کتابخانه:تدبر در قرآن-کتاب

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از تدبر در قرآن-کتاب)
پرش به: ناوبری، جستجو
تدبر درقرآن شامل زمینه‌ها، کلیدها، اصول
مشخصات کتاب
Tadabor dar qoran-bistoni.jpg
نویسنده محمد بیستونی
زبان فارسی
ناشر بیان جوان
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۸۵
دانلود PDF

محتویات

پیشگفتار

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
۱۲ ویژگی منحصر بفرد در آثار مکتوب مؤسسه قرآنی تفسیر جوان
۱ اعراب‌گذاری کامل «همه» آیات، روایات و کلمه‌های عربی .
۲ طرح جلد ابداعی و گرافیکی جدید متناسب با «جمعیت هدف هر کتاب».
۳ صفحه‌آرایی شعرگونه و چشم‌نواز تا خواننده به دلیل پرش مرتب چشم «خسته» نشود.
۴ آزاد بودن «هرگونه نسخه برداری» و چاپ از روی آثار مکتوب و کپی رایت نرم افزارها.
۵ همه محصولات مؤسسه پس‌از فروش و استفاده، حتی‌اگر آسیب‌دیده‌باشد، «پس‌گرفته می‌شود».
۶ فروش اقساطی به قیمت نقد و با تعیین اقساط «توسط خریدار».
۷ امضای «حداقل یک مجتهد جامع الشرایط» به نشانه تأیید محتوا قبل از چاپ اخذ می‌شود.
۸ آثار مؤسسه به افراد بی‌بضاعت به طور «رایگان» تقدیم می‌گردد.
۹ همه «آموزش‌های تخصصی قرآنی» گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان «رایگان» است.
۱۰ برای هیچ یک از آثار، حق‌التألیف دریافت نمی‌شود.
۱۱ تنوع تخصصی محصولات متناسب «با جامعه هدف یعنی کودک، نوجوان، جوان، زنان،
خانواده و مساجد».
۱۲ نشر نهایی آثار پس از نشر آزمایشی و موفقیت در طرح پایلوت (Pilot Plan) در
«جمعیت مخاطب هدف» صورت می‌گیرد.
درصورتی که هرکس از صدراسلام تاسال ۱۴۲۰ هجری‌قمری (سال تأسیس‌مؤسسه قرآنی‌تفسیرجوان) یک‌نمونه کتاب‌قرآنی را با جمع
«۱۲ ویژگی» مذکور، به این مؤسسه ارائه دهد، برای هموطنان داخل کشور مبلغ «۰۰۰/۰۰۰/۱۰ تومان» و برای‌افراد مقیم‌خارج‌از
کشور مبلغ «۰۰۰/۱۰ دلار» جایزه به عنوان حق‌الکشف تعلق می‌گیرد.
(قیمت‌گذاری کل محصولات مؤسسه برمبنای ۱۲ ویژگی اشاره شده،انجام می‌شود)
دکتر محمد بیستونی
رئیس هیئت مدیره گروه مؤسسات قرآنی تفسیر جوان‌شامل:
[مؤسسه قرآنی قصص (تخصصی‌کودکان)، مؤسسه قرآنی نور پیامبران (تخصصی‌نوجوانان)، مؤسسه قرآنی تفسیرجوان
(تخصصی جوانان)، مؤسسه قرآنی رضوان (تخصصی زنان)، مؤسسه قرآنی شعیب نبی اللّه (تخصصی خانواده)،
مؤسسه قرآنی مساجد جوان (تخصصی مساجد)، مؤسسه قرآنی انعام الهی (تخصصی تغذیه، گلها و
گیاهان‌دارویی)، مؤسسه طب‌قرآنی مائده‌طلایی (تخصصی‌طب‌سنتی باآموزه‌های قرآنی) مؤسسه قرآنی و علم زندگی
(تخصصی‌اعجازعلمی‌قرآن)،مؤسسه‌خیریه‌عاطفه(تخصصی‌احداث‌کتابخانه،مراکزورزشی‌وغسالخانه‌درروستاهاومناطق‌محروم)]
شامل: زمینه‌ها، کلیدها، اصول، روش‌ها، مراحل، نمونه‌ها
تألیف ولی اللّه نقی پورفر)
دکتر محمد بیستونی
این کتاب را هدیه می‌کنم به
سَیِّدِنا وَ نَبِیِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِیّینَ وَ اِلی مَوْلانا
وَ مَوْلَی الْمُوَحِّدینَ عَلِیٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلی بِضْعَةِ
الْمُصْطَفی وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلی سَیِّدَیْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَیْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ اِلَی الاْئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ‌الْمُکَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِالْحُسَیْنِ لاسِیَّما بَقِیَّةَ‌اللّهِ فِی الاْرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاْنْبِیاءِ وَالْمُرْسَلینَ،الْمُعَدِّلِقَطْعِ‌دابِرِالظَّلَمَةِ‌وَالْمُدَّخِرِ لاِحْیاءِ الْفَرائِضِ وَمَعالِمِ‌الدّینِ،
الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ فَیا مُعِزَّ
الاْوْلِیاءَوَیامُذِلَ‌الاْعْداءِاَیُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَیْنَ‌الاْرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فی غَیْبَتِکَ وَ فِراقِکَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ
مُزْجاةٍ مِنْ وِلائِکَ وَ مَحَبَّتِکَ فَاَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ مِنْ مَنِّکَ وَ
فَضْلِکَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْکَ
اِنّا نَریکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن‌تأییدیه حضرت آیت‌اللّه مرتضی مقتدایی مدیرمحترم‌حوزه علمیه قم
بِسْمِ‌اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنی تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با یک باغستان گسترده پرگل و متنوع که بطور یقین از معجزات قرآن است که این ابتکارات و روش‌های نو و جالب را به ذهن یکنفر که باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده کودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن مجید مأنوس به طوری که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهی و قرآنی نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقای دکتر محمد بیستونی است که این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جاری برای آخرت ایشان هست. لازم می‌دانم از زحمات طاقت‌فرسا و تلاش مستمر چندین ساله ایشان در رابطه باطرح و اجرای برنامه‌های فنّی و تخصصی و علمی همراه با ذوق و سلیقه خوب خدادادی در مورد روش انس با قرآن و مبانی پژوهشی قرآنی تقدیر و تشکر نمایم و بحمداللّه و المنّة اثر مطلوب در جامعه داشته و موجب آسان شدن و سرعت پیدا کردن قرائت و فهم مفاهیم عالیه قرآن و زنده و نورانی شدن دلهای علاقمندان به قرآن گردیده است و انشاءاللّه از مصادیق «مَنْ اَحْیاها فَکَأَنَّما اَحْیَاالنّاسَ جَمیعا» (۳۲ / مائده) خواهند بود.
به امید این که همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیةاللّه الاعظم ارواحنافداه باشد.
مرتضی مقتدایی
به تاریخ یوم شنبه پنجم ماه مبارک رمضان‌المبارک ۱۴۲۷
متن تقریظ حضرت آیةاللّه سید علی اصغر دستغیب
نماینده محترم مجلس خبرگان رهبری
بسم اللّه الرحمن الرحیم
وَ الَّذینَ جاهَدوُا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ اِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنینَ [۱]
خداوند را بندگانی است که در راه او تلاشگر و نیکوکارند و همانها هستند که از هدایت و نصرت الهی برخوردارند. حدود ۳۵ سال از نخستین دیدارم با نورچشم گرامی و عزیزم جناب‌آقای دکتر محمد بیستونی در مسجدالرّضای علیه‌السلام شیراز می‌گذرد و با روحیّه تعهّد، اخلاص و فداکاری ایشان آشنائی کافی دارم. قبل از انقلاب از جوانان پیشگام در مبارزات بوده و مکرّر بازداشت و زندانی می‌شدند و پس از پیروزی، خطیرترین کارها را در صحنه‌های مختلف با توکّل به‌خدا و بعنوان انجام وظیفه به عهده می‌گرفتند. اینجانب موفقیّت‌های چشمگیر و ارزشمند آقای دکتر بیستونی از جمله تحقیقات و تألیفات جالب و جذّاب مؤسسه قرآنی تفسیرجوان خصوصا ابداع روش اُنس باقرآن زطریق‌کارگاه‌های‌آموزشی تفسیر و تحقیق موضوعی قرآن کریم را مرهون مجاهدات و صالحات ایشان می‌دانم. نکته قابل توجّه اینکه مشارالیه فرصت جوانی را مغتنم دانسته و در راه خدا گذرانیدند. و اکنون بحمداللّه جوانان عزیز میهن اسلامی از نتایج کار و تلاش مستمر وی بنحو شایسته‌ای بهره‌مند می‌باشند. امید است اقشار مختلف خصوصا نسل جوان با استفاده از آثار این وجود گرانمایه، معارف دینی خود را ارتقاء بخشند و مسئولین محترم فرهنگی جامعه با حمایت بی‌دریغ خود گام مؤثری در اشاعه فرهنگ قرآنی و اسلامی بردارند.
شیراز
سید علی اصغر دستغیب
۲۸/۱۲/۸۴

مقدمه

قرآن‌کریم‌دستورالعمل «زندگی با عزت»، «حسن عاقبت» و «بهشت سراسر عافیت» می‌باشد. درجات بهشت به تعداد آیات قرآن است و طبق فرموده پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در قیامت خطاب می‌شود «قرآن بخوانید و از درجات بهشت بالا بروید» (اِقْرَأْ وَ أْرَقَ). قطعا منظور از این «قرائت»، که براساس بیان خود قرآن در آیه ۶۸ سوره مؤمنون، آیه ۲۴ سوره محمد صلی الله علیه و آله ، آیه ۸۲ سوره‌نساء و آیه۲۹ سوره ص، صرفاروخوانی یا حفظ آن نیست بلکه تفکروتدبّر درآیات و تأمل‌درمحتوای‌آنهاو پیاده‌کردن مفاهیم‌قرآن در فرهنگ زندگی در همه ابعاد فردی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و...پیش نیاز «رفتارباقرآن» می‌باشد.
امام المتقین، قرآن ناطق، علی بن ابیطالب علیه‌السلام در همین رابطه بیان زیبایی دارند و می‌فرمایند: «لا خَیْر فی قِرائَةٍ لَیْسَ فیها تَدَبُّر». خیر و برکت فقط در «خواندن» نیست، بلکه تدبّر، فهم و عمل به آیات قرآن، زمینه ساز نزول خیر مادی و معنوی در دنیا و آخرت می‌باشد.
اینجانب برای اطمینان قلبی خود، در ملاقات حضوری که پیش از ماه مبارک رمضان سال جاری با مرجع عالیقدر حضرت آیةاللّه سیستانی «زید عزه» در نجف اشرف داشتم، از معظمٌ له سؤال نمودم که اگر فرصت محدودی در روز برای «کار با قرآن» داشته باشیم آیا اولویت در قرائت سریع و ختم دوره‌ای قرآن است یا قرائت آیات کمتر همراه با ترجمه، لغت‌شناسی، درک مفاهیم و مراجعه به تفسیر؟ این بزرگوار در پاسخ شفاهی که بلافاصله آن را در قالب استفتاء مکتوب نمودم، تصریح کردند که: قطعا قرائت آیات کمتر به همراه تدبّر و توجه به معنی و تفسیر اولویت داشته و ثواب بیشتری دارد.
لذا در راستای تحقق این هدف، تصمیم گرفتم کتاب بسیار خوب و کاربردی «تدبّر در قرآن» تألیف استاد ارجمند و دانشمند فرزانه جناب آقای ولی اللّه نقی‌پورفر را با اجازه ایشان، خلاصه و ساده‌سازی نموده و با اعراب‌گذاری کامل آیات، روایات و کلمات عربی به علاقمندان و قرآن‌پژوهان خصوصا جوانان عزیز اهداء نمایم. امیدوارم این قبیل تلاش‌های قرآنی برای همه ما ذخیره جاودان باشد .
دکتر محمد بیستونی
بهمن ماه ۱۳۸۴ محرم الحرام ۱۴۲۷
مثال‌های زیبای قرآنی
قرآن کتاب اندیشه و عمل است

تدبّر و اهمیّت آن

«تدبّر» در لغت «ژرف اندیشی و عاقبت اندیشی» می‌باشد . این واژه چهار بار در قرآن به کار رفته است: در سه آیه: قرآن کریم مخاطبین خود را به تدبّر در اعماق و مقاصد پیام خویش دعوت نموده است، آهنگ و سیاق این آیات نوعی توبیخ و اعتراض را به همراه دارد:
«أَفَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ...» [۲]؛ (پس چرا در این سخن «قرآن»، ژرف نیندیشید؟) .
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرآنَ أَم عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها» [۳]؛ (پس چرا در قرآن ژرف نمی‌اندیشند؟ مگر بر دل‌هایی قفل‌های آن چیره گشته است؟) .
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا کَثیرا»[۴]
(پس چرا در این قرآن ژرف نمی‌اندیشند؟ و اگر از نزد غیرخدا می‌بود، در آن ناهماهنگی و تضاد بسیاری می‌یافتند) .
مخاطبین این آیات کسانی هستند که به حقانیّت الهی این کتاب به دیده تردید نگریسته و یا منکرِ آن می‌باشند و نیز کسانی هستند که به تقلید و بدونِ معرفت، به آن ایمان آورده‌اند، و در حقانیتش اندیشه نمی‌نمایند.
در آیه چهارم، محتوای پرخیر و برکت قرآن را بیان می‌کند تا به
مقدمه (9)
واسطه تدبّر در آن، از برکات عظیم آن بهره‌مند گردند: «کِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّروُا ایاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ اوُلُوا الاْلْبابِ »[۵]
با دقت و تأمل در این آیات و سیاق آن درمی‌یابیم که: «الهی بودنِ قرآن» بدون «تدبّر در آن» معلوم نخواهد گشت، و نیز بدون «تدبّر در قرآن» نمی‌توان از ذخائر بیکران و پرخیر و برکت کلام خدا بهره‌ای جست و هم‌چنین نمی‌توان از ظلمت شک و تردید و حیرت و سرگردانی نفاق، خود را رهانید و به ایمانی راسخ و یقینی استوار، دست یافت. و نیز بدون «تدبّر در قرآن» عمق و مغز آیات را نمی‌توان دریافت و به حقایق شگفت‌انگیز و حیرت‌آورش پی‌برد ؛ آن که در آیات به تدبّر می‌نشیند، می‌تواند با تمام وجود و با تمام مشاعرش، در جای جای قرآن، حضور خدا را حس کند و دل و جانش را از نور خدا سرشار نماید (تعبیر «لَوَجَدُوا» این معنی را به خوبی نشان می‌دهد) .
تدبّر و تلاوت راستین قرآن
کسانی حقیقتا به اسلام و قرآن ایمان دارند که، کتاب خدا را آن‌گونه که شایسته است تلاوت می‌نمایند: «اَلَّذینَ اتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ... »[۶]
بنابراین آن که این تلاوت راستین و پیروی از قرآن را نداشته باشد از ایمان تهی و در زمره سرمایه باختگان خواهد بود: «...وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ فَاوُلئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ »[۷]
با مقایسه این آیه شریفه با آیه ۲۹ سوره ص که هدف از نزول و وسیله بهره‌مندی از قرآن را «تدبّر در آیات» معرفی می‌نماید ؛ درمی‌یابیم که «تلاوت راستین»، «جریانِ تدبّر در آیات» می‌باشد.

ضرورت انس با قرآن

انس مستمر با قرآن و بهره‌گیری دائم از رهنمودهای آن در همه حوزه‌های فکری و اجرایی زندگی فردی و اجتماعی، نیازمند طی مراحلی است که فهرست‌وار به آن‌ها اشاره می‌شود:
۱ شناخت شأن قرآن کریم و معصوم علیه‌السلام که خود، چند مرحله است:
- در عالم هستی ؛
- در میان بشر و شناخت شأن خویش ؛
- در عالم آخرت .
۲ شناخت مفاهیم انس با قرآن .
۳ شناخت زمان، مکان و حالات مناسب انس با قرآن .
۴ شناخت کلیدهای انس با قرآن.
۵ شناخت اصول اساسی و قواعد برداشت از قرآن.
۶ شناخت شیوه برداشت از قرآن.
۷ آموزش عملی نحوه به کارگیری آگاهی‌های مذکور در برداشت از قرآن.
طی این مراحل برای هر قشر و صنفی و با هر توان ذهنی، روحی و علمی میسّر است و همگان، مکلف به طی این مراحل هستند ؛ چرا که همه مکلفان، اعم از جنّ و انس، مسلمان و غیرمسلمان و مجتهد و غیر مجتهد، شدیدا دعوت به تدبّر در قرآن شده‌اند:
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ...»، پس چرا در این قرآن عمیقانمی‌اندیشند؟ [۸]، این شدّت دعوت، گاه به صورت تشویق اکید، گاه به صورت توبیخ شدید «اَفَلَمْ یَدَّبَّروُا الْقَوْلَ»، [۹] و گاه مانند آیه زیر، به صورت توصیه ملایم و همراه با مفاهیم گوناگون خصوصا مفهوم تدبّر، در قرآن مطرح شده است:
توصیه: «کِتابٌ‌اَنْزَلْناهُ‌اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّروُا ایاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ اوُلُوا الاْلْبابِ» ؛[۱۰] آن کتاب باعظمتی که به سویت فرو فرستادیم بسیار پر خیر و برکت است تا که مردم در آیاتش عمیقا بیندیشند و صاحبان عقل آزاد از بند شهوت، به آیاتش متذکّر شوند .
این اصرار در دعوت به انس با قرآن، از شدّت نیازی است که انس و جن به هدایت تشریعی خداوند عالم دارند [۱۱] ؛ چرا که عقل و تجربه بشری ضعیف‌تراز آن‌است که مستقلاً و بدون‌راهنمایی خالقش راه رشد و تعالی و کمال خویش را فهمیده و بدون دستگیری پروردگارش این راه را طی کند و به سعادت ابدی خویش دست یابد، زیرا:
عجز انسان از درک میزان وسعت، عمق و پیچیدگی وجود خویش ؛
عجز انسان از درک مجموعه روابط خویش با عالم خویشتن، با عالم طبیعت و عالم آخرت ؛
عجز انسان از درک ضوابط بر این روابط ؛
درک خطاهای مستمر عقل و تجربه در بسیاری از امور کلی و جزئی زندگی بشر ؛
تجربه هول‌انگیز هلاکت اقوام بریده از هدایت الهی در طول تاریخ و...؛
از جمله دلایل ضرورت نیاز به هدایت الهی و بالطبع ضرورت انس با قرآن کریم است: راه شناخت خدایی بودن قرآن از طریق تدبّر در قرآن که در آیه تدبّر به آن گوشزد شده است، میسّر است .
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ‌لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا کَثیرا»[۱۲]، پس چرا عمیقا در این قرآن نمی‌اندیشند؟ و اگر از نزد غیر خدا بود قطعا در آن ناهماهنگی و تضاد بسیاری می‌یافتند».
از آن جا که همه مردم دعوت به تدبّر شده‌اند، روشن می‌شود که درک اعجاز و خدایی بودن قرآن، به طور مستقیم برای همگان، میسر است، چرا که وسیله عمده تدبّر در قرآن، عقل الهی است که به همه مردم مکلّف ولو با مراتب درجه تعقل اعطاء شده است.

ضرورت انس با قرآن

وجود عقل، عاملی است که مردم می‌توانند مستقیما اعجاز را درک کنند. حال این درک یا با تعقل مستقیم حاصل می‌شود که شأن اولواالالباب است و یا با تعقل غیرمستقیم حاصل می‌شود که آن، درک عموم مردم است که با ارشاد و توضیح اولواالالباب، خود در حدّ فهم و ادراک خویش، به اعجاز قرآن پی می‌برند و این‌گونه نیست که مردم صرفا به تعبّد و تقلید از أولواالالباب به خدایی بودن قرآن ایمان بیاورند.
هرچه سلامت فکری و روحی مردم بیشتر شود، توان بیشتری برای فهم مستقیم اعجاز قرآن، برایشان میسر می‌شود و این همان نکته‌ای است که با کنار هم قرار دادن دو آیه تدبّر، حاصل می‌شود:
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ؟ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا کَثیرا»[۱۳]
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ؟ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها»[۱۴] ؛ پس چرا عمیقا در این قرآن نمی‌اندیشند؟ مگر بر دل‌ها، قفل‌های قلوب زده شده است؟!
نکته بسیار مهم دیگر آن که، آیه اخیر نشان می‌دهد که:
تدبّر در قرآن، عمدتا امری است قلبی نه صرفا ذهنی و فکری ؛
عواملی قفل دل‌ها بوده و مانع تدبّر می‌شوند ؛
این قفل‌ها کلیدهایی دارند که باید آن را تحصیل کرد ؛
کلیدهای اساسی تدبّر، عمدتا روحی و عملی (قلبی) هستند نه فنّی و تخصّصی.
پس امکان تدبّر و امکان درک اعجاز برای همگان وجود دارد. عمده آن است که طریق انس با قرآن و تدبّر در آن را به تناسب توان ذهنی و تخصصی افراد، به آنان آموزش دهیم تا هر که فراخور حال خویش و با روشی صحیح از ذخایر بیکران قرآن، مستمرا بهره‌مند شود.
به کارگیری روش صحیح، از طریق طی مراحل هفتگانه‌ای که گذشت، امکان‌پذیر است.

مفاهیم انس با قرآن

نخستین قدم برای انس با قرآن، شناخت مفاهیمی است که نحوه ورود به قرآن را به ما نشان می‌دهند. این مفاهیم را خود قرآن به ما معرّفی می‌کند، همچنان که شأن خویش و مفسّرین را خود به ما معرّفی نمود.
این مفاهیم در هفت عنوان اساسی، آمده‌است:
۱ قرائت ؛
۲ تلاوت ؛
۳ ترتیل ؛
۴ تدبّر ؛
۵ استماع و انصات ؛
۶ تفسیر ؛
۷ تأویل ؛
پنج عنوان اول، برای متعلّم قرآن و عنوان ششم و هفتم برای معلّم قرآن است که از مرحله تعلّم قرآن، به مرحله تعلیم قرآن رسیده است.
«قرائت»، «ترتیل» و «تأویل»، مفاهیمی منحصر به فرد در قرآن می‌باشند و چهار مفهوم اساسی دیگر: «تلاوت»، «تدبّر»، «استماع و انصات» و «تفسیر»، هر یک مفاهیم مشابهی را در زیر مجموعه خود دارند که به نحو زیر مرتّب می‌شوند:

مفاهیمی برای متعلّم قرآن

۱/۱ قرائت ؛
۲/۱ تلاوت: درس، تمسیک، استمساک ؛
۳/۱ ترتیل ؛
۴/۱ تدبّر: تفکّر، عقل، فقه، تفقّه، فهم، عبرت، سیر و نظر، سیاحت، علم، ذکر، ذکری، تذکّر ؛
۵/۱ استماع و انصات: وَعْی .

مفاهیم جهت معلّم‌قرآن

۱/۲ تفسیر: تبیین، تفصیل، تصریف، تیسیر، تعلیم، تذکیر؛
۲/۲ تأویل .
از میان این مفاهیم، شاخص‌ترین مفهوم، «تدبّر» است که همه مفاهیم را به نحوی گرد خویش، جمع می‌کند و خود، محور مفاهیم انس با قرآن می‌شود.
اینک با مفاهیمی که به متعلّم قرآن بستگی دارد می‌پردازیم:

قرائت

«قرائت» در لغت به معنی جمع کردن و به هم پیوستن است و مقصود از آن در سخن، جمع و پیوستن حروف و کلمات می‌باشد که با به هم پیوستن حروف، کلمات با معنی و با پیوستن کلمات و حروف با هم، جمله‌های مفید، ساخته می‌شود.
«قرائت» در اصطلاح علم قرائت و در اصطلاح قاریان قرآن، تلفّظ کلمات قرآن است به کیفیتی که قاریان معتبر، ادا نموده‌اند. اما در فرهنگ قرآن و حدیث، «قرائت»، خواندن و مطالعه کردن می‌باشد در حدّی که قاری به معنی کلمات و جملات در سطح عرفی، آگاه باشد و به صرف تلفّظ حروف و کلمات، «قرائت» اطلاق نمی‌شود. تدبّر در آیات و روایات معصومین علیهم‌السلام مطلب فوق را به روشنی نشان می‌دهد:

قرآن

«اِقْرَأْ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیبا[۱۵] ؛...».
«فَاسْئَلِ الَّذینَ یَقْرَؤوُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ[۱۶] ؛...».
«...وَ قُرْانا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَی النّاسِ عَلی مُکْثٍ[۱۷] ؛...».
«وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ[۱۸] ؛...».

احادیث

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید:
«مَنْ قَرَأ الْقُرآنَ فَهُوَ غَنِیٌّ وَ لا فَقْرَ بَعْدَهُ وَ اِلاّ ما بِهِ غِنیً» ؛ هر که قرآن بخواند پس او بی‌نیاز است در حالی که بعد از آن هیچ فقری (برایش) نخواهد بود، والاّ هیچ غنایی (برایش) وجود ندارد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می‌فرماید:
قرائت
«مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ قَبْلَ أَنْ یَحْتَلِمَ فَقَدْ أُوتِیَ الْحُکَمْ صَبِیّا» [۱۹]؛ هر که قرآن بخواند قبل از این که به سن بلوغ رسد پس بی‌شک به او در حال کودکی، حکمت داده شده است.
«اِذا أَحَبَّ اَحَدُکُمْ أَنْ یُحَدِّثَ رَبَّهُ فَلْیَقْرَأِ الْقُرْآنَ» [۲۰] ؛ هرگاه یکی از شما دوست داشت که با پروردگارش سخن گوید پس باید قرآن بخواند.
«اِنّی لاَعْجَبُ کَیْفَ لا أَشیبُ اِذا قَرَأْتُ الْقُرْانَ» [۲۱] ؛ من در شگفتم، چگونه پیر نمی‌شوم (از شدّت هول و هراس) وقتی که قرآن می‌خوانم.
«أَنْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ، ما نَهاکَ، فَاِذا لَمْ یَنْهَکَ فَلَسْتَ تَقْرَؤُهُ» [۲۲] ؛ تو مادامی قرآن می‌خوانی که تو را نهی کند، پس هرگاه تو را نهی ننمود بدان که آن را نمی‌خوانی.

تحلیل آیات

آیه اوّل: حسابگری، فرع علم به کتاب است و علم به کتاب، از «قرائت» حاصل می‌شود.
آیه دوّم: سؤال از قاریان کتاب در صورتی است که آنان علم به کتاب داشته باشند و الاّ عملی لغو خواهد بود. بنابراین، «قرائت» (خواندن) نظر به معانی نیز دارد نه تلفّظ صرف.
آیه سوّم: یکی از علل تدریجی بودن نزول آیات، قرائت با تأنّی برای مردم می‌باشد تا آنان که به تدریج پیام قرآن را درک کنند و درغیراین صورت، «قرائت» به معنی تلفظ، نیازی به‌تدریج در نزول ندارد .
آیه چهارم: کسب رحمت الهی بر اثر «استماع و انصات»، فرع بر درک معانی قرآن برای مستمع و قاری قرآن است.

تحلیل احادیث

در این احادیث، غنای معنوی، کسب حکمت الهی، تکلّم با خداوند، حصول پیروی و مخاطب نهی قرآن واقع شدن، همه از «قرائت» به دست می‌آید و از تلفظ بدون درک معانی، حصول آن مقاصد امکان ندارد.
احادیث فراوان راجع به ثواب قرائت سوره‌ها، احادیث تعیین درجات بهشت با میزان قرائت قرآن و احادیث دیگر، همه به درک معانی قرآن و بالاتر، عمل به قرآن نظر دارند. علاوه بر موارد فوق، آیات فراوانی که دستور به تدبّر، تفکّر، تعقّل، فقه و فهم آیات و... می‌دهند به همراه احادیثی که پاداش اعمال را منوط به میزان معرفت، عمل و تعقّل آن می‌کنند، این مفهوم تأکید بر «قرائت» (مطالعه در حدّ درک معانی تحت‌اللفظی آیات) را دارد.
پس از توضیحات فوق، روشن می‌شود که دستور قرائت قرآن، برای مؤمنان در سوره مزّمّل به معنی خواندن آیات در حدّ درک ظاهری از قرآن (در حدّ درک عرف عرب زبان) است و تلفّظ آیات، مقدمه «قرائت» است، نه به معنی قرائت است. همان‌گونه که نگاه به قرآن، همراه داشتن قرآن و از رو خواندن قرآن و... عبادت به‌حساب‌می‌آیدوثواب‌اخروی دارد؛ تلفظ آیات نیزدارای ثواب و اجر معنوی‌است.

مقدار و نحوه قرائت قرآن

در آیه قرائت، مؤمنان موظّفند به قدر آنچه میسّر است قرآن بخوانند:
«...فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»[۲۳] این «مقدار میسّر» هم نظر به کمیّت، کیفیت و زمان آیات دارد.
در احادیث، حداقل قرآن برای مؤمنان در یک شبانه روز ده آیه است: «مَنْ قَرَأَ عَشَرَ آیاتٍ فی لَیْلَةٍ لَمْ یَکْتَبْ مِنَ الْغافِلینَ» [۲۴]، نشان می‌دهد که ده آیه در هر شب، حداقل مقدار قرائت است و کمتر از آن از وجود مؤمن غفلت نمی‌کند. حداقل کیفیت میسور در قرائت از نظر علمی، درک تحت‌اللفظی معانی آیات است و مرتبه اوّل درک معانی قرآن می‌باشد و از نظر روحی اقل مراتب خشوع قلب و صفای باطن در پی دارد. در تفسیر آیه قرائت، از امام رضا علیه‌السلام وارد شده است: «ما تَیَسَّرَ لَکُمْ مِنْ خُشُوعِ الْقَلْبِ وَ صَفاءِ السِّرِّ» [۲۵]، مقصود از «ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»، آنچه که از خشوع قلب و صفای باطن برای شما میسّر است می‌باشد.
حداکثر مقدار قرائت در احادیث، در ایّام معمول، ختم قرآن در یک ماه است که کمتر از یک ماه مطلوب نیست، [۲۶] لیکن این امر استثنائا در ماه مبارک رمضان به تقلیل یک ختم در سه روز اجازه داده شده است. [۲۷]
در روایات اهل سنّت به نقل از پیامبر صلی الله علیه و آله آمده است:
«لا یَفْقَهُ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فی اَقَلٍّ مِنْ ثَلاثٍ» [۲۸]، هیچ فهمی نخواهد داشت کسی که قرآن را در کمتر از سه روز بخواند.
رعایت مخارج حروف و قواعد زیباخوانی (تجوید قرآن)، چرخاندن صوت در گلو و قرائت توأم با حزن، از جمله نکات دیگر در حوزه کیفیّت قرائت است.
در روایاتی به این معنا اشاره شده است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ بِعَرَبِیَّتِه وَ اِیّاکُمْ وَالنَّبْزَ فیهِ (یعنی الهَمْزَةَ)» [۲۹] ؛ قرآن را با تلفظ عربی آن فراگیرید و مراقب تلفظ همزه باشد.
«زَیِّنُوا الْقُرْآنَ بِأَصْواتِکُمْ» [۳۰]؛ قرآن را با صوت خویش زینت بخشید.
ازامام‌صادق علیه‌السلام آمده‌است:«اِنَ‌الْقُرْآنَ‌نَزَلَ‌بِالْحُزْنِ‌فَاقْرَؤُهُ‌بِالْحُزْنِ»[۳۱]؛ بی‌شک قرآن با حزن نازل شده است پس آن را با صدای حزین بخوانید.
همچنین از امام صادق علیه‌السلام روایت شده است:
«اِنَّ اللّه‌َ عَزَّ وَ جَلَّ اَوْحی اِلی مُوسَی بْنَ عِمْرانَ علیه‌السلام: اِذا وَقَفْتَ بَیْنَ یَدَیَّ فَقِفْ مَوْقِفَ الذَّلیلِ الْفَقیرِ، وَ اِذا قَرَأْتَ التَّوْراةَ فَاَسْمعینها بِصَوْتٍ حَزینٍ» [۳۲] خداوند عزّ و جلّ به حضرت موسی بن عمران علیه‌السلام وحی فرمود که هرگاه در برابرم ایستادی، همچون عبد ذلیل فقیر بایست و هرگاه که تورات را می‌خوانی پس با صوتی حزین، تورات را به سمع من برسان».
برای دست یافتن به زیبایی صوت و قرائت مطلوب، عوامل زیر مؤثر است:
۱ رعایت مخارج حروف ؛
۲ رعایت قواعد تجوید ؛
۳ حنجره مناسب ؛
۴ ایمان و تقوا .
مورد اوّل و دوم، شرط علمی عملی زیبایی صوت است که با تمرین فراوان حاصل می‌شود. مورد سوّم موهبتی وراثتی است که می‌توان آن را تا اندازه‌ای با تمرین به دست آورد.
عامل عمده، شرط چهارم است که به میزان ایمان و تقوای افراد بستگی دارد و هرچه ایمان و تقوا و خشیت الهی در فرد فزونی گیرد، صوت قاری قرآن، دلنشین‌تر خواهد شد.
صوتی که از روحی متّقی و خدا ترس و عاشق برمی‌خیزد، آن چنان نافذ و گیراست که انسان را مدهوش می‌کند.
امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند: «کانَ عَلِیُ‌بْنُ الْحُسَیْنِ علیه‌السلام أَحْسَنُ النّاسِ صَوْتا بِالْقُرْآنِ، وَ کانَ السَّقّاؤُونَ یَمُرُّونَ، فَیَقِفُونَ بِبابِهِ، یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ» [۳۳] ؛ امام سجّاد علیه‌السلام بهترین مردم در تلاوت (زیبای) قرآن بود. چون سقّایان درگذر بودند و به درب خانه آن حضرت می‌رسیدند، (بدون توجه به سنگینی بار خود) ایستاده و به صورت قرآن ایشان گوش می‌دادند.
در حدیث دیگر آمده است: «سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله: أیُّ النّاسِ أَحْسنُ صَوْتا بِالْقُرْآنِ؟ قالَ صلی الله علیه و آله: مَنْ اِذا سَمِعْتَ قِراءَتَهُ رَأَیْتَ أَنَّهُ یَخْشَی اللّه‌َ» [۳۴] از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله سؤال شد: چه کسی از مردم، قرآن را زیباتر می‌خواند؟ فرمودند: آن کس که چون قرائتش را بشنوی، ببینی که از عظمت مقام الهی در خوف و هراس به سربرد.
«جَهْر و اِخْفات» نکته دیگری است که در قرائت و متناسب با حال و هوای آن باید از سوی قاری مراعات شود ؛ گاهی باید قرآن را با زمزمه بخواند که در این حال نباید به جهر در قرائت بپردازد و گاهی نیاز به جهر در قرائت است که در این حال نباید قرآن را زمزمه کند و گاه نیاز به استماع قرآن دارد که در این حال، برخورد احسن، استماع قرآن می‌باشد نه قرائت آن، لیکن به هر حال هر مؤمنی در شبانه‌روز، یک بار باید قرآن را قرائت کند. [۳۵]
همان‌گونه که در روایات آمده، ریا و نفاق، آفتی است که قاری خوش صدا را تهدید می‌کند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرماید: «اَکْثَرُ مُنافِقی أُمَّتی قُرّاؤُها» ؛ اکثریّت منافقین امّت من از قاریان می‌باشند!
اگر قرائت قرآن از تدبّر و خشیّت الهی و انقلاب روحی تهی شد، کم‌کم این وسیله تحول روحیه، خود اصالت پیدا کرده و محور می‌شود و معیار ارزش قرار می‌گیرد. از این به بعد به موازات مقبولیت و مورد توجه واقع شدن نزد مردم، صوت زیبا وسیله خودنمایی و غرور می‌گردد و به صورت پلی برای رسیدن هر چه بیشتر به امیال نفسانی و حبّ دنیا درمی‌آید. دنیاطلبی در باطن و صلاح و مقبولیّت ظاهری، تعارضی را در وجود قاری پدید می‌آورد که سرانجام به نفاق مستمر می‌انجامد و این ورطه‌ای است که قاریان فراوانی را در کام خویش فروبلعیده‌است.
این از شگردهای مستمر و پنهان شیطان است که هر عبادت برجسته را اگر نتواند از انسان سلب کند از حقیقتش تهی ساخته و صورت ظاهری
عبادت را معیار ارزش معرفی کرده و انسان را مغرور به ظاهر عبادت می‌کند.
برای مصون ماندن از ریا و شکل‌گیری نفاق در سوره مزّمّل بر حفظ دو رابطه با «خدا و خلق خدا» از طریق نماز، استغفار، زکات و انفاق تأکید شده است:
«فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْاآنِ... فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ وَ اَقیمُوا الصَّلاةَ وَ اتُوا الزَّکوةَ وَ اَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضا حَسَنا وَ ما تُقَدِّمُوا لاِنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدوُهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَیْرا وَ اَعْظَمَ اَجْرا وَ اسْتَغْفِروُا اللّهَ اِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ»[۳۶] ؛... .

تلاوت

«تلاوت» در لغت پیروی کردن است، به نحوی که بین تابع و متبوع چیزی جز تبعیّت نباشد. حال اگر متابعت، امری مادی باشد مصدرش «تُلُوّ و تِلو» خواهد بود و اگر متابعت به واسطه «قرائت» یا «تدبّر در معنی» باشد مصدرش تلاوت خواهد بود. از نظر قرآن کریم و احادیث نیز، تلاوت قرائتی است که به عمل منجر شود.
در حدیثی پیامبر صلی الله علیه و آله: «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» را، «یَتَّبِعُونَهُ حَقَّ اِتّباعِهِ»، تفسیر کرده‌اند. [۳۷]
در سوره بقره این معنی آمده است: «اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ»[۳۸] ؛ آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید، حال آن که شما کتاب را تلاوت می‌کنید! پس چرا تعقّل نمی‌کنید (و هوای نفستان را مهار نمی‌زنید).
توبیخ تلاوت کنندگان، نشانگر عدم جدایی تلاوت قرآن از حوزه عمل است. نظیر این آیه، حدیثی است که می‌گوید: «رُبَّ تالِ الْقُرْآنِ وَ الْقُرآنُ یَلْعَنُهُ» [۳۹] ؛ چه بسیار تلاوت‌کنندگانی که قرآن آنان را لعنت می‌کند.
این حدیث، وضعیت کسانی را که برخلاف ادعای تلاوت قرآن، فاقد عمل بودند و برخلاف قرآن رفتار کرده‌اند، روشن می‌کند.
آیه ۱۲۱ سوره بقره، «تلاوت به حق» را شرط اساسی ایمان به قرآن خوانده است و به خوب فهمیدن پیام قرآن و درست عمل کردن به آن نظر دارد.
خوب فهمیدن پیام قرآن، قرائتی است در حدّ تدبّر و درست عمل کردن، تبعیّتی است در حدّ پیروان پیامبران. در قرآن کریم می‌خوانیم:
«کِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّروُا ایاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ اوُلُوا الاْلْبابِ»[۴۰].
«وَ کَاَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِماآ اَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللّهُ یُحِبُّ الصّابِرینَ»[۴۱] ؛ و چه بسیار از پیامبرانی که در کنار آنان، جنگاوران خدایی مسلک فراوانی جنگیدند و هرگز بدانچه در راه خدا به آنان رسید، سستی به خود راه ندادند و هرگز از خویش ضعف و ذلت نشان ندادند و خدا صابران را دوست دارد.
امام صادق علیه‌السلام در تفسیر «تلاوت به حق» را تدبّر در قرآن دانسته و می‌فرماید: «یَتْلُونه حَقَّ تِلاوَتِهِ...، اِنَّما هُوَ تَدَبُّرُ آیاتِهِ...».[۴۲]
و تبعیّت در حد پیروان انبیاء، تفسیری است که در قرآن آمده است:
«... مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ ایاتِ اللّهِ اناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ» [۴۳].

از مفاهیم مشابه «تلاوت»

درس

«درس قرآن» به معنی «مرور مکرّر قرآن، رجوع مکرّر به قرآن» است که یکی نظر به انس عمیق با قرآن و دیگری نظر به الگو قراردادن قرآن در صحنه عمل و اجرا دارد.
«درس قرآن» میثاقی است در برابر کتاب آسمانی که از امت هر پیامبری گرفته شده است: «...اَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ میثاقُ الْکِتابِ اَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللّهِ اِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فیهِ...»[۴۴]؛ آیا میثاق بر ایشان اخذ نشده است که جز حق را به خداوند (کتاب خدا) نسبت ندهند و آنچه که در کتاب خداست مکرّر کرده و به آن رجوع کنند. هر مسلمانی موظّف است که آن‌قدر به امر قرائت قرآن اهتمام ورزد که گویی آن را مندرس و کهنه کرده است! و آن‌قدر به قرآن به عنوان مرجع حلّ مشکلات و نابسامانی‌ها و ارائه راه سعادت، رجوع کند که گویی قرآن را پیر و فرتوت کرده است و هرگز قرآن از کثرت رجوع کهنه نمی‌شود و از کثرت مرور عجایبش پایانی نمی‌پذیرد: «و لا تَخْلُقُهُ کَثْرَةُ الرَدِّ...» [۴۵] ؛ و هرگز کثرت رجوع، قرآن را کهنه و پوسیده نمی‌کند.
«لا تَفْنی عَجائِبُهُ وَ لا تَنْقَضی غَرائِبُهُ...» [۴۶]؛ هرگز شگفتی‌های قرآن تمام نمی‌شود و هرگز امور اسرار آمیزش پایان نمی‌پذیرد.
«درس قرآن» سنّتی است که معلّمان قرآن بدان متّصفند. از این رو سزاوار آنند که در سلک علمای ربّانی قرار گیرند:
«...وَ لکِنْ کُونُوا رَبّانِیّینَ بِما کُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتابَ وَ بِما کُنْتُمْ تَدْرُسُونَ»[۴۷] ؛ ولیکن وجودهایی ربّانی باشید به واسطه آن که کتاب خدا را پیوسته تعلیم می‌دهید و به‌واسطه آن که پیوسته درس قرآن می‌خوانید.

