کتابخانه:اسرار الصلاه ج1

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از اسرار الصلاه ج1)
پرش به: ناوبری، جستجو

اسرار الصلاه (ملکی تبریزی) ج1 http://download.ghbook.ir/download.php?id=1550&file=10579-fa-asrar%20alsalat.pdf

مشخصات کتاب نام کتاب: أسرار الصلاة موضوع: موضوعات مختلف نویسنده: تبریزی، ملکی میرزا جواد- مترجم: رجب زاده، رضا تاریخ وفات مؤلف: 1343 ه ق زبان: فارسی قطع: وزیری تعداد جلد: 1 ناشر: انتشارات پیام آزادی تاریخ نشر: 1420 ه ق نوبت چاپ: چهارم مکان چاپ: تهران- ایران

محتویات

مقدمه

بسم اللّه الرّحمن الرحیم کتابی که اینک ترجمۀ آن تقدیم حضور خوانندگان می‌شود، کتاب شریف «اسرار الصلوة» اثر عارف کامل مرحوم آیة اللّه حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی است. مرحوم ملکی در تبریز متولد شد، و پس از تحصیل مقدمات، عازم نجف اشرف گشت، [۱] و دوران جوانی را در این شهر بتحصیل علم و دانش سپری نمود.

استاد ایشان در فقه، مرحوم آیة اللّه حاج آقا رضا همدانی، و در اصول، مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و در عرفان و اخلاق و سلوک، مرحوم ملا حسین قلی همدانی، رضوان اللّه علیهم اجمعین، بوده است.

مرحوم ملکی در سال 1321 هجری قمری به ایران آمد، و در تبریز به ترویج احکام و تهذیب نفوس پرداخت و در سال 1329 بخاطر نامساعد بودن اوضاع تبریز به قم مهاجرت نمود و در تشکیل حوزه علمیه فعلی قم که بهمت مرحوم حاج شیخ عبد الکریم حائری رضوان اللّه علیه تأسیس شد سهم بسزائی داشت.

مرحوم ملکی در سال 1343 دار فانی را وداع گفت و در مقبرۀ شیخان قم بخاک سپرده شد.

حجة الاسلام حاج سید احمد فهری در مقدّمۀ کتاب شریف رسالۀ لقاء اللّه کیفیت رحلت آن بزرگوار را چنین بیان میکند:

«شنیدم از زاهد عابد ورع مرحوم آقای حاج آقا حسین فاطمی قمی قدس سره که از دوستان مرحوم ملکی بود که فرمود از مسجد جمکران بازگشتم در منزل بمن گفتند که آقای حاج میرزا جواد جویای حال تو شده است، فرمود: من با سابقۀ کسالتی که از ایشان داشتم با عجله بخدمتش رفتم (و بگمانم فرمود عصر جمعه بود) دیدم ایشان استحمام کرده و خضاب بسته و پاک و پاکیزه در بستر بیماری افتاده و آمادۀ ادای نماز ظهر و عصر است. در میان بستر شروع به گفتن اذان و اقامه کرد و دعای تکبیرات افتتاحیه را خواند و همین که به تکبیرة- الاحرام رسید و گفت اللّه اکبر روح مقدسش از بدن اقدسش بعالم قدس پرواز کرد.»

و اما سخنی هم در مورد خود این کتاب، قبل از اینکه بمعرفی کتاب بپردازم ناچار از بیان مقدمه‌ای هستم، و آن اینکه همان گونه که در حدیث آمده است که ذات اقدس حق خطاب به بندگان خود می‌فرماید: عبدی اطعنی حتّی اجعلک مثلی،، بندۀ من مرا اطاعت نما تا تو را مثل خود گردانم. و در جای دیگر می‌فرماید:

لا یزال العبد یتقرّب الّی بالنّوافل حتّی احبّه، فاذا احببته کنت سمعه الّذی یسمع به و بصره الّذی یبصر به و یده الّذی یبطش بها ...

پیوسته بنده بواسطۀ انجام نوافل بمن نزدیک می‌گردد تا آنجا که او را دوست بدارم. پس آنگاه که او را دوست بدارم گوش او خواهم شد که با آن می‌شنود، و چشم او خواهم گشت که با آن می‌بیند، و دست او خواهم گشت که بالا و پائین میبرد ... هر چه مقام عبودیت و بندگی انسان کامل‌تر شود، و قرب و نزدیکی بنده بخدا بیشتر گردد، خاصیت ربوبیت و پروردگاری در اعمال و اقوال او بیشتر میشود.

و همانگونه که امام صادق علیه السّلام می‌فرماید: العبودیّة جوهره کنهها الرّبوبیّة، بندگی جوهره‌ای است که حقیقت آن ربوبیت و پروردگاری است، بنده بر اثر عبودیت به مرتبه‌ای میرسد که دستش دست خدا، و گوشش گوش خدا، و دیده‌اش دیدۀ خدا می‌گردد و در این مرتبه است که از آن ولایت مطلقه‌ای که ذات اقدس حق بر سر تا سر عالم هستی دارد بهره‌ای نصیب او می‌گردد و قدرت تصرف در آفاق و انفس برایش حاصل می‌شود، که انبیاء الهی و اولیاء او در صف مقدم رهروان این راه هستند، و سالکان إلی اللّه و عارفان بحق هر یک بحسب بهره‌ای که از عبودیت و بندگی پروردگاری گرفته‌اند در مراتب بعدی قرار دارند، و اگر ما می‌بینیم که سخنان پیامبران و اولیاء الهی این قدر در دلها اثر می‌گذارد، و آنان در یک برخورد انسان را از خود بیخود نموده و بسمت خود می‌کشند ثمرۀ همین خاصیت و اثر ولایتی است که در کلام آنها نهفته است، از این مرتبه که بگذریم و مراتب پائین‌تر را مورد دقت قرار دهیم باز این اثر را در سخنان بزرگان از عرفاء و سالکان إلی اللّه می‌بینیم، و تازگی و طراوت و دل نشینی را در نوشته‌های اینان مشاهده میکنیم، و این جز همان اثر و خاصیت و ولایتی که در بالا بدان اشاره شد و اینان بواسطۀ اطاعت و عبودیت پروردگار بدان دست یافته‌اند نیست، و این امر، پرتوی از همان ولایت مطلقه‌ای است که بهر چه که بگوید باش وجود می‌یابد که بر جان این‌ها تافته و سخنانشان رنگ خدائی بخود گرفته و تا عمق روح انسان نفوذ می‌کند، و آدمی را منقلب میسازد، و اینکه می‌بینیم گاه انسان سخنان زیبا و نغز و مواعظ موزونی می‌شنود، ولی اصلا اثری در انسان بجای نمی‌گذارد، و گاه با شنیدن یک جمله، طوفانی در وجود انسان بپا می‌شود، و بیکباره آدمی را منقلب میسازد چیزی جز همین امر نیست.

کتاب شریف «اسرار الصلوة» هم از همین مقوله است و چون اثر خامۀ عارفی صاحبدل، و سالکی دل سوخته است حقا که تا عمق روح انسان اثر میکند و دل را می‌لرزاند، و آدمی را بفکر عاقبت کارش می‌اندازد، و انسان را مشتاق لقاء پروردگار و حضور در محضر حضرت ذو الجلال می‌سازد، و چگونه چنین نباشد در حالیکه بنا بنقل حجة الاسلام حاج سید احمد فهری در مقدمۀ کتاب شریف رسالۀ لقاء اللّه از مرحوم حجة الاسلام یزدی که در بیرونی مرحوم ملکی می‌نشست «آن مرحوم شب‌ها که برای تهجد برمیخواست مدتی در رختخواب ضمن اجرای دستورات و آداب برخواستن از خواب، از قبیل سجده و دعا، گریه می‌کرد، سپس بصحن منزل می‌آمد و به اطراف آسمان نگاه میکرد، و آیات ان فی خلق السموات و الارض ... را میخواند و سر بدیوار میگذاشت و مدتی گریه میکرد، آنگاه برای وضو گرفتن آماده می‌شد و در کنار حوض می‌نشست و مدتی گریه میکرد و پس از وضو ساختن چون بمصلایش میرسید و مشغول تهجد می‌شد دیگر حالش خیلی منقلب می‌شد، ایشان گریه‌های طولانی در نمازها و مخصوصا قنوت‌ها داشته تا آنجا که بعضی ایشان را جزء بکائین عصر بشمار آورده‌اند.»

چنین کسی آنگاه که از تهجد و شب زنده‌داری سخن بگوید آیا سخنش هم چون سخن ما و امثال ما که در تمام عمر حتی یک شب چنین نبوده‌ایم خواهد بود؟
سخن را کوتاه کنم که خود خواننده پس از مطالعۀ این کتاب شریف، به این حقیقت پی خواهد برد، و فرمایشات این بزرگوار صدق این گفته را اثبات خواهد کرد.
و چون تصحیح کتاب و نگارش این مقدمه مقارن با پیروزی رزمندگان اسلام، و فتح بزرگ خیبر بود این ترجمه را به رهروان واقعی راه فاتح بزرگ خیبر، مولا علی علیه السّلام که هم چون او شب‌ها در محراب عبادت و روزها در صحنۀ کارزار ببندگی و عبادت پروردگار مشغول هستند، و پس از گذشت چهارده قرن، خیبری دیگر گشودند، و فتحی نوین نصیب اسلام و مسلمین نمودند تقدیم میدارم.

مشهد مقدس- رضا رجب‌زاده

... و از علمای معاصر کتب شیخ جلیل القدر عارف باللّه حاج میرزا جواد ملکی تبریزی قدس سرّه را مطالعه کن. امام خمینی سر الصّلوة ص 68

«بسم اللّه الرحمن الرحیم»

در بیان بعضی از اسرار طهارت

اشاره

بدان که طهارت چنانکه در بعضی از روایات تصریح شده از کلیدهای نماز است [۲] و ما ابتدا بذکر بعضی از اسرار آن پرداخته و در ابواب و فصولی چند، این مسئله را بیان میداریم

باب اول در اشاره به آنچه که عاقل را از تفکر در حقیقت طهارت لازم می‌آید

انسان عاقل باید در حقیقت و ثمرۀ طهارت بیندیشد و هر گاه دانست که سعادت ظاهری و باطنی در نظافت است در آیاتی که در این زمینه در کتاب خدا رسیده تفکر نماید و بخصوص در این آیۀ شریفه که می‌فرماید:

مٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ (مائده- 6)

ترجمه: خدا نخواسته برای شما (در دین) هیچگونه سختی و دشواری قرار دهد و لکن میخواهد تا شما را پاکیزه گرداند.

و بعد این آیۀ شریفۀ دیگر را که میفرماید: وَ اللّٰهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ (توبه- 180) را ضمیمه آن بنماید و معنای محبت ذات اقدس حق را تعقل نموده و بداند که ثمرۀ حب و دوستی حضرت پروردگار برداشتن پرده‌ها و حجاب‌ها از دل بنده است که در سایۀ این امر آدمی به نور و سعادت دست می‌یابد، و سپس در آن حدیث شریف که می‌فرماید: «الطهور نصف الایمان» [۳] طهارت نصف ایمان است بنگرد، از مجموعۀ این‌ها باین نتیجه میرسد که مراد از «طهور» خالی شدن و پاک گشتن از هر چیزی است که موجب ناپاکیها و کثافات ظاهر و باطن آدمی گردد. و نصف دیگر ایمان عبارت از آراستن نفس به فضایل ظاهری و باطنی است، بعنوان مثال ایمان بدن به طهارت بدن بواسطۀ وضو و اجتناب از معاصی، و آراستن آن به عطر و اعمال صالحه و نیکو است، همچنین ایمان قلب به طهارت دل بواسطۀ تزکیه و پاک سازی آن از اخلاق رذیله و آراستن آن به تخلق باخلاق خدائی است، و ایمان سرّ و نهان آدمی بفراموشی آنچه که غیر خدا است و آراستن آن به یاد خدا و بعبارت دیگر نفی موهوم و صحو معلوم و پرده برداشتن از حجاب‌های جمال است.

اگر بگوئی که در عرف فقهاء طهارت پاک ساختن بدن از کثافتها و احداث است، و این معنای مذکور برای طهارت از کجا فهمیده می‌شود؟

می‌گویم این حقیقت از نقل و عقل بدست می‌آید: اما نقل همان آیۀ سورۀ و الشمس در این زمینه کفایت میکند که پس از آن سوگندهای عظیم، ذات اقدس حق میفرماید:
قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّٰاهٰا. وَ قَدْ خٰابَ مَنْ دَسّٰاهٰا.

ترجمه: به تحقیق رستگار شد آن کس که این نفس را تزکیه نمود و پاک ساخت. و بی‌بهره گشت آنکه آن را آلوده نمود.

این همه تأکید گویای این حقیقت است که طهارت قلب بمراتب از طهارت بدن مهم‌تر است و وقتی که ما طهارت را نصف ایمان دانستیم مسلما آنچه را که از اهمیت بیشتری برخوردار است که همان طهارت باطن باشد در بر خواهد داشت و بهمین زودی در اخباری که در این باب رسیده آنچه را که صریحا دال بر این حقیقت باشد خواهد آمد.

اما دلیل عقلی: اگر تو لطف حضرت حق تعالی را مد نظر داشته باشی و در این امر که او از تو طهارت مکانی را که مجاور تو است و پاکیزگی لباسی را که بر تن تو است و بدنی را که بمنزلۀ قشر و پوستی برای حقیقت تو میباشد از تو خواسته تأمل نمائی، از این امور باین نتیجه می‌رسی و علم قطعی برایت حاصل میشود که ذات اقدس حق مسلما به طهارت قلبت بی‌توجه نبوده و به پاکیزگی باطنت از آلودگی‌ها و کثافتهای معنوی که خباثت و ناپاکیش با کثافات ظاهری اصلا قابل قیاس نیست توجه دارد.

باب دوم در آداب تخلی

اشاره

و در آن چند فصل است

فصل اول در آداب ظاهری آن چه واجب و چه مستحب

و آن امور چندی است:

از آن جمله اینکه در هنگام تخلی بگونه‌ای بنشیند که عورتش را نامحرمی نبیند و بهتر آنست که از ناف تا ساق پا پوشیده باشد.

دیگر اینکه مخرج بول را با آب بشوید و مخرج غایط را ابتدا با سنگ تمیز نموده و سپس با آب بشوید، و برای تخلی مکان مناسبی پیدا کند و سر را بپوشاند و برای پرهیز از بوی بد و حیاء از ملائکه پارچه‌ای به روی صورت افکند و در هنگام وارد شدن به مستراح پای چپ را و در هنگام خروج پای راست را مقدم بدارد، و در هنگام ورود این دعا را بخواند:

بسم اللّه اعوذ باللّه من الرّجس النّجس الخبیث المخبث الشّیطان الرّجیم.

ترجمه: بنام خدا و بیاد او پناه میبرم از پلیدی ظاهر و باطن و خبیث و مایۀ خباثت که شیطان رانده شده باشد.

و هنگام تخلی بگوید:

اللّهمّ اذهب عنّی الاذی و هنّأنی طعامی ترجمه: بارالها ضرر را از من دور نما و طعامی که خورده‌ام گوارایم ساز، و هنگام استنجاء بگوید:

اللّهمّ حصّن فرجی و استر عورتی و حرّمها علی النّار و وفقّنی لما یقرّب منک یا ذا الجلال و الاکرام.

ترجمه: بارالها عورتم را از گناه مصون دار و آن را پوشیده‌دار و بر آتش حرام فرما و مرا بر آنچه که مایۀ تقرب بتو گردد موفق بدار ای صاحب جلال و بزرگواری.

و پس از قضاء حاجت و هنگامی که برخواست دست به شکم بمالد و بگوید:

الحمد للّه الّذی اماط عنّی الاذی و هنّأنی طعامی و شرابی و عافانی من البلوی.

ترجمه: سپاس خدائی را که آنچه مایۀ ضرر و اذیت بود از من دور ساخت و غذایم را گوارایم ساخت و از بلا و مرض مرا به سلامت داشت.

و هنگام خروج از مستراح بگوید:

الحمد للّه الّذی عرّفنی لذّته و ابقی فی جسدی قوّته و اخرج عنّی اذی یا لها نعمة یا لها نعمة یا لها نعمة.

ترجمه: سپاس خدائی را که لذت طعام را بمن چشانید و انرژی آن غذا را در بدنم باقی گذاشت و آنچه که مایۀ ضرر بود از من خارج ساخت، چه بزرگ نعمتی است این، چه بزرگ نعمتی است این، چه بزرگ نعمتی است این.

و از جملۀ آداب تخلی استبراء است، همچنین میبایست که از تخلی در جوی آب و میانۀ راهها، و زیر درختان میوه‌دار و مکانهائی که محل نشست و برخاست مردمان است و جائی که قضاء حاجت در آنجا موجب لعن و نفرین میشود مثل درب منازل و قبرستانها و آستانۀ مساجد چهل ذراع در چهل ذراع و در آب جاری و راکد که در آب راکد نهی شدیدتر است، و رو بقبله و پشت به قبله و رو بباد و پشت بباد و رو به ماه و خورشید و بول در زمین سخت و بول در حال ایستاده و یا از محل مرتفعی به پائین و در لانۀ حیوانات خودداری کند، همچنین از نشستن زیاد در مستراح و خوردن و آشامیدن و مسواک نمودن و سخن گفتن مگر بحکم ضرورت و یا ذکر خدا، و استنجاء بدست راست و استنجاء بدست چپ در حالی که انگشتری که نام خدا بر آن نقش شده در دست دارد و دخول در مستراح با این انگشتر نهی شده است، و در نصوص اسلامی به تمام این امور تصریح شده است، و می‌توان اسماء پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام و یا قرآن را هم باسم خدا ملحق ساخت و همین حکم را در این موارد هم جاری نمود.

فصل دوم در عبرت و تفکر در این امر

اول اینکه در عظمت لطف حضرت حق تعالی تفکر نموده و ببیند که ذات اقدس حق، حتی در چنین مواردی هم راضی نشده که این امت از فواید حکمت و ذکر و دعا غافل باشد و در همین حال هم برای تمام حرکات و سکناتش احکامی معین نموده است و پس از درک این حقیقت باین نتیجه میرسد که در اعمال بزرگ و احوالات عالیۀ آدمی مثل نماز و روزه و امثال این‌ها او مهمل گذاشته نشده و تمام جزئیات آنها برایش بیان گشته و بصدق این گفتۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پی ببرد که فرمود:

هیچ چیزی که مایۀ تقرب شما بخدا و بهشت و یا دوری شما از ذات اقدس حق و باعث نزدیکی شما بآتش شود نبود مگر اینکه برای شما بیان داشتم حتی ارش و دیۀ جراحت اندک را.

و در فهمیدن اعمالی که در توفیقش بمراقبت این حال مؤثر است کوشا میشود و در جمیع اعمال و رفتارش به رعایت این امر می‌پردازد، و اگر این راز برایش گشوده شد و باین حقیقت دست یافت خیر کثیری نصیبش شده است.

بعنوان مثال اگر آدمی در هنگام تخلی بانجام آنچه که از وجوه حکمت و ذکر و توجه و دعاء و عبرت از او خواسته شده موفق شود این خود باعث توفیق او در کارها و اعمال دیگر او میشود و حرکات و سکناتی که بوجهی مناسبت با این امر دارد بدانگونه که ذات اقدس حق از او خواسته انجام می‌یابد و همین گونه باز آن عمل دومی سبب توفیق او برای انجام عمل بعدی میشود و این توفیق استمرار می‌یابد مگر اینکه مانعی در کار آید که آن مانع هم جز اثر عمل بدنی یا قلبی در قبل و یا همان زمان حاضر چیز دیگری نخواهد بود، و اگر انسان در این قبیل از اعمال و رفتار خود بمراقبت پرداخت، این موجب خیرات زیادی در تصحیح اعمال دیگرش میشود و هر گاه عمل صحیحی انجام گرفت و از آفات مصون ماند، برای آن عمل صورتهای عالی عینی در برزخ و قیامت خواهد بود غیر از آن صورتی که در این عالم داشته است.

مثلا بصورت جوانی خوش سیما در خواهد آمد و انیس صاحبش خواهد بود، و یا بصورت نعمتهای بهشتی در خواهد آمد. و علم بتفصیل این اجمال و تصدیق آن نیاز به بیان اموری دارد:

مطلب اول اینکه برای هر شی‌ء سبب و علتی است تا اینکه کلیۀ سبب‌ها به مسبب الاسباب و همۀ علتها به علت العلل منتهی شود.

مطلب دیگر اینکه بین هر علت و معلولی مناسبت خاصی است.

سوم اینکه برای هر موجودی از اعیان و احوال این عالم، در عوالم عالیۀ پیشین، وجودی بصورتی متناسب با آن عالم بوده است هم چنین برای هر یک از آنها نیز وجود و اثری در عالم برزخ و قیامت و عوالم بعدی به وجود و صورتی که تناسب با آن عوالم داشته باشد، خواهد بود.

و کارگزاران حفظ تمام این عوالم و رابط بعضی از این‌ها با بعضی دیگر و وسیلۀ افاضۀ خیرات ذات اقدس حق در ممالک الهی، ملائکه نامیده میشوند.

مطلب دیگر اینکه جمیع حرکات و سکنات اختیاری انسان و عزم و اراده و حب و بغض و تصور سعادت و شقاوت و خلاصه تمام حرکات و سکنات اعضاء آدمی اثری از احوالات قلب بوده و از صفات آن ناشی میشود، و منشأ احوالات قلب، یا امری ظاهری از اعمال و رفتار جوارح و اعضاء آدمی بخصوص حواس است و یا امری باطنی است مثل خیال و شهوت و غضب و اخلاقی که در مزاج آدمی مرکب شده است. و لذا هر گاه آدمی چیزی را بوسیلۀ حواس درک نمود اثری از آن در قلب پدید می‌آید که اگر آنچه که درک شده خیر باشد آن اثر، نور است و صفاء و اگر شر باشد ظلمت است و تیرگی، هم چنین اگر شهوت فوران نمود و مثلا آدمی به پرخوری گرفتار شد، اثری از آن در قلب حاصل میشود و این آثار باقی مانده و در انتقال خیال از چیزی به چیز دیگر کمک می‌کند، و بحسب انتقال خیال، قلب آدمی هم از حالی به حال دیگر منتقل میشود و بر اثر آثار اسبابی که بر قلب عارض میشود قلب آدمی پیوسته در تغییر و تحول است و خصوصی‌ترین اثری که برای قلب آدمی حاصل میشود همین خطورات قلبی است که مقصود از این خطورات، همان فکر و اندیشه و یادی است که بر سبیل تجدد و یا تذکر در دل آدمی می‌گذرد، و شوق و نفرت از همین خطورات قلبی است که حاصل میشود و انگیزۀ جلب و دفع نیز همین است، زیرا نیت و اراده و عزم از همین خطورات قلبی نشأت می‌گیرد، لذا می‌توان گفت که مبدأ همۀ کارها و اعمال بشر، همان چیزی است که ابتدا در دل آدمی می‌گذرد و پدید می‌آید، این امر رغبت و میل آدمی را تحریک میکند و از میل، نیت و اراده بر میخیزد، و اراده، عضلات را بحرکت وا میدارد، و از حرکت عضلات عمل انجام می‌گیرد.

خطورات قلبی بر دو قسم است یک قسم خطوراتی است که آدمی را به شر و فساد می‌کشاند و ثمره‌اش ضرری است که از آن ضرر، خیری قوی‌تر از آن حاصل نمیشود، و قسم دیگر باعث خیر و خوبی است آن‌هم خیری که هیچ ضرری نداشته باشد نه خیری که ضررش کمتر از خیرش باشد.

و خاطرۀ محمود و پسندیده‌ای که آدمی را بخیر دعوت میکند ذات اقدس حق بوساطت ملائکه ببندگان افاضه می‌نماید و بآن «الهام» گویند و آنچه که آدمی را به شر و پلیدی می‌کشاند بواسطۀ شیطان است و آن را «وسوسه» نامیده‌اند، و به لطفی که دل را برای الهام ملائکه و قبول آن آماده میکند توفیق و بحالتی که زمینه را برای وسوسۀ شیطان و پذیرش آن مهیا می‌سازد خذلان گویند.

بنابر این ملک آفریده‌ای است که ذات اقدس حق او را برای افاضۀ خیرات که علم و کشف حقیقت و وعده به معروف باشد آفریده، و شیطان موجودی است که کارش وعدۀ به شر و امر به فحشاء و ترسانیدن آدمی از فقر آنگاه که تصمیم بانجام کار خیری بگیرد میباشد، و قلب آدمی پیوسته بین این دو کشش در نوسان است.

پس اگر این حقیقت را به وجدانت دریافتی به یقین خواهی دانست که برای اعمال و رفتارت چه بدنی و چه قلبی در توفیق و خذلان و الهام و قبول آن، و وسوسه و پذیرش آن، تأثیر بسزائی بوده و همین است که منشأ افعال و حرکات بعدی انسان میشود. بنابر این اگر بنده‌ای به مواظبت اعمال و رفتار خود پرداخت توفیق قلبی نصیبش گشته و از حال حاضر خود و آمادگی اسباب خیر و اسباب شر، نور اعمال پیشین و یا ظلمت و تاریکی آن را در می‌یابد و تبعات آن اعمال و رفتار را که در آینده بسراغش خواهد آمد در خواهد یافت و توفیق و یا خذلانی که بر اثر آن اعمال و رفتار در انتظارش هست مشاهده خواهد کرد، و این مراقبت و مواظبت با علم باین حقیقت، سبب خواهد شد که آنچه را در گذشته از کف داده تدارک کند، و برای خطاهای گذشته به استغفار و توبه بپردازد و آنچه را که بر اثر این اعمال و رفتار در آینده متوجه او خواهد شد با استعاذه و دعا تغییر دهد، و علت مبالغۀ من در فهم آثار اعمال چیزی جز این امر نیست، زیرا کسیکه باین حقیقت دست بیابد و به درک این خیر نائل شود ببهترین نوع محاسبۀ نفس که در روایات ائمه علیهم السّلام بدان توصیه شده و فرموده‌اند «هر کس که از نفس خود حساب رسی نداشته باشد از ما نیست» دست یافته است.

هم چنین تخلیۀ معده و کثافات آن، او را متوجه نقص و احتیاجش نموده تا ببیند که چگونه برای دفع آنچه که ثمرۀ خوردن و آشامیدن او است و حال بصورت مدفوع و کثافت در آمده چگونه باید تحمل اذیت و ناراحتی کند و او این ناراحتی‌ها را تحمل میکند بدون اینکه متوقع این امر باشد که ذات اقدس حق آنچه را که حکمتش اقتضاء نموده و در هر موجودی هر صفت و تأثیری که ذات آن موجود اقتضاء آن را داشته بودیعت نهاده تغییر دهد و مثلا توقع این را داشته باشد که مدفوعش بوی خوش بدهد بلکه از مدفوع بوی بد انتظار دارد چون اقتضاء طبیعتش چنین است، و از این امر باید نتیجه گیرد که پس در تأثیر اعمال زشت و ناپسندی هم که از او سرزده نباید توقع خلاف طبیعت آن عمل را داشته باشد، و مثلا توقع این را داشته باشد که نتیجۀ ظلم و ستم نور باشد، در حالیکه اثر ظلم چیزی جز ظلمت و تاریکی [۴] نیست و او نمی‌تواند از چیزی که اثری جز ظلمت و تاریکی ندارد توقع نور داشته باشد.

و همان گونه که اگر انسانی حنظل بکارد و توقع این را داشته باشد که از آن بوتۀ حنظل شکر درو کند و یا میوه‌ای خوش طعم بچیند او را سفیه میدانیم باید متوجه باشیم که خود همین مسئله را در مورد اعمال زشت و ناپسند متوقع نبوده و باین سفاهت و حماقت گرفتار نگردیم.

اگر بگوئی با این سخنی که تو گفتی پس جائی برای رجاء و امیدواری باقی نمانده و این سخن پیامبر که فرمود:

یا مبدل السیئات باضعافها من الحسنات.

«این آنکه بدیها را بچندین برابر آن از نیکوئیها بدل می‌سازی» معنائی نمیدهد؟

می‌گویم این ایراد از جهل تو است. زیرا «رجاء» غیر از «آمال» است و آمال غیر از «امانی» است و امانی غیر از «حماقت» است و این‌ها هر یک مرتبه‌ای از انتظار خیر و خوبی است.

آن کس که در زمین حاصلخیزی گندم بکارد و هر زمانی هم که آن زمین احتیاج بآب داشته باشد آبیاریش کند و در انجام کارهائی که باید در آن زمین انجام دهد کوشا باشد، و بعد از خدا بخواهد که از این زراعت بهترین محصولی که از چنین زراعتی امید میرود نصیب او فرماید به آن «رجاء» گویند و اگر کسی در زمینی حاصلخیز گندمی کاشت و در بعضی از مواردی که زمین احتیاج بآب داشت آن را آب داد و بقیه را به انتظار باران نشست آن‌هم در منطقه‌ای که شرایط جوی آن بگونه‌ای است که اکثر سال‌ها باران کفایت این امر را میکند این را «امل» گویند.

و اما اگر کسی در زمینی که شرایط جوی آن بگونه‌ای است که کمتر سالی میشود که باران کشتزارهای آن منطقه را سیراب کند گندمی کاشت و اصلا آن را آب نداد بلکه بانتظار باران نشست چنین کسی اگر امید ببرداشت محصول فراوانی از آن زمین داشته باشد، به این امید نه رجاء می‌گویند و نه امل بلکه آن «امنیه» و آرزویی بیش نیست.
و کسی که در زمینی جو بکارد و اصلاهم بآن نرسد و بعد امید برداشت گندم داشته باشد این چیزی جز حماقت و سفاهت نیست.

و اما این سخن پیامبر که فرمود:

یا مبدل السیئات باضعافها من الحسنات.

این از قبیل آنچه از راههای اسباب متعارف بدست می‌آید نیست، بلکه برای این امر یک سبب لطیف معنوی است که یکطرف آن بدست خود مکلف است و آن اینکه او همۀ خیر و خوبیها و بلکه همۀ شرها را هم از اسباب و علتها نبیند و نزد او ضرر زننده و نفع رساننده‌ای جز ذات اقدس حق نباشد نه در دنیا و نه در آخرت، و لذا در دعاء خود بباب فضل الهی متوسل میشود تا از باب عنایت محضۀ ذات اقدس حق طلب خیر و خوبی کند، ولی این امر لا محاله در مورد کسانی خواهد بود که به وجود این صفت در ذات اقدس حق معتقد باشد، و اگر کسی نسبت به پروردگارش این اعتقاد را داشت برای او تبدیل سیئات و بدیها به حسنات و نیکیها از جانب ذات باریتعالی در امور دنیوی و اخروی فرقی نمیکند و هر دو را یکسان میداند، و اگر بخواهی بفهمی که آیا تو هم دربارۀ پروردگارت باین صفت معتقدی و در این عقیده صادق هستی، در بعضی از نیازهای دنیائی، خود را آزمایش نما، و ببین آیا میتوانی با تکیه باین اعتقاد که هر خیر و شر و هر نفع و ضرری که هست از جانب ذات باریتعالی است و اسباب و علل وسیله‌ای بیش نیستند، و اگر او بخواهد می‌تواند بدون توسل باسباب و علل هر خیر و خوبی را نصیب تو نموده و هر شر و ضرری را از تو دفع کند. از اسباب و علل چشم- بپوشی و اسباب و علل بعیده‌ای را که شارع ما را از تمسک بآنها نهی نموده رها سازی و بخدا توکل نمائی یا خیر، و اگر برایت مسلم شد که تو در این ادعا صادق نیستی و تبدیل و تغییر سیئات و بدیها را به- حسنات و خوبیها نمی‌توانی تنها از ذات اقدس حق بدانی پس این ایراد را برای کسی بگذار که در این اعتقاد صادق است.

سوم اینکه از این تغییر طعامهای رنگارنگ و غذاهای گوناگون به قاذورات و کثافات به سایر تغییراتی که بر این نعمت‌های دنیائی وارد میشود پی‌ببرد و عاقبت این متاع دنیا را که آنقدر بدان دل بسته و خود را در حسرت آن فدا می‌کند مشاهده کند و از این امر به پستی و خست دنیا پی ببرد.

و خلاصه آنچه را که ما بیان داشتیم و غیر آن را در این حدیث شریف که در «مصباح الشریعة» از امام صادق علیه السّلام روایت شده آمده است. امام علیه السّلام می‌فرماید مستراح را بدان خاطر مستراح گفته‌اند که نفوس از اثقال و سنگینی‌های نجاسات راحت میشود و کثافات از بدن دور می‌گردد و مؤمن از این امر باین نتیجه میرسد که نعمتهای دنیائی عاقبتش این است، پس خود را به عدول از این نعمتها راحت می‌سازد و ترک آن می‌گوید و نفس و قلبش را از اشتغال بآنها فارغ می‌سازد، و همانگونه که از جمع آوری کثافات و قاذورات اجتناب میکند از گرد- آوری مال و ثروت هم دوری می‌گزیند و به تفکر در نفس خود می‌پردازد که چگونه در حالی بزرگوار و گرامی و در حالی دیگر ذلیل است و باین حقیقت دست می‌یابد که تمسک به قناعت و تقوی موجب راحت دنیا و آخرت او میشود. چرا که راحت آدمی در خوار شمردن دنیا و فراغت از تمتع و بهره‌گیری از آن، و ازالۀ نجاست که حرام و شبهه باشد نهفته است، و پس از درک این حقیقت باب کبر را بر روی خود می‌بندد و از گناهان می‌گریزد و باب تواضع و پشیمانی و حیا را بروی خود می‌گشاید و برای دست یابی به سرانجامی نیک و پاکیزگی نفس در اداء اوامر و اجتناب از نواهی کوشا میشود و نفس خود را در زندان خوف و صبر و خودداری از شهوات زندانی میکند، تا اینکه به امان حضرت پروردگار در دار قرار به پیوندد و طعم رضاء الهی را بچشد، چرا که جز این، هر چه را که خوبی تصور کند هیچ است.

می‌گویم مراد از سخن امام علیه السّلام اینست که مؤمن وقتیکه ببیند در مقابل لذت اندکی که از نعمتهای دنیائی بر گرفته، همان لذت به اذیت و آفت بدل شد، و جز با دفع آن از آزار آن رهائی نمی‌یابد پی‌میبرد که عاقبت همۀ لذات دنیائی همین است و بخاطر فرار از زیان و آفات آنها باید ترک آنها گفت و جز بقدر ضرورت از آن بهره نگرفت تا قلب و نفس آدمی از سنگینی تعلق خاطر بآن- در نعمتها و لذتهای حلال- و از اذیت و آفات آن- در حرمات و شبهات- راحت باشد.

در نتیجه همانگونه که از پلیدیها دوری میکند از آنها هم پرهیز خواهد نمود، و هنگامیکه ببیند طعامی که برای ادامۀ حیات به ناچار از مصرف آن است و قوام و بقائش بآن بستگی دارد، برای دفع ضرر و آفت آن باید چنین ذلتی را تحمل کند تکبر و خود بزرگ بینی را بکناری نهاده و تواضح پیشه میکند و از آنچه در گذشته بر خلاف این رویه عمل نموده پشیمان می‌شود و از ترک اجابت وصایای حضرت پروردگار، در مواردی که بطهارت ظاهری و باطنی او که موجب راحت قلب و نفس او است مربوط می‌شود حیا نموده و یقین میکند که از این لذات پست دنیائی بخاطر عاقبت بد آنها باید صرفنظر نمود و لذت خالص حقیقی را در نعمت‌های دنیائی نمی‌توان یافت. بلکه لذت واقعی رضا و خشنودی حضرت باریتعالی است که پس از وصول به امان خداوندی در آن سرای همیشگی نصیب آدمی میگردد.

چهارم آنکه در ریزه کاری‌های آفرینش اعضاء و جوارح خود تفکر کند که چگونه عورتش در محل مناسبی قرار گرفته، و در وجوه حکمت وضع آن در آن محل که باعث سهولت دفع و تطهیر و نزدیکی آن بمکان تخلیه و دور از دید مردمان است بیندیشد، چنانکه امام صادق علیه السّلام در توحید مفضل می‌فرماید:

ای مفضل از نعمت‌های بزرگی که خدا در خوردن و آشامیدن و دفع فضولات آن بر آدمی ارزانی داشته عبرت بگیر، ببین همانگونه که آدمیان در ساختن خانه مستراح را در پنهانی‌ترین محل خانه بنا میکنند خداوند هم در ساختمان بدن آدمی منفذی را که برای دفع فضولات است در پنهانی‌ترین مکان بدن قرار داده بنحوی که نه از پیش رو و نه از پشت سر دیده شود، و اضافه بر آن، رانها و نشیمن گاه را هم ساتر آن گردانیده است، و هر گاه انسان بخواهد قضاء حاجت کند بآن نحو مخصوص می‌نشیند و براحتی فضولات از او دفع میشود، پس بلند مرتبه است آن کس که نعمت‌هایش ظاهر و آشکار و از شماره افزون است. و سزاوار است که آدمی پس از معرفت باین نعمت خداوندی در ستر عورتش، از ظهور صفات زشت، که در حقیقت عورت نفس و روح اوست، حیا نموده و از ارتکاب گناه اجتناب ورزد.

پنجم اینکه در نعمت‌های الهی در آفرینش اسباب تطهیر که آب و زمین باشد فکر کند و فراوانی و ارزانی آن را مد نظر قرار دهد.

ششم اینکه در این منتی که خدا بر این امت نهاده و مسئله طهارت را بر آنها سهل و آسان گرفته بیندیشد، و این نعمت را با وسوسه‌های بیجا و تجاوز از حدودی که خدا برای این مسئله مقرر داشته، کفران ننماید و خود را به سختی نیفکند که وسوسه از زیان بارترین صفات و امراض قلبی است. و در این مورد از پیشوایان دین تبعیت کند که مبالغه در احتیاط در این باب را برای ما جایز ندانسته بلکه با قول و عمل خود از آن نهی نموده‌اند. و اگر انسان در آدابی که در اخبار و روایات در این زمینه رسیده دقت کند می‌یابد که احتیاطی که شرع در سایر مقامات رعایت نموده در این مسئله بخصوص از آن نهی شده است، و از این امر به میزان دقت احکام شرع مقدس و موافقت آنها با اصول حکمت پی میبرد.

و بی‌مناسبت نیست که آنچه در زمینۀ فرق این حکم با سایر احکام بخاطر رسیده بیان داریم، و آن اینست که برای طهارت و نجاست چون تعلق چندانی بجهات قلبی ندارد، اهمیت زیادی داده نشده، از این گذشته، احتیاط، در طهارت و نجاست موافق باطبیعت اهل دنیا است، لذا شرع مقدس در این مورد زیاد مبالغه ننموده است.

و اما احتیاط در حقوق غیر، مثل مال و جاه و امور تعبدی دیگر که برای عاقل تعبد بآنها مشکل است، از امور مهمه‌ای است که در جهات قلبی تأثیر داشته و عمل به احتیاط در این موارد مخالف با طبیعت اهل هوی و هوس است.

و لذا در این امور حتی اگر جانب وسواس گرفته شود از جانب احتیاط لازم‌تر خواهد بود، و دلیل ما بر این گفته که احتیاط در طهارت و نجاست موافق با اغلب طبایع است بخلاف سایر احکام، چیزی است که به عیان دیده می‌شود و آن اینکه با نهی شرع از وسوسه بخرج دادن در طهارت و نجاست، باز بحدی که مردم در این زمینه جانب وسواس را می‌گیرند بیشتر است از احتیاط در مسائلی که شرع در آن موارد سخت گیری نموده است و لذا هنوز دیده نشده که کسی در اداء قرضش وسواس بخرج دهد و بدهی خود را سه دفعه بپردازد در حالیکه مردم زیادی را می‌بینی که در وضوء و تطهیر اعضاء بدن وسواس بخرج داده و با اینکه شرع یک مرتبه شستن را کافی دانسته بیش از سی بار آب میریزند، و شاید برای این فرق وجوه دیگری هم باشد.

هفتم اینکه از احکام شریعت در تطهیر و پاکیزه ساختن بدن از کثافتهای ظاهری و اهمیتی که شرع باین موضوع داده است به اهمیت تطهیر قلب از نظر شارع پی‌ببرد، زیرا همچنان که از بعضی از اخبار بر می‌آید مثل آنچه که در «مصباح الشریعه» در اسرار مسواک از امام صادق علیه السّلام روایت شده و یا آنچه از حضرت عیسی علیه السّلام نقل گردیده و ما در جای خود آن را بیان خواهیم داشت، مقصود اصلی از این احکام هشدار و توجه به امر باطن و تطهیر قلب است گر چه که این احکام هم بنوبه خود مطلوب شارع بوده و در طهارت قلب و پاکیزگی باطن اثراتی دارد، چنانکه صاحبدلان فرق بین حال طهارت و غیر آن حال را در دل خود و صفاء آن مشاهده میکنند.

قاضی سعید قمی در این مورد سخنی دارد که آوردنش در اینجا بی‌مورد نیست، او می‌گوید: چون ذات اقدس حق بنده را در نماز به- قرب و مناجات خود دعوت نموده لذا سزاوار است که بنده قبل از شروع در نماز هر پلیدی و کثافتی که مایۀ بعد و دوری او از پروردگارش می‌شود از خود دور کند که از جمله تطهیر درون آدمی بتخلیه فضولات که جزء پلیدی‌ها است و برای مملکت بدن فایده‌ای نداشته بلکه باعث مرض و ضرر و سر منشأ دردها است میباشد، و پس از تخلیه می‌بایست موضع خروج مدفوع را با آب که اصل حیات و زندگی است شستشو کند زیرا که آن موضع با میتی که روح را در آن تصرفی نیست برخورد پیدا نموده و یا با سنگ که آلت دفع است برای آنچه که انسان می- خواهد از خود دور کند موضع را پاک سازد، و با این عمل، آدمی بر تطهیر دل از رؤیت اسباب و مسببات تقویت می‌شود چنانکه این از فوائد وضوء نیز هست و همین تطهیر دل از رؤیت اسباب و مسببات، عنوانی برای تطهیر آن از همۀ پلیدی‌ها می‌گردد، و باعث می‌شود که انسان از خود و مردم روی گردانیده و نزول سلطان قرب خداوندی را مشاهده کند.

می‌گویم مرحوم قاضی سعید در این زمینه، نیکو سخن گفته، خدایش جزای خیر دهد، ولی اگر آنچه را که در تأویل استجمار بیان داشته بدین صورت می‌گفت که بواسطۀ تواضعی که برای آدمی از مس بدن با زمین پیدا می‌شود و فناء انیّت او، نفس آدمی برای درک این حقیقت که طهارت از ذات ذو الجلال الهی است آماده می‌شود، بهتر می‌بود زیرا استجمار منحصر به سنگ نیست بلکه به مطلق زمین و آنچه که از زمین خارج می‌شود بحسب اختلاف فتاوی فقهاء صحیح است.

و اگر بنده خواست مراقبتش را در این زمینه تمام کند در بعضی آداب دیگر مثل تقنع و پوشیدن روی و ذکر خدا تفکر کند زیرا پوشیدن روی در مستراح بر حسب آنچه روایت شده برای حیاء از ملائکه است.

مرحوم مجلسی از «مجالس» و «مکارم» از وصیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به ابی ذر نقل نموده که آن حضرت فرمود: ای ابی ذر من از خدا حیاء میکنم و سوگند بآنکه جانم در ید قدرت اوست هنگامیکه بمستراح میروم بخاطر حیاء از دو ملکی که با من هستند جامه‌ام را بر صورتم می‌افکنم. تا آنجا که می- فرماید: از خدا حیاء کن حق حیا را.

و اگر انسان در این حکم و در این روایت فکر کند و حقیقت حیاء را در یابد و از خداوند آنچنان که شایسته او است حیا نماید، از شرمساری روزی که بنده با همۀ اعمال و رفتار خود بر ذات پاک حضرت ذو الجلال عرضه می‌شود و از عذاب آن روز نجات می‌یابد. در این زمینه از امام صادق علیه السّلام حدیثی رسیده که خلاصه‌اش چنین است که اگر مردم از حیاء عرضه بر خداوند در آن روز خبر می‌داشتند در آبادی‌ها مسکن نمی‌گزیدند و به کوهها پناه میبردند و از خوردن و آشامیدن مگر بقدر ضرورت لب فرو می‌بستند.

و اگر بخواهی بدانی که چرا حیاء و شرمساری آن روز بدین- گونه است، پس بدان که شدت حیاء ثمرۀ شدت قبح و زشتی عمل و بسیاری آن است، و شدت قبح، اسبابی دارد که جمیع اسباب آن بحدی که از شماره افزون است در قبایح اعمال بنده نسبت به خالقش موجود است.

و اگر بخواهیم حقیقت این مطلب را دریابیم قبایح اعمال بنده نسبت بآفریدگارش را با همین میزانی که بین مردم معمول است مقایسه می‌کنیم.

آدمی اگر نسبت بکسی کار خلافی انجام دهد هر اندازه که آن عمل نزد عقلا قبیح باشد او هم از آن کس حیاء میکند ولی اگر آن فرد از آشنایان انسان باشد هم قبح عمل زیادتر و هم حیاء و شرمساری خاطی بیشتر خواهد بود و باز اگر طرف از بزرگان قوم باشد درجۀ قبح و حیاء بیشتر خواهد بود و هر چه جلالت و بزرگی او بیشتر باشد قبح عمل و حیاء فاعل آن بیشتر خواهد بود تا ببزرگترین فرد در عالم برسیم، حال اگر فرض کنیم که این عمل قبیح نسبت بکسی انجام گرفته که برای عظمت و جلالت او حد و نهایتی نیست قبح آن عمل هم نیز در همان مرتبۀ غیر متناهی خواهد بود. و باز اگر عمل خلاف نسبت بکسی از انسان سر بزند که در جهتی از جهات ولایتی بر انسان دارد قبح عمل و حیاء متخلف زیادتر خواهد بود و هر چه این جهت ولایت بیشتر شود قبح خلاف و حیاء متخلف بیشتر می‌گردد تا اینکه به ولایت ایجاد منتهی شود و کار بجائی رسد که بنده نسبت بآفریدگار خود مرتکب عمل خلافی شود، و باز گذشته از جنبۀ ولایت، اگر آن کسی که خلاف نسبت باو انجام می‌گیرد منعم این متخلف هم باشد، در قبح مخالفت می‌افزاید و حیاء متخلف بیشتر خواهد شد و هر چه نعمت بیشتر باشد قبح و حیاء بیشتر خواهد بود، حال باید دید معصیت پروردگاری که نعمت‌هایش از شماره افزون است چه اندازه قبیح و چه اندازه باعث حیاء و شرمساری خواهد گشت، و باز اگر برای متخلف، جنایتی غیر از آن خلاف اولی هم باشد باز قبح عمل و حیاء متخلف بیشتر خواهد بود و هر چه جنایات و خلاف‌ها بیشتر شود قبح اعمال و حیاء متخلف بیشتر خواهد بود تا جائی که جنایات و خلاف‌ها بحدی برسد که از شماره بیرون باشد.

خلاصۀ کلام آنکه آنگاه که روز قیامت فرا رسد و برای مردمان آنچه را که بحساب نمی‌آورند آشکار شود و سیئات و بدی‌های اعمالشان بر ملا شود و هر کس آنچه را که انجام داده حاضر شده ببیند و حقایق امور منکشف شده و میزان حسنات و سیئات هر کس مشخص شود، در این شرایط پروردگار مهربان یکی از بندگان خود را فرا خواند و شکر نعمت‌هائی را که باو ارزانی داشته مطالبه کند و بگوید ای بنده من تو عدم محض بودی که من تو را ایجاد کردم بدون اینکه وجود و ایجاد تو نفعی برای من داشته باشد بلکه فقط بخاطر انتفاع تو از من و جمیع ممالک خود را قبل از اینکه تو پا بعرصۀ وجود نهی در رفع نیازها و برای کمال تو بخدمت گماردم، و باز هر چه تو معصیت نمودی و نعمت- های بی‌شماری را که بر تو ارزانی داشته بودم کفران نمودی، مرا از اینکه تو را حفظ کنم و نعمتهایم را از رزق و تربیت و آنچه که مایۀ عزت و کمال تو می‌شود بر تو ارزانی دارم باز نداشت و با لطف و مرحمت تو را بخود فرا می‌خواندم تا آنجا که هر شب ملکی بزرگوار بسوی تو می‌فرستادم که تو را به توبه و بازگشت بسوی من دعوت کند و پذیرش توبه‌ات را از جانب من بتو اعلان نماید و تو را آگاه سازد که هر زمان که مرا بخوانی تو را اجابت خواهم کرد و از توبه و بازگشت تو بسیار خوشحال خواهم شد. و تو را به انس و مناجات و قرب و وصال من دعوت می‌نمود، ولی تو فرستاده‌ام را رد کردی و از دشمنم متابعت نمودی و من باز با همۀ این‌ها نعمت و رحمتم را از تو دریغ نداشتم، ولی هر چه انعام و احسان از جانب من بیشتر شد اعراض و کناره‌گیری تو افزون گشت، از من لطف و انعام و اصرار در دعوت تو بود، و از تو روی- گردانیدن و براه خلاف رفتن، تا اینکه در فلان شب یکی از عیال خود و بندگان محتاجم را بدر خانۀ تو فرستادم و او از آن همه نعمتها که بر تو ارزانی داشته بودم اندکی را طلب نمود، و قبل از آن بتو خبر داده بودم که اگر به چنین کسی چیزی بدهی در حقیقت بمن وام داده‌ای و من هستم که از تو می‌گیرم و در وقتی که از هر حال نیازمندتر باشی بتو باز خواهم گردانید، و اگر او را از خودت برانی و دست رد به سینه‌اش زنی، در حقیقت خواستۀ مرا رد نموده‌ای، و تو با علم به همۀ این امور او را از خودت راندی، و نعمت مرا کفران نمودی و او با دست خالی از نزد تو بازگشت و شب را گرسنه بروز آورد، ای بندۀ من برای چه تقاضای مرا رد کردی و بمن قرض ندادی آیا ترسیدی که من بی‌چیز شوم و یا از آن بیم داشتی که خیانت کنم و به وعده‌ام وفا ننمایم، بندۀ من چگونه با بندگان من داد و ستد داشتی ولی از معاملۀ با من سر باز زدی چگونه شد که من نزد تو از همۀ مخلوقات و بندگانم بیمقدارتر بودم، و باز اگر دشمنانت با صورت خندان بسویت می‌آمدند شرم می‌کردی که از آنها کناره بگیری با آنکه می‌دانستی در دل دشمن و بدخواه تو هستند، ولی من با اینکه از همان اوان آفرینش تو و حتی قبل از آن روی بسوی تو آورده بودم و نعمت‌هایم را برای تو مهیا ساخته تا هر گاه که بخواهی از آنها بهره برگیری و تو این اقبال مرا بسوی خودت میدانستی ولی از اعراض و روی گردانیدن از من حیا نکردی و بمن کافر شدی، من بخاطر تو آسمان و زمین و ماه و خورشید و آب و خاک و ملائکه را قبل از پیدایش تو آفریدم و تمام آنها را برای فراهم ساختن نیازهای زندگی تو بخدمتت گماردم ولی تو پس از این همه محبت و لطف با نافرمانی و معصیت من و اطاعت از دشمن من بدشمنی با من کمر بستی.

بالجمله آن روز که پنهانی‌ها آشکار گردد و هر کس از حقیقت خود باخبر شود و تمام جزئیات احوالات دنیائی خود و خلافها و کفران نعمت‌ها و دشمنی‌های با پروردگار رئوف و مهربان را مشاهده کند آن حیاء و شرمساری و فضاحتی که امام علیه السّلام بیان داشته برای آدمی حاصل خواهد شد و از آن بیش از عذاب بآتش رنج خواهد کشید و چنانکه در بعضی از اخبار و روایات باین حقیقت اشاره شده و آمده است که در روز قیامت خداوند ببنده‌ای می‌فرماید: آیا تو نبودی که چنین کردی، آیا تو نبودی که فلان عمل را انجام دادی و این پرسشها و سرزنشها ادامه می‌یابد تا آنجا که بنده از شدت شرمساری و خجالت تقاضای ورود در آتش میکند تا از آن شرمساری نجات یابد.

و علت اینکه امروزه ما از این همه اعمال زشت و ناپسند حیاء نمی‌کنیم و در آخرت آن گونه شرمساری گریبانگیرمان خواهد شد یکی جهل ما در این دنیا به نعمت‌های الهی است که از شماره افزون است و دوم بی‌خبری ما از همۀ گناهان و افعال زشت و میزان قبح آنها است، سومین علت که از همه مهم‌تر است ضعف ایمان ما بمقامات دین که علم بخدا و ملائکه و انبیاء و رسل و کتب و شرایع الهی است.

و اما در قیامت، غیب عیان خواهد شد، و بنده در پیشگاه ذات اقدس حق حاضر و تمام جزئیات و نعمت‌های ظاهری و باطنی که خدا بر او ارزانی داشته بود برایش مکشوف گشته بنحوی که همه آنها را خواهد دید از طرف دیگر تمام گناهان کوچک و بزرگ و قبایح و اعمال خود را که از شماره افزون است مشاهده خواهد کرد که ذات اقدس حق بقدرت خود آنها را حاضر نموده است و ایمان بخدا و ملائکه و پیامبران نیز در آنجا از روی شهود و عیان خواهد بود.

از طرف دیگر بندگان متقی پروردگار را که پیوسته مراقب اعمال و کردار خود بوده‌اند مشاهده میکند و آلودگی خود را میبیند و شرمساریش افزون می‌شود، هم چنانکه اگر یکی از ما لکه‌ای بر صورت و یا زخمی چرکین بر بدن داشته باشد و یا عورتش آشکار و یا جامه‌اش پاره باشد از حضور در مجلس بزرگان خجالت میکشد و یا اگر مشغول خوردن چیز پلیدی مثل گوشت مردار باشد و دیگری او را در آن حال ببیند لا محاله شرمسار خواهد گشت و این شرمساری و حیاء یک امر اختیاری نیست بلکه صفتی انفعالی است که منشأ آن آگاهی یافتن انسان به وجود قبح و زشتی در نفس خود نزد دیگران است، بخصوص اگر طرف از آشنایان انسان باشد و اینکه ما میبینیم در مقابل انجام گناه منفعل و شرمسار نمی‌گردیم این ثمرۀ عدم اعتقاد به قبح آن عمل است، مثلا آن کس که غیبت میکند گر چه از زبان انبیاء شنیده است که غیبت مؤمن بمثابۀ خوردن گوشت مرده است، ولی این مسئله را امری خیالی و از باب مثال تصور نموده زیرا این حقیقت را به عیان مشاهده نکرده است هم چنین کسی که خشمگین میشود این خشم و غضب را موجب تغییر صورت انسانی خود بصورت سگ نمی‌بیند هم چنین گناهان دیگر که روح آدمی را کدر می‌سازد اثرش بالعیان مشهود نیست، و یا بارها شنیده است که ذات اقدس حق در همه جا حاضر و ناظر بوده و مراقب تمام اعمال و کردار بندگان است ولی چون این حقیقت را بالعیان درک ننموده از سرپیچی از دستورات الهی شرم نمیکند، و اما آنگاه که قیامت فرا رسد پروردگارش را حاضر می‌بیند و انبیاء و ملائکه و مؤمنین را گواهانی بلند مرتبه مییابد با هیئت‌های نیکو که جامه‌هائی از نور بتن دارند و از هر عیب و نقص منزه و پاک هستند و بر سر آنها تاج کرامت نهاده شده و نور سرا پای آنها را فرا گرفته و چهره‌ها شاداب و خندان است.

و بعد در مقابل اینان خود را مشاهده میکند که ژولیده و پریشان با جامه‌هائی پاره و مندرس و کثیف و با بدنی پر از جراحات چرکین که چرک و خون از آنها روان است، بلکه می‌بیند که چهره انسانی خود را از دست داده و بصورت خوک در آمده و بدنش چون بدن بوزینگان گردیده و تاریکی‌های گناهان سرا پایش را فرا گرفته است، برأی العین مشاهده میکند که ذات اقدس حق از او خواسته بود که بصورت انبیاء مقرب و شهداء و صالحان در آید و لباسی که آنان بر تن دارند بپوشد ولی او این صورت زشت و قیافۀ ناخوشایند را برای خود انتخاب نموده است، اینجا است که خواه ناخواه منفعل شده و از آنچه خود بر سر خود آورده است شرمسار میگردد و بر مخالفت دستورات پروردگار کریم و مهربان حسرت میخورد.

