر دارد. اما در مقام تسلیم، طبع و آنچه را مخالف و یا موافق آن است به خداوند وا می نهد و نیز آن را فوق مرتبه توکل می دانند، چراکه توکل عبارت است از اعتماد بر خداوند در امور زندگی و خداوند را به عنوان وکیل خود برگزیدن، بنابراین بنده هنوز به خودش تعلق دارد؛ ولی در مرتبه تسلیم از همه امور مربوط به خویش دست می کشد و همه را به خداوند وامی گذارد.[۳]
خداوند در دعوت مؤمنان به مقام تسلیم می فرماید:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَلَا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ.»[۴]
ای اهل ایمان همه در برابر خداوند متعال تسلیم گردید و از وسوسه های شیطان پیروی نکنید، همانا او دشمن آشکار شماست.
مرحوم علامه طباطبایی(رحمه الله) در ذیل این آیه می فرمایند: کلمات «سلم» و «اسلام» و «تسلیم» هر سه به یک معناست و کلمه «کافه» مانند کلمه «جمیعاً» تأکید را افاده می کند و چون در آیه خطاب به مؤمنان است و آنان مأمور شده اند که داخل در سلم شوند، پس در نتیجه امر در آیه مربوط به همگی و به یک یک افراد جامعه است. پس هم بر یک یک افراد واجب است و هم بر جمیع که در دین خداوند چون و چرا نکنند و تسلیم امر خداوند و رسول
او گردند. همچنین از آنجا که خطاب به خصوص مؤمنان شده، آن سلمی که مؤمنان به آن دعوت شده اند به معنای تسلیم گشتن در برابر خداوند و رسول اوست. پس سلمی که بدان دعوت شده اند عبارت است از تسلیم شدن در برابر خداوند پس از ایمان به او. بنابراین بر مؤمنان واجب است تسلیم خداوند شوند و برای خود صلاح دید و استبداد در رأی قائل نباشند و به غیر آن طریقی که خداوند و رسول او بیان کرده اند، طریق دیگری برنگزینند که هیچ قومی هلاک نشد مگر به جهت اینکه راه خداوند را رها کرده، راه هوای نفس را پیمود؛ راهی که هیچ دلیلی از ناحیه خداوند بر آن نداشتند.[۵]
آری کسانی که به مقام تسلیم دست یافته اند، از خود خواسته ای ندارند و خواسته آنان خواسته خداوند است. دیگر در این فکر نیستند که روزی شان چگونه و از چه راهی تأمین می گردد. آنها در این اندیشه اند که چگونه خداوند را بندگی کنند که بیشتر راضی گردد. مسلماً این گروه به نجات و سعادت می رسند، چون امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«کُلُّ مَنْ تَمَسَکَ بِالْعُرْوَهِ الْوُثْقی فَهُوَ ناج»
کسی که به ریسمان محکم الهی چنگ زند نجات یافته است.
وقتی از معصوم سؤال شد، چنگ زدن به ریسمان محکم الهی به چه معناست: فرمودند: آن تسلیم در برابر خداوند است.[۶]
شکی نیست که تصور مقام تسلیم برای ما دشوار است. ما ناتوان از درک این معنا هستیم که چگونه انسان می تواند به مرحله ای از شناخت و معرفت برسد که خود را فراموش کند و تنها نظر به خواست خداوند متعال داشته باشد؛ اما نمی توانیم این مقام را انکار کنیم و به یقین می دانیم که بندگان خاص خداوند به این مرحله که مقام تسلیم و تفویض است رسیده اند.
نگرشی به قضا و قدر
گذشته از کسانی که به مقام تسلیم رسیده اند، عده ای به مراتب پایین تر از آن مقام دست یافته اند که از جمله آنها کسانی هستند که به مرتبه «علم الیقین» رسیده اند و می دانند همه حوادث این عالم از کوچک و بزرگ دارای نظام تثبیت شده ای است که توسط خداوند متعال تقدیر شده است و گذشته از تقدیر، به مرتبه قضای حتمی نیز رسیده است. یعنی غیر از تقدیراتی که توسط خداوند رقم می خورد و قابل تغییر است، همه امور به مرحله قضای حتمی نیز رسیده اند که تغییری در آن پدید نمی آید.
قضا به معنای حکم و قطع و فیصله دادن است و قدر به معنای اندازه و تعیین حدّ است. حوادث جهان از آن جهت که وقوع آنها در علم و مشیت الهی قطعیت یافته، مقضیّ به قضاء الهی است و از آن جهت که حدود و اندازه و موقعیت زمانی و مکانی آنها معین شده است مقدّر به تقدیر الهی است.
لازم به ذکر است که گاه از قضا و قدر تفسیر روشن و صحیحی ارائه نمی گردد و ابهامهایی در آن وجود دارد و بسیاری گمان می کنند که قضا و قدر مساوی با جبر است. اجمالا باید عرض کنیم که مسأله جبر ربطی به قضا و قدر ندارد و اعتقاد به قضا و قدر بدین معنا نیست که انسان وظایفش را رها کند و خیال کند همه چیز از پیش تعیین شده است و او تکلیفی ندارد. ما معتقدیم که اصل علیت عمومی و نظام اسباب و مسببات بر جهان و همه وقایع و حوادث حکمفرماست و هر حادثی ضرورت، وجوب و قطعیت وجود و نیز شکل و خصوصیت مکانی و زمانی و سایر خصوصیات وجود خود را از علل خود کسب کرده است و از جمله اسباب و علل، اراده خود شخص است و وقتی قضا و قدر مستلزم جبر است که خود بشر و اراده او را در کار دخیل ندانیم و قضا و قدر را جانشین قوه، نیرو و اراده بشر بدانیم. در واقع، یعنی قضا و قدر الهی چیزی جز سرچشمه گرفتن نظام سبب و مسببی جهان از علم و اراده الهی نیست که البته اراده و انتخاب انسان نیز از جمله اسباب و علل است. بنابراین اعتقاد به قضا و قدر با تکلیف انسان منافات ندارد.
از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) سؤال شد حرزهایی که به عنوان استشفاء مورد استفاده قرار می گیرد، آیا می تواند جلوی قدر الهی را بگیرد؛ حضرت در جواب فرمودند:
«اِنَّها مَنْ قَدَرِ اللّهِ»[۷] خود اینها از قدر الهی است. (یعنی تأثیر آنها در جلوگیری از بیماری نیز به قضا و قدر الهی است.)
حضرت علی(علیه السلام) در سایه دیوار کجی نشسته بود و سپس از آنجا حرکت کرد و در زیر سایه دیوار دیگری نشست، به آن حضرت گفته شد:
«یا أَمیرَالْمُؤْمِنِینَ أَتَفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ؟ فَقالَ: أُفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ إِلی قَدَرِاللّهِ»[۸]
ای امیرمؤمنین، آیا از قضاء الهی فرار می کنی؟ حضرت در جواب فرمود: از قضاء الهی به قدر الهی پناه می برم.
یعنی از نوعی قضا و قدر به نوعی دیگر از قضا و قدر پناه می برم: اگر بنشینم و دیوار بر سرم خراب شود، محکوم قضا و قدر الهی گردیده ام، زیرا در جریان علل و اسباب اگر انسانی در زیر دیوار شکسته بنشیند آن دیوار بر سرش خراب می شود و صدمه می بیند و این خود قضا و قدر الهی است و اگر خود را به کناری بکشد، از خطر آن مصون می ماند؛ این نیز قضا و قدر الهی است.
