کتابخانه:اسرار الصلاه ج2

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از اسرار الصلاه ج2)
پرش به: ناوبری، جستجو

اسرار الصلاه (ملکی تبریزی) ج2 http://download.ghbook.ir/download.php?id=1550&file=10579-fa-asrar%20alsalat.pdf

مشخصات کتاب نام کتاب: أسرار الصلاة موضوع: موضوعات مختلف نویسنده: تبریزی، ملکی میرزا جواد- مترجم: رجب زاده، رضا تاریخ وفات مؤلف: 1343 ه ق زبان: فارسی قطع: وزیری تعداد جلد: 1 ناشر: انتشارات پیام آزادی تاریخ نشر: 1420 ه ق نوبت چاپ: چهارم مکان چاپ: تهران- ایران

محتویات

مقدمه

بسم اللّه الرّحمن الرحیم کتابی که اینک ترجمۀ آن تقدیم حضور خوانندگان می‌شود، کتاب شریف «اسرار الصلوة» اثر عارف کامل مرحوم آیة اللّه حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی است. مرحوم ملکی در تبریز متولد شد، و پس از تحصیل مقدمات، عازم نجف اشرف گشت، [۱] و دوران جوانی را در این شهر بتحصیل علم و دانش سپری نمود.

استاد ایشان در فقه، مرحوم آیة اللّه حاج آقا رضا همدانی، و در اصول، مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و در عرفان و اخلاق و سلوک، مرحوم ملا حسین قلی همدانی، رضوان اللّه علیهم اجمعین، بوده است.

مرحوم ملکی در سال 1321 هجری قمری به ایران آمد، و در تبریز به ترویج احکام و تهذیب نفوس پرداخت و در سال 1329 بخاطر نامساعد بودن اوضاع تبریز به قم مهاجرت نمود و در تشکیل حوزه علمیه فعلی قم که بهمت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری رضوان اللّه علیه تأسیس شد سهم بسزائی داشت.


مرحوم ملکی در سال 1343 دار فانی را وداع گفت و در مقبرۀ شیخان قم بخاک سپرده شد.

حجة الاسلام حاج سید احمد فهری در مقدّمۀ کتاب شریف رسالۀ لقاء اللّه کیفیت رحلت آن بزرگوار را چنین بیان میکند:

«شنیدم از زاهد عابد ورع مرحوم آقای حاج آقا حسین فاطمی قمی قدس سره که از دوستان مرحوم ملکی بود که فرمود از مسجد جمکران بازگشتم در منزل بمن گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است، فرمود: من با سابقۀ کسالتی که از ایشان داشتم با عجله بخدمتش رفتم (و بگمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده و خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آمادۀ ادای نماز ظهر و عصر است. در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة- الاحرام رسید و گفت اللّه اکبر روح مقدسش از بدن اقدسش بعالم قدس پرواز کرد.»

و اما سخنی هم در مورد خود این کتاب، قبل از اینکه بمعرفی کتاب بپردازم ناچار از بیان مقدمه‌ای هستم، و آن اینکه همان گونه که در حدیث آمده است که ذات اقدس حق خطاب به بندگان خود می‌فرماید: عبدی اطعنی حتّی اجعلک مثلی،، بندۀ من مرا اطاعت نما تا تو را مثل خود گردانم. و در جای دیگر می‌فرماید:

لا یزال العبد یتقرّب الّی بالنّوافل حتّی احبّه، فاذا احببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به و یده الّذی یبطش بها ...

پیوسته بنده بواسطۀ انجام نوافل بمن نزدیک می‌گردد تا آنجا که او را دوست بدارم. پس آنگاه که او را دوست بدارم گوش او خواهم شد که با آن می‌شنود، و چشم او خواهم گشت که با آن می‌بیند، و دست او خواهم گشت که بالا و پائین میبرد ... هر چه مقام عبودیت و بندگی انسان کامل‌تر شود، و قرب و نزدیکی بنده بخدا بیشتر گردد، خاصیت ربوبیت و پروردگاری در اعمال و اقوال او بیشتر میشود.

و همانگونه که امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: العبودیّة جوهره کنهها الرّبوبیّة، بندگی جوهره‌ای است که حقیقت آن ربوبیت و پروردگاری است، بنده بر اثر عبودیت به مرتبه‌ای میرسد که دستش دست خدا، و گوشش گوش خدا، و دیده‌اش دیدۀ خدا می‌گردد و در این مرتبه است که از آن ولایت مطلقه‌ای که ذات اقدس حق بر سر تا سر عالم هستی دارد بهره‌ای نصیب او می‌گردد و قدرت تصرف در آفاق و انفس برایش حاصل می‌شود، که انبیاء الهی و اولیاء او در صف مقدم رهروان این راه هستند، و سالکان إلی اللّه و عارفان بحق هر یک بحسب بهره‌ای که از عبودیت و بندگی پروردگاری گرفته‌اند در مراتب بعدی قرار دارند، و اگر ما می‌بینیم که سخنان پیامبران و اولیاء الهی این قدر در دلها اثر می‌گذارد، و آنان در یک برخورد انسان را از خود بیخود نموده و بسمت خود می‌کشند ثمرۀ همین خاصیت و اثر ولایتی است که در کلام آنها نهفته است، از این مرتبه که بگذریم و مراتب پائین‌تر را مورد دقت قرار دهیم باز این اثر را در سخنان بزرگان از عرفاء و سالکان إلی اللّه می‌بینیم، و تازگی و طراوت و دل نشینی را در نوشته‌های اینان مشاهده میکنیم، و این جز همان اثر و خاصیت و ولایتی که در بالا بدان اشاره شد و اینان بواسطۀ اطاعت و عبودیت پروردگار بدان دست یافته‌اند نیست، و این امر، پرتوی از همان ولایت مطلقه‌ای است که بهر چه که بگوید باش وجود می‌یابد که بر جان این‌ها تافته و سخنانشان رنگ خدائی بخود گرفته و تا عمق روح انسان نفوذ می‌کند، و آدمی را منقلب میسازد، و اینکه می‌بینیم گاه انسان سخنان زیبا و نغز و مواعظ موزونی می‌شنود، ولی اصلا اثری در انسان بجای نمی‌گذارد، و گاه با شنیدن یک جمله، طوفانی در وجود انسان بپا می‌شود، و بیکباره آدمی را منقلب میسازد چیزی جز همین امر نیست.

کتاب شریف «اسرار الصلوة» هم از همین مقوله است و چون اثر خامۀ عارفی صاحبدل، و سالکی دل سوخته است حقا که تا عمق روح انسان اثر میکند و دل را می‌لرزاند، و آدمی را بفکر عاقبت کارش می‌اندازد، و انسان را مشتاق لقاء پروردگار و حضور در محضر حضرت ذو الجلال می‌سازد، و چگونه چنین نباشد در حالیکه بنا بنقل حجة الاسلام حاج سید احمد فهری در مقدمۀ کتاب شریف رسالۀ لقاء اللّه از مرحوم حجة الاسلام یزدی که در بیرونی مرحوم ملکی می‌نشست «آن مرحوم شب‌ها که برای تهجد برمیخواست مدتی در رختخواب ضمن اجرای دستورات و آداب برخواستن از خواب، از قبیل سجده و دعا، گریه می‌کرد، سپس بصحن منزل می‌آمد و به اطراف آسمان نگاه میکرد، و آیات ان فی خلق السموات و الارض ... را میخواند و سر بدیوار میگذاشت و مدتی گریه میکرد، آنگاه برای وضو گرفتن آماده می‌شد و در کنار حوض می‌نشست و مدتی گریه میکرد و پس از وضو ساختن چون بمصلایش میرسید و مشغول تهجد می‌شد دیگر حالش خیلی منقلب می‌شد، ایشان گریه‌های طولانی در نمازها و مخصوصا قنوت‌ها داشته تا آنجا که بعضی ایشان را جزء بکائین عصر بشمار آورده‌اند.»

چنین کسی آنگاه که از تهجد و شب زنده‌داری سخن بگوید آیا سخنش هم چون سخن ما و امثال ما که در تمام عمر حتی یک شب چنین نبوده‌ایم خواهد بود؟
سخن را کوتاه کنم که خود خواننده پس از مطالعۀ این کتاب شریف، به این حقیقت پی خواهد برد، و فرمایشات این بزرگوار صدق این گفته را اثبات خواهد کرد.
و چون تصحیح کتاب و نگارش این مقدمه مقارن با پیروزی رزمندگان اسلام، و فتح بزرگ خیبر بود این ترجمه را به رهروان واقعی راه فاتح بزرگ خیبر، مولا علی علیه السّلام که هم چون او شب‌ها در محراب عبادت و روزها در صحنۀ کارزار ببندگی و عبادت پروردگار مشغول هستند، و پس از گذشت چهارده قرن، خیبری دیگر گشودند، و فتحی نوین نصیب اسلام و مسلمین نمودند تقدیم میدارم.

مشهد مقدس- رضا رجب‌زاده

... و از علمای معاصر کتب شیخ جلیل القدر عارف باللّه حاج میرزا جواد ملکی تبریزی قدس سرّه را مطالعه کن. امام خمینی سر الصّلوة ص 68

فصل «دربارۀ قیام»

بنده‌ای که برای خدمت و عبادت در پیشگاه خدای متعال می‌ایستد موظف است که با قلب و تمام جوارح و اعضاء اظهار عبودیت و بندگی کند و قیام در هنگام نماز از همین معنا است، و کمال قیام بدن باینستکه با طمأنینه و آرامش و هیبت و حیاء باشد و شخص نماز گزار سر خود را پائین بیندازد و بموضع سجده بنگرد و گردن و پشت خود را راست نگه دارد و دستهای خود را بروی رانها بگذارد بدون اینکه با دستهایش بازی کند و یا پاهای خود را حرکت دهد، و دقت کند که سر انگشتان پا بسمت قبله باشد و بین دو قدم از یک انگشت تا یک وجب فاصله باشد و ثابت و استوار بایستد، و کمال قلب در هنگام نماز باینستکه این سخن خدای تبارک و تعالی را پیوسته در نظر داشته باشد که می‌فرماید: هنگامیکه بر پای می‌ایستی در مرآی و منظر پروردگارت هستی و او تو را میبیند، و سکون و آرامش در هنگام نماز، کنایه از مطیع بودن انسان در مقابل اوامر و و نواهی الهی و نشانۀ حیا و شرمساری او از قصور و تقصیر در بندگی و عبادت حق بقدر امکان میباشد، و اینکه دستها را باید روی رانها گذاشت و پاها را مرتب بر زمین نهاد اشاره باینست که او در مقام خدمت است

و بر قدم خوف و رجاء ایستاده است و سر را که به پائین گرفت و بمحل سجده نگاه کرد کنایه از دوری جستن از کبر و غرور میباشد، و میبایست که پیوسته بیاد قیامت و وقوف در پیشگاه حضرت حق باشد و با خود چنین تصور کند که اگر نزد یکی از سلاطین و ملوک دنیا حاضر شود و خیانت و تقصیری هم از او نسبت بآن سلطان سر زده باشد حالش چگونه خواهد بود و چگونه سراسر وجودش ناظر باین معنا است که آیا آن سلطان چه دستوری دربارۀ او صادر میکند و چه خطابی باو می‌نماید آیا او را می‌پذیرد و یا از خود میراند و چگونه با تمام وجود مرتب و آرام در برابر او می‌ایستد، و اگر نفسش که به لهو و لعب عادت نموده در هنگام حضور در پیشگاه حضرت ذو الجلال در خشوع و آرامش لا اقل باندازۀ حضور در مقابل آن سلطان با او همراهی ننمود میبایست که نفس خود را مورد عتاب قرار دهد و او را سرزنش کند که ای خبیث من شرم دارم از اینکه ذات اقدس حق از بندۀ مملوکی که مالک نفع و ضرر و مرگ و حیات خویش نیست در نزد تو پست‌تر باشد، و مرا بکجا میبری و به چه مهلکه‌ای میخواهی مرا بیفکنی، میخواهی مرا نزد سید و مولایم از همه پست‌تر گردانی، اگر تو از او حیاء نمیکنی و از خطا و تقصیر خویش منفعل و شرمسار نمی‌شوی لا اقل از این مقام خطیری که در آن قرار گرفته‌ای بترس و از اعمال قبیح خود بر حذر باش و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرمود: آیا کسیکه در هنگام نماز صورتش را این طرف و آن طرف میکند از این نمی‌ترسد که خدا صورتش را بصورت حماری برگرداند. یکی از محققین در این باره میگوید: مراد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این بوده که آیا کسی که در نماز از خدا و عظمتش بچیز دیگری مشغول میشود نمی‌ترسد که خداوند این غفلت را ادامه دهد در نتیجه وجه قلبش مثل وجه قلب حمار گردد، و خلاصۀ کلام آنکه هول مطلع و وقوف در پیشگاه حضرت حق امری بس عظیم است.

روایت شده که هر گاه نزد امام حسن علیه السّلام از هول مطلع سخن بمیان می‌آمد حضرت میگریست، و باز روایت شده که آن حضرت هنگام وفات میگریست از علت گریه سؤال شد حضرت فرمود: از هول مطلع میگریم.

فصل «دربارۀ نیّت»

نیت عبارت است از قصد عبادت بخاطر اینکه آن عبادت یا بنفسه محبوب، و نزد خدا پسندیده است و یا بخاطر خوف و یا طمع دنیائی و یا دینی است، و واجب اینست که نیت برای یکی از این وجوه خالص باشد با تعیین یا تعین، و احوط قول اول است مگر در مواردی که نص بخصوصی رسیده باشد مثل روزۀ ماه رمضان، و تخلف بعضی از صفات عبادت هر گاه از بعضی جهات دیگر معین باشد ضرری ندارد، مثلا اگر مولی امر نمود که در فلان وقت و یا فلان مکان دو رکعت نماز بجای بیاورد و این را واجب نمود و مکلف این نماز را با همان شرایط بجای آورد ولی اشتباها قصد استحباب نمود، این ضرری ندارد، و همچنین اگر قضاء و اداء بر او مشتبه شد و یکی را بجای دیگری بجای آورد نیز ضرری ندارد، و هر گاه عملی را بقصد اینکه محبوب و مورد رضای پروردگار است انجام بدهد گر چه آنچه که باعث انجام آن عمل شده فایدۀ دنیوی باشد و لو از باب خاصیت، عیبی ندارد چون اصل همان قصد است گر چه بخاطر انسان هم نباشد.

مطلب دیگر اینکه اصل در عبادت نیت و اخلاص است و دلیل بر این مطلب آیات و اخباری است که در این زمینه رسیده است، خداوند در قرآن می‌فرماید:

وَ مٰا أُمِرُوا إِلّٰا لِیَعْبُدُوا اللّٰهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ (بینه- 5) ترجمه: و امر نشدند مگر باینکه تنها خدا را پرستش کنند و دین را برای او خالص و پاک گردانند.

و در جای دیگر می‌فرماید: أَلٰا لِلّٰهِ الدِّینُ الْخٰالِصُ (الزمر- 3) آگاه باشید که خدا راست دین خالص و پاک.

و باز می‌فرماید:

فَمَنْ کٰانَ یَرْجُوا لِقٰاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صٰالِحاً وَ لٰا یُشْرِکْ بِعِبٰادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (کهف- 110) پس آنکه امیدوار به لقاء پروردگارش هست میبایست که کرداری شایسته داشته باشد و در پرستش پروردگار خویش احدی را شریک نگرداند.

و رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: انما الاعمال بالبینات.

اینست و جز این نیست که اعمال بستگی به نیات دارد.

و باز از آن حضرت رسیده که فرمود: لکل امرء ما نوی.

برای هر کس همانست که در نیت دارد.

و باز می‌فرماید: که هر کس که هجرتش بسوی خدا و رسول خدا باشد پس هجرتش در واقع بسوی خدا و رسول او است و آن کس که هجرتش بسوی دنیائی است که بآن برسد و یا زنی است که به ازدواج با او دست یابد پس هجرتش بسوی همان چیزی است که به نیت آن هجرت نموده است.

گر چه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این سخن را برای مهاجرت برای جهاد بیان فرمود ولی آن اصلی برای همۀ عبادات گشته است، و گفته شده این خبر نزد اصحاب حدیث از جملۀ متواترات است و این اولین حدیثی است که آنها بفرزندان خود یاد می‌دادند و آن را نصف علم می‌دانستند.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که ذات اقدس حق میگوید: هر کس کار خیری انجام دهد و غیر مرا در آن کار شریک گرداند همۀ آن کار از آن آن شریک باشد و من از آن عمل بیزارم و بی‌نیازترین بی‌نیازان از شریک هستم.

و از امام صادق علیه السّلام رسیده که ذات اقدس حق فرموده است من بهترین شریکها هستم هر کس در کاری غیر مرا شریک گرداند از او نمی‌پذیرم، مگر آنچه را که خالص برای من باشد.

و خلاصۀ کلام در باب نیت اینکه آن صورت واحدی برای عمل واحدی است که حقایق مختلفه در آن شریک نباشد و جز با آگاهی از مقصود تمیز داده نمیشود.

مثلا صورت انحناء و خم شدن گاهی برای تعظیم است، و گاه برای تمثیل، و گاهی برای تعلیم و گاه برای ریا، و گاه برای برداشتن چیزی و یا گذاشتن چیزی بر زمین است، و مراد از نیت، همان انگیزه و قصدی است که انسان را بر انجام این عمل وا می‌دارد، اگر آنچه سبب خم شدن انسان می‌شود درک عظمت حضرت حق باشد، این را عبادت می‌گویند، و حکم عبادت را دارد بخلاف اقسام دیگر که نه تنها اسم عبادت بر آنها صادق نیست بلکه در بعضی از موارد ضد عبادت نیز هست.

همچنین خود عبادت و پرستش گاهی برای بت هست، و گاهی برای سلطان، و گاهی برای خدا.

و باز عبادت برای خدا یا برای رغبت در مقامی است و یا بخاطر ترس از عذاب، یا برای تعظیم و یا برای محبت و یا برای اینکه انسان خدا را سزاوار پرستش میبیند، و باز اگر عبادت از روی رغبت و یا ترس باشد، این دو یا بامور دینی مربوط می‌شود و یا بامور دنیائی، همچنین گاهی می‌شود که انگیزۀ انسان در انجام اعمال نیک و حسنات، بندگی خدا، و بعضی از این اموری که ذکر شد، و یا دیگر امور مباح یا مستحب می باشد.

اگر انگیزه و قصد انسان، بندگی خدا، و یکی از امور مستحب بود، مثل اینکه انسان بدیگری سلام میکند و قصدش علاوه بر عبادت پروردگار، افشاء سنت، و صلۀ رحم، و تعظیم مؤمن است چون سلام کردن، و جمیع آنچه که ذکر شد از وجوه عبادت است لا محاله عمل صحیح خواهد بود، و اما اگر آنچه در قصد و انگیزه، شریک قصد عبادت و بندگی خدا میشود از امور مباح بود مثل اینکه انسان برای سرد شدن بدن وضو بگیرد در چنین موردی اگر قصد اصلی، وضوء بوده و سرد شدن بدن بالتبع منظور بوده نه علت اصلی، ظاهر اینست که این هم ضرری ندارد ولی اگر سرد شدن علت تامه و یا اینکه جزئی از علت باشد و کسی تنها بخاطر سرد شدن بدن وضو بگیرد یا اینکه بقصد اینکه هم بدنش سرد شود و هم وضوئی گرفته باشد در این صورت صحت آن مشکل است و واجب است که احتیاط نموده و وضو را اعاده کند، اما اگر آنچه که ضمیمۀ قصد عبادت خدا میشود ریا و خود نمائی و یا اشتهار به نیکی در بین مردم و یا پرستش کسی یا چیزی غیر خدا باشد آن عمل مطلقا باطل است، خواه این انگیزه در ابتدا نیت و قبل از انجام عمل در خاطر انسان باشد و یا در اثناء عمل، و اگر پس از انجام عمل این انگیزه برای انسان پیدا شد ظاهرا حرام و باعث از بین رفتن اجر و پاداش آن عمل میشود، و دلیل ما بر این گفته آیات و روایاتی است که در زمینۀ شریک برای خدا قرار دادن در گذشته بیان داشتیم.

و سخن غزالی در این باب که میگوید اگر کسی غیر خدا را در نیتش شریک گردانید باز هم در مقابل آن عمل مأجور خواهد بود و هر اندازه که قصد قربت بر آن انگیزۀ دیگر فزونی داشته باشد جانب ثواب هم بهمان اندازه بیشتر خواهد بود، قابل اعتنا نیست و مخالف با اخبار اهل بیت وحی است.

و آنان بحقایق دین از دیگران داناتر هستند که اهل البیت ادری بما فی البیت.

همچنین سخن کسانیکه عباداتی را که بخاطر ترس از آتش و یا طمع در بهشت باشد باطل شمرده‌اند دور از تحقیق است و تعجب از کسی است که این سخن را گفته است در حالیکه نص صریح بر جواز این عمل رسیده بلکه عبادتی که خالی از خوف و رغبت اخروی باشد برای اغلب مردم و بلکه برای همۀ مردم مگر اندکی از اهل معرفت و کاملین، میسر نیست، و چه بسا که مقربان درگاه الهی نیز از ترس آتش، خدای را عبادت کنند، و بعضی از مناجاتهائی که از انبیاء و اوصیاء صلوات اللّه- علی نبینا و اوصیائه و علیهم اجمعین رسیده گواه بر این معنا است، و سر این مطلب اینست که آنچه از احوالات آنها مشاهده شده و اخباریکه از آنها رسیده و هیچ شکی در آنها نیست بر می‌آید اینست که احوالات آنها بحسب تجلیات اسمائیه ذات ذو الجلال بمقتضای حکمت الهی و عنایت ربانی مختلف است و آن کس که پیوسته در یک حال بوده و احوالات مختلف بر او عارض نمی‌شود او همان ذات منزه از جمیع صفات و حالات است و دلیل ما بر اختلاف احوال آنها از تأمل در آثار آنها دانسته می‌شود که گاه خوف شدید و گاه رجاء عظیم، و گاه قدرت و گاه عجز از آنها مشاهده میشود گاهی از آنچه در آینده واقع میشود خبر میدهند، و گاهی در آنچه در محضر آنها است اظهار حیرت و سر گردانی می‌نمایند گاه از علم بآنچه بوده و آنچه در آینده خواهد بود سخن می‌گویند، و گاه از عدم علم، گاهی رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:

کلمینی یا حمیراء. و گاه در هنگام نزول وحی آن حالات از آن حضرت ظاهر میشود و امیر المؤمنین علیه السّلام گاهی می‌فرمود من تقسیم کنندۀ بهشت و دوزخ هستم و گاهی از ذکر آتش دوزخ غش می‌نمود و می‌فرمود: آه از آتشی که جگرها و کلیه‌ها را می‌پزد، آه از آتشی که پوست بدن را بریان می‌سازد، و از هوش میرفت.

همچنین در بعضی از درجات از مرد یهودی درهمی بقرض میگرفت، و گاهی خاک را بدل بطلا و نقره می‌نمود.

بهر حال برای احدی از مردم جای این توهم باقی نمی‌ماند که تعبد و بندگی بخاطر ترس از آتش و طمع در بهشت جایز نیست تا چه رسد باهل علم آن‌هم از مثل بزرگ و شیخ آنها آیت اللّه شیخ ما علامۀ حلی که قائل باین قول شده است ولی امثال این لغزشها از چنین بزرگانی مایۀ عبرت برای کسانی است که عبرت گیرند و رحمتی است از پروردگار عالمیان نسبت ببندگان مؤمنش تا احدی به علم و عقل و دیگر فضائل خود تکیه نکند و خود و جمیع نعمتهای الهی را که نزد او است در قبضۀ خالق و مالک آنها بداند و یقین کند که برای او قدرتی بر نفع و ضرر و مرگ و زندگی و حشر و نشر خود نیست.

و اگر عبادت از ترس دوزخ و امید ببهشت جایز نمیبود نه تنها عبادات اکثر مؤمنین صحیح نبود بلکه برای آنها عبادت و بندگی خدا جایز نبود، و جز پس از وصول بدرجۀ مقربان و مرتبۀ عارفان بخدا و اسماء و صفات او که بهشت و دوزخ را دو صورت از رحمت و غضب او میبینند عبادت حق برای کسی میسر نمیگشت، زیرا تنها در این مرتبه هست که عبادت نه بخاطر ترس از دوزخ، و نه بخاطر طمع ببهشت انجام میگیرد.

بلی بندگی و تعبد از ترس آتش و طمع در بهشت، و یا امر دیگری، عبادت بندگان و مزد بگیران است اما آزادگان و اولیاء را با معبودشان حالاتی است که در آن حالات بچیزی سوای او توجهی ندارند و حتی از خویش غافل می‌شوند، و قرب و بعد را هم در نظر ندارند تا چه رسد ببهشت و دوزخ. ولی این مقام و مرتبه‌ای است که وراء آن مقام و مرتبه‌ای نیست و سایر مقامات مخلصین و مقاصد مجاهدین در راه خدا و مراقبت آنها از اعمال و رفتار خود و آفاتی که آنها را تهدید میکند با همۀ درجات متفاوتی که دارند در مرتبه‌ای پائین‌تر از این مقام قرار دارد. اولین مرتبه و مقام پس از این مرتبه اینست که عبادت از جمیع وجوه فساد شرعی که باعث بطلان عمل و یا از بین رفتن اجر و ثواب آن می‌شود خالص باشد و این جز با خالص ساختن عمل از ریاء و خود نمائی و میل باشتهار و شرک خفی میسر نمی‌شود، و هر گاه در دل انسان ذره‌ای از محبت بمدح و ستایش و بغض و مذمت باقی مانده باشد چنین کسی نباید بخلاصی از جمیع وجوه این شرک اطمینان داشته باشد زیرا که این نوع شرک امری پنهان، و بلکه از هر پنهانی پنهان‌تر است، و دربارۀ آن گفته شده که از اثر پای مورچه در شب ظلمانی بر سنگ سخت پنهان‌تر است.

و از علامات وجود این شرک در انسان اینست که اگر کسی او را در حال عبادت دید نشاطش افزون شود نمی‌گویم اگر کسی او را در حال عبادت دید عبادتش را بیشتر کند بلکه نشاطش زیادتر شود، و علامت دیگر اینکه هر گاه عبادتهای پنهانیش آشکار شود قلبش احساس راحتی کند و روحش لذت ببرد چنین گفته شده است و گفته شده که از نشانه‌های وجود این شرک در وجود انسان اینست که انسان بواسطۀ اعمالش خود را برتر از کسانیکه آن اعمال را بجای نمی‌آورند ببیند و از مردم توقع اکرام و مسامحه در معامله با او داشته باشد.

و از یکی از بزرگان حکایت شده که قضاء نماز سی سال خود را بجای آورد و علت آن این بود که آن بزرگ سی سال نمازش را بجماعت میگذاشت و همیشه در صف اول بود تا اینکه روزی دیرتر رسید و نشد که در صف اول بایستد و از این امر در نفس خود احساس شرمندگی در مقابل دیگران نمود و باین نتیجه رسید که نمازهائی که در صف اول بجای آورده مایۀ سرور و راحتی نفس او بوده و از اینکه دیگران او را همیشه در صف اول میدیدند خوشحال بوده است لذا همۀ نمازهائی را که در این مدت بجای آورده بود قضا نمود.

مطلب دیگر در باب اخلاص اینکه انسان عملش را از هر قصدی سوای رضای پروردگار خالص سازد و لو آن قصد منظور اصلی او نباشد و به تبع عبادت برای او پیدا شود مثل آنچه که از یکی از ساکنین نجف نقل شده که میگوید در ایام عاشورا مجالس سوگواری متعددی در این شهر بر پا می‌شد و من می‌دیدم که نفسم بشرکت در یکی از این مجالس بیشتر از دیگر مجالس رغبت دارد و هر چه فکر میکردم علت این ترجیح برایم معلوم نمی‌شد ولی میدانستم که این امر بدون علت نیست و در این مجلس برای هوای نفس دخالتی هست، تا اینکه پس از تأمل زیاد برایم معلوم شد که حضورم در این مجلس از جمیع جهات از هوای نفس بدور نبوده است.

بهر حال برای اخلاص مراتبی است که تحصیل آن مراتب جز برای کسیکه خداوند بفضل خود او را هدایت کند و باو حکمت عطا نماید و آن حکمت را برای او نور و مایۀ شفاء او گرداند و حیله‌های نفسش را باو بنمایاند و مداخل دشمن کفور و شرور او را باو نشان دهد و با لشگریان خود او را یاری نموده و استوار بدارد تا اینکه اعمالش از کلیۀ آفات خالص گردد ممکن نیست، و آخرین درجۀ اخلاص اینست که عمل از شائبۀ هر رغبت و میلی حتی بامور اخروی خالص باشد و عبادت، تنها و تنها لوجه اللّه باشد و انگیزه‌ای جز محبت خدا، و اینکه او سزاوار پرستش و عبادت است در میان نباشد و لذا در روایات آمده است که حقیقت اخلاص عبارت از اینست که بگوئی پروردگار من اللّه است و بعد همانگونه که او دستور داده استوار بایستی و برای خدا عمل کنی بدون اینکه دوستدار این باشی که بر آن عمل نیک ستایش شوی.

و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود خوشا بحال آن کس که عبادت و دعایش را برای خدا خالص گرداند و قلبش را بآنچه که دیدگانش مشاهده میکند مشغول ندارد و بآنچه که می‌شنود از یاد خدا غافل نگردد.

و بهترین سخن در این زمینه همان است که در کتاب مصباح الشریعة از قول امام صادق علیه السّلام آمده است. امام علیه السّلام در آنجا می‌فرماید: اخلاص همۀ فضایل اعمال را در بر میگیرد و آن معنائی است که کلیدش قبول و توقیع آن رضا است.

پس هر کس که خدا عبادتش را قبول کند و از او راضی باشد او مخلص است گر چه عملش اندک باشد و هر که خدا او را نپذیرد مخلص نیست هر چند که اعمالش بسیار باشد که نمونۀ این امر، آدم و ابلیس است. و علامت قبولی عمل وجود استقامت و پایداری و بذل هر آنچه که محبوب انسان هست بضمیمۀ علم به تکلیف در هر حرکت و سکونی که برای او است میباشد و فرد مخلص هستیش را در راه آنچه که قوام علم و عمل و عامل و معمول بآن هست که همان اخلاص باشد فدا میکند چرا که اگر باین امر دست یافت بهمه چیز دست یافته است و اگر این را از دست داد همه چیز را از کف داده است، و اخلاص، تصفیه و پالایش معانی تنزیه در توحید است، و از معصوم علیه السّلام رسیده که فرمود: عمل کنندگان جملگی هلاک گشتند مگر اهل عبادت، و عبادت کنندگان جملگی هلاک گشتند مگر عالمان و اهل علم جملگی هلاک گشتند مگر صادقین و راست- کرداران، و صادقین جملگی هلاک گشتند، مگر اهل اخلاص، و مخلصین جملگی هلاک گشتند مگر متقین و پرهیزگاران و اهل تقوا جملگی هلاک گشتند مگر یقین دارندگان، و اهل یقین در خطری بس بزرگ قرار دارند.

خداوند به پیامبرش می‌فرماید:

وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّٰی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ. و بندگی و عبادت نمای خدای خود را تا آنگاه که یقین آیدت.

و پائین‌ترین مرتبۀ اخلاص، اینست که بنده باندازه‌ایکه در توان دارد در عبادت حق کوشا باشد و برای عملش نزد خدا قدر و ارزشی قائل نشود چرا که اگر چنین نبود و او برای عبادت خود ارزشی قائل شد، موجب این میشود که خدای تبارک و تعالی هم حقی که بر او دارد از او مطالبه نماید و اگر ذات اقدس حق تنها حق عبودیت و بندگی از بنده مطالبه کند بنده عاجز خواهد بود، و پائین‌ترین مقام مخلص در این دنیا سلامتی او از جمیع گناهان و در آخرت نجات از آتش و رسیدن ببهشت میباشد. پایان سخن امام علیه السّلام.

ظاهر مطلب چنین می‌نماید که مراد حضرت از اینکه فرمود:

کلید اخلاص، قبول و توقیع آن، رضا است، اینست که برای نجات و رهائی از شائبه‌های شرک خفی، راهی بجز شمول فضل و عنایت خاص خداوندی بر بنده که سبب قبولی او میشود نیست، چنین بنده‌ای است که بواسطۀ دقایق علمی که خدا بر او ارزانی داشته حیله‌های نفسش بر او نمایانده میشود و روزنه‌های دخول شیطان را در وجود خود میبیند، و تأییدات الهی او را پیوسته از گرایش باین شرک خفی بر حذر میدارد در نتیجه عملش خالص برای خدا میشود، و عمده همین است هر چند که عمل اندک باشد.

و اگر عمل خالص از ریا و قربة إلی اللّه نبود هر چند که بسیار باشد فایده‌ای نخواهد داشت، چنانکه در روایتی که در تفسیر این آیۀ شریفه وارد شده است آمده که مراد حضرت حق تعالی از این آیه که می‌فرماید:

الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیٰاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.

ترجمه: او است آنکه مرگ و زندگی را بیافرید تا بیازماید شما را که کدامین از حیث کردار نیکوتر هستید. این نیست که کدام یک از شما عملش بیشتر است بلکه مراد اینست که کدام یک عملش به صواب نزدیکتر است.

و مراد امام علیه السّلام از بیان علامت قبولی عمل، اینست که معلوم شود چه کسی را خدا می‌پذیرد و او را در زمرۀ مخلصین قرار میدهد، تا هر کس بخیال خام، خود را در زمرۀ اینان نپندارد، و لذا امام علیه السّلام علامت قبولی عمل را وجود استقامت و پایداری بیان فرمود و این همان مطلبی است که در روایت دیگری که از آن حضرت در بیان حقیقت اخلاص رسیده بدان اشاره شده و می‌فرماید: حقیقت اخلاص عبارت از اینست که بگوئی پروردگار من اللّه است، و بعد همانگونه که او امر نموده و در همان راهی که او معین فرموده استوار و پایدار بایستی و برای خدا کار کنی بدون اینکه دوستدار مدح و ستایش بر آن عمل باشی، و لذا امام علیه السّلام بذل هر آنچه که محبوب انسان است در این راه و دستیابی به علم و دانستن تکلیف خود برای هر حرکت و سکونی که برای او است را ضمیمۀ آن استقامت و پایداری فرمود زیرا سالک إلی اللّه و رهرو راه حق اگر در دلش مراد و مقصودی جز ذات ذو الجلال باشد اخلاص واقعی بهرۀ او نخواهد شد، و اگر بجز ذات اقدس حق مراد و مقصودی برای او باشد بناچار میبایست که در حرکات و سکنات خود رعایت حال آن مراد و مقصود را بنماید و همین است معنای فرمایش امام علیه السّلام که می‌فرماید از علائم اخلاص بذل هر محبوبی در راه بندگی خدا است.

و این نیز اگر انسانی وجه رضای پروردگار را در حرکات و سکنات خود نداند در این راه کافی نیست زیرا ممکن است که برای سالک مقصد و مرادی جز وجه اللّه و رضای حق نباشد ولی بخاطر جهلش به وجه رضای باریتعالی، در اعمال و رفتار خود عملش بگونۀ اعمال جاهل عابد باشد، بنابر این کسیکه در پی اخلاص است لازم است که در ارزیابی علم حرکات و سکنات و رفتار خود، به مجاهده‌ای شدید بپردازد و اعمال خود را از هر بدعت و انحراف خالص گرداند و از ابتلا به مخالفت پروردگار بر حذر باشد و ارزیابی عمل و نفس و آنچه که از عمل نصیب انسان میشود و یا در حفظ عمل از بطلان پس از انجامش مؤثر است همۀ این امور نیاز به مجاهده‌ای سخت و صبری بسیار دارد تا انسان بتواند در راه تحصیل آن علمی که سودمند بحال انسان است و تزکیۀ نفس، آن اعمال شاق و طاقت فرسا را تحمل کند، چرا که دامنۀ غرور در اعمال گسترده‌تر از فاصلۀ بین زمین و آسمان است و گمان نمیکنم احدی بتواند خود را از آن بسلامت بدارد مگر آن کس که ذات اقدس حق بلطفش او را محافظت کند و لذا است که مردم را می‌بینی که اعمالشان اعمال مقربان و نیکان است ولی هیچ بهره‌ای از آن اعمال نصیبشان نمی‌شود و این جز بخاطر وجود همین آفات اعمال نیست و الا که اگر عمل واقعا عمل باشد خواه ناخواه نوری در دل و معرفتی در قلب از خود بجای میگذارد که پیوسته در حال ازدیاد است تا بجائی رسد که برای هر کسی وجود آن محسوس خواهد بود.

آیا این حدیث قدسی را نشنیده‌ای که ذات اقدس حق می‌فرماید:

پیوسته بندۀ من بواسطۀ انجام نوافل بمن نزدیک میشود تا آنگاه که او را مثل خود گردانم. الخ. و در جای دیگر می‌فرماید، پیوسته بنده بواسطۀ انجام نوافل بمن نزدیک میشود تا آنگاه که او را دوست بدارم در این مقام است که گوش او گوش من و چشم او چشم من خواهد بود الخ.

و چگونه ممکن است که نماز معراج بسوی حق و زیارت ذات ذو الجلال باشد ولی باعث ازدیاد نور قلب و صفاء دل و زهد و بی‌رغبتی بدنیا و روی آوردن بخدا نشود، آیا این فرمایش معصوم علیه السّلام را نشنیده‌ای که می‌فرماید:

هر کس که نمازش او را از فحشاء و منکر باز ندارد، نمازش جز دور ساختن او از خدا، برایش ثمرۀ دیگری نخواهد داشت.

و خلاصۀ کلام آنکه اگر کسی اغلب اوقاتش را به عبادت مشغول بود مثل اکثر مردم بخصوص اهل علم که بیشتر اوقاتشان را به تحصیل علوم ربانی که از شریف‌ترین عبادتها است می‌گذرانند، ولی در دل نور و صفائی ندید و معرفتش رو بفزونی نبود بطور قطع و یقین بداند که اعمالش معیوب است، و او در زمرۀ زیانکاران قرار دارد کسانیکه بقول قرآن: سعی و کوششان در این زندگانی دنیا گم گشته و خود چنین می- پندارند که در زمرۀ نیکوکاران هستند، چنین کسی باید از این بر حذر باشد که در پیشگاه خداوند از او اموری آشکار شود که خود خبر ندارد و آن روز که پرده‌ها بکناری رود او در میزان عمل خود بجای ثواب گناه بیند و مثلا نمازش را در کفۀ گناهانش، و یا تحصیل علمش را تحصیل جاه و مقام و نام آوری مشاهده کند، و در مدت پنجاه یا شصت سال عمر، عملش عمل اهل اللّه باشد و خود را در زمرۀ مقدسین و اهل تقوی بداند و مردم هم او را باین عنوان بشناسند و به مؤمن و متقی و مجاهد فی سبیل اللّه معروف باشد ولی در آخرت آدمی ریا کار و حیله‌گر و فاجر و بلکه منافق و کافر از کار در آید، که باید از غرور و شیطان غرور بخدا پناه برد. و من معتقدم که برای سالک إلی اللّه مرضی مهلک‌تر از غرور و عملی بی‌بهره‌تر و زیان بارتر از عمل مغرور نیست و ما همین مغرور هستیم که خداوند بفضل و عنایتش ما را از این غائله برهاند، و الا که چه بد خواهد بود حال ما آنگاه که آنچه را که عبادت خدا می‌پنداشته‌ایم در نامۀ عمل خود و بلکه در صحیفۀ وجود خود بیابیم که عبادت شیطان بوده و سبب دوری ما از خدا گشته است و آنچه را که نور پنداشته بودیم ظلمت و آنچه را که شفیع خود می‌دانسته‌ایم از بین رفته مشاهده کنیم انا للّه و انا إلیه- راجعون.

مصیبتی است بس بزرگ که عقوبتی سخت در پی دارد پس وای از آن خجلت و شرمساری و فضاحت و وای از این سوء کردار، کسیکه در این دنیا مردم را ملامت میکند و آنها را از مخالفت با خدا بر حذر میدارد و موعظه میکند، بعد در قیامت آنها را ببیند که مورد عفو و غفران پروردگار قرار گرفته و طراوت نعمتهای بهشتی را در چهره‌هایشان مشاهده کند و خود را ببیند که بر اثر ظلمت معاصی چهره‌اش سیاه گشته چنین کسی چه حالی خواهد داشت، و بجان خودم سوگند که این مصیبت بخلاف مصیبتهای دنیوی است که تحملش آسان است، چون در این دنیا اگر بانسان مصیبتی برسد بامید دستیابی به اجر و پاداش اخروی آن، و تأسی به ابرار و نیکان تحملش آسان است. ولی مصائب آخرت چنین نیست چون نه اجر و پاداشی برای تحمل آنها است و نه اسوه‌ای برای انسان هست مگر شیطان و پیروانش که دشمنان خدا و رانده شدگان از درگاه عزت حق هستند، که از این امر باید بخدا و اسماء حسنی او پناه برد و از او خواست که ما را از غائله وجوه غرور نجات دهد و گناهان ما را بحسنات مبدل سازد که او ولی هر رغبت و میل و منجی بندگان از ورطۀ هلاکت و نابودی است.

و اما اینکه فرموده: اخلاص، تصفیه و پالایش معانی تنزیه در توحید است. اشاره باین حقیقت است که اخلاص جز با کندن و بریدن از همۀ وجوه شرک برای انسان حاصل نمیشود و جز کسیکه به وحدانیت خدا در الوهیت و خداوندیش بمعنای واقعی کلمۀ توحید، معتقد باشد بگونه‌ایکه این اعتقاد، به اعمال و رفتارش هم سرایت کند و با تمام وجود، و در اعتقاد و عمل موحد باشد و در ملک خدا جز همان مالک حقیقی، مؤثری نبیند، و هیچ ضرر و نفعی را جز از ناحیۀ ذات باریتعالی نداند و چنین کسی چگونه مراد و مقصودی جز خدا برایش باقی خواهد بود زیرا انسان در حرکات اختیاریش، بسوی چیزی حرکت میکند که آن را مایۀ سعادت و خیر خود بداند، خواه این سعادت و خیر مربوط به زمان حال گردد چنانکه عامۀ مردم غالبا چنین هستند، و یا مربوط به آینده چنانکه رویۀ عقلا است، و اگر انسان بجائی رسید که در عالم وجود مؤثری غیر خدا ندید، مسلما رغبت و ترسی هم جز بخدا و از خدا برای او باقی نخواهد ماند و در زمرۀ بندگان خدا در خواهد آمد، و شیطان را دیگر بر او سلطه‌ای نخواهد بود زیرا راه سیطرۀ شیطان در باب اخلاص و شرک، تنها از طریق رغبت و ترس است و اگر انسان با گشودن باب توحید، باب رغبت و ترس را سد نمود، بینی شیطان را بخاک مالیده و او را از خود محروم ساخته است.

این مطالبی که بیان شد راجع باصل اخلاص است، اما تفصیل مراتب اخلاص از تفصیل مراتب معارف ایمان دانسته می‌شود، و برای هر مؤمنی بحسب معرفتی که نسبت به ذات باریتعالی دارد مرتبه‌ای از اخلاص هست که دستیابی بغیر از آن مرتبه برای او امکان ندارد مگر اینکه پایۀ معرفتش بالا رود و بمرتبۀ بالاتری از معرفت ارتقاء یابد، مثلا عمل برای گریز از دوزخ و دستیابی ببهشت در مورد بعضی از مؤمنین منافاتی با اخلاص ندارد ولی نسبت ببعضی دیگر چرا، زیرا گاه میشود که التفات به قرب و بعد هم با اخلاص نمی‌سازد تا چه رسد ببهشت و دوزخ.

و مستحب است که انسان هر نمازی را که بجای می‌آورد چنان باشد که گویا نماز آخر او است، و در اقبال بخداوند و خشوع در پیشگاه او بیشتر توجه داشته باشد.

فصل «در اذان و اقامه»

اول بیان فضیلت اذان و اقامه: صاحب کتاب ثواب الاعمال باسناد خود از ابن عباس روایت نموده که رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: هر کس اذان گفتن مسجدی از مساجد خدا را بعهده بگیرد و تنها بقصد رضای خدا اذان بگوید خداوند باو ثواب چهل هزار هزار نبی، و چهل هزار هزار صدیق و چهل هزار هزار شهید عنایت فرماید. و در شفاعت او چهل هزار هزار امت را که در هر امتی چهل هزار هزار نفر باشد داخل گرداند و برای او در هر بهشتی از بهشتها چهل هزار هزار شهر باشد که در هر شهری چهل هزار هزار قصر و در هر قصری چهل هزار هزار خانه و در هر خانه‌ای چهل هزار هزار اطاق و در هر اطاقی چهل هزار هزار تخت و بر هر تختی همسری از حور العین باشد، و وسعت هر اطاقی از آنها چهل هزار هزار برابر دنیا باشد، و پیش روی هر یک از همسرانش چهل هزار هزار پسر و چهل هزار هزار دختر، و در هر اطاقی چهل هزار هزار سفره و بر هر سفره‌ای چهل هزار هزار کاسه و در هر کاسه چهل هزار هزار نوع از طعام باشد که اگر جن و انس بر او وارد شوند و او آنها را در پائین‌ترین خانه‌اش فرود آورد آنچه که از خوردنی و آشامیدنی و بوی خوش و لباس و میوه و انواع تحفه‌ها و زیور و آلات که بخواهند در همان یک اطاق فراهم باشد، پس آنگاه که مؤذن فریاد بر آورد که اشهد ان لا اله الا اللّه. چهل هزار هزار ملک او را در بر گیرند، که همۀ آنها بر او درود فرستند و برای او طلب آمرزش کنند، و او تا وقتیکه مشغول گفتن اذان است در سایۀ حق تعالی است. و برای او ثواب چهل هزار هزار ملک نوشته شود سپس او را بسوی خداوند عز و جل بالا برند.

و در حدیث طویلی که از بلال رسیده آمده که از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود: هر کس ده سال اذان بگوید خداوند او را با حضرت إبراهیم علیه السّلام در قبة، و یا درجۀ آن حضرت ساکن گرداند. و اخبار در این زمینه که هر کس نمازش را با اذان و اقامه بگذارد دو صف از ملائکه با او نماز بگذارند، بسیار است، و در بعضی از این روایات آمده که راوی می‌پرسد مقدار این صف چه اندازه است معصوم علیه السّلام می‌فرماید کمترین طول آن باندازۀ فاصلۀ مغرب تا مشرق و بیشترین آن فاصلۀ بین آسمان و زمین است. و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: برای مؤذن آنگاه که مشغول گفتن اذان و اقامه است مثل اجر شهیدی است که در راه خدا در خون خود می‌طپد، امام علیه السّلام میگوید گفتم اگر چنین باشد آنان برای گفتن اذان بر یکدیگر پیشی خواهند گرفت، رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: چنین نیست زمانی بر مردم بیاید که اذان گفتن را تنها بعهدۀ ضعفاء بگذارند، و بدن مؤذن را خدا بر آتش حرام نموده است. و صدوق باسناد خود از امام صادق علیه السّلام و آن حضرت از پدران خود از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که فرمود: آگاه باشید هر کس که اذان بگوید و تنها خدا را در نظر داشته باشد خداوند ثواب چهل هزار شهید و چهل هزار صدیق باو عنایت کند و چهل هزار از گناهکاران امت مرا بشفاعت او داخل در بهشت گرداند، آگاه باشید که مؤذن آنگاه که بگوید اشهد ان لا اله الاّ اللّه، نود هزار ملک بر او درود فرستند و برای او طلب آمرزش کنند و در روز قیامت در سایۀ عرش الهی است تا آنگاه که خداوند از حساب خلایق فارغ گردد و ثواب گفتن اشهد ان محمدا رسول اللّه را چهل هزار ملک بنویسند.

میگویم مبادا که مثل چنین اجر و پاداشهائی را که برای این گونه اعمال آمده مبالغه بدانی زیرا که این سخن، سخن طایفه‌ای از ملحدین است، و اگر عقل ضعیف این گونه مطالب را بعید شمرد، برای رفع این استبعاد لازم است که به دو مطلب توجه نمائی: مطلب اول اینکه ثواب‌هائی که در این روایات آمده یقینا برای کسانی است که حقایق این اعمال را خالص و تنها برای خاطر خدا انجام دهند. بعد اندکی تأمل نما که آیا این امر جز برای افرادی بسیار اندک میسر می‌شود؟ اما امثال ما عامۀ مردم اگر بعضی از عباداتمان را باعث دوری از خدا و جزء معاصی و سبب دخول در آتش بدانیم سزاوارتر است از اینکه آنها را جزء عبادات خود بحساب آورده و توقع اجر و پاداش بر آنها داشته باشیم، و تو اگر در معنای کلمۀ طیبه «لا اله الاّ اللّه» اندکی تأمل کنی میبینی که این کلمه، کلمۀ توحید است، و معنایش اثبات الوهیت و انفرادیت برای ذات اقدس حق، و نفی آن از غیر او است، بعد بخود و رفتار و کردار خود بنگر و ببین آیا رفتار و کردار تو با این اصل سازگار است؟ یا تمام حرکات و سکنات و رفتار تو بر عکس این حقیقت است، و الوهیت و انفرادیت را برای هر چیز و هر کس از مخلوقین که اندک قدرت و قوتی در وجود او میبینی قائل هستی و تنها خدا را باین وصف نمی‌شناسی و در رفع حوائج و نیازهای خود رو سوی او نمیکنی بلکه پیوسته بدنبال اسباب و وسایط هستی، مثلا اگر پدری ثروتمند داشته باشی می‌یابی که در رفع نیازها و انجام مهمات دل باو داری و بخاطر وجود چنین پدری اظهار اطمینان میکنی ولی بوعدۀ پروردگار در رساندن روزی و اجابت دعایت خاطرت آرام نمیگیرد و اطمینان قلبی برایت حاصل نمی‌شود. با این وصف، هر چند که کلمۀ طیبۀ لا اله الا اللّه را بر زبان آوری، آیا واقعا تو موحد هستی؟ و آیا می‌توان تو را در توحید صادق دانست؟

یا اینکه در این صورت مشرکی دروغگو، و یا منافقی مسخره کننده، و یا کسیکه سخنی می‌گوید و هیچ توجهی بمعنای آن ندارد هستی، و هر گاه دانستی که لا اله الاّ اللّه کلمه‌ای بس بزرگ است که جز عارفان بخدا و اولیاء حق، کسی را یارای گفتن آن- بمعنای واقعی آن- نیست پس آنچه را هم که برای پاداش آن بیان شده بعید مشمار. مطلب دومی که باید بآن توجه داشت قدرت ذات اقدس حق است که تمام آنچه که در این گونه اخبار و روایات آمده و بهشتهائی که وصف گشته ذات اقدس حق، بیک اراده ایجاد و با یک کلمۀ «کن»، «باش» می‌آفریند، و آفرینش آنها و اضعاف آن، تابی نهایت برای او مؤنه و خرجی ندارد، چرا که او هر چه بخواهد میکند و آنچه که اراده کند می‌آفریند، و آفرینش و حفظ آن هم برای او زحمتی ندارد، همچنین انسان میباید که در عنایت و بخشش او بیندیشد و توجه داشته باشد که او بخشنده‌ای است که هرگز بخل نورزد و او بزرگوارترین بزرگواران و نسبت به مؤمنین مهربان‌تر از مادر بفرزندش هست.

پس اگر این دو حقیقت را دانستی و حقیقتا بآنها رسیدی و باور داشتی، دیگر این گونه امور را بعید نخواهی شمرد، زیرا آنچه که سبب بعید شمردن این‌ها می‌شود، یکی بزرگ شمردن امکان وجود این‌ها و قدرت بر آفرینش و تفکر دربارۀ زحمت و مؤنۀ خلق و حفظ این‌ها است، و دیگر کوچک شمردن آنچه که موجب این ثواب‌ها میگردد و آنچه که ما بیان داشتیم هر دو اشکال را دفع می‌نماید چنانکه ظاهر است.

فصل در بعضی از اخبار، شهادت بر ولایت و امارت مؤمنین برای علی بن ابی طالب علیه السّلام

پس از شهادت بر رسالت حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله مستحب دانسته شده، و شیخ صدوق و شیخ و علامه هم آن را تصدیق نموده‌اند، شیخ صدوق میگوید:

ما غلات را به روایت این خبر می‌شناختیم، و شیخ راویان این خبر را از مفوضه دانسته و بعد میگوید ولی گفتن آن در اذان و اقامه اشکالی ندارد.

من میگویم اما اینکه «اشهد ان علیا ولی اللّه» جزء اذان باشد بگونه‌ای که اگر ذکر نشود اذان و اقامه باطل باشد اخبار زیادی این مطلب را نفی میکند ولی استحباب ذکر این جمله در اذان و اقامه در این اخبار معارضی برای آن نیست گر چه اسناد آن هم صحیح نیست، ولی از باب مسامحه می‌توان بدان عمل نمود و برای کسیکه بامید اجر و پاداشی این جمله را در اذان میگوید همان ثواب را امیدوار بود گر چه در اصل هم مستحب نباشد.

و اما اخبار نادری که در این زمینه رسیده اگر تعارضی در کار بود از عمل بآن باز می‌داشت ولی بمجرد اینکه ما قائل به استحباب ذکر این جمله شدیم تعارضی پیش نمی‌آید.

اما این سخن صدوق که میگوید روایت این گونه اخبار برای او میزانی برای شناخت غلات بوده است این میزانی مخصوص باو است و برای ما این مطلب ثابت نشده است چنانکه در بعضی موازین دیگری هم که برای نسبت دادن کسی به غلو برای او بوده امر چنین است.

فصل «در حکم اذان و اقامه»

اما اذان در اینکه برای هر نمازی که انسان به فرادا می‌گزارد گفتن اذان واجب نیست، اشکالی نیست ولی احوط عدم ترک آن در نماز جماعت برای هر نمازی است در صورتیکه بین دو نماز جمع نشود و برای کسیکه نمازش را فرادا میخواند در نماز صبح و مغرب در غیر سفر احوط عدم ترک گفتن اذان است.

این حکم برای مردان است اما زنها در هیچیک از نمازها و در هیچ حالی، گفتن اذان و اقامه بر آنها واجب نیست.
اما اقامه: احوط اگر نگوئیم اقوی، عدم ترک آن برای مردان است مطلقا، بلی اگر کسی نمازش را در مسجدی که نماز جماعت در آن بر پا شده بخواند گر چه او نمازش را بجماعت نخواند و اذان و اقامۀ آنها را هم نشنیده باشد در صورتیکه هنوز بعضی از نماز گزاران در صف جماعت نشسته باشند گفتن اذان و اقامه ساقط میشود.

فصل [در آداب گفتن اذان و اقامه]

مستحب است که در موقع گفتن اذان و اقامه انسان با وضو و رو بقبله و ایستاده باشد و در اقامه، تأکید بیشتری شده و احوط اینست که در «اقامه» این امور ترک نشود هم چنین رو بقبله بودن در هنگام شهادتین تأکید بیشتری شده است، و مستحب است که در اذان پس از اداء هر فصل نفس بکشد و در اقامه فصول را بیکدیگر متصل کند، و هم چنین مردها مستحب است که اذان را بلند بگویند و انگشتان خود را بر گوش نهند و مستحب است که بین اذان و اقامه با برداشتن یک گام، و یا دعا و یا سجده، و یا دو رکعت نماز نافله در نماز ظهر و عصر، بین اذان و اقامه فاصله بیندازد.

و در بعضی از روایات آمده که کسیکه اذان بگوید و بعد بسجده رود و بگوید:

لا اله الاّ أنت ربّی سجدت لک خاضعا خاشعا.

خداوند گناهانش را بیامرزد و در روایتی دیگر آمده که هر کس بین اذان و اقامه بسجده رود و بگوید:

ربّ لک سجدت خاضعا خاشعا ذلیلا.

ذات اقدس حق می‌فرماید: ای ملائکۀ من، به عزت و جلالم سوگند که محبت او را در دل بندگان مؤمنم قرار دهم، و هیبتش را در دلهای منافقان بیفکنم.