پس اگر این حقایق را دانستی دربارۀ خود فکری نما و حضورت را در آن روز بزرگ و محضر عظیم، برای کاری بزرگ و ظهور سلطان خداوندی را که هیچ آفریده‌ای را قدرت تصور آن نیست و عالمیان از درک شدت آن عاجز هستند در نظر آور و حزن و اندوهت را در آن جایگاه مجسم نما و حول و هراس آن روز و عتاب و خطاب خداوندی و حیاء و حسرت خود را در آن روز و آتش و شعله‌هایش، و بیچارگی و گرسنگی و تشنگی خود را، و کسانیکه با تو بمخاصمه برخیزند را بخاطر آور، و بعد در حال فعلی خود در این دنیا اندکی تفکرنما و لطف و عزت و شرف و نعمت‌های این دنیا را که خدا بر تو ارزانی داشته بیاد آور، و ببین که چگونه آن کس که سلطنت فردای قیامت از آن اوست امروزه در این دنیا تو را گرامی داشته و تو را بمناجات و گفتگوی با خود دعوت نموده و بمجلس انس و قرب و جوار خود فرا خوانده است، و در سخنانی که در این باره رسیده اندکی تأمل نما، در حدیث آمده است که ذات اقدس حق می‌فرماید [۵] من از توبه و بازگشت بندۀ خود خوشحال‌تر می‌شوم از کسیکه مرکب و زاد و توشه خود را در سفر گم نموده و از یافتن آن مأیوس شده بناچار سر بر زمین نهاده و بخواب رود و خود را برای هلاکت آماده سازد ناگاه چشم باز کند و مرکب و زاد و توشه خود را بالای سر خود ببیند.

و باز در حدیث قدسی آمده است که اگر آنانکه پشت بمن نموده‌اند بدانند که من چقدر منتظر آنان هستم و به توبه و بازگشت آنها مشتاقم از شوق دیدار من قالب تهی میکردند و از شدت محبت من بند بند وجود آنها از هم می‌گسست.

و یا در جای دیگر می‌فرماید: بندۀ من سوگند بحقی که تو بر من داری من تو را دوست میدارم تو را بحق من بر تو سوگندت میدهم که مرا دوست بدار.

و یا در جای دیگر می‌فرماید: بندۀ من بواسطۀ حقی که تو بر من داری من تو را دوست میدارم پس تو هم بواسطه حق من بر تو مرا دوست بدار.

و باز در جای دیگر خطاب بحضرت عیسی علیه السّلام می‌فرماید: ای عیسی چقدر منتظر بمانم. و در جستجوی بندگانم باشم ولی آنها بر- نمی‌گردند.

و یا بزبان ملکی که برای دعوت بندگان می‌فرستد می‌فرماید:

من همنشین آن کسم که همنشین من باشد، و یادآور آن کس هستم که بیاد من باشد، و بخشندۀ آن کسم که از من طلب آمرزش کند، و مطیع کسی هستم که اطاعت من نماید، و امثال این عبارات.

حال اندکی تأمل نما و ببین این همه اکرام و تشریفات فاخره را تو بواسطۀ چه لذت و کرامتی با آن همه ذلت و خواری روز واپسین عوض می‌کنی و کار را بجائی میرسانی که پس از هزار سال التماس و اصرار بمالک دوزخ او بانگ بر آورد که «إِنَّکُمْ مٰاکِثُونَ» شما در اینجا ماندگار هستید.

و یا خدائی که نسبت به تو این همه محبت دارد و این اندازه تو را تکریم و تعظیم میکند در جواب در خواستت بگوید «اخْسَؤُا ... وَ لٰا تُکَلِّمُونِ» خفه شوید و سخن مگوئید.

و بنگر که هر گاه برای اقامۀ نماز بپا میخیزی، از قدمت تا آسمان ملائکه تو را در بر میگیرند و ذات اقدس حق بنظر لطف و محبت به تو می‌نگرد و آنچه را بگوئی جوابت می‌گوید و بتو بر ملائکه مقرب خود فخر میکند، و از موقعیکه رو به قبله می‌ایستی تا سلام نماز هر عملی که انجام میدهی بملائکه میگوید آیا نمی‌بینید بندۀ مرا، آیا نمی‌بینید بندۀ مرا، و برای هر عملی کرامتی برای تو ثبت کند و جزاء و پاداشی در نظر گیرد و تو این همه لطف و محبت را نادیده انگاشته و کاری کنی که فردای قیامت دست بسته وارد محشر شوی، در حالیکه چشمانت از شدت ترس بیک جا دوخته شده و رنگ چهره‌ات سیاه گشته و با شیطان به زنجیر کشیده شده‌ای و خطاب بتو گفته شود: ای جنایتکار، ای فاجر، ای خود نما، آیا از من حیا نکردی، سپس از ناحیۀ سلطان جلال خداوندی خطاب رسد:

«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ. ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ. ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهٰا سَبْعُونَ ذِرٰاعاً فَاسْلُکُوهُ».

(الحاقه- 30- 33) او را بگیرید و زنجیرش کنید. سپس بسوی آتشش کشانید و در آتشش بسوزانید. سپس او را در زنجیری که طولش هفتاد ذراع است بآتش در کشید.
چگونه قلبت می‌تواند این خطاب را بشنود و نلرزد، و حال آنکه آسمان‌ها و زمین را تاب مقاومت در برابر این خطاب نیست. و حال تو ای مسکین در آن وقت چگونه خواهد بود که شعله‌های آتش تو را فرا گیرد، و بر صورت بسوی آتش کشیده شوی، آتشی که سوزندگیش زیاد و گودیش بسیار، با پتک‌های آهنین، و شرابش چیزی جز چرک و خون نیست، و این سخن امام علیه السّلام را بشنو که می‌فرماید: چگونه تحمل کنم آتشی را که اگر شراره‌ای از آن بر زمین افتد، تمام روئیدنیهای زمین را بسوزاند، و اگر کسی به قلۀ کوهها پناه برد او را بریان سازد، و آتش در در دلش شعله‌ور گردد.

ای عاقل اندکی در احوال مردمان تأمل نما که جایگاهشان دوزخ و طعامشان چرک و خون و شرابشان آهن گداخته است. شعله‌های آتش آنها را از جا بر کند و پرتگاههای عمیق دوزخ آنها را گرد آورد. تنها آرزویشان هلاکت و نابودی است، ولی از آن اثری نمیبینند، قدم‌های آنها به پیشانی‌شان بسته شده و چهره‌هایشان از ظلمت معاصی سیاه گشته و از کناره‌های دوزخ فریاد بر آورند و از اطراف آتش صیحه زنند که ای مالک آنچه را که از آن بیم داده شدیم بما رسید، ای مالک سنگینی این زنجیرها ما را از پای در آورد، ای مالک پوست بدن ما بریان شد، ای مالک ما را از این آتش خارج ساز که دگر گرد گناه و معصیت نگردیم.

ولی او فریاد بر آورد که هیهات هیهات، فرار و نجاتی برای شما نیست- و خروجی از این جا برای شما نخواهد بود، ساکت شوید و سخن نگوئید که اگر خارج شوید دوباره به انجام آنچه از آن نهی شده‌اید باز خواهید گشت، اینجا است که امیدشان قطع میشود، و بر آنچه از کف داده‌اند، تأسف میخورند. ولی نه پشیمانی آنها را نجات می‌دهد و نه ناله و آه آنان را سودی می‌بخشد، در حالیکه بزنجیر کشیده شده‌اند بر رو بآتش افکنده می‌شوند و آتش از بالا و پائین و راست و چپ آنها را فرا گرفته و غرق در آتش هستند، طعامشان آتش است و شرابشان آتش، لباسشان آتش است و بسترشان آتش، زنجیرهائیکه بدست و پایشان بسته شده آنها را در جایگاه تنگشان فرو برد، و با پتکهای آهنین پیکرشان در هم کوبیده شود، و آتش آنها را چون دیگ جوشان، بجوش آورد، و هر گاه که از میان پرده‌های آتش فریاد آنها بلند شود جامی از آب جوشان دوزخ بر سر آنها ریزند که آنچه را در اندرون آنها است بگدازد و پوست بدن را بسوزاند، و برای آنها پتک‌هائی از آتش است که چون بر سر آنها فرود آرند، پیشانی آنها در هم بشکند، از دهان آنها چرک و خون جاری است و از شدت عطش جگرهای آنها قطعه قطعه شود حدقه‌های چشم بر گونه‌هایشان روان است و گوشت‌های صورت در حال فرو ریختن و پیه‌های بدن در حال آب شدن و پوست بدن در حال برکنده شدن است، پس هر پوستی که بسوزد پوستی غیر از آن بجای آن آید، استخوان‌های بدن از گوشت برهنه گردد، و صورتشان سیاه، و چشم‌ها بینائی خود را از دست داده و زبان‌ها را قدرت گویائی نیست، ستون فقرات آنها در هم شکسته و استخوانی سالم برای آنها نمانده است، گوشهای آنها بریده شده و پوست بدن پاره پاره گردد، و دستهایشان بگردن زنجیر شده و پیشانی آنها با قدم‌هایشان بزنجیر کشیده شده است، بر چهره‌هایشان بر آتش راه روند، و با حدقۀ چشم بر خارهای آتشین حرکت کنند، مارها و عقرب‌ها آنها را از هر سو بگزند، و آنان در حالی هستند که تنها خواسته‌شان مرگ است، ولی مرگی نمی‌یابند.

و این شمه‌ای است از آنچه از اخبار و احوال آنها در کتاب و سنت آمده است.

فصل سوم در وضوء و در آن چند باب است

(باب اول) «در بیان بعضی از آداب ظاهری آن، چه واجب و چه مستحب»

از جمله مستحبات وضو مسواک کردن و تیامن [۶] است و این غیر از افعال و مقدماتی است که قبل از شروع به وضو انجامش واجب است، هم چنین میبایست که آب وضو در کمال پاکی و تمیزی باشد و دستها را قبل از اینکه در ظرفی که با آب آن میخواهند وضو بگیرند بزند با آب دیگر از حدث نوم و بول یک مرتبه و از غایط دو مرتبه بشوید، هم چنین مضمضه و استنشاق از مستحبات وضوء است و هر یک از این دو مستحب است که سه مرتبه انجام بگیرد و مضمضه را بر استنشاق مقدم بدارد، و در حال شستن صورت چشم‌ها را باز نگه دارد و دعائی که در این زمینه رسیده قرائت کند و بر هر عضوی که آب میریزد دست بکشد و موی صورت را با سر انگشتان از هم باز کند و مرد ابتدا روی ذراع آب بریزد و زن به پشت ذراع و در هنگام شستشوی اعضاء وضو به ریختن آب بر هر عضو و جاری ساختن آب بر آن عضو وضو را کامل کند و اولی اینست که با ریختن دو مشت آب بر هر عضو وضو را کامل نماید هم چنین مستحب است در تهیۀ مقدمات وضو از دیگری کمک نگیرد و از آب آلوده و آبی که از آفتاب گرم شده و نیم خوردۀ زن حایضی که خیلی مواظب طهارت و نجاست نیست و یهودی و نصرانی و مشرک و ناصبی و ولد الزنا- بنابر قول به طهارتش و الا که اگر نجس بدانیم واجب است- و آبیکه قورباغه و یا مار و عقرب بر آن گذشته و آب اندکی که نجاست بدان رسیده ولی نه بحدیکه از طهارت بیفتد و آب چاهی که میبایست برای پاک شدنش مقدار معینی از آب آن کشیده شود و این عمل انجام نگرفته و آبیکه انسان با آن غسل جنابت نموده بنابر قول بجواز وضوء با آنکه همین هم اقوی است اجتناب کند، و همۀ این امور در صورت اختیار است.

و اما دعا در هنگام وضو و مقدماتش، در حدیث صحیح از امیر- المؤمنین علیه السّلام رسیده که آن حضرت آب طلب نمود ابتدا مشتی آب با دست راست بر دست چپ ریخت و فرمود:

«بسم اللّه و الحمد للّه الّذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا» سپس استنجا نمود و فرمود:

«اللهمّ حصّن فرجی و اعضه و استر عورتی و حرّمنی علی النّار» سپس مضمضه نمود و فرمود:

«اللهمّ لقّن حجّتی یوم القاک و اطلق لسانی بذکرک» سپس استنشاق نمود و فرمود:
«اللّهم لا تحرّم علیّ ریح الجنّة و اجعلنی ممّن یشمّ ریحها و روحها و ریحانها» سپس به شستن صورت خود پرداخت و فرمود:

«اللّهمّ بیّض وجهی یوم تبیضّ فیه الوجوه و لا تسوّد وجهی یوم تسوّد فیه الوجوه» سپس دست راست خود را شست و فرمود:

«اللّهمّ اعطنی کتابی بیمینی و الخلد فی الجنان بیساری و حاسبنی حسابا یسیرا» سپس بدست چپ پرداخت و فرمود:

اللّهمّ لا تعطنی کتابی بشمالی و لا تجعله مغلولة إلی عنقی و اعوذ بک من مقطّعات النّیران» سپس بمسح سر پرداخت و فرمود:

اللّهمّ غشّنی برحمتک و برکاتک و عفوک.

سپس به مسح پا پرداخت و فرمود:

«اللّهمّ ثبّت قدمی علی الصّراط یوم تزلّ فیه الاقدام و اجعل سعیی فیما یرضیک عنّی یا ارحم الرّاحمین» سپس به فرزندش محمد که راوی حدیث است فرمود ای محمد هر کس چنین وضو بگیرد و آنچه را من گفتم بگوید خداوند از هر قطرۀ آبی ملکی بیافریند که تا روز قیامت تقدیس و تسبیح و تکبیر گویند و ثواب آن برای آن وضو گیرنده ثبت شود.

و در تفسیر امام علیه السّلام آمده است که هر کس در آخر وضوء و غسل خود بگوید:
«سبحانک اللّهمّ و بحمدک اشهد ان لا إله الاّ أنت استغفرک و اتوب إلیک و اشهد انّ محمّدا عبدک و رسولک و اشهد انّ علیّا ولیّک و خلیفتک بعد نبیّک و انّ اولیائه خلفائک و اوصیائک».

گناهانش همچون برگ درخت فرو ریزد و خدا بعدد هر قطره‌ای از آب وضوء یا غسل او ملکی بیافریند که تسبیح و تهلیل و تقدیس و تکبیر حق تعالی گویند و بر پیامبر و آل پاک او درود فرستند و ثواب آن برای آن وضوء گیرنده خواهد بود، و در کتاب «من لا یحضره الفقیه» روایت شده که زکات وضو اینست که در هنگام وضوء گفته شود:
اللّهمّ انّی اسئلک تمام الوضوء و تمام الصّلوة و تمام رضوانک و الجنّة.

(باب دوم) «در فضیلت مسواک زدن و فوائد و کیفیت و اوقات آن»

در فضیلت مسواک و فوائد آن اخبار زیادی است که بخاطر تبرک ببعضی از آنها اشاره میکنیم از جمله آن خبر مشهور است که از ابو- جعفر علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که آن حضرت فرمود: اگر نبود که کار بر امت من مشکل می‌شد آنان را می‌فرمودم که برای هر نماز مسواک کنند.

و در «خصال» مرفوعا از پیامبر روایت شده که آن حضرت فرمود:

در مسواک دوازده خصلت است: دهان را پاکیزه می‌سازد و موجب خشنودی پروردگار است، و دندانهایت را سفید میکند و آنچه را که بر دندان‌ها جمع شده و باعث خرابی دندان می‌شود از بین میبرد، بلغم را کم میکند و اشتهاء طعام میآورد، حسنات را مضاعف میکند، و سنت بپا داشته می‌شود و باعث حضور ملائکه می‌گردد، و لثه را محکم می‌سازد و راه قرآن را پاک می‌سازد، و دو رکعت نماز که با دهان مسواک زده خوانده شود نزد خدا محبوب‌تر است از هفتاد رکعت بدون مسواک.

و در ثواب الاعمال از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت از پدرش امام باقر علیه السّلام روایت نموده که فرمود: اگر مردم خوبی‌های مسواک را می‌دانستند آن را با خود ببستر میبردند.

و اما کیفیت و آداب آن، مستحب است که با چوب اراک مسواک شود و اگر یافت نشد و یا دست یافتن بآن مشکل بود با چیز دیگر حتی با انگشت، و مستحب است که هنگام مسواک این دعا را بخواند:

الّلهمّ ارزقنی حلاوة نعمتک و ارزقنی برد روحک و اطلق لسانی بمناجاتک و قرّبنی منک مجلسا و ارفع ذکری فی الاوّلین الّلهمّ یا خیر من سئل و یا اجود من اعطی حوّلنا ممّا تکره الی ما تحبّ و ترضی و ان کانت القلوب قاسیة، و ان کانت الاعین جامدة، و إن کنّا ولی بالعذاب فأنت أولی بالمغفرة، الّلهمّ احینی فی عافیة و امتنی فی عافیة.

و اما اوقات مسواک، آنچه از اخبار و روایات بدست میآید استحباب مسواک در هر وضوئی و هر نمازی و هنگام خواب در شب و هنگام بر خواستن از خواب و قبل از نماز صبح است و احتمال هم دارد که این سه مرتبه مسواک در شب از مسواک هنگام وضو و نماز صبح کفایت کند.

و اما عبرتی که باید از این سنت گرفت در این زمینه همان روایتی که در مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام رسیده کفایت میکند: در آنجا حضرت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل می‌فرماید که فرمود مسواک تمیز کننده دهان، و موجب خشنودی پروردگار است، و آن را از سنت‌های مؤکد قرار داده است، و آن کس که در آن بفکر بپردازد منافع ظاهری و باطنی فراوانی در آن میبیند، پس هم چنانکه آنچه که از خوردنی و آشامیدنی دندان‌هایت را کثیف میکند با مسواک تمیز میکنی، همین گونه هم سعی کن نجاست گناهان را با تضرع و خشوع و شب زنده‌داری و استغفار در سحرگاهان زایل کنی و باطن و ظاهرت را از تیرگی‌های گناهان و انجام معاصی پاکیزه سازی و برای خدا خالص گردانی زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مسواک را مثلی برای مردمان بیدار دل قرار داده باین بیان که مسواک، نباتی است لطیف و پاکیزه، و شاخۀ درختی است شاداب و مبارک، و دندان‌ها آفریده‌ای است که خدای متعال آن را در دهان برای خوردن و جویدن غذا آفریده و سبب اشتهاء طعام و اصلاح معده است، و این جوهر صافی است که بر اثر جویدن غذا آلوده می‌گردد و به واسطۀ آن بوی دهان تغییر میکند و از آن در مغز آدمی فسادی پدید میآید. پس آنگاه که مؤمن زیرک با نباتی لطیف مسواک کند و با مسواک بر آن جوهر صاف کشد آن فساد و تغییر از بین برود و بحال اولش برگردد، همین گونه ذات اقدس حق قلب آدمی را طاهر و صاف آفریده و غذایش را ذکر و فکر و هیبت و تعظیم قرار داده پس آنگاه که این قلب صاف بر اثر تغذیه به غفلت و کدورت آلوده شود با سوهان توبه جلا داده شود و بآب انابه پاکیزه گردد تا بآن حال اول و جوهر صافی که در اصل بود برگردد، خداوند می‌فرماید:

«إِنَّ اللّٰهَ یُحِبُّ التَّوّٰابِینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ».

و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده است: بر شما باد بمسواک، و این فرمایش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گر چه در ظاهر بمسواک دندان بر می‌گردد، ولی رسول بزرگوار این معنای باطنی را اراده فرموده است، پس آن کس که در استخراج مثل این امثال مرکب تفکر را بر آستانۀ باب عبرت بخواباند خداوند چشمه‌های حکمت را برای او بگشاید و از فضل خود بر او ارزانی دارد و خدا جزای نیکوکاران را ضایع نسازد. انتهی.
می‌گویم بر کسیکه تصدیق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و آل او نموده سزاوار است که به امثال این سخنان در کمال جدیت تأمل کند و مبادا که این گونه فرمایشات را مهمل گذاشته و یا ضایع سازد بلکه میبایست که این گونه کلمات را جزء اسرار دانسته و این تأویلات حقه بجزئیات عبادت را که در شریعت مقدسه آمده غنیمت بشمارد، و خدا و رسول بزرگوار صلّی اللّه علیه و آله و خلفاء آن حضرت را که حافظین این اسرارند بلکه همۀ کسانیکه این سخنان از آن بزرگواران روایت نموده‌اند سپاسگزار باشد و شکر این نعمت‌های گران قیمت را ادا کند و به انوار این معارف دست یابد و ثمرات و فوائدش را بچنگ آورد و الا آن کس که از این نعمت‌های لطیف حقیقی غافل شود و آنگونه که سزاوار آنها است حق آنها را نگذارد نه تنها نفعی از آنها نبرده بلکه چون پس از اتمام حجت آنها را ضایع ساخته خسران فراوانی نموده است، و اما اگر بآنها ایمان آورد پس بناچار میبایست که بر آنها مواظبت کند و چنانچه در آخر سخنی که از مصباح الشریعة نقل کردیم آمده است در امثال این‌ها به تأمل بپردازد و اگر این مراقبت ادامه پیدا کند چه بسا که حقایق این امور بر او منکشف گردد و صورتهای مثالی این اعمال و اثرات باطنی آنها را مشاهده کند و غیب برایش عیان، و روایت درایت، و علم وجدان شود پس سعی و کوشش او در این باب افزون شود و تمام اوقاتش را فرا گیرد و همین امر او را بسیار معارف دیگر رهنمون شود تا آنجا که عقلش مستغرق در معرفت خدا شود که در اینجا است که آنکه امور دنیوی و شئون ظاهریش را اداره میکند ذات ذو الجلال الهی خواهد بود و دیگر اشتغال به- مخلوقی و همی به غیر خدا و کوششی در راه غیر لقاء پروردگار برای او نیست در نتیجه شوقش روز بروز افزون می‌شود تا اینکه در سلک مشتاقان الهی قرار گیرد و این زمان است که ملائکه الهی مشتاق او گشته و در هنگام مرگ ملک الموت بشارتش می‌دهد که مژده باد تورا ای ولی خدا که خدا بتو مشتاق است، چنانکه در روایت معراج این مطلب به تفصیل خواهد آمد.

و از لوازم عبرت در این مسئله و امثال آن از آداب جزئیه‌ای که مثل این تأکید و فضیلت برای آن آمده و ثواب‌های زیاد برای آن مقرر شده است اینست که این فضیلتها و ثواب‌ها گر چه در مرحلۀ اول بنظر بعید میرسد و عقل آن را نمی‌پذیرد، بعید نشمارد بلکه بر او است که در حکمت این امر بتفکر بپردازد تا بواسطۀ نور تفکر ظلمت شک از میان برخیزد که خدا آدمی را براه صواب رهنمون باشد.

بعنوان مثال اگر دید که مسئلۀ مسواک از چنین فضیلت عظمائی برخوردار است و بخاطر یک عمل جزئی که شستن دهان و دندان باشد ثواب نمازش به هفتاد برابر افزون می‌گردد و عقلش این مسئله را بعید شمرد مبادا که این استبعاد را بپذیرد بلکه میبایست در حکمت این امر جزئی و فوایدش تفکر کند تا در یابد که همین امر سبب دفع فساد مغز می‌شود مغزی که بمنزلۀ مرکب عقل انسانی است و اگر او از کار بیفتد عقل آدمی مختل می‌شود، و پس از درک این حقیقت بحقانیت حکمت الهی در قرار دادن این پاداشهای فراوان پی میبرد و اگر بیشتر فکر نماید می‌بیند که مسواک سبب بقاء دندان‌ها می‌شود و دندان‌ها در تحلیل غذا که قوام بدن و حیات انسان و طول عمرش که وسیلۀ دست یابی درجات عالیه است بدان بستگی دارد، ایمانش افزون می‌شود و باز اگر بیشتر تأمل کند می‌یابد که حسن و قبح اعمال به زیادی و کمی آن نیست بلکه بسته به لطف و دقت و ریزه کاری عمل است و اگر خواستی به این حقیقت دست یابی به اطرافیان سلطان بنگر و ببین که یک نفر سپاهی که وظیفه‌اش جنگ و قتال است کاری که چه بسا منجر به قتل و هلاکت او می‌شود اجرتش مبلغ خیلی کمی است در حالیکه وزیر که به تدبیر امور جامعه می‌پردازد و از حیث فعالیت‌های بدنی کارش با آن سپاهی قابل قیاس نیست به اندازۀ ده هزار سپاهی مزد می‌گیرد، بنابر این آنچه در خدمت، مورد نظر است لطف و ریزه کاری عمل است نه کثرت و شدت کار، و لذا بعید نیست که مراقبت بنده نسبت بمولایش در پاکیزه ساختن دندانها و دهانش هنگام نماز سبب ازدیاد ثواب نماز به هفتاد برابر آن گردد و این لطف و مرحمت در قبال آن مراقبتی باشد که بنده راضی نشده که در هنگام مناجات با پروردگار و حضور در محضر او عضوی از اعضائش آن‌هم راه سخن گفتن با او به اثر چیزی از این دنیای مبغوض آلوده باشد، و این مراقبت خود نکتۀ دقیقی است که استحقاق هر ثواب و پاداش فراوانی دارد، و آن استبعاد جز ثمرۀ همان نظر اول و حماقت نیست و حمد از آن خدا است.

فصل چهارم در تیامن

آنچه از اخبار و روایات بدست میآید ترغیب شروع با دست راست در کلیۀ اعمال و افعالی است که هر دو دست در انجام آن بکار گرفته می‌شود، و عاقل میبایست که این را نیز از شئونات حکمت الهی بداند، و بعبارت دیگر از شئونات ترجیح دست راست خدا بداند گر چه هر دو دست او دست راست است، و در هیچ عملی از اعمال و رفتارش مراقبه را از یاد نبرد تا به ترجیح مرجوح گرفتار نشود، سپس می‌بایست که باین حقیقت توجه کند که راست عبارت از طرف قوی‌تر از دو طرف است مثل عالم غیب بالنسبه به عالم شهادت و عالم ارواح بالنسبه به عالم اجسام، پس سزاوار است که تو پیوسته روح و باطن خود را تقویت کنی و آن را خدمت نمائی تا در زمرۀ روحانیان در آئی، و کلمۀ جامعه‌ای که جامع همۀ شرایع انبیاء است همین است که آدمی در زمرۀ روحانیان در آید زیرا آنان در صدد عمارت عالم غیب و خدمت برای آن عالم هستند ولی مردم بواسطۀ اغواء شیاطین بآبادانی این عالم محسوس می- پردازند و لذا پیوسته بین انبیاء و اهل دنیا تضاد است، و اگر می‌بینی که انبیاء و اولیاء گاه گاهی بآبادانی این دنیا می‌پردازند این نه عمارت این دنیا منظور است بلکه همین هم خدمت به عالم غیب و تخریب عالم حس است و وجه این مطلب اینست که آبادانی آخرت و تحصیل معرفت جز به حیات دنیائی ممکن نیست پس عمارت این دنیا بقدر ضرورت برای ادامۀ حیات و بقاء نوع است تا معرفت کسب شود و بآبادانی سرای آخرت پرداخته شود ولی این آبادانی دنیا از ناحیۀ آنها زیادتر از قدر حاجت نیست و عمارت این دنیا از ناحیۀ اهل حق و اشتغالشان بآن از باب مقدمه و بقدر ضرورت است بر خلاف اهل دنیا که این دنیا بنفسه مطلوب و معشوق آنها است و دنیا را فقط برای دنیائیش می‌طلبند و دوست دارند و حاضرند آن را به هر چه که غیر آن است معاوضه کنند و اگر هم دیده می‌شود که گاه گاهی یادی از امور اخروی میکنند و بدان مشغول می‌شوند این بخاطر تقیه از اهل حق است چون حفظ سعادت دنیائی خود را در گرو این اشتغال به امور اخروی می‌دانند و یاد آخرت آنها هم باز بخاطر حفظ دنیایشان است.

فصل پنجم «در آداب دعا»

از اموریکه باید هنگام وضو مراعات شود مسئله دعاها و اذکار است و میبایست که انسان در جمیع احوال و افعال به اذکار و دعاهائی که از طرف شارع رسیده و مناسب با آن حال و عمل است متأدب باشد زیرا این ادعیه مایۀ حفظ و برکت و یاد آور امور اخروی و دعا برای آنها است که می‌توان در این زمینه از ادعیه‌ای که سید ابن طاووس قدس سره برای بعضی از اعمال و احوال بیان داشته نام برد، زیرا او گر چه همۀ آنها را از روایات نگرفته ولی در جمع آوری آنها به مفهوم روایات و عمومات توجه داشته است.

فصل ششم «در عبرت هنگام رؤیت آب و استعمال آن»

اشاره

در کتاب «مصباح الشریعة» از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: هر گاه خواستی وضو بگیری پس بسوی آب رو که خدا تو را برحمت خود مقدم بدارد، زیرا ذات اقدس حق آب را کلید قرب و مناجات با خویش و دلیل و راهنمای بساط خدمت خود قرار داده است، و هم چنانکه رحمت او گناه بندگان را پاک می‌سازد هم چنین نجاسات ظاهری را هم آب پاک میکند نه غیر آن.

خداوند می‌فرماید:

وَ هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیٰاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَ أَنْزَلْنٰا مِنَ السَّمٰاءِ مٰاءً طَهُوراً. (فرقان- 48) ترجمه: و اوست آنکه فرستاد بادها را مژده پیشاپیش رحمتش و فرو فرستادیم از آسمان آبی پاک و پاک کننده.

و در جای دیگر می‌فرماید:

وَ جَعَلْنٰا مِنَ الْمٰاءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَیٍّ أَ فَلٰا یُؤْمِنُونَ. (انبیاء- 30) ترجمه: و ما از آب هر چیز را زنده قرار دادیم آیا ایمان نمی‌آورید.

پس هم چنانکه ذات اقدس حق هر چیزی از نعمتهای دنیائی را بآب زنده گردانیده همانگونه هم به فضل و رحمت خود حیات و زندگی دلها را به طاعات قرار داده است.
و تفکر در صفاء آب و رقت و برکت و پاکیزگیش و امتزاج و در هم آمیختن آن با هر چیزی و در هر چیزی و استعمال آن در پاکیزه ساختن آنچه که خدا امر به تطهیر آن نموده متضمن فواید زیادی است که با تأمل در هر یک از این امور فوائدی نصیب تو خواهد گشت.

هم چنین سزاوار است که در معاشرت با خلق چون آب باشی که با هر چیزی که در میآمیزد حق او را ادا میکند بدون اینکه هویت خود را از دست دهد و این سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در نظر آوری که فرمود:

مثل مؤمن خالص مثل آب است. و جمیع طاعات و عباداتت خالص برای خدا باشد هم چون آب که وقتی از آسمان فرود میآید پاک و خالص بوده و «طهور» نامیده شده است، و چون اعضاء و جوارحت را با آب شستشو می‌دهی و پاکیزه می‌سازی قلبت را هم به تقوی و یقین طاهر و پاکیزه سازی.

و از حضرت رضا علیه السّلام [۷] رسیده که آن حضرت فرمود: بدان جهت به گرفتن وضو امر شده که بنده آنگاه که در حضور خداوند جبار برای مناجات با او می‌ایستد طاهر و پاکیزه باشد و در آنچه او فرموده مطیع و از پلیدی‌ها و نجاسات پاک باشد، گذشته از این، وضو کسالت و خواب را از آدمی دور میکند و دل را برای قیام در حضور حضرت پروردگار پاکیزه می‌سازد، و اما اینکه وضوء بر صورت و دستها و سر و پاها واجب گشته بدان خاطر است که این اعضاء در نماز بکار گرفته می- شود، با صورت سجده میکند و خضوع می‌نماید و با دست از ذات ذو الجلال سؤال میکند و در رحمت و معرفت او رغبت می‌نماید و با سر در رکوع و سجود بخدا رو میآورد و با پاها بر میخیزد و می‌نشیند.

انسان عاقل پس از اینکه حکم شریعت را در مورد طهارت مکان نمازگزار و جامه و ظاهر بدن او دانست، با اینکه نسبت این‌ها با حقیقت آدمی نسبت پوست بمغز است، سزاوار است که از تطهیر لب و حقیقت خود که همان قلبش باشد غافل نماند و در تطهیر دل بیشتر از غیر آن بکوشد، چرا که دل نظر گاه حضرت ذو الجلال است و تطهیر دل جز با توبۀ نصوح امکان پذیر نیست و تطهیر باطن بسته بآن است، آیا نشنیدی قول امام صادق علیه السّلام را که فرمود: «و با یقین و تقوی قلبت را پاکیزه ساز» چرا که ثمرۀ یقین تقوی است و تقوی جز با توبه تحقق نمی‌یابد.

[=====در بیان اینکه توبه بمنزلۀ طهارت باطن انسان است]=====

و اگر این مقدمه را پذیرفتی پس بدان که توبه از طهارت ظاهری در نماز مهم‌تر است، و لذا لازم است که از حقیقت توبه آگاه شوی.

حقیقت توبه عبارت از اینست که بنده از غیر خدا بخدا باز گردد و اگر خواستی بگو بازگشت از ظلمت بسوی نور و یا از جهل به علم و یا از شقاوت به سعادت و یا بگو از معصیت به طاعت.

و کمال توبه از علم و حال و عمل حاصل می‌شود، و از مجموع این سه امر کامل می‌گردد زیرا هر یک از این سه امر مطلوب مستقلی است و اضداد آنها غیر مطلوب و رجوع از این اضداد را توبه گویند.

اما علم اجمالش آنکه بحالتی که در آن است و موجب شقاوت و یا مانع سعادت او است علم پیدا کند و تفصیلش علم به جمیع مراتب علومی است که بحال بشر نافع است مثل علم بخدا و ملائکه و کتب الهی و پیامبران و روز قیامت با درک محرومیت از سعادتی که لازمۀ داشتن این علوم و نهفته در آنها است.

و اما حال عبارت از تحسر و اندوه بر شقاوتی است که دامنگیرش شده و قصد سعادت در گذشته و حال و آینده و رغبت به تدارک آن در احوال سه‌گانه.

و اما عمل به رجوع و خروج از آنچه در آن بوده و تصمیم بر ادامۀ عمل در راهی که میبایست در آن راه قدم بگذارد و رجوع، اجمالا باین است که آنچه را که حال و یا آینده موجب حسرت او خواهد شد تدارک نموده و جبران کند و این تدارک باین است که اگر آن حقی از حقوق الهی است میبایست که آن را به قضاء آن عمل و محو آثار سوئش جبران نماید که از جملۀ آثار گوشتی است که از معصیت بر تن او روئیده که میبایست از بین برود و نفس را همانگونه که لذت معصیت چشیده درد و رنج طاعت بچشاند و تیرگی که بر اثر ظلمت معصیت در آن پیدا شده به نور طاعت از بین ببرد و اگر متعلق بحقوق مخلوق است اگر اداء آن حق ممکن است به اداء آن و لو با استغفار و طلب حلیت و رضایت طرف آن حق را ادا کند و سپس به محو آثار سوء آن بپردازد و اگر اداء آن ممکن نباشد مثل اینکه بآبروی مؤمنی در غیاب او خیانت کرده باشد که اگر بخواهد از او رضایت بطلبد باز خود این عمل باعث فتنه و فساد می‌شود در این صورت میبایست که برای آن مؤمن از خدا طلب آمرزش کند و بهر اندازه که جبران آن خیانت کند برای او اعمال صالحه بجای آورد و چنانکه گفته شد آثار سوء آن را بر طرف سازد.

و حتی اگر به حیوانی آزاری رسانده احتیاطا میبایست که آن ضرر را جبران نماید و سپس آثار سوئش را برطرف سازد و همۀ این مسائل از تدبر و تأمل در آنچه از مولا امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده فهمیده می‌شود.

روایت چنین است که روزی کسی در محضر آن حضرت گفت:

«استغفر اللّه» حضرت خطاب باو فرمود: مادرت بعزایت بنشیند آیا میدانی که استغفار چیست؟ استغفار درجۀ علیّین است و آن اسمی است که شش معنا و حقیقت را در بر دارد:

اول پشیمانی بر آنچه گذشته است.

دوم عزم و تصمیم بر ترک بازگشت بآن عمل.

سوم اینکه حقوقی که از مردمان ضایع نموده‌ای ادا نمائی تا اینکه خدا را در حالیکه هیچ حقی از کسی بر تو نیست ملاقات کنی.

چهارم اینکه هر عمل واجبی را که ضایع ساخته‌ای حقش را ادا نمائی.

پنجم اینکه گوشتی که از معصیت بر تن تو روئیده با حزن و اندوه بر آن گناه از بین ببری تا آنجا که پوست به استخوان بچسبد و سپس گوشت تازه بین آنها بروید.

ششم اینکه بدن را درد و رنج طاعت بچشانی هم چنانکه لذت معصیت چشانیدی، در این هنگام است که می‌توانی بگوئی «استغفر اللّه».

و در مصباح الشریعة از امام 4 صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: توبه ریسمان خدا و وسیلۀ عنایت او است و سزاوار است که بنده در همه حال در حال توبه باشد، و هر دسته‌ای از بندگان توبه‌ای مخصوص بخود دارند، توبۀ انبیاء از اضطراب است، و توبۀ اولیا از تلوین و دگرگونی خطورات قلبی، و توبۀ اصفیاء و برگزیدگان از نفس، و توبۀ خواص از اشتغال به غیر خدا و توبۀ عوام از گناهان است، و برای هر یک از این اصناف، علمی و معرفتی در اصل توبۀ آنها و پایان کارشان است که شرحش بطول می‌انجامد.

اما توبۀ عوام به اینست که باطن خود را با آب حسرت و ندامت، از گناهان بشوید و گناهان خود را پیوسته مد نظر داشته و از گذشتۀ خود پشیمان و بر آنچه از عمرش باقی مانده ترسناک باشد، گناهانش را کوچک نشمارد و بر آنچه از طاعت و بندگی خدا از او فوت شده متأسف و اندوهگین باشد، نفسش را از شهوات باز دارد و از خدا بخواهد که او را بر وفاء به توبه‌اش موفق بدارد و از بازگشت بآنچه که در گذشته بدان آلوده بود او را حفظ کند، و نفسش را در میدان جهاد و عبادت ریاضت دهد و آنچه از فرائض از او فوت شده قضا نماید. اگر مظلمه‌ای بگردن اوست رد کند و از هم نشینان بد دوری گزیند شب را به عبادت بیدار و روز را روزه بدارد و پیوسته در عاقبت کارش بیندیشد و از خدا کمک بخواهد که استقامت در پنهان و آشکار باو عنایت کند و هنگام محنت و بلا ثابت قدم باشد تا از مرتبۀ توابین سقوط نکند. انتهی.

یکی از گذشتگان از عرفاء [۸] در بیان حقایق و اسرار و لطایف توبه، ابتدا سه چیز را شرط می‌داند: بزرگ شمردن گناه، و اتهام توبه، و عذر خواهی از مردم.

و مراد از اول همان است که امام صادق علیه السّلام فرمود: و گناه خود را کوچک نشمارد، و مراد از دومی همان است که فرمود: و از خدا بخواهد که او را بر وفاء به توبه‌اش موفق بدارد، و مراد از سوم همان است که فرمود: و مظلمه‌ای اگر بگردن دارد رد کند.

و در بیان سرائر توبه گوید تمیز تقیه از عزت و نسیان و فراموشی جنایت و توبۀ از توبه.
من می‌گویم مراد از اولی خالص ساختن توبه از ریاء و مراد از دومی اینست که پس از توبه آن چنان به ذکر و یاد خدا مشغول باشد که حتی گناهش را و توبۀ از گناهش را فراموش کند و این گر چه حال و مقامی والا است ولی داخل در توبه نیست و مراد از جملۀ سومی ظاهرا توبه از آن توبۀ اولی است بخاطر نقص آن، و یا توبه از توبه‌ای است که پنداشته بحول و قوۀ خود بوده است و هر دو وجه نیکو است ولی آوردن این پس از آن جملۀ دوم خالی از ابهام نیست.

و در مرتبۀ سوم نیز سه مطلب را ذکر میکند:

اول اینکه بین گناهی که انجام داده‌ای و قضاء الهی بنگری تا مراد ذات اقدس حق را از اینکه تو را بر انجام آن گناه مهلت داد دریابی،

الی الحق» و دیگری مناجات نامه‌ای بزبان فارسی است، و آنچه در بالا از او نقل می‌شود از همین کتاب منازل السایرین است که عارف نامدار کمال الدین مولی عبد الرزاق کاشانی صاحب تأویل الایات و اصطلاحات العرفاء و شرح فصوص الحکم متوفی 887 آن را شرح نموده است.

زیرا که خداوند بنده را در انجام گناه بیکی از دو جهت وا می‌گذارد یکی اینکه به عزت او در قضائش و بر و نیکی او در پوشانیدن گناه و به حلم و بردباریش در مهلت دادن به خطا کار و به کرم و بزرگواریش در قبول عذر گناهکار و به فضل او در بخشش و مغفرت گناه معرفت پیدا کنی.

من می‌گویم تفکر در این احوال اشتغال از جهت گناه است و توبه به پیشگاه حضرت حق از جهت صفات و افعال است و این یکی از وجوه سخن معصوم علیه السّلام است که فرمود: آنان از دنیا بحمد و ثناء تو مشغول هستند.

او می‌گوید جهت دوم از مهلت دادن خدا ببندگان در انجام خطا اینست که حجتی بر عدالت خود داشته باشد و بنده را با حجت، بر گناهش عقوبت کند.

و لطیفۀ دوم اینکه بندۀ بصیر و صادق اگر در طلب گناهانش بر آید برای خود حسنه و عمل خیری نخواهد دید زیرا که از طرف خدا لطف و مرحمت میبیند و از طرف خود گناه. به بیان دیگر فرد بصیر و صادق جمیع گناهانش را از جهت خود می‌داند و خیرات و نیکی‌هایش را از طرف پروردگار، بنابر این او به گناهانش و خدا به نیکی‌های او اولی و سزاوارترند و بدین ترتیب اگر حقیقت حال را طلب کند حسنه‌ای برای خود نخواهد یافت.

و لطیفۀ سوم اینکه بنده چون حکم را مشاهده کند آن مشاهده برای او جائی برای نیک شمردن نیکی‌ها و زشت دانستن گناهان باقی نمی‌گذارد و این بخاطر صعود او از مرتبۀ جمیع این معانی به معنای حکم است.

شارح در شرح این مطلب می‌گوید: مشاهدۀ حکم عبارت از اینست که بنده در عالم وجود هیچ مؤثری جز خدا نبیند و هیچ حکم و اثر و فعلی را جز از آن او نداند، در این مرتبه است که بنده در عیان معنای آیۀ شریفه:

«کُلُّ شَیْ‌ءٍ هٰالِکٌ إِلّٰا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ».

ترجمه: «هر چیزی هالک و از بین رفتنی است مگر وجه ذات اقدس حق و حکم تنها از آن او است.» را محقق میبیند.

می‌گویم احتمال دارد که مراد از لطیفۀ اول، مفهوم این آیۀ شریفه باشد:

مٰا أَصٰابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّٰهِ وَ مٰا أَصٰابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ آنچه از خوبی‌ها و نیکی‌ها بتو رسد از ناحیۀ حضرت حق است و آنچه از گناهان و بدیها بسراغت آید از نفس خود تو است، و از لطیفۀ دوم مفهوم این آیه باشد: «قُلْ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللّٰهِ» بگو همه از جانب پروردگار است.

او می‌گوید توبۀ عوام از زیاد بها دادن به اطاعت و عبادات است که این امر آدمی را به سه چیز دعوت میکند، یکی اینکه بنده نعمت پوشیده داشتن گناه از طرف حق تعالی و مهلت دادن او را انکار می‌کند و دیگر اینکه با توبه‌اش خود را از خدا طلبکار می‌داند. و سوم اینکه خود را از خدا بی‌نیاز بشمارد که این عین جبروت و سرکشی بر ذات حق تعالی است.

در معنای این سخن می‌گویم که عوام از مردم توبه را از حسنات خود می‌پندارند و بدین خاطر است که به تحصیل توبه می‌پردازند ولی هیچگاه بآن طرف قضیه توجه نمی‌کنند که آنها جنایت و خطا مرتکب شده و خدا را بر آنها منت است که آن گناه را پوشیده داشته و آنها را مهلت داده است و میبایست از این گستاخی توبه کنند: هم چنین وقتی که بنده توبه را از حسنات خود دانست بر انجام آن برای خود نسبت به ذات اقدس حق حقی قائل شده و خود را طلبکار می‌پندارد و از اینکه خدا توبه‌اش را بپذیرد و آثار گناهش را بزداید خود را بی‌نیاز تصور میکند.

او می‌گوید توبۀ اوساط و کسانیکه در مرتبۀ میانه قرار گرفته‌اند عبارت است از توبه از کم انگاشتن گناه که آن عین جرأت و گستاخی است و از تدین به حمیت، و خود را از بندگی خدا بریدن.

می‌گویم مراد از «اوساط» کسانی هستند که بر اثر مشاهدۀ بعضی از حالات و شنیدن بعضی از آیات و روایات اعتقادی پیدا نموده ولی بمراد و مقصود اصلی آن دست نیافته‌اند و می‌پندارند که آنها در افعال و کردار خود مجبورند و گناهانشان بحکم خدا و قضا و قدر الهی است و همین پندار موجب شده است که آنها خود را بخاطر خطاهای خود مستحق ملامت و سرزنش ندانند و ببعضی از دانسته‌های خود مغرور گردند و در خطری بزرگ که از جهل عوام خطرناک‌تر است گرفتار آیند و این عین جرأت و مبارزه است و علت گرفتاری در این جهل منزه داشتن نفس خود از قبول نسبت اعمال و خطاهایش و ذلت اعتراف بآنها است، و این حالت همان حال بریدگی از بندگی خدا است.

او می‌گوید و توبۀ خواص توبۀ از ضایع ساختن وقت است که این امر موجب درک نقیصه و اطفاء و خاموش ساختن نور مراقبت و تیره ساختن چشمۀ زلال محبت است.
می‌گویم یعنی خواص اگر بخاطر درک نقیصۀ گناه به توبه روی آورند صفاء مراقبتی که برای مقربان است به تیرگی می‌گراید.

او می‌گوید: و توبه را پایانی نیست مگر آنجا که به توبه از هر آنچه که پائین‌تر از حق تعالی است منتهی شود، و پس از آن پی‌بردن به نقصان همین توبۀ آخرین و توبه از رؤیت همین نقصان.

می‌گویم یعنی توبۀ اهل قرب توبه از هر چیزی است که آنها را از حق باز داشته و بخود مشغول سازد حتی مشاهدۀ این مطلب که آنها از اشتغال به غیر خدا توبه نموده‌اند خود نیاز به توبۀ دیگری دارد و لذت وصال آنگاه کامل شود که غیر خدا فراموش گردد و از همین فراموشی از غیر نیز غافل باشد.

و برای مقربین نیز درجاتی است که بعضی فوق بعضی دیگر است و این گفته شبیه مطلبی است که امام صادق علیه السّلام در کتاب «مصباح- الشریعة» در مقام توبۀ خواص بیان فرمود که «توبۀ خواص توبه از اشتغال به غیر خدا است» و ممکن است این گفته، با توبۀ اولیاء در کلام امام علیه السّلام مطابق باشد.

و اگر بعضی از اسراری را که در این سخنان بود دریافتی پس بدان که احدی نیست که نیاز به توبه نداشته باشد حتی انبیاء و شاهد ما بر این گفته اختلافی است که در احوال آنان است و همین وجود اختلاف دلیل بر این امر است که برای آنها احوالات مختلفی است که بعضی فوق بعضی دیگر است و رجوع و بازگشت از مرتبه پائین‌تر بمرتبۀ بالاتر توبه میباشد و دیدی که در مصباح الشریعة امام علیه السّلام توبۀ انبیاء را توبه از اضطراب نیز بیان فرمود، و بنابر آنچه در روایت رسیده [۹] رسول بزرگوار اسلام صلّی اللّه علیه و آله هر روزی بدون اینکه گناهی مرتکب شده باشد صد مرتبه استغفار می‌فرمود.

و تو اگر در معنای توبه و چگونگی آفرینش بندگان و ترقی آنها تأمل کنی علت احتیاج و نیاز همگان را بتوبه در خواهی یافت زیرا توبه عبارت از رجوع و بازگشت از حال پست‌تر و پائین‌تر به مرتبه عالی‌تر و برتر از آن است، و در عالم وجود جز ذات ذو الجلال که غنی بالذات است موجودی یافت نمی‌شود که از هر جهت کامل بوده و نیازی بترقی و تکامل نداشته باشد و این است که معنای نیاز همگان را به توبه تصحیح میکند.

از طرف دیگر عقلی که کمال انسان و اطاعت پروردگار بدان بستگی دارد پس از کمال قوۀ شهوت و غضب و سایر اخلاق مذمومه در وجود آدمی، کامل می‌شود، هم چنین انسان ابتدا جاهل است و پس از جهل است که به علم دست می‌یابد و معلوم است که جهل و سایر صفات مذمومه اسباب معصیت و بلکه خود از جملۀ معاصی است که توبۀ از آنها واجب است و عقل پس از سن هفت سالگی است که در وجود آدمی بکار می‌افتد و اصل عقل از اوان بلوغ است که به عرصۀ ظهور و بروز میرسد و حاکم بر وجود انسان می‌شود در حالیکه شهوت قبل از تولد در وجود نوزاد موجود است، و «توبه» عبارت از قبول حکم عقل در باز داشتن آدمی از فرو رفتن در شهوات است، بنابر این عقلی که میبایست مانع آدمی از فرو رفتن در شهوات باشد پس از سن هفت سالگی و حتی اوان بلوغ در انسان کامل میشود در حالیکه شهوت و غضب و جهل و سایر صفات ناپسند قبل از تولد با او است، و این دلیل دیگری در نیاز همۀ انسان‌ها به توبه است.

اما چرا انسان پیوسته به «توبه» نیاز دارد؟

این بدان خاطر است که بشر یا با اعضاء و جوارح خود مرتکب گناه می‌شود و یا تصمیم به انجام معصیتی می‌گیرد و یا خطورات قلبی و وساوس شیطانی او را از یاد خدا باز میدارد و یا در علم بخدا و صفات و آثار آن غفلت و قصوری از او سر می‌زند، و همۀ این‌ها نقص است و برای آنها اسبابی است و ترک این‌ها و اشتغال به اضداد آنها رجوع و بازگشت از نقص بسوی کمال است و معنای توبه چیزی جز همین بازگشت نیست.

حال هم چنانکه شنیدی هر کس در خور شأن و استعداد خودش، حتی انبیاء گاه می‌شود که اضطراب نیز بر آنها عارض می‌شود و از آن توبه میکنند.

مطلب دیگر اینکه توبۀ واقعی از هر کس حتی مرتد چه فطری و چه ملی بمقتضای ادلۀ عقلی و نقلی پذیرفته می‌شود.

مطلبی که هست اینست که گاه گناه بگونه‌ای است که توبه از آن مشکل و بلکه گاهی غیر ممکن میباشد، و ظلمت گناهان دل را در خود فرو میبرد و انسان کاری میکند که تدارکش ممکن نیست مثل اینکه مسلمانان را گمراه سازد و آنان بواسطۀ گمراهی او کافر شوند و بر همان حال کفر بمیرند «نعوذ باللّه» و اما اگر توبه با آن شرایطی که گفتیم ممکن باشد شکی در قبول آن نیست.

از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود: گناهان بر سه قسم است، گناهی که بخشیده شده و گناهی است که بخشیدنی نیست و گناهی است که نسبت بصاحبش هم امید عفو میرود و هم بر او ترسیده می‌شود، گفته شد ای امیر مؤمنان آنها را برای ما بیان فرما حضرت فرمود اما آن گناه که بخشیده شده گناهی است که خدا او را بر آن گناه در همین دنیا عقوبت نموده است و خدای متعال بردبارتر و بزرگوارتر از این است که بنده را دو مرتبه بر یک گناه عقوبت کند، و اما گناهی که خدا آن را نمی‌آمرزد، ظلم بندگان بعضی نسبت ببعضی دیگر است که خدای متعال آنگاه که برای خلقش ظاهر شد بذات خود سوگند یاد نمود و فرمود سوگند به عزت و جلالم که ظلم هیچ ظالمی (بدون مجازات) از من نگذرد و لو مشتی بمشت و یا دستی بدستی و شاخ زدن حیوان شاخدار بحیوان بدون شاخ، از همۀ آنها قصاص گرفته می‌شود تا اینکه مظلمه‌ای برای احدی باقی نماند، سپس خدا آنها را برای حساب بر می‌انگیزاند.

و تو اگر در این خبر شریف تأمل کنی می‌یابی که مراد امام علیه السّلام از گناهی که بخشوده نمی‌شود گناهی است که به رد مظالم و جلب رضایت طرف تدارک نشده باشد و اینکه در خبر آمده در صورتی است که گناه و ظلم بهمان حال باقی باشد و آن موردی که فرمود: امید عفو میرود یا اینست که توبۀ از آن گناه ناقص بوده و همۀ آثار گناه را محو ننموده است و یا از جهت اینست که چون حکم نمودن بخدا در مورد آنچه ببندگان وعده فرموده و الزام به فضل سوء ادب است امام علیه السّلام باین عبارت از آن تعبیر فرمود.

و اما گناه یا کبیره است و یا صغیره، و اگر انسان از گناهان کبیره اجتناب کند و نمازهای پنجگانه را بجای آورد این خود گناهان صغیره را می‌زداید چنانکه در کتاب و سنت آمده است. ذات اقدس حق می- فرماید:

إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبٰائِرَ مٰا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئٰاتِکُمْ (نساء- 31) ترجمه: اگر از کبائر آنچه از آن نهی می‌شوید دوری گزینید ما گناهان شما را از شما بزدائیم.
و در جای دیگر می‌فرماید:

وَ الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبٰائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوٰاحِشَ (شوری- 37) ترجمه: و کسانیکه از کبائر گناهان و زشتی‌ها دوری می‌گزینند.

و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که فرمود: نمازهای پنجگانه و جمعه تا جمعه آنچه را که بین آنها است از بین میبرد برای کسانیکه از گناهان کبیره اجتناب کنند.

اما حد کبیره و صغیره چیست؟ روایات و همچنین اقوال در این زمینه مختلف است، از امام صادق علیه السّلام [۱۰] در تفسیر آیۀ اول رسیده که آن حضرت فرمود: گناه کبیره گناهی است که خدا آتش را بر آن واجب نموده است.

و در جای دیگر از آن حضرت از گناهان کبیره سؤال شد حضرت فرمود [۱۱] گناهان کبیره در کتاب هفت تا است: کفر بخدا، و قتل نفس، و عاق والدین، و خوردن ربا بعد از بینه، و خوردن مال یتیم، و فرار از جنگ و تعرب بعد از هجرت، گفته شد یک درهم از مال یتیم خوردن گناهش بزرگتر است یا ترک نماز فرمود ترک نماز گفته شد پس چرا ترک نماز در شمار کبائر نیامد حضرت فرمود اولین گناهی که گفتم چه بود گفت کفر بخدا، حضرت صادق علیه السّلام فرمود تارک الصلوة کافر است.

می‌گویم اخبار در این زمینه جدا مختلف است و من آنچه را که در اخبار جزء گناهان کبیره دانسته شده می‌آورم تا وجه احتیاط معلوم گردد، سپس آنچه را که بنظر خودم قوی‌تر است بیان خواهم داشت، در روایتی که گذشت کبائر هفت عدد ذکر شده، و در روایات دیگر این گناهان هم جزء گناهان کبیره شمرده شده است، نا امیدی از رحمت خدا، ایمن شدن از مکر خدا، نسبت زنا بزنان پاکدامن دادن، سحر، زنا، سوگند به دروغ، خوردن از بیت المال قبل از قسمت، نپرداختن زکات واجب، شهادت به دروغ، پنهان داشتن شهادت، ترک نماز به عمد، یا ترک واجبی از واجبات به عمد، نقض عهد، قطع رحم و بریدن از خویشاوندان، دزدی، شرب خمر، خوردن گوشت مردار و خوک و خون و گوشت حیوانی که برای غیر خدا ذبح گردیده، بدون ضرورت خوردن مال حرام، قمار، کم فروشی، لواط، نا امیدی از رحمت خدا، کمک به ستمگران و میل بآنها، حبس و نپرداختن حقوق دیگران بدون عسر و تنگدستی، دروغ، کبر، اسراف، تبذیر، خیانت، حج را سبک شمردن، محاربه با اولیاء خدا، اشتغال به ملاهی، اصرار بر گناهان، انکار حق اهل بیت، و هر آنچه خدا بر آن آتش واجب نموده است.