مطلبی که لازم است مورد توجّه قرار گیرد اینست که اسباب و علل، منحصر به اسباب مادّی و عادی نیست و غیر از آنچه ما از اسباب پدیده ها می شناسیم اسباب معنوی و غیر عادی وجود دارد. از جمله دعا یکی از علل این جهان است که در سرنوشت انسان مؤثر است. به عبارت دیگر، دعا یکی از حلقه های زنجیره قضا و قدر است که در پدید آوردن حادثه ای می تواند مؤثر باشد و یا جلو قضا و قدری را بگیرد؛ از این رو فرموده اند:
«الدُّعا یَرُّدُ الْقَضاءَ وَلَوْ اُبْرِمَ إِبْراماً»[۹] دعا قضا را برمی گرداند هرچند آن قضا محکم شده باشد.
این گونه احادیث ناظر به نظام کلی عالم و مجموع علل و اسباب، اعم از مادی و معنوی است. ناظر به مواردی است که علل و اسباب معنوی، علل و اسباب مادی را تحت الشعاع قرار می دهند. کسی که تنها علل مادی و محسوس را می بیند خیال می کند، سبب منحصر به همین چیزهاست؛ نمی داند که هزاران علل و اسباب دیگر نیز ممکن است به حکم قضا و قدر الهی در کار باشند و آنگاه که آن علل و اسباب پا به میان گذاشتند، اسباب و علل مادی تحت الشعاع قرار می گیرند و بی اثر می گردند:
«وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا وَيُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.»[۱۰]
یادآور زمانی که با دشمنان روبرو شدید و خداوند آنان را در چشم شما کم جلوه داد (تا دلتان قوی گردد) و شما را نیز در چشم دشمن کم نمود (تا از همه توان خود بهره نبرد) تا خداوند آنچه را در قضای حتمی خود مقرر ساخته اجرا کند (تا بدانید کار به دست خداست) و امور به او برمی گردد.
چنانکه گفتیم عده ای به مرحله ای از معرفت و یقین رسیده اند می دانند عالم بر اساس نظام دقیق و حساب شده ای توسط خداوند اداره می شود و هر رخدادی و تحقق هر حادثه بر اساس قضا و قدر الهی است و او می داند که همه چیز از جمله روزی، توسط خداوند مقدر می گردد و هرچه را خداوند مقدر سازد، انسان از آن محروم نمی گردد و بدان دست می یابد و چیزی که در قضاء الهی رقم نخورده و مقرر نگشته است تحقق نمی یابد و انسان به آن نمی رسد. البته چنانکه گفتیم اعتقاد به وجود این نظام دقیق و حکیمانه با اعتقاد به تکلیف منافاتی ندارد.
انسان می تواند به قضا و قدر و توحید افعالی معتقد گردد، بدون اینکه به جبرگرایی و یا تنبلی مبتلا گردد و در خانه بنشیند و بگوید حال که هر چیزی توسط خداوند مقدر می گردد، کاری از ما ساخته نیست. بلکه بر اساس معارف الهی اعتقاد به قضا و قدر و توحید افعالی و مسائلی از این قبیل، منافاتی با لزوم تلاش و فعالیت و انجام وظایف فردی و اجتماعی، در زمینه مسائل مادی و معنوی، ندارد. بهر حال، اگر کسی به این حد از معرفت و یقین رسید، دیگر دغدغه نخواهد داشت.
مقام یقین و مراتب آن
اکنون که از مقام یقین سخن گفته شد، جا دارد اشاره ای گذرا به تعریف مقام یقین و مراتب آن داشته باشیم:
یقین اعتقادی است ثابت و مطابق با واقع که قابل زوال نیست و مایه آرامش انسان است. شکی نیست که یقین فوق معرفت و باور معمولی است و شریفترین و والاترین فضیلت انسانی است که کمتر کسی بدان دست یافته است و سرمایه بزرگی است که هر کس به آن رسد، به سعادت بزرگی نائل گشته است. کسی که به مقام یقین رسیده است به غیر خداوند متعال توجه ندارد و تنها به خداوند توکل می کند و غیر او را منشأ اثر نمی بیند، در واقع یقین پس از مراحل اسلام، ایمان و تقوا حاصل می شود؛ چنانکه امام رضا(علیه السلام) می فرمایند:
«ألاْیمانُ فَوْقَ الاْسْلامِ بِدَرَجَه وَالتَّقْوی فَوْقَ الاِیمانِ بِدَرَجَه وَالْیَقینُ فَوْقَ التَّقْوی بِدَرَجَه وَما قُسِمَ فِی النّاسِ شَیْءٌ أَقَلُّ مِنَ الْیَقینِ»[۱۱]
ایمان یک درجه از اسلام بالاتر است و تقوا یک درجه از ایمان بالاتر است و یقین یک درجه از تقوا بالاتر است و میان بندگان خدا چیزی کمتر از یقین تقسیم نشده است.
امام صادق(علیه السلام) می فرمایند:
«پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) نماز صبح را با مردم خواند، آنگاه در مسجد چشمش به جوانی افتاد که چرت می زد و سرش به زیر افکنده می شد. رنگش زرد بود و جسمش لاغر و چشمهایش به گودی فرو رفته بود. به او فرمود: ای جوان، چگونه صبح کردی؟
عرض کرد: ای رسول خدا، با یقین گشتم! پیامبر از سخنش در شگفت شد و فرمود: برای هر یقینی حقیقتی است، حقیقت یقین تو چیست؟ عرض کرد: یا رسول الله، حقیقت یقینم اندوهگینم ساخته، شبها(برای عبادت) بیدارم نگاهداشته است و روزها به تشنگی(روزه داری) وادارم کرده، نسبت به مظاهر زندگی بی رغبت شده ام. گویا می نگرم که عرش خداوند برای حساب آماده شده است و مردم محشور گشته اند و من نیز در میان آنهایم. گویا اهل بهشت را می نگرم که در بهشت متنعمند و به یکدیگر سرگرم و بر تخت ها تکیه زده اند. گویا اهل جهنم را می بینم که در جهنم معذبند و ناله می کنند و کمک می خواهند. گویا اکنون صدای وحشتناک جهنم را می شنوم که در گوشم طنین انداز است.
آنگاه پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله وسلم) به اصحابش فرمود: این بنده ای است که خداوند دلش را با ایمان نورانی گردانیده است. سپس به آن جوان فرمود: بر این حالی که داری ثابت باش و آن را از دست مده. آنگاه جوان فرمود: ای رسول خدا، از خداوند بخواه شهادت در راهش را در رکابت روزی ام کند. رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)برای او دعا فرمود و چندی نگذشت که او در جنگی همراه پیامبر بیرون رفت و بعد از ۹ نفر شهید گشت و او دهمین شهید بود.»[۱۲]
یقین دارای سه مرتبه به نام ۱ـ علم الیقین ۲ـ عین الیقین ۳ـ حق الیقین است که در قرآن به هر سه مرتبه تصریح شده است: «كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ لَتَرَوُنَّهَا عَيْنَ الْيَقِينِ»[۱۳]
به حق اگر به یقین می دانستید (چه حادثه بزرگی در پیش دارید) دوزخ را مشاهده می کردید و سپس به چشم بصیرت و یقین آن را می نگریستید.
«إِنَّ هَذَا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ»[۱۴]
این (وعده جهنم) البته یقینی و حقیقت است.
۱ـ علم الیقین، عبارت است از اعتقاد ثابت و یقین مطابق با واقع که از راه استدلال به لوازم و ملزومات حاصل می گردد، مثل یقین به وجود آتش از راه مشاهده دود.[۱۵]
خداوند در قرآن می فرماید:
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ.»[۱۶]
به زودی نشانه های قدرت خود را در آفاق و در نفسهایشان به ایشان می نمایانیم تا بر آنان روشن گردد که خداوند حق است، آیا برای گواهی بر حقانیت پروردگارت کفایت نمی کند، اینکه او بر هر چیزی گواه است.
در این آیه از راه آیات آفاقی و انفسی بر وجود خداوند استدلال شده است.
