کتابخانه:اخلاق در خانه ج 2
|
| |
| نویسنده | استاد حسین مظاهری |
|---|---|
| زبان | فارسی |
| ناشر | نشراخلاق |
| محل انتشارات | قم |
| تاریخ نشر | 1392 |
| قطع | رقعی |
محتویات
- ۱ فضیلت ماه مبارک رمضان
- ۲ فضائل و رذائل اخلاقی
- ۳ جلسه دوم: فضیلت «توجّه» و «تفکّر»
- ۴ جلسه سوم :غفلت چیست
- ۵ جلسه چهارم: فضیلت یقین
- ۶ جلسه پنجم: فضیلت یقین
- ۷ جلسه ششم: رذیله جهل
- ۸ جلسه هفتم: رذیله جهل
- ۹ جلسه هشتم: علاج جهل
- ۱۰ جلسه نهم: رذیله وسوسه
- ۱۱ جلسه دهم: رذیله تخیل
- ۱۲ جلسه یازدهم: خرافات، دنباله بحث
- ۱۳ جلسه دوازدهم
- ۱۴ جلسه سیزدهم: فضیلت توبه
- ۱۵ جلسه چهاردهم: فضیلت دعا و راز و نیاز با خدا
- ۱۶ جلسه پانزدهم: علی کیست
- ۱۷ جلسه شانزدهم: فضیلت دعا
- ۱۸ جلسه هفدهم: فضیلت دعا
- ۱۹ جلسه هجدهم: فضیلت اخلاص در عمل
- ۲۰ جلسه نوزدهم: فضیلت اخلاص
- ۲۱ جلسه بیستم: رذیله ریا و تظاهر
- ۲۲ جلسه بیست و یکم: بحثی راجع به جمهوری اسلامی و صلح امام حسن ع
- ۲۳ جلسه بیست و دوم
- ۲۴ جلسه بیست و سوم: عید نوروز
- ۲۵ پانویس
فضیلت ماه مبارک رمضان
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ. وَ الصَّلوةُ وَ السَّلامُ عَلی خَیرِ خَلقِهِ، اَشْرَفِ بَرِیَّتِهِ اَبِی الْقاسِمِ مُحَمَّدٍ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ الطَّیّبینَ الطّاهِرینَ وَ عَلی جَمیعِ الأَنبِیآءِ وَ المُرسَلینَ سِیَّما بَقِیَّةِ اللهِ فِی الأَرَضینَ. وَ لَعْنَةُ اللهِ عَلی أعْدآئِهِمْ أجْمَعینَ.
ماه رمضان، ماه مبارکی است. ماه پرعظمتی است. اگر خیر دنیا بخواهید، در این ماه هست، در این ماه رحمت پروردگار عالم نازل میشود. پروردگار عالم وعده داده است که دعاها را مستجاب کند. اگر خیر آخرت هم بخواهید در این ماه هست.
در قرآن شریف میخوانیم: وقتی روزهگیرها وارد بهشت شدند به آنها خطاب میشود:
(کُلُوا وَاشْرَبُوا هَنِیئاً بِما اَسْلَفْتُمْ فِی الأیّامِ الْخالِیَةِ)[۱]
«روزههایی که گرفتهاید، تبدیل به نعمتهای بهشتی شده است. بخورید و بیاشامید؛ این پاداشی است که در ماه مبارک رمضان برای خود تهیّه کردهاید.»
اگر «سیر و سلوک» هم بخواهید میتوانید در این یک ماه راه پنجاه ساله را بپیمایید. حتی بعضی اوقات میتوان به یک شب، به یک روز و گاه به یک ساعت، راه پنجاه ساله را پیمود. پروردگار عالم میفرماید:
(کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ)[۲]
«اگر روزه را برای شما واجب کردم، چنانچه برای دیگران واجب کردم، برای خودسازی است؛ برای سیر و سلوک است.
اقسام روزه
روزه، سه قسم است و همه، بخصوص جوانان عزیز، باید به آن دقت بیشتری بکنند:
روزه ی فقهی
روزه ی فقهی یعنی شکم انسان روزه باشد و از مُفطراتی که در رسالههای عملیّه آمده است اجتناب کند. این روزه قضا و کفّاره ندارد و مسلّماً، هم نتیجه ی دنیایی دارد هم نتیجه ی آخرتی. امّا در این روزهها کاربرد نیست. این نوع روزه، روزه ی عوامانه و فقهی است و روزه ی همه ی افراد روزهدار، شامل آن میشود.
روزه ی اخلاقی
یعنی علاوه بر اینکه شکم روزه است، اعضا و جوارح، چشم و گوش و دست و پا نیز باید روزه باشند. روزه ی از محرمات، روزه ی از مکروهات، روزه ی از شبهات.
در روایات میخوانیم اگر کسی در ماه مبارک رمضان دروغ بگوید یا غیبت کند یا تهمت و زخمزبان بزند روزه ی او باطل است. اگر کسی در ماه مبارک رمضان عصبانی بشود، داد بزند و فحش بدهد، روزه ی او باطل است[۳]. امّا نه به این معنی که روزه ی او قضا و کفّاره دارد، بلکه این روزه مثل گردوی پوک است؛ معنی و مغز ندارد.
روزهدار حقیقی به هنگام افطار، یک دعای مستجاب دارد؛ سیر و سلوک دارد. انسانی میتوان در روزهای آخرِ ماه به مقام بالایی برسد که، علاوه بر شکم، همه ی اعضا و جوارح او روزه باشند.
پیغمبر اکرم (ص) در ماه مبارک، خانمی را دیدند که در اثر عصبانیّت، داشت به کلفتش فحش میداد و داد میزد. پیامبر دستور دادند غذا برای این خانم آوردند و فرمودند: بخور! عرض کرد: یا رسولالله! ماه مبارک رمضان است، روزه هستم! فرمودند: اگر روزه هستی چرا زبانت روزه نیست؟ چرا فحش دادی؟[۴]
در روایت دیگری میخوانیم: پیامبر اکرم دستور دادند همه روزه ی مستحبی بگیرند و برای افطار، از آن حضرت اجازه بگیرند. موقع افطار پیرمردی آمد و برای خود و دو دخترش اجازهی افطار خواست. پیامبر فرمود: تو روزهای، برو افطار کن. امّا دخترانت روزه نیستند. پیرمرد عرض کرد: یا رسولالله! من مطمئنم که روزه هستند. فرمود: برو و به آنها بگو استفراغ کنند. (حالت کشف به پیرمرد دادند) وقتی به دستور پیامبر عمل کردند، دو لخته ی گوشت از دهن دخترها بیرون افتاد. تعجّب کردند، زیرا گوشتی نخورده بودند، آن هم گوشت بد بو! از حضرت علّت را جویا شدند. آن حضرت فرمود: مگر قرآن نخواندهاید که میفرماید: «اگر کسی غیبت کند، گوشت مرده خورده است؟» این دو دختر با زبان روزه، پشت سر مردم حرف زدند. قرآن میفرماید:
(لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً اَیُحِبُّ اَحَدُکُمْ اَنْ یَأ ْکُلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ)[۵]
غیبت نکنید که غیبت، خوردن گوشت مرده است؛ و شما که از خوردن گوشت مرده کراهت دارید، پس غیبت نکنید؛ عیبجویی پشت سر مردم نکنید.
این قسم دوم روزه است که به آن «روزه اخلاقی» میگویند. چه بجاست که انسان سعی کند علاوه بر اینکه شکمش روزه است، اعضا و جوارحش نیز روزه باشد. توفیق خواستن از خدا و توسل به ائمه ی طاهرین (ع) و حضرت زهرا (س)، به روزهدار کمک میکند که علاوه بر روزه ی فقهی، توفیق روزه ی اخلاقی را نیز داشته باشد.
در ماه مبارک رمضان، اگر کسی چشمچرانی کند، از چشم و گوش و زبان و بالاخره از همه ی اعضایش محافظت نکند، حدّ اکثر روزه ی فقهی گرفته و موفق به کسب دعای مستجاب و سیر و سلوک و مقامِ تقوای الهی نمیشود.
روزه ی عارف
قسم سوم از روزه، که کاری است بسیار مشکل، روزه ی عارفین است و آن روزهای است که علاوه بر اینکه شکم و اعضا و جوارح روزه هست، دل نیز روزه باشد. اما دل از چه روزه است؟ از خطورات. دل از چه روزه است؟ از صفات رذیله. یعنی ولو اینکه صفت رذیلهای هم در دل باشد، اما مواظب است شعلهور نشود؛ حسد شعلهور نشود؛ بخل شعلهور نشود؛ سوء ظن شعلهور نشود؛ تکبر شعلهور نشود و بالاخره دل از «توجّه به غیر خدا» روزه است. یعنی عارف کسی است که وقتی روزه است، هیچ چیزی جز خدا در دلش نیست.
این قسم سوم برای ما نیست؛ اما اگر کسی روزه ی فقهی و اخلاقی گرفت، میتواند در آخر ماه مبارک رمضان به این مقام برسد.
اگر راستی انسانها ـ بخصوص جوانها ـ بخواهند به جایی برسند که بر دلشان فقط خدا حکومت داشته باشد نه کس دیگر، میتوانند؛ و روزه ی ماه مبارک رمضان برای همین واجب شده است. واجب شده تا انسان را قدم به قدم جلو ببرد. روز اوّل و دوّم، روز دهم و پانزدهم، تا شبهای قدر و بعد از شبهای قدر، یک وقت دقّت میکند میبیند علاوه بر اینکه اختیار شکم و اعضا و جوارح دست خود اوست، دیگر خطورات ندارد و صفات رذیله گرچه ریشهکن نشده، اما کنترل شده است. بتها یکی پس از دیگری شکسته شده است؛ و توانسته است خدا و صاحب خانه را در دل بیاورد؛ روحانیّت دلی پیدا کند؛ نور خدا در دل او بتابد و به قول قرآن شریف در آخر ماه رمضان به آنجا رسیده است که:
(... لاتُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللهِ)[۶]
روزهدار باید در ماه مبارک رمضان یک قدری جلو برود و از نور ولایت استفاده کند؛ از نور خودِ روزه استفاده کند. یک مقداری شکم و اعضا و جوارح روزه باشد تا انشاء الله قدمی برداشته و در آخر ماه مبارک رمضان به جایی برسد؛ و این کار، شدنی است و چه بسیارند کسانیِ که راه پنجاه ساله را به یک آن و یک ساعت پیمودهاند.
فضائل و رذائل اخلاقی
امسال بنا گذاشتم درباره ی فضائل و رذائل اخلاقی صحبت کنم. بدین ترتیب که هر روز یک فضیلت اخلاقی را همراه چگونگی کسب و ریشهدار کردن آن در دل بیان کنم و روز دیگر یک رذیله ی اخلاقی را به همراه شیوه ی معالجه ی آن از طریق روایات عنوان کنم. به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیةالله، امروز اشارهای به فضیلت اول مینمایم.
تفکّر و اندیشه در آیات الهی
اوّلین فضیلت، تفکّر و اندیشه در آیات الهی است؛ و به اندازهای ثواب دارد که در روایات میخوانیم:
«تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةٍ سَنَةٍ»[۷]
یعنی انسان یک آن به فکر فرو رود و توجّه کند که از کجا آمده، برای چه آمده، و به کجا میرود؟ توجّه کند که در محضر خداست، در محضر پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین و در محضر امام زمان (ع) است؛ و بالاخره یک ساعت در خود فرو رفتن و به فکر دنیا و آخرت خود بودن و فکری به حال خود کردن، ثواب یک سال عبادت دارد. یعنی ثواب کسی که برود و در مسجد یک سال روزه بگیرد و یک سال شبانه روز عبادت کند، برابر است با یک ساعت تفکّر در ماه مبارک رمضان یا غیر ماه رمضان.
استاد بزرگوار ما حضرت امام خمینی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در کتاب اربعین خود میفرماید:
«تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ من عِبادَةِ سِتّینَ سَنَةً، مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةً»
«یک ساعت فکر کردن ثوابش از شصت سال عبادت، از هفتاد سال عبادت بالاتر است».
معلوم است که یک سال و شصت سال، همه و همه از باب مثال است؛ و معنایش این است که ثواب یک ساعت فکر کردن، به اندازهای است که جز خدا کسی نمیداند.
علاوه بر این، هر سعادتی مرهون فکر و توجّه است. اگر این انسان میتواند فضا را تسخیر کند، و از نظر قرآن میتواند همه ی آسمانها را تسخیر کند، به خاطر فکر و توجه است:
(اَلَمْ تَرَوْا اَنَّ اللهَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْاَرْضِ)[۸]
یعنی ای انسان! تو نه تنها میتوانی آسمان اوّل را تخسیر کنی، بلکه قادری که عالم وجود را تسخیر خود کنی و در جای دیگر میفرماید: ای انسان! تو میتوانی با ملائکه سروکار داشته باشی:
(اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنا اللهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ اَلّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ اَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتی کُنْتُمْ تُوعَدوُنَ ـ نَحْنُ اَوْلِیآؤُکُمْ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ فِی الاخِرَةِ...)[۹]
آنهایی که میگویند «خدا» و بر این گفتهشان پابرجا و پایدار میمانند، آنها فکر دارند؛ آنها توجّه دارند؛ و به همین دلیل با ملائکه سر و کار دارند؛ بر آنها نازل میشوند و با ایشان حرف میزنند و میگویند: غم نخورید، غصه نخورید، ما در گرفتاریهایتان و هنگام مرگ به شما کمک میکنیم؛ ما در دنیا و آخرت کمک کار شما هستیم.
این تنها انسان است که میتواند در اثر فکر و توجّه، فضا و عالم مُلک و ملکوت را تسخیر کند. اگر کمالی است، اگر سیر و سلوکی است، برای فکر است؛ برای توجّه است. علاوه بر این، از قرآن میفهمیم که خدا این فکر و توجّه را از ما میخواهد؛ خیلی هم میخواهد:
(یا ایُّهَا الَّذینَ امَنُوا اذْکُرُوا اللهَ ذِکْراً کَثیراً ـ و سَبِّحُوهُ بُکْرَةً وَ اَصیلاً)[۱۰]
امام صادق (ع) میفرماید: «هر چیزی را پروردگار عالم به طور محدود خواسته است. فرموده است هفده رکعت نماز بخوانید؛ یک ماه روزه بگیرید؛ زکات و خمس بدهید؛ حج بروید؛ که همه ی اینها محدود است. اما توجّه و فکر را خیلی خواسته است» سپس آیه ی فوق را تلاوت فرمودند[۱۱]
صبح به صبح فکر کن؛ شب به شب فکر کن؛ خیلی فکر کن؛ خیلی توجه داشته باش!
مطلب دیگری که باید توجّه داشته باشیم این است که از نظر قرآن شریف هدف از همه ی عبادات، رسیدن به مقام «ذکر» است؛ یعنی به مقام «فکر»، یعنی به مقام «توجّه». اگر نماز مکالمه با خداست، برای رسیدن به مقام ذکر و فکر است. روزه ی ماه مبارک نیز برای همین هدف است. اگر عبادات بدنی است، اگر مالی است، اگر عبادات دل است، همه و همه برای رسیدن به مقام فکر است؛ برای رسیدن به مقام ذکر است. در سوره ی طه میفرماید:
(اِنَّنی اَنَا اللهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا فَاعْبُدْنی وَ اَقِمِ الصَّلوةَ لِذَکْری)[۱۲]
من خدایی هستم که غیر من خدایی نیست. معنایش این است که ای انسان! بتها را بشکن. ای انسان! متابعت از هوی و هوس نکن. متابعت از شیطان نکن. ای انسان! گناه در زندگی تو نباشد. نماز بخوان. روزه بگیر، خمس بده، زکات بده، حج برو، جهاد برو، امر به معروف و نهی از منکر کن، تولّی و تبرّی داشته باش. همه ی اینها برای چیست؟ (اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِکْری) برای اینکه به مقام ذکر، به مقام فکر، به مقام توجّه برسی؛ بنابراین بحث امروز ما این شد که فضیلتی برای انسان است که همه ی فضائل و کمالات متوقّف بر آن میباشد. همه ی عبادات برای آن واجب شد؛ و آن این است: توجّه! توجّه! توجّه!
نقل کردهاند که سفارش و وصیّت معلّم بزرگ اخلاق و استاد بزرگوار ما علاّمه طباطبایی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به هنگام مرگ به همه این بوده است: توجّه! توجّه! توجّه!
من در آخر کار همین سفارش این مرد بزرگ را به شما زن و مرد میکنم. فکر داشته باشید؛ توجّه داشته باشید. در شبانه روز یک ساعت را به فکر فرو روید. یک مقداری متوجّه این باشید که در محضر خدا هستید. حضرت امام ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم بارها میفرمودند: توجّه! توجّه! توجّه!
جلسه دوم: فضیلت «توجّه» و «تفکّر»
بحث ما درباره ی فضائل و رذائل اخلاقی است. در آخر بحث دیروز اشارهای به فضیلت «تفکّر و توجّه» کردم؛ و استفاده کردیم که همه ی فضائل به این فضیلت برمیگردد؛ و هدف از همه ی عبادات همین توجّه و تفکّر است؛ و متوجّه شدیم که پیشرفتهایی را که بشر کرده است مرهون همین فضیلت است. گذشتن از مقام توبه و یقظه و رسیدن به مقام تخلیه، و گذشتن از مقام تخلیه و رسیدن به تحلیه و تجلیه، و بالاخره به مقام لقاءالله، از توجّه به فضیلتِ «تفکّر» و «توجّه» است.
بحث امروز من راجع به تفکّر و تذکّری است که اگر انسان در زندگی داشته باشد قطعاً سعادت دنیا و آخرت را خواهد داشت.
آگاهی خدا و پیامبر و ائمه اطهار (ع) به اعمال انسان
باید توجّه داشته باشیم که در محضر خداییم؛ در محضر پیغمبر اکرم (ص)، حضرت زهرا و ائمه ی طاهرین (س) هستیم. حتّی نحوه ی فکر من و شما، نحوه ی توجّه من و شما هم در محضر آنان است.
یعنی خدا و پیغمبرش، حضرت زهرا و ائمه ی طاهرین (س) میدانند و میفهمند که آیا من برای خدا میگویم یا نه؛ شما توجّه به مطالب من دارید یا نه؛ و برای چه این جا آمدهاید؛ برای خداست یا نه. قرآن آیات فراوانی در این باره دارد:
(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ والْمُؤمِنُونَ)[۱۳]
ای انسان! توجّه داشته باش! در محضر خدایی؛ اگر خوبی کنی، اگر بدی کنی، اگر گناه باشد، در محضر خدایی؛ در محضر پیغمبری؛ در محضر حضرت زهرا و ائمه ی طاهرین (س) هستی.
وقتی که میخواهیم کاری انجام بدهیم، چیزی بگوییم، حتّی وقتی که میخواهیم فکری بکنیم، اوّل به این آیه توجّه کنیم؛ معنی آن را در نظر خود بیاوریم که میفرماید: فکر، گفتار و کردارت را خدا، پیغمبرش، ائمه ی طاهرین و حضرت زهرا (س) میدانند و میفهمند، و همه ی افکار ما و همه ی اعمال ما در محضر مقدّس آنان است. این یک «توجّه» که باید داشته باشیم.
اینگونه تفکّرها و توجّهها برای انسان نیروی کنترل کنندهای است. کمکم و به مرور زمان برای انسان ملکه ی تقوی میآورد. کمکم با حوصله و صبر و با مرور زمان برای انسان حالتی میآورد که به طور ناخودآگاه گناه نمیکند؛ از خدا و پیامبرش حیا میکند.
