کتابخانه:بررسی گسترده فقهی ج 2

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از بررسی گسترده فقهی ج 2)
پرش به: ناوبری، جستجو
بررسی گسترده ی فقهی: قمار، قیادت، قیافه، کهانت و ...ج2
مشخصات کتاب
Baresiye gostardeye feghhi-modaresiye tabatabaii.jpg
نویسنده تقریرات دروس خارج فقه سید محمدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی؛ تقریر متن: عبدالله امیرخانی؛ استخراج منابع و روایات: جواد احمدی
زبان فارسی
ناشر دارالتفسیر
محل انتشارات قم
تاریخ نشر 1392
قطع رقعی
شابک 978-964-535-378-8
دانلود HTML

محتویات

کهانت

اشاره

المسأله التاسعه عشر: حرمه الکهانه

اشاره

یکی دیگر از محرماتی که مرحوم شیخ- قدس سره - در نوع چهارم؛ یعنی «ما یحرم التکسب به لکونه عملاً محرماً فی نفسه» مطرح می کند، کهانت است. پس طبق فرمایش مرحوم شیخ، هم فعل کهانت و هم اجرتی که از این طریق می گیرد حرام بوده و باطل است.

کهانت، معادلی در فارسی که بتواند معنای دقیق آن را بیان کند ندارد. لذا باید لغات و استعمالات کهانت را به طور دقیق بررسی کنیم تا معنای آن را به دست آوریم و در روایات هم جستجو کنیم آیا تعریف خاصی از کهانت ارائه شده است یا خیر؟

ماده ی «کَهَنَ» در کتب لغت

الصحاح للجوهری:

الکاهِنُ معروف، و الجمع الکُهَّانُ و الکَهَنَهُ. یقال: کَهَنَ یَکْهُنُ کِهَانَهً، مثل کتب یکتب کتابه، إذا تَکَهَّنَ. و إذا أردت أنّه صار کاهِناً قلت: کهُنَ بالضم یَکْهُنُ کَهَانَهً بالفتح.[۱]

پس طبق نقل جوهری «کَهَنَ یَکْهُنُ کِهَانَهً، مثل کَتَبَ یَکْتُبُ کِتَابَهً» وقتی گفته می شود که عمل کهانت انجام دهد و «کَهُنَ یَکْهُنُ کَهَانَهً» وقتی گفته می شود که کاهن شود.

القاموس المحیط للفیروزآبادی:

کَهَنَ له کمَنَعَ و نَصَرَ و کَرُمَ کَهانَهً بالفتح و تَکَهَّنَ تکهناً قضی له بالغیب فهو کاهنٌ و حِرفَتَهُ الکِهانهُ بالکسر.[۲] المصباح المنیر للفیومی:

کَهَنَ یَکْهُنُ مِنْ بَابِ قَتَلَ (کَهَانَهً) بِالْفَتْحِ فَهُوَ (کَاهِنٌ) و الْجَمْعُ (کَهَنَهٌ) و (کُهَّانٌ) مِثْلُ کَافِرٍ و کَفَرَهٍ و کُفَّارٍ و (تَکَهَّنَ) مِثْلُهُ فَإِذَا صَارَتِ (الکَهَانَهُ) لَهُ طَبِیعَهً و غَرِیزَهً قِیلَ (کَهُنَ) بالضم و (الکِهَانَهُ) بِالْکَسْرِ الصِّنَاعَهُ.[۳]

النهایه فی غریب الحدیث و الأثر لإبن الأثیر:

الکاهِنُ: الَّذِی یَتَعاطَی الخَبَر عَن الکَائِنات فِی مُسْتَقْبَلِ الزَمَانِ و یَدَّعی مَعرِفَهَ الأسْرارِ. و قَد کَانَ فِی


العَرَبِ کَهَنَهً کَشِقّ و سَطِیح و غیرِهما فَمِنهُم مَن کانَ یَزْعمُ أنَّ لَهُ تَابِعاً مِن الجِنِّ و رَئِیّاً یُلْقی إلَیهِ الأَخْبَار و مِنهُم مَن کَانَ یَزْعمُ أنه یَعْرِفُ الأمورَ بمُقَدِّمات أسْبَاب یَسْتَدلُّ بِهَا عَلَی مَواقِعهَا مِن کَلامِ مَن یَسألُه أو فِعْلِه أو حَالِه و هَذَا یَخُصُّونَه باسم العَرَّاف کَالَّذِی یَدَّعِی مَعرِفَهَ الِشیء المَسْرُوقِ و مَکَانَ الضَّالَّهِ و نَحوِهِمَا.[۴]

کاهن کسی است که خبر کائنات را که مربوط به زمان آینده است اخذ و اعطاء می کند و ادعای معرفت به اسرار دارد. در عرب کاهنانی بوده از جمله شِقّ، سَطیح و ... بعضی از کاهن ها گمان داشتند که برای آن ها تابع و دوستی از جنّ است که أخبار را به آن ها القاء می کند. بعضی هم گمان داشتند امور را به کمک مقدمات و اسبابی می شناختند که به وسیله ی آن به حوادثی که در جای خود واقع می شود منتقل می شوند؛ مثلاً از طریق کلام کسی که از او سؤال می کند یا فعل او (مثلاً سرش را خاراند) یا حال او (که برافروخته یا مضطرب است) منتقل به مطالبی می شود. البته چنین کاهنی را عرّاف هم گفته اند، مانند کسی که ادعا می کند شیء مسروق و گم شده را می داند کجاست و ... .


تعریف کاهن در کلمات فقهاء

مرحوم شیخ می فرماید:[۵]

و المحکیّ عن الأکثر فی تعریف الکاهن ما فی القواعد[۶]، من أنّه: مَن کان له رَئیٌّ من الجنّ یأتیه الأخبار (بالأخبار).

و عن التنقیح[۷]: أنّه المشهور، و نسبه فی السرائر إلی القیل. و رَئیّ علی فعیل من رأی، یقال: فلان رَئِیّ القوم، أی صاحب رأیهم، قیل: و قد یکسر راؤه إتباعاً. و عن القاموس: و الرَّئیّ کغنیّ: جنّی یری فَیُحَب. و عن النهایه: یقال للتابع من الجن رَئِیّ بوزن کَمِیّ.

اکثر فقهاء در تعریف کاهن گفته اند: کاهن کسی است که رَئیّ (صاحب رأی، از ماده ی رأی) از جن دارد که أخبار را از آن جنّ می گیرد. در التنقیح الرائع هم این تعریف را به مشهور نسبت داده، ولی در سرائر به «قیل»


نسبت داده است.[۸]رئی بر وزن فعیل از ماده ی رأی است. گفته می شود: فلانی رئیّ قوم است؛ یعنی صاحب رأی آن هاست. گفته شده گاهی هم به خاطر متابعت با کسره ی همزه، رئیّ را به کسر راء تلفظ می کنند.

در القاموس المحیط گفته است: رئیّ بر وزن «غَنی»، جنی است که دیده می شود [و به عنوان دوست گرفته می شود]. و در نهایه «ابن اثیر» آمده است: به آن تابع از جنّ، رئیّ گفته می شود و بر وزن کَمِیّ است.

بنابراین از لغت آن طور که ابن اثیر بیان کرده، استفاده می شود کاهن کسی است که از حوادث آینده خبر می دهد و این خبر دادن یا توسط جنّی است که تابع و رفیق اوست و یا با فراستی که دارد می تواند از فعل، حال و گفتار سائل پی به قضایای آینده ببرد.

اکثر یا مشهور فقهاء هم در تعریف کهانت همین را گفته اند، ولی تکیه ی آن ها بر رئیّ از جنّ است؛ یعنی اگر کسی بدون ارتباط با جنّ پیش گویی کند به حسب تعریف مشهورِ فقهاء، کاهن گفته نمی شود.


تعریف کاهن در روایات

متأسفانه روایتی که دارای سند قابل اعتماد باشد در این زمینه وجود ندارد، ولی روایت مفصلّی را مرحوم طبرسی در کتاب شریف الاحتجاج مرسلاً نقل کرده که تا حدودی تعریف ابن أثیر از کهانت و کاهن را تأیید می کند. در این روایت سؤالات کثیری را که زندیقی از امام صادق- علیه السلام - پرسیده و حضرت جواب آن ها را داده اند ذکر کرده است. از جمله سؤالاتی که زندیق مطرح می کند، درباره ی کهانت است:

وَ مِنْ سُؤَالِ الزِّنْدِیقِ الَّذِی سَأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - عَنْ مَسَائِلَ کَثِیرَهٍ أَنَّهُ قَال: ... فَمِنْ أَیْنَ أَصْلُ الْکِهَانَهِ وَ مِنْ أَیْنَ یُخْبَرُ النَّاسُ بِمَا یَحْدُثُ؟ قَالَ: إِنَ الْکِهَانَهَ کَانَتْ فِی الْجَاهِلِیَّهِ فِی کُلِّ حِینِ فَتْرَهٍ مِنَ الرُّسُلِ کَانَ الْکَاهِنُ بِمَنْزِلَهِ الْحَاکِمِ یَحْتَکِمُونَ إِلَیْهِ فِیمَا یَشْتَبِهُ عَلَیْهِمْ مِنَ الْأُمُورِ بَیْنَهُمْ فَیُخْبِرُهُم عَنْ أَشْیَاءَ تَحْدُثُ وَ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهٍ شَتَّی فِرَاسَهِ الْعَیْنِ وَ ذَکَاءِ الْقَلْبِ وَ وَسْوَسَهِ النَّفْسِ وَ فِتْنَهِ الرُّوحِ مَعَ قَذْفٍ فِی قَلْبِهِ لِأَنَّ مَا یَحْدُثُ فِی الْأَرْضِ مِنَ الْحَوَادِثِ الظَّاهِرَهِ فَذَلِکَ یَعْلَمُ الشَّیْطَانُ وَ یُؤَدِّیهِ إِلَی الْکَاهِنِ وَ یُخْبِرُهُ بِمَا یَحْدُثُ فِی الْمَنَازِلِ وَ الْأَطْرَافِ ... .


زندیق از امام صادق- علیه السلام - می پرسد: اصل کهانت از کجاست و چگونه بعضی به آن چه حادث خواهد شد خبر می دهند؟ حضرت در جواب فرمودند: کهانت در جاهلیت در هر فاصله ای بین پیامبران بوده است (مثل فاصله ی بین حضرت موسی و حضرت عیسی- علیهما السلام - و فاصله ی بین حضرت عیسی و پیامبر اعظم- صلی الله علیه و آله و سلم -) کاهن به منزله ی حاکم بود که او را به عنوان حَکَم و قاضی قرار می دادند در اموری که بر مردم مشتبه می شد و کاهن هم از چیزهایی که بعداً اتفاق می افتاد خبر می داد و این خبر دادن، اسباب متعددی داشت: فراست و بینائی چشم، ذکاء و روشنی قلب، وسوسه ی نفس (یعنی چیزهایی که در درون خود می پرورانده) و فطانت و زیرکی روح همراه با القاء شدن چیزهایی بر قلب و روحش. به خاطر این که شیطان حوادثی را که در زمین ظاهر و حادث می شود می داند و به کاهن می رساند و آن چه که در منازل و اطراف اتفاق می افتد به او خبر می دهد.[۹]


وَ أَمَّا أَخْبَارُ السَّمَاءِ فَإِنَّ الشَّیَاطِینَ کَانَتْ تَقْعُدُ مَقَاعِدَ اسْتِرَاقِ السَّمْعِ إِذْ ذَاکَ وَ هِیَ لَا تَحْجُبُ وَ لَا تُرْجَمُ بِالنُّجُومِ وَ إِنَّمَا مُنِعَتْ مِنِ اسْتِرَاقِ السَّمْعِ لِئَلَّا یَقَعَ فِی الْأَرْضِ سَبَبٌ تُشَاکِلُ الْوَحْیَ مِنْ خَبَرِ السَّمَاءِ فَیَلْبَسُ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ مَا جَاءَهُمْ عَنِ اللَّهِ لِإِثْبَاتِ الْحُجَّهِ وَ نَفْیِ الشُّبْهَهِ وَ کَانَ الشَّیْطَانُ یَسْتَرِقُ الْکَلِمَهَ الْوَاحِدَهَ مِنْ خَبَرِ السَّمَاءِ بِمَا یَحْدُثُ مِنَ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ فَیَخْتَطِفُهَا ثُمَّ یَهْبِطُ بِهَا إِلَی الْأَرْضِ فَیَقْذِفُهَا إِلَی الْکَاهِنِ فَإِذَا قَدْ زَادَ کَلِمَاتٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیَخْلِطُ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ ... .

و امّا آن چه مربوط به أخبار آسمان است، شیاطین در همان زمان فترت رسل [در ملأ أعلی در حالی که فرشتگان با هم صحبت می کردند] استراق سمع می کردند [البته به نحوی که مناسب عالم ملأ أعلی است]؛ چون در آن زمان محجوب از آسمان نبودند و با نجوم رجم نمی شدند، ولی بعد از آن [زمان بعثت نبی مکرّم اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم -] از استراق سمع منع شدند، برای این که در زمین چیزی مشابه وحی [برای دریافت أخبار آسمان] واقع نشود تا بر مردم آن چه که از طرف خدا آمده مشتبه نشود، پس برای اثبات حجت و زدودن شبهه و اشتباه، استراق سمع شیاطین ممنوع شد.

ولی قبلاً (قبل از بعثت نبی مکرّم اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم -) شیاطین کلامی را از أخبار آسمان از آن چه که از جانب خداوند متعال بنا بود در خلقش اتفاق بیفتد [که فلان کس متولد می شود یا می میرد، فلان جا باران می آید یا قحطی می شود، سیل می آید و ...] استراق سمع می کردند و بعد از ربودن آن به زمین آورده و در قلب کاهن قذف می کردند. [کاهن هم گاهی آن را کم و زیاد می کرد] پس هرگاه کاهن کلماتی از خود به آن اضافه می کرد، حقّ و باطل را به هم می آمیخت.

فَمَا أَصَابَ الْکَاهِنُ مِنْ خَبَرٍ مِمَّا کَانَ یُخْبِرُ بِهِ فَهُوَ مَا أَدَّاهُ إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ لِمَا سَمِعَهُ وَ مَا أَخْطَأَ فِیهِ فَهُوَ مِنْ بَاطِلِ مَا زَادَ فِیهِ فَمُنْذُ مُنِعَتِ الشَّیَاطِینُ عَنِ اسْتِرَاقِ السَّمْعِ انْقَطَعَتِ الْکِهَانَهُ وَ الْیَوْمَ إِنَّمَا تُؤَدِّی الشَّیَاطِینُ إِلَی کُهَّانِهَا أَخْبَاراً لِلنَّاسِ بِمَا یَتَحَدَّثُونَ بِهِ وَ مَا یُحَدِّثُونَهُ وَ الشَّیَاطِینُ تُؤَدِّی إِلَی الشَّیَاطِینِ مَا یَحْدُثُ فِی الْبُعْدِ مِنَ الْحَوَادِثِ مِنْ سَارِقٍ سَرَقَ وَ مِنْ قَاتِلٍ قَتَلَ وَ مِنْ غَائِبٍ غَابَ وَ هُمْ بِمَنْزِلَهِ النَّاسِ أَیْضاً صَدُوقٌ وَ کَذُوبٌ ... .[۱۰]

پس آن چه که کاهن درست می گفت و مطابق واقع بود، خبرهایی بود که شیطان بعد از استراق سمع در قلب او قذف می کرد و آن چه که خطا بود، به خاطر آن چیزهای باطلی بود که از پیش خود به آن اضافه می کرد.


بعد از ممنوع شدن شیاطین از استراق سمع، کهانت [کامل] نیز منقطع شد و امروز أخباری که شیاطین به کاهن ها یشان می دهند، أخبار درباره ی مردم است که چه صحبت هایی با هم می کنند و چه کارهایی انجام خواهند داد. شیاطین بعضی به بعضی دیگر حوادثی که در دور حادث می شود، مثل سرقت، قتل و گم شدن، خبر می دهند. شیاطین هم مانند مردم راست گو و دروغ گو دارند ... .

بنابراین از این روایت استفاده می شود که منشأ کهانت فراست عین، ذکاء قلب، وسوسه ی نفس و فطنه الروح مع قذفٍ فی قلبه است.

در توضیح «قذف در قلب» هم فرمودند که شیاطین قبل از بعثت حضرت خاتم- صلی الله علیه و آله و سلم - أخبار آسمان را استراق سمع می کردند و در قلب دوستانشان از کَهَنه قذف می کردند و کَهَنه هم گاهی مطالبی از پیش خود به آن اضافه می کردند و همین باعث خطای گفتار آن ها می شد. البته گاهی هم ممکن بود به خاطر فراستی که داشتند مطابق واقع باشد، ولی آن أخباری که تضمینی بود أخباری بود که شیاطین از آسمان استراق سمع کرده و در قلب کَهَنه قذف می کردند، به شرط آن که شیطان خبر دهنده دروغ نگوید.

امّا بعد از بعثت خاتم الانبیاء- صلی الله علیه و آله و سلم - دیگر شیاطین به أخبار آسمان دسترسی ندارند و فقط أخبار زمینی و أخباری را که در مورد مردم است که چه صحبت هایی با هم می کنند و چه کارهایی را تصمیم گرفته اند انجام دهند به کاهنان اطلاع می دهند. شیاطین هم از آن جایی که مثل مردم، صدوق و کذوب دارند، از این جهت هم می تواند خبر کاهنان مطابق یا غیر مطابق با واقع باشد.

پس معلوم می شود این که بعضی فرموده اند کاهن از مستقبل خبر می دهد، باید بگوییم به خاطر اهمیت آن گفته اند و الا اختصاص به امور مستقبل ندارد و اصلاً مرسوم بود کاهنان درباره ی اموال مسروقه و گم شده خبر می دادند که در کجا قرار دارد و روایت هم آن را تأیید می کند و می فرماید: «مِنْ سَارِقٍ سَرَقَ وَ مِنْ قَاتِلٍ قَتَلَ وَ مِنْ غَائِبٍ غَابَ».

بنابراین تعریف جامع این است که بگوییم کاهن غیب گو است و منشأ غیب گوئی اش هم یک امر قطعی و عقلائی نمی تواند باشد؛ یعنی آن چه از روایت استفاده می شود و از لغت هم حدس زده می شود، این است که منشأ غیب گویی باید یک نوع ابهامی در آن باشد و الا اگر کسی طبق محاسبات و فرمول های علمی محاسبه کند و مطلبی را علی سبیل القطع یا علی سبیل الظن بگوید، نمی توانیم بگوییم تکهّن یا فهو کاهن.

مثلاً اگر اقتصاد دان ماهری با محاسبه ی عوامل و فاکتورهای دخیل در اقتصاد یک کشور بگوید با این سطح ذخیره ی ارزی، با این مقدار تولید و ... سه سال دیگر باید رشد اقتصاد یا رکود آن فلان مقدار باشد، این ها گرچه همه پیش گویی است ولی هیچ کس نمی گوید که «تکهّن»؛ چون مقدمات برای همه معلوم است.

پس مقدماتی که کاهن استفاده می کند نباید چیز معلومی باشد، بلکه باید یک نوع ابهامی در آن باشد و فقط افراد استثنایی بتوانند آن را بفهمند که در این روایت، امام- علیه السلام - علی فرض صدور وجوه آن ابهام ها را بیان فرمودند.

از این جا معلوم می شود این که مرحوم شیخ تمایل دارند بگویند[۱۱]قید «مَعَ قَذْفٍ فِی قَلْبِهِ» برای هر چهار وجه باشد؛ نه فقط برای فطنه الروح، درست است، هرچند عبارت «زَادَ کَلِمَاتٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیَخْلِطُ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ» را که به عنوان شاهد بر رجوع قید بر جمیع ذکر می کنند یعنی وقتی چیزی را از جانب خودش اضافه می کند، احتمال خطا در آن راه می یابد و خطا از ناحیه ی


اضافات خودش است [پس معلوم می شود اخبار کاهن از طریق ارتباط با شیاطین است و این که بعضی اوقات أخبارش غیر مطابق واقع است، به خاطر اضافاتی است که از ناحیه ی خودش بر آن می افزاید] به نظر ما نمی تواند شاهد خوبی بر مدعا باشد، بلکه شاهد بهتر آن است که بگوییم دو مورد از چهار موردی که روایت ذکر فرموده با هم تفاوتی ندارد و آن ذکاء القلب و فطنه الروح است. ذکاء؛ یعنی «توقد الفهم و سرعه الفهم»[۱۲]و «فطنه» هم یعنی فهم دقیق و لطیف، بنابراین این دو مورد با هم تفاوتی ندارد و از طرفی فراسه العین هم به ذکاء القلب برمی گردد؛ چون چشم یک ابزار است و ممکن است چشمِ کسی قوی تر از دیگری باشد، ولی آن انتقالات در حقیقت مال روح است، پس وجهی برای این که قید فقط برای فطنه الروح باشد، نیست و اظهر آن است که قید برای هر چهار مورد است. امّا به هر حال روایت از لحاظ سند مرسله بوده و نمی تواند حجّت باشد.


بنابراین آن چه توانستیم از معنای کهانت به دست بیاوریم خلاصه اش این است که إخبار از کائنات از طریق ارتباط با شیاطین و نیروهای اهریمنی که برای عموم مردم غیر عادی و نامحسوس است، کهانت گفته می شود و بیش از آن برای ما ثابت نیست که کهانت بر آن اطلاق شود.

پس اگر کسی خیلی فراست و هوشیاری داشته باشد به نحوی که وقتی به چشم کسی نگاه می کند از حالاتش خیلی چیزها را می فهمد[۱۳]امّا با شیاطین یا جنّیان ارتباط برقرار نمی کند، نمی توانیم بگوییم کاهن بوده[۱۴]و احکام کهانت را دارد. به همین جهت قائفینی که چنین فراستی را دارند که از حرکات، رفتار و چهره ی شخص می توانند نسب او را تشخیص دهند، کاهن بر آن ها اطلاق نمی شود، پس معلوم می شود کاهن یک ارتباط ماورائی با نیروهای دیگر دارد، گرچه در لغت گفته اند اصل کهانت ارتباط ماورائی با خصوص نیروهای خیّر بوده و مدعی شده اند حتّی جناب هارون علی نبینا و آله و علیه السلام کاهن بودند که ثابت نیست؛ چون در کتاب هایی که جزء اسرائیلیات است وارد شده و قابل اعتماد نیست.


ادلّه ی حرمت کهانت

الف: ارتباط رفاقتی با شیاطین و عدم استعاذه از آنان

اگر همان طور که بیان کردیم ارتباط دوستانه با شیاطین جزء مقوّم تعریف کهانت باشد، بعید نیست از همین ماهیت کهانت بتوانیم استفاده ی حرمت آن کنیم؛ زیرا صرف ارتباط رفاقتی و عدم اجتناب و استعاذه نکردن به خداوند متعال از شیطان، بعید نیست کافی در حرمت باشد. بله، اگر شیطان به نحو اتفاقی مطلبی را القاء کرده و از این طرف پذیرشی نباشد که مورد عنایت شیطان قرار بگیرد، نمی توانیم بگوییم حرام است، امّا اگر کسی رابطه ی دوستی با شیطان داشته باشد، گرچه باز به نحو قاطع نمی توانیم بگوییم حرام است امّا زمینه ی خوبی برای اثبات حرمتش درست می کند.

ب: روایات دالّ بر حرمت کهانت

اشاره

روایات متعددی بیان می کند کهانت حرام است، البته هیچ کدام این روایات از لحاظ سند تمام نیست. این روایات عبارتند از:

روایت أبی سعید

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن فِی الْمَجَالِس] عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُعَاوِیَهَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ هَاشِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ- علیه السلام - قَالَ: أَرْبَعَهٌ لَا یَدْخُلُونَ الْجَنَّهَ الْکَاهِنُ وَ الْمُنَافِقُ وَ مُدْمِنُ الْخَمْرِ وَ الْقَتَّاتُ وَ هُوَ النَّمَّامُ.[۱۵]

این روایت از لحاظ سند به خاطر الحسین بن أحمد بن ادریس و أبی سعید هاشم[۱۶]که توثیق ندارند، ناتمام است.


دلالت این روایت بر حرمت کهانت تمام است، ولی باید توجه داشت با یک یا دو بار کهانت، کاهن بر او صدق نمی کند باید به حدّی باشد که صدق کند، در آن صورت روایت دالّ بر حرمت آن است[۱۷]و بیش از آن، از این روایت استفاده نمی شود.

روایت أبی بصیر

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ تَکَهَّنَ أَوْ تُکُهِّنَ لَهُ فَقَدْ بَرِئَ مِنْ دِینِ مُحَمَّدٍ- صلی الله علیه و آله و سلم - قُلْتُ: فَالْقِیَافَهُ؟ قَالَ: مَا أُحِبُّ أَنْ تَأْتِیَهُمْ وَ قَلَّ[۱۸]مَا یَقُولُونَ شَیْئاً إِلَّا کَانَ قَرِیباً مِمَّا یَقُولُونَ وَ قَالَ: الْقِیَافَهُ فَضْلَهٌ مِنَ النُّبُوَّهِ ذَهَبَتْ فِی النَّاسِ.[۱۹]

ابوبصیر از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: کسی که تکهّن کند یا برای او تکهّن شود [البته با تقاضای خودش] از دین حضرت محمد- صلی الله علیه و آله و سلم - برائت جسته است. عرض کردم پس قیافه چی؟ حضرت فرمودند: دوست ندارم پیش قیافه شناس بروی و کم است چیزی که می گویند إلا آن که قریب به آن چه که می گویند می باشد. سپس فرمودند: قیافه سرریزی از نبوّت است که در میان مردم رفته است.

دلالت این روایت بر حرمت عمل کهانت و نیز طلب کهانت، آن هم با تعبیر شدید «فَقَدْ بَرِئَ مِنْ دِینِ مُحَمَّدٍ- صلی الله علیه و آله و سلم -» تمام است.

روایت نصر بن قابوس

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی الْخِصَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ] عَنِ الصَّفَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْکُوفِیِّ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ نَصْرِ بْنِ قَابُوسَ[۲۰]قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - یَقُولُ: الْمُنَجِّمُ مَلْعُونٌ وَ الْکَاهِنُ مَلْعُونٌ وَ السَّاحِرُ مَلْعُونٌ وَ الْمُغَنِّیَهُ مَلْعُونَهٌ وَ مَنْ آوَاهَا مَلْعُونٌ وَ آکِلُ کَسْبِهَا مَلْعُونٌ.[۲۱]

این روایت از لحاظ سند به خاطر اسحاق بن ابراهیم[۲۲]ناتمام است. ولی دلالت آن بر حرمت روشن است؛ چون می فرماید: کاهن ملعون است.


إن قلت: در روایات بر موارد غیر حرام هم «مَلْعُونٌ» اطلاق شده، مانند «مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ»[۲۳]بنابراین از «مَلْعُونٌ» نمی توانیم استفاده ی حرمت کنیم.

قلت: بله، اگر در جایی قرینه بر عدم حرمت وجود داشته باشد حمل بر حرمت نمی شود، امّا اگر چنین قرینه ای وجود نداشته باشد یا قرینه ای بر حرمت وجود داشته باشد مانند ما نحن فیه که در کنار موارد معلوم الحرمه ذکر شده حمل بر حرمت می شود.

عبارتی در نهج البلاغه

أَیُّهَا النَّاسُ إِیَّاکُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا یُهْتَدَی بِهِ فِی بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَی الْکَهَانَهِ وَ الْمُنَجِّمُ کَالْکَاهِنِ وَ الْکَاهِنُ کَالسَّاحِرِ وَ السَّاحِرُ کَالْکَافِرِ وَ الْکَافِرُ فِی النَّارِ.[۲۴]


دلالت این روایت بر حرمت تمام است؛ چون می فرماید کاهن مانند ساحر و ساحر مانند کافر است و کافر در آتش است، امّا از نظر سند قبلاً توضیح داده ایم که گرچه کلّیت نهج البلاغه اطمینان وجود دارد از امیرالمؤمنین- علیه السلام - صادر شده و اصلاً از کسی غیر از حضرت نمی تواند صادر شود، ولی اطمینان به تک تک کلمات و عبارات به نحوی که از لحاظ فقهی حجّت باشد نمی توان حاصل کرد.

روایت أبی خالد الکابلی

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن فِی مَعَانِی الْأَخْبَار] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْقَطَّانِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی بْنِ زَکَرِیَّا عَنْ بَکْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ عَنْ تَمِیمِ بْنِ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْکَابُلِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ زَیْنَ الْعَابِدِینَ- علیه السلام - یَقُولُ: الذُّنُوبُ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَمَ الْبَغْیُ عَلَی النَّاسِ إِلَی أَنْ قَالَ: وَ الذُّنُوبُ الَّتِی تُظْلِمُ الْهَوَاءَ السِّحْرُ وَ الْکِهَانَهُ وَ الْإِیمَانُ بِالنُّجُومِ وَ التَّکْذِیبُ بِالْقَدَرِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَیْنِ ... .[۲۵]

ابو خالد کابلی می گوید: از امام سجاد- علیه السلام - شنیدم که می فرمودند: گناهانی که نعمت ها را تغییر می دهد، ظلم و بغی بر مردم است، تا آن جا که فرمودند: گناهانی که هوا را [از لحاظ معنوی] تاریک می کند، سحر، کهانت و ایمان به نجوم است.


دلالت این روایت بر حرمت تمام است؛ چون خود روایت تعبیر به ذنوب کرده، علاوه آن که در کنار محرمات دیگری مانند سحر، ایمان به نجوم و ... ذکر شده، امّا از لحاظ سند ناتمام است.

روایت سکونی

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: السُّحْتُ ثَمَنُ الْمَیْتَهِ وَ ثَمَنُ الْکَلْبِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ مَهْرُ الْبَغِیِّ وَ الرِّشْوَهُ فِی الْحُکْمِ وَ أَجْرُ الْکَاهِنِ.[۲۶]

این روایت را نمی توان گفت دالّ بر حرمت است، بلکه فقط در حدّ تأیید است؛ زیرا ممکن است چیزی اجرتش حرام باشد امّا خودش حرام نباشد؛ مانند اجرت بر اذان یا قضاوت علی فرض این که بگوییم حرام است پس این روایت دلالتی بر حرمت ندارد، هرچند تأییدی بر آن است؛ چون در این جا وجهی بر این که خود کهانت حرام نباشد ولی اجرتش حرام باشد، نیست.


روایت فقه الرضا- علیه السلام

وَ نَرْوِی أَنَّهُ لَا یَجُوزُ شَهَادَهُ عَرَّافٍ وَ لَا کَاهِنٍ وَ یَجُوزُ شَهَادَهُ الْمُسْلِمِینَ فِی جَمِیعِ أَهْلِ الْمِلَلِ وَ لَا یَجُوزُ شَهَادَهُ أَهْلِ الذِّمَّهِ عَلَی الْمُسْلِمِین.[۲۷]

این روایت را نمی توانیم دالّ بر حرمت بگیریم؛ چون نمی توان اثبات کرد عدم نفوذ شهادت کاهن از حیث فسقش باشد، بلکه شاید شهادتش از طریق کهانت یا به جهت دیگری نافذ نیست، همان طور که مثلاً شهادت نساء در مورد هلال پذیرفته نیست و نظیر آن صحیحه ی محمد بن قیس است که در بحث قیافه ذکر کردیم که می فرماید: «لَا آخُذُ بِقَوْلِ عَرَّافٍ وَ لَا قَائِفٍ»[۲۸].

عرّاف هم همان طور که گذشت، بعضی مثل ابن اثیر به کاهن[۲۹]معنا کرده اند گرچه بعضی هم به منجّم معنا کرده اند[۳۰].

نتیجه گیری نهایی در حکم به حرمت کهانت

همان طور که بیان کردیم هیچ کدام از روایات دالّ بر حرمت کهانت از لحاظ سند تمام نیست، ولی از مجموع این روایات و لاخلاف بودن حرمت کهانت در بین فقهاء و این که ماهیت کهانت عمدتاً ارتباط و دوستی با شیاطین است و با ضمیمه ی نگاه بدی که اسلام و متشرعه به کاهن دارد، و در قرآن کریم هم می فرماید: <وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ>[۳۱]و <فَذَکِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَهِ رَبِّکَ


بِکاهِنٍ وَ لا مَجْنُونٍ>[۳۲]از مجموع این ها اطمینان حاصل می شود که کهانت در شرع حرام است. امّا به همان اندازه ای که در تعریف کاهن گفتیم و بیشتر از آن را نمی توانیم بگوییم حرام است؛ چون دلیلی که مطلق بوده و از لحاظ سند تمام باشد و بیش از آن چه گفتیم دلالت داشته باشد، وجود ندارد.

حکم رجوع به کاهن

اشاره

بعد از این که گفتیم کهانت در شرع حرام است، باید بحث کنیم رجوع به کاهن چه حکمی دارد؟ آیا برای خبر گرفتن از مسائلی که کاهنان می توانند خبر دهند مثل پیدا کردن گم شده، می توان به آن ها رجوع کرد یا خیر؟

بعضی براساس روایتی که جناب ابن ادریس در آخر سرائر نقل کرده و ادعا کرده اند از لحاظ سند هم تمام است، گفته اند رجوع به کاهن جایز نیست. ابن ادریس این روایت را از مشیخه ی الحسن بن محبوب نقل می کند.

ادلّه ی حرمت رجوع به کاهن
روایت هیثم

عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: إِنَّ عِنْدَنَا بِالْجَزِیرَهِ رَجُلًا رُبَّمَا أَخْبَرَ مَنْ یَأْتِیهِ یَسْأَلُهُ عَنِ الشَّیْ ءِ یُسْرَقُ أَوْ شِبْهِ ذَلِکَ فَنَسْأَلُهُ؟ فَقَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: مَنْ مَشَی إِلَی سَاحِرٍ أَوْ کَاهِنٍ أَوْ کَذَّابٍ یُصَدِّقُهُ بِمَا یَقُولُ فَقَدْ کَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ کِتَابٍ.[۳۳] مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ کِتَابِ الْمَشِیخَهِ لِلْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی هیثم که ظاهراً هیثم بن واقد است می گوید: به امام صادق- علیه السلام - عرض کردم پیش ما در جزیره مردی هست که چه بسا اگر کسی پیش او برود و درباره ی چیزی که دزدیده شده یا امثال آن سؤال کند، خبر می دهد، آیا ما می توانیم پیش او رفته و سؤال کنیم؟ حضرت در جواب فرمودند: رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: هر کسی که به سوی ساحر، کاهن یا کذّاب رفته و حرف هایش را تصدیق کند، همانا کافر به کتاب نازل شده از طرف خداوند شده است.[۳۴]

بررسی سند روایت


اگر صرف نظر کنیم از این اشکال که ابن ادریس با چه سندی از مشیخه ی الحسن بن محبوب نقل می کند چون ما گفتیم بعضی از کتبی که جناب ابن ادریس در مستطرفات از آن نقل کرده، معروف بوده و اگر نسخه ای مغلوط بود کاملاً مشخص می شد هیثم بن واقد که راوی از امام- علیه السلام - است توثیق ندارد، هرچند ابن داود در رجالش توثیقی از کشی و [برقی] نقل کرده است[۳۵]، ولی وقتی به کتاب کشی و برقی مراجعه می کنیم چنین توثیقی را نمی بینیم. بنابراین معلوم می شود جناب ابن داود اشتباه کرده و کس دیگری هم غیر از ایشان مثل علامه- قدس سره - در خلاصه الاقوال این توثیق را از کشی ذکر نکرده تا بگوییم شاید در بعض نسخ کشی و برقی بوده و به دست ما نرسیده است.

پس این روایت هرچند فی الجمله دالّ بر حرمت رجوع (رجوع با تصدیق) به کاهن است، ولی از لحاظ سند تمام نیست، گرچه بعضی مثل مرحوم شیخ از آن تعبیر به صحیحه کرده اند.[۳۶]


رجوع به کاهن مصداق تشویق بر حرام

کاهنی که از طریق فعل حرام (کهانت) إخبار می کند، از آن جایی که رفتن پیش او باعث تشویق و تأیید حرام می شود، پس جایز نیست؛ زیرا ادلّه ی نهی از منکر که دالّ بر وجوب نهی و منع از این عمل حرام است، [به طریق اولی] دالّ بر عدم جواز تأیید و تشویق حرام است.

بله، اگر رجوع به کاهن و سؤال از او به نحوی باشد که موجب تشویق و تأیید عمل حرامش نباشد، خصوصاً اگر همراه با گوش زد کردن حرمت عملش هم باشد، نمی توانیم بگوییم حرام است.

آیا ترتیب اثر به خبر کاهن جایز است؟

ترتیب اثر بر خبر کاهن اگر خود امر مباحی بوده و مستلزم حرامی نباشد، مشکلی ندارد. مثلاً در مورد شیء گم شده خبر دهد در کجا قرار دارد، ترتیب اثر به قول او به این که از باب احتیاط برود ببیند گمشده اش در آن مکان هست یا نه مشکلی ندارد.

امّا اگر ترتیب اثر، خود امر حرامی بوده یا مستلزم حرام باشد؛ مثلاً در مورد شیء گم شده بگوید فلان کس آن را دزدیده، در این جا ترتیب اثر حتّی در ذهن که سوء ظن به او پیدا کند چه رسد به این که بدون حجّت به او تهمت بزند جایز نیست.

بله، اگر بدون این که سوء ظنی پیدا کرده یا تهمتی بزند از آن شخص درباره ی گمشده اش سؤال کند تا شاید سر نخی پیدا کند البته به نحوی که منافات با حفظ حرمت مسلمان نداشته باشد از باب این که ممکن است اشتباهی رخ داده و بدون این که دزدیده باشد آن را برداشته باشد چون کاهنان گاهی حقّ و باطل را قاطی می کنند مشکلی ندارد. و این منافاتی با روایتی که می فرماید اگر کسی این ها را تصدیق کند از دین حضرت محمد- صلی الله علیه و آله و سلم - بریء شده[۳۷]، ندارد؛ چون تصدیق نکرده است.

بنابراین نتیجه ی کلام این شد که رجوع به عرّاف و کاهن در مواردی که تشویق به حرام نبوده و منافاتی با نهی از منکر نداشته باشد مانعی ندارد به شرط این که قول او را تصدیق نکند. متابعت عملی هم در جایی که مباح باشد اشکالی ندارد و در مواردی که مستلزم سوء ظن، تهمت به مؤمن و یا ... می شود اگر بدون این که مرتکب این محرمات شود فقط به عنوان احتمال مطرح کند که شاید سر نخی پیدا کند، اشکالی ندارد.


حکم رجوع به مخبر از غیب بدون ارتباط با شیاطین

اشاره اگر کسی از غیر طریق کهانت از غیب خبر دهد؛ یعنی با فراست عین، ذکاء قلب و فطنه الروح، بدون این که با شیاطین و نیروهای اهریمنی و شرّ ارتباط برقرار کند، یا احیاناً با نیروهای خیر ارتباط برقرار کرده و خبر دهد، آیا رجوع به چنین فردی جایز است یا خیر؟

تمایل شیخ- ق - به حرمت مطلق إخبار از غیب و حرمت رفتن نزد وی

مرحوم شیخ تمایل دارند بفرمایند: إخبار از پنهان و غیب کلاً حرام است.[۳۸]دلیلش همان روایت هیثم بن واقد است که حضرت فرمودند: «مَنْ مَشَی إِلَی سَاحِرٍ أَوْ کَاهِنٍ أَوْ کَذَّابٍ یُصَدِّقُهُ بِمَا یَقُولُ فَقَدْ کَفَرَ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ کِتَابٍ»[۳۹]


مرحوم شیخ از این روایت که آن را صحیحه می دانند می خواهند استفاده ی حصر کنند؛ یعنی هر کسی که از غیب خبر می دهد کاهن، یا ساحر یا کذاب است؛ زیرا راوی از حضرت درباره ی رفتن پیش کسی که از غیب خبر می دهد پرسید و حضرت در جواب سه عنوان را نام بردند: ساحر، کاهن و کذاب. بنابراین معلوم می شود هر کسی که از غیب خبر می دهد، جزء یکی از این سه دسته بوده و تصدیق او، کفر «بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنْ کِتَابٍ» است.

هم چنین مرحوم شیخ[۴۰]از روایت احتجاج استفاده می کنند این که حضرت در تعلیل انقطاع استراق سمع شیاطین فرمودند: «لِئَلَّا یَقَعَ فِی الْأَرْضِ سَبَبٌ تُشَاکِلُ الْوَحْیَ مِنْ خَبَرِ السَّمَاءِ فَیَلْبَسُ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ مَا جَاءَهُمْ عَنِ اللَّهِ لِإِثْبَاتِ الْحُجَّهِ وَ نَفْیِ الشُّبْهَهِ»؛ امری که شبیه وحی باشد اتفاق نیفتد تا بر مردم مشتبه شود، پس معلوم می شود هر چیزی شبیه وحی باشد ممنوع است. بنابراین إخبار از مغیبات هرچند از غیر منابع شیطانی باشد، ممنوع است.


نقد کلام شیخ- قدس سره -

روایت هیثم صرف نظر از ضعف سند، دلالتی بر حصر إخبار از غیب در این سه دسته ندارد بلکه می فرماید اگر کسی سراغ این سه دسته رفته و تصدیقشان کند، حرام است. بنابراین کسی که جزء این سه دسته نبوده و انسان ثقه ای است، نمی توانیم طبق این روایت بگوییم تصدیق او حرام است.

روایت احتجاج هم بیان می کند استراق سمع از ملأ أعلی چون مورد سوء استفاده ی شیاطین واقع می شد و ممکن بود با وحی مشتبه شود، تکویناً ممنوع شد، امّا از روایت استفاده نمی شود هر نوع خبر غیبی خصوصاً اگر از طریق نیروهای خیر و طاهر باشد، حرام است.[۴۱]بلکه بر عکس، أخبار نیروهای خیر و طاهر می تواند تأیید وحی باشد؛ چون در طریق حقّند و برای خود استقلالی قائل نیستند.

بنابراین استدلال مرحوم شیخ برای اثبات حرمت رجوع به کسی که بدون ارتباط با شیاطین از غیب خبر می دهد، ناتمام است.


نظر مختار در حکم إخبار از غیب به غیر کهانت و حکم رجوع به او

در مورد حکم کسی که خودش از غیر طریق حرام و بدون اتصال به نیروهای شریر و احیاناً از طریق اتصال به نیروهای خیر، خبری به دست آورد می گوییم: اگر به مضمون خبر یقین پیدا کند می تواند طبق آن عمل کند یا إخبار کند، مگر در مواردی که قطع موضوعی خاصی در موضوع جواز إخبار اخذ شده باشد که در این صورت نمی تواند به غیر آن عمل کند؛ مثلاً اگر در اجرای حدّ، حصول علم از طریق قیام بینه اخذ شده باشد، با یقینی که از غیر طریق قیام بینه حاصل شود نمی تواند اجرای حدّ کند. امّا در مواردی که علم به نحو موضوعی اخذ نشده بلکه طریق محض باشد، می تواند به یقینی که از طریق اتصال به نیروهای خیر به دست می آورد عمل کند، البته در مواردی که شرعاً عمل بر طبق یقین مجاز است؛ یعنی همان طور که اگر با علم عادی مثلاً به گناه مخفی کسی پی می برد نمی توانست إفشاء کند، اگر با علم غیر عادی هم مطلع شود نمی تواند إفشاء کند.

و امّا اگر به مضمون خبر یقین حاصل نکند که معمولاً حتّی برای نفوس زکیه و در مورد مسائل مربوط به عالم قدس هم قطع حاصل نمی شود؛ چون تجلیات و کشف، دارای مراتب و تفسیر است. حتّی کسانی هم که معروف این فن هستند در کتب عرفانی مثل تمهید القواعد، مصباح الانس[۴۲]و ... تصریح کرده اند مکاشفه حجّیتی ندارد، مگر این که از راه عقل یا شرع تأیید شود؛ یعنی همان طور که منطق معیار فلسفه است، عقل و شرع هم معیار و منطق مکاشفات است و این آیت آن است که این گونه اتصالات موجب یقین نمی شود و معمولاً مشوب به غیر حقّ بوده و حقّ محض نیست در این صورت شخص نمی تواند ترتیب اثر دهد؛ چون اگر از امور اعتقادی باشد از آن جایی که در امور اعتقادی یقین لازم است، پس نمی تواند معتقد شود، کما این که اثر عملی هم نمی تواند مترتب کند؛ زیرا آیه ی شریفه می فرماید: <إِنْ یَتَّبِعُونَ


إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً>[۴۳]

و امّا در مورد حکم رجوع دیگران به این افراد که بدون اتصال به نیروهای شریر خبر می دهند می گوییم: از آن جایی که بر این افراد، نه کاهن صدق می کند و نه ساحر و کذّاب، رفتن پیش آن ها و دریافت خبر از آنان حرام نیست و حتّی نمی توانیم بگوییم مکروه است، امّا همان طور که در صورت قبل گفتیم فرد نمی تواند به آن خبر ترتیب اثر دهد؛ مگر این که أخبار آنان قطع آور باشد که در این صورت شخص می تواند در مواردی که شرعاً ترتیب اثر جایز است، ترتیب اثر دهد.



مدح من لا یستحق المدح

اشاره

المسأله الحادیه و العشرون: مدح من لا یستحق المدح أو یستحق الذم

اشاره

[۴۴]

حکم مدح غیر مستحق مدح یا مستحق ذم

مسأله ی بیست و یکم که مرحوم شیخ در نوع چهارم «ما یحرم التکسب به لکونه عملاً محرماً فی نفسه» مطرح می کند، حرمت مدح کسی است که مستحق مدح نیست یا مستحق ذم است.

از برخی کتب علامه[۴۵]نقل شده که قائل به حرمت چنین


مدحی شده اند. مرحوم شیخ هم می فرماید: ادلّه ی اربعه بر حرمت چنین مدحی دلالت می کند.[۴۶]


ادلّه ی حرمت مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم

عقل

اشاره

مرحوم شیخ می فرماید مدح کسی که مستحق مدح نیست یا مستحق ذم است، عقلاً قبیح است که قاعدتاً مراد ایشان استقلال عقل به قبح چنین مدحی است.

نقد

در نقد این استدلال می گوییم: اگر بر چنین مدحی عناوین محرّم دیگری مانند کذب، إغراء به جهل، إعانه ی ظالم و ... منطبق نگردد و فقط بما هو مدح لمن لا یستحق المدح أو یستحق الذم باشد، نمی توانیم تصدیق کنیم عقلاً به حدّی قبیح است که فاعل آن مستحق آتش بوده و معیار حرمت را دارد. بله، اگر عناوین دیگری بر آن منطبق شود، آن بحث دیگری است.

کتاب

اشاره

تمسک به آیه ی شریفه ی:

<وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ>[۴۷]؛


به کسانی که ظلم کرده اند رکون و اعتماد نکنید که آتش شما را فرا می گیرد.

مرحوم شیخ این آیه ی شریفه را به عنوان دلیل بر حرمت چنین مدحی ذکر می کنند، ولی توضیحی نمی دهند.

نقد

استدلال مرحوم شیخ به این آیه ی شریفه برای اثبات حرمت چنین مدحی تمام نیست؛ زیرا:

اولاً: مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم، رکون بر او نیست؛ چون رکون یعنی تکیه کردن، در حالی که صرف مدح رکون و اعتماد نیست. به عنوان مثال اگر به کسی که بخشنده نیست به صورت انشائی بگوییم عجب بخشنده ای! عرفاً صدق نمی کند که به آن شخص رکون کرده ایم، یا اگر به فقیرِ غیر متعفف بگوییم چه فقیر متعففی! رکون به او صدق نمی کند؛ خصوصاً اگر هدفمان به رحم آوردن دل دیگران برای کمک به او باشد.

ثانیاً: آیه ی شریفه می فرماید: <وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا>؛ یعنی رکون به کسانی که ظلم کرده اند نکنید، در حالی که ممکن است ممدوح ظلم نکرده باشد، هرچند مستحق مدح نبوده و یا حتّی مستحق ذم باشد. البته ممکن است ظلم بالمعنی الأعم بر کسی که مستحق ذم است صدق کند، ولی ظاهراً آن، مراد آیه ی شریفه نیست.

به عنوان مثال اگر به کسی که در حدّ معمول بخشنده است بگوییم عجب بخشنده ای! ظلمی را مرتکب نشده که رکون به او، رکون به ظالم باشد و مدح بی جای دیگران هم باعث ظالم شدن ممدوح نمی شود. امیرالمؤمنین- علیه السلام - هم که گاهی از طرف بعضی مورد ثناء زیاد واقع می شدند به خداوند متعال عرض می کردند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِی مَا لَا یَعْلَمُونَ»[۴۸]هرچند احتمالاً حضرت در مقام تربیت چنین می فرمودند.

استدلال به روایات
روایت أبی هریره و عبدالله بن عباس

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] بِإِسْنَادِهِ السَّابِقِ[۴۹]فِی عِیَادَهِ الْمَرِیضِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی حَدِیثٍ قَالَ: ... وَ مَنْ عَظَّمَ صَاحِبَ دُنْیَا وَ أَحَبَّهُ لِطَمَعِ دُنْیَاهُ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَ کَانَ فِی دَرَجَتِهِ مَعَ قَارُونَ فِی التَّابُوتِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ ... .[۵۰]


... کسی که صاحب دنیایی را بزرگ بشمارد و به خاطر طمع در دنیایش دوستش بدارد، خداوند بر او سخط می کند و در درجه اش همراه قارون در صندوقی در طبقه پایین آتش قرار می گیرد.

از آن جایی که مدح صاحب دنیا مصداق بزرگ شمردن اوست، پس این روایت دالّ بر حرمت آن است.

نقد دلالت روایت

این روایت علاوه بر ضعف سند به خاطر مجاهیل متعددی که از عامه هستند بیش از آن دلالت ندارد که مدح صاحب دنیا همراه با دوست داشتن او به خاطر طمع در دنیایش حرام است. در حالی که عنوان مورد بحث (مدح من لا یستحق المدح أو یستحق الذم) اعم بوده و شامل مدح کسی که صاحب دنیا نیست یا بدون طمع مدح کند هم می شود. هرچند مرحوم شیخ در آخر می فرماید: مدحی که طمعاً باشد حرام است، ولی عنوانی که علامه ذکر فرموده اعم است.

حدیث مناهی

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ شُعَیْبِ بْنِ وَاقِدٍ[۵۱]عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ


عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - عَنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی حَدِیثِ الْمَنَاهِی ... مَنْ مَدَحَ سُلْطَاناً جَائِراً وَ تَحَفَّفَ[۵۲]وَ تَضَعْضَعَ لَهُ طَمَعاً فِیهِ کَانَ قَرِینَهُ فِی النَّارِ قَالَ: وَ قَالَ- صلی الله علیه و آله و سلم - قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ <وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ>[۵۳]وَ قَالَ- علیه السلام -: مَنْ وَلِیَ جَائِراً عَلَی جَوْرٍ کَانَ قَرِینَ هَامَانَ فِی جَهَنَّمَ.[۵۴]

امام صادق- علیه السلام - از پدر گرامی خود از آباء طاهرینشان- علیهم السلام - از پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - نقل می کنند که حضرت در حدیث مناهی فرمودند: ... کسی که سلطان ستمگری را مدح کند یا خودش را نزد او کوچک کند یا در مقابل او تواضع کند به خاطر طمعی که در او دارد، قرین او در آتش خواهد بود. سپس حضرت می فرماید که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم -فرمودند: خداوند متعال می فرماید: به کسانی که ظلم کرده اند رکون و اعتماد نکنید که آتش شما را فرا می گیرد. [در ادامه] امام صادق- علیه السلام - فرمودند: کسی که ولایت جائر را بر جور قبول کند، قرین و همراه هامان در جهنم است.


دلالت این روایت هم بر حرمت مطلق مدح من لا یستحق المدح أو یستحق الذم تمام نیست؛ زیرا موضوع در این روایت، مدح سلطان جائر طمعاً فیه است و نمی توانیم به مطلق من لایستحق المدح إسراء دهیم، علاوه بر آن که از لحاظ سند حداقل به خاطر شعیب بن واقد ناتمام است.[۵۵]

این کل روایاتی بود که مرحوم شیخ برای استدلال حرمت مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم ذکر فرمودند و اگر جناب شیخ در مقام احصاء ادله بودند، مناسب بود به فقره ی دیگر حدیث مناهی که دلالتش بر حرمت مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم روشن تر است، استدلال می کردند که می فرماید:

أَنَّهُ نَهَی عَنِ الْمَدْحِ وَ قَالَ: احْثُوا فِی وُجُوهِ الْمَدَّاحِینَ التُّرَابَ؛[۵۶]


از مدح نهی کردند و فرمودند: به صورت مداحین خاک بپاشید.

هم چنین مناسب بود به روایت تحف العقول تمسک می کردند.

روایت تحف العقول:

وَ قَالَ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِذَا مُدِحَ الْفَاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشُ وَ غَضِبَ الرَّبُّ.[۵۷]

هرگاه فاجری مدح شود، عرش به لرزه درمی آید و پروردگار غضب می کند.

این روایت، هم از رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - و هم از امیرالمؤمنین- علیه السلام - در غرر الحکم و درر الکلم[۵۸]نقل شده است. دلالت این روایت بر حرمت مطلق مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم گرچه ناتمام است؛ زیرا موضوع روایت فاجر است، ولی مناسب بود مرحوم شیخ آن را ذکر می فرمودند؛ چون اگر دلالتش از حدیث مناهی که ذکر فرمودند بهتر نباشد، کمتر نیست.


استدلال به آیه ی شریفه ی188 سوره ی آل عمران:

هم چنین مناسب بود مرحوم شیخ به این آیه ی شریفه استدلال کنند که می فرماید:

<یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا>[۵۹]

دوست دارند در مورد کاری که انجام نداده اند، مدح شوند.

از این که خداوند متعال در مذمت بعضی می فرماید: دوست دارند بی جا مدح شوند، ممکن است کسی بالملازمه استفاده کند پس کسی هم که مدح بی جا می کند مذموم است.

ولی این استدلال هم صحیح نیست؛ زیرا:

اولاً: این فقره ی آیه ی شریفه <یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا> را نمی توانیم بگوییم به تنهایی دالّ بر حرمت است. بله، اگر کسی مبتلا شود به مجموع آن چه در آیه ی شریفه آمده، مرتکب حرام شده است. خداوند عزّوجلّ می فرماید:


<لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَهٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ>

ثانیاً: ملازمه ای بین حرمت حبّ ممدوح قرار گرفتن بی جا و حرمت مدح کردن بی جا نیست؛ زیرا ممکن است حبّ ممدوح قرار گرفتنِ بی جا حرام باشد، ولی مدح کردن دیگران در حقّ او حرام نباشد.

پس همان طور که ملاحظه فرمودید: هیچ یک از ادلّه ای که بر حرمت مدح من لایستحق المدح أو یستحق الذم اقامه شد تمام نیست. البته فراموش نشود که مرحوم شیخ می فرماید مقتضای این ادلّه حرمت مدح به خاطر طمع در ممدوح است.

آیا مدح به جهت دفع شرّ واجب است؟

اشاره

سپس مرحوم شیخ می فرماید این که گفتیم مدح بی جا حرام است مربوط به جایی است که برای دفع شرّ نباشد، امّا اگر مدح برای دفع شرّ باشد، نه تنها حرام نیست بلکه واجب هم هست[۶۰]و در بعضی روایات وارد شده که:


«شَرُّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ الَّذِینَ یُکْرَمُونَ اتِّقَاءَ شَرِّهِمْ»[۶۱]؛

بدترین مردم کسانی هستند که مردم آن ها را به خاطر ترس از شرشان مورد إکرام قرار می دهند.

امّا به نظر ما این روایت دلالتی بر وجوب مدح ندارد و فقط بیان می کند کسانی که از ترس شرشان مردم آن ها را اکرام می کنند، بدترین مردم هستند.

امّا اصل مطلب درست است که اگر ضرری که جایز التحمل نیست از طرف شروری متوجه کسی باشد مثلاً جانش در خطر افتد و با مدح بتواند از آن خلاصی پیدا کند، از باب مقدمه ی واجب که حفظ جان و مال باشد چنین مدحی واجب می شود.

نکته ی اخلاقی پیرامون مدح بی جا

گرچه ما نتوانستیم علی الاطلاق حرمت مدح بی جا را اثبات کنیم، امّا بلاشبهه این عمل مذموم است خصوصاً اگر آثاری بر آن مترتب شود ما طلبه ها هم خیلی در معرض آن هستیم.


روایات متعددی بیان می کند کسی نباید طمع در مدح شدن بی جا داشته باشد و بلکه اصلاً نباید طمع در مدح شدن داشته باشد، در روایتی که صاحب وسائل در ابواب مقدمات عبادات ذکر کرده می فرماید: معیار اخلاص این است که دوست نداشته باشی کسی تو را بر عملت مدح کند.[۶۲]


إن قلت: این معیار چگونه با درخواست حضرت ابراهیم علی نینا و آله و علیه السلام از خداوند متعال که عرض کرد <وَ اجْعَلْ لی لِسانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرین>[۶۳]سازگاری دارد؟

قلت: درخواست از خداوند متعال برای این که لسان صدق فی الآخرین قرار دهد مانعی ندارد، آن چه مذموم است این است که کسی عملش را به این قصد انجام دهد.

بنابراین طمع در مدح، مذموم است و از طرف دیگر مدح نکردن کسی که مستحق مدح است هم مذموم است، در روایتی می فرماید: «لَا یَکُنِ الْمُحْسِنُ وَ الْمُسِی ءُ عندکَ سَوَاءٌ فَإِنَّ ذَلِکَ یُزَهِّدُ الْمُحْسِنَ فِی الْإِحْسَانِ وَ یُتَابِعُ الْمُسِی ءَ إِلَی الْإِسَاءَه»[۶۴]؛ نباید محسن و مسیء نزد تو مساوی باشند.

کما این که یکی از راه های شکر که سفارش زیادی به آن شده «أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ»[۶۵]این است که در مقابل کسی که نعمتی به ما می دهد به زبان مدح کنیم.


هم چنین امیرالمؤمنین- علیه السلام - در نهج البلاغه می فرماید:

«الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الِاسْتِحْقَاقِ عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ»[۶۶]؛

ستایش بیش از استحقاق، چاپلوسی است و کمتر از استحقاق، بی زبانی یا حسد است.

مدح نکردن کسی که استحقاق مدح دارد به تعبیر نهج البلاغه یا بی زبانی است؛ یعنی عدم توانایی بر سخن گفتن و یا حسادت است.

البتّه کسی که مورد مدح قرار می گیرد باید توجه کند که مغرور نشود و از وظایف خود غافل نگردد. در نهج البلاغه می فرماید:

رُبَّ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیه.[۶۷]

چه بسیار کسانی که به خاطر تعریف از آنان [به حقّ یا ناحقّ] فریفته می شوند.

هم چنین در خطبه ی متّقین می فرمایند:


إِذَا زُکِّیَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَافَ مِمَّا یُقَالُ لَهُ فَیَقُولُ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا یَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِی مَا لَا یَعْلَمُون.[۶۸]

هرگاه یکی از آن ها ستایش شود، از آن چه درباره ی او گفته شده بیمناک می شود و می گوید: من از دیگران به نفس خویش آگاه تر هستم و پروردگارم از من به نفسم آگاه تر است. خدایا مرا بهتر از آن چه گمان می کنند قرار بده و در آن چه که آنان از من نمی دانند مورد غفران قرار بده.

بدتر از طمع در مدح این است که کسی خودش را مدح کند، در روایتی می فرماید: «أقبح الصّدق ثناء الرّجل علی نفسه»[۶۹]یا «تزکیه المرء لنفسه قبیح»[۷۰]در آیه ی شریفه هم از آن نهی می کند <فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی>[۷۱]امّا در عین حال این حکم به نحو مطلق نیست و دارای حدّ است، در بعضی موارد تزکیه ی نفس جایز، بلکه لازم است. قرآن کریم از زبان حضرت یوسف صدیق علی نبینا و آله و علیه السلام می فرماید:


<قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفیظٌ عَلیمٌ>[۷۲]

مرا بر خزائن زمین بگمار که هم حفیظ و هم علیم.

پس تزکیه ی نفس در بعضی موارد جایز بلکه لازم است، امّا نباید از حدّ لزوم تجاوز کند و نباید هم از تسویلات شیطان غافل شد که موارد استثناء را بر ما تسویل کند و نباید به سادگی باور کنیم که از موارد استثناء است و تا مثل آفتاب روشن نشده، اقدام نکنیم. بله، اگر خیلی روشن شد، به قدر ضرورت اشکالی ندارد.



نَجش

اشاره

المسأله الثالثه و العشرون: النَّجش

اشاره

مسأله ی بیست و سومی که شیخ انصاری- قدس سره - در نوع چهارم مکاسب محرمه یعنی «ما یحرم التکسب به لکونه عملاً محرماً فی نفسه» مطرح می فرماید «نجش» است.[۷۳]ادعا شده حرمت «نجش» بین شیعه و سنّی اجماعی است[۷۴]و روایاتی هم در مورد آن وارد شده است.



نجش در لغت[۷۵]به معنای برانگیختن است، اگر کسی صیدی را تحریک کند که در تیررس قرار گیرد؛ مثلاً ماهی ها را تحریک کند به طرف شبکه ی صید حرکت کنند، می گویند «نَجَش» و به کسی که استثاره ی صید (تحریک) می کند، «ناجش» و «نجاشی» گفته می شود. «نجش» به معنای بحث و استخراج و هم چنین إذاعه ی حدیث (پخش کردن حدیث) هم آمده است.


امّا در این جا مراد از نجش آن است که شخصی قیمت متاعِ بایع را بالا ببرد؛ یعنی بگوید به قیمت بالاتر می خرم، در حالی که واقعاً قصد خرید نداشته و هدفش این است که دیگران را برای خریدن به قیمت بالاتر ترغیب کند[۷۶]؛ مثلاً اگر کسی حاضر شده به قیمت پنج میلیون ماشین بایع را بخرد، او بگوید من پنج و نیم میلیون می خرم تا مشتری ترغیب شود و به قیمت بالاتر بخرد. به این عمل آن شخص نجش گفته می شود؛ چه با بایع تواطؤ کرده باشد و چه نکرده باشد. بعضی هم به معنای اعمی گرفته و گفته اند حتّی اگر کسی تعریف بی جا از متاع بایع کند تا مشتری رغبت در خرید آن پیدا کند هرچند به قیمت بیشتر هم


نباشد نجش گفته می شود، ولی این معنای دوم شاهدی از لغت ندارد، به جز مجمع البحرین[۷۷]که گفته است:

«النجش بفتحتین هو أن یمدح السلعه فی البیع لینفقها و یروجها أو یزید فی قیمتها و هو لا یرید شراءها لیقع غیره فیها»[۷۸].

ظاهراً در بیشتر کتب لغت، «تواطؤ با بایع» به عنوان قید ذکر نشده[۷۹]و بعید نیست تواطؤ خصوصیتی نداشته باشد و این که در کلمات بعضی ذکر شده، به خاطر آن است که می دانستند کسی ابتداءاً و بدون تواطؤ چنین کاری نمی کند و معمولاً چنین اتفاق نمی افتد. به هر حال باید روایات را بررسی کنیم.


در روایات شیعه فقط دو روایت درباره ی نجش آمده است که عبارتند از:

روایات مربوط به حرمت نجش

روایت عبدالله بن سنان

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: الْوَاشِمَهُ وَ الْمُتَوَشِّمَهُ وَ النَّاجِشُ وَ الْمَنْجُوشُ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ مُحَمَّدٍ- صلی الله علیه و آله و سلم -.[۸۰]

واشمه و مؤتشمه و ناجش و منجوش در لسان پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - لعن شدند.

واشمه و مؤتشمه را در مبحث تدلیس ماشطه توضیح دادیم.


ناجش هم طبق تعریف کسی است که زیاده ی در ثمن می کند یا این که تعریف مبیع می کند تا مشتری را برای خرید ترغیب کند. منجوش ظاهراً آن متاعی است که در موردش نجش می شود، امّا از آن جایی که معنا ندارد مبیع مورد لعن قرار بگیرد، مقصود باید منجوشٌ له (بایع) باشد، از این جهت در بعضی نسخ مکاسب دارد: «و المنجوش له»[۸۱]کما این که در بعضی روایات مثل مشکاه الانوار[۸۲]هم منجوشٌ له دارد.

ظاهر این روایت دلالت بر حرمت نجش می کند؛ چون مورد لعن واقع شده است. امّا از لحاظ سند به خاطر محمد بن سنان ناتمام است.[۸۳]


البته این روایت اشعار به این دارد که در نجش، تواطؤ وجود دارد؛ چون ناجش و منجوشٌ له هر دو مورد لعن واقع شده اند، هرچند نمی توان گفت دلالت دارد؛ زیرا ممکن است مراد این باشد: در مواردی که تواطؤ کرده باشند هر دو ملعونند، امّا در مواردی که تواطؤ نکرده باشند فقط ناجش ملعون است.

روایت معانی الأخبار

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ الزَّنْجَانِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الْعَزِیزِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سَلَّامٍ بِإِسْنَادٍ مُتَّصِلٍ إِلَی النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - أَنَّهُ قَالَ: لَا تَنَاجَشُوا وَ لَا تَدَابَرُوا.[۸۴]

این روایت از لحاظ سند ناتمام است.

این که «لَا تَنَاجَشُوا» از باب تفاعل ذکر شده، شاید مراد این باشد که در مبیع یا ثمن نجش نکنید و یا مراد این باشد که با هم دیگر قرار نجش نگذارید و احتمال هم دارد مراد این باشد که برای کسی نجش نکن تا دیگری برای تو متقابلاً نجش کند. اقرب این معانی، معنای دوم است؛ یعنی با هم قرار نجش نگذارید.

به هر حال این دو روایتی که در مورد نجش وارد شده هیچ کدام دلالتی بر این که تواطؤ قید حرمت باشد ندارد. بنابراین اگر نتوانستیم حدود نجش را از لغت تعیین کنیم، به قدر متیقن اخذ می کنیم که آن تواطؤ در ازدیاد ثمن برای رغبت دیگران در بیع است.


ولی مسأله ی مهم آن است که این دو روایت که تنها روایات دالّ بر حرمت نجش است، از لحاظ سند ناتمام بوده و قابل استناد نیست. بنابراین اگر اجماع قطعی که کاشف از قول معصوم باشد بر حرمت نجش وجود داشته باشد، به آن ملتزم می شویم و الا نمی توانیم ملتزم به حرمت عنوان نجش شویم.

ادلّه ی دیگری بر حرمت نجش

امّا مرحوم شیخ از طریق دیگری حرمت نجش را اثبات می کند و آن از طریق روایات نهی از غَش[۸۵]مؤمن است[۸۶]؛ زیرا ازدیاد ثمن یا تعریف بی جا برای رغبت مشتری، فریب دادن اوست و فریب دادن مسلمان حرام است. پس می توانیم نجش را تحت عنوان غش حرام بدانیم.


بله حرام بودن غش منوط به صدق عنوان غش است. بنابراین اگر تعریفش از مبیع به جا باشد و واقعیات را ذکر کند هرچند با تواطؤ باشد غش صادق نبوده و حرام نیست. امّا اگر تعریف بی جا باشد، هرچند بدون تواطؤ باشد، غش صادق بوده و حرام است.[۸۷]

بعضی هم از باب حرمت ضرر به مسلم[۸۸]گفته اند نجش حرام


است که آن هم منوط به صدق عنوان إضرار[۸۹]به مسلم است؛ یعنی اگر باعث اضرار به مسلمانی شود، در حدّی که آن اضرار حرام باشد می توانیم بگوییم نجش حرام است و الا از باب اضرار نمی توانیم بگوییم حرام است.