۲ـ عین الیقین: عبارت است از اعتقاداتی که از راه دیدن و مشاهده مطلوب با چشم بصیرت حاصل می گردد. این دیدار، در روشنی و جلا، از مشاهده با چشم بیرونی قوی تر است.[۱۷]
در اشاره به این مرتبه در توحید صدوق آمده است:
«جاءَ حِبْرٌ إِلَی أَمیرِالْمُؤْمِنِینَ(علیه السلام) فَقالَ: یا أَمیرَالْمُؤْمِنِینَ، هَلْ رَأَیْتَ رَبَّکَ حینَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ: وَیْلَکَ ، ما کُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ. قالَ: وَکَیْفَ رَأَیْتَهُ؟ قالَ: وَیْلَکَ، لاْتُدْرِکُهُ الْعُیُونُ فی مُشاهَدَهِ الاَبْصارِ وَلکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الاْیمانِ.»[۱۸]
یکی از دانشمندان اهل کتاب نزد امیرالمؤمنین آمد و گفت: ای امیرمؤمنان، آیا به هنگام عبادت پروردگارت را دیده ای. علی(علیه السلام) در جواب فرمودند: وای بر تو، من پروردگاری را که ندیده باشم عبادت نمی کنم. وی گفت: چگونه خداوند را دیده ای؟ در جواب فرمودند: وای بر تو، چشمان در مشاهده خود او را درک نمی کنند (خداوند با چشم ظاهر دیده نمی شود) بلکه (چشم بصیرت و) قلبهای دارای ایمان حقیقی و راسخ او را دیده اند.
۳ـ حق الیقین: اعتقاد جازمی است که از راه یافتن خود شیء و حصول ارتباط حقیقی با آن بدست می آید، به گونه ای که صاحب یقین با چشم بصیرت و درونی خویش، فیضان نور از جانب او را مشاهده کند. نتیجه این مرتبه، فنای فی اللّه و محوشدن در محبت و عشق اوست، چندان که برای خود استقلالی و حصولی نمی بیند؛ مانند داخل شدن در آتش و سوختن در آن.[۱۹]
در حدیث قدسی آمده است:
«... وَما یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدٌ مِنْ عِبادی بشَیْء أَحَبَّ إِلَیَّ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَإِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنّافِلَهِ حَتّی أُحِبَّهُ فَإِذا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ إِذاً سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذی یُبْصِرُ بِهِ وَلِسانَهُ الَّذی یَنْطِقُ بِهِ وَیَدَهُ الَّذی یَبْطِشُ بِها ...»[۲۰]
بنده ام به چیزی محبوب تر از آنچه بر او واجب کرده ام به من نزدیک نمی شود و او با نافله به من نزدیک می شود تا آنکه دوستش بدارم، وقتی که دوستش داشتم گوشش می شوم که بدان می شنود و چشمش می شوم که بدان می بیند و زبانش می شوم که بدان سخن می گوید و دستش می شوم که بدان برگیرد.
امام سجاد(علیه السلام) در دعای ابوحمزه ثمالی می فرماید:
«أَللّهُمَّ إِنّی أَسْئَلُکَ ایماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبی وَیَقیناً صادِقاً حَتّی أَعْلَمَ أَنَّهُ لَنْ یُصیبَنی إِلاّ ما کَتَبْتَ وَرَضِنّی مِنَ الْعَیْشِ بِما قَسَمْتَ لی یا أَرْحَمَ الرّاحِمینَ.»
خدایا، از تو می طلبم ایمانی را که دلم را با آن همراه سازی (یعنی ایمان باطنی و قلبی نه ایمان سطحی و زبانی) و مرا بر اعتقادی ثابت و محکم بدار تا آنکه به یقین راستین دریابم که به من نمی رسد جز آنچه تو برایم نوشته ای و ثبت کرده ای و راضی و خوشنود گردان مرا به آنچه نصیبم فرمودی (به همان زندگی که تقدیرم کردی) ای رحم کننده ترین رحم کنندگان.
امام از خداوند متعال ایمانی واقعی، ثابت و پایدار که به مرتبه یقین رسیده باشد می طلبد و در واقع آخرین حد ایمان را درخواست می کند، چه اینکه بعد از آن می فرماید: «ویقیناً صادقا...» یقین صادقی که امام از خداوند می خواهد مهمترین عنایت و موهبت الهی است، در پرتو یقین صادق و حق الیقین، اعتقاد قلبی ای برای انسان حاصل می شود که هیچ قدرتی بجز قدرت پروردگار را بر عالم حکمفرما نمی بیند و همه امور را مستند به ذات اقدس خداوند می بیند و پیوسته خود را در محضر خداوند حاضر می بیند و مواظب است که کردار ناشایست از او سرنزند و برخلاف رضای او عمل نکند.
در روایات مرتبه یقین به عنوان یکی از بزرگترین نعمت ها و مواهب الهی برای انسان ذکر شده است و چنانکه قبلا نقل گردید، امام رضا(علیه السلام) فرمودند: هیچ چیز در بین انسانها کمتر از یقین تقسیم نشده است، یعنی بسیار کمند کسانی که به مرتبه یقین رسیده اند.
علی(علیه السلام) می فرمایند:
«لایَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الاِیمانِ حَتّی یَعْلَمَ أَنَّ ما أَصابَهُ لَمْ یَکُنْ لِیُخْطِئَهُ وَ أَنَّ ما أَخْطَأَهُ لَمْ یَکُنْ لِیُصیبَهُ وَأَنَّ الضّارَّ النّافِعَ هُوَاللّهُ عَزَّوَجَلَّ.»[۲۱]
هیچ بنده ای مزه ایمان را نمی چشد تا آنکه بداند آنچه به او رسیده از او نمی گذشت و آنچه از او گذشته به او نمی رسید و اینکه زیان بخش و سود رسان تنها خداوند عزوجل است.
اگر انسان به این حد از یقین و معرفت عالی برسد که یقین کند هر مصیبت و گرفتاری و هر خیری که به او رسیده، امکان نداشت که به او نرسد و هر چه به او نرسیده، رسیدنی نبود، در درون خود آسایش و آرامش خاصی را احساس می کند و شیرینی ایمان را در می یابد. کسی که به این حد از معرفت برسد، گرچه طالب لذایذ مادی و معنوی است، ولی می داند هر چیزی دارای حساب است و بر اساس نظام معینی به او می رسد و چنین نیست که هرچه بخواهد به او برسد و هر چه نخواهد از او بازداشته شود. بسیاری از چیزهایی که انسان نمی خواهد، بر اساس مصلحت خداوند بر او مقدر گشته است و بالعکس چه بسا چیزهایی که ما می خواهیم، ولی مصلحت الهی ایجاب نمی کند که به ما برسد و هرچه تلاش کنیم به آن نمی رسیم.
اولیاء خدا و رضا به تقدیرات الهی
با رسیدن به یقین انسان از خواسته های خود در می گذرد و به خواست خداوند چشم می دوزد و از آن پس وقت خود را صرف اندیشیدن به خواسته ها و آرزوهای دست نیافتنی نمی کند و تنها به انجام وظایف و تکالیف خود همّت می گمارد. او در این اندیشه است که خداوند از او چه می خواهد و به هر چه برای او مقدر شده است راضی است. اهل یقین علاوه بر اینکه می دانند هرچه برای آنان مقدر شده به آنها می رسد، می دانند خیرشان در مقدرات الهی است. یعنی به نظام احسن آگاهند و می دانند هرچه خداوند تقدیر فرموده بهترین است و آن تقدیر شده الهی، جزئی از نظام کلی عالم است که آن بهترین نظام است و آن پدیده خاص با توجه به اسباب، شرایط و زمینه های خاص خود بهتر از آنچه هست پدید نمی آمد، بله کسانی که به این حد از معرفت رسیده اند، علاوه بر اینکه یقین دارند هرچه خداوند بخواهد به آنان می رسد، خوشحال نیز هستند و نگرانی ندارند: اگر مصیبتی رخ دهد خرسندند و با روی گشاده از آن استقبال می کنند، چون می دانند خیرشان در چیزی است که پیش آمده؛ این مقام رضاست.