تمسیک و استمساک

«تمسیک» و «استمساک»، با لغت «امسکَ» قریب‌المعناست، جز آن که «أمسک» أخذ شدید و محکم را گویند و «تمسیک» مبالغه و کثرت «امساک» است و «استمساک» نیزنظر به‌طلب «امساک» و مبالغه در قرائت «امساک» دارد که به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور امساک شدید به وحی شده است:
«تمسیک به قرآن» وصفی است که قرآن کریم برای مصلحان الهی برگزیده است: «فَاسْتَمْسِکْ بِالَّذی اُوحِیَ اِلَیْکَ اِنَّکَ عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»[۴۸]
«تمسیک به قرآن» نظر به درک عمیق و یقینی پیام قرآن و عزم قاطع برای عمل به پیام و دستور قرآن است که به مرتبه بالایی از تدبّر و عمل نظر دارد. یقین به حقّانیّت تامّه قرآن و عزم قاطع بر عمل، شرط اساسی اصلاح در جامعه است. در این راه ملامت ملامتگران خللی در عزم راسخ مصلحان پدید نمی‌آورد و جوّ اجتماعی غلط و آلوده، آنان را از ادامه راه بازنمی‌دارد:
«اَلَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ اَحَدًا اِلاَّاللّهَ وَ کَفی بِاللّهِ حَسیبا»[۴۹] جهت تبیین رسالت سنگین مصلحان الهی، قرآن کریم در ادامه آیه اشاره به حادثه‌ای هول‌انگیز از تاریخ بنی‌اسرائیل فرموده و به ما هشدار می‌دهد:
«وَ اِذْ نَتَقْنَا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا اَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذوُا ما اتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْکُرُوا ما فیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»[۵۰] ؛ و یاد آورید زمانی را که کوه را بر سر آنان (بنی‌اسرائیل) همچون سایبانی برکشیدیم و گمان بردند که قطعا کوه بر ایشان فرود آینده است و آنان را راه گریزی نیست.
(در یک چنین صحنه هول و هراس، از آنان پیمان گرفتیم) آنچه را که به شما دادیم با قوّت به دست گیرید و محتویاتش را یادآوری کنید شاید که تقوا پیشه کنید».
ماجرا از آن جا آغاز شد که خداوند در طور سینا، تورات را به عنوان کتاب قانون زندگی بنی‌اسرائیل بر حضرت موسی علیه‌السلام نازل کرد، لیکن بنی‌اسرائیل از باب بی‌اعتنایی، راحت‌طلبی و عناد و سرکشی، از اطاعت و التزام به فرامین تورات سرباز زدند و شانه خالی کردند. در این جا بود که برای تنبیه بنی‌اسرائیل دنیاطلب، کوه با غرش وحشتناکی از جا کنده شده بر سر آنان قرار گرفت و نفس از همه برید و تمام اعتراض‌های بنی‌اسرائیل را به سکوتی مرگبار بدل کرد. در این صحنه است که فرمان می‌رسد که شما باید جهت عمل به دین خدا تعهّد بسپارید و به محتویات کتابش عمل کنید. گرفتن چنین تعهّدی در چنین شرایط به این معناست که در صورت عدم پذیرش تعهّد، کوه را بر سرتان خواهم کوبید !
دیدن معجزات الهی در صحنه‌های سرنوشت ساز، حجّت را بر بنی‌اسرائیل تمام کرده، راهی جز ادامه رسالت الهی ندارند و الاّ عذاب خواهند شد:
«سَلْ بَنیاِسْرائیلَ کَمْ اتَیْناهُمْ مِنْ ایَةٍ بَیِّنَةٍ وَ مَنْ یُبَدِّلْ‌نِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ»[۵۱] .
معنی دیگر قرارگرفتن کوه بر سرشان، گوشزد کردن مسؤولیت
سنگین هر مسلمان در برابر کتاب آسمانی است و این که نعمت عظیم پیروزی انقلاب، نابودی طاغوت، فرعون زمانه شکر مناسبش، به عهده گرفتن مسؤولیت عظیم قرآنی و در استمرار بخشیدن به انقلاب اسلامی می‌باشد و در غیر این صورت باید، منتظر عذاب خدا باشیم که همچون کوه بر سرمان کوفته شود !
وقتی کوتاهی در برابر فرامین تورات، چنین پاسخی را از جانب خدای واحد قهّار داشته باشد، کوتاهی در برابر قرآن کریم، کتاب جامع و مهیمن الهی، چگونه پاسخی خواهد داشت؟!
تدبّر در دو آیه فوق، نشان می‌دهد که فقره «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَاذْکُرُوا ما فیهِ» تفسیر «یُمَسِّکونَ بِالْکِتاب» است. اخذ با قوّت قرآن، معنی مطابقی «تمسّک به قرآن» و ذکر محتویات قرآن، لازمه استمرار «تمسّک به قرآن» می‌باشد.
از امام باقر علیه‌السلام سؤال شد: «فی قَوْلِه تَعالی: خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ، أَقُوَةٌ مِنَ الاْبْدانِ أَمْ قُوَّةٌ فِی الْقُلُوبِ؟ قالَ: فیهِما جَمیعا» مقصود از «قوّه» در این آیه قوّت جسمی است یا قوّت قلبی؟ حضرت فرمود: مقصود خداوند هر دو قوّه است.
ترتیل
«اَلرَّتْل» ریشه تَرْتیل به معنی جمع شدن و هماهنگی و نظام یافتن زیبای چیزی بر طریقی مستقیم است. از این رو، به شخصی که دندانهایش از هماهنگی و ترکیب و نظام سالم و زیبایی برخوردار باشند می‌گویند: رَجُلٌ رَتَّلُ الاْسْنان .
این معنی باب مجرّد را اگر به باب تفعیل بریم، معنی «تَرْتیل» که «جمع کردن و هماهنگی‌ونظام‌بخشی زیبای چیزی برطریقی‌مستقیم»است، به‌دست خواهد آمد.
«طریق مستقیم» نسبت به هر چیزی، معنایی متناسب با آن را خواهد داشت. همان‌گونه که دندان‌ها با نظمی خاصّ و براساس بنیادی محکم و صحیح، به منظور خرد کردن و هضم مناسب غذا چیده شده است و ترتیب دندان‌ها با توجّه به این هدف خاصّ، شکل گرفته است، آیات قرآن نیز از نظم و چینش خاصّی برخوردار است که باهدف درمان فکر و روح بشر، و هدایت و ارشاد آنها به قلّه‌های کمال انسانیّت، هماهنگ شده است. با این توضیح، ترتیل قرآن «نظم و چینش زیبای آیات، هماهنگ با تأمین نیازهای فکری روحی بشر و با هدف درمان فکر و روح و ثبات بخشی به قلب مؤمنان و هدایت و ارشاد آنها به کمال انسانیّت» خواهد بود.
این معنی از «ترتیل» به خداوند منتسب است:
«کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرتیلاً»[۵۲]
بدین سان قرآن را یکباره فرونفرستادیم. به این دلیل که از راه نزول تدریجی، دل پرالتهاب تو را ثبات بخشیم، و (دلیل دیگر آن که) آن را ما به نحو زیبای خاصّی چیده و نظام بخشیده‌ایم .
از آن جا که قرآن با روح بشر، سر و کار دارد، این چینش و انتظام هم در بخش الفاظ قرآن و هم در حوزه محتوا و معانی آیات و هم در «هماهنگی الفاظ با معانی آیات» [۵۳] مطرح است که هم زیبایی ظاهر و هم عمق باطن را گویاست: «اَلْقُرْآنُ ظاهِرُهُ أنیقٌ وَ باطِنُهُ عَمیقٌ» [۵۴] ؛ قرآن، ظاهرش بسیار زیبا و باطنش بسیار عمیق است.
بخش الفاظ و موسیقی قرآن، مقدمه‌ای است برای ورود به حوزه معانی قرآن تا با توجه به چینش و نظام خاصّ معانی آیات، به ژرف‌اندیشی و اندیشه در نتایج و آثار پیام قرآن بپردازیم، ترتیل قرآن، فقط یک بار آن هم به پیامبر اسلام، دستور داده شده است: «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتیلاً» [۵۵] .
در سوره مزّمّل، دستور «ترتیل» به پیامبر است و دستور «قرائت» به مؤمنان و این خود، اشاره به سنگینی امر ترتیل دارد.
قیام در شب و ترتیل قرآن، دو امر اساسی است که توان به دوش کشیدن بار رسالت عظیم الهی را به پیامبر صلی الله علیه و آله می‌دهد: «اِنّا سَنُلْقی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقیلاً»[۵۶] .
از آثار عظیم ترتیل قرآن معلوم می‌شود که رعایت حدود ترتیل در حد مطلوب، کاری پیامبرگونه است و تنها اولیای الهی از عهده ادای حق ترتیل برمی‌آیند. با توجه به اسناد ترتیل به خداوند در آیه ۳۲ فرقان، معنی اسناد ترتیل به پیامبر در آیه چهارم مزّمّل روشن می‌شود.
«پیروی از نظم و چینش زیبای الهی آیات و سیر در فضای فکری روحی که آیات قرآن در آن جاری می‌باشند».
رعایت مخارج حروف به همراه مراعات آهنگ کلمات و ترکیبات و لحن آیات و موسیقی ملکوتی قرآن به همراه سپردن فکر و روح خویش به جریان ملکوتی قرآن بدان گونه که خداوند می‌فرماید: «اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتابامُتَشابِها مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ»[۵۷] .
سراسر وجود قاری قرآن به لرزه درآید و دل منقلب گشته و سخت از پیام قرآن اثر پذیرد، همه و همه، حسّاسیّت و دشواری جمع میان این حدود در امر قرائت قرآن را نشان می‌دهد.
همان‌گونه که گذشت، رعایت ترتیل در دو حوزه لفظ و معنا مطرح است. ترتیل در حوزه الفاظ قرآن به رعایت موارد زیر بستگی دارد:
۱ مخارج حروف ؛
۲ آهنگ کلمات و موسیقی آیات ؛
۳ تقطیع مناسب آیات (آن‌گونه که حضرت جبرئیل، وقف و ابتدا کرده است) ؛
۴ پرهیز از شتاب در قرائت ؛
۵ تداوم و پیوستگی در قرائت.
ترتیل در حوزه معانی قرآن، به رعایت موارد زیر بستگی دارد:
۱ توجه به معانی و نظم و چینش آیات در سطح ترجمه، تفسیر و تأویل، از طریق طرح سؤالات در سه حوزه ترجمه، تفسیر و تأویل ؛
۲ تأنّی در برابر سؤالات برخاسته از آیات در سه حوزه ترجمه و تفسیر و تأویل، و حوصله بخرج دادن در طول مسیر تدبّر ؛
۳ تدبّر و تمرکز بر روی آیات و سؤالات حاصله بطور نظام یافته و منطقی؛
۴ خود را مخاطب قرآن دیدن ؛
۵ محزون کردن جان خویش از هشدارهای قرآن ؛
۶ کاوش پیگیر در آیات جهت درمان درد خویش .[۵۸]
این مراحل ترتیل در لفظ و معنا، همه نکاتی است که از معصوم علیه‌السلام در تفسیر آیه «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتیلاً» به ما رسیده است:
«سَأَلْتُ اَبا عَبْدِاللّه علیه‌السلام عَنْ قَوْلِ اللّه عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتیلاً» قالَ: قالَ امیرُالْمُؤمِنینَ علیه‌السلام: بَیِّنْهُ تِبْیانا وَ لا تُهَذِّهِ هَذَّ الشِعْرِ وَ لا تَنْثُرْهُ نَثْرَ الرَّمْلِ،وَلکِنِ‌اقْرَعُوا بِهِ‌قُلُوبَکُمُ‌الْقاسِیَةُ‌وَلایَکُنْ هَمُ‌أحَدِکُمْ آخِرَالسُّورَةِ» [۵۹] ؛ از امام صادق علیه‌السلام از تفسیر آیه «وَ رَتِّلِ‌الْقُرانَ تَرْتیلاً» سؤال کردم، حضرت فرمود: امیر مؤمنان علیه‌السلام فرموده است: آیات قرآن را به روشنی تلفّظ نما و همچون شتاب در قرائت شعر، قرآن را به شتاب مخوان و همچون ریگ، آن را پراکنده مکن! و با آن دل‌های سخت خویش را سخت بکوبید و مبادا فکر و خیال احدی از شما (رسیدن به) انتهای سوره باشد».
فقره اوّل، دوم، سوم و پنجم، «ترتیل در لفظ» را توضیح می‌دهد و فقره چهارم «ترتیل در معنا» را می‌رساند.
در حدیث دیگری مشابه حدیث فوق، تعبیر «قِفُوا عِنْدَ عَجائِبِهِ» بعد از فقره «و لا تَنْثُرُوهُ نَثْرَ الرَّمَلِ» [۶۰] آمده است .
به جای تعبیر «اِقْرَعوا بِهِ قُلُوبَکُمُ الْقاسِیَةَ» و در بعضی از روایات، «اَفْزِعوا بِه قُلُوبَکُمُ الْقاسِیَةَ»، [۶۱] «اَفْرِغُوا بِهِ قُلُوبَکُمُ الْقاسِیَةَ»، [۶۲] «حَرِّکُوا بِهِ الْقُلُوبَ»،[۶۳] و «جَرِّحُوا بِهِ‌الْقُلُوبَ» [۶۴] نیز آمده است.
در حدیثی از امام صادق علیه‌السلام پرسیدند «فی قَوْلِه تَعالی: «وَ رَتِّلِ الْقُرانَ تَرْتیلاً»؟ قالَ: هُوَ أَنْ تَتَمَکَّثَ فیهِ وَ تُحَسِّنَ بِهِ صَوْتَکَ» ؛ ترتیل این است که در آیات درنگ نمایی و با آن صوت خویش را زیبا گردانی.
همچنین می‌فرماید: «اِنَّ الْقُرْآنَ لا یُقرَءُ هَذْرَمَةً وَ لکِنَّ یُرَتَّلُ تَرْتیلاً. فَاِذا مَرَرْتَ بِآیَةٍ فیها ذِکْرُ الْجَنَّةِ فَقِفْ عِنْدَها، وَ سَلِ اللّه‌َ الْجَنَّةَ وَ اِذا مَرَرْتَ بِآیةٍ فیها ذِکْرُ النّارِ فقِفْ عِنْدَها وَ تَعَوَّذْ بِاللّه‌ِ مِنَ النّارِ»[۶۵] ؛ به یقین قرآن با سرعت خوانده نمی‌شود ولیکن به نحو خاصّی ترتیل می‌شود. پس هرگاه به آیه‌ای گذر کردی که در آن یادی از بهشت بود، در آن اندیشه و فکر کن و بهشت را از خدا طلب نما و هرگاه به آیه‌ای رسیدی در آن یادی از آتش دوزخ بود، درنگ کن و به تفکّر بپرداز و از آتش دوزخ به خدا پناه بر.
برخلاف سنّت معمول که خواندن با شتاب «ترتیل» نامیده می‌شود دستور تأنّی و طمأنینه در قرائت، جزئی از رعایت ترتیل قرآن است.
در خطبه متّقین، توضیحات دیگری از «ترتیل قرآن» آمده است:
«وَ اَمَّا اللَّیْلَ فَصافّونَ أَقْدامَهُمْ، تالینَ لاِجْزاءِ الْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَها تَرْتیلاً. یَحْزَنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ یَسْتَشیرُونَ بِه دَواءَ دائِهِمْ، فَاِذا مَرُّوا بِآیَةٍ فیها تَشْویقٌ رَکِنُوا اِلَیْها طَمُعا، وَ تَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ اِلَیْها شِوْقا، وَظَنُّوا أَنَّها نَصْبَ أَعْیُنِهِمْ. وَ اِذا مَرُّوا بِآیَةٍ فیها تَخْویفٌ أَصْغَوْا اِلَیْها مَسامِعَ قُلُوبِهِمْ، وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفیرَ جَهَنَّمَ وَ شَهیقَها فی أُصُولِ آذانِهِمْ» [۶۶] «و امّا در شب، پس قدم‌هایشان را به صف کشیده‌اند (قیام در نماز)، درحالی که اجزاء قرآن را به شیوه‌های خاصّی ترتیل می‌کنند و با قرآن، جانشان را محزون می‌کنند و با آن (ترتیل و تلاوت) داروی دردشان را با زیر و رو کردن آیات، طلب می‌کنند. پس هرگاه به آیه‌ای گذر کنند که در آن «تشویق» است با چشم داشت به آن میل می‌کنند و جانشان از شوق، به سوی آن پر می‌کشد و باور دارند که بهشت در برابر دیدگانش قرار دارد. و هرگاه به آیه‌ای گذر کردند که در آن «تخویف» بیم دادن است، گوشهای دلشان را با حسّاسیّت به شنیدن آیات عذاب می‌سپارند و باور دارند که صدای جهنّم و نعره آن، در عمق گوششان طنین‌انداز است...».
آداب ترتیل قرآن، به خوبی در فقرات این خطبه شریفه، تبیین شده است.
با توضیحات فوق، معلوم می‌شود که «ترتیل» به معنی «أداء الحروف و حفظ الوقوف» که به حضرت علی علیه‌السلام نسبت داده شده و در منابع اهل سنّت آمده است معنی ناقصی از «ترتیل لفظی» است و معنی جامع ترتیل عمدتا همانی است که از حضرت علی علیه‌السلام و از منابع معتبر شیعه نقل شد.
تذکّر به‌الگوهای ملکوتی ترتیل قرآن، راه عملی رعایت ترتیل را به‌طور واضح به ما می‌آموزد: امیرمؤمنان علیه‌السلام علاوه‌برخطبه متّقین، در خطبه ۹۷ این بزرگواران را چنین توصیف می‌کنند:
«لَقَدْ رَأَیْتُ أَصْحابَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَما أَری أَحَدا یُشْبِهُهُمْ مِنْکُمْ. لَقَدْ کانُوا یُصْبِحُونَ شُعْثا غُبْرا وَ قَدْ باتُوا سُجَّدا وَ قِیاما یُراوِحُونَ بَیْنَ جِباهِهِمْ وَ خُدُودِهِمْ، یَقِفُونَ عَلی مِثْلَ الْجَمَرِ مِنْ ذِکْرِ مَعادِهِمْ! کَأَنَّ بَیْنَ أعْیُنِهِم رُکَبَ المِعْزی مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ! اِذا ذُکِرَ اللّه‌ُ هَمَلَت أعیُنُهُم حَتّی تَبُلَّ جُیُوبُهُمْ، وَ مادُوا کَما یَمیدُ الشَّجَرُ یَوْمَ الرّیحِ الْعاصِفِ، خَوْفا مِنَ الْعِقابِ وَ رَجاءً مِنَ الثَّوابِ!» [۶۷] به خدا قسم، اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم، پس احدی از شما را نمی‌بینم که به آنان شبیه باشد. به خدا قسم که با موی ژولیده و غبارآلوده صبح می‌کردند (کنایه از زهد و عدم وابستگی به دنیا) در حالی که شب را به حال سجده و قیام سپری کرده بودند، با حالتی که گاه، گونه بر زمین ساییده، و گاه به سجده، فرو می‌افتادند و از یاد روز قیامت، گویی بر مجمری از آتش ایستاده‌اند! و مابین دو چشمشان از طول سجده، به زانوان بز می‌ماند! هرگاه خدا یاد شود اشک از چشمانشان آن چنان سرازیر می‌شود که سینه‌هایشان را تر می‌کند و همچون لرزش درخت در روز طوفانی، به جهت خوف از عذاب و امید به پاداش، سخت بر خود می‌لرزند!
این توصیفات، نمونه عملی «جَرِّحُوا بِهِ الْقُلُوبَ»، «اَفْزِعُوا بِهِ قُلُوبَکُمُ الْقاسِیَةَ» و... را به خوبی نشان می‌دهد. [۶۸]

تدبّر

«تَدَبُّر» از ریشه «دُبُر» به معنی اندیشیدن در پشت و ماوراء امور می‌باشد که «ژرف اندیشی» و «عاقبت اندیشی» را نظر دارد که نتیجه‌اش «کشف حقایقی است که در ابتدای امر و نظر سطحی، به چشم نمی‌آمد».
در «مفردات» می‌گوید: «التَّدبیرُ»: «التَفْکیرُ فی دُبُرِ الاُمُور» که معنی «تَدَبُّر» چنین خواهد بود: «التَّفکُّرُ فی دُبُرِ الاُمُورِ»: (اندیشیدن در پشت امور) .
«مختار الصحاح» می‌گوید:
«التَّدبیرُ فی الاَمْرِ»: «النَّظَرُ اِلی ما تَؤُلُ اِلَیْهِ عاقِبَتُهُ»، و «التَّدبُّرُ»: «التَّفَکُّر فیه».
که «تدبیر»: «با دقت نگریستن به آنچه که عاقبت امر به آن بازمی‌گردد»، و «تدبّر»: «تفکر در عاقبت امر» می‌باشد.
«مصباح المنیر» می‌گوید:
«الدُّبُر: خِلافُ القُبُلِ مِنْ کُلِّ شَی‌ءٍ وَ مِنْهُ یُقالُ لاِآخِرِ الاْمْرِ دُبُرٌ وَ أصْلُهُ ما أَدْبَرَ عَنْهُ الاِنْسانُ، و «تَدَبَّرْتُهُ تَدَبُّرا» «نَظَرْتُ فی دُبُرِهِ وَ هُوَ عاقِبَتُهُ وَ آخِرُهُ» که «دُبُر» خلاف جلو از هر چیز می‌باشد و از این رو به آخر امر «دُبُر» گفته می‌شود و اصل آن، هر آنچه انسان از آن اعراض نماید و به آن پشت کند و «تَدَبَّرتهُ تَدَبُّرا»، «در پشت آن با دقّت نگریستم که عاقبت و آخر امر می‌باشد».
در فرق «تدبّر و تفکر» ابی هلال عسکری در «فوق اللغویه» می‌گوید: «تدبّر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در عواقب امور» می‌باشد، امّا «تفکر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در دلائل امور» می‌باشد که «مجمع‌البیان» نیز همین نکته را ذکر می‌نماید: «التَّدَبُّرُ تَصَرُّفُ الْقَلْبِ بِالنَّظَرِ الَی الْعَواقِبِ، وَ التَّفَکُّرُ تَصَرُّفُ الْقَلْبِ بِالنَّظرِ الَی الدَّلائِلِ»
نکته دیگر آن که «تدبّر در قرآن»، به «پیگیری سیر آیات، یکی پشت سر دیگری و دقت در باطن ارتباط آن‌ها نیز نظر دارد، چرا که کشف انسجام و هماهنگی، و عدم وجود اختلاف، نیازمند پیگیری و بررسی آیات در یک سوره و آیات یک سوره باکل قرآن دارد تامعلوم‌گردد کتابی‌که در طول ۲۳ سال در فراز و نشیب‌های زندگی پیامبر در شرایط بسیار متفاوت از یکدیگر، مطرح گشته است نمی‌تواند ساخته و پرداخته ذهن بشر بلکه هر موجود مادی باشد که پیوسته محکوم به تغییر و تحول و حرکت از نقص به سوی کمال نسبی خویش هستند».
پس در امر «تدبّر در قرآن»، «کاوش و اندیشه در کشف مفاهیم و روابط ناپیدای موجود در هر یک از آیات و ارتباط با یکدیگر و آن آیات با آیات دیگر سور قرآن» مد نظر می‌باشد.

تفکّر

«فکر» همچون مأمور تجسسی است در خدمت «عقل» که با کمک معلومات خویش و دیگران به کشف مجهولات می‌پردازد و راه‌های رسیدن به مقاصد را شناسایی کرده، و بر عقل عرضه می‌کند: «دَلیلُ الْعَقْلِ التَّفَکُّرِ» [۶۹] ؛ تفکّر، راهنمای عقل است.
کار «فکر»، «تفکّر» است و اعم از «تدبّر» می‌باشد، زیرا «تدبّر» به معنی «تفکّر در ورای ظاهر و در عاقبت امر» است تا چهره باطن امور جلوه‌گر شده و عاقبتش آشکار شود، ولی «تفکّر» اعم از «بررسی ظواهر و بواطن امور» و اعمّ از «بررسی علل و اسباب امور و نتایج و عاقبت» آن است که به طور مطلق به راه‌یابی و کشف مجهول‌ها، نظر دارد: «کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ. فِی‌الدُّنْیاوَالاْخِرَةِ» [۷۰] .
«تفکّر» امری قهری است و انسان بی‌فکر معنی ندارد. عمده مطلب در ارزش تفکّر: ۱ مربوط به حوزه‌ای است که «فکر» در آن حوزه به جستجو و کشف مجهول می‌پردازد. (این که آیا کشف این مجهول چه مشکلی را در امر دنیا
و آخرت مرتفع می‌کند و به چه نیاز ضروری انسان پاسخ مثبت می‌دهد، میزان ارزش فکر را نشان می‌دهد).
۲ به مبانی و قواعد فکر است که متفکّر، به آنها ایمان دارد و پای‌بند می‌باشد، این که این مبانی ارزشی، نسبت به حیات انسان چقدر از ارزش واقعی برخوردارند، میزان ارزش تفکّر را نشان می‌دهد (این مبانی ماده فکر است که آیا یقینی است یا ظنّی، یا تخیّلی و یا توهّمی؟) .
۳ به صحّت نتیجه‌ای است که مبتنی بر مقدّمات یقینی و واقعی به دست آمده است که آیا این نتیجه یا نتایج، از این مقدّمات به دست می‌آید یا نه ؟
۴ به نیّت و غرضی است که متفکّر در اعمال فکرش آن را جستجو می‌کند که آیا این حرکت فکری به قصد قرب و کسب رضای خداست و یا این که اغراض دیگری در کار است ؟

عقل

اشاره

نقش «عقل» و بالاتر، نقش قرآن کریم، ارزیابی و هدایت افکار براساس موارد چهارگانه فوق است.
ویژگی عقل، سنجش و ارزیابی افکار و کنترل تمایلات و غرایز است ولی تأثیرات سوء وراثت، تربیت خانوادگی و محیطی، در کار عقل ایجاد اختلال می‌کند، بلکه اغلب عقل افراد، به جای برخورد فعال در سنجش افکار و کنترل تمایلات، خود تحت تأثیر ارزیابی و کنترل تمایلات خویش و خواسته دیگران قرار گرفته و در جهت باطل، به اسارت هوای نفس درمی‌آیند.
عقل (41)
حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: «وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسیرٍ تَحْتَ هَوی أَمیرٍ» [۷۱]
در این جاست که قرآن کریم مستقیما و یا از طریق حاملینش، نقش آزادسازی و فعال کردن عقل‌ها را برعهده دارد، زیرا هدایت افکار، اساسش هدایت عقول است:
«لَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَیْکُمْ کِتابا فیهِ ذِکْرُکُمْ اَفَلا تَعْقِلُونَ»[۷۲] ؛ به حقیقت قسم، به سوی شما کتابی را فروفرستادیم که در آن یاد (و عزّت و شرف) شما نهفته است پس چرا تعقّل نمی‌کنید (این عقل را در حوزه قرآن خرج نمی‌کنید)؟
«اِنّا اَنْزَلْنهُ قُرْءنا عَرَبِیّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»[۷۳]
«نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی‌اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ‌یَشاءُ»[۷۴] ؛ نوری غیرقابل وصف (وحی) بر نوری غیرقابل وصف (عقل) سیطره دارد که خداوند هر که را بخواهد (شایستگی داشته باشد) به نورش (نور عقل و نور وحی) هدایت می‌کند.
کار انبیاء و سپس، اهل قرآن، که تلبّس به نور عقل و وحی دارند ایجاد انقلاب روحی و بکار انداختن ذخایر مدفون عقول بشریّت می‌باشد:
«فَبَعَثَ فیهِمْ رُسُلَهُ... وَ یَثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ» [۷۵]
قرآن کریم تفکّرات بشری را در موارد چهارگانه (در بحث تفکّر مطرح شد) نقد و بررسی می‌کند و ضعف و انحراف آنها را آشکار ساخته و طریق صحیح تفکّر را به بشریت می‌آموزد و با هشدارها و موعظه‌ها دل را منقلب کرده و عقل رحمانی را از بند شهوات آزاد می‌کند . [۷۶]
«تدبّر» با توجه به ویژگی‌اش، که به «عمق و عاقبت» نظر دارد، از فکر در خدمت عقل رحمانی فعال حاصل می‌شود. بنابراین در «تدبّر در قرآن»، رعایت موارد صحت و ارزشمندی فکر به همراه نظارت و کنترل عقل مطرح است.

فقه و تفقّه

«فقه» رسیدن به معرفت و علمی پنهان از طریق معرفتی محسوس است که در حوزه قرآن، رسیدن به باطن قرآن، با اتّکا بر ظواهر قرآن است:
«اِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ»[۷۷]
«تفقّه» فقه است که با تلاش و کوشش بسیار، همراه است: «فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ»[۷۸].
این مفهوم، فقط در همین آیه، در حوزه تمامیّت دین به کار رفته است که احاطه به مجموعه، عقاید، اخلاق و احکام کاری است که رنج‌های اجتهادی بسیاری را طلب می‌کند و فقیه در دین کسی است که این جامعیّت علمی را از راه تفقّه به دست آورده باشد.
عقل (43)

فهم

«فهم» درک حقیقت امور است که با الهام الهی و یا به وسیله عقل رحمانی برای‌انسان حاصل‌می‌شود: «فَفَهَّمْناهاسُلَیْمنَ‌وَکُلّااتَیْناحُکْما وَ عِلْما»[۷۹]. فهم احسن حکم‌موردقضاوت‌داوود علیه‌السلام و سلیمان علیه‌السلام راخداوند به‌سلیمان علیه‌السلام الهام فرمود: «فَهْما لِمَنْ عَقَلَ وَ لُبّا تَدَبَّرَ» [۸۰] ؛ اسلام مورد فهم است برای کسی که تعقل می‌کند و مایه درک حقیقت است برای کسی که تدبّر کند.

علم

«علم»، مطلق ادراک حقیقت اشیاست که راه تصوّرات ذهنی و یا کشف و شهودقلبی‌وادراکات‌حضوری‌به‌دست‌می‌آید: «کُلٌ قَدْعَلِمَ صَلوتَه‌وَتَسْبیحَهُ» [۸۱] ؛ هر موجودی به یقین، به نماز و تسبیحش علم دارد!

عبرت

«عبرت» عبور از ظواهر حوادث و رسیدن به پیام آنها و درس گرفتن از آن در حوادث و امور مشابه است. «عبرت» از حوادث، نصیب کسانی است که از مقام عظمت الهی، در خشیت به سربرند. اینان کسانی هستند که چشم دلشان بینا و عقلشان آزاد از هوس‌ورزی است:
«اِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِمَنْ‌یَخْشی» [۸۲].
«فَاعْتَبِروُا یا اُولِی‌الاْبْصارِ»[۸۳].
«لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاِولِی‌الاْلْببِ»[۸۴].

سیاحت و سیر و نظر

«سیاحت»، جریان مستمر آب در مکان واسع است. مرد سانح و سیّاح کسی است که همچون آب در مکانی وسیع در گشت و گذار مستمر باشد.
قرآن کریم یکی از ویژگی‌های مؤمنان را پس از اسلام، ایمان، توبه و عبادت، «سیاحت» می‌شمارد که معنی آن این است که مؤمن دائما اهل گشت و گذار معنوی در حوزه‌های مختلف دین خداست (حوزه معارف الهی اخلاق و احکام) و هرگز در یک حوزه محدود و محصور نمی‌شود: «اَلتّاآئِبُونَ الْعابِدوُنَ الْحامِدوُنَ السّاآئِحُونَ الرّاکِعُونَ السّاجِدوُنَ الاْمِروُنَ بِالْمَعْروُفِ وَ النّاهُونَ عَنِ‌الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدوُدِ اللّهِ»[۸۵] ؛ «مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ»[۸۶].
این تردّد مستمر در حوزه‌های مختلف معنوی است که صلاحیّت امر به معروف و نهی از منکر و توان حفظ حدود الهی را به مؤمن بخشیده و او را به مقام پاسدار دین خدا نایل می‌کند.
این «سیاحت» یا در شکل اندیشه و تحقیق و پژوهش در حوزه‌های دین خدا یا تلبّس مستمر به عبادیّات و یا در هر دو شکل، جلوه‌گر می‌شود.
بستر این سیاحت معنوی، دقّت نظر در معاشرت‌ها و در برخورد با حوادث و عبرت‌آموزی از آن است و سیر و سفر در زمین نیز زمینه این سیاحت معنوی را فراهم می‌کند: «اَفَلَمْ یَسیروُا فِی‌الاْرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها»[۸۷]. هجرت مکانی نیز زمینه‌سازاین سیاحت و سیر و سلوک معنوی‌است.
«وَ مَنْ یُهاجِرْ فی سَبیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الاْرْضِ مُراغَما کَثیرا وَسَعَةً»[۸۸].
«سیر و نظر» حالت مؤمن سیّاح است که بر هر چه می‌گذرد، از دین خدا و یا عالم خلقت، با دقّت و حساسیت نظر می‌کند تا از آیات و پیام خدا غافل نماند و تذکّرات و هشدارها را به گوش جان بشنود و بدان عمل کند.
ذکر، ذِکری و تذکّر قرآن، ذکر جامع و کامل حقایق الهی است و از این رو مؤمن، بلکه بشر را به یادآوری حقایق فراموش شده، می‌کشاند.
«وَ ما هِیَ اِلاّ ذِکْری لِلْبَشَرِ»[۸۹]
«اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»[۹۰]
ذکر حقایق دنیا و آخرت، ما را به تذکّر (پذیرش ذکر) می‌رساند و «تذکّر»، خود زمینه مساعدی برای انس با قرآن فراهم می‌کند و در ادامه، قرآن که معدن ذکر حقایق است حالت هشیاری و تذکّر به‌حقایق را وسعت و استمرار می‌بخشد:
«اِنَّماتُنْذِرُ مَنِ‌اتَّبَعَ‌الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ»[۹۱].
«وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْاآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ»[۹۲].
«ذکری» کثرت در «ذکر» و مبالغه در «ذکر» می‌باشد که سهم ذاکرین، مؤمنین، متقین، عابدین و اولواالالباب [۹۳] می‌باشد.

استماع و انصات

«استماع» گوش سپردن به همراه پذیرش قلبی است، حال آن که (سَماع) صرف شنیدن است ولو بدون اراده باشد، ولی «استماع» بدون اعمال اراده حاصل نمی‌شود و «انصات» سکوت به جهت استماع است.
استماع و انصات ادبی است که باید در مجلس انس با قرآن مراعات شود:
«وَ اِذا قُرِءَ الْقُرْاآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»[۹۴].
در آیه شریفه، «انصات» به قرینه همراهی با «استماع» تأکید بر سکوت ظاهری و تذکّر به تمرکز باطنی دارد، چرا که «استماع» بدون سکوت ظاهری امکان تحقق ندارد. پس «استماع و انصات» گوش فرادادن به همراه سکوت ظاهری و تمرکز بخشیدن به فکر جهت دریافت عمیق پیام قرآن است.
این نحوه برخورد در شنیدن قرائت قرآن، توجّه و تدبّر در پیام قرآن را در پی دارد و سپس رقّت قلب و انقلاب روحی و خوف و خشیت توأم با اشک را به همراه دارد: «اَللّهُ نَزَّلَ اَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتابا مُتَشابِها مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ اِلی ذِکْرِ اللّهِ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدی بِهِ مَنْ یَشاءُ»[۹۵]. علمای مسیحی جستجوگر و آخرت‌طلبی که اهل تواضع هستند این چنین منقلب می‌شوند: «وَ اِذا سَمِعُوا ماآ اُنْزِلَ اِلَی الرَّسُولِ تَریآ اَعْیُنَهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ»[۹۶] ؛ و هرگاه آنچه را که به سوی رسول خدا نازل شده است بشنوند، چشمانشان را می‌بینی که از اشک لبریز گشته است! به جهت معرفتی که از حق دارند.
ادب «استماع و انصات» اقتضای آن دارد که در طول قرائت سکوت کنیم تا از برکات قرآن بهره‌مند شویم و الاّ نتیجه بی‌توجّهی به آن محرومیت از برکات قرآن خواهد داد. ابراز احساسات و تکبیر گفتن در پس هر قطعه قرائت قاری، برخلاف دستور قرآن و برخلاف تفسیر معصوم صلی الله علیه و آله از آیه است. از زراره نقل شده است: «سَمِعْتُ اَبا عَبْدِاللّه‌ِ علیه‌السلام یَقُولُ: یَجِبُ الاْنْصاتُ لِلْقُرْآنِ فِی الصَّلوةِ وَ غَیْرِها، وَ اِذا قُرِئَ عِنْدَکَ الْقُرْآنَ، وَجَبَ عَلَیْکَ الاْنْصاتُ وَ الاْسْتِماعُ». [۹۷]
همان‌گونه که در نماز جماعت در حال قیام در پی هر قطعه‌ای از قرائت امام جماعت حق شعار و تکبیر را نداریم همین معنی باید در غیر نماز مراعات شود.
دلایل دیگر این که تکلیف تدبّر در آیات منوط به هر قطعه از آیات نیست، بلکه سیر فکری عمیق در جریان آیات، شرط ضروری تدبّر است ؛ در حالی که شعار و تکبیر جریان تدبّر را قطع کرده و انسان را از عمق به سطح می‌کشاند و در نتیجه، انسان از برکات آیات محروم می‌ماند، برکتی که از بستر حزن و گریه و انقلاب روحی پدید می‌آید، در حالی که شعار دادن و تکبیر بر سر هر فقره، ناقض حال گریه و حزن است. دلیل دیگر، حال انبیاء و اولیاء در برخورد با قرائت قرآن است که دلیلی قاطع بر مردود بودن ابراز احساسات و شعار و تکبیر می‌باشد:
«اوُلئِکَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبیّینَ... اِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ ایاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّدا وَ بُکِیّا» [۹۸].
سنّت غلط تکبیر بر سر هر فقره، امری است که از دیار اهل سنّت به جامعه شیعه نفوذ کرده و خلاف سیره متشرّعه است و باید مرتفع گردد.
قرآن کریم در چند مورد، عملکرد جن را در برخورد با قرآن کریم بسیار ستوده است، در حالی که در همان موارد را توبیخ کرده و به او توصیه‌هایی می‌کند این مایه شرمساری ماست که باید نحوه برخورد با قرآن را از جنّیان بیاموزیم. آنان وقتی برای اولین بار در مجلس قرائت پیامبر حضور یافتند به خوبی ادب حضور را فهمیده به یکدیگر دستور «انصات جهت استماع» را تذکّر دادند (حال آن که ما با وجود دستور انصات به دادن شعار می‌پردازیم!) و از برکت این ادب در ظرف یک جلسه به حقیقت قرآن پی برده و به پیامبر ایمان آوردند و سپس جهت انذار قوم خویش، عازم شدند: «وَ اِذْ صَرَفْنا اِلَیْکَ نَفَرا مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمّا حَضَروُهُ قالُوا اَنْصِتُوا فَلَمّا قُضِیَ وَلَّوْا اِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرینَ. قالُوا یاقَوْمَنا اِنّاسَمِعْنا کِتابااُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقا لِما بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدی اِلَی الْحَقِّ وَ اِلی طَریقٍ مُسْتَقیمٍ. یا قَوْمَنا اَجیبُوا داعِیَ اللّهِ»[۹۹]
برخورد انحرافی دیگر، حرکات بعضی از صوفیان است که هنگام استماع قرآن و یا ذکر خدا، حالت غشوه به خود می‌گیرند و از خود بی‌خود می‌شوند که حالتی شیطانی است و معصوم علیه‌السلام این امر را به ما گوشزد می‌کند:
«عَنْ جابِرٍ عَنْ اَبی جَعْفَرٍ علیه‌السلام قُلْتُ: اِنَّ قَوْما اِذا ذُکِّرُوا شَیْئا مِنَ الْقُرْآنِ اَوْ حُدِّثُوا بِهِ صَعِقَ اَحَدُهُمْ حَتّی یُری انَّ اَحَدُهُم لَوْ قُطِّعَتْ یَداهُ وَ رِجْلاهَ لَمْ یَشْعُرْ بِذلِکَ. فَقالَ علیه‌السلام: سُبْحانَ اللّه‌ِ ذاکَ مِنَ الشَّیْطانِ!، ما بِهذا نُعِتُوا، اِنَّما هُوَ اللّینُ وَ الرِّقَّةُ وَ الدَّمْعَةُ وَ الْوَجَلُ» [۱۰۰] ؛ جابر می‌گوید به حضرت باقر علیه‌السلام گفتم: به راستی قومی هستند که هرگاه چیزی از قرآن را متذکّر شوند یا به آنان گفته شود، یکی از آنان بی‌هوش می‌شود به گونه‌ای که اگر دست‌ها و پاهایش قطع شود آن را احساس نمی‌کند. حضرت فرمود: پاک و منزه است خدا! (از ایجاد این گونه تأثیرات بر روح مستمع قرآن)، آن حالت از شیطان است و هرگز به این صفت اهل قرآن (در قرآن) توصیف نشدند، صرفا (توصیف قرآن از آنان) همان تأثّر و نرمش و رقّت قلب و اشک چشم و احساس شور و اضطراب قلب است. تعبیر «انّما هُوَ اللّینُ وَ...» به آیه‌های ۲ سوره انفال، ۳۵ سوره حجّ و ۲۳ سوره زمر نظر دارد.

وَعْی

«وَعْی در قرآن» خوب شنیدن و خوب فهمیدن و خوب حفظ کردن پیام و معانی قرآن در فکر و عمل می‌باشد که حکایت از ظرفیّت وسیع فکری و روحی مستمع قرآن، دارد و در ادامه جریان «استماع و انصات» حاصل می‌شود:
«...وَ تَعِیَها اُذُنٌ واعِیَةٌ» [۱۰۱]
«اَلا اِنَّ أَسْمَعَ الاْسْماعِ ما وَعیَ التَّذْکیرَ وَ قَبِلَهُ» [۱۰۲] ؛ به هوش باشید که شنواترین گوش‌ها، آن گوشی است که تذکّرات را خوب دریابد و بپذیرد .
«یا کُمیلُ اِنَّ هذِهِ الْقُلُوبُ اَوْعِیَةٌ فَخَیْرُها أَوْعاها...» [۱۰۳].

مفاهیمی برای معلّم قرآن

تفسیر و تأویل

قرآن کریم سه مرتبه ترجمه، تفسیر و تأویل دارد که یکی بر دیگری مرتّب می‌باشد و هریک را اصول و شرایط و مراحلی است که شرح آن، فرصتی دیگر می‌طلبد.

بحث ترجمه

مرحله اوّل: شناخت زبان قرآن

۱ لغت: بررسی معنی ریشه و هیأت، بررسی لغت در سیاق آیات و معنی نهایی ؛
۲ ترکیب نحوی؛
۳ ترکیب بلاغی .

مرحله دوم: زبان مقصد

۱ معادل‌یابی لغت ؛
۲ معادل‌یابی ترکیب نحوی ؛
۳ معادل‌یابی ترکیب بلاغی.
طی هر مرحله نیازمند مشورت با متخصّص درجه یک آن مرحله است. بنابراین باید شش تن از متخصصّان مشاور به مترجم کمک کنند.

شرایط ترجمه

۱ مشکل محکم و متشابه، عام و خاصّ، مطلق و مقید و... را حل کند ؛
۲ مشکل آیات احکام را با ارجاع به رساله مراجع حل کنند.

شرایط مترجم قرآن

۱ مفسّر باشد ؛
۲ تشکیل شورایی از متخصصّان به ریاست مفسّر ؛
۳ داشتن دیدگاه تفسیری مناسب ؛ همچون نظر گاه علامه طباطبایی.

بحث تفسیر

الف تفسیر موضوعی ؛
ب تفسیر سوره‌ای ؛
ج تفسیر مزجی .

رعایت مراحل و موضوعات مورد بحث در تفسیر

۱ عنوان سوره ؛
۲ موضوع مجموعه آیات و سوره ؛
۳ هدف از مجموعه آیات و سوره ؛
۴ مخاطب از مجموعه آیات و سوره ؛
۵ روابط درونی آیات ؛
۶ ارتباط آیات با یکدیگر ؛
۷ ارتباط سوره با کلّ قرآن ؛
۸ مکّی و مدنی بودن سوره‌ها ؛
۹ شأن نزول و وضعیت زمان نزول ؛
۱۰ رجوع به روایات و جمع‌بندی نتایج به دست آمده ؛
۱۱ رجوع به تفاسیر به عنوان مشورت نهایی.