و در روایتی دیگر از امام صادق علیه السّلام رسیده که هر کس بین اذان نماز مغرب و اقامۀ آن بنشیند هم چون کسی است که در راه خدا در خون خود می‌غلطد. و مستحب است که در آن وقت این دعا را بخواند:

الّلهمّ اجعل قلبی بارّا و ارزقنی دارا و اجعل لی عند قبر نبیّک قرارا و مستقرّا.

و روایت شده که بین اذان و اقامۀ نماز صبح بخواندن دو رکعت نماز فاصله بیندازد. و خلاصه کلام، در اینکه بین اذان و اقامه بیکی از این امور فاصله بیندازد تأکید بسیار شده که عمدا ترک آن سزاوار نیست و سنت است که در نماز صبح و عصر این فاصله بخواندن دو رکعت از نافله‌های این دو نماز و در نماز صبح بخواندن دو رکعت نماز برای امام زمان علیه السّلام و در بقیۀ نمازها بسجده‌ای، یا نشستنی یا نفسی، یا گفتن سبحان اللّه و الحمد للّه باشد، و در نماز جماعت برای غیر مؤذن مستحب است که بنشیند تا وقتیکه قد قامت الصلوة گفته شود. در این وقت بایستد و دیگر ننشیند، و احوط اینست که در موقع گفتن اقامه انسان ایستاده، و رو بقبله و بدن بدون حرکت باشد و تمام احوالی که در هنگام نماز مراعاتش لازم است مراعات شود و در آن بین، سخنی بغیر آنچه که بنماز مربوط میشود نگوید که بنا ببعضی از روایات در هنگام گفتن اقامه سخن گفتن حرام دانسته شده است.

فصل «در عبرتهای اذان و اقامه»

صاحب حقایق گفته است: آنگاه که ندای مؤذن را شنیدی نداء روز قیامت را بخاطر آور و در ظاهر و باطن خود را برای اجابت این نداء آماده ساز چون کسانیکه در پاسخ باین ندا شتاب گیرند همانها هستند که در روز قیامت بلطف الهی ندا داده می‌شوند، پس این ندا را بر قلبت عرضه نما اگر دیدی که با شنیدن اذان دلت مملو از شادی و سرور می‌شود و با میل و رغبت تو را به پاسخ به این ندا فرا میخواند بدان که در قیامت هم به بشارت و رستگاری ندا داده خواهی شد و لذاست که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‌فرمود: ارحنا یا بلال، ارحنا بها و بالنداء إلیها.

راحت ساز ما را ای بلال، راحت ساز ما را به نماز و به نداء و دعوت بنماز، زیرا که روشنی چشم آن حضرت در نماز بود.

می‌گویم یعنی اذان، دعوت برای ملاقات است و همانگونه که روز قیامت مردم برای عرضۀ بر خداوند فرا خوانده می‌شوند در این دنیا هم مؤذنین، مؤمنان را بمجلس حضور و معراج و زیارت حضرت پروردگار فرا میخوانند پس اگر معرفت انسان در این دنیا بحدی باشد که از این نداء لذت ببرد در آخرت هم از ملاقات حضرت حق بی‌بهره نخواهد بود چرا که معرفت در این دنیا بمنزلۀ بذر مشاهده در آخرت میباشد، و اگر بر اثر جهل، حال انسان بگونه‌ای باشد که این نداء او را خوش نیاید این امر سبب خواهد شد که نداء روز قیامت هم خوش آیند او نباشد، و اگر در این دنیا در هنگام شنیدن اذان در زمرۀ غافلان باشد حالش در آن روز مناسب با این غفلت خواهد بود و در سایر مقامات دین و نوامیس شرع امر بهمین منوال است. چرا که انسان بر همان چیزی میمیرد که بر آن زندگی نموده و بر همان چیزی محشور میشود که بر آن مرده و جز آنچه در زمین دل کاشته چیز دیگری درو نخواهد کرد بنابر این کسیکه موقع نماز از وظیفه‌اش نسبت به پروردگار آگاه باشد و بداند که این امر، لطفی عظیم از ناحیه حضرت حق نسبت باو است مسلما روشنی چشمش در نماز خواهد بود.

و همانگونه که بمجالس انس با دوستانش مشتاق و در انتظار چنین مجالسی است نسبت به نماز و گفتگوی با پروردگارش هم چنین خواهد بود، و همانگونه که دعوت دوستانش را برای حضور در چنین مجالسی می‌پذیرد اذان را هم که بمنزلۀ منادی ذات اقدس حق است بگوش جان می‌شنود و پاسخ می‌گوید و اگر خواستی که حق مطلب را دریابی به رفتار و معاملۀ ذات اقدس حق با خود آنگاه که تو رو سوی او میکنی بنگر و باین حقیقت اعتراف نما که اگر تو آنچه در توان داری در تحصیل حق ادب این نداء و دعوت بکار گیری باز هم یک صدم آنچه که بحکم حکمت و عدل بر تو واجب است انجام نخواهی داد، و اگر آنگونه که شایستۀ ادب پاسخ به ندای او است نتوانستی انجام دهی شرمسار باش، در این صورت است که ذات اقدس حق تو را می‌پذیرد و شکر عظیم او شامل حالت میگردد چیزی که نه علما با زیرکی خود بدان برسند و نه عقلا با عقل خود بدان دست یابند.

صاحب حقایق گفته است که: بفصل فصل اذان و کلماتیکه در آن بکار رفته دقت نما و عبرت بگیر که چگونه با نام خدا شروع و بنام او ختم گردیده است و از این امر بدین حقیقت پی ببر که تنها ذات پاک او است که اول و آخر و ظاهر و باطن است.

می‌گویم گویا مرحوم فیض خواسته بگوید که تشریع اذان باین نحو، اشاره باین حقیقت دارد.

او گفته است: آنگاه که اللّه اکبر را شنیدی قلبت را متوجه عظمت و بزرگواری ذات اقدس حق نما و دنیا و آنچه را که در آن است کوچک شمار تا در تکبیرت دروغگو نباشی و هر گاه لا اله الاّ اللّه را شنیدی هر معبودی غیر او را از لوح دل محو کن.

می‌گویم مراد از هر معبودی سوای ذات اقدس حق هر کس و هر چیزی است که با او بمعنای عبودیت رفتار شود گر چه در ظاهر، انسان عبادت آن کس و آن چیز را انکار کند، زیرا حقیقت عبادت تواضع و میل و تبعیت از کسی و یا چیزی است، لذا هواهای نفسانی انسان را هم که از مبغوض‌ترین خدایانی است که در زمین پرستش میشود- چنانکه در خبر آمده است- در بر میگیرد. همچنین شیطان، و دنیا بتمام وجوه باطل آن را فرا می‌گیرد.

صاحب حقایق می‌گوید: و رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله را حاضر ببین و با رعایت آداب حضور آن بزرگوار با نیت خالص برسالت آن حضرت گواهی ده.

می‌گویم اخلاص در باب گواهی بر رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله، عبارت از خالی ساختن دل از وجوه اعتراض در کلیۀ احکام شرع است بگونه‌ای که انسان در نفس و قلب خود ذره‌ای کدورت نسبت به آنچه که آن حضرت آورده و بر آن حکم نموده گر چه بضرر او هم باشد نداشته باشد.

می‌گوید: و بر آن حضرت و آل او درود فرست.

می‌گویم در معرفت صلوات اندکی تفکر نما تا بآنچه که میگوئی و از خدا برای آنها میخواهی عالم باشی و بین قلبت و آنچه که بر زبانت میگذرد توافق حاصل نما تا صلواتت از روی قصد و معرفت باشد نه مجرد لق‌لق زبان و از روی جهل.

او میگوید: هنگامیکه بنماز فرا خوانده می‌شوی و به آنچه که موجب فلاح و رستگاری و بهترین اعمال است دعوت میگردی نفست را بحرکت در آور و قلب و قالبت را وسعت ده.

می‌گویم اگر توانستی که بحقیقت قلبت اعتقاد پیدا کنی باینکه نماز معراج بنده و زیارت پروردگار است در خواهی یافت که نماز موجب رستگاری و بهترین اعمال است در نتیجه از اینکه تنها بانجام صورت اعمال و ارکان نماز بپردازی و اذکار و مناجات‌های آن را تنها بدون توجه بمعنای آن بر زبان آوری راضی نخواهی گشت و قلب و روحت از افعال و قرائت و مناجات و تکبیر آن متأثر خواهد شد. و مقصود اصلی از نماز بلکه روح و حقیقت آن چیزی جز همین امر نیست و در این صورت است که از قرائت و مناجات لطایفی که در گفتگوهای بنده با خدا در هنگام نماز نهفته و در اخبار وارد شده انسان لذت خواهد برد.

صاحب حقایق می‌گوید: پس از این، عهدت را با تکبیر و تعظیم ذات اقدس حق تجدید نما، و هم چنانکه با تکبیر او نمازت را شروع نمودی با تکبیر او هم ختم نما و مبدأ خود را از او و بازگشت خود را هم بسوی او قرار ده، و قوام و اعتماد خود را بر حول و قوۀ او بگذار که لا حول و لا قوة الا باللّه العلی العظیم.

می‌گویم یعنی که کیفیت فصول اذان مشعر این حقیقت است که مبدأ هر چیزی خدا و مصیر و بازگشت همه چیز هم بسوی او و قوام و اعتماد تو بر حول و قوۀ او است.

و مستحب است که پس از اقامه این دعا را بخواند:

الّلهمّ انّی اتوجّه إلیک بمحمّد و آله و اقدّمهم بین یدی صلوتی و اتقرّب بهم إلیک فصلّ علیهم، و اجعلنی عندک وجیها بهم فی الدّنیا و الآخرة و من المقرّبین. انت مننت علینا بمعرفتهم فاختم لنا بطاعتهم و معرفتهم و ولایتهم فانّها السّعادة فاختم لنا بالسّعادة انّک علی کلّ شی‌ء قدیر.

فصل «در حقیقت نماز»

اشاره

می‌گویم در شناخت این حقیقت که مقصود از نماز حقیقت نماز است نه صورت تنهای آن، آیات و اخبار زیادی رسیده است اما آیات:

ذات اقدس حق می‌فرماید: أَقِمِ الصَّلٰاةَ لِذِکْرِی. بپا دار نماز را بخاطر یاد من.

که تعبیر به «اقامه» و بپا داشتن مناسبت با حقیقت نماز دارد نه صورت ظاهری آن، و قید «لذکری» (بخاطر من) صریح در این مطلب است.

در جای دیگر می‌فرماید:

لٰا تَقْرَبُوا الصَّلٰاةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ.

نزدیک نماز نشوید در حالی که مست هستید تا بدانید که چه می‌گوئید.

که علتی که در این آیه بدان توجه شده با صورت نماز عاری از حقیقت مناسبتی ندارد.

و در جای دیگر می‌فرماید:

إِنَّ الصَّلٰاةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ.

بدرستی و تحقیق که نماز باز دارندۀ از زشتی‌ها و منکر است.

که باز نهی و باز داشتن از فحشاء و منکرات را جز در حقیقت نماز نمی‌توان یافت.

اما اخبار و روایاتی که در این زمینه رسیده بحد تواتر است و اگر نبود جز همین حدیثی که از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده کفایت مینمود حضرت فرموده است:

بدرستی که نماز مکنت میبخشد و فروتنی می‌آورد، و مأیوس میکند و پشیمانی می‌آورد و قناعت می‌بخشد دستانت را دراز می‌کنی و می‌گوئی بارالها، پس هر کس چنین نکند نمازش ناقص خواهد بود.

و از آن حضرت رسیده که فرمود ذات اقدس حق به نمازی که نماز گزار در آن نماز قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد و دلش نزد آن نماز نباشد نمینگرد.

و باز در جای دیگر می‌فرماید: هر گاه نماز واجب را بجای آوردی در همان وقت نماز وداع هم بجای‌آور که مبادا بخواندن نماز دیگری موفق نگردی.

و از معصومین علیهم السّلام رسیده که نماز معراج مؤمن است، بخصوص با ملاحظۀ آنچه که دربارۀ تشریع نماز در معراج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسیده و روایت شده که معراج آن بزرگوار به اجزاء نماز بود.

و آنچه که در مورد نماز انبیاء و ائمه علیهم السّلام از آن حالات عالی رسیده است.

و آن روایتی که میگوید ذات اقدس حق نزد هر جزئی از اجزاء و افعال و اذکار نماز بندۀ مؤمن است.

و آن روایتی که می‌گوید برای نماز چهار هزار حد و باب است.

و آن روایتی که می‌گوید نماز بمنزلۀ ستون دین است، اگر قبول شد بقیۀ اعمال هم قبول خواهد شد و اگر رد شد بقیه هم رد خواهد گشت.

و اینکه نام نماز و اجزاء آن در کتب الهی و سنت انبیاء آمده تمام این‌ها بحکم عرف و لغت بهترین دلیل بر این حقیقت است که مراد از نماز تنها صورت نماز بدون توجه بحقیقت آن نیست و ما در اول این کتاب در بحث از لفظ صلوة باین حقیقت اشاره نمودیم.

و اما اسماء اجزاء نماز از تکبیر، و قرائت، و ذکر، و رکوع، و سجود، و تشهد، و سلام، تمام این‌ها هم عرفا و هم لغتا بر صورت بضمیمۀ حقیقت آن معنا، اطلاق میشود نه بر صورت تنها، مثلا تکبیر لفظا، اگر دل آدمی موافق با آن نباشد بخصوص که اگر قلب و عمل انسانی بر ضد آن تکبیر باشد، اگر آن را تحقیر بنامیم سزاوارتر است از اینکه آن را تکبیر گوئیم. همچنین سجده، اصل معنای آن تواضع و فروتنی است و بهر خم شدنی و نهادن پیشانی بر زمین سجده نمی‌گویند چه بسا که انسان برای گذاشتن چیزی بر زمین خم شود و یا بدون خضوع و خشوع پیشانی بر زمین نهد، بخصوص اگر که هدف از آن، در تضاد با حقیقت تواضع باشد چنین سجده‌ای را هرگز سجده نخواهند دانست.

و بر همین قیاس است رکوع و تشهد و سلام و قرائت، و معلوم است که بمجرد اینکه لفظ قرآن بر زبان جاری شود این را قرائت قرآن نمی‌گویند مگر اینکه انسان بقصد قرائت قرآن آن لفظ را بر زبان آورد و همین گونه تسبیح و حمد.

و خلاصۀ کلام آنکه در اصل، وضع اسم برای معنای آن هست و اگر بر صورت اطلاق می‌شود از باب مجاز و بلکه در بعضی موارد اشتباه است.


حقیقت نماز به وجود شش معنا کامل میگردد

اشاره

اول: حضور قلب، و مراد از آن خالی بودن دل از غیر نماز و حضور دل نزد افعال و اقوال آن است، در این صورت است که فعل و قول مقرون به علم بوده و چنین نخواهد بود که انسان عملی از اعمال نماز را بجای آورد در حالیکه فکرش بجای دیگری مشغول است، و اگر چنین بود حضور قلب حاصل شده است.

دوم: تفهم و دریافتن، و مراد از آن اینست که قلب انسان نزد معانی اعمال چه قول و چه فعل باشد و این امری زائد بر حضور قلب است، زیرا حضور قلب بحضور دل نزد الفاظ و صورت افعال تحقق می‌یابد گر چه انسان از حقایق آن الفاظ و اعمال و از معانی و تدبر در آنها غافل باشد، ولی تفهم و دریافتن، درک معانی اعمال و اقوال است.

سوم: تعظیم ذات اقدس حق و بزرگداشت عبادت او است.

چهارم: هیبت است که عبارت از خوف و ترسی است که از تعظیم و اخلاص حاصل میشود.

پنجم: رجاء به فضل خداوند و قبول او است.

ششم: حیاء، و آن تأمل در هر چیزی است که مخالف با توحید ذات اقدس حق و معرفت او است و منشأ آن خود را مقصر دانستن و گناهکار پنداشتن است.

و اما اسباب تحصیل این صفات

اما حضور قلب

سببش همت آدمی است، زیرا قلب، تابع همت بوده و اگر همت نماز باشد قلبت هم نزد نماز حاضر خواهد بود، و اگر همتت در پی چیز دیگری بود قلبت هم غافل از نماز و نزد آن چیز خواهد بود چون خداوند برای هیچکس دو قلب قرار نداده است، و برای احضار قلب نزد نماز جز باینکه همتت را متوجه نماز سازی راه دیگری نیست، و همت انسان متوجه امری می‌شود که خیری در آن گمان داشته باشد و آن را مایۀ سعادت خود بداند، و لذا حضور قلب در هنگام نماز تابع ایمان انسان بحقیقت نماز و اینکه نماز از همۀ اعمال بهتر و برتر است میباشد، و آن کس که باین حقیقت اعتقاد داشته باشد که نماز معراج او است مسلما هم و غمش جملگی نزد آن نماز خواهد بود و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند او را از این عمل باز دارد و کسیکه همتش در پی نماز باشد قلبش هم نزد نماز خواهد بود و هر اندازه که همت انسان بیشتر در پی نماز باشد غفلتش از غیر نماز بیشتر خواهد بود، بنابر این آن کس که ایمان بخدا داشته باشد و معتقد باشد که آنکه بهتر و پایدارتر است خدا است و نماز، معراج او بسوی حضرت ذو الجلال است و قلبا باین حقایق ایمان داشته باشد قلب و همتش در پی نماز خواهد بود و ممکن نیست چنین کسی غافل از نماز باشد.

و اما تفهم

عبارت از اینست که انسان از هر فعل و قولی آنچه را که مناسب با آن هست و معانی و مقاصدی که در آن نهفته است آشکار سازد، زیرا نماز معجونی الهی است که دواء هر دردی در آن ترکیب گشته و در جلب و تحصیل هر خیر و سعادتی که برای انسان کامل دستیابی بآن ممکن است مؤثر، و برای هر حرکت و سکون و هر فعل و قولی از آن، معنائی بخصوص است که شارع مقدس در تشریع آن، آن معنا را در نظر داشته است و در اخبار آمده که هر کس از افعال نماز آنچه را که مقصود از آن عمل است در نظر نداشته باشد چنین است که گویا آن جزء را انجام نداده است.

می‌گویم بهمین زودی معنای هر جزئی از اجزاء نماز را هنگام بحث از آن بیان خواهیم داشت حتی فلسفۀ بلند نمودن دستها در هنگام گفتن تکبیر و قیام بر پای راست و چپ، و خود قیام و دیگر اجزاء و اقوال نماز.

و آنچه را که ما در این زمینه بیان می‌داریم از آنچه گذشتگان از علماء اسرار بیان داشته‌اند گرفته‌ایم و اکثر آن را از اخبار و اندکی را هم خود فهم نموده‌ایم که این قسمت را هم اخبار و روایات تأیید میکنند، و علم قطعی داریم که آنچه بر ما پوشیده مانده بمراتب بیشتر از این است که دانسته‌ایم.

و آنچه که دربارۀ تفهم بدان اشاره نمودیم برای مطلق اجزاء نماز است، اما خصوص قرائت در نماز، تفهم و دریافتن معانی آنچه انسان بر زبان می‌آورد منشأ امور بزرگی است که زبان را یارای بیان آن نیست و علوم و اسرار عظیمی در آن نهفته است که تنها در دلها متجلی می‌شود و ظاهر می‌گردد و از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود رسول خدا هیچ چیز را پنهانی برای من بیان ننمود که بر مردم پوشیده داشته باشد، و تنها مطلبی که بود همان بود که اگر خداوند فهم کتابش را بر بنده ارزانی بدارد نصیب او می‌گردد.

و خلاصۀ کلام آنکه برای نماز گزار در تفهم و دریافتن قرائت خیر زیادی است و گاه می‌شود که در حین قرائت مطلبی برایش معلوم می‌گردد و پرده از حقیقتی بر گرفته می‌شود که او را بسعادتی بزرگ رهنمون می‌گردد، و گفته شده اینکه خداوند نماز را باز دارنده از فحشاء و منکرات میداند از همین وجه است، زیرا که نماز گزار در حین قرائت حقیقتی را در می‌یابد که پیش از آن بخاطرش نگذشته بود، و همین حقیقتی که برای او در نماز مکشوف می‌گردد سبب باز داشتن او از فحشاء و منکرات می‌شود.

بهر حال هر گونه که باشد، شکی نیست که سبب تفهم و دریافتن، اشتغال فکر بمعانی آنچه که انسان انجام میدهد و می‌گوید و حاضر ساختن قلب نزد معانی آن افعال و اقوال است، و علاج تفهم همان علاج حضور قلب و جدیت در دفع و دور ساختن خاطره‌هائی است که انسان را از یاد خدا بخود مشغول میدارد، و دفع این خواطر جز بقطع مواد و ریشۀ آن میسر نیست، و این بر دو قسم است:

یکی اینکه ریشۀ اشتغال بدنیا در وجود انسان ضعیف باشد که در این صورت اثر آن هم ضعیف خواهد بود و معالجۀ آن با استفاده از بعضی مسکن‌ها میسر می‌شود، و علاج آن باینست که قبل از شروع در نماز آنچه را که لازمۀ حضور قلب است فراهم آورد و در عظمت نماز و حضور در پیشگاه حضرت حق، و فواید بسیار آن، و عظمت سعادتی که از این راه بانسان میرسد و قرب و نزدیکی به پروردگار بیندیشد و تا جائیکه امکان دارد از موانع خارجی حضور در پیشگاه حق بکاهد، و در هنگام نماز قلب خود را از اشتغال به غیر بر حذر دارد و قبل از هر عملی معنای آن عمل یا قول را از قلب خود بگذراند سپس بآن مشغول گردد، و از همه مهمتر اینکه در جمیع حالات حضور ذات اقدس حق و علم او و جواب‌ها و آنچه که او با بنده خواهد نمود را در نظر داشته باشد و خود را در مرأی و منظر او ببیند و در انجام هر فعل و قولی این امور را در نظر گیرد.

صورت دوم اینکه ریشۀ محبت دنیا و اشتغال بآن در وجود انسان قوی شده باشد بطوریکه برای رفع اثر آن از مسکن‌ها کاری بر نیاید، و شکی نیست که اصل همۀ این خطورات قلبی که انسان را از یاد خدا باز میدارد و بخود مشغول میدارد محبت بدنیا و اشتغال بآن است، آیا این سخن معصوم علیه السّلام را نشنیده‌ای که فرمود: هر کس صبح کند در حالیکه بیشترین هم او در پی دنیا باشد خداوند مشغولیتی ملازم قلب او گرداند که هیچگاه از آن فراغت نیابد و اندوهی نصیبش گرداند که هیچگاه قطع نشود، و آرزویی برای او قرار دهد که هیچگاه به آن نرسد، و او را دچار فقری گرداند که هرگز روی بی‌نیازی نبیند و او را با خدا کاری نباشد.

بلی، کسیکه همۀ هم و غمش در دنیا خلاصه شد پیوسته این هم و غم در حال تزاید و افزونی است و از یک امر بامر دیگر یا امور دیگر منتقل می‌شود، تا جائیکه همۀ قلب و جمیع اوقاتش را اشتغال بدنیا فرا گیرد، بگونه‌ایکه حتی روز و شبش هم کفایت این امر را نکند، و چنین کسی اگر بخواهد فکرش را متوجه امور اخروی کند هموم دنیا او را بافکار دنیوی که دل بآن بسته جذب میکند و اگر با قهر و غلبه بخواهد نفس خود را متوجه آخرت کند جذبۀ دنیا او را بسوی خود میکشد، و یکباره می‌نگرد که تمام نمازش را در این کشاکش گذرانیده و حضور و تفهم از او فوت گشته است و این مرض را جز با مسهل و استفراغ معالجه نتوان نمود و لطف و مدارا با آن فایده‌ای ندارد و کسیکه بدنیا و زینتهای آن دلباخته است نباید طمع داشته باشد که حلاوت مناجات با خدا و لذت مخاطبات او را دریابد هر چند هم که بخواهد نفسش را مقهور عبادت گرداند.

در حدیث معراج آمده است که اگر بنده نماز و روزۀ اهل آسمان‌ها و زمین را بجای آورد و هم چون ملائکه از طعام روی گرداند، و بکمترین حد لباس قناعت کند، ولی در دلش ذره‌ای از محبت دنیا و یا نام آوری و ریاست آن و مشهور شدن، و یا زینتهای آن باشد، در سرای من همسایۀ من نخواهد بود، و محبت خود را از قلب او بر گیرم و قلبش را تاریک گردانم بگونه‌ایکه مرا فراموش گرداند و حلاوت معرفتم را باو نچشانم. روایت گویای این حقیقت است که دوستدار دنیا قلبش تاریک و از یاد خدا غافل و از نور بی‌بهره است. چرا که آن کس که دنیا باعث شادی و سرور و مایۀ روشنی چشم او باشد مسلما بخدا شادمان نخواهد گشت، و هم و غمش در پی همان چیزی است که روشنی چشمش در آن هست.

از مجموع آنچه که گذشت این گونه می‌توان نتیجه گرفت که برای کسیکه محبت دنیا در دلش قوت گرفته اگر بخواهد که در نماز حضور ق لب داشته باشد و معانی اقوال و افعال نماز را در یابد جز با بر- کندن محبت دنیا از دل و بریدن از آن میسر نمی‌شود، ولی در عین حال تجدید یاد آخرت و خطر مناجات و ایستادن در پیشگاه خداوند و هول و هراسی که در پیش است و خالی نمودن دل از غیر خدا و تقلیل موانع خارجی، باینکه چشم را بمحل سجده بدوزد و از خواندن نماز در اماکنی که باعث اشتغال خاطر می‌گردد احتراز کند، همۀ این امور برای دستیابی ببعضی از مراتب حضور و تفهم نفع بسیاری دارد. هم چنین معنای هر فعل و قولی را قبل از اشتغال بآن اگر انسان بخاطر بگذراند سپس بر زبان آورد بسیار مؤثر است مثلا در هنگام قرائت ابتدا بسم اللّه الرحمن الرحیم را از دل بگذراند سپس بر زبان آورد، بعد معنای الحمد للّه رب العالمین را بخاطر آورد بعد آن را قرائت کند همینطور آیه آیه تا آخر آن، و باز هنگامیکه می‌خواهد دستهایش را برای رکوع بلند کند اول معنای این عمل را بخاطر آورد و بعد انجام دهد، سپس معنای رکوع را بعد به رکوع برود و همینطور تا آخر نماز.

اگر بگوئی آنچه که از این آیات و اخبار و آنچه تو در مورد نفی اسم از صورت خالی از حقیقت بیان داشتی بر می‌آید بطلان نماز جمهور اهل اسلام میباشد بلکه اگر دقت بیشتری شود بطلان نماز کسی هم که حتی یک جزء از اجزاء نماز را بدون حضور قلب انجام دهد گر چه بقیۀ اجزاء نمازش تمام شرایط ششگانه را داشته باشد مسلم است، زیرا حکم مرکب چنین است که باین ترتیب جز برای معصومین علیهم السّلام برای کسی دیگری اقامۀ نماز بوجه صحیح و مقبول ممکن نیست.

می‌گویم بلی حقیقت حکم مرکب و حکم وضع اسم همین است که ما گفتیم، ولی آنچه که از جمیع بین اخبار و روایاتیکه در این زمینه رسیده بدست می‌آید چنین نشان میدهد که امر باین مشکلی نیست، و خداوند حتی برای نمازی که در اول آن نیت و حضور قلب برای نماز-گزار باشد اثری قرار داده و ساقط کنندۀ قضاء است و فقهاء هم بهمین معنا آن نماز را صحیح میدانند و اما قبول شدن نماز و سایر آثار دیگر آن موقوف باینست که آن نماز از جمیع مراتب حضور خالی نباشد بلکه واجب است که هیچ جزئی از اجزاء آن بدون حضور قلب انجام نگیرد.

و تنها مطلبی که هست اینست که برای حضور، مراتب و درجاتی است و نمازی که از جمیع مراتب حضور خالی باشد بر صاحبش بر- گردانده میشود ولی چنین نمازی بسیار کم است چون حرکات اختیاری انسان بناچار درجه‌ای از حضور قلب را بهمراه دارد هر چند اندک، و الا که دیگر آن عمل، عمل اختیاری نخواهد بود.

توضیح مطلب اینکه حرکات انسان بر چند قسم است یک قسم اعمال و حرکاتی است که از جمیع مراتب قصد و حضور قلب خالی است مثل حرکات شخص خوابیده، قسم دیگر اعمالی است که قصد و نیت انسان در آن بی‌دخالت نیست ولی قصد با مقصود انطباق ندارد مثل بعضی از کارهای شخص ساهی، قسم سوم اعمالی است که انسان با نیت و قصد بانجام آن همت می‌گمارد و منطبق با مقصود هم هست، ولی نیت و قصدی اجمالی و در باطن قلب، و اثر آن نیت در این عمل همین اندازه است که آن را در زمرۀ کارهای ارادی انسان در آورد، قسم دیگر اعمالی است که قصد و نیت نسبت بصورت آن عمل تفصیلی و نسبت بمعنای آن اجمالی است، قسم دیگر اعمالی است که قصد و نیت هم نسبت بصورت و هم نسبت به معنا تفصیلی است و قلب بتمامه نزد صورت و معنای آن حضور دارد و این، حضور تام و کامل است، بخصوص اگر نماز گزار با تمام هستی و شراشر وجود خود و با هیبت و رجاء و حیاء کامل و با درک جلال پروردگاری در پیشگاه حضرت ذو الجلال حضور یابد، و آنچه از اخبار فهمیده می‌شود اینست که آن قسمی که با قصد اجمال انجام می‌گیرد و منطبق با مقصود هم هست، اگر که اقبال نماز گزار و قصد و نیت او بر حقیقت اجزاء نماز و معانی آن افزایش یابد و لا اقل یکدهم باینصورت انجام گیرد آن نماز برگردانده نمی‌شود و بهمان اندازه که مورد قبول واقع شده بالا میرود، و در ظاهر هم امر مولا اطاعت شده و قضاء نماز بر عهدۀ او نخواهد بود، و اگر آن قسمی که بدون توجه کامل انجام گرفته با انجام نوافل جبران گردد امید است که تمام آن مورد قبول واقع شود ولی اگر آنچه که با توجه و حضور قلب بوده کمتر از یکدهم نماز باشد برگردانده می‌شود و بر صورت صاحبش زده میشود.

این چیزی است که بعنوان حکم عام برای نماز از اخبار استفاده می‌شود، ولی این مطلب منافاتی با این ندارد که فضل خداوند از جهت دیگری شامل حال بنده شود و آن اقسام دیگر هم مورد قبول واقع گردد، چنانکه در پاداش بعضی از اعمال مستحبه آمده است، و یا بنده بسبب ارتکاب بعضی از گناهان مستحق خذلان شود در نتیجه همان نمازی هم که واجد تمام شرایط اقبال بوده و با حضور تفصیلی تمام، انجام گرفته رد شود چنانکه از این آیۀ شریفه بر می‌آید:

وَ قَدِمْنٰا إِلیٰ مٰا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنٰاهُ هَبٰاءً مَنْثُوراً (فرقان- 33) ترجمه: و ما بر سر کردار آنها آمدیم از هر عملی که انجام داده بودند پس آن را هم چون گردی پراکنده در هوا گردانیدیم.

و اخباری که در این زمینه رسیده صریحا می‌گوید که اگر عمل با ولایت نباشد مورد قبول واقع نمی‌شود هر چند که صاحبش سعی و کوشش بسیار کند. و باید توجه داشت که احتمال دارد اخباریکه می- گوید اگر نمازی یکدهم آن با توجه و حضور قلب باشد بالا میرود از باب فضل کلی پروردگار که در این آیۀ شریفه بیان شده، باشد. آیه می‌گوید:

مَنْ جٰاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثٰالِهٰا وَ مَنْ جٰاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلٰا یُجْزیٰ إِلّٰا مِثْلَهٰا. (انعام- 160) آن کس که حسنه و کار نیکی انجام دهد برای او ده برابر آن هست و آنکه کار بدی انجام دهد جز مثل آن کیفر داده نشود.

و اگر از این باب باشد احتمال دارد که این قسمی که ما گفتیم تمام آن، مورد قبول واقع شود، بدون اینکه نیازی باین باشد که با انجام نوافل آن اجزائی را که بدون حضور قلب بوده جبران شود جبران به نوافل در غیر این قسم از نمازهائی که فاقد قصد حقایق اعمال و اقوال نماز بوده و تنها در هنگام نیت، اجمالا قصد حقیقت آن نموده است میباشد، و از فضل و عنایت حضرت حق بعید نیست که بمجرد اینکه روح نیت در ابتدای نماز بوده آن را قبول نماید.

مطلب دیگر اینکه عمده‌ترین خیرات نماز، در تفهم و دریافتن و درک معانی اقوال و اعمال نماز است، زیرا همین امر است که سبب معرفت میشود، و معرفت همه‌اش خیر بلکه باید گفت هر چه خیر و خوبی است در معرفت است هم چنانکه جهل تمامش شر و بلکه هر چه شر و بدی است در جهل است.

بنابر این آنگاه که نماز گزار روحش بعالم بالا توجه نمود و از یاد این عالم پائین، خود را بدور داشت در نتیجه فکرش از بعضی از قید و بندها آزاد گشت، و از عوالم عالیه و نورانی متأثر گشت در این صورت است که گاه می‌شود که حقایق بعضی از آیات قرآن بر قلبش تجلی میکند و از این کشف و تجلی او بهره‌ای میبرد که بسالها عبادت نصیبش نمی‌گشت، و گاه می‌شود که در هنگام قرائت اسماء خداوند تبارک و تعالی حقایق این اسماء برای بنده مکشوف و مشهود می‌گردد بگونه‌ای که جسمش را تحمل آن حال نبوده و حالت غشوه باو دست میدهد، چنانکه همین واقعه از امام صادق علیه السّلام نقل شده که آن حضرت در حال نماز غش نمود چون بهوش آمد علت سؤال شد حضرت فرمود آیه‌ای از آیات قرآن را بر قلبم می‌گذرانیدم تا آنگاه که از گوینده‌اش شنیدم، در این حال بود که جسم توان دیدار قدرت او را نداشت و از پای در آمد.

سید جلیل در فلاح السائل می‌گوید روایت شده که مولای ما جعفر بن محمد صادق علیه السّلام در نمازش قرآن تلاوت می‌فرمود پس حالت غشوه‌ای بر آن حضرت عارض شد چون بهوش آمد سؤال شد که چه چیز موجب این شد که چنین حالتی بر شما عارض شود حضرت سخنی فرمود که معنایش این می‌شود که پیوسته آیات قرآن را تکرار مینمودم تا اینکه حالتی بمن دست داد که گویا بالعیان آن را شفاها از آنکه آن را نازل فرموده شنیدم در این حال بود که قوۀ بشری را توان این مکاشفه جلال الهی نبود و از پای در آمد. سپس می‌گوید: ای کسیکه حقیقت این مطالب را نمیدانی مبادا که این گونه سخنان را بعید بشماری و شیطان تو را در این گونه موارد بشک و شبهه بیندازد، بلکه تصدیق آن لازم است آیا این سخن خداوند تبارک و تعالی را نشنیده‌ای که میفرماید:

فَلَمّٰا تَجَلّٰی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسیٰ صَعِقاً (اعراف- 143) پس چون ذات ذو الجلال بر کوه تجلی نمود کوه پاره پاره گشت و هموار شد و موسی بیهوش بر زمین افتاد. پایان کلام سید قدس سره.

و گاه می‌شود که هنگام قرائت آیات قرآن، حقیقت بهشت و دوزخ و قیامت و غیر این‌ها از حقایق و اسراری که در قرآن آمده است بر او منکشف و آشکار میگردد. و ما در بیان اسرار قرائت بعضی از مراتب آن را بیان خواهیم نمود.

و اما تعظیم

یکی از حالات قلب است که موجب آرامش و خشوع و شکستگی خاطر در مقابل پروردگار و باعث پیدایش معرفت بعظمت و جلال ذات اقدس حق باندازه‌ای که برای بشر امکان دارد می‌شود، و عمده‌ترین نشانۀ حضور قلب در نماز و مهم‌ترین نشان کمال ایمان و همۀ عبادات، وجود همین حالت است، و از نشانه‌های معرفت بعظمت و جلال ذات اقدس حق، پی بردن انسان بحقارت و پستی خویشتن است، زیرا بنده، آنگاه که به عظمت سلطان خداوندی و سعۀ ملک او و جلالت قدرت او معرفت پیدا نمود و دانست که، ممکن، در حقیقت هیچ است و او باندازۀ ذره‌ای مالک خیر و شر خود نیست و مرگ و حیات و حشر و نشرش بدست دیگری است عقل و اندیشه‌اش مقهور این عظمت می‌گردد و در پیشگاه حضرت حق اظهار ذلت و خشوع میکند و قلبش از مشاهدۀ عظمت جلال او و جلالت سلطان او بیش از حد و وصف خاضع و خاشع می‌گردد و مراقب حضور و نظر حضرت پروردگار و رد و قبول او خواهد بود مراقبتی که یک چشم بهم زدن از آن غافل نخواهد شد، و چگونه می‌شود که چنین نباشد در حالیکه شاهد عظمت سلطان خداوندی بر آفرینش آسمان‌ها و زمین‌ها و جلالت قدرت او بر آنها و امساک و نگه- داری و رزق و حفظ و تربیت آنها است و آنچه که دربارۀ آفرینش آسمان‌ها و زمین از خبر دهندۀ راستگوئی شنیده از جمله در خبر زینب عطاره آمده که این زمین با همۀ دریاها و کوهها و آنچه در آن است بالنسبة بآسمان دنیا هم چون حلقه‌ای است در بیابانی وسیع و گسترده و این دو بالنسبة بآسمان دوم همچون حلقه‌ای است در بیابانی وسیع، و این سه نسبت بآسمان سوم همینگونه تا که بعرش برسد و تمام این‌ها باز نسبت بعالم مثال قابل قیاس نیست و تمام این‌ها بالنسبة بعوالم مجردات همینگونه است تا اینکه به عقل کلی منتهی شود که دیگر نسبتی بین او و آنها نیست، و ذات اقدس حق تمام این‌ها را بکلمۀ واحدی بدون هیچ رنج و زحمت و خرجی بیافرید و حفظ آنها هم برای او در بر دارندۀ مؤنة و زحمتی نیست، و اگر خواستار اعدام و نابودی همۀ این‌ها گردد بمجرد قطع افاضۀ وجود از آنها، همۀ آنها محو و نابود خواهد گشت.

پس منزه است خدائی که برای عظمت و جلالت قدر و قدرت او حدی نمیتوان تصور نمود.

خلاصۀ کلام آنکه اگر بنده باین مطالب توجهی کند و از طرف دیگر جنایات و گناهان خود را مجسم کند و موقعیت خطیر مناجات و گفتگوی با این سلطان بزرگ را در نظر آورد در این صورت با تمام عقل و نفس و روح و قلب و بدن و شراشر وجودش مراقب او خواهد بود و تمام وجودش برای شنیدن کلام او گوش، و برای استغفار از گناهان و عرض بی‌چیزی و نیاز خود و عذر خواهی از جنایاتی که مرتکب شده زبان خواهد گشت.

و آنچه که از تغییر حال انبیا و پیشوایان دینی و اولیاء خدا در هنگام نماز رسیده از همین باب است، مثل آنچه از حضرت إبراهیم خلیل علیه السّلام رسیده که در هنگام نماز صدای آه و ناله‌اش از مسافت یک میل شنیده می‌شد و در نمازش همچون دیگ جوشان سینه‌اش صدا می‌نمود، و از پیامبر ما هم صلّی اللّه علیه و آله همین مطلب رسیده و یکی از همسران آن بزرگوار می‌گوید: رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله با ما سخن می‌گفت و ما با او به گفتگو می- نشستیم ولی آنگاه که وقت نماز می‌شد چنان می‌گشت که گویا هرگز بین ما و او آشنائی نبوده است، و امیر المؤمنین علیه السّلام آنگاه که شروع به وضوء مینمود از ترس خدا رنگ رخسارش تغییر میکرد و چون وقت نماز می‌شد رعشه بر اندام آن حضرت می‌افتاد و رنگش دگرگون می- گشت از آن حضرت علت این امر سؤال شد فرمود: وقت اداء امانتی رسیده که خدا آن را بر آسمان‌ها و زمین و کوهها عرضه داشت آنها از قبول آن ابا نمودند و از تحمل آن ترسیدند، و حضرت فاطمه علیها السّلام در هنگام نماز از ترس خدا به نفس نفس می‌افتاد، و امام حسن علیه السّلام آنگاه که از وضو فارغ می‌شد رنگ رخسارش تغییر میکرد علت سؤال شد حضرت فرمود: آن کس که میخواهد بر صاحب عرش در آید سزاوار است که رنگ چهره‌اش تغییر کند. و مثل همین مطلب از امام سجاد علیه السّلام روایت شده که هر گاه وضو می‌گرفت رنگش زرد می‌شد، از نزدیکان آن حضرت سؤال نمود که چه می‌شود شما را که در هنگام گرفتن وضوء چنین حالتی بشما دست میدهد فرمود آیا میدانید که در پیشگاه چه کسی میخواهم بایستم، و گفته شده روزی در هنگام نماز یک طرف عبا از شانه‌اش افتاد، حضرت تا آخر نماز آن را بر شانه نیفکند، علت سؤال شد فرمود :

وای بر تو آیا میدانی که در پیشگاه چه کسی ایستاده بودم؟ بدرستی که از بنده نماز پذیرفته نمی‌شود مگر بهمان اندازه‌ای که او توجه بخدا داشته باشد، راوی می‌گوید گفتم فدایت شوم پس ما هلاک شدیم، فرمود خیر، خداوند این نمازهائی را که با توجه کامل نبوده بواسطۀ نوافل تمام میکند.

و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که علی ابن الحسین علیه السّلام هر گاه برای نماز بپا میخواست چنان بود که گویا شاخۀ درختی است که حرکتی برای آن نیست مگر آنچه که باد از آن بحرکت در آورد. و باز از آن حضرت رسیده که هر گاه علی ابن الحسین علیه السّلام برای نماز بپا میخواست رنگش تغییر مینمود و چون سر بسجده مینهاد تا عرق از سر و رویش جاری نمی‌گشت سر از سجده بر نمیداشت.

و از آن حضرت روایت شده که فرمود: رغبت «به آخرت» و «ترس» «از خدا» در دل کسی جمع نمیشود مگر اینکه بهشت بر او واجب می‌گردد پس آنگاه که بنماز ایستادی روی دل بسوی خدا کن، چرا که هیچ بندۀ مؤمنی نیست که در نماز و دعایش با دلش رو بسوی خدا کند مگر اینکه خدا دلهای مؤمنان را متوجه او سازد و با محبت و دوستی آنها او را تأیید و ببهشت رهنمونش می‌سازد.

و اما هیبت

منشأ آن معرفت بصفات جلال حق تعالی است و کسیکه از اخذ و عقاب منکران و معاندان امم گذشته آگاه باشد و به ابتلا و گرفتاریهای انبیاء و اولیاء خدا به مصیبتهای بزرگ، عالم باشد، و میزان خوف و ترس و گریه و غشوة و تضرع و زاری و استغفار آنها را بداند، بعد به کثرت گناهان و معاصی خود هم توجه کند، و زشتی‌های اعمال خود را در نظر آورد آنگاه که در پیشگاه خدا بایستد مسلما لرزۀ خائفان و بیمناکان او را فرا خواهد گرفت و ترس او را خواهد میرانید و حیاء او را آب خواهد نمود.

و خلاصۀ کلام آنکه هر چه علم و معرفت بخدا بیشتر باشد هیبت و ترس از او هم بیشتر خواهد بود، چرا که اگر حکمت او هلاکت اولین و آخرین را اقتضاء کند هیچ چیز نمی‌تواند مانع این شود حتی رقت و نازک دلی، زیرا که او منزه از تأثر و انفعال است، و لذا است که بعضی از انبیاء و اولیاء، گاهی آن قدر از تعظیم و هیبت ذات اقدس حق متأثر می‌شدند که هر آنچه غیر خدا است را فراموش میکردند و از هر آنچه سوای او است غافل می‌گشتند حتی از بدن خویش، و بیرون آوردن تیر از پای مولا علی علیه السّلام در هنگام نماز و عدم تأثر آن حضرت از آن، و غشوه‌های آن بزرگوار که گمان میرفت از دنیا رفته است از همین باب است.

و اما رجاء و امیدواری

منشأ آن معرفت بفضل و کرم خداوند و لطف و انعام او و توجه باین حقیقت است که او خلایق را بخاطر انتفاع و بهره‌وری از آنها نیافرید، بلکه بخاطر عنایت بآفرینش آنها، آنها را پدید آورد و نه از طاعت و عبادت آنها بهره‌مند و نه از معصیت آنها متضرر خواهد گشت، و معرفت به عنایت و فضل پروردگار در میان خلایق و بخشش بسیار او بر آنها و وعده بهشت که بنمازگزاران داده و مغفرت و آمرزش گناهان بندگانش با پشیمانی و ندامت بنده از آن، و تبدیل گناهان بچندین برابر آن از حسنات و وعدۀ شفاعتی که به اولیاء خود داده و این آیۀ شریفۀ قرآن که خطاب به پیامبر بزرگوار اسلام صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:

وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ.

و زود است که پروردگارت بتو عطا کند، تا تو خشنود و راضی گردی.

همۀ این‌ها سعۀ رحمت و فضل و بخشش حق تعالی را نوید میدهد.

و باعث رجاء و امیدواری بنده می‌گردد، ولی لازم است که بنده در استخلاص و رهائی خویش از غرور در این مورد کوشا باشد چرا که نفس و هواهای نفسانی گاهی انسان را به غرور میکشاند و عدم مبالات و بی‌توجهی بامور دینی را با رجاء و امیدواری بر او مشتبه می‌سازد و اگر چنین احتمالی پیش آمد میبایست که انسان بعلائم و نشانه‌هائی که هر یک از این دو دارند حال خویش را مشخص سازد که آیا واقعا در طریق رجاء و امیدواری قدم بر میدارد و یا گرفتار بی‌توجهی و عدم مبالات در امور دینی شده است، از نشانه‌های رجاء، طلب و از شواهد عدم مبالات در دین، کسالت و تنبلی در انجام وظایف است.

و اما حیاء

منشأ آن معرفت جلال خداوندی و جمال او و آگاهی از مقام عفو و رفتار نیک او با بندگان و کثرت نعمتها و عدم رضایت او برای بنده به نعمتی غیر نعمت دیگر، و عدم غفلت او از مراقبت احوال بنده، با توجه به قبایح اعمال خود و سوء معامله و رفتارش با این پروردگار مهربان و نفاق در حضور او با علم او باین حقیقت، میباشد، و هر گاه که این معرفتها برای بنده حاصل شد و آنچه که بر خلاف این معرفت و آگاهی- های او است از خود مشاهده کرد همان حالتی که در چنین شرایطی بر او عارض میشود حیاء است. و هر کس که در میدان هیبت پروردگار قدمی از روی حیاء و شرمساری بردارد برایش از عبادت هفتاد سال بهتر خواهد بود.

و حیاء بر پنج نوع است: حیاء گناه، و حیاء تقصیر، و حیاء کرامت، و حیاء محبت، و حیاء هیبت، و برای هر یک از این‌ها اهلی است، و برای اهل هر یک مرتبه‌ای جداگانه میباشد.

می‌گویم شکی نیست که این صفات و احوال فرع این معارف است که در بالا بدان اشاره نمودیم، چنان که ما در معاملاتمان با همنوعان خود این مطلب را بالوجدان مشاهده میکنیم که اگر انسانی در شخص دیگری سلطنت و قدرتی باندازۀ ذره‌ای از سلطنت و قدرت خداوند سراغ داشته باشد او را بزرگ می‌شمارد و مراقب او است و از او میترسد و اگر علاوه بر این آن شخص باندازۀ ذره‌ای از نعمتهائی که خدا بر بندگان ارزانی داشته بآن شخص عطا کند او خود و نفس و مال خود را فدای او میکند و از خدمت باو و قیام به وظایف بندگیش لحظه‌ای غفلت نخواهد نمود و اگر علاوه بر این دو، تقصیرات خود را هم نسبت بآن شخص در نظر آورد و مخالفتهایش را با این سلطان و منعم در هنگام انعام و بخشش او و در حضور او مجسم کند از حیاء و شرمساری خواهد مرد.

و اما اینکه می‌بینیم عامۀ مردم با اینکه معتقد و مؤمن به عظمت پروردگار هستند و هر بزرگی، و بزرگ را بالنسبة باو کوچک می‌دانند و به نعمتهای بی‌شمار او معترف هستند و از طرف دیگر از این همه گناه و معصیت از ناحیۀ خود هم با خبرند و با توجه بهمۀ این‌ها کمتر دچار حیاء و شرمساری می‌گردند، علتش اولا ضعف ایمان به غیب بالنسبة به شهود و عیان هست، زیرا سلاطین و قدرتمندان جهان، و منعمین و بخشندگان این دنیا مشاهده می‌شوند و سلطنت و نعمت آنها محسوس و مشهود است، و اما ذات اقدس حق، برای آنها غیب و ناپیدا است و تنها با ادلۀ عقلیه هست که معتقد به وجود او و معترف بعظمت و نعمتهای او هستند و اعتقاد به غیب بالنسبة بمشاهدۀ بالعیان ضعیف است و لذا این معارف در حق پروردگار باعث تعظیم و هیبت و حیاء مثل آنچه در معامله و رفتار با بزرگان و سلاطین دنیائی و بخشندگان این جهان میشود نمیگردد.

ثانیا اینکه چون جلالت امر در عظمت خدا و نعمتهای او بحدی است که برای احدی اداء حق آن، بلکه جزئی از اجزاء آن حقوق ممکن نیست و مردمان بقصور و ناتوانی خود آگاه هستند بیکباره آن را مهمل می‌گذارند.

ثالثا چنین می‌پندارند که منافع خدمت سلاطین دنیا، نقد و نفع عبادت پروردگار نسیه بوده، و در سرای دیگری که وجود آن بر خلاف حس بوده تنها با ادلۀ عقلی بدان معتقدند بآنها میرسد، و این وجوه که که منشأ همۀ آنها غرور و جهل است سبب مسامحه عامۀ مردم، و کوتاهی آنها در اطاعت و بندگی پروردگار شده است، که باید از روزیکه غیب، عیان میگردد و مردمان فریاد میزنند وا حسرتاه بر آنچه که ما در مورد پروردگار، کوتاهی نمودیم، بخدا پناه برد.

و این امور ششگانه‌ای که بیان شد، روح نماز است و کمال آن بکمال آنها بستگی دارد و از همۀ این‌ها مهمتر تعظیم ذات اقدس حق است که آن از لوازم ایمان میباشد، بنابر این کسیکه ایمانش کامل گشته و مباشر قلبش شده و محبت دنیا و یا فکر و اشتغال بآن مانع تأثیر این ایمان در وجود او نگشته، میبایست که نمازش را از اول تا بآخر همۀ اجزائش را بر این تفصیل که بیان شد کامل گرداند.

اما تکبیر نماز در آن مطالبی است

مطلب اول بالا بردن دستها در هنگام گفتن تکبیرة الاحرام است که در آن بیان اموری چند لازم است:

مطلب اول در کیفیت این عمل، که میبایست با اول تکبیر دستها بلند شود و بآخر آن دستها فرو افتد بگونه‌ای که با تمام شدن تکبیر بالا بردن دستها هم تمام شود، و باید در هنگام بالا بردن دستها کف دستها بسمت قبله باشد.

دوم در مقدار این عمل است که بهتر این است که سر انگشتان تا محاذی قسمت پائین گوش برسد.

سوم بیان آنچه که مقصود از این عمل است که عبارت از تبری و بیزاری جستن از هر شرک و شریکی و از هر چه که مشرکان قائل بآن هستند میباشد، و ثمرۀ آن برائت جستن در پیشگاه خداوند متعال از همۀ گناهان و معاصی خود و از عذاب جهنم و آتش آن است.

مطلب دوم راجع به نفس تکبیرة الاحرام است و در آن نیز مطالبی است:

اول اینکه آنچه واجب است همان تکبیرة الاحرام است، ولی پس از آن گفتن شش تکبیر بنابر اقوی مستحب است.

دوم در بیان دعاهائی که در هنگام گفتن تکبیرة الاحرام رسیده و آن اینست که نماز گزار پس از تکبیر سوم بگوید:

الّلهمّ أنت الملک الحقّ لا اله الاّ أنت سبحانک انّی عملت سوءا و ظلمت نفسی فاغفر لی فانّه لا یغفر الذّنوب الا أنت.

و بعد از تکبیر پنجم بگوید:

لبیک و سعدیک و الخیر فی یدیک و الشرّ لیس إلیک و المهدی من هدیت سبحانک منک عبدک و ابن عبدک و بک و لک و إلیک و لا ملجأ و لا منجا منک الاّ إلیک سبحانه و حنانیک تبارکت و تعالیت سبحانک ربّ البیت الحرام.

و پس از تکبیر ششم بگوید:

یا محسن قد اتاک المسی‌ء أنت المحسن و نحن المسیئون فتجاوز یا ربّ عن قبیح ما عندنا بجمیل ما عندک.

و پس از تکبیر هفتم بگوید:

وجّهت وجهی للّذی فطر السموات و الارض حنیفا مسلما و ما انا من المشرکین، علی ملّة إبراهیم و دین محمّد (ص) و هدی امیر المؤمنین و الائمة المعصومین صلوات اللّه و سلامه علیهم اجمعین، انّ صلوتی و نسکی و محیای و مماتی للّه ربّ العالمین و بذلک امرت و انا من المسلمین.

و مستحب است که بعدد تکبیرهای نماز تکبیر بگوید تا اگر فراموش نمود این تکبیرها بدل از آن باشد.

مطلب سوم اینکه در تکبیر و دعاهای آن حقایق آنها را در نظر داشته باشد و در گفتارش صادق باشد، از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود:
آنگاه که تکبیر گفتی آنچه که بین خاک و افلاک قرار دارد همه را کوچک شمار و کبریاء و بزرگی او را سر آمد همۀ این‌ها بدان، چرا که ذات اقدس حق هر گاه به قلب بنده نظر کند که در حالی که تکبیر بر زبان دارد قلبش از حقیقت آن تکبیر روی گردان است می‌فرماید: ای دروغگو آیا مرا فریب می‌دهی؟ به عزت و جلالم سوگند که تو را از حلاوت یاد خودم محروم گردانم و از قرب و نزدیکی با خویش تو را محجوب سازم، و سرور و شادمانی مناجاتم را بتو نچشانم، پس قلبت را در هنگام نماز در بوتۀ آزمایش در آور اگر که حلاوت یاد خدا را در آن یافتی و سرور و شادمانی در نفس خود مشاهده نمودی و قلبت از مناجات با او شادمان و از گفتگوی با او متلذذ بود بدان که ذات اقدس حق در تکبیرت تورا تصدیق نموده است، و الا اگر چنین نبود و سلب لذتی که برای مناجات با خدا هست و حرمان و حلاوتی که برای عبادت میباشد در خود دیدی، این امر دلیل تکذیب تکبیر تو از ناحیۀ ذات اقدس حق، و طرد و دور ساختن تو از باب او است.

می‌گویم همین اندازه برای توجه به لزوم تحقق حقیقت تکبیر کافی است و اگر خواستی حقیقت تکبیر را دریابی به عرف و رفتار خودت در جامعه بنگر و ببین که خودت از تکبیر و بزرگ داشت خود از ناحیۀ فرزندان و خدمتگزاران خود چه چیز را میزان قرار می‌دهی و از آنها چه میخواهی، و بدان که هر بزرگی هر چند که بتواند خود را از هر چیز و هر کسی بزرگتر بپندارد باز در مقابل کبریاء و بزرگی ذات ذو الجلال حقیر و کوچک است پس بحکم عقل واجب است که تکبیرت برای پروردگارت بقدر قدرت و استطاعتت باشد و تمام سعی و کوشش خود را در این راه بکار گیری و بعد بقصور و کوتاهی خود در این زمینه معترف باشی، چرا که حق تکبیر او خارج از قدرت تو است.

