کتابخانه:به سوی مدینه فاضله
|
| |
| نویسنده | کریمی جهرمی |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | راسخون |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | ۱۳۸۴ |
| شابک | ۹۶۴–۷۱۱۸-۲۰–۱ |
| دانلود | |
محتویات
- ۱ مقدمه
- ۲ ویژگیهای پدر وصیت کننده
- ۳ ویژگیهای فرزند وصیت شده
- ۴ انگیزهی نوشتن وصیت
- ۵ سفارش به تهذیب نفس
- ۵.۱ تقوی
- ۵.۲ ملازمت امر خدا
- ۵.۳ آباد کردن قلب با یاد خدا
- ۵.۴ چنگ زدن به ریسمان الهی
- ۵.۵ زنده کردن قلب با موعظه
- ۵.۶ کشتن خواهشهای نفس بوسیله زهد
- ۵.۷ تقویت قلب با یقین
- ۵.۸ نورانی کردن قلب با حکمت
- ۵.۹ مهار کردن قلب با یاد مرگ
- ۵.۱۰ به اقرار آوردن نفس
- ۵.۱۱ بینا کردن به آفات
- ۵.۱۲ ترساندن از یورش بدیها
- ۵.۱۳ آگاه کردن از سرگذشت پیشینیان
- ۶ خط مشی زندگی
- ۶.۱ نفروختن آخرت به دنیا
- ۶.۲ پرهیز از مطالب مافوق ادراک
- ۶.۳ پرهیز از امور نامربوط ادراک
- ۶.۴ عاقبت نگری
- ۶.۵ امر به معروف و نهی از منکر
- ۶.۶ تحمل سختیها در راه خدا
- ۶.۷ بی اعتنائی به نکوهش نکوهشگران
- ۶.۸ اهتمام به امر حق
- ۶.۹ آگاهی دینی
- ۶.۱۰ صبر و پایداری در راه حق
- ۶.۱۱ انقطاع الی الله
- ۶.۱۲ اخلاص در دعا
- ۶.۱۳ طلب خیر از خدا
- ۶.۱۴ پند پذیری
- ۶.۱۵ علم سودمند
- ۷ نگرش دیگر بر انگیزهی وصیت
- ۸ محبوبترین وصایای علی (ع)
- ۹ شناخت و توجه به خدا و بهترین معلمان
- ۱۰ شناخت دنیا و آخرت
- ۱۱ عالیترین اعمال
- ۱۲ راه آخرت و نیازهای آن
- ۱۳ جاذبههای ارتباط با خدا
- ۱۳.۱ اجازهی دعا
- ۱۳.۲ ارتباط مستقیم و بی واسطه
- ۱۳.۳ عدم محرومیت از توبه
- ۱۳.۴ درنگ در عذاب
- ۱۳.۵ حفظ آبرو
- ۱۳.۶ آسان پذیری توبه
- ۱۳.۷ دریغ از جریمه
- ۱۳.۸ نا امید نساختن
- ۱۳.۹ محاسبه توبه بعنوان حسنه
- ۱۳.۱۰ افزایش حسنات
- ۱۳.۱۱ فتح باب توبه
- ۱۳.۱۲ شنیدن صدای بندگان
- ۱۳.۱۳ امکان ابلاغ درخواستها
- ۱۳.۱۴ نامحدود بودن در دعا
- ۱۴ اعطاء کلیدهای خزائن
- ۱۵ نهی از یاس و عوامل تأخیر یا عدم اجابت دعا
- ۱۶ درخواستهای مطلوب
- ۱۷ نگاهی دیگر بر آخرت و دنیا
- ۱۷.۱ انسان برای حیات جاوید آفریده شده است
- ۱۷.۲ انسان در راه سیر به سوی آخرت
- ۱۷.۳ ناچاری از مرگ
- ۱۷.۴ اعلان خطر
- ۱۷.۵ یاد مرگ و مشکلات پس از آن
- ۱۷.۶ پرهیز از جذب دنیاداران شدن
- ۱۷.۷ چهرهی کریه دنیا
- ۱۷.۸ مثل دنیا پرستان کور دل
- ۱۷.۹ مثل دیگری از دنیا طلبان جاهل
- ۱۷.۱۰ سیه روزی دلدادگان دنیا
- ۱۷.۱۱ روشن شدن حقایق
- ۱۷.۱۲ نمونهای از جذبه و تأثیر جملات فوق
- ۱۷.۱۳ حرکت جبری بسوی مرگ
- ۱۸ مبانی فکری و عملی
- ۱۸.۱ انجام نشدن آرزوها
- ۱۸.۲ ترک حرص در طلب مادیات
- ۱۸.۳ آبرومند بودن و تن به پستی ندادن
- ۱۸.۴ آزادگی
- ۱۸.۵ هر خیری خیر نیست
- ۱۸.۶ پرهیز از طمع
- ۱۸.۷ انحصار ولی نعمت
- ۱۸.۸ روزی کم و آبرومندانه
- ۱۸.۹ حفظ زبان
- ۱۸.۱۰ حفظ موجود به جای طلب غیر
- ۱۸.۱۱ تلخی گوارا
- ۱۸.۱۲ هر مال و ثروتی ارزش ندارد
- ۱۸.۱۳ حافظ اسرار خود
- ۱۸.۱۴ هر تلاشی به نفع انسان تمام نمیشود
- ۱۸.۱۵ خطر پرگوئی
- ۱۸.۱۶ تفکر مایهی بینش است
- ۱۸.۱۷ دوستی با نیکان و جدائی از اشرار
- ۱۸.۱۸ نکوهش از حرام
- ۱۸.۱۹ زشتترین ظلمها
- ۱۸.۲۰ مراعات و مناسبتها و مقتضیات
- ۱۸.۲۱ تفاوت اثرها
- ۱۸.۲۲ گاهی دشمن، خیر خواهی، و دوست خیانت میکند
- ۱۸.۲۳ سرمایهی نابخردان
- ۱۸.۲۴ عقل بهترین تجربهها
- ۱۸.۲۵ از دست دادن فرصت، غصه انگیز است
- ۱۸.۲۶ هر تلاشی به ثمر نمیرسد
- ۱۸.۲۷ نکوهش نابود کردن توشهی راه
- ۱۸.۲۸ محدودیت امور
- ۱۸.۲۹ دستیابی به مقدرات
- ۱۸.۳۰ تاجر در معرض خطر
- ۱۸.۳۱ برکت مال
- ۱۸.۳۲ یاور زبون
- ۱۸.۳۳ دوست متهم
- ۱۸.۳۴ آسان گیری حوادث روزگار
- ۱۸.۳۵ به امید زیاد طلبی
- ۱۸.۳۶ پرهیز از لجاجت
- ۱۸.۳۷ عالیترین آئین دوستی با دوستان
- ۱۸.۳۸ تعبیری بیسابقه در رعایت دوستان
- ۱۸.۳۹ تواضع و احسان بیمورد
- ۱۸.۴۰ عدم دوستی با دشمن دوست
- ۱۸.۴۱ خیرخواهی
- ۱۸.۴۲ فرو بردن خشم
- ۱۸.۴۳ احسان به دشمن
- ۱۸.۴۴ مرز و محدوده در دشمنی
- ۱۸.۴۵ تصدیق حسن ظن دیگران
- ۱۸.۴۶ صمیمیت با دوستان و عدم تضییع حق آنان
- ۱۸.۴۷ برخورد علاقمندانه با افراد خانواده
- ۱۸.۴۸ میزان ارتباط و دوستی
- ۱۸.۴۹ سبقت در استحکام دوستی
- ۱۸.۵۰ سبقت در احسان بیشتر
- ۱۸.۵۱ جلوه گر نشدن ظلم دوستان
- ۱۸.۵۲ جهت گیری تلاشها
- ۱۸.۵۳ زشتترین حالات انسان
- ۱۸.۵۴ باید دنیا را ابزار آخرت قرار داد
- ۱۸.۵۵ بی تابی نابجا
- ۱۸.۵۶ آینده چونان گذشته است
- ۱۸.۵۷ فرق بین انسان و چهارپایان
- ۱۸.۵۸ شیوهی مبارزه با اندوهها
- ۱۸.۵۹ ترک اعتدال، ظلم است
- ۱۸.۶۰ ارزش دوست
- ۱۸.۶۱ دوست واقعی
- ۱۸.۶۲ نقش هوی و هوس
- ۱۸.۶۳ آشنایان و بیگانگان
- ۱۸.۶۴ غریب کیست؟
- ۱۸.۶۵ تجاوز گر از حق
- ۱۸.۶۶ اکتفا بر ارزش خویش
- ۱۸.۶۷ محکمترین اتصال
- ۱۸.۶۸ دشمن تو کیست؟
- ۱۸.۶۹ نا امیدی مطلوب
- ۱۸.۷۰ جایگاه افشاگری
- ۱۸.۷۱ غنیمت شمردن فرصتها
- ۱۸.۷۲ خطای بینا
- ۱۸.۷۳ تأخیر بدیها
- ۱۸.۷۴ بریدن از جاهل
- ۱۸.۷۵ مکر زمانه
- ۱۸.۷۶ آسیب زمانه
- ۱۸.۷۷ هر تیری به هدف نمیرسد
- ۱۸.۷۸ رابطه حاکم و زمان
- ۱۸.۷۹ اهمیت رفیق و همسایه
- ۱۸.۸۰ پرهیز از سخنان مضحک
- ۱۸.۸۱ نکاتی راجع به بانوان
- ۱۸.۸۲ تقسیم کارها و مسئولیت هر فردی در قبال وظائف محوله
- ۱۸.۸۳ اقوام و خویشان، بال و پر انسانند
- ۱۹ خاتمه (دعا برای دین و دنیای فرزند)
- ۲۰ پانویس
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین.
بزرگترین وجههی همت مردان بزرگ و رجال الهی، سوق دادن بشر به سمت هدایت و جهت دادن به زندگی انسانها است. آثار و نشانههای خیر خواهی و بشر دوستی در سطر سطر کلمات آنان نمودار است، و در این میان خاندان پیغمبر و اهل بیت عصمت علیهالسلام ممتازند و امام امیرالمؤمنین علیهالسلام در میان آنان همچون خورشید، درخشندگی مخصوص دارد.
از جملهی آن کلمات نورانی که در میان سخنان گهربار آن حضرت دارای جذبهی فوقالعاده و کشش معنوی و الهی ویژهی به خود است، نامهای است که آن حضرت به هنگام بازگشت از جنگ صفین در حاضرین که اسم شهری از نواحی صفین بوده
برای فرزند دلبند خویش حضرت امام حسن علیهالسلام نگاشتهاند؛ و در نهجالبلاغه فیض الاسلام در قسمت نامهها در تحت شماره ۳۱ ذکر شده است.
ادبا و بزرگان و اهل معرفت و رجال علمی که این کلمات نورانی را دیدهاند هر یک به نوعی در برابر آن سخنان زنده و جاوید و در مقابل صاحب این کلمات ارزنده، سر تواضع را فرود آورده و به اهمیت آن اعتراف و اقرار کردهاند.
شیخ مفید متوفای سنهی ۴۱۳ قمری میفرماید: حسن بن علی وصی پدرش امیرالمؤمنین صلوات الله علیهما بر اهل و فرزندان و اصحاب وی بود، امام علیهالسلام وصیت فرموده بود که موقوفات و صدقات حضرتش زیر نظر وی باشد و برای او عهد نامه و دستور العملهائی نوشته که مشهور است و وصیتی در معالم دین و چشمههای حکمت و آداب، که ظاهر و روشن است، جمهور علما این وصیت را نقل کرده و بسیاری از دانشمندان و اهل خرد به وسیلهی آن در دین و دنیای خود روشن بینی یافتند. [۱]
سیره نویس محقق و مشهور، علی بن عیسی اریلی متوفای ۶۹۳ قمری میگوید: سید رضی موسوی که رحمت خدا بر او باد و خداوند، وی را به گذشتگان طاهرینش ملحق گرداند وصیتی را که امیرالمؤمنین علیهالسلام برای فرزندشان امام حسن علیهالسلام نوشتهاند در نهجالبلاغه آورده، و آن وصیتی است طولانی، جامع ادب دین و دنیا، فوائد و آثار آن بسیار، و برای آخرت و دنیای انسان مفید و سودمند است.
این وصیت نامه، همهی فنون فضائل را در بر گرفته وبا اهداف و مقاصد عالیهای که دارد اواخر و اوائل را عاجز ساخته است و چگونه چنین نباشد و حال آنکه او - علی علیهالسلام- است که چون سخن بگوید هر گویندهای را ناتوان میسازد، و سحبان سخنور معروف و نمونهی فصاحت، در نزد او باقل- مردی که در عجز و
ناتوان از سخن، ضربالمثل بود- به شمار میرود اکنون اگر منکری، از دیگران بپرس.
و این کتاب جای اثبات این مدعا نیست و من شما را بر آن وصیت جامع راهنمائی کردم، حال اگر به سراغ آن بروی آن را یک پارچه بیان و بلاغت دیده، آداب دنیا و آخرت را به خوبی مشاهده خواهی کرد، و با بدایع الفاظ خود به تو نشان میدهد که آبشخور بیان، صاف و شفاف، و از خنکی و خوشی فصاحت سرشار و لبریز است و بهرهی گوش و قلب، وافی و بسیار میباشد، باشد که این مقدار را که من در وصف این وصیت نامه گفتم با همهی قلت و کمی آن، کافی باشد. [۲].
سید بن طاووس اعلی الله مقامه متوفای سنه ۶۶۴ در پایان کتاب کشف المحجه خطاب به فرزند خود میفرماید: در ذهنم گذشت که کتاب خود را با وصیت پدرت امیرالمؤمنین علیهالسلام آقائی که علم الکتاب در نزد اوست به فرزند عزیزش علیهالسلام به پایان برم.
بعد نقل میفرماید که ابواحمد حسن بن عبدالله بن سعید عسکری در جزء اول از کتاب الزواجر و المواعظ که تاریخ آن سنه ۴۷۳ میباشد گفته است: وصیت امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهالسلام به فرزندش؛ و اگر از کلمات حکمت آمیز چیزی باشد که واجب باشد آن را با طلا بنویسند هر آینه این وصیت است. [۳].
و نیز مجلسی اول، آقای آخوند ملا محمد تقی رضوان الله تعالی علیه به هنگام شروع در شرح این وصیت میگوید: و چون این وصیت مشتمل بر علوم و حقائق فراوانی است بنابر این شایسته است که ما نیز آن را ذکر کنیم. آنگاه این وصیت را ذکر کرده و در پایان میفرماید: ای برادر دینی! در هر فقره و جملهای از این وصیت تدبر و اندیشه کن زیرا که این از گنجهای الهی است که بر زبان ولی وصفی خود- امیرالمومنین- صلوات الله علیه افکنده است.[۴].
دو نفر از نویسندگان شیخ نشین قطر به نامهای عبدالبدیع صقر و مصطفی جبر مؤلفان کتاب الوصایا الخالده این وصیت را در کتاب مزبور ذکر کرده و ان را جزء وصایایی که همواره زنده و و جاوید خواهند ماند برشمردهاند[۵] و آن کتاب از سوی حاکم سابق قطر چاپ و منتشر شده است.
وصیت نامه مزبور مشحون از معارف عالیه الهی و مکرمتها و اخلاق فاضلهی انسانی و رهنمودهای همیشه زنده و جاویدی است که ضامن سعادت و نیکبختی انسانها است.
تعهد و پای بندی به مواد نورانی آن، موجب روشنائی دل و جان آدمی است و راهگشای انسان به عالم نور و جهان قدس و محفل روحانیین ملاء اعلی است. عمل به این وصیت مبارکه میتواند دنیای مادی را به صورت بهشت خدا در آورد که خیر و خوبی و رشد و سعادت، از هر در تجلی باشد.
کتاب حاضر، شرحی پیرامون آن وصیت جامع و جذاب است و بر اساس نکاتی که ذکر شد آن را به نام (به سوی مدینهی فاضله) نام گذاشتیم، امید است مقبول اهل مطالعه واقع شود.
قابل تذکر است که این وصیت نامهی مبارک بر اثر موقعیت بالا و عظیمی که دارد مورد توجه دانشمندان و نویسندگان بوده و شرح متعددی بر آن نوشته شده و ترجمههائی از آن شده است.
شروح و ترجمههائی که ویژه این وصیت مبارکه نوشته شده از این قرار است:
۱- الاخلاق النفسیه فی شرح خطبه الوصیه[۶].
و آن شرح فارسی وصیتی است که حضرت امیر به فرزندشان امام حسن مجتبی نوشتهاند. [۷].
۲- منثور ادب الهی و شرح فارسی مفصل و مبسوطی بقر وصیت امیرالمؤمنین علیهالسلام است که به فرزندشان امام حسن بهنگام بازگشت از صفین نوشتهاند، نویسنده آن مولی محمد صالح فرزند حاج محمد باقر روغنی قزوینی معاصر محدث حر عاملی بوده است. [۸]
۳- نظم وصیه امیرالمؤمنین لولده الحسن علیهالسلام به فارسی از ضیائی مرندی که در سنه ۱۳۲۹ قمری به شعر در آورده و در همان سال در استانبول چاپ شده است. [۹].
۴- هدیه الامم و مجله الاداب و الحکم شرح فارسی و بر وصیت امیرالمؤمنین به فرزندش امام حسن علیهالسلام از حاج محمد صادق معروف به غاز یتبریزی که در سنه ۱۳۲۷ قمری تألیف کرده و همان سال به چاپ رسیده است. [۱۰].
۵- علی و الاسس التربویه فی شرح الوصیه تألیف سید حسن قبانجی نجفی و آن شرحی مفصل بزبان عربی است در ۷۸۳ صفحه و شارح در ۱۷ جمادی الثانی ۱۳۷۸ قمری در نجف اشراف این شرح را به پایان رسانیده و مرحوم آقای سید جواد طباطبائی تبریزی رضوان الله علیه مقدمهای بر آن نوشتهاند و اکنون نسخ آن کمیاب است.
- خورشید روشن، وصایای حضرت امیرالمؤمنین علی به حضرت امام حسن صلوات الله و سلامه علیهما، از نویسنده معاصر آقای محمد علی انصاری قمی که در سنه ۱۳۸۵ قمری مطابق با ۱۳۴۴ شمسی آنرا به طبع رسانیده است. این شرح مشتمل بر ۸۴ صفحه میباشد. کیفیت این کتاب چنین است که اولاً قطعهای از وصیت حضرت را ذکر میکند و سپس آن را به نثر فارسی ترجمه کرده و با مختصر شرحی مخلوط مینماید و بعد همان قسمت را به صورت اشعاری روان در آورده است.
۷- گوهرهای گرانبها: الدرر البهیه فی ترجمه الوصیه لمولانا علی بن ابی طالب الی ابنه الحسن المجتبی، که شرحی کوتاه در ۶۳ صفحه است و در سنه ۱۳۵۷ شمسی تألیف شده است. نویسنده آن عالم فاضل آقای شیخ جعفر صبوری مقیم کاشان میباشند.
۸- منظومهی مرحوم سید بن ابراهیم قزوینی، متوفای ۱۰۲۸، که از مشایخ سید بحر العلوم بوده است، وی این وصیت مبارکه را به فارسی به نظم کشیده و این منظومه در استانبول به چاپ رسیده است. [۱۱].
۹- شرحی که بقلم یکی از نویسندگان مشهور معاصر بر این وصیت نامهی مبارکه نوشته شده و بر حسب مسموع، شرحی مفصل و مستوفی است و یک جلد آن چاپ و منتشر گردیده است.
و چه بسا شروح دیگری نیز بر آن نوشته شده باشد که این جانب اطلاع ندارم. خداوند متعال توفیق درک حقائق کلمات امیرالمؤمنین و عمل به آن را به همگی عطا فرماید.
قم/ حوزهی علمیه
علی کریمی جهرمی
ویژگیهای پدر وصیت کننده
نابود شونده
(من الوالد الفان)[۱۲].
«نامهای است از پدری رو به دیار فنا و نیستی گذارده»
پدری که دوران حیاتش منقضی گشته و به سر آمده و نامش در زمره نیست شدگان است.
قابل توجه است که عمر آن بزرگوار بهنگام نگارش این نامهی جاوید، نزدیک به شصت و دو سه سال بوده. او در این سن و سال، خویشتن را فانی قلمداد کرده و جزء نیست شدگان میشمارد تا همه بدانند که بعد از شصت سالگی دیگر نباید خود را
باقی بدانند بلکه باید خویشتن را اهل جهان دیگر بشمارند. دیگر جوانی نکنند و ناپختگی نشان ندهند و همچون بعضی از جوانان، اهل بزم و عیش و خوشی نباشند.
مقر به غلبه یا فناء زمان
(المقر للزمان)
«پدری که اقرار کننده برای زمان است»
و آیا برای زمان به چه چیزی اقرار میکند؟ ممکن است مقصود این باشد که اقرار به غلبهی برای زمان میکنم. آری بشر همواره در حال در حال ستیز با زمان است میخواهد همیشه بماند و غبار نگرانی و اندوهی بر چهرهاش ننشسته و اندک کسالت و بیماریای به سراغش نیاید ولی زمان نمیپذیرد البته گاهی انسان بجائی رسیده و در نقطهای از عمر قرار میگیرد که خود اقرار میکند که در مصاف با زمان، از پای در آمده و غلبه و پیروزی از آن رقیب است و ممکن است. مقصود این باشد که اقرار به گذشت زمان دارد.
در حیات طبیعی انسانها با صرفنظر از مقام عصمت و ولایت، اقرار به گذشت زمان ندارند تا زمانی که قوا تحلیل میروند و با شرایطی رنجبار و ناراحتکننده مواجه میشوند. در آن مواقع به طور طبیعی اقرار به گذشت زمان میکنند؛ و به حسب ظاهر عبارت، احتمال اول قویتر به نظر میرسد.
عمر پشت سر گذاشته
(المدبر العمر)
«پدری که عمرش بدو پشت کرده»
از دیدگاه امیرالمؤمنین علیهالسلام که در سنین شصت سالگی یا اندکی بالاتر درباره خویشتن چنین تعبیر میکنند، انسان بعد از شصت سالگی اقبال به عمر و زندگی
نمیکند بلکه در حال ادبار است و خلاصه باید در این سن و سال توجه داشت که بسان تازه جوان شانزده ساله نیست و خود را عوضی نبیند. شانزده سالهها به طور طبیعی رو به زندگی میروند و بدان اقبال میکنند ولی شصت سالهها به عکس است که آنها در حال ادبار زندگیاند و از این رو در صد مردگان در این سن خیلی بالا میرود و آمار بیماران در این مرحله از عمر مضاعف میشود و هر چه هم انسان بالاتر میرود این در صد و این آمار افزایش مییابد.
تسلیم روزگار
(المستسلم للدهر)
«پدری که تسلیم روزگار شده است»
انسان در زندگی مراحل مختلفی را میگذارند در مراحل آغاز و ابتدائی برداشت مغرورانهای دارد، ولی در مراحل اخیر که ایام ضعف و سستی و دوران کسالت و بیماری است، آن احساسات بی اساس و آن هیجانهای خاص مقطعی فرو میخوابد و حقیقت حال انسان تجلی میکند. در این دوران بحرانی و پر از نشیب، آدمی پر و بال بر زمین میافکند که قدرت نمائی و غلبه جوئی او از بین میرود موقف تسلیم و موضع استسلام میگیرد و میفهمد که در برابر روزگار ناتوان است.
نکوهشگر دنیا
(الذام للدنیا)
«پدری که نکوهشکننده دنیا است»
البته امام امیرالمؤمنین یک عمر نکوهشگر دنیا بود او از آغاز جوانی دلبسته دنیا نبود و لیکن به طور طبیعی انسانی که انحراف فکری نداشته باشد اگر هم در دوران
جوانی به مذمت دنیا نپرداخت قهراً در سنی شکستگی و فرو ریختگی نکوهشگر خواهد شد و اگر تا این فصل چنین نبوده به خاطر این است که در تحت تأثیر و تزویر و فریبندگیهای دنیا واقع شده بوده است.
ساکن کوی مردگان
(الساکن مساکن الموتی)
«پدری که در جایگاههای مردگان مسکن گزیده و ساکن شده است»
آری به نظر عاقبت نگر امام علی علیهالسلام، آدمی در سنین شصت سالگی و بالا در جایگاه مردگان قرار گرفته او اگر چه بظاهر زنده است و به زندگی روز مرهی خود ادامه میدهد ولی این زندگی کاذبی است حقیقت قضیه این است که این چند روزه به حساب نمیآید و کار را تمام شده باید دید و آنگاه که شصت سال به سرعت گذشت این چند سال و یا چند لحظه نیز میگذرد بلکه باید گذشته حساب کرد.
کوچ کنندهی از دنیا
(الظاعن عنها غدا)
«پدری که به زودی از این جهان کوچکننده است»
لطافت بیان و تعبیر را بنگرید کلمه (غد) را در اینجا به کار بردهاند که به معنی فرداست.
پس بیدار دلان بدانند که روز رحیل، کنار همین امروز است گویی فرداست که هیچ فاصلهای ندارد. وقت حرکت بسیار نزدیک شده و در آستانهی ارتحال و انتقال و پرکشیدن از این عالم به سوی دار ابد و سر منزل اصلی قرار گرفتهاند.
ویژگیهای فرزند وصیت شده
اشاره
امام علیهالسلام پس از ذکر ویژگیهای خود، برای اینکه فرزند، نسبت به وصیت، پذیرش بیشتری پیدا نماید ۱۴ ویژگی برای او بیان فرمودهاند:
آرزومند ناشدنیها
(الی المولود المومل ما لا یدرک)
«نامهی آن پدری به سوی فرزندی که آرزومند چیزی است که به دست نخواهد آورد».
جوان است و آرزو بر جوان عیب نیست. دهها و صدها آرزو انسان و بویژه جوان را احاطه کرده و گاهی وجود او مجموعهای از آمال و کانونی از آرزوها است و داشتن آرزو مهم نیست و موونهای ندارد و چندان نیازمند به مقدمات نیست، عمده دست یابی به آرزوها است و مهم. رسیدن به خواستهها؛ و اینجا است که امام بزرگوار هشیار باش میدهند که این مظهر آرزوها به آرزوی خود نمیرسد و به خواستههایش دست نمییابد. آری او آرزوی چیزی را میکند که بدان دسترسی نیست و همواره انسان به چیز بسیار کم و ناچیز از خواستههایش دست مییابد و عمده آرزوهایش را با خود به زیر خاک میبرد و ای کاش از آغاز کار بفهمد که رنج بی اثر میبرد و نیروی خود را به هرز میدهد و از این نقطهی بینش عالی، همت خود را صرف اموری کند که امدادگران غیبی او را در وصول به آن امور، مدد کرده و یاری نمایند آرزوی جوار الله و در خواست قرب الله کند تا خداوند با هدایت آسمانی خود او را رهنمون شود و در نتیجه به مراد خود نائل آمده و کمیاب گردد.
پویندهی راه هلاک شدگان
(السالک سبیل من قدهلک)
«فرزندی که پوینده راه هلاک شدگان است»
آری نسل جوان، ادامه نسلهای گذشتهاند و راه اینان دنباله خط سیر آنها میباشد. آنان مدتی را در غفلت و بیخبری گذرانیده و بعد هم به دست مرگ و نابودی و فراموشی سپرده شدند و این نسل بعدی و تازهنفس نیز همان خط را در پیش دارد عمری را در غفلت، تباه کرده و پشت سر میگذارد و با یک دنیا تاسف، نگرانی، ندامت و پشیمانی از این جهان دست شسته و میرود و خدا میفرماید: «و العصر ان الانسان لفی خسر.. سوگند به عصر که انسان در خسران و زیانکاری است.
در تیر رس بیماریها
(غرض الاسقام)
«فرزندی که نشانه و هدف بیماریها است»
و چه کسی میتواند تردید کند که آدمی از آغاز زندگی در معرض انواع بیماریها و
دردهاست و همواره این درد و کسالتها او را تهدید به نیستی و نابودی و گسسته شدن رشته عمر میکنند؟ بیماریهای گوناگون همچون تیرها بسوی او روانه شده و او را نشانه میگیرند بطوری که از یکی از آنها خلاص نشده در معرض دیگری قرار میگیرد.
در گرو ایام
(و رهینه الایام)
«فرزندی که در گرو ایام است»[۱۳].
انسانها و خصوصاً جوانان بدانند که در گرو این چند روزه بوده و از خود نیستند و در برابر این ایام از خود اختیاری ندارند وجود آنان بسته به این دوران است گوئی جنس و متاعی هستند که در دست گرو گریندهی قرار دارند علاوه که همچون مال رهنی در قبضه و در حکم گرو گیرنده میباشند.
هدف مصیبتها
(و رمیه المصائب)
«فرزندی که هدف مصائب است»
رمیه اسم از برای صید است و نیز برای هر چه که تیر یا سنگ به سوی آن پرتاب شود استعمال میشود.
بنابر احتمال اول، انسان صید و طعمه مصائب است، همواره مصائب همچون
بازان شکاری در پی انسانند و صید مصائب، انسانها هستند که بدون انقطاع در دام مصائب میافتند و بدینوسیله از پای در میآیند.
و بنابر احتمال دوم انسانها پیوسته در معرض قطعاتی از مصائب هستند و تیر و یا سنگ مصائب به سوی آنان پرتاب میشود، زنهار که آدمی مغرور به اوائل زندگی و دوران شادابی آن نگردد!.
بندهی دنیا
(و عبد الدنیا)
«فرزند که بنده دنیا است»
طبع زندگی مادی این است که انسان در پی آن میرود و در طلب آن تلاش میکند و مگر عبودیت، چیزی جز اطاعت، انقیاد و فرمانبرداری مطلق و بی چون و چرا میباشد؟
و جز عده خاص و بهتر بگوئیم جز او حدی از مردم، کیست که در اطاعت دربست دنیا نباشد!.
سوداگر فریب
(و تاجر الغرور)
«فرزندی که سوادگر فریب است»
حیات دنیا و مظاهر مادی، متاعی فریبنده است و دنیا در لسان قرآن کریم فریبگر، معرفی شده: «فلا تغرنکم الحیاه و لا یغرنکم بالله الغرور»[۱۴].
حیات دنیا شما را نفریبد و شیطان، شما را نسبت به خداوند مغرور نسازد. حال انسانی که عمر خود را در طلب دنیا و تحصیل مادیات میگذراند از معنویت و صفای نفس بی بهره میماند البته تاجر غرور و سوداکننده فریب است. اسفا که انسان سرمایه گرانبهای عمر خود
را میدهد و بجای آنکه بهتر از عمر که همان معنویت، فضائل و مکرمتهاست به دست بیاورد، محصول همه تلاش و بذل عمر او مقداری متاع ظاهری است بنابراین جدا که انسان تاجر غرور است.
بدهکار مرگ
(و غریم المنایا)
«فرزند که بدهکار مرگها است»
انسان به حق، وام دار مرگها میباشد. مرگ همواره در طلب آدمی است و در صدد گرفتن جان اوست. مرگ آنچنان در برابر آدمی ایستاده و چشم به او انداخته و بسوی وی خیره شده که طلبکاری خشن و شدید المطالبه، وام گرینده خود را پیدا کرده و در صدد گرفتن وام خود میباشد.
این کلام امیرالمؤمنین علی اول است. زاده بزرگوار آنحضرت، علی دوم امام زین العابدین علیهالسلام نیز سخنی دارند که درست همان بیان امیرالمؤمنین علیهالسلام است.
شخصی به آن بزرگوار گفت: ای زاده رسولالله چگونه صبح ردی؟ فرمودند: صبح کردم در حالیکه از هشت ناحیه از من مطالبه میشود و از این هشت جهت مورد باز خواستم. خدای تعالی از من مطالبه فرائض و واجبات نموده، پیامبر از من مطالبه سنت میکند، شیطان از من پیروی خود را میطلبد، دو فرشته الهی که حافظان منند صدق عمل میخواهند، ملک الموت، روح مرا مطالبه میکند، قبر بدن مرا میطلبد پس من در میان این هشت مطالبه کننده قرار گرفتهام. [۱۵].
اسیر مرگ
(و اسیر الموت)
«فرزندی که اسیر مرگ میباشد»
چناکه اسیر، در برابر اسیرکننده ناتوان و فاقد هر گونه قدرت و استطاعتی است
و فرمان اسیرکننده در مورد او جاری و نافذ است انسان نیز در دست مرگ، گرفتار بوده و خواست و اراده مرگ دربارهی او تخلف ناپذیر است و برای آدمی در برابر مرگ، هیچگونه اراده و اختیاری نیست.
ملازم غصهها
(و حلیف الهموم)
«فرزندی که هم پیمان و غمهاست»
انسان در این جهان چنان گرفتار هموم و غموم است که گویا پیمانی خلل ناپذیر و غیرقابل تخلف، با هموم و رنجها بسته در کنار آنها جایگزین است و همواره دچار اندوههای بیشمار و بسته به رنجهای بیکران میباشد.
همنشین اندوهها
(و قرین الاحزان)
«فرزندی که قرین و همنشین حزنها میباشد»
شاید برای انسان قرین و همراهی بسان احزان و غصهها نباشد هر قرینی از قرینش جدا میشود جز حزن و اندوهها که همنشینان با وفائی هستند و مفارقت و جدای از انسان ندارند. غمها و غصهها قرینان ثابت و دائمی انسانند که در همه ح ال با اویند و همه جا وی را همراهی میکنند؛ و در سفر و حضر و شب و روز در کنار اویند همراهی و همنشینی اندوهها ا انسان به نحوی است که هیچ همسری با همسر مهربان خود و هیچ فرزند دلسوزی نسبت به پدر و مادر خود بدانگونه نیست.
آماج آفتها
(و نصب الافات)
«فرزندی که نشانه و آماج آفتهاست»
مطلبی که در برابر دیدگان قرار دارد و چشمانداز آدمی است وم همواره چشم او به
سوی آن متوجه است نصب العین او نامیده میشود. اکنون باید توجه داشت که انسان، نصب العین آفات و گرفتاریهاست وی همواره چشمانداز آفات است و دائماً دیده حوادث متوجه به سوی اوست؛ که البته بنابراین معنی شیخ محمد عبده میگوید به ضم خوانده میشود و خلاصه بمعنی عدم مفارقت احزان از انسان است.
ولی احتمال دیگری داده شده و از جمله، محمد محیی الدین عبدالحمید مدرس دانشکدهی لغت عربی در دانشگاه الازهر مصر، بعد از نقل احتمال قبلی از عبده، خود میگوید: بنظر من بهتر از آن احتمال این است که ضبط این کلمه با دو فتح یا با فتح نون و سکون صاد است و آن به معنی غایت و پایان و یا به معنی علم منصوب میباشد و بنابراین، معنی جمله مزبور این است: فرزندی که نقطه نهائی حرکت آفتاب است که با برخورد به آن نقطه، مستقر میشود و بار میافکند یا اینکه او علمی منصوب و پرچمی ثابت است که آفات و بلایا به سوی آن، هدایت شده و بر آن واقع میگردند.
در هر حال همه این احتمالات مبین یک حقیقت و رمز ثبات و پایداری احزان است.
زمین خوردهی شهوات
(و صریع الشهوات)
«فرزندی که زمین خورده و کشتهی شهوات است»
شهوات و خواهشهای نفسانی، بشر را از پای در میآورد و او را از بین برده و نابود میسازد. همه بلاها و نکبت هائی که برای انسان پیش میآید مولود شهوات و خواستههای نفسانی اوست، انسانی که در برابر هجوم شهوات توان مقاومت نداشته باشد لا محاله به زمین خورده و به دیار هلاکت فرستاده خواهد شد.
جانشین مردگان
(و خلیفه الاموات)
«فرزندی که جانشین مردگان است»
نیازمند به توضیح نیست که انسان جانشین مردگان و یادگار اموات و گذشتگان است و آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است. آنچه که باید با وساطت فکر و اندیشه بدان رسید و فهمید اینست که این خصیصهی انسان بودن و خصلت نسل وجود یافته است پس در این راستا نسل موجود نیز محروم به مرگند و طبقه بعدی وارثان آنها خواهند بود که نسل موجود با گذشت مدتی از زمان، به صورت اموات در میآیند؛ و بنابراین نسل بعدی خلیفه الاموات خواهند بود. پس چه جای دلخوشی برای نسل موجود که وارثان پیشینیان و خلیفه گذشتگانند که به زودی آنچه را در دست دارند به امتهای لاحقه میسپارند و خود در آمار اموات ثبت نام میشوند و طبقه بعدی وارثان و جانشینان آنان خواهند شد. اسفا که خلیفهی اموات تنها اینرا میبینند که خود خلیفه جانشین است ولی از خلیفه و جانشین خود یادی نکرده و سخنی به لب نمیراند.
خوانندگان عزیز! در عبارات گذشته امام علیهالسلام هفت صفت را برای خود و چهارده صفت را از صفات فرزند بیان کرد و بدین ترتیب موضع خود را با آن هفت صفت و موضع فرزند را با دو برابر آن مشخص فرمود.
انگیزهی نوشتن وصیت
ضرورت به خود پرداختن
(اما بعد فان فیما تبینت من ادبار الدنیا عنی و جموح الدهر علی و اقبال الاخره الی ما یزعنی عن ذکر من سوای و الاهتمام بما ورائی)
«بعد از ذکر اوصاف نویسنده و مخاطب وصیت، (یا بعد از حمد خدا و درود به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) به راستی در پشت کردن دنیا به من و عصیان و سرکشی روزگار و روی آوردن آخرت بسوی من که به وضع آنرا دریافتهام، انگیزهای است که مرا از یاد غیر خودم و پرداختن به کاری غیر کار خویش باز میدارد»
در این قسمت دو مطلب آمده: یکی آنچه برای انسان شریف شصت سال عمر کرده، روشن شده، و دیگری آنچه که نتیجه و بازتاب این نکتهی روشن شده است.
اما آنچه که به وضوح روشن شده جموح دهر است که همچنان که یک اسب سرکش، تندخو و عصیانگر در برابر صاحبش رام نمیشود و گردنکشی میکند بهمان
نحو روزگار در برابر وی عصیانگر و چموش است و خلاصه آنچه به وضوح پیوسته، کاملاً روشن شده و غبار ابهام روی آن ننشسته ادبار دنیا و اقبال آخرت است یعنی دنیا پشت کرده و آخرت روی آورده است.
و اما بازتاب و تأثیر آن، چنین بصیرت و بینشی، حالتی را به وجود آورده که امام را بکلی از یاد غیر خودشان بریده و از اهتمام ورزیدن و پرداختن به آنچه که در کنارشان هست و در پی وی قرار دارد هر چند به ظاهر، بسته و پیوسته به وجود او باشد باز داشته است.
آری انسان باید در همهی عمر خصوصاً در سنین بالا روشن بین شود و درک کند که دنیا در حال پشت کردن و آخرت در حال روی آوردن بوده و روزگار، سخت، عاصی و خیره سر است؛ و در پی این روشن بینی و انکشافی که برای او حاصل میشود انقطاع به خود پیدا کند و حالتی در او به وجود آمده و تحقق بیابد که با تمام وجود به خود بپردازد و فکر مال، ثروت خانه، لانه، توسعه زندگی، تجمل و آرایش ظاهری را از سر خود بیرون کند. [۱۶].
مرجع بزرگ و عظیم الشان مرحوم آیه الله العظمی گلپایگانی در سالیانی سال قبل در پاسخ کسی که میگفت شما آثاری دارید بیمارستان دارید و چه خدمات ارزشمندی نمودهاید و کذا و کذا. فرمودند ای بابا اگر برای خدا نباشد هیچ نفعی ندارد و چه جای این فکرها من که عمرم از هفتاد سال گذشته و حکم اعدامم از دربار الهی صادر شده دیگر هر چه بمانم ارفاقی است که به یک اعدامی شده است.
احساس مسئولیت و محبت نسبت به فرزند
(غیر انی تفرد بی- دوء هموم الناس- هم فصدقنی رایی و صرفنی عن هوای و صرحلی محض امری فافضی بی الی جد لا یکون فیه لعب و صدق لا یشوبه کذب و وجدتک بعضی بل وجدتک کلی حتی کان شیئا لو اصابک اصابنی و کان الموت لو اتاک اتانی فعنانی من امرک ما یعنینی من امر نفسی فکتبت الیک کتابی مستظهرا به ان انا بقیت لک او فینت)
«جز اینکه چون تنها فکر و اندیشه خودم نه فکر دیگران- که گاهی عارض میشود- مرا گرفت و تنها به خود پرداختم پس رای و نظر من صادقانه و مخلصانه با من مواجه شد(۱).
و مرا از هوی و هوس منصرف گردانید و بازداشت و حقیقت امر را برای من روشن ساخت و آشکار کرد[۱۷].
-
و یا حقیقت امر برای من آشکار گردید- پس این وضع به جد و تلاشی کشانید که در آن بازی نیست و به راستی که کذب و دروغ در آن راه ندارد؛ و من تو را بعضی خودم بلکه همه و تمام وجود خودم یافتم[۱۸] بطوری که اگر درد و حادثهای ناگوار به تو برسد گویا به من رسیده و اگر مرگ تو را در یابد گویا مرا دریافته پس مهم آمد مرا از امر و کار تو آنگونه که کار خودم برایم مهم است و لذا نامهام را برای تو نوشتم در حالی که چه من باقی بمانم یا اینکه بمیرم و مرگ من فرا برسد- از برای تو- بدان پشت گرمی میجویم»
در این قسمت، امیر مؤمنان علیهالسلام اهمیت موضوع و مقام و مرتبه فرزند را نسبت به پدر نشان داده و بیان میکنند.
برای اهمیت منزلت فرزندان و قرب آنان به پدران سخنانی به صورت شعر و نثر گفته شده است. مثلاً شاعر عرب میگوید:
و انما اولادنا بیننا
اکبادنا تمشی علی الارض
همانا فرزندان ما در میان ما جگرهای مایند که بر زمین راه میروند.
و شبیه همین عبارت، ریاشی میگوید:
من سره الدهر، ان یری الکنبدا
یمشی علی الارض فلیری الولدا
کسی که او را شاد میکند که ببیند جگرش روی زمین راه میرود پس فرزند خود را بنگرد.
و احنف بن قیس میگوید: اولادنا ثمار قلوبنا...[۱۹] فرزندان ما میوههای قلوب مایند.
و لیکن تعبیری که امام امیرالمؤمنین علیهالسلام دارند بسیار جالب بلکه بی نظیر است زیرا در این عبارت محل بحث خطاب به حضرت امام حسن علیهالسلام میفرماید: تو را بعضی از خودم بلکه همهی وجود خودم یافتم.
در منطق امیرالمؤمنین فرزند آدمی تمام وجود او و مظهر و نمایشگر اوست و از اینرو میفرماید اگر درد، رنج و یا حادثهای برای تو پیش آید گویا برای من پیش آمده و اگر مرگ به سراغ تو بیاید گویا به سراغ من آمده است. خلاصه در نظر والای امیرالمؤمنین، پدر و فرزند اتحاد وجودی دارند و جدائی بین آنها نیست حیات فرزند حیات پدر و مرگ او مرگ پدر و نابودی وجود او بشمار میرود؛ و فرزند امتداد وجود پدر است.
نزدیک به همین مضمون، تعبیر نوادهی امیرالمؤمنین یعنی حضرت علی بن الحسین علیهالسلام است، آن بزرگوار در رساله الحقوق راجع به حق فرزندان میفرماید:
«و اما حق ولدک فان تعلم آنه منک و مضاف الیک فی عاجل الدنیا بخیره و شره و انک مسئول عمال ولیته به من حسن الادب و الدلاله علی ربه عز و جل و المعونه له علی طاعته فاعمل فی امره عمل من یعلم آنه مثاب علی الاحسان الیه معاقب علی الاسائه الیه». «و اما حق فرزندت این است که بدانی او از تو است و در خیر و شر امور دنیای حاضر، منتسب به تو میباشد و نیز بدانی که تو راجع به ولایت مسلمی که بر تأدیب و راهنمائی او بسوی پروردگار و همیاری کردن با او بر اطاعت خداوند دارای مسئول خواهی بود پس در رابطه با کار او عمل کن عمل آن کسی که میداند که بر احسان و
نیکی کردن به او پاداش داده میشود و بر بدی کردن نسبت به او کیفر داده خواهد شد».
بر اساس طرز تفکر خاص مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام و اتحاد وجودی فرزند با پدر میفرماید با آنکه بنابراین بود که از خود به دیگری نپردازم و تمام فر و خیالم متوجه به کار خودم باشد مع ذلک این نامه را به تو نگاشتم یعنی فی الحقیقه این اهتمام به امر تو و توجه به ساختن شخصیت تو همان اهتمام ورزیدن به کار خودم میباشد فکر دیگری نیست که بنا بود ازفکر خودم به فکر دیگری نپردازم.
ضمناً با جمله «مستظهرا به ان انا بقیت لک او فنیت»، میرسانند که این نامه و این وصایای همیشه جاوید، بزرگترین پشتوانهی سعادتمندی برای فرزندشان هست خواه خود باقی بوده یا از دنیا رفته باشند؛ بنابراین، وصیت جالب و دلپذیر آن پیشوای بزرگ به فرزندشان ثمره حیات آن بزرگوار و اساس شخصیت حقیقی آن حضرت است و خطوط فکری آن تمام معصوم را ترسیم میکند. امیرالمؤمنین با آن وصایای پایدار، نسبت به آتیهی فرزندش امام حسن آسودهخاطر بوده و پشت گرمی دارد و با وجود تعهد و پای بندی به آن هدایتهای الهی، بر ایشان مهم نیست که زنده باشند یا مرده که میدانند فرزندشان ببرکت توجه به این سفارشات عالی در زیر خیمهی سعادت و نیکبختی جایگزین شده است.
سفارش به تهذیب نفس
تقوی
(فانی اوصیک بتقوی اللهای بنی...)
«پس من تو را ای فرزند عزیز سفارش میکنم به تقوای الهی...»
اولین وصیت امام به فرزند عزیز شان فرزندی که در دربار الهی نامزد ولیت و امامت است و جانشینی ولیالله الاعظم امیر الومنین، برای او حتمی و بنام او ثبت شده است فرزندی که میخواهد در آیه، هادی جوامع بشری و ملجا و پناهگاه مردم باشد، آری اولین وصیت به او تقوای الهی است؛ و همواره در صدر وصایای آن بزرگوار و نیز در آغاز وصیت انبیاء و اولیاء و بندگان صالح پروردگار وصیت به تقوی است که همچون نقطهای از نور در ارک وصای آن بزرگ میدرخشد.
ملازمت امر خدا
(و لزوم امره)
«و دیگر سفارش من به تو فرزند خوبم ملازمت امر الهی است»
بکوش که همواره با اطاعت پروردگار همگام باشی و لحظهای از فرمان حق تعالی تخلف ننمائی.
وصیت امام امیرالمؤمنین به فرزندشان و به همه فرزندان اسلام و ابناء دین، این است که امر الهی و فرمان خدای تعالی را همچون جای شیرین در برداشته باشند و همانند کسی که دلداده یک انسان بزرگ و شریف شده و در سفر و حضر او را همراهی میکند و از او جدا نمیشود از پس امر خدا و در مسیر اطاعت و بندگی پروردگار متعال در حرکت باشد و این موضوع را محور حرکت و یا سکون خود و معیار کامل زندگی خویشتن قرار دهد.
ناگفته نماند که ذکر تقوی کفایت از ذکر این فراز: و لزوم امر- میکرد لیکن ممکن است که ذکر این مطلب بدان جهت باشد که ملازم امر خدا بودن یکی از لوازم و آثار تقوی الهی است بنابراین، تقوی و لازمهاش را با هم ذکر فرمودهاند.
آباد کردن قلب با یاد خدا
(و عماره قلبلک بذکره)
«و دیگر سفارش من به تو اینست که قلب خود را با ذکر او آبادگردانی»
قلب، چونان خانهای است که ویرانی و نیز آبادی دارد. آبادی آن با ذکر و یاد خداوند و به قرینهی مقابله میفهمیم که ویرانی و خرابی آن به غفلت از ذکر الهی است.
در دعای صلوات هر روز ماه مبارک شعبان میخوانیم: و اعمر قلبی بطاعتک و تخزنی بمعصیتک، بار خدایا قلب مرا با طاعت و فرمانبرداری خودت آباد کن و مرا معصیت و نافرمانی ذات مقدست خوار و نگونبخت مفرما.
آری اطاعت و فرمانبرداری اعضا و جوارح، حکایت از توجه بو تنبیه قلبی انسان میکند و باز بر میگردیم به اینکه آنچه دل را از خرابی و وضع نفرت انگیزی ویرانی آن میرهاند و آبادی دلپذیر و نشاطانگیز به قلب آدمی میدهد یاد خداوند است.
چنگ زدن به ریسمان الهی
(و الاعتصام بحبله)
«و نیز سفارش میکنم تو را به اینکه چنگ به ریسمان او بزنی»
گویا این جمله مبارکه، اقتباس از قرآن کریم است که میفرماید: «و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا و اذکروا نعمه الله علیکم...». «همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید و پراکنده نشوید و نعمت الهی را که بر شما افاضه فرموده یاد آورید».
باری امام بزرگوار فرزند عزیز خود را توصیه و سفارش به اعتصام به حبل الله میکند و آنگاه اضافه میکنند:
«و ای سبب اوثق من سبب بینک و بین الله ان انت اخذت به»
«و کدام وسیله و رشته مطمئنتر از وسیله و رشته بین تو و بین خداست اگر آن را به چنگ بیاوری»
آری، اگر انسان در دریای بیکران زندگی و در میان امواج سهمگین و غرق کننده، بتواند دست به ریسمان الهی زده و ان را به چنگ بیاورد بهتر از هر وسیلهای است زیرا وسیله بین انسان و خدا ریسمان نجات است.
راه و رابطه با خدا محکمتر و مطمئنتر از هر راه و رابطهای است. به روابطی که انسان با قدرتمندان و حاکمان و شاهان و وزیران بر قرار میسازد اعتمادی نیست و به کمتر چیزی آن رشتهی سست و نامطمئن، گسسته خواهد شد، پیوند انسان با خدا و دمساز شدن با معبود است که اگر انسان موفق شد و آنرا بر قرار کرد در کمال اتقان و
منتهای استحکام است و گسستنی و پاره شدنی نخواهد بود. راستی بیچارهاند کسانی که پیوسته در پی تشبثات فریبنده و اتصال و راه یافتن به سوی این و آن و بستگی به کانالهای قدرتمندی که این قدرتها همه فنا پذیر و ناپایدار میباشند.
زنده کردن قلب با موعظه
(احی قلبک بالمواعظه)
«قلب خودت را با موعظه و پند و اندرز، زنده کردن»
امام علیهالسلام نقش مؤثر موعظه را در این جمله خاطر نشان فرمودهاند. موعظه، پند و اندوز حیات بخش قلب است سر و کار موعظه و مرکز تأثیر و فعل و انفعال آن، قلوب انسانها است مردمی که اهل موعظه نیستند و پند ده و پند پذیر نمیباشند حیات دل ندارند و قلب آنان زنده نیست و نور و فروغی ندارد.
ضمناً توجه داشته باشیم که خداوند، قرآن کریم را موعظه نامیده و میفرماید: «قد جاءتکم موعظه من ربکم»[۲۰].
«موعظه پروردگار بسوی شما آمده است». بنابراین قرآن مجموعهای از موعظه و پند و اندرز الهی است و بدین ترتیب میشود گفت مقصود این است که قلبت را با قرآن، این مجموعه و کانون مواعظ، زنده بدار.
کشتن خواهشهای نفس بوسیله زهد
(و امته بالزهاده)
«و آن را با زهادت و پارسائی بمیران»
امام فرزند خود و کلاً جوامع انسانی را امر میفرماید که جلو فوران و حرکت نا معتدل و خواهشهای ناموزون دل را باز هد و اعراض از مادیات فریبا گرفته و زمام امیال و خواستههای طاغی و سرکش دل را رها نکنند اینجاست که باید آنرا سرکوب
کرده و خاموش گردانیده. رفاه طلبی و تشریفات بی حساب و آلودگی به مظاهر فریبندهی مال، و سخت به دنیا چسبیدن و اهتمام زائد الوصف به خورد و خوراک داشتن در حکم سقوط انسانی بلکه خود عین سقوط و فرو رفتن در منجلاب فساد و تباهی است. همواره موفقیتهای بزرگ، نصیب کسانی شده که روح زهد و پارسائی بر آنان حاکم بوده و با دیدهی عشق و دلدادگی، به دنیا و کالاهای زود گذر آن نمینگریستند.
تقویت قلب با یقین
(وقوه بالیقین)
«قلبت را با یقین، تقویت کن»
آری قلب هم مانند دیگر اعضا و جوارح انسانی گاهی رو به ضعف و ناتوانی میگذارد و قهراً محتاج به تقویت و نیازمند به امداد است. آنچه که میتواند قلب انسان را تقویت کند و نیرو بخشد عبارت از یقین است. اگر حالت شک و تردید از صفحه دل دور شد و بطور قطع به نام خدا و جهان ابدیت گره خورد این دل نیرومند و این قلب، پرتوان است و باید همواره کوشش کرد که با تحصیل یقین و دستیابی به اوج رفیع آن ضعف و زبونی را از قلب، مرتفع نمود و آن را قوت و قدرت بخشید.
نورانی کردن قلب با حکمت
(و نوره بالحمه)
«قلبت را با حکمت، نورانی کن»
از عبارت و کلام مبارک امام کاملاً میفهمیم که گاهی آیینهی دلی انسان ظلمانی شده و تیره و تار میگردد تیرگی قلب به مراتب بیشتر از تاریکی محیط زیست نگران کننده است. ظلمت دل، فراموش شدن ارزشها و از دست دادن اعتبارات است تیرگی درون. محو خائل و مزایای انسانیت است. تاریکی قلب، مساوی با پیوستن به بهائم و چهارپایان میباشد.
در چنین شرائطی باید کوشش کرد که دل، نورانی شود و این ظلمت کده درون، تبدیل به تابش گاه انوار خدائی گردد؛ و آنچه که دل را نور میدهد حکمت است.
حکمت عبارت از علم و عرفان کامل و شناخت نفس نسبت به ذات اقدس الهی توأم با اتقان در عمل است. بر اثر پیدایش حکمت، صحنه درون از اشرافات معنوی و تابناک میگردد و این است که خداوند میفرماید: «یوتی الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب». [۲۱].
«خداوند به هر کسی که بخواهد حکمت میدهد و کسی که حکمت به او داده شد پس تحقیقا خیر فراوانی به او داده شده و متذکر و متوجه این معنی نمیشود جز صاحبان عقول خالص».
و خداوند در مقام امتنان به حضرت لقمان میفرماید: «و لقد آتینا لقمان الحکمه». «بتحقیق که ما به لقمان حکمت دادیم». و در آیات متعددی تعلیم حکمت از مشاغل و وظائف انبیاء بزرگ الهی قلمداد شده است.
باری حکمت، نور آفرین بلکه خود عین نور است حکمت، ظلمت شکن و تاریکی زدا است و در پرتو حکمت، قلب آدمی مجلای انوار الهی و اشعهی تابناک عرفان میشود و از اینرو امام امیرالمؤمنین فرزند برومند خود را امر میکنند که با فراگیری حکمت، قلب خود را نورانی بسازد.
مهار کردن قلب با یاد مرگ
(و ذلله بذکر الموت)
«قلبت را با یاد مرگ زبون و ذلیل گردان»
غرور و خودخواهی درون، امری خطرناک است طغیان و غلبه جوئی و شهوت خواهی در ضمیر انسان فاجعه آفرین است ناچار باید دل را زبون داشت و رام کرد و بهترین راه برای رسیدن بدین مقصود، یاد مرگ است. فکر و ذکر موت و
گذشت این زندگی موقت بهترین عامل شکست دادن هواها و هوسهاست، هیجان نفس و گردنکشی و گردن فرازی آن با یاد مرگ فروکش میکند و میخوابد و از اینرو امام امیرالمؤمنین علیهالسلام مردم را توصیه به ذکر موت میکردند، در یکی از کلمات شریفشان میفرمایند: «و اوصیکم بذکر الموت و اقلال الغفله عنه». [۲۲].
«من شما را به یاد مرگ و کاستی از غفلت و فراموشی آن سفارش میکنم» و جمله محل بحث، فرزند خلف خود را امر میکنند که با یاد مرگ طغیان و سرکشی نفس را در هم بشکند.
به اقرار آوردن نفس
(و قرره بالفناء)
«و آن را به اقرار به فنا و نیستی وادار کن»
آنقدر باید فناء تن و نیستی حیات مادی را یاد کرد و آن را ذکر نمود که تمام وجود انسانی مقر و معتقد به آن شود. دل انسان بر اثر حب دنیا و حیات مادی بزودی نمیپذیرد که فانی خواهد شد باید آن را به اقرار واداشت که البته با استمرار یاد فنا و نیستی زندگی ظاهری، طباعا به اقرار میآید و اگر دل و جان آدمی و قلب او مقر به فناء حیات شد دلبستگیها بشدت تقلیل مییابد و رو به کاهش میگذارد و فساد و تباهی از میان جامعه رخت بر میبندد و جای خود را به صلاح و خوبی خواهد داد.
بینا کردن به آفات
(و بصره فجایع الدنیا)
«و بینا گردان ان رابه آفات و مصائب دنیا»
باید به قلب، بصیرت و بینش داد و کوشش کرد تا به ناگواریها و مصائب روزگار بصیر و بینا بشود که اگر چنین بینشی برای قلب پیدا شود آدمی دلداده دنیا نخواهد شد
و دنیا ایده و خواسته انسان نخواهد گردید. در این دید، چهره حقیقی دنیا که بس کریه و زننده است تجلی میکند و چهره دروغین آن کنار رفته و نقش تزویر و فریبش بی اثر خواهد گردید.
ترساندن از یورش بدیها
(و حذره صوله الدهر و فحش تقلب اللیالی و الایام)
«و آن را از حمله و یورش روزگار و زشتی گردش شبها و روزها تحذیر کن و بترسان»
آری، روزگار همچون درندهای خطرناک هجوم میآورد و حمله میکند و یورشها دارد و گردش شب و روز و گذشت ایام کجرویها و تجاوزت بیشماری را به همراه میآورد و امام بزرگوار، فرزند بزرگ خود و در حقیقت عموم انسانها را امر میکند که قلب خود را از این حمله و یورش خطرناک روزگار، و کجرویها و تندرویهای ایام و لیالی، بر حذر داشته و بترسانند.
انسان باید توجه به این مطلب داشته باشد که حملات روزگار بسیار کشنده و خرد کننده است و گردش شب وروز و تجاوز کاریهای آن بسیار زننده و زشت است و پناه به خدا از روز نکبت و ادبار آدمی که نزدیکترین نزدیکان انسان از او دوری کرده و هیچکس حتی خصوصیترین افراد، او را پناه نمیدهند. گردش روزگار، آبستن وقایع و حوادث رنجباری برای آدمی است، حوادثی که او را ذوب میکند و رو به هر جا میبرد با یاس و نومیدی مواجه میشود و در هر لحظهای از آن شرائط و احوال تلخترین زهر مرگبار در کام انسان ریخته میشود، هیچکس به او رحم نیاورده و برای نجات او کمترین اقدامی نمیکند.
آگاه کردن از سرگذشت پیشینیان
(و اعراض علیه اخبار الماضین)
«و اخبار گذشتگان را بر قلب خود عرضه بدار»
احوال، کارها، اقدامات امتهای گذشته، قدرتمندی و قدرت نمائی آنان را بر نفس خود عرضه کن. سطوت و شوکت پیشینیان را یاد آور و قلب خود را متذکر حالات آنان بنما. لشکر کشیهای آنان و فتح بلاد و استعباد و استثمار عباد را که به دست آنان انجام گرفته به قلب خود یاد آوری کن.
(و ذکره بما اصاب من کان قبلک من الاولین)
«و آنچه بر سر آنان آمده به یادش بیاور».
غرض نکه با وی بگو که آن در و دستگاههای عریض و طویل و آن تشکیلات گسترده سلاطین و شاهان جبار در هم فرو ریخت و کاخهای رفیع آنان بر سرشان خراب شد، هلاک فرعون را در آب دریا به ضمیر خود بگو و هلاک نمرود به وسیله پشه و هلاک امم ستمکار بوسیله باد، طوفان، زلزله و سنگریزه همه را نکته به نکته یادش بیاور. به او بگو که فیل سواران حبشه به جنگ خدا آمده و برای تخریب بیت الله رو به سوی کعبه رهسپار گردیدند و خداوند به دست توانای پرندگانی ضعیف الجثه آنان را هلاک کرد و همگی زیر بمباران آسمانی نابود گردیده، رهسپار دیار عدم و وادی نیستی شدند اینها را همه با قلب خود بگو و تذکر ده و به یاد نفس خویش بیاور تا بداند که برنامه این است و چنین روزهائی را برای خود نیز پیش بینی نماید. چنانکه قرآن کریم میفرماید:
«افلم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبه الذینمن قبلهم کانوا اکثر منهم و اشد قوه و آثار فی الارض فما غنی عنهم ما کانوا یکسبون فلما جاءتهم رسلهم بالبینات فرحوا بما عندهم من العلم و حاق بهم ما کانوا به یستهزءون فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنا به مشرکین فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا سنت الله آلتی قد خلت فی عباده و خسر هنالک الکافرون»[۲۳].
(و سر فی دیارهم و آثارهم)
«و سیر و گردش کن در خانهها و آثار آنان»
خانه و خانمان گذشتگان و آثار و علائم باقی ماندهی آنان یعنی مواضع نشست و برخاست آنها، مراکز رفت و آمدشان، محل کار و اشتغال و سرگرمیشان، آثار دستی و ابنیه و عمارات بجا ماندهی آنان و چیزهای دیگری که یاد آور آنان است نباید به دست فراموشی سپرد بلکه باید در این آثار و علائم و ابنیه گردش کرد و گفت ای آثار بجا مانده! بنا کنندگانت چه شدند و ساکنانت کجا رفتند؟
مرحوم محدث قمی میگوید:
در کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام مطالبی مشعر به این موضوع آمده که مراجعه به کتب تواریخ و مطالعهی اخبار گذشتگان و پند و عبرت گرفتن از آنان پسندیده است آن حضرت در وصیت خود به فرزند گرامیشان میفرمایند قلب خود را با موعظه زنده بدار تا اینجا که میفرماید:- اخبار گذشتگان رابر نفس خود عرضه بدار و حوادثی را ک بر پیشینیان و امتهای سابق گذشته به یاد خود بیاور و در دیار آنان گردش کرده و از آثار آنان عبرت بگیر. [۲۴].
(فانظر فیما فعلوا و عما انتقلوا و این حلوا و نزلوا)
«پس نظر بینداز و بنگر آنچه را که انجام دادند و کجا وارد شدند و فرود آمدند»
آری تنها گردش دیار و آثار آنان مفید نیست، کورکورانه گشتن و رفتن چه اثری دارد باید چشم باز کرد و نظر انداخت اولاً اعمال و کارها و اقدامات آنان را زیر نظر
آورد و سپس باید دید که آنان از کجا منتقل شدند و آنگاه به کجا رفتند و محل نزول آنان کجاست. گردش با چشم بسته را نخواستهاند که آن فائده بخش نیست، گردش با دید کامل و همراه با نظر و توجه به بینش، لازم است که در فکر و اندیشه و خط سیر انسانها بیندیشد که آنان کجا بودند و کجا رفتند مبدء و منتهای آنان را به نظر بیاورد، آغاز کار آنان را یاد کرده، و پایان کارشان را ملاحظه نموده و خلاصه گذشته و حال آنان را در نظر خود مجسم نماید.
(فانک تجدهم قد انتقلوا عن الاحبه و حلوا دار الغربه)
«که تو چون در این دو جهت بنگری و بیندیشی خواهی یافت آنان را که از دوستان بریده و در دیار غربت فرود آمدهاند»
شگفتا یک عمر زندگی با دوستان و خوشی در کنار یاران و خویشان، یک عمر انس و الفت با عزیزان و بزمهای گرم و شیرین دوستانه، اکنون همه از یاد رفته بلکه بر باد رفته و سرانجام کار انسان، سکونت در دیار غربت و منزل گرفتن در آن منازل مخوف و ترسناک، وحشت انگیز، در حال غربت و تنهائی شده است. خانه غربت و تنهائی که کسی را بدانجا راهی نیست و نمیتوان از حال ساکنین آن دیار، اطلاعی به دست آورد.