مقام رضا از آن کسانی است که معتقدند همه تقدیرات الهی به نفع بندگان است، در این معنا روایات فراوانی وارد شده، از جمله امام صادق(علیه السلام)می فرمایند:
«عَجِبْتُ لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ لایَقْضِی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ قَضاءً إِلاّ کانَ خَیْراً لَهُ وَإِنْ قُرِضَ بِالْمَقاریضِ کانَ خَیْراً لَهُ وَإِنْ مَلِکَ مَشارِقَ الاَرْضِ وَمَغارِبَها کانَ خَیْراً لَهُ.»[۲۲]
در شگفتم از مسلمانی که خداوند عزوجل برایش سرنوشتی معین نکند جز آنکه خیر او باشد، اگر بدنش با قیچی تکه تکه شود خیر اوست و اگر همه خاور و باختر زمین را مالک شود خیر اوست.
امام می فرمایند همه تقدیراتی که خداوند برای مؤمن دارد خیرند، چه در ظاهر خوشایند باشند و چه ناخوشایند. جریان ناخوشایندی که برایش پیش آمده، یا به صلاح دنیای اوست و یا به صلاح آخرتش. کسی که چنین معرفتی پیدا کند، از آنچه پیش می آید خوشنود است و چون در مقام بندگی کوتاهی نکرده، وظیفه اش را انجام داده است، نگرانی ندارد و از اینکه روزی اش کم و یا زیاد شود و یا اینکه چه پیش می آید هراس ندارد، او کارش را به خداوند واگذارده، در پی اطاعت و بندگی است و از ته دل می داند آنچه رخ می دهد خیر است و او جز آن، چیز دیگری نمی خواهد.
او با خوش بینی به همه حوادث و رخدادها نگاه می کند و به مصائب و گرفتاری ها رضا می دهد: اگر در زندان گرفتار شود گله ای ندارد، به تعبیر روایت حتی اگر بدنش را با قیچی ریز ریز کنند، خوشحال است چون خیر خود را در آن می بیند. ما در دوران انقلاب و جنگ افرادی را دیدیم که از آنچه برایشان پیش می آمد با روی گشاده استقبال می کردند، پشت جبهه پدر، مادر، برادر، خواهر و همسران شهیدی بودند که جنازه قطعه قطعه شده، یا سوخته عزیزشان را نزد آنان می آوردند، اما آنان با چهره ای شاد، به پاس افتخاری که نصیبشان گشته بود خداوند را شکر می کردند!
رضای به تقدیرات الهی و دلخوش بودن به آنچه پیش می آید، به گفتن آسان است، اما تحقّق آن بسیار مشکل است. درک این معنا بسیار دشوار است که چگونه برخی از بندگان خاص خداوند به مقامی می رسند که دغدغه ای از آنچه پیش آمده و می آید ندارند، برایشان مهم نیست که فردا چه می شود، روزی شان می رسد، یا نه. اگر عزیزش به جبهه رفته، نگران کشته شدنش نیست و یا اگر خود با خیل فدائیان راه حق در جبهه بسر می برد، نگران خانه و کاشانه اش نیست؛ چون کسی که جانش و هستی اش را در کف گرفته، آماده شهادت است، نمی تواند به فکر خانه و کاشانه خود باشد. چه شایسته است که اگر این دلدادگان جمال یار جان به سلامت بردند و به دیار خود برگشتند، همان روحیات و خصایص والای معنوی را حفظ کنند و همواره درس فداکاری و رضا در برابر قضای الهی و تسلیم را به دیگران بدهند و ورد زبانشان این باشد که:
گر درد دهد به ما و گر راحت دوست *** از دوست هر آن چیز که آید نیکوست
ما را نبود نظر به نیکی و بدی *** مقصود رضای او و خوشنودی اوست.
مرحوم ملامهدی نراقی می فرماید: رضا به قضای الهی برترین مقامهای دین و شریف ترین منازل مقربین و باب اعظم الهی است. کسی که از این در داخل شود، وارد بهشت می گردد. اهمیت مقام رضا تا به حدی است که در روایتی از پیامبر آمده است که در روز قیامت خداوند بالهایی به طایفه ای از امّت من می دهد که با آنها از قبرهایشان به سوی بهشت پرواز می کنند و به دلخواه از نعمت های بهشتی استفاده می کنند. ملائکه از آنان سؤال می کنند: آیا موقف حساب را دیدید؟ گویند: از ما حسابی نخواستند. می پرسند: آیا از پل صراط گذشتید؟ گویند: ما صراطی ندیدیم. می پرسند: آیا جهنم را دیدید؟ گویند: ما جهنمی ندیدیم. ملائکه از آنان سؤال می کنند: از امّت چه کسی هستید؟ گویند: از امّت محمد(صلی الله علیه وآله وسلم).
ملائکه آنها را قسم می دهند که شما در دنیا چه می کردید و چه در دل داشتید؟ می گویند: دو خصلت در ما بود که خداوند به پاس آن دو خصلت و با فضل و رحمت خود ما را به این مرتبه رساند:
«کُنّا إِذا خَلَوْنا نَسْتَحْیی أَنْ نَعْصیهِ وَ نَرْضی بِالْیَسیرِ مِمّا قَسَّمَ لَنا.»[۲۳]
یکی آنکه چون در خلوت بودیم از خداوند شرم داشتیم که معصیت او را کنیم. دوم آنکه: راضی بودیم به آنچه خداوند برای ما قسمت کرد.[۲۴]
خداوند متعال دربارهٔ کسی که به مقام رضا رسیده است می فرماید:
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ. ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.»[۲۵]
ای نفس اطمینان یافته (به یاد خدا) به حضور پروردگارت باز آی که تو خوشنود (به نعمتهای ابدی او هستی) و او از تو راضی است.
این آیه شریفه مقام رضا و اطمینان را بیان می کند که موجب می گردد هرگونه اضطراب، پریشانی و تشویش خاطری از وجود انسان رخت بربندد. از خواص این مقام این است که انسان هم راضی است و هم مرضی، این معنا در آیه دیگر چنین بیان شده:
«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ...»[۲۶]
خداوند از آنان خوشنود است آنان نیز از خداوند خوشنودند.
دربارهٔ کلمه «راضیه» و «مرضیه» مرحوم علامه طباطبایی در ذیل آیه می فرمایند: «اگر خداوند متعال نفس مطمئنه را به وصف «راضیه» و «مرضیه» توصیف کرده، بدان جهت است که اطمینان و سکونت یافتن دل به پروردگار می طلبد که انسان از خداوند راضی باشد و هر قضا و قدری که برایش پیش آورد، کمترین اعتراضی نکند؛ خواه آن قضا و قدر تکوینی باشد و چه قلمی که او تشریع کرده باشد. پس هیچ حادثه به خشم آورنده ای او را به خشم نمی آورد و هیچ معصیتی دل او را منحرف نمی کند و وقتی بنده از خداوند راضی باشد، قهراً خدای متعال نیز از او راضی خواهد بود؛ چون هیچ عاملی بجز خروج بنده از زیّ بندگی خداوند، او را به خشم نمی آورد و بنده خداوند وقتی در طریق عبودیت گام سپرد، مستوجب رضای خداوند خواهد بود، لذا خداوند کلمه «راضیه» و «مرضیه» را آورد.»
پس اطمینان و آرامش کامل وقتی برای انسان حاصل می شود که از خداوند راضی باشد. رضایت از دیگری به این است که انسان صفات و افعال او را بپسندد و شخص موحد وقتی پی برد که همه امور این عالم تحت تدبیر الهی است و وقتی به مقام رضا رسید، از هیچ حادثه و رخدادی ناراحت نمی شود؛ چون آن حادثه را از خداوند می بیند و ارتباط آن را با ذات حق درک می کند. می داند که هیچ حادثه ای بدون اذن خداوند و اراده و مشیت او رخ نمی دهد و علاوه بر اینکه ناراحت نمی شود، از آن جهت که آن حادثه بر اساس خواست و مشیت خداوند رخ داده، خرسند است.