و بهتر اینست که انسان قصد و نیتش از تکبیر، این باشد که ذات اقدس حق بزرگتر از این است که بوصف در آید.

این راجع به تکبیر، اما دعاء اول: بحکم صدق و راستی لازم می‌آید که بنده وقتی که در نماز بزبان می‌گوید: اللهم أنت الملک الحق.


بار الها مالک حقیقی توئی، و تو هستی که مالک جمیع عوالمی و استحقاق این امر را داری، در رفتارش هم باین گفته معتقد باشد و از اینکه در ملک او بر خلاف رضای او قدم بردارد بر حذر باشد و از تصرف ذات اقدس حق در ملک خود و آنچه که او میکند مبادا که ناخشنود باشد، و اگر در این زمینه قصوری از خود مشاهده نمود استغفار نماید.

و اما دعاء دوم که میگوید: لبیک و سعدیک، که در حقیقت جواب دعوت پروردگار است، میبایست که نفس و قلب و حقیقت و قالب و بلکه تمام وجود خود را برای اجابت دعوت پروردگار و قیام بوظایف آن محضر بزرگ آماده گرداند، و بداند که او از همه چیز و همه کس به او نزدیک‌تر است و نداء و دعایش را می‌شنود و تمام خیرات و سعادات بدست او است، و هیچ خیر و خوبی را در اختیار دیگری نداند و از غیر او توقع نداشته باشد و او را از ظلم و بدیها و شرور منزه بداند و معتقد باشد که او خود بر خویشتن ستم نموده و هر بدی و شری که هست از ناحیۀ خود او است، بعد به این حقیقت توجه کند که وجود و پیدایش و بازگشت و قوام او از او و به او و بسوی او است، و بدیها هم گر چه از ناحیۀ خود او بوده ولی خالق اصلی آنها ذات اقدس حق است، و در عالم وجود هیچ ضرر زننده و نفع رساننده‌ای جز ذات پاک او، و هیچ پناهگاه و عامل نجاتی جز سایۀ لطف و مرحمت او نیست، بعد باین حقیقت توجه کند که اگر کسی مؤمن باین شد که تمام خیرات بدست خدا است به احدی جز ذات پاک او توجهی نمیکند، و کسی که ایمان داشته باشد باینکه هیچ ضرر- رساننده‌ای جز ذات پاک او نیست از احدی غیر او نخواهد ترسید که لا حول و لا قوّة الا باللّه. و حمد و سپاس از آن خدا است.

و اما قیام

حقیقت قیام عبارت از ایستادن در پیشگاه پروردگار برای اداء حق عبودیت و بندگی او و جلب خیرات پروردگاری، و انس گرفتن با او و لذت بردن به مخاطبات و گفتگوی با او در کلام، و بمناجات با او در دعا، و چارۀ کار برای توقف طولانی خود در روز قیامت و دفع هول و هراسی که در انتظار انسان هست میباشد، و میبایست که انسان از اینکه در نماز میبایست بر هر دو پا بایستد به این حقیقت پی ببرد که مسلمان باید در مقام خوف و رجاء باشد و از پائین افکندن سر در هنگام نماز، الزام قلب را بر تذلل و خشوع و تواضع و دوری از ریاست طلبی و خود بزرگ بینی فهم نماید، و بداند که در فردای قیامت او را در پیشگاه ذات اقدس حق ایستادنی است که چگونگی آن را این ایستادن تعیین میکند، و لذا سزاوار است که انسان آنچه در توان دارد در تصحیح قیام نماز خود، بکار گیرد و بداند که تمام پنهانی‌ها و خاطرات و ضمایرش نزد حضرت حق مکشوف و آشکار است، و پروردگار حتی به چیزهائی که خود از آن بی‌خبر است و در باطن او است آگاه است، و لذا خیلی مراقب باشد که مبادا باطنش مخالف با رضای پروردگار باشد، و بناچار در چنین مقام خطیری تواضع و فروتنی او لا اقل همچون تواضع در محضر سلطانی از سلاطین دنیا خواهد بود، چگونه کسیکه در مقابل حاکمی قرار میگیرد مراقب تمام حرکات و گفته‌های خود میباشد، که مبادا سخنی بر خلاف رضای او بر زبان آورد، و یا از معنای آنچه می- گوید غافل باشد و یا اشارات مخاطبات سلطان را در نیابد، و خدائی که ملک الملوک و جبار الجبابره است هرگز نزد مسلمان از بشری مثل خود بی‌مقدارتر نخواهد بود.

اما قرائت

مستحب است که قبل از شروع، با گفتن:

اعوذ باللّه السّمیع العلیم من الشّیطان الرّجیم.

از وساوس و حیله‌های شیطان که باعث گمراهی او می‌شود و باعث انحراف دل و زبان و جوارح او می‌گردد بخدا پناه برد و او را حافظ خود گرداند چرا که شیطان دشمن انسان بوده و در پی فرصت است که قلب او را از یاد خدا، و بدن او را از اطاعت و بندگی، و زبان او را از ذکر خدا باز دارد، و استعاذه واقعی باینست که انسان با زبان لفظ استعاذه را بگوید، و با جوارح و اعضاء از هر آنچه که مورد علاقۀ شیطان است دوری گزیند، و بآنچه موجب رضایت و خشنودی پروردگار میشود رو نماید، و به قلب به اینست که انسان تمام همش را متوجه اشتغال بخدا و لذت مناجات با او گرداند.
و اما اگر بگفتن تنها اکتفا نمود سود چندانی نخواهد برد و بلکه گاه سخنی لغو و گاهی مضر میباشد، چرا که تحصن از دشمن به دژ و قلعه به اینست که انسان از محل تحت نفوذ دشمن و میدان کارزار او به دژ در آید و در بروی خود محکم کند.

و اما اینکه در معرض تیر دشمن باشد و با زبان بگوید: از شر این دشمن به این دژ پناه میبرم سودی نخواهد داشت، و حصن قلعه و دژ الهی کلمۀ طیبۀ لا اله الا اللّه و ولایت اولیاء او است، چنانکه در اخبار آمده که: لا اله الا اللّه حصنی. و، ولایة علی ابن ابی طالب حصنی. و کسی واقعا به لا اله الا اللّه متحصن شده که معبودی سوای ذات اقدس حق برای او نباشد، و متحصن به ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام کسی است که قدم جای قدم آن مولا بگذارد و در تمام حرکات و سکنات خود بآن بزرگوار اقتدا کند، اما کسی که هوای نفسش را بخدائی گرفته، و مشایع و پیرو دشمنان خدا و امیر المؤمنین علیه السّلام گردیده و از سنت آنها پیروی میکند، چنین کسی را اگر متحصن به حصن شیطان و در آمده در قلعه و دژ ابلیس بدانیم سزاوارتر از این است که او را در زمرۀ متحصنین به حصن اللّه بحساب آوریم.

و خلاصۀ کلام اینکه استعاذۀ حقیقی در نماز به اینست که نماز- گزار همان اوصاف ششگانه‌ای را که در گذشته بیان نمودیم در حد توان خود فراهم آورد، و با تمام وجود بنماز رو کند و بعد با زبان هم بگوید:

اعوذ باللّه السمیع العلیم من الشیطان الرجیم.

پناه میبرم بخدای شنوا و دانا از شیطان رانده شده.

و از حیله‌ها و نیرنگهای این خبیث که با وسوسه‌ها و القاء افکار دنیائی در صدد است که او را از توجه بخدا و به نماز باز دارد به سلطان خداوندی پناه ببرد، در این صورت است که ذات اقدس حق هم او را پناه داده و برای شیطان بر او سلطه‌ای نخواهد بود و بینی آن خبیث بخاک مالیده خواهد شد.

مطلب دیگر اینکه در بین اجزاء نماز، برای قرائت حق خاصی در مراقبت است، زیرا که قرآن امری بس بزرگ بوده و برای آن نزد خدای متعال شأنی والا است، و آن شفیعی است که اگر شفاعت کند شفاعتش پذیرفته میشود و اگر از کسی بد بگوید تصدیق میشود، و ذات اقدس حق در چند جای از کتاب خود از قرآن به نور یاد نموده و نور مساوی با معنای وجود و هستی است، قرآن موجودی شریف، و حکیمی صاحب حیات و زندگی و نطق، و برای او در هر عالمی صورت و جمالی است، و روز قیامت که شود او در زیباترین صورت تجلی کند، و بر مسلمانان می‌گذرد، می‌گویند او از ما است، بر پیامبران می‌گذرد می‌گویند از ما است، از آنها هم می‌گذرد و بملائکه میرسد می‌گویند از ما است، تا اینکه به نزد حضرت پروردگار منتهی شود پس برای قاریان خود شفاعت کند تا آنکه هر یک از آنها را بهمان منزلی که خود دارد برساند، و بخاطر دارم که در روایتی دیدم که قرآن در آن روز بهر کس که می‌گذرد از آن کس زیباتر و نورانی‌تر است تا اینکه به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله برسد که با آن حضرت مساوی است، و برای قرآن حقیقتی است غیر از این خط و نقشی که بدست ما است، رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:

اولین کسی که بر خداوند عزیز جبار در آید من هستم، و پس از من قرآن و اهل بیت من، و خلاصۀ کلام آنکه برای قرآن حقیقتی و روحی، و حیاتی است، و او تجلی و پرتوی از تجلیات اولیۀ ذات اقدس حق است.

بلی، برای آن در عالم الفاظ صورتی لفظی و در عالم نقش و نگارش صورتی منقوش است، و حال، حقیقت آن هر چه که باشد بر بندۀ مراقب است که حرمت قرائت آن را مراعات کند و با توجه به عظمت متکلم آن که این کتاب کلام او است به عظمت آن پی ببرد و بداند که اگر استتار انوار او بصورت حروف و کلمات نبود در مقابل تجلی و پرتو- افشانی آن نه عرش را یارای ثبات و استقامت بود و نه فرش را، و اجزاء عالم از عظمت و بزرگی سلطان او و پرتو انوارش متلاشی می‌گشت، و اگر ذات اقدس حق، نگهبان و نگهدار کلیمش نبود طاقت شنیدن کلامش را نداشت هم چنانکه کوه در برابر مبادی تجلی او طاقت نیاورد و ریزه ریزه گشت، و موسی بیهوش افتاد، و در هنگام قرائت قرآن در آیات آن تدبر نما و از آنچه مانع فهمیدن آن میشود خویشتن را خالی نما، زیرا بسیاری از قاریان قرآن را، پرده‌هائی که شیطان بر دلهای آنها افکنده، آنها را از فهم حقایق قرآنی، و عجایب احکام آن، و تازگی‌های اشارات، و دقایق و ریزه‌کاریهای اسرار آن، باز میدارد و مانع میشود، و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که فرمود:

اگر نبود که شیاطین گرد دلهای بنی آدم میگردند، آنان ملکوت را مشاهده می‌نمودند.
از جمله حجاب‌هائی که شیطان بر دل آدمی می‌افکند وسواس در قرائت است که او یکی از بچه‌های خود را بر او می‌گمارد تا تمام هم او را مصروف اقامۀ حروف و کلمات گرداند و با تکرار کلمات در پی این باشد که هر حرفی را از مخرج آن ادا نماید و قواعدی را که در این باب هست رعایت کند، و کسی که در نماز تمام همش صرف این امر شود کجا بتفکر در معنای اقوال و اعمال نماز خواهد رسید، گفته شده خندۀ شیطان بر چنین کسی که از این راه مرید او شده از همه بیشتر است.

حجاب دیگر حجاب تقلید است، و آن عبارت از اینست که قاری قرآن مطالب خلافی را از پدران و گذشتگان و امثال این‌ها چشم بسته پذیرفته باشد، و در این تقلید تعصب بورزد و اگر از حقایق قرآنی مطلبی که مخالف با عقیده او است بر او آشکار شود و انوار قرآنی بر او جلوه‌ای بنماید شیطان تقلید بر او می‌تازد و میگوید آیا پس از ایمان میخواهی کافر شوی و با مذهب خود مخالفت کنی؟ و او را با آنچه که از منع تفسیر به رأی در احادیث و روایات آمده می‌ترساند، و با این کار او را از اینکه از آن جلوه بهره‌ای بگیرد محروم می‌سازد، و او هم بیچاره بی‌خبر از معنای تفسیر به رأی فریب ابلیس خبیث را میخورد و جلوۀ قرآنی را ضایع می‌گرداند و بواسطۀ تقلید از برکت و هدایت آن محروم میگردد.

حجاب دیگر، حجاب گناهان است که بعضی از گناهان در زنگار قلب و تاریکی آن اثر خاصی دارد، مثل تکبر، و ترک امر بمعروف.

و خلاصۀ کلام آنکه هر گناهی ظلمت و زنگاری در دل از خود بجای میگذارد که وجود آن با فهم حقایق قرآنی منافات دارد و برای بعضی از آنها اثر فوق العاده‌ای است که دل را بیکباره تاریک میگرداند و دیدۀ باطن را کور می‌سازد بگونه‌ای که هر چه نور خورشید قرآن بر اعیان حقایق معقولات بتابد او از دیدن آنها عاجز خواهد بود، همچنانکه اگر دیدۀ ظاهر کور شد، نور خورشید در دیدن صورت‌های محسوسات بی‌فایده خواهد بود، پس هر گاه بنده خود را از موانعی که بر سر راه فهمیدن حقایق قرآنی است خالی نمود، و قلبش خاضع گشت، و از غیر، دل را فارغ ساخت و در مکان خلوتی بقرائت قرآن پرداخت انوار قرآنی بر او پرتو خواهد افکند.

در کتاب شریف مصباح الشریعه از امام صادق علیه السّلام روایت شده که هر کس قرآن را تلاوت کند و در مقابل آن خضوع نکند و دلش نرم نگردد، و حزنی برایش پیدا نشود و ترسی در دلش پدید نیاید به تحقیق عظمت شأن خداوند را خوار شمرده و زیانی آشکار متوجه او شده است.

بنابر این قاری قرآن به سه چیز نیاز دارد: قلبی خاشع، و بدنی فارغ، و مکانی خلوت، پس هر گاه قلب خاشع گشت شیطان از او فرار میکند، قرآن میگوید:

فَإِذٰا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّٰهِ مِنَ الشَّیْطٰانِ الرَّجِیمِ.

ترجمه: و آنگاه که قرآن تلاوت می‌کنی بخدا پناه ببر از شیطان رانده شده.

و هر گاه خود را از اسباب اشتغال به غیر فارغ ساخت قلبش برای قرائت قرآن آماده می‌شود و در بین تلاوت قرآن فکر و خاطره‌ای متوجه او نمیگردد که او را از استضائه بنور قرآن و بهره‌وری از فوائد آن محروم گرداند، و هر گاه پس از انجام این دو امر، مکان خلوتی برای قرائت قرآن انتخاب نمود و از خلق کناره گرفت روح و سر او با خدا انس میگیرد، و حلاوت گفتگوی خداوند را با بندگان صالح خود در می‌یابد که چگونه کرامات و بدایع اشاراتش آنها را از خود فانی می- گرداند پس آنگاه که از این مشرب جامی برگرفت دیگر، حالی را بر این حال بر نخواهد گزید، و بر این وقت، وقتی را اختیار نخواهد نمود، بلکه آن را بر هر عبادت و طاعتی ترجیح خواهد داد زیرا که در آن حال بدون هیچ واسطه‌ای با خدایش بمناجات می‌پردازد و با او به گفتگو می‌نشیند، پس بنگر که کتاب پروردگارت را چگونه قرائت میکنی، و منشور ولایتت را چگونه بر میخوانی، و اوامر و نواهی او را چگونه فرمان میبری، و حدود آن را چگونه رعایت مینمائی، چرا که آن کتابی عزیز و بس گرانبها است که باطلی گرد آن نگشته، و از جانب خداوند حکیم و حمید فرو فرستاده شده پس آن را با تأنی و کلمه به کلمه تلاوت نما و بآیاتی که در بر دارندۀ وعده یا وعیدی است که رسیدی اندکی درنگ نما، و در امثال و مواعظ آن بیندیش، و بر حذر باش از اینکه برای رعایت قواعد و حروف آن، حدود آن را ضایع گردانی. پایان کلام امام علیه السّلام.

امام صادق علیه السّلام در این کلمات بهمۀ اصول مراتب قرائت با اشارات لطیف و بدیعی توجه داده است، که از جمله تعظیم کلام و متکلم، و تدبر در آن، و فارغ ساختن دل از موانع فهم و تفهم، و تخصیص و تأثر و ترقی میباشد.

و در بحث‌های گذشته بعضی از مطالب راجع به تفهم و دریافتن معانی و حقایق نماز را دانستی، در اینجا نیز مطالبی راجع به تفکر و تفهم بیان میداریم تا آن کس را که در پی این امر است دستور و برنامه‌ای باشد.

پس با امید بکمک پروردگار و هدایت او، میگوئیم که هر گاه مثلا سورۀ «واقعه» را تلاوت میکنی و میخوانی:

أَ فَرَأَیْتُمُ الْمٰاءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ. أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ.

آیا این آبی که می‌آشامید می‌بینید؟ آیا شما آن را از ابر فرود آوردید یا ما فرود آورنده و نازل کنندۀ آن هستیم.

پس میبایست که تنها اهمیت آب را در رفع تشنگی و یا امثال آن از اموری که بر همه کس روشن است خلاصه نکنی، بلکه در این مسئله تأمل نما که چگونه میشود که پیدایش همه اشیاء و موجودات از او است، و بیندیش که چطور همین آب، غذای دانه میشود و دانه بصورت نبات در می‌آید، و آن نبات غذاء حیوان، و بعد غذاء انسان میشود انسانی که از استخوان و گوشت و خون و مخ، و مو ترکیب یافته است، بعد چگونه آن گوش و چشم و دیگر قوای او را تشکیل میدهد، و بنگر که چگونه روح و حیات و شعور و فکر و عقل پدید می‌آیند، سپس در حقیقت عقل و عظمت آن بیندیش، و در مراتب عقول بتفکر پرداز، بعد در مبدأ خود آب تأمل نما و این آیۀ شریفه را بخاطر آور که میفرماید:

فَانْظُرْ إِلیٰ آثٰارِ رَحْمَتِ اللّٰهِ کَیْفَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهٰا.

به آثار رحمت خدا بنگر که چگونه زمین را پس از مردنش زنده میگرداند.

بعد در صفت رحمت و قیام رحمت به رحمان بیندیش و از همۀ این‌ها ببعضی از وجوه قیومیت ذات باریتعالی نسبت به این عالم پی میبری، و باز نظرت را متوجه اتحاد رحمت با آنچه که در خارج مورد رحمت واقع گردیده بنما و همینطور بفکر و نظر ادامه بده تا بهره‌ای فراوان از اسرار عالم کون نصیبت گردد.

و هر گاه این آیۀ شریفه را تلاوت کردی که میفرماید:

اللّٰهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ.**

ترجمه: خدایی جز اللّه نیست آنکه زنده و پایدار است (و قائم بذات خویش بوده و قوام و پایداری هر آنچه که غیر او است از او است و او حافظ همۀ اشیاء و بخشندۀ آنچه که مایۀ بقا و هستی آنها میباشد بآنها است) «1».

هر گاه این آیه را تلاوت نمودی در معنای «قیوم» و اقسام آن بیندیش پس خواهی دید که قیوم از لحاظ معنا بچند وجه است: یکی قیومیت ستونها برای سقف، و دیگر قیومیت اجسام برای اعراض، و ______________________________ (1) مطلب داخل پرانتز معنای قیوم است. م

دیگر قیومیت نور برای شعاع، دیگر قیومیت علم برای صورتهای علمی است، و بدان که قیومیت ذات اقدس حق از همۀ این اقسام والاتر و برتر بوده و بعضی از این وجوهی که بیان شد به قیومیت ذات اقدس حق نزدیکتر از بعضی دیگر است.

و باز اگر این آیۀ شریفه را تلاوت نمودی که می‌فرماید:

وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ.

و ما به او نزدیکتر هستیم از رگ گردن، در اقسام قرب بیندیش و در معیت ذات اقدس حق نسبت به اشیاء فکر نما و در اقسام معیت تأمل کن، پس از آن قیومیت و معیت او را از هر قیومیت و معیت و قربی که در غیر او هست منزه بدار.

و هر گاه این آیۀ شریفه را قرائت نمودی که می‌فرماید:

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلّٰا عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلّٰا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.

ترجمه: و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزائن آن نزد ما است، و جز باندازه‌ای معلوم از آن فرو نفرستیم.

پس اولا در معنای اینکه می‌فرماید: «نزد ما است» بیندیش که این «نزد او» آیا عبارت از مکان خاصی است که از مکان اشیاء دیگر بدور است، آیا آن مکان، در محلی خارج از این عالم مثلا پس از آسمان هفتم قرار دارد، و یا در باطن همین عوالم است و بعد مکانی برای آن نیست، بعد در کلمۀ «خزائن» بیندیش، آیا این خزائن و انبارها هم نظیر همین خزائن دنیائی مثل مخزن آب و انبار طلا و نقره و امثال آن است، یا اینکه بگونۀ دیگری است مثل گنجانیدن میوه در ریشه‌های درخت و ذخیره ساختن درخت در دانۀ آن، یا مثل گرد آوردن معلومات در علوم، و معقولات در عالم عقل، بعد در چگونگی وجود هر یک از اشیاء در این خزاین و انبارها بیندیش. آیا هر یک از آنها بهمین صورتی که در این عالم هست در آن خزاین هم هست، یا بصورتی دیگر، بعد در کیفیت فرو فرستادن آن تأمل نما پس هر گاه که در امثال این مطالب بتفکر پرداختی، امید است که بابی از اصول علم برویت گشوده شود، آن‌هم بابی که ابواب زیادی از اسرار عالم کون از آن گشوده خواهد شد.

بعد هر گاه در اسماء خداوند که در قرآن آمده فکر نمائی، مثل رب، و رحمان، و رحیم، و قیوم و دیگر اسماء الهی، سپس در آثار هر یک از این اسماء در این عالم بنگری خواهی دید که همۀ اجزاء عالم قائم به این‌ها است، مثلا اگر به ربوبیت و رحمانیت او بنگری، آیا در عالم چیزی را مشاهده میکنی که خارج از حیطۀ این‌ها باشد؟ و اگر با دقت در این مطلب بنگری و تأمل نمائی، رحمانیت او را در شراشر وجودت و در همۀ این عالم خواهی دید، همینگونه ربوبیت او را، زیرا رحمانیت او عبارت از رحمت عامی است که مساوی ایجاد و ابقاء است، و ایجاد همۀ اشیاء را در بر میگیرد، بنابر این هر موجودی که در این عالم هست وجودش از رحمت ذات اقدس حق، و بقائش هم برحمت او خواهد بود، و در خارج چیزی جز رحمت او نخواهد بود، بعبارت دیگر، عالم از حیث موجودیتش سراسر رحمت او است، و هر گاه به نسبت ایجاد با موجود توجه داشته باشی میگوئی عالم فعل او است، و اگر نسبت بین موجود و پدیده را با موجد و پدید آورنده در نظر گیری میگوئی عالم مفعول او است، بنابر این در خارج، یک چیز بیش نیست و آن همان رحمت ذات اقدس حق است. مطلب دیگر اینکه قاری قرآن در هنگام قرائت قرآن باید متوجه باشد که مقصود از خطاب‌ها در این کتاب، او است، و هر گاه آیه‌ای تلاوت نمود که مشتمل بر امر و یا نهیی است باید بداند که او است که از طرف خدا به انجام آن امر مأمور شده و یا از آن کار باز داشته شده و همچنین در وعد وعید و غیر این‌ها. چرا که قرآن برای هدایت همۀ امت نازل گشته و هر آن کس را که تابع رضوان و خشنودی حقتعالی باشد ذات اقدس حق به راههای سلامت و صواب رهنمون خواهد بود و بقول قرآن آنها را از تاریکی خارج و بسوی نور خواهد برد، و بصراط مستقیم هدایت خواهد کرد، چون بقول قرآن این کتاب بینشها و مایۀ بصیرت و بینائی مردمان و هدایت و رحمت برای پرهیزگاران است، حال که نزول این کتاب بدین منظور بوده پس هر خواننده‌ای میبایست خود را مخاطب و مقصود خطاب‌های این کتاب بداند.

و اما تأثر، عبارت از اینست که انسان با اختلاف آیات، حالش تغییر کند، و حالش مناسب با آیه‌ای باشد که تلاوت میکند پس اگر آیات عذاب را تلاوت نماید محزون گردد و از ترس بگرید، و هر گاه آیات رحمت را قرائت نماید شادمان گردد، و خلاصه با هر آیه‌ای رنگ همان آیه را بخود بگیرد، و حالی مناسب با آن برایش پیدا شود.

پس آنگاه که این آیات را قرائت کند که خداوند می‌فرماید:

خُذُوهُ فَغُلُّوهُ، ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ.

بگیرید او را و در زنجیرش کنید سپس بطرف دوزخش کشید، آن چنان رنجیده خاطر و محزون گردد که گویا دارد می‌میرد، و هر گاه این آیه را تلاوت نماید که خدا میفرماید:

لٰا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً.

از رحمت خدا ناامید نگردید که خداوند همۀ گناهان را بیامرزد.

شادمان و مسرور گردد چنانکه گویا از خوشحالی میخواهد پرواز کند و در هنگام قرائت اسماء و صفات ذات اقدس حق، خصوصا اسماء و صفات جلالیه او مثل شدید العقاب، خود را کوچک کند و در مقابل اسماء جلالۀ او خضوع نماید، و هنگامی که بآیاتی میرسد که از قول کفار نسبتهای ناروائی که بذات اقدس حق داده‌اند مثل داشتن فرزند و همسر و شریک بیان میدارد صوتش را کوتاه کند و همچون کسی که شرمسار و خجل میشود و آثار انکسار و شکستگی در چهره‌اش نمایان شود بگونه‌ای که گویا از خطر چنین نسبتی نزدیک است که بمیرد.

و چون نام بهشت و اوصاف آن بمیان آید شاد، و چون نام دوزخ و انواع عذاب آن برده شود بیمناک و محزون گردد، و آنگاه که از مقربین و اولیاء خدا نامی بمیان آید تمایل و علاقۀ خود را بتحصیل مقام آنها ظاهر گرداند و از خدا بخواهد که بر او منت نهاده و قرب و نزدیکی خود را نصیب او گرداند، و هر گاه از معاصی و گناهان نامی برده شود استغفار نماید بگونه‌ای که گویا میترسد که آن گناه از او سر زده باشد، و همینطور مسائل دیگر.

و بهتر آن است که هنگام قرائت این آیات بمقتضای این احوال با خدای خود بمناجات و گفتگو بپردازد، زیرا بر زبان آوردن مطلبی باعث تأکید آن در دل می‌شود، و مقصود اصلی از قرائت قرآن، دستیابی باین احوال برای قلب و نفس و روح است، و الا که اگر تنها به زبان، قرآن را قرائت نماید، ولی نه قلبش نرم گردید و نه این احوال در جوارح و اعضایش به انجام عمل نیک، اثر گذاشت، طبق فرمایش امام صادق علیه السّلام شأن عظیم خداوندی را خوار شمرده است، و شاید این حقیقت را بتوان از این آیۀ شریفه فهمید که می‌فرماید:

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً.

ترجمه: آن کس که از ذکر و یاد من روی گرداند برای او زندگی سخت و تنگی خواهد بود.

پس میبایست که هنگام قرائت قرآن، زبان، واعظ، و عقل مترجم، و قلب و سایر جوارح و اعضاء متعظ و پندپذیر باشد.

و در این زمینه حکایتهای عجیبی از توبه و غشوة و هلاکت بعضی از افراد در هنگام قرائت قرآن رسیده، و مثلا تأثر از ترس جهنم موجب شده که حقیقت دوزخ بر او مکشوف گشته و او آن را بالعیان دیده است، همچنین شادمانی و بشارت از بهشت، سبب شده که حقیقت آن برای او آشکار گردیده و آن را بالعیان مشاهده نموده و در زمرۀ یقین دارندگان به ثواب و عقاب در آمده است، و همین طور مسائل دیگر.

اما تبری، عبارت از اینست که قاری قرآن هیچ حول و قوه‌ای برای خود نبیند، و از نگاه بخویشتن بدیدۀ رضا و خوش‌بینی بر حذر باشد، و هرگز اعمال و کردارش موجب اعجاب و خود پسندی او نگردد، و آنگاه که ذکری از صالحان و مقربان می‌شود مبادا خود را در زمرۀ آنها بداند، بلکه آرزو کند که خداوند بفضل و عنایت خویش او را در زمرۀ آنها در آورد و مشتاق لقاء آنها باشد، و هر گاه آیه‌ای تلاوت کند که در مذمت و تهدید معصیت کاران است خویشتن را مخاطب آن آیه بحساب آورده و منتظر وقوع آن عذاب بر خویشتن باشد.

این همان مطلبی است که مولا امیر المؤمنین علیه السّلام در وصف متقین و پرهیزگاران بیان میدارد و می‌فرماید:

و اذا مرّوا بآیة تخویف اصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفیر جهنّم فی آذانهم.

و آنگاه که بآیه‌ای رسند که تخویف و تهدیدی در آن هست گوش دل بآن فرا میدهند بدانسان که گویا صدای شعله‌های آتش دوزخ در گوشهای آنها است. و اگر حالش چنین بود و نفسش را در همه اعمال مقصر دید، این رویه سبب قرب و نزدیکی او به رضایت و خشنودی پروردگارش می‌شود. پس آن کس که در حال قرب و نزدیکی خود را دور ببیند ذات اقدس حق بر او لطف نموده و او را خائف و بیمناک سازد و بدینوسیله بدرجۀ بالاتری از قرب و نزدیکی دست می‌یابد، و آن کس که در بعد و دوری از خداوند خود را نزدیک باو تصور نماید همین امنیت خاطر، سبب فریب او گشته و او را دورتر می‌سازد.

و ترقی عبارت از اینست که در قرائت قرآن مدام در حال ترقی و بالا رفتن باشد تا بدانجا که کلام را از خود ذات اقدس حق بشنود چنانکه در روایتی که از امام صادق علیه السّلام بیان داشتیم شنیدی که حضرت فرمود:

آنقدر آن آیه را تکرار نمودم که آن آیه را از گوینده‌اش شنیدم، زیرا درجات قرائت مختلف است که پائین‌ترین آن سه درجه است و پائین‌ترین آن نیز اینست که قاری قرآن چنین تصور کند که در پیشگاه خداوند متعال ایستاده و قرآن را بر او قرائت میکند در حالی که ذات اقدس حق باو مینگرد و از او می‌شنود، در این صورت خواه ناخواه سؤال، و تمایل و زاری، و درخواست در او پیدا خواهد شد.

مرتبۀ بالاتر از این، اینست که بقلبش مشاهده کند که خدا با او سخن می‌گوید و با کلامش با او مناجات میکند، که این مرتبه از قرائت، گوش فرا دادن، و فهم، و تعظیم، و حیاء، و هیبت، و رجاء را سبب می‌شود.

و از همه برتر اینست که در کلام، متکلم را ببیند، و در کلمات، صفات را مشاهده کند، و این امر او را از نظر بقرائت و توجه بخود و بهر آنچه که غیر از پروردگارش که متکلم آن قرآن است، مشغول میدارد، و تنها مقصودش و تمام همش او خواهد بود، حتی از انعام و احسان او هم در خواهد گذشت و چنان خواهد بود که گویا مستغرق در مقام شهود است، و از چنین حالتی است که امام صادق علیه السّلام خبر میدهد و می‌فرماید:

و اللّه لقد تجلّی اللّه لخلقه فی کلامه و لکن لا یبصرون.

بخدا سوگند که ذات اقدس حق در کلامش برای خلقش تجلی نموده ولی آنان نمی‌بینند.

و غشوۀ آن حضرت در حال تکرار آیه‌ای از قرآن در نماز از همین باب بود. و این درجه اختصاص بمقربان درگاه الهی دارد، و مرتبۀ پائین‌تر از آن، درجۀ اصحاب یمین، و مرتبۀ پائین‌تر برای سایر مردم و غافلان است. و لذت کامل در همان درجه و مرتبۀ آخر است و صاحب چنین حالی است که هیچ حالی را بر این حال اختیار نمیکند.

و از بعضی از حکماء نقل شده که گفته است من قرآن را تلاوت می‌نمودم، ولی حلاوتی در آن نمی‌یافتم، تا آنگاه که بگونه‌ای تلاوت نمودم که گویا از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله می‌شنوم، و باز تلاوت نمودم، و تلاوت نمودم تا آنگاه که گویا آن را از جبرئیل می‌شنوم پس از این مرتبه بود که خطاب رسید یک منزل بیش نمانده است، و الآن آن را از متکلمش می‌شنوم و از این حال لذت و نعمتی نصیبم گشته که دیگر نمیتوانم از آن در گذرم.

و اما تفکر و تفهم، بدانگونه که در گذشته مفصلا بیان داشتیم نمیتوان در نماز رعایت این دو امر را نمود زیرا موجب می‌شود که نماز گزار از صورت نماز، خارج شود، و لذا باید بگونه‌ای که بصورت نماز خللی وارد نشود تفکر و تفهم انجام گیرد.

در بیان خلاصه‌ای از تفسیر سورۀ حمد

اشاره

در اینجا بی مناسبت نیست که اجمالا بآنچه که در تفسیر سوره‌های فاتحة الکتاب، و قدر، و توحید وارد شده اشاره‌ای داشته باشیم، زیرا این سه سوره غالبا در نمازهای پنجگانه قرائت می‌شود، پس با استعانت به بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ* میگوئیم: از امام صادق علیه السّلام روایت شده که از گفتن بِسْمِ اللّٰهِ* غفلت منما هر چند که در پی آن امری کوچک و بی‌مقدار باشد و از آن حضرت رسیده که فرمود: هر کس از شیعیان ما ترک گفتن بِسْمِ اللّٰهِ* کند خدا او را به امری ناخوشایند امتحان کند تا موجب توجه او بر شکر و ثناء، و محو آثار تقصیرش گردد.

و در اخبار آمده که یکی از شیعیان در محضر مولا علی علیه السّلام هنگام نشستن از گفتن بِسْمِ اللّٰهِ* غفلت نمود پس افتاد و سرش شکست امام علیه السّلام باو فرمود: این بخاطر ترک بِسْمِ اللّٰهِ* بود، و در اخبار ما و اخبار عامه احادیث بسیاری در این زمینه آمده است.

و در اخبار آمده است که به «باء» وجود هستی ظاهر گشت و به نقطۀ زیر باء، عابد از معبود تمیز داده شد، و در قرآن کریم آمده است که:

لٰا رَطْبٍ وَ لٰا یٰابِسٍ إِلّٰا فِی کِتٰابٍ مُبِینٍ.

هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در قرآن هست

در بیان بِسْمِ اللّٰهِ و حروف آن

و از امیر- المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود:

آنچه در همۀ قرآن هست در سورۀ فاتحه هست، و هر آنچه که در سورۀ فاتحه هست در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ هست و آنچه در بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ* هست در باء بِسْمِ اللّٰهِ* هست، و آنچه که در باء هست در نقطۀ باء هست و من نقطۀ زیر باء بِسْمِ اللّٰهِ* هستم، و در خبر دیگر آمده که «باء» بهاء و روشنی خداوندی، و «سین» سناء و والائی او است و در کافی و توحید و معانی الاخبار، از عیاشی از امام صادق علیه السّلام نقل شده که «باء» بهاء، و «سین» سناء او، و «میم» مجد و بزرگواری باریتعالی است. صاحب تفسیر قمی از امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام به اسانید خود که جملگی مورد اعتماد هستند مثل همین مطلب را روایت نموده، ولی بجای مجد خدا، ملک خدا آمده است، و در توحید از طریق دیگری بهمین صورت آمده است.

و باز صاحب کتاب توحید، باسناد خود از امام رضا علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: اول چیزی که خدا برای آموزش کتابت بخلقش آفرید حروف معجم بود، تا اینکه می‌فرماید: پدرم از پدرش از جدش امیر المؤمنین علیه السّلام مرا حدیث نمود که آن حضرت دربارۀ الف- ب- ت- ث، فرمود: الف آلاء و نعمتهای خداوندی، و باء بهجت و جلوه و شکوه حضرت حق تعالی است تا اینکه فرمود «س» سناء اللّه و والائی پروردگار، و میم ملک خدا در روز قیامت است تا آخر حدیث.
و در همان کتاب از امام موسی کاظم علیه السّلام در تفسیر «میم» آمده که آن را بملک خدا تفسیر نموده است.

و در روایتی که از امیر المؤمنین علیه السّلام در تفسیر ابجد رسیده و روایتی دیگر از امام باقر علیه السّلام در تفسیر حمد، در هر دو روایت «میم» کنایه از ملک خداوندی دانسته شده است.

و باز روایاتی که در تفسیر حروف لفظ جلالۀ اللّه رسیده، الف را کنایه از آلاء و نعمتهای خداوندی دانسته است که در بعضی از آنها نعمت، مقید به نعمت ولایت شده است، و لام را کنایه از الزام خداوند بندگان را به ولایت، و هاء را کنایه از مخالفین محمد و آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و در بعضی کنایه از هول و هراس دوزخ، و در بعضی کنایه از هاویه که چاهی در دوزخ است دانسته‌اند، و مراد از همۀ این‌ها یکی است چنانکه ظاهر است.

میگویم طبرسی از تفسیر ثعلبی و او باسناد خود از حضرت رضا علیه السّلام روایت نموده که فرمود در «الف» شش صفت از صفات خدائی است، یکی ابتدا، زیرا خداوند ابتدا همۀ آفریده‌ها است، و الف هم ابتدا همۀ حروف است دیگر استواء، که خداوند عادل و بدور از ظلم و ستم است، و الف هم ذاتا راست میباشد، دیگر انفراد، که خدا هم فرد است و الف هم فرد، دیگر اینکه خلق بخدا متصل می‌شوند ولی خدا بخلق متصل نمیگردد، و جملگی نیازمند او هستند و او بی‌نیاز از آنها است، الف هم، چنین است و الف متصل بهیچ حرفی نمی‌شود بلکه حروف باو متصل می‌شوند و او جدای از بقیۀ حروف است، و خداوند هم چنین است که بندگان باو متصل می‌شوند، و او در جمع صفات از خلقش جدا است، و معنای الف از الفت گرفته شده، و پروردگار هم سبب الفت خلق است در کتاب کنز الدقایق هم مثل این روایت آمده است.

در بیان این معنا که حروف هم در مقابل سایر عوالم برای خود عالمی دارد

میگویم از این اخبار و دیگر احادیث و روایاتی که در این زمینه رسیده دانسته می‌شود که حروف هم در قبال سایر عوالم، برای خود عالمی دارد و ترتیب آن مطابق با ترتیب دیگر عوالم است، و الف چنانست که گویا دلالت بر واجب الوجود دارد و باء بر مخلوق اول، که همان عقل اول و نور اول که نور پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله باشد دلالت میکند و لذا از آن تعبیر به «بهاء اللّه» گردیده است، زیرا بهاء بمعنای حسن و جمال است، و مخلوق اول عبارت از ظهور جمال پروردگار است، بلکه اگر در معنای بهاء دقت کنیم می‌بینیم که آن عبارت از نور با هیبت و وقار است، که این حقیقت، مساوی با جمال و جلال، و جامع آنها است، و مرتبۀ دوم، مرتبۀ «سین» است، که به «سناء اللّه» تفسیر شده است، و سناء در لغت بمعنای روشنی برقی است که می‌جهد و بمعنای رفعت و والائی است، و دلالت بر مرتبۀ نفس کلی دارد، سوم، مرتبۀ «میم» است که از دائرۀ امکان حکایت می‌کند، و تفسیر به «ملک» شده است، بنابر این عوالم سه تا است عالم عقل، و عالم نفس، و عالم ملک و شهادت، اگر خواستی بگو:

عالم جبروت، و ملکوت و ناسوت. این مطالبی بود راجع به حروف بسم اللّه.

در معنای کلمۀ شریفۀ اللّه

و اما آنچه در تفسیر کلمات بسم اللّه آمده است، یکی روایتی است در توحید از امیر المؤمنین علیه السّلام که مردی در خدمت آن حضرت ایستاد و گفت ای امیر المؤمنین مرا از معنای بسم اللّه الرحمن الرحیم خبر ده، امام علیه السّلام فرمود:

اللّه عظیم‌ترین اسم از اسماء خداوند است، که غیر او نمیتواند این اسم را بر خود نهد، و هیچ مخلوق و آفریده‌ای را نمیتوان بآن، نامید، مرد گفت تفسیر «اللّه» چیست؟ فرمود: اللّه یعنی آن کسی که در هنگام گرفتاریها و حوائج هر مخلوقی رو سوی او میکند و آنگاه که امید انسان از همه جا قطع، و هر سببی را سوای او بی‌ثمر می‌بیند باو توجه میکند و دست نیاز بسوی او دراز می‌نماید. و در روایتی دیگر که از آن حضرت علیه السّلام رسیده می‌فرماید که اللّه یعنی معبودی که خلق در او حیران، و رو سوی او دارند، و ذات اقدس حق از اینکه بدیدگان درک شود، مستور و از اینکه به وهم آید محجوب میباشد.

صاحب کتاب توحید پس از نقل این روایت میگوید: از امام باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود اللّه، یعنی آن معبودی که خلق از درک ماهیت او حیران و سرگشته، و از احاطة بکیفیت و چگونگی او سرگردان هستند.

و عرب، هر گاه کسی در چیزی حیران شود و به کم و کیف آن پی نبرد میگوید اله الرجل.

و هر گاه انسان در حال ترس و بیم بکسی یا چیزی پناه جوید عرب میگوید: و له الرجل. و «اله» در لغت بمعنای موجودی است که از حواس خلق پوشیده و مستور است.

و اما تفسیر: الرحمن الرحیم

در کتاب توحید آمده که رحمن، یعنی آن کسی که با ارزانی داشتن رزق ما بر ما رحم میکند، و رحیم یعنی آنکه در ادیان و دنیا و آخرتمان، ما را مورد رحم قرار دهد و دین را بر ما سبک گردانید و آن را آسان نمود، و باینکه ما را از دشمنانش جدا نموده بر ما رحم کرد.

و در روایتی دیگر که مورد اعتماد است آمده که: رحمن بهمۀ خلق، و رحیم بمؤمنین بخصوص، و در کتاب توحید در ضمن حدیثی آمده که راوی می‌گوید گفتم «الرحمن» فرمود بهمۀ عالم، گفتم «الرحیم» فرمود: تنها بمؤمنین. و در روایت دیگری رحمان، بخداوند مهربانی که روزی آفریدگان را پیوسته بر آنها ارزانی میدارد گر چه آنها از اطاعت او سر باز زنند، تفسیر شده است.

و صاحب مجمع البیان از عیسی بن مریم علیه السّلام نقل نموده که فرمود:

الرحمن یعنی رحمان و بخشندۀ در دنیا، و الرحیم، یعنی بخشندۀ در آخرت.

و در یکی از دعاهای صحیفۀ سجادیه آمده است که:

یا رحمان الدنیا و الآخرة و رحیمهما.

و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که رحمان اسم خاص است برای صفت عام، و رحیم اسمی عام است برای صفتی خاص.

می‌گویم اصل رحمت، بمعنای عطوفت و مهربانی است، و این صفت برای ما انسان‌ها سه حالت پدید میآورد، اول رقت دل از مشاهدۀ حال آن کس که مورد رحم قرار می‌گیرد، سپس شفقت و دلسوزی نسبت باو، و پس از آن انجام آنچه که مقتضای این دلسوزی و مهربانی نسبت به او است از احسان و انعام، و چنین بنظر میرسد که آن حالتی که لفظ «رحم» برای آن وضع شده همان حالت دوم است، و حالت اول از مبادی و حالت سوم از نتایج آن می‌باشد و اگر این را پذیرفتیم، دیگر در اطلاق این صفت بر خداوند، لازم نیست که به تجوز و چشم پوشی، قائل شده و بگوئیم مقصود از آن تنها اثبات غایت و نتیجۀ این صفت برای خداوند است، چنانکه کسانیکه چنین پنداشته‌اند که رقت و نرم دلی جزء حقیقت این صفت است، و از طرفی چون نمیتوانستند که این تغییر حالت را به ذات اقدس حق نسبت بدهند، بر این شده‌اند که بگویند اطلاق لفظ رحمان و رحیم بر خداوند از باب مجاز بوده و از نسبت این صفت بخداوند تنها غایت و هدف آن منظور است، ولی بنابر آنچه که ما گفتیم اطلاق «رحیم» بر خداوند، از باب الغاء حقیقت این صفت و اعتبار غایت و نتیجۀ آن نیست، بلکه برای رحمت پروردگار هم چون سایر افعال خداوندی، مبادی وجودیه‌ای است که بی‌نیاز از تحقق است و این همان حقیقت معانی این الفاظ است، بنابر این، حقیقت رحمت، همان معنائی است که باعتبار آن همۀ ممکنات مورد رحم و عطوفت پروردگار قرار میگیرند، و آن، همان حقیقت اسم رحیم است که از اسماء مخلوقه عینیۀ حضرت ذو الجلال می‌باشد، چنانکه از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرمود:

ذات اقدس حق را صد رحمت است که یکی از آنها را بزمین نازل نموده و آن را بین خلق تقسیم نمود، پس هر چه محبت و مهربانی و عطوفت در این دنیا است از همان یک قسمت است، و نود و نه قسمت دیگر را برای خود نگهداشت، تا در قیامت نسبت به بندگانش مبذول دارد، بنابر این اطلاق رحمان بر خداوند متعال باعتبار آفرینش رحمت رحمانیۀ او، و اطلاق رحیم، باعتبار قیام رحمت، به ذات اقدس حق است، آن‌هم قیام صدور، نه قیام حلول، پس رحمت رحمانیتش عبارت از افاضۀ وجود منبسط بر جمیع مخلوقات، و ایجاد او همان رحمانیت او، و آنچه وجود و هستی یافته رحمت او است، و رحمت رحیمیه ذات اقدس حق عبارت از افاضۀ هدایت و کمال نسبت به بندگان مؤمنش در دنیا و اعطاء پاداش و ثواب بآنها در آخرت است، بنابر این، رحمانیت حق تعالی که مسئلۀ ایجاد را شامل می‌شود مسئلۀ عامی است که نیک و بد را در بر می‌گیرد، ولی رحیمیت او که هدایت او می‌باشد اختصاص بمؤمنین دارد، و رحمان از جهت اینکه بر رحمت مطلقۀ عام دلالت میکند بر رحمت مخلوقات اطلاق نمی‌شود، و از جملۀ خصائص حضرت حق تعالی است، ولی رحمت رحیمیه از جهت اینکه اختصاصی و مقید است، اطلاق آن بر رحمت و عطوفتی که بین مخلوقات است مانعی ندارد، پس آن کس که بعالم از این جهت که قیام آن بایجاد حضرت حق تعالی است بنگرد، گویا به رحمانیت او نظر نموده و در خارج جز خداوند رحمان، و رحمتش چیز دیگری نخواهد دید، و اگر که بعالم باعتبار ایجاد آن از ناحیۀ ذات اقدس حق بنگرد چنین است که گویا جز خداوند رحمان و بخشنده چیز دیگری نخواهد دید.

در بیان این معنا که در بعضی از روایات رحمان بدنیا و رحیم به آخرت اضافه شده است

مسئله‌ای که باقی مانده اینست که در بعضی موارد، رحمان بدنیا، و رحیم بآخرت اضافه می‌شود، و باز در دعاء میخوانیم که هر دو هم به دنیا و هم بآخرت اضافه شده و معصوم علیه السّلام میفرماید:

یا رحمان الدنیا و الآخرة و رحیمهما.

اما اول، اشاره باین حقیقت است که رحمت رحمانیۀ پروردگار، عبارت از رحمت مطلقه‌ای است که اختصاص بمؤمنین ندارد و رحمت رحیمیۀ او خاص مؤمنان است، و چون ظهور اولی در دنیا، و دومی در آخرت است، رحمانیت او به دنیا، و رحیمیت او بآخرت اضافه شده است، اما صورت دوم که هر دو هم بآخرت اضافه شده و هم به دنیا، اشاره باین حقیقت است که هر دو این رحمتها در هر دو سرا وجود دارد، و چنین نیست که کفار از جمیع وجوه رحمت رحیمیۀ او محروم شده باشند، زیرا دعوت آنها به ایمان و بعثت انبیاء، و فرو فرستادن کتب آسمانی برای هدایت آنها، بهرۀ آنها از رحمت رحیمیۀ او است، و آنها بخاطر سوء اختیار خود خویشتن را از آن محروم ساخته و آن را ضایع نموده‌اند.

مطلب دیگر اینکه اگر کسی ادعا کند که هر چه رحمت است همۀ از آن رحمان و رحیم و آن بخشنده و بخشایشگر است سخنی صحیح گفته است، زیرا آنچه که از رحمت و عطوفت و مهربانی در این عالم دیده می‌شود در حقیقت شعاعی از پرتو رحمت حق تعالی و اثری از آثار او است، و نسبت آن به ذات اقدس حق از نسبتش بهر کس دیگر درست‌تر و صادق‌تر خواهد بود، و اگر رحمت و عطوفتی بغیر او نسبت داده شد از باب تأویل خواهد بود و چنان است که ما نور چراغ را بمجرد وساطت شیشه در رساندن آن، به شیشه نسبت بدهیم، بلکه نسبت رحمت به غیر خدا هم چون نسبت دادن اشراق و پرتو افشانی به نور خورشید، و نسبت آن بحق تعالی هم چون نسبت اشراق بخود خورشید است.

مطلب دیگر اینکه گاه می‌شود که ابلیس خبیث در دل مؤمن ایجاد شک میکند باینکه دردها و رنجها و احتیاج و ناگواریهائی که در این عالم است بخصوص نسبت بمؤمنین و اولیاء پروردگار، با کمال رحمت و قدرت حضرت حق منافات دارد، و اگر مؤمن در پاسخ بگوید که این شرور و بدیها، نسبت به عواقب خیری که برای مؤمن دارد چیزی جز رحمت نیست، او می‌گوید که آیا خداوند قادر نیست که همین خیرات را بدون این رنج و ناگواریها باو برساند؟ اینجا است که آن مسکین از جواب در می‌ماند. و آنچه که الآن در جواب باین سؤال بخاطرم گذشت اینست که همانگونه که از کلام خدای متعال که می‌فرماید:

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلّٰا عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلّٰا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.

و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائنش نزد ما است، و ما جز باندازۀ معلوم از آن فرو نفرستیم. فهمیده می‌شود ذات اقدس حق در افاضۀ فیض، هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی، سایر صفات را بصفت حکمت مقید نموده و قدرت و رحمت او هم مستثنای از این امر نیست و برای حکیم، هیچ آفرینش، و هیچ کار، و هیچ جود و بخشش و رحم و عطوفتی که منافی با حکمت او باشد نخواهد بود.

بهرۀ بنده از صفت رحمانیت خداوندی

مطلب دیگر اینکه بهرۀ بنده از صفت رحمان اینست که هیچ مستمندی را وا نگذارد مگر اینکه باندازه‌ای که در توان دارد نیازش را بر طرف کند، و در همسایگی و شهر خود اگر فقیری دید خود را در رفع نیاز او متعهد ببیند، و در رفع نیازمندیش بمال و یا آبرو و یا شفاعت نزد دیگران، کوشش کند و اگر از همۀ این‌ها عاجز بود با دعاء او را کمک کند، و از نیازمندی و احتیاج او غمگین باشد و خود را در ضرر و یا حاجت او سهیم بداند. اما بهرۀ او از رحمت رحیمیۀ پروردگار باینستکه ببندگان غافل او ترحم کند، و آنان را از راه غفلت و بی‌خبری باز گردانیده و با موعظه و ارشاد و مهربانی و لطف- نه با قهر و غضب- بخدا دعوت نماید، و به گناهکاران بدیدۀ رحمت بنگرد نه به چشم سرزنش، و هر گناهی که از کسی سر زد چنین باشد که گویا خود او آن گناه را مرتکب شده، و تا حدی که برایش امکان دارد در ازاله و از بین بردن آن سعی و کوشش نماید، و با این عمل، گناهکاران را از معرض سخط و غضب پروردگار دور سازد، و از دوری از جوار رحمت حق، و گرفتار شدن بعذاب او آنها را نجات دهد.

مطلب دیگر اینکه آنچه مهم است اینست که انسان در خارج، بسم اللّه الرحمن الرحیم، را بشناسد، و بدان عارف باشد و در استغاثه بذات اقدس حق در همۀ امور بآن توجه داشته باشد، معرفت جزئیۀ شخصیه، زیرا برای هر چیزی دو جهت است، جهتی از خدا، و آن همان جهت اسم اللهی آن است که ذات اقدس حق با آن، آن شی‌ء را پدید آورده است، و جهتی دیگر جهت نفس خود آن چیز، و حقیقت استعانت به «اسم اللّه» اینست که انسان در خارج این جهت را بشناسد و بدان معرفت داشته باشد و با آن بذات اقدس حق توجه کند و رو سوی او نماید.

در اینجا بی‌مناسبت نیست که باشکالی که برای بعضی از اهل علم پیدا شده و قرائت بسم اللّه را در ابتدای هر سوره‌ای بدون تعیین آن، یا قرائت آن را بقصد سوره‌ای، غیر از آن سوره که قرائت نموده جایز ندانسته‌اند جواب گوئیم این‌ها می‌گویند که چون بسم اللّه در هر سوره‌ای آیه‌ای از آن سوره هست، بنابر این بسم اللّه در هر سوره‌ای غیر از بسم اللّه سورۀ دیگر خواهد بود، چون ثابت شده که بجز سورۀ برائت، در اول هر سوره‌ای بسم اللّه نازل گشته و تعین قرآنیت این الفاظ آنگاه خواهد بود که بقصد حکایت آنچه که جبرئیل بر رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله قرائت نموده انجام گیرد، و الا که اگر بغیر از این قصد باشد، حقیقتی برای آن نخواهد بود، و بنابر این لازمۀ قرآنیت آیات اینست که از آنها همان قصدی که جبرئیل در هنگام قرائت آنها داشته، منظور گردد، و آنچه که جبرئیل در هنگام قرائت بسم اللّه الرحمن الرحیم سورۀ فاتحة الکتاب قرائت نموده، حقیقت بسم اللّه این سوره بوده است، بنابر این بسم اللّه هر سوره‌ای نمی‌تواند آیه‌ای از آن سوره باشد مگر بقصد بسم اللّه همان سوره، و هر گاه که قاری قرآن در هنگام قرائت بسم اللّه در قصد و نیت خود مشخص نکند که این بسم اللّه این سوره است آیه‌ای از آن سوره نخواهد بود، بلکه می‌توان گفت در این صورت، بسم اللّه، آیه‌ای از قرآن نیست.

جواب همۀ این‌ها اینست که برای قرآن، کلا حقایقی در این عوالم هست و آن را تأثیرات مخصوصی است، و حقیقت آن بمجرد اینکه آیات آن را جبرئیل قرائت نموده نیست، بلکه این مطلب ربطی بماهیت قرآن ندارد، و بسم اللّه نیز یک آیه بیش نیست که در اول هر سوره‌ای نازل شده است، و این مطلب که بسم اللّه با هر سوره‌ای نازل گشته باعث اختلاف در حقیقت آن نمی‌شود، و بسم اللّه سورۀ فاتحة الکتاب مثلا همان بسم اللّه سورۀ اخلاص است، و لازم نیست که در قرائت هر سوره‌ای بسم اللّه مخصوص همان سوره قصد شود، و الا که واجب بود در هنگام قرائت سورۀ فاتحة- الکتاب نیز معین شود که آیا مرتبۀ اول انزال این سوره مقصود است یا مرتبۀ دوم، چون این سوره دو بار نازل گشته است. بنابر این اگر در هنگام قرائت بسم اللّه، قصد قرائت سورۀ خاصی نداشته باشد، یا اگر قصد قرائت سوره‌ای نمود و با این قصد بسم اللّه گفت سپس سورۀ دیگری قرائت نمود اشکالی نخواهد داشت، و این اختلاف مثل اختلاف قصدی است که خارج از تعین ماهیات است.