و کمترین تعدادی که برای گناهان کبیره در روایات بیان شده پنج تا است و آن عبارت است از شرک بخدا، عاق والدین، خوردن ربا پس از بینه، و فرار از میدان جنگ، و تعرب بعد از هجرت، و این روایت، روایت صحیحی است، و در آن اندکی تصریح شده باینکه دزدی و زنا از جملۀ گناهان کبیره نیست و در بعضی از روایات لهو و لعبی که آدمی را از یاد خدا باز دارد مثل غنا و تار زدن مکروه دانسته شده است.

در اینجا دو مطلب است که باید توضیح داده شود:

اول رفع اختلاف از اخبار، بیان مطلب اینکه آنچه از روایات بدست می‌آید اینست که کبیره و صغیره دو امر اضافی هستند، بنابر این زنا نسبت ببوسیدن و لمس بدن نامحرم گناهی کبیره است مسلما و قطعا، و بوسه و لمس بالنسبه به نگاه به نامحرم کبیره است و همینگونه موارد دیگر.

و علت اختلاف اخبار و روایات در این زمینه شاید همین جهت باشد که هر یک از این اخبار در بیان حد گناه کبیره از جهت حکم خاصی است، مثلا بعضی از روایات گناهان کبیره‌ای را بیان میکند که نمازهای پنجگانه بر طرف کنندۀ آنها نیست، و بعضی دیگر کبائری را ذکر میکند که اجتناب از گناهان صغیره آنها را از بین میبرد، و بعضی دیگر ناظر به گناهان کبیره‌ای است که ناقض عدالت است و باز در همین جهت هم، چون میزان عدالت در همۀ موارد یکسان نیست و عدالتی که در شهادت منظور است با عدالتی که در احکام دیگر شرط شده متفاوت است روایاتی هم که در این جهت آمده مسلما با هم اختلاف خواهد داشت.

مطلب دوم فقه مسأله است، بیان مطلب اینکه آنچه در روایات در زمینۀ بیان گناهانی که تصریح به اجتناب از آن در قبول شهادات شده است رسیده مطلق نیست، بلکه اجتناب از کبائری گفته شده که خدا آتش را بر آن واجب نموده است، این بحسب واقع، و اما بحسب ظاهر ما اخبار زیادی داریم که به اکتفاء به حسن ظاهر امر میکند و همین که طرف متجاهر به فسق نبوده و ملتزم جماعت باشد و بین مردم به ستر و عفاف شناخته شده باشد این در شهادات و ولایات غیر از ولایت فتوی کافی است.

و اما نماز جماعت، در اخباری که در زمینۀ امامت جماعت رسیده اجتناب از کبائر برای امام جماعت شرط نشده و حتی عدالت نیز، بلکه از اقتداء به مرتکب بعضی از کبائر نهی شده است، مثل اینکه گفته شده پشت سر شارب الخمر و یا خورندۀ گوشت خوک نماز مگزار، و قول اقوی جواز نماز به امامت مجهول الحال از شیعه است بنابر این تعیین و مشخص ساختن گناه کبیره از نظر عملی اهمیت چندانی ندارد بلکه میتوان گفت حکمت الهی و فضل او اقتضاء نموده که گناهان کبیره مخفی و پوشیده بماند بدو جهت، یکی اینکه انسان از جهت احتیاط از همۀ گناهانیکه احتمال کبیره بودنش را میدهد اجتناب کند و جهت دیگر اینکه اگر کسی هم مرتکب گناهی شد که در حقیقت از جملۀ کبائر است، ولی چون عالم به این حقیقت نبوده، عقابش سبکتر باشد و همین مقدار سخن در تحقیق گناه کبیره کافی است.

ولی آنچه از نظر ما مهم و با بحث ما مناسب‌تر است اینست که اگر مرتکب گناه صغیره آن را کوچک بشمارد و ارتکاب آن را امری ساده تصور کند هر اندازه که آن گناه را کوچک شمرد همانقدر آن گناه بزرگ خواهد بود هم چنین گناه کبیره هر اندازه که ارتکابش در نظر عارف بزرگ آید نزد خدا کوچک خواهد بود، گذشته از اینکه بعضی از گناهان، صغیره و بعضی، کبیره دانسته شده این از باب فضل است، و الا در واقع و نفس الامر بحکم عقل هر مخالفتی با امر مولا کبیره بوده و مرتکبش مستحق آتش است، بلکه این حکم هر چیزی است که شارع از آن منع نموده و لو بکراهت، و بلکه حکم هر مباحی است که سبب غفلت انسان از یاد خدا شود و بلکه اشتغال به غیر خدا و لو انسان از یاد خدا هم غافل نباشد همین حکم را دارد و پس از اینکه عقل حضور خدا را و عظمت و لطف و طلب او از بنده به انس با خود را تصور نمود هر آنچه که مخالف با این طلب باشد و لو عدم اهتمام باین امر بحکم عقل گناهی بس بزرگ خواهد بود.

بعبارت دیگر پشت نمودن بر ملک و سلطانی که همۀ نعمتها از او است آن‌هم در حضور او، و اشتغال بدشمن او را عقل گناه کبیره می‌داند و لکن ذات اقدس حق با بزرگواری و فضل خود برای گناهان کوچک و مکروهات و مباحات عقوبتی مقرر نداشته، و با ملاحظۀ همین بزرگواری و فضل او است که حکم عقل همۀ این مراتب را قبیح می‌داند، و خلاصۀ کلام آنکه عقل همۀ مخالفتهای با امر مولا را کبیره می‌داند ولی فضل و بخشش او بعضی را کوچک شمرده ولی بشرطی که بنده آنها را کوچک نشمارد.

از امام صادق علیه السّلام رسیده که آن حضرت از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که فرمود: بپرهیزید کوچک‌های از گناهان را که آنها بخشیده نمی‌شود، گفته شد آن گناهان حقیریکه بخشیده نمیشود کدام است، فرمود مرد گناهی میکند و میگوید: خوشا بحال من اگر غیر از این گناهی نمیداشتم، و در جای دیگر فرمود: خدا بنده‌ای را که در ارتکاب گناه کبیره از او طلب مغفرت کند دوست می‌دارد و بنده‌ای را که گناه را اندک و حقیر بشمارد دشمن می‌دارد. و خلاصه آنچه صغیره را بزرگ می‌نماید اصرار بر آن است، در روایت رسیده:

لا صغیرة مع الاصرار و لا کبیرة مع الاستغفار.

با اصرار بر گناه صغیره‌ای نخواهد بود و با استغفار کبیره‌ای نخواهد ماند. و در عرف اهل لغت «اصرار» عبارت از ادامۀ بر امری است، و لکن استغفار حکم سابق را باطل می‌سازد، بنابر این ارتکاب گناهی برای بار دوم در صورتیکه در مرتبۀ اول از آن استغفار نموده و تصمیمی هم که منافی با استغفار باشد نداشته، در حکم ارتکاب گناهی غیر تکراری است.

از امام باقر علیه السّلام در تفسیر آیۀ شریفۀ «وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ» رسیده که آن حضرت فرمود: اصرار اینست که آدمی گناهی مرتکب شود و استغفار نکند و نفس خود را برای توبۀ از آن گناه آماده نسازد این اصرار بر گناه است.

میگویم احتمال دارد که مراد از استغفار در اینجا توبه باشد چنانکه در بعضی از روایات چنین است بنابر این جملۀ «و نفس خود را برای توبه آماده سازد» عطف تفسیری خواهد بود، و ممکن است بمعنای دعا برای آمرزش آن گناه باشد که در این صورت اصرار بر گناه دو شرط خواهد داشت یکی عدم استغفار و دیگری عدم توبه، و در این صورت اگر یکی از این دو شرط موجود باشد بنده مصر بر گناه نخواهد بود، و ای کاش چنین بود، ولی جماعتی بعدم کفایت استغفار فتوا داده‌اند، و عزم بر ترک را که ارتکاب دوبارۀ جرم خلاف آن عزم است، را شرط می‌دانند.

دیگر از عواملیکه صغیره را در زمرۀ کبائر قرار می‌دهد سرور و خوشحالی از گناه صغیره و آن را نعمتی پنداشتن است و این در صورتی است که فاعل به گناه بودن آن عمل عالم باشد، و لکن اگر باین مطلب که این عمل از جملۀ معاصی است جاهل بوده و در جهلش مقصر نباشد و خوشحالی و سرورش از انجام آن عمل بدین خاطر باشد که آن را کاری نیک و موجب تقرب بخدا می‌پنداشته گمان نمیکنم که این سرور و خوشحالی سبب شود که حتی آن عمل از جملۀ گناهان صغیره باشد و ممکن است که برای او از جملۀ محرمات هم بحساب نیاید بلکه در بعضی از موارد امکان دارد که بواسطۀ این سرور پاداش هم باو داده شود.

خلاصۀ کلام آنکه سرور و شادمانی بواسطۀ تمکن و دست یابی به گناه صغیره، آن گناه را در زمرۀ کبائر در می‌آورد و لذا بر مؤمن لازم است که بر گناهان خود افسوس خورد و بر آنها متأسف باشد و از اینکه بانجام عملی که موجب دوری او از رضاء حضرت حق گشته مبتلا شده خود را در معصیت بداند. عامل دیگر اظهار گناه است زیرا این عمل خود کفران نعمت سرّ و پوشیده داشتن گناه از جانب حق تعالی است. و گاه می‌شود که باعث تحریک دیگران بانجام گناه می‌شود بلکه گاهی خود وسیله برای سرور و شادمانی بگناه می‌شود، گذشته از این‌ها، مجرد اظهار گناه ملازم با هتک نوامیس الهی است گر چه هیچیک از آنچه که ذکر شد در آن نباشد، در کافی از امام رضا علیه السّلام رسیده که آن حضرت از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت نموده که پیامبر فرمود:

آن کس که کار نیکی کند و آن را پنهان دارد ثوابش هفتاد برابر خواهد بود، و آن کس که عمل زشتی انجام دهد و آن را آشکار سازد خوار و ذلیل است، و آن کس که گناه کند و پوشیده بدارد آن گناه بر او بخشیده خواهد شد.

بلی، اینجا یک مطلب هست و آن اینکه گاه می‌شود که اظهار گناه در بعضی از موارد بسیار بر نفس آدمی گران می‌آید و انسان با تأسف و افسوس و بزرگ شمردن گناه آن را اظهار میکند، این حکمش حکم سابق نیست، ولی یک امر ذوقی است که تعبد بآن بما نرسیده، بلکه آنچه از شرع بدست می‌آید خلاف این است، و احوط ترک این عمل است مگر آنجا که بنده در مقام علاج آن عمل زشت بر آید و یا از عالمی استفتاء کند و یا اینکه این عمل را سبب کمال نفس ببیند، در این موارد گمان میکنم اشکالی نداشته باشد، چنانکه برای بعضی از مؤمنین در استعلاج از ائمه علیهم السّلام و از بعضی از علماء این مسئله پیش آمده و آنان از این عمل، نهی ننموده‌اند، ولی باید بدانی که این مطلب تنها در اظهار معاصی بخصوص و بعینه هست، و اما اظهار تقصیر و گناه کاری بطور عموم باینکه آدمی نزد دیگران گناهانش را بسیار بداند و از آنها اظهار تأسف و اندوه کند این شیوۀ اکابر و بزرگان دین است که خود را اهل معصیت و تقصیر می‌دانند خصوصا در نوشته‌های خود، بطوریکه القابی مثل مذنب و جانی از القاب مؤمن در نوشته‌ها و نامه‌هایش میباشد و این بالنسبه بمردم است و اما بالنسبه به پروردگار در اظهار تأسف و افسوس و طلب رحمت و بخشش و یاد آوری نعمت مهلت دادن پروردگار و پوشیده داشتن گناه و مغفرت او بلکه اقرار و اعتراف بگناه و قلت حیاء از اعظم وجوه مناجات بنده با مولا است و برای آن اثر زیادی در قبول توبۀ انسان و روشنائی دل میباشد و کاملین از اولیاء حسنات خود را بگونه‌ایکه کذب صریح نباشد از جملۀ سیئات می‌شمارند، و حتی شیوۀ جماعتی از بزرگان بر این بوده که از عبادات و اعمال و مجاهدات خود تعبیر به «وزر» «گناه» مینمودند، و وجه این عمل اینست که عظمت امر بگونه‌ای است که محتمل را محقق در انظار می‌سازد و بلکه گاهی غیر محقق را مثل محقق قرار می‌دهد، معروف است که مار گزیده از ریسمان هم می‌ترسد با اینکه می‌داند که ریسمان نمیگزد، و شاید آنچه در اخبار وارد شده که از تمامیت اخلاق حسنه اینست که انسان همه را از خود پرهیزگارتر بداند از همین باب باشد.

انا للّه و انا إلیه راجعون از مصیبت غفلت و عجب و خود پسندی و ناز و کرشمه‌ایکه در ما هست و جمیع احوال و حالات و حرکات و سکنات ما گواه بر آن است، و از شرور و بدی‌های نفس خود و غرور نسبت بذات اقدس حق، باو شکایت میبریم که غرور است که ما را نسبت به ذات اقدس او این گونه مغرور ساخته و تنها باید از او استمداد نمود و کمک خواست.

عامل دیگر اینست که گناه از کسی صادر شود که سمت پیشوائی دارد مثل علماء و بعضی از مردم که به قدس و تقوی معروف شده‌اند، زیرا گناه صغیرۀ این‌ها چه بسا سبب شود که عوام از مردم مرتکب گناهان کبیره گردند و این در صورتی است که ارتکاب گناه در معرض دید مردم باشد، گر چه خود علم بنفسه قبح مخالفت را از بعضی وجوه افزون میکند ولی آنچه در اینجا بدان توجه شده همان جهت اقتداء عوام باو است، و لذا عالم دو وظیفه دارد یکی ترک گناه و دیگر اینکه اگر بگناه مبتلا شد آن را پوشیده بدارد.

از عواملی که در محو آثار گناهان مؤثر است انجام حسنات و کارهای نیک پس از ارتکاب گناه است بخصوص خوف، و گریه و صدقات، و از همه مؤثرتر محبت در راه خدا بخصوص محبت محمد و آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و پس از آن محبت شیعیان و موالیان آن بزرگواران است.

و مؤمن اگر باین وسیله‌ها هم متوسل نشود خدا از راههای دیگر گناهانش را می‌آمرزد مثل اینکه او را در جان و اهل و مال و جاهش به مصیبتهائی گرفتار می‌سازد و آن را کفارۀ گناهانش قرار می‌دهد.

چنانکه در بعضی از احادیث قدسی رسیده که ذات اقدس حق می‌فرماید:

اهل معصیتم را هم از رحمتم نا امید نساخته‌ام اگر بمیرند من حبیب آنها هستم و اگر بیمار شوند من طبیب آنهایم و اگر توبه نکنند بمصیبتها و بلاهها آنها را گرفتار سازم. و در همین باب رسیده که هر گرفتاری و ناراحتی که بسراغ انسان می‌آید حتی درد سر، و یا پای انسان که بسنگ بخورد، اثر گناهانش هست، بنابر این بلاها هم همه‌اش برای مؤمن رحمت است و سزاوار است که او از آنها استقبال کند چنانکه در روایات است که ذات اقدس حق خطاب به یکی از انبیاء خود فرمود هر گاه دیدی که فقر بتو روی آورد بگو مرحبا به شعار صالحان، و آنگاه که دیدی ثروت متوجهت گشته بگو این گناهی است که خدا خواسته زود مرا به عقوبتش گرفتار سازد، و با این بیان بلاها و مصائب دنیا برای بندگان صالح خدا از نعمتهای او است هم چنانکه نعمتهای دنیائی از جهتی برای آنها از عقوبتها است.

و اما علاج اصرار بر گناه، و دواء برای دستیابی به توبه، نیاز به تحصیل اسباب آن دارد و آن عبارت است از علم و ذکر و مجاهدت با عمل، اما علم باینستکه بداند که آنچه بهتر و پایدارتر است آن سرای آخرت است و گناهان موجب شقاوتی بس بزرگ برای او در دنیا و آخرت خواهد بود و آنچه که انسان را از این شقاوت عظمی نجات میبخشد و محبت حضرت حق تعالی را کسب میکند و آدمی را بجوار حضرت ذو الجلال و لقاء او میرساند توبه است و لذت لقاء اللّه همان لذتی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب احدی خطور نموده است.

از اینکه بگذریم باید دانست که علم با غفلت نفعی بحال آدمی ندارد مگر اینکه انسان متذکر شود و علامت فکر نافع اینست که آن فکر در تغییر و تحول احوال آدمی اثر بگذارد و در عواقب سوئی که بخاطر تفریط و زیاده روی در منافع زودرس دنیائی در انتظارش هست او را بتفکر وا دارد، مثلا اگر بمؤمنی ناسزائی گفته باید بداند که این ناسزا برای او در آخرت عذابی بدنبال خواهد داشت عذابی که قابل قیاس با عذاب‌های دنیائی نیست و این علم تنها با غفلت از آن فایده‌ای نخواهد داشت مگر اینکه ذکر و یاد آوری بدنبال داشته باشد و ذکر هم نمیتواند فایدۀ زیادی داشته باشد مگر اینکه این یاد آوری و تذکر آن سوء عاقبت و آن سرانجام شوم که در انتظارش هست دائمی گردد تا اینکه در حالش تغییری بوجود آورد مثل اینکه اگر به سلطانی در غیابش ناسزائی گفته باشد و بفهمد این ماجرا به سلطان رسیده و سلطان او را برای عقوبت احضار نماید، چنین کسی حالش چگونه خواهد بود؟ مدام در فکر این است که سلطان بر سر او چه خواهد آورد و چه مجازاتی در انتظار او است و چگونه چنین کسی دائما در غم و اندوه است و خود را ملامت میکند و هر گاه صحنۀ مجازات را بخاطر آورد که سلطان به جلادان دستور دهد که او را بگیرند و زبانش را از کام بیرون کشند چگونه حزن و اندوهش افزون می‌شود، و عقوبتی در عالم نیست مگر اینکه او برای خود آن را آماده میبیند و از تصور آن درد میکشد و متألم میشود حتی گاه دیده شده که شخص جانی از شدت ترس قبل از تحمل عقوبت تلف شده و یا اینکه دیوانه شده است، و لذا است که گفته‌اند فکر کامل صحیح گاه می‌شود که از خود آنچه که انسان دربارۀ آن می‌اندیشد در قلب اثر بیشتری دارد.

و خلاصه هر گاه انسان در عظمت و بزرگی امر آخرت بیندیشد و لذات بهشت با انواع و اقسام آن و بهجت و سرور و کرامتش را تصور کند، و از آن طرف حسرت محروم شدن از این‌ها، و الم و درد و رنج عذاب آخرت و وقوع آن را بر نفس خود در نظر آورد همین تفکر و اندیشیدن لا محاله اثری بجای میگذارد که آن اثر در تکمیل توبه‌اش مؤثر خواهد بود و برای کسانیکه در ابتدای راه هستند فکر دربارۀ مرگ و شدت و سکرات آن و ناراحتی و حرارت و درد و رنج هنگام مفارقت روح از بدن، و حسرت آدمی در آن حال و جدائی او از جمیع آنچه که بآنها دل بسته و همۀ کسانیکه با آنها انس گرفته و وحشت و تاریکی قبر و غربت آدمی در گور بسیار مؤثر است شاعر عرب میگوید:

و فی ذکر هول الموت و القبر و البلا عن اللّهو و اللّذّات للمرء زاجر

ترجمه: و در یاد آوری هول و هراس مرگ و قبر و پوسیدن بدن در گور عاملی نهفته است که آدمی را از لهو و لعب و لذات دنیائی باز می‌دارد.

و من خود بعضی از مستمعین را دیدم که هنگام مذاکره در احوال مرگ و مردگان، ظرف چند روز عقلش را از دست داد بنحویکه بمعالجه نیاز پیدا کرد و لذا او را از حضور در آن مجلس و فکر دربارۀ مرگ منع نمودم و دستور دادم که در رحمت خدا و بی‌کرانگی دریای عفو و بخشش او بیندیشد و اخباریکه در مورد مرگ صالحان، و لذت آنچه که اولیاء خدا با مرگ بآن رسیده‌اند و شوقی که آنها به لقاء حضرت ذو الجلال و کرامات او داشته‌اند را از نظر بگذراند، تا از آن حالی که در آن است بهبودی حاصل کند.

و خلاصۀ کلام آنکه آدمی اگر بدین ترتیب که ذکر شد در عواقب احوال خود بیندیشد کمترین اثری که در وجود او خواهد داشت، بریدن او از گناهان است. و اما اینکه میبینیم در اکثر مردم چنین اثری نمیگذارد بدان خاطر است که آنها از یاد مرگ و قبر غافل هستند و اگر هم دچار عارضه‌ای شوند و مرگ را بخاطر آورند فورا خود را از یاد مرگ بامر دیگری مشغول میسازند.

ولی بزرگان چنین نبودند بلکه مرتب بگور خود سر می‌زدند و در آن می‌خوابیدند و خود را بآنچه که اشقیاء در گور خطاب می‌شوند مخاطب می‌ساختند تا این عمل مانع این شود که آنها بدون تهیۀ اسباب سفر آخرت باین منزل وارد شوند، و شیوۀ بعضی از آنها این بود که برای خود قبری آماده ساخته بود و می‌آمد و در آن می‌خوابید بعد این آیۀ شریفه را که زبان حال آدمیان، پس از مرگ است تلاوت مینمود و میگفت:

«رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صٰالِحاً» خدایا مرا برگردان امید است که دیگر کارهایم نیک و پسندیده باشد.

بعد خطاب بخود میگفت: فلانی برخیز پروردگارت تو را برگرداند پس در انجام اعمال صالح همت گمار قبل از اینکه روزی بیاید که هر چه آرزوی بازگشت بدنیا کنی بدان دست نیابی. و با جدیت و کوشش بیشتر به عبادت می‌پرداخت.

و شنیده‌ام که علامه اشرفی مازندرانی آتش زیادی برمی‌افروخت و دستور میداد که او را به ریسمانی ببندند و بسوی آتش کشند و درد و رنج آتش دنیا را بخود می‌چشاند.
و از کسانیکه به بیت المقدس مشرف شده‌اند حکایت شده که عبادی در آنجا هستند که زنجیرها را از کتف خود عبور داده و از پشت خود خارج ساخته‌اند و آن را به ستون بسته و به عبادت اشتغال دارند.

و اگر آدمی بخواهد که تفکر در این مسائل، در او تأثیر بگذارد باید در این راه مبالغه کند مثلا سکرات مرگ و قبر و پوسیدگی بدن در گور را برای خود تصور کند، و طراوت فعلی صورتش را ببیند و با چشم خیال در قبرش بنگرد که چگونه قبر این چهرۀ زیبا را زشت ساخته حدقه‌های چشم بر گونه‌ها جاری شده و گوشتهای بدن سوراخ سوراخ گشته، موهایش پوسیده، آنچنان این چهره زشت و کریه گردیده که آدمی از مشاهدۀ آن وحشت میکند و هر بیننده‌ای منزجر می‌شود، و بعد مفاجات و ناگهان رسیدن مرگ و مرض را بخاطر آورد، چه بسیار کسانی که شب صحیح و سالم به بستر رفتند و صبح جنازۀ آنها از بستر برداشته شد و چه بسا کسانیکه شب سالم بخواب رفتند و صبح بیمار برخواستند و چه بسا بیماریکه هر چه بمعالجه می‌پردازد و بامید بهبودی درد میکشد بمرگ نزدیکتر می‌شود و فراق و جدائی از دوستان را نزدیکتر مشاهده میکند تا آنجا که حتی فرزندانش هم فراموشش می‌شود و در حالتی قرار میگیرد و وحشت و ترسی بر او عارض می‌شود که زبان را یارای گفتن آن نیست و به چنان وضع ناخوشایندی گرفتار شود که بیانش ممکن نیست و در شرایطی دیده از جهان فرو میبندد که دستش از همه جا و همه چیز کوتاه است و آنان که گرد او گرفته‌اند نه میتوانند نفعی به او رسانند و نه آنچه را که بر سرش می‌آید از او دور سازند.

هر یک از ما باید بداند که جامعۀ انسانی بمنزلۀ کاروانی است که ساربان آن بآهنگ خرابی و ویرانی این دنیا اشترانش را میراند و منادی آنان را بمرگ فرا میخواند.
آگاه باشید که دنیا پیمان شکنی مکار است که هر روز شوئی برای خود گیرد و در هر شبی اهلی را بقتل رساند و در هر ساعتی جمعی را پریشان سازد و چه بسیار کسانی از پیشینیان بودند که باین دنیا دل بستند و به فخر و مباهات بآن پرداختند ولی همۀ آنها را درهم کوبید و روانۀ دوزخشان ساخت، کجاست آنکه مال و ثروت دنیا را جمع کرد و در حفظ و حراست آنها بسیار کوشید و از انفاق در راه خدا بخل ورزید، کجاست آنکه مستی‌ها نمود و لشگرها گرد آورد و بر منبرها بالا رفت، کجاست آنکه خانه‌ها ساخت، و قصرها بالا برد، و مردمان را گرد آورد همۀ این‌ها چند روزی بیش نبود و عاقبت نهنگ مرگ آنها را در کام خود فرو برد.

و برای بریدن و دور شدن از معاصی همین تفکر در کیفیت مرگ مردمان صالح و افراد نابکار تو را کفایت میکند و اگر بنده‌ای به انجام توبه موفق شد سزاوار است که برای خود دفتری تهیه کند و هر آنچه که از حقوق خدا از عبادات و سایر فرائض متوجه او میشود و آنچه را که میبایست از آن اجتناب کند در آن بنویسد.

هم چنین حقوق مردم را از مال و آبرو و سایر حقوق آنها که مربوط باو می‌شود ثبت کند، بعد برای هر یک از اعضاء و جوارح بدن خود از قلب و گوش و چشم و زبان و ذائقه و شامه و دست و پا و شکم و سایر اعضاء، صفحه‌ای مشخص سازد، بعد اقسام طاعات را از نماز و زکات و خمس و روزه و حج و امر بمعروف و نهی از منکر و عهد و سوگند و نذر و کفارات و جواب سلام بلکه همۀ تحیتها حتی گفتن «یرحمک- اللّه» به کسیکه عطسه میکند و از حمد و صلوات غفلت نمیکند، و صله- ارحام و بر و نیکی به پدر و مادر و اداء حقوق برادران که بسیار است و در حدیث آمده که خدا بچیزی افضل و برتر از اداء حق مؤمن پرستیده نشده است، و نفقه زوجه و مملوک و سایر حقوق آنها و نفقه و خرجی نزدیکانش اگر آنها تهیدست هستند و او ثروتمند و نفقه حیواناتی که در اختیار گرفته، و تقدیر معیشت بدون اسراف و بخل و طلب حلال، و رفع ضرر از نفس و مال و ازدواج در صورت ترس از وقوع در حرام بدون آن و راستی در گفتار و گفته شده در کردار نیز، و اداء امانت به نیک و بد و مؤمن و فاجر و وفاء بعهد و وعده، و صرف نعمتهای خدا در آن مواردی که برای آن آفریده شده و سجده هنگام تلاوت عزائم و استماع آن و بلکه سماع آن نیز، همۀ این‌ها از واجبات عینی است، و اما واجبات کفائی مثل جهاد و امر بمعروف و نهی از منکر و فتوا و قضاء در صورت نیاز جامعه به این‌ها و وسیلۀ نجات کسی را که مشرف بهلاکت است فراهم نمودن و کسی را که فریاد رسی می‌طلبد در صورت قدرت پاسخ گفتن، و اطعام گرسنگان بر آن کس که توانائی دارد در صورتیکه صدقات واجبه آن را کفایت نکند و تحمل شهادات در صورت عدم تعین آن بر او، و الا که در این صورت واجب عینی خواهد بود، همچنین تجهیز مردگان و غسل و دفن، و سایر ولایتهای دیگر، و ابقاء ضروریات بقاء برای نوع، میباشد.

سپس در طاعات قلبی تأمل کند که آن نیز یا عینی است و یا کفائی، از جمله واجبات عینی قلبی، معرفت عقاید حقه واجبه و لو بطور اجمال و معرفت احکام شرعی و لو به تقلید از مجتهدی در هنگام عمل و معرفت اخلاق و آفات اعمال و توبه و شکر و صبر و خوف و رجاء و نیت و اخلاص و غیر این‌ها از اعمال قلبی که بر هر مکلف واجب است.

و از جمله واجبات کفائی قلبی، معرفت و آشنائی به علم کلام برای پدید آورندگان بدعت در دین و معرفت احکام شرعی زیادتر از آنچه بر هر کس واجب عینی است.
سپس به تفکر دربارۀ معاصی و گناهان بپردازد زیرا گناهان بر چند قسم است یک قسم گناهانی است که در اصل شرع حرام گشته مثل شرب خمر و زنا، و یک قسم بقصد و نیت است مثل خوردن بخاطر فربه شدن و خرید و فروش در راه کمک بمعصیت، قسم دیگر معاصی جوارح و اعضای بدن، و یک قسم معاصی دل و هر یک از این‌ها یا کبیره است و یا صغیره، و در تعیین گناه کبیره هم در روایات و هم در فتاوا اختلاف زیادی است.

و شاید علت این ابهام این بوده که انسان متقی از اکثر گناهان پرهیز کند، و در حدیث صحیح[۱۲]رسیده که گناه کبیره عبارت از گناهی است که خدا وعدۀ آتش بآن داده است، و در همان باب آمده که هر کس از آنچه که وعدۀ آتش بر آن داده شده اجتناب کند گناهانش بخشیده خواهد شد اگر مؤمن باشد، و باز در روایتی دیگر شمارۀ گناهان هفت تا دانسته شده که قتل نفس بحرام، و عاق والدین، و خوردن ربا، و پس از هجرت ببادیه برگشتن، و نسبت زنا به زنان پاک دامن دادن و اکل مال یتیم، و فرار از جنگ باشد، و در حدیث حسن آمده که کبائر در کتاب علی هفت تا است، کفر بخدا، و قتل نفس، و عاق والدین، و خوردن ربا بعد از بینه و خوردن مال یتیم از روی ظلم و فرار از جنگ، و تعرب بعد از هجرت. و امام رضا علیه السّلام در نامه‌ایکه برای مأمون نوشت آن را سی و پنج عدد دانسته که آخرینش اصرار بر صغایر است.

بعد در اصناف محرمات بنگر که آنها نیز بسیار است یک قسم معاصی قلب است و یک قسم معاصی جوارح و اعضاء بدن، از معاصی قلب می‌توان از حسد هرگاه انسان آن را ظاهر سازد، و کینه، و نیت سوء دربارۀ مؤمن داشتن، و سوء ظن نسبت بمسلمانان در غیر محل آن، و محبت دشمنان خدا، و گفته شده محبت دنیا، و حب جاه و ریاست، و عجب و ریا، و کبر، و حرص بیش از حد، و بر قضاء الهی خشمگین شدن، و غفلت از تکلیف، و نفاق، و فرا گیری علومی که حرام است مثل کهانت و سحر برای عمل بآن، و بخل و ترس، و ایمن شدن از مکر خدا، و ناامیدی از روح و رحمت حق، و جهل، می‌توان نام برد و همۀ این‌ها از معاصی قلب است، گر چه بعضی از آنها جزء کبائر و یا محرمات نیست و داخل در مکروهات هست، و معاصی که مربوط بجوارح می‌شود، مثل کبائریکه در بحث از گناهان کبیره و صغیره بیان داشتیم، و بدعت، و جلوگیری از اینکه در مساجد نام خدا برده شود، و کوشش در ویرانی آن و سعی و کوشش در هر معصیتی و کتمان حق، و رشوه، و توقف در بلاد کفر با تمکن از خروج از آنجا، و مخالفت و دشمنی با رسول صلّی اللّه علیه و آله، و متابعت از غیر راه مؤمنین، و استکبار از دعاء و هر عبادت دیگر، و راهزنی، و تحریف حقایق، و تکذیب آیات خدا، و اذیت و آزار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مؤمنین و اهانت بآنها بلکه اذیت و آزار حیوانات بدون اذن شارع، و اعراض و روی گردانیدن از آیات خدا و باطل دانستن آن، و تخلف از جهاد، و بلکه تخلف از بعضی از اقسام دفاع، و نشستن در مساجد در حال جنابت و حیض، و گذشتن از مسجد الحرام و مسجد النبی با این حالت، و پوشیدن لباس ابریشم، و زینت به طلا برای مردان، جز آنچه در حال جنگ اجازه داده شده، و خوردن و آشامیدن در ظروف طلا و نقره بلکه تهیه این چنین ظروفی، و ساختن آلات لهو و قمار، و تصویر موجودات صاحب روح، و احوط ترک داشتن این صورتها است، و ساختن خانه برای خود نمائی و شهرت زیاده بر آنچه که مورد نیاز است، بلکه برای فخر فروختن به همسایگان و مباهات ببرادران، و خوار شمردن فقیر مسلمان، و تراشیدن صورت، و قمار، و شرط بندی در غیر مواردیکه استثناء شده و سرودن چیزی در هجاء مؤمن، و غزل سرائی بنام زنی معین که بر او حلال نیست، و یا بنام پسر بچه‌ای بنابر احوط، و نوحه سرائی بباطل و استماع آن، و غناء و آواز با آهنگ لهو انگیز، و قیادت و مساحقه، و مباشرت دو زن بدون اینکه جامه‌ای بین آنها باشد، و اینکه زن آنچه را که در خلوت بین او همسرش گذشته برای دیگران بیان کند و خود آرایی زن برای غیر شوهر خود، و خروج از خانه بدون اجازۀ شوهر، و نگاه به اجنبی با قصد بد، حتی نگاه مرد به پسر بچه زیبا، و مسافحه و دست دادن با زن نامحرم، و التزام با آنها، و نگاه مرد به عورت برادر مسلمانش و زن به عورت زن دیگر، و نگاه بدرون خانۀ دیگران، و نشستن بر سفره‌ایکه بر سر آن سفره شراب نوشیده میشود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شراب و آنکه درختش را غرس نموده و آنکه انگورش را فشرده و آن کس که بیاشامد و آنکه بفروشد و آنکه بخرد و آنکه از پول آن ارتزاق کند و آنکه آن را حمل کند و آنکه و آنچه بر او حمل شود همه را لعنت فرموده، هم چنین خورندۀ ربا و موکل و کاتب و شاهد آن را لعنت نموده است، و از امیر المؤمنین علی علیه السّلام رسیده که فرمود:

بر حذر باش از اینکه، عشار (ده یک بگیر) و یا شاعر، و یا شرطه و یا صاحب طنبور و طبل باشی.

و از جملۀ معاصی اخبار از غیب است بطور کلی برای غیر نبی و یا وصی نبی، خواه به تنجیم یا کهانت یا قیافه یا رمل و یا هر وسیلۀ دیگر باشد که در حدیث است که از فرا گیری نجوم بر حذر باشید مگر آنچه که بدان در دریا و خشکی راه پیدا میکنید زیرا که نجوم آدمی را به کهانت میکشاند، و منجم مثل کاهن است، و کاهن مثل ساحر و ساحر مثل کافر و کافر در آتش است و در حدیث دیگر آمده که هر کس کهانت کند و یا پیش کاهنی رود و از او استمداد جوید از دین محمد صلّی اللّه علیه و آله برائت جسته است.

دیگر از معاصی سحر و شعبده است و سحر عبارت از سخن یا نوشته یا قسم‌ها و دعاها و امثال این‌ها است که بواسطۀ آن ضرری متوجه دیگری میشود که از جمله میتوان بستن مرد را نسبت بهمسرش، و ایجاد دشمنی میان آنها، و استخدام ملائکه و جن و فرود آوردن شیاطین در کشف پنهانیها و علاج کسیکه غش نموده و استحضار شیاطین، و یا آنها را در بدن کودک و یا زنی در آوردن، و کشف پنهانیها با این کار، فرا گیری این‌ها و آنچه شبیه این‌ها است و کسب از این راه حرام است، مگر اینکه بدین خاطر این علوم را فرا گیرد که اگر کسی با این اعمال خواست ادعای نبوت کند و مردم را بفریبد او را رسوا سازد، هم چنین حل سحر با قرآن و یا مطلقا جایز است و در خبر حل سحر جایز دانسته شده و از عقد و بستن نهی شده است.

و از جملۀ معاصی غضب برای غیر خدا، و حمیت و عصبیت با اعمال آن، و تکبر و تجبر، و با تکبر راه رفتن، و بدیگران فخر فروختن، و فحش و ناسزا گفتن، و خود را ستودن، و خودنمائی کردن، و سخن- چینی و گوش بآن فرا دادن، و اشاعۀ فواحش و زشتیها در میان مؤمنین، و تجسس عیوب آنها، و بهتان و سعایت، و سب و لعن و طعن بدون استحقاق، و مکر و فریب، و غدر و غش و فریبکاری، مگر در مواردیکه استثنا شده و غصب و بردن مال غیر و خوردن آنچه را که شارع حرام دانسته بلکه مطلق تصرف در اموریکه تصرف در آنها حرام است و بردن حقوق مسلمانان و ظلم و قساوت و جفاء و هر آنچه که خدا و رسول صلّی اللّه علیه و آله از آن نهی نموده و ترک آداب و سنن نبوی بیکباره، و کمک بظالمین و کفر و گناه میباشد.

این اصول طاعات و معاصی است و انسان هر گاه اراده توبه کند میبایست در این‌ها بنگرد و تأمل نماید و یکی یکی را از نظر بگذراند بعد هر یک از این اصول را به اعضاء و جوارح بدن تقسیم کند و برای هر عضوی واجبات و محرمات مربوط بآن عضو را در صفحه‌ای بنویسد، و در صفحه دو جدول رسم نماید و در زیر هر جدول دو جدول دیگر بکشد، بعد اوقات عمرش را از هنگام بلوغ تا زمان توبه بتفصیل بررسی کند و ببیند آیا در این مدت واجبی از او فوت شده و یا بعمل حرامی مبتلا گشته و اگر چنین بوده هر یک را در ستون مخصوص به آن بنویسد، بعد ببیند آیا این واجبی که از او فوت شده و یا این عمل حرامیکه مرتکب گشته از حق اللّه بوده یا حق الناس، و باز هر کدام را در جدول مخصوص ثبت کند و بعد آنهایی را که از حقوق الهی بوده ببیند آیا برای آن قضاء یا کفاره‌ای هست یا خیر و این را هم قید کند، بعد در اموریکه بحقوق مردم مربوط میشود بنگرد و ببیند آیا اداء آنها ممکن است یا جز استغفار و هدیۀ اعمال نیک برای آنها، راه دیگری ندارد این را هم در جای خود ثبت کند و بعد بجستجو بپردازد و آنچه را در کودکی در اموال مردم تصرف نموده، در صفحه جداگانه بنویسد و اگر ضمانت مالی از مسلمان یا ذمی بر گردن او است قید نماید و به رهائی ذمه‌اش از حقوق دیگران همت گمارد.

پس از انجام این امور غسل توبه کند و بمکان خلوتی رود و ابتدا آنچه را که سید ابن طاووس در اقبال از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله برای تائب بیان داشته انجام دهد سپس به سجده رود و اگر بر خاکستر نشیند سزاوارتر است و خدا را باسماء حسنایش بخواند و بسیار از نام‌های جمالیۀ پروردگار بر زبان آورد و آن را بگفتن یا ارحم الراحمین ختم کند، تا هفت مرتبه، سپس به گناهان خود اعتراف کند و تا آنجا که ممکن است آنها را بشمارد، سپس از اینکه خدا باو این قدر مهلت داده و باب توبه را بروی او گشوده خدا را حمد و سپاس گوید و بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و آل او درود فرستد و در این امر مبالغه کند پس از آن بر همۀ انبیاء و پیامبران و ملائکه اللّه و جمیع بندگان صالح خدا و همۀ مؤمنان درود فرستد، و برای فرج و عافیت و نصر و یاری امام زمانش حضرت صاحب الزمان ارواح العالمین فداه دعا کند پس از آن سرش را برهنه کند و خاک بر سرش بپاشد و در خاک بغلطد و چون زن فرزند از دست داده بگرید و در استغفار الحاح و اصرار نماید و بگوید ای آنکه جواب دشمن‌ترین آفریده‌ات را که ابلیس باشد دادی مرا در قبول توبه‌ام جواب ده و در اتمام آن مرا موفق بدار چرا که خیر تماما بدست تو است و توئی که هر چه بخواهی میکنی، سپس بگوید یا کریم العفو و بگوید ای آنکه بدیها را به نیکی بدل می‌سازی بر محمد و آل او درود فرست و گناهان مرا بدو چندان آن از حسنات مبدل فرما، ای آنکه سحرۀ فرعون را پذیرفتی بر محمد و آل او درود فرست و مرا بپذیر، بعد بگوید بارالها اگر پیش از من مثل مرا پذیرفته‌ای مرا هم بپذیر ای آنکه سحره را پذیرفتی مرا بپذیر، بارالها اگر تا بحال مثل مرا نپذیرفته‌ای پس الان مرا و امثال مرا بپذیر و این ظهور دیگری از دریای بیکران رحمتت باشد که تا بحال در وجود نبوده، چرا که رحمت تو هر چیز را فرا میگیرد، و من چیزی هستم پس مرا از رحمتت بهره‌مند ساز ای مهربان‌ترین مهربانان، و این جملات را سه بار تکرار کند و هر مرتبه آن را با صلوات و گفتن:

ما شاء اللّه لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلی العظیم.

ختم کند سپس تصمیم بگیرد که در آینده دیگر گرد گناه نگردد و از خدا در این باره یاری طلبد و بکامل ساختن توبه آنگونه که ذکرش گذشت بپردازد و نسبت بقبول توبه‌اش خوشبین باشد و در وفاء بتوبه‌اش پیوسته مراقبت کند و اگر احیانا گناهی را مرتکب شد دوباره توبه کند و اخبار رجاء و امیدواری برحمت پروردگار را در نظر آورد و از رحمت خدا و قبول توبۀ مجدد مأیوس نگردد، که ما دام که بنده از توبه خسته نشده خدا او را از مغفرتش منع نمیکند که او بسیار توبه پذیر و مهربان است، و هر چه گناهش بیشتر و بزرگتر است میبایست که در طلب مغفرت الحاح و اصرار بیشتری داشته باشد و توبۀ پدرش آدم را بخاطر بیاورد که بنا بر آنچه روایت شده دویست سال گریست.

یا توبۀ داود پیامبر علیه السّلام را در نظر آورد که چهل روز سر از سجده بر نداشت بطوریکه پیشانی و زانوانش جراحت شد و از اشک چشمانش گیاه روئید و آن گیاه را بآتش درون سوزانید، آنگاه که از شدت حزن آه میکشید، پس از توبه‌اش هم باز در بیابان میرفت و بر نفس خود نوحه می‌نمود و بر گناهانش اشک میریخت و روایت شده که هر گاه داود قصد این کار را داشت سلیمان دستور می‌داد که در میان مردم ندا کنند که هر کس میل دارد نوحۀ داود را بر خویشتن بشنود بیاید مردم میآمدند، و گرد او جمع زیادی از انسان و وحوش جمع میشدند او ابتدا به ثناء ذات اقدس حق می‌پرداخت.


سپس بهشت و دوزخ را یاد می‌نمود و سپس از هول و هراس قیامت سخن میگفت آنگاه شروع به نوحه کردن بر نفس خود می‌نمود بنحویکه از مردم و وحوش جمع زیادی می‌مردند سپس سلیمان میگفت ای پدر مستمعین را از هم پاشیدی و او شروع بدعا نمود در این بین یکی از عباد فریاد بر می‌آورد که ای داود چه زود در طلب جزاء از خدایت بر آمدی که داود می‌افتاد و از حال میرفت، سلیمان تختی می‌آورد و او را بهمان حال بخانه میبرد و در میان مردم منادی ندا میکرد که هر کس از او آشنائی با داود بوده تختی بیاورد جنازۀ او را ببرد که کسانیکه با او بودند یاد بهشت و جهنم آنها را کشته است، زن می‌آمد و آشنایش را میبرد و میگفت ای کسیکه او را یاد آتش کشت، ای کسیکه ترس از دوزخ او را از پای در آورد، و حال عارفان بخدا و به عظمت حضرت حقتعالی چنین بوده با اینکه خطاهایشان گناهی از گناهان ما نبوده، و آنها معصوم از ارتکاب گناه هستند، و خطای آنها ترک اولی‌ای بیش نبوده است.

و باز بآن داستان جوان نبّاش تأسی جوید که بنابر آنچه در تفسیر صافی از مجالس از عبد الرحمن ابن غیم دوسی روایت نموده میگوید:

روزی معاذ بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله وارد شد در حالیکه می‌گریست و سلام کرد پیامبر جواب سلام گفت، و علت گریه‌اش را جویا شد معاذ گفت ای رسول خدا جوانی زیبا روی و با طراوت بر در ایستاده و هم چون زن فرزند مرده گریه میکند و اجازۀ ورود می‌طلبد. حضرت فرمود او را بیاور، او را آورد، سلام کرد پیامبر جواب داد و فرمود ای جوان علت گریۀ تو چیست، جوان گفت چگونه نگریم در حالیکه گناهانی مرتکب شده‌ام که اگر خدا مرا بیکی از آنها باز خواست کند طعمۀ آتش خواهم گشت و میبینم که زود است که آن روز فرا رسد و هیچ امیدی به عفو و بخشش آنها ندارم، پیامبر فرمود آیا برای خدا شریکی قائل شده‌ای گفت پناه میبرم از اینکه برای خدایم شریک قائل شوم، فرمود آیا بحرام مؤمنی را کشته‌ای گفت خیر. پیامبر فرمود اگر گناهانت باندازۀ سنگینی هفت زمین و دریاها و ریگها و درختان و آنچه از آفریده‌ها در آنها است باشد خدا می‌آمرزد جوان گفت گناه من از همۀ این‌ها بیشتر و بزرگتر است پیامبر فرمود، اگر گناهانت مثل آسمان‌ها و ستارگان و عرش و کرسی باشد خدا می‌آمرزد جوان گفت از این‌ها هم بزرگتر است. پیامبر نگاهی غضب آلود باو نموده و فرمود وای بر تو ای جوان آیا گناهان تو بزرگتر است یا پروردگار تو، جوان به رو بر زمین افتاد و گفت منزه است خدای من هیچ چیز از پروردگار من بزرگتر نیست، پروردگار من از هر بزرگی بزرگتر است ای پیامبر خدا، رسول خدا فرمود آیا گناه بزرگ را جز خدای بزرگ می‌آمرزد؟ جوان گفت نه بخدا ای رسول خدا، و سپس ساکت شد، رسول خدا فرمود آیا می‌شود یکی از گناهانت را برایم بگوئی، گفت بلی. من هفت سال بود که نبش قبر میکردم و مردگان را از گور خارج می‌ساختم و کفن آنها را بر میگرفتم تا اینکه دختری از انصار مرد او را بخاک سپردند چون شب شد آمدم و قبر را شکافته و آنچه از کفن بر او بود برگرفتم و او را عریان بر لب قبر رها کرده و باز گشتم، شیطان شروع به وسوسه نمود و آن دخترک را در چشم من زیبا نمود و سفیدی و فربهی بدن او را در نظرم مجسم ساخت و از این وسوسه دست بر نداشت تا اینکه دوباره بازگشتم و با آن دختر هم بستر شدم و پس از عمل او را بهمان حال گذاشته و بازگشتم هنوز از آن مکان دور نشده بودم که از پشت سر آوازی شنیدم که میگوید ای جوان وای بر تو از آن کس که در روز حساب بین من و تو داوری کند، تو مرا از گور در آوردی و کفن مرا از من باز گرفتی و مرا برهنه و عریان میان مردگان رها ساختی و کاری کردی که با جنابت برای حساب باید حاضر شوم، پس وای بجوانیت از آتش، و من پس از این بود که دانستم بوی بهشت را نخواهم شنید، حال تو ای رسول خدا چه میبینی پیامبر فرمود دور شو از من ای فاسق، می‌ترسم که منهم بآتش تو بسوزم و چه نزدیکی تو بآتش و این جملات را تکرار میکرد و باو اشاره می‌نمود تا جوان از او دور شد، جوان چون چنین دید بخانۀ خود آمد و زاد و توشه‌ای برای خود برگرفت و به یکی از کوههای اطراف مدینه رفت و بعبادت مشغول شد، پوستی بر تن نمود دو دست خود را بگردن بست و فریاد بر آورد که بار الها این بندۀ تو است که دست بسته بنزد تو آمده، ای پروردگار من توئی آنکه مرا آفریدی و آنچه که می‌دانی از من سر زد خدایا اکنون از کردۀ خود پشیمانم، بخدمت پیامبرت رفتم او هم مرا از خود راند و خوف مرا بیشتر نمود تو را باسمت و جلالت و بزرگی سلطانت سوگند میدهم که امیدم را ناامید نسازی سید من دعایم را باطل ننمائی و مرا از رحمت خود محروم نسازی و پیوسته این سخنان بر لب داشت تا چهل روز بدین منوال گذشت، پس از چهل شبانه روز دستش را بسوی آسمان بلند نمود و گفت بار الها اگر حاجت مرا برآوردی و اگر دعای مرا مستجاب نمودی و اگر گناه مرا بخشیدی به پیامبرت وحی فرما، و اگر که آمرزیده نشده‌ام و می‌خواهی مرا عقوبت کنی پس آتشی بفرست تا مرا بسوزاند، و یا مرا به عقوبتی گرفتار نما تا مرا هلاک سازد و از فضیحت و رسوائی روز قیامت مرا نجات ده.

ذات اقدس حق این آیات را بر پیامبر نازل فرمود:

وَ الَّذِینَ إِذٰا فَعَلُوا فٰاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّٰهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّٰهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ مٰا فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ. أُولٰئِکَ جَزٰاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّٰاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعٰامِلِینَ. (آل عمران 136- 135).
ترجمه: و کسانیکه چون عمل زشتی انجام دهند و بر خویشتن ستم روا دارند خدا را یاد آورند و برای گناهان خویش آمرزش طلبند و جز خدا چه کسی است که گناهان را بیامرزد- آنان کسانی هستند که بر گناهی که مرتکب شدند با علم بگناه بودن آن اصرار نورزند. اینانند که پاداششان آمرزشی از خدایشان است و بهشتهائی که نهرها از زیر آن روان است، جاوید در آن بهشتها خواهند بود و چه نیکو است اجر عمل کنندگان.

و به پیامبر خطاب فرمود که ای محمد بندۀ ما برای توبه نزد تو آمد تو او را از خود راندی او بکجا برود و به که روی آورد و از که بخواهد که گناهانش را بیامرزد، پس از نزول این آیه، پیامبر در حالی که تبسمی بر لب داشت این آیات را تلاوت نمود و رو باصحاب نموده و فرمود کیست که محل آن جوان را بما نشان دهد، معاذ گفت شنیده‌ام که در فلان محل است پیامبر و اصحاب براه افتادند تا بآن کوه رسیدند، در جستجوی او از کوه بالا رفتند ناگهان چشمشان بآن جوان افتاد که بین دو صخره ایستاده در حالیکه دستهایش را بگردن بسته و صورتش سیاه شده و از شدت گریه پلکی به چشمانش نمانده و میگوید ای سید من تو آفرینش مرا نیکو ساختی و چهره‌ام را زیبا نمودی کاش می‌دانستم عاقبت کارم چه خواهد شد آیا مرا در آتش خواهی افکند تا مرا بسوزاند و یا در جوار خود مرا جای خواهی داد، بارالها تو بسیار بمن نیکی نمودی و نعمتهای بسیاری بمن عنایت کردی کاش می‌دانستم سر انجام من چه خواهد شد، آیا ببهشت دعوت می‌شوم و یا بآتش رانده خواهم شد، بارالها گناهانم از آسمان‌ها و زمین و از کرسی واسع تو و از عرش عظیم تو بزرگتر است، کاش می‌دانستم آیا گناهان مرا می‌آمرزی، یا اینکه مرا بواسطۀ آنها در قیامت رسوا و مفتضح خواهی ساخت پیوسته این سخنان بر لب داشت در حالی که خاک بر سر خود می‌پاشید، درندگان گرد او را گرفته بودند و پرندگان بر سرش سایه داشتند و از گریه او گریه میکردند رسول خدا نزدیک شد، و دو دستش را از گردنش باز نمود و خاک‌ها را از سر و روی او پاک کرد و فرمود بشارت باد تورا که تو از آزاد شدگان از آتش هستی سپس رو باصحاب خود نموده و فرمود گناهان خود را همچون بهلول تدارک کنید، سپس آیاتی را که نازل شده بود تلاوت فرمود و او را ببهشت بشارت داد.

خاتمه. بدان که آنچه از اخبار ما فهمیده میشود اینست که با طهارت بودن در جمیع اوقات مستحب است بخصوص برای طالبان علم، و اگر امر چنین باشد دیگر وجهی برای احتیاط در وضوئی که برای تحصیل طهارت قبل از وقت نماز گرفته میشود نخواهد بود گر چه غرض او از این طهارت این باشد که با این طهارت پس از رسیدن وقت نماز بخواند، زیرا آنچه که او را بگرفتن وضو وا داشته امری است که از نظر شرع راجح و پسندیده است، گر چه آنچه که داعی او بر این امر بوده امری غیر قربی باشد. و گمان من اینست که این احتیاط بطور مطلق راجح نیست، زیرا سبب میشود که اکثرا انسان در سفر نمازش را با تیمم بخواند. و این عمل مستحب که پیوسته با طهارت بودن باشد را ترک نماید. در حالی که در اخبار سفارش زیادی در این مورد شده مثل اینکه وارد شده که هر کس حدثی از او سر بزند و وضو نگیرد بر من جفا نموده و آن کس که وضو بگیرد و دو رکعت نماز نخواند بر من جفا نموده و هر کس این دو رکعت نماز را بخواند و پس از آن مرا نخواند مرا جفا نموده و آن کس که وضو بگیرد و دو رکعت نماز بجای آورد، و پس از سلام نماز مرا بخواند و من دعایش را جواب نگویم من بر او جفا نموده‌ام و من خدائی جفا کار نیستم. و لذا یکی از مشایخ ما قدس اللّه- سره و جزاه عنی خیر جزاء المعلمین المربین. مرا به عمل بمضمون این روایت سفارش می‌فرمود و میگفت پس از این دو رکعت نماز به سجده روید و از خدا بخواهید که محبت و معرفت خودش را نصیب شما فرماید.

فصل «در بیان موارد وجوب وضوء»

واجب است وضو برای نمازهای واجب و مستحب و طواف و مس نوشته‌های قرآن، و مس و احوط ترک مس جلد و ورق قرآن و اسماء خدا و اسماء معصومین و نوشتن قرآن بدون وضو است، و مستحب است وضو برای بقاء بر طهارت و طواف مستحب یا اعمال دیگر از مناسک که طهارت در آن شرط نشده، و دخول در مسجد و آماده بودن برای نماز واجب قبل از دخول وقت آن، و قرائت قرآن و طلب حاجت، و خوابیدن، و نزدیکی با زن حامله، و دخول بر اهل خود در بازگشت از سفر، و نماز میت و داخل ساختن میت در قبر، و کسیکه وضو داشته و مدتی از وضویش گذشته و یا در حال داشتن وضو خون از بینی‌اش آمده و یا قی نموده است.

هم چنین مستحب است تجدید وضو برای بوسیدن از روی شهوت و مس فرج، و برای آنچه که بعد از استبراء از مرد خارج می‌شود و یا اگر قبل از استنجا وضو گرفته و خروج خون از بن دندانها در صورتی که طبع او از آن کراهت داشته باشد و خواندن بیش از چهار خط از اشعار باطل، و کذب و غیبت و ظلم، هم چنین مستحب است وضو برای اکل و خواب و نزدیکی در حال جنابت و غسل دادن میت و کسیکه می- خواهد میتی را غسل دهد اگر قبل از غسل ارادۀ جماع کند، و زن حایض اگر بخواهد در وقت نماز ذکر خدا بگوید.

فصل در بیان غسل و حکمت آن

حکمت غسل چه واجب و چه مستحب همان است که برای وضو بیان داشتیم و عبرتی که از آن باید گرفته شود همان اموری است که در مورد وضو بیان شد، آنچه که اینجا اضافۀ بر آن مطالب باید گفت اینست که انسان از شستشوی تمام بدن در غسل باین حقیقت باید پی ببرد که تطهیر بقدر کثافت است و از این امر تکلیفش را در تطهیر قلب و روح و باطن خود از آنچه که باعث پلیدی آنها شود در می‌یابد.