ناظر بودن ملائکه بر اعمال انسان
علاوه بر این، بدان که بسیاری از ملائکه ی مقرّب و غیرمقرّب خدا حاضر و ناظر گفتار و کردار تو هستند. یک جا قرآن میفرماید: دو ملک ناظرند تا کارهای خوب و بد تو را بنویسند. یعنی مرتب در مقام پرونده سازی هستند:
(ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ اِلّا لَدَیْهِ رَقیبٌ عَتیدٌ)[۱۴]
هیچ نمیگویی، هیچ نمیکنی مگر اینکه دو مَلَکِ موکّلِ تو، یادداشت میکنند و این پرونده ی عمر در روز قیامت باز میشود:
(وَ کُلَّ اِنْسانٍ اَلْزَمْناهُ طآئِرَهُ فِی عُنُقِه وَ نُخْرِجُ لَهُ یَوْمَ القِیامَةِ کِتاباً یَلقاهُ مَنْشُوراً)[۱۵]
این پرونده در روز قیامت باز میشود. سودا داشته باشید یا نداشته باشد، به او میگویند:
(اِقْرَأ کِتابَکَ کَفی بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسیباً)[۱۶]
معلوم میشود در روز قیامت همه و همه با سواد میشوند. حالا نحوه ی آن چگونه است الآن مورد بحث ما نیست. این یک دسته از ملائکه که از ناظر اعمال ما هستند.
علاوه بر این دو مَلَک، ملائکه ی مقرّب خدا نظیر جبرائیل، میکائیل، اسرافیل، عزرائیل و حَمَله ی عرش نیز ناظر گفتار تو، ناظر کردار تو و ناظر افکار تو هستند:
(کِتابٌ مَرْقُومٌ ـ یَشْهَدُهُ المُقَرَّبُونَ)[۱۷]
یعنی در آن نامه ی عملی که تو داری هر چه در دنیا کردهای ثبت است؛ و در روز قیامت ملائکه ی مقرّب خدا روی آن شهادت میدهند؛ و کسی میتواند روی پرونده شهادت بدهد که حاضر و ناظر قضایا باشد؛ ناظر مطالب باشد. این آیه ی شریفه میفرماید: «ملائکه ی مقرّب خدا در روز قیامت، لَهِ شما یا علیه شما شهادت میدهند». این آیه ی شریفه به ما میفهماند و زنگ خطر میزند که: مواظب باش! بر همه ی گفتارت، بر همه ی کردارت، حتّی بر همه ی افکارت حضرت جبرئیل، اسرافیل، عزرائیل، میکائیل و حَمَله ی عرش نظارت دارند؛ یعنی در محضر اینها هستی. از این جهت در روایت میخوانیم که تمام اعمال ما، گفتار، و کردار ما در محضر حضرت عزرائیل است. آن افرادی که نماز اوّل وقت میخوانند، آن افرادی که به نماز، به محراب و مسجد اهمیّت میدهند، عزرائیل وقت مرگ با اینها مدارا میکند؛ تلقین شهادتین میکند. اما افرادی که اینگونه نیستند، دَمِ مرگ بر آنها سختگیری میکند. اگر کارهای ما خیر باشد عزرائیل از ما راضی است؛ و دَمِ مرگ به فریاد ما میرسد؛ و اگر کارهای ما ناشایسته باشد از ما نارضای خواهد بود؛ و جان ما را به سختی و شدت و با قهر میگیرد. این هم توجّه دوم.
پینوشتها:
شهادت دنیا علیه انسان
توجّه دیگری که باز در همین زمینه ی تفکّر باید داشته باشیم، این است که علاوه بر خدا و پیغمبر و ائمه ی طاهرین و ملائکه ی مقرّب خدا (ع)، در و دیوار و زمان و مکان حاضر و ناظر اعمال ما و گفتار ما هستند؛ و این یکی از شاهکارهای قرآن است. ما از قرآن استفاده میکنیم که عالم زنده است؛ عالم شعور دارد. اگر ما سمیع و بصیر و بهوش باشیم، متوجّه میشویم که در و دیوار هوشیار است؛ توجّه میکنیم که زمان و مکان زنده است.
این گونه چیزها را علم هم نمیتواند اثبات بکند؛ حتّی علم فلسفه و عرفان نمیتواند به ما بگوید که مثلاً ماه مبارک رمضان زنده است یعنی چه؛ این زمینی که روی آن نشستهایم هوشیار است یعنی چه؛ این ستونها، این سقف، این بلندگوی مقابل من، این لامپهای بالا سر من و بالاخره همه ی این عالم شعور دارند به چه معنا است. علم نمیتواند اثبات کند، اما قرآن میفرماید:
(وَ اِنْ مِنْ شَیءٍ اِلّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِه وَلکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبیحَهُمْ)[۱۸]
چیزی در این عالم وجود نیست جز اینکه شعور دارد تسبیح خدا میکند. صدای «سبحان الله» و «الله اکبر» از عالم وجود بلند است.
قرآن میفرماید:
آن که گوش دل دارد میفهمد که عالم با او همصدا است. حضرت داوود گوشِ دل داشت؛ لذا وقتی که «زبور» میخواند صدای همه ی عالم را، که با او هم صدا میشدند، میشنید. مناجات و تسبیح کوه و در و دیوار و پرنده و غیر پرنده را میشنید.
(یا جِبالُ اَوِّبی مَعَهُ والطَّیْرَ)[۱۹]
«ما سمیعیم و بصیر و باهُشیم با شما نامحرمان ما خامُشیم»
دل میخواهد، گوش و چشم میخواهد که انسان این گونه چیزها را ببیند یا بشنود. اگر انسان در شبانهروز دو سه مرتبه تفکّر و توجّه داشته باشد، کمکم به جایی میرسد که میفهمد در و دیوار، زمان و مکان، ناظر گفتار و کردار او است.
در روایات میخوانیم که روزها و شبها در روز قیامت به نفع انسان یا علیه انسان شهادت میدهند. یعنی روز دوّم ماه مبارک رمضان، در روز قیامت شهادت میدهد که در مصلّی نماز جماعتی بود؛ منبری بود؛ گفتاری بود؛ آن گفتار آیا برای خدا بود یا نه، شهادت میدهد؛ و بالاخره ثواب بود یا گناه، شهادت میدهد؛ و در خصوصِ مکانش، قرآن در سوره ی زلزال میفرماید:
(بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم. اِذا زُلْزِلَتِ الاَرْضُ زِلْزالَها ـ وَ اَخْرَجَتِ الْاَرْضُ اَثْقالَها ـ وَ قالَ الأنْسانُ ما لَها ـ یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها ـ بِاَنَّ رَبَّکَ اَوْحی لَها ـ یَوْمَئِذٍ یَصْدُرُ النّاسُ اَشْتاتاً لِیُرَوْا اَعْمالَهُمْ ـ فَمَنْ یَعْملَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ ـ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ)[۲۰]
میفرماید: زلزله ی عجیبی بپا میشود. به واسطه ی آن زلزله روز قیامت شده، همه ی مردم در محضر خدا جمع میگردند؛ و در آن وقت، زمین علیه انسان شهادت میدهد. یعنی اگر دو نفر در ماه مبارک رمضان غیبت کسی را کردهاند، آن زمین در روز قیامت علیه آن دو نفر شهادت میدهد. اگر خدای ناکرده در اطاقی عمل منافی با عفّت شد، همان زمین و رختخواب و فرش و تخت علیه آن زن و مرد شهادت میدهند. انسان وحشتزده میشود؛ با زمین حرف میزند؛ به زمین میگوید: چرا بر ضدّ من شهادت میدهی؟ زمین میگوید: برای اینکه خدا میگوید بگو من هم میگویم. امروز روز رسوایی است. اگر در دنیا نگفتم به این دلیل بود که از خدا اجازه نداشتم. اما در روز قیامت، خدا میگوید بگو، (بِاَنَّ رَبَّکَ اَوْ حی لَها) یعنی این زن و مرد! این زمینی که ما روی آن عبادت میکنیم الان میتواند با ما حرف بزند. اما به امر پروردگار عالم فقط برای بعضی حرف میزند ولی در روز قیامت برای همه حرف میزند. اگر عبادت بوده است شهادت میدهد؛ اگر هم گناه است شهادت میدهد؛ خیال نکنید تنها ما شعور داریم. بله، انسان شعوری دارد؛ انسان استعدادی دارد؛ انسان یک مقام و منزلتی دارد که گل سرسبد عالم وجود دارد. اما به گفته ی صدرالمتألهین «رضوان الله علیه» هر موجودی به اندازه ی سعه ی وجودیش، هم علم دارد هم شعور، هم قدرت دارد و هم اراده؛ و این جمله ی عرفانی صدرالمتألهینِ عارف، از قرآن، از روایاتِ اهل بیت (ع) گرفته شده است.
شهادت اعضای بدن علیه انسان
چیز دیگری که از همه ی اینها مهمتر است و باید توجّه داشته باشیم، باید تفکّر داشته باشیم، این است که در روز قیامت، دست ما، پای ما، چشم ما، گوش ما، زبان ما، پوست و گوشت و استخوان ما علیه ما شهادت میدهند؛ و نیز باید بدانیم که این دنیا، دنیای مادّه است و باطن این دنیا آخرت است؛ این دینا عَرَض است و باطن و حقیقتش آخرت است؛ و از نظر قرآن، عالم آخرت عالم حَیَوان است.
قرآن میفرماید:
(وَ اِنَّ الدّارَ الاخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون)[۲۱]
ای کاش میدانستیم که عالم آخرت عالم حیات است! همه چیزش حرف میزند؛ مار و عقرب در جهنم حرف میزنند؛ سرزنش میکنند؛ آتش جهنّمش حرف میزند، سرزنش میکند؛ میوه و قصر و تخت و آب و نعمتهای بهشت با انسان حرف میزنند؛ و تسلی میدهند؛ و خوشحال میکنند.
لذا در روز قیامت، علاوه بر اینکه روحش شعور دارد، تمام اعضا و جوارحش شعور دارند؛ حرف میزنند؛ هم حرف میزنند و هم حرف میشنوند. آیات فراوانی در این باره هست. از جمله این آیه:
(حَتّی اِذا ما جاءوُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ اَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلوُنَ ـ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا اَنْطَقَنَا اللهُ الَّذی اَنْطَقَ کُلَّ شَیءٍ وَ هُوَ خَلَقَکُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ)[۲۲]
پناه بر خدا از آن روزِ رسوائی! میفرماید: میآیند در صف محشر؛ چشم آنان علیه آنان شهادت میدهد که چشم چرانی کرده یا فیلمهای کذائی از ویدئو تماشا کردی در فلان ساعت، فلان روز. گوش آنها علیه آنها شهادت میدهد؛ میگوید: موسیقی و ساز و آواز گوش دادی. زبان آنها علیه آنها شهادت میدهد. میگوید: غیبت کردی؛ دروغ گفتی؛ ناسزا گفتی، بالاخره زخم زبان زدی، حرف نابجا زدی. پوست آنها علیه آنها شهادت میدهد؛ میگوید: مگر بدن تو و دست تو بدن نامحرم را لمس نکرد؟ و بالاخره پوست و گوشت و استخوان علیه انسان شهادت میدهند. این آقا وحشتزده میشود؛ این خانم وحشتزده میشود؛ به التماس میافتد؛ به اینها میگوید: (لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا) اتّفاقاً قرآن میفرماید که با گوشش، با چشمش، با زبانش خطاب به پوست بدن میگوید:
(قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُم عَلَیْنا) چرا علیه ما شهادت میدهی؟ آن هم همان جواب زمین را میدهد؛ جواب خواهد داد:
(قالُوا اَنْطَقَنا اللهُ الَّذی اَنْطَقَ کُلَّ شَیءٍ)
من در دنیا شعور داشتم اما اجازه نداشتم که حرف بزنم؛ اجازه نداشتم علیه تو شهادت بدهم. اما حالا خدا مرا به نطق درآورد و میگوید که علیه تو شهادت بدهم.
این آیه ی شریفه به ما میگوید: در روز قیامت همه ی اعضا و جوارح ما علیه ما یا لَهِ ما شهادت میدهند. آن کسانی که روی پا ایستاده و عبادت کردهاند، در روز قیامت همان پا به نفع آنان شهادت میدهد که خدایا من در دنیا خسته میشدم؛ این روی من میایستاد و مناجات میکرد. در دل شب نماز شب میخواند؛ قنوت بجا میآورد. آن دستی که به فقرا و ضعفا رسیدگی کند در روز قیامت میگوید: خدایا! او به واسطه ی من به فقرا و به ضعفا رسیدگی کرد. آن زبانی که ذکر بگوید، آن گوشی که قرآن بشنود، آن گوشی که منبر بشنود، روز قیامت لَهِ انسان شهادت میدهد. اما آن چشم و گوشی که فیلمهای کذائی از ویدئو تماشا کند و ساز و آواز و موسیقی بشنود، آن زبانی که غیبت کند، در روز قیامت علیه انسان شهادت میدهند. آن پایی که رو به گناه رفته است، آن دستی که العیاذ بالله دزدی کرده است، کم فروشی کرده است، به صورت کسی سیلی زده است، این دست روز قیامت علیه او شهادت میدهد.
به فرموده ی قرآن، بعضی اوقات این انسان نابکار لجوج، وقتی که زمین و زمان، ملائکه، پیغمبر خدا و ائمه ی طاهرین (ع) علیه او شهادت میدهند، منکر میشود. وقتی منکر شد دیگر زبان نمیتواند حرف بزند:
(اَلْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلی اَفْواهِهِمْ وَ تُکَلِّمُنا اَیْدیهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ)[۲۳]
یعنی اگر این انسانِ لجوج، لجبازی کرد دیگر زبانش مُهر شود؛ اما اعضاء و جوارحش علیه او شهادت میدهند. در جای دیگر میفرماید:
(وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ اِنَّ السَّمْعَ و الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اوُلئِکَ عَنْهُ مَسْؤُلاً)[۲۴]
یعنی ای انسان! مواظب باش! شایعه پراکنی نکن؛ سوء ظنّ به دیگران نداشته باش؛ مواظب گفتارت باش! با علم بر جلو، پیروی از علم کن نه از چیز دیگری. بعد قرآن کریم میفرماید: توجّه به این داشته باش که:
(اِنّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ اُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً)
ظاهر تو و باطن تو در روز قیامت علیه تو شهادت میدهند. از این آیه ی شریفه میفهمیم که علاوه بر اینکه گوشت و پوست و استخوان و اعضاء انسان علیه انسان شهادت میدهند، دل انسان، روح انسان، هُویّت انسان، در روز قیامت علیه انسان شهادت میدهد.
این بحث یک بحث دقیق عرفانی هم دارد که الآن مورد بحث من نیست؛ و آنچه الآن مورد بحث من است، این است که: زن و مرد! از شما تقاضا دارم مواظب باشید در روز قیامت به واسطه ی زمان و مکان، به واسطه ی در و دیوار، به واسطه ی گوشت و پوست و استخوان خود، به واسطه ی چشم و گوش و زبان خود، به واسطه ی هویّت خود رسوا نشوید! رسوائی کاری است مشکل. بالاترین دردها برای انسان رسوائی است. اگر خدای نکرده یک کسی در دنیا گناه کند، مردن را بر رسوا شدن ترجیح میدهد. زنی اگر کار بدی انجام داده باشد ـ هر چه هم پست باشد ـ دوست دارد بمیرد اما رسوا نشود. این مرد و زن که میخواهند رسوا نشوند باید توجه داشته باشند که روز قیامت روز رسوائی است؛ روزی است که خدا و پیغمبر و ائمه ی طاهرین و حضرت زهرا (س) و ملائکه ی مقرّب خدا، در و دیوار، زمان و مکان و بالاخره تمام اعضا و جوارح انسان، لَهِ انسان یا علیه انسان، شهادت میدهند. توجّه به این مطلب داشته باشید! شبانه روز اقلاً یک یا دو یا سه مرتبه، بعد از نمازهایتان، وقتی که بیکارید، وقتی که خانم از کارِ خانهاش فارغ میشود، وقتی که شما در بازار مشغول کارید یا از کارتان فارغ شدید، قدری در خود فرو روید؛ این بحث را قدری تحلیل کنید؛ قدری رویش فکر کنید که:
«تَفَکُّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ»
به این مطالب توجّه کنید! زیرا این توجّه ماست که سعادت میدهد؛ هم برای دنیای انسان و هم برای آخرت انسان. همین توجّهها و تفکّرهاست که انسان را متوجّه و متفکّر میکند؛ یعنی مَلکه ی توجّه و تفکّر برای انسان پیدا میشود. خوشا به حال آن کسی که مَلکه ی توجّه و ملکه ی تفکّر داشته باشد. به طور ناخودآگاه، به طور خودکار توجّه داشته باشد. قرآن میفرماید: اگر این حالت برایش پیدا شود، دیگر خدا دست او را میگیرد و لحظه به لحظه بالا میبرد:
(فی بُیُوتٍ اَذِنَ اللهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فیها اسْمُهُ ...)[۲۵]
بعد میفرماید:
(رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللهِ)[۲۶]
آنهائی که ملکه ی تفکّر و توجّه دارند، تجارت و کار دنیا از خدا غافلشان نمیکند.
جلسه سوم :غفلت چیست
بحث امروز راجع به رذیله ی «غفلت» است. آن رذیلهای که ضدّ توجّه و تفکّر است. از نظر اخلاق، هر چه «توجّه و تفکّر» عالی و بالاست و موجب تعالیِ انسان است، «غفلت» رذیلهای است بسیار پست که انسان را به سقوط میکشاند؛ و به قول قرآن شریف، انسان را تا سرحدّ حیوان، بلکه پستتر تنزّل میدهد:
(وَ لَقَدْ ذَرَأنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ اَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ اذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها اوُلئکَ کالأنْعامِ بَلْ هُمْ اَضَلُّ اوُلئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ)[۲۷]
افرادی که غفلت بر دلشان حکمفرماست چشم دارند اما نمیبینند؛ گوش دارند اما نمیشنوند؛ دل دارند اما نمیفهمند؛ و اینها حیوانند، از حیوان هم پستترند؛ و اگر درباره ی غفلت جز این آیه ی شریفه چیزی نداشتیم، بس بود تا بگوئیم که صفت غفلت، صفت مذمومی است.
در آیه ی دیگر میفرماید: غفلت دل را مُهر میکند؛ چشم و گوش را مهر میکند:
(اُولئِکَ الَّذینَ طَبَعَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِمْ و سَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ و اوُلئِکَ هُمُ الْغافِلوُنَ)[۲۸] افرادی که غفلت دارند دل ندارند؛ دلشان قفل شده است. دلی که بفهمد، گوشی که حقّ را بشنود و چشمی که حقّ را ببیند ندارند، و بالاخره مُهرِ غفلت اینها را تا سرحدّ حیوانیت رسانده است.
صفت غفلت بر عکس صفت توجّه، انسان را به سقوط میکشاند. نمیگذارد دنیا داشته باشد؛ نمیگذارد آخرت داشته باشد. این غفلت ـ نظیر توجّه و تفکّر ـ مراتب دارد. ما فعلاً کار به آن نداریم. صحبت امروز راجع به غفلت است به اعتبار متعلّق آن نه مراتب آن.
اقسام غفلت
غفلت از دشمن
اول چیزی که باید توجه داشته باشیم این است که این صفت ما را از دشمن خود غافل میکند؛ و معلوم است اگر کسی غفلت از دشمن داشته باشد دشمن او را نابود میکند. در خطّ مقدّم جبهه، یک آن غفلت موجب نابودی آن خطّ و نابودی آن افراد خواهد شد.
دشمن اوّل: شیطان
ما باید بدانیم دشمنهای سرسختی داریم؛ دشمنانی قسم خورده، مثل شیطان. قرآن شریف میفرماید: این شیطان چندین مرتبه به خدا تَشَر زد؛ و در تشرهایی که به خدا میزد قسم هم میخورد، و گفته ی او این بود که همه ی بندههایت را اغواء و جهنّمی میکنم جز افراد مُخلَص ـ معصوم یا تالی تِلوِ معصوم ـ.
(قالَ فَبِعزَّتِکَ لأغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ ـ اِلّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ)[۲۹]
ما چنین دشمن قسم خوردهای داریم؛ و غفلت از آن رسوائیها به بار میآورد؛ دنیا و آخرت و آبروی ما را از بین میبرد. این دشمن قسم خورده از کم شروع میکند اما به کم اکتفا نمیکند به هر اندازه که بتواند جلو میرود؛ و قرآن شریف میفرماید از یک راه هم جلو نمیآید، بلکه از هر راهی که بتواند وارد میشود.