به واقع مقام رضا بالاتر از مقام صبر است، چون صبر با ناخوشنودی نیز سازگار است: انسان دندان روی جگر می گذارد و صبر می کند، اما آن حادثه برایش تلخ است. ولی کسی که به مقام رضا رسید، دیگر سختی و دشواری را درک نمی کند تا بر آن صبر کند، بلکه همه چیز برایش شیرین است و از هر چه پیش آید خوشش می آید و نگران چیزی نیست.
جداً تصور این مقام برای ما مشکل است، چه رسد که به آن دست یابیم؛ چگونه می شود انسان از سلامتی اش خرسند باشد و اگر بیمار شد از بیماری اش نیز خرسند گردد، اگر ثروتمند بود از آنچه دارد خوشحال باشد و اگر فقیر گشت، از فقرش خوشحال باشد. بالاتر از این، کسانی که به مقام رضا رسیده اند، بین آن حالت نفسانی، روانی و رضایت نفسانی و اعمالی که ظاهرشان با رضایت سازگار نیست جمع می کنند:
مسلماً ائمه اطهار و از جمله امام حسین(علیه السلام) به بالاترین مراتب مقام رضا دست یافته بودند و ما می نگریم که به آنچه رخ می داد، از آن جهت که از خداوند بود راضی بودند، اما باز دست به شمشیر می کردند و تا پای جان مبارزه می کردند؛ این بدان معنا بود که از حکومت بنی امیه ناراضی بودند. چطور می شود انسان از حادثه ای از آن جهت که از خداست راضی باشد و هم ناراضی. تمایز بین این دو دشوار است و انسان باید به مراحل عالی تکامل برسد تا بتواند مراتب و حیثیات را از هم تفکیک کند. به عبارت دیگر، نفس انسان باید به حسب مراتب طولی دارای چهره های متفاوتی باشد که در یک مرتبه حوادث را با فاعلهای قریب آنها بسنجد و از رفتار آنها ناراحت و ناراضی گردد. از گناهی که می کنند و تعدی و ظلمی که روا می دارند و از خیانتشان ناخرسند گردد و بر آنان بخروشد، در عین حال در مرتبه دیگر نفسش شاد و خرسند باشد.
برای تقریب به ذهن مثالی ذکر می کنیم: فرض کنید کسی سرش درد می کند و پزشک داروی تلخی برای او تجویز می کند، اینجا انسان چون به سلامتی خود علاقه مند است دوا را می خورد و از این جهت از خوردنش راضی است، اما از آن جهت که تلخ است ناراحت است. اگر کسی دستش عفونت کرده که اگر قطع نگردد عفونت به سایر اندام سرایت می کند و جانش را به خطر می اندازد، آن شخص از قطع شدن دستش و یا پایش راضی است، چون سلامتی اش حفظ می شود و آن عمل برایش ناخوشایند نیست؛ اما از آن جهت که دستش را از دست می دهد، برایش ناخوشایند است، بخصوص با توجه به درد و ناراحتی و عوارضی که پس از جراحی برایش رخ می دهد. در واقع وجود این خاصیت و این حالت دوسویه در انسان عجیب است که در یک آن، نسبت به یک حادثه ای، می تواند دو حالت مختلف داشته باشد که البته وجود آن دو حالت در مقایسه با دو عامل مختلف است: وقتی توجه می کند که بریده شدن دستش موجب سلامتی او می گردد، خوشحال می گردد و از آن جهت که دستش را از دست می دهد و فشار درد را تحمل می کند، ناراحت است.
با توجه به آن مثال، عرض می کنیم که: انسانی که معرفتش به کمال رسیده است، می داند حوادث عالم بدون اراده خداوند رخ نمی دهد. پس از آن جهت که آن حوادث با اراده خداوند رخ داده اند خوشحال است، اما از آن جهت که آن حوادث توسط ظالمی پیش آمده که نشانه پستی، انحطاط و نقص وجودی اوست، ناراحت است که چرا انسان باید این قدر جاهل و عاصی باشد که مرتکب چنین کار ناشایستی شود. پس ممکن است انسان از یک حادثه دو بینش داشته باشد و در برابر هر بینش عکس العمل متناسب نشان دهد.
مؤمن باید از حوادث و رخدادها از آن جهت که با اراده و مشیت خداوند رخ داده اند خوشنود باشد، چراکه می داند خداوند بی حکمت کاری انجام نمی دهد و نظام احسن ایجاب می کند که حوادث در جای خود و با شرایط مناسب خود، به همان شکلی که باید تحقق یابند. وقتی دانست که خداوند حکیم است و کار لغو و عبث انجام نمی دهد، پی می برد هرچه در این جهان رخ می دهد از آن جهت که در راستای یک نظام هماهنگ و کامل است، موجب تکامل موجودات عالم می شود و انسانها در سایه این حوادث گوناگون به خداوند نزدیک می شوند و به کمالاتی می رسند که قابل مقایسه با لذاید دنیوی نیست؛ پس در کل نسبت به مجموع حوادث خوش بین است. حتی از این دیدگاه، از کشته شدن پیغمبران و امامان نیز ناراحت نمی گردد، چون می داند که آنان با شهادتشان به کمال برتری می رسند و همچنین شهادت آنان باعث پیشرفت دین می شود.
سیدالشهداء(علیه السلام) با شهادت خویش به والاترین مقامها رسیدند و شهادت ایشان موجب بقاء و پیشرفت اسلام گردید و نیز موجب گردید که دیگران در پرتو شناخت و معرفت و یاد ایشان، به کمالات معنوی برسند و مسیر سالم زندگی، سعادت دنیوی و اخروی را باز شناسند. اگر ایشان شهید نمی گشت، نه به آن مقام والا می رسیدند و نه اسلام رواج می یافت و نه ما امام شناس می شدیم و به شفاعتشان نایل می گشتیم. از این جهت باید از شهادت ایشان خوشحال باشیم که تقدیر الهی است و در زنجیره نظام احسن و اصلح مؤثر بوده است. اما اندوهگین گشتن و ناراحت بودن از جنبه عاطفی نفس انسان است، چون انسان موجودی است عاطفی و عاطفه او اقتضا دارد که وقتی نسبت به محبوب او ناراحتی ای پیش آید، اندوهگین گردد.
بله افراد ضعیف نمی توانند این حیثیت ها را از هم جدا کنند و آنها را در عرض هم قرار می دهند و گاهی جنبه عقلانی و عاطفی وجود آنها با یکدیگر تزاحم پیدا می کند، از این جهت نمی توانند بین آندو جمع کنند. اما کسانی که نفسشان تکامل یافته است، حیثیت ها را از یکدیگر تفکیک می کنند و تفکیک حیثیت ها باعث می شود که حالات مختلفی حتی نسبت به یک حادثه و در زمان واحد از خویش بروز دهند؛ که البته این بسته به مراتب گوناگون نفس است که از جهت مرتبه ای از نفس شاد می شوند و به جهت وجود مرتبه دیگر اندوهگین می شوند.
آری کسی که به مقام رضا رهیافته است خوشی ها و ناخوشی ها را از آن جهت که تقدیر الهی است به جان می خرد و بدانها دلخوش است.