نمیمه

اشاره

المسأله الرابعه و العشرون: النمیمه

اشاره

یکی دیگر از محرماتی که مرحوم شیخ[۹۰]در نوع رابع ذکر فرمودند نمیمه (سخن چینی) است؛ یعنی سخن کسی را در مورد شخصی که به نوعی علیه اوست به آن شخص انتقال دهد.

بعضی هم گفته اند نمیمه نقل صرف نیست، بلکه نقل است با قید «لایقاع فتنهٍ أو وحشهٍ».[۹۱]«لام» لإیقاع هم یا لام عاقبت است که یعنی به فتنه یا وحشت منجر می شود، هرچند آن را قصد نکرده باشد و یا لام غایت است؛ یعنی به غرض ایجاد فتنه یا وحشت نقل می کند، هرچند فی الواقع منجر به فتنه یا وحشت نشود.


ولی اقرب آن است که در استعمالات نمیمه قید «لإیقاع فتنهٍ أو وحشهٍ» نباشد، گرچه فتنه، وحشت، تنفّر و دشمنی قهراً بر آن مترتب می شود. پس نمیمه یعنی نقل کردن حرف دیگری پیش کسی که علیه او زده است؛ مثلاً اگر کسی سخن زید علیه عمرو را به عمرو منتقل کند، نمامی کرده و عملش نمیمه است. فتأمّل.

به هر حال در حرمت نمیمه هیچ شکی نیست، روایات کثیری هم در مذمت نمامی و عذاب شدید نمام وارد شده در حدی که مرحوم شیخ ادعا کرده از کبائر است.

استدلال شیخ- قدس سره - بر کبیره بودن نمیمه

اشاره

مرحوم شیخ برای اثبات کبیره بودن نمیمه به آیه ی 25 سوره ی مبارکه ی رعد تمسک فرموده است:

<وَ الَّذینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ میثاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ>[۹۲]

و کسانی که عهد خدا را بعد از محکم بودنش می شکنند، و آن چه را که خداوند به پیوند آن دستور داده قطع می کنند و در زمین فساد می کنند، لعنت و بدی سرای آخرت برای آن هاست.

وجه استدلال مرحوم شیخ به آیه ی شریفه به این صورت است که: از آن جایی که نمّام، قاطع آن چیزی است که خداوند متعال امر به پیوندش کرده، پس طبق آیه ی شریفه برای او لعنت و سوء دار است که این عذاب دالّ بر کبیره بودن آن است.

نقد استدلال شیخ- قدس سره -

در مبحث غیبت که ملاک های کبیره بودن غیبت را ذکر کردیم[۹۳]، به این نتیجه رسیدیم که اگر معصیتی را خداوند متعال وعده ی آتش به آن داده باشد کبیره است و ظاهراً این آیه ی


شریفه این ملاک را بیان می کند؛ یعنی <لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ> کفایت در کبیره بودن آن معصیت می کند. علاوه آن که تأییدی از امام- علیه السلام - در صحیحه ی عبدالعظیم الحسنی بر آن وارد شده که وقتی امام- علیه السلام - تعدادی از کبائر را می شمارند و از آیات کریمه بر آن استشهاد می کنند، از جمله کبائری که ذکر می کنند قطع رحم است و برای اثبات کبیره بودن آن به همین آیه ی شریفه استشهاد کرده و می فرمایند: «وَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ <لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ>»[۹۴]بنابراین اگر آیه ی شریفه بر این مورد (نمیمه) تطبیق شود، دالّ بر کبیره بودن آن است.

امّا این که آیا آیه ی شریفه بر نمیمه تطبیق می شود یا نه، می گوییم:


اگر ما بودیم و آیه ی شریفه صرف نظر از صحیحه ی عبدالعظیم الحسنی می گفتیم <یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ> به تنهایی مصداق <لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ> نیست، بلکه هر سه موردی که آیه ی شریفه می فرماید؛ یعنی <الَّذینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ میثاقِهِ>، <و یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ> و <وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ> اگر این سه مورد بر کسی صادق باشد، لعنت و سوء الدار برای اوست. بنابراین اگر کسی قاطع ما امر الله به أن یوصل باشد امّا مفسد فی الارض نباشد، نمی توانیم بگوییم مصداق <لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ> بوده و عمل گناه کبیره است. ولی از آن جایی که امام- علیه السلام - در صحیحه ی عبدالعظیم حسنی برای کبیره بودن قطع رحم به این آیه ی شریفه استشهاد فرموده، می توانیم بگوییم هر یک از این سه عنوان هم صادق باشد، مصداق <لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ> بوده و کبیره است.

ولی مهم این نکته است که امام- علیه السلام - <و یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ> را بر قطع رحم تطبیق کردند که می دانیم قطع رحم حرام و صله ی رحم واجب است؛ یعنی صله ی رحم از مواردی است که وصل آن واجب است و اگر قطع کند، مشمول آیه ی شریفه است.

امّا همه ی مواردی که نمام با نمیمه قطع می کند، امر وجوبی بر وصل ندارد تا قطع آن مشمول آیه ی شریفه شود، نهایت این که امر استحبابی دارد. بنابراین نمی توانیم بگوییم قطع کردن آن به وسیله ی نمامی کبیره است.

بله، نهایت چیزی که می توانیم بگوییم این است که اگر بین دو نفر اختلاف و نزاعی باشد، از آن جایی که امر به معروف و نهی از منکر آن دو نفر برای اصلاح ذات البین واجب است و نمّام خلاف این امر وجوبی عمل می کند، پس مشمول آیه ی شریفه ی <و یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ> قرار می گیرد و مرتکب کبیره می شود، ولی این غیر از آن است که بگوییم عنوان «نمیمه» کبیره است. پس این دلیل ناتمام است.

استدلال دیگری بر کبیره بودن نمیمه

اشاره

مرحوم شیخ[۹۵]از بعضی نقل می کند که برای اثبات کبیره بودن نمیمه به آیه ی شریفه ی <وَ الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ>[۹۶]تمسک کرده و فرموده اند مراد از فتنه نمّامی است.[۹۷]و از آن جایی که قتل از گناهان کبیره است، پس فتنه هم که همان نمامی بوده و اشد از قتل است، کبیره است.


نقد این استدلال

این که هر نمیمه ای فتنه ای باشد که اکبر از قتل است، دلیلی بر آن وجود ندارد. پس نمی توانیم بگوییم نمامی بما هو نمامی کبیره است و همان کلامی که در کبیره بودن غیبت بیان کردیم که منوط به اثری است که بر آن مترتب می شود، در این جا هم می گوییم کبیره بودن نمامی، منوط به اثری است که بر آن مترتب می شود. مثلاً اگر منجر به قتل یا تفریق بین زوجین یا سایر گناهان کبیره شود، از آن جایی که نمامی سببیت برای کبیره داشته، می توانیم بگوییم خودش هم کبیره است، ولی اگر چنین اثری نداشته باشد و صرفاً باعث کم شدن محبت بین دو نفر شود، نمی توانیم بگوییم عامل آن مرتکب کبیره شده است.

روایات دالّ بر حرمت نمیمه

اشاره

صاحب وسائل روایات مربوط به نمیمه را در کتاب الحج، ابواب احکام العشره ذکر کرده که بارها گفته ایم این که در وسائل و سائر کتب فقهی، احکام العشره در کتاب الحج ذکر شده به این مناسبت است که تشرف به حج معمولاً همراه کاروان است و لازمه ی آن معاشرت با دیگران می باشد، کما این که احکام مربوط به بناء هم به مناسبت در ذیل احکام المسجد ذکر کرده اند یا مطالب مربوط به تهذیب نفس که جهاد اکبر است را در کتاب الجهاد ذکر کرده اند.

صحیحه ی عبدالله بن سنان

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: أَ لَا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ؟ قَالُوا: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَهِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّهِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ.

وَ رَوَاهُ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ.

وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - فِی وَصِیَّهِ النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - لِعَلِیٍّ- علیه السلام - مِثْلَهُ.[۹۸]


عبدالله بن سنان از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: آیا به بدترین شما خبر دهم؟ عرض کردند بله یا رسول الله. فرمودند: کسانی که دنبال سخن چینی رفته و بین دوستان تفرقه ایجاد می کنند و برای کسانی که از عیب بریء هستند، عیب درست می کنند.[۹۹]

این روایت از لحاظ سند تمام است و دلالتش بر حرمت نمیمه واضح است.

روایت محمد بن قیس

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ[۱۰۰]عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُوسُفَ بْنِ عَقِیلٍ


عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: الْجَنَّهُ مُحَرَّمَهٌ عَلَی الْقَتَّاتِینَ الْمَشَّاءِینَ بِالنَّمِیمَهِ.[۱۰۱]

بهشت بر قتّاتینی[۱۰۲]که دنبال سخن چینی می روند حرام است.


روایت سوم و چهارم این باب[۱۰۳]نظیر روایات قبل است.

روایت أبو هریره و عبدالله بن عباس

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] فِی عِقَابِ الْأَعْمَالِ بِإِسْنَادٍ تَقَدَّمَ فِی بَابِ عِیَادَهِ الْمَرِیضِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - أَنَّهُ قَالَ فِی خُطْبَهٍ لَهُ: وَ مَنْ مَشَی فِی نَمِیمَهٍ بَیْنَ اثْنَیْنِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِ فِی قَبْرِهِ نَاراً تُحْرِقُهُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ وَ


إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیْهِ تِنِّیناً أَسْوَدَ یَنْهَشُ لَحْمَهُ حَتَّی یَدْخُلَ النَّار.[۱۰۴]

رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - در خطبه ای فرمودند: کسی که برای نمامی بین دو نفر برود، خداوند متعال آتشی در قبرش بر او مسلّط می کند که تا روز قیامت او را می سوزاند و هرگاه از قبر خارج شود، خداوند افعی سیاهی را بر او مسلط می کند که گوشتش را مرتب گاز می گیرد تا داخل آتش شود.

روایات در این باب زیاد است ولی بیش از این احتیاج به ذکر نیست؛ چون حرمت نمامی از مسلّمات است علاوه بر آن که در قرآن کریم هم می فرماید: <هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمیمٍ>[۱۰۵].

جواز یا وجوب نمامی در بعضی موارد

مرحوم شیخ می فرماید: نمیمه ای که حرام است و این تعبیرات غلاظ و شداد در مورد آن وارد شده، گاهی مباح می شود. همانند غیبت که گفتیم یکی از چیزهایی که موجب حلّیت غیبت می شود، این است که ملاک آن مزاحَم به ملاک اهم شود؛ یعنی از باب تزاحم حلال می شود. در این جا هم اگر نمامی مزاحَم به ملاکی اقوی باشد مباح می شود.



گاهی هم ممکن است نمامی به خاطر تزاحم واجب شود. مثالی که برای آن ذکر کرده اند، نمامی بین مشرکین و کفار است که باعث تفرقه ی آن ها شود.

ولی این نوع نمیمه که ممکن است واجب باشد از موضوع بحث خارج است؛ چون نمیمه ی مورد بحث، نمیمه ی بین المؤمنین است و نمیمه ی بین کفار و مشرکین اصلاً حرمتی ندارد. بنابراین این مثال نمی تواند به عنوان استثناء از حرمت باشد.

نوح به باطل

اشاره

المسأله الخامسه و العشرون: النوح بالباطل

اشاره

مسأله ی دیگری که مرحوم شیخ در نوع رابع مطرح می کنند، بحث نوح بالباطل است.[۱۰۶]

اکثر عامه[۱۰۷]نوح را کلاً حرام می دانند و استثنائی را هم برای آن قائل نیستند. در میان شیعه حداقل به حسب نظر بدوی در غیر نوح برای معصومین- علیهم السلام - اقوال مختلف است.


اقوال در حکم نوح

1. نوح مطلقاً حرام است؛ چه نوح به باطل باشد و چه نوح به حق. این قول از شیخ طوسی- قدس سره - در المبسوط[۱۰۸]و ابن حمزه در الوسیله[۱۰۹]نقل شده است.[۱۱۰]البته شیخ طوسی در النهایه[۱۱۱]قید زده و فرموده: نوح به باطل حرام است.


2. نوح مطلقاً مکروه است؛ چه به حقّ باشد و چه به باطل. این قول از مفتاح الکرامه[۱۱۲]نقل شده است.

3. نوح به باطل حرام، و نوح به حق جایز است.[۱۱۳]البته در


مورد جایز بودن نوح به حقّ هم بعضی قائل به جواز بالمعنی الأعم شده اند که با کراهت سازگار است؛ یعنی قائل به کراهت نوح به حقّ شده اند و بعضی قائل به جواز بالمعنی الأخص شده اند؛ یعنی حتّی مکروه هم نیست.[۱۱۴]

4. نوح به حقّ اگر شرط اجرت کند مکروه است و الا مکروه نیست.[۱۱۵]


منشأ اختلاف اقوال، روایاتی است که در این موضوع وارد شده و به حسب نظر بدوی اختلاف دارد. بعضی روایات نیاحه ی برای میت را مطلقاً ممنوع می کند، بعضی می فرماید مکروه است، بعضی جایز می شمارد و بعضی اجر نائحه را سحت می شمارد و بعضی نهی از اشتراط اجرت می کند و برخی دیگر می گوید اگر صدق بگوید مانعی ندارد، ولی اگر غیر صدق باشد ممنوع است.

روایات مربوط به نیاحت

دسته ی اوّل: (روایات دالّ بر حرمت نیاحت)
روایت عمران الزعفرانی

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ سَلَمَهَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُمَرَ الزَّعْفَرَانِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ بِنِعْمَهٍ فَجَاءَ عِنْدَ تِلْکَ النِّعْمَهِ بِمِزْمَارٍ فَقَدْ کَفَرَهَا وَ مَنْ أُصِیبَ بِمُصِیبَهٍ فَجَاءَ عِنْدَ تِلْکَ الْمُصِیبَهِ بِنَائِحَهٍ فَقَدْ کَفَرَهَا.[۱۱۶]

این روایت از لحاظ سند به خاطر سلمه بن خطاب[۱۱۷]و ابراهیم بن محمد[۱۱۸]و عمر الزعفرانی ناتمام است.


عمر الزعفرانی از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند:کسی که خداوند به او نعمتی بدهد و [به جای شکر] نی بزند، کفران نعمت کرده است و کسی که به مصیبتی دچار گشته و نائحه (زن های نوحه گر) بیاورد، باز کفران نعمت کرده است[۱۱۹][چون مصیبت، باطنش نعمت است از آن جهت که عند المصیبه اگر ناشکری نکند موجب حبط گناهانش می شود و اگر صبر کند باعث رفعت درجه اش می شود[۱۲۰]و با آوردن نائحه این نعمت را از دست می دهد].

همان طور که ملاحظه می فرمایید این روایت دالّ بر حرمت نیاحت نیست؛ زیرا کفران نعمت همه جا مساوی حرمت نیست و الا باید بگوییم ما که شبانه روز مشغول کفران نعمت هستیم و شکر نعمت های الهی را به جا نمی آوریم، مرتکب حرام هستیم. بنابراین از این روایت بیش از کراهت نمی توانیم ملتزم شویم، مگر این که گفته شود در کنار آوردن مزمار ذکر شده که آن قدر متیقن حرامی دارد و این قرینه بر حرمت آوردن نائحه می باشد، ولی علی أیّ حالٍ چون روایت سند تامی ندارد، نمی تواند مورد استناد قرار بگیرد.


روایت صدوق در الخصال

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] فِی الْخِصَالِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِی الْحُسَیْنِ الْفَارِسِیِّ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: أَرْبَعَهٌ لَا تَزَالُ فِی أُمَّتِی إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهِ الْفَخْرُ بِالْأَحْسَابِ وَ الطَّعْنُ فِی الْأَنْسَابِ وَ الِاسْتِسْقَاءُ بِالنُّجُومِ وَ النِّیَاحَهُ وَ إِنَّ النَّائِحَهَ إِذَا لَمْ تَتُبْ قَبْلَ مَوْتِهَا تَقُومُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ عَلَیْهَا سِرْبَالٌ مِنْ قَطِرَانٍ[۱۲۱]وَ دِرْعٌ[۱۲۲]مِنْ حَرَبٍ[۱۲۳].[۱۲۴]


از امیرالمؤمنین- علیه السلام - نقل شده که رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: چهار چیز در امت من تا روز قیامت باقی است: فخر به حسب، طعن در نسب، استسقاء به نجوم و نیاحت. و اگر زن نوحه گر قبل از مرگش توبه نکند، روز قیامت برانگیخته می شود در حالی که پیراهنی از قطران و تن پوشی از جرب بر تن دارد.

دلالت این روایت بر حرمت روشن است، امّا آیا نائحه خصوصیت دارد یا نائح را هم شامل می شود، نمی توان تعمیم داد؛ زیرا شاید از باب این که چون آن زمان ها زنانِ نوحه گر میان نامحرمان هم می خواندند، چنین حکمی دارد. بنابراین نمی توانیم بگوییم اطلاق دارد.

حدیث مناهی

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ شُعَیْبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - عَنِ النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی حَدِیثِ الْمَنَاهِی نَهَی عَنِ الرَّنَّهِ عِنْدَ الْمُصِیبَهِ وَ نَهَی عَنِ النِّیَاحَهِ وَ الِاسْتِمَاعِ إِلَیْهَا وَ نَهَی عَنْ تَصْفِیقِ الْوَجْهِ.[۱۲۵]

امام صادق- علیه السلام - از آباء طاهرینشان- علیهم السلام - از پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم - نقل کردند که حضرت نهی فرمودند از ناله زدن هنگام مصیبت و نهی فرمودند از نیاحت و استماع به آن و نهی فرمودند از زدن صورت.

دلالت این روایت بر حرمت نیاحت و استماع آن روشن است، امّا از لحاظ سند به خاطر شعیب بن واقد و الحسین بن زید ناتمام است.[۱۲۶]


روایت ابی سعید الخدری:

وَ [الشَّهِیدُ الثَّانِی فِی مُسَکِّنِ الْفُؤَاد] عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - النَّائِحَهَ وَ الْمُسْتَمِعَهَ.[۱۲۷]

این روایت هم دالّ بر حرمت است و چون به همراه آن مستمعه با صیغه ی تأنیث ذکر شده، معلوم می شود حرمت از حیث نیاحت می باشد، ولی به هر حال از حیث سند معتبر نمی باشد.

پس این چند روایتی که ادعا شده دالّ بر حرمت نیاحت است یا از لحاظ سند ناتمام است و یا از لحاظ سند و دلالت.

دسته ی دوم: (روایات دالّ بر کراهت نوح)

اشاره


مقصود از این دسته، روایاتی است که لفظ کراهت در آن ها به کار رفته است. البته باید توجه داشت کراهت گاهی به معنای حرمت هم به کار می رود؛ مثلاً در روایتی آمده «وَ لَمْ یَکُنْ عَلِیٌّ- علیه السلام - یَکْرَهُ الْحَلَالَ»[۱۲۸]که مراد از حلال ظاهراً حلال بالمعنی الاعم است؛ یعنی علی- علیه السلام - چیزی را که جایز بالمعنی الأعم بود مکروه نداشته و منع نمی کردند. پس مکروه در این روایت به معنای حرام و ممنوع به کار رفته است.

صحیحه ی علی بن جعفر

عَلِی بْنُ جَعْفَرٍ فِی کِتَابِهِ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ النَّوْحِ عَلَی الْمَیِّتِ أَ یَصْلُحُ؟ قَالَ یُکْرَهُ.[۱۲۹]

علی بن جعفر می فرماید: از برادرم موسی بن جعفر- علیهما السلام - درباره ی نوح سؤال کردم آیا جایز است؟ فرمودند: مکروه است.

در این که مراد از کراهت در این روایت، حرمت است یا کراهت اصطلاحی، هر دو احتمال وجود دارد ولی به قرینه ی بعضی روایات دیگر نمی توانیم حمل بر حرمت کنیم.


روایت علی بن جعفر

عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ النَّوْحِ فَکَرِهَهُ.[۱۳۰]

این روایت از لحاظ سند به خاطر عبدالله بن الحسن که نمی توانیم وثاقش را احراز کنیم، ناتمام است. عبدالله بن الحسن از نوادگان امام صادق- علیه السلام - است و شاید در أعلی درجات وثاقت باشد، امّا چیزی درباره ی وثاقت ایشان به ما نرسیده است.

این روایت شاید همان روایت قبل باشد که به عبارت دیگری نقل شده است. در مورد این روایت هم بعضی گفته اند دالّ بر حرمت است، ولی همان طور که در روایت قبل گفتیم، دو احتمال وجود دارد.

دسته ی سوم: (روایات اجر نائحه)

اشاره

دسته ی سوم روایاتی است که در مورد اجر نائحه وارد شده است.


موثقه ی سماعه

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِه عَنِْ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِید] عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ کَسْبِ الْمُغَنِّیَهِ وَ النَّائِحَهِ فَکَرِهَهُ.[۱۳۱]

در این که در سند روایت آیا عثمان بن عیسی واقع شده یا عثمان بن سعید، اختلاف است. اگر عثمان بن عیسی باشد روایت موثقه است، هرچند درباره ی عثمان بن عیسی کلامی داشتیم ولی با تحقیقاتی که اخیراً انجام دادیم به این نتیجه رسیدیم که می توان به روایاتش اعتماد کرد. امّا اگر عثمان بن سعید باشد سند ناتمام است؛ چون ایشان توثیقی ندارد.[۱۳۲]

سماعه می گوید از ایشان [امام- علیه السلام -] درباره ی کسب زن های آوازه خوان و زنان نوحه گر سؤال کردم، پس مکروه داشت.

در این جا مراد از «کَرِهَهُ» به قرینه ی این که می دانیم کسب مغنّیه به آن شکلی که در آن زمان مرسوم بوده حرام است،


باید حرمت باشد. ولی این حرمت اختصاص به نائحه دارد و نمی توانیم به نائح هم تسری دهیم؛ چون شاید به خاطر این که نوائح در کنار نامحرمان نوحه گری می کردند، آن هم با خضوع صوت که خلاف <فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ>[۱۳۳]است، حرام بوده و شاید هم به خاطر این که نوح بالباطل می کردند حرام بوده است.

ممکن هم هست کسی در این جا احتمال دهد کسب نائحه حرام، ولی خود نیاحت حرام نیست، امّا این احتمال بعید است؛ زیرا در این جا وجه معقولی ندارد که اصل نیاحت حلال، امّا کسبش حرام باشد. پس معلوم می شود حرمت کسب نائحه به خاطر حرمت خود نیاحت می باشد.

دسته ی چهارم: (روایات عدم جواز مشارطه در اجرت نیاحت)

اشاره

دسته ی دیگرِ روایات، روایاتی است که دلالت می کند مشارطه در اجرت جایز نیست.

موثقه ی حنان بن سدیر

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ جَمِیعاً عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ قَالَ: کَانَتِ امْرَأَهٌ مَعَنَا فِی الْحَیِّ وَ لَهَا جَارِیَهٌ نَائِحَهٌ فَجَاءَتْ إِلَی أَبِی فَقَالَتْ: یَا عَمِّ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّ مَعِیشَتِی مِنَ اللَّهِ ثُمَّ مِنْ هَذِهِ الْجَارِیَهِ فَأُحِبُّ أَنْ تَسْأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ ذَلِکَ فَإِنْ کَانَ حَلَالًا وَ إِلَّا بِعْتُهَا وَ أَکَلْتُ مِنْ ثَمَنِهَا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِالْفَرَجِ فَقَالَ لَهَا أَبِی: وَ اللَّهِ إِنِّی لَأُعَظِّمُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ هَذِهِ الْمَسْأَلَهِ قَالَ: فَلَمَّا قَدِمْنَا عَلَیْهِ أَخْبَرْتُهُ أَنَا بِذَلِکَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: أَ تُشَارِطُ؟ فَقُلْتُ: وَ اللَّهِ مَا أَدْرِی تُشَارِطُ أَمْ لَا فَقَالَ: قُلْ لَهَا لَا تُشَارِطُ وَ تَقْبَلُ مَا أُعْطِیَتْ.


وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ رَوَاهُ الْحِمْیَرِیُّ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْحَمِیدِ وَ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ نَحْوَهُ.[۱۳۴]

این روایت از لحاظ سند تمام بوده و به خاطر حنان بن سدیر الصیرفی[۱۳۵]که واقفی است، تعبیر به موثقه می شود.


حنان بن سدیر می گوید: زنی در قبیله ی ما بود که کنیز نوحه گری داشت. این زن پیش پدرم (سدیر الصیرفی) آمد و گفت: ای عمو [ظاهراً عمو به معنای اعم است] شما می دانی که معیشت من در درجه ی اوّل از خدا و در درجه ی دوم از طریق این کنیزک نوحه گر است [که از طریق نوحه گری پول به دست می آورد] دوست دارم از امام صادق- علیه السلام - درباره ی آن بپرسید، اگر حلال باشد که هیچ و الا او را بفروشم و از پول آن ارتزاق کنم تا این که خدا فرجش را برساند.

پدرم به او گفت: من امام صادق- علیه السلام - را برتر و بزرگتر از آن می دانم که این مسأله را از ایشان سؤال کنم.[۱۳۶]حنان بن سدیر می گوید وقتی خدمت امام صادق- علیه السلام - رسیدم، من آن مسأله را خدمت امام- علیه السلام - مطرح کردم، امام صادق- علیه السلام - در جواب فرمودند: آیا مشارطه می کند؟ عرض کردم: نمی دانم مشارطه می کند یا نه، فرمودند: به آن زن بگو مشارطه نکند و هرچه دادند بگیرد.[۱۳۷]


بنابراین این روایت قرارداد بستن در مورد اجرت نیاحت را مورد نهی قرار می دهد و می فرماید: هرچه دادند قبول کن.[۱۳۸]ولی کاملاً از این روایت استفاده می شود اصل نیاحت حرام نیست و گرفتن اجرت بدون مشارطه بر آن جایز است؛ چون اگر حرام بود، ثمنش حلال نبود و امام- علیه السلام - از آن نهی می کردند.


و امّا این که نهی از مشارطه آیا نهی تنزیهی است یا تحریمی، می گوییم: اگر قرینه ای بر تنزیهی بودن نداشته باشیم از آن جایی که نهی ظهور در تحریم دارد، قائل به حرمت آن می شویم.

بنابراین با این روایت می توانیم روایت سابق را هم که فرمود کسب نائحه سحت است، قید زده و حمل بر مشارطه کنیم؛ یعنی کسبی که با شرط باشد سحت است و اگر شرط نکند مانعی ندارد.

دسته ی پنجم: (روایات جواز نیاحت)

اشاره

این دسته روایات دلالت می کند که نیاحت جایز بوده و اشکالی ندارد.

صحیحه ی یونس بن یعقوب

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ لِی أَبِی یَا جَعْفَرُ: أَوْقِفْ لِی مِنْ مَالِی کَذَا وَ کَذَا لِنَوَادِبَ[۱۳۹]تَنْدُبُنِی عَشْرَ سِنِینَ بِمِنًی أَیَّامَ مِنًی.[۱۴۰]

یونس بن یعقوب از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: پدرم [امام باقر- علیه السلام -] به من فرمودند: ای جعفر این مقدار از اموالم را برای ندبه کنندگان وقف کن تا به مدت 10 سال در منی در ایام منی برای من ندبه کنند.[۱۴۱]

این روایت از لحاظ سند تمام است.


صحیحه ی ابی حمزه ی ثمالی

وَ بِالْإِسْنَادِ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّهَ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام -قَالَ: مَاتَ الْوَلِیدُ بْنُ الْمُغِیرَهِ فَقَالَتْ أُمُّ سَلَمَهَ لِلنَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِنَّ آلَ الْمُغِیرَهِ قَدْ أَقَامُوا مَنَاحَهً فَأَذْهَبُ إِلَیْهِمْ فَأَذِنَ لَهَا فَلَبِسَتْ ثِیَابَهَا وَ تَهَیَّأَتْ وَ کَانَتْ مِنْ حُسْنِهَا کَأَنَّهَا جَانٌّ وَ کَانَتْ إِذَا قَامَتْ فَأَرْخَتْ شَعْرَهَا جَلَّلَ جَسَدَهَا وَ عَقَدَتْ بِطَرَفَیْهِ خَلْخَالَهَا فَنَدَبَتِ ابْنَ عَمِّهَا بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فَقَالَتْ:

أَنْعَی الْوَلِیدَ بْنَ الْوَلِیدِ أَبَا الْوَلِیدِ فَتَی الْعَشِیرَهْ

حَامِی الْحَقِیقَهِ مَاجِدٌ یَسْمُو إِلَی طَلَبِ الْوَتِیرَهْ

قَدْ کَانَ غَیْثاً فِی السِّنِینَ وَ جَعْفَراً غَدَقاً وَ مِیرَهْ

فَمَا عَابَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - ذَلِکَ وَ لَا قَالَ شَیْئاً.

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ کَذَا الَّذِی قَبْلَهُ.[۱۴۲]

ابوحمزه ی ثمالی نقل می کند که امام باقر- علیه السلام - فرمودند: ولید بن مغیره از دنیا رفت، ام سلمه [افضل ازواج النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - بعد از خدیجه ی کبری سلام الله علیها که نسبتی با ولید بن مغیره داشتند] به رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - عرض کرد: آل مغیره مجلس نوحه و عزائی برپا کرده اند آیا اجازه می دهید من هم شرکت کنم؟ حضرت اجازه دادند. امّ سلمه- علیها السلام - لباسش را پوشید و آماده شد ... و [قبل از رفتن] در نزد رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - برای پسر عمویش [ولید بن مغیره] ندبه کرد و این اشعار را خواند:


من مرگ ولید، پسر ولید، پدر ولید، جوان عشیره را خبر می دهم.[۱۴۳]

کسی که حامی و پشتیبان حقیقت و بزرگ است و به خونخواهی به پا می خیزد.

کسی که در قحطی باران بود، نهر جاری پر آب بود، ذخیره ی غذائی برای مردم بود.

امام باقر- علیه السلام - فرمودند: رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - بر این فعل امّ سلمه- علیها السلام - عیب نگرفتند و چیزی هم نفرمودند.

پس از این روایت استفاده می شود که حتّی نیاحت نائحه البته در جایی که نامحرم نباشد مشکلی ندارد.

دسته ی ششم: (روایات جواز اجرت نیاحت)

اشاره

دسته ی ششم روایاتی است که دالّ بر جواز اجر نائحه است.


صحیحه ی ابی بصیر

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ[۱۴۴]عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: لَا بَأْسَ بِأَجْرِ النَّائِحَهِ الَّتِی تَنُوحُ عَلَی الْمَیِّتِ.

وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ مِثْلَهُ.[۱۴۵]

ابوبصیر از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: اجر نائحه ای که برای میت نوحه گری می کند، مانعی ندارد.

این روایت صریح در جواز نیاحت و جواز اجرتی که در مقابل آن می گیرد بوده و نسبت به جواز اشتراط و عدم اشتراط هم اطلاق دارد که می توانیم با روایت سابق که فرمود اشتراط نکند، تقیید کنیم.


مرسله ی صدوق

قَالَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] وَ سُئِلَ الصَّادِقُ- علیه السلام - عَنْ أَجْرِ النَّائِحَهِ فَقَالَ: لَا بَأْسَ بِهِ قَدْ نِیحَ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -.[۱۴۶]

این روایت دالّ بر جواز نیاحت و جواز اجر نائحه است، ولی مرسله می باشد.

دسته ی هفتم: (روایات جواز نیاحت مشروط به صدق و عدم هجر)

اشاره

دسته ی هفتم روایاتی است که دالّ بر جواز نیاحت است، به شرط صدق و عدم هُجْر (تجاوز از حدّ).

روایت مرحوم صدوق

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ- علیه السلام -: لَا بَأْسَ بِکَسْبِ النَّائِحَهِ إِذَا قَالَتْ صِدْقاً.[۱۴۷]

مرحوم صدوق می گوید [امام]- علیه السلام - فرمودند: کسب نائحه اگر در مطالبی که می گوید صادق باشد، مانعی ندارد.

پس این روایت دلالت بر جواز نیاحت به صدق و عدم جواز نیاحت به کذب می کند.


این روایت نزد ما مرسله است ولی بعضی مثل مرحوم امام- قدس سره - و سید خویی- قدس سره - در برهه ای از زمان قائل بودند از آن جا که صدوق- قدس سره - روایت را به ضرس قاطع به امام- علیه السلام - نسبت داده، پس معلوم می شود نزد ایشان صحیح بوده و همین مقدار کفایت در صحت آن می کند، ولی ما این را قبول نداریم و مفصلاً در جای دیگر توضیح داده ایم امّا از حیث مضمون صحیح است؛ چون نیاحت به کذب، مصداق کذب بوده و حرام است.

روایت خدیجه بنت عمر بن علی بن الحسین

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَنْجَوَیْهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ خَدِیجَهَ بِنْتِ عُمَرَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ- علیه السلام - فِی حَدِیثٍ قَالَتْ: سَمِعْتُ عَمِّی مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - یَقُولُ: إِنَّمَا تَحْتَاجُ الْمَرْأَهُ إِلَی النَّوْحِ لِتَسِیلَ دَمْعَتُهَا وَ لَا یَنْبَغِی لَهَا أَنْ تَقُولَ هُجْراً فَإِذَا جَاءَ اللَّیْلُ فَلَا تُؤْذِی الْمَلَائِکَهَ بِالنَّوْحِ.[۱۴۸]

این روایت نیز دالّ بر جواز نیاحت می باشد و می فرماید نباید در نیاحت هُجْر (زیاده از حدّ) بگوید و شب هم نیاحت شایسته نیست، به خاطر تأذی فرشتگان. ولی روایت دارای سد معتبر نیست و مجاهیل و ضعفاء در سند وجود دارند.


نتیجه گیری از روایات مربوط به نیاحت

در مورد اصل نیاحت با توجه به این روایاتی که ذکر کردیم و تصریح در جواز نیاحت و اجرت بر آن داشت، می گوییم: نیاحت و اجرت بر آن جایز است و آن روایتی که فرمود «کسبُ النائحه سحتٌ» به وسیله ی این روایت اخیر حمل بر نیاحت به کذب و باطل می کنیم؛ یعنی اگر نیاحت به کذب و باطل کند کسبش سحت است.

و امّا در مورد جواز یا عدم جواز مشارطه هم می گوییم: از آن جایی که مسأله ی نیاحت مورد ابتلاء بوده و نوائح و نوادب زیاد بودند، ولی با این حال کسی را در فقه سراغ نداریم که خصوص مشارطه را حرام کرده باشد و مسبوق به سابقه به نحوی که حرام باشد، نیست؛ خصوصاً با توجه به این که معمولاً اجر، قبل از عمل تعیین می شده کما این که امروزه هم این طور است که مداح های معروف حتّی برای مجلس امام حسین- علیه السلام - هم از قبل مشارطه می کنند نمی توانیم نهی از مشارطه را حمل بر حرمت کنیم. بنابراین حمل بر کراهت می شود.

بنابراین نوح جایز است و بلکه اگر تکریم مؤمن یا به خاطر اجابت درخواست مؤمنی باشد و ... رجحان هم دارد و مزد گرفتن برای آن اشکالی ندارد. بله، مشارطه مکروه است و احتیاط استحبابی در ترک آن است.


هجاء المؤمن

اشاره

المسأله السابعه و العشرون: هجاء المؤمن

اشاره

مسأله ی بیست و هفتم که مرحوم شیخ در نوع رابع از مکاسب محرمه یعنی «ما یحرم التکسب به لکونه عملاً محرماً فی نفسه» مطرح می فرماید، هجاء المؤمن است.

هجو خلاف مدح بوده و به معنی قدح، نکوهیدن، اهانت، ذکر معایب و ... است. البته در کتب لغت اختصاص به شعر داده شده است: «الهجاء هی الوقیعه فی الأشعار»[۱۴۹]. بعضی هم گفته اند


اختصاص به شعر ندارد و شامل نثر هم می شود.[۱۵۰]

هجاءِ در اشعار، در گذشته خیلی مورد ابتلاء بوده ولی الان بحمد الله فروکش کرده؛ چون اصل شعر هم در آن حدّی که در گذشته معمول بوده مورد استفاده قرار نمی گیرد. در آن زمان تقریباً مهم ترین رسانه و وسیله ی تبلیغی شعر بوده و همیشه شاهان، خلفاء و ... شعرایی را به نفع خود استخدام می کردند.


شعر اثر نافذی در جامعه دارد و اگر در طریق صحیح استفاده شود و در مورد هجاء هم اگر به حق هجاء شود، مطلوب نیز خواهد بود. در صدر اسلام نیز شعر در راه اهداف اسلام مورد استفاده قرار می گرفت و بعضی مثل حسّان بن ثابت، سِمَت شاعری پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - را داشتند که اشعار مؤثری را در نبرد با کفار در پاسخ به تبلیغات و تحریکات آنان می سرود و مورد تأیید پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - نیز بود.

حسّان بن ثابت ظاهراً اوّلین کسی است که درباره ی واقعه ی غدیر خم شعر سرود. ایشان بعد از خطبه ی رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - و معرفی حضرت علی- علیه السلام - به عنوان جانشین و نزول آیه ی شریفه ی <الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ>[۱۵۱]و بعد از تهنیت مردم و عمر[۱۵۲]به


امیرالمؤمنین- علیه السلام -، به پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم - عرض کرد:

یَا رَسُولَ اللَّهِ ائْذَنْ لِی أَنْ أَقُولَ فِی هَذَا الْمَقَامِ مَا یَرْضَاهُ اللَّهُ فَقَالَ لَهُ: قُلْ یَا حَسَّانُ عَلَی اسْمِ اللَّهِ فَوَقَفَ عَلَی نَشَزٍ مِنَ الْأَرْضِ وَ تَطَاوَلَ الْمُسْلِمُونَ لِسَمَاعِ کَلَامِهِ فَأَنْشَأَ یَقُولُ:

یُنَادِیهِمْ یَوْمَ الْغَدِیرِ نَبِیُّهُمْ

بِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنَادِیاً

وَ قَالَ فَمَنْ مَوْلَاکُمْ وَ وَلِیُّکُمْ

فَقَالُوا وَ لَمْ یَبْدُوا هُنَاکَ التَّعَادِیَا

إِلَهُکَ مَوْلَانَا وَ أَنْتَ وَلِیُّنَا

وَ لَنْ تَجِدَنَّ مِنَّا لَکَ الْیَوْمَ عَاصِیاً

فَقَالَ لَهُ قُمْ یَا عَلِیُّ فَإِنَّنِی

رَضِیتُکَ مِنْ بَعْدِی إِمَاماً وَ هَادِیاً

فَمَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ

فَکُونُوا لَهُ أَنْصَارَ صِدْقٍ مُوَالِیاً

هُنَاکَ دَعَا اللَّهُمَّ وَالِ وَلِیَّهُ

وَ کُنْ لِلَّذِی عَادَی عَلِیّاً مُعَادِیاً

حضرت هم به او فرموند:

فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: لَا تَزَالُ یَا حَسَّانُ مُؤَیَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ مَا نَصَرْتَنَا بِلِسَانِک.[۱۵۳]

ای حسّان مادامی که ما را با زبانت یاری می کنی، پیوسته مؤید به روح القدس خواهی بود.


این جمله می تواند اشاره به این باشد که حسّان بن ثابت در راه حق ثابت قدم نخواهد بود و متأسفانه چنین شد و همین حسّان که آن شعر بلند را در روز غدیر درباره ی امیرالمؤمنین- علیه السلام - سرود و برای محبّین حضرت علی- علیه السلام - دعا و بر دشمنانش از زبان پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - نفرین کرد و گفت:

هُنَاکَ دَعَا اللَّهُمَّ وَالِ وَلِیَّهُ

وَ کُنْ لِلَّذِی عَادَی عَلِیّاً مُعَادِیاً

به یک باره از علی- علیه السلام - روی گردان شد و به شدت عثمانی و متمایل به معاویه شد[۱۵۴]و حتّی زمانی که در مدینه بود، از همان جا شامیان را علیه مردم مدینه تحریک می کرد و اهل مدینه را از شمشیر معاویه می ترساند.


حسّان تا آن جا پیش رفت که وقتی حضرت علی- علیه السلام - قیس بن سعد بن عباده را از حکومت مصر برکنار و محمد بن ابی بکر را حاکم کرد، نزد قیس رفت و گفت: دیدی عثمان را کشتید ولی علی تو را عزل کرد و ارزشی برای کار تو قائل نشد! حسّان با این شماتت می خواست قیس را علیه امیرالمؤمنین- علیه السلام - تحریک کند ولی قیس با ایمان محکم در مقابل او ایستاد و فرمود:

یا أعمی القلب و البصر و اللَّه، لو لا أن القِیَ بین رهطی و رهطک حرباً لضربت عنقک اخرج عنّی.[۱۵۵]


ای کوردل و کور چشم! سوگند به خدا اگر ترس این نبود که جنگ بین قوم من و قوم تو درگیرد، گردنت را می زدم! از پیش من برو!

ادلّه ی حرمت هجاء مؤمن

مرحوم شیخ می فرماید ادلّه ی اربعه دلالت بر حرمت هجاء مؤمن دارد:

هجاء المؤمن حرام بالأدلّه الأربعه؛ لأنّه هَمْزٌ وَ لَمْزٌ و أکلُ اللحم و تعییرٌ و إذاعهُ سرٍّ و کلّ ذلک کبیره موبِقه.[۱۵۶]


لفظ هجاء، ظاهراً در روایات ذکر نشده امّا چون حداقل مصداق یکی از این امور: همز، لمز، اکل لحم، تعییر، إذاعه ی سرّ، بهتان و ... است، حرام می باشد.

از حیث کبیره بودن هم در مورد بعض گناهان قبلاً به طور مفصل بحث کرده ایم و معیار کلّی هم ارائه دادیم که چندان نیاز به بحث بیشتر نمی باشد.

هجاء مصداق غیر قابل تفکیک اهانت

هجاء گرچه ممکن است همیشه تحت عناوینی مثل همز، لمز، اکل لحم و ... که مرحوم شیخ ذکر فرمودند قرار نگیرد، ولی چون همیشه تحت عنوان عام اهانت مؤمن قرار می گیرد زیرا هر هجوی توهین به مؤمن است پس اگر حتّی تحت هیچ یک از آن عناوین هم نباشد، حداقل تحت عنوان اهانت حرام است.

روایات با تعابیر تندی از اهانت به مؤمن تحذیر کرده که دلالتشان بر حرمت روشن است، از جمله:

صحیحه ی ابان بن تغلب:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْقَمَّاطِ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - لَمَّا أُسْرِیَ بِالنَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - قَالَ: یَا رَبِّ مَا حَالُ الْمُؤْمِنِ عِنْدَکَ؟ قَالَ: یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَهَانَ لِی وَلِیّاً فَقَدْ بَارَزَنِی بِالْمُحَارَبَهِ وَ أَنَا أَسْرَعُ شَیْ ءٍ إِلَی نُصْرَهِ أَوْلِیَائِی وَ مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْ ءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی وَفَاهِ الْمُؤْمِنِ یَکْرَهُ الْمَوْتَ وَ أَکْرَهُ مَسَاءَتَهُ الْحَدِیثَ.[۱۵۷]

ابان بن تغلب از امام باقر- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: هنگامی که پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - به إسراء برده شدند به خداوند متعال عرض کردند: حال مؤمن نزد تو چگونه است؟ فرمود: ای محمد- صلی الله علیه و آله و سلم - هر کس ولیّ مرا اهانت کند، به جنگ با من در آمده است و من به سرعت به یاری اولیاءم می شتابم.[۱۵۸]


ممکن است کسی بگوید این مربوط به اهانت به ولیّ است، در حالی که محل کلام در مورد مطلق مؤمن است، امّا ظاهراً ولیّ در این جا به مفهومی است که مساوق با مؤمن می باشد؛ چون دو شاهد وجود دارد بر این که مراد از ولیّ در این جا مطلق مؤمن است: یکی این که چون سؤال حضرت درباره ی مؤمن است و دیگر این که در روایت دیگری که به همین مضمون است، ولیّ را به مؤمن [شیعه] تفسیر کرده است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ مُعَاوِیَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: لَقَدْ أَسْرَی رَبِّی بِی فَأَوْحَی إِلَیَّ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ مَا أَوْحَی وَ شَافَهَنِی أَنْ قَالَ لِی: یَا مُحَمَّدُ مَنْ أَذَلَّ لِی وَلِیّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِی بِالْمُحَارَبَهِ وَ مَنْ حَارَبَنِی حَارَبْتُهُ قُلْتُ: یَا رَبِّ وَ مَنْ وَلِیُّکَ هَذَا فَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ مَنْ حَارَبَکَ حَارَبْتَهُ فَقَالَ: ذَاکَ مَنْ أَخَذْتُ مِیثَاقَهُ لَکَ وَ لِوَصِیِّکَ وَ لِذُرِّیَّتِکُمَا بِالْوَلَایَهِ.[۱۵۹]


بررسی سند روایت

جناب کلینی این روایت را از علی بن ابراهیم نقل می کند و ایشان از محمد بن عیسی بن عبید نقل می کند که ثقه است و شبهه ای که بعضی در مورد او وارد کرده اند، درست نیست.[۱۶۰]




ایشان هم از یونس بن عبدالرحمان[۱۶۱]جلیل القدر نقل می کند و


ایشان هم از معاویه که یا معاویه بن وهب است یا معاویه بن عمار که هر دو ثقه اند.[۱۶۲]بنابراین روایت از لحاظ سند تمام است.

امام صادق- علیه السلام - می فرماید: رسول اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: پروردگارم مرا به إسراء برد و مطالبی را از پشت پرده به من وحی فرمود و مشافهتاً [مستقیماً] فرمود: ای محمد [- صلی الله علیه و آله و سلم -] کسی که ولیّ مرا ذلیل کند، در کمین جنگ با من نشسته است و هر که با من بجنگد با او جنگ خواهم کرد، عرض کردم:


پروردگارا این ولیّ تو کیست؟ دانستم که هر که با تو بجنگد با او جنگ می کنی. فرمود: کسی که برای تو و وصی تو و فرزندانتان میثاق ولایت از او گرفته ام [که همان شیعه است].

بنابراین مراد از ولیّ در این روایت، مطلق مؤمن [شیعه] است.

صحیحه ی ابی بصیر:

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] فِی عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْمُثَنَّی عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: لَا تُحَقِّرُوا مُؤْمِناً فَقِیراً فَإِنَّ مَنْ حَقَّرَ مُؤْمِناً أَوِ اسْتَخَفَّ بِهِ حَقَّرَهُ اللَّهُ وَ لَمْ یَزَلْ مَاقِتاً لَهُ حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ مَحْقَرَتِهِ أَوْ یَتُوبَ وَ قَالَ: مَنِ اسْتَذَلَّ مُؤْمِناً أَوِ احْتَقَرَهُ لِقِلَّهِ ذَاتِ یَدِهِ شَهَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ عَلَی رُءُوسِ الْخَلَائِقِ.[۱۶۳]

این روایت از لحاظ سند تمام است و مراد از المثنی، المثنی بن الولید[۱۶۴]است که توثیق دارد.


ابوبصیر از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: مومن فقیری را تحقیر نکنید. کسی که مؤمنی را تحقیر یا استخفاف کند، خدا او را تحقیر می کند و همواره مورد غضب خداست تا این که از تحقیر او دست بردارد یا توبه کند و فرمودند: کسی که مؤمنی را ذلیل کند یا به خاطر قلّت مالش تحقیر کند، روز قیامت خداوند او را در پیش خلائق رسوا می کند.

ابتدای این روایت گرچه در مورد تحقیر مؤمن فقیر است، امّا در تعلیل آن قاعده کلی را می فرمایند که اختصاص به مؤمن فقیر ندارد و به روشنی دلالت بر حرمت می کند.[۱۶۵]یعنی «من حقر مؤمناً اؤ استخف به حقره الله».
روایاتی هم در مورد حرمت تعییر مؤمن وجود دارد[۱۶۶]که آن


هم بر بسیاری از هجاءها قابل تطبیق است؛ زیرا هجاء نوعاً اگر نگوییم کلاً تعییر و عار گذاشتن روی مؤمن است. البته مرحوم شیخ تعییر را ذکر کرده بودند.

آیا حرمت هجاء شامل مؤمن فاسق می شود

اشاره

مرحوم شیخ می فرماید: «و لا فرق فی المؤمن بین الفاسق و غیره»[۱۶۷]؛ یعنی در حرمت هجاء مؤمن، فرقی بین مؤمن عادل و مؤمن فاسق نیست.

کلام شیخ- قدس سره - متین است؛ زیرا موضوع این احکام در روایات، مؤمن است، نه مؤمن عادل.

سپس می فرماید: امّا روایتی که می فرماید «محّصوا ذنوبکم بذکر الفاسقین»؛ گناهتان را پاک کنید با ذکر فاسقین [که مراد ذکر بالاستخفاف و الوهن است] مراد از فاسقین یا به معنای «الخارجین من الایمان» است، مانند آیه ی شریفه ی <أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ>[۱۶۸]که فاسق در این جا در مقابل عادل نیست بلکه در مقابل مؤمن است و یا مقصود از فاسقین یعنی المتجاهرین بالفسق [نه مطلق فاسقین].

توجیه اوّل مرحوم شیخ أقرب است، ولی مهم آن است که اصلاً این کلام «محّصوا ذنوبکم بذکر الفاسقین» روایت نیست؛ چون با جستجویی که انجام دادیم در هیچ یک از مجامع روایی


ذکر نشده، کما این که در پاورقی طبع جدید مکاسب هم متذکر شده اند. بله، صاحب مفتاح الکرامه[۱۶۹]- قدس سره - از بعض کتب شهید- قدس سره - نقل کرده که شهید نقل فرموده است: «محّصوا ذنوبکم بغیبه الفاسقین» که اولاً مستند کلام شهید معلوم نیست و ثانیاً اختصاص به غیبت دارد.

جواز هجاء غیر مؤمن و مبتدع

سپس مرحوم شیخ می فرماید:

و احترز بالمؤمن عن المخالف؛ فإنّه یجوز هجوه لعدم احترامه، و کذا یجوز هجاء الفاسق المبدع؛ لئلّا یؤخذ ببدعه.[۱۷۰]

این که حرمت هجاء اختصاص به مؤمن دارد و هجاء غیر مؤمن حرمتی ندارد، در بحث «حرمت سبّ» و «غیبت» به طور مفصل بیان کردیم که حرمت اختصاص به مؤمن دارد و این جا هم چون عنوان جدیدی نیست، پس الکلام الکلام.


هجو مبتدع هم نه تنها حرام نیست، بلکه در روایات دستور به هجو و مذمت آن ها شده است مانند:

صحیحه ی داود بن سرحان:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِذَا رَأَیْتُمْ أَهْلَ الرَّیْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدِی فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَهَ مِنْهُمْ وَ أَکْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فِیهِمْ وَ الْوَقِیعَهِ وَ بَاهِتُوهُمْ کَیْلَا یَطْمَعُوا فِی الْفَسَادِ فِی الْإِسْلَامِ وَ یَحْذَرَهُمُ النَّاسُ وَ لَا یَتَعَلَّمُونَ مِنْ بِدَعِهِمْ یَکْتُبِ اللَّهُ لَکُمْ بِذَلِکَ الْحَسَنَاتِ وَ یَرْفَعْ لَکُمْ بِهِ الدَّرَجَاتِ فِی الْآخِرَهِ.[۱۷۱]

داود بن سرحان از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که حضرت فرمودند: رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: هرگاه اهل شک و بدعت را پس از من دیدید، از آن ها بیزاری بجویید و بسیار دشنام شان بدهید و زیاد درباره ی آن ها بد بگویید و آبروی شان را ببرید و آنان را مورد مباهته قرار دهید تا طمع به فساد در اسلام نکنند و مردم از آن ها حذر کنند و از بدعت هایشان نیاموزند تا خدا به واسطه ی این کار برای شما حسنه نوشته، درجات شما را در آخرت بالا ببرد.


آیا هجاء مبتدع به معایب غیر موجود (غیر واقعی) جایز است

مرحوم شیخ- قدس سره - می فرماید:

یجوز هجاء الفاسق المبدع؛ لئلّا یؤخذ ببدعه، لکن بشرط الاقتصار علی المعایب الموجوده فیه، فلا یجوز بهته بما لیس فیه.[۱۷۲]

یعنی در هجو مبتدع هم باید اقتصار به معایب موجود کرد و از ذکر معایبی که در او موجود نیست پرهیز کرد؛ چون مشمول اطلاق ادلّه ی حرمت کذب است.

و امّا آن فراز از صحیحه ی داود بن سرحان که می فرماید «وَ بَاهِتُوهُمْ کَیْلَا یَطْمَعُوا فِی الْفَسَادِ فِی الْإِسْلَامِ» در مبحث غیبت بیان کردیم که به دو گونه می توان معنی کرد[۱۷۳]که به یک معنا نتیجه


این می شود که بهتان زدن به مبتدع جایز است، مرحوم شیخ ابتدا این معنا را نمی پذیرند و می فرمایند:

«باهتوهم کیلا یطمعوا فی إضلالکم» محمول علی اتهامهم و سوء الظن بهم بما یحرم اتهام المؤمن به.

به این معناست که باید مبتدع را متّهم دانست و نسبت به او سوء ظن داشت؛ نه این که مطالب کذبی را به او نسبت داد.

هرچند در ادامه می فرماید: احتمال هم دارد روایت را به ظاهرش حمل کنیم و بگوییم کذب بر مبتدع جایز است؛ چون مصلحت دور کردن مردم از مبتدع بالاتر از مفسده ی کذب است. بعد هم روایتی را ذکر می کنند که از آن استفاده می شود در آن جا که می فرماید «الْکَفُّ عَنْهُمْ أَجْمَلُ» نسبت إفتراء و قذف به مخالفین معهود علی کراههٍ جایز است:[۱۷۴]


روایت ابی حمزه ی ثمالی:

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: قُلْتُ لَهُ: إِنَّ بَعْضَ أَصْحَابِنَا یَفْتَرُونَ وَ یَقْذِفُونَ مَنْ خَالَفَهُمْ فَقَالَ: الْکَفُّ عَنْهُمْ أَجْمَلُ ثُمَّ قَالَ: یَا أَبَا حَمْزَهَ وَ اللَّهِ إِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ أَوْلَادُ بَغَایَا مَا خَلَا شِیعَتَنَا ثُمَّ قَالَ: نَحْنُ أَصْحَابُ الْخُمُسِ وَ قَدْ حَرَّمْنَاهُ عَلَی جَمِیعِ النَّاسِ مَا خَلَا شِیعَتَنَا الْحَدِیثَ.[۱۷۵]

ابوحمزه ی ثمالی می گوید: خدمت امام باقر- علیه السلام - عرض کردم: بعض اصحاب ما به مخالفین خود إفتراء می بندند و قذف می کنند. حضرت فرمود: خودداری از آنان بهتر است. سپس فرمودند: ای ابا حمزه! قسم به خدا، همه ی مردم به جز شیعیان ما اولاد فاجرات هستند. سپس [در توضیح آن] فرمودند: ما صاحبان خمس هستیم و آن را بر تمام مردم به جز شیعیان حرام کرده ایم.


امّا این روایت از لحاظ سند ناتمام است[۱۷۶]بنابراین نمی تواند مورد استناد جناب شیخ واقع شود که هجاء به کذب و حتّی قذف جایز است، خصوصاً که در ذیل، فجور را به معنای خاصی اخذ کرده است.

علاوه آن که در مورد خصوص قذف، روایات متعددی وارد شده که قذف دروغ را نسبت به کافرین و در بعض روایات حتّی نسبت به مشرکین و مجوس مورد نهی قرار داده است، مانند:

صحیحه ی عبدالله بن سنان:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - أَنَّهُ نَهَی عَنْ قَذْفِ مَنْ لَیْسَ عَلَی الْإِسْلَامِ إِلَّا أَنْ یَطَّلِعَ عَلَی ذَلِکَ مِنْهُمْ وَ قَالَ: أَیْسَرُ مَا یَکُونُ أَنْ یَکُونَ قَدْ کَذَبَ.(2)


عبدالله بن سنان می گوید: امام صادق- علیه السلام - از قذف غیر مسلمان نهی کردند، مگر این که [بر ولد الزنا بودن غیر مسلمان] اطلاع داشته باشد [که در این صورت اشکال ندارد، هرچند در مورد مسلمان اگر اطلاع داشته باشد، نیز جایز نیست، مگر در موارد خاص] و فرمودند: کمترین [گناهش] آن است که دروغ می گوید.

دروغ بودن قذف غیر مسلمان به خاطر آن است که در روایات متعددی بیان فرموده: برای هر قومی نکاح است و کسی که طبق رأی قوم خود نکاح کرده، بچه ای که از این طریق متولد می شود ولد الزنا نیست. از جمله ی این روایات است:

صحیحه ی ابی الحسن الحذاء:

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیم] عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْحَذَّاءِ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فَسَأَلَنِی رَجُلٌ مَا فَعَلَ غَرِیمُکَ؟ قُلْتُ: ذَاکَ ابْنُ الْفَاعِلَهِ فَنَظَرَ إِلَیَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - نَظَراً شَدِیداً قَالَ: فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّهُ مَجُوسِیٌّ أُمُّهُ أُخْتُهُ فَقَالَ: أَ وَ لَیْسَ ذَلِکَ فِی دِینِهِمْ نِکَاحاً.

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ وَ کَذَا الَّذِی قَبْلَهُ وَ الَّذِی قَبْلَهُمَا بِإِسْنَادِهِ عَنْ یُونُسَ مِثْلَه.[۱۷۷]


ابی الحسن الحذاء می گوید: در محضر امام صادق- علیه السلام - بودم که شخصی از من پرسید: بدهکارت چکار کرد؟ گفتم: او پسر زن بدکاره است، امام صادق- علیه السلام - [با شنیدن حرف من] نگاه تندی به من کردند. الحذاء می گوید: به حضرت عرض کردم: فدایتان شوم او مجوسی است و مادرش خواهرش است [یعنی پدرش با دختر خودش ازدواج کرده و او ثمره ی این ازدواج است] حضرت فرمودند: آیا همین در دین خودشان نکاح و ازدواج نیست؟!

صحیحه ی عبدالله بن سنان:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قَذَفَ رَجُلٌ رَجُلًا مَجُوسِیّاً عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فَقَالَ: مَهْ فَقَالَ الرَّجُلُ: إِنَّهُ یَنْکِحُ أُمَّهُ وَ أُخْتَهُ فَقَالَ: ذَلِکَ عِنْدَهُمْ نِکَاحٌ فِی دِینِهِمْ.

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوبَ مِثْلَهُ.[۱۷۸]

عبدالله بن سنان می گوید: شخصی در حضور امام صادق- علیه السلام - مرد مجوسی را قذف کرد، حضرت به او فرمودند: ساکت باش! آن شخص گفت: او با مادرش یا خواهرش نکاح می کند! فرمود: همان نزد خودشان و در دین خودشان نکاح محسوب می شود.


بنابراین این روایات بیا ن می کند که قذف غیر مسلمان جایز نیست و حدّاقل این که دروغ است. بله، اگر کسی برای جواز دروغ علیه اهل بدعت به صحیحه ی داود بن سرحان بنا بر آن که «باهتوهم» به معنای بهتان زدن باشد تمسک کند، مانعی ندارد، آن هم در خصوص اهل بدعت که مقصود غیر کفار است.

هُجر

اشاره

المسأله الثامنه و العشرون: الهُجر

اشاره

آخرین مسأله ای که مرحوم شیخ- قدس سره - در نوع رابع (ما یَحرم الاکتساب به لکونه عملًا محرَّماً فی نفسه) مطرح می فرماید، مسأله ی حرمت هُجر است.

هجر در لغت به معنای فحش و هر چیزی است که تصریح به آن در نسبت دادن به کسی زشت است.[۱۷۹]


روایاتی که در مورد حرمت فحش وارد شده می توانیم بگوییم تواتر معنوی دارد و حداقل آن است که اطمینان به صدور دست کم تعدادی از آن روایات هست. علاوه بر واژه ی فحش، واژه ی بذاء هم که شبیه یا عین معنای فحش است در روایات وارد شده است. صاحب وسائل علیه الرحمه نیز باب بذاء را از باب فحش جدا کرده که ظاهراً به نظر ایشان این دو لغت با هم متفاوت است[۱۸۰]و الا اگر صد در صد مترادف بود، وجهی نداشت که باب جداگانه ای به بذاء اختصاص دهد.

در بعضی روایات، بذاء کنار فحش ذکر شده که این می تواند تقویت کند این دو واژه تفاوت هایی با هم دارند، امّا تعیین مقدار تفاوت این دو واژه مشکل است و اثر چندانی هم ندارد؛ زیرا حداقل آن است که فحش و بذاء، استخفاف و تحقیر مؤمن است که اثبات کردیم حرام است.


مرحوم شیخ روایات متعددی را در این جا ذکر می کنند که ما هم به تبع ایشان ذکر می کنیم.

روایات دالّ بر حرمت فحش، بذاء و هُجر

صحیحه ی ابی عبیده الحذاء

وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: الْبَذَاءُ مِنَ الْجَفَاءِ وَ الْجَفَاءُ فِی النَّارِ.[۱۸۱]

ابی عبیده از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: بذاء از جفاء و ستم است و جفاء در آتش است.

دلالت این روایت بر حرمت بذاء روشن است؛ زیرا چیزی که در آتش باشد، معلوم است که حرام است.

مرحوم شیخ[۱۸۲]از این روایت تعبیر به صحیحه کرده اند، ولی در طریق مرحوم کلینی به خاطر سهل بن زیاد[۱۸۳]نمی توانیم بگوییم صحیحه است ولی در کتاب الزهد الحسین بن سعید الاهوازی به طریق صحیح نیز نقل شده است:



الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَهَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: الْحَیَاءُ مِنَ الْإِیمَانِ وَ الْإِیمَانُ فِی الْجَنَّهِ وَ الْبَذَاءُ مِنَ الْجَفَاءِ وَ الْجَفَاءُ فِی النَّارِ.

روایت سلیم بن قیس

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلَی کُلِّ فَحَّاشٍ بَذِی ءٍ قَلِیلِ الْحَیَاءِ لَا یُبَالِی مَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ لَهُ فَإِنَّکَ إِنْ فَتَّشْتَهُ لَمْ تَجِدْهُ إِلَّا لِغَیَّهٍ أَوْ شِرْکِ شَیْطَانٍ قِیلَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ فِی النَّاسِ شِرْکُ شَیْطَانٍ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: أَ مَا تَقْرَأُ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ <وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ> الْحَدِیثَ.

وَ رَوَاهُ الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی مِثْلَهُ.[۱۸۴]

این روایت از لحاظ سند به خاطر ابان بن ابی عیاش[۱۸۵]که تضعیف شده ناتمام است. در کتاب حسین بن سعید هم طریق مضطرب است.[۱۸۶]


سلیم بن قیس از امیرالمؤمنین- علیه السلام - نقل می کند که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: خداوند بهشت را حرام کرده بر هر فحاش بذی که حیائش کم است و نسبت به آن چه می گوید و آن چه در موردش گفته می شود بی مبالات است. و اگر بررسی کنی می یابی که این یا به خاطر زناست یا این که شیطان شریک نطفه اش بوده است.

گفته شد: یا رسول الله مگر در مردم [انسان ها] ممکن است شیطان شریک شود؟! حضرت فرمود: آیا این آیه ی شریفه را نخوانده ای که خداوند عزّ و جلّ می فرماید: <وَ شارِکْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ>؟!

این روایت علاوه بر ضعف سند، در دلالتش هم می توان مناقشه کرد؛ چون نمی توان استفاده کرد مطلق فحش حرام است، بلکه فقط می توان استفاده کرد مجموع «فَحَّاشٍ بَذِی ءٍ قَلِیلِ الْحَیَاءِ لَا یُبَالِی مَا قَالَ وَ لَا مَا قِیلَ لَهُ» حرام است.

علاوه آن که استمرار بر این امور به نحوی که «فحّاش بذی» صفت ثابت شخص شود مورد نظر روایت است و چنین شخصی است که یا از زنا متولد شده و یا این که شیطان شریک نطفه اش بوده است.

روایت سماعه

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّد] عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ غَسَّانَ عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فَقَالَ لِی مُبْتَدِئاً: یَا سَمَاعَهُ مَا هَذَا الَّذِی کَانَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ جَمَّالِکَ إِیَّاکَ أَنْ تَکُونَ فَحَّاشاً أَوْ سَخَّاباً[۱۸۷]أَوْ لَعَّاناً فَقُلْتُ: وَ اللَّهِ لَقَدْ کَانَ ذَلِکَ


أَنَّهُ ظَلَمَنِی فَقَالَ: إِنْ کَانَ ظَلَمَکَ لَقَدْ أَرْبَیْتَ عَلَیْهِ إِنَّ هَذَا لَیْسَ مِنْ فِعَالِی وَ لَا آمُرُ بِهِ شِیعَتِی اسْتَغْفِرْ رَبَّکَ وَ لَا تَعُدْ قُلْتُ: أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ وَ لَا أَعُودُ.[۱۸۸]

این روایت از لحاظ سند به خاطر معلی بن محمد[۱۸۹]و احمد بن غَسّان[۱۹۰]ناتمام است.

سماعه می گوید: بر امام صادق- علیه السلام - وارد شدم، حضرت بی مقدمه فرمودند: ای سماعه! این چه کاری بود که با جمّالت کردی؟! بپرهیز از این که فحّاش، سخّاب یا لعّان باشی. گفتم چون به من ظلم کرده بود، فرمود: اگر به تو ظلم کرده، تو هم از او نفع برده ای این [فحش و لعن] از کارهای من نیست و شیعه ی خودم را به آن امر نمی کنم، استغفار کن و دیگر تکرار نکن، من هم گفتم: استغفر الله و دیگر تکرار نمی کنم.


[صحیحه ی] ابی بصیر[۱۹۱]

الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ شُعَیْبٍ الْعَقَرْقُوفِیِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فِی حَدِیثٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِنَّ مِنْ أَشَرِّ عِبَادِ اللَّهِ مَنْ تُکْرَهُ مُجَالَسَتُهُ لِفُحْشِهِ.[۱۹۲]

ابوبصیر از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که پیامبر اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: از بدترین بندگان خدا کسی است که مجالست با او به خاطر فحشش ناپسند است.


روایت جابر

وَ [الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْد] عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْحَیِیَّ الْحَلِیمَ الْغَنِیَّ[۱۹۳]الْمُتَعَفِّفَ أَلَا وَ إِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ الْفَاحِشَ الْبَذِی ءَ السَّائِلَ الْمُلْحِفَ[۱۹۴].[۱۹۵]

این روایت از لحاظ سند به خاطر عمرو بن شمر و جابر ناتمام است.[۱۹۶]


جابر الجعفی از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: خداوند انسان با حیاءِ حلیمِ غنیِ متعفف را دوست دارد و بدانید خدا فحش دهنده ی بد دهان سائلی که در سؤالش پافشاری می کند، مبغوض می دارد.