(و کانک عن قلیل قد صرت کاحدهم)
«و گویا تو هم به زودی همچون یکی از آنان خواهی گردید»
قدم اول نتیجهگیری است، اگر انسان اندیشهاش را از محدوده گذشتگان بگذراند و خویشتن را هم زیر حساب بیاورد و توجه کند که خود نیز به سرنوشت آنان مبتلا خواهد گردید. چنین کسی یک حرکت بسیار مفید و جهش چشمگیری کرده و این فکر و توجه، مقدمهی سعادت و نیکبختی او است زیرا عوامل غفلت برای هر کس چنان وانمود میکنند که او تافتهای جدا بافته و موجودی استثنائی است و حوادث و عوارضی که موجب مرگ پیشینیان شده هرگز برای او پیش نخواهد آمد از این رو
عمده این است که انسان خویشتن را هم در آن مسیر ببیند و توجه کند که بزودی به گذشتگان، آنهم در دیار غربت و تنهائی خواهد پیوست؛ و اکنون مطلب حقیقی و نقطه نهائی حرکت فکری را بیان کرده و مقصد اعلا را در ضمن فرازهائی مختصر ذکر نموده، چنین میفرمایند:
(فاصلح مثواک)
«پس اکنون که دیدی آنان رفتند و تو نیزخواهی رفت و به آنان خواهی پیوست آرامگاه خود را سر و سامان ده»
حال که به این حقیقت رسیدی و دیدی که باید تغییر مکان داده، دوستان را رها کنی و در دیار غربت مسکن بگری پس بکوش که آن جایگاه و آرامگاه را بر وفق مراد کنی، منزل چند روزه این جهان را بدینگونه آباد و اصلاح میکنی پس برای سر منزل دیگرت یعنی جهان آخرت نیز اقدامی نموده و آنجا را اصلاح کن. قضیه را سهل مگیر و کوچک مشمار و مجدانه برای آبادی آن خانه، تلاش کن و راه اصلاح و آباد کردن آن خانه، اصلاح عمل و احسان و نکوکاری است.
عالم ربانی مرحوم حاج شیخ جعفر شوشتری اعلی الله مقامه در مواعظه خود در سنه ۱۳۰۲ قمری در مسجد گوهر شاد مشهد فرمودهاند: خانهای را که نمیدانید سه روز یا سی سال در آن سکنی دارید در پی آبادی و تعمیر آن میباشید آیا خانه آخرت که خانه دائمی شماست هیچ در خیال تعمیر آن هستید؟ منتظر هستید تا فراش خدا بیاید و شما را با خواری خوار بکشد و ببرد بعد از ورود به آن خانه، گذشته از آنکه اثاث البیت ندارید چه زحمات و چه مشقات در پیش دارید ما غرک بربک الکریم... اگر خیال رفتن دارید خیال رفتن با بنمائید. در نصیحت شما، مردن کافی است...[۲۵].
خط مشی زندگی
نفروختن آخرت به دنیا
(و لا تبع آخرتک بدنیاک)
«و آخرت خودت را به دنیایت نفروش»
آری زشتکاران و بد عملان، عیش و نوش چند روزه دنیا را مقدم بر سعادت جاوید و جهان ابدیت داشته، به خاطر لذت زودگذر و خوش فنا پذیر و محدود، آخرت جاوید و سعادت دائمی را از دست میدهند و بدین ترتیب دنیا را گرفته و جهانی باقی را رها میکنند و خلاصه آخرت را به دنیا میفروشند، در حالیکه انسان خردمند درست به عکس، رفتار میکند یعنی نعمت و لذت محدود و زودگذر را از دست میدهد تا نعمت دائم و حیات ابد را به دست بیاورد، و بدبختی آن است که گاهی حیات جاوید آخرت را به خاطر دنیا از دست میدهد و مع ذلک دنیا هم برای او جور نمیآید و تأمین نمیشود و بالمال از هر دو میماند و حتی به همان متاع اندک و حیات چند روزه و خوشی محدود هم نرسیده و دست نمییابد.
خوانندگان عزیز، امام بزرگوار به فرزند خود و به جامعه اسلامی امر میکنند که دین خود را به دنیای خود نفروشند. با کمال تاسف گروهی حتی از این مرحله هم تنزل میکنند و دین خود را به دنیای دیگران میفروشند و برای کامیابی دیگران از دنیا و لذائذ مادی آنان، از دین خود صرف نظر کرده و دست میکشند.
پرهیز از مطالب مافوق ادراک
(و دع القول فیما لا تعرف)
«و سخن در موضوعی که شناخت آن را نداری رها کن»
دستورالعمل بسیار مهمی است که چیزی را نمیدانی نگو.
در جای یگر میفرمایند: «لا تقل ما لا تعلم بل لا تقل کل ما تعلم فان الله سبحانه قد فرض علی جوارحک کلها فرائض یحتج بها علیک یوم القیامه»[۲۶].
آنچه را که نمیدانی نگو بلکه هر چه را هم میدانی مگو زیرا خداوند سبحان بر همه اعضاء تو احکامی را واجب کرده که روز قیامت با آن واجبات، بر تو احتجاج میکند و دلیل آورده و تو را محکوم میسازد.
نیز آن بزرگوار فرمودهاند: «اذا سئلتم عما لا تعلمون فاهربوا قالوا: و کیف الهرب؟ قال: تقولون: الله اعلم»[۲۷].
حق خدا بر بندگان چیست؟ فرمود: اینکه چیزی را بگویند که میدانند و نزد چیزی که نمیدانند توقف و ایست کنند.
شهید ثانی قدس سره میگویند: راجع به قاسم بن محمد بن ابی بکر یکی از فقهاء مدینه که علم و فقه او متفق علیه بین مسلمین است نقل شده که مطلبی را از او پرسش
کردند او در پاسخ گفت: نمیدانم. پرسش کننده گفت: من به سوی تو آمدهام و جز تو کسی را نمیشناسم قاسم گفت: نگاه به بلندی محاسن من و کثرت جمعیتی که بر دور من گرد آمدهاند مکن بخدا سوگند من این مطلب را نمیدانم. بزرگی از قریش که در کنار قاسم نشسته بود خطاب به او کرده و گفت: ای فرزند برادر همواره این روش و شیوه را داشته باش چه آنکه به خدا سوگند ومن تو را در مجلسی ندیدم که شریفتر و بیدارکنندهتر از امروز باشی. قاسم گفت: و الله لان یقطع لسانی احب الی ان اتکلم بما لا علم لی به[۲۸]بخدا سوگند اگر زبانم قطع شود در نزد من محبوبتر از آنست که تکلم کنم به آنچه که نمیدانم.
خوانندگان عزیز این بحث، بحثی وسیع است و مصادیق بسیاری دارد، دروغ گفتن و مبالغه گوئیها و شایعه پراکنیها و فتواهای بدون علم، از مصادیق این بحث گسترده است و کلاً باید در هر دو مورد و در هر رابطهای از گفتن مطلبی که از آن آگاهی نداریم سخت اجتناب بنمائیم.
پرهیز از امور نامربوط ادراک
(و الخطاب فیما لم تکلف)
«و گفتگو کردن در امری که مربوط به تو نیست را واگذار»
یکی از ابتلاآت جامعه و از آفتهای مهم اخلاق، دخالت کردن هر کس در هر امری از امور است. این نکته بکلی مورد غفلت واقع شده که شایسته نیست هر کسی در جریانی وارد شده و سخن بگوید و اظهار نظر کند. شرط اصلی ورود در هر قضیهای اینست که یک نحوه مساس، برخورد، آشنایی و ربطی بین انسان و جریانی که در آن وارد میشود بوده باشد؛ و به تعبیر دیگر ورود در هر مطلبی در صورتی شایسته است که آن مطلب، نفیا و اثباتا در حیات زندگی انسان تأثیر داشته باشد.
از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده که: «من حسن اسلام المرء ترک الکلام فی ما لا یعینه». [۲۹].
از خوبی اسلام آدمی این است که آنچه را که مهم او نیست ترک کند.
شیخ صدوق نقل میکند از اما حسین علیهالسلام که امام امیرالمؤمنین علیهالسلام به مردی گذشتند که سخنان زائد، بیارزش و بی فایده میگفت، امام کنار او ایستاده و فرمودند: «یا هذا انک علی حافظیک کتابا الی ربک فتلکم بما یعنیک و دع ما لا یعنیک»[۳۰].
ای شخص تو نامهای را که بر دو فرشتهی نگهبانت املا میکنی بسوی پروردگارت میفرستی پس سخن بگو به آنچه که برای تو مهم است و رها کن آنچه را که مهم نیست.
عاقبت نگری
(و امسک عن طریق اذا خفت ضلالته فان الکف عند حیره الضلال خیر من رکوب الاهوال)
«و باز ایست از راهی که بترسی گمراهی آن را. زیرا خودداری کردن بهنگام حیرت و سرگردانی گمراهی، بهتر از دچار شدن به هولها و هراسهاست.»
اموری برای انسان در خلال زندگی پیش مییاد که شبهه ناک است و مبدأ و منتهی و غرض از آن روشن و آشکار نیست و گاهی انسان با جریاناتی مواجه میشود که حقیقت و چگونگی واقع آن در دست نیست و خلاصه مشکوک به نظر میآید. وارد شدن و گام نهادن در چنین امور و جریاناتی گام نهادن در مسیری است که انسان بیم گمراه شدن در آن راه را دارد و بر اثر عدم آشنائی، ترس آن است که بکلی در جهت مخالف مقصد آدمی باشد و او را از هدف، دور کند و انسان دچار خطرهای گوناگون و عظیمی در آن راه بشود. اینجا است که ایست کردن و جلو نرفتن بهتر است که
خردمند، هرگز کورکورانه سیر نکرده و جاهلانه و بی شناخت اقدام به کاری نمینماید؛ و انسانهای حکیم و دانا، تا درست مطالب را نفهمند و ندانند و پرده اشتباهات از جلو دید آنان کنار نرود دست به کار نمیشوند.
بنابراین نباید انسان به هر ندایی پاسخ مثبت داده و دنبال هر جریانی به راه بیفتد بلکه باید با تأمل و اندیشه و عاقبت بینی، اقدام به انجام کارها بکند و در جریانات به راه افتاده و با اشخاص همکاری کند، نکند که با حسن ظن و اعتماد نابجا دنبال کسی به راه بیفتد و به ظواهر فریبای سخنها و گفتهها از راه، منحرف شود.
مرحوم شیخ مرتضی انصاری قدس الله روحه الطاهره این جمله مبارکه را از وصیتهای امام امیرالمؤمنین علیهالسلام بفرزندشان امام حسن علیهالسلام در ضمن اخبار داله بر وجوب توقف بهنگام شبهه و عدم علم، ذکر فرموده است. [۳۱].
چنانکه جمله اخیر از قسمت محل بحث در روایات عدیدهای با اندک تفاوتی آمده است، مثلاً در قسمت پایان مقبولهی عمربن حنظله از امام صادق علیهالسلام میخوانیم: «فان الوقوف عند الشبهات خیر من الاقتحام فی الهلکات»[۳۲].
«یعنی به راستی که جلو نرفتن در نزد شبهات بهتر از فرو رفتن در هلاکتها است».
و نیز در روایت زهری از امام باقر علیهالسلام آمده است: «الوقوف عند الشبهه خیر من الاقتحام فی الهلکه»[۳۳].
و در روایت ابی شبیه از امام باقر یا امام صادق علیهالسلام نیز همین جمله آمده است. [۳۴].
و در روایت دیگری از رسول الله صلی الله علیه و آله راجع به نکاح بر شبهه آمده است: «فقوا عند الشبهه... فان الوقوف عند الشبهه خیر من الاقتحام فی الهلکه». [۳۵].
و در روایت سکونی از امیرالمؤمنین آمده: «الوقوف فی الشبهه خیر من الاقتحام فی التهلکه»[۳۶].
و خلاصه جمله نورانی محل بحث و این روایات شریفه درسی بزرگ و ارزشمند به همه نفوس انسانی میدهند که هر کس در هر رشته و پست و مقامی که هست از ورود و فرو رفتن در امور مشکوکه و جریانات مبهم و شبهه ناک اجتناب کرده، از گفتن سخن و القاء مطالبی که برای او روشن نیست و بخوبی به آن نرسیده بپرهیزد؛ و نیز از خوردن مال و طعامی که مورد شبهه است و کاملاً اطمینان به حلالیت آن نیست و خودداری نماید. یقیناً انسانی که بدینگونه محتاط و مآل اندیش باشد سعادتمند خواهد شد و دچار ندامت، پشیمانی، حسرت و ناراحتی نخواهد گردید.
امر به معروف و نهی از منکر
(و امر بالمعروف تکن من اهله)
«و به کارهای نیک امر کن تا از اهل آن باشی»
امام علیهالسلام در این فراز مقدس فرزند برومند خود را اولاً به امر به معروف فرا خوانده و سپس این جمله را میآورد که (تکن من اهله) و گویا مقصودشان این است که با امر به معروف و فرا خواندن مردم به خوبیها بطور طبیعی، خود انسان، پاک عمل خواهد شد که این خاصیت تکرار چیزی است، یعنی بر اثر مداومت و تکرار، کمکم در جان خود انسان نفوذ میکند و جزء طبیعت او میشود.
و ممکن است مقصود این باشد که امر به معروف چون حکایت از اهتمام انسان به آن خوبی میکند و کاشف از توجه داشتن به آن کار است، پس خود موجب آن است که انسان از اهل خوبی و از خوبان باشد.
آری! امر به معروف، کاشف از مهم بودن جریان، در نظر آدمی است که اگر برایش مهم نبود واگر این شخص نسبت به آن عمل، بی تفاوت بود، وجهی نداشت که حرکت کند و دیگران را به انجام آن عمل فرابخواند و بدین ترتیب امر به معروف موجب آن است که انسان جزء اهل معروف و در شمار نیکان و شایستگان درآید.
(و انکر المنکر بیدک و لسانک)
«و با دست و زبانت جلوگیری از زشتیها بکن»
غالباً در قبال امر به معروف، فراز نهی از منکر بهکار میرود و در اینجا بجای آن، انکار منکر آمده و این نیز به همان معنی است زیرا مخالفت و جلوگیری از کار بد و عمل زشت و ناروای جدای از نهی از آنگونه اعمال نخواهد بود.
و این دو موضوع، از اهم برنامههای اسلامی است و اساس نظام امر دین و عامل نافذ و بسیار مؤثری برای اصلاح جامعه و نگهداری آنان از کجی و انحراف است اصلاح نوع انسانی، اثباتا و نفیا دائر مدار این دو امر بزرگ و میزان اصلاحات جامعه، به شدت و ضعف این دو امر عظیم، متفاوت است. ضمناً نباید در مقام نهی از منکر اکتفا به زبان کرد بلکه امام بزرگوار انکار منکر را، با، ید، یعنی عملاً مقدم بر انکار با لسان داشتهاند.
(و بین من فعله بجهدک)
«و از مرتکبین زشتیها و اعمال بد، با تمام توان و جدیت دوری کن»
ذکر این جمله بعد از جمله انکر المنکر شاید بدین مناسبت باشد که انکار زشتی کردن و اظهار تنفر از بدیها نمودن و از دیگر سو حشر و نشر با زشتکاران و نشست و برخاست با اهل معیت، به مسخره شبیه تر است و کار انسان را کم تأثیر میکند. روابط تنگاتنگ و صمیمانه و رفت و آمد با گناهکاران، تقویت عملی آنان است و با وجود آن، زمینهای برای نهی از منکر باقی نخواهد ماند.
و به تعبیر دیگر، دوری از اهل فساد و بدی، زمینههای تأثیر و نفوذ نهی از منکر را بخوبی فراهم آورده و شرائط پیشرفت نهی کننده را مساعد میسازد.
و از این جهت که بگذریم اصولاً معاشرت، اختلاط و آمیزش با اهل معصیت تمایلات سوء و احساسات انحرافی را در نهاد انسان تهییج کرده و خلاصه او را وادار به همان کارهای زشت و ناروای آنان خواهد نمود.
با، بدان کم نشین که درمانی
خو پذیر است نفس انسانی
و روی این جهات امام بزرگوار و مربی نفوس، از فرزند خود و از همه نفوس مستعده میخواهد که با تمام توان با سعی و جد از بدکاران دوری نموده و مطلب را خیلی جدی و مهم تلقی کنند.
تحمل سختیها در راه خدا
(و جاهد فی الله حق جهاده)
«و جهاد و کوشش کن در راه خدا، آنگونه که شایسته جهاد در راه اوست»
در این حمله، امر به جهاد در راه خدا میکنند، نه یک جهاد، بلکه جهادی نستوهانه خستگی ناپذیر، جهادی مداوم و لا ینقطع، جهادی با مجموعه نیروها و با همه توان و استطاعت، که چنین جهادی شایستهی خدای تبارک و تعالی است.
و این مرتبه والا و با عظمت از بزرگترین مفاخر خاندان عصمت علیهالسلام است.
چنانکه در زیارت جامعه از زبان امام معصوم حضرت هادی علیهالسلام خطاب به ائمه طاهرین میخوانیم: و جاهدتم فی الله حق جهاده. شما ای هادیان بزرگوار! جهاد کردید در راه خدا جهاد شایستهی پروردگار.
و این مقام عالی از مقامات عالیه خود امیرالمؤمنین علیهالسلام است. چنانکه در زیارت روز غدیر که از حضرت امام هادی علیهالسلام ماثور است میخوانیم: اشهد انک یا امیرالمؤمنین جاهدت فی الله حق جهاده حتی دعاک الله الی جواره...
شهادت میدهم ای امیر مؤمنان که تو در راه خدا جهاد کردی، آنگننه جهادی که شایسته خداوند متعال بود تا وقتی که خداوند تو را به سوی جوار خود فراخواند.
ناگفته نماند که جهاد را به سه گونه تقسیم کردهاند:
۱- جهاد در راه خدا با اعداء اسلام و دشمنان دین برای اعلاء کلمه توحید و پیشبرد اسلام و قرآن کریم.
۲- جهاد با شیطان که عدو مبین و دشمن خطرناک انسان و ربایندهی گوهر ایمان.
۳- جهاد با نفس که اعظم انواع جهاد است.
و به نظر میرسد که حق جهاد الهی علاوه بر بیان پیشین، جهادی پی گیر و با تمام وجود در تمامی این سه ناحیه و همهی این جوانب است.
بی اعتنائی به نکوهش نکوهشگران
(و لا تاخذک فی الله لومه لائم)
«و نگیرد تو را در راه خدا ملامت ملامت کننده»
گاهی از اوقات، نکوهش نکوهشگران، انسانهای صالح و جهادگر را از ادامه دادن به جهاد و حرکت در مسیر «الله» سست و دلسرد کرده و احیاناً بکلی باز میدارد و این نشانهی ضعف نفس انسان است. انسانهای قوی الاراده و با استقامت، با ارادهای پولادین در راه خدا گام نهاده و جهاد میکنند و برنامههای دینی خود را انجام میدهند؛ و نقد و انتقاد جاهلانهی جاهلان و نکوهش نکوهش کنندگان، آنان را از ادامهی راهی که در پیش گرفتهاند باز نمیدارند.
مصداق اتم این جملهی نورانی، خود امام امیرالمؤمنین علیهالسلام است چنانکه خود را جای دیگر میفرماید: «و انی لمن قوم لا یخافون فی اللهلومه لائم...»[۳۷].
«و من از گروهی هستم که از ملامت توبیخ کنندگان، در راه خدا بیم ندارند» و نیز در زیارت آن حضرت در روز غدیر میخوانیم: «لا تاخذک فی الله لومه لائم»[۳۸].
«ملامت ملامت کنندگان، تو را از ادامهی راه خدا باز نداشت».
و در دعای شریفه ندبه راجع به آن بزرگوار میخوانیم: «و لا تاخذه فی الله لومه لائم» ملامت ملامت کننده، آن حضرت را نگرفت و از راهی که میرفتند بر نگردانیده و باز نداشت.
نواده آنحضرت، بانوی پر افتخار اسلام حضرت فاطمه دختر امام حسین علیهالسلام در کوفه ضمن خطابهی آتشینی که ایراد کردند جد بزرگوار خود امیرالمؤمنین علیهالسلام را به این افتخار بسیار بزرگ ستوده و یاد کرده به زبان التجا به دربار الهی و در مقام شکایت از کوفیان و انتقاد قدر نشناسی آنان از پدر و جدش میگوید: «لم تاخذه فیک لومه لائمه و لا عذل عاذل...»[۳۹].
«خداوند ملامت ملامت کننده و نه عیب جوئی عیب جوینده، جدم امیرالمؤمنین را از استقامت در راه تو باز نداشت».
و اکنون آن بزرگ انسانی که همه، او را بدین صفت ستودهاند فرزند خود را امر میکند که اینچنین استوار و پابرجا در راه خدا باشد و با اراده قوی حرکت کند و سخنهای جاهلانهی نابخردان در او اثر نداشته باشد.
و این نکته قابل توجه است که انسانهای پاک و با فضیلت، بیندیشند که چه کسانی مردان خدا را ملامت میکنند؟ آیا آنان افرادی محترم و شریفند؟ نه بلکه افرادی جاهل و فرومایهاند؛ و آیا آنان برای خدا و در راه حق ملامت میکنند؟ نه، بلکه آنان در مسیر طرفداری از باطل، مردان خدا را مسخره و استهزاء کرده و توبیخ و سرزنش مینمایند.
«ان الذین اجرموا کانوا من الدین آمنوا یضحکون و اذا مروا بهم یتغامزون و اذا انقلبو الی اهلهم انقلبوا فکهین واذا راوهم قالوا ان هولاء لضالون»[۴۰].
«همانا آن کافران به مؤمنان میخندیدند- و آنان را مسخره میکردند- و هر گاه بر آنها میگذشتند به یکدیگر- از راه طعن و مسهره- چشمک میزدند و هر گاه به سوی خانواده و کسان خود باز میگشتند بناز و شادی و خنده، باز میگشتند و هر گاه آنان را میدیدند میگفتند: آنها گمراهانند...»
آری بزه کاری بی ایمان، مردان شریف و رجال الهی را مسخره و ملامت میکنند، و آنانند که با مردان برگ با متلک گوئی و عیب جوئی، مواجه و روبرو میشوند بنابراین جای نگرانی نیست که عیب جویان انسان، افرادی بزهکار و نادان باشند.
ابن میثم بحرانی جملهی محل بحث را به نحو دیگری معنی میکند، وی میگوید: این جمله: و لا تاخذک فی الله لومه لاثم، کنایه از نهی از تقصیر در اطاعت الهی است زیرا از لوازم مقصر، استحقاق ملامت ملامت کنندگان است.
بنظر ایشان گویا فرمودهاند: تقصیر در امر الهی نکن که در نتیجه دچار سرزنش توبیخ کنندگان شوی؛ که انسان گناهکار، مورد سرزنش قرار خواهد گرفت.
بیان مزبور در جای خود، مطلبی صحیح و منطقی است ولی بحسب ظاهر و موارد به کارگیری این جمله، همان برداشت و معنای اول صحیح و مقصود است.
اهتمام به امر حق
(و خض الغمرات للحق حیث کان)
«و برای حق هر جا باشد خود را در لجهها بیفکن»
حق، ارزشمند و متاعی بی نظیر و گرانبهاست که هر گونه فداکاری در راه تحصیل آن ارزش دارد و تحمل هر گونه شدائد و سختیهائی بخاطر آن، بجاست. ملاحظه فرمائید مربی بزرگی که در چند جمله پیش، از ورود و دخالت در کاری که مشتبه باشد و واقعیت و هدف آن روشن نباشد نهی نمود بلکه امر به توقف وعدم پیشروی فرمود، در اینجا میفرماید خود را به دست دریا بده و در اقیانوس بیکران و آبهای متراکم و عمیق بینداز. آری، آنجا مشتبه بود و چهره حق روشن نبود و احتمال میرفت که بازیگران در زیر نقاب حق، باطل و خلافی را پنهان کرده باشند و بخواهند در لباس بظاهر حق، فسادی را جا انداخته و رواج دهند و لیکن این مور موردی است که حق، مسلم و هویدا است و ابهام و اجمالی ندارد و غباری روی آن نیست اکنون که چهره زیبای حق نمودار است برای رسیدن به آن و برای جانبداری از آن نه تنها نباید وقوف کرد و وارد نشد بلکه باید خود را در این مورد به دریا بلا زد و در اقیانوس درد و رنج فرو رفت تا به آن گوهر بیهمتا دست یافت و آن را به دست آورد.
تعبیر جالب فوق را در موارد دیگر نیز دارند مثلاً در نامهای که به سران لشکرها نوشتهاند آنان را به اموری فراخواندهاند از جمله: «و ان تخوضوا الغمرات الی الحق..»[۴۱].
«و اینکه در شدائد دست بهم داده در راه حق در عمق آبهای گران فرو روید...»
آری، تحمل انواع دردها و رنجها برای وصول به حق رواست زیرا به فرمودهی: قرآن کریم: «فذلکم الله ربکم الحق فماذا بعد الحق الا الضلال فانی تصرفون»[۴۲].
«چنین خدائی پروردگار شماست که حق است اکنون بعد از حق، جز ضلالت و گمراهی چه چیز است پس به کجا میروید؟»
و از اینرو انبیاء عظام و اولیاءالله، جان خود را در راه حق تقدیم کرده و به انواع بلاها و مصائب، تن در دادند زیرا ارزیابی کرده بودند و میدانستند که از دست دادن حق، فرو رفتن در باطل است و آن در حقیقت سقوط انسانیت میباشد.
خوانندگان عزیز، در جمله محل بحث کلمه (حیث کان) آمده بود و این کلمه بیانگر ارزش فوقالعاده حق است زیرا معنای آن این است که از پس حق بروید در هر نقطه و موضعی که باشد و مستلزم هر موونه و هر قسم مخارجی که باشد تعقیب کنید تا به آن برسید. برای دست یابی به حق، دوری و نزدیکی مطرح نیست و قرب و بعد مفهوم ندارد.
آگاهی دینی
(و تفقه فی الدین)
«و در طلب فهم و معرفت احکام دین باش»
امام علیهالسلام در این جمله فرزند خود را امر میفرمایند که برای تفقه و فهم معنای دین و احکام آن حرکت کند. اهمیت تفقه در دین و نقش مؤثر و نافذ آن نه آنچنان است که
بتوان آن را ترسیم کرد و مجسم نمود، بنحو اجمال، نقش آن نقش حیاتی است یعنی حیات اسلام و قوام آن به تفقه در دین است جامعهای که تفقه در دین و فراگیری معارف و نظم مقررات دینی و احکام شرعی را از دست داد خود بخود و بدون سر و صدا دین را از دست داده و به بیدینی روی آورده؛ که دین از میان جامعه بیفقه و تفقه، دامن بر میکشد و از چنین مردمی جدا خواهد شد. موجودیت و تحقق دین و حاکمیت آن در جامعه در پرتو تفقه در دین است؛ و از اینرو قرآن کریم صریحاً دعوت میکند که از میان هر جمعیتی عدهای برای تفقه در دین بسیج بشوند و بعد بر گردیده و مردم خود را توجه دهند؛ و این متن آیه کریمه است: «فلو لا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون»[۴۳].
پس چرا از هر فرقهای از آنان افرادی کوچ نمیکنند تا در معراف و احکام خدا تفقه نمایند و چون بسوی آن امت بازگشتند آنان را انذار کرده و بترسانند و بحسب ظاهر این آیه مربوط به تفقه در سطح اعلی و وسیعی است و چنانکه از ذیل آیه استفاده میشود آیه در مقام تربیت کادرهای رهبری جوامع است و لذا میفرماید از هر قوم و گروهی، تعدادی برای تفقه در دین رهسپار شوند و کوچ نمایند؛ و اگر نه تفقه در دین برای آحاد امت و تک تک افراد تودههای اسلامی در حد مناسب، فرض و لازم است.
مفضل بن عمر میگوید: شنیدم حضرت صادق علیهالسلام میفرمود: «علیکم بالتفقه فی دین الله و لا تکونوا اعرابا فانه من لم یتفقه فی دین الله لم ینظر الیه یوم القیامه و لم یزلک له عملاً»[۴۴].
«بر شما باد به تفقه در دین خدا و چون بیابانیهای بیخبر از احکام الهی نباشید زیرا کسی که در دین خدا تفقه نکرد خداوند در روز قیامت نظر رحمت بهسوی او نخواهد نمود و عملی را از برای او پاک و خالص و مرد تکریم نخواهد گردانید».
آبان بن تغلب روایت کرده که حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «لوددت ان اصحابی ضربت رووسهم بالسیاط حتی یتفقهوا»[۴۵].
«هر آینه دوست میدارم که با تازیانه بر اصحابم زده شود تا فهم و دانش دینی پیدا کنند».
و روایت شده که مردی به حضرت صادق علیهالسلام عرض کرد: جعلت فداک رجل عرف هذا الامر لزم بیته و لم یتعرف الی احد من اخوانه؟ جانم فدای شما، مردی است که عارف به امر ولایت است او خانه نشین را اختیار کرده و آشنائی و رفاقتی با هیچیک از برادرانش ندارد حضرت فرمود: «کیف یتقفه هذا فی دینه»[۴۶].
«چنین کسی چگونه در دین خود تفقه میکند؟»
بنابراین گوشه گیری و انزوا و ترک معاشرت، مطلوب نیست زیرا غالباً منجر به عدم تفقه در دین خواهد گردید.
و از امام باقر علیهالسلام نقل شده که: «لو اتیت بشاب من الشیعه لا یتفقه فی الدین لاوجعته»[۴۷].
«اگر جوانی از شیعه نزد من آورده شود که در صدد فهم و فراگرفتن احکام دین خود نباشد او را (تنبیهی) دردناک خواهم کرد».
و نقل شده که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: «اف لکل مسلم لا یجعل فی کل جمعه یوما یتفقه فیه امر دینه و یسال عن دینه»[۴۸].
«اف بر هر مسلمانی که در یک هفته یک روزی را قرار ندهد که در آن، در دین خود تفقه کند و از امر دین خود پرسش نماید».
روس الله صلی الله علیه و آله به هنگامی که امیرالمؤمنین علیهالسلام را بهمین میفرستادند درباره آن حضرت دعا کرده و گفتند: «اللهم فقهه فی الدین»[۴۹].
«بار خدایا او را فقیه و دانای در دین خودت قرار ده».
حضرت امام حسین علیهالسلام در شب عاشورا در ضمن بر شمردن نعمتهای عظیمه و مواهب بزرگی که خداوند، خاندان پیامبر اکرم را بدان گرامی داشته میگویند:
«وفقهتنا فی الدین» «خدایا تو را سپاس میگویم که ما را فقیه و دانای در دین قرار دادی».
باری اینها گوشهای از مطالب بسیاری است که از خاندان جلیل وحی و تنزیل درباره فقه و تفقه در دین رسیده است و بیانگر اهمیت بی نظیر این موضوع میباشد.
از اینرو امام بزرگوار و مربی بزرگ جهان، حضرت امیر المومنین علیهالسلام فرزند برومند خود و در حقیقت همه انسانهائی را که میخواهند مراحل کمال انسانی را سیر کرده و به اوج مقامات معنوی دست بیابند امر به تفقه در دین فرمودهاند.
صبر و پایداری در راه حق
(و عود نفسک التصبر علی المکروه و نعم الخلق التصبر فی الحق)
«و نفس خویشتن را بر شکیبائی و بردباری در مقابل ناملائمات، عادت دهو چه نیکو خوئی است صبر در راه حق»
در این جمله مبارکه دو مطلب، محور نظر است یکی عادت و دیگر صبر و تصبر، عادت، ممارست و تکرار چیزی در حد بالائی است آنچنان که در وجود آدمی ریشه دار شده و مانند صفات و حالات اولی و طبیعت انسانی گردد و از اینرو امام امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودهاند: العاده طبع ثان. [۵۰].
«عادت، طبیعت دومی انسان است».
و به تعبیر روشنتر: طبیعت دو گونه است:
۱- طبیعت اولی که با آفرینش انسان ممزوج و آمیخته است.
۲- طبیعت دومی و آن حالات و صفات اکتسابی است که بر اثر عادت و ممارست بر صفحه نفس انسانی نقش بسته و راسخ میشود و از اصول تربیت اسلامی برگرداندن نفس از عادات زشت و عادت دادن آن به اخلاق فاضله و مکرمتهای انسانی است و از جمله در عبارت نورانی محل بحث، امام امیرالمؤمنین علیهالسلام فرزند
بزرگ خود را امر میکنند که نفس خویش را بر تحمل شدائد و مکاره عادت دهد؛ و اما صبر: صبر ملکه عالیه و صفت ممتازی از صفات ممتازه است.
و اگر در میان صنایع، قسمتی از آنها را به نام صنایع مادر مینامند در بیان فضائل و صفات و کریمهی نفس، صبر از صفات اصلی و مادر به شمار میرود چه آنکه اتصاف به همه خوبیها و مکرمتها و اجتناب از تمامی رذایل و بدیها در پرتو و پناه صبر، امکانپذیر است و انسان بی صبر نا شکیبا در هیچیک از این دو جبهه موفقیت نخواهد داشت نه موفق به اکتساب خیراتش ده و نه توفیق ترک رذائل و صفات زشت را پیدا خواهد کرد.
بزرگترین مناصب و افتخارات معنوی، مقام والای امامت و عهده داری هدایت جمعه است و بنص قرآن کریم این منصب والا و بسیار مقدس، رهین صبر و پایداری و آسان گرفتن شدائد و سختیها: «و جعلنا منهم ائمه یهدون بامرنالما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون». [۵۱].
و ما قرار دادیم از بنی اسرائیل پیشوایانی را که به امر و فرمان ما هدایت کنند، برای این که آنان در راه حق، صبر و و تحمل کردند و به آیات ما یقین داشتند.
در اهمیت و تناثیر این صفت بزرگ و انسانی که نمودار شجاعت و عظمت نفس انسانی است همین بس که امیر مؤمنان در وصایای خود به فرزندشان کلمه تصبر به کار بردهاند که ب معنی تکلف صبر و با سختی، صبر کردن میباشند یعنی فرضاً نفس آمادگی برای صبر ندارد تو با تکلف و مشقت و با سختی، نفس خود را به صبر وادار کن و آن را عادت بده که ولو با سختی و ناراحتی تحمل ناملائمات بکند.
نتائج و بهرههایی که از رهگذر صبر به دست میآید منحصر در آخرت نیست بلکه ره متاع گرانبهایی مثل آزادی و استقلال در گرو صبر است اگر امتهای زیر ستم احساس شخصیت بکنند و با عزم راسخ و اراده پولادین و خلل ناپذیر در برابر
استعمارگران چپاولگر بایستند و خویشتن را ضعیف و ناتوان نپنداشته و صبر را دائماً شعار خود قرار دهند و تحمل قربانی دادن و شهادت پر افتخار در راه خدا را بکنند بدون تردید پیروز خواهند شد و ستمکاران جنایتکار را از پای در آورده به آزادی دست یافته و استقلال خود را به اثبات خواهند رسانید.
صنایع و اکتشافات نیز رهین صبر و پایمردی است و همواره صنعتگران و مکتشفان بزرگ، مردانی بودهاند که صبر و پایداری را پیشهی خود ساخته و بر ناملائمات و مشکلاتی که سر راه آنان پدید میآمده لبخند زده و زاهدانه زندگی میکردند.
لطافت و زیبائی مطلب به اعلی درجه میرسد که امام بزرگوار پس از آنکه فرزند خود را وادار به صبر میکند از روی اعجاب و بزرگداشت این صفت شریف میفرماید: و چه خوب خلق و خوئی است صبر در راه حق.
و البته نباید فراموش کرد که آنچه ارزش و اعتبار به این صفت میدهد همان هدف اصلی است و جهت در راه خدا بودن آن است که اگر در مسیر باطل باشد صبر نیست بلکه تهور است و از صفات و خصائص بهائم و حیوانات و درندگان بشمار میرود.
انقطاع الی الله
(و الجی نفسک فی الامور کلها الی الهک فانک تلجئها الی کهف حریرو مانع عزیز)
«و خویشتن را در تمامی امور و جریانات، در پناه خدا بیاور که در این صورت، خویشتن را به پناهگاهی مصون و محفوظ و قلعهای قوی و جلوگیر که مانع از نفوذ دشمن و آفات است در آوردهای».
این جمله را که نوشتم ناگهان به یاد کلام مبارکه نوادهی امیرالمؤمنین، امام زین العابدین علیهالسلام افتادم که در دعای ابوحمزه میگویند: «الی من یذهب العبد الا الی
مولاه و الی من یلتجی المخلوق الا الی خالقه». «بنده به کجا برود جز به سوی مولایش و مخلوق، به چه کسی پناهنده شود جز به خالق و آفریدگارش».
راستی به پناه خدا رفتن را پشتیبان و نگهبان خود دانستن پناه گرفتن در یک دژ محکم و خلل ناپذیر و خود یک جریان بسیار طبیعی و فطری است؛ و کدام پناهگاه، مطمئنتر و محکمتر از اعتماد به خداوند متعال است؟ ذات اقدسی که چشم همه موجودات بسوی اوست ملجی که مقلب القلوب و مدبر امور میباشد.
«و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شیء قدرا». [۵۲].
«کسی که بر خدا توکل کند خداوند او را بس است به راستی که خداوند، به امر خود میرسد- خواسته او از او فوت نخواهد شد- به راستی که خداوند برای هر چیزی میزان و مقداری معین قرار داده است».
«ان الله یدافع عن الذین آمنوا...»[۵۳].
به راستی که خداوند، از کسانی که ایمان آوردهاند دفاع خواهد فرمود.
با این ایمان و اعتماد، به نگرانیهای انسان پایان داده خواهد شد و برق امید و اطمینان دل را روشن خواهد ساخت و شکست و یاس زدگی را از محور زندگی او دور و مرتفع میگرداند، با یک جهان آرامش حرکت میکند و در برابر زور گویان به زانو در نمیآید و فکر و اندیشهی ناروا به مغز او راه نخواهد یافت.
اخلاص در دعا
(و اخلص فی المساله لربک فان بیده العطاء و الحرمان)
«و خویشتن را در مقام در خواست، از برای پروردگارت خالص گردان چه آنکه عطا و حرمان به دست اوست»
در این فراز مختصر یکی از آداب دعا و از عوامل اجابت را ذکر فرموده. آری اخلاص، یکی از آداب مهمه دعا و از جمله زمینههای دست یابی به خواستهها است.
باید دعا کننده فقط چشمش به خدا باشد و امید و آرزویش را به دربار ذات لایزال او متوجه سازد علایق دیگر را از دل بیرون بریزد و اعتقاد به مؤثر بودن ما سوی الله را از قلب خود خارج گرداند.
روایت شده که حضرت موسی به مردی گذشتند که در حال سجده، گریه و زاری میکرد و دعا و درخواست مینمود حضرت موسی گفت: پروردگارا اگر حاجت این بنده در دست من بود هر آینه آن را بر آورده میکردم خداوند به او وحی فرمود: این موسی آنه یدعونی و قلبه مشغول بغنم له فلو سجد حتی ینقطع صلبه و تنفقا عیناه لم استجب له. [۵۴].
ای موسی او مرا میخواند و لیکن قلبش مشغول به گوسفندانش میباشد اکنون اگر آنقدر سجده کند که پشت او قطع شود و چشمانش نابینا گردد اجابتش نخواهم کرد.
باری باید در مقام دعا و نیایش از همه جا منصرف و منقطع گردید و دل را فقط به خدا متوجه نمود. چنانکه باید بطور کلی مسئلت و درخواست از خدا نمود نه از دیگری و فقط حاجب را بسوی او بلند کرد.
و در ذیل جملهی مبارکه، علت این مطلب را ذکر فرموده میفرماید: زیرا عطا و حرمان هم در دست اوست. اوست که عطا میکند و رزق میدهد و درهای احسانش را میگشاید و اوست که منع میکند و در عطا و رزق و احسانش را میگشاید و اوست که منع میکند و در عطا و رزق و احسانش را میبندد.
حاجی سبزواری میگوید:
از مه الامور طرابیده
و الکل مستمده من مدده
زمام تمامی امور بدون استثناء در دست اوست و همه موجودات از مدد و یاری او یاری میجویند و امداد میطلبند.
یکی از معاصران مرحوم حاج ملا علی کنی درباره آن بزرگوار چنین میگوید: جناب مستطاب حجه الاسلام آقای حاج ملا علی کنی مد ظله العالی بعد از مراجعت از عتبات عالیات، امور معیشت ایشان منحصر به یک رشته قنات بود که در، کن واقع است آنهم مخروبه شده بود میفرمودند: از قرب کامله الهی زلزلهی شدیدی شد و قنات در هم شکافت و سه سنگ آب بیرون آمد و باعث مکنت و ثروت آن جناب شد که محتاج به خلق نشوند.
رو، رها کن بگذر از این قال و قیل
کار را بگذار با نعم الوکیل[۵۵].
طلب خیر از خدا
(و اکثر الاستخاره)
«و بسیار طلب خیر کن»
انسانی که فهمید که همه امور در دست خداوند است بطور طبیعی چشم به دربار او خواهد دوخت و کسی که میداند و یا هر عملی را که رها مینماید عاجزانه رو به ملجا و پناهگاه خود، خدای عالم قادر آورده و از صمیم قلب خیر خود را از او میطلبد؛ و قهراً خداوند متعال هم که صاحب رحمت واسعه است از تقدیر خیر برای او دریغ نخواهد فرمود.
اما امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: رسولخدا صلی الله علیه و آله مرا به یمن فرستادند و در وصیت خود به من فرمودند: یا علی ما حار من استخار و لا ندم من استشار[۵۶].
یا علی سرگردان نشد کسی که استخاره و طلب خیر از خدا کرد و پشیمان نگشت کسی که مشورت نمود.
مطلب قابل توجه این است که آیا مقصود از استخاره همان معنی کلی طلب خیر است که با توجه قلبی به ضمیمه یک دعا صورت میگیرد و ظاهر معنی لغت استخاره هم همین است یا اینکه استخارههای متداول را هم شامل میشود؟.
ابن ابی الحدید در اینجا از اول میگوید: مقصود امام از استخاره آنچه که مردم امروز انجام میدهند نیست بلکه مقصود این است که در همهی امور طلب خیر از خدا کنند. [۵۷].
چنانکه شیخ محمد عبده نیز در شرح خود میگوید: استخاره، جولان دادن رای و اندیشه در کاری قبل از انجام آن برای اختیار بهترین راه آن است[۵۸].
و بدین ترتیب تدریجاً استخارههای متداول را در کرده است.
و شیخ محمود شلتوت استاد سابق دانشگاه الازهر مصر رد مقالهای در مجلهی رساله الاسلام آیه استقسام بالازلام (سوره مائده/۳) را آورده و استخاره را هم از مصادیق استقسام بالازلام میشمارد و میگوید: ملحق میشود به این کار که خداوند برای نگهداری عقل انسانی حرام گردانیده آنچه مشابه آن است و مردم امروز بدان عادت کردهاند از... و استخارههایی که با دانههای تسبیح میشود و سپس اضافه میکند که از قبیحترین استخارهها استخاره با قرآن کریم است که عادت بعض از مسلمین به آن جاری شده و متداول و معروف بین همگان حتی اهل علم و دین گردیده است آنگاه میگوید: وخداوند هرگز راضی نیست که کتاب هدایت و ارشاد او که وسیله قوام و استواری در حیات عقلی و روحی و عملی است وسیله شعبده و بازیچه دست بیهوده کار، یا گمراه کننده، و یا مزوری واقع شود. [۵۹].
پو آن نویسنده منحرف ایرانی در این باره میگوید: آیا ما میتوانیم به وسیله استخاره یا غیر آن با خدا ره پیدا کنیم و از نیک و بد آینده با خبر شویم یا نه اگر میتوانیم پس باید از این راه، سودهای خیلی بزرگ مالی و سیاسی و جنگی ببریم و از
همهی دنیا جلو باشیم پس چرا به عکس شده... و اگر نمیدانیم پس چرا با نام خدا و جان مردم بازی میکنید؟.
ولی همه این مطالب و سخنان، نادرست و انحراف از حقیقت است.
زیرا اولاً استخاره هر چند به معنی طلب خیر از خداوند است و لیکن استخارههای متداول نیز شعبهای از همان حقیقت و مصداقی از همان کلی است و نفی این گونه استخاره وجهی ندارد.
و ثانیاً انسانی که به پناه استخاره میرود در حقیقت یک نحوه توسل به ذات لایزال الهی پیدا کرده و از میان دو طریقی که قهراً یکی را انتخاب میکرد همان یک طریق بر سر دو راهی را با توسل و روی آوردن به خدای تعالی به دست میآورد و چه بعدی دارد که انسان دلدادهای رو به سوی خدا بیاورد و بدین طریق متوسل به معبود یگانه آنهم معبودی که رحمتش همه اشیاد را زیر پر و پوشش گرفته بشود و خداوند متعال هم نظر لطف کند و خیر او را از این رهگذر تعیین نماید بنابراین استخاره نه تنها شرک نیست که خود عین توحید و توکل و اعتماد به ذات لایزال الهی است و شعبده نیست بلکه امری عقلائی و خردمندانه و واقعیت دار میباشد؛ و چه جریانی با واقعیتتر از این است که انسان به پناه خدا برود و از عالم به اسرار و خفایا استمداد کرده و راهنمائی بخواهد و از این رهگذر خود را از تردد برهاند، خواه این عمل با تسبیح انجام شود و یا با قران کریم و قبح و زشتی ای اصلاً در کار نیست تا در خصوص استخاره با قرآن.
اقبح و زشتتر باشد و این برنامه تازگی ندارد بلکه امری سابقه دار است و قدمت آن طوری است که به اعصار ائمه طیبین میرسد و روایات وارده در کیفیت استخاره این حقیقت را ثابت مینماید. کما اینکه بعضی از اخبار که در اصل استخاره آمده است بحسب ظاهر ناظر به همین معنی یعنی کیفیت متداول میباشد.
بنابراین، استخاره یک نوع توسل و التجاء به دربار الهی است و فقط در مقام تردید به کار برده میشود که راههای عادی و طبیعی بسته باشد وگرنه کاری که راه مخصوص
دارد باید از راهش وارد شد و با وجود طریق واضح و راه طبیعی، مجالی بای استخاره نیست و چنانکه گفتیم انسان در سر دو راهی قرار گرفته باشد که اگر استخاره هم نمیکرد عملاً یکی از دو طریق را انتخاب مینمود اکنون با استخاره آن طرف رجحان دار را تعیین و اختیار میکند و چون ماثور از ائمه طاهرین و مخازن وحی خداست اشکال شرعی هم ندارد بلکه عمومات آیات کریمه هم شرعیت آن را اثبات میکنند.
مرحوم آیت الله آقای حاج سید عبدالحسین نجفی لاری اعلی الله مقامه با ادله سهگانه از ادله اربعه، اثبات مشروعیت آن را میکنند مثلاً از عمومات قرآن کریم این آیات را به عنوان دلیل میآورند: «ادعونی استجب لکم»[۶۰].
«قل ما یعبو بکم ربی لو لا دعائکم»[۶۱].
«و علی الله فلیتوکل المتوکلون»[۶۲].
«و علی الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین»[۶۳].
«ان الله یحب المتوکلین»[۶۴]
«و من یتوکل علی الله فهو حسبه قد جعل الله لکل شیء قدرا»[۶۵].
و عموم گفتار خداوند درباره مؤمن آل فرعون: «و افوض امری الی ان الل بصیر بالعباد». [۶۶].
و وجه دلالت این آیات کریمه این است که استخاره نوعی از دعا و توکل و تفویض بسوی خدای تعالی و حسن ظن به اوست.
چنانکه آیات قرعه انداختن در جریان حضرت یونس: «فساهم فکان من المدحضین»[۶۷].
«حضرت یونس چون سوار کشتی شد و بعد کشتی دچار سانحه گردید در مورد سبک گردانیدن کشتی و ریختن بعضی از سرنشینان به دریا با اهلش قرعه انداخت اتفاقاً فاقرعه بنام یونس آمد و از مغلوبین بسبب قرعه واقع شد».
و آیه کریمه: «و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایهم یکفل مریم»[۶۸] «تو ای
پیغمبر حاضر نبودی نگاه که قلمهای قرعه خود را میان جوی آب میانداختند که بدینوسیله معلوم کنند که چه کسی کفالت مریم کند» را ذکر فرمودهاند.
آنگاه استدلال به روایاتی که عموماً با خصوصاً دلالت بر جواز دارند و سپس تمسک به اجماع کرده و میفرمایند: راجع به اجماع، کافی است که قول امامیه و فعل آنان بر شرعیت استخاره و عمل به مودای آن استقرار یافته است بطوری که این جریان از شعائر آنان به شمار میرود و قطعاً کاشف از رای رئیس آنان و تقریر از آن ناحیه میباشد. [۶۹] و اما اینکه پس به استخاره سودهای خیلی بزرگ مالی و سیاسی ببریم...
این نحوه برداشت از نادانی است زیرا اموری که دارای علل و اسباب خاصه و مقرره است باید از مسیر طبیعی و معمولی آن وارد شد و راه آن را پیمود.
خوانندگان عزیز معلوم باشد که اصراری روی استخاره به نحو معمول نیست و باز میگوئیم که عمده، طلب خیر از خدا کردن و خیر خود را از او خواستن است و لیکن غرض و مقصود ما این است که استخارهی متداول بین علماء و صلحاء نیز از مصادیق همان کلی است و مشروعیت آن هم ثابت است و برداشتهای غلط این و آیه مربوط به مطلب ما نیست؛ و استخاره برای رفع تحیر و انتخاب یکی از دو طرف قضیه است و البته بعدی هم ندارد که چون پیدا کردن راه و تعیین وظیفه از مسیر توسل و توجه به خداست طریقهی خیر و صلاح انسان باذن الله به او ارائه شود و تخلف در بعضی از موارد، با طریق بودن و دلالت آن بر صواب، منافاتی ندارد زیرا همه طرق، ادله و کواشف احیاناً تخلف میکنند و دعا و توسل نیز گاهی مقرون به اجابت نیست و خداوند قادر است و از رحمت او هم دور نیست که اگر در موردی بحسب ظاهر و از محدوده تنگ نظر شخصی، استخاره تخلف کرد و انسان را به مراد نرسانید از مسیر دیگر در مورد و یا جای دیگری آن را جبران فرماید.
و البته ارشادات و ارائه طریقهایی که با استخارهها بالخصوص استخاره با قرآن کریم شده و خارجا بعینه تطابق داشته و تحقق یافته به اندازهای است که از حد احصا و شماره بیرون است و جمعآوری آن موارد، کتابهای مفصلی را تشکیل میدهد و اوقات و مجال وسیعی را میطلبد و ما در این جا مواردی را نمونه میدهیم:
سلطان مراد عثمانی هنگام ورود به نجف چون دید که وزیر شیعه او به احترام امیرالمؤمنین پیاده شد او هم پیاده گردید یکنفر ناصبی گفت: احترام تو که زندهای بیشتر از علی است که مرده، سلطان گفت: تفأل میزنیم قرآن را گشودند سر صفحه این آیه آمد: فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی «کفش خود را بینداز که تو در وادی مقدس ذی طوی میباشی». سلطان پیاده شد و امر کرد گردن آن ناصبی را زدند آن وقت این دو شعر را قرائت کرد:
تزاحم تیجان الملوک ببابه
و یکثر عند الاستلام ازدحامها
اذا ما راته من بعید ترجلت
و ان هی لم تفعل ترجل هامها[۷۰].
تاجهای پادشاهان بر در حرم علی علیهالسلام جا را بر خود هم تنگ میکنند و ازدحادمشان بسیار میشود هنگامیکه به آن- همچون کعبه و حجر الاسود- برای تبرک دست میکشند. زمانی که آن را از راه دور بنگرند بر خاک میافتند و اگر تاجها بر خاک نیفتند سرها به خاک افتاده و به راه میافتند.
در حالات مرحوم شیخ انصاری اعلی اللهمقامه آمده که: سال ۱۲۴۰ بعزم زیارت امام هشتم از دزفول حرکت نمود میخواست ضمناً رجال فضل را ببیند که اگر از علمای عراق بهتر باشند از آنان استفاده کند مادر شیخ، راضی نبود چون چند سال میگذشت که فرزندش را ندیده بود و حاضر نبود دوباره به فراق او مبتلا شود شیخ در این باب با مادر، سخنها گفت و خواهشها نمود و مادرش راضی نشد پس از اصرار زیاد بنابر استخاره شد. شیخ، با نیت آن محترمه قرآن را گشود در سر صفحه که محل استکشاف خوب و بد استخاره است این آیه شریفه آمد: «لا تخافی و لا تحزنی انا
رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین»[۷۱]).
نترس و اندوهگین مباش که ما او را البته به تو بر میگردانیم و او را از مرسلان قرار خواهیم داد». این آیه شریفه، اندوه آن بانو را تخفیف داد و آینده شیخ را هم کاملاً روشن ساخت پس مادر شیخ قدری گریست و اجازه مسافرت را به او داد شیخ برای همراه بردن برادر خود شیخ منصور نیز استخاره کرد این آیه آمد: «سنشد عضدک باخیک...» ما بزودی تو را به وسیله برادرت محکم خواهیم ساخت.
یکی از محترمین نقل میکردند که یکی از آقایان رشت در قم بودند و فرزندشان که طلب فاضلی بود مریض شد چون حالش سخت شد خواستند او را برای معالجه به تهران ببرند، برای این موضوع، از مرحوم آقای بروجردی اعلی الله مقامه میخواهند که استخاره بفرمایند آقا استخاره میکنند این آیه میآید: اتی امر الله فلا تستعجلوه[۷۲].
و ایشان از آیه استفاده میکنند، که بیمار از دنیا میرود لذا فرموده بودند بردن به تهران فایده ندارد. اتفاقاً فردا آن جوان فاضل درگذشت و از دنیا رفت بطوری که در مجلس درس آقا در فردای آن روز خبر فوت بیمار را به آقا داده بودند.
آری اتی امر الله فلا تستعجلوه «امر خدا فرا رسیده پس برای آن شتاب نکنید».
یکی از آقایان علماء اهواز از دوستان این جانب راجع به فرزند شهیدشان نقل میکردند که او در حملهی کربلای چهار به شدت ناراحت شده بود زیرا بسیاری از دوستانش شهید شده بودند و او سخت از رفتن دوستان و ماندن خودش متأسف بود لذا تفأل به قرآن کریم میزند این آیه میآید: «خلق الانسان من عجل ساریکم آیاتی فلا تستعجلون»[۷۳].
«آدمی در خلقت و طبیعتش شتاب کار است. بزودی آیات خود، را نشانتان خواهم داد پس شتاب نکنید؛ و اتفاقاً در حمله کربال پنج به شهادت رسید».
مرحوم آیت الله آقای حاج شیخ مرتضی حائری رضوان الله علیه راجع به مهاجرت
پدرشان مرحوم آیتالله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری اعلی الله مقامه مینویسد:
مرحوم والد رحمه العالی رحمه واسعه تا آنجا که من یاد دارم با قرآن استخاره نمیکردند میفرمود: من درست نمیفهمم مثلاً یسبح لله ماف ی السماوات و الارض نسبت به موضوع استخاره خوب است نه بد، مربوط به موضوع دیگری است؛ ولی معروف و مسلم است که برای ماندن در قم پس از اصرار عدهای از علمای قم و اهالی و نیز اهالی تهران، بالای سر حضرت معصومه سلام الله علیها استخاره کرده بودند و این آیه آمده بوده است: و اتونی باهلکم اجمعین یعنی «همه اهل و نزدیکان و خواص خود را به نزد من بیاورید». [۷۴].
آیه کریمه که از زبان حضرت یوسف خطاب به برادران است تکلیف را کاملاً روشن ساخته و آتیه درخشانی را بخوبی نوید میداد سعادت، عظمت و مجد آینده را ترسیم میکرد؛ و چون مردم را از نتیجهی استخاره خود اطلاع دادند و بنا را بر توقف گذاشتند سرور و شادی، همه را فراگرفت.
و بعد ان بزرگوار خصیصین خود را از اراک به قم فرامیخوانند.
و اینجانب به یاد دارم اولین سالی که میخواستم برای ماه مبارک رمضان مسافرت تبلیغی بروم در شیراز بودم و قصد بوشهر داشتم با خود گفتم به استادم آیت الله مرحوم آقای سید محمد باقر آیت اللهی معروف به آقای حاج عالم، قدس سره عرض کنم که نامهای به روحانی بوشهر بنویسد و سفارشی بکنند و بعد برایم تردید حاصل شد که از ایشان بخواهم یا نه برای رفع تردید تفأل به قرآن کریم زدم این آیه آمد: افغیر الله ابتغی حکما و هو الذی انزل الیکم الکتاب مفصلاً...[۷۵].
«آیا من غیر از خدا حاکم و داوری بجویم و حال آنکه او خدائی است که کتابی را به سوی شما فرستاده که همه چیز در آن بیان شده است».
پند پذیری
(تفهم وصیتی و لا تذهبن عنها صفحا فان خیرالقول ما نفع)
«وصیت مرا بخوبی بفهم و از آن روی بر مگردان چه آنکه بهترین گفته و سخن آن است که سود بخشد.»
تفهم، تدبر و تأمل در معانی الفاظ است؛ و امام بزرگوار در این جملهی مبارکه از فرزند خود میخواهند که در وصیتشان کاملاً تدبر کند و به عمق معانی و مفاهیم عالیه آن برسد. اری تنها با شنیدن و یا دیدن عبارت و مطالب، کار به جائی نمیرسد و موفقیتی حاصل نمیگردد و نتیجهای به دست نخواهد آمد عمده چیزی که موجب تحول روح و جان آدمی است تفهم و فرو رفتن در معانی و مقاصد الفاظ است.
خدای تبارک و تعالی مردمی را که در معانی بلند قران کریم تدبر نمیکنند و به قلههای رفیع معارف این کتاب آسمانی نمیرسند مذمت فرموده و میفرماید: «فلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها»[۷۶].
«آیا منافقان در آیات قرآن تفکر نمیکنند یا یبر قلوب آنان قفلهای ویژه آن (جهل و نفاق) است».
و نیز میفرماید: «افلا یتدبرون القرآن و لو کان من عند غیرالله لو جدوا فیه اختلافا کثیرا»[۷۷].
«ایا در قرآن از روی فکر و تأمل نمینگرند؟ و اگر از جانب غیر خدا بود در آن اختلاف بسیار مییافتند».
باری امام بزرگوار نیز میخواهند که در وصایای خالد و جاویدشان تأمل و تدبر شود تا بر اثر آن، تحول کلی در درون صورت بگیرد و انسان زمینی آسمانی گردیده و همنشین ملائکه الله و هم پرواز فرشتگان رحمت واقع شود.
آنگاه اضافه میکنند که نکند از روی اعراض از این وصایا رخ بتابی و روی بر گردانی.
آری کسانی هستند که ممکن است در مرتبه نخستین موفق باشند یعنی معانی
عالیه و معارف والای آیات کریمه یا کلمات اولیاء خدا را درک بکنند و لیکن از روی کبر و عناد یا بی اعتنایی، از آن اعراض کرده و روی برگردانند و گاهی این حالت، بقدری خطرناک میشود که به حد کفر و ارتداد میرسد.
پاکی و شجاعت انسان اقتضاء میکند که در برابر مطالب علی و پر مغز و معارف حیاتبخش، تواضع کرده و تسلیم شود و آماده عمل گردد و مطالب سودمند را آویزه گوش و برنامه زندگی قرار داده و در مراحل مختلف از ان کلمات زندگی ساز الهام بگیرد.
و بعد امام علیهالسلام برای تثبیت و تقریر ارشاد خود و به عنوان تعلیل مطلب میفرماید: زیرا بهترین سخن آنست که نفع دهد و سودبخشد.
اکنون ممکن است مقصود این باشد که اگر در این مطالب تفهم نکنی و آن دستورات رابه کار نبندی همه آنها بیارزش شده و از اعتبار افتاده و لغو و بیهوده تلقی خواهد شد زیرا بهترین گفتار، گفتاری است که نفع بخشد و به کار گرفته شود؛ و ممکن است مقصود این باشد که تفهم کن و به کار ببند و از آن سرپیچی منما که این وصایا بهترین مطالب و عالیترین سخنان است زیرا بهترین سخن آنست که مفید باشد. مانند همین وصایا که نافعترین مطالب است پس بحکم اینکه بسیار نافع میباشد بهترین سخن است و بهترین سخن را نباید پس سر انداخت و با بیاعتنائی با آن برخورد نمود و ظاهراً این احتمال، ظاهر تر باشد.
علم سودمند
(و اعلم آنه لا خیر فی علم لا ینفع و لا ینتفع بعلم لا یحق تعلمه)
«و بدانکه خیری نیست در علمی که نفع ندهد و انتقاع برده نمیشود به علمی که آموختن آن سزاوار و شایسته نمیباشد».
آری خیر و شرف علم به آثار، نتایج و ثمرات آن است هر اندازه برکات، انتفاعات
و بهرهگیری مردم از علمی افزونتر باشد به همان مقیاس خیر و خوبی آن دانش، افزونتر است و هر قدر نتایج و ثمرات علمی از علوم کمتر باشد خیر آن کمتر و ناچیزتر خواهد بود و بر این اساس اگر علمی اصلاً قابل انتفاع نبود و بهره و برکتی بر آن مترتب نشد آن علم بکلی خیر ندارد زیرا بازده و اثر مثبتی ندارد.
در این قسمت علوم و دانشها ارزیابی شدهاند و به نظر مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام، خیر و شرف هر علمی پیوند و رابطهی مستقیم با اثر، برداشت و نتایج آن دارد و اینکه مقدار کارآئی آنچه اندازه است؛ بنابراین صرف وقت پای علمی که نتایج و آثار آن ناچیز و غیرقابل ذکر است و احیاناً بکلی فاقد نتیجه و ثمر میباشد به دور از خرد انسانی خواهد بود.
و از آنسو علومی هست که شرعاً تعلم آن شایسته نیست و همین قسم از علوم است که انتفاعی از آن برده نخواهد شد.
در اینجا باید توجه داشت که تعلم قسمتی از علوم در اسلام، مذموم و مورد نهی و منع واقع شده است و اینها همان علومی است که نفعی بر آن بار نیست و اگر هست منافعی است که بنظر ظاهربینان و ماده پرستان، منفعت است نه در دید اهل معنی و دلدادگان حقیقت، که در نظر آنان جز زیان و ضرر چیزی بر آن مترتب نیست.
مرحوم شهید ثانی اعلی الله مقامه پس از آنکه بحثی راجع به علوم میکند بعد میفرماید: باقی میماند علوم دیگری که بعضی از آنها مطلقاً حرام است مانند سحر و شعبده و قسمتی از فلسفه و هر چیزی که شک و تردید را در آدمی بر انگیزاند و قسمتی حرام است بر وجه خاصی مانند احکام رمل و نجوم که در صورتی حرام میباشد که اعتقاد به تأثیر آنها داشته باشند و گرنه با اعتقاد به اینکه کار، مستند به خداست مباح خواهد بود و بعضی مکروه است مانند اشعار مشتمله بر غزل و موجب تضییع عمر به بطالت بدون فائده...
از حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام نقل شده است که رسولخدا صلی الله علیه و آله داخل مسجد شده و دیدند جماعتی دور مردی را گرفتهاند. فرمود: این مرد کیست؟ عرض شد: علامه، فرمود: علامه چیست؟ عرض کردند اعلم از همه به انساب عرب و وقاع آنان و دوران جاهلیت و اشعار عربی است. رسولخدا فرمود: «ذاک علم لا یضر من جهله و لا ینفع من علمه». این علمی است که زیانی وارد نمیکند بر کسی که بدان جاهل باشد و نفعی نمیرساند به کسی که دانای آن باشد سپس فرمود: «انما العم ثلاثه: آیه محکمه او فریضه عادله او سنه قائمه و ما خلاهن فهو فضل». [۷۸].
همانا علم سه علم است: شناسائی آیهای محکم از آیات الهی، یا شناخت فریضهای از فرائض و احکام، یا سنت استواری و ما سوای آنها فضل است.
غالب بن صعصعه وارد بر امیرالمؤمنین علیهالسلام شد و فرزندش فرزدق نیز با او بود. حضرت به او فرمود: کیستی؟ عرض کرد: غالب بن صعصعه مجاشعی. فرمود: صاحب شتران فراوان؟ عرض کرد: آری. فرمود: شتران را چه کار کردی؟ عرض کرد حوادث روزگار، آنها را از بین برد و اداء حقوق، آنها را پراکنده ساخت. فرمود: این بهترین طرق آن است. سپس فرمود: این غلام کیست که با تو است؟ عرض کرد او فرزند من است و شاعر نیز میباشد. حضرت فرمود: «علمه القرآن فهو خیر له من الشعر». «قران به او بیاموز که قرآن برای او بهتر از شعر است». این مطلب در نفس فرزدق چنان اثر عمیقی گذاشت که خویشتن را در قید و زنجیر قرار دارد و سوگند یاد کرد که آن را نگشاید و باز نکند تا قرآن را حفظ نماید و باز هم نکرد تا قرآن را حفظ نمود. [۷۹].