نگرشی به مقام صبر و اهمیت آن
به هر جهت مقام رضا و معرفت و یقین نعمتی عظیم و موهبتی عالی است که انسان به همه تقدیرات خداوند راضی و خرسند باشد، چون می داند خداوند خیرش را می خواهد؛ اما هر کسی به این مقام نمی رسد و این معرفت به آسانی حاصل نمی گردد و برای رسیدن به آن خودسازی و تلاش فراوان لازم است. اگر کسی به این مقام والا نرسید، فی الجمله باید بداند که تقدیرات الهی خیر است و گرچه تحمل ناگواری ها و سختی ها برایش تلخ و دشوار است، اما سعی کند صبوری پیشه سازد و خود را به زیور صبر مزیّن کند. مؤمنی که به مقام رضا نرسیده، اما در برابر حوادث صبور است، گرچه نمی خواهد آن حوادث تلخ رخ دهند، امّا به وظایف خود عمل می کند و در انجام تکالیفش کوتاهی نمی کند: اگر گاه جهاد و مبارزه با دشمن باشد، بنابر وظیفه الهی به جهاد و مبارزه می پردازد و گرچه از حوادث تلخ خرسند نیست و از ته دل راضی و خوشحال نیست، اما به آنها تن می دهد و به زحمت هم که شده آنها را بر خود تحمیل می کند. پس برای کسی که به مقام رضا نرسیده، مقام صبر که پس از مقام رضا قرار دارد مطلوب است.
صبر از جمله مفاهیم اخلاقی است که در اخلاق اسلامی روی آن زیاد تکیه شده است. آنچه از این واژه به ذهن می آید، حالتی است نفسانی که برای افراد خاصی در هنگام بروز شداید، مصیبت ها و گرفتاری ها رخ می دهد: مردم در رویارویی با حوادث ناگوار، حالاتشان متفاوت است، برخی فوراً در برابر آن حوادث جزع و فزع می کنند و این حالت نگرانی در زندگی آنها نیز اثر می گذارد و از کار و فعالیت باز می مانند؛ اینها بی صبر و بی طاقتند. در مقابل، برخی در برابر سختی ها خویشتن دار هستند و آرامش خود را حفظ می کنند و حوادث تلخ چندان تغییری در روحیه آنها ایجاد نمی کند؛ اینها صبور و شکیبایند. این دسته گرچه از ته دل از حوادث تلخ و ناخوشایند راضی نیستند، اما آنها را تحمل می کنند و بردباری نشان می دهند. از رخدادهای ناگوار استقبال نمی کنند، دلشان نمی خواهد به جبهه بروند و شهید شوند، نمی خواهند روی مین بروند، اما اگر وظیفه ایجاب کرد به جبهه بروند و خطرات را تحمل کنند، روی نمی گردانند. پدر و مادر نمی خواهند فرزندشان به جبهه برود، اما وقتی وظیفه و تکلیف ایجاب کرد به جبهه برود، مانع او نمی شوند و صبر می کنند و دندان روی جگر می گذارند و می دانند که انسان با صبر و تحمل برناگواری ها ساخته می شود و بهتر بار خود را به منزل می رساند و زندگی اش سامان می گیرد و سعادت اخروی اش نیز تأمین می گردد.
گاه از صبر تفسیر غلطی ارائه می شود و توهم می شود که صبر در برابر سختی ها یعنی تن به ذلّت سپردن و بی تفاوت بودن در برابر هر حادثه و ظلمی که در حق دیگران رخ می دهد. این تفسیر و برداشت غلط و بیگانه از مفهوم صبر است. صبر در فرهنگ اسلامی، یعنی تحمل سختی و مقاومت در برابر عاملی که می خواهد انسان را به باطل بکشاند، به سوی چیزی بکشاند که موجب کمال ما نمی شود. آن عامل گاه داخلی است و گاه خارجی. خواه آن عامل انسان را دعوت به حرکت کند، اما حرکت ناحق، و خواه او را دعوت به سکون کند، اما سکون ناحق. مثلا انسان در حال گرسنگی به غذا تمایل دارد، اما غذایی که در دسترس است نامشروع می باشد و یا شبهه ناک؛ اینجاست که غریزه ما را دعوت می کند که از آن غذا تناول کنیم، اما تناول آن حق نیست و مقاومت در برابر آن غریزه صبر است.
در جبهه جنگ دشمن حمله کرده، از هر سو گلوله می بارد، نفس می گوید فرار کن و خودت را از صحنه جنگ برهان، اما خداوند می گوید مقاومت کن تا اسلام پیروز شود؛ اینجا مقاومت در برابر عامل نفسانی که انسان را به فرار دعوت می کند صبر است.
یک وقت عامل بیرونی انسان را به چیزی دعوت می کند که حق نیست و آن عامل بیرونی گاه به وسیله انسانها رخ می دهد و گاه به وسیله غیر انسان که منجر می شود به تقدیرات الهی: مثلا زلزله ای رخ می دهد و سقف خانه خراب می شود، در مقابل این حادثه اگر آرامش خود را حفظ کنیم و به وظیفه مان عمل کنیم صبر داریم. پس جهت مشترک تقسیم صبری که در روایات ذکر شده (صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر مصیبت) کنترل خویش و اقدام نکردن برخلاف حق است و مقاومت در برابر عاملی است که انسان را به باطل دعوت می کند.
وقتی اهمیت صبر روشن می شود که بنگریم صبر چه نقشی در زندگی انسان و تکامل او دارد و علاوه پی ببریم که تکامل انسان به چه وسیله ای حاصل می شود: تکامل انسان بر اثر اعمال اختیاری او حاصل می شود، یعنی هنگامی که با دو کشش متضاد رویاروی شد و آن کششی که او را به سوی کمال دعوت می کند برگزید، جوهر انسان و کمال او در این ظاهر می شود که آنچه مرضی خداوند است انتخاب کند. پس تکامل انسان در صحنه رویارویی با دو کشش متضاد تحقق می یابد. در چنین میدانهایی است که انسان باید از خودش مایه بگذارد و چیزی را انتخاب کند که مرضی خداوند است. اگر در این صورت انگیزه ایمانی و فطری قوی تر بود که او را به حق دعوت کند، به کمال لایق خود رسیده است، اما اگر عامل نفسانی و شیطانی قوی تر بود، در جنگ بین دو کشش انسان می لغزد و به سمتی می رود که سقوط او در آن است؛ این در واقع همان معنای آزمایش است:
«تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ...»[۲۷]
بزرگوار است خدایی که سلطنت هستی به دست قدرت اوست و او بر هر چیزی تواناست. خداوندی که مرگ و زندگانی را آفرید تا شما بندگان را بیازماید که کدامین نیکوکارترید.
بله ما در مسیر تکامل خویش با عواملی روبرو هستیم که ما را به جهات گوناگون دعوت می کنند: عوامل عقلانی، ملکوتی و الهی ما را به سویی دعوت می کنند و عوامل نفسانی، حیوانی و شیطانی به دیگرسو دعوت می کنند. انتخاب درست این است که در مقابل عواملی که ما را به باطل دعوت می کنند مقاومت کنیم. پس در واقع زندگی ما اگر بخواهد رو به تکامل باشد، باید با صبر توأم گردد.
در روایتی آمده است که پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از جبرئیل پرسیدند که صبر چیست؟ جبرئیل عرض کرد:
«تَصْبِرُ فِی الضَّراءِ کَما تَصْبِرُ فِی السَّراءِ وَ فِی الْفاقَهِ کَما تَصْبِرُ فی الغنی، و فی البلاءِ کَما تَصْبِرُ فِی الْعافیَهِ، فَلایَشْکُو حالَهُ عِنْدَ الْخَلْقِ بِما یُصیبُ مِنَ الْبَلاءِ.»[۲۸]صبر این است که در ناراحتی شکیبایی و استقامت ورزی، چنانکه پایداری می ورزی در شادمانی و در تهیدستی چنانکه در توانگری، و در بیماری شکیبایی ورزی چنانکه بر سلامتی پایداری می ورزی. پس صابر نباید از حال خود نزد خلق به واسطه مصیبت و بلایی که به او رسیده است، شکایت کند.