بحث تأویل

حوزه‌های تأویل عبارتند از:
۱ خواب ؛
۲ حوادث آینده ؛
۳ حقیقت حوادث ؛
۴ آیات قرآن.

شرایط تأویل‌گر

۱ مفسّر باشد ؛
۲ به عنصر زمان علم داشته باشد ؛
۳ از ایمان و تقوای بالایی برخوردار باشد.

شیوه‌های تدبّر در قرآن

از آنجا که قرآن طبیب است و ما بیمار و از آنجا که قرآن طعام روح است و ما نیازمندِ آن و از آنجا که حالات و اوضاع روحی در شرایط مختلف و اوقات شب و روز متفاوت می‌باشد، در برخورد با قرآن و تدبّر در آن، نیازمند «سَماعِ قرآن» هستیم و گاه «طالبِ قرائت» آن، از این رو، تدبّر در قرآن» از دو طریق «سَماع یا قرائتِ قرآن» صورت می‌گیرد. [۱۰۴]
تدبّر از طریقِ سَماعِ قرآن به «شیوه استماع و انصات» و از طریق «شیوه ترتیل حاصل می‌شود: «وَ اِذا قُرِءَالْقُرْآنُ‌فَاسْتَمِعُوالَهُ وَاَنْصِتُوالَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»[۱۰۵] (هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت الهی قرار گیرید).
«وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرْتیلاً »[۱۰۶] (و قرآن را به شیوه ترتیلی مخصوص، تلاوت نما)
«استماع» گوش فرادادن به همراه پذیرش، و «انصات» سکوت توأم با تمرکز فکر و آرامش باطنی می‌باشد. «ترتیل» پیروی و تبعیّت لفظی و معنوی از چینِش خاصِ آیات و سیر فکری و روحی در فضایِ آن، می‌باشد.
همان‌گونه که این روش را در عملکرد رسول خدا صلی الله علیه و آله مشاهده می‌کنیم که گاه به یکی از اصحاب می‌فرمودند قرآن بخواند تا او استماع کند چرا که در آن شرایط، تأثیر «استماع و انصات» بیش از «ترتیل» می‌باشد حتی گاه شرایط روحی به گونه‌ای است که انسان صرفا باید «استماع» کند و گاه برعکس، نیازمند «شیوه ترتیل» می‌باشد، از این رو، باید با توجه به اوضاع نفسانی خود و با توجه شرایط خارجی یکی از آن دو شیوه را برگزید:
الف: وقتی که در تنهایی به سرمی‌بریم تنها «شیوه ترتیل» امکان‌پذیر است.
ب: وقتی در جمع قرار گرفته‌ایم و کسی قرآن را قرائت می‌نماید «شیوه استماع و انصات» مطرح خواهد بود.

زمان‌های مناسب تدبّر در قرآن

قرآن دیدار با خداست، از این رو، باید زنده‌ترین حالات و اوقات را به قرآن اختصاص داد و در خدمت قرآن به سر برد ؛ برای زنده‌ترین حالات، وقت خاصی را نمی‌توان معین کرد، لیکن با توجه به تحولات شب و روز، اغلب می‌توان با کمی دقت در برنامه ریزی روزانه، مناسب‌ترین حالات را با مناسب‌ترین اوقاتِ طبیعت، همزمان نمود.
وقتِ طلوع و غروبِ خورشید، دو وقت مهم، در تحولات شبانه روزی است که یکی جانشین دیگری می‌گردد و اوضاع و شرایط جوّی خاصی را پدید می‌آورد که با قبل از خود، بسیار متفاوت است ؛ این جریان طبیعی بر وجودهای لطیف و حساس، تأثیرات عمیقی را می‌تواند به جای گذارد و به انسان، طلوع و غروبِ زندگی و گذرِ سریعِ عمر را هشدار دهد و انسان را سخت به اندیشه در عاقبت زندگی و مقصد حرکتش وادار نماید ؛ از این رو، آغاز تحوّل تا حصول تحوّل در این دو وقت، جهت تدبّر در قرآن، خلوت و مناجات با پروردگار و محاسبه با نفس بسیار تأکید شده است: «وَ اِذاقُرِءَالْقُرْآنُ‌فَاسْتَمِعُوالَهُ وَاَنْصِتُوالَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ. وَاذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعا وَ خیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ. مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالاْصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغفِلینَ . اِنَّ الَّذینَ عِنْدَ رَبِّکَ لا یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِه وَ یُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ یَسْجُدُونَ »[۱۰۷] (و هرگاه قرآن خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید شما موردِ رحمت واقع شوید. پروردگارت را در وجودت، با حالت ناله و زاری، و خوف و هراس، و بدون آشکار کردن سخن در صبحگاه و بعد از عصر، یاد نما و از بی‌خبران مباش، زیرا کسانی که نزد پروردگارت بسر می‌برند به هیچ‌وجه از عبادتش سرپیچی نکرده و بزرگی نمی‌ورزند و او را از هر عیب و نقص تنزیه و تقدیس می‌نمایند و صرفا به او سجده می‌کنند).
این دو وقت، از اوقات دعاست، از این رو شیطان، سعی فراوان در اغفال انسان از این دو وقت دارد؛ [۱۰۸] در روایات نیز همچون ؛ آیه شریفه، تأکید شده است مبادا از این اوقات غفلت شود: «اذا تَغَیّرتِ الشَّمسُ فَاذْکُرِ اللّه‌ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ انْ کُنْتَ مَعَ قَوْمٍ یَشْغَلُونَکَ فَقُمْ وَادْعُ»[۱۰۹] ؛ (هر وقت خورشید متغیّر گشت پس خدای عزیز و جلیل را یاد کن و اگر با قومی هستی که تو را سرگرم می‌کنند پس از میانشان برخیز و دعا نما) .
وقتِ مهمِ دیگر، کمی از دو ثلث آخر شب، خصوصا ثلث آخر می‌باشد که از ارزشمندترین و مؤثرترین اوقاتِ مناجات و انس و تدبّر در قرآن می‌باشد که در سوره مزّمّل بر آن تأکید شده است. [۱۱۰]
در آیات بی‌شماری، بر خصوص این سه وقت، جهت کسب توان روحی تأکید شده است: «وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ بُکْرَةً وَ اَصیلاً. وَ مِنَ اللَّیْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَ سَبِّحْهُ لَیْلاً طَویلاً»[۱۱۱] ؛ (نام پروردگارت را صبحِ زود و بعد از عصر یاد نما و در پاره‌ای از شب او را سجده کن و او را شبی طولانی تسبیح نما) .

کلیدهای تدبّر در قرآن

شرایط و کلیدهای تدبّر در قرآن دو قسم می‌باشند: «کلیدهای عام، کلیدهای خاص»، «کلیدهای عام»، حداقل شرایطی است که برای تدبّر در قرآن موردنیاز می‌باشد و همه‌اقشار ازهرصنف و گروه را دربرمی‌گیرد ؛ در این سطح که اولین مرتبه تدبّرِ در قرآن است، تنها شرطِ ضروری علمی، آگاهی به ترجمه آیات و یا استفاده‌از ترجمه‌ای معتبر می‌باشد.
در روایتی از امام حسین علیه‌السلام ، مراتبِ فهم و تدبّر قرآن، به همراهِ نکته فوق، مطرح گشته است: «کِتابُ اللّه‌ِ عَزَّ وَ جلَّ عَلی أرْبَعَةِ أَشْیاءَ عَلَی العِبارَةِ وَ الاْشارَةِ وَ اللَّطائِفِ وَ الْحَقایِقْ فَالْعِبارَةُ لِلْعَوامِ، وَ الاْشارَةُ لِلْخَواصِّ، وَ اللَّطائِفُ لِلاْوْلیاءِ وَ الحَقائِقُ لِلاْنبیاء» [۱۱۲]
(کتاب خدای عزیز و جلیل بر چهار چیز مستقر گشته است: عبارت و اشارت و لطائف و حقایق، پس عبارت قرآن برای توده مردم و اشارت آن برای خواص، و لطائف آن برای اولیاء خدا و حقایق آن برای انبیاء الهی است).
مقصود از «عبارت» همان حدّ «ترجمه» می‌باشد که سهم توده‌های مردمی است
مقصود از «اشارت قرآن» با توجه به قیدِ خواصّ، حد «تفسیر» را نظر دارد که در حوزه صلاحیت متخصصین قرآن و مجتهدین تفسیر می‌باشد که به ابزار و «کلیدهای مخصوص» تفسیر قرآن، مجهز می‌باشند.
مقصود از لطائف قرآن نکات و برداشت‌هایی است که از حدّ فهم نوع علمای تفسیر فراتر بوده، شرط «ولایت الهی» را طلب می‌کند. آنان که دل به خدا سپرده‌اند و سرپرستی فکر و دل و جوارحشان را خدا بر عهده گرفته است و از حواریون معصومین علیهم‌السلام به شمار می‌روند، به حوزه لطائف قرآن راه یافته از آن بهره‌مند می‌گردند، از نمونه این بزرگواران، می‌توان «سیدعلی آقای قاضی طباطبایی (استاد تفسیر علامه طباطبایی)، علامه طباطبایی و حضرت امام خمینی» را نام برد.
مقصود از حقایق قرآن، ذات قدسی و مکنون ملکوتی قرآن می‌باشد که اتصال و تماس با آن، معصوم علیهم‌السلام را سِزد و دست دیگران از آن حوزه «لَدی اللّهی» کوتاه می‌باشد.
«لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»[۱۱۳]
(آن حقیقت قرآن را جز پاک شدگان، مسّ نمی‌نمایند درنمی‌یابند).
تعبیر «مُطَهَّر» به جای «مُتَطَهِّر»، مقام عصمت را نظر دارد ؛ آنان که خدا عهده‌دار تطهیرشان گشته است.
با توجه به مطالب گذشته، شرایط یا کلیدهای تدبّر در قرآن را در دو بخش کلی مطالعه می‌کنیم .
بخش اوّل: کلیدهای عام تدبّر
بخش دوم: کلیدهای خاص تدبّر
«کلیدهای عام»، توده‌های مردمی، را نظر دارد.
«کلیدهای خاص»، مراتب علماء و اولیاء و معصومین را دربرمی‌گیرد .
تعبیر «کلیدها» از آیه تدبّر (۲۴ / محمّد) استفاده شده است: «اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ أقْفالُها» این آیه به خوبی نشان می‌دهد:
تدبّر، امری قلبی است نه صرفا ذهنی و علمی ؛
عواملی قفلِ دل بوده، مانع تدبّر می‌گردند ؛
این قفل‌ها کلیدهایی دارند که باید آن را تحصیل کرد ؛
کلیدهای اساسی تدبّر عمدتا قلبی هستند نه ذهنی و عملی!

کلیدهای عامل تدبّر در قرآن

کلیدهای قبل از تدبّر:

مسواک زدن

مسواک زدن، قدم اوّل، در تحصیل شرایط می‌باشد، از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است: «نَظِّفُوا طَریقَ القُرآنِ، قیلَ یا رَسُولَ اللّه‌ِ وَ ما طَریقُ القُرآنِ؟، قالَ: أَفْواهُکُمْ، قیلَ بِماذا؟ قالَ بِالسِّواکَ» [۱۱۴] (مسیر قرآن را پاک نمایید، سؤال شد: مسیر قرآن کدام است؟ فرمودند: دهانتان، سؤال شد: با چه چیزی؟ فرمودند: با مسواک زدن) .

طهارت داشتن

طهارت، شرط تلاوت و تدبّر راستین قرآن می‌باشد همان‌گونه که شرط اساسی نماز به شمار می‌رود. نظافت بدن و لباس، قدم اول است سپس دهان که مسیر قرآن می‌باشد قدم دوم به حساب می‌آید، قدم سوم طهارت شرعی است: وضو یا غسل و در صورت فقدانِ آب، تیمم ؛ این طهارت، سمبل طهارت روحی است. که در آیه وضو و غسل و تیمم به روشنی این معنی بیان گشته است: «ما یُریدُ اللّه‌ُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لکِنْ یُریدُ لِیُطَهِّرَکُمْ وَ لِیُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» (خدا نمی‌خواهد تا بر شما حکمی سخت، قرار دهد ولیکن می‌خواهد به واسطه وضوء، غسل و تیمم تا این که شما را پاک نماید و برای این که نعمتش را بر شما تمام کند، شاید که شما شکر نمایید).
آیه ۶ سوره مائده در بیان علت و فلسفه طهارت به خوبی این معنا را، می‌نمایاند ؛ با این همه تأکیدات معلوم می‌شود انس و رفاقت با قرآن و تدبّر راستین در آن بدون طهارت حاصل نخواهد شد: «لا یَقْرَءِ الْعَبْدُ القُرآنَ اذا کانَ عَلی غَیْرِ طَهُورٍ حَتّی یَتَطهَّرَ»[۱۱۵] (بنده خدا، در شرایطی که بر غیر طهارت باشد، قرآن نمی‌خواند نباید بخواند تا آن که طهارت را به دست‌آرد).

بانوان و مشکل طهارت

مسأله مهمی که در ارتباط با بانوان مطرح است عذر ماهیانه آنان به مدت ۷ الی ۱۰ روز می‌باشد، بی‌توجهی خانم‌ها به بَدَل نماز در این مدت از یک طرف و توهم ناپاکی روح و ممنوعیت قرآن از طرف دیگر موجب گشته، به کلی از برکات این دو گنج عظیم روحی فاصله بگیرد و در محرومیت تغذیه روحی به سر برند.
این دوری، موجب رکود روحی و صدمه قابل توجه در فرصتِ قریب به یک چهارم عمرشان می‌باشد که خسارتی بس عظیم و جبران‌ناپذیر می‌باشد ؛ چگونه می‌شود، انسان از دو بعد جسم و روح برخوردار باشد و هر دو بُعد نیازمند تغذیه و رشد، و قرآن و نماز هم دو غذای اصلی روح انسان باشد و در عین حال یک چهارم عمر، در محرومیت از آن به سربرد.
مُعاویَةُ بنْ عمّار از امام صادق علیه‌السلام نقل می‌نماید: «اَلْحائِضُ تَقْرَأُ الْقُرآنَ وَ تَحْمَدُ اللّه‌َ»[۱۱۶] ؛ (زن حائض قرآن می‌خواند و خدا را حمد می‌گوید).
به دلایل ذیل و همان‌گونه که «درصحیحه معاویة بن عمار، محمد بن مسلم، زرارة و دیگران» بیان شده است نه تنها منعی برای حائض نسبت به تلاوت و تدبّر در قرآن وجود ندارد، بلکه تشویق نیز شده است و حتی برای رعایت حدود حرمت مس خطوط قرآن و کراهت مس اوراق آن، امام باقر علیه‌السلام در صحیحه «محمد بن مسلم» راهنمایی می‌فرمایند: «جنب و حائض قرآن را از ورای لباس بگشایند و هرچقدرکه‌می‌خواهند جز آیه سجده (یا سوره سجده) را بخوانند».[۱۱۷]
«عَنْ زُرارَةَ عَن أبی جَعْفر علیه‌السلام: اذا کانَتِ الَمْرأَةُ طامِثا فلا تَحِلُّ لَها الصَّلوةُ وَ عَلَیْها اَنْ تَتَوَضَّأَ وُضُوءَ الصَّلوةِ عِنْدَ وَقْتِ کُلِّ صَلوةٍ ثُمَّ تَقْعُدَ فی مُوْضِعٍ طاهِرٍ فَتَذْکُرَ اللّه‌َ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تُسَبِّحَهُ وَ تُهَلِّلَهُ وَ تَحْمَدَهُ کَمِقدارِ صَلوتِها ثُمَّ تَفْرُغَ لِحاجَتِها».[۱۱۸]
(زراره از امام باقر علیه‌السلام نقل می‌نماید: هرگاه زن حایض شد پس نماز بر او جایز نیست و بر اوست که هنگام وقت هر نماز، مشابه وضوی نماز، وضوء بگیرد، سپس در جایگاهی پاک بنشیند، پس خدای عزیز و جلیل را به قدر نمازش یاد کند و تسبیح و تهلیل و حمد گوید سپس به جهت حاجتش از عبادت فارغ‌شود) .
اگر در روایات، ایمان زن را ناقص می‌شمارند به جهت یک هفته تعطیلی عبادت در عرض یک ماه می‌باشد که نوع خانم‌ها به آن تن در داده‌اند و از بدل نماز و انس و تدبّر در قرآن غافل مانده‌اند و این اختصاصی به خانم‌ها ندارد، هر کسی در امر عبادات، به خود تعطیلی دهد گرفتار نقصان در ایمان خواهد شد و با جبران از آن نقصان ایمان، نجات خواهد یافت.
مُعاویَةُ بنْ عمّار از امام صادق علیه‌السلام نقل می‌نماید: «الحائِضُ تَقْرَأُ الْقُرآنَ وَ تَحْمَدُ اللّه‌َ»[۱۱۹] ؛ (زن حائض قرآن می‌خواند و خدا را حمد می‌گوید) .
حکم تحریر الوسیله: در تحریر حضرت امام خمینی، حکم به کراهت قرائت قرآن توسط حائض شده است ؛ کراهت در مستحبّات به معنی نقصان ثواب می‌باشد نسبت به‌زمانی‌که عذر برطرف شده‌است، نه این که به معنی ناخشنودی خدا تلقی گردد، همچون کراهت نماز جمعه برای فرد مسافر که ثواب شرکتش در نماز، کمتر از فرد مقیم می‌باشد، لیکن قطعا ثوابش از حال نماز انفرادی بیشتر است، چه ثوابی بالاتر از شرکت در جماعت مسلمین در نماز جمعه!
باری، آثار تعطیلی مستمر در فکر و روح خانم‌ها، بسیار جانکاه‌تر از آن است که به تصور آید، این که در احادیث خصوصا در نهج البلاغه از زنان نکوهش شده‌است و ایمانشان، ناقص‌معرفی‌گشته‌است‌کسانی را ناظر است که این جریان تغذیه روحی به کناری افتاده‌اند و در نتیجه، آتش بیار معرکه جنگ جمل [۱۲۰] و منع کننده از شرکت در جنگ با قاسطین و ناکثین و مارقین گشته‌اند و همتشان زر و زیور دنیا شده است که «اِنَّ النِّساءَ هَمُّهُنَّ زینَةٌ الحَیوةِ الدُّنیا» [۱۲۱] .
و این اختصاصی به زن ندارد، بلکه هر آن که از ارتباط با خدا از طریق قرآن و نماز منعزل شود چنین سرنوشتی خواهد داشت: «خُلِقَ هَلُوعا.اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوُعا. وَ اِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعا. اِلاَّ الْمُصَلّینَ...»[۱۲۲]
(انسان طبعا بسیار حریص و بخیل آفریده شده است، هرگاه که شر او را فراگیرد بسیار جزع‌کننده می‌گردد و هرگاه خیر او را مس نماید بسیار منع کننده می‌شود مگر آنان که نمازگزارند...) .
اولاً: روح، زن و مرد ندارد و هر دو در انسانیّت یکسان می‌باشند .
ثانیا: حیض تأثیری در انسانیت زن نمی‌گذارد و او را نجس نمی‌کند.
ثالثا: روح زن، همچون روح مرد نیازمند تغذیه دائمی می‌باشد.
رابعا: نماز و قرآن دو غذای مستمر روح انسان می‌باشند.
خامسا: به علت شرایط خاص برای نماز، برای حائض ذکر خدا، به جای نماز آمده است تا رزق روحش را تأمین نماید.
سادسا: قرآن، بدلی برایش متصور نیست و از این رو شرایط خاص نماز را ندارد پس خود، غذای روح خواهد بود.
سابعا: اگر حائض در شرایط روحی نامساعدی قرارداشته باشد بیشتر به روزق روحی نیازمند است نه آن که از آن محروم گردد !

کلیدهای هنگام تدبّر قرآن

استقبال قبله

روح عبادات در اسلام، توجّه وجودی عابد به سوی خدا می‌باشد. [۱۲۳]
اللّه، غایت فعالیت هر موجودی است ؛ از آن جا که انسان در کارهایش خواه ناخواه رو به جهتی از جهاتِ جغرافیایی دارد، برای انطباق جهت ظاهری عمل با جهت قلبی‌اش و وحدت‌بخشی ظاهر و باطن وجود انسان، خانه کعبه، سمبل توجهات مسلمین به سوی خدا قرارداده شده است.
این سمبل، مایه تذکری است برای انسانِ غافل، تا توجه قلبی‌اش را در زندگی و برنامه‌هایش به سوی خدا گرداند و از جهات رو به غیرِ حق، بیرون کشد و توجه‌اش را معطوف کمال خوبی‌ها و زیبایی‌ها و قداست‌ها نماید. بنابراین طبیعی است قرآنی که دیدار با خداست از شرایط تدبّرش، استقبال قبله باشد تا با حقیقت عمل هماهنگ شود. این توجه، آن‌قدر همت انسان را بالا می‌برد و آن‌قدر شخصیت و ارزش به انسان می‌بخشد که دیگر حاضر نمی‌شود به هر پستی‌ای، تن در دهد و آلتِ دست هر عنصر طغیانگری بشری و جنی، واقع گردد.

از رو خواندن قرآن

در برخورد با قرآن تمام دستگاه‌های ادراکی انسان، بهره‌مند می‌شوند و هر یک رزق خاصی را به دست می‌آورند ؛ از این رو، نظر کردن به قرآن و آیاتش خود عبادت محسوب می‌شود و تأثیر فراوانی در روشنی و نورانیت چشم دارد.
از آثار نظر به قرآن، تمرکز حواس، در پی‌گیری جریان فکری روحی آیات و توجّه و دقت و تدبّر در آیات و ارتباط آن‌ها می‌باشد از این رو در روایات آمده است: «لَیْسَ شَیْ‌ءٌ أَشَدُّ عَلَی الشَّیْطانِ مِنَ الْقِراءَةِ فِی الْمُصْحَفِ نَظَرا».[۱۲۴]
(بر شیطان، نگاهی شدیدتر از قرائت قرآن از روی مصحف، وجود ندارد!)
«نظر»، فکر همراه دقت، می‌باشد .
«قُلْتُ لَه جُعِلْتُ فِداکَ، اِنّی أَحْفَظُ الْقُرآنَ عَلی ظَهْرِ قَلْبی أَفْضَلُ اَوْ أَنْظُرُ فِی الْمُصْحَفِ؟ قالَ علیه‌السلام بَلِ اقْرَأُهُ وَ انْظُر فِی الْمُصْحَفِ فَهُوَ أَفْضَلْ ،أما عَلِمْتَ أنَّ النَّظَرَ فِی الْمُصْحَفِ عِبادَةٌ» [۱۲۵] (اسحاق بن عمار می‌گوید به امام صادق علیه‌السلام گفتم: فدایت گردم، من قرآن را بر صفحه دلم حفظ می‌نمایم پس آیا آن را از حفظ بخوانم، افضل است یا این که در مصحف بنگرم؟ فرمودند: بلکه آن را بخوان و در مصحف بنگر، پس آن افضل است، مگر ندانستی که «نظر در مصحف» عبادت است؟!) .

دعای شروع و ختم تدبّر

از جمله شرایط هنگام تدبّر، قرائت دعای شروع و ختم تلاوت قرآن می‌باشد. در صحیفه سجادیه دعای ختم قرآن، به تفصیل و با محتوایی بسیار عمیق آمده است، لیکن دعای افتتاح، موجود نیست که با توجه به خصوصیات صحیفه، قطعا جزء حدود بیست دعایی از صحیفه است که با کمال تأسف مفقود شده است. [۱۲۶]
در این زمینه ادعیه از معصومین علیهم‌السلام فراوان است از جمله دعای مختصر و پربار امام صادق علیه‌السلام می‌باشد که می‌فرمایند: «اللّهُمَّ انّی نَشَرْتُ عَهْدَکَ وَ کِتابَکَ، اَللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَری فیهِ عِبادَةً وَ قِرائَتی فیهِ فِکْرا وَ فِکْری فیهِ اعْتِبارا، وَ جَعَلَنی مِمَّنِ اتَّعَظَ بِبَیانِ مَواعِظِکَ فیهِ وَاجْتَبَ مَعاصِیِکَ، وَ لا تَجْعَلْ عَلی بَصَری غِشاوَةً وَ لا تَجْعَلْ قِرائَتی قِرائَةً لاتَدَبُّرَ فیها بَل اِجْعَلْنی أتَدَبَّرُ آیاتِهِ وَ أحْکامِهِ آخِذا بِشَرائِعِ دینِکَ وَ لا تَجْعَلْ نَظَری فیهِ غَفْلَةً وَ لا قِرائَتی هَذَرا، اِنَّکَ أنْتَ الرَّؤُفُ الرَّحیمُ» ؛ (بار خدایا من عهدنامه و کتاب تو را گشودم، بارخدایا پس نگاه مرا در آن عبادت و قرائت مرا در آن تفکّر و تفکّر مرا در آن عبرت قرار ده، و مرا از کسانی بگردان که به سبب روشنی هشدارها و مژده‌هایت در آن، متأثر گشته و از موجبات عصیان تو دوری گزیده است. و هنگام قرائت من بر گوش دلم مهر مزن و بر چشم دلم حجاب قرار مده و قرائت مرا قرائتی که هیچ تدبّری در آن نیست، قرار مَدِه، بلکه مرا چنان کن که در آیات و احکامش ژرف بیندیشیم به شرایع دینت دست یازم، و نگاه مرا در آن بی‌خبری قرار مده و نه قرائت مرا بیهوده گویی، چراکه فقط تو دلسوز و رحیم می‌باشی).
در روایتی آمده است که حضرت امیر علیه‌السلام قرآن را چنین ختم می‌کرد: «اللّهُمَّ اشْرَحْ بِالْقُرآن صَدْری وَ اسْتَعْمِل بِالْقُرآنِ بَدَنی وَ نَوِّر بِالْقُرآنِ بَصَری وَ أطْلِقْ بِالْقُرآنِ لِسانی وَ أَعِنّی عَلَیهِ ما أَبْقَیْتَنی فَاِنَّهُ لا قُوَّةَ اِلا بِکَ». [۱۲۷]
(بار خدایا سینه‌ام را با قرآن بگشا و بدنم را به واسطه قرآن بکارگیر، و دیده‌ام را به سبب قرآن منوّر بگردان و زبانم را به واسطه قرآن روان ساز و بر آن مرا یاری فرما، مادامی که مرا باقی گذاشته‌ای چرا که هیچ حائل از گناه و نه قدتر بر طاعتی نیست مگر به واسطه تو).

پناهندگی به خدا (استعاذه)

از شرایط تلاوت راستین، پناهنده شدن به خداوند می‌باشد که در قرآن بر آن تأکید شده است:
«فَاِذا قَرَأْتَ الْقُرْانَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرِّجیمِ. اِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذینَ امَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ»[۱۲۸]
(پس هرگاه قرآن می‌خوانی پس به خدا از شر شیطان سنگسار شده، پناه بر چرا که او بر کسانی که ایمان آورند و بر پروردگارشان تکیه می‌کنند، هیچ تسلّطی ندارد) .

استمداد و یاری جستن از خدا (تسمیه)

کمال مطلق، وقتی حاصل می‌شود که انسان، در مسیر دستیابی به آن، با یگانه مظهر این اهداف، «اللّه» پیوندی برقرار کند و با تکیه و استمداد از او، به پیش رود ؛ چرا که «اللّه» تنها کمال مطلق، تنها ذات مقدس پایدار و ابدی است و نه تنها کمال‌مطلوب انسان، بلکه کمال مطلوب همه موجودات، در همه عوالم هستی می‌باشد: «اَللّه‌ُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ...»[۱۲۹]
(اللّه، معبود و معشوقی غیرِ او نیست در حالی که هَمُو یگانه زنده پایدار ابدی است).
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم» سمبل شروع و ختم با یاد او، یاری از او و بانشان ازاو می‌باشد،ازاین‌رو گرامی‌ترین‌وعظیم‌ترین‌آیه،لقب‌گرفته است.
این کشتی نوح علیه‌السلام است که در آن طوفان سهمگین و هولناک جریانش و لنگرش با «بسم اللّه» محقق گشته است که حاوی اسم اعظم الهی می‌باشد:
«وَ قالَ ارْکَبُوا فیها بِسْمِ اللّه‌ِ مَجْریها وَ مُرْسها...»[۱۳۰]
( نوح فرمود سوار کشتی شوید که جریان آن و لنگرش با بسم‌اللّه محقق است...).

کلیدهای خاصّ تدبّر

در بیان امام حسین علیه‌السلام معلوم گشت قرآن چهار مرتبه فهم و تدبّر را داراست که مرتبه «عبارت» سهم عموم مردم و مرتبه «اشارت» سهم علماء و «لطائف» سهم‌اولیاء و «حقایق قرآن» سهم‌انبیاء و معصومین علیهم‌السلام می‌باشد ؛ کلیدهای خاص نظر به سه مرتبه اخیر دارد که جنبه تخصصی به خود می‌گیرد و بر دو قسم کلی می‌باشند:
۱ کلیدهای علمی
۲ کلیدهای روحی و عملی
«علماء» مجتهدین در تفسیر قرآن می‌باشند که هر دو قسم از کلیدها، برای آنان واجب و ضروری است، چرا که تلاش و کوشش علمی در کنار طهارت روحی، شرط اساسی درک «اشارات قرآن» می‌باشد.
طریق علماء در امر تدبّر در قرآن، عموما عقلی اجتهادی می‌باشد و گاهی نیز از طریق شهودی، توفیق تدبّر در قرآن پیدا می‌کند.
«اولیای الهی» عموما همان مجتهدین در تفسیر قرآن می‌باشند که کلیدهای علمی برای آنان نیز، ضرورت دارد. لیکن به واسطه تعالی روحی و رسیدن به مرتبه‌ای از مراتب ولایت الهی، به حوزه لطایف قرآن راه یافته‌اند و از دو طریق عقلی و شهودی متناسب با مقام ولایتشان در قرآن تدبیر می‌نمایند.
«انبیاء و معصومین علیهم‌السلام به واسطه مقام عصمت و طهارت و اتصال با حقیقت ملکوتی قرآت از بسیاری از کلیدهای علمی بی‌نیاز بوده، طریقی
شهودی برای تدبّر در قرآن، در اختیار دارند .
تذکر: کسانی که در طریق کسب کلیدهای علمی و روحی گام برمی‌دارند جزء محققّین از مرتبه اول محسوب می‌شوند چرا که هنوز به درجه علماء مجتهد نرسیده‌اند، از این رو توجه به نظر علماء برجسته تفسیر، در امر تدبّر و تعمق در قرآن برای آن ضروری است.

کلیدهای علمی

تسلط بر قرآن و روایات ذیل آیات

مفسر قرآن برای تدبّر، نیازمند آگاهی وسیع و جزیی از جایگاه مباحث و موضوعات مطرح شده در قرآن می‌باشد از این رو تشخیص آیه از روایت و آگاهی اجمالی بر جایگاه آن در قرآن و حفظ قابل توجه بسیاری از آیات، علامت تسلط بر قرآن می‌باشد که از تلاوت و انس بسیار فراوان با قرآن و ختم‌های مکرر آن به دست می‌آید.
برای این تسلّط «حفظ کل آیات» ضرورت ندارد لیکن فضیلتی مهم به شمار می‌رود.

لغت معتبر قریب به عصر قرآن

فهم معانی دقیق واژه‌های قرآن، قدم دوم در تدبّر می‌باشد چرا که واژه‌ها، مجرای کاوش و تدبّر، و دریچه ورود به حوزه ملکوتی قرآن می‌باشند و پس از تسلط بر قرآن و روایات از مهمترین کلیدها به شمار می‌آید.
برای کشف مراد خداوند، نیازمند فهم ریشه لغوی، معنی حقیقی واژه و موارد استعمال آن در صدر اسلام می‌باشیم چرا که زبان و لغت
پیوسته به مرور زمان و به واسطه آمیزش با زبان و فرهنگ‌های دیگر، دستخوش دگرگونی و تحول بوده، واژه‌ها، معانی تازه‌ای به خود می‌گیرند.
توجه به موارد استعمال واژه در قرآن، نکته مهم دیگری است که ما را در بهره‌جویی از معانی متعدد لغوی و اختیار معنی مناسب با سیاق آیه، یاری می‌دهد ؛ استفاده از نکته سنجی‌های مفسرین محقق در لغت و توجه به روایات ذیل آیات، این بهره‌مندی را به کمال خود نزدیک می‌گرداند.
از فرهنگ‌های معتبر، «المفردات» راغب اصفهانی (م ۵۰۳ ق)، «تاج العروس» زَبیدی، شرح قاموس (۱۱۴۵ ۱۲۰۵ ق)، «لسان العرب» ابن منظور (م ۷۱۱ ق) و «الصحاح» جوهری (م ۴۰۰ ق) می‌باشد.

ادبیات عرب

آگاهی بر «صرف و نحو، معانی، بیان و بدیع» امری بسیار ضروری در کنار فهمِ معانیِ دقیق واژه‌های قرآن می‌باشد و از یکدیگر جدایی نمی‌پذیرند.
«صرف» نظر به شناسنامه کلمات و «نحو» نظر به جایگاه واژه‌ها در جمله و نقش معنایی آن‌ها دارد.
«معانی، بیان و بدیع» جنبه‌های فصاحت و بلاغت آیات و زیبایی‌های هنری قرآن را مورد توجه قرار می‌دهند. «معانی» به فصاحت واژه‌ها، بلاغت ترکیب آیات و کیفیت چینش واژه‌ها و جملات نظر دارد و با توجه به اهداف آیات و مقاصد هدایت الهی، ما را به مقتضای حال مخاطب آیات و انگیزه‌های درونی‌اش آگاه می‌نماید. «بیان» به اسلوب‌های سخن در
آیات می‌پردازد و علت اختیار آن شیوه هنری را در ارتباط با اهداف آیات و مخاطب آن جستجو می‌کند ؛ شیوه‌های مختلف مورد بحث در علم بیان، برای ارائه یک معنی، «حقیقت و مجاز، تشبیه و استعاره و کنایه» می‌باشد که هر یک، از زیبایی، ظرافت و تأثیر خاصی در شنونده، برخوردار می‌باشند.
«بدیع» نظر به زیبایی‌های لفظی و معنوی که دارد نقش اساسی در سخن ندارد، بلکه بر زیبایی سخن می‌افزاید برخلاف «معانی، بیان» که نقش مهمی را در پیام‌رسانی و تأثر و تحول روحی مخاطب، بازی می‌کند.
یک مفسّر، باید در علم صرف و نحو، صاحب نظر و در علم فصاحت و بلاغت (معانی، بیان و بدیع) از تشخیص و لطافت روحی و ذوق مناسبی، برخوردار باشد ؛ از کتب معتبر «دلائل الاعجاز» و «اسرار البلاغة» شیخ عبدالقاهر جرجانی، «مطّول» و «مختصر المعانی» تفتازانی می‌باشد ؛ از جمله کتب در عصر حاضر، از «جواهر البلاغة» هاشمی، «البلاغة الواضحه» علی الجارم، می‌توان نام برد. از تفاسیر مناسب در بلاغت قرآن «تلخیص البیان فی مجازات القرآن» شریف رضی (۴۰۶ ۳۵۹ ق)، «درة التنزیل و غرّةالتأویل» الخطیب الاسکافی (م ۴۲۱ ق)، «الجمّان فی تشبیهات القرآن» ابن تاقیا بغدادی (۴۸۵ ۱۰۰ ق)، الاشاره الی ایجاز فی بعض انواع المجاز» عزّ بن عبدالسلام «۶۶۰ ۵۷۸ ق»، «بدیع القرآن» ابن أبی الاصبغ و «کشاف» زمخشری و تفسیر أبی السعود می‌باشد.
از کتب در زمینه صرف و نحو قرآن، «املاء ما منَّ به الرحمن» ابوالبقاء عکبری (۶۱۶ ۵۳۸ق)، «البیان فی غریب اعراب القرآن» ابن انباری
(۵۷۷ ۵۱۳ق) و تفاسیر «مجمع البیان» طبرسی، «البحرالمحیط» ابوحیان، «روح‌المعانی» آلوسی می‌باشد.

منطق و روش‌های تحقیق [۱۳۱]

«منطق» قانون تفکر صحیح است که از شرایط شیوه‌ها و اقسام «تعریف و استدلال صحیح» سخن می‌گوید و معیارهای تشخیص صحت و خطای «صورت تفکر» را مطرح می‌نماید، از این رو فراگیری آن در امر تدبّر ضروری می‌باشد.
علاوه بر آن، آگاهی بر روش‌های تحقیق در علوم، خصوصا در حوزه علوم انسانی، برای تدبّر در مباحث متنوع قرآن بسیار ضرورت دارد که به علم «متدلوژی یا روش‌شناسی» موسوم می‌باشد.
آگاهی بر منطق نوین خصوصا منطق ریاضی نیز جهت فهم و دفع شبهات فکری، بسیار مفید بلکه ضروری است.
تذکر: منطق صوری صرفا به صورت و شکل فکری و استدلال می‌پردازد و کاری به مواد و روش‌های تفکر ندارد.
در منطق جدید، ضرورت آزادی محقق و متفکر از عوامل درونی و بیرونی مؤثر در نتایج تحقیق مطرح می‌شود، چرا که به نقش حساس محیط روانی، تربیتی و اجتماعی محقق، در نتایج تحقیقاتش عنایت دارد، لیکن از چگونگی رهایی تفکر از تأثیرات وراثت و محیط سخن به میان نمی‌آورد و از ارائه روش تربیتی آزادی تفکر و هدایت آن به سمت تفکر سالم عاجز می‌باشد و در واقع این نقش اساسی مذهب و رسولان الهی است که با تکیه بر «ادراکات بلاواسطه و حضوری» (مواد تفکر) و با روش «طرح سؤال از مسائل زندگی» (انسان، جهان، خدا، دنیا و آخرت و روابط انسان را همه این‌ها) فکر را به جریان انداخته با تزکیه، تعلیم و تذکر، انسان را تربیت کرده او را از اسارت وراثت و محیط نجات می‌بخشد و به آزادگی می‌رساند:
«قُلْ اِنَّما اَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا»[۱۳۲]
(بگو فقط شما را به یک امر مهم موعظه می‌کنم به این که دوتا دوتا یا تک تک، به خاطر خدا بپاخیزید سپس به تفکر بپردازید).
اگر تفکر فردی یا جمعی، به انگیزه حقیقت‌طلبی و به خاطر خدا (حقیقت مطلق) صورت نگیرد در دام گرایش‌های خاص و امیال نفسانی فرد و جامعه گرفتار می‌شود و به انحراف می‌گراید، دراین جا دیگر با وجود شکل صحیح استدلال و روش علمی مناسب، نتایج تحقیقات متأثر از امیال نفسانی گشته، در مسیر تباهی به کار خواهد رفت. [۱۳۳]

فلسفه

زندگی هر کس مبتنی بر نگرش و دیدگاه خاص او نسبت به خود و جهان و مبدأ و مقصد هستی، استوار می‌باشد این مجموعه نگرش کلی و مرتبط به هم «فلسفه زندگی» هر کسی را تشکیل می‌دهد و در واقع هر انسانی از نوعی اندیشه فلسفی برخوردار است.
«فلسفه» دانشی عقلی است که در کاربرد عام، همه دانش‌های مبتنی بر تعقل و تجربه را دربرمی‌گیرد [۱۳۴] که در برابر علوم نقلی مطرح می‌شود از این رو قدما فلسفه را بر دو قسم «نظری و عملی» تقسیم می‌نمودند، «فلسفه نظری» در مورد حقیقت و واقعیت اشیاء بحث می‌کند و «فلسفه عملی» افعال انسان را آن‌چنان که باید و شایسته است مورد بررسی قرار می‌دهد.
«فلسفه نظری» شامل سه بخش «الهیات» (فلسفه علیا)، «ریاضیات» (فلسفه وسطا) و «طبیعیات» (فلسفه سفلا) می‌باشد «الهیات» خود مشتمل بر دو فن «امور عامه» و «الهیاتبه معنی اخص» می‌باشد، هر یک از ریاضیات و طبیعیات نیز به اقسام زیادی تقسیم می‌شوند.
«فلسفه عملی» نیز به سه بخش «علم اخلاق»، «علم تدبیر منزل» و «علم سیاست مدن» تقسیم می‌شود .
«فلسفه» در کاربرد خاص، صرفا نظر به «الهیات» دارد که قدما آن را فلسفه حقیقی و یا فلسفه اولی و یا علم اعلی» می‌نامیدند که عنوان بحث ما نیز به همین کاربرد خاص نظر دارد و آن علمی است که همه هستی رابه عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار می‌دهد و درباره کلی‌ترین مسایل آن بحث می‌کند. [۱۳۵]

کلام

«کلام» علمی است که از عقاید و جهان‌بینی اسلامی بحث نموده، عهده‌دار شرح و بسط، استدلال و دفاع از آن است و عمده مباحث آن در سه حوزه توحید، نبوت و معاد می‌باشد که به «اصول دین» موسوم است.
علم کلام از مباحث جبر و اختیار و قضاء و قدر الهی آغاز گشت و در ادامه مباحث، توحید و نبوت و معاد را در برگرفت ؛ بر اثر درگیری فکری میان مسلمین چهار مکتب کلامی جلوه‌گر شدند: «شیعه، معتزله، اشاعره و مرجئه».[۱۳۶]

عرفان

«عرفان» کوششی، علمی عملی است از طریق قلب، تا که انسان به معرفتی حضوری و شهودی، نسبت به حقیقت هستی نایل گشته در اثر تصفیه و تزکیه نفس به وصال حقیقت رسد و همچون قطره‌ای به آن بپیوندد؛ و به تعبیر «ابن‌سینا»: «منصرف ساختن ذهن است از ما سوی اللّه و توجه کامل به ذات حق برای تابش نور حق بر قلب».[۱۳۷]
«عرفان» دستگاهی علمی فرهنگی است که دارای دو بخش می‌باشد:
بخش عملی: روابط و وظایف انسان را با خود و جهان و خدا بیان می‌کند و به علم «سیر و سلوک» موسوم می‌باشد.
بخش نظری: عهده‌دار تفسیر خدا و جهان و انسان، همچون فلسفه می‌باشد لیکن در استدلالات، به جای تکیه بر مبادی و اصول عقلی، بر مبادی و اصول کشف و شهود، تکیه می‌کند و سپس آن‌ها را با زبان عقل توضیح می‌دهد.

اخلاق

«علم اخلاق» علمی است که از رفتارها، حالات تو ملکات شایسته و ناشایست سخن می‌گوید: این که چه حرکت و حالت و خصلتی بد یا خوب، سزاوار یا ناسزا، شمرده می‌شود بستگی به نوع بینش و مبادی و اصولی دارد که شخص بدان ملتزم می‌باشد. این اصول و مبادی در علم «فلسفه اخلاق» از آن سخن به میان می‌آید و جنبه زیربنایی نسبت به علم اخلاق دارد ؛ در فرهنگ وحی، مسائل اخلاقی، در ضمن دستورات دینی جلوه‌گر بوده، بلکه غیرقابل انفکاک از آن می‌باشد: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: «بُعِثْتُ لاِتَمِّمَ مَکارِمَ الاْخْلاقِ» ؛ (برانگیخته شدم برای این که ارزش‌ها و بزرگ منشی‌های اخلاق را به اتمام رسانم).