مثلا اگر فرض کردیم که نماز در مسجد افضل است ولی فرد نماز گزار در هنگام نماز از اینکه در مسجد است غافل شد یا اینکه امر بر او مشتبه گشت و خود را در غیر مسجد پنداشت و با این حال نماز گذارد ضرری بنمازش نمیرسد و در اینکه در مسجد بوده، اشکالی نخواهد بود، بلی به ثوابی که با قصد خواندن نماز در مسجد، برای او بود دست نخواهد یافت، بلکه آنچه از اخبار و روایات بر می‌آید مسئله در باب نیت از آنچه ما گفتیم وسیعتر است، مثل اینکه اگر کسی از اینکه ماه رمضان فرا رسیده بی‌خبر بود، و با نیت روزۀ غیر ماه رمضان روزه گرفت، روزه‌هایش به روزۀ ماه رمضان حساب خواهد شد.

در معنای کلمۀ «اسم»

پس از این بحث مناسب است که سخنی دربارۀ تفسیر اسم بیان داریم:

تفسیر اسم به «سمة» که بمعنای علامت و نشانه است در اخبار معروف است، و اخباری که در زمینۀ حدوث اسماء پروردگار رسیده بحد تواتر و روایاتی که در اثبات اسماء عینیه‌ای که برای ذات اقدس حق است وارد شده بسیار است، همچنین روایات زیادی در این باب که اهل بیت معصومین علیهم السّلام اسماء حسنای خداوندی هستند وارد شده، و از این روایات چنین استفاده می‌شود که همۀ افعال خداوند در این عالم، از ابداع، و خلق، و رزق، و حفظ و غیر این‌ها همه و همه قضیۀ اسماء خداوندی است، و ذات اقدس حق بعضی از مخلوقات را واسطۀ آفرینش بعضی دیگر نموده و آن واسطه را اسم خود دانسته است.

چنانکه از مضامین بعضی از ادعیه این حقیقت بدست می‌آید و ما در دعاها میخوانیم:

اسئلک باسمک الذی خلقت به البحر و باسمک الذی خلقت به الجبال.

از تو میخواهم بآن اسمت که دریا را با آن آفریدی، و بآن اسمت که با آن کوهها را پدید آوردی.

و برای اسماء پروردگار مراتبی است که مرتبۀ بعضی بالاتر از مرتبۀ بعضی دیگر است، و اعظم اسماء او همان مخلوق اول است که واسطۀ بین ذات اقدس حق و بین غیر او است که با کمک بعضی از اخبار و روایات، این مخلوق اول با نور پیامبر ما محمد ابن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و آل آن حضرت که در این نورانیت با او متحد هستند انطباق دارد.

و بی‌مناسبت نیست که بعضی از روایاتی که در اثبات این مطلب رسیده بیان داریم:
از جمله در کتاب توحید روایت شده که از حضرت رضا علیه السّلام از تفسیر «بسم اللّه» سؤال شد، حضرت فرمود:

معنای سخن کسی که می‌گوید: «بسم اللّه» یعنی خود را به نشانه و علامتی از نشانه‌های خداوند که عبادت او باشد علامت گذاری نمودم، راوی می‌گوید گفتم «سمة» چیست؟ حضرت فرمود: یعنی نشانه و علامت.

می‌گویم آن کس که حقیقت تسمیة را محقق سازد در واقع بمقام عبودیت حق تعالی دست یافته است، عبودیتی که کنه و جوهرۀ آن ربوبیت و پروردگاری است، و آن نشانۀ ربوبیت و مظهر آن است، زیرا عبودیت، فناء است و تبعیت، و قابلیت، و سؤال و التجاء، و اعتصام، و ربوبیت کمال است و، جود، و بخشش، و اعطاء و ایجاد، و امداد، و تأثیر، و اولی مظهر دومی، و زمینۀ ظهور و بروز آن است، بنابر این آن کس که نفسش را به نشانه‌های بندگی که همان جهات فقر و فناء باشد علامت بزند در حقیقت به آنچه که از تأثیر ربوبیت اراده نموده دست یافته است.

و کسی که خود را با نشانه‌های نفسانی خود علامت بزند یعنی برای خود حول و قوه و قدرتی قائل باشد و ببیند، خود حجاب خود گشته، و نفس او حجاب بین او و پروردگارش شده است، بیان مطلب اینکه برای هر ممکن موجود، زوجی ترکیبی است که برای آن نیز وجود و ماهیتی است، یعنی برای وجود خاص هر ممکنی دو جهت است، جهتی از پروردگارش که همان جهت ایجاد و پیدایش او از ناحیۀ حضرت حق باشد، و جهتی از نفس خود او که همان انانیت و ماهیت او است، که اگر از جهت پیدایش او از ناحیۀ حضرت حق قطع نظر کنیم این جهت دوم فناء و عدم خواهد بود، و کسی که کاری انجام می‌دهد اگر باین حقیقت توجه داشته باشد که از جهت خود او جز فقر و نیاز چیز دیگری نیست، و حول و قوه‌اش همه و همه از جهت ایجاد حضرت حق تعالی او را میباشد در حقیقت خود را به نشانه‌ای از نشانه‌های خداوندی که همان فقر و فناء خود او باشد علامت گذاری نموده، و همین امر، نشانه‌ای از نشانه‌های خدائی است، بعبارت دیگر، هر گاه او خود را فقیر و فانی، بلکه فقر و فناء ببیند، در تحصیل و دستیابی بآنچه که در پی آن است بخدا و اسماء او توجه خواهد داشت.

روایت دیگر در کتاب کافی، و توحید، از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: ذات اقدس حق اسمی بیافرید با حروف بدون اینکه صوتی بکار گرفته شود، و با لفظ بدون اینکه به نطق و گفتن در آید و با شخص بدون اینکه جسد و جسمی داشته باشد و با تشبیهی که به وصف در نیاید، و با رنگی که رنگ نشده و ابعاد و اطراف و حدی برای آن نیست، و از حس هر توهم کننده‌ای بدور و پنهان بدون اینکه چیزی او را پوشیده داشته باشد، پس آن اسم را کلمۀ تام و تمامی گردانید که شامل چهار جزء بود که هیچیک از اجزاء آن قبل از دیگری نبود سه اسم از آن اسماء را بخاطر نیاز خلق بآنها ظاهر گردانید و یکی را مخفی و پوشیده داشت، و آن همان اسمی است که از غیر پوشیده و در خزانۀ علم خداوندی است، پس این اسم‌هایی که آشکار شدند و آنکه ظاهر است آن «اللّه» تعالی است، و ذات اقدس حق برای هر یک از این نامها چهار رکن مسخر و رام نمود که جمعا دوازده رکن می‌شود بعد برای هر رکنی سی اسم که هر فعلی منسوب بیکی از آنها است بیافرید که آن اسماء عبارتند از: الرحمن، الرحیم، الملک، القدوس، الخالق، البارء، المصور، الحی، القیوم، لا تأخذه سنه و لا نوم، العلیم، الخبیر، السمیع، البصیر، الحکیم، العزیز، الجبار، المتکبر، العلی، العظیم، المقدر، القادر، السّلام، المؤمن، المهیمن، الباری، المنشئ، البدیع، الرفیع، الجلیل، الکریم، الرزاق، المحیی، الممیت، الباعث، الوارث.

و دیگر اسماء حسنای خداوند تا سیصد و شصت اسم، که این اسماء منسوب بآن اسماء سه‌گانه، و آن نامهای سه‌گانه بمنزلۀ ارکان این‌ها هستند، و آن یک اسم مکنون به این سه اسم پوشیده و محجوب است و این همان سخن خداوند است که می‌فرماید:

قُلِ ادْعُوا اللّٰهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمٰنَ أَیًّا مٰا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ.

بگو بخوانید اللّه را یا بخوانید رحمن را، هر کدام را که بخوانید پس برای او است نامهای نیکو.

می‌گویم شاید بتوان گفت مراد از این اسم عینی همان نور محمد میباشد که اولین مخلوقی بود که خداوند آن را پدید آورد و مراد از جزء مخزون و مکنون آن جهت الهیت آن، و مقصود از سه جزء ظاهری آن عوالم ثلاثۀ آن باشد که یکی عالم روح مجرد، و دیگر عالم مثال که بصورت مقید گردیده و سوم عالم جسم که مقید بماده و صورت است، و مراد از ارکان چهارگانه همان چهار ملک معروف باشند که عبارتند از اسرافیل، و میکائیل، و جبرائیل، و عزرائیل که موکل بزندگی و مرگ و علم و روزی مخلوقات هستند، یا اینکه مراد از ارکان اربعة خود مرگ و زندگی و علم و رزق باشد، و مقصود از سیصد و شصت اسمی که فعل منسوب بآن ارکان دوازده‌گانه است، همان افاضات ذات اقدس حق به وساطت آن چهار ملک در عوالم سه‌گانه باشد، مثلا هر چه که در عالم ارواح و مثال و اجسام از روزی و رزق آنها باشد آن همان است که ذات اقدس حق باسم رزق بوساطت میکائیل افاضه نموده است، همچنین آنچه که در این عوالم از علم و هدایت یافت شود، آن همان است که بوساطت جبرئیل باسم علم افاضه نموده است، و همین طور جملۀ تأثیراتی که در این عوالم سه‌گانه بایجاد ذات اقدس حق، و بوساطت این ملائکه‌ای که بزنده نمودن و میراندن و رزق و علم گمارده شده‌اند واقع می‌شود، و مجموعۀ آنها سیصد و شصت نوع از مؤثرات است، باسماء عینیه نامیده شده است، و ممکن است که تحت هر یک از این انواع، اصناف زیاد و افراد بی‌شماری قرار داشته باشد و جملگی از عالم اسماء بحساب آیند و بهمین خاطر است که گفته شده اسماء اللّه غیر قابل شمارش است، و بناچار میبایست که بعضی فوق بعضی دیگر و محیط بآن، و بعضی در عرض بعضی دیگر باشد.

و آنکه بهمۀ این‌ها احاطه دارد او همان واحد احد و ذات اقدس حق است، و شاید مقصود مولا علیه السّلام از آن سخن که می‌فرماید:

لکلّ شی‌ء منها حافظ و رقیب، و کلّ شی‌ء منها بشی‌ء محیط و المحیط بما احاط منها الواحد الاحد الصّمد.

همین مطلب باشد.

صاحب کتاب شریف کافی باسناد خود از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت در تفسیر این آیۀ شریفه که می‌فرماید:

وَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنیٰ فَادْعُوهُ بِهٰا.

و برای خداست اسم‌های نیکوئی پس او را بآن اسم‌ها بخوانید.

فرموده است:

نحن و اللّه الاسماء الحسنی.

سوگند بخدا آن اسم‌های نیکو ما هستیم.

و باز صاحب کتاب وافی می‌گوید: رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:

اول ما خلق اللّه نوری. و در روایت دیگر رسیده که:

اول ما خلق اللّه روحی.

و در بعضی از دعاهای ماه رمضان از آن حضرت، بحجاب اقرب، یاد شده است، بنابر این آن بزرگوار طرف ممکن، و واسطۀ بین واجب الوجود و سایر ممکنات است که متصل بحضرت باریتعالی، و


امداد شده از ناحیۀ او است، بنابر این اگر کسی توانست نفس و فکر خود را از جمیع کدورتها و تاریکی‌های معاصی پاک گرداند و انواع خیالات و اوصافی که بر او عارض شده از خود دور نماید و از وجه روح خود این پرده‌ها را بر گیرد و سایر حجاب‌ها را بکناری زند، می‌تواند که نور آنها صلوات اللّه علیهم اجمعین را بشناسد، و با این معرفت، روحش را با رواح آنها متصل کند و از نورانیت آنها کمک بگیرد، در این صورت است که از شیعیان مقرب و نزدیک آنها، و در زمرۀ اولیاء آنان خواهد بود- خداوند چنین مقامی را نصیب ما و جمیع اولیاء مؤمن خود گرداند- و احتمال دارد که مقصود از معرفت اسم اعظم، همین باشد که ما بیان داشتیم، پس اگر ولیی از اولیاء باین حقیقت معرفت پیدا نمود، و در دعاهای خود با چنین معرفتی بخدا توجه نمود، خداوند دعایش را قبول، و او را بخواسته‌اش خواهد رسانید.

در بیان مطالبی راجع به بسم اللّه

در اینجا لازم است که بعضی مطالبی که در مورد بسم اللّه رسیده بیان شود تا مقصود بدان تمام شود.

در کافی از امام باقر علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: اول هر کتابی که از آسمان نازل گشته، بسم اللّه الرحمن الرحیم. بوده است، و هر گاه آن را قرائت نمودی پس از اینکه استعاذه ننمودی باکی نداشته باش، و هر گاه آن را قرائت نمودی آنچه بین آسمان و زمین است حافظ و سپر تو خواهد شد.

و صاحب تفسیر قمی از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: بسم اللّه الرحمن الرحیم سزاوارترین سخنی است که میبایست بلند گفته شود و این همان آیه‌ای است که خداوند دربارۀ آن فرموده است:

وَ إِذٰا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلیٰ أَدْبٰارِهِمْ نُفُوراً.(اسراء- 46).

ترجمه: و آنگاه که در این قرآن خدایت را بیکتائی یاد کنی آنان پشت نموده و از آن بگریزند.

و گفته شده شاید علت رجحان بلند خواندن بسم اللّه این باشد که این امر موجب ظهور فیوضات آن در عالم می‌گردد.

و شیخ در صحیح روایتی نقل نموده که صراحتا فضیلت بسم اللّه را بر دیگر آیات سورۀ فاتحه بیان میدارد، و در روایتی دیگر آمده که بسم اللّه عظیم‌ترین آیه از کتاب خدا است، و در روایت دیگر بزرگوار- ترین آیه از کتاب خدا دانسته شده است. و در روایتی دیگر آمده که هر گاه امام جماعت بسم اللّه را بلند نگوید شیطان بر دوشش سوار میشود و تا پایان نماز او امام جماعت خواهد بود.

و نیشابوری از امیر المؤمنین علیه السّلام بطریق مرسل روایت نموده که چون آیۀ بسم اللّه الرحمن الرحیم نازل شد رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: اولین مرتبه نزول این آیه بر آدم علیه السّلام بود که پس از شنیدن آن گفت ذریۀ من ایمن از عذاب هستند مادامی که این آیه را قرائت کنند، سپس بالا برده شد، مرتبۀ دوم بر إبراهیم علیه السّلام نازل شد و آن حضرت هنگامی که در کفۀ منجنیق بود که بسمت آتش پرتاب شود این آیه را تلاوت نمود خدا آتش را برای آن حضرت سرد و سلام گردانید، باز بالا برده شد و نازل نشد مگر بر سلیمان، و در این هنگام بود که ملائکه خطاب به سلیمان گفتند سوگند بخدا که ملک و سلطنت تو از هر جهت تمام و کامل شد، سپس بالا برده شد تا اینکه بر من نازل گشت و روز قیامت که شود امت من می‌آیند در حالی که این آیۀ شریفه را بر زبان دارند، پس چون اعمالشان در میزان نهاده شود کفۀ اعمال آنها سنگین شود.

می‌گویم: از فرمایش رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: «سپس بالا برده شد» چنین فهمیده می‌شود که انزال و فرو فرستادن آن بمجرد قرائت ملکی از ملائکه لفظ بسم اللّه را بر انبیاء نبوده است، و الا که دیگر بالا بردن آن معنائی نداشت، و ممکن است که مراد از انزال، و رفع آن، انزال و فرو فرستادن حقیقت و آثار آن در عالم باشد، همچنانکه دربارۀ آیۀ شریفه:

«اهْدِنَا الصِّرٰاطَ الْمُسْتَقِیمَ» گفته شده که پس از نزول این آیه یهودی شدن و نصرانی گشتن از امت محمد برداشته شد.

در کافی و علل الشرایع باسانید معتبره از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت در بیان نماز شب معراج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: سپس خداوند عز و جل فرمود ای محمد صلّی اللّه علیه و آله رو سوی حجر الاسود نما و بتعداد حجاب‌های من، مرا تکبیر گوی و بهمین خاطر است که تکبیرات هفت تا است، زیرا تعداد حجاب‌ها هم هفت است، و چون حجاب‌ها پایان یافت شروع بقرائت نما، تا اینکه می‌فرماید: پس چون از تکبیر و افتتاح نماز فارغ گشت خداوند خطاب باو فرمود:

الآن بمن رسیدی پس باسم من شروع نما حضرت فرمود:

بسم اللّه الرحمن الرحیم. الی آخر حدیث.

می‌گویم این حدیث آن‌هم باین اعتبار، برای اهلش ابوابی از اصول معارف می‌گشاید، و کمترین مطلبی که می‌توان از آن فهمید اینست که برای تسمیة حقیقتی عالی و بس والاست که این حقیقت بمجرد گفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم حاصل نمی‌شود، همچنین سایر اجزاء نماز و قرائت. و ممکن است که وجه رابطه و تعلیق اذن در گفتن بسم اللّه با وصول بذات اقدس حق که در این حدیث بیان گشته این باشد که وصول جز به فناء عبد و برداشته شدن تمام حجاب‌های ظلمانی و نورانی که بین بنده و خدا هست میسر نمی‌شود و دستیابی باین مرتبه برای بنده ممکن نیست مگر اینکه خود را از جمیع عوالم و اسماء و اوصاف آن خالی و فارغ گرداند، در این هنگام است که برای ظهور اسماء ذات اقدس حق که در حیطۀ لفظ جلاله هست عموما، و ظهور اسمائی که در حیطه رحمان و رحیم است خصوصا، اهلیت پیدا می‌کند، و در چنین شرایطی است که بنده، حقایق این اسماء را در خود محقق می‌بیند، و لوح جامع، و مظهر اسماء خداوندی می‌گردد چنانکه در وصف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمده است که آن حضرت رحمة للعالمین، و خلیفة اللّه، و معلم ملائکة و انبیاء است، تمام این‌ها از آثار مظهریت این اسماء سه‌گانه، و بهاء حق و سناء الهی گشتن است، و شاید بتوان گفت حقیقت نزول بسم اللّه و روح آن همین است، پس آن کس که میخواهد بسم اللّه الرحمن- الرحیم بگوید سزاوار است که تا حدی که در توان دارد خود را بآن حضرت شبیه گرداند، و کمترین مرتبۀ این تشبیه اینست که انسان پس از معرفت باین اسماء، با قلب و روح خود بحقایق آنها توجه کند، و این ممکن نیست مگر اینکه برای خود بهره‌ای از این اسماء فراهم آورد، اما بالنسبة بحقیقت لفظ «اللّه» بهره‌ای برای او نیست مگر همان عبودیت و پرستش ذات ذو الجلال، زیرا احدی را توان شناخت حقیقت الوهیت نیست و بهیچ وجه از وجوه نمی‌توان به این حقیقت دست یافت، همچنانکه کسی که فاقد قوۀ بینائی است، نمی‌تواند معنای بینائی را درک کند، بلکه امر از این هم بالاتر است، زیرا در این مورد مانعی ندارد که خداوند قوۀ بینائی را باو عطا کند و او معنای آن را دریابد، ولی این مطلب که ممکن با لذات، واجب بالذات شود اصلا محال است و قدرت بدان تعلق نمیگیرد و مطلبی نیست که بتوان تصور وجود آن را نمود، و فرض آن تناقض است.

بنابر این بهرۀ بنده از الوهیت حق تعالی همان تأثر او است، و همین است که حقیقت عبودیت و بندگی را کامل گرداند، و اما خاصیت الوهیت که غناء ذاتی و وجوب ذات باشد، برای بنده از آن هیچ بهره‌ای نخواهد بود، و فرمایش رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله که نزدیکترین مخلوقات بخدا، و داناترین آنها باوست، که می‌فرماید:

انا لا احصی ثناء علیک، و یا در جای دیگر می‌فرماید:

ما عرفناک حقّ معرفتک. از همین باب است.

و بهرۀ بنده از این اسم اینست که تمام همش را متوجه ذات اقدس حق نماید، و هیچ التفاتی به غیر او نداشته باشد و از طرف دیگر به فقر و نیاز خود و هر چه که غیر او است در جمیع جهات، آگاه باشد، و در عالم وجود جز خدا و اسماء و افعال او چیز دیگری نبیند، و حقیقت دیگری، سوای ذات اقدس او و اسماء و افعالش مشاهده نکند.
مطلب دیگر اینکه اخبار زیادی در این باب رسیده که بسم اللّه- الرحمن الرحیم، باسم اعظم خدا، نزدیکتر است از سیاهی چشم بسفیدی آن، و یا از سفیدی چشم بسیاهی آن، بنابر اختلاف روایاتی که در این باب هست، و بگمان من مقصود از این روایات اینست که اسم اعظم، همان حقیقت این اسماء از جهت وجود لفظ جلاله در آن میباشد، با توجه باینکه «اللّه» جامع سایر اسماء الهی است، و تعبیر به نزدیکتر از دو چیز که یکی محیط بر دیگری و آن دیگری داخل در آن اولی است بطور کنایه اشاره باتحاد آن دو دارد، و یا اینکه گفته شود علت این تعبیر اینست که آنچه ذکر شده لفظ بسم اللّه الرحمن الرحیم است. و اسم اعظم، عبارت از حقیقت بسم اللّه است، و حقیقت گر چه با لفظ یکی نیست، ولی از دو چیز که یکی محیط بر دیگری باشد، حقیقت با لفظ بهم نزدیکترند، زیرا نزدیکی آن دو نزدیکی مداخله، و نزدیکی مورد دوم نزدیکی از باب ملاصقه میباشد.

و در اخبار تأکید زیادی در گفتن بسم اللّه الرحمن الرحیم شده است و لو برای خواندن شعر.

از جمله در یکی از روایاتی که در این باب آمده معصوم علیه السّلام می- فرماید: چه بسا که بعضی از شیعیان ما، در ابتدای کاری از گفتن بسم اللّه غفلت میکند و خدا او را به ناراحتی و مکروهی گرفتار می‌سازد تا بر شکر و ثناء حق تعالی متوجهش سازد و اثر سوئی که از ترک گفتن بسم اللّه برای او پیدا شده از او محو نماید تا اینکه می‌فرماید: ذات اقدس حق خطاب ببندگانش می‌فرماید: ای کسانیکه نیازمند به رحمت من هستید، من در هر حالی شما را نیازمند خود ساخته‌ام و در هر شرایطی ذلت عبودیت و بندگی خود را بر شما نهاده‌ام، پس در هر کاری که شروع می‌کنید و به اتمام آن امیدوارید رو سوی من کنید، بدرستی که اگر من اراده کنم که بشما چیزی عطا کنم دیگری نخواهد توانست شما را از آن منع کند.

و اگر خواستم چیزی را از شما منع کنم دیگری را قدرت بر اعطاء آن نیست و من سزاوارترین کسی هستم که از او سؤال و عرض نیاز به پیشگاه او برده شود، پس هنگام شروع هر کاری چه کوچک و چه بزرگ بسم اللّه الرحمن الرحیم بگوئید تا اینکه می‌فرماید: رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود هر کس مشکلی برایش پیش آمد پس با خلوص و توجه بخدا بگوید: بسم اللّه الرحمن الرحیم این شخص از دو حال خارج نیست، یا اینکه در همین دنیا بمراد و مقصود خود خواهد رسید و گره از کارش گشوده خواهد شد و یا اینکه برای او نزد پروردگارش ذخیره میشود، و آنچه که نزد خدا باشد پایدارتر و بهتر است.

می‌گویم از این روایات چنین فهمیده می‌شود که «تسمیة» تنها بگفتن لفظ بسم اللّه با زبان و خطور آن بر دل نیست بلکه حقیقت آن، به اتصاف دل و جوارح بتوجه بخدا محقق میشود و کسی که با این خصوصیات بسم اللّه بگوید ذات اقدس حق، این عملش را ضایع نخواهد نمود، و ثمرۀ این تسمیه را یا در دنیا و یا در آخرت باو خواهد داد، و آنچه که در آخرت نصیب انسان می‌گردد بهتر و پایدارتر است.

قوله تعالی الحمد للّه

«حمد» عبارت از ثناء و ستایشی است که انسان در قبال کار نیکی که از روی اختیار از فاعل آن سر زده است بر زبان می‌آورد، و «الحمد للّه» یعنی هر چه حمد و ستایش هست از آن خداوند است، زیرا هر زیبائی و جمالی که یافت شود اثری از آثار جمال او، و هر خیری که در این عالم هست از آثار فیض او است. و اینکه پس از کلمۀ الحمد لفظ مقدس اللّه آورده شده نه نام دیگری از نامهای پروردگار، گویا بعلت اختصاص هر حمد و ستایشی بذات اقدس حق اشاره دارد، زیرا «اللّه» اسم است برای ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمال است که از جملۀ این صفات کمال، یکی هم انحصار جمال و خیر در او است، در حقیقت معنای جملۀ «الحمد للّه» این میشود که هر چه حمد و ستایشی هست از آن کسی است که مستجمع جمیع کمالات و خیرات است، زیرا هر کمال و خیری که در این عالم هست از او و برای او است، و ظاهر اینست که مراد از این جمله انشاء و ایجاد ثناء و ستایش باین لفظ است بنابر این معنای الحمد للّه این خواهد بود که ذات اقدس حق را بجمیع ثناها و ستایش‌ها حمد می- گویم و می‌ستایم.

از طرف دیگر این جمله بیانگر این حقیقت است که هر چه ثنا و ستایش در این عالم هست در واقع بازگشتش بذات باریتعالی است گر چه آن کس که حمد و ثنا می‌گوید خود باین حقیقت توجه نداشته باشد، بیان مطلب اینکه کسی که مثلا زید را بخاطر احسانی که نسبت باو نموده می‌ستاید، این ستایش بخاطر اینست که او زید را منعم خود می‌داند، در حالیکه منعم حقیقی در جمیع نعمتها ذات باریتعالی است، چنانکه در دعاء صحیفه میخوانیم:

و أنت من دونهم ولیّ الاعطاء لذا تمام ستایشها و ثناها بذات پاک او برمی‌گردد.

و اما روایات و اخباری که در زمینۀ سپاسگزاری از کسی که نسبت بانسان انعام و احسانی نموده، رسیده بخاطر اینست که آن شخص، واسطه و مظهر نعمتی که منعم واقعی آن ذات باریتعالی است گشته است، و این منافاتی با انحصار حقیقت حمد در ذات اقدس حق ندارد، زیرا روشن است که وجود مظهر و صورت منتسب بآن کسی است که در او ظهور یافته است همینگونه محمودیت و جمع شئون ثبوتیۀ ذات اقدس حق هم، اولا و حقیقة منتسب بذات باریتعالی است، و پس از آن و در مرتبۀ ثانی، و مجازا متوجه بآن چه که مظهر آن صفات گشته است میشود.

بنابر این آن کس که این حقیقت را دریافت، و تمام خوبیها و خیرات را از خدا دانست، در غیر خدا طمع نخواهد کرد، و از خود نمائی، و ریا، و شهرت طلبی، و نفاق، خود را نجات خواهد داد، و عباداتش از این جهت خالص خواهد بود، همچنین از بسیاری از اخلاق رذیله‌ای که منشأ آن رغبت و میل بمردم، و یا ترس از آنها است، رهائی خواهد یافت.

و خلاصۀ کلام در این باب اینکه حال حمد، عبارت از اینست که انسان نعمت را بشناسد، و آن را اظهار کند، و از منعم خوشنود باشد، پس آن کس که قلب و عملش هم با حمد و ستایشی که بر زبان می‌آورد موافق باشد، او حامد و ستایشگر واقعی است، ولی آن کس که قلب و عملش گفته‌اش را تصدیق نکند منافق و حیله‌گر است.

بر زبان الحمد و اکراه از درون از زبان تلبیس باشد یا فسون و اینکه گفتیم «حمد» عبارت از ثنا و ستایشی است که بر زبان آورده شود، عام است و زبان حال و مقال را شامل می‌شود. و لذا در قرآن میخوانیم:

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلّٰا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ. و هیچ چیزی نیست مگر اینکه به تسبیح و ستایش او مشغول است.

قوله تعالی: رَبِّ الْعٰالَمِینَ**.

یعنی آنکه هر چیزی را که در عالم وجود هست از عقل اول گرفته تا آن موجودی که در مرتبۀ جمادات قرار گرفته است با جمیع اجزاء و جزئیات و افراد و جهات آن به کمالی که بحکم حکمتش برای اوست و اسماء او آن را اقتضاء میکند از تدبیر امور و تغذیه و رشد و نمو و حفظ و نگهداری و جمیع لوازم آن، میرساند، زیرا رب، صفت مشبهه و بمعنای اسم فاعل است، و تربیت عبارت از حرکت دادن آن چیزی که مورد تربیت قرار گرفته بسوی کمالی که بر آن هست میباشد. و رب در اینجا بجمع با الف و لام اضافه شده که مفید عموم است، در نتیجه جملۀ رب- العالمین، مفید این معنا است که: ربوبیت حضرت حق، شامل تمام موجوداتی که در عالم وجود هست بجمیع جهات آن، میشود و او در این ربوبیت یکتا و یگانه است.

اما وجه شمول آن اینست که لفظ عالم هم بر آنچه که غیر خدا است بمجموعه اطلاق می‌شود، و هم بر هر نوعی از انواع آن، مثلا گفته می‌شود عالم افلاک، عالم ملکوت، و به صیغۀ جمع هم می‌آید و گفته می‌شود: عوالم افلاک و عوالم ملکوت، و این صورت دوم باعتبار این است که افلاک و ملکوت هر یک مشتمل بر امور چندی است که هر یک متحد در جهتی است، و لذا گفته می‌شود عالم عقول، عالم ارواح، عالم انسان، و عالم زید، بلکه گفته می‌شود عوالم زید، زیرا هر فردی از افراد انسان بالقوه نسخۀ مختصری از همۀ این عوالم است، و باین اعتبار او از عوالم بی‌شماری ترکیب گشته است، و خلاصۀ کلام آنکه عوالم بسیار است، و در بعضی اخبار آمده که عالم مثال مشتمل بر هیجده هزار عالم است.

و شیخ صدوق در آخر کتاب خصال از امام باقر علیه السّلام روایت نموده که خداوند هزار هزار عالم بیافرید، و هزار هزار آدم خلق نمود و ما در آخرین این عالم‌ها و آخرین آدمها هستیم.

و بحکم این آیۀ شریفه ذات اقدس حق، رب و پرورش دهندۀ همۀ این عوالم است حتی جنیان و شیاطین، چنانکه در دعاء شب عرفه باین مطلب تصریح شده و آمده است که: و رب الشیاطین و ما اضلت. و بالجمله آن کس که بر همۀ اشیاء و موجودات عالم پس از ایجاد آنها، وجود را افاضه می‌کند، او ذات پاک حق تعالی و پرورش دهندۀ عالمیان است، و جمیع عوالم با همۀ اجزاء و جزئیات آن قائم بتربیت و ربوبیت او است و آن کس که با دقت در این عالم بنگرد، تمام عوالم را قائم بآن رب و تربیت کننده می‌بیند، و مشاهده می‌کند که ربوبیت حق تعالی و تربیت او هم چون تربیت مالک نسبت بملک خود، و یا تربیت پدران نسبت بفرزندان و یا تربیت نفس نسبت به اعضاء، و یا تربیت نفس نسبت بقوای نفسانی نیست، ولی تربیت نفس به قوای نفسانی، شبیه‌ترین تربیتها و پرورشها بتربیت و پرورش ذات اقدس حق نسبت بموجودات عالم هستی است، زیرا نفس هم زمینۀ حصول قوای نفسانی، و هم تقویت کننده و حافظ و رسانندۀ هر یک از آنها بمرتبۀ کمال اولیه و ثانویۀ آنها میباشد.

و این عوالم بعضی محیط بر بعضی دیگر است، همچون احاطۀ آب بزمین، و هوا بآب، و همین طور بقیۀ افلاک تا به فلک الافلاک منتهی شود آنجا که منتهای اشارات حسی است، و بجمیع اجسام احاطه دارد و آن صاف‌ترین و لطیف‌ترین افلاک عالم جسم است بنحوی که طرف بالای آن شبیه به عوالم مثال است، و باز عالم مثال محیط باین فلک الافلاک و آنچه که در احاطۀ آن بوده است میباشد، احاطۀ لطیفی که شبیه احاطۀ اجسام مادی بعضی بر بعض دیگر نیست، و خود این عالم مثال دارای عوالم بسیاری است که بعضی فوق بعضی دیگر و محیط آن است تا بآخرین عالم از عوالم مثال منتهی شود که لطیف‌ترین عوالم مثال است و در لطف بعوالم نفوس مجرد از ماده و مقدار، شبیه است، همچنین باز آن عوالم نفوس بعضی محیط بر بعضی دیگر است تا اینکه بعقل اول و نور اول منتهی شود، و آن عقل اول و نور اول نزدیکترین آفریده‌ها بخداوند جلیل بوده بهمۀ عوالمی که بیان شد احاطۀ عقلی دارد، و باز ذات اقدس حق محیط بر او است ولی نه باحاطه‌ای شبیه احاطۀ بعضی از عوالم بر بعضی دیگر، بلی احاطۀ عقل اول بعوالم پائین‌تر از خود شبیه‌تر است باحاطۀ ذات اقدس حق بآن عقل اول، از احاطۀ دیگر عوالم به عوالم پائین‌تر از خود.

و دلیل ما بر این ترتیب کلی که اجمالا بیان داشتیم کلمات معصومین علیهم السّلام است که در لابلای بعضی از دعاها و خطبه‌هائی که از آن بزرگواران رسیده یافت میشود.

از جمله این سخن مولا علیه السّلام که در یکی از خطبه‌های خود که بنابر قول ثقة الاسلام از خطبه‌های مشهور آن حضرت است در بیان عوالم می‌فرماید:

و کل شی‌ء منها لشی‌ء محیط، و المحیط بما احاط منها اللّه الواحد الاحد.

و هر یک از آن عوالم محیط بر آن دیگری است، و آنکه بهمۀ آنها احاطه دارد ذات اقدس حق و خداوند یکتا است.

بلکه بنابر آنچه که اهل تحقیق گفته‌اند هر آنچه که در این عالم حس از جواهر و اعراض هست برای آن در عالم مثال هم حقیقتی است ولی با صفات و آثاری که مناسب با آن عالم هست، بلکه برای هر چه که در این عالم به یکی از حواس ما درک می‌شود در هر عالمی از عوالم مثال وجودی جداگانه است، و باز برای هر چیزی که در آن عوالم هست در عوالم بالاتر از آن، حقایقی است ولی با اختلافی که در آثار و صفات و صورت، بحسب اختلاف عوالم برای آنها است، پس برای یک حقیقت در هر عالمی آثار و صفات جداگانه‌ای است که مناسب با آن عالم هست، مثلا حقیقت علم در این عالم این گونه است که ما میبینیم، و در بعضی از عوالم مثال بصورت شیر، میباشد.

و از اخباری که ممکن است بآنها در اثبات آنچه بیان داشتیم استدلال شود روایاتی است که در مورد تنزل و فرو فرستاده شدن اشیاء از آسمان بزمین، و عروج و بالا رفتن آنها بسوی خدا در روزی که اندازه‌اش پنجاه هزار سال است وارد شده، میباشد.

و در قرآن مجید آمده است که:

وَ إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلّٰا عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلّٰا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ.

و هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزائن آن نزد ما است، و فرو نفرستیم آن را مگر باندازه‌ای معلوم.

و در جای دیگر می‌فرماید:

وَ فِی السَّمٰاءِ رِزْقُکُمْ وَ مٰا تُوعَدُونَ.

و در آسمان است روزی شما، و آنچه وعده داده می‌شوید.

و در اخبار آمده که خداوند ملکی را بصورت انسان آفریده و رزق و روزی آدمیان بر عهدۀ او است، و ملکی را بصورت گاو آفریده و روزی بهائم و چهار پایان بعهدۀ او است. و باز در روایات آمده که خداوند جوهری بیافرید و از آن آب را پدید آورد و از کف آن آب زمین را و از دود آن آسمان‌ها و از خاک انسان را خلق نمود.

و هم چنانکه گذشت ذات اقدس حق از اسم مکنون خود دوازده اسم بیافرید و از هر اسمی از آنها سی اسم بیافرید.

و در روایتی دیگر آمده است که خداوند هزار هزار عالم و هزار هزار آدم بیافرید و از امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده که فرمود:

قد دورتم دورات و کورتم کورات.

و این نیز بر روایاتی که در دلالت بر تنزلات وجودیه آمده حمل میشود هم چنین ممکن است که بآن دسته از روایاتی که در رابطه با بیان این حقیقت که ملائکه واسطۀ فیض بین ذات اقدس حق و موجودات این عالم هستند استدلال نمود، زیرا عوالم ملائکه نیز مختلف است، بعضی از عوالم مثال، و بعضی از عوالم نفوس و بعضی از آنها از عوالم عقول هستند.

و خلاصه هم چنانکه عوالم در قوس نزولی بعضی مترتب بر بعض دیگر است در قوس صعودی هم، چنین است، و از جملۀ دلایل ما بر این مطلب در قوس صعودی، اخباری است که بر تجسم اعمال در برزخ و قیامت دلالت میکند و اختلاف صورتهای آدمیان را در برزخ و قیامت بیان می‌دارد میباشد، حتی در بعضی از این روایات آمده که در قیامت اعمال و اوقات یک جا و مجتمع و در وقت واحدی آورده میشود و روز جمعه بصورت نو عروسی و نماز بصورت جوان زیبائی قدم بصحنۀ محشر می‌گذارند. بلکه در بعضی از روایات آمده که حتی حقایق جمادات، در آخرت زنده و صاحب حیات و نطق و شعور خواهند بود، و عالم آخرت سرای زندگی و دار حیات میباشد و هر چه که در آن باشد زنده و ناطق و دارای شعور هست و اعراض در آن صحنه حکم جواهر را در این عالم دارند و از روایات چنین فهمیده میشود که خداوند صورت انسان را نمونۀ همۀ موجوداتی که در این عوالم هست قرار داده و آدمی نسخۀ مختصری از لوح محفوظ است چنانکه در ابیاتی که منسوب به مولا امیر المؤمنین علیه السّلام است باین حقیقت اشاره شده و می‌فرماید:

ا تزعم انک جرم صغیر و فیک انطوی العالم الاکبر

آیا می‌پنداری که تو جرم کوچکی هستی در حالیکه عالم بزرگتر در تو در هم پیچیده شده است.

و رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: اول ما خلق اللّه نوری.

و از ائمۀ معصومین علیهم السّلام رسیده که انوار شیعیان ما از نور ما آفریده شد قبل از آفرینش ملائکه پس ما تسبیح حضرت حق گفتیم و شیعیان و ملائکه هم تسبیح گفتند و آیۀ شریفۀ قرآن که می‌فرماید:

وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمٰاءَ کُلَّهٰا الی آخر آیه دال بر این حقیقت است.

و خلاصۀ کلام آنکه اهل تحقیق از علماء ما بر این نظریه متفقند که صورت انسان صورتی است که بالقوه جامع جمیع آنچه که در همۀ این عوالم است میباشد، پس هم چنانکه ذات اقدس حق از جمیع انواع آنچه که در این عالم حسی است از جواهر و اعراض، در آن بودیعت نهاده همانگونه هم آن را بالقوة معجونی مرکب از جمیع آنچه که در عوالم عالیه و فوق این عالم بوده است قرار داده است. و در کتاب معراج السعادة از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود:

صورت انسانیت بزرگترین حجت خدا بر خلق بوده، و کتابی است که او بدست خود نگاشته و بنائی است که بحکمت خود آن را بر پا داشته، و مجموع صورتهای جمیع عوالم، و مختصر علومی که در لوح محفوظ است و شاهد بر هر غائبی و حجت بر هر منکری، و طریق مستقیم و راه راست بر هر خیری و راهی است که بین بهشت و دوزخ کشیده شده است.

می‌گویم بنابر این چه چیز عاقل را مانع از این می‌شود که در کتاب نفس خود تدبر کند تا آنچه از اسرار عالم کون و هستی که بر او پوشیده مانده از مطالعۀ کلمات نفس خود و حروف آن بر او آشکار شود، آیا سخن مولا علیه السّلام را نشنیده‌ای که می‌فرماید:

و أنت الکتاب المبین الّذی باحرفه یظهر المضمر

و توئی آن کتاب آشکار که بحرف حرف آن هر پنهانی ظاهر و آشکار میگردد.
و خداوند در قرآن می‌فرماید:

سَنُرِیهِمْ آیٰاتِنٰا فِی الْآفٰاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.

زود است که آیات و نشانه‌های خود را در آفاق و نفوس آنها، بآنان بنمایانیم تا برای آنها روشن شود که او حق است.

بهر حال بحکم عقل بر بنده واجب است که پس از اینکه دانست که پروردگارش در جمیع عوالم و از جمیع جهات که حتی خود او هم از بسیاری از آنها غافل بوده است در صدد تربیت و پرورش او بوده و هست این پروردگار مهربان را دوست بدارد و تا حدی که در توان دارد به عبادات خود بخدمت او بپردازد و عباداتش خالص برای او باشد و به یگانگی او در ربوبیت معتقد و از مراقبت غیر او در حرکات و سکنات خود بر حذر باشد تا چه رسد بعبادت غیر او، و از غفلت و کوتاهی خود در پیشگاه او با توجه باینکه از تمام وجوه نیازمند باو، و محتاج لطف و عنایت او است، شرمسار و از این که ذات اقدس حق با اینکه در همۀ جهات از او بی‌نیاز است باز بیاد او است اظهار شرمندگی کند.

مطلب دیگر اینکه توحید ذات اقدس حق در ربوبیتش مطلبی است که علم و اعتقاد بدان بسیار نادر و گرانبها، و عمل بآن بسیار دشوار است و کسانی که بعلم و حال و عمل بدان دست یافته‌اند عارفان باللّه و کاملین در صراط عبودیت هستند که از ریا کاری و خود نمائی‌هائی که عامۀ مردم در اعمال و احوال و افعال خود بدان گرفتار هستند بدور، و از هم و غم دنیا و ریا کاری در عبادات و توجه بمراقبت دیگران در حرکات و سکنات خود خلاصی یافته‌اند، و هر گاه این صفات ملکۀ انسان گشت ثمره‌اش پیدایش تعظیم ذات اقدس حق، و انکسار و شرمساری در برابر او، و حیا و خشوع و سر افکندگی و بریدن از خلق، و خود را از هر جهت نیازمند و فقیر دانستن و احتراز اینکه در مرتبه‌ای از مراتب جلال حضرت ربوبی دچار شک و شبهه‌ای شود، خواهد بود، و اگر حقیقت معنای ربوبیت بر او منکشف شود، و جمیع اجزاء این عوالم را از هر جهت تحت تربیت ذات اقدس حق و مراقبت او ببیند و خود را با جمیع عوالمی که در وجودش به ودیعت نهاده شده مستغرق در نعمتهای ذات اقدس حق مشاهده کند، و نعمتهای او را از افاضۀ جود گرفته تا حفظ، و رزق و اصلاح و تدبیر امور و رساندن بکمالی که سزاوار است و دیگر نعمتهای الهی را در نظر آورد و در یابد که ذات باریتعالی با جود و بخشش خود پیوسته فیض وجود را بر او ارزانی می‌دارد، و از فضل و عنایت خود او را روزی میدهد و در کنف حمایت خود او را محافظت میکند، و در ظل عنایتش از او حمایت می‌نماید و با لطف و مرحمت خود به اصلاح جمیع شئون او می‌پردازد تا او را بمرتبۀ کمالی که در جمیع این صفات و شئون برای او هست بتمام‌ترین وجه و کامل‌ترین سعادات برساند و در این راه راضی نگشته که نعمتی از نعمتهایش را از او دریغ دارد بلکه جمیع نعمتها را بر او ارزانی داشته و انواع لطف‌ها را در حق او روا داشته تا آنجا که صفای رنگ، و زیبائی صورت، و مرتب ساختن پلک چشم، و خماری چشمها، و کمان ساختن ابروی مهمل گذاشته نشده است، از طرف دیگر باین امر توجه کند که چگونه ذات اقدس حق او را از جمیع مهالکی که بر سر راه او قرار گرفته و در پی آزار و اذیت و رنج و بر هم زدن عیش و سعادت و کمال او است محافظت نموده و در جزء جزء از اجزاء بدن و اجزاء عوالم خیال و سایر قوا و قلب و روح و سر او و در جمیع حرکات و سکنات مراقب او است، اگر باین امور توجه کند و بآنها اندکی بیندیشد خواه ناخواه در مقابل این همه نعمت در پی شکر و سپاسگزاری آنها بر خواهد آمد و بخود اجازه نخواهد داد که متعرض مراسم کبریاء حضرت حق در حدود عوالم ربوبیت او گردد چرا که وظیفۀ موجودی که از هر جهت مورد تربیت و پرورش قرار گرفته نسبت به رب مطلق و تنها مربی و پرورش دهنده او از هر جهت، جز اخلاص صادق در جمیع حدود عبودیت چیز دیگری نیست. چنانکه در گذشته در باب اخلاص از امام صادق علیه السّلام بیان داشتیم.

می‌گویم لازمۀ چنین توحیدی، یکی اینست که انسان در عالم هستی غیر از خدا ضرر زننده و نفع رساننده بلکه مؤثری نبیند، و عمل بر چنین عقیده‌ای، آن‌هم در این عالم که دار غرور، و از هر سو سبب‌ها انسان را فرا گرفته و چنین پنداشته می‌شود که تأثیر آن اسباب سبب پیدایش امور زندگی است، امری است بس دشوار که دستیابی بآن جز بمعرفتی کامل و کشف عوالم غیب، و غلبۀ سر، برای کسی میسر نیست، و شاید بتوان گفت مراد از استقامتی که در این آیه از سورۀ هود بیان شده و خداوند می‌فرماید:

فَاسْتَقِمْ کَمٰا أُمِرْتَ و استوار و پای بر جای باش چنانکه امر شده‌ای.

و رسولخدا فرمود: سورۀ هود مرا پیر نمود که گفته شده فرمایش رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله بخاطر این آیه بود عمل به همین معنا باشد که بیان داشتیم.

و بدان که تصور ربوبیت حضرت حق تعالی نسبت بجمیع این عوالم پس از تشریح جزء جزء آن چنان است که عقل را حیران میسازد، بعنوان مثال اگر انسان نسبت این عالم محسوس را با عوالم جبروت تعقل کند چه خواهد دید زیرا که عوالم جبروت یا لا اقل بعضی از آن، عوالمی غیر متناهی است و نسبت متناهی با غیر متناهی معلوم است که چگونه است و باز اگر انسان در همین عالم محسوس که ما فرض نموده‌ایم کوچکترین عوالم و تنگ‌ترین و حقیرترین آنها است بدقت بنگرد، ابتدا نظری ببالای سر خود بیفکند و بآنچه که تا بحال علم هیئت بدان رسیده بیندیشد و در افلاک و نجوم و کواکبی که تا بحال برای بشر کشف شده تأمل کند، و مثلا به کواکب ثابتی که در آسمان هست بیندیشد که بنابر آنچه که گفته‌اند هر یک از آنها خورشیدی است هم چون خورشید ما که در فضا معلق است، و برای آنها اراضی و اکراتی است، و در مورد همین خورشید ما گفته‌اند که دوازده هزار میلیون برابر زمین است.

حال ای انسان این خورشید را با فلک چهارم که این خورشید در آن قرار گرفته بسنج که این خورشید با همۀ عظمت و بزرگیش در مقابل او چقدر کوچک است، و باز در این مطلب که گفته شده نسبت فلک چهارم بفلک پنجم هم چون حلقه‌ای است که در بیابان بسیار وسیعی افکنده شود میباشد تأمل نما و همین طور تا فلک هفتم، و تا کرسی، و عرش، بعد بهمین زمین خود ما برگرد و در وسعت و پهناوری آن دقت نما، و جثۀ خود را با تمام این‌ها که گفتیم بسنج، بعد همه را واگذار و بخود برگرد و از وجود خودت هم تنها بچشمت بنگر که در همین جزء کوچک از بدن، چه اجزاء و خواص و تدابیری بکار گرفته شده و شرایط صحت چگونه منظور گشته، و در طبقات و پرده‌ها و عروق آن، و غذای هر یک از این اجزاء بیندیش که چگونه برای هر جزئی از اجزاء آن تدبیر خاصی بکار گرفته شده و غذای هر یک بآن میرسد و زوائد آن دفع می- گردد، و تدابیری که در اشکال پرده‌ها و رنگهای آن بکار گرفته شده هر یک از آن اجزاء در جای خود قرار گرفته است و آفات و امراضی که متوجه آن می‌شود و دواهائی که برای آنها است دقت کن و در خواص آن دواها ________________________________________ تبریزی، ملکی میرزا جواد - مترجم: رجب زاده، رضا، أسرار الصلاة (ملکی تبریزی)، در یک جلد، انتشارات پیام آزادی، تهران - ایران، چهارم، 1420 ه ق


و علوم معالجۀ آن بیندیش و به اطباء و معالجۀ آنها بنگر خواهی دید که اگر کسی تمام عمرش را صرف تحصیل و تکمیل علوم معالجۀ همین جزء کوچک از بدن نماید نخواهد توانست این راه را به پایان برساند، همین مسائل را راجع بتمام اجزاء بدن در نظر آور و ببین که از عظمت امر ربوبیت چه میبینی، بعد از خود بگذر، و دیگر انسان‌ها را در نظر آور سپس بسایر حیوانات، و پس از آن بعوالم نباتات و جماداتی که در این کرۀ زمین هست بیندیش همین طور بآخرین ذره از محسوسات افلاک و کواکب و کرات و مخلوقات آنها برسی، سپس در عوالم مجردات نظری بیفکن، و عوالم مثال و نفوس و ارواح و پس از آن در عوالم عقول سیری نما، و بعد، از حقیقت قلب و سر و وجود و از باطن روح و شراشر وجودت بگوی که سبحان ربی العظیم و بحمده. تا حق ادب پروردگار را ادا نموده باشی، و برای قرب و جوار او اهلیت پیدا کنی، و در پیشگاه پروردگارت فانی گردی.

الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ

در تفسیر بِسْمِ اللّٰهِ اشاره‌ای بتفسیر این آیه شد ولی در اینجا لازم است که بعلت تکرار این دو اسم در سورۀ فاتحه اشاره‌ای کنیم، در خبر معراج آمده که رسولخدا پس از گفتن الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعٰالَمِینَ از پیش خود فرمود:
شکرا. خطاب رسید ای محمد، حمد مرا قطع نمودی، پس دوباره نام مرا بر زبان آور، لذا الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ*، در سورۀ حمد دو مرتبه ذکر شد یکی در بِسْمِ اللّٰهِ، و یکی بعد از آیۀ الْحَمْدُ. و شاید مراد این باشد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود شکرا. بعنوان قرائت کلام پروردگار نبود و باعث

شد که قرائت حمد که کلام خدا و حمد خدا است قطع شود، برای شروع دو مرتبه در کلام خدا بردن نام خدا لازم بود، و لذا الرَّحْمٰنِ- الرَّحِیمِ*، دوباره نازل شد، زیرا مقام، مقام حمد است و اقتضای بیان الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ را دارد، یا اینکه چون «اللّه» در آیۀ الْحَمْدُ تکرار شد الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ هم تکرار شد تا هر سه اسم تکرار شده باشد.
و گفته شده که اصل تکرار، از جهت اینست که الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِ در بِسْمِ اللّٰهِ اشاره به توصیف اسم خداوند باین دو صفت و پس از آیۀ الْحَمْدُ اشاره بتوصیف ذات اقدس حق باین دو صفت دارد، و اینکه توصیف اسم بر توصیف ذات مقدم داشته شده شاید بخاطر توجه بمقام بنده در هنگام قرائت است که مقام اول نظر بمقام اسماء، و مقام بعدی نظر بمقام ذات است. و گفته شده احتمال دارد که مراد از بیان الرَّحْمٰنِ- الرَّحِیمِ در بِسْمِ اللّٰهِ نفس دو صفت رحمن و رحیم از حیث رحمانیت و رحیمیت، و در مقام حمد از حیث ظهور این دو صفت در عالم باشد.

مٰالِکِ یَوْمِ الدِّینِ

مالک روز جزا است.

این آیه، ملک یوم الدین هم قرائت شده و اصل هر دو یکی است که همان استیلاء و قدرت باشد، و تنها صیغه‌ها فرق دارد، بهر حال، مالکیت ذات اقدس حق، مثل مالکیت ملاک نسبت به املاک خود و یا مالکیت ملوک نسبت ببندگان خود، و یا مالکیت نفوس نسبت به اعضاء، و یا نسبت به قوا و صورتهای علمی نیست، بلکه آن مالکیت برتر و بالاتر از همۀ این‌ها است، و تنها می‌توان گفت که مالکیت نفوس نسبت بصورتهای علمی شبیه‌ترین مالکیت‌ها بمالکیت ذات اقدس حق بر ما سوای خود میباشد، زیرا که این مالکیت قیامش به نفس، و ایجاد آن بمجرد التفات و توجه، و از بین بردن آن بمجرد اعراض از آن، انجام میشود.

اما: یَوْمِ الدِّینِ: یعنی روز حساب و جزاء یا روز شرع، و هر یک از این‌ها با روز قیامت منطبق است، و برای آن روز اسماء زیادی است که از صفات آن روز و وقایعی که در آن اتفاق می‌افتد گرفته شده، مثل روز حشر و نشر، روز ندامت، روز حسرت، روز فرود آینده، و غیر این‌ها از آنچه که در کلمات معصومین، از قیامت بآن تعبیر شده و در اخبار و دعاهائی که از آنها رسیده آمده است.

و طول آن روز بنابر آنچه که در قرآن آمده است پنجاه هزار سال است، و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده است آن حضرت هنگام تلاوت این آیۀ شریفه:

یَوْمَ یَقُومُ النّٰاسُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ.