نگرش دیگر بر انگیزهی وصیت
ترس از بروز موانع
اشاره
(ای بنی انی لما رایتنی قد بلغت سنا و رایتنی از داد و هنا بادرت بوصیتی الیک و اوردت خصالا منها قبل ان یعجل بی آجلی دون ان افضی الیک بما فی نفسی او ان انقص فی رایی کما نقصت فی جسمی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوی او فتن الدنیا فتکون کالصعب النفور و انما قلب الحدث کالارض الخالیه ما القی فیها من شیء قبلته فبادرتک بالادب قبل ان یقسو قلبک و یشتغل لبک)
«ای فرزند! چون خود را میبینم که به سن و سالی بالا رسیدهام و میبینم که همواره سستتر میشوم پیش دستی کردم در وصیت به تو و ذکر کردم خصال، صفات و مزایائی را از وایایم پیش از آنکه مرگم شتاب کرده و به سراغ من بیاید و آنچه در دل دارم به تو نرسانیده باشم یا آنکه دچار کاستی در رای نظر شوم همچنانکه دچار کاستی در جسم شدهام یا اینکه پیشی بگیرد مرا به سوی تو بعضی
از هوسهای غلبه کننده یا دلربائیهای دنیا و در نتیجه چونان حیوانی چموش سرکش شوی و همانا قلب جوان نورس مانند زمین خالی اس که هر تخمی در آن افشانده شود میپذیرد من هم در ادب تو مبادرت نمودم پیش از آنکه دلت سخت شود و مطالب گوناگونی عقل تو را اشغال نماید»
در این قسمت علت اقدامشان بر این پیام و سفارشات را بیان میکنند. مطلب را از اینجا آغاز میفرمایند که من چون خود را میبینم که سالخورده شدهام و در مراحل بالائی از عمر وارد گردیدهام و نیز میبینم که همواره بر ضعف و ناتوانی میافزایم و سستی در بدنم پیوسته در حال فزونی است، این زمینه اصلی برای اقدام بر دادن پیام گردید زیرا با این وضعسخت بیم آن میرفت که این مطالب لازم و اصول تربیتی و اخلاقی را به تو نگفته و نرسانیده باشم مرگم فرابرسد یا بر فرض هم که بمانم و مرگ مرا نگیرد در رای و نظر و فرای و اندیشهام خللی ایجاد شود و فکر صائب و رای ثاقب و دور بینم دچار نقصان و کاهش گردد چونانکه بدنم دچار نقصان و کاستی گردیده و قوای جسمانیم رو به تحلیل گذارده است یا اگر از این جهت هم مشکل و مسئلهای پیش نیاید بیم آن بود که هوی و هوس چیره و مسلط با آن سلطه و اقتداری که دارد بر تو غالب و پیروز گردد و افتنان و فریبندگی دنیا تو را بکلی عوض نماید و خلاصه زمینه و آمادگی صلاح را از تو بگیرد و بسان حیوان طاغی و سرکشی گردی که قابل مهار کردن نیست و ا آن وضع به وجود نیامده من اقدام به وصیت کردم.
بنابراین برای یک پدر در سنین بالا این سه خطر هست که اصولاً او را نسبت به امر فرزندان و بازماندگان، نگرانی میسازد.
۱- بیم فرا رسیدن مرگ بیش از آنکه آنان را ارشاد و راهنمائی کند.
۲- بیم تغییر حالات روحی و عقلائی و ضعف درک و توجه، که بطور طبیعی با بالا رفتن عمر، این خطر انسان را تهدید میکند و متوجه وی خواهد شد.
۳- نا مساعد شدن زمینه کشت بذر اصلاح و بیم آنکه دست هوی و هوس و مظاهر فریبای دنیا قلب فرزندان را اشغال کند و تحت سلطه شیطان در آمده و شرائط
و زمینههای اصلاح وتربیت را در آنان باقی نگذارد؛ و در اینجا قلب جوان را به یک سرزمین و کشتگاه خالی تشبیه میفرماید و استعداد کامل نسل نو رسته و جوانان و تازه سالان را گوشزد میفرماید.
امام، از اشتباه و نقصان در فکر، معصوم است
در این قسمت از کلمات امام مؤمنان، دو مطلب بسیار مهم است که باید هر یک مستقل و جداگانه مورد بحث واقع شود: یکی بحث کلامی و اصول اعتقادی و دیگر بحث تربیتی، اخلاقی، اجتماعی.
و اکنون بحث اول: در این عبارات خواندیم که فرمود: مبادرت به وصیت و پیام کردم که مبادا دچار نقصان و ضعف در رای و نظر شوم و آن رای صائب، نافذ و دور بینانهام رو به نقصان و کاهش بگذارد.
و ظاهر این عبارات این است که امام امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز مانند سایر افراد در معرض از دست دادن قوای دراکه میباشند و همچون دیگران ممکن است پیری و کهنسالی در فکر و اندیشهاش اثر بگذارد و قوای عقلانی او را ضعیف گرداند.
و از اینرو ابن ابی الحدید معتزلی در ذیل جملات یاد شده میگوید: این کلام دلالت دارد بر بطلان گفتار کسی که میگوید ممکن نیست که در رای و نظر امام، نقصان و کاهشی پدیدار گردد و امام از امثال این مطالب، معصوم میباشد. چنانکه جملهی: «او یسبقنی الی بعض غلبات الهوی و فتن الدنیا». دلالت دارد بر اینکه لازم نیست که امام از غلبات هوی و از فتن دنیا مصون و محفوظ باشد. [۸۰] و این گفتار ابن ابی الحدید موجب تاسف و نگرانی است و بالاخره در این مقام و تا آنجا که به خاطر دارم در یک مورد دیگر یکی از مسلمات مذهب امامیه را باد انکار گرفته است.
و اکنون برای تحقیق مطلب میگوئم: در مورد این عبارات، سه نظریه است.
۱- نظر ابن ابی الحدید که ذکر کردیم و خلاصه برداشت او از این جملات، این است که امام علی بن ابی طالب علیهالسلام خود منکر مقام عصمت از برای خود میباشند و مصونیت از خطا و اشتباه را راجع به خودشان نفی کردهاند چنانکه عصمت فرزندشان امام حسن علیهالسلام را از پیروی هوا و هوس و مغلوب شدن در برابر فنن دنیا نفی فرمودهاند.
۲- بعضی از اهل فضل و از صاحب نظران شیعه بر آنند که این جملات بکلی از امام امیرالمؤمنین علیهالسلام نیست.
نویسندهی عراقی سید حسن قبانجی نجفی در این مورد مینویسند: پیش آمد کرد که با استاد متبحر شیخ محمد علی اوردوبادی حفظه الله تعالی همان ایامی که اشتغال به شرح این جملات از وصیت امام علیهالسلام داشتم با هم گرد آمدیم و مذاکرهای در پیرامون این فقرات، صورت گرفت و راجع به مراد و مقصود آن حضرت مطالبی گفته شد.
استاد صدور این عبارات را از امیرالمؤمنین به شدت و سختی انکار کرد و به مقتضای علم و عرفان گستردهاش برای اثبات نظریه خود اقامه برهان عقلی نمود بعد ما از ایشان درخواست کردیم که رای و نظریه خود را بر ما املاء کند وی اجابت کرد و صورت آنچه که او افاده کرده این است: این فقرات از مطالبی است که صدور ان از مبدء خلافت کبری مورد اطمینان نیست زیرا امام، از خطا و لغزش و هر چیزی که مقام او رااز بین برده و موجب نفرت قلوب از او باشد، مانند نقصان در رای، معصوم میباشد؛ و این اصلی مسلم در نزد همه شیعه است. البته نقصان در رای و نظر در سنین بالا طبیعی است لیکن در افراد عادی، نه امام که آغاز و دوران پایان عمر او یکسان است که در تمامی حالات، مصون و محفوظ میباشد و نقص به سوی او در هیچ حالی راه نخواهد داشت.
و بعد برای اثبات مطلبخود (یعنی عدم اعتماد به صدور این فقرات) جملهی او یسبقنی الیک بعض غلبات الهوی و فتن الدنیا و تکون کالصعب النفور را ذکر کرده.
و میگوید ایا معقول است که امام مجتبی علیهالسلام طوری باشد که غلبات هوی بر او عارض شده و درگیری با آن داشته باشد؟ چیزی که خود کاشف از غلبه هوی بر عقل وسیع آن بزرگوار است و حکایت از ضعف و سستی آن حضرت در مقاومت و مقابله ی با نفس اماره میکند آیا درست است که آن حضرت به حدی از انحطاط برسد که همچون حیوانی سرکش بشود بطوری که وادار کردن او بر حق و جذب نمودن او بسوی حق مشکل گردد؟ آیا میشود که قلب امام از انقیاد برای حق قساوت و غلظت پیدا کند.
و در آخر سخن، به اوائل وصیت بر گشته و میگوید کلمهی «عبدالدنیا و تاجر الغرور» به هر نحوی که عبد و تاجر را معنی کنیم قابل انطباق با ائمه هدی علیهمالسلام نیست که آنان از غرور و پرستش دنیا بسی فاصله دارند... و ما چنان میبینیم که هر کس به مقتضای این عبارات بگوید و معتقد باشد مرتکب امر عظیم و گناهی بزرگ شده و از جایگاه بسیار دشواری بالا رفته است. [۸۱].
۳- عبارات شریفع، مورد تشکیک یا انکار نیست و دلالت بر عدم عصمت ائمه طاهرین سلام الله علیهم اجمعین ندارد بلکه این نحوه عبارات در مقام وصیت پدر به فرزند تنها زیر همین عنوان و با تجرید از عناوین عصمت و ولایت و امامت است و گرنه از آغاز وصیت تعبیر به «من الولاد الفان» (یعنی وصیتی از پدری در آستانه فنا) نمیکردند بلکه مثلاً میگفتند (من امیرالمؤمنین) یا (من خلیفه رسول الله). و امثال این تعابیر و اتفاقاً با این عناوینی که وصیت فرمودهاند و تعابیر خاصهای که درباره خود و در مورد فرزند بکار بردهاند قضیه، عاطفیتر شده و بر تأثر و تالم طرف بیشتر میافزاید این وصایا جنبه سمبلیک دارد و شیوه نمونهی وصیت پدر به فرزند است که در امتداد ادوار و اعصار، پدران دیگر نیز میتوانند درباره فرزندانشان با عین این عبارات یا مشابه آن مواجه شده و توصیه و سفارش کنند. اگر وصیت کننده با این دید ملاحظه شود و کسی که وصیت به او شده از این موضع، مورد نظر باشد، دیگر
هیچگونه منافاتی با مقام عصمت ندارد و اتفاقاً مقام توصیه و سفارش به فرزند و در صحنه تعلیم و تربیت، این چنین عبارات، نقش خاص و مؤثری دارد.
و در اینجا اولاً به ابن ابی الحدید میگوئیم: دهها و صدها عبارات و الفاظ در نهجالبلاغه که خود شما شرح کردهاید آمده که معنی کنائی و خلاف ظاهر آن مراد است چه شده که اینجا شما اینگونه پای بند به ظاهر الفاظ و عبارات شدهاید؟ نکند که با آنهمه اظهار علاقه به امام معصوم امیرالمؤمنین علیهالسلام، در این مورد عصبی تو انحراف اعتقادی، ناخودآگاه تهیج شده و برای حمایت از غاصبان خلافت، چنین ضربهای را به حساب خودبر پیکر عصمت امیرالمؤمنین علیهالسلام و فرزند برومندشان امام مجتبی علیهالسلام که زبده سالکان راه حق و امام اهل تقوی و یقیناند وارد کردهاید؟
چنانکه به آقای اردوبادی عرض میکنیم که ایا مجرد اینکه ظاهر کلامی مخالف با قواعد مسلم باشد موجب میشود که انسان در صدور آن کلام، تشکیک کند یا بکلی صدور آن را انکار نماید؟! ما چقدر روایات داریم که ظواهر آنها با قواعد و احکام مسلمه تطابق ندارد مع ذلک بنحوی حمل میشود که با آن مطالب محرز منافاتی نداشته باشد شگفتا عبارات و وصایائی که بزرگان دین بعنوان نمونهی اعلای شیوهی تربیتی شناختهاند به این سرعت، در تحت عنوان عدم مطابقه با معتقدات مسلم شیعه و مخالفت با حکم عقل، رد کرده و انکار نمائیم؟ آیا این نحوه برخورد با یک قطعه مهم از عبارات نهجالبلاغه، اصل کتاب را زیر سؤال نمیبرد و آیا سستی در افکار و عقائد از این ناحیه به وجود نمیآورد؟ شما که میدانید بسیاری از مکالمات و خطابها و از جمله خطبات شرعی از قبیل «ایاک اعنی و اسمعی یا جاره» است به در میگویند تا دیوار بشنود، از فتاء خود سخن میگوید تا به شصت سال رسیدهها بفهمند، فرزند خود را تاجر غرور میخواند تا جوانان، به وضع خود آگاه شوند. از احتمال پیدایش نقصان در رای خود سخن میراند تا بزرگسالان متوجه این پی آمد شوم سنین بالا باشند و کار خود را به تأخیر نیندازند؛ بنابراین تمامی این تعابیر، متین و مطابق مقتضای حال است.
بهار تربیت
و اما بحث دوم بحث از مواقع و زمان مساعد برای تربیت است زیرا در تربیت نو خاستگان باید عوامل متعددی دست به دست هم بدهند تا تربیت، صورت بگیرد و مؤثر و نافذ شود، زمان و مکان نیز در این موضوع اثر دارند و در اینجا امام بزرگوار به دورانی که باید مربی دست به کار شود اشاره میکند و آن دوران کودکی و یا فصل جوانی است که اگر مربی، وقت را از دست داده و فرصت را غنیمت نشمرد آمادی درونی طرف را از بین خواهد رفت.
تربیت، دورهای مناسب و مساعد دارد که در این دوره پذیرش هست و ان دوران کودکی و تازه جوانی و جوانی است و امام بزرگوار قلب جوانان و نورسان جامعه را تشبیه به زمین بکر و خالی از بذر و گیاه میفرماید که هر تخمی را در آن بیفشانند آمادگی از خود نشان میدهد و میپذیرید و در دل خود میپروراند. قلب جوان نیز پذیرای بذر تربیت است و از اینرو میفرماید من در ادب تو مبادرت کردم پیش از آنکه قلب مستعدت سخت شود و دل تربیت پذیرت غلظت پیدا کند.
و در جمله آخر، این نکته را خاطر نشان ساختهاند که اگر مربی، هر چه زودتر در فصل مناسب، قیام به پرورش و تربیت فرزند نکرد بیم یکی از دو پی آمد هست یکی اینکه با گذشت زمان کمکم دل، قساوت پیدا کند و حالت انعطافپذیر خود را از دست بدهد چونان درختی که تا شاخهها و ساقهای قوی و تنومند پیدا نکرده باغبان در استقامت آن میکوشد ولی اگر تنومند و تناور شد تربیت و استقامت آن امکانپذیر نیست.
خطر دوم این است که ممکن است امور مختلف زندگی و مطالب گوناگون و اندیشههای رنگارنگ، فکرو عقل طرف را چنان به خود مشغول گرداند که بکلی مجالی برای ادب آموزی باقی نماند
انتقال تجارب
(لتستقبل بجد رایک من الامر ما قد کفاک اهل التجارب بغیته و تجربته فتکون قد کفیت موونه الطلب و عوفیت من علاج التجربه فاتاک من ذلک ما قد کنا ناتیه و استبان لک ما ربما اظلم علینا منه)
(من به ادب آموزی تو شتاب کردم) «تا با عزم ثابت و راسخ در کار خودت (ادب آموزی) به چیزی که تجربه کنندگان تو را از تحصیل و تجربه آن بینیاز کردهاند روی آوری پس اکنون از زحمت و رنج طلب بینیاز گردیدهای و از بکار بردن تجربه، راحت و آسودهخاطری و خلاصه از امر ادب و تربیت، چیزی بسوی تو آمده که ما خود به سوی آن میرفتیم و برای تو روشن گردیده چیزی که چه بسا بر ما، پوشیده و پنهان بود»
آری این تفاوت یک مربی سالخورده با نونهالی نو رسیده و تازه جوان است او یک عمر را با سرد و گرمهای گوناگون و حوادث بیشمار تلخ و شیرین گذرانیده رنجها برده و برای دیدن نتایج و آثار کارها تلاشها کرده نکات و ظرائفی ر از اینجا و آنجا آموخته و خلاصه با زحمتهای توان فرسا اندوختههای علمی تجربی فراوانی پیدا کرده است و حالا در سنین بالای عمر و موقع افول ستاره زندگی یکجا همهی آن مطالب و تجربیات را یا یک جهان صمیمیت و دلسوزی و خیر خواهی تحت اختیار فرزند یا فرزندان و یا نسل نو خاسته قرار میدهد. او با هزار رنج و زحمت به این مطالب دست یافت و خارهای سر راه را تحمل کرد، و با تن در دادن به مشکلات و قبول ناملائمات بزرگ، این تجربیات را کسی کرده و رموز و اسرار زندگی سالم و صحیح را اندوخته است ولی این یکی، این فرزند، این نسل جدید بدون تحمل رنج طلب، بدون نیاز به گذشت زمانها و رویداد پیش آمدها عصارهی یک عمر آن سالخورده و مجموعهی آموختهها و تجربههای او را در تحت اختیار خود میبیند؛ و اکنون باید اندیشید که اگر آن سالخورده با آنقدر زحمت و ناراحتی مطالبی سودند و حیاتبخش
به دست آورده و آنهمه از اندوختههای فکری خود قدردانی میکند آیا فرزند و نسل نورس که بدون رنج و زحمت آنهم مطالب را یکجا در تحت اختیار خود میبیند چقدر باید از آن قدر دانی کند؟.
ولی اسفا که نوعاً و به حسب غالب کسانی گوهری را بی رنج و زحمت به دست میآورند ارزش آن را نمیدانند.
مثال سالخوردگان مجرب و کار آموخته با نو سالان بی تجربه، مثال عالمی است که در محیط غیر علمی و از خانوادهای عامی و دور از علم و کمالات در مسیر تحصیل علم و کسب کمالات معنوی به راه افتاده و خلاصه بر اثر کار و کوشش مداوم و تلاش پیوسته و عزم و اراده خلل ناپذیر خود به مقامات عالیهای از علم و دانش رسیده است او قدر دان علم است و ارزش مقامات معنوی را میداند و لحظهی به لحظه دوران فعلی برای او ارزشمند است و لیکن کسی که در محیط علمی و از پدری عالم به وجود آمده و شرائط، از هر سو برای او مساعد است در تحت اختیار داشتن یک کتابخانهی بی درد و رنج وی که معلم و مفسر دلسوز و علاقمند در تمامی لحظات حتی در نیمههای شب، و سایر شرائط را بکلی درک نمیکند اینهمه وسائل و ابزار لازم در تحصیل علم که پدر بیچارهاش برای تحصیل هر یک از اینها چه زحمتها کشیده بصورت یک مجموعه در دست دارد و قدر شناسی نمیکند.
باری سخن گفتن و نشست و برخاست و رفت و آمد با پیران روشن ضمیر و مربیان صالح به حسب غالب، الهام بخش است، آنان صندوقچهای از اسرار و احوال گذشتگان و رابط نسل حاضر و موجود با نسل فانی و از دست رفته میباشند.
و اکنون باید توجه داشت کسی که از کانونهای پر بها که متأسفانه در جامعه، شناخته نشده و از دست میرود همان پدران ناصح و خیر خواه با صدها و احیاناً هزاران تجربههای جالب و دلانگیز میباشند. بجاست که نونهالان جامعه از وجود آنان قدر شناسی کنندو از تجربیات و معلومات آنان بهرهمند گردند خودسری و خود بینی را کنار گذاشته و نکاتی که اکتساب آنها نیازمند به گذشت یک عمر است و
احیاناً یک عمر هم سپری میشود و آن نکات سازنده و حیاتی تکرار نمیشود و از جلو چشمان انسان نمیگذرد از آن عناصر با صفا و مظاهر مهربانی فرابگیرند و شخصیت معنوی خود را در حضور آن ساخته و پایهگذاری سعادت و خوشبختی خویشتن را با هدایت و راهنمائی آنان بنمایند.
راستی چه خیانت بزرگی است که شخصی آنهمه رنج و ناراحتی را تحمل کند و از خط شدائد و سختیها و ناگواریهای گوناگون به اندوختههائی علمی و فکری و تجربی دست بیابد و بعد با تمام توان و با جهانی از عشق و شوق و بدون توقع، انتظار و منتی همهی آن اندوختهها را برای فرزندش یا برای جوانان و تازه جوانان حاضر کند و تقدیم و پیش کش نماید و نسل بعدی با بی اعتنائی مواجه شده و ارج و قدر لازم را درباره آن ذخیره ارزشمند و گرانبهای معنوی مراعات ننماید.
(ای بنی انی و ان لم اکن عمرت عمر من کان قبلی فقد نظرت فی اعمالهم و فکرت فی اخبارهم و سرت فی آثار هم حتی عدت کاحدهم بل کانی بما انتهی الی من امورهم قد عمرت مع اولهم الی آخر هم فعرفت صفو ذلک من کدره و نفعه من رر، فاستخلصت لک من کل امر نخیله و توخیت لک جمیله و صرفت عنک مجهوله)
«ای فرزند عزیز! گر چه من عمر آنانکه پیش از خودم بودهاند را نکردهام ولی در کارهای آنان نظر کرده و اندیشیدهام و در آثار آنان سیر و گردش نمودهام تا جائیکه از کثرت اطلع از حال آنان همانند یکی از خود آنان به حساب آمدم بلکه گویا من بر اثر اخبار بسیار که از آنان دریافت کردهام با اولین آنان تا آخرینشان عمر کرده و شخصاً با آنان زندگی نمودهام پس پاکیزه و زلال آن مطالب و اخبار را از کدر و تیره آن، و سود آن را از زیانش شناختم آنگاه از هر مطلبی، زبده و مفید آن را از برای تو خالص گردانیده و بهترین و زیباترینش را برای تو برگزیدم و مطالب مجهول و مبهم و نامعلوم آن را از تو دور داشتم».
این جملات حکیمانه مولا حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام حاوی نکات ارزنده و مطالب اساسی مختلفی است و پیش از ما نیز بعضی از بزرگان، به همه آن مطالب یا اکثر آن توجه داشتهاند.
۱- اهتمام بسیار به تاریخ پیشینیان، دیدن، ورق زدن و مطالعه احوال گذشتگان.
۲- دقت کامل و آگاهی هر چه بیشتر از احوال آنان، نه در حد یک تاریخدان، بلکه در حد یک تحلیل کننده و بسان شخصی که در صحنه، حضور کامل و تحلیل گرانه داشته و قضایا و جریانات را از نزدیک، مشاهده کرده و از زیر نظر گذرانیده است.
۳- فهم دقیق نیک و بد حوادث در پرتو تجزیه و تحلیل تاریخ، که علل و اسباب آن را پی گیری نماید و به نقطه اصلی بروز هر حادثهای که عله العلل آن حادثه به شمار میرود دست بیابد.
۴- ذخیرهها و بهرههائی را که از سرگذشت گذشتگان کسب کرده احتکار نکرده و در گنجینه قلب و مغز خود حبس ننماید بلکه به نسل جدید رسانیده و به فرزندان و نوباوگان خود و جامعه منتقل سازد تا دست به دست و سینه به سینه انتقال پیدا کرده و به اعقاب و نسلهای متعاقب نیز برسد که اگر چند نسل این کار را ادامه داده و این راه را بپیمایند نهال وجود طبقات بعدی پر بار خواهد گردید و فهم و درایت ویژهی هر نسلی ضمیمه تجربیات و نتایج فکری نسل گذشته خواهد شد و جهانی علم و تجربه و فطانت و درایت در وجود طبقات بعدی شکل خواهد گرفت.
۵- حسن انتخاب در مقام انتقال مطالب، باید دید که قیمت اوقات چقدر است از آنسو مجالها و فرصتها چقدر کم و اندک است نباید انسان هر چه را که در تاریخ دیده مورد بحث و تعلیم نوباوگان قرار دهد بلکه باید کوشید عصارهای از حوادث و علل آنها را گرفته و تحت اختیار تازه سالان قرار داد و قسمتهای مفیدش را به آنان آموخت
که گاهی بر اثر حسن انتخاب و بی نظمی وعدم دقت در مقام نقل و انتقال مطالب و بهنگام تعلیم، مشکلات جبران ناپذیری به بار میآورد و قسمت مهمی از بد آموزیها از همین رهگذر صورت میگیرد.
۶- اجتناب از یادگیری مطالب مجهول، از تعلیم و نقل مطالب گنگ و مجهول و وقایعی که مبدأ و منتهای آن روشن نیست و فعل و انفعال نفسانی آن نامعلوم است باید اجتناب کرد و اذهان و افکار را مشوش و مضطرب نساخته و مشغول و سرگرم چنین مطالبی ننمود؛ که مطرح کردن مطلب گنگ و مجهول زمینههای پذیرش را کم میکند و نوجوانان و جوانان را دچار حالت زدگی و نومیدی خواهد ساخت و بنابراین نه تنها غیر مفید و بی اثر خواهد بود که اثر منفی در روحیه آنان خواهد داشت و به قهقرا سوقش خواهد داد و لااقل فکر آنان را متوقف ساخته و پویائی فکر و اندیشه را از آنان سلب خواهد نمود.
و همه این امور و مطالب یا اکثر آنها تصریحا یا تلویحاً و اشاره در قرآن کریم آمده آنجا که میفرماید: «لقد کان فی قصصهم عبره لاولی الالباب». [۸۲]
«همانا در حکایات آنان- رسولان و امتهای پیشین-برای صاحب عقل و خرد، عبرت کامل خواهد بود».
زیرا ترغیب به توجه و اهتمام به تاریخ روشن گذشتگان میکند آنهم به لحاظ نتائج و آثار آن که همان عبرت گرفتن و ادب آموزی و اخذ و اقتباس تجربیات گذشته است.
تاریخ با صرف نظر از این موضوع جز سرگرمی و اشغال فرصتها و اتلاف اوقاف چیز دیگری نیست آنچه که به تاریخ گذشتگان و مطالعه احوال پیشینیان و دقت و اندیشه در حالات ملتهای سابق، بها و ارزش میدهد جنبه پیوند دادن زمانهای بعد به زمانهای گذشته و اقوام از بین رفته با نسل موجود است؛ و چیزی که در این راه
مهم و عمده است به دست آوردن معیارات کلی در سعادت و یا شقاوت امتها میباشد و در نتیجه روی آوردن به اصول کلی و زیر بنائی سعادت و خوشبختی انسان و دور کشی از عوامل تباهی آنان است.
توجه به تربیت فرزند
اشاره
(و رایت حیث عنانی من امرک ما یعنی الوالد الشفیق و اجمعت علیه م ادبک ان یکون ذلک و انت مقبل العمر و مقتبل الدهر ذو نیهسلیمه و نفس صافیه و ان ابتدئک بتعلیم کتاب الله و تاویله و شرایع الاسلام و احکامه و حلاله و حرامه لا اجاوز ذلک بک الی غیره)
«و نظرم این شد که چون مهم آمد مرا از کار تو آنچه که برای پدری مهربان مهم میآید و آنچه عزم کردم بر آن- که عبارت از ادب تو است- که این کار و اقدام من برای امر تأدیب تو صورت بگیرد در حالی که تو رو آورنده به عمر و تازه مواجه با روزگاری و دارای نیتی سالم و نفسی پاک و مصفا میباد؛ و رایم چنین شد که آغاز کنم درباره تو، به آموزش کتاب خدا و تاویل آن و قوانین اسلام و احکام و حلال و حرام آن و تو را از این محور به سوی غیر آن نبرم و به امور دیگر نپردازم»
در این قسمت اولاً عواطف بیشائبه خود را درباره فرزند عزیز خود ابراز داشته و ضمناً اشاره میفرماید به اینکه هر پدر شفیق و مهربانی درباره فرزندش اهتمام میورزد و آنگاه اشاره میفرمایند به اینکه اشفاق و مهربانی درباره فرزند موجب اهتمام ورزیدن درباره اوست؛ و مهم شمردن کار فرزند اقتضاء میکند که ادب آموزی او را مهم بشمرد و مقدم بر همه امور بداند و از اینجا استفاده میکنیم که پدرانی که در پی تأدیب و تربیت فرزندان خود نیستند در حقیقت، کار فرزند بر ایشان مهم نیست و ارزش و اعتباری برای نوباوگان خود قائل نیستند و از اینرو احساس مسئولیتی درباره آنان نمیکنند.
آری، پدری که تغذیه جسمانی فرزند برایش مسئله بوده و سخت بدان پای بند است ولی تغذیهی فکری وی برایش مطرح نیست باید گفت فرزند برای او مهم نمیباشد و گرنه تغذیه فکری و تربیت فرزند به مراتب از غذای جسمانی او مهمتر است.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «ان خیر ما ورث الاباء لابنائهم الادب لا المال». [۸۳]
«همانا بهترین چیزی که پدران به فرزندان خود به ارث میدهند ادب است نه مال».
در زمان خلافت منصور دوانیقی جمعی از بنی امیه زندانی شدند روزی منصور، شخصی را به نزد محبوسین فرستاد تا از ایشان دلجوئی کند او پرسید در زندان از چه چیز زیاد شکایت دارید؟ گفتند: «ما فقدنا من تأدیب اولادنا»[۸۴].
«بیشتر از هر چیز در زحمت و رنج آنیم که از تربیت اولاد خود محروم ماندهایم».
چو خواهی که نامت بماند بجای
پسر را خردمندی آموز و رای
که گر عقل و رایش نباشد بسی
بمیری و از تو نماند کسی
خردمند و پرهیز کارش بدار
اگر دوست داری بنازش مدار
با روزگارا به سختی برد
پسر چون نازکش پرورد
زمان تربیت فرزند
مطلب دیگری که در این جملات بازگو شده این است که پدر باید هنگامی دست به کار تربیت فرزند شود که فرزند، در آغاز ورود در صحنه زندگی باشد ایامی که فرزند از قلب پاکی و با صفائی و از نیت خالص و سالمی برخوردار است و بهترین زمینه. برای تربیت و پاشیدن بذر کمالات در دل و جان وی در این سنین، مساعد و فراهم است؛ و ضمناً موضع بسیار مقدس و پایگاه محترمی که جوانان و نو خاستگان از دیدگاه اسلام دارند در این جملات به وضوح بیان شده است، جوان و تازه جوان را صاحب نیت سلیم و نفس صافی یعنی روح آلوده نشده معرفی میفرمایند.
مراحل و شیوهی تربیت فرزند
مطلب سوم راجع به برنامه ادب آموزی است که امام بزرگوار برنام ادب فرزند را، تعلیم قرآن کریم و تاویل آن و احکام و مقررات و آداب شرعی میدانند چون فرمود: من مصلحت در این دیدم که تربیت تو را با تعلیم کتاب الله قران کریم و تاویل، آن آغاز و شروع نمایم مقررات و شرایع اسلام و احکام و حلال و حرام آن را به تو آموخته و یاد دهم.
آری باید توجه داشت که عالیترین سیستم تربیت فرزند، همان آموزش تعالیم دینی است؛ و بهترین و غنیترین کانون فیض و چشمه سار جوشانی که هر چه از آن مصرف شود از آن کاسته نمیشود و انسانها به برکت آن بهرهمند و برخوردار شده و بینیاز میگردند قرآن کریم است. برای تربیت نفوس مستعده، عالیترین مواد و برنامهی نورانی و درخشان قرآن است با قرآن کریم میتوان نسلی صالح و سالم ساخت و در پرتو قرآن میشود استعدادهای خفته را بیدار و شکوفا کرد.
کتاب تابندهای که از گذشته و حال و آینده سخن میگوید و محیط بر زمان بوده و انحصار و اختصاصی به یک زمان ندارد، قرآن دلیل راه و راهنمای طریق بندگان و زاد و توشه مسافران الی الله و دلپذیرترین انیس شبها و بهترین برنامهی عمل در روزها و در عرصه زندگی به شمار میرود از این رو باید برای تربیت کودکان و نونهالان جامعه و جوانان از قرآن کریم الهام گرفت و روح آنان را لبریز و سرشار از معنویات و فضائل این کتاب آسمانی کرد و بهترین و فعالترین و مفیدترین نسل را از پویاترین و پر نشاطترین برنامه الهی ساخته و به جامعهی بشری تقدیم کرد و فضا و هوای محیط را به برکت جوانان تربیت یافتهی قرآن، عطر آگین و با روح و صفا گردانید، و با به کار گرفتن شیوههای نافذ تربیتی قرآن، تمایلات سرکش طبقه نوخاسته و نوپا را تعدیل کرد و مهار نمود و مکرمتها و صفات عالیهی انسانی و ملکات اخلاقی را در روح جانشان دمید.
راستی و بدون مبالغه، مربیانی که قرآن کریم را در دست داشته باشند برای احیاء فضائل و بار آوردن انسانهای منظم و جوانان صالح و شایسته و پای بند به اصول اخلاقی و ضوابط انسانی هیچگونه نگرانی ندارند که در طول چهارده قرن پیوسته آزمایش شده و همواره برنامه این کتاب مقدس در ساختن انسانهای شریف و پای بند، موفق بوده و این سازندگی و پویائی چشمگیر این کتاب است ه دشمنان بشر و استعمارگران از خدا بیخبر را اینچنین حساس کرده و سراسیمه و سرگردان نموده دیوانه وار به جنگ و ستیز با قرآن برخاستهاند و به هر اقدامی هر چند وحشیانه و قساوت بار باشد دست زده و از هیچ جنایتی در این راه و برای دستیابی به هدف شیطانی خود نگذشته و فروگذار نمیکنند.
مرحوم طبرسی نقل میکنند که رجاء بن حیاه گفته است: روزی من و پدرم در نزد معاذبن جبل بودیم معاذ گفت: ای حیاه! این کیست؟ او پاسخ داد: این پسر م رجاء است. معاذ گفت: آیا قرآن به او آموختهای؟ پدرم گفت: نه. معاذ گفت: پس قرآن را به او بیاموز که من خود شنیدم رسولخدا صلی الله علیه و آله سلم میفرمود: «ما من رجل علم ولده القرآن الا توج ابواه یوم القیامه بتاج الملک و کسیا حلتین لم یر الناس مثلهما».
«نیست مردی که قرآن را به فرزند خود بیاموزد جز اینکه در روز قیامت تاج آقائی بر سر پدر و مادر او گذاشته خواهد شد و دو حله و جامه بر آنان خواهند پوشید که مردم مانند آن را ندیده باشند پس دست خود را بر کتف من زد و گفت: ای فرزند اگر بتوانی بر پدر و مادر خود در روز قیامت دو حله بپوشانی پس چنین کن[۸۵].
- یعنی قرآن فرا بگیر که در نتیجه در قیامت پدر مادرت از دو جامه بهشتی بهرهمند شوند-
راجع به حضرت زینب کبری سلام الله علیها نقل شده که در خانه خود در دوران زعامت پدر بزرگوارش در کوفه مجلسی داشت که برای زنان کوفه تفسیر قرآن میفرمود در بعضی از ایام مشغول تفسیر (کهیعص)[۸۶]از برای زنان بود که امیر
المومنین علیهالسلام وارد شده فرمودند: ای نور دیده شنیدم کهیعص را برای زنان تفسیر میکردی عرض کرد: آری حضرت فرمود: «هذا رمز لمصیبه تصیبکم عتره رسول الله» این حروف، رمز و اشارهای به مصیبتی است که به شما عترت رسولالله خواهد رسید.
آنگاه که مصائب را برای او شرح داد پس زینب صلوات الله علیها با صدای بلندی گریه کرد. [۸۷].
دکتر بنت الشاطی مینویسد. گفته شده است که زینب در جائیکه پدرش صدای او را میشنید مشغول تلاوت قرآن بود در این هنگام به ذهنش آمد که از تفسیر بعضی از آیات، پرسش کند و این کار انجام شد سپس حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام که در تحت تأثیر ذکاوت و فهم دقیق زینب قرار گرفته بود به مناسبت، به بعضی از مصائب و حوادث ایندهی زینب و مشکلات و شدائدی که در انتظار وی است اشاراتی کرد ولی دهشت و اعجاب آن حضرت شدت یافت هنگامی که زینب با صلابت و جد هر چه بیشتر گفت: اعرف ذلک یا ابی... اخبرتنی به امی کیما تهیئنی لغدی. من همه اینها را میدانم مادرم به من خبر داده تا مرا برای فردایم آماده سازید. پدر در جواب فرزند چیزی را نیافت که بگوید لذا سکوت کرده سر به پایین انداخت در حالی که قلبش مالامال از مهر و علاقه به زینب بود. [۸۸].
باز هم ترس از بروز موانع
(ثم اشفقت ان یلتبس علیک ما اختلف الناس فیه من اهوائهم و آرائهم مثل الذی التبس علیهم فکان احکام ذلک علی ما کرهت من تهبیهک له احب الی م اسلامک الی امر لا آمن علیک به الهلکه و روجوت ان یوفقک الله لرشدک و ان یهدیک لقصدک[۸۹]فعمدت الیک وصیتی هذه)
«سپس ترسیدم که بر تو اشتباه شود چیزی که مردم در آن اختلاف کردند از هواها و آراء مختلف آنان، همانگونه که بر آنان مشتبه گردید پس محکم کاری کردن این موضوع- با آنکه خوش نداشتم که تو را از آن آگاهی دهم و ذهنت را متوجه آن امور کنم- پسندیده تر آمد از اینکه تو را به جریانی واگذارم که از هلاکت تو بخاطر آن ایمن نباشم و امیدوارم که خداوند تو را به رشد و کمالت موفق بدارد و به راه راست و رستگاریت هدایت فرماید پس وصیت خود را با تو در میان میگذارم که این است:
(در فصل آتیه آن وصیت میآید)».
به مقتضای جملات سابقه بنای امام علیهالسلام بر این بود که در مقام ادب آموزی، به قرآن و تفسیر و تاویل آن و احکام اسلامی بپردازند و از این محدوده نگذشته و تجاوز نکنند و اکنون در این جملات میخوانیم که ملاحظهی یک جریان، موجب آنست که به مطالب دیگر نیز بپردازند و از قرآن و تفسیر و تاویل آن به ذکر عقائد و مذاهب و مطالب عقلیه و استدلالات نظری نیز رو بیارند در حالیکه تعرض این مطالب را در مقام تربیت و تأدیب نمیپسندیدند لیکن خوف آن است که شبهاتی پیش بیاید و موجب اعوجاج ذهن و انحراف فکر بشود و حقیقت در زیر پرده و حجاب ظلمانی شبهات پنهان گردد چنانکه دیگران نیز در میان امواج متلاطم افکار، آراء، عقاید و مذاهب دچار اختلافات و خطا کاری شدند.
باری این مشکل و این مسئله مقتضی است که مباحث کلامی و استدلالات عقلی را پیش کشیده و مطرح نمایند.
و خلاصه از این عبارات چنین میفهمیم که ورود در مباحث عقلیه و داخل شدن در پیچ و خم استدلالات، شایسته مقام تربیت نیست و اصولاً نباید اذهان خالی را درگیر این مطالب کرد و القاء مطالب شبهه ناک نمود که گاهی اگر شبهه وارد ذهن شد رفتنش مشکل خواهد بود، متناسب این مقام، یاد دادن قرآن کریم و تفسیر و تاویل آن و توجه دادن به آداب و حلال و حرام الهی است.
آری اعتماد به مذهب و توجه به آداب و احکام مقدسه شرع و ذکر حلال و حرام الهی به سرعت میتواند شخصیت درونی نوخاستگان جامعه و جوانان و تازه جوانان ملت را شکل بندی کند و باید همهی توان مربی صرف این جهت شود.
بله گاهی شرائط خاصه ایجاب میکند که انسان به مباحث دیگر بپردازد اگر محیط محیطی است که مباحث کلامی و بحثهای عقلی و استدلالات نظری در آن محیط رائج و دائر است و شبهه اندازانی در محیط خاصی به القاء شبهه و شک و تردید در مقدسات مشغولند و کسانی در این دست اندازهای خطرناک واقع شده و از این پرتگاههای وحشت زا سقوط کردهاند باید نیروهای مربی به کار بیفتند و با مطرح کردن براهین عقلی و استدلالات قوی و استوار، راه ورود شبهات را مسدود سازند و نوباوگان پاک دل را مجهز و آماده به سلاح نافذ و مؤثر استدلالات کنند و گرنه ممکن است نسل موجود در آن جو مسموم، به سرنوشت شوم و مرگبار نسل پیشین و طبقه قبلی مبتلا گردیده و دچار لغزشگاههای شبههها و سفسطههای دشمنان دین، ملحدین و منحرفین گردند.
بنابراین در این جملات، تنبهی به فهرست بسیار اجمالی ای از مطالب این وصیتنامه مبارکه است.
یعنی از این عبارات میفهمیم که مواد این وصایا در مباحث اخلاقی تنها و اجتماعی، خلاصه، خلاصه نمیشود بلکه احیاناً در مباحث عقلی و اقسام دلالات نیز وارد میشوند و در آن زمینه نیز نکاتی را ذکر میفرمایند.
و این بدان جهت است که هر چند در مقام تعلیم و تربیت باید به ذکر همان احکام، آداب، تفسیر و تاویل آیات کریمه پرداخت و نباید ذهن جوان و تازه جوان را مشوب به بحثهای پر پیچ و خم کلامی و ذکر شبهات کرد که گاهی بیم آن است که دیگر نتوان شبهه را از ذهن آنان بیرون برد لیکن این هم نباید فراموش کرد که گاهی محیطی از
نظر افکار و عقاید و مذاهب، مستعد برای انحراف بوده و شبهاتی محیط را فاسد کرده است در اینگونه مواقع مربیان نباید از پیش آمد خطر بزرگ مسمومیت در جو فاسد و تحت تأثیر شبهههای رائج، فلج کنند بلکه باید آمادگی لازم برای ایستادگی در برابر القا کنندگان آن ابحاث و شبههها در جوانان و نوخاستگان ایجاد کنند.
اتفاقاً در اعصار ائمه طیبین این مباحث و شبهات، رونق داشته، بحث جبر، تفویض، تجسم، معاد، عدل، تشبیه و امثال اینها در زمان آن بزرگواران و لا اقل در دوران بعضی از آنان رونقی به سزا داشته و بازارش گرم بوده و ابن ابی العوجاء و ابن مقفع و دیگران و دیگران در ایجاد شبههها و رواج دادن و رونق بخشیدن به این ابحاث نقش به سزائی داشتهاند.
از نحو گفتار مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام در این فرازهای محل بحث این نکته نیز استفاده میکنیم که مربیان نباید نظر خود را محدود به چهار دیواری حوائج و نیازمندیهای فعلی فرزندان و جوانان کرده و آیندهی آنها را از یاد ببرند و یا راجع به آن بی تفاوت و سهل انگار باشند بلکه باید چنان آنان را مجهز و مسلح به مطالب لازم کنند که خطرهای احتمالی عقیدتی که ممکن است آتیه آنان را به خطر بیندازد نیز در وقت خود از آنان دفع شود و خلاصه پیش بینی خطرهای آینده نیز بکنند همچنانکه باید نیازها و حوائج فعلی آنان را مورد بررسی و دقت قرار داده و بدان اهتمام داشته باشند.
مطلب دیگر که از فرازهای زیبای: و رجوت ان یوقفک الله... استفاده میکنیم. امیدوار بودن به آتیه فرزندان و جوانان، و برای تشویق و تهیج آنان به سوی صلاح و پاکی، اظهار این امیدواری کردن و بالاخره برای موفقیت آنان دعا کردن است.
چنانکه در روایات شریفه آمده که دعای پدر از برای فرزند مستجاب است و از جمله دعاهائی که رد نخواهد شد و اقتضاء اجابت در آن زیاد است دعای پدر درباره فرزند میباشد.
و قرآن کریم دعای حضرت ابراهیم علیهالسلام درباره اهل و فرزندش را یاد کرده و اجابت دعای آن پدر پیر و محترم و بزرگوار بر کسی پوشیده نیست.
اری او از روی اخلاص و دلسوزی و شدت رأفت و رحمت و علاقهای که به آنان داشت به دربار الهی روی آورده و عرض کرد:
«ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی ذرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیموا الصلاه فاجعل افئده من الناس تهوی الیهم و ارزقهم من المثرات لعلهم یکشرون»[۹۰].
پروردگارا من ذریه و فرزندان خود را در وادی بی کشت و زرعی نزد بیت الحرام تو مسکن دادم پروردگارا تا نماز را بپا دارند پس دلهای مردم را به سوی آنان متمایل گردان و به انواع ثمرات آنها را روزی ده، باشد که شکر تو را بجای آورند».
چنانکه دعا کرد و گفت: «رب اجعلنی مقیم الصلاه و من ذریتی ربنا و تقبل دعاء»[۹۱].
پروردگارا من و ذریهام را بپا دارندگان نماز گردان و بار الها دعای ما را اجابت فرما.
محبوبترین وصایای علی (ع)
تقوی
(و اعلم یا بنی ان احب ما ان آخذ به الی من وصیتی تقوی الله)
«و بدان ای فرزند که محبوبترین وصیتی که آن را به کار بگیری در نزد من تقوای الهی است»
وصیت به تقوی اساس همه مواعظ امیرالمؤمنین علیهالسلام است و کسی که نهجالبلاغه را از آغاز تا انجام ملاحظه کند میبیند که چقدر آن بزرگوار تأکید روی تقوی دارند در همین وصیت هم قبلاً خواندیم: «فانی اوصیک بتقوی اللهای بنی...». «فرزندم من تو را جدا وصیت به تقوای الهی میکنم»
و اینک دومین مرتبه است که وصیت به تقوی میکنند با این امتیاز که در اینجا مطلب را در درجهی اعلای اهمیت آورده و تصریح میفرمایند که تقوی محبوبترین وصایا در نزد من است و در میان وصایائی که تو فرا میگیری و به کار میبندی، از همهی
آنها محبوبتر در نزد من تقوی است؛ و چه بسا که این بیان، اقتباس از قرآن کریم و با الهام از آیه شریفه ادا شده که میفرماید: «و تزود وا فان خیر الزاد التقوی»[۹۲] زاد و توشه بر گیرید- به وسیله تقوی- که بهترین زاد و توشه، تقوی است.
اکتفا به فرامین الهی
(و الاقتصار علی ما فرضه الله علیک)
«و دیگر اکتفا کردن بر آنچه خداوند بر تو واجب گردانیده است»
این جمله، خالی از اجمال نیست زیرا ممکن است به ذهن بیاید که مراد این است: اکتفا به واجبات کن و حول و حوش مستحباب و مباحات نگرد در حالی که توجه ائمه و اهتمام آنان به مستحبات، قابل تردید نیست بکله خود امری واضح و روشن است.
بنابراین ممکن است مقصود این باشد که اکتفا به واجبات کن و مرتکب محرمات و آلوده به گناه نشو؛ ولی این احتمال هم خالی از اشکال نیست.
و ممکن است مقصود این باشد که اکتفا به علوم و معارفی بکن که خداوند بر تو واجب فرموده و دنبال مطالب شبهه آور مرو و وارد مطالبی که موجب تحیر و سرگردانی است نشو.
دنباله روی از صالحان
(و الاحد بما مضی علیهالاولون من آبائک و الصالحون من اهل بیتک)
«و پیروی کردن از راهی پیشینیان از پدران تو و خاندان صالح و شایسته تو بر آن راه بودند و بدان راه رفته و گذشتند»
در این قسمت فرزند عزیز خود را وادار به پیروز از آباء گذشته و سلف صالح
شریف خود میفرماید و مقصود از این بزرگان، حضرت عبدالمطلب و ابوطالب و حمزه و جعفر و دیگران و چه بسا که مقصود خود آنحضرت و وجود مقدس رسول اکرم صلی الله علیه و آله سلم باشد هر چند با ملاحظه جملات بعدی خالی از کلام و اشکال نیست ولی آن بزرگوار حتماً مقصود هستند که بعضی از آنان از آباء و اجداد بزرگوار امام حسن به شمار میآیند مانند حضرت ابوطالب و بعضی از آنان از صالحان و شایستگان دودمان و فامیل آنحضرت میباشند مانند حمزه و جعفر و دیگران سلام الله علیهم اجمعین.
آنچه در اینجا بخوبی استفاده میشود شایستگی آن بزرگواران برای اقتداء جامعه به آنان است آنان در این حدند که میتوانند قدوه و مقتدای امت باشند.
اکنون بنگرید شخصیتی مانند ابوطالب که به فرمودهی امیرالمؤمنین در آن پایه از عظمت است که صلاحیت و شایستگی امامت جامعه را دارد و باید بزرگان دین به او اقتدا کنند با کمال تاسف چنان مورد هتک و جسارت عدهای از اهل سنت قرار گرفته که او را کافر خواندهاند و با کمال بی ادبی تصریح به عدم ایمان او کردهاند.
و در تفسیر جلالین در ذیل آیهی شریفه: «و هم ینهون عنه ویناون عنه و ان یهلکون الا انفسهم ما لا یشعرون»[۹۳].
میگوید: گفته شده که این آیه درباره ابوطالب نازل شده که از اذیت و آزار کردن به رسولالله نهی میکرد ولی ایمان به آن حضرت نمیآورد.
و متأسفانه از روایات و تواریخ استفاده میشود که این اتهام بزرگ و نابخشودنی را در مواقع مختلف وارد کرده و روی آن اصرار داشتهاند و گاهی قلوب ائمه طاهرین را ناراحت و جریحه دار نموده و در حضور آنان یا به وسیله نامه این نسبت ناروا را به جد بزرگوارشان حضرت ابوطالب دادهاند.
آبان بن محمد میگوید: به حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام نوشتم: جانم فدای شما من در ایمان ابوطالب به شک و تردید افتادهام امام علیهالسلام در پاسخ نوشتند:
«بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد فمن یتبع غیر سبیل المومنین نوله ما تولی انک ان لم تقر بیمان ابی طالب کان مصیرک الی النار»[۹۴].
بعد از حمد و ثنای خداوند، کسی که راهی جز اه مؤمنین بجوید وی را به ضلالتی که بر گزیده واگذاریم راستی اگر تو مقر به ایمان ابوطالب نباشی مسیر و برگشتت به سوی آتش است.
و یکی از مسائل که امامان معصوم علیهمالسلام روی آن پافشاری داشتند همین مسئله اثبات ایمان ابوطالب است که روایات عدیدهای از آنان در این باره وارد است.
و این مطلب مایهی تاسف است که شخصیت و الا مقامی که اسلام ببرکت وجود پاک او و وجود فرزند گرانقدر او امیرالمؤمنین علیهالسلام رونق گرفت مورد چنین توهین عظیمی واقع شود و ائمه علیهم السلام ناچار باشند که برای دفاع از شخصیت والای او به پا خیزند و اوقاتی را صرف چنین مطالبی کنند.
ابن ابی الحدید نیز این بحث را مطرح کرده و در آخر میگوید: ان من قرا علوم السیر عرف ان الاسلام لو لا ابوطالب لم یکن شیئا مذکورا[۹۵] کسی که علوم سیر و تواریخ را خوب بخواند میفهمد که اگر ابوطالب نبود هر آینه از اسلام نام و نشانی نبود.
اکنون با دیدهی انصاف بنگرند که آیا هیچکس به اندازهی ابوطالب، از پیامبر اسلام جانبداری کرده است؟ و آیا اینهمه دفاع بیدریغ روزانه و شبانه و حمایتهای کمنظیری که از رسول خدا میکرده دلیل ایمان او نیست؟ آیا دشمنی در دین و عقیده، که از سختترین عداوتها و دشمنیها است با اینهمه جانبداریهای مداوم و خستگی ناپذیر سازگار است؟
عبدالله بن عباس میگوید پدرم نقل کرد که ابوطالب به رسولخدا صلی الله علیه و آله عرضه داشت: ای فرزند برادر آیا خداوند تو را به پیامبر فرستاده؟ فرمود: آری. او عرض کرد پس آیت و علامتی نشان من بده. پیامبر فرمود: این درخت را بخوان که بسوی
من بیاید. ابوطالب، درخت را دعوت به سوی رسولالله کرد ناگهان درخت روی آورد تا در برابر رسولخدا قرار گرفت و به خاک افتاد سپس برگشت، ابوطالب گفت: اشهد انک لصادق، شهادت میدهم که تو راستگوئی آنگاه. به فرزند خود گفت: «یا علی صل جناح ابن عمک»[۹۶] یا علی در کنار عمو زادهی خود به نماز بایست.
راستی آیا جملهی: اشهد لصادق، با جملهی، اشهد انک رسول الله، فرق دارد؟ و آیا این خود کلمهی اسلام نیست؟. و آیا گفتهی او به فرزندش که کنار پسر عمت به نماز بایست. نشانهی کمال ایمان او نمیباشد؟ او که حتی فرزند خود را به عبادت در کنار پیامبر وادار میکند خود ایمان نیاورده است؟.
عثمان بن مظعون میگوید: اسلام من بدواً حیاء از پیامبر بود زیرا او اسلام را کراراً بر من عرضه میداشت، و خلاصه اسلام در قلب من مستقر نشده بود روزی نزد او بودم که ناگهان چشم به آسمان دوخت مثل کسی که استفهام از چیزی میکند وقتی به حال اول برگشت راجع به حال او پرسش کردم فرمود: در اثناء اینکه با تو سخن میگفتم ناگاه جبرئیل را در هوا دیدم که این آیه را آورد: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی وینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون». [۹۷].
این آیه را که از آن حضرت شنیدم ایمان مستقر یافتم، بنزد ابوطالب آمده و این مطلب را به او گفتم. او فرمود: «یا آل قریش اتبعوا محمد صلی الله علیه و آله ترشدوا فانه لا یامرکم الا بمکارم الاخلاق»[۹۸].
ای آل قریش پیروی کنید محمد صلی الله علیه و آله را که رشد و ترقی خواهید یافت چه آنکه او شما را جز به مکرمتهای اخلاقی و صفات عالیهی انسانی امر نمیکند شگفتا ابوطالب که آل قریش و همهی بستگان و نزدیکان و فامیل خود را به پیروی از پیامبر فراخوانده و اینگونه از برنامههای آسمانی او ستایش میکند خود ایمان نداشته است؟!
واقع مطلب این است که عداوت اعداء امیرالمؤمنین علیهالسلام این اتهام را به وجود آورده و دشمنی با پسر، موجب شده که پدر را اینچنین مورد جسارت قرار دهند. آری آنان نتوانستند برای خود آنحضرت عیب و نقطهی ضعفی پیدا کنند تا بدان وسیله وجود پاکش را لکه دار نموده و از نظرها بیندازند لذا ناجوانمردانه متوسل به این نسبت ناروا شده و شخصیت والای ابوطالب را به باد تهمت و نسبت کفر گرفتند.
یاد خیری از نیاکان و گذشتگان
(فانهم لم یدعوا ان نظروا لانفسهم کما انت ناظر و فکروا کما ان مفکر ثم ردهم آخر ذلک الی الاخذ بما عرفوا و الامساک عما لم یکلفوا)
«چه آنکه آنان فرو گزار نکردند که به نفس خویش بنگرند- به نفس خویشتن رسیده و بخود نگریستند- همچنانکه تو نظر میکنی، و فکر و اندیشه کنند چنانکه تو میاندیشی. آنگاه پایان این فکر و نظر، آنان را بدین مطلب برگردانید که آنچه را که شناخته و دانستند بگیرند و از آنچه که بر عهدهی آنان گذاشته نشده توقف نموده و باز ایستند، نتیجهی تفکر و نظر آن بزرگان در کار خودشان این شد- و بعد از تلاش و اهتمام زیاد به این نتیجه رسیدند- که آنچه بر ایشان روشن گردیده و مطالبی را که اطراف و جوانب آن برایشان به خوبی واضح بود گرفتند، آراء و اعتقادات صحیحه و اعمال خوبی که دارای حسن مآل بود و ابهام و اجمال نداشت گرفتند؛ ولی چیزی ه در زیر عینک فکر و نظرشان بخوبی روشن و هویدا نگردید و خداوند متعال، تکلیف فهم و اخذ و عمل به آن را به عهدهی آنان قرار نداده بود رها کردند»
آری فهم و درک و استدلال بر وجود صانع و توحید و نبوت به نحو طبیعی و عادی و نیز نظر در ظواهر ادله و تمسک به احکام الهی و عمل به آنها را خداوند خواسته و بزودی هم میتوان به آنها رسید و لیکن مطالب دور از فهم عرفی، و
تدقیقات عقلیه را خداوند نخواسته و به عهده کسی نگذاشته لذا باید از این امور توقف نمود.
شهید ثانی نقل کرده که شخصی به حضرت حسین بن علی علیهالسلام عرض کرد: بیا بنشین تا در دین، مناظره و بحث کنیم.
حضرت فرمود: «یا هذا انا بصیر بدینی مکشوف علی هدای فان کنت جاهلا بدینک فاذهب فاطلبه مالی و للماراه»[۹۹]
ای شخص من به دین خود بصیر و بینایم راه هدایتم برایم مکشوف است اگر تو نسبت به دینت جاهلی در طلب آن باش، مرا با مجادله کردن چه کار؟
آری اصول عقائد، هر کدام دلائل روشن و عرف پسند و معقول دارند که به زودی میتوان تصدیق کرد و باور نمود و لیکن استدلالات دور از افهام و مقدمات تخرسی، از این محدوده بیرون است و خداوند متعال تکلیف به آن را از مکلفین برداشته و هرگز بشر را مکلف به مراء و جدال و گفتگوهای ممتد و ناصواب و بی حاصل نفرموده است لذا باید از آن اجتناب کرد. جزئیات امور و کیفیات و زن اعمال و تطایر کتب بلکه حتی چگونگی سؤال قبر از مطالبی است که خداوند بدان تکلیف نفرموده و دهها و صدها مطالب دیگر که احیاناً اوقات مهم و زیادی را اشتغال میکند و بالمال هم آدمی به جائی نمیرسد.
اینها همه در ناحیهی تفکرات و امور عقیدتی و فکری و مطالب نظری بود، در امور عملی هم مطلب همینگونه است زیرا خداوند اموری را از بشر خواسته و بعنوان تکلیف بر عهدهی او گذاشته است؛ و لذا باید آن را دنبال کرد، و لیکن امور دیگری است که آن را بر عهدهی مکلفان قرار نداده، رفتن سراغ آن امور و پرداختن بدان جزئیات، کار را مشکل کردن و به وسوسه افتاده و وسواسی و بیمصرف شدن است.
هنگامی که خداوند، امر میکند که بنی اسرائیل، گاوی را ذبح کنند و عضوی از آن را به شخص مقتولی که ناجوانمردانه به قتل رسیده و او را غریبانه در کوچه انداختهاند بزنند که زنده میشود و قاتل خود را معرفی مینماید باید همین را گرفت که امری معلوم و روشن و در توان است. حال ایراد گیریها و پرداختن به جزئیاتی مثل اینکه رنگش چگونه باشد، و اندامش چطور، و سوالات بی ربط این چنینی، جز سرگردانی و مشکل کردن کار چیزی را در پی نخواهد داشت.
جستجوی حقیقت از راه صحیح
(فان ابت نفسک ان تقبل ذلک دون ان تعلم کما علموا فلیکن طلبک ذلک بتفهم و تعلم لا بتورط الشبهات و غلو الخصومات)
«پس اگر روح تو سر، باز زد که این را بپذیرد جز اینکه بداند چنانکه آنان دانستند[۱۰۰] پس باید طلب این مطالب با فهمیدن و آموزش و فراگیری باشد نه به فرورفتن در شبهات و مبالغه و تند روی در مجادله و خصومت و کینهورزی»
رهنمود قبلی امام این بود که نتایج آن همه طلب و تحصیل را گرفته و از ورود در استدلالات پر پیچ و خم مطالب دور از ابهام بپرهیزند، مطالی را که قابل فهم و درک است بگیرند و آنچه را که خداوند از آنان نخواسته و مردم را مکلف به آن مباحث نکرده است رها کنند که تلاش و فحص پیشینیان به همین دو کلمه منتهی شده بود، همانکه گفتهاند: «علیکم بالمتون لا بالحواضی» متون و مطالب اصلی را بگیرید و حواشی و مطالبی که در کنار واقع شده را رها کنید.
رهنمود دوم این است که اگر نفس شما راضی به این مطالب نشد بلکه خواست از این محور بگذرد و مطالب دیگر و مباحث گوناگون را ببیند و وارد معارف دقیق شود
در این زمینه باید مواظبت داشت که با هدف صحی و نظر شایسته وارد این وادی بشود باید هدف، فهمیدن مطالب و رسیدن به حقیقت، علم، شناخت و آگاهی باشد نه هدفهای پست و کودکانه و نظرهای شیطانی.
آری طالبان علم و دنبال کنندگان مباحث علمی کلاً بر دو گونهاند زیرا نیات و مقاصد آنان بر دو نوع است:
۱- گروهی که منظورشان از آغاز کار، جنگجوئی و برتری طلبی و تفوق خواهی و مسلح شدن به سلاح علم و استدلال برای راه انداختن مباحثه و گرم کردن بازار مجادله و بحث و گفتگو و در نتیجه خود را جلو انداختن و تحقیر کردن دیگران و احیاناً راه انداختن شبهات است.
۲- مردمی که علم را بخاطر خود علم، ارج مینهند، علم برای آنان یک ارزش است. آنان میخواهند بفهمند و پردههای جهل را کنار زده و به رشد عقلی برسند و از اینرو در بالا بردن پایهی فهم و معرفت خود کوشش میکنند.
اکنون امام امیرالمؤمنین علیهالسلام ارشاد میکنند که اگر بنا باشد انسان وارد در ابحاث دامنهدار کلامی و استدلالات گوناگون شود باید هدف او مقدس باشد و از اهداف منحط و پائین اجتناب کند، به قصد فهمیدن و فراگیری، اقدام به طلب و تحصیل کند نه اینکه نیت او خوض و فرورفتن در شبهات باشد و بخواهد با اندوختههای علمی خود، راه شبه و شک و تردید را برای مردم باز کند و یا کلاً در حول و حوش مطالب شبههناک بگردد، و نه تنها رفع تحیر از خود و دیگران نکند که مایهی ازدیاد و رونق شبههها بشود و حیرت و سرگردانی را به ارمغان بیاورد؛ و نیز نباید مقصد و منظور او بازار گرمی خود باشد و خلاصه علم را وسیلهی خود محوری و پیشروی خود در جامعه و اسقاط دیگران قرار دهد.
از اینرو بزرگان و شایستگان، از مجادله و گفتگو و کشمکشهای علمی در مجالس و محافل سخت ابا داشتند.
بعضی از آقایان نقل کردند مرحوم آیه الله العظمی آقا حاج سید احمد خونساری اعلی الله مقامه زمانی که در قم بودند گاهی در مجلسی حضور داشتند و مسئلهای پرسش یا مطرح میشد، آقایان مطالبی میگفتند، و اظهار نظر مینمودند جز آن بزرگوار که سکوت میکرد و چیزی نمیگفت و نظر شریفشان همین بود که وارد مراء و جدال نشوند و آلودهی به خصومتهای علمی و غلبه جوئی در مباحثه، و خود نمائی نگردند.
و اینجانب خود دیدم که مرحوم آیت الله العظمی امام قدس سره بعد از بازگشت از پاریس در قم در بازدید ایشان از یکی از آقایان، مسئلهای در حضور ایشان مطرح شد و کسی که بکلی اظهار نظر در آن مسئله نکرد ایشان بودند.
استمداد از خدا در به دست آوردن عقیدهی صحیح
(و ابداً قبل نظرک فی ذلک بالاستعانه بالهلک و الرغبه الیک فی توفیقک و ترک کل شائبه اولجتک فی شبهه او اسلمتک الی ضلاله)
«و آغاز کن پیش از نظر انداختن در آن مباحث و مطالب، به یاری جستن به وسیلهی پروردگارت و رغبت و روی آوردن به سوی او در اینکه تو را موفق بدار، و رها کردن و هم و خیالی که تو را داخل در شبهه گرداند و یا به دست گمراهی بسپارد.»
در این قسمت، سه مطلب را تذکر میدهند که هر یک از آنها برای طالب علم مخصوصاً علوم عقلیه و مباحث نظری نقش اساسی و سازنده دارد.
۱- پیش از شروع در مباحث عقلی و کلامی باید از خداوند متعال در خواست یاری کرد و از ذات لایزال او که کانون قرت و مرکز همهی نیروهاست استمداد نمود و کمک خواست.
آری! در همهی امور باید از خدا یاری طلبید که اگر یک لحظه امداد غیبی و کمک حضرت حق نباشد رشته نظام زندگی انسان گسسته خواهد شد و این برنامهی مداوم و خلل ناپذیر هر فرد مسلمانی است که در تمامی مقاطع زندگی، از صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا در نمازهای خود از خدای متعال استمداد کرده و با جملهی نورانی «ایاک نعبد و ایک نستعین» از خداوند یاری میطلبد، و مهمتر اینکه تو را عبادت و پرستش میکنیم و فقط از تو یاری میخواهیم؛ و لابد اگر از وجود مقدس او به تنهائی یاری میجوئیم دیگری صلاحیت و شایستگی ندارد و قدرت و استطاعتی در تحت اختیار دیگری نیست.