در غسل مستحب است که ابتدا بسم اللّه گفته شود و در اثناء آن این دعا را بخواند:
اللّهمّ طهّر قلبی و اشرح لی صدری و اجر علی لسانی مدحتک و الثّناء علیک اللّهمّ اجعله لی طهورا و شفاء و نورا انّک علی کلّ شی‌ء قدیر.

و پس از فراغت از غسل بگوید:

اللّهمّ طهّر قلبی و زکّ- عملی و تقبّل سعیی و اجعل ما عندک خیرا لی اللّهمّ اجعلنی من التّوابین و اجعلنی من المتطّهرین.

و دعاهای دیگری هم در این زمینه رسیده و این دعاها همانگونه که می‌بینی گویای این حقیقت است که غرض اصلی و مقصود مهم‌تر از همۀ این‌ها، طهارت قلب و شرح صدر است و آن بنابر آنچه که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده نوری است که در دل افکنده می‌شود و شرح صدر ثمرۀ آن است، و علامت آن کناره گیری از این دار غرور و آماده شدن برای بازگشت بآن سرای جاودانی و همیشگی است، بعضی از اهل تحقیق گفته‌اند مراد از آن نور، نور معرفت نفس است و آن عبارت از اینست که آدمی حقیقت نفس خود را که مجرد از صورت و ماده است و نوری دارای زندگی و علم است ببیند، و همین نور است که در آخر مناجات شعبانیه بدان اشاره شده و می‌فرماید:

و الحقنی بنور عزّک الابهج فاکون لک عارفا.

ترجمه: و مرا بنور عزتت که فروزنده‌تر است ملحق فرما تا عارف بتو گردم.

چنانچه بعضی از مشایخ گفته‌اند، و هر گاه که ببنده نور معرفت نفس که بوسیلۀ آن امکان وصول بمعرفت ذات اقدس حق برای انسان حاصل میشود عطا شد با این نور ملکوت همۀ این عوالمی که برای مردم محسوس است خواهد دید و انسانی ملکوتی خواهد شد و بخاطر غلبۀ روحانیت بر او در دار خلود وارد خواهد گشت و مراد از انابه و بازگشت بسرای جاوید همین است، و همانگونه که طهارت اعضاء و جوارح موانعی که بر سر راه انسان برای دخول در مساجد و نماز است بر میدارد هم چنین طهارت سرّ و درون هم از آنچه که این عالم محسوس که عالم طبیعت و عالم ظلمانی است آن را اقتضا میکند، موانع بازگشت انسان را به دار الخلود که دار السّلام و سرای زندگی و جوار حضرت حق تعالی است از میان برمی‌دارد، و با دخول بنده در آن سرای آدمی بخدا نزدیک میشود و از طریق کشف و شهود معرفت برایش حاصل می‌شود و آن زمان است که آنچه را که نزد خدا است بهتر از آنچه نزد خود او و دیگران است می‌بیند، و در می‌یابد که این عالم، عالم غرور است.

موارد استحباب غسل در فقه مفصلا بیان شده و ما فعلا در صدد بیان آن نیستیم، مگر همین مقدار که بعضی بیان داشته‌اند که عبارت از ورود به هر مشهد و زیارتگاه و مکان شریف، و برای انجام هر عملی که باعث تقرب انسان به خدا می‌شود باشد، و آدمی اگر در این گونه موارد به امید محبوبیت غسل کند عیبی نخواهد داشت، چنانکه از روایاتی که در این زمینه رسیده این مطلب بر می‌آید، از جمله در علل الشرایع از حضرت رضا علیه السّلام در علت غسل جمعه و عید قربان و فطر و غسل‌های دیگر آمده که این عمل بیان کنندۀ تعظیم بنده نسبت به پروردگارش و استقبال او از خداوند کریم و جلیل و طلب مغفرت برای گناهانش است، تا آنجا که می‌فرماید که این غسل را ذات اقدس حق برای برتر داشتن این روز بر سایر روزها و زیادتی در نوافل و عبادات قرار داده است. و این روایت گویای همان مطلبی است که ما بیان داشتیم و در هر حال در این گونه موارد اگر انسان بامید اینکه این عمل محبوب خدای متعال است آن را انجام دهد اشکالی نخواهد داشت.

و مراقباتی که در گذشته بدان اشاره شد لازم است در غسل هم بدان توجه شود و در ترتیبی که برای شستشوی اعضاء و جوارح بدن در غسل بیان گشته تأمل کند که شارع حتی از بیان این ترتیب هم غفلت ننموده، و از این تأمل بعزت حکمت الهی و اینکه او در هر موردی حکمی دارد پی ببرد و بمراقبت در جزئیات از حرکات و سکناتش بیشتر اهمیت دهد و هر گاه که بمراقبت همت گمارد و بآنچه از وجوه حکمت دانا است عمل کند خداوند آنچه را از وجوه حکمت که نمی‌داند باو تعلیم میدهد و بقول قرآن: آنکه را حکمت داده شده بتحقیق خیری بسیار داده شده است. و هر گاه در این دستورات تعمق کند و ببیند مقدم داشتن پا در غسل بر سر مثلا، خلاف حکمت است پس بآنچه خداوند حکیم انجام داده راضی میگردد و میبیند که ناخشنودی او در مقابل آنچه که از احکام الهی بر خلاف هوای نفس او است از نقصان و اعوجاج او است و الا که در حسن حکمت الهی و کمال آن اشکالی نیست.

فصل «در بیان حمام»

از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود چه نیکو خانه‌ای است حمام، آتش را بیاد می‌آورد، و چرک بدن را میبرد، این روایت با همۀ کوتاهیش اشاراتی لطیف به مطالبی مهم دارد.

از جمله اینکه امام علیه السّلام یاد آوری آتش را بر از بین بردن چرک مقدم داشته و این تأدیبی است برای مؤمن که در همۀ امور ذکر آخرت را بر دنیا مقدم بدارد، و شیوۀ خود آن بزرگوار هم در جمیع امور و احوالات همین بود و بلکه بالاتر از آن هر گاه در مقابل انجام دو امر قرار میگرفت که رضای خدا در هر دو از جمیع جهات یکسان بود، می- دیدید که انجام کدام یک از آن دو بر نفسش شاق‌تر است همان را انتخاب می‌نمود، و نیز ممکن است اینکه در همۀ موارد ذکر خدا را مقدم می- داشت یکی از معانی آن سخن آن حضرت باشد که فرمود: بهیچ چیز نگاه نکردم مگر اینکه قبل از او و بعد از او و با او خدا را دیدم. گر چه معانی دیگری هم برای آن هست و لکن منافاتی ندارد که این هم مرتبه‌ای از معانی آن باشد.

و شیخ ما را اصحاب و یارانی از اهل تقوا بود که از جملۀ آنها سیدی از بزرگان شهر همدان بود که جوانی نیکو سیرت و مراقب و مجاهد و با استقامت بود او در خدمت شیخ بتحصیل فقه و تزکیۀ نفس اشتغال داشت، روزی که جمعی از همدان بخدمت شیخ رسیده بودند از یکی از برادران سید شکایت داشتند که در بعضی از امور متعلق به- تجارت کوتاهی میکند شیخ سید را فرمود که در این باره نامه‌ای ببرادرش بنویسد و او نامه‌ای نوشت و خدمت شیخ آورد شیخ نامه را گشود دید سید در نامه برادرش را بخاطر بدرفتاری با مردم مورد ملامت قرار داده و نوشته که این گونه رفتار هم اعتبار او را نزد مردم از بین میبرد و هم در آخرت موجب زیان و ضرر خواهد بود، چون شیخ دید که سید ضرر دنیوی را بر ضرر اخروی مقدم داشته فرمود که این نوشته، شبیه نوشته- های اهل غفلت است کسیکه مراقب اعمال و رفتار خود باشد هیچگاه ذکر دنیا را بر آخرت مقدم نمیدارد.

اشارات دیگر اینکه کسانیکه مراقب اعمال و رفتار خود باشند حمام آتش را بیادشان می‌آورد پس آن کس که در حمام درآید و بفکر آتش دوزخ نیفتد از زمرۀ غافلان است و وجه این مطلب اینست که مؤمن بخاطر ایمانش به روز واپسین بناچار میبایست دائما از آتش دوزخ در خوف و هراس باشد تا آنگاه که از صراط بگذرد و ایمن گردد و کسی که از چیزی در هراس باشد با دیدن هر آنچه که شبیه آن است بر خود می‌لرزد و حمام در بعضی از وجوه شبیه بدوزخ است زیرا از پائین آتش است و از بالا تاریکی و درون آب جوشان.

اشارات دیگر اینکه مؤمن میبایست بهر چه می‌نگرد بمناسبتی آخرت را بخاطر آورد زیرا حمام از این جهت خصوصیتی ندارد و این حکم، حکم عامی است، و سزاوار است که مؤمن عاقل از مشاهدۀ هر چیز عبرت و موعظه‌ای بگیرد، هر گاه نگاهش بآتش افتد آتش جهنم را بخاطر آورد و بتاریکی که میرسد ظلمت قبر را، و اگر از چیزی وحشت نمود وحشت قبر را در نظر آورد و اگر چیزی را در حال فاسد شدن دید پوسیدن بدن را در گور برای خود مجسم کند.

اشارات دیگر اینکه نظافت، حتی نظافت بدن امری مرغوب و پسندیده است و در روایت دیگر رسیده که مستحب است آنگاه که در خانۀ سومی حمام وارد شد بگوید: نعوذ باللّه و نسئله الجنة تا از آن خارج شود.

یکی دیگر از آداب، کشیدن نوره است که اخبار زیادی در ترغیب مؤمنین بآن و نهی از ترک و یا تأخیر بیش از یک ماه رسیده است، و کسیکه در این امر تأمل کند به عبرت شریفه‌ای دست می‌یابد و آن اینکه این شریعتی که حتی در چنین مواردی پیروانش را بدون برنامه نگذاشته و پیروانش را از بی‌توجهی باین امور نهی نموده است چگونه می‌تواند انسان را در اصلاح صفات قلبش که مایۀ تمیز انسان از حیوانات و نردبان ترقی او بدرجات و مقامات عالیه، و وجه شباهت او با ملائکه والامقام است مهمل گذاشته باشد. هم چنین سزاوار است که مؤمن وقتی می‌بیند در روایات این باب رسیده که هر کس یک ماه این سنت را ترک کند نمازش مقبول نیست در عمل بجزئیات احکام شرع جدیت بیشتری داشته باشد، و جزئیات احکام را کوچک نشمارد.
و مستحب است که در هنگام نوره کشیدن این دعا را بخواند:

اللّهمّ طیّب ما طهر منّی و طهّر ما طاب منّی، و أبدلنی شعرا طاهرا لا یعصیک، الّلهمّ انّی تطهّرت ابتغاء سنّة المرسلین و ابتغاء رضوانک و معرفتک فحرّم شعری و بشری علی النّار و طهّر خلقی و طیّب خلقی و زکّ عملی و اجعلنی ممّن یلقاک علی الحنفیّة السّمحة، ملّة إبراهیم و دین محمّد حبیبک و رسولک عاملا بشرایعک تابعا لسنّة نبیّک آخذا به متأدّبا بحسن تأدیبک و تأدیب رسولک و تأدیب اولیائک الّذین ادّبتهم بادبک و اوعت الحکمة فی صدورهم و جعلتهم معادن لعلمک صلواتک علیهم.

و هر کس این دعا را قرائت کند خدا او را از پلیدیهای دنیا و صفات زشت پاک سازد و بجای هر موئی که از بدن او زایل شود- موئی بروید که با آن معصیت نکند و بعدد هر موئی که در بدن او است ملکی بیافریند که تا روز قیامت خدا را تسبیح کند که هر تسبیحش برابر با هزار تسبیح از تسبیح‌های اهل زمین باشد.

و ازالۀ موی زیر بغل هم جزء همین سنت است و در آن موردهم تأکید زیادی شده همچنین ازالۀ تمام موی‌های بدن غیر از موی سر و صورت، مستحب است، و کسیکه نوره میکشد مستحب است که آن موضح را حنا بمالد بلکه سایر بدنش را از فرق تا قدم، هم چنانکه کسی که رذایل و صفات زشت را از خود دور میکند واجب است که خود را با فضائل زینت بخشد.

فصل «در گرفتن ناخن»

عبرتی که باید از این دستور شرع گرفته شود اینست که فرد مراقب بداند که ایذاء و اذیت و ظلم و تشبه به درندگان نزد خدای تبارک و تعالی دشمن داشته شده به نحوی که ذات اقدس حق راضی نگشته که حتی آلت سبعیت و درندگی در بدن انسان باشد و لذا دستور بگرفتن ناخنها داده است، و آنجا که خدا در موعظه به عیسی ابن مریم علیه السّلام می‌فرماید:
به ظلمۀ بنی اسرائیل بگو ناخن‌های خود را از کسب حرام کوتاه کنید، و گوش‌های خود را از شنیدن زشتی‌ها بر حذر دارید، و با دلهای خود رو بسوی من کنید که مرا با صورت‌های شما کاری نیست. این حقیقت دانسته می‌شود که مراد اصلی از این احکام صوری و ظاهری اصلاح قلوب بصفت عدالت است تا آدمی برای خلافت و جانشینی خداوندگار عادل و حکیم صلاحیت پیدا کند، از این گذشته، از بیان این جزئیات عنایت ذات باریتعالی در حق این امت دانسته می‌شود که این شریعت را بگونه‌ای کامل نموده و بیان هیچ امری از اموری که به تقرب بنده بخدایش مربوط می‌شود در آن فروگذار ننموده، حتی دیۀ جراحت اندک را، و از این مطلب به تحقق در می‌یابد که شریعت او همان صراط مستقیم و نزدیک‌ترین راه به سوی خدای تبارک و تعالی است.

فصل «در گذاشتن ریش و گرفتن شارب»

برای بندۀ مراقب سزاوار است که از این حکم عنایت حضرت باریتعالی را در حق بندگانش دریابد و ببیند که او راضی نشده که بندگانش بصورت دشمنانش باشند و این نهایت اعتناء مولی را نسبت ببنده میرساند و از طرف دیگر میبایست خطر مخالفت با این سید و آقای مهربان را درک کند که چگونه با مخالفت با او این مقام تکریم و تشریف و مهر و عطوفت را به ذلت و خواری و دشمنی و بغض، بدل می‌سازد و بگونه‌ای که شبیه ببندۀ مجرم شدن در صورت نیز از جملۀ محرمات است.

در حدیث قدسی آمده است که خدا بیکی از انبیاء خود خطاب فرمود که به مؤمنان بگوی لباس دشمنان مرا نپوشند و از آنچه دشمنان من میخورند نخورند و راهی که دشمنان من میروند نروند که اگر چنین کنند آنها هم جزء دشمنان من خواهند بود.
می‌گویم پس ای مسکین بنگر که سید و مولایت تو را بخود اختصاص داده و برای خود برگزیده و از دشمنانش جدا ساخته، و از تشبیه بآنها حتی در صورت و هیئت ظاهری تو را منزه ساخته، بعد تو اگر با این حکم او مخالفت کنی و از قبول این عنایت سر باز زنی، و به لباس دشمنانش در آئی و تشبه بآنها را اختیار نمائی عقل خودت در قبح و جسارت این مخالفت چگونه حکم میکند، آیا این کار جز اظهار عناد و دشمنی نسبت به آفریدگار چیز دیگری هست؟

تو همین رفتار را بالنسبة بملوک و بزرگان این دنیا در نظر آور و ببین که اگر سلطانی باشد که اطرافیان و سپاهیانش لباس مخصوصی داشته باشد و دشمن او هم لباس مخصوصی، بعد سلطان بیکی خلعتی عطا کند و بگوید این را بشکل لباس اطرافیان من برای خود لباسی تهیه کن و مبادا که بشکل لباس دشمنان من بدوزی، و او با این دستور مخالفت کند و خلعت سلطان را بشکل لباس دشمنان او بدوزد و در حضور سلطان آن لباس را بپوشد، عقلا این مخالفت را چگونه می‌بینند؟ آیا این را یک خطا می‌پندارند یا اینکه این عمل را اعلان دشمنی و طغیان بر علیه سلطان بحساب می‌آورند، پس بر حذر باش که در رابطه با ملک الملوک چنین رفتار کنی.

فصل «در بیان عطر زدن»

در کافی از علی ابن إبراهیم از امام صادق علیه السّلام روایت شده که نماز کسیکه خود را خوشبو نموده از هفتاد نماز بدون بوی خوش افضل است و صدوق به اسناد خود از آن حضرت روایت نموده که خطاب به مفضل می‌فرماید: دو رکعت نماز فردی که خود را خوشبو نموده افضل است از هفتاد رکعت نماز کسیکه خود را خوشبو ننموده است، و در خصال این مطلب روایت شده است.

می‌گویم مبادا که فهم مثل این روایت برایت سنگین باشد، زیرا فضیلتی که برای بوی خوش بیان شده بخاطر شرافت عقل است زیرا عطر مغز را تقویت میکند و آن را از فساد حفظ می‌نماید و فساد مغز عقل را فاسد می‌سازد و عقل شریف‌ترین رکن حقیقت انسان و شریف‌ترین مراتب و مقامات او بلکه اشرف اجزاء عالم است، و جمیع خیرات منسوب باو است.

هم چنانکه تمام شرور منشأش جهل است، و لذا به هر چه که در تقویت عقل و دفع آفات از او مؤثر باشد تأکید و ترغیب زیادی شده است، از این گذشته «عطر» مثالی است برای تحلی و زینت که در مقابل تخلی و تصفیۀ از رذایل و زشتی‌ها قرار دارد، و همانگونه که از پلیدی‌ها و گناهان پاک گشتن نصف ایمان است تحلی و آراستن نیز نصف دیگر ایمان خواهد بود.

پس سزاوار است که عاقل از امثال این احکام بدرجۀ لطف خداوند و استحکام شریعت حضرت سید المرسلین پی ببرد، که آنها حتی این جزئیات را از اسباب تقویت عقل، که وسیلۀ کسب ایمان و توحید و کمال و سعادت است را مهمل نگذاشته و بیان داشته‌اند و پس از درک این حقیقت، از اهمال در احکام این عقل حیا کند، و این الطاف گرانبها را ضایع نسازد، و این نعمتهای بزرگ را کفران ننماید و نفس خود را که به کفران این نعمتها خو گرفته و با این عمل، خود را در معرض خذلان و نابودی قرار میدهد مخاطب ساخته و بگوید، ای جاهل، ای دشمن خویش، این سستی و تنبلی تا کی، و این اهمال و ضایع ساختن و خود را در معرض هلاکت و نابودی قرار دادن تا چند، آیا نمی‌بینی که خدای مهربان تو این همه لطف و محبت بتو دارد و برای تو شریعتی قرار داده که حتی این جزئیات را بیان داشته، و پیامبری فرستاده و کتابی نازل نموده، و برای حفظ و حراست این شریعت ملائکه‌ای قرار داده است، و در مقابل تحصیل خیرات پاداشهای فراوانی مقرر داشته و تو با اهمال، همۀ این‌ها را ضایع ساختی.

فصل «در بیان تیمم»

خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

فَلَمْ تَجِدُوا مٰاءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً.**

و چون نیابید آبی پس آهنگ زمینی پاکیزه کنید.

می‌گویم سزاوار است که عاقل در این گونه احکامی که برای عقول عامه راهی به درک حکمت و حقیقت آن نیست بیندیشد و دقت کند، زیرا عامه وضو و غسل را عملی مناسب و بلکه لازمۀ نماز میدانند، زیرا وسیلۀ نظافت و پاکیزگی است ولی در تیمم چنین خصوصیتی مشاهده نمیکند بلکه ظاهر امر خلاف این جهت است، ولی اگر بدنبالۀ آیۀ تیمم دقت شود می‌بینی که خدا می‌فرماید:

مٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیَجْعَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَرَجٍ وَ لٰکِنْ یُرِیدُ لِیُطَهِّرَکُمْ.

ترجمه: خدا نخواسته برای شما حرج و دشواری قرار دهد بلکه خواسته شما را پاکیزه گرداند.

از این آیه چنین استفاده می‌شود که خاک هم مثل آب مایۀ پاکیزگی است چنانکه رسول خدا می‌فرماید: زمین برای من مسجد قرار داده شده و خاکش پاک و پاک کننده است، و وجه طهور بودن خاک جز به رؤیت پلیدی‌های معنوی و روح از این کثافات ظاهری و مشاهدۀ تواضعی که از مس خاک و مس آن بر اعضاء شریفۀ بدن برای آدمی پدید می‌آید درک نمی‌شود، زیرا مقصد اصلی از وضوء پاکیزه ساختن نفس آدمی از پلیدی‌های معنوی است، در وضو با آب که مظهر اصل حیات و زندگی است و علم که نجات و خلاصی از همۀ اوزار و گناهان بوسیلۀ او است، ظاهر و باطن آدمی پاک و پاکیزه می‌گردد و آنگاه که دست یابی به آب ممکن نشد، و یا اینکه برای انسان ضرر داشت، عوض آن باید چیزی باشد که تطهیر باطن از آن حاصل شود، و آن همان مس خاک است که ببازگشت بحقیقت آدمی که عدم محض باشد اشاره داد و در ظاهر نشانۀ تواضع است که فناء انیت و منیت باشد، و در نتیجه طهارت باطنی که از آب و علم حاصل میشود از تیمم حاصل می‌شود، و فقط طهارت ظاهر باقی میماند و چون طهارت باطن مهم است و امکان طهارت ظاهری هم ممکن نبود، بهمان طهارت باطن که عمده است کفایت میشود تا عسر و حرجی پیش نیاید، و ممکن است که گفته شود که این عادت خداوند در جمیع مراتب تزکیۀ نفس و تهذیب اخلاق است، زیرا آخرین مرتبۀ مجاهده اینست که بنده هیچ حول و قوه‌ای برای خود نبیند و هر حول و قوه‌ای را از خدا بداند، و لکن مشکل، صداقت در این حال و عدم غرور در آن است، و شاهد وجود چنین حالتی برای انسان اینست که در امور دنیوی و اسباب ظاهری رفتارش مطابق با این عقیده باشد و اگر در جهت جلب منافع و دفع ضرر به اسباب توجهی دارد از باب امتثال امر مولا باشد، نه بخاطر اعتقاد باینکه این اسباب میتواند مایۀ ضرر و یا نفعی برای او باشد.

فصل «در بیان لباس پوشیدن»

مطلب اول در این زمینه علم باین حقیقت است که ذات اقدس حق از میان سایر انواع حیوانات آدمی را بداشتن لباس کرامت بخشید، و او را بزرگوار داشت و سزاوار است که بنده شکر گزار از این نعمت باشد.

و کمترین مرتبۀ شکر در این جهت اینست که بنده در این کرامت با آنچه خواستۀ حق تعالی است بمخالفت نپردازد، زیرا مخالفت با مولا، با نفس کرامت او، نزد عقل قبیح‌تر و زشت‌تر خواهد بود، و این مخالفت به چند وجه است:

اول اینکه در تهیۀ لباس، با دستورات شرع مخالفت کند، باینکه پارچۀ آن از راه غصب و یا بافته‌های حریر یا طلا باشد.

دوم اینکه با اسراف و زیاده‌روی در مقدار لباس با او به مخالفت برخیزد.

سوم اینکه در فرم لباس راه مخالفت را در پیش گیرد، و لباس را بیش از حد بلند بدوزد، و یا اینکه شبیه لباس زنها و یا کفار بدوزد، و بگمان من شباهت به کفار در لباس از بقیۀ موارد زشت‌تر و قبیح‌تر است، زیرا تشبیه بدشمنان خدا و به لباس آنها در آمدن، پس از نهی صریح از این عمل، بحکم عقل چیزی جز مبارزه و دشمنی با خدای متعال نیست، بخصوص پس از ملاحظۀ آنچه در آن حدیث قدسی آمده که ببندگانم بگوی به لباس دشمنانم در نیایند و خود را شبیه بدشمنان من نکنند که در این صورت آنها هم دشمنان من خواهند بود، و قبح عمل و عاقبت وخیم آن آنگاه بیشتر و شدیدتر خواهد شد که این عمل در بلاد مسلمین انجام گیرد، زیرا علاوه بر اینکه این عمل مبغوض خدای متعال است، مبغوض امت مسلمان و از جملۀ منکرات نزد آنها و مخالف با وضع ظاهر آنها خواهد بود، چون نفس لباس برای پوشش بدن و حفظ آن از گرما و سرما است، و کیفیت و چگونگی آن برای غیر است، بنابر این در آمدن به لباس کفار در بلاد مسلمانان با توجه باینکه این عمل نزد آنها از جملۀ منکرات است، و شرایط جامعه خلاف عمل آنها را اقتضا میکند جز اینکه مناسبتی ذاتی بین او و آنها را برساند، چیزی دیگری نیست مثل بعضی از اهل زمان ما که با اینکه تشبه به فرنگیان بضرر دنیایشان هم هست، باز تا حد امکان خود را شبیه بآنها می‌سازند، و دیده شده که بعضی بخاطر تشبه به کفار، موی سیاه خود را زرد میکنند تا شبیه فرنگیان گردند با اینکه اهل ذوق همگی بر این امر متفقند که برای موی، سیاهی از همۀ رنگها زیباتر است. بخدا پناه میبرم از خذلان و خواری دنیا و آخرت.

در امر لباس بهتر آن است که لباس مؤمن نه خیلی فاخر و نه بی- مقدار و کهنه باشد بخلاف خوراک و مسکن و دیگر امور زندگی، زیرا در اخبار در تعریف شیعه آمده است که آنها خوراکشان قوت، و لباسشان حد میانه است، و از پوشیدن لباسی که باعث شهرت آدمی می‌شود نهی شده حال این شهرت چه از جهت فاخر بودن لباس باشد، و چه از جهت کهنگی و بی‌ارزشی آن، این اصل است، ولی گاهی میشود که بالعرض یکی از طرفین ترجیح داده شود، هم چنین با جامه‌ای که صورت حیوان در آن نقش شده و انگشتری که عکس حیوان یا انسانی در آن نقش گشته نماز کراهت دارد، ولی اگر صورت آن پوشیده شود کراهتش کمتر خواهد بود و اگر تغییری در آن صورت داده شود مثل اینکه سرش محو شود کراهت منتفی خواهد شد، و هم چنین در لباس کسیکه از نجاست پرهیز نمیکند، و یا آنکه پوست حیوان مرده را با دباغی پاک می‌داند و جامه‌ای که با موی خرگوش و روباه برخورد داشته، و جامه سیاه مگر در جوراب و عبا و عمامه، و لباسی که رنگش تیره، و یا نازک است- البته نه بحدی که بدن پیدا باشد- و با شلوار تنها- مگر اینکه بر گردن خود چیزی بیندازد و لو اگر شده ریسمانی، نماز کراهت دارد.

و بستن پارچه‌ای بر دهان در حال نماز برای مردها مکروه است، ولی در حال سواری کراهتش کمتر است، هم چنین برای زنها نماز بدون داشتن گردن بند، و یا نماز در حالی که نقاب بر چهره دارند مکروه است، و اگر پارچه‌ای که برای پوشش قسمت بالای بدن بشانه افکنده میشود از زیر بغل خارج نموده و بر یک شانه بیفکند یا اینکه وسط آن را زیر یک بغل قرار داده و دو طرفش را بر شانۀ دیگر بیفکند نماز در این حال مکروه است، هم چنین برای امام جماعت نماز گزاردن بدون رداء و یا با عمامه بدون تحت الحنک کراهت دارد گر چه ظاهر بیشتر اخبار کراهت این امر بطور مطلق است، و مستحب است که قسمتی از عمامه را دور گردن گردانیده و بروی سینه بیفکند هم چنین مستحب است که یک سر عمامه را بروی سینه و یک سرش را به پشت بیفکند. و در استحباب پوشیدن لباس فاخر در نماز، بخاطر اینکه خدا جمیل است و جمال را دوست می‌دارد، یا پوشیدن لباس خشن در حال نماز اقوال مختلف است و ممکن است بین آنها را بدینگونه جمع نمود که هر دوی این‌ها مستحب است، اما لباس فاخر بعلت اینکه خدا جمیل است و زیبائی و جمال را دوست می‌دارد، و لباس خشن را باینکه بنده در محضر خدا بخواهد با پوشیدن لباس خشن اظهار تواضع و فروتنی کند، و بعضی از محدثین، روایاتی را که در تأیید نظریه دوم رسیده حمل بر تقیه نموده‌اند ولی این امر برای ما ثابت نشده است.

و اما اسرار لباس در این زمینه تفکر در آنچه در این باب در کتاب مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام رسیده کفایت میکند. امام علیه السّلام در آنجا می‌فرماید:

زیباترین لباس برای مؤمن لباس تقوی است و با برکت‌ترین لباس، لباس ایمان است خدای متعال می‌فرماید: وَ لِبٰاسُ التَّقْویٰ ذٰلِکَ خَیْرٌ و لباس تقوی این بهتر است.
و اما لباس ظاهر، این خود نعمتی است از جانب خدا که بواسطۀ آن عورت بنی آدم پوشیده میشود و کرامتی است که خدای متعال تنها بنی آدم را به آن گرامی داشته، و لباس برای مؤمنان وسیله‌ای است تا آنچه که خدا بر آنها فرض نموده اداء نمایند و بهترین لباس تو لباسی است که تو را از یاد خدا بخود مشغول نسازد بلکه بشکر و ذکر و طاعت او نزدیکت سازد، و تو را به عجب و ریا و خود آرایی و مفاخره و تکبر نکشاند که این امور از آفات دین و موجب سنگدلی و قساوت قلب است، و هر گاه لباسی پوشیدی، پوشیده بودن گناهانت را در نظر آور، و باطن خود را به راستی و صداقت بپوشان همچنانکه ظاهرت را بجامه میپوشانی و پیوسته میبایست باطنت را در پوشش خوف و ترس، و ظاهرت در پوشش بندگی و طاعت باشد، و در فضل و عنایت حضرت حق تعالی تأمل نما که چگونه با آفرینش اسباب لباس وسیلۀ پوشش عورات ظاهری تو را فراهم نمود و با گشودن باب توبه و انابه راه را برای پوشانیدن عورات باطنی تو که گناهان و اخلاق سوئت باشد باز کرد، و هیچگاه کسی را رسوا مساز در حالیکه می‌دانی خدا آنچه را که بدتر از عمل او بوده بر تو پوشیده است، و خود را به عیب جوئی از خویشتن مشغول دار و از آنچه بکارت نمی‌آید در گذر و بر حذر باش که مبادا عمرت را در عمل برای غیر از کف دهی و رأس المال خود را سرمایۀ دیگری سازی و خود را به هلاکت افکنی، زیرا نسیان و فراموشی گناه از بزرگترین عقوبتهای خدا در این دنیا است و ما دامی که بنده بطاعت خدا مشغول و در پی شناخت عیوب نفس خود، و ترک آنچه در دین خدا نارواست باشد از آفات بدور بوده و در بحر رحمت پروردگار غوطه‌ور است و به گوهرهای حکمت و عرفان دست خواهد یافت و اما اگر گناهان خود را فراموش نموده و به عیوب خویش جاهل بود و به حول و قوۀ خود بازگشت چنین کسی هرگز روی رستگاری نخواهد دید. پایان کلام امام علیه السّلام و برای مؤمن در تدبر و تأمل در اشارات این بیان مقدس مجالی واسع و میدانی بس فراخ است، و بی‌مناسبت نیست که آنچه از بعضی از این اشارات فهمیده میشود بطور خلاصه بیان داریم. از جمله این سخن امام علیه السّلام که می‌فرماید:

«بهترین لباس، لباسی است که تو را از خدا بخود مشغول نسازد»

این سخن با همۀ کوتاهیش از آن سخنان جامعی است که بشر نمی‌تواند به کنه آن دست یابد و هر چه انسان در آن بیشتر بیندیشد بحسن و کمال این سخن بیشتر پی میبرد و در می‌یابد که این سخن تمام مراتب خیر را در امر لباس با اشاره بعلت آن در بر دارد، زیرا لباس اگر خیلی فاخر باشد دل آدمی را به ریا و عجب و فخر فروشی و حفظ آن لباس مشغول می‌سازد و اگر خیلی کهنه و مندرس باشد باز باعث اشتغال دل به ریا، و یا به خجالت می‌شود و انسان در پی این است که نواقص آن لباس را بهر طور شده بپوشاند، و خود را از اثرات سوئی که داشتن آن لباس در جامعه دارد حفظ کند، و در این مطلب وجوهی از حکمت نهفته است که کسی را دست رسی بآن ممکن نیست مگر آنکه را خدا حکمت بخشیده باشد، زیرا انسان اگر لباس کهنه و مندرسی بتن نمود مردم او را بچشم دیوانگان و یا اراذل و اوباش می‌نگرند و این خود سبب و کمکی برای شیطان می‌شود، چون مقداری از حشمت و جاه از اسباب آخرت است. و مصیبت و تمام مصیبت این است که حشمت و جاه بخاطر اینکه غذای روح انسان و موافق با هوای نفس او است و لذت آن لذتی روحی است که فوق همۀ لذات است دل آدمی را کدر می‌سازد، و انسان در رعایت آن اندازه که بدان نیاز است مغرور گشته و اخلاص نیت را فراموش می‌نماید در نتیجه ضرری بزرگ متوجه او گشته و او جاه و مقام را بحال خود مفید میداند و در حالی که در پی تحصیل جاه و مقام بخاطر دنیا است چنین می‌پندارد که کار آخرت میکند، و از جائیکه خود متوجه نیست خویشتن را به هلاکت می‌افکند. و این سخن امام علیه السّلام این حدود را در نظر گرفته و آدمی را بر جادۀ اعتدال رهنمون می‌سازد. و آنجا که می فرماید:

«بلکه تو را بذکر و طاعت و شکر خدا نزدیک سازد» اشاره به تفصیل اصولی است که رعایتش در پوشیدن لباس مستحب است. و این سخن امام علیه السّلام که می‌فرماید:

«تو را به عجب و ریا گرفتار نسازد» اجمالا اشاره به وجوه اشتغال از حق در این باره دارد و آنکه تفصیل این مطلب را بخواهد بر او است که به آنچه در این باب از آن بزرگوار رسیده مراجعه کند تا چشمه‌های حکمت که در قلبش به ودیعه نهاده شده جوشیدن گیرد.

و اما آنجا که می‌فرماید: «و هیچکس را رسوا مساز در حالیکه میدانی خدا گناهی را که بدتر از گناه او بوده بر تو پوشیده است و به عیب جوئی از خود بپرداز و از آنچه بکارت نمی‌آید در گذر.»

این اصل یکی از بزرگترین اصول مجاهده و پر سودترین آنها است، این کلام اشاره بعلت حکم دارد زیرا انسان اگر بعیب خویش پرداخت و در صدد اصلاح نفس خود بر آمد این امر او را از عیب جوئی از دیگران، و تجسس عیوب آنها باز میدارد در نتیجه از جمیع آفاتی که از آزار و اذیت مردم سر چشمه می‌گیرد در امان خواهد بود و اما اگر از خود غافل شد پیوسته معترض دیگران و در پی لغزشهای آنان است، و از کسانی خواهد شد که مصداق این سخن معصوم علیه السّلام هستند که بنابر روایت کافی فرمود: «ای گروه کسانی که به زبان اسلام آورده‌اید، در حالی که در دلهایتان خبری از آن نیست لغزش‌های مؤمنان را پی گیری مکنید.»

و اگر خدا بنده‌ای را کمک نمود که بر نفس خود غالب آمد، و او را بعیوب نفس و آفات عملش آگاه نمود و راههای نفوذ شیطان را در وجود او باو نمایاند چنین کسی بجای عیب جوئی از دیگران بخود مشغول می‌شود و تا آنجا پیش میرود که خود را از سوء رفتار و کردار از همه بدتر می‌بیند و هر که را غیر خود ببیند متقی‌تر و بهتر از خود می- پندارد و این حال بهترین حالات بنده است بلکه در بعضی اخبار آمده که این صفت آخرین مرتبه از صفات حسنه و تمام امر است، و اگر تصور این مطلب برایت مشکل باشد که چگونه ممکن است که مؤمن همۀ مردم را از خود بهتر بداند در حالیکه در بین مردم فساق و نابکارانی هستند که از انجام هر گناه کبیره‌ای علنا روی گردان نبوده و بهر معصیتی دست میزنند و مسلما او از آنها متقی‌تر خواهد بود و این امر احتمالش هم دشوار است تا چه رسد بقطع و یقین؟

می‌گویم تصور این حقیقت پس از تأمل در حال کسانی که خوف و عشق و شوق بر دلهای آنان غالب آمده بگونه‌ای که قلب آنها را مالک گشته و بر درون و سر آنها تسلط یافته و آثارش در اعضاء و حواس آنها آشکار گشته است برایت میسر خواهد شد، زیرا چنین افرادی را میبینی که بخلاف حس حکم میکنند، آیا آن مثل معروف را نشنیده‌ای که «مار گزیده از ریسمان سفید و سیاه هم می‌ترسد» با اینکه یقین دارد که ریسمان نمی‌تواند ضرری بکسی بزند، و آیا شرح حال کسانی که شوق و محبت بر آنها غالب آمده نشنیده‌ای که چه بسا با آتش بدن آنها سوزانیده می‌شود و آنها بخاطر غلبۀ لذت وصال احساس درد و رنج نمی‌کنند، مؤمن هم آنگاه که عظمت مولایش بر او تجلی کند و مراتب عطوفت و مهربانی و عنایت حضرت حق تعالی بر او معلوم گردد و از طرف دیگر جنایات و گناهان خود را نسبت باین خدای بزرگ و مهربان در نظر آورد و از حکم عدل، و جلال او اندکی آگاه شود، خوف بر عقل او غلبه کند و در دلش اثر گذارد و بر حواس او غالب آید و در نتیجه او باین میرسد که با گناه و معصیتی که او دارد ممکن نیست که در عالم مثل او یافت شود، و گاهی بر اثر حیاء و شرمساری از اعمال خود، از این هم فراتر میرود، و اگر علاوه بر خوف و شرمساری، شوق و محبت هم بر او غالب شود از دو مرحلۀ پیشین اثرش بیشتر خواهد بود، تا آنجا که کارش بجائی میرسد که بر خلاف حس حکم میکند و مردم چنین می‌پندارند که عقلش زایل گشته در حالیکه چنین نیست، بلکه چنین افرادی از مشاهدۀ عظمت ذات اقدس حق بیمار گشته‌اند، و شدت سلطان او عقل آنها را برده است، آنان را بیمار می‌پندارند در حالیکه آنها را مرضی نیست بلکه از اولیاء خدا هستند که جز خدا فکر و ذکری ندارند و جز ذات اقدس او بچیز دیگر نمی‌پردازند و همّ و مقصودی جز رضای محبوبشان برای آنها نیست و بچیزی از دنیا و آخرت بجز او اعتنائی ندارند.

آن کس که تورا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند

می‌گویم ای دریغ و آه از آنچه ما در آن هستیم و انا للّه و انا إلیه- راجعون از غفلت و غروری که ما را در این دنیا فرا گرفته و تأسف و حسرتی که در آخرت نصیب ما خواهد شد، این مصیبتی است بس بزرگ که عقابی سخت در پی دارد.

خلاصۀ کلام در این باب اینکه اگر پذیرفتیم که آخرین مقصد و مقصود در راه بندگی پروردگار اینست که بنده از جمیع ما سوی اللّه بریده و فقط بخدا مشغول باشد، اگر بنده‌ای را قدرت بر این کار نبود باید سعی کند که هر چه بیشتر خود را باین هدف نزدیکتر سازد و در سایر اموری که متعلق باوست که از آن جمله پوشیدن لباس است، جز راهی که مناسب با این هدف است اختیار نکند، چون احوال ساکنین این راه و زمانها و مکانها برای همه یکسان نیست و سخن جامع در این زمینه همان است که امام علیه السّلام در ابتدای کلام خود بدان اشاره نمود و تفصیلش همان که در جملۀ آخر بیان فرمود و آن کس را که دلی باشد و گوش فرا دهد همین کفایت باشد.

فصل «در مستحبات لباس پوشیدن»

مستحب است که کسیکه میخواهد لباسی بپوشد یا از تن در آورد بسم اللّه بگوید و در موقع پوشیدن ابتدا از سمت راست شروع کند حتی در کفش بپا نمودن، و هنگام بیرون آوردن لباس از سمت چپ شروع نماید، و هنگام پوشیدن لباس بگوید:

وَ لٰا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبٰاطِلِ وَ تَکْتُمُوا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ.

و بگوید:

الّلهمّ البسنی لباس التّقوی و جنّبنی الرّدی و پس از پوشیدن لباس بگوید:

الحمد للّه الّذی کسانی ما اواری به عورتی و اتجمل فی النّاس در کافی از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که فرمود کسیکه خدا جامۀ نوی باو می‌پوشاند میبایست وضو بگیرد و دو رکعت نماز بخواند و در هر رکعت فاتحة الکتاب و آیة الکرسی و سورۀ توحید و قدر قرائت کند سپس خدا را حمد کند که عورتش را پوشانید و در میان مردم او را زینت داد، و بسیار لا حول و لا قوة الا باللّه بگوید تا در آن لباس خدا را معصیت نکند. و از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود اگر کسی سی و دو بار سورۀ قدر را بر ظرف آبی قرائت کند و هر گاه جامۀ نوی بتن نمود از آن آب بر آن بپاشد مادامیکه نخی از آن جامه باقی باشد او از حیث رزق در وسعت خواهد بود. و شیخ روایت نموده که پس از پوشیدن لباس نو در مسجد رفته دو رکعت نماز بگذارد و بگوید:

الحمد للّه الّذی رزقنی فی الرّیاش ما اتجمّل به فی النّاس.

و در این زمینه روایات دیگری هم هست.

همانگونه که در گذشته بیان داشتیم مسئلۀ لباس از حیث نوی و کهنگی، مثل سایر اساس خانه و مأکل و مسکن نیست اما آنچه که از سخنان پیشوایان دینی در این زمینه استفاده می‌شود اینست که در این مورد هم بقدر وسع و طاقت فروتنی نماید و از زیاده‌روی بپرهیزد، اخباریکه در مورد گرسنگی و تواضع برای خدا، و ترک لذائذ و غذاهای رنگارنگ و مذمت بناء خانه بیش از حد و ضرورت و حرمت ساختن خانه برای فخر نمودن بر دیگران، و ترک مشرف ساختن خانه بر خانۀ همسایگان و مذمت زیبا نمودن ظاهر ساختمان، و بلند ساختن بناء آن و مذمت تکاثر و فزون- طلبی در امور دنیائی رسیده بسیار و بیش از حد تواتر است و آن کس که بمسئلۀ تجمل در اسباب و اثاثیۀ منزل گرفتار شود و در این وادی قدم بردارد شیطان او را خیلی زود بدامی گرفتار سازد که نجاتی برای او نخواهد بود چون تجمل در زندگی از اموری است که حد و نهایتی برایش متصور نیست، زیرا برای هر روز جمال و زیبائی مخصوص بآن روز است و آنچه از اسباب و اثاثیه و دیگر امور که دیروز زیبا می‌نمود برای امروز کافی نخواهد بود و رنگ کهنگی بخود خواهد گرفت و قدرت حب جاه که منشأ این امور است برای هر روز زیاده از روز پیش می‌طلبد و هل من مزید می‌گوید، و آنانکه در این راه مصر باشند از وجوه مختلفی بهلاکت و نابودی کشیده می‌شوند که ساده‌ترین آنها غفلت از یاد خدا است و لذا می‌بینی که اکثر آیات قرآن در مذمت دنیا و اشتغال بآن و تحریض و ترغیب بزهد و کناره‌گیری از دنیا و رغبت در امر آخرت است و برای مؤمن در این زمینه همان آیۀ شریفه کافی است که می‌فرماید:

مَنْ کٰانَ یُرِیدُ الْحَیٰاةَ الدُّنْیٰا وَ زِینَتَهٰا نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمٰالَهُمْ فِیهٰا وَ هُمْ فِیهٰا لٰا یُبْخَسُونَ أُولٰئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلَّا النّٰارُ وَ حَبِطَ مٰا صَنَعُوا فِیهٰا وَ بٰاطِلٌ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (هود 16- 15) ترجمه: آنانکه خواهان زندگانی این دنیا و زیور آنند تمام مزد اعمالشان را در این جهان به آنها وا گذاریم، و اعمال آنها در این دنیا کم بها داده نشود. اینانند که در آخرت پاداشی جز آتش برایشان نیست و آنچه در این دنیا کرده‌اند تباه و آنچه انجام داده‌اند باطل و نیست می‌شود.

فصل در بیان اوقات

بدان که اوقات هم مثل مکانها و سایر موجودات، سعد و نحس، و شریف و غیر شریف دارد و برای هر وقتی از اوقات حکمی مخصوص بآن هست که در آنچه از افعال و کردار که در آن وقت انجام گیرد و بلکه موجوداتی که در آن وقت یافت شود، بمناسبات ذاتی حقیقی که از انطباق عوالم شناخته می‌شود و مناسبات عرضی اعتباری که از علم بحوادث زمانی و حکم تأثیر مجاورت بدست می‌آید اثر آن حکم ظاهر می‌شود که جز خدای دانا به آشکار و نهان یا آن کس را که او برای علم باین حقایق بپسندد که رسولان و اولیاء او باشند دیگری را بدان دست رسی نیست، بهر حال در شرایع الهی برای هر وقتی از اوقات حکم و یا احکامی بیان شده بخصوص در شریعت پیامبر ما حضرت خاتم النبیین صلّی اللّه علیه و آله که برای سال و ماه و روز و شب و ساعت، برای هر یک از این‌ها احکام و وظایفی مفصل بیان شده است.

و اخبار زیادی در این زمینه رسیده که روز قیامت، اوقات و ازمنه بصورت اعیان، بلکه بصورت انسان بصحنۀ قیامت آورده می‌شوند و هم چنین سایر اعراض دیگر، و این مطلبی است که عقلهای ضعیف توانائی درک آن را ندارد ولی مؤمن میبایست که امثال این حقایق را منکر نشود بلکه بگوید آنها بآنچه گفته‌اند داناتر بوده‌اند و از خداوند بخواهد که معرفت این حقایق را نصیب او گرداند. و اما تصویر امکان این اخبار از آنچه ما در گذشته بیان داشتیم بدست می‌آید، در بحث‌های سابق گفتیم که برای هر موجودی در هر عالمی صورتی متناسب با آن عالم هست و گواه ما بر این مطلب رؤیاهای صادقه‌ای است که تعبیر می‌شود، مثلا کسیکه در خواب می‌بیند در و گوهر بگردن خوک می‌آویزد، معبر باو می‌گوید که تو حکمت را به فاسق می‌آموزی، و یا آن کس که در خواب دید که دهانها و فروج مردم را مهر میزند تعبیرش این بود که تو در ماه رمضان قبل از طلوع فجر اذان می‌گوئی، و مطلب هم، همان بود از این امر دانسته می‌شود که صورت حکمت در عالم خواب که از عوالم مثالی است صورت در در این عالم است هم چنین اذان قبل از وقت در آن عالم بصورت مهر است، و بقیۀ موارد هم همینگونه. و خلاصۀ کلام در این زمینه اینکه برای هر معنائی در هر عالمی بحسب آن عالم، صورت و قالبی است، و برای آن به واسطۀ اختلاف عوالم، آثار مختلفه‌ای خواهد بود و لذا این عالم بخاطر اینکه عالم طبیعت تاریک و محدود و مرده است، حقایق هم در این عالم به این صورتهائی است که می‌بینیم و آثارش همان است که به عیان مشاهده میکنیم، و باز در عالم مثال که از ماده بدور است همین حقایق بدون اینکه مصور و مقدر بمادۀ طبیعی باشد وجود دارد و آثارش غیر از آثاری است که در این عالم مادی برای آن بوده است و لذا می‌بینی که انسان در خواب می‌پرد و از دیوار میگذرد.

و اما عالم عقلی بخاطر اینکه آن عالم سراسر حیات و زندگی است همۀ حقایق در آن عالم دارای حیات و شعور خواهد بود و لذا در اخبار رسیده که در بهشت هر گاه مؤمنی بر تختی نشیند آن تخت شادمان گشته و از شدت سرور و خوشحالی بحرکت در می‌آید، و لذا نباید آن عوالم عالیه را با میزان این عالم سنجید و امکان وجودش را بعید شمرد یکی از صاحبان کشف و شهود گفته است آنچه در روایات رسیده گر چه بحکم شرایط این عالم مجاز می‌نماید ولی در عالم مثال همۀ آن حقایق موجود میباشد و ما آن را بالعیان با همان صورتیکه در روایات آمده مشاهده نمودیم و بعضی از خواص برای عالم مثال مطالبی بیان داشته‌اند که برای اکثر مردم قابل قبول نیست، اینان برای گفته‌های خود از اخبار و روایاتیکه در حالات کاملین و صفات آنها رسیده استشهاد نموده‌اند از جمله این فرمایش معصوم که می‌فرماید: کلنا محمد. همۀ ما محمد هستیم و یا کلنا واحد. همۀ ما یکی هستیم، یا آن روایت که می‌گوید بعضی از نهرهای بهشتی مشروباتی دارد که طعم هر مطعوم و مشروبی در آن هست، اینان می‌گویند این بدان خاطر است که هر موجودی از موجودات آن عالم در بردارندۀ همۀ خصوصیات موجودات دیگر آن عالم نیز هست، و لذا انسان در هر لحظه‌ای جمیع لذاتی که در همۀ موجودات آن عالم وجود دارد با طعم مخصوص، و لذت خاص آنها، در هر یک از آن موجودات مییابد بدون اینکه خصوصیتی از یکی از آنها از بین برود، و مطالب بسیاری دیگر که در این زمینه گفته‌اند و ما نمی‌توانیم گفتۀ آنها را رد کنیم و لذا آنها را در دایرۀ ممکنات قرار میدهیم، بلکه با تقریبات و تشبیهات ذوقی و اشارات و تلویحات نقلی در صدد باور آنها هستیم تا اینکه ذات اقدس حق به فضل و کرمش شناخت بالعیان آنها را روزی ما گرداند.

و بالجمله بر عاقل آنگاه که دریافت که اوقات و ازمنه هر یک احکام و اشاراتی مخصوص بخود دارد و مدت عمرش بمنزلۀ سرمایه‌ای بس گرانبها است بگونه‌ای که با هر نفس آن می‌تواند منافع عظیم و ممالک فراوان بلکه سلطنتی الهی برای خود فراهم کند واجب است که از اتلاف وقت بدون کسب فایده‌ای بشدت بخل ورزد و از اینکه بجای این همه سود عمر خود را وسیله‌ای برای کسب شقاوت دائمی و خلود در عذاب الهی گرداند بشدت بر حذر باشد.

و سزاوار است که بر آنچه از عمرش گذشته بیندیشد و ببیند آن مقدار از عمر را که از کف داده با همۀ لذات و خوشی‌هایش و درد و رنج‌هایش سپری شده نه از آن لذت‌ها بالفعل خبری هست و نه از آن درد و رنج‌ها اثری، بلکه آنچه باقی مانده تبعات اعمال ناپسند و اجر و پاداش کارهای نیک او است، از این گذشته آنچه از عمر باقی مانده نمی- توان بدان اعتماد نمود چه بسا صبحی که آدمی آن را بشب نرساند، و چه بسا شبی که هنوز بپایان نرسیده عمر آدمی بآخر میرسد.

پس کجا انسان عاقل با تکیه بر چنین امر مبهم و ناپیدائی که نه وجودش حتمی است و در صورت وجود زوالش زودرس، از یک امر قطعی که مرگ باشد و یک امر دائمی که حیات اخروی او است در می‌گذرد.

مطلب دیگر اینکه انسان باید یقین داشته باشد که سعادت و شقاوت، و لذت و خوشی، و درد و رنج در این دنیا به قضاء و قدر الهی است نه به سعی و کوشش و یا تهیۀ اسباب، و بین سعی و کوشش آدمی، و وصول و دست یابی بآنچه که در طلب آن است و یا تهیۀ اسباب و آنچه انسان آرزوی رسیدن بآن را دارد عموم من وجه است، و اگر انسان این امور را در نظر آورد و در مقابل امور مهمی که قرار می‌گیرد بتفکر در این مطالب بپردازد تا اینکه این حقایق در دلش اثر بگذارد، اگر چنین شد دیگر دنیا برایش از آخرت مهم‌تر نخواهد بود و هم دنیا او را از تفکر در امر آخرت باز نخواهد داشت و از تبعاتی که برای اختیار نمودن دنیا بر آخرت در این حدیث بیان شده در امان خواهد بود.

از معصوم علیه السّلام رسیده که هر کس صبح کند و در حالیکه بیشترین همت خود را بدنیا اختصاص دهد او را در پیشگاه خدا چیزی نخواهد بود و خدا چهار خصلت را ملازم او خواهد ساخت، اندوهی پیوسته که پایانی نخواهد داشت، و اشتغالی که برایش فراغتی نخواهد بود، و فقری که با آن روی بی‌نیازی نخواهد دید، و آرزویی که برایش پایانی نیست.

فصل «در اهتمام به اوقات شریفه»

در این فصل بیان اموری چند لازم است، اول دربارۀ آنچه که در هر سال یکمرتبه واقع می‌شود. دوم دربارۀ آنچه که در هر ماه یکبار. سوم آنچه که در هر هفته یکبار و چهارم آنچه در هر شب و روز از اعیاد شریفه و ایام تولد پیشوایان و لیالی قدر و روزهائیکه در آنها امر مهمی از جانب حضرت حق تعالی نسبت ببندگان انجام گرفته وارد شده است.
اما اعیاد: لازم است که ابتدا معنای عید چنانکه سید ابن طاووس در کتاب «اقبال» بیان نموده دانسته شود از آن جمله بفهمد که عید از جملۀ مقامات سعادت و روز اقبال خدا بر بندگان و احضار آنها در پیشگاه جلال حضرت حق، و روز پوشانیدن خلعت محبت او بر دلها و بر افراشتن لواء قرب الهی و تابش خورشید اقبال بر آمال و روز عمل و خوشحالی از قبول آن و روز اجابت در خواست بندگان از جانب پروردگار و روز بخشیدن جوائز و تسلیم کلیدهای رضا و رضوان و نوشتن امان نامه برای بندگان و روز تهیۀ آنچه که در منزلی که آدمی در پیش دارد بکار او می‌آید، میباشد.

روز عید روزی است که ذات باریتعالی درهای احسان و انعام خود را بروی خاص و عام می‌گشاید و جود و کرم و بذل و بخشش نعمتهای خود را اظهار میدارد، و روشن است که جود و کرم از هر بخشنده‌ای بحسب جود و سخاوت و امکانات او و بحسب قابلیت بنده و استعداد او است، و چون امر بدین منوال باشد و خداوند کریم و بخشنده سفرۀ انعام و بخشش بگستراند سزاوار است که هر نیکوکار و بدکار و هر مؤمن و فاجر بر این سفره گرد آیند و لکن به اعتراف و حیاء و شرمساری و رجاء که در این صورت هیچیک از لطف و احسان حضرت حق بی‌بهره نخواهند ماند.

ولی همۀ این‌ها برای کسانی است که بخدا و جود و بخشش و قهر و وعید او معتقد باشند و گر نه کافر و منکر و معاند و آن کس را که از رحمت حق مأیوس گشته بحکم عقل بهره‌ای نخواهد بود.