ترجمه: روزی که بپا شوند مردمان در پیشگاه پروردگار عالمیان.
فرمود: چگونه خواهید بود آنگاه که خداوند شما را گرد آورد آنگونه که چوبه‌های تیر در ترکش گرد آورده شود. و پنجاه هزار سال بشما ننگرد.
و خداوند در مورد جزاء اعمال و مظالم می‌فرماید:
وَ لٰا تَحْسَبَنَّ اللّٰهَ غٰافِلًا عَمّٰا یَعْمَلُ الظّٰالِمُونَ إِنَّمٰا یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصٰارُ. مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لٰا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَوٰاءٌ.
و مپندار که خدا از آنچه که ستمگران می‌کنند غافل است، جز این نیست که آنان را برای روزی نگه میدارد که چشمها از «ترس» فرو

ماند و از گردش باز ایستد. شتاب زده سرها را بالا دارند بگونه‌ای که از جائی که بدان مینگرند چشم بر ندارند و دلهایشان تهی است.
و در کافی از امام زین العابدین علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود حدیث کرد مرا پدرم که آن حضرت از پدرش امیر المؤمنین علیه السّلام در هنگامی که برای مردم سخن می‌گفت شنیده بود که می‌فرمود: آنگاه که روز قیامت فرا رسد خداوند مردمان را از گورهایشان بر انگیزاند لخت و عور، بر صحنۀ واحدی، در حالیکه نور آنها را میراند و ظلمت آنها را گرد آورد. تا اینکه بر عقبه‌ای در محشر بایستند که دیگر آنها را از رفتن باز دارند، آنان ازدحام کنند بگونه‌ای که بعضی سوار بعضی دیگر شوند، و از شدت فشار به نفس نفس افتند و عرق از سر و روی آنها جاری شود و صحنه آنچنان بر آنها تنگ آید که فریاد آنها به ناله و آه بلند شود. امام علیه السّلام فرمود این اولین هول از احوال قیامت است، بعد فرمود:
در این هنگام ذات ذو الجلال در سایه‌ای از ملائکه از فوق عرشش مشرف می‌شود و به ملکی از ملائکه دستور میدهد که فریاد بر آورد ای گروه خلایق گوش فرا دهید، جملگی ندای او را بشنوند و ساکت شوند و چشمها فرو خوابانند و بند بند وجودشان بلرزه در آید و دلها به طپش افتد و سرها را بلند نموده ببینند صدا از کجا است. امام فرمود این زمان است که کافر می‌گوید: این است آن روز مشکل. بعد فرمود در این هنگام از پیشگاه جبار تعالی خطاب میرسد منم اللّه که خدائی جز من نیست، منم حاکم بعدل، آنکه بر کسی ستمی روا نمی‌دارد، امروز بعدل و قسط خود بین شما داوری کنم و بر احدی ستم نخواهد رفت،

امروز روزی است که حق ضعیف را از قوی خواهم گرفت، و هر صاحب مظلمه‌ای را بحقش خواهم رسانید، و هیچ ظالمی که مظلمه‌ای بگردن او است از این عقبه نخواهد گذشت مگر اینکه یا صاحب آن مظلمه او را ببخشد، و یا مظلمه‌اش را از او بگیرد، پس هر یک از شما که مظلمه‌ای نزد دیگری دارد، و از کسی ستمی دیده است حق خود را از آن ظالم مطالبه کند و من شاهد و گواه شما هستم. و همین بس که خدا گواه باشد.
امام فرمود: مردم در هم آمیزند و به پرس و جو بر خیزند پس احدی نماند که مظلمه و حقی از دیگری نزد او باشد مگر اینکه آن شخص او را پیدا کند و ملازم او گردد پس تا آنگاه که خدا بخواهد آنها بمانند، در حالیکه عرق از سر و روی آنها جاری است و فریاد آنها به آه و ناله بلند است و هر کس در فکر این است گر چه به گذشتن از حقش هم که باشد خود را از آن معرکه خلاص نماید، پس خداوند بر آن صحنه بنگرد و منادی حق ندا در دهد بگونه‌ای که همگان بشنوند که ای گروه خلایق به سخن منادی حق گوش فرا دهید.
ذات باریتعالی می‌گوید من وهاب و بخشنده هستم اگر امید به بخشش من دارید از یکدیگر در گذرید و اگر دوست دارید مظالم خود را مطالبه کنید آنان از شدت ناراحتی و ازدحام از شنیدن این ندا خوشحال می‌شوند و بعضی بامید نجات از آن احوال، از مظالم خود می‌گذرند ولی بعضی می‌مانند و می‌گویند بار الها مظالم ما بزرگتر از این است که از آن بگذریم در این هنگام از نزد عرش منادی ندا کند که رضوان خازن بهشت کجاست، خدا باو امر می‌کند که قصری از قصرهای بهشتی را که از نقره است با آنچه که از اثاثیه و خدمه در آن است بآنها بنمایاند

و منادی ندا می‌کند که ای گروه خلایق سر را بلند کنید و به این قصر بنگرید جملگی سرها را بلند نموده و هر کدام که آن را می‌بیند آرزوی رسیدن بآن می‌کند و منادی ندا می‌دهد که همۀ این‌ها برای کسی است که از مؤمنی در گذرد جملگی از مظلمه و حق خود چشم بپوشند مگر اندکی.
ذات اقدس حق می‌گوید: امروز روزی است که هیچ ظالمی را به بهشت من راهی نیست، و آتش من جز مأوی و جایگاه ظالمان نخواهد بود و احدی از مسلمین باقی نمی‌ماند که مظلمه‌ای بر گردن او باشد مگر اینکه در موقع حساب آن مظلمه از او گرفته می‌شود. ای خلایق خود را برای حساب آماده کنید. امام فرمود آنگاه راه بر آنها گشوده می‌شود و به عقبۀ دیگر حرکت می‌کنند در حالیکه آشنائی با یکدیگر را انکار می‌نمایند تا بعرصۀ قیامت میرسند و جبار تعالی بر عرش است، پرونده‌ها همگی باز شده، و میزانها نصب گردیده و پیامبران و شهداء که همان ائمه باشند جملگی حاضر در آن محضر هستند، و هر امامی بر اهل عالم خود گواهی می‌دهد که بامر خدا در میان آنها قیام نمود و آنان را به راه خدا دعوت کرد.
می‌گویم در زمینۀ هول و هراس روز قیامت و احوالات و شداید و کیفیات آن در اخبار به تفصیل سخن گفته شده که ما بخاطر اینکه مقام را گنجایش آن نیست از بیان آنها خودداری نمودیم، و همین یک روایت را که حاوی اشاراتی راجع به اهمیت حقوق دیگران و رفق و مداوا و لطف با آنها و از طرف دیگر مایۀ امیدواری و رجاء برای مؤمنین است بیان داشتیم.

مطلب دیگر اینکه برای این اسماء پنج‌گانه که عبارت از اللّه، و رحمن، و رحیم، و رب العالمین، و مالک یوم الدین باشد نسبت به اصحاب یمین از متقین و پرهیزگاران در جلب بعضی از صفات نیک تأثیر بسزائی است، و قرائت این اسماء سبب پیدایش خضوع و تذلل نسبت به خدای متعال و حیاء و شرمساری از او، و خدمت و ذکر دائم و قطع طمع از غیر او می‌شود، و دیگر هیچ رغبت و میلی، و خوف و ترسی برای بنده جز از ناحیۀ حضرت حق تعالی نخواهد بود و تنها به رحمت آن رحمان رحیم امیدوار، و چشم طلب به فضل و عنایت او خواهد داشت، و مطمئن به وعده‌های او خواهد بود و به خیر و نفعی که بخواهد از جانب غیر او باشد و یا ترسی از غیر او، هیچ التفاتی نخواهد داشت، و تنها ترس و خوفش از عقوبت روز جزا و شداید و هول و هراس آن روز، و از عرضه بر خداوند و رسوائی نزد همگان خواهد بود چرا که این مطلب همانگونه که در گذشته از امام صادق علیه السّلام نقل نمودیم امری بس بزرگ است، این‌ها همه‌اش برای اصحاب یمین است و اما عارفان بخدا را در هنگام تلاوت این اسماء تأثرات و تنقلات فاخره‌ای از انکشاف حقیقت این اسماء و تجلی آن بر اسرار و ارواح و قلوبشان هست که آنان را از مرتبۀ علم الیقین بمرتبۀ عین الیقین بالا میبرد و از آن مرتبه، بمرتبۀ حق الیقین میرساند.
و آنچه که از امام صادق علیه السّلام روایت شده که در حال تکرار آیۀ مالک یوم الدین از هوش رفت، و یا آنچه که از امام سجاد علیه السّلام نقل شده که هر گاه باین آیه میرسید آن را تکرار میکرد بگونه‌ای که گویا در حال احتضار و مرگ است از همین باب است. و خلاصۀ کلام آنکه عارفان باللّه را هنگام ذکر اسماء حسنای خداوندی حالات عالی و لذات

فاخره و تجلیات عالیه‌ای در گردشگاههای دار جلال، و انس گرفتن‌هائی از تجلیات انوار صفات جمال در دار وصال است.
و خلاصۀ کلام آنکه در این اسماء، جمیع عوالم را از مبدأ تا منتهای آن سیر میکند بلکه در آنها هم مبدأ را مشاهده میکند و هم عالم، و هم منتهای عالم را، و با تدبر و تفکر در این اسم اخیر که مالک یوم الدین باشد عوالم قیامت را بتفصیل از نظر میگذراند. و در آن به گشت و گذار می‌پردازد چنانکه در خبر معراج باین حقیقت تصریح شده است.
مطلب دیگر اینکه ترتیب این اسماء بر این منوال مطابق با ترتیب واقعی است، زیرا مقام لفظ جلاله مقدم بر مقام ربوبیت و مقام ربوبیت مقدم بر رحمانیت، و آن مقدم بر رحیمیت، و مقام رحیمیت مقدم بر مقام اسم اخیر است، زیرا ظهور تفصیلی رحمت رحیمیه حضرت حق در روز جزاء است، و اگر عقوبت و آتشی در آن روز ظاهر می‌شود مبنای آن نیز بر رحمت خداوند نسبت بمظلومان و اهل دین است، زیرا در آفرینش، رحمت، اصل و غضب، امری عرضی است.
مطلب دیگر اینکه اضافۀ ملک به یوم الدین و روز جزاء از باب اضافۀ صفت مشبهه بغیر معمول خود میباشد مثل اینکه میگوئی ملک زمان، که زمان، منعوت آن قرار گرفته است، و اضافۀ مالک به یوم الدین از باب اجراء ظرف مجرای مظروف است مجازا، یا اینکه بگوئیم مراد از «یوم الدین» نشأة اخروی است و بهر حال اختصاص مالکیت و سلطنت روز جزاء بذات اقدس حق با توجه باینکه او مالک و ملک همۀ روزها و همۀ عوالم است از جهت اینست که این دو در آن روز است که ظهور تام مییابد، زیرا امروز، و در این نشأة دنیوی بخاطر اینکه دنیا سرای غرور

است، گاهی مالکیت و ملکیت برای غیر خدا هم تصور میشود، و لکن روز قیامت، آن روزی است که وقتی فریاد بر آید:
لمن الملک الیوم. امروز ملک از آن کیست، تنها این نداست که در پاسخ گفته میشود:
للّه الواحد القهار. برای خداوند یکتای قهار است. و سلطان خداوندی در آن روز است که ظهور مییابد و سلطنت و مالکیت بندگان بیکباره از بین میرود. و از توحید حق تعالی در مالکیتش بهمۀ عوالم پرده برداشته می‌شود و بر همگان مکشوف میگردد، بخلاف این دنیا که توحید خداوند در مالکیت و سلطنت و دیگر صفات ذات ذو الجلال بر عامۀ مردم ظاهر نیست و بالنسبة بآنها از امور غیب بحساب می‌آید، گر چه بر اهل معرفت معلوم و مسلم است ولی بخاطر ندرت آن نمیتوان آن را بحساب آورد، لذا ظهور مالکیت او، به روز جزاء اختصاص یافته است.
مطلب دیگر اینکه بیان این نام‌های پنجگانه خداوند در این مقام، توجهی است بانحصار جهات حمد در این موارد، و گویا این آیات خطاب ببنده چنین می‌گوید: که اگر حمد و ستایش تو برای کسی بخاطر کمال و جمال و جلال او باشد سزاوار است که تنها حمد خدا کنی و ستایش و ثناء او بگوئی، چرا که همۀ این صفات برای او است و اگر دیگری هم از این صفات بهره‌ای داشته باشد باز از او و به او و برای او است، و اگر بخاطر اینست که آن کس احسانی بتو نموده است باز هر چه احسان و عنایتی هست از ناحیۀ پروردگار عالمیان است، و اگر بخاطر امیدواری بفضل و نعمت و رحمت دینی یا دنیوی است باید بدانی که مالک همۀ این نعمتها و بخشندۀ آنها، الرحمن الرحیم است. و اگر

حمد و ستایش و ثنائت بخاطر ترس از سطوت و قهر سلطان و حاکمی باشد باید توجه داشته باشی که سلطان قاهر و مالک واقعی، همان مالک و ملک روز جزاء است، و بنابر این حمد و ستایش جز برای خداوندی که پروردگار عالمیان و رحمن و رحیم و مالک روز جزاء است سزاوار نیست.
ایاک نعبد و ایاک نستعین ترجمه: تنها تو را بپرستیم و از تو کمک و یاری می‌طلبیم.
ایاک نعبد یعنی اینکه ما جز تو را نپرستیم و برای غیر تو خضوع نکنیم یا اینکه مراد و مطلوب ما از عبادت غیر تو نیست، و هر دو معنا در اخبار آمده است، و اینکه پرستش را منحصر بخدا می‌کنیم، از مقدم داشتن «ایاک» که مفعول «نعبد» است بر فعل و فاعل آن فهمیده می‌شود بخصوص که ضمیر منفصل هم بکار گرفته شده با اینکه امکان داشت که از ضمیر متصل استفاده شود، این در صورتی است که معنای اول منظور باشد.
و اما معنای دوم را چنین می‌توان بذهن نزدیک نمود که شریک قرار دادن در مطلوبیت، با توحید ذات اقدس حق در اینکه هر خیر و خوبی که هست از اوست و هر کمال و جمال و بلکه حقیقت وجود از آن او است منافات دارد، و با توجه باین امر، حقیقت عبودیت و بندگی باین است که بنده غیر او را در هیچیک از این امور شریک نگرداند در نتیجه مطلوبیت هم منحصر در او می‌شود، از این گذشته آن کس که جمیع وجوه عبودیت و پرستش را منحصر باو بداند او را مستحق جمیع وجوه مطلوبیت خواهد دانست.

یکی از محققین گفته است امکان دارد که مقدم داشتن مفعول بر فعل اشارۀ لطیفی باین حقیقت باشد که از هر لحاظ که بنگریم معبود مقدم است، در نتیجه بنده میبایست که در جمیع اعمال و رفتار خود اول نظرش باو باشد بعد با توجه باو بغیر او بنگرد آن‌هم چون آن غیر منسوب باو است نه بخاطر خود آن غیر. و لذا از لحاظ مطلوبیت هم امر باید چنین باشد، بلکه اصلا توحید کامل در عبادت جز باینکه برای بنده هوائی در غیر خدا نباشد ممکن نیست زیرا نفس تنها آنجا خاضع و خاشع میشود و سر فرود می‌آورد و بآن سوئی میل میکند که هوایش با آن باشد، و لذا اگر انسان بغیر خدا میل و توجهی داشت توحیدش در عبادت خالص نخواهد بود.
اما اینکه فعل بصیغۀ متکلم مع الغیر آمده و بجای «اعبد» می- پرستم، «نعبد» می‌پرستیم گفته شده است بخاطر رعایت ادب و اینکه انسان چون خود را لایق مقام عبودیت نمیبیند مطلب را بصیغۀ جمع بیان می‌دارد.
جهت دیگر اینکه صفت عبودیت، صفتی است که بین جمیع ما سوی اللّه و هر آنچه که غیر خدا هست مشترک است و وجهی برای انفراد و اختصاص در این زمینه نیست، علت دیگر اینکه فرد نماز گزار با این تعبیر عبادت بندگان صالح حضرت حق را هم ضمیمۀ عبادات خود نموده و بدینوسیله شرافتی برای خود کسب می‌کند، از طرف دیگر از ادعای دروغین پرستش و عبودیت خالص پروردگار، بخاطر غلبۀ عبادات بندگان مخلص بر عبادت او احتراز خواهد نمود، و در این سخن که: «تنها تو را می‌پرستیم» این ادعای اخلاص، از جهت عبادات آنها

صادق خواهد بود.
مطلب دیگر اینکه در این آیه لحن کلام از غایب بمخاطب تغییر یافته، و این اشاره باین حقیقت دارد که انسان با ذکر آن اسماء، از عالم بعد و دوری، بعالم قرب ترقی نموده و از غیبت بحضور رسیده و در هنگام تلاوت این آیات بگونه‌ای است که گویا با قلبش ذات ذو الجلال را مشاهده میکند و در محضر او خطاب باو میگوید:
إِیّٰاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ.
در حدیث قدسی آمده است که من هم نشین آن کسی هستم که یاد من کند.
و اما عبودیت: برای عبودیت و بندگی در جمیع عوالم بنده، و تمام شئون او از عالم عقل و روح و نفس و قلب و تمام اجزاء بدنش از سر تا بقدم گرفته تا جمیع حرکات و سکناتش ظهور و نشانه‌هائی است که در حدیث عنوان بصری ببعضی از مراتب آن اشاره شده است، در آن حدیث آمده است که بنده در آنچه خدا باو عنایت نموده نباید برای خود مالکیتی قائل شود زیرا که بندگان را ملکی و مالکیتی نیست بلکه میبایست مال را مال اللّه بداند و در همان راهی که او دستور داده صرف کند، و خود مدبر خویشتن نباشد و هم و غمش مصروف آنچه که خدا بدان امر نموده یا از آن باز داشته است گردد، پس اگر چنین بود و آنچه از متاع دنیا را که خدا بر او ارزانی داشته ملک خود ندانست انفاق آن مال بر او آسان خواهد بود و اگر که بنده تدبیر امورش را نه بنفس خود که بپروردگار خود محول نمود تحمل مصائب دنیا بر او سهل خواهد گشت و اگر انسان بآنچه که خدا امر نموده و یا از آن نهی کرده است

اشتغال داشت دیگر فرصتی برای ریاء و خود نمائی و مباهات برایش باقی نخواهد ماند، و هر گاه ذات باریتعالی این سه خصلت را ببنده‌ای عنایت کرد دنیا و ریاست آن نزد او ارزشی نخواهد داشت و برای تفاخر و تکاثر در پی دنیا نخواهد رفت و بدنبال عزت و برتری نزد مردمان نخواهد بود و روزگارش را ببطالت نخواهد گذرانید. و این اولین درجه از درجات متقین و پرهیزگاران است.
می‌گویم سخن جامع در زمینۀ مراتب عبودیت اینست که بنده، خود و جمیع عوالم و مخلوقات آنها را از جمیع جهات نیازمند به پروردگار عالمیان که او از هر جهت بی‌نیاز از همۀ این‌ها است ببیند و بمقتضای این عقیده هم عمل کند.
و مردمان در این راه مراتب بی‌شماری دارند. آن کس که از جمیع وجوه، کامل در عبودیت و بندگی تامه است او اعرف همۀ خلایق بخدا و اقرب و نزدیکترین همۀ آنها باو سید الانبیاء، و خاتم- النبیین محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و جانشینان دوازده‌گانۀ او که در این معرفت با او متحدند میباشند، اینان کاملین در مراتب توحید، در جمیع وجوه و مراتب آن هستند، از این‌ها که بگذریم هر که معرفتش بیشتر باشد از مرتبۀ بالاتری از مراتب توحید برخوردار است تا اینکه بآخرین عوالم اصحاب یمین و پائین‌ترین مراتب مسلمین برسیم که اینان کسانی هستند که بتوحید و یگانگی خداوند در خالقیتش معتقدند، و در نصب نبی و خلیفۀ او، شریکی برای او قائل نشده‌اند و همین عقیده در آخرت سبب نجات آنها از خلود و جاودانگی در آتش خواهد گشت، و عاقبت کارشان به رحمت خداوندی و بهشت منتهی خواهد شد هر چند پس از مدتی که

معذب باشند. و مراتب سه‌گانه‌ای که در روایت بدان اشاره شد منشأ آن توحید ذات اقدس حق در مالکیت و ربوبیت و معبودیت که از شئون الوهیت است میباشد، پس آنگاه که بنده تنها خدا را مالک همه چیز بداند برای خود مالکیتی قائل نخواهد بود، و هر گاه دانست که تنها ذات ذو الجلال، پروردگار و پرورش دهنده و رب مطلق عالم هستی است یعنی برای دیگری تأثیری در تربیت و رساندن بکمال در شی‌ء از اشیاء و امری از امور ندید، تدبیر همۀ امور را از او خواهد دانست، و معتقد خواهد گشت که غیر او حتی قادر بر نفع و ضرر و مرگ و حیات و حشر و نشر خود نیست تا چه رسد نسبت بدیگران، و هر گاه بخدائی جز ذات مقدس اللّه معتقد نبود و دیگری را مستحق وجهی از وجوه عبودیت ندانست در جمیع شئون و حالات ببندگی و طاعت ذات ذو الجلال کمر خواهد بست چنانکه دیگر فراغتی برای کارهای دیگر برایش باقی نخواهد ماند.
وَ إِیّٰاکَ نَسْتَعِینُ.
یعنی بر طاعت و بندگی تو و بر دفع شرور دشمنان و حیله و مکر آنها و قیام بآنچه که تو بدان امر نموده‌ای از تو کمک میجوئیم و از تو یاری می‌طلبیم.
ظاهر اینست که مراد از دفع شرور دشمنان خدا و حیله و مکر آنها، مواردی است که این امور با اصل عبادت و تکمیل آن در تضاد است، در این صورت است که استعانت و یاری طلبیدن از حق تعالی برای دفع آن جزء مراتب عبادت میباشد، و بعضی از محققین ترجیح داده‌اند که چیزی متعلق استعانت قرار نگیرد زیرا که مناسب با این مقام، همان

یاری خواستن از خداوند در راه عبودیت و بندگی او است، و چنین بخاطرم هست که در اخبار هم در این مقام از استعانت در غیر جهت عبادت نهی شده است.
اما اینکه تنها از خدا یاری طلب کنیم و از او کمک بخواهیم و این امر را منحصر او بدانیم این از فروع توحید ربوبیت است پس آن کس که معتقد بود که ربی جز اللّه نیست همۀ نفعها و ضررها را هم از او خواهد دید و جز باو بدیگری چشم امید نخواهد داشت، و استعانت و کمک خواستن از غیر او، با یکتائی و یگانگی ذات اقدس حق در ربوبیتش سازگار نیست لذا بندۀ مؤمن جز از خدا از کس دیگری یاری نمی‌طلبد، و جز او فریادرسی نمیخواهد و جز به پیشگاه او نزد دیگری عجز و لابه نمیکند، و این توحید، امری است بس مشکل هم از حیث علم و از جهت حال و عمل، و هر که را خداوند بر این امر موفق بدارد، برای او بهره‌ای از عوالم عبودیت و بندگی، بلکه از مراتب معرفت، و بلکه از درجات قرب خواهد بود، خداوند این مقام را روزی ما و جمیع طالبان ترقی بمدارج معرفت و تقرب بخود بگرداند.
و آنچه که ما در این آیه در مورد استعانت بیان داشتیم با آنچه که در مورد عبادت گفتیم از لحاظ ترتیب مرتبط است، زیرا قاری پس از ذکر سه آیۀ اول سوره بمقام اخلاص در عبودیت میرسد، و پس از اظهار این معنا است که در مییابد بدون کمک و یاری حق تعالی برایش ممکن نیست.
و گفته شد که قسمت اول این آیه جبر را نفی میکند زیرا وقتی می‌گوئیم «ایاک نعبد» (تو را می‌پرستیم) در این جمله عبادت ببندگان

نسبت داده شده، و قسمت دوم تفویض را نفی میکند چون «ایاک نستعین» بیانگر این حقیقت است که عبودیت و پرستش تنها بکمک و یاری او میسر می‌شود و بنابر این خدای متعال معین و یاری دهندۀ بنده بر انجام کارهای او است نه مجبور کنندۀ او، بلکه پدید آورندۀ اعمال و افعال بنده هست ولی پس از ارادۀ او، هم چنانکه خالق و آفریدگار ارادۀ بنده نیز ذات اقدس حق است که بنابر آنچه ذات او اقتضا میکند ارادۀ او را پدید می‌آورد، بنابر این جبری در کار نیست چرا که فعل بارادۀ بنده انجام گرفته، و تفویضی هم نیست زیرا ارادۀ بندۀ مخلوق ارادۀ خدا است، بعبارت دیگر ارادۀ ذات اقدس حق بر این تعلق گرفته که آن افعال بارادۀ بنده ایجاد شود و بمعرض ظهور و بروز برسد بنابر این بنده از این جهت که در کارهایش مختار است مجبور بر انجام کاری نیست، و از اینکه در مختاریتش مجبور است، امر باو تفویض نگشته است، پس نه جبر است و نه تفویض.
مطلب دیگر اینکه کمال استعانت جز بدانستن و توجه بچند مطلب راجع بخود و خدای خود تمام نمی‌شود، اول علم بفقر و نیاز خود و دانستن این معنا که او بخودی خود قدرت بر انجام کاری ندارد و از حل مشکلات خویش عاجز است، و سپس علم به غناء و بی‌نیازی ذات اقدس حق و قدرت او بر اعانة و یاری بنده، و عنایتش نسبت به آن کسی که در مقام استعانت و کمک خواهی از او بر آمده است، و توجه باین حقیقت که او هم بفقر و بی‌چیزی آنکه از او کمک می‌طلبد آگاه هست و هم در اجراء خواستۀ او بخل نمی‌ورزد، و هم از خود بنده صلاح کارش را بهتر میداند پس هر گاه که این مطالب را راجع بخود و خدایش دانست،

حالتی که مقتضای استعانت است برای او پیدا می‌شود، و لسان حالش قبل از لسان قال در مقام یاری طلبیدن و کمک خواستن بر می‌آید، و هر چه اعتقاد بنده باین مطالب کامل‌تر شود حال استعانت او کامل‌تر خواهد شد و هر گاه که استعانت کامل گشت یاری حق تعالی و اجابت دعایش نصیب او خواهد شد، بعنوان مثال هر گاه که برای بنده معلوم شد که او هم از حیث ذات، و هم از حیث وجود، و صفت و فعل فقیر و بی‌چیز و از جمیع وجوه و در جمیع اوقات و احوال نیازمند است و خود را در هر آنی از آنات و از جمیع جهات محتاج، و بلکه سراسر احتیاج دید بگونه‌ای که ایجاد او در لحظۀ گذشته کفایت وجودش را در حال نمیکند، و در وجود فعلیش نیاز بایجاد جدیدی دارد چنانکه در جای خود این مطلب محقق شده است که هر چه در عالم کون و هستی است در هر آن و هر لحظه‌ای نیاز بعلت محدثه‌ای دارد، هم چنین در وجود صفاتش نیز در هر آنی نیازمند بفیض جدید و ایجاد نوی هست، و خلاصه خود را و صفات خود و جمیع آنچه را که نیازمند و محتاج بآن است از جمیع وجوه حیثیات فقیر، و نیازمند به پروردگار خود دید، از طرف دیگر پروردگارش را غنی مطلق، و از جمیع وجوه بی‌نیاز دانست، و هر نعمتی را که بدان متنعم است از او دانست، نعمتهای بی‌شماری که نه علم کسی می‌تواند بدان احاطه پیدا کند و نه کسی قادر بر شمارش آن میباشد، و چه بسیار نعمتهائی که قبل از اینکه او قدم بعرصۀ هستی گذارد ذات اقدس حق بر او ارزانی داشته و چه بسیار نعمتهائی که بر او ارزانی داشته و او از آنها غافل است، و باین حقیقت توجه داشت که وجودش بایجاد او بوده، و زندگیش نتیجۀ احیاء او است و از رزق

او میخورد و در ملک او ساکن است و بقوت و نیروئی که او به وی عنایت فرموده معصیت او می‌کند، ولی ذات اقدس حق ببزرگواریش او را بر گناهانش نمی‌گیرد، و از او باز خواست نمی‌کند، اگر باین مطلب توجهی نمود امیدواری بعنایت پروردگار در او قوت می‌گیرد، و حال استعانت در قلبش پدید می‌آید و اگر پس از پیدایش این حال در آن مسائلی که بضرر او نیست از خدا یاری طلبید و کمک خواست بداند که دعایش مستجاب و حاجت او بر در خانۀ او است و اگر آنچه که از خدا میخواهد بضرر او باشد و او آن را خیر بپندارد خداوند بجای آن شر یا در دنیا و یا در آخرت خیری باو عنایت خواهد نمود، و آنچه که در آخرت نصیب انسان گردد بهتر و پایدارتر است، پس بهتر اینست که انسان در دعایش آنچه را که صلاحش نیست استثنا کند، و یا اینکه اگر از کسانی است که بگرفتاری دنیا در ازاء خیر و خوبی آخرت راضی نیست آنچه را که می‌طلبد بشرط صلاح و عافیت طلب نماید.

و بدان که آنچه که از شرایط کمال استعانت در مورد صفات حضرت حق تعالی بیان داشتیم، تمام آنها از لوازم اسماء پنجگانۀ حضرت حق تعالی است، بلکه همۀ آنها به اجمال در لفظ جلاله «اللّه» مندرج و در چهار اسم دیگر بتفصیل آمده است .

اهدنا الصراط المستقیم

ما را براه راست و صراط مستقیم رهنمون باش.

از تفسیر امام علیه السّلام و کتاب معانی الاخبار نقل شده که یعنی ما را به راهی که بمحبت تو منجر می‌شود و ببهشتت میرساند و مانع این میشود که ما از هواهای نفسانی پیروی کنیم و خود را نابود کنیم و یا اینکه آراء و نظریات خود را ملاک قرار داده و خود را بهلاکت بیفکنیم هدایت و رهبری نما.

و در بعضی از اخبار آمده که صراط مستقیم عبارت از راهی است که بمعرفت خدا میرسد، و در روایتی دیگر گفته شده که صراط دو صراط است یک صراط در دنیا و یک صراط در آخرت، اما صراط دنیا عبارت از امام مفترض الطاعة و پیشوائی است که اطاعت او واجب است، پس آن کس که در این دنیا او را شناخت و بهدایت او راه یافت و از او پیروی نمود از صراطی هم که در آخرت است و آن همان پلی است که بر روی دوزخ کشیده شده خواهد گذشت و آن کس که در این دنیا او را نشناخت بر آن صراط قدمش خواهد لغزید و در آتش دوزخ خواهد افتاد.

و باز در روایات آمده که مراد از صراط مستقیم امیر المؤمنین علیه السّلام است، و در روایتی دیگر گفته شده مراد، معرفت امام است، و در روایت دیگر معصوم می‌فرماید: ما صراط مستقیم هستیم. هم چنین روایت شده که مراد امیر المؤمنین و معرفت آن حضرت است و دلیل بر این که مراد امیر المؤمنین علیه السّلام است قول خدای متعال است که می‌فرماید: وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتٰابِ لَدَیْنٰا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ. که آن امیر المؤمنین علیه السّلام است که در سورۀ فاتحة الکتاب که ام الکتاب است از او به صراط مستقیم یاد شده است.

و باز رسیده که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از صراط سؤال شد که چگونه است فرمود: هزار سال صعود و بالا رفتن، و هزار سال هبوط و فرود آمدن و هزار سال خذلان است.

و باز در وصف آن آمده که صراط از موی باریکتر و از شمشیر تیزتر است، بعضی چون برق از آن بگذرند، و بعضی مثل اسب تیز رو، و بعضی پیاده و بعضی بر شکم و چهار دست و پا، و بعضی معلق بگونه‌ای که گاه آتش، پاره‌ای از تن آنها را فرا می‌گیرد و باز رها می‌شود از آن می‌گذرند.

و گفته شده که صراط تاریک است و مردمان بقدر نور خود آن را طی می‌کنند.

می‌گویم این اخبار تناقضی با یکدیگر ندارد بلکه در بیان معنای صراط با هم مؤتلف است و هر یک از این‌ها ناظر به فردی از افراد آن هست، زیرا برای صراط و سایر معانی آن، حقیقت و روح، و صورت و قالبی است، و گاه می‌شود که حقیقت واحدی دارای صورتها و قالب‌های متعددی است بلکه کمتر حقیقتی یافت می‌شود که برای آن، صورتهای متعددی نباشد، و الفاظ برای ارواح و حقایق وضع شده است نه برای قالب‌ها و صورتها، و هر گاه که یک حقیقت و روح در قالب‌های متعددی باشد جملگی بخاطر اتحاد در آن روح و حقیقت بیک نام نامیده می‌شوند، مثلا لفظ «قلم» روح این کلمه عبارت از آلت نقش و نگارش صورتها در صفحه و یا لوحی است بدون اینکه توجهی باین شده باشد که این آلت از نی باشد یا از آهن یا غیر این‌ها، بلکه اصلا جسمانیت قلم و یا محسوس بودن آن نقش در این نام گذاری اعتبار نشده است، همینطور لفظ «صراط» برای حقیقتی که سلوک و رفتن بر آن، انسان را به مقصود میرساند وضع شده است و این معنا، روح صراط است، و برای این روح قالب‌های متعددی است، یکی از آنها همین راههائی است که برای رفت و آمد بین شهرها و آبادی‌ها کشیده می‌شود، یکی دیگر طریق معرفت خدا، و راه تقرب به ذات ذو الجلال الهی و جوار او در بهشت می‌باشد، که این راه عبارت از عمل به دین و شریعت، و معرفت امام و اطاعت از او، و معرفت امیر المؤمنین علیه السّلام بخصوص، و معرفت و شناخت صورت انسانیت، یعنی اوصاف و اخلاق و حدود آن در این دنیا است، دیگر از مصادیق طریق و راه، پلی است که بر دوزخ کشیده شده است، اما راههائی که برای معرفت به خدا و تقرب به او در این دنیا هست از میانۀ آنها بعضی صراط مستقیم و راه راست است، و آن همان راهی است که بین مقامی که انسان در آن هست و مقصدی که در نظر دارد راهی نزدیکتر از آن تصور نشود، و بعضی از این راهها چنین نیست، آن اولی نمی‌تواند بیش از یک راه باشد ولی دومی بسیار است هر چه بخواهی از راههای کج و معوج إلی ما شاء اللّه، و می‌توان تعداد آنها را باندازۀ نفوس آدمیانی که بمرحلۀ کمال نرسیده‌اند دانست، ولی همه بیک گونه نیست بعضی از این راهها بآن صراط مستقیم نزدیکتر، و بعضی دور، و دورتر است تا برسیم بآن راهی که راه دشمن‌ترین مخلوقات خدا و دورترین آنها از جوار قرب حضرت حق هست که همان راه ابلیس و هم ردیفان او باشد.

و کامل‌ترین راه رسیدن بجوار حق تعالی نزدیکترین راهها است، و آن راه کسی است که معرفتش بخدا و به اسماء و صفات و افعال او کامل‌ترین معارف، و اخلاق او نیکوترین اخلاق، و مزاج او متعادل‌ترین مزاجها باشد، این راه از میان همۀ راهها کامل‌ترین و نزدیکترین راه است. و این مطالب بالنسبة بمجموع راهها است. اما اگر بخواهیم نسبت بهر یک از افراد بشر نزدیکترین راه را مشخص کنیم میبایست که حال فعلی آنها را ملاحظه کنیم.

و تفصیل این اجمال اینکه برای هر انسانی یک قوس نزولی است که از عالم غیب شروع و باین عالم ختم می‌گردد و یک قوس صعودی است که از این عالم شروع و بعالم غیب پایان مییابد، و انسان از هنگام تولدش، و بلکه از اول پیدایش نطفه، و بلکه پیش از آن، همان تربت و خاکش در این عالم در سیر و حرکت بسوی عالم غیب است، بلی مادامی که روح در او دمیده نشده سیرش در این عالم، و پس از دمیده شدن روح، با همان روح در عالم غیب به سیر و حرکت خواهد پرداخت، اما سیر تربت او بعالم غیب، از جهت ترقی آن خاک از عالم جماد بعالم نبات است، و پس از این مرحله است که غذاء انسان می‌شود، و پس از اینکه آن خاک بصورت نبات در آمد و غذاء انسان شد و با تناول آن، جزئی از بدن انسان گشت، از همین غذا نطفه پدید می‌آید، و سپس بصورت علقة، و پس از آن به استخوان مبدل می‌شود، سپس بر آن استخوان‌ها گوشت میروید و آفرینشی دیگر انجام می‌گیرد و انسانی پدید می‌آید:
فَتَبٰارَکَ اللّٰهُ أَحْسَنُ الْخٰالِقِینَ.

پس از ولادت مراحل ترقی و تکامل را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارد تا به سن بلوغ میرسد، اینجاست که عقلش کامل می‌گردد بگونه‌ای که به تشریف تکلیف مشرف می‌شود، و در این منزل است که او بر سر دو راهی قرار می‌گیرد، یا اینکه حرکت در عوالم غیب، و سیر در طریق سعادت و قرب و معرفت و بهشت را بر می‌گزیند، و یا اینکه قدم در راه شقاوت و دوری از خدا و جهل و پرتگاههای دوزخ می‌گذارد، و هر یک را که اختیار کند به ارادۀ خود اختیار نموده، چرا که از طریق شرع و عقل راه سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ و قرب و بعد برای او روشن گشته است، پس یا اینست که راه سعادت را در پیش می‌گیرد و به تحصیل اخلاق روحانی و تکمیل ملکاتی که وسیلۀ قرب او بخدا میشود و دستیابی بمعارف اهل یقین از ایمان بخدا و ملائکه و کتب و فرستادگان او، و روز قیامت می‌پردازد و در این راه قدم می‌نهد تا اینکه به علیین ملحق شود، و یا اینکه راه شقاوت را برمی‌گزیند و در پی شهوات نفسانی می‌افتد و براه شیاطین قدم می‌نهد و برای دستیابی به لذات از هر حیله و مکری استفاده میکند و در منجلاب شهوات این دنیای پست، و زرق و برق آن غرق می‌شود و بخدا و ملائکه و کتب و رسولان او و روز قیامت کافر شده و منکر همۀ این‌ها می‌گردد و بقول قرآن بزمین می‌چسبد تا اینکه بحزب شیاطین ملحق گشته و روانۀ درکات دوزخ گردد.

انسان باید توجه داشته باشد که هر حرکتی که از روی اختیار از او سر بزند، در روح و حقیقت و قلبش اثری بجای خواهد گذاشت، حال یا آن اثر سبب تقرب او بخدا و به روحانیات می‌شود و یا اینکه باعث بعد و دوری او از جوار حق تعالی می‌گردد، این امر حتی در مباحات هم هست، و هر اثری که در روح و قلب آدمی پدید می‌آید بمنزلۀ قدمی است که انسان در حرکت بسوی بهشت، و یا دوزخ بر می‌دارد، پس اگر این حرکت در همین هنگام از هر حرکت دیگری که بتوان تصور آن را نمود در حصول قرب بخداوند و رسیدن به روحانیات مؤثرتر و کار سازتر و سریعتر باشد آن قدم بر راهی برداشته شده که نزدیکترین راه، و صراط مستقیم است، و الا که اگر چنین نبود هر اندازه که این حرکت در حصول تقرب بخدا ناقص و کند باشد راه دورتر، و فاصله‌اش از صراط مستقیم بیشتر خواهد بود. و حکمت الهی بر این قرار گرفته که هر عملی که از انسان سر میزند، و در قرب بخدا و بعد از او در دل اثری می‌گذارد برای آن تأثیری در توفیق و خذلان قرار داده است.

بیان مطلب اینکه، عمل خیر قلب را آماده و مستعد برای انجام اعمال خیر دیگری میکند و این حالت را «توفیق» می‌گویند، و عمل شر قلب را مستعد و آماده برای انجام کارهای شر دیگر می‌سازد و زمینۀ انجام گناه دیگری را فراهم می‌نماید و این حالت را «خذلان» نامیده‌اند، و هر گاه که توفیق رفیق انسان شد ملائکه‌ای که بر انسان گمارده شده‌اند که نیکی‌ها را باو الهام کنند بر شیاطینی که در صدد وسوسه و از راه بدر کردن او هستند غلبه میکنند و اگر بر اثر کارهای ناپسند، انسان دچار «خذلان» شد آن شیاطین بر ملائکه غالب می‌آیند.

و اینکه گفته شد قلب مؤمن بین دو انگشت خداوند رحمان است اشاره بهمین معنا است که قلب پیوسته بر طبق اثرات اعمال گذشته‌اش در تقلب و زیر و رو شدن است، و از این تقلبات، سیر و حرکت انسان بسوی بهشت و یا دوزخ حاصل می‌شود، پس آنچه که در سیر و حرکت است همان روح انسان است و سیر و حرکت او، همان حرکات نفسانی او است که گاه بسوی خیر در حرکت است و گاه بجانب شر و بدی میل می‌کند، و آدمی در این سیر و حرکت، گاه قدم بر سر هواهای نفسانی خود می‌گذارد و گاه سر بقدم آنها، و حاصل این سیر یا اوصاف روحانی است، و یا طبیعی، و اثری که از آن بر جای میماند یا قرب بخداوند، و یا دوری از او است.


و منشأ این حرکاتی که در قلب اثر می‌گذارد همان صفات قلبی از قبیل مراتب معرفت، و علم، و کفر، و جهل، و امثال آن میباشد که این صفات قلبی لازمۀ اوصاف ذاتی او، و این حرکات مقتضای آنها است، بعبارت دیگر منشأ این حرکات، صفاتی است که مقتضای ذات انسان هست، و در هنگام ایجاد ماهیت او در خارج، بحکم آن حکیم متعال برای او معین شده است، چرا که هر ماهیتی بزبان حال از آن جواد و بخشندۀ حکیم میخواهد که آنچه را که با صفات او مناسبت دارد باو ببخشد و سؤالی که با زبان حال باشد هیچگاه رد نمی‌شود و این صفات ذاتی، صفات دیگری را اقتضا میکند که آن صفات دیگر در اعمال و رفتار جوارح و اعضاء آدمی هم چنین در تقلب قلب او مؤثر است، و تأثیر آن یا به اثرات روحی نورانی است یا ظلمانی طبیعی و هر عملی که از انسان سر بزند بحکم آن حکیم متعال بواسطۀ ارادۀ خود انسان است و این صفات ذاتی او است که در ارادۀ او مؤثر است، و این اوصاف و صفات همان است که انیت و ماهیت او از خداوند بخشندۀ حکیم مسئلت نموده است، بعبارت دیگر هر کس باقتضاء ماهیت خود از خدا میخواهد که توفیق سلوک و رفتن در راه خیر و سعادت و بهشت، و یا گام نهادن در راه شقاوت و آتش و دوری از خدا را باو ببخشد، و این یکی از وجوه فرمایش معصومین علیهم السّلام است که:

لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین.

نه جبر است و نه تفویض و واگذاشتن، بلکه بین این دو امر است، هم چنین علت اینکه ما خیر و خوبی را بخدا نسبت می‌دهیم و شر و بدی را ببنده در حالیکه خالق هر دو خدا است معلوم گشت.


حال اگر باین مطالبی که بیان شد دقت نموده باشی، برایت روشن خواهد شد که اطلاق کلمۀ «صراط» بر صورت انسانیت که عبارت از همان صفات انسانیت باشد، و بر امام و بر هدایت او و بر شریعت، و بر پلی که بر دوزخ کشیده شده جملگی صحیح است، زیرا همۀ این‌ها که بیان شد راه بهشت و طریق عالم نور و وسیلۀ تقرب بخداست، مطلب دیگر اینکه آن راه مستقیم حقیقی جز برای کسی که بخدا و به اسماء و صفات و افعال و فرشتگان و کتب و رسولان و شرایع او معرفت داشته باشد بگونه‌ای که هر حرکت و سکونی که از او سر میزند از روی علم و مطابق با آنچه که بدان حکم گردیده و به کم و کیف حکمت پروردگار حکیم در آن امر آگاه باشد و اخلاقش در حد اعتدال، و بدور از افراط و تفریط، و مزاجش معتدل‌ترین مزاجها باشد، چرا که مزاج را در افعال و اعمال انسان تأثیر بسزائی است، همانگونه که اخلاق در این زمینه مؤثر است، و با همۀ این‌ها توفیق و عصمت از جانب خداوند متعال او را یار و کمک- کار باشد، تا اینکه حقیقتا در نزدیکترین راه حرکت کند، اما اینکه با همۀ این امور باز توفیق و عصمت را شرط نمودیم، بدین خاطر است که حوادث عالم نیز در این موارد تأثیراتی دارد، و آدمی بدون اینکه این دو صفت که توفیق، و عصمت باشد یار او گردد نمی‌تواند بر این راه ثابت و استوار باشد، و بهمین خاطر است که ذات اقدس حق، معصومین علیهم السّلام را به روح القدس مؤید نمود، بلکه چنانکه در بعضی از زیارات آمده است، بواسطۀ لطف و عنایتی که به آنها دارد ریاضت دل‌های آنان را بوسیلۀ خوف و رجاء خود بعهده دارد، این صراط مستقیم، بطور مطلق است.

اما صراط مستقیم و راه راست برای هر مکلفی، عبارت از نزدیک- ترین راه برای او در بین راهها است، که با توجه بصفات ذاتی او، او را بمقام قرب حضرت حق آن‌هم مقامی که برای او دستیابی بآن ممکن است، برساند، و این امر بدینصورت است که جمیع حرکات اختیاری انسان، در هر مرتبه‌ای که هست، در رساندن او به رضای پروردگار، سودمندتر و کار سازتر باشد، حتی اگر فرضا اشتغال بنماز شبهای ماه رجب را از اشتغال بمطالعۀ کتب علمی برای خود نافع‌تر دید و یا بالعکس، و یا اینکه اگر دید چنانچه روزۀ مستحبی نگیرد بهتر می‌تواند بانجام عبادات بپردازد تا اینکه روزه بگیرد و بر اثر ضعف روزه از عبادات باز ماند، نزدیکترین راه، همان راهی است که برای تقرب بخدا و جلب رضایت او نافع‌تر تشخیص داده شود. بلکه گاه می‌شود که ترک اعمال خیر بحال انسان نافع‌تر است، چنانکه در روایات آمده است که بنده یک یا دو شب از تهجد و شب زنده داری محروم می‌گردد برای اینکه بخود عجب نکند، بلکه روایت شده که گاهی مؤمن ببعضی از لغزشها مبتلا میشود تا از عجب که گناهش بمراتب بیش از آن لغزش است در امان بماند، و خلاصۀ کلام آنکه صراط مستقیم برای هر کسی و در هر شرایطی و روزی، بلکه در هر نفسی و هر حرکت و سکونی همان کار و همان عمل و همان راهی است که بالنسبة بحال حاضر، و پس از آن، در سلوک طریق خیر و سعادت نافع‌تر و کار سازتر باشد، و تنها کسانی میتوانند بدینگونه باشند که توفیق الهی رفیق راهشان گردد، و الا که با این علوم اکتسابی نمی‌توان این بار را بمنزل رسانید، و همۀ این جوانب را مورد نظر قرار داد، و شاید اینکه گفته شده صراط از موی باریکتر است،

با توجه بهمین مطلب است، و باز پس از دانستن این مطلب که در هر شرایطی چه کاری نافع‌تر است، و بعد از اینکه خداوند انسان را بدین امر هدایت نمود، عمل بآن کاری بس دشوار است و لذا گفته شده که «صراط» از شمشیر تیزتر است.
و اما آن روایتی که از مولا علی علیه السّلام رسیده که مراد از طلب هدایت در این سوره، ثبات بر هدایت پیشین است. این یا باین صورت است که مقصود از صراط مستقیم همان ایمان است چنانکه در بعضی از روایات به این مطلب اشاره شده است، و یا اینکه مقصود آن حضرت مختص به خود و امثال خود از معصومین علیهم السّلام بوده است، چرا که آنان هستند که احوالشان نسبت به انواع هدایت‌ها و جهات آن، تفاوت نمی‌کند و مطلوب آنها این است که خداوند همانگونه که در گذشته آنها را هدایت نموده در آینده هم هدایت نماید. و معنای طلب ثبات در هدایت همین است.
اما امثال ما، آنچه را که از خدا می‌طلبیم اینست که در آینده بر هدایت ما بیفزاید، تا اینکه به سیر در حظائر قدس، راه یابیم، و به- سلوک در مقامات انس، با کندن آثار علایق جسمانی و طبیعی از خود نائل شویم، و انوار تجلیات جمال و جلال حضرت حق بر ما ظاهر و اسرار غیبیه او بر ما مکشوف و آشکار گردد.

مطلب دیگر اینکه هر یک از جماد و نبات و حیوان مادامی که به حد انسان مکلف نرسیده است سیر و حرکتش از اول تکون و پیدایشش به همان حرکت کمی و کیفی، بلکه بر همان صورتهای جوهری آن بر صراط مستقیم است باین معنا که هر موجودی از ابتدای پیدایشش آنچه که از کمالات در وجود او بودیعه نهاده شده تدریجا از قوه به فعل در می‌آید تا اینکه به آخرین مرتبه از کمالی که برای نوع و شخص او از فعلیاتی که شایستۀ او است و معین شده برسد، و این در صورتی است که مانعی او را از این سیر و حرکت بسوی کمال مانع نشود، اما انسان، پس از اینکه به اوان اختیاری که در تکلیف معتبر است رسید، گاه می‌شود که در سیر نفسانی خود، آنچه که از خصوصیاتی که شایستۀ نوع انسان است و در وجود او بالقوة موجود است، این‌ها را بدون اینکه فعلیتی که مخالف با نوع انسان باشد در میان آید، از قوه به فعل میرساند، تا اینکه به آن آخرین درجات مراتب فعلیت که سزاوار انسان کامل است میرسد. و این بسیار کم است، و چنین فردی است که در صراط مستقیم انسانی حرکت می‌کند، اما اغلب افراد بشر، پس از اینکه آن حرکت اختیاری برایشان پدید آمد در صدد از قوه به فعل در آوردن آنچه که در وجود آنها است بر می‌آیند، ولی فعلیاتی هم که لایق و شایستۀ انسان نیست در میان می‌آید، در نتیجه سیر و حرکت آنها نه بر صراط مستقیم انسانی، بلکه بخاطر سوء اختیار خود در اعوجاج و کجی و انحراف از مسیر انسانیت خواهد بود، بگونه‌ای که سرانجام این حرکت به پست‌ترین مرتبه از فعلیات که شایستۀ بهائم و درندگان، بلکه شیاطین هست منتهی می‌شود، و گاه می‌شود که در همان مرتبه می‌ماند و صورت ظاهریش هم بر همان صورت فعلیتی که بر آن هست در می‌آید- که باید از این ذلت و خواری دنیا و آخرت به خدا پناه برد.

و اما اینکه در بعضی از اخبار آمده است که صراط مستقیم، همان صورت انسانیت است، باین معنا است که حرکت انسان بطرف کمالاتی که برای او است- که هر خیر و سعادتی که هست در همین کمالات نهفته است- یک حرکت کیفی، و حرکت جوهری است، اما طریق و راه برای این حرکت، عبارت از همان مراتب کیف، و صورتهائی که در پی این حرکت در جوهر انسان پدید می‌آید عبارت از همان ملکات شریفه و انوار معارف ربانی است، بنابر این، سالک و رهرو، جوهر انسان، و مقصد، کمال او، و راه، تحصیل این ملکات و انوار معارف و علوم است، و در این حرکت، راه، در حین حرکت و سیر و با خود حرکت است که پیدا می‌شود نه قبل و بعد از آن، و نور معرفت عبارت از ظهور مراتب نفس و روح و عقل است، بنابر این، همین نور، بیک لحاظ راه، و بیک لحاظ مقصد، و بیک لحاظ سالک است.

اما اینکه از حقیقت علی ابن ابی طالب و ائمه علیهم السّلام تعبیر به صراط شده است بدین خاطر است که این‌ها نور الانوار، و اصل هر نور، و نور خداوند در عالم هستی، می‌باشند.

پس اینان در حقیقت همان صراط مستقیم خداوندی هستند، بدون اینکه نیاز به تجوز و لفظ را بر غیر معنایش استعمال نمودن باشد، اینان همان وجه اللهی هستند که اولیاء خدا به آنان توجه می‌کنند و همان جنب اللهی هستند که مصیر و بازگشت بندگان بسوی آنها است، چنانکه در زیارت جامعه آمده است که:

و ایاب الخلق إلیکم. و بازگشت خلق بسوی شما است.

صراط الذین انعمت علیهم

راه آنان که بر آنها نعمت دادی.

این تفصیل همان مطلبی است که در باب مقصود از صراط مستقیم بیان شد، و این‌ها که به آنها نعمت داده شده شیعیان مولا علیه السّلام از امت هستند، و صراط و راه آنها بعینه اخلاق و اوصاف و اعمال آنها است که مولا امیر المؤمنین علیه السّلام در جواب همام اینان را چنین وصف می‌کند:

آنان عارفان بخدا، و عاملان بامر خدا، و اهل فضایل هستند، سخنی که می‌گویند صواب، و خوراک آنها قوت، و پوشاک آنها در حد میانه، و رفتن آنها از روی تواضع می‌باشد.

اما اینکه صراط مستقیم به راه کسانی که نعمت بر آنها داده شده تفسیر شده است. ممکن است بخاطر ارشاد و راهنمائی بندگان به این حقیقت باشد که صراط مستقیم عبارت از طریق وسط، و بدور از افراط و تفریط در حق ولی، و حد میانه در اخلاق یا در حق غیر است، تا کسی چنین توهم نکند که مقصود از صراط مستقیم، صراط و راه و روش هر نفسی است به کمالی که لایق و شایستۀ شخص او است و ذات و لوازم ذاتش، بحکم اقتضاء اسماء خدای متعال آن را اقتضا می‌کند و مثلا صراط مستقیم را به همان راهی که بخاطر ماهیت و صفات ذاتیش او را به پائین‌ترین درکات دوزخ میبرد تفسیر نکند، گویا آیه چنین می‌گوید:

که ما را به صراط مستقیمی هدایت کن که دارای استقامت واقعی است و ما را به رضا و جوار قرب تو میرساند که آن همان راه کسانی است که بر آنها نعمت دادی از شیعیان امیر المؤمنین، نه راه کسانی که استقامت آن، به آنچه که مقتضای ذات و صفات من است مرا میرساند و بعبارت دیگر مرا به راهی هدایت نما که مقتضای فضل و انعام تو است نه به آن راه که مقتضای عدل تو است و آن همان راه کسانی است که نعمت ولایت امیر المؤمنین را بر آنها ارزانی داشتی.

غَیرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیَهِمْ وَ لا الضاٰلینٖ

یعنی غیر آن کسانی که مورد غضب واقع شدند و راه انکار در پیش گرفتند، و یا آن کسانی که بواسطۀ غلو گمراه گشتند.

در این قسمت از آیه، اسلوب تعبیر فرق نمود زیرا در قسمت اول فرمود: راه کسانی که تو بر آنها نعمت دادی، ولی اینجا نفرمود غیر کسانی که تو بر آنها غضب نمودی، بلکه غیر المغضوب علیهم آمد یعنی غیر کسانی که مورد غضب واقع گشتند. و شاید این تعبیر اشاره به این حقیقت باشد که نسبت نعمت به ذات اقدس حق نسبتی اصلی و ابتدایی، ولی غضب امری تبعی و از جهت اقتضاء صفات خود بنده پدید می‌آید چنانکه در آن آیۀ شریفه باین حقیقت اشاره شده و می‌فرماید:

مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ آنچه که از خوبی بتو رسد از جانب خدای متعال و آنچه که از بدی متوجهت شود از خود تو است.

در کتاب ثواب الاعمال از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:

اسم اعظم پروردگار در سورۀ ام الکتاب هست. و عیاشی از رسول خدا روایت نموده که ام الکتاب افضل سوره‌های قرآن است، و این سوره شفاء هر دردی است الا مرگ.
می‌گویم اطلاق ام الکتاب بر این سوره، شاید بخاطر این باشد که این سوره آنچه را که در همۀ قرآن است در بر دارد، چنانکه در روایتی که از مولا امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده باین مطلب تصریح شده است، امام علیه السّلام می‌فرماید: هر آنچه که در قرآن هست در سورۀ حمد هست، و هر چه در حمد است در بسم اللّه هست و آنچه که در بسم اللّه است در باء بسم اللّه هست، و آنچه که در باء هست در نقطۀ باء هست، و من نقطۀ زیر باء بسم اللّه‌ام.

و نیز روایت شده که به «باء» وجود ظهور یافت، و با نقطۀ آن عابد از معبود جدا گشت.
می‌گویم مقام عبودیت مطلقه، همان مقام ولایت است، زیرا این مقام همان مرتبۀ فقر مطلق که پس از آن مقام الوهیت است می‌باشد.

چنانکه از رسول خدا روایت شده که فرمود: الفقر فخری. و شاید مقصود گویندۀ این سخن هم که گفته است هر گاه مرتبۀ فقر بپایان رسید پس از آن مرتبۀ خدائی آغاز خواهد گشت، همین معنا باشد، زیرا فاء دلالت بر تعقیب، و امری از پی امر دیگر آمدن می‌کند، بلکه می‌توان آن فرمایش امام صادق علیه السّلام را در مصباح الشریعة که می‌فرماید: عبودیت جوهره‌ای است که کنه آن ربوبیت است به همین معنا دانست. و همۀ این‌ها از شئون آن مطلبی است که در گذشته بیان داشتیم که از بعضی اخبار چنین بر می‌آید که خداوند متعال در قبال سایر عوالم، برای حروف هم عالمی بیافرید: الف اشاره به مقام الوهیت، و باء اشاره به مرتبۀ مخلوق اول، و نقطه اشاره به جهت انیت و ماهیت او است.