علم روایة الحدیث (مصطلح الحدیث و رجال)

قرآن و احادیث معصوم علیهم‌السلام دو منبع اساسی در استنباط عقاید و احکام جمیع روابط انسانی می‌باشند که از دو جهت کلی «متن» و «سند» مورد بررسی واقع می‌شوند.
«سند قرآن» قطعی و «مسأله اختلاف قرائت‌ها» و بحث از «کیفیت جمع‌آوری قرآن»، بحث مجدد آن را ضروری می‌نماید تا روشن گردد که این شبهه، ربطی به سند قرآن ندارد چرا که صرفا تحریف به کم شدن آیات، ادعا شده است نه افزایش آن ؛ دیگر آن که شبهه‌ای است باطل که در ذهن کج‌اندیشان مسلمان و مستشرقین ناآگاه و اکثرا مغرض نقش بسته است.
«اختلاف قرائت‌ها» کاری به قطعیت قرآن ندارد و صرفا به اختلاف لهجه در قرائت مربوط می‌باشد و مسأله سوم نیز مشکلی نداشته خود به روشنی قطعیت سند را نشان می‌دهد.
قطعیت سند قرآن به تناسب در علم «تاریخ قرآن»، «اصول استنباط» و «کلام» بحث می‌گردد.
سند احادیث، جز روایات اندکی قطعی نبوده، نیازمند تتبع و بررسی می‌باشد تا صحت انتساب حدیث به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم‌السلام روشن گردد ؛ علمی که عهده‌دار این مسأله می‌باشد علم «روایة الحدیث یا اصول الحدیث»(۱) نامیده می‌شود. این علم خود به دو شاخه تقسیم می‌گردد:
«علم رجال» که صداقت و عدالت ناقلین حدیث و طبقات آنان را مورد تحقیق قرار می‌دهد.
۱- این علم به غلط «درایة الحدیث» نامیده شده است حال آن که «درایه» نظر به فهم محتوای حدیث دارد نه سند آن.
«علم مصطلح الحدیث» که از «کیفیت نقل حدیث» از لحاظ تواتر یا وحدت نقل، اتصال یا انقطاع سند و «مراتب نقل حدیث» از لحاظ صحت نقل رجال حدیث و ضعف نقل و اصطلاحات مربوط به این خصوصیات بحث می‌نماید. [۱۳۸]

علم اصول و مبانی استنباط و فقه دین

معیارهای بررسی متن قرآن و حدیث و میزان ارزش آن دو منبع اساسی در فهم دین و احکام شریعت اسلام، در «علم اصول» مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد ؛ در کنار این دو منبع، منابع مطرح شده دیگر همچون «عقل، اجماع، شهرت روایی و فتوایی، قیاس و استحسان و غیره» مورد ارزیابی گشته، اعتبار یا عدم اعتبار، میزان ارزش دلیلیت آن‌ها و محدوده به کارگیری‌شان، برای فهم دین و استخراج احکام اسلام، مشخص می‌گردد.
با این توجه، ضرورت آگاهی بر اصول استنباط و صاحب نظر بودن در آن، در امر تدبّر در قرآن و تفسیر آن، روشن‌تر از آن است که نیازمند دلیل باشد.
فقه احکام اسلامی، بخشی از «فقه دین» است که ضرورت «فقه و تفقه در دین» در لسان فقهاء منحصرا در حوزه احکام عملی و اجتهاد در آن، خلاصه می‌گردد.
«علم اصول» نیز به عنوان ابزار استنباط در این حوزه، مورد تحقیق و بررسی واقع گشته است، حال آن که این حوزه صرفا هشت درصد آیات قرآن را شامل می‌شود (حدود ۵۰۰ آیه) ؛ و بقیه قرآن که شامل معارف، عقاید، تربیت و اخلاق و غیره می‌باشد از حوزه استنباط به دور مانده است، از این رو، تحقیق در ابزار خاص استنباط آن‌ها، علاوه بر اصول ضروری معمول در حوزه احکام عملی، به غفلت سپرده شده، کاری جدّی در آن‌ها صورت نگرفته است، در حالی که «فقه دین و فقه قرآن و حدیث» به اصولی فراتر از اصول معهود، نیازمند می‌باشد، چنان که در بحث منطق گذشت، تدبّر در «اصول اعتقادات» امری تعقلی بوده، خود این تعقل، به تفکر و به روش‌های صحیح تفکر و تعقل نیازمند می‌باشد که در جریان دعوت انبیاء به آن‌ها اشاره شده است ؛ آنان با تکیه بر حضوریات و فطریات مردم، با طرح سؤال‌های اساسی زندگی، بر فضای غفلت‌زا و عقول راکدشان، هجوم آورده، آنان را به اندیشیدن در حقیقت خود و جهان، دنیا و آخرت، وادار می‌نمودند: «اَتُتْرَکُونَ فی ما ههُنا امِنینَ . فی جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ . وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضیمٌ»[۱۳۹] ؛ (آیا در این دنیا در حال امنیت رها می‌شود؟ در باغ‌ها و چشمه‌سارها و زراعت‌ها و نخلی که شکوفه‌اش با لطافت است و از کوه‌ها خانه‌هایی به سرگرمی می‌تراشید؟)
«اَیَحْسَبُ الاْنْسانُ اَنْ یُتْرَکَ سُدًی. اَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی. ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَویّ. فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الاْنْثی. اَلَیْسَ ذلِکَ بِقادِرٍ عَلی اَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتی»[۱۴۰] ؛ (آیا انسان خیال می‌کند که بیهوده، رها می‌شود؟ مگر نطفه‌ای نبود که از آب گندیده‌ای پدید آمد سپس علقه‌ای شد پس خدا او را آفرید پس هماهنگ نمود پس از آن، دو زوج، زن و مرد را پدید آورد؟ آیا چنان کسی توان آن را ندارد که مردگان را زنده کند؟) .
رسالت «تفقه در دین» در وسعت حوزه‌های شناخت، معارف، عقاید و نظامات و احکام اسلامی، ضرورت ارائه طرحی کلی و جامع و مستند از اسلام را مطرح می‌نماید ؛ طرحی که همه حوزه‌ها را دربرگیرد و ترتیب منطقی آن‌ها و ارتباط منسجم‌شان را توضیح دهد و در پی آن سیر منطقی و مستند مباحث هر یک از حوزه‌ها، از شروع تا ختم را ارائه نماید.

علم اصول فقه

«اصول فقه» همان اصول مصطلحی است که در حوزه‌های علمیه تدریس می‌شود و در خدمت همه حوزه‌ها، خصوصا فقه احکام قرار دارد که در ابتدای بحث قبل به آن اشاره شد.
به تعبیر شهید صدر: «علم اصول فقه، علم به عناصر مشترکی است که برای استنباط جعل شرعی به کار می‌آید».[۱۴۱]
در پایان علم اصول، بحث اجتهاد و تقلید و شرایط آن دو مطرح می‌گردد.

علم فقه احکام

«فقه احکام» بخشی از قرآن و سنت است که گسترده‌ترین تحقیقات فقهاء و علمای اسلام را از آغاز تاکنون به خود اختصاص داده است و در واقع عمیق‌ترین تدبّرها در پانصد آیه از قرآن و روایات ذیل آن‌ها صورت گرفته است، از این رو آگاهی بر نظرات آن‌ها و کیفیت استدلال و برداشت آن‌ها از قرآن زمینه مساعدی را برای تدبّر صحیح در قرآن فراهم می‌آورد.

تاریخ اسلام

«اسلام» دینی است جامع که همه شئونات زندگی فردی و اجتماعی، اعم از معارف، عقاید، نظامات و احکام را دربرمی‌گیرد[۱۴۲] و هدفش دگرگونی اساسی در همه حوزه‌ها می‌باشد از این رو «اسلام» نه یک مکتب اعتقادی، که یک نهضت فراگیر است و «قرآن»، کتاب این نهضت، بیانگر و توضیح دهنده اهداف، مسایل و مراحل نهضت و پاسخگوی تمام نیازهای فکری روحی و معرفتی عملی رهیافتگان و هدایتگر بشریت گمراه و سرگشته به صراط آزادی از غیر و بندگی خدا می‌باشد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله در کنار شرح و بسط و تفسیر قرآن، عالی‌ترین نمونه عینی انسان آرمانی این مکتب است که سیره و رفتارش در مراحل مختلف نهضت، الگوی عملی قرآن به شمار می‌آید که سه سؤال اساسی ؛ «به کجا باید رفت؟ از کجا باید آغاز کرد؟ و چه باید کرد؟» را در فرد و جامعه ، پاسخ می‌دهد ؛ از این رو آگاهی بر تاریخ بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله تا رحلت حضرت و اوضاع منطقه‌ای و جهانی معاصر آن برای درک پیام‌ها و اشارات قرآن، شأن نزول آیات ؛ و چگونگی تطبیق آیات بر مصادیق خارجی، بسیار ضروری می‌باشد. در کنار تاریخ پیامبر صلی الله علیه و آله آگاهی بر تاریخ ائمه معصومین علیهم‌السلام بسیار ضرورت دارد چرا که آنان جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله ، مفسر مخصوص و چهره عملی قرآن، امام امت اسلامی و نشان‌دهنده شأن تأویل آیات (تطبیق بر مصادیق جدید)، می‌باشند: «یاعَلیُّ أَناأُقاتِلُ النّاسَ عَلَی‌التَّنزیلِ وَ أَنْتَ تُقاتِلُهُمْ عَلَی التَّأویلِ» (ص) ؛ (ای علی، من بامردم بر سر تنزیل قرآن می‌جنگم و تو با آنان بر سر تأویل قرآن خواهی جنگید) .
شرایط‌گوناگون و بسیارمتنوع هریک‌از ائمه با یکدیگر و با دوران پیامبر صلی الله علیه و آله ، نمونه‌های بسیار متنوع و روشنگری از چگونگی تطبیق و پیاده کردن قرآن را به ما نشان می‌دهد و این از برکات عظیم ائمه معصومین علیهم‌السلام می‌باشد که موضع‌گیری صحیح، در برابر شرایط گوناگون را به ما آموخته‌اند ؛ از این رو، بی‌جهت نیست که یکی از فقهای بزرگ اهل‌سنّت علیه‌السلام می‌گوید: «اگر سیره علی علیه‌السلام نبود، ما چگونگی برخورد با گروه‌های منحرف مسلمان را نمی‌دانستیم و از احکام آگاه نمی‌شدیم» [۱۴۳] ؛ با کمال تفسیری اهل سنت، از مکتب تفسیری ائمه معصومین علیهم‌السلام برکنار بوده، در آغاز از اقوال علمای یهودی و مسیحی تازه مسلمان همچون «عبداللّه بن سلام، کعب الاحبار، تمیم داری، وهب بن منبه و ابن جریج»، تغذیه گردید [۱۴۴] شگفتی انسان را برمی‌انگیزد و ریشه‌های اسرائیلیات را در جریان تفسیر نشان می‌دهد. این انحراف از مکتب تفسیر اهل بیت علیهم‌السلام ضایعات بسیار عظیمی را در فهم قرآن پدید آورد که به این زودی قابل جبران نیست. دفاع از این پایه‌گذاران تفسیر و گنه‌کار جلوه دادن مفسرین بعدی در نقل اسرائیلیات!، در عین تعجب چیزی از گناه این انحراف بزرگ و شرمندگی آن نمی‌کاهد [۱۴۵] جریانی که به قصد دور کردن مردم از اهل‌بیت علیهم‌السلام صورت پذیرفت و با تبلیغ بیش از حد و مبالغه‌آمیز در شخصیت ابن عباس و عمده کردن او در تفسیر قرآن، شخصیت عظیم و غیرقابل انکار علی علیه‌السلام ، استاد ابن عباس، را عملاً به فراموشی انداختند [۱۴۶]، جریانی که هم‌اکنون نیز خوراک فکری آلوده‌ای برای معاندین و مغرضینی همچون «سلمان رشدی» فراهم آورد. [۱۴۷]
دوری از فرهنگ اهل بیت علیهم‌السلام تا بدانجاست که «شیخ محمد عبده» اعتراف می‌کند در مسافرتی به لبنان در هتلی برای اولین بار با کمال تعجب با کتابی به نام «نهج البلاغه» سخنان علی علیه‌السلام آشنا می‌شود و از عظمت محتوایش در شگفتی فرو می‌رود! و سپس به شرح و نشر آن می‌پردازد.

تاریخ عمومی جهان و تاریخ تمدن و ادیان

بخش مهمی از قرآن «قصص انبیاء» از آدم علیه‌السلام تا رسول خدا صلی الله علیه و آله تشکیل می‌دهد، مطالعه تاریخ زندگی بشر و تمدن‌ها و خصوصا تاریخ ادیان الهی و ادیان منحرف، زمینه بسیار مفیدی برای فهم و درک اشارات قرآن پدید می‌آورد، چرا که قرآن به دقت و لطافت و اختصار، سرگذشت و سرنوشت اقوام گذشته در برابر انبیاء را، منعکس می‌نماید که کشف بعضی از آن‌ها به آگاهی بر تاریخ، نیازمند است ودیگر این که در این میان یکی از چهره‌های اعجاز قرآن آشکار می‌شود و آن، چگونگی گزینش‌گری قرآن از حوادث تاریخی و گزارش آن است که به طور کلی از جهت شیوه خبرنگاری، محتوای گزارش و هدف از آن، با طبیعت گزارش‌دهندگی بشر متفاوت و از نقائص‌و ضعف آن برکنار می‌باشد. [۱۴۸]
نکته دیگر در آگاهی بر تاریخ، کشف صدق گزارش قرآن است که دلیلی دیگر بر حقانیّت قرآن به شمار می‌آید. مطالعه تاریخ جهان و ادیان از زمان ظهور اسلام تاکنون ما را به ریشه‌یابی جریان‌های انحرافی و تفسیری‌رهنمون می‌شود؛ خصوصا جریانات انحرافی‌که بعداز رنسانس و شروع هجوم‌استعمار غرب به ممالک‌اسلامی،درمیان مسلمین،پدید آمد.
قرآن کریم خود در آیات بسیاری، تأکید بر سیر در زمین جهت تحقیق و بررسی در چگونگی سرنوشت اقوام بشری دارد تا حقیقت دعوت قرآن و بطلان عقاید و رفتار منکرین اسلام روشن گردد: «اَوَ لَمْ یَسیروُا فِی الاْرْضِ فَیَنْظُروُا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا اَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ اَثاروُا الاْرْضَ وَ عَمَروُها اَکْثَرَ مِمّا عَمَروُها وَ جاءَتْهُمْ‌رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا اَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»[۱۴۹] ؛ (و چرا در زمین سیر نکردند پس به دقّت بنگرند، سرنوشت کسانی که قبل از آن‌ها مشرکین بودند، چگونه شد؟ آنان از نظر قدرت از ایشان شدیدتر بودند و زمین را زیر و رو کردند و آن را آباد نمودند بیش از آنچه که ایشان آن را آباد کردند و رسولان آن‌ها روشنگری‌ها را آوردند، پس هرگز خدا چنین نیست که به ایشان ستم نماید ولیکن آنان خود، به خود ستم روا می‌داشتند).

علم تاریخ و فلسفه آن

«علم تاریخ»، از روش‌ها و معیارهای تحقیق و بررسی حوادث گذشته سخن می‌گوید و در پی آن به تحقیق و بررسی جهت کشف قوانین حاکم بر پیدایش و رشد و اعتلاء و انحطاط جوامع بشر می‌پردازد [۱۵۰] که به کمک آن می‌توان، حوادث آینده جوامع بشری را با توجه به سیر حوادث در حال حاضر پیش‌بینی نمود و یا این که با توجه به قوانین اعتلاء و سقوط جوامع و عوامل پدیدآورنده آن، مسیر حرکت جوامع بشری را به سمت اهداف مورد نظر کشاند.
«فلسفه تاریخ» به نگرش کلی جریان حوادث و سیر جوامع بشری و قوانین حاکم بر آن، توجه دارد و دیگر آن که مراحل کلی سیر جوامع و سرنوشت نهایی جوامع بشری را توضیح می‌دهد و در واقع به نوعی پیش‌گویی می‌پردازد [۱۵۱] که از نوع نگرش و اعتقاد افراد و مکاتب ناشی می‌شود هم‌چنان که، حکومت جهانی حضرت مهدی علیه‌السلام حکایت‌گر پیش‌بینی اسلام، نسبت به آینده می‌باشد. با این توجه، ضرورت آگاهی از تاریخ نقلی و تحلیلی و هم‌چنین علم تاریخ و فلسفه آن، بستر مساعدی برای فهم و تدبّر در آیات را پدید می‌آورد که به هیچ‌وجه مفسّرازآن بی‌نیاز نمی‌باشد.
در آیه گذشته «اَفَلَم یَسیرُوا» به روش برخورد با حوادث تاریخی (فکری یا بصری)، «فی الارضِ» به وسعت سیر و مطالعه، «فَانظُرُوا» به روش تحقیق و کیفیت تحقیق، «کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» به نتایج تحقیق و قوانین حاکم بر سرنوشت اقوام نظردارد،که درآیات بی‌شماری این نکات را تکرار می‌نماید [۱۵۲] و در جریان بیان حوادث عملاً آن‌ها را به کار می‌گیرد. [۱۵۳]
اصطلاح «قِصّة» در فرهنگ قرآن، «پی‌جویی‌و تحلیل و بررسی حوادث مهم تاریخ انبیاء براساس بینش الهی» می‌باشد که هدف از آن «عبرت و درس گرفتن از حوادث، برای زندگی جاری خود، و تذکر و بیداری، و تحوّل و تثبیت دل مؤمنین می‌باشد».[۱۵۴]
۱۶/۱ تاریخ علوم
تاریخ علوم، به‌طورکلی و علوم انسانی و علوم پایه آن بالخصوص [۱۵۵] چشم‌انداز روشنی از جریان سیر و تحول یک علم را در برابر محقق می‌گشاید و نکات پنهان بسیاری را در حوزه آن علم،
آشکار می‌نماید که در درک مسایل موجود علم و روابط میان آن‌ها و اهداف و ریشه‌های مسایل و علل پیدایش آن‌ها، بسیار مفید می‌باشد.
از این رو مطالعه «تاریخ فلسفه، کلام، عرفان، فقه و اصول منطق و متدلوژی روانشناسی و جامعه‌شناسی و اقتصاد و سیاست و حقوق و اخلاق»، ضرورت دارد که در واقع شناسنامه کلی آن‌ها را برایمان روشن می‌گرداند.

علم به زمان و عصر خود

قرآن خورشیدی است که ناظر بر مشکلات فردی و اجتماعی هر عصر و عهده‌دار درمان آن‌ها می‌باشد. [۱۵۶]
«العالِمُ بِزَمانِهِ لا یَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوابِسْ».
(بر عالم به زمان خود، افکار آلوده و شبهات هجوم نخواهد آورد) .
و اساسا شأن الهی عالم و خصوصا مفسر قرآن، اقدام به درمان مشکلات فکری روحی مردم می‌باشد که بدون معاشرت، امکان نخواهد داشت، همان شأنی که رسول خدا دارا بود: «طبیبٌ دَوّارٌ بِطبِّهِ».

علوم انسانی

قرآن در جریان هدایت و رهبری فرد و جامعه، حقایقی بی‌شمار از مسایل روانی و اجتماعی مطرح می‌نماید که در حوزه روانشناسی، روانکاوی و جامعه‌شناسی قرار دارد درکنار این مسایل، مباحث بسیاری از سیاست و حکومت و اقتصاد و حقوق و قضاوت و جزاء مطرح شده است که برای درک پیام قرآن در ارائه خط مشی کلی و موضوعات و احکام آن‌ها و نقد و بررسی یافته‌های علوم مذکور، باید به محتوایشان آگاهی داشت ؛ خصوصا در بخش‌هایی از قرآن، که محور مباحث، یکی از این عناوین باشد تسلط بر مباحث آن‌ها، ضرورت دارد و آگاهی اجمالی و کلی کفایت نمی‌کند.
«روانشناسی» مطالعه علمی رفتارها و فرایندهای ذهنی فرد، می‌باشد که شامل مباحث «رشد، ادراک و شعور، یادگیری و یادآوری، انگیزش و هیجان، شخصیت و منش، تعارض و انطباق با محیط، بهداشت روانی و رفتار اجتماعی» می‌باشد که بر اساس پنج نگرش متفاوت [۱۵۷] مورد تحلیل و بررسی واقع می‌شود.
«جامعه‌شناسی»، به مطالعه علمی چگونگی تکوین اجتماعات و نهادهای اجتماعی و شکل‌گیری حکومت‌ها می‌پردازد و از قوانین حاکم بر حرکت‌های اجتماعی و علل پیدایش و رشد و اعتلاء و سقوط جوامع، بحث می‌نماید.
«علم حقوق» به بررسی ضوابط و احکام مدنی و قضایی و کیفری میان افراد و جوامع بشری می‌پردازد؛ مبانی علم حقوق در بحث «فلسفه حقوق» مورد بررسی واقع می‌شود: مباحثی از قبیل «منشأ حقوق فردی و اجتماعی چیست؟ آیا حقوق صرف قرارداد هستند یا این که از حقیقتی برخوردارند؟ منشأ جرم و جنایت‌ها چیست؟ آیا باید به تربیت مجرم پرداخت یا باید او را به تناسب جرم، مجازات کرد؟ و غیره»، در فلسفه حقوق مورد بحث واقع می‌شود.
«علم اقتصاد» از قوانین حاکم بر روابط اقتصادی و مسایل آن گفتگو می‌نماید و طرق بالا رفتن تولید و قدرت اقتصادی و رفاه مادی را مورد بررسی قرار می‌دهد ؛ در کنار علم اقتصاد، مکتب‌های اقتصادی مطرح می‌شوند که مبتنی بر نگرش‌های فلسفی به انسان و جامعه و طبیعت و مسأله مالکیت، نظام معیشتی و سیستم اقتصادی خاصی را پیشنهاد می‌کنند ؛ سیاستگزاری اقتصادی هر نظام سیاسی از ضرورت‌های اجتماعی بین‌المللی و بینش فلسفی آن نظام، ناشی می‌شود.

ملکه استنباط

ملکه استنباط نورانیتی موهوبی اکتسابی است که از چهار عامل «وراثت، عنایت خدا، تعلیم و تربیت صحیح و سعی و تلاش وافر» ناشی می‌شود .
«وراثت» نظر به مهارت مولد، تغذیه حلال و مناسب و استعدادهای موروثی و سهم عقلانی دارد.
«تعلیم و تربیت صحیح» نظر به روش‌های صحیح تفکر و تعقل دارد تا که فرد را منطقی بارآورد و برخورد صحیح با وهم و خیال فکر و عقل و احساس و قلب را فراگیرد.
«سعی و تلاش وافر» به اجتهاد مستمر علمی نظر دارد که موجب باروری و رشد و نضج عقل فطری می‌گردد .
در کنار اجتهاد مستمر علمی، تجربه عملی باعث فزونی عقل و قدرت سنجش و ارزیابی و تحقق ملکه استنباط می‌شود: «العَقْلُ غَریزَةٌ
یَزیدُ بِالعِلْمِ وَ التَّجارِبِ» [۱۵۸]
(عقل غریزه‌ای است که با علم و معرفت و تجربه فزونی می‌گیرد).
«عنایت خدا» نظر به الطالف الهی دارد که به ایمان و تقوای انسان به او عطاء می‌شود: «اِتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَاِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّه‌ِ» (ص)
(از فراست و تیزهوشی مؤمن پروا گیرید چرا که او با نور الهی می‌نگرد).
«یاآ اَیُّهَا الَّذینَ ءَامَنُوآا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقانا»[۱۵۹]
(ای کسانی که ایمان آورده‌اید اگر از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید برای شما وسیله‌ای برای جدایی حق از باطل قرار می‌دهد).

کلیدهای روحی و عملی

عمده‌ترین شرایط و کلیدها در امر تدبّر، اموری قلبی و روحی هستند و نقش گشودن قفل‌ها و رفع موانع قلوب را برعهده دارند.
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها»[۱۶۰]
(آیاآن‌هادر قرآن تدبّرنمی‌کنند؟ یا بردل‌هایشان قفل نهاده شده است).
این کلیدها موجب طهارت روحی می‌باشد که حوزه‌های «معارف (شناخت‌ها) «عقاید (باورهای قلبی)» «خلق و خو و ملکات» و «کردارها» در برمی‌گیرد. [۱۶۱]
«اِنَّهُ لَقُرْاآنٌ کَریمٌ. فی کِتابٍ مَکْنُونٍ. لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»[۱۶۲]
(به یقین آن همان قرآن بسیار بزرگوار در کتابی پوشیده است که آن را جز پاک شدگان درنمی‌یابند مسّ نمی‌کنند).
«مسّ قرآن» همان تماس تنگاتنگ و بی‌واسطه با حقیقت ملکوتی قرآن می‌باشد که شرط آن، کمال تطهیر است که اهل بیت و معصومین علیهم‌السلام (مطهرون) آن را دارا هستند و دیگران به نسبت طهارت روحی و تمسک به رهنمودهای آنان از صلاحیت تدبّر در قرآن، در حدّ «اشارات و یا لطائف قرآن» برخوردار می‌باشند. این طهارت دو جنبه نفی و اثبات را دربردارد:
الف: پاک‌بودن ازآلودگی اعتقادی‌وفساداخلاقی
ب: آراستگی به کمالات فکری و روحی
این دو جنبه به نحو کلی در «آیةالکرسی» مطرح شده است:
«فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لاَانْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ»[۱۶۳]
«شیطان و طاغوت» مظهر تمام زشتی‌ها و آلودگی‌هاست و «اللّه» مظهر جمیع خوبی‌ها و کمالات و ارزش‌های متعالی است ؛ ترکیب کفر به مظاهر طغیان و شیطنت، با ایمان به مظهر قداست و تعالی، طهارت مطلوب را پدید می‌آورد.

اساس طهارت روحی

آنچه این دو جنبه را محقق می‌سازد تعقل سالم، بدون تأثر از امیال و غرایز و تأثّرات بیرونی می‌باشد.
«کِتابٌ أنْزَلناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أوْلُوالاْلبابِ»[۱۶۴] [۱۶۵]
(آن کتابی بسیار با برکت است که آن را به سوی تو فرو فرستادیم تا مردم در آیاتش ژرف بیندیشند و تا صاحبان خرد متذکر شوند).
این صفت را به تعبیر قرآن «اُولُوالاْلْبابِ» دارا می‌باشند ؛ «اَلْباب» جمع «لُبّ» است که خالص هر چیزی را گویند و در فرهنگ قرآن «عقل آزاد از بند شهوات و محیط» مورد نظر می‌باشد که اساس تمام ارزش‌های الهی است.
پس با توجه به «سوره ص و سوره واقعه» دو دسته، صلاحیت تدبّر در قرآن را دارند: «مُطَهَّرُونَ» و «اُولُواالاْلْبابِ».
«مُطَهَّرُونَ» بالاترین سهم از حقایق قرآن را در اختیار دارند و از اولواالالباب و از کمال عقل و خرد برخوردار می‌باشند.
پس این دو عنوان دو جنبه از شخصیّت مفسّر قرآن را مطرح می‌نماید.

رابطه ایمان و عقل

کمترین حد «اجتناب و انابة»، نفرت از زشتی‌ها و عشق به زیبایی‌هاست که هر انسانی به طور فطری آن دو را داراست: «فَاَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْویها»[۱۶۶] و بر این اساس است که تفکر سالم شکل می‌گیرد:
«قُلْ اِنَّمااَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ اَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا...»[۱۶۷]
(بگو شما را فقط به یک موعظه سفارش می‌کنم به این که به خاطر خدا دو تا دوتا و تک تک بپاخیزید سپس تفکر نمایید) .
«قیام اللّه» حرکت به عشق خدا و بانیّت پاک می‌باشد که زمینه‌ساز تفکر سالم است و تفکر سالم، هدایتگر عقل، در مسیر صحیح می‌باشد: «دَلیلُ الْعَقْلِ الْتَفَکُّرُ»[۱۶۸]
در فرهنگ قرآن، رابطه‌ای ناگسستنی میان «ایمان و تعقل» و در مقابل، میان «کفر و عدم تعقل» برقرار می‌باشد: «وَ ماکانَ لِنَفْسٍ اَنْ تُؤْمِنَ اِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ وَ یَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ»[۱۶۹] ؛ (و هیچ نفسی جز به اجازه خدا نمی‌تواند ایمان آورد و او پلیدی کفر و شرک را بر کسانی قرار می‌دهد که عقلشان را به کار نمی‌گیرند). یعنی که نتیجه طبیعی عدم تعقل، کفر و شرک می‌باشد، این معنی با در نظر گرفتن آیه سوره انعام، بیشتر تأکید می‌شود: «کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ»[۱۷۰] ؛ (بدان گونه خدا پلیدی را بر جان کسانی قرار می‌دهد که به حقیقت ایمان نمی‌آورند).
در سوره انفال، شرورترین جنبنده در نزد ذات مقدس الهی کسانی هستند که از شنیدن سخن حق کر و از دفاع از آن لال می‌باشند، آنان که تعقل نمی‌کنند:
«اِنَّ شَرَّ الدَّوآابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ»[۱۷۱]
از این روست که فرموده‌اند: دین ندارد آن که عقل ندارد: «لا دینَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ» (ص) .با توجه به رابطه فوق معلوم می‌گردد که «ایمان» با بی‌شعوری و عدم تعقل سازش ندارد و «تعقل» عنصر لاینفک از «ایمان» محسوب می‌شود:
«ألْعَقْلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجَنانُ»[۱۷۲]
از این جا دو نکته مهم به دست می‌آید:
الف امکان ندارد کسی محقق و اندیشمند باشد در عین حال به دین خدا پایبند نباشد و یا لااقل، مسیر حرکتش به دیانت حق منجر نشود. [۱۷۳]
ب سر انحطاط جامعه مسلمین، توقف اندیشه سالم و ریشه گرفتن تفکر شیطانی می‌باشد و راه عظمت و تعالی اسلامی براه انداختن جریان اندیشه سالم با الهام از پیشروان این راه، اهل بیت علیهم‌السلام می‌باشد. با توجه به‌نکته فوق یکی‌ازاهداف‌اساسی نزول قرآن و تفسیرآن‌توسط‌پیامبر صلی الله علیه و آله ایجاد جریان تفکری سالم، در جامعه است که شأن اولواالالباب می‌باشد: «وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»[۱۷۴]
(و به سوی تو ذکر را فرو فرستادیم تا برای مردم روشن گردانی آنچه را که به سوی آنان به تدریج فرو فرستاده شده است و شاید ایشان تفکر نمایند).

تفصیل صفات اولواالالباب

شهود به حقانیت قرآن

در سوره رعد، اولین خصوصیت اولوالالباب، درک شهودی به حقانیت و حقیقت قرآن می‌باشد: «اَفَمَنْ یَعْلَمُ اَنَّما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ اَعْمی اِنَّما یَتَذَکَّرُ اوُلُواالاْلْببِ»[۱۷۵] ؛ (پس آیا آن که به شهود می‌داند که به یقین آنچه به سوی تو از جانب پروردگارت نازل شده است، حق می‌باشد [۱۷۶] مانند کسی است که او کور است؟ فقط صاحبان خرد متذکر می‌شوند) .
تعبیر «یَعْلَمُ» در برابر «أَعْمی» علم شهودی را می‌رساند ؛ در آیه‌ای دیگر تعبیر «یَری» آمده است: «وَ یَرَی الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ الَّذی اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ وَ یَهْدی اِلی صِراطِ الْعزیزِ الْحَمیدِ»[۱۷۷] ؛ (و آنان که به ایشان علم داده شده است می‌بینند کسی که به سوی تو از جانب پروردگارت فرو فرستاده شده است همان حق است و به سوی شاهراه خدای عزت‌بخش بسیار ستوده هدایت می‌کند).

رسوخ در علم

با توجه به تعبیر «الباب» که عقول خالص را می‌رساند و با توجه به آیه «راسخان در علم»، «اولواالالباب از علمی مستحکم و ریشه‌دار برخوردارمی‌باشند. [۱۷۸]
«وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما یَذَّکَّرُ اِلاّ اوُلُوا الاْلْبابِ»[۱۷۹] ؛ (و آنان که در علم استحکام یافته‌اند می‌گویند به آن ایمان آوردیم هر یک از نزد پروردگار ما می‌باشد و جز صاحبان خرد آن متذکر نمی‌شوند.

و ۴ و ۵ اهل ذکر و فکر و مناجات

ذکر دائم و تفکر مستمر در خلقت آسمان‌ها و زمین و مناجات با خدا سه صفت دیگر اولواالالباب می‌باشد: «اِنَّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لاَیاتٍ لاِولِی الاْلْبابِ. اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ‌السَّمواتِ وَ الاْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»[۱۸۰] ؛ (به‌یقین درآفرینش آسمان‌ها و زمین و رفت‌وآمد شب و روز آیات بی‌شماری است برای صاحبان خرد آنان که پیوسته خدا را در حال قیام و نشسته و بر پهلو خوابیده یاد می‌نمایند و پیوسته در آفرینش آسمان‌ها و زمین تفکر می‌کنند، پروردگار این نظام را هرگز به باطل نیافریدی، تو پاک و منزهی از این که خلقت را به بیهوده آفریده باشی پس ما را از عذاب آتش حفظ فرما...).
این آیات شریفه، همان آیاتی است که شب زنده‌داران، در دل نیمه‌های شب در حال آماده شدن برای راز و نیاز با محبوبشان زیر لب زمزمه می‌کنند آنان‌که عشق به‌خدا از درونشان زبانه‌کشیده، سراسر وجودشان را به تسخیر خود درآورده است و آنان را به قیام در شب و مناجات کشانده است:
«رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیا یُنادی لِلاْیمانِ اَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنوبَنا وَ کَفِّرْ عَنّا سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاْبْرارِ...»[۱۸۱]
(پروردگارا! ما شنیدیم ندا کننده‌ای را که برای ایمان ندا می‌کرد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم، پروردگارا پس گناهانمان را بپوشان و از وجودمان آلودگی‌هایمان را بِزُدای و با ابرار بمیران...) .

وفای به عهد

«اَلَّذینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا یَنْقُضُونَ الْمیثقَ»[۱۸۲]
(آنان که به عهد الهی وفا، می‌کنند و پیمان‌های محکم را نقض نمی‌نمایند).

برقراری‌پیوندها

«وَالَّذینَ یَصِلُونَ ما اَمَرَ اللّهُ بِه اَنْ یُوصَلَ»[۱۸۳]
(و آنان که وصل می‌نمایند آنچه را که خدا به آن فرمان داده است که وصل شود).

و ۹ خوف و خشیت خدا و روز بازپرسی

«وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ »[۱۸۴]
(و از پروردگارشان هراسی توأم با تعظیم دارند و از بدی حساب می‌ترسند).
«خشیت» خوفی است که از درک مقام عظمت الهی سرچشمه می‌گیرد و اختصاص به علما دارد: «اِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمؤُا»[۱۸۵]
(فقط علمای از بندگان خدا از خدا خشیت دارند).

و ۱۱ و ۱۲ صبر، اقامه نماز و انفاق

«...وَ الَّذینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ اَقامُوا الصَّلوةَ وَ اَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْنهُمْ سِرّا وَ عَلانِیَةً»[۱۸۶] ؛ (... و کسانی که به جهت کسب رضای پروردگارشان صبر نمودند و نماز را برپا کردند و از آنچه که به آنان روزی دادیم در حالت پنهان و آشکار انفاق نمودند...».

دفع بدی با خوبی

«...وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ‌اوُلئِکَ لَهُمْ‌عُقْبَی‌الدّارِ...»[۱۸۷]
(... و با خوبی بدی را دفع می‌نمایند آنان عاقبت خانه هستی سهم ایشان است) .

و ۱۵ و ۱۶ حقیقت طلبی، آزاد اندیشی و شرح صدر

«اولواالالباب» تشنه حقیقت‌اند از این رو در جستجوی آن به هر کجا سَرَک می‌کشند. و از هرکس سراغ آن را می‌گیرند بدین‌جهت، در پی حقیقت به هر سخنی گوش فرامی‌دهند و از بهترین و زیباترین آن پیروی می‌نمایند.
«فَبَشِّرْ عِبادِ .اَلَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اوُلئِکَ الَّذینَ هَدیهُمُ اللّهُ وَ اوُلئِکَ هُمْ اوُلُوا الاْلْبابِ»[۱۸۸] جل در آیه ۱۲۵ سوره انعام به نقش اساسی «شرح صدر» در هدایت انسان تأکید می‌کند: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْسْلمِ وَ مَنْ یُرِدْ اَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقا حَرَجا کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماآءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ»[۱۸۹] ؛ (پس هر که را خدا بخواهد که او را هدایت کند سینه‌اش را برای اسلام می‌گشاید و هرکه را بخواهد که او را گمراه کند سینه‌اش را بسیار تنگ و در سختی قرار می‌دهد گویا که در آسمان به سختی حرکت می‌کند بدان‌گونه خدا پلیدی را بر جان کسانی که ایمان نمی‌آورند قرار می‌دهد).