از جاهائیکه از نظر قرآن، شیطان به پروردگار عالم تشر زده آنجا است که گفته است:
(فَبِما اَغْوَیْتَنی لَاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ ـ ثُمَّ لَاتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمآئِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ)[۳۰]
یعنی خدایا، حالا که من برای این بنیآدم گمراه شدم جلوی راه سعادت اینها را میگیرم؛ از جلو، از عقب، از راست و از چپ میآیم و نمیگذارم اینها رستگار شوند؛ نمیگذارم اینها از نعمتهایشان استفاده کنند.
امام باقر (ع) میفرماید: معنای این آیه ی شریفه این است که شیطان میگوید: من آخرت را در مقابل اینها کوچک و دنیا را در چشمشان بزرگ جلوه میدهم. هم از راه گناه میآیم و هم از راه دین. از راه دین برای مقدسها میآیم؛ یعنی از راه ریا، از راه تظاهر، اینکه این ریا است نکن؛ این تظاهر است نکن؛ این عُجب است نکن. برای مقدّسها از راه وسواس عمل را فاسد میکند. بالأخره از راهی که بتواند برای اغوای انسان میآید؛ و غفلت از این دشمن معلوم است چهها به سر انسان میآورد.
دشمن دوّم: هوای نفس
دشمن دوم نفس امّاره و هوی و هوس است. این نفس امّارهای که مثل حضرت یوسف (ع) از آن میترسد و درباره ی آن خطاب به خداوند عرض میکند: [۳۱][۳]
در آن وقتی که از صحنه پیروز بیرون آمده بود باز میگفت خدا! اگر تو نباشی بدبخت میشوم. نفس امّارهای که به قول مولوی:
نفس اژدرهاست او کی مرده است از غم بیآلتی افسرده است
اگر جایی، اگر وقتی کاری به انسان نداشته باشد برای این است که آب ندارد شنا کند؛ برای این است که زمینه ندارد کار کند.
از مرحوم مقدّس اردبیلی ـ مرجع تقلیدی که بارها خدمت امام زمان علیهالسلام رسید ـ سؤال کردند: آقا! اگر شما در خانهای باشید، کسی نباشد جز یک زن نامحرم، زنا میکنی یا نه؟ مرحوم مقدّس نفرمود: نه؛ فرمود: پناه میبرم به خدا که چنین صحنهای برای من جلو بیاید. از این جمله استفاده میکنیم که نفس امّاره پیر و جوان ندارد؛ زن و مرد و مقدّس و غیرمقدّس ندارد؛ همه و همه باید از او بترسند؛ زیرا دائماً با ما در جنگ است.
روایتی است از موسیبن جعفر (ع) که پیغمبر اکرم (ص) عدّهای را به جنگی فرستاد. وقتی برگشتند آن حضرت به آنها فرمود: مرحبا به گروهی که جهاد اصغر را گذراندند و جهاد اکبر بر ایشان باقی مانده. گفتند: جهاد اکبر چیست؟ فرمود: «جهاد با نفس» سپس فرمود:
«اَفْضَلُ الْجِهادِ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ»
یعنی بالاترین جهاد، جهاد با نفس است[۳۲] راستی که جنگ با نفس امّاره، جنگ بزرگی است؛ و این جنگ در درون ما همیشه هست، آن بعد ملکوتی ما با بُعد ناسوتی ما همیشه در جنگ است. معمولاً هم در انسانها این نفس امّاره این هوی و هوس غلبه دارد. غفلت از نفس امّاره و یک آن هوسرانی، یک عُمر پیشمانی به دنبال دارد. نیم ساعت و یک ربع و یک ساعت خلوت کردن یک زن با یک مرد در یک خانه، یک عمر رسوائی، یک عمر پشیمانی، یک عمر بدبختی در پی دارد.
دشمن سوم: دنیا
دشمن سوم ما دنیاست، و دنیا دشمن عجیبی برای انسانهاست. قرآن شریف در آیات فراوانی تذکّر میدهد که انسان! مواظب باش زرق و برق دنیا تو را گول نزند! مواظب باش! این گول است، گولش را نخوری. دنیای حرام با آخرت جمع نمیگردد.
(یا اَیُّهَا النّاسُ اِنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیوةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللهِ الغَرُورُ)[۳۳]
ای مردم! از دو دشمن سرسخت بپرهیزید؛ یکی دنیا شما را گول نزند یکی هم شیطان. دنیای حرام با آخرت جمع نمیگردد.
یکی از کارهای بهلول این است که در وسط راه یک تیر بزرگی افتاده بود این طرف را میگرفت بلند میکرد آن طرف زمین میماند؛ طرف دیگر را میگرفت این طرف زمین میماند؛ وسط را میگرفت نمیتوانست بلند کند. به او میگفتند: بهلول! چکار میکنی؟ میگفت این دنیا و آخرت است دنیا را بگیرم آخرت زمین میماند؛ آخرت را بگیرم دنیا زمین میماند؛ هر دو تا را بخواهم با هم جمع کنم نمیشود. یعنی دنیای حرام و آلوده با آخرت جمع نمیشود.
(تِلْکَ الدّارُ الاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدُونَ عُلُوّاً فِی الْاَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ)[۳۴]
خانه ی آخرت مختصّ آن افرادی است که ریاست طلب نباشند؛ مختصّ آن افرادی است که دنیاپرست نباشند. دنیا پرستی معلوم است که عاقبت خانه ی آخرت انسان را خراب میکند.
قضیّهای درباره ی بزرگ مرجع تقلید، مرحوم آقا شیخ محمّدتقی شیرازی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نقل میکنند: ـ وی مردی است بسیار محقّق و از نظر عمل و تقوی و خودسازی بسیار بالاست. ـ وقتی مرحوم میرزای بزرگ (ره) از دنیا رفت، مسلّم بود که مرجعیّت برای اوست. اما وقتی میخواستند به جنازه ی میرزای بزرگ نماز بخوانند، آقا نبود. این طرف، آن طرف، بالاخره آقا را در سرداب مطهر پیدا کردند. از بس گریه کرده بود چشمهای مبارکش ورم کرده بود. بعد قضیّه را نقل کرده و فرموده بود: وقتی خبر مرگ میرزای بزرگ به من رسید با خود گفتم: «رئیس شدی» و از این موضوع خوشم آمد؛ فهمیدم که من لیاقت مرجعیّت را ندارم. فهمیدم این مرجیّعت برای من دنیاست؛ لذا آمدم خدمت آقا امام زمان (عج)؛ ایشان را قسم دادم به مادرشان زهرا (س) که من مرجع نشوم برای اینکه لیاقت ندارم.
(تِلکَ الدّارُ الْاخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یُریدوُنَ عُلُوّاً فیِ الْاَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ)[۳۵]
دنیا گول میزند. دنیا انسان را مشغول میکند؛ و اگر انسان، خدای نکرده، غرق در دنیا شد نظیر کسی است که در لجن زاری فرو رود. آن به آن بیشتر فرو میرود تا بالاخره مرگ او فرا رسد. نظیر کرم ابریشم، دور خود میتند تا خفه شود.
اگر دنیا انسان را گرفت، اگر غفلت از این دشمنِ بزرگ شد، مسلّم است که انسان را تباه میکند. این تکرار قرآن، به ما میفهماند که این دشمن بزرگی است.
لذا اوّل چیزی که غفلت بر سرما میآورد این است که: ما غافل از دشمنهای خود میشویم؛ دشمنی مثل دنیا، مثل نفس امّاره، مثل شیطان.
توجّه میخواهد تا مواظب این سه دشمن باشیم؛ و بالاخره ی این سه دشمن با ما هست تا بمیریم، یا اینکه به واسطه ی توجّه، به واسطه ی رابطه ی با خدا، به واسطه ی توسّل به اهل بیت (ع) غلبه بر آنها پیدا کنیم. یا به واسطه ی غفلت، او غلبه بر ما پیدا کند و ما را جهنّمی کند.
غفلت از عمر
غفلت دوم که موجب بدبختی ماست، غفلت از «عمر» است. عمر، نعمت فوقالعاده بالایی است. هیچ نعمتی بعد از ولایت، از نعمت عمر بالاتر نیست. در میان عوام مردم مشهور است که عمر طلاست. اما این غلط است؛ این تشبیه، تشبیه اشتباهی است، عمر طلا نیست؛ بسیار با ارزشتر از آن است. انسان اگر توجّه به عمر و جوانی داشته باشد، میتواند در همان جوانی، سعادت دنیا و آخرت را برای خود تأمین کند.
ما چه بسیار افرادی را سراغ داریم که بیش از چهل یا پنجاه سال از عمرشان نگذشته بود اما به خاطر توجه به عمرشان، افتخارها آفریدند. بیش از دویست جلد کتاب درباره ی ترویج اسلام و تشیّع، فقه تشیّع، نوشتند. عکس آن هم چه بسیار سراغ داریم؛ صد سال عمر کرد اما فقط و فقط مانند یک حیوان آمد؛ مثل یک حیوان خورد؛ و مثل یک حیوان از دنیا رفت. یا به قول روایت، سنگی آمد و کمکم جای خود را در جهنم باز کرد. یک آدمی که هفتاد سال عمر کرد وقتی مُرد، صاف رفت ته جهنم!
(اِنَّ الْمُنافِقینَ فیِ الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النّارِ)[۳۶]
بدبختی اینجاست که افرادی که غفلت از عمر دارند خوابند. به قول پیغمبر اکرم (ص) میفرمود:
«النّاسُ نِیامٌ فَاِذا ماتُوا انْتَبَهُوا»
مردم خوابند؛ یک وقت بیدار میشوند که عزرائیل بیاید. قرآن میفرماید: وقتی عزرائیل آمد انسان میبیند عمرش به غفلت گذشته، از عمر استفاده نکرده، و کار هم از کار گذشته است. آنجا میگوید: خدایا! مرا برگردان برای اینکه کاری برای قبر و قیامتم بکنم؛ برای اینکه آدم بشوم.
(رَبِّ ارْجِعُونِ ـ لَعَلّی اَعْمَلُ صالِحاً فیما تَرَکْتُ کَلّا)[۳۷]
دم مرگ میبیند کاری نکرده است؛ عمرش به غفلت گذشته است؛ میگوید: خدا! مرا برگردان. خطاب میشود: برگشت محال است.
قرآن میفرماید: نه فقط دم مرگ، بلکه وقتی که در جهنم رفت، آنجا با آه و ناله میگوید: خدایا! مرا برگردان تا برای عالم آخرت کاری بکنم. اما جواب نفی میشنود، قرآن میفرماید:
(وهُمْ یَصْطَرِخُونَ فیها رَبَّنا اَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَیْرَ الَّذی کُنّا نَعْمَلُ)[۳۸]
یعنی جهنّمیها در جهنم آه و ناله میکنند. یکی از حرفهایشان این است که خدایا! ما را به دنیا برگردان تا اعمال صالحی انجام بدهیم. به آنها خطاب میشود: مگر هفتاد سال عُمر به تو ندادم، چه کردی؟ مگر جوانی و پیری نداشتی؟ جوانیات را صرف چه کاری کردی؟ پیریات در چه مصرف شد؟
(اَوَلَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَجآءَکُمُ النَّذیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمینَ مِنْ نَصیرٍ)[۳۹] آیا به اندازهای که متذکّر بشوی عمر به تو ندادیم؟ خطاب قهر خدا میگوید: «فُذُوقُوا» بچشید این عذاب را در جهنم، برای اینکه ظالم یاور ندارد. این ظالم به چه کسی ظلم کرده است؟ ظلم به خود برای چه ظلم به خود؟ برای اینکه میتوانسته با پنجاه سال عمر، با شصت یا هفتاد سال عمر، سعادت دنیا و آخرت را بخرد، میتوانسته برای دیگران سعادت درست کند، با عمر میتوانسته است افتخارها بیافریند، اما غفلت از عمر و غفلت از جوانی، موجب شد جوانی به هدر رود؛ و این عمر و جوانی به قدری نعمت بالایی است که در روایت دارد وقتی اهل محشر وارد صف محشر میشوند، هنوز به حساب و کتاب نرسیده، یک بازرسی از آنها میشود و در آن بازرسی، از این دو چیز سؤال میشود: اوّل از عمرش و دوّم از جوانیش[۴۰]
همه و همه مخصوصاً جوانهای عزیزم از دختر و پسر مواظب جوانی باشید! مواظب عمر باشید! عبادت در جوانی، عصای پیری است. مواظب جوانی باشید! تا جوانید میتوانید سعادت آفرین باشید. اگر از چهل سال بالاتر رفتید دیگر نشست است. اگر اندوختهای برای سعادت خود تأمین نکرده باشید دیگر نمیتوانید کار کنید. مواظب باشید جوانی به هدر نرود! مواظب باشید جوانی به بطالت، به شهوت، به کارهای بیجا، از بین نرود! همه و همه، پیرمردها، پیرزنها، مواظب عمر باشید.
انسان ممکن است به یک روز بتواند سعادت دنیا و آخرت را برای خود تأمین کند. غفلت از عمر و از این نعمت بزرگ، انسان را به سقوط میکشاند؛ و به قول قرآن شریف، به سر حدّ حیوانیّت میرسد. بلکه پستتر از حیوان.
غفلت از استعدادها
غفلت سوم، که قرآن روی آن پافشاری دارد، غفلت از استعدادهایی است که انسان دارد. این انسان، موجود عجیبی است. از نظر قرآن این انسان «امین الله» هست؛ و این امین خدا، این استعدادها را میتواند مصرف کند و با این استعدادها به مقام والائی برسد اما متأسفانه از استعدادهای خود استفاده نمیکند. در آیه ی امانت میفرماید:
(اِنّا عَرَضْنَا الْأمانَةَ عَلَی السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ الْجِبالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَها وَ اَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَها الأِنْسانُ اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً)[۴۱]
ما امانت خود را به عالَم وجود عرضه داشتیم استعداد پذیرفتن را نداشت. این انسان استعدادش را داشت. امانت ما را قبول کرد. اما قرآن میفرماید:
(اِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً)
این انسان خیلی ظالم به خودش و خیلی جاهل به خودش است. جاهل است از اینکه غفلت نمیگذارد متوجّه استعدادهای خود باشد. غفلت نمیگذارد از استعدادهای خود استفاده کند؛ و ظالم به خودش است زیرا این استعدادهای نهفته در خود را به هدر میدهد. نظیر آب فراوانی که به هدر برود و از این آب کسی استفاده نکند. این، هم ظالم است هم جاهل. یک کسی آب فراوانی داشته باشد، زمین فراوان داشته باشد، اما گرسنه باشد. امیرالمؤمنین (ع) میفرماید:
«مَنْ وَجَدَ ماءً وَ تُراباً ثُمَّ افْتَقَرَ فَاَبْعَدَهُ اللهُ»[۴۲]
آن کسانی که زمین دارند، آن کسانی که آب دارند، اما هنوز فقیرند اینها از رحمت خدا دور هستند. فرد باشد یا ملّت باشد. ما استعدادهای نهفتهای داریم و باید از این استعدادها استفاده کنیم. اگر استفاده نکنیم باید بدانیم که لعنت خدا و پیغمبر (ص) و ائمه ی طاهرین (ع) شامل ما میشود.
غفلت از مرگ
غفلت چهارم که برای انسان است «غفلت از مرگ» است. همه ی ما میدانیم که میمیریم اما غفلت از این مردن، غفلت از قبر، غفلت از قیامت، غفلت از جهنم، غفلت از نعمتهای بهشت داریم. این غفلت ما را بیچاره کرده. انسان باید شبانه روز یک مرتبه، دو مرتبه، سه مرتبه، در خود فرو رود. به فکر مرگ بیفتد. من و شما آیا از اینجا بیرون میرویم یا نه؟ معلوم نیست. آیا من از منبر پائین میآیم یا نه؟ معلوم نیست. آیا امشب شب اوّل قبر ماست یا نه؟ معلوم نیست. همه و همه غفلت از مرگ داریم. اگر مرگ آمد، شب اوّل قبر ما، شب راحتی ماست یا نه؟ قبر مشکل است مشکل.
در روایات میخوانیم کسی را دفن کردند. وقتی پیغمبر اکرم (ص) رسیدند که خاک روی قبر ریخته بود. آن حضرت دست روی قبر گذاشتند. حمدی خواندند، و به اندازهای گریه کردند که از اشک چشم مبارکشان قبر تر شد. بعد فرمودند:
«برای این مکان یک فکری باید کرد. باید عمل کرد. بیعمل نمیشود». در روایات میخوانیم: قبر هر روزه ما را صدا میکند. در این عالم غوغائی است؛ ما کریم. اگر گوش شنوا باشد هر روز صدای قبر را میشنود. قبر صدا میکند صاحب من! من خانه ی تاریکم برای من نور بفرست. من بیمونسم برای من مونس بفرست. من مار و عقرب دارم. این اعمالش زشت تو مار و عقرب شده است چیزی بفرست. یعنی توبه و انابه مار و عقرب را میکشد. من بیفرشم برای من فرشی بفرست؛ و بالاخره قبر مرتّب ما را صدا میکند. میآئی در شکم من. مواظب باش! برای این خانه فکری کن. این خانه را آباد کن[۴۳]
آیا دردی بالاتر از این است که ما به فکر آبادکردن خانه ی دنیایی خود هستیم؛ به فکر رنگ کردن خانه و نظافت خانه هستیم؛ به فکر عوض کردن فرشهای خانه هستیم؛ اما اینکه اگر امشب شب اوّل قبر ما باشد، آنجا چه خبر است از آن غفلت داریم؟
عالم برزخ آیا یک سال است یا یک میلیون سال معلوم نیست. ده میلیون سال یا یک میلیارد سال معلوم نیست. این عالم برزخ عمل میخواهد. امام صادق (ع) میفرماید: شیعیان من! عالم بزرخ مال خودتان است. شما روز قیامت مورد شفاعت ما واقع میشوید. اما مواظب عالم برزخ و قبرتان باشید![۴۴] برای این یک میلیون سال و بیشتر چه تهیّه کردی؟ روزقیامت روزمشکلی است. روزقیامت روزی است که انسان از نظر قرآن حاضر است خود و همه چیزش داده شود ولی رها شود؛ اما فایدهای ندارد.
قرآن میفرماید: انسان در روز قیامت این جور میشود؛ این جور میخواهد:
(یُبَصَّرُونَهُمْ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدی مِنْ عَذابِ یَوْمِئذٍ بِبَنیهِ ـ وَ صاحِبَتِهَ وَ اَخیهِ ـ وَ فَصیلَتِهِ الَّتی تؤویهِ ـ وَ مَنْ فِی الاَرْضِ جَمیعاً ثُمَّ یُنْجیهِ ـ کَلّا)[۴۵]
در روز قیامت انسان میگوید: خدایا پسرم، همسرم، برادرم، تمام دارائیم، تمام افراد روی زمین، گرفته شوند تا من رها شوم. یعنی خدا! تمام عالم به دوزخ روند اما من رها شوم. خطاب میشود: «کلاّ» نمیشود. توئی و عملت. اگر عملت خوب است «سعادت» و اگر عملت بد است «شقاوت».
روز قیامت روز سختی است. بعضی اوقات انسان از رسوائی عرق میکند. تا چانه ی او را عرق میگیرد. غفلت از روز قیامت نکنیم؛ غفلت از جهنم و آن عذابها، غفلت از بهشت و آن نعمتهایش.
در روایت میخوانیم یکی از حسرتهای اهل جهنم این است که هنگام رفتن به جهنم به بهشت نگاه میکند میبیند قصری در بهشت دارد اما بیصاحب است؛ حورالعین دارد اما بیهمسر است؛ باغ دارد اما بیصاحب است. این باید در جهنم بسوزد اما آن قصرش و حورالعین و همسرش و باغش بیصاحب باشد.