و در عیون، از امام صادق علیه السّلام و آن حضرت از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت نموده که فرمود از رسول خدا شنیدم که می‌گفت خداوند عز و جل فرموده است که فاتحة الکتاب را بین خود و بنده‌ام تقسیم نمودم نصف آن از آن من، و نصف دیگر آن از آن بندۀ من است، پس هر گاه بنده بگوید: بسم اللّه الرحمن الرحیم خداوند می‌فرماید: بندۀ من باسم من آغاز کرد و بر من است که امورش را به انجام رسانم و احوالش را مبارک گردانم. و چون بگوید: الحمد للّه رب العالمین.

می‌فرماید بندۀ من مرا حمد نمود و دانست آن نعمتهائی که او را فرا گرفته از نزد من است و بلاهائی که از او دور گشته به لطف من بوده است، گواه می‌گیرم شما را که نعمتهای آخرت را هم برای او به نعمتهای دنیا اضافه کنم، و بلاهای آخرت را هم از او دور گردانم.

و چون بگوید: الرحمن الرحیم. می‌فرماید: گواهی داد که من بخشنده و مهربان هستم، گواه می‌گیرم شما را که بهرۀ او را از نعمت خود فراوان، و نصیبش را از عطاء خود زیاد گردانم. و چون بگوید مالک یوم الدین. می‌فرماید: گواه می‌گیرم شما را که هم چنانکه او اعتراف نمود که من مالک روز جزا هستم روز حساب، حسابش را آسان بگیرم. و حسناتش را قبول، و از گناهانش در گذرم.

چون بنده بگوید: ایاک نعبد، می‌فرماید: راست می‌گوید بندۀ من، تنها مرا می‌پرستد، گواه می‌گیرم شما را که او را بر این عبادت پاداشی دهم که هر آن کس که در این عبادت با او مخالف است بر او غبطه خورد و رشک برد، و چون بگوید و ایاک نستعین. می‌فرماید از من کمک خواست و بمن پناه آورد، گواه می‌گیرم شما را که او را یاور و کمک- کار باشم و در شداید و سختی‌ها بفریاد او رسم و روز گرفتاری دست او را بگیرم و چون بگوید: اهدنا الصراط المستقیم تا آخر سوره می‌فرماید این برای بندۀ من است و هر چه که طلب کند به تحقیق دعای او را اجابت نمودم. و آنچه را که آرزو داشت به او عطا کردم و از آنچه که می‌ترسید او را ایمن گردانیدم.

می‌گویم منزه است او، که عقل از کرمش حیران می‌گردد، کجایند غافلان، و کجایند عالمان، تا این کرم و بزرگواری را ببینند، و از این جهت هم به توحید و یگانگی او اعتراف نمایند، هم چنانکه در سایر صفات عالیۀ او، او را به یکتائی و یگانگی می‌ستایند، و در شکر این کرامت عظمی عقل خود را به داوری وا دارند و اعتراف کنند که اگر تمام عمرشان را در شکر و سپاس چنین نعمت بزرگی صرف کنند نمی‌توانند حق همین یک نعمت را ادا کنند که ذات ذو الجلال، از راه لطف و عنایت به این بندگان ذلیل نماز را واجب نموده و به آنها اجازه داده که یاد او کنند و به عبادت او بپردازند، و همین عبادت را سبب بخشش گناهان آنها، و اصلاح معایب آنها، و وسیلۀ ترقی به درجات عالیه قرار داده و آنها را با تکلیف به نماز، شرافت بخشیده، و آنان را برای مناجات و گفتگوی با خود پسندیده، و در جواب آنها، بمقدار سئوال آنها قناعت ننموده بلکه در اکرام آنها افزوده است.

و چنین بخاطرم هست که در روایتی دیدم که خداوند متعال پس از قرائت، می‌گوید برای این بندۀ من به تعداد هر حرفی درجه‌ای است از فلان و فلان، همینطور جواهرات را می‌شمرد تا اینکه می‌فرماید و درجه‌ای از نور من.

در بیان خلاصه‌ای از تفسیر سورۀ توحید

قل هو اللّه احد

از امام باقر علیه السّلام روایت شده که «قل» یعنی آنچه را که بتو وحی نمودیم و تو را بدان مبعوث گردانیدیم با تألیف حروفی که بر تو قرائت نمودیم ظاهر گردان، تا آن کس که گوشی شنوا دارد و هم او است که گواه است، بدان هدایت شود، و «هو» اسم ضمیر است که بدان به شخص غایب اشاره می‌شود هاء در هو آگاهی دادن بر معنای ثابت، و و او اشاره به آنکه از حواس ما غایب است می‌باشد، تا آخر روایت.
می‌گویم لفظ «هو» اسم ذات است ولی در مرتبۀ غیب الغیوب، و لفظ اللّه نیز اسم ذات است ولی از حیث جامعیت آن ذات جمیع صفات کمالیه را.
«احد» یعنی آن فرد متفرد و آن یگانه‌ای که از چیزی بر انگیخته نشده است، بعبارت دیگر یعنی آن احدی المعنا که نه در عقل و نه در وهم و نه در وجود منقسم می‌گردد.

اللّه الصمد

یعنی آن سید و آقایی که همگان قصد او کنند، و آن که نه جوفی برای او است، و نمی‌خورد و نمی‌آشامد، و نه می‌خوابد، و آن دائمی که پیوسته بوده، و خواهد بود، و یگانه‌ای که به الهیتش والاتر از صفات خلق است.

لم یلد و لم یولد. و لم یکن له کفوا احد

امام صادق علیه السّلام از پدرش روایت نموده که فرمود: اهل بصره در نامه‌ای به حسین ابن علی علیه السّلام از آن حضرت از معنای صمد سؤال نمودند حضرت در جواب آنها نوشت: بسم اللّه الرحمن الرحیم. اما بعد. در قرآن فرو نروید و در آن بجدال با یکدیگر بر مخیزید، و در آن بدون علم سخنی نگوئید از جدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:

هر کس بدون علم در مورد قرآن سخنی بگوید جایگاهش پر از آتش خواهد بود، و خداوند صمد را بدینگونه تفسیر فرموده و در کتابش گفته است: قُلْ هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ اللّٰهُ الصَّمَدُ، بعد این کلمه را چنین تفسیر نمود که لَمْ یَلِدْ یعنی نه چیزی که دارای حجم باشد مثل فرزند و سایر اشیائی که از مخلوقات خارج می‌شود از او خارج می‌شود و نه شی‌ء لطیفی مثل نفس، و نه حالاتی مثل چرت و خواب، و غم و اندوه و خنده و گریه و خوف و رجاء و رغبت و خستگی، و گرسنگی و سیری در او راه دارد، و او بزرگ‌تر از این است که چیزی از او خارج شود و شی‌ء از او متولد گردد.

وَ لَمْ یُولَدْ و از چیزی متولد نشده و خارج نگردیده است، نه چنانکه اشیاء هر یک از عناصر خود خارج می‌شود چون خروج جماد از جماد، و حیوان از حیوان، و نبات از زمین، و آب از چشمه، و میوه از درخت، و نه مثل خروج اشیاء لطیفه از مراکز خود، هم چون بینائی از چشم، و شنوائی از گوش، و بویائی از بینی و ذائقه از زبان، و سخن از زبان، و معرفت و تمیز از قلب، و آتش از سنگ، هیچیک از این‌ها نسبت به او روا نیست، بلکه او اللّٰهُ الصَّمَدُ است که نه در چیزی، و نه از چیزی است او پدید آورندۀ اشیاء و موجودات، و خالق آنها بقدرت خویش است، و آنچه را که برای فناء آفریده به مشیت او متلاشی شود، و آنچه را که برای بقاء آفریده به علمش باقی ماند، پس این است معنای اللّٰهُ الصَّمَدُ، آنکه نمی‌زاید و نه زائیده شده، بلکه او است:

عٰالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهٰادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعٰالِ.

وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ و برای او کفو و همتائی نیست.

از امام صادق علیه السّلام روایت شده که گروهی از فلسطین بر امام باقر وارد شدند، و مسائلی را از آن حضرت پرسیدند، امام به آنها جواب داد سپس از تفسیر الصمد پرسیدند حضرت فرمود در الصمد، پنج حرف است، الف دلیل بر انیت خدای متعال و اشاره به این آیۀ شریفه است که می‌فرماید:

شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لٰا إِلٰهَ إِلّٰا هُوَ.

و باین حقیقت توجه می‌دهد که او را با حواس نمیتوان درک نمود. و لام دلیل بر الهیت او است و الف و لام در یکدیگر ادغام میشوند و در تلفظ ظاهر نمی‌شوند ولی در کتابت نوشته می‌شوند، که این دلیل بر این است که الوهیت ذات حقتعالی به حواس قابل درک نیست و به وصف در نمی‌آید و گوشی آن را نمی‌شنود، زیرا تفسیر اللّه، یعنی آن که خلق از درک ماهیت و کیفیت او به حس، و یا وهم حیران و عاجزند، و چگونه می‌شود که او به حواس و وهم در آید در حالیکه او پدید آورندۀ اوهام و خالق حواس است.

و اما اینکه، الف و لام در کتابت ظاهر می‌شود دلیل بر اینست که خداوند ربوبیتش را در ابداع و پدید آوردن خلق، و ترکیب ارواح لطیفۀ آنها در اجساد، ظاهر گردانیده است، پس همانگونه که بنده اگر بخود بنگرد روح خود را نمیبیند، لام در الصمد هم دیده نمی‌شود ولی چون به نوشتۀ الصمد بنگرد آنچه که بر او پوشیده بود ظاهر می‌گردد، همین گونه اگر بنده در ماهیت و کیفیت خداوند بتفکر بپردازد حیران می‌شود و راه بجائی نمیبرد، و چیزی بتصورش نمی‌آید چرا که او خالق صورتها است، ولی اگر بآفریده‌ها بنگرد برایش معلوم میگردد که او خالق آنها، و ترکیب کنندۀ ارواح با اجساد است.

و اما «صاد» دلیل بر اینست که قول او صدق، و کلام او صدق میباشد، و او بندگان را بصدق به پیروی از صدق دعوت نموده و آنان را بصدق وعده بسرای صدق داده است.
و اما «میم» دلیل بر دوام ملک او است، و حکایت از این میکند که او دائم و سرمد، و از بودن و زوال برتر بلکه او مکون و پدید آورندۀ همۀ کائنات و پدیده‌ها است.

سپس فرمود: اگر برای این دانشی که خدا بمن ارزانی داشته حاملی می‌یافتم هر آینه توحید و اسلام و ایمان و دین و شرایع را از همین کلمۀ الصمد، بیرون می‌کشیدم و نشر می‌نمودم، و چگونه چنین کسی برای من خواهد بود در حالیکه جدم امیر المؤمنین علیه السّلام برای علم خود حاملی نیافت، بگونه‌ای که از حسرت آه از دل بر می‌کشید، و بر منبر می‌گفت:

سلونی قبل ان تفقدونی. از من سؤال کنید قبل از اینکه مرا در میان خود نیابید، همانا بین این قفسۀ سینه‌ام علمی بسیار نهفته است، آه، آه، آگاه باشید که کسیکه توان درک و فرا گیری آن را در او بیابم نمیبینم، و من حجت بالغۀ الهی بر شما هستم.

می‌گویم این خلاصه‌ای بود از آنچه که در تفسیر این سوره از اخبار اهل بیت عصمت بیان داشتم، و شاید آنچه که ذکر نشد بیش از آنچه که بیان گردید باشد، و برای آن کس که اهل تعقل است و با نوری از خدا بتفکر می‌پردازد همین مقدار کافی است.
بنابر این لفظ «هو» اشاره بمرتبۀ غیب الغیوب است، و لفظ اللّه بمرتبۀ ظهور اسماء اجمالا، و لفظ احد به تفرد و یگانگی حقیقی از مرتبۀ اسماء، و لفظ صمد بکیفیت تفرد و اصالت او، و باینکه مبدئیت ذات اقدس حق نسبت به اشیاء مثل مبدئیت بعضی از اشیاء ببعضی دیگر نیست اشاره دارد و بیانگر این حقیقت است که وجود حقیقی مختص باو است و همۀ اشیاء قائم به قیومیت و قدرت او هستند، و احاطۀ او نسبت به اشیاء هم چون احاطۀ بعضی از آنها به بعض دیگر، حتی مثل احاطۀ عقل بمعقولات نیست چرا که احاطۀ هر یک از این‌ها بر دیگری شبیه احاطۀ یک شی‌ء مجوف و تو خالی بآنچه که در جوف او قرار گرفته است میباشد، مگر ذات اقدس حق که محیط صمد است، آنکه نمیزاید و نه زائیده شده و نه برای او کفو و همتائی است.

و اخبار در فضیلت این سوره و فضیلت قرائت آن بسیار است، و در روایات آمده است که هر کس این سوره را سه مرتبه قرائت کند چنین است که تمام قرآن را تلاوت نموده است، و در روایت دیگری است که هر کس که جمعه‌ای بر او بگذرد و قل هو اللّه را قرائت نکند و بر این حال بمیرد بر دین أبو لهب مرده است.

و باز روایت شده که هر کس بمرضی گرفتار شود و یا در مهلکه‌ای بیفتد، و در آن مرض، و یا مهلکه قل هو اللّه را قرائت نکند و در آن مرض، و یا آن مهلکه بمیرد از اهل آتش خواهد بود. و در روایت دیگری آمده است که مردی خدمت رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسید و از فقر و تنگدستی شکایت کرد حضرت باو فرمود هر گاه داخل خانه‌ات می‌شوی، چه کسی باشد و چه نباشد سلام کن، و قل هو اللّه را یک مرتبه قرائت نما، مرد همین کار را کرد، خداوند آنقدر باو عنایت نمود که بر همسایگانش هم انفاق می‌نمود. و باز رسیده که هر کس ایمان بخدا و روز قیامت دارد میبایست که از خواندن قل هو اللّه پس از هر نماز واجب غفلت نکند، چرا که هر کس آن را قرائت کند خیر دنیا و آخرت بر او جمع خواهد گشت و خداوند والدین او را و هر کس را که از نسل آنها است بیامرزد.

می‌گویم خلاصۀ اخبار و روایاتی که در معانی الفاظ این سوره رسیده است چنین می‌شود که «هو» اشاره به ذاتی است که غایب از حواس و اوهام است، و اللّه یعنی آن معبودی که خلق جملگی از درک ماهیت او حیرانند، و «احد» یعنی آن فرد و یگانه حقیقی و واقعی هم معنا و هم خارجا، و آنکه نه در وهم و نه در عقل و نه در وجود قسمت می‌پذیرد، «الصمد» یعنی آن آقا و مولائی که خلق بتمامه آهنگ او کنند، و آنکه جوفی برای او نیست و آنکه از چیزی خارج نگشته و از او نیز چیزی خارج نشود، ایجاد کنندۀ اشیاء و خالق آنها است.

و اما تکبیر رکوع

شاید مناسب این مقام این باشد که باین تکبیر، بزرگتر بودن خداوند متعال از اینکه کسی بتواند آنگونه که سزاوار او است بعبادت او قیام کند قصد شود، و بلند نمودن دستها در حین گفتن این تکبیر باین نیت باشد که از این اعتقاد که می‌توان آن چنان که شایستۀ او است بعبادت او قیام نمود تبری جوید و لذا نماز گزار از حال قیام برای رکوع خم می‌شود، و از حال قیام که نشانۀ قوت و قدرت است بحال رکوع که حکایت از تواضع و فروتنی میکند در می‌آید، و با این خضوع، ادب محضر پروردگار را بجای می‌آورد، و ذکر رکوع را میگوید، و سزاوار است که از تسبیح خدای متعال در رکوع، تنزیه او را از اینکه در اراده برای او شریکی باشد قصد نماید.

مطلب دیگر در این باب اینکه تسبیح خدای متعال، عبارت از قضیۀ صفات جلال سلبی خداوند است، و اصل صفات جلال سلبی او، به سلب حدود، و سلب حدود به سلب سلوب باز می‌گردد، و سلب سلوب در ذات اقدس حق جز سعۀ وجود چیز دیگری نیست، این بخلاف تنزیه ممکنات است زیرا سلبی که بمخلوقات نسبت داده می‌شود به سلب وجوداتی که از حدود وجودات آن انتزاع شده نه از وجودات آن، میباشد. پس تسبیح خدای متعال بهمان صفاتی است که با آن حمد و ستایش میشود و لذا در اغلب موارد، تسبیح او با حمد مقرون می‌گردد، چنانکه در ذکر رکوع و سجود چنین است، و در قرآن هم میخوانیم:

فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ.** و حقیقت تنزیه ذات اقدس حق باینستکه بنده قلبا به سلب نقایص بجمیع وجوه آن از ذات باریتعالی معتقد باشد، و جوارح و اعضائش هم بمقتضای این اعتقاد عمل کند، و مقتضای چنین عقیده‌ای اینست که بنده در اغلب صفات حسنه، از اخلاص، و صدق و توکل و تسلیم و رضا و توحید و دیگر صفات نیک بمرتبۀ کمال رسد، زیرا بنده اگر بکمال حضرت حق در جمیع وجوه معتقد باشد بناچار معتقد خواهد بود که هیچ نفع و ضرری از ناحیۀ غیر او نیست، و لذا دیگر در افعال و اعمال خود، غیر خدا را هرگز در نظر نخواهد داشت، و اخلاص و صدق چیزی جز این نیست، و هر گاه بعلم خدای متعال بصلاح نفس خود، و عنایت خداوند در حق او، و قدرت کاملۀ باریتعالی بر اصلاح امور او معتقد بود توکل و تسلیم و رضا فراهم می‌آید و هر گاه که بکمال او از حیث اینکه نیاز به شریکی ندارد، و در وهم و عقل و وجود به تقسیم و تجزیه در نمی‌آید معتقد بود توحید بآن دو معنائی که نسبت بذات باریتعالی رواست، کامل می‌شود. چنانکه در فرمایش مولا امیر- المؤمنین و سید الموحدین علی علیه السّلام در تفسیر وحدتی که نسبتش بخدا جایز است مطلبی آمده که خلاصۀ آن چنین می‌شود که آن معنائی که می‌توان از واحد، و، احد نسبت بخدای متعال اراده نمود دو معنا است، یکی اینکه اللّه یکی است، و برای او شریکی نیست، و دیگر اینکه او، احدی المعنا است، و هر دو معنا قضیۀ سلب نقایصی است که ضد کمال است.

بنابر این حال تسبیح عبارت از اینست که بنده در هنگام تسبیح پروردگار، قلبش به کمال پروردگار از جمیع وجوه معتقد باشد، و همۀ حرکات و سکناتش بر خواسته از این معرفت باشد، این در تسبیح کامل مطلق است، و اما در تسبیح مقید نیز، میبایست همین معنا بحسب همان قیدی که برای آن هست در آن لحاظ شود، مثل تسبیح در رکوع میباید که باین نیت باشد که ذات اقدس حق را از اینکه در حول و قوه و اراده برایش شریکی باشد منزه و مبرا بداند.

چنانکه از مطلبی که در همین زمینه در کتاب مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام نقل شده، این معنا فهمیده می‌شود.

امام علیه السّلام می‌فرماید: نمیشود که بنده‌ای برای خدا رکوع کند، رکوعی از روی حقیقت و آنچنان که شایسته است مگر اینکه خداوند او را به نور بهاء خود زینت بخشد، و در سایۀ کبریاء و بزرگی خود جای دهد، و لباس برگزیدگان خود را بر او بپوشاند و رکوع اول است و سجده دوم و هر کس که اول را آنچنان که شایسته است بجای آورد برای انجام دوم صلاحیت پیدا می‌کند. و در رکوع ادب، و در سجده قرب و نزدیکی است، و آن کس که ادب را نیکو نگه ندارد شایستۀ قرب و نزدیکی نخواهد گشت، پس چون رکوع می‌کنی رکوع کسی بجای آور که قلبش در برابر خداوند عز و جل خاضع و به ذلت خود معترف و از سلطان خداوندی هراسان و از اینکه فوایدی که برای رکوع کنندگان هست از او فوت شود بیمناک و محزون می‌باشد.

و حکایت شده که ربیع ابن خثیم شب را به یک رکوع به صبح میرسانید و چون صبح می‌شد آه می‌کشید و می‌گفت ای وای که اهل اخلاص بر ما سبقت گرفتند. و حق رکوع را باینکه پشتت را راست نگهداری ادا نما و خود را در قیام بخدمت حق تعالی مقصر بدان مگر اینکه یاری و کمک او رفیق راهت گردد، و قلبت را از وسوسۀ شیطان و خدعه و نیرنگ‌های او بر حذر دار، چرا که خداوند بندگانش را باندازۀ تواضع آنها بلند می‌گرداند، و به اصول تواضع و خضوع و خشوع بهمان اندازه که عظمت خداوندی بر سرایر و باطن انسان غلبه داشته باشد آدمی را هدایت می‌کند انتهی.
می‌گویم در این کلمات تأمل نما، و آنچه را که در این مختصر آمده محقق ساز، همین تو را در این مقام کفایت می‌کند، و اگر در این فرمودۀ امام که رکوع اول است و سجده دوم، و در رکوع ادب است و در سجده قرب، نیک بنگری، وجه آنچه را که در پیش بیان داشتیم برایت معلوم خواهد شد، زیرا تبری از حول و قوۀ خود، و توکل به خدا و تسلیم که از باب تنزیه حضرت حق از شریک در حول و قوه و ارادۀ او است نشانۀ ادب است، و مقام فنائی که لازمۀ قرب بخدا است عبارت از تنزیه سجودی است، و اینکه فرموده است «و خود را از اینکه بخدمت او قیام کنی کوچکتر بدان، مگر اینکه به یاری و کمک او باشد» صریحا این حقیقت را بیان می‌دارد که مراد از رکوع، تبری و بیزاری جستن از آنچه که ذکر شد، و منزه داشتن حضرت حق از اینکه در این امور برای او شریکی باشد، می‌باشد، هم چنین پاداشی که در صدر کلام امام برای رکوع کنندگان واقعی بیان شده، مناسب با آن مطلبی است که ما گفتیم، زیرا که تنزیه و تسبیح حضرت حق مناسب با نور بهاء او و در سایۀ کبریاء و بزرگی او قرار گرفتن می‌باشد.

و خلاصۀ کلام آنکه هر کسی که کارها را از اسباب آن ببیند، و آنها را مؤثر بداند، و در امور به تدبیر و حول و قوۀ خود بنگرد، و به قدرت و نیروی خود متکی باشد چنین کسی هر چند هم که رکوعش طولانی باشد و بجای سه مرتبه صد مرتبه سبحان اللّه بگوید، حقیقت رکوع را بجای نیاورده و خدا را به تنزیه رکوعی منزه ندانسته است. و حقیقت رکوع و روح آن باینستکه قلب بنده بر صفت توکل، و عمل او عمل متوکلین باشد، و در عالم وجود مدبر و فاعل مستقلی بجز ذات پاک ذو الجلال نبیند، و از اینکه برای خود حول و قوه‌ای قائل باشد تبری بجوید، و اگر به کسب می‌پردازد و به اسباب روی می‌آورد از جهت اینکه خداوند به انجام این امور امر نموده باشد، چنین کسی، دیگر در کسب و کار خود حریص نخواهد بود، و مال حرام که بماند که از مال شبهه‌ناک هم حذر خواهد نمود، و جز برای غیر خدا، و بامر خدا نه چیزی خواهد گرفت و نه خواهد بخشید، بلکه انفاق و امساک برای چنین کسی یکسان، و بلکه وجود و عدم و فقر و غنا برایش مساوی خواهد بود، و در این صورت است که خدا خود تدبیر امور چنین بنده‌ای را بعهده می‌گیرد، و او را هرگز به غیر وا نمی‌گذارد.

و اما قیام و سر برداشتن پس از رکوع

نیت انسان در انجام این عمل میبایستکه این باشد که پس از خضوع و خشوع و تواضع در برابر پروردگار بحول و قوۀ او بر دشمنان او گردن افرازد، و برتری جوید، و در هنگام گفتن تکبیر آن، دستها را که بلند میکند از تواضع و فروتنی در مقابل دشمنان خدا تبری بجوید، و مستحب است که در هنگام رکوع پشت خود را صاف نگه دارد و گردنش را بکشد باین نیت که من بتو ایمان آوردم گر چه گردنم را بزنی، سپس سر را بلند کند باین امید که خضوع و خشوع و تسبیح و حمدش قبول درگاه الهی شده باشد، و با حول و قوۀ او بر دشمنان او غالب آید، و این امید را با این ذکر که بر زبان می‌آورد که «سمع اللّه لمن حمده» (هر کس که حمد و ستایش حضرت حق کند خداوند آن را می‌شنود) تأکید نماید.

سپس خضوع و خشوعت را نسبت به پروردگار با گفتن این ذکر که:

اهل الکبریاء و العظمة و الجود و الجبروت.

زیادتر نما، بعبارت دیگر پس از اینکه برای عبودیت و بندگی خدا قیام نمودی، این قیام اقتضا میکند که از اینکه برای خود در قیام بعبودیت و بندگی او حول و قوه‌ای ببینی با انجام رکوع تبری بجوئی، و با این عمل او را از اینکه برایش در حول و قوه شریکی باشد منزه بدانی، و اقتضای این امر اینست که تو با اینکه در مقابل او ذلیل و خاضع و خاشع هستی بر دشمنان او و دشمنان دوستان او بحول و قوۀ او برتری و تفوق داشته باشی. و اقتضای تصور این مطلب اینست که پس از این برتری که برای خود بر دشمنان او قائل شدی، کبریاء و عظمت او را در نظر آوری، اینجا است که آداب عبودیت هم علما و هم عملا تمام می‌شود، سپس از این مرحله که مرحلۀ رؤیت اداء حق ادب عبودیت و بندگی است ترقی نموده و بمقام قرب شرفیاب می‌شوی، پس دو مرتبه تکبیر می‌گوئی و او را از اینکه شریکی برایش باشد بزرگتر می‌دانی، پس گویا آنگاه که قرب و نزدیکی بخدا برایت حاصل شد انوار جمال احدیت بر تو تجلی میکند، و در قبال این تجلی، وجودات جمیع خلایق مضمحل می‌گردد، پس خدایت را بزرگتر و برتر از این می‌دانی که در کمالی از کمالات برایش شریکی باشد و در مقابل عظمت او بخاک می‌افتی و از جمیع آنچه که غیر او است روی می‌گردانی، و او را از جملۀ نقایصی که در تضاد با کمالات به وهم می‌آید مبرا می‌دانی، حتی در وجود حقیقی، شریکی برای او نخواهی دید و خود بآنجا خواهی رسید که در عالم وجود جز خدا چیز دیگری نخواهی دید.

و وجودات جمیع ممکنات را هم چون سرابی که تشنه آن را آب می‌پندارد خواهی یافت، و خواهی دید که وجود عالم و عالمیان گویا وجودی خیالی است، و وجود حقیقی عینی خارجی، همان وجود ذات باریتعالی است بلکه التفاتی بغیر او نخواهی داشت تا که برای آن غیر وجودی قائل باشی.

در بیان معنای سجده

در کتاب مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود:

زیان نکرده کسی که حقیقت سجده را بجای آورد و لو در تمام عمر یک مرتبه، و روی رستگاری نبیند آنکه با خدایش خلوت کند و سر بسجده نهد، ولی در این حال مکر و فریب شیطان او را بخود مشغول دارد، و از آنچه که خدا برای سجده کنندگان مهیا نموده و انس عاجل و نزدیک و راحتی در آینده که بآنان وعده داده غافل بماند، و هرگز از خدا دور نشود کسی که تقرب و نزدیکیش را بخدا در حال سجده نیکو گرداند، و هرگز بخدا نزدیک نشود و بجوار قرب حضرت حق دست نیابد کسی که رعایت ادب محضر پروردگار را ننماید، و با تعلق خاطر بغیر او در حال سجده حرمتش را ضایع گرداند.

پس چون کسی باش که متواضع در برابر خدا و ذلیل در پیشگاه او است و می‌داند که خداوند او را از خاکی که مردمان آن را لگد می- نمودند بیافرید و از نطفه‌ای که همه آن را نجس می‌دانستند خلق کرد، و خداوند معنای سجود را سبب تقرب دل و سر و روح آدمی بخود دانسته است، و آن کس که بخدا نزدیک شود از غیر او دور خواهد شد، آیا همین ظاهر را نمی‌بینی که انسان بسجده که میرود بهمه چیز پشت میکند و آنچه که دیده می‌شود از نظر او پنهان می‌گردد، امر باطن هم همینگونه است، بنابر این کسی که در نمازش بغیر خدا مشغول باشد بآن چیز نزدیک، و از حقیقتی که خدا از نماز او اراده نموده بدور خواهد بود خداوند متعال می‌فرماید:

مٰا جَعَلَ اللّٰهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ.

خداوند برای هیچکس دو قلب قرار نداده است.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که ذات اقدس حق فرمود هر گاه بر دل بنده‌ای بنگرم و در آن محبت اخلاص برای طاعت خود ببینم که در این طاعت تنها مرا در نظر دارد و رضایت مرا جستجو میکند تدبیر امور او را خود بعهده گیرم، و او را بخود نزدیک گردانم، و کسیکه در نمازش بغیر من مشغول باشد، او در زمرۀ کسانی است که خود را بمسخره گرفته‌اند، و نامش در دیوان زیانکاران ثبت خواهد شد. انتهی.
می‌گویم در الفاظ این روایت تأمل نما، شاید آنچه را که ما در مورد حقیقت سجود بیان داشتیم در آن بیابی، چرا که آن معنائی را که امام می‌فرماید که اگر کسی در تمام عمرش یک دفعه هم که شده چنین سجده‌ای انجام دهد زیانکار نخواهد بود، جز با آنچه که ما بیان داشتیم مناسبت نخواهد داشت، بخصوص اینکه بعدا در پاداش آن انس با خدا، و راحتی در آینده را بیان میکند. که انس با خدا جز با تجلی آن مطلوب و وصال او میسر نشود.

هم چنین آنجا که می‌فرماید: با خدایش خلوت کند، و یا آنجا که می‌فرماید: خداوند معنای سجود را وسیلۀ تقرب دل و سر و روح انسان بخود قرار داده است، این جز با آنچه که ما گفتیم ممکن نیست، و اگر کسی بگوید فرمایش امام آنجا که می‌فرماید «هر کس در نماز دلش در پی چیزی غیر خدا باشد، او نزدیک بآن چیز، و از حقیقتی که خداوند از نماز اراده نموده بدور خواهد بود» این را میرساند که مقصود حضرت، همان حضور قلبی است که در جمیع احوال نماز از افعال و اقوال آن لازم است میباشد، می‌گوئیم ولی اگر تأمل بیشتری شود گر چه مطلب، در بیان امر عامی که بجمیع اجزاء نماز مربوط میشود که همان حضور قلب باشد هست، ولی لازمۀ همین حضور قلب اینست که حال سجده بهمان گونه‌ای که ما بیان داشتیم باشد، زیرا حضور قلب در حال قیام باینستکه، نماز گزار بمقام عبودیت و ربوبیت التفات داشته باشد، و در رکوع آنچه که حضور قلب اقتضا میکند اینست که انسان بغیر التفات نداشته باشد هیچ حول و قوه‌ای برای آنها نبیند، و حضور قلبی که مناسب با سجده است باینستکه نماز گزار از همه چیز فانی و در محضر خدای متعال حضور یابد، و این عین همان مطلبی است که ما بیان داشتیم و مطلب آخر اینکه روی گردانیدن از همه چیز ببدن در هیئت ظاهری سجده، و تواری و روی گردانیدن دل از هر چه که غیر خدا است، جز بآنچه که ما گفتیم ممکن نیست.

مطلب دیگر اینکه در روایت اخیر، خداوند ببندگانیکه دوستدار اخلاص هم باشند وعده پاداش داده است، تا چه رسد بمخلصین، لذا تو اگر اهل اخلاص نیستی پس لا اقل از اینکه در دوستی اخلاص و مخلصین سستی کنی بر حذر باش، که در این صورت از کرامت تدبیر امورت از ناحیۀ حضرت حق، محروم خواهی بود، و در نماز در زمرۀ کسانی خواهی بود که خود را بمسخره گرفته‌اند، و به زیانکاران ملحق خواهی شد.

و بدان که سجود از افضل اعمال بدنی است، و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود نور را در دو چیز یافتم، در گریه و سجده، و روایت شده که نزدیکترین حالات بنده بخدا، حالت سجده است، بخصوص اگر انسان گرسنه، و گریان باشد. و برای سجده فضیلتهای بسیاری بیان شده است از جمله آمده است که جمعی از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله خواستند که از طرف خداوند بهشت را برای آنها تضمین کند، حضرت فرمود باین شرط که مرا بطول سجده یاری کنید آنان پذیرفتند حضرت هم بهشت را برای آنها ضمانت فرمود. و روایت شده که بحضرت صادق علیه السّلام گفته شد چرا خداوند متعال حضرت إبراهیم را خلیل خود گردانید، حضرت فرمود: بخاطر بسیاری سجدۀ او بر زمین.

و در صحیح روایت شده که بنده هر گاه نماز بگذارد سپس بسجده رود و سجدۀ شکر بجای آورد، خداوند متعال حجابی که بین او و ملائکه است بر می‌گیرد و می‌گوید ای ملائکۀ من باین بنده بنگرید که فریضۀ من را بجای آورد و عهد مرا تمام نمود، و سپس بخاطر نعمتهائیکه باو ارزانی داشته‌ام سجدۀ شکر بجای آورد، ای ملائکۀ من بگوئید چه چیز برای او است، ملائکه می‌گویند بار الها رحمت تو، خطاب میرسد دیگر چه چیز، می‌گویند بهشت تو، خطاب میرسد دیگر چه، ملائکه می‌گویند کفایت مهمات او، خطاب میرسد دیگر چه، حضرت فرمود: دیگر از خیر چیزی باقی نمانده مگر اینکه ملائکه آن را گفته‌اند و لذا در جواب می‌گویند بار الها ما دیگر چیزی نمی‌دانیم، خطاب میرسد هم چنانکه او مرا سپاس گفت و شکر نمود منهم سپاسگزار او خواهم بود و رو سوی او خواهم کرد، و خود را به او نشان خواهم داد.

می‌گویم آنکه را دلی باشد همین روایت او را کفایت میکند.

و از اصحاب ائمۀ معصومین علیهم السّلام از طول سجود آنها مطالبی بس شگفت نقل نموده‌اند که باید گفت گوارای آنها و پیروانشان باد.

از جمله از کشی روایت شده که گفته است در کتاب ابی عبد اللّه شاذانی که بخط خودش بود دیدم که نوشته بود از ابا محمد فضل ابن شاذان شنیدم که می‌گفت وقتی به عراق رفته بودم یکی را دیدم که دوستش را مورد عتاب قرار داده و باو می‌گوید:
تو مرد عیال‌مندی هستی و محتاج بکسب و کاری و می‌ترسم که این سجده‌های طولانی تو سبب شود که بینائیت را از دست دهی، چون عتاب را از حد گذرانید آن مرد گفت خیلی حرف زدی، اگر میخواست سجدۀ طولانی سبب کوری کسی شود باید ابن ابی عمیر نابینا میبود، چه می‌پنداری دربارۀ مردی که پس از نماز صبح سر را برای سجدۀ شکر بر زمین نهاد و ظهر سر از سجده برداشت. هم چنین کشی از أبو القاسم نضر ابن الصباح از فضل ابن شاذان روایت نموده که گفته است بر محمد بن ابی عمیر داخل شدم و او در سجده بود، سجده‌اش طولانی شد چون سر برداشت گفتم این چه سجدۀ طولانی بود، گفت پس اگر جمیل ابن دراج را می‌دیدی چه می‌گفتی، بعد نقل نمود که روزی بر جمیل ابن دراج وارد شدم و او در سجده بود سجده‌اش خیلی طولانی شد چون سر برداشت باو گفتم سجده‌ات خیلی طولانی شد گفت ای ابن ابی عمیر اگر معروف ابن خربوز را می‌دیدی چه می‌گفتی.

و طول سجدۀ امام سجاد علیه السّلام و امام کاظم علیه السّلام معروف است.

می‌گویم مرا شیخی بود جلیل القدر، عارف، عامل، کامل قدس اللّه تربته که نظیر او در این مراتب کسی را ندیدم، از او از عملیکه در اصلاح دل، و جلب معارف مؤثر باشد و به تجربه هم اثر آن ثابت شده باشد سؤال نمودم، او گفت عملی مؤثرتر از این دو که می‌گویم ندیدم، یکی مداومت بر سجدۀ طولانی در هر شب و روز یک مرتبه، که در آن گفته شود:

لا اله الا أنت سبحانک انی کنت من الظالمین.

این ذکر را بر زبان آورد در حالیکه خود را در زندان طبیعت زندانی ببیند، و قید و بند اخلاق رذیله را بر خود مشاهده کند، و باین حقیقت که او خود این قید و بند را برای خود فراهم آورده و در این زندان خود را محبوس نموده اعتراف کند و خود را نسبت بخود ظالم و ستمکار بداند نه خدا را، و دیگر صد مرتبه قرائت سورۀ قدر در هر شب جمعه و عصر جمعه، و دوستان او هر یک بحسب مجاهده‌اش باین توصیه عمل می‌نمودند، و از بعضی از آنها نقل شده که سه هزار مرتبه گفته است، و خلاصه کلام اینکه این سجده و برکات آن برای کسانیکه باین توصیه عمل نمودند معروف است.
و از امیر المؤمنین علیه السّلام از معنای سجدۀ اول سؤال شد حضرت فرمود: تأویل آن اینست که بار الها تو ما را از این خاک آفریدی، و چون سر از سجدۀ اول برداری تأویلش اینست که ما را از این خاک خارج ساختی، و سجدۀ دوم یعنی دوباره ما را باین خاک برمی‌گردانی، و چون سر از سجدۀ دوم برداری یعنی دوباره از این خاک ما را خارج خواهی نمود.

می‌گویم آنچه از تفسیر امام فهمیده می‌شود اینست که نیت از برداشتن سر از سجدۀ اول، قصد ارتفاع و برتری بر دشمنان خدا و دشمنان اولیاء او است، و ممکن است بین این دو را باینگونه جمع نمود که اولی اشاره به مطلق خروج به دنیا، و دومی اشاره به حکم آن که همان ایمان بخدا و باولیاء او است دارد.

مطلب دیگر اینکه سجده از جهت اینکه صورت مقام فناء بنده است، مقامی که حاکی از نهایت درجۀ استکانت و ذلت بنده است، لذا مناسب است که در این حال انسان عزیزترین اعضاء بدنش را بر ذلیل- ترین اشیاء بنهد و در آن حال خدا را به نام اعلی و برترش تسبیح کند.

و بگوید: سبحان ربی الاعلی و بحمده. پس هر گاه بنده به این مطالب توجه داشت و سجده را با این نیت انجام داد، بواسطۀ رد و باز گردان فرع که خودش باشد به آن اصل که ذات باریتعالی است دلش نرم و عقلش از کدورتها پاک می‌شود، و چون چنین شد عنایات ربانی او را فرا می‌گیرد، زیرا عنایت او به مواضع ذلت و مراکز اضطرار از همه زودتر می‌رسد، و کدامین ذلت، از مقام فناء ذلتش بیشتر، و کدامین اضطرار از اضطرار عبودیت شدیدتر است، و چون رسوم عبودیت و بندگی را به فناء از خویش بپایان برد، بحول و قوۀ الهی سر از سجده بر می‌دارد و تکبیر می‌گوید و با گفتن استغفر اللّه ربی و اتوب إلیه. از خدا می‌خواهد که گناهانش را بیامرزد و از تقصیرات و قصورات او در حال ارتفاع در گذرد که این مسئله‌ای است که هم علما و هم عملا مشکل است زیرا که موافق با هوای نفس است، پس از آن دوباره به سجده میرود، و با گفتن سبحان ربی الاعلی و بحمده. فناء از خویش را به فناء از جمیع آثار آن کامل می‌گرداند و با این عمل به اقصی مقامات عبودیت و بندگی و مقام شهود و بقاء ابدی دست می‌یابد، پس سر از سجده بر می‌دارد و برای رکعت دوم بپا می‌خیزد و پس از قرائت حمد و سوره قنوت را بجای می‌آورد و می‌بایست آن را هر چه می‌تواند طولانی سازد و از دعاهائی که برای قنوت رسیده، و یا دعاهای دیگری که در غیر آن وارد شده هر کدام را که در رقت قلب مؤثرتر دید اختیار نماید و شرایط دعا را در حد امکان در این حال مراعات کند و بداند که کسی که قنوتش طولانی شود و شرایط دعا را مراعات کند بهرۀ خود را از همۀ سعادتها گرفته است، چرا که دعا از وسیع‌ترین ابواب رحمت پروردگار، و در قبال راههای خیر دیگر، خود مستقلا راهی بسوی جمیع سعادات است، و من برای قنوت نماز صبح و مغرب دعاهائی از ادعیه‌ائی که از ائمه علیهم السّلام رسیده اختیار نموده‌ام، گر چه بعضی از آنها در غیر مورد قنوت وارد شده ولی این اشکالی ندارد.

در معنای تشهد

و پس از انجام این افعال دقیق و اسرار عمیقی که فوائد بسیاری در بر دارد چون برای تشهد نشستی، از این که مبادا جمیع آنچه که کرده‌ای بر غیر آن وجهی که می‌بایست انجام شود، انجام گرفته باشد بیمناک باش، بگونه‌ای که خوف و ترس و حیاء سراسر وجودت را فرا گیرد و لذا چنین احساس نما که از این همه فواید و آثاری که برای این اعمال بیان شده بهره‌ای نگرفته‌ای مگر اینکه ذات اقدس حق برحمت خود آن را تدارک کند و به فضل خود این اعمال ناقص تو را بپذیرد، و لذا دو مرتبه به مبدأ امر و اصل دین برگرد، و حال که چیز دیگری در دست نداری به کلمۀ توحید چنگ بینداز، و به حصن و دژی که هر کس در آن در آید ایمن است در آی و به وحدانیت پروردگار گواهی ده، و رسول بزرگوار و نبی عظیم الشأن را حاضر در آن مجلس بدان و بر عبودیت و رسالت او گواهی ده، و بر او و آل او درود فرست که با این تکرار شهادتین، عهدت را با خدا تجدید می‌کنی زیرا که این عمل، پایه و اساس مراتب عبادت و اولین وسیله برای تقرب بخداست، و با درود بر رسول خدا و آل او امید این را داشته باش که در مقابل این درود و صلوات تو، آن حضرت به تو جواب گوید که اگر یک مرتبه تو مورد صلوات و درود آن حضرت قرار گیری برای همیشه رستگار خواهی شد.

در کتاب شریف مصباح الشریعة آمده است که تشهد ثناء بر خداوند است پس هم چنانکه در ظاهر اظهار بندگی او می‌کنی در باطن هم بندۀ او باش و عملت موافق با خضوع و خشوع باشد و با صفاء باطن آنچه را که بر زبان می‌آوری تصدیق نما، چرا که او تو را بنده آفرید، و به تو دستور داده است که با قلب و زبان و جوارح و اعضایت بندۀ او باشی، و عبودیت و بندگیت را برای او بربوبیتش محقق سازی، و بدانی که زمام همۀ موجودات عالم بدست او است و برای آنها حتی یک لحظه هم جز بقدرت و مشیت او وجودی نیست و جملگی از اینکه بدون اذن و ارادۀ او در ملک و مملکت او کمترین کاری انجام دهند عاجزند.

می‌گویم از اشاراتی که در این کلمات شریفه آمده است مبادا غافل شوی بخصوص اینکه می‌فرماید: و بندگی برای او را به ربوبیت او محقق ساز، زیرا تحقق عبودیت بربوبیت جز به تفویض کامل و تسلیم مطلق از جمیع جهات تمام نمی‌شود، و این‌ها نیز جز باینکه بنده به این حقیقت معرفت پیدا کند که هیچ چیز بدون قدرت و مشیت او برای او میسر نمی‌گردد و هر گاه که این را دانست و با تمام وجود بدان معتقد بود به گونه‌ای که این اعتقاد در افعال و اعمال او اثر گذاشت دیگر در عالم وجود جز خدا مؤثری نمی‌بیند و در عالم هستی فاعلی به غیر او مشاهده نمی‌کند در نتیجه از همه می‌برد و باو می‌پیوندد و چشم طمع به کسی نخواهد داشت و حول و قوه‌ای برای خود نخواهد دید و توحید علمی او به مرتبۀ تمام و کمال خواهد رسید، و در گواهی و شهادتش به یکتائی خداوند صادق خواهد بود و اما کسیکه خیر را مثلا جز در مال و ثروت نمی‌بیند، و عطا کننده و مانعی جز مردم نمی‌شناسد، حرکت چنین فردی با توحید در تضاد است، و چنین کسی اگر هم بزبان شهادت بر یکتائی خداوند بدهد این گفته‌اش، نفاق و خداوند خود گواهی داده که منافقان دروغگویانند، پس باید از این مصیبت عظمی که عقابی سنگین در پی دارد گفت انا للّه و انا إلیه راجعون.

می‌گویم در همین زمینه از امیر المؤمنین علی علیه السّلام روایت شده که بنده طعم ایمان را نخواهد چشید مگر اینکه بداند آنکه ضرر میرساند و نفع می‌بخشد جز خداوند یکتا، دیگری نیست، و اگر بنده به این مقام رسید به آنچه که در دست دارد بیش از آنچه که نزد خدا است مطمئن نخواهد بود، و وجود و عدم، و غناء و فقر برایش یکسان است.

و اما کسی که اسباب را ببیند، و از مسبب الاسباب غافل باشد، و بر ضمانت خداوند اطمینان نداشته باشد سزاوار است که او را عابد برای اسباب بدانیم نه برای خدا، مگر اینکه بگوئیم اعتقادش بخدا از روی جزم و یقین بوده، ولی اینکه این اعتقاد و ایمان در عملش اثری بر جای نگذاشته، بخاطر بیماری دل و ضعف او، و استیلاء ترس بر او و تزلزل خاطرش بخاطر غلبۀ اوهام بر او بوده است، زیرا گاه می‌شود که قلب به تبع وهم نا آرام می‌شود، و پیرو وهم می‌گردد بدون اینکه نقصانی در اعتقاد انسان باشد، مثلا انسان از اینکه شبی را با مرده‌ای در خانه‌ای یا در گور آن مرده به صبح آورد با اینکه می‌داند آن مرده هم چون سایر جمادات است و کاری از او ساخته نیست وحشت دارد و دل باین امر راضی نمی‌گردد.

در بیان کیفیت صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

مطلب دیگر اینکه صلوات تو بر پیامبر می‌بایست که از قبیل همان نمازت که برای خدا است باشد، زیرا نماز عبارت از خدمت و عبودیت و میل و رغبت از سوی بنده نسبت به پروردگار است، و اظهار این امور نسبت به خدای متعال با انجام نماز است که تحقق می‌یابد، هم چنین صلوات بر پیامبر عبارت از خدمت و تواضع و میل و رغبت به محضر آن بزرگوار است و صورت تمام این‌ها در همان طلب صلوات برای او از خداوند متعال نهفته است.

مطلب دیگر لزوم وصل صلواة پیامبر به صلوة خداوند و طاعت او به طاعت پروردگار است، زیرا که او پس از ذات اقدس حق، ولی نعمتهای خداوند بر بندگان، و واسطۀ فیض اقدس حضرت حق، و خلیفۀ خدا، و جنب اللّه، و باب اللّه، و وجه اللهی است که اولیاء خدا رو سوی آن می‌کنند، و پس از آن حضرت خلفاء معصوم آن بزرگوار که امیر المؤمنین علیه السّلام و یازده فرزند آن حضرت باشند قرار دارند.

و لذا انسان می‌بایست که از برکات و فوائدی که در معرفت حرمت آن حضرت نهفته است غافل نشود که هر کس به این حقیقت معرفت پیدا نکند از فوائد صلوات بر پیامبر محروم خواهد بود، زیرا معرفت اینان از مهمات امور است، و در این زمینه اخبار بسیاری رسیده که اگر مایل باشی می‌توانی به آنها مراجعه کنی، و اگر کسی بگوید تمام خیر در کمال معرفت این‌ها است سخنی درست گفته است، زیرا که برای معرفت به کنه ذات باریتعالی که راهی نیست، و تنها معرفتی که برای ما دست یابی به آن ممکن است که آخرین مرتبۀ سعادت، و افضل مقامات دین هم همین معرفت است، بلکه می‌توان گفت فضیلتی بپای آن نمیرسد همانا معرفت اسماء خداوندی است، و اینان اسماء حسنای خداوندی، و بلکه اسم اعظم او به جز حقیقت آنها چیز دیگری نیست، پس آن کس که به حقیقت آنها معرفت پیدا کند به مقصود رسیده و رستگار گشته است و این بدان خاطر است که معرفت، جز به وصول به معروف و قرب و نزدیکی باو حاصل نمی‌شود، و این همان مقصد عالی و مقام والا، و کرامت عظمائی است که فوق آن در دنیا و نه در آخرت مرتبه‌ای نیست.

در فضیلت صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و آل آن بزرگوار و اهمیت معرفت آنان

و در فضیلت صلوات بر پیامبر اخبار زیادی رسیده است که ما از همۀ آنها به یک خبر قناعت می‌کنیم و او اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وعده داده است که هر کس یکبار بر او صلوات فرستد ده بار بر او درود فرستد، بلکه در روایتی که در کافی باسنادش از امام صادق علیه السّلام روایت نموده آمده است که هر گاه نام پیامبر برده شد بسیار بر او صلوات فرستید بدرستی که هر کس یکبار بر پیامبر صلوات فرستد، خداوند در هزار صف از ملائکه بر او هزار بار درود فرستد و موجودی از آفریده‌ها باقی نمی‌ماند مگر اینکه بخاطر صلوات خدا و ملائکه بر آن بنده، بر او درود می‌فرستد، پس آن کس که این روایت را بشنود و به اجر و پاداشی که در آن بیان شده رغبت نکند او جاهل مغروری است که خدا و رسول او و اهل بیت پیامبر از او بیزارند.

و در حدیثی که از رسول خدا رسیده آمده است که هر کس نزد او نام من برده شود، و بر من صلوات نفرستد پس داخل آتش شود، و خدا او را دور گرداند.

می‌گویم کسیکه بر پیامبر درود می‌فرستد و سلام می‌گوید باید مراقب باشد که عملش با این صلوات و سلام در تضاد نباشد زیرا که روح صلوات تحیت و اکرام و روح سلام همان است که در مصباح الشریعة آمده است، و معنای صلوات و سلام مخالف با اذیت و آزار است پس هر گاه که بر پیامبر و آل او درود فرستادی و با زبان بر پیامبر سلام گفتی، پس مواظب باش که با عملت او را آزار ندهی که در این صورت قولت با عملت مخالف خواهد بود، زیرا اخبار زیادی در مورد عرضۀ اعمال تو بر رسول خدا و ائمه علیهم السّلام وارد شده است. پس تو چگونه می‌بینی آنها را اگر که اعمال قبیح و معصیت از تو ببینند، و اگر که در میان اعمالت ظلم و ستم بر شیعیان و عترت آنها مشاهده کنند، آیا این گونه اعمال موجب آزار و اذیت آنها نمی‌شود؟ و آیا چنین رفتاری در تضاد و مخالف با صلوات و سلام بر آنها نیست؟

از طرف دیگر اگر زبانت مخالف با عمل و قلبت باشد، این چیزی جز نفاق نیست که باید از آن بخدا پناه برد. و از یکی از اهل مراقبه حکایت شده که او مدتی برای جمعی از برادران ایمانیش دعا می‌نمود تا اینکه پدرش مرد و مالی از او به این فرد به ارث رسید. او گفت منکه با برادرانم در مورد نعمت‌های اخروی که باقی و همیشگی است مواسات داشتم چگونه از این متاع دنیا که فانی و از بین رفتنی است نسبت به آنها بخل ورزم، و تمام ارثی که از پدر به او رسیده بود بین همان افرادی که برایشان دعا می‌کرد تقسیم نمود.

می‌گویم کسی که به بعضی از این زخارف دنیوی نسبت به- برادران ایمانیش بخل ورزد و حسد ببرد چگونه ممکن است که باین امر راغب باشد که خداوند کرامات عالم آخرت را به آن فرد ارزانی بدارد، و کسیکه نمی‌تواند چیزی از این متاع دنیا که فانی شدنی است در دست برادرش ببیند چگونه می‌تواند مشتاق این باشد که نعمتهای بزرگ اخروی نصیب آن فرد گردد، و آیا این امر جز خلف چیز دیگری هست؟ و اما اینکه می‌بینیم مردم در دعای برای بهشت نسبت به دیگران خیلی سخاوتمند، و نسبت به بذل و بخشش متاع دنیا بخیل و حسود هستند، این یا بخاطر عدم اعتقادشان به تأثیر آن دعاها است و یا از جهت عدم اطمینان آنها به وجود نعمتهای اخروی است.

در معنای سلام، و حقیقت آن

در کتاب مصباح الشریعة آمده است که سلام آخر نماز بمعنای امان است، یعنی کسیکه امر خدا را اطاعت نموده، و در برابر سنت پیامبر او خاضع و خاشع بوده برای او از بلاء دنیا امان و از عذاب آخرت برائت است، و سلام اسمی از اسماء الهی است که در میان خلق به ودیعت نهاده تا در معاملات و امانات، و تصدیق مصاحبت‌ها و مجالستهائی که بین آنها هست آن را بکار گیرند و سبب صحت معاشرت آنها گردد، پس اگر خواستی سلام را در موضع خودش بکار گیری، و معنایش را ادا نمائی، از خدا بترس، و تقوای الهی را پیشه کن و مواظب باش که به سلامت دین و قلب و عقلت صدمه‌ای نزنی و آنها را به ظلمت معاصی آلوده نگردانی، و اهل و عیالت از ناحیۀ تو بسلامت باشند، و با سوء معاملۀ خود سبب آزار و اذیت آنها نگردی، بعد با دوستانت، و سپس نسبت به دشمنانت چنین باش، چرا که آن کس که نزدیکترین کسان او از او در امان نباشند، آنکه دورتر است جای خود دارد و آن کس که سلام را در جای خود بکار نگیرد نه سلامی برای او است و نه تسلیمی، و اگر هم آن را بر زبان آورد دروغگو خواهد بود.
می‌گویم ای عاقل از این کلمات حکم سلام نمودن بر مردم را دریاب، آیا اگر بکسی سلام نمودی در حالیکه در دل سلامتی جمیع نعمتها یا بعضی از آنها را برای او نمی‌خواهی آیا این جز نفاق چیز دیگری هست؟ و آیا می‌تواند انسان در مقابل چنین سلامی توقع اجر و ثوابی که خدا برای این عمل معین نموده داشته باشد، هم چنین موقعیت سلامت را به پیامبر و ائمه علیهم السّلام در نماز و زیارات آنها درک کن، و ببین کسی که نسبت به مردم و شیعیان و ذریۀ آنها ستم روا می‌دارد، و مال آنها را بدون حق از آنها بگیرد، و بعد با همین مال به زیارت آنها برود بخصوص اگر در همان حال لباس تنش از همین مال باشد، و یا با قوت و نیروئی که از این مال گرفته در محضر آنها ایستاده باشد حکم چنین سلامی چه خواهد بود؟ بخصوص اگر علاوۀ بر ظاهر، باطنش هم مخالف با این سلام، و هیئت ظاهریش هم بر خلاف دستورات شرع باشد، باینکه لباس دشمنان آنها را پوشیده باشد، و در لباس و هیئت ظاهری خود را به دشمنان خدا شبیه گردانیده و باعث رواج راه و روش دشمنان دین در جامعۀ مسلمین گردد، آیا سلام چنین کسی در چنین حالتی سلام و تحیت است؟ یا خود را به مسخره گرفته است، بلکه می‌توان گفت بعض از این سلامها و زیارتها بمثابۀ تیرهائی است که بر قلب پاک آنها افکنده می‌شود، که باید از این امر و از این فضایحی که در زیارات که از افضل اعمالی است که سبب تقرب انسان بخدا است انجام می‌گیرد بخدا پناه برد، بقول قرآن:

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمٰالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً.