مردی از قدریه- مفوضه- وارد بر عبدالملک بن مروان گردید عبدالملک را کس از اهل علم و استدلال را که در شام بود برای مباحثه با او گرد آورد و او در بحث غالب شد و همهی آنان را از پای در آورد عبدالملک گفت کسی که از عهدهی این مرد بر میآید فقط محمد بن علی- حضرت باقر علیهالسلام- است از اینرو به فرماندار مدینه نامه نوشت و از او خواست که امام باقر علیهالسلام را بدون اینکه وی را بترساند و ناراحت کند بلکه با احترام به شام بفرستد. فرماندار مدینه نامه با بنزد امام باقر علیهالسلام آورد حضرت فرمود من پیر شدهام و توانائی مسافرت ندارم این فرزندم جعفر-امام صادق علیهالسلام- بجای من است او را بفرست. او هم امام صادق را به شام فرستاد، وقتی حضرت وارد بر عبدالملک شدند چون عمر زیادی نداشتند عبدالملک مقام حضرت را کوچک گرفت و نگران شد که نکند آن شخص قدری در مباحثه غالب گردد مردم که شنیدند امام صادق علیهالسلام برای مباحثه با آن شخص به شام آمدهاند همه اجتماع کرده تا صحنهی مناظره را بنگرند. عبدالملک به حضرت صادق گفت:
جریان این مرد قدری ما را عاجز کرده و من نامه نوشتم تا میا شما و او را جمع کنم که او همه را از پای در آورده است حضرت فرمود: خداوند ما را کفایت خواهد فرمود.
چون امام علیهالسلام با آن شخص در مجلس جمع شدند او به حضرت صادق علیهالسلام گفت از هر چه میخواهی بپرس، حضرت فرمود: سورهی حمد را بخوان عبدالملک با خود گفت: انا لله و انا الیه راجعون، سوره حمد چه ربطی به مطلب دارد و کجا به نفع ما تمام میشود؟ آن شخص شروع به خواندن سورهی حمد کرد تا به این جمله رسید: ایاک نعبد و ایاک نستعین. حضرت صادق علیهالسلام فرمود: صبر کن. از که استعانت میجوئی و چه نیازی به کمک داری؟ کارها که- بنظر تو که اهل تفویضی- به خودت واگذار شده است؟
با همین جمله، آن مرد سر جای خود ساکت و بهت زده ماند، و خداوند گروه ظالمین را هدایت نخواهد کرد.
آری! راستی اگر انسان در زندگی خود مستقل باشد و در اعمال و افعال خود نیازی به حول و قوه و مدد حق نداشته باشد پس چرا در هر شبانهروزی هر مسلمانی وظیفه دارد که چندین مرتبه و حد اقل ده بار از خداوند استعانت و استمداد بکند؟
بنابراین، انسان همواره محتاج و نیازمند است و در هر کاری باید از خداوند مدد خواسته و از او یاری بجوید و لیکن ورود در مباحث علمی و مطالب نظری، زمینهی خطر است افراد زیادی در این راه گام نهاده و در این رشتهها وارد شدند و در اثناء تحصیل یا در اواخر آن به انحراف کشیده شده و به راه باطل افتادند.
در تاریخ، عالمان منحرف و محصلین گمراه شده کم نیستند و ما خود نیز در این اعصار، شاهد و ناظر چنین اشخاصی بودیم و از نزدیک دیدیم که کسانی در راه تحصیل علوم حتی علوم اسلامی گام نهادند و سرانجام، خود به گمراهی افتاده و عدهای نیز به گمراهی کشیدند. نعوذ بالله من سوء الخاتمه.
۲- باید رو به دربار الهی آورد و از او درخواست توفیق کرد.
آری علم و استدلال و رسائی ذهن در مباحث و خلاصه دست یابی به علوم و
کمالات در گرو پیدایش دهها شرائط و جمع شدن زمینههای مساعد و فراهم آمدن اسباب و وسائل بیشماری است؛ و همین فراهم آمدن شرائط و مساعد بودن اسباب و ابزار و وسائل، توفیق است که باید برای دستیابی به آن با دل و جان به خدا اقبال کرده و مشتاقانه رو به دربار ذات لایزال و فیاض او آورد.
۳- کنار گذاشتن همهی شوائب و آمیختههای خطرناک فکری و ذهنیتهای ناسالم.
طالب علم و پژوهندهی مطالب عالیه باید قبلاً ریشهی اوهام و شکوک و حتی حب و بغضهای شخصی و تعصبات را از ذهن خود قطع نماید و با ذهنی خالی از تخیلات باطله، رو به علم بیاورد و به پژوهشگری حقائق بپردازد. حب و بغضهای بیپایه و نا درست، ذهن را از گرفتن مطالب و دسترسی به اهداف عالیهی انسانی باز میدارد و اوهام و شکوک، زمینه ساز شبهههای قوی در ذهن آدمی میشوند و بالمآل آدمی را به منجلاب خطرناک شبهههای حل ناشدنی و گرههای پیچیده خواهند کشید و یا او را دربست به دست گمراهی خواهند سپرد که بکلی راه نجات بر او مسدود بماند.
مستعد کردن زمینهها برای پذیرش حقایق
(فان ایقنت ان قد صفا قلبک فخشع و تم رایک فاجتمع و کان همک فی ذلک هما واحدا فانظر فیما فسرت لک)
«پس اگر یقین کردی که قلب صفا یافته و خاشع گردیده و رای و نظر تو کامل شده و متمرکز گردیده و فکر و اندیشه تو یک فکر و اندیشه است پس آنگاه بنگر در آنچه که از برای تو تفسیر کرده و توضیح و شرح میدهم»
در این قسمت، رهنمود تابناک و تازهای دارند و میتوان از این بخش کوتاه استفاده کرد که پا نهادن در مسیر علم و اشتغال به مطالب دقیقه و ابحاث فکری و نظری باید مسبوق به این امور باشد یعنی قبلاً باید این امور را فراهم آورد و آنگاه در وادی مخوف آن مباحث و مطالب پیچیده گام نهاد.
۱- انسان در خود بیاید که صفای نفسی پیدا کرده و کدورتها و زنگارها از صفحهی ضمیر و دل و جان او بر طرف و مرتفع شده و به جائی رسیده که قلب او خشوع و فروتنی پیدا کرده به علو و برتری جوئی و تقدم بر دیگران نمیاندیشد بلکه یکسره شکسته، نرم و خاضع در برابر خداوند متعال است.
بنابراین از جملهی (صفا قلبک فخشع) استفاده میشود که تهذیب و صفای قلب و خشوع دل، نقش فعال و مؤثری در رسیدن به مقامات علمی دارد و یا حداقل زمینه ساز دست یابی به علم صحیح و به سلامت گذشتن از این وادی است.
آنانکه با صفای باطن و سلامت درون و خشوع قلب به تحصیل و تعلم میپردازند و سرگرم فراگیری و پژوهش دانش میشوند شاهد موفقیتهای چشمگیر و درخشانی میگردند علی رغم آنکه آن گروه بی تعهد و تقوی که با خباثت و بدی و فساد درون به تحصیل میپردازند کمتر به جائی میرسند.
۲- تمامیت رای و نظر بطوری که رای انسان کاملاً جمع گردد و تمرکز حواس پیدا کند و سرگرم چیزهای دیگر نباشد و التفات و توجهی به امور دیگر از قبیل مادیات غیر آنها نداشته باشد و مهمتر آنکه نوسان در فکر و تزلزل و اضطراب بخود راه ندهد.
۳- اندیشهی خود را منحصر و خلاصه در طلب و تحصیل کند و همهی افکار و اندیشههای سوای آن را دور بریزد آنگاه بدین راه گام نهد.
جملهی سوم خواه نکتهی تازهای غیر از مطلب دوم باشد چنانکه از برداشت ما برآمد و یا تأکید همان نکتهی دوم باشد، مطلبی بسیار اصیل است.
طالب علم و جویندهی کمالات باید از همه جا منصرف شود و خالی الذهن گردیده از اهداف دیگر بکلی خود را فارغ کند چنانکه گفتهاند: اعطه کلل یعطک بعضه، تمام خود را به علم بده تا او قسمتی از خود را به تو بدهد.
باری میفرماید اگر این حالات برای تو پیش آمد بهکار خود پرداخته و وارد این مرحله شو و به تفسیرات و توضیحات من گوش فرا ده.
روشن نگری و بصیرت در تحصیل دین
(و ان انت لم یجتمع لک ما تحب من نفسک و فراغ نظرک و فکرک فاعلم انک انما تخبط العشواء و تتورط الظلماء و لیس طالب الدین من خبط او خلص و الامساک عن ذلک امثل)
«و اگر آنچه را که دوست داری از آمادگی نفس و فراغت و آسودگی نظر و اندیشه، برای تو فراهم نیامد پس بدان که تو همچون شتر نابینا به خطا و بیراهه میروی و در امواج تیرگیها و تاریکیها فرو رفتهای و کسی که در مسیر خبط و اشتباه برود و یا کسی که حق را با باطل در آمیزد پژوهندهی دین نیست؛ و دست نگهداشتن و توقف کردن، از اینگونه طلب دین نمودن بهتر و به صلاح نزدیکتر است»
اهمیت هدف شناسی و تشخیص مقصد و آمادگی درونی و فراغ فکر و نظر در راه علم و دین، در این جملات بخوبی مجسم شده که امام بزرگوار وضع پژوهشگر غیر مصمم و سرگرم به افکار و مشغولیتهای متنوع را با دو مثل ساده و روشن کاملاً آشکار ساختهاند.
نخست او را تشبیه به شتر کور و نابینا کردهاند[۱۰۱]که راه را ندیده و تشخیص نمیدهد او منتهای زحمت و مشقت را میکشد و در عین حال بیراهه میرود و به مقصد نمیرسد.
و سپس او را به کسی که در میان ظلمتها و در وادی و درههای تاریک فرو رفته که وضع بحرانی و ناراحتکنندهای دارد و دچار چه حال متلاطم و طوفانی و رنجباری میگردد، تشبیه فرمودهاند.
کسانیکه در شبهای تیره و تار، راه را گم کرده باشند معنای کلام و وجه تشبیهی که امام امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودهاند را بخوبی لمس میکنند.
اندوه و تاثرات قلبی انسان در آن لحظات، و شدت رنج و درد او قابل توصیف و بیان نیست و انسان به حقیقت مفهوم بیچارگی در آن لحظات میرسد.
اکنون طالب علم دین و پژوهشگر راه حق اگر حواس خود را متمرکز و اندیشهی خود را جمع نکند و به راه بیفتد با چنین وضع بحرانی و ناراحتکنندهای مواجه و روبرو خواهد بود.
و اینجا است که انسان سرگردان و متلون و غیر مصمم و بیهدف را امام علیهالسلام بکلی طالب علم نمیداند و صریحاً میفرماید: آدم اشتباهکار بیراهه رو، بوده و یا آنکه حق و باطل را به هم میآمیزد و اندیشههای بیمار و ناسالم را مخلوط اندیشههای عالی میسازد چنین کسی طالب دین نیست و گمشده او حق نمیباشد و خلاصه برای پیدا کردن و به دست آوردن راه خدا حرکت نکرده است.
و در آخر میفرماید بهتر و به عقل و خرد نزدیکتر این است که چنین کسی به راه نیفتد و شروع به کار نکند.
شناخت و توجه به خدا و بهترین معلمان
مبدء همه امور
(فتفهم یا بنی وصیتی و اعلم ان مالک الموت هو مالک الحیاه و ان الخالق هو الممیت و ان الغنی هو المعید و ان المبتلی هو المعافی)
«فرزند عزیزم وصیت مرا خوب بفهم، و بدان که مالک مرگ، همان مالک زندگی است و آفریدگار، همان مرگ دهنده است و نیست کننده، همان باز گرداننده است و درد و گرفتاری دهنده، همان عافیت بخش و رهاننده است»
در این قسمت اولاً فرزند گرامی را به فهم و درک سفارشات خود فرا میخواند و این مطلب خواستهی هر انسان بزرگی است که سخنان نغز و مطالب سازندهای داشته باشد. هر صاحب مکتبی، هر عالم و دانشمندی، هر سخنگوی ماهر و کار کردهای سخت خواهان این است که مردم، مکتب او را درک کرده و ب علم و دانش او برسند و به سخنان و گفتههایش گوش فرا دهند.
رنجی که یک شخصیت بزرگ و ارزشمند، از عدم توجه و یا کمی درک و فهم مردم عموماً و مخاطبین خود خصوصاً میبرد فوق همهی رنجها و اثر آن در کام آن انسان بزرگ، از هر درد و بلائی بیشتر و تلختر میباشد.
و سپس فرزند خود را توجه به مبدء همهی امور و جریانات داده و این مطالب را به او افهام میفرماید که اطوار مختلف و جریانات گوناگون و متقابل همه به دست توانای خداوند است، ذات مقدسی که مالک حیات و زندگی است، مالک موت انسانها و مرگ آنها است.
در قرآن کریم نیز میخوانیم: «یحیی و یمیت ربکم و رب آبائکم الاولین»[۱۰۲] و همان ذات لایزالی که در مقام خالقیت و آفرینندگی است خود ممیت است و مرگ را مسلط خواهد فرمود.
و همان وجود پاک و منزهی که فنا و نیستی میدهد خود اعادهی حیات داده و بار دیگر زندگی میبخشد و مرده را زنده میسازد.
و همان دست مدبر و توانائی که بلا میفرستد و درد میدهد و گرفتار مشکلات میسازد او خود عافیت بخش و شفا دهنده و رهائی بخشنده است.
عالیترین مظاهر توحید در این جملات تجلی میکند و انسان در پرتو این اعتقاد جازم و استوار، به اعلی مدارج کمال انسانی واصل میگردد، کسی که خدا را همهکاره میداند و معتقد است که سر رشتهی تمامی امور و جریانات به دست با قدرت و ارادهی نافذ و تخلف ناپذیر پروردگار میباشد چه غم و غصهای دارد و از چه کسی بیم و واهمه در دل خواهد داشت و امید و آرزوی او متوجه به چه کسی خواهد شد؟ چنین کسی کجا برای ادامهی زندگی، دفع مرگ، جلب منافع و دفع خطرها و بلایا دست به گناه میزند و ارادهی بد میکند و افکار و تخیلات یطانی به خود راه میدهد؟ او کجا نقشه کشیهای خائنانه میکند؟ او که میداند هر چه هست در دست خداست.
استقرار جهان طبق اراده و مشیت خدا
(و ان الدنیا لم تکن لتستقر الا علی ما جعل الله علیه من النعماء و الابتلاء و الجزاء فی المعاد او ماشاء مما لا نعلم)
«و نیز بدان که دنیا استقرار نمییابد مگر بر همان گونه که خداوند قرار داده و نعمتها و گرفتاری و جزاء و پاداش در معاد یا هر چه او بخواهد از اموری که ما نمیدانیم»
در این قسمت، اشاره به حکمت کامله در نظام جهان هستی دارند و یاد آوری میکنند که استقرار و استواری جهان بر همان خط مقرر و ثابتی است که خداوند ترسیم فرموده نعمت میدهد و بلا میفرستند تا آن یکی زمینهی شکر و سپاس باشد و ان دیگری زمینه صبر و تحمل، و آنگاه جزا و پاداش اعمال هم در جهان آخرت قرار داده جزای عمل بد را بد و پاداش خیرات و خوبیها را خیر و سعادت و رحمت مقرر فرموده است؛ و تازه مطالب و جریانات دیگری نیز هست که ما به اطراف، جوانب، حکم و اسرار آن نمیرسیم و پی نمیبریم مثلاً چه بسا در مواردی قسمتی از پاداشها را در اینجا و مقداری را به جهان دیگری وا گزار میکند و همینطور کیفیت خلقت اشخاص، و اشکال و هیاکل، زیبائی قیافهها، الوان و رنگهای آبدان، بلندی و کوتاهی قامت آنان و بعد از همهی اینها روحیات و خلقیات آنان که آنقدر منشأ اینها پیچیده و مرموز است که رسیدن به حقیقت هر کدام از این امور، تحقیقات دقیقی دارد و مجال واسع و اوقات گسترده را میطلبد و بسیاری از اینها هم بالاخره برای بشر، حل شدنی نیست و از جمله مسئله مرگ و کیفیت قبض روح هر کس از این گونه است؛ که خود امام امیرالمؤمنین علیهالسلام در جای دیگر بدان تصریح کرده و میفرمایند: «هل تحس به اذا دخل منزلا؟ ام هل تراه اذا توفی احدا بل کیف یتوفی الجنین فی بطن امه؟ ایلج
علیه من بعض جوارحها؟ ام الروح اجابته باذن ربها؟ ام هو ساکن معه فی احشائها»[۱۰۳].
آیا درک میکنی او را هنگامی که برای گرفتن جان-به منزلی داخل میشود؟ یا او را میبینی هر گاه جانی را میستاند؟ بلکه چگونه بچه را در شکم مادرش قبض روح مینماید؟ آیا از بعض اعضاء مادر بر او وارد میشود؟ یا آنکه روح به اذن و فرمان پروردگارش به سوی او میرود؟ یا ملک الموت با آن بچه در درون مادر او با او ساکن است؟
و در این رابطه، مطالب گوناگونی است از جمله، کسانی را در سنین کودکی از دنیا میبرد و بعضی را در جوانی و عدهای را در درون پیری و شگستگی وعدهای را در سنین خیلی بالا در زمانی که حواس و درک خود را از دست دادهاند و در وضع بسیار نفرت آور و نگران کنندهای قرار گرفتهاند. کسانی را در هوا و مردمی را در زمین و جماعتی را در دریا و اقیانوسهای عظیم از بین میبرد عدهای را در کنار همسر و فرزندان، و برخی را در نقطهای دور دست بصورتی مهجورانه قبض روح میکند؛ و اینها همه روی اسرار و مصالحی است که بر با مخفی و پوشیده است و افهام قاصر و کوتاه ما از درک حکمتهای بالغهای که در هر یک از این امور به کار رفته عاجز و ناتوان میباشد.
و از این قبیل است عمرهای کمتر و زیادتر و رسیدن به ار ذل العمر و انواع و اقسام مرگها، و خود کیفیت مرگ که آیا فرشتهی موت از بیرون وجود انسان به داخل وجود او دست میآورد و یا همچون مغناطیسی از بیرون، روح انسان را از درون، جذب کرده و به سوی خود میکشد و دهها و صدها مسائل پیچیدهای که حتی برای متفکران بزرگ و اندیشمندان نامی و حکما و اهل دقت پوشیده میباشد.
جهل انسان به اسرار هستی و حکمتهای الهی
(فان اشکل علیک شیء من ذلک فاحمله علی جهالتک به فانک اول ما خلقت جاهلا ثم علمت و ما اکثر ما تجهل من الامر و یتحیر فیه رایک و یضل فیه بصرک ثم تبصره بعد ذلک)
«پس اگر چیزی از این امور بر تو مشکل آمد آن را بر جهل و نادانی خودت به آن، حمل کن زیرا در تو نخستین مرحلهی آفرینشت نادان بودی سپس دنا شدی و چه بسیار است چیزهائی که تو به آن علم و آگاهی نداری و رای و اندیشه تو در آن سرگردان، و بینش و بینائی تو در آن گمراه است و سپس بینش نسبت به آن پیدا میکنی»
سراسر جهان آفرینش حکایت از نظم و حکمت دقیق و کامل میکند حیات، موت، صحت، بیماری و هزارها و هزارها جریانات همه بر اساس حکمت عالی و متین، صورت میگردد حال ممکن است مواردی بر انسان مبهم و مجهول باشد، و وضع و جریان چیزی و نتایج و ثمرات آن، برای آدمی روشن و آشکار نگردد. اینجا است که امکان دارد انسان در خطر واقع شده و سقوط کند و از مرز توحید و توجه به خدا منحرف و پرت گردیده و خلاصه ملحد و منحرف شود.
امام بزرگوار امیرالمؤمنین علیهالسلام برای نجات و رهائی انسان از همین پرتگاه عظیم، ارشاد کرده و رهنمود میدهند و میفرمایند مواردی که برای تو روشن نیست و به اسرار و رموز آنها پی نمیبری حمل بر نادانی خودت کن یعنی شتاب در قضاوت نکرده و انکار نظم و حکمت منما و آن موارد و امور را حمل بر عدم اعتدال، و نا استواری، آشفتگی و به هم ریختگی نظام خلقت مکن.
خلاصه موارد مشکل و مبهم را از رهگذر جهل و نادانی خود توجه کن و خویشتن را راحت نما زیرا تو در آغاز خلقت و آفرینشت جاهل به تمام معنی و عنصر جهل و نادانی بودی و بعد کمکم آگاه و عالم شدی و مطالب به تو آموخته شد و تو فرا گرفتی.
گویا جملهی «فانک اول ما خلقت جاهلا ثم علمت»، ناظر به آیهی کریمهی قرآنی و یاد آور این فراز مقدس است «و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده لعلکم تشکرون». [۱۰۴]
و خداوند، شما را از شکمهای مادرانتان بیرون آورد در حالی که هیچ چیز نمیدانستید و از برای شما گوش و چشم و دل، قرار داد، باشد که شکر گزاری کنید.
آری بشر هنگام ولادت نه راه جلب و جذب منافع را میداند و نه طریقه و شیوهی دفع مکاره و ناراحتیها را از خود میشناسد. بعد در طول زمان با این آلات و ادواتی که خداوند به او داده آگاهی و علم پیدا میکند.
و در همین رابطه مولای ما میفرماید: مجهولات شما زیاد است و یکی و دو و ده و هزار نیست مجهولاتی که عقل انسانی در آنجا میماند و فکر و اندیشهی او واله و سر گردان میشود و بعد کمکم انسان به حقیقت همان امور مجهوله دست یافته و بینش و آگاهی نسبت به آن پیدا میکند.
خلاصه با این رهنمودهای عالی و آسمانی، انسان را از عجله و شتابزدگی و قضاوتهای نا آگاهانه و اعتراض به دستگان آفرینش و نظام هستی رهانیده و غرور غلط انسانی را در هم میشکند.
انسان نباید تصور کند که همه چیز را دانسته و فهمیده و نیز نباید متوقع باشد که همهی مجهولات و مبهمات برای او در آن واحد روشن و آشکار گردد دانستن بسیاری از امور در گرو گذشت زمان و بارور شدن نهال اندیشه و استعداد آدمی است.
باید از فرشتگان خدا درس فرا گرفت و جملهی «لا علملنا الا ما علمتنا»[۱۰۵] را زمزمه کرد و با عجز و الحاح گفت: خدایا ما نمیدانیم مگر آنچه را که تو به ما بیاموزی.
انیشتین روزی در کنار ورقهی کوچکی که در پائین کتابخانهاش افتاده بود قرار گرفت و گفت آنچه ما میدانیم نسبتش به آنچه که نمیدانیم مانند این ورقهی کوچک نسبت به کتابخانهی من است.
دکتر احمد امین بک، این جریان را در مقالهای تحت عنوان (ما نعلم و ما لا نعلم) نقل کرده و سپس میگوید: و اگر او انصاف میداد هر آینه میگفت از نسبت آن ورقه به کتابخانه هم کمتر است. [۱۰۶].
حضرت موسی به خدا گفت: خداوندا عدل خودت را به من نشان ده. خداوند، او را امر فرمود که در کنار چشمهای که در راهی قرار داشت پنهان گردد حضرت موسی چنین کرد، ناگهان سواری آمد ساعتی در آن کنار چشمه استراحت کرد و بعد رفت و همیانی که حاوی هزار دینار بود همانجا گذاشت و فراموش کرد که همراه خود ببرد طولی نکشید پسر بچهای آمد و آن همیان زر را برداشت و رفت سپس نابینائی آمد و در این هنگام، آن سوار برگشت و از او درخواست همیان زر را نمود و خلاصه شمشیر خود را کشیده، سر او را برید. موسی گفت: «الهی ضاق صبری و انت عادل» خداوندا سینهام از این جریان تنگ شد و تو عادلی- پولی را کوک برد ولی نابینا بجرم همیان زر کشته شد- خطاب آمد ای موسی شخص نابینا پدر آن سوار را کشته بود- و اکنون به انتقام خود رسید- و پدر آن کودک هزار دینار از بابت کارش بر عهدهی آن سوار داشت و اکنون هر کسی به حق خود رسید. [۱۰۷].
حضرت علی بن الحسین علیهالسلام با الهام از همین منطق والای قرآن کریم و سخن امام امیرالمؤمنین علیهالسلام در دعای ابوحمزهی ثمالی در مقام مناجات با خدا میگویند: «سدی انا الصغیر الذی ربیته و انا الجاهل الذی علمته...» ای آقای من منم آن صغیری که تو تربیتم کردی و منم آن جاهلی که تو تعلیمم دادی.
باری نقش مؤثر و نافذ عبارت امام امیرالمؤمنین علیهالسلام این است که غرور جاهلانهی انسان را در هم میشکند. جاهلان فرومایه با تصور سراسر غلط خود میپندارند که همه چیز را میدانند و به اسرار و رموز همهی امور، وقوف و آگاهی کامل دارند و فهم و درک آنان محیط به همهی اشیاء است و از اینرو اگر مواجه با مواردی شدند که بنظرشان
توجیه و تحلیل صحیحی نداشت گستاخانه زبان به اعتراض گشوده و همین موارد را بعنوان خلل در نظام هستی و عدم مناسبت در جهان آفرینش به رخ موحدان و دینداران میکشند و امام بزرگوار دو مطلب را یاد آوری میکنند که هر کدام جداگانه برای شکستن این غرور شیطانی کافی است.
۱- انسان در بدو آفرینش، جاهل محض است و سپس مطالب را فرا گرفته و میآموزد.
۲- انسان در امتداد زندگی، مجهولات بیشماری دارد که عقل و فکر او در برخورد با آن مجهولات، سخت ناتوان و وامانده است ولی بعد با گذشت زمان و شکوفائی ذهن و فهم و فراهم شدن اسباب و وسائل، جهل او مرتفع شده و علم و آگاهی پیدا میکند.
ناگفته نماند که در عبارات محل بحث، حداقل مطلب بیان شده زیرا فرض دیگری نیز هست و آن اینکه بسیاری از مجهولات انسان هست که اصلاً قابل حل نیست و از محدودهی فهم و علم انسان بیرون است که با گذشت هزاران سال و در عین شکوفائی فهم و رشد دانش، پرده ابهام از چهرهی آن امور و مطالب برداشته نخواهد شد؛ و یا
آنکه اذهان محدود و فهم ناقص بشر توانائی درک و هضم آن را بکلی ندارند.
توجه به مبدأ متعال
(فاعتصم بالذی خلقک و رزقک و سواک فلیکن له تعبدک و الیه رغبتک و منه شفقتک)
پس چنگ بزن به- دامان-آن کسی که تو را آفرید و به تو روزی داد و اندام تو را معتدل و هموار گردانید پس پرستش و بندگی تو برای او باشد و رغبت و میل و رو آوردن تو، به سوی او و ترس از او باشد.
این جمله مبارکه را که مطالعه و قرائت کردم بیاختیار به یاد آیهی کریمهی قرآنی افتادم که میفرماید: «یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم الذی خلقک فسواک
فعدک»[۱۰۸].
ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگار بخشندهات فریفته و مغرور ساخت خدائی که تو را آفرید و راست و هموار گردانید پس اعضا و اندامت را متناسب قرار داد.
باری امر به اعتصام و چنگ زدن به حبل نجات و ریسمان رحمت کسی میکند که دارای خصوصیات سهگانه است.
۱- آنکه آدمی را خلقت کرده و آفریده است بله کسی که انسان گمنام بی نام و نشان را از کتم عدم به عرصهی وجود آورده و در خور اعتصام است باید دست به دامان او زد اکنون چه کسی است که آدمی را از نیستی به هستی آورده جز ذات اقدس الهی؟
انسانی که موجود نبود و در ردیف اعدام به شمار میرفت نام و نشان و شهرت و آوازهای نداشت بر اثر اراده الله بوجود آمد و اسم و آوازهای کسب کرد و در میان مردم مطرح گردید. «اهل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمعیا بصیرا»[۱۰۹].
تحقیقا بر انسان وقتی از روزگار گذشت که چیز مذکوری نبود راستی که ما انسان را از نطفه مخلوط آفریدیم، میآزمائیم او را پس او را شنوا و بینا گردانیدیم.
و نیز میفرماید: «او لایتذکر الانسان انا خلقناه من قبل و لم یکن شیئا»[۱۱۰].
آیا انسان به یاد نمیآورد که چیزی نبود و ما او را آفریدیم.
فقرائی از دعای شریف امام حسین علیهالسلام در روز عرفه در خصوص همین موضوع، بسیار جالب و قابل توجه است، خوانندگان میتوانند به آنجا رجوع کنند.
۲- آنکه آدمی را رزق داده است. عهدهدار ارزاق عباد ذات لایزال خداوند است و آنچه که ما آن را عامل روزی و منشاء رزق میدانیم همه وسائل و وسائطند و گرنه منشأ رزق و مقسم آن ذات لایزال اوست بشاهد اینکه در شرائط بحرانی هیچ وسیله و واسطه و فعالیت و تلاشی تصور ندارد و ایام حمل و بارداری، روزی جنین به او میرسد و خداوند او را در شکم مادر فراموش نمینماید.
غم روزی مخور برهم مزن اوراق دفتر را
که پیش از طفل ایزد پر کند پستان مادر را
۳- آنکه خداوند، اندام انسان را معتدل قرار داده و آفرینش او را موزون و منظم و کامل گردانیده و اعضاء و جوارح او را به مقتضای حوائج و نیازمندیهای وی مقرر داشته است که برای وضوح و روشنی این موضوع، باید کتاب شریف توحید مفضل را خواند و به دقت و ریزه کاریهائی که در نظام هستی انسان بکار رفته پی برد و آگاهی یافت.
اکنون هر یک از این سه موضوع، ایجاب میکند که انسان دست به دامان رحمت الهی و به حبل نجات او بزند و خدای را یکتا تکیه گاه خود قرار داده، و تمام اعتماد خود را به او منحصر سازد.
و بعد از ذکر این مطالب، به سه چیز امر میفرماید:
۱- تعبد و پرستش او برای خدا باشد، بندگی غیر خدا نکند، هوی و هوس خود را معبود خویشتن قرار ندهد، در برابر مال و ثروت، خضوع و تواضع ننموده، قدرتمندان و زور داران و ارباب مال و ثروت را بعنوان الهه برای خود انتخاب نکند.
۲- رغبت و شوق او به سوی خدا باشد و دلش در هوای ذات لایزال خداوند پر بزند، با او انس و سرو سودائی داشته باشد، از خلوت با خدا و حضور در محفل انس با او لذت ببرد.
امام حسین علیهالسلام در دعای روز عرفه میگویند: «اللهم انی ارغب الیک و اشهد بالروبیه لک مقرا بانک ربی و ان الیک مردی...».
خداوندا من به تو اشتیاق دارم و به یکتائیت گواه و به ربوبیتت معترفم، اقرار کنندهام که تو پروردگار منی و بازگشت من پس از مرگ به سوی تست.
و در پایان مناجات شعبانیه که مناجات همهی امامان معصوم علیهالسلام: است میخوانیم: «لهی فلک اسئل و الیک ابتهل و ارغب...».
خدای من! من از تو درخواست میکنم و به درگاهت ابتهال و تضرع مینمایم و شوق و رغبت به سوی تو دارم.
حضرت علی بن الحسین علیهالسلام در اواخر دعای ابوحمزه ثمالی در مقام مناجات با خدا میگویند: «انی الیک راغب یا رب العالمین» من به سوی تو راغب و شائقم ای پروردگار جهانیان.
آری همهی امامان و معصوم صادقانه به خدا میگویند: انی راغب الیک، از شوق خود به خدا دم میزنند و رغبت خود را به خدای تعالی اظهار میکنند اکنون ما هم به خود بنگریم که رغبت و شوق به خدا به در دل داریم یا نه؟
آیا با او مانوسیم و آیا از خلوت کردن با ذات ذوالجلال او احساس نشاط و لذت میکنیم؟ آیا از اینکه پیشانی را در برابر ذات مقدسش به خاک بگذاریم و حداقل چند بار بگوئیم «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» خسته و ملول نمیشویم؟
۳- باید شفقت و ترس از خدا داشت.
انسان کامل و عبد صالح ترسش از خداست همچنانکه شوقش به سوی خدا بود، از خدای ترسیده و میهراسد همانگونه که سخت دلداده و مشتاق وجه کریم مولای خود هست.
در دعای ابوحمزه میخوانیم: «سیدی الیک رغبتی و الیک رهبتی و الیک تامیلی» ای آقای من، شوق و رغبت من همه به سوی تو است، و بیم و هراسم از تو است، و آرزویم منتهی به تو میشود.
باید تاسف خورد که ما از هر کسی میترسیم جز از ذات لایزال الهی، و باید سر شرمندگی به پیش انداخت و عرق خجالت ریخت که خوف از اشخاص، ما را از در افتادن با آنان بازداشته و به نزاکت، وا میدارد ولی خوف از خداوند، در جان ما نفوذی نداشته و ما را از گستاخی در برابر مولایمان باز نمیدارد.
پیامبر، بهترین معلم خداشناسی
(و اعلم یا بنی ان احدا لم ینبی عن الله کما انبا عنه الرسول صلی الله علیه و آله فارض به رائدا و الی النجاه قائدا)
«و بدان ای فرزند عزیز که احدی خبر نداده از خداوند بدانسان که پیامبر صلی الله علیه و آله خبر داده پس به پیشرو بودن او در مسیر زندگی و قیادت و رهبری او به سر منزل سعادت، خشنود باش»
عبارت فوق مشتمل بر دو مطلب است:
۱- موقعیت بزرگ و نقش مؤثر و پیشرو پیامبر اکرم در تبیین صفات الهی و شناساندن ذات لایزال خداوند به مردم. پیامبران سلف نیز همه در این راه گام زده و اقدام کردند و از ذات و صفات خداوند برای مردم مطالبی گفتند ولی هیچکدام مانند پیامبر خاتم، در کنار زدن پردهی اوهام و روشن ساختن صفات پروردگار و روشنگری عظمت و جلال خداوند متعال چونان رسول الله صلی الله علیه و آله موفقیت نداشتند او که چشمهی جوشان علم و کمالات بود با بیان نافذ و با کتاب جاوید و همیشه زندهی خود، خدای را به مردم معرفی کرد و جامعه را با صفات الهی آشنا گردانید و تمام جد و تلاش، و همهی توان و استطاعت خود را در این راه و برای رسیدن به این هدف عالی و مقدس، مصرف نمود.
و اکنون به جد باید گفت نه تورات و انجیل اینچنین معقولانه و خرد پسندانه و در سطحی بسیار والا، خدای را توصیف کردهاند و نه هیچ پیامبری و حتی انبیای اولوالعزم آسمانی بیاناتی همچون بیانات گرم و دلنشین و جاوید رسول الله در شناساندن خداوند متعال داشتهاند، او یک عمر از خدا گفت و وصف خدای کرد و صفات جلال و جمال الهی را برای امت اسلام به بهترین وجهی بیان فرمود.
دکتر احمد ابو شادی نقل میکند که دکتر طه حسین در موتمرالسلام مسیحی سنهی ۱۹۵۳ م. بحثی از پیوند بین اسلام و سلام و آرامش داشت و در آن بحث، بعضی از
احادیث نبوی و دعاهای پیامبر را به زبان فرانسوی منتقل ساخته و ترجمه نمود که در شنوندگان، تأثیر عمیقی داشت بطوری که بعضی از بزرگان شرکت کنندهی در آن کنفرانس، در برابر بیانات او تواضع نموده و اظهار دلدادگی کردند و آنگاه تمامی شرکت کنندگان در پی ان محاضره و سخنرانی آمدند و به او تبریک گفتند.
از جمله همسر سفیر شیلی و دختر سفیر نروژ نزد او آمده از وی درخواست کردند که صورتی از آن دعائی که از پیامبر اسلام نقل کرده بود به آنان بدهد او هم ترجمهی آن دعا را به زبان فرانسوی به آن دو داد.
فردای آن روز آن دو با طه حسین ملاقات کرده و گفتند: از این دعائی که پیامبر اسلام محمد (صلی الله علیه و آله) آن را میخواندهاند عمیقترین تأثیر را در خود احساس میکنیم و شدیداً تحت تأثیر آن قرار گرفتهایم و از اینرو بنا گذاشتیم که هر شب این دعا را بخوانیم چنانکه پیامبر شما این دعا را میخواندهاند. [۱۱۱].
۲- اکنون که چنین است باید انسان شاد و خشنود باشد که چنین شخصیت والا و گرانقدری پیشوا و رائد او باشد. رائد، آن شخصی است که جلو کاروان یا سپاهی میرود و سرزمینی را که دارای آب و گیاه است پیدا کرده و برای دیگران اطلاع میآورد و آنان با ارشاد او در آن سرزمین فرود میآیند.
آری پیامبر اسلام رائد است. او از مرکز نعمت و رحمت خدای خبر آورده و کاروان آخرت را بدان مواضع خوشی و شادمانی، راهنمائی میکرد و دلسوزانه مردم را به مقر رحمت واسعهی الهیه فرا خوانده و دعوت میکرد و سوق میداد.
بنابراین باید به داشتن چنین رهنمای ناصح و قائد بزرگ و بی نظیری افتخار کرد و به پیامبری او مباهات نمود و از رهگذر بیانات جالب و نافذ او و در پرتو تعالیم پاینده و کتاب حیاتبخش او خدا را شناخت و با آن منع فیاض آشنا گردید.
باید به پیروی از مکتب دعای پر بار اسلام، صبح و شام بلکه در هر وقت و حالتی اظهار خشنودی به رسالت پیامبر کرد و گفت: «رضیت بالله ربا و بمحمد صلی الله علیه و آله نبیا...». خشنودم که الله تعالی پروردگارم و محمد صلوات الله علیه و آله پیامبر من است...
اقبال پاکستانی میگوید:
حق تعالی پیکر ما آفرید
وز رسالت در تن ما جان دمید
حرف بی صوت اندر این عالم بدیم
از رسالت مصرع موزون شدیم
از رسالت در جهان تکوین ما
و از رسالت دین ما آئین ما
آنکه شان اوست یهدی من یرید
از رسالت حلقه گرد ما کشید
حلقهی ملت محیط افزاستی
مرکز او وادی بطحاستی
از رسالت همنوا گشتیم ما
همنفس هم مدعا گشتیم ما
دین فطرت از نبی آموختیم
در راه حق مشعلی افروختیم
این گهر از بحر بی پایان اوست
ما که یکجانیم از احسان اوست
پدر، بهترین معلم دلسوز
(فانی لم آلکنصیحه و انک لن تبلغ فی النظر لنفسک و ان اجتهدت مبلغ نظری لک)
«پس همانا من در نصیحت و خیر خواهی نسبت به تو کندی و کوتاهی نکردم و به راستی که تو درنظر و اندیشه دربارهی سعادت خودت، هر قدر هم که تلاش و کوشش کنی به پایهی فکر و نظر و اندیشهای که من برای سعادت تو دارم نخواهی رسید»
دو جملهی فوق را فقط یک مربی آسمانی میتواند ادعا کند. پدران معمولی و مربیان عادی، وظیفهی نصیحت و خیرخواهی را دربارهی فرزندان و افراد تحت نظر و سرپرستی خود انجام میدهند، و لیکن پدری که از هیچ اقدامی در این راه فرو گزار نکند و مربی که تمام توان و خود را برای تربیت و ساختن یک انسان صالح و
سالم به کار میبرد امام امیرالمؤمنین است. او میفرماید: من در نصیحت و خیر خواهی تو کوتاهی نکرده و در ارشاد، راهنمائی و اندرز گفتن به تو مسامحه و سهل انگاری ننمودم. این راجع به قسمت اول.
و اما بخش دوم: در این باره میگوئیم پدران و مربیان بطور طبیعی به سعادت فرزندان خود میاندیشند و فکر آتیهی روشن و درخشانی را برای آنان در سر میپرورانند و در پی این فکر و اندیشه، تلاش و فعالیت میکنند، چنانکه فرزندان، خود نیز در فکر سعادت و خوشبختی خود میباشند؛ ولی آیا پدری میتواند ادعا بکند که من بیشتر از فرزندم به سعادت و سلامت او میاندیشم و ایا چنین ادعائی قابل قبول و مقرون به حقیقت است؟ نوعاً هر کسی خود بیشتر به یاد خویشتن است تا نزدیکان او نسبت به او، ولی امام صادق القول و پیشوای متقیان میفرماید: ای فرزند تو هر اندازه هم در راه سعادتمندی خودت تلاش کنی و جد و جهد بنمائی و در کار خودت نظر بیندازی و اندیشه کنی به پایه فکر و نظری که من راجعه به سعادتمندی تو دارم نخواهی رسید و عنایت و توجه من برای خوشبختی و خیر و صلاح تو، بهمراتب بیشتر از عنایت و توجه به تو نسبت به خودت میباشد.
آری امام امیرالمؤمنین اولاً پدر بود، ثانیاً کار آزموده و تجربه آموخته بود، ثالثاً امام معصوم بود، و بدیهی است که امام معصوم در خصائص انسانی و مزایای آسمانی در حد کمال است و بنابراین مهر و رحمت و علاقمندی او از هر کس بالاتر است؛ بنابراین دیگران هر چند مهر پدری دارند ولی در محدودهی یک پدر، مهر میورزند وامام امیرالمؤمنین آن را دارد بعلاوه دارای دهها و صدها مزیت و برتری است که هر یک ایجاب میکند که مهر و محبتشان مضاعف باشد.
دانشمند بزرگ معاصر جناب آقای فلسفی دامت افاضاته در ذیل جملهی مبارکهی فوق چنین مینویسند:
پدران و مادران میتوانند از این عبارت کوتاه و آموزنده، دو نکتهی دقیق روانی را استفاده کنند و در راهنمائی فرزندان جوان خود عملاً بکار بندند.
اول آنکه تذکرات تربیتی خویش را با زبان نصیحت و خیر خواهی ادا کنند نه آنکه آمرانه و تحکم آمیز سخن بگویند و در نتیجه موجبات اهانت و تحقیر نوجوانان را فراهم آورند.
دوم آنکه پدر و مادر، خود را شریک خوشبختی فرزند خویش بدانند و به وی بفهمانند که تو بر اثر حب ذات، طالب سعادت خود هستی و ما نیز به علت مهر پدری و مادری، خوشبختی تو را خواهانیم ما و شما یک هدف داریم و آن رستگاری و پیروزی شماست برای نیل به آن هدف با یکدیگر همکاری میکنیم با این تفاوت که ما عمر بیشتری کردهایم تجربههای زیادتری اندوختهایم و از خطرات ایام جوانی بخوبی آگاهیم.[۱۱۲].
یگانگی خدای تعالی
(و اعلم یا بنی لو کان لربک شریک لا تتک رسله و لرایت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته)
«و بدان ای فرزند من! که اگر برای پروردگار تو شریکی بود هر آینه رسولان او به سوی تو میآمدند و هر آینه آثار ملک و نشانههای سلطنت و اقتدار او را میدیدی و افعال و صفات او را میشناختی»
در این عبارت به برهانی قوی و متین از براهین توحید، اشاره میکنند و آن این است که ما میدانیم خدای جهانیان رسولانی دارد آنان صد و بیست و چهار هزار پیغمبرند که هر کدام از آنان از خدای واحد سخن میگفتند و ملتها را بسوی او فرا میخواندند و از سوئی آثار عظمت و اقتدار آن خدا همه جا را فرا گرفته و با دیدهی خود، قدرت نمائیهای او را از نزدیک مشاهده میکنیم خلقت آسمان و زمین، پرتوی از عظمت و اقتدار اوست، دریاها و صحراها و کوهها و پستیها و بلندیها همه از آثار فرمان تخلف ناپذیر او میباشد.
اکنون اگر خدای دیگری نیز بود میبایست در هر دو ناحیه و در هر دو جبهه با آن خدا برابری کند هم رسولان او مبعوث گردند و ملتها را به سوی او دعوت کرده و مشاهده میکردیم.
آری قرآن کریم در باب توحید بدین گونه استدلال میکند که «لو کان فیها الهه الا الله لفسدتا» اگر در آسمان و زمین خدایانی بودند سوای خداوند، هر آینه جهان به فساد و تباهی کشیده شده و نظام عالم متلاشی گردید.
و امام علی علیهالسلام بدین نحو: که ما میدانیم این جهان آفریده شدهی دست توانای خداوند است. اکنون اگر خدای دیگری بود پس آثار خلفت او باید ارائه شود و ما میدانیم که آن خدای یگانه، پیامبرانی دارد و همهی این گروه کثیر صد و بیست و چهار هزار نفری از آن خدای واحد سخن گفتند پس اگر خدای دیگری هست پیامبران او که صاحبان معجزه و عناصر تقوی و ایمان باشند کجایند؟ و چون نه آثار آفرینش دارد و نه پیامبرانی، بنابراین خدای دیگری نیست.
بعضی از صفات خدای تعالی
(و لکنه اله واحد کما وصف نفسه)
«و لکن او خدای یگانه است همچنانکه خویشتن را وصف فرموده است»
آری خداوند، خود رابه یگانی وصف کرده چنانکه فرموده است: «الله لا اله الا هو الحی القیوم»[۱۱۳].
«لا یضاد فی ملکه احد و لا یزول ابداً و لم یزل» احدی نمیتواند با او در ملک و سلطنتش مخالفت کند و هرگز ملک و جلال او زائل نخواهد شد و هیچگاه نیستی نداشته و همواره بوده و خواهد بود.
نفی مضاده و مخالفت با خدا به ظاهر درست نیست زیرا ظاهراً اشخاصی با خداوند، سر مخالفت دارند پس مقصود، عدم موفقیت مخالفان است، آنانکه با خداوند، مخالفت میورزند مانند فرعون و امثال او با رسوائی و فضاحت از پای در آمدند، این فرعون بود که خداوند بدن مرده و غرق شدهی او را از دریا به ساحل انداخت، تا همگان، عجز و ناتوانی او را ببینند. «فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفلک... آیه»[۱۱۴] یعنی ما امروز بدن تو را از دریا نجات میدهیم تا آیه و نشانهای برای آیندگان باشی.
و جملهی (لا یزول ابدا) ناظر به آتیه و جملهی (و لم یزل) مربوط به گذشته است.
«اول قبل الاشیاء بلا اولیه و آخر بعد الاشیاء بلا نهایه». مبدأ موجودات است که پیش از همهی اشیاء بلا اولیه و آخر بعد الاشیاء بلا نهایه». مبدأ موجودات است که پیش از همهی اشیاء بوده ولی بدون اولیت مصطلح، و آخر است بعد از همهی اشیاء بدون نهایت و پایان.
متبادر از اول آنست که چیزی در سلسلهی وجود پیشگام و پیشقدم باشد و لازمهی این معنی آنست که همان چیزی که اول است سابقه یعدم و نیستی داشته باشد که در مقام وجود و تکوین پیش افتاده و این معنی در باب خداوند، صحیح نیست پس اولیت او به معنی خاصی است نه بدین معنی، و خلاصه مقصود از اول بودن خداوند، علت
موجودات بودن و بازگشت مجموعهی جهان هستی به اوست.
چنانکه متبادر از آخریت چیزی، آنست در سلسله وجود موجودات، در نقطهی آخر و پایان قرار داشته باشد و این منافاتی با فنا و نیستی آن ندارد زیرا آخرت است و بعد از همهی آنها از بین رفته و از اینرو امام بزرگوار میفرماید: آخر است که بعد از همهی اشیاء میباشد لیکن نهایت هم ندارد و پایان و خاتمهای از برای او نیست.
«عظم انتثبت ربوبیته باحاطه قلب او بصر» بزرگ است از اینکه ربوبیت و خدائی او به احاطهی قلب یا چشم، ثابت گردد.
آری احاطهی قلب یا چشم بر چیزی دلیل بر محسوس بودن آن شی، و مشاهد بودن آن، دلیل بر محدود بودن آن است و چون خداوند متعال نه مرئی و محسوس است و نه محدود و اندازه دار پس نمیتوان خدائی او را با احاطهی قلب یا چشم، اثبات نمود. تنها همین مطلب است که میدانیم خدائی هست و جای تردید برای ما نیست ولی احاطهی بر آن نه با آلات ظاهر و نه با قلب امکانپذیر نیست که احاطه، تحت نظر گرفتن و استیلاء محیط بر محاط است و این جز با محدودیت، امکانپذیر نخواهد بود.
آثار معرفت خدا در نفس انسان
(فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغی لمثلک ان یفعله فی صغر خطره و قله مقدرته و کثره عجزه و عظیم حاجته الی ربه فی طلب طاعته و الخشیه من عقوبته و الشفقه من سخطه)
«پس هنگامی که این مطالب را دانستی- بدین نکته رسیدی که خدای را به چشم و قلب هرگز نمیتوان درک کرد و پی به ربوبیت او برد- پس آن چنان کن که شایسته است همچون توئی بکند، در کوچکی قدر و منزلت و کمی قدرت و توانائی و زیادی عجز و ناتوانی و بزرگی حاجت و نیازی که به سوی پروردگار داری در طلب طاعت و بندگی خدا و ترس از عقوبت و کیفر او و هراس و نگرانی از خشم و غضب او»
در این قسمت، از وجدان بیدار افراد کمک میگیرند و خلاصه میفرمایند نگاه بکن که دیگری که همانند تو است در آن شرائطی که دارد که همه حاکی او بیجارگی اوست شایسته است که چگونه باشد تو هم آنگونه باش همگنان تو در عین اینکه در برابر دستگاه باعظمت خلقت و در میان این دریای انسانها هیچگونه اهمیتی نداشته و در همه چیز لحظه به لحظه نیازمندند و سخت عاجز و در مانده میباشند و حاجت و
نیازشان به دربار الهی عظیم و بزرگ است چه آنکه در طلب بندگی و اطاعت خدا و درک این توفیق، حاجت به خداوند دارند در مقام ترس از عقوبت الهی و بیم و هراس از سخط و غضب او دست حاجت به سوی خدا دارند، آیا با وجود اینهمه آثار و نشانههای ناتوانی و درماندگی شایستهی آنان میبینی که همواره بر در خانه خدا اعتکاف کرده لحظهای از مراسم بندگی پروردگار سر باز نزنند. اکنون تو هم همینطور باش زیرا همان مظاهر ضعف و ناتوانی در تو نیز هست و تو هم تافتهی جدا بافتهای نمیباشی.
«فانه لم یامرک الا بحسن و لم ینهک الا عن قبیح». چه آنکه او تو را امر نفرموده جز به نیکوئی و نهی نفرموده تو را مگر از قبیح و کار زشت.
قابل تردید نیست که خداوند به هر چه امر فرموده آن خوب است، نماز خوب است، روزه خوب است، طهارت و تقوی خوب است، صداقت و امانت خوب است، و خداوند به همهی این امور که عین خوبی است امر فرموده است و نیز هر چه را که نهی فرموده بد است که او از کار بد نهی میکند نه از عمل خوب و پسندیده. از میگساری نهی کرده چون میگساری بد است و از دست دادن عقل و آبروست. زنا بد است و از اینرو از آن نهی کرده دروغ و خیانت را نهی نموده زیرا اینها صفات بدی دی انسانند.
در قرآن کریم بر همین پایه و اساس میفرماید: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی یعظکم لعلکم تذکرون». به راستی که خداوند به پای بندی به عدل و نیکوکاری و عطا کردن به نزدیکان امر، و از فحشاء و منکرات و ستمگری نهی میفرماید او شما را پند و اندرز میدهد باشد که شما متذکر شده و بخوبد آئید.
شناخت دنیا و آخرت
ناپایداری دنیا و اشارهای به نعمتهای آخرت
اشاره
(یا بنی انی قد انباتک عن الدنیا و حالها و زوالها و انتقالها)
«ای فرزند به تحقیق که من خبر دادم تو را از دنیا و حال آن و زوال و نیستی و انتقال و تحول و تغییرات آن»
در این فرصت و مجال و در این مناسبت باید عرض کنم که هیچکس در دنیا شناسی، به پایهی امام امیرالمؤمنین علیهالسلام نمیرسد ظاهر و باطن دنیا و آغاز و پایان آن بسیار روشن و آشکار در زیر دید حق نگر و واقع بین امام علی علیهالسلام است، و از اینرو فرزند خود و بهتر بگویم که فرزندان خود یعنی امت اسلام را به حال دنیا و اوضاع و احوال و دگرگونیهای مداوم و آن اطلاع داده است.
(و انباتک عن الاخره و ما اعد لاهلها فیها)
«و تو را از آخرت و آنچه که برای اهل آخرت در آنجا فراهم شده و آماده گردیده اطلاع دادم»
نیز باید عرض کنم که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم هیچکس مانند امام امیرالمؤمنین علیهالسلام آخرت را خوب نشناخته که او فرزند آخرت و قطعهای از عنصر آخرت است و از اینرو فرزند خود و کافهی فرزندان روحانی خود و امت مسلمان را از وضع آخرت اطلاع میدهد و نعمتهای بیکران پروردگار را که برای صالحین و خوبان آماده شده به آنان یاد آوری میکند.
(و ضربت لک فیهما الامثال لتعتبر بها و تحدو علیها)
«و برای تو دربارهی دنیا و آخرت مثلهائی زدم تا با آنها عبرت بگیری و بر خط آن مثلها راه رفته و پیروی کنی»
آری غرض، داستان سرائی و وقت گذرانی و خواب کردن شنونده نیست.
اولیاء خدا اگر برای کسی سخن میگویند و به ذکر قصص و امثال و داستانها و سرگذشتها و شواهد میپردازند هدف تربیتی دارند و میخواهند که شنوندگان را به نتائج و سرانجام داستانها توجه دهند و در پرتو ضربالمثلها درسهای فراموش ناشدنی و جاویدانهای را به آنان بیاموزند.
مثل دنیا آزمودگان
(انما مثل من خبر الدنیا کمثل قوم سفر نبابهم منزل جدیب فاموا منزلا خصیبا و جنابا مریعا فاحتملوا و عثاء السفر و فراق الصدیق و خشنونه السفر وجشوبه المطعم لیاتوا سعه دارهم و منزل قرارهم فلیس یجدون لشی من ذلک آلما و لا یرون نفقه فیه مغرما و لا شی احب الیهم مما قربهم من منزلهم و ادناهم من محلهم
«مثل کسی که دنیا را آزموده- و با امتحان و آزمایش حقیقت آن را بهدست آورده- همانند گروهی مسافر است که در منزل و جایگاهی خشک و قحط زده باشند منزلی که برای آنان سازگار نیست و لذا منزلی پر نعمت و ناحیهای سبز و خرم را قصد کنند که در چنین زمینهای رنج سفر و دوری دوست، سختی راه و نامطلوبی و ناگواری خوراک را تحمل کرده و بر خود هموار میسازند تا به خانهی وسیع و گسترده و به منزل و قرارگاه خود برسند آنان از اینهمه سختیها و ناراحتیها احساس درد و رنجی نمیکنند و هزینه و مخارجی را که در این راه، عهده دار میشوند زیان و ضرر نمیپندارند و چیزی در نزد آنان محبوبتر از وسیلهای که آنان را به منزلشان نزدیک کرده و به قرارگاهشان برساند نیست»
آری انسان دنیا آزموده چنین است او کاملاً لمس کرده و فهمیده که این منزل، منزلی خشک و فاقد نعمت و آب و گیاه است و منزلی در پیش دارد که بسیار پر نعمت و شاداب و خرم است اکنون از دل بر کندن از این منزل نا مساعد و فاقد وسائل، چه نگرانیای دارد؟ و از روی آوردن به آن منزل پر نعمت که همه گونه وسائل رفاه و شادی فراهم است چه ناراحتی خواهد داشت؟ چنین کسی اصلاً دلبستگی به دنیا پیدا نمیکند و دلدادهی آن نمیشود.
وقتی پیش از آنکه مرگ بیاید و او را از این دنیا جدا کند او خود دل از دنیا بر کنده و روی به جهان ابدیت گذاشته است، از آمدن مرگ نه تنها احساس ناراحتی نمیکند بلکه شادمانی خواهد داشت و از مرگ، که او را بهنزل اصلیش میرساند استقبال کرده و با آغوش باز و چهرهی خندان آن را میپذیرد.
مثل فریفتگان دنیا
(و مثل من اغتر بها کمثل قوم کانوا بمنزل خصیب فنبا لهم الی منزل جدیب فلیس شی اکره الیهم و لا اقطع عندهم من مفارقه ما کانوا فیه الی ما یهجمون علیه و یصیرون الیه)
«و مثل کسی که فریفتهی دنیا شود مانند مثل گروهی است که در منزلی پر نعمت و آب و گیاه باشند لیکن ماندن آنان در آنجا فراهم نباشد و بخواهند به منزلی خشک و بی آب و آبادی بروند که هیچ چیزی ناراحتکننده تر، ناخوش آیندتر، دشوارتر و هولناکتر در نزد آنان از جدا شدن از منزلی که در آن بودند و رفتن به سوی آنچه که به آن روی آورده و ناگهان وارد آن میشوند نیست»
انسان مغرور به دنیا و کسی که فریب این ظواهر را خورده او بهترین جا و عالیترین مکان و اقامتگاه را همین جهان میداند، او هرگز نمیتواند توجه به جهان دیگر کند و به یاد عالم ابدی باشد و علاقهی به آخرت او را به سوی عبادت و بندگی خدا سوق دهد که روی آوردن به عالم دیگری، روی آوردن به منزل خشک وبی آب و آبادی است برای کسی که غرق در نعمت و شادی باشد.
عالیترین اعمال
وجدان، بهترین قاضی
(یا بنی اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیریک)
«ای فرزند عزیز. نفس خویش را میزانی بین خود و بین دیگران قرار ده»
معیار کلی برای طرز برخورد و نحوهی معاملهات با دیگران هملان نفس خودت باشد. در اینجا از وجدان دست نخوردهی انسانها استمداد میجویند و از حب بذات که غریزهای از غرائز انسانها است در راه حفظ حقوق افراد، استفاده میکنند.
ملاک محبوبها و منفورها
(فاحب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره له ما تکره لها)
«پس ما از برای دیگران دوست بدار آنچه را که برای خودت دوست میداری و خوش ندار برای دیگران آنچه را برای خودت خوش نداری»
الحق که چه میزان دقیق و چه حساب مضبوط و قابل فهمی است.
آیا نمیدانیم که چه چیزهائی را برای خود دوست داشته و میخواهیم؟
آیا نمیدانیم که چه چیزهائی را برای خود نمیپسندیم و از آن بیزاریم و تنفر داریم؟
اکنون هر چه را که نسبت به خودمان میپسندیم و دوست داریم و برای جلب آن کوشش میکنیم (مانند پیدا کردن یک زندگی مرفه و آبرومندانه و بر خوردار شدن از احترام عمومی و داشتن موقعیت محترمانهای در میان مردم). همین مطالب را از برای دیگران نیز بخواهیم و نه تنها از اینکه دیگران به چنین نعمتهائی میرسند نگران نباشیم بلکه برای دستیابی آنان به این نعمتها تلاش کنیم؛ و از طرفی اموری در زندگی پیش میآید که بلا شک طبع انسانی از آنها متنفر و بیزار است و همواره از آن گونه جریانات فرار کرده و از خود دفع مینماید. اکنون همان امور و جریانات ناراحتکننده را از برای دیگران نیز نخواهد بلکه بخواهد که آن مطالب و سختیها و نگرانیها از برادران و خواهران دینیش بر طرف گردد.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که «لا یکمل ایمان عبد حتی یحب لاخیه ما یحب لنفسه و یکره لاخیه ما یکره لنفسه»[۱۱۵]«ایمان آدمی به کمال نمیرسد مگر هنگامی که برای برادر دینی خود نخواهد آنچه را که برای خود نمیخواهد.
یکی از اسیران به پادشاهی گفت با من آن کن که دوست میداری خدا با تو کند. پادشاه او را رها کرد. [۱۱۶]عرب بیابان نشینی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و رکاب شتر آنحضرت را گرفت در حالی که آنحضرت اراده داشت که به جنگی از جنگها برود عرض کرد: یا رسولالله؟ علمی را بهمن بیاموز که بواسطهی آن داخل بهشت شوم رسول خدا فرمود: «اما ما احببت
ان یاتیه الناس الیک فاته الیهم و ما کرهت ان یاتیه الناس الیک فلا تاته الیهم خل سبیل الراحله» زطرائف المحکم ج ۱ ص ۲۸۴ ح ۵۳۶ منقول از ۱۷ بحار الانوار باب جوامع حکم امیرالمؤمنین علیهالسلام)
«آنطور که دوست داری مردم با تو رفتار نمایند تو نیز با آنان همانگونه رفتار کن و آنطور که خوش نداری با تو رفتار نمایند تو هم با آنان بدان گونه رفتار منما. جلو راه شتر را باز کن- یعنی همین پند و اندرز تو را بس است اگر بآن عمل کنی و اکنون سوار شو وبرو»
پرهیز از ظلم
(و لا تظلم کما لا تحب ان تظلم)
«و ستم نکن همچنان که دوست نمیداری دربارهات ستم شود»
کدام انسان است که دوست بدارد مورد ظلم و ستم قرار بگیرد؟ اکنون همین مطلب را دربارهی دیگران نیز رعایت کنیم که ظلم به کسی ننمائیم و اگر دست ظلم و ستم بلند نموده و تجاوز به حقوق دیگران کردیم انتظار نداشته باشیم که خود مورد ظلم و ستم قرار نگیریم زیرا اولاً دست انتقام، ما را راحت نگذاشته و رها نخواهد نمود؛ و ثانیاً هر کس که ظل کرد سد را شکسته و ظلم کردن را رواج داده، اهمیت و خطر این گناه بزرگ را از بین برده و ان را در جامعه عادی نموده است و قهراً وقتی ظلم و تعدی در جامعه، رواج یافت شعلههای سوزان و خطرناک آن را و راهم در بر خواهد گرفت و اساس زندگی وی را نیز به هم خواهد ریخت.
چنانکه انسانهای پاکی که در بسط عدل و احسان میکوشند درهای صلاح و خوبی را بر روی امت خود باز کرده و میگشایند و قهراً خود آنان نیز از نسیم عطر آگین آن بهرهمند خواهند گردید.
احسان
(و احسن کما تحب ان یحسن الیک)
«و نیکی کن همچنانکه دوست داری که به تو نیکی شود»
بیانی که در جملهی قبل گذشت در این فراز نیز جریان دارد، اگر انسان دوست دارد که دیگران دربارهی او نیکی و احسان کنند باید خود به دیگران نیکی کند و مردم را در زیر چتر احسان و نیکوکاری خود جای دهد.
راستی توقع بیجاست که انسان از دیگران نیست به خود انتظار احسان و نیکی داشته باشد و لیکن نسیم احسان و انعام او هرگز به دیار دیگران نوزد و دیگران از خوان احسان او بهرهمند نگردند. صاحبان وجدانهای بیدار باید متوجه باشند که اگر احسان، خوب است برای همه خوب است نه اینکه تنها وقتی خوب باشد که از دیگران نسبت به ما انجام شود همین احساسی که در وجود ما است که میخواهیم دیگران به ما احسان کنند در وجود دیگران نیز هست، آنان هم میخواهند که ما به آنان احسان کنیم.
ملاک زشتی
(و استقبح من نفسک ما تستقبحه من غیرک)
«و زشت بدان از خودت آنچه را از غیر خودت زشت میدانی»
آری بسیاری از اوقات، کارهائی را انجام میدهیم که اگر دیگری انجام میداد زیان اعتراض و خورده گیری ما باز میشد و سخت پرخاش میکردیم و آنان را مورد ملامت و سرزنش قرار میدادیم ولی در رابطه با خودمان نگران نیستیم و آن کارها را بد نشمرده و زشت نمیدانیم.
راستی مگر کار بد به تناسب افراد، تغییر ماهیت میدهد؟ شگفتا یک عمل و یک کار و یک برنامه، ما انجام میدهیم قبیح نباشد دیگری انجام دهد زشت و ناروا باشد؟!
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر اری که مسلمانی نیست
ملاک خشنودی
(و ارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسک)
«و از مردم خشنود باش به آنچه از خودت برای آنان خشنود میشوی هر کاری که از ناحیهی خودت نسبت به دیگران میپسندی همان را از ناحیهی آنان برای خودت بپسند»
اگر درجه احترام را که به مردمی میکنی از خود راضی هستی همان یک درجه احترام را اگر مردم نسبت به تو کردند راضی باش و دو درجه و ده درجه احترام را از آنان نخواه که تو خودت بیش از یک درجه به آنان احترام نکردی و نمیکنی، و اگر در مواقع گرفتاری دیگران احساس نگرانی نمیکنی، و یا به کمک و اعانهی مختصر و ناچیزی دربارهی آنان اکتفا میکنی در روز گرفتاری خودت اگر دیگران به جنبش نیامدند و کاری و اقدامی در راه نجات تو نکردند و یا گامهای مختصری برداشتند ناراحت نباش و به این وضع و طرز برخورد آنان راضی و خشنود باش که تو هم دربارهی آنان این چنین بودی.
پرهیز از ندانسته گوئی
اشاره
(و لا تقل ما لا تعلم و ان قل ما تعلم)
«و نگو آنچه را که نمیدانی و اگر چه آنچه را میدانی کم باشد»
در آدمی حرص سخن گفتن و ورود در همهی مطالب هست زیرا این حالت منبعث از حب ذات است که عزیزهی انسان میباشد. حرص و ولع بر سخن گفتن چنان در انسان قوی و نیرومند است که میل دارد در همهی امور و مطالب وارد شود و اظهار وجودی کرده و سخنی بگوید، و این خود بلا شک منشأ بروز حوادث و پیش آمدهای ناگوار و گناهان بزرگی خواهد گردید، و از اینرو امام بزرگوار از اینکه انسان، ندانسته سخنی بگوید و حرفی بزند نهی میفرماید.