روایت الحسن الصیقل

وَ [الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْد] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ[۱۹۷]عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنِ الْحَسَنِ الصَّیْقَلِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فِی حَدِیثٍ قَالَ: إِنَّ الْحَیَاءَ وَ الْعَفَافَ وَ الْعِیَّ أَعْنِی عِیَّ اللِّسَانِ لَا عِیَّ الْقَلْبِ مِنَ الْإِیمَانِ وَ الْفُحْشَ وَ الْبَذَاءَ وَ السَّلَاطَهَ مِنَ النِّفَاقِ.[۱۹۸]


الحسن الصیقل از امام صادق- علیه السلام - نقل کردند که در حدیثی فرمودند: حیاء، عفاف و عیّ (یعنی عیّ لسان، نه عیّ قلب) از ایمان است و فحش، بد زبانی و هرزه گویی از نفاق است.

وصیت پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - به حضرت علی- علیه السلام

مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - فِی وَصِیَّهِ النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - لِعَلِیٍّ- علیه السلام - قَالَ: یَا عَلِیُّ أَفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ أَصْبَحَ لَا یَهُمُّ بِظُلْمِ أَحَدٍ یَا عَلِیُّ مَنْ خَافَ النَّاسُ لِسَانَهُ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ یَا عَلِیُ شَرُّ النَّاسِ مَنْ أَکْرَمَهُ النَّاسُ اتِّقَاءَ فُحْشِهِ وَ شَرِّهِ یَا عَلِیُ شَرُّ النَّاسِ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیَاهُ وَ شَرٌّ مِنْهُ مَنْ بَاعَ آخِرَتَهُ بِدُنْیَا غَیْرِهِ.[۱۹۹]

پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - در وصیت خود به حضرت علی- علیه السلام - فرمودند: ای علی! بزرگترین جهاد این است که کسی قصد ظلم به احدی نداشته باشد، ای علی! کسی که مردم از زبانش بترسند، از اهل آتش است. ای علی! بدترین مردم کسی است که مردم به خاطر ترس از فحش و شرّ او اکرامش کنند. یا علی! بدترین مردم کسی است که آخرتش را به دنیایش بفروشد و از او هم بدتر کسی است که آخرتش را به خاطر دنیای دیگری بفروشد.


موثقه ی سماعه

عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِنَّ مِنْ شَرِّ عِبَادِ اللَّهِ مَنْ تُکْرَهُ مُجَالَسَتُهُ لِفُحْشِهِ.[۲۰۰]

سماعه از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: از بدترین بندگان خدا کسی است که مجالست با او به خاطر فحشش ناپسند است.

صحیحه ی زراره

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ زُرَارَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - لِعَائِشَهَ: یَا عَائِشَهُ إِنَ الْفُحْشَ لَوْ کَانَ مِثَالًا لَکَانَ مِثَالَ سَوْءٍ.[۲۰۱]

رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: ای عائشه! اگر فحش مجسّم می شد، تمثال بدی می شد.


موثقه ی ابی بصیر

عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: إِنَّ النَّبِیَّ- صلی الله علیه و آله و سلم - بَیْنَا هُوَ ذَاتَ یَوْمٍ عِنْدَ عَائِشَهَ إِذَا اسْتَأْذَنَ عَلَیْهِ رَجُلٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: بِئْسَ أَخُو الْعَشِیرَهِ فَقَامَتْ عَائِشَهُ فَدَخَلَتِ الْبَیْتَ وَ أَذِنَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - لِلرَّجُلِ فَلَمَّا دَخَلَ أَقْبَلَ عَلَیْهِ بِوَجْهِهِ وَ بِشْرُهُ إِلَیْهِ یُحَدِّثُهُ حَتَّی إِذَا فَرَغَ وَ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ قَالَتْ عَائِشَهُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ بَیْنَا أَنْتَ تَذْکُرُ هَذَا الرَّجُلَ بِمَا ذَکَرْتَهُ بِهِ إِذْ أَقْبَلْتَ عَلَیْهِ بِوَجْهِکَ وَ بِشْرِکَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - عِنْدَ ذَلِکَ: إِنَّ مِنْ شَرِّ عِبَادِ اللَّهِ مَنْ تُکْرَهُ مُجَالَسَتُهُ لِفُحْشِهِ.[۲۰۲]

ابوبصیر از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: روزی پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - نزد عایشه بودند، تا این که مردی اذن خواست تا داخل شود، حضرت فرمودند: چه بد برادر عشیره ای است! عایشه بلند شد و داخل خانه[۲۰۳] [اتاق] شد و حضرت به آن مرد اذن دادند، وقتی داخل شد حضرت با روی گشاده با او برخورد کردند و صحبت کردند تا این که صحبت تمام شد و آن مرد خارج شد، عائشه به رسول خدا- صلی الله علیه و آله و سلم - عرض کرد: شما [اوّل] درباره ی آن مرد آن حرف را زدید [که بئس اخو العشیره] ولی [وقتی آمد] با روی گشاده با او برخورد کردید و صحبت کردید! حضرت فرمودند: از بدترین بندگان خدا کسی است که مجالست با او به خاطر فحشش ناپسند است.


آیا هُجر کافر جایز است

بیان کردیم إفتراء حتّی نسبت به کافر هم جایز نیست؛ زیرا مشمول اطلاقات حرمت کذب است، امّا در مورد هُجر کافر می گوییم: از آن جایی که در صحیحه ی عبدالله بن سنان فرمود: «نَهَی عَنْ قَذْفِ مَنْ لَیْسَ عَلَی الْإِسْلَامِ إِلَّا أَنْ یَطَّلِعَ عَلَی ذَلِکَ مِنْهُمْ»[۲۰۴]؛ یعنی در صورتی که اطلاع داشته باشد می تواند کافر را قذف کند، پس به طریق اولی هُجر کافر در غیر مورد مثل زنا هم در صورتی که إفتراء نباشد، جایز است.[۲۰۵]


آیا هُجر متجاهر به فسق جایز است؟

در مورد غیبت متجاهر به فسق اگر دلیل بر جواز، مفهوم موثقه ی سماعه بن مهران که «مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَ ... کَانَ مِمَّنْ حَرُمَتْ غِیبَتُهُ»[۲۰۶]و نظیر آن باشد، این ملاک چون در مورد هُجر متجاهر به فسق هم وجود دارد، پس همان مقدار که غیبت جایز است، هُجر هم جایز خواهد بود؛ خصوصاً اگر مصداق نهی از منکر باشد.


و امّا اگر ملاک جواز غیبت متجاهر را عدم وجود مقتضی حرمت دانستیم چون اصلاً غیبت یعنی «کشف عما ستره الله» در حالی که متجاهر، ستری نداشته و خودش آشکارا مرتکب می شود در این صورت تعدّی از جواز غیبت به جواز هُجر مشکل خواهد بود.

ولی ما می گوییم اصلاً اطلاقی که سنداً و دلالتاً تام باشد و بیان کند هُجر و فحش بما هو هُجرٌ و فحشٌ مطلقاً حرام است وجود ندارد، بنابراین نمی توانیم بگوییم فحش نسبت به متجاهر به فسق حرام است. البته این در صورتی است که مشتمل بر افتراء و دروغ نباشد.

ان قلت: فرضاً هم اگر اطلاقی که سنداً و دلالتاً تام باشد در مورد حرمت فحش بما هو فحش نداشته باشیم، ولی در مورد عناوین دیگری مانند استخفاف، تحقیر و اهانت مؤمن که چنین اطلاقی وجود دارد و موضوعش مؤمن (اعم از عادل و فاسق) است، پس چون فحش متجاهر به فسق مصداق استخفاف، تحقیر و اهانت مؤمن است، جایز نخواهد بود.

قلت: همان طور که در بحث غیبت متجاهر بیان کردیم، ادلّه ی حرمت غیبت نسبت به متجاهری که خودش آبروی خودش را می برد و حرمتی برای خود قائل نیست قاصر است، بعید نیست بگوییم ادلّه ی حرمت استخفاف، تحقیر و اهانت هم از کسی که خودش با ارتکاب علنی گناه، خودش را تحقیر می کند و حرمتی برای خود قائل نیست، منصرف باشد.

بله، اگر غیر علنی و مخفیانه مرتکب فسق شود، کسی حقّ ندارد او را تحقیر و تعییر کند؛ چون اطلاقات شامل او می شود و بلکه در صحیحه ی عبدالله بن سنان تصریح به آن می کند.

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْن مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ عَیَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَرْکَبَه.[۲۰۷]


عبدالله بن سنان از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: اگر کسی مؤمنی را به خاطر گناهی[۲۰۸][که مرتکب شده] تعییر کند، نمی میرد مگر این که خودش نیز مرتکب آن گناه شود.

حکم فحش انشائی

تا این جا کلام در مورد فحش و هُجر إخباری بود، حال اگر به صورت انشائی فحش بدهد؛ مثلاً بگوید بول به صورت فلانی چون فحش یعنی القبیح من القول و شامل انشائیات هم می شود آیا حکمش مانند فحش إخباری است؟

در پاسخ می گوییم: فحش انشائی نسبت به مؤمن غیر مجاهر به فسق، معلوم است که جایز نیست و نسبت به مؤمن مجاهر به فسق هم می توانیم بگوییم جایز نیست؛ زیرا طبق برخی روایات صحیحه، اهانت به مؤمن مطلقاً حرام است، فقط اهانت در خصوص مواردی که خود مؤمن علناً مرتکب می شود، گفتیم اطلاقات ادلّه از فحش إخباری یا در قوّه ی إخباری انصراف دارد. پس ادلّه ی حرمت اهانت نسبت به فحش های انشایی اطلاق دارد و علی الاظهر حرام است، خصوصاً واژه ها و عباراتی که فطرت از استعمال آن ها نفرت دارد و استعمال آن ها استعمال خبائث است، مگر در موارد نادری که از باب تزاحم ملتزم به جواز آن شویم.


و امّا فحش انشائی نسبت به مؤمن مبتدع هم می گوییم اگر به عنوان نهی از منکر باشد، جایز بالمعنی الاعم بوده و حتّی گاهی ممکن است واجب یا مستحب هم باشد.

و اگر هم به عنوان نهی از منکر نباشد، در صورتی که عناوین ثانویه ای بر آن منطبق نباشد، باز نمی توانیم بگوییم حرمت دارد؛ چون اطلاقات ادلّه ی حرمت فحش، تعییر، اهانت و ... محکوم صحیحه ی داود بن سرحان است.[۲۰۹]

نسبت به غیر مؤمن هم حکم این چنین است.

بله، اگر این عبارات را آن قدر تکرار کند که فحّاش، متفحّش و بذی اللسان بر او صدق کند، شاید خلاف بعضی روایات یا مجموع آن ها باشد، مانند صحیحه ی جابر بن عبدالله «إِنَ مِنْ شِرَارِ


رِجَالِکُمُ الْبَهَّاتَ الْجَرِی ءَ الْفَحَّاشَ ...»[۲۱۰]هرچند بعید نیست مقصود کسی باشد که همه ی این صفات را جمع کرده است و روایت سکونی «إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - کَانَ لَا یَقْبَلُ شَهَادَهَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِی مُخْزِیَهٍ فِی الدِّینِ»[۲۱۱]و موثقه یا صحیحه ی أبی حمزه که در آن شریرترین مردم را «الْمُتَفَحِّشُ اللَّعَّان»[۲۱۲]معرفی شده است و روایت


حلبی که می فرماید برای عدّه ای عذاب الیم است از جمله «الْفَاحِشُ الْمُتَفَحِّش»[۲۱۳]و غیر این ها. هرچند باز ممکن است کسی ادعا کند که اطلاق این روایات، دارای مقیّد است و یا انصراف به فحش و بذاءتِ ناحق دارد، ولی به هر حال خلاف احتیاط است.

علاوه آن که از بعض روایت استفاده می شود فحش بی جا حتّی نسبت به کافر، خلاف کرائم اخلاقی مانند حلم، رفق و ... است، از جمله:

صحیحه ی زراره:

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ زُرَارَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: دَخَلَ یَهُودِیٌ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - وَ عَائِشَهُ عِنْدَهُ فَقَالَ: السَّامُ عَلَیْکُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: عَلَیْکُمْ ثُمَّ دَخَلَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِکَ فَرَدَّ عَلَیْهِ کَمَا رَدَّ عَلَی صَاحِبِهِ ثُمَّ دَخَلَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِکَ فَرَدَّ عَلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - کَمَا رَدَّ عَلَی صَاحِبَیْهِ فَغَضِبَتْ عَائِشَهُ


فَقَالَتْ: عَلَیْکُمُ السَّامُ وَ الْغَضَبُ وَ اللَّعْنَهُ یَا مَعْشَرَ الْیَهُودِ یَا إِخْوَهَ الْقِرَدَهِ وَ الْخَنَازِیرِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - یَا عَائِشَهُ إِنَّ الْفُحْشَ لَوْ کَانَ مُمَثَّلًا لَکَانَ مِثَالَ سَوْءٍ إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ یُوضَعْ عَلَی شَیْ ءٍ قَطُّ إِلَّا زَانَهُ وَ لَمْ یُرْفَعْ عَنْهُ قَطُّ إِلَّا شَانَهُ قَالَتْ: یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ مَا سَمِعْتَ إِلَی قَوْلِهِمْ السَّامُ عَلَیْکُمْ؟! فَقَالَ: بَلَی أَ مَا سَمِعْتِ مَا رَدَدْتُ عَلَیْهِمْ؟! فَقُلْتُ: عَلَیْکُمْ فَإِذَا سَلَّمَ عَلَیْکُمْ مُسْلِمٌ فَقُولُوا: سَلَامٌ عَلَیْکُمْ فَإِذَا سَلَّمَ عَلَیْکُمْ کَافِرٌ فَقُولُوا: عَلَیْکَ.[۲۱۴]

زراره از امام باقر- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: فردی یهودی بر پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - در حالی که عائشه در کنارشان بود داخل شد و [با جسارت به جای السلام علیکم] گفت: السام علیک [سام به معنای مرگ است] حضرت در پاسخ فرمودند: و علیکم. فرد دیگری [یهودی] وارد شد و مثل فرد قبلی گفت [السام علیکم] حضرت هم همان طور پاسخ فرمودند [یعنی فرمودند علیکم]. باز فرد دیگری وارد شد و او هم مثل دو نفر قبلی گفت و حضرت هم همان پاسخ را دادند تا این که عائشه غضب کرد و گفت: علیکم السام و الغضب و اللعنه، ای یهودیان، ای برادران میمون و خوک! حضرت به عائشه فرمودند: ای عائشه! فحش اگر ممثل و


مجسم می شد به شکل بدی ممثل می شد! رفق و مدارا بر چیزی گذاشته نمی شود مگر آن که باعث زینت آن می شود [یعنی این جا مناسب رفق و مدارا بود] عائشه گفت: یارسول الله! مگر نشنیدید که گفتند: السام علیکم؟ حضرت فرمودند: بله [شنیدم] ولی مگرنشنیدی چه پاسخ دادم؟ گفتم: علیکم [سپس یک قاعده ی کلی می فرمایند] اگر مسلمانی بر شما سلام کرد در جوابش بگویید: سلامٌ علیکم و اگر کافری سلام کرد در جواب فقط بگویید: علیک.

از این روایت نمی توانیم استفاده ی حرمت فحش به کفار کنیم، ولی استفاده می شود مناسب است در موارد خاصی به خاطر رفق، مدارا و ... از الفاظ زشت و قبیح استفاده نشود، ولی اگر هیچ یک از این جهات نباشد، نه تنها مرجوح نیست بلکه رجحان هم دارد؛ چون خداوند متعال استعمال کرده است، مانند آیه ی شریفه ی <مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً>[۲۱۵]و <فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ>[۲۱۶]


بیع مصحف

اشاره

حرمت بیع مصحف

اشاره

مسأله ی[۲۱۷]مورد ابتلایی که از صدر اسلام تا کنون مطرح بوده و تقریباً هیچ مسلمانی از آن فارغ نیست، بحث بیع مصحف است که آیا خرید و فروش قرآن جایز است یا چنان که عده ای می گویند حرام است؟ کما این که امروزه نیز خرید و فروش قرآن مرسوم نیست و به صورت هدیه معاوضه می شود.

مرحوم شیخ اعلامی را نام می برد که تصریح به حرمت بیع مصحف کرده اند:

صرّح جماعه کما عن النهایه و السرائر و التذکره و الدروس و جامع المقاصد بحرمه بیع المصحف و المراد به کما صرّح به فی الدروس خطه و ظاهر المحکی عن نهایه الإحکام اشتهارها بین الصحابه،


حیث تمسّک علی الحرمه بمنع الصحابه، و علیه تدلّ ظواهر الأخبار المستفیضه.[۲۱۸]

در بین این اعلام ابن ادریس هم که به اخبار آحاد عمل نمی کند، قائل به حرمت بیع مصحف شده در حالی که مستند حرمت، اخبار آحاد است. البته همان طور که شیخ می فرماید علامه- قدس سره - در نهایه الاحکام[۲۱۹]به منع صحابه نیز استناد کرده، هرچند منع صحابه در حدّی نیست که بتواند مدرک حکم باشد. بنابراین عمده دلیل بر حرمت، روایات است و همان طور که مرحوم شیخ می فرماید اخبار ظهور در حرمت دارد، هرچند ایشان در نهایت به خاطر بعضی وجوه اعتباری از إفتاء به حرمت صرف نظر می کند.

در مقابل، عده ای مانند علامه ی بحرالعلوم، صاحب جواهر- قدس سرهما - و بعض متأخرین و معاصرین قائل به کراهت و عدم حرمت بیع مصحف شده اند و مستند آن ها نیز بعضی روایات است که دالّ بر جواز بیع مصحف است.

بنابراین رسیدگی به این مسأله با این ابتلاء فراگیر و اختلافی که در فتوا وجود دارد، دارای اهمیت ویژه است.

برای رسیدگی به این مسأله، اوّل روایات دالّ بر حرمت و سپس روایات دالّ بر جواز را بررسی می کنیم.


روایت دالّ بر حرمت بیع مصحف

اشاره

این روایات را صاحب وسائل- قدس سره - در بابی با عنوان «بَابُ عَدَمِ جَوَازِ بَیْعِ الْمُصْحَفِ وَ جَوَازِ بَیْعِ الْوَرَقِ وَ الْجِلْدِ وَ نَحْوِهِمَا وَ أَخْذِ الْأُجْرَهِ عَلَی کِتَابَتِهِ» جمع آوری کرده که معلوم می شود فتوای ایشان نیز حرمت است. این روایات عبارتند از:

روایت عبدالرحمان بن سیابه

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ[۲۲۰]عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ


الرَّحْمَنِ بْنِ سَیَابَهَ[۲۲۱]عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: إِنَّ الْمَصَاحِفَ لَنْ تُشْتَرَی فَإِذَا اشْتَرَیْتَ فَقُلْ: إِنَّمَا أَشْتَرِی مِنْکَ الْوَرَقَ وَ مَا فِیهِ مِنَ الْأَدِیمِ (2) وَ حِلْیَتَهُ وَ مَا


فِیهِ مِنْ عَمَلِ یَدِکَ بِکَذَا وَ کَذَا.[۲۲۲]

عبدالرحمان بن سیابه می گوید از امام صادق- علیه السلام - شنیدم که فرمودند: مصاحف هرگز خریداری نمی شوند، پس هرگاه خریدی بگو من از تو ورق و ادیم (پوست دباغی شده که جلد قرآن است) و تزیینات آن و آن چه با دستت انجام دادی مثلاً تنظیم و صحافی کردی را در مقابل فلان مقدار می خرم.

این روایت از لحاظ سند به خاطر عبدالله بن محمد و عبدالرحمان بن سیابه ناتمام است، ولی دلالت آن بر حرمت بیع مصحف تمام است؛ زیرا حضرت با لحن محکمی می فرمایند: مصاحف هرگز خریداری نمی شود و اگر کسی می خواهد بخرد باید ورق، ادیم، حلیه و ... را بخرد.

موثقه ی سماعه

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ بَیْعِ الْمَصَاحِفِ وَ شِرَائِهَا فَقَالَ: لَا تَشْتَرِ کِتَابَ اللَّهِ وَ لَکِنِ اشْتَرِ الْحَدِیدَ وَ


الْوَرَقَ وَ الدَّفَّتَیْنِ وَ قُلْ أَشْتَرِی مِنْکَ هَذَا بِکَذَا وَ کَذَا.[۲۲۳]

سماعه بن مهران می گوید از خدمت امام صادق- علیه السلام - درباره ی خرید و فروش مصاحف سؤال کردم حضرت فرمودند: کتاب الله را نخر لکن ورق و جلد و آهن (آهنی که در آن به کار رفته) را بخر.

این روایت از لحاظ سند تمام است، هرچند در مورد عثمان بن عیسی مدتی توقف داشتیم ولی با تأمل بیشتر به این نتیجه رسیدیم که روایات ایشان قابل اعتماد است؛ چون شیخ می فرماید طائفه به روایات ایشان عمل می کنند و درباره ی روایات قدح صحبت کردیم.

این روایت ظهور در حرمت اشتراء مصحف دارد؛ چون حضرت از آن نهی می کنند.

مرسله ی عثمان به عیسی

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ بَیْعِ الْمَصَاحِفِ وَ شِرَائِهَا فَقَالَ: لَا تَشْتَرِ کَلَامَ اللَّهِ وَ لَکِنِ اشْتَرِ الْحَدِیدَ وَ الْجُلُودَ وَ الدَّفْتَرَ وَ قُلْ أَشْتَرِی هَذَا مِنْکَ بِکَذَا وَ کَذَا.[۲۲۴]

این روایت آن طور که صاحب وسائل نقل کرده مضمره


است، ولی در مصدر «عَمَّنْ سَمِعَهُ»[۲۲۵]دارد که در این صورت مرسله هم می شود و از لحاظ مضمون مثل روایت سابق است.

مضمره ی عبدالله بن سلیمان

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَهَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَیْمَانَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ شِرَاءِ الْمَصَاحِفِ فَقَالَ: إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَشْتَرِیَ فَقُلْ أَشْتَرِی مِنْکَ وَرَقَهُ وَ أَدِیمَهُ وَ عَمَلَ یَدِکَ بِکَذَا وَ کَذَا.[۲۲۶]

عبدالله بن سلیمان می گوید از ایشان درباره ی خرید قرآن سؤال کردم فرمود: وقتی می خواهی بخری بگو من ورق و ادیم و آن چه با دستت انجام دادی را در مقابل این مقدار می خرم.

این روایت از لحاظ سند به خاطر عبدالله بن سلیمان ناتمام است [علاوه آن که مضمره است] و از لحاظ دلالت بر حرمت نیز ضعیف و قابل مناقشه است.

روایت جراح المدائنی

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ] عَنِ النَّضْرِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ جَرَّاحٍ


الْمَدَائِنِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فِی بَیْعِ الْمَصَاحِفِ قَالَ: لَا تَبِعِ الْکِتَابَ وَ لَا تَشْتَرِهِ وَ بِعِ الْوَرَقَ وَ الْأَدِیمَ وَ الْحَدِیدَ.[۲۲۷]

جراح المدائنی می گوید امام صادق- علیه السلام - درباره بیع مصاحف فرمودند: کتاب [که مراد یا قرآن است یا مکتوب و خط قرآن] را نفروش و نخر، بلکه ورق و ادیم و حدید را بفروش.

این روایت از لحاظ سند به خاطر قاسم بن سلیمان و جراح المدائنی ناتمام است، ولی از لحاظ دلالت تمام است و ظهور در حرمت دارد.

روایت سماعه بن مهران

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ] بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الرَّازِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ زُرْعَهَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَمَاعَهَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - یَقُولُ: لَا تَبِیعُوا الْمَصَاحِفَ فَإِنَّ بَیْعَهَا حَرَامٌ قُلْتُ: فَمَا تَقُولُ فِی شِرَائِهَا؟ قَالَ: اشْتَرِ مِنْهُ الدَّفَّتَیْنِ وَ الْحَدِیدَ وَ الْغِلَافَ وَ إِیَّاکَ أَنْ تَشْتَرِیَ مِنْهُ الْوَرَقَ وَ فِیهِ الْقُرْآنُ مَکْتُوبٌ فَیَکُونَ عَلَیْکَ حَرَاماً وَ عَلَی مَنْ بَاعَهُ حَرَاماً.[۲۲۸]


سماعه بن مهران می گوید از امام صادق- علیه السلام - شنیدم که فرمودند: مصاحف را نفروشید چرا که بیعش حرام است، عرض کردم درباره ی خرید آن چه می فرمایید؟ فرمودند: جلد و حدید و غلاف را خریداری کن. بپرهیز از این که ورقی را که در آن قرآن مکتوب است بخری که در این صورت هم بر تو و هم بر کسی که فروخته حرام خواهد شد.

این روایت را شیخ با سند خود از محمد بن احمد بن یحیی صاحب نوادر الحکمه (معروف به دبه الشبیب) نقل می کند که سند شیخ به ایشان در تهذیب[۲۲۹]تمام است، محمد بن احمد بن یحیی نیز از ابوعبدالله الرازی نقل می کند که توثیق ندارد و جناب محمد بن الحسن بن الولید ایشان را از رجال نوادر الحکمه استثناء کرده است، ایشان هم از الحسن بن علی بن ابی حمزه البطائنی فرزند علی بن ابی حمزه بطائنی کذاب و ملعون نقل می کند که توثیق ندارد. پس این روایت از لحاظ سند ناتمام است.


این روایت بالصراحه دال بر حرمت است؛ زیرا اوّل نهی از بیع مصاحف می کند و می فرماید «لَا تَبِیعُوا الْمَصَاحِف» سپس تعلیل به حرام بودن آن می کند «فَإِنَّ بَیْعَهَا حَرَام»، در مورد اشتراء هم می فرماید: «إِیَّاکَ أَنْ تَشْتَرِی» که ظهور در حرمت دارد و در نهایت هم تأکید می کند «فَیَکُونَ عَلَیْکَ حَرَاماً وَ عَلَی مَنْ بَاعَهُ حَرَاما».

ممکن است کسی از این روایت استفاده کند حتّی خرید و فروش ورق قرآن هم جایز نیست؛ زیرا ابتدا می فرماید: «اشْتَرِ مِنْهُ الدَّفَّتَیْنِ وَ الْحَدِید وَ الْغِلَافَ» و ورق را ذکر نمی فرماید، سپس هم تصریح می کند «اِیَّاکَ أَنْ تَشْتَرِیَ مِنْهُ الْوَرَقَ وَ فِیهِ الْقُرْآنُ مَکْتُوبٌ»؛ یعنی حتّی کسی ورق قرآن را بما هو ورق بخرد جایز نیست، ولی روایات دیگر می تواند قرینه باشد که منظور ورق بما فیه القران مکتوب است. این نیز استفاده می شود که جزءِ قرآن هم فروشش جایز نیست؛ مثلاً کسی آیت الکرسی را در ورقی بنویسد و خرید و فروش کند جایز نیست.

روایات دالّ بر جواز بیع قرآن

موثقه ی روح بن عبدالرحیم

وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ غَالِبِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَوْحِ بْنِ عَبْدِ الرَّحِیمِ[۲۳۰]عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ شِرَاءِ الْمَصَاحِفِ وَ بَیْعِهَا؟ فَقَالَ: إِنَّمَا کَانَ یُوضَعُ الْوَرَقُ عِنْدَ الْمِنْبَرِ وَ کَانَ مَا بَیْنَ الْمِنْبَرِ وَ الْحَائِطِ قَدْرَ مَا تَمُرُّ الشَّاهُ أَوْ رَجُلٌ مُنْحَرِفٌ قَالَ: فَکَانَ الرَّجُلُ یَأْتِی فَیَکْتُبُ مِنْ ذَلِکَ ثُمَّ إِنَّهُمُ اشْتَرَوْا بَعْدُ قُلْتُ فَمَا تَرَی فِی ذَلِکَ؟ فَقَالَ لِی: أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ قُلْتُ :فَمَا تَرَی أَنْ أُعْطِیَ عَلَی کِتَابَتِهِ أَجْراً؟ قَالَ: لَا بَأْسَ وَ لَکِنْ هَکَذَا کَانُوا یَصْنَعُونَ.



وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ نَحْوَهُ.[۲۳۱]

روح بن عبدالرحیم می گوید از امام صادق- علیه السلام - درباره ی خرید و فروش مصاحف سؤال کردم، فرمودند: [قبلاً این طور مرسوم بود] ورق نزد منبر گذاشته می شد و ما بین منبر و دیوار به اندازه ی محل عبور یک گوسفند یا انسانِ مایل جا بود و فرد آن جا می رفت و قرآن کتابت می کرد [و این طور صاحب قرآن می شد] ولی بعد از آن خریداری مرسوم شد [روح بن عبدالرحیم می گوید] عرض کردم نظرتان درباره ی آن چیست؟ [یعنی خرید و فروش جایز است یا خیر؟] فرمودند: این که قرآن را بخرم نزد من محبوب تر است از این که قرآن را بفروشم. عرض کردم: نظرتان درباره ی پرداخت اجرت بر کتابت قرآن چیست؟ فرمودند: اشکالی ندارد و لکن قبلاً این طور می کردند [یعنی هر کسی قرآن می خواست، ما بین منبر و حائط می نوشت و این طور صاحب قرآن می شد نه با إشتراء].

این روایت از لحاظ سند تمام است و به روشنی دلالت می کند بیع مصحف جایز است؛ زیرا حضرت می فرمایند: «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» و چون هر شرائی مستلزم بیع است، پس باید


بیع نیز حلال باشد و الا اگر بیع جایز نباشد از آن جا که شراء مصداق إعانه ی بر اثم می شود، جایز نخواهد بود. بنابراین جواز شراء مستلزم جواز بیع نیز هست، امّا چون قرآن دارای ارزش معنویی بسیار بالایی است مناسب است فروخته نشود و مانند آن است که در روایات وارد شده کسی که دارای باغی است آن را نفروشد، مگر این که به جای آن باغ دیگری بخرد[۲۳۲]، و در این جا هم اگر کسی قرآن دارد آن را نفروشد بلکه نگه دارد و تلاوت کند یا به فرزندان خود هدیه کند یا وقف کند.

پس این روایت به روشنی دلالت می کند بیع و شراء مصحف جایز است.


روایت عنبسه الوراق

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی هَاشِمٍ عَنْ سَابِقٍ السِّنْدِیِّ عَنْ عَنْبَسَهَ الْوَرَّاقِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فَقُلْتُ: أَنَا رَجُلٌ أَبِیعُ الْمَصَاحِفَ فَإِنْ نَهَیْتَنِی لَمْ أَبِعْهَا فَقَالَ: أَ لَسْتَ تَشْتَرِی وَرَقاً وَ تَکْتُبُ فِیهِ؟ قُلْتُ: بَلَی وَ أُعَالِجُهَا قَالَ: لَا بَأْسَ بِهَا.[۲۳۳]

عنبسه الوراق می گوید خدمت امام صادق- علیه السلام - عرض کردم من مصاحف را می فروشم، اگر از آن نهی کنید دیگر نمی فروشم. حضرت فرمودند: آیا غیر از این است که ورق را می خری و در آن کتابت [قرآن] می کنی؟ عرض کردم: بله و درستش هم می کنم [صحافی می کنم] فرمودند: اشکالی ندارد.

این روایت از لحاظ سند به خاطر بعض مجاهیل و مضعفین ناتمام است[۲۳۴]ولی دلالتش بر جواز تمام است؛ زیرا می فرماید: «لَا بَأْسَ بِهَا».


صحیحه ی ابی بصیر

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ] عَنِ النَّضْرِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - عَنْ بَیْعِ الْمَصَاحِفِ وَ شِرَائِهَا فَقَالَ: إِنَّمَا کَانَ یُوضَعُ عِنْدَ الْقَامَهِ[۲۳۵]وَ الْمِنْبَرِ قَالَ: کَانَ بَیْنَ الْحَائِطِ وَ الْمِنْبَرِ قَیْدُ مَمَرِّ شَاهٍ وَ رَجُلٍ وَ هُوَ مُنْحَرِفٌ فَکَانَ الرَّجُلُ یَأْتِی فَیَکْتُبُ الْبَقَرَهَ وَ یَجِی ءُ آخَرُ فَیَکْتُبُ السُّورَهَ کَذَلِکَ کَانُوا ثُمَّ إِنَّهُمُ اشْتَرَوْا بَعْدَ ذَلِکَ فَقُلْتُ: فَمَا تَرَی


فِی ذَلِکَ فَقَالَ: أَشْتَرِیهِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ.[۲۳۶]

ابوبصیر می گوید: از خدمت امام صادق- علیه السلام - درباره ی خرید و فروش مصاحف سؤال کردم فرمودند: [قبلاً ورق] بین منبر و دیوار گذاشته می شد و فرمودند: بین منبر و دیوار فاصله ای به اندازه ی عبور گوسفند یا انسان مایل وجود داشت و در آن جا مثلاً کسی سوره ی بقره را می نوشت، این طور مرسوم بود ولی بعداً خرید و فروش رسم شد. عرض کردم: نظر شما درباره ی آن [خرید و فروش مصحف] چیست؟ فرمودند: این که بخرم نزد من محبوب تر است از این که بفروشم.

مضمون این روایت و دلالت آن بر جواز بیع و شراء مانند موثقه ی روح بن عبدالرحیم است؛ فقط ذیلی که مربوط به پرداخت اجرت بر کتابت در موثقه ی روح بن عبدالرحیم بود، این روایت آن را ندارد.

حمل بر کراهت مقتضای جمع بین دو دسته روایات

اشاره

در بین روایات دالّ بر حرمت، فقط یک روایت از لحاظ سند تمام بود و بقیه به عنوان مؤید بود، در بین روایات دالّ بر جواز نیز دو روایت از لحاظ سند تمام بود که هر دو به یک مضمون بودند و روایت دیگری هم وجود داشت که به عنوان مؤید بود.

جمع بین این دو دسته روایات اقتضاء می کند روایات مانعه را حمل بر کراهت کنیم؛ زیرا دلالت این روایات بر حرمت بیش از


ظهور نیست؛ چون در روایت عبدالرحمان بن سیابه [سلیمان] فرمود: «إِنَ الْمَصَاحِفَ لَنْ تُشْتَرَی» که جمله ی خبری در مقام انشاء به کار رفته و در واقع نهی است، پس ظهور در حرمت دارد، بقیه ی روایات هم به صورت نهی بود که آن ها هم ظهور در حرمت دارد. بله، روایت سماعه بن مهران صراحت در حرمت دارد؛ چون تعبیرات شدیدی به کار برده و لفظ حرمت هم چند مرتبه در آن تکرار شده، ولی با این حال قابلیت حمل بر کراهت شدید را دارد نظیر آن را مثلاً در مورد غسل جمعه داریم که در روایت در عِداد غسل های واجب شمرده شده و «واجبٌ»[۲۳۷]بر آن اطلاق شده، ولی با این حال حمل بر استحباب می کنیم و تعبیر به وجوب را می گوییم یا به خاطر تغلیب بوده یا به خاطر شدت استحباب و مهم آن که از لحاظ سند نیز ناتمام است. پس روایات مانعه که حجّت است، بیش از ظهور در حرمت ندارد.



ولی روایات مجوّزه، نص یا قریب به نص در جواز بیع مصحف است. بنابراین طبق قاعده ی حمل ظاهر بر نص یا اظهر[۲۳۸]، نتیجه این می شود که روایات مانعه حمل بر کراهت می شود.

جمع مرحوم شیخ- قدس سره - بین دو دسته روایات

مرحوم شیخ- قدس سره - وجه جمع دیگری ارائه می دهد و آن این که روایات مجوّزه حمل بر بیع ورق، جلد، ادیم و عمل ید می شود و روایات مانعه بر ظهور در حرمت بیع مصحف باقی می ماند.[۲۳۹]


تفصیل کلام مرحوم شیخ به این صورت است که ایشان ابتدا دلالت موثقه ی روح بن عبدالرحیم و صحیحه ی ابی بصیر که مضمونشان مثل هم است را بر جواز بیع مصحف بررسی می کند و می فرماید:

ممکن است کسی بگوید این دو روایت مطلقاً دالّ بر جواز بیع مصحف است به خاطر وجوه مذکور در ذیل:

وجوه دلالت موثقه ی روح بن عبدالرحیم بر جواز بیع مصحف در کلام شیخ- ق -

1. این کلام حضرت «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» که دلالت بر جواز اشتراء می کند، بالملازمه دالّ بر جواز بیع نیز هست.

2. در این دو روایت می فرماید: «ثُمَّ إِنَّهُمُ اشْتَرَوْا بَعْدُ» که دلالت می کند خرید و فروش قرآن تبدیل به سیره ی عملی مسلمانان شده و از آن جا که رادع و نهی عملی از آن نشده کشف می شود جایز بوده و الا مشکل است بگوییم مسلمانان که این عمل را انجام می دادند، مرتکب حرام می شدند.

3. ذیل موثقه ی روح بن عبدالرحیم که آمده: «فَمَا تَرَی أَنْ أُعْطِیَ عَلَی کِتَابَتِهِ أَجْراً قَالَ: لَا بَأْسَ» دالّ بر جواز پرداخت اجرت بر کتابت قرآن است و این بدین معنی است که خطوط قرآن مالیت دارد و می تواند در مقابل ثمن قرار گیرد و در نتیجه بیع آن صحیح است؛ زیرا احتمال داده نمی شود اجاره به اعتبار خطوط صحیح باشد ولی بیع آن صحیح نباشد.

روایات، متفق بر جواز پرداخت اجرت بر کتابت قرآن بوده و برخی از لحاظ سند نیز تمام است و هیچ روایتی بر خلاف آن وجود ندارد و کسی هم مخالفت نکرده است. این روایات را در یک دسته بندی می توان به این صورت ارائه کرد:

روایات دالّ بر جواز پرداخت اجرت بر کتابت قرآن

موثقه ی روح بن عبدالرحیم

وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ غَالِبِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَوْحِ بْنِ عَبْدِ الرَّحِیمِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ شِرَاءِ الْمَصَاحِفِ وَ بَیْعِهَا؟ فَقَالَ: إِنَّمَا کَانَ یُوضَعُ الْوَرَقُ عِنْدَ الْمِنْبَرِ وَ کَانَ مَا بَیْنَ الْمِنْبَرِ وَ الْحَائِطِ قَدْرَ مَا تَمُرُّ الشَّاهُ أَوْ رَجُلٌ مُنْحَرِفٌ قَالَ: فَکَانَ الرَّجُلُ یَأْتِی فَیَکْتُبُ مِنْ ذَلِکَ ثُمَّ إِنَّهُمُ اشْتَرَوْا بَعْدُ قُلْتُ فَمَا تَرَی فِی ذَلِکَ؟ فَقَالَ لِی: أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ قُلْتُ :فَمَا تَرَی أَنْ أُعْطِیَ عَلَی کِتَابَتِهِ أَجْراً؟ قَالَ: لَا بَأْسَ وَ لَکِنْ هَکَذَا کَانُوا یَصْنَعُونَ.

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ نَحْوَهُ.[۲۴۰]

صحیحه ی علی بن جعفر

عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَکْتُبُ الْمُصْحَفَ بِالْأَجْرِ قَالَ: لَا بَأْسَ.[۲۴۱]

این روایت از لحاظ سند به خاطر عبدالله بن الحسن ناتمام است؛ زیرا توثیقی برای ایشان در مجامع روایی ذکر نشده، هرچند می دانیم امام زاده و سید واجب التعظیم است ولی نمی توانیم روایات ایشان را به عنوان مستند حکم قرار دهیم. ولی از آن جایی که این روایت علی بن جعفر و روایت بعدی در کتاب خودشان به نام مسائل علی بن جعفر[۲۴۲]که به دست ما رسیده موجود است، پس این دو روایت از لحاظ سند تمام است.

صحیحه ی دیگر علی بن جعفر

وَ عَنْهُ [عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ قَالَ: وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ هَلْ یَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَکْتُبَ الْمُصْحَفَ بِالْأَجْرِ؟[۲۴۳]قَالَ: لَا بَأْسَ.

صحیحه ای در جامع بزنطی به نقل جناب ابن ادریس

قَالَ فِی هَذَا الْکِتَاب ... وَ سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَکْتُبُ الْمُصْحَفَ بِالْأَجْرِ؟ قَالَ: لَا بَأْس.[۲۴۴]

در مورد تمام بودن سند روایاتی که جناب ابن ادریس به طور مستقیم از کتاب هایی مثل جامع بزنطی نقل می کند، چندین بار صحبت کرده ایم که خلاصه اش این چنین است: کتاب هایی مانند جامع بزنطی در زمان جناب ابن ادریس حلّی متواتر یا در حکم متواتر بوده، بنابراین احتیاج به ذکر سند به آن کتاب نیست. پس این روایت از لحاظ سند تمام است.

روایت عبدالرحمن بن ابی عبدالله

وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَن بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّد] عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: إِنَ أُمَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَارِثِ أَرَادَتْ أَنْ تَکْتُبَ مُصْحَفاً وَ اشْتَرَتْ وَرَقاً مِنْ عِنْدِهَا وَ دَعَتْ رَجُلًا فَکَتَبَ لَهَا عَلَی غَیْرِ شَرْطٍ


فَأَعْطَتْهُ حِینَ فَرَغَ خَمْسِینَ دِینَاراً وَ إِنَّهُ لَمْ تُبَعِ الْمَصَاحِفُ إِلَّا حَدِیثاً.[۲۴۵]

عبدالرحمن بن ابی عبدالله از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که حضرت فرمودند: مادر عبدالله بن حارث وقتی خواست مصحفی کتابت کند ورق خرید و از شخصی خواست که بر آن ورق کتابت کند، بدون این که با او [درباره ی اجرت] مشارطه و مقاطعه کرده باشد، وقتی کتابت قرآن تمام شد پنجاه دینار[۲۴۶]به او اعطاء کرد و همانا مصحف خرید و فروش نمی شد مگر جدیداً.

این روایت از لحاظ سند به خاطر قاسم بن محمد الجوهری ناتمام است.


این که حضرت در مقام تکریم، این واقعه را تعریف می کنند استفاده می شود بهتر است در اجاره برای کتابت مصحف هم اجرت معین نشود.

ذیل روایت هم که می فرماید «وَ إِنَّهُ لَمْ تُبَعِ الْمَصَاحِفُ إِلَّا حَدِیثاً» و حضرت بیان نمی کنند این کار حرام و غلط است، اشعار به این دارد که بیع مصحف حرام نیست و از آن جهت که حضرت یک نوع اظهار تکدّر خاطری از بیع مصحف می کنند، استفاده می شود حداقل کراهت دارد.

ادامه ی کلام در جمع شیخ- قدس سره - بین دو دسته روایات

اشاره

مرحوم شیخ- قدس سره - بعد از بیان وجوه استفاده ی جواز بیع مصحف از موثقه ی روح بن عبدالرحیم و صحیحه ی ابی بصیر می فرماید این وجوه ناتمام است؛ زیرا این دو روایت در مقام بیان این است که تحصیل مصحف در صدر اسلام از طریق کتابت خود شخص [یا با همکاری دیگران] بوده، ولی جدیداً همت ها کوتاه شده و به جای مباشرت در کتابت قرآن، از طریق خرید و فروش و استیجار شخصی برای کتابت و پرداخت اجرت، تحصیل مصحف می کنند، امّا دیگر این دو روایت کیفیت شراء را بیان نمی کند که چگونه بوده و چگونه باید باشد.[۲۴۷]


بنابراین مقتضای جمع با روایات ناهیه از بیع مصحف آن است که بگوییم: اگر کسی می خواهد از طریق خرید و فروش تحصیل مصحف کند، باید بیع را بر غیر کتابت یعنی بر ورق، جلد، ادیم، حدید، عمل ید و ... انجام دهد و اگر از طریق استیجار برای کتابت می خواهد تحصیل مصحف کند، به مقتضای روایت عبدالرحمن بن ابی عبدالله بهتر است قبل از عمل نسبت به اجرت مقاطعه نکند.

مرحوم شیخ سپس در مورد روایت عنبسه الوراق می فرماید: این روایت گرچه ظهور در جواز بیع مصحف دارد، ولی این ظهور بالاطلاق و با استفاده از مقدمات حکمت است؛ یعنی چون در مقام بیان بوده ولی سکوت از ذکر قید و کیفیت شراء فرموده، استفاده ی جواز بیع مطلقاً می شود که در این صورت نیز مقتضای جمع با روایات مانعه این است که بگوییم این اطلاق به وسیله ی روایات مانعه تقیید می خورد و نتیجه این می شود که اگر بیع بر خطوط و کتاب الله انجام بگیرد جایز نیست، ولی بر جلد، ادیم و ورق اشکالی ندارد.

نقد وجه جمع شیخ- قدس سره -

خدمت مرحوم شیخ- قدس سره - می گوییم روایات مانعه که می فرماید بیع مصحف جایز نیست و اگر خواستی بیع کنی ورق، ادیم و جلد را بیع کن، این در واقع تفصیل در بیع مصحف نیست که قِسمٌ جایز و قِسمٌ غیر جایز، و اصلاً این لحن که می فرماید: «إِنَ الْمَصَاحِفَ لَنْ تُشْتَرَی» با تفصیل سازگار نیست، بلکه موضوع این دو فرق دارد. آن چیزی که جایز نیست، بیع مصحف است و آن چیزی که جایز است بیع ورق، ادیم و جلد است. پس موضوع این دو با هم فرق می کند و در حقیقت حضرت بعد از بیان عدم جواز بیع مصحف، راه یاد می دهند که چطور مبادله کنند و آن این که ورق، ادیم و جلد را خرید و فروش کنند؛ نه مصحف را.

در روایات مجوّزه هم وقتی از حضرت درباره ی بیع و شراء مصحف سؤال می شود و حضرت در جواب می فرمایند «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» باز موضوع بیع و شراء مصحف است؛ نه مثل ادیم، حدید و ... و بیان می کند بیع مصحف که مصحف عنوان مقوم و مقصود اصلی در بیع است جایز است. بنابراین حمل مطلق بر مقید بین این دو دسته روایت معنی ندارد، بلکه همان طور که بیان کردیم این روایات با هم تعارض بدوی دارند و باید حمل ظاهر بر نص یا أظهر کرد و نتیجه این می شود که روایات مانعه حمل بر کراهت می شود.

بنابراین کلام قائلین به عدم حرمت بیع مصحف مانند علامه ی بحرالعلوم، صاحب جواهر- قدس سرهما - و ... صحیح است.

نقد کلام شیخ- قدس سره - در وجوه دلالت موثقه ی روح بن عبدالرحیم بر جواز بیع مصحف

همان طور که بیان کردیم مرحوم شیخ درباره ی دلالت موثقه ی روح بن عبدالرحیم بر جواز بیع مصحف سه وجه ذکر فرمود؛ یعنی علاوه بر این کلام حضرت که فرمودند «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» که ما نیز دلالت آن را بر جواز قبول کردیم دو وجه دیگر هم دالّ بر جواز بیع مصحف است:

وجه اوّل این بود که از ذیل موثقه که فرمود: «پرداخت اجرت بر کتابت قران جایز است» استفاده می شود پس خطوط قرآن کریم مالیت دارد، بنابراین بیعش نیز باید جایز باشد؛ چون احتمال فرق بین اجاره و بیع نیست.
ولی این کلام درست نیست؛ زیرا:

اولاً: ممکن است فردی به خاطر غرضی، دیگری را اجیر بر عملی کند که حاصل آن عمل مالیت ندارد؛ به عنوان مثال کسی که به خاطر غرض شخصی می خواهد ببیند در کنار دریا وقتی آب روی آب ریخته می شود چه اتفاقی می افتد، می تواند دیگری را اجیر کند تا این عمل را انجام دهد و نمی توان گفت چنین اجاره ای صحیح نیست، در حالی که حاصل این عمل هیچ مالیتی ندارد.

بنابراین از جواز پرداخت اجرت بر کتابت قرآن کریم نمی توان نتیجه گرفت خطوط قرآن شرعاً مالیت دارد.

ثانیاً: علی فرض مالیّت برای خطوط قرآن، ملازمه ای بین جواز اجاره با جواز بیع نیست؛ چون ممکن است شارع نخواهد نقوش قرآن کریم به خاطر عظمتی که دارد به عنوان مبیع در مقابل ثمن واقع شود، امّا پرداخت مزد در مقابل کتابت قرآن که عمل ید است مانعی نداشته باشد؛ چون مزد مستقیماً در مقابل نقوش بما هی نقوش قرار نمی گیرد.

وجه دوم این بود که از عبارت «ثُمَّ إِنَّهُمُ اشْتَرَوْا بَعْدُ» استفاده می شود سیره و عمل مسلمین بر مبایعه ی مصحف بود و این دالّ بر جواز آن است.

در پاسخ می گوییم:

اولاً: ظاهر لحن روایت به گونه ای است که استفاده می شود حضرت فی الجمله در مقام ابراز عدم رضایت از این عمل مسلمین هستند، هرچند در حدّی نیست که بتوان استفاده ی حرمت کرد.

ثانیاً: این عمل مسلمین همان طور که علامه- قدس سره - در نهایه الاحکام فرمودند مورد انکار صحابه قرار گرفته است.

ثالثاً: همین روایات مانعه می تواند به عنوان رادع عمل آن ها باشد.

وجه اعتباری شیخ- قدس سره - بر اثبات جواز بیع مصحف

اشاره

مرحوم شیخ- قدس سره - بعد از استفاده ی حرمت بیع مصحف از روایات و عدم قبول حمل روایات مانعه بر کراهت، با یک تحلیل اعتباری به این نتیجه می رسند که نمی توان ملتزم به حرمت بیع مصحف شد و باید اخبار مانعه را حمل بر کراهت کرد. تفصیل کلام مرحوم شیخ[۲۴۸]چنین است:


1. نقوش مکتوبه در مصاحف (خطوط قرآن) شرعاً قابلیت تملّک دارد و ملک مالک است. دلیل این مطلب را گرچه شیخ نفرموده، ولی می توان این طور بیان کرد که چون قابلیت وقف دارد پس معلوم می شود ملک است؛ زیرا «لاوقف الا فی ملک» و نیز اگر کسی اتلاف کرد ضامن است.

بعد از فرض مملوک بودن نقوش می گوییم: این نقوش یا از اعیان مملوکه است و ملکیت مستقل دارد و یا از اعیان مملوکه نیست و ملکیت تبعی داشته و هیچ گونه استقلالی ندارد، بلکه از صفاتی است که بالتبع منتقل می شود و فقط مؤثر در کاهش یا افزایش قیمت عین است.

اگر نقوش قرآن ملکیت تبعی داشته و بالتبع منتقل شود، اصلاً تحت بیع واقع نمی شود؛ نظیر رنگ گل و هیئت ترکیبی برگ های آن که مملوک تبعی است و مستقلاً مورد معامله قرار نمی گیرد بلکه به تبع گل و مواد آن منتقل می شود. در چنین فرضی که نقوش اصلاً مورد معامله قرار نمی گیرد و تحت بیع واقع نمی شود، احتیاجی به نهی از آن نیست؛ زیرا در مقابل آن نقوش ثمنی قرار نمی گیرد تا بتواند مورد نهی واقع شود. پس نهی از آن در این فرض معنا نخواهد داشت؛ زیرا نهی از چیزی شده که اصلاً واقع نمی شود.

2. اگر نقوش قرآنی از اعیان مملوکه بوده و ملکیت مستقل داشته باشد، می گوییم: در بیع جلد، ورق، حدید و ادیم این نقوش قرآنی که ملکیت مستقل دارد، یا منتقل به مشتری می شود یا به ملک بایع باقی است.

اگر به ملک بایع باقی باشد و به مشتری منتقل نشود، لازمه اش آن است که بعد از بیع جلد، ورق، ادیم و ... مشتری و بایع در مصحف شریک باشند، در حالی که قطعاً چنین نیست و خلاف اتفاق است.

3. و اگر به ملک بایع باقی نبوده و به مشتری منتقل شود می گوییم این انتقال یا بالعوض است و بخشی از ثمن در مقابل آن قرار می گیرد یا بالعوض نیست و قهراً و تبعاً منتقل می شود.

اگر انتقال بالعوض باشد، این همان بیعی است که مورد نهی واقع شده و حرام است؛ چون فرض آن است که بیع نقوش در مقابل عوض حرام است.

4. امّا اگر انتقال بدون عوض بوده و قهراً و تبعاً منتقل شود، خلاف مقصود متبایعین می شود؛ زیرا فرض آن است که متبایعین فقط ورق، ادیم، حدید و جلد را قصد کرده و مبادله ی نقوش را قصد نکرده اند و نقوش هم طبق فرض، عین مملوکه است پس چگونه به مشتری منتقل شده است؟!

التزام به این موجب می شود در واقع تکلیف (نهی از بیع) صوری شود؛ چون حقیقت بیع نسبت به نقوش با فرض این که عین مملوکه است و متبایعین آن را قصد نکرده اند تحقق یافته و به مشتری منتقل شده و نقوش هم در ازدیاد ثمن سهم داشته، فقط از به زبان جاری کردن آن در انشاء عقد نهی شده که این مجرد تکلیف صوری است یا این که باید بگوییم نقوش هرچند عرفاً ملک است، ولی شرعاً ملک نیست و معامله بر روی ورق مقیّد به وجود نقوش قرآنی واقع شده، نه ورق و نقوش، که آن هم تکلیف صوری است؛ زیرا گمان نمی کنم حقیقتاً احکام ملک بر روی آن تعطیل باشد! بنابراین با این که شرعاً ملک نیست ولی احکام ملک را دارد، که این هم یک تکلیف صوری است.

پس هر یک از این صور مبتلای به محظور است و نمی توان ملتزم به آن شد، به همین جهت مرحوم شیخ با تسلیم شدن در مقابل این وجه اعتباری، دست از ظهور اخبار بر حرمت بیع مصحف برمی دارند؛ چون قرینه ی عقلیه ی قطعیه بر خلاف آن قائم است در چنین جاهایی فرق بین اصولی و اخباری ظاهر می شود که دلالت اخبار را با این که بر حرمت تمام می داند ولی به خاطر یک قرینه ی عقلی از آن رفع ید می کند بنابراین باید مانند علامه ی بحر العلوم و صاحب جواهر- قدس سرهما - قائل به کراهت بیع مصحف شد؛ نه حرمت.

نقد کلام شیخ- قدس سره -

1. جواب نقضی: همان محظوراتی که مرحوم شیخ در قائل شدن به حرمت بیع مصحف بیان کردند، در قائل شدن به کراهت هم عود می کند؛ زیرا اگر نقوش عین مملوکه نباشد و وصف بوده بالتبع منتقل شود، کراهت بیع خطوط دیگر معنا ندارد؛ چون اصلاً مورد معامله نمی تواند واقع شود تا کراهت داشته باشد. و اگر عین مملوکه باشد یا به مشتری منتقل می شود یا منتقل نمی شود، اگر منتقل نشود لازمه اش اشتراک بایع و مشتری است و اگر منتقل شود یا در مقابل جزئی از ثمن منتقل می شود که این همان بیع مکروه است و اگر در مقابل جزئی از ثمن قرار نمی گیرد و قهراً و تبعاً منتقل شود، خلاف قصد متبایعین می شود و لازم می آید نهی کراهی، مجرد تکلیف کراهی صوری شود.

2. جواب حلّی: مرحوم شیخ فرمودند اگر نقوش قرآنی از اوصاف و هیئات باشد، تبعاً منتقل می شود و دیگر تحت بیع واقع نمی شود و در نتیجه احتیاجی به نهی از بیع آن نیست، ولی ما در توضیح کلام شیخ می گوییم:

هیئات و اوصاف گاهی مقوّم است و به عنوان صورت نوعیه ی آن ماده قرار می گیرد، در چنین مواردی می تواند تحت بیع قرار گیرد؛ به عنوان مثال در حرمت بیع هیاکل عبادت بیان کردیم هیاکل عبادت مثل صلیب با این که هیئت و وصف است و ماده ی آن مثلاً جز چوب یا سنگ نیست، امّا چون وصف مقوّم است و به منزله ی صورت نوعیه بوده و به این عنوان (هیاکل عبادت مثل صلیب) خرید و فروش می شود؛ نهی هم به آن عنوان تعلق گرفته و حرام است، کما این که در مورد انگشتر طلای مخصوص مردان[۲۴۹]و آلات لهو ولعب هم این گونه است و وصف، وصف مقوم است و نهی به آن عنوان تعلق گرفته است. بله با بیع آن وصف و هیئت، مواد هم بالتبع منتقل می شود.

در همان بحث حرمت بیع هیاکل عبادت گفتیم اگر هیاکل عبادت نه به عنوان آن وصف بلکه به عنوان مواد آن مبایعه شود مثلاً در هیاکل عبادت به عنوان چوب و در انگشتر طلا به عنوان طلا و در آلات لهو و لعب به عنوان مواد آن خرید و فروش شود معامله صحیح است و حرمتی ندارد، هرچند هیئت هم بالتبع منتقل می شود و ملکیت مستقلی ندارد و بایع نمی تواند ادعای مالکیت هیئت کرده و در نتیجه شریک در آن باشد؛ زیرا در چنین جایی هیئات در نزد عقلاء وجود منحازی در معامله ندارد که احتیاج به قصد و إنشاء داشته باشد و با انتقال مواد، بالتبع منتقل می شود.

در ما نحن فیه هم این چنین است که به خاطر عظمت قرآن، بیع قرآن به عنوان یک وصف مقوم مورد نهی واقع شده ولی همان طور که بلاتشبیه در مورد هیاکل عبادت، انگشتر طلا و آلات لهو و لعب بیان کردیم اگر به اعتبار مواد آن فروخته شود جایز است و هیئات نیز بالتبع منتقل می شود، در مورد قرآن کریم

هم اگر به اعتبار جلد، ورق، ادیم و ... بفروشد جایز است و آن هیئت و وصف قرآنی هم بالتبع منتقل می شود.[۲۵۰]

خلاصه ی نظر مختار در بیع مصحف

همان طور که بیان کردیم آن چه حرام یا مکروه است، بیع عنوان قرآنیت است و عنوان قرآن گرچه وصف و هیئت است و مستقلاً در مقابل اثمان قرار نمی گیرد، ولی اگر عرفاً صورت مقوّمه باشد می تواند متعلّق معامله قرار گیرد و ثمن در مقابل آن صورت نوعیه قرار می گیرد و حتّی متجزی بین ماده و هیئت نمی شود که آن مکروه یا حرام است.

بله، اگر بیع بر روی مواد واقع شود گرچه اوصاف و هیئات هم با آن منتقل خواهد شد، ولی در این صورت مکروه یا حرام نخواهد بود؛ چون ثمن در مقابل مواد قرار می گیرد، نه اوصاف و هیئات. پس مانعی هم ندارد به اعتبار اشتمال بر این اوصاف و هیئات، ثمن زیادتری در مقابل آن مواد قرار بگیرد؛ زیرا به هر حال ثمن در مقابل ماده است و متجزی نمی شود که بخشی نیز در مقابل هیئات


قرار گیرد؛ زیرا «الهیئات و الاوصاف لاتقابل بالاثمان»[۲۵۱]، گرچه می تواند حیثیت تعلیله افزایش یا کاهش قیمت باشد.

پس هیئات و اوصاف مقابل اثمان قرار نمی گیرد و وقتی ماده را هرچند به اعتبار اشتمالش بر اوصاف به قیمت بالاتر فروخت و انشاء بر روی ماده بود، هیئت و وصف هم تبعاً و قهراً منتقل به مشتری می شود و احتیاجی به قصد ندارد و این که شیخ فرمود خلاف قصد متبایعین می شود، در فرضی بود که اوصاف و هیئات مستقل بوده و از اعیان مملوکه باشد، در حالی که چنین فرضی در مورد هیئت قرآنی غلط است و واقعیت ندارد.

إن قلت: اگر هیئات قرآنی اصالت در بیع ندارد و بالتبع منتقل می شود، پس اگر احیاناً کیفیت خطوط یا چاپ آن پایین بود و نقصانی در حروف و خطوط داشت، از آن جا که انشاء بر روی آن واقع نشده و جزء مبیع قرار نگرفته و ثمن در مقابل آن پرداخت نشده، مشتری نمی تواند آن را پس دهد و بایع نیز می تواند از پس گرفتنش امتناع کند.


قلت: درست است که بیع روی اوصاف واقع نمی شود، ولی اگر به نحو شرط در معامله ذکر شود گرچه باز لایقسّط علیه الثمن و آن شرط مفقود باشد، خیار تخلف شرط برای مشتری ایجاد می کند. و اگر شرطی در معامله ذکر نشود ولی شرط ارتکازی[۲۵۲] باشد، باز چنین خاصیتی را دارد. بله در مثل بیع صلیب و صنم از آن جا که آن هیئت مبغوض شارع است، آن شرط ملغی است به خلاف بیع قرآن کریم که چنین شرطی ملغی نیست. بنابراین اگر مشکلی در چاپ یا خط قرآن وجود داشته باشد، گرچه بیع روی ورق، جلد، ادیم و ... واقع شده ولی از آن جا که شرط ارتکازی وجود دارد که مشکلی در چاپ و خطوط قرآن نباشد و این شرط ارتکازی در قوه ی تصریح است، پس خیار تخلف شرط دارد، گرچه احتیاط باز در ترک این شرط و عدم اخذ به خیار تخلّف شرط می باشد.

تذکر

مناسب است به جهت تکریم قرآن کریم و رعایت احتیاط و استحباب، قرآن به نحو هدیه مبادله شود نه بیع و شراء خصوصاً بیع؛ چرا که حضرت فرمودند «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» چون در اشتراء، ثمن را فدای قرآن می کند و قرآن را به دست می آورد، ولی در بیع، قرآن را در مقابل ثمن می دهد هدیه ی معوضه نیز اشکالی ندارد؛ چون هدیه ی معوضه که «تملیکُ عینٍ بعوضٍ» نیست تا مورد نهی قرار بگیرد بلکه پولی به صاحب قرآن هدیه می دهد به شرطی که او نیز قرآنش را هدیه دهد. بنابراین مناسب است خطباء نیز در منابر این موضوع را به جهت تکریم قرآن و رعایت احتیاط و استحباب به مردم خاطرنشان کنند.


بنا بر حرمت بیع مصحف، آیا معامله باطل است؟

این مسأله طبق مبنایی که انتخاب کردیم که بیع قرآن کراهت دارد، جایگاهی ندارد ولی بنا بر مبنای حرمت بیع قرآن این سؤال مطرح است که آیا حرمت وضعی دارد یا خیر؟

نهی در معاملات علی الاطلاق موجب فساد نیست و اکثر متأخرین و نیز شاید اکثر متقدمین نیز این مطلب را پذیرفته اند که نهی در معاملات به طور مطلق موجب فساد نیست. بله اگر نهی به حاق تبادل از حیث قرار دادن ثمن در مقابل مثمن تعلق بگیرد جای تأمل است، هرچند باز عقلاً این احتمال وجود دارد که قرار دادن ثمن در مقابل مثمن تکلیفاً حرام باشد، ولی وضعاً صحیح و مورد امضاء باشد. کما این که در این جا هم بعضی قائلند نهی موجب فساد نیست و ابوحنیفه گفته نهی در معاملات حتّی مقتضی صحت نیز هست!

پس اگر نهی در معامله ای نه به خاطر نفس تبادل بلکه به خاطر تطابق عنوان دیگری مانند بیع وقت النداء که در حقیقت نهی از تفویت صلات جمعه و عدم تشاغل به صلات است باشد، موجب فساد نیست.

امّا این که در ما نحن فیه آیا نهی به نفس تبادل تعلق گرفته یا به عنوان دیگری، می توانیم بگوییم نهی به نفس تبادل تعلق گرفته است؛ زیرا این نهی در حقیقت برای آن است که قرآن مورد اکرام باشد و آن را مانند کالا تلقی نکنند. این که وقتی از حضرت در مورد بیع مصحف سؤال می کنند در جواب کتاب را به خداوند متعال مضاف می کنند و می فرمایند: «لَا تَشْتَرِ کِتَابَ اللَّهِ» در واقع می خواهند بیان کنند که کتاب الله عظمت دارد و آن را به عنوان مثمن قرار نده، یا وقتی می فرمایند «أَشْتَرِیهِ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» یعنی قرآن بالاتر از آن است که کسی آن را مبیع قرار داده و با آن کسب درآمد کند. پس اگر بیع قرآن حرام باشد بدین معناست که نفس تملیک قرآن کریم در مقابل عوض چون مصداق عدم تعظیم و یک نوع وهن به قرآن است، مبغوض می باشد و نهی به حاق تبادل تعلق گرفته است. ولی همان طور که بیان کردیم در چنین مواردی عقلاً این احتمال وجود دارد که فقط تکلیفاً حرام و مبغوض باشد، امّا وضعاً مورد امضای شارع بوده و نقل و انتقال محقق شود. در اصول فقه نیز بیان کردیم امکان دارد چیزی تکلیفاً حرام باشد امّا وضعاً دارای اثر باشد، و در شرع نیز نمونه دارد؛ مثلاً در آیه ی شریفه ی <لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ>[۲۵۳]نهی از سؤال کردن می کند امّا در عین حال می فرماید: <وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْها> یعنی اگر سؤال کنید به شما پاسخ داده می شود. پس در ما نحن فیه نیز عقلاً امکان دارد که بیع مصحف فقط تکلیفاً حرام باشد، به این معنا که اگر کسی مرتکب این حرام شد نقل و انتقال محقق می شود، کما این که بعضی با تمسک به اطلاق <أَحَلَ اللَّهُ الْبَیْع> گفته اند وضعاً صحیح است.

امّا این کلام جای تأمل دارد چون انصراف آیه ی شریفه ی <أَحَلَ اللَّهُ الْبَیْع> از چنین مواردی بعید نیست؛ زیرا پذیرفتن این که مولایی بگوید این نقل و انتقال مبغوض من است ولی در عین حال اگر این امر مبغوض را کسی مرتکب شد امضاء می کنم، عرفاً نه عقلاً مشکل است. بنابراین انصافاً تصمیم گرفتن در این جا مشکل است گرچه مقتضای صناعت، اخذ به اطلاق و قول به صحّت است.

و در صورت شک، استصحاب عدم انتقال جاری است، هرچند این جا با احراز اطلاق[۲۵۴]آیه ی شریفه ی <أَحَلَ اللَّهُ الْبَیْع> و عدم احراز انصراف، نوبت به استصحاب نمی رسد.


بله، با احراز انصراف و جریان استصحاب معلوم می شود معامله باطل بوده و نقل و انتقال محقق نشده است که در این صورت اگر بایع مشخص باشد، باید به نحوی با او تصالح کند و اگر معلوم نیست و قیمت المثل قرآن به اندازه ی وجه پرداختی باشد، بعید نیست بتواند تقاصاً قرآن را بردارد، ولی مشکل آن جاست که بایع هم خودش از کس دیگری خریده باشد!

حکم بیع مصحف به کافر

اشاره

مسأله ی دیگری که مرحوم شیخ در این جا تبعاً للعلامه[۲۵۵]- قدس سرهما - مطرح می فرماید و در کلمات قبل علامه هم به گونه ای به آن اشاره شده، ولی ظاهراً اولین کسی که بالصراحه بیان فرموده


علامه است[۲۵۶]این است که اگر به همان نحوی که بیع مصحف[۲۵۷]به مسلم جایز است به عنوان بیع قرآن یا بیع جلد، ورق و ادیم به کافر بفروشد، جایز نخواهد بود.