جلسه چهارم: فضیلت یقین
بحث درباره فضائل و رذائل اخلاقی بود. درباره فضیلت تفکر و توجه بحث کردیم. در مورد رذیله غفلت هم، که ضد تفکر و توجه است، به طور خلاصه صحبت شد؛ و اینکه چه کنیم که غافل نباشیم؛ و اینکه چه کنیم تفکر و توجه و تذکر در ما زنده شود، فی الجمله اشاره شد.
تعریف یقین
بحث امروز درباره فضیلت دیگری است که از فضیلت توجه و تفکر کمتر نیست؛ و آن فضیلت یقین است. یقین نظیر علم است. اما علم مربوط به عقل است و یقین مربوط به دل و قلب. اگر چیزی در عقل رسوخ کرد، به آن علم میگویند؛ و اگر چیزی، علاوه بر رسوخ در عقل، رسئخ در دل کرده باشد، رسوخ در قلب کرده باشد، به آن یقین میگویند.
یقین به معنای ثبات است؛ و چون که معلوم، ثابت در دل شود - و به فرموده استاد بزرگوار ما بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام، رضوان الله تعالی علیه، دل باور کرده باشد - به آن یقین میگویند. یعنی گاهی چیزی را عقل باور کرده است به آن علم میگویند. اما گاهی بالاتر از این است؛ در دل ثبات پیدا میکند، در دل رسوخ پیدا میکند و دل باور میکند؛ وقتی دل باور کرد به آن یقین میگویند. یقین یکی از فضائل بزرگ برای انسان است؛ لذا علمای علم اخلاق وقتی وارد در بحث فضائل و رذائل میشدند، اول فضیلت را همین یقین حساب میکردند. ما اول فضیلت را توجه و تفکر حساب کردیم؛ و اگر صفت یقین از توجه و تفکر بالاتر نباشد پائینتر از آن نیست.
یقینی که الآن با شما صحبت میکنم مربوط به دین است، نه مربوط به علوم طبیعی یا علوم غیر دینی. آن خود یک بحث جداگانهای دارد و الآن مورد بحث ما نیست. آن خود یک بحث جداگانهای دارد و الآن مورد بحت ما نیست. آن که الآن مورد بحث ماست، یقین مربوط به دین است. یعنی یقین پیدا کنیم که خدا هست. یقین پیدا کنیم معاد و قبر و برزخ و قیامت و بهشت و جهنم هست. یقین داشته باشیم خدا عادل است. خدا جواد و کریم است. خدا عالم و قادر است. خدا رؤوف و مهربان است. یقین داشته باشیم قرآن حق است؛ و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خاتم انبیاء است. یقین داشته باشیم که امیر المؤمنین و یازده فرزندش علیهم السلام خلفاء و اوصیاء بعد از پیغمبر اکرمند. یقین داشته باشیم آنچه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است بجاست. اگر فرموده است بکن مصلحت نفس الامری دارد. اگر فرموده: نکن مفسده نفس الامری دارد. به این میگویند یقین دینی. برای انسان، نسبت به این مطالب، سه حالت میتوان تصور کرد:
انواع ایمان
ایمان تقلیدی
قسم اول علم است. اما علم بدون استدلال، علم بدون برهان، که غالب مردم راجع به اسلام چنین آگاهی و علمی دارند؛ یعنی علم تقلیدی. از نظر فقهی این علم تقلیدی انسان را بهشتی میکند؛ اگر با همان علم تقلیدی جلو برود. واجبات را بجا بیاورد. محرمات را ترک کند؛ و بالأخره با رابطه با خدا از این دنیا برود بهشتی میشود. به تعبیر علما، نتیجه برهان پیش اینهاست.
نود و نه درصد مردم نمیتوانند روی اصول دین استدلال بکنند. اما علم دارند به اصول دین؛ و همین مقدار برای اینها کفایت میکند. اما این علم، نه در دل رسوخ کرده است نه در عقل؛ و بر طبق آن؛ برهان و استدلال ندارند. این علم ممکن است انسان را بهشتی کند، اما کاربرد ندارد. یعنی در بنبستها، صحنههای استثنائی، که مثلاً یکی از غرائز طوفانی شود، آن علم دیگر نمیتواند کار بکند. نمیتواند در مقابل آن غریزه ایستادگی کند. اگر مشکلی برایش جلو آمد نمیتواند مقاومت کند. معمولاً زمین میخورد. بعضی اوقات کفر هم میگوید. گله از پروردگار هم میکند. قرآن به همین مطلب اشاره میکند. میفرماید:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخرة ذلک هو الخسران المبین[۴۶]
عدهای از مردم، ایمانشان ایمان حرفی است یعبد الله علی حرف یعنی به فرموده امام حسین علیه السلام، ایمانشان فقط لقلقه زبان است. رسوخ در عقل و دل نکرده است؛ که من اسم این نوع ایمان را ایمان تقلیدی گذاشتم؛ و قرآن شریف میفرماید: ایمان حرفی؛ و معلوم است که اطلاق قرآن بهتر است. قرآن میفرماید: صاحبان اینگونه ایمان، که نود و پنج درصد مردم یا بیشتر ایمانشان این جور است، در وقت استثناءها زمین میخورند. اگر نعمت برایشان جلو بیاید، اگر در رفاه و آسایش باشند، دلبستگی به آن آسایش و به آن رفاه و بالأخره دلبستگی به دنیا پیدا میکنند. اما اگر مشکلی برای آنها جلو بیاید زمین میخورند، و اگر مصیبتی برایشان جلو بیاید نمیتوانند مقاومت کنند.
بعضی اوقات که انسان راه میرود، پایش به سنگی میخورد و به زمین میافتد و همه بدن او به زمین میآید. یعنی به رو میافتد. قرآن میفرماید - البته این تشبیه معقول به محسوس است -: وقتی برایش مشکلی پیش بیاید زمین میخورد و کفر میگوید؛ گله از خدا میکند؛ شک و تخیل برایش پیدا میشود؛ و بالأخره یک چیز بی محتوائی از کار در میآید. میفرماید: خسر الدنیا والاخرة ذلک هو الخسران المبین این هم دنیا و هم آخرت را از دست میدهد. این یک ورشکسته آشکاری میشود.
از این آیه یک استفاده دیگری هم میشود؛ که این استفاده مال جوانهای عزیزم از پسر و دختر باشد. آن استفاده این است: ای مسلمان! نباید ایمان تو، ایمان حرفی باشد. مسلمان! نباید ایمان تو تقلیدی باشد. باید ایمان تو رسوخ کند در عقل تو؛ با استدلال باشد. باید ایمان تو رسوخ کند در دل تو؛ یقین باشد. ایمان حرفی مال آن کسی است که اصلاً سواد ندارد و یا غیر مسلمان است. اما جوانها حق ندارند ایمان آنها ایمان حرفی باشد. اگر از دختری که دیپلم دارد بپرسند به چه دلیل خدا است باید فوراً یک دلیل قانع کننده بیاورد. اگر از جوانی که دیپلم دارد بپرسند به چه دلیل قرآن معجزه تا روز قیامت است فوراً باید یک دلیل بیاورد؛ و بالأخره راجع به اصول دین، همه و همه، مخصوصاً جوانها، از ایمان حرفی تجاوز کنند و به قسم دوم و سوم برسند.
ایمان استدلالی
قسم دوم، که مهمتر از قسم اول است، ایمان استدلالی میباشد. یعنی ایمانی که رسوخ کرده است در عقل. عقل باور کرده است خدا هست. عقل باور کرده است معاد هست. عقل باور کرده است که روزه ماه مبارک رمضان مصلحت تامه ملزمه دارد. نماز واجب مصلحت تامه ملزمه دارد. نماز شب انسان را به مقامهای بلندی میرساند. عقل باور کرده است که حجاب در اسلام چیز خوبی است و لاابالی گری در حجاب، و بی عفتی، برای زن و برای مرد چیز بدی است. این ایمان استدلال میخواهد. یعنی مثلاً برهان نظم به ما میگوید خدا هست. حرکت جوهری مرحوم صدر المتألهین اثبات معاد جسمانی میکند، و بالأخره کتابهای کلامی زیادی که توسط بزرگان حوزه علمیه قم در این باره نوشته شده است، به ما میگوید که اصول دین استدلال دارد. همه اصول دین هر کدامش دلیلها دارد.
اگر کسی مدتی کتابهایی را که مربوط به کلام است مطالعه بکند، قطعاً ایمان در عقلش رسوخ میکند. یعنی عقل اصول دین را باور میکند. عقل باور میکند که واجبات و محرمات قرآن مصلحت دارد، مفسده دارد، عقل باور میکند که قرآن کلام خداست و تا روز قیامت میتواند جامعه بشریت را اداره کند. ما مسلمانها ادعایمان این است که علم هر چه ترقی کند، مردم هر چه روشنتر شوند، جامعه هر چه رو به کمال رود، قرآن و قوانین اسلام بهتر میتواند جامعه را اداره کند.
این مدعا باید با دلیل باشد برای همه مخصوصاً برای جوانها. جوانهای عزیزم! همه شما باید مطالعه دینی داشته باشید. به پدر و مادرها سفارش کنم، در خانههای شما باید کتابهای دینی باشد. باید رساله عملیه مرجع تقلید در خانههای شما باشد. چنانچه قرآن در خانههای شما هست باید رساله عملیه هم باشد. باید در خانههای شما کتابهای اخلاقی و کتابهای مربوط به معارف اسلامی باشد. در خانه یک مسلنان اگر کتابهای مربوط به معارف اسلامی، مربوط به اخلاق و تفسیر، و بالأخره مربوط به اصول دین نباشد، رساله مرجع تقلید نباشد، این خانه را نمیتوان گفت خانه یک مسلمان، خانه یک شیعه. شیعه باید مطالعه داشته باشد شیعه و مسلمان باید با شعار تفکر ساعة خیر من عبادة سنة جلو برود. یعنی وقتی وارد اتاق پذیرائی شما شوند ببینند با زینت نوشته شده: تفکر ساعة خیر من عبادة سنة و همینطور که گلها و گلدانها و امثال اینها زینت خانه شما شده، کتابهای دینی هم در خانه شما زینت اتاق شما باشد. این وظیفه یک مسلمان است. مخصوصاً وظیفه جوانها. جوانها در وقت بیکاری باید مطالعه داشته باشند و اتفاقاً یکی از تفریحهای خوبی که برای جوانها میتوان درست کرد تفنن در مطالعه است.
کتابخانه باید فراوان باشد. متأسفانه این یکی از نواقص ماست که کتابخانه کم داریم حتی در قم. چه رسد جاهای دیگر. در هر دهی یا روستائی در هر قصبهای و در هر شهری باید کتابخانه فراوان باشد.
ایمان استدلالی خوب است؛ اما مثل ایمان اول، در بنبستها کاربرد ندارد. یعنی صاحب این ایمان میتواند با دلیل، خدا و معاد را ثابت کند. میتواند با دلیل، قرآن و پیغمبر و امام را ثابت کند. اما همین فرد اگر در بنبست واقع شد؛ یعنی غریزه جنسی طوفانی شد، غریزه ریاست طلبی طوفانی شد، غریزه حب به مال طوفانی شد، شکست میخورد. آن غریزه، بر علم مقدم میشود.
به اولی میگفتیم ایمان حرفی یا تقلیدی؛ به این میگوییم ایمان استدلالی که علم است. علم یعنی برهان؛ یعنی استدلال. کاربرد برهان و استدلال کم است. یعنی حتی عالم هم گاهی در بنبستها میماند.
برای یک نفر عالم که کتابی هم در توحید نوشته بود، مشکلی پیش میآید؛ و او نمیتواند صبر کند؛ و بالأخره یک کافر از کار در میآید؛ و این شعر را میگوید:
کم عاقل عاقل اعیت مذاهبه - وجاهل جاهل تلقاه مرزوقاً
هذا الذی ترک الأوهام حائزة - وصیر العالم النحریر زندیقاً
میگوید: انسان متحیر است، گاهی عاقلها در کاری میمانند و جاهلها وضعشان روبراه است و همین امر باعث میشود که گاهی عالم، بیدین میشود. البته اگر فقط علم باشد، فقط استدلال باشد. گر چه از هیچی بهتر است اما در همه مواقع کاربرد ندارد.
اشکال دیگری هم که در علم است این است که با شک و شبهه و تخیل سازگار است. عالم، میداند خدا هست اما شبهاتی برایش پیش میآید. علم دارد معاد هست اما بعضی اوقات شکهایی برایش جلو میآید. یعنی یک نقطه سیاه جهل همیشه در علم خوابیده است.
یقین
قسم سوم یقین است. یقین آن چیزی است که از ایمان حرفی و تقلیدی گذشته و به ایمان استدلالی رسیده است. از باور عقلی هم گذشته است و دل باور کرده است. یعنی ایمان در دل رسوخ کرده است و دل باور کرده است. به این میگویند یقین.
یقین یعنی ثبات، یعنی رسوخ در دل. دل باور کرده. وقتی دل باور کرده باشد دیگر نتیجه اولش این است که کاربرد عجیبی دارد. یک نیروی کنترل کنندهای است برای انسان در گناه. دیگر گناه نمیکند. وقتی گناه جلو بیاید، مثل بید میلرزد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسمشان این بود که وقتی میخواستند به جنگ بروند، چند نفر از جوانها را برای سرپرستی خانوادههای رزمندگان، در مدینه باقی میگذاشتند. در یکی از جنگها، جوانی سرپرستی چند خانه را به عهده گرفته بود. یک روز صبح که این جوان آمد و در یکی از خانهها را زد، زن صاحبخانه، زنی که زنی که شوهرش رفته بود برای جهاد پشت در آمد. مرد از او پرسید چه لازم داری؟ آن زن هم آنچه را لازم داشت، گفت.
نمیدانم چه شد؛ اما بالأخره شهوت آن جوان تحریک شد. اما چرا؟ نمیدانم. آیا آن زن بد حرف زد؟ آیا این مرد چشمش به آن خانم افتاد؟ نمیدانم. خانمها! آقایان! سفارش میکنم وقتی که به یکدیگر برخورد کردید، بدانید که شیطان در آن وقت خیلی کار میکند. شیطان به حضرت نوح گفت: ای نوح! بدان وقتی با یک زن تماس پیدا کردی، وقتی یک زن و مرد نامحرم مقابل هم شدند، من آنجا خیلی کار میکنم. خانم! بدان یک جمله شهوت انگیز تو، آقا! یک چشم چرانی تو، ممکن است به جاهای بدی بکشد. بالأخره این مرد وارد خانه شد و دستش را به سینه خانم گذاشت.
مرادم اینجاست. مرادم یقین خانم است؛ آن یقینی که در دلش رسوخ کرده بود و باور کرده بود خدا هست، بهشت هست، جهنم هست.
ناگهان لرزید! رنگش تغییر کرد؛ و با یک حالتی که حرف از دل برآید و بر دل بنشیند گفت: چه میکنی؟! النار! النار! النار! گفت این کار تو آتش است، آنهم آتش جهنم.
حرف خانم آمد و بر دلی که او هم خدا و بهشت و جهنم را باور داشت، و باور داشت اگر دستی به سینه نامحرم بخورد، این دست، بدون توبه، جهنمی است، نشست. ناگهان این مرد هم فریاد زد: النار! النار! النار! روز اول، روز دوم، کمکم نتوانست در مدینه بماند؛ به بیابان رفت تا پیامبر بیاید.
در آنجا ریاضت دینی میکشید و عبادت میکرد؛ و مرتب میگفت: النار! النار! تا اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه بازگشتند. به ایشان خبر واقعه را دادند. پیغمبر فرستادند آن مرد را آوردند. به او گفته شد که توبه تو قبول شد؛ اما چیزی که برای او مشکل است این است که صورتش در صورت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیفتد.
زن و مرد! این جلسه ما الآن در محضر خداست. در محضر مقدس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است. در محضر مقدس حضرت ولی عصر علیه السلام است. آقا! بدان که چشم چرانی تو در مغازه، خانم! بدان که رو نگرفتن تو و بی حجابی و بد حجابی تو در کوچه، در محضر مقدس امام زمان علیه السلام است. ببین امام زمان از دست تو راضی است یا نه؟ ببین از این حرفها راضی است یا نه؟
وقتی آن جوان آمد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نماز میخواندند. جوان منتظر شد. بعد از نماز پیامبر به منبر رفتند. این جوان سرش پایین است و خجالت میکشد. اتفاقاً پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم سوره تکاثر را شروع کردند:
بسم الله الرحمن الرحیم الهیکم التکاثر حتی زرتم المقابر کلاً سوف تعلمون ثم کلاً سوف تعلمون کلاً لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم ثم لترونها عین الیقین ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم
اتفاقاً این سوره درباره یقین هم صحبت میکند.
فرمود: دنیا مردم را مشغول کرده است. ای کاش این مردم یقین داشتند و میدانستند جهنمی است، میدانستند روز قیامت این جهنم را ملاقات میکنند و میبینند. ای کاش میدانستند که گناه انسان را به جهنم میبرد؛ و در جهنم از اینها سؤال میشود که آقا! ولایت داشتی و در محضر امام زمان علیه السلام بودی، اما باز گناه میکردی؟
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشغول خواندن این سوره بودند و جوان هم داشت فکر میکرد. ناگهان جوان صیحهای زد و غش کرد و نقش بر زمین شد. اطرافش را گرفتند، دیدند از خجالت مرده است. به این میگویند یقین، آن هم مرتبه اول یقین.
وقتی که یقین برای انسان پیدا شد، اگر خانم دستش به دست نامحرم بخورد، بدنش تا شب میلرزد. ناراحت است. اگر از او بپرسند چرا ناراحتی؟ میگوید: در مغازه خواستم از کاسب جنس بگیرم، دستم به دستش خورد. میگویند که عمدی نبود، گناه نکردی. میگوید بله؛ اما دست نامحرم به دستم خورد. وای وای! این را میگویند یقین.
زن اگر ایمان نداشته باشد، ایمانش حرفی باشد، در مغازه با کاسب حرف میزند؛ خنده میکند؛ حتی مثلاً برای خریدن چادر در مقابل آئینه میایستد؛ و این کار را در مقابل کاسب انجام میدهد. این را میگویند مسلمان حرفی؛ و آن را میگویند مسلمانی که ایمان در دلش رسوخ کرده است.
جلسه پنجم: فضیلت یقین
در جلسه قبل گفتیم که ایمان به اصول دین، به سه قسم تقسیم میشود:
۱- ایمان تقلیدی یا حرفی.
۲- ایمان استدلالی یا ایمان عقلی.
۳۳- ایمان عاطفی یا قلبی؛ و گفتیم آن نیروئی که کنترل کننده انسان ایمان قلبی است نه ایمان حرفی و عقلی. گرچه ایمان استدلالی هم عالی است؛ و هر کس به فراخور حالش، مخصوصاً جوانها، باید ایمان استدلالی داشته باشد.
در روایات میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با اصحاب رد میشدند. برخورد کردند به پیرزنی که با دوک خودش مشغول نخ ریسی بود. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از او سؤال کردند که به چه دلیل خدا را شناختی؟ معلوم میشود که آن حضرت از پیرزن بی سواد هم دلیل میخواهند؛ ایمان استدلالی میخواهند. پیر زن جواب خوبی داد. جواب داد که این چرخ کوچک من برای گردش خود به دست من احتیاج دارد. اگر دست من نباشد، این چرخ از حرکت میایستد. آیا عالم به این پهناوری احتیاج به یک محرک ندارد؟ پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: علیکم بدین العجائز که این دو تا معنی دارد. یک معنایش این است که شما هم باید ایمان استدلالی داشته باشید. یکی هم اشاره به برهان حرکت دارد؛ و شاید بعد از برهان نظم و برهان صدیقین؛ بهترین برهانها باشد؛ ولی در هر حال استفاده میکنیم که هر کس به فراخور حالش باید برا اصول دین دلیل داشته باشد. اگر چه همانطور که قبلاً توضیح دادیم کاربرد ندارد. نمیتواند انسان را در بنبستها، در طوفانها، در امتحانها نجات بدهد. به قول شاعر:
پای استدلالیان چوبین بود - پای چوبین سخت بی تمکین بود
لذا، ایمان منحصر میشود به ایمان عاطفی؛ و از قرآن فهمیده میشود که خداوند این ایمان را از ما میخواهد.