زهد به دنیا و عشق به آخرت

اولواالالباب فنای زندگی دنیا و حقیقت پایدار آخرت را به نور عقلشان درمی‌یابند و براساس ابدیت‌طلبی و حقیقت‌طلبی فطریشان، زندگی آخرت را برمی‌گزینند و دل به دنیا نمی‌بندند در عین حال که با تلاش مستمر از دنیا توشه آخرت را فراهم می‌نمایند: «اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابیعَ فِی الاْرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعا مُخْتَلِفا اَلْوانُهُ ثُمَّ یَهیجُ فَتَریهُ مُصْفَرّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاما اِنَّ فی ذلِکَ لَذِکْری لاِوُلِی الاْلْبابِ»[۱۹۰] ؛ (آیا ندیدی که خدا از آسمان آبی را فرو فرستاد پس آن را به صورت چشمه سارهایی در زمین روان ساخت سپس به واسطه آن زراعتی که رنگ‌هایش متفاوت است بیرون می‌آورد سپس به نهایت خود رسیده خشک می‌گردد پس آن را زرد می‌بینی سپس آن را خاشاک خرد شده می‌گرداند، به یقین، در آن تذکّر فراوانی برای صاحبان‌خرد وجوددارد).
اهل قرآن در روایات
«اِنَّ أَهْلَ الْقُرآنِ فی اَعْلی دَرَجَةٍ مِنَ الادَمیّیّنَ ما خَلاَ النَّبییّنَ وَ الْمُرْسَلینَ فَلا تَسْتَضْعِفُوا أَهْلَ الْقُرآنِ حُقُوقَهُمْ فَاِنَّ لَهُمْ اللّه‌ِ الْعَزیزِ الْجَبّارِ لَمَکانا»[۱۹۱]
(بی شک اهل قرآن در بالاترین درجه بشری جز مقام انبیاء و رسولان قرار دارند، پس حقوق اهل قرآن و مقامشان را تضعیف نکنید چرا که برای آنان از جانب خدای عزّت بخش و جبران‌کننده، موقعیّت عظیمی می‌باشد).
«أشْرافُ أُمَّتی حَمَلَةُ الْقُرآنِ وَ أَصحابُ اللَّیْلِ» [۱۹۲]
(بزرگان امت من حاملین قرآن و یاران شب می‌باشند).
«حامِلُ الْقُرآنِ، حامِلُ رایَةِ الاسلامِ مَنْ أکْرَمَهُ فَقَد أکْرَمَ اللّه‌َ وَ مَنْ أَهانَهُ فَعَلَیْهِ لَعْنَةُ اللّه‌ِ» [۱۹۳]؛
(حامل قران، حامل پرچم اسلام می‌باشد هر که او را گرامی بدارد پس به واقع خدا را گرامی داشته است و هر که او را خوار نماید پس لعنت خدا بر او مستقر گشته است).
کلیدهای تخصّصی علمی و فنّی برای همه قرآن و برای مباحث خاصّ قرآن
۱ برای همه قرآن:
۱/۱ احاطه به قرآن و احادیث ؛
۲/۱ شناخت لغت قریب به عصر نزول قرآن ؛
۳/۱ شناخت ادبیّات عرب ؛
۴/۱ شناخت منطق و روش‌های تحقیق ؛
۵/۱ شناخت اصول استنباط همه قرآن و آیات احکام ؛
۶/۱ شناخت فقه استدلالی ؛
۷/۱ شناخت علم الحدیث، علم مصطلح الحدیث (علم درایه و علم رجال) ؛
۸/۱ شناخت تاریخ اسلام (تاریخ پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمّه علیهم‌السلام )؛
۹/۱ شناخت تاریخ قرآن و حدیث (نزول اجمالی، تدریجی، کتابت، جمع‌آوری و تنظیم، اختلاف قرائت و... تاریخ حدیث در شیعه و اهل سنّت) ؛
۱۰/۱ شناخت تاریخ تفسیر و روش‌های تفسیر مفسّران ؛
۱۱/۱ شناخت تاریخ معاصر ؛
۱۲/۱ زمان شناسی ؛
۱۳/۱ ملکه استنباط .
۲ کلیدهای تخصصی‌برای مباحث‌خاص‌قرآن
۱/۲ شناخت تاریخ عمومی‌وتاریخ تمدن‌ها؛
۲/۲ شناخت تاریخ ادیان ؛
۳/۲ شناخت تاریخ و فلسفه تاریخ ؛
۴/۲ شناخت تاریخ علوم‌تجربی‌خالص (طب،نجوم،زمین‌شناسی‌و...) .
۵/۲ شناخت علوم انسانی (در حدّ کارشناسی دانشگاه) ؛ (روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست و...) ؛
۶/۲ شناخت علم کلام ؛
۷/۲ شناخت فلسفه (نظری و عملی) ؛
۸/۲ شناخت عرفان (نظری و عملی) ؛
۹/۲ شناخت اخلاق و فلسفه اخلاق.
کلیدهای تخصصی روحی و عملی و صفات ویژه اولواالالباب
۱ تفصیل صفات
۱/۱ شهادت به حقّانیّت قرآن ؛
۲/۱ رسوخ در علم ؛
۳/۱ اهل ذکر و فکر و مناجات ؛
۴/۱ وفای به عهد (عهد فطری، عهد دینی و عهد انسانی) ؛
۵/۱ برقراری ارتباطات الهی (ایمانی، خویشی و انسانی) ؛
۶/۱ خوف و خشیت از خدا و روز قیامت ؛
۷/۱ پایبندی به صبر و صلاة و انفاق ؛
۸/۱ دفع بدی با خوبی ؛
۹/۱ حقیقت‌طلبی، آزاد اندیشی و شرح صدر ؛
۱۰/۱ دنیا گریزی و عشق به آخرت ؛
۲ اجمال صفات
۱/۲ احسن قول (دعوت به سوی خدا، عمل صالح و همطراز دیدن خود با مسلمانان) ؛
۲/۲ احسن دین (تسلیم امر خدا، احسان و تبعیّت از روحیّه خلیل اللّه) ؛
اصول اساسی تدبّر در قرآن
اصل اول: قابل فهم بودن برای مردم
«کِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّروُا ایاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ اوُلُوا الاْلْبابِ »[۱۹۴]
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ»[۱۹۵]
قرآن برای مردم نازل شده است و آنان، مخاطب پیام‌ها و دستورالعمل‌های قرآن می‌باشند ؛ نظری گذرا بر خطاب‌های، «یا بنی آدَمَ»، «یا مَعْشَرَ الجِنِّ وَ الاْنْس»، «یا أَیُّهَاالاْنْسانُ»، «یا عِبادِ»، «یا أَهْلَ الکِتابِ»، «یا بَنی اِسْرائیلَ»، «یا أَیُّهَا الرُّسُلُ»، «یا أیُّهَا النَّبیُّ»، «یا أَیُّهَالرَّسُولُ»، «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا»، و تعبیرات دیگر، به روشنی مقصود ما را شهادت می‌دهد.
در این خطاب‌ها، قرآن به زبانِ توده مردمی از هر قشر و طبقه و از هر کیش و آیین و از هر قوم و قبیله و نژاد که باشند، سخن می‌گوید ؛ چرا که مسؤولیت هدایت تمام بنی آدم را تا روز قیامت بر عهده دارد و در مقابل، مردم مسؤولیت تبعیت و اطاعت را باید به گردن بگیرند، این مسؤولیت دو طرفه، در کنار این خطاب‌های مستقیم به انبیاء و مؤمنین، کفار و مشرکین و توده‌های مردمی، به ناچار قابل فهم بودن خطاب‌ها را به ضرورت، مطرح می‌نماید که شبهه در آن، بسیار شگفت‌انگیز می‌نماید.
اصل دوّم: عدم جدایی از عترت
«...لَنْ یَفْتَرِقا...» (حدیث / ثقلین)
«لا یَمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ» [۱۹۶]
قرآن کریم، در ین قابل فهم بودن خطاب‌هایش برای اقشار مردمی، قرین دائمی «عترت» می‌باشد از این رو، این دو سرمایه و گوهر گرانبها (ثَقَلین) دو چهره از یک حقیقت می‌باشند که نباید میانشان جدایی افکند و از آن جا که تدبّر گسترده و فراگیر در قرآن، علاوه بر طهارت فطری، نیازمند آشنایی با روش‌های صحیح تدبّر و قبل از آن، اصول اساسی تدبّر، می‌باشد و از طرفی فهم قرآن مراتب بی‌شماری دارد و نفوس مردمی نیز از نظر مراتب فهم، یکسان نبوده و از آلودگی نیز برکنار نمی‌باشند و قرآن نیز دارای محکم و متشابه و عام‌وخاص و غیره می‌باشد، پس به ناچار باید در فهم قرآن، از معصومین علیهم‌السلام یاری جست که به حقیقت قرآن، دست یافته‌اند و تمام مراتب فهم قرآن را طی کرده‌اند، تا اصول تدبّر و روش‌های آن را به ما بیاموزند:
«ما مِنْ أَمْرٍ یَخْتَلِفُ فیهِ اثْنانٍ وَ لَهُ أَصْلٌ فی کِتاب اللّه‌ِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لکنْ لا تَبْلُغُهُ عُقُولُ الرِّجالِ»[۱۹۷] ؛ (هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف نمایند مگر درحالی که بر آن اصلی در کتاب خداست، ولیکن عقولِ اشخاص بدون آموزش از معصوم علیهم‌السلام به نهایت آن نمی‌رسد).
اصل سوّم: عدم تحریف قرآن
«...وَ اِنَّهُ لَکِتابٌ عَزیزٌ»[۱۹۸]
قرآن معجزه و سند ابدی دین خداست از این رو، هرگونه تحریف لفظی به زیادت یا نقصان در آن راه ندارد چرا که مظهر مطلق عزت و حقانیت خداست:
«وَ اِنَّهُ لَکِتابٌ‌عَزیزٌ. لا یَأْتیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِه تَنْزیلٌ مِنْ حَکیمٍ حَمیدٍ»[۱۹۹] ؛ (و بی شک آن به راستی کتابی است شکست‌ناپذیر و نفوذناپذیر که باطل نه از پیش رویش حال و نه از پشت سرش آینده به سراغ آن نمی‌آید چرا که فروفرستاده‌ای است از جانب خدای بسیار فرزانه بسیار ستوده).
و خدا به عزت خویش، حفظ و صیانت آن را از هر نقض و عیبی، خود بر عهده گرفته است: «اِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»[۲۰۰]
(به یقین ما خود این ذکر را به تدریج فرو فرستادیم و به یقین ما آن را حفظ کننده‌ایم).
اصل چهارم: خدایی بودن لفظ و چینش قرآن
«...قُرْآنا عَرَبِیّا غَیْرَ ذی عِوَجٍ»[۲۰۱]
«...وَ رَتَّلْناهُ تَرتیلاً»[۲۰۲]
قرآن با همین الفاظش از جانب خدا بر قلب مبارک پیامبر به وحی نازل شده است و این مرتبه لفظی، تنزل آن حقیقت ملکوتی قرآن می‌باشد که در پیشگاه خداست: «اِنّا جَعَلْناهُ قُرْاآنا عَرَبِیّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ. وَ اِنَّهُ فی اُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ»[۲۰۳] ؛ (بی شک ما آن را به صورت قرآنی عربی با فصاحت و بلاغت قرار دادیم شاید که شما تعقل نمایید و به یقین آن در حالی که در مرجع کتاب در پیشگاه ماست به راستی بسیار والایی فرزانه است) .
اصل پنجم: ابدی بودن پیام
«...وَ ما هِیَ اِلاّ ذِکْری لِلْبَشَرِ»[۲۰۴]
«...یَجْری کَما تَجْری الشَّمسُ وَ القَمَرُ...»[۲۰۵]
قرآن، خورشید جاری در بستر زمان می‌باشد و همه مکان‌ها و زمان‌ها را تا قیامت، در هنگام نزول مدنظر داشت چرا که مظهر احاطه و نظارت الهی بر گذشته و حال و آینده می‌باشد از این رو، پیام قرآن مقید به هیچ مکان و زمانی، حتی زمان و مکان نزول نمی‌باشد ؛ در غیر این صورت قرآن نمی‌توانست برای آیندگان، پیامی داشته باشد.
«وَ لَوْ أَنَّ الایَةَ اِذا نَزَلَتْ فی قَوْمٍ ثُمَّ ماتَ القَوْمُ ماتَتِ الایَةُ، لَما بَقَیِ الْقُرآنِ شَیْ‌ءٌ وَ لکِنَّ القُرآنَ یَجْری أَوَّلُهُ عَلی آخِرِهِ ما دامَتِ السَّمواتُ وَ الاْرْضُ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ آیَةٌ یَتْلُونَها هُمْ مِنْها مِنْ خَیْرٍ اَوْ شَرٍّ»[۲۰۶] ؛ (و اگر آیه هرگاه درخصوص قومی نازل شود سپس آن قوم بمیرند، آیه نیز می‌میرد، که بی‌شک از قرآن دیگر چیزی باقی نخواهد ماند، ولیکن قرآن از اول تا آخرش جریان دارد مادامی که آسمان‌ها و زمین استمرار دارند و برای هر قومی آیه‌ای است که آن را تلاوت می‌نمایند باید تلاوت نمایند یا از آن پیروی خواهند نمود در حالی که ایشان نسبت به آن آیه در خیر یا شرّ خواهند بود).
اصل ششم: هدایت و تربیت فرد و جامعه
«...یَهْدی اِلَی الرُّشْدِ»[۲۰۷]
«...وَ یُزَکّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ‌الْکِتابَ وَالحِکْمَةَ...»[۲۰۸]
«بُعِثْتُ لاِتَمِّمَ مَکارِمَ الاْخْلاقِ»[۲۰۹]
قرآن کتاب هدایت و تربیت فرد و جامعه است به سوی رشد و تعالی و بروز ارزش‌های الهی در وجود انسان و صحنه اجتماع ؛ از این رو هر آنچه که در این حوزه ضروری است در قرآن مطرح گشته است «تِبْیانا لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ»[۲۱۰] و هر چه که نقشی در امر تربیت و هدایت ندارد به کنار گذاشته شده است ولو که برای مردم بسیار جذاب و شنیدنی باشد.
اصل هفتم: فرهنگ اصطلاحات قرآن
«کِتبٌ اُحْکِمَتْ ءَایتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَّدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ»[۲۱۱]
قرآن کریم در میان مردمی نازل شد که «اسب و شمشیر و زن» بالاترین محبوب آنان به حساب می‌آمد و افق نگاهشان از مظاهر مادی طبیعت، فراتر نمی‌رفت و در خصلت‌های آلوده و زشت غرق بودند و علم و معرفت و معنویات، مورد تحقیر و اهانت بود و جهل و مادیگری و آلودگی، معیار مباهات و تکریم:
«بِأَرْضٍ عالِمُها مُلْجَمْ وَ جاهِلُها مُکْرَمْ»[۲۱۲]
( پیامبر در سرزمینی مبعوث شد که عالمش به لجام کشیده شده و جاهلش مورد تکریم بود!) .
در چنین فضایی با چنین معیارها وبینشی پست و منحط، طبعا الفاظ متداول در حوزه مفاهیم مذکور و در حیطه مظاهر مادی به کار می‌رفت.
در چنین شرایطی، قرآن کریم به زبان این چنین مردمی نازل شد و برای القاء مفاهیم و معیارها متعالی خویش، همین الفاظ متداول را به کار گرفت و چشم‌اندازی جدید از مفاهیم را برای این الفاظ مطرح نمود که تا آن زمان سابقه نداشت و فرهنگ خاص خویش را در حوزه لغات عربی پدید آورد در عین حال که به معانی اصلی الفاظ عنایت داشت و از آن، در این تحول مفاهیم الفاظ بهره می‌جست؛ از این رو، برای درک بار معنایی الفاظ قرآن، هرگز رجوع به کتاب لغت معتبر، کفایت نمی‌کند و باید به نحوه کاربرد آن لغت در سیاق آیات نیز توجه نمود و فضای آیات را مورد توجه قرارداد که در این توجه، مقاطع آیات کمک بسیاری در درک صحیح روند آیات و فضای مفاهیم، می‌نماید ؛ و در واقع این نکته، مهم‌ترین مسئله در کشف مفاهیم الفاظ قرآن و مقاصد قرآن از بکارگیری این الفاظ، شمرده می‌شود که نیازمند احاطه بر آیات، و انس مستمر با مفاهیم و فضای آیات می‌باشد که در این انس، احادیث ذیل آیات، نیز کمک شایانی می‌نمایند.
توجه به سیاق آیات، دامنه معنی لغوی را «وسعت داده و یا ضیق» می‌نماید و معنی متناسب رااز میان‌معانی‌متعدد در کتب لغت، مشخص می‌کند و در بسیاری از موارد با توصیف عناوین به کار رفته و بیان مصداق خارجی آن، مقصود خویش را از لغت و عنوان مذکور، برملا می‌نماید و با کاربرد واژه‌های مشابه و متضاد در سیاق‌های متفاوت یا کنار هم، خصوصیت هر یک از واژه‌ها را روشن می‌نماید که در بسیاری از کتب لغت، کاری جدی در این زمینه صورت نگرفته است.
اصل هشتم: عدم تعارض و تزاحم
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا کَثیرا»[۲۱۳]
«کِتابُ اللّه‌ِ ... وَ یَنْطِقُ بَعْضُهُ بِبَعْضٍ وَ یَشْهَدُ بَعْضُهُ عَلی بَعْضٍ وَ لا یَخْتَلِفُ فِی‌اللّه‌ِ...»[۲۱۴]
(کتاب خدا... و بعضی از آن به بعضی دیگر گویاست و بعضی از آن بر بعضی دیگر شهادت می‌دهد و در امر یا سبیل خدا اختلاف نمی‌نمایند) .
«تعارض»، «تنافی دو دلیل در مدلول و محتوی» می‌باشد و «تزاحم»، «تنافی دو دلیل در امتثال و عمل» است .[۲۱۵]
اصل نهم: کلیدها و شیوه‌های تدبّر[۲۱۶]
تدبّر در قرآن، نیازمند کلیدها و شیوه‌های خاص خویش می‌باشد که باید آن‌ها را تحصیل نمود و به آن‌ها آگاهی یافت، این که این کلیدها کدامند و شیوه‌ها چه هستند و از چه منبع یا منابعی به‌دست می‌آیند، باید مورد توجه و تحقیق جدی متدبّر قرآن قرار گیرد.
عدم جدی گرفتن این کلیدها و شیوه‌ها و یا عدم تحقیق جدی در بررسی کلیدها و شیوه‌های معتبر، بلبشوی عظیمی را در فهم قرآن در طول تاریخ اسلام پدید آورده است و عملاً آثاری که مورد انتظار از فهم و تدبّر در قرآن بود حاصل نگشته است، بلکه انحرافات و انشعابات فراوانی را در میان مسلمین به وجود آورده است: جماعتی منبع فهم قرآن را صرفا نقلیاتی می‌دانند که از پیامبر صلی الله علیه و آله و صحابه و حتی تابعین مطرح گشته است و گروهی دیگر عقل را نیز ضمیمه کرده‌اند که دامنه‌اش، حتی خوش‌آیندها و سلیقه‌های شخصی را نیز دربرمی‌گیرد.
در این میان، عده‌ای دیگر ظواهر قرآن را به کناری نهاده، رو به باطن قرآن آوردند و رأی و نظرهای بدون استناد صحیح فراوانی را عرضه کردند و فتنه فهم غلط از قرآن را هرچه بیشتر دامن زدند و عده‌ای هم بودند که علوم‌تجربی را معیار قرارداد در سوق دادن آیات به سوی آن علوم، تلاش‌ها به خرج دادند.
در این اوضاع بحرانی، گروهی دیگر قدعلم کرده، هرچه خلاف ظواهر قرآن است، انکار نمودند و به تکفیر دیگران پرداختند ؛ طائفه‌ای نیز در برابر همه این‌ها قد علم کرده، تدبّر در قرآن را ممنوع کرده، آن را صرفا به معصومین اختصاص دادند و به ناچار همچون «ظاهریه» و اصحاب حدیث، به هر آنچه که در کتب اربعه و یا بالاتر در کتب شیعه به ائمه علیهم‌السلام منتسب است، وسیله فهم قرآن قلمداد نمودند و عقل را محکوم کرده، اجتهاد را منتفی دانستند؛ و در این اواخر نیز گروهی تازه به دوران رسیده، کلید فهم قرآن را صرفا عربی دست و پا شکسته و شرکت در جریان اعتراض به طاغوت تصور نمودند و از این راه بر خویش، هر نوع تحلیل و تفسیری را در زمینه قرآن، جائز دانستند و بلکه خود را تنها جریان صاحب صلاحیت در فهم قرآن اعلام نمودند و دیگران را به ارتجاعی بودن و جمود داشتن متهم کردند و تحصیل کلیدهای علمی قرآن را شوخی تلقی کرده به استهزاء پرداختند و کلیدهای روحی را نیز در زندان رفتن و مخالف رژیم بودن خلاصه نمودند، در این جریان، کار به جایی رسید که فهم صاحب المیزان از قرآن، تخطئه می‌شد لیکن فرد ملحد بی‌دین، با جرأت، به خود اجازه تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه را می‌داد و در این زمینه، شیوه استدلال نیز بسته به میل و رغبت افراد، تفاوت می‌نمود !
در طول این جریانات، گروهی نیز بودند که فهم ادبی را کلید اساسی فهم قرآن تلقی می‌نمودند .
در برابر این اوضاع بلبشو، شیعیانی آگاه و بصیر به نظرات اهل‌بیت علیهم‌السلام متوسل شدند تا به کلیدها و شیوه‌های تدبّر، آگاهی یابند و از خطر تفسیر به رأی در امان بمانند، اینان براساس آموزش اهل بیت علیهم‌السلام قرآن را منبع اساسی تدبّر با توجه به احادیث، معتبر دانستند و حکم قطعی عقل و فهم عرفی از ظواهر را در کنار قرآن و احادیث، محترم شمردند و جریانی سالم را پدید آوردند که ثمره‌اش، اجتهاد مستمر به طور کلی و ظهور تفسیرهایی همچون المیزان در حوزه همه معارف و احکام قرآن، به نحو مشخص بود که باید از برکات و دست آوردهای این اجتهاد مستمر و بالخصوص تفسیر المیزان در فهم قرآن و کلیدها و ابزار ضروری آن و شیوه‌های فهمش، بهره‌مند گشت.
اصل دهم: آفت‌های تدبّر
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها»[۲۱۷]
شناخت آفت‌ها و موانع تدبّر نقش مهمّی در بکارگیری روش‌ها و کلیدهای مناسب فهم قرآن خواهد داشت.
بررسی تاریخ تفسیر و جریانات فکری مختلف در آن، ما را با مجاری انحراف و بدعت آشنا کرده، با پختگی و استواری در حوزه فهم قرآن، قدم خواهیم زد ؛ این نکته مهم را در بیان معصومین علیهم‌السلام ملاحظه می‌کنیم:
«اِعْلَمُوا عِلْما یَقینا أَنَّکُمْ... لَنْ تَمَسَّکُوا بِمیثاقِ الکِتابِ حَتّی تَعْرَفُوا الَّذی نَبَذَهُ وَ لَنْ تَتْلُوا الکِتابَ حَقَّ تِلاوَتِهِ حَتّی تَعْرِفُوا الَّذی حَرَّفَهُ فَاذا عَرَفْتُمْ ذلِکَ عَرَفْتُمْ البِدَعَ وَ التَّکَلُّفَ وَ رَاَیْتُمْ الفِرْیَةَ عَلَی اللّه‌ِ وَ التَّحْریفَ، وَ رَأَیْتُمْ کَیْفَ یَهْوی مَنْ یَهْوی وَ لا یَجْهَلَنَّکُمُ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ» [۲۱۸]
(به علم یقینی بدانید که قطعا شما... هرگز عهد و میثاق کتاب را با قدرت به دست نخواهید گرفت تا آن که بشناسید کسی را میثاق کتاب را به کناری انداخته است و هرگز کتاب را به حقیقت تلاوت نخواهید نمود تا آن که بشناسید کسی را که قرآن را تحریف می‌نماید پس هرگاه آن را شناختید، بدعت‌ها و تکلف در فهم قرآن را خواهید شناخت و افتراء بر خدا و تحریف را با چشم بصیرت خواهید دید و خواهید دید چگونه سقوط می‌کند آن که باید سقوط کند و مبادا شما را کسانی که علم ندارند به جهالت افکنند).
«وَ اعْلَمُوا اَنَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتّی تَعْرِفُوا الَّذی تَرَکَهُ وَ لَنْ تَأْخُذُوا بِمیثاقِ الکِتابِ حَتّی تَعْرِفُوا الَّذی نَقَضَهُ وَ لَنْ تَمَسّکُوا بِه حَتّی تَعْرِفُوا الَّذی نَبَذَهُ»[۲۱۹]
می‌بینیم که آفت‌شناسی را حضرت در تمام حوزه‌های دین به ضرورت مطرح می‌نماید که به عنوان مقدمه‌ای جدی و ضروری باید به آن عنایت شود ؛ در ادامه، هر دو حدیث، راه چاره خروج از بدعت‌ها و تحریف‌ها را مطرح می‌نماید که رجوع به اهل بیت علیهم‌السلام می‌باشند: «فَاتَمِسُوا ذلِکَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ فَاِنَّهُمْ عَیْشُ العِلْمِ وَ مَوْتُ الجَهْلِ هُمُ الَّذینَ یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ وَ ظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، لا یُخالِفُونَ الدینَ وَ لا یَخْتَلِفُونَ فیهِ فَهُوَ بَیْنَهُمْ شاهِدٌ صادِقٌ وَ صامِتٌ ناطِقٌ»[۲۲۰] ؛ (پس آن را از نزد اهلش درخواست نمایید چرا که موجب رونق علم و مرگ جهل می‌باشند، آنان کسانی هستند که حکمشان از عملشان و سکوتشان از منطقشان و ظاهرشان از باطنشان خبر می‌دهد، هرگز با دین حق مخالفت نمی‌کنند و هرگز در امر دین اختلاف نظر پیدا نمی‌کنند پس او قرآن درمیانشان شاهدی صادق و صامتی ناطق می‌باشد!) .
فرق تدبّر و تفسیر
بادقت نظر در آیات معلوم می‌گردد که «تدبّر» غیر از «تفسیر مصطلح» می‌باشد و میان آن دو تفاوت‌های بارزی وجود دارد:
الف: در «تدبّر در قرآن» همه اقشار مردمی در هر رتبه از فهم درک، و مراتب علمی و روحی که باشند، شرکت دارند و صرف بهره‌مندی از ترجمه، برای اصل تدبّر کفایت می‌کند حال آن که «تفسیر» به مجتهدین در فهم قرآن، اختصاص دارد که حداقل به «کلیدهای علمی تدبّر» مجهز می‌باشند.
نکته فوق در آیات دعوت به تدبّر، به روشنی دیده می‌شود که عموم مردم حتی منافقین و مشرکین را مورد خطاب قرار می‌دهند:
«اَفَلَمْ یَدَّبَّروُا الْقَوْلَ اَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ یَأْتِ اباءَهُمُ الاْوَّلینَ»[۲۲۱]
«اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرْآنَ اَمْ‌عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها»[۲۲۲]
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ‌لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافا کَثیرا»[۲۲۳]
ب: در «تدبّر»، فکر و دل هر دو شرکت دارند لیکن «تفسیر» جریانی است فکری که لزوما، با جریان قلبی همراه نیست.
ج: «تدبّر» یک جریانی روحی فکری است که با قرائت آهنگین و یا استماع آیات، زمینه‌سازی شده با کاوش در آیات ادامه یافته، به استخراج داروی درد خویش و بکارگیری آن ختم می‌گردد که «قرائت» زمینه آن و «عمل» نتیجه آن می‌باشد (قرائت فهم عمل) ؛ این مسأله با توجه به حدیث معصوم علیه‌السلام در توضیح معنی «حق تلاوت» به روشنی معلوم می‌گردد، حال آن که در امر تفسیر «آن مقدمه و این نتیجه» الزامی نیست.
د: در تدبّر، کافر و مشرک نیز شرکت دارند حال آن که «تفسیر» به مسلمان آن هم مجتهدین، اختصاص دارد.
ه: در بسیاری از موارد تدبّر، رجوع به احادیث لزومی ندارد بلکه امکان ندارد چرا که به تخصص نیاز ندارد بلکه گاهی اصلاً معنی ندارد آن جا که متدبّر در آیات، «شخص کافر و مشرک» باشد و می‌خواهد به حقیقت دست یابد، حال آن که در «تفسیر» رجوع به احادیث معصوم علیهم‌السلام امری اساسی و ضروری است و بدون احادیث و تسلّط بر آن‌ها، نمی‌توان به تفسیر پرداخت .
تدبّر، تلاوت راستین و ترتیل
«جریان تدبّر»، همان «جریان تلاوت راستین قرآن»، می‌باشد که از «قرائت» شروع و با «فهم عمیق» ادامه یافته و به «عمل» ختم می‌گردد ؛ این معنی، همانگونه که در مقدمه مباحث گذشت در تفسیر آیه «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» وارد شده است:
«فی قَوْلِهِ تَعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ: یُرَتِّلُونَ آیاتِهِ وَ یَتَفَقَّهُونَ مَعانِیَهُ وَ یَعْمَلُونَ بِأحْکامِهِ وَ یَرْجُونَ وَعْدَهُ وَ یَخْشَونَ عَذابَهُ وَ یَتَمَثَّلُونَ قِصَصَهُ وَ یَعْتَبِرُونَ أمْثالَهُ وَ یَأْتُونَ أَوامِرَهُ وَ یَجْتَنِبُونَ نَواهِیَهُ، وَ ما هُوَ وَاللّه‌ِ بِحِفْظِ آیاتِهِ وَ سَرْدِ حُرُوفِهِ وَ تِلاوَةِ سُوَرِهِ وَ دَرْسِ أعْشارِهِ وَ أخْماسِهِ، حَفِظُوا حُرُوفَهُ وَ أَضاعُوا حُدُودَهُ وَ اِنَّما هُوَ تَدَبُّرُ آیاتِهِ، یَقُولُ اللّه‌ُ تَعالی: «کِتابٌ أنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ...» [۲۲۴]
در این حدیث شریف و پر محتوی: «تلاوت به حق»، صرفا «تدبّر در آیات» معنی شده است که «ترتیل آیات، فهم معانی، عمل به احکام، امید به وعده الهی، خشیت از عذاب، تجسم نمودن قصص، عبرت از نمونه حوادث، اجرای اوامر و دوری از محرمات» را شامل می‌شود با آن که نه معنی لغوی «تلاوت» و نه معنی لغوی «تدبّر» چنین وسعت معنی را با خود دارد از این جا معلوم می‌گردد که مقصود «جریان تلاوت راستین قرآن» می‌باشد که با «جریان تدبّر در آیات» وحدت دارد که از قرائت شروع با فهم ادامه و به عمل ختم می‌شود.
فرق «قرائت، تلاوت و ترتیل»
برای انس با قرآن، پنج عنوان «قرائت»، «تلاوت»، «ترتیل»، «استماع و انصات» و «تدبّر» در قرآن آمده است: [۲۲۵]
«فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ‌الْقُرْاآنِ»[۲۲۶]
«اُتْلُ ما اوُحِیَ اِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ»[۲۲۷]
« وَ رَتِّلِ الْقُراآنَ تَرْتیلاً»[۲۲۸]
«اِذا قُرِءَ الْقُرْاآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ اَنْصِتُوا...»[۲۲۹]
«اَفَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْاآنَ»[۲۳۰]
۱ «قرائت»: از ریشه «قَرءَ» به معنی «جمع کردن و به هم پیوستن» می‌باشد و مقصود از آن در سخن، «جمع و پیوستن حروف و کلمات» می‌باشد که با به هم پیوستن حروف، کلمات بامعنی و با پیوستن کلمات و حروف با هم، جملات مفید ساخته می‌شود.
به همین جهت «هر جمع و پیوندی»، «قرائت» نمی‌باشد و هم‌چنین تلفظ حرفی واحد را قرائت نمی‌گویند.
۲ «تلاوت»: از ریشه «تَلی یَتْلُو» به معنی «در پی آمدن، دنبال کردن» است به‌نحوی که مابین تابع و متبوع، چیزی جز تبعیّت نباشد، دین متابعت یا امری مادی است و یا به معنای پیروی در قرائت و تدبّر در قرآن است.
مثال پیروی مادی و پیروی در حکم: «وَ الْقَمَرِ اِذا تَلیها»[۲۳۱]
(قسم به ماه آنگاه که در پی خورشید رود و در حکم نورانیت، از آن تبعیت نماید). مثال پیروی در حکم فقط: «وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ...» [۲۳۲]
(و شاهدی‌از خاندان پیامبر او را الگومی‌گیرد و از او متابعت‌می‌نماید) .
مثال پیروی در قرائت و تدبّر معنی: «مِنْ اَهْلِ الْکِتابِ اُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ ایاتِ اللّهِ اناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ»[۲۳۳].
مثال پیروی در قرائت و تدبّر و عمل:
«اَلَّذینَ اتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ اوُلئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ»[۲۳۴]
(کسانی که به آنان کتاب دادیم آن را به حق تلاوت می‌نمایند، چرا که آنان به آن ایمان دارند).
در این مورد، حدیث دیگری از پیامبر «حق تلاوت» را «پیروی راستین در عمل» معرفی می‌نماید:
«فی قَوْلِهِ تَعالی: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ...»: یَتَّبِعُونَهُ حَقَّ اتّباعِهِ»[۲۳۵]
می‌بینیم این آیه شریفه، نظر به تلاوت جامع در پیروی لفظی، معنوی و عملی دارد. پس «تلاوت قرآن»، «متابعت از قرآن در قرائت و دنبال کردن معانی و پیروی در عمل» می‌باشد ؛ بنابراین، «هر تلاوتی»، «قرائت» می‌باشد اما «هر قرائتی» لزوما «تلاوت» محسوب نمی‌شود[۲۳۶]؛ و اساسا «تلاوت» در مواردی به کار می‌رود که مطالب قرائت شده، وجوب پیروی را در پی آورد، از این رو گفته نمی‌شود: «تَلَوْتُ رُقْعَتَکَ»: «نامه‌ات را تلاوت کردم»، بلکه صحیح آن،«قَرَأْتُ رُقْعَتَکَ» می‌باشد ؛ این معنی را به وضوح در آیات می‌بینیم: «اَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ وَ اَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ اَفَلا تَعْقِلُونَ»[۲۳۷] ؛ (آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید حال آن که شما کتاب را تلاوت می‌کنید! پس چرا تعقل نمی‌کنید و هوای نفستان را مهار نمی‌زنید).
در آیه شریفه با توبیخ، سؤال می‌کند که: «تلاوت کتاب»، چرا «موجب عمل» نگشته است و چرا هوای نفس را مهار ننموده است ؟
در قرآن کریم، آن جا که از «قرائت» و «تأنی و دقت» نیز مقصود باشد فعل قرائت با قید اضافی آورده می‌شود: «وَ قُرْانا فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَی النّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ‌تَنْزیلاً»[۲۳۸] ؛ (و قرآنی عظیم را نازل کردیم که جدا جدایش نمودیم قطعه قطعه نازل کردیم به این مقصود که آن را بر مردم با تأنی و درنگ بخوانی و به این دلیل که به نحو خاصی آن را نازل کردیم).
۳ «ترتیل»: از ریشه «رَتَلَ» به‌معنی «جمع‌شدن و هماهنگی و نظام‌یافتن چیزی بر طریقی مستقیم» می‌باشد ؛ از این رو به شخصی که دندان‌هایش از هماهنگی و ترکیب و نظام سالمی برخوردار باشد می‌گوید: «رَجُلٌ رَتَلُ الاسنانِ».
این معنی باب مجرد را اگر به باب تفعیل بریم معنی «ترتیل» به دست خواهد آمد: [۲۳۹] «جمع کردن و هماهنگی و نظام‌بخشی چیزی بر طریق مستقیم»، «طریق مستقیم» نسبت به هر چیزی، معنایی متناسب با آن را خواهد داشت.
همانگونه که دندان‌ها با نظمی خاص و براساس بنیادی محکم و صحیح، به منظور خرد کردن و هضم مناسب غذا چیده شده است و ترتیب دندان‌ها با توجه به این هدف خاص، شکل گرفته است، آیات قرآن نیز از نظم و چینش خاصی برخوردار می‌باشد که با هدف درمان فکر و روح بشر و هدایت و ارشاد آن‌ها به قلّه‌های کمال انسانیّت، هماهنگ گردیده است، از این رو، «ترتیل قرآن»:
«نظم و چینش خاص آیات، هماهنگ با تأمین نیازهای فکری روحی بشر، با اهداف درمان فکر و ثبات بخشی به قلب مؤمنین و هدایت و ارشاد آن‌ها به قله‌های کمال بشری» خواهد بود. این معنی از «ترتیل» به خداوند منسوب می‌باشد: «کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِه فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرتیلاً»[۲۴۰]؛ (بدینسان قرآن را یکباره فرو نفرستادیم به این دلیل که از این راه، دل پر التهاب تو را ثبات بخشیم و دلیل دیگر این که آن را ما به نحو خاصی، چیده و نظام بخشیده‌ایم).
از آن جا که قرآن با روح بشر، سر و کار دارد، این «چینش و انتظام» هم در بخش «الفاظ قرآن» و هم در حوزه «محتوا و معانی آیات» مطرح است که هم زیبایی ظاهر و هم عمق باطن را گویاست. [۲۴۱]
و در واقع، بخش الفاظ، انتظامش، مقدمه‌ای است برای ورود به حوزه معانی قرآن تا که با توجه به چینش و نظام خاص معانی آیات، به ژرف‌اندیشی و بررسی نتایج و آثار پیام قرآن بپردازیم.
با این توضیحات، معنایی که «راغب» در «مفردات خویش» برای ترتیل آورده است نه با معنی باب مجرد آن هماهنگ است و نه با کاربرد واژه در قرآن، سازگاری دارد: «الرَّتَلُ: اتِّساقُ الشَیْ‌ءِ وَ انتظامُهُ عَلَی استِقامَةٍ یُقالُ رِجُلٌ رَتَلُ الاَسْنانِ». «التَّرْتیلُ: ارْسالَ الکَلِمَةِ مِنَ الْفَمِ بِسُهُولَةٍ وَ اسْتِقامَةٍ قالَ تَعالی «وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ تَرتیلاً، وَ رَتَّلناهُ تَرتیلاً» (ترتیل: فرستادن و خارج نمودن کلمه از دهان با سهولت و به شیوه صحیح می‌باشد. چرا که خدای تعالی می‌فرماید: وَ رَتِّلِ الْقُرآنَ...). این معنی و این استشهاد، هر دو ناقص می‌باشد که در ادامه توضیح خواهیم داد.
معنی «مفردات» به بخشی از معنی ترتیل آن هم جزء مقدمی آن نظر دارد، حال آن که عمده، بخش معنی قرآن می‌باشد که به غفلت سپرده شده است.
این غفلت شگفت آور در اکثر تفاسیر و کتب لغت به چشم می‌خورد [۲۴۲] با وجود این که آیات و احادیث در مورد «ترتیل» به وضوح، این‌گونه تلقی از «ترتیل» را مردود می‌شمارد.
شناخت شیوه‌ها و مراحل برداشت از قرآن
۱ روش ترتیل
۲ روش استماع و گوش سپردن
روش ترتیل بر دو وجه است: ترتیل لفظی و معنوی
ترتیل لفظی
۱ رعایت مخارج حروف ؛
۲ رعایت تجوید و زیبایی قرائت ؛
۳ رعایت تقطیع آیات ؛
۴ پرهیز از شتاب در قرائت ؛
۵ پیوستگی و تداوم در قرائت ؛
ترتیل معنوی
۱ توجه‌به‌چینش‌آیات‌درچهارحوزه‌ترجمه،تفسیر،تأویل‌وطرح‌سؤال؛
۲ تأنّی در برابر آیات و سؤالات مطرح شده ؛
۳ تدبّر در آیات ؛
۴ خود را مخاطب قرآن دیدن ؛
۵ محزون کردن جان خویش ؛
۶ کاوش در آیات، در جهت درمان درد خویش
خود را مخاطب قرآن دیدن
«أنْتَ تَقْرَأُ الْقُرآنَ ما نَهاکَ فَاذا لَمْ یَنْهَکَ فَلَسْتَ تَقْرَؤُهُ» [۲۴۳]
(تو مادامی قرآن می‌خوانی که تو را نهی کند پس هرگاه تو را نهی نکرد پس تو آن را نمی‌خوانی!)
در جریان تدبّر از پس کندو کاو و پی بردن به پیام قرآن، باید خود را مخاطب پیام‌ها و انذار و بشارت‌های آن ببینیم.
قرآن نه کتابی است صرفا برای مطالعه و نه فیلمی است جهت تماشا، بلکه همچون کارگردانی است که متناسب با واقعیت نفسانی و شرایط فکری روحی مخاطب، نقشی از او را در صحنه‌های خویش به نمایش می‌گذارد.
از این رو، ما به عنوان مخاطب قرآن باید خود را صاحب نقشی در صحنه‌های مطرح شده در قرآن ببینیم ؛ در این صحنه باید ببینیم ما با توجه به شرایط فکری، روحی و اخلاقی که هم‌اکنون در آن به سر می‌بریم، چه نقشی را ایفاء می‌کردیم و چه موضعی را اتخاذ می‌نمودیم و در چه راهی قدم می‌گذاشتیم .
با این توجه، صحنه‌های قرآن، برایمان ملموس و عینی شده، هشدارها و بشارت‌هایش تا عمق جانمان تأثیر می‌گذارد.
در این جاست که ما با آینه قرآن شخصیت خویش و نهایت کارهایمان را به عینه مشاهده کرده، از چهره خویش به هراس می‌افتیم و در این جاست که ناله‌مان به آسمان برمی‌خیزد و وحشت زده به متکلم قرآن پناهنده می‌شویم تا با کلامش مارا درمان نماید.
به عنوان مثال، جریان قصه موسی علیه‌السلام با فرعون و موسی علیه‌السلام با بنی‌اسرائیل را مورد تدبّر قرار می‌دهیم:
موسی علیه‌السلام با فرعون
شخصیت «فرعون» را می‌بینیم، عنصری که مردم به بردگی او تن داده، ذلیل او می‌باشند، جباری که قدرت نظامی سیاسی وحشتناکی را پدید آورده، هر صدایی را در نطفه خفه می‌کنند ؛ با اطرافیانی که مأمور چاپلوسی و تعریف و تمجید از او می‌باشند ؛ در کنار این‌ها، ثروت سرشار مصر، همه در اختیار او قراردارد ؛ در شرایطی که هیچ کس قدرت منازعه با او را ندارد و اصلاً فکر مقابله را به خود راه نمی‌دهد.
در برابر موسی علیه‌السلام را می‌بینیم، به همراه برادرش، با قیافه دو چوپان ساده، با نمد چوپانی و کلاه روستایی [۲۴۴] و سر و وضع ژنده و عصای چوپانی در دست.
موسی علیه‌السلام شروع به صحبت می‌کند:
«فرعون آیا مایل هستی که از آلودگی پاک شوی؟!، و تو را به سوی پروردگارت هدایت کنم تا از مقام عظمتش، خشیت یابی؟»:
«هَلْ لَکَ اِلی اَنْ تَزَکّی. وَ اَهْدِیَکَ اِلی رَبِّکَ فَتَخْشی»[۲۴۵]
در این درگیری، واقعا ببینیم آیا اگر ما در شرایط فرعون بودیم و آن قدرت و امکانات را داشتیم، از موسی علیه‌السلام سخنی را می‌پذیرفتیم؟، یا این که پناه بر خدا کمتر از فرعون عمل نمی‌کردیم و دست کمی از او نداشتیم ؟
آخر وقتی ما تحمل شنیدن یک انتقاد از فرزند خود و یا کم سن‌تر از خود را نداریم و اجازه انتقاد به آنان نمی‌دهیم، و حتی حاضر نیستیم از بزرگ‌تر از خویش انتقادی بشنویم، با این که نه از قدرت فرعون برخورداریم و نه کمترین زرق و برق‌های او را در اختیار داریم، پس چگونه می‌توانستیم در آن شرایط با تواضع و فروتنی تسلیم موسی علیه‌السلام شویم؟ و آیا جز جواب فرعون را به حضرت می‌دادیم ؟
«آیا ما به دو بشری همانند خود ایمان آوریم در حالی که قوم آن دو صرفا برده ما هستند و اطاعت امر ما را می‌کنند؟!»[۲۴۶]
«مگر تو همان بچه‌ای نیستی که در میان خود تو را به عنوان فرزند بزرگ کردیم ؟[۲۴۷] (حالا برای ما مربی شده‌ای؟!) .
«آیا من از این (آدمی) که پست و بی‌مقدار است و حرف زدن بلد نیست، بهتر نیستم؟!».
«اگر راست می‌گوید» پس چرا بر او گردنبندهایی از طلا آویخته نشده است؟! یا (همچون پادشاهان) فرشتگان‌الهی به حالت منظم و صف کشیده به‌همراه او نیامده‌اند (اگر راست می‌گویدکه از جانب خدای عالم آمده‌ام)؟».
موسی علیه‌السلام با بنی اسرائیل
فرعون غرق شده، بنی‌اسرائیل از دریا گذر کرده در سرزمین صحرای سینا به سر می‌برند، خوراکشان به اعجاز، پیوسته «مَنّ و سَلْوی» است، مرغ بریان با یک نوع حلواء.
کار تغذیه یکنواخت، به جایی می‌رسد که دیگر بنی‌اسرائیل طاقت نیاورده با اعتراض می‌گویند: «ما هرگز بر یک نوع غذا، صبر نخواهیم کرد، پس برای ما از خدایت بخواه که برایمان از آن‌چه که درزمین می‌رویاند بیرون آورد، از سبزیجات آن، خیار آن گندم و عدس و پیاز آن».
«لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمّاتُنْبِتُ الاْرْضُ مِنْ‌بَقْلِها وَ قِثّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها»[۲۴۸]
تعبیر «لَنْ = ابدا» و تعبیر «رَبَّکَ» به جای «رَبَّنا»، نشان دهنده نزول شخصیت آنان و ضعف و زبونی روحی و فساد اعتقادیشان می‌باشد که چقدر مادیگرا شده‌اند و برای ادامه انقلاب، شرایط ریاضت اقتصادی، مخالف هستند و دیگر برایشان، آزادی ؛ استقلال و نظام الهی، به قیمت تحمل فشار و سختی‌ها معنی ندارد، و حاضرند این شرافت و عزت را از دست ندهند و یا کم رنگ شود ولی به رفاه مادی برسند.
تعبیر «ابدا» بی‌طاقتی شدید آنان را نشان می‌دهد، این قوم چنان به پستی گراییده‌اند و دل به دنیا سپرده‌اند که همه‌چیز را از یاد برده‌اند: نعمت عظیم هلاکت فرعون، رهبری الهی، آزادی و... را به هیچ می‌گیرند و بر درخواست‌های ذلیلانه خود پای می‌فشرند.
دراین شرایط، دیگراز شلاق توبیخ‌و سرزنش موسی علیه‌السلام و موعظه‌اش کاری ساخته نیست: «...اَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذی هُوَ اَدْنی بِالَّذی هُوَ خَیْرٌ اِهْبِطُوا مِصْرا فَاِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ»[۲۴۹] ؛ (آیا شما چیزی را که پست‌تر است عوض می‌گیرید در مقابل چیزی که ارزشمند است؟ در شهری با ذلت فرود آیید چرا که قطعا برای شماست آنچه را که درخواست می‌نمایید...).
حال ما خود را در شرایط موسی علیه‌السلام و بنی‌اسرائیل قرار دهیم: آیا واقعا ما بر یک نوع غذا، طاقت می‌آوردیم؟ و اعتراضی نمی‌نمودیم و به نهضت ادامه می‌دادیم و یاور موسی علیه‌السلام بودیم؟، و یا این که از جلوداران معترضین به موسی علیه‌السلام به حساب می‌آمدیم ؟
کاوش در آیات برای درمان خویش
«... وَ یَسْتَشیرُونَ بِهِ دَواءَ دائِهِمْ...» [۲۵۰]
(و به واسطه تلاوت ترتیلی و محزون کردن خویش، داروی دردشان را در قرآن با زیر و رو کردن جستجومی‌کنند).
پس از توجه به جریان آیات و طرح سؤال و درنگ و فهم و تدبّر پیامِ آیه و مخاطب آیات دیدن خود و تحزین نفس، نوبت کاوش برای استخراج داروی درد خویش از میان آیات مورد تدبّر قرار گرفته، فرامی‌رسد چرا که قرآن در کنار بیان دردها، بلافاصله از درمان آن، سخن می‌گوید. طبابت افکار فاسد و ارواح‌آلوده‌بشری، شأن‌اساسی قرآن و معصوم علیهم‌السلام می‌باشد ؛ طبابتی که درمان بزرگ‌ترین دردهای بشری را برعهده دارد: «اِنَّ فیهِ شِفاءً مِنْ أَکْبَرِ الدّاءِ، وَ هُوَ الکُفْرُ وَ النِّفاقُ وَ الغَیُّ وَ الضَّلالُ»[۲۵۱] ؛ (به راستی در آن بهبودی از بزرگ‌ترین امراض، وجود دارد و آن کفر است و نفاق و تباهی است و گمراهی).
درد و مرض‌هایی که حیرت حیوانی و قساوت صخره‌ای [۲۵۲] را به ارمغان آورده است: «... فَهُمْ فی ذلِکَ کَالاَنْعامِ السّائِمَةِ وَ الصُّخُورِ القاسِیَةِ»[۲۵۳]
آن که از درد غفلت و سرگشتگی به خود آمده است و خود را محروم از روشنایی حکمت و خاموشی از جرقه‌های علوم انسانیت می‌بیند، چه عاشقانه و دردمند روی به معشوق می‌آورد و درمان می‌طلبد: «یا مَنْ اسْمُهُ دَواءٌ وَ ذِکْرُهُ شِفاءٌ وَ طاعَتُهُ غِنیً اِرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ البُکاءُ...» [۲۵۴]
(ای کسی که نامش دارو و یادش بهبودی و طاعتش بی‌نیازی است، رحمت نما کسی را که سرمایه‌اش امید و سلاحش گریه و ناله است...».
این طلب، عاشق را به خلوت شب، کشانده به مناجات با معشوق و انس با قرآن می‌نشاند، چرا که معشوق از خلال قرآنش سخن می‌گوید و در آن به نهایت تجلّی کرده و به درمان نشسته است: «اَلا مَنِ اشتاقَ اِلَی اللّه‌ِ فَلْیَسْتَمِعْ کَلامَ اللّه‌ِ» (ص)؛ (به هوش باشید هر که شوق به سوی خدا دارد پس باید به سخن خدا گوش فرادهد).
«اِذا اَحَبَّ أَحَدَکُمْ أَنْ یُحَدِّثَ رَبَّهُ فَلْیَقْرَءِ القُرآنَ»[۲۵۵]
(هرگاه یکی از شما شوق داشت که با پروردگارش سخن تازه کند پس باید قرآن بخواند) .
«فَتَجَلّی لَهُمْ سُبْحانَهُ فی کِتابِهِ مِنْ غَیْرِ اَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ...»[۲۵۶]
(پس برایشان او خداوند که پاک و منزه است در کتابش به نهایت و عظمت تجلّی نموده است، بدون این که بتوانند او را ببینند).
سخن‌بامعشوق و دیدار بااو ودل‌سپردن به‌کلامش،زنگاراز دل‌شسته، سنگینی گوش را به حق شنوی و شب کوری را به بینایی مبدّل می‌سازد:
«اِنَّ اللّه‌َ سُبْحانَهُ جَعَلَ الذِّکْرَ جَلاءً لِلْقُلُوبِ تَسْمَعُ بِهِ بَعْدَ الوَقْرَةِ وَ تُبْصِرُ بِهِ بَعْدَ العَشَوة»[۲۵۷]
«اِنَّ هذِهِ القُلُوبَ تَصْدَأُ کَما یَصْدَأُ الحَدیدُ، قیلَ: یا رَسُولَ اللّه‌ِ فَما جِلاؤُها؟، قالَ بِتِلاوَةِ‌القُرآنِ» [۲۵۸] [۲۵۹]
(به راستی این دل‌ها، زنگار می‌گیرند، همان‌گونه که آهن زنگ می‌زند، گفته‌شد: ای رسول خداپس جلای آن‌هابه چیست؟ فرمود:به‌تلاوت قرآن).
«جِلاءُ هذِهِ القُلُوبِ ذِکْرُ اللّه‌ِ وَ تِلاوَةِ القُرآنِ» [۲۶۰]
(مایه جلا و صیقلی این دل‌ها، یاد خدا و تلاوت قرآن است).
چرا باید تنها دل به قرآن سپرد ؟
آخر، «معشوق دل‌ها احدی را با چیزی همچون قرآن، موعظه نکرده است و جز به قرآن چیز دیگری را جلاء دهنده دل‌ها قرار نداده است».
«اِنَّ اللّه‌َ سُبْحانَهُ لَمْ یَعِظْ أَحَدا بِمِثْلِ هذا القُرآنِ... وَ ما لِلْقَلْبِ جِلاءٌ غَیْرُهُ» [۲۶۱]
آنچه موجب حیات دل‌هاست «موعظه»، آنچه غرور و سرکشی را می‌شکند «یاد مرگ و قیامت»، آنچه چشم را بینایی می‌بخشد «صحنه‌های دلخراش زندگی دنیا» و آنچه به احتیاط و هشیاری می‌کشاند «هجوم روزگار و سرنوشت شوم گذشتگان» [۲۶۲] می‌باشد ؛ و آن‌چه موجب استمرار همه این‌هاست، «طاعت حق و تقواپیشگی از آلودگی‌های و محرّمات الهی» است.
این همه و بسیاری دیگر در این مسیر، در نسخه طبیب دل‌ها گنجانده شده است.
قرآن با شناساندن حقیقت فقر انسانی، فنای دنیا، واقعیت مرگ، حسابگری قیامت، وسعت رحمت حق، نظارت و احاطه علمی با اقتدار همه جانبه الهی، خباثت شیطان و عداوت دائمی او، بیان حقیقت و باطن جرم و جنایت و گناه و پلیدی و ظلم و خیانت که زبانه‌های سرکش آتشند [۲۶۳] و...، و بیان حقیقت طاعت و ایمان و احسان و طهارت که نسیم رحمت است و گل و بوستان الهی [۲۶۴] و بیان حقیقت طاعت و ایمان که فساد و تباهی و جرم و جنایت، آثار ویرانگرش صرفا متوجه خود مفسدین و جنایت‌کاران است نه دیگران، آن هم نه در قیامت، بلکه از لحظه نیت ارتکاب‌گناه‌و آلودگی که دم به دم و لحظه به لحظه در کام عذاب فرو می‌روند، [۲۶۵]
قرآن با بیان همه این‌ها و شکل‌های گوناگون، در قالب قصص انبیاء، تجربه زندگی و تاریخ و آینده بشر، با زبان رحمت و دلسوزی و گاه با شلاق انذار و اعلان خطر، دل‌های قساوت‌پیشه را نرم کرده به درمانش می‌پردازد.
در این مسیر، با ارائه طریق نجات و سلامتی، بیمار را از انتحار و خودکشی و یأس از رحمت خداوند، مانع می‌شود.
آخر وقتی انسان وضعیت بحرانی و وخیمش را از طریق قرآن متوجه می‌شود و عاقبت را نظر می‌کند، از وحشت و اضطراب نزدیک است که قالب تهی کند، این حالت فزونی می‌گیرد، وقتی که استحکام و ریشه دوانی آلودگی‌ها را در فکر و عقل و قلب و روحش، مشاهده نماید.
این حالت، عجز تام و استیصال زایدالوصفی را درپی می‌آورد، در این حال و هواست که ندای ربانی آن رؤف رحیم، آن عزیز کریم، آن اهل تقوی و مغفرت، انسان را به خود می‌آورد و به او نوید رحمت می‌دهد و راه وصول به حق را می‌نمایاند و جبران مافات را تضمین می‌کند: «قُلْ یاعِبادِیَ‌الَّذینَ اَسْرَفُوا عَلی اَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوامِنْ رَحْمَةِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعا»[۲۶۶](بگو ای بندگان من، کسانی که بر جان خویش، زیاده‌روی نمودند، از رحمت خدا، مأیوس نشوید چرا که خداوند، همه گناهان و آثارشان را پاک می‌کند و می‌آمرزد).
اگر استغفار و اعتراف به آلودگی، به همراه حزن و اندوه، و گریه بر بیچارگی خود [۲۶۷] با توسل به حق، ضمیمه نشود، و با اطاعت و اجرای اوامر الهی درنیامیزد، توان شکستن سدها و برچیدن پایگاه‌های فساد و تباهی را در وجود خویش نداشته، یأس و ناامیدی بر او مستولی خواهد شد: «... لَولا ما أَرْجُو مِنْ کَرَمِکَ وَسَعَةِ رَحْمَتِکَ وَ نَهْیِکَ اِیّایَ عَنِ القُنُوطِ لَقَنَطْتُ عِنْدَما أَتَذَکَّرُها»[۲۶۸]
در این مرحله یا راه انتحار را پیش می‌گیرد و یا خود را به تمامی در اختیار شیاطین قرارداده، سینه‌اش را به وسعت، پایگاه کفر و تباهی، می‌گرداند: [۲۶۹]
«مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»[۲۷۰]
اثر طاعت حاصل از انس با قرآن و اتصال و مناجات با حق «رقّت قلب، صفای باطن و صلابت روحیه» می‌باشد که رقت و نرمش نسبت به مؤمنین، صفای از آلودگی و صلابت در حق و بی‌باکی در راه خدا از سرزنش ملامت‌گران، خواهد بود:
«اِنَّ لِلّهِ آنِیَةً فِی الاْرْضِ، فَأَحَبُّها اِلَی اللّه‌ِ، ما صَفا مِنْها وَ رَقَّ وَ صَلُبَ وَ هِیَ الْقُلُوبُ، فَأَمّا ما رَقَّ مِنْها، فَالرِّقَّةُ عَلَی الاْخْوانِ، وَ أَمّا ما صَلُبَ مِنْها فَقُوْلُ الرَّجُلِ فِی الْحَقِّ، لا یَخافُ فِی اللّه‌ِ لَوْمَةَ لائِمً[۲۷۱] وَ أَمّا ما صَفا فَما صَفَتْ مِنَ الذُّنُوبِ» [۲۷۲]
نمونه‌های تدبّر
تدبّر، در دو سطح عمومی و خصوصی مطرح بود، در هر یک از دو سطح، مسلمان و غیرمسلمان می‌توانستند شرکت کنند.
در سطح عمومی، برای غیر مسلمان کلید اساسی، عقل سالم و ترجمه دقیق و بلیغ می‌باشد و برای مسلمان، علاوه بر آن «اصول حاکم بر متدبّر» غیر از احاطه بر آیات و روایات، ضروری است.
در سطح تخصصی، تمام کلیدهای تدبّر و اصول اساسی تدبّر برای دو گروه مطرح می‌باشد [۲۷۳] جز آن که اصل صحت اعتقادات برای محقق غیرمسلمان، به عنوان راهنما، می‌تواند مطرح باشد.
جهت نمونه تدبّر، به عنایت الهی، سوره حمد را با به‌کارگیری روش طرح سؤال، مورد تدبّر قرار می‌دهیم بعضی از سؤالات در حد پاسخ‌گویی با امکانات عمومی است و بعضی دیگر، آشنایی با ابزار تخصصی را نیاز دارد، مقدار نیاز به این ابزار، بستگی به نوع سؤالات تفاوت می‌کند.
نمونه‌های تدبّر در مرتبه عبارات و اشارات قرآن
ما در این نمونه‌ها، بدون تأکید بر سطح سؤال، آن‌ها را پی‌می‌گیریم:
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ. اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ . مالِکِ یَوْمِ الدّینِ. اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ. صِراطَ الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالّینَ»
طرح بعضی از سؤالات در مورد سوره حمد
«معنی دقیق کلمه» علت گزینش و جایگاه آن، ارتباطات در جمله، آیه و آیات و سؤالات اساسی دیگر:
۱ معنای «اللّه، رحمن و رحیم» چیست ؟
۲ چرا در میان اسماء الهی، این سه اسم با این ترتیب خاص آمده‌اند؟ و چرا این ذکر در صدر سوره‌ها تکرار شده است ؟
۳ معنای «حمد، رب، عالمین و دین» چیست ؟
۴ چرا حمد به اللّه نسبت داده شده است ؟
۵ چرا در «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست ؟
۶ رابطه میان «اللّه، رَبِّ الْعالَمینَ، اَلرَّحْمنِ ،الرَّحیمِ و مالِکِ یَوْمِ الدّینِ» چیست؟
۷ «نَعْبُدُ، اِهْدِ، الصِّراطَ، الْمُسْتَقیمَ، اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، غَیْرِ، الْمَغْضُوبِ، وَ لاَ الضّالّینَ» چه معنی می‌دهد ؟
۸ چرا جمله «نَعْبُدُ و نَسْتَعینُ» به صیغه فعلی آمده‌اند و همچون «اَلْحَمْدُلِلّهِ» شکل اسمی ندارند ؟
۹ چرا در «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَاِیّاکَ نَسْتَعینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدل گشته است؟
۱۰ چرا به جای «أَعْبُدُ»، «نَعْبُدُ» آمده است ؟
۱۱ استعانت از ابزار، با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است ؟
۱۲ چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت به سوی صراط ؟
۱۳ چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ ونگهداری در صراط ؟
۱۴ چرا به جای «صراط»، واژه‌های «طریق و یا سبیل» نیامده است ؟
۱۵ چرا برای «مغضوبین»، تعبیر «غیر» و برای «ضالین»، تعبیر «لا» جهت نفی آمده است ؟
۱۶ چرا در «الَّذینَ اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مَغْضُوبِ» نسبت مجهول است؟ و در «ضالّین» به خود آنان نسبت داده است ؟
۱۷ عنوان سوره چیست؟ و چه رابطه‌ای با محتوای آن دارد؟
۱۸ موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست ؟
پاسخ‌ها
سؤال ۱: معنای «اللّه رحمن و رحیم» چیست؟ [۲۷۴]
الف: «اللّه» اسم عَلَم، اصلش «اله» یا «وِلاه» یا «لِیاه» است که به عنوان صفت مشبه، به کار رفته است.
بنابر اوّل: یا از فعل أَلَهَ (عبادت کرد)، یَأْلَهُ می‌باشد که «اِله» به معنی «معبود» خواهد بود.
و یا از فعل أَلِهَ (متحیر گشت)، یَأْلَهُ می‌باشد که «اِله» به معنی «ذاتی است که عقول از درک کنه ذاتش در حیرت و سرگشتگی به سرمی‌برند».
بنابر دوّم: از فعل وَلِهَ (شیفته گشت) یَوْلَهُ می‌باشد که «وِلاه» به معنی «ذاتی است که از رؤیت دیدگان در حجاب قراردارد».
هر چهار معنی مؤیدات بسیاری از قرآن و روایات دارد که به جهت وضوح و اطلاله کلام از ذکر آن خودداری می‌کنیم پس «اللّه»، «ذاتی است که معبود همه پدیده‌هاست و آن‌ها شیفته و بی‌قرار و مشتاق به سوی اویند و از درک کنه ذات کبریایش در حیرت و از دیدار ذاتش در حجاب قراردارند».
با این معنی دقیق، می‌بینیم چشم‌انداز و تصویر روشنی از اسم جلاله الهی، در برابر افکار و عقول جلوه‌گر می‌شود.
ب: «رَحْمن» صیغه مبالغه از ریشه «رحمت» می‌باشد، به معنی کسی که رحمت فراوانی را ابراز می‌دارد.
این معنی در فرهنگ قرآن چهره روشنی می‌یابد: کسی که همه اشیاء و مخلوقات حتی کفار را زیر پوشش رحمت عام خویش قرار داده است:
«...وَ رَحْمَتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَسَاَکْتُبُها لِلَّذینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکوةَ وَ الَّذینَ هُمْ بِاآیاتِنا یُؤْمِنُونَ»[۲۷۵]
(و رحمت من هرچیزی را فراگرفته‌است پس‌آن را برای کسانی‌که پیوسته تقوی پیشه‌می‌کنند و زکات‌می‌دهند و برای کسانی‌که آنان به آیات ما ایمان دارند، ثبت و مقررخواهیم‌نمود).
«...رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْما»[۲۷۶]
ت: «رحیم» صفت مشبهه از ریشه «رحمت» می‌باشد کسی که رحمت ثابت و پایدار دارد.
در فرهنگ قرآن، این صفت الهی صرفا مؤمنین را شامل می‌شود که شکر رحمت واسعه ناشی از رحمانیت الهی را به جای می‌آورند، نیمه دوم آیه قبل این نکته را به خوبی گویاست در سوره احزاب نیز این معنی تأکید می‌شود:
«... وَ کانَ بِالمُؤْمِنینَ رَحیما» [۲۷۷]
(و او صرفا نسبت به مؤمنین رحیم است). توجه به این نکات در این سه اسم الهی بسیاری از سؤالات دیگر را پاسخ می‌دهد.
سؤال ۲: چرا در میان اسماء الهی این سه اسم با این ترتیب خاص آمده‌اند؟ و چرا این ذکر در صدر سوره‌ها تکرار شده است ؟
الف: اسم «اللّه» جامع جمیع صفات شؤون الهی است ؛ به همین جهت برجسته‌ترین اسم برای معبود پدیده‌هاست که در فرهنگ قرآن و اسلام مطرح است و شأن خالقیت به این اسم جامع برمی‌گردد:
«اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَکیلٌ»[۲۷۸]
با این توجه، ما مخلوق اللّه و بنده او هستیم پس در حین شروع در هر کاری و طلب نیرو و انرژی برای حرکت در مسیر بندگی، مناسب است به این اسم و شأن جامع الهی متوسل شویم و بگوییم: «بِسْمِ اللّه‌ِ».
«اللّه» خالق هستی، همه مخلوقات را از رحمت واسعه‌اش بهره‌مند ساخته است پس سزاوار است به این شأن جامع نیز که فراگیر است اشاره کنیم و لطف و رحمت بی‌دریغش را مدنظر قرار دهیم: «بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ».
با توجه به عنایت خاص الهی نسبت به مؤمنان و شاکران سزاوار است به این شأن برجسته نیز که پاسخ تمام مطلوب‌ها و نیازهای متعالی انسان مؤمن را در بردارد اشاره کنیم: «بِسْمِ‌اللّه‌ِ الرَّحْمنِ‌الرَّحیمِ».
این صفت «رحیمیت» در واقع هدف از خلقت هستی و رحمانیت الهی را نشان می‌دهد که غرض از خلقت، بهره‌مندی مخلوقات خصوصا انسان و جن از عنایت خاص او می‌باشد و اگر مخلوقی برخلاف این هدف الهی به غضب دچار گشت به سوءاختیار خویش بوده است، از این رو نتیجه رحمانیت با این که در مورد بعضی از مخلوقات، کفر به رحمت الهی است و مناسب بود ذکر غضب و عذاب نیز در پی رحیمیت او بیاید لیکن به جهت ناگزیری این نتیجه و عدم مطلوبیت، و فرعی بودن آن در نظام خلقت مطرح نگردید.
ب: با توضیح فوق، روشن می‌شود که «بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» شعاری است که مجموعه مسایل مبدأ خلقت، مسیر خلقت و مقصد خلقت و تمام وظایف بندگی و کیفیت سیر در مسیر بندگی را مطرح می‌نماید، مبدأ خلقت از «اسم‌اللّه» و مسیر خلقت از «رحمانیت الهی» روشن می‌گردد که برجسته‌ترین جلوه رحمانیت نعمت «بعثت انبیاء» و سپس «خلقت انسان» و سپس تعلیم تکلم و بخشیدن قدرت تکلم به او می‌باشد:
«اَلرَّحْمنُ. عَلَّمَ الْقُرْآنَ. خَلَقَ الاْنْسانَ. عَلَّمَهُ الْبَیانَ» [۲۷۹]
پس «تمام وظایف بندگی» در نعمت نبوت نهفته است و «کیفیت سیر» نیز علاوه بر نعمت نبوت در استعانت به این اسماء نهفته است.
«رحیمیت» نیز عنایت خدا در زندگی دنیا و آخرت را نشان می‌دهد و در واقع رحیمیت دلیل و سند زندگی ابدی پس از مرگ، و دلیل معاد و قیامت است چرا که رحیم ابدی بدون مرحوم ابدی معنی ندارد، و فقدان رحیمیت ابدی نیز نقصی است که ذات مقدس کمال غنا و لطف و رحمت، از آن بری می‌باشد.
پس با توضیحات فوق روشن می‌گردد که «بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» خلاصه تمام قرآن است از این رو، این خلاصه در ابتدای هر سوره آمده است تا تفصیلی از این خلاصه در بعضی یا همه حوزه‌های آن مطرح گردد.