ثمّ إنّ المشهور بین العلّامه رحمه اللّه و من تأخّر عنه عدم جواز بیع المصحف من الکافر علی الوجه


الذی یجوز بیعه من المسلم.[۲۵۸]

پس مرحوم شیخ می فرماید به همان روش صحیح هم به کافر بفروشد جایز نیست. شیخ- قدس سره - دو دلیل بر این مطلب اقامه می کند:

ادله ی حرمت بیع مصحف به کافر

فحوای عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر

2. روایت معروف «الاسلام یعلو و لایعلی علیه».

شیخ- قدس سره - عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر را مفروغٌ عنه گرفته و دلیلی بر آن اقامه نمی کنند، ولی سه دلیل می توان بر آن اقامه کرد:

ادلّه ی عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر

آیه ی شریفه <وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً[۲۵۹]

در این آیه ی شریفه می فرماید: خداوند سبیلی برای کافر علیه مؤمن قرار نداده است و می تواند دلیلی بر عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر باشد؛ زیرا چه سبیلی بالاتر از این که کافری مالک عبد مسلم شود به نحوی که عبد مسلم در تحت سیطره ی کافر باشد و هیچ اراده ای از خود نداشته باشد <ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ>[۲۶۰] ؟!

از زمان شیخ طوسی- قدس سره - و شاید قبل از آن به این آیه ی شریفه برای عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر تمسک شده[۲۶۱]و حتّی علامه- قدس سره - در کتاب شریف نهج الحق[۲۶۲] بر بعضی فتاوای ابوحنیفه تشنیع کرده و فرموده مخالف این آیه ی شریفه است، پس ابوحنیفه با این فتاوی مخالفت با قرآن کرده است.


بررسی دلالت آیه ی شریفه

قطعاً مقصود از سبیل، سبیل تکوینی نیست؛ چون می دانیم خداوند متعال راه را برای کفار حتّی نسبت به پیامبران و ائمه ی معصومین- علیهم السلام - نیز باز گذاشته تا بتوانند بر آن ها مسلط شوند، مثلاً ابراهیم خلیل را در آتش انداختند، حضرت یحیی علی نبینا و آله و علیه السلام را شهید کردند، ائمه- علیهم السلام - را به شهادت رساندند، بنابراین مراد از سبیل همان طور که در روایت[۲۶۳]امام رضا- علیه السلام - آمده، سبیل تکوینی نیست پس باید سبیل تشریعی مراد باشد.


البته التزام به عموم سبیل تشریعی هم مشکل است؛ زیرا شیخ طوسی- قدس سره - همان جا که فرموده بیع عبد مسلم به کافر جایز نیست چون <وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا> در چهار مسأله ی بعد در مورد اجیر شدن مسلمانی برای کافر می فرماید:

إذا استأجر کافر مسلما العمل فی الذمه، صح بلا خلاف. و إذا استأجره مده من الزمان شهرا أو سنه لیعمل له عملا، صح أیضا عندنا. و اختلف أصحاب الشافعی، ففیهم من قال: فیه قولان کالشراء و منهم من قال: لا یصح قولا واحدا.

دلیلنا: ان الأصل جواز ذلک و المنع یحتاج إلی دلیل.[۲۶۴]

در حالی که اجیر شدن مسلمان برای کافر یک نوع سبیل است.[۲۶۵]


هم چنین لازمه ی اطلاق داشتن آیه ی شریفه و این که هیچ کافری هیچ وقت نمی تواند سبیلی بر مسلمان داشته باشد، آن است که بگوییم هیچ کافری نتواند در محکمه علیه مسلمان اقامه ی دعوا کند! پس نمی توان به این اطلاق ملتزم شد و باید ببینیم آیه ی شریفه در کنار آیات دیگر چه سیاقی دارد. این آیه ی شریفه در سوره ی مبارکه ی نساء قرار دارد، در آیه ی شریفه ی قبل می فرماید:

<وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَیْکُمْ فِی الْکِتَابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آیَاتِ اللَّهِ یُکْفَرُ بِهَا وَ یُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلاَ تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فِی حَدِیثٍ غَیْرِهِ إِنَّکُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِینَ وَ الْکَافِرِینَ فِی جَهَنَّمَ جَمِیعاً>

و خداوند [این حکم را] در قرآن بر شما نازل کرده[۲۶۶]که هرگاه شنیدید آیات خدا مورد انکار و استهزاء قرار می گیرد، با آن ها ننشینید تا به سخن دیگری بپردازند وگرنه شما نیز همانند آنان خواهید بود. خداوند منافقین و کافرین را همگی در دوزخ جمع می کند.


<الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کَانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قَالُوا أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَ إِنْ کَانَ لِلْکَافِرِینَ نَصِیبٌ قَالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً>[۲۶۷]

[منافقان] همانها هستند که پیوسته مراقب هستند، پس اگر فتح و پیروزی نصیب شما گردد می گویند: آیا ما با شما نبودیم؟! و اگر بهره ای نصیب کافران گردد می گویند آیا ما بر شما چیره نبودیم و مؤمنین را از شما منع نکردیم؟! پس خداوند در روز قیامت میان شما حکم می کند و هرگز برای کافران علیه مؤمنان راه قرار نداده است.

همان طور که ملاحظه فرمودید سیاق آیه ی شریفه مربوط به روز قیامت است؛ زیرا می فرماید <فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ> بنابراین ادامه ی آیه ی شریفه هم که می فرماید <وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا> بیشتر با این سازگار است که مربوط به روز قیامت باشد؛ یعنی اگر منافقان کافر در دنیا می توانستند با نفاق فریب دهند به این صورت که اگر مؤمنان پیروز می شدند می گفتند مگر ما با شما نبودیم؟! و اگر کافران نصیب، بهره و سبیلی بر مؤمنان پیدا می کردند می گفتند: آیا ما شما را کمک نکردیم؟! در روز قیامت دیگر خداوند حکم می کند و راه را بر منافقان کافر بسته است.


روایتی[۲۶۸]هم که در ذیل آیه ی شریفه وارد شده، سبیل را به حجّت معنی کرده است هرچند از لحاظ سند ناتمام بوده و متن آن هم دارای اشکال است یعنی خداوند متعال برای کافران علیه مؤمنان حجّتی قرار نداده است.

پس با توضیحاتی که بیان کردیم نمی توانیم به اطلاق آیه ی شریفه تمسک کرده و بگوییم در عالم تشریع، کافر هیچ نوع سبیلی بر مؤمن ندارد [بلکه مربوط به موارد خاص است] و نظیر روایتی است که می فرماید: «الْإِسْلَامُ یَزِیدُ وَ لَا یَنْقُصُ»[۲۶۹]که نمی توان ملتزم شد هر مسلمانی هر حقی دارد و هیچ نقصانی ندارد، بلکه تطبیق شده بر مسأله ی ارث که اگر کافری مسلمان شد، در مورد ارث چیزی از او کم نمی شود بلکه اضافه می شود؛ یعنی اگر کافری از دنیا رفت و ورّاث کافر و مسلمان داشت، فقط به مسلمان می رسد؛ نه این که دیگر همه چیز به مسلمان برسد؛ مثلاً اگر کافری به کافر دیگری هبه کرد، آن هم به مسلمان برسد!


روایت حماد بن عیسی

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی رَفَعَهُ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - أُتِیَ بِعَبْدٍ لِذِمِّیٍّ قَدْ أَسْلَمَ فَقَالَ: اذْهَبُوا فَبِیعُوهُ مِنَ الْمُسْلِمِینَ وَ ادْفَعُوا ثَمَنَهُ إِلَی صَاحِبِهِ وَ لَا تُقِرُّوهُ عِنْدَهُ.[۲۷۰]

دومین دلیلی که بر عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر اقامه شده، روایت حماد بن عیسی است که حضرت درباره ی عبد متعلق به کافری که مسلمان شده بود، دستور دادند به مسلمانان فروخته شود و ثمن آن به کافر پرداخت شود و آن عبد مسلمان را نزد کافر نگه ندارند.

بررسی سند روایت حماد بن عیسی

این روایت از لحاظ سند مرفوعه است؛ زیرا هم در کافی[۲۷۱]و هم در تهذیب به صورت «مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی رَفَعَهُ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی» آمده است.

إن قلت: از آن جا که در سند شیخ، حماد بن عیسی واقع شده، پس از طریق تعویض اسانید یا به تعبیر دیگر ضمّ اسانید می توان تصحیح سند کرد.


قلت: در این روایت نمی توان از طریق ضمّ اسانید تصحیح سند کرد؛ زیرا:

اولاً: وقتی شیخ به کسی ابتداء سند می کند، از کتاب یا اصل او نقل می کند؛ زیرا در مشیخه ی تهذیب به این مطلب تصریح کرده و می فرماید: «و اقتصرنا من ایراد الخبر علی الابتداء بذکر المصنف الذی اخذنا الخبر من کتابه او صاحب الاصل الذی اخذنا الحدیث من اصله».[۲۷۲]

بنابراین در صورتی می توان از طریق ضم اسانید مذکور در مشیخه تصحیح سند کرد که احراز کنیم حماد بن عیسی نیز این روایت را در کتاب یا اصلش آورده است، پس اگر در کتاب یا اصلش این روایت موجود نباشد بلکه از روایاتی باشد که هرچند حماد بن عیسی نقل کرده ولی در کتاب یا اصلش ذکر نکرده، نمی توان از طریق سند مذکور در مشیخه تصحیح کرد؛ زیرا آن سند مربوط به کتاب یا اصل محمد بن عیسی است، نه جمیع آن چه از حماد بن عیسی حتی در غیر کتاب و اصل او نقل شده است. بله، اگر شیخ- قدس سره - در کتاب الفهرست بگوید به جمیع کتب و روایات حماد بن عیسی سند صحیح دارم، می توان از آن طریق تصحیح کرد.


ثانیاً: جناب شیخ در مشیخه اصلاً سندی به حماد بن عیسی ارائه نکرده و در الفهرست[۲۷۳]نیز فقط سه کتاب از ایشان نام برده و سند به این سه کتاب را نقل می کند؛ نه به جمیع آن چه از حماد بن عیسی نقل شده، و به تعبیر دیگر نگفته «اخبرنا بجمیع کتبه و روایاته» و ممکن است این روایت در این سه کتاب حماد بن عیسی نباشد و جزء روایاتی باشد که حماد بن عیسی نقل کرده امّا در کتبش ذکر نکرده است. علاوه آن که سند شیخ به کتب حماد بن عیسی در الفهرست نیز ناتمام است؛ چون دو طریق ارائه می کند که در طریق اول ابن بَطّه[۲۷۴]و در طریق دوم


ابن ابی جید و ابی القاسم الکوفی[۲۷۵]و اسماعیل بن سهل[۲۷۶]قرار دارند که هیچ کدام توثیق ندارند.

بررسی دلالت روایت حماد بن عیسی

این روایت علاوه بر ضعف سند، دلالتی بر این که کافر نمی تواند مالک عبد مسلم شود ندارد، بلکه فقط می فرماید قهراً علیه فروخته می شود و این بدین معناست که فی الجمله مالک می شود؛ چون «لابیع الا فی ملکٍ» ولی اقرار بر آن ملکیت نمی شود. پس این که اصلاً نتواند مالک شود از این روایت استفاده نمی شود. بله از لحاظ حرمت تکلیفی می توان استفاده کرد جایز نیست؛ زیرا روایت بیان می فرماید عبد کافری اگر مسلمان شد، نباید در تملّک کافر باقی بماند بلکه باید به مسلمانان فروخته شود، پس به طریق اولی دلالت می کند عبدی که مسلمان است نباید ملک کافر شود؛ چون نمی توان ملتزم شد شارع اجازه داده عبد مسلمان به کافر فروخته شود، آن گاه اگر فروخته شد باید آن عبد را از کافر گرفته و قهراً علیه به مسلمانان فروخت، ولی از لحاظ حرمت وضعی منوط به آن است که بگوییم نهی در معاملات موجب فساد است.


روایت معروف «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه»

این روایت علاوه بر آن که برای عدم جواز بیع مصحف به کافر استدلال شده، می تواند دلیل بر عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر نیز باشد.

البته این روایت دارای ابهاماتی است که استدلال به صرف این روایت را مشکل می کند، از جمله این که آیا برتری اسلام به نحو مطلق است؟ آیا برتری اسلام به معنای برتری علی الاطلاق مسلمانان نیز هست که نتیجه بگیریم پس کافر نمی تواند مالک عبد مسلمان شود؟ یا در مورد بیع مصحف به کافر، آیا به صرف ملکیت و سیطره ی کافر بر یک فرد از قرآن کریم، صدق می کند که کفر بر اسلام علوّ پیدا کرده است؟!

پس دلالت این روایت فی نفسها بر مدعا مشکل است ولی قرائنی وجود دارد که از آن استفاده می شود مقصود از «الاسلام یعلو و لایعلی علیه» علوّ علی الاطلاق است. البته علوّ تشریعی نه تکوینی؛ چون می دانیم در بعضی موارد اسلام از کفّار و مشرکین ضربه خورده علوّ تکوینی ان شاء الله در زمان ظهور امام زمان- علیه السلام - تحقق یافته و «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ»[۲۷۷]به منصه ی ظهور خواهد رسید بنابراین با وجود قرائن می توانیم بگوییم همین مقدار که اسلام در ضمن یک مسلمان مجسم شده، بر کفری که در ضمن یک کافر مجسم شده برتری دارد، پس هر مسلمانی بر هر کافری علی الاطلاق علوّ و برتری دارد. این قرائن عبارتند از:



قرائنی بر اراده ی اطلاق در «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه»

اشاره

الف: روایاتی در مورد بلند شدن پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - در مقابل جنازه ی یهودی تا بالای سر حضرت قرار نگیرد:

این روایات را صاحب وسائل- قدس سره - در بابی با عنوان «بَابُ عَدَمِ اسْتِحْبَابِ الْقِیَامِ لِمَنْ مَرَّتْ بِهِ جَنَازَهٌ إِلَّا أَنْ تَکُونَ جَنَازَهَ یَهُودِیٍ» ذکر کرده است.

صحیحه ی زراره:

مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ یَحْیَی بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - وَ عِنْدَهُ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَمَرَّتْ بِهِ جَنَازَهٌ فَقَامَ الْأَنْصَارِیُّ وَ لَمْ یَقُمْ أَبُو جَعْفَرٍ- علیهما السلام - فَقَعَدْتُ مَعَهُ وَ لَمْ یَزَلِ الْأَنْصَارِیُّ قَائِماً حَتَّی مَضَوْا بِهَا ثُمَّ جَلَسَ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ- علیهما السلام -: مَا أَقَامَکَ؟

قَالَ: رَأَیْتُ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - یَفْعَلُ ذَلِکَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ- علیهما السلام -: وَ اللَّهِ مَا فَعَلَهُ الْحُسَیْنُ- علیه السلام - وَ لَا قَامَ لَهَا أَحَدٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ قَطُّ فَقَالَ الْأَنْصَارِیُّ: شَکَّکْتَنِی أَصْلَحَکَ اللَّهُ قَدْ کُنْتُ أَظُنُّ أَنِّی رَأَیْتُ.[۲۷۸]

زراره می گوید در محضر امام باقر- علیه السلام - بودم و مردی از انصار هم نزد حضرت بود تا این که جنازه ای از آن جا تشییع کردند و آن مرد انصاری قیام کرد، ولی امام باقر- علیه السلام - قیام نفرمودند، من هم همراه حضرت نشستم [و بلند نشدم] آن مرد انصاری هم چنان ایستاده بود تا آن که آنان رد شدند و رفتند، سپس او هم نشست. حضرت به او فرمودند: چرا بلند شدی؟ عرض کرد: من دیدم که امام حسین- علیه السلام - این چنین کردند [و من در این کار به ایشان اقتدا کردم]. امام باقر- علیه السلام - فرمودند: به خدا قسم! امام حسین- علیه السلام - چنین نکردند و هیچ یک از ما اهل بیت هرگز برای جنازه قیام نکرده است! مرد انصاری عرض کرد: اصلحک الله، مرا به شک انداختید گمان می کردم که این طور دیدم.

این روایت گرچه دلالت بر مدعا ندارد، ولی زمینه ای برای فهمیدن درست روایت بعدی ایجاد می کند.


روایت مثنی الحناط:

وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ مُثَنًّی الْحَنَّاطِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: کَانَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ- علیهما السلام - جَالِساً فَمَرَّتْ عَلَیْهِ جَنَازَهٌ فَقَامَ النَّاسُ حِینَ طَلَعَتِ الْجَنَازَهُ فَقَالَ الْحُسَیْنُ- علیه السلام -: مَرَّتْ جَنَازَهُ یَهُودِیٍّ وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - عَلَی طَرِیقِهَا فَکَرِهَ أَنْ تَعْلُوَ رَأْسَهُ جَنَازَهُ یَهُودِیٍّ فَقَامَ لِذَلِکَ.

وَ رَوَاهُ الشَّیْخُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ تَرَکَ قَوْلَهُ فَقَامَ لِذَلِکَ.[۲۷۹]

مثنی الحناط از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که فرمودند: امام حسین- علیه السلام - جایی نشسته بودند که جنازه ای از آن جا تشییع کردند، مردم تا جنازه را دیدند بلند شدند. امام حسین- علیه السلام - فرمودند: [این که شنیده اید رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - در مقابل جنازه بلند شدند، این بود که]جنازه ی یهودیی می گذشت و رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - در آن راه بودند و مکروه داشتند که جنازه ی یهودی بالاتر از سر حضرت باشد به همین خاطر بلند شدند.

امام حسین- علیه السلام - با این کلام به آن مردمانی که در مقابل جنازه ایستادند، اعتراض کردند و فرمودند آن چیزی که درباره ی پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - شنیده اید که در مقابل جنازه بلند شدند، مربوط به جنازه ی یهودی بوده که نمی خواستند بالاتر از سر حضرت باشد و همین مقدار علوّ جنازه ی یهودی را مکروه می دانستند.


روایت الحسین بن علوان:

عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ ظَرِیفٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ- علیهما السلام - أَنَّ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - کَانَ جَالِساً وَ مَعَهُ أَصْحَابٌ لَهُ فَمَرَّ بِجَنَازَهٍ فَقَامَ بَعْضُ الْقَوْمِ وَ لَمْ یَقُمِ الْحَسَنُ فَلَمَّا مَضَوْا بِهَا قَالَ بَعْضُهُمْ: أَ لَا قُمْتَ عَافَاکَ اللَّهُ فَقَدْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - یَقُومُ لِلْجَنَازَهِ إِذَا مَرُّوا بِهَا عَلَیْهِ فَقَالَ الْحَسَنُ- علیه السلام -: إِنَّمَا قَامَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - مَرَّهً وَاحِدَهً وَ ذَلِکَ أَنَّهُ مُرَّ بِجَنَازَهِ یَهُودِیٍّ وَ کَانَ الْمَکَانُ ضَیِّقاً فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - وَ کَرِهَ أَنْ تَعْلُوَ رَأْسَهُ.[۲۸۰]

حسین بن علوان از امام صادق- علیه السلام - نقل می کند که پدرشان امام باقر- علیه السلام - فرمودند: امام حسن[۲۸۱]- علیه السلام - همراه اصحاب در جایی نشسته بودند که جنازه ای را تشییع کردند، بعضی با دیدن جنازه قیام کردند ولی امام حسن- علیه السلام - قیام نکردند. بعد از این که جنازه رد شد بعضی به حضرت عرض کردند چرا قیام نکردید در حالی که رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - برای جنازه وقتی عبور می کرد قیام می فرمودند؟ امام حسن- علیه السلام - فرمودند: رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فقط یک بار قیام فرمودند آن هم وقتی که جنازه ی یهودی می گذشت و جا تنگ بود، پس حضرت قیام فرمودند و دوست نداشتند جنازه ی یهودی بالاتر از سرشان باشد.



این روایت از لحاظ سند به خاطر الحسین بن علوان جای کلام است.

این دو روایت مؤید آن است که «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» اطلاق دارد و حتّی جنازه ی یهودی نباید علوّ بر مسلمان داشته باشد.

ب: روایاتی که سفارش به عدم مساوات در مجلس با کفار حتّی در محکمه می کند.

روایاتی که دستور به عدم مساوات در مجلس با کفار می دهد، می تواند قرینه باشد بر این که «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» اطلاق دارد. از جمله ی این روایات است روایتی که بیان می کند امیرالمؤمنین- علیه السلام - وقتی برای اقامه ی دعوا علیه کافری به محکمه تشریف بردند، در کنار قاضی نشستند و فرمودند: اگر خصم من مسلمان بود در کنار او می نشستم، ولی او نصرانی است و باید جایش پست تر باشد.

این روایت معروفی است که عامه[۲۸۲]نقل کرده اند و در کتاب

الغارات ابراهیم بن محمد الثقفی[۲۸۳]نیز ذکر شده و علامه ی مجلسی هم در بحار الانوار از الغارات نقل می کند:

وَ [کِتَابُ الْغَارَاتِ لِإِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِی] عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ سَالِمٍ الْجُعْفِیِّ عَنِ الشَّعْبِیِّ قَالَ: وَجَدَ عَلِیٌّ- علیه السلام - دِرْعاً لَهُ عِنْدَ نَصْرَانِیٍّ[۲۸۴]فَجَاءَ بِهِ إِلَی شُرَیْحٍ[۲۸۵]یُخَاصِمُهُ إِلَیْهِ [فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ] ذَهَبَ


یَتَنَحَّی فَقَالَ: مَکَانَکَ. وَ جَلَسَ إِلَی جَنْبِهِ وَ قَالَ: یَا شُرَیْحُ أَمَا لَوْ کَانَ خَصْمِی مُسْلِماً مَا جَلَسْتُ إِلَّا مَعَهُ، وَ لَکِنَّهُ نَصْرَانِیٌّ، وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِذَا کُنْتُمْ وَ إِیَّاهُمْ فِی طَرِیقٍ فَأَلْجِئُوهُمْ إِلَی مُضَائَقَهٍ [مَضَایِقِه]، وَ صَغِّرُوا بِهِمْ کَمَا صَغَّرَ اللَّهُ بِهِمْ فِی غَیْرِ أَنْ تَظْلِمُوا ثُمَّ قَالَ عَلِیٌّ- علیه السلام -: إِنَّ هَذِهِ دِرْعِی لَمْ أَبِعْ وَ لَمْ أَهَبْ. فَقَالَ النَّصْرَانِیُّ: مَا الدِّرْعُ إِلَّا دِرْعِی، وَ مَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عِنْدِی بِکَاذِبٍ.[۲۸۶]

فَالْتَفَتَ شُرَیْحٌ إِلَی عَلِیٍّ- علیه السلام - فَقَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ هَلْ مِنْ بَیِّنَهٍ؟ قَالَ: لَا. فَقَضَی بِهَا [شُرَیْحٌ] لِلنَّصْرَانِیِّ. [فَأَخَذَهَا النَّصْرَانِیُ] فَمَشَی هُنَیْئَهً ثُمَّ أَقْبَلَ، فَقَالَ: أَمَّا أَنَا فَأَشْهَدُ أَنَّ هَذِهِ أَحْکَامُ النَّبِیِّینَ، [أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ] یَمْشِی إِلَی قَاضِیهِ وَ قَاضِیهِ یَقْضِی عَلَیْهِ! أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، الدِّرْعُ وَ اللَّهِ دِرْعُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ.



قَالَ: أَمَّا إِذَا أَسْلَمْتَ فَهِیَ لَکَ وَ حَمَلَهُ عَلَی فَرَسٍ. قَالَ الشَّعْبِیُّ وَ أَخْبَرَنِی مَنْ رَآهُ یُقَاتِلُ مَعَ عَلِیٍّ- علیه السلام - الْخَوَارِجَ فِی النَّهْرَوَانِ.[۲۸۷]

شعبی می گوید حضرت علی- علیه السلام - زره شان را نزد یک مرد نصرانی یافتند و به همین خاطر برای اقامه ی دعوا او را نزد قاضی شریح بردند تا قضاوت کند. شریح وقتی حضرت را دید، کنار رفت، ولی حضرت به او فرمودند: در جای خودت باش و در کنار شریح نشستند و فرمودند: ای شریح! اگر خصم [و طرف دعوای] من مسلمان بود، کنار او می نشستم [چون متخاصمین باید مساوی باشند] و لکن او نصرانی است و رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - فرمودند: اگر شما [مسلمانان] و آنان [کفار] در یک طریق بودید، آن ها را به جای تنگ هدایت کنید و آن ها را کوچک کنید، همان طور که خداوند آن ها را کوچک کرده، بدون آن که ظلم کنید [یعنی دیگر در حقی که خداوند برای آن ها قرار داده ظلم نکنید] سپس امیرالمؤمنین- علیه السلام - فرمودند: این زره [که در دست نصرانی است] زره من است؛ نه آن را فروخته ام و نه هبه کرده ام. نصرانی هم گفت: این زره من است [هرچند نمی گویم] امیر المؤمنین دروغ می گوید.



شریح رو به امیر المؤمنین کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین آیا بینه ای دارید؟ فرمودند: خیر ندارم[۲۸۸]، پس شریح حکم کرد که زره برای نصرانی باشد. مرد نصرانی زره را گرفت و اندکی رفت، سپس برگشت و گفت: من شهادت می دهم این احکام پیامبران است، امیرالمؤمنین پیش قاضی خود می آید و قاضی علیه امیرالمؤمنین قضاوت می کند! پس شهادت به وحدانیت خدا و به رسالت محمد رسول الله می دهم [و مسلمان شد] و قسم به خدا این زره شماست یا امیرالمؤمنین! حضرت هم فرمودند: حالا که مسلمان شدی زره مال خودت باشد[۲۸۹]و او را بر اسبی سوار کرد. شعبی می گوید: کسی که آن مرد نصرانی را دیده بود به من خبر داد که در جنگ نهروان دیدم همراه علی- علیه السلام - علیه خوارج می جنگید.[۲۹۰]

پس در این روایت امیرالمؤمنین- علیه السلام - کلام رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - را نقل فرمودند که می فرمایند: «إِذَا کُنْتُمْ وَ إِیَّاهُمْ فِی طَرِیقٍ فَأَلْجِئُوهُمْ إِلَی مُضَائَقَهٍ [مَضَایِقِه]، وَ صَغِّرُوا بِهِمْ کَمَا صَغَّرَ اللَّهُ بِهِمْ فِی غَیْرِ أَنْ


تَظْلِمُوا» و در نقل عامه آمده کما این که در کتب شیعه هم شیخ طوسی- قدس سره - در المبسوط، قطب راوندی- قدس سره - در الدعوات و ابن ادریس- قدس سره - در السرائر به طور جداگانه؛ نه در ضمن روایت نصرانی نقل کرده اند که رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - در مورد اهل ذمه فرمودند «لا تبدءوهم بالسلام و اضطروهم إلی أضیق الطرق و لا تساووهم فی المجالس»[۲۹۱]و امیرالمؤمنین- علیه السلام - از این کلام رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - استفاده کردند حتّی در مجلس قضاء هم نباید کافر با مسلمان استواء در مجلس داشته باشد با این که اگر هر دو مسلمان بودند یا هر دو کافر بودند، بر قاضی لازم بود علاوه بر عدالت در حکم، حدّاقل استحباباً بین آن ها حتّی در نظره و لحظه مساوات قرار دهد؛ یعنی در نگاه و مقدار نگاه و ملاحظه کردن، هم چنین در ابتداء به سلام و هر آن چیزی که احترام حساب می شود هم باید مساوات قرار دهد.

پس این روایات این زمینه را به ما می دهد و قرینه می شود بر این که «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» اطلاق دارد و همه جا باید اسلام و مسلمانان بر کفر و کافران علوّ و برتری داشته باشند.


ج: فهم فقهاء در طول تاریخ مبنی بر عموم و اطلاق علوّ.

فهم فقهاء در طول تاریخ فقه بر این که اسلام و مسلمین باید علی الاطلاق علو و برتری نسبت به کفر و کافران داشته باشند هم می تواند قرینه و زمینه ساز استفاده ی عموم از روایت «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» باشد.[۲۹۲]


به عنوان مثال می فرمایند در عقد ذمه باید شرط شود که کفار خانه هایشان مسلط بر خانه های مسلمانان نباشد، و بعضی شرط می کردند در بازار اگر مسلمانی دوره گرد و دست فروش باشد، هیچ کافری حق ندارد دکّه و حجره داشته باشد و اگر دکّه دا شته باشد حق ندارد در مکان بالایی قرار بگیرد تا مسلمانی که از او خرید می کند در محل پایین تری باشد! یا حتّی تا این اواخر در برخی مناطق این چنین بود که وقتی اهل ذمه سوار بر مرکبی می شدند باید هر دو پایشان را یک طرف مرکب قرار می دادند نه این که دو طرف مرکب قرار دهند به خاطر این که تا مسلمانی را دیدند پیاده حرکت می کند سریعاً به پایین بپرند تا مبادا عُلوی بر مسلمانان داشته باشند!

در میان مرکب ها، سوار شدن بر اسب را منع می کردند؛ چون اسب به هر حال یک نوع مرکب فاخری بود و حتّی نقل می کنند یکی از میسیونرها[۲۹۳]یا دیگر وابستگان کنسولگری انگلیس که سوار بر اسب وارد مدرسه ی علمیه شده بود و قاعدتاً تعمد داشته است مردم او را گرفته و کتک مفصلی به او زدند.

این را خود نیز شاهد بوده ام و تا این اواخر بوده که پیرمردهای یهودی بعضی رسوماتی را که برای اهل ذمه وضع شده بود رعایت می کردند مثلاً در شهر ما (یزد) همیشه پیش بند می بستند مانند بچه ها که در هنگام غذا خوردن می بندند و شاید خودشان هم نکته اش را نمی دانستند دلیلش این بود که آن زمان ها که عقد ذمه با آن ها می بستند شرط می کردند که باید لباسشان متمایز از مسلمانان باشد و حتّی زنان زرتشتی که لازم بود حجاب داشته باشند، حجابشان در مناطق ما کاملاً متفاوت با حجاب زنان مسلمان بود!

این ها شواهدی بود بر این که بتوانیم استفاده ی اطلاق از روایت شریفه ی «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» کنیم.

امّا آیا این قرائن برای استفاده ی اطلاق از این روایت کافی است یا خیر، باید هر یک را بررسی کنیم.


بررسی قرائن مذکور بر اطلاق روایت «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه»

امّا در مورد روایتی که بیان می کرد پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - همین قدر هم حاضر نبودند که جنازه ی یهودی علوّ و برتری بر سر مبارک حضرت داشته باشد می گوییم:

اولاً: مربوط به مورد خاصی است.

ثانیاً: نمی دانیم علی وجه الوجوب بوده یا علی وجه الاستحباب. بله، این مقدار را می پذیریم که مرجوح است مسلمان در شرایطی قرار گیرد که کافری علوّ بر او داشته باشد، امّا این که به عنوان حکم الزامی در همه جا باشد، نمی توانیم بپذیریم.

در مورد روایت «لا تبدءوهم بالسلام و اضطروهم إلی أضیق الطرق و لا تساووهم فی المجالس» هم در حدّ خودش اگر از لحاظ سند تمام باشد ملتزم می شویم، ولی چون سند ندارد گرچه باز از باب تسامح در ادلّه ی سنن نیز اگر معارض به جهات دیگر نباشد مشکلی ندارد، ولی این که بتواند شاهد باشد بر این که هر نوع استعلائی از هر چیزی که صبغه ی اسلام دارد بر هر چیزی که صبغه ی غیر اسلام دارد واجب باشد، نمی توانیم به صرف این دو روایت ملتزم شویم!

امّا در مورد عمل فقهاء می گوییم استنادشان به این روایت به عنوان یک حکم شرعی ثابت نیست؛ زیرا شاید به خاطر عقد ذمه بوده است. در مباحث مربوط به عقد ذمه که در کتاب الجهاد مطرح شده، شرائط آن را در دو بخش تعیین کرده اند، بخشی مربوط به قوام عقد ذمه است که نمی توان از آن غمض عین کرد، بخشی هم مربوط به مصالح و شرایط زمانی و مکانی است که حاکم و ولیّ امر مسلمین می تواند در زمانی علیه کفار قرار دهد و در زمانی آن را بردارد. بنابراین این که فقهاء عملاً چنین می کردند شاید به اعتبار عقد ذمه بوده که حاکم به خاطر شرائط زمانی و مکانی چنین مصلحت می دید؛ نه به حسب اصل شرع.

و نیز ممکن است از آیه ی شریفه ی <حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ>[۲۹۴]و هم چنین روایت «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» استیناس کرده اند، البته نه در حدّ استدلال؛ زیرا معنای آیه ی شریفه این نیست که از هر نظر باید تحقیر شوند بلکه به این معناست که قهراً علیهم باید جزیه پرداخت کنند.[۲۹۵]کما این که بر مسلمانی که خسارت زده و باید از عهده برآید هم در روایات «صاغر» اطلاق شده است.[۲۹۶]


افراط و تفریط در مسأله

بعضی در معنای آیه ی شریفه ی <حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ> دچار افراط شده و از عامّه برخی گفته اند موقع جزیه گرفتن از کافر ذمی، باید ریش او را گرفت و یک سیلی هم به گوشش زد تا به این صورت تحقیر شود!

بعضی هم دچار تفریط شده و در مورد روایتی که امیرالمؤمنین- علیه السلام - در اقامه ی دعوا علیه مرد نصرانی که کنار قاضی نشستند و مساوات در نشستن را رعایت نکردند و از رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - نقل کردند که «لا تساووهم فی المجالس» گفته اند این روایت از آن جایی که خلاف عدل اسلامی است، مورد قبول واقع نمی شود!

این سخنان ناشی از بعضی تأثرات است. از ایشان می پرسیم آیا عدل اسلامی را جز خداوند متعال و رسولش و ائمه ی اطهار- علیهم السلام - بیان می کنند؟! مگر این موارد جزء مستقلات عقلیه است تا عقل خودمان را ملاک سنجش قرار دهیم؟!

بله، در جایی اگر اجرای احکام دچار محظور بود، آن را مدتی تعطیل می کنیم، همان طور که خود امیرالمؤمنین- علیه السلام - مجبور شدند شریح را بر قضاوت ابقاء کنند یا چون خواستند نماز بدعت تراویح را که به صورت جماعت خوانده می شد تعطیل کنند و سبط اکبر پیامبر- صلی الله علیه و آله و سلم - امام مجتبی- علیه السلام - را فرستادند تا مردم را از این عمل باز دارد، وقتی دیدند مردم جار و جنجال به راه انداخته و فریاد وا عمراه[۲۹۷]سر دادند یا بعضی در مورد مسأله ای دیگر گفتند


«رَأْیُکَ مَعَ رَأْیِ عُمَرَ أَحَبُّ إِلَیْنَا مِنْ رَأْیِکَ وَحْدَک»[۲۹۸]حضرت آن ها را به حال خودشان واگذار کردند با این که طبق فرمایش پیامبر اکرم- صلی الله علیه و آله و سلم - که وقتی بعضی برای شکایت از امیرالمؤمنین نزد حضرت آمده بودند، فرمودند: «إنَّهُ لَأَخْشَنُ فِی ذَاتِ اللَّهِ مِنْ أَنْ یُشْکَی»[۲۹۹]یعنی حضرت علی- علیه السلام - در اجرای احکام الهی محکم است و بالاتر از آن است که مورد شکایت قرار گیرد.


پس اگر یک جایی اجرای حکم الهی دچار محظور بود، اشکالی ندارد تا آن محظور رفع نشده، اجرای آن حکم تعطیل شود و حتّی در جایی هم بازگو نشود، ولی این دیگر درست نیست که بگوییم آن حکم خلاف اسلام است و چنین حکمی در اسلام وجود ندارد! مثل بعضی که متأسفانه تا فضا عوض می شود احکام را تغییر داده و بخشی از اسلام را می تراشند که بسیار غلط است. بعضی هم با این که عمامه بر سر دارند آن قدر مقهور و خود باخته می شوند که می نویسند اعلامیه ی جهانی حقوق بشر عصاره ی تعالیم انبیاست، در حالی که چقدر احکام ضد اسلام در آن وجود دارد!

نظر نهایی در مورد سعه ی روایت «الاسلام یعلو و لایعلی علیه»

اشاره

خلاصه این که در مورد روایت «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» نمی توانیم آن سعه و اطلاق را بپذیریم و شاید معنای روایت این باشد که اسلام از حیث حجج، براهین و قوّت استدلال بر همه ی ادیان و مکاتب برتری دارد و یا به این معنی است که اسلام به حسب تعالیم و اعتقاداتی که ارائه می دهد بر همه چیز برتری دارد.

مضاف به این که از لحاظ سند هم ناتمام است و شیخ صدوق- قدس سره - در من لایحضره الفقیه[۳۰۰]مرسلاً نقل کرده و اصل آن هم ظاهراً به نقل از اهل سنت است؛ هرچند مضمون روایت که فی الجمله اسلام علوّ دارد و غیر اسلام بر اسلام علوّ ندارد مسلّم است، امّا این که در کجا چنین است و چه معنایی دارد با این سند نمی توانیم اطلاق آن را اثبات کنیم؟ پس باید به قدر متیقن اخذ کنیم.

بنابراین روایت «الاسلام یعلو و لا یعلی علیه» نه می تواند مستند عدم جواز بیع مصحف به کافر باشد و نه مستند عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر.

البته در مورد عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر ممکن است کسی ادعا کند فی الجمله اجماعی است و بعید نیست چنین اجماعی وجود داشته باشد، هرچند احتیاج به تتبع بیشتری دارد و اگر اجماع ثابت شد و به حدی بود که اطمینان بخش باشد هرچند با ضمیمه ی این وجوه مذکور تسلیم می شویم.


ثم علی فرض این که در مسأله ی بیع عبد مسلم به کافر ادلّه ی عدم جواز تمام باشد آیا بالفحوی و بالاولویت می توانیم بگوییم بیع مصحف به کافر جایز نیست؟

بررسی اولویت عدم جواز بیع مصحف به کافر نسبت به بیع عبد مسلم به کافر

عدم جواز بیع مصحف به کافر نسبت به بیع عبد مسلم به کافر اولویتی ندارد؛ زیرا عبد اسیر مالکش بوده و مسلمانی که تحت تملّک کافر قرار می گیرد تمام مقدراتش به دست کافر می افتد، امّا در مورد قرآن کریم این گونه نیست؛ زیرا قرآن که فقط یک نسخه نیست تا مقدرات آن به دست کافر بیفتد؛ مثلاً مانع تعلیم و قرائت قرآن شود!

ظاهراً اجماع هم که در این جا وجود ندارد؛ چون کثیری آن را مطرح نکرده اند و بلکه از عبارات شیخ طوسی در المبسوط[۳۰۱]


که مصاحف[۳۰۲]را هم جزء غنائم در جنگ با کفار نام می برد استفاده می شود که کافر می تواند مالک مصحف شود؛ چون اگر ملک کافر نمی شد، پس به ملک مسلمان باقی مانده و در نتیجه نمی تواند به عنوان غنیمت باشد، بلکه نهایت به عنوان مجهول المالک می شود و باید طبق احکام مجهول المالک عمل شود.

پس به دلیل اولویت عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر نمی توان برای اثبات عدم جواز بیع مصحف تمسک کرد. قیاس هم که در مذهب ما باطل است، پس دلیلی بر عدم جواز بیع مصحف به کافر وجود ندارد، مگر این که تحت عناوینی مانند اهانت، وهن به قرآن و ... قرار بگیرد که جایز نخواهد بود و الا اگر مصداق اهانت به قرآن نباشد مثلاً کافری به قرآن احترام گذاشته و اهل مطالعه و تأمل در قرآن باشد، نمی توان گفت دادن قرآن به او حرام است بلکه اگر موجب هدایت او شود رجحان هم دارد.

إن قلت: مس قرآن بدون وضوء برای مسلمان جایز نیست[۳۰۳]و غیر مسلمان می دانیم وضوء نمی گیرد و اگر هم بگیرد وضویش درست نیست؛ چون ایمان شرط صحت عبادات است، بنابراین دادن قرآن به کافری که می دانیم مس قرآن خواهد کرد مصداق إعانت بر اثم بوده و جایز نیست!


قلت: در بحث إعانت بر اثم بیان کردیم اگر منع کردن تأثیری در عدم تحقق منکر نداشته باشد مثلاً هزاران قرآن در دسترس دارد به طوری که اگر منع کند از جای دیگر تهیه می کند و ندادن او هیچ تأثیری در عدم تحقق منکر نمی کند آن جا إعانت بر اثم حرام نیست، مگر این که وجه اهمی داشته باشد.

مضاف به آن که کفار گرچه مکلّف به فروع هستند، ولی نهی از منکر نسبت به آنان در همه جا لازم نیست؛ مثلاً می دانیم گوشت خنزیر و گوشت بدون ذبح شرعی می خورند یا می دانیم در غیر ملأ عام رعایت حجاب اسلامی نمی کنند، در چنین مواردی امر به معروف و نهی از منکر آنان واجب نیست و حتّی حکومت اسلامی اجازه ی ارتکاب چنین عملی را به آنان می دهد، مگر در موارد خاصی که موجب هتک اسلام یا زیر پا گذاشتن شعائر اسلامی شود.

علاوه آن که ما می دانیم از صدر اسلام سکه هایی را ضرب می کردند که مشتمل بر اسم جلاله و آیات قرآن مثل سوره ی توحید بوده و این سکه ها در مبادله به دست کفّار می رسید و این می تواند مؤید آن باشد که دادن مصحف به کفار و بیع آن حتّی با علم به این که مس کتابت قرآن می کنند مانعی ندارد؛ مگر این که عنوان اهانت به قرآن بر آن منطبق شود که جایز نخواهد بود؛ مثلاً بیع قرآن به کسی که اشتهار به قرآن سوزی و اهانت به قرآن دارد جایز نیست.

مرحوم شیخ بعد از قول به عدم جواز بیع مصحف به کافر، فروعاتی را مطرح می کند[۳۰۴]از جمله این که:


1. فروش ابعاض قرآن هم جایز نیست، ولی اگر در یک کتابی بعض آیات قرآن مثلاً به عنوان شاهد ذکر شده باشد، فروش آن به کفار اشکالی ندارد؛ چون نه مصداق اهانت است و نه علوّ.

2. فروش اسماء الله، احادیث و روایات پیامبر اکرم و اسم النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - به کفار و الحاق آن به قرآن در عدم جواز، «فیه وجهان» ولی بنا بر مختار ما به طریق اولی جایز است و در نهایت مرحوم شیخ می فرماید: بنا بر عدم جواز، دراهم و دنانیری که در زمان ما ضرب می شود تملّک کفار بر آن مشکل است.

جای بسی تعجب است که چرا شیخ می فرماید «الدراهم و الدنانیر المضروبه فی زماننا»[۳۰۵]که قرن سیزدهم باشد! در حالی که از زمان ائمه- علیهم السلام - اسم جلاله، نام مبارک رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - و آیات قرآن بر روی سکه ها ضرب می شد و حتّی نقل شده که تا زمان عبدالملک مروان اموی لعنه الله علیهم، سکه ای در اسلام ضرب نشده[۳۰۶]بود و سکه های رایج، سکه های ایران و روم بود. بعد از


این که پادشاه روم عبدالملک را تهدید کرد که بر روی سکه ها مطالبی علیه اسلام ضرب خواهد کرد، عبدالملک نیز با راهنمایی امام باقر[۳۰۷]- علیه السلام - به این فکر افتاد سکه ضرب کند و با پیشنهاد امام باقر- علیه السلام - بر یک روی سکه سوره ی توحید و بر روی دیگر ذکر رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - و بر مدار سکه نام شهر و تاریخی که در آن ضرب سکه می شد، ضرب کردند.[۳۰۸]


و الحمدلله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً.

کتاب نامه

1.} قرآن کریم.(1)

2.} الإحتجاج علی أهل اللجاج، طبرسی، احمد بن علی، محقّق/ مصحّح: محمد باقر خرسان، 2 جلد، ناشر: نشر مرتضی، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، مشهد ایران.

3.} أحکام المتاجر المحرمه، کاشف الغطاء، مهدی نجفی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی کاشف الغطاء، چاپ اوّل، 1423 ه.ق، نجف اشرف عراق.

4.} أحادیث مختاره من موضوعات الجورقانی و ابن الجوزی، الذهبی، شمس الدین أبو عبد الله محمد بن أحمد بن عثمان،محقق: عبد الرحمن بن عبد الجبار الفریوائی، یک جلد، ناشر: مکتبه الدار، چاپ اوّل، 1404 ه.ق، المدینه المنوره عربستان.

5.} أحادیث و حکایات، السلفی، صدر الدین أبو طاهر، یک جلد، انتشارات اسلامیه، چاپ اوّل، 2004 م.

6.} الاستبصار فیما اختلف من الأخبار، شیخ طوسی، ابو جعفر محمّد بن حسن، محقّق/ مصحّح: حسن الموسوی خرسان، 4 جلد، ناشر: دار الکتب الاسلامیه، چاپ اوّل، 1390 ه.ق، تهران ایران.

7.} أساس البلاغه، الزمخشری، أبو القاسم محمود بن عمرو بن أحمد، تحقیق: محمد باسل عیون السود، 2 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، بیروت لبنان.

8.} الاستذکار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار، القرطبی، أبو عمر یوسف بن عبد الله بن عبد البر النمری، تحقیق: سالم محمد عطا و محمد علی معوض، 9 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، 2000 م، بیروت لبنان.

9.} أسد الغابه فی معرفه الصحابه، ابن اثیر، أبو الحسن محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد، محقق: علی محمد معوض و عادل أحمد عبد الموجود، 8 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، بیروت لبنان.

10.} إرشاد الأذهان إلی أحکام الإیمان، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهّر اسدی، محقّق/ مصحّح: فارس حسون، 2 جلد، ناشر دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، قم ایران.

11.} الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، شیخ مفید، محمد بن محمد، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 2 جلد، ناشر: کنگره ی شیخ مفید- قدس سره -، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

12.} إرشاد السالک الی أشرف المسالک، ابن عسکر، عبد الرحمن بن محمد (تقریرات إبراهیم بن حسن)، یک جلد، ناشر: شرکه مکتبه و مطبعه مصطفی البابی، چاپ دوم، قاهره مصر.

13.} الاغانی، أبی الفرج الأصفهانی، تحقیق: سمیر جابر، 24 جلد، ناشر: دار الفکر، چاپ دوم، بیروت لبنان.

14.} الإقناع فی فقه أحمد بن حنبل، الحجاوی، شرف الدین موسی بن أحمد بن موسی أبو النجا، محقّق: عبد اللطیف محمد موسی السبکی، ناشر: دار المعرفه، بیروت لبنان.

15.} الامالی، شیخ صدوق، محمّد بن علی ابن بابویه قمی، ناشر کتابچی، چاپ ششم، 1376 ه.ش، تهران ایران.

16.} الامالی، شیخ طوسی، ابو جعفر محمّد بن حسن، محقّق/ مصحّح: بخش تحقیقات اسلامی مؤسسه ی بعثت، ناشر: دار الثقافه، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، قم ایران.

17.} الأم، الشافعی، أبو عبد الله محمد بن إدریس بن العباس، 8 جلد، ناشر: دار المعرفه، 1410 ه.ق، بیروت لبنان.

18.} الانتصار فی انفرادات الإمامیه، شریف مرتضی، علی بن حسین موسوی، یک جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ایران.

19.} أنوار الفقاهه کتاب البیع، کاشف الغطاء، حسن بن جعفر بن خضر نجفی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی کاشف الغطاء، چاپ اوّل، 1422 ه.ق، نجف اشرف عراق.

20.} الإنصاف فی معرفه الراجح من الخلاف، المرداوی الدمشقی، علاء الدین أبو الحسن علی بن سلیمان، تحقیق: محمد حامد الفقی، 12 جلد، ناشر: دار إحیاء التراث العربی، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، بیروت لبنان.

21.} أوزان المقادیر، علامه مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی اصفهانی، یک جلد، ناشر: کتابفروشی بصیرتی، چاپ اوّل، قم ایران.

22.} إیضاح الفوائد فی شرح مشکلات القواعد، فخر المحققین، محمد بن حسن بن یوسف حلّی، 4 جلد، ناشر: مؤسسه ی اسماعیلیان، چاپ اوّل، 1387 ه.ق، قم ایران.


23.} بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار- علیهم السلام -، علامه مجلسی، محمّد باقر بن محمّد تقی اصفهانی، محقّق/ مصحّح: جمعی از محقّقان، 111 جلد، ناشر: مؤسسه الطبع و النشر، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، بیروت لبنان.

24.} البحر الرائق شرح کنز الدقائق، ابن نجیم المصری، زین الدین بن إبراهیم بن محمد، 8 جلد، ناشر: دار الکتاب الإسلامی، چاپ دوم، بیروت لبنان.

25.} البحر المحیط فی التفسیر، اندلسی، ابو حیان محمد بن یوسف، تحقیق: صدقی محمد جمیل، 8 جلد، ناشر: دار الفکر، 1420 ه.ق، بیروت لبنان.

26.} بدائع الصنائع فی ترتیب الشرائع، الکاسانی، علاء الدین، 7 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ دوم، 1404 ه.ق، بیروت لبنان.

27.} البدایه و النهایه، الدمشقی، أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی، 15جلد، ناشر: دار الفکر، 1407 ه.ق، بیروت لبنان.

28.} بیان المعانی، آل غازی، عبد القادر بن ملّا حویش، 6 جلد، ناشر: مطبعه الترقی، چاپ اوّل، 1382ه ق، دمشق سوریه.

29.} تاج العروس من جواهر القاموس، حسینی زبیدی، سیّد محمّد مرتضی، محقّق/ مصحّح: علی شیری، 20 جلد، ناشر: دار الفکر، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بیروت لبنان.

30.} تاریخ ابن خلدون (دیوان المبتدأ والخبر فی تاریخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوی الشأن الأکبر) ابن خلدون، عبد الرحمن بن محمد بن محمد، محقق: خلیل شحاده، یک جلد، ناشر: دار الفکر، چاپ دوم، 1408 ه.ق، بیروت لبنان.

31.} تاریخ الأمم و الملوک، الطبری، محمد بن جریر، 5 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1407 ه.ق، بیروت لبنان.

32.} تاریخ الخلفاء، السیوطی، عبد الرحمن بن أبی بکر، تحقیق: محمد محی الدین عبد الحمید، یک جلد، ناشر: مطبعه السعاده، چاپ اوّل، 1371 ه.ق، قاهره مصر.

33.} تاریخ دمشق، ابن عساکر، أبو القاسم علی بن الحسن، محقق: عمرو بن غرامه العمروی، 80 جلد، ناشر: دار الفکر، 1415 ه.ق، بیروت لبنان.

34.} تاریخ مدینه دمشق و ذکر فضلها و تسمیه من حلها من الأماثل، الشافعی، أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبه الله، تحقیق: محب الدین أبی سعید عمر بن غرامه العمری، 70 جلد، ناشر: دار الفکر، 1995 م، بیروت لبنان.

35.} تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط الحدیثه)، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، محقّق/ مصحّح: ابراهیم البهادری، 6 جلد، ناشر: مؤسسه ی امام صادق- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1420 ه.ق، قم ایران.


36.} تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط القدیمه)، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، مشهد ایران.

37.} تحف العقول، ابن شعبه حرّانی، حسن بن علی، محقّق/ مصحّح: علی اکبر غفاری، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ دوم، 1404 ه.ق، قم ایران.

38.} التحریر و التنویر، ابن عاشور، الشیخ محمد الطاهر، 30 جلد، ناشر: دار سحنون للنشر و التوزیع، 1997 م، تونس.

39.} تذکره الفقهاء (ط الحدیثه)، علامه حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 14 جلد، ناشر مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1414 ه ق، قم ایران.

40.} تذکره الفقهاء (ط القدیمه)، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1388 ه.ق، قم ایران.

41.} ترجمه و شرح نهج البلاغه، فیض الاسلام، سید علی نقی، یک جلد، ناشر: موسسه ی چاپ و نشر تالیفات فیض الاسلام (انتشارات فقیه)، چاپ پنجم، 1379 ه.ش، تهران ایران.

42.} ترتیب الأمالی الخمیسیه، الشجری الجرجانی، یحیی بن الحسین بن إسماعیل بن زید الحسنی، تحقیق: محمد حسن محمد حسن إسماعیل، 2 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1422 ه.ق، بیروت لبنان.

43.} تفسیر العیاشی، عیاشی، محمد بن مسعود، محقّق/ مصحّح: هاشم رسولی محلاتی، 2 جلد، ناشر: انتشارات علمیه، چاپ اوّل، 1380 ه.ق، تهران ایران.

44.} تفسیر القمی، علی بن ابراهیم قمی، تحقیق: سیّد طیب موسوی جزائری، 2 جلد، ناشر: دار الکتاب، چاپ چهارم، 1367 ه.ش، قم ایران.

45.} التفسیر الحدیث، السجستانی، أبو یعقوب محمد عزه، 10 جلد، ناشر: دار إحیاء الکتب العربیه، 1383 ه.ق، قاهره مصر.

46.} تفسیر القرآن العظیم، الدمشقی، عماد الدین أبو الفداء إسماعیل بن کثیر، محقّق: مصطفی السید محمد؛ محمد السید رشاد؛ محمد فضل العجماوی و علی أحمد عبد الباقی، 14 جلد، ناشر: مؤسسه قرطبه و مکتبه أولاد الشیخ للتراث، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، الجیزه مصر.

47.} التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، الرازی الشافعی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی، 32 جلد، ناشر دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1421 ه.ق، بیروت لبنان.

48.} تفسیر النیسابوری (غرائب القرآن و رغائب الفرقان) النیسابوری، نظام الدین الحسن بن محمد بن حسین، محقق: الشیخ زکریا عمیرات، 6 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1416 ه.ق، بیروت لبنان.

49.} التفسیر الواضح، الحجازی، محمد محمود، 3 جلد، ناشر: دار الجیل الجدید، چاپ دهم، 1413 ه.ق، بیروت لبنان.

50.} التفسیر و المفسرون، الذهبی، محمد السید حسین، 3 جلد، ناشر: مکتبه وهبه، القاهره مصر.

51.} التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، حلّی، مقداد بن عبد اللّه سیوری، محقّق/ مصحّح: سید عبد اللطیف حسینی کوه کمری، 4 جلد، ناشر: انتشارات کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی، چاپ اوّل، 1404 ه.ق، قم ایران.

52.} تهذیب الأحکام، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: حسن الموسوی خرسان، 10 جلد، ناشر: دار الکتب الإسلامیه، چاپ چهارم، 1407 ه.ق، تهران ایران.

53.} تمهید القواعد، ابن الترکه، صائن الدین علی بن محمد، تصحیح: سید جلال الدین آشتیانی، یک جلد، ناشر: انتشارات وزارت فرهنگ و آموزش عالی، 1360 ه.ش، تهران ایران.

54.} ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، شیخ صدوق، محمد بن علی ابن بابویه، یک جلد، ناشر: دار الشریف الرضی للنشر، چاپ دوم، 1406 ه.ق، قم ایران.

55.} جامع أحادیث الشیعه، بروجردی، آقا حسین، محقق / مصحح: جمعی از محققان، 31 جلد، ناشر: انتشارات فرهنگ سبز، چاپ اوّل، 1386 ه.ش، تهران ایران.

56.} الجامع للشرائع، حلّی، یحیی بن سعید، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی سید الشهداء العلمیه، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، قم ایران.

57.} جامع المقاصد فی شرح القواعد، محقّق ثانی، علی بن حسین عاملی کرکی، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 13 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ دوم، 1414 ه.ق، قم ایران.

58.} جامع الأحادیث، السیوطی، جلال الدین عبد الرحمن بن أبی بکر، 13 جلد، چاپ اوّل، 1423 ه.ق، قاهره مصر.

59.} جامع الأمهات، ابن الحاجب، جمال الدین أبو عمرو عثمان بن عمر الکردی المالکی، یک جلد.

60.} الجامع الصغیر و شرحه النافع الکبیر، الشیبانی، أبو عبد الله محمد بن الحسن، یک جلد، ناشر: عالم الکتب، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، بیروت لبنان.

61.} الجعفریات (الأشعثیات)، ابن اشعث، محمد بن محمد، یک جلد، ناشر: مکتبه النینوی الحدیثه، چاپ اوّل، تهران ایران.

62.} جمل من أنساب الأشراف، البلاذری، أحمد بن یحیی بن جابر بن داود، تحقیق: سهیل زکار و ریاض الزرکلی، 13 جلد، ناشر: دار الفکر، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، بیروت لبنان.

63.} جواهر الفقه (الجواهر فی الفقه العقائد الجعفریه)، ابن براج، قاضی عبد العزیز محمد بن حسن، محقق/ مصحح: ابراهیم بهادری، یک جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، قم ایران.

64.} جواهر الکلام فی شرح شرایع الاسلام، صاحب الجواهر، نجفی، محمّد حسن، محقّق/ مصحّح: عباس قوچانی و علی آخوندی، 43 جلد، ناشر: دار احیاء التراث العربی، چاپ هفتم، 1404 ه.ق، بیروت لبنان.

65.} حاشیه المکاسب، ایروانی، علی بن عبد الحسین نجفی، 2 جلد، ناشر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، تهران ایران.

66.} حاشیه المکاسب، شیرازی، میرزا محمد تقی، محقّق/ مصحّح: علی یزدی، 2 جلد، ناشر: منشورات الشریف الرضی، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، قم ایران.

67.} الحاشیه الثانیه علی المکاسب، خوانساری، محمد امامی، یک جلد، چاپ اوّل. (ملاحظات: این کتاب همراه با الحاشیه الاولی علی المکاسب در یک جلد چاپ شده است.)

68.} حیاه الحیوان الکبری، الدمیری، کمال الدین محمد بن موسی بن عیسی، تحقیق : أحمد حسن بسج، 2 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، 1424 ه.ق، بیروت لبنان.

69.} الحاوی الکبیر فی فقه مذهب الإمام الشافعی، الماوردی، أبو الحسن علی بن محمد بن محمد بن حبیب البصری البغدادی، محقق: الشیخ علی محمد معوض و الشیخ عادل أحمد عبد الموجود، 19 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، بیروت لبنان.

70.} الحاوی فی فقه الشافعی، الماوردی، أبو الحسن علی بن محمد بن محمد بن حبیب البصری البغدادی، 18 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بیروت لبنان.

71.} الحجه فی بیان المحجه وشرح عقیده أهل السنه، التیمی الأصبهانی، إسماعیل بن محمد بن الفضل بن علی القرشی، محقق: محمد بن ربیع بن هادی عمیر المدخلی، 2 جلد، ناشر: دار الرایه، چاپ دوم، 1419 ه.ق، ریاض عربستان.

72.} الحدائق الناضره فی أحکام العتره الطاهره، آل عصفور بحرانی، یوسف بن احمد بن ابراهیم، محقّق/ مصحّح: محمد تقی ایروانی و سید عبد الرزاق مقرم، 25 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، قم ایران.

73.} خاتمه المستدرک، محدّث نوری، میرزا حسین، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 9 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ایران.

74.} الخصال، شیخ صدوق، محمّد بن علی ابن بابوبه قمی، محقّق/ مصحّح: علی اکبر غفاری، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1362 ه.ش، قم ایران.

75.} الخلاف، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: علی خراسانی؛ سید جواد شهرستانی؛ مهدی طه نجف و مجتبی عراقی، 6 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1407 ه.ق، قم ایران.

76.} الدروس الشرعیه فی فقه الإمامیه، شهید اوّل، محمد بن مکّی عاملی، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ دوم، 1417 ه.ق، قم ایران.

77.} درر الحکام شرح غرر الأحکام، ملا خسرو، محمد بن فراموز، 2 جلد، ناشر: دار إحیاء الکتب العربیه، قاهره مصر.

78.} دعائم الإسلام و ذکر الحلال و الحرام و القضایا و الأحکام، ابن حیون، نعمان بن محمد مغربی، محقّق/ مصحّح: آصف فیضی، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ دوم، 1385 ه.ق، قم ایران.

79.} الدعوات (سلوه الحزین)، قطب الدین راوندی، سعید بن هبه الله، یک جلد، ناشر: انتشارات مدرسه ی امام مهدی- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1407 ه.ق، قم ایران.

80.} ذکری الشیعه فی أحکام الشریعه، شهید اوّل، محمد بن مکی عاملی، 4 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، قم ایران.

81.} الذخیره، القرافی، شهاب الدین أحمد بن إدریس، تحقیق: محمد حجی، 14 جلد، ناشر: دار الغرب، 1994 م، بیروت لبنان.

82.} رجال ابن داود، حلّی، حسن بن علی بن داود، یک جلد، ناشر: انتشارات دانشگاه تهران، 1383 ه.ق، تهران ایران.

83.} رجال ابن الغضائری (کتاب الضعفاء)، ابن غضائری، احمد بن ابی عبد الله، محقّق/ مصحّح: سید محمد رضا حسینی جلالی، یک جلد، قم ایران.

84.} رجال الشیخ الطوسی (الأبواب)، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: جواد قیومی اصفهانی، یک جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ سوم، 1427 ه.ق، قم ایران.

85.} رجال العلّامه الحلّی (خلاصه الأقوال فی معرفه أحوال الرجال)، علّامه حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، ناشر: دار الذخائر، چاپ دوم، 1411 ه.ق، نجف اشرف عراق.

86.} رجال الکشی، کشّی، ابو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزیز، محقّق/ مصحّح: دکتر حسن مصطفوی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی نشر دانشگاه مشهد، 1490 ه.ق، مشهد ایران.

87.} رجال الکشی (مع تعلیقات المیر داماد)، کشّی، ابو عمرو محمد بن عمر بن عبد العزیز، تصحیح و تعلیق: میرداماد استرآبادی، محمّد باقر حسینی، تحقیق: سید مهدی رجایی، 2 جلد، چاپ اوّل، 1363 ه.ش، قم ایران.

88.} رجال النجاشی، نجاشی، ابو الحسن احمد بن علی، محقّق/ مصحّح: سیّد موسی شبیری زنجانی، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرّسین حوزه ی علمیه ی قم)، 1407 ه.ق، قم ایران.

89.} رسائل الشریف المرتضی، شریف مرتضی، علی بن حسین موسوی، 4 جلد، ناشر: دار القرآن الکریم، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، قم ایران.

90.} روضه المتقین فی شرح من لا یحضره الفقیه، مجلسی اوّل، محمد تقی اصفهانی، محقّق/ مصحّح: حسین موسوی کرمانی و علی پناه اشتهاردی، 13 جلد، ناشر: مؤسسه ی فرهنگی اسلامی کوشانبور، چاپ دوم، 1406 ه.ق، قم ایران.

91.} ریاض المسائل (ط القدیمه)، حائری، سید علی بن محمد طباطبایی، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، قم ایران.

92.} ریاض المسائل فی تحقیق الأحکام بالدلائل (ط الحدیثه)، حائری، سید علی بن محمد طباطبایی، محقق/ مصحح: محمد بهره مند؛ محسن قدیری؛ کریم انصاری و علی مروارید، 16 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ایران.

93.} الزهد، کوفی اهوازی، حسین بن سعید، محقق / مصحح: غلامرضا عرفانیان یزدی، یک جلد، ناشر المطبعه العلمیه، چاپ دوم، 1402 ه.ق، قم ایران.

94.} السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ابن ادریس حلّی، محمد بن منصور بن احمد، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ایران.

95.} سؤال و جواب، کاشف الغطاء، محمد حسین بن علی بن محمد رضا نجفی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی کاشف الغطاء، نجف اشرف عراق.

96.} السیره النبویه، ابن هشام، عبد الملک بن هشام بن أیوب، تحقیق: طه عبد الرءوف سعد، 6 جلد، ناشر: دار الجیل، 1411 ه.ق، بیروت لبنان.

97.} شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، محقّق حلّی، نجم الدین جعفر بن حسن، محقّق/ مصحّح: عبد الحسین محمد علی بقال، 4 جلد، ناشر: مؤسسه ی اسماعیلیان، چاپ دوم، 1408 ه.ق، قم ایران.

99.} شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلامه ابن المطهر، نجفی، کاشف الغطاء، جعفر بن خضر مالکی، یک جلد، ناشر مؤسسه ی کاشف الغطاء، 1420 ه.ق، نجف اشرف عراق.

100.} الشرح الصغیر فی شرح مختصر النافع (حدیقه المؤمنین)، حائری، سید علی بن محمد طباطبایی، محقّق/ مصحّح: سید مهدی رجایی، 3 جلد، ناشر: انتشارات کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی- قدس سره -، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ایران.

101.} شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غرر الحکم، خوانساری، آقا جمال الدین، 7 جلد، چاپ اوّل، 1366 ه.ش، تهران ایران.

102.} شرح مختصر خلیل، الخرشی، محمد بن عبد الله، 8 جلد، ناشر: دار الفکر، بیروت لبنان.

103.} شمس العلوم، حمیری، نشوان بن سعید، محقق/ مصحح: حسین بن عبد الله العمری، مطهر بن علی الاریانی و یوسف محمد عبد الله، 12 جلد، ناشر: دار الفکر المعاصر، چاپ اوّل، 1420 ه.ق، بیروت لبنان.

104.} الصحاح (تاج اللغه و صحاح العربیه)، جوهری، اسماعیل بن حماد، 6 جلد، ناشر: دار العلم للملابین، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، بیروت لبنان.

105.} صحیح مسلم، القشیری النیشابوری، أبو الحسین مسلم بن الحجاج بن مسلم، 8 جلد، ناشر: دار الجیل بیروت و دار الأفاق، بیروت لبنان.

106.} الصواعق المحرقه، ابن حجر الهیتمی، أبی العباس أحمد بن محمد بن محمد بن علی، تحقیق: عبدالرحمن بن عبدالله الترکی و کامل محمد الخراط، 2 جلد، ناشر: مؤسسه الرساله، چاپ اوّل، 1997 م، بیروت لبنان.

107.} علل الشرایع، شیخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه قمی، ناشر: کتاب فروشی داوری، چاپ اوّل، 1386 ه.ق، قم ایران.

108.} العلل المتناهیه فی الأحادیث الواهیه، ابن جوزی، عبدالرحمن بن علی، 2 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، تحقیق: خلیل المیس، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، بیروت لبنان.

109.} العین، فراهیدی، خلیل بن احمد، محقّق/ مصحّح: مهدی مخزومی و ابراهیم سامرّایی، 8 جلد، نشر هجرت، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ایران.

110.} عیون اخبار الرضا- علیه السلام -، شیخ صدوق، محمّد بن علی ابن بابویه قمی، محقّق/ مصحّح: مهدی لاجوردی، 2 جلد، نشر جهان، چاپ اوّل، 1378 ه.ق، تهران ایران.

111.} الغارات، ثقفی، ابراهیم بن محمد بن سعید بن هلال، محقق / مصحح: عبدا لزهراء حسینی، 2 جلد، ناشر: دار الکتاب الإسلامی، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، قم یران.

112.} غرر الحکم و درر الکلم، تمیمی آمدی، عبد الواحد بن محمّد، محقّق/ مصحّح: سید مهدی رجایی، ناشر: دار الکتاب الاسلامی، چاپ دوم، 1410 ه.ق، قم ایران.

113.} غریب الحدیث، الجوزی، جمال الدین أبو الفرج عبد الرحمن بن علی بن محمد، محقق: الدکتور عبد المعطی أمین القلعجی، 2 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1405 ه.ق، بیروت لبنان.

114.} غنیه النزوع إلی علمی الأصول و الفروع، حلبی، ابن زهره، حمزه بن علی حسینی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی امام صادق- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ایران.