نکتهای که در این عبارت شریفه بکار رفته این است که گاهی از اوقات، نداشتن مطالب فهمیده و صحیح، و یقینی انسان را وادار میکند که سخن ندانسته بگوید و امام مؤمنان علیهالسلام میفرماید ندانسته سخن نگو، هر چند که دانستنیها و یقینیات تو کم باشد. خلاصه حتی در مواقعی که انسان بنظر سطحی، در معرض شکست قرار دارد و چون مطلب حسابی و یقینی ندارد خود را ناچار میبیند که به سراغ سخنهای نسنجیده و مطالب مشکوک برود که نکند او را ناتوان و بی اطلاع بخوانند مع ذلک باید خود را حفظ کند و وارد سخنهای نا معلوم نشده و سراغ مطالب غیر ثابت نرود و روشنتر آنکه کمبود مطالب صحیح و اصیل، مجوز ورود در سخنهای نامعلوم، و ذکر ندانستهها نخواهد شد.
این دستور العمل برای همهی طبقات، مفید و سودمند است. مردم عادی نباید با آنکه علم به اسرار و مصالح احکام ندارند از پیش خود بیان حکمتها و اسرار امور بکنند و نیز باید در زندگی روزمره خود مطالبی را که نمیدانند نقل نکنند و شایعه پراکنی ننمایند، خطابا و وعاظ از ذکر مطالب مشکوک بپرهیزند، مداحان از خواندن مطالب غیر ثابت بپرهیزند، متصدیان بیان حلال و حرام، تا درست مطلب را نفهمیده باشند لب به سخن نگشایند.
مرحوم محقق قدس سره در خطاب به فقها میفرماید: راستی که تو در حال فتوا دادنت مخبر از سوی پروردگارت میباشی و به لسان شرع او نطق مکنی پس چه سعادتمندی اگر مبنای کارت را جزم قرار دهی و مطالب جزمی را بگیری و چه زیانکاری اگر بر اساس وهم و خیال فتوی بدهی، پس فهم خود را در برابر گفتار خدای تعالی قرار ده که میفرماید: «و ان تقولوا علی الله مالا تعلمون»[۱۱۷]و حرام فرموده اینکه گفتاری را بر خدا ببندید که نمیدانید؛ و بنگر فرمودهی خدای متعال را که میفرماید: «قل ارایاتم ما انزل الله لکم من رزق فجعلتم منه حراما و حلالا قل الله اذن
لکم ام علی الله تفترون»[۱۱۸].
بگو آیا دیدید آنچه را که خداوند از رزق بر شما فرو فرستاد پس شما از آن حلال و حرام درست کردید- قسمتی از آن را حرام نمودید- بگو آیا خدا به شما اذن داد یا بر خداوند افتراء میبندید؟ و خوب توجه کن که چگونه خداوند مستند حکم را به دو بخش تقسیم فرموده- یکی آنکه اذن الهی دارد و مستند به فرموده خدا و رسول است و دیگری آنکه افتراء و کذب است.
پس هر گاه اذن الهی و مستند صحیح، محقق و مسلم نشد در این هنگام تو مفتری خواهی بود. [۱۱۹].
شهید ثانی رضوان الله علیه راجع به قاسم بن محمد بن ابی بکر که یکی از فقهاء مدینه بوده و همگان اتفاق بر علم و فقاهت او داشتهاند نقل کرده که مسئلهای از او پرسش شد و او در پاسخ گفت: نمیدانم. پرسشکننده گفت: من به سوی تو آمدهام و جز تو کسی را نمیشناسم. قاسم گفت: نظر به محاسن بلند من و این جمعیتی که بر گردن من جمع شدهاند مکن، بخدا سوگند که من این مسئله را نمیدانم. یکی از بزرگان قریش که در کنار او نشسته بود گفت: همواره بر این حال باش که به خدا سوگند من تو را در مجلسی بهتر از مجلس امروزت ندیدم. قاسم گفت: و الله که اگر زبانم قطع شود در نزد من محبوبتر از آنست که لب به سخنی بگشایم که به آن علم ندارم. [۱۲۰].
کنترل زبان
(و لا تقل ما لا تحب انیقال لک)
«و نگو آنچه دوست نداری که برای تو گفته شود»
انسان باید به خود مراجعه کند که آیا دوست میدارد که مرد عیوب او را بگویند و
یا او را با القاب زشت و زننده بخوانند و یا کنند؟ قطعاً دوست نمیدارد اکنون باید او هم دربارهی دیگران چنین باشد عیوب مردم را نگوید و نباید کسی را با لقب بد و توهین آمیز صدا بزند و بخواند و یا نام ببرد.
راستی موثرترین عوامل ایجاد بهترین روابط دوستانه در میان جامعه را امیر مؤمنان در این جملات آورده و با بکار گرفتن این دستورات عالیه همای سعادت و خوشبختی بر سر جامعه سایه خواهد افکند.
عجب
(و اعلم ان الاعجاب ضد الصواب و افه الالباب)
«و بدان که اعجاب به نفس و از خود راضی بودن ضد درستی و رشد است، و خود افت عقول و درایتها میباشد»
اری! از خود راضی بودن و خود را خوب دیدن ضد درستی است و خلاصه این حالت، عین نادرستی است و خلاف رشد و صلاح آدمی میباشد بزرگترین آفت عقل همان اعجاب بنفس است، عقل آدمی بر اثر اعجاب بنفس آفت زده میشود و از پای در میآید و نورانیت خرد انسانی بر اثر اعجب زائل میگردد و ظلمات و تاریکی، محیط عقل و فکر و نظر آدمی را فرا میگیرد.
انسان بر اثر عجب، آنچنان ظلمانی میشود و به قهقرا میرود که در عین نادانی و با وجود آنکه مظهر جهل است خود را حکیم دوران و مجمع فضائل و کمالات میبیند و نه تنها در پی رفع جهل خود برنمیآید و مجهولات خویش را از رهگذر تعلم و فراگیری و سؤال و پرسش تبدیل به معلومات نمیکند که متوقع است
از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل شده که حضرت موسی به شیطان فرمود: «اخبرنی بالذنب الذی اذا اذنبه ابن آدم ساتخوذت علیه»؟ به من بگو کدام گناه است که هر زمان آدمی آنرا انجام داد تو بر او غلبه خواهی یافت؟
شیطان گفت: «اذا اعجبته نفسه و استکثر عمله و صغر فی عینه ذنبه»[۱۲۱]هنگامی که اعجاب به نفس پیدا کرده، کار خوب خود را بزرگ بشمرد و گناهش در نظرش کوچک جلوه کند.
از یکی از دو امام- امام باقر یا امام صادق علیهالسلام- نقل شده که دو نفر وارد مسجد شدند یکی عابد و دیگری فاسق ولی بیرون رفتند در حالی که شخص فاسق، مؤمنی راستین و صدیق شده و عابد، فاسق گردیده بود و این بدان جهت بود که عابد، داخل میشد در حالی که به عبادت خود میبالید و دلخوش بود و فکرش در این جهت دور میزد و اندیشهی فاسق در پشیمانی بر فسقش بود و از خداوند از گناهانی که انجام داده بود طلب غفران میکرد.[۱۲۲].
حضرت صادق علیهالسلام میفرماید: عالمی به نزد عابدی آمد و به او گفت: نماز تو چگونه است؟ عابد گفت: آیا از نماز شخصی مثل من پرسش میشود؟ و حال آنکه من از فلان زمان عبادت خدا میکنم. عالم گفت: گریه تو چگونه است؟ عابد پاسخ داد: آنچنان گریه میکنم که اشکم جاری میشود عالم گفت: اگر بخندی و خائف باشی بهتر از این گریه است در حالیکه به گریه و عمل خود شادمانی و میبالی. به راستی که انسان مدل- کسی که به عمل خود شادی میکند و میبالد- هیچ چیز از عمل او بالا نخواهد رفت. [۱۲۳].
حضرت صادق علیهالسلام میفرماید: «من دخله العجب هلک»[۱۲۴] کسی که عجب و خود بینی در وجودش راه یافت هلاک خواهد گردید.
سخت کوشی
(فاسع فی کدحک)[۱۲۵] «پس سعی و کوشش کن در حرکت و تلاش خودت»
بعضی معنی کردهاند که در تلاش امور معاش و زندگی خود کوشا باش.
ابن ابی الحدید گوید مراد از کدح مالی است که انسان با تلاش و زحمت به دست آورده، و مقصود از سعی در آن، انفاق کردن آن است.
ممکن است مقصود امام علیهالسلام این باشد که در حرکت و تلاشی که بسوی خدا داری سعی و جدیت داشته باش و خلاصه شب و روز حرکت کن و آنی فرو گزار نکرده و مسامحه و سهل انگاری روا مدار، با تمام وجودت بکوش و با همهی توان و قدرتت جلو برو، فرصت از دست مده و جریان را دست کم نگیر. باشد که به جائی برسی و به محبوب واقعی راهی بیآبی و راه پر از دست انداز را پشت سربگذاری و بگذری.
آری «یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه»[۱۲۶] ای انسان! تو با رنج و تلاش به سوی پروردگارت رهسپاری پس او را ملاقات خواهی کرد.
پرهیز از ثروت اندوزی
(و لا تکن خازنا لغیرک)
«خزینه دار از برای غیر خودت نباش»
گروهی در زندگی فکر و اندیشهای جز جمعآوری مال ندارند سختترین تلاشها را کرده و دشوارترین شرائط و کارها را تحمل مینمایند ولی کمترین انفاق و بذل و بخششی نمیکنند و گاهی خودشان نیز از آن نخورده و بهرهای نمیبرند میروند و همهی این اموال را برای دیگران میگذارند و بدین ترتیب کار این گروه، انبار داری و خزینه داری، محافظت و نگهداری اموال برای دیگران است و در حقیقت
فقط زحمت، ناراحتی، دلهره و اضطراب، حاصل عمر اینها بوده و گرنه خود از این اموال، نصیبی نداشتهاند و خوشی آن از برای دیگران است.
ای کاش انسان بجای اندوختن مال و ثروت برای فرزندان، تقوی و ادب و فضائل را برای آنان بیندوزد.
شخصی مال فراوانی به دست آورد. به او گفته شد خوب است که این اموال را برای فرزندانت بعد از خود ذخیره کنی او در پاسخ گفت: لیکن من این اموال را برای خودم ذخیره کرده و پروردگارم را برای فرزندانم ذخیره مینمایم. [۱۲۷].
خشوع در برابر خدای تعالی
(و انا انت هدیت لقصدک فکن اخشع ما تکون لربک)
«و زمانی که به راه راست و صحیح خود هدایت یافتی پس در خاشعترین حالات از برای پروردگارت بوده باش»
آری بزرگترین نعمت الهی هدایت است و راه یافتن و پیدا کردن طریق صلاح و رشد، عظیمترین لطف و رحمتی است که از سوی خداوند به انسان میرسد و از اینرو صبح و شب از خدا میخواهیم که ما را به راه راست هدایت فرماید و با جملهی مبارکه «اهدنا الصراط المستقیم» از خداوند، طلب هدایت میکنیم، اکنون که نعمت هدایت، اینچنین پایگاه رفیعی دارد و از اهمیت این چنینی بر خوردار است، باید قدر آن را دانسته و شکر آن را بجای آورد؛ و سپاس این نعمت عظیم، خشوع کامل از برای ذات لایزال الهی است، خشوع و تواضع دل، بطوری که همهی اعضا و جوارح از برای خداوند خضوع کنند و تسلیم بی چون و چرای اراده الله تبارک و تعالی گردند. زیرا مسیر الی الله پیچ و خمها دارد و اشخاص زیادی در وسط راه به انحراف افتادند، و هر قسمتی از معارف و امور دینی این خطر را دارد.
و اینجاست که امام حسین علیهالسلام بزرگترین عارف بالله در دعای روز عرفه از نعمت هدایت الهی یاد کرده و میگویند: «انت الذی هدیت»، خدایا تو بودی که هدایت فرمودی؛ و حالت خشوع آن بزرگوار بحدی بود که ناظران گفتهاند در خلال خواندن این دعای شریف، آنچنان اشک از دیدگانشان جاری بود که گویا سر مشک را باز کردهاند.
راه آخرت و نیازهای آن
راه طولانی و سخت
(و اعلم ان امامک طریقا ذا مسافه بعیده و مشقه و آنه لا غنیبک فیه عن حسن الارتیاد و قدر بلاغک من الزاد مع خفه الظهر)
«و بدان که در جلو تو راهی است که مسافت و فاصلهی زیاد و رنج شدید دارد نیز بدان که برای تو بینیازی نیست از نیکو طلب کردن و از مقدار کافی زاد و توشه که تو را به منزل برساند با سبک بودن پشت تو- از بار گناهان»
در این قسمت، افکار را به سه نکته توجه داده و روی دانستن این سه مطلب تأکید دارند:
۱- اینکه در جلو آدمی راهی دور و دراز، سهمناک، پر رنج و ناراحتکننده است؛ و این نکته را در موارد دیگر از نهجالبلاغه و غیر آن تذکر دادهاند از جمله در یکجا میفرمایند: «فان امامکم عقبه کئودا و منازل مخفوه مهوله..» در جلو روی شما
گردنهای مشکل و رنج آور، و منازلی هراس آور و هولناک میباشد؛ و با لحاظ اینکه این خبرهای موحش و بیم آور را کسی میدهد که به تمام پیچ و خمهای این راه، آشنائی کامل دارد کسی که خود میفرمود: من به طرق و راههای آسمانها عارف ترم تا راههای زمین؛ بنابراین باید این خبر در درون انسانها طوفانی به پا کرده و تحولی ایجاد نماید.
۲- چارهای نیست جز اینکه انسان به خوبی در مقام طلب بر آمده، چاره جوئی کند و مقدار کافی و لازم- نه ناقص و نارسا- از زاد و توشهی راه را فراهم آورد.
۳- باید سبکبار شد و پشت خود را از ثقل و سنگینی گناهانی خالی نمود.
اتفاقاً هر سه مطلب، محصوص و ملموس انسان است آیا در پیش داشتن این سفر پر خوف و خطر قابل انکار است؟ و آیا جریان این سفر از سایر سفرها مستثنی و جدا است که در اسفار دیگر به نسبت دوری و نزدیکی راه، تهیهی وسائل و آلات و ابزار بکنیم و گرنه در وسط راه خواهیم ماند و خردمندان ما را بر عدم توجه و عدم آمادگی برای سفر، ملامت و سرزنش میکنند اما این سفر حاجت به وسائل و آلات و ابزار لازم نداشته باشد، و بتوان با دست خالی رو به راه گذاشت؟.
بنابراین باید آماده شد و آنچه در این سفر هولناک لازم بوده و تأمین سعادت و نجات آدمی را میکند باید فراهم آورد و مخصوصاً روی کلمهی (بلاغ) باید سخت اتکاء نمود و دقت کرد که چه مقدار توشه میتواند ما را به مقصد برساند و طوری نشود که وسط راه بمانیم و هیچ دادرسی هم نباشد.
و آیا در سفرهای معمولی سبکبار بودن خوب است زیرا دست و پای انسان باز است و خوب میتواند حرکت کند و به جلو برود و لیکن در این سفر، سبک باران بودن لازم نیست؟ آیا کوله بار سنگینی از گناهان بر دوش انسان باشد او را از نفس نمیاندازد و از پیمودن راه، باز نمیدارد؟
وبال بودن گناهان
(فلا تحملن علی ظهرک فوق طاقتک فیکون ثقل ذلک و بالا علیک)
«پس بیشتر از مقدار توانائیت بار بر پشت خود حمل مده که سنگینی آن وخامت روزگار تو باشد»
گناه طبعاً بد است و کم هم زیاد میباشد ولی در عین حال، حساب گناهان بسیار، غیر از حساب گناهان کم و نادرست است. گناهان فراوان باری کمر شکن است و انسان را بر اثر فشار و سنگینی، از رسیدن به مقاصد عالیه و درک حضور پروردگار و اولیاء دین باز میدارد و خلاصه آدمی در وسط راه، وا مانده میشود و از حرکت باز میماند.
سبکبار میتواند پرواز نموده، به اوج کمال برسد و درک مراتب عالیه نماید. اما گناهان بسیار و رویهم انباشته، موجب توقف انسان و عجز و ناتوانی او از حرکت است و در نتیجه، سوء عاقبت برای انسان میآورد و او را به هلاکت و رسوائی میکشاند.
حامل توشههای راه
(و اذا وجدت من اهل الفاقه من یحمل لک زادک الی یوم القیامه فیوافیک به غدا حیث تحتاج الیه فاغتنمه و حمله ایاه و اکثر من تزویده و انت قادر علیک فعلک تطلبه فلا تجده)
«و هنگامی که از طبقات تهیدست و مستند، کسی را یافتی که زاد راه تو را بسوی روی قیامت حمل کرده و بدوش بکشد، و فردای قیامت همان زمان که سخت به آن نیاز داری، سالم و دست نخورده آن را به تو برگردانیده، به دست تو بدهد پس وجود او را غنیمت شمرده، بیدرنگ زاد راهت را بر دوش او بگذار و هر چه میتوانی وسائل بیشتری را با او بفرست که اکنون تو بر این کار قدرت داری و توانائی، چه بسا که بعداً او را طلب کنی و لیکن دیگر او را نیابی و دسترسی به او پیدا نکنی»
در این جملات، لطافت و ظرافتی به کار رفته که به جد قابل توجه و در خور هرگونه تحسین و تقدیر است زیرا در برداشت امام امیرالمؤمنین علیهالسلام شخص فقیر و مستمندی که به سوی انسان میآید تا از او چیزی طلب کند، در حقیقت برای خدمت کردن به او آمده، او میآید تا داوطلبانه بار ما را به دوش بگیرد و با کمال علاقه و صمیمیت آن را به نزل برساند. این در دید قاصر و کوتاه بین ماست که شخص فقیر را وجودی مهمل، عاطل و باطل و بالاتر که او را را مزاحم میدانیم، در دید امام علی علیهالسلام او عنصری خدمتگذار است که برای خوشبخت کردن ما رو به ما میآورد.
او رنج و زحمت بدوش کشیدن بار و زاد و توشهی ما را از دوش ما بر میدارد و بسوی موعد ما که روز قیامت است حمل میدهد و در ساعتی که شدیدترین ساعات است و آدمی، سخت نیازمند به وسائل است آورده و تحویل میدهد پس اعانت و کمک به مستمندان در دید ظاهری، انفاق کردن و کمک نمودن به آنان است و لیکن در دیدگاه واقعیت، مطلب به عکس است، در این نظر میبینیم این شخص فقیر و تهیدست دارد به ما کمک میکند و مشکل ما را حل مینماید در دید ظاهر بینان، کمککننده، منت بر شخص مستمند دارد ولی در دین واقع بینان، فقیری که چیزی را دریافت کرده او منت دارد.
بنظر مادی، مالی را که به فقیر میدهیم به او دادهایم و از دست ما رفته ولی در نظرالهی، این یک حساب پسانداز است که بوسیله آن شخص فقیر برای ما باز میشود و مهمتر آنکه در مواقع ضروری که انسان سخت حاجتمند و گرفتار است و رو به هر کسی میآورد و دردش درمان نمیشود از آن حساب پسانداز استفاده و برداشت کرده خود را از عذاب الیم الهی رهانیده و نجات میدهد.
بلکه عبارات امام علیهالسلام بالاتر از این را افاده میکند زیرا با جملهی (یوافیک) میرساند که او خود میآید و محمولهای را که به او سپرده و بر دوشش نهاده بودی بصورت کامل به دست شما میدهد. حال ببینید که در آن لحظات طاقت فرسا که احدی به یاد انسان نبوده و هیچکس او را پناه نمیدهد چقدر این منظره، خوشحالکننده و نشاط
انگیز است که ناگهان بنگرد یک کسی آمده تحفهای در برابر او میگذارد و میگوید:
این همان کمکی است که در دنیا به من کردی و پولی است که به من دادی اینک آوردهام تا به شما برگردانم.
راستی که انسان از اداء مطلب در کلمات امیرالمؤمنین علیهالسلام بدین صورت عالی و از کشف حقیقت قضیهی انفاق و احسان به مردم، مبتهج میشود و به نشاط میآید و همهی وجود انسان را سرور و خرمی فرامیگیرد.
در مکتب تربیتی امیرالمؤمنین باید وجود آن مستمندی که رو به ما آورده و چشم به احسان ما دوخته است غنیمت شمرد و بر او احسنت و آفرین گفت و از خدمت بی شائبه و مخلصانهی او تشکر و سپاسگزاری نمود.
به جد میگویم که چنینی منطق جالب و افتخار آفرینی در هیچ مکتبی به چشم نمیخورد و از هیچ رهبر انسان دوستی نشنیده و نخواهیم شنید.
امام علی بن الحسین زین العابدین علیهالسلام همین منطق آسمانی و پر افتخار را تعقیب میفرمود و همین برداشت عالی را از انفاق به فرا داشت.
علی بن عیسی اربلی محدث و مورخ نامی، نقل کرده که: کان اذا اتاه السائل یقول: «مرحبا بمن یحمل لی زادی الی الاخره»[۱۲۸].
هنگامی که سائل و مستندی به نزد امام زین العابدین علیهالسلام میآمد میفرمودند: آفرین و خوش آمد کسی که زاد و توشهی مرا برای من به سوی آخرت، حمل میدهد.
مطلب دیگری که در عبارت فوق به کار رفته این است که میفرماید: «فلعلک تطلبه و لا تجده». این جمله اشاره به این است که اگر غنیمت نشمردی و به مستمند درخواست کنندهای که روی به تو آورده اعانت ننمودی او میرود و تو را رها میکند ممکن است کار او از جای دیگر اصلاح شود ولی تو اولاً که از این فیض فعلاً محروم شدی و ثانیاً چه بسا که بعد عواطفت زنده شود و پی به بدی و زشتی کار خود ببری که
تو انسانی و از آهن و چدن و سنگ ساخته نشدهای امکان دارد به خود آئی و بخواهی جبران کنی لیکن دیگر او را هرگز نیابی. آری امکان دارد که او از نزد تو که رفت وداع تن کرده از دنیا برود و این لحظات قیمتی و پر بها را که تو میتوانستی بخوبی درک کنی و دل او را به دست بیاوری بکلی تمام شود وقتی او مرد دیگر چگونه میتوانی او را بیآبی تا جبران مافات کنی؟ و ممکن است بجائی برود که دیگر برای ابد چشم تو، به او نخورد و تو بخود آمده باشی و در پی او به هر سو بروی و او را پیدا نکنی؛ و در آنوقت، خدا میداند که انسان دچار چه فشار روحی خواهی شد.
دوستی از دوستان، راجع به جوان محترمی که در زمان فشار شاه خائن گرفتار شده و تحت تعقیب بود و عاقبت هم به چنگال آن دژ خیم افتاده، شربت شهادت نوشید نقل میکرد آن جوان را در تهران دیدم سوابق آشنائی و دوستی، موجب شد که در نزد من از گرفتاریها سخن بگوید او از تحت تعقیب بودن خو سخن گفت و اینکه نمیتواند به راحتی بیرون بیاید لذا احیانی آنهم گوشه و کنارها برای مدت کم و انجام کار لازم از محل سکونت خود خارج میشود و به همین اندازه، اکتفا میکند؛ و خلاصه از هم جدا شدیم بعد من به فکر فرورفتن که او در این گرفتاریها که قهراً از تلاش زندگی مانده و جرات بیرون آمدن ندارد آیا گرفتاری مادی نداشت و اظهار نکرد؟ من چرا آن زمان به این فکر نیفتاده و کمکی به او نکردم؟! و این مطلب از آن وقت مرا ناراحت میسازد.
آری دین فقیر و اظهار حاجت حاجتمند، غنیمت است باید آن را مغتنم شمرد و از این زمینه قدر دانی نمود و کاری کرد. خوب توجه کنید که روی آوردن حاجتمند به انسان، در دیدگاه امیرالمؤمنین طوری قلمداد میشود که گویا زمینه احراز یک منفعت سرشار و یک معامله پر در آمدی است که میفرماید قدر بدان و غنیمت بشمار؛ و بعد اضافه میفرماید که چه بسا بعداً او را طلب کنی و دیگر او را نیابی؛ و حقیقت همین است زیرا این زمینهی تجارت باقی و سود و در آمد پایان نیافتنی است و نباید آن را به آسانی از دست داد.
(و اغتنم من استقرضک فی حال عناک لیجعل قضاء ذلک فی یوم عسرتک)
«و غنیمت بشمار کسی را که از تو در حالت غنا و بینیاز تو وام میطلبد و قرض میخواهد تا آن را به تو در روز عسر و تنگدستیت ادا کند»
در مواردی از قرآن کریم و نهجالبلاغه، رسیدگی به حال فقرا و تهیدستان و کمک و اعانت به آنان، قرض به خدا قلمداد شده است و در این مورد آن را بعنوان قرض به همان شخصی که به او کمک شده یاد میشود. آری! در دید ظاهر بینان کم بینش مبلغی را که به فقیر و مستمندی میدهیم کمک ما به اوست که از کف ما میرود و بلا عوض است و از اینرو در دادن آن مبلغ، مماکسه کرده و به حداقل و دست کم آن اکتفا مینمائیم و لیکن از نظر دور اندیش امام عارفان امیرالمؤمنین علیهالسلام چنین نیست بلکه آن شخص، قرض گیرنده و این مبلغ، وامی از ما در نزد اوست و قاعدهی قرض رد و آن شخص، قرض گیرنده و این مبلغ، وامی از ما در نزد اوست و قاعدهی قرض رد و بدل شدن شیء یا مبلغی پول است، دهندهی آن وجه مثلاً الان داده و در آتیه پس میگیرد و خلاصه حساب از دست رفتن ندارد؛ بنابراین این باید به شخص مستمندی که مورد کمک ما واقع میشود به چشم وام گیرنده بنگریم نه اینکه کمک خود را به او مجانی و بلا عوض بدانیم.
مهمتر آنکه اوضاع و احوال، در حال قرض دهنده اثر به سزا دارد و اگر روزی که انسان قرض میدهد در حال غنا و بینیازی و در کمال رفاه و وسعت زندگی باشد ولی اتفاقاً روز اداء آن قرض، وی در شدت حال و در تنگنای زندگی بوده و اوضاع او کاملاً بهم خورده باشد و در این حال بدهکار بیاید و مبلغی را که از او قرض گرفته بوده بیاورد یک دنیا نشاط و شادی بار میآورد. اتفاقاً کمکهای افراد متمکن به فقرا و تنگدستان، قرضی است که به آنان میدهند و آن قرض گیرندگان در روزی آن قرض را میپردازند که انسان در منتهای گرفتاری و سختی است و مورد هجوم طوفان بلا و درد و رنج قرار گرفته که ناگهان در میان این عسرت و شدت و سختی و گرفتاری وام
مزبور به وی بر میگردد، و کدام عسرت و سختی بیشتر و شدیدتر از دشواریهای جانگاه روز قیامت است که این وامها به دست انسان میرسد پس فی الحقیقه آن انفاقها و داد و دهشها پس اندازی است که در وقت نیاز، از آن استفاده میشود.
خوانندگان عزیز! اگر در جملهی اذا وحدت من اهل الفاقه... آنطور چهرهی زیبا و دوست داشتنی از شخص فقیر و سائل درست کردند در این جمله نیز این چنین چهرهی درخشان و محبوب و آبرومندی را برای او میسازند و خلاصه در خلال این دو فراز، شخصیت فقرا و اهل حاجت را در نهایت افتخار و سر بلندی جلوه داده و بطوری آنان را در دیدهها محترم کردند که متمکنین نه تنها از آنان گریزان نباشند که کوبه کو در طلب آنها بگردند تا به آنان کمکهای بیدریغ بنمایند.
از کلام ابن ابی الحدید بر میآید که ضمیر تطلبه و تجده، را به مال بر گردانده یعنی الان بفقرا بده و زیاد هم بده که چه بسا بعداً مال خود را طلب کنی و نیابی یعنی از دست تو برود.
و اضافه میکنیم که در رابطه با فقرا و نیازمندان دو مرتبه تعبیر (اغتنم) فرمود یعنی غنیمت بشمار و قدر بدان. دو مرتبه از وضع آنروزی سخن گفتند که عکس العمل این کمکها و انفاقها به انسان باز میگردد یک بار فرمود: حیث تحتاج الیه؛ و دیگر بار فرمود:
یوم عسرتک. آنروز، تو حاجت داری و روز عسرت و تنگدستی تو است؛ و اینها همه برای ترسیم ارزش انفاق به فقرا و مستمندان و اثر چشمگیر آن است؛ و خلاصه بدین ترتیب پیروان خود را در راه کمک و حمایت به تهی دستان تشویق فرموده و بسیج مینماید.
اکنون صاحبان ثروت و ارباب تمکن برای روز حاجت و آتیه بسیار سخت و دشوار خود یعنی روز قیامت اندوختهای کنند و زندگی به هم خورده و بی سر و سامان فقرا و گرفتاران را نوائی بخشیده وبرای اصلاح آن اقدامی نمایند.
سبک باران در سفر آخرت
(و اعلم ان امامک عقبه کوودا المخف فیها احسن حالا من المثقل و المبطی علیها اقبح حالا من المسرع و ان مهبطک بها لا محاله علی جنه او علی نار)
«و بدان که در جلو تو گردنهای بسیار سخت و دشوار است که سبکبار در این عقبه، نیکو حالتر از سنگین بار است و حال کند رفتار بر این عقبه، زشتتر از شتابان میباشد و نیز بدان که فرودگاه تو یا عبور از این گردنه بناچار یا بر بهشت است یا بر دوزخ»
آری سبکباران سبکبالند و مانعی از حرکت و عروج به مقامات معنوی ندارند چنانکه در جریانات این جهان نیز مطلب از همین قرار است.
حریقی در مدائن واقع شد، سلمان شمشیر و قرآن خود را برداشت و از شهر خارج گردید و گفت: هکذا نجی المخفون[۱۲۹] سبک باران اینچنین نجات یافته و از ورطهی بلا رها میگردند.
و از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که: «نجا المخفون»[۱۳۰] و در کلمات حضرت امیر علیهالسلام است که «تخففوا تلحقوا»[۱۳۱] بنابراین باید کوشش کرد که سبکبار شد و راه آن را کم کردن علائق مادی، آلوده نشدن به دنیا و فرو نبردن چنگال مادیات است و خلاصه دلداده و عاشق دنیا نبودن و توجه خود را معطوف و منصرف به عالم ابدی کردن است.
مطلب دیگری که در این قسمت آمده توجه به این حقیقت است که سرانجام انسان و سرمنزل اصلی و نهائی او یا بهشت است یا دوزخ. اکنون اندوه آن گردنهی خطرناک و دشوار از یک سو. معلوم نبودن پایان کار و فرودگاه اصلی انسان از دیگر سو؛ و خلاصه این اندوه بزرگی است که کمر انسان با توجه را را میشکند و باید کوشش کرد که انشاءالله سرانجام کار، بهشت باشد.
آمادهسازی منزل آخرت
(فارتد لنفسک قبل نزولک و وطی المنزل قبل حلولک)
«پس برای نفس خویشتن (عوامل نجات) را پیش از فرود آمدنت طلب کن و منزل را قبل از وارد شدنت آماده ساز»
باید پیش از فرود آمدن در منزلی آن منزل را آمادهی سکونت نمود بویژه منزلی که بعد از فرود آمدن، امکان اصلاح و ترمیم آن نباشد که اتفاقاً خانهی آخرت چنین است.
بنابراین باید پیش از انتقال از این جهان، آمادهی آن منزل گردید.
این جملات، انسان را به یاد وصیت حضرت امام حسن مجتبی علیهالسلام به جناده بن ابی امیه میاندازد که فرمود: «استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک» برای سفرت مستعد باش و پیش از نزول اجلت زاد و توشهی خود را فراهم ساز.
انقطاع عمل در آخرت
(فلیس بعد الموت مستعتب و لاالی الدنیا منصرف)
«پس بعد از مرگ، راهی برای طلب خشنودی خدا نبوده و بسوی دنیا بازگشتی نمیباشد»
این دو جمله، رد مقام تعلیل مطالب قبلی است که اگر گفتیم باید پیش از مرگ آماده شد و کاری کرد برای این جهت است که تا انسان نمرده و پرده از جلو چشمانش برداشته نشده میتواند رضای خدا را جلب کرده و در طلب خشنودی الله تعالی باشد. اما بعد از مرگ، این در بسته خواهد شد چنانکه راهی برای بازگشت به دنیا و جبران گذشته نخواهد بود.
مطلب دیگر این است که ممکن است انسان در رابطهی با وضع تباه و ناراحتکنندهی خود در عالم آخرت، دو گونه اندیشه بخود راه دهد و از یکی از این دو راه چاره جوئی کرده و خود را دلگرم سازد:
یکی اینکه با خود بگوید: در عالم آخرت بهنگامی که با خشم و غضب خدا مواجه شدم از در عذر خواهی وارد شده و رضای خدای تعالی را جلب خواهم کرد. امام بزرگوار، علی علیهالسلام، انسان را از این راه چاره، مأیوس ساخته و میفرماید: بعد از مرگ راه طلب رضا و خشنودی الهی بسته است، انسان تا در این جهان است هر اندازه هم که آلوده باشد میتواند جلب رضای خدای تعالی را بکند ولی این زندگی که پایان یافت دیگر راهی ندارد. چنانکه قرآن کریم در این باره میفرماید: «لا تعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعلمون»[۱۳۲] امروز عذر نیاورید جز این نیست که پاداش داده میشوید آنچه را که انجام میدادید؛ و نیز میفرماید: «هذا یوم لا ینطقون و لا یوذن لهم فیعتذرون»[۱۳۳] امروز روزی است که کافران (از فرط وحشت) سخن نگویند و به آنان اذن داده نخواهد شد تا اعتذار بجویند.
راه دوم اینست که با خود بگوید: اگر آنجا ممکن نشد که رضای خدا را جلب کنم به دنیا برگشته و به اعمال صالحه میپردازم.
و امام علیهالسلام راجع به اندیشهی دوم میفرماید: «و لا الی الدنیا منصرف» و هیچ راهی برای گردش از آن جهان به این جهان و بازگشت به دنیا نیست. چنانکه قرآن کریم میفرماید: «حتی اذا حضر احدهم الموت قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلاً آنها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون»[۱۳۴].
یعنی تا آنگاه وقت مرگ کسی از آنها فرا رسد از روی ندامت میگوید: بارالها مرا به دنیا بر گردان تا شاید به تدارک گذشته، عملی صالح به جا آورم ولی خطاب شود که هرگز نخواهد شد و این یک حرفی است که آن گوینده میزند و از عقب آنها عالم برزخ است تا روزی که بر انگیخته شوند.
جاذبههای ارتباط با خدا
اجازهی دعا
(و اعلم ان الذی بیده خزائن السماوات و الارض قد اذن لک فی الدعاء و تکفل لک بالاجابه و امرک ان تساله لیعطیک و تسترحمه لیرحمک)
«و بدان آن کسی که خزانههای آسمانها و زمین در دست اوست به تو اجازهی دعا و درخواست کردن را داده و برای تو تکفل و ضمانت اجابت را فرموده است و تو را امر نموده که از او درخواست کنی تا به تو عطا کند و از او طلب رحمت کنی تا بر تو رحم آورد»
آری بلاشک آن کس خداست. اوست که خزائن آسمان و زمین را در دست دارد «لله ما فی السماوات و الارض» «و له مقالید السماوات و الارض» چنین توانای بینیازی اذن دعا داده و بنابر این خداوند خود به انسان حق دعا کردن را داده است و نه تنها اجازهی دعا را صادر فرموده بلکه عهده دار اجابت هم شده و وعده داده که دعا را
مستجاب گرداند؛ و این جملهی مبارکهی: «و تکفل لک بالاجابه» اشاره به آیه کریمه است که میفرماید: «ادعونی استجب لکم»[۱۳۵]مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم.
مطلب دیگر اینکه خداوند امر فرموده که بندگان از او سؤال کنند تا عطا فرماید و از او طلب رحم کنند تا بر آنان رحم آورد و چه بسا اشارهی به آیه کریمه باشد که میفرماید: «و اسئلوا الله من فضله ان الله کان بکل شیء علیما»[۱۳۶] و خداوند را از فضلش درخواست کنید به تحقیق که خداوند دربارهی شما رحیم و مهربان است.
شکوه و زیبائی کلام و نکات ارزندهای که در این جملات بکار رفته اعجاب انگیز است. زیرا اولاً اذهان را توجه میدهد که خزائن ثروتهای آسمان و زمین در دست خداست که این خود به تنها موجب آن است که انسان از همه جا دل بر کند و روی به خداوند بیاورد زیرا چیزی در دست دیگران نیست و هر چه هست در دست اوست.
و ثانیاً او ابتدا اذن در دعا داده بلکه بدان امر کرده و بنابراین او خود اظهار تمایل به دعا و نیایش بندگان فرموده است.
و ثالثاً وعدهی اجابت داده و ضمانت کرده است که دعاها را مستجاب فرماید.
اکنون اگر از این همه لطف و احسان، درست بهرهبرداری نشود گناه کیست؟ گر گدا کاهل بود تقصیر صاحبخانه چیست؟
جریان استسقا و دعای باران از ائمه طاهرین: و علماء اعلام و دیگران نمونهای از این مطلب است.
سعید بن مسیب میگوید: سالی قحطی شد و مردم در هر طرف در طلب باران رفتند، ناگهان دیدم غلام سیاهی از مردم جدا شد و بر بالای تلی بر آمد من به جانب او رفتم، دیدم لبهای خود را حرکت میدهد هنوز دعای او تمام نشده بود که ابری در آسمان ظاهر شد، آن سیاه چون نظرش بر آن ابر افتاد خدا را حمد کرده و از آنجا حرکت نمود، باران شروع شد و به حدی بارید که گمان کردیم ما را غرق خواهد کرد.
من دنبال او رفتم دیدم داخل خانهی حضرت علی بن الحسین علیهالسلام شد پس خدمت حضرت رسیدم و عرض کردم: ای سید من در خانهی شما غلام سیاهی است منت گذاشته آن را به من بفروش. فرمود: ای سعید چرا آن را به تو نبخشم؟ پس بزرگ غلامان خود را امر فرمود که هر غلامی در خانه است به من عرضه کند او هم ایشان را جمع کرد من آن غلام را در میان آنان ندیدم، گفتم: آن را که من میخواهم در بین ایشان نیست فرمود: دیگر باقی نمانده مگر فلان میرآخور، آنگاه امر فرمود او را حاضر نمودند دیدم همان است که من میخواستم گفتم: این همان مطلوب من است حضرت به او فرمود: ای غلام! سعید مالک تو شد با او برو، آن غلام رو به من کرده و گفت: چه چیز تو را واداشت که مرا از مولایم جدا ساختی؟ گفتم این به خاطر آن چیزی است که از تو بر بالای آن تل مشاهده کرم. غلام این را که شنید دست ابتهال به درگاه خداوند بلند کرده، رو به آسمان نمود و گفت: ای پروردگار من! رازی بود ما بین تو و من اکنون که آن را فاش کردی مرا بمیران و به سوی خود ببر. پس حضرت علی بن الحسین علیهالسلام و کسانی که حاضر بودند همگی از حال آن غلام گریستند و من با حال گریان بیرون شدم، چون به منزل خویش رفتم رسول آن حضرت آمد که اگر میخواهی به جنازهی صاحبت حاضر شوی حاضر شو پس من با آن فرستاده برگشتم دیدم آن غلام در محضر آنحضرت وفات کرده است. [۱۳۷].
ارتباط مستقیم و بی واسطه
(و لم یجعل بینک و بینه من یحجبه عنک)
«و خداوند متعال کسی که او را از تو محجوب بدارد و بپوشاند قرار نداد»
صاحبان قدرت و شوکت، حکام، سلاطین، روسا و وزرا همواره حاجب و دربانی برای خود قرار میدهند ک میان مردم و آنان حجاب شده و از ورود افراد
ممانعت میکند ولی خداوند متعال که ملک الملوک و سلطان السلاطین است دارای حاجب و دربانی نیست که او را از مردم ممنوع بدارد درب این خانه همیشه باز است، روز و شب نداشته، در هر زمانی برای هر کس ورود آن آزاد است.
(و لم یجلئک الی من یشفع لک الیه)
«و تو را بسوی کسی که شفاعت و وساطت برای تو در نزد او بنماید ناچار نساخته است»
آری هر فرد انسانی خودش مستقل راه به سوی خدا دارد و نیازی به وساطت و میانجی گری کسی نیست.
عدم محرومیت از توبه
(و لم یمنعک ان اسات من التوبه)
«و اگر بدی کرده باشی تو را از توبه منع نفرموده است»
آری نه تنها منع نکرده بلکه آنان را امر و تشویق به توبه کرده و وعدهی آمرزش داده و آیات کریمهی قرانی شاهد و گواه این موضوع است.
در بعضی از نسخ، بعد از جملهی و لم یمنعک... ، و در بعضی از نسخ قبل از آن، جملهای دارد و آن این است:
(و لم یعیرک بالاثابه)
«و تو را به سبب انابه ملامت و سرزنش نفرموده است»
دیده شده که گاهی انابهکننده از ناحیهی کسی که به او پناه آورده مورد ملامت و سرزنش قرار میگیرد؛ که برو، برای چه آمدای من کاری به تو ندارم... ولی خداوند متعال هرگز انابهکننده را سرزنش نمیکند بلکه او را نوازش میفرماید.
درنگ در عذاب
(و لم یعاجلک بالنقمه)
«و در نقمت و عذاب تو شتاب نکرده است»
اگر بنا بود خداوند در کیفر و عذاب گناه کاران شتاب کند هیچ فردی باقی نمیماند و لیکن لطف و رحمتش چنان است که عجله در عذاب نمیکند.
امام علی بن الحسین علیهالسلام نیز در دعای روز جمعه در مقام مناجات با خدا میگویند. «و یا من لا یغیر النعمه و لا یبادر بالنقمه» ای که نعمت خود را تغییر نمیدهی و در عذاب شتاب نمیکنی.
بلکه باید توجه داشت که همیشه هم شتاب نکردن خداوند در عقوبت بندگان، نعمت نیست بلکه در دعای شریف شب جمعه دارد: «و انما یعجل من یخاف الفوت... و قد تعالی عن ذلک علوا کبیرا» کسی شتاب در عقوبت میکند که ترس از دست رفتن (فرصت) داشته باشد.
حفظ آبرو
(و لم یفضحک حیث الفضیحه بک اولی)
«و تو را رسوا نساخت جائیکه رسوائی شایستهی تو بود»
آری چه بسیار گناهان که یکی از آنها کافی بود که خداوند بخاطر آن انسان را رسوا سازد از ما سرزده و میزند ولی لطف الهی طوری است که پرده پوشی کرده و رسوا نمیسازد (یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح).
البته نباید از این مطلب سوء استفاده کرد بلکه باید وحشت داشت که یکباره خداوند، انسان را مفتضح و رسوا ساخته و ناگهان پرده از کار انسان کنار برود.
آسان پذیری توبه
(و لم یشدد علیک فی قبول الانابه)
«و بر تو در پذیرش انابه و رجوع به دربارش سخت نگرفته است»
آری سخت نگرفته بلکه آسان گردانیده که ره زمان بندگان بخواهند به در خانهاش بازگشت کنند، بر ایشان میسر است.
درست بر خلاف وضع و برنامهی ملوک و پادشاهان که دربارهی کسی که خلافی کرده باشد و بخواهد بر گردد بسیار سخت میگیرند، ولی خداوند متعال جریان را بسیار سهل و آسان گردانیده و امکانات و تسهیلات فراوانی را فراهم آورده است.
دریغ از جریمه
(و لم ینقاشک بالجریمه)
«و سبب گناه و خلافی که از تو سرزد تو را در تنگنا و مداقه حساب قرار نداد»
این قدرتمندان مادیاند که برای بقاء خود احتیاط کاری کرده و کسی را که مرتکب خلافی شد سخت مورد مناقشه و مداقه قرار داده و دقیقاً به تمام کارها و برنامههای او میرسند و روی هر کدام حساب میکنند، و لیکن خداوند چنین نیست.
نا امید نساختن
(و لم یویسک من الرحمه)
«و تو را از رحمت خود نومید نگردانید»
خداوند در یاس را بکلی مسدود ساخته و جلو نومیدی را گرفته و حتی آن را گناهی بزرگ دانسته است و برای آنکه گناهکاری دچار یاس زدگی نشود فرموده است: «قل یا عبادی الذی اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا آنه هو الغفور الرحیم...»[۱۳۸].
ای بندگان که بر نفس خود اسراف کردهاید مأیوس از رحمت خداوند نباشید راستی خداوند، همه گناهان را میآمرزد که او آمرزندهی مهربان است.
و در جای دیگر فرموده: «آنه لا ییاس من روحالله الا القوم الکافرون»[۱۳۹] راستی که از رحمت خداوند مأیوس نمیشود جز مردمان کافر.
محاسبه توبه بعنوان حسنه
(بل جعل نزوعک عن الذنب حسنه)
«بلکه بر کنده شدن تو را از گناه، حسنه قرار داده است»
در قرآن کریم میخوانیم که بعد از ذکر توبه میفرماید: «فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات»[۱۴۰].
آنان که توبه کردند خداوند گناهانشان را تبدیل به حسنات خواهد فرمود پس همین برگشتن به سوی خدا موجب آنست که حتی گناهان تبدیل به حسنات گردد.
هر چند به نظر میرسد کلام حضرت امیر مطلب دیگری را میفهماند و آن اینست که خود توبه و بازگشت انسان حسنه است.
افزایش حسنات
(و حسب سیئتک واحده و حسب حسنتک عشرا)
«و سیئه و گناه تو را یکی، و حسنه و عمل صالح تو را ده برابر به شمار آورده است»
این جمله اقتباس از قرآن کریم شده که میفرماید: «من جاء بالحسنه قله عشر امثالها و من جاء بالسیئه فلا یجری الا مثلها»[۱۴۱].
و بر پایهی همین اساس، نوادهی علی بن ابی طالب، علی بن الحسین، علیهالسلام فرمودهاند: «یا سواتاه لمن غلبت احداته عشراته». [۱۴۲] بدا بحال کسی که یکهای او بر دههایش غالب شود.
راستی چقدر باید انسان از کاروان سعادت دور بیفتد که در عین حالیکه گناه او یکی و خوبی او ده برابر نوشته میشود مع ذلک گناهان او بیشتر و سنگینتر باشد.
فتح باب توبه
(و فتح لک باب المتاب و باب الاستعتاب- الاستیعاب-)
«و از برای تو در توبه و بازگشت و درب طلب خشنودی خود خود را گشوده است»
راستی چه در رحمتی است که خداوند به روی بندگانش باز کرده است.
جملهی فوق، انسان را به یاد دعای امام زین العابدین علیهالسلام میاندازد که میگویند:
«انت الذی فتحت لعبادک باب الی عفوک سمیته التوبه و قلب توبوا الی الله توبه نصوحا فما عذر من اغفل دخول الباب بعد فتحه»[۱۴۳] ضمناً در بعضی از نسخ نهجالبلاغه کلمه دوم را ندارد و نسخی هم که دارند مختلفند در بعضی باب الاستعتاب ضبط شده و در بعضی باب الاستیعاب اکنون بنابر اینکه استعتاب باشد یعنی طلب رضا و خشنودی خدای کردن و اگر استیعاب باشد ممکن است به معنی فراگیری باشد یعنی رحمت فراگیر حضرت رب العالمین.
شنیدن صدای بندگان
(فاذا نادیته سمع نداءک و اذا ناجیته علم نجواک)
«پس هنگامی که او را ندا کنی نداء تو را میشنود و چون با او راز گوئی به راز گوئی تو آگاهی دارد»
فریادهای عجز و ناتوانی بندگان به دربار الهی بی جواب نمیماند بلکه مورد اجابت پروردگار بزرگ خواهد بود چنانکه زمزمههای عاشقانهی دلدادگان الله تعالی نادیده و ناشنیده گرفته نخواهد شد، و خداوند متعال عالم به این حالات معنوی و شکوهمند است و رحمت بیکران خود را شامل حال صاحبان این حالات خواهد فرمود.
و این هر دو مطلب در قرآن کریم آمده است: در مورد اول میفرماید: «ان ربی سمیع الدعاء»[۱۴۴] هر آینه پروردگار من شنونده و اجابت کنندهی دعاست و در مورد دوم میفرماید «آنه یعلم السر و اخفی»[۱۴۵]تحقیقا او میداند راز را و مخفیتر از راز را.
امکان ابلاغ درخواستها
(فاقصیت الیه بحاجتک و ابثثته ذات نفسک و شکوت الیه هموک و استکشفته کروبک و استعنته علی امورک)
«پس حاجب و درخواست خودت را به ساحت مقدس و ذات لایزال او میرسانی و آنچه را که در درون داری برای او منتشر ساخته و آشکار مینمائی و از اندوه و غصههایت بسوی او شکایت میکنی و بر طرف شدن گرفتاریهایت را از او میطلبی و بر امور و مشکلات زندگیت از او یاری میخواهی»
آری لطف و رحمت واصعهی خداوند به بندگانش همهی این امور را در پی دارد، انسانها در جهان، بیپناه نیستند، نقطهی امید دارند هرگز احساس غربت و بد بختی نکرده و در مواقع مشکلهی زندگی به بهترین پناهگاه رو میآورند. دردها و مصائبی را که نمیتوان با هر کسی رد میان گذاشت به آسانی و بدون هیچ حاجب و مانعی میتوان با ذات لایزال او در میان گذاشت و مشکلاتی که از نظر ظاهر، قابل حل نیست با لطف و رحمت الهی حل و آسان میگردد و بدین ترتیب، انسان بر دشواریها و حوادث تلخ
و مهمات امور، فائق و غالب خواهد گردید، و بالاخره بندگان مرتبط با خدا هرگز در زندگی دچار شکست نشده و از پا در نمیآیند و درماندگی و حقارت در زندگی آنان راه ندارد.
آنان به یاد خدا دلگرم بوده و بهترین محرم اسرار داند، خداوند بزرگترین تکیه گاه و دلنواز آنان است.
اکنون باید انسانها از این افتخار بزرگ و از این موقعیت افتخار آمیز قدردانی کنند و این فرصت را از دست نداده و ضایع ننمایند.
انسانی که میتواند با خدا د راه و رابطه باشد و اسرار درون خود را با ذات لایزال او در میان گذارده و حل مشکلات و رفع گرفتاریهای خود را بدین طریق بنماید شایسته نیست که دل به غیر خدا ببندد و روابط و اتصالات خود را از آن کانون فیض و رحمت بگسلد و دیگران را بدل و بجای خداوند بپذیرد.
نامحدود بودن در دعا
(و سالته من خزائن رحمه ما لا یقدر علی اعطئه غیره من زیاده الاعمار و صحه الابدان وسعه الارزاق)
«و از خزینههای رحمت او چیزهائی را که غیر از خدا توان اعطاء آن را ندار مانند زیادتی عمر و سلامت بدن و وسعت رزق، درخواست میکنی»
در این قسمت، افکار را متوجه به نکاتی میکنند: یکی اینکه بندگان به هنگام طلب حاجب، متصل به خزانههائی زوال ناپذیر از رحمت الهی شده و از آنها بهره میگیرند.
مطلب دیگر آنکه حوائج و خواستههای انسان، فقط در دست خداست، و جز او کسی را توانائی انجام حوائج و مقاصد حاجتمندان نیست، و این خود موجب انقطاع انسان به سوی خدای تعالی است.
و سومین مطلب این است که حوائج بندگان، بیشتر بر محور سه مطلب دور میزند: یکی طول عمر و دیگری سلامت بدن و دیگر وسعت در رزق، و بلاشک اینها همه از نعمتهای بزرگ الهی است که به انسانها ارزانی میدارد.
اعطاء کلیدهای خزائن
(ثم جعل فی یدیک مفاتیح خزائنه بما اذن لک فیه من مسالته فتمی شئت استفتحت بالدعاء ابواب نعمته و استمطرت شآبیب رحمته)
«سپس کلیدهای خزائن خود را در دست تو قرار داد بدین ترتیب که اذن سؤال و درخواست از حضرتش را به تو داد پس هر گاه خواستی درهای نعمت او را بوسیلهی دعا و نیایش گشوده و درخواست فروریختن بارانهای پیاپی رحمت او ا مینمائی»
در جملات پیشین، از خزائن رحمت الهی سخن به میان آمد و در این جملات، از کلیدهای آن خزائن، سخن میگویند؛ و در یک کلمه میفرمایند که کلید آن خزائن رحمت، دعاست. دعاکننده کلید به درای خزاین الهی میاندازد و آن درهای را باز میکند گشودن درهای خزاین الهی دشوار نیست با دعا و نیایش، آن درها بروی آدمی گشوده خواهد شود.
و اکنون اهل دعا موضع رفیع و مقام بلند خود را شناخته و ارزش خود را درک کنند در ارزیابی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام دعا کنندگان، کلید داران خزاین رحمت الهیاند.
مهمتر آنکه این ورود و ملاقات و این دستیابی ب خزائن رحمت پروردگار محدود به زمان خاصی نیست. شب و روز ندارد صبح و ظهر و عصر ندارد زمستان و تابستان و سایر فصول ندارد از طرف خداوند ۸ به طور تمام وقت. آمادگی پذیرش هست. این مائیم که باید انتخاب کنیم، اینجا اطلاع قبلی و اذن و اجازهی پیشین
نمیخواهد برای ورود و بار یافتن دریای مرکز رحمت، ممانعتی نیست عذر و بهانه نمیآورند و فردا نکرده انسان را حیران و سرگردان نمینمایند. این انسان ضعیف و ناتوان است که اگر قدرت را در دست بگیرد ملاقاتها را محدود میکند وقت غذا خوردن میخواهد زمان آسایش و استراحت لازم دارد، سرگرم شده به کار یکی، او را از رسیدگی به کار دیگری باز میدارد، گرسنگی و تشنگی، خستگی و کسالت و حب و بغض بی ملاک و حوصله نداشتن، همه، عواملی است که انسان را در توجه به دیگران محدود میسازد، و در عالم مبداء و پیشگاه مقدس الهی این عوارض نقصان آور و مادی نیست و از اینرو انسان در هر آن و لحظهای و در هر حال و وضعی میتواند رشتهی ارتباط با خدا را بر قرار کند.
اینجاست که باید گفت آنانکه از این شرائط مساعد و سراسر رحمت و لطف الهی استفاده نمیکنند بسیار بی سعادت بوده و انصافاً محروم و بدبختند و گناه و تقصیر از هیچکس جز خود آنها نیست! گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟
نهی از یاس و عوامل تأخیر یا عدم اجابت دعا
بخشش به میزان نیاز
(فلا یقنطنک ابطاو اجابته فان العطیه علی قدر النیه)
«پس کندی در اجابت، تو را نومید نسازد، زیرا که اجابت به میزان نیت است»
در اینجا اولاً از قنوط و نومیدی نهی میکنند و منشاء پیدایش نومیدی را هم بطور ضمنی آوردهاند و آن عدم اجابت دعاست که بصورت محسوس میبینیم تأخیر در اجابت دعاها در بسیاری از مواقع حالت زدگی و یاس و نومیدی را بدنبال دارد و امام بزرگوار از پیدایش چنین حالتی نهی میکنند و بعد از آن بذکر مطلب بسیار مهم و قابل توجهی میپردازند و آن، عوامل تأخیر در اجابت یا عدم اجابت است و اولین مطلبی را که در این رابطه آوردهاند این است که عطا و بخشش الهی به میزان نیست است.
و بنابراین، نیت خیر و تصمیم صحیح و انسانی، موجب تسریع در اجابت است و نیات سوء و ارادههای باطل و انگیزههای نادرست، موجب تأخیر اجابت و یا عدم اجابت خواهد گردید.
گاهی حوائج و مقاصد انسان، ناشی از یک نیست سوء و باطل است مانند کسی که از خدا خانه میخواهد زیرا دیده که رفیقش و یا برادر و دینی او خانهای وسیع و زیبا دارد و این موضوع او را به تنگ آورده و میخواهد به هر وسیلهای است یک خانهی آنچنانی را فراهم بیاورد؛ و یا گاهی از اوقات حاجت او در طریق یک امر شیطانی است مانند کسی که از خدا خانه میخواهد ولی درون او را که بررسی کنیم به این مطالب میرسیم که او خانه را برای تفاخر و برتری جوئی میخواهد و نظرش این است که در مقام مفاخره و فخر فروشی از رفیقش عقب نماند و نسبت به دیگران کمی و کاستی نداشته باشد. بسیاری از دعاها فاقد اوصاف لازم است و منشأ و مبدأ ان یا غایت و منتهای ان یک جریان شیطانی است و از اینرو به هدف اجابت نمیرسد و ما فقط خود موضوع مورد حاجت را میبینیم که امری مباح یا مستحب و مطلوب است و از اینکه آن را از خداوند خواستهایم و اجابت نشده سخت نگران و ناراحت میشویم و دیگر به مفاسدی که در آغاز این موضوع قرار گرفته و یا در رشتهی معلولات آن است و بر آن مترتب خواهد شد غفلت داریم.
و ممکن است مقصود زا کلام شریف امام علیهالسلام «ان العطیه بقدر النیه» این باشد که عطایای الهی وابستگی مستقیم به نیات انسان دارد هر اندازه انسان دارای خلوص نیت و پاکی ضمیر باشد دعاهای او را به اجابت نزدیکتر است و هر اندازه که دارای نیات شر و فاسد باشد از اجابت دورتر و فاصلهی او زیادتر میباشد. غرض آنکه ملا نیات انسانی در مطلق امور، نه در رابطه با شخص موضوع مورد حاجت، در اجابت دعاهای وی اثر مستقیم دارد و بصورت کلی باید نیات انسان اصلاح گردد و دعا کننده انسانی خوش نیت و دارای سلامت فکر باشد و به نفع جامعه و برادران و خواهران مسلمان خود بیندیشد تا هنگامی که دعا میکند مورد عنایت خداوند قرار گرفته و دعاهای او به اجابت برسد.
مرحوم سید بن طاووس میفرماید: از جملهی صفات دعا کننده این است که هنگام دعا، قلب او پاکیزه و نیتش صادق باشد و این بخار روایتی است از حضرت صادق علیهالسلام که فرمودند: مردی در بنی اسرائیل مدت سه سال خدا را میخواند که فرزندی به او عطا کند و چون دید که خداوند او را اجابت نمیکند گفت: پروردگارا آیا من از تو دورم پس صدای مرا نمیشنوی یا نزدیکم به تو ولی اجابتم نمیکنی؟ بعد شخصی به خواب او آمد و گفت: «انک تدعو الله منذ ثلث سنین بلسان بذی و قلب عدت غیر نقی و نیه غیر صادقه عن ذلک ولیتق الله قلبک و لیحسن نیتک» «تو از سه سال پیش خدا را میخوانی با زبانی زشت گو و قلبی سرکش و ناپاک و با نیتی غیر صادقانه. اکنون از اینحالت بر کنده شو و باید قلب تو تقوای خدا داشته و نیت تو در جهت خیر باشد. آن مرد بر این کارها مواظبت نمود و سپس دعا کرد و خداوند پسری به او داد.[۱۴۶] و احتمال میرود که مقصود این باشد که انسان در مقام درخواست چیزی از خدا با تمام وجود و با احساس نیازمندی، آن را از خدای تعالی طلب کند و تنها با زبان از خدا طلب حاجت، نکند و بلاشک دعائی که انسان از عمق جان کرده و با تمام وجود چیزی را از خداوند بخواهد، غیر از دعائی است که تنها با زبان باشد و دل و جان او همراهی نداشته و موضوع مورد درخواست را از خدا نخواهند.
تأخیر برای آجر بیشتر
(و ربما آخرت عنک الاجابه لیکون ذلک اعظم لاجر السائل و اجزل لعطاء الامل)
«و چه بسا که اجابت خواستههایت به تأخیر میافتد تا این تأخیر، خود موجب بزرگی آجر و پاداش درخواستکننده و فزونی عطا و بخشش امیدوار و آرزومند باشد»
دومین جهت تأخیر اجابت یا عدم اجابت، این نکته است که تأخیر در اجابت، موجب ازدیاد و افزایش آجر و پاداش دعاکننده میباشد.
آری تأخیر در اجابت یا از جهت آنکه موجب اصرار بیشتر دعاکننده شده و تأکید و تلاش او را در دعا و بندگی و عرض حاجت زیادتر خواهد کرد و یا از آن جهت که موجب دلشکستگی و تأثر خاطر دعاکننده است قهراً موجب آجر و پاداش زیادتری برای دعاکننده بوده و در نتیجه عطاء الهی دربارهی او جزیلتر و فراوانتر خواهد گردید. [۱۴۷].
تعوض با اعطاء شایستهتر
(و ربما سالت الشی فلا توتاه و اوتیت خیرا منه عاجلاً او آجلا)
«و بسا باشد که چیزی را درخواست کنی و آن چیز به تو داده نشود و بهتر از آن در این حیات زودگذر و یا در جهان ابدی به تو عطا گردد»
سومین جهت در تأخیر یا عدم اجابت دعا این است که امکان دارد خداوند، بهتر از موضوع مورد حاجت و درخواست آدمی را به او بدهد اگر چه او را از موضوع درخواست شده محروم گردانیده است، حال آن مطلب بهتر و بالاتر در این دنیا باشد یا در جهان آخرت.
چنانکه احیانا: مستمندی هنگام صبح درخواست وجهی میکند و شما به او توجهی نمیکنید و چیزی هم نمیگوئید و شاید آن سائل تهیدست از کار شما ناراحت گردد ولی هنگام ظهر، یک فرش نفیس یا یک اشرفی و یا شی عتیقهای به او میدهید. او در آن لحظه با جهانی از شادی روبرو شده و در آن وقت خود را ملامت میکند که چرا من در فاصله صبح تا ظهر آن خیالات باطل را به خود راه دادم و دربارهی این چنین انسان شریف و محترمی آن گونه اندیشیده و از او ناراحت شدم.
مثال دیگری مستأجر بی سروسامانی به شخصی روی آورده و از او درخواست میکند که یک اتاق به او اجازه داده و تحت اختیار او بگذارد صاحبخانه جواب مثبتی نمیدهد هنگام شب میآید و درخواست کنندهی اجاره را طلبیده و یکی از خانههای خود را مجانا و بلا عوض تحت اختیار او قرار میدهد و یا به او میبخشد.
اکنون آیا این عطائی که بعد انجام میشود به آن تأخیر و محرومیت از موضوع مورد درخواست نمیارزد؟!
کسی که حاجتش بر آورده نشد علاوه بر آنکه امید بر آورده شدن آن در آتیه را نباید از دست بدهد باید این فکر را هم داشته باشد که ممکن است به مطلب مورد درخواستم نرسم ولی تا زندهام به مطلب بالاتر و مهمتری که هرگز فکر دریافت آن را هم نمیکردم دست بیابم و یا بکلی در این جهان، دست به چیزی نیابم ولی مهمتر و بالاتر از اصل خواستهام را خداوند بزرگ برای من در جهان دیگر آماده کرده باشد.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: پروردگار، عهدهدار حساب مؤمن شده و به او میگوید این حساب را میشناسی؟ عرض میکند: نه پروردگارا. خدا میفرماید: فلان شب مرا خواندی و فلان حاجت را خواستی و من آن را برای تو ذخیره کردم پس آن بنده از مشاهدهی عظمت و بزرگی ثوابی که برایش ذخیره شده میگوید: پروردگار من! ای کاش هیچ حاجتی از حوائج مرا بر آورده نکرده و همه را برایم ذخیره میفرمودی.
نیک بودن وضع موجود
(او صرف عنک لما هو خیر لک)
«یا آنکه از تو صرف شده و میگردد بخاطر چیزی که آن برای تو بهتر است»
در این جمله، وجوه و احتمالاتی است: ممکن است مقصود این باشد که آن حاجت از تو صرف میگردد و به آن نمیرسی و در مقابل، بهتر از آن به تو داده خواهد شد؛ بنابراین احتمال، جملهی فوق همان مودی و مضمومن جمله پیشین است و تأکید مفاد جملهی قبل را خواهد کرد.
احتمال دیگر اینکه بسته به جملهی قبل و متمم آن باشد و روی هم رفتهی دو جمله این است که بسا چیزی از خدا میخواهی و به تو داده نمیشود و لکن بهتر از آن به دست
تو میآید و یا اینکه در قبال آن حاجتی که رو نشده بلا و مشکلی از تو دفع میشود.
مشکل این احتمال اولاً آن است که بنابراین، نیازی به لفظ لام نیست و ثانیاً لازمهاش بازگشت ضمیر (هو) به (صرف) است در حالی که ظاهر، رجوع ان به لفظ (ما) میباشد.