آری کسانی که به مقام یقین نرسیده اند که بروشنی دریابند آنچه رخ می دهد خیر است و نمی توانند با روی گشاده از گرفتاری ها استقبال کنند، بایسته است که صبر پیشه سازند و دعا کنند خداوند خواسته شان را فراهم کند و بر پیشامدهای ناگواری که رخ داده بردبار باشند. چنانکه گفتیم، کسی که به مقام رضا رسیده است از پیشامدها و مصیبت ها ناراحت نمی شود و خوشحال است و خدای را شکر می کند. اگر فرزندش شهید شود، می گوید: الحمدلله، ای کاش فرزند دیگری نیز می داشتم که به جبهه می فرستادم تا شهید شود. نه تنها ناراحت نمی شود، بلکه به خود می بالد و افتخار می کند و شکر بجا می آورد. اما فراوانند کسانی که به این حد نرسیده اند و خداوند نیز فرمود:
«... وَقَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ.»[۲۹] بندگان شکرگذار من اندکند.
کسانی که به مقام رضا نرسیده اند تا در برابر مصیبت ها لب به اعتراض نگشایند و شکر کنند، اگر بر حوادث ناخوشایند صبر کنند خداوند به آنان پاداش صابران می دهد. صبر کنند و داد و فریاد و جزع و فزع نکنند و آرامش خود را حفظ کنند، به این امید که خداوند به آنان پاداش می دهد. گرچه بلاها و مصیبت ها برایشان تلخ است، اما تلخی آنها را تحمل کنند، نظیر کسی که داروی تلخی را می خورد و از آن لذّت نمی برد، ولی می داند که با خوردن آن بهبود می یابد. کسی که مجبور است در یک عمل جراحی عضوی از بدن خود، مثل پایش را از دست دهد، برایش سخت است، اما چون چاره ای جز آن ندارد، تن به قضا می دهد و حاضر می شود پایش را قطع کنند، تا در عوض جانش سالم بماند.
نقش مقدم داشتن خواست خداوند بر خواست خود
با توجه به آنچه بیان شد، برخی از آیات قرآن و روایات در راستای تربیت و تهذیب کسانی که در دل خواسته هایی دارند و هنوز به مقام رضا و تسلیم نرسیده اند، وعده می دهد که اگر تقوا پیشه کنید خداوند خواسته های دنیوی تان را برآورده می سازد و در این راستا پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) می فرمایند:
«یا اباذرّ؛ یقول اللّه جلّ ثناوه و عزّتی وجلالی لایؤثر عبدی هوای علی هواه الاّ جعلت غناه فی نفسه و همومه فی اخرته...»
ای ابوذر؛ خداوند تبارک و تعالی می فرماید: به عزت و جلالم سوگند بنده من خواسته مرا برخواسته خود مقدم نمی دارد مگر اینکه من او را بی نیاز می سازم و چنان می کنم که اندیشه و همّ او مصروف امور اخروی گردد.
خداوند برای تأکید مطلب قسم می خورد، چون پذیرش آن سخن برای عموم مردم آسان نیست، از این رو قسم می خورد تا مردم باور کنند. می فرماید اگر وقتی خواسته بنده من با خواسته من تزاحم یافت، خواسته مرا مقدم داشت [اگر خواست او همسو با خواست خداوند بود، هم خواسته او تحقق می یابد و هم خواسته خداوند و سخن در این است که خواست او با خواست خداوند جمع نمی شود ]چند چیز برایش ضمانت می کنم: اول اینکه احساس بی نیازی از دیگران را در دلش قرار می دهم. البته انسان همواره به خداوند احتیاج دارد و احساس نیاز به او نیز در او هست و باید باشد و نهایت شرف و افتخار انسان در این است که درک کند فقیر درگاه خداوند است و دریابد که نیازمند اوست و خود را محتاج غیر خداوند نبیند.
با داده حق اگر تو راضی باشی *** از همچو ویی کی متقاضی باشی.
انسان با توجه به اینکه معمولا خواسته هایش به وسیله دیگران تحقق می یابد، خود را محتاج دیگران می بیند و احساس نیاز به دیگران انسان را خوار می کند: به هر اندازه که شخص خود را محتاج دیگران ببیند، باید در برابرشان خضوع کند، گاهی باید تملق گوید و گاهی باید خواهش و التماس کند. خود را در برابر دیگران حقیر و کوچک سازد تا خواسته هایش را انجام دهند. اگر انسان ارتباطش را با خداوند قوی کند و رضا و خواست او را بر خواست خود مقدم دارد، خداوند روحیه بی نیازی از دیگران را در او ایجاد می کند و وسایل کافی جهت دست یابی به اهدافش را برای او تأمین می کند، که البته آن وسایل در حد ابزاری هستند برای دست یابی به مقاصد و اهداف، و انسان وظیفه دارد که آن وسایل را به کارگیرد و به پاس بهره مندی از آنها از خداوند تشکر کند و اگر انسانهای دیگر نیز از جمله وسایط و وسایل راهیابی به مقاصد دنیوی او بودند، باید از آنان تشکر کند. گرچه او از وسایل بهره می برد، اما فقط خود را به خداوند محتاج می بیند و احساس نیاز به غیر او نمی کند.
احساس غنا و بی نیازی از غیر نعمتی بزرگ است که به انسان شخصیت می دهد. البته از آنچه بیان شد نباید توهم شود که انسان در برابر دیگران تواضع و فروتنی نداشته باشد. باید هم در برابر خداوند و هم در برابر خلق او فروتن و متواضع باشد کسانی که آشنای به معارف اسلام نیستند، خیال می کنند که اسلام از ما خواسته است که حتی در برابر خداوند نیز احساس ذلّت و حقارت نکنیم! اینان اسلام را نشناخته اند و پندار باطلی از آن دارند. اصل اسلام بندگی است، نهایت افتخار انسان تذلّل و احساس کوچکی در برابر خداوند و سر به خاک ساییدن و صورت بر خاک نهادن است. نهایت کمال انسان در این است که خود را در برابر ذات حق ذلیل ببیند و چون خداوند خواهان تعالی و کمال انسان می باشد، از او خواسته است که در برابرش احساس ذلّت کند و نیاز به درگاه او برد چون تکامل او در گرو بندگی خداست، و در مقابل، احساس کوچکی و ذلّت در برابر دیگران نکند و خود را نیازمند به آنان نبیند. چون اگر خود را نیازمند آنان دید، خواه ناخواه به اندازه احساس نیازمندی احساس ذلّت خواهد کرد.
به همان اندازه که انسان احساس کند کارش به دست دیگران انجام می پذیرد، خود را در مقابل آنان کوچک می انگارد، اگر به زبان هم نیاورد در دل خود را ذلیل و خوار می بیند. اما اگر مؤمن به برکت ایمانش، کارش را به خداوند واگذاشت و خود را تنها نیازمند او دید، در دل نیز احساس نیاز به دیگران نمی کند. گرچه ممکن است خداوند با دست بنده خود نیاز او را برطرف سازد و از انسان بخواهد که از او تشکر کند، اما او تنها خود را به خداوند نیازمند می بیند. در داستان حضرت ابراهیم(علیه السلام) آمده است که وقتی به دستور نمرود آتشی عظیم برافروختند که اشخاص جرأت نداشته اند به آن نزدیک شوند و شدّت حرارت آن از فاصله دور نیز افراد را می سوزاند، چندان که مجبور شدند با منجنیق و از راه دور حضرت ابراهیم را درون آن افکنند و در آن هنگامه سخت و دشوار ابراهیم درون آتش قرار گرفت، جبرئیل برای کمک نزد او آمد و فرمود:
«هَلْ لَکَ حاجَهٌ» آیا به من کاری داری؟
ابراهیم در جواب فرمود:
«أَمّا إِلَیْکَ فَلا.»[۳۰] من به تو نیازی ندارم.