سؤال ۳: معنای «حَمْد، رَبّ، عالَمین، و دین» چیست؟
«حَمْد» ستایشی است که نسبت به ارزش و زیبایی اختیاری، ابزار شود از این رو علت آمدن این واژه به جای «مدح» که به مطلق زیبایی نظر دارد، روشن می‌گردد.
«رَبّ» در اصل از «تربیت» است که آن «پرورش دادن چیزی تا کمال خویش» می‌باشد پس «ربّ» به معنی پروردگار متربی تا کمال نهایی‌اش می‌باشد ؛ در بعضی از استعمالات قرآن به معنی صاحب اختیار و سید و آقا می‌باشد [۲۸۰] که در سوره حمد با توجه به ذکر «اللّه» صرفا شأن تربیت را نظر دارد.
«عالَمین» جمع «عالَم» به معنی مجموعه‌ای از هر صنف یا نوع از موجودات می‌باشد پس «عالمین» مجموعه اصناف و انواع موجودات هستی را نظردارد.
در قرآن کریم به معنی اصناف و مجموعه انسان‌ها و جنیان نیز آمده است:
«اِنَّ اللّهَ اصْطَفی ادَمَ وَ نُوحا وَ الَ اِبْراهیمَ وَ الَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ»[۲۸۱]
«...یا مَرْیَمُ اِنَّ اللّهَ اصْطَفیکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفیکِ عَلی نِساءِ الْعالَمینَ»[۲۸۲]
لیکن این معنی با سیاق آیات سوره حمد که شأن اللّه را در جهان هستی دنبال می‌کند مناسبتی ندارد.
این معنی فراگیر از «عالمین» در سوره اعراف و سور دیگر آمده است:
«اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الاْمْرُ تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ»[۲۸۳]
«دین» از ریشه دانَ یَدینُ، به معنی «گردنسپاری و انقیاد در چهارچوب و ضوابطی خاص» می‌باشد. [۲۸۴]
از این رو، در استعمالات قرآنی، گاه بر جنبه گردنسپاری و انقیاد آن تأکید می‌شود و گاه بر ضابطه و قانونمندی در آن.
هر دو استعمال را یک جا آیه سوره توبه جمع نموده است:
«قتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ... وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ...»[۲۸۵]
فعل «یَدینُونَ» بر گردنسپاری و کلمه «دین» بر شریعت و قانون الهی تأکید دارد. در سوره یوسف به معنی «قانون مملکتی» نیز آمده است:
«ما کانَ لِیَأْخُذَ اَخاهُ فی دینِ الْمَلِکِ»[۲۸۶]
«دین» را از آن رو به شریعت الهی یا به قانون مملکتی اطلاق می‌کنند که باید مورد اطاعت و انقیاد واقع گردد، «فرد دین» نیز یعنی کسی که قانون خدا را پذیرفته و در برابر آن تعهد سپرده است و احکام و فرامین آن را به گردن گرفته است تا در خویش و جامعه پیاده کند.
به قرض هم «دَیْن» می‌گویند، زیرا بر عهده انسان قرارگرفته است و انسان مسؤول و متعهد ادای آن می‌باشد.
با توضیحات فوق روشن می‌گردد برخلاف معنای مرسوم «یَومِ الدّینِ» به معنی روز جزاء معنای آن «روز گردنسپاری و انقیاد تام در برابر حاکمیت الهی»، است که هول و هراسی عظیم را در وجود مخاطب خویش القاء می‌کند.
این معنی از «یَوْمِ الدِّین» و هول و هراس عظیم آن را سوره انفطار شاهد است:
«...یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدّینِ...وَ ما اَدْریکَ ما یَوْمُ الدّینِ...یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئا وَ الاْمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ»[۲۸۷]
(در روز انقیاد و گردنسپاری به خدا، با بریان شدن داخل آن جهنم می‌شوند!... و چه چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟ سپس چه‌چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟ [۲۸۸] روزی است که هیچ نفسی بر هیچ نفسی حتی خودش مالک چیزی نمی‌باشد و فرمان در آن روز مختص اللّه است) .
می‌بینیم «مقهوریت نفوس» و «قاهریت مطلقه الهی» در معنی «یَوْمِ الدِّینِ» به خوبی منعکس است. با این توجه معنی «روز جزا» نتیجه انقیاد و گردنسپاری هول‌انگیزدر روز قیامت‌می‌باشد نه‌معنی مطابقی آن.
در احادیث آمده است که امام سجاد علیه‌السلام آنقدر آیه «مالِکِ یَوْمِ الدّینِ» را تکرار می‌نمودند که نزدیک بود جان خویش را بر سر آن گذارند .
آیه سوره انفطار هم قرائت «مَلِکِ یَوْمِ الدّینِ» و هم قرائت «مالِکِ یَوْمِ الدّینِ» را تأیید می‌نماید.
سؤال ۴: چرا «حمد به «اللّه» نسبت داده شده است ؟
«اللّه» زیباست ؛ «اِنَّ اللّه‌َ جَمیلٌ»، و خالق هستی، و آنچه از اسم و صفت ارزشمند و زیباست از آن اوست: «وَ لِلّهِ الاَسْماءُ الحُسْنی» [۲۸۹]، و مخلوق خالق زیباست: «اَلَّذی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقَهُ» [۲۹۰]: و هر آنچه زیبایی از مخلوق سرمی‌زند از خدا سرچشمه می‌گیرد و از جانب اوست: «ماآ اَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ»[۲۹۱] و حمد نیز نظر به زیبایی اختیاری خلقت دارد، چه طبیعت و چه انسان و فعل او ؛ از این رو، هر حمد و ستایشی از هر ستایشگر نسبت به هر محمودی از آن خداست و در حقیقت به او برمی‌گردد ؛ پس، «أَلْحَمْدُ لِلّهِ».
سؤال ۵: چرا در «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» و «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست ؟
ابتدا به هر عملی با یاد خدا و نشان از او و با طلب استعانت از خدا، شأن هر موجودی در جهان خلقت می‌باشد ؛ مگر نه این که هر موجودی خالق خویش را می‌شناسد و فقر وجودیش را با غنای خالق مرتفع می‌سازد و به حمد و ستایش و تنزیه و تقدیس و نماز او می‌پردازد: «کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ...»[۲۹۲] ؛ (هر یک از پدیده‌ها، به یقین نماز و تسبیحش را می‌داند!».
«اِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ اِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلکِنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ»[۲۹۳]
(هیچ چیزی نیست مگر آن که به همراه ستایش او، خدا را از هر عیب و نقصی‌مبرامی‌شناسد می‌داند ولیکن شماتسبیح آنان را درنمی‌یابید).
«یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الاْرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ»[۲۹۴] ؛ (هر که در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست می‌کند، هر روزی، او در امری مهم است) .
از این رو، با وجود آن که گوینده ذکر بَسمَله (بِسْمِ اللّه‌ِ...) و حمد، فرد یا گروهی در نماز یا غیرنماز می‌باشند گوینده این ذکر و حمد، نیامده است تا افاده عموم کند و شأن الهی را در جهان خلقت مطرح نماید و به شکل فعلی و یا شبه فعلی نیامد تا ازلیت و ابدیت این جریان ذکر و حمد و استعانت را تذکر دهد.
و دیگر این که ذکر و حمد از هر ذاکر و حامدی در حد فهم و شعور محدود اوست نه لایق ذات مقدس الهی، و به جای تسبیح و تحمید و تقدیس، تنقیص و محدودیت را با خود دارد. از این رو ،برای ذکر و حمدی در شأن مقام اولوهیت و فراتر از تعینات و حدود موجودات، بدون ذکر، ذاکر و حامد و بدون ذکر صیغه فعلی یا شبه فعلی آمده است: [۲۹۵] «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ. اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ». نکته دیگر در حذف متعلّق بسم‌اللّه می‌تواند وسعت معنی محذوف باشد که أَبْتَدِء، أَذْکُرُ، أَسْتَعینُ، أَتَوَسَّمُ و... را دربرمی‌گیرد .
در سوره صافات آمده است که صرفا عباد مخلص خدا، صلاحیت توصیف او را دارا هستند و خداوند از توصیف غیرآنان پاک و منزه‌است:
«سُبْحانَ اللّه‌ِ عَمّا یَصِفونَ. اِلاّ عِبادَ اللّه‌ِ الْمُخْلَصینِ»[۲۹۶]
توصیف این بزرگواران چگونه است ؟
«لا اُحْصی ثَناءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَما أَثْنَیْتَ عَلی نَفْسِکَ!»[۲۹۷]
( خدایا توان آن را ندارم ستایش و ثنایی بر تو را بشماره درآورم، شما خود همانگونه‌اید که خود بر خویش ستایش نموده‌اید!) .
تنها این‌ها هستند که به تمامی، عجز مخلوق و عظمت و کبریایی خالق را درمی‌یابند و او را از هرگونه عوارض مخلوق پیراسته، به درستی توصیف می‌نمایند و در نهایت «ما عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِکَ».
سؤال ۶: رابطه میان «أاللّه، رَبِّ الْعالَمینَ، أَلرَّحْمنِ الرّحیمِ وَ مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چیست؟ اللّه، به هر چیزی خلقت مناسبش را عطا کرده است و تحت تربیت خود آنان را مرحله به مرحله به کمال نهایی‌شان هدایت می‌نماید: «رَبُّنَا الَّذی اَعْطی کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی»[۲۹۸]. پس به دلیل خلقت و به دلیل ربوبیت، حمد و ستایش مختص اوست: «اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ العالَمینَ».این ربوبیت با دو شأن رحمت عام نسبت به همه موجودات و رحمت خاص نسبت به شاکران (و غضب نسبت به کافران) [۲۹۹] آنان را به زیبایی تربیت می‌نماید پس: «اَلرَّحْمنِ الرَّحیمِ».
و این‌گونه تربیت، دلیل سومی بر اختصاص تام ستایش به اوست.
این ربوبیت الهی در محدوده جهان طبیعت و فرصت عمر محدود خلاصه نمی‌گردد و به جهان ابدی آخرت کشیده می‌شود تا شاکران (و کافران)[۳۰۰] به تمامی و به کمال، پاسخ انگیزه‌ها و اعمال خویش را بیابند پس «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ».
و این نکته دلیل چهارمی است که حمد و ستایش از آن اوست.
این جریان از ذکر خلقت زیبای الهی آغاز گشته با توجه به ربوبیت با سلاح رحمانیت (خصوصا بعثت انبیاء) و رحیمیت ادامه می‌یابد و با تأکید بر مقصد نهایی و تحقق کمال ربوبیت و رحیمیت خاتمه می‌یابد که مبدأ و مسیر و مقصد، همه را دربرگرفته است.
سؤال ۷: «نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ. اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ. صِراطَ الَّذینَ‌اَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ‌غَیْرِالْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَلاَالضّالّینَ» چه معنی می‌دهد؟
الف: «نَعْبُدُ» از ریشه عَبَد متخذ از اصطلاح طریقٌ مَعَبَّدٌ (راه از سنگلاخ کوبیده شده و هموار) است که عبد وجودی است که سنگلاخ‌های وجودش کوبیده شده امر الهی به راحتی جاری می‌شود و به اجرا درمی‌آید، به عبارت دیگر «عَبْد» مظهر اطاعت و بندگی را نظر دارد که با عبادت‌ها و اطاعت‌ها از اوامر الهی، هر چه بیشتر موانع فکری، خلقی و روحی، عابد مرتفع گشته، به رنگ و صبغه زیبای الهی مزیّن می‌گردد:
«صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ»[۳۰۱]
(رنگ الهی را ملتزم شوید و کیست که در رنگ، از خدا زیباتر است؟ و ما صرفا او را عبادت کننده‌ایم).
ب: «اِهْدِ» از ریشه هدایت می‌باشد، به قرینه سیاق که مطلوب هدایت‌یافتگان را بیان می‌کند، هدایت‌های بالاتر در حوزه ارائه طریق و ایصال الی‌المطلوب را نظر دارد که اولی فکری است و عمدتا در حوزه وظیفه رسول‌خدا صلی الله علیه و آله و دومی وحی و عملی است که صرفا در حوزه شأن الهی قرار دارد:
«وَ اِنَّکَ لَتَهْدی اِلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»[۳۰۲]
«اِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ اَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ» [۳۰۳]
(و به یقین تو هر که را دوست بداری نمی‌توانی هدایت کنی ولیکن خدا هر که را بخواهد هدایت می‌نماید).
ت: «صِراط» از ریشه «سَرَط» می‌باشد که به جهت قرب مخرج «ص» با «ط» به تناسب «س» به «ص» مبدل گشته است.
«سِراط» به معنی راه آسان طلب و بسیار آسان می‌باشد، اصل آن از اصطلاح «سَرَطْتُ الطَّعامَ وَ زَرَدْتُهُ» می‌باشد یعنی که غذا را بلعیدم، پس راه خدا، صراط است چرا که رونده‌اش راه را می‌بلعد، راهی که راحت الحلقوم است و به راحتی أخذ و جذب (وطیّ) می‌شود و یا برعکس «صراط» راهی است که رونده‌اش را می‌بلعد و در خود فرومی‌کشد.
پس راه خدا، خود از جاذبه و کشش فطری برخوردار است و به رونده‌اش شتاب می‌دهد، برخلاف راه مغضوبین و ضالین که سنگلاخی است و رونده‌اش را به زحمت می‌اندازد.
ث: «مستقیم» به معنی بسیار پایدار و طالب پایداری است که به معنی «راست» نیز در مورد «راه» استعمال می‌شود پس در مقابل، راه مغضوبین، کج و معوج و در واقع بیراهه می‌باشد که رونده‌اش را به وارونگی و سقوط می‌کشاند:
«اَفَمَنْ یَمْشی مُکِبّا عَلی وَجْهِهِ اَهْدی اَمَّنْ یَمْشی سَوِیّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ»[۳۰۴] ؛ (پس آیا کسی که نگونسار بر چهره در سنگلاخ راه می‌رود! هدایت یافته‌تر است؟، [۳۰۵] یا آن که راست قامت بر راهی بسیار آسان و جذاب و بسیار پایدار قدم برمی‌دارد؟) .
ج: «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» از ریشه اِنْعام می‌باشد که به معنی رساندن احسان به ذوی‌العقول می‌باشد و نسبت به حیوانات به کار نمی‌رود، پس حکایت از ارزش و قدر و قیمت ذاتی و متعالی آن دارد که در شأن موجودات برتر از طبیعت حیوانی می‌باشد و راحتی و وسعت و نرمی و لطافت و عزت زندگی مادی یا معنوی را پدید می‌آورد ؛ چرا که اسماء این فعل، «نِعْمَه، نَعْماء، نَعیم و ناعِمَة» می‌باشد که در مقابل «نِقْمَة» (امر زشت و منکر و سخت و عذاب‌آور) «ضُرّ» (سختی و دشواری و بلا) و «شَرّ»، «ضَرّاء» (مبالغه ضُرّ)، «جَحیم» (آتش سوزان و شعله‌ور) و «خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (ذلیل عامل رنج کش) آمده است:
«وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَاِنَّ اللّهَ شَدیدُ الْعِقابِ»[۳۰۶]
«فَرُبَّ کَلِمَةٍ سَلَبَتْ نِعْمَةً وَ جَلَبَتْ نِقْمَةٍ...»[۳۰۷]
«اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الاْنْسانِ اَعْرَضَ وَ نَا بِجانِبِه وَ اِذا مَسَّهُ الشَّرُّ»[۳۰۸]
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَبَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ‌السَّیِّاتُ عَنِّی...»[۳۰۹]
«اِنَّ الاْبْرارَ لَفی نَعیمٍ . وَ اِنَّ الْفُجّارَ لَفی جَحیمٍ»[۳۱۰]
«وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ. عامِلَةٌ ناصِبَةٌ...وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ»[۳۱۱])
«نعمت بخشیدن» گاه به عنوان امتحان مطرح می‌گردد و جنبه ارزشی ندارد، بلکه می‌تواند وسیله کسب ارزش‌ها قرار گیرد که در (۸۳ / اسراء ؛ ۵۱ / فصلت) آمده است: «اِذا اَنْعَمْنا عَلَی الاْنْسانِ...» و گاه به عنوان مدال افتخار و ارزش آمده است.
ح: «غَیْر»، برای غیریت و بیگانگی میان دو شی‌ء می‌آید، پس آمدن «غیر» بر سر مغضوبین، بیگانگی تام و تمام میان «اَلَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» و «ألْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ» را نشان می‌دهد ؛ تقابل میان این دو گروه، خود مؤید و قرینه بر این معنی می‌باشد.
خ: «أَلْمَغْضُوبِ عَلَیْهِم» کسانی که غضب الهی بر جانشان مستقر شده است که به شهادت موارد کاربرد آن در قرآن، کسانی را نظر دارد که یکسره از رحمت الهی محروم می‌باشند و به عذاب ابدی گرفتار و دیگر امیدی به بازگشت آنان نیست و به تعبیر قرآن، مردگان در قبر می‌باشند که حتی پیامبر خدا نیز نمی‌تواند آن‌ها را هدایت نماید، چرا که از مسیر حق بسیار دور افتاده‌اند:
«فَاِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی»[۳۱۲]
«وَ ما اَنْتَ بِمُسمِعٍ مَنْ‌فِی الْقُبُورِ»[۳۱۳]
«اِنَّما یَسْتَجیبُ الَّذینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللّهُ»[۳۱۴]
«...اُولآئِکَ شَرٌّ مَکانا وَ اَضَلُّ عَنْ سَواآءِ السَّبیلِ»[۳۱۵]
ذ: «ضالین» منحرفان از مسیر حق می‌باشند که نتیجه آن، گم کردن راه حق و گم شدن در بیابان ظلمات می‌باشد، از این رو، اشتقاقات فعلی این واژه با حرف «عَنْ» که برای درگذشتن و تجاوز از حدّ به کار می‌رود، استعمال می‌شود:
«اِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ»[۳۱۶]
سؤال ۸: چرا جمله «نَعْبُدُ و نَستَعین» به صیغه فعلی آمده‌اند و همچون «أَلْحَمدُ لِلّهِ» شکل اسمی ندارند ؟
«نَعْبُدُ» و «نَستَعین» فرد با اعتقاد سالم به شأن الهی را نشان می‌دهد که به شأن بندگی خدا و استعانت از او، متلبس گشته است، این فرد چون راه بندگی را در پیش گرفته است و تا قله بندگی راه فراوانی را در پیش دارد لذا تعبیر اسمی «نَحْنُ عِبادُک» به کار نرفت چرا که معنی ثبات و استقرار را می‌رساند که هنوز حاصل نشده است حتی رسول خدا صلی الله علیه و آله که در نماز مدال افتخار «عبدخدا» بودن برایش مطرح است او نیز این تعبیر را به شکل مضارع باید در نماز بیان کند که نشان می‌دهد، قله بندگی تام و تمام عیار، نهایت نداشته، جریان بندگی و عبادت خدا دائمی است و این خود، ردّ افکار کسانی است که خود را با ادعای وصال به حق، بی‌نیاز از عبادت و التزام به احکام شریعت می‌دانند؛ آن‌جاکه رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسیر قرارداد و به نهایت سیرش نرسیده است دیگر چه جای ادعا برای دیگران باقی می‌ماند.
شکل مضارع «نَسْتَعین» نیز استمرار جریان اضطرار و عجز از بندگی و عبادت آن گونه که باید و شاید را می‌رساند که پیوسته باید از او استمداد طلبید و در جزء جزء اعمال و سیر خویش به عنایت و لطف او نظر داشت چرا که:
«ما اَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّه‌ِ...»[۳۱۷] ؛ (هر آنچه از حسنه به تو اصابت کند پس از جانب خداست).
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه‌ِ...» ؛ (هیچ حائلی از گناه و هیچ نیرویی بر طاعت و عبادت جز به واسطه خدا، وجود ندارد).
سؤال ۹: چرا در «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدّل گشته است ؟
خطاب الهی و حضور در بارگاه مقدس او را شرافتی است که نامحرمان و جاهلان به شأن و مقام الهی را نشاید، آن که فعل خدا را زیبا نبیند و ربوبیت مطلقه و فراگیر الهی را نشناسد و رحمت عام و خاص الهی را نچشیده باشد و روز انقیاد و فرمانبرداری تام قیامت، ایمان نداشته باشد، صلاحیت خطاب نمودن خدا را ندارد ؛ از این رو، پس از سیر معرفتی و ایمانی، لیاقت خطاب و حضور در بارگاه قدس حاصل می‌شود پس: «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعینُ».
مروری گذرا بر آیات قرآن نشان می‌دهد که خطابات الهی یا به مؤمنان است و یا به توده‌های مردم، و هرگز ربطی مستقیم بدون واسطه «پیامبر یا مؤمنین» کفّار را مورد خطاب قرار نمی‌دهد یک خطاب به کفار در آیات آمده است که ناظر به صحنه قیامت و سرزنش شدید آنان می‌باشد که در آن صحنه هولناک این خطاب بسیار شکننده و خردکننده است:
«یا اَیُّهَا الَّذینَ کَفَروُا لاتَعْتَذِروُا الْیَوْمَ اِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»[۳۱۸]
سؤال ۱۰: چرا به جای «أَعْبُدُ» «نَعْبُدُ» آمده است ؟
اعتراف به شؤون الهی، الزامات و تعهدات بندگی را به دنبال دارد و تک‌تک معترفین را مکلّف به اجرای فرامین الهی می‌گرداند: «اَلَمْ اَعْهَدْ اِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ اَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ اِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ.وَ اَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ»[۳۱۹]
این تعهدات با هر فردی، به طور شخصی و جدای از دیگران مطرح است و هر کسی شخصا تعهدات و تکالیفی را در برابر خدا برعهده می‌گیرد ؛ چرا که هرکس به تنهایی مسؤول اعمال خویش می‌باشد و بار کسی را دیگری برنخواهد داشت:
«وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْری»[۳۲۰]
«لَقَدْ جِئْتُمُونا فُردی کَما خَلَقْنکُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ»[۳۲۱]
با این توجه مناسبت داشت که ابراز بندگی به نحو تک‌تک و جدا جدا مطرح گردد و گفته شود: اِیّاکَ أَعْبُدُ، حال چرا به جای «أَعْبُدُ»، «نَعْبُدُ» آمده است؟
سوره‌انبیاء و مؤمنون این نکته را روشن می‌نمایند: «اِنَّ هذِه اُمَّتُکُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ» [۳۲۲]
«اِنَّ هذِهِ اُمَّتُکُمْ اُمَّةً واحِدَةً وَ اَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ»[۳۲۳]
مسؤولیت فردی تک تک افراد، باید در ضمن امت واحده، برعهده گرفته شود و الاّ تقطّع افراد به شکل احزاب و دسته‌جات متفرق، نمی‌تواند بندگی و تقوای الهی را در پی آورد، امری که ادامه هر دو آیه از آن شکایت دارد، پس باید در تشکل ایمانی امت واحد اسلامی، خدا را بندگی نمود.
امت بدون امام، معنی ندارد و امت واحد نیز ضرورتا، امامت واحد را مطرح می‌نماید. پس در هر زمانی برای امت اسلامی، امامی واحد مطرح است، امامت واحد نیز بدون عصمت و تعیین از قبل، امکان تحقق ندارد، چرا که بر امامی غیرمعصوم، به‌طور عادی امکان وحدت رأی وجود ندارد.
پس به ناچار در هر زمانی، برای امت اسلامی، امامی واحد مطرح است، امامت واحد نیز بدون عصمت و تعیین از قبل، امکان تحقق ندارد، چرا که بر امامی غیرمعصوم، به طور عادی امکان وحدت رأی وجود ندارد.
پس به ناچار در هر زمانی، امت اسلامی زیر سایه امامی معصوم قرار دارد، که باید او را بشناسد و از او پیروی نماید چرا که شرط مسلمانی و شرط صحت بندگی و عبادت‌ها می‌باشد و از این روست که رسول خدا فرموده‌اند:
«مَنْ ماتَ وَ لا یَعْرِفُ اِمامَهُ ماتَ میتَةٌ جاهِلیَّةً»[۳۲۴]
الزام به شناخت امام در شرایط وجود مدعیان دروغین در هر زمان، تعیین و انتصاب از قبل را با خود به همراه دارد والاّ امکان شناخت امام غیرمعصوم و غیرمعیّن و وحدت بر او عملاً در هر زمانی وجود ندارد.
در عصر غیبت، امامت واحد زیرپرچم امام عصر حضرت حجت علیه‌السلام باید تحقق یابد و الاّ امامتی جاهلی خواهد بود.
تأکید فراوان در برقراری نماز به شکل جماعت، خود ضرورت این وحدت امت، زیر سایه امام واحد را به خوبی نشان می‌دهد.
با این توضیحات روشن می‌گردد که اعتصام به ریسمان الهی به شرط وحدت و یکپارچگی می‌باشد و الاّ اعتصامی محقق نخواهد گشت:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعا وَ لا تَفَرَّقُوا...»[۳۲۵]
سؤال ۱۱: استعانت از ابزار با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟ آنچه از امکانات و ابزار عامل رشدی که در این جهان طبیعت، خداوند نهاده است باید به کار گرفته شود و این سنت قطعی و جاری خداست:
«أبَی اللّه‌ُ أَنْ یُجْرِیَ الاُمُورَ اِلاّ بِأَسْبابِها»[۳۲۶]
با این توجه، پس استعانت صرف‌از خدا چه‌معنی می‌دهد؟
با دقت در بیانات قرآن و حدیث روشن می‌گردد، معنی توحید در این زمینه این است که با وجود استفاده از ابزار، خدا را مسبب الاسباب بدانیم و تأثیر علل طبیعی و مادی را در گرو اذن خدا، ببینیم از این رو بر خدا نه بر اسباب تکیه کنیم و با وجود استفاده از ابزار، صرفا او را صاحب عنایت بدانیم:
«اِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُوالْقُوَّةِ الْمَتینُ »[۳۲۷]
«اَللّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَکیلٌ» [۳۲۸]
در این زمینه، سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله به عرب شتر گم کرده، گویاست که «اعْقِلْ وَ تَوَکَّلْ» ؛ «عقال شتر را به زمین بکوب لیکن بر خدا تکیه کن (نه بر میخ کوبیده شده)» !
سؤال ۱۲: چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت به سوی صراط؟
هدایت، گاه به سوی صراط است و گاه در صراط می‌باشد که دوّمی استمرار هرچه بیشتر عنایت و هدایت الهی را نظر دارد با توجه به پاسخ سؤال ۱۰ روشن گشت که به دلیل سوره یس و غیره کسی که در جریان بندگی خدا، قرار گرفت، در واقع در صراط مستقیم قرار گرفته است، از این رو، دیگر معنا ندارد هدایت به سوی صراط را طلب نماید، بلکه نیازمند هدایت در صراط مستقیم می‌باشد:
«اَنِ اعْبُدُونی هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ» [۳۲۹]
«اِنَّ اللّهَ رَبّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذاصِراطٌ مُسْتَقیمٌ»[۳۳۰]
سؤال ۱۳: چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهداری در صراط ؟
طلب هدایت به جای طلب حفظ و نگهداری در صراط، اشاره به عدم توقف و سیر مستمر انسان دارد که امری جبری است و لذا ضرورت هدایت و راهنمایی در مسیر مطرح است نه حفظ و نگهداری انسان:
«یا اَیُّهَا الاْنْسانُ اِنَّکَ کادِحٌ اِلی رَبِّکَ کَدْحا فَمُلاقیهِ»[۳۳۱]
(ای انسان به یقین تو به سوی پروردگارت با رنج و کوشش در حرکتی پس او را لاجرم دیدار کننده‌ای).
«لَتَرْکَبُنَّ طَبَقا عَنْ طَبَقٍ»[۳۳۲] ؛ (بی شک مرحله‌ای را از پی جدا شدن از مرحله‌ای طی خواهید نمود).
این سیر جبری، جهت آن به‌اختیارانسان می‌باشدکه یا به سوء اختیارش به‌طرف دوزخ رود یا به عنایت خدا به جنت و رضوان الهی رسد.
تا مادامی که هوای نفس انسانی در کار است و تا مادامی که شیطان، به کار شیطنت و اغواگری می‌پردازد خطر سقوط و بیرون افتادن از صراط، انسان را تهدید می‌کند، بنابراین، ضرورت طلب دائمی هدایت در صراط، برای انسان مطرح خواهد بود، سرنوشت نهایی «شیطان، بلعم باعورا» و دیگرانی که در صراط مستقیم بودند سپس ساقط شدند و به منجلاب بیچارگی و عذاب ابدی هبوط کردند، این اضطرار به عنایت دائمی خداوند، در جریان حرکت در صراط را بازگو می‌کند، تا زمانی که مرگ، این رفیق شفیق، در رَسَد و جریان هدایت یافتگی ما را قطعی نماید که در این جاست که انسان از خطر جسته و به فوز و فلاح رسیده است: «فُزْتُ وَ رَبِّ الکَعْبَةِ»[۳۳۳]
«اَفَما نَحْنُ بِمَیِّتینَ.اِلاّ مَوْتَتَنَا الاْوُلی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ . اِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ»[۳۳۴] ؛ (پس آیا ما جز مرگ اولمان میرنده‌ایم؟ و ما هرگز معذّب نخواهیم بود، بی‌شک این پیروزی عظیم می‌باشد).
سؤال ۱۴: چرابه‌جای «صراط»،واژه‌های«طریق‌و یاسبیل»نیامده‌است؟
«طریق» راهی است که باید آن را با تلاش و کوشش، کوبیده و هموار نمود، چرا که از ریشه «طَرْق» به معنی سخت کوبیدن می‌باشد حال آن که راه خدا حقیقتش راهی است بسیار سهل و پرجاذبه که به رونده‌اش هرچه بیشتر شتاب می‌دهد، چرا که این راه، راه فطرت و سرشت الهی است:
«فَاَقِمْ‌وَجْهَکَ‌لِلدّینِ حَنیفافِطْرَتَ‌اللّهِ»[۳۳۵]
تلقّی سختی راه، از نفس امّاره انسان ناشی می‌شود که نمی‌خواهد به زیر اطاعت خدا و فرامین او درآید .
«سَبیل» به معنی راه آسان است، لیکن با توجه به کاربردهای آن در قرآن برخلاف صراط، به شکل جمع نیز به کار رفته است که نشان می‌دهد راه‌ها به سوی خدا وجود دارد، لیکن همه آن‌ها در صراط قرار دارند که همچون شاهراهی است که رونده‌اش را در خود فرومی‌کشد و به سیرش شتاب می‌دهد.
راه‌های متعدد در مسیر خدا با توجه به شرایط مختلف فکری روحی، نام‌خانوادگی و اجتماعی افراد مطرح است که هرکس از وضعیت خاصی، حرکت به سوی خدا را آغاز می‌نماید و تکالیفی خاص خویش، علاوه بر تکالیف مشترک مسلمانی را برعهده دارد ؛ پس سبیل به خصوصیات و خاستگاه فردی و اجتماعی مؤمنین نظر دارد، حال آن که در صراط وجه اشتراک کلی مؤمنین و وحدت مسیر آن‌ها مدّ نظر می‌باشد ؛ از آن جا که محتوای سوره، بیان رؤس کلی و فهرست مسایل اساسی قرآن می‌باشد از این رو، مناسبت داشت که تعبیر «صراط» به کار گرفته شود.
علاوه بر آن، در صورت عدم ذکر «صراط مستقیم»، نکته جاذبه راه، راست و با استقامت بودن را که که سالکش را به استقامت می‌کشاند و از کجی و انحراف، مانع می‌شود و او را به پای وامی‌دارد، از دست می‌رفت.
سؤال ۱۵: چرا برای «مغضوبین» تعبیر «غَیْر» و برای «ضالین»،
تعبیر «لا» جهت نفی آمده است.
در سؤال ۷ پاسخ آن گذشت.
سؤال ۱۶: چرا در «اَلَّذینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مَغْضُوب»، نسبت مجهول است؟ و در «ضالّینَ»، به خود آنان نسبت داده است؟
در مورد نعمت داده‌شدگان، و غضب شدگان، پاداش قطعی عملشان مطرح است که به خدا منتسب می‌باشد، لیکن با این توجه که هدایت یافتگی مؤمنین به عنایت مستمر خدا صورت گرفته است از رو، نسبت نعمت صریحا به خداوند داده شده است، در حالی که مغضوبین، به سبب فساد و تبهکاری خویش، مستوجب غضب الهی گشته‌اند از این رو، صریحا به خداوند منتسب نشده است، علت دیگر، بیان عدم مطلوبیت غضب در جهان خلقت از جانب خدا می‌باشد که به حکم عدالت و حکمت الهی باید صورت پذیرد، از این رو در صدر سوره نیز از آن خودداری شد.
دلیل دیگر، مقام و جایگاه این سوره می‌باشد که سخن از حمد و ستایش خداوند و سخن از رحمت و عنایت او می‌باشد لذا غضب به خداوند منتسب نگشت.
در اسناد ضلالت به خود گمراه‌شدگان، نظر به عملکرد آنان دارد نه پاداششان، چرا که هنوز استقرارشان در مسیر ضلالت قطعی نشده است و امید به هدایت آنان می‌رود و اینان همان «کوران و کرانی» می‌باشند که قرآن در تقسیم‌بندی روحی مردم مطرح می‌نمایند: «فَاِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ اِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ . وَ ما اَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ اِنْ تُسْمِعُ اِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِاآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ»[۳۳۶]
تقابل میان «مردگان، کران و کوران» نشان‌دهنده امکان هدایت دو دسته اخیر می‌باشد که با توجه به سوره حمد همان «ضالین» می‌باشند، لیکن «مردگان» کسانی هستند که آگاهانه و به عمد راه کفر و تباهی را اختیار کرده‌اند:
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها اَنْفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ»[۳۳۷] «اَفَرَاَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَویهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً»[۳۳۸]
سؤال ۱۷: عنوان سوره چیست و چه رابطه‌ای با محتوای آن دارد ؟
عناوین سوره «سَبعا مِنَ المَثانی»، «حَمْد»، «فاتِحَةُ الکِتاب» «اُمُّ القُرآن» می‌باشد.
تعبیر اوّل، که به معنی «یک هفتای با عظمت فراتر از وصف بشری از قرآن مورد تمجید» است که در سوره حجر همتراز همه قرآن مطرح شده است چرا که چکیده و خلاصه تمام مباحث قرآن می‌باشد:
«وَ لَقَدْ اتَیْناکَ سَبْعا مِنَ الْمَثانی وَ الْقُرْانَ الْعَظیمَ»[۳۳۹]
سوره «حَمْد» است چرا که تمام ادله اختصاص حمد به خدا را به همراه بیان جامع تمام شؤون الهی از مبدأ تا معاد را با خود دارد و علاوه بر آن کیفیت حمد لسانی و حمد عملی را به ما می‌آموزد.
«فاتِحَةُ الکِتابِ» است چرا که همچون فهرست و مقدمه‌ای جامع، در مورد محتویات قرآن می‌باشند ؛ این عنوان در احادیث مکررا به کار رفته است که دلیل بر خدایی بودن چینش سور نیز می‌باشد.
«أُمُّ القُرْآن» است چرا که با توجه به محتوای سوره و با توجه به آیه محکم و متشابه (که محکمات را أُمُّ الکِتاب می‌نامد) این سوره جزء آیات محکم می‌باشد و هیچ آیه متشابهی در این سوره وجود ندارد و دیگر این که، مرجع کلی تمامی قرآن می‌باشد.
سؤال ۱۸: موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست ؟
«موضوع سوره» با توجه به عنوان حمد و سیاق آن «بیان شأن کلی خالق و مخلوق، نسبت به یکدیگر می‌باشد».
هدف سوره، آموزش کیفیت حمد و ستایش و بندگی خدا، از جهت فکری و عملی می‌باشد.
«مخاطب سوره» از معرفت‌هایی برخوردار است، این معرفت‌ها نسبت به خالقیت الهی ؛ ربوبیت او در هستی و درک و چشیدن رحمت بیکران و عنایت خاص خداوندی و باور به قیامت، در کنار درک شأنیت انحصاری ستایش‌ها مخصوص خداوند است.
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاَحْیابِهِ الاْرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَیَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ»[۳۴۰]
«وَ لَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللّهُ قُلِ الْحَمْدُلِلّهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ»[۳۴۱]
لیکن همان‌گونه‌که درآیات، مشاهده می‌کنیم، درک انحصار ستایش‌ها و کرنش‌ها برای خداوند خالق هستی، برایشان مفهوم نبود، ریشه این مسئله: «عدم علم و علم تعقل» می‌باشد که مقاطع آیات به آن اشاره دارند.
پس، مخاطب این سوره از «علم و عقل» برخوردار است و اهل اندیشه و تفکر می‌باشد که مبدأ و مسیر و مقصد هستی را می‌شناسد این شأن در اواخر سوره آل‌عمران، به «أُولُواالاْلْبابِ» نسبت داده شده است:
«اِنَّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لاَیاتٍ لاِولِی الاْلْبابِ. اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاما وَ قُعُودا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الاْرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ»[۳۴۲]
پس معلوم می‌شود، مخاطب این سوره «اُولُواالاْلْباب» [۳۴۳] هستند که اهل فکر و ذکر و تعقل و علم و آگاهی می‌باشند پس باید خود را به سطح اولواالالباب رساند تا صلاحیت خطاب این سوره را به دست آوریم.
نمونه‌هایی دیگر:
الف: «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی‌الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ...» [۳۴۴]
در آیه شریفه «مِنْ» در «مِنْکُم» را بعضی از مفسرین به معنی تبعیض و بعضی دیگر به معنی بیان جنس گرفته‌اند که در صورت اول مسؤولیت دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر بر عهده گروهی خاص، خواهد بود در معنی دوّم، مسؤولیت این امر خطیر بر عهده تک تک مسلمین می‌باشد و اختصاصی به گروه خاصی نخواهد داشت.
توجه به آیات قرآن و احادیث در این زمینه، به وضوح نشان می‌دهد که امرِ «دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر»، در شأن و وظیفه هر مؤمنی می‌باشد و سخن به عدم تفاوت در نتیجه بحث بنابر هر یک از دو ترکیب، صحیح به‌نظر نمی‌رسد چرا که هر مؤمنی مجموعه ارتباطاتی را با محیط خانوادگی و اجتماعی خویش دارد و در این مجموع ارتباطات همواره احتمال وقوع خطاها و کجروی‌ها وجود دارد که مسؤولیت تذکر به آن‌ها بر عهده کسانی است که در صحنه حضور دارند و از آن مطلع می‌باشند که گاه صرفا خود انسان ناظر کجروی و گناه و آلودگی می‌باشد، خصوصا در مواردی که در داخل خانواده‌ها و در دایره محدودی برملا می‌شود ؛ پس در همه صحنه‌های اجتماعی و خانوادگی هر کسی به میزان درک و شعور و معرفت ایمانی خویش مسؤولیت دعوت به خیر و تذکر و توصیه به حق و توصیه به صبر و امر به معروف و نهی از منکر را برعهده دارد.
ادله بیانیه بودن «مِنْ» از این قرار است:
۱ آیه ۱۱۰ همین سوره آل‌عمران که پس از ۶ آیه از آیه مورد بحث ما مطرح است، خصلت «امر به معروف و نهی از منکر» را به همه مؤمنین نسبت می‌دهد:
«کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ...» ؛ (شما بهترین امتی هستید که از قبرستان بشریت و از دل ظلمات به نفع مردم، بیرون کشیده شده‌اید که پیوسته امر به معروف و نهی از منکر می‌نمایید و به خدا ایمان دارید).
می‌بینیم شأن مستمر امر به معروف، را آیه شریفه به همه امت نسبت می‌دهد و مخاطبین این آیه همان مخاطبین آیه مورد بحث ما می‌باشند .
۲ سوره عصر شهادت می‌دهد که هر انسانی در خسارت غوطه‌ور است مگر کسانی که ایمان آورند و اعمال صالح انجام دهند و یکدیگر را به حق و صبر و شکیبایی توصیه کنند.
این «توصیه به حق و صبر» همان شأن «دعوت به خیر و امر به معروف» می‌باشد که هر که از این معنی برکنار باشد در خسارت سرمایه‌های انسانی الهی‌اش گرفتار شده است ؛ پس این توصیه برعهده همه می‌باشد.
۳ در احادیث وارده در اهمیت این واجب، مؤمنی را که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کند ضعیف‌الایمان و مورد بغض خداوند معرفی می‌کند که این امر، حکایت از شمول این واجب بر همگان دارد: «اِنَ‌اللّه‌َ عَزَّوَجَلَّ لَیُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعیفَ الَّذی لا دینَ لَهُ، فَقیلَ: وَ مَا الْمُؤْمِنُ الضَّعیفُ الَّذی لا دینَ لَهُ؟ قالَ: اَلَّذی لایَنْهی عَنِ المُنْکَرِ...»[۳۴۵]
۴ تشبیه بر رسول خدا که جامعه را به کشتی در دل دریا، مثل می‌زند نشان می‌دهد جلوگیری از تخریب در هر گوشه این کشتی، متوجه همه افراد، خصوصا کسانی است که به مورد نزدیک‌تر و آگاه‌تر و از قدرت بیشتری برخوردارند به هرحال، این مسئله امری عمومی بوده و در شأن تک تک مؤمنین می‌باشد ولو این که اقدام عملی بر رفع مشکل در هر صحنه‌ای، با حضور عده‌ای با کفایت، کفایت می‌کند لیکن بهرحال این وظیفه برای هر کسی در طول زندگی، به کرات ضرورتش مطرح می‌گردد خصوصا آن جا که صرفا او ناظر صحنه بوده باشد.
۵ ادله ضرورت تعلم احکام و ضوابط دین [۳۴۶] و ادله تکلیف در حد وسع و به میزان امکان فهم و شعور و دارائی‌های خدادادی، [۳۴۷] تحقیق شرط علمی دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر را تأکید می‌کنند.
پس وقتی آگاهی ضرورت داشت، در پی آن، نشر آگاهی و ادامه آن، تحقق عملی و رفع موانع آن، واجب می‌گردد، پس همه مکلف به کسب آگاهی در حوزه دین می‌باشند و هرکس به میزان توان وجودی و آگاهی در مسیر دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر، باید قدم بردارد.
ب: «ذلِکَ لِیَعْلَمَ اَنّی لَمْ اَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ اَنَّ اللّهَ لا یَهْدی کَیْدَ الْخاآئِنینَ. وَ ماآ اُبَرِّءُ نَفْسیآ اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةُ بِالسُّوآءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّیآ اِنَّ رَبّی غَفُورٌ رَحیمٌ»[۳۴۸]
گوینده سخن در آیات فوق کیست ؟
مشهور مفسرین آن را به یوسف علیه‌السلام نسبت داده‌اند و این از شگفتی‌های تفسیر است. دلایل عمده بر این نظر سخنان عمیق و موحدانه‌ای است که در آیات فوق مشاهده می‌شود که از آن زن هوسران مشرک، این سخنان نمی‌تواند سرزند.
با تدبّر در جریان سیر آیات و واقعیت‌های روانی انسان، معلوم می‌گردد گوینده نه یوسف علیه‌السلام ، بلکه همسر عزیز مصر می‌باشد:
۱ آیه فوق ادامه جریان محاکمه در حضور پادشاه مصر است که در آن صحنه اصلاً یوسف علیه‌السلام حضور ندارند تا گوینده آن سخنان باشد، بلکه حضرت در زندان ماند تا پرونده‌ها بررسی شده، در فضای روشنی با عزت تمام با پادشاه روبرو شود.
۲ تعبیر «ذلک» بدون شاهدی از سیاق آیه به یوسف علیه‌السلǙϘѠزندان و این سخن، جریان تشکیل دادگاه فاصله انداخته است.
۳ برگشت «ذلک» به سخن حضرت جهت اثبات این که پادشاه یا همسر این زن بداند که من در غیاب او به او خیانت نکردم، بسیار عجیب است، چرا که در آیات قبل از جریان زندان، به روشنی معلوم می‌گردد که همه اطرافیان و حتی زنان سرشناس شهر، به‌بی‌گناهی وپاکی یوسف علیه‌السلام واقف گشتند و مسئله شبهه‌ای نداشت تا حضرت، اثبات عدم خیانت نماید:
«حشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرا اِنْ هذآا اِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ»[۳۴۹]
«یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِری لِذَنْبِکِ»[۳۵۰]
(یوسف از این مسئله اعراض کن و خانم شما نیز از گناهت استغفار کن!).
اما خیانت به پادشاه در غیاب او هم بی‌معنی است چرا که مسئله ناموسی به پادشاه ربطی ندارد تا در فرض وقوع، خیانت به این محسوب شود، دیگر این که از ابراز علاقه زنان سرشناس شهر و اعتراف صریح همسر عزیز در برابر زنان و کوچک تلقی کردن گناه زن از جانب شوهرش و اعلان صریح زن مبنی بر ادامه اصرار خویش در تسلیم نمودن یوسف علیه‌السلام ، همه و همه نشان می‌دهد که وقوع حادثه در فضای آلوده دربار و اعیان شهر، حتی عیب کوچکی تلقی نمی‌شد تا چه رسد که خیانت به پادشاه، در غیاب او به حساب آید و اصلاً در غیاب پادشاه، سخن بی‌معنایی است مگر پادشاه همسر آن خانم بود که خیانت در غیاب او مطرح باشد، علاوه بر آن، از سخنان زنان هوسران و سرشناس شهر برمی‌آید که طلب کام‌گیری همسر عزیز از غیرشوهرش، عیبی نداشت بلکه عیب این‌جا بود که آن فرد، غلام باشد! که از حیث اجتماعی موجودی بی‌اعتبار و بی‌شخصیت و ذلیل تلقی می‌شد و دون شأن آن خانم بود که به یک فردی از این طبقه ابراز علاقه کند!: «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدینَةِ امْرَأَتُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتیها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبّا اِنّا لَنَریها فی ضَللٍ‌مُبینٍ»[۳۵۱] ؛ (و عده‌ای از زنان در شهر گفتند که همسر عزیز با غلامش نسبت به نفس او مراوده دارد که عشق غلام به صمیم قلبش رسیده است بی‌شک ما او را در گمراهی روشنگری می‌بینیم).
۴ استبعاد کلمات توحیدی از همسر عزیز مصر، خود، موجب شگفتی است چراکه آن جا که «سَحَره» با یک برخورد کوتاه با حضرت موسی علیه‌السلام متحول می‌شوند و به اوج ایمان دست پیدا می‌کنند و آن جا که کنیزکی بی‌حیاء در زندان امام هادی علیه‌السلام ظرف دو روز متحول می‌شود، چگونه زنی که بسیار هشیار و زیرک و روانشناس می‌باشد[۳۵۲] پس از سال‌ها ارتباط از نزدیک با حضرت و مشاهده عجایب معنوی و روح ملکوتی حضرت، آن هم با گذشت حدود ۱۴ سال از زندان یوسف علیه‌السلام و دیدن استقامت حضرت در عدم پاسخگویی به مطلوب آن زن، متحول نشود و آن سخنان را که بارها و بارها در رفتار و کردار و سخنان یوسف دیده است بازنگوید: «ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الاْیتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّیحینٍ» [۳۵۳]؛ (سپس بعد از آنکه معجزات فراوانی را از حضرت مشاهده نمودند امر چنین ظاهرشدکه بایداو را تامدتی زندانی‌کنند تاغائله‌ابراز علاقه خانم‌ها به او فروکش کند! یا آنکه یوسف علیه‌السلام تسلیم هوس همسر عزیز شود!) .
۵ عدم تبرئه نفس از جانب حضرت یوسف علیه‌السلام در یک چنین جایگاهی که همه فاسدند و غرق در تباهی، خود نسبتِ بسیار شگفتی است، معنا ندارد یوسف پاک و مقدس به عناصر آلوده بگوید من نفسم را تبرئه نمی‌کنم اصلاً حضرت با اصرار از زندان خارج نشد تا پاکی و قداستش را به دستگاه آلوده پادشاه و شخص او بفهماند و آنان را محکوم نماید، این جا جایی نیست که حضرت یوسف، از عجز بندگی در عدم ارتکاب گناه، سخن گوید، [۳۵۴] در این شرایط این گونه سخن گفتن از جانب یوسف پاک و مطهر، راه عذر و بهانه و کوچک شمردن گناه را برای عناصر آلوده فراهم می‌نماید: «وقتی که یوسف نیز در معرض خطر است پس طبیعی است که ما به گناه آلوده شویم»!
حال آنکه اینجا جای استیضاح و شرمنده نمودن احساس شدید گناه را در وجود آنان پدیدار کردن، می‌باشد تا تحولی بنیادین در آنان شکل گیرد که می‌بینیم در مورد همسر عزیز شکل گرفت و متحول گشت.
۶ روایات در مورد همسر عزیز نشان می‌دهد که آن زن از پس آزادی حضرت از زندان، متحول شده است که با توجه به آیه موردبحث، شروع تحول از همین صحنه دادگاه بوده است.
۷ ممکن است اشکال شود اگر سخن مذکور از همسر عزیز باشد پس چطور قبل از دادگاه بوده است.
جواب این اشکال را قرآن کریم در تحول روحی ملکه سبأ روشن می‌گرداند که با وجود دیدن نامه ملکوتی حضرت سلیمان مزین به ذکر بسم اللّه ملکه را به تکریم وامی‌دارد و با وجود دیدن انتقال تختش از مسیر هزارکیلومتری و عجایب دیگر هنوز به حقانیت رسالت و دعوت حضرت اعتراف می‌نماید چراکه هنوز آثار شرک و بت‌پرستی در وجودش مانع از اعتراف می‌گردد تا آن که با دیدن صحنه نهر شیشه‌ای بالاخره به اعتراف درمی‌آید.
«وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّهِ اِنَّها کانَتْ مِنْ‌قَوْمٍ کافِرینَ» [۳۵۵]
(و او ملکه را از اعتراف مانع شد آنچه که او از غیرخدا می‌پرستید، چرا که او از قومی حق پوش و کافر بود) .
با این توجّه، تشکیل دادگاه و اعتراف شدید زنان اشراف، به همراه عظمت‌های یوسف علیه‌السلام و استقامت شدید او، سد روحی همسر عزیز را در پذیرش حق، یکباره شکست و این چنین مخلصانه به صداقت یوسف علیه‌السلام اعتراف نمود.
تعبیر «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» به عدم خیانت به یوسف علیه‌السلام نسبت به کتمان حقایق، نظر دارد در حالی که او در زندان به سر می‌برد.
ت: «اَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» [۳۵۶]
(به هوش باشید که صرفا با یاد خدا پیوسته دل‌ها آرام می‌گیرند) .
انحصار آرامش دل به یاد خدا، این سؤال را پیش می‌کشد: پس این آرامشی که اهل دنیا در روآوردن به لذات و غرایز و جلوه‌های زینت دنیا، احساس می‌کنند، چیست ؟[۳۵۷]
دقت در تعبیرات آیه و توجه به حقیقت لذت‌ها در زندگی، تناقض ظاهری آیه با واقعیت‌های روانی را مرتفع می‌گرداند: آیه با تعبیر فعل مضارع، استمرار آرامش دل را به یاد خدا منحصر می‌نماید و آرامش لحظه‌ای را در کنار لذات دنیا نفی نمی‌نماید، دیگر این که احساس لذت از جلوه‌های شهوات و آلودگی‌ها با تخیل استمرار و بقاء آنها همراه است وقتی که انسان به گذرا بودن و فناپذیری آنها پی ببرد دیگر دل مضطرب باتکیه برامرفانی و زودگذر هرگز آرامش پیدا نمی‌کند و اضطراب از او رخت برنمی‌بندد، چراکه انسان در پی لذت و بهره‌وری ثابت و ابدی است و توجه به تغییر و تحولات دائمی امکانات، تمام تکیه‌گاه‌های انسان را درهم فرو می‌ریزد و آرامش او را سلب می‌نماید و حزن نسبت به گذشته و خوف و ناامنی را در وجودش نسبت به آینده مبهم، پدید می‌آورد تا آنکه به تکیه‌گاهی دست یابد که دیگر تغییرناپذیر و فانی نباشد: «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوتُ» [۳۵۸] (و به خدای زنده تکیه کن که هرگز نمی‌میرد).
با توجه به این نکته می‌یابیم که آرامش مستمر و آرامش حقیقی جز با یاد خدا هرگز پدید نمی‌آید مگر در شرایط تخیل ابدی بودن لذت‌های دنیایی که آن هم گذرا و موقتی می‌باشد.
نمونه‌های تدبّر در مرتبه لطائف قرآن
مرتبه لطائف قرآن به اولیاء الهی اختصاص دارد، اینکه مرز میان مرتبه اشارات و لطائف قرآن چیست؟ در حدیث امام حسین علیه‌السلام بیان نشده است، جز آن که «اشارات» به «خواص» نسبت داده شده است و «لطائف» به «اولیاء الهی» که اجمالاً نشان می‌دهد مرتبه «اشارات» عمدتا با عقل فطری و ابزار تخصصی به دست می‌آید لیکن مرتبه «لطائف» شأنی از ولایت الهی را می‌طلبد و نورانیتی ربانی را نیاز دارد تا لطائف آیات، مکشوف گردد.
معیار ما برای این تفکیک، لطائف تفسیری بود که از ائمه معصومین و اولیاء الهی رسیده است لطائفی که نوع مفسران متخصص از درک آن عاجز مانده بودند که در نمونه‌های زیر روشن می‌گردد:
۱ «وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»[۳۵۹] درنهج‌البلاغه، حضرت‌علی علیه‌السلام درتفسیرآیه می‌فرماید:
«در زمین دوامان از عذاب خدا، قرارداشت درحالی‌که(اکنون)یکی‌از آن دو برداشته‌شده‌است پس‌دیگری‌را اخذکنید پس به‌آن محکم دست گیرید».
اما امانی که برداشته شد پس او رسول خدا صلی الله علیه و آله بود و اما امان باقی مانده پس استغفار می‌باشد چراکه خدای تعالی می‌فرماید:
«وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعَذِّبُهُمْ وَ اَنْتَ فیهِمْ وَ ما کانَ اللّهُ مَعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ» [۳۶۰]
۲ «اِنَّ اَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ‌لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّةَ مُبارَکا وَ هُدًی لِلْعالَمینَ». [۳۶۱]
در تفسیر عیاشی آمده است که: «منصور دوانیقی خواست که از اهل مکه، خانه‌هایشان را بخرد تا در مسجدالحرام وسعت ایجاد کند، آنان زیربار نرفتند، پس آنان را تشویق نمود، باز امتناع ورزیدند در نتیجه، با این شرایط اوضاع بر منصور تنگ شد، پس نزد امام صادق علیه‌السلام آمده گفت: «من از اینان چیزی از خانه‌ها و آستانه‌هایشان را درخواست کردم تا در مسجدالحرام وسعت ایجاد کنیم در حالی که در این امر، مردم مانع شدند پس ناراحتی شدیدی مرا فراگرفته است»، پس حضرت فرمود: «نباید آن مسئله تو را مغموم کند در حالی که حجت و دلیل تو بر آنان در آن مسأله چیره است» پس منصور پرسید: «و به چه چیزی بر آنان دلیل آورم؟» پس حضرت فرمود: «به کتاب خدا»، پس پرسید: «در چه موضعی از قرآن؟»، پس حضرت فرمود: «سخن خدا که "اِنَّ اَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکَّةَ..." در حالی که خداوند به تو خبر داده است که اول خانه‌ای که برای مردم قرار داده است همانی است که در مکه قرار دارد، پس اگر مردم قبل از خانه کعبه (آن زمین‌ها را) در اختیار داشتند پس آستانه و صحن منزلشان به آنان اختصاص دارد و اگر خانه کعبه از قدیم در میان آنان بوده است پس صحن خانه کعبه به خود او اختصاص دارد!». [۳۶۲]
در حدیثی دیگر، حادثه‌ای مشابه از امام موسی کاظم علیه‌السلام آمده است:
همین که "مهدی عباسی" در مسجدالحرام بنا احداث نمود، منزلی در چهارگوش مسجد باقی ماند پس آن را از صاحبانش درخواست نمود، آنان امتناع کردند، پس از فقهاء موضوع را پرسید، همه به او گفتند که سزاوار نیست که چیزی را به غصب در مسجدالحرام داخل کنی، پس علی‌بن‌یقطین به او گفت: ای‌امیرمؤمنان! من‌نامه‌ای به‌موسی‌بن‌جعفر علیه‌السلام می‌نویسم تا تو را به حقیقت امر در این مسئله، خبر دهم پس به والی مدینه نوشت که از موسی بن جعفر علیه‌السلام در مورد خانه‌ای بپرسد که می‌خواهیم آن را در مسجدالحرام داخل نماییم و صاحبان آن بر این کار امتناع می‌ورزند. راه خروج از این مشکل چگونه است ؟
والی آن را به ابی‌الحسن علیه‌السلام گفت، پس ابی‌الحسن علیه‌السلام (امام موسی کاظم) فرمود: «آیا باید جواب را در این مسأله داد؟» پس والی گفت: «دستور را چاره‌ای از جواب نیست»، پس حضرت به او فرمود: «بنویس " بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ"، اگر کعبه به مهمانی مردم فرود آمده است پس مردم به صحن کعبه اولویت دارند و اگر مردم همانانی هستند که به صحن کعبه فرود آمده‌اند پس کعبه به صحن خویش اولی است!».
صاحب المیزان می‌فرماید: «این دو روایت دربرگیرنده استدلال لطیفی هستند و گویا که "منصور" آغازگر توسعه مسجدالحرام بود سپس امر به دست "مهدی" به اتمام رسید». [۳۶۳]
۳ «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» [۳۶۴]
در تفسیر عیاشی آمده است که: «معتصم از امام جواد علیه‌السلام در مورد سارق پرسید که از چه موضعی واجب است که قطع شود؟ پس حضرت فرمود: «قطع واجب است که از مفصل ریشه انگشتان باشد پس کف دست باقی بماند»، پس معتصم پرسید: «دلیل بر آن چیست؟» حضرت فرمود: «سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله که سجده بر هفت جزء (از اعضاء) می‌باشد: صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، پس اگر دست از مفصل کف دست (مچ) یا مفصل بازو (مرفق) قطع شود برای دزد دستی نمانده است که بر آن سجده صورت گیرد در حالی که خداوند فرموده است: «وَ اَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ» (سجده‌گاه‌ها متعلق به خداست) و مقصود به سجده‌گاه، همین اعضای هفتگانه است که بر آن‌ها سجده صورت می‌گیرد پس «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ اَحَدا» و هرچه که برای خدا باشد پس نباید قطع شود!». [۳۶۵]
۴ «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ».[۳۶۶]
در اصول کافی آمده است که ابی‌حمزه می‌گوید: «ما جماعتی نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم پس ما را به طعامی دعوت نمود که برایمان به لذتبخشی و گوارایی آن، سابقه‌ای نبود و خرمایی را نیز برایمان آورد که از صفا و نیکویی‌اش، همه چهره‌ها به آن می‌نگریست پس کسی گفت: بی‌شک از این نعیمی که به آن نزد فرزند رسول خدا، متنعم شدید مورد پرستش قرار گرفت، پس امام صادق علیه‌السلام فرمود: به یقین خدای عزیز و جلیل، بزرگوارتر و بالاتر از این است که طعامی را بخوراند پس آن را به شما گوارا قرار دهد سپس از شما در مورد آن پرسش نماید، جز این نیست که از شما می‌پرسد از آنچه که به واسطه محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله بر شما ارزانی داشته است».
در حدیثی دیگر از امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «خداوند بزرگوارتر از آن است که از مؤمن در مورد أکل و شربش سؤال نماید».
در حدیثی مشابه از امام رضا علیه‌السلام آمده است که فرمود: «هیچ نعیم حقیقی در دنیا وجود ندارد»، پس بعضی از فقهاء حاضر در مجلس گفتند: «پس سخن خدای تعالی "لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیمِ" (چیست)؟، این نعیم در دنیا جز آب سرد چیز دیگری نیست»، پس امام رضا علیه‌السلام در حالی که صدایش را بلند نمود، فرمود: «و این گونه آن را شماها تفسیر نمودید و آن را بر انواع مختلفی قرار دادید، پس بعضی گفتند: «آن آب سرد است» و غیر آنان گفتند: «آن طعام نیکوست» و دیگران گفتند: «آن خواب نیکوست» در حالی که پدرم از پدرش امام صادق علیه‌السلام مرا حدیث نمود که سخن شماها در نزد امام صادق علیه‌السلام در مورد سخن خدا «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ...» مطرح شد پس حضرت غضب نموده فرمود: «خداوند هرگز از بندگانش در مورد آنچه که بر آنان تفضل نموده است سؤال نمی‌کند و به واسطه آن بر آنان منت نمی‌نهد چراکه منت گذاردن به نعمت داده شده از مخلوق قبیح است پس چگونه ممکن است که به خالق نسبت داده شود آنچه را که مخلوقین به آن خشنود نمی‌باشند، ولیکن «نعیم» حب ما اهل بیت و دوستی ماست که خداوند بعد از توحید و نبوت از بندگانش در مورد آن