احتمال سوم که اظهر احتمالات ب شمار میرود این است که این جمله، خود مطلبی مستقل باشد و یکی از عوامل تأخیر اجابت را بازگو کند بدین بیان:
یا اینکه آن دعای تو، به اجابت نرسد بخاطر چیزی که از برای تو بهتراست. خلاصه دعای تو به اجابت نمیرسد زیرا همان عدم اجابت به خیر و میباشد و اگر به اجابت میرسید مشکلاتی را برای تو بار آورده و فسادهائی در این رابطه پدید میآمد که نظام حیات و اصول سعادت و خوشبختی تو را به هم ریخته و متلاشی میساخت.
و بعد در مقام توضیح و تبیین و اثبات مطلب اخیر میفرماید:
(فلرب امر قد طلبته فیه هلاک دینک لو اوتیته)
«پس بسا مطلب و حاجتی که آن را از خدا میخواهی و لیکن هلاک و زوال دین تو در آن است و اگر به آن حاجت برسی دینت به تباهی کشیده خواهد شد»
آری انسان فقط ظاهر امور را میبیند و بینشی نسبت به واقع و حقائق ندارد. چیزی به نظرش خوب و سودمند میآید و برای رسیدن به ان دست به دعا بر داشته و الحاح و تضرع میکند ولی اگر روزی به آن دست بیابد و در شرائط تحقق آن حاجت واقع شود تغییر وضع داده و راه و رابطهی خود را با خداوند متعال قطع خواهد کرد و یا منشأ فساد و نقطهی ضلالت و گمراهی شده و محور یک حرکت ضد دینی قرار خواهد گرفت.
این فهد حلی قدس سره در این باره میفرماید: چون علم غیب از بنده پوشیده است و چه بسا قوای شهوانی او با عقلش معارضه میکند و خیالات نفسانی آمیختهی فکر و جانش میشود در این شرائط، چیزی که فساد او در آن است آن را اصلاح خود میپندارد و از
خدای متعال آن را درخواست کرده و در سئوال آن از خدای تعالی بسیار الحاح و التماس مینماید و حال آنکه اگر خداوند، بزودی حاجت او را روا کند و خواسته او را به او بدهد هر اینه هلاک خواهد گردید و این مطلبی است بسیار روشن و آشکار که نیازمند به بیان نیست و زیاد واقع میشود، و ما خود چه بسا چیزی را طلب کرده و درخواست نمودهایم ولی بعد از آن تبری جستهایم و چه بسا از چیزی سخت گریزان بودهایم و میخواستهایم که از آن دور باشیم ولی بعد در طلب آن بر آمدهایم؛ و بر این حقیقت توجیه میشود فرمایش حضرت علی علیهالسلام: «رب امر حرص الانسان علیه فلما ادرکه ود ان لم یکن ادرکه» چه بسیار مطلبی که انسان بر آن حریص است و چون به آن میرسد دوست میدارد که ای کاش به آن نمیرسید آن را درک نمیکرد؛ و تو را بس است گفتار خدای تعالی: «و عسی آن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم و الله یعلم و انتم لا تعلمون» (چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید و حال آنکه آن برای شما خیر است و بسا که چیزی را دوست بدارید در حالیکه آن برای شما شر است و خداوند میداند و شما نمیدانید) و خدای تعالی از وفور کرم و بزرگواری و بسیاری نعمتهایش یا بخاطر سبقت رحمت او دربارهی این بنده وی را به اعطاء چنین درخواستی اجابت نمیکند، که آن خدائی است که رحمتش بر غضبش پیشی دارد و همانا خداوند، دعا را بخاطر رحمت و لطف به بنده و برای اینکه او را در معرض ثواب و پاداش خود قرار دهد مقرر داشته و گرنه او غنی و بینیاز از مخلوقات است.
و یا اینکه او را اجابت نمیکند چون میداند که مقصود بنده از دعا اصلاح حالش میباشد پس گویا آنچه را که در ظاهر، طلب کرده مقصود بی شرط و قید او نیست بلکه در صورتی آن را میخواهد که برای او نافع باشد و این شرط هر چند در لفظ و عبارت او نیست و به زبان نیاورده و لیکن در نیت او هست...[۱۴۸] عمدهی مشکل این است که گاهی رسیدن به حوائج به قیمت زوال دین انسان تمام میشود مثلاً ثروت سرشاری را از خدا میطلبد و بعد همان ثروت، او را از خدا جدا میکند و داستان ثعلبهی انصاری فقیر، که از خداوند مال میخواست و تعهد میکرد که سر به فرمان خدا و رسول باشد مشهور است، او وقتی به مال و ثروت فراوان رسید و گوسفندان زیادی پیدا کرد بکلی از جمعه و جماعت برید و در آخر، حکم زکات را انکار کرد و آیاتی در کفر و ارتداد او نازل گردید.
درخواستهای مطلوب
(فلتکن مسئلتک فیما یبقی لک جماله وینفی عنک وباله فالمال لا یبقی لک و لا تبق له)
«پس باید مسئلت و درخواست تو در اموری باشد که زیبائی آن برای تو باقی میماند و نگرانی و پی آمد سوء آن، از ساحت تو منتفی باشد زیرا نه مال برای تو باقی میماند و نه تو برای آن خواهی ماند.»
در این جملات عالیه، دعا کنندگان را بصورتی بسیار حکیمانه ارشاد و راهنمائی کرده، و درس دعا کردن و درخواست حاجت از خدا را به فرزند خود و به همهی جوامع انسانی میدهند.
میفرمایند مسئلت و دعای شما بطور کلی در محوری باشد که بر آورده شدن و دست یابی به آن، مایهی جمال و زیبائی انسان باشد و او را آرایش دهد و هیچگونه وبال، زشتی، تبعات و پی آمد سوئی برای او نداشته باشد و آن عناوین، از این قبیل است: ایمان، تقوی، حسن نیت، توفیق، اعمال صالحه، قلب سلیم، اخلاص در عمل، تهذیب نفس، شوق به عبادت و بندگی، اخلاق فاضله، رهائی از رذائل اخلاقی، آمرزش گناهان، حسن خلق، فرزندان صالح، اعقاب شایسته، توبهی قبل از مرگ، زندگی پاکان، مرگ سعادتمندانه، حسن خاتمه، عاقبت به خیری و غلبهی بر نفس اماره و دهها عناوین افتخار آمیز دیگر. اینها اموری است که اگر به دست انسان آمد پیامد سوء نداشته و وزر و وبال برای آدمی نمیآورد بلکه مولد شرف و کمال و کرامت انسانی است و تأمین سعادت و نیکبختی او را در دو جهان خواهد کرد.
ولی آیا مال هم اینچنین است؟ نه، زیرا هر چند احتمال آن هست که وقتی انسان طلب مال فراوان از خدا کرد و به حاجت و مراد خود رسید دست به نیکی و احسان به حلق خدا بزند و لیکن احتمال آن قطعی نیست بلکه باید گفت در صد آن ضعیف اس و بحسب غالب، مال و ثروت فراوان، موجب طغیان و سرکشی افراد شده و میشود چنانکه قرآن کریم طبع بشر را بدین گونه توصیف کرده که «ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی» راستی انسان طغیان میکند چون خویشتن را بنگرد که بینیاز گردیده است؛ و در پایان، جملهای در مقام تنبیه انسانها آورده، میفرماید:
مال برای تو نمیماند و تو نیز برای آن نخواهی ماند.
ابن ابی الحدید معتزلی راجع به این جمله کوتاه میگوید: «لفظ شریف فصیح و معنی صادق محقق، فیه عظه بالغه»[۱۴۹] جملهای شریف و فصیح است و مضمونی راست و تحقق یافته، در آن موعظهای بالغه است.
امام علیهالسلام با این بیان، انگشت روی مال میگذارند که این چیزی نیست که انسان دلدادهی آن شود و آن را حاجت و مطلب خود قرار داده و وقت خود را صرف آن کند چیزی که برای انسان ماندنی نبوده و فنا پذیر است، و هر چه کار نیاز به بحث و استدلال داشته باشد، این حقیقت نیازمند به استدلال نیست زیرا محسوس مشاهد است و همه میدانند که هیچ ثروتی برای صاحب آن باقی نماند و هیچ صاحب مال در کنار اندوختههای بیشمار خود ثبات و دوام پیدا نکرد اگر ثروتمندی در حیات خویش ثروت و مال خود را از دست نداد بدون تردید بعد از چند صباحی خود با چشمان حسرت زده و با یک جهان یاس و نومیدی و بدبختی از کنار آن اموال و ثروتها جدا گردید و در میان تودههای خاک، منزل گرفت و همهی آن اموال که محبوب جان صاحبش بود در دست دیگران افتاد.
قرآن کریم میفرماید: «ما عندک ینفد و ما عند الله باق»[۱۵۰] آنچه در نزد شماست تمام شده و زوال میپذیرد و آنچه در نزد خداست باقی و جاوید خواهد ماند.
نگاهی دیگر بر آخرت و دنیا
انسان برای حیات جاوید آفریده شده است
(و اعلم انک انما خلقت للاخره لا للدنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاه)
«و بدان که تو برای آخر آفریده شدهای نه برای دنیا و برای فنا و نیستی، نه برای بقاء، و برای مرگ نه برای حیات و زندگی»
طبع انسانی و هواهای او غلط اندازی میکند و امور را بر خلاف حقیقت جلوه میدهد از جمله، در اثر علاقهی به مادیات تصور میکرد ه برای دنیا آفریده شده نه آخرت، و تصور میکند که برای بقاء آفریده شده نه فنا و نیستی و فکر میکند برای زندگی، آفریده شده نه مرگ و امام بزرگوار انسان را به خطا و اشتباه بزرگش در هر سه مورد تنبه میدهد؛ که غرض از آفرینش انسان آخرت است نه دنیا و بشر برای فنا آفریده شده نه برای بقاء و آمده است که بالمآل بمیرد نه اینکه برای همیشه زنده و جاوید باشد.
حقیقت این است که ما هنوز این را ندانستهایم که برای آخرت خلقت شدهایم و هدف از آفرینش ما آخرت است نه دنیا زیرا کسی که بداند برای جهان آخرت آفریده شده بیشتر دلبستگی خود را مصروف آن جهان میکند و آن را مرکز اصلی خود میداند و تلاش و حد برای آنجا خواهد نمود.
و نیز هنوز درست برای ما جا نیفتاده که این تن ما برای فنا و نیستی آفریده شده است نه برای بقاء و جاودانگی و از این رو همهی اقدامات و فعالیتهای خود را در راه رفاه و آسایش تن میکنیم گوئی که برای ابد باقی و بر قراریم.
و همچنین گویا هنوز در جان ما نفوذ نکرده که ما برای مردن آفریده شده و به تعبیر دیگر پایان کار ما مرگ است و برای حیات و زندگی دائم و همیشگی بدینجا نیامدیم نحوهی کار و طرز اندیشه و برخورد ما با حیات مادی، گواهی میدهد که اعتقاد ما این است که برای بقا خلقت شدهایم و این حیات حیات عاریت نیست و هرگز از دست نخواهد رفت باید این طرز برخورد و اندیشه کنار رود و مواجههی ما با این حیات، مواجههی کسی باشد که در منزل چند روزه فرود آمده باشد.
انسان در راه سیر به سوی آخرت
(و انک فی منزل قلعه و دار بلغه و طریق الی الاخره)
«و بدان که تو در منزل کوچ و حرکت و در خانهای میباشی که باید مقدار لازم و کفاف را از آنجا بر گرفت و تو در راه به سوی آخرتی»
ای کاش همانگونه که امام عالم و مربی نفوس بنی آدم، امیرالمؤمنین علیهالسلام، فرموده است بدانیم که ما در منزلی به سر میبریم که بطور قطع و یقین باید از آنجا رفت، منزلی که نمیتوان آن را وطن خود گرفته و بار انداخت و مستقر و ثابت گردیده و اطمینان و آرامش یافت منزلی که بزودی باید از آنجا رخت بر بست و رو به منزل حقیقی و مرکز اصلی گذارد.
ای کاش بدانیم که در سرائی هستیم که باید قدر کفاف و لازم را از آن بر گرفت بنظر میرسد که جمله دوم را به دو گونه میتوان توجیه کرد:
۱- سرای بلغه یعنی خانهای که باید بقدر کفاف از آن بر گرفت و زیاد بدان آلوده نشد، مقدار ضروری و لازم در حیات و زندگی، برای انسان کافی است، بیش از آن، تلاش بیهوده و صرف عمر در امور بیارزش مادی است. مقداری از دنیا که انسان را از فقر، بیچارگی، دریوزگی و اظهار نیاز به دیگران باز دارد و زندگی شرافتمندانهی انسان را تأمین کند، برای انسان بس است. گسترش دادن زندگی غالباً با هتک حیثیت و سقوط ارزشهای والای انسانی همراه است و به جد ارزش ندارد.
۲- مقصود، تهیه مقدار لازم از وسائل سفر به سوی آخرت است. آری باید مقدار حاجت و کفاف یا مقداری که انسان را به مقصدش در آخرت برساند، از همی دنیا بر گرفته، از اعمال صالحه اکتفا به مقدار کم نکند که پیمودن این راه، نیازهای بسیار دارد؛ و شاید توجیه دوم با سیاق کلام امام علیهالسلام متناسبتر باشد.
و ای کاش بفهمیم و در جان ما جا بیفتد که ما در راه آخرتیم و در مسیر آخرت در حرکت و سیر میباشیم، ما مسافرانی هستیم که ما را به سرعت میبرند اقامتگاه ما جای دیگر و فرودگاه و مقر اصلی ما جهان دیگر است.
ناچاری از مرگ
(و انک طرید الموت الذی لا ینجو منه هاربه و لا یفوته طالبه و لا بد آنه مدرکه)
«و بدان که تو رانده شدهی مرگ میباشی. مرگی که فرار کنندهی آن رهائی از آن ندارد و کسی که طالب گریز از چنگ مرگ است از دست او نخواهد رفت و بناچار مرگ او را در مییابد و میگیرد»
عبارت فوق، متضمن تشبیه مرگ به باز یا صیادی است که پرنده یا و حیوانی را دنبال کرده و در صدد صید آنست، با این وجه تفاوت که خود بیان فرموده است که در اینجا احتمال نجات برای این مرغ فراری نیست و بالمآل در چنگ صیاد خواهد افتاد.
در مورد بازهای شکاری و یا صیادان، این احتمال هست که پرنده یا حیوان مورد تعقیب، گرفتار نشود بلکه پناهگاهی را پیدا کند و نجات یابد اما در مورد مرگ، یک احتمال ضعیفی هم برای نجات انسان نمیرود؛ و با هیچ قدرتی و به هیچ وسیله و از هیچ راهی نمیتوان رها شد و نجات یافت و با هیچ بها و قیمتی نمیتوان مرگ را دفع نمود.
قابل تذکر است که جملهی: «و لایفوته طالبه» در بعضی از نسخ نهجالبلاغه نیست ولیکن در قسمتی از نسخ آمده است و ظاهراً بهمین نحو که معنی کردیم باید معنی شود هر چند بلحاظ ظاهر سیاق، خالی از کلام نیست.
اعلان خطر
(فکن منه علی حذر ان یدرکک و انت علی حال سیئه قد کنت تحدث نفسک منها بالتوبه فیحول بینک و بین ذلک فاذا انت قد اهلکت نفسک)
«پس بر حذر باش که مرگت فرا برسد و تو در حال بدی باشی که در دل از آن، سخن توبه را بگوئی و مرگ مهلت نداده و میان تو و توبهی از آن گناه، حائل گردد و در این هنگام است که تو خود را به دست هلاکت سپردهای»
حال سیئه و بد، حال گناه و انحراف است. آری هیچ حالی بدتر از حالت روی گردانی از خدا و آلودگی بهگناه و فساد نیست.
امام بزرگوار حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در دعای کمیل نیز از حال گناه و غفلت به عنوان سوء حال یاد کرده و میگویند: «و افراط بی سوء حالی»، خداوندا بدی حال من پیشروی کرده و از حد گذاشته است.
در هر حال که انسان گناهکار یکی از دو حالت را دارد: یا اصلاً توجه به بدی حال خود ندارد و در غفلت محض است که آن حالت، سخن خطرناک میباشد و یا توجه دارد که بد راهی پیش گرفته و درک میکند که عمل او خطرناک است و
چون بکلی از خدا نبریده و احساسات دینی او فرو نخوابیده است با خود میگوید توبه میکنم این حالت دوم هر چند از اولی بهتر است ولیکن خالی از خطر نیست بلکه خطر بزرگی دارد که اگر به همین مطلب خود را قانع کند ممکن است مرگ، ناگهان برسد و مجال توبه به او ندهد و در همان حال زشت و ننگین، وارد جهان ابدی شود؛ و امام بزرگوار، فرزند خود و همهی اهل عالم را از اینکه با چنین وضعی مواجه گردند که توبه را به تأخیر انداخته و توبه نکرده بمیرند و در نتیجه هلاک ابدی را برای خود فراهم بیاورند بر حذر میدارند.
یاد مرگ و مشکلات پس از آن
(یابنی اکثر من ذکر الموت و ذکر ما تهجم علیه و تفضی بعد الموت الیه حتی یاتیک و قد اخذت منه حذرک و شددت له ازرک و لا یاتیک بغته فیبهرک)[۱۵۱] «پسر جان بسیار یاد مرگ بکن و نیز یاد آن احوال و اوضاعی که ناگهان با آنها مواجه میشوی و آنچه را که بعد از مرگ به آن میرسی، تا چون مرگت فرا رسد خود را آماده کرده و برای آن، نیروی خود را محکم نموده باشی نه اینکه ناگهان مرگ تو فرا برسد و تو را درمانده ساخته و به تعب بیندازد»
در این قسمت توصیهها و ارشادات تکان دهندهای دارند اولاً توصیه میکنند که انسان زیاد به یا مرگ باشد.
قابل توجه است که نمیگویند: اذکروا الموت، یا تذکروا الموت، ذکر مرگ کنید. یا، به یاد مرگ باشید بلکه میفرمایند زیاد یاد مرگ کنید.
و این مطلبی است که اولیاء اسلام همواره به مردم توصیه میکردند چنانکه رسول خدا فرمودند: آتدرون من اکیسکم؟ آیا میدانید زیرکترین همهی شما کیست؟
عرض کردند: نه یا رسول الله فرمود: «اکثرکم للموت ذکرا و احسنکم له استعدادا» آنکس از شما که زیادتر مرگ باشد و نیکوترین شما از جهت آمادگی برای مرگ. عرض کردند علامت آن چیست؟ فرمود:
«التجافی عن دار الغرور و الانابه الی دار الخلود و التزود لسکنی القبور و التاهب لیوم النشور»[۱۵۲] از خانهی فریب (دنیا) پهلو تهی کردن و به سرای جاوید روی آوردن و زاد و توشه برای سکنای قبور بر گرفتن و برای روز حشر و نشر آماده شدن.
مطلب دیگر توصیه به اینکه بسیار یاد آن احوال و اوضاعی را بکنند که انسان بهنگام مرگ و بعد از مرگ با آنها مواجه خواهد گردید.
آری صحنههای مشکل و احوال و ناراحتکنندهی لحظهی موت و بعد از آن به راستی شکننده است. ظلمتهای تو بر توی برزخ و عالم قبل از قیامت، شکننده است و حوادث بعد از آن شکنندهتر، از فقرات دعای بعد از نماز شب این جملات است: «مولای یا مولای ای الاهوال اتذکر و ایها انسی و لو لم یکن الا الموت لکفی کیف و ما بعد الموت اعظم وادهی» مولای من کدامیک از هول و هراسهائی که در پیش دارم یاد آورم و کدامیک را فراموش کنم و اگر نبود جز مرگ همان بس بود چه رسد به ما بعد آن که عظیمتر و فاجعه آمیزتر میباشد. باری یاد مرگ و چشم گشودن به جهان دیگر و مشاهدهی مناظر تازه و موحش و جریاناتی که برای ما قابل فهم نیست انسان را به صلاح و پاکی و طهارت نفس سوق میدهد.
مطالب سوم نتیجه و اثر کثرت یاد مرگ این است که انسان برای سفر خویش آماده گشته و کمر خود را محکم میبندد و آبرومندانه تسلیم مرگ میشود و روسفید وارد بر خدای تعالی میگردد و حال آنکه انسان غفلت زده در برابر مرگ، بیچاره و مغلوب خواهد بود و با بهترین وضع از دنیا خواهد رفت.
پرهیز از جذب دنیاداران شدن
(و ایک ان تغتر بما تری من اخلاد اهل الدنیا الیها و تکالبهم علیها)
«و بپرهیز از اینکه به آنچه که میبینی از دلبسته شدن و روی آوردن اهل دنیا به سوی آن و جنگ و ستیزهی آنان بر سر دنیا فریفتهی شوی»
دیدنیها در طرز تفکر و تمایلات انسان اثری بسزا دارند. غالباً دل انسان در پی دیدهی اوست و در حقیقت این چشم است که دل را درگیر کرده و دلدادگی میآورد؛ و از اینرو امام بزرگوار میفرمایند اینکه میبینی مردم دنیا پرست، در سطح وسیعی رو به دنیا آورده، وسائل عیش و نوش ظاهری را فراهم میکنند و روز و شبشان در فکر و ذکر دنیا میگذرد و سخت به آن تکیه کرده و اعتماد نمودهاند تو را نفریفته و گول نزند.
اگر میبینی اهل دنیا بر سر آن بجان هم افتاده و در حال کشمکش هستند و برای دست یابی به دنیا با هم ستیزه گری کرده و به یکدیگر حمله مینمایند این مناظر تو را به سمت دنیا نکشد.
چهرهی کریه دنیا
(فقد نباک الله عنها و نعت لک نفسها و تکشفت لک عن مساویها)[۱۵۳]«پس تحقیقا خدای تعالی تو را از دنیا با خبر کرده و دنیا خود خبر فنا و نیستی خود را به تو داده و پرده از چهرهی بدیهایش برداشته است»
در بعضی از نسخ مانند نسخه ابن ابی الحدید «نعتت هی لک نفسها» ضبط شده است؛ بنابراین معنای آن این است که دنیا خویشتن را برای تو، توصیف کرده و عملاً وصف فنا و نیستی خود را به تو رسانیده است.
و در بعضی از نسخ نعت بفتح تاء آمده که فعل ماضی واحد مذکر باشد و بنابراین عطف به نباء میباشد یعنی خداوند به تو از دنیا خبر داده و دنیا را برای تو وصف فرموده ولی انصافاً این وجه سوم بعید است و با کلمهی نفسها مناسبت ندارد و شاید مناسبترین وجه، همان ضبط نسخهی ابن ابی الحدید باشد.
باری در این جمله، دو مطلب تذکر داده شده است: یکی آنکه خداوند انسان را از وضع دنیا خبر داده و این حقیقتی است که در جابجای قرآن کریم و کتب آسمانی دیگر به چشم میخورد و از باب نمونه این آیه را بنگرید: «و ما الحیاه الدنیا الا لعب و لهو»[۱۵۴] این زندگی دنیا جز بازیچه و سرگرمی چیز دیگری نیست.
از این جمله میفهمیم که دنیا دوستان، کودکند، کودک به یک شی بیارزش دلبستگی پیدا میکند و برای آن، داد و فریاد راه انداخته و میجنگد، حمله میکند و اوقات خود را با آن میگذراند انسانهای خام و نپخته نیز سرگرم به اسباب فریبای دنیا شده و سرمایهی عمر را تباه میکنند. آری دنیا بازیچه و عامل سرگرمی و غفلت است.
مطلب دوم اینکه دنیا هم خود را وصف کرده و پرده از چهرهی کریه خود برداشته و بدیهای خود را آشکار ساخته است او هر صبح و شام بی وفائیهای خود را در معرض نمایش گذاشته و میگذارد.
شاعری بر همین اساس و مبنا میگوید.
تو را دنیا همی گوید شب و روز
که هان از صحبتم پرهیز پرهیز
مثل دنیا پرستان کور دل
(فانما اهلها کلاب عاویه و سباع ضاریه یهر بعضها بعضاً یاکل عزیزها ذلیلها و یقهر کبیرها صغیرها)
«چه آنکه اهل دنیا سگهائی عوعو کننده و درندگانی سخت حریص به درنگی میباشند که بعضی از آنها بر بعض دیگر از روی دشمنی فریاد میزند و عزیز و قدرتمند آنان ذلیلشان را میخورد و بزرگشان کوچکشان را مقهور و مغلوب میسازد»
در اینجا اهل دنیا یعنی دنیا پرستان و دلدادگان به مادیات، به سگها و درندگان تشبیه شدهاند. آری وقتی انسان از نظر کمالات معنوی سقوط کند در عداد سگ و گرگ در میآید چنانکه خداوند در مقام مثل، عابد منحرف و دلداده به دنیا و اهل دنیا را به کلب تشبیه کرده و فرموده است: «مثله کمثل الکلب»[۱۵۵] مثال او مثال سگ است.
دنیا پرستان دل به دنیا بسته همچون درندگانی بیرحماند که بجان دیگران افتادهاند هر کس هر چه از دستش بیاید فرو گزار نمیکند، ضعیف را میخورند و استثمار کرده و از وجود او تغذیه مینمایند ناتوان را از پای در آورده و نابودش میسازند و برای دنیا و جلب منافع مادی و بهرهبرداری بیشتر از مادیات بر یکدیگر خشم آورده و بروی یکدیگر فریاد میکشند، و روابط دوستانه در میان آنان نیست، و راستی حیوان درنده چه کار کرده که این انسان دیو و دد صفت و یا ننگینتر از درنده انجام نمیدهد؟.
نوع خود را که دریده است بجز جنس دو پا؟
ننگ هر جانور این اشرف مخلوقات است
مثل دیگری از دنیا طلبان جاهل
(نعم معلقه واخری مهمله قد اضلت عقولها و رکبت مجهولها سروح عاهه بواد و عث لیس لها راع یقیمها و لا میسم یسیمها)
«چهار پایانی هستند که پاهایشان بسته است و آن دیگر چهار پایانی رها و مهار گسیخته که عقل خود را از دست داده و ضایع گردانیدهاند و در راه مجهول و ناشناس و بی هدف خود، به راه افتادهاند. چرا کنندگان عاهه و آفتند، در وادی سخت، دشوار و لغزنده، بدون شبانی که آنها را نگهدارد و یا چوپانی که آنان را بچراند»
در این جملات، بیان دیگری برای روشن ساختن حال و وضع دنیا پرستان به کار بردهاند نان را به دو گونه تقسیم کردهاند: یکی حیوانی صفتانی که در عقالند و پای آنها بسته و- چنانکه ابن میثم فرموده است- آنان هر چند از عرفان صحیحی برخوردار نیستند و لیکن به ظاهر در رشتهی انقیاد و اطاعت انبیاء در آمدهاند. این بند ظاهری است که آنان را نگه داشته است.
و امام قسم دوم عنان گسیختگان بی مهاری که با تمام وجود برای فساد و تباهی، تلاش کرده و جلو میروند. آنان کسانی هستند که خردمندی خود را ضایع و فاسد گردانیده و عقل خود را از دست دادهاند و بی هدف در مسیری نامعلوم ناپیدا به راه افتادهاند. آنان همچون گوسفندان چرا کننده در چراگاه آفات و سمومند و تغذیه آنان مسموم است. افکار، اندیشهها و تجربیات آنان سراسر افت است. در سرزمینی مشغول چرا هستند که قرار ندارد، در سرزمین شوره و نمکزار چرا میکنند، نگهبانی نداشته جمع و جور کنندهای برای آنان نیست راستی آنان چه به هلاکت نزدیکند!.
سیه روزی دلدادگان دنیا
(سلکت بهم الدنیا طریق العمی و اخذت بابصارهم عن منار الهدی)
«دنیا آنان را در مسیر کوری براه انداخته و دیدههای آنان را از مشاهدهی نشانهی روشن هدایت گرفت»
دنیا با دلدادگان خود چنین میکند آنان را در طریق ضلال، جهل و غفلت که بزرگترین مصداق کوری و نابینائی است راه میبرد و جهت حرکت آنان را نقطهی ضلالت و گمراهی قرار میدهید و بینش انسان را گرفته و در حقیقت پردهای غلیظ در برابر دید او قرار میدهد بطوری که چشمانش از مشاهدهی انوار هدایت و اعلام رشد و نشانههای بارز و روشن دین و آیات و آفاق و انفس ناتوان و نابینا میگردد.
(فتاهوا فی حیرتها و غرقوا فی نعمتها)
«پس سرگردان و متحیر ماندند در سرگردانی آن و غرق شدند در نعمت آن»
آری، دنیا دوستی و دلدادگی به دنیا حیرت زاست و به راستی انسان را گیج و گم میکند، آدمی بر اثر علاقهی به دنیا در شرائطی قرار میگیرد که نمیداند چه میکند و کدام هدف را دنبال مینماید.
دنیا پرستان در نعمت دنیا غرق میشوند و نعمت، سبب نقمت و نکبت آنان میشود و همچون کرم ابریشم- که دور خود میتند تا اینکه راه نجات را بر خود مسدود ساخته و از بین میبرد آنان هم خود را به دست هلاکت میسپارند.
(و اتخذوها ربا)
«و دنیا را پروردگار و معبود خود قرار دادند»
گاهی بقدری انسان در مراحل دنیا دوستی پیش میرود و از مدارج ایمان و یقین باز میماند که بحد پرستش دنیا میرسد و این مرحلهای بسیار خطرناک است. در قرآن کریم میخوانیم: «ارایت من اتخذ الهه هواه افانت تکون علیه وکیلا»[۱۵۶] آیا دیدی آن کسی که اله خود را هوای خود گرفت آیا تو بر او وکیل خواهی بود.
چنین کسی مورد یاس است باید از نجات او قطع امید کرد او در وادی خطرناکی سقوط کرده که نجات یافتنی نیست؛ و حتی ارشاد، هدایت و رسیدگی شخص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به او بیفائده است.
امام امیرالمؤمنین علیهالسلام بر همین اساس میفرماید اینها دنیا را رب خود گرفتند که روز و شب در حرکت به سمت آن میباشند.
(فلعبت بهم و لعبوا بها)
«پس دنیا با آنان بازی کرد و آنان با دنیا بازی کردند»
مردمی که در بست تحت اختیار دنیا در آمدند و آن را معبود و رب خود گرفته و انتخاب نمودند، دنیا با آنان بازی میکند زیرا رسماً عبید بندگان دنیا هستند و بسیار طبیعی است که در چنین شرائطی دنیا آنان را به بازی گرفته و ملعبهی خود قرار دهد و آنان را در هوا نگه داشته و چنان صحنه سازی کند که خیال کنند در جای محکمی قدم گذاشته و گامهایشان سخت استوار است؛ و آنان نیز با دنیا بازی میکنند ه به چیز بیارزشی سرگرم میشوند و بسان کودکی که با عروسکی بازی میکند و وقت خود را برای یک شی بی حقیقت و فاقد ارزش میگذارند، آنان نیز وقت گرانبهای خود را صرف دنیا میکنند؛ و هنگام مرگ متوجه میشوند که این دنیا و تشکیلات آن بازیچه بوده است چنانه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»[۱۵۷]«مردم همه در خوابند، هنگامی که مردند بیدار خواهند شد».
و خلاصه به ذهن میآید که مقصود امام علیهالسلام این باشد که دو چیز بی حقیقت و ملعبه با هم دلخوش کرده و به هم سرگرم شدهاند.
(و نسوا ما ورائها)
«و فراموش کردند ما وراء دنیا را»
بله دنیا پرستان آنقدر در اندیشهی دنیایند که از عواملی که در دنبالهی این جهان است غفلت کرده و بکلی جهان بعد را فراموش مینمایند؛ و این نقطهای خطرناک و فاجعه آفرین است. نسیان آخر و فراموش کردن حساب و کتاب الهی، اهرم اصلی و اولیت کلید بدبختی و فساد آدمی است.
لقمان حکیم به فرزند خود سفارش میکرد: دو چیز را هرگز فراموش مکن: یکی خدا و دیگری مرگ را.
و امام بزرگوار امیرالمؤمنین علیهالسلام در یکی از کلمات نافذ خود میفرماید: قد غاب عن قلوبکم ذکر الاجال و حضرتکم کواذب الامال فصارب الدنیا املک بکم من الاخره و العاجله اذهب بکم من الاجله[۱۵۸].
یاد اجلها، سرآمد زندگی و جهان دیگر از قلوب شما رفته و غائب شده و آرزوهای در غنی در دلهای شما حضور یافته است پس دنیا از آخرت، بیشتر بر شما مسلط گردیده و دنیای زودگذر از آخرت پاینده، شما را بیشتر به طرف خود برده است.
روشن شدن حقایق
(رویدا یسفر الظلام کان قد وردت الاظعان یوشک من اسرع ان یلحق)
«مدارا کن و آرام باش که تاریکی کنار میرود گویا محملها و کجاوهها وارد شدهاند کسی که شتاب میکند نزدیک است که ملحق شود و به کاروان بپیوندد»
آری ظلمتهای جهل و غفلت بوسیله مرگ کنار میرود و حقائق باور نکردنی جلوه خواهد نمود. اصلاً گویا این کاروان در راه نیست بلکه به منزل رسیده و وارد شده و محملها در بار انداز خود بزمین نشستهاند و خلاصه گویا ما رفتهایم و در منزل ابدیت فرود آمدهایم زیرا جریانی که تحقیقا انجام میشود و تحقق مییابد باید آن را انجام شده تلقی کرد که امروز بودن یا فردا بودن آن مهم نیست و دیر یا زود آن، اصل قضیه را مشکوک و مورد تردید نخواهد ساخت.
در جملهی سوم، «یوشک من اسرع ان تلحق» دو احتمال است:
۱- کسی که در سیر و سلوک الی الله شتابان در حرکت است و هیچ وقفهای ندارد نزدیک است که به منزل برسد و در جوار اولیاءالله و در بزم خاص قرب حق بار
انداخته و فرود آید، زیرا نیل و دستیابی به مقام قر الهی رهین ارادهی قوی و حرکت و تلاش خستگی ناپذیر است. پس با وجود سرعت که لا محاله منبعث از ارادهی قوی است، سالک راه حق، موفق شده و به آن مقامات عالیه میرسد.
۲- مقصود این باشد که انسان به طور سریع در جهت مرگ در حرکت است و ناچار بزودی به کاروان مرگ که در عالم برزخ بار انداختهاند ملحق گردیده و به آنان خواهد پیوسته.
البته احتمال اول جالبتر و حامل پیامی بسیار ارزشمند است هر چند احتمال دوم، به سیاق عبارات و ظاهر آلفا مبارکه نزدیکتر میباشد چنانکه خالی از پایم و الهی هم نیست که لازمهی ان، آمادگی برای مرگ است.
و در هر حال که این سه جمله، بسیار تکاندهندهاند و از لطافت و ظرافت ویژهای برخوردار میباشند انسان را لرزانده و به جهان ابدی منصرف میکنند نفوذ و تأثیر این جملات، قوی دلان را منقلب میسازد.
نمونهای از جذبه و تأثیر جملات فوق
ابن ابی الحدید سخت مجذوب این کلمات است و در ذیل سه جملهی کوتاه و سه فراز مختصر فوق میگوید: برای کسی که در نزد او استعداد و آمادگی باشد، سه مثل تکاندهنده است؛ و آنگاه داستان را نقل کرده و میگوید:
ابوالفرج، محمد بن عباد رحمه الله، از من خواست که این وصیت حضرت امیرالمؤمنین به حضرت امام حسن علیهماالسلام را قرائت کنم و من در آن روز، تازه سال بودم پس آن را از حفظ قرائت نمودم چون بدین جملات رسیدم او صیحهای شدید زد و بر روی زمین افتاد در حالیکه او جباری سخت دل بود. [۱۵۹].
راستی قابل توجه است که ابن ابی الحدید معتزلی این وصیت مفصل مولا را در آغاز عمر و شاید در سنین هفده، هیجده سالگی حفظ داشته است.
وا اسفا که ما اینگونه از این کانون سعادت و منبع خیرات محروم میباشیم، و نیز قابل توجه است که محمد بن عباد با شنیدن این جملات چنان منقلب میشود که صیحه و فریاد بر آورده و بر روی زمین و خاک میافتد. خدا کند که ما نیز عمق و نفوذ کلمات امیرالمؤمنین علیهالسلام را دریابیم.
حرکت جبری بسوی مرگ
(و اعلم یا بنی ان من کانت مطیته اللیل و النهار فانه یسار به و ان کان واقفا و یقطع المسافه و ان کان مقیما و ادعا)
«بدان ای فرزند عزیز! کسی که مرکب او شب و روز است بسوی مرگ سیر داده میشود هر چند در جای خود ایستاده و استوار است، و طی راه میکند، هر چند مقیم و آسوده، سرگرم زندگی است»
شبها و روزها به دنبال هم میآیند و میروند، ولی تنها خود نمیروند بلکه ما را هم میبرند. گاهی از آمد و شد شب و روز، و گذشت هفتهها و ماهها خوشحالی میکنیم، در حالیکه ما با گذشت هر شب و روزی به فرودگاه اصلی و منزل آخرت نزدیکتر میشویم و شب و روز، مرکبی تندرو است که انسانها را به سوی جهان دیگر میبرد.
هر چند آنان ایستادهاند و در این مسیر، حرکتی نمیکنند لیکن سیر داده میشوند و مسافت را پشت سر میگذارند، هر چند در عیش و نوش و خوشی زندگی باشند.
و راستی مگر هر حرکتی را که داریم خودمان احساس میکنیم؟ ایا حرکت شبانهروزی زمین را حس میکنیم؟ و آیا حرکت سالیانه را درک کرده و متوجه میشویم؟ پس همچنانکه بر مرکب زمین نشسته و سواریم و دائماً در حرکت بوده و نقطه
نقطهی جهان را هر لحظه زیر پا داریم در حالیکه در خانههای خود مستقریم و یا در محل کار خود سرگرم فعالیتیم، همین گونه بر مرکب شب و روز سواریم و بسوی عالم آخرت و جهان ماوراء طبیعت در حرکت میباشیم و بدانجا سیر میکنیم.
جای تاسف است اگر تصور کنیم که مقیم بوده و بار انداختهایم و از اندیشهی سیر و حرکت قهری که در پیش داریم غفلت داشته باشیم و بدین ترتیب وقتی چشم باز کنیم که در فرودگاه عالم ابدی قرار گرفته و هیچ راه نجات و رهائی برای ما نباشد.
کلام مبارکه فوق، مشابه کلمهی حکمت آمیز دیگری از آن بزرگوار است که میفرماید: «اهل الدنیا کرکب یسار بهم و هم نیام»[۱۶۰] «اهل دنیا همچون کاروانی هستند که آنان را میبرند در حالیکه خود در خوابند».
مبانی فکری و عملی
انجام نشدن آرزوها
(و اعلم یقیناً انک لن تبلغ املک و لن تعدو اجلک و انک فی سبیل من کان قبلک) «و بطور یقین و قطع بدان که تو، به آرزوی خود نخواهی رسید و از مقدار مقدر عمرت نخواهی گذشت و نیز بدان که تو در راه همهی کسانی که پیش از تو بودهاند میروی»
در این قسمت، سه مطلب را تذکر دادهاند واز فرزند خود و همهی فرزندان معنوی خویش (پیروانشان) میخواهند که بدانند و درک کرده و بفهمند آنهم بطور قطع، و خلاصه دانستن مقرون به ایمان و یقین، که البته بین دانستن، با ایمان و یقین فرق است.
مرحوم امام خمینی رضوان الله علیه در مقام بیان فرق بین این دو، مثلی زده و میفرمودند: همه میدانیم که مرده هیچ کاری نمیتواند بکند و روح ندارد و جامد است
و مع ذلک همه از مرده ترسیده و میهراسند زیرا هر چند علم دارند اما ایمان ندارند ولیکن مرده شور نمیترسد و دست به بدن مرده زده و او را غسل میدهد، زیرا او علاوه بر علم، ایمان دارد.
خلاصه حضرت علی علیهالسلام میفرماید با یقین بدان که تو هرگز به آرزو و آرمان خود نمیرسی.
آری، حقیقی است که انسان همواره با دنیائی امید و آرزو همراه است که جز به مختصری از آن نخواهد رسید و اصولاً اگر بنا بود هر کسی به همهی آرمانهایش برسد و دست بیاید نظام جهان از بین میرفت و هیچ چیزی در جای خود قرار نمیگرفت و شما میبینید که هر کس آرزومند است برای همیشه مانده و مرگ نداشته باشد، همهی بلاها از او دفع شود، دشمنان و مخالفانش سرکوب گردیده و نابود شوند و دهها و صدها آرمان و آرزوهای دیگر که همواره با حیات، بقاء و سعادت دیگران تعارض دارد و از طرفین نسبت به یکدیگر این گونه آرزوها هست و خلاصه جهت دیگر برای بیان حقیقت فوق این است که آرزوها نا محدودند و آمد و مدت انسان و دوران حیات او محدود میباشد و البته انسان در مدت محدود نمیتواند به آرمانهای نا محدود دست بیابد.
مطلب دوم این است که انسان از آجل و مدت معین و مقرر خود تجاوز نخواهد کرد، تردید ندارد که در راس مدت مضبوط، انسان رفتنی بوده و هرگز آجل او قابل تأخیر نیست چنانکه در قرآن کریم میخوانیم: «و انفقوا مما رزقناکم من قبل ان یاتی احدکم الموت فیقول رب لولا اخرتنی الی آجل قریب فاصدق و اکن من الصالحین و لن یوخر الله نفسا اذا جاء اجلها و الله خبیر بما تعملون»[۱۶۱]«از آنچه که ما به شما روزی دادیم انفاق کنید پیش از آنکه مرگ یکی از شما فرا برسد پس بگوید پروردگارا آجل مرا اندکی به تأخیر انداز تا صدقه دهم و از نیکوکاران باشم؛ و خدا هرگز آجل کسی را از وقت مقرر، تأخیر نخواهد افکند و خداوند به هر چه میکنید آگاه است.»
و نیز میفرماید «اذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه و لا یستقدمون». [۱۶۲] «آجل آنان که فرا رسید و مدتشان که به سر آمد نه ساعتی به تأخیر انداخته و نه مقدم خواهند داشت.»
مطلب سوم: انسان بداند ه در راه پیشینیان و امتهای گذشته است و خط سیر آنان را پیموده و به سوی سرنوشت محتوم آنان رهسپار میباشد و برنامه آنان را دنبال میکند و از قانون مرگ آنان را گرفت، استثناء نخواهد شد.
چنانکه در قرآن کریم میخوانیم: «و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون کل نفس ذائقه الموت»[۱۶۳] «ما برای بشری پیش از تو ای پیامبر، ابدیت قرار ندادیم آیا اگر تو بمیری آنان مخلد و جاوید خواهند ماند؟ هر کسی مرگ را میچشد و ملاقات میکند.»
ترک حرص در طلب مادیات
(فخفض فی الطلب و اجمل فی المکتسب فانه رب طلبد قد جر الی حرب)
«پس در طلب و تحصیل دنیا و مال، مدارا کن و آن را آسان بگیر و در کسب مال، اجمال و اختصار را مراعات بنما که چه بسا طلب کردن منجر به نابودی مال و تلف آن گردیده است»
این مطالب را تفریع بر مطالب قبلی ذکر فرمودهاند و گویا میفرمایند اکنون که همه آرمانهایت دست نمییابی و حال که از آجل مقررت نمیتوانی بگذری و راه فراری از مرگ نداری پس در طلب دنیا و مال سخت گیر نباش و آن را سهل گرفته و در کسب و تحصیل دنیا و به دست آوردن مال، ملائم باش؛ و در آخر، علت این رهنمود را بدین گونه ذکر میکنند که چه بسا طلبی که منجر به نیستی و نابودی مال میگردد.
آری، گاهی آنقدر انسان در طلب مال، حرص میزند و این در و آن در را میکوبد که مقدار موجود و آنچه را در دست دارد نیز از کف میدهد.
ابن میثم بحرانی در این مورد میگویند: چنانکه در زمان ما مشاهده شد که تاجری سرمایهاش هفده دینار بود با آن هفده دینار چندین بار سفر هند رفته تجارت نمود تا بالاخره به هفده هزار دینار رسید بعد از آن تصمیم گرفت که سفر را ترک کند و به آنچه خداوند به او رزق داده اکتفا نماید ولی نفس اماره او را تشویق به بازگشت به هند کرده و به زیاده طلبی وادار نمود از اینرو بار دیگر به راه افتاد و به سفر رفت ولی این مرتبه طولی نکشید که دزدان دریائی در دریا آنچه را که داشت گرفته و بردند و خلاصه با دست خالی و اموال نیست و نابود شده به شهر و منزل خود برگشت. [۱۶۴]آری حرص و زیاده طلبی گاهی به نابودی همه چیز انسان منجر گردیده و فرآوردهی زندگی و حاصل عمر انسان را به باد فنا خواهد داد.
(و لیس کل طالب بمرزوق و لا کل مجمل بمحروم)
«و چنین نیست که هر کس دنبال روزی رفت و سختکوشی کرد رزق داده شود و نهایت که هر کس اعتدال در طلب داشت و آرام آرام طلب روزی کرد محروم گردد»
در این دو جمله، تخیلات نسنجیده بسیاری از افراد را تخطئه میفرماید، زیرا بسیاری چنین میپندارند که رزق و روزی فقط وابسته به کار و تلاش، طلب و تحصیل مال و ثروت است و از اینرو راحتی و وقت فراغتی برای خود نمیگذارند و علی الدوام در حرکت و فعالیتند. امام بزرگوار میفرماید هر طلبکننده و جویندهای به خواستهی خود نمیرسد و رزق و رفاه را در نمییابد و هر معتدل و مقتصدی محروم نخواهد گردید بلکه عوامل و مطالب دیگری غیر از سعی و کوشش فراوان و تلاش مستمر و مداوم نیز در رزق و روزی انسان مؤثر خواهد بود که اراده الله و توکل بر ذات لایزال خداوندی مهمتر آنهاست و از اینرو گاهی اشخاصی را میبینیم که از عهدهی هیچ گونه حرکت و تلاشی بر نمیآمدند و مع ذل هرگز در فرا راه زندگی درمانده نشدند و با وضعی آبرومندانه به زندگی خود ادامه دادند بطوری که دیگران از کار و وضع آنان به شگفت میآمدند و از دیگر سو بسیار کسانی که شب و روزشان بطور متصل در تلاش، کار و حرص مال میگذشت و مع ذلک بجائی نرسیده و گرفتار و معطل میماندند و زندگی برای آنان سامان نمییافت.
آبرومند بودن و تن به پستی ندادن
(و اکرم نفسک عن کل دنیه و ان ساقبتک الی الرغائب فانک لن تعتاض بماتبذل من نفسک عوضا)
«شخصیت خویشتن را از هر گونه پستی محترم شمرده و از زبونی نگه دار هر چندتن در دادن به پستی تو را به تمنیات و خواستههایت برساند چه آنکه هرگز برای سرمایهی از دست دادهی شرافت و کرامت نفس خود عوضی به دست نخواهی آورد»
راستی فرازهای فوق وصایای حیات بخش و همیشه جاویدی هستند که هرگز فرسوده و بیفروغ نخواهد شد.
در منطق امیر المومنان بهترین سرمایهی انسان عزت و کرامت نفس اوست شخصیت انسانی ارزشی است که هیچ چیز جایگزین آن نخواهد شد و هیچ نعمت و سرمایهای با آن برابری نخواهد کرد. کسانی که برای رسیدن به مال و یا مقام و منصبی تن به پستی داده و شرافت نفس خود را از دست میدهند و یا به چاپلوس و مداحیهای بی حساب اقدام میکنند امکان دارد که به خواستهی پست و مراد مادی خود برسند و به رغائب، عطایا و اهداف بیارزش دنیوی دست بیابند ولی گوهر گرانبهای کرامت نفس را که از دست دادهاند قابل جبران نیست و میلیونها برابر آنچه که به دست آوردهاند جای آن را پر نخواهد کرد.
یکی از دوستان میگفت دو نفر در هواپیما با ما بودند غذا که خوردیم حس کردم دو تا سینی را زیر صندلی جا دادند من دانستم که میخواهند سینی هواپیما را بردارند گفتم آقایان مثل اینکه سینیها زیر صندلی افتاد گفتند بلی ببخشید که از دستمان افتاد... و بالاخره دامادم بعد از لحظاتی چند گفت دو تا سینی را در کیفهای خود جا دادند و سر کیف را بستند.
اکنون کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام بخوبی تداعی میشود آیا دو تا سینی و دو میلیون سینی ارزش دارد که شخصیت و کرامت نفس انسان از دست برود و انسان، فرومایه، پست و زبون گردد؟ راستی همه بدانیم که رسیدن به دنیا با دروغ گفتن، تملق و پشت هم اندازی و بازی با حیثیات افراد، گرایش به پستی و دنائت است و آنچه که از دست انسان میرود به مراتب بیشتر از آن چیزی است که از این راهها به دست میآید.
آزادگی
(و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا)
«بنده و بردهی دیگری نباش در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است»
در این قسمت، سفارش اکید بر حفظ و نگهداری آزادگی دارند و بشر را به موقعیت رفیعش توجه میدهند که عبد و بندهی کسی آفریده نشده بلکه به لطف خدای، آزاد خلقت شده است و از اینرو نباید خود، این نعمت بزرگ و ارزشمند را بطور رایگان از دست بدهد. این جملهی مبارکه درخشندگی خاصی دارد و اصل و ریشه دمکراسی در جهان همین است از کلمات اعجاب انگیز امیرالمؤمنین که آزادی و خواهان و صاحب قلمان را دلدادهی خود ساخته همین جملهی مبارکه است.
جورج جرداق مسیحی مجذوب کلام علی علیهالسلام است
جورج جرداق نویسندهی مسیحی لبنانی در کتاب مشهورش این جملهی مبارکه را جزء روایع کلمات امیرالمؤمنین علیهالسلام قلمداد کرده و در تحت عنوان: «الحریه و ینابیعها» یعنی «آزادی و چشمه سارها و کانونهای آن»، در صدر همهی مطالبش جملهی مزبور را آورده و ۱۲ صفحه پیرامون آن سخن گفته است و با استفاده از این جملهی مبارکه، حریت انسان را در نظر امام علی بن ابی طالب یک معنی و مفهوم بسیار وسیعی دانسته و میگوید: «بنگر که چگونه انسان را توجه میدهد به اینکه وثوق بنفس پیدا کرده و روح حریت و آزادی و معنای آن را درک نماید. امام در جان آدمی، این بیداری را ایجاد میکند که بداند و بفهمد طبیعت، آفرینش او را آزادی قرار داده... اما با این تنبه و آگاهی ک به انسان میدهد بذر جنبش و حرکت را برای قلع و قمع هر چه که او را در تنگی قرار داده و موجب سلب روح حریت اوست میباشد...[۱۶۵].
امام امیرالمؤمنین علیهالسلام میخواهد انسانهائی آزاد و بزرگوار تربیت کند که بند طمع و آز و تملق و چاپلوسی، آنان را به اسارت نکشد و نیز طناب احسان و انعام دیگران و نشستن بر سر سفرهی آنان موجب اسارتشان نگردد. احسانهای افراد نیز در جای خود آدمی را به اسارت و استعباد میکشد زیرا «الانسان عبید الاحسان» و از اینرو گاهی بخاطر احسان شخص از دین و ایمان خود مایه میگذارند.
هر خیری خیر نیست
(و ما خیر خیر لا ینال الا بشر و یشر لا ینال الا الا بعسر)
«و چه خیری دارد خیری که جز با شر و بدی نتوان بدان دست یافت و چه یسر و آسانی است یسری که جز با سختی و مشقت به دست نیاید»
آری خیر و خوبی و سعادتی که انسان با ارتکاب رذائل و آلودگی به فساد به دست بیاورد هرگز خیر نیست. انسان از مسیر شر و فساد نمیتواند به خیر و سعادت برسد، که راه شر و بدی منتهی به سرانجام خوبی نخواهد شد. کسانیکه مرتکب فساد، میشوند و شرارتها کرده تملقها میگویند و آبروی خود و دیگران را میریزند و به خیال خود میخواهند به کمال و سعادت برسند، سخت در خطا و اشتباهند و نمیدانند راهی را که پیش گرفتهاند آنان را به خلاف مقصدشان میرساند.
و نیز یسر و رفاه و بینیازی ئی که جز با گرفتگی و دشواری به دست نیاید چه یسری است و چگونه رفاهی بوده و کجا بینیازی به شمار میآید؟!
جملهی دوم امام علیهالسلام انسان را به یاد کلام شریف دیگری از آنحضرت میاندازد آنجا که میفرماید: عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب و یفوته الغنی الذی ایاه طلب. [۱۶۶]شگفت دارم از بخیل که به سوی فقر و تنگدستی که از آن فرار میکرد میشتابد و غنا و بی نیازئی را که در طلب آن بود از دست میدهد.
بطور کلی دو جملهی مبارکه، در مقام تخطئه کسانی است که برای سعادت، رفاه و بینیازی مادی، شرف خود را فروخته و برده و بنده میشوند، فضائل انسانی را قربانی کرده، در راه طمع، آز و رذائل، قدم مینهند اینها فرضاً هم که به خیر برسند و زندگی مرفه و گستردهای را به دست بیاورند ولی این خیر، خیر نیست و آن راحتی، راحتی ب شمار نمیآید بلکه عین شر و فساد و انحطاط است.
پرهیز از طمع
(و ایک ان توجف بک مطایا الطمع فتوردک مناهل الهکله)
«و پرهیز از اینکه مرکب بی مهار طمع و آز تو را به شتاب برده و در آبشخورهای هلاکت وارد سازد»
در این عبارت شریف، طمع را تشبیه به مرکبی بی عنان کرده که در کمال سرعت و بدون اعتدال، آدمی را برده، در پرتکاه خطرناکی میاندازد که راه نجاتی ندارد، و در کنار چشمه ساری که آب هلاکت و بدبختی از آن فوران میکند فرود میآورد. باید کوشش کرد و جلو این مرکب بی عنان و زمام گسیخته را گرفت که قطعاً خطرناکتر از آن اسب یا شتر بی مهار و عصبانی است که راکب خود را به نابودی میکشاند؛ و راستی که هیچ چشمه سار هلاکتی بدتر از زوال ایمان انسان نیست و طبق روایتی که از حضرت امیر نقل شده و بر حسب تجربه- طمع، ایمان انسان را زائل میکند چنانکه ورع موجب بقاء و قوت ایمان آدمی است.
انحصار ولی نعمت
(و ان استطعت ان لا یکون بینک و بین الله ذو نعمه فافعل فانک مدرک قسمک و آخذ سهمک)
«و اگر بتوانی نگذاری که بین تو و بین خداوند، صاحب نعمتی باشد پس چنین کن چه آنکه تو قسمت خود را مییابی و سهم و بهرهات را خواهی گرفته و به دستت خواهد رسید»
در این قسمت، روح آقائی، بزرگواری و بزرگ منشی را در انسانها دمیده و آخرین مرحله حفظ کرامت نفس انسان را پیشنهاد مینمایند. طبق این رهنمود عالی و آسمانی باید کوشید که صاحب نعمت و منتی بر سر انسان بجز خدای تعالی نباشد و انسان در سایهی لطف و حمایت کسی جز در سایهی لطف، حمایت و عنایت خدای تعالی قرار نگرفته و سکونت پیدا نکند و بداند که قسمت مقدر خود را بدون این دغلبازیها و پشت هم اندازیها به دست خواهد آورد و سهم و نصیب مفروض خود را بطور عادی و از مسیر شرف و بزرگواری بدون این تشبئات فضاحت بار مییابد و جائی که
خداوند بندهاش را گرسنه نگذارده و در پرتو یک حرکت صحیح و معقول و تلاش معمولی و انسانی، روزی او را میرساند چه حاجت که انسان، خود را خوار و زبون ساخته و متوسل به این و آن شود و شرف و شخصیت خود را فروخته و فدا کند و ابروی خود را بریزد؟ راستی اگر زندگی انسان اداره هم نمیشد ارزش نداشت که برای اداره شدن آن، ذلت و حقارت برای خود خریداری کند چه رسد که زندگی او میچرخد و خداوند عهده دار ارزاق بندگان خود میباشد.
روزی کم و آبرومندانه
(و ان الیسیر من الله سبحانه اعظم و اکرم من الکثیر من خلقه و ان کان کل منه)
«و بحق که روزی اندکی که از طرف خداوند سبحان به آدمیبرسد بزرگتر و گرامیتر از بهرهی فراوانی است که از ناحیهی دیگران به او برسد هر چند که همه از طرف خدا است»
در مقیاس ارزشها نظرها مختلف است غالباً و نوعاً اندیشهها متوجه کمیات و مقادیر است ولی در نظر صائب و دید واقع بین امام امیرالمؤمنین علیهالسلام عمدهی توجه، روی کیفیات است. مردم عادی در فکر فزونی ثروت و در آمدند، اما امیر مؤمنان، به آبرومند بودن در آمدها و جلال بودن روزیها میاندیشد و از اینرو مقدار مختصر و اندکی را با کرامت نفس و بزرگواری انسان به دست بیاید از در آمدهای بسیار فراوانی که با بست و بند و خواهش و تمنا همراه باشد بمراتب بهتر و بالاتر میدانند هر چند که بالاخره تمام آنها مربوط به خدای تعالی است اما فرق دارد که از مسیر صحیح خدا پسندانه به دست آمده و یا با توسل و تشبث به این و آن و تحمل منت دیگران کسب شده باشد.
حفظ زبان
(و تلا فیک ما فرط من صمتک ایسر من ادراکک ما فات من منطقک و حفظ ما فی الوعاء بشد الوکاء)
«تلافی و تدارک تقصیری که از خموشی پیدا شده آسانتر از بدست آوردن آنچه که از ناحیهی گفتارت از دست رفته، میباشد و نگهداری آنچه که در ظرف است به استوار داشتن و استحکام بند آن است»
این قسمت، در رابطه با زبان و اجتناب و پرهیز از بسیار سخن گفتن میباشد؛ و خلاصهی کلام حکیمانهی امام علیهالسلام این است که سخن نگفته را غالباً همه وقت میتوان گفت ولیکن سخن گفته را پس گرفتن ممکن نیست.
آری ممکن است از رهگذر سکوت، نگرانیهائی به وقوع بپیوندد و سکوت، پی آمدهای سوء و ناراحتکنندهای داشته باشد و لیکن نوعاً قابل جبران است و میتوان تدارک کرد، بر خلاف پی آمد سخنهای نابجا و گفتارهای ناهنجار که زمینه ی بر گرداندن ندارد و خسارات آن قابل تدارک و جبران نیست و اگر باشد آسان نمیباشد.
و چه زیباست مثل جانانهای که امام علیهالسلام در اینجا آوردهاند که نگهداری آنچه داخل ظرف است به استحکام و استواری بند آن است اگر بند دهانهی مشک، محکم نباشد از داخل نفوذ میکند و کمکم آنچه آب در آن مشک است بیرون خواهد ریخت.
اکنون، حفظ اسرار، در درون بستگی به محکم کردن بند و دهانه آن یعنی زبان دارد که اگر انسان سخت آن را نبندد و محکم نگه ندارد اسرار درون، بیرون خواهد ریخت و تولید اشکالات و گرفتاریهای بیشمار خواهد نمود.
حفظ موجود به جای طلب غیر
(و حفظ ما فی یدیک احب الی من طلب ما فی ید غیرک)
«و نگهداری آنچه که در دست توست در نزد من محبوبتر از طلب کردن چیزی است که در دست غیر تو میباشد»
این جملهی مبارکه، ارشاد و راهنمائی بسیار مفیدی در وضع اقتصادی است و اینکه انسان آنچه را که خود دارد با اسرافکاری و ولخرجی و تشریفات ناروا از دست ندهد تا نیازمند به مال دیگران شود و ناچار گردد که برای به دست آوردن آنچه که در دست مردم است یعنی مال و ثروت آنان، دست به سوی آنها دراز کرده و سر تواضع در برابر آنان فرو آورد. غالباً افراد ولخرج و بی حساب و کتاب و کسانی که نظم و نزاکتی در صرف و خرج کردن مال نداشته، برای خودنمائی و خودستائی دست به مصرفهای بی اعتدالانه میزنند چنین عاقبت شوم و سرانجام تلخی را در پیش دارند که دست حاجت به سوی دیگران برده و خواهان کمک و اعانت آنان بشوند.
ولی انسانی که علم الاقتصاد دارد و موازنه بین در آمد و مصرف خود را نموده، روی میزان اعتدال حرکت میکند چنین کسی هرگز با آن سرنوشت تلخ و ننگین، روبرو نخواهد گردید و انسان خردمند و بیدار دل هرگز خود را در آن گرفتاری و بدبختی نینداخته بلکه از آغاز، در مصرف خود، برنامه و ترتیب خاص را مراعات میکند.
تلخی گوارا
(و مراره الیاس خیر من الطلب الی الناس)
«و تلخی نومیدی، از دراز کردن دست نیاز به سوی مردم بهتر است».
نکتهای بسیار جالب است؛ و خلاصه میخواهند بفرمایند: یاس از عطاء مردم و نومیدی از احسان و انعام دیگران در کام انسان تلخ و سخت است ولی این تلخی و ناراحتی بهتر از آن است که دست حاجت و نیاز به سوی دیگران دراز کند و از مردم کمک بخواهد و چشم انتظار احسان و بذل و بخشش دیگران باشد.
آری! طلب کردن و اظهار حاجت و نیازمندی نمودن، خود ذلت و زبونی برای نفوس عالیه و تربیت شدگان است و تلخی آن در کام انسانهای زبده و بزرگ منش، به مراتب از تلخی نومید گردیدن از عطاء مردم بیشتر است و از اینرو انسانی که از عقل و خرد صحیح و دست نخوردهای برخوردار باشد تلخی یاس را پذیرفته و تحمل میکند ولیکن هرگز تحمل باز ذلت آور حاجت خواهی از دیگران را نخواهد نمود آزاد منشان، تن به محرومیت داده ولی اظهار حاجت در نزد مردم، برای آنان قابل قبول نخواهد بود.
هر مال و ثروتی ارزش ندارد
(و الحرفه مع العفه خیر من الغنی مع الفجور)
«و کسب و کار با عفت و پاکی بهتر از بینیازی با گناه است»
گاهی در مراحل زندگی انسان، شرائطی پیش میآید که اگر تسلیم گناه شده و تن به انحرافات و بدیها بدهد به راحتی به توانگری دست مییابد و به رفاه، و آسایش و بینیازی میرسد؛ ولی در ارزیابی امام امیرالمؤمنین علیهالسلام اگر انسان بتواند تحمل زحمت کرده و رنج کسب و کار را بر خود آسان بسازد و برای ادارهی زندگی، آلوده به گناه نگردیده و تن به فسق و فجور ندهد و از تملق، چاپلوسی، دزدی، اختلاس و بدی خودداری کند قطعاً بهتر و آبرومند تر خواهد بود.
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طائی نبرد
حافظ اسرار خود
(و المرء احفظ لسره)
«و آدمی به سر خود نگهدارندهتر است»
آری! انسان خود بهتر از دیگران به اهمیت راز خود واقف بوده و نسبت به خویشتن از هر کسی دلسوز تر میباشد؛ و از اینرو قهراً برای حفظ و نگهداری آن کوشش کرده و بیش از هر کس توان و قدرت حفظ و نگهداری راز خود را خواهد داشت؛ و بنابراین اگر انسان راز خود را حفظ کند بلکه اسرار خود را افشا نموده و پرده از روی مطالب مخفی و پنهان خویش بردارد قطعاً دیگران از افشا نمودن و آشکار کردن آن، باکی نداشته و از نگهداری آن عاجزتر خواهند بود و هرگز دیگران به میزان خود او نسبت به وی علاقه و دلسوزی ندارند تا در حفظ و نگاهداری اسرار او کوشش کرده و اهتمام داشته باشند.
هر تلاشی به نفع انسان تمام نمیشود
(و رب ساع فیما یضره)
«چه بسا انسان کوششکننده در رسیدن به چیزی است که به زیان اوست»
راستی اینگونه افراد بسیارند زیرا هر کسی که در راه گناه و فساد گام بر میدارد و سرگرم معصیت و نافرمانی حق متعال میباشد به زیان، کار کرده و راه ضرر و گرفتاری خویشتن را میپیماید چه آنکه گناه، جهنم زا و مولد عذاب و خشم روزگار بوده و در نتیجه، همهی این سعی و کوششها اقدام عاجلانه برای رسیدن به عذاب خدای تعالی است.
این مطالبی است که اولاً به ذهن آمد ولی ممکن است مقصود این باشد: بسیار میشود که انسان دست به کاری میزند و راهی را پیموده و به طور جدی آن را دنبال میکند به تصور آنکه آن عمل و کوشش به نفع اوست در حالیکه چون عالم به اسرار و خفایا نیست و فقط ظاهر کارها را میبیند و از سوی دیگر مقدرات امور هم در دست او نیست، سعی و تلاش او درست در جهت ضرر و زیان اوست.
و اگر مقصود امام علیهالسلام این احتمال باشد قهراً این درس را به ما میدهد که همواره توکل و اعتمادمان در زندگی به خدای تعالی باشد و خیر و سعادت خود را از او دانسته و ان را از ذات لایزال او بخواهیم.