در سوره حجرات میخوانیم: عدهای به خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و به آن حضرت گفتند: یا رسول الله ایمان به تو داریم. فرمود: شما ایمان ندارید، بلکه اسلام آوردهاید. برای اینکه ایمان شما ایمان حرفی و ایمان استدلالی است. هنوز ایمان در دل شما رسوخ نکرده است. ایمان، کسی دارد که در دل او رسوخ کرده باشد و شک و شبههای برای او نباشد.
قالت الاعراب امناء قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم[۴۷]
گفتند: ایمان داریم. بگو: نه، ایمان ندارید. فقط تسلیمید. زیر پرچم اسلامید. برای اینکه ایمان در دل شما وارد نشده است. بعد میفرماید:
انما المؤمنون الذین امنوا بالله ورسوله ثم لم یرتابوا[۴۸]
ایمان کسی دارد که ایمانش قلبی باشد؛ اگر یقین نباشد نقطه جهل و شک در او موجود است؛ و همانها هم که ایمان استدلالی دارند از شبهه و جهل و توهم و وسوسه نجات پیدا نکردهاند. ایمانی که به درد ما میخورد قرآن آن را میخواهد بلکه با کلمه انما میگوید میخواهم، ایمان یقینی و قلبی است؛ ایمان عاطفی است.
مراتب یقین
یقین، مراتبی دارد. یقین مثل نور است. همینطور که نور مراتب دارد. یک لامپ بیست شمعی و یک لامپ هزار شمعی یا بیشتر است. یقین هم مثل نور است. وقتی تابید در دل، گاهی دل را روشن میکند. اما نظیر لامپ صد شمعی که یک اتاق را روشن میکند. گاهی هم به یک مرتبهای میرسد - نظیر یک لامپ هزار شمعی که در یک اتاق روشن بشود - فضای دل را خیلی روشن میکند؛ لذا یقین به گفته فلاسفه، ذات تشکیک است یعنی مراتب دارد؛ همه مراتبش خوب است. مرتبهای که فعلاً در نظر ماست مرتبه اول است. اما معلوم است هر چه بالا رود بهتر.
علمای علم اخلاق یقین را سه مرتبه دانستهاند:
علم الیقین؛ عین الیقین؛ حق الیقین؛ و معلوم است هر کدام از این سه قسم خود مراتب دارد؛ که الآن مورد بحث ما نیست. مرتبه اول یقین، انسان را از گناه باز میدارد. او را به انجام واجبات وا میدارد. نماز اول وقت او و روزه او بجاست. اجتناب از گناه بجاست؛ و بالأخره به طور خودکار، به طور ناخودآگاه، اهمیت به واجبات میدهد؛ اجتناب از گناه میکند. این مرتبه اول یقین که همان مرتبه اول ایمان عاطفی است. در مرتبه بعدش به مستحبات و مکروهات نیز اهمیت میدهد. شبهات را به جا نمیآورد. اگر در چیزی شک کرد که آیا چنین است یا نه، نمیکند. به طور مسلم شایعه در زبان او نیست. حرفهای بدون استدلال نیست. اگر میگوید با استدلال میگوید؛ و اگر میشنود با استدلال میشنود؛ و بالأخره هر چه که شبهه است در زبان او نیست. در قسم سوم کمکم میرسد به یک مقامی که میتواند ادعا بکند اگر دنیا یک طرف و گناه یک طرف، من گناه را انجام نمیدهم و به دنیا پشت پا میزنم. همان جملهای که امیر المؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه دارد. این جمله فقط مال آن حضرت نیست. شیعیان علی علیه السلام اگر یقینشان به مرتبه عالی رسیده باشد، اگر یقینشان لااقل به مرتبه عین الیقین رسیده باشد، میتوانند این ادعا را بکنند.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلته[۴۹]
میفرماید: به خدا قسم، اگر عالم هستی را به من بدهند و بگویند گناه بکن؛ آن هم گناه کوچک؛ که پوسته جو را بدون جهت از دهن مورچه بگیر؛ این کار را نمیکنم. این جمله حضرت به دلیل عصمتش نیست. برای مقام امامتش نیست؛ و به آن حضرت یا سایر ائمه یا پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امثال اینها اختصاص ندارد. این جمله سرمشق است برای ما. یعنی باید شما ایمانتان به مقام بالا برسد. باید کار بکنید تا ایمان شما، نور دل شما، شما را به مقامی بلند برساند که اگر همه دنیا را به شما بدهند برای اینکه شما یک گناه کنید. یقین داشته باشید نمیکنید. نیروی کنترل کننده میتواند به این اندازه قوی باشد. از نظر تاریخ و تجربه برای ما اثبات شده است. در تاریخ خواندهایم و از بزرگان دیدهایم که حاضرند تمام دنیا را فدا کنند برای خاطر اینکه دو رکعت نماز از آنها از بین نرود.
فضیلت نماز شب
این روایتی که مرحوم صاحب وسائل در کتاب شریف خود در فضیلت نماز شب از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند:
الرکعتان فی جوف اللیل احب الی من الدنیا وما فیها. [۵۰]
یعنی دو رکعت نماز در دل شب، پیش من افضل است از دنیا و آنچه در دنیاست.
معنایش این است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر تمام دنیا را به من بدهند که یکشب نماز شب نخوان، این کار را نمیکنم. این جملات مربوط به شخص پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نیست. بلکه مربوط به آن یقینی است که در دل آن حضرت است؛ و این یقین برای شیعیان هم پیدا میشود؛ و باید پیدا شود. ما سراغ داریم افرادی را که اگر یک شب نماز شب نمیخواندند چه گریهها میکردند. یادم نمیرود یک اهل دلی شبی نماز شبش ترک شد. این شخص از اول صبح تا به شب گریه کرد و غصه خورد. میگفت که من از ۱۶ سالگی تا الآن نماز شبم ترک نشده است.
نوری که از ایمان عاطفی، از ایمان عقلی، دل اینها را منور کرده، مانع گناه میشود. آن نور اینها را به مستحبات وا میدارد. بلکه از مستحبات لذتی میبرد که هیچ چیز در مقابلش نمیتواند قد علم کند قرآن شریف میفرماید: اینها افرادی هستند که در دل شب بلند میشوند. پشت به رختخواب، نماز شب میخوانند. اینها افرادی هستند که به فقرا و ضعفا رسیدگی میکنند. میفرماید که یک حالی برای اینها هست و برای نماز شبشان، برای انفاقشان، به اندازهای لذت میبرند که هیچکس نمیتواند این لذت را درک کند جز اینکه به آن برسد:
تتجافی جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً وطمعاً ومما رزقناهم ینفقون فلا تعلم نفس ما اخفی لهم من قرة اعین جزاء بما کانوا یعملون[۵۱]
ظاهرش این است که در همین دنیا این پاداش را میگیرند. در همین دنیا لذت میبرند. وقتی که برای نماز شبش الله اکبر میگوید، به قدری لذت میبرد مثل اینکه خدا خیر دنیا و آخرت را به او داده است. اگر به دنیا رسید حاضر است ایثار کند؛ و از اینکه دیگران به نعمت میرسند، لذت میبرد:
ویؤثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصة[۵۲]
معنایش این است که اینها ایثار میکنند؛ به دیگران میدهند بخورند و استفاده کنند ولو اینکه خودشان احتیاج داشته باشند. شأن نزول این آیه را جایی درباره امیر المؤمنین علیه السلام و جایی درباره مقداد و در جای دیگر درباره ابو ایوب انصاری گفتهاند. همه اینها ممکن است درست باشد. زیرا همه اینها اینطور بودند.
ایثار ابو ایوب انصاری
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رد میشدند دیدند ابو ایوب انصاری در کوچه فرش پهن کرده و با زن و بچه اش رو به دیوار و پشت به مردم نشسته است. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: ابو ایوب! چرا اینجا نشستهای؟ گفت یا رسول الله! مهاجری آمد خانه نداشت. من دیدم اگر این بی خانه باشد و در کوچه بماند، برای او زشت است؛ برای ما هم زشت است. او خجالت میکشد؛ ما هم خجالت میکشیم. اما اگر او برود در خانه من و من در کوچه باشم، برای من افتخار است و من خجالت نمیکشم و کمکی هم کردهام.
این است ویؤثرون علی انفسهم ولو کان بهم خصاصة ببینید مسلمانها به کجا رسیدند که اینگونه ایثارگری میکنند خانه خودش را به دیگری میدهد و خود در کوچه مینشیند. چطور شد که اینجور شدند؟ در اثر یقین. وقتی یقین در دل کسی رسوخ کرد، ایمان در دل کسی رسوخ کرد، معلوم است دیگر از نماز لذت میبرد؛ از انفاق به دیگران لذت میبرد. فردی که پول دوست است، اگر یک روز یک میلیون استفاده ببرد یا اگر بیدین باشد یک میلیون کلاهبرداری کند، چقدر خوشحال است؟ به اندازهای که شب خوابش نمیبرد. برای اینکه یقین به دنیا و تاریکی دنیا در دل او رسوخ کرده، عشق به دنیا او را به اینجا رسانده است. آن کسی که عشق به خدا و اسلام دارد، عشق به بندههای خدا دارد، و بالأخره ایمان عاطفی در دل او رسوخ کرده است، اگر خانه اش را بدهد برای اینکه دیگران در رفاه و آسایش باشند ولی خودش در مضیقه باشد، خوشحال است.
داستانی از احیاء العلوم غزالی
غزالی در احیاء العلوم مینویسد: آقائی به طرف حسابش نوشت که: نیهای شکر را سرما زده است. از این جهت امسال زمینه برای خرید شکر فراوان است؛ و یقین داشته باش که شکر گران خواهد شد. این نامه به دست این تاجر رسید. افتاد در بازار کوفه: شکر فراوانی خرید و انبارش را پر کرد. خوشحال شد که امسال سود فراوانی نصیبش میشود. شب، وقتی که از بازار و از سر و صدای دنیا فارغ شد، عاطفه و ایمان قلبی او، وجدان او، وجدانی که از یقین او، اسلام او، پیدا شده بناکرد این آقا را ملامت کردن، گفت: دیدی چه کردی؟ مردم را گول زدی. گول نزده بود، شکر به نرخ روز خریده بود. اما زمینه این بوده است که سال آینده شکر گران شود. این زمینه کلاه گذاشتن سر مردم بود. غزالی میگوید: این آقا صبح خوابش نبرد. اول اذان صبح، در نماز جماعت به افرادی که شکر از آنها خریده بود ماجرا را گفت؛ و تا اول آفتاب به در خانه همه آنها که شکر خریده بود رفت. همه آنها گفتند راضی هستیم و معامله را به هم نمیزنیم. اینجا قدری راحت شد. غزالی میگوید: شب دوم ضربات وجدان باز نگذشت که او بخوابد.
روایت دارد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: اگر مسلمانی، مسلمانی را گول بزند، اصلاً مسلمان نیست. لیس من المسلمین من غشهم[۵۳] پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از بازار مدینه رد میشدند. دیدند کسی میوهای یا چیز دیگری میفروشد که خیلی عالی است. دست کردند زیرش دیدند خراب است. گفتند این کار تو خیانت است؛ گول زدن سر مسلمانها است. [۵۴]
بالأخره آن آقای تاجر که شکرها را خریده بود، فردا صبح به بازار آمد و به التماس شکرها را پس داد و رفت منزل. شب سوم خواب خوبی رفت و گفت: الحمد لله رب العالمین؛ ما توانستیم دین خودمان را حفظ کنیم ولو اینکه استفاده زیادی از دست ما رفت. به این میگویند ایمان عاطفی و قلبی. همه و همه، مخصوصاً جوانها، اگر میخواهند گرهای از کار انقلاب و وطنشان باز کنند حتماً باید ایمان عاطفی و قلبی را دارا باشند؛ برای اینکه در بنبستها و امتحانات، فقط ایمان قلبی میتواند ما را نجات دهد.
لزوم امتحان
نمیشود امتحان برای کسی پیش نیاید. برای همه پیش میآید. جوان باشد یا پیر؛ زن باشد یا مرد؛ روحانی باشد یا غیر روحانی؛ امتحان برایش جلو میآید.
بسم الله الرحمن الرحیم الم احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امناء وهم لایفتنون ولقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین[۵۵]
آیا اینها را وا میگذاریم اینکه ظاهراً ایمان آوردند؟ نه اینها حتماً امتحان میشوند. حتماً مشکلاتی برایشان جلو میآید. اگر قسم اول و دوم ایمان باشد مردود میشوند. فقط و فقط ایمان عاطفی است که میتواند گاهی نمره بیست بیاورد.
ایمان تقلیدی از کجا پیدا میشود؟ معلوم است پدر و مادر شیعه بودند؛ این هم در خانه شیعه بزرگ شده، به این میگویند ایمان تقلیدی. ایمان استدلالی از کجا پیدا میشود. معلوم است از مطالعه کتاب و سر و کار داشتن با منبر و محراب. مخصوصاً جوانها به شما زیاد سفارش میکنم که مطالعه زیاد داشته باشید؛ و بالأخره باید اصول دین، با برهان، در ذهن شما، در مغز شما، در فکر شما، باشد؛ لذا ایمان استدلالی و ایمان عقلی از راه مطالعه کتابهای کلامی، از پرسیدن، از راه نشستن با عالم، پیدا میشود.
راه تحصیل ایمان قلبی یقین
اما ایمان قلبی فقط و فقط راهش رابطه با خداست. عبادت میخواهد: واعبد ربک حتی یأتیک الیقین[۵۶] میفرماید: اگر یقین میخواهی عبادت کن. رابطه با خدا را محکم کن. ایمان قلبی از نماز اول وقت، از نماز با جماعت، پیدا میشود. مسجد در مقابل شیطان انسی و جنی سنگر است. اینگونه مجالس خار در چشم شیطان جنی و انسی است. علاوه بر اینکه خار است در چشم دشمن، نور است برای دل. نماز اول وقت بخوانید. با خضوع بخوانید. با خشوع بخوانید. در نماز، مکالمه با خدا داشته باشید. یعنی وقتیکه می گوئید ایاک نعبد و ایاک نستعین با خدا حرف بزن؛ و بالأخره خود را در محضر خدا بدان و این نماز را معراج بدان. همینطور که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم معراج داشت و با خدا حرف میزد شما هم مکالمه با خدا داشته باشید. روزه ماه مبارک رمضان به شما ایمان قلبی میدهد. نماز شب به شما نورانیت میدهد. از اینها مهمتر، به واسطه خدمت به خلق خدا. انسان ممکن است دلی به دست بیاورد که راه پنجاه ساله را در مدت کوتاهی بپیماید. در این ماه مبارک رمضان هر کسی به اندازه وسعش باید به فقرا کمک کند؛ و این شعار اسلامی را در ماه مبارک رمضان و همیشه در نظر داشته باشیم:
لینفق ذو سعة من سعته ومن قدر علیه رزقه فلینفق مما اتاه الله لا یکلف الله نفساً الا ما اتاها[۵۷]
یعنی هر کسی به اندازه وسعش باید به فقرا و ضعفاء و بیچارهها کمک کند؛ و خلأ فقر فردی و اجتماعی را پر کند. آنکه میتواند، زیاد کمک کند. آنکه نمیتواند کمتر. این آیهای که خواندم، امر است. ما از این امر نباید بگذریم. ما نباید بگوئیم مستحب است. روایات زیادی هم وارد شده که باید همه و همه به فکر یکدیگر باشند. من اصبح لا یهتم بأمور المسلمین فلیس بمسلم[۵۸]همه شما شنیدید. اما حیف که همه ما به آن عمل نمیکنیم. نگو ندارم. میتوانی به جای ده لقمه نه لقمه و حتی یک لقمه کمک کنی. میتوانی برای جهازیه هزار تومان یا کمتر بدهی. اگر دولت میتواند باید خلأ اجتماعی و فردی را پر کند؛ و اگر نتوانست همه مردم.
خلاصه، اگر ایمان عاطفی میخواهی، اگر نورانیت دل میخواهی، تا میتوانی به خلق خدا خدمت کن؛ لذا عرفا و علمای علم اخلاق اگر روزی نمیتوانستند به کسی کمک کنند، آن روز خیلی غصه داشتند و میگفتند امروز خذلان برای ما جلو آمد. برای اینکه نتوانستیم به کسی کمک کنیم. حتی اگر نمیتوانستند به انسانها کمک کنند، به حیوانها کمک میکردند. وقتی که برف بیاید، این پرندهها دانه میخواهند. چه کسی باید به اینها دانه بدهد جز آدمهای متوجه؟ لذا میرفتند روی برف دانه میپاشیدند. وقتی که میدیدند وضع مشکل است، خود نمیخوردند به دیگری میدادند.
در روایات میخوانیم که امیر المؤمنین علیه السلام یک مقدار پول برای خرج روزانه اش قرض کرده بود. در راه مقداد را دید. فرمود: مقداد! چرا متحیری؟ گفت: دیروز تا حالا نتوانستهام برای زن و بچهام غذا تهیه کنم. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: معلوم است که پول برای تو لازم تر از من است. برای اینکه من امروز نتوانستم غذا تهیه کنم. این پول مال تو. نگوئید علی بود. ایشان سرمشق است برای شیعه، برای دنیای بشریت؛ دنیای بشریت باید به علی علیه السلام افتخار کند. اما حیف که شیعیان هم از او پیروی نمیکنند.
قرآن برای نورانیت دل روی تقوی پافشاری دارد و آن را از همه اینها مهمتر میداند:
ان تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً[۵۹]
یا ایها الذین امنوا اتقوا الله وامنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته ویجعل لکم نوراً تمشون به[۶۰]
ومن لم یجعل الله له نوراً فما له من نور[۶۱]
قرآن میفرماید: این ایمان را باید خدا بدهد. نور را خدا باید بدهد. ایمان قلبی مال خداست. مقدماتش مال ماست. اما نور را خدا باید در دل بتاباند. بعد در آن دو آیهای که خواندم میفرماید: نور را در دل متقی قرار میدهد. متقی کیست؟ آن خانمی که حجاب دارد و حجاب خوب دارد. آن خانمی که اگر کسی به او تنه بزند تا موقع افطار ناراحت است؛ با اینکه خودش تقصیر نداشت، از این گناه توبه میکند. اینها مصداق آدمهای متقی هستند.
گذشت همسر حاکم
زنی مسلمان، همسر حاکم مازندران بود. سالی برنج مازندران از بین رفته بود و مردم نمیتوانستند مالیات بدهند. مالیات معینی برای هر استانی وضع شده بود که باید حاکم آن استان به حکومت مرکزی میداد. حاکم، این موضوع را با خانمش در میان گذاشت و گفت: امسال چه باید کرد؟ من هم ندارم که مالیات بدهم. به زور هم نمیشود از اینها گرفت زیرا گناه است. این خانم گفت: من یک پیراهن مرصع دارم که از پدرم به ارث رسیده است. آن را به عنوان مالیات بفرست. حاکم مازندران آن را فرستاد. این پیراهن، که با دانههای جواهر آراسته شده بود، در جلسه مرکز، و بخصوص در چشم پادشاه آن زمان، جلوه کرد. اما پادشاه از بس از کار حاکم و گذشت و فداکاری همسرش خوشش آمده بود، پیراهن را دوباره برگرداند و گفت که من امسال مالیات مازندران را بخشیدم. هم حاکم و هم مازندرانیها همه و همه خوشحال شدند. اما زن حاکم گفت من این پیراهن را دیگر نمیپوشم؛ برای اینکه چشم نامحرم به آن خورده است.
خانم! نمیگویم چنین باش. اما در این ایام عید مواظب باش لباس نوی تو را جوان عزب نبیند! میگویم مواظب باش صورت تو را نبینند! اگر ایمان قلبی میخواهی میگویم جوان! تا میتوانی نگاه به نامحرم نکن؛ چشم چرانی نکن؛ در آن مراکزی که زن و مرد هستند، نظیر بازار و خیابانها، کمتر برو؛ و بالأخره اگر ایمان عاطفی میخواهی تقاضا دارم از پی گناه نباش.