سؤال می‌نماید و به جهت این که اگر بنده به آن وفا کند او را به نعیم بهشتی که زوال‌نداردخواهدکشاند». [۳۶۷]
۵ «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ. مَلِکِ‌النّاسِ... مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ»[۳۶۸] .
در حدیث «عنوان بصری» در جلد اول بحار، [۳۶۹] امام صادق علیه‌السلام حقیقت عبودیت را برای «عنوان» توضیح می‌دهد که با توجه به نکات مندرج در حدیث، تفسیری لطیف از سوره ناس می‌باشد: «... به حضرت گفتم: "یا ابا عبداللّه حقیقت عبودیت چیست؟"». فرمود: «سه چیز است: (اوّل) این که بنده برای خویش در آنچه که خداوند به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، چراکه بندگان را مالکیتی نمی‌باشد، مال را مال خدا می‌بیند، آن را هر جایی که خداوند به آن امر فرموده است قرار می‌دهند و (دوّم) این که بنده برای خویش تدبیری را (جدای از تدبیر مالک خویش) نیندیشد و (سوّم) این که تمام اشتغالش در آن چیزی باشد که خدا به آن امر فرموده و یا این که نهی نموده است.
پس هرگاه عبد برای خویش در آنچه که خدای تعالی به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، انفاق کردن برای او آسان و راحت خواهد بود، در آنچه که خدای تعالی به او امر کرده است که در آن مورد انفاق نماید.
و هرگاه بنده تدبیر نفس خویش را بر مدبر خویش واگذار نماید، حوادث ناگوار دنیا بر او سبک و آسان خواهد گردید.
و هرگاه بنده به آنچه که خدای تعالی به آن امر فرموده و یا نهی نموده است، مشغول گردد، (دیگر) از این دو مسأله به سوی جر و بحث ریاکارانه و فخر و مباهات با مردم، فراغت پیدا نخواهد کرد».
پس هرگاه خداوند بنده را به این سه، کرامت بخشید بر او "دنیا و ابلیس و خلق"، حقیر و سبک خواهد شد و دنیا را به عنوان مسابقه در کثرت اندوزی و فخرفروشی طلب خواهد نمود و آنچه را که نزد مردم است به جهت عزت جویی و برتری‌طلبی، نخواهد خواست و ایامش را به بیهودگی رها نخواهد کرد، پس این اولین درجه تقواست، چراکه خدای تبارک و تعالی می‌فرماید: «تِلْکَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدوُنَ عُلُوّا فِی الاْرْضِ وَ لا فَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ». [۳۷۰] ؛ (آن خانه آخرت است که آن را برای کسانی که برتری‌طلبی در زمین را اراده نمی‌کنند و نه فساد را، قرار می‌دهیم‌وعاقبت زندگی به متقین اختصاص دارد).
سه مرحله عبودیت، نظر به سه مرحله ربوبیت (صاحب اختیاری)، ملوکیت (سیاستمداری و تدبیر) و الوهیت (امر به عبادت نمودن) خداوندی دارد که «رب الناس، ملک الناس، و اله الناس» به آن‌ها اشاره می‌کند.
آثاری که در اواسط سخن، حضرت نتیجه می‌گیرند به لطافت علمشان می‌باشد که از ظاهر آیه به سادگی به دست نمی‌آید، لیکن با توجه به استدلال‌های لطیف حضرت به روشنی از آیات نتیجه گرفته می‌شود.
اثر نهایی در سخن حضرت در خود سوره منعکس است که استعاذه به این سه شأن الهی، انسان را از شرّ وسوسه گران خناس جنی و انسی نجات می‌بخشد که در سخن حضرت، «دنیا» اضافه شده است و در واقع وسوسه‌گری دنیا بر اثر تحریکات شیطان جنی و انسی و نفس اماره پدید می‌آید و خود عامل مستقل به حساب نمی‌آید.
۶ «وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا فَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ...» [۳۷۱]
در تفسیر برهان از حضرت ولیعصر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف در انتصابی بودن امامت، تفسیری لطیف ذیل آیه شریفه آمده است که از تلفیق آیات ۵۵ / بقره و آیه فوق استفاده شده است:
«سعدبن عبداللّه قمی می‌گوید، به حضرت گفتم: پس ای مولای من به من خبر دهید از علتی که مردم را از برگزیدن امام برای خویش، منع می‌کند؟ حضرت فرمود: «امام مصلح یا مفسد؟» گفتم: «مصلح» فرمود: «پس آیا امکان دارد که اختیار آنان بر شخص مفسد قرار گیرد بعد از آنکه کسی از آنچه که به ذهن دیگری از صلاح و فساد، خطور می‌کند، آگاهی ندارد؟»، گفتم: آری (امکان دارد)، فرمود: «آن همان علتی است که آن را به صورت استدلالی یقینی برایت ایراد می‌کنم: به من خبر ده از رسولانی که خداوند آنان را به خلوص و صفای باطن برگزیده است و بر آنان کتاب را نازل کرده است و با عصمت مؤیّد نموده است، چراکه آنان برترین و آگاه‌ترین امت‌ها هستند و راه‌یافته‌ترین از انبیاء به برگزیدن و اختیار نمودن کسی همچون موسی علیه‌السلام و عیسی علیه‌السلام ، آیا امکان دارد با وجود وفور عقلشان و کمال علمشان، وقتی تصمیم به برگزیدن کسی نمایند، این که اختیار این دو نبی بر منافق واقع شود در حالی که آن دو گمان می‌کنند که او مؤمن است؟».
گفتم: نه!، پس حضرت فرمود: «این موسی کلیم خداست که با وجود وفور عقلش و کمال علمش و نزول وحی بر او، از بزرگان قومش و از چهره‌های بزرگ لشکرش برای میقات پروردگارش هفتاد مرد را از کسانی که شکی در ایمان و اخلاص آنان نبود، برگزید، پس اختیارش بر منافقین واقع گشت! چراکه خداوند می‌فرماید: «وَ اخْتارَ مُوسیقَوْمَهُ سَبْعینَ‌رَجُلاًلِمیقاتِنافَلَمّا اَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ...» [۳۷۲]
(و موسی علیه‌السلام از میان قومش هفتاد مرد را برای میقات ما برگزید پس همین که زلزله صاعقه آنان را فراگرفت...).
«وَ اِذْ قُلْتُمْ یامُوسی لَنْ‌نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ وَ اَنْتُمْ تَنْظُرُونَ». [۳۷۳] (و یاد آورید وقتی گفتید ای موسی، هرگز تو را تصدیق نخواهیم کرد تا آنکه خدا را آشکار ببینیم پس صاعقه شما را فراگرفت در حالی که می‌نگریستید منتظر بودید).
«یَسْئَلُکَ اَهْلُ الْکِتابِ اَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتابا مِنَ السَّماآءِ فَقَدْ سَئَلُوا مُوسی اَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوآا اَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ». [۳۷۴]
(از تو اهل کتاب درخواست می‌کنند که بر آنان کتابی را به تدریج از آسمان فرود آوری، پس به واقع از موسی بزرگ‌تر از آن درخواست نمودند پس گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده پس آنان را صاعقه به سبب ستمشان فراگرفت». [۳۷۵]
پس همین که اختیار کسی را که خداوند او را به نبوت برگزیده است، واقع بر افسد نه اصلح، یافتیم در حالی که او گمان دارد که آن فرد اصلح است نه افسد، فهمیدیم که حق اختیار امام برای احدی سزاوار نیست مگر بر کسی که آگاه است به آنچه که سینه‌ها آن را پنهان نموده‌اند و باطن‌ها پوشیده داشته‌اند و درون‌ها به آن منصرف خواهند شد و فهمیدیم که ارزشی برای اختیار مهاجرین و انصار نیست بعد از آنکه اختیار انبیاء بر صاحبان فساد واقع گشت وقتی که اهل صلاح را اراده کرده بودند».
۷ «وَاغْفِرْلاِبی اِنَّهُ کانَ مِنَ الضّالّینَ»،[۳۷۶] «رَبَّنَا اغْفِرْلی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ». [۳۷۷]
ازجمله برداشت‌های‌لطیف، اثبات موحدبودن پدرحضرت‌ابراهیم علیه‌السلام به دلایل لطیفی توسط علامه بزرگوار طباطبائی می‌باشد که به عنایت الهی این معضل معرکه‌آرا را با دلایل روشن قرآنی گشودند، خلاصه استدلال آن بزرگوار از این قرار است:
الف: لفظ «اب» در عرف لغت و در فرهنگ قرآن هم بر پدر و هم بر عمو و هم بر پدرخوانده، اطلاق می‌شود، حال آن که لفظ «والِد» بر پدر حقیقی، اطلاق می‌شود.
ب: آزر که «أبِ» ابراهیم می‌باشد به صریح آیه ۸۶ سوره شعراء گمراه بود و به بیان صریح آیه ۱۱۴ سوره توبه «ابِ» ابراهیم مشرک بود و سپس دشمن خدا شد:
«... فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ اَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْه ...» [۳۷۸]
ت: به بیان صریح آیه ۱۱۳ / توبه، پیامبر و مؤمنین حق ندارند برای مشرکان، طلب مغفرت نمایند ولو آن که از خویشان نزدیک باشند بعد از آن که مشخص شود که آنان از اهل جهنم هستند:
«ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذینَ امَنُوآا اَنْ یَسْتَغْفِروُا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کانُوآا اُولی قُرْبی مِنْ‌بَعْدِماتَبَیَّنَ لَهُمْ‌اَنَّهُمْ‌اَصْحابُ‌الْجَحیمِ»[۳۷۹]
ث: آیه ۱۱۴ سوره توبه نشان می‌دهد که طلب استغفار ابراهیم علیه‌السلام برای «ابِ» خویش محدود به مهلتی بود که «ابِ» او آن را به حضرت وعده داده بود تا که ایمان آورد لیکن وقتی برای حضرت شرک و دشمنی «اب» با خدا روشن گشت از او بیزاری جست: «وَ ماکانَ اسْتِغْفارُ اِبْراهیمَ لاِبیهِ اِلاّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَهاآ اِیّاهُ فَلَمّا...».
ج: آیه سوره شعراء طلب مغفرت حضرت را نسبت به «أبِ» خویش، وقتی که در خانه پدر و در جوانی به سر می‌برد مطرح می‌نماید، که با بیان سوره توبه پس از مدت کوتاهی، تبری حاصل شد.
ح: آیه سوره ابراهیم با کمال تعجب در سن پیری بعد از تولد اسماعیل علیه‌السلام و اسحاق و بعد از ساخته شدن خانه کعبه، از طلب مغفرت حضرت نسبت به پدر و مادر حقیقی‌اش (والِدَیَّ) خبر می‌دهد.
سن حضرت در این زمان با توجه به تولد حضرت اسماعیل در حدود ۱۰۰ سالگی و ساخته شدن خانه در حدود ۱۲۰ سالگی و تبدیل شدن اطراف کعبه به شهر، نزدیک ۱۳۰ سال می‌باشد که در آیات منعکس است:
«رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَدا امِنا». [۳۸۰]
«رَبِّ اجْعَلْ هذَا الْبَلَدَ امِنا». [۳۸۱]
«اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی وَهَبَ لی عَلَی الْکِبَرِ اِسْمعیلَ وَ اِسْحقَ... رَبَّنَا اغْفِرْلی وَ لِوالِدَیَّ». [۳۸۲]
آیه سوره بقره نشان می‌دهد هنگام ساختن خانه، شهری در میان نبوده است.
آیه سوره ابراهیم که مشتمل بر طلب مغفرت برای والدین خویش می‌باشد نشان می‌دهد که منطقه تبدیل به شهر شده است.
پس با توجه به ممنوعیت استغفار برای مشرکین و روشن شدن دشمنی «ابِ» ابراهیم در جوانی، این طلب استغفار حضرت در واپسین سال‌های عمر خویش نسبت به «والدین» خویش نه «أب»، دلیل قطعی است که اولاً؛ آزر پدر حقیقی ابراهیم علیه‌السلام نبوده است و ثانیا پدر و مادر حضرت موحد بوده‌اند که به تأیید آن احادیث بسیاری از اهل بیت علیهم‌السلام رسیده است که «آباء انبیاء مشرک نمی‌باشند».[۳۸۳]
نمونه تدبّر در مرتبه حقیقت قرآن
حقیقت قرآن به انبیاء و معصومین علیهم‌السلام اختصاص دارد که از مقوله لفظ و ظهور لفظی بیرون است و به باطن و حقیقت قرآن مستقیما نظر دارد و از طریق الفاظ قرآن نمی‌توان آن حقایق را توضیح داد مگر همچون خوابی که به واقعی اشاره دارد که تفسیر آن خواب و تطبیقش بر واقعیت آن به توان بالای معنوی نیازمند است ؛ به هر حال ما را به آن حوزه راهی نیست لیکن در احادیث گاه بیاناتی است که به اشاره و از دور، از حقایق قرآن قدری خبر می‌دهد که به عنوان نمونه یکی از آن‌ها را که در تفسیر «ن و القلم» وارد شده است ذکر می‌نماییم:
«در معانی‌الاخبار از امام‌صادق علیه‌السلام درتفسیرحروف مقطعه‌در قرآن آمده است که حضرت به سفیان ثوری فرمود: «و اما "ن" پس آن نهری در بهشت است، خداوند عزیز و جلیل فرمود: جامد شود، پس مداد گردید سپس به قلم گفت: "بنویس" پس قلم سطر به سطر در لوح محفوظ آنچه را که واقع است و آنچه را که تا روز قیامت واقع خواهد شد، نوشت، پس مداد، مدادی از نور است و قلم، قلمی از نور است و لوح، لوحی از نور است».
سفیان گفت: به حضرت گفتم: «ای فرزند رسول خدا، امر لوح و قلم و مداد را بیشتر توضیح دهید و به من از آنچه که خداوند به شما تعلیم داده است، بیاموزید» ؛ پس حضرت فرمود: «ای پسر سعید اگر تو لایق جواب نبودی پاسخ تو را نمی‌دادم، پس "نون" فرشته‌ای است که به قلم (پیام را) می‌رساند که او (قلم) فرشته‌ای است و قلم (نیز، پیام را) به لوح می‌رساند و او (نیز) فرشته‌ای است و لوح (نیز، پیام را) به اسرافیل می‌رساند و اسرافیل (نیز، پیام را) به میکائیل می‌رساند و میکائیل (نیز، پیام را) به جبرئیل می‌رساند و جبرئیل (نیز، پیام را) به انبیاء و رسولان می‌رساند».
سفیان می‌گوید: سپس حضرت فرمود: «برخیز از سفیان چرا که من (دیگر) بر تو ایمن نیستم!». [۳۸۴]
تعبیر «ایمن نیستم» از حضرت نشان می‌دهد، حتی شنیدن گزارشی از حقیقت قرآن در توان افراد سطح بالا نیست تا چه رسد به توده‌های مردم که ممکن است به گوینده نسبت‌های ناروا وارد نمایند.