خطر پرگوئی
(من اکثر اهجر)
«کسی که پرگوئی کند به هرزه گوئی خواهد افتاد»
یکی از خطرات بزرگ پر حرفی و زیاده گوئی این است که فلتات و لغزش انسان زیاد خواهد شد. انسانهای کم حرف کمتر به خطا و اشتباه میافتند و حداقل از لغزشهای عدیدهای که مولود زبان است مصون خواهند ماند، علی رغم اینکه آدم پرگو در معرض اشتباهات بیشمار و خطاهای فراوان و گوناگون بوده و عاقبت وخیمی را به دنبال خواهد داشت چنانکه در کلام شریف دیگری از آن بزرگوار آمده است: من کثر کلامه کثر خطوه و من کثر خطوه قل حیائه و من قل حیاوه قل ورعه و من قل ورعه مات قلبه و من مات قلبه دخل النار. [۱۶۷].
کسی که سخن او زیاد باشد خطاء او افزون خواهد شد و کسی که خطاء او افزون گردید، حیاء او کم خواهد شد و کسی که حیاء او کم شد ورع او کم خواهد شد و کسی که ورعش کم شد قلب او خواهد مرد و کسی که قلبش مرده شد داخل دوزخ خواهد گردید.
تفکر مایهی بینش است
(و من تفکر ابصر)
«و کسی که فکر و اندیشه کند بینا گردد»
بینش انسان در پرتو فکر و تدبر در امور است. کسی که به هنگام ورود در کاری فکر و اندیشهی خود را به کار بیندازد راه صحیح صواب را مییابد و از خطرهای عظیم و جبران ناپذیری خلاصی خواهد یافت.
انسانهای موفق و پیروز کسانیاند که فکر آنان پیشگام حرکت و کارشان بوده و هست، آنان در پرتو لحظات یا ساعاتی اندیشه، راه یابی کرده و راه رسیدن به مقصد و هدف خود را به طور روشن و آشکار میکنند و از اینرو سریع به نقطهی مطلوب خود میرسند.
حربن یزید ریاحی در روز عاشورا لحظاتی چند به فکر فرو رفت و سرانجام وخیم و خطرناک راهی را که پیش گرفته بود باز بینی کرد و بالاخره راه خود را یافت و به خود خطاب نمود «لا صبر لی علی النار و لا علی غضب الجبار و لا ان یکون غدا خصمی احمد المختار» «برای من توان و تحمل آتش دوزخ نیست و نه اینکه خشم خدای مرا بگیرد و نه اینکه فردای قیامت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دشمن میباشد»
و بالاخره چند لحظه فکر، راه او را عوض کرد و از طریق دوزخ، راه خود را به سوی بهشت بر گردانید.
دوستی با نیکان و جدائی از اشرار
(قارن اهل الخیر تکن منهم و باین اهل الشر تبن عنهم)
«همراه و همگام با اهل خیر باش تا از آنان به شمار روی و از اهل شر و فساد دوری کن تا از آنان جدا باشی»
در این فراز مقدس و بسیار سازنده، شیوهی انتخاب همنشین را بیان کرده و دستور میدهند که انسان با اهل خیر بنشیند و از اشرار و مردمان ناپاک و بد سرشت دوری نماید؛ و فلسفهی این موضوع را چنین بیان میکنند که نشست و برخاست با خوبان، موجب میشود که انسان از آنان باشد و دور کشی از بدان، موجب آن است که انسان از آنان جدا باشد.
آری معاشرت، دارای آثار مثبت و منفی است و بسیاری از اشخاص بر اثر نشست و برخاست با خوبان، صلحا و اخیار، بکلی تغییر حال داده و به راه خدا روی آورده و گاهی منشأ آثار بسیار بزرگ و چشمگیری شدند؛ و از آن سو کسانی بر اثر معاشرت و همنشینی با ناپاکان و افراد ناصالح، از راه خدا منحرف شده و به شرارت و ناپاکی گرائیدند.
با بدان کم نشین که درمانی
خو پذیر است نفس انسانی
نکوهش از حرام
(بئس الطعام الحرام)
«بد طعامی است حرام»
در این حمله، دو احتمال به نظر میرسد:
۱- خوراک حرام، بد خوراکی است؛ و بنابراین احتمال، کلام امام علیهالسلام ناظر به غذاهای حرام است و با این جمله، بدی و زشتی و سوء عاقبت غذاهای حرام را بازگو میفرمائید که البته سوء تأثیر غذاهای حرام قابل انکار نیست غذاهای حرام مانع اجابت دعا و پذیرش حق است، غذای حرام روحجان انسان را آلوده ساخته و انحراف و اعوجاج در نفس انسانی به وجود میآورد.
۲- اعمال حرام و کارهای نامشروع، بد خوراکی است.
و بنابراین احتمال، معاصی، گناهان، شرارتها و کارهای ناروا غذاهائی نا مطلوب است که انسان برای نفس خود فراهم میآورد و به نفس خود میخوراند؛ و غذای خوب و خوراک مطلوب برای نفس انسانی تقوی، پاکی و عمل صالح و خدا پسندانه است.
زشتترین ظلمها
(و ظلم الضعیف و افحش الظلم)
«زشتترین ظلمها ظلم به ضعیف و ناتوان است»
کلاً ظلم در مورد هر کسی که باشد قبیح و زشت است ولیکن همه جا و نسب به هر کسی یکنواخت نیست و گاهی ظلم و تعدی، بسیار قبیح و ناپسند است و زشتی و زنندگی آن به نهایت رسیده و وجدانهای بیدار از آن متنفر و بیزارند. مانند جائی که انسان ناتوانی مورد ظلم و احجاف قرار بگیرد. ظلم به کسی که نمیتواند از خود دفاع کند و قدرت احقاق حق خود را ندارد، راستی کحه زشت و قبیح است؛ لذا فرضاً انسان آلوده به ظلم شود باید بکوشد که بکلی از این نوع از ظلم بر کنار باشد.
این کلام مبارک حضرت امیر بفرزندشان امام حسن علیهماالسلام انسان را به یاد وصیت حضرت امام حسین به فرزندشان امام زین العابدین علیهماالسلام میاندازد.
امام باقر علیهالسلام میفرماید چون حالت احتضار پدرم علی بن الحسین علیهالسلام فرا رسید مرا به سینه خود چسبانید سپس فرمود: ای فرزند من تو را وصیت میکنم به چیزی که پدرم به هنگام وفات، مرا بدان وصیت کرد و آنچنان که ذکر میکردند پدرشان وی را بدان وصیت کرده بود، فرمود: «یا بنی ایاک و ظلم من لا یجد علیک ناصرا الا الله»[۱۶۸].
«ای فرزند عزیزم بپرهیز از اینکه ظلم کنی دربارهی کسی که ناصر و یاری برای مقاومت در برابر تو جز خدا ندارد».
این کلام مبارک، عاقبت خطرناک ظلم و ستم به افراد ناتوان را یاد آوری میکند.
مراعات و مناسبتها و مقتضیات
(اذا کان الرفق خرقا کان الخرق رفقا)
«هنگامی که رفق و مدارا کردن شدت، به حساب آید شدت، رفق و مدارائی خواهد بود»
گویا مقصود این است که انسان باید موقعیت بین باشد و در مواردی که رفق و مدارا، سخت گیری شمرده شود آنجا باید به جای رفق و ملائمت، شدت عمل به خرج داد. زمانی که از مهربانی و آرامش انسان قدر دانی نشود بلکه آن را به قهر و سختگیری توجیه کنند باید سخت گیری را نشان داد تا به طور اعوجاجی نیندیشند و قدر عافیت را بدانند.
ضمناً از این جمله میفهمیم که همه جا و در هر موردی مدارائی مفید نیست و جا ندارد و احیاناً از آن سوء استفاده شده و شخصیت انسان را در هم میشکند. در چنین مواردی باید از سختی و شدت استفاده شود و در این گونه شرائط باید نرمی را کم کرد و احیاناً سختگیری، صلابت و مصمم بودن خود را نشان داد؛ و در مواردی نرمی اثر سوء دارد و شدت و درشتی مؤثر بوده و کار آمد خواهد بود.
تفاوت اثرها
(ربما کان کالدواء داء و الداء دواء)
«چه بسا که دارو، درد و درد، دارو گردد»
آری گاهی داروی مایهی درد میشود. آیات الهی که باید شفابخش دلها باشد برای گروهی از مردم، موجب زیادتی کفر و طغیان وافزایش سرکشی و عصیان میگردد چنانکه خداوند میفرماید: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظالمین لا خسارا»[۱۶۹]
ما آنچه از قرآن فرو میفرستیم شفا و رحمت از برای مؤمنان است و-لیکن- ستمگران را جز خسران و زیانکاری نخواهد افزود.
و از طرفی گاه میشود که بیماری، داروئی شفا بخش میگردد، کسانی بودهاند که در مسیر بدی و گناه، گام نهادهاند و لیکن همان مجلس گناه و عصیان، راهی برای آن
گناهکاران به سوی خدا شده است. رسیدن به آثار سوء گناه، موجب تنبه، گردیده و آنان را به سوی حق، سوق داده است.
ابن میثم بحرانی قدس سره در معنای عبارت میگوید: بعضی از کارها که مصلحت ظاهر و آشکار دارد احیاناً مشتمل بر مفسدهای خواهد بود. چنانکه بعض از کارها که در ظاهر مفسده است احیاناً مصلحتی را هم به دنبال دارد.
گاهی دشمن، خیر خواهی، و دوست خیانت میکند
(و ربما نصح غیر الناصح و غش المستنصح)
«و چه بسا پند دهد کسی که در مقام خیر خواهی و دوستی با انسان نیست و- لیکن- دوستی که از او امید خیر اندیشی میرود، خیانت میکند»
بنابراین نباید انسان از شخص غیر ناصح، بکلی مأیوس و نومید باشد که اصلاً با او مشورت نکند زیرا احیاناً غیر ناصح در پی خیر خواهی انسان بر میآید و برای او مصلحت اندیشی میکند و نفع و صلاح وی را در نظر گرفته و مراعات مینماید.
و از طرفی نباید تمام تکیه و اعتماد انسان به دوستان و خیر خواهان او باشد، بلکه باید احتیاط و جوانب بینی و محکم کاری را مراعات کند زیرا امکان دارد که همان دوست، روزی در پی خیانت نسبت به آدمی بر آید.
سرمایهی نابخردان
(و ایاک و الاتکال علی المنی فانها بضایع النوکی)
«بپرهیز از اینکه بر آرزوهای نفسانی خویشتن اعتماد نمائی زیرا تکیه به آرزوها متاع مردم احمق و کم خرد است»
بلکه سرمایهی مردمان عاقل و خردمند و افراد صالح و بر جسته، اتکاء به عمل و کار و تلاش مداوم و پی گیر بوده؛ ولی سرمایهی افراد نادان و کم عقل، اعتماد بر آرزوهای خود است و به آن آرزوهای خام و نافرجام اتکاء میکنند، افراد بیمایه و فاقد بضاعتهای علمی، عملی و فرهنگی تقدم و پیشگامی در عمل صحیح ندارند و تنها به آرزوهای دور و دراز دلبسته و بدان دل خوش میکنند و عمر خود را با همین آمال و امیدها تباه کرد و به پایان میبرند. متأسفانه مهمترین عامل بدبختی و هلاک انسان همان آرزوهای بیحد و حساب و خواستههای نفسانی و شهوانی است.
چنانکه ملاحظه میفرمائید امام بزرگوار حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام با کلمه «ایاک» فرزند دلبند و عزیز و همهی پیروان و علاقمندان مکتبش را تحذیر میدهد، گوئی اتکا و اعتماد و دلبستگی به آرزوها اژدهائی خطرناک است که سر راه آمده و دهان باز کرده که انسان را ببلعد و امام علیهالسلام میفرماید از آن بپرهیز.
عقل بهترین تجربهها
(و العقل حفظ التجارب)
«عقل و خرد، نگهداری تجربههای زندگی است»
متکلمین میگویند عقل بر دو گونه است: غریزی و مکتسب، غریزی علوم بدیهیه است؛ و مکتسب همان است که تجربه آن را افاده نموده و نفس هم آن را ضبط میکند. اتفاقاً این مطلب در روایت از حضرت امیر علیهالسلام آمده که: «العقل عقلان عقل الطبع و عقل التجربه و کلاهما یودی الی المنفعه»[۱۷۰].
«عقل بر دو گونه است: عقل طبیعی و عقل تجربه و آزمایش، و هر دو، انسان را به سود و نفع میرساند».
(و خیر ما جربت ما وعظک»
«بهترین چیزی که تجربه میکنی چیزی است که تو را پند دهد»
در شرح بحرانی و شرح معتزلی نقل شده که افلاطون گفته: زمانی که تجربه به تو پند نداد آموخته نمیشوی بلکه فردی بسیط و فاقد رشد خواهی بود آنچنانکه از پیش بودهای. [۱۷۱].
از دست دادن فرصت، غصه انگیز است
(بادر الفرصه قبل ان تکون غصه)
«فرصت را نگهدار و از دست مده و بسرعت از آن استفاده کن پیش از آنکه برای تو غصه شود»
آری! فرصت به زودی از دست میرود و موجب اندوه آدمی میشود. از پیامبر صلی الله علیه و آله روایت شده که: «ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها»[۱۷۲] «برای پروردگار شما در ایام روزگارتان نسیمهائی است، پس خود را در معرض آن نسیمها قرار دهید».
و از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده است که: «الفرصه سریعه الفوت و بطیئه العود»[۱۷۳] «فرصت به زودی از دست خواهد رفت لکن بازگشت آن کند است».
و نیز میفرمایند: «الفرصه تمرمر السحاب فانتهزوا فرص الخیر»[۱۷۴] «فرصت میگذرد همچون عبور ابرها، بنابراین فرصتهای نیک را غنیمت بشمارید»
ابن ابی الحدید در اینجا جریان حضرت مسلم و هانی را ذکر میکند که ابن زیاد بنزد هانی آمد برای عیادت او، و مسلم کمین کرده بود و قبلاً هانی خواسته بود که او بیرون بیاید و ابن زیاد را بکشد ولی مسلم بیرون نیامد، هانی شروع به خواندن شعر کرد:
ما الانتظار بسلمی لا تحییها؛ و تکرار کرد تا ابن زیاد بدگمان شده و برخاست و به خانهی خود برگشت و این فرصت از دست مسلم رفت.
ولی این کمال بی انصافی است زیرا خود مسلم از این موضوع جواب داده و حدیث «الاسلام قید الفتک» یعنی اسلام مانع از ترور کردن اشخاص است و نیز مطالب دیگری را ذکر فرموده، عدم اقدام خود را مستند بدان کرده است.
هر تلاشی به ثمر نمیرسد
(لیس کل طالب یصیب)
«هر طلب کنندهای به مقصد نمیرسد»
مقصود این است که گاهی آدمی طلب میکند و بمقصد دست مییابد و گاهی نه، پس طبیعت مطلب، کلی نیست و گاه گاهی است، بنابراین اگر جویا شده و طلب کردی و دست به مقصد نیافتی نگران نباش و تاسف مخور زیرا بسیارند کسانی که طلب کرده و به خواستهی خود دست نمییابند.
و ممکن است مقصود این باشد که خیال نکن هر وقت خواستی طلب کنی بتوانی و به مراد برسی، پس زمان موجود و فرصت فراهم آمده را از دست مده.
(و لا کل عائب یووب)
«و نه هر غائبی به خانهاش بر میگردد»
پس اگر غائبت بازگشت ننمود خویشتن را به درد و رنج میفکن؛ و ممکن است مقصود این باشد که مسافر مرگ هرگز بازگشت ندارد پس وقت را از دست مده یا اینکه هر غائبی بازگشتی نیست بنابراین این تا دوستان و نزدیکان، حاضرند و غائب نشدهاند از احسان به آنان دریغ مکن.
نکوهش نابود کردن توشهی راه
(و من الفساد اضاعه الزاد و مفسده المعدد)
ضایع کردن توشهی راه و خراب کردن آخرت خود از فساد و تباهکاری است».
مقصود از زاد، زاد آخرت است که تقوی باشد.
و ممکن است چنانکه شیخ محمد عبده احتمال میدهد مقصود این باشد که از فساد و تباهکاری، خراب کردن مال و صرف آن در راه باطل و خراب کردن آخرت به آلوده شدن به شهوات است، و در هر حال انسان باید خویشتن را از افساد و تباهکاری نگهدارد و آلوده به فساد نشود.
و در یکی از کلمات آنحضرت آمده است: «بئس الزاد الی المعاد العدوان علی العباد»[۱۷۵].
«بد زاد و توشهای بسوی معاد است دشمنی کردن با بندگان خدا».
محدودیت امور
(و لکل امر عاقبه)
«و برای هر کاری سرانجامی است»
پس باید دقت کرد که سرانجام عملی که در دست انجام است چیست؟ خلاصه عمل آدمی کشت و زرع اوست، و دارای نتیجه و ثمرهای متناسب با خود آن عمل خواهد بود؛ و این اندیشه موجب میشود که آدمی بسیاری از کارها که میداند عاقبتی شوم دارد و یا پایان ان نامطلوب است را ترک نماید و فقط کارهائی را انجام دهد که عاقبت آن نیک است.
دستیابی به مقدرات
(سرف یاتیک ما قدر لک)
«هر چه برای تو مقدر شده بزودی به تو خواهد رسید»
ابن ابی الحدید میگوید: این گفتار از فرمایش پیامبر است: «و ان یقدر لا حدکم رزق فی قبه جبل او حضیض بقاع یاته». «اگر برای کسی از شما رزقی در قلهی کوهی یا در اعماق زمین مقدر شده باشد به او خواهد رسید».
باری جملهی فوق، آدمی را از حرص، طمع و نگرانی بهخاطر رزق و روزی نجات میدهد، زیرا وقتی بناست آنچه مقدر است برسد تلاش زیاد کردن و دست به کرهای نامعقول زدن و خویشتن را بخطر انداختن معنی ندارد.
تاجر در معرض خطر
(التاجر مخاطر)
«بازرگانان خود را به خطر میاندازد»
آری! او خطری فکری و عملی دارد نقشهکشی برای به دست آوردن مال و زیاد کردن ثروت و آلودگی به ربا و دست به کم فروشی زدن و دروغ گفتن و قسمهای خلاف، همه خطرهائی است که متوجه تاجر خواهد بود و گاهی برای مقصد خود هلاک شده و در این راه از بین میرود؛ لذا در روایات آمده: «من اتجبر بغیر فقه ارتطم فی الربا ثم ارتطم»[۱۷۶] و عمده این است که چه بسا از طریق عدل و داد و انصاف، خارج شود و لذا باید در کار خود بسیار با تدبر باشد.
برکت مال
(و رب یسیر انمی من کثیر)
«و چه بسا مال کم که برکت آن از مال زیاد بیشتر باشد»
ممکن است این جمله در مقام علت جملهی قابل باشد و مقصود این باشد که مال حلال- که البته کم است- از مال حرام بسیار با برکتتر است زیرا این دارای ثواب و پاداش الهی است و آن یکی نیست؛ و ممکن است مقصود همین برکت و خیر و آثار دنیوی باشد. ابن ابی الحدید از جاحظ نقل میکند از جاحظ: که در بصره دو برادر بودند که پدر، یکی از آن دو را دوست میداشت و دیگری را دشمن، لذا در روز مرگ همه مالش را که زیادتر از دویست هزار درهم بود به فرزند محبوب خود داد و دیگری را بکلی محروم کرد او معاملهی روغن زیتون میکرد و هر چه بدست میآورد صرف در نقفه عیال خود مینمود سپس دیدم که اولاد برادر ثروتمند بعد از مرگ دو
برادر نان خور و عائلهی فرزندان برادر محروم شدند و اینها زیادی غذاهای خود را به آنان میدادند. [۱۷۷].
یاور زبون
(لاخیر فی معین مهین)
«خیری نیست در یاوری که پست و زبون باشد» «و اگر مهین باشد خیری نیست در همکاری که آدمی را کوچک کند»
وقتی دوست انسان پست و نالایق باشد خیری در او نیست و عوض کمک، آدمی را به زمین میزند. چنانکه اگر اهانت کننده باشد نقض غرض میشود، و در هر حال زیان و ضرر او بیشتر از نفع اوست.
دوست متهم
(و لا فی صدیق ظنین)
«و نه در رفیقی که متهم باشد»
یعنی مورد اعتماد نبوده و در مقام دو روئی و نفاق، و متهم به خیانت و دو روئی باشد.
آسان گیری حوادث روزگار
(ساهل الدهر ما ذل لک قعوده)
«زمانه را آسان گیر و با آن بساز مادامی که شتر جوان روزگار رام تو است»
این شتر جوان که تسلی شده و برای تو خوابیده و فعلاً حوائج و خواستهات را تأمین کرده است با آن مدارا کن و زندگی را به آسانی بر خود هموار ساز و فشار نیاور که یک وقت تو را به زمین میزند. بعید نیست که جملهی فوق برای این جهت باشد که تا زمانه با تو میسازد تو با او بساز و نگرانی نداشته باش و با آرامش و راحتی بهرهی خود
را از آن بگیر که اگر بغیر این طریق، رفتار کنی و ناراحت و خشمگین باشی، بیم آن است که به زمین بخوری وب کلی سقوط کرده و روزگار تو را هلاک سازد.
به امید زیاد طلبی
(و لا تخاطر بشیء رجاء اکثر منه)
«و چیزی را که داری به امید بیش از آن به خطر مینداز»
تناسب این جمله با جملهی قبلی خیلی واضح است چه آنکه غالباً آدمی، زندگی را راحت نگرفته و به مقداری که در دسترس دارد نمیسازد و شروع به ناسازگاری کرده و در پی تلاش و طلب بیشتر بر میآید و یک مرتبه در این راه، همهی موجودی خود را هم از دست میدهد که در مثل معروف است که از هول حلیم در دیگ نیفتی.
و میگویند: من طلب الفضل حرم الاصل یعنی کسی که زیادتی طلب کند از اصل، محروم نخواهد گردید.
پرهیز از لجاجت
(و ایک ان تجمع یک مطیه اللجاج)
«و بپرهیز از اینکه مرکب لجاجت سرکشی کند»
آری همانگونه که مرکب سرکش و طاغی، سوار خود را به زمین میزند، لجاجت اگر جان گرفت، بیم خطر کلی دارد و باید آدمی خویشتن را نگه بدارد و عنان خوی را به دست مرکب سرکش لجبازی ندهد و گرنه در وادیای خواهد افتاد که خلاصی نداشته باشد.
در جای دیگر میفرمایند: «اللجاجه تسل الرای» (نهجالبلاغه کلمهی ۱۷۰ از کلمات قصار)
«ستیزگی اندیشه آدمی را دور میسازد یعنی آدمی را به کارهای ناشایست وادار میکند.»
عالیترین آئین دوستی با دوستان
(احمل نفسک من اخیک عند صرمه علی الصله و عند صدوده علی اللطف و المقاربه و عند جموده علی البذل و عند تباعده الدنو و عند شدته علی اللین و عند جرمه علی العذر)
«وادار کن نفس خویش را نسبت به دوست و رفیقت، بهنگام بریدن او بر پیوند و نزد او اعراض و رو گردانی او بر لطف و مهربانی و نزدیک شدن و در نزد جمود و امساک و بخل او بر بذل و عطا و بخشش و بهنگام دوری جستن و فاصله گرفته او بر نزدیک شدن، و بوقت شدت و درشتی و سختی او بر نرمی و بر عذر، بهنگام جرم او، یعنی چون جرمی کند او را معذور بدار» ![۱۷۸].
چنانکه ملاحظه میشود در بدو این قسمت میفرماید نفس خود را وادار کن بر این امور؛ و چه بسا که تعبیر مزبور اشاره بدین مطلب باشد که این کارها بر خلاف مقتضای نفس انتقام کش آدمی است ولی تو خود را بساز و وادار کن که آن چنانکه من میگویم باشد؛ و راستی که این رهنمودها عالیترین عامل استحکام روابط دوستی و پیوند محبت میان مردم میباشد و بالاتر جملهی بعد است.
صحیفهی سجادیه دعای بیستم مشهور به مکارم اخلاق
خدایا بر محمد و خاندان او درود فرست و توفیقم ده که خیر خواهی آنکس کنم که بد خواهی من کرد و به آشتی تلافی کنم آن را که از من برید و به بخشش پاداش دهم آنکه مرا نومید کرد و بپیوندم رشته الفت آن را که از من بگسست و به نیکی یا کنم آن را که غیبت من کرد و اینکه خوبی را سپاسگذاری کنم و از بدی چشم پوشی نمایم.
تعبیری بیسابقه در رعایت دوستان
(حتی کانک له عبد و کانه ذو نعمه علیک)
«چنان با او خوبی کن و بدیها و رذائلش را با خوبی و با فضائل رد کن که گویا تو بندهی او هستی و گویا او منعم تو است»
یعنی همانگونه که عبد و بندهای با مولا و آقای خود رفتار میکند که خشمش را تحمل نموده و بدیهایش را بر خود هموار میسازد و او را ولی نعمت خویش میداند به همان شیوه با دوستانت رفتار کن.
و در اینجا این حدیث، مناسبت است که شیخ طوسی از احمد بن عیسی علوی نقل کرده که: امام جعفر بن محمد علیهالسلام به من فرمود: «آنه لیعرض لی صاحب الحاجه فادبار الی قضائها مخافه ان یستغنی عنها صاحبها الا و ان مکارم الدنیا و الاخره فی ثلاثه احرف من کتاب الله عز و جل خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین و تفسیره ان تصل من قطعک و تعفو عمن ظلمک و تعطی من حرمک»[۱۷۹]
«یعنی گاهی صاحب حاجتی به من میرسد و من شتابانه به انجام خواستهی او میپردازم زیرا میترسم که او بینیاز از من شود. آگاه باشید که مکرمتهای دنیا و آخرت در سه کلمه از کتاب خداست: «خذالعفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلین»[۱۸۰].
و تفسیر این آیه این است که بپویندی با کسی که از تو برید و عفو نمائی از کسی که به تو ظلم کرد و عطا کنی به کسی که تو را محروم گردانید».
تواضع و احسان بیمورد
(و رایاک ان تضع ذلک فی غیر موضعه اوان تفعله بغیر اهله ۹
«و مبادا این معامله و طرز رفتار را در غیر جایش بکار بری و یا آن را با غیر آن انجام دهی»
آری! گروهی هستند که از چنین زمینههائی سوء استفاده کرده و بر فساد خویش میافزایند: از کمکهای مالی که به آنها میشود بیکاره و تن پرور بار میآیند و کل بر جامعه گردیده و خود را طلبکار مردم میپندارند و عفو و اغماض از آنان، آنان را متوفع و لوس بار میآورد و بی باک و جسور و از خود راضی میشوند. ان نحوه رفتار دربارهی آنان قهراً مضر و زیان بخش است.
انسان باید خود روشن و موقع شناس باشد. علاوه بر منافقان و دشمنان دین خدا زا این که این گونه دربارهی آنها رفتار بشود مستثنی میباشند.
عدم دوستی با دشمن دوست
(لا تتخذن عدو صدیقک صدیقا فتعادی صدیقک)
«دشمن دوست خود را دوست مگیر که با دوست خویش دشمنی کردهای»
بله طرح دوستی با دشمن دوست زمینهی دشمنی با دوست خود است. ثمرهی دوستی کردن با دشمن دوست تبدیل دوستی انسان با دوستش به دشمنی با اوست.
شاعر عرب میگوید:
تود عدوی ثم تزعم اننی
صدیقک ان الرآی عنک لعازب
یعنی دوست میداری دشمن مرا و سپس گمان میکنی که من دوست تو میباشم راستی که فکر و اندیشه از تو دور شده است.
نکته قابل تذکر در اینجا این است که همین حساب را در عالم دوستی با خدا نیز داشته باشیم و بدانیم که دوستی کردن با دشمنان خدا به معنای تبدیل دوستی با خدا به دشمنی با اوست از اینرو قرآن میفرماید: «و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار و مالکم من دون الله من اولیاء ثم لا تنصرون»[۱۸۱].
«میل و اعتماد به ستمگران نکنید که آتش دوزخ به شما برسد و جز خدا اولیائی برای شما نباشد و آنگاه بکلی مورد نصرت قرار نگیرید».
در بعضی از آیات کریمه، به آن حقیقتی که ذکر کردیم اشاره شده میفرماید: یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا لایهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاء بعضهم و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدی القوم الظالمین[۱۸۲].
ای مؤمنان! یهود و نصاری را دوستان خود نگیرید آنان خود بعضی دوستان بعض دیگرند و کسی که از شما آنان را دوست بدارد او هم از آنان است راستی که خداوند، ستمگران را هدایت نخواهد فرمود.
خیرخواهی
(و امحض اخاک النصیحه حسنه کانت او قبیحه)
«خالص کن برای برادرت خیر خواهی را خواه نیک باشد یا بد»
گاهی آدمی برای شخصی خیر خواهی میکند و در نظر آن شخص، موجب تشکر میشود و گاهی ممکن است نگران شود مثلاً از اینکه به او تذکر دهند که وضع همسر و دختر و پسر شما در بیرون مناسب نیست ممکن است ناراحت شود ولی باید خیر خواهی کرد و تذکر داد. خلاصه خیر او را بخواه چه خوش آیند او باشد یا او را نگران کند.
شیخ کلینی قدس سره تحت عنوان: باب نصیحه المومن بابی را منعقد کرده و شش روایت را نقل فرموده است. از جمله: رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ان اعظم الناس منزله عند الله یوم القیامه امشاهم فی ارضه بالنصیحه لخلقه»[۱۸۳].
«یعنی تحقیقا کسی منزلتش در نزد خداوند، از همهی مردم در قیامت بالاتر است که بیش از همهی برای خیر خواهی نسبت به خلق خدا در زمین، راه برود.»
و مقصود از نصح برادر مؤمن این است که او را به مصالح دین و دنیایش ارشاد نماید و وی را تعلیم داده و راهنمائی کند، چه در حضور چه در غیاب، همانگونه که دربارهی خویشتن دلسوزی میکند.
در کتابی دیدهام که شخصی در عالم رؤیا دید محفلی منعقد است و همهی علما آنجا جمع شدهاند ولی ابن فهد حلی نیست بعداً محفل دیگر را دید که پیمبران جمعند و ابن فهد در آنجاست در شگفت شد، پرسید چگونه ایشان به این مقام رسیده؟ گفتند: چون نفوذ و مقام اجتماعی خود را صرف خدمت به خلق کرد.
فرو بردن خشم
(و تجرع الغیظ فانی ارجرعه احلی منها عاقبه و لا الذمغبه)
«از جام خشم و غضب جرعه جرعه بنوش- خشم خود را فرو بر- زیرا من نوشیدنی و جرعهای را شیرینتر از آن، در عاقبت ندیدم و لذت بخشتر از آن از نظر مآل و پایان نیافتم».
آری! فرو بردن خشم و غضب در آغاز کار بسیار مشکل، ولی عاقبت و سرانجام آن بسیار شیرین و خوشگوار خواهد بود.
و لن لمن غالظک فانه یوشک ان یلین لک
«نرمی کن نسبت به کسی که با تو درشتی کند که چه بسا بزودی برای تو نرم گردد.»
در قرآن کریم میخوانیم: «ادفع بالتی هی احسن فاذا الذی بینک و بینه عداوه کانه ولی حمیم»[۱۸۴].
«بدی افراد را به شیوهی هر چه بهتر دفع کن که در آن هنگام آن کسی که میان تو و او دشمنی است گویا دوستی بس مهربان میباشد.»
و نیز میفرماید: «ادفع بالتی هی احسن السیئه نحن اعلم بما یصفون»[۱۸۵].
«بدی را با بهترین روش، دفع کن ما آگاه تریم به آنچه که مخالفان میگویند».
ابن میثم نقل میکند که حضرت امام زین العابدین علیهالسلام در مقام وصیت به فرزندشان امام باقر علیهالسلام میفرماید: «یا بنی علیک بتجرع الغیظ من الرجال فان اباک لا تسره بنصیبه من تجرع الغیظ من الرجال حمر النعم»[۱۸۶].
«فرزند عزیزم پیوسته ناراحتیهائی را که از مردم میبینی جرعه جرعه بنوش زیرا پدر تو سهمیهی خود را از جرعههای خشم و ناراحتی که از مردم مینوشد با شترهای سرخ موی، معارضه خواهد کرد».
احسان به دشمن
(و خذ علی عدوک بالفضل فانه احلی الظفرین)
«و بگیر بر دشمن خویش به فضل و احسان، و بدان وسیله بر او برتری جو که آن شیرینترین دو پیروزی است»
ابن ابی الحدید میگوید: این مطلبی بسیار ملیح و زیبا است.
خلاصه برای پیروزی انسان بر دشمن و تسلیم کردن و به اطاعت در آوردن وی دو راه است: یکی قهر و غلبهی بر او، و دیگری احسان کردن و او را به راه آوردن و در بعضی از نسخ به جای «احلی الظفرین» که به معنی شیرینترین است «احد الظفرین» آمده است که به معنی یکی از دو پیروزی میباشد.
مرز و محدوده در دشمنی
(و ان اردت قطعه اخیک فاستبق له من نفسک بقیه یرجع الیها ان بداله ذلک یوما ما)
«و اگر خواستی از برادر دینیت جدا شوی و قطع رابطه کنی مقداری از دوستی را باقی بگذار که اگر روزی خواست به سوی تو برگردد و به آن باقی مانده باز گردد»
از بهترین دستورالعملهای اخلاقی این است که آدمی بکوشد بهنگام دشمنی زیاده روی نکند بلکه رشتهای را باقی بگذارد و خلاصه همهی زمینههای دوستی را بکلی از بین نبرده و تمامی کانالهای محبت را مسدود نسازد. چه بسا که روزی آدمی خواست
دوباره بسوی طرف رفته و طرح دوستی و رفاقت بیفکند و یا آنکه آن طرف خواست بسوی این شخص بیاید، نکند آدمی از شدت تندی و خشونت و سوء رفتار سابق اکنون روی نگاه کردن به او را نداشته باشد ولی اگر آدمی مراعات کرد و همه چیز نگفت و هر کاری که میتوانست نکرد، قهراً زمینهی برای ایجاد و تجدید رابطه باقی است و از دیدار طرف شرمسار نمیگردد.
و در جملهای شبیه این مطلب میفرماید: «احبب حبیبک هونا ما عسی ان یکون بغضیک یوما ما و ابغض بغیضک یوما ما عسی ان یکون حبیبک یوما ما»[۱۸۷].
«دوست خود را به اندازه دوست بدار و از حد تجاوز نکرده و همهی اسرار برا برای او نگو شاید روزی دشمنت گردد، و دشمن را دشمن دار باندازه ن خارج از حد- پرده دری مکن- شاید روزی از روزها دوستت گردد».
امام صادق علیهالسلام به یکی از اصحاب خود فرمود: «لا تتبع اخاک بعد القطیعه وقیعه فیه فتسد علیه طریق الرچجوع الیک فلعل التجارب ترده علیک»[۱۸۸].
«از رفیقت که جدا شدی و بردی پشت سرش بد مگو که با اینکار راه برگشت او را میبندی شاید تجربههای زندگی وی را براه آشتی بکشاند.»
تصدیق حسن ظن دیگران
(و من ظن ب خیرا فصدق ظنه)
«و کسی که به تو گمان نیکی برد گمانش را تصدیق کن»
اگر دیگران دربارهی شما گمان میبرند که اهل خیر و خوبی هستید و دارای کمال و بزرگی میباشید بمقتضای گمان آنان رفتار کنید و عمل نمائید تا گمان آنان را تصدیق کرده، باشید.
آری گاهی آدمی کسی را به تقوا و پرهیزکاری میشناسد بطوری که به قول معروف میخواهد پشت سر او نماز بخواند، بعد جریانی پیش میآید که میفهمد خیلی در فکر و گمان خود پرت بوده و این آدم اصلاً اهل اصلاح نیست خلاصه این یک وسیلهای برای تکامل جامعه است که حسن ظن افراد، موجب حرکت آدمی بسوی خیر و خوبی گردد، و اگر کسی را عالم و دانشمندی گرانمایه میدانند و او خود میداند که مایهای ندارد بکوشد که خود را به همان پایه برساند چنانکه اگر کسی گمان احسانی از آدمی نسبت به خودش دارد باید با نیکی کردن به او گجمان او را تصدیق کند نه اینک با بدی و ظلم و اجحاف به او، کاخ امید و گمان وی را فرو ریزد.
رسولخدا صلی الله علیه و آله در فتح مکه از مردم پرسیدند ما تظنون و ما انتم قائلون؟ چه گمانی میبرید و چه میگوئید؟ سهیل بن عمرو در پاسخ گفت: ما دربارهی تو جز خیر و خوبی نگفته و گمان نمیبریم. رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود: من به شما چیزی را میگویم که برادرم یوسف به برادرانش گفت که باکی بر شما نیست خداوند شما را بیامرزد و او ارحم الراحمین است. [۱۸۹].
صمیمیت با دوستان و عدم تضییع حق آنان
(و لا تضیعن حق اخیک اتکالا علی ما بینکو بینه فانه لیس لک باخ من اضعت حقه)
«حق برادر دینی خود را به اعتماد آنچه که ما بین تو و اوست- دوستی و یگانگی- ضایع مگردان زیرا کسی که حق او را ضایع گردانی دوست تو نخواهد بود»
از مشکلاتی که گاهی در مواقع دوستی پیدا میشود شدت یک رنگی است تا جائیکه آدمی احتشام و وقار برادر دینی خود را نگه نمیدارد زیرا با او کاملاً یک رنگ شده است. این حالت مقدمه قطع دوستی و ایجاد دشمنی و خصومت است زیرا این نحوه دوستی همراه با بی اعتنائی و کم توجهی و مراعات نکردن شان و شخصیت او، و در نتیجه تحقیر کردن و کوچ شمردن مقام اوست، و در چنین شرائط و احوالی قطع روابط دوستی، امری بسیار طبیعی و پدیدار شدن حالت خصومت و کینهتوزی، جریانی عادی میباشد و خلاصه همانگونه که احتشام زیاد گرفتن و تشریفات خستگیآور برای دوستان قائل شدن منجر به جدائی میشود، در هم شکستن احترام آنان- به اعتماد یک رنگی- نیز گام برداشتن بسوی دشمنی و جدائی خواهد بود.
بنابراین نباید به اتکاء روابط دوستانه و رفاقت صمیمانه، حق دوست را ضایع کرد زیرا کسی که حقش از بین رفته برادر و دوست صمیمی نخواهد شد و باید در مقام دوستی روشهای ناپسند و توقعات بیجا را کنار گذاشت که این خود موجبات تیرگی روابط دوستی را فراهم میآورد.
برخورد علاقمندانه با افراد خانواده
(و لا یکن اهلک اشقی الخلق بک)
«و نباید که خاندان و نزدیکان و بستگان توبه بدبختترین مردم بسبب تو باشند»
در این جمله، فرزند عزیز خود را سفارش میکند که حقوق خاندان خود را محترم شمرده و موجب بدبختی آنان نشود.
بعضی این جمله را بدین گونه معنی کردهاند که اهل و خاندان تو بدبختترین مردم نسبت به تو نباشند؛ و بنابراین مقصود این است که چنین نباشد که با همه، خوب باشی ولی آنان را از نظر بیندازی، و در نزد تو خوار و بیمقدار باشند، و اصلاً به آنان نرسی، در هر حال که باید حقوق همسر و فرزندان را حفظ کرد و در محبت نسبت به آنان کوشید.
بنگرید که حضرت امام حسین علیهالسلام در اظهار علاقه نسبت به رباب و سکینه بنا به نقل اغانی میفرماید:
لعمرک اننی لاحب دارا
تکون بها السکینه و الربابا
احبهما و ابذل جل مالی
و لیس لعاتب عندی عتابا
فلست لهم و ان غابوا مضیعا
حیاتی او یغیبنی ترابا
و رباب را بنگرید که نوشتهاند بعد از بازگشت به مدینه اشراف او را خواستگاری کردند و او نپذیرفته و گفت: بعد از پیامبر، پدر همسری برای خود انتخاب نخواهم کرد. او یک سال بعد از حضرت امام حسین علیهالسلام باقی ماند و در این مدت در زیر سایهی سقفی نیامد از شدت اندوه در گذشت.
و بعضی گفتهاند: او یک سال کنار قبر امام حسین علیهالسلام اقامت کرد آنگاه به مدینه برگشت و از تاسف و اندوه در گذشت. [۱۹۰].
میزان ارتباط و دوستی
(و لا ترغبن فی من زهد عنک)
«و رغبت مکن به کسی که از تو اعراض دارد»
ظاهراً مقصود این باشد که اگر دیدی شخصی به هیچ نحوه دلبستگی به شما ندارد و طبعاً متمایل به دوستی ب شما نیست اصرار بر دوستی با او نداشته باشید؛ و بنابراین جملهی مزبور با مطالب قبلی منافاتی ندارد، که فرمود با کسی که از شما برید با او وصل کنید.
ابن میثم میگوید: مقصود از این جمله این است که کسی که شایستگی و اهلیت برای احسان و دوستی ندارد و نه دوست قدیمیاست رغبتی در او نداشته باش؛ و اگر این توجیه نباشد با مطالب قبل و بعد منافات خواهد داشت. [۱۹۱].
ولی بنظر میرسد که مقصود همان بیان نخستین باشد و با آن بیان تنافی در کنار نیست خلاصه به کسی که از تو رو گردان است دل مبند.
سبقت در استحکام دوستی
(و لا یکونن اخوک علی مقاطعتک اقوی منک علی صلته)
«برادر تو بر قطع روابط دوستی از تو بر پیوند و تحکیم روابط دوستانه نیرومندتر نباشد.»
هر چه او برای گسستن رابطه و پیوند دوستی، تلاش کند تو برای تحکیم و تثبیت و بر قراری آن بکوش و در اینراه از او در راه خودش تواناتر باش؛ و بدین طریق روابط دوستانه برای همیشه باقی مانده، و هرگز آسیب نخواهد پذیرفت.
سبقت در احسان بیشتر
(و لا یکونن علی الاساءه اقوی منک علی الاحسان)
«و برادرت در بد رفتاری، نیرومند از تو بر احسان و نیکوکاری نباشد»
هر چه او در بدی و سوء رفتار بکوشد تو در حسن رفتار و نیکی و احسان، بیشتر از او کشش نما. خلاصه هر چه که از ناحیهی او کج رفتاری میشود عوامل مهر و وفاداری از ناحیهی توبه وقوع بپیوندد که در نتیجه جلو بد رفتاری او را خواهی گرفت.
جلوه گر نشدن ظلم دوستان
(و لا یکبرن علیک ظلم من ظلمک فانه یسعی فی مضرته و نفعک و لیس جزاء من سرک ان تسوءه)
«ظلم و ستم کسی که به تو ستم کرده گران و بزرگ نیاید چه آنکه او در زیان خود و نفع تو کوشش مینماید و پاداش کسی که تو را مسرور و شادان میسازد این نیست که به او بدی کنی و آزردهاش سازی»
ستمگر هر چند ظلم کرده و آدمی را ناراحت مینماید ولی در حقیقت، آتش قهر خدا را شعلهور میسازد که خود در آن آتش خواهد سوخت؛ و از طرفی موجب نفع مظلوم است که اگر بر اثر صبر بر بلاء به مقامات عالیهی معنوی خواهد رسید بنابراین ظالم با ظلم و ستمگری موجبات عذاب خود وسائل رحمت و نعمت طرف مقابل را فراهم میآورد و خلاصه به نفع و سود ما، گام بر میدارد، و در حقیقت او نسبت به ما محسن و نیکوکار است، و پاداش کسی که به ما نیکوکاری میکند این نیست که او را آزرده و ناراحت بنمائیم.
در حالات علی بن الحسن که با دو واسطه به امام حسن مجتبی علیهالسلام میرسد آمده است که منصور، سادات بنی الحسن را حبس کرد و به زندان انداخت و علی بن الحسن در میان آنان نبود فردا صبح مأمور زندان دید آقائی آمد، به او گفت: مرحبا بک، چه میخواهید، و چه کار دارید فرمود: آمدهام که مرا با نزدیکانم زندان کنی او متوجه شد که این آقا علی بن الحسن است و او را بزندان انداخت. این زندانیان با عظمت، اوقات نماز را نمیشناختند مگر با اجزاء و قسمتهای از قرائت قرآن علی بن الحسن، او در زندان میگفت: «اللهم ان کان هذا من سخط منک علینا فاشدد حتی ترضی». «بار خدایا اگر این ابتلاآت بر اثر غضب تو بر ما میباشد پس آنرا شدیدتر گردان تا راضی شوی».
عبدالله بن الحسن که از وضع آن زندان به تنگ آمده بود به برادر زاده خود علی بن الحسن که مستجاب الدعوه بود گفت: آیا ابتلا و گرفتاری ما را نمیبینی؟ آیا از خدا نمیخواهی که ما را از این تنگنا و بلا رهانیده و نجات دهد؟ علی بن الحسن سکوتی طولانی کرد و آنگاه گفت: ای عمو برای ما در بهشت درجهای است که بدان نمیرسیم جز اینکه این بلیه و بالاتر از این را تحمل کنیم و برای منصور در آتش دوزخ، جایگاهی است که بدان نمیرسد مگر اینکه این بلاها و سختتر از آن را بر ما روا بدارد، اکنون اگر میخواهی، بر این شدائد صبر کنیم و به زودی راحت میشویم چه آنکه مرگ به ما نزدی شده و بعد گویا هیچ بلیهای ندیدهایم و اگر میخواهی تا برای تو دعا کنم و تو از این بلا نجات یابی لیکن منصور به آن مرتبه که در آتش دارد نخواهد رسید. عبدالله گفت: نه، بلکه صبر میکنم و از این جریان، سه روز گذشت که به سرای ابدی پرواز کردند. [۱۹۲].
جهت گیری تلاشها
(و اعلم یا بنی ان الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق یطلبک فان انت لم تاته اتاک)
«و بدان ای فرزند که رزق بر دو گونه است: یکی آن رزقی که تو آن را طلب کرده و از پی آن میروی و دیگری رزقی که تو را طلب میکند که اگر تو به سراغ آن نروی او به سراغ تو خواهد آمد و به دست تو خواهد رسید»
در اینجا یک حقیقت غیرقابل انکاری را تذکر دادهاند و حقا چنین است که بعضی از اقسام رزق جز با طلب و زحمت و تلاش به دست نمیآید و باید از پی آن رفت و برای تحصیل آن کوشش کرد ولی قسمی از روزی هست که خود میرسد و دنبال انسان میرود؛ و این تنبیهی است که بدانیم همهی جریان، وابستگی مستقیم به سعی و تلاش ما ندارد و گاهی بدون تلاش و زحمت، رزق و روزی آدمی میرسد و دیگر گاه با تلاش و فعالیت مختصری روزی بسیار فراوانی به دست میآید.
ابن ابی الحدید در اینجا نقل میکند که. عماد الدوله ابن بویه وارد شیراز شد بعد از آنکه ابن یاقوت از آنجا فرار کرد عماد الدوله فقیر بود و مالی نداشت یکی از قوائم اسب او در صحرا در زمین فرو رفت، او فرود آمد و غلامانش دویده و مرکب را خلاص کردند ناگهان نقبی وسیع ظاهر شد دستور داد آن را حفر کردند، اتفاقاً به اموال عظیم و ذخائر ابن یاقوت دست یافتند.
و نیز روزی در شیراز در خانهاش که قبلاً ابن یاقوت در آن ساکن بود به پشت خوابیده بود نگهان ماری را در سقف دید، دستور داد غلامان بالا بروند و آنرا بکشند، مار فرار کرد و داخل در چوبهای سقف شد او دستور داد چوب را از جا بکنند تا مار را بکشند چون آن چوب را از جا کندند زیادتر از پنجاه هزار دینار ذخیرهی ابن یاقوت در آنجا یافتند.
باز روزی خواست که جامهای بدوزد خیاط خواست. گفتند در اینجا خیاطی ماهر و خوب و اهل دین است که برای ابن یاقوت خیاطت میکرده جز اینکه ناشنوا است. دستور داد او را آوردند چون وی را با ترس و وحشت وارد کردند به او گفت میخواهم فلان لباس و فلان لباس برایم بدوزی. خیاط لرزیده و مضطربانه گفت ای مولای من بخدا قسم از ابن یاقوت در نزد من چیزی جز چهار صندوق نیست و گفتار کسی را که دربارهی من قبول مکن. عماد الدوله تعجب کرده و امر نمود آن صندوقها را آوردند وقتی باز کردند دیدند پر از جواهرات و طلا و زیور آلات میباشد که از ابن یاقوت مانده است. [۱۹۳].
زشتترین حالات انسان
(ما اقبح الضخوع عند الحاجه و الجفاء عند الغناء)
«چقدر زشت است خضوع و فروتنی بهنگام نیازمندی، و جفا و سرکشی بهنگام غنا و بینیازی»
متأسفانه این حالت در جامعه زیاد احساس میشود، یعنی چون حاجتمند شده و نیاز داشتند سخت خاضع و سر به زیر میگردند و چون بینیاز میشوند دست به ظلم و اجحاف میزنند. قرآن کریم میفرماید: «حتی اذا کنتم فی الفلک و جرین بهم بریح طیبه و فرحوا بها جاءتها ریح عاصف و جاءهم الموج من کل مکان و ظنوا انهم احیط بهم دعوا الله مخلصین له الدین لئن انجیتنا من هذه لنکونن من الشاکرین فلما انجیهم اذا هم یبغون فی الارض بغیر الحق»[۱۹۴].
«تا آنگاه که در کشتی نشینید و با ملائمی کشتی را به حرکت در آورد و سر نشینینان کشتی شادمان گردند که ناگاه باد تندی وزیده کشتی از هر جانب در امواج خطر بیفتد و خود را در ورطهی هلاکت ببینند خدا را با اخلاص بخوانند که بارالها اگر ما را از این خطر برهانی دیگر همیشه شکر و سپاس تو خواهیم کرد ولی پس از آنکه ما نجاتشان دادیم باز در زمین بناحق ستمگری کنند»
خلاصه باید آدمی در حال حاجت و غنا متواضع و فروتن باشد و ثروت، موجب خروج او از آداب انسانی نشود.
باید دنیا را ابزار آخرت قرار داد
(ان لک من دنیاک ما اصلحت به مثواک)
«به راسی که برای تو از دنیایت آن چیزی است که جایگاه خود را با آن اصلاح کنی»
مثوی، مکان و بمعنی محل اقامه است، و معلوم است که مثوی و محل اقامهی آدمی حقیقتاً آخرت اوست بنابراین آن مقداری از مال، مال آدمی است که صرف آخرت او شود، ما بقی همه مال دیگران است.
چنانکه امام امیرالمؤمنین علیهالسلام در جای دیگر میفرماید: «لله آباءکم فقدموا بعضاً یکن لکم و لا تخلفوا کلاً فیکون علیکم»[۱۹۵].
«خدا پدرتان را بیامرزد مقداری از دارائی خود را پیش فرست کنید که برای شما خواهد بود و همه را مگذارید که بر زیان شما تمام خواهد شد.»
بی تابی نابجا
(و ان جزعت علی ما تفلت من یدیک فاجزع علی کل ما لم یصل الیک)
«و اگر بر آنچه که از دست تو رفته بی تابی کنی میکنی پس بیتابی کن بر تمام آن چیزهای که به تو نرسیده است»
آری آنچه که بد دست آمده و از دست رفته با آن چیزهائی که در جهان هست و به دست نیامده هر چند از این جهت که یکی به دست آمده و از دست رفته و دیگری بکلی به دست نیامده با هم فرق دارند ولی در آن جهت که موجب جزع و بیتابی است یعنی بهرهمند نشدن آدمی، مساویند پس کسی که بر از دست رفته بی تابی میکند باید بر به دست نیامدهها بی تابی نماید.
باری مقصود این است که همانگونه که آه و افسوس بر چیزهای به دست نیامده که اتفاقاً بیشمار هم میباشند کار غلطی است، ناراحتی برای از دست دادهها هم نابجاست و اگر بی تابی برای این، جا دارد باید برای تمام اشیاء جهان که به دست نیامده نیز روا و بجا باش.
آینده چونان گذشته است
(استدل علی ما لم یکن بما قدم کان فان الامور اشباه)
«استدلال کن بر آنچه که واقع نشده به آنچه واقع شده و صورت گرفته زیرا کارها همه مشابه و همانند همند»
آری آنچه که هست نمونهایست برای آنچه که فعلاً نیست و لذا بای زا آنچه هست راه یاب بسوی آنچه نیست گردید، و روشنتر آنکه آینده هم مانند گذشته و حال است و چیز تازهای نمیباشد و اگر میخواهی بدانی که بعد از تو چه میشود بنگر که بعد از دیگران که رفتند چه شد، نه آسمان فرود آمد و نه زمین لرزه شد و نه آب از آب جنبید همین بود که او را بردند و دل دل خاک پنهان کردند پس وضع تو هم همین گونه خواهد بود، چنانکه وضع آیندگان نیز در برنامه زندگی همین است که دیدهای، مقداری میخورند و میپوشند و مینوشند و میخوابند تا عمر تمام شود و بنابراین باید برای امور واقع نشده بآنچه واقع شده استدلال نمود و حوادث یافت نشده را با مطالعهی قضایای تحقق یافته پیش بینی کرد.
فرق بین انسان و چهارپایان
(و لا تکونن ممن لا تنفعه العظه الا اذا بالغت فی ایلامه فان العاقل یتعظ بالاداب و البهائم لا تتعظ الا بالضرب)
«و از اشخاص نباش که موعظه، سودی به آنان ندهد مگر توأم به آزار و رنج مؤکد باشد زیرا انسان عاقل از راه آموزش و ادب آموزی، پند میپذیرد و بهائم و چهارپایان با کتک خوردن فرمان پذیر شوند»
انسان با پند و اندرز و راهنمائی به راه آمده و توجه پیدا میکند و راه خود را مییابد و نیاز به تندی و خشونت و ضرب و شتم ندارد و از اینرو بزرگان دین از مردم انتظار داشتند که رهنمودهای آنان را با گوش جان پذیرفته و به کار ببندند.
امام امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید: «رحم الله امرءا سمع حکما فوعی و دعی الی رشاد فدنا و اخذ بحجزه هاد فنجا»[۱۹۶]
«رحمت خدا بر کسی که کلام حکمتی ر شنیده و ان را بگیرد و ضبط کند، و به سوی رشد و صلاح و راه صحیح خوانده شود پس نزدیک گردد و چنگ به دمن یکنفر راهنما زده و نجات پیدا کند».
و نیز آنحضرت خطاب به اصحاب خود میفرماید: مالی اراکم اشباحا بلا ارواح و ارواحا بلااشباه و نساکا بالاصلاح و تجارا بلا ارباحو ایقاظا نوما و شهودا غیبا و ناظره عمیاء و سامعه صماء و ناطقه بکماء. [۱۹۷].
«چیست مرا که میبینم شما را قالبهای بیروح و روحهای بی قالب و عبادت کنندگان بی صلاحیت و تجارت کنندگان بی منفعت و بیداران خواب رفته و حاضران در حقیقت عائب و بینایان کور و شنوندگان کر و گویندگان لال؟
حضرت صادق علیهالسلام میفرماید: من وعظه الله بخیر فقبل فله البشری و من لم یقبل فالنار له احری»[۱۹۸].
«کسی که خداوند، او را به خیر پند دهد و او نپذیرد مژده و بشارت برای او و کسی که نپذیرد آتش از برای او سزاوارتر میباشد».
و گاهی از عدم توجه مستمعان، سخت ناراحت میشدند چنانکه روزی جماعتی از شیعه به حضور امام باقر علیهالسلام آمدند حضرت آنان را موعظه کرد و تحذیر فرمود در حالی که آنان در غفلت بوده و توجه به سخن امام نداشتند حضرت خشمگین شده
مدتی سر به پائین انداختند سپس سر را بسوی آنان بلند کرده و فرمودند: «ان کلامی لو وقع طرف منه فی قلب احدکم لصار میتا الا یا اشباحا ارواح و ذبابا بلا مصباح کانکم خشب مسنده و اصنام مربده الا تاخذون الذهب من الحجر؟ ال تقتبسون الاضیاء من النور الازهر؟ الا تاخذون اللولو من البحر؟ خذو الکلمه الطیبه ممن قالها و ان لم یعمل بها فان الله یقولو: الدین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله»[۱۹۹].
«همانا اگر بخشی از کلام من در قلب یکی از شماها واقع میشد هر آینه جان میداد.
آگاه باشی ای قالبهای بیروح و ای مگسهای بدون چراغ گویا چوبهای خشک متکی بر دیوار، و بتهائی غبار آلود و قحطی زده و بی طراوت میباشید. آیا از سنگ، طلا، نمیگیرید؟ آیا از نور فروزان، روشنی نمیگیرید؟ آیا لولو و جواهرات از دریا نمیگیرید؟ کلمهی طیبه و سخن پاکیزه را از هر کسی که گفت بگیرید هر چند بدان عمل نکند زیر خدا میفرماید: آنان که گفتار را شنیده و بهترینش را پیروی میکنند خداوند، آنان را هدایت فرموده است».
شیوهی مبارزه با اندوهها
(اطرح عنک واردات الهموم بعزائم الصبر و حسن الیقین)
«هموم و اندوههائی که بر دلت وارد میشود را با تصمیمهای محکم صبر و پایداری و یقین نیک و خوش باوری به پروردگار از خودت دور ساز»
آری! واردات هموم و اندوهها پیوسته به قلب آدمی هجوم و حمله برده و اگر وسیلهی دفاعی در برابر آنها نباش انسان را از پای در میآورند. وسیله دفاعی انسان، تصمیمهای خلل ناپذیر بر صبر و پایداری و حسن ظن به خداوند متعال است که هر چه مقرر فرموده بر وفق حکم و مصالح عالیه میباشد.
ابن ابی الحدید میگوید: هذا کلام شریف فصیح عظیم النفع و الفائده[۲۰۰]این کلامی شریف و فصیح است که نفع آن عظیم و فائده آن بزرگ میباشد.
ترک اعتدال، ظلم است
(من ترک القصد جار)
«کسی که مسیر اعتدال را ترک کند از راه صواب کنار کشیده و ستم کرده است» باید در گفتار و کردار مواظب اعتدال و میانهروی بود و اگر کمترین تجاوزی از آن واقع شد عین جور و ستمکاری است، زیرا فضیلت، زمانی فضیلت است که روی معیار خود صورت بگیرد و گرنه عین رذیلت و جور خواهد بود. میانه روی در همه جا مطلوب است چنانکه قرآن کریم راجع به راه رفتن میفرماید: «و اقصد فی مشیک»[۲۰۱] «دست خود را از انفاق، نگه مدار چونان که دستت را به گردنت غل کرده باشی و نه آن را بسیار گشوده و باز دار که مورد ملامت قرار گرفته پشیمان و بریده گردی».
ارزش دوست
(و الصاحب مناسب)
«و دوست و رفیق موافق، خویشاوند است»
آری! گاهی رفیقی چنان با وفا میشود که درست مانند برادر، کمک کار آدمی و بوده بازوی او میباشد؛ و بنابراین باید همان مراعاتی که آدمی نسبت به برادر و خویشاوند خود میکند دربارهی او هم بنماید.
دوست واقعی
(و الصدیق من صدق غیبه)
«دوست آنست که غیاب او راست باشد»
مقصود این است که در غیاب و پشت سر، دوستی را رعایت کند. آری! مراعات دوستی در ظاهر و حضور دوستش آسان است و آن ملاک دوستی نیست ملاک دوستی حفظ الغیب است که آدمی در پشت سر دوستی را مراعات و زیر بار بد او نرود و غیبت را از او دفع بنماید و آبروی او را حفظ نموده و از حقوق و شخصیت وی دفاع نماید.
در کلمات قصار آمده که «لا یکون الصئیق صدیقا حتی بحفظ اخاه فی غیبته و نکبته و وفاته»[۲۰۲].
«دوست، به راستی دوست میشود مگر وقتی که دوست خود را در سه جا نگهداری کند: در غیاب و در نکبت و گرفتاری و در وفات و مرگ او».
نقش هوی و هوس
(و الهوی شریک العمی العناء)
«و هوی و هوس، شریک و همگام با کوری است»
بله هوا پرستی عقل را از سر آدمی میبرد و قضاوت صحیح را از او میگیرد و بر خلاف عقل صریح قضاوت میکند؛ و این همان است که گفتهاند: «حب الشیء یعمی و یصم». «علاقمندی به چیزی آدمی را کور و کر میسازد».
عبدالله بن معاویه شاعر میگوید:
و عین الرضا عن کل عیب کلیله
کما ان عین السخط تبدی المساویا
یعنی کسی که با دیدهی رضایت به چیزی یا به کسی بنگرد از دیدن عیوب آن ناتوان است همانگونه که چشم بد بینی و عدم رضایت، بدیها و عیوب را آشکار میسازد.
تذکر میدهیم که در بعضی از نسخ بجای عمی، عناء ضبط شده و آن بمعنی رنج، و تعب و بد بختی است بنابراین معنی جملهی فوق این است: هوسبازی همعنان رنج و غم است و این همان حقیقتی است که حضرت علی علیهالسلام در جای دیگر بدین بیان میفرماید: «کم ساعه قد اورثت حزنا طویلا»[۲۰۳] و در فارسی گفتهاند: یک لحظه هوسبازی یک عمر پشیمانی.
آشنایان و بیگانگان
(رب قریب ابعد من بعید و رب بعید اقرب من قریب)
«چه بسیار نزدیک که دورتر از دور است و چه بسیار دوری که نزدیکتر از نزدیک میباشد»
آری! گاهی خویشاوند از هر بیگانهای بیگانهتر میشود و گاهی بیگانه از خویشاوندان آدمی نزدیکتر و مهربانتر میباشد؛ و در قرآن کریم میخوانیم: «ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذروهم».[۲۰۴]شخصی گفته است: مردی را دیدم که با کعبه وداع میکرد و با دیدهی گریان میگفت:
الا رب من یدنو و یزعم آنه
یودک و النائی اود و اقرب[۲۰۵].
چه بسیار کسی که نزدیک آمده و گمان میبرد که تو را دوست میدارد در حالی که شخص دور افتاده دوستدار تر و نزدیکتر میباشد.
غریب کیست؟
(و الغریب من لم یکن له حبیب)
«غریب و آواره کسی است که برای او دوست نباشد»
انسانی که دوست و علاقمند دارد هر جا باشد غریب نیست و کسی که علاقمند ندارد در وطن خود هم غریب است. ابوعبیده از اصحاب امام صادق علیهالسلام از دنیا رفت، همسرش به نزد امام صادق آمده عرض کرد: گریه میکنم که او مرد در حالی که غریب بود. حضرت فرمود: «لیس هو بغریب ان ابا عبیده منا اهل البیت»[۲۰۶].
«او غریب نسبت به راستی که ابوعبیده از ما خاندان است». و نیز نقل شده است که چون یوسف علیهالسلام را از چاه بیرون آورده و فروختند. فروشنده گفت: وصیت مرا دربارهی این غریب پذیرفته و به او خوبی و احسان کنید. یوسف در این هنگام فرمود: «من کان مع الله فلیس له غربه».[۲۰۷].
تجاوز گر از حق
(من تعدی الحق ضاق مذهبه)
«کسی که از حق تجاوز کند گرفتار تنگنا میشود»
آری! نشاط و راحتی در پیروی عدل و حق اس و اما باطل بیچارگی، سرگردانی و گرفتار در پی خواهد داشت.
اکتفا بر ارزش خویش
(و من اقتصر علی قدره کان ابقی له)
«و کسی که به مقدار خویش، اکتفا کند برای او پایندهتر است»
در مورد دیگر میفرماید: «رحم الله امرءا عرف قدره و لم یتعد طوره» و نیز گفته شده است: «من جهل قدره قتل نفسه» غرض اینکه باید آدمی اولاً خویشتن را بشناسد و مقدار خود را دانسته و از شان و قدر خود زیاده روی ننماید. اگر انسان میدانست که در عین قدرتش موجودی ضعیف و ناتوان و در دست قدرت الهی و در برابر عامل طبیعی ناچیز و بیمقدار است هرگز در برابر دیگران ترفع و گردنکشی نکرده و بر خدای خود طاغی و سرکش نمیگردید و همواره متواضع و فروتن بوده و حال دیگران را مراعات میکرد.
محکمترین اتصال
(و اوثق سبب اخذت به سبب بینک و بین الله سبحانه)
«مطمئنترین و محکمترین سبب و وسیلهای که آن را گرفته و نجات مییابی وسیلهای است که بین تو و بین خدای سبحان باشد»
این مطلب همان مطلب ارزندهای است که در اوائل این وصیت نامهی امام امیرالمؤمنین علیهالسلام به امام حسن گذشته که فرمودند: «و الاعتصام بحبله، وای سبب اوثق من سبب بینک و بین الله ان انت اخذت به» «باری هیچ وسیله و واسطهای برای آدمی بهتر و مطمئنتر از این نیست که با خدا راه و رابطهای بر قرار کند».