ان تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً
این آیه میفرماید: علاوه بر اینکه یقین پیدا میکنی، به مقام عین الیقین و به مقام حق الیقین، که علمای علم اخلاق میگویند، به مقام فرقان میرسی. تو گناه نکن ببین به کجا خواهی رسید.
طیران مرغ دیدی. توز پای بند شهوت - به در آی، تا ببینی طیران آدمیت
جلسه ششم: رذیله جهل
یکی از رذائل اخلاقی، که ضد یقین است، جهل و تخیل و وسوسه میباشد. درباره فضیلت یقین مقداری صحبت شد و فهمیدیم که یقین برای انسان یک فضیلت بزرگ است. همان مقدار که یقین فضیلت بزرگی محسوب میشود، ضد آن یعنی جهل و تخیل و وسوسه، رذیله بزرگی به حساب میآید. در پستی جهل همین مقدار بس که به هر کسی بگویند جاهل، ناراحت میشود.
اقسام جهل
جهل منقسم میشود به سه قسم:
جهل بسیط
یکی جهل بسیط و معنای جهل بسیط این است که نمیداند. مثلاً بیسواد است. خواندن و نوشتن را نمیداند. یا کسی است با سواد، اما احکام دینش را نمیداند. به این میگویند جهل بسیط؛ و این جهل برای مسلمان نقص بزرگی است. کسی سواد خواندن و نوشتن را نداشته باشد، یعنی معلومات عمومی نداشته باشد. انصافاً برای مرد نقص است، برای زن هم نقص است.
ضرورت آشنایی با مسائل دینی
یک مسلمان لااقل باید معلومات عمومی یعنی خواندن و نوشتن را بداند. چنانچه یک نفر مسلمان باید معلومات عمومی دینی خود را بداند. یعنی آن مسائلی که احتیاج به آن دارد باید آن مسائل را بداند. یک مرد، یک زن باید آشنائی کامل به رساله عملیه داشته باشد. یک مرد یا یک زن باید آشنائی کامل به قرآن داشته باشد. قرآن را خوب بتواند بخواند. باید آشنائی کامل با مسائل کارش داشته باشد. اگر اداری است مسائل مربوط به اداره اش را بداند. اگر کاسب است مسائل مربوط به کسبش را بداند. یک مرد اگر میخواهد ازدواج کند باید بداند از نظر اسلام چطور در خانه رفتار کند. یک زن باید بداند اسلام درباره خانهداری، درباره شوهر داری، درباره بچه داری چه گفته است. یک نفر مسلمان باید آشنائی با اخلاق اسلام و با معارف اسلام داشته باشد. یکنفر مسلمان باید به فراخور حالش اصول دین را با استدلال بداند. به فراخور حالش باید دلیلی برای توحید، برای اصل اثبات وجود خدا، برای معاد، برای نبوت و امامت داشته باشد. این وظیفه یک مسلمان است. اگر یک مسلمان معلومات عمومی دینی نداشته باشد، نقص خیلی بزرگی در وجود اوست و از روایات بر میآید که ترک واجب کرده است. این روایت نبوی را همه شنیدهاید که:
طلب العلم فریضة علی کل مسلم[۶۲]
مسلمان باید در مقام تعلم باشد، آنهم، به قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، زگهواره تا گور. جمله اطلبوا العلم من المهد الی اللحد
اگر تأکید باشد، معنایش این است که هر انسانی، اعم از بچه و جوان و پیر و زن و مرد، باید همیشه علم بیاموزد، باید همیشه سر و کارش با علم، با تعلیم و تعلم باشد.
و اگر تأکید نباشد، نکته دیگری از آن استفاده میشود که شاید هم منظور، همین معنی دوم باشد، و آن این که کودک وقتی که به دنیا میآید، غریزه علم یابی او زنده، و بلکه مثل غریزه خوردن و آشامیدن او بالفعل است؛ و چنانچه میتواند چیز بخورد؛ میتواند چیز بیاشامد. غریزه علم یابی و علم جوئی او هم بالفعل است. شاید اینکه مستحب است در گوش راست او اذان و در گوش چپ او اقامه بگویند، دلیل بر همین باشد که این توجه به علم یابی و علم جویی دارد و اسلام میخواهد در گوش این بچه اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله بلند شود؛ تا پوست و گوشت و استخوان او با این کلمات روئیده شود. شاید این روایتی که میفرماید: اگر بچه کوچک در اتاق بیدار باشد، زن و مرد با هم همبستر نشوند، و اگر شدند و این بچه بد در آمد، پدر و مادر خود را ملامت کنند، دلیلی باشد که غریزه علم یابی و علم جویی بچه، از همان روز اول بالفعل است، علم جو است؛ و بالأخره اگر هم آن وقت علم یاب و علم جو نباشد، طولی نمیکشد که این بچه علم یاب و علم جو میشود. بچه کوچک زبان باز نکرده از مادرش سؤالها میکند. از پدرش سؤالها و جستجوها دارد. همین دلیل بر علم یابی و علم جویی اوست؛ لذا، بعید نیست این جمله پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را حمل بر این حقیقت کنیم نه تأکید؛ و بگوییم که سخن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که میفرماید: زگهواره تا گور دانش بجوی شعار اسلام است. طلب العلم فریضة علی کل مسلم شعار اسلام است؛ و بالأخره شعار اسلام و قرآن.
یرفع الله الذین امنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات[۶۳]
آن خرافاتی که در جاهلیت بود و به او میتازیدند، همه و همه زیر پای من هستند. یعنی ملغی شدند. اما همین پیغمبر و قرآنش میفرماید دو امتیاز ملغی نیست، یکی امتیاز تقوی و یکی امتیاز علم.
برتری اهل علم بر دیگران
این آیهای که خوانده شد، میفرماید: بین جاهل و عالم فرقهاست. نه فقط یک درجه بلکه درجاتی بین عالم و جاهل فرق است. بین کسی که سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد، تا کسی سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، از نظر این آیه بسیار فرق است. بین آدمی که مسائل دینش را بداند و کسی که مسائل دینش را نداند، از نظر قرآن، بسیار فرقها و امتیازها است.
هشام ابن حکم جوانی بود که هنوز مو در صورت او روییده نشده بود. ایشان به جلسه امام صادق علیه السلام که از پیرمردها و اشرافها، از بنی هاشم و قریش، پر بود، وارد شد. آن حضرت بلند شدند ایستادند و هشام را پهلوی خودشان نشاندند. این کار بر اهل مجلس گران آمد. امام صادق علیه السلام فرمودند: هذا ناصرنا بقلبه ولسانه ویده[۶۴] یعنی: این جوان با قلبش، با زبانش و با دستش ما را یاری میکند؛ این مبلغ اسلام است؛ این علم دارد. بعد امام صادق علیه السلام آیه یرفع الله را خواندند. آن علمائی که با ایمان هستند، آن افرادی که ایمان با علم دارند، بر دیگران برترند، خیلی هم برترند. یعنی امام علیه السلام فرمودند ولو این جوان است، اما به خاطر علمش بر شما برتر است. این شعار اسلام است. وقتی شعار اسلام این باشد، ندانستن مسائل دین برای یک خانم مسلمان نقص است. اگر یک آقا نتواند قرآن بخواند، این کار برای او نقص و عیب محسوب میشود. ندانستن سواد خواندن و نوشتن هم همینطور؛ لذا من یک تقاضا دارم از شما و آن تقاضا این است که همه و همه معلومات عمومی را یاد بگیرید؛ و همه معلومات عمومی دینی را یاد بگیرید تا در اسلام یک نفر عالم محسوب بشوید. اگر کسی به رساله عملیه تسلط داشته باشد، بر قرآن شریف تسلط داشته باشد، با روایات اهل بیت، معارف اسلامی، اصول دین و اخلاق، آشنایی کامل داشته باشد، به این می گوئیم عالم به دین؛ و این علاوه بر اینکه از نظر اسلام واجب است، یک امتیاز، بلکه امتیازهائی برای یک مسلمان به حساب میآید.
دانستن معلومات دینی، همه اش مهم است. اما سر و کار داشتن با قرآن مهمتر از همه چیز است و متأسفانه جوانهای ما سر و کار با قرآن ندارند. بسیاری از جوانها پیدا میشوند که اینها مدارک دیپلم و لیسانس را دارند، اما نمیتوانند قرآن بخوانند این ننگ و نقص است. اگر دختر خانمی مدرک دیپلم داشته باشد، عاشق سواد و علم باشد و بخواهد علاوه بر دیپلم ادامه هم بدهد اما نتواند قرآن بخواند، علم این دختر خانم از نظر اسلام نقص دارد و نقصش هم بزرگ است.
قرآن میفرماید:
ومن اعرض عن ذکری فان له معیشة ضنکاً ونحشره یوم القیمة اعمی[۶۵]
اگر کسی اعراض کند از ذکر من - این ذکر من مصادیق دارد. یک مصداقش قرآن است - یعنی آن مردمی که پشت پا بزنند به قرآن، آن مردمی که نتوانند قرآن را روان بخوانند، آن مردمی که به قرآن عمل نکنند، یک مصداقش هستند و یک مصداق دیگرش، از نظر امام صادق علیه السلام افرادی هستند که نماز نمیخوانند یا بد نماز میخوانند.
قرآن میفرماید: افرادی که سر و کار با قرآن ندارند، دو مصیبت دارند؛ یکی در دنیا زندگی ناخوشی دارند. یعنی همیشه با درد چکنم چکنم میسوزند. جوان است اما یک قفل غم روی دل اوست. ازدواج میکند اما قفل غم روی دل اوست. پیر میشود، غم روی غم، و بالأخره میمیرد در غم و اندوه. دنیایش که ناآباد است.
قرآن شریف درباره منافقین میفرماید:
لایزال بنیانهم الذی بنوا ریبة فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم والله علیم حکیم[۶۶]
یعنی شک و شبهه در دلشان به اندازهای قوی شده که دل آنها را پارهپاره میکند. دائماً در شک و شبهه است تا بمیرد. در هیچ چیز نمیتواند تصمیم بگیرد. راجع به دینش هم باز همین است. گاهی شک است، گاهی شبهه، گاهی به حال عادی، گاهی در خدا هم شک میکند؛ در قرآن و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم گاهی شک میکند. راجع به منبر و محراب گاهی شک میکند. یک روز انقلابی است؛ یک روز ضد انقلاب. وقتی که نعمت این انقلاب را ببیند استقبال میکند. وقتی هم فتنهای یا یک بلایی، یک کار زشتی از یک انقلابی نما ببیند، همانوقت از انقلاب بر میگردد. این حالت شک و تردید است. به قول قرآن شریف میفرماید، یک روز مسلمان و یک روز کافر:
ان الذین امنوا ثم کفروا ثم امنوا ثم کفروا ثم ازدادوا کفراً[۶۷]
بد وضعی است برای او. این آدم اگر مبتلا به رفیق بد بشود ایمانش را از دست میدهد؛ و اگر هم خدا به او ترحم بکند و بتواند ایمانش را تا دم مرگ نگهدارد، نمیتواند با ایمان صادق از دنیا برود. کسی که ایمان در دل او رسوخ نکرده باشد، بسیار مشکل است که بتواند ایمانش را در قبر ببرد. کاری است بسیار مشکل. مخصوصاً اگر صفت رذیله حب دنیا بر او حاکم باشد. دم مرگ، عزرائیل - ملک مقرب خدا - میآید. دم مرگ، همه و همه امیر المؤمنین علیه السلام را میبینند، منافق باشد، شیعه باشد یا غیر شیعه.
یا حار همدان من یمت یرنی - من مؤمن او منافق قبلاً[۶۸]
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به حارث همدانی فرمودند: حارث! دم مرگ همه مرا میبینند. با اجازه امیر المؤمنین علیه السلام باید قبض روح بشویم. اگر ایمانش مستقر نباشد، کامل نباشد، یقین نداشته باشد، و اگر ایمان او عاریهای باشد، آنوقت شیطان خیلی کار میکند: یک طرف شیطان، یک طرف حب به دنیا. چنگالهای دل او به این دنیا بند شده است. یک معنی این که روح او به سختی قبض میشود، همین است. در روایات میخوانیم که جان بعضیها مثل رگی که از بدن بیرون کشیده شود، گرفته میشود. یعنی میخواهد نرود ولی او را به زور میبرند. به زور جان او را از بدنش بیرون میکشند. وقتی که امیر المؤمنین علیه السلام اجازه دهد و ملک مقرب پروردگار عالم، بخواهد جان او را بیرون بکشد، او دلش نمیخواهد. جان میدهد در حالی که دشمن عزرائیل است. العیاذ بالله دشمن امیر المؤمنین علیه السلام است. دشمن خداست. با این حال از دنیا میرود. نه تنها ایمان ندارد بلکه در حالی که بغض خدا و امیر المؤمنین علیه السلام و عزرائیل در دل اوست. در حالی که بغض ملائکهای که اطراف اویند، در دل اوست. من از همه، مخصوصاً از جوانها، تقاضا دارم این دعا را زیاد بخوانند: اللهم اجعل عاقبة امرنا خیراً یعنی خدایا عاقبت ما را بخیر کن. نکند هفتاد سال یا هشتاد سال یا علی یا علی بگوییم، اما دم مرگ به خاطر جهل ما یا دم مرگ به خاطر شک و تردید ما با بغض آن حضرت از دنیا برویم.
جهل تردید
اما قسم دوم، حال تردید است. آیا انقلاب درست است یا نه؟ آیا روحانیت درست میگوید یا نه؟ آیا اسلام درست است یا نه؟ آیا شیعه درست است یا نه؟ آیا اصلاً خدا هست یا نه؟ این حال شک و تردید است، همینطور که حال شک و تردید دنیای انسان را از بین میبرد، دین انسان را از بین میبرد. مانند خاری در روح، انسان را اذیت میکند. اگر یک خاری به طور دائم در چشم شما باشد، چقدر شما را اذیت میکند؟ حال شک و تردید برای روح انسان چنین است. یک کاری بکنید که حال شک و تردید نداشته باشید؛ مخصوصاً راجع به دین و راجع به اعتقاد. اعتقاد شما باید پا بر جا باشد. اعتقاد به هر چیز. اگر انقلابی هستی، راستی انقلابی باش. اینکه چه کرد و چه شد، امسال چه شد، سال گذشته چی. اینها نتواند تو را تکان بدهد. دو روایت از امام صادق علیه السلام راجع به مؤمن میخوانم:
ثبات قدم در ایمان
روایت اول المؤمن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواطف یعنی مؤمن مثل کوه است. هیچ بادی و طوفانی نمیتواند او را تکان بدهد. هر چه باران و برف بیاید، هر چه طوفان شدید باشد، کوه از جای خود تکان نمیخورد. مؤمن، شکاک نیست. مؤمن از نظر اعتقاد مثل کوه، پابرجا است. هیچ حادثهای، هیچ مصیبتی، او را حرکت نمیدهد. لا تحرکه العواصف.
روایت دوم: المؤمن کالسنبلة یعنی مؤمن مثل شاخه گندم است. شاخه گندم، قابل انعطاف است؛ ولی باد، هر چه تند باشد، نمیتواند گندم را از ریشه در آورد. یعنی در حالیکه مثل شاخه گندم، انعطافپذیر هستید، مثل کوه، پابرجا باشید. جوانها! در عقیده مثل کوه باشید. آن را با استدلال بپذیرید و روی آن پا بر جا باشید. امروز این، فردا آن، کار غلطی است. بعضیها را میبینم که امروز مرید یکی و فردا دشمن او و مرید دیگری میشوند. این اصلاً ارادتش از اول غلط است. معمولاً آدمهای جاهل اینطورند. یک سخنرانی عالی او را میگیرد، مرید میشود. اما اگر یک حرفش به او بر بخورد، فوراً دشمن میشود.
در خانه بعضی خانمها اینطورند. شوهر یکسال، دو سال، ده سال، به این خانم خوبی میکند، اما یک روز عصبانی میشود، یک حرف نامربوط میزند، همین یک حرف آن خوبیهای ده سال را از بین میبرد. این معلوم است از اول محبت نداشته. یا اینکه خانمی شبانه روز برای شوهرش زحمت میکشد، اما یک وقتی یک کار بیجا میکند، مثلاً چائی را دیر دم کرده یا غذا شور شده تمام آن محبتهای گذشته از بین میرود. این معلوم است از اول مثل کوه نیست که پا بر جا باشد.
تقاضا دارم اگر محبت دارید مثل کوه باشید. در عقیده مثل کوه باشید؛ و بالأخره اراده قوی داشته باشید تا به واسطه اراده قوی، بتوانید در کارهایتان تصمیم گیری بکنید. عقیده عالی داشته باشید تا به واسطه عقیده عالی، مثل کوه باشید و هیچ چیز نتواند شما را حرکت بدهد. تا انشاء الله دم مرگ، اگر شیطان و تمام دنیا پشت به پشت هم بدهند نتوانند شما را حرکت بدهند.
جلسه هفتم: رذیله جهل
ادمه اقسام جهل
جهل مرکب
قسم سوم از جهل، از قسم اول و دوم خیلی بدتر است؛ و آن جهل مرکب است. این جهل دو تا معنی دارد، به عبارت دیگر دو قسم است، یک قسمت اینکه شاعر میگوید:
آنکس که نداند و نداند که نداند - در جهل مرکب ابدالدهر بماند
یعنی جاهل است اما نمیداند که جاهل است. این قسم سابقاً صحبت شد و این، جهل مرکب اصطلاحی نیست. - گر چه عدهای این را نیز جهل مرکب میدانند - لکن این غفلت است. این شاعر اشتباه کرده است. معنای غفلت همین است. نمیداند که نمیداند. گاهی غفلت آن است که میداند و از دانسته خود غفلت دارد؛ که همین شاعر میگوید:
آنکس که بداند و نداند که بداند - بیدارش نمایید که بس خفته نماند
علاج خوبی هم آقای شاعر در مصرع دوم آورده است. آدمی گاهی نمیداند و غفلت از جهلش دارد. گاهی میداند و غفلت از علمش دارد. بالأخره هر دو غفلت است. غفلت، ضد تفکر و ضد توجه میباشد و درباره آن صحبت شد.
قسم دوم که خیلی خطرناک است و فلاسفه و علمای علم اخلاق به آن جهل مرکب اطلاق میکنند، این است: نمیداند، اما خیال میکند که میداند. عالم نیست، اما خیال میکند که عالم است. مقدس نیست، خیال میکند که مقدس است. جهنمی به تمام معنی است، اما خیال میکند که بهشتی است. آدم بد ترکیبی است، اما خیال میکند زیباست. در خانه آدم بد اخلاقی است، اما اگر به او بگویند بد اخلاق هستی بدش میآید و میگوید نه، من در خانه بسیار خوش اخلاقم؛ و بالأخره سر و کار با خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ندارد اما تخیل میکند اول مؤمن در میان مردم است. این وضع خطرناکی است. به اندازهای هم خطرناک است که قرآن میفرماید: اگر این رذیله در دل رسوخ کند، و با همین صفت در صف محشر وارد شود، با پروردگار عالم ستیزه گری میکند. یعنی آنجا هم جهل مرکبش کار میکند. وقتی که پرونده سیاهش را به دستش دادند، منکر میشود. در مقابل خدا قسم میخورد و میگوید: خدا! من آدم خوبی هستم؛ بهشتی هستم؛ و بیجا میخواهی مرا به جهنم ببری!
قرآن درباره این گونه انسانها میفرماید:
یوم یبعثهم الله جمیعاً فیحلفون له کما یحلفون لکم ویحسبون انهم علی شی ء الا انهم هم الکاذبون[۶۹]
میفرماید: روز قیامت که میشود، افرادی که جهل مرکب دارند قسم میخورند و در مقابل خدا خودشان را بهشتی میدانند؛ همینطور که در دنیا خودشان را بهشتی و آدم خوب میدانستند و به مردم میگفتند که ما خوبیم و قسم دروغ میخوردند، در مقابل خدا هم قسم میخورند که خوبیم. قرآن میفرماید عجب افراد دروغگوئی هستند! کارشان به جائی رسیده که در روز قیامت هم خلاف واقع میگویند!