بگو آیا شما را خبر دهم از زیانکارترین مردم از حیث عمل، آن کسانی هستند که سعی و کوششان در این زندگی دنیا گم گشته، و چنین می‌پندارند که نیکوکاران هستند.

و در تشهدت بهمان قدر واجب که متعارف است قناعت مکن،و لا اقل بعضی از فقرات تشهد کبیر را بخوان، هم چنین در سلام نماز، از سلام بر ائمه و انبیاء و ملائکه به خواندن دعاهائی که در این زمینه رسیده غافل مشو گر چه تبعیت از گذشتگان مشکلی شده که جز افراد نادری از آن خلاصی ندارند، حتی در عبادات و اعمال مستحب این امر مشهود است مثلا شیعیان را می‌بینی که در اذان از گفتن اشهد ان علیا ولی اللّه غفلت نمی‌کنند با اینکه معتقدند که در این باره روایتی نرسیده- هر چند که این اعتقاد هم درست نیست- ولی سلام بر ائمه در نمازها را با اینکه معتقد به استحباب آن هستند ترک می‌کنند، و این جز همان پیروی از گذشتگان چیز دیگری نیست.

در بیان روایتی در باب نماز

می‌گویم در اینجا لازم است روایاتی که در این زمینه در تفسیر امام علیه السّلام رسیده بیان داریم امام علیه السّلام می‌فرماید:

آنگاه که مؤمن در مصلای خویش آمادۀ نماز گردد خداوند خطاب به ملائکه می‌فرماید آیا این بندۀ مرا نمی‌بینید که چگونه از جمیع خلایق بریده، و رو سوی من نموده، و چشم امید به رحمت وجود و رأفت من دوخته است، شما را گواه می‌گیرم که من او را برحمت و کرامات خود مختص گردانم. و چون دستها را برای گفتن تکبیر بلند کند و بر خدا ثناء بگوید خداوند خطاب به ملائکه می‌فرماید آیا او را نمی‌بیند که چگونه مرا بزرگ می‌دارد و تکبیر می‌گوید، و از اینکه برای من شبیه و شریک و نظیری باشد مرا منزه می‌دارد، و با بلند نمودن دستهای خود از آنچه که دشمنانم می‌گویند تبری می‌جوید گواه می‌گیرم شما را که زود باشد که او را بزرگ گردانم و در دار جلال خود باو عظمت بخشم، و در دار کرامتم او را منزه گردانم، و از جمیع گناهانش او را پاک سازم، و از عذاب جهنم و آتش آن او را در امان بدارم.

و چون بگوید بسم اللّه الرحمن الرحیم و فاتحة الکتاب و سوره را قرائت کند خداوند خطاب بملائکة می‌گوید: آیا نمیبینید بندۀ مرا که چگونه از قرائت کلام من لذت میبرد شما را گواه میگیرم که روز قیامت که شود باو میگویم بخوان و به درجات بهشت بالا رو و پیوسته او کلام مرا تلاوت کند و بعدد هر حرفی درجه‌ای از طلا، و درجه‌ای از نقره و درجه‌ای از لؤلؤ، و درجه‌ای از جوهر، و درجه‌ای از زبرجد سبز و درجه‌ای از زمرد سبز و درجه‌ای از نور پروردگار عزت را پشت سر گذارد، پس چون به رکوع رود خداوند خطاب بملائکه‌اش می‌فرماید:

ای ملائکۀ من، ببینید چگونه در مقابل عظمت من تواضع و فروتنی میکند، گواه میگیرم شما را که او را در دار کبریاء و جلال خود بزرگ گردانم، و چون سر از رکوع بردارد خداوند بملائکه میگوید آیا نمیبینید که بنده‌ام با این عمل میگوید همانگونه که برای اولیاء تو فروتنی نمودم و بخدمت تو ایستاده‌ام در برابر دشمنان تو گردن میکشم، گواه میگیرم شما را که عاقبت امر او را نیکو، و بهشت را نصیب او گردانم، پس چون بسجده رود خداوند بملائکه میگوید:

آیا نمیبینید که چگونه پس از آن برتری باز تواضع نمود و گفت گر چه من در این دنیا جلیل و بزرگوار هستم ولی نزد حق ذلیل و فروتنم پس چون سر از سجدۀ اول بردارد خداوند می‌فرماید آیا نمیبینید او را که با این عملش میگوید گر چه برای تو تواضع نمودم ولی زود است که بخدمت تو برخیزم، و چون بسجدۀ دوم رود خداوند میگوید آیا نمیبینید بندۀ مرا که چگونه تواضع و فروتنی را اعاده نمود منهم رحمتم را باو اعاده کنم و چون سر از سجده بردارد و بپا شود خداوند خطاب بملائکه می‌فرماید: ای ملائکۀ من بواسطۀ این تواضع او را بلند گردانم هم چنانکه نمازش بسوی من بالا می‌آید، و همین طور در هر رکعت و هر عملی که انجام می‌دهد خطاب بملائکه می‌فرماید که بنگرید بندۀ مرا تا تشهد دوم اینجا ذات اقدس حق خطاب بملائکه می‌فرماید:

ای ملائکۀ من بندۀ من خدمت و عبادت مرا بجای آورد، و ثناء من گفت و بر فرستادۀ من محمد صلّی اللّه علیه و آله درود فرستاد، آگاه باشید که در ملکوت آسمان‌ها و زمین بر او ثنا گویم و در میان ارواح بر روح او درود فرستم، و چون بر امیر المؤمنین علیه السّلام درود فرستد بگوید ای بندۀ من همانگونه که بر او درود فرستادی بر تو درود فرستم و او را شفیع تو گردانم هم چنانکه از او طلب شفاعت نمودی و چون سلام نماز دهد خدا و ملائکه بر او سلام دهند.

می‌گویم منزه است خداوندی چنین مهربان و عطوف و بخشنده، و منزه است آن بزرگواری که این همه لطف دارد، و صاحب لطفی که این اندازه کریم و بزرگوار است.

در بیان شباهت‌های نماز با روز قیامت

و باز در کتاب اللئالی روایت شده که از معصوم سؤال شد که حکمت اینکه برای نماز اذان معین شده در حالیکه سایر عبادات اذان و اقامه‌ای ندارد چیست، حضرت فرمود: بخاطر اینکه نماز شبیه به- احوال قیامت است، و اذان شبیه نفخۀ اولین است که برای مردن جمیع خلایق دمیده می‌شود، و اقامه شبیه به نفخۀ دوم است چنانکه خداوند می‌فرماید:


وَ اسْتَمِعْ یَوْمَ یُنٰادِ الْمُنٰادِ مِنْ مَکٰانٍ قَرِیبٍ.

و قیام برای نماز شبیه به قیام خلایق در روز قیامت است چنانکه قرآن می‌گوید:

یَوْمَ یَقُومُ النّٰاسُ لِرَبِّ الْعٰالَمِینَ. روزیکه بپا شوند مردمان برای «حضور» در پیشگاه خداوند عالمیان و بلند نمودن دستها و تکبیرة الاحرام شبیه به بلند نمودن دستها در قیامت برای اخذ نامۀ عمل و قرائت آن در پیشگاه پروردگار است چنانکه قرآن میگوید:

اقْرَأْ کِتٰابَکَ کَفیٰ بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیباً.

بخوان کتابت را همین بس که تو امروز خود حسابگر خود باشی.

و رکوع شبیه بخضوع خلایق در برابر پروردگار است چنانکه میفرماید: وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَیِّ الْقَیُّومِ.

و خوار و درمانده شدند همه چهره‌ها در برابر آن زندۀ پایدار.

و سجود شبیه سجده مردمان در قیامت برای خداوند است چنانکه فرموده است:

یَوْمَ یُکْشَفُ عَنْ سٰاقٍ وَ یُدْعَوْنَ إِلَی السُّجُودِ.

روزیکه پرده از ساق برگیرند و مردمان بسجده دعوت شوند.

و تشهد شبیه به زانو در آمدن مردمان در پیشگاه باریتعالی است چنانکه فرموده است:

فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ.

گروهی در بهشت و گروهی روانۀ دوزخ گردند.

در بیان انطباق نماز با کیفیت معراج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و تشریح آن در شب معراج

روایت دیگر حدیث معراج است که در آن کیفیت معراج بگونه‌ای بیان شده که با کیفیت نماز منطبق است، از جمله کافی در باب معراج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پس از بیان تشریح اذان و اقامه بتمام اجزاء آن در آسمان چهارم چنین میگوید:

سپس بمن گفته شد ای محمد سرت را بلند نما، پس سرم را بلند نمودم دیدم که آسمان‌ها از هم شکافته شده و پرده‌ها بالا رفته است، سپس خطاب رسید سر پیش دار و ببین چه میبینی، پس سرم را خم نمودم خانه‌ای مثل همین خانۀ خدا که در میان شما است، و حرمی مثل همین حرم که اگر چیزی از دستم می‌افتاد جز بر روی همان فرود نمی‌آمد دیدم.

پس گفته شد ای محمد این حرم است و تو هم حرام و برای هر مثلی مثالی است، سپس به وی وحی شد که ای محمد نزدیک این چشمه رو و آن آبی است که از ساق راست عرش جاری است، پس رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آب را بدست راست بر گرفت و بدین خاطر است که وضو با دست راست شروع می‌شود، سپس وحی شد که صورتت را بشوی چرا که تو میخواهی بعظمت من بنگری سپس دست راست و چپ را بشوی چرا که با این دستها کلام مرا می‌گیری، و بعد با همان رطوبتی که در دستها است سر و پایت را مسح نما تا من بر تو مبارک گردانم، و تو را بجائی رسانم که احدی غیر از تو گام بر آنجا ننهاده است، و علت اذان و وضو اینست، پس خداوند وحی نمود که ای محمد رو سوی حجر الاسود نما، و باندازۀ حجاب‌های من مرا تکبیر گوی و بدین خاطر است که تکبیرات اول نماز هفت تا است، زیرا حجاب‌ها هفت‌تا است، و حجاب‌ها مطابق با یکدیگر است که بین آنها را دریاهائی از نوری که خداوند بر پیامبرش نازل فرموده فرا گرفته است، و چون از تکبیرات اول نماز فارغ شد خداوند به پیامبرش فرمود که نام مرا بر زبان آور، پیامبر فرمود:

بسم اللّه الرحمن الرحیم. سپس وحی شد که مرا حمد و ثنا گوی پیامبر گفت الحمد للّه رب العالمین، و پس از آن فرمود شکرا خطاب رسید که ذکر مرا قطع نمودی دوباره نام مرا بر زبان آور، لذا پیامبر دو مرتبه فرمود: الرحمن الرحیم، پس چون به و لا الضالین رسید پیامبر فرمود:

الحمد للّه رب العالمین شکرا، خطاب رسید ذکر مرا قطع نمودی دوباره نام مرا بر زبان آور لذا پیامبر فرمود: بسم اللّه الرحمن الرحیم، سپس وحی شد که بخوان:

هُوَ اللّٰهُ أَحَدٌ، اللّٰهُ الصَّمَدُ، لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ، وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ اینجا رسولخدا فرمود: کذلک اللّه ربی، کذلک اللّه ربنا.

سپس خطاب رسید که به رکوع برو، رسولخدا به رکوع رفت در آن حال خطاب رسید که بگو سبحان ربی العظیم و بحمده این ذکر را سه مرتبه بیان نمود، سپس وحی شد که سرت را بلند نما رسولخدا راست ایستاد خطاب رسید که برای پروردگارت سجده نما، رسولخدا بسجده رفت وحی شد که بگو سبحان ربی الاعلی و بحمده رسولخدا این ذکر را سه مرتبه فرمود خطاب رسید بنشین، چون نشست عظمت پروردگار را مشاهده کرد که بر او تجلی نموده بی‌اختیار بر زمین افتاد و دو مرتبه سه بار آن ذکر را گفت، خطاب رسید سرت را بلند نما و بایست دیگر تا پس از انجام سجدۀ دوم آن عظمت را نیافت، چون سر از سجدۀ دوم در رکعت دوم برداشت خطاب رسید ای محمد خدایت تو را ثابت گردانید، پس چون خواست بایستد گفته شد بنشین سپس خطاب رسید حال که بتو انعام نمودم پس نام مرا بر زبان آور و الهام شد که بگو:

بسم اللّه و باللّه و لا اله الاّ اللّه و الاسماء الحسنی کلّها للّه تعالی.

سپس وحی شد که ای محمد بر خود و اهل بیت خود درود فرست رسولخدا فرمود:
صل اللّه علیّ و علی اهل بیتی، سپس به دو طرف خود نگریست صفوفی از ملائکه و مرسلین را دید گفته شد ای محمد بر آنها سلام نما پیامبر فرمود:

السّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.

پس وحی شد که سلامت و تحیت و رحمت و برکات از آن تو و ذریۀ تو است.
می‌گویم برای عاقل در اطمینان باین حقیقت که تشریع نماز برای امری بس بزرگ که همان حقیقت معراج مؤمن و مطابقت نما با احوالات قیامت بلکه مطابقت آن با احوال مبدأ باشد، همین اخبار کفایت میکند چنانکه قرآن میگوید: کَمٰا بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ.

همانگونه که آغازتان کردیم شما را باز گردانیم.

و هر گاه بنده این حقیقت را دانست میبایست که آنچه که در توان دارد در تعظیم و بزرگداشت نماز بکار گیرد و در تکمیل آن آستین‌ها را بالا زند، و در این راه بخدا پناه برد و به عجز و قصور و تقصیر و اضطرارش به عنایت حق تعالی متوسل شود، چرا که او بر آنچه که بخواهد از فضل و عدل با بنده عمل کند، پس اگر صدق و اخلاص از بنده طلب کند، محجوب و نمازش باو برگردانیده می‌شود و اگر نسبت باو با عطوفت و مهربانی رفتار کند و با فضل و رحمتش با او معامله کند عملش گر چه ناقص هم باشد پذیرفته و ثوابی عظیم نصیب او خواهد شد، و اگر خداوند در دل بنده صداقتی ببیند او را بتوفیق و تأیید خود اکرام نموده، و در انجام آنچه که از او خواسته کمکش میکند چرا که او کریم و بزرگوار، و دوستدار کرامت نسبت ببندگانی است که به باب او روی می‌نمایند و امید خود را از همه جا بریده و باو دل بسته‌اند چرا که خود در کتابش فرموده: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ. آیا کسی هست که آنگاه که مضطر و درمانده او را بخواند جواب گوید.

فصل «در تعقیبات نماز»

اشاره

تعقیبات نماز از مهمات و مکملات نماز است، و در این مورد چیزهای زیادی از قرآن، و اذکار، و دعاها و نماز رسیده که بعضی از علماء ما در صدد جمع آنها بر آمده‌اند و کتاب‌هائی که در این زمینه تصنیف شده معمولا زیاد است. ولی من بعضی از این‌ها را برای اهل علم که اکثر اوقاتشان را صرف تحصیل علم و یا تدریس آن می‌کنند انتخاب نمودم که بعضی از آنها مخصوص تعقیب نماز و بعضی دیگر خصوصیتی برای آن نیست.

که از آن جمله صلوات پس از سه تکبیر بعد از سلام نماز است و صورت آن چنین است:

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد حتّی لا یبقی من صلواتک شی‌ء و ارحم علی محمّد و آل محمّد حتّی لا یبقی من رحمتک شی‌ء و بارک علی محمّد و آل محمّد حتّی لا یبقی من البرکات شی‌ء و سلّم علی محمّد و آل محمّد حتّی لا یبقی من السّلام شی‌ء و دعاء بر حجت خدا در زمین امام زمان (عج) و صورت آن چنین است:

و عجّل لولیّک الفرج و ارنا فیه و فی اهل بیته و شیعته و رعیّته و عامّته و خاصّته ما یأمل و فی اعدائه ما یحذر.

پس از آن برای شیخ خود و والدین و جماعتی از خویشان و برادران دینی و عموم مؤمنین دعا می‌کنم. سپس این دعا که از حضرت باقر علیه السّلام رسیده است قرائت شود:

اللّهمّ انّی اسئلک من کلّ خیر احاط به علمک و اعوذ بک من کلّ سوء احاط به علمک، اللّهمّ انّی اسألک عافیتک فی اموری کلّها و اعوذ بک من خزی الدّنیا و عذاب الآخرة.

و بعد این دعا را بخواند:

اللّهم انّی اسألک الجنّة، و الحور العین، برحمتک یا ارحم- الرّاحمین.

سپس این دعا را بخواند:

اللّهمّ اهدنی من عندک و افض علیّ من فضلک و انشر علیّ من رحمتک و انزل علیّ من برکاتک.

و این دعا را سه مرتبه تکرار کند.

سپس نوبت به تسبیح حضرت زهرا علیها السّلام میرسد و اخباری که در فضیلت این تسبیح رسیده بسیار است که ما یکی از آنها را در اینجا می- آوریم از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود تسبیح حضرت فاطمه در هر روز پس از هر نماز نزد خدا محبوب‌تر است از هزار رکعت نماز در هر روز.

پس از آن فاتحة الکتاب، و آیة الکرسی، و آیۀ شهد اللّه، و آیۀ قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِکَ الْمُلْکِ تا بِغَیْرِ حِسٰابٍ، را قرائت میکنم، در این زمینه از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرمود چون خداوند اراده نمود که فاتحة الکتاب، و آیة الکرسی. و شهد اللّه، و قل اللهم مالک الملک را نازل نماید اینان بعرش چنگ انداختند در حالی که بین آنها و بین خدا حجابی نبود و گفتند ای پروردگار ما را به دار گناه و سرای معصیت و به میان کسانی که معصیت تو میکنند فرود می‌آوری در حالیکه ما به طهور و قدس متعلق هستیم خطاب رسید بعزت و جلالم سوگند هیچ بنده‌ای نیست که شما را پس از هر نماز قرائت کند مگر اینکه او در حظیرة- القدس بر آنچه که در او است ساکن گردانم، و به عین مکنونۀ خود در هر روز هفتاد مرتبه باو می‌نگرم، و در هر روز هفتاد حاجت برای او روا کنم که کمترین آن مغفرت و آمرزش او باشد، و او را از هر دشمنی پناه دهم و بر او پیروزش گردانم و او را از دخول ببهشت جز مرگ چیز دیگری مانع نیست.

پس از آن این دعا را میخوانم:

سبحان اللّه کلّما سبّح اللّه شی‌ء و کما یحبّ اللّه ان یسبّح و کما هو اهله و کما ینبغی لکرم وجهه و عزّ جلاله، و الحمد للّه کلّما حمد اللّه شی‌ء و کما یحبّ اللّه ان یحمد و کما هو اهله و کما ینبغی لکرم وجهه و عزّ جلاله، و لا اله الاّ اللّه کلّما هلّل اللّه شی‌ء، و کما یحبّ اللّه ان یهلّل و کما ینبغی لکرم وجهه و عزّ جلاله، و اللّه اکبر کلّما کبّر اللّه شی‌ء و کما یحبّ اللّه ان یکبّر و کما ینبغی لکرم وجهه و عزّ جلاله، سبحان اللّه و الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر. علی کلّ نعمة انعم بها علیّ و علی کلّ احد ممّن کان او یکون إلی یوم القیامة، اللّهمّ انّی اسألک ان تصلّی علی محمّد و آل محمّد و اسألک خیر ما ارجو و خیر ما لا ارجو، و اعوذ بک من شرّ ما احذر و من شرّ ما لا احذر.

پس از آن سه مرتبه سوره توحید را قرائت میکنم و آن را هدیه به پیشگاه حضرت صاحب الامر می‌نمایم.

سپس این دعا را میخوانم:

اللّهمّ عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف رسولک اللّهمّ عرّفنی رسولک فانّک ان لم تعرّفنی رسولک لم اعرف حجّتک، اللّهمّ عرّفنی حجّتک فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی.

این تفصیل دعاها و اذکاری است که برای تعقیبات نمازهای پنجگانه اختیار نموده‌ام و در فضیلت هر یک از این‌ها اخبار و روایاتی رسیده که ما بخاطر اختصار از ذکر آنها چشم پوشیدیم ولی برای نماز صبح تعقیبات بیشتری در اخبار آمده است که از جمله خواندن دعای عهد، و گفتن ده مرتبه:

اشهد ان لا اله الاّ اللّه وحده لا شریک له الها واحدا احدا فردا صمدا لم یتّخذ صاحبة و لا ولدا.

و ده مرتبه این دعا را بخواند:

اللّهمّ ما اصبحت لی من نعمة او عافیة فی دین او دنیا فمنک وحدک لا شریک لک، لک الحمد و لک الشّکر بها علیّ یا ربّ حتّی ترضی و بعد الرّضا.

و دوازده مرتبه سورۀ توحید را قرائت کند و هفت مرتبه این ذکر را بگوید:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلّی العظیم، و ابتدء کلّ یوم بین یدیّ عجلتی و نسیانی بسم اللّه و باللّه ما شاء اللّه لا قوّة الاّ باللّه.

و ده مرتبه:

سبحان اللّه العظیم و بحمده لا حول و لا قوّة الاّ باللّه.

و سه مرتبه:

سبحان اللّه ملاء المیزان و منتهی العلم و مبلغ الرّضا و زنة العرش.

و سه مرتبه:

اللّهمّ أنت ربّی لا شریک لک، اصبحنا و اصبح الملک للّه سبحان اللّه و بحمده، و سبحان اللّه العظیم، و استغفر اللّه الّذی لا اله الاّ هو الحیّ القیّوم ذو الجلال و الاکرام و اسئله ان یصلّی علی محمّد و آل محمّد و ان یتوب علیّ توبة عبد ذلیل خائف فقیر بائس مسکین مستکین مستجیر لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرّا و لا موتا و لا حیاتا و لا نشورا. و استغفر اللّه الّذی لا اله الاّ هو الرّحمن الرّحیم، بدیع السّموات و الارض، من جمیع جرمی و ظلمی و اسرافی علی نفسی و اتوب إلیه.

و هفتاد مرتبه:

استغفر اللّه ربّی و اتوب إلیه.

و ده مرتبه:

اعوذ باللّه السّمیع العلیم من همزات الشّیاطین و اعوذ بک ربّ ان یحضرون انّ اللّه هو السّمیع العلیم.

و صد مرتبه: لا اله الاّ اللّه. و ده مرتبه هم بر این صد مرتبه بیفزاید.

و سپس دعای صباح را که از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده بخواند.

همۀ این‌ها در باب ادعیة و اذکار است.

در بیان فضیلت تفکر پس از هر نماز

و افضل از همۀ این‌ها تفکر است بخصوص بعد از نماز صبح و مغرب و آن بر چند وجه است، از جمله فکر در محاسبۀ نفس در مورد تقصیراتی که در گذشته از او سر زده و مرتب ساختن وظایف روزی که در ابتدای آن است، و تدبیر در دفع آنچه که او را از یاد خدا باز می‌دارد، و مشغله- هائی که باعث دوری او از خیر و کمال می‌شود، و احضار نیات صالحه در اعمال و رفتار آن روزش نسبت بخود، و به دیگر مسلمانان، و تفکر در نعمت‌هائی که خدا باو عنایت نموده تا معرفتش نسبت بآنها افزون، و بر وجود آنها شاکر و سپاسگزار باشد هم چنین میبایست که در عقوبتهائی که هر لحظه ممکن است گریبانگیرش شود بیندیشد تا معرفتش بقدرت خداوند، و ترسش از اینکه موجبات این عقوبت را خود برای خود فراهم کند زیادتر شود، و بفکر مرگ باشد همانگونه در محلش بتفصیل بیان شده است، یا اینکه در پی معرفت نفس بر آید، و در اسرار هستی و در صفات و اسماء الهی بتفکر و اندیشه بپردازد، اگر اهل این گونه مطالب است، که تفکر در این امور شعب زیادی دارد و برای هر شعبه‌ای اهلی مخصوص بآن هست.

در خبر آمده است که تفکر یکساعت از عبادت یکسال بهتر است، و در بعضی از روایات از عبادت هفتاد سال بهتر دانسته شده، که این اختلاف پاداش احتمال دارد که از جهت اختلاف انواع تفکر باشد.

اما سر اینکه تفکر بهتر از عمل دانسته شده اینست که حقیقت تفکر همان ذکر و یاد آوری است، و این امر سبب زیادی معرفت و محبت می‌شود، زیرا فکر کلید معرفت است، و معرفت سبب آشکار شدن معروف و شهود آن می‌شود، و شناخت و شهود موجب محبت است زیرا قلب تا در کسی جمال و جلال و خیری نبیند و معتقد نباشد دوستدار آن نمیشود، و چنین معرفتی جز بمعرفت و شناخت صفات جمیله و جلیلۀ خداوندی میسر نمی‌شود، و مفتاح آن فکر است، گر چه ذکر هم باعث محبت و دوستی می‌گردد، ولی فرق بین این دو محبت، هم چون فرق بین خبر، و دیدن است، چرا که فکر مفتاح کشف و شهود است و این از ذکر بر نمی- آید، گر چه ذکر موجب محبت و انس می‌شود.

در بیان سجدۀ شکر و انجام نوافل

و از مهمات بعد از تعقیب نماز سجدۀ شکر است برای اینکه توفیق یافته که نماز بگذارد، و در فضیلت آن روایات بسیاری رسیده است.

هم چنین در انجام نوافل تأکید بسیار شده است زیرا که اگر در اقبال و توجه بخدا در نمازهای واجب نقصی باشد با انجام نوافل میتوان آن را کامل گردانید. و سزاوار است که تا حد امکان ترک نشود گر چه به کوتاهترین صورتی که می‌توان آن را بجای آورد، و در حال رفتن در پی کار و کسب خود باشد. و وقت نوافل ظهر و عصر تمام روز است بنابر اقوی.

و خلاصۀ کلام در حث و ترغیب بانجام نوافل تأکید بسیار شده است، حتی در بعضی از روایات از ترک آن بمعصیت تعبیر شده است، و در بعضی انجام آن از نشانه‌های شیعه دانسته شده، و برای بنده‌ای که مراقب مراسم عبودیت است سزاوار است که در حق نوافل سعی وکوشش زیادی داشته باشد زیرا که اداء حقوق واجب از جهت اینکه در ترک آن عقابی معین شده چنین است که گویا طاعت اجباری است، ولی اداء نوافل طاعتی اختیاری است، و برای بندۀ مراقب این از این جهت مهمتر است.

بلکه مواظبت و اهتمام بر نوافل از کمال نیت بنده در واجبات نیز پرده بر می‌دارد، و کسی که نوافل را انجام می‌دهد زبان حالش چنین است که او در انجام واجبات هم تنها هدفش امتثال امر، و تقرب بخدای متعال است نه ترس از عقوبت ترک آن.

فضیلت نماز شب و آداب آن

اشاره

و از جمله نوافلی که خیلی بر انجام آن تأکید شده نماز شب است، و تو از عظمت این نماز بی‌خبری، که آن نوری است در مقابل ظلمت، و انسی است از وحشت، و خلوتی است از کثرت.

و از امام صادق علیه السّلام رسیده که نماز شب موجب رضایت پروردگار و محبت ملائکه، و سنت انبیاء، و نور معرفت و اصل ایمان، و راحتی بدن، و کراهت و ناخشنودی شیطان، و سلاح بر دشمنان، و موجب اجابت دعاء، و قبولی اعمال، و برکت در رزق، و شفیع بین انسان و ملک الموت، و چراغ گور انسان، و فرش زیر پهلوی انسان در قبر، و جواب منکر و نکیر، و مونس و زائر انسان در قبر تا روز قیامت است، و چون روز قیامت شود، سایه‌ای بر بالای سر او، و تاجی بر سر او، و لباسی بر بدن او، و نوری که پیشاپیش او در حرکت است، و پوششی بین او و آتش، و حجتی بین او و بین خداوند متعال، و مایۀ سنگینی میزان او، و جواز و گذرنامۀ عبور از صراط، و کلید بهشت است.

و در روایت دیگری آمده است که خدای متعال به یکی از صدیقین وحی نمود که برای من بندگانی هستند که مرا دوست می‌دارند و من هم آنها را دوست دارم، آنان مشتاق من، و من هم مشتاق آنها هستم، و آنان مرا در یاد دارند و منهم بیاد آنان هستم، و به من نظر دارند، و منهم به آنها نظر دارم، پس اگر تو قدم جای قدم آنها نهی تو را هم دوست خواهم داشت و اگر از راه آنها منحرف شوی عقوبتت خواهم نمود، او گفت بار الها نشانه‌های آنها چیست، خطاب رسید آنان روزها همچون چوپان مهربانی که مواظب گوسفندان خود هست به سایه می‌نگرند و منتظر آمدن شب هستند، و همانگونه که پرندگان هنگام غروب با شور و شوق عازم آشیانۀ خود می‌گردند. اینان هم با همین حال به استقبال غروب خورشید می‌روند، پس آنگاه که شب فرا رسید، و تاریکی همه جا را فرا گرفت، و فرش‌ها پهن و همه گرد هم جمع شدند و هر دوستی با دوست خود خلوت نمود اینان در برابر من بپای می‌ایستند و صورتهای خود را بر خاک می‌نهند، و با تلاوت آیات قرآن به مناجات و گفتگوی با من بر می‌خیزند، و نعمتهای مرا سپاس می‌گویند پس آنان را می‌بینی که گاه گریه می‌کنند، و گاه شیون سر می‌دهند، گاه آه می‌کشند، و گاه از معاصی و گناهان شکوه می‌کنند، گاه ایستاده و گاه نشسته، و گاهی در حال رکوع، و گاه در سجده هستند، و آنچه را که آنان بخاطر من تحمل آن می‌کنند، همه را می‌بینم، و شکوه‌هائی که از محبت من بر لب دارند می‌شنوم، اول چیزی که به آنها عطا کنم سه چیز است یکی اینکه نور خودم را در دلهای آنها بیفکنم در نتیجه همانگونه که من از آنها آگاهم، آنها نیز از من با خبر خواهند بود، دوم اینکه اگر آسمان‌ها و زمین‌ها و آنچه را که در این میان هست در میزان آنها ببینم باز آن را کم خواهم دانست، سوم رو سوی آنها می‌کنم، و آیا اگر کسی من رو سوی آورم احدی می‌تواند بداند که چه به او عطا خواهم نمود.
و باز آمده است که خانه‌هائی که در آن نماز شب خوانده می‌شود، و قرآن تلاوت می‌گردد، همانگونه که ستارگان برای اهل زمین می‌درخشند این خانه‌ها هم برای اهل آسمان خواهد درخشید.

و رسول خدا در وصیتش به امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، و بر تو باد به نماز شب و فرمود: آیا به آنانکه در شب نماز می‌گذارند نمی‌نگرید، اینان زیباترین مردم هستند، زیرا که آنها در شب برای پروردگار نماز گزاردند و خداوند هم از نور خود بر آنها پوشانید.

می‌گویم سوای آیاتی که در قرآن کریم در فضیلت شب زنده داری آمده است اخبار و روایات زیادی در فضیلت این عمل رسیده که بحد تواتر است، و اگر نبود جز همین آیۀ از قرآن که می‌فرماید:

وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نٰافِلَةً لَکَ عَسیٰ أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقٰاماً مَحْمُوداً و پاره‌ای از شب را بیدار باش و در آن به عبادت برخیز این افزونی است برای تو امید که پروردگارت تو را به ایستادن گاهی پسندیده بر انگیزاند، کافی بود.

پس سبحان اللّه چه قدر شأن این عمل بزرگ و ارزشش والاست که جزاء و پاداش آن مقام ستوده شده قرار داده شده است. و من در بیان اخبار و روایاتی که در فضیلت این عمل رسیده بهمین مقدار اکتفا می‌کنم، و اگر کسی تفصیل این مطلب را خواست به کتاب «سیر إلی اللّه» مراجعه کند که در آنجا به تفصیل این مطلب را بیان داشته‌ام.

در اینجا لازم است که به روایاتی هم که در زمینۀ استخفاف و سبک شمردن نماز شب و ترک آن رسیده اشاره‌ای کنیم.

در بلد الامین از امام صادق علیه السّلام روایت شده، که هر کس نماز شب نخواند از شیعیان ما نیست، و در روایت دیگری رسیده است که مبغوض‌ترین خلق در نزد خدا کسی است که شب چون مرداری بیفتد، و روز را به بطالت و تنبلی بگذراند.

و از رسول خدا رسیده که فرمود: هر کس تمام شب را بخوابد شیطان در گوش او بول می‌کند، و روز قیامت مفلس و بی‌چیز به صحنۀ محشر قدم می‌نهد، و احدی نیست مگر اینکه برای او ملکی است که هر شب دو بار او را بیدار می‌کند و باو می‌گوید ای بندۀ خدا برخیز و بیاد پروردگارت باش، دفعه سوم اگر توجهی نکرد شیطان در گوش او بول می‌کند.

می‌گویم مبادا که باین اخبار کافر شوی، بلکه بدانها ایمان بیاور و من خدا را گواه می‌گیرم که بعضی از شب زنده‌داران را می‌شناسم که در اوائل کار صدای آن ملکی که او را با لفظ «آقا» از خواب بیدار می‌نمود می‌شنید.

و اگر تو دلی داشته باشی چه بسا که اثراتی را که برای نماز شب رسیده است دریافته باشی، و اگر به این فضیلتها که برای این نماز رسیده مؤمن باشی آن را ترک نخواهی کرد و ضایع نخواهی ساخت، زیرا طبیعت انسان بر این سرشته شده که دوستدار خیر و خوبی است، آیا در آن حدیث قدسی نشنیدی که ذات اقدس حق فرمود بندگان من برای غروب خورشید همچون پرندگانی که شامگاهان شوق رفتن به آشیانه دارند، مشتاق هستند و چگونه می‌توان پذیرفت که کسی به بعضی از این فضایل، برای نماز شب معتقد باشد و مشتاق رسیدن وقت آن نباشد، آیا همین انسان نیست که در تقرب به سلاطین دنیائی، و حکام این جهان و خلوت با آنها از مال و اهل خود می‌گذرد و چه بسا که روح و زندگی خود را در این راه فدا کند. و خدای متعال می‌فرماید: و المؤمنون أَشَدُّ حُبًّا لِلّٰهِ. و مؤمنین محبتشان به خدا از هر دوستی و محبتی بیشتر و شدیدتر است.

و به کسی که به بهانۀ غلبۀ خواب، و بیدار نشدن برای انجام این نماز خود را در ترک آن معذور می‌دارد توجهی ننما چرا که این عذر از چند وجه مردود است، از جمله این فرمایش مولا علی علیه السّلام در جواب کسی که گفت من دیشب بخواب ماندم و توفیق تهجد و شب زنده داری نصیبم نشد فرمود تو مردی هستی که گناهانت قید و بند تو شده است، و دیگر اینکه خواب ماندن از مثل امری باین بزرگی غالبا غیر ممکن است، آیا طالبان این دنیا را نمی‌بینی که اگر یکی از آنها را سلطان وقت بخلوت فرا خواند گر چه وقت ملاقات با او را دل شب قرار دهد، او به خواب نخواهد ماند بلکه آن شب را از ترس اینکه مبادا بخواب بماند کلا بیدار و پیوسته بفکر مجلس سلطان و صحبتش با او خواهد بود. و تو اگر باحوال خویش تأمل کنی به یقین خواهی دید که اگر احتمال دهی که کسی نیمه شب مبلغ قابل توجهی پول برایت خواهد آورد از شوق دست یابی به آن مال، و ترس اینکه مبادا بواسطۀ خواب از دستت برود، قدرت بر خوابیدن نخواهی داشت. از همۀ این‌ها گذشته اگر واقعا از این خوف داری که بخواب بمانی می‌توانی نزد کسی که تو را بوقت نماز بیدار کند بخوابی تا اینکه خود عادت کنی. و خلاصۀ کلام اینکه خواب مانع دست یابی به این فضیلت عظمی شود خواری و ذلتی است که مثلش در این دنیا نیست.

و کسانی که خواب را بر نماز شب ترجیح می‌دهند چند دسته هستند، دسته‌ای از آنها کسانی هستند که اول شب را به شب نشینی و بیهودگی به نیمه می‌رسانند، و به غیبت مؤمنین و آنچه که از آن نهی شده وقت خود را تلف می‌کنند، و معدۀ خود را تا به حلقوم از خوردنی‌ها پر می‌کنند، و سپس در بستر نرم، و مکان راحتی بخواب میروند. و چنین خوابیده‌ای مسلما برای نماز شب بیدار نخواهد شد.

چرا که او از ابتدای شب اسباب خواب را فراهم می‌کرد، بلکه می‌توان گفت که او به قصد بیدار شدن، به خواب نرفته تا بیدار شود، زیرا پر خوری سبب بخار معده و سستی می‌شود و آن‌هم موجب خواب زیاد است، و بیدار بودن اول شب از اسباب خواب آخر شب می‌باشد، هم چنین معصیت در اول شب از اسباب خواب در آخر شب است و همینطور بستر نرم و راحت موجب زیادی خواب، و سنگینی آن میشود و چنین کسی اگر بیدار نشدن را بهانه کند عذرش مردود خواهد بود. و مثل چنین کسی، مثل کسی است که دوائی که موجب زایل شدن عقل است در وقت نماز بیاشامد، و سپس عذر بیاورد که در وقت نماز بهوش نبوده است.

بلی گاه می‌شود که انسان خود را برای بیدار شدن مهیا می‌کند و از آنچه که باعث غلبۀ خواب می‌شود که در بالا بدان اشاره شد پرهیز می‌کند و به آنچه که در اخبار برای بیدار شدن رسیده متوسل می‌شود ولی باز بخواب می‌ماند، که این لطفی از جانب خدای متعال نسبت به بنده در سیاست امر او می‌باشد، چرا که این امر یا بدین خاطر است که او را از عجب محافظت کند، و یا اینکه بخاطر تأسف شدید او بر از دست رفتن تهجد و نماز شب، اجر بیشتری باو عنایت فرماید.

ولی آنچه که از اخبار استفاده می‌شود این امر خیلی اندک و یکی دو- شب بیش نخواهد بود.

و اما کسی که بخاطر بیماری، و یا عذری غیر قابل اجتناب بخواب می‌ماند این نیز دو صورت دارد یکی اینکه این امر از جهت لطف خداوند نسبت به بنده باشد، مثلا او را به مرضی گرفتار سازد و او در این حال از انجام نماز شب باز ماند که همین خوابیدن در حال بیماری برای او فضیلتش از نماز شب و شب زنده‌داری بیشتر خواهد بود و در اخبار آمده که برای مثل چنین بنده‌ای ثواب همان اعمالی که در وقت صحت انجام میداده نوشته می‌شود، و در بعضی از روایات هست که محراب و مصلی و دربهای آسمان که اعمالش از آن بالا میرفته بر او می‌گریند.

صورت دوم، اینست که این امر به سبب گناهان بسیار او باشد، و گناهانش سبب سلب توفیق از او شده باشد.

و بعضی از مردم هستند که شیطان از سمت راست بر آنها وارد می‌شود و آنها را بخیال اینکه مطالعه از تهجد و شب زنده داری افضل است از این فضیلت عظمی باز میدارد و چه بسا که شب را تا نیمه به- مطالعه بپردازد و بعد نماز صبحش هم قضا شود و او خشنود از اینکه مطالعه از نماز هم برتر و فضیلتش بیشتر است، و این چیزی جز غرور و فریب نیست.

زیرا تحصیل علوم گر چه بمراتب از عبادات بدنی فضیلتش بیشتر است ولی به شرطی و شروطی، از آن جمله یکی اینکه علم از علوم نافعه باشد، دیگر اینکه تحصیل آن طبق برنامۀ شرع باشد، و چنین نباشد که کسی در پی فرا گرفتن علمی که تحصیل آن واجب کفائی است برود و علمی را که تحصیلش واجب عینی است مهمل گذارد.

مثلا اگر برای انسان امکان داشت که در امور شرعی از طریق تقلید به مسائل و احکام آن پی ببرد و در مورد تزکیۀ نفس و خود سازی هم بطریق تقلید و یا اجتهاد به کسب علم بپردازد اگر بیکباره علم تزکیۀ نفس را ترک گفت و در پی این بر آمد که از طریق اجتهاد به مسائل و احکام دست یابد، این غیر جائز است، هم چنین اگر کسی از تحصیل علومی که عینا بر او واجب بوده فارغ شد و در پی تحصیل علومی بر آمد که فرا گیری آن واجب کفائی است، می‌بایست رشته‌ای که انتخاب می‌کند، مهمترین و ضروری‌ترین رشته باشد، و اگر غیر این را اختیار نمود و آنچه را که ضروری‌تر و مهمتر است مهمل گذاشت بخصوص اگر هوای نفسانی هم در این اختیار نقشی داشته باشد، این چنین تحصیل علمی، عبادت خدا نخواهد بود، و چه بسا که انسان تمام این جوانب را در نظر بگیرد و در پی تحصیل آن علمی که مهمتر و ضروری‌تر است بر آید، ولی اکثر اوقات خود را صرف مقدماتی کند که خیلی لازم نیست، و تنها عامۀ مردم آن را فضیلت و مایۀ برتری می‌دانند.

شرط دیگر تحصیل علم اینست که قربة إلی اللّه باشد، و این از مشکل‌ترین شرایط و پیچیده‌ترین آنها است و در این جا است که بسیاری بر خاک افتادند و هلاک گشتند.
خلاصۀ کلام اینکه تحصیل علم بر آن صورتی که مرضی خداوند بوده و از جملۀ عباداتی باشد که خالصا للّه انجام می‌گیرد در خارج بسیار بسیار کم است، و به گمان من در هر صد هزار یکنفر بیش نیست که تحصیلش بر این روال باشد و یکی از دوستان متقی من که به تحصیل علم اشتغال داشت می‌گفت من پس از مجاهدتهای بسیار توانسته‌ام در تحصیل علم، خدا را هم شریک گردانم، تا چه رسد به اینکه خالصا للّه باشد، و بجان خودم سوگند، حال اغلب محصلین متقی چنین است گر چه خود متوجه این امر نیستند، حال آنانکه از تقوا بهره‌ای ندارند و در تحصیل علوم اغراض فاسدی برای آنها است و باین امید که با تحصیل علوم بر حکومت در اموال و اعراض و نفوس مردمان دست بیابند و به هواهای نفسانی خود برسند، حالشان چگونه خواهد بود. که باید گفت العیاذ باللّه، و از این دامها و مهالک باو پناه برد، و چگونه می‌شود که انسان تحصیل علم را از تهجد و شب زنده‌داری و نماز شب افضل بداند در حالیکه مردان متقی برای تصحیح نیت خود در تحصیل علم به نماز شب پناه می‌بردند و درد خود را با داروی شب- زنده‌داری و تضرع در دل شب درمان می‌نمودند، و بجان خودم سوگند که برای تصحیح نیات واجبۀ عینیه، این راه بهترین راهها است و دستگیرۀ محکمی است که نباید از آن دست کشید.

و شیخ و پیشوای من در علوم حقه، برایم حکایت نمود که از طالبان آخرت، احدی به مقامی از مقامات دینی نرسید مگر آنانکه اهل تهجد و شب زنده‌داری بودند، و به گمانم پس از شنیدن این سخن از او بود که در روایتی دیدم که معصوم می‌فرماید:

آن کس که نماز شب نخواند از شیعیان ما نیست، و در روایت دیگری آمده که کسی که ترک نماز شب کند از ما نیست. و اگر نبود جز همین روایت، برای دفع این وسوسه کافی بود، و شیخ ما مرحوم علامۀ انصاری در جواب کسی که از او از این سؤال نمود که آیا نماز شب افضل است یا مطالعه و تحصیل علم چه نیکو جواب گفته است که خطاب به او گفته بود آیا تو قلیان می‌کشی گفته بود بلی، شیخ گفته بود بجای دوبار قلیان کشیدن، نماز شب را بخوان، و این جوابی متین و محکم است که در آن به فساد این خیال هم اشاره شده، و گویا شیخ چنین گفته است که اگر تو این اندازه مراقب احوال و اخلاص در اعمالت هستی بگونه‌ای که برایت تشخیص این مطلب که نماز شب افضل است یا مطالعه و تحصیل علم، چگونه اوقاتت را به کشیدن قلیان که اقوال در باب آن مختلف است و یا حرام و یا مکروه و یا مباح است، می‌گذرانی، و چطور می‌شود که بین دو عمل که هر دو مستحب است به بهانۀ کمی وقت یکی را میخواهی انتخاب کنی در حالیکه در جای دیگر وقتت را به کاری که یا حرام و یا مکروه، و یا لا اقل مباح است صرف می‌کنی. که باید از این مصیبت عظمی و فضیحت آشکار بخدا پناه برد، که شیطان پلید این گونه علما را فریب دهد که اشتغال به مطالعۀ این علوم رسمی که برای اغلب آن نمی‌توان قصد شرعی که بوجهی از وجوه صحیح باشد یافت از استغفار در سحرگاهان و خلوت با خداوند عزیز غفار افضل بدانند، و چگونه می‌شود که چنین باشد در حالیکه آن علمی که انسان را بر تهجد و شب زنده‌داری برنینگیزاند. علمی است که نور و بهره و خیری در آن نیست و علم واقعی آن علمی است که بفرمودۀ امام صادق علیه السّلام ملازم با خشیت باشد و صاحب خشیت نمی‌تواند ترک شب زنده داری کند و همان بیم و ترس او را به انجام این عمل وامیدارد.

و باید دانست که مؤمن در راه تحصیل علم، نماز شب را از مطالعه کار سازتر می‌بیند، و شیخ ما رحمة اللّه علیه، به ما توصیه می‌نمود که هر گاه در مسائل علمی به مشکلی برخوردیم به خدا پناه بریم و به تضرع و زاری نزد پروردگار متوسل شویم، و این امر به تجربه هم برای ما ثابت شده است. و اما اینکه چرا تهجد و شب زنده‌داری و دعاء از اسباب تحصیل علم است، بدین خاطر است که علم- همانگونه که در بعضی از روایات به این مطلب تصریح شده است- به کثرت تعلم و مطالعه نیست، بلکه علم نوری است که خدا در دل هر یک از بندگان خود که بخواهد می‌افکند و شب زنده‌داری و مناجات در دل شب دل را نورانی می‌گرداند و باعث ثبات نور در دل مؤمن می‌شود، چنانکه از امام صادق علیه السّلام روایت شده که هر گاه بنده با مولای خود در دل شب ظلمانی، خلوت کند و با او بگفتگو و مناجات بپردازد خداوند نور را در قلب او ثابت خواهد گردانید. و چون بگوید یا رب یا رب، از طرف خداوند خطاب رسد لبیک بندۀ من، هر چه میخواهی طلب نما که بتو عطا کنم و بر من توکل نما تا امورت را کفایت نمایم. و بهر حال اگر کسی در اخبار اهل بیت، و احوال پیشینیان از مشایخ بزرگ ما تتبع و تحقیقی داشته باشد در می‌یابد که نماز شب خواندن با تحصیل علم تضادی ندارد، بلکه از اسباب قوی آن هست، و بسیاری از محصلین را میشناسم که اهل تهجد و شب زنده داری بودند و همین امر سبب استقامت فهم، و باروری ذهن آنها در وصول و دست یابی به مطالب حقه در مسائل علمی گشت و به مراتب عالیۀ علمی نائل آمدند بخلاف طلابی که پیوسته به مطالعۀ کتب علمی مشغولند که کمتر می‌شود فرد صاحب نظری از میان آنها برخیزد.

بلی گاه افراد باریک بین مشکک در میان آنها پیدا می‌شود، ولی محققی که در علمش برکت باشد نیست، این افراد خیر و نورشان اندک و در کسب فواید علم ناموفق هستند.
از مطلبی که در آن بودیم خارج شدم، و این بخاطر عقده‌ای بود که از قدیم الایام در دل داشتم، خداوند از اینکه از روی هوای نفس سخنی گفته باشم، و قلم از طریق حق خارج شده باشد در گذرد.

و مؤمن می‌بایست که از ابتدای روز و در اول شب بفکر تهیه اسباب تهجد و شب زنده داری که عبارت از خواب در روز و در اول شب، و تهیۀ مکان مناسب، و کتاب دعا، و آب وضوء و مسواک و چراغ است، برای خود باشد، و در هنگام خوابیدن آیۀ آخر سورۀ کهف را بنیت اینکه در وقت نماز شب بیدار شود قرائت کند که این مسئله برای کسانی که اهل تهجد هستند به تجربه ثابت شده است، هم چنین از رسول خدا روایت شده که کسی که میخواهد برای نماز شب برخیزد چون بسترش را آماده کرد بگوید:

اللّهمّ لا تؤمنّی مکرک و لا تنسنی ذکرک، و لا تجعلنی من الغافلین اقوم ساعة کذا.

بارالها مرا از مکر خود ایمن مگردان. و یاد خودت را فراموشم منما و مرا در زمرۀ غافلان قرار مده، بعد ساعتی را که میخواهد برای نماز بپا خیزد در نظر آورد، خداوند ملکی را مأمور می‌کند که او را در همان ساعت از خواب بیدار کند.

و بالجمله چون حالات اول شب در توفیق آخر شب مؤثر است لذا سزاوار است که انسانی که قصد تهجد دارد بر وظایف و آداب خوابیدن مواظبت داشته باشد تا توفیق قیام برای نماز شب نصیبش شود، و از وظایف مهم هنگام خواب یکی محاسبۀ نفس می‌باشد که می‌بایست که از ابتدا وقتی که در شب قبل از خواب بیدار شده تا آن هنگام که میخواهد برای خواب به بستر برود تمام حرکات و سکنات و اقوال و افعال خود را به همان کیفیتی که در پیش بیان شد محاسبه کند بعد به این مطلب توجه داشته باشد که خواب برادر مرگ است، و هنگام خواب خداوند روح او را می‌گیرد هم چنانکه روح مرده گرفته می‌شود و این آیۀ شریفه را قرائت کند:

اللّٰهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِهٰا وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنٰامِهٰا.

خدا است آنکه جانها را هنگام مرگ می‌گیرد و آنکه نمرده است در حال خواب.
و خواب را مرگ صغیر بداند، و باین حقیقت توجه داشته باشد که اگر روحش را خداوند به بدنش باز نگرداند، برای همیشه مرده است، و لذا همان سخنی که مردگان پس از مرگ بر زبان می‌آورند بگوید و این آیه را تلاوت کند:

رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً.

بارالها مرا برگردان امید که اعمالم نیک و پسندیده باشد.

و بخاطر داشته باشد که همۀ آن کسانی که بخواب رفتند زبان حالشان همین بود و بامید برخواستن سر ببالین نهادند ولی بسیاری از آنها دیگر سر از بالین بر نداشتند، و در جواب تقاضای بازگشت آنها خطاب رسید:

کَلّٰا إِنَّهٰا کَلِمَةٌ هُوَ قٰائِلُهٰا وَ مِنْ وَرٰائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ هرگز، این سخنی بود که پیوسته می‌گفتی و از پس این مرگ عالم برزخ است تا آن روز که برانگیخته شوید.

و با طهارت و یاد خدا به بستر رود، و از ادعیه و اذکاری که در این مورد رسیده غفلت نکند، و روح و نفس، و قلب، و قالب و تمام امور خود را به خدا بسپارد و به زبان حال بگوید بسوی خدا میروم.

و اما وظایفی که برای هنگام خواب در روایات آمده است بسیار است، از آن جمله گفتن بسم اللّه در ابتدای ورود به بستر و قرائت آیۀ شریفه آمن الرسول ... در دل، و توجه به اشاراتی که به تفضلات الهی در این آیۀ شریفه شده و شفاعت پیامبر گرامی اسلام داشته باشد و شکر گزار نعمت‌های خداوندی و شفاعت پیامبر باشد.

سپس تسبیح حضرت زهرا علیها السّلام و پس از آن سه مرتبه قرائت سورۀ حمد و توحید، یا یازده مرتبه، و بعد این دعا را سه مرتبه بخواند:

یفعل اللّه ما یشاء بقدرته و یحکم ما یرید بعزّته.

سپس آیة الکرسی و آیۀ شهد اللّه را تلاوت کند و استغفار نماید و تسبیحات اربعه بر زبان آورد بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و آل آن بزرگوار و بر انبیاء گذشته صلوات اللّه علیهم اجمعین درود فرستد.

و برای هر یک از این‌ها فضایل بسیاری رسیده است، و چون ببستر رود بر طرف راست و رو بقبله همانگونه که میت را در قبر می‌نهند بخوابد، و ذکر خدا بر لب داشته و بیاد او باشد تا در همین حال خواب بر او غلبه کند و اگر بدینگونه بخوابد خوابش هم عبادت خواهد بود بلکه روح او نزد خدا و در کنف و ظل عطوفت حق تعالی خواهد بود.

بلکه چنین خوابی بمراتب از بیداری غافلان بهتر و والاتر است و اگر بدین نحو بخواب رود امید است که خداوند بر او ببعضی از کرامات و بشارات خاص به رؤیا و غیر آن منت نهد چنانکه در این آیۀ شریفه بدان اشاره نموده و می‌فرماید:

لَهُمُ الْبُشْریٰ فِی الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ فِی الْآخِرَةِ.

که بشارت دنیا به رؤیای صالحة تفسیر شده است. و خدا را گواه می‌گیرم که افرادی را می‌شناسم که در خواب بزیارت بعضی از ائمه علیهم السّلام نائل شده و از معارف جلیله و اسرار خفیه‌ای از آنها سؤال نموده و جواب دریافت داشته است، و بعضی دیگر را می‌شناسم که در خواب حقیقت نفسش بر او ظاهر گشته و دیده است که عوالم جملگی متلاشی شده و بجای آنها روح و نفس خود را مشاهده نموده، و نفس خود را با حقیقت ملک الموت متحد دیده و در همین حال از خواب بیدار شده است و پس از بیداری مشاهده نموده که روحش بدنش را بسمت خود می‌کشد، و او از این امر وحشت نموده و با صدای بلند همسرش را صدا نموده که فلانی، فلانی، تا اینکه این حال از او بر طرف شده است، و این حال، همان معرفت نفس است که چنانکه در اخبار آمده راه شناخت خدا است، و غیر این‌ها.

و خلاصه اینکه برای مجاهد امکان دارد که در حال خواب به- اموری از عوالم روحانی دست یابد که در بیداری بدان نرسیده باشد، و کسی که با این کیفیت بخواب میرود میبایست هر بار که قبل از آن وقت مقرر که برای نماز شب میبایست بیدار شود، از خواب بیدار شد ذکر خدا بگوید و بیاد او باشد و چون بخواهد از پهلوئی به پهلوی دیگر بغلطد تسبیحات اربعه، و یا تسبیحات ثلاثه، بدون ذکر سبحان اللّه، بر زبان آورد.

از امام باقر علیه السّلام روایت شده که در تفسیر این آیۀ شریفه که می- فرماید:
کٰانُوا قَلِیلًا مِنَ اللَّیْلِ مٰا یَهْجَعُونَ. و کمی از شب را خواب میکردند فرمود آنان می‌خوابیدند ولی هرگاه از پهلوئی به پهلوی دیگر می‌گشتند می‌گفتند:

الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر.

و چون برای نماز شب بپا خواست می‌بایست بفضل و عنایت خداوند نسبت باو که حیات تازه‌ای باو بخشیده توجه داشته باشد و قبل از اینکه بنشیند بسجده رود و دعاهائی که رسیده بخواند، و کمترین آن اینست که بگوید:

الحمد للّه الّذی ردّ علیّ روحی لاعبده و اشکره.

یا اینکه قبل از سجده و بمحض بیدار شدن این دعا را بخواند، سپس بسجده رود و بگوید:

الحمد للّه الّذی بعثنی من مرقدی هذا، و لو شاء لجعله ساکنا الی یوم القیامة الحمد للّه الّذی جعل اللّیل و النّهار خلفة لمن اراد ان یذّکّر اراد شکورا. الحمد للّه الّذی جعل اللّیل لباسا و النّوم سباتا و جعل اللّیل و النّهار نشورا. لا اله الاّ أنت سبحانک انّی کنت من الظالمین، الحمد للّه الّذی لا یخبؤ منه النّجوم و لا تکنّ منه الستور و لا یخفی علیه ما فی الصّدور.