115.} غنائم الأیام فی مسائل الحلال و الحرام، میرزای قمّی، ابوالقاسم بن محمد حسن گیلانی، 6 جلد، ناشر: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، قم ایران.

116.} الغیبه (کتاب الغیبه للحجه)، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن الحسن، محقّق/ مصحّح: عباد الله تهرانی و علی احمد ناصح، ناشر: دارالمعارف الإسلامیه، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، قم ایران.

117.} الفائق فی غریب الحدیث، زمخشری، ابو القاسم محمود بن عمر، محقق/ مصحح: ابراهیم شمس الدین، 4 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، بیروت لبنان.

118.} فتح العزیز بشرح الوجیز، عبد الکریم بن محمد الرافعی القزوینی، ناشر: دار الفکر، بیروت لبنان.

119.} فتح القدیر الجامع بین فنی الروایه والدرایه من علم التفسیر، الشوکانی، محمد بن علی بن محمد، 5 جلد، ناشر: دار الفکر، بیروت لبنان.

120.} الفصول المختاره، شیخ مفید، محمد بن محمد النعمان، محقق/مصحح: علی میر شریفی، یک جلد، ناشر: کنگره ی شیخ مفید، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

121.} الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا- علیه السلام - (منسوب به علی بن موسی- علیه السلام -)، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، مشهد ایران.

122.} الفقه علی المذاهب الأربعه و مذهب أهل البیت وفقاً لمذهب أهل البیت- علیهم السلام -، جزیری، عبد الرحمن و غروی، سید محمد و یاسر مازح، 5 جلد، ناشر: دار الثقلین، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، بیروت لبنان.

123.} الفواکه الدوانی علی رساله ابن أبی زید القیروانی، أحمد بن غانم بن سالم ابن مهنا و شهاب الدین النفراوی الأزهری المالکی، 2 جلد، ناشر دار الفکر، 1415 ه.ق، بیروت لبنان.

124.} الفهرست، شیخ طوسی، ابو جعفر محمّد بن الحسن، محقّق/ مصحّح: سید محمّد صادق آل بحر العلوم، ناشر: المکتبه الرضویه، چاپ اوّل، نجف اشرف عراق.

125.} فهرست، ابن الندیم، محمد بن إسحاق، محقق: إبراهیم رمضان، یک جلد، ناشر: دار المعرفه، چاپ اوّل، 1398 ه.ق، بیروت لبنان.

126.} القاموس المحیط، الفیروزآبادی، مجد الدین أبو طاهر محمد بن یعقوب، تحقیق: مکتب تحقیق التراث فی مؤسسه الرساله، بإشراف: محمد نعیم العرقسُوسی، ناشر: مؤسسه الرساله للطباعه و النشر و التوزیع، چاپ هشتم، 1426 ه.ق، بیروت لبنان.

127.} قرب الإسناد (ط الحدیثه)، حمیری، عبد الله بن جعفر، یک جلد، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، ناشر مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

128.} قواعد الأحکام فی معرفه الحلال و الحرام، علامه حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

129.} الکافی، کلینی، ابو جعفر محمّد بن یعقوب، محقّق/ مصحّح: علی اکبر غفاری و محمد آخوندی، 8 جلد، ناشر: دار الکتب الاسلامیه، چاپ چهارم، 1407 ه.ق، تهران ایران.

130.} الکافی، کلینی، ابو جعفر محمد بن یعقوب، 15جلد، ناشر: دار الحدیث، چاپ اوّل، 1429 ه.ق، قم ایران.

131.} الکافی فی الفقه، حلبی، ابو الصلاح، تقی الدین بن نجم الدین، محقّق/ مصحّح: رضا استادی، یک جلد، ناشر کتابخانه عمومی امام امیر المؤمنین- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، اصفهان ایران.

132.} الکافی فی فقه أحمد الحنبل، ابن قدامه، عبد الله بن أحمد بن محمد، ناشر: دار الکتب العلمیه، 4 جلد، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بیروت لبنان.

133.} الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، أبو الحسن محمد بن محمد بن عبد الکریم بن عبد الواحد الشیبانی، تحقیق: عمر عبد السلام تدمری، 10 جلد، ناشر: دار الکتاب العربی، چاپ اوّل، 1417 ه.ق، بیروت لبنان.

134.} کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، فاضل آبی، حسن بن ابی طالب یوسفی، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ سوم، 1417 ه.ق، قم ایران.

135.} کشف الغمه فی معرفه الأئمه (ط القدیمه)، اربلی، علی بن عیسی، محقّق/ مصحّح: هاشم رسولی محلاتی، 2 جلد، ناشر بنی هاشمی، چاپ اوّل، 1381 ه.ق، تبریز ایران.

136.} کشف اللثام و الإبهام عن قواعد الأحکام، فاضل هندی، محمد بن حسن اصفهانی، 11 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1416 ه.ق، قم ایران.

137.} کفایه الأحکام، محقّق سبزواری، محمد باقر بن محمد مؤمن، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1423 ه.ق، قم ایران.

138.} کمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق، محمد بن علی بن بابویه، محقق/ مصحح: علی اکبر غفاری، 2 جلد، ناشر: اسلامیه، چاپ دوم، 1395 ه.ق، تهران ایران.

139.} کنز الفوائد فی حل مشکلات القواعد، عمیدی، سید عمید الدین بن محمد اعرج حسینی، محقّق/ مصحّح: محی الدین واعظی؛ حاج کمال کاتب و جلال اسدی، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1416 ه.ق، قم ایران.

140.} کنز العمال فی سنن الأقوال و الأفعال، المتقی الهندی، علاء الدین علی بن حسام الدین، محقق: بکری حیانی و صفوه السقا، 16 جلد، ناشر: مؤسسه ی الرساله، چاپ پنجم، 1401 ه.ق، بیروت لبنان.

141.} اللباب فی شرح الکتاب، الغنیمی الدمشقی، عبد الغنی بن طالب بن حماده بن إبراهیم، تحقیق: محمد محیی الدین عبد الحمید، 4 جلد، ناشر: المکتبه العلمیه، بیروت لبنان.

142.} لسان العرب، ابن منظور، ابو الفضل جمال الدین محمّد بن مکرم، محقّق/ مصحّح: احمد فارس صاحب الجوائب، 15 جلد، ناشر: دار الفکر دار صادر، چاپ سوم، 1414 ه.ق، بیروت لبنان.

143.} لسان المیزان، ابن حجر العسقلانی، أبو الفضل أحمد بن علی بن محمد بن أحمد، محقق: دائره المعرف النظامیه الهند، 7 جلد، ناشر: مؤسسه الأعلمی للمطبوعات، چاپ دوم، 1390 ه.ق، بیروت لبنان.

144.} اللمعه الدمشقیه فی فقه الإمامیه، شهید اوّل، محمد بن مکی عاملی، یک جلد، ناشر: دار التراث الدار الإسلامیه، چاپ اوّل، 1410 ه.ق، بیروت لبنان.

145.} المبسوط فی فقه الإمامیه، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، محقّق/ مصحّح: سید محمد تقی کشفی، 8 جلد، ناشر: المکتبه المرتضویه لإحیاء الآثار الجعفریه، چاپ سوم، 1387 ه.ق، تهران ایران.

146.} المبدع شرح المقنع، ابن مفلح، إبراهیم بن محمد بن عبد الله بن محمد، 10 جلد، ناشر: دار عالم الکتب، 1423 ه.ق، ریاض عربستان.

147.} مجمع الفائده و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، مقدّس اردبیلی، احمد بن محمد، محقّق/ مصحّح: آقا مجتبی عراقی؛ علی پناه اشتهاردی و آقا حسین یزدی اصفهانی، 14 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، قم ایران.

149.} مجمع البحرین، طریحی، فخر الدین، محقّق/ مصحّح: سید احمد حسینی، 6 جلد، ناشر: مرتضوی، چاپ سوم، 1416 ه.ق، تهران ایران.

149.} مجمع الأنهر فی شرح ملتقی الأبحر، شیخی زاده، عبد الرحمن بن محمد بن سلیمان الکلیبولی، تحقیق: خلیل عمران المنصور، 4 جلد، ناشر دار الکتب العلمیه، 1419 ه.ق، بیروت لبنان.

150.} المجموع شرح المهذب، النووی، أبو زکریا محیی الدین یحیی بن شرف، 20 جلد، ناشر: دار الفکر، بیروت لبنان.

151.} المحاسن، برقی، ابو جعفر احمد بن محمّد بن خالد، محقّق/ مصحّح: جلال الدین محدث، 2 جلد، ناشر: دار الکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1371 ه.ق، قم ایران.

152.} المحیط فی اللغه، صاحب بن عباد، کافی الکفاه، اسماعیل بن عباد، محقّق/ مصحّح: محمد حسن آل یاسین، 10 جلد، ناشر: عالم الکتاب، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، بیروت لبنان.

153.} مختلف الشیعه فی أحکام الشریعه، علامه حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش دفتر انتشارات اسلامی، 9 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ دوم، 1413 ه.ق، قم ایران.

154.} المختصر النافع فی فقه الإمامیه، محقّق حلّی، نجم الدین جعفر بن حسن، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی مطبوعات الدینیه، چاپ ششم، 1418 ه.ق، قم ایران.

155.} مرآه العقول فی شرح اخبار آل الرسول- علیهم السلام -، علّامه مجلسی، محمّد باقر بن محمّد تقی، محقّق/ مصحّح: سید هاشم رسولی، 26 جلد، ناشر: دار الکتب الاسلامیه، چاپ دوم، 1414 ه.ق، تهران ایران.

156.} المراسم العلویه و الأحکام النبویه، دیلمی، سلاّر، حمزه بن عبد العزیز، محقّق/ مصحّح: محمود بستانی، یک جلد، ناشر: منشورات الحرمین، چاپ اوّل، 1404 ه.ق، قم ایران.

157.} مروج الذهب، المسعودی الهُذَلی، علی بن الحسین بن علی، منبع: سایت الورّاق، http://www.alwarraq.com

158.} مسالک الأفهام إلی تنقیح شرائع الإسلام، شهید ثانی، زین الدین بن علی عاملی، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسه ی معارف اسلامی، 15 جلد، ناشر: مؤسسه ی معارف اسلامی، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

159.} مسارُّ الشیعه فی مختصر تواریخ الشریعه، شیخ مفید، محمّد بن محمد بن نعمان عکبری، محقق/ مصحح: مهدی نجف، یک جلد، ناشر: کنگره جهانی هزاره شیخ مفید- قدس سره -، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

158.} مسائل علیّ بن جعفر و مستدرکاتها، عریضی، علی بن جعفر، محقق/ مصحح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ایران.

161.} مسائل أحمد بن حنبل، الشیبانی، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل، محقق: زهیر الشاویش، یک جلد، ناشر: المکتب الإسلامی، چاپ اوّل، 1401 ه.ق، بیروت لبنان.

162.} مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، محدّث نوری، میرزا حسین، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 28 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1408 ه.ق، بیروت لبنان.

163.} مُسکّن الفؤاد عند فقد الأحبّه و الأولاد، شهید ثانی، زین الدین بن علی، یک جلد، ناشر: بصیرتی، چاپ اوّل، قم ایران.

164.} مسند أحمد بن حنبل، الشیبانی، أبو عبد الله أحمد بن محمد بن حنبل بن هلال بن أسد، محقّق: شعیب الأرنؤوط؛ عادل مرشد و ...، 6 جلد، ناشر: مؤسسه ی الرساله، چاپ اوّل، 1421 ه.ق، قاهره مصر.

165.} مشکاه الأنوار فی غرر الأخبار، طبرسی، علی بن حسن، یک جلد، ناشر: المکتبه الحیدریه، چاپ دوم، 1385 ه.ق، نجف اشرف عراق.

166.} مصباح الفقاهه فی المعاملات، خویی، سیّد ابو القاسم موسوی، مقرّر: محمّد علی توحیدی، 7 جلد، ناشر: انصاریان، قم ایران.

167.} مصباح الأنس (شرح مفتاح الغیب)، فناری، محمد بن حمزه، تصحیح: محمد خواجوی، یک جلد، ناشر: انتشارات مولی، چاپ اوّل، 1374 ه.ش، تهران ایران.

168.} المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر، فیومی، أحمد بن محمد، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی دار الهجره، چاپ دوم، 1414 ه.ق، قم ایران.

169.} معانی الاخبار، شیخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه قمی، محقّق/ مصحّح: علی اکبر غفاری، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرّسین حوزه ی علمیه ی قم)، 1403 ه.ق، قم ایران.

170.} معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرجال، خویی، سیّد ابوالقاسم موسوی، 24 جلد، ناشر: مرکز نشر الثقافه الاسلامیه، ١٣٧٢ه.ق، قم ایران.

171.} معجم مقائیس اللغه، ابو الحسین، احمد بن فارس بن زکریا، محقق/ مصحح: عبد السلام محمد هارون، 6 جلد، ناشر: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیه ی قم، چاپ اوّل، 1404 ه.ق، قم ایران.

172.} المغنی، ابن قدامه، أبو محمد عبد الله بن أحمد بن محمد، 10 جلد، ناشر: مکتبه القاهره، 1388 ه.ق، قاهره مصر.

173.} مغنی المحتاج إلی معرفه معانی ألفاظ المنهاج، الشربینی الشافعی، محمد بن أحمد الخطیب، 6 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، بیروت لبنان.

174.} مفاتیح الشرائع، فیض کاشانی، محمد محسن ابن شاه مرتضی، 3 جلد، ناشر: انتشارات کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی، چاپ اوّل، قم ایران.

175.} مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)، عاملی، سید جواد بن محمد حسینی، محقّق/ مصحّح: محمد باقر خالصی، 23 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، قم ایران.

176.} مفاتیح الغیب، فخر الرازی، فخر الدین محمد بن عمر التمیمی، 32 جلد، ناشر: دار الکتب العلمیه، چاپ اوّل، 1421 ه.ق، بیروت لبنان.

177.} مفردات الفاظ القرآن، اصفهانی، حسین بن محمّد راغب، محقّق/ مصحّح: صفوان عدنان داودی، ناشر: دار العلم الدار الشامیه، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، لبنان و سوریه.

178.} مقالات فقهی(3) (بررسی گسترده ی فقهی غیبت)، مدرّسی یزدی، سید محمدرضا، یک جلد، ناشر: موسسه ی پرتو ثقلین، چاپ اوّل، 1391 ه.ش، قم ایران.

179.} المقنع، شیخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه قمّی، یک جلد، ناشر: مؤسسه ی امام هادی- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ایران.

180.} المقنعه، شیخ مفید، محمّد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی، یک جلد، ناشر: کنگره جهانی هزاره شیخ مفید- قدس سره -، چاپ اوّل، 1413 ه.ق، قم ایران.

181.} المکاسب المحرمه، امام خمینی، سیّد روح الله موسوی، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش مؤسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی- قدس سره -، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی تنظیم و نشر آثار امام خمینی- قدس سره -، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ایران.

182.} المکاسب المحرمه و البیع و الخیارات (ط الحدیثه)، شیخ انصاری، مرتضی بن محمد امین انصاری دزفولی، محقق/ مصحّح: گروه پژوهش در کنگره ی شیخ انصاری، 6 جلد، ناشر: کنگره ی جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری، چاپ اوّل، 1415 ه.ق، قم ایران.

183.} المکاسب المحرمه و البیع و الخیارات (ط القدیمه)، شیخ انصاری، مرتضی بن محمد امین، محقّق/ مصحّح: محمد جواد رحمتی و سید احمد حسینی، 3 جلد، ناشر: منشورات دار الذخائر، چاپ اوّل، 1411 ه.ق، قم ایران.

184.} ملاذ الأخیار فی فهم تهذیب الأخبار، علامه ی مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، محقق/ مصحح: مهدی رجائی، 16 جلد، ناشر: کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، قم ایران.

185.} منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، علامه حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، محقّق/ مصحّح: بخش فقه در جامعه ی پژوهش های اسلامی، 15 جلد، ناشر: مجمع البحوث الإسلامیه، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، مشهد ایران.

186.} من لایحضره الفقیه، شیخ صدوق، محمّد بن علی بن بابویه قمی، محقّق/ مصحّح: علی اکبر غفاری، 4 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرّسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ دوم، 1413 ه.ق، قم ایران.

187.} المهذب البارع فی شرح المختصر النافع، جمال الدین حلّی، احمد بن محمد اسدی، محقق/ مصحح: مجتبی عراقی، 5 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1407 ه.ق، قم ایران.

188.} المهذب، ابن براج، قاضی عبد العزیز طرابلسی، 2 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، قم ایران.

189.} موسوعه الإمام الخویی، خویی، سید ابوالقاسم موسوی، 33 جلد، ناشر: مؤسسه ی إحیاء آثار إمام الخویی- قدس سره -، چاپ اوّل، 1418 ه.ق، قم ایران.

190.} مواهب الجلیل فی شرح مختصر خلیل، الطرابلسی المغربی، شمس الدین أبو عبدالله محمد بن محمد بن عبدالرحمن، 6 جلد، ناشر: دار الفکر، چاپ سوم، 1412 ه.ق، بیروت لبنان.

191.} منتقی الجمان فی الاحادیث الصحاح و الحسان، حسن بن زین الدین، 3 جلد، ناشر: انتشارات جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم، چاپ اوّل، 1403 ه.ق، قم ایران.

192.} نسب قریش، الزبیری، مصعب بن عبد الله بن مصعب بن ثابت بن عبد الله بن الزبیر، محقق: لیفی بروفنسال، 13 جلد، ناشر: دار المعارف، چاپ دوم، قاهره مصر.

193.} نکت النهایه، محقق حلّی، نجم الدین جعفر بن حسن، محقّق/ مصحّح: گروه پژوهش دفتر انتشارات اسلامی، 3 جلد، ناشر: دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم)، چاپ اوّل، 1412 ه.ق، قم ایران.

194.} النوادر، اشعری قمی، احمد بن محمد بن عیسی، یک جلد، ناشر: مدرسه ی الإمام المهدی- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1408 ه.ق، قم ایران.

195.} نهایه الإحکام فی معرفه الأحکام، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، 2 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1419 ه.ق، قم ایران.

195.} نهج البلاغه (للصبحی صالح)، سیّد رضی، محمّد بن حسین موسوی، محقّق/ مصحّح: سید علی نقی فیض الاسلام، ناشر: هجرت، چاپ اوّل، 1414 ه.ق، قم ایران.

196.} النهایه فی غریب الحدیث و الاثر، ابن اثیر جزری، مبارک بن محمّد، محقّق/ مصحّح: طناحی، محمود محمد، 5 جلد، ناشر: مطبوعاتی اسماعیلیان، چاپ چهارم، 1367 ه.ش، قم ایران.

196.} النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، شیخ طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، یک جلد، ناشر: دار الکتاب العربی، چاپ دوم، 1400 ه.ق، بیروت لبنان.

199.} نهج الحقّ و کشف الصدق، علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر، یک جلد، ناشر: دار الکتاب اللبنانی، چاپ اوّل، 1982 م، بیروت لبنان.

200.} الوافی، فیض کاشانی، ملا محمد محسن بن شاه مرتضی، 26 جلد، کتابخانه ی امام أمیر المؤمنین علی- علیه السلام -، چاپ اوّل، 1406 ه.ق، اصفهان ایران.

201.} وجیزه الأحکام، کاشف الغطاء، محمد حسین بن علی بن محمد رضا نجفی، 6 جلد، مؤسسه ی کاشف الغطاء، چاپ دوم، 1366 ه.ق، نجف اشرف عراق.

202.} وسائل الشیعه (تفصیل وسائل الشیعه إلی تحصیل مسائل الشریعه)، شیخ حرّ عاملی، محمّد بن حسن، محقّق/ مصحّح: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، 30 جلد، ناشر: مؤسسه ی آل البیت- علیهم السلام -، چاپ اوّل، 1409 ه.ق، قم ایران.

203.} الوسیله إلی نیل الفضیله، طوسی، محمد بن علی بن حمزه، یک جلد، ناشر: انتشارات کتابخانه ی آیت الله مرعشی نجفی- قدس سره -، چاپ اوّل، 1408 ه.ق، قم ایران.

204.} ینابیع الموده لذوی القربی، القندوزی الحنفی، سلیمان بن ابراهیم، تحقیق: سید علی جمال اشرف الحسینی، 3 جلد، الناشر: دار الاسوه للطباعه و النشر، چاپ اوّل، 1416 ه.ق.