در میان با سوادها و بیسوادها، روشنفکرها و غیر روشنفکرها، خانمها و آقایان، این رذیله خیلی فراوان دیده میشود؛ و قرآن میفرماید خطرناک است. خطرش به اندازهای است که در روز قیامت در مقابل خدا قد علم میکند. میگوید: خدا! تو اشتباه میکنی و ملائکه ات اشتباه کردند که این پرونده را برای من تهیه کردند. من بهشتی هستم و تو بیجا میخواهی مرا به جهنم ببری! قسم هم میخورد و میگوید: خدایا! بحق خودت قسم اشتباه میکنی؛ من آدم خوبی هستم.
اگر برای جهل مرکب جز این آیه شریفه نبود، بس بود برای اینکه ما مواظب باشیم که یک دفعه این صفت رذیله جهل مرکب را نداشته باشیم، قرآن شریف این افراد را بدترین و پستترین افراد میداند و میفرماید: ورشکستهترین افراد در روز قیامت همین افرادند. آنهم با یک تأکید خاصی میفرماید:
قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوة الدنیا وهم یحسبون انهم یحسنون صنعاً[۷۰]
میفرماید: میخواهید خبرتان کنم از ورشکستهترین، شقیترین و بدبختترین افراد؟ آنها کسانی هستند که کار بد میکنند و خیال میکنند که کار خوب میکنند. آن کسانی که جاهلند اما خیال میکنند عالمند.
مسجد نمیرود؛ پای منبر نمیرود؛ به او گفته میشود سر و کار با منبر و محراب داشته باش؛ میگوید من از این آخوندها بیشتر بلدم. در خانه یک زن بسیار بد اخلاق است. نه شوهر داری میکند و نه بچه داری و نه خانهداری. اما وقتی به او میگویند خانم! تو بدی. میگوید اشتباه میکنید؛ من بسیار خوبم! حتی اگر پدر و مادرش هم او را نصیحت کنند حرف آنها را هم نمیشنود و همان جهل مرکبش را میخواهد بر همه تحمیل کند. در خانه و در میان مردم آدم رذلی است، اما خودش را یک آدم حسابی میداند؛ و بالأخره جهنمی است ولی تخیل میکند بهشتی است.
روایتی از امام صادق علیه السلام
روایتی از امام صادق علیه السلام برای شما میخوانم تا جهل مرکب کمی برای شما روشن شود؛ و نیز معلوم شود که انسان را به چه بدبختی میرساند. آن حضرت میفرمایند: فردی در میان مردم شهرت داشت. او را مستجاب الدعوه میدانستند. به اندازهای شهرت داشت که من میخواستم با او تماس داشته باشم. معلوم میشود با اهل بیت علیهم السلام سر و کار نداشته است؛ و معلوم است کسی که سر و کار با امام صادق علیه السلام نداشته باشد، چه بدبختیها گریبانگیرش میشود. امام صادق علیه السلام میفرماید روزی در کوچه دیدم جمعیت اطراف کسی را گرفتهاند. آن که همراه من بود گفت: یابن رسول الله! این همان است که شما میخواستید او را ببینید. رفتم جلو و او تا چشمش به من افتاد، مردم را رها کرد و رفت. منهم دنبالش راه افتادم تا در جای خلوتی با او صحبت کنم و ببینم چه دارد. دیدم آن مرد به مغازه نانوائی رفت و دو عدد نان دزدید.
تعجب کردم، این آدم که اینقدر شهرت و تقدس دارد چرا دزدی میکند!؟ سپس دیدم از مغازهای دو عدد انار دزدید و بعد به خرابهای رفت و دو تا نان و انار را صدقه داد! البته به چهار نفر وقتی خواست از خرابه بیرون بیاید، جلو او را گرفتم و به او گفتم: این کارها چه بود که انجام دادی؟ گفت: چه کار کردم؟ گفتم که من همه جریان را دیدم آن مرد گفت: تو کی هستی؟ امام علیه السلام فرمود: من جعفر بن محمد هستم. آن مرد گفت: تو پسر پیغمبری و قرآن بلد نیستی!؟ قرآن میفرماید:
من جآء بالحسنة فله عشر امثالها ومن جآء بالسیئة فلا یجزی الا مثلها[۷۱]
اگر کسی کار خوب کند، خدا ده برابر به او عنایت میکند؛ اما اگر کار بد کند همان یک گناه را در نامه عملش مینویسند.
گفتم این آیه چه ربطی به کار تو دارد؟ گفت: برای اینکه من دو تا نان و دو تا انار دزدیدم جمعاً چهار تا گناه کردم؛ بعد این چهار تا را صدقه دادم و چهل حسنه بردم. چهار تا گناه از چهل تا ثواب کم میشود؛ در نتیجه در نامه عملم ۳۶ حسنه نوشته شده. ببین چه معامله خوبی است! من به آن مرد گفتم: ثکلتک امک تو اصلاً حسنهای نبردی. هشت گناه کردی. چهار تا گناه کردی برای اینکه در مال مردم تصرف کردی و دزدیدی. چهار تا گناه دیگر کردی که بدون اجازه مردم مال آنها را به دیگری دادی. پس نه تنها ثوابی نبردی بلکه هشت گناه کردی. بعد امام علیه السلام فرمودند: ببینید جهل مرکب با انسان چه میکند.
ممکن است شما عزیزان و شما زن و مرد مقدس از این روایت تعجب کنید. راستی آیا اینجور چیزی ممکن است؟ در میان خودمان هم نظیر این فراوان است. مثلاً آقا کم فروشی میکند؛ احتکار و گرانفروشی میکند؛ خون مردم را مثل زالو میمکد، اما بیست روز یا ده روز روضه میخواند و صد هزار تومان خرج میکند. این همان کار آن مرد است. هیچ تفاوتی ندارد. آن آقا دزدی کرد و به فقیر داد؛ این آقا دزدی کرد و روضه خواند!
خانم از اول شب تا صبح مشغول عبادت است و با خدا راز و نیاز میکند و تا صبح گریهها میکند؛ اما دل شوهرش از دست این خانم خون است. حق شوهر را نمیدهد. این همان دزدی آن آقا است. زیرا آن دزدی کرده و به فقیر داده، و این زن حق شوهر را دزدی کرده و به جایش نماز شب خوانده.
آقا صدقه میدهد، فقرا رییسدگی میکند، این آقائی که صد هزا تومان صدقه میدهد، اما همین آقا زن و بچه اش وضع خوبی ندارند و هنوز نفهمیده که: چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
بالاتر از این بگویم: کسانی هستند خمس نمیدهند؛ و کسی که خمس ندهد امام باقر علیه السلام میفرماید: این آیه قرآن درباره اوست:
ان الذین یأکلون اموال الیتامی ظلماً انما یأکلون فی بطونهم ناراً وسیصلون سعیراً[۷۲]
آن کسانی که مال بچه یتیم بخورند در حقیقت آتش میخورند. آنهائی که چشم ملکوتی دارند، اینها را میبینند که آتش میخورند؛ و در روز قیامت مثل تنور که آتش از او بیرون میآید به صف محشر وارد میشوند. چنین فردی که خمس نپرداخته، به ظاهر در کارهای خیر کمک میکند. اینهم همان دزدی است.
جلسه هشتم: علاج جهل
در جلسه قبل درباره انواع جهل بحث شده، در این جلسه ان شاء الله به راههای علاج آنها میپردازیم:
معالجه جهل بسیط
معالجه جهل بسیط معلوم است؛ یعنی باید برود که یاد بگیرد تا بداند؛ و شعار اسلام این است که طلب العلم فریضة علی کل مسلم[۷۳] زگهواره تا گور دانش بجوی. اگر کسی کاری را بر آموختن علم مقدم بدارد، اشتباه کرده است. از این جهت رسم پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم این بود که هر تازه مسلمانی را به دست یک مسلمان دیگری که مسئله بلد بود میسپرد تا این را عالم در دینش بکند. وقتی عالم در دین میشد رهایش میکرد. یعنی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فقط به شهادتین اکتفا نمیکرد. میفرمود: حالا که مسلمان شدی باید نماز بخوانی و مسائل دینی نماز را بدانی. باید روزه بگیری و روزه مسائل دارد؛ و بالأخره باید یک مسلمان با عمل بشوی. مسلمان بدون عمل فایدهای ندارد. شما میبینید در قرآن شریف بیش از هفتاد و پنج آیه که اسم ایمان آورده شده بلافاصله و عملوا الصالحات و یا معنای آن را آورده:
الذین آمنوا وعملوا الصالحات
عقیده منهای عمل فایدهای ندارد؛ و بالعکس هم فایدهای ندارد.
والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین امنوا وعملوا الصالحات وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر
قسم به عصاره عالم خلقت - یعنی قطب عالم مکان، محور عالم وجود، واسطه غیب و شهود، حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه - که همه و همه ورشکسته و بدبختند. مگر یک طایفه، آنان که دو تا بال دارند. یک: ایمان دارد و بر طبق ایمان عمل میکند دو اینکه علاوه بر ایمان و عمل، امر به معروف و نهی از منکر هم میکند. وتواصوا بالحق وتواصوا بالصبر هم امر به معروف دارد هم نهی از منکر.
این سوره به این کوچکی یک سوره عجیبی است. مسلمانان صدر اسلام وقتی که به یکدیگر میرسیدند، به جای تعارف کردن، به یکدیگر میگفتند: والعصر ان الانسان لفی خسر دیگری میگفت: الا الذین... تا آخر. این مسلمان معلوم است که چه میشود، به ده سال نصف دنیا را میگیرد و دنیا را تکان میدهد؛ بنابراین، ایمان منهای عمل نمیشود و عمل هم منهای ایمان نمیشود. باید با هم باشند؛ و اگر کسی بخواهد عمل بکند باید عالم باشد؛ و عمل منهای علم نمیشود. کسی نماز بخواند اما مسائلش را نداند، نماز، باطل در میآید؛ نماز مسائل دارد. یک کسی وضو بگیرد اما مسائلش را نداند، یا غسل بکند اما مسائلش را نداند، بعضی اوقات به اینجا کشیده میشود که آقا هفتاد سالش است میگوید: غسل حیض میکنم قربة الی الله! خیال نکنید که این حرفها عوامانه است و کم پیدا میشود؛ خیر، زیاد پیدا میشود. مگر میشود که انسان سر و کار با منبر و محراب نداشته باشد اما مسائل دینش را بداند؟
واجب است، لازم است، بر همه و همه، که معلومات عمومی خواندن و نوشتن را بدانند. لازم است، واجب است که همه و همه معلومات عمومی دینی را بدانند. هر کس که نداند، جهنم میرود. در روز قیامت به افرادی که نماز خواندهاند اما غلط بوده خطاب میشود: هلا توتعلمت؟ چرا نرفتی یاد بگیری؟ آیا نماز تو مهم تر بود یا بازار تو؟ آیا زن گرفتن یا شوهر کردن تو مهم تر بود یا نماز تو؟ یا روزه تو یا دین تو؟ آیا دیپلم گرفتن تو، لیسانس گرفتن تو، دکتر شدن و مهندس شدن تو لازم تر بود یا دین تو؟ در اینجا ممکن است بگوید که دیپلم و لیسانس، ولی روز قیامت باید بگوید دین من. میگویند چرا یاد نگرفتی؟ و همانجا به جهنمش میبرند.
یک وظیفه سنگینی هم آقایان دارند و آن این است که:
یا ایها الذین امنوا قوا انفسکم واهلیکم ناراً وقودها الناس والحجازة[۷۴]
یعنی مردها، علاوه بر این که باید مسائل دینشان را بدانند یاد زن و بچهها هم بدهند. یعنی علاوه بر این که وظیفهای برای خود دارد، وظیفه زنها و دخترها و پسرها روی گردن آقایان است. دختر که نه سال تمام میشود، و پسر که پانزده سالش تمام میشود، واجب است مسائل دینش را بداند؛ و این وظیفه پدرها است.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روی منبر بعضی اوقات میفرمودند: وای بر اولاد دوره آخرالزمان از دست پدر و مادرهایشان. میگفتند یا رسول الله! برای این که پدر و مادرهایشان مشرکند؟ میفرمود نه، مسلمانند اما به فکر دنیای اولادشان هستند؛ به فکر آخرت اولادشان نیستند. پیغمبر اکرم فرمود: وای به این بچهها. [۷۵] مادرانشان به فکر دیپلم و گلدوزی دخترهایشان هستند اما به فکر دینشان نیستند. وای به آن پسر و دختری که پدر به فکر دیپلم شدنش، مهندس شدنش، دکتر شدنش هست، اما به فکر دینش نیست. اگر در کنکور قبول نشود چقدر متأسف است. مادرش شب خوابش نمیبرد! پدرش چقدر ناراحت است، اما رفوزه در دین است، مثل این که اصلاً چیزی نشد. هیچ ناراحت نیست. پیغمبر میفرمود: وای به این اولاد از دست پدر و مادرها.
بنابراین، معلومات دینی بر همه و همه لازم و واجب است که یاد بگیرند. نمیشود رساله ایکه هفتاد سال مرجع تقلید زحمت میکشد و مینویسد، این رساله را شما همین طوری یاد بگیرید. باید بخوانید، باید بررسی کنید؛ باید از دیگران بپرسید؛ باید سر و کار با منبر و محراب داشته باشید. آقا! خانم! اگر خودت یا پسر و دخترت با منبر و محراب سر و کار نداشته باشد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده، در دنیا و آخرت سه تا درد بی درمان پیدا میکنی که خیلی دردهای بالائی است:
سیأتی زمان علی امتی یفرون من العلمآء کما یفر الغنم من الذئب واذا کان کذلک سلط الله علیهم من لا رحم له ولا علم له ولا حلم له وترفع البرکة من امؤالهم ویخرجون من الدنیا بلا ایمان
یعنی زمانی بر این امت من بیاید که مسلمانند، اما سر و کار با منبر و محراب ندارند. مسجدها خلوت، پای منبرها خلوت، اینها فرار میکنند از مسجد و محراب، نظیر فرار کردن گوسفند از گرگ. بعد فرمودند وقتی مسلمانان اینطور شدند، اول اینکه خدا بر آنان افرادی را مسلط میکند که نه دین دارند و نه رحم و نه حلم. یعنی صدام را بر عراق مسلط میکند. یعنی آمریکای جنایتکار را مسلط بر ممالک اسلامی میکند. این آمریکای جنایت کار که الآن مسلط بر ممالک اسلامی است، این نه دین دارد نه رحم دارد و نه حلم دارد. دیدی با مردم چه کرد؟ خود جنایتکارش گفت: اینقدر بمب که در عراق ریختم در طی جنگ در ویتنام در آنجا نریختم. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود این در اثر این است که مردم فرار از منبر و محراب میکنند، اینجورها میشود.
دوم: ترفع البرکة من اموالهم پول خیلی پیدا میکنند اما خبری در آن نیست. همیشه به درد چکنم چکنم مبتلا هستند. پول فراوان است اما کمبود، گرانی و نگرانی فراوان است. اگر هم پول داشته باشد برکت ندارد. برکت ندارد میدانید یعنی چه؟ یعنی یک قصری دارد عالی؛ یک زن نق نقی هم دارد. خوب، معلوم است. این قصر با این زن نق نقی چه بلائی است برای انسان. یا اینکه زن، پول فراوان، زندگی خوب، حتی کلفت هم دارد، ولی یک شوهر نق نقی هم دارد. معلوم است که این خانم اگر در خرابه زندگی میکرد بهتر بود. ترفع البرکة من اموالهم یعنی غذا فراوان دارند اما بد میخورند. اولی و دومی خیلی مهم نیست. آن که مهم است سوم است که یخرجون من الدنیا بلا ایمان یعنی نمیتواند شیعه گری خودش را ببرد. در وسط کار یا در آخر کار عقیده اش از او گرفته میشود و شیطانپرست میمیرد. پول پرست میمیرد. با بغض امیر المؤمنین سلام الله علیه از دنیا میرود. ایمان باید در دل ثابت باشد تا نتواند شیطان آن را ببرد. اگر بخواهید در ایمانتان ثابت باشید، باید عالم در دین باشید. باید سر و کار با منبر و محراب داشته باشید؛ و متأسفانه همه جا، از جمله قم مقدس، مردم با روحانیت سر و کار ندارند. این قمیها که در میان روحانیت هستند ولی چندان سر و کار با روحانیت ندارند. قم، با جاهای دیگر تفاوتی ندارد. اگر از بعض جهات بهتر است. از بعض جهات هم عقبتر است.
جهل، صفت بدی است، این صفت را باید رفع کرد. خانم! باید عالم در دین بشوی. آقا! باید عالم در دین بشوی. سوره والعصر میگوید: علاوه بر اینکه تو باید عالم بشوی، باید امر به معروف و نهی از منکر هم بکنی. خود باید بدانی؛ زن و بچه را هم باید بفهمانی؛ رفیقت را هم باید بفهمانی. این راجع به جهل بسیط.
معالجه جهل تردیدی
اما راجع به جهل تردیدی: معالجه جهل تردید خیلی آسان است. با فرض اینکه درد خیلی بزرگ است، اما درمان خیلی آسان است و آن بی اعتنائی است. جهل تردیدی جهلی است که حال شک بر او حکم فرما است. از ضعف اراده سرچشمه میگیرد، و باید اراده را قوی کرد. چه کنیم اراده را قوی کنیم؟ باید از اراده کار بکشیم. چگونه از اراده کار بکشیم؟ باید به شک بی اعتنائی بکنیم. به شبهه بی اعتنائی بکنیم. از جاهائی که عجله خوب است همینجا است. تردید پیدا میکند آیا از این راه بروم یا از آن راه، فوراً یک جا را انتخاب کند. تردید پیدا میکند آیا این کار را بکند یا نه. اگر خیر است، فوری انجام دهد. وقتی که اینجور شکها در اعتقادات، در مسائل دینی، برایت پیش آمد بگو: لا اله الا الله. برو توی فکرهای دیگر. اگر خوابیدهای بگو لا اله الا الله. نشستهای بلند شو راه برو. اگر کسی هست با او حرف بزن و خود را منصرف بکن. وقتی که منصرف کردی کمکم این شک تردیدی از تو رفع میشود.
جهل تردیدی بد جهلیست. شک بر انسان حکم فرما شود بد چیزی است. اما معالجه اش آسان است. خانم شک دارد که شام چه چیزی بپزد، فوراً تصمیم بگیرد. حالا خوب یا بد. تردید دارد امروز بازار برود یا نه، فوراً تصمیم بگیرد. البته اینها برای آدم شکاک است نه برای آدم معمولی. آدم معمولی باید عقلش را به کار بیندازد. اگر عقلش کار نکرد باید مشورت کند. اگر مشورتش به جائی نرسید آنوقت استخاره کند. این استخاره یکی از خصوصیاتش همین است که اگر عقلش کار نکرد، اگر مشورتش به جائی نرسید، استخاره رفع تردیدیش را میکند، تا اینکه خدای نکرده جهل تردیدی و شک بر دل او حکم فرما نشود. این هم راجع به جهل تردیدی.
معالجه جهل مرکب
اما جهل مرکب. این جهل را چه جور باید رفع کرد؟ راهش این است که اعتقادات خود را بر عالم عرضه بدارد. رسم اصحاب ائمه طاهرین علیهم السلام همین بود. در میان اصحاب امام صادق و امام رضا و امام هادی علیهم السلام افرادی بودند که میآمدند خدمتشان و اعتقادات خودشان را بر امام زمانشان عرضه میکردند. همین حضرت عبدالعظیم حسنی در شهر ری، که از علمای بزرگ بود؛ و روایت داریم اگر کسی زیارت کند مرقد مطهر ایشان را مثل این است که امام حسین علیه السلام را زیارت کرده باشد؛ آمد خدمت امام هادی علیه السلام گفت: یابن رسول الله میخواهم عقاید خود را بر شما عرضه بدارم. گفت خدا را قبول دارم؛ صفاتش اینجور است. نبوت را قبول دارم. قرآن و امامت و... تا آخر؛ و حضرت هادی علیه السلام تمام اعتقادات ایشان را پسندیدند و فرمودند هذا دینی و دین آبائی این دین من و اجداد من است. خوب دینی داری.