این حقیقت روز عید است حال بنگر که چگونه این امر بین مسلمانان وارونه گشته و روز عید را روز شهوترانی و شکم چرانی و لهو و لعب و غفلت قرار داده‌اند، رئیس محدثین شیخ صدوق در کتاب «من لا یحضره الفقیه» روایت نموده، که امام حسن علیه السّلام روز عید فطری مردم را دید که بخنده و لهو و لعب مشغولند امام خطاب به اصحاب خود فرمود: خداوند ماه رمضان را بمنزلۀ میدان مسابقه‌ای برای بندگان خود قرار داد تا در این ماه به اطاعت و جلب رضایت او با یکدیگر بمسابقه بپردازند، پس در این ماه عده‌ای مسابقه را بردند، و گروهی عقب مانده و بی‌بهره ماندند، پس عجب است از کسانی که در روزی که نیکوکار پاداش کار خود می‌گیرد و آنانکه در بندگی خدا کوتاهی نموده‌اند احساس خسارت و زیان می‌نمایند میخندند، سوگند بخدا اگر پرده‌ها بکناری رود نیکوکار به احسان خود مشغول گردد و بد کار ببدی اعمال خود.
بهر حال بنده باید قبل از فرا رسیدن عید، حالش حال کسی باشد که از اطرافیان یکی از سلاطین است و نسبت به آن سلطان خطاها و جنایات بزرگی از او سرزده حال می‌شنود که منادی سلطان ندا میکند و مردم را به گرد آمدن در حضور سلطان و مجلس او فرا میخواند تا هر کدام نسبت بمقام و مرتبۀ خود خلعت بگیرند و از انعام سلطان بهره‌مند شوند چنین کسی با شنیدن این دعوت مسلما دچار تشویش شده و پیوسته در اضطراب و بین خوف و رجاء است، بنده هم قبل از فرا رسیدن عید باید چنین باشد و در این امر فکر کند که آیا کاری کرده است که او را در این مجلس عظیم سودی بخشد؟ و بنگرد که آیا در این مجلس در کنار عزیزان جائی برای او هست؟ و لباس او از لباس بزرگواران آن مجلس خواهد بود؟ و الطاف خداوندی هم چنانکه آنها را فرا می‌گیرد شامل حال او هم خواهد شد؟

یا اینکه سرش از تاج کرامات خداوندی برهنه و گناهان و خطاهایش از استتار و پوشش خداوندی مکشوف و جایگاهش در صف خطا کاران و مستحقین عذاب الهی میباشد. و در این امر ساعتی بیندیشد، سپس اگر خود را از دستۀ دوم یافت بمعالجات فوری که برای خطا کاران معین شده بپردازد و در مقام علاج خود بر آید، ابتدا به توبۀ حقیقی و انابۀ واقعی بپردازد و اگر نفسش که به اعمال زشت خوگرفته او را مجال دخول از باب توابین نداد میبایست که خود را برای دخول از باب استغفار راضی گرداند و به استغفار از گناهان بپردازد و از خدا بخواهد که از گناهان او در گذرد و استغفار او را بپذیرد و باو توفیق انجام توبۀ واقعی عنایت کند و اگر باز نفسش او را از دخول از باب دعا و استغفار هم مانع گشت و او را بر این کار یاری ننمود لا محاله میبایست ببابی که شیطان و فرعون از آن باب داخل شده‌اند و خدا آنها را ناامید نکرد و خواسته‌شان را بآنها داد داخل شود، و آن باب عدم یأس و ناامیدی از رحمت حضرت حق تعالی است پس سزاوار است که بگوید: ای کسیکه بدشمن‌ترین مخلوقاتت آنگاه که از تو یاری طلبید جواب دادی پس هم چنانکه جواب او گفتی مرا هم ناامید مساز و دعوتم را اجابت نما و ای کسیکه حاجت فرعون را بر آوردی حاجت این فرعون دومی بلکه اولی را هم بر آور، و بعد به اجابت و قبول از ناحیۀ پروردگار و دستیابی بآنچه مراد و منظورش هست حسن ظن داشته باشد.

و در آنچه سید جلیل و معلم اهل مراقبت سید ابن طاووس در کتاب اقبال در این زمینه افاده نموده است بیندیش او می‌گوید: ای برادری که به اقبال مولایت رو نموده‌ای ببین چگونه در پیشگاه او حاضر می‌شوی و در عظمت و بزرگواری آن کس که بر تو روی نموده بیندیش و دلت را از شواغلی که بین تو و إحسان او حایل می‌گردد پاکیزه گردان. تا اینکه می‌گوید:

بدان کسانیکه در روز عید بخدا روی می‌آورند، روزیکه خداوند متعال آن را برای بندگانش عید قرار داده و آن را روز گرفتن مزد و پاداش گردانیده و ببندگان خود امر نموده که بسوی او خارج شوند و به پیشگاه او بار یابند، به چند دسته تقسیم می‌شوند:
________________________________________ تبریزی، ملکی میرزا جواد - مترجم: رجب زاده، رضا، أسرار الصلاة (ملکی تبریزی)، در یک جلد، انتشارات پیام آزادی، تهران - ایران، چهارم، 1420 ه ق


یک دسته کسانی هستند که هیبت خداوند و جلالت و بزرگواری او آنها را بخود مشغول داشته و یاد حضور در پیشگاه او و اجابت دعوت او عقل آنها را برده است اینان هم چون کسی هستند که برای اولین بار بمحضر خلیفه و یا سلطان عصر خویش فرا خوانده شود، چنین کسی پیوسته از ملاقات با سلطان احساس شرم و حیاء میکند و از اینکه مبادا در محضر او سوء ادبی از او سر بزند بیمناک و از اینکه بخواهد در محضر او سخنی بگوید و یا اگر سلطان سؤالی نمود جوابی بدهد در خود احساس عجز میکند و از طرف دیگر در این می‌اندیشد که اگر خلیفه یا سلطان از اعمال زشت و کارهای ناروائی که بر علیه او انجام داده با خبر شود با او چه معامله خواهد کرد و همین فکر و خیال‌ها او را از اینکه چیزی طلب کند و در محضر حق زبان به سؤال بگشاید مانع می‌شود.

دستۀ دوم کسانی هستند که در نعمتهای الهی از آفرینش آسمان‌ها و زمین‌ها گرفته تا آنچه که از ابتدا آفرینش این‌ها در این میان وجود یافته و حفظ و نگهداری آنها بخاطر انعام و روزی و تربیت بندگان، بتفکر و تأمل می‌پردازند و جمیع خیرات دنیوی و دینی را در نظر می‌آورند و این همه نعمت که خدا بر آنها ارزانی داشته و آنچه از اکرام و انعام برای آنها حاضر نموده آنها را از طلب چیزی دیگر، سر افکنده و شرمسار می‌سازد.

دستۀ سوم کسانی هستند که در خیانتشان با این خداوند منعم و بخشنده در نعمتهای او می‌اندیشند و تضییع حق نعمتهای بی‌شمار الهی را از جانب خود، در نظر می‌آورند و ذلت خیانت و عار و ننگ و شرمساری و ترس آنچنان آنان را فرا گرفته که دیگر مجالی برای امید و آرزو برای آنها باقی نگذاشته است.

دستۀ چهارم کسانی هستند که لباس غفلت و جهالت بر تن نموده و از نعمتهای آفریدگار و آنکه رازق آنها است بی‌خبر و نعمتهای بی‌شمار مولا و سید خود را در مدت عمر و زمان حیات، از ایجاد و حفظ و بقاء و دیگر نعمتها را نادیده گرفته و به اعمال خود فریفته و مغرور گشته‌اند اینان چون کوران و بیماران هستند.
دستۀ پنجم کسانی هستند که برای دریافت اجرت اعمال خود در ماه رمضان خارج شده‌اند، و زبان حالشان طلب محاسبه در این معامله با پروردگارشان هست، زبان حال عدل پروردگاری با اینان چنین است:

حال که هر یک از شما اجرت عمل خود طلب میکنید پس آنچه را که ما برای شما قبل از آفرینش شما انجام داده‌ایم بخاطر آورید، و این دوران بس طولانی حیات خود را که از زمان پیدایش پدرتان آدم شروع می‌شود و آنچه ما برای پدران و مادران و اجدادتان انجام داده‌ایم در نظر آورید، سپس اندکی در مورد اجرت موجوداتی که ما در راه مصلحت شما از ملائکه و انبیاء و ملوک و سلاطین و دیگر بندگانمان از گذشتگان و حاضرین بکار گرفته‌ایم بیندیشید بعد ببینید چه مقدار ما طلبکار هستیم آن را بپردازید و بعد خود را از ما طلبکار بدانید، چون شما از باب اعتراف به فضل و بخشش ما عدول نموده و بر باب طلب اجرت ایستادید.

دستۀ ششم کسانی هستند که میدانند تمام اعمال نیک آنها با یک نعمت از نعمت‌های الهی نمی‌تواند مقابله کند و لذا از باب اجر چیزی طلب نمیکنند بلکه بهمان زبان حالی که قبل از وجود داشتند که زبان فقر و احتیاج باشد بباب کرم و فضل و جود الهی متوسل می‌شوند.

دستۀ هفتم کسانی هستند که لباس معرفت بتن نموده، و همین را که ذات اقدس حق به آنها روی نموده و آنها را بمحضر احسان خود فرا خوانده نعمتی بس بزرگ، و منتی بر خود میدانند، اینان را از آن زمان که خارج می‌شوند تا آنگاه که بمحضر خداوندی باریابند فکری و ذکری جز اعتراف به نعمتهای الهی نیست و زبان حالشان چنین است که اگر برای آنها ممکن بود که از ازل تا به ابد موجود میبودند و هر آنچه را که در توان داشتند در خدمت معبود و شکر انعام و جود و بخشش او بکار میگرفتند خود را قاصر میدانستند و اگر ترس مخالفت با خواستۀ مولایشان در میان نبود از او میخواستند که از باب خدمت او در دنیا و آخرت جدا نشوند.

می‌گویم سید رحمة اللّه علیه، در حالیکه اصناف مردمان بیشتر از این است، بهمین مقدار اکتفا نموده زیرا مقصود او اشاره ببیان اوصاف و احوالاتی است که غالب بر متعبدین و بندگان خدا است و الا که سالکان راه حضرت حق و سایرین إلی اللّه از اهل توکل و رضا و تسلیم و شوق و محبت و انس را حالاتی برتر و بهتر از این‌ها است که بیان شد.

و چه بسا که از اهل شوق و محبت کسانی حاضر این مجلس شوند که از آنچه از لذت دعوت و نداء حضرت حق دریافته‌اند مستند اینان را توجهی به عمل و عامل و اجر و پاداش نیست چرا که اینان داعی مجلس را بخاطر سرور و بهجتش لبیک گفته‌اند و روح و جان خود را فدیه او می‌سازند.

سپس سید رحمة اللّه علیه این سخنان زیبا را از زبان کسیکه باستقبال عید رفته است می‌گوید:

بارالها ملوک و امراء سپاهیان و بندگان خود را خلعتهائی بخشیدند گر چه بعضی از آنان در شمار ثروتمندان و اغنیا بودند ولی این بندۀ مملوک تو سرش از عمامۀ مراقبت که لایق حضور تو است مکشوف، و تنش از جامۀ اخلاص که لازمۀ محضر تو است برهنه، و از خلعتی که برای حضور در پیشگاه تو شایسته باشد بی‌نصیب است، جامۀ این بندۀ مملوک بدست غفلتها پاره پاره گشت، و از کثافات شهوتها آلوده شد، و لباس ستر عیوبش را بدست پرده‌دری‌های خود پاره نمود و سپر غفران و آمرزش گناهانش را با سبک شمردن استغفار که باعث تقرب او به تو بود در هم شکست و اکنون عورات و زشتی‌های او آشکار، و لغزشگاههای او پر خطر است، و او در این عید سعید بواسطۀ این لباس زشت که بر تن دارد بی‌آبرو است و از این جامۀ منحوس که بر تن نموده شرمسار و ذلیل، بارالها چه میکنی با بنده‌ای که زبان حالش این است که «انا للّه و انا إلیه راجعون» در حالیکه خود امرا و ملوک را مکارم اخلاق آموختی و تو بودی که خلعت بخشیدن و بنده را آزاد نمودن و ببنده نعمت ارزانی داشتن را رسم نمودی، آن زمان که این بندۀ مملوک را ایجاد نمودی آنچه از زشتی‌ها که در آینده از او سر میزد را میدانستی ولی حلم و بردباری تو همۀ آنها را تحمل نمود تا اینکه خلعت بقاء بر تن او پوشانیدی و لباس سلامتی اعضاء و شفاء از دردها بر او ارزانی داشتی و گوشت و پوست بر تن او رویانیدی و در انعام و اکرام او مبالغه نمودی، ولی اکنون این بنده مملوک عریان در محضر تو است، چه کسی او را بپوشاند و عیوبش را پنهان دارد اگر سعۀ رحمت تو بر او تنگ آید و چه کسی او را پناه دهد اگر او را از خود برانی، پس ای آنکه بر این بنده خلعت بخشیدی در حالیکه از عاقبت کار او باخبر بودی و از پرورش و اطعام و پناه دادنش دریغ ننمودی در حالیکه بجرأت او بر خود آگاه بودی، اکنون بر استغاثۀ این بنده ترحمی فرما و به پناه آوردنش بتو نظر لطفی نما و وسیله قرار دادن فضلت را در مقابل عدلت بنگر، و او را از خلعتهای عفو و غفران و امان و رضوان خلعتی بپوشان، خلعتی که ذکر و شکر و سر آن برحمت و بخشش تو منسوب است، اکنون این بنده دل شکسته و شرمسار گشته است تو هم مپسند که در این روزی که تو آن را عید قرار داده‌ای با این همه خلعت که ببندگان و بار یافتگان درگاهت بخشیده‌ای او برهنه بماند در حالیکه میدانی او غیر از این باب، بباب دیگری روی نیاورد و او را طاقت عتاب و سرزنش تو نیست پس کجا توان حرمان و عقاب تو را خواهد داشت.
و از جملۀ آداب عید رسیدن خدمت امام و کسیکه بنده او را صاحب این مقام والا میداند میباشد.

می‌گویم بدان که چون عید فطر فرا رسد اگر رهبری جامعه با امام و ولی امر باشد و او در مملکت و در میان رعایایش بر آن وجهی که مولایش مقرر داشته حکم براند میبایست که بنده بخاطر اقبال خدای متعال بر آن امام و تمکنی که در ادارۀ جامعه باو بخشیده است باو تبریک و تهنیت گوید، و سپس بخود و دیگران بخاطر عزتی که از رهبری آن امام نصیبشان گشته و بهر کس که بواسطۀ آن امام سعادت یافته و از رهبری و فواید دولتش بهره‌مند می‌شود تبریک و تهنیت گوید و اگر در زمانی بود که رهبری جامعه با کسی بود که اطاعت از او حرام و تصرف او در امور جامعه غیر مشروع بود، سزاوار است که در چنین شرایطی بنده در غضب و خشم بر آن حاکم با خدای خود مواسات و مساوات داشته باشد، و بر آنچه از فقدان رهبری ولی امر از او و از جامعه فوت شده است متأسف باشد.

سید رحمة اللّه علیه از ابی جعفر علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت خطاب به راوی فرمود: ای عبد اللّه هیچ عید فطر و عید قربانی بر مسلمین نمیگذرد مگر اینکه آن عید برای آل محمد وسیلۀ تجدید حزن و اندوه می‌شود، راوی می‌گوید گفتم چرا، حضرت فرمود: چون آنها حق خود را در دست غیر می‌بینند. بعد می‌گوید: اگر بدانی که چگونه اعلام اسلام بواسطۀ عدل گسترش می‌یابد و اموالیکه در راه خدا باید صرف شود چگونه ببندگان خدا بخشیده می‌شود و مردمان در زمان ولایت امام چگونه شادمان و مسرور می‌گردند و امنیت چگونه شامل دور و نزدیک می‌شود و نصرت برای ضعیف و ذلیل کامل می‌گردد و دنیا از تابش خورشید سعادت نورانی، و دست اقبال در هر گوشه و کنار جهان گشوده، و سلطنت و سیطرۀ او بگونه‌ای است که عقول را شکوفا و دلها را مسرور و آفاق را پر از نور می‌سازد، اگر باین حقایق آگاه باشی بخدا قسم ای برادر روز عیدی که بآمدنش خوشحال هستی، غمگین خواهی بود و بر آنچه از کرم و فضل الهی که از این باب ببندگان میرسد و بواسطۀ عدم حکومت امام عادل از تو فوت شده، گریه و اندوه بر تو غالب می‌گشت، و آنچه ذکر شد مختصری بر سبیل تنبیه و اشاره بود که این مقام را گنجایش بسط سخن در این مورد نیست و بدان که صفاء و وفاء نسبت بدوستان و یاران گر چه دور باشند و پراکنده نیکوتر است. از صفاء و وفاء در صورت حضور و اجتماع، پس صفاء و وفاء نسبت بمولایت را شعار قلب خود قرار ده که پروردگارت بر رفع غم و اندوه از تو توانا است.

دیگر از آداب ایام شریفه برای امت پیامبر اختصاص هر روز و شبی بیکی از پیشوایان دین علیه السّلام است، و سزاوار است که پس از تحیت و سلام بر آن امام که آن روز اختصاص باو دارد بگوید: ای مولای من، تو سیدی بزرگوار و پیشوائی بخشنده و بزرگ هستی که ضیافت و میهمانی را دوست می‌داری و میهمان را اکرام می‌نمائی و از طرف خدای متعال مأمور شده‌ای که بندگان او را پناه دهی و پذیرائی کنی پس مرا پناه ده که امروز میهمان تو هستم و از تو پناه میخواهم، و پاداش مرا در این روز این قرار ده که در غم و اندوهت مرا شریک گردانی و دعا و حمایت و ولایت و شفاعت خود را از من دریغ نداری و مرا در شمار شیعیان خود در آوری و از خدا، ثواب و خیر و هدایت و ارشاد و تأیید و تسدید و توفیق و همۀ خیر و خوبی‌های دنیا و آخرت را برای من و اهل من و برادران دینی‌ام طلب نمائی و از او بخواهی که شب و روز و ماه و سال و عمر مرا برضای خودش ختم گرداند و مرا از خود راضی نماید و در دنیا و آخرت مرا قرین شما گرداند که درود و صلوات خدا بر همگان شما باد. و این عمل را در اول و آخر هر شب و روز انجام دهد.

اما تفصیل اختصاص هر روز بیکی از معصومین علیهم السّلام باین شرح است: شنبه به رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله، یک شنبه به علی بن ابی طالب علیه السّلام و دوشنبه به امام حسن و امام حسین علیهما السّلام و سه شنبه به امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیهم السّلام و چهار شنبه به امام کاظم و امام رضا و امام جواد و امام هادی علیهم السّلام پنج شنبه به امام حسن عسکری و روز جمعه به امام همام نور اللّه التام، فرج اللّه القریب أبو القاسم امام مهدی قائم صلوات اللّه و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین و اولاده المنتجبین روحی و ارواح العالمین فداه اختصاص دارد.

از جملۀ ایام و لیالی شریفه، شبهای قدر و پس از آن نیمۀ شعبان و نیمۀ ماه رجب و اول ماه رجب است، و لازمۀ ایمان بخدا و رسول او و قرآن عظیم اینست که مؤمن اعمالش بدانگونه باشد که آثار تصدیق و ایمان از آن هویدا و آشکار باشد.

و از جملۀ این آثار اینست که مؤمن به هر شبی از این شبها باندازۀ هزار شب اهمیت بدهد و بلکه زیادتر، چون قرآن شب قدر را بهتر از هزار ماه دانسته است، و در عظمت این شب نزد خدا بتفکر و تأمل بپردازد که خدا برای عبادت در این شب ابوابی از نور که هم چون نور عبادت هزار شب است قرار داده و لذا قدر و منزلت این شب نزد مؤمن میبایست بهمین مقدار باشد، و اگر شب قدر برای کسی بدین گونه بود بناچار میبایست که قبل از فرا رسیدن آن، و در طول سال خود را با دعا و انتظار و دفع و رفع موانع و تهیۀ اسباب و حتی تهیۀ غذا و لباس و مکان مناسب و دعا و مناجات و غیر این‌ها از اموری که عبارت و خلوت و نیایش با ذات ذو الجلال را کامل می‌سازد خود را برای آن شب آماده کند و در آن شب از آنچه قبلا گفتیم که سلام و صلوات بر پیشوایان دین علیه السّلام باشد غفلت ننماید و در انجام مهمات آن شب بآنها متوسل شود و برای قبولی اعمال و توفیق به انجام آنچه مورد رضای پروردگار است و برای جلب و محبت او در جمیع حالات و اینکه خدا او را تا آن روز که بملاقات خود میبرد از جمیع آفات سالم بدارد آنها را شفیع خود گرداند. و در این شب بر انجام آنچه که او را برضای حضرت پروردگار نزدیک میکند کوشا و در جمیع لحظه‌ها و دقایق آن شب هم و غمش مراقبت در حضور مولایش باشد، و لحظه‌ای از او غافل نشود، و از خوردن و آشامیدن و یا امور دیگر جز با قصد صحیح و نیتی که موجب تقرب او بخدا شود، پرهیز کند، و با مناجاتهای لطیف که او را به هیجان آورد و اشکش را جاری سازد خدا را بخواند، و بسیار سجده کند و بخاک افتد، و بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و آل پاک آن حضرت و جمیع انبیاء و مرسلین و بندگان صالح پروردگار و مؤمنین درود فرستد، و برای فرج ولی عصر و حفظ و یاری آن بزرگوار دعا کند و از خدا بخواهد که رضایت آن حضرت را روزی او فرماید و او را بهدایت آن بزرگوار هدایت، و به اطاعت از آن حضرت توفیق کرامت فرماید، و سزاوار است که در این شب بعضی از آنچه که از مجاهدان راه خدا، نقل شده که دستها را بگردن میبستند و در گوری میرفتند و بحال خود می‌گریستند، و نفس خود را بر آتش عرضه میداشتند، انجام دهد. و بعد جنایات و گناهان بزرگی را که مرتکب شده، و حلم خدا را در نظر آورد، و در رفتار سوء خود با خدا، و حسن رفتار خدا با خود بیندیشد و بمناجات و زبان حالی که برای صاحب دلان بهتر، و در جلب حال و رقت قلب و هیجان و ایجاد حزن و شوق مؤثرتر است بپردازد، و در جمیع حالات به عفو و بخشش پروردگار و حلم و بردباری او، و قدرت او بر تبدیل گناهان بچندین برابر آن از حسنات، حسن ظن داشته باشد.
و برای ورود در مناجات و گفتگوی با حضرت ذو الجلال از هر بابی که مناسب‌تر و سزاوارتر بحال خود میبیند وارد شود، و در ضمن مناجات بسیار بگوید، ای کسیکه به دشمن‌ترین مخلوقاتت که ابلیس باشد جواب گفتی، ای کسیکه سحرۀ فرعون را پس از اینکه با تو به جنگ برخاستند و بخصومت با پیامبرت کمر بستند قبول نمودی، مرا هم بپذیر، ای آنکه سحرۀ فرعون را بخاطر موسی و هارون پذیرفتی، مرا هم بخاطر محمد صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام و آل آنها، بپذیر، و از حالی بحال دیگر، و از گفتاری به گفتار دیگر بپردازد، گاهی خود را شبیه بخائفین سازد، و گاهی در زمرۀ امیدواران در آید، بلکه به اهل رضا و تمکین، و اهل شوق، خود را شبیه گرداند، و با مناجات و زبان حال آنها، با خدا سخن بگوید.
ولی مواظب باشد که در مناجات با پروردگار دروغ صریح نگوید، و دعوی باطل ننماید، و در هنگام طلب مقامات عالیه خدا را به یا اجود الاجودین، و، یا اقدر القادرین، بخواند و برای قبول و پذیرش ذات ذو الجلال، ببعضی از آنچه ائمه بدان استدلال می‌نمودند استدلال کند.

و اما ایام موالید، مثل روز تولد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله، و سایر معصومین، و روز بعثت پیامبر، و روز عید غدیر خم، و روز دحو الارض و روز مباهله، آن کس که ایمان بخدا داشته و به نعمتهای بزرگ او واقف باشد این ایام و اوقات همانگونه که نزد خدا بزرگ و عظیم است، نزد او هم بزرگ خواهد بود، و در مقابل این نعمتهای بزرگ الهی که در چنین روزهائی نصیب بندگان شده است بشکر او می‌پردازد، مثلا شب میلاد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله، میبایست که به فوائد وجود آن حضرت بیندیشد، که آن حضرت مظهر رحمت واسع خداوندی بر همۀ خلایق است، و خدا به طفیل وجود آنها است که ما را ایجاد، و به هدایت آنها ما را هدایت نموده و بخاطر آنها بارهای سنگین را از دوش ما برگرفته، و تکالیف ما را سبک نموده، و شفاعت آنها را در حق ما پذیرفته است، از طرف دیگر آن حضرت در راه هدایت ما متحمل مشقت‌ها و سختی‌های بسیار گردید، بگونه‌ای که هیچ پیامبری آن همه سختی و مشقت ندید ولی آن حضرت صبر کرد، و طلب عذاب ننمود، تا اینکه این امت را به راههای هدایت و معارف ربانی رهنمون شد، و احکام و معارفی را که هیچ یک از پیامبران آنها را اظهار ننموده بود، برای ما بیان داشت، و در تکمیل هدایت این امت و نجات آنها، بر هر اذیت و آزاری صبر نمود تا جائی که خود فرمود:

هیچ پیامبری هم چون من این همه آزار و اذیت ندید. حتی فرزندانش در این راه شهید گشتند، و دخترانش به اسیری رفتند، و حرمش هتک گردید، و اطفالش را ذبح نمودند بنحوی که شنیده نشده که با اهل بیت هیچ پیامبری، و بلکه احدی در عالم، چنین قتل و سلب و اسارتی که در حق اهل بیت پیامبر روا داشته شد، شده باشد، و با همۀ این‌ها، آن حضرت صبر نمود، و برای اهل زمین طلب عذاب ننمود، بلکه می‌فرمود: بارالها قوم مرا هدایت فرما که اینان نادانند. خدا او را از این امت، نیکوترین پاداشی که سزاوار کردار او است عنایت فرماید.
و خلاصه اگر مؤمن در روزهای تولد و خلافت اینان بیندیشد، و در این نعمت‌های بزرگ که در چنین اوقاتی خدا ببندگانش ارزانی داشته بتفکر و تأمل بپردازد، شکر این نعمت‌ها را بر خود واجب و لازم خواهد دید.

و هر آنچه که ما در فوائد وجود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیان داشتیم، در مورد خلیفۀ آن حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام که پیامبر آن حضرت را برادر خود دانست و در شدائد و گرفتاریها پا بپای پیامبر بود، و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در حق آن حضرت فرمود:

من کنت مولاه فهذا علی مولاه و هم چنین سایر ائمه معصومین علیهم السّلام آن فوائد نیز هست، و سزاوار است که مؤمن به فرح و شادی آنها شاد باشد، قدم جای قدم آنها نهد، و بهدایت آنها راه بیابد، و دوستان آنها را دوست، و دشمنان آنها را دشمن بدارد و بر این نعمت‌های بزرگ که در چنین روزهائی خدا ببندگانش ارزانی داشته، بقدر قدرت و استطاعت خود، خدا را سپاس گوید، و بداند که اگر خدا عمر جاودانه‌ای باو عطا میکرد، و او همۀ این عمر را در یک سجدۀ شکر بر این نعمت می‌گذرانید یکهزارم حق این نعمت را ادا نکرده بود. و در این روزها سزاوار است که باظهار آثار فرح و شادمانی بپردازد و به اولیا و دوستان آنها بهر اندازه که ممکن هست محبت کند، و حقوق موالات و برادری در ولایت را ادا نماید که این خود بابی عظیم از سعادت است که در آن خیر کثیر و فراوانی نهفته است.

و اخبار متواتره‌ای در این زمینه رسیده که این امر از بزرگترین شعبه‌های ایمان است، بلکه بعضی از اخبار گویای این حقیقت است که ایمان چیزی جز حب و بغض نیست، و ما برای نمونه بعضی از این روایات را در اینجا می‌آوریم:

در کافی از امام باقر علیه السّلام روایت شده که آن حضرت از قول پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: آنانکه در راه خدا دوست بدارند روز قیامت بر زمینی از زبرجد سبز در ظل عرش خدا در سمت راست او هستند، و هر دو دست خدا دست راست است، صورتهای اینان از خورشید تابان سفیدتر و نورانی‌تر است، و هر ملک مقرب و هر نبی مرسلی بمقام و منزلت اینان غبطه میخورد مردم می‌گویند اینان چه کسانی هستند گفته می‌شود اینان کسانی هستند که دوستی و محبتشان بخاطر خدا بود.

و باز در روایتی دیگر رسیده که دوستی بخاطر خدا، از محکم- ترین دستگیره‌های ایمان است، و در روایتی دیگر رسیده که معصوم علیه السّلام فرمود:

آیا ایمان غیر از محبت، و دشمنی، و حب و بغض چیزی دیگری هست؟. و در روایات رسیده که افرادی که دوستی و دشمنی‌شان بخاطر خدا باشد بدون حساب داخل بهشت می‌شوند، و از اجساد و صورتها و منابری که اینان بر آن هستند نوری ساطع است که همه چیز را روشن میکند و اینان از اصفیاء و برگزیدگان الهی هستند، و روایت شده که محبت در راه خدا از نماز و روزه و زکات و حج افضل است، بلکه آنچه از اخباری که در باب مصافحه رسیده فهمیده می‌شود اینست که سایر فضایل در جنب محبت در راه خدا، وجودشان مثل عدم است و دو نفر که با هم مصافحه میکنند اگر یکی از این دو دیگری را بیشتر دوست داشته باشد، همان نفر از آن دیگری نزد خدا محبوب‌تر و مقرب‌تر است.

و بدان که غدیر از بزرگترین اعیاد است و این روز بمنزلۀ جزء اخیر علت تامه در نجات و فوز و دست یابی بدرجات رفیعه است، و فضیلت این روز را مخالف و موافق روایت نموده‌اند و در فضیلت و تعظیم این روز کتاب‌های مفصلی نوشته‌اند، و بر شیعه است که این روز را در نهایت عظمت و بزرگی بپا دارد، و آثار فرح و انبساط خود را در این روز اظهار نماید، و خود را زینت کند و با موالیان آن حضرت بانواع مهربانیها دوستی و محبت نماید، و با زیارت و مصافحه و معانقه و دعوت و هبة و عطاء و خوشروئی در گفتار در این روز این دوستی و محبت را اظهار نماید و سپاس و حمد خدا بسیار گوید و آنچه که در باب ملاقات با مؤمنین در این روز رسیده در دیدار با برادران بر زبان آورد و از اعمال و اذکاری که برای این روز رسیده غفلت نکند که اجری عظیم برای آن بیان شده است، چون در این روز هر عمل خیری که مؤمن انجام دهد جزاء و پاداشش بسیار و نزد خدا بزرگ شمرده می‌شود هر چند که اندک باشد و از خواندن زیارت مفصلی که در این روز برای آن حضرت آمده غافل نشود و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام بخصوص به امام زمان علیه السّلام تبریک و تهنیت گوید، و با امام زمان خود ببعضی از فقرات دعای ندبه بمناجات بپردازد و از فقدان نعمت حضور آن بزرگوار در مثل چنین روز بزرگی حسرت بخورد و بخواص امیر المؤمنین علیه السّلام و ملائکه، بخصوص جبرئیل که در بسیاری از موارد به کمک و یاری آن حضرت می‌شتافت تبریک و تهنیت بگوید. هم چنین برای سایر اوقاتی که در آن اوقات نعمت خاص و یا عامی از ناحیۀ حضرت پروردگار نصیب بندگانش گشته است مراقبتی خاص و فکری مخصوص بآن هست، مثل روز دحو الارض که میبایست در این روز باین بیندیشد که در چنین روزی خدا ببندگانش به بناء مسکن و ایجاد مواد رزق و روزی آنها نعمت بخشید و با خود فکر کند که اگر یکی از ملوک و سلاطین دنیا، یکی از این کارها را بدست خود برای وی انجام دهد چه اندازه مایه فخر و مباهات برای او می‌شود، و بعد آن را با این نعمت بزرگ الهی مقایسه کند که چگونه ذات اقدس حق بدست خود زمین را گسترش داد و وسایل زندگی را برای او فراهم نمود، پس بقدر استطاعت خود بشکر این منعمی که نعمتهایش از شماره بیرون است بپردازد.

و آن اخبار و روایاتی که بر تعظیم و بزرگداشت ایام موالید و خلافت ظاهری ائمه علیهم السّلام دلالت میکند، بر تعظیم ایام وفات و شهادت و مصیبات آنها و اظهار حزن و جزع در این ایام دلالت دارد، و کمترین وظیفۀ مؤمن در این ایام اینست که مصیبت اینان بر او از هر مصیبت دیگری که متوجه او و یا عزیزانش شود، سخت‌تر باشد، تا در درجۀ آنها قرار گیرد، چنانکه اخبار و روایات گویای این حقیقت است، بخصوص ایام محرم، و روز عاشورا، که نزد خدای تبارک و تعالی و اهل ملکوت و آسمان‌ها و در عالم روحانی این روز، روزی بس بزرگ است.

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

و آنچه در بعضی از اخبار در زمینۀ اهمیت این روز بزرگ رسیده بگونه‌ای است که عقل را حیران می‌سازد و از روایات چنین بر می‌آید که این روز پس از شهادت حسین بن علی علیه السّلام عظمت نیافت بلکه نزد امت‌های گذشته هم روزی بزرگ بوده است و خدای متعال مصیبت این امام مظلوم را برای انبیاء بیان داشت و آنها بر این مصیبت بزرگ گریستند و با پیامبر اسلام در عزاء فرزندش حسین علیه السّلام شرکت جستند و از این راه به اجری عظیم نزد خدای متعال دست یافتند، و سزاوار است که مؤمن روایاتی را که در تعظیم و جلالت قدر این روز و اجر و پاداش فراوانی که متعلق بآن است رسیده مورد قبول قرار دهد.

و اگر بخواهد این روایات را از جمیع وجوهش با دلیل و برهان بپذیرد تا استبعاد عقل با دلیل از میان برداشته شود، در آنچه از شیخ عارف محقق کامل شیخ حسن نجفی حکایت شده بیندیشد تا جواب این مسأله را بیابد.

می‌گویند وقتی که سید العلماء و سلیل آله طه بحر العلوم قدس سره از حکمت عظمت این امر در این حد از او پرسید مرحوم آقا شیخ حسین در جواب فرمود: که حسین ابن علی علیه السّلام با اینکه بندۀ مملوک خدا بود در راه محبت خدا از همۀ هستی خود گذشت، و مال و اهل و اولاد و عرض و حتی جسد شریفش را پس از شهادت در راه خدا داد، و تمام اهل و اولاد خود را در این راه بخشید حتی طفل شیر خواره‌اش را، و بر همۀ مصیباتی که بر بدن شریفش وارد آمد صبر نمود و خلاصۀ کلام آنکه او همۀ هستی خود را برای خدا بخشید و خدای متعال سزاوارتر و اولی به اینست که همه چیز را باو ببخشد و چه نیکو جوابی داده است زیرا انسان اگر در واقعۀ کربلا و بخصوص شهادت آن امام علیه السّلام بیندیشد، مسئله را مسئله‌ای بس بزرگ مییابد، بعنوان مثال شهید و کشته در عالم زیاد است، ولی مقتولین و شهداء هر یک بیک نوع کشتن کشته می‌شود مثل ذبح و نحر و حزن و گرسنگی و امثال آن، ولی حسین ابن علی علیه السّلام در روز عاشورا بجمیع این‌ها کشته شد و شدت عطش آن بزرگوار در آن روز بحدی بود که اگر کسی بگوید عطش آن امام علیه السّلام باندازه‌ای بود که اگر میان اهل عالم تقسیم شود همه از تشنگی می‌میرند کسی نمی‌تواند نفی کند، زیرا در بیان شدت عطش آن بزرگوار در آن روز تعبیرات و بیاناتی از خدای متعال در احادیث قدسی و از خود آن بزرگوار رسیده که عقل را توان درک آن نیست. بعنوان مثال در حدیث قدسی در بیان واقعۀ عاشورا آمده است که: کوچک آنها را عطش از پای در می‌آورد و از شدت عطش میمیرد و بزرگ آنها از شدت عطش پوست بدنش جمع می‌شود حال فکر نما که چگونه عطشی بوده که پوست بدن از شدت آن جمع شده است، و یا این سخن که می‌گوید: عطش بین او و آسمان هم چون دود حایل گشته بود و یا سخن آن بزرگوار در روز عاشورا که می‌فرمود:

اسقونی شربة من الماء و قد تفتّت کبدی من الظّماء.

جرعۀ آبی بمن بیاشامید که جگرم از سوز عطش ریز ریز گشته است.

و چگونه می‌شود که جگر از شدت تشنگی ریز ریز شود مگر اینکه از شدت عطش پخته شود و رطوبتی در آن باقی نماند بگونه‌ای که از شدت خشکی ریز ریز شود، و باز بسیاری بوده‌اند که اهل و فرزندانشان کشته شده‌اند ولی چه کسی را خانواده‌ای مثل اهل اولاد ابی عبد اللّه علیه السّلام بوده است و کجا کسی را فرزندی چون فرزند آن بزرگوار بوده که شبیه‌ترین افراد از حیث خلق و خلق و گفتار برسولخدا صلّی اللّه علیه و آله باشد، چرا که این مرتبه‌ای بزرگ و درجه‌ای نزدیک بدرجۀ امامت و یا مقارن و مساوی با او است، هم چنین بسیار بوده‌اند کسانیکه اهل و عیال آنها اسیر گشته ولی کجا اسیرانی مثل امام زین العابدین علیه السّلام و زینب و سکینه و ام کلثوم بوده‌اند و کجا رفتاری که با این‌ها شده با دیگران شده است، و باز بسیارند کسانیکه سرشان بر نیزه رفته ولی آنچه با سر فرزند رسولخدا شد بر سر چه کسی رفته است، و خلاصه آنکه اگر انسان در این واقعه بیندیشد صبر و استقامت آن حضرت را در تحمل این مصیبتها خارق العاده می‌یابد و لذا ملائکۀ آسمان‌ها از صبر و پایداری آن امام تعجب کردند، زیرا بدن هر چه هم که قوی باشد نمی‌تواند آنچه را که بر بدن آن بزرگوار رسید تحمل کند، و دل را یارای آنچه بر قلب آن عزیز رسید نیست، و بدن و قلب از بعضی از آنچه بر آن حضرت گذشت میمیرد و با مرگ از تحمل سختیها راحت میشود، ولی آن بزرگوار زنده بود و شدائدی را که هر کدامش باعث مرگ انسان است تحمل نمود، بگونه‌ای که می‌توان گفت آن بزرگوار هفتاد مرتبه و بلکه بیشتر کشته شد.

از این رو روز عاشورا را نمی‌توان با غیر آن مقایسه نمود و لذا بر دوستان و موالیان آن بزرگوار است که در این ایام حالش بگونه‌ای باشد که با ایامی که مصیبتی بخود آنها میرسد شبیه باشد، و در این راه بخانوادۀ آن بزرگوار اقتدا کند و خود را شبیه آنها گرداند، آیا نشنیده‌ای که بنی هاشم تا پنج سال پس از شهادت آن امام چه کردند؟ [۱۳]

آیا مصیبت رباب [۱۴] همسر آن حضرت را در عزای آن بزرگوار نشنیده‌ای؟ آیا گریه و ندبۀ امام سجاد علیه السّلام [۱۵]را تا چهل سال پس از شهادت پدر نشنیده‌ای، و اگر آن اندازه در توان نداری، لا اقل ببعضی از کسانیکه در زمان خود ما بوده‌اند اقتدا نما، و من خود بعضی از آنها را دیده‌ام که در تمام ایام عاشورا از لذتها کناره میگرفت، و جز نان خالی چیزی نمیخورد.

بلکه بعضی از آنها در این ایام از بوسیدن برادر خردسالش با اینکه خیلی نسبت باو محبت داشت امتناع می‌نمود، و اگر از این هم ضعیف‌تر هستی لا اقل تاسوعا و عاشورا را روز مصیبت خود بدان، و از لذات کناره بگیر، و با امام زمانت در این دو روز مشارکت نما، زیرا آن بزرگوار مصیبت جدش حسین علیه السّلام در هیچ روزی از روزها فراموش نمیکند، بلکه بنا بنقل بعضی از روایات هر صبح و شام بر جدش حسین می‌گرید.

و از اموری که در هر ماه یکبار واقع می‌شود، اول ماه و آخر ماه و پنجشنبه آخر ماه است، اما اول ماه پس بنده‌ای که مراقب احوال و اعمالش هست، سزاوار است که دخولش در ماه نو مثل ورودش بمنزلی از منازل سیر إلی اللّه باشد، و با رؤیت هلال یاد خدا نماید و دعائی که در این زمینه رسیده بر زبان آورد و از خدا جمیع سعادت‌هائی را که در این ماه متوقع است طلب کند و از او بخواهد که امام زمانش را و خود و جمیع کسانیکه نسبت بآنها پیوندی دارند و برادران مؤمنش را در این ماه از جمیع آفات و بلیات مصون و محفوظ بدارد، بلکه برای امام زمانش، و جمیع کسانیکه بیان شد صدقه بدهد، و اما آخر ماه و پنجشنبه آخر ماه، در روایات رسیده که اعمال تمام ماه بندگان در این دو روز بر خدا عرضه می‌شود، و لذا سزاوار است که او در این روز بمحاسبۀ اعمال خود بپردازد، و با بعضی از معالجات دینی از توسلات و استشفاعات خود را معالجه کند و به تضرع و گریه و زاری بدرگاه حضرت حق بپردازد، و با توسل و سؤال از او بخواهد که اعمالش را اصلاح نماید و حال او با خدا نیکو گردد و با عفو و بخشش خود، او را بیامرزد، و گناهانش را بحسنات مبدل گرداند، و از دعاهائی که سید علیه السّلام رحمه اللّه علیه در کتاب محاسبة- النفس برای آخر هر روز آورده غفلت ننماید، بخصوص آخر ماه، بدان امید که این کفارۀ گناهانش باشد که در طول ماه از او سر زده است، و در هر روز بگوید:

یا من ختم النّبوّة بمحمّد (ص) اختم لی فی یومی هذا بخیر و شهری بخیر و سنّتی بخیر و عمری بخیر.

و از مهم‌ترین مسائلی که عاقل هنگام محاسبۀ با نفس خود باید در نظر داشته باشد، شرمساری و خجالت از آشکار شدن اعمال زشت و رفتار ناهنجارش با خدای متعال است، چرا که برای کسانیکه اهل دل هستند این امری بس بزرگ است.

در مصباح الشریعة از امام صادق علیه السّلام رسیده که آن حضرت فرمود:

اگر برای حساب هول و هراسی جز همین حیا و شرمساری عرضۀ بر خداوند و فضاحت هتک ستر از آنچه تا آن روز بر همگان مخفی بوده است نمیبود، جا داشت که آدمی از سر کوهها پائین نیاید، و به آبادی روی نیاورد، و جز بقدر اضطرار و ترس از تلف شدن، گرد خواب و خوراک نگردد، و آن کس که قیامت را با همۀ هول و هراس آن ببیند و شداید و سختی‌های آن را مشاهده کند و با چشم دل، وقوف خود را در پیشگاه ذات ذو الجلال بنگرد، نفسش را به پای میز محاسبه می‌کشد، بگونه‌ای که گویا به عرصات قیامت دعوت شده و در میان سختی‌ها و شدائد آنجا، از او سؤال میشود و ذات اقدس حق می‌فرماید:

وَ إِنْ کٰانَ مِثْقٰالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنٰا بِهٰا وَ کَفیٰ بِنٰا حٰاسِبِینَ.

و اگر به سنگینی دانۀ خردلی باشد بیاوریم آن را و همین بس که ما حسابگران هستیم. انتهی.

می‌گویم، شرح حقیقت محاسبة و کیفیت آن مناسب با این مقام است، ولی فعلا در اینجا از آن گذشتیم امید که در آینده به آن بپردازیم.

از مورد سوم، روز جمعه است و اگر کسی بخواهد به عظمت این روز پی ببرد میبایست که اخبار و روایاتی که دربارۀ فضیلت این روز و اعمال و وظایفش رسیده از نظر بگذراند، و مقصود ما در اینجا بیان فضایل این روز نیست، ولی نکته‌ای هست که نمی‌توان نگفته گذاشت، و آن اینست که چگونه می‌شود که آدمی در کسب خیرات زود گذر و سعادات دنیوی تا حدی که در توان دارد کوشش میکند، و هر چه بیشتر بدان دست می‌یابد شوق و حرصش در تحصیل آنها بیشتر می‌شود و هل من مزید میزند، ولی نسبت بخیرات و سعادات اخروی بی‌تفاوت بوده و با اینکه با کار اندک می‌تواند به بسیاری از آن دست یابد از تحصیل آن سر باز میزند، بعقیدۀ من این مسئله ثمرۀ اجتماع چند امر است، یکی ضعف ایمان به آخرت، و دیگری عدم اطمینان بنده بقبولی اعمال و سالم ماندن آنها از آفات تا هنگامی که روز مزد و پاداش فرا رسد، و سوم الفت قلب و نفس آدمی به این دنیا و لذات آن، و عشق به شهوات و زینت‌های آن، و همین عشق و دلبستگی است که عاقل را از تعقل در عواقب امور باز میدارد، و اجتماع همین امور نیز سبب می‌شود که مؤمن از تحصیل انوار جمعه سستی ورزد، و از کسب سعادات عالیۀ آن با بعضی از اعمال جزئی چشم بپوشد و الا چگونه می‌شود تصور کرد که مؤمنی معتقد باین باشد که خدایش در هر شب جمعه از اول شب تا بآخر آن او را فرا میخواند و می‌گوید: آیا صاحب حاجتی هست که مرا بخواند تا نیازش را بر آورم، آیا گناهکاری هست که از من طلب بخشش کند تا گناهانش را بیامرزم آیا کسی هست ... آیا کسی هست ... و تا صبح پیوسته این ندا بلند است، و خدایش او را بخلوت و مناجات با خود میخواند، و او را به انس گرفتن با خود دعوت میکند و باو وعده داده که اگر بگوید یا رب یا رب، جواب خواهد داد لبیک ای بندۀ من، آیا ممکن است کسی به همۀ این امور معتقد باشد و باز تا صبح بخوابد، و پاره‌ای از شب را برای تحصیل بعضی از این مراتب بپا نخیزد، بجان خودم سوگند که این سستی و تنبلی جز بواسطۀ همان جهاتی که ذکر شد نیست، و در حدیث قدسی خطاب بموسی ابن- عمران [۱۶] آمده است که:

یا ابن عمران کذب من زعم انّه یحبّنی فاذا جنّه اللّیل نام عنّی ا لیس کلّ محبّ یحبّ خلوة حبیبه.

ای پسر عمران دروغ می‌گوید کسیکه می‌پندارد مرا دوست دارد و آنگاه که تاریکی شب همه جا را فرا می‌گیرد، میخوابد و مرا از یاد میبرد، آیا هر دوست و دلداده‌ای در پی خلوت با محبوب خود نیست.

و روز جمعه گر چه تمام ساعات و لحظه‌های آن شریف و گرانبها و نورانی است ولی در این روز ساعتی هست که از همۀ ساعات این روز افضل و برتر است، و دعا در آن ساعت مورد قبول واقع میشود، و آن بنابر آنچه از اخبار بدست می‌آید و از بعضی از بزرگانی که در این گونه موارد مورد وثوق این جانب بوده‌اند بمن رسیده، آخرین ساعات روز جمعه که وقت خواندن دعای سمات است، میباشد. و من از یکی از مشایخ بزرگوار [۱۷] خود، که حکیم عارفی، و معلم خیری و طبیب کاملی بسان او ندیده‌ام سؤال کردم که کدامین عمل از اعمال جوارح را شما در تأثر قلب کار سازتر یافته‌اید فرمود سجدۀ طولانی در دل شب که یک ساعت و یا لا اقل سه ربع ساعت بدرازا کشد و در آن گفته شود:

لا اله الاّ أنت سبحانک انّی کنت من الظّالمین.

که با تلاوت این آیه، انسان بزندانی بودن خود در زندان طبیعت و گرفتار بودنش در دام اخلاق زشت، و منزه بودن حضرت ذو الجلال از هر ظلم و ستمی نسبت ببندگان گواهی میدهد، و ظلم و ستم خود را بر خود و افکندن خویشتن را در این مهلکۀ عظیم در نظر می‌آورد، و دیگر صد مرتبۀ قرائت سورۀ قدر در شب و عصر جمعه است، او فرمود هیچ عملی از اعمال مستحبه را ندیدم که باندازۀ این سه عمل تأثیر داشته باشد، و در اخبار آمده که در شب جمعه صد رحمت و نفخة نازل میشود که نود و نه تای آن برای کسی است که در عصر جمعه صد مرتبه سورۀ قدر را تلاوت کند، و در آن یکی باقی مانده هم نیز برای او نصیب و بهره‌ای هست.

و از مورد چهارم (و آن اموری است که در هر شب و روز یک مرتبه واقع میشود) خواندن نمازهای شب است که وقت آن قسمت ششم از نصف اخیر شب معین شده است و در روایات آمده که این ساعت بهترین ساعات شب برای دعا است و به تجربه هم ثابت شده است، و لذا بر بندۀ مراقب است که در معنای وقت نماز تعقل کند و اگر باین فکر باشد لا محاله سعی خواهد نمود که هر نمازی را در وقت خودش بجای آورد زیرا در اخبار بخواندن نماز در اول وقت بسیار تأکید شده و در بعضی از روایات آمده است که نماز در اول وقت، رضوان و در آخر وقت غفران است، و در روایتی دیگر آمده که آن کس که نماز عصر را ضایع کند در بهشت مالی برای او نخواهد بود و میهمان دیگران است و باصطلاح ما کلاش بهشت است گفته شد چه کسی ضایع کنندۀ نماز عصر است معصوم فرمود: آن کس که نماز را بتأخیر بیندازد تا آنگاه که خورشید رو بزردی نهد و یا از دیده‌ها پنهان شود.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که آن حضرت فرمود: فردای قیامت شفاعت من به کسی که نمازهای واجب را از وقتش بتأخیر افکنده نخواهد رسید.

و در صحیحین آمده است که نمی‌تواند کسی آخر وقت را وقت نماز قرار دهد مگر بخاطر عذر و یا علتی.

و در جای دیگر می‌فرماید: نمازهای واجب اگر در اول وقتش خوانده شود و حدود آن بپا داشته شود خوشبوتر است از چوب درخت آس هنگامی که از درختش بر گرفته می‌شود، پس بر شما باد به نماز در اول وقت.

و در همان کتاب آمده است که فضیلت اول وقت بر آخر وقت، بهتر است برای مرد از مال و فرزند او، و در اینکه آیا آخر وقت برای کسیکه مضطر است و در اول وقت امکان خواندن نماز برایش نبوده است وقت است یا کسی هم که مانعی برایش نیست می‌تواند از روی اختیار نمازش را در آخر وقت بجای آورد، اقوال مختلف است. ولی احوط، اگر نگوئیم اقوی، عدم جواز تأخیر نماز بآخر وقت بدون عذر و علت است، گر چه عذر در این گونه موارد، عذرهای اندک را هم شامل میشود، و چنانچه از بعضی از اخبار استفاده میشود عذر کوچک هم در این گونه موارد کافی است، و اما وقت نماز ظهر که بعدم تأخیر از آن تأکید شده است، وقتی است که سایه باندازۀ خود شاخص شود و آخر وقت فضیلت نماز عصر وقتی است که سایه دو برابر شاخص گردد و اما اینکه سایه یک قدم یا دو قدم زیاد شود، آن وقت، وقت فضیلت نماز ظهر و نماز عصر است، هم چنانکه زوال و یا وقتیکه سایه باندازۀ شاخص شود نیز وقت فضیلت هر دو نماز است، و اما اینکه سایه به اندازۀ شاخص شود، و بعضی از این، بقامت و هفت قدم تعبیر نموده‌اند، یعنی اینکه سایۀ انسان به اندازۀ هفت پا شود و این در شهرهائیکه از نظر جغرافیائی در عرض سی و دو درجه قرار گرفته است مثل اصفهان و شهرهائیکه هم عرض آن است، در روز اول حمل سه ساعت و بیست و هشت دقیقۀ بعد از اذان ظهر است.

و اول وقت نماز مغرب، غروب شرعی و آخر وقتش هنگام ناپدید شدن شفق مغرب است، و اول وقت نماز عشا بعد از فراغت از نماز مغرب و آخرش گذشتن یک سوم شب است و احوط و اولی اینست که نماز عشاء را تا هنگام رفتن سرخی مغرب بتأخیر بیندازد، و اول وقت نماز صبح، طلوع فجر تا آشکار شدن صبح است.

و اما وقت نمازهای نافله، اقوی آنست که خواندن نوافل ظهر و عصر از اول ظهر تا آخر آن است، ولی وقت فضیلت آن، برای نافلۀ ظهر، از اول ظهر است تا هنگامیکه سایه یک ذراع بالا بیاید، و برای نماز عصر تا هنگامی است که سایه دو ذراع بلندتر شود و میبایست که نافله پیش از نماز واجب بجا آورده شود، و اما وقت فضیلت نافلۀ مغرب بعد از نماز مغرب است تا آخر وقت فضیلت نماز مغرب، و نافلۀ نماز عشاء بعد از نماز عشاء است تا نصف شب و اول وقت نماز شب، از نصف شب است و آخر آن فجر دوم، برای کسیکه عذری نداشته باشد، ولی اگر ضرورتی پیش آمد می‌تواند نماز شب را قبل از نیمۀ شب هم بجای آورد ولی در این صورت بهتر است قضاء آن را بجای آورد، هم چنین بنابر بعضی از روایات جایز است برای کسیکه عادت ندارد نماز شب را پس از طلوع فجر بجای آورد، زیرا مشهور بر این هستند که اگر کسی چهار رکعت را قبل از طلوع فجر خوانده باشد می‌تواند بقیه‌اش را پس از طلوع فجر بجای آورد، و وقت نافلۀ فجر، از هنگام فراغت از نماز شب است تا طلوع سرخی فجر، و بهتر این است که نافله را بر نماز صبح مقدم بدارد بلکه تأخیر آن کراهت دارد، و وقت نماز کسوف و خسوف از ابتدا گرفتگی ماه و یا خورشید تا روشن شدن آنها و برای زلزله تا آخر وقت است، و غیر از این هم گفته شده، و احوط عدم تأخیر آن از روی اختیار است، و همچنین برای دیگر مواردی که نماز آیات واجب می‌شود، و اما نماز عید فطر و قربان، احوط اینست که اول وقت آن از هنگام بر آمدن خورشید، و آخر آن هنگام زوال ظهر است.


فصل «در مکان نماز گزار»

می‌گویم مکانها هم مثل زمانها شریف و غیر شریف و سعد و نحس دارد و امت مرحومه را سزاوار است که شکر خدا کنند و بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خود ثنا گویند که در امر مکان کار را بر آنها سهل و آسان نموده و تمام زمین را مسجد قرار داده و بجای آوردن نماز را در همه جا جایز دانسته است ولی در عین حال سفارش زیادی نسبت به تعاهد مساجد و عدم تخلف از بجای آوردن نمازهای واجب در مسجد بخصوص برای همسایگان آن شده است، حتی در بعضی از روایات آمده است که همسایۀ مسجد نمی‌تواند نماز خود را در غیر مسجد بجای آورد، پس بندۀ مراقب را سزاوار است که در معنای مسجد و حق ادب و تعظیم آن، و قبح تخلف از حضور در مسجد بیندیشد، و در این امر که گذشته از ثواب‌هائیکه برای حضور در مسجد و عبادت در آن بیان شده ذات اقدس حق در اینکه مساجد را خانۀ خود دانسته و ببندگان اجازۀ حضور در آنها را داده منتی بس بزرگ بر بندگان نهاده، تأمل کند، زیرا مسجد خانۀ خدا است و مقصود از اینکه کعبه و مسجد خانۀ خدا است با اینکه نسبت تمام زمین به ذات اقدس حق یکسان است، و مکانی از مکان دیگر به او نزدیکتر نیست اینست که خدا با این مکانها معاملۀ هر یک از ما با خانۀ خود میکند، یعنی ذات اقدس حق این امکنۀ بخصوص را محل ملاقات خود و مجلس انس و زیارت خویش قرار داده و با بندگان و زائران خود در این مکانها معاملۀ حضور و صحبت میکند.

و چون هر مکانی را که ما اراده کنیم که مسجد قرار دهیم و منسوب به او سازیم و هر محلی را که ما برای ملاقات و حضور و زیارت او معین نمائیم او پذیرای آن است، معنای این امر اینست که تعیین مجلس ملاقات و زیارت را هم بما واگذار نموده و این خود از بزرگترین مکارم است.

مطلب دیگر اینکه آنچه از رفتار ذات اقدس حق با بندگانش در جمیع ازمنه و احوال دانسته می‌شود اینست که سنت و رویۀ او با بندگانش بدین گونه است که ابتدا با بردباری و کرم و احسان و انعام و فضل و بخشش با آنها روبرو می‌شود، قبل از آفرینش و پس از خلقت نعمتهای بی‌شماری بر آنها ارزانی می‌دارد، و گناهانش را نادیده می‌انگارد و از خطاها در می‌گذرد و بخاطر معصیت و نافرمانی آنها، نعمتهایش را از آنها دریغ نمی‌دارد، و با آنها به رفق و مدارا و مهربانی و بزرگواری معامله میکند، هر چه آنها از او کناره بگیرند او آنها را بخود میخواند و هر چه آنها پشت به او نمایند او رو سوی آنها میکند تا آنجا که دیگر عناد و انکارشان از حد بگذرد بگونه‌ای که حکمت الهی تنبیه آنها را اقتضا کند این هنگام است که سلطان جلال و قهر حضرت حق ظاهر میشود، قهری که هیچ چیز را یارای مقاومت در مقابل آن نیست.