دشمن تو کیست؟
(و من لم یبالک فهو عدوک)
«و هر کس که دربارهی تو پروائی نداشته باشد او دشمن تو است»
بلکه کسی که سعادت آدمی برای او نخه نبوده، و خلاصه بی تفاوت محض باشد، او هر چند بصورت دوست و رفیق جلوه کند، در واقع دشمن انسان است و باید سخت مواظب بود که ممکن است با آبروی انسان بازی کند. دوست و رفیق باید اهتمام به امر و کار دوست داشته باشد.
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی
نا امیدی مطلوب
(قد یکون الیاس ادراکا اذا کان الطمع هلاکا)
«گاهی از اوقات، یاس و نومیدی، رسیدن به مقصد و یافتن آن میباشد آن زمان که طمع، هلاک آدمی است»
آری! هنگامی که طمع کاری موجب هلاک و نابودی باشد همان بهتر که انسان مأیوس گردیده و به حاجت نرسد که این نومیدی بر آن یافتن به مراتب شرف دارد و بر آن مقدم خواهد بود. زمانی که دست یافته به مقصود، همراه با تملق، چاپلوسی و دین فروشی باشد و شخصیت آدمی به خطر بیندازد قطعاً یاس و نومیدی بهتر است زیرا در این نا امیدی حفظ شخصیت و شرف آدمی است.
جایگاه افشاگری
(لیس کل عوره تظهر)
«هر زشتی و بدی فاش کردنی نیست»
بنابراین باید توجه داشت که اسرار مردم را افشا نکرد، تنها در مواقع خاصهای میتوان اقدام به افشاء اسرار کرده و عیوب را ظاهر نمود.
و ممکن است مقصود این باشد که هر زشتی و عیبی از دشمن ظاهر نمیگردد و گاهی چه کارها و اقدامات زشت و زنندهای دارد که انسان اصلاً اطلاع پیدا نمیکند و بنابراین باید سخت احتیاط کارانه پیش رفت و هرگز اعتماد به دشمن ننمود.
و احتمال میرود مقصود این باشد که هر عیب و بدی که آدمی دارد ظاهر نمیگردد یعنی گاهی عیوب انسان بر خودش هم مخفی میماند و از اینرو تصور میکند که گل بی عیب است لذا باید خیلی در فکر خطر نفس بود که گاهی مرموزانه کار میکند.
غنیمت شمردن فرصتها
(و لا کل فرصه تصاب)
«و نه اینکه هر فرصتی دست یافته شود»
گاهی زمینههای خوبی پیش میآید ولی انسان دست به آنها نیافته و مورد استفاده قرار نمیدهد.
و گویا این جمله، هوشیار باشی برای مردم است که بکوشند فرصتها را به سادگی از دست نداده بلکه از آنها حداکثر استفاده را بنمایند.
خطای بینا
(و ربما اخطاء البصیر قصده و اصاب الاعملی رشده)
«و چه بسا که بینا به خطا برود و از مقصدش دور گردد ولی نابینا به رشد و صلاح و مقصد خود نائل گردد»
آری مثلی معروف است که «الجواد قد یکبو و الحسام قد ینبو» گاهی ممکن است شمشیر بران، کند و بی اثر گردد و از اینرو نباید در مواقعی که آدمی به مقصد خود نمیرسد دچار آه و افسوس شود. ابن میثم این نکته را غرض کلی از این کلمهی مبارکه میداند ولی ظاهراً میتوان گفت نکات دیگری نیز از این جمله منظور میباشد و از جمله اینکه آدمی به بینائی خود مغرور نباشد و احتمال خطا و گمراهی را دربارهی خود داده و نسبت به دیگران بی اعتنا نباشد که ای بسا آدم نابینا بهتر از او به هدف خود تست بیابد.
تأخیر بدیها
(آخر الشیء فانک اذا شئت تجعلته)
«شر و بدی را به تأخیر بینداز چه آنکه هر زمان خواستی میتوانی بسوی آن بشتابی»
از بهترین مطالب حکمت آمیز امام امیرالمؤمنین است و این نظیر آنست که شما به فرزند خود میگوئید فعلاً در درس و کار خود بکوش که بازی همیشه وقت دارد ولی درس خوانده وقتش میگذرد. ابن میثم و ابن ابی الحدید میگویند از مثلهای حکمت آمیز این است که: ابداً بالحسنه قبل السیئه فلست بمستطیع للحسنه فی کل وقت و انت علی الاساءه متی شئت قادر. به خوبی آغاز کن پیش از بدی که همهی اوقات توانائی بر حسنات نداری ولی برای بدی کردن همواره توانائی. خلاصه شر، فساد و شرارت بر فرض محال، لازم باشد همیشه وقت دارد این خوبی است که مجالش تمام میشود لذا باید شر را به تأخیر انداخت.
شیخ محمد عبده در شرح عبارت محل بحث میگوید: زیرا فرصتهای شر از کثرت طرق و رهائی که دارد تمام شدنی نیست ولی طریق خیر یکی است و آن حق است؛ و با توضیح ایشان باید گفت آنکه یک راه بیشتر ندارد آنرا جلو بیندازد اما آنکه راههای گوناگون دارد و فرضاً هم لازم شود هر زمان قابل تدارک است، برای وقت دیگر بگذار.
بریدن از جاهل
(و قطیعه الجاهل تعدل صله العاقل)
«و بریدن جاهل و نادان، مساوی با پیوند عاقل و خردمند است»
در این جمله دو احتمال است:
۱- بریدن از جاهل بطور طبیعی متصل شدن انسان به عاقل است.
۲- از نظر اثر، نتیجه و ثمره، بریدن از جاهل همان ثمره را دارد که اتصال و پیوند با عاقل دارد، همان اندازه که اتصال با خردمند در سعادت انسان مؤثر است به همان مقیاس، بریدن زا جاهل در سعادت آدمی اثر دارد. بله، چنانکه رفاقت و دوستی با انسانهای بزرگوار، شریف و عاقل به آدمی نفع میرساند جدائی از جاهل و مردمان نادان و پست نیز موجب نفع آدمی است زیرا رفاقت و دوستی با جاهل، موجب فساد و ضرر است و با قطع رابطه از او انسان از همهی این مفاسد و زیانها در امان خواهد ماند.
این جملهی مبارکه، ر مقام تشویق بر قطع روابط دوستانه از آدمهای نادان و جاهل است، و اینکه چنین اشخاص را برای دوستی انتخاب نکنیم.
مکر زمانه
(من امن الزمان خانه)
«کسی که از مکر زمانه آسوده زیست زمانه به او خیانت خواهد کرد»
اگر آدمی خود را از شر روزگار ایمن دانست و نگرانی نداشت دچار خیانت روزگار خواهد شد؛ بنابراین باید یک لحظه از شرور و فتن زمانه، خود را در امان ندانسته و مغرور به فهم و در خود نباشیم و لحظه به لحظه برای خویشتن احتمال خطر بدهیم.
آسیب زمانه
(و من اعظمه اهانه)
«و کسی که زمانه را بزرگ دانست و عظیم شمرد زمانه او را خوار و بیمقدار میسازد».
این مطلب برای بسیاری از اشخاص تجربه شده که هر کس بیشتر در تعظیم و بزرگداش دنیا کوشش کرد بیشتر مورد تحقیر و اهانت دنیا واقع خواهد شد؛ و از اینرو محترمترین افراد و با عظمتترین انسانها کسی است که برای دنیا ارزش قاعل نباشد و شان آن را کوچک بشمارد و خلاصه دنیا بسان کنیز بیمقداری است که آدمی به زیبائی ظاهری او دلداده شود و هر چه بیشتر آن را بزرگ بشمارد آن کنیز بیشتر خود را در برابر او گرفته و بیشتر بر او تحمیل میکند تا بجائی که او را رسماً ذلیل و خوار میسازد. عشق به دنیا و علاقمندی به آن، آدمی، را وادار میکند که دست به هر کار خلافی زده و هر برنامه زشت و ناپسندی را پیاده نماید و در این راه، آبروی خود را از کف داده و در انظار مردم ذلیل و خوار شود.
هر تیری به هدف نمیرسد
(لیس کل من و فی اصاب)
«اینچنین نیست که هر کس تیر انداخت به هدف بزند»
این جمله مایهی تسلای خاطر است که اگر به امید مقصد و هدفی فعالیت شد و آدمی به نتیجه نرسید نگران نباشد که قطعی نیست که هر کس به امید رسیدن به هدفی کاری
کرده و تلاشی نمود به مقصد برسد. ضمناً باید توجه داشت که شبیه این عبارت قبلاً گذشت که فرمودند: «لیس کل طالب یصیب».
و ممکن است مقصود از جملهی فوق این باشد که هر کس را برای کاری ساختهاند و نباید هر کس خود را برای هر کاری آماده کند بلکه هر کس باید بنگرید که چه کاری از عهدهاش بر میآید و خلاصه اهلیت و صلاحیت عامل بسیار مؤثری در تحقق و انجام هر هدف و مقصدی است.
رابطه حاکم و زمان
(اذا تغیر السلطان تغیر الزمان)
«هر زمان که سلطان دگرگون گردد زمانه هم دگرگون خواهد گردید»
تغییر رای و نظر حاکم، چه از صلاح به سوی فساد، و چه از فساد بسوی صلاح، تأثیر کلی در اوضاع زمان و وضع مردم خواهد داشت. داستانی را شارح بحرانی در اینجا نقل میکند که ابن ابی الحدید نیز با اندک اختلافی نقل کرده و ان این است که: انوشیروان کارگزاران مملکت را جمع کرده و در حالی که دری گرانبها در دست داشت و زیر و رو میکرد به آنان گفت: چه چیز ضررش از هر چیز برای مردم بیابان و صحرا بیشتر است و آنان را به نابودی میکشاند؟ و اضافه کرد که هر کس آنچه را که من راجع به این پرسش در دل دارم بگوید این در گرانبها را در دهن او میگذارم. هر یک از آنان جوابی داد، یکی گفت: نیامدن باران؛ و دیگری آفت ملخ، و بعضی اختلاف و عدم مساعدت وضع هوا را ذکر کردند کسری به وزیر خود گفت: تو بگو که به نظر من عقل تو معادل با عقول همهی رعیت است و بلکه برتری دارد او گفت: چیزی که برای فنا و نابودی آنان سخت مؤثر است تغییر یافته رای و نظر سلطان دربارهی رعیت است و اینکه او قصد ظلم و جور دربارهی آنان بنماید. کسری گفت: آفرین بر تو ملوک و سلاطین، تو را بخاطر این عقل و خردمندی لائق و شایستهی آن، انعاماتی که به تو کردند دانستند و آنگاه آن در را در دهان وی گذاشته و به او داد.
شیخ زاهد فقیه، و رام بن ابی فراس نقل کرده که روزی کسری برای صید بیرون رفت اتفاقاً صیدی پدیدار گردید، کسری آن را تعقیب کرد از همراهانش دور افتاد در این هنگام کوخی بنظرش آمد بسوی آن کوخ رفت دید پیرزنی جلو کوخ نشسته اجازهی ورود طلبید پیرزن اذن داد کسری پیاده شده و وارد گردید، در این هنگام دختر آن زن آمد و گاوی نیز همراهش بود که آن را دخل کوخ کرد زن برخاست و آن گاو را دوشید کسری هم نظر میکرد و میدید که چه شیر خالصی دارد او با خود گفت خوب است که بر هر عدد گاو، خراجی قرار داده شود چه آنکه این گاو چقدر شیر داشت، مقداری از شب که گذشت پیرزن به دختر گفت: بر خیز گاو را بدوش آن دختر آمد که گاو را بدوشد دید شیر ندارد و حتی قطرهای از پستانهایش تراوش نمیکند لذا مادر خود را صدا زد که ای مادر بخدا سوگند پادشاه در دل نیت بد کرده و قصد سوئی نمود. پیرزن گفت: جریان چیست؟ و از کجا میگوئی؟ دختر گفت: زیرا پستان این گاو خالی است و حتی قطرهای شیر ندارد. مادرش گفت: صبر کن زیرا شب در جلوداری کسری در این هنگام با خود گفت: از کجا این دختر دانست که من قصد بد در دلم گذشت نه من آن کار را نمیکنم «خراج روی گاوها نمیگذارم» طولی نکشید که مادر، دختر را صدا زد که دخترم برخیز و گاو را بدوش، دختر آمد دید پستان گاو پر از شیر است فریاد زد: ای مادر بخدا سوگند که پادشاه از ارادهی سوئی که کرده بود منصرف شد پستان این گاو پر از شیر است آنگاه آن را دوشید، صبح فرا رسید و همراهان کسری و مأموران که برای پیدا کردن او میگشتند بدانجا رسیدند کسری سوار شده و دستور داد آن پیرزن و دخترش را هم با خود بیاورند و به آنها احسان و نیکی کرد و ضمناً پرسید که چطور فهمیدی که پادشاه در دلش نیت بدی کرد وانگهی چگونه فهمیدی که پادشاه از آن نیت و قصد بد عدول نمود؟ پیرزن گفت: من از فلان مدت در اینجا میباشم و هرگز با عدل و داد در میان ما رفتار نشد جز اینکه سرزمینهای ما سبز و خرم گردید و زندگی ما گشایش یافت و هرگز در میان ما به جور و ظلم عمل نشد جز اینکه زندگی ما تنگ و سخت شده و مواد منفعت خیر از ما بریده گشت. [۲۰۸]
در اینجا نکته قابل توجه این است که بر حسب این دو حکایت، کلام مبارک امام را بعنوان یک عامل مؤثر در عالم غیب تلقی میکنیم بدین بیان که تغییر نیت سلطان موجب میشود که زمان، خود بخود متغیر گردد درست مانند دیگر عواملی که بطور قهری و طبیعی اثری را تولید کرده و به بار میآورد؛ ولی ممکن است مقصود از کلام مبارک این باشد که وقتی سلطان ارادهی بد کرد دست به اعمال بد و ناروا میزند و مردم هم که قهراً راه و روش ملوک و پادشاهان خود را ادامه میدهند و از اینرو زمان به فساد میگراید.
>
اهمیت رفیق و همسایه
(سل عن الرفیق قبل الطریق و عن الجار قبل الدار)
«پیش از راه، از رفیق پرسش کن و بیش از خانه از همسایه»
آری! باید اولاً رفیق راه را شناخت و دید که چه کسی میخواهد رفیق و همراه آدمی باشد و آنگاه راجع به راه، سخن گفت؛ و نیز پیش از تهیهی خانه باید همسایگان آن خانه را شناخت. علامه مجلسی از محاسن برقی نقل فرموده که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: «الرفیق ثم الطریق»[۲۰۹] و نقل میکنند که آنحضرت فرمود: «الرفیق ثم السفر»[۲۱۰]
و محصل دو کلام شریفشان این است که رفیق راه از خود راه و از سفر مهمتر است؛ و این تأکید و اصرار و بر موضوع رفیق، در سفر برای آنست که اولاً رفاقت و مجالست، مؤثر است و گاهی یک سفر موجب انحراف انسان میشود زیرا رفیق، راه او را عوض مینماید؛ و ثانیاً رفیق ناباب، موجب ناراحتی و آزار روح آدمی است لذا باید قبلاً دید که چه کسی همراه آدمی در سفر است. چنانکه مطالب دربارهی همسایه نیز همین گونه است.
مرحوم محدث قمی رضوان الله علیه نقل فرموده که ابوالاسود دئلی در بصره خانهای داشت و همسایهای که او را اذیت میکرد و همواره ابو الاسود از دست او در عذاب بود یک وقت او خانهی خود را فروخت کسی به وی گفت، خانهات را فروختی؟ گفت: نه بلکه همسایهام را فروختم. [۲۱۱]
و نقل شده از کتاب المختصر من فضائل آل النبی الاطهر که یکی از همسایگان حضرت صادق علیهالسلام تصمیم گرفت خانهی مسکونی خود را بفروشد چون مشتری آمد او گفت: خانه را به چهار هزار دینار میفروشم ولی همسایگی حضرت صادق را به شش هزار دینار. این خبر به سمع امام رسید او را احضار کرده و علت فروش خانه را پرسیدند عرض کرد یا ابن رسولالله چیزی که مرا وادار به فروش خانه کرده احتیاج مبرم است و گرنه به هیچ قیمتی دست از جوار شما بر نداشته و چنین افتخاری را از خودم سلب نمیکردم. حضرت ده هزار دینار حاضر کرده و خانه را از او خریدند او چون بهای خانه را تحویل گرفت امام فرمود: این پول را در مورد احتیاج خود صرف کن و خانه را هم به تو بخشیدم چه آنکه همسایهای چون تو که ارزش همسایگی مرا از خانه خود بیشتر میدانی و برای آن ارزش قائل شدهای بر من لازم است که چنین همسایهای را از دست ندهم و امیدوارم که در بهشت نیز همسایه باشیم. [۲۱۲] و در کتابی خواندم که گویند: اسبی تیز رفتار را به ابومسلم خراسانی نمودند که هرگز مانند آن ندیده بود. به حاضران گفت: این اسب به چه کار آید؟ گفتند برای جهاد در راه خدا خوبست گفت: نه، گفتند: برای به چنگ آوردن دشمن گریز پا، گفت: نه، گفتند: پس برای چه کاری خوب است؟ گفت: رای آنکه مرد بر ان سوار شود و از دست زن و همسایهی بد بگریزد.
پرهیز از سخنان مضحک
(ایاک ان تذکر من الکلام ما یکون مضحکا و ان حکیت ذلک عن غیرک)
«بپرهیز از اینکه سخنی را ذکر کنی که خنده آور باشد هر چند آنرا از دیگری نقل کنی»
در اینجا فرزند برومند خود را از اینکه سخنان خنده آور بگوید و یا مطالب خنده آور را از دیگران حکایت نماید بر حذر میدارد و خلاصه غرض آنست که از نقل مطالب مضحک- خواه از خودش باشد و یا از دیگری اجتناب کند-. از رسولخدا صلی الله علیه و آله نقل شده که: «ویل للذی یحدث و یکذب لیضحک به القوم ویل له ویل له ویل له»[۲۱۳].
«وای بر آنکس که سخن به دروغ میگوید تا مردم بخندند وای بر او وای بر او وای بر او».
و علت نهی امام ممکن است یکی از دو چیز و یا هر دو آنها باشد:
یکی اینکه ذکر چنین مطالبی از ارزش آدمی میکاهد و شخصیت انسان را ضایع نموده و خلاصه سقوط میدهد و در شرع مقدس اسلام هر چه که موجب شکست و اعتبار و شخصیت آدمی باشد مذموم، واقع شده است.
و علت دوم اینکه نوعاً ذکر چنین مطالبی مقرون و آمیختهی با یکی از گناهان است گاهی با دروغ و زمانی با مسخره و استهزاء و دیگر گاه با گناه دیگری همراه خواهد بود.
ابن ابی الحدید معتزلی تحت تأثیر این جملهی مبارکه قرار گرفت میگوید: این کلامی فصیح است. او میگوید: همانگونه که ابتدا کردن و آغاز نمودن به ذکر چنین سخنانی مستهجن است حکایت آن از غیر نیز مستهجن میباشد...
حضرت صادق علیهالسلام میفرماید: در مدینه مردی بود بطال که مردم را با سخنان خودش میخندانید روزی به آنان گفت: این مرد- یعنی علی بن الحسین علیهالسلام- مرا مانده و عاجز گردانید و اصلاً نتوانستم او را بخنده در آورم و ناچار باید حیلهای کنم که او را بخندانم تا آنکه روزی آنحضرت از راه میگذشت و دو تن از غلامانش در پشت سرش بودند آن مرد بطال آمد و ردای حضرت را از دوش مبارکش کشید و رفت.
آنحضرت اصلاً التفاتی ننمود. آن دو غلام رفتند و ردای مبارک را باز گرفته و آوردند و بر دوش مبارکش افکندند. حضرت با کمال اطمینان بطوری که چشم خود را از زمین بر نمیداشتند فرمودند: این مرد، کی بود؟ عرض کردند: مردی بطال از اهل مدینه است که مردم را خندانیده و از این طریق زندگی میکند، حضرت فرمود: به او بگوئید:
«یا ویحک ان لله یوما یخسر فیه البطالون». «بیچاره! خدا را روزی است که آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیدهاند زیان خواهند برد»[۲۱۴].
نکاتی راجع به بانوان
(و ایاک و مشاوره النساء فان رایهن الی افن و عزمهن الی وهن)
«و مبادا با زنان در کارها مشورت کنی زیرا رای و اندیشهی آنان رو به سستی است و عزم و تصمیمشان ضعیف و ناپداری میباشد.»
مقام مشورت مقام استمداد از عقل و درایت دیگران است. هنگامی که فکر انسان در موضوعی کند شده و نمیتواند جوانب قضیه، مآل و سرانجام آن را دریافته و جمعبندی منافع و مضار آن را بنماید از فکر و اندیشهی اندیشمندان کمک و یاری گرفته و مشکل خود را حل میکند. بنا برای خوب واضح است که در چنین مواقعی بطور طبیعی، انسان بسراغ کسانی میرود که از فکر و نظر صائبی برخوردار باشند و اندیشهی آنان دچار زنگار نشده و در زیر پردهی جهل یا احساسات پنهان نگردیده باشد اتفاقاً زن بحکم آنکه به اقتضای، شان کار و وظیفهی تربیتی که به عهده دارد، موجود عاطفی است و قهراً نظر دقیق و فکر و اندیشهی سالم و دور از عوارض و خالی از موانع و مزاحمات در او ضعیف است از اینرو نباید هنگام مشورت در امور مهم از آنان استمداد نموده و نظر خواهی و صلاح بینی کرد و لذا امام علیهالسلام در کلمات قصار مردم را تشویق به مشورت با مردان کرده و میفرماید: «من استبد برایه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها»[۲۱۵].
«کسی که استبداد رای داشته باشد هلاک خواهد شد و کسی که با مردان مشورت کند با آنان در عقولشان مشارکت کرده است».
از طرفی دو مطلب دیگر در روایات باب مشورت بسیار مورد اتکاء واقع شده است:
یکی آنکه طرف مشورت، سخت خائف از خداوند بوده و خشیت حق در دل داشته باشد دیگر آنکه جبان و ترسو نباشد که خوانندگان را به کتاب بحار الانوار ج ۷۲ ص ۹۷ تا ص ۱۵۰ ارجاع میدهیم و اتفاقاً زنان بحسب نوع و اکثریت در هر دو ناحیه برعکس میباشند از اینرو از مشورت با آنان نهی شده است.
نکته قابل توجه این است که بنظر میرسد مقصود از مذموم بودن مشورت با زنان، مشاوره در امور اجتماعی است نه در امور مربوط به خانه که تخصص و ورود در آن امور مربوط به زنان است و شاهد این مطلب، کلام دیگری از آنحضرت است که میفرماید: «روزگاری برای مردم بیاید که مقرب نباشد در آن مگر سعایت کننده، و زیرک بشمار نیاید مگر دروغگو، و ناتوان شمرده نشود مگر آدم با انصاف، در آن زمان صدقه و انفاق را غرامت و ضرر شمردند وصلهی رحم مایهی منت گذاری و عبادت را سبب فزونی خواهی و برتری جوئی بر مردم قرار دهند. در آن زمان، سلطنت و حکومت، با مشورت زنان و حکمرانی دادن به کودکان و اندیشه و ادارهی خواجه سرایان خواهد بود». [۲۱۶].
جالب توجه است که نهی از مشاورت با بانوان، ظاهراً تنزیهی است و نه تحریمی. علاوه بر آن که به مقتضای قرائنی، مقصود، زنان هوسباز و جنگ افروز میباشد، پس بانوان با فضیلت، مشمول این بحث نیستند و درخشش بانوانی چون حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) در تاریخ گواهی بر این مدعاست.
(و اکفف علیهن من ابصار هن بحجابک ایاهن فان شده الحجاب ابقی علیهن)
«جلو دیدگان آنان را با حجاب خود نسبت به آنان بگیر زیرا شد حجاب و پوشیدن بیشتر، آنان را باقی و پایداری میدارد»
در اینجا امام امیرالمؤمنین علیهالسلام مردان را مسئول حجاب و پوشش زنان قرار داده وجه بسا از این عبارت استفاده شود که اگر مرد، مواظبت نکند زن به طبع خود مایل به خودنمائی و فساد و گناه است و میل دارد بدن خود را، باز و بی حفاظ، به نامحرمان نشان دهد. مرد باید بکوشد و کاملاً زن را در حجاب لازم و پوشش کافی شرعی در آورد و بدین طریق دیدهی او را از نامحرم باز دارد؛ و نیز استفاده میشود که غرض از حجاب، تنها مصون ماندن زن از نظر نامحرم نیست بلکه باید چنان باشد که دیدگان زن را از نامحرمان بپوشاند زیرا اگر چشم او پوشیده نشد همچنان مظنهی فتنه و فساد خواهد بود.
مطلب مهمی که در اینجا ذکر شده علت لزوم حجاب برای زن است و آن بقاء زن میباشد، نبود حجاب، در حکم زوال و فناء بانوان است زنان بی حجاب در اجتماع، ملعبه و بازیچه گردیده و با شخصیت آنان در آن اجتماع بازی میشود زن در آن شرائط فقط مایهی اشباع شهوات هوسبازان میباشد و احتراماتی هم که از او میشود در همین مسیر خواهد بود؛ بنابراین حکم مقدس فوق پیش از آنکه حکمی از احکام الهی و واجبی از واجبات حق باشد عامل نگهدارنده و موجب سلامت و وسیلهی بقاء و دوام جنس زن میباشد.
(و لیس خروجهن باشد من ادخالک من لا یوثق به علیهن)
«و بیرون رفتن آنان سختتر و بدتر نیست از اینکه شخصی را که مورد وثوق و اطمینان نیست بر آنان وارد کرده و نزد آنان بیاوری»
آری بیرون رفتن آنان و خود نمائی کردنشان در کوی و بر زن و خیابان و معاشرت با
مردان، فساد انگیز است ولی آوردن مردان بخانه وکلا رفت و آمد اشخاص مشکوک و غیرقابل اعتماد بخانه، دست کمی از بیرون رفتن زن دارد و بنابراین باید جلو مراوده و ارتباط زن با مردان نامحرم و اشخاص ناسالم گرفته شود خواه به صورت بیرون رفتن زن باشد و یا بصورت آمدن اشخاص به خانه. آنچه که ملاک و مهم است عدم رابطه، قطع مراوده است و از اینرو مسلمانان باید- همانگونه که مواظب بیرون رفتن زنان خود میباشند- مواظب باشند- که رفت و آمدهای خانوادگی آنان محدود باشد و رفت و آمدهای مختلط هم نداشته باشند بویژه هرگز راضی نگردند که در غیاب و نبودنشان نامحرمی بخانه آنان راه بیابد. کسانیکه رفت و آمد خانوادگی دارند باید سخت مواظب باشند که نامحرم همسر و دختر خود را در برابر آنان قرار ندهند بلکه در اینگونه مواقع اتاق مردان جدا و اتاق زنان جدا باشد و یا اطلاق در نشستن مراعات شود که در برابر هم نباشند علاوه امروز برق و گاز و وسائل برقی و غیر آن در خانهها راه یافته، و در رابطه با این ابزار، رفت و آمد اشخاص نامحرم به خانهها زیاد است و باید بسیار مواظبت داشت که اشخاص امین به خانه انسان بیایند.
(و ان استطمت ان لا یعرفن غیرک فافعل)
«و اگر بتوانی و از عهده برآئی که آنان جز تو کسی را نشناسند چنین کن»
در اینجا مطلب اوج گرفته و نظر اسلام دربارهی زن بخوبی معلوم میشود و خلاصه و جان کلام همین کلمه است که زن مسلمان زیبنده نیست که غیر از شوهر خود مردی را بشناسد و با دیگری آشنائی بر قرار کند و گرنه زمینهی فساد اخلاق و راه انحرافات او میباشد چنانکه گاهی دیده شده بلکه زیاد واقع شده که شناسائی زن با مرد دیگری و آشنائی با او، خود دریچه گاهی دیده شده بلکه زیاد واقع شده که شناسائی زن با مرد دیگر و آشنائی باشد چنانکه گاهی دیده شده بلکه زیاد واقع شده که شناسائی زن با مرد دیگر و آشنائی با او، خود دریچه فسادی بوده که به روی زن باز شده است و در اینجا ابن ابی الحدید داستانی نقل کرده که ما فعلاً از نقل آن خودداری میکنیم طالبین مراجعه فرمایند.
سعدی میگوید:
چو در روز بیگانه خندید زن
بگو مرد را لاف مردی مزن
(و لا تملک المراه من امرها ما جاوزها نفسها)
«و زن را زائد بر آنچه راجع به خود اوست صاحب اختیار مگردان»
کارهائی که ممکن است زنان اقدام به انجام آن بکنند بر دو نوع است یکی آنکه مربوط به شخص آنان است دیگری کارهائی که زائد بر این محدوده است و مربوط به کارهای غیر آنان میباشد، واگذار کردن قسمت اول را به آنان مشکلی ندارد ولی بخش دوم را نباید واگذار به زنان نمود زیرا مسئله ساز است. قسمت اول از قبیل اداره امور خانه و تربیت فرزندان شایسته و سر و سامان دادن به زندگی و وضع منزل و بافندگی و کارهای دستی و قسمت دوم مثل بسیاری از کارهای اجتماعی و شفاعت این و آن و وساطت در امور و عزل و نصبها که باید زنان را از مداخله در اینچنین امور منع نمود کما اینکه باب قضاوت و حل و فصل کارها و ادارهی مملکت و امور جنگ نیز از اموری میباشند که باید در شرائط غیر بحرانی زنان از آنها بر کنار باشند.
(فان المراه ریحانه ولیست بقهرمانه)
«چه آنکه زن گیاهی خوشبو است و قهرمان و کارگزار نیست»
قهرمان فارسی معرب است و بمعنی آن کسی است که در امور حکم کرده و هر گونه بخواهد تصرف مینماید. جمله مبارکه فوق را امام علیهالسلام بعنوان علت برای مطلب پی ذکر کردهاند و خلاصهی مطلب این است که زن، قهرمان و کارگردان نیست که در امور مهمه دخالت داده شود بلکه گیاهی خوشبو و گلی است لطیف که زود پژمرده و افسرده میشود و باید سخت آن را نگهبانی کرده و از آن بهرهمند گردید و گرنه از دست میرود.
مرحوم شیخ غلامحسین تبریزی مینویسد: علماء مصر در سنه ۱۳۷۹ هجری فتوا دادند که دخالت زنان در امور سیاسی جائز نیست و استدلال کردند به اینکهام المومنین عایشه با آنکه به تربیت ابوبکر و پیامبر تربیت شده بود و عالمه و فقیهه و روایهی حدیث بود ولی دخالت در سیاست کرد و مسلمانان از آن زمان تا این زمان بر اثر مفاسد دخالت او و شومی آثار آن به سختترین ابتلائات دچار میباشند.
البته مقصود علمای مصر توهین به مقام عایشه نبوده چه آنکه آنان او را دوست میدارند و با مخالفین او مخالفند بلکه منظور آنان آگاهی دادن مسلمانان به مفاسد دخالت زنان در امور سیاسی و غیر آن است تا اشخاص از حقیقت دور افتاده نگویند وقتی که زن، دانشمند و تربیت یافته بود اشکالی ندارد که در امور سیاسی دخالت داشته باشد، این آقایان مصری میگویند زن هر اندازه هم اهل علم و تربیت باشد اعلم از همسر پیامبر نیست مع ذلک مداخلهی او در امور مهم چه مشکلات و مفاسدی بار آورد، چه رسد به زنان دیگر خصوصاً زنان زمان ما با آن وضعی که دارند و مشاهد است.[۲۱۷].
با کمال تاسف در میان جوامع، حتی ملل اسلامی و بلکه در میان اهل دیانت مطلب کاملاً به عکس شده و گویا زن، قهرمان و کار گزار و کارگردان است چه در همهی امور مداخله دارد و از اینرو مشکلات بزرگی بار میآید قابل تذکر است که جملهی «ان المراه ریحانه و لیست بقهرمانه» کلامی لطیف و زیبا است و انسان را توجه به ظرافت و لطافت جنس زن میدهد که زود میشکند و حجاج این جمله را از امیرالمؤمنین اقتباس کرده در خطابی که به ولید بن عبدالملک دارد به کار برده است، طالبین به شرح ابن ابی الحدید مراجعه نمایند.
(و لا تعد بکر امتها نفسها)
«و در گرامی داشتن او از محور خود او تجاوز مکن»
بعضی جملهی لا تعد را بعنوان غائب قرائت کردهاند یعنی تجاوز نکند با کرام و گرامی داشت خودش از نفس خویشتن و در هر حال، مقصود یکی است هر چند ظاهرش همان احتمال اول است خلاصه نباید احترام و اکرام زن به نحوی باشد که از آنچه مربوط به محور خود اوست بگذرد و به دیگران سرایت کند مثل اینکه وساطت و شفاعت برای دیگران نماید. در اینجا شیخ محمد عبده دانشمند مصری و شارح نهجالبلاغه میگوید: این وصیت کجا و وضع آنانیکه زنان را در مصالح امت به کار میگمارند بلکه آنقدر آنان را- به اصطلاح!- گرامی میدارند که در خدمت اختصاصی آنان در میآیند؟.
(و لا تطمعها فی ان تشفع بغیرها)
«و او را به طمع مینداز که دربارهی دیگران شفاعت کند»
این جمله عبارت آخری جملهی قبلی و یا مصداق و فردی از مصادیق آن است. با کمال تاسف غالباً در دستگاه خلفا و سلاطین، زنان دخالت داشته و حتی نصب و عزل افراد به نظر آنها و به دست آنان انجام میشده و همین علت کلی برای فساد و بهم ریختگی اوضاع و احوال مملکت بوده است؛ و خلاصه دخل و تصرف زن در مهام امور مملکت، و شفاعت او موجب هرج و مرج میباشد و از اینرو بعضی از کسانی که توجه به این معنی داشتند از دخالت آنان در این گونه امور، مخالفت کردند داستانی را در این باب ابن ابی الحدید درج ۱۶ ص ۱۲۵ آورده است مراجعه فرمائید.
و ایاک و التغایر فی غیر موضع غیره فان ذلک یدعوا الصحیحه الی السقم و البریئه الی الریب)
و بپرهیز از اینکه بیجا و نا مورد غیرت ورزی، که این خود، زن درستکار را به نادرستی و انحراف میکشد و زن پاک و آرسته را در معرض شک و تردید در میآورد»
آری مواظبتهای نابجا و غیرتهای بیمورد و پرسش و سوالهای زیادی از اینکه چه کرده و چه میکند و زیاد تفحص و تجسس از کارهای وی که نشانهی سوء ظن به اوست وی را به فساد میکشاند زیرا این خود تلقین فساد به اوست و مرد با این برنامهی نادرست، فضاحت و رسوائی را در نظر زن کوچک و بی اهمیت ساخته و انجام گناه را در نظر یو سهل و آسان مینماید و خلاصه غیرت لازم و بجا در پاکی و طهارت زن مؤثر است و غیرت نابجا و عدم اعتماد به زن و سوء ظن به او در فساد و تباهی وی اثر میگذارد.
تقسیم کارها و مسئولیت هر فردی در قبال وظائف محوله
(و اجعل لکل انسان من خدمک عملاً تاخذه به فانه احری ان لا یتواکلوا فی خدمتک)
«و از برای هر یک از خدمتکارانت عملی را مقرر کن که او را مسئول آن کار قرار دهی و باز پرسی کنی زیرا این شیوه و روش، موجب میشود که در خدمت تو کارهای را به یکدیگر و ا نگذارند»
و در این قسمت امام بزرگوار، تأکید بر تقسیم کار دارند و الحق بهترین نظریه برای اداره امور و براه افتادن کارها همین است که کار و وظیفهی هر یک از خدمه و کارکنان و کارگردانان، مشخص و مین باشد و هر عملی، مسئولی خاص داشته باشد، چه آنکه با این روش هر کس میکوشد کاری را که بر عهده گرفته بموقع و بنحو احسن انجام دهد بر خلاف اینکه کارها بنحو صحیح و شایسته تقسیم نشود و امور بدون مسئول و موظفی باشد که غالباً هر کدام از افراد مربوط شانه را از زیر بار خالی کرده به عهده دیگری گذاشته و به انتظار دیگری مینشیند و در نتیجهی کارها به زمین میماند و یا بنحو غیر شایستهای انجام میشود.
باری این مطلب از مطالب حکیمانهای است که چه در جامعه و چه در محیط خانه، اثر مستقیم و نقش بسیار مؤثری دارد و خلاصه ادارهی کارها و امور، در دست نظیر ادارهی مملکت تن آدمی است و شما میبینید بدن انسان مرکب از اعضاء و اجزائی است که هر کدام در جای خود وظیفهای ویژهی خود دارند چشم وظیفهی دیدن و گوش وظیفهی شنیدن و پا نقش راه پیمودن و دستگاه هاضمه مسئولیت هضم غذا را بعهده دارند و از اینرو بطور شایسته و بنحو عالی این دستگاه، اداره میشود.
اقوام و خویشان، بال و پر انسانند
(و اکرم عشیرتک فانهم جناحک الذی به تطیر و اصلک الذی الیه تصیر و یدک آلتی بها تصول)
«و خویشان و تیره و تبار خود را گرامی دار چه آنکه آنان بال تواند که با آن پرواز میکنی و ریشه و پایهی تواند که به ایشان باز میگردی و دست تو میباشند که با آن صولت خود را نمایانده و حمله میکنی»
در این قسمت، امر به اکرام عشیره و خویشاوندان فرموده و سه نکته را در مقام علت مطلب، ذکر کردهاند یکی:
اینکه عشیره و اقوام آدمی بال اویند یعنی همانگونه که بال و سیله پرواز و اوج گرفتن آدمی است اقوام و خویشان نیز وسیله بالا رفتن و پرواز کردن او میباشند و انسانی که اقوام و عشیره ندارد وسیلهی پرواز و ترقی ندارد.
دیگر آنکه آنان اصل و ریشهی آدمی میباشند که انسان بدانها توجه کرده و رو میآورد و بسوی آنان باز میگردد.
و سومین مطلب آنکه آنان به منزلهی دست آدمی هستند، انسان با دست خود دفع شر دشمنان میکند و صولت و سطوت خویشتن را نشان میدهد و بدان وسیله از خود دفاع مینماید اقوام و خویشان انسان دست توانائی برای او میباشند که بوسیلهی آنها دفع شرور و آفات از خود کرده و به وجود آنان سر افراز و معزز و محترم خواهد بود و فقدان اقوام و عشیره موجب تنها شدن آدمی و از دست دادن حامیان خود است.
و همین مطلب بصورت دیگر در خطبهی ۲۳ آمده میفرماید: «ایها الناس آنه لا یستغنی الرجل و ان کان ذا مال عن عشیرته و دفاعهم عنه بایدیهم و السنتهم و هم اعظم الناس حیطه من ورائه و المهم لشئثه و اعطفهم علیه عند نازله اذا نزلت به». «ای مردم! راستی که انسان، هر چند که ثروتمند و دارای اموال بسیار باشد از خویشان خود و دفاع آنان از او با دست و زبانشان بینیاز نیست، و آنان بالاترین مردمند که پشت سر او از او دفاع کنند و از هر کسی بهتر پراکندگیهای او را بر طرف کرده به نظم و انسجام خواهند برد و مهربانتری مردم بر او به هنگام حدوث پیش آمدهای ناگوار میباشند».
و در همین خطبه نیز میفرماید: «الا لا یعدلن احدکم عن القرابه یری بها الخصاصه ان یسدها بالذی لا یزیده ان امسکه و لا ینقصه ان اهلکه و من یقبض یده عن عشیریه فانما تقبض منه عنهم ید واحده و تقبض منهم عنهاید کثیره و من تلن حاشیته یستدم من قومه الموده». «آگاه باشید هنگامی که کسی از شما فقر و تنگدستی را در خویشان خود میبیند نباید از آنان اعراض کرده و روی بگرداند، از آنان چیزی را دریغ کند که نگهداشتنش زیادی نمیآورد و از بین رفتنش کمبودی ایجاد نمیکند، کسی که دست دهندهی خود را از بستگانش باز دارد تنها یک دست از آنها باز داشته ولی از حمایت دستهای فراوانی محروم شده است، و آن کس که بال نرمی و محبت را بگستراند دوستی اقوامش پایدار خواهد ماند».
یوسف صدیق را بنگرید که با آن همه بدی و قساوت که از برادران خود دید مع ذلک هنگامی که خود را به برادران معرفی کرد و آنان گفتند: «تالله لفذ آثرک الله علینا و ان کنا لخاطئین» «به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برگزید و ما مقصر و خطا کاریم». او در جواب فرمود: «لا تثریب علیکم الیوم یغفر الله لکم و هو ارحم الراحمین»[۲۱۸] «امروز هیچ سرزنشی بر شما نیست خداوند شما را میآمرزد و او ارحم الراحمین است».
در ذیل این آیهی فرشتهی نکته جالبی نقل کردهاند و آن اینست: که از بزرگواری حضرت یوسف این است که برادران او گفتند: تو ما را صبح و شام به طعام خود فرا میخوانی و ما که آنگونه دربارهی تو بدی کردیم خجالت میکشیم یوسف در پاسخ فرمود: اهل مصر هر چند که من امروز بر آنان حکومت دارم ولی با هم دید سابق به من مینگرند و میگویند: منزه است خدائی که بندهای را به این مقامات رسانید که به بیست درهم خریداری شده بود؛ و من اکنون ببرکت شما جاه و جلالی پیدا کرده و در دیدگان مردم بزرگ شدهام زیرا دانستهاند که شما برادران منید و من از تبار ابراهیم علیهالسلام میباشم. [۲۱۹].
کلام حضرت یوسف عین کلام امیرالمؤمنین است که اقوام، ارحام و خویشان آدمی مایهی عزت و سرافراز انسانند. از گفتار برادران استفاده میشود که آنان میخواستند طوری بشود که دیگر به نزد یوسف نیامده و با او روبرو نشوند زیرا اعمال گذشتهی خود را دربارهی یوسف به یاد آورده و شرم میکردند ولی یوسف آنان را به ملاقات خویش دلگرم میسازد که شما مایهی عزت منید و داشتن برادران متعدد و نزدیکان و خویشان، موجب سرفرازی و تشریف من در انظار مردم میباشد؛ و شاید روی همین جهت که عشیرهی آدمی بال و پر اویند، خداوند خطاب به پیامبر اسلام کرده و فرمود:
«و انذر عشیرتک الاقربین»[۲۲۰] «عشیرهی نزدیک خودت را انذار کن و بترسان». آری اول باید پر و بال خود را اصلاح کرد و سپس به دیگران پرداخت.
خلاصه کلام مبارک امیرالمؤمنین در اینجا ترغیب و تشویق به صلهی ارحام است و مسلمانان را توجه میدهد که برای بزرگداشت و احترام نزدیکان کوشش کرده و هر چه بیشتر به آنان احسان و انعام بنمایند و توجه داشته باشند که آدم بدون خویشاوند، چونان مرغ بی پر و بال میباشد که وسیلهی اوج و پرواز ندارد؛ و بنابراین نباید انسان با دست خود پر و بال خویشتن را بزند. ابن ابی الحدید در اینجا داستانی دارد طالبین مراجعه کنند.
خاتمه (دعا برای دین و دنیای فرزند)
(استودع الله دینک و دنیاک)
«من دین و دنیای تو را بعنوان ودیعه و امانت به خدا میسپارم»
بله بای پدران و مادران پیش از آنکه به اقدامات و پیش بینهای خویشتن درباره ی فرزندان و به کیاست و درایت خود فرزندان اعتماد بکنند، به لطف و رحمت خداوندی اعتماد داشته باشند و فرزندان خویش را از هر جنبه چه نیا و چه آخرت، به خدا بسیارند و حفاظت دین و دنیای نان را ازخداوند متعال بخواهند.
نقل کردهاند که شخصی در حال احتضار بود به او گفته شد که آیا دربارهی فرزند و عیالت و صیت نمیکنی؟ او پاسخ داد: از خداوند حیا میکنم که سفارش آنان را به غیر خداوند بکنم. [۲۲۱].
نقل شده که بعضی از بزرگان مال زیادی بست آورد به او گفته شد چه خوب بود که اینها را ذخیره میکردی، تا بعد از تو برای فرزندانت باشد، او پاسخ داد: لکن من آن اموال را برای خودم در نزد پروردگارم ذخیره کرده و پروردگارم را برای فرزندانم ذخیره مینمایم. [۲۲۲](و اساله خیر القضاء لک فی العاجله و الاجله الدنیا و الاخره و السلام)
«و از او برای تو بهترین مقدرات را در زندگی کنونی و زندگی آینده، و دنیا و آخرت خواستارم».
و الحمد الله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
قم حوزهی علمیه
علی کریمی جهرمی
پانویس
- ↑ ارشاد مفید نشر کنگرهی شیخ مفید ج ۲، ص ۷
- ↑ کشف الغمه فی معرفه الائمه ج ۱ ص ۵۳۷
- ↑ کشف المحجه لثمره المهجه ص ۸۵
- ↑ روضه المتقیم ج ۱۳ ص ۸۰
- ↑ به کتاب الوصایا الخالده ص ۸۷ تا ۱۰۴ مراجعه شود
- ↑ لذریعه ۱۳ ص ۲۲۵
- ↑ الذبیعه ج ۱۴ ص ۱۲۹ و در هر دو مورد وعده دادهاند که در حرف کاف تحت عنوان: کتاب الاخلاق. ذکر میشود، لیکن این جانب در حرف کاف ج ۱۷ این را نیافتم
- ↑ الذریعه ج ۲۳، ج ۱۴، ص ۱۲۹.
- ↑ الذریعه ج ۴، ص ۱۴۶ و ج ۲۴، ص ۲۳۲
- ↑ الذریعه ج ۱۳، و ج ۲۵، ص ۲۰۶، ضمناً در مصادر نهجالبلاغه ج ۳، ص ۳۱۲ اشتباهاً هدایه الامم ضبط شده است
- ↑ مصادر نهجالبلاغه ج ۳، ص ۳۱۲
- ↑ فان، همان فانی است و یاء به دو جهت حذف شده، یکی بخاطر آنکه در ردیف زمان قرار گرفته و رعایت وزن دو جمله شده است و دیگر اینکه چون فانی منقوص است، در وقف، حذف یاء و اثبات آن جائز است هر چند با وجود الف و لام اثبات بهتر است و بدون آن اسقاط، افضل میباشد (به شرح ابن ابی الحدید ج ۱۶، ص ۵۲ مراجعه شود)
- ↑ ابن ابی الحدید اولاً رهینه را به مهزول یعنی لاغر معنی کرده و از یکی از اشعار عرب نیز شاهد آورده و بنابراین معنی عبارت این است: فرزندی که لاغر شدهی ایام است و روزگار او را ضعیف و ناتوان ساخته است.
- ↑ سورهی لقمان آیهی ۳۳ و فاطر آیهی ۵
- ↑ آمالی شیخ طوسی ج ۲ ص ۲۵۵.
- ↑ در بعضی از نسخ صدفنی با فاء آمده چنانکه در مصادر نهجالبلاغه بدینگونه ضبط شده و صدقه بمعنی صرفه و اماله آمده و بنابراین مقصود این است که رای و نظر من مرا از توجه به مادیات مثلاً برگردانید.
- ↑ مخفی نماند که اختلاف در تفسیر مربوط به اختلاف نسخ است کهدر بعضی از نسخ محض بفتح آمده و در بعضی از نسخ بلکه اکثر آنها به ضم ضاد آمده و اتفاقاً کلمه صرح هم متعدی استعمال شده و هم لازم
- ↑ در بعضی از نسخ و وجدتک با ضمیمهی واو آمده که از جمله آنها نسخه عبده و مصادر نهجالبلاغه و نسخه ابن میثم میباشد و ما بر این مبنی معنی کردیم وگرنه در بعضی از نسخ بدون و او آمده است
- ↑ به شرح ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۶۱ و ۶۲ مراجعه شود
- ↑ سوره یونس آیه ۵۷
- ↑ سوره البقره آیه ۲۶۹
- ↑ نهجالبلاغه فیضالاسلام خطبه ۲۳۰
- ↑ سورهی مؤمن آیات ۸۲–۸۵ آیا در زمین سیر نکردند تا عاقبت حال پیشینیان که از اینها بسیار بیشتر و از نظر قدرت و آثار در زمین شدیدتر و سختتر بودند مشاهده کنند پس آنچه اندوختند آنان را بینیازی نداد- از مرگ و هلاکت ب پس آنگاه که رسولان ما با معجزات و ادله روشن بسوی آنان آمدند آنان به دانش و عقاید باطل خود شادمان شدند تا وعده عذابی که آنرا مسخره میکردند همه را فراگرفت؛ و آنگاه که شدت قهر و عقاب ما را بهچشم دیدند گفتند: ما به خدای یکتا ایمان آوردیم و به بتهائیکه سنت خدا چنین در میان بندگان حکمفرما بوده و آنجاست که کافران زیانکار میشوند
- ↑ سفینه البحار ج ۲ ص مادهی وزخ
- ↑ اقامه البرهان علی اصول دین الاسلام ص ۵۷۶ خاطرات میرزا بزر قائم مقام فراهانی ص ۱۷۶
- ↑ نهجالبلاغه کلمه ۳۷۴ از کلمات قصار
- ↑ منیه المرید ص ۱۰۴
- ↑ منیه المرید ص ۱۵۴
- ↑ آمالی شیخ مفید طبع جدید ص ۳۴
- ↑ آمالی شیخ صدوق مجلسی ۹ ص ۲۱
- ↑ فرائد الاصول طبع جدید ج ۱، ص ۳۴۱
- ↑ اصول کافی ج ۱، ص ۶۸
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۱۲
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۱۵
- ↑ وسائل الشیعه، ج ۱۸، ص ۱۱۶
- ↑ وسائل الشیعه ج ۱۸، ص ۱۲۶
- ↑ نهجالبلاغه پایان خطبه ۲۳۴ معروف به خطبه قاصعه
- ↑ مفاتیح الجنان ص ۳۷۳
- ↑ نفس المهموم طمع جدید ص ۳۹۷
- ↑ سوره مطففین آیه ۳۰–۳۳
- ↑ نهجالبلاغه نامهی ۵۰
- ↑ سوره یونس آیه ۳۲
- ↑ سوره توبه آیه ۱۲۲ مخفی نماند ه در تقریر آیه، بیاناتی است که در کتب تفاسیر و نیز در مباحث اصولی آمده است.
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۳۱، ج ۷
- ↑ عین مدرک ح ۸
- ↑ اصول کافی، ج ۱، ص ۳۱، ح ۹.
- ↑ محاسن برقی ج ۱، ص ۲۲۹، چاپ ۱۳۷۰ قمری
- ↑ بحار الانوار ج ۱، ص ۱۷۶
- ↑ سفینه البحار ج ۲، ص ۳۸۱
- ↑ غرر الحکم، ص ۲۶
- ↑ سوره سجده، آیه ۲۴
- ↑ سورهی طلاق، آیه ۳
- ↑ سورهی حج آیه ۳۸
- ↑ ارشاد القلوب دیلمی ص ۲۰۸ و همانجا دارد که در روایتی آمده که: حتی یتحول عما ابغض الی ما احب «اجابت نمیکنم او را تا وقتی که از آنچه من دشمن میدارم بسوی آنچه که من دوست میدارم روی آورد»
- ↑ یادداشتها و خاطرات قائم مقام فراهانی، ص ۲۱۵
- ↑ آمالی شیخ طوسی، ج ۱، ص ۱۳۵ و بحار الانوار، ج ۸۸، ص ۲۲۵
- ↑ ) شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۶، ص ۶۵
- ↑ شرح عبده، ج ۲، ص ۴۵
- ↑ لمحات فی الکتاب و الحدیث و المذهب، ص ۲۴۲–۲۴۷
- ↑ سورهی غافر آیهی ۶۰
- ↑ سورهی فرقان آیه ۲۵
- ↑ سورهی یوسف آیه ۶۷.
- ↑ سورهی مائده آیه ۲۳
- ↑ سورهی آل عمران آیه ۱۵۹
- ↑ سورهی طلاق آیهی ۳
- ↑ سورهی غافر- مومن- آیهی ۴۴
- ↑ سور صافات، آیه ۱۴۱
- ↑ سورهی آل عمران، آیه ۴۴.
- ↑ رساله فی الاتسخاره (۶–۸)
- ↑ وقایع الایام محدث قمی، ص ۳۰۵
- ↑ شخصیت شیخ انصاری چاپ قدیم ص ۶۵ چاپ جدید ص ۸۷ و آیه اول آیه ۸ از سوره قصص است و خطاب خدا به مادر حضرت موسی است؛ و آیه دوم آیه ۳۸ سورهی قصص میباشد که خطاب به حضرت موسی فرموده است
- ↑ سورهی نحل، آیه ۱
- ↑ سورهی انبیاء، آیه ۳۷
- ↑ یادداشتهای مرحوم آقای حائری ص ۱۳۴ و آیه کریمه آیه ۲۹ سوره یوسف است
- ↑ سورهی انعام آیه ۱۱۴
- ↑ سوره محمد آیه ۲۳.
- ↑ سوره نساء آیه ۸۲.
- ↑ اصول کافی ج ۱ ص ۳۲
- ↑ شرح ابن ابی الحدید بر نهجالبلاغه ج ۱۰ ص ۲۱
- ↑ شرح نهجالبلاغه، ج ۱۶، ص ۶۶
- ↑ علی و الاسس ص ۲۳۳–۲۳۵
- ↑ سورهی یوسف آیهی ۱۱۱
- ↑ روضه کافی
- ↑ ماء معین
- ↑ مجمع البیان ج ۱، ص ۹
- ↑ سورهی مریم آیهی ۱
- ↑ وفاه زینب الکبری ص ۱۶۰
- ↑ بطله کربلا ص ۳۲
- ↑ فیومی در المصبا المنیر گوید: و هو علی قصد ای رشد و طریق قصدای سهل
- ↑ سوره ابراهیم آیهی ۳۷
- ↑ سورهی ابراهیم آیهی ۴۰
- ↑ سورهی البقره آیهی ۱۹۷
- ↑ سورهی انعام آیه ۲۶ یعنی و آنان مردم را از آن- ایمان به پیامبر- منع میکنند و هم خود از آن دور میشوند و به هلاکت نمیافکنند مگر خودشان را در حالی که خود نمیفهمند
- ↑ کنز الفوائد کراجکی ص ۸۰ و ضمناً جمله: فمن یبتغ... ما تولی اقتباس از آیه ۱۱۴ سوره نساء است
- ↑ شرح نهجالبلاغه ج ۱ ص ۱۴۲
- ↑ آمالی شیخ صدوق ص ۳۶۵
- ↑ سورهی نحل آیهی ۹۰ یعنی خداوند امر میکند به عدل و احسان به مردم، و عطا کردن به اقارب- یا به ذوی القربای پیامبر- و نهی میکند از فحشاء و کار بد و تجاوز گری، خداوند شما را موعظه میکند باشد که متذکر گردید
- ↑ مجمع البیان ج ۳۸۰:۳
- ↑ منیه المرید ص ۵۶
- ↑ و ممکن است مقصود این باشد که اگر نفس تو از اکتفاء به این مقدار امتناع ورزید جز اینکه فرا بگیرد علمی مانند علم آنان- با مقدمات و خصوصیات- چنانکه ابن ابی الحدید بدینگونه معنی کرده است.
- ↑ جملهی انما تخبط العشواء در حقیقت چنین بوده: انما تخبط خبط العشواء، و عشواء ناقهای است که جلو پای خود را نمیبیند و یا دید او ضعیف است بنابراین کلمهی عشواء منصوب است بر مصدریت و در اصل چنین بوده: انما تخبط العشواء و بعد کلمهی خبط که مضاف بوده حذف شده و مضاف الیه جای آن نشسته مانند رجع القهقری که در اصل رجع رجوع القهری بوده است.
- ↑ سورهی دخان آیهی ۸ یعنی زنده میکند و میمیراند، پروردگار شما و پروردگار پدران پیشین شما است
- ↑ نهجالبلاغه خطبهی ۱۱۱
- ↑ سورهی نحل آیهی ۸۰
- ↑ سورهی بقره آیهی ۳۲
- ↑ رساله الاسلام
- ↑ فوایل الاصول مرحوم حاج میرزای قمی
- ↑ سورهی انفطار آیهی ۳–۴
- ↑ (سورهی انسان آیهی ۱ و ۲
- ↑ (۳)سورهی مریم آیه ۶۸
- ↑ ثوره الاسلام
- ↑ جوان ۱ ص ۴۰۰
- ↑ سوره بقره آیه ۲۵۵.
- ↑ ( سورهی یونس آیهی ۹۲
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۸۴.
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۸۴
- ↑ سورهی اعراف آیهی ۳۳
- ↑ سورهی یونس آیه ۵۹
- ↑ المعتبر فی شرح المختصر ج ۱، ص ۲۲
- ↑ منیه المرید ص ۱۵۴
- ↑ اصول کافی ج ۲ ص ۳۱۴
- ↑ کافی ج ۲، ص ۳۱۴
- ↑ کافی ج ۴ ص ۳۱۳
- ↑ مدرک سابق
- ↑ کدح: شدیدترین سعی و تلاش است
- ↑ سورهی انشقاق آیه ۶.
- ↑ مجموعهی ورام ص ۱۵۷ ج ۱.
- ↑ کشف الغمه ج ۲، ص ۷۲
- ↑ مجموعهی ورام ج ۲ ص ۲۱۸
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن میثم بحرانی ج ۵ ص ۳۲
- ↑ نهجالبلاغه خطبهی ۲۱ و ۱۶۶ یعنی بار خود را سبک کنید تا به کاروان، ملحق شوید
- ↑ سورهی تحریم آیهی ۷
- ↑ سورهی مرسلات آیهی ۳۵–۳۶
- ↑ سورهی مومنون آیه ۹۹ و ۱۰۰
- ↑ سورهی مؤمن آیه ۶۰
- ↑ سورهی نساء آیهی ۳۴
- ↑ اثبات الوصیه مسعودی ص ۱۷۱
- ↑ سورهی زمر آیهی ۵۳
- ↑ سورهی یوسف آیهی ۸۷
- ↑ سورهی فرقان آیهی ۷۰.
- ↑ سورهی انعام آیه ۱۶۰
- ↑ تحف العقول ص ۲۰۳
- ↑ صحیفهی سجادیه مناجاه التائبین
- ↑ سورهی ابراهیم آیهی ۳۹
- ↑ سوره طه آیهی ۷
- ↑ فلاح السائل ص ۳۷ و بحار الانوار ج ۹۰ ص ۳۷۷
- ↑ علامه مجلسی این جمله مبارکه را جزو روایاتی که در باب علت ابطاء در اجابت آورده ذکر فرموده است مراجعه شود به بحار الانوار ج ۹۰ طبع بیروت ص ۳۷۲
- ↑ عده الداعی و نجاح الساعی ص ۱۷
- ↑ شرح نهجالبلاغه ج ۱۶ ص ۸۸
- ↑ سوره نحل آیهی ۹۶
- ↑ جذر با کسر حاء بمعنی سلاح و اسباب و احتزار است ازر یعنی قوه.
- ↑ ارشاد القلوب طبع قدیم ص ۵۸ طبع جدید ۴۸
- ↑ نعی به معنی خبر مرگ دادن است و در اینجا چون نسبت به دنیا داده شده مقصود این است که دنیا از گذشت، فنا و نیستی خود خبر میدهد پس گویا خبر مرگ خود را داده است.
- ↑ سورهی انعام، آیهی ۳۲
- ↑ سورهی اعراف آیهی ۱۷۶
- ↑ سورهی عرفان آیهی ۴۳
- ↑ عوالی اللثالی ج ۴ ص ۷۳ و المحجه البیضاء ج ۷ ص ۴۲
- ↑ نهجالبلاغه: خطبهی ۱۱۲
- ↑ شرح ابن ابی الحدید: ج ۱۶ ص ۹۱
- ↑ نهجالبلاغه کلمه ۶۱ از کلمات قصار
- ↑ سورهی منافقون آیهی ۱۰ و ۱۱
- ↑ سورهی اعراف آیهی ۳۴
- ↑ سورهی انبیاء: آیهی ۳۴ و ۳۵
- ↑ شرح ابن میثم بر نهجالبلاغه ج ۵ ص ۴۵
- ↑ صوت العداله الانسانیه ج ۱، ص ۱۷۵
- ↑ نهجالبلاغه کلمات قصار ۱۲۱
- ↑ نهجالبلاغه: کلمهی ۳۴۱ از کلمات قصار
- ↑ آمالی شیخ صدوق ص ۱۱۰ مجلس ۳۴
- ↑ سورهی اسراء آیهی ۸۲
- ↑ بحار الانوار: ج ۱۷ ص ۱۱۶
- ↑ شرح ابن میثم ج ۵ ص ۵۱ و شرح ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۱۰۲
- ↑ المحجه البیضاء ج ۵ ص ۱۵
- ↑ مستدرک الوسائل جدید ج ۱۲ ص ۱۴۲
- ↑ نهجالبلاغه کلمهی ۲۲ از کلمات قصار
- ↑ نهجالبلاغه کلمهی ۲۱۲ از کلمات قصار.
- ↑ وسائل الشیعه ج ۱۲ ص ۲۸۳ ب ۱ از ابواب تجارت ح ۲ کسی که بدون فقه تجارت کند به سختی در ربا فرو رفته است
- ↑ شرح نهجالبلاغه ج ۱۶ ص ۱۰۴
- ↑ مشابه این کلمات شریفه، جملاتی از دعای حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام است آنجا که میگویند: اللهم صلی علی محمد و ال محمد و سددنی لان اعارض من غشنی بالنصح و اجزی من هجرنی بالبر و اثیب من حرمنی بالبذل و اکافی من قطعنی بالصله اخالف من اغتابنی الی حسن الذکر و ان اشکر الحسنه و اغضی عن السیئه
- ↑ آمالی شیخ طوسی ج ۲ ص ۲۵۸
- ↑ سورهی اعراف آیهی ۱۹۹
- ↑ سورهی هود آیهی ۱۱۳
- ↑ سورهی مائده آیه ۵۶
- ↑ سورهی مائده آیه ۵۶
- ↑ سورهی فصلت آیهی ۳۴
- ↑ سورهی مومنون آیهی ۹۶
- ↑ شرح بحرانی ج ۵ ص ۵۵
- ↑ نهجالبلاغه کلهی ۳۶۰. از کلمات قصار، و تحف العقول ص ۲۰۱ و آمالی شیخ طوسی ج ۱ ص ۳۷۴ و بحار الانوار ج ۷۵ ص ۳۷
- ↑ بحار الانوار ج ۷۱ ص ۱۶۶
- ↑ بحار الانوار ج ۲۱ ص ۱۳۲
- ↑ کامل ابن اثیر ج ۴
- ↑ شرح نهجالبلاغه بحرانی ج ۵ ص ۵۶.
- ↑ مقاتل الطالبیین ص ۱۳۰
- ↑ شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۶ ص ۱۱۴ و ۱۱۵
- ↑ سورهی یونس آیهی ۲۲ و ۲۳
- ↑ نهجالبلاغه خطبهی ۱۹۴.
- ↑ نهجالبلاغه خطبهی ۷۵
- ↑ نهجالبلاغه خطبهی ۱۰۷
- ↑ کنز الفوائد کراجکی ص ۱۶۳.
- ↑ تحف العقول ص ۲۱۲
- ↑ شرح نهجالبلاغه ج ۱۶ ص ۱۱۶
- ↑ سورهی اسراء آیهی ۲۹
- ↑ نهجالبلاغه کلمهی ۱۲۹ از کلمات قصار
- ↑ بحار الانوار جح ۷۵ ص ۴۵
- ↑ سورهی تغابن آیهی ۱۴.
- ↑ مجموعهی ورام ج ۲ ص ۲۷۲
- ↑ سرائر ج ۳، مستطرفات ص ۵۶۴
- ↑ مجموعهی ورام ج ۱ ص ۳۳ یعنی کسی که با خدا باشد برای او غربتی نیست.
- ↑ مجموعهی ورام ج ۲ ص ۲.
- ↑ بحار الانوار ج ۷۳ ص ۲۶۷
- ↑ بحار الانوار ج ۷۳ ص ۲۷۲
- ↑ الکنی و الالقاب ج ۱ ص ۷
- ↑ سرمایه سخن ج ۳ ص ۹۱
- ↑ مجموعهی ورام ج ۱ ص ۱۱۴
- ↑ آمالی مفید ص ۱۱۹
- ↑ نهجالبلاغه، کلمهی ۱۵۲، از کلمات قصار
- ↑ نهجالبلاغه، کلمه ی ۹۸، از کلمات قصار.
- ↑ الدروس الدینیه ص ۱۹۶
- ↑ سورهی یوسف آیهی ۹۱ و ۹۲
- ↑ تفسیر روح البیان ج ۴ ص ۳۱۳ و زمخشری نیز در کشاف نقل کرده است.
- ↑ سوره شعراء آیهی ۲۱۴
- ↑ مجموعهی ورام ج ۱ ص ۲۸۳
- ↑ مجموعهی ورام ج ۱ ص ۱۵۷