پانویس

  1. 69 / عنکبوت
  2. ۶۸ / مؤمنون .
  3. ۲۴ / محمّد .
  4. ۸۲ / نساء .
  5. ۲۹ / ص .
  6. ۱۲۱ / بقره .
  7. ۱۲۱ / بقره .
  8. ۸۲ / نساء، ۲۴ / محمّد.
  9. ۶۸ / مؤمنون .
  10. تعبیرات دیگری مانند: أَفَلا تَتَفَکَّرون، أَفَلا تَعْقِلُون، أَفَلا تَتَذَکَّرون و بالاتر از آن أَفَلا تَتَّقُون (که بالاتر از فهم، به عمل نظر دارد) می‌باشد .
  11. هدایت‌تشریعی،یعنی‌هدایت‌ازطریق قانونگذاری برای همه‌حوزه‌های زندگی.
  12. ۸۲ / نساء .
  13. ۸۲ / نساء .
  14. ۲۴ / محمّد .
  15. ۱۴ / اسراء .
  16. ۹۴ / یونس .
  17. ۱۰۶ / اسراء .
  18. ۲۰۴ / اعراف .
  19. کنزالعمال، حدیث 2452 .
  20. همان، حدیث 22570 .
  21. بحار، ج ۱۶، ص 258 .
  22. میزان الحکمه، حدیث 16252 .
  23. ۲۰ / مُزّمّل .
  24. وسائل الشیعه، ج ۴، کِتابُ فَضْلِ‌الْقُرْآنِ، باب ۱۷، حدیث 2 .
  25. تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه ۳۰ سوره مزمّل .
  26. وسائل الشیعه، ج ۴، کتاب فضل قرائت القرآن، باب ۲۷، حدیث1.
  27. همان، حدیث 3 .
  28. کنزالعمال، حدیث 2828 .
  29. معانی‌الاخبار، ص 345 .
  30. بحار، ج ۹۲، ص 90 .
  31. وسائل الشیعه، ج ۴، کتابُ فَضْلِ الْقُرآن، باب ۲۲، حدیث 1 .
  32. همان، حدیث 2 .
  33. وسائل الشیعه، ج ۴، باب ۲۴، حدیث 4 .
  34. بِحار، ج ۹۲، ص ۱۹۵، و کَنْزُالعُمّال، حدیث 41430 .
  35. از آیه «فَاقْرَؤوُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ» و روایات که قبلاً گذشت، حداقل یک بار قرائت نیز استفاده می‌شود .
  36. ۲۰ / مُزّمّل .
  37. الدّرّ المنثور، ج ۱، ص 111.
  38. ۴۴ / بقره .
  39. بحار، ج ۹۲، ص 184 .
  40. ۲۹ / ص .
  41. ۱۴۶ / آل‌عمران .
  42. میزانُ‌الْحِکْمَةِ، ج ۸، ص 84 .
  43. ۱۱۳ / آل‌عمران .
  44. ۱۶۹ / اعراف .
  45. نهج البلاغه، خطبه 156 .
  46. همان، خطبه 18 .
  47. ۷۹ / آل عمران .
  48. ۴۳ / زخرف .
  49. ۳۹ / احزاب .
  50. ۱۷۱ / اعراف .
  51. ۲۱۱ / بقره .
  52. ۳۲ / فرقان .
  53. اعجازقرآن درسه حوزه مطرح‌است: درلفظ‌وموسیقی اسرارآمیز و ملکوتی ؛ درمحتواومعانی‌متعالی‌ملکوتی درهماهنگی‌الفاظ‌وموسیقی‌قرآن با جریان معانی.
  54. نهج‌البلاغه، خطبه 18 .
  55. ۴ / مزّمّل .
  56. ۵ / مزّمّل .
  57. ۲۳ / زمر .
  58. تفصیل مباحث، در کتاب «تدبّر در قرآن» آمده است .
  59. وسائل الشیعه، ج ۴، کتاب فضل القرآن، باب ۲۱، حدیث 11 .
  60. بحار، ج ۹۲، ص 215 .
  61. کافی، ج ۲، ص 614 .
  62. نورالثقلین، ج ۴، ص 15
  63. بحار، ج ۹۲، ص 215 .
  64. کنزالعمال، ح 4117 .
  65. وسائل‌الشیعه، ج ۴، کتاب فضل القرآن، باب ۲۷، حدیث 4 .
  66. نهج البلاغه، خطبه 193 .
  67. نهج البلاغه، خطبه 97 .
  68. نهج البلاغه، خطبه 97.
  69. کافی، کتاب عقل و جهل .
  70. ۲۱۹ ۲۲۰ / بقره .
  71. نهج البلاغه، حکمت 211 .
  72. ۱۰ / انبیاء .
  73. ۲ / یوسف .
  74. ۳۵ / نور .
  75. نهج البلاغه، خطبه 1 .
  76. ارائه مثال‌ها از حوصله این مقاله خارج است و بحثی مستقل می‌طلبد.
  77. ۴۴ / اسراء .
  78. ۱۲۲ / توبه .
  79. ۷۹ / انبیاء .
  80. نهج البلاغه، خطبه 106 .
  81. ۴۱ / نور .
  82. ۲۶ / نازعات .
  83. ۲ / حشر .
  84. ۱۱ / یوسف .
  85. ۱۱۲ / توبه .
  86. ۵ / تحریم .
  87. ۴۶ / حجّ .
  88. ۱۰۰ / نساء .
  89. ۳۱ / مدثّر .
  90. ۹ / حجر .
  91. ۱۱ / یس .
  92. ۱۷٬۲۳٬۳۲٬۴۰ / قمر .
  93. به ترتیب ۱۱۴٬۱۲۰ / هود، ۶۹ / انعام، ۸۴ / انبیاء، ۲۱ / زمر .
  94. ۲۰۴ / اعراف .
  95. ۲۳ / زمر .
  96. ۸۳ / مائده .
  97. وسائل الشیعه، ج ۴، کتاب قرائة القرآن، باب ۲۶، حدیث 6 .
  98. ۵۸ / مریم .
  99. ۲۹ ۳۱ / احقاف .
  100. وسائل الشیعه، ج ۴، کتاب قِرائةِ القرآن، باب ۲۵، حدیث 1 .
  101. ۱۲ / حاقّه .
  102. نهج البلاغه، خطبه 105 .
  103. همان، حکمت 147 .
  104. «أَلا مَنِ اشْتاقَ اِلَی اللّه‌ِ فَلْیَسْتَمِعْ کَلامَ اللّه‌ِ» به هوش باشید هرکس شوق دیدار خدا را دارد به قرآن گوش فرا دهد (کنزالعمال، خ ۲۴۷۲) «اذا أحَبَّ أَحَدُکُم أنْ یُحدِّثَ رَبَّهُ فَلْیَقرَأِ الْقُرآنَ» هرگاه یکی از شما علاقه داشت که با پروردگار سخن گوید، قرآن بخواند (کَنْزُالْعُمّال، خ 2258) .
  105. ۲۰۴ / اعراف .
  106. ۴ / مزّمّل .
  107. ۲۰۴ ۲۰۶ / اعراف .
  108. اصول کافی، کتاب الدعاء، جلد ۲، صفحه ۵۲۲، ح ۱٬۲ و 9 .
  109. امام صادق علیه‌السلام ، اصول کافی، کتاب الدعاء، جلد ۲، صفحه ۵۲۲، ح ۱، ۲ و 9 .
  110. در بحث شیوه ترتیل بخش مقدمه نکاتِ مهمی در توضیح آیه خواهد آمد .
  111. ۲۵ و ۲۶ / انسان .
  112. بحار، چاپ بیروت، جلد ۸۹، صفحه 20 .
  113. ۷۹ / واقعه .
  114. جلد ۱، اَبْوابُ السِّواک، ب ۷، ح 1 .
  115. (ج ۴، ب ۱۳، ح ۲) تعبیر «العبد» گویای این است که شرط بندگی و ادب مناسب حضور، طهارت می‌باشد از این رو، در حدیث آمده است: «مَنْ أحدَثَ وَ لَمْ یَتَوَضَّأ فَقَدْ جَفانی...» حدیث قدسی (ج ۱، ب ۱۱، ح ۲) (هر که حدثی از او سرزند و وضوء نگیرد پس به من جفا نموده است) .
  116. ب ۳۸، ح 1 .
  117. در بخش روایات آمده است .
  118. ح 2.
  119. ب ۳۸، ح 1 .
  120. (نهج، خ ۸۰)، مطالب مذکور را حضرت بعد از جنگ جمل فرموده است، جنگی که حقد و کینه و حسادت زنی، شعله‌ورش نمود (خ 156) .
  121. نامه 31 .
  122. ۱۹ ۲۲ / معارج .
  123. ر. ک: المیزان و نمونه، ذیل آیه ۱۴۴ ۱۴۲ سوره بقره.
  124. (ص) (ب ۱۹، ح 2) .
  125. ب ۱۹، ح 4 .
  126. رجوع کنید به مقدمه صحیفه سجادیه .
  127. مصباح المهتجد، ص 286 .
  128. ۹۸ و ۹۹ / نحل .
  129. ۲۵۵ / بقره، ۱ / آل‌عمران .
  130. ۴۱ / هود .
  131. در مبحث منطبق، کلام، فلسفه، عرفان، فقه و اصول فقه از کتاب «آشنایی با علوم اسلامی» شهید مطهری بسیار استفاده شده است .
  132. ۴۶ / سبأ .
  133. ر.ک: المیزان، ج ۵، ذیل آیه ۱۹، مائده، ص ۲۶۷ به بعد .
  134. این اصطلاح شایع در میان مسلمین بود .
  135. «فلسفه» در فرهنگ غرب به معانی متعددی اخذ شده است که اغلب جز اشتراک لفظی وجه مشترک دیگری ندارد، برای توضیح بیشتر، ر.ک: شهید مطهری، آشنایی با علوم اسلامی، بخش فلسفه و اصول فلسفه و روش رئالیسم .
  136. منبع سابق بخش کلام .
  137. نقل به معنی از نمط نهم «اشارت بوعلی سینا» به بیان «شهید مطهری» آشنایی با علوم اسلامی «بخش عرفان».
  138. برای توضیحات بیشتر رجوع کنید:«روایة الحدیث و درایةالحدیث» کاظم شانه‌چی.
  139. ۱۴۶ ۱۴۸ / شعراء .
  140. ۳۶ ۴۰ / قیامت .
  141. دروس فی علم الاصول، جلد ۲، صفحه 11 .
  142. «نظامات»، مقصود نظام تربیتی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و حقوقی قضایی و جزایی، می‌باشد و مقصود از «احکام» دستورالعمل‌ها در همه این زمینه‌ها، می‌باشد .
  143. «وَ قَدْ فُتِحَ الحَرْبِ بَیْنَکُم وَ بَیْنَ أَهلِ القِبْلَةِ وَ لا یَحْمِلُ هذا العَلَمَ الا البَصَر وَ العِلْمِ بِمَواضِعِ الحَقِّ..» (نهج، خ 173) .
  144. به اعتراف ذهبی در «التفسیر و المفسرون»، مواضع بسیاری از صحیح مسلم، ابوداوود، ترمذی و نسایی از سخنان کعب الاحبار آکنده است (ج ۱، ص ۱۸۹) و تفسیر طبری مملو از سخنان ابن جریج، مسیحی تازه مسلمان و تاریخ طبری سرشار از اقوال «عبداللّه بن سلام» می‌باشد که بسیاری از مفسرین آن‌ها را در کتب تفسیرشان آورده‌اند. (ر.ک: جلد ۱، صفحه ۱۹۸، 186) .
  145. منطق «ذهبی» در کتابش بسیار عجیب و شنیدنی است (ج ۱، ص ۱۹۱) و عجیب‌تر از آن، تحلیلش در علت انحراف جریان تفسیر می‌باشد، وی مدعی است شیعه و خوارج از سال ۴۱ در برابر جمهور مسلمین، مبدأ ظهور بدعت‌ها و کذب و افتراها در حوزه حدیث و قرآن گشتند! (ج ۱، ص ۱۵۸)، جهت اطلاع بیشتر از ص ۶۳ تا ۹۰ و ۱۵۷ تا ۲۰۳، ج ۱، «التفسیر و المفسرون» مطالعه شود .
  146. ذهبی با وجود اعتراف به شأن علی علیه‌السلام و عدم درک ابن عباس در سن بلوغ، زمان پیامبر را (۱۳ ساله در زمان رحلت پیامبر)، وی را بعد از ابن عباس و ابن مسعود معرفی می‌نماید به این عذر که شیعه از او به دروغ روایات زیادی نقل می‌کند و دیگر این که روایت صحیح از او بسیار کم است، چرا؟ چون شیعه مقصر است؟ عجبا! مگر او چهره شاخص اسلام و خلیفه چهارم نبود، پس چرا جمهور از او روایت صحیح نقل نکردند! (ج ۱، ص ۶۴، ۸۸ تا 90) .
  147. ابن کثیر در تفسیرش، ج ۴، ص ۱۷ اعتراف می‌کند، خلیفه دوم مستمع سخنان کعب الاخبار و عامل نشر آن‌ها در میان مردم بود! به نقل از ذهبی (ج ۱، ص 163) .
  148. تفاوت «قصص قرآن»، با منابع مشابه بشری، بحث مفصّلی را می‌طلبد که به امید خدا در رساله دیگری که در دست اقدام است، خواهد آمد .
  149. ۹ / روم .
  150. این تعریف تلفیقی است از دو نظر که یکی به «روش‌های تحقیق» نظر دارد و دیگری به «کشف قوانین»، تعریف دوم با «علم تاریخ» تناسب بیشتری دارد چرا که روش‌های تحقیق در علوم، به طور کلی در «علم متدلوژی یا روش‌شناسی» بحث می‌گردد .
  151. این تعریف تلفیقی از دو نظر است که یکی «فلسفه تاریخ» را نوعی علم می‌شمارد که قدرت «کشف قوانین و پیش‌بینی آینده» را دارد و دیگری آن را به علت عدم تکرار پذیری کل جهان، خارج از علم و مبتنی بر نگرش فلسفی و اعتقادی می‌شمارد که اگر به علم غیب مسلح باشد، می‌تواند حوادث و سرنوشت جهن را «پیش‌گویی» و نه «پیش‌بینی»، نماید و الا صرف یک عقیده شخصی یا گروهی بدون دلیل خواهد بود. برای توضیح بیشتر رجوع کنید: «جامع و تاریخ» و «فلسفه تاریخ» شهید مطهری، «جامعه و تاریخ در قرآن» آقای مصباح یزدی و «فلسفه تاریخ» دکتر سروش .
  152. ر.ک:(۱۰۹/یوسف، ۴۶/حج، ۴۴/فاطر، ۲۱و۸۲/غافر، ۱۰/محمد) این آیات نوعی گله و شکایت‌درعدم‌تحقیق درتاریخ‌راباخود دارد. آیات دیگر: (۱۳۷ / آل‌عمران) ۱۱ / انعام، ۳۶ / نحل، ۴۲ / روم) تشویق به تحقیق را به همراه دارد و آیه ۲۰ عنکبوت، تحقیق در ابتدای خلقت را تشویق می‌نماید .
  153. سیری گذرا در قصص قرآن این معنی را به خوبی نشان می‌دهد .
  154. ر.ک: (۱۱۱ / یوسف، ۲۶ / نازعات، ۱۲۰ / هود) .
  155. منطق و ریاضیات جزء علوم پایه و خادم علوم به شمار می‌آیند که درهمه علوم، کاربرد دارند .
  156. «یَجْری کَما تَجِری الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ...»: قرآن بر فراز قرون و اعصار همچون خورشید و ماه جاری است. امام باقر علیه‌السلام المیزان ۳۵، ذیل آیه ۷، سوره آل عمران .
  157. مکتب «ساختمانگرایی» نگرش عصبی و زیست‌شناسی به شعور و عناصر تشکیل دهنده آن، «کنش گرایی» توجه به یادگیری و سازگاری با محیط «سلوک و رفتار» نفی درون‌نگری و توجه به شرطی شدن، «روانکاوی» توجه به ضمیر ناخودآگاه، «گشتالت یا کل‌نگری» تکیه بر تجربه‌های ذهنی. برای توضیح هر یک ر.ک: «درآمدی بر روانشناسی» اتکین سون، «روانشناسی عمومی» دکتر شعاری‌نژاد.
  158. میزان الحکمه، ج ۲، ص 25 .
  159. ۲۹ / انفال .
  160. ۲۴ / محمّد .
  161. «کردار در این جا وظایف شرعی را نیز در برمی‌گیرد همان چیزی که بعضی از مدعیان تصوف و عرفان خود را از آن بی‌نیاز .
  162. ۷۷ ۷۹ / واقعه .
  163. ۲۵۶ / بقره .
  164. ۲۹ / ص .
  165. نظیر این آیه، (۵۳ و ۵۴ / غافر) می‌باشد: «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی الهُدی وَ أَوْرَثْنا بَنی اسْرائیلَ الکِتابَ هُدیً وَ ذِکْری لاِولِی الاْلْبابِ».
  166. ۸ / شمس .
  167. ۴۶ / سبأ .
  168. کافی، ج ۱، ب عقل .
  169. ۱۰۰ / یونس .
  170. ۱۲۵ / انعام .
  171. ۲۲ / انفال .
  172. امام صادق علیه‌السلام ، (کافی، ج ۱، باب عقل و جهل) .
  173. تجربه زندگی گواه صادقی بر این حقیقت بزرگ می‌باشد.
  174. ۴۴ / نحل .
  175. ۱۹ / رعد .
  176. این ترجمه بنا به موصوله بودن «ما» می‌باشد ؛ ترجمه دیگر: فقط به سوی تو از جانب پروردگارت حق نازل شده است.
  177. ۶ / سبأ .
  178. در مورد راسخان در علم در بحث زمینه‌های تدبّر، مباحثی مطرح گشت، رجوع شود.
  179. ۷ / آل عمران .
  180. ۱۹۰ ۱۹۱ / آل‌عمران .
  181. ۱۹۳ / آل‌عمران .
  182. ۲۰ / رعد .
  183. ۲۱ / رعد .
  184. ۲۱ / رعد .
  185. ۲۸ / فاطر .
  186. ۲۲ / رعد .
  187. ۲۲ / رعد .
  188. ۱۷ و ۱۸ / زمر .
  189. البته باید توجه داشت انسان مجاز به شنیدن انواع سخنان نیست بلکه باید قوه تشخیص خوب از بد و در نتیجه انتخاب بهتر را داشته باشد تا به گمراهی نیافتد .
  190. ۱۲۵ / انعام .
  191. امام صادق علیه‌السلام (ب ۴، ح 1).
  192. (ص) (ب ۴، ح 2) .
  193. (ص) (کنز، خ 2344) .
  194. ۲۹ / ص .
  195. ۲۴ / محمّد ؛ ۸۲ / نساء.
  196. ۷۸ / واقعه .
  197. امام صادق علیه‌السلام ، (کافی،ج۱،ص60).
  198. ۴۱ / فصلت .
  199. ۴۱ و ۴۲ / فصلت .
  200. ۹ / حجر .
  201. ۲۸ / زمر .
  202. ۳۲ / فرقان .
  203. ۳ و ۴ / زخرف .
  204. ۳۱ / مدثر .
  205. المیزان، ج ۳، ص 72 .
  206. امام باقر علیه‌السلام (ص 73) .
  207. ۲ / جن .
  208. ۲ / جمعه .
  209. (ص) .
  210. ۸۹ / نحل .
  211. ۱ / هود .
  212. نهج، خ 2 .
  213. ۸۲ / نساء .
  214. نهج، خ 133 .
  215. جهت توضیح بیشتر به کتاب تدبّر در قرآن تألیف ولی اللّه نقی‌پور فر، صفحه ۳۱۲ تا ۳۲۷ مراجعه کنید .
  216. مقصود ازاین اصل، بیان کلیدها و شیوه‌هانیست، بلکه توجه به آن‌ها موردنظر است ؛ درمورد اصل بعد نیز توجه به فراگیری و آگاهی به آفات تدبّر است نه این که آن آفت‌ها در این بحث به تفصیل مطرح گردد .
  217. ۲۴ / محمّد .
  218. امام حسن علیه‌السلام (بحار، ج ۷۸، ص 105).
  219. نهج، خ 147 .
  220. نهج، خ 147 .
  221. ۶۸ / مؤمنون .
  222. ۲۴ / محمّد.
  223. ۸۲ / نساء .
  224. امام صادق علیه‌السلام (میزان الحکمه، ج ۸، ص 84) .
  225. بحث لغوی این قسمت همه از کتاب گرانقدر «مفردات راغب» استفاده شده است چرا که «مفردات» در دقت معنی و جامعیت بررسی کاربرد واژه در قرآن، کم‌نظیر بلکه بی‌نظیر است .
  226. ۲۰ / مزّمّل .
  227. ۴۵ / عنکبوت .
  228. ۴ / مزّمّل .
  229. ۲۰۴ / اعراف .
  230. ۲۴ / محمّد و ۸۲ / نساء .
  231. ۲ / شمس .
  232. ۱۷ / هود .
  233. بعضی از اهل کتاب، امتی بپاخواسته‌اند که آیات خدا را در اوقات شب درحالی که به سجده رفته‌اند با قرائت و تدبّر در معنی، دنبال می‌کنند.
  234. ۱۱۳ / آل‌عمران .
  235. ۱۲۱ / بقره .
  236. در المنثور، ج ۱، ص 111.
  237. ۴۴ / بقره .
  238. ۱۰۶ / اسراء .
  239. این قسمت با استفاده از معنی مطرح شده در مفردات می‌باشد که نقدی خواهد بود بر نظر «مفردات» که با وجود معنی دقیق واژه در باب مجرد در قسمت مزید، سطحی معنی شده است .
  240. ۳۲ / فرقان .
  241. القُرآنُ ظاهِرُهُ أَنیقٌ وَ باطِنُهُ عَمیقٌ .
  242. در بحث اقوال در معنی ترتیل، بعضی از نظرات مفسرین و کتب لغت، خواهد آمد .
  243. (ص) (کنز العمال، خ 16252) .
  244. حضرت امیر علیه‌السلام در خطبه قاصعه (خ ۱۹۲) صحنه برخورد حضرت را با فرعون چنین ترسیم می‌نماید .
  245. ۱۹ / نازعات .
  246. «اَنُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدوُنَ» (۴۷ / مؤمنون) .
  247. «ألَمْ نُرَبِّکَ فینا وَلیدا» (۱۷ / شعراء) .
  248. ۶۱ / بقره .
  249. ۶۱ / بقره .
  250. علی علیه‌السلام (نهج، خ 193) .
  251. علی علیه‌السلام (نهج، خ 176) .
  252. هیچ بنده‌ای به مجزاتی عظیم‌تر از قساوت قلب مبتلا نگشته است: (ما ضُرِبَ عَبْدٌ بِعُقُبَوبَةٍ أَعْظَمَ مِنْ قَسْوةِ القَلْبِ» امام باقر علیه‌السلام (بحار، ج ۷۸، ص ۱۶۸). از عوامل قساوت قلب: ۱ آرزوهای طولانی، ۲ ارتکاب گناه، ۳ گوش دادن به اباطیل، ۴ کثرت سخن در غیر ذکر خدا، ۵ ترک عبادت، ۶ ترک اجتماع مسلمین (نماز جمعه و غیره)، ۷ نظر به بخیل، ۸ سخن بیش از حد با زنان ۹ هم‌نشینی با اغنیاء و خوشگذرانان و...، ۱۰ جدال با احمق، ۱۱ به دنبال عیس و لذت، وقت سپردن ۱۲ قصابی و کفن فروشی، ۱۳.. (میزان الحکمه، ج ۸، ص ۲۳۹ و...) .
  253. علی علیه‌السلام (نهج، خ 108) .
  254. علی علیه‌السلام (دعای کمیل) .
  255. (ص) (کنز، خ 2472) .
  256. علی علیه‌السلام (نهج، خ 147).
  257. علی علیه‌السلام (نهج، خ 222) .
  258. در نسخه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید «وَ ذِکْرِ المَوْتِ» اضافه گشته است.
  259. (ص) (کنز، خ 2441) .
  260. معصوم علیهم‌السلام .
  261. علی علیه‌السلام (نهج، خ 176) .
  262. اَحْی قَلْبَکَ بِالمَوْعِظَةِ وَ أَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ وَ قَوِّهِ بِالیَقین وَ نَوِّرْهُ بِالحِکْمَةِ وَ ذَلِّلْهَ بِذِکْرِ الْمَوْتِ وَ قَرِّرْهُ بِالفَناءِ وَ بَصِّرْهُ فَجائعَ الدُّنیا وَ حَذِّرْهُ صَوْلَةَ الدَّهْرِ وَ فُحْشَ تَقُلُّبِ اللَّیالی وَ الایّامِ، وَاعْرِضْ عَلَیْهِ أَخْبارَ الماضینَ و...» نامه پربار علی علیه‌السلام به فرزندش (نهج،نامه 31).
  263. «اِنَّما یَأْکُلُونَ فیبُطُونِهِمْ‌نارا» (۱۰/نساء)،«هَلْ یُجْزَوْنَ اِلاّ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (۱۴۷/نساء) و آیات بی‌شمار دیگر.
  264. «فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّتُ نَعیمٍ» (۸۹ / واقعه).
  265. «اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینٍ » (۴۹ / توبه، ۵۴ / عنکبوت). « اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ» (۲۶ / انعام) .
  266. ۵۳ / زمر .
  267. «تَعَرَّضْ لِرِقَّةِ القَلْبِ بِکَثْرَةِ الذِّکْرِ فِی الْخَلَواتِ» امام باقر علیه‌السلام (بح، ج ۷۸،ص ۱۶۴)، (برای رقت قلب به کثرت ذکر در خلوت‌ها روی آورید). «عَوِّدُوا قُلُوبَکُمُ الرِّقَّةَ، وَأکْثِرُوا مِنَ التّفَکُّرِ وَالْبُکاءِ مِنْ خَشْیَةِ‌اللّه‌ِ» (ص)(بح، ج۸۳،ص ۳۵۱) (دل‌هایتان را به رقت تمرین دهید و تفکروگریه‌از خشیت‌خدارازیادکنید).
  268. امام سجاد علیه‌السلام (دعای ابوحمزه) .
  269. قصه «برصیصا» عابدبنی‌اسرائیلی‌گرفتارشیطان درسوره‌حشر، قصه‌سندی‌بن‌شاهک جلادهارون دریأس‌ازرحمت خداو....
  270. ۱۰۶ / نحل .
  271. در حدیثی دیگر «أَصْلَبْها فی ذاتِ اللّه» (ص) (کَنْز، خ ۵ و 1224) .
  272. علی علیه‌السلام (بِح، ج ۷، ص ۶۰ و 56) .
  273. محقق غیرمسلمان در ابتدا، موظف به رعایت اصول کلی تحقیق که در همه علوم مشترکا مطرح است، می‌باشد، گرچه او متضمن تحقیق به اصول حاکم بر محتوای قرآن، پی می‌برد، اگر به درستی شیوه تحقیق را طی کرده باشد .
  274. تحقیقات لغوی عمدتا از کتاب گرانقدر «مفردات» راغب استفاده شده است .
  275. ۱۵۶ / اعراف .
  276. ۷ / غافر .
  277. ۴۳ / احزاب .
  278. ۶۲ / زمر .
  279. ۱ ۴ / الرحمن .
  280. نمونه‌اش (یوسف / ۴۱ و ۴۲ و...) .
  281. ۳۳ / آل عمران .
  282. ۴۲ / آل‌عمران .
  283. ۵۴ / اعراف .
  284. برای تفصیل بحث لغوی، ر.ک: «التحقیق فی کلمات القرآن» مصطفوی .
  285. ۲۹ / توبه .
  286. ۷۶ / یوسف .
  287. ۱۵ و ۱۷ و ۱۹ / انفطار .
  288. تعبیر «ما أَدْریکَ» و مشابه آن در قرآن در مواردی می‌آید که درک و تصور مطلب از سطح عقول بشری فراتر است.
  289. ۱۸۰ / اعراف .
  290. ۷ / سجده .
  291. ۷۹ / نساء .
  292. ۴۱ / نور .
  293. ۴۴ / اسراء .
  294. ۲۹ / الرحمن .
  295. معمولاً متعلق «بِسْمِ اللّه‌ِ...» را فعل ابْتَدِأُ یا أَسِمُ یا أَذْکُرُ و... یا به صورت اسمی، اِبْتِدائی یا تَوَسُّمی، اخذ می‌نماید، لیکن بر این محدودیت فاعل باید دلیل اقامه نمود حال آن‌که باتوضیحات فوق این ذکر اختصاصی به انسان ندارد و پدیده‌ها را نیز شامل می‌شود .
  296. ۱۵۹ ۱۶۰ / صافات .
  297. رسول خدا (ص) .
  298. ۵۰ / طه .
  299. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با اعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنان‌که گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، اعمال می‌شود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» در دنیا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوه‌گر است .
  300. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با اعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنان‌که گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، اعمال می‌شود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» و «عذاب جهنم» در آخرت جلوه‌گر است.
  301. ۱۳۸ / بقره .
  302. ۵۲ / شوری .
  303. ۵۶ / قصص .
  304. ۲۲ / ملک .
  305. تقابل دو تصویر زیبا، به روشنی حالت رونده‌ها و خصوصیات «صراط مستقیم» و «بیراهه معضوبین و ضالین» را نشان می‌دهد .
  306. ۲۱۱ / بقره .
  307. نهج، ک 381 .
  308. ۸۳ / اسراء ؛ ۵۱ / فصلت .
  309. ۱۰ / هود .
  310. ۱۳ و ۱۴ / انفطار .
  311. ۲ و ۳ و ۸ / غاشیه .
  312. ۵۲ / روم .
  313. ۲۲ / فاطر .
  314. ۳۶ / انعام .
  315. ۶۰ / مائده .
  316. ۲۶ / ص؟؟ .
  317. ۷۹ / نساء .
  318. ۷ / تحریم .
  319. ۶۰ و ۶۱ / یس .
  320. ۱۶۴ / انعام ؛ ۱۸ / فاطر ؛ ۷ / زمر .
  321. ۹۴ / انعام .
  322. ۹۲ / انبیاء .
  323. ۵۲ / مؤمنون .
  324. امام صادق علیه‌السلام ، از رسول خدا صلی الله علیه و آله (کافی، ج ۲، ص 20) .
  325. ۱۰۳ / آل‌عمران .
  326. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله .
  327. ۵۸ / ذاریات .
  328. ۶۲ / زمر.
  329. ۶۱ / یس .
  330. سخن مکرر عیسی علیه‌السلام (۵۱ / آل‌عمران ؛ ۳۶ / مریم ؛ ۶۴ / زخرف و...) .
  331. ۶ / انشقاق .
  332. ۱۹ / انشقاق .
  333. علی علیه‌السلام .
  334. ۵۸ ۶۰ / صافات .
  335. ۳۰ / روم .
  336. ۵۲ و ۵۳ / روم .
  337. ۱۴ / نمل .
  338. ۲۳ / جاثیه .
  339. ۸۷ / حجر .
  340. ۶۳ / عنکبوت .
  341. ۲۵ / لقمان .
  342. ۱۹۰ ۱۹۱ / آل‌عمران .
  343. در بحث کلیدهای روحی و عملی مفصلاً صفات «اُولُواالاْلْباب» به عنوان مفسر قرآن، مطرح گشت، رجوع شود.
  344. ۱۰۴ / آل عمران .
  345. (ص) (وسائل، ج ۱۱، ص 397) .
  346. «طَلَبُ العِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ» امام صادق علیه‌السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله (اصول کافی، ج ۱، ص 30) .
  347. «لا یُکَلِّفُ اللّه‌َ نَفْسا اِلاّ ما آتیها» (۷ / طلاق).
  348. ۵۲ ۵۳ / یوسف .
  349. ۳۱ / یوسف .
  350. ۲۹ / یوسف .
  351. ۳۰ / یوسف .
  352. هشیاری زن از تغییر حالت سریع او در برابر شوهرش و اتهام به یوسف، جلوه‌گر است ؛ کیفیت چیدن صحنه مشاهده یوسف علیه‌السلام توسط زنان شهر، زیرکی و روانشناسی او را حکایت دارد که از قبل با شناخت روحیه‌ها و باشناخت راه غافل‌گیری آنان، نتیجه را پیش‌بینی می‌نمود .
  353. ۳۵ / یوسف .
  354. مفسران مناجات حضرت را در خلوت شاهد بر صدر سخن فوق از حضرت گرفته‌اند: «.. اِلاّ تَصْرِفْ عَنّی کَیْدَهُنَّ اَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ اَکُنْ مِنَ الْجهِلینَ» (۳۳ / یوسف) در حالی که هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد! مقام خلوت و مناجات را با آن مقام اثبات بی‌گناهی و محکوم نمودن فساد طبقه حاکمه را یکی گرفتن، قیاسی است مع‌الفارق، بلکه قیاسی محرّم است!
  355. ۴۳ / نمل .
  356. ۲۸ / رعد .
  357. تدبّر دراین‌آیه‌به‌ابزارفنی‌نیازندارد، از این رو نکات فوق در حد برداشت عموم مردم می‌باشد .
  358. ۵۸ / فرقان .
  359. ۳۳ / انفال .
  360. نهج، ک 88 .
  361. ۹۶ / آل عمران .
  362. تفسیر المیزان، جلد ۳، صفحه ۳۷۵، ۹۶ / آل‌عمران .
  363. صفحه 357 .
  364. ۱۸ / جن .
  365. تفسیر المیزان، جلد ۲۰، صفحه ۵۸، ۱۸ / جن .
  366. ۸ / تکاثر .
  367. وسائل الشیعه، جلد ۱۶، صفحه ۴۴۶، برای توضیح این روایات رک: تفسیر المیزان، جلد ۲۰، صفحه ۳۵۴، بحث روایی .
  368. سوره ناس .
  369. صفحه 225 .
  370. صفحه 225 .
  371. ۱۵۵ / اعراف .
  372. ۱۵۵ / اعراف .
  373. ۵۵ / بقره .
  374. ۱۵۳ / نساء .
  375. برای ربط این سه‌آیه به‌هم‌وتوضیحات‌بیشتر رک:تفسیرالمیزان، ج۸،ص۲۸۳ به‌بعد.
  376. ۸۶ / شعراء .
  377. ۴۱ / ابراهیم .
  378. ۱۱۴ / توبه .
  379. ۱۱۳ / توبه .
  380. ۱۲۶ / بقره .
  381. ۳۵ / ابراهیم .
  382. ۳۹ ۴۱ / ابراهیم .
  383. این ادله مستفاد از نکته سنجی‌های علامه ذیل آیات سوره بقره، ابراهیم و شعراء می‌باشد .
  384. تفسیر المیزان، جلد ۱۹، صفحه ۳۷۶، نظیر این حدیث همین تفسیر، جلد ۱۸، صفحه 182.