لطف حق با تو مداراها کند

چونکه از حد بگذرد رسوا کند

و با عدل خود آنها را باز خواست نماید و بخاطر کارهای زشت و گناهانشان آنها را رسوا سازد و به شدیدترین وجه از آنها انتقام بگیرد.

در ابتدا او، با زبان حال آسمان‌ها و زمین و تمام موجوداتی که در این میان قرار گرفته و با زبان حال خود آنها از عقل و روح و نفس و قلب و خیال و حواس و سایر قوا و اعضاء و جوارحشان و به زبان انبیاء و اوصیاء و علماء و حوادث عالم وجود و وجوه حکمتی که در نظام این عالم بودیعه نهاده شده بندگانش را به اقرار به توحید و یگانگی خود فرا میخواند، و این همه ندا بر گوش جان و عقل آنها میرسد، و آنها را به ایمان به او و قدرت و عنایت او دعوت میکند، اگر از قبول این دعوت سر باز زدند با بردباری و حلم از آنها در می‌گذرد و با معجزات انبیاء و با رأفت و رحمتی که از رأفت مادر و پدر نسبت بفرزندشان افزون است، این دعوت را تأکید میکند تا شاید عناد و انکار بندگان بحکم عقل و حسن و عیان از بین برود، و بنده بخدا ایمان بیاورد، و اگر این هم کار ساز نشد اینجا است که آنها را گرفتار عذابی می‌سازد که آسمان‌ها و زمین را قدرت تحمل آن نیست، و آنها را ببادی و یا صیحه‌ای و یا آبی، و یا آتشی عقوبت میکند، و جز داستانی از آنها چیزی باقی نمی‌گذارد، و بوسیلۀ آن عذاب آنها را روانۀ دوزخ می‌سازد، دوزخی که آتش عذابش شدید، و گرمای آن طاقت فرسا با پتک‌هائی از آهن، که از آن آتش و از آنچه ما را در آن وارد سازد بخدا پناه میبریم و اولیاء و دوستان مقربش را (صلوات اللّه علیهم اجمعین) شفیع خود میگردانیم.
و خلاصۀ کلام آنکه ذات اقدس حق همانگونه که رحمان و رحیم و مهربان و عطوف و کریم است، همانگونه هم شدید العقاب است پس مبادا که بقول قرآن به کرم پروردگار مغرور شوی، و احسان و انعام او تو را بفریبد تا آنجا که نافرمانی را از حد بگذرانی، و مبادا که شیطان غرور، کرم و بزرگواری این پروردگار بخشنده و مهربان را سبب غرور تو گرداند بگونه‌ای که ناگاه خود را در آتش دوزخ بیابی، زیرا از نشانه‌های استدراج و اندک اندک گرفتار شدن اینست که کرم و حلم پروردگار جرأت بنده را در ارتکاب گناه بیشتر کند و عظمت خدا را در نظرش بشکند، و لذا سزاوار است که در این همه نیکی و بزرگواری که خدا نسبت بتو داشته، و تورا بخانۀ خود دعوت نموده، بیندیشی، و در این تکریمی که نسبت بتو روا داشته و تورا بحضور خود طلبیده و در مقابل این عمل، آن همه اجر و پاداش برایت معین نموده و تو این دعوت را نادیده گرفتی و از آن همه ثواب چشم پوشیدی، و از این دعوت روی گردانیدی اندکی تأمل نمائی، و بر حذر باشی از اینکه مبادا این همه حلم و بردباری او نسبت بتو، همان استدراج و اندک اندک در وادی هلاکت افکندن تو باشد، و خود را موظف بدان که این نعمت بزرگ را حمد گوئی و در مقام شکر و سپاسگزاری آن بر آئی، و این دعوت را به نیکوترین وجهی پاسخ گوئی، زیرا از نشانه‌های عدم استدراج، توفیق یافتن بنده بحمد نعمت‌ها است، چنانکه در روایات آمده است.

و لازم است که هنگامی که آهنگ مسجد مینمائی و قصد احرام حضور خانۀ خدا می‌کنی، به اندازۀ توانائیت در شناخت آداب حضور کوشا باشی، زیرا هر چه معرفت بیشتر باشد عمل با ارزش‌تر است، و مراعات ادب، سبب تقرب بنده بخدا می‌شود. و کسیکه آداب حضور را رعایت کند، این عمل سبب قرب او بخدا میشود، و قرب، سبب قبولی اعمال، بلکه نفس قبولی، و هدف قبولی اعمال، و نهایت آرزوی هر آرزومندی است.

و بجا است که برای شناخت آداب حضور حضرت ذو الجلال، آداب حضور سلاطین و حکام را میزان قرار دهی پس هم چنانکه عظمت این سلاطین با عظمت ذات اقدس حق قابل مقایسه نیست، هم چنین نسبت حق ادب حضور در محضر پروردگار هم با حق ادب حضور سلاطین و حکام قابل مقایسه نیست، و با توجه به این امر است که می‌یابی نه تو و نه احدی قدرت مراعات حق ادب حضور پروردگار را ندارد.

پس از اینکه این حقیقت را دانستی پس نیک بنگر که در حضور پروردگار رفتارت چگونه است، و تقصیر و قصور خود را همیشه مد نظر داشته باش که همین امر تورا بباب کرم حضرت حق رهنمون شود، و توفیق رعایت آداب حضورش را از او طلب نما و زبان حالت این آیۀ شریفه باشد که:

أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ.

آیا کسی هست که آنگاه که مضطر و درمانده او را بخواند جواب گوید، و گرفتاریش را برطرف سازد.

در این هنگام است که ابواب قبول برویت گشوده می‌شود و آنکه نجات دهندۀ هر درمانده‌ای است دعای تورا اجابت میکند.

در کتاب مصباح الشریعة در این مورد از امام صادق علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود:

هر گاه به درب مسجدی رسیدی پس بدان که تو آهنگ سلطانی بزرگ و ملکی عظیم نموده‌ای که بر بساطش جز پاکیزه شدگان، دیگری پای ننهد، و برای مجالست او جز صدیقان و راست کرداران رخصت داده نشود و آنگاه که بر بساط او قدم نهی بدان که اگر اندک غفلتی از تو سر بزند در خطری عظیم و پرتگاهی سهمگین قرار گرفته‌ای، و بدان که او قادر است که بر هر گونه‌ای که بخواهد از عدل و فضل خود، با تو معامله کند، پس اگر بر تو لطف فرمود و با فضل و رحمتش با تو معامله نمود طاعت اندک تورا می‌پذیرد و در مقابل، اجر و پاداش بسیار نصیب تو می‌گرداند، و اگر با عدلش با تو بخواهد معامله کند، و آنچه را که تو مستحق آن هستی بتو بدهد تورا باز خواهد گردانید و طاعتت را هر چه هم که زیاد باشد رد خواهد نمود و او آنچه را که بخواهد میکند.

پس در پیشگاه او به عجز و تقصیر و فقر خود اعتراف نما، چرا که تو قصد عبادت و انس با او نموده‌ای و اسرارت را بر او عرضه نما و بدان که پنهان و آشکار همۀ مخلوقات را او می‌داند، و ذره‌ای بر او پوشیده نیست، و در حضور او هم چون فقیرترین و بی‌چیزترین بندگانش باش و قلبت را از هر آنچه که تورا از او بخود مشغول گرداند و حجاب بین تو و او گردد خالی نما چرا که او جز پاکیزه‌ترین و خالص‌ترین دلها را نپذیرد، و نیک بنگر که از کدامین دفتر اسمت خارج میشود.

پس اگر حلاوت مناجات با او را چشیدی و از گفتگوی با او احساس لذت نمودی و از جام رحمت و کرامات او چشیدی این نشانۀ حسن اقبال او بر تو و اجابت دعوتت از سوی او است و بدان که برای خدمت او شایسته هستی، پس داخل مسجد شو که اذن و امان بتو داده شده است، و اگر غیر از این بود پس هم چون درمانده‌ای که تمام دربها برویش بسته شده و هیچ کاری از او ساخته نیست، بایست و بدان که هر گاه او بداند که تو واقعا باو پناهنده شدی بچشم رأفت و رحمت و عطوفت بتو خواهد نگریست و تورا بر انجام آنچه مورد رضای او است موفق می- دارد چرا که او کریم و بزرگوار است، و بزرگواری را نسبت ببندگانی که درمانده و مضطر در پیشگاه او ایستاده و چشم طلب بباب لطف و رضایت او دوخته‌اند دوست می‌دارد زیرا او خود فرموده است:

أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذٰا دَعٰاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوءَ. انتهی.

من می‌گویم بخدا سوگند که این سخنان از چشمۀ صاف و زلالی که از چشمه‌های حکمت ربانی و جامع اصول عالم مراقبت است صادر شده است، و هر گاه بنده‌ای مقام نکات تعبیرات امام علیه السّلام و لطایف اشاراتش را در این سخنان بداند، می‌تواند فروع اکثر ابواب مراقبت را در سایر عبادات و معاملات از این سخنان فرا گیرد و هر گاه بنده‌ای موفق شد به آنچه در این فرمایشات آمده عمل کند از هر بابی از ابواب معارف این سخنان هزار باب دیگر برویش گشوده خواهد گشت.

و اللّه الموفق للصواب.

و هر گاه این آداب مراقبت را برای باب مسجدی شنیدی و ادب عبادات و وظایف عبودیت و بندگی در طاعات را دانستی، پس از این آنچه که در اخبار و روایات در بیان پاداش و جزاء اعمال، وارد شده است برای تو بزرگ نخواهد نمود، و خواهی دانست که آن فضایل برای کسانی است که اعمالشان بدین گونه باشد نه برای مثل من و تو که در غفلت بسر میبریم و در زمرۀ بی‌خبران هستیم، مطلب دیگر اینکه اگر تو از انجام این امور و تأدب باین آداب کسل شدی سزاوار است که بیکباره ترک آن ننمائی بلکه هر اندازه که برایت میسور بود انجام ده، و لا اقل آنچه را که میبایست انجام دهی بخاطر آور و از اینکه نتوانسته‌ای آن اعمال را بجای آوری شرمسار باش و به درب مسجد که رسیدی آیۀ أَمَّنْ یُجِیبُ را تلاوت نما و بطور اجمال هم که شده اصلاح حالت را از حضرت ذو الجلال طلب نما، و اگر بر همین امر هم مواظبت نمائی خیر بسیاری در آن خواهی یافت.

فصل «در آداب ظاهری مسجد»

مهم‌ترین حق مسجد بر مسلمانان، آباد داشتن مساجد بواسطۀ انجام عبادات در آنها است، و از جملۀ آداب مسجد است که هنگام رفتن بسوی مسجد این دعا را قرائت نمائی:

بسم اللّه الّذی خلقنی فهو یهدین و الّذی هو یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین و الّذی یمیتنی ثمّ یحیین، و الّذی اطمع ان یغفر خطیئتی یوم الدّین، ربّ هب لی حکما و الحقنی بالصّالحین، و اجعل لی لسان صدق فی الاخرین و اجعلنی من ورثة جنّة النّعیم.
و برای این ثواب بسیار و فضیلتی بس بزرگ وارد شده است.

و از آداب دیگر مسجد، در آوردن کفش هنگام دخول در مسجد و تسمیه و دعا هنگام دخول و خروج از مسجد است و مستحب است که هنگام دخول و خروج پس از بسم اللّه بگوید:

اللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد الّلهمّ اغفر لی ذنوبی و افتح لی ابواب فضلک.
و باز مستحب است که هنگام خروج از مسجد پس از اداء نماز بر درب مسجد بایستد و بگوید:

الّلهمّ دعوتنی فاجبت دعوتک و صلّیت مکتوبتک و انتشرت فی ارضک کما امرتنی فاسئلک من فضلک العمل بطاعتک و اجتناب سخطک و الکفاف من الرّزق برحمتک.
و مستحب است که در هنگام ورود بمسجد پای راست و هنگام خروج پای چپ را مقدم بدارد، و این امر در ورود و خروج هر مکان شریفی آمده است بخلاف امکنۀ پست که مطلب در آن مکانها بالعکس است و مستحب است که در هر مسجدی که انسان وارد میشود دو رکعت نماز تحیت برای آن مسجد بجای آورد، هم چنین جاروب کردن مسجد و روشن نمودن چراغ در مساجد مستحب است، و دو طبقه ساختن و سقف برای آن بنا نمودن و زینت کردن و تصویر بر در و دیوار مسجد کشیدن کراهت دارد، و بعضی قائل بحرمت این امور شده‌اند، و احوط اجتناب از این امور است.

هم چنین کراهت دارد که منارۀ مسجد خیلی بلند باشد و یا اینکه در وسط مسجد قرار داشته باشد و بعضی قائل بحرمت شده‌اند، هم چنین مکروه است خارج نمودن سنگ ریزه از مسجد و احوط اجتناب از این کار است و اگر کسی این کار را انجام داده باشد میبایست که آن سنگ- ریزه‌ها را بهمان مسجد و یا مسجد دیگری باز گرداند، هم چنین مکروه است خرید و فروش و تمکین دیوانگان و کودکان در مسجد و احوط در همۀ این امور اجتناب از آنها است، هم چنین مکروه است اقامۀ حدود، و بیش از حد صدا را بلند نمودن و یا اعلان گمشده‌ها و سخن گفتن دربارۀ امور دنیائی، و آن هر موردی است که در هنگام مرگ و پس از آن بکار انسان نیاید، و چیزی ساختن و کشف عورت، از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که کشف ران و ناف و زانو در مسجد جزء کشف عورت است، هم چنین مکروه است تکیه دادن و خوابیدن در مسجد الحرام و مسجد النبی، بلکه در جمیع مساجد، ولی بعضی این را رد نموده‌اند، و دخول در مسجد در حالیکه دهان انسان بوی سیر و پیاز و تره می‌دهد، و یا در حالی که وضع انسان بگونه‌ای باشد که باعث اذیت و ناراحتی دیگران شود و لو اندک و آب دهان، و یا خلط سینه و آب بینی در مسجد انداختن و کفارۀ این عمل پوشانیدن این‌ها است. و کشتن شپش، و یا مسجد را راه قرار دادن و سخن گفتن بزبانی که عامۀ مردم نمی‌فهمند و وضوء از بول و غایط و بعضی قائل بحرمت این امر شده‌اند. هم چنین حرام است نجاست را داخل مسجد نمودن، و بعضی این مسئله را به نجاساتی که اشیاء دیگر را هم نجس میکند اختصاص داده‌اند. و همین هم صحیح است.

خاتمه: از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله و اهل بیت آن بزرگوار در تأکید و ترغیب بحضور در مساجد اخبار زیادی رسیده و در بعضی از آنها استحباب اختیار نماز فرادا در مسجد بر جماعت در غیر مسجد وارد شده است، این برای مردان، اما برای زنها روایت شده که مسجد زن خانۀ او است. و مستحب است که مؤمن در خانۀ خودش محلی را بعنوان مسجد و محل عبادت خود قرار دهد، و رفتارش با آن مکان رفتار با مسجد باشد.

باب دوم (در نماز)

اشاره

فصل اول در معنای نماز

بدان که برای نماز چهار هزار حد است، و نماز آدمی را از فحشاء و منکرات و کارهای زشت و ناپسند باز می‌دارد و نمازی که آدمی را از فحشاء باز ندارد نبودنش بهتر از بودن آن هست.

اما معنای نماز: ممکن است که کلمۀ (صلوة) از «صلی» که از «صلیت العود علی النار» (راست نمودم چوب را بر آتش) است گرفته شده باشد، و امکان هم دارد که از «مصلی» و «وصلة» که بمعنای پیوستن است گرفته شده باشد و ممکن هم هست که «صلوة» بمعنای «زیارت» باشد چنانکه از مولا امیر المؤمنین علیه السّلام در تفسیر «قد قامت الصلوة» رسیده که آن حضرت فرمود: یعنی وقت زیارت و دیدار رسید، و یا اینکه بمعنای رحمت باشد، و تمام این معانی برای کلمۀ «صلوة» مناسبتی با این معجون الهی دارد.

و اما حدود نماز: شیخ صدوق در کتاب عیون، و کتاب علل- الشرایع باسناد خود از زکریا ابن آدم از علی ابن موسی الرضا علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: برای نماز چهار هزار باب است.

و ابن شهرآشوب صاحب کتاب مناقب، از حماد ابن عیسی از امام صادق علیه السّلام روایت نموده که آن حضرت فرمود: برای نماز چهار هزار حد است. و در روایتی دیگر چهار هزار باب.

می‌گویم شهید رحمة اللّه علیه واجبات نماز را که هزار مسئله است در کتابی جمع نموده و آن را «الفیه» نامیده و مستحبات نماز را که سه هزار تا است در کتاب دیگری گرد آورده و آن را «نفلیه» نامیده است.

می‌گویم ممکن است مراد از «ابواب» درب‌های آسمان باشد که نماز و روح متصل از آنها عروج میکند و بالا میرود و یا اینکه مقصود ابواب فضل و فیض الهی باشد، و مقصود از حدود، مسائل متعلق به اجزاء نماز و شرایط آن از نظر صحت و کمال و اسباب ارتباط معنوی بین نماز و جناب قدس باریتعالی و یا وسیلۀ ارتباط نماز گزار در هنگام نماز با خدا باشد.

و اما اینکه آدمی را از فحشاء و منکرات باز می‌دارد برای دلالت بر این امر همان آیۀ شریفه کافی است که می‌فرماید:

إِنَّ الصَّلٰاةَ تَنْهیٰ عَنِ الْفَحْشٰاءِ وَ الْمُنْکَرِ.

بدرستی که نماز آدمی را از فحشاء و اعمال زشت باز می‌دارد.

و اما آن نمازی که انسان را از فحشاء باز ندارد از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که آن حضرت فرمود: هر کس که نمازش او را از فحشاء و منکر باز ندارد آن نماز جز دور ساختن او از خدا، برایش ثمرۀ دیگری نخواهد داشت، و باز از آن حضرت رسیده که فرمود: برای آن کس که اطاعت از نماز نکند نمازی نیست و اطاعت نماز باینست که از فحشاء و منکرات باز ایستد.

و روایت شده که یکی از انصار که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز می- خواند، مرتکب اعمال زشت هم می‌شد، این را برای پیامبر بیان نمودند حضرت فرمود: همین نماز روزی او را از این کار باز خواهد داشت، طولی نکشید که آن مرد توبه نمود.

و از امام صادق علیه السّلام رسیده که آن حضرت فرمود: هر کس دوست دارد بداند که نمازش قبول شده است یا نه پس ببیند آیا آن نماز او را از فحشاء و منکرات باز داشته؟ به همان اندازه که آن نماز از ارتکاب کارهای زشت او را مانع شده است همان اندازه نمازش قبول شده است.

می‌گویم این مطلب که نماز میبایست آدمی را از ارتکاب فحشاء و منکرات باز بدارد، حقیقتی است که هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد، زیرا قرآن بصراحت این خاصیت را برای نماز اثبات می‌کند پس نمازی که این خاصیت در او نباشد و تنها صورت نماز در آن یافت شود لا محاله آن نماز عملی بر خواسته از نفاق خالص خواهد بود. زیرا اگر ذره‌ای از روح نماز با خود میداشت بهمان اندازه انسان را از فحشاء و منکرات باز میداشت.

پس نمازی که در این جهت منشأ اثری نشود معلوم است که از روح نماز بهره‌ای برای آن نیست و نمازی که از حقیقت نماز ذره‌ای در آن نباشد آن نماز از نفاق خالص نشأت گرفته و نفاق هم که بدون شک سبب دوری انسان از خدا میشود.

و مبادا کسی از این سخن، این چنین توهم کند که اگر نفاق در نماز بمجرد زیادتی خشوع جوارح و اعضاء بر خشوع قلب تحقق یابد لازمۀ این امر اینست که تمام نمازها حتی نماز افراد متقی هم غیر مقبول بلکه غیر راجح باشد زیرا نمازی که در آن هیچ غفلتی برای نماز گزار پیش نیاید هیچکس را یارای آن نیست، و در همان غفلت اندکی که پیش می‌آید، لا محاله آن قسمت از نماز مخالف با صورت نماز خواهد بود و این نفاق است، و لذا وسیلۀ دوری بنده از خدا می‌شود، زیرا اگر کسی چنین توهم نمود ما در جوابش می‌گوئیم آن نمازی که قطعا سبب دوری بنده از خدا می‌شود نمازی است که جمیع اجزائش از جمیع مراتب روح خالی باشد و این چنین نمازی در میان معتقدین به نماز خیلی کم است حتی عوام، زیرا نماز آنها هم اگر از روی اعتقاد باشد نه بخاطر ریا، لا محاله همان اولین لحظه‌ای که میخواهند وارد نماز شوند توجهی دارند و این خود همان روح نماز است، و چنین نیست که تمام اجزاء نمازشان فاقد جمیع مراتب حضور باشد و لو در ظاهر قلب یا باطن آن، زیرا برای حضور مراتبی است، و در انجام اعمال گاهی می‌شود که قلب به تمام حقیقت و سر و ظاهر و باطنش حضور دارد، و گاهی ظاهر قلب نزد چیزی است و باطن آن به امر دیگری مشغول است و گاهی باطنش نزد چیزی است و ظاهرش در پی فکر دیگری است پس نمی‌شود که کسی کاری را انجام دهد و فاقد جمیع مراتب حضور باشد و چنین عملی مگر از شخص خواب و یا ساهی و امثال این‌ها سر بزند.

و اگر نماز از جمیع جهات فاقد روح بود و هیچیک از مراتب روح نماز را دارا نبود، این نماز در باز داشتن انسان از فحشاء و منکرات هم هیچ اثری نخواهد داشت نه جزئی، و نه کلی، ولی اگر بعضی از مراتب روح را با خود داشت لا محاله بهمان اندازه اثر خواهد گذاشت، و این مطلب هم باید دانسته شود که چنین نیست که هر نمازی هر اندازه کم هم که از مراتب روح را دارا باشد مقبول پیشگاه الهی و مرفوع بآسمان است، بلکه آنچه از بعضی از روایات فهمیده می‌شود نمازی مقبول است که لا اقل یک دهم آن با حضور قلب و اقبال به پیشگاه ذات باریتعالی انجام گرفته باشد که هر چه از آن نماز با این خصوصیات انجام گرفته باشد قبول میشود، و اما نمازی که کمتر از یک دهم آن با حضور قلب باشد اصلا بالا نمیرود، بنابر این از آنچه بیان شد این نتیجه بدست میآید که نمازی که از جمیع وجوه فاقد روح و از جمیع جهات بدون حضور قلب باشد این نماز ثمره‌ای جز دوری بنده از خدا نخواهد داشت. و این نماز، نماز کسی است که برای ریا و یا از روی استهزاء و مسخره نماز بخواند، و الا که نمازی که یک دهم و یا بیشتر آن با حضور قلب انجام گیرد بهمان اندازه مورد قبول واقع میشود.
اگر کسی بگوید این گفته مخالف حکم مرکبات است، زیرا مرکبات به انتفاء بعضی از اجزاء آن منتفی میشود و لازمۀ این قاعده این است که نماز هم و لو بفقدان روح در یک جزء از آن باطل شود، چون آنچه مطلوب است این است که تمام ده جزء نماز با روح و با حضور قلب باشد، و هر گاه یک جزء از اجزاء آن فاقد این خصوصیت بود، بحکم عقل حقیقت نماز منتفی خواهد بود.

می‌گویم بلی، مقتضای قاعده چنین است، ولی در بعضی اخبار آمده است که نماز ناقص را میتوان با خواندن نوافل و نمازهای مستحبی تدارک نمود، و لذا عیبی ندارد که ما بحکم فضل، مرکب را هم باین حکم مقید سازیم.

و ممکن هم هست که مراد از نوافل مطلق نمازهای غیر واجب باشد نه نافلۀ همان نماز ناقص، بلکه میتوان گفت که مراد مطلق نوافل عبادی باشد ولی روایت اشاره به این حقیقت دارد که آنچه در نماز واجب فاقد روح بوده و نماز گزار میخواهد آن را در نماز مستحبی جبران کند از جنس همان چیزی باشد که در نماز واجب فاقد روح بوده است.

بعنوان مثال: اگر در نماز واجب سجدۀ نماز را بدون روح و توجه انجام داد، آن را به سجده‌ای با حضور قلب و با روح جبران نماید گر چه آن سجده در نماز هم نباشد و یا به غیر سجده از عباداتی که روح سجده در آن است آن را جبران نماید. و هم چنین بقیۀ اجزاء نماز.

فصل در بیان آیاتی که گویای این حقیقت است که مقصود از نماز تنها اعمال ظاهری آن نیست

در این مورد آیات زیادی در قرآن کریم آمده است که از آن جمله ما آیات زیر را برای نمونه بیان میداریم:

فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ. الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلٰاتِهِمْ سٰاهُونَ. (س 107- 4) ترجمه: وای بر نماز گزارانی که از نماز خود غافل هستند، و نماز را با غفلت انجام میدهند.

که این آیه با اینکه آنها را از نماز گزاران می‌شمارد ولی بخاطر غفلتشان از نماز آنها را مذمت میکند.

و در جای دیگر در وصف مؤمنین می‌فرماید:

الَّذِینَ هُمْ فِی صَلٰاتِهِمْ خٰاشِعُونَ. (س 23- 2) ترجمه: کسانی که در نمازشان خاشع هستند.

و در جای دیگر می‌فرماید:

أَقِمِ الصَّلٰاةَ لِذِکْرِی. (20- 14)

ترجمه: نماز را بخاطر یاد و یاد آوری من بپای دار.

و در جای دیگر می‌فرماید:

لٰا تَقْرَبُوا الصَّلٰاةَ وَ أَنْتُمْ سُکٰاریٰ حَتّٰی تَعْلَمُوا مٰا تَقُولُونَ (4- 46) در حال مستی نزدیک نماز نشوید تا اینکه بدانید چه میگوئید.

که گفته شده این آیه اشاره‌ای هم به مستی دنیا دارد، زیرا علت نهی از نماز در حالت مستی این بیان شده که شخص مست نمی‌فهمد که چه می‌گوید، و این خصوصیت در مستی دنیا و مستی شراب، موجود است.

و اما اخبار در این زمینه بسیار و بحد تواتر است، از آن جمله همان احادیث و روایاتی که در اول این کتاب، و در فصل گذشته راجع به اینکه نمازی که آدمی را از فحشاء و منکرات باز ندارد جز دوری بنده از خدا ثمره‌ای نخواهد داشت، بیان شد میباشد، و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که آن حضرت فرمود: خداوند بنمازی که نماز گزار در آن نماز قلبش را با بدنش هماهنگ نسازد نمینگرد. و در جای دیگر می‌فرماید:

در نماز فروتنی و تواضع پیشه نما و با گریه و زاری و اظهار پشیمانی، و با زاری و التماس دست‌هایت را دراز نما و از خدا هر چه را که میخواهی طلب نما و کسیکه چنین نباشد نمازش نمازی ناقص است. و در جای دیگر می‌فرماید: هر گاه نماز واجبی را بجای می‌آوری در وقتش آن را بجای آور و چنان نماز بگزار که گویا با نماز وداع میکنی و آخرین نمازت هست. و خلاصه، اخبار در این زمینه فوق حد تواتر است.

فصل «در بیان بعضی از آنچه از نماز معصومین (ع) رسیده است»

روایت شده که إبراهیم خلیل علیه السّلام صدای ناله‌اش از مسافت یک میل شنیده می‌شد، و در هنگام نماز، هم چون دیگ جوشان سینه‌اش در اضطراب بود، و در بارۀ پیامبر ما هم صلّی اللّه علیه و آله همین موضوع رسیده که در حال نماز صدای دیگ جوشان، از سینۀ آن حضرت شنیده می‌شد، و یکی از همسران آن حضرت می‌گوید: که پیامبر با ما سخن میگفت و ما با او سخن میگفتیم، ولی آنگاه که برای نماز حاضر می‌شد چنان بود که گوئی اصلا ما او را نمی‌شناسیم و او هم ما را نمی‌شناسد.

و امیر المؤمنین علیه السّلام آنگاه که وضو می‌گرفت رنگ چهره‌اش از ترس خدا تغییر میکرد، و هنگامی که وقت نماز می‌شد می‌لرزید و رنگ چهره‌اش عوض می‌شد گفته شد شما را چه می‌شود، حضرت فرمود: وقت اداء امانتی فرا رسیده که خدا آن را بر آسمان‌ها و زمین عرضه داشت و آنها از قبول آن ابا نمودند. و از پذیرفتن آن ترسیدند.
و فاطمۀ زهرا علیها السّلام هنگام نماز از ترس خدا نفس نفس میزد، و امام حسن علیه السّلام هر گاه که از وضو فارغ می‌شد رنگش تغییر میکرد و وقتی در این مورد از آن حضرت سؤال شد فرمود: کسیکه میخواهد بر صاحب عرش وارد شود و بخدمت او رسد سزاوار است که رنگ چهره‌اش دگرگون شود، و مثل همین امر از امام سجاد علیه السّلام روایت شده و دربارۀ آن حضرت گفته‌اند که هر گاه وضو می‌گرفت رنگ چهره‌اش زرد می‌شد، از اطرافیان بحضرت گفتند چرا در هنگام وضو این حالت بشما دست می‌دهد، حضرت فرمود: آیا می‌دانید که در مقابل چه کسی میخواهم بایستم. و گفته شده که روزی در حال نماز رداء از شانۀ آن حضرت افتاد، حضرت تا فراغت از نماز آن را به شانه نیفکند از علت این امر سؤال شد، حضرت فرمود: وای بر تو آیا می‌دانی که در مقابل چه کسی ایستاده‌ام، بدرستی که نماز بنده جز بهمان مقدار که با توجه و حضور قلب و اقبال بخدا باشد از او پذیرفته نمی‌شود. راوی می‌گوید گفتم فدایت شوم پس هلاک شدیم ما. فرمود، نه، خداوند این نمازهای ناقص را با نوافل و نمازهای مستحبی کامل می‌سازد. و از حضرت صادق علیه السّلام رسیده که آن حضرت فرمود: علی ابن الحسین علیه السّلام هر گاه برای نماز بپا میخواست رنگ چهره‌اش تغییر می‌کرد، و هر گاه سر به سجده مینهاد تا عرق از سر و رویش جاری نمی‌شد سر از سجده بر نمی‌داشت.

و از آن حضرت رسیده که فرمود: پدرم می‌فرمود که علی ابن- الحسین علیه السّلام هر گاه برای نماز بپا میخواست آن چنان بود که گویا شاخۀ درختی است که جز آنچه که باد حرکت دهد حرکتی از خود ندارد.

و روایت شده که روزی در حال نماز حالت غشوه بآن حضرت دست داد، چون بهوش آمد، از این حالت سؤال شد، حضرت فرمود:

پیوسته آیه‌ای از قرآن را بر قلبم می‌گذرانیدم تا آنگاه که آن آیه را ازگوینده‌اش شنیدم در این هنگام بود که جسم توانائی مشاهدۀ قدرت او را نداشت. و گفته‌اند که رعب و ترس در دل کسی جمع نمی‌شود مگر اینکه بهشت بر او واجب می‌گردد، پس هر گاه نماز میخوانی بخدا روی نما و دلت را متوجه او ساز، زیرا هیچ بندۀ مؤمنی نیست که در نماز قلبش را متوجه او سازد مگر اینکه خدا قلوب مؤمنین را متوجه او می‌سازد و بواسطۀ دوستی آنها او را به دست یابی به بهشت موفق می‌دارد.

و از امام باقر علیه السّلام رسیده است که آن حضرت فرمود: چه بسا که بنده نصف نمازش، و یا یک سوم، و یا یک چهارم، و یا یک پنجم از نمازش بالا میرود، و تنها آن قسمت مقبول پیشگاه خداوند تبارک و تعالی قرار می‌گیرد که با حضور قلب و توجه به او انجام شده باشد، و امر بخواندن نمازهای نافله برای اینست که نقصان نمازهای واجب را جبران کند.

فصل «در بیان احوالی که نماز بواسطۀ آن کامل میشود»

حالاتی که وسیلۀ کمال نماز میشود و عقل به لزوم آنها حکم میکند و شرایع پیروان خود را بمراعات آنها امر نموده‌اند شش حالت است:

حضور، تفهم، تعظیم، هیبت، رجاء، حیاء.

مقصود از حضور قلب این است که قلب در هنگام نماز نزد نماز باشد نه مشغول به امر دیگری که او را از نماز غافل کند، و همین مقدار که نماز گزار قلبش متوجه ظاهر احوال و اقوال نماز باشد در تحقق حضور قلب کافی است.

اما حضور قلب انواع و اقسام مختلفی دارد گاه می‌شود که قلب متوجه وجهی از وجوه نماز میشود، مثل اینکه نماز گزار توجه باین امر پیدا کند که او در حضور خدا ایستاده است، و همین احساس حضور در برابر ذات ذو الجلال او را از حضور نزد هر فعل و قولی از افعال و اقوال نماز باز می‌دارد، گاه می‌شود که انسان مقید و مشغول به تصحیح اداء حروف از مخرج آن و یا اداء کلمات به لحن عربی است، گاهی مواظب این است که صورت افعال را صحیح بجای آورد و گاهی فکرش متوجه معنائی از افعال و اقوال نماز می‌شود، مثل اینکه در معنای تکبیریا قیام و یا رکوع و یا غیر این‌ها بفکر فرو میرود و اشتغال باین فکر تا آخر نماز برایش باقی میماند، اما بهترین و کامل‌ترین نوع حضور قلب این است که قلب نماز گزار در مقابل هر فعلی از افعال و هر قولی از اقوال نماز متوجه همان فعل و قول باشد و مراعات حضور پروردگارش را بنماید و متوجه باشد که این اعمال را در حضور او داد میکند، و تأمل و تفکر دربارۀ جزئی از اجزاء نماز او را از توجه بآن جزء از نماز که مشغول انجام آن است باز ندارد، و در هنگام انجام هر عملی یا اداء هر ذکری بفکر مخصوص بآن عمل و یا ذکر مشغول باشد و بداند که در آن لحظه، انجام آن جزء از نماز و اداء آن ذکر از او خواسته شده و از خدا بخواهد تا او را کمک کند که آن جزء را همان گونه که از او خواسته شده انجام دهد.

و این فن کامل آن حالت دوم را هم که تفهم باشد در بر دارد، زیرا فهمیدن و دریافتن معنای اقوال و افعالی که انسان در نماز بجای می‌آورد عبارت از حضور قلب نزد آن اقوال و افعال است، و برای کسیکه در ابتدای راه است سزاوار است که معنای هر فعل و قولی را قبل از انجام آن اجمالا در نظر آورد، سپس شروع به انجام آن کند در حالیکه فکرش متوجه حقیقت آن عمل یا آن قول است، سپس بملاحظۀ معنای جزء بعدی بپردازد، و بعد وارد آن جزء شود، همین گونه تا آخر نماز. و قبول این مسئله برایت مشکل نباشد زیرا قصد معانی افعال در اول کار تفصیلی است و هنگام انجام آن عمل و یا بیان آن قول در اثناء کار، اجمالی است. و فکر مستغرق دریافتن اذکار است.

و برای بیان کیفیت فهمیدن حقایق افعال و اذکار مقام دیگری است. و مسئلۀ مهم در تکلیف نماز گذار هم، همین امر است و بواسطۀ آن است که اغلب آثار بزرگ که در این معجون الهی بودیعه نهاده شده حاصل می‌شود، زیرا قلب با تفکر در این اسرار بزرگ و حالات عالی از صفات، و مقامات رفیع معارف است که دگرگون و منقلب می‌شود، و ترقی از پستی عوالم طبیعت بملکوت اعلی برایش حاصل می‌آید و در این هنگام است که قلب انسان آمادۀ دریافت حقایق قرآنی و اسرار عالم کون، از اهل عالم ملکوت و یا مقامات بالاتر از آنها می‌شود، و همین حالات است که نماز گزار را از فحشاء و منکرات باز می‌دارد، گر چه بعضی از مراتب آن بدون این حالات هم حاصل می‌شود.

و این درجه از فهمیدن و دریافتن، خواه ناخواه آن امر سوم را که تعظیم باشد همراه خواهد داشت، زیرا تعظیم حالتی است که منشأ آن علم به عظمت ذات حق تعالی و حضور او در همه جا و قدرت او بر انجام آنچه که بخواهد از رد و قبول و اکرام و توهین می‌باشد، و هر گاه بنده‌ای در نمازش بعظمت آن کس که با وی سخن می‌گوید پی ببرد و حضور او را دریابد و بداند که او می‌تواند تفضلی بر او بنماید و طاعتش را بپذیرد که در این صورت به اجری بسیار و اکرامی نیکو دست خواهد یافت و هم می‌تواند با عدلش با او رفتار کند و عملی خالصانه و طاعتی صادقانه از او طلب کند که در این صورت آن اعمال مورد قبول واقع نمی‌شود، و از بارگاه لطف الهی محجوب، و بعذاب او گرفتار خواهد شد، و اگر کسیکه در مقام نماز می‌ایستد چنین حالتی داشته باشد مسلما خود را در موقعیتی بس خطیر خواهد دید و از ترس سقوط بر خود بیمناک خواهد بود و همین ترس که منشأش تعظیم ذات اقدس حق است امر چهارم از اموری است که باید در نماز رعایت شود، و هر گاه نماز- گزار رفتار پروردگار را با بندگانش در نظر آورد که هر چه بندگان نافرمانی او می‌کنند او در عوض بآن‌ها اظهار لطف و مرحمت مینماید و سایر صفات جمالیة پروردگار را مورد تأمل قرار دهد قلبش امیدوار می‌شود و از گناهان و خطاهائی که از او نسبت به این پروردگار مهربان سر زده و در مقابل احسان او کفران نموده و لطف و محبتهای او را با گناه پاسخ گفته اظهار شرمساری و حیا میکند و این رجاء و حیاء دو امر آخر از امور ششگانه‌ای است که بیان داشتیم.

و اولین و مهم‌ترین این‌ها همت انسان است، زیرا اگر آدمی هنگام انجام عملی بر انجام آن همت بگمارد قلبش هم نزد آن عمل خواهد بود چه بخواهد و چه نخواهد، بنابر این ابتدای اسباب این خصلتهای ششگانه همت است و آنچه همت را پدید می‌آورد ایمان و تصدیق به این حقیقت است که سرای آخرت بهتر و پایدارتر، و نماز وسیلۀ دستیابی بآن است، پس هر گاه این ایمان برای آدمی حاصل شد، همین ایمان همت را برای آدمی حاصل می‌سازد، در صورتی که دنیا و محبت دنیا از حصول آن مانع نشود، زیرا مجرد ایمان، مادامی که این ایمان با دل- کندن از محبت دنیا تقویت نشود، و مؤمن آن دسته از مسائل دنیائی را که دل را از آخرت و نماز بخود مشغول میدارد، و هر فکر و ذکری را که بر خلاف توجه بنماز است از خود دور نکند در بقاء همت کافی نیست، زیرا کسیکه چیزی را دوست بدارد بسیار یاد آن میکند و ذکر و یاد محبوب خواه ناخواه قلب را متوجه آن می‌سازد، و از یاد غیر آن باز میدارد و برای همین هم هست که می‌بینی ما هر چه هم که کوشش کنیم نمی‌توانیم نمازی را بدون یاد غیر خدا بخوانیم، و اما دلهای سالم از محبت دنیا جمیع حالاتشان نماز و یاد خدا است [۱۸]، بلکه روشنی چشم آنها در نماز است، و اصلا این لذایذ دنیائی، برای آنها لذت نیست.

و از این بالاتر اینکه آنها دنیائی نمی‌شناسد، و در این دنیا مشغله‌ای ندارند تا اینکه برای رفع آن نیاز بمجاهده داشته باشند بلکه، اینان بنابر آنچه در کتاب مصباح الشریعة آمده است چنین هستند که اگر لحظه‌ای قلبشان از یاد خدا غافل شود، از شوق قالب تهی میکنند، بنابر این عمده در حضور قلب، همت و رفع موانع است، یعنی تبدیل محبت دنیا بمحبت آخرت و یا محبت خدا اما موانع حضور قلب، این موانع بر دو قسم است: یک قسم هست که با مسکن و تقویت جنبۀ مقابل دفع می‌شود، و این مثل کسی است که اندکی از محبت دنیا در دلش باشد ولی نه بحدی که دنیا مالک نفس او شده باشد و دل نتواند از آن غافل شود، چنین مؤمنی هر گاه راههای حواس ظاهری را سد کند، و موقع نماز مکان خلوت و تاریکی برای خود اختیار نماید تا اینکه چیزی که او را از تدبر و تفکر در نمازش باز بدارد نشنود و نبیند، همین برای رفع مشغله‌های دنیائی، و منع نفس از تفکر در آنچه که بر اثر ملکات بخاطرش می‌آید کافی است.

البته بشرطی که قبل از نماز آنچه را که می‌بایست انجام داده باشد، و عظمت نماز، و موقعیت خطیر آن، و ایستادن در پیشگاه خداوند و خطر قبول و یا رد آن در نظرش باشد و نفس و قلب خود را از آنچه که ممکن است در اثناء نماز او را بخود مشغول دارد فارغ گرداند، مثلا اگر تشنه است قبل از نماز آب بیاشامد سپس بنماز بایستد تا نفس در حین نماز، بیاد آب نباشد، و هم چنین بقیۀ موارد، بطوریکه قبل از گفتن تکبیرة الاحرام از هر جهت فراغت بال برایش حاصل شود، و در نماز هر عملی را که انجام میدهد، و هر ذکری که بر لب می‌آورد، در ابتدا، معنای آن قول و عمل را اجمالا در نظر آورد و سپس با تدبر و تفهم شروع در آن عمل کند.

قسم دوم موانعی است که برای رفع آن، مسکن فایده‌ای ندارد بلکه مسهلی لازم دارد که ریشۀ مرض و اخلاط را قطع کند، و ریشۀ شهوات و علایق دنیائی را از دل بر کند که این علایق دنیائی بسیار است، و آیۀ شریفه همه آنها را در بر دارد:

زُیِّنَ لِلنّٰاسِ حُبُّ الشَّهَوٰاتِ مِنَ النِّسٰاءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَنٰاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعٰامِ وَ الْحَرْثِ ذٰلِکَ مَتٰاعُ الْحَیٰاةِ الدُّنْیٰا وَ اللّٰهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ.

ترجمه: زینت داده شد برای مردمان دوستی شهوتها از زنان و فرزندان و انبان‌های پر از طلا و نقره و اسب‌های نشان‌دار و چهار پایان و کشتزار، این‌ها کالاهای این جهان است و عاقبت نیکو و سرانجام نیک نزد خدا است.

و آن کس که محبتش نسبت بدنیا افزون و علایقش بسیار شود بگونه‌ای که آن علایق مالک نفس او گردد و قلبش را در هنگام نماز بخود مشغول دارد بداند که از لشگریان شیطان است، چون دنیا مذموم و محبت آن چنان که در روایات آمده است رأس و منشأ هر خطا و گناهی است چنین کسی را که محبت دنیا تا اعماق قلب و حقیقت و سر وجودش ریشه دوانیده، مسکن‌هائی که برای رفع شهوتها و محبتهای ضعیف که تنها بر حواشی قلب اثر گذاشته نافع است سودی نمی‌بخشد زیرا او هر چه که بخواهد قلب را بحضور در نماز و تفکر در افعال و اقوال آن وا دارد شهوتها و خواسته‌های نفسانیش او را بطرف خود میکشند، و برای تحصیل و دستیابی بآن خواسته‌های نفسانی و رفع موانعی که در این راه قرار گرفته او را بخود مشغول می‌گردانند، پس پیوسته او قلبش را متوجه نماز می‌سازد و شهوات او را بطرف خود میکشند، تا اینکه نمازش بپایان رسد، و تمام نماز در کشاکش بین او و شهوات و خواسته‌های نفسانیش سپری شده است، در نتیجه شیطان بر او غالب گشته است، و مثل این، مثل کسی است که زیر درختی نشسته و میخواهد دربارۀ موضوعی خاص بتفکر بپردازد، تا بخواهد فکرش متوجه آن موضوع شود، صداهای گنجشک‌هائی که بر آن درخت نشسته‌اند فکر او را مشوش میکنند، او با چوبی آنها را دور می‌سازد، و باز دوباره تا می‌خواهد بفکر فرو رود گنجشک‌ها باز می‌گردند، و او باز آنها را با چوب میراند و پیوسته وقتش در این کار می‌گذرد، چنین کسی را باید گفت که این مشغله تو را از آن کار اصلی باز میدارد و تنها راه خلاصی از آن، این است که درخت را قطع کنی، شهوتها و خواسته‌های نفسانی هم همین گونه است آنگاه که قوی شد و در تمام وجود ریشه دوانید و شاخه‌هایش بسیار گشت، افکار و خواطر را از وجوه مختلفی بخود جذب میکند هم چنانکه درختان بزرگ گنجشک‌ها را بطرف خود میکشند، و این شهوتها بمنزلۀ مغناطیس افکار پست و خاطره‌های زشت است، و اصل این درخت، محبت دنیا است، و لذا آن حکیم الهی فرمود: محبت دنیا رأس و منشأ هر خطا و گناهی است.

پس آن کس که باطنش بر محبت دنیا سرشته شد و در پی کسب زینت‌های دنیائی بر آمد و همش پیوسته در پی تحصیل آن و اشتغال به حفظ و تکمیل آن است آن هم نه بحد ضرورت بلکه بخاطر محبت و لذت- که دنیای مذموم هم همین دنیا است که آدمی را از ذکر و یاد خدا مانع شود نه آنچه که برای ادامۀ زندگی ضروری است- چنین کسی نباید طمع داشته باشد که طعم محبت خدا را بچشد، و لذت مناجات با او را آن چنان که زاهدان در دنیا در نماز و دیگر عبادات و طاعات خود می‌چشند دریابد. زیرا آن کس که بدنیا خوشحال شود بخدا و به مناجات او خوشحال و مسرور نخواهد شد، و همت آدمی متوجه چیزی است که روشنی چشم او در آن باشد، اگر در دنیا باشد همتش هم در پی او است و اگر در نماز باشد همتش متوجه او خواهد بود و علاج کامل این است.

و لکن آنچه را که ممکن است و میسور نباید بخاطر آنچه که دشوار و سخت است ترک نمود و افراد ضعیف و عاجز امثال ما نباید بخاطر اینکه نمی‌توانیم بیکباره ریشه شهوتها و خواسته‌های نفسانی را از عمق وجود خود بر کنیم مجاهدۀ با نفس را بیکباره ترک گوئیم، بلکه سزاوار است که بهر اندازه که ممکن است در هنگام نماز قلب را متوجه نماز سازیم و آنچه که باعث اشتغال قلب به غیر خدا می‌شود تا حد امکان کم نمائیم. و خلاصۀ کلام آنکه مسکن‌ها گر چه در ریشه کن نمودن مادۀ فساد، و یا کمال نماز کار ساز نیست، ولی خالی از نفع نیست، و چه بسا که در همین بین نفحه‌ای از نفحات الهی بر انسان وزیدن گیرد، و همین کار اندک ثمرۀ بسیار دهد، چون مجاهد در معرض نفحات رحمت حق- تعالی است و از آن بسیار منتفع می‌شود، بخلاف آن کس که مأیوس از رحمت خدا، و یا غافل از آن است که او را بهرۀ کاملی از آن نخواهد بود و چه بسا که آن فرصت را ضایع سازد، و در آخرت حسرتش افزون شود و در آن آتش حسرت معذب شود. که باید از این خذلان و خواری بخدا پناه برد.
البته مسئلۀ رفع خطورات قلبی مشکل‌تر از این است که ما بیان داشتیم، و واقعا که این بیماری و درمانش بسیار سخت و مشکل است زیرا خطورات ملازم با علایق و وابستگی‌های دنیائی است، و بعضی از این امور برای ادامۀ زندگی انسان ضروری است و ترکش جایز نیست و همین علایق و وابستگی‌هائی که برای حفظ نفس و نوع، از اعراض و امراضی که ملازم با عالم طبیعت است ضروری است همین‌ها است که شدت می‌یابد و انسان را به انحراف می‌کشاند و بهمین خاطر است که هیچکس نمی‌تواند از آن خلاصی داشته باشد و در رفع آن مجاهده‌ای بس بزرگ لازم است و باید واقعا بخدا پناه برد و اضطرار خود را در مقابل رفع این مشکل بر او عرضه داشت تا اینکه او با اسباب غیبیه و تابش سلطان معرفت بر قلب، این مشکل را حل کند و خواطر و اشتغالات دنیائی را از دل آدمی دفع نماید بگونه‌ای که قلبش تنها متوجه خدا باشد، و هر آنچه را که غیر او است فراموش نماید و حتی خودش را از یاد ببرد.

و از آن چه ما بیان داشتیم این نتیجه بدست آمد که منشأ حضور قلب، و تفهم و دریافتن افعال و اقوال نماز همت و کمال نماز گزار است، و منشأ تعظیم، معرفت به عظمت ذات اقدس حق و جلال و بزرگواری او، و علم بحقارت دنیا و نفس و خست و پستی آن دو، و توجه به این حقیقت که او بنده‌ای مسخر و مربوب است که مالک نفع و ضرر و موت و حیات و بر انگیختن خود نیست می‌باشد، و اما هیبت: منشأش علم به عظمت خداوند، و جنایات خود او، و تفکر در آنچه که به امم گذشته از آثار قهر و شدت سلطان خداوندی از عذاب و هلاکت دائمی رسیده بلکه تأمل در همین مصائب دنیائی که به انبیاء و اولیاء رسیده و آنها بخاطر رضای خدا آنها را تحمل نموده‌اند می‌باشد. و منشأ رجاء و امیدواری، معرفت به لطف خداوند و رفق و عنایت او در معامله با بندگان و کرم و عفو و جود و بخشش و قدرت او، و غنای ذات او از اینکه از معصیت بندگان خطا کار ضرری متوجه او شود، و اینکه رحمت ذات اقدس حق بر غضبش پیشی دارد و هر کس که او را طلب کند بی‌جواب نخواهد ماند و خلاصه معرفت بصفات جمالیۀ حضرت حق و رفتار نیکویش با مؤمنین و موحدین می‌باشد.
و منشأ شرمساری و حیاء، معرفت بعظمت پروردگار و نعمتهای او، و حقی که او بر گردن بندگان دارد و از طرف دیگر تقصیر بندگان نسبت به او، و توجه بآفات عمل و عیوب نفس و حضور پروردگار است، زیرا توجه به این امور خواه ناخواه، در حیاء و شرمساری اثر می‌گذارد، و چطور میشود که کسی توجه به این امور داشته باشد و خود را در محضر سلطانی بزرگ که نهایت احسان و انعام را در تمام مدت عمر بنده به او مبذول داشته، و در عین حالی که بتقصیر و سوء باطن او آگاه است با بزرگواری روی باو نموده و با بردباری در مقابل آن همه خطا باز او را به توبه و بازگشت بسوی خود فرا می‌خواند و بقبول توبه‌اش وعده میدهد و او نفس خود را که به گناه عادت نموده، از قیام به پاسخ دعوت او کسل می‌بیند، از این همه لطف و مرحمت از طرف او، و این همه خطا و گناه و روی گردانیدن از طرف خود، اظهار شرمساری و حیا نکند.

و این خصال ششگانه‌ای که ما بیان داشتیم لازمۀ همۀ نماز است، گر چه برای بعضی از اجزاء نماز خصوصیتی است که با بعضی از این خصال تناسب بیشتری دارد، بعنوان مثال، حالت تشهد و سلام با حیاء و رجاء مناسب‌تر از غیر آن دو است، و حال قیام و رکوع و سجود، با تعظیم و خوف مناسب‌تر است، و برای هر جزء از اجزاء نماز و هر قول و فعل از اقوال و افعال آن، حالی مخصوص بآن هست، مثلا حمد و تنزیه برای آنکه حمد می‌گوید و تسبیح میکند ملازم با حالتی مناسب با این دو صفت هست، هم چنین برای کسیکه می‌گوید: ایاک نعبد. اخلاص لازم است، و اگر تو گفتی الحمد للّه. معنایش اینست که جمیع نعمتها از خدا است، و هر چه حمد و ثناء هست برای او است و لازمۀ این گفتن اینست که قلبت هم موافق با آنچه بر زبانت جاری می‌شود باشد، و هنگام گفتن الحمد للّه، تمام نعمتها را از او بدانی نه از وسایط، و اگر کسی حالش چنین باشد دیگر برای جلب نعمتی تملق نمی‌گوید، و هم چنین بقیۀ افعال و اقوال نماز، که بهمین زودی تفصیل آن را هنگام بحث از هر جزء از اجزاء نماز بیان خواهیم داشت إن شاء اللّه.

فصل «در بیان رو بقبله نمودن»

سزاوار است که مؤمن باین حقیقت معرفت داشته باشد که جمیع مکانها نسبت بوجود حق تعالی و احاطه او یکسان است و از این جهت جمیع جهات یکی است، و لکن برای او در هر عالمی بالنسبة به اهل آن عالم وجهی است و لطف او اقتضای این را دارد که حتی بدن‌های ما را به شرف توجه بسوی خود متشرف سازد. چنانکه قلوب ما را به این تشریف مشرف نموده است. و لذا خانه‌اش را در این زمین بما شناسانید تا در ظاهر و باطن، و با بدن و قلب توجه‌ما به او باشد، و او را بر این همه لطف حمد و ثنا است که او سزاوار حمد و ستایش است، و مبادا که چنین توهم کنی که دل را رو بخدا نمودن، و در نماز قلب را متوجه او ساختن دلیلی ندارد زیرا که اگر به کتاب و سنت و عقل مراجعه کنی می‌بینی که جملگی بر لزوم این امر متفقند، و بلکه توجه باطن را بخدا مهم‌تر از روی آوردن بدن بسمت کعبه میدانند، آیا می‌پنداری که از همه جا بریدن و از سایر امور روی گردانیدن و تنها به امر خدا توجه نمودن و روی دل سوی او داشتن از تو خواسته نشده است؟ هیهات که چنین باشد بلکه این، از همه مهم‌تر است، و این ظواهر که می‌بینی بدان امر شده بخاطر توجه بآن امور قلبی و باطنی است و شاید مهم‌ترین مسئله‌ای که در حکمت امر به روی نمودن بسمت کعبه نهفته است همین ضبط جوارح و اعضاء بدن و ثبات پیدا نمودن آنها در یک جهت است تا در نتیجه، قلب آرامش بیشتری داشته باشد، زیرا اگر اعضاء و جوارح در جهات مختلف در حرکت باشد قلب هم به نفع آنها از توجه بیک مبدأ و حضور در پیشگاه باریتعالی باز خواهد ماند. و جمیع آیات و روایاتی که بر یاد خدا، و تقوای او و توجه بخدا و اقبال و روی آوردن به پیشگاه ذات اقدس حق تأکید دارد تماما از ادلۀ لزوم توجه قلبی است.
مطلب دیگر اینکه همان گونه که استقبال و رو بقبله نمودن ظاهر بدن، جز با روی را از سایر جهات بر گرفتن و بسمت کعبه ایستادن تحقق نمی‌پذیرد، اقبال و روی آوردن قلب هم بخدا جز به انصراف از همه چیز و فارغ ساختن دل از هر آنچه که غیر خدا است و فراموشی آنها، و تنها خدا را بیاد داشتن، تمام نمیشود.

و در حدیث نبوی است که هر گاه بنده‌ای بنماز ایستد و هوا و قلبش با خدا و متوجه او باشد پس از نماز، همچون روزی خواهد بود که از مادر متولد شده است.

و در کتاب مصباح الشریعة آمده است که امام صادق علیه السّلام فرمود:

هر گاه رو بقبله ایستادی از دنیا و آنچه که در دنیا است و از خلق و آنچه که مردمان بدان مشغول هستند، مأیوس شو و دست بشوی، و قلبت را از هر آنچه که تو را از یاد خدا بخود مشغول بدارد خالی نما و در نهان و سر وجودت عظمت خدا را مشاهده کن، و ایستادنت را در پیشگاه پروردگار بیاد بیاور آن جا که خداوند در باره‌اش می‌فرماید:

هُنٰالِکَ تَبْلُوا کُلُّ نَفْسٍ مٰا أَسْلَفَتْ وَ رُدُّوا إِلَی اللّٰهِ مَوْلٰاهُمُ الْحَقِّ.