سپس بنشیند و بگوید:

حسبی الرّب من العباد، حسبی الّذی هو حسبی منذ کنت حسبی، حسبی اللّه و نعم الوکیل.

و چون بنده باین نعمت که همین زندگی جدید باشد توجه نمود و خدا را بر این نعمت سپاس گفت میبایست این فرصت را که بدست آورده غنیمت بشمارد و تمام سعی و کوشش خود را متوجه این امر کند که با این حیات و زندگی چند روزه حیات باقی و پایدار که مرگی در پی ندارد برای خود فراهم آورد و بداند که این زندگی دنیائی بمنزلۀ سرمایه‌ای است که خداوند باو عنایت نموده که با آن به تجارت بپردازد و اگر می‌بیند که با این سرمایه نفیس‌ترین متاع‌ها می‌تواند تهیه کند در این زمینه سهل انگاری ننموده و بداند که در عالم وجود، حتی در وهم، موجودی سودمندتر و نفیس‌تر، و کامل‌تر، و زیباتر، و شریف‌تر و بخشنده‌تر از ذات ذو الجلال نیست بلکه هیچ نفع، و نفاست و جمال و بهاء و شرف، و جود، و بلکه وجودی جز باو، و در او، و از او نیست، لذا عاقل هیچ مطلوبی جز حضرت حق برای خود اختیار نکند، و هر چه غیر او است اگر هم از جهتی مطلوب انسان باشد باز مطلوبیتش از ناحیۀ او است. و چون عاقل این معنا را دانست و در طلب و جستجوی او بر آمد، غیر او را ترک خواهد گفت و هم و همتش را هیچگاه در پی چیزی غیر از او صرف نخواهد کرد و در پی کسب رضای او برخواهد آمد که قل اللّه ثم ذرهم بگو خدا سپس هر چه غیر از او است واگذارد، و دیگر عمر را در طلب چیزی غیر از او بهدر نخواهد داد و در پی مشتهیات نفسانی، و امور معاش نخواهد بود، اما هواهای نفسانی، اشتغال بآنها بخاطر تیرگی و کدورتی که در آنها هست و عدم بقاء آنها و تضادی که با لذات روحانی واقعی دارد خسارتی جبران ناپذیر است، و اما دومی که امور معاش باشد بعلت اینکه غرق شدن در گرداب امور دنیائی، و تمام هم و غم خود را در این راه بکار گرفتن، سبب هلاکت دل، و تفرق حواس شده، و این امور با یاد خدا در تضاد هست، و فکر در این امور خاری در چشم عبودیت و بندگی، و نقیض توکل است، و فایده‌ای هم برای آن نیست زیرا آنچه که مقدر شده بانسان میرسد، و هم و غم انسان در این راه، چیزی جز خسران ببار نمی‌آورد. و اگر انسان این معنا را دریافت و بمعرفت شخصیۀ حقیقیه بدان معرفت پیدا نمود بگونه‌ای که جزء وجدانیات او شد همانگونه که اهل دنیا نسبت به لذات دنیا هستند، قلب و روح و سر خود را مستغرق در محبت خدا خواهد یافت، و این محبت به سایر اعضاء و جوارحش سرایت خواهد نمود، و هر چه را که غیر خدا است از آنچه بر آن قدم می‌نهد برایش حقیرتر و بی‌ارزش‌تر خواهد بود، بلکه گاه می‌شود که آن چنان در دریای محبت حق تعالی غرق می‌شود که دلش از هر چه غیر او است غافل، و به ما سوای او التفاتی ندارد، و عقلش از تدبیر امور او باز می‌ماند و حالت شیدائی و عشق بر او عارض می‌شود چنانکه در بعضی حالات مولا امیر المؤمنین علیه السّلام رسیده است و در حدیث معراج بدان اشاره شده که خداوند می‌فرماید:

و أستفرقن عقله بمعرفتی ثم لاقومن مقام عقله.

و عقل او را غرق در معرفت خود گردانم سپس خود بجای عقلش باشم.

و خلاصۀ کلام کلید همۀ خوبی‌ها، و سعادتها معرفت خدا و محبت او است، و لذیذترین لذات، و خوشی‌ها در انس با خدا است.

با ذکر این مختصر از بحث دور افتادیم لذا دوباره بر سر سخن میرویم: و می‌گوئیم، در تفصیل کیفیت نماز شب، و شب زنده‌داری از ائمه علیهم السّلام آداب و وظایف مفصل و دعاها و مناجاتی که مضامین عالی و بلندی دارد و با شئون محضر پروردگار و احوال سالکین إلی اللّه از هر مرتبه و مقامی باشد مناسبت دارد رسیده است که هر کس طالب آن باشد میتواند به کتاب صلوة از مجلدات بحار الانوار مراجعه کند.

و ما را در این مقام سخنی است و آن اینکه بنده میبایست مراقب حال خود باشد و از این وظایف و آداب آنچه را که مناسب حال خود می‌بیند و مؤثر تشخیص می‌دهد اختیار کند، پیشینیان ما از اهل اللّه سعی و کوششان در تحصیل رقت و نرم ساختن دل بود و برای دستیابی بآن و سایر حالات عالیه ببعضی از حالات مثل پوشیدن لباسهای زبر و خشن، و بستن دستها بگردن، و در خاک غلطیدن، و اعضاء بدن را نزدیک آتش داشتن، و پاشیدن خاک بر سر و روی خود و دخول در گورها، و نداء مردگان، و ملامت خویشتن، و خطاب بخود به عقاب‌های قرآنی، و اختیار دعاها و مناجات‌هائی که دل را آتش میزند متوسل می‌شدند، و همۀ این‌ها برای جلب حالتی مطلوب که از مهمترین مسائلی است که باید رعایت آن شود مؤثر است، هم چنین میبایست از اینکه حالش با آنچه که بر زبان می‌آورد مخالف باشد جدا بپرهیزد، و در مقام مناجات و گفتگوی با خدا، دروغ نگوید مثلا اگر این مناجات مولا علی ابن- الحسین علیه السّلام را قرائت میکند که: بارالها این اشک جاریم را که از ترس تو روان گشته، و این دلهره‌ام را که از ترس تو است، و این لرزۀ اعضاء و جوارحم را که از هیبت تو است میبینی، تمام این‌ها بخاطر حیاء و شرمساریم از اعمال ناپسندم هست، و بدین خاطر است که صدایم گرفته و از اینکه در محضرت بلند سخن بگویم عاجز هستم.

این سخنان را بگوید در حالی که نه اشکی از چشم او جاری است، و نه ترسی در دل دارد، و نه از هیبت حق تعالی بیمناک است و نه لرزه‌ای بر اندام او افتاده و نه حیاء و شرمساری بر او عارض گشته، و نه صدایش گرفته است.

آیا این جز دروغ محض چیز دیگری است آن‌هم در محضر خداوند، آیا چنین بنده‌ای نمی‌ترسد که خداوند در پاسخ او گوید ای دروغگو آیا از این دروغ صریح و ادعای باطل حیا نمیکنی؟ آیا می- پنداری که من ظاهر حال تو را نمی‌بینم و آنچه که در دل داری بر من پنهان است؟ یا اینکه مخالفت با من و دروغ در محضر مرا جایز می‌دانی؟
چگونه است که از مردمان از اینکه در حضور آنها دروغ بگوئی و مخالف رضایت آنها سخنی بر زبان آوری حیا میکنی، و از دروغ در محضر من آن‌هم در مقام مناجات و گفتگوی با من شرم نداری، آیا مرا بمسخره گرفته‌ای، و از قهر و غضب من نمی‌ترسی؟ چگونه خواهی بود آنگاه که قهر و غضب من که آسمان‌ها و زمین را تاب تحمل آن نیست متوجه تو شود.

و همین طور سایر مناجاتها و دعاهائی که در این زمینه‌ها رسیده حتی لفظ استغفر اللّه که میبایست قلب انسان با مضامین آن دعائی که بر زبان می‌آورد موافق باشد.

در بیان حقیقت استغفار

روایت شده که در محضر مولا امیر المؤمنین علیه السّلام کسی گفت استغفر اللّه. حضرت باو فرمود مادرت بعزایت بنشیند آیا می‌دانی که استغفار یعنی چه، استغفار درجۀ علیین است و آن اسمی است که شش معنا را در بر دارد:

اول پشیمانی و ندامت از گذشته، دوم تصمیم بر ترک ببازگشت بآن گناه برای همیشه، سوم اگر حقی از کسی بر گردن تو است آن حق را ادا کنی تا در حالی که حقی از کسی بر تو نیست خدا را ملاقات کنی.

چهارم هر فریضه‌ای که ضایع نموده‌ای قضایش را بجا آوری. پنجم گوشتی که از راه معصیت بر تن تو روئیده با غم و اندوه بر آن گناه آب کنی بگونه‌ای که پوست باستخوان بچسبد و گوشت نو بروید: ششم همانگونه که لذت معصیت را بجسمت چشانیدی درد و رنج طاعت را هم باو بچشان، و پس از همۀ این‌ها بگو استغفر اللّه.

می‌گویم حالا که امر این قدر دقیق است، میبایست که انسان در حال مناجات، دعاها را بقصد معنائی که مناسب با حال او است بخواند، مثلا اگر در نماز شب خواست استغفر اللّه ربی و اتوب إلیه بگوید میباید که از استغفار طلب مغفرت، و پوشیده داشتن گناهانش برحمت حق- تعالی را اراده کند. و از توبه، رجوع بخدا و بیاد او و طلب مغفرت و آمرزش الهی قصد نماید نه اینکه توبۀ مطلق منظورش باشد، و همین طور در جمیع اذکار و دعاها، چرا که برای هر ذکری حقیقتی واقعی است که میباید گویندۀ آن بر صفت آن ذکر باشد، مثلا برای لا اله الاّ اللّه، و الحمد للّه، و سبحان اللّه، و اللّه اکبر و اذکار و اوراد دیگر حقایقی است که گویندۀ این‌ها باید بدان حقایق متصف باشد، مثلا گویندۀ لا اله الاّ اللّه باید موحد، و گویندۀ الحمد للّه، حامد، و گویندۀ سبحان اللّه باید مسبح، و گویندۀ اللّه اکبر باید مکبر باشد.

در بیان این معنا که انسان باید در حال مناجات حالش مطابق با گفتارش باشد

پس اگر کسی که لا اله الاّ اللّه میگوید، حقیقت قلبش با توحید مطلق کامل مخالف باشد، و همین طور بقیۀ اذکار میباید معنائی که مناسب با حالش هست در نظر بگیرد نه آن معنای مطلقی که بدان متصف نیست، مثلا از لا اله الاّ اللّه توحیدی را قصد کند که نقطۀ مقابل قول مشرکان و کافران، و بت پرستان هست نه توحیدی که اتکاء به غیر ناقض آن هست، هم چنین به تکبیر خود معنائی را قصد کند که نقطۀ مقابل عقیدۀ کسانی است که قائل بجسم، و یا تعطیل هستند نه حقیقت تکبیر عملی را که در کتاب مصباح الشریعة بدان اشاره شده، تا عدم لذت بردن از مناجات با پروردگار منافی با آن تکبیر باشد، زیرا حقیقت تکبیر با عدم لذت بردن از مناجات منافات دارد زیرا طبیعت انسان بر این سرشته شده که ببزرگان و معاشرت و هم نشینی و انس با آنها مایل و راغب است، و اگر پذیرفتیم که ذات اقدس حق در قلب بندۀ مؤمن از همه چیز بزرگتر است و یا اینکه او از اینکه بوصف در آید بزرگتر و والاتر است، خواه ناخواه انسان باید از مناجات و گفتگوی با او لذت برد و بذکر و انس و خلوت با او راغب باشد، و اگر در دل خود لذت و رغبتی ندید این کاشف از این حقیقت است که تکبیر او تکبیر واقعی نیست.

و خلاصۀ مطلب اینکه این سخن تو که میگوئی اشهد ان لا اله الاّ اللّه.

توحید نیست مگر اینکه قلبت هم بر این معنا گواهی دهد، و اگر قلب بتوحید شهادت داد خواه ناخواه اعمال و رفتارت هم بر همان روال خواهد بود و توحید ذات اقدس حق در اعمال و کردارت اثر خواهد گذاشت، پس اگر دیدی که قلبت مخالف با زبانت و یا عملت مخالف با قلبت هست بدان که در این شهادت به یگانگی خداوند صادق نیستی بلکه منافقی.

و هر اندازه که قلبت ببعضی از مراتب توحید متصف شود و در عملت آثار آن یافت گردد بهمان اندازه از نفاق مطلق خارج خواهی شد، ولی با دستیابی ببعضی از مراتب توحید موحد مطلق نخواهی شد، و اگر با چنین قصدی اشهد ان لا اله الاّ اللّه بگوئی، این دعوی بدون حقیقت از تو پذیرفته نخواهد شد و در بعضی از مراتب نفاق داخل خواهی گشت، پس بهتر این است که هر گاه میخواهی ذکری بر زبان آوری یا دعائی بخوانی آنچه را که مناسب با حال خود میبینی قصد کنی بگونه‌ای که قصدت مخالف با آنچه که در دل داری و عمل میکنی نباشد، گر چه بنحوی از تجوز، و لذا میبایست که کسی که برای تهجد بپا می‌خیزد در این معارف بفکر بپردازد و پیش از اینکه ذکری بر زبان آورد دربارۀ آن بیندیشد تا حالش موافق و آمادۀ با آن ذکر و دعا گردد، و در این صورت مخالفت زبان با قلب کمتر میشود، بخصوص اگر به راههای نفوذ دروغ و نفاق در گفته‌ها و اعمال خود آگاه باشد.

مطلب دیگر اینکه آنچه را که ما برای جلب حالت دعا و مناجات بیان داشتیم از قبیل بستن دستها بگردن، و غیر آن میبایست که موافقت حال با آن صورت مراعات شود، و اگر حال انسان با آن صورتی که در ظاهر برای خود فراهم نموده مخالف باشد این عمل هم نیز نوعی نفاق است، بلی واجب نیست که در ابتدا امر که انسان اقدام باین گونه کارها میکند و با این اعمال میخواهد حالی پیدا کند و بکمالی دست یابد، عملش از هر جهت کامل باشد، ولی لا اقل میبایست که بعضی از مراتب حقیقت را دارا باشد، مثلا اگر با آن کیفیتی که ما بیان داشتیم از خواب بیدار شد، و در آنچه گفتیم بفکر پرداخت خواه ناخواه این اعمال و اقوال در قلبش اثری خواهد گذاشت و خشیت و ترس و ذلتی در دل او پدید خواهد آمد که همین حالت، او را برای اینکه بر خاک بنشیند و دستهای خود را بگردن ببندد آماده می‌سازد، ولی کسی که از خواب بیدار شده، ولی از یاد خدا غافل و فکر و ذکرش غرق در امور دنیائی است، برای او انجام این گونه اعمال که از حالات عالیه نشأت گرفته است جایز نیست، و اگر هم بکند، بهره‌ای از آن نخواهد گرفت و ای چه بسا که ضرر هم داشته باشد و بهتر اینست که این گونه اعمال از احوالات قلب نشأت بگیرد و پس از اینکه قلب بمرحلۀ کمال رسید و حالی پیدا کرد همان حال انسان را باقدام این گونه اعمال وا دارد.

از ابی قدامه شامی روایت شده که جوانی در معرکۀ جهاد بشهادت رسید و هنگامی که بر خاک افتاد به ابی قدامه وصیت کرد که خرجینش را بمادرش برساند و مرد، چون بدن او را دفن کردند دیدند که خاک بدن را بیرون افکند ناگهان پرندگان سفیدی پیدا شدند و بر جنازۀ او گرد آمدند و گوشت بدن او را خوردند جز مشتی استخوان چیزی از او بر جای نماند، دوستانش آمدند و آن استخوان‌ها را دفن نمودند، چون أبو قدامه آن خرجین را نزد مادر آن جوان برد مادر از حال فرزند پرسید او ماجرا را گفت زن حمد خدا نمود و خرجین را گشود و از میان آن زنجیر، و لباس پشمینی بیرون آورد و گفت پسرم شب که می‌شد این لباس زبر را بر تن میکرد و خود را با این زنجیر ببند می‌کشید و با خدایش بمناجات و گفتگو می‌پرداخت و در ضمن مناجات میگفت: بارالها مرا از چینه دانهای پرندگان محشور فرما خدا هم دعای او را مستجاب کرد.
می‌گویم اگر حال بنده‌ای مثل حال این جوان بود این عمل هم برای او رواست و چنین اثری خواهد داشت خداوند بفضل و کرم خود و بحق اولیاء شب زنده‌دارش و اهل خلوت و انس با او چنین حالاتی را نصیب ما گرداند.

در بیان مراتب عمل

و بدان که عمل عمل کنندگان، چه اقوال، و چه افعال آنها بر سه وجه است:

اول اینکه قول و عمل انسان از حال و از صفتی که در قلب است نشأت بگیرد، زیرا دل آنگاه که از مرگ فرزند مثلا بسوزد بدون هیچ تصنع و ریا، خواه ناخواه اشکش جاری می‌شود و ناله‌اش بلند می‌گردد و اظهار حزن و اندوه میکند، و تمام این‌ها بی‌اختیار از دل فرزند از دست داده بر می‌خیزد، هم چنین اگر کسی بفراق عزیزی گرفتار شود بی‌اختیار حدیث غم می‌گوید و از جدائی شکوه می‌کند و اظهار شوق و عشق می‌نماید و زبان حالش چنین است:

چون شب آمد همه را دیده بیار آمد و من گوئی اندر بن مویم سر نشتر می‌شد و همین طور اگر متوجه شود که حبیب باو می‌نگرد و شاهد احوال او است بی‌اختیار زبان بتضرع و زاری و نیاز می‌گشاید و بخاک می‌افتد و چهره بخاک می‌مالد و هر اندازه که عظمت محبوب بیشتر، و جنایت و گناه او بزرگتر باشد، این زاری و التماس بیشتر خواهد بود و بقول شاعر:

بسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارد درویش که بازارش با محتشمی باشد

پس هر سخن و یا عملی که از دل برخیزد خواه توحید باشد یا تسبیح یا تکبیر یا رکوع و یا سجود و یا دعوی شوق و یا اظهار انس و یا غیر این‌ها همان مطلوب اول، و مقصد اعلی از تهجد و شب زنده‌داری، و قیام و نماز و دیگر عبادات است.

وجه دوم اینکه قلب با عمل مخالفتی تام داشته باشد مثل نمازی که منافقان می‌گذارند که با کسالت بانجام این فریضه بر می‌خیزند، و یا مثل دعوی توکل که عامه مردم دارند. و یا دعوی عشق و محبت از کسیکه بوئی از محبت نبرده و اظهار شوق و شکوۀ از فراق از کسیکه محبوبی ندارد، که همۀ این‌ها نه تنها مفید فایده‌ای نیست بلکه مایۀ ضرر هم خواهد بود.

وجه سوم اینکه در قلب صفتی از این مراتب باشد، ولی نه بآن حد که اختیار انسان را بانجام عملی، و یا گفتاری وا دارد که در این صورت میبایست چنین کسی قول و عملش را بقصدی که موافق با آن مرتبه از حال، و صفتی که برای قلب اوست انجام دهد و با قول و عمل خود حالت دعا و مناجات را کامل گرداند و مبادا بیش از آنچه که در دل دارد از قول و عملش قصد کند که در این صورت دروغگو و منافق خواهد بود و عملش سبب خذلان و خسران خواهد گشت.

و میبایست که قیام بنده برای تهجد و شب زنده‌داری از روی شوق باشد، چون اگر چنین بود بعمل اندک راضی نخواهد شد، و بهتر این است که تهجد بهمان مقداری که در کتاب خدا برای پیامبر و مؤمنانی که با او بودند معین شده، باشد، و اگر بخاطر عذر عام و یا خاصی باین اندازه موفق نشد سعی کند که در زمستان چهار إلی پنج ساعت و در تابستان دو تا سه ساعت مناجات و عباداتش طول بکشد، و اگر برایش امکان داشت چون شب به نیمه رسید برخیزد و چهار رکعت از نمازهای شب را در این وقت بجای آورد زیرا که این ساعت، مخصوص اهل خلوت است و خدا را بخواند و حوائج خود را از او طلب کند، و بعد اگر خواب بر او غلبه کرد بخوابد، و برای انجام بقیۀ اعمال دوباره برخیزد، زیرا این ساعت، مخصوص اجابت دعاء و خلوت با خدا است، از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود در شب ساعتی است که نمی‌شود بندۀ مسلمانی در آن ساعت بپا خیزد و نماز بگذارد و خدا را بخواند، و خداوند دعایش را مستجاب ننماید.

راوی می‌گوید گفتم این چه ساعتی است فرمود، یک ششم اول از نیمۀ دوم شب.

و از رسول خدا روایت شده که در بعضی از شبها آن حضرت پس از انجام چهار رکعت نماز می‌خوابید، و برای انجام بقیه عبادات دوباره بپا می‌خواست.

و از جمله مهمات اهل محبت اکرام فرستادۀ حبیب است، و به همین خاطر پیشوای اهل محبت سید بزرگوار ما که خداوند او را از امت جدش پاداش معلمین کرامت فرماید برای جواب منادی پروردگار که شبها بندگان را به خلوت و انس و مناجات با حضرت حق فرا میخواند، مطلبی تهیه نموده که جامع مراسم این مقام و مناسب با اداء حق آن منادی و نداء است. و آن از این قرار است:

بارالها من بربوبیت تو، و برسالت حضرت محمد آخرین فرستادۀ تو، و به این منادی که از جوار تو ما را ندا می‌دهد ایمان آوردم، و به این منادی که گر چه صدایش را بگوش نشنیدم ولی عقلم بواسطۀ اخباری که متضمن دعوت تو است نداء او را دریافته است می‌گویم مرحبا بتو ای فرشته‌ای که از جانب مالک حکیم و کریم و جواد و محسن ما بسوی ما آمده‌ای ما با گوش عقل سخن تو را شنیدیم که از جانب خداوند ندا دادی که آیا سائلی هست که از ما چیزی بخواهد تا باو عطا کنیم و من آن سائل هستم که به هر چه که اقبال او بر من آن را اقتضا کند نیازمند و دوام توفیق برای اقبال به او را خواستار و تمام احسان او را به من، و کمال ادبم را در محضر او طلب می‌کنم و از او می‌خواهم که مرا و آنچه را که از راه احسان به من عطا نموده حفظ نماید، ای فرشته این سخنت را که از جانب مولای ما که بر بر آوردن همۀ آمال و آرزوهای ما توانا است ندا دادی که آیا توبه کننده‌ای هست که توبه‌اش را بپذیرم، شنیدیم، و من آن کسی هستم که هم از روی اختیار، و هم از راه اضطرار قصد توبه و بازگشت دارم، چرا که من عاجز، و در مقابل غضب و عقاب او ضعیف، و مضطر به رضاء و ثواب او هستم، اگر نفسم هم این توبه را تصدیق کند که چه بهتر، و الا که زبان حال عقلم بهر راهی از راههای توفیق، هوای توبه و بازگشت بسوی تو را دارد. ای فرشته این سخنت را شنیدیم که از قول سید و سلطان ما و آنکه اهل رحمت و قبول ما است گفتی آیا کسی هست که طلب آمرزش و مغفرت کند تا گناهانش را بر او ببخشایم، منم آن بندۀ مملوک که از هر آنچه که تو آن را نپسندی طلب مغفرت می‌کنم، و از گناهان خود به عفو و بخشش تو پناه می‌آورم، اگر قلب و زبانم هم این استغفار را تصدیق کرد که چه بهتر، و الا که زبان حال عقلم، و اضطراری که در آن هستم، و بی‌چیزی و تنگدستی، و شکستگی‌ام از پیشگاه جلال و عفو و رحمت تو طلب آمرزش می‌کنند و من ذلیل و حقیر در پیشگاه عزت و رأفت تو ایستاده‌ام، ای فرشته آنچه را که از سؤال، و توبه و استغفار، و نیاز و ذلت و انکسار بر تو عرضه داشتم، بصورت امانتی تسلیم تو می‌کنم، و امیدوارم که تو آنها را از باب حلم و رحمت و کرم و بخشش، بر آنکه بر ما نعمت بخشید و تو را بسوی ما فرستاد، و ابواب توسل را بروی ما گشود عرضه بداری.

بعد می‌گوید اگر آنچه را که بیان نمودم از حفظ نکردی و برایت ممکن نشد که هر شب آن را بخوانی، آن را بنویس، و با خود داشته باش و چون ثلث آخر شب فرا رسد آن را پیش روی خود بگذار و بگو ای فرشته‌ای که از جانب مهربان‌ترین مهربانان و بزرگوارترین و بخشنده- ترین بزرگواران و بخشندگان ندا می‌دهی، این قصۀ من است که تسلیم تو نمودم، و مرا زبان و دلی که حکایت حال خود گویم نیست.

می‌گویم اینکه به فرشته‌ای که بندگان را فرا میخواند جوابی داده شود بهرۀ این سید جلیل رحمة اللّه علیه است. و چه نیکو جوابی گفته است، ولی به گمان من بجا بود که پس از تصدیق رسالت پیامبر اسلام، تصدیق اوصیاء دوازده‌گانۀ آن حضرت هم که حجتهای خداوند، و خلفاء او در زمین هستند اضافه می‌نمود.

می‌گویم اگر خواستی که بین هر دو امر جمع کرده باشی شب جمعه در اول شب، و شبهای دیگر در ابتدا ثلث آخر شب این دعا را قرائت کن:

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد بافضل صلواتک، و صلّ علی هذا الملک الکریم الوارد علینا یندبنا إلی رحمتک و دعائک و مغفرتک و قبولک، و وفقنا لاجابته علی وفق رضاک و مره ان یعرض استغفارنا و دعائنا و توبتنا إلی حضرت جمالک من باب حلمک و کرم عفوک و جودک و منک و عطفک و حنانک یا حنّان یا منّان یا ارحم الرّاحمین و صلّ علی محمّد و آله و الحقنا بهم و اعطنا افضل ما وعدته لاولیائهم صلواتک و سلامک علیهم اجمعین و بر بندۀ مراقب به حکم عقل واجب است که در جهات عبودیت و بندگی و در تهجد و شب زنده داری خصوصا، و دیگر اوراد و اذکاری که دارد به پیشوایان دینی اقتدا کند و وظایف خود را در این موارد از اهلبیت نبوت اخذ نماید، و آنچه را که از آنان رسیده اسوه و الگوی خود قرار دهد، بلکه می‌بایست حال خود را با احوالات آنها مقایسه کند و از این مقایسه آنچه را که از تمکن، و تذلل، و تضرع و زاری بر او واجب است بدست آورد و ببیند جائی که آنها با اینکه مقربان درگاه الهی، و مطیع فرامین او بوده‌اند، و لحظه‌ای معصیت او نکرده و از یاد او غافل نشده‌اند این گونه در مقابل او به تضرع و زاری و گریه و ناله می‌پردازند، وظیفۀ ما با این همه گناه و اتصاف باین همه اخلاق زشت و ناپسند چه خواهد بود.
من برای نمونه قطعه‌ای از مناجاتهای امام چهارم زین العابدین علیه السّلام که بین هر دو رکعت نماز، از نمازهای شب بیان می‌داشته در اینجا می‌آورم تا برای امثال ما مایۀ عبرتی باشد، روایت شده که آن حضرت بین هر دو رکعت نماز دو سجدۀ شکر بجای می‌آورد و در سجده میفرمود:

بارالها به عزت و جلال و عظمتت سوگند که اگر از آن روز که فطرت مرا در اولین روز دهر پدید آوردی به عبادت تو می‌پرداختم و تا خدائی تو بر جاست بپرستش تو ادامه می‌دادم و حمد و سپاس تو می‌گفتم باز خود را از اداء شکر پنهانی یک نعمت از نعمتهای تو ناتوان می‌دیدم، و اگر تمام معادن آهن این دنیا را با دندانهایم می‌خراشیدم، و تمام اراضی را با پلک چشم شخم می‌زدم، و از ترس تو باندازۀ دریاهای آسمان‌ها و زمین خون می‌گریستم، همۀ این‌ها اندکی بود از حق بزرگی که تو بر من داری، بارالها اگر پس از همۀ این‌ها تو مرا بعذاب همۀ خلایق معذب کنی، و جسم مرا آنقدر بزرگ گردانی که تمام طبقات جهنم را پر کند بگونه‌ای که در آتش معذبی غیر من، و آتش گیره‌ای سوای جسم من نباشد، این موافق با عدل تو، و اندکی از عقوبتی است که من سزاوار آن هستم.

برادر من اندکی در این حال و در این دعا تأمل نما و ببین که پس از سوگند بعزت و جلال ذات اقدس حق، شکر و سپاس خدا را چه اندازه می‌بیند، و چگونه خود را مستحق عقوبت او می‌داند، و کسیکه چنین سخنانی بر زبان آورد حال او در حضور مولایش چگونه خواهد بود، و اگر آن حضرت با آن طهارت و پاکی، و با آن عبادت و زهد و با آن معرفت و بخشش نسبت به مولای خود و تقرب و نزدیکی او بخداوند این زبان حالش باشد، پس حال ما با این همه وزر و وبال و گناه و معصیت چه خواهد بود و وای بر حال ما و آه و افسوس بر آنچه که ما نسبت به پروردگار خود انجام دادیم، و اگر نیک بنگری خواهی دید که ما خود را به مسخره گرفته‌ایم. و همۀ این‌ها بخاطر جهل و غرور ما است و اینکه من و امثال من از افراد جاهل اگر ساعتی از خوف خدا بگرید و یک دهم مثقال اشک از چشمش جاری شود حالتی در خود می‌بیند که گویا حق شکر خدا را بر خود، ادا نموده، و بلکه زیادترهم شده است و اگر احیاء و شب زنده‌داری یک شب هم باین اضافه شود آنچنان با ناز و کرشمه حرکت می‌کند که گویا چیزی هم از خدا طلبکار هست جز اثرات غرور و جهل چیز دیگری نیست، و می‌بایست که حال این بزرگوار را با آن عبادتها و زهد، و چهل سال گریه‌اش با حال خود مقایسه کنی، و ببینی که با همۀ این‌ها باز آن حضرت می‌فرماید: که اگر مرا به عذاب همۀ خلایق معذب گردانی و طبقات جهنم را از من پر نمائی، این در مقابل عقوبتی که مستحق آن هستم اندک خواهد بود.

منزه است خدائی که آفرینندۀ نور است و حمد و ثناء از آن پروردگار است، آن‌هم حمد و ثنائی که سزاوار کرم وجه او و عز جلال او در آفرینش این انوار تابناک است، او که بآفرینش این‌ها و بمعرفت و ولایت آنها بر ما منت نهاد و درود خدا بر آنان باد درودی که شایستۀ کرم وجه او، و نور جمال و فیض جود و کمال او است.

و از او می‌خواهیم که برحمت خود و به شفاعت اینان از ما در گذرد، و وزر وبال جهل و غرور را از ما دور گرداند و بواسطۀ اینان ما را به اذن خود از تاریکی‌ها بسوی نور خارج گرداند، و به صراط مستقیم هدایتمان کند و حمد و ثنا از آن اللّه پروردگار عالمیان است.

و سزاوار است که انسان برای نماز شب که بپا میخیزد در تلطیف مراقبت سعی کند و بهر نحوی که می‌تواند از گریه و زاری و ناله و آه و دعا و خواندن پروردگار را به اسماء جمالیه او، و سکوت، و نگاه به آسمان، و سر بزیر افکندن و در خود فرو رفتن این معنا را تحقق ببخشد، و با خدای خود به مناجات بپردازد و بگوید: بارالها، ای آقای من نمیدانم که بین ساکنان این کرۀ خاک نظرت نسبت به من چگونه است، و در آن سرای وحشت با من چگونه رفتار خواهی کرد، مولای من کاش می‌دانستم که در پاسخ دعای من چه می‌گوئی، و این جملات را تکرار کند، و خود را در محضر خداوند متعال ببیند چنانکه گویا در محضر او است و بعد خطاب به مولایش بگوید آیا باز هم می‌گوئی نه؟ و گفتن این «نه» برایش از کوهها سنگین‌تر باشد.

بعد بگوید، اگر بگوئی نه پس وای بر من وای بر من، و وای از این بیچارگی بعد در خواری و ذلتی که از این رانده شدن از محضر خداوند گریبانگیرش می‌شود و آثار آن در عقل و روح و قلب و بدن خود به تفکر بپردازد، سپس به نوحه کردن بر هر یک از این‌ها یکی پس از دیگری مشغول شود و بگوید، وای بر این عقل اگر که پروردگارم او را از خود براند و از مقام نور و شرف حضور، و مرتبۀ تمکین دور گردد و بندۀ هوا و هوس، و مطیع خوک شهوت، و خادم سگ غضب گردد، و از مجاورت با پاکیزگان محجوب، و از نزدیکی به پروردگار محروم شود، در این- صورت، از حقیقت خود مسخ گشته و شیطانی فتنه‌گر، و ابلیسی حیله باز خواهد گشت، بعد به روح خود بپردازد که اگر از بارگاه ربوبی رانده شود چه بر سرش خواهد آمد، و بگوید وای بر روح من اگر از جوار خداوندی منع، و از تعلق بعز قدس محروم، و از حضور مجلس انس طرد، و از ورود به مرتبۀ علیین محجوب گشته، و در درکات سجین جای گزیند و با شیاطین قرین گردد.

سپس به قلب خود بپردازد و بر او نوحه کند و بگوید ای وای بر قلبی مثل قلب من اگر از یاد خدا منع، و از محبت خداوند مهربان محروم گشته، و هوای شیطان کند، و عاشق این دنیای پست شده و شیدای محبت او گشته، و در دام او بیفتد و بزمین بچسبد که مثلش مثل سگ است که اگر آهنگ او کنی بر تو پارس خواهد کرد، در نتیجه از ظلمت معاصی سیاه گشته و یاد خدا را از یاد خواهد برد، و بجای کسب علم و دانش گرفتار وسواس خواهد گشت، و مهر بر او زده خواهد شد، و راه خلاصی دیگر برای او باقی نخواهد ماند، سپس بر جزء جزء بدنش بگرید ابتدا سرش را مخاطب قرار داده و بگوید، ای سر چگونه خواهی بود اگر غضب خداوند رحمان تو را بگیرد و در این دنیا بخواهد تو را عذاب کند و به سر خوک و یا میمونی تو را مسخ گرداند یا اینکه چهره‌ات را سیاه گردانیده و بین همۀ عالمیان تو را رسوا و مفتضح سازد، یا اینکه بینائی یا شنوائی، و یا گویائی تو را از تو بگیرد، و یا چهره‌ات را زشت گرداند، آیا نشنیده‌ای که بسیاری از گناهکاران بودند که خداوند بر آنها غضب نمود و آنان را بدینگونه در همین دنیا عذاب نمود، یا اینکه آتشی فرستاد که در همین دنیا آنها را سوزانید، و بعد به آتش دوزخ آنها را روانه نمود، و حالت چگونه خواهد بود اگر پس از مرگ بعذاب الهی گرفتار شوی که آن عذاب بمراتب دردناکتر خواهد بود، ای آنکه الان صاحب عقل و بصیرت و رأی تدبیری آیا احوال قبر و پوسیدگی بدن را در گور در نظر نمی‌آوری که آنگاه که بهره‌ات را از این دنیا گرفتی زود است که خاک گوشت تو را بخورد، و کرمها در بینی‌ات داخل شوند و حدقه‌های چشم بر گونه‌هایت جاری گردد و این منظر نظیف، و جمال لطیف، به جیفۀ گندیده‌ای مبدل شود و گوشت صورتت بر خاک ریزد، و چرک و خون با هم در آمیزد، پس خود در آئینه عقلت جمال صورتت را بنگر، و آن حالات را هم در نظر آور، و از این میانه پند گیر، و بعد عنان فکرت را متوجه عذاب آخرت نما؟ و بدوزخ و عذابهایش بیندیش که چگونه چون آب جوش بر سر آنها ریزند آنچه که در شکم‌های آنها است بجوش آید، و به آن پتک‌های آهنین بیندیش، و بدان که گناهکاران در آتشی افکنده می‌شوند که حرارتش شدید، و گودی آن بسیار، و زیور آلات آن زنجیره‌های آهنین، و شرابش آب جوش، و چرک و خون است.

و خلاصه بر جزء جزء بدنش یکی پس از دیگری نوحه کند و بگرید، و بیاد آورد که اگر از اهل عذاب باشد چه بر سرش خواهد آمد، و اگر خواست هر شب بر یک عضو از اعضای بدن خود بگرید. و اگر خواست در بعضی از شبها آنچه را که زهری از امام سجاد علیه السّلام از نوحه و گریۀ بر خود به نثر و شعر روایت نموده بخواند و شبی را به نوحه و و گریه بر حیاء و شرمساری خود اختصاص می‌دهد، پس ابتدا نعمتهای خداوند را نسبت به خود در نظر آورد و در حلم و بردباری او در مقابل این همه نافرمانی خود، و لطف او را در دعوت بنده‌اش به خلوت و مجلس انس خود بیندیشد بعد رفتار و کردار خود را نسبت به این پروردگار جلیل بخاطر آورد، و در آنچه که او می‌بایست در قبال این همه کرامات انجام می‌داد بیندیشد، و سپس بر این همه لطف و عنایت و بزرگواری از طرف پروردگار، و این همه بی‌حیائی و ناسپاسی از طرف خود به نوحه و گریه بپردازد و بگوید وای از این بی‌حیائی، وای از این فضاحت، این پروردگار و آقا و منعم من و پادشاه پادشاهان، و جبار جبابره، و بزرگوارترین بزرگواران مرا به یاد خود دعوت می‌کند و به مجالست و انس با خود فرا می‌خواند در حالیکه او ملک الملوک، و بی‌نیازترین بی‌نیازان، و خداوند زمین و آسمان است، و من از قبول این کرامت عظمی، سر باز می‌زنم در حالیکه من ذلیل‌ترین ذلیلان، و از هر جهت فقیر و بی‌چیز، بلکه فقر محض، و مرهون نعمتهای او، و موجود بعنایت او، و زنده به حیات او، و روزی داده شده به نعمتهای او، و مقصر و جانی در خدمت او هستم.

و اگر حلم و بردباری او نبود چه بر سر من می‌آمد؟ و حال آنکه او مرا مهلت داده و عیوب مرا پوشیده داشت، و بمعرفت خود مرا اکرام نمود و به راه طاعت خود مرا هدایت نمود، و راه دستیابی به کرامت خود را برایم هموار ساخت، و راه تقرب و نزدیکی بخود را برایم آماده نمود، و با نعمتهای پی در پی که بر من ارزانی داشت در پی دلجوئی من بر آمد، و برای حضور مجلس کرامت او و انس با مناجات او، گرامی‌ترین خلق، و محبوب‌ترین بندگانش را مأمور دعوت من نمود، و در این راه به نعمتی غیر نعمت دیگر و کرامتی فوق کرامات دیگر قناعت ننمود بلکه تا آنجا پیش رفت که هر شب فرشته‌ای را برای دعوت من فرستاده اما من در قبال این همه بزرگواری و احسان، اسائه درب نمودم، و به بد- رفتاری پرداختم، و بر انجام آنچه که موجب خشم و غضب او می‌شود حریص گشتم، و با اینکه روزی او می‌خوردم، و بر خوان نعمت او نشسته بودم، به معصیت او پرداختم و با همۀ این‌ها باز خود را هم از او طلبکار دانسته و انجام مهماتم را از او می‌طلبیدم، بگونه‌ای که گویا از عذاب او ایمن، و از قصاص این همه جرم و جنایت در امان هستم، انا للّه و انا إلیه راجعون از این معصیت، که وزر و وبالش سنگین، و عقابش سخت و بزرگ است. این چه بی‌حیائی، و چه فضاحت و چه رسوائی است، و وای از این بی‌شرمی و بی‌وفائی که هر گاه مرتکب گناهی شدم از کوچکترین افراد آن را پنهان داشتم، ولی ملاحظۀ حضور او را ننمودم در حالی که می‌دانستم او با من است.

او بلطف و بزرگواری خود گناهان مرا پوشیده داشت و مرا رسوا نساخت، ولی باز مراعات این ستر و پوشیده داشتن او ننمودم، ای وای از این بی‌شرمی، با چه روئی می‌خواهم او را ملاقات کنم، و با چه زبانی به مناجات و گفتگوی با او بنشینم، در حالیکه بسیار عهدها و سوگندها شکستم، و در حالیکه در گرداب گناه دست و پا می‌زدم او را خواندم و او جوابم داد و باز در حالیکه او بی‌نیاز از من بود مرا خواند ولی من او را اجابت ننمودم و رو سوی من آورد ولی من روی گردانیدم.

پس وای از این بی‌حیائی، این چه جرئتی بود که کردم، و این چه سرزنشی بود که برای خود فراهم آوردم، پس باید از این رسوائی و فضاحت به خدا پناه برد. به عزت و جلالت سوگند ای مولا و آقای من که اگر مرا طاقت بر عذاب تو و قوتی در مقابل انتقام تو می‌بود هرگز عفو و بخششت را خواستار نمی‌شدم بلکه عذاب و عقاب خود را می‌طلبیدم که چگونه پس از این همه کرامات که بر او ارزانی داشتی، باز معصیت تو نمود، و با اینکه تو رو سوی او نمودی، او اعراض نموده و پس از این همه لطف از تو روی برگردانید، منزه است این پروردگار مهربان، و سبحان اللّه از این همه حلم و این همه لطف، که با همۀ این‌ها باز برای من و امثال من از گناهکاران فرومایه و طاغیان پست، باب توبه را گشوده، و ما را از بازگشت به جوار خود منع ننموده، و برای توبه کنندگان وعدۀ قبول، و عفو گناهان، و تبدیل آن به چندین برابر آن از حسنات داده است.

و خلاصه میبایست که در اظهار جنایات و گناهان خود، و کرامات پروردگار نسبت به او بیندیشد و بر زبان آورد تا حسرت و گریه‌اش افزون شود، و در نزول رحمت پروردگار و شمول کرامت او مؤثر واقع شود.

مطلب دیگری که باید بدان توجه داشت اینست که که در آخر هر شب به نگهبانان آن شب، و پاسداران امت از معصومین علیهم السّلام متوسل شود و بر آنها سلام دهد و از آنان بخواهد که نزد پروردگار شفیع او گردند تا خداوند او را بپذیرد، و گناهانش را به حسنات مبدل نماید، و او را در زمرۀ شیعیان و حزب و دعات آنها قرار دهد، و از خداوند بخواهند که از او راضی شود و او را بپذیرد و بآنها ملحق سازد، و از شیعیان مقرب و اولیاء سابقین آنها او را قرار دهد.

در باب نماز جماعت و وظیفۀ امام و مأمومین نسبت به یکدیگر

و از امور مهم دیگری که در باب نماز باید بدان توجه شود جماعت است که دربارۀ نماز جماعت و ترغیب به آن و نهی از ترک آن اخبار و روایات زیادی از ائمه معصومین علیهم السّلام رسیده است که هر کس خواهان تفصیل این مطلب است باید به کتب اخبار مراجعه کند، و من پس از اشاره به سر تشریع آن به بعضی از آن روایات اشاره می‌کنم.

پس می‌گویم که حکمت اصلی در تشریع نماز جماعت، اتحاد قلوب مؤمنین در امر خدا است، و برای این اتحاد فوائد بسیاری از قوت اسلام و مسلمین و غیر آن می‌باشد، گذشته از این نماز جماعت در تکمیل نفوس، و قوت آنها در سیر إلی اللّه، و جلب فیوضات الهی بسیار مؤثر است، زیرا اگر رحمت حق تعالی شامل حال یکی از آنها شود بخصوص اگر اجتماع و اتحاد آنها برای خدا و در راه خدا باشد، همۀ آنها را فرا خواهد گرفت، گر چه دیگران مستحق آن رحمت نباشند، و مثل اجتماع قلوب، مثل اتصال آب‌های قلیل بیکدیگر است، که چون بیکدیگر متصل شوند از صورت آب قلیل خارج شده و کرمی شود که دیگر به اندک نجاستی طهارتش را از دست نمیدهد، و برای این معنا در علم معرفت سر شریف و وجه لطیفی است. هم چنین نماز جماعت مثل نماز فرادا است اگر فرض کنیم که بعضی از نماز- گزاران بعضی از شرایط فضیلت و کمال نماز را دارا باشند، و افراد دیگری بعضی شرایط دیگر را، خداوند کریم آن قسمت از نماز هر یک را که فاقد آن شرایط بوده بخاطر توجه دیگری، می‌پذیرد، و عمده همان دو جهتی بود که در ابتدا بیان داشتیم. بنابر این به حکم مراقبت بر بنده واجب است که در تقویت امر اتحاد قلوب مؤمنین و صفاء آنها کوشا باشد، چرا که هر چه اتحاد بیشتر و صفا زیادتر گردد، تأثر هر یک از نور دیگری بیشتر خواهد گشت و روحانیت بیشتر خواهد شد، و ببین که شرع مقدس در این باره چقدر مبالغه نموده، و کسانی را که با دیگران مواسات نموده و یا دیگران را بر خود مقدم بدارند گر چه خود نیاز بآن داشته باشند، چه اندازه در قرآن و روایات معصومین علیهم السّلام ستایش شده‌اند، و چه اندازه مسلمانان را به تجدید رابطه با آنکه از آنها بریده سفارش نموده است تا جائیکه اگر انسان واقعا خود را بر حق میداند بخاطر حفظ برادری می‌بایست خود را غیر محق، و طرف را محق بداند و شرع مقدس برای اصلاح بین مؤمنان دروغ را مستحب دانسته، و مؤمنین را به صفا و صمیمیت با یکدیگر دعوت نموده و به آنان دستور داده که نباید امور خود را از برادر مؤمنی که مورد اعتماد آنها است مخفی نگه دارند زیرا این خود باعث اختلاف بین قلوب میشود، و با آن کمال و صفا و صمیمیت، در تضاد است، و باز به روایاتی که در زمینۀ محبت در راه خدا و فضیلت این عمل رسیده بنگر و ببین چه پاداشهائی برای این عمل مقرر شده که عقل را حیران می‌سازد و بجا است که به بعضی از آنها اشاره‌ای کنیم.

در کافی از امام باقر علیه السّلام روایت شده که مؤمنین چون بیکدیگر برسند و مصافحه کنند خداوند دست خود را بین دستهای آنان داخل می‌کند و روی خود را بهر کدام از آن دو که نسبت به دیگری محبت و دوستیش بیشتر باشد می‌نماید.

می‌گویم در این روایت تأمل نما نکتۀ ظریفی در بر دارد و آن اینکه اگر دو نفر مؤمن که یکی اهل فضائل بسیار و فردی بسیار متقی است و دیگری اهل معصیت و گناه است بیکدیگر برسند و با هم مصافحه کنند، اگر فرض را بر این بگذاریم که آنکه اهل معصیت است آن فرد متقی را بیش از آن اندازه که آن متقی این عاصی را دوست دارد دوست بدارد، خداوند روی خود را بطرف این عاصی خواهد نمود، و این کاشف از این حقیقت است که محبت در راه خدا، از همۀ فضایل تأثیرش بیشتر است، بلکه گویای این حقیقت است که فضایل دیگر بالنسبة به این فضیلت هم چون عدم است، و بجان خودم سوگند که این امری بس عظیم است که کسی را توان درک قدر و ارزش آن نیست.

و باز روایت شده از امام صادق و آن حضرت از رسول خدا که فرمود برای خدا آفریدگانی است از سمت راست عرش و در پیش رو و سمت راست خدا که صورتهای آنها از برف سفیدتر، و از خورشید نورانی‌تر است، سؤال شد اینان چه کسانی هستند، فرمود کسانی هستند که محبت و دوستی آنها در راه جلال خداوندی است.

و از امام باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود رسول خدا فرمود کسانی که محبت و دوستی‌شان در راه خدا باشد روز قیامت بر زمینی از زبرجد سبز و در سایۀ عرش خداوندی و در سمت راست حضرت حق- تعالی هستند، و هر دو دست او دست راست است، صورتهای آنها از خورشید نورانی‌تر، و در کمال سفیدی است، و هر ملک مقرب و هر نبی مرسل به مقام آنها غبطه میخورد مردم می‌پرسند اینان چه کسانی هستند گفته می‌شود اینان کسانی هستند که محبت آنها در راه خدا و برای خدا بوده است.

و از رسول خدا روایت شده که فرمود هر کس بخاطر خدا بزیارت برادر مؤمنش برود خداوند به ملائکۀ خود بوجود او افتخار می‌نماید چون او را ملاقات کند فرشته‌ای از آسمان ندا میدهد، که پاکیزه‌ای و پاکیزه است این مشی و رفتن تو، و چون با او به سخن بپردازد خداوند خطاب به آن دو فرشته می‌گوید برای او است عمل هفتاد پیامبر که تمام آنها در راه طاعت من کوشا و در راه من خونشان بر زمین ریخته است، چون با او به خنده و مزاح بپردازد خطاب میرسد که گواه می‌گیرم شما را که در آن روز که صورتهائی سفید، و صورتهائی سیاه است او را خندان گردانم، و چون با او به غذا خوردن بپردازد خداوند به نگهبانان بهشت و سکان آن از ملائکه بزرگوار می‌گوید گواه می‌گیرم شما بندگان و نگهبانان و ملائکه‌ام را که من او را در قیامت به نظر به نور و جلال و کبریائم کرامت بخشم و گواه می‌گیرم شما را که من هستم که او را پاک و پاکیزه می‌گردانم و پاداشش میدهم، و خشنودش می‌سازم و شفاعت او می‌کنم.

در این روایت و در این پاداشی که بیان شده اندکی بیندیش، و هر گاه این معنا برایت معلوم گشت پس مواظب باش که در نماز جماعت قلبت با امام جماعت و دیگر مأمومین صاف باشد بخصوص نسبت به امام جماعت که در روایات آمده که او شفیع تو است، و ببین چه کسی را شفیع خود می‌گردانی، و لذا شهید رحمة اللّه علیه در شرح نفلیه در معنای عالمی که در این روایت بدان اشاره شده و معصوم می‌فرماید هر کس نماز را به امامت عالمی برگزار کند، می‌گوید:

مراد از عالم در اینجا کسی است که عالم به خدا و بکتاب او و سنت پیغمبر او و آنچه که صحت نماز متوقف بر او است از مقدمات و دیگر امور، و عالم به کیفیت تطهیر قلب، و تزکیۀ نفس، با بکار گیری این علوم و عمل به آن باشد، و در آخر کلامش می‌گوید: و علمی که موجب قرب بخدا و بهشت می‌گردد همین آخری است، و این بدان خاطر است که امامی که قلبش را پاک و نفسش را مهذب و پاکیزه نمود.

لا محاله هر کس که چنین کسی را بشناسد او را دوست خواهد داشت و او هم نسبت بمؤمنین، بخاطر همان محبت الهی که رشتۀ پیوند بین او و آنها است، مهربان، و به آنان بیش از آنکه آنان او را دوست میدارند محبت دارد در نتیجه هم قلب او نسبت به مؤمنینی که با او به نماز ایستاده‌اند صاف، و هم دلهای مؤمنینی که باو اقتدا نموده‌اند نسبت به او در کمال صفا خواهد بود، و بلکه می‌توان گفت که اصحاب چنین امامی غالبا از مردمان با صفا و صاحبدل هستند، در نتیجه اجتماع آنها در نماز اجتماعی الهی، و بر وفق مراد خدای تبارک و تعالی خواهد بود و اما اگر جماعتی بود که تنها بصورت جملگی با یکدیگر اجتماع نموده بودند، و دلهای آنها مخالف با یکدیگر، و بلکه عداوت و دشمنی در آنها بود، و هر یک از آنها بدخواه دیگری، و نسبت به نعمتهائی که خدا بر او ارزانی داشته حسد ورزد، بخصوص اگر این معنا بین امام و مأموم باشد، گمان نمی‌کنم که در چنین جماعتی نور و صفائی باشد، و این اجتماع نزد خدا فضیلت و ارزشی داشته باشد، چرا که عمده در عبادات اینست که در دل اثر مثبتی بر جای گذارد، و قلب را نورانی گرداند و عبادتی که اثری در قلب از خود بجای نگذاشت، جز اندکی که وجودش مساوی با عدم است نتیجه‌ای نخواهد داد.

در کتاب احتجاج در نامه‌ای که امام ما ارواحنا فداه به شیخ مفید رحمة اللّه علیه نوشته آمده است که اگر شیعیان ما که خدا آنان را در راه طاعت خود موفق بدارد دلهایشان را با هم مجتمع می‌ساختند و به این عهدی که از آنان گرفته شده وفا می‌نمودند از برکت دیدار ما محروم نمی‌شدند و این دیدار بتأخیر نمی‌افتاد.
و حضرت عیسی فرموده است، ای بندگان دنیا، سرهای خود را می‌تراشید و پیراهنهای خود را کوتاه می‌کنید، و سرهای خود را پائین می‌افکنید، ولی کینه و زنگار از دلهای خود برنمی‌گیرید.


و باز روایت شده که خداوند خطاب به حضرت عیسی فرمود که بگوی ناخنهای خود را از کسب حرام کوتاه کنید، و گوشهای خود را از شنیدن دشنام و بدگوئی یکدیگر، بگیرید، و دلهای خود را متوجه من نمائید، که مرا با صورتهای شما کاری نیست.
و خلاصۀ کلام اینکه آنچه مهم است اجتماع قلوب است، پس اگر کسی توفیق یافت که با جماعتی که دلهای آنها در راه خدا با یکدیگر مجتمع است نماز جماعت بخواهند آنچه را که در اخبار و روایات در فضیلت نماز جماعت وارد شده امیدوار باشد، و اما کسی که در نماز جماعتی شرکت می‌کند که بین افراد آن دشمنی و کینه و حسد هست، و بعد امید داشته باشد که خداوند آن ثوابهائی را که در اخبار برای نماز جماعت بیان شده باو عنایت کند، بداند که این آرزو غروری بیش نیست و این امیدواری و رجاء نیست، بلکه باید آن را آرزو و فریب خود دانست.

و اگر به روایاتی که در فضیلت و برتری امام جماعت بر مأموم رسیده بنگری، این حقیقتی را که ما بیان داشتیم در خواهی یافت، در کتاب مستدرک از کتاب تحف العقول روایت شده که معصوم علیهم السّلام می‌فرماید: و اما حق امام جماعت بر تو اینست که بدانی او سفارت بین تو و خدایت را بعهده گرفته، و در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی از جانب تو سخن می‌گوید، ولی تو از جانب او سخنی نمی‌گوئی او برای تو دعا می‌کند، ولی تو برای او دعا نمی‌کنی، و برای تو از خدا حاجاتت را طلب می‌کند، ولی تو چیزی برای او طلب نمی‌کنی و از اینکه در برابر خداوند به ایستی و حاجاتت را بخواهی او تو را کفایت می‌کند، ولی تو چنین نیستی، پس اگر در هر یک از این وظایف که بعهدۀ او نهاده شده تقصیری از او سر بزند او مسئول خواهد بود نه تو، و اگر گناهی مرتکب شود تو شریک آن گناه نخواهی بود، و برای او فضیلتی نیست، پس نفست را به نفس او، و نمازت را به نماز او حفظ می‌کند، پس شکر گزار او باش، و لا حول و لا قوة الاّ باللّه.

می‌گویم بر عاقل پوشیده نیست که کسی امام جماعتش را به این چشم بنگرد و او را سفیر بین خود و خدا و سخنگوی خود در بارگاه الهی بداند، همۀ دنیا و روح خود را هم نثار او خواهد کرد و این را کم خواهد دید تا چه رسد به صفاء و وفاء.

این بود ترجمۀ کتاب شریف اسرار الصلوة که در یوم اللّه 22 بهمن یکهزار و سیصد و شصت و دو بپایان رسید.
  1. آنچه که مربوط به شرح حال ایشان می‌شود از مقدمۀ کتاب شریف رسالة لقاء اللّه به قلم جناب آقای سید احمد فهری، و کتاب حکماء و عرفاء متأخر بر ملا صدرا اقتباس شده است