پانویس

  1. الصحاح (تاج اللغه و صحاح العربیه)، ج 6، ص2191.
  2. القاموس المحیط، ص264.
  3. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص543.
  4. النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج 4، ص214.
  5. المکاسب المحرمه (ط القدیمه)، ج 1، ص205.
  6. قواعد الأحکام فی معرفه الحلال و الحرام، ج 2، ص9.
  7. التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، ج 2، ص13: و أما الکهانه فالمشهور أن الکاهن هو الذی له رئی أی صاحب من الجن یأتیه بالأخبار بالمغیبات، کما کان لعمرو بن لحی رئی من الجن، و هو أول من بحر البحائر و سیب السوائب و غیر دین إسماعیل- علیه السلام -.
  8. در حاشیه ی طبع جدید مکاسب آمده است: نسبت این مطلب به سرائر که در اکثر نسخ مکاسب ذکر شده، درست نیست؛ چون در سرائر تعریف کهانت و نسبت این تعریف به «قیل» نیامده، بلکه همان طور که در یک نسخه ی دیگر مکاسب هم ذکر شده، در تحریر الأحکام این نسبت به «قیل» داده شده و ما هم با جستجویی که کردیم، در سرائر نیافتیم، ولی در تحریر و منتهی المطلب وجود دارد: P تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط الحدیثه)، ج 2، ص261: الکاهن (قیل:) هو الّذی له رئیّ من الجنّ یأتیه بالأخبار، فانّه یقتل ما لم یتب. P منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، ج 15، ص389: الخامس: قیل: الکاهن، هو الذی له رئیّ من الجنّ یأتیه بالأخبار.
  9. مثلاً وقتی چند نفر با هم صحبت می کنند و تصمیم می گیرند که فلان جا دزدی کنند یا کسی را به قتل برسانند، شیطان در آن جا حضور یافته و مطلع می شود و زودتر به کاهن خبر می دهد و کاهن هم به مردم می گوید، یا گاهی حوادثی که اتفاق افتاده و مردم نمی توانند به طریق عادی از آن خبردار شوند را به کاهن بازگو می کنند؛ مثلاً در مورد مالِ دزدیده شده یا گم شده، شیاطین می توانند از آن مطلع شده و به کاهن خبر دهند. البته این مطلب که کاهن در مورد حوادث اتفاق افتاده هم اخبار می کند می توان از اطلاق کلام حضرت که می فرماید: «لِأَنَّ مَا یَحْدُثُ فِی الْأَرْضِ مِنَ الْحَوَادِثِ الظَّاهِرَهِ فَذَلِکَ یَعْلَمُ الشَّیْطَانُ وَ یُؤَدِّیهِ إِلَی الْکَاهِنِ وَ یُخْبِرُهُ بِمَا یَحْدُثُ فِی الْمَنَازِلِ وَ الْأَطْرَاف» استفاده کرد، و در ادامه هم به آن تصریح می کنند «مِنْ سَارِقٍ سَرَقَ وَ مِنْ قَاتِلٍ قَتَلَ وَ مِنْ غَائِبٍ غَابَ».
  10. الإحتجاج علی أهل اللجاج (للطبرسی)، ج 2، ص336.
  11. المکاسب المحرمه، ج 2، ص36: و قوله- علیه السلام -: «مع قذفٍ فی قلبه» یمکن أن یکون قیداً للأخیر، و هو «فطنه الروح»، فتکون الکهانه بغیر قذف الشیاطین، کما هو ظاهر ما تقدم عن النهایه. و یحتمل أن یکون قیداً لجمیع الوجوه المذکوره، فیکون المراد ترکّب أخبار الکاهن ممّا یقذفه الشیطان، و ما یحدث فی نفسه، لتلک الوجوه و غیرها، کما یدلّ علیه قوله- علیه السلام - بعد ذلک: «زاد کلمات من عنده فیخلط الحقّ بالباطل». و کیف کان، ففی قوله: «انقطعت الکهانه» دلاله علی ما عن المُغْرِب من أنّ الکهانه فی العرب کانت قبل المبعث، قبل منع الشیاطین عن استراق السمع. لکن قوله- علیه السلام -: «إنّما تؤدّی الشیاطین إلی کهّانها أخباراً للناس»، و قوله علیه السلام قبل ذلک: «مع قذفٍ فی قلبه .. إلخ» دلاله علی صدق الکاهن علی من لا یخبر إلّا بإخبار الأرض، فیکون المراد من الکهانه المنقطعه: الکهانه الکامله التی یکون الکاهن بها حاکماً فی جمیع ما یتحاکمون إلیه من المشتبهات، کما ذُکر فی أول الروایه. و کیف کان، فلا خلاف فی حرمه الکهانه.
  12. لسان العرب، ج 14، ص287: الذَّکَاءُ، ممدودٌ: حِدَّهُ الفؤاد. و الذَّکَاءُ: سُرْعه الفِطْنَه ... الذَّکَاءُ فی الفَهْمِ: أَن یکون فَهْماً تامّاً سریع القَبُولِ. P العین، ج 5، ص399: الذَّکِیُّ من قولک: قلب ذَکِیٌّ، و صبی ذَکِیٌّ، إذا کان سریع الفطنه ... ذَکِیَ یَذْکَی ذَکَاءً، و ذَکَا یَذْکُو ذَکَاءً.
  13. البته در این مورد داستان هایی که واقعاً مزخرف بوده و هیچ انسان عاقلی نمی تواند باور کند، زیاد نوشته اند؛ مثلاً در مورد ابو العلاء معرّی که از نعمت بینایی محروم بود گفته اند وقتی جاریه ای دست او را گرفت و برای قضای حاجت و تطهیر برد، موقع برگشتن وقتی دوباره دست او را گرفت، ابو العلاء فریاد زد این جاریه بکر بود، ثیّب شد! کسی به او گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: از تفاوت حسی که از لمس دست جاریه قبل و بعد از تطهیر برایم حاصل شد، فهمیدم! امّا این طور هم نیست که همه ی این ها دروغ باشد. بعضی ها واقعاً حدس های صائبی دارند؛ مثلاً بعضی در امر تجارت واقعاً می توانند بازار را حدس بزنند که چه جنسی بخرند، چه مقدار نگه دارند و کی بفروشند تا بالاترین سود را ببرند، برخلاف بعضی دیگر که در بدترین شرایط می خرند و در بدترین وضع می فروشند و حتّی سرمایه ی خود را هم از دست می دهند. یا در مورد مهندسی، بعضی می توانند قیمت خانه های مختلف در جاهای مختلف شهر را تخمین بزنند به نحوی که دیگران چنین توانایی را ندارند و این یک قدرت خدادادی است که فقط بعضی دارند.
  14. از روایت دیگری نیز می توان استفاده کرد کاهن کسی است که از طریق القاء شیطان خبر می دهد: P تفسیر القمی، ج 2، ص389: وَ عَنْهُ [عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْن] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ زُرَارَهَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَر- علیهما السلام - عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: (أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً) قَالَ: الرَّجُلُ یَنْطَلِقُ إِلَی الْکَاهِنِ الَّذِی کَانَ یُوحِی إِلَیْهِ الشَّیْطَانُ فَیَقُولُ قُلْ لِشَیْطَانِکَ إِنَّ فُلَاناً فَقَدْ عَاذَ بِکَ. (امیرخانی)
  15. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 164، ح11، ص309 و الامالی، ص404.
  16. معجم رجال الحدیث، ج19، ص242: P قال النجاشی: هاشم بن حیان أبو سعید المکاری، روی عن أبی عبد الله- علیه السلام -، له کتاب یرویه جماعه، أخبرنا أحمد بن عبد الواحد قال: حدثنا علی بن حبشی بن قونی قال: حدثنا القاسم بن إسماعیل. و تقدم عنه فی ترجمه ابنه الحسین أنه کان هو و أبوه وجهین فی الواقفه، و عد الشیخ هشام بن حیان الکوفی مولی بنی عقیل، أبا سعید المکاری فی رجاله من أصحاب الصادق- علیه السلام - ... . P قال ابن شهرآشوب: علی بن إبراهیم قال: دخل أبو سعید المکاری و کان واقفیا علی الرضا- علیه السلام - و قال: له أبلغ من قدرک أنک تدعی ما ادعاه أبوک فقال: ما لک أطفأ الله نورک و أدخل الفقر بیتک، أما علمت أن الله عز و جل أوحی إلی عمران، أنی واهب لک ذکرا، یبرئ الأکمه و الأبرص، فوهب له مریم و وهب لمریم عیسی.
  17. به نظر می آید دلالت این روایت بر حرمت کهانت حتّی اگر یک بار هم باشد، تمام است؛ چون این چهار موردی که در روایت ذکر شده که داخل بهشت نمی شوند، به خاطر استمرارشان بر فعل حرام خاصی است، پس معلوم می شود آن عمل حتّی یک بار هم انجام گیرد حرام است که استمرارش باعث می شود فاعل آن هیچ وقت داخل بهشت نشود. (امیرخانی)
  18. در نسخه ی وسائل عبارت «قیل» آمده که حضرت استاد دام ظله در مبحث حرمت قیافه فرمودند ظاهراً نسخه ی وسائل اشتباه است.
  19. الخصال، ج1، ص19.
  20. رجال النجاشی، ص427: نصر بن قابوس اللخمی القابوسی روی عن أبی عبد الله و أبی إبراهیم و أبی الحسن الرضا- علیهم السلام - و کان ذا منزله عندهم. له کتاب. أخبرنا محمد بن جعفر، عن أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنا محمد بن مفضل بن إبراهیم بن مفضل بن قیس بن رمانه الأشعری قال: حدثنا أبی قال: حدثنا نصر بن قابوس بکتابه. الحسن بن نصر روی عن أبیه. محمد بن علی بن نصر روی عن أبیه عن أبی عبد الله- علیه السلام -. ü الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج 2، ص247: فصل: فَمِمَّنْ رَوَی النَّصَّ عَلَی الرِّضَا عَلِیِّ بْنِ مُوسَی- علیه السلام - بِالْإِمَامَهِ مِنْ أَبِیهِ وَ الْإِشَارَهِ إِلَیْهِ مِنْهُ بِذَلِکَ مِنْ خَاصَّتِهِ وَ ثِقَاتِهِ وَ أَهْلِ الْوَرَعِ وَ الْعِلْمِ وَ الْفِقْهِ مِنْ شِیعَتِهِ دَاوُدُ بْنُ کَثِیرٍ الرَّقِّیُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ وَ ... نَصْرُ بْنُ قَابُوسَ وَ دَاوُدُ بْنُ زُرْبِیٍّ وَ ... . ü الغیبه (للطوسی)، ص346: فمن المحمودین حمران بن أعین ... و منهم نصر بن قابوس اللخمی فروی أنه کان وکیلا لأبی عبد الله عشرین سنه و لم یعلم أنه وکیل و کان خیرا فاضلا.
  21. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب24، ح7، ص143 و الخصال، ج1، ص297.
  22. اسحاق بن ابراهیم مشترک بین چند نفر است، البته تمام این افراد مجهول هستند و توثیقی برایشان ذکر نشده است.
  23. وسائل الشیعه، ج21، تتمه کتاب النکاح، أبواب النفقات، باب 21، ح5، ص543 و الکافی، ج4، ص12: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی الْخَزْرَجِ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ غُرَابٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ أَلْقَی کَلَّهُ عَلَی النَّاسِ مَلْعُونٌ مَلْعُونٌ مَنْ ضَیَّعَ مَنْ یَعُولُ. وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ مُرْسَلًا.
  24. نهج البلاغه، خطبه ی79، ص105.
  25. وسائل الشیعه، ج11، کتاب الحج، أبواب آداب السفر إلی الحج، باب 14، ح6، ص373 و معانی الاخبار، ص270.
  26. همان، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 5، ح8، ص94 و الکافی، ج5، ص127. P همان، ج27، کتاب الشهادات، باب32، ح4، ص378 و من لا یحضره الفقیه، ج3، ص171: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ- علیه السلام -: أَجْرُ الزَّانِیَهِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَیْسَ بِکَلْبِ الصَّیْدِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ سُحْتٌ وَ أَجْرُ الْکَاهِنِ سُحْتٌ وَ ثَمَنُ الْمَیْتَهِ سُحْتٌ فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ.
  27. الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا- علیه السلام -، ص308.
  28. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 5، ح5، ص93 و الکافی، ج7، ص395: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - یَقُولُ: لَا آخُذُ بِقَوْلِ عَرَّافٍ وَ لَا قَائِفٍ وَ لَا لِصٍّ وَ لَا أَقْبَلُ شَهَادَهَ الْفَاسِقِ إِلَّا عَلَی نَفْسِهِ.
  29. النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج 4، ص214: الکاهِنُ: الذی یتعاطی الخبر عن الکائنات فی مستقبل الزمان، و یدّعی معرفه الأسرار. و قد کان فی العرب کَهَنه، کشقّ، و سطیح، و غیرهما، فمنهم من کان یزعم أنّ له تابعا من الجنّ و رئیّا یلقی إلیه الأخبار، و منهم من کان یزعم أنه یعرف الأمور بمقدّمات أسباب یستدلّ بها علی مواقعها من کلام من یسأله أو فعله أو حاله، و هذا یخصّونه باسم العرّاف، کالذی یدّعی معرفه الشی ء المسروق، و مکان الضّالّه و نحوهما. ü لسان العرب، ج 9، ص237: یقال للحازِی عَرَّافٌ و للقُناقِن عَرَّاف و للطَبیب عَرَّاف لمعرفه کل منهم بعلْمِه. و العَرَّافُ: الکاهن.
  30. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص 404: و (العَرَّافُ) مُثَقَّلٌ بِمَعْنَی الْمُنَجِّمِ و الْکَاهِنِ وَ قِیلَ (العَرَّافُ) یُخْبِرُ عَنِ الْمَاضِی و (الْکَاهِنُ) یُخْبِرُ عَنِ الْمَاضِی وَ الْمُسْتَقْبَلِ. ابن اثیر هم در جای دیگر عراف را به منجم معنی کرده است: P النهایه فی غریب الحدیث و الأثر، ج 3، ص218: العَرَّاف: المنجّم أو الحازی الذی یدّعی علم الغیب، و قد استأثر اللّه تعالی به.
  31. سوره ی حاقّه، آیات 42 40 : (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَلیلاً ما تُؤْمِنُونَ * وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ قَلیلاً ما تَذَکَّرُونَ)
  32. سوره ی طور، آیه ی29.
  33. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 26، ح3، ص150 و السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج3، ص593.
  34. زیرا کسی که پیش ساحر، کاهن و یا کذّاب رفته و سخنش را تصدیق می کند در واقع ایمان ندارد که همه چیز دست خداوند متعال است، در حالی که قرآن می فرماید: (قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ) و (یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ) علاوه آن که بر سخنی که علم آور نیست تکیه می کند، در حالی که قرآن می فرماید: (وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ).
  35. رجال النجاشی، ص436: الهیثم (هیثم) بن واقد الجزری روی عن أبی عبد الله- علیه السلام - له کتاب یرویه محمد بن سنان. أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان قال: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی قال: حدثنا أبی قال: حدثنا محمد بن أبی القاسم قال: حدثنا أبو سمینه قال: حدثنا محمد بن سنان عنه بکتابه. P رجال ابن داود، ص370: هیثم بن واقد الجزری: ق [کش] ثقه. ü معجم رجال الحدیث، ج19، ص325: أقول: الهیثم بن واقد الجزری لم یتعرضه الکشی و أما النجاشی فلم یذکر فیه التوثیق و لعل نسخه ابن داود کانت مشتمله علیه.
  36. المکاسب المحرمه، ج 2، ص38: و روی فی مستطرفات السرائر، عن کتاب المشیخه للحسن بن محبوب، عن الهیثم، قال ... و ظاهر هذه الصحیحه أنّ الإخبار عن الغائبات علی سبیل الجزم محرّم مطلقاً، سواء کان بالکهانه أو بغیرها؛ لأنّه- علیه السلام - جعل المخبر بالشی ء الغائب بین الساحر و الکاهن و الکذّاب، و جعل الکلّ حراماً.
  37. الخصال، ج1، ص19: حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ تَکَهَّنَ أَوْ تُکُهِّنَ لَهُ فَقَدْ بَرِئَ مِنْ دِینِ مُحَمَّدٍ- صلی الله علیه و آله و سلم - قُلْتُ: فَالْقِیَافَهُ؟ قَالَ: مَا أُحِبُّ أَنْ تَأْتِیَهُمْ وَ قَلَّ مَا یَقُولُونَ شَیْئاً إِلَّا کَانَ قَرِیباً مِمَّا یَقُولُونَ وَ قَالَ: الْقِیَافَهُ فَضْلَهٌ مِنَ النُّبُوَّهِ ذَهَبَتْ فِی النَّاسِ.
  38. المکاسب المحرمه، ج 2، ص38: و روی فی مستطرفات السرائر، عن کتاب المشیخه للحسن بن محبوب، عن الهیثم، قال: «قلت لأبی عبد اللّه- علیه السلام -: إنّ عندنا بالجزیره ...» الخبر. و ظاهر هذه الصحیحه أنّ الإخبار عن الغائبات علی سبیل الجزم محرّم مطلقاً، سواء کان بالکهانه أو بغیرها؛ لأنّه علیه السلام جعل المخبر بالشی ء الغائب بین الساحر و الکاهن و الکذّاب، و جعل الکلّ حراماً.
  39. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 26، ح3، ص150 و السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج3، ص593.
  40. المکاسب المحرمه، ج 2، ص39: و یؤیّد ذلک: ما تقدم فی روایه الاحتجاج من قوله- علیه السلام -: «لئلّا یقع فی الأرض سبب یشاکل الوحی ... إلخ»؛ فإنّ ظاهره کون ذلک مبغوضاً للشارع من أیّ سبب کان، فتبیّن من ذلک أنّ الإخبار عن الغائبات بمجرّد السؤال عنها من غیر النظر فی بعض ما صحّ اعتباره کبعض الجفر و الرمل محرّم. و لعلّه لذا عدّ صاحب المفاتیح من المحرّمات المنصوصه: الإخبار عن الغائبات علی سبیل الجزم لغیر نبیّ، أو وصیّ نبیّ، سواء کان بالتنجیم، أو الکهانه، أو القیافه، أو غیر ذلک.
  41. ظاهراً مراد مرحوم شیخ این است: این که حضرت در تعلیل انقطاع استراق سمع فرمودند: «لِئَلَّا یَقَعَ فِی الْأَرْضِ سَبَبٌ تُشَاکِلُ الْوَحْیَ ...» معلوم می شود مطلق خبر از غیب خصوصاً اگر علی سبیل الجزم باشد چون شباهت به وحی دارد، مبغوض شارع است. (امیرخانی)
  42. فناری، محمد بن حمزه، مصباح الأنس (شرح مفتاح الغیب)، ص48: فان قلت: لکل علم میزان و قانون یمیّز به صحیح ما یختص به من سقیمه، کالمنطق لعلوم الانظار و النحو لعباره الکتب و الاخبار و العروض لوزن الاشعار و الموسیقی لنغم الأصوات و الأوتار، فهل لعلمنا هذا مثله من القوانین؟ و قد قیل: انه لا یدخل تحت حکم الموازین! قلنا: ما هو اشرف العلوم من کل وجه، کیف لا یکون له هذا الشرف؟ ... و الإلقاء اما صحیح أو فاسد لا ینبغی الوثوق به، و الصحیح اما الهی ربانی و هو ما یتعلق بالعلوم و المعارف أو ملکی روحانی و هو الباعث علی الطاعه من مفروض أو مندوب و بالجمله کل ما فیه صلاح و یسمی الهاً ما، و الفاسد اما نفسانی و هو ما فیه حظ النفس و استلذاذها و یسمی هاجساً أو شیطانی و هو ما یدعو إلی معصیه الحق کما قال الله تعالی: (الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ) (268 البقره) و یسمی وسواساً فمعیار الفرق میزان الشرع.
  43. ابن الترکه، علی بن محمد، تمهید القواعد، ص8: طبق ما شاهده المحققون من اولی الکشف و العیان، مما لم یهتد إلیه إلی الآن نظر ذوی العقول بمشاغل الحجج و البرهان، الا من ایّده الله بنور منه، و وفّقه بهدایته إلیه، من الحائزین منهم مرتبتی الاستدلال العقلی و الشهود الذوقی، الفائزین بمنقبتی العلم العلی و الکشف الآلی، الذین خلَّصهم الله تعالی عن مضایق المقدَّمات من الخطابیَّه و البرهانیَّه، إلی افضیه الواردات الکشفیَّه، و المخاطبات العیانیَّه، بحسن متابعه الأنبیاء صلوات الله علیهم أجمعین، الذین هم روابط رقائق الحقائق من عین الجمع إلی محل التفصیل ... و لذا تری أمته الشریفه إذا حاولوا تحقیق معانی التوحید، وفَّقوا بین البراهین العقلیه و النوامیس النقلیَّه بما لا یتصور علیه المزید، حیث یدفعون شبهات بعض الفلاسفه القاصرین عن تطبیق لما انزل علیهم من النصِّ ما أفادهم النظر الصحیح، الصریح، و کذلک فی سایر العلوم الحقیقیَّه، و المعارف الیقینیَّه، قد بیَّنوا مواقع خللهم، و أظهروا مواضع زللهم، بما یستبان منه محل اللبس، و یتمیَّز به السهاء من الشمس، کل ذلک انّما هی شعشعه من ذکاء تمیط لیلًا ادهم. میرزا محمود قمی در حاشیه ی تمهید القواعد در شرح متن فوق می گوید: و اعلم ان العرفاء الشامخین متفقون علی ان وراء العقل طور، و هم رضوان الله علیهم، لما کانوا من اهل المکاشفه و الشهود و قد قرَّر و الصحه مکاشفتهم و مشاهدتهم موازین، و کان منها المطابقه لکتاب الله، و الموافقه لسنَّه النبویَّه، و الأحادیث الوارده من خلفاء الله و أوصیاء نبیِّه. . سوره ی نجم، آیه ی28: (وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً)
  44. المسأله العشرون که مربوط به حرمت لهو است، به نحو مستوفی در مبحث حرمت غناء مورد بررسی واقع شد، بنابراین احتیاجی به ذکر دوباره ی آن نیست.
  45. علامه ی حلّی، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی، تذکره الفقهاء (ط الحدیثه)، ج 12، ص144: یحرم سبّ المؤمنین و الکذب علیهم و النمیمه و مدح من یستحقّ الذمّ و بالعکس، و التشبیب بالمرأه المعروفه المؤمنه، بلا خلاف فی ذلک کلّه. P قواعد الأحکام فی معرفه الحلال و الحرام، ج 2، ص8: القمار حرام و ما یؤخذ به ... و حفظ کتب الضلال و نسخها لغیر النقض أو الحجّه، و نسخ التوراه و الإنجیل و تعلیمهما و أخذ الأجره علیهما، و هجاء المؤمنین و الغیبه و الکذب علیهم، و النمیمه، و سبّ المؤمنین، و مدح من یستحقّ الذمّ و بالعکس، و التشبیب بالمرأه المعروفه المؤمنه ... . P تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط الحدیثه)، ج 2، ص260: الرابع عشر: الغیبه حرام، و کذا استماعها، و هجاء المؤمنین، و الکذب علیهم، و النمیمه، و سبّ المؤمنین، و السعی فی القبیح، و مدح من یستحقّ الذم و بالعکس، و الأمر بشی ء من ذلک، و أخذ الأجره علیه، و التشبیب بنساء المؤمنین. P منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، ج 15، ص 382: الغیبه حرام و کذا هجاء المؤمنین، و الکذب علیهم، و النمیمه، و السعایه بالمؤمنین، و سبّهم و شتمهم، و السعی فی القبیح، و مدح من یستحقّ الذمّ و ذمّ من یستحقّ المدح، و الأمر بشی ء من ذلک، و أخذ الأجره علیه، و التشبیب بنساء المؤمنین بلا خلاف. P نهایه الإحکام فی معرفه الأحکام، ج 2، ص471: هجاء المؤمن حرام، و کذا أخذ الأجره علیه. و الغیبه و الکذب علیهم، و النمیمه، و سب المؤمنین، و مدح من یستحق الذم، و بالعکس.
  46. المکاسب المحرمه، ج 2، ص51: [المسأله] الحادیه و العشرون مدح من لا یستحق المدح، أو یستحق الذم: ذکره العلّامه فی المکاسب المحرّمه، و الوجه فیه واضح من جهه قبحه عقلًا. و یدلّ علیه من الشرع قوله تعالی (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ). و عن النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - فیما رواه الصدوق: «من عظّم صاحب دنیا و أحبّه طمعاً فی دنیاه، سخط اللّه علیه، و کان فی درجته مع قارون فی التابوت الأسفل من النار». و فی النبوی الآخر الوارد فی حدیث المناهی: «من مدح سلطاناً جائراً، أو تخفّف و تضعضع له طمعاً فیه، کان قرینه فی النار». و مقتضی هذه الأدلّه حرمه المدح طمعاً فی الممدوح، و أمّا لدفع شرّه فهو واجب، و قد ورد فی عده أخبار: «أنّ شرار الناس الذین یُکرَمون اتقاء شرّهم».
  47. سوره ی هود، آیه ی 113: (وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ)
  48. فیض الاسلام، سید علی نقی، نهج البلاغه، ج18، حکمت96، ص1131: قَالَ- علیه السلام - وَ مَدَحَهُ قَوْمٌ فِی وَجْهِهِ: اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَعْلَمُ بِی مِنْ نَفْسِی وَ أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْهُمْ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی خَیْراً مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِی مَا لَا یَعْلَمُونَ.
  49. مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو النَّصِیبِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْخُرَاسَانِیِّ عَنْ مَیْسَرَهَ عَنْ أَبِی عَائِشَهَ عَنْ یَزِیدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ عَنْ أَبِی سَلَمَهَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ أَبِی هُرَیْرَهَ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ فِی خُطْبَهٍ طَوِیلَهٍ لِرَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - یَقُولُ فِیهَا ... .
  50. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 42، ح14، ص181 و عقاب الاعمال، ص281.
  51. من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص532: و ما کان فیه عن شعیب بن واقد فی المناهی فقد رویته عن حمزه بن محمّد بن أحمد ابن جعفر بن محمّد بن زید بن علیّ بن الحسین بن علیّ بن أبی طالب- علیهم السلام - قال: حدّثنی أبو عبد اللّه عبد العزیز بن محمّد بن عیسی الأبهریّ قال: حدّثنا أبو عبد اللّه محمّد بن زکریّا الجوهریّ الغلابیّ البصریّ قال: حدّثنا شعیب بن واقد قال: حدّثنا الحسین بن زید، عن الصادق جعفر بن محمّد، عن أبیه، عن آبائه، عن أمیر المؤمنین علیّ بن أبی طالب- علیهم السلام - قال: نهی رسول اللّه- صلی الله علیه و آله و سلم - عن الأکل علی الجنابه و قال: إنّه یورث الفقر و ذکر الحدیث بطوله کما فی هذا الکتاب.
  52. در من لایحضره الفقیه و أمالی به جای «تَحَفَّفَ» عبارت «تَخَفَّفَ» آمده و در نقل مکارم الأخلاق «احتف» آمده است.
  53. از این جا استفاده می شود که مدح سلطان جائر طمعاً فیه، مصداق رکون به ظالم است. (امیرخانی)
  54. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 43، ح1، ص184 و من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص11.
  55. در سند این روایت علاوه بر شعیب بن واقد که مجهول است و در کتب رجالی ذکر نشده، عبدالعزیز بن محمد هم مجهول است و حمزه بن محمد هم توثیقی ندارد. (احمدی)
  56. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب 43، ح1، ص184 و من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص11: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ شُعَیْبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - عَنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی حَدِیثِ الْمَنَاهِی أَنَّهُ نَهَی عَنِ الْمَدْحِ وَ قَالَ: احْثُوا فِی وُجُوهِ الْمَدَّاحِینَ التُّرَابَ ... .
  57. تحف العقول، ص46.
  58. در تحف العقول و سایر منابع روایی، این روایت از پیامبر گرامی اسلام- صلی الله علیه و آله و سلم - نقل شده، و در کتاب شریف غرر الحکم و درر الکلم وجود ندارد و فقط در نسخه ای که با تحقیق و تصحیح سید مهدی رجایی چاپ شده، این روایت از امیرالمؤمنین- علیه السلام - نقل شده است. بنابراین با توجه به این که مصحح محترم اشاره ای به اختلاف نسخ نکرده، احتمال می رود خلطی از ایشان رخ داده باشد. P غرر الحکم و درر الکلم (با تصحیح سید مهدی رجایی)، انتشارات دار الکتب الاسلامی، ص192: أعظم اللّؤم حمد المذموم و من قوله- علیه السلام -: إذا مدح الفاجر اهتز العرش. P غررالحکم و دررالکلم (شرح جمال الدین محمد خوانساری)، ج 2، ص395: اعظم اللّؤم حمد المذموم. Pغررالحکم و دررالکلم، انتشارات دانشگاه، ج 1، ص181: أعظم اللّؤم حمد المذموم. (احمدی)
  59. سوره ی آل عمران، آیه ی 188: (لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ یَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ یُحِبُّونَ أَنْ یُحْمَدُوا بِما لَمْ یَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَهٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ)
  60. المکاسب المحرمه، ج 2، ص52: و أمّا لدفع شرّه فهو واجب، و قد ورد فی عده أخبار: «أنّ شرار الناس الذین یُکرَمون اتقاء شرّهم».
  61. وسائل الشیعه، ج16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب 70، ح8، ص31 و الکافی، ج2، ص327: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: شَرُّ النَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ الَّذِینَ یُکْرَمُونَ اتِّقَاءَ شَرِّهِمْ.
  62. همان، ج 1، أبواب مقدمه العبادات، باب 8، ح4، ص60 و الکافی، ج2، ص16: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فِی حَدِیثٍ قَالَ: الْإِبْقَاءُ عَلَی الْعَمَلِ حَتَّی یَخْلُصَ أَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ الْخَالِصُ الَّذِی لَا تُرِیدُ أَنْ یَحْمَدَکَ عَلَیْهِ أَحَدٌ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ. P همان، باب13، ص73، ح1 و الکافی، ج2، ص295: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام -: ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ لِلْمُرَائِی یَنْشَطُ إِذَا رَأَی النَّاسَ وَ یَکْسَلُ إِذَا کَانَ وَحْدَهُ وَ یُحِبُّ أَنْ یُحْمَدَ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ. P همان، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 75، ح4، ص108 و الکافی، ج2، ص123: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب عَنْ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ] عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تَرْضَی بِالْمَجْلِسِ دُونَ الْمَجْلِسِ وَ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَی مَنْ تَلْقَی وَ أَنْ تَتْرُکَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ کُنْتَ مُحِقّاً وَ لَا تُحِبَّ أَنْ تُحْمَدَ عَلَی التَّقْوَی. وَ رَوَاهُ الصَّدُوقُ فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ مِثْلَهُ. شاید وجه جمع بین این روایات و صحیحه ی ذیل که میفرماید: P همان، ج1، أبواب مقدمه العبادات، باب15، ح1، ص75 و الکافی، ج2، ص297: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ زُرَارَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ یَعْمَلُ الشَّیْ ءَ مِنَ الْخَیْرِ فَیَرَاهُ إِنْسَانٌ فَیَسُرُّهُ ذَلِکَ قَالَ لَا بَأْسَ مَا مِنْ أَحَدٍ إِلَّا وَ هُوَ یُحِبُّ أَنْ یَظْهَرَ لَهُ فِی النَّاسِ الْخَیْرُ إِذَا لَمْ یَکُنْ صَنَعَ ذَلِکَ لِذَلِکَ. این باشد که انسان نباید به خاطر کار خیرش، طمع و انتظار مدح دیگران را داشته باشد، امّا اگر دیگران از کار خیرش اطلاع پیدا کرده و مدحش کردند نه در حدی که مدح بی جا باشد دوست داشتن و خوشحال شدن از چنین مدحی اشکالی ندارد. (امیرخانی)
  63. سوره ی شعراء، آیه ی84.
  64. غررالحکم و دررالکلم، ص438.
  65. وسائل الشیعه، ج16، کتاب الأَمر بالمعروف و النهی عن المنکر، أبواب فعل المعروف، باب 8، ح3، ص310 و الکافی، ج2، ص99: عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب عَنْ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ] عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَهَ عَنْ عَمَّارٍ الدُّهْنِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ- علیهما السلام -یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ کُلَّ قَلْبٍ حَزِینٍ وَ یُحِبُّ کُلَّ عَبْدٍ شَکُورٍ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِعَبْدٍ مِنْ عَبِیدِهِ یَوْمَ الْقِیَامَهِ أَ شَکَرْتَ فُلَاناً فَیَقُولُ بَلْ شَکَرْتُکَ یَا رَبِّ فَیَقُولُ لَمْ تَشْکُرْنِی إِنْ لَمْ تَشْکُرْهُ ثُمَّ قَالَ: أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ.
  66. نهج البلاغه، حکمت 339، ص1249: وَ قَالَ- علیه السلام - الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الِاسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الِاسْتِحْقَاقِ عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ.
  67. نهج البلاغه، قصار454، ص1297.
  68. همان، خطبه ی184، ص611.
  69. غرر الحکم و درر الکلم، ص190.
  70. نهج البلاغه، نامه ی28، ص894: أَ وَ لَا تَرَی أَنَّ قَوْماً قُطِّعَتْ أَیْدِیهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لِکُلٍّ فَضْلٌ حَتَّی إِذَا فُعِلَ بِوَاحِدِنَا مَا فُعِلَ بِوَاحِدِهِمْ قِیلَ الطَّیَّارُ فِی الْجَنَّهِ وَ ذُو الْجَنَاحَیْنِ وَ لَوْ لَا مَا نَهَی اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْکِیَهِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ لَذَکَرَ ذَاکِرٌ فَضَائِلَ جَمَّهً تَعْرِفُهَا قُلُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا تَمُجُّهَا آذَانُ السَّامِعِین.
  71. سوره ی نجم، آیه ی32: (الَّذینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَهِ هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّهٌ فی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی)
  72. سوره ی یوسف، آیه ی55.
  73. المکاسب المحرمه، ج 2، ص61: [المسأله] الثالثه و العشرون النَّجش: بالنون المفتوحه و الجیم الساکنه، أو المفتوحه حرام؛ لما فی النبوی المنجبر بالإجماع المنقول عن جامع المقاصد و المنتهی من لعن الناجش و المنجوش له.
  74. همان طور که مرحوم شیخ در مکاسب فرموده اند، محقق ثانی در جامع المقاصد و علامه ی حلّی در منتهی، ادعای اجماع بر حرمت نجش کرده اند: P جامع المقاصد فی شرح القواعد، ج 4، ص39: و النجش حرام ... بالإجماع، و هو: بالنون المفتوحه و الجیم الساکنه. P منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، ج 15، ص315: مسأله: النّجش بالنون و الجیم و الشین المعجمتین منهیّ عنه حرام، و هو أن یزید فی السلعه من لا یرید شراءها، و إنّما یقصد بذلک أن یقتدی به المستام، فیظنّ أنّه لم یزد فیها هذا القدر إلّا و هی تساویه فیغترّ بذلک، و هو محرّم إجماعا. هم چنین مشهور فقهاء در کتب خود قائل به حرمت نجش شده اند از جمله: المبسوط فی فقه الامامیه، ج2، ص159؛ السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج2، ص240؛ تذکره الفقهاء، ج1، ص584؛ مختلف الشیعه فی احکام الشریعه، ج5، ص44؛ تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الامامیه، ج2، ص252؛ الدروس الشرعیه فی فقه الامامیه، ج3، ص178؛ کنز الفوائد فی حل مشکلات القواعد، ج 1، ص378 و ... . با این که عده ای ادعای اجماع بر حرمت نجش کرده اند و مشهور فقهاء هم حکم به حرمت آن داده اند، امّا عده ی دیگری قائل به کراهت نجش شده اند، بنابراین حرمت آن اجماعی نیست: P محقق حلّی، نجم الدین جعفر بن حسن، المختصر النافع فی فقه الإمامیه، ج 1، ص120: و أما الآداب [البیع]: ... و المکروه: مدح البائع، و ذم المشتری، و الحلف ... و تلقی الرکبان، و حده أربعه فراسخ فما دون، و یثبت الخیار إن ثبت الغبن و الزیاده فی السلعه مواطأه للبائع، و هو النجش و الاحتکار و هو حبس الأقوات، و قیل یحرم. P إرشاد الأذهان إلی أحکام الإیمان، ج 1، ص358: المطلب الثانی: ... و یکره: مدح البائع، و ذمّ المشتری، و الیمین علیه، و البیع فی المظلمه،و الربح علی المؤمن ... و التلقی و حدّه: أربعه فراسخ مع القصد، و لا خیار للبائع بدون الغبن و النجش و هو: الزیاده لمن واطاه البائع. P شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج 2، ص14: الأولی: تلقی الرکبان مکروه و حده أربعه فراسخ إذا قصد ... و کذا حکم النجش و هو أن یزید لزیاده من واطأه البائع. هم چنین حکم نجش در بین اهل سنّت هم ظاهراً اختلافی است و اجماعی بر حرمت وجود ندارد؛ چون بعضی تصریح به کراهت آن کرده اند. البته این در صورتی است که مراد از کراهت، کراهت اصطلاحی باشد: P الإقناع [فی الفقه الحنبلی]، ج2، ص91: الثانیه فی النجش: و هو أن یزید السلعه من لا یرید شراءها و هو حرام لما فیه من تغریر المشتری و خدیعته. Pالمارودی، الحاوی فی فقه الشافعی، ج5، ص343: فَإِذَا ثَبَتَ أَنَّ النَّجْشَ حکمه حَرَامٌ فَالْبَیْعُ لَا یَبْطُلُ: لِأَنَّ الْمُشْتَرِیَ وَ إِنِ اقْتَدَی بِهِ فَقَدْ زَادَ بِاخْتِیَارِهِ ... . P الباب فی شرح الکتاب، ج1، ص121: و نهی رسول اللّه- صلی الله علیه و آله و سلم - عن النجش و عن السوم علی سوم غیره و عن تلقی الجلب و عن بیع الحاضر للبادی، و عن البیع عند أذان الجمعه، و کل ذلک یکره و لا یفسد به العقد. Pالکاسانی، علاء الدین، بدائع الصانع [فی فقه الحنفی]، ج5، ص233: وَ أَمَّا ما یُکْرَهُ مِمَّا یَتَّصِلُ بِالْبُیُوعِ فَمِنْهَا الِاحْتِکَارُ ... وَ مِنْهَا النَّجْشُ و هو أَنْ یَمْدَحَ السِّلْعَهَ وَ یَطْلُبَهَا بِثَمَنٍ ثُمَّ لَا یَشْتَرِیهِ بِنَفْسِهِ وَ لَکِنْ لِیُسْمِعَ غَیْرَهُ فَیَزِیدَ فی ثَمَنِهِ وَ إِنَّهُ مَکْرُوهٌ لِمَا رُوِیَ عن رسول اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - أَنَّهُ نهی عن النَّجْشِ. P الحنفی، زین الدین بن نجیم، البحر الرائق، ج6، ص107: و کره النجش. (احمدی)
  75. العین، ج 6، ص38: النَّجْش: أن یرید الإنسان أن یبیع بیاعه فیساومه بثمن کثیر ینظر إلیه ناظر فیقع فیها. و فی التزویج أیضا و الأشیاء، و منه: الحدیث: «لا نَجْشَ فی الإسلام» و نَجَشَها نَجْشاً، و رجل ناجِش نَجُوشُ الصید أی یأخذ من حوالیها لیصرفها إلی الحباله. قال زائده: یَنْجُشُ الطیر أی یسوقه. P الفیروز آبادی، شیخ نصر الهورینی، القاموس المحیط، ج2، ص289: النجش: أن تواطئ رجلا إذا أراد بیعا أن تمدحه أو أن یرید الإنسان أن یبیع بیاعه فتساومه فیها بثمن کثیر لینظر إلیک ناظر فیقع فیها أو أن ینفر الناس عن الشئ إلی غیره و إثاره الصید و البحث عن الشئ و استثارته، و الجمع و الاستخراج و الانقیاد و الإسراع کالنجاشه بالکسر. و النجاشی بتشدید الیاء و بتخفیفها أفصح، و تکسر نونها أو هو أفصح: أصحمه ملک الحبشه. و النجاشی الحارثی: راجز و من یثیر الصید لیمر علی الصائد، کالنامجش و المنجاش. و المنجشانیه ما نسب إلی منجشان أو منجش ... و النجیش و النجاش: الصائد. و التناجش: التزاید فی البیع و غیره . Pلسان العرب، ج 6، ص351: نَجَشَ الحدیثَ یَنْجُشُه نَجْشاً: أَذاعَه. و نَجَشَ الصیدَ و کلَّ شی ء مستور یَنْجُشُه نَجْشاً: استثاره و استخرجه. و النَّجاشِیّ: المستخرجُ للشی ء؛ عن أَبی عبید، و قال الأَخفش: هو النَّجاشِیُّ و الناجِشُ الذی یُثِیر الصیدَ لیمُرّ علی الصیّاد. و الناجِشُ: الذی یَحُوش الصید. و فی الحدیث ... «لا تَناجَشُوا» هو تَفاعُل من النَّجْش؛ قال أَبو عبید: هو أَن یَزیدَ الرجلُ ثمنَ السِّلعه و هو لا یرید شراءها، و لکن لیسمعه غیرُه فیَزید بزیادته ... ابن شمیل: النَجْشُ أَن تمدح سِلعهَ غیرِک لیبیعها أَو تَذُمَّها لئلا تَنْفُق عنه؛ رواه ابن أَبی الخطاب. P المحیط فی اللغه، ج 6، ص432: و هو أنْ یَبِیْعَ الرَّجُلُ بِیَاعَهً فَتُسَاوِمَه بها بثَمَنٍ کثیرٍ لیَنْظُرَ إلیک ناظِرٌ فَیَقَعَ فیها. و کذلک فی التَّزْوِیْجِ. و هو النَّجّاشُ. و النَّجْشُ: مَدْحُ الشَّیْ ءِ و إطْراؤه. و اخْتِرَاعُ الکَذِبِ أیضاً. و کلامٌ مَنْجُوْشٌ: مُسْتَنْبَطٌ. و رَجُلٌ ناجِشٌ مِنْجَاشٌ: یَحُوْشُ الصَّیْدَ. و النَّجَاشِیُّ مِثْلُه. و المَنْجُوْشُ: المُسْتَخْرَجُ. و سائقٌ نَجّاشٌ. و النَّجِیْشُ و الناجِشُ: الصَّیّادُ. و النَّجْشُ: أنْ یُنَفَّرَ الناسُ عن الشَّیْ ءِ إلی غَیرِه، و منه: نَجّاشُو سُوقِی الطَّعامِ. و نَجَشْتُ الحَدِیثَ: أذَعْتَه. و رَجُلٌ نَجّاشٌ و مِنْجَشٌ: واقِعٌ فی الناس. و المِنْجَشُ: سَیْرٌ مِثْلُ الشِّرَاکِ یَجْعَلُونَه بین الأدِیْمَیْنِ ثمَّ خَرَزُوه بینهما. P المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص594: نَجَشَ: الرَّجُلُ (نَجْشاً) مِنْ بَابِ قَتَلَ إِذَا زَادَ فِی سِلْعَهٍ أَکْثَرَ مِنْ ثَمَنِهَا وَ لَیْسَ قَصْدُهُ أَنْ یَشْتَرِیَهَا بَلْ لِیَغُرَّ غَیْرَهُ فَیُوقِعَهُ فِیهِ وَ کَذلِکَ فی النِّکَاحِ وَ غَیْرِهِ وَ الاسْمُ (النَّجَشُ) بِفَتْحَتَیْنِ و الْفَاعِلُ (نَاجِشٌ) و (نَجَّاشٌ) مُبَالَغَهٌ وَ لَا (تَنَاجَشُوا) لا تَفْعَلُوا ذلِکَ وَ أَصْلُ (النَّجْشِ) الاسْتِتَارُ لِأَنَّهُ یَسْتُرُ قَصْدَهُ وَ مِنْهُ یُقَالُ لِلصَّائِدِ (نَاجِشٌ) لِاسْتِتَارِه و (النَّجَاشِیُّ) مَلِکُ الْحَبَشَهِ مُخَفَّفٌ عِنْدَ الْأَکْثَرِ وَ اسْمُهُ أَصْحَمَهُ.
  76. المکاسب المحرمه، ج 2، ص61: و هو کما عن جماعه: أن یزید الرجل فی ثمن السلعه و هو لا یرید شراءها؛ لیسمعه غیره فیزید لزیادته، بشرط المواطاه مع البائع، أو لا بشرطها، کما حکی عن بعض. و حکی تفسیره أیضاً بأن یمدح السلعه فی البیع لینفقها و یروّجها؛ لمواطاه بینه و بین البائع، أو لا معها. و حرمته بالتفسیر الثانی خصوصاً لا مع المواطاه یحتاج إلی دلیل، و حکی الکراهه عن بعض.
  77. البته در القاموس المحیط فیروز آبادی و نهایه ی ابن اثیر و هم چنین در لسان العرب از قول ابن شمیل و تاج العروس از قول ابو الخطاب هم این چنین معنی کرده اند.
  78. مجمع البحرین، ج 4، ص154: النجش بفتحتین هو أن یمدح السلعه فی البیع لینفقها و یروجها أو یزید فی قیمتها و هو لا یرید شراءها لیقع غیره فیها، یقال نجش الرجل نجشا من باب قتل، و الاسم النجش، و الفاعل ناجش و نجاش مبالغه، قیل و الأصل فیه تنفیر الوحش من مکان إلی مکان، و النهی للتحریم لما فیه من إدخال الضرر علی المسلم ... و الناجش: الخائن. و النجاشی بالفتح و التخفیف فی غیر موضع و هو الأکثر.
  79. البته این قید در القاموس المحیط فیروز آبادی و تاج العروس آمده است: P القاموس المحیط، ج 2، ص 289: النجش: أن تواطئ رجلا إذا أراد بیعا أن تمدحه، أو ... . P تاج العروس من جواهر القاموس، ج 9، ص203: النَّجْشُ: أَن تُوَاطِی ءَ رَجُلًا إِذا أَرادَ بَیْعاً أَنْ تَمْدَحَه، قالَهُ أَبو الخَطابِ. أَو هو أَنْ یُرِیدَ الإِنْسَانُ أَنْ یَبِیعَ بِیَاعَهً فتُسَاوِمَهُ فِیهَا بثَمَنٍ کَثِیرٍ، لِیَنْظُرَ إِلَیْکَ ناظِرٌ فیقَعَ فِیهَا. و قَدْ کُرِهَ ذلِک، نَجَشَ یَنْجُشُ نَجْشاً.
  80. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب آداب التجاره، باب 49، ح2، ص458 و الکافی، ج5، ص559. به نظر می آید این کلام مستقیماً از امام صادق- علیه السلام - باشد؛ نه به نقل از رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - چون می فرماید: ملعونون علی لسان محمد- صلی الله علیه و آله و سلم - و احتمال دارد افتادگی در حدیث باشد. (امیرخانی)
  81. المکاسب المحرمه (ط کنگره)، ج 2، ص61: لما فی النبوی المنجبر بالإجماع المنقول عن جامع المقاصد و المنتهی من لعن الناجش و المنجوش له ... . P المکاسب المحرمه (ط دار الذخائر)، ج 1، ص216: لما فی النبوی المنجبر بالإجماع المنقول عن جامع المقاصد من لعن الناجش و المنجوش له و قوله- صلی الله علیه و آله و سلم -: و لا تناجشوا. و یدل علی قبحه العقل لأنه غش و تلبیس و إضرار.
  82. طبرسی، علی بن حسن، مشکاه الأنوار فی غرر الأخبار، ص318: وَ قَالَ [النبی- صلی الله علیه و آله و سلم -]: لَا تُشِیرُوا إِلَی الْمَطَرِ بِالْأَصَابِعِ وَ لَا إِلَی الْهِلَالِ بِالْأَصَابِعِ وَ قَالَ: مُطْعِمُ الرِّبَا وَ آکِلُهُ وَ شَارِبُهُ وَ کَاتِبُهُ وَ شَاهِدَاهُ وَ الْوَاشِمَهُ وَ الْمُتَوَشِّمَهُ وَ النَّاجِشُ وَ الْمَنْجُوشُ لَهُ مَلْعُونُونَ عَلَی لِسَانِ مُحَمَّد.
  83. رجال النجاشی، ص328: محمد بن سنان أبو جعفر الزاهری من ولد زاهر مولی عمرو بن الحمق الخزاعی، کان أبو عبد الله بن عیاش یقول: حدثنا أبو عیسی محمد بن أحمد بن محمد بن سنان قال: هو محمد بن الحسن بن سنان مولی زاهر توفی أبوه الحسن و هو طفل و کفله جده سنان فنسب إلیه، و قال أبو العباس أحمد بن محمد بن سعید إنه روی عن الرضا- علیه السلام - قال: و له مسائل عنه معروفه، و هو رجل ضعیف جدا لا یعول علیه و لا یلتفت إلی ما تفرد به، و قد ذکر أبو عمرو فی رجاله قال: أبو الحسن علی بن محمد بن قتیبه النیسابوری (النیشابوری) قال: قال أبو محمد الفضل بن شاذان: لا أحل لکم أن ترووا أحادیث محمد بن سنان. و ذکر أیضا أنه وجد بخط أبی عبد الله الشاذانی أنی سمعت العاصمی یقول: إن عبد الله بن محمد بن عیسی الملقب ببنان قال: کنت مع صفوان بن یحیی بالکوفه فی منزل إذ دخل علینا محمد بن سنان فقال صفوان: إن هذا ابن سنان لقد هم أن یطیر غیر مره فقصصناه حتی ثبت معنا، و هذا یدل علی اضطراب کان و زال، و قد صنف کتبا، منها: کتاب الطرائف ... و مات محمد بن سنان سنه عشرین و مائتین. ü الفهرست، ص143: محمد بن سنان له کتب و قد طعن علیه و ضعف و کتبه مثل کتب الحسین بن سعید علی عددها و له کتاب النوادر و جمیع ما رواه إلا ما کان فیها من تخلیط أو غلو أخبرنا بکتبه و روایاته جماعه عن أبی جعفر ابن بابویه عن أبیه و محمد بن الحسن جمیعا عن سعد و الحمیری و محمد بن یحیی عن محمد بن الحسین و أحمد بن محمد عنه، و أخبرنا أیضا ابن بابویه عن محمد بن علی ماجیلویه عن محمد بن أبی القاسم عمه عن محمد بن علی الصیرفی عنه. ü رجال الکشی، ص389: قَالَ حَمْدَوَیْهِ: کَتَبْتُ أَحَادِیثَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ، وَ قَالَ لَا أَسْتَحِلُّ أَنْ أَرْوِیَ أَحَادِیثَ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ.
  84. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب آداب التجاره، باب 49، ح4، ص459 و معانی الخبار، ص284.
  85. بعضی «الغِش» بالکسر را مصدر گرفته اند و برخی هم «الغَش» بالفتح را مصدر و «الغِش» بالکسر را اسم مصدر گرفته اند: P العین، ج 4، ص340: غَشَّ فلانٌ فلانا یَغُشُّ غِشّاً أی: لم یمحضه النصیحه. و تقول: لقیته غِشَاشاً و غَشَاشاً أی: عند مغیربان الشمس، أی: فی آخر غشیشیان النهار. و شرب غِشَاشٌ: قلیل. قال الضریر: و لقیته غِشَاشاً أی: علی عجله. یقال منه: غَاشَّهُ مُغَاشَّهً. P لسان العرب، ج 6، ص323: الغِشُّ: نقیض النُّصْح و هو مأْخوذ من الغَشَش المَشْرَب الکدِر. غَشَّه یَغُشُّه غِشّاً: لم یَمْحَضْه النَّصیحه؛ و شی ء مَغْشُوش. و رجل غُشٌّ: غاشٌّ، و الجمع غُشّونَ. غَشَّ صدْرُه یَغِشُّ غِشّاً: غَلَّ. و رجل غَشٌّ: عظیمُی السُّرّه. P الصحاح (تاج اللغه و صحاح العربیه)، ج 3، ص1013: غَشَّهُ یَغُشَّهُ غِشًّا بالکسر. و شی ءٌ مَغْشُوشٌ. P القاموس المحیط، ج 2، ص281: غشه: لم یمحضه النصح أو أظهر له خلاف ما أضمره، کغششه. و الغش، بالکسر: الاسم منه، و الغل، و الحقد. و رجل غش، بالفتح: عظیم السره، و بالضم: الغاشج: غشون. و المغشوش: الغیر الخالص. P المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص447: غَشَّهُ: (غَشّاً) مِنْ بَابِ قَتَلَ وَ الاسْمُ (غِشٌّ) بِالْکَسْرِ لَمْ یَنْصَحْهُ وَ زَیَّنَ لَهُ غَیْرَ الْمَصْلَحَهِ وَ لَبَنٌ (مَغْشُوشٌ) مَخْلُوطٌ بِالْمَاءِ. P طریحی، فخر الدین، مجمع البحرین، ج 4، ص146: غشه: لم یمحضه النصح و أظهر له خلاف ما أضمر. و الغش بالکسر اسم منه، و اغتشه و استغشه ضد انتصحه و استنصحه.
  86. المکاسب المحرمه، ج 2، ص61: و یدلّ علی قبحه: العقل؛ لأنّه غِشٌّ و تلبیس و إضرار.
  87. مباحث تفصیلی مربوط به «غش» در مقالات فقهی(2) به طبع رسیده است.
  88. مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)، ج 12، ص348: النجش حرام، و هو الزیاده لزیاده مَن واطأه البائع ... أمّا حرمه النجش فقد حکی علیها الإجماع فی جامع المقاصد و المنتهی ... و معانی الأخبار و غیرهما من قوله- صلی الله علیه و آله و سلم -: «لا تناجشوا و لا تدابروا» مضافاً إلی أنّه غشّ و خیانه و تدلیس و ظلم و إضرار. P شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلامه ابن المطهر، ص86: (و النجَش) بفتحتین و یسکن (حرام) للنهی عنه و اللعن لفاعله للنبوی المؤید بالشهره فإن فیه لعن الناجش و المنجوش و الإجماع المنقول و دلاله العقل علی قبحه لأنه خدع و خیانه و تدلیس و تلبیس و إغراء بالجهل و ظلم و إضرار. P نجفی، محمد حسین کاشف الغطاء، سؤال و جواب، ص141: النجش و هو ان یزید الرجل فی ثمن السلعه و هو لا یرید شراءها و لکن لیرغب فیها غیره فیزید لزیادته و هو حرام لأنه غش و تدلیس و اضرار.
  89. خوانساری، محمد امامی، الحاشیه الثانیه علی المکاسب، ص39: و هنا مسائل الاولی حرمه النّجش بالتّفسیر الاوّل هل یتوقّف علی شراء الغیر بالزّائد او انّه حرام مطلقا فان کانت الحرمه من اجل ... کونه اضرارا کانت متوقّفه علی حصول الضّرر و هو شراء الغیر بازید من القیمه الثّانیه الظّاهر صحّه البیع بلا خلاف فانّ النّهی متعلّق بامر خارج و لعن الفاعل أیضا لا یدلّ علی الفساد.
  90. المکاسب المحرمه، ج 2، ص63: [المسأله] الرابعه و العشرون النمیمه: محرّمه بالأدلّه الأربعه. و هی نقل قول الغیر إلی المقول فیه، کأن یقول: تکلّم فلان فیک بکذا و کذا. قیل: هی من نَمَّ الحدیث، من باب قتل و ضرب، أی سعی به لإیقاع فتنه أو وحشه. و هی من الکبائر، قال اللّه تعالی (وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ)، و النمّام قاطع لما أمر اللّه بصلته و مفسد.
  91. شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلامه ابن المطهر، ص 55: ما یحرم من المتاجر ... بیع النجس و ... (و النمیمه) علیهم فیزداد إثمها بنسبتها إلیهم کالکذب علیهم أو مطلقاً من قولهم ثمّ الحدیث من باب ضرب و قتل سعی به لإیقاع فتنه أو وحشه و هی المعیّنه بقوله تعالی وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ ... فقد دلت الأربعه علی حرمتها و شهدت الشواهد الداله علی حرمه أخذ الأجره علی المحرمات. P مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)؛ ج 12، [فی حرمه النمیمه] و أمّا النمیمه فهی نقل الحدیث من قوم إلی قوم علی وجه السعایه و الإفساد، یقال: نمّ الحدیث و ینمه من باب ضرب و قتل، سعی به لیوقع فتنه أو وحشه. P نجفی، حسن بن جعفر کاشف الغطاء، أنوار الفقاهه، ص31: السابع و الثلاثون: مما یحرم التکسب به (النمیمه) کما یفعله الأسافل لتحصیل المال من جهتها و لها جعاله أو مواطاه و هی حرام کتاباً و سنه و إجماعاً ... و غالبا هی مثار الفتنه التی تحریمها نطق به الکتاب حتی قال: (و الفتنه أکبر من القتل) و فی الروایه أنها من السحر الذی یفرق بین المتحابین و یعادی به المتصافین و یسفک به الدماء و یهدم به الدور و یکشف به الستور ... .
  92. سوره ی رعد، آیه ی 25.
  93. ر.ک: مقالات فقهی(3) صفحات 61 تا 89.
  94. وسائل الشیعه، ج15، کتاب الجهاد، أبواب جهاد النفس و ما یناسبه، باب 46، ح2، ص 318 و الکافی، ج2، ص285: وَ عَنْهُمْ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا] عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو جَعْفَرٍ الثَّانِی- علیه السلام - قَالَ: سَمِعْتُ أَبِی یَقُولُ: سَمِعْتُ أَبِی مُوسَی بْنَ جَعْفَرٍ- علیه السلام - یَقُولُ: دَخَلَ عَمْرُو بْنُ عُبَیْدٍ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - فَلَمَّا سَلَّمَ وَ جَلَسَ تَلَا هَذِهِ الْآیَهَ (وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ) ثُمَّ أَمْسَکَ فَقَالَ لَهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: مَا أَسْکَتَکَ؟ قَالَ أُحِبُّ أَنْ أَعْرِفَ الْکَبَائِرَ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ نَعَمْ یَا عَمْرُو أَکْبَرُ الْکَبَائِرِ الْإِشْرَاکُ بِاللَّهِ یَقُولُ اللَّهُ (مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّه) وَ بَعْدَهُ الْإِیَاسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ (لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْکافِرُونَ) ثُمَّ ... وَ نَقْضُ الْعَهْدِ وَ قَطِیعَهُ الرَّحِمِ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ (لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ) قَالَ: فَخَرَجَ عَمْرٌو وَ لَهُ صُرَاخٌ مِنْ بُکَائِهِ وَ هُوَ یَقُولُ: هَلَکَ مَنْ قَالَ بِرَأْیِهِ وَ نَازَعَکُمْ فِی الْفَضْلِ وَ الْعِلْمِ.
  95. المکاسب المحرمه، ج 2، ص63: قیل: و هی المراده بقوله تعالی (وَ الْفِتْنَهُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ).
  96. سوره ی بقره، آیه ی191: (وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّی یُقاتِلُوکُمْ فیهِ فَإِنْ قاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذلِکَ جَزاءُ الْکافِرینَ)
  97. نجفی، محمد حسین کاشف الغطاء، سؤال و جواب (لکاشف الغطاء)، ص141: النمیمه محرمه بالادله الأربعه (الفتنه اشد من القتل) و إلیها الإشاره أیضا بقوله تعالی (الذین یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَهُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ) و النمام قاطع لما أمر اللّه به ان یوصل و مفسد فی الأرض و هی نقل قول الغیر إلی المقول فیه بل مطلقا إلیه أم إلی غیره بقول أو کتابه أو إشاره عملا کان المنقول أم قولا عیبا کان فی المقول فیه أو نقصا و یمکن ضبطها بکلمتین، افشاء السر و هتک الستر. P وجیزه الأحکام، ج 2، ص11: النمیمه و هی أن تسمع من قائل سوءاً فی حق آخر فتنقله إلیه و هی من المحرمات المؤکده و من أمهات الکبائر قیل و هی المراده بقوله تعالی: (وَ الْفِتْنَهُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ).
  98. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 164، ح1، ص306 و الکافی، ج2، ص225.
  99. ظاهراً به قرینه ی قبل یعنی کسانی که در چشم دیگران بی عیب هستند با نمیمه آن ها را معیوب نشان می دهند و الا معیوب جلوه دادن کسی که واقعاً عیبی ندارد، سخن چینی نیست.
  100. محمد بن أحمد در این جا می تواند مشترک بین چند نفر باشد: محمد بن أحمد بن یحیی بن عمران الاشعری صاحب دبه الشبیب، محمد بن أحمد بن أبی قتاده و محمد بن أحمد بن خاقان. در بین این سه نفر محمد بن احمد بن خاقان توثیق ندارد، ولی احتمال این که در این جا مراد ایشان باشد بسیار ضعیف است؛ زیرا ایشان به حمران معروف بوده و روایتی که محمد بن یحیی از ایشان نقل کرده باشد سراغ نداریم، فقط در ترجمه ی محمد بن أحمد بن خاقان گفته شده که کتاب ایشان را محمد بن یحیی نقل کرده است: P معجم رجال الحدیث، ج 14، ص 329: قال النجاشی: محمد بن أحمد بن خاقان النهدی، أبو جعفر القلانسی المعروف بحمران (بحمدان) کوفی مضطرب، له کتب منها: کتاب المواقیت فی الصلاه کتاب فضل الکوفه، کتاب النوادر، أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی، عن أبیه عن (حمدان) حمران. و قال الکشی قال أبو عمرو: سألت أبا النضر محمد بن مسعود عن جمیع هؤلاء، فقال: أما علی بن الحسن (إلی أن قال) و أما محمد بن أحمد النهدی و هو حمدان القلانسی: کوفی فقیه، ثقه، خیر. و قال ابن الغضائری: محمد بن أحمد بن خاقان النهدی أبو جعفر القلانسی الملقب حمدان، کوفی، ضعیف یروی عن الضعفاء. بنابراین احتمال این که این جا محمد بن احمد بن خاقان باشد بسیار ضعیف است. از طرف دیگر احتمال این که محمد بن احمد بن یحیی بن عمران الاشعری باشد بسیار زیاد است؛ چون محمد بن یحیی کثیراً از ایشان نقل می کند (بیش از 78 حدیث) و هر دو ساکن قم بودند. علاوه آن که محمد بن عیسی بن عبید که در این جا به عنوان مرویٌ عنه ذکر شده از مشایخ محمد بن احمد بن عمران الاشعری می باشد. (امیرخانی)
  101. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 164، ح2، ص306 و الکافی، ج2، 369.
  102. العین، ج 5، ص19: القَتّ: الفسفسه الیابسه. و القَتّ: الکذب المهیأ و النمیمه، و هو یَقُتُّ الکذبَ أی یهیئه. و القَتَّات: النمام. P لسان العرب، ج 2، ص70: القَتُّ: الکَذِبُ المُهَیَّأُ، و النمیمه. قَتَّ یَقُتُّ قَتًّا، و قَتَّ بینهم قَتًّا: نَمَّ. و فی الحدیث: «لا یَدْخُلُ الجَنَّهَ قَتَّاتٌ»، هو النَّمَّام. و القِتِّیتَی، مثالُ الهِجِّیرَی: تَتَبُّعُ النَّمائم، و هی النمیمه. و رجل قَتُوتٌ، و قَتَّاتٌ، و قِتِّیتی: نَمَّام، یَقُتُّ الأَحادیثَ قَتًّا أَی یَنِمُّها نَمّاً. و قیل: هو الذی یَسْتَمِعُ أَحادیثَ الناس مِن حیثُ لا یعلمون، نَمَّها أَو لم یَنُمَّها. و قال خالد بن جَنْبه: القَتَّاتُ الذی یَتَسَمَّعُ أَحادیثَ الناس، فیُخْبر أَعداءهم؛ و قیل: هو الذی یکون مع القوم یَتَحَدَّثون فَیَنِمُّ علیهم؛ و قیل: هو الذی یَتَسَمَّع علی القوم، و هم لا یعلمون فیَنِمُّ علیهم. و امرأَه قَتَّاتهٌ، و قَتُوتٌ: نَمُومٌ. و القَسَّاسُ: الذی یَسْأَلُ عن الأَخْبار، ثم یَنِمُّها. و قولٌ مَقْتُوتٌ: مکذوبٌ.
  103. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 164، ح3، ص306 و الکافی، ج2، ص225: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْأَصْبَهَانِیِّ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام -: شِرَارُکُمُ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَهِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّهِ الْمُبْتَغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ. P همان، ح4، ص537: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ فِی الْمَجَالِسِ وَ الْأَخْبَارِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِی ذَرٍّ عَنِ النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی وَصِیَّتِهِ لَهُ قَالَ: یَا أَبَا ذَرٍّ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّهَ الْقَتَّاتُ قُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا الْقَتَّاتُ؟ قَالَ: النَّمَّامُ یَا أَبَا ذَرٍّ صَاحِبُ النَّمِیمَهِ لَا یَسْتَرِیحُ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ فِی الْآخِرَهِ یَا أَبَا ذَرٍّ مَنْ کَانَ ذَا وَجْهَیْنِ وَ لِسَانَیْنِ فِی الدُّنْیَا فَهُوَ ذُو وَجْهَیْنِ فِی النَّارِ یَا أَبَا ذَرٍّ الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَهِ وَ إِفْشَاؤُکَ سِرَّ أَخِیکَ خِیَانَهٌ (فَاجْتَنِبْ ذَلِکَ وَ اجْتَنِبْ مَجْلِسَ الْعَثْرَهِ).
  104. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 164، ح6، ص308 و ثواب الاعمال، ص284.
  105. سوره ی قلم، آیه ی11.
  106. المکاسب المحرمه، ج 2، ص67: [المسأله] الخامسه و العشرون النوح بالباطل: ذکره فی المکاسب المحرّمه الشیخان و سلّار و الحلّی و المحقّق و من تأخر عنه. و الظاهر حرمته من حیث الباطل، یعنی الکذب، و إلّا فهو فی نفسه لیس بمحرّم، و علی هذا التفصیل دلّ غیر واحد من الأخبار. و ظاهر المبسوط و ابن حمزه التحریم مطلقاً کبعض الأخبار، و کلاهما محمولان علی المقیّد؛ جمعاً.
  107. تقریباً اکثر اهل سنت از مذاهب اربعه، نوح را حرام می دانند [هرچند بعضی تعبیر به کراهت کرده اند، امّا مراد کراهت اصطلاحی نیست] و بر آن ادعای اجماع می کنند، البته از عبارات الذخیره و الانصاف و المغنی و ... به نوعی استفاده می شود که عده ای فی الجمله قائل به کراهت آن بوده اند: الف: فقه حنفی: Pنجیم الحنفی، زین الدین، البحر الرائق فی شرح کنز الدقائق، ج 5، ص368: یَنْبَغِی لِمَنْ تَبِعَ جِنَازَهً أَنْ یُطِیلَ الصَّمْتَ وَ یُکْرَهُ رَفْعُ الصَّوْتِ بِالذِّکْرِ وَ قِرَاءَهِ الْقُرْآنِ وَ غَیْرِهِمَا فِی الْجِنَازَهِ وَ الْکَرَاهَهُ فِیهَا کَرَاهَهَ تَحْرِیمٍ فِی فَتَاوَی الْعَصْرِ ... وَ یُکْرَهُ النَّوْحُ وَ الصِّیَاحُ فِی الْجِنَازَهِ وَ مَنْزِلِ الْمَیِّتِ لِلنَّهْیِ عَنْهُ فَأَمَّا الْبُکَاءُ فَلَا بَأْسَ بِهِ، وَ إِنْ کَانَ مَعَ الْجِنَازَهِ نَائِحَهٌ أَوْ صَائِحَهٌ زُجِرَتْ، فَإِنْ لَمْ تَنْزَجِرْ فَلَا بَأْسَ بِأَنْ تُتَّبَعَ الْجِنَازَهُ، وَ لَا یَمْتَنِعَ لِأَجْلِهَا؛ لِأَنَّ الِاتِّبَاعَ سُنَّهٌ فَلَا تُتْرَکُ بِبِدْعَهٍ مِنْ غَیْرِهِ. P الحمداوی، ابوبکر بن علی بن محمد، الجوهره النیره، ج1، ص422: وَ أَجْمَعَتْ الْأُمَّهُ عَلَی تَحْرِیمِ النَّوْحِ وَ الدُّعَاءِ بِالْوَیْلِ وَ الثُّبُورِ وَ لَطْمِ الْخُدُودِ وَ شَقِّ الْجُیُوبِ وَ خَمْشِ الْوُجُوهِ لِأَنَّ هَذَا فِعْلُ الْجَاهِلِیَّهِ قَالَ- صلی الله علیه و آله و سلم -: «أَنَا بَرِیءٌ مِنْ الصَّالِقَهِ وَالْحَالِقَهِ وَالشَّاقَّهِ». فَالصَّالِقَهُ الَّتِی تَرْفَعُ صَوْتَهَا بِالنِّیَاحَهِ وَ الْحَالِقَهُ الَّتِی تَحْلِقُ رَأْسَهَا عِنْدَ الْمُصِیبَهِ ... وَ النِّیَاحَهُ هِیَ رَفْعُ الصَّوْتِ بِالنَّدْبِ وَ النَّدْبُ تَعْدِیدُ النَّادِبَهِ بِصَوْتِهَا مَحَاسِنَ الْمَیِّتِ وَ یُکْرَهُ أَیْضًا الْإِفْرَاطُ فِی رَفْعِ الصَّوْتِ بِالْبُکَاءِ. P الکاسانی، علاء الدین، البدائع الصانع، ج1، ص310: وَ لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ أَنْ یَقُومَ لِلْجِنَازَهِ إذَا أتی بها بین یَدَیْهِ إلَّا أَنْ یُرِیدَ اتِّبَاعَهَا وَ یُکْرَهُ النَّوْحُ وَ الصِّیَاحُ فی الْجِنَازَهِ وَ مَنْزِلِ الْمَیِّتِ لِمَا رُوِیَ عن النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - أَنَّهُ نهی عن الصَّوْتَیْنِ الْأَحْمَقَیْنِ صَوْتِ النَّائِحَهِ وَالْمُغَنِّیَهِ فَأَمَّا الْبُکَاءُ فَلَا بَأْسَ بِهِ ... و إذا کان مع الْجِنَازَهِ نَائِحَهٌ أو صَائِحَهٌ زُجِرَتْ فَإِنْ لم تَنْزَجِرْ فَلَا بَأْسَ بِأَنْ یَتْبَعَ الْجِنَازَهَ مَعَهَا. ب: فقه مالکی: P الطرابلسی المغربی، محمد بن محمد بن عبد الرحمن (المعروف بالحطاب الرُّعینی)، مواهب الجلیل فی شرح مختصر خلیل، ج،2 ص241: لَا یَجُوزُ اجْتِمَاعُ النِّسَاءِ لِلْبُکَاءِ بِالصُّرَاخِ الْعَالِی، أَوْ النَّوْحِ وَ النَّهْیُ فِیهِ قَائِمٌ سَوَاءٌ کَانَ عِنْدَ الْمَوْتِ، أَوْ بَعْدَهُ، أَوْ قَبْلَ الدَّفْنِ، أَوْ بَعْدَهُ بِقُرْبٍ، أَوْ بُعْدٍ، ثُمَّ قَالَ: وَ مِنْ مَعْنَی هَذَا مَا یَفْعَلُهُ النِّسَاءُ مِنْ الزَّغْرَتَهِ عِنْدَ حَمْلِ جِنَازَهِ الصَّالِحِ، أَوْ فَرَحٍ یَکُونُ فَإِنَّهُ مِنْ مَعْنَی رَفْعِ النِّسَاءِ الصَّوْتَ، وَ أَحْفَظُ لِلشَّیْخِ أَبِی عَلِیٍّ الْقَرَوِیِّ أَنَّهُ بِدْعَهٌ یَجِبُ النَّهْیُ عَنْهَا وَ تَقَدَّمَ هَذَا فِی الْجَنَائِزِ انْتَهَی. P القرافی، شهاب الدین أحمد بن إدریس، الذخیره، ج2، ص446: و ابیح البکاء قبل الموت و بعده بغیر صوت فی الوحده و الاجتماع ... و النوح ممنوع فی سائر الأحوال لانه استغاثه علی الله تعالی و اظهار انه جار و فعل غیر ما ینبغی غیر انه قد رثی ابن عمر اخاه عاصما بقوله ... و هذا یدل علی اباحه مثله من المراثی و أما ما فیه التشنیع علی الله تعالی فلا و فی ابی داود لعن الله النائحه و المستمعه قال سند هی التی تتخذ النوح صنعه و الا فالمره مکروهه. ج: فقه شافعی: P الماوردی، العلامه أبو الحسن، الحاوی الکبیر، ج3، ص130: بَابُ الْبُکَاءِ عَلَی الْمَیِّتِ: قَالَ الشَّافِعِیُّ: وَ أُرَخِّصُ فِی الْبُکَاءِ بِلَا نَدْبٍ وَلَا نِیَاحَهٍ؛ لِمَا فِی النَّوْحِ مِنْ تَجْدِیدِ الْحُزْنِ وَ مَنْعِ الصَّبْرِ وَ عَظِیمِ الْإِثْمِ. أَمَّا النَّوْحُ و َالتَّعْدِیدُ، وَ لَطْمُ الْخُدُودِ، وَ الدُّعَاءُ بِالْوَیْلِ وَ الثُّبُورِ فَکُلُّ ذَلِکَ مَحْظُورٌ حَرَامٌ. P النووی، أبو زکریا محیی الدین یحیی بن شرف، المجموع شرح المهذب، ج5، ص281: یکره ان یکون عند القبر مجمره حال الدفن (و أما) اتباع الجنازه بنائحه فحرام فان النوح حرام مطلقا و سنوضحه فی باب التعزیه. P الشربینی الشافعی، شمس الدین محمد بن أحمد، مغنی المحتاج إلی معرفه معانی ألفاظ المنهاج، ج2، ص43: (وَ) یَحْرُمُ (النَّوْحُ) وَ هُوَ رَفْعُ الصَّوْتِ بِالنَّدْبِ. قَالَهُ فِی الْمَجْمُوعِ، وَ قَیَّدَهُ غَیْرُهُ بِالْکَلَامِ الْمُسْجَعِ، وَ لَیْسَ بِقَیْدٍ لِخَبَرِ «النَّائِحَهُ إذَا لَمْ تَتُبْ تُقَامُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ عَلَیْهَا سِرْبَالٌ مِنْ قَطِرَانٍ وَ دِرْعٌ مِنْ جَرَبٍ» رَوَاهُ مُسْلِمٌ. د: فقه حنبلی: P المرداوی، علاء الدین ابوالحسن علی بن سلیمان، الانصاف، ج2، ص398: قوله «و لا یجوز الندب و لا النیاحه»: هذا المذهب مطلقا و علیه أکثر الأصحاب و نص علیه فی روایه حنبل و جزم به فی المذهب و مسبوک الذهب و التلخیص ... و الزرکشی و قال: هو المذهب و عنه یکره الندب و النوح الذی لیس فیه إلا تعداد المحاسن بصدق جزم به فی الهدایه و المستوعب و الخلاصه و قدمه فی الرعایتین و الکافی. ü ابن قدامه، المغنی، ج5، ص42: مَسْأَلَهٌ (قَالَ: وَ الْبُکَاءُ غَیْرُ مَکْرُوهٍ، إذَا لَمْ یَکُنْ مَعَهُ نَدْبٌ وَ لَا نِیَاحَهٌ ) ... وَ النِّیَاحَهُ، وَ خَمْشُ الْوُجُوهِ، وَ شَقُّ الْجُیُوب، وَ ضَرْبُ الْخُدُودِ، وَ الدُّعَاءُ بِالْوَیْلِ وَ الثُّبُورِ [محظورٌ]. فَقَالَ بَعْضُ أَصْحَابِنَا: هُوَ مَکْرُوهٌ. وَ نَقَلَ حَرْبٌ عَنْ أَحْمَدَ کَلَامًا فِیهِ احْتِمَالُ إبَاحَهِ النَّوْحِ وَ النَّدْبِ. وَ اخْتَارَهُ الْخَلَّالُ وَ صَاحِبُهُ؛ لِأَنَّ وَاثِلَهَ بْنَ الْأَسْقَعِ، وَ أَبَا وَائِلٍ، کَانَا یَسْتَمِعَانِ النَّوْحَ وَ یَبْکِیَانِ. وَ قَالَ أَحْمَدُ: إذَا ذَکَرَتْ الْمَرْأَهُ مِثْلَ مَا حُکِیَ عَنْ فَاطِمَه- علیهما السلام -، فِی مِثْلِ الدُّعَاءِ، لَا یَکُونُ مِثْلَ النَّوْحِ. یَعْنِی لَا بَأْسَ بِهِ. (احمدی)
  108. المبسوط فی فقه الإمامیه، ج 1، ص189: یکفی فی التعزیه أن یراه صاحب المصیبه، و یکره الجلوس للتعزیه یومین و ثلاثه إجماعا ... و أما اللطم و الخدش و جز الشعر و النوح فإنه کله باطل محرم إجماعا.
  109. طوسی، محمد بن علی بن حمزه، الوسیله إلی نیل الفضیله، ص69: المحظور ثمانیه أشیاء: اللطم و الخدش و جز الشعر و النیاحه و تخریق الثیاب إلا للأب و الأخ و إرسال الإزار علی الرأس و إرسال طرف العمامه إلا لهما و وضع الرداء فی مصیبه الغیر و روی أن ذلک مکروه.
  110. طباطبایی، سید علی بن محمد، الشرح الصغیر فی شرح مختصر النافع (حدیقه المؤمنین)، ج 2، ص11: الخامس: الاعمال المحرمه فی نفسها کعمل الصور المجسمه ... و النوح بالباطل بأن یصف المیت بما لیس فیه إجماعا، و أما بالحق فجائز إذا لم یسمعها الأجانب، علی الأشهر الأقوی. و قیل: بالمنع منه مطلقا و هو أحوط و أولی.
  111. النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، ص365: و کسب المغنّیات و تعلّم الغناء حرام. و کسب النّوائح بالأباطیل حرام. و لا بأس بذلک علی أهل الدّین بالحقّ من الکلام.
  112. مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)، ج 12، ص180: فی اجره النائحه: أمّا حرمه أجر النائحه بالباطل فهو خیره المقنعه و النهایه ... و القول بالکراهیه مطلقاً غیر بعید ... أو تخصّ بما إذا شرطت ... . و القائل بالإطلاق یقول بتأکّدها مع الشرط کما فی التحریر و هو الموافق للقواعد الاصولیه إذ لا یجب فی المقام علی المذهب الصحیح حمل المطلق علی المقیّد، لأنّ الکراهه ممّا تتزاید و تتأکّد، و لا کذلک الوجوب و التحریم و إن کان بعضه أعظم من بعض، فتأمّل.
  113. ابن ادریس حلّی، محمد بن منصور بن احمد، السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج 1، ص173: ثم البکاء لیس به بأس. و أمّا اللطم، و الخدش، و جرّ الشعر، و النوح بالباطل، فإنّه محرّم إجماعا. P همان، ج 2، ص215: المکاسب علی ثلاثه أضرب: محظور علی کل حال، و مکروه، و مباح علی کل حال، فأمّا المحظور علی کلّ حال، فهو کلّ محرم من المأکل و المشارب ... و الأسمار، و النوح بالأباطیل، و النمیمه. P الجامع للشرائع، ص296: یحرم الأجر علی الأعمال المحرمه: کالغناء، و النوح بالباطل، و الهجاء و المدح بمثله، و عمل الأصنام و الصلبان، و العود. P إرشاد الأذهان إلی أحکام الإیمان، ج 1، ص 357: الرابع: ما هو حرام فی نفسه: کعمل الصور المجسمه، و الغناء، و معونه الظالمین بالحرام، و النوح بالباطل، و حفظ کتب الضلال و ... . P تذکره الفقهاء (ط القدیمه)، ص300: کل منفعه محرمه لا یجوز عقد الاجاره فیها لأنها مطلوبه العدم فی نظر الشرع فلا یجوز عقد الاجاره علی تحصیلها و ذلک کالزنا و الزمر و انواع الملاهی و تعلمها و تعلیمها و الغناء و النوح بالباطل فلا یجوز الاستیجار لفعل الغناء و به قال مالک و الشافعی و ابو حنیفه ... و لا یجوز استیجار کاتب لیکتب له غناء و نوحا بالباطل لأنه انتفاع بمحرم. P عاملی، شهید اول محمد بن مکی، ذکری الشیعه فی أحکام الشریعه، ج 2، ص56: البحث الرابع: فی النیاحه: یحرم اللطم و الخدش و جزّ الشعر، إجماعا ... و یجوز النوح بالکلام الحسن و تعداد فضائله باعتماد الصدق، لأنّ فاطمه- علیهما السلام - فعلته فی قولها: «یا أبتاه من ربه ما أدناه، یا أبتاه إلی جبریل أنعاه، یا أبتاه أجاب ربا دعاه» ... و الشیخ فی «المبسوط» و ابن حمزه حرّما النوح، و ادّعی الشیخ الإجماع. و الظاهر: انّهما أرادا النوح بالباطل، أو المشتم. P فاضل آبی، حسن بن ابی طالب یوسفی، کشف الرموز فی شرح مختصر النافع، ج 1، ص440: (الخامس) الأعمال المحرّمه کعمل الصّور المجسّمه، و الغناء عدا المغنیه لزفّ العرائس، إذا لم تغنّ بالباطل، و لم یدخل علیها الرجال. و النوح بالباطل، أمّا بالحقّ فجائز ... . P المختصر النافع فی فقه الإمامیه، ج 1، ص116: (الخامس) الأعمال المحرمه: کعمل الصور المجسمه، و الغناء عدا المغنیه لزف العرائس، إذا لم تغن بالباطل و لم تدخل علیها الرجال. و النوح بالباطل. أما بالحق فجائز. P التنقیح الرائع لمختصر الشرائع، ج 2، ص11: (الخامس) الاعمال المحرمه ... و النوح بالباطل. أما بالحق فجائز. P تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط الحدیثه)، ج 3، ص75: کلّما له منفعه محرّمه لا یجوز عقد الإجاره علیه کالشطرنج، و النرد، و آلات القمار و اللّهو، من الزمر، و النّوح بالباطل، و الغناء کذلک، و لا بأس بأخذ الأجر علی النوح بالحق، و الغناء فی الأعراس. و یجوز أن یستأجر من یکتب له غناء أو نوحا.