وقتی شما یک خانه میخواهید بخرید، این معمار را میبرید، آن معمار را میبرید. این رفیق و آن رفیق را میبرید تا اینکه نکند گول بخورید. حالا میخواهی یک چیزی را عقیده خود کنی، نباید دنبال خبره بروی؟ خود که نمیتوانی انتخاب کنی. تویی که سر از ساختمان در نمیآوری، اگر بخواهی بدون مشورت خانه بخری، اگر گول بخوری مردم تو را ملامت میکنند. معلوم است اگر سر خودی عقیدهای را انتخاب کنی، بدون اینکه به متخصصش بگوئی، اگر بد از کار در آمد تو را ملامت خواهند کرد. بلکه اصلاً به قاعده تجری، مطلقاً تو را ملامت میکنند، حتی اگر صحیح باشد. نمیشود که انسان خود اهل خبره نباشد و چیزی را انتخاب بکند. اگر سیاست است باید به عالم در سیاست، اگر مربوط به اجتماع است، افرادی که عالم به اجتماع هستند، اگر مربوط به دین است افرادی که عالم در دین هستند، باید از آنها پرسید که این عقیده من است، درست است یا نه؟ اگر گفت نه، فوراً زایل کند، و اگر گفت درست است آن عقیده را قبول کند، و قدری هم رویش کار بکند شکوفاتر بشود. اینجا انعطاف میخواهد. استبدادگری در عقیده، برای زن و مرد غلط است؛ و بعضی اوقات برای همین خود رأیی، برای همین لجاجت، به خطرهای عجیبی هم میافتد. بعضی از خانمها اینطورند که نمیدانند اما حرف هم نمیشود زد. بعضی از آقایان نمیدانند اما زیر بار هم نمیروند. وقتی حق را به او بگویند نمیپذیرد، مخصوصاً اگر خانمش بگوید. آقا! حق را بپذیر از هر که باد؛ از خانمت باشد یا غیر خانم. در گفتارت، در کردارت، اول عقل خود را به کار بینداز. با غفلت جلو برو. اگر راستی یک امر واضحی، یک امر ضروری است هیچ؛ اگر تردید پیدا کردی مشورت کن. مشورت عالی است لذا قرآن شریف در دو جا سفارش به مشورت کرده است:
وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکل علی الله[۷۶]
پیغمبر! مشورت کن. تصمیم گیری مال تو، اما مشورت کن. احترام به فکر دیگران بگذار. راجع به مؤمنین دارد:
وامرهم شوری بینهم[۷۷]
یعنی مسلمانها مشورت میکنند در کارهایشان چه زن باشد چه مرد باشد. حتی یک روانشناس میگوید: آقا! زن و بچه ات را اطرافت جمع کن. برای اینکه شخصیت به بچههایت بدهی با آنها مشورت کن با خانمت مشورت کن. این جمله امیر المؤمنین علیه السلام که فرمود: و شاوروهن و خالفوهن مشورت کنید با زنها و مخالفت کنید آنها را؛ یک معنای دقیقی دارد. مردها معنای بدی برایش کردند. میگویند با زن باید مشورت کرد، اما هر چه گفت خلافش را انجام داد. این معلوم است که یک حرف مسخره آمیزی است. امیر المؤمنین علیه السلام که این را نمیگویند. معنایش این است که با خانمت مشورت کن؛ اگر حرفش خوب است بپذیر و اما اگر تردید پیدا کردی که آیا حرفش خوب است یا نه، اگر عقل تو گفت که رأی تو، بهتر از رأی اوست، آن وقت رأی تو مقدم بر رأی او است. برای اینکه وجود تو تعقلی است و وجود او عاطفی است. وقتی با هم تعارض بکنند عقل مقدم بر عاطفه است. پس معنای شاوروهن و خالفوهن این است، نه آنچه معروف شده.
انسان باید با رفیقش، با خانمش با بچههایش مشورت کند. قابل انعطاف باشد، خود رأی نباشد. استبداد نداشته باشد. لجاجت نداشته باشد. خود رأیی انسان را در دنیا و آخرت بدبخت میکند، مخصوصاً راجع به دین. اگر احتمال میدهی که جهل مرکب باشد، عالمی را پیدا کن که استاد باشد، عاقل و متدین باشد، و عرضه بدار دینت را بر او، تا ببیند درست است یا نه؛ و اگر در یک جا شک کردی، شبهه کردی که درست است یا نه، فوراً برو از او سؤال کن؛ نکند که جهل مرکب یک وقت بیچارگی برای تو بار بیاورد.
داستان مسلمان جاهل و نصرانی تازه مسلمان
یک مسلمان جاهل و مقدس مآبی، یک نصرانی را مسلمان کرد. امام صادق علیه السلام میفرماید: نمیدانست چکار بکند. خودش و نصرانی را بدبخت کرد و بالأخره دوباره او را از اسلام برگرداند. قبل از اذان صبح آمد دنبال نصرانی تازه مسلمان شده. گفت بلند شو و به مسجد برویم، این شخص را به مسجد آورد و نماز شب را تحمیل بر او کرد. بعد هم نماز اول وقت و تعقیبات نماز را تا اول آفتاب. وقتی که روز شد گفت در مسجد نشستن خیلی خوب است و مستحب است. تا ظهر نشستند و نماز ظهر و عصر را هم خواندند؛ و قبلاً به او گفت که روزه مستحبی در اسلام خیلی خوب است و روزه را بر او تحمیل کرد. بعد از نماز عصر نشستند تا مغرب و نماز مغرب و عشاء را خواندند و به منزل آمدند. باز قبل از اذان صبح آمد دنبال تازه مسلمان. این مرد گفت کیست که در میزند؟ گفت فلانی. گفت راستش را بخواهی من همان دیشب از اسلام برگشتم. زیرا این مسلمانی برای آدمهای بیکار خوب است؛ زیرا من کار و زندگی دارم. امام صادق علیه السلام فرمودند که این مرد خواست یک کار خوبی بکند، اما بدتر شد.
انسان باید اگر خود نمیداند بپرسد. خانم! لجوج نباش. حرفشنو باش. خانم! لجاجت و حرف نشنوی است که بعضی اوقات به طلاق کشیده میشود. آقا! استبداد نداشته باش. این استبدادهاست که بعضی اوقات تو را بدبخت میکند.
جلسه نهم: رذیله وسوسه
بحث درباره فضایل و رذایل بود که بعضی از آنها را عنوان کردم. بحث رسید به فضیلت یقین که درباره اش فی الجملة صحبت شد. سپس درباره یکی از اضداد این فضیلت، یعنی جهل صحبت شد؛ و از بحثها فهمیدیم که جهل، مخصوصاً جهل مرکب، رذیله بزرگی است. رذیله خطرناکی است.
وسواس یا دیوانه
بحث امروز درباره ضد دوم یقین است و آن وسوسه است، که به صاحب آن وسواس میگویند. وسوسه ضد یقین است، و یک رذیله بسیار بزرگی است. این رذیله از رذیله جهل خیلی مهمتر است. دنیا و آخرت انسان را تباه میکند. انسان را به بدختیها میکشاند. چه بسیار از خانوادهها را که از هم پاشانده است، و منجر به طلاق، منجر به بدبختیها و منجر به عقدهها برای بچهها شده است. چه بسا که این رذیله، افراد را از جامعه مطرود کرده و یک حالت گوشه گیری به او داده است؛ و اگر اسم آن را به جای وسواسی، دیوانگی بگذاریم، اشتباه نکردهایم. وسواس یعنی دیوانه.
مرحوم ثقة الاسلام کلینی ره در جلد اول اصول کافی، در باب عقل و جهل چنین نقل میکند: کسی آمد خدمت امام صادق سلام الله علیه و از عقل کسی تعریف کرد؛ در ضمن تعریف گفت: یابن رسول الله! این فرد در وضو و نماز وسواس است. حضرت فرمودند: عجب عاقلی است که تابع شیطان است و به اندازهای تبعیت او از شیطان معلوم است که اگر از خودش بپرسند که کارهای تو کارهای عاقلانه است یا کارهای شیطانی، خودش هم میگوید کارهای شیطانی. [۷۸]
سه بحث درباره وسواسی به طور فشرده باید بکنیم. یکی معنای وسوسه و اقسام آن. یکی هم اینکه وسوسه از کجا سرچشمه میگیرد؛ و یک بحث هم اینکه این صفت و رذیله خطرناک را چطور باید معالجه کرد.
الهام رحمانی
انسان دو نحوه خطورات دارد. یک نحوه مربوط به خدا است و آن بعد رحمانی انسان: که به آن الهامات رحمانی و وحی میگویند. افرادی که رابطه با خدایشان محکم باشد، از این نحوه خطورات زیاد دارند. یعنی در حالی که ملائکه را نمیبیند اما ملائکه به طوری که این نفهمد، به نحوه خطور، حقیقت را در دل او میاندازد. از نظر قرآن و روایات به خوبی استفاده میکنیم که مؤمن الهام دارد. راه واقعی را ملائکه به مؤمن نشان میدهند. اگر رابطه با خدایش محکم باشد، میتواند به خودی خود راه را پیدا کند؛ و به این الهام در قرآن شریف هدایت گفته شده است. یعنی عنایت خاص خدا. در اول سوره بقره میفرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین
این قرآن، که شک و شبههای در او نیست، افراد با تقوی را هدایت میکند. در همین سوره میفرماید: هدی للناس[۷۹] یعنی قرآن هادی است برای همه.
انا هدیناه السبیل اما شاکراً واما کفوراً[۸۰] پیامبر آمده برای هدایت همه. اما این هدایتی که در اول سوره بقره گفته شده، یعنی الهام. یعنی عنایت خاص خدا. در جای دیگر میفرماید:
قد جآءکم من الله نور وکتاب مبین یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ویخرجهم من الظلمات الی النور باذنه ویهدیهم الی صراط مستقیم[۸۱]
خدا به واسطه این قرآن، راههای سلامتی را به انسان نشان میدهد. اما نه به همه، بلکه به افرادی که خدا از آنها راضی باشد. به افرادی که دست عنایت خدا روی سرشان باشد. از ظلمتها آنان را به نور میکشاند؛ و نور خدا در دلشان جلوه گر میشود: و یهدیهم الی صراط مستقیم راه راست، آن راهی که منجر به بهشت میشود، را خداوند به واسطه قرآن، به اینها نشان میدهد. نظیر این دو آیهای که خواندم در قرآن زیاد است که مؤمن الهام دارد. مؤمن یک خطوراتی دارد که به واسطه آن خطورات میتواند حق را از باطل و باطل را از حق تمیز بدهد. به قول قرآن میتواند راههای سلامتی را پیدا کند.
معمولاً اینطور افراد در بنبستها نمیمانند. هر چه رابطه با خدا بیشتر باشد، این الهامات بیشتر است. امام سجاد علیه السلام به زینب مظلومه علیها السلام فرمود:
انت بحمد الله عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة[۸۲]
زینب جان! تو یک عالمی هستی که معلم ندیدی و یک فهمیدهای هستی که کس چیزی یاد تو نداده است. یعنی اگر به مقامهائی رسیدهای، به واسطه تجلی نور خداست؛ به واسطه خطورات از عالم غیب و از طرف رحمن بر تو است. این راجع به مؤمن.
خطورات شیطانی
اما اگر انسان رابطه اش با خدا محکم نباشد، یا العیاذ بالله فاسق باشد، گناهکار باشد، یا العیاذ بالله کافر باشد، هر چه سقوطش بیشتر باشد خطوراتش از نفس اماره و از شیطان بیشتر میشود و یک خطوراتی هم از رفیق بد به او میشود. مبتلا میشود به رفیق بد.
ان الشیاطین لیوحون الی اولیائهم لیجادلوکم[۸۳]
افراد فاسق و افرادی که سقوط کردند، آنها از طرف شیطان الهام میشوند که بیایند با شما مجادله و مباحثه کنند. در آخرین سوره قرآن میفرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس من شر الوسواس الخناس الذی یوسوس فی صدور الناس من الجنة والناس
خدایا پناه میبریم به تو تا سه بار: از شر وسواس، از شر خناس، یعنی آنکسی که به نحو خطور با دل انسان بازی میکند، و دل انسان را وارونه میکند. دل انسان را متمایل به گناه میکند و گاهی هم شیطان این کار را میکند، و کار شیطان همین است. اینکه شما شنیدهاید شیطان وسوسه میکند معنایش همین است. وسوسه از نظر لغت به معنای همهمه است. یعنی خطورات؛ و شیطان میآید راه ضلالت را نشان شما میدهد. شیطان شما را از راه سعادت غافل میکند. چنانچه رفیق بد هم شما را گمراه میکند و راه سعادت را میبندد و شما را میکشاند به راه ضلالت. به چیزهائی که به طور ناخودآگاه در ذهن و مغز و دل انسان میآید، اگر از پروردگار عالم و از طرف عالم ملکوت باشد می گوئیم الهام؛ و اگر از طرف شیطان باشد به آن می گوئیم وسوسه. قرآن میفرماید: وسوسه برای آن افرادی است که رابطه با خدایشان کم است:
ومن یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطاناً فهو له قرین[۸۴]
میفرماید: آن کسانی که با خدا سر و کار ندارند، آن کسانی که نماز را اول وقت نمیخوانند، آن کسانی که غافل از یاد خدا هستند، شیطانی میآید و همیشه همراه او خواهد بود. این شیطان همیشه قرین اوست؛ و کارش این است که او را به وسوسه وا میدارد. یعنی ضلالتها را در دل او میاندازد.
بنابراین از نظر قرآن، برای آدم وسواسی یک شیطان است؛ ولو اینکه این شیطان را نمیبیند. در خانه باشد، خوابیده باشد، در موقع نماز و وضو و غسل، همه جا شیطان با اوست. دائماً هم با او حرف میزند. اما حرف زدنش این است که مثلاً در وقتی که وضو میگیرد میگوید نشد؛ یکی دیگر؛ این وضو باطل شد؛ صورت خوب شسته نشد! یا در موقع غسل کردن، وقتی آب به سر و گردن میریزد آنها را میشوید، شیطان میگوید نشد! و این شیطان در موقع غسل کردن او را بسیار معطل میکند. هر چه با آن شیطان رفیق تر و نزدیکتر باشد، غسل را هم بیشتر طول میدهد.
این خطوراتی که در دل انداخته میشود دو قسم است: گاهی مستقیم است؛ یعنی راستی گناه را شیرین جلوه میدهد و میگوید که چشم چرانی کن؛ غیبت کن؛ تهمت بزن. اما گاهی خناس است و معنای خناس این است که وسوسه میکند با توجیه گری. افرادی که وسواسی هستند اینگونهاند، یعنی نمیگویند این کار ما حرام است یا غسل ما باطل است؛ بلکه میگویند غسل، همین است که میکنم. میگویند مردم نجس اند و من پاکم! در صورتی که خودش نجسترین مردم است. همه مردم را نجس و خودش را پاک میداند. پس وسوسه دو قسم شد، یکی وسوسه یا خطوراتی که به طور مستقیم انسان را به گناه وا میدارد؛ و قسم دیگر، وسوسه خناس است. یعنی علاوه بر اینکه وسوسه میکند یک دلیل هم برایش میآورد؛ توجیه میکند؛ و به قول عوام زیر آبکی این را بیچاره میکند؛ از راه دین او را بیچاره میکند. این، خطرش از خطر اول خیلی بالاتر است. یک آدم وسواسی خطرش از گناهکار خیلی بالاتر است. برای اینکه گناهکار ممکن است توبه کند؛ ولی وسواس اگر دست از کارش برندارد، توبه نمیکند. زیرا توبه اش این است که دست از کارش بردارد. وقتی هم که دست از کارش برندارد، گناه روی گناه میآید و دلش هم سیاه میشود، و به یک جاهای خطرناکی کشیده میشود.
امام صادق علیه السلام میفرماید که: وسواس دیوانه است اما دیوانهای که تابع شیطان است. یک دفعه دیوانه، زنجیری است که نماز نمیخواند و روزه هم نمیگیرد و طوری هم نیست و قضا هم ندارد.
طلبهای خیلی عالم دیوانه شده بود. نماز نمیخواند و روزه هم نمیگرفت ما به او میگفتیم چرا نماز نمیخوانی و روزه نمیگیری؟ یک جمله خیلی قشنگ میگفت. میگفت: اخذ ما وهب وسقط ما وجب یعنی خدا عقلم را از من گرفته دیگر تکلیف ندارم.
اما وسواس اینطور نیست، بلکه تکلیف دارد. دیوانه تکلیف دار است؛ و این دیوانه تکلیف دار، تمام کارهائی که میکند مربوط به شیطان است؛ مربوط به خناس است.
خناس کیست
در روایات میخوانیم که خناس شیطان خیلی بزرگی است که خیلی هم عالم است. به قول یکی از علمای بزرگ هر کسی فراخور حالش شیطان دارد. روحانیون شیطان دارند اما شیطان آنها ملا شیطان است. این خناس ملا شیطان است. امام صادق علیه السلام میفرمایند: وقتی حضرت ابراهیم علیه السلام، حضرت عیسی علیه السلام به دنیا آمدند، شیطان بزرگ همه شیاطین را جمع کرد که چه کنیم، زیرا پیغمبر خدا به دنیا آمده و دیگر از این به بعد نمیشود مردم را گمراه کرد. خناس گفت: من میتوانم آنها را از راه دین و وسوسه جهنمی کنم.
وسوسه فکری
وسوسه گاهی مربوط به دل است نه عمل؛ به این میگوییم وسوسه فکری؛ و این وسوسه فکری زیاد است. معمولاً از ضعف اراده پیدا میشود. یعنی وقتی انسان اعصابش ضعیف شد، سختی زیاد دید، مصیبت بزرگی به او رسید، از نظر روحی دچار وسوسههای فکری میشود. وسوسه فکری مراتب دارد. گاهی فقط شک و شبههای است که درباره اش بحث شد و راه علاجش هم گفته شد. یک وقت این وسوسه فکری بالا میرود - پناه بر خدا - حتی میرسد به جائی که به خدا بد میگوید: اصلاً کارهای خدا را ظالمانه میداند! در قرآن آنقدر شک میکند که کمکم میرسد به جایی که در دلش به خدا و پیغمبر و ائمه و مقدسات فحش میدهد. این یک قسم از وسوسه فکری است. اقسام دیگری هم دارد. گاهی مربوط به دنیایش و گاهی راجع به کارهایش، گاهی راجع به مردم وسوسه فکری دارد که سوء ظن است. اما آنچه الآن مورد بحث من میباشد، وسوسههای فکری است. این وسوسه فکری معالجه اش خیلی آسان است و آن این است که وقتی شک آمد جلو، خود را منصرف کند.
مثلاً تا شک میکند، شکش را به حساب نیاورد؛ اهمیت ندهد. با کسی حرف بزند. یا بر دارد چیزی بخورد. خودش را منصرف کند؛ و بدین ترتیب طولی نمیکشد که این شک کمکم از بین میرود. امام صادق علیه السلام میفرماید: این خبیث را، یعنی شیطان خناس را، عادت ندهید؛ بی اعتنائی بکنید. وقتی بی اعتنائی کردید گم میشود. دیگر به سراغتان نمیآید. وقتی با او آمدید او هم با شما میآید. این فرمایش امام صادق علیه السلام ریشه قرآنی دارد:
آنه لیس له سلطان علی الذین امنوا وعلی ربهم یتوکلون انما سلطانه علی الذین یتولونه والذین هم به مشرکون[۸۵]
با چند تا تأکیدی که اهل علم خوب توجه دارند میفرماید که: شیطان سلطه بر انسان ندارد. اما کدام انسان؟ آن انسانی که پناهش خدا است. آن انسانی که رابطه اش با خدایش محکم است. سلطه شیطان بر انسان در وقتی است که برود زیر پرچم شیطان. یعنی اگر انسان با شیطان کار داشت شیطان هم با او کار دارد. اما اگر انسان شیطان را عقب زد، دیگر در انسان تأثیری ندارد. اگر انسان