ترجمه: اینجا است که هر کس هر آنچه را که پیش فرستاده است بیازماید، و همه بسوی خدا که سرپرست و مولایشان است بحق باز- گردانیده شوند. و با قدم خوف و رجاء در پیشگاه او بایست: انتهی.

می‌گویم، پس از ایمان، خوف و رجاء اصل هر خیری است و مؤمن میبایست که پیوسته به این دو صفت متصف باشد زیرا مراد هر کسی در این دنیا دستیابی بسعادت است، و کدامین سعادت نزد مؤمن، مثل لقاء پروردگار و انس با او است، و این جز بتحصیل محبت او حاصل نشود، و تحصیل محبت او جز پس از معرفت نصیب انسان نگردد و معرفت جز بدوام فکر بدست نیاید و دوام فکر غالبا جز با ذکر و یاد خدا حاصل نمی‌شود، و ذکر و فکر جز بدور ساختن خویش از مشاغل دنیائی و قطع الفت و دوستی شهوات و خواسته‌های نفسانی فراهم نشود، و این جز با کندن محبت دنیا و خواسته‌های دنیائی از دل بدست نمی‌آید، و برکندن ریشه‌های محبت دنیا و شهوات آن، جز بصبر در مقابل آنها حاصل نمیشود و صبر هم جز با خوف و رجاء تحقق نمی‌پذیرد.

اما حقیقت خوف عبارت است از تألم و درد کشیدن قلب و احتراق و سوختن آن بخاطر انتظار امر ناخوشایندی که در آینده واقع میشود، حال این مکروه یا حصول شقاوتی است و یا فقدان و از دست دادن سعادتی، و منافاتی بین خوف و رجاء نیست، بلکه بین این دو تلازم است، و آنچه که با یکدیگر منافات دارد، قنوط و نا امیدی با رجاء و امیدواری، و امن با خوف است.

اما خوف گاه میشود که از خود آنچه که باعث درد و رنج میشود انسان خائف است، و گاه از سبب آن.

اول مثل آتش و دیگر عذابها و شکنجه‌ها که انسان بدانها عذاب میشود چه در دنیا و چه در آخرت، و دوم مثل کفر و گناه، و باز خوف خائفین در هر یک از این دو قسم یکسان نیست.

اما اول، پس گاه می‌شود که مؤمن از تعجیل عقوبت در این دنیا هراسان است، و گاهی خوف و ترسش از مرگ و سکرات آن و قبر و وحشت و تنگی و تاریکی آن، و گاهی از سؤال در قبر، و گاهی از آن لحظه که مردگان سر از گورها بر آورند، و گاهی از هول و هراس قیامت و مواقف آن، و گاهی از حساب، و گاهی از صراط، و گاهی از حیاء عرضۀ بر خداوند، و گاهی از فضاحت و رسوائی آنگاه که پرده‌ها بکناری رود و زشتی‌ها برملا شود، و گاهی از آتش جهنم و مارها و عقربها و زقوم و چرک و خون و آب‌های جوشان، و پتک‌های آهنین و غل و زنجیرهای آن، و گاهی از محرومیت از بهشت و دار نعیم و ملک عظیم و دائم، و گاهی از نقص درجه و مقام در آخرت، و یا دیگر مواردیکه میبایست از آن بیمناک بود مثل ترس از وقوف در صحرای قیامت و خوف اعراض حق تعالی از بنده، و خوف حجاب، و خوف از غضب حق تعالی.
و اما مورد دوم: گاهی ترس انسان از کبائری است که انجام داده و گاهی از گناهانی که برایش بصورت ملکه در آمده و شهوت و غضبی که در وجودش ریشه دوانیده، و گاهی از حقوق مردمان بر او، و گاهی از بی‌خبری از خدا بواسطۀ نعمتهای زیادی که به او داده شده، و یا خوف از استدراج و اندک اندک گرفتار شدن در دام غضب خداوند، و گاهی از وقوع در گناه، و یا رسیدن مرگ قبل از توبه، و از شکستن توبه، و گاهی از قساوت و سنگدلی، و یا از اعوجاج و از راه راست منحرف شدن، و یا از اطلاع خداوند بر پنهانی‌های او در حال معصیت، یا از غفلت، و یا از عدم قبول عبادات و رد مناجات میباشد. و گاه میشود که از این بیمناک است که مبادا که او خدا را بخواند و جواب آید لا لبیک و لا سعدیک، و یا از ضعف قوه و نیرویش از وفاء بتمام حقوق خدا، و یا از سوء خاتمۀ کارش بر خود بیمناک است.

و خوف هر یک از سابقین در ایمان، و صالحین و نیکوکاران، و طالحین و گناهکاران، و عباد و زهاد و پرهیزکاران و راست کرداران و عارفان در هر یک از این مخاوف یا یکدیگر اختلاف دارد.

و بدان که بندگان کامل پروردگار از همۀ مخاوف و ترسها، هراسانند، خصوصا از بعضی از آنها، و خدای متعال ریاضت دلهای آنها را با خوف و رجاء در هر زمانی خود بعهده دارد، و آنچه که اینان بیشتر از همه چیز از آن بیمناکند ترس از وقوف در قیامت، و اعراض و روی گردانیدن خدای متعال از آنها، و سابقه‌ایکه منجر به سوء خاتمۀ کار آنها شود میباشد.

و بدان که هر کس که علم و معرفتش بخدا بیشتر باشد ترسش هم از او بیشتر خواهد بود و لذا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: من از همۀ شما بیشتر از خدا می‌ترسم، و بندگان کامل پروردگار، بجمیع این مخاوف از خدا می‌ترسند نه بخاطر خود این‌ها بلکه به سر این آیۀ شریفه که می‌فرماید:

وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ** خداوند شما را از خویشتن بر حذر میدارد. و گاهی خداوند متعال آنها را از مقتضای خوفشان مشغول میدارد، و لذا بعضی از آنها، و یا در بعضی حالات، آثار خوف از آنها مشاهده نمیشود، و گاهی رجاء و خوف بر آنها غالب می‌آید که در این حالات است که چیزهائی از آنها مشاهده میشود که دلها را پاره پاره میکند و عقول را حیران میسازد، و گاهی در بعضی از آنها ظهور سلطان خوف بیش از بروز حقایق رجاء و امیدواری است.

فصل «در بیان لزوم خوف و فضیلت آن»

خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

رَضِیَ اللّٰهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ ذٰلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ.

ترجمه: خدا از آنان خشنود است و آنان از خدا خشنودند، و این (مقام) برای کسی است که از خدایش بترسد.

و در جای دیگر می‌فرماید:

إِنَّمٰا یَخْشَی اللّٰهَ مِنْ عِبٰادِهِ الْعُلَمٰاءُ.

این است و جز این نیست که از خدا تنها بندگان دانشمند خوف دارند.

و در جای دیگر می‌فرماید:

وَ یُحَذِّرُکُمُ اللّٰهُ نَفْسَهُ.** و خدا شما را از خودش بر حذر میدارد.

و باز می‌فرماید:

اتَّقُوا اللّٰهَ حَقَّ تُقٰاتِهِ. آن چنان که بایست و شایسته است از خدا پروا گیرید.

و می‌فرماید:

وَ اخْشَوْنِی. از من بترسید.

و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده است که فرمود:

رأس الحکمة مخافة اللّه. رأس حکمت خوف از خدا است.

و روایت شده که:

من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدّنیا.

آن کس که خدا را بشناسد از او میترسد و آن کس که از خدا بترسد خویشتن را بدنیا ارزان نفروشد.

و روایت شده که:

انّ من العبادة شدّة الخوف من اللّه.

از جملۀ عبادات شدت خوف از خدا است.

و روایت شده که:

انّ حبّ الشّرف و الذّکر لا یکونان فی قلب الخائف الهارب آن کس که خائف و بیمناک است دوست‌دار شرف و نام آوری نخواهد بود.

و روایت شده که:

انّ المؤمن بین مخافتین: ذنب قد مضی، لا یدری ما صنع اللّه فیه و عمر قد بقی لا یدری ما یکسب له فیه من المهالک فهو لا یصبح الا خائفا و لا یصلحه الاّ الخوف.

مؤمن بین دو خوف است، یکی ترس از گناهی که از او سر زده و نمیداند خدا با او چه معامله میکند. و دیگر عمری که از او باقی مانده و نمیداند که در آن چه مهالکی برای او پیش خواهد آمد، پس او پیوسته بیمناک است و صلاح حال او جز در خوف نیست.
و روایت شده که:

لا یکون المؤمن مؤمنا، حتّی یکون خائفا راجیا، و لا یکون خائفا راجیا حتّی یکون عاملا بما یخاف و یرجو.

مؤمن، مؤمن نیست مگر اینکه بیمناک، و امیدوار باشد، و بیمناک و امیدوار نیست مگر اینکه از آنچه از آن می‌ترسد دوری گزیند و بدانچه امیدوار است عمل کند.

و روایت شده که:

من خاف للّه اخاف للّه منه کلّ شی‌ء و من لم یخف.

اللّه اخافه اللّه من کلّ شی‌ء.

هر کس که از خدا بترسد خدا همه چیز را از او می‌ترساند، و آن کس که از خدا نترسد خدا او را از همه چیز بیمناک می‌سازد.

و امام صادق علیه السّلام به اسحاق ابن عمار فرمود:

یا اسحاق خف اللّه کانک تراه و ان کنت لا تراه فانّه یراک، فان کنت تری انّه لا یریک فقد کفرت و ان کنت تعلم انّه یریک ثمّ برزت له بالمعصیة فقد جعلته من أهون الناظرین إلیک.

ای اسحاق آن چنان از خدا بترس که گویا او را می‌بینی و اگر تو او را نمی‌بینی او تورا می‌بیند، پس اگر چنین می‌پنداری که او تو را نمی‌بیند بتحقیق کافر شدی، و اگر بدانی که او تو را می‌بیند و با علم به این مطلب او را معصیت کنی او را از هر بیننده‌ای پست‌تر به حساب آورده‌ای.

و امام سجاد علیه السّلام در یکی از دعاها می‌فرماید: منزه‌ای تو: عجب است از کسیکه تو را می‌شناسد چگونه از تو نمی‌ترسد.

و روایت شده که: قطرۀ اشکی که از خوف خدا ریخته شود دریاهائی از آتش را خاموش میکند، و باز روایت شده که هیچ مؤمنی نیست که از ترس خدا قطرۀ اشکی و لو باندازۀ سر مگسی بر چهره‌اش جاری شود مگر اینکه خدا او را بر آتش حرام سازد.
و روایت شده که هر گاه قلب مؤمن از خوف خدا بلرزد گناهانش همچون برگ درخت که از شاخه بر گیرند میریزد.

و از امام باقر علیه السّلام رسیده که فرمود: امیر المؤمنین علی علیه السّلام آنگاه که در عراق بود روزی پس از نماز صبح بموعظه پرداخت و از خوف خدا گریست و دیگران را هم بگریه انداخت سپس فرمود:

بخدا سوگند که از عهد خلیلم رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله اقوامی را بیاد دارم که صبح می‌نمودند و شب میکردند در حالیکه چهره‌ها گرفته، و احوالشان پریشان و شکمها از گرسنگی به پشت چسبیده و پیشانی آنها بر اثر سجده چون زانوی شتر میبود شب را در حال سجده و قیام برای پروردگارشان بروز می‌آوردند گاهی می‌ایستادند و گاهی پیشانی بخاک می‌نهادند و با خدای خود سرگرم گفتگو و مناجات بودند و آزادی خویش را از آتش از او میخواستند سوگند بخدا با همۀ این احوال آنها را میدیدم که بیمناک و هراسانند.

و در بعضی از روایات آمده است که فرمود: چنان بودند که گویا صدای افروخته شدن آتش در گوش آنها است هر گاه نزد آنها نام خدا برده می‌شد چون درخت خم می‌شدند و چنان بودند که گویا شب را در غفلت بروز آورده‌اند.

راوی می‌گوید پس از این خطبه بود که دیگر آن حضرت خندان دیده نشد تا آنگاه که بجوار رحمت حق تعالی رفت.

و در حدیث موسی علیه السّلام آمده است که اما کسانیکه از خدا میترسند اینان را رفیق اعلی و برتری است که دیگران را مشارکتی در آن نیست.

و روایت شده که آن کس که از خوف خدا بگرید داخل آتش نشود مگر اینکه شیر دوباره به پستان باز گردد. و روایت شده که هیچ قطره‌ای نزد خدا محبوب‌تر از قطرۀ اشکی که از ترس خدا باشد و قطرۀ خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرمود: هفت طائفه‌اند که خدا در روزیکه سایه‌ای جز سایۀ او نیست بر آنان سایه افکند از جمله یکی آن کس که یاد خدا کند و از ترس چشمانش پر از اشک شود.

و روایت شده که جوانی از انصار خوف و خشیت خدا بر او غالب شد بگونه‌ای که این ترس او را در خانه محبوس ساخت رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله نزد او آمد و بر او وارد شد در حالیکه او می‌گریست پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را در آغوش گرفت و او جان بجان آفرین تسلیم کرد. و از بعضی از خائفین نقل شده که چهل سال سرش را بطرف آسمان بلند ننمود تا اینکه روزی سر را بطرف آسمان نمود پس آن چنان منقلب شد که از پای افتاد و جراحتی بر شکمش وارد آمد. شبها دست بر بدن خود میکشید از ترس اینکه مبادا مسخ شده باشد و اگر مردم بمصیبتی گرفتار می‌شدند و بادی یا رعد و برقی و یا بلائی بر آنها میرسید می‌گفت این بخاطر من است که این بلا باینها رسید اگر میمردم مردمان از این بلاها راحت می‌شدند، و بعضی از آنها در خلال اوقات بگوشۀ بینی‌اش مینگریست تا مطمئن شود که چهره‌اش بر اثر گناهانش سیاه نگشته است.

صاحب مجالس روایت نموده که در یکی از روزهای بسیار گرم رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله در سایۀ درختی ایستاده بود ناگاه مردی را دید که آمد و جامه‌هایش را بیرون آورد و بر روی ریگهای داغ بیابان شروع به غلطیدن نمود و چهره و شکم و پشت خود را بروی ریگها مینهاد و می‌گفت ای نفس بچش، آن عذابی که خدا برایت آماده نموده خیلی سخت‌تر از این است که من بتو می‌چشانم و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باین منظره مینگریست، سپس آن مرد لباسهای خود را پوشید که برود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با دست باو اشاره نمود و او را نزد خود خواند و باو فرمود ای بندۀ خدا تو امروز کاری کردی که هیچکس را ندیده‌ام که چنان کند آن مرد گفت ترس از خدا مرا بر این کار وا داشت، پس به نفسم گفتم بچش که آنچه نزد خدا است از این سخت‌تر و بزرگتر است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود تو همان گونه که حق ترس از خدا است از او ترسیدی و خدایت بوجود تو بر اهل آسمان مباهات میکند. سپس رو باصحاب خود نمود و فرمود: ای کسانیکه در این جا حاضر هستید نزدیک این دوست خود شوید تا برای شما دعا کند پس نزدیک او شدند او گفت: بارالها امر ما را بر هدایت قرار ده و تقوی را توشۀ ما گردان و بهشت را منزل ما فرما.

و حکایت شده که اویس قرنی رحمة اللّه علیه در مجلس وعظ حاضر می‌شد و از سخنان آن کس که سخن می‌گفت می‌گریست و چون نام آتش می‌شنید فریادی میزد و بر پا می‌شد و شروع به دویدن می‌نمود و مردم در پی او روان می‌شدند و می‌گفتند دیوانه، دیوانه.

و امیر المؤمنین علی علیه السّلام خوف و ترس شیعیان خود را در آن خطبۀ معروف خطاب به همام بیان نموده و می‌فرماید:

پس اگر نبود اجل معینی که برای آنها معین شده لحظه‌ای ارواح آنها در بدنهایشان قرار نمی‌گرفت بخاطر اشتیاق آنها به لقاء پروردگار و ثواب و ترس از آن عذاب جانکاه. بزرگ گشت خالق متعال در نزد آنها پس هر آنچه غیر او است در چشم آنها کوچک آمد. حال اینان با بهشت هم چون کسی است که بهشت را دیده و بر تختهای آن تکیه زده و حالشان با دوزخ همچون کسی است که دوزخ را بچشم دیده و در آن معذب است، چند روزی استقامت و صبر پیشه نمودند، و این صبر برای آنها راحتی طولانی بدنبال آورد، دنیا ارادۀ آنها نموده و بآنها روی کرده است ولی آنها از آن روی برگردانیده‌اند و هر چه که آنها را طلب کند و در پی آنها باشد آنها او را عاجز می‌سازند و از پای در می‌آورند.

اما حالت اینان در شب، پس بپای خیزند در حالیکه گاهی به تلاوت قرآن مشغول هستند و به تدبر و تأمل در آیات آن بپردازند و به مثل‌های آن نفس خود را موعظه میکنند و بیماری‌های خود را با دواهای آن بهبود می‌بخشند، و گاهی پیشانی و کفهای دست و زانوها و سرهای انگشتان پا را بر زمین سایند و در حالیکه اشکهایشان بر گونه‌ها جاری است ستایش خداوند جبار عظیم گویند و آزادی خویش را از آتش از او طلب کنند، این شب آنها است.

و اما روزشان پس علماء و صلحاء و نیکوکاران و پرهیزگارانند خوف پروردگارشان چون چوبۀ تیر آنها را تراشیده و لاغر نموده است آنها را می‌پنداری که بیمارند و عقل خود را از دست داده‌اند در حالیکه چنین نیستند بلکه عظمت پروردگارشان و شدت سلطان او آن چنان آنها را از خود بیخود نموده که گویا عقل خود را از دست داده‌اند.
چون حضرت از سخن باز ایستاد همام صیحه‌ای زد و بر زمین افتاد چون او را تکان دادند دیدند که از دنیا رفته است.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که آن حضرت فرمود: آنگاه که خداوند خلق اولین و آخرین را در وعده‌گاه آن روز معلوم گرد آورد، ناگهان صدائی بلند شود که دورترین آنان همچون نزدیکترین آنها بشنود و بگوید أیها الناس من از آن زمان که شما را آفریدم ساکت بودم پس امروز شما ساکت شوید و بمن گوش فرا دهید، این است و جز این نیست که اینک اعمال شما است که بشما باز می‌گردد، ایها الناس: من نسبی قرار دادم و شما هم برای خود نسبی قرار دادید پس نسب مرا پست داشتید و نسب خود را بالا بردید. من گفتم گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شما است و شما از پذیرفتن این حقیقت سر باز زدید، و گفتید فلان پسر فلان، و فلانی از فلانی ثروتمندتر است.

پس امروز من هم نسب شما را پست گردانم و نسب خود را بالا برم. کجایند متقین و پرهیزگاران، پس برای آنها پرچمی برافراشته شود و آنان بدنبال آن بسوی منازل خود براه افتند و بدون حساب داخل بهشت شوند.

و تقوی عبارت از اینست که انسان از ترس خدا، از شبهات دوری گزیند.

و از مناجات امام سجاد علیه السّلام است که می‌فرمود: بارالها اگر در پیشگاه تو آن اندازه بگریم که صدایم قطع شود و آن قدر در مقابلت بپای ایستم تا اینکه از پای در آیم و آن قدر برایت رکوع نمایم که استخوان پشتم در آید و آن قدر برایت سجده کنم که چشمانم از حدقه در آید و تمام عمرم را جز خاک چیزی نخورم و جز آب خاکستر چیزی نیاشامم و در طول این مدت آن قدر بیاد تو باشم و نام تو را ببرم که زبانم از گفتن باز ایستد و با همۀ این‌ها بخاطر حیا و شرمساری از تو نگاه بطرف آسمان نکنم مستوجب محو و بخشایش گناهی از گناهانم نمی‌شوم.

اصمعی می‌گوید که برای انجام مراسم حج و زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عازم حجاز گشتم شبی در حال طواف گرد کعبه در حالیکه نور ماه مسجد را روشن نموده بود صدای ناله و گریه‌ای شنیدم در پی صدا رفتم جوانی نیکو چهره و باریک اندام را دیدم که چنگ در پرده کعبه زده و میگوید:

یا سیّدی و مولای، قد نامت العیون و غارت النّجوم، و أنت حیّ قیّوم، الهی غلقت الملوک ابوابها، و قام علیها حجّا و حرّاسها، و بابک مفتوح للسّائلین، فها انا ببابک انظر برحمتک لی یا ارحم الرّاحمین.

ای آقا و مولای من، دیدگان بخواب رفتند و ستارگان فرو شدند ولی تو زنده و بیدار هستی، بارالها سلاطین و ملوک درب‌های بارگاه خود را بستند و نگهبانان به حراست و نگهبانی از آن پرداختند، ولی باب تو برای سائلین گشوده است، پس من به در خانۀ تو آمده‌ام و برحمت تو چشم دارم ای مهربان‌ترین مهربانان.

سپس این ابیات را بر زبان آورد:

یا من یجیب دعا المضطرّ فی الظّلم یا کاشف الضرّ و البلوی مع السّقم

قد نام وفدک حول البیت و انتبهوا و أنت یا حیّ یا قیّوم لم تنم

ادعوک ربّ حزینا خائفا قلقا فارحم بکائی بحقّ البیت و الحرم

ان کان عفوک لا یرجوه ذو سرف فمن یجود علی العاصین بالنّعم

ترجمه: ای آنکه درمانده را آنگاه که او را فرا خواند در تاریکی جواب گوید، ای آنکه بلا و مصیبت و بیماری را بر طرف میکنی میهمانان تو گرد خانه‌ات بعضی بخواب رفته و بعضی بیدارند، ولی تو ای زنده و ای بیدار نخوابیده‌ای. ای پروردگار من با حزن و ترس و اضطراب تو را میخوانم، پس بحق بیت و حرم سوگند بر این گریه‌ام رحم فرما، اگر گناهکاران به عفو تو نباید امیدی داشته باشند، پس چه کسی است که بر گناهکاران نعمت ارزانی میدارد.

سپس سرش را بطرف آسمان بلند نمود و فرمود: بارالها اگر اطاعت تو کردم بمشیت تو بود پس برای تو بر من حجت است مگر اینکه بر من رحمت آوری و از من در گذری و مرا ناامید نسازی ای سید من، سپس فرمود ای خدا و ای مولای من حسنات باعث سرور و خوشحالی تو شود و گناهان تو را ضرری نرساند پس آنچه را که برای تو ضرری ندارد بر من ببخشای سپس شروع بخواندن این ابیات فرمود:

الا ایّها المأمول من کلّ حاجة شکوت إلیک الضّرّ فارحم شکایتی

الا یا رجائی أنت کاشف کربتی فهب لی ذنوبی کلّها و اقض حاجتی

فزادی قلیل لا اراه مبّلغی علی الزّاد ابکی ام علی بعد سفرتی

اتیت باعمال قباح ردیّة و ما فی الوری عبد جنی کجنایتی

ا تحرقنی بالنّار یا غایة المنی فاین رجائی منک و این مخافتی

ای آنکه برای اداء هر حاجتی بتو امید میرود، من شکایت گرفتاریم را بنزد تو آورده‌ام پس بر شکوه‌ام ترحم فرما، ای نهایت امید من توئی که غم و اندوه مرا بر طرف میکنی، پس گناهانم را ببخشای و حاجتم را بر آور، توشۀ راهم اندک است و مرا بمنزل نمیرساند، نمیدانم بر کمی زاد و توشه بگریم و یا بر این سفر طولانی، با اعمال قبیح و زشتی بنزد تو آمده‌ام، و در میان خلق بنده‌ای به گناهکاری من نیست، آیا مرا بآتش می- سوزانی ای نهایت آرزوی من، پس آن امیدواریم بتو چه میشود و آن ترسم از تو کجا میرود.

اصمعی می‌گوید این ابیات را تکرار می‌فرمود تا آنگاه که از حال رفت من نزدیک او شدم تا ببینم او کیست دیدم او زین العابدین علی- ابن الحسین علیه السّلام است پس سر او را در دامن گرفتم و شروع بگریه نمودم قطرۀ اشکی از چشمم بر صورت آن حضرت افتاد، آن حضرت چشمانش را باز کرد و فرمود این کیست که مرا از یاد خدایم باز داشت گفتم بندۀ تو و بندۀ اجداد تو اصمعی است این چه گریه و ناله و آه و زاری است، در حالیکه شما از اهل بیت نبوت و خاندان رسالت هستی و از زمرۀ کسانی هستی که خداوند دربارۀ آنها فرمود:

إِنَّمٰا یُرِیدُ اللّٰهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً.

اینست و جز این نیست که خدا اراده فرموده که رجس و ناپاکی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاکیزه گرداند.

آن حضرت نشست و فرمود: هیهات هیهات ای اصمعی، خداوند بهشت را برای کسانی بیافرید که او را اطاعت کنند و لو که بندۀ حبشی باشد و آتش را برای کسانی آفرید که معصیت او کنند و لو سید قرشی باشد آیا این آیه از قرآن را نشنیده‌ای که می‌فرماید:

فَإِذٰا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلٰا أَنْسٰابَ بَیْنَهُمْ یَوْمَئِذٍ وَ لٰا یَتَسٰاءَلُونَ.

آنگاه که در صور دمیده شود نسبی بین آنها نخواهد بود در آن روز سؤال هم نمی‌شوند.

ابو درداء روایت کند که شبی امیر المؤمنین علی علیه السّلام را دیدم که از مردمان کناره گرفته و در مکان خلوتی مشغول مناجات با پروردگار و گریه و زاری است و می‌فرمود: بارالها چه بسیار گناهانی که با بردباری از عقوبتش در گذشتی و چه بسیار جرائمی که بکرم و بزرگواریت آن را آشکار نساختی، بارالها گر چه عمرم در نافرمانی تو طی شد و گناهانم بسیار گشت ولی آرزویم تنها غفران و آمرزش تو است و امیدواریم تنها رضا و خشنودی تو است، بارالها آنگاه که به عفو و بخشش تو فکر میکنم گناهانم بر من آسان می‌آید و آنگاه که آن اخذ و گرفتن تو را بیاد می- آورم مصیبتم بر من خیلی بزرگ می‌آید، آه اگر در نامۀ عملم گناهی را مشاهده کنم که از یاد برده‌ام و تو آن را نگاشته‌ای پس بگوئی او را بگیرید، پس وای بر آن گرفتاری که نه عشیره‌اش می‌توانند او را نجات دهند، و نه قبیله‌اش می‌تواند سودی بحال او داشته باشند، آه از آتشی که جگرها و کلیه‌ها را بریان کند، آه از آتشی که پوست بدن را بر کند، آه از آتشی که خرمن گستراند.

ناگاه دیدم صدا خاموش شد گفتم حتما حضرت را خواب برد رفتم تا آن حضرت را بیدار کنم چون ایشان را حرکت دادم دیدم همچون چوب خشک شده‌ای است گفتم انا للّه و انا إلیه راجعون. امیر المؤمنین علیه السّلام از دنیا رفت و بخانۀ آن حضرت رفتم، و فاطمه علیها السّلام را از این امر آگاه ساختم فرمود این حالتی است که از ترس خدا هر شب بر او عارض میشود پس اندکی آب بچهره‌اش بپاشیدم بهوش آمد و بمن نگریست در حالی که من می‌گریستم فرمود چه چیز باعث گریۀ تو شده‌ای أبو درداء گفتم آنچه را که می‌بینم شما بخود روا میداری فرمود: ای أبو درداء پس حالت چگونه خواهد بود اگر مرا ببینی در حالیکه بحساب فرا خوانده شده‌ام و گناهکاران عذاب را مشاهده کنند و از دیدن ملائکۀ غلاظ و شداد، و شعله‌های آتش مرا وحشت فرا گیرد پس در پیشگاه ملکی جبار بایستم در حالیکه حیاء و شرمساری مرا فرا گرفته و اهل دنیا بحال من ترحم کنند آن هم در پیشگاه کسیکه هیچ چیز بر او پوشیده نیست، اگر مرا در آن حال ببینی بیشتر بر من رحم می‌آوری، ابو درداء میگوید بخدا سوگند که من چنین چیزی از احدی از اصحاب رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله ندیدم.

و روایت شده که در غزوه بنی المصطلق بود که شبانگاهی آیۀ اول سورۀ حج بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نازل شد و مسلمین در حال حرکت بودند، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ندا داد و مردم را بتوقف امر نمود تا اینکه گرد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جمع شدند حضرت آیه را بر آنها قرائت فرمود، راوی می‌گوید من هیچگاه چون آن شب آن قدر گریه کننده ندیدم، چون صبح نمودند زین را از چهار پایان بر نمی‌گرفتند و خیمه‌ها را بپا نمینمودند و مسلمانان را می‌دیدی که یا گریه می‌کنند و یا محزون و غمگین بفکر فرو رفته‌اند.

الخ.


حال اندکی فکر نما که قومی که در خدمت پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله برای جهاد در راه خدا در حرکت است، این اندازه خوف و هراس دارند و این را با حال ما، در میان این همه نعمت مقایسه نما.

و روایت شده که چون آیۀ لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ. برای دوزخ هفت باب است نازل شد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از جبرئیل پرسید آیا این درب‌ها همچون درب‌های ما است، جبرئیل گفت نه، و لکن تمام این درب‌ها گشوده است، بعضی پائین‌تر از بعضی دیگر است و از هر بابی تا باب دیگر هفتاد سال راه است و هر یک از این‌ها هفتاد برابر آن باب قبلی است، دشمنان خدا باین ابواب رانده می‌شوند. چون درب‌ها بپایان برسد شعله‌های آتش با غل و زنجیر به استقبال آنها می‌آید پس یکی را می‌بینی که زنجیر از دهانش داخل شده و از شکمش خارج گشته و دست چپش را بگردنش بسته‌اند و دست راستش را داخل در قلب او نموده و از پشت سر خارج نموده و با زنجیر بسته‌اند، و هر کسی را با شیطانی در یک زنجیر بسته و بر روی میکشند و ملائکه با پتک‌هائی از آهن بر سر او کوبند و هر گاه اراده کند که از آنجا خارج شود او را باز گردانند رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود بمن خبر بده از مکان این ابواب.

جبرئیل گفت اما باب اول، جایگاه منافقین و کسانی از اصحاب مائده که کافر شدند و آل فرعون و اسم آن هاویة است. باب دوم جایگاه مشرکین است و اسم آن حجیم است و باب سوم جایگاه ستاره پرستان است و اسم آن سقر است، باب چهارم جایگاه ابلیس و پیروان او و مجوسیان است و اسم آن لظی است، و باب پنجم جایگاه یهود است و اسم آن حطمة است.

باب ششم جایگاه نصاری است و اسم آن سقر است، سپس جبرئیل ساکت شد، رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود آیا از مکان باب هفتم مرا خبر نمیدهی جبرئیل گفت ای محمد از آن از من سؤال منما. رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:

مرا از باب هفتم خبر ده، جبرئیل گفت باب هفتم جایگاه اهل کبائر از امت تو است آنانکه بدون توبه از دنیا رفته‌اند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیهوش بر زمین افتاد جبرئیل سر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را بدامن گرفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بهوش آمد آنگاه فرمود ای جبرئیل مصیبت من بزرگ و اندوهم بسیار گشت آیا از امت من هم کسی داخل آتش میشود؟ جبرئیل گفت بلی اهل کبائر از امت تو داخل آتش میشوند باز رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله گریست و جبرئیل هم گریست، سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بمنزل خود رفت و در را بروی خود بست و جز برای نماز خارج نمی‌شد و نماز را هم که بجای می‌آورد بدون اینکه با کسی سخنی بگوید بمنزل باز می‌گشت و در نماز بسیار گریه و زاری مینمود چون روز سوم شد أبو بکر به در خانۀ آن حضرت رفت و گفت السّلام علیکم یا اهل بیت الرحمة، آیا اجازۀ دیدار رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله هست کسی جواب نداد و او گریان بازگشت، دیگری رفت و همین کار را کرد بدون جواب گریان بازگشت سلمان آمد او را هم کسی جواب نگفت او گریه کنان به در خانۀ فاطمۀ زهرا علیها السّلام آمد و بر در ایستاد و گفت السّلام علیکم یا اهل بیت المصطفی، و علی علیه السّلام در آن زمان در خانه نبود، پس از سلام گفت ای دختر رسول خدا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از مردم کناره گرفته و جز برای نماز از خانه خارج نمیشود و با احدی سخن نمی‌گوید و کسی را اجازۀ اینکه خدمتش برسد نمی‌دهد فاطمه علیها السّلام عبا بر سر افکند و رو بخانۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نهاد تا اینکه به در خانه رسید سلام کرد و گفت ای رسول خدا من فاطمه هستم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در سجده بود و می‌گریست پس سر را بلند نمود و فرمود چه شده است که فاطمه نور چشم مرا پشت در نگه- داشته‌اید درب را باز کنید، چون چشم فاطمه بر رسول خدا افتاد و رنگ زرد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را مشاهده کرد که از شدت گریه و حزن آنقدر نحیف و لاغر شده است شروع بگریه نمود و خطاب به پدر گفت: ای رسول خدا چه میشود شما را پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود جبرئیل نزد من آمد و ابواب جهنم را برای من وصف نمود و بمن خبر داد که باب بالای آن از آن اهل کبائر امت من است این بود که مرا غمگین ساخت و گریان نمود فاطمه علیها السّلام گفت ای رسولخدا آیا از او سؤال فرمودی که آنان چگونه داخل جهنم می‌شوند، فرمود ملائکه آنها را بسوی آتش میرانند در حالیکه نه چهره- های آنها سیاه گشته و نه دیدگانشان کبود شده و نه بر دهانهای آنها مهر زده شده و نه با شیطانی قرین گشته و نه غل و زنجیری بر آنها نهاده شده است فاطمه علیها السّلام گفت ملائکه چگونه آنها را بسوی آتش میکشند فرمود مردان را با ریش‌های آنها وزن‌ها را با گیسوان و موی‌های جلو سر آنها، چه بسیار سالخوردگانیکه بموی سپیدش گرفته شده و بسوی آتش کشیده می‌شود در حالیکه فریاد میزند وا شیبتاه وا ضعفاه، و چه بسیار جوانانی از امت من که موی صورتش گرفته شده و بسوی آتش برده می‌شود و او فریاد میزند وا شباباه، وا حسن صورتاه، و چه بسیار از زنان امت من که موی جلو سر آنها گرفته شده و بآتش کشیده میشوند و آنها فریاد میزنند وا فضیحتاه، وا هتک ستراه، تا آنها را بنزد مالک دوزخ میرسانند چون چشم مالک بر آنها می‌افتد بملائکه میگوید اینان چه کسانی هستند که تا بحال در میان اشقیاء عجیب‌تر از این‌ها ندیده‌ام نه چهره‌شان سیاه گشته و نه غل و زنجیری بر گردن آنها نهاده شده ملائکه میگویند بما چنین دستور داده شده او خطاب بآنها میگوید:

ای گروه اشقیا شما کیستید، و در روایتی دیگر آمده است که چون ملائکه آنها را با این کیفیت بطرف دوزخ بکشند فریاد میزنند وا- محمداه چون مالک را ببینند از هیبت او نام محمد را فراموش کنند، پس بآنها میگوید شما کیستید میگویند ما از کسانی هستیم که قرآن بر آنها نازل شد و ماه رمضان را روزه می‌داشتند، مالک میگوید قرآن جز بر محمد نازل نشده است چون اسم محمد را می‌شنوند فریاد میزنند که ما از امت محمد هستیم مالک میگوید آیا در قرآن آنچه شما را از معصیت خدا باز بدارد نبود، چون آنها را بر لبۀ جهنم آورند و چشمشان بر آتش افتد میگویند ای مالک آیا اجازه می‌دهی که ما بر خویشتن بگرییم پس آن قدر میگریند که خون از دیدگانشان جاری می‌شود، مالک میگوید چه نیکو بود این گریه‌ها اگر در دنیا و از ترس خدا می‌بود، و اگر چنین بود امروز طعمۀ آتش نمی‌شدید پس خطاب به نگهبانان دوزخ میگوید آنها را در آتش افکنید همگی فریاد میزنند لا اله الاّ اللّه آتش از آنها باز میگردد مالک بآتش میگوید آنها را فرا گیر، میگوید چگونه ممکن است در حالیکه آنها این کلمۀ طیبه را بر زبان میرانند مالک میگوید ولی پروردگار تو چنین امر نموده است پس آتش آنها را فرا گیرد بعضی را آتش تا مچ پا فرا گیرد و بعضی را تا زانو و بعضی را تا سینه و بعضی را تا حلق و هر گاه که آتش بچهره‌های آنها میزند مالک میگوید صورت- های آنها را مسوزان که چه بسیار این چهره‌ها برای خدا در دنیا سجده نموده‌اند و دلهای آنها را هم مسوزان چون بسیار در ماه رمضان تشنگی برده‌اند و آنها فریاد میزنند یا ارحم الراحمین، یا حنان و یا منان، پس آنگاه که حکم خدا تنفیذ شد بجبرئیل میگوید گناهکاران امت محمد چه میکنند جبرئیل میگوید بار الها تو بحال آنها از همه آگاه‌تری میگوید برو و ببین در چه حالی هستند.

جبرئیل بنزد مالک میآید در حالیکه او بر تختی از آتش در وسط دوزخ نشسته چون چشم او به جبرئیل می‌افتد بخاطر تعظیم او از جای بر میخیزد و میگوید چه چیز باعث شد که باینجا بیائی، جبرئیل میگوید گناهکاران امت محمد چه میکنند؟

مالک میگوید چه بد است حال آنها و تنگ است جایگاه آنها، آتش بدن‌های آنها را سوزانیده و گوشتهای آنها را خورده و چهره‌ها و قلبهای آنها باقی مانده و ایمان در دلهای آنها می‌درخشد جبرئیل میگوید آنها را بمن نشان ده مالک به نگهبانان دوزخ امر میکند که جایگاه آنها را بجبرئیل نشان دهند چون مجرمین جبرئیل را با آن حسن خلق مشاهده کنند در می‌یابند که او از ملائکۀ عذاب نیست پس می‌پرسند که این بنده‌ای که تا بحال از او زیباتر در دنیا ندیده‌ایم کیست؟ مالک میگوید این جبرئیل است که نزد خدا مقامی والا دارد آنکه وحی را برای محمد میآورد.

چون اسم محمد می‌شنوند جملگی فریاد میزنند که ای جبرئیل سلام ما را بمحمد برسان و به او خبر ده که گناهان ما بین ما و او جدائی افکند و از حالت بد ما او را آگاه ساز، جبرئیل باز می‌گردد ذات اقدس حق از او می‌پرسد که امت محمد را در چه حالی یافتی میگوید چه بد حالی که داشتند و چه جایگاه تنگی که برای آنها بود.

می‌پرسد آیا از تو چیزی هم خواستند؟ جبرئیل میگوید بلی از من خواستند که سلامشان را به پیامبرشان برسانم و از حال بد آنها او را آگاه سازم، می‌فرماید برو و او را با خبر ساز پس جبرئیل خدمت پیامبر میرسد در حالیکه آن حضرت در خیمه‌ای از در سفید که چهار هزار باب دارد و هر باب دو لنگۀ درب از طلا دارد بسر میبرد، و به آن حضرت می‌فرماید:

ای محمد من از نزد گروهی از گناهکاران امت تو میآیم که در آتش معذبند آنها خدمت تو سلام رساندند و از حال خویش و جایگاه تنگ خود شکایت داشتند پیامبر نزد عرش خدا میآید و به سجده می‌افتد و ثناء او میگوید:

ثنائی که احدی مثل آن نگفته باشد خطاب میرسد سرت را بلند نما و هر چه می‌خواهی سؤال نما که داده می‌شوی و شفاعت نما که شفاعتت پذیرفته می‌شود، رسولخدا میگوید اشقیاء امت من که حکمت را در مورد آنان تنفیذ نمودی خطاب میرسد شفاعتت را دربارۀ آنها پذیرفتم پس به دوزخ برو و هر که را که لا اله الاّ اللّه میگوید از آنجا خارج نما پیامبر میآید چون چشم مالک به پیامبر می‌افتد درهای دوزخ را میگشاید و سرپوش بر میگیرد چون آنها چشمشان به رسول خدا می‌افتد فریاد می‌زنند که آتش پوست بدن ما را سوزانید و جگرهای ما را سوخت پس همگی را از آتش خارج میکند در حالی که ذغال گشته‌اند و آتش چیزی از آنها بر جای نگذاشته است و به نهری که بر در بهشت جاری است و حیوان نام دارد میروند و در آن آب غسل میکنند پس همگی جوان و زیبا از آن خارج می‌شوند و با چهره‌هائی چون ماه داخل در بهشت می‌شوند.

این خوف و ترس مؤمنین و انبیاء و اولیاء است پس بنگر که حالت چگونه است و از کدامین دیوان اسمت خارج می‌شود آیا نامت در دفتر مؤمنین و مقربین ثبت شده است، چرا که خوف و رجاء است که بهشت و دوزخ را بزرگ می‌دارد، و بر حذر باش از اینکه حالت چون حال ملحدین باشد که وجود جهنم و عدمش برایت یکسان باشد و مبادا که به ظواهر عقاید حقه از ایمان بخدا و روز آخرت بدون اینکه از این ایمان خوف و رجاء برایت حاصل شود مغرور گردی زیرا آن موجودی که اثری نداشته باشد همچون معدوم خواهد بود پس نفست را اگر ادعای خوف نمود در بوتۀ آزمایش در آور چرا که برای خوف آثاری است اما اثر خوف در بدن به زردی چهره و گریۀ بسیار و در جوارح به خود داری از معاصی و مقید بودن به طاعات و تلافی آنچه در گذشته از انسان فوت شده و آمادگی جهت بندگی خدا در آینده، و در قلب به- خشوع و استکانت و دوری از کبر و غرور و کینه و حسد است و خلاصه کلام آنکه دل را بآنچه میبایست از آن هراسان بود و خطر آن مشغول داشتن و اهتمام بنجات از گرفتاریهای آن، بگونه‌ای که محلی برای سایر هموم باقی نماند و یا لا اقل هم آخرت را در ردیف سایر هموم قرار دادن، زیرا خوف- حال هر خوف و ترسی که باشد- آنگاه که بر دل غلبه نمود و قلب را فرا گرفت هر شهوت و میلی را می‌سوزاند و جائی برای غیر باقی نمیگذارد تا بآن مشغول شود و هر چیزی غیر آن را فراموش میکند و هم و غم و مشغله‌ای جز مراقبت از آنچه از آن هراس دارد و مجاهده و کوشش در تحصیل نجات از آن برای او نخواهد بود، و لحظه‌ها و نفس‌ها را غنیمت خواهد شمرد تا چه رسد به روزها و ساعات، و کمترین درجۀ خوف اثرش خود داری از گناهان است و این مرتبه را ورع گویند، و مرتبۀ وسط آن ترک مشتبهات است و این مرتبۀ متقین است، و بالاتر از این مرتبه، ترک اموری است که انجام آن عیبی ندارد و اگر تجرد برای خدمت ضمیمۀ این مرتبه گشت و آدمی خود را تنها برای بندگی خدا وقف نمود چنین کسی دیگر آنچه را در آن مسکن نگزیند بنا نمیکند و آنچه را که نیازی ندارد جمع نمیکند. و به دنیا التفاتی ندارد چرا که می‌داند از این دنیا باید مفارقت کند و یک نفس از عمرش را برای غیر خدا صرف نمی‌کند، گفته شده چنین کسی را سزاوار است که صدیق بنامیم.

فصل «در علاج خوف»

میگویم اصل خوف، ایمان بخدا و روز قیامت و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ است، حال این ایمان خواه از روی تقلید و بمجرد شنیدن برای انسان پیدا شده باشد، یا از روی تحقیق و برهان و یا کشف و مشاهده اما خوف و ترسی که برخواسته از ایمان تقلیدی است شبیه ترس کودک از مار است، زیرا او چون از مادرش شنیده که مار انسان را می‌گزد و می‌کشد، و پدر و مادرش را دیده که از مار می‌گریزند و از دیدنش وحشت می‌کنند این ترس برای او حاصل شده و تقویت میشود، و خوفی که برخواسته از ایمان تحقیقی باشد شبیه خوف عقلا از آنچه که عقل حکم به ضرر و موجب هلاکت بودن آن می‌کند می‌باشد و هر چه مبادی و اصول این ترس بحس نزدیک‌تر باشد و انسان بیشتر بیاد او و بفکرش باشد این خوف بیشتر میشود.

و خوفی که ناشی از کشف و شهود باشد آن خوفی است که جمیع فضایل خوف را در بر دارد و هر شهوت و غضبی را که در دل او باشد می‌سوزاند و همه چیز را از یاد میبرد و برای مؤمن هم و غمی جز همانچه که از آن می‌ترسد و نجات از آن، باقی نمیماند و برای این مرتبه از خوف هم از مراتبی است و آن کس که مثلا آتش جهنم را شهود نموده خوفش باندازۀ کسیکه عذاب بعد و حجاب از لقاء پروردگار را شهود نموده نخواهد بود.

آیا نشنیده‌ای که امیر المؤمنین علی علیه السّلام پس از اینکه شدت عذاب جهنم و طولانی بودن مدت آن را بیان میکند می‌فرماید: بارالها ای آقا و ای مولای من، گرفتم آنکه بر عذاب تو صبر نمودم چگونه فراق و دوری تو را تحمل نمایم.
و گرفتم آنکه بر آتش سوزانت صبر نمودم چگونه از نظر به- کرامت و بزرگواریت در گذرم. و اگر خواستی که فرق بین عذاب آتش دوزخ، و عذاب آتش فراق را دریابی بین عالم حسی و عالم عقلی و درک حس و عقل مقایسه نما زیرا نسبت حس به عقل چون نسبت قطره با دریا بلکه هنوز هم بیشتر است، و خوف و بعد و حجاب برای مقربان درگاه الهی، قطعا مایه هلاکت آنها است ولی چون ذات اقدس حق خود سیاست قلوب اولیائش را بعهده دارد هر گاه که مبادی این خوف در دلهای آنها فزونی گیرد و دلهای آنها را بسوزاند و آنها را به هلاکت نزدیک سازد نفحه‌ای از نفحات رحمتش بر آنها وزیدن گیرد، و قطره‌ای چند از باران رجاء و امیدواری بر دلهای مردۀ آنان فرو بارد و آنها را دوباره زنده گرداند تا که حکم و حکمتش را دربارۀ آنها جاری سازد و اجلی که برای آنها مقرر داشته نزدیک شود این زمان است که بساط خوف و رجاء را درهم پیچد و شوق لقاء محبوب بر دلهای آنها غلبه کند بگونه‌ای که اشتیاقشان به مرگ بیشتر از اشتیاق طفل به پستان مادر گردد.

و شاید آنچه که ما گفتیم معاملۀ او با بعضی از اولیائش باشد و با هر یک از آنها رفتاری خاص داشته باشد که همۀ آنها ناشی از کرم و بخشش و رأفت و مهربانی و فضل و احسان او، و مناسب حال آن ولی در راه ترقی بآن مقامات و درجات عالیه‌ای که بمقتضای اسماء و صفاتش برای آنها مقرر داشته، میباشد.

پس با توجه باین مطالب خواهی دانست که اصل خوف و سبب اصلی آن ایمان است و هر مؤمنی میبایست که فی الجمله آنچه که مقتضای خوف از خدا و روز قیامت است در وجود او باشد، حال گاهی ایمان کسی ضعیف است در نتیجه خوف او هم اندک خواهد بود و گاهی کسی ایمانش قوی است و خوف او هم بسیار است ولی از فعلیت یافتن این خوف مانعی جلوگیری میکند، علاج این درد یا بتقویت ایمان است و یا به رفع آن مانع اما اولی که تقویت ایمان باشد این جا محل بیان آن نیست، و دومی که رفع مانع باشد در این جا بازگشتش به دو امر است:

یکی غفلت دل از بهشت و دوزخی که بآن ایمان آورده است و دوم غلبۀ محبت دنیا بر قلب بگونه‌ای که دل او بمرض عشق به دنیا گرفتار شده است.

اما امر اول: علاجش موعظه و یاد آوری و تذکر اسباب خوف از عذاب‌های دنیوی و اخروی است و چنین کسی را قرائت آیات عذاب و تکرار آنها و تفکر و تأمل در آن آیات و تصور گرفتاری خویش در آن عذاب‌ها در هر شب و روز لا اقل دو مرتبه و اگر امکان داشت بیشتر نفع زیادی خواهد داشت و اگر بخواهد که اثر کاملی داشته باشد میبایست که در هر ساعتی این امر را تکرار کند و ملازمت و هم نشینی با خائفین و مشاهدۀ حالات آنها نیز فوز عظیمی است و اگر بچنین کسانی دسترسی نبود شنیدن احوالات آنها نیز مؤثر خواهد بود.

و اما امر دوم که غلبۀ محبت دنیا بر قلب باشد علاج آن تقویت انگیزه‌های دینی و تضعیف انگیزه‌های هوی و هوس و محبت دنیا است، زیرا قلب پیوسته معرکۀ جنگ بین این دو لشکر است تا آنگاه که یکی بر دیگری غالب آید و قلب را مالک شود و حکمران دل گردد و سایر اعضاء و جوارح را که بمنزلۀ سپاهیان دل هستند هر گونه که بخواهد بکار گیرد، بیان این مطلب که تقویت انگیزه‌های دینی بر انگیزه‌های شهوانی و برتری دین بر هوی باشد نیازمند مثالی است، بعنوان مثال اگر خواستیم که عقل و شرع حاکم بر شهوت شوند، میبایست که شهوت را تضعیف و عفت را تقویت کنیم اما تضعیف شهوت به انجام سه امر است:

اول: قطع اسباب خارجی آن که عبارت از خوردن غذاهای رنگارنگ و مقوی هم از حیث نوع و هم از حیث مقدار میباشد پس می‌بایست که مرید از خوردن غذاهای مقوی بپرهیزد و از پرخوری بر حذر باشد، و لذا شروع برای شکستن شهوت دستور بگرفتن روزه داده است.

دوم: قطع اسبابی که باعث تهییج شهوت میشود مثل نگاه کردن بمناظر شهوت انگیز، چون نگاه باعث هیجان قلب میشود و قلب قوۀ شهویه را بحرکت در میآورد، و این امر با کناره گیری و احتراز از اماکنی که گمان رؤیت مناظر شهوت انگیز و صورتهای زیبا در آن میرود میسر میشود، و بهمین خاطر است که شرع از نگاه به زنها و پسران زیبا روی منع نموده است و رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود نگاه تیر مسمومی از تیرهای شیطان است، و تیر نگاه از کمان صورتهای زیبا و از راه دیده بر دل مینشیند و سپری جز دیده بر هم نهادن و از اماکنی که احتمال وجود مناظر شهوت- انگیز در آن است گریختن برای آن نیست.

سوم: نفس را از راه مباح که نکاح باشد بخواسته‌اش رسانیدن.

و اما امر دوم که تقویت عفت باشد به دو امر است: یکی تذکر فوائد و ثمرات دنیائی عفت و پاکدامنی و ثوابهای اخروی آن که در آیات و روایات آمده است.

و دوم در میدان جنگ بین عفت و شهوت، عفت را غالب نمودن و این با عمل بمقتضای عفت تدریجا حاصل میشود، و هر بار از مرتبۀ قبل آسان‌تر می‌شود تا آنجا که دیگر برای خصم نیروئی برای مقابله باقی نمیماند.

مطلب دیگر اینکه خوف از امور اخروی بر چند قسم است: مکروه و حرام و مستحب و واجب.

اما خوف مکروه خوفی است که از درجۀ اعتدال آدمی را خارج کند و اشتغال بآن انسان را از دوام ذکر و فکر باز بدارد و فراغت خاطری را که برای انجام اعمال دیگر لازم است از انسان سلب نماید.

قسم دوم اینکه خوف بحدی باشد که آدمی را به قنوط و ناامیدی از رحمت پروردگار بکشاند که این خود از گناهان بسیار بزرگ و باعث هلاکت آدمی است.
قسم سوم خوف و ترسی است که سبب تقوی و پرهیزگاری و عمل بیش از حد واجب شود.

قسم چهارم خوف و ترسی است که آدمی را از محرمات شرعی بدور داشته و بر عمل به واجبات شرعی وا دارد.

و به یک اعتبار خوف را می‌توان به ناقص و معتدل و زاید وصف نمود:

خوف ناقص خوفی است که دل را بدرد آورد و اشک را جاری سازد ولی در مقابل محرمات و شهوات نتواند مانع انسان شود و آدمی را بر مجاهده و انجام عبادات بر نینگیزاند، و هر گاه آیه‌ای یا روایتی در وصف جهنم و شدت عذاب آن بشنود بگرید و چون بگذرد اثر آن از بین برود و او را مانع و رادع نباشد مثل رقت قلبی که در زنها هست، این خوف خوفی ناقص است، و بخاطر ضعف اثر آن وجودش مثل عدم آن هست و عامۀ مردم چنین هستند.

خوف معتدل خوفی است که انسان را به انجام اعمال نیک و تقوی و جهاد با نفس بر انگیزاند و این خوف در همۀ درجات آن نافع و سودمند و برای آن ثوابهای فراوان است.

و خوف زاید خوفی است که به یأس و ناامیدی منتهی شود و آدمی را از عمل باز بدارد و یا اینکه بمرگ و هلاکت انسان و یا اخلال عقل او منجر شود و چنین خوفی از همۀ اقسام آن نهی شده است و علت این نهی اینست که خوف فی نفسه از فضایل نیست تا هر چه بیشتر شود بهتر باشد بلکه خوف یک نقص است و اگر می‌بینیم که در زمرۀ فضایل قرار گرفته بخاطر اینست که بواسطۀ آن نقص مهمتری رفع میشود و چون چنین است اگر این خوف از حد خودش تجاوز نمود بگونه‌ای که در رفع آن نقص دیگر کار ساز نبود یا بر آن افزود قبیح خواهد بود.

و خلاصۀ کلام آنکه آنچه که در اعمالی که شارع آن را نیک دانسته مثمر ثمری باشد مطلوب و آنچه که این ثمر را نداشته باشد و بر خلاف آن نتیجه دهد قطعا مورد نظر شارع نخواهد بود.

فصل «در بیان خوف از سوء خاتمۀ کار انسان»

سوء خاتمۀ کار انسان در هنگام مرگ خود مسئله‌ای بس مهم است و ما بخاطر اهمیت آن فصل جداگانه‌ای برای آن باز نمودیم حال این امر خواه باین باشد که در هنگام مرگ پرورندۀ عمل آدمی با کفر و انکار حق بسته شود و یا با فسق و فجور و یا نقصی دیگر پایان پذیرد، و بندگان کامل پروردگار از همین امر پیوسته در هراس و بر این امر می‌گریستند، و این سوء عاقبت کار، کاشف از سوء پیشینۀ آدمی است و ایمنی خاطر جز با خلاصی از این مرحله برای انسان حاصل نمیشود.