  114. میرزای قمّی (گیلانی)، ابو القاسم بن محمد حسن، غنائم الأیام فی مسائل الحلال و الحرام، ج 3، ص557: و أما النیاحه فتجوز إذا کانت بکلام حسن و صدق و تعداد الفضائل الموجوده فیه نظماً و نثراً، کما نقل عن فعل فاطمه- علیهما السلام - علی أبیها ... و الأخبار کثیره فی جوازها و حلّیتها و حلّیه أجر النائحه.
  115. جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج 22، ص55: النوع الرابع ما هو محرم فی نفسه ... و منه نوح النائحه بالباطل ... و علی کل حال فمن ذلک کله یعلم ما عن محکی المبسوط و ابن حمزه، من إطلاق حرمه النیاحه، بل فی الأول الإجماع علیه اللهم إلا أن یریدا ما ذکرنا، خصوصا بعد الإجماع عن المنتهی علی جواز أخذ الأجره علی النوح بالحق، المستلزم لجوازه المصرح به فی کلام کثیر بل المشهور، نعم لا یبعد الحکم بکراهته مطلقا، للخبر بل لا یبعد شدتها مع الشرط، لخبر حنان أیضا، بل لا یبعد کراهه أصل النوح خصوصا فی اللیل، إلا علی الحسین- علیه السلام - و الشهداء معه بل و غیره و الأئمه- علیهم السلام -، بل یمکن إلحاق العلماء بهم. P نجفی، مهدی کاشف الغطاء، أحکام المتاجر المحرمه، ص147: و یمکن القول بکراهه النوح مطلقا لما رواه علی بن جعفر عن أخیه- علیه السلام - قال: (سألته عن النوح فکرهه) و یمکن تخصیص الکراهه بخصوص المشارطه کخبر حنان بن سدیر، قال کانت امرأه معنا فی الحی ... .
  116. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب17، ح5، ص127 و الکافی، ج6، ص433.
  117. رجال النجاشی، ص187: سلمه بن الخطاب أبو الفضل البراوستانی الأزدورقانی قریه من سواد الری کان ضعیفا فی حدیثه له عده کتب، منها: کتاب ثواب الأعمال ... أخبرنا محمد بن علی بن شاذان قال: حدثنا أحمد بن محمد بن یحیی العطار قال: حدثنا أبی و أحمد بن إدریس و سعد و الحمیری عن سلمه، و أخبرنا الحسین بن عبید الله، عن أحمد بن جعفر بن سفیان عن أحمد بن إدریس، عن سلمه بسائر کتبه.
  118. معجم رجال الحدیث، ج1، ص279: إبراهیم بن محمد الثقفی = إبراهیم بن محمد بن سعید: روی عن إسماعیل بن أبان، و روی عنه سلمه بن الخطاب. و لکن الظاهر أن إبراهیم بن محمد الثقفی المذکور فی الروایه هو المعروف بقرینه روایه الزعفرانی عنه، و عدم تعرض أحد لترجمه المسمی بهذا الاسم غیر من هو المعروف، إلا أنه یروی عن الصادق- علیه السلام - مرسلا، لا أنه سمع الدعاء منه. قال النجاشی: إبراهیم بن محمد بن سعید بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود الثقفی: أصله کوفی، و سعد بن مسعود أخو أبی عبید بن مسعود، عم المختار، ولاه أمیر المؤمنین- علیه السلام - المدائن، و هو الذی لجأ إلیه الحسن- علیه السلام - یوم ساباط ... یقال: إن جماعه من القمیین کأحمد بن محمد بن خالد وفدوا إلیه، و سألوه الانتقال إلی قم، فأبی و کان سبب خروجه من الکوفه: أنه عمل کتاب المعرفه و فیه المناقب المشهوره، و المثالب، فاستعظمه الکوفیون، و أشاروا علیه بأن یترکه، و لا یخرجه، فقال: أی البلاد أبعد من الشیعه، فقالوا: أصفهان، فحلف: لا أروی هذا الکتاب إلا بها، فانتقل إلیها، و رواه بها، ثقه منه بصحه ما رواه فیه. أقول: وثقه ابن طاوس فی کتاب الإقبال. و عن فهرست ابن الندیم: أن الثقفی إبراهیم بن محمد الأصفهانی من الثقات العلماء المصنفین. و قال العلامه المجلسی: إن له مدائح کثیره.
  119. در مستدرک الوسائل (ج2، ص450) به جای «فقد کفرها» عبارت «فَقَدْ أَحْبَطَهَا» آمده و در مشکاه الانوار (ص334) عبارت «فقد فَجَعَها» آمده است.
  120. کما این که به این مضمون در آیه ی شریفه ی 157 و156 سوره ی مبارکه ی بقره اشاره شده است: (الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصیبَهٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَهٌ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ)
  121. مفردات ألفاظ القرآن، ص 677: القَطِرَانُ: ما یَتَقَطَّرُ من الهناء. قال تعالی: (سَرابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ)، و قرئ: من قِطْرٍ آنٍ أی: من نحاس مذاب قد أنی حرّها. P لسان العرب، ج 5، ص105: و القَطْرانُ و القَطِرانُ: عُصارَه الأَبْهَلِ و الأَرْزِ و نحوهما یُطْبَخ فیُتحلب منه ثم تُهْنَأُ به الإِبِل. و فی التنزیل العزیز: (سَرابِیلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ)؛ قیل، و الله أَعلم: إِنها جعلت من القطران لأَنه یُبالِغُ فی اشْتِعالِ النار فی الجلود. و قرأَها ابن عباس: من قِطْرٍ آنٍ. و القِطْرُ: النُّحاسُ و الآنی الذی قد انتهی حَرُّه.
  122. همان، ج 8، ص81: الدِّرْعُ: لَبُوسُ الحدید، تذکر و تؤنث، حکی اللحیانی: دِرْعٌ سابغهٌ و درع سابغ ... لأَدراعُ: جمع دِرْع و هی الزَّرَدِیَّهُ. و ادَّرَع بالدِّرْع و تَدَرَّع بها و ادَّرَعَها و تَدَرَّعها: لَبِسَها. و دُرِّعت الصبیهُ إِذا أُلبِست الدِّرْع، و ادَّرَعَتْه لبِسَتْه. و دَرَّعَ المرأَهَ بالدِّرْع: أَلبسها إِیاه. و الدُّرّاعهُ و المِدْرعُ: ضرب من الثیاب التی تُلْبَس، و قیل: جُبَّه مشقوقه المُقَدَّم.
  123. و فی المصدر «جرب». (الخصال، ج1، ص226) P العین، ج 6، ص112: الجَرَب معروف. و الجَرْبَاء من السماء: الناحیه التی لا یدور فیها فلک الشمس و القمر. و أرض جَرْبَاء: مقحوطه لا شی ء فیها. و جَرِبَ البعیر یَجْرَب جَرَبا، فهو جَرِب و أَجْرَبُ. P لسان العرب، ج 1، ص 259: الجَرَبُ: معروف، بَثَرٌ یَعْلُو أَبْدانَ الناسِ و الإِبِلِ. جَرِبَ یَجْرَبُ جَرَباً، فهو جَرِبٌ و جَرْبان و أَجْرَبُ، و الأُنثی جَرْباءُ.
  124. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، أبواب ما یکتسب به، باب17، ح12، ص128 و الخصال، ج1، ص226.
  125. همان، ح11 و من لا یحضره الفقیه، ج4، ص3.
  126. معجم رجال الحدیث، ج9، ص34: ثم إن شعیب بن واقد لم یذکر فی کتب الرجال فهو مجهول. و قد ذکرنا غیر مره أن ذکر الصدوق طریقه إلی أحد لا یدل علی وثاقته أو حسنه. ü رجال النجاشی، ص52: الحسین بن زید بن علی بن الحسین أبو عبد الله یلقب ذا الدمعه. کان أبو عبد الله- علیه السلام - تبناه و رباه و زوجه ببنت (بنت) الأرقط، روی عن أبی عبد الله و أبی الحسن- علیهما السلام -. و کتابه تختلف (یختلف) الروایه له قال أبو الحسین محمد بن علی بن تمام الدهقان: حدثنا محمد بن القاسم بن زکریا المحاربی قال: حدثنا عباد بن یعقوب عن الحسین بن زید.
  127. مستدرک الوسائل، ج2، تتمه کتاب الطهاره، أبواب الدفن و ما یناسبه، باب 71، ح16، ص453 و مسکن الفؤاد، ص113.
  128. وسائل الشیعه، ج18، تتمه کتاب التجاره، أبواب الربا، باب15، ح1، ص151 و الکافی، ج5، ص188. مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ سَیْفٍ التَّمَّارِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی بَصِیرٍ: أُحِبُّ أَنْ تَسْأَلَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - عَنْ رَجُلٍ اسْتَبْدَلَ قَوْصَرَتَیْنِ فِیهِمَا بُسْرٌ مَطْبُوخٌ بِقَوْصَرَهٍ فِیهَا تَمْرٌ مُشَقَّقٌ قَالَ: فَسَأَلَهُ أَبُو بَصِیرٍ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ: هَذَا مَکْرُوهٌ فَقَالَ أَبُو بَصِیرٍ: وَ لِمَ یُکْرَهُ؟ فَقَالَ: إِنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ- علیه السلام - کَانَ یَکْرَهُ أَنْ یَسْتَبْدِلَ وَسْقاً مِنْ تَمْرِ الْمَدِینَهِ بِوَسْقَیْنِ مِنْ تَمْرِ خَیْبَرَ لِأَنَّ تَمْرَ الْمَدِینَهِ أَدْوَنُهُمَا وَ لَمْ یَکُنْ عَلِیٌّ- علیه السلام - یَکْرَهُ الْحَلَالَ.
  129. همان، ج17، أبواب ما یکتسب به، کتاب التجاره، باب 17، ح13، ص129 و مسائل علی بن جعفر، ص156.
  130. همان، ح14، ص129 و قرب الاسناد، ص294.
  131. همان، ح8، ص128 و تهذیب الاحکام، ج6، ص359.
  132. در وسائل الشیعه و الاستبصار (ج3، ص60) عثمان بن عیسی آمده است، ولی در تهذیب الاحکام (ج6، ص359) و ملاذ الأخبار (ج10، ص340) به جای «عثمان بن عیسی»، «عثمان بن سعید» آمده که ظاهراً اشتباه بوده و همان طور که مرحوم خویی اشاره کرده اند، به قرینه ی سماعه و الحسین بن سعید الاهوازی نتیجه می گریم که عثمان بن عیسی صحیح است؛ زیرا عثمان بن سعید هیچ روایتی را از سماعه نقل نکرده و هم چنین الحسین بن سعید الاهوازی هم هیچ روایتی را از عثمان بن سعید نقل نکرده است. (احمدی)
  133. سوره ی احزاب، آیه ی32: (یا نِساءَ النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذی فی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً)
  134. وسائل الشیعه، ج17، أبواب ما یکتسب به، کتاب التجاره، باب 17، ح3، ص126 و الکافی، ج5، ص117.
  135. رجال الشیخ الطوسی، ص334: حنان بن سدیر الصیرفی، واقفی. ü الفهرست، ص64: حنان بن سدیر، له کتاب، و هو ثقه رحمه الله، روینا کتابه [له کتاب رویناه بالإسناد الأول عن ابن أبی عمیر عن الحسن بن محبوب عنه. P رجال الکشی، ص555: مَا رُوِیَ فِی أَصْحَابِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ و عَلِیِّ بْنِ مُوسَی صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمَا: مِنْهُمْ حَنَانُ بْنُ سَدِیرٍ: سَمِعْتُ حَمْدَوَیْهِ، ذَکَرَ عَنْ أَشْیَاخِهِ: أَنَّ حَنَانَ بْنَ سَدِیرٍ وَاقِفِیٌّ، أَدْرَکَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - وَ لَمْ یُدْرِکْ أَبَا جَعْفَرٍ- علیه السلام - وَ کَانَ یَرْتَضِی بِهِ سَدِیداً.
  136. این که چرا این مسأله را حاضر نشد سؤال کند، شاید به این خاطر بوده که در جامعه ی سنی آن زمان، حرمت نوحه گری مفروغٌ عنه بوده و کأنّ می خواست بگوید این چیزِ واضحی است.
  137. بعضی از بزرگان به آقایان می فرمودند: برای منبر رفتن شرط نکنید که فلان مقدار می گیرم. هرچه خود مردم دادند قبول کنید، مردم هم نوعاً وظیفه شناس هستند. حدود چهل سال پیش در یزد که مبلغین نزد آن واعظ بزرگ استان یزد رفته بودند، ایشان فرموده بود: و الله پنجاه سال تقریباً منبر می روم، یک بار نشد پاکت را نگاه کنم و ببینم چقدر به من داده اند، تا مبادا بین جایی که بیشتر داده اند با جایی که کمتر داده اند فرق بگذارم. در حالی که دارای عالی ترین صدا، عالی ترین سلیقه، گرم ترین لحن و محبوب ترین سخنران بود و با این اخلاصی که داشت توفیق پیدا کرد کتابخانه ی مهم وزیری را در یزد بسازد، مسجد جامع را تجدید بنا کند و در زمان طاغوت، نماز جمعه ای راه انداخت با این که خود امام جمعه نبود و شخص دیگری اقامه می کرد که تقریباً نظیر نماز جمعه های بعد از انقلاب بود. رحمت خدا بر او باد.
  138. البته بر کسانی که دعوت کرده اند لازم است اجرت المثل را پرداخت کنند و اگر ندادند، حق دارد مطالبه کند. إن قلت: همان مفسده ای که امام رضا- علیه السلام - در روایتی در مورد معین نکردن اجرت فرمودند، در این جا هم وجود دارد. مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ الْجَعْفَرِیِّ قَالَ: کُنْتُ مَعَ الرِّضَا- علیه السلام - فِی بَعْضِ الْحَاجَهِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ إِلَی مَنْزِلِی فَقَالَ لِیَ: انْصَرِفْ مَعِی فَبِتْ عِنْدِیَ اللَّیْلَهَ فَانْطَلَقْتُ مَعَهُ فَدَخَلَ إِلَی دَارِهِ مَعَ الْمَغِیبِ فَنَظَرَ إِلَی غِلْمَانِهِ یَعْمَلُونَ فِی الطِّینِ أَوَارِیَ الدَّوَابِّ وَ غَیْرَ ذَلِکَ وَ إِذَا مَعَهُمْ أَسْوَدُ لَیْسَ مِنْهُمْ فَقَالَ: مَا هَذَا الرَّجُلُ مَعَکُمْ؟ قَالُوا: یُعَاوِنُنَا وَ نُعْطِیهِ شَیْئاً قَالَ: قَاطَعْتُمُوهُ عَلَی أُجْرَتِهِ؟ قَالُوا: لَا هُوَ یَرْضَی مِنَّا بِمَا نُعْطِیهِ فَأَقْبَلَ عَلَیْهِمْ یَضْرِبُهُمْ بِالسَّوْطِ وَ غَضِبَ لِذَلِکَ غَضَباً شَدِیداً فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ لِمَ تُدْخِلُ عَلَی نَفْسِکَ؟ فَقَالَ: إِنِّی قَدْ نَهَیْتُهُمْ عَنْ مِثْلِ هَذَا غَیْرَ مَرَّهٍ أَنْ یَعْمَلَ مَعَهُمْ أَحَدٌ حَتَّی یُقَاطِعُوهُ عَلَی أُجْرَتِهِ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ مَا مِنْ أَحَدٍ یَعْمَلُ لَکَ شَیْئاً بِغَیْرِ مُقَاطَعَهٍ ثُمَّ زِدْتَهُ لِذَلِکَ الشَّیْ ءِ ثَلَاثَهَ أَضْعَافٍ عَلَی أُجْرَتِهِ إِلَّا ظَنَّ أَنَّکَ قَدْ نَقَصْتَهُ أُجْرَتَهُ وَ إِذَا قَاطَعْتَهُ ثُمَّ أَعْطَیْتَهُ أُجْرَتَهُ حَمِدَکَ عَلَی الْوَفَاءِ فَإِنْ زِدْتَهُ حَبَّهً عَرَفَ ذَلِکَ لَکَ وَ رَأَی أَنَّکَ قَدْ زِدْتَهُ. (وسائل الشیعه، ج19، کتاب التجاره، باب3، ح1، ص101) قلت: بله با این حال این مورد خاص استثناء بوده و مشارطه مورد نهی قرار گرفته است.
  139. نوادب جمع نادبه به معنای زن ندبه کننده یا همان نائحه است. P لسان العرب، ج 1، ص754: نَدَبَ المیتَ أَی بکی علیه، و عَدَّدَ مَحاسِنَه، یَنْدُبه نَدْباً؛ و الاسم النُّدْبهُ، بالضم. ابن سیده: و نَدَبَ المیت بعد موته من غیر أَن یُقَیِّد ببکاء، و هو من النَّدَب للجراح، لأَنه احْتِراقٌ و لَذْعٌ من الحُزْن. و النَّدْبُ: أَن تَدْعُوَ النادِبهُ المیتَ بحُسْنِ الثناءِ فی قولها: وا فُلاناهْ وا هَناه و اسم ذلک الفعل: النُّدْبهُ. P المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص597: نَدَبْتُهُ: إِلَی الْأَمْرِ (نَدْباً) مِنْ بَابِ قَتَلَ دَعَوْتُهُ وَ الْفَاعِلُ (نَادِبٌ) وَ الْمَفْعُولُ مَنْدُوبٌ وَ الْأَمْرُ (مَنْدُوبٌ) إِلَیْهِ وَ الاسْمُ (النُّدْبَهُ). (نَدَبَتِ) الْمَرْأَهُ الْمَیِّتَ (نَدْباً) مِنْ بَابِ قَتَلَ أَیْضاً وَ هِیَ (نَادِبَهٌ) وَ الْجَمْعُ (نَوَادِبُ) لِأَنَّهُ کَالدُّعَاءِ فَإِنَّهَا تُقْبِلُ عَلَی تَعْدِیدِ مَحَاسِنِهِ کَأَنَّهُ یَسْمَعُهَا و (النَّدْبُ) الخَطَرُ وَ الْجَمْعُ (أَنْدَابٌ) مِثْلُ سَبَبٍ وَ أَسْبَابٍ.
  140. وسائل الشیعه، ج17، أبواب ما یکتسب به، کتاب التجاره، باب 17، ح1، ص125 و الکافی، ج5، ص117.
  141. این وصیت حضرت واقعاً مهم است، تحلیل این وقف از لحاظ تاریخی و سیاسی واقعاً پیچیده و دارای ارزش بالاست که چه هدفی داشتند. یکی از این اهداف می تواند این باشد که می خواستند مظلومیت خود و اهل البیت- علیهم السلام - را به همه ی نقاط اسلامی برسانند و بلکه برای برخی اساساً اهل البیت را معرّفی کنند.
  142. وسائل الشیعه، ج17، أبواب ما یکتسب به، کتاب التجاره، باب 17، ح2، ص125 و الکافی، ج5، ص117.
  143. در کتاب نسب قریش، ص329 درباره ی الولید بن الولید بن الولید می گوید: هو الولید بن المغیره و ابوه صحابی جلیل و هو أخو خالد بن الولید. و قد ولد هذا الثالث و سمّی بالولید أیضاً فلمّا سمع- صلی الله علیه و آله و سلم - رثاء امّ سلمه زوج النبی له و کانت ابنه عمّه إذ تقول: مثل الولید بن الولی د أبی الولید کفی العشیره قال: «ما اتخذتم الولید إلا حناناً» و سماه النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - عبدالله.
  144. تهذیب الأحکام، المشیخه، ص63: و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن الحسین بن سعید فقد اخبرنی به الشیخ ابو عبد اللّه محمد بن محمد بن النعمان و الحسین بن عبید اللّه و احمد بن عبدون. کلهم عن احمد بن محمد بن الحسن بن الولید عن ابیه محمد بن الحسن بن الولید و اخبرنی به أیضا ابو الحسین ابی جید القمی عن محمد بن الحسن بن الولید عن الحسین بن الحسن بن ابان. عن الحسین بن سعید، و رواه أیضا محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن الحسن الصفار عن احمد بن محمد عن الحسین بن سعید.
  145. وسائل الشیعه، ج17، أبواب ما یکتسب به، کتاب التجاره، باب 17، ح7، ص127 و تهذیب الاحکام، ج6، ص359.
  146. همان، ح10، ص128 و من لا یحضره الفقیه، ج1، ص183.
  147. همان، ح9 و من لا یحضره الفقیه، ج3، ص162.
  148. همان، ح6، ص127 و الکافی، ج1، ص358.
  149. العین، ج 4، ص65: هَجَا یَهْجُو هِجَاءً، ممدود: [و هو] الوقیعه فی الأشعار. و الهِجَاءُ، ممدود: تَهْجِیَهُ الحروف، تقول: تَهَجَّأْتُ و تَهَجَّیْتُ بهمز و تبدیل. P لسان العرب، ج 15، ص353: هَجَاه یَهْجُوه هَجْواً و هِجاء و تَهْجَاء، مدود: شتمه بالشِّعر، و هو خلاف المَدْح. قال اللیث: هو الوَقِیعهُ فی الأَشْعار. و المُهَاجَاهُ بین الشاعِرَیْنِ: یَتهاجَیانِ. ابن سیده: و هَاجَیْتُه هَجَوْتُه و هَجَانِی. و هم یَتَهَاجَوْنَ: یَهْجُو بعضُهم بعضاً، و بینهم أُهْجُوَّهٌ و أُهْجِیّهٌ و مُهَاجَاهٌ یتَهاجَوْن بها. و المرأَه تَهْجُو زَوْجَها أَی تَذُمُّ صُحبته؛ و فی التهذیب: تَهْجُو صُحبه زوجها أَی تَذُمُّه و تَشْکُو صُحْبتَه. ابن سیده: و الهِجَاء تَقْطِیعُ اللفظه بحُروفِها. و هَجَوْتُ الحروف و تَهَجَّیْتُها هَجْواً و هِجاء و هَجَّیْتها تَهْجِیهً و تَهَجَّیتُ کله بمعنی. P المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص635: هَجَاهُ: (یَهْجُوهُ) (هَجْواً) وَقَعَ فِیهِ بِالشِّعْرِ وَ سَبَّهُ و عَابَهُ و الاسْمُ (الهِجَاءُ) مِثْلُ کِتَابٍ وَ (هَجَوْتُ) الْقُرْآنَ (هَجْواً) أَیْضاً تَعَلَّمْتُهُ وَ یَتَعَدَّی إِلَی ثَانٍ بِالتَّضْعِیفِ فَیُقَالُ (هَجَّیْتُ) الصَّبیَّ الْقُرْآنَ وَ قِیلَ لِأَعْرَابِیِّ أَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ فَقَالَ وَ اللّهِ مَا (هَجَوْتُ) مِنْهُ حَرْفاً وَ (تَهَجَّیْتُهُ) أَیْضاً کَذلِکَ.
  150. مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه، ج 12، ص210: فی حرمه هجاء المؤمنین ... و فی «التذکره» لا خلاف فیه. و فی «المنتهی و کشف اللثام» الإجماع علیه للنصوص من الکتاب و السنّه لما فیه من إیذائهم و تأنیبهم و إذاعه أسرارهم و لأنّه غیبه فی بعض أفراده سواء کان شعراً أو غیره کما فی «الکتاب» فی الشهادات و غیره. و قد یتوهّم من عبارات بعضهم حیث یفسّرون الهجاء بذکر المعائب بالأشعار اختصاص التحریم بالشعر. ü شرح الشیخ جعفر علی قواعد العلامه ابن المطهر، ص48: هجاء المؤمنین و هو ذمّهم بالشعر أو مطلقاً علی اختلاف الرأیین و یقیّد حینئذٍ للمقابله و یزید علی الغیبه باقتضائه الدوام فیکون کذمّ جعل مثلًا أو رقم فی طومار یعرض علی الأعقاب و لذلک عمّ حکم المؤمنین عدولهم و فسّاقهم ... .
  151. سوره ی مائده، آیه ی3: (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَهُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَهُ وَ الْمَوْقُوذَهُ وَ الْمُتَرَدِّیَهُ وَ النَّطیحَهُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ إِلاَّ ما ذَکَّیْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَ أَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلامِ ذلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ دینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دیناً فَمَنِ اضْطُرَّ فی مَخْمَصَهٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ).
  152. شیخ مفید، محمّد بن محمد بن نعمان عکبری، مسار الشیعه فی مختصر تواریخ الشریعه، ص39: و قال- صلی الله علیه و آله و سلم - لهم علی اثر ذلک: من کنت مولاه فعلی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله ثم نزل فامر الکافه بالتسلیم علیه ما مره المؤمنین تهیئه له بالمقام فکان اول من هناه بذلک عمر بن الخطاب فقال له: بخ بخ لک بابن ابی طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه. P هم چنین در مسند احمد حنبل، ج4، ص281 آمده است: حَدَّثَنَا عَفَّانُ حَدَّثَنَا حَمَّادُ بْنُ سَلَمَهَ أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ زَیْدٍ عَنْ عَدِیِّ بْنِ ثَابِتٍ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَالَ: کُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِی سَفَرٍ فَنَزَلْنَا بِغَدِیرِ خُمٍّ فَنُودِیَ فِینَا الصَّلَاهُ جَامِعَهٌ وَ کُسِحَ لِرَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - تَحْتَ شَجَرَتَیْنِ فَصَلَّی الظُّهْرَ وَ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ تَعَالَی عَنْهُ فَقَالَ: أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؟ قَالُوا: بَلَی قَالَ: أَلَسْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّی أَوْلَی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ مِنْ نَفْسِهِ؟ قَالُوا: بَلَی قَالَ: فَأَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ فَقَالَ: مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالَاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ. قَالَ: فَلَقِیَهُ عُمَرُ بَعْدَ ذَلِکَ فَقَالَ: هَنِیئًا یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَیْتَ مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَهٍ. روایات مختلفی به این مضمون در سایر مصادر اهل سنت آمده است از جمله: P و لما نزلت هذه الآیه أخذ بیده و قال: «من کنت مولاه فعلی مولاه الّلهم وال من والاه و عاد من عاداه» فلقیه عمر فقال: هنیئاً لک یا ابن طالب أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنه، و هو قول ابن عباس و البراء بن عازب و محمد بن علی. P ثُمَّ أَخَذَ النَّبِیُّ- صلی الله علیه و آله و سلم - بِیَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، فَقَالَ: «أَلَسْتُ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ»، فَقَالُوا: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ، قَالَ: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ»، فَقَالَ لَهُ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: بَخٍ بَخٍ لَکَ یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ، أصْبَحَتْ مَوْلَای وَ مَوْلَی کُلِّ مُسْلِمٍ، قَالَ: فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ: (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی) فخر الدین محمد بن عمر التمیمی الرازی الشافعی، التفسیر الکبیر، ج12، ص42؛ العلل المتناهیه فی الأحادیث الواهیه، ج1، ص223؛ مفاتیح الغیب، ج12، ص43؛ ابن عساکر، تاریخ دمشق، ج42، ص234؛ الذهبی، التفسیر و المفسرون، ج4، ص165؛ صدر الدین، أبو طاهر السِّلَفی الأصبهانی، أحادیث و حکایات، ج1، ص36؛ أبو الفداء إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی، البدایه و النهایه، ج7، ص376؛ أبی القاسم علی بن الحسن إبن هبه الله بن عبد الله الشافعی، تاریخ مدینه دمشق، ج42، ص233؛ ملاحویش آل غازی عبدالقادر، بیان المعانی، ج6، 349؛ تفسیر النیسابوری، ج3، ص188؛ شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان الذهبی، أحادیث مختاره من موضوعات الجورقانی، ج1، ص78؛ یحیی بن الحسین بن إسماعیل بن زید الحسنی الشجری، ترتیب الأمالی الخمیسیه، ج2، ص102 و ... . البته برخی از بزرگان اهل سنت، ابوبکر را نیز نقل کرده اند که مانند جملات عمر را به امیرالمؤمنین- علیه السلام - بیان کرد: P ابن حجر الهیتمی، أبی العباس أحمد بن محمد، الصواعق المحرقه، ج1، ص110: إنهما [ابوبکر و عمر] لما سمعاه قالا له: أمسیت یا ابن أبی طالب مولی کل مؤمن و مؤمنه. أخرجه الدارقطنی و أخرج أیضا أنه قیل لعمر إنک تصنع بعلی شیئا لا تصنعه بأحد من أصحاب النبی فقال إنه مولای.
  153. الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ج 1، ص177؛ خصاص الائمه (سید رضی)، ص42 و الغدیر، ج2، ص7، 34. این روایت در کتب مختلف اهل سنت هم آمده است از جمله: P قال رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم -: ... ما أکره أن ینتصروا ممن ظلمهم و أنت یا حسان لم تزل مؤیدا بروح القدس ما نافحت و فی لفظ ما کافحت عن رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم -. السیوطی، جلال الدین، جامع الأحادیث، ج40، ص183؛ علی بن حسام الدین المتقی، کنز العمال فی سنن الأقوال والأفعال، ج13، ص340؛ ابن الأعرابی، أبو سعید، المعجم، ج1، ص100؛ أبو القاسم، إسماعیل بن محمد بن الفضل، الحجه فی بیان المحجه وشرح عقیده أهل السنه، ج1، ص290؛ موسوعه أطراف الحدیث، ج1، ص169360؛ ابن الندیم، الفهرست، ج1، ص218، ابن جوزی، غریب الحدیث، ج2، ص295؛ تاریخ دمشق، ج12، ص392 و ... .
  154. مسعودی در مروج الذهب، ص312 می گوید: و کان حسان عثمانیاً منحرفاً عن غیره، و کان عثمان إلیه محسناً، و هو المتوعد للأنصار فی قوله فی شعره: یا لیْتَ شعری و لیت الطیر تخبرنی ما کان شأن علی وابن عفانا لَتَسْمَعُنّ و شیکا فی دیارهمُ اللّه أکبر، یا ثارات عثمانا ولی تعدادی از ابیات حسان در رثاء و مدح شامیان و بنی امیه در کتب آمده است که بیتی را که نام علی- علیه السلام - را صریحاً ذکر کرده، صاحب اسد الغابه ظاهراً نتوانسته تحمل کند و می گوید: «و إنما زادوا فیها تحریضًا لأهل الشام عَلَی قتال علیّ، لیقوی ظنهم أَنَّهُ هُوَ قتله»؛ از زیاده های شامیان بر آن است برای تحریض اهل شام بر قتال علی- علیه السلام -، و به هر حال این شعر و نظائر آن را کتب معتبر بسیاری نقل کرده اند. (اسد الغابه، ج3، ص578) یا لیتَ شعری و لیتَ الطیرَ تخبرنی ما کانَ شأنُ علیٍّ وَ ابنِ عفّانا ضحّوا بأشمطَ عنوانُ السجود بِهِ یُقَطّع اللیل تسبیحاً و قرآنا لتسمعنّ و شیکاً فی دیارهمِ اللَّهُ أکْبَرُ، یا ثَارَاتِ عُثْمانَا و قَدْ رَضِیتُ بأهلِ الشّأمِ زَافِرَه ً و بِالأمیرِ، و بالإخوانِ إخوَانَا إنّی لمنهُمْ، و إن غابوُا، و إن شهِدوا ما دمت حیّا و ما سمیتُ حسانا صبرا فدی لکم أمّی و ما ولدت قد ینفع الصبر فی المکروه أحیانا
  155. قیس بن سعد بن عباده از اصحاب امیرالمؤمنین- علیه السلام - است که حضرت او را به استانداری مصر منصوب کردند و خطاب به مردم مصر نوشتند: قَدْ بَعَثْتُ إِلَیْکُمْ قَیْسَ بْنَ سَعْدٍ الْأَنْصَارِیَ أَمِیراً فَوَازِرُوهُ وَ أَعِینُوهُ عَلَی الْحَقِّ وَ قَدْ أَمَرْتُهُ بِالْإِحْسَانِ إِلَی مُحْسِنِکُمْ وَ الشِّدَّهِ عَلَی مُرِیبِکُمْ وَ الرِّفْقِ بِعَوَامِّکُمْ وَ خَوَاصِّکُمْ وَ هُوَ مِمَّنْ أَرْضَی هَدْیَهُ وَ أَرْجُو صَلَاحَهُ وَ نَصِیحَتَهُ. معاویه چند بار به او نامه نوشت و از قیس خواست که بیعت کند، امّا قیس با او بیعت نکرد و در پاسخ معاویه نوشت: من قیس بن سعد إلی معاویه بن أبی سفیان. أما بعد فالعجب من استسقاطک رأیی و الطمع فی أن تسومنی لا أبا لغیرک الخروج من طاعه أولی الناس بالأمر و أقولهم بالحق و أهداهم سبیلا و أقربهم من رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - وسیله و تأمرنی بالدخول فی طاعتک و طاعه أبعد الناس من هذا الأمر و أقولهم بالزور و أضلهم سبیلا و أدناهم من رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - وسیله و لدیک قوم ضالون مضلون طواغیت من طواغیت إبلیس و أما قولک إنک تملأ علی مصر خیلا و رجلا فلئن لم أشغلک عن ذلک حتی یکون منک إنک لذو جد و السلام. علت عزل قیس بن سعد بن عباده از خلافت مصر: وقتی قیس بن سعد به مصر رسید، اکثر قبائل با او بیعت کردند، مگر بعض قبائل که طرفدار معاویه بودند و قتل عثمان برای آن ها سنگین بود، قیس به آن ها نامه ای نوشت که بیعت کنند، امّا آن ها در پاسخ خواستند که کاری با آن ها نداشته باشد. از طرف دیگر در شام شایعه شد که قیس با معاویه بیعت کرده و این خبر به امیرالمؤمنین- علیه السلام - رسید، در این حال نامه ای هم از قیس به حضرت رسید که گفته بود: اطراف من عده ای هستند که بیعت نمی کنند و خواسته اند آن ها به خودشان واگذارم و من صلاح را در همین می دانم. حضرت برای این که جلوی فتنه ی این قوم را بگیرد، در پاسخ او نوشتند: آن ها را وادار به بیعت کن و اگر قبول نکردند با آن ها بجنگ. قیس در جواب حضرت نوشت: ای امیرالمؤمنین! مرا امر به جنگ با قومی می کنی که دست به فتنه نزده اند! صلاح در این است که با آن ها کاری نداشته باشی. وقتی نامه ی قیس رسید، حضرت قیس را از حکومت مصر عزل کردند و محمد بن ابی بکر را به ولایت مصر منصوب کردند: فبعث علی- علیه السلام - محمد بن أبی بکر علی مصر و عزل عنها قیسا ولایه محمد بن أبی بکر مصر قال هشام عن ابن مخنف فحدثنی الحارث بن کعب الوالبی من والبه الازد عن أبیه أن علیا کتب معه إلی أهل مصر کتابا فلما قدم به علی قیس قال له قیس: ما بال أمیر المؤمنین ما غیره أدخل أحد بینی و بینه قال له: لا و هذا السلطان سلطانک قال لا: و الله لا أقیم معک ساعه واحده و غضب حین عزله فخرج منها مقبلا إلی المدینه فقدمها فجاء حسان بن ثابت شامتا به و کان حسانا عثمانیا فقال له نزعک علی بن أبی طالب و قد قتلت عثمان فبقی علیک الاثم و لم یحسن لک الشکر فقال له قیس بن سعد: یا أعمی القلب و البصر و الله لولا أن ألقی بین رهطی و رهطک حربا لضربت عنقک اخرج عنی ثم إن قیسا خرج هو و سهل بن حنیف حتی قدما علی علی فخبره قیس فصدقه علی ثم إن قیسا و سهلا شهدا مع علی صفین. (در کتب مختلفی به این مضمون اشاره شده، از جمله: تاریخ الطبری، ج3، ص555؛ الغارات، ج 1، ص 218 و أنساب الأشراف، ج 2، ص392) (احمدی)
  156. المکاسب المحرمه، ج 2، ص117: المسأله السابعه و العشرون: هجاء المؤمن حرام بالأدلّه الأربعه؛ لأنّه هَمْزٌ وَ لَمْزٌ و أکلُ اللحم و تعییرٌ و إذاعهُ سرٍّ، و کلّ ذلک کبیره موبِقه، فیدلّ علیه فحوی جمیع ما تقدم فی الغیبه، بل البهتان أیضاً؛ بناء علی تفسیر الهجاء بخلاف المدح کما عن الصحاح، فیعمّ ما فیه من المعایب و ما لیس فیه، کما عن القاموس و النهایه و المصباح، لکن مع تخصیصه فیها بالشعر. و أما تخصیصه بذکر ما فیه بالشعر کما هو ظاهر جامع المقاصد فلا یخلو عن تأمّل، و لا فرق فی المؤمن بین الفاسق و غیره.
  157. وسائل الشیعه، ج2، تتمه کتاب الطهاره، أبواب الاحتضار، باب 19، ص428 و الکافی، ج2، ص352.
  158. روایات به این مضمون متعدد است: P همان، ج 12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب146، ح2، ص266 و الکافی، ج2، ص351: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُعَلَّی بْنِ خُنَیْسٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - یَقُولُ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ مَنْ أَهَانَ لِی وَلِیّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِی وَ أَنَا أَسْرَعُ شَیْ ءٍ إِلَی نُصْرَهِ أَوْلِیَائِی. P همان، ح9 ص267 و ثواب الاعمال، ص148: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی ثَوَابِ الْأَعْمَالِ] عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِیسَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَا مِنْ مُؤْمِنٍ یَخْذُلُ أَخَاهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَی نُصْرَتِهِ إِلَّا خَذَلَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ. وَ رَوَاهُ الْبَرْقِیُّ فِی الْمَحَاسِنِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ مِثْلَهُ. P همان، باب156، ح2، ص291 و ثواب الاعمال، ص148: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] فِی ثَوَابِ الْأَعْمَالِ وَ فِی عِقَابِ الْأَعْمَالِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَکِّلِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی الْوَرْدِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: مَنِ اغْتِیبَ عِنْدَهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فَنَصَرَهُ وَ أَعَانَهُ نَصَرَهُ اللَّهُ وَ أَعَانَهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ وَ مَنْ لَمْ یَنْصُرْهُ وَ لَمْ یُعِنْهُ وَ لَمْ یَدْفَعْ عَنْهُ وَ هُوَ یَقْدِرُ عَلَی نُصْرَتِهِ وَ عَوْنِهِ إِلَّا خَفَضَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ. وَ رَوَاهُ الْبَرْقِیُّ فِی الْمَحَاسِنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ مِثْلَهُ.
  159. همان، باب 147، ح2، ص270 و الکافی، ج2، ص353.
  160. قال النجاشی: محمد بن عیسی بن عبید بن یقطین بن موسی، مولی أسد بن خزیمه، أبو جعفر: جلیل فی أصحابنا، ثقه، عین، کثیر الروایه، حسن التصانیف، روی عن أبی جعفر الثانی- علیه السلام - مکاتبه و مشافهه، ذکر أبو جعفر بن بابویه، عن ابن الولید أنه قال: ما تفرد به محمد بن عیسی من کتب یونس و حدیثه لا تعتمد علیه، و رأیت أصحابنا یذکرون هذا القول و یقولون: من مثل أبی جعفر محمد بن عیسی، سکن بغداد. قال أبو عمرو الکشی نصر بن صباح یقول: إن محمد بن عیسی بن عبید بن یقطین أصغر فی السن أن یروی عن ابن محبوب، قال أبو عمرو: قال القتیبی: کان الفضل بن شاذان رحمه الله یحب العبیدی و یثنی علیه، و یمدحه و یمیل إلیه و یقول: لیس فی أقرانه مثله، و بحسبک هذا الثناء من الفضل رحمه الله. و ذکر محمد بن جعفر الرزاز، أنه سکن سوق العطش، له من الکتب: کتاب الإمامه و ... و کتاب النوادر. أخبرنا أبو عبد الله بن شاذان، قال حدثنا: أحمد بن محمد بن یحیی عن الحمیری، قال حدثنا: محمد بن عیسی، بکتبه، و روایاته و عن أحمد بن محمد، عن سعد، عنه، بالمسائل. (رجال نجاشی، ص333) و قال الشیخ [فی الفهرست]: محمد بن عیسی بن عبید الیقطینی ضعیف استثناه أبو جعفر محمد بن علی بن بابویه عن رجال نوادر الحکمه، و قال: لا أروی ما یختص بروایاته، و قیل: إنه کان یذهب مذهب الغلاه، له کتاب الوصایا، و له کتاب تفسیر القرآن، و له کتاب التجمل و المروه و کتاب الأمل و الرجاء. [و در ترجمه ی یونس بن عبدالرحمن فرموده است] قال محمد بن علی بن الحسین: سمعت محمد بن الحسن بن الولید; یقول: کتب یونس التی هی بالروایات کلها صحیحه یعتمد علیها إلا ما ینفرد به محمد بن عیسی بن عبید و لم یروه غیره فإنه لا یعتمد علیه و لا یفتی به. (فهرست الطوسی، ص512) و قال فی رجاله: محمد بن عیسی بن عبید الیقطینی، یونسی، ضعیف [علی قول القمیین]. (رجال شیخ طوسی، ص391) بررسی وثاقت محمد بن عیسی بن عبید در مورد تضعیف محمد بن عیسی بن عبید، می توان این سه وجه را بیان کرد: وجه اول: شیخ صدوق- قدس سره - از استاد مورد اعتمادشان محمد بن الحسن بن الولید نقل کرده که «ما تفرد به محمد بن عیسی من کتب یونس و حدیثه لا تعتمد علیه» گرچه همان طور که خیلی از اصحاب از این عبارت استفاده کرده اند، ظهور در تضعیف محمد بن عیسی بن عبید دارد، ولی شاید بتوان گفت این عبارت دالّ بر عدم وثاقت محمد بن عیسی بن عبید نیست، بلکه فقط روایاتی که ایشان متفرداً از یونس نقل کرده قابل اعتماد نیست [شاید به خاطر آن که نسخی که از کتب یونس در دست محمد بن عیسی بن عبید بوده، مغشوش بوده است]. علاوه این که اصحاب از این کلام ابن ولید تعجب کرده و فرموده اند: وجه آن روشن نیست؛ زیرا محمد بن عیسی بن عبید بر ظاهر وثاقت و عدالت بوده است. جناب نجاشی می فرماید: «رأیت أصحابنا یذکرون هذا القول و یقولون: من مثل أبی جعفر محمد بن عیسی؟!» و الفضل بن شاذان در مورد او می گفت: لیس فی اقرانه مثله. یا ابوالعباس بن نوح در مورد کلام دیگر محمد بن الحسن بن الولید که افرادی را از روایات محمد بن احمد بن یحیی صاحب نوادر الحکمه استثناء می کند (کان محمد بن الحسن بن الولید یستثنی من روایه محمد بن أحمد بن یحیی ما رواه عن محمد بن موسی الهمدانی، أو ما رواه عن رجل، أو یقول بعض أصحابنا، أو عن محمد بن یحیی المعاذی، أو عن أبی عبد الله الرازی الجامورانی، أو عن أبی عبد الله السیاری، أو عن یوسف بن السخت، أو عن وهب بن منبه، أو عن أبی علی النیشابوری (النیسابوری)، أو عن أبی یحیی الواسطی، أو عن محمد بن علی أبی سمینه، أو یقول فی حدیث، أو کتاب و لم أروه، أو عن سهل بن زیاد الآدمی، أو عن محمد بن عیسی بن عبید بإسناد منقطع، أو عن أحمد بن هلال، أو محمد بن علی الهمدانی، أو عبد الله بن محمد الشامی، أو عبد الله بن أحمد الرازی، أو أحمد بن الحسین بن سعید، أو أحمد بن بشیر الرقی أو عن محمد بن هارون، أو عن ممویه بن معروف، أو عن محمد بن عبد الله بن مهران، أو ما ینفرد (یتفرد) به الحسن بن الحسین اللؤلؤی و ما یرویه عن جعفر بن محمد بن مالک، أو یوسف بن الحارث، أو عبد الله بن محمد الدمشقی) می فرماید: و قد أصاب شیخنا أبو جعفر محمد بن الحسن بن الولید فی ذلک کله و تبعه أبو جعفر بن بابویه رحمه الله علی ذلک إلا فی محمد بن عیسی بن عبید فلا أدری ما رابه فیه، لأنه کان علی ظاهر العداله و الثقه (رجال النجاشی، ص348) وجه دوم: شیخ طوسی- قدس سره - ایشان را تضعیف کرده است. این وجه دوم را هم می توان پاسخ داد که مبنای تضعیف شیخ طوسی- قدس سره - همان طور که خودشان می فرمایند: همان عبارت محمد بن الحسن بن الولید بوده که در وجه اوّل پاسخ آن داده شد. وجه سوم: شیخ طوسی به قیل نسبت داده که محمد بن محمد بن عیسی بن عبید اهل غلو بوده است. این وجه هم چون به نحو قیل بیان شده و ثابت نیست از چه کسی است، قابل اعتماد نیست. بنابراین هر سه وجهی که می توان در تضعیف محمد بن عیسی بن عبید بیان کرد تمام نیست و از آن جایی که نجاشی ایشان را توثیق کرده و در مورد ایشان فرموده: جلیل فی أصحابنا، ثقه، عین، کثیر الروایه، حسن التصانیف و توثیق عده ی دیگری که حتّی از کلام جناب محمد بن الحسن بن ولید تعجب کرده بودند اطمینان به وثاقت محمد بن عیسی بن عبید حاصل می شود. P سید خویی- قدس سره - هم در این باره می فرماید: و الوجه فی ذلک، أن تضعیف الشیخ کما هو صریح کلامه هنا و فی فهرسته، مبنی علی استثناء الصدوق و ابن الولید إیاه، من جمله الرجال الذین روی عنهم صاحب نوادر الحکمه، و الذی ظهر لنا من کلامهما أنهما لم یناقشا فی محمد بن عیسی بن عبید نفسه، فإنما ناقشا فی روایاته عن خصوص یونس فیما یرویه عنه بإسناد منقطع، أی إن یونس یرویه مرسلا، أو فیما ینفرد بروایته محمد بن عیسی، عن یونس، و أما فی غیر ذلک فلم یظهر من ابن الولید، و لا من الصدوق، ترک العمل بروایات محمد بن عیسی بن عبید. و الذی یکشف عن ذلک: أن الصدوق- قدس سره - تبع شیخه ابن الولید فی الاستثناء المزبور، فلم یرو فی الفقیه و لا روایه واحده، عن محمد بن عیسی، عن یونس، و قد روی فیه عن محمد بن عیسی، عن غیر یونس، فی نفس الکتاب فی المشیخه فی نیف و ثلاثین موضعا غیر ما ذکره فی طریقه إلیه، و هذا أقوی شاهد علی أن الاستثناء غیر مبتن علی تضعیف محمد بن عیسی بن عبید نفسه، و إنما هو لأمر یختص بروایاته عن یونس و هذا الوجه مبنی علی اجتهاد ابن الولید و رأیه، و وجهه عندنا غیر ظاهر. و المتحصل، أن ابن الولید، و الصدوق، لم یضعفا محمد بن عیسی نفسه، و لم یناقشا فیه، و قد روی ابن الولید نفسه، عن الصفار، عن محمد بن عیسی بن عبید، عن غیر یونس، کما تقدم فی ترجمه إسماعیل بن جابر و حریز بن عبد الله و حنان بن سدیر و فضل بن عثمان الأعور و القاسم بن سلیمان و یأتی فی ترجمه نضر بن سوید و یاسین الضریر و فی طریق الصدوق إلی محمد بن عیسی بن عبید، هنا، و لکنه لا یروی ما یرویه محمد بن عیسی، عن یونس، بطریق منقطع، أو ما ینفرد بروایته عنه، إلا أن الشیخ- قدس سره - قد غفل عن خصوصیه کلام ابن الولید و تخیل إن ترک ابن الولید روایه ما یرویه محمد بن عیسی بن عبید، عن یونس، بإسناد منقطع، أو ما ینفرد بروایته عنه، مبتن علی ضعف محمد بن عیسی، فحکم بضعفه تبعا له، و لکن الأمر لیس کما تخیل، و إنما الاستثناء مبنی علی اجتهاد ابن الولید و رأیه. الأمر الثانی: أن الشیخ نسب القول بغلو محمد بن عیسی بن عبید إلی قائل مجهول، و الظاهر أن هذا القول علی خلاف الواقع، لقول ابن نوح أنه کان علی ظاهر العداله و الثقه، و قد عرفت من کلام النجاشی و غیره جلاله الرجل من دون غمز فی مذهبه. (معجم رجال الحدیث، ج17، ص117) البته این را باید متذکر شویم این که جناب ابن ولید افرادی را از روایات محمد بن احمد بن یحیی صاحب نوادر الحکمه استثناء می کند، از جمله مارواه [محمد بن احمد بن یحیی] عن محمد بن عیسی بن عبید باسناد منقطع و سید خویی; در توضیح این کلام می فرماید: انهما (صدوق و ابن ولید) لم یناقشا فی محمد بن عیسی بن عبید نفسه، فانما ناقشا فی روایاته عن خصوص یونس فیما یرویه عنه باسناد منقطع ای: انّ یونس یرویه مرسلاً. این توضیح سید خویی یکی از احتمالات است و احتمال هم دارد که بگوییم مراد این است که در سند، بعد از یقطینی ارسال وجود دارد. و بعضی هم معنا کرده اند: «باسنادٍ منقطع أی تفرد به منقطعا عن غیره» کما این که از عبارت الفهرست این احتمال استظهار می شود. (امیرخانی و احمدی)
  161. رجال النجاشی، ص446: یونس بن عبد الرحمن مولی علی بن یقطین بن موسی مولی بنی أسد، أبو محمد، کان وجها فی أصحابنا، متقدما، عظیم المنزله، ولد فی أیام هشام بن عبد الملک، و رأی جعفر بن محمد- علیهما السلام - بین الصفا و المروه و لم یرو عنه. و روی عن أبی الحسن موسی و الرضا- علیهما السلام - و کان الرضا- علیه السلام - یشیر إلیه فی العلم و الفتیا. و کان ممن بذل له علی الوقف مال جزیل و امتنع (فامتنع) من أخذه و ثبت علی الحق. و قد ورد فی یونس بن عبد الرحمن رحمه الله مدح و ذم. قال أبو عمرو الکشی فیما أخبرنی به غیر واحد من أصحابنا عن جعفر بن محمد عنه: حدثنی علی بن محمد بن قتیبه قال: حدثنی الفضل بن شاذان قال: حدثنی عبد العزیز بن المهتدی، و کان خیر قمی رأیته، و کان وکیل الرضا- علیه السلام - و خاصته فقال: إنی سألته فقلت: إنی لا أقدر علی لقائک فی کل وقت، فعمن آخذ معالم دینی فقال: خذ عن یونس بن عبد الرحمن. و هذه منزله عظیمه و ... و إنما ذکرنا هذا حتی لا نخلیه من بعض حقوقه رحمه الله. و کانت له تصانیف کثیره، منها: کتاب السهو ... أخبرنا محمد بن علی أبو عبد الله بن شاذان القزوینی قال: أخبرنا أحمد بن محمد بن یحیی قال: حدثنا عبد الله بن جعفر قال: حدثنا محمد بن عیسی قال: حدثنا یونس بجمیع کتبه. ü رجال الشیخ الطوسی، ص346: یونس بن عبد الرحمن مولی علی بن یقطین، ضعفه القمیون، و هو ثقه. ü همان، ص368: یونس بن عبد الرحمن من أصحاب أبی الحسن موسی، مولی علی بن یقطین، طعن علیه القمیون و هو عندی ثقه.
  162. رجال النجاشی، ص412: معاویه بن وهب البجلی أبو الحسن عربی صمیمی، ثقه، حسن الطریقه، روی عن أبی عبد الله و أبی الحسن- علیهما السلام - له کتب، منها: کتاب فضائل الحج. أخبرنا محمد قال: حدثنا أبو غالب أحمد بن محمد قال: حدثنا الحمیری قال: حدثنا یعقوب بن یزید، عن ابن أبی عمیر، عن معاویه بن وهب بکتابه. ü معاویه بن حکیم بن معاویه بن عمار الدهنی ثقه، جلیل، فی أصحاب الرضا- علیه السلام - قال أبو عبد الله الحسین بن عبید الله: سمعت شیوخنا یقولون: روی معاویه بن حکیم أربعه و عشرین أصلا لم یرو غیرها. و له کتب، منها: کتاب الطلاق و ... أخبرنا محمد بن جعفر قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعید قال: حدثنا علی بن الحسن بن فضال عنه بکتبه.
  163. وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 146، ح8، ص267 و عقاب الاعمال، ص250.
  164. رجال الکشی، ص338: قال الکشی: قال أبو النضر محمد بن مسعود، قال علی بن الحسن: سلام و المثنی بن الولید، و المثنی بن عبد السلام، کلهم حناطون کوفیون لا بأس بهم.
  165. روایات به این مضمون هم متعدد است. از جمله: P وسائل الشیعه، ج12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب 146، ح6، ص266 و عیون الاخبار، ج2، ص33: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ] فِی عُیُونِ الْأَخْبَارِ بِأَسَانِیدَ تَقَدَّمَتْ فِی إِسْبَاغِ الْوُضُوءِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ- علیهم السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: مَنِ اسْتَذَلَّ مُؤْمِناً أَوْ حَقَّرَهُ لِفَقْرِهِ وَ قِلَّهِ ذَاتِ یَدِهِ شَهَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَهِ. P همان، باب147، ح5، ص270 و الکافی، ج2، ص351: وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ] عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی حَمْزَهَ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ حَقَّرَ مُؤْمِناً مِسْکِیناً أَوْ غَیْرَ مِسْکِینٍ لَمْ یَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَاقِراً لَهُ مَاقِتاً حَتَّی یَرْجِعَ عَنْ مَحْقَرَتِهِ إِیَّاهُ.
  166. همان، باب151، ح1، ص267 و الکافی، ج2، ص356: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ عَیَّرَ مُؤْمِناً بِذَنْبٍ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَرْکَبَهُ. P همان، ح2 و الکافی، ج2، ص356: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: مَنْ أَذَاعَ فَاحِشَهً کَانَ کَمُبْتَدِئِهَا وَ مَنْ عَیَّرَ مُؤْمِناً بِشَیْ ءٍ لَمْ یَمُتْ حَتَّی یَرْکَبَهُ. P همان، ح3 و الکافی، ج2، ص356: وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ] عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ أَنَّبَ مُؤْمِناً أَنَّبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ. ü همان، ح4 و الکافی، ج2، ص356: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حُسَیْنِ بْنِ عُمَرَ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ مُعَاوِیَهَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: مَنْ لَقِیَ أَخَاهُ بِمَا یُؤَنِّبُهُ أَنَّبَهُ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَهِ. ü همان، باب150، ح4، ص276 و معانی الاخبار، ص393: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ فِی مَعَانِی الْأَخْبَارِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَهَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: أَدْنَی مَا یَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْإِیمَانِ أَنْ یُؤَاخِیَ الرَّجُلُ الرَّجُلَ عَلَی دِینِهِ فَیُحْصِیَ عَلَیْهِ عَثَرَاتِهِ وَ زَلَّاتِهِ لِیُعَیِّرَهُ بِهَا یَوْماً مَا.
  167. المکاسب المحرمه، ج 2، ص118: و لا فرق فی المؤمن بین الفاسق و غیره. و أما الخبر: «محّصوا ذنوبکم بذکر الفاسقین» فالمراد به الخارجون عن الإیمان أو المتجاهرون بالفسق.
  168. سوره ی سجده، آیه ی18.
  169. مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)، ج 12، ص210: و لا فرق فی المؤمن هنا بین الفاسق و غیره کما فی «المسالک و الروضه» إلّا أن یدخل هجاء الفاسق فی مراتب النهی عن المنکر بحیث یتوقّف ردعه علیه فیمکن جوازه إن فرض. و جوّز الشهید فی «حواشی الکتاب» هجاء الفاسق المتظاهر، قال: و فی الحدیث «محّصوا ذنوبکم بغیبه الفاسقین» قلت: قد یفرّق بینه و بین الغیبه، لاقتضائه الدوام بحیث یشمل الأعقاب، فالرخصه فیها لا تدلّ علی الرخصه فیه، و یأتی تمام الکلام فی ذلک.
  170. المکاسب المحرمه، ج 2، ص118.
  171. وسائل الشیعه، ج16، کتاب الأَمر بالمعروف و النهی عن المنکر، أبواب الامر و النهی، باب39، ص267 و الکافی، ج2، ص375.
  172. المکاسب المحرمه، ج 2، ص118: و احترز بالمؤمن عن المخالف؛ فإنّه یجوز هجوه لعدم احترامه، و کذا یجوز هجاء الفاسق المبدع؛ لئلّا یؤخذ ببدعه، لکن بشرط الاقتصار علی المعایب الموجوده فیه، فلا یجوز بهته بما لیس فیه؛ لعموم حرمه الکذب، و ما تقدم من الخبر فی الغیبه من قوله- علیه السلام - فی حق المبتدعه: «باهتوهم کیلا یطمعوا فی إضلالکم» محمول علی اتهامهم و سوء الظن بهم بما یحرم اتهام المؤمن به، بأن یقال: لعله زانٍ، أو سارق. و کذا إذا زاده ذکر ما لیس فیه من باب المبالغه. و یحتمل إبقاؤه علی ظاهره بتجویز الکذب علیهم لأجل المصلحه.
  173. ر.ک: مقلات فقهی3 «بررسی گسترده ی فقهی غیبت»، ص352): در این که مراد از باهتوهم (مورد مباهته قرارشان دهید) چیست، از قدیم اختلافی بین علما بوده است. عدّاه ی گفته اند: به معنای مبهوت کردن است، مانند آیه ی شریفه ی: (فَبُهِتَ الَّذی کَفَرَ) و مراد این است که با بیان حجج قاطعه و براهین بیّنه، مبهوتشان کنید که دیگر نتوانند حرف بزنند. بعضی دیگر گفته اند: با توجّه به سیاق روایت، «باهتوهم» یعنی بهتان زدن؛ چون این شخص احترام خداوند را رعایت نکرده، به خداوند بهتان زده است، پس دیگر احترامی ندارد و می توان به او بهتان زد.
  174. المکاسب المحرمه، ج 2، ص118: و یحتمل إبقاؤه علی ظاهره بتجویز الکذب علیهم لأجل المصلحه؛ فإنّ مصلحه تنفیر الخلق عنهم أقوی من مفسده الکذب. و فی روایه أبی حمزه عن أبی جعفر- علیه السلام -، قال: «قلت له: إنّ بعض أصحابنا یفترون و یقذفون من خالفهم، فقال: الکفُّ عنهم أجمل. ثم قال لی: و اللّه یا أبا حمزه إنّ الناس کلّهم أولاد بغایا ما خلا شیعتنا. ثمّ قال: نحن أصحاب الخمس، و قد حرّمناه علی جمیع الناس ما خلا شیعتنا». و فی صدرها دلاله علی جواز الافتراء و هو القذف علی کراهه، ثم أشار علیه السلام إلی أولویه قصد الصدق بإراده الزنا من حیث استحلال حقوق الأئمه- علیهم السلام -.
  175. وسائل الشیعه، ج 16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب 73، ح3، ص37 و الکافی، ج8، ص286.
  176. این روایت از لحاظ سند به خاطر علی بن العباس که تضعیف شده و الحسن بن عبدالرحمن که مجهول است، ناتمام است: P قال النجاشی: علی بن العباس الخراذینی الرازی، رمی بالغلو و غمر علیه، ضعیف جدا، له کتاب الآداب و المروات و کتاب الرد علی السلیمانیه طائفه من الغلاه. P قال ابن الغضائری: علی بن العباس الجراذینی أبو الحسن الرازی مشهور له تصنیف فی الممدوحین و المذمومین یدل علی خبثه و تهالک فی مذهبه لا یلتفت إلیه و لا یعبأ بما رواه. (معجم رجال الحدیث، ج12، ص68)2- وسائل الشیعه، ج 28، کتاب الحدود و التعزیرات، أبواب حدّ القذف، باب1، ح1، ص173 و الکافی، ج7، ص240.
  177. همان، ح3 و الکافی، ج7، ص240.
  178. همان، ج 21، تتمه کتاب النکاح، أبواب نکاح العبید و الاماء، باب83، ح1، ص199 و الکافی، ج5، ص574.
  179. لسان العرب، ج 5، ص253: و الهُجْرُ: القبیح من الکلام، و قد أَهْجَرَ فی منطقه إِهْجاراً و هُجْراً؛ عن کراع و اللحیانی، و الصحیح أَن الهُجْر، بالضم، الاسم من الإِهْجار و أَن الإِهْجارَ المصدر. و أَهْجَرَ به إِهْجاراً: استهزأَ به و قال فیه قولًا قبیحاً. و قال: هَجْراً و بَجْراً و هُجْراً و بُجْراً، إِذا فتح فهو مصدر، و إِذا ضم فهو اسم. و تکلم بالمَهاجِر أَی بالهُجْر، و رماه بِهاجِرات و مُهْجِرات، و فی التهذیب: بِمُهَجِّرات أَی فضائح. و الهُجْرُ: الهَذیان. و الهُجْر، بالضم: الاسم من الإِهْجار، و هو الإِفحاش، و کذلک إِذا أَکثر الکلام فیما لا ینبغی. ... و قال سیبویه: الهِجِّیرَی کثره الکلام و القول السیّ ء. اللیث: الهِجِّیرَی اسم من هَجَر إِذا هَذَی. و هَجَر المریضُ یَهْجُر هَجْراً، فهو هاجِرٌ، و هَجَرَ به فی النوم یَهْجُر هَجْراً: حَلَمَ و هَذَی. P المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص634: (الهُجْرُ) بِالضَّمِ الفُحْشُ وَ هُوَ اسْمٌ مِنْ (هَجَرَ) (یَهْجُرُ) مِنْ بَابِ قَتَلَ وَ فِیهِ لُغَهٌ أُخْرَی (أَهْجَرَ) فِی مَنْطِقِهِ بِالْأَلِفِ إِذَا أَکْثَر مِنْهُ حَتَّی جَاوَزَ مَا کَانَ یَتَکَلَّمُ بِهِ قَبْلَ ذلِکَ و (أَهْجَرْتُ) بِالرَّجُلِ اسْتَهْزَأْتُ بِهِ وَ قُلْتُ فِیهِ قَوْلًا قَبِیحاً وَ رَمَاهُ (بالْهَاجِرَاتِ) أَیْ بِالْکَلِمَاتِ الَّتِی فِیهَا فُحْشٌ و هذِهِ مِنْ بَابِ لَابِنٍ و تَامِرٍ وَ رَمَاهُ (بِالْمُهْجَراتِ) أَیْ بِالْفَوَاحِشِ. P الصحاح (تاج اللغه و صحاح العربیه)، ج 2، ص851: و الهُجْرُ بالضم: الاسم من الإهْجَارِ، و هو الإفحاشُ فی المنطق، و الخَنَا.
  180. صاحب وسائل; ظاهراً بذاء را به معنی عدم مبالات در حرف زشت زدن گرفته است.
  181. وسائل الشیعه، ج 16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب72، ح3، ص35 و الکافی، ج2، ص325.
  182. المکاسب المحرمه، ج 2، ص121: مسأله الثامنه و العشرون: الهُجر بالضمّ و هو الفحش من القول و ما استقبح التصریح به منه، ففی صحیحه أبی عبیده: «البذاء من الجفاء، و الجفاء فی النار».
  183. معجم رجال الحدیث، ج8، ص337: P قال النجاشی: سهل بن زیاد أبو سعید الأدمی الرازی کان ضعیفا فی الحدیث غیر معتمد علیه فیه، و کان أحمد بن محمد بن عیسی یشهد علیه بالغلو و الکذب و أخرجه من قم إلی الری و کان یسکنها و قد کاتب أبا محمد العسکری- علیه السلام - علی ید محمد بن عبد الحمید العطار للنصف من شهر ربیع الآخر سنه خمس و خمسین و مائتین ذکر ذلک أحمد بن علی بن نوح، و أحمد بن الحسین رحمهما الله له کتاب التوحید، رواه أبو الحسن العباس بن أحمد بن الفضل بن محمد الهاشمی الصالحی، عن أبیه، عن أبی سعید الأدمی، و له کتاب النوادر أخبرناه محمد بن محمد قال: حدثنا جعفر بن محمد، عن محمد بن یعقوب قال: حدثنا علی بن محمد عن سهل بن زیاد، و رواه عنه جماعه. P و قال الشیخ فی الفهرست: سهل بن زیاد الأدمی الرازی یکنی أبا سعید، ضعیف، له کتاب أخبرنا به ابن أبی جید، عن محمد بن الحسن، عن محمد بن یحیی، عن محمد بن أحمد بن یحیی، عنه، و رواه محمد بن الحسن بن الولید، عن سعد و الحمیری عن أحمد بن أبی عبد الله عنه. و عده فی رجاله (تاره) من أصحاب الجواد- علیه السلام - قائلا سهل بن زیاد الآدمی، یکنی أبا سعید من أهل الری، (و أخری) من أصحاب الهادی- علیه السلام - قائلا: سهل بن زیاد الآدمی، یکنی أبا سعید ثقه رازی (و ثالثه) فی أصحاب العسکری- علیه السلام - قائلا: سهل بن زیاد، یکنی أبا سعید الآدمی الرازی. P و قال الشیخ فی الإستبصار: فی ذیل الحدیث 935: و أما الخبر الأول فراویه أبو سعید الآدمی و هو ضعیف جدا عند نقاد الأخبار و قد استثناه أبو جعفر بن بابویه فی رجال نوادر الحکمه. P و قال الکشی فی ترجمه صالح بن أبی حماد الرازی: قال علی بن محمد القتیبی: کان أبو محمد الفضل (بن شاذان) یرتضیه و یمدحه و لا یرتضی أبا سعید الآدمی و یقول: هو الأحمق. P و قال النجاشی و الشیخ فی ترجمه محمد بن أحمد بن یحیی: و استثنی ابن الولید من روایات محمد بن أحمد بن یحیی فی جمله ما استثناه روایته عن سهل بن زیاد الآدمی و تبعه علی ذلک الصدوق و ابن نوح فلم یعتمدوا علی روایه محمد بن أحمد بن یحیی، عن سهل بن زیاد. P و قال ابن الغضائری: سهل بن زیاد أبو سعید الآدمی الرازی: کان ضعیفا جدا فاسد الروایه و المذهب و کان أحمد بن محمد بن عیسی الأشعری أخرجه عن قم و أظهر البراءه منه و نهی الناس عن السماع منه و الروایه عنه، و یروی المراسیل، و یعتمد المجاهیل. همان طوری که ملاحظه می فرمایید، سهل بن زیاد الآدمی در تمام امهات کتب رجالیه تضعیف شده است، الا در یک مورد و آن رجال شیخ طوسی است که توثیق کرده، در حالی که خود شیخ طوسی- قدس سره - در دو جای الفهرست تضعیف کرده و در الاستبصار فرموده اند: «هو ضعیف جدا عند نقاد الأخبار و قد استثناه أبو جعفر بن بابویه فی رجال نوادر الحکمه». بنابراین نهایت حرفی که در مورد سهل بن زیاد می توانیم بگوییم این است که هم تضعیف شده و هم توثیق و این دو با هم تعارض می کنند. بنابراین نمی توانیم وثاقتش را احراز کنیم. (امیرخانی و احمدی)
  184. وسائل الشیعه، ج 16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب72، ح2، ص35 و الکافی، ج4، ص8.
  185. رجال الشیخ الطوسی، ص126: أبان بن أبی عیاش فیروز تابعی، ضعیف. ü همان، ص164: أبان بن أبی عیاش، فیروز البصری، تابعی. ü رجال ابن الغضائری، ص36: أبان بن أبی عیاش و اسم عیاش هارون تابعی روی عن أنس بن مالک و روی عن علی بن الحسین- علیهما السلام - ضعیف لا یلتفت إلیه و ینسب أصحابنا وضع کتاب سلیم بن قیس إلیه.
  186. روایت کتاب الزهد چنین است: عُثْمَانُ بْنُ عِیسَی عَنْ عمیر [عُمَرَ] بْنِ أُذَیْنَهَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ قَیْسٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - یَقُولُ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِنَّ اللَّهَ حَرَّمَ الْجَنَّهَ عَلَی کُلِّ فَحَّاشٍ بَذِیٍّ قَلِیلِ الْحَیَاءِ لَا یُبَالِی مَا قَالَ وَ مَا قِیلَ لَهُ ... . (الزهد، ص7) پس در این طریق مذکور در کتاب حسین بن سعید، عثمان بن عیسی از عمیر بن اذینه نقل می کند که ظاهراً همان عمر بن اذینه است و ایشان از سلیمان بن قیس نقل می کند که ظاهراً همان سلیم بن قیس است، ولی از آن جا که عمر بن اذینه نمی تواند بدون واسطه از سلیم بن قیس نقل کند، پس افتادگی در سند وجود دارد و قابل اعتماد نمی باشد. (امیرخانی)
  187. لسان العرب، ج 1، ص461: السِّخابُ: قِلادَهٌ تُتَّخَذُ من قَرَنْفُلٍ، و سُکٍّ، و مَحْلَبٍ، لیس فیها من اللُّؤْلُؤِ و الجوهر شی ءٌ، و الجمعُ سُخُبٌ. الأَزهری: السِّخابُ: عند العرب: کُلُّ قِلادَهٍ کانت ذاتَ جَوْهَرٍ، أَو لَمْ تَکُنْ. و السَّخَب و الصَّخَب بمعنی الصیاح، و الصادُ و السینُ یجوزُ فی کُلِّ کَلِمَه فیها خاءٌ. قال ابن الأَثیر: هو خَیْطٌ یُنْظَمُ فیه خَرَزٌ، و تُلْبَسُه الصِّبْیانُ و الجَواری؛ و قیل: هو ما بُدِئَ بتفسیره. و فی الحدیث فی ذکر المنافقین: خُشُبٌ باللیلِ سُخُبٌ بالنهار؛ یقول: إِذا جنَّ علیهمُ اللیلُ سَقَطُوا؛ نِیاماً کأَنهم خُشُبٌ، فإِذا أَصْبَحُوا تَسَاخَبُوا علی الدُّنیا شُحّاً و حِرْصاً. و السَّخَب و الصَّخَب بمعنی الصیاح، و الصادُ و السینُ یجوزُ فی کُلِّ کَلِمَه فیها خاءٌ. P مجمع البحرین، ج 2، ص81: سَخَّاب هو بالسین المفتوحه و الباء الموحده صیغه مبالغه من «السخب» بالتحریک، و هو شده الصوت، من تساخب القوم: تصایحوا و تضاربوا. و الصخب و السخب: الصیحه و اضطراب الأصوات للخصام.
  188. وسائل الشیعه، ج 16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب71، ح7، ص33 و الکافی، ج2، ص326.
  189. رجال النجاشی، ص418: معلی بن محمد البصری أبو الحسن مضطرب الحدیث و المذهب، و کتبه قریبه. له کتب، منها: کتاب الإیمان و ... أخبرنا محمد بن محمد قال: حدثنا جعفر بن محمد قال: حدثنا الحسین بن محمد بن عامر، عن معلی بن محمد.
  190. احمد بن غسان مجهول است و در مجامع رجالی توثیق نشده است.
  191. ممکن است گفته شود این روایت مرسله است؛ چون حماد بن عیسی از اصحاب امام صادق- علیه السلام - است، ولی حسین بن سعید از اصحاب امام رضا، امام جواد و امام هادی- علیهم السلام - است، بنابراین نمی تواند حماد بن عیسی را درک کرده باشد. امّا وقتی به ترجمه ی حماد بن عیسی نگاه می کنیم نجاشی می گوید: «و قیل: إنه روی عن أبی عبد الله- علیه السلام - عشرین حدیثا، و أبی الحسن و الرضا- علیهما السلام -، و مات فی حیاه أبی جعفر الثانی- علیه السلام -». هرچند نجاشی می فرماید: «و لم یحفظ عنه روایه عن الرضا و لا عن أبی جعفر- علیهما السلام -» شیخ هم در رجالش می فرماید: «حماد بن عیسی الجهنی البصری، أصله کوفی بقی إلی زمان الرضا- علیه السلام -». و برقی هم او را از اصحاب امام صادق، امام کاظم و امام رضا- علیهم السلام - نام برده است و در سال 209 وفات یافته است؛ یعنی تا زمان امام جواد- علیه السلام - زنده بوده است. و مات حماد بن عیسی غریقا بوادی قناه و هو واد یسیل من الشجره إلی المدینه و هو غریق الجحفه فی سنه تسع و مائتین و قیل: سنه ثمان و مائتین و له نیف و تسعون سنه رحمه الله. (رجال النجاشی، ص142و رجال الشیخ الطوسی، ص187) (امیرخانی)
  192. وسائل الشیعه، ج 16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب71، ح8، ص33 و کتاب الزهد، ص9.
  193. غنیّ در این جا یعنی کسی که استغناء عن الناس دارد و از مردم سؤال نمی کند.
  194. تاج العروس من جواهر القاموس، ج 12، ص477: الإِلْحافُ: شِدَّهُ الإِلْحاحِ فی المَسْأَلَهِ وَ فی التنزیل: (لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً) و قد أَلْحَفَ علیهِ: إذا أَلَحَّ. وَ قال الزّجّاجُ: أَلْحَفَ: شَمِلَ بالمَسْأَلَهِ و هو مُسْتَغْنٍ عنها، وَ منه اشْتُقَّ اللِّحافُ؛ لأَنّه یَشْمَلُ الإِنْسانَ فی التَّغْطِیَهِ، وَ مَعْنَی الآیهِ: لیسَ فِیهم سُؤالٌ فیکونُ إِلْحافٌ. P لسان العرب، ج 9، ص314: أَلْحَفَ الرجلُ ضیفه إذا آثَره بفِراشه و لحافه فی الحَلِیت، و هو الثَّلج الدائم و الأَرِیزُ البارد. و لاحَفْت الرجل مُلاحَفه: کانَفْته. و الإِلْحَاف: شده الإِلْحاح فی المسأَله. و فی التنزیل: (لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً)؛ و قد أَلْحَفَ علیه. و أَلْحَفَ السائلُ: أَلَحَّ. قال: و معنی أَلْحَفَ أَی شَمِل بالمسأَله و هو مُستغْن عنها. قال: و اللِّحَاف من هذا اشتقاقُه لأَنه یشمل الإِنسان فی التغْطیه؛ قال: و المعنی فی قوله (لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً) أَی لیس منهم سؤال فیکون إلحاف. و لُحِفَ فی ماله لَحْفهً إذا ذهب منه شی ء؛ عن اللحیانی.
  195. وسائل الشیعه، ج16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب 71، ح9، ص33 و کتاب الزهد، ص10.
  196. رجال النجاشی، ص128: جابر بن یزید أبو عبد الله و قیل: أبو محمد الجعفی عربی، قدیم، نسبه: ابن الحرث بن عبد یغوث بن کعب بن الحرث بن معاویه بن وائل بن مرار بن جعفی، لقی أبا جعفر و أبا عبد الله- علیهما السلام - و مات فی أیامه، سنه ثمان و عشرین و مائه، روی عنه جماعه غمز فیهم و ضعفوا منهم: عمرو بن شمر و مفضل بن صالح و منخل بن جمیل و یوسف بن یعقوب و کان فی نفسه مختلطا و کان شیخنا أبو عبد الله: محمد بن محمد بن النعمان رحمه الله، ینشدنا أشعارا کثیره فی معناه، یدل علی الاختلاط، لیس هذا موضعا لذکرها و قل ما یورد عنه شی ء فی الحلال و الحرام، له کتب، منها: التفسیر، أخبرناه أحمد بن محمد بن هارون قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعید، قال: حدثنا محمد بن أحمد بن خاقان النهدی قال: حدثنا محمد بن علی أبو سمینه الصیرفی، قال: حدثنا ربیع بن زکریا الوراق، عن عبد الله بن محمد، عن جابر، به و هذا عبد الله بن محمد یقال له: الجعفی، ضعیف.
  197. این روایت از لحاظ سند به خاطر محمد بن سنان ناتمام است.
  198. وسائل الشیعه، ج16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب 71، ح10، ص33 و کتاب الزهد، ص10.
  199. همان، ح11، ص34 و من لا یحضره الفقیه، ج4، ص353.
  200. الکافی، ج 2، کتاب الإیمان و الکفر، باب البذاء، ح8، ص325.
  201. وسائل الشیعه، ج16، تتمه کتاب الجهاد، بقیه أبواب جهاد النفس، باب 71، ح5، ص32 و الکافی، ج2، ص324.
  202. الکافی، ج 2، کتاب الإیمان و الکفر، باب من یتقی شرّه، ح1، ص326.
  203. این جا بیت به معنای اتاق است؛ نه به معنای دار.
  204. وسائل الشیعه، ج 28، کتاب الحدود و التعزیرات، أبواب حدّ القذف، باب1، ح1، ص173 و الکافی، ج7، ص240: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - أَنَّهُ نَهَی عَنْ قَذْفِ مَنْ لَیْسَ عَلَی الْإِسْلَامِ إِلَّا أَنْ یَطَّلِعَ عَلَی ذَلِکَ مِنْهُمْ وَ قَالَ: أَیْسَرُ مَا یَکُونُ أَنْ یَکُونَ قَدْ کَذَبَ.