ابراهیم فرمود نیاز دارم و خواهان یاری و کمک هستم، اما نه از غیر خداوند و خداوند نیز به نهان من آگاه هست و نیازم را می داند و هر چه صلاح بداند انجام می دهد. پس از آنکه ابراهیم در این امتحان سخت موفق و پیروز شد، خداوند او را به مقام خلّت رساند و او را خلیل و دوست خود برگزید.
البته رسیدن به مقام غنا و بی نیازی از دیگران کار آسانی نیست و تنها با لطف و عنایت خداوند انسان به آن مقام می رسد، اما خداوند مقدمات رسیدن به آن مقام را در اختیار انسان نهاده است و از جمله آن مقدمات، چنانکه عرض شد، این است که انسان وقتی امر دایر گشت بین خواست خود و خواست خداوند، خواست خداوند را مقدم بدارد که در درجه اول، در دل خود، احساس غنا و بی نیازی از مردم می کند.
دوم اینکه: دیگر نگران امور دنیایی خود نخواهد بود و خیر و صلاح دنیایش را به خداوند وامی نهد و تنها نگران آخرتش هست و همّ او مصروف جهان آخرت می گردد. در این فکر است که عاقبت او چه می شود و آیا به وظیفه اخروی اش عمل کرده است؟ پس او پیوسته نگران آخرت است.
«وضمنّت السّموات والارض رزقه وکففت علیه ضیعته وکنت له من وراء تجاره کلّ تاجر.»
آسمان و زمین را ضامن روزی او می گردانم و کسب و کار و حرفه او را نگهداری می کنم و من برای او فراسوی تجارت هر بازرگانی خواهم بود.
سوم اینکه: کسی که خواست مرا بر خواست خود مقدم بدارد، من نیز خواسته هایش را تأمین می کنم و زمین و آسمان را ضامن روزی او قرار می دهم و بدانها امر می کنم که روزی او را تأمین کنند.
چهارم اینکه: کسب و کارش را در برابر آفت ها و خسارت ها پاس می دارم. هر کس برای تداوم زندگی خود کسبی اختیار می کند و شغلی برمی گزیند که در پرتو آن به درآمدی برسد و طبیعی است که کسب و کار و زراعت و ... برای باقی ماندن و ثمردادن ضامنی ندارند: از کجا که باغ میوه بدهد، زراعت به برداشت برسد، گاو و گوسفندان زنده بمانند و از کجا که آفت و خسارت متوجه کسب و کار انسان نشود؟ کسی که خواست خداوند را بر خواست خود مقدم دارد، خداوند ضمانت می کند که کسب و کار او و زراعت و رمه و گوسفندانش را از خسارت و آفت حفظ کند، تا به ثمره و نتیجه مورد انتظار دست یابد.
پنجم اینکه: در هر معامله و تجارتی او را کمک می کنم تا زیان نبیند. کسانی که همواره به فکر دنیا هستند، سعی
می کنند با کسی معامله کنند که سود بیشتری عایدشان کند. معامله و تجارتی را برمی گزینند که سود بیشتری را به همراه دارد. همواره نگران و ناراحتند که نکند در معامله ای ضرر کند و یا سود اندک نصیبشان شود. خداوند می فرماید کسی که خواست مرا بر خواست خود مقدم می دارد، در هر تجارت و معامله ای من پشتیبان او هستم تا سود بیشتری ببرد. در هر معامله ای دست من او را یاری می کند: به جای اینکه خودش بیندیشد و تدبیر کند و نقشه بکشد که با چه کسی و چگونه معامله کند تا سود ببرد، در هر تجارتی من او را حمایت می کنم و منافعش را حفظ می کنم.
سپس پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) در اشاره به اینکه مؤمن باید چنان یقینی داشته باشد که در پرتو آن نگران روزی خود نباشد و بداند به آنچه خداوند مقدر کرده می رسد، می فرمایند:
«یا اباذرّ؛ لوان ابن آدم فرّ من رزقه کما یفرّ من الموت لادرکه رزقه کما یدرکه الموت.»
ای ابوذر؛ اگر فرزند آدم از روزی خود بگریزد همان طور که از مرگ می گریزد، روزی او به وی خواهد رسید چنانکه مرگ او را در می یابد.
انسان از مرگ خوشش نمی آید و از آن فرار می کند، ولی بالاخره مرگ او را در کام خود فرو می برد. همچنین اگر از روزی خود فرار کند، به روزی اش می رسد و از آنچه مقدر است گریزی نیست. اگر کسی زیاد تلاش کند، معلوم نیست روزی اش زیاد شود؛ چه بسا کسانی که تلاش فراوانی کردند و در نهایت از گرسنگی مردند. در این زمینه داستانهای عجیبی دربارهٔ ثروتمندترین افراد نقل شده است که در زندگی خود با حوادثی و جریانهایی روبرو گشتند که مجبور شدند در دم مرگ از گرسنگی کفش خود را بجوند! از آن طرف، بودند افراد کم دست و پا و کم تحرکی که کاری از ایشان ساخته نبود، اما خداوند ثروت کلانی به آنان عطا کرد و به آنچه مقدر بود رسیدند.
انسان نباید در انجام وظیفه و تلاش برای معاش خود کوتاهی کند و نباید به بهانه اعتقاد به قضا و قدر تنبلی کند، چون خداوند از انسان تنبل بیزار است. اما اگر بین تحصیل علم و انتخاب شغل دیگر مخیّر بود و وظیفه داشت که یکی را برگزیند، اگر معرفت کافی داشته باشد کمی درآمد موجب نمی گردد که به دنبال تحصیل علم نرود؛ بلکه ایمان به فراهم آمدن روزی ای که خداوند برای او مقدر ساخته، او را وا می دارد که با خیال راحت به دنبال تحصیل علم برود و مطمئن باشد که روزی اش می رسد و از آنچه مقدر است محروم نمی گردد.
منبع
کتاب «ره توشه: پندهای پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به ابوذر» نوشته آیت الله مصباح یزدی
پانویس
- ↑ نساء / ۶۵.
- ↑ بحارالانوار، ج ۸۲ ، ص ۳۶.
- ↑ جامع السعادت، ج ۳، ص ۲۱۱ و ۲۱۲.
- ↑ بقره / ۲۰۸.
- ↑ المیزان (دارالکتب الاسلامیه) ج ۲، ص ۱۰۳.
- ↑ بحارالانوار، ج ۲، ص ۲۰۴.
- ↑ بحارالانوار، ج ۵، ص ۸۷.
- ↑ توحید صدوق (مؤسسه النشر الاسلامی) ص ۳۶۹.
- ↑ سفینه البحار(دار التعاریف لمطبوعات)، ج ۱، ص ۴۴۶، ماده دعا.
- ↑ انفال / ۴۴.
- ↑ اصول کافی، ج ۳، ص ۸۷.
- ↑ اصول کافی، ج ۳، ص ۸۹.
- ↑ تکاثر / ۵-۷.
- ↑ واقعه / ۹۵.
- ↑ جامع السعادت، ج ۱، ص ۱۲۳.
- ↑ فصلت / ۵۳.
- ↑ جامع السعادت، ج ۱، ص ۱۲۴.
- ↑ توحید صدوق (موسسه النشر الاسلامی)، ص 109.
- ↑ جامع السعادات، ج 1، ص 124.
- ↑ اصول کافی، ج 3، ص 54.
- ↑ اصول کافی، ج 3، ص 97.
- ↑ اصول کافی، ج ۳، ص ۱۰۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۱۰۳، ص ۲۵.
- ↑ جامع السعادات، ج ۳، ص ۲۰۲.
- ↑ فجر / ۲۷ و ۲۸.
- ↑ مائده / ۱۱۹.
- ↑ ملک / ۱ و ۲.
- ↑ بحارالانوار، ج ۷۷، ص ۲۰.
- ↑ سبأ / ۱۳.
- ↑ بحارالانوار، ج 12، ص 35.