اما سوء خاتمۀ کار یا با کفر و انکار حق است و این در صورتی است که در سکرات مرگ که بواسطۀ اضطراب روح بعضی از احوالات آخرت برای انسان مشهود میگردد و پرده‌ها اندکی بکنار میرود انسان بواسطۀ عقاید نادرست و ملکات ناپسند، و یا بر اثر اعمال گذشته برایش حالتی پدید آید که موجب شک و یا انکار او شود و این شک و انکار بر قلب او غلبه کند و پروندۀ کار او در همین حالت بسته شود که این سبب خلود و جاودانگی او در آتش خواهد گشت و یا به فسق و فجور نامۀ عمل انسان پایان می‌پذیرد و این در صورتی است که انسان بر انجام بعضی از گناهان اصرار داشته باشد و بر اثر اصرار بر آن گناه و تکرار آن معصیت محبت آن گناه در دل او ریشه دوانیده و یاد آن گناه بر قلب او غلبه کرده باشد چون هنگام مرگ رسید صورت آن گناه در نظرش مجسم شود و میل به انجام آن در او پیدا شود و در همان حال که وجه روحش به عالم طبیعت و روی دلش بسمت دنیا است جانش گرفته شود چنین کسی که سرش را بطرف دنیا برگردانیده و قبض روح شده است از لقاء پروردگار محجوب خواهد بود و آنگاه که انسان از خدایش محجوب گشت عذاب بر او نازل می‌شود و آثار گناهانش ظاهر میگردد، چون انسان بر همان چیزی که بر آن زندگی میکرده میمیرد و بر آنچه که بر آن مرده زنده می‌شود، یعنی حالش هنگام مرگ همان حالی است که در زندگی از نور اعمال و ظلمت آن که منشأ ثواب و عقاب و بلکه عین ثواب و عقاب است ولی بغیر صورت جزائی آنها بر قلبش غلبه داشته است، پس هر گاه که صورت روح به عالم برزخ برگشت صورت آثار اعمال او هم بصورت برزخی و جزائی آن برمی‌گردد و ظلم مثلا بظلمت بدل میشود و درهم و دینارهائی که از بابت زکات نزد او بوده و از اداء آنها بخل می‌ورزیده آتشی می‌شود که پیشانی و پشت او با آنها داغ می‌شود.
و ما در گذشته گفتیم که برای هر چیزی در هر عالمی صورتی غیر از صورت آن در عالم دیگر است و بیان داشتیم که آنچه را که انسان در خواب می‌بیند و وقایعی را که در آینده میخواهد واقع شود و بصورت- های برزخی آن مشاهده کند از همین باب است، و لذا آنانکه حقایق صورتهای برزخی را می‌دانند این گونه رؤیاها را تعبیر می‌کنند، و قضیه هم همان می‌شود که آنها گفته‌اند بعنوان مثال در زمان حجاج مردی در خواب دید که بر دیوار مسجد رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله کبوتر سفید و زیبائی نشسته بود ناگهان بازی آمد و او را ربود این خواب را بر ابن سیرین عرضه داشت ابن سیرین گفت این رؤیای صادقه‌ای است و تعبیرش این است که حجاج دختر عبد اللّه ابن جعفر را به حبالۀ نکاح در خواهد آورد چند روزی نگذشت که این ازدواج واقع شد، از ابن سیرین از وجه این تعبیر سؤال شد گفت مسجد صورت خانوادۀ شریف است و کبوتر صورت دختر بزرگان، و باز، صورت مرد قدرتمند ستمگر است، و امروز در مدینه بیتی شریف‌تر از بیت عبد اللّه ابن جعفر و در آن خانه دختری زیباتر از دختر عبد اللّه و در میان مردان قدرتمندتر از حجاج نیست، لذا این رؤیا را این گونه تعبیر نمودم.

پس می‌بینی که برای هر حقیقتی بحسب هر عالمی صورتی است و معنای سوء خاتمۀ کار انسان این می‌شود که انسان در مدت عمر آثار ظلمانی و سمی و آتشینی برای روحش کسب کند و چون نزدیک مرگ شود و انسان در حال احتضار باشد همان خوی و خصلتی که در تمام مدت عمر بر او غلبه داشته در نظرش مجسم می‌شود و او بدان میل می‌نماید و روحش در همان حال قبض می‌شود و چون روح به عالم دیگر منتقل شد آن عمل هم بآن صورت دیگرش که صورت برزخی آن باشد بر او عرضه می‌شود و او بدان عمل معذب می‌گردد تا اینکه آن حال منقضی شود و آن اثر رو به تمامی نهد، آن زمان است که با انقضاء ظلمت و تاریکی اعمال زشتی که در قلب او رسوخ نموده بود نور ایمان ظاهر می‌شود و رحمت و عفو الهی او را فرا می‌گیرد، این در صورتی است که آثار اعمال زشت، ضعیف باشد، ولی گاه می‌شود که این آثار قوی است و در برزخ پایان نمی‌پذیرد و برای روز قیامت باقی میماند و اگر چنین بود باز در قیامت آن عمل زشت بصورتی که مناسب با عالم قیامت است در میآید و باز یا در خلال مدت قیامت و در بعضی از مواقف آن آثار آن عمل پایان می‌پذیرد و یا اینکه باز هم باقی میماند و او را داخل در جهنم می‌کند و در آنجاست که بقیۀ آثار آن به عرصۀ ظهور و بروز میرسد تا پایان یابد.

و کسی نگوید آنچه که تو بیان داشتی آثار اعمال و مقتضیات صفات است پس ثواب و عقاب و رحمت و قهر و عفو و غضب خدای متعال چه میشود.

چون در جواب میگویم که همین آثار است که ثواب و عقاب نامیده شده و ذات اقدس حق همۀ آنها را برحمت و قهر و عفو و غضب خود آفریده است نظیر آنچه در دنیا است، مثلا تو میگوئی خداوند پسری روزی من گردانید و قصدت از این سخن اینست که نطفۀ تو را که در صلب تو بود و در رحم همسرت قرار گرفته پسری گردانید و یا بعبارت دیگر برای نطفۀ تو که در رحم همسرت قرار گرفت اثری که بحکمت خودش در آن به ودیعه نهاده بود بخشید و عادت و سنت پروردگار و مقتضای حکمت او در دنیا و آخرت بر این جاری شده است که خلقت اشیاء بواسطۀ اسباب صورت گیرد و آنچه ما بیان داشتیم منافاتی با نسبت دادن آثار بخدای تبارک و تعالی و رحمت و غضب و لطف و قهر او ندارد.

و آنچه که ما گفتیم با اینکه نتیجۀ اعمال را ثواب و عقاب بنامیم اختلافی ندارد. زیرا ثواب عبارت از اینست که عمل تو بگونه‌ای باشد که اقتضای بخشش بهشت و حور و قصور و سایر آثار خیر را از ناحیۀ پروردگار بتو را داشته باشد همچنین عقاب عبارت از اینست که خدا از عمل تو آتشی بیافریند که تو بدان معذب باشی.

و تمام آنچه که ما بیان داشتیم موافق با قواعد عدل بوده و با آنچه از سنت الهی در این عالم و بعضی از عوالم نزدیک بعالم حس جریان دارد و با آنچه که از شرایع سایر عوالم بما رسیده مطابقت دارد و شاید بحکم شرع و عقل و بلکه از طریق کشف و شهود این مسئله ایرادی نداشته باشد، و خلاصۀ کلام آنکه سوء خاتمۀ کار انسان جز اثر همان اعمال گذشته او چیز دیگری نیست و اعمال انسان هم همان مقتضای صفات ذاتی انسان است که در اعضاء و جوارح بصورت اعمال جلوه‌گر میشود تا حجت بالغۀ الهی در هنگام داوری کامل شود، و صفات جز بحکم آنچه که ذات اقدس حق بحکمت و عدل و بخشش خویش بر ذوات ارزانی داشته، و هنگامی که هر ذاتی بزبان حال استعدادش از او چیزی در خواست نموده باو بخشیده است چیز دیگری نیست و معنای سخن محققین که میگویند ما از آن روز گذشته در هراس هستیم همین معنا است، بعبارت دیگر اینان میگویند ما از آن روزی که ذات اقدس حق ما را ایجاد نموده و زبان حال ما از خدا این صفاتی را که منشأ اعمال زشت گردیده طلب نمود و میل بعالم طبیعت کرد و بزمین دل بست بطوریکه ما را از لقاء پروردگارمان محجوب و از قرب و کرامت او دور ساخت و ما با قید و بندهای این صفات زشت خود را در این زندان عالم طبیعت، و در این ظلمتکده به بند کشیدیم در هراس هستیم و از آنچه در آن روز خود برای خویشتن خواستیم بیمناکیم.

و آنچه که مایۀ اختلاف شده و باعث گشته که بعضی از سوء خاتمۀ کار در هراس باشند و بعضی دیگر از گذشته بیمناک همین لفظ سوء خاتمۀ کار انسان است که در لغت بیک معنا و در اصطلاح بمعنای دیگر است.

و معنای اصطلاحی این لفظ در مواردی بکار گرفته میشود که کسی در ظاهر و در انظار مردم از حسن حال و نام نیکی برخوردار باشد و در هنگام مرگ شقاوت و پلیدیش آشکار شود، ولی اصطلاح نمیتواند مسئله‌ای باشد و فرق بین معنای لغوی سوء خاتمه، با معنای اصطلاحی آن عموم و خصوص است زیرا معنای لغوی این لفظ بر هر کسی که پرونده‌اش ببدی بسته شد و عاقبت کارش به شقاوت ختم گردد اطلاق می‌شود در حالیکه معنای اصطلاحی این لفظ تنها شامل حال کسانی از این افراد می‌شود که قبل از مرگ در نزد عامۀ مردم، مردمان نیک و افراد صالحی بحساب میآمدند و هنگام مرگ باطنشان آشکار شد، و خبث و شقاوتشان بر ملا گشت و پرونده‌شان ببدی ختم گردید.

و خلاصۀ کلام آنکه آنچه سبب میشود که عاقبت کار انسان بکفر و انکار حق بکشد دو امر است:

یکی اینکه انسان در ذات خدا و صفات و افعال او عقیده‌ای بر خلاف حق داشته باشد و هنگام مرگ که پرده‌ها اندکی بکنار میرود و بعضی از حقایق آشکار میشود او آنها را بر خلاف اعتقادات خود بیابد این سبب شک او در سایر معارف ایمانیش میشود و پرونده‌اش با شک پایان می‌یابد. و گفته شده که زهد و صلاح هم آدمی را از این خطر نمی‌رهاند، ولی بگمان من زهد و صلاح اگر واقعی باشد او را از این خطر نجات خواهد داد حال یا سبب نجات او میشود و یا خود آن فی نفسه وسیلۀ نجات از این خطر است، بلکه می‌توان گفت سبب اصلی وقوع انسان در این مهلکه چیزی جز پیروی از هوی و هوس و فساد نیست، بعضی گفته‌اند مردمان ساده دل و بلهاء از این خطر در امان هستند ولی برای من این مطلب محقق نشده است زیرا آنها غالبا ببعضی از امور غیر واقعی معتقدند.

و چون در هنگام مرگ خلاف معتقدات خود را مشاهده کنند در عقاید خود شک نموده و نسبت به عقاید صحیحشان هم ثابت نخواهند ماند، بلی ممکن است کسی بگوید در میان این طبقه چنین افرادی خیلی کم است، زیرا برای آنها اعتقاد راسخی در باب صفات و اسماء الهی نیست.

بعقیدۀ من تنها عاملی که مایۀ نجات انسان از این خطر بزرگ میشود پس از فضل و عنایت پروردگار این است که مؤمن زیرک باشد، و به نظر و فهم خودش خیلی اعتماد نکند و از لطف خدا خود را بی‌نیاز نداند بلکه در نجات از کفر و ضلالت باو توکل کند و در این مورد بسیار خدا را بخواند و بگوید:

الّلهمّ ثبّتنی علی دینک و لا تزغ قلبی بعد اذ هدیتنی.

بارالها مرا بر دینت ثابت قدم بدار و پس از اینکه هدایتم نمودی گمراهم مساز.

و یا این دعا را بخواند:

الّلهمّ عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف نبیّک الّلهمّ عرّفنی نبیّک فانّک ان لم تعرّفنی نبیک لم اعرف حجّتک الّلهمّ عرّفنی حجّتک فانّک ان لم تعرّفنی حجّتک ضللت عن دینی.

ترجمه: بارالها خودت را بمن بشناسان چرا که اگر تو خودت را بمن نشناسانی من پیامبر تو را نشناسم بار الها پیامبرت را بمن بشناسان پس اگر پیامبرت را بمن نشناسانی حجتت را نشناسم بار الها حجت خود را بمن بشناسان پس اگر حجتت را بمن نشناسانی از دینم گمراه گردم.

و در روایت هم به این مطلب اشاره شده است و میبایست که مؤمن بحقانیت جمیع آنچه که پیامبر ما محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله آورده و اوصیاء بر حق او اجمالا ایمان داشته باشد.

بلی بحث‌های کلامی مناسب حال اکثر مردم نیست، و عاقبت خوبی ندارد بخصوص اگر با جدال همراه باشد و در روایات هم از این امر نهی شده است پس برای تحصیل معارف بهترین راه، همان راه مجاهده با نفس و تزکیۀ آن و دوام ذکر و فکر و دعا است.

دومین عاملی که سبب سوء خاتمۀ کار انسان و کفر و انکار او در هنگام مرگ میشود ضعف ایمان در اصل و در کنارش استیلاء محبت دنیا بر قلب است، زیرا ایمان که ضعیف شد محبت خدا هم ضعیف می‌شود و محبت دنیا قوت میگیرد و قوی بر ضعیف غالب میآید تا آنجا که مکانی برای محبت خدا باقی نمیماند مگر از جهت حدیث نفس، که برای آن هم اثری در مخالفت با هوی و هوس و شیطان نیست.

و این سبب می‌شود که روز بروز انسان بیشتر در گرداب شهوات و گناهان فرو رود تا اینکه قساوت و تاریکی قلب را بیکباره فرا گیرد و از تراکم ظلمت گناهان دل سیاه شود و نور ایمان اندک اندک بخاموشی گراید بگونه‌ای که روشنائی برای آن باقی نماند، و چون سکرات مرگ فرا رسد و او بجدائی از این دنیا که محبوبش گشته یقین نماید و خدا را باعث این کار بداند، بیم این میرود که محبت دنیا و ناراحتی جدائی و فراق او در باطنش اثر بگذارد و بر این تقدیر خداوندی، اعتراض کند و آن را انکار نماید، و همان محبت ضعیفی که از خدا در دل او بود ببغض و کینه بدل شود که اگر در چنین حالی قبض روح شود در حالی مرده است که دشمن خدا بوده است و چنین پایان کاری از آن اولی هم بدتر و بیچاره کننده‌تر است.

و در مورد بعضی از معاصی مثل ترک فریضۀ حج آمده است که مرتکب آن یا یهودی و یا نصرانی از این دنیا میرود و این خاصیت آن عمل است.

و اما سبب سوء خاتمۀ کار انسان و بسته شدن پروندۀ عملش با فسق و گناه به اینست که ایمان کسی قوی باشد ولی مرتکب گناه هم بشود و در پی شهوات و خواسته‌های نفسانی هم باشد، همین امر سبب میشود که هنگام اضطراب روح و ضعف عقل، گناهان در نظر انسان مجسم شود و انسان در حال تمایل بگناه و رغبت بمعصیت جانش گرفته شود که همین میل بگناه حجاب بین او و خدایش میشود و مایۀ عذاب او میگردد ولی عذابی کمتر از عذاب آن دستۀ اول، چنین کسی به اندازۀ غلبۀ ظلمت گناه بر سرّ قلبش عذاب میشود و همین افراد هستند که عفو و مغفرت الهی و شفاعت اولیاء دین دربارۀ آنها امید میرود.

و کسانی که بسیار بیاد خدا و روز قیامت هستند و بر طاعت و بندگی خدا مواظبت دارند از این خطر بدور هستند زیرا قلب در هنگام ضعف و میلش بباطن آنچه که یاد آن چیز در گذشته بر او غلبه داشته و محبتش در دل رسوخ نموده، در او تصور می‌شود و برایش مجسم میگردد، و قلب هم جوارح و اعضاء را بآن مشغول می‌گرداند.
چنانکه حکایت کنند که بقالی در حال احتضار بود هر چه اطرافیان شهادتین را باو تلقین می‌نمودند او میگفت چهار تا، پنج تا، شش تا، و هر آنچه آنها میکردند که او شهادتین را بر زبان آورد او بگفتن همان الفاظی مشغول بود که در زندگی اکثرا بر زبان داشت. و گفته شده آنچه که باید از وقوع آن در دم مرگ ترسید خطورات قلبی ناپسندی است که در خاطر انسان میگذرد و همین است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: چه بسا انسانی پنجاه سال عملش عمل اهل بهشت است بگونه‌ای که بین او و بهشت به اندازۀ فاصلۀ دو نوبت دوشیدن شتر باقی نمانده که پرونده‌اش بآنچه در کتاب گذشته است بسته میشود. و بهمین خاطر است که عارفان را از این امر خوف بسیار و بیم و هراسی بس عظیم است زیرا انسان اگر بخواهد که در خواب جز احوال صالحان و نیکوکاران و حالات عبادات و طاعات را نبیند برایش خیلی مشکل است، گر چه مواظبت بر صلاح و عبادات دخالتی در این امر دارد.

و این فرمایش رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود پنجاه سال عملش عمل اهل بهشت بوده است، مبادا که به پنداری که مراد حضرت عمل خالص بوده است، بلکه منظور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مطلق عمل بوده است، و الا که عمل خالص در چنین مدتی قطعا باعث نجات انسان از سوء خاتمۀ کار میشود، بلکه می‌توان گفت سوء خاتمه جز از آثار عدم اخلاص بنده در بندگی نظیر عبادت ابلیس، نیست، و ترس عارفان از همین جهت صدق و اخلاص است و از این بیم دارند که مبادا در این زمینه مقصر باشند، و اخلاصشان اخلاص واقعی نباشد.

فصل «در بیان رجاء و امیدواری و حقیقت آن»

حقیقت رجاء، از شادمان شدن دل بخاطر انتظار محبوبی است.

و برای آن دو اطلاق است:

اطلاق اول: معنای عام این کلمه است، که بر مجرد شاد گشتن دل بخاطر انتظار رسیدن محبوبی اطلاق میشود حال خواه این انتظار غرور باشد، خواه حماقت، و خواه تمنا و آرزو، خواه رجاء واقعی.

اطلاق دوم آن: استعمال این کلمه در مقابل غرور و حماقت و آرزو است، و در این صورت معنایش عبارت از شاد گشتن دل بخاطر انتظار محبوبی است که احتمال رسیدن آن بسیار است، و این مطلب در صورتی است که اکثر اسباب وجود آن محبوب فراهم آمده و اندکی باقی مانده باشد و امکان دستیابی بآن خیلی نزدیک بنظر آید گر چه در بعضی از موارد این امکان ممکن است بعید بنظر رسد، و اما اگر احتمال وجودش در نهایت بعد و دوری باشد بگونه‌ای که عقلاء انتظار دستیابی بآن را بیهوده بدانند اسم غرور و حماقت بر او از رجاء و امیدواری صادق‌تر است، و اما اگر احتمال وجود آن نامعلوم باشد و انسان علم بوجود اسباب پیدایش آن و یا عدم آن یا قرب و بعد امکان دستیابی بآن را نداشته باشد، و در عین حال انتظار رسیدن آن را داشته باشد آن را تمنا میگویند و میزان معرفت درجۀ احتمال باین است که این احتمال در طلب آنچه که امید حصول آن میرود مؤثر باشد و عقلا چنین احتمالی را تصدیق کنند زیرا هر چه را که انسان اراده کند و در طلب آن باشد برای آن اسباب زیاد و مختلفی است که گاهی بعضی از این اسباب در اختیار خود انسان، و گاهی چنین نیست، و مطلوب‌های شرعی از قسم اول است، بنابر این میگوئیم موجودی که هنوز وجود نیافته یا اینست که اغلب اسباب آن که خارج از قدرت مکلف است موجود و حصول بقیۀ آن‌هم نزدیک است یا خیر، و باز در هر یک از این دو صورت یا مکلف علم باین حقیقت دارد یا ندارد، و در هر یک از این چهار صورت یا مکلف شروع بفراهم آوردن مقدمات پیدایش آن مطلوب را نموده، یا نه که جمعا هشت صورت پیدا میکند.

صورت اول: موردی است که اغلب اسباب حصول آن مطلوب، موجود بوده و بقیه هم نزدیک فراهم آمدن باشد و مکلف هم با علم باین مطلب شروع بفراهم آوردن مقدمات آن بنماید، این چنین کسی براستی راجی و امیدوار و در رجاء خود صادق است.

صورت دوم: موردی است که در همۀ امور مثل مورد اول باشد ولی مکلف علم بآن نداشته باشد مع ذلک شروع بتحصیل مقدمات آن بنماید که این را تمنا میگویند.
صورت سوم: موردی است مثل مورد اول و مکلف هم علم بآن دارد ولی در پی تحصیل مقدمات آن بر نمی‌آید این چنین کسی را ضایع کننده و اهمال کار باید نامید و اگر امیدی هم داشته باشد امیدی کاذب است چرا که هر کس امید بچیزی داشته باشد در طلب او بر می‌آید.

صورت چهارم: موردی است که اغلب اسباب پیدایش آن مطلوب موجود نباشد و دستیابی ببقیۀ اسباب هم خیلی دور بنماید و او با علم باین مطلب باز در پی تحصیل مقدمات آن بر آید چنین کسی احمق است.

صورت پنجم: اینکه شرایط همان شرایط مورد چهارم باشد ولی او نداند و در پی تحصیل مقدمات آن بر آید که این نیز مثل صورت دوم تمنا و آرزو است.

صورت ششم: اینکه شرایط همان شرایط مورد چهارم باشد و او هم بداند و در پی تحصیل مقدمات آن هم بر نیاید و امید به دستیابی آن را داشته باشد و این غرور است.

و کسی که از کیفیت اسباب حصول و دستیابی بچیزی بی‌خبر است و در پی تحصیل مقدمات آن بر نمیآید حال خواه بقیۀ اسباب حصول آن چیز دستیابی بآن نزدیک باشد یا دور چنین کسی اگر ادعای رجاء و امیدواری کند رجاء امیدواریش دروغین و او در این ادعا مغرور و فریب خورده است، و سر اینکه در صورت عدم اشتغال مکلف بتحصیل مقدماتی که بدست او است رجاء و امیدواریش را غرور و حماقت نامیده‌اند این است که رجاء صادق عبارت از عملی است که سبب پیدایش صفتی شود که آن صفت در انجام کار و عمل اثر بگذارد پس هر گاه آن علم آن صفت را از خود بر جای نگذاشت رجاء بر آن اطلاق نمیشود، و اگر آن صفت پدید آمد ولی عملی که موافق با آن صفت باشد بهمراه نداشت وجودش مثل عدم آن خواهد بود. و لذا گفته میشود که این رجاء رجائی کاذب و امیدواری دروغین است.

بیان مطلب اینکه رجاء و امیدواری چیزی جز انتظار محبوبی که برای او است، نیست، پس هر گاه که محبت پیدا شد این محبت، طلب هم بدنبال خواهد داشت، زیرا انسان طالب خیر و سعادت است، و چون طلب یافت شد بناچار میبایست که اراده و عزم هم پیدا شود و عضلات را بحرکت در آورد و اعضاء و جوارح را بسمت آن مطلوب و تحصیل آن بکار گیرد، و لذا در روایت آمده که هر کس امیدوار بچیزی باشد در طلب آن بکوشد و هر کس از چیزی بترسد از آن گریزان است.

علماء علم اخلاق برای بیان رجاء و کلمات مترادف با او مثالی زده‌اند، انسان اگر گندم خوبی را در زمینی که از هر نظر صلاحیت کشت را دار است بپاشد و این کشتزار در منطقه‌ای باشد که بارندگی در آن منطقه بسیار است و پس از کشت تمام اموری را که زراعت نیاز دارد فراهم نماید و بعد بنشیند و منتظر این باشد که خداوند تفضلی بفرماید و از این زراعت، محصول خوبی نصیب او گردد این را رجاء گویند، و چنین کسی در این امیدواری صادق است. ولی اگر جو کاشت و امید برداشت گندم را داشت، و یا اینکه گندم را در زمین سنگلاخی که برای کشت و زرع صلاحیت ندارد، و یا آب بآن نمیرسد پاشید و منتظر برداشت محصول خوبی بود بر چنین کسی جز احمق و مغرور نام دیگری نمی‌توان نهاد.

و مثل چنین کسی در بحث ما مثل آن شخصی است که تخم ریا در دل بیفکند و متوقع باشد که از این دل نور عمل خالص درو کند، یا اینکه قرآن تلاوت کند، و یا ذکر بگوید و دعا بخواند و بمناجات با پروردگار بپردازد در حالیکه دلش مستغرق در دنیا و مشغول بآن و هم و غم آن است، یا اینکه زبانش قرآن بخواند و دلش جای دیگر باشد و بعد انتظار قبول چنین عباداتی را هم داشته باشد و امیدوار باین باشد که ابواب اسرار قرآن بر او گشوده شود و لذت ذکر و مناجات را دریابد.

یا اینکه بذر خود را در زمین مناسبی بپاشد ولی به آبیاری و دیگر امور مربوط بآن نپردازد و امید برداشت محصول خوبی هم داشته باشد چنین کسی در رجائش کاذب و در انتظارش مغرور است چون انتظار چیزی که عادتا محال است چیزی جز غرور نیست و هر گاه بذر را در زمینی که از هر جهت صلاحیت کشت را دارد بپاشد ولی به آبیاریش توجهی نکند و بامید باران بنشیند و زمین در منطقه‌ای باشد که عادتا باران زیاد نمیبارد و او بانتظار این باشد که آن سال بر خلاف سال‌های دیگر باران زیادتری ببارد و آن کشتزار از باران سیراب گردد این را تمنا و آرزو میگویند.

و مثل این شخص مثل افرادی مثل ما است که هم دل بدنیا دارند و هم گاهی برای تهجد و شب زنده داری بپا میخیزند و گریه و زاری میکنند و از خدا میخواهند که لذت مناجات را بآنها بچشاند، و قرآن را تلاوت میکنند و در آیات آن تدبری می‌نمایند ولی با قلبی که بمحبت دنیا آلوده است و با چنین قلبی انتظار این را دارند که اسرار قرآن را درک کنند، این یک آرزو است، ولی امکان هم دارد که در این بین نسیمی از نفحات پروردگار بر آنها وزیدن گیرد و آنها را بآرزویشان برساند.

غزالی میگوید: نزد ارباب قلوب و مردمان صاحبدل معلوم است

که دنیا مزرعۀ آخرت، و قلب بمنزلۀ زمین و ایمان بمنزلۀ بذر و طاعات بمنزلۀ آماده ساختن زمین و کندن جویها و رساندن آب بمزرعه است و قلبی که بدنیا آلوده گشته و مستغرق در آن شده چون زمین سنگلاخی است که بذر در آن نمیروید، و روز قیامت روز درو کردن است و در آن روز هر کس جز آنچه کشته ندرود، و در این مزرعه، جز از بذر ایمان، از چیز دیگری زرع و کشتی حاصل نمی‌شود، و خیلی کم اتفاق می‌افتد که با خباثت قلب و بدی اخلاق، ایمان برای صاحبش سودی بخشد هم چنانکه زراعت در زمین سنگلاخ بدون نتیجه است و چیزی از آن نمیروید.

میگویم این تشبیه صریح کلام خدای متعال است که میفرماید:

مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ وَ مَنْ کٰانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیٰا نُؤْتِهِ مِنْهٰا.

هر کس که کشت آخرت خواهد ما کشت او را زیاد گردانیم و کسیکه کشت این دنیا را بخواهد (و در پی پاداش در این جهان باشد) ما باو خواهیم داد.

و سخن رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله که فرمود: الدنیا مزرعة الآخرة.

و اما دلیل نقلی برای نفی حقیقت رجاء برای کسیکه در راه خدا بمجاهده نپردازد این آیۀ شریفه است که می‌فرماید:

الَّذِینَ آمَنُوا* .. وَ جٰاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّٰهِ أُولٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّٰهِ.

آنانکه ایمان آوردند و هجرت نمودند و در راه خدا به جهاد پرداختند اینان هستند که برحمت خدا امیدوارند.

چون در این آیۀ شریفه رجاء و امیدواری بچنین افرادی منحصر گشته است، و آیات سورۀ الشمس دال بر این حقیقت است که بدون داشتن قلبی پاک و نفسی تزکیه شده، بهره‌ای برای کسی نخواهد بود.

و رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله بر آنچه که شیعه و سنی از آن حضرت روایت نموده‌اند فرمود: احمق کسی است که از هوای نفسش پیروی کند و از خدا بهشت آرزو نماید: و به امام صادق علیه السّلام گفته شد که جماعتی از دوستان و موالیان شما مرتکب گناه میشوند و میگویند ما امیدواریم، حضرت فرمود آنها از موالیان ما نیستند بلکه قومی هستند که آرزوها بر آنها غالب گشته و الا اگر کسی بچیزی امید داشته باشد برای دستیابی بآن کوشش میکند و اگر از چیزی بترسد از آن می‌گریزد. و باز آن حضرت فرمود: مؤمن، واقعی نیست مگر اینکه بیمناک و امیدوار باشد، و بیمناک و امیدوار نیست مگر اینکه بمقتضای این خوف و رجاء عمل کند.

و کاش می‌دانستم چه باعث شده که ما در حماقت کسیکه جو کاشته و امید برداشت گندم دارد شک نمیکنیم ولی خود انتظار داریم که از بذر نفاق محصول ایمان و اخلاص بر گیریم و حال آنکه خدای متعال می‌فرماید:

لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلّٰا مٰا سَعیٰ وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُریٰ.

ترجمه: برای آدمی جز آنچه ثمرۀ کوشش او باشد چیز دیگری نیست، و زود است که ثمرۀ کار و کوشش خود را مشاهده کند.

و اگر بگوئی که اخبار و روایات صراحتا می‌گوید که هر کس حسن ظن بخدا داشته باشد و از او خیری امیدوار باشد خدا حیا میکند که او را از آن خیر محروم گرداند، و در روایتی دیگر آمده است که خدای تبارک و تعالی نزد حسن ظن بندۀ مؤمن میباشد، و هر کس که معصیتی نموده و حسن ظن بخدا داشته باشد بر خدا است که او را بیامرزد و با بزرگواری خود گناهانش را بچند برابر آن از حسنات مبدل گرداند و مقتضای این اخبار اینست که خدای متعال با او همین معامله‌ای کند که او انتظار دارد و با مغفرت و عفو و کرم خویش با او رفتار نماید.

می‌گویم بلی چنین است، ولی منافاتی بین این روایات و آن آیۀ شریفه که می‌فرماید: لَیْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلّٰا مٰا سَعیٰ. نیست، زیرا حسن ظن بخدا باین درجه خود امری بس بزرگ و مقامی بس والا است، و دستیابی بآن جز با سعی و کوشش فراوان و ریاضت بسیار برای کسی حاصل نمی‌شود، و این مقام، مقام کسی است که در عالم وجود هیچ نفع و ضرری را جز از ناحیۀ حضرت حق نبیند و وثوق و اعتمادش به عنایت پروردگار بیش از اعتمادش به تأثیر اسباب باشد، و این مقامی نیست که بسادگی بتوان بدان دست یافت، بلی ادعا بسیار است ولی حقیقت این مقام، جز برای نخبگانی از اولیاء اللّه نیست، و اگر کسی چنین ادعائی کرد میبایست که در این دنیا از هیچ چیز و هیچکس نترسد و اتکاء و اعتمادش بخدا در امور دنیوی از خیرات و سعادات بیشتر از تکیه‌اش بر اسباب دنیوی باشد، و برای چنین کسی وجود اسباب و عدم آن یکسان است، و مدح و ذم برایش فرقی نخواهد داشت.

پس تو که با این همه تأکید که ذات اقدس حق نموده هنوز ضمانت پروردگار را برای رزق خود قبول نداری و از راه حرام ارتزاق میکنی و باز می‌گوئی خدا کریم است- البته منهم میگویم خدا کریم است و کسی منکر کرم خدا نیست- ولی این سخن تو کلمۀ حقی است که بدان ارادۀ باطل نموده‌ای، و تو کسی نیستی که به کرم خدا معتقد باشی، بلکه تو، بصداقت خدایت هم اعتقاد نداری و باینکه او قصد خیانت با تو را ندارد معتقد نیستی، و تو مغرور هستی که دشمن فریب خورده و لئیمت ابلیس تو را به پروردگار کریمت مغرور ساخته است. و اگر تو بصدق و کرم خدا ایمان داشتی و برای ضمانت و وعده و سوگند او احترامی قائل بودی و آنها را قبول داشتی، وقتی که او در کتابش سوگند یاد نموده که رزقت را بتو میرساند دیگر بدیگران ستم روا نمی‌داشتی و اموال آنها را بحرام تصاحب نمیکردی و اگر خواستی صدق دعویت را در این زمینه بدانی بحال و قلب و اعمال خود در وثوق و اعتماد بکرم خدا در نیازهای دنیائیت بنگر اگر از قلب و عملت تصدیق این درجه از حسن ظن به پروردگارت را مشاهده کردی پس چشمت روشن باد، و این مقام والا که تو را بمنتهای آمال و آرزوهایت در دنیا و آخرت خواهد رسانید گوارایت باد و مبادا که جز بآن آخرین مرتبه از درجات مقربین راضی شوی و مرتبه‌ای کمتر از آن را بپذیری.


فصل «در اسباب رجاء و امیدواری

اشاره

اصل در «رجاء» صفات جمالیۀ پروردگار است که گفته شده صفات جمال پروردگار بیش از صفات جلال او است و کسی نگوید اگر چنین است پس چرا شمارۀ هلاک شدگان بیش از تعداد نجات یافتگان هست زیرا می‌گوئیم که این مطلب را قبول نداریم چون نسبت ملائکۀ روحانی، با جن و انس که هلاک شدگان از این طبقه هستند .

همچون نسبت دریا با قطره است و مثل این عوالم تاریک و پائین نسبت بآن عوالم عالی و نورانی مثل خالی است که بر چهرۀ عکس صاحب جمالی باشد.

بالجمله، اصل در رجاء اینست که وجود شر و غضب طفیل وجود خیر و رحمت است. و این یکی از معانی پیشی جستن رحمت پروردگار بر غضب او است و اگر انسان خود در پی تحقیق این موضوع بر آید باین نتیجه میرسد که رجاء از قوت بیشتری برخوردار است، بیان مطلب اینکه انسان اگر در این دنیا بمعامله و رفتار خداوند با بندگانش بنگرد و به این همه نعمتهائی که او بر آنها ارزانی داشته توجه کند، و کثرت عنایت حضرت حق را نسبت ببندگان مشاهده کند و ببیند که او هیچیک از اسباب عیش و زندگی آنها را مهمل نگذاشته است، و با اینکه این دنیا، عالم تاریک و از همۀ عوالم پست‌تر است باز اکثر اهل دنیا حالشان بگونه‌ای است که از زندگی خود راضی بوده و از مرگ می‌گریزند. پس آن عالمی که سراسر حیات و زندگی و نور است چه خواهد بود و در روایات آمده که خدای متعال یک جزء از صد جزء رحمتش را بر این دنیا نازل فرمود و این همه نعمت و خیر که در این عالم هست همه‌اش از آن یک جزء است، و چون عالم آخرت شود ذات اقدس حق این یک جزء را هم بآن باقی بر می‌گرداند و با رحمت کاملۀ خود با بندگان رفتار میکند.

بهر حال در آیات و روایات، امور عظیمی برای تقویت رجاء و امیدواری وارد شده که برای نمونه شمه‌ای از آن را بیان می‌کنیم. اما آیات:

قُلْ یٰا عِبٰادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ لٰا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّٰهِ إِنَّ اللّٰهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ (الزمر- 53) ترجمه: بگو ای بندگان من که بر خویشتن اسراف نمودید، از رحمت خدا مأیوس نشوید خداوند همۀ گناهان را بیامرزد و او آمرزنده و مهربان است.

و خطاب به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‌فرماید:

وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضیٰ (الضحی- 5) ترجمه: و زود است که پروردگارت «آنقدر» بتو عطا کند که تو خشنود گردی. و معلوم است که آن حضرت بعذاب احدی از امتش رضا نخواهد داد.
و می‌فرماید: وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّٰهُ، و کیست جز خدا که گناهان را بیامرزد.

و می‌فرماید:

وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (بقره- 186) ترجمه: آنگاه که بندگانم از من سؤال کنند من نزدیک هستم و دعای آنکه مرا بخواند اجابت کنم پس باید بندگان هم مرا اجابت کنند و بمن ایمان بیاورند امید است که راه یابند.

و آیه نماز و این آیۀ شریفه که می‌فرماید:

فَأَنْذَرْتُکُمْ نٰاراً تَلَظّٰی لٰا یَصْلٰاهٰا إِلَّا الْأَشْقَی. الَّذِی کَذَّبَ وَ تَوَلّٰی.

(اللیل 14- 16) ترجمه: پس شما را از آتشی بیم دادم که زبانه کشد، نسوزد بدان آتش مگر آنکه شقی‌تر است، آنکه تکذیب کرد و پشت نمود.

و می‌فرماید: ذٰلِکَ یُخَوِّفُ اللّٰهُ بِهِ عِبٰادَهُ (الزمر- 16) ترجمه: اینست آنچه خدا بندگانش را بآن میترساند.

و می‌فرماید: وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّٰاسِ عَلیٰ ظُلْمِهِمْ همانا پروردگار تو صاحب آمرزش و مغفرت است برای مردمان بر ظلم آنها. (رعد- 6) و می‌فرماید: وَ اتَّقُوا النّٰارَ الَّتِی أُعِدَّتْ لِلْکٰافِرِینَ (آل عمران-) ترجمه: پروا گیرید از آتشی که برای کافران آماده گشته است.

و می‌فرماید: ذٰلِکُمْ ظَنُّکُمُ الَّذِی ظَنَنْتُمْ بِرَبِّکُمْ أَرْدٰاکُمْ (فصلت- 23) ترجمه: این گمان شما بخدایتان بود که شما را پست گردانید.

اما اخبار: از امام باقر علیه السّلام روایت شده که آن حضرت فرمود در کتاب علی علیه السّلام یافتیم که رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله بر منبر فرمود:

سوگند بخدائی که جز او خدائی نیست بهیچ مؤمنی خیر دنیا و آخرت داده نمی‌شود مگر بواسطۀ حسن ظنش بخدا و امیدواریش باو و حسن خلق و خودداری از غیبت مؤمنین، سوگند بآن خدائی که جز او خدائی نیست هیچ مؤمنی پس از توبه و استغفار گرفتار عذاب نمیشود مگر بواسطۀ سوء ظنش بخدا و تقصیر و کوتاهیش در رجاء باو و سوء خلق و غیبت مؤمنین، سوگند بآن خدائی که جز او خدائی نیست هیچ بندۀ مؤمنی نیست که حسن ظن بخدا داشته باشد مگر اینکه خدا نزد ظن بندۀ مؤمن خود میباشد چون خدا کریم است و همۀ خیرات بدست اوست و حیا میکند که بندۀ مؤمنش حسن ظن باو داشته باشد و او خلاف ظن و امید او با او رفتار نماید پس نسبت بخدا حسن ظن داشته باشید و باو رغبت نمائید.

و از رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله رسیده که فرمود ذات اقدس حق میگوید من نزد ظن بندۀ خود هستم پس هر گمانی که میخواهد ببرد. و باز آن حضرت فرمود: احدی از شما نمیرد مگر اینکه بخدا حسن ظن داشته باشد.

و باز از آن حضرت رسیده که ذات اقدس حق فرمود کسانیکه برای من کار میکنند به اعمالی که برای دستیابی به ثواب و اجر انجام میدهند تکیه نکنند چرا که آنها هر چه کوشش کنند و خود را به رنج و تعب بیفکنند و تمام عمر خود را در عبادت من بگذرانند باز مقصرند و به کنه عبادت من دست نمی‌یابند و به کرامت و نعمتهایم در بهشت‌ها و درجات رفیعه در جوار من نمیرسند، ولی برحمت من تکیه کنند و بفضل من امیدوار باشند و به حسن ظن بمن اطمینان خاطر حاصل کنند، چرا که رحمت من در این صورت آنها را فرا می‌گیرد و منت من آنها را به رضوانم برساند و مغفرت و آمرزش من عفوم را شامل حال آنها گرداند و من خداوند بخشنده و مهربان هستم و بهمین نام نامیده شده‌ام.

خلاصۀ کلام آنچه از اخبار فهمیده میشود اینست که بنده هر گاه گناهی از او سر میزند از دو حال خارج نیست یا از کردۀ خود پشیمان می‌شود که همان پشیمانی کفارۀ گناه او است، و اگر پشیمان نشود ولی عمل نیک و حسنه‌ای پس از آن گناه انجام دهد باز آن حسنه کفارۀ آن گناه میشود و اگر کار خوبی هم بدنبال آن گناه انجام نداد باز اگر آن گناه از جملۀ گناهان کبیره نباشد نمازهای پنجگانه کفارۀ گناهانی از این قبیل است که در بین آنها از انسان سر بزند، و اگر نمازش نمازی که گناهان او را بزداید نباشد یا اینست که خدا او را به عقوبتی در این دنیا گرفتار می‌سازد و بلا و مصیبتی باو هدیه میکند و او را بدین وسیله از آلودگی آن گناه پاک می‌سازد، و اگر این هم نبود استغفار ملائکه هست و اگر بآن هم رفع نشد شفاعت مؤمنین، و اگر آن هم نبود شفاعت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمه علیهم السّلام و اگر از آن هم محروم شد رحمت واسعه پروردگار هست و اگر بعد از همۀ این‌ها باز چیزی باقی بماند و از همه این‌ها محروم گردد باز خداوند متعال او را بسختی جان کندن پاک گرداند و اگر بآن نشد بعذاب قبر و اگر بآن نشد هول و هراس روز قیامت و الا که بعذاب جهنم پاک خواهد شد.

ذات اقدس حق در معاملۀ با بندگان همیشه طرف بندگان را گرفته و برای هر حسنه‌ای ده برابر آن پاداش مقرر داشته ولی عقوبت گناه را یک بیک معین نموده و این غیر از تضعیف اعمال و چند برابر گردانیدن آن در بعضی از ازمنه و امکنۀ خاص مثل شب قدر و یا مسجد الحرام و مسجد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مشاهد مشرفه و امثال آن است، و اگر خواستی که قدر آنچه ما در این خلاصه بیان نمودیم را بدانی بآنچه که دربارۀ هر یک از این امور مفصلا آمده است مراجعه کن. و اگر در این مسائل به تفصیل بنگری و آنها را با دقت مورد مطالعه قرار دهی حتی در نجات و رهائی ابلیس هم شک میکنی ولی ترس واقعی مردمان زیرک از ضعف ایمان و سوء اعمالی است که منجر به سوء خاتمۀ کار انسان و مرگ بر کفر یا انکار میشود، زیرا همۀ این‌ها برای کسی است که مؤمن بمیرد زیرا قدر و ارزش مؤمن نزد خدا بحدی است که او را بیکی از این اسباب نجات خواهد داد: و حمد و سپاس خدای راست آن چنانکه او بر خویش سپاس گفته است. بارالها تو بر خود ثناء گفتی و ما را کجا توان مدح و ثناء تو باشد.

و اگر خواستی عظمت قدر مؤمن را نزد خدا بدانی بآنچه که در حدیث اعرابی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسیده توجه نما، آن حضرت فرمود:

خداوند کعبه را شرف بخشید و آن را بزرگ داشت و اگر بنده‌ای آن را خراب کند و سنگ سنگ آن را از جای بر کند و بسوزاند، جرمش باندازۀ کسی که ولی از اولیاء اللّه را خوار شمارد نیست. اعرابی پرسید اولیاء خدا چه کسانی هستند فرمود مؤمنین همه اولیاء خدایند، و در همین حدیث است که آن اعرابی پرسید چه کسی حساب رسی را بعهده خواهد داشت فرمود، خدا، گفت او خود این کار را بعهده دارد فرمود بلی، پس آن اعرابی تبسمی نمود، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود چرا خندیدی گفت کریم و بزرگوار آنگاه که قدرت پیدا کند در می‌گذرد و آنگاه که به- محاسبه بنشیند مسامحه میکند و آسان می‌گیرد، رسولخدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود این مرد راست می‌گوید، آگاه باشید که کریم و بزرگواری بخشنده‌تر و بزرگوارتر از خدا نیست او اکرم الاکرمین، و بزرگوارترین بزرگواران است، سپس فرمود این اعرابی فقیه گشت.

و خلاصۀ کلام آنکه آیات و اخبار مختلفه‌ای که در این باب رسیده رجاء را تقویت میکند ولی علماء اخلاق از جهت اینکه غالب مردم چنین هستند که اگر این گونه مطالب را بشنوند ترک انجام اعمال صالحه و مبالات در دین میکنند و آن رجاء واقعی که مشوق انسان در راه بندگی خدا هست و او را در طلب رضای خدا بیشتر راغب می‌گرداند برای آنها حاصل نمی‌شود از ذکر این گونه اخبار و روایات پرهیز میکنند ولی در این گونه موارد بهتر از همه اقتداء بانبیاء الهی است که همۀ این مطالب را برای مردم بیان می‌داشتند، هم خوف را متذکر می‌شدند و هم رجاء را ولی در موارد جزئی حال طرف را ملاحظه می‌نمودند، اگر کسی را می‌دیدند که کسالت و تنبلی بر او عارض گشته و به اوامر و نواهی پروردگار چندان توجهی ندارد، مثل عامۀ مردم، برای چنین کسی از خوف و خشیت از خدا سخن میگفتند تا با تازیانۀ خوف او را بجادۀ مستقیم برانند، و اگر احیانا کسی را مشاهده میکردند که خوف بر او غلبه نموده و رجاء و امیدواریش کم شده بگونه‌ای که به قنوط و ناامیدی میل نموده است، آیات رحمت را بر او میخواندند و اسباب رجاء را برایش بر میشمردند و از این راه او را از قنوط و نا امیدی که مایۀ هلاکت او است باز می- گردانیدند و بطریق وسط و راه روشن باز می‌آوردند، زیرا صراط مستقیمی که خدا بندگانش را به پیمودن آن امر نموده همان راهی است که خوف و رجاء در آن راه با هم مساوی باشد تا نزدیک مرگ، و چون مرگ انسان نزدیک شود سزاوار است که حدیث خوف و ترس ترک شود و انسان به اخباری که در زمینۀ رجاء و امیدواری رسیده مشغول گردد تا شوق لقاء حضرت ذو الجلال بر او فزونی گیرد و از ملاقات با پروردگار هراسان نباشد زیرا که خوف بنفسه از صفات نیک نیست، و برای این بر آن سفارش شده که آدمی را از شهوات و معاصی باز دارد و چون وقت عمل بپایان رسد دیگر وجهی برای وجود آن باقی نمیماند تا مایۀ کدورت لقاء محبوب، و لذت انس با او گردد بلکه در این حال ضررش بیش از نفع آن است، و بخاطر همین گفته شده که عمل بخاطر رجاء، بالاتر از عمل بخاطر خوف است، زیرا رجاء، محبت انسان را بمعبود زیادتر می‌گرداند و لذت انس با او را بیشتر می‌نماید بلی، برای اهل محبت، خوفی است که از هر خوف دیگر شدیدتر است، و آن خوف وقوف، و اعراض و روی گردانیدن معبود از بنده و حجاب از لقاء حضرت حق است ولی این خوف، خوفی نیست که اسباب لذت مؤانست را بر هم زند، و خیلی کم میشود که اینان بدان نیاز پیدا کنند، و آنگاه که این خوف بر آنها عارض شود آنچنان اضطراب و تشویش آنها را فرا میگیرد که از دیگر سالکان مشخص میگردند و ذات اقدس حق بآنها بملائکۀ مقرب خود مباهات میکند.

خاتمه

در اخبار آمده است که فقیه کسی است که نه مردم را از رحمت خدا ناامید کند و نه آنها را از مکر خدا ایمن گرداند و وعاظ میبایست که در وعظ خود هم اسباب رجاء را بیان کنند و هم اسباب خوف را متذکر شوند، ولی از جهت اینکه غالب بر عامۀ مردم امنیت خاطر از مکر و غضب خدا است سزاوار است که اسباب خوف بیشتر بیان شود و واعظ به شکوۀ مستمعین خود که به بسیاری ذکر اسباب خوف اعتراض میکنند توجهی نکند بلکه خود بنفسه احوال آنها را ملاحظه کند چرا که عامۀ مردم خوف و قنوط و امن و رجاء را نمی‌فهمند و شکوه‌شان بخاطر ناراحتی و رنجی است که اولین درجۀ خوف است، و آنها آن را قنوط می‌پندارند و الا چگونه می‌شود که اثرات خوف در وجود آنها دیده نمی‌شود و آنها به قنوط رسیده باشند و کسی که این اندازه خوف و ترس در وجود او نیست که او را از ارتکاب گناه باز بدارد چگونه می‌تواند ادعای خوف شدید و تجاوز خوف از حد اعتدال و رسیدن بمرحلۀ قنوط و ناامیدی کند، بلکه قنوط و ناامیدی آنها نه بر اثر خوف زیاد بلکه بخاطر عدم وجود خوف است، زیرا قنوط عبارت از تجاوز خوف از حد اعتدال است و لازمۀ این معنا اینست که چیزی که باعث ترس از او شود باشد و شدت ترس از آن چیز هر امید نجاتی را در دل بسوزاند بگونه‌ایکه انسان از نجات از آن بکلی مأیوس شود این معنا کجا و اهل دنیا و دلباختگان بمحبت دنیا کجا، این کجا و فرو رفتگان در شهوات دنیا و مشغولین به جمع آوری مال و منال دنیا کجا، اینان را اصلا اعتقادی صادق نیست و اگر هم اعتقادی برای آنها باشد یاد آخرت و شدت عذاب آن برای آنها نخواهد بود تا چه رسد به درد جانکاه خوف که از حد اعتدال تجاوز کند و به قنوط و ناامیدی کشد، و اگر در میان این افراد یأس و ناامیدی از رحمت خدا مشاهده شود از جهت عدم صدق اعتقاد آنها بخدا و شدت خشم و غضب او است.

همچنانکه مراد از امنیت خاطری که در اخبار آمده تجاوز رجاء و امیدواری از حد اعتدال است و لازمۀ این معنا اینست که انسان بعنایت و رحمت واسعۀ پروردگار معتقد باشد و این رجاء و امیدواری بر او غلبه کند بگونه‌ایکه احتمال تخلف از آن را فراموش نماید و رجاء و امیدواری بامنیت خاطر از عذاب الهی منجر شود و باز دلباختگان به دنیا کجا و این اعتقاد صادق کجا، و اصلا کجا دلهای اینان محل یاد خدا و رحمت او بوده تا این باعث فراموشی از خوف خدا گردد و بامنیت خاطر بدل شود و اگر برای این افراد امنیت خاطری هم باشد مثل همان قنوط و یأس آنها است که منشأش عدم صدق اعتقاد آنها بخدا و رحمت و فضل و احسان او است.

بنابر این اگر آنها از شنیدن حدیث خوف شکوه بر لب آوردند، این جز از این جهت که سخن از خوف باعث رنجش قلب، و لو اندک، می‌شود و رنج و ناراحتی هر چند اندک باشد برای انسان ناخوشایند است و انسان طبیعتا بفرار از آن سرشته شده است چیز دیگری نیست، و نفس آدمی و شیطان هم در این راه برای دفع این مکروه دست به دست هم می‌دهند تا عیش و اشتغال او بدنیا بر هم نخورد و امر را بر او مشتبه می- سازند و او می‌پندارد که خوف و ترسش از حد گذشته و نزدیک به قنوط و ناامیدی شده است و چه نیکو است جواب یکی از معاصرین در مقابل این شکوه که بآن فرد گفته بود تو از اینکه کارت به قنوط و ناامیدی کشد هرگز مترس زیرا حتی ترس در تو نیست تا چه رسد به یأس.

و اما اینکه گفتیم کسیکه بموعظۀ عامه مردم می‌پردازد خوب است که جانب رجاء و امیدواری را بگیرد در حق کسی است که با بیان اسباب واقعی رجاء که در شرع رسیده مردم را امیدوار سازد، اما کسیکه با کذب و دروغ بخواهد مردم را امیدوار کند، و بر خدا دروغ بندد این گونه افراد شیاطین مردم، و قطاع الطریق سالکین إلی اللّه و راهزنان رهروان کوی حق، و اولیاء شیاطین هستند که با تدلیس و حیله‌گری امر را بر مردم مشتبه می‌سازند، و با لباس اهل علم و وعظ مسلمانان را فریب می‌دهند و با تفسیر آیات و اخبار به رأی و سلیقۀ خود بتحریف حقایق می‌پردازند، و مثلا ریاء و خود نمائی را در عزا جایز می‌دانند و به اخبار و روایاتیکه در مورد تباکی و خود را گریان نشان دادن رسیده استدلال میکنند، و یا برای گریاندن مردم بخواندن مرثیه‌های دروغ می‌پردازند و با اصرار از مستمعین خود میخواهند که داد و فریاد کنند و آنها را تشویق به صیحه زدن و تباکی میکنند، و بعد با سوگندهای عظیم و قسم‌های مؤکد، اهل مجلس خود را آمرزیده قلمداد میکنند و یا نماز و روزه‌ای را برای مردم بیان میکنند و میگویند مثلا فلان نماز را در فلان شب بجای آور بعد هر چه که میخواهی بنما که تمام گناهانت آمرزیده شده است، و گناهکار بیچاره هم باین سخنان مغرور می‌شود و قلبش از خوفی که بمقتضای ایمانش در دل او نهفته است راحت میگردد در نتیجه چون مجلس این واعظ باعث آرامش قلب او میشود نفسش مشتاق شرکت او در این مجلس میگردد و او می‌پندارد که بمجلس ذکر و علم حضور یافته و برای حضورش در چنین مجالسی ثواب‌های فراوانی هم برای خود منظور می‌دارد، و مثلا یک ساعت نشستن در چنین مجالسی را با ثواب صد شهید برابر می‌داند که باید از این گمراهی و گمراه ساختن بخدا پناه برد. و این آخرین سخن ما دربارۀ خوف و رجاء بود.

اما اینکه من این بحث را با بیان خوف شروع نمودم و به رجاء ختم نمودم تفألی است باینکه ذات ذو الجلال عاقبت امر مرا به زیادتی رجاء بر خوف ختم نماید.

پانویس

  1. آنچه که مربوط به شرح حال ایشان می‌شود از مقدمۀ کتاب شریف رسالة لقاء اللّه به قلم جناب آقای سید احمد فهری، و کتاب حکماء و عرفاء متأخر بر ملا صدرا اقتباس شده است.
  2. چنانکه در وسایل باب وضوء از کلینی از ابی عبد اللّه (ع) روایت شده که آن حضرت از رسول بزرگوار اسلام (ص) روایت نموده که آن حضرت فرمود: افتتاح الصلوة الوضوء الخ، و همچنین از صدوق از امیر المؤمنین (ع) بعینه رسیده است.
  3. وسائل الشیعة باب وضوء از امام صادق (ع) روایت شده که آن حضرت فرمود (الوضوء شطر الایمان).
  4. در کافی باب ظلم از رسول خدا (ص) رسیده است که فرمود: اتقوا الظلم فانه من ظلمات یوم القیامة: از ظلم بر حذر باشید که ظلم از تاریکی‌های روز قیامت است.
  5. اصول کافی باب توبه
  6. تیامن یعنی بدست راست شروع نمودن.
  7. در عیون، و علل الشرایع مرحوم صدوق آمده و در وسائل بدان اشاره شده است.
  8. مقصود عارف کامل خواجه عبد اللّه انصاری مروی است که نسبش به- ابو ایوب انصاری صحابی مشهور میرسد او صاحب تألیفات و حافظ احادیث زیادی است متوفی سنه 481 ه از تألیفات او یکی کتاب «منازل السایرین-
  9. در کافی باب «استغفار از گناه» از زید شحام از امام صادق (ع) روایت شده که آن حضرت فرمود:کان رسول اللّه یتوب إلی اللّه عز و جل فی کل یوم سبعین مرة و در باب «نادر» در روایتی آمده است که رسول خدا در هر شب و روز صد مرتبه بسوی خدا توبه می‌نمود و استغفار می‌کرد.
  10. کافی باب الکبائر
  11. کافی باب الکبائر
  12. کافی باب الکبائر
  13. محدث قمی در نفس المهموم از امام صادق (ع) روایت نموده که آن حضرت فرمود: هیچ زنی از بنی هاشم چشمش را سرمه نکرد، و خضاب ننمود، و در خانه‌ای از خانه‌های آنها دودی بلند نشد، تا اینکه عبید اللّه لعنة اللّه کشته شد.
  14. رباب، دختر إمرؤ القیس، و مادر سکینه است، در میان خاندان امام به اسارت به شام رفت و سپس بمدینه بازگشت، اشراف قریش از او خواستگاری نمودند ولی او گفت: من پس از رسول خدا (ص) پدرشوهری نمی‌خواهم.و یک سال پس از واقعۀ عاشورا زنده بود و در این مدت مدام زیر آسمان بود و سقفی بر او سایه نیفکند تا اینکه بیمار شد و از دنیا رفت، و در مجلس ابن زیاد برای این بانو داستانی است که دل را آتش میزند.
  15. سید از امام صادق (ع) روایت نموده که آن حضرت فرموده زین العابدین چهل سال بر پدر خود گریه نمود در حالیکه روزها روزه داشت و شبها مشغول عبادت، که روایت مفصل است.
  16. صاحب وسایل در کتاب جواهر السنیة این حدیث را آورده است و مؤلف قسمتی از آن را در اینجا آورده است.
  17. مقصود، آخوند ملا حسین قلی همدانی است.
  18. خوشا آنانکه دائم در نمازند بحمد و قل هو اللّه کارشان بی
بازگشت به کتب منکر متفرقه