  205. ولی جناب میرزا محمد تقی شیرازی- قدس سره - در حاشیه ی مکاسب می فرماید که فحش و هجر بما هو فحشٌ و هجرٌ حرام است و فرقی ندارد بین این که مخاطب به فحش مؤمن باشد یا کافر یا فاسق معلن. P شیرازی، میرزا محمد تقی، حاشیه المکاسب، ج 1، ص142: مقتضی الإطلاق عدم الفرق بین ان یکون المخاطب به مؤمنا أو مسلما أو کافرا أو فاسقا ذکرا أو أنثی حرا أو مملوکا صغیرا أو کبیرا فانّ الظّاهر کون حرمته من حیث نفسه لا من حیث کونه إیذاء أو توهینا أو هتکا حتی یتوهّم اختصاصه ببعض الأقسام المتقدّمه بل یمکن دعوی شمول الإطلاق لما إذا کان المقول له غیر الممیّز من الأطفال بل و کذا البهائم و الحیوانات کما قد یشعر به بعض الاخبار الوارده فی لعن الحیوان المرکوب و التّوبیخ علیه. در حالی که کلام ایشان خلاف نظر فقهاست: P المقنعه، ص795: و من قذف المسلمین بشی ء من القبائح سوی الزنی و اللواط من سرق و خیانه و شرب خمر و أشباه ذلک فإنه لا یوجب حد الفریه بالزنی و اللواط و لکن یوجب التعزیر و الأدب بحسب ما یراه السلطان ... . و قول القائل للمسلم أنت خسیس أو وضیع أو رقیع أو نذل أو ساقط أو نجس أو رجس أو کلب أو خنزیر أو مسخ و ما أشبه ذلک یوجب التعزیر و التأدیب و لیس فیه حد محدود فإن کان المقول له ذلک مستحقا للاستخفاف لضلاله عن الحق لم یجب علی القائل له تأدیب و کان باستخفافه به مأجورا. P النهایه فی مجرد الفقه و الفتاوی، ص728: و إذا قال للمسلم: «أنت خسیس» أو «وضیع» أو «رقیع» أو «خنزیر» أو «کلب» أو «مسخ» و ما أشبه ذلک، کان علیه التّعزیر. فإن کان المقول له کافرا مستحقّا للاستخفاف و الإهانه لم یکن علیه شی ء. و من قال لغیره: «یا کافر» و هو علی ظاهر الإسلام، ضرب ضربا وجیعا. فإن کان المقول له جاحدا لفریضه عامّه معلومه فی شریعه الإسلام، لم یکن علیه شی ء، بل أجر فی ذلک. P السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج 3، ص529: و قول القائل للمسلم أنت خسیس، أو وضیع، أو رقیع، أو نذل، أو ساقط، أو بخیل، أو نجس، أو کلب، أو خنزیر، أو حمار، أو ثور، أو مسخ، و ما أشبه ذلک، یوجب التعزیر و التأدیب، و لیس فیه حد محدود، فان کان المقول له بذلک مستحقا للاستخفاف، لضلاله عن الحق، لم یجب علی القائل له تأدیب، و کان باستخفافه به مأجورا. و قد قلنا ان من قال لغیره یا فاسق و هو علی ظاهر الإسلام و العداله، وجب علیه التعزیر، فان قال له ذلک و هو علی ظاهر الفسق، فقد صدق علیه، و أجر فی الاستخفاف به و الإهانه. P شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج 4، ص151: و کل تعریض بما یکرهه المواجه و لم یوضع للقذف لغه و لا عرفا یثبت به التعزیر لا الحد کقوله أنت ولد حرام أو حملت بک أمک فی حیضها أو یقول لزوجته لم أجدک عذراء أو یقول یا فاسق أو یا شارب الخمر و هو متظاهر بالستر أو یا خنزیر أو یا حقیر أو یا وضیع و لو کان المقول له مستحقا للاستخفاف فلا حد و لا تعزیر و کذا کل ما یوجب أذی کقوله یا أجذم أو یا أبرص. P نکت النهایه، ج 3، ص351: و إذا قال للمسلم: «أنت خسیس» أو «وضیع» أو «رفیع» أو «خنزیر» أو «کلب» أو «مسخ» و ما أشبه ذلک، کان علیه التَّعزیر. فإن کان المقول له کافرا مستحقا للاستخفاف و الإهانه لم یکن علیه شی ء. P تحریر الأحکام الشرعیه علی مذهب الإمامیه (ط الحدیثه)، ج 5، ص402: کلّ تعریض یکرهه المواجه و لا یفید القذف وضعا و لا عرفا یوجب التعزیر لا الحدّ ... و لو قال: یا خنزیر، أو یا رقیع، أو یا وضیع، أو یا خسیس، أو یا کلب، أو یا مسخ، أو غیر ذلک، و کان المقول له مستحقّا للاستخفاف، فلا حدّ علیه و لا تعزیر، و إن لم یکن مستحقّا لذلک عزّر، و کذا لو عیّره بشی ء من بلاء اللّه تعالی، أو أظهر ما هو مستور منه، کقوله: یا أجذم، أو یا أبرص، أو یا أعمی، أو یا أعور. P قواعد الأحکام فی معرفه الحلال و الحرام، ج 3، ص544: و کلّ تعریض بما یکرهه المواجه یوجب التعزیر إذا لم یوضع للقذف عرفا، أو وضعا ... و لو کان المقول له مستحقّا للاستخفاف سقط عنه التعزیر إلّا بما لا یسوغ لقاؤه به. P فخر المحققین حلّی، محمد بن حسن بن یوسف، إیضاح الفوائد فی شرح مشکلات القواعد، ج 4، ص 500: و کل تعریض بما یکرهه المواجه یوجب التعزیر إذا لم یوضع للقذف عرفا أو وضعا مثل أنت ولد حرام أو لست بولد حلال أو أنت ولد شبهه أو حملت بک أمک فی حیضها أو قال لزوجته لم أجدک عذراء أو قال له یا فاسق أو یا خائن أو یا شارب الخمر و هو متظاهر بالستر أو یا خنزیر أو یا وضیع أو یا حقیر أو یا کلب و ما أشبه ذلک و کذا لو قال له أنت کافر أو زندیق أو مرتد أو عیّره بشی ء من بلاء اللّه تعالی مثل أنت أجذم أو أبرص و ان کان به ذلک إذا کان المقول له من أهل الصلاح و کذا کل ما یوجب الأذی و لو کان المقول له مستحقا للاستخفاف سقط عنه التعزیر الا بما لا یسوغ له لقائه به. P عاملی، شهید اول، محمد بن مکی، اللمعه الدمشقیه فی فقه الإمامیه، ص258: وَ الدَّیُّوثُ وَ الْکَشْخَانُ وَ الْقَرْنَانُ قَدْ یُفِیدُ الْقَذْفَ فِی عُرْفِ الْقَائِلِ فَیَجِبُ الْحَدُّ لِلْمَنْسُوبِ إِلَیْهِ، وَ إِنْ لَمْ یُفِدْ فِی عُرْفِهِ وَ أَفَادَتْ شَتْماً عُزِّرَ، وَ لَوْ لَمْ یَعْلَمْ فَائِدَتَهَا أَصْلًا فَلَا شَیْ ءَ، وَ کَذَا کُلُّ قَذْفٍ جَرَی عَلَی لِسَانِ مَنْ لَا یَعْلَمُ مَعْنَاهُ وَ لَا التَّأَذِّی وَ التَّعْرِیضُ یُوجِبُ التَّعْزِیرَ لَا الْحَدَّ، مِثْلَ: هُوَ وَلَدُ حَرَامٍ أَوْ أَنَا لَسْتُ بِزَانٍ وَ لَا أُمِّی زَانِیَهً، أَوْ یَقُولُ لِزَوْجَتِهِ: لَمْ أَجِدْکِ عَذْرَاءَ وَ کَذَا یُعَزَّرُ بِکُلِّ مَا یَکْرَهُهُ الْمُوَاجَهُ مِثْلَ الْفَاسِقِ وَ شَارِبِ الْخَمْرِ وَ هُوَ مُسْتَتِرٌ، وَ کَذَا الْخِنْزِیرُ وَ الْکَلْبُ وَ الْحَقِیرُ وَ الْوَضِیعُ إِلَّا مَعَ کَوْنِ الْمُخَاطَبِ مُسْتَحِقّاً لِلِاسْتِخْفَافِ. P اردبیلی، احمد بن محمد، مجمع الفائده و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، ج 13، ص163: و یحتمل جواز ذکره علی ذلک الوجه حینئذ فلا یحرم و لا یستحق التعزیر للخبر المشهور (لا غیبه لفاسق) و ان احتمل ان یکون معناه النهی عن غیبه الفاسق مثل (لا فسوق و لا جدال فی الحج) قاله الشهید فی قواعده. و قال فی شرح الشرائع: و المراد بکون المقول له مستحقا للاستخفاف ان یکون فاسقا متظاهرا بفسقه، فإنّه لا حرمه له حینئذ، لما روی عن الصادق- علیه السلام -: إذا جاهر الفاسق بفسقه، فلا حرمه له و لا غیبه له. P اصفهانی، فاضل هندی، محمد بن حسن، کشف اللثام و الإبهام عن قواعد الأحکام، ج 10، ص523: هذا کلّه إذا کان المقول له من أهل الستر و الصلاح، و کذا کلّ ما یوجب الأذی. و لو کان المقول له مستحقّاً للاستخفاف لکفر، أو ابتداع، أو مجاهره بالفسق سقط عنه التعزیر بل کان مثاباً بذلک مأجوراً، لأنّه من النهی عن المنکر، و قد ورد أنّ من تمام العباده الوقیعه فی أهل الریب و عن الصادق- علیه السلام -: إذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمه له و لا غیبه. و عنه- علیه السلام - قال: قال رسول اللّه- صلی الله علیه و آله و سلم -: إذا رأیتم أهل الریب و البدع من بعدی فأظهروا البراءه منهم، و أکثروا من سبّهم و القول فیهم، و باهتوهم لئلّا یطمعوا فی الفساد فی الإسلام. P مسالک الأفهام إلی تنقیح شرائع الإسلام، ج 14، ص434: و المراد بکون المقول له مستحقّا للاستخفاف أن یکون فاسقا متظاهرا بفسقه، فإنه لا حرمه له حینئذ، لما روی عن الصادق- علیه السلام -: «إذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمه له و لا غیبه». و فی بعض الأخبار: «من تمام العباده الوقیعه فی أهل الریب». P مفاتیح الشرائع، ج 2، ص83: الحد حق من نسب الیه الزنا دون المواجه، کما یستفاد من الاخبار، و یعزر للمواجه زیاده علی الحد لإیذائه المحرم، و کذا کل تعریض بما یکرهه المواجه، و ان لم یوضع للقذف لغه و لا عرفا فان فیه التعزیر، و کذا کل ما یوجب أذی کالتعبیر بالأمراض و العلل، و کل سب کما فی الصحیح، الا أن یکون المقول له مستحقا للاستخفاف، لتظاهره بالفسق، فإنه لا حرمه له بالنص، بل الوقیعه فیه مندوب إلیها مرغوب فیها، للأمر بذلک فی الصحیح النبوی. و لا یعزر الکفار مع تنابزهم بالألقاب و تعییرهم بالأمراض، الا أن یخشی حدوث فتنه فیحسمها الامام بما یراه، کذا قالوه و کأنه لا خلاف فیه. P مفتاح الکرامه فی شرح قواعد العلامه (ط الحدیثه)، ج 12، ص222: لو کان مستحقّاً للاستخفاف فلا حرمه إلّا فیما لا یسوغ لقاؤه به. و قد یراد به فی المقام خصوص مثل الوضیع و الحقیر و الناقص و إن ثبت بها التعزیر لتبادره عرفاً. و قد یراد خصوص ما ثبت به التعزیر دون الحدّ کالقذف، لأنّه من الکبائر فلا یناسب وضعه مع الکذب علی المؤمنین، فتأمّل. P جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج 41، ص412: و لو کان المقول له مستحقا للاستخفاف لکفر أو ابتداع أو تجاهر بفسق فلا حد و لا تعزیر بلا خلاف، بل عن الغنیه الإجماع علیه، بل و لا إشکال، بل یترتب له الأجر علی ذلک. همان طور که ملاحظه می فرمایید، تقریباً همه ی فقهاء همان طور که جواهر ادعای لاخلاف و الغنیه ادعای اجماع کرده مستحق للاستخفاف را فرموده اند تعزیر ندارد و این آیت آن است که حرمتی ندارد و بعضی مثل شیخ مفید- قدس سره - و ... فرموده اند حتّی مأجور است و مراد از مستحق للاستخفاف را هم کافر، متجاهر به فسق و مبدع ذکر کرده اند. (امیرخانی)
  206. وسائل الشیعه، ج 8، کتاب الصلاه، ابواب صلاه الجماعه، باب عدم جواز الاقتداء بالفاسق، ح 8، ص 316 و الکافی، ج2، ص239: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ: مَنْ عَامَلَ النَّاسَ فَلَمْ یَظْلِمْهُمْ وَ حَدَّثَهُمْ فَلَمْ یَکْذِبْهُمْ وَ وَاعَدَهُمْ فَلَمْ یُخْلِفْهُمْ کَانَ مِمَّنْ حَرُمَتْ غِیبَتُهُ وَ کَمَلَتْ مُرُوَّتُهُ وَ ظَهَرَ عَدْلُهُ وَ وَجَبَتْ أُخُوَّتُهُ. حضرت استاد دام ظله الوارف در مبحث غیبت در مورد دلالت روایت و نقد آن این چنین می فرمایند: روایت به صورت جمله ی شرطیه است؛ یعنی کسی که دارای صفات مذکورِ در روایت باشد، غیبتش حرام است. پس اگر یکی از موارد شرط شده نباشد، غیبت فرد جایز است. این همان مفهوم شرط است؛ یعنی «انتفاء عند الانتفاء»؛ انتفای سنخ حکم، هنگام انتفای شرط. در نتیجه اگر کسی در حقّ مردم ظلم کرد یا دروغ گفت یا خلف وعده کرد، دیگر غیبتش حرام نیست. البته معلوم است که موارد مذکورِ در روایت، از باب مثال است و مثلاً کذب با تهمت یا بی حیایی، فرقی نمی کند. مناقشه در دلالت روایت ما به این استدلال دو اشکال داریم: اوّلاً: علاوه بر آن که در مطلق شرطیه قائل به ثبوت مفهوم نمی باشیم، مگر قرائن خاصّه ای وجود داشته باشد، در این روایت هدف اصلی بیان حدود حرمت غیبت نیست، بلکه روایت می فرماید: با تحقق یک مجموعه، یک مجموعه ی دیگر محقّق می شود؛ یعنی در کسی که معاشرت با مردم دارد اگر ظلم، کذب و خلف وعد نباشد، برای این فرد حرمت غیبت، کمال مروّت، ظهور عدالت و وجوب برادری ثابت می شود. پس مجموع این امور چهارگانه مترتّب بر آن مجموعه ی سه گانه می باشد که البته با انتفاء مجموعه ی اوّل که با انتفاء هر یک از امور سه گانه منتفی می شود مجموعه ی دوم منتفی است و چون در مقام تحدید است و با توجّه به برخی نکات دیگر، سنخ مجموعه ی دوم منتفی است، ولی نمی توان گفت با انتفاء هر یک از مجموعه ی اوّل یا حتّی کلّ مجموعه ی اوّل، تک تک مجموعه ی دوم از جمله حرمت غیبت و به خصوص سنخ حرمت غیبت منتفی است. ثانیاً: قرینه ای در روایت هست که با وجود آن نمی توان گفت: با قاعده ی «انتفاء عند الانتفاء»، سنخ جزا منتفی می شود. قرینه ی مورد نظر این است که یکی از موارد، خلف وعد بود؛ یعنی شخص، مرتکب خلف وعد نشود. با توجّه به این که بنابر مبنای مشهور، خلف وعد حرام نیست، چگونه بگوییم اگر کسی خلف وعد کرد غیبتش جایز است و از عدالت هم ساقط می شود؟! در حالی که اصلاً حرام نبوده و کسی که خلف وعد کرده، مرتکب حرامی نشده است. بله، اگر نسخه «واعدهم» باشد که به معنای پیمان دوطرفه است، التزام به وجوب رعایت آن قریب است و از این نظر، اشکال منتفی می باشد. شبهه: ممکن است کسی به استدلال به این روایت اشکال کند: اگر روایت مفهوم داشته باشد، پس کسی که مخفیانه هم گناه کرد، عدالتش ساقط و غیبتش جایز می شود؛ زیرا در روایت مفروض نیست کسی که ظلم به مردم یا دروغ یا خلف وعد را علنی انجام دهد، بلکه روایت از این حیث اطلاق دارد. دفع شبهه: البته این اشکال، به روایت قبل هم شد و جناب شیخ در پاسخ به آن فرمود: می دانیم غیر متجاهر، قطعاً از شمول روایت خارج است و تنها مجاهر به فسق، تحت حکم روایت باقی می ماند و بلکه گفته شده است اطلاق موثّقه از این جهت با برخی روایات؛ مثل روایت ابن ابی یعفور و روایت ابن الجهم مقیّد می شود. وانگهی اساساً با تعبیری که در روایت آمده است که «من عامل الناس ...» با توضیحی که دادیم روشن می شود موضوعِ حکم، منطوقاً و مفهوماً کسی است که با افراد متعدّدی معاشرت و معامله دارد و چنین فردی گناهش مخفی باقی نمی ماند. (ر.ک: کتاب مقلات فقهی3 «بررسی گسترده ی فقهی غیبت»، ص273).
  207. وسائل الشیعه، ج 12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب151، ح1، ص277 و الکافی، ج2، ص356.
  208. این روایت نیز شاهد بر آن است که موضوع در این روایات، تعییر و اهانت مؤمن نه به خاطر ایمانش است، بلکه هر نوع تعییر و اهانتی حتّی نسبت به گناهی که مرتکب شده، مصداق این روایات بوده و حرام است.
  209. وسائل الشیعه، ج16، کتاب الأَمر بالمعروف و النهی عن المنکر، أبواب الامر و النهی، باب 39، ص267 و الکافی، ج2، ص375: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: إِذَا رَأَیْتُمْ أَهْلَ الرَّیْبِ وَ الْبِدَعِ مِنْ بَعْدِی فَأَظْهِرُوا الْبَرَاءَهَ مِنْهُمْ وَ أَکْثِرُوا مِنْ سَبِّهِمْ وَ الْقَوْلِ فِیهِمْ وَ الْوَقِیعَهِ وَ بَاهِتُوهُمْ کَیْلَا یَطْمَعُوا فِی الْفَسَادِ فِی الْإِسْلَامِ وَ یَحْذَرَهُمُ النَّاسُ وَ لَا یَتَعَلَّمُونَ مِنْ بِدَعِهِمْ یَکْتُبِ اللَّهُ لَکُمْ بِذَلِکَ الْحَسَنَاتِ وَ یَرْفَعْ لَکُمْ بِهِ الدَّرَجَاتِ فِی الْآخِرَهِ.
  210. الکافی، ج 2، کتاب الإیمان و الکفر، باب فی اصول الکفر و ارکانه، ح13، ص292: عِدَّهٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِشِرَارِ رِجَالِکُمْ؟ قُلْنَا: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: إِنَ مِنْ شِرَارِ رِجَالِکُمُ الْبَهَّاتَ الْجَرِی ءَ الْفَحَّاشَ الْآکِلَ وَحْدَهُ وَ الْمَانِعَ رِفْدَهُ وَ الضَّارِبَ عَبْدَهُ وَ الْمُلْجِئَ عِیَالَهُ إِلَی غَیْرِهِ.
  211. وسائل الشیعه، ج 27، کتاب الشهادات، باب3، ح1، ص377 و الکافی، ج 7، ص396 و الکافی، ج7، ص396: مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - کَانَ لَا یَقْبَلُ شَهَادَهَ فَحَّاشٍ وَ لَا ذِی مُخْزِیَهٍ فِی الدِّینِ.
  212. همان، ج 15، کتاب الجهاد، أبواب جهاد النفس، باب49، ح7، ص340 و الکافی، ج 2، ص290: وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ] عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ أَبِی حَمْزَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - النَّاسَ فَقَالَ: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِشِرَارِکُمْ؟ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ: الَّذِی یَمْنَعُ رِفْدَهُ وَ یَضْرِبُ عَبْدَهُ وَ یَتَزَوَّدُ وَحْدَهُ فَظَنُّوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْ خَلْقاً هُوَ شَرٌّ مِنْ هَذَا ثُمَّ قَالَ: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِمَنْ هُوَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ؟ قَالُوا: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: الَّذِی لَا یُرْجَی خَیْرُهُ وَ لَا یُؤْمَنُ شَرُّهُ فَظَنُّوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْ خَلْقاً هُوَ شَرٌّ مِنْ هَذَا ثُمَّ قَالَ: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِمَنْ هُوَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ؟ قَالُوا: بَلَی قَالَ: الْمُتَفَحِّشُ اللَّعَّانُ الَّذِی إِذَا ذُکِرَ عِنْدَهُ الْمُؤْمِنُونَ لَعَنَهُمْ وَ إِذَا ذَکَرُوهُ لَعَنُوهُ.
  213. همان، ج 9، کتاب الزکاه، أبواب الصدقه، باب31، ح10، ص438 و تفسیر العیاشی، ج 1، ص179: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیُّ فِی تَفْسِیرِه] عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِیِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: ثَلَاثَهٌ لَا یَنْظُرُ اللَّهُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَ لَا یُزَکِّیهِمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ الدَّیُّوثُ مِنَ الرِّجَالِ وَ الْفَاحِشُ الْمُتَفَحِّشُ وَ الَّذِی یَسْأَلُ النَّاسَ وَ فِی یَدِهِ ظَهْرُ غِنًی.
  214. همان، ج 12، تتمه کتاب الحج، أبواب احکام العشره، باب49، ح4، ص78 و الکافی، ج2، ص648.
  215. سوره ی جمعه، آیه ی5: (مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا التَّوْراهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ)
  216. سوره ی اعراف، آیه ی176: (وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)
  217. شیخ انصاری- قدس سره - این مسأله را در خاتمه ی مکاسب محرمه مطرح کرده است.
  218. المکاسب المحرمه، ج 2، ص155.
  219. نهایه الإحکام فی معرفه الأحکام، ج 2، ص472: بیع المصحف و شراؤه حرام، بل یباع الجلد و الورق، لمنع الصحابه منه و لم یعلم لهم مخالف، و لأنه یشتمل علی کلام اللّه فیجب صیانته عن البیع و الابتذال.
  220. مراد از عبدالله بن محمد در این جا عبدالله بن محمد بن عیسی ملقب به «بنان» است که برادر احمد بن محمد بن عیسی الاشعری القمی است. خانواده ی ایشان اهل علم بودند، پدرش محمد بن عیسی، وجه الاشاعره، شیخ القمیین و متقدم عند السلطان بود. برادرش احمد بن محمد بن عیسی نیز شیخ قم، وجه و فقیه قم و الرئیس الذی یلقی السلطان بها بود؛ یعنی وقتی سلطان به قم می آمد با احمد بن محمد بن عیسی که بزرگ و رئیس قم بود دیدار می کرد. از لحاظ علمی هم فقیه بزرگی بود و نظارت بر عملکرد علماء و اهل حدیث داشت و اگر کسی از ضعفاء نقل می کرد، هرچند شخصیت مهمی بود تا مرحله ی تبعید او هم پیش می رفت، به عنوان مثال احمد بن محمد بن خالد البرقی را که «یروی عن الضعفاء و یعتمد المراسیل و کان لا یبالی عمن یأخذ علی طریقه اهل الاخبار» از قم بیرون کرد، هرچند بعداً پشیمان شد و عذر خواهی کرد و در تشییع جنازه ی او حافیاً و حاسراً (پا برهنه و سر برهنه) حاضر شد تا زمان رضا خان ملعون که فرهنگ غرب را به ارمغان آورد، سر برهنه بودن یک نوع عیب بود و جز در موارد خاص، کسی سر برهنه نبود یکی دیگر از کسانی که احمد بن محمد بن عیسی او را از قم اخراج کرد، سهل بن زیاد آدمی است که نجاشی می فرماید: «و کان احمد بن محمد بن عیسی یشهد علیه بالغلو و الکذب و أخرجه من قم الی الری». هم چنین محمد بن علی معروف به ابا سمینه را هم از قم اخراج کرد که نجاشی در این مورد می فرماید: «و کان [محمد بن علی] ورد قم و قد اشتهر بالکذب بالکوفه و نزل علی أحمد بن محمد بن عیسی مده، ثم تشهر بالغلو، فجفا، و أخرجه أحمد بن محمد بن عیسی عن قم و له قصه». به هر حال عبدالله بن محمد هرچند در خانواده ی بزرگی بوده، ولی توثیقی از ایشان به ما نرسیده است.
  221. در مصدر (کافی)، وافی و مرآه العقول به جای عبدالرحمان بن سیابه، عبدالرحمان بن سلیمان ذکر شده که توثیقی در رجال ندارد. عبدالرحمان بن سیابه هم توثیق ندارد و استفاده وثاقت ایشان از بعضی اخبار نیز مشکل است. در حاشیه ی کافی طبع دار الحدیث نیز این چنین آمده که: لم نجد روایه أبان و هو ابن عثمان عن عبد الرحمن بن سلیمان فی موضعٍ. بل روی هو عن عبد اللَّه بن سلیمان فی بعض الأسناد، و مضمون الخبر ورد فی التهذیب، ج6، ص 365، ح1050 عن الحسین بن سعید و قد عبّر عنه بالضمیر عن فضاله عن أبان عن أبی عبد اللَّه بن سلیمان لکن لم یرد لفظه «أبی» فی بعض نسخ التهذیب، کما أنّه لم یذکر فی الوسائل، ج17، ص159، ح22240 فلا یبعد أن یکون الصواب فی ما نحن فیه أیضاً هو عبد اللَّه بن سلیمان.2- لسان العرب، ج 12، ص9: الأَدِیمُ: الجِلْد ما کان، و قیل: الأَحْمَر، و قیل: هو المَدْبوغُ، و قیل: هو بعد الأَفیق، و ذلک إِذا تَمَّ و احْمَرَّ ... و الأَدَمَهُ: باطنُ الجلْد الذی یَلی اللحم و البَشَرهُ ظاهرها، و قیل: ظاهرهُ الذی علیه الشعَر و باطنه البَشَره ... و أَدِیمُ کل شی ء: ظاهِرُ جلْدِه. و أَدَمَهُ الأَرض: وجهُها؛ قال الجوهری: و ربما سمی وجْهُ الأَرض أَدیماً.
  222. وسائل الشیعه، ج 17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب31، ح1، ص158 و الکافی، ج5، ص121.
  223. همان، ح2 و الکافی، ج5، 121.
  224. همان، ح3 و تهذیب الاحکام، ج6، ص365.
  225. تهذیب الاحکام، ج6، ص365: الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَمَّنْ سَمِعَهُ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ بَیْعِ الْمَصَاحِفِ ... .
  226. وسائل الشیعه، ج 17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب31، ح6، ص159 و تهذیب الاحکام، ج6، ص365.
  227. همان، ح7، و تهذیب الاحکام، ج6، ص366.
  228. همان، ح11، ص160 و تهذیب الاحکام، ج7، ص231.
  229. جناب شیخ- قدس سره - در التهذیب به محمد بن احمد بن یحیی چهار طریق ارائه می دهد که طریق اوّل ایشان به خاطر محمد بن الحسین بن سفیان ناتمام است، طریق دوم ایشان به خاطر ابن ابی جید ناتمام است. طریق سوم به خاطر احمد بن محمد بن یحیی ناتمام است، امّا طریق چهارم ایشان تمام است و الحسن بن الحمزه توثیق دارد. بنابراین سند شیخ به محمد بن احمد بن یحیی تمام است. ü تهذیب الأحکام، المشیخه، ص71: و ما ذکرته فی هذا الکتاب عن محمد بن احمد بن یحیی الأشعری فقد اخبرنی به الشیخ ابو عبد اللّه و الحسین بن عبید اللّه و احمد بن عبدون کلهم عن ابی جعفر محمد بن الحسین بن سفیان عن احمد بن ادریس عن محمد بن احمد بن یحیی. و اخبرنا ابو الحسین بن ابی جید عن محمد بن الحسن بن الولید عن محمد بن یحیی و احمد بن ادریس جمیعا عن محمد بن احمد بن یحیی و اخبرنی به أیضا الحسین بن عبید اللّه عن احمد بن محمد بن یحیی عن ابیه محمد بن یحیی عن محمد بن احمد بن یحیی. و اخبرنی به الشیخ ابو عبد اللّه و الحسین بن عبید اللّه و احمد بن عبدون کلهم عن ابی محمد الحسن بن حمزه العلوی و ابی جعفر محمد ابن الحسین البزوفری جمیعا عن احمد بن ادریس عن محمد بن احمد بن یحیی. سند جناب شیخ- قدس سره - در الفهرست نیز به جمیع کتب و روایات محمد بن احمد بن یحیی تمام است: ü الفهرست، ص144: أخبرنا بجمیع کتبه و روایاته عده من أصحابنا عن أبی المفضل عن ابن بطه القمی عن محمد بن أحمد بن یحیی. و أخبرنا بها أیضا، الحسین بن عبید الله و ابن أبی جید جمیعا عن أحمد بن محمد بن یحیی عن أبیه عن محمد بن أحمد بن یحیی. و أخبرنا بها جماعه عن أبی جعفر ابن بابویه عن أبیه، و محمد بن الحسن عن أحمد بن إدریس، و محمد بن یحیی عنه. ü رجال النجاشی، ص64: الحسن بن حمزه بن علی بن عبد الله بن محمد بن الحسن بن الحسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیهم السلام أبو محمد الطبری، یعرف بالمرعش، کان من أجلاء هذه الطائفه و فقهائها، قدم بغداد و لقیه شیوخنا فی سنه ست و خمسین و ثلاثمائه، و مات فی سنه ثمانی و خمسین و ثلاثمائه. له کتب منها: ... أخبرنا بها شیخنا أبو عبد الله و جمیع شیوخنا رحمهم الله. ü الفهرست، ص52: الحسن بن حمزه العلوی الطبری، یکنی أبا محمد، کان فاضلا أدیبا عارفا فقیها زاهدا ورعا کثیر المحاسن، له کتب و تصانیف کثیره، منها کتاب المبسوط، کتاب المفتخر، و غیر ذلک، أخبرنا بجمیع کتبه و روایاته جماعه من أصحابنا منهم الشیخ المفید أبو عبد الله محمد بن محمد بن النعمان و الحسین بن عبید الله و أحمد بن عبدون عن أبی محمد الحسن بن حمزه العلوی سماعا منه و إجازه فی سنه ست و خمسین.
  230. روح بن عبدالرحیم رفیق معلّی بن خنیس کارگزار امام صادق- علیه السلام - است که توثیق دارد. ü روح بن عبد الرحیم شریک المعلی بن خنیس کوفی، ثقه، روی عن أبی عبد الله- علیه السلام -. (رجال النجاشی، ص168) معلّی بن خنیس که پیشکار حضرت بود، از شیعیان تند و تیزی بود که گاهی هم رعایت تقیه نمی کرد. وقتی معلّی بن خنیس به دستور داود بن علی والی مدینه به شهادت رسید، حضرت خیلی تحت تأثیر قرار گرفتند و داود بن علی را نفرین فرمودند که بلافاصله به درک واصل شد. به هر حال معلی بن خنیس انسان جلیل القدری بوده، ولی در بحثی که قبلاً به طور مفصل درباره ی ایشان مطرح کردیم نتوانستیم وثاقتش را احراز کنیم، هرچند بعضی ایشان را توثیق می کنند.
  231. وسائل الشیعه، ج 17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب31، ح4، ص158 و الکافی، ج5، ص121.
  232. همان، باب24، ح7، ص71 و الکافی، ج5، ص92: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ یُوسُفَ عَنْ عَبْدِ السَّلَامِ عَنْ هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ عَنْ أَبِی إِبْرَاهِیمَ- علیه السلام - قَالَ: ثَمَنُ الْعَقَارِ مَمْحُوقٌ إِلَّا أَنْ یُجْعَلَ فِی عَقَارٍ مِثْلِهِ. ü همان، ح8 و الکافی، ج5، ص92: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوب] عَنْ عِدَّهٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ عَنِ الْأَصَمِّ عَنْ مِسْمَعٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام -: إِنَّ لِیَ أَرْضاً تُطْلَبُ مِنِّی وَ یُرَغِّبُونِّی فَقَالَ لِی: یَا أَبَا سَیَّارٍ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّهُ مَنْ بَاعَ الْمَاءَ وَ الطِّینَ وَ لَمْ یَجْعَلْ مَالَهُ فِی الْمَاءِ وَ الطِّینِ ذَهَبَ مَالُهُ هَبَاءً؟ قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی أَبِیعُ بِالثَّمَنِ الْکَثِیرِ وَ أَشْتَرِی مَا هُوَ أَوْسَعُ رُقْعَهً مِنْهُ فَقَالَ: لَا بَأْسَ. ü لسان العرب، ج 4، ص597: العَقارُ، بالفتح، الضَّیْعه و النخل و الأَرض و نحو ذلک.
  233. وسائل الشیعه، ج 17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به، باب31، ح5، ص159 و الکافی، ج5، ص122.
  234. سند این روایت به خاطر محمد بن علی ابوسمینه که تضعیف شده و نیز به خاطر سابق السندی و عنبسه الوراق که مجهول است، ناتمام است. (احمدی)
  235. مراد از قامت، دیوار مسجد است و به این خاطر قامت گفته می شود که «کان حائط مسجد رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - قدر قامه» و آن به عنوان شاخصی بود برای تعیین وقت نماز، وقت فضیلت و اوقات نوافل؛ یعنی این که گفته می شود مثلاً وقت فضیلت نماز ظهر یاعصر چند قدم است، با آن شاخص شنجیده می شود که به اندازه ی قامت افراد متوسط است. ü تهذیب الأحکام، ج 2، ص19: الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ زُرَارَهَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ- علیهما السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ وَقْتِ الظُّهْرِ فَقَالَ: ذِرَاعٌ مِنْ زَوَالِ الشَّمْسِ وَ وَقْتُ الْعَصْرِ ذِرَاعٌ مِنْ وَقْتِ الظُّهْرِ فَذَلِکَ أَرْبَعَهُ أَقْدَامٍ مِنْ زَوَالِ الشَّمْسِ وَ قَالَ زُرَارَهُ: قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ- علیه السلام - حِینَ سَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِکَ: إِنَّ حَائِطَ مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - کَانَ قَامَهً فَکَانَ إِذَا مَضَی مِنْ فَیْئِهِ ذِرَاعٌ صَلَّی الظُّهْرَ وَ إِذَا مَضَی مِنْ فَیْئِهِ ذِرَاعَانِ صَلَّی الْعَصْرَ ثُمَّ قَالَ: أَ تَدْرِی لِمَ جُعِلَ الذِّرَاعُ وَ الذِّرَاعَانِ؟ قُلْتُ: لِمَ جُعِلَ ذَلِکَ؟ قَالَ: لِمَکَانِ النَّافِلَهِ فَإِنَّ لَکَ أَنْ تَنْتَفِلَ مِنْ زَوَالِ الشَّمْسِ إِلَی أَنْ یَمْضِیَ الْفَیْ ءُ ذِرَاعاً فَإِذَا بَلَغَ فَیْئُکَ ذِرَاعاً مِنَ الزَّوَالِ بَدَأْتَ بِالْفَرِیضَهِ وَ تَرَکْتَ النَّافِلَهَ قَالَ ابْنُ مُسْکَانَ وَ حَدَّثَنِی بِالذِّرَاعِ وَ الذِّرَاعَیْنِ سُلَیْمَانُ بْنُ خَالِدٍ وَ أَبُو بَصِیرٍ الْمُرَادِیُّ وَ حُسَیْنٌ صَاحِبُ الْقَلَانِسِ وَ ابْنُ أَبِی یَعْفُورٍ وَ مَنْ لَا أُحْصِیهِ مِنْهُمْ.
  236. همان، ح8، ص160 و تهذیب الاحکام، ج6، ص366.
  237. وسائل الشیعه، ج 3، تتمه کتاب الطهاره، ابواب اغسال المسونه، باب1، ح3، ص303 و تهذیب الاحکام، ج1، ص104: مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَهَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - عَنْ غُسْلِ الْجُمُعَهِ فَقَالَ: وَاجِبٌ فِی السَّفَرِ وَ الْحَضَرِ إِلَّا أَنَّهُ رُخِّصَ لِلنِّسَاءِ فِی السَّفَرِ لِقِلَّهِ الْمَاءِ وَ قَالَ: غُسْلُ الْجَنَابَهِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الْحَائِضِ إِذَا طَهُرَتْ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الِاسْتِحَاضَهِ وَاجِبٌ إِذَا احْتَشَتْ بِالْکُرْسُفِ فَجَازَ الدَّمُ الْکُرْسُفَ إِلَی أَنْ قَالَ: وَ غُسْلُ النُّفَسَاءِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الْمَوْلُودِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الْمَیِّتِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ مَنْ غَسَّلَ الْمَیِّتَ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الْمُحْرِمِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ یَوْمِ عَرَفَهَ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الزِّیَارَهِ وَاجِبٌ إِلَّا مِنْ عِلَّهٍ وَ غُسْلُ دُخُولِ الْبَیْتِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ دُخُولِ الْحَرَمِ یُسْتَحَبُّ أَنْ لَا تَدْخُلَهُ إِلَّا بِغُسْلٍ وَ غُسْلُ الْمُبَاهَلَهِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ الِاسْتِسْقَاءِ وَاجِبٌ وَ غُسْلُ أَوَّلِ لَیْلَهٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ مُسْتَحَبٌّ وَ غُسْلُ لَیْلَهِ إِحْدَی وَ عِشْرِینَ سُنَّهٌ وَ غُسْلُ لَیْلَهِ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِینَ سُنَّهٌ لَا تَتْرُکْهَا لِأَنَّهُ یُرْجَی فِی إِحْدَاهُنَّ لَیْلَهُ الْقَدْرِ وَ غُسْلُ یَوْمِ الْفِطْرِ وَ غُسْلُ یَوْمِ الْأَضْحَی سُنَّهٌ لَا أُحِبُّ تَرْکَهَا وَ غُسْلُ الِاسْتِخَارَهِ یُسْتَحَبُّ.
  238. تعبیر به أظهر به خاطر آن است که ممکن است کسی در مورد عبارت حضرت که فرمودند «أَشْتَرِی أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَبِیعَهُ» این احتمال را بدهد که مراد حضرت این است که شراء در مقایسه با بیع فقط محبوبتر است و منافاتی با حرام بودن آن ندارد.
  239. المکاسب المحرمه، ج 2، ص157: و کیف کان، فالحکم فی المسأله واضح بعد الأخبار و عمل من عرفت، حتّی مثل الحلّی الذی لا یعمل بأخبار الآحاد. و ربّما یتوهّم هنا ما یصرف هذه الأخبار عن ظواهرها، مثل روایه أبی بصیر ... . و مثله روایه روح بن عبد الرحیم، و زاد فیه: «قلت: فما تری أن اعطی علی کتابته أجراً؟ قال: لا بأس، و لکن هکذا کانوا یصنعون»، فإنّها تدلّ علی جواز الشراء من جهه حکایته عن المسلمین بقوله: «ثمّ إنّهم اشتروا بعد ذلک»، و قوله: «أشتریه أحبّ إلیّ من أن أبیعه»، و نفی البأس عن الاستئجار لکتابته، کما فی أخبار أُخر غیرها، فیجوز تملّک الکتابه بالأُجره، فیجوز وقوع جزء من الثمن بإزائها عند بیع المجموع المرکب منها و من القرطاس و غیرهما.
  240. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به. باب31، ح4، ص158 و الکافی، ج5، ص121.
  241. همان، ح12، ص161 و قرب الاسناد، ص115.
  242. مسائل علی بن جعفر و مستدرکاتها، ص300.
  243. و فی المصدر «بالاحمر».
  244. السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج 3، ص573.
  245. وسائل الشیعه، ج17، کتاب التجاره، ابواب ما یکتسب به. باب31، ح10، ص160 و تهذیب الاحکام، ج6، ص366.
  246. هر دینار مساوی با یک مثقال شرعی و سه چهارم مثقال صیرفی است. هر مثقال شرعی هجده نخود و هر مثقال صیرفی بیست و چهار نخود است. بنابراین پنجاه دینار به اندازه ی نهصد نخود طلا می شود که امروزه نیز قیمت بالایی دارد. ü علامه مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی اصفهانی، أوزان المقادیر، ص133: الدینار و المثقال الشرعی متحدان و هذا مما لا شک فیه، و هما ثلاثه أرباع، المثقال الصیرفی مثقال و ثلث من الشرعی، و المثقال الشرعی درهم و ثلاثه أرباع درهم، و الدرهم نصف المثقال الشرعی و خمسه و نصف المثقال الصیرفی و ربع عشره، فیکون مقدار عشره دراهم سبعه مثاقیل، فیکون عشرون مثقالا أول نصب الذهب فی وزان ثمانیه و عشرون درهما و أربعه أسباع درهم، و مائتا درهم أول نصب الفضه فی وزان مائه و أربعین مثقالا، و هذا النسب مما لا شک فیها، و اتفقت علیها الخاصه و العامه.
  247. المکاسب المحرمه، ج 2، ص157: لکن الإنصاف: أن لا دلاله فیها علی جواز اشتراء خطّ المصحف، و إنّما تدلّ علی أنّ تحصیل المصحف فی الصدر الأوّل کان بمباشره کتابته، ثم قصرت الهمم فلم یباشروها بأنفسهم، و حصّلوا المصاحف بأموالهم شراءً و استئجاراً، و لا دلاله فیها علی کیفیه الشراء، و أنّ الشراء و المعاوضه لا بدّ أن لا یقع إلّا علی ما عدا الخط، من القرطاس و غیره. و فی بعض الروایات دلاله علی أنّ الأولی مع عدم مباشره الکتابه بنفسه أن یستکتب بلا شرط ثمّ یعطیه ما یرضیه، مثل روایه عبد الرحمن بن أبی عبد اللّه ... . و ممّا یدلّ علی الجواز روایه عنبسه الورّاق ... . و هی و إن کانت ظاهره فی الجواز إلّا أنّ ظهورها من حیث السکوت عن کیفیه البیع، فی مقام الحاجه إلی البیان، فلا تعارض ما تقدّم من الأخبار المتضمّنه للبیان. و کیف کان، فالأظهر فی الأخبار ما تقدّم من الأساطین المتقدم إلیهم الإشاره.
  248. المکاسب المحرمه، ج 1، ص259: بعد فرض أن الکاتب للمصحف فی الأوراق المملوکه مالک للأوراق و ما فیها من النقوش فإن النقوش إن لم تعد من الأعیان المملوکه بل من الصفات التی تتفاوت قیمته بوجودها و عدمها فلا حاجه إلی النهی عن بیع الخط فلا یقع بإزائه جزء من الثمن حتی یقع فی حیز البیع و إن عدت من الأعیان المملوکه فإن فرض بقاؤها علی ملک البائع بعد بیع الورق و الجلد فیلزم شرکته مع المشتری و هو خلاف الاتفاق و إن انتقلت إلی المشتری فإن کان بجزء من العوض فهو البیع المنهی عنه لأن بیع المصحف المرکب من الخط و غیره لیس إلا جعل جزء من الثمن بإزاء الخط و إن انتقلت إلیه قهرا تبعا لغیرها لا لجزء من العوض نظیر بعض ما یدخل فی المبیع فهو خلاف مقصود المتبایعین مع أن هذا کالتزام کون المبیع هو الورق المقید بوجود هذه النقوش فیه لا الورق و النقوش فإن النقوش غیر مملوکه بحکم الشارع مجرد تکلیف صوری إذ لا أظن أن تعطل أحکام الملک فلا تجری علی الخط المذکور إذا بنینا علی أنه ملک عرفا قد نهی عن المعاوضه علیه بل الظاهر أنه إذا لم یقصد بالشراء إلا الجلد و الورق کان الخط باقیا علی ملک البائع فیکون شریکا بالنسبه فالظاهر أنه لا مناص عن التزام التکلیف الصوری أو یقال إن الخط لا یدخل فی الملک شرعا و إن دخل فیه عرفا فتأمل.
  249. البته در مورد انگشتر طلای مخصوص مردان گفتیم حرمت تکلیفی انشاء بیع جای کلام دارد، ولی از لحاظ وضعی باطل است؛ چون هیئت مقوم است و فائده ای جز فائده ی حرام ندارد.
  250. إن قلت: در بیع هیاکل عبادت و انگشتر طلا به اعتبار موادش، هیئت مورد اعراض است، برخلاف ما نحن فیه که هدف اصلی آن هیئت قرآنی است. قلت: آن چه در بیع مهم است، إنشاء و قصد است و داعی در صحت یا عدم صحت بیع دخیل نیست؛ مثلاً اگر کسی به داعی این که مهمانان را ضیافت کند، گوشت خریداری کند و بعد از خریدن گوشت از مهمانی دادن منصرف شود، آیا صحیح است بگوییم چون داعی اش تخلف کرده، می تواند گوشت ها را پس بدهد؟!
  251. این قاعده، قاعده ی عقلائیه است که در ضمن مورد تأیید روایات است. به عنوان مثال اگر کسی اشتباهاً پارچه ی دیگری را بدوزد و پیراهن درست کند، شریک در آن نمی شود به خلاف آن که مقداری گندمش با گندم دیگری اشتباهاً قاطی شود که شریک می شود و آن پیراهن مال صاحب پارچه است، بله اگر نخ های دوخته شده مال دیگری باشد و تالف محسوب نشود، می تواند نخ هایش را بکشد، البته در صورتی که ضرر به صاحب پارچه نرسد و اگر ضرر برسد باز مسأله ی دیگری است، در حالی که اگر اوصاف مقابل اثمان قرار می گرفت شریک می شد.
  252. عمده دلیل خیار غبن هم این است که خلاف شرط ارتکازی تناسب ثمن و مثمن است؛ یعنی این شرط ارتکازی در معامله وجود دارد که باید ثمن و مثمن در حدود هم و متناسب باشد و اگر در معامله ای رعایت این شرط ارتکازی نشده باشد، خیار غبن ثابت می شود.
  253. سوره ی مائده، آیه ی101: (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْها وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلیمٌ)
  254. حضرت استاد دام ظله در جای دیگر بیان فرموده اند آیه ی شریفه اطلاق ندارد؛ چون در مقام بیان نیست. (امیرخانی)
  255. قواعد الأحکام فی معرفه الحلال و الحرام، ج 2، ص9: و یحرم بیع المصحف، بل یباع الجلد و الورق، و لو اشتراه الکافر فالأقرب البطلان. و یجوز أخذ الأجره علی کتابه القرآن. ü منتهی المطلب فی تحقیق المذهب، ج 15، ص393: لو اشتری الکافر مصحفا، لم یصحّ البیع عندنا علی أقوی القولین و به قال الشافعیّ و قال أصحاب الرأی: یجوز ذلک و یجبر علی بیعه. لنا: أنّه یحرم علیه استدامه الملک فیحرم علیه ابتداؤه، کسائر المحرّمات. و لأنّ النبیّ- صلی الله علیه و آله و سلم - نهی عن المسافره بالقرآن إلی أرض العدوّ؛ مخافه أن تناله أیدیهم فلا یجوز تمکینهم من السبب لنیل الأیدی إیّاه.
  256. شیخ طوسی- قدس سره - نیز در المبسوط به آن تصریح می کند: ü المبسوط فی فقه الإمامیه، ج 2، ص62: و المشرک ممنوع من شراء المصاحف إعزازا للقرآن فإن اشتری لم یصح البیع و فی الناس من قال یملکه و یلزم الفسخ و الأول أصح، و هکذا حکم الدفاتر التی فیها أحادیث رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم - و آثار السلف و أقاویلهم حکمها حکم المصاحف سواء، و أما کتب الشعر و الأدب و اللغه و نحو ذلک فشراؤها جائز لأنه لا حرمه لها. ü همان، ص232: إذا رهن مسلم عبدا مسلما عند کافر أو رهن عنده مصحفا قیل فیه: قولان أحدهما یصح، و الثانی لا یصح و یوضع علی یدی مسلم عدل، و هذا عندی أولی لأنه لا مانع منه و أحادیث رسول الله و الأئمه- علیهم السلام - بمنزله المصحف سواء، و إنما قلنا بجوازه لأن النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - رهن عند أبی شحمه الیهودی درعا فإذا کان الرهن عندهم صحیحا و ما لا یصح منهم مسه أو استخدامه جعل علی یدی عدل فیجب أن یکون صحیحا.
  257. مصحف مثلثه المیم است؛ یعنی مُصحف، مِصحَف و مَصحَف هر سه صحیح است، هرچند به ضم میم مشهور است.
  258. المکاسب المحرمه، ج 2، ص161: ثمّ إنّ المشهور بین العلّامه رحمه اللّه و من تأخّر عنه عدم جواز بیع المصحف من الکافر علی الوجه الذی یجوز بیعه من المسلم؛ و لعلّه لفحوی ما دلّ علی عدم تملّک الکافر للمسلم، و أنّ الإسلام یعلو و لا یعلی علیه؛ فإنّ الشیخ رحمه اللّه قد استدلّ به علی عدم تملّک الکافر للمسلم، و من المعلوم أنّ ملک الکافر للمسلم إن کان علوّاً علی الإسلام فملکه للمصحف أشدّ علوّاً علیه؛ و لذا لم یوجد هنا قول بتملّکه و إجباره علی البیع، کما قیل به فی العبد المسلم. و حینئذٍ، فلو کفر المسلم انتقل مصحفه إلی وارثه و لو کان الوارث هو الإمام.
  259. سوره ی نساء، آیه ی141.
  260. سوره ی نحل، آیه ی75: (ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْ ءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ یُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ یَسْتَوُونَ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ)
  261. الخلاف، ج 3، ص188: إذا اشتری کافر عبدا مسلما، لا ینعقد الشراء، و لا یملکه الکافر. و به قال الشافعی فی الإملاء. و قال فی الأم: یصح الشراء و یملکه، و یجبر علی بیعه. و به قال أبو حنیفه و أصحابه. دلیلنا: قوله تعالی (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) و هذا عام فی جمیع الأحکام. ü همان، ص190: إذا وکل مسلم کافرا فی شراء عبد مسلم لم یصح ذلک. و للشافعی فیه قولان. دلیلنا: قوله تعالی (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) و هذا عام فی جمیع الأحکام.
  262. نهج الحق وکشف الصدق، ص486: ذهبت الإمامیه: إلی أن الکافر لا یصح أن یشتری مسلما، و لا ینعقد البیع. و قال أبو حنیفه: ینعقد. و قد خالف قوله تعالی: (و لن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلا). ü همان، ص542: ذهبت الامامیه الی انّه لایقتل المسلم بالذمی و قال ابوحنیفه یقتل و قد خالف قوله تعالی (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا)، (لا یَسْتَوی أَصْحابُ النَّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمُ الْفائِزُونَ).
  263. عیون أخبار الرضا- علیه السلام -، ج 2، ص203: حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِیمٍ الْقُرَشِیُّ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ أَبِی الصَّلْتِ الْهَرَوِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا- علیه السلام -: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَ فِی سَوَادِ الْکُوفَهِ قَوْماً یَزْعُمُونَ ... قَال:َ قُلْتُ: یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَ فِیهِمْ قَوْماً یَزْعُمُونَ أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - لَمْ یُقْتَلْ وَ أَنَّهُ أُلْقِیَ شِبْهُهُ عَلَی حَنْظَلَهَ بْنِ أَسْعَدَ الشَّامِیِّ وَ أَنَّهُ رُفِعَ إِلَی السَّمَاءِ کَمَا رُفِعَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ- علیه السلام - وَ یَحْتَجُّونَ بِهَذِهِ الْآیَهِ (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) فَقَالَ: کَذَبُوا عَلَیْهِمْ غَضَبُ اللَّهِ وَ لَعْنَتُهُ وَ کَفَرُوا بِتَکْذِیبِهِمْ لِنَبِیِّ اللَّهِ- علیه السلام - فِی إِخْبَارِهِ بِأَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - سَیُقْتَلُ وَ اللَّهِ لَقَدْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ- علیه السلام - وَ قُتِلَ مَنْ کَانَ خَیْراً مِنَ الْحُسَیْنِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ- علیه السلام - وَ مَا مِنَّا إِلَّا مَقْتُولٌ وَ إِنِّی وَ اللَّهِ لَمَقْتُولٌ بِالسَّمِّ بِاغْتِیَالِ مَنْ یَغْتَالُنِی أَعْرِفُ ذَلِکَ بِعَهْدٍ مَعْهُودٍ إِلَیَّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - أَخْبَرَهُ بِهِ جَبْرَئِیلُ عَنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ عَزَّ وَ جَلَ وَ أَمَّا قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) فَإِنَّهُ یَقُولُ: لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِکَافِرٍ عَلَی مُؤْمِنٍ حُجَّهً وَ لَقَدْ أَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ کُفَّارٍ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ مَعَ قَتْلِهِمْ إِیَّاهُمْ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لَهُمْ عَلَی أَنْبِیَائِهِ- علیهم السلام - سَبِیلًا مِنْ طَرِیقِ الْحُجَّهِ.
  264. الخلاف، ج 3، ص190.
  265. با توجه به این که شیخ طوسی- قدس سره - در مسأله ی عدم جواز بیع عبد مسلم به کافر و حتّی وکیل گرفتن مسلم کافر را برای خرید عبد مسلم، به آیه ی شریفه ی (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) تمسک می کند و در هر دو جا می فرماید: «و هذا عام فی جمیع الأحکام» قاعدتاً مرادشان در این مسأله باید این باشد که اجیر شدن مسلمان برای کافر را مصداق سبیل نمی دانند؛ نه این که آیه ی شریفه عمومیت ندارد. شاید وجه آن این باشد که اجیر در مقابل دریافت اجرت، کار مباحی را برای کافر انجام می دهد و این به معنای سبیل کافر بر مسلمان نیست، و اگر بگوییم مطلقاً جایز نیست مسلمان اجیر کافر شود، خلاف منّت بر مسلمان است. بله اگر عملی که بر آن اجیر می شود به گونه ای باشد که باعث تحقیر مسلمان و برتری کافر باشد، استناداً به آیه ی شریفه جایز نیست که آن کلام دیگری است. (امیرخانی)
  266. ظاهراً مراد آیه ی86 سوره ی مبارکه ی انعام است که می فرماید: (وَ إِذا رَأَیْتَ الَّذینَ یَخُوضُونَ فی آیاتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّی یَخُوضُوا فی حَدیثٍ غَیْرِهِ وَ إِمَّا یُنْسِیَنَّکَ الشَّیْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّکْری مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمینَ). (امیرخانی)
  267. سوره ی نساء، آیات 140 و 141.
  268. همان روایت عیون الاخبار که در قبل گذشت.
  269. وسائل الشیعه، ج 26، کتاب الفرائض و المواریث، ابواب موانع الارث، باب1، ح8، ص14 و من لایحضره الفقیه، ج4، ص334: وَ [مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْن] بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِی الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِیِ أَنَّ مُعَاذَ بْنَ جَبَلٍ کَانَ بِالْیَمَنِ فَاجْتَمَعُوا إِلَیْهِ وَ قَالُوا: یَهُودِیٌّ مَاتَ وَ تَرَکَ أَخاً مُسْلِماً فَقَالَ مُعَاذٌ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - یَقُولُ: الْإِسْلَامُ یَزِیدُ وَ لَا یَنْقُصُ فَوَرَّثَ الْمُسْلِمَ مِنْ أَخِیهِ الْیَهُودِیِّ.
  270. همان، ج 23، کتاب العتق، باب73، ح1، ص109 و تهذیب الاحکام، ج6، ص287.
  271. الکافی، ج 7، ص432: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی رَفَعَهُ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - ... .
  272. تهذیب الأحکام، المشیخه، ص4.
  273. الفهرست، ص61: حماد بن عیسی الجهنی غریق الجحفه ثقه، له کتاب النوادر و له کتاب الزکاه، و کتاب الصلاه، أخبرنا بها عده من أصحابنا عن أبی المفضل عن ابن بطه عن أحمد بن أبی عبد الله عن أبیه عن حماد. و رواه ابن بطه عن أحمد بن محمد بن عیسی عن عبد الرحمن بن أبی نجران، و علی بن حدید عن حماد بن عیسی. و أخبرنا بها ابن أبی جید عن ابن الولید عن الصفار عن محمد بن أبی الصهبان عن أبی القاسم الکوفی عن إسماعیل بن سهل عن حماد.
  274. رجال النجاشی، ص372: محمد بن جعفر بن أحمد بن بطه المؤدب، أبو جعفر القمی، کان کبیر المنزله بقم، کثیر الأدب و الفضل و العلم (العلم و الفضل)، یتساهل فی الحدیث، و یعلق الأسانید بالإجازات، و فی فهرست ما رواه غلط کثیر. و قال ابن الولید کان محمد بن جعفر بن بَطّه ضعیفا مخلطا فیما یسنده.
  275. در هیچ یک از امهات رجالی ترجمه ای از ابی القاسم الکوفی ذکر نشده است.
  276. همان، ص28: إسماعیل بن سهل الدهقان ضعفه أصحابنا له کتاب، أخبرنا محمد بن محمد قال: حدثنا الحسن بن حمزه قال: حدثنا محمد بن جعفر بن بطه قال: حدثنا أحمد بن محمد بن خالد قال: حدثنا أبی عن إسماعیل.
  277. سوره ی توبه، آیه ی33 و سوره ی صف، آیه ی9: (هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ) و سوره ی فتح، آیه ی28: (هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً)
  278. وسائل الشیعه، ج 3، تتمه کتاب الطهاره، ابواب الدفن و مایناسبه، باب17، ح1، ص169 و الکافی، ج3، ص191.
  279. همان، ح2 و الکافی، ج3، ص192.
  280. همان، ح3، ص170 و قرب الاسناد، ص82.
  281. شاید امام حسین- علیه السلام - مراد باشد که در روایت قبل ذکر شد.
  282. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج16، ص36؛ الدمشقی، ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج8، ص4؛ السیوطی، تاریخ الخلفاء، ص71؛ العسقلانی، لسان المیزان، ج2، ص342؛ ابن اثیر الجزری، الکامل، ج3، ص201؛ الهیتمی، ابن حجر، الصواعق المحرقه، ص78 و سلیمان القندوزی البلخی، ینابیع الموده، ص290.
  283. رجال النجاشی، ص16: إبراهیم بن محمد بن سعید بن هلال بن عاصم بن سعد بن مسعود الثقفی أصله کوفی، و سعد بن مسعود أخو أبی عبید بن مسعود عم المختار و ولاه أمیر المؤمنین- علیه السلام - المدائن، و هو الذی لجأ إلیه الحسن- علیه السلام - یوم ساباط. و انتقل أبو إسحاق هذا إلی أصفهان و أقام بها، و کان زیدیا أولا ثم انتقل إلینا و یقال: إن جماعه من القمیین کأحمد بن محمد بن خالد وفدوا إلیه و سألوه الانتقال إلی قم، فأبی، و کان سبب خروجه من الکوفه أنه عمل کتاب المعرفه، و فیه المناقب المشهوره و المثالب، فاستعظمه الکوفیون و أشاروا علیه بأن یترکه و لا یخرجه، فقال: أی البلاد أبعد من الشیعه فقالوا: أصفهان، فحلف لا أروی هذا الکتاب إلا بها فانتقل إلیها و رواه بها ثقه منه بصحه ما رواه فیه. و له مصنفات کثیره ... .
  284. در بعضی نقل ها «یهودی» دارد. (الاغانی، ج16، ص36).
  285. شریح بن الحارث الکندی منصوب از طرف عمر برای قضاوت در کوفه بود که تا زمان عبدالملک بن مروان و حجاج به مدت شصت سال قضاوت کرد. امیرالمؤمنین- علیه السلام - وقتی به حکومت رسیدند خواستند شریح را بر کنار کنند و به نقل کشف الغمه به او فرمودند: «عزب ذهنک و علت سنک و ارتشی ابنک» یعنی فهم و عقل تو دیگر رفته و سنّت بالا رفته و پسرت هم رشوه گرفته [پس صلاحیت برای قضات را نداری] ولی مردم در مقابل این تصمیم حضرت مقاومت کردند و گفتند شریح منصوب عمر بوده و در زمان عثمان هم قاضی بوده! تا جایی که حضرت مجبور شدند و مصلحت را بر ابقاء او دیدند، امّا به شریح فرمودند: هیچ حکمی را تنفیذ نکن، مگر این که به من عرضه کنی و فقط در این حدّ توانستند شریح را کنترل کنند.
  286. در مصدر (الغارات) «و ما امیرالمومنین عندی بکاذب» دارد و در هیچ یک از نسخ الغارات «الا بکاذب» ندارد، فقط علامه مجلسی در بحار که در دو جا این روایت را آورده، در یکی «الا بکاذب» نقل کرده است. اگر «الا بکاذب» باشد که معنا واضح است، ولی بعید است که مرد نصرانی جرأت کرده بگوید امیرالمومنین- علیه السلام - نعوذ بالله دروغ می گوید و اگر «بکاذب» باشد؛ یعنی این زره، زره من است هرچند که نمی گویم امیرالمؤمنین- علیه السلام - کاذب است. (امیرخانی)
  287. بحار الأنوار، ج 34، ص316 و ج101، ص290 و الغارات، ج1، ص124.
  288. در نقل عامه دارد که حضرت، قنبر و امام حسن- علیه السلام - را شاهد آوردند که شریح شهادت امام مجتبی را به خاطر فرزند حضرت بودن به عنوان شاهد نپذیرفت!
  289. در بعضی نقل ها آمده حضرت علاوه بر زره، اسبی را هم به او هدیه کردند و مقداری پول نیز به او دادند.
  290. در بعض نقل ها آمده که در جنگ صفین به شهادت رسید. (الاغانی، ج16، ص36)
  291. السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی، ج 1، ص474: و روی عن النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - أنّه قال فی أهل الذمه: لا تبدءوهم بالسلام، و اضطروهم إلی أضیق الطرق و لا تساووهم فی المجالس. ü المبسوط فی فقه الإمامیه، ج 2، ص45: و روی عن النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - أنه قال فی أهل الذمه: لا تبدؤهم بالسلام و اضطروهم إلی أضیق الطرق. ü الدعوات للراوندی، ص227: وَ قَالَ- علیه السلام - فِی أَهْلِ الذِّمَّهِ: لَا تُسَاوُوهُمْ فِی الْمَجَالِسِ وَ لَا تَعُودُوا مَرِیضَهُمْ وَ لَا تُشَیِّعُوا جَنَائِزَهُمْ وَ اضْطَرُّوهُمْ إِلَی أَضِیقِ الطَّرِیقِ فَإِنْ سَبُّوکُمْ فَاضْرِبُوهُمْ وَ إِنْ ضَرَبُوکُمْ فَاقْتُلُوهُم.
  292. برخی از موارد تمسک به روایت در کلمات قدما این چنین است: ü الخلاف، ج 4، ص23: لا یرث الکافر المسلم بلا خلاف و عندنا: أن المسلم یرث الکافر قریبا کان أو بعیدا ... . دلیلنا: إجماع الفرقه و أخبارهم و أیضا قول النبی- صلی الله علیه و آله و سلم -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه». ü همان، ج 6، ص418: إذا دبر الکافر عبده، فأسلم العبد، فان رجع فی تدبیره بیع علیه بلا خلاف، و ان لم یرجع فی تدبیره بیع علیه ... . دلیلنا: إجماع الفرقه و أخبارهم علی أن العبد إذا أسلم فی ید الکافر أعطی ثمنه، و أیضا قوله- علیه السلام -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه» ü المبسوط فی فقه الإمامیه، ج 2، ص130: إذا اشتری عبدا مطلقا فخرج کافرا أو مسلما لم یکن له الخیار لأنه لم یشرط أحد الأمرین ... و إن شرط أن یکون کافرا فخرج مسلما کان له الخیار عند قوم، و الأولی أن لا یکون له الخیار لقوله- علیه السلام -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه». ü المهذب (لابن البراج)، ج 1، ص395: و إذا اشتری جاریه و لم یشترط انها بکرا و ثیب فخرجت ثیبا أو بکرا لم یکن له خیار ... و ان شرط کافرا فخرج مسلما لم یکن له خیار، و قال بعض الناس له الخیار لأنه بخلاف ما شرط. و الذی ذکرناه أصح لقول رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه». ü جواهر الفقه، ص51: مسأله: إذا ملک الذمی عرصه و أراد ان یبنی فیها دارا، هل یجوز له رفع بنائه علی بناء المسلمین أم لا؟ الجواب: لا یجوز له رفع بنائه ذلک علی بناء المسلمین، و ان ساوی بینه و بین بناء المسلمین کان علیه ان ینقصهم عن ذلک، لقول رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه». ü غنیه النزوع إلی علمی الأصول و الفروع، ص210: و یخرج علی ذلک [جواز البیع] أیضا شراء الکافر عبدا مسلما، بدلیل ما قدمناه من الإجماع و نفی الدلیل الشرعی، و أیضا قوله تعالی (وَ لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا) لأنه عام فی جمیع الأحکام، و یحتج علی المخالف بما رووه من قوله- صلی الله علیه و آله و سلم -: «الإسلام یعلو و لا یعلی علیه».
  293. به عضو یک هیئت مذهبی اعزامی به ویژه کسی که برای تبلیغ مسیحیت به کشورهای دیگر می رود (میسیونر = Missionnaire) گفته می شود.
  294. سوره ی توبه، آیه ی29: (قاتِلُوا الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدینُونَ دینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتَّی یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ)
  295. المصباح المنیر فی غریب الشرح الکبیر للرافعی، ج 2، ص341: (وَ هُمْ صاغِرُونَ) قِیلَ: مَعْنَاهُ عَنْ قَهْرٍ یُصِیبُهُمْ وَ ذُلٍّ و قِیلَ یُعْطُونَهَا بِأَیْدِیهِمْ وَ لَا یَتَوَلَّی غَیْرُهُمْ دَفْعَهَا فَإِنَّ ذَلِکَ أَبْلَغُ فِی إِذْلَالِهِمْ.
  296. الکافی، ج 5، ص93 و تفسیر العیاشی، ج1، ص155: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَزِیرَهِ یُکَنَّی أَبَا مُحَمَّدٍ قَالَ: سَأَلَ الرِّضَا- علیه السلام - رَجُلٌ وَ أَنَا أَسْمَعُ فَقَالَ لَهُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ (وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلی مَیْسَرَهٍ) أَخْبِرْنِی عَنْ هَذِهِ النَّظِرَهِ الَّتِی ذَکَرَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ لَهَا حَدٌّ یُعْرَفُ إِذَا صَارَ هَذَا الْمُعْسِرُ إِلَیْهِ لَا بُدَّ لَهُ مِنْ أَنْ یُنْتَظَرَ وَ قَدْ أَخَذَ مَالَ هَذَا الرَّجُلِ وَ أَنْفَقَهُ عَلَی عِیَالِهِ وَ لَیْسَ لَهُ غَلَّهٌ یُنْتَظَرُ إِدْرَاکُهَا وَ لَا دَیْنٌ یُنْتَظَرُ مَحِلُّهُ وَ لَا مَالٌ غَائِبٌ یُنْتَظَرُ قُدُومُهُ قَالَ: نَعَمْ یُنْتَظَرُ بِقَدْرِ مَا یَنْتَهِی خَبَرُهُ إِلَی الْإِمَامِ فَیَقْضِی عَنْهُ مَا عَلَیْهِ مِنْ سَهْمِ الْغَارِمِینَ إِذَا کَانَ أَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنْ کَانَ قَدْ أَنْفَقَهُ فِی مَعْصِیَهِ اللَّهِ فَلَا شَیْ ءَ لَهُ عَلَی الْإِمَامِ قُلْتُ فَمَا لِهَذَا الرَّجُلِ الَّذِی ائْتَمَنَهُ وَ هُوَ لَا یَعْلَمُ فِیمَا أَنْفَقَهُ فِی طَاعَهِ اللَّهِ أَمْ فِی مَعْصِیَتِهِ؟ قَالَ: یَسْعَی لَهُ فِی مَالِهِ فَیَرُدُّهُ عَلَیْهِ وَ هُوَ صَاغِرٌ. ü همان، ص217: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - عَنْ رِجَالٍ اشْتَرَکُوا فِی أَمَهٍ فَائْتَمَنُوا بَعْضَهُمْ عَلَی أَنْ تَکُونَ الْأَمَهُ عِنْدَهُ فَوَطِئَهَا قَالَ: یُدْرَأُ عَنْهُ مِنَ الْحَدِّ بِقَدْرِ مَا لَهُ فِیهَا مِنَ النَّقْدِ وَ یُضْرَبُ بِقَدْرِ مَا لَیْسَ لَهُ فِیهَا وَ تُقَوَّمُ الْأَمَهُ عَلَیْهِ بِقِیمَهٍ وَ یُلْزَمُهَا وَ إِنْ کَانَتِ الْقِیمَهُ أَقَلَّ مِنَ الثَّمَنِ الَّذِی اشْتُرِیَتْ بِهِ الْجَارِیَهُ أُلْزِمَ ثَمَنَهَا الْأَوَّلَ وَ إِنْ کَانَ قِیمَتُهَا فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ الَّذِی قُوِّمَتْ فِیهِ أَکْثَرَ مِنْ ثَمَنِهَا أُلْزِمَ ذَلِکَ الثَّمَنَ وَ هُوَ صَاغِرٌ لِأَنَّهُ اسْتَفْرَشَهَا قُلْتُ: فَإِنْ أَرَادَ بَعْضُ الشُّرَکَاءِ شِرَاءَهَا دُونَ الرَّجُلِ؟ قَالَ: ذَلِکَ لَهُ وَ لَیْسَ لَهُ أَنْ یَشْتَرِیَهَا حَتَّی یَسْتَبْرِئَهَا وَ لَیْسَ عَلَی غَیْرِهِ أَنْ یَشْتَرِیَهَا إِلَّا بِالْقِیمَهِ.
  297. تهذیب الأحکام، ج 3، ص70: عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ الْمَدَائِنِیِّ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَهَ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الصَّلَاهِ فِی رَمَضَانَ فِی الْمَسَاجِدِ قَالَ: لَمَّا قَدِمَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - الْکُوفَهَ أَمَرَ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ- علیهما السلام - أَنْ یُنَادِیَ فِی النَّاسِ لَا صَلَاهَ فِی شَهْرِ رَمَضَانَ فِی الْمَسَاجِدِ جَمَاعَهً فَنَادَی فِی النَّاسِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ- علیهما السلام - بِمَا أَمَرَهُ بِهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - فَلَمَّا سَمِعَ النَّاسُ مَقَالَهَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ صَاحُوا وَا عُمَرَاهْ وَا عُمَرَاهْ فَلَمَّا رَجَعَ الْحَسَنُ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام - قَالَ لَهُ: مَا هَذَا الصَّوْتُ؟ فَقَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ النَّاسُ یَصِیحُونَ وَا عُمَرَاهْ وَا عُمَرَاهْ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ- علیه السلام -: قُلْ لَهُمْ صَلُّوا.
  298. الفصول المختاره، ص213: وَ حَکَی عَنْ عَبِیْدَهَ السَّلْمَانِیِّ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلْتُ عَلِیّاً- علیه السلام - عَنْ بَیْعِ أُمَّهَاتِ الْأَوْلَادِ فَقَالَ: کَانَ رَأْیِی وَ رَأْیُ عُمَرَ أَنْ لَا یُبَعْنَ وَ أَنَا الْآنَ أَرَی أَنْ یُبَعْنَ فَقُلْتُ لَهُ: رَأْیُکَ مَعَ رَأْیِ عُمَرَ أَحَبُّ إِلَیْنَا مِنْ رَأْیِکَ وَحْدَک. ü کشف الغمه فی معرفه الأئمه، ج 1، ص 136: فإنه کان- علیه السلام - ممنوعا فی أیام خلافته عن کثیر من إرادته الدینیه حتی إنه أراد عزل شریح و قال عزب ذهنک و علت سنک و ارتشی ابنک فلم یمکن من عزله و الاستبدال به و کم مثلها مما منع عنه- علیه السلام - أن یجریه علی الحق الذی لا لبس فیه حتی قیل له رأیک مع رأی عمر أحب إلینا من رأیک علی انفرادک و الخطب جلیل و بالله المستعان و لما قیل له- علیه السلام - رأیک مع رأی عمر أحب إلینا قال لعبیده السلمانی: اقضوا کما کنتم تقضون فإنی أکره الخلاف و کان عبیده هذا قاضیا.
  299. السیره النبویه (لابن هشام)، ج2، ص603: قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ: وَ حَدَّثَنِی یَحْیَی بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَمْرَهَ عَنْ یَزِیدَ بْنِ طَلْحَهَ بْنِ یَزِیدَ بْنِ رُکَانَهَ قَالَ: لَمَّا أَقْبَلَ عَلِیٌّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ مِنْ الْیَمَنِ لِیَلْقَی رَسُولَ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - بِمَکَّهَ، تَعَجَّلَ إلَی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - وَ اسْتَخْلَفَ عَلَی جُنْدِهِ الَّذِینَ مَعَهُ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِهِ فَعَمِدَ ذَلِکَ الرَّجُلُ فَکَسَا کُلَّ رَجُلٍ مِنْ الْقَوْمِ حُلَّهً مِنْ الْبَزِّ الَّذِی کَانَ مَعَ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ. فَلَمَّا دَنَا جَیْشُهُ خَرَجَ لِیَلْقَاهُمْ فَإِذَا عَلَیْهِمْ الْحُلَلُ، قَالَ: وَیْلَکَ! مَا هَذَا؟ قَالَ: کَسَوْتُ الْقَوْمَ لِیَتَجَمَّلُوا بِهِ إذَا قَدِمُوا فِی النَّاسِ، قَالَ: وَیْلکَ! انْزِعْ قَبْلَ أَنْ تَنْتَهِیَ بِهِ إلَی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم -. قَالَ: فَانْتَزَعَ الْحُلَلَ مِنْ النَّاسِ، فَرَدَّهَا فِی الْبَزِّ، قَالَ: وَ أَظْهَرَ الْجَیْشَ شَکْوَاهُ لِمَا صُنِعَ بِهِمْ. قَالَ ابْنُ إسْحَاقَ: فَحَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ مَعْمَرِ بْنِ حَزْمٍ، عَنْ سُلَیْمَانَ ابْن مُحَمَّدِ بْنِ کَعْبِ بْنِ عُجْرَهَ عَنْ عَمَّتِهِ زَیْنَبَ بِنْتِ کَعْبٍ وَ کَانَتْ عِنْدَ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ قَالَ: اشْتَکَی النَّاسُ عَلِیًّا رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ، فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - فِینَا خَطِیبًا، فَسَمِعْتُهُ یَقُولُ: أَیُّهَا النَّاسُ، لَا تَشکوا علیّا، فو الله إنَّهُ لَأَخْشَنُ فِی ذَاتِ اللَّهِ، أَوْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ، مِنْ أَنْ یُشْکَی.
  300. من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص334: لَا ضَرَرَ وَ لَا إِضْرَارَ فِی الْإِسْلَامِ فَالْإِسْلَامُ یَزِیدُ الْمُسْلِمَ خَیْراً وَ لَا یَزِیدُهُ شَرّاً وَ مَعَ قَوْلِهِ- علیه السلام - الْإِسْلَامُ یَعْلُو وَ لَا یُعْلَی عَلَیْهِ.
  301. المبسوط فی فقه الإمامیه، ج 2، ص30: إذا وجد فی المغنم کتب نظر فیها فإن کانت مباحه یجوز إقرار الید علیها مثل کتب الطب و الشعر و اللغه و المکاتبات فجمیع ذلک غنیمه، و کذلک المصاحف و علوم الشریعه کالفقه و الحدیث و نحوه لأن هذا مال یباع و یشتری کالثیاب، و إن کانت کتبا لا تحل إمساکها کالکفر و الزندقه و ما أشبه ذلک کل ذلک لا یجوز بیعه، و ینظر فیه فإن کان مما لا ینتفع بأوعیته إذا غسل کالجلود و نحوها فإنها غنیمه، و إن کان مما لا ینتفع بأوعیته کالکاغذ فإنه یمزق و لا یحرق لأنه ما من کاغذ إلا و له قیمه و کلم التوریه و الإنجیل هکذا کالکاغذ فإنه یمزق لأنه کتاب مغیر مبدل.
  302. ظاهراً مراد از مصاحف خصوص قرآن است و شامل مثل انجیل و تورات نمی شود؛ زیرا مصحف بر غیر قرآن اطلاق نمی شود. و این که بر صحف ابراهیم و موسی، صحف اطلاق شده، صحف جمع صحیفه است نه مصحف و اگر هم اعم مراد باشد، بالاخره قرآن را جزء غنائم نام برده است.
  303. البته نه با تمسک به آیه ی شریفه ی (لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ) بلکه با تمسک به روایتی از امام صادق- علیه السلام - که فرزند حضرت سؤال می کند بدون وضوء قرآن بخوانم؟ حضرت فرمودند بخوان امّا «لَا تَمَسَ الْکِتَابَهَ». ü وسائل الشیعه، ج 1، کتاب الطهاره، ابواب الوضوء، باب12، ح2، ص383 و تهذیب الحکام، ج1، ص126: وَ عَنْهُ [مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَعْقُوب] عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ- علیه السلام - قَالَ: کَانَ إِسْمَاعِیلُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عِنْدَهُ فَقَالَ: یَا بُنَیَّ اقْرَأِ الْمُصْحَفَ فَقَالَ: إِنِّی لَسْتُ عَلَی وُضُوءٍ فَقَالَ: لَا تَمَسَ الْکِتَابَهَ وَ مَسَّ الْوَرَقَ فَاقْرَأْهُ.
  304. المکاسب المحرمه، ج 2، ص163: الظاهر أن أبعاض المصحف فی حکم الکل إذا کانت مستقله. و أما المتفرقه فی تضاعیف غیر التفاسیر من الکتب للاستشهاد بلفظه أو معناه فلا یبعد عدم اللحوق لعدم تحقق الإهانه و العلو. و فی إلحاق الأدعیه المشتمله علی أسماء الله تعالی کالجوشن الکبیر مطلقا أو مع کونه الکافر ملحدا بها دون المقر بالله المحترم لأسمائه لعدم الإهانه و العلو وجوه. و فی إلحاق الأحادیث النبویه بالقرآن وجهان حکی الجزم به عن الکرکی و فخر الدین- قدس سرهما - و التردد بینهما عن التذکره. و علی اللحوق فیلحق اسم النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - بطریق أولی لأنه أعظم من کلامه و حینئذ فیشکل أن یملک الکفار الدراهم و الدنانیر المضروبه فی زماننا المکتوب علیها اسم النبی- صلی الله علیه و آله و سلم - إلا أن یقال إن المکتوب علیها غیر مملوک عرفا و لا یجعل بإزاء الاسم الشریف المبارک من حیث إنه اسمه جزء من الثمن فهو کاسمه المبارک المکتوب علی سیف أو علی باب دار أو جدار إلا أن یقال إن مناط الحرمه التسلیط لا المعاوضه بل و لا التملیک و یشکل أیضا من جهه مناولتها الکافر مع العلم العادی بمسه إیاه خصوصا مع الرطوبه.
  305. ظاهراً مربوط به زمان محمد شاه قاجار می شود که روی سکه ضرب شده بود: شهنشاه انبیاء، محمد رسول الله- صلی الله علیه و آله و سلم -.
  306. البته عتیقه شناسی ادعا می کرد که سکه ای را سراغ دارد که در زمان حکومت امیرالمؤمنین- علیه السلام - در تاریخ چهل قمری ضرب شده است. به هر حال اگر سکه ای هم ضرب می شد، سکه ی رایج نبود و اگر سکه ی رایج بود، طوری نبود که سکه های ایرانی و رومی را از رواج بیندازد.
  307. گرچه در مقدمه ی ابن خلدون که گرایش ضد شیعی دارد، این پیشنهاد به کس دیگری نسبت داده شده است. ü تاریخ ابن خلدون، ج 3، ص58: ضرب السکه الإسلامیه: کان عبد الملک کتب فی صدر کتابه إلی الروم: (قُلْ هُوَ الله أَحَدٌ) و ذکر النبیّ مع التاریخ، فنکر ذلک ملک الروم و قال: اترکوه و إلّا ذکرنا نبیکم فی دنانیرنا بما تکرهونه فعظم ذلک علیه و استشار الناس فأشار علیه خالد بن یزید بضرب السکه و ترک دنانیرهم ففعل. ثم نقش الحجّاج فیها قل هو الله أحد فکره الناس ذلک لأنه قد یمسّها غیر الطاهر.
  308. مستدرک الوسائل، ج 7، ص84: وَ ذَکَرَ الدِّمْیَرِیُّ الشَّافِعِیُّ فِی حَیَاهِ الْحَیَوَانِ فِی تَرْجَمَهِ عَبْدِ الْمَلِکِ بْنِ مَرْوَانَ قِصَّهً جَرَتْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ مَلِکِ الرُّومِ وَ فِیهِ أَنَّ الْمَلِکَ هَدَّدَهُ فِی کِتَابِهِ إِلَیْهِ وَ کَانَ فِیهِ وَ لآَمُرَنَّ بِنَقْشِ الدَّنَانِیرِ وَ الدَّرَاهِمِ فَإِنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَا یُنْقَشُ شَیْ ءٌ مِنْهَا إِلَّا مَا یُنْقَشُ فِی بِلَادِی وَ لَمْ تَکُنِ الدَّرَاهِمُ وَ الدَّنَانِیرُ نُقِشَتْ فِی الْإِسْلَامِ فَیُنْقَشُ عَلَیْهَا شَتْمُ نَبِیِّکَ إِلَی أَنْ قَالَ: فَلَمَّا قَرَأَ عَبْدُ المَلِکِ الْکِتَابَ صَعُبَ عَلَیْهِ الْأَمْرُ وَ غَلُظَ وَ ضَاقَتْ بِهِ الْأَرْضُ وَ قَالَ: أَحْسَبُنِی أَشْأَمَ مَوْلُودٍ وُلِدَ فِی الْإِسْلَامِ لِأَنِّی جَنَیْتُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - مِنْ شَتْمِ هَذَا الْکَافِرِ مَا یَبْقَی مِنْ غَابِرِ الدَّهْرِ وَ لَا یُمْکِنُ مَحْوُهُ مِنْ جَمِیعِ مَمْلَکَهِ الْعَرَبِ إِذَا کَانَتِ الْمُعَامَلَاتُ تَدُورُ بَیْنَ النَّاسِ بِدَنَانِیرِ الرُّومِ وَ دَرَاهِمِهِمْ فَجَمَعَ أَهْلَ الْإِسْلَامِ وَ اسْتَشَارَهُمْ فَلَمْ یَجِدْ عِنْدَ أَحَدٍ مِنْهُمْ رَأْیاً یُعْمَلُ بِهِ فَقَالَ لَهُ رَوْحُ بْنُ زِنْبَاعٍ: إِنَّکَ لَتَعْلَمُ الْمُخْرِجَ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ لَکِنَّکَ تَتَعَمَّدُ تَرْکَهُ فَقَالَ: وَیْحَکَ مَنْ؟ فَقَالَ عَلَیْکَ بِالْبَاقِرِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ النَّبِیِّ- صلی الله علیه و آله و سلم - قَالَ: صَدَقْتَ وَ لَکِنَّهُ ارْتَجَّ عَلَیَّ الرَّأْیُ فِیهِ فَکَتَبَ إِلَی عَامِلِهِ بِالْمَدِینَهِ أَنْ أَشْخِصْ إِلَیَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ- علیهم السلام - مُکَرَّماً وَ مَتِّعْهُ بِمِائَهِ أَلْفِ دِرْهَمٍ لِجَهَازِهِ وَ بِثَلَاثِمِائَهِ أَلْفِ دِرْهَمٍ لِنَفَقَتِهِ وَ أَرِحْ عَلَیْهِ فِی جَهَازِهِ وَ جَهَازِ مَنْ یَخْرُجُ مَعَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ حَبَسَ الرَّسُولَ قِبَلَهُ إِلَی مُوَافَاهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ- علیهما السلام - فَلَمَّا وَافَاهُ أَخْبَرَهُ الْخَبَرَ. فَقَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ- علیه السلام -: لَا یَعْظُمُ هَذَا عَلَیْکَ فَإِنَّهُ لَیْسَ بِشَیْ ءٍ مِنْ جِهَتَیْنِ إِحْدَاهُمَا أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یَکُنْ لِیُطْلِقَ مَا یُهَدِّدُ بِهِ صَاحِبُ الرُّومِ فِی رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - وَ الْأُخْرَی وُجُودُ الْحِیلَهِ فَقَالَ: وَ مَا هِیَ؟ قَالَ- علیه السلام -: تَدْعُو هَذِهِ السَّاعَهَ بِصُنَّاعٍ فَیَضْرِبُونَ بَیْنَ یَدَیْکَ سِکَکاً لِلدَّرَاهِمِ وَ الدَّنَانِیرِ وَ تَجْعَلُ النَّقْشَ عَلَیْهَا سُورَهَ التَّوْحِیدِ وَ ذِکْرَ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه و آله و سلم - أَحَدَهُمَا فِی وَجْهِ الدِّرْهَمِ وَ الدِّینَارِ وَ الْآخَرَ فِی الْوَجْهِ الثَّانِی وَ تَجْعَلُ فِی مَدَارِ الدِّرْهَمِ وَ الدِّینَارِ ذِکْرَ الْبَلَدِ الَّذِی یُضْرَبُ فِیهِ وَ السَّنَهِ الَّتِی یُضْرَبُ فِیهَا تِلْکَ الدَّرَاهِمُ وَ الدَّنَانِیرُ وَ تَعْمِدُ إِلَی وَزْنِ ثَلَاثِینَ دِرْهَماً عَدَداً مِنَ الْأَصْنَافِ الثَّلَاثَهِ الَّتِی الْعَشَرَهُ مِنْهَا وَزْنُ عَشَرَهِ مَثَاقِیلَ وَ عَشَرَهٌ مِنْهَا وَزْنُ سِتَّهِ مَثَاقِیلَ وَ عَشَرَهٌ مِنْهَا وَزْنُ خَمْسَهِ مَثَاقِیلَ فَتَکُونُ أَوْزَانُهَا جَمِیعاً وَاحِداً وَ عِشْرِینَ مِثْقَالًا فَتُجَزِّئُهَا مِنَ الثَّلَاثِینَ فَتَصِیرُ الْعِدَّهُ مِنَ الْجَمِیعِ وَزْنَ سَبْعَهِ مَثَاقِیلَ وَ تَصُبُّ صَنَجَاتٍ مِنْ قَوَارِیرَ لَا یَسْتَحِیلُ إِلَی زِیَادَهٍ وَ لَا نُقْصَانٍ فَتُضْرَبُ الدَّرَاهِمُ عَلَی وَزْنِ عَشَرَهٍ وَ الدَّنَانِیرُ عَلَی وَزْنِ سَبْعَهِ مَثَاقِیلَ وَ کَانَتِ الدَّرَاهِمُ فِی ذَلِکَ الْوَقْتِ إِنَّمَا هِیَ الْکَسْرَوِیَّهُ الَّتِی یُقَالُ لَهَا الْیَوْمَ بَغْلِیَّهٌ لِأَنَّ رَأْسَ الْبَغْلِ ضَرَبَهَا لِعُمَرَ بِسِکَّهٍ کَسْرَوِیَّهٍ فِی الْإِسْلَامِ مَکْتُوبٍ عَلَیْهَا صُورَهُ الْمَلِکِ وَ تَحْتَ الْکُرْسِیِّ مَکْتُوبٌ بِالْفَارِسِیَّهِ نُوشْ خُورْ أَیْ کُلْ هَنِیئاً وَ کَانَ وَزْنُ الدِّرْهَمِ مِنْهَا قَبْلَ الْإِسْلَامِ مِثْقَالًا وَ الدَّرَاهِمُ الَّتِی کَانَ وَزْنُ الْعَشَرَهِ مِنْهَا سِتَّهَ مَثَاقِیلَ هِیَ السُّمْرِیَّهُ الْخِفَافُ وَ نَقْشُهَا نَقْشُ فَارِسَ وَ أَمَرَهُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ- علیهم السلام - أَنْ یَکْتُبَ السِّکَکَ فِی جَمِیعِ بُلْدَانِ الْإِسْلَامِ وَ أَنْ یَتَقَدَّمَ إِلَی النَّاسِ فِی التَّعَامُلِ بِهَا وَ أَنْ یَتَهَدَّدَ بِقَتْلِ مَنْ یَتَعَامَلُ بِغَیْرِ هَذِهِ السِّکَّهِ مِنَ الدَّرَاهِمِ وَ الدَّنَانِیرِ وَ غَیْرِهَا وَ أَنْ تُبْطَلَ وَ تُرَدَّ إِلَی مَوَاضِعِ الْعَمَلِ حَتَّی تُعَادَ إِلَی السِّکَکِ الْإِسْلَامِیَّهِ فَفَعَلَ عَبْدُ الْمَلِکِ ذَلِکَ إِلَی آخِرِ مَا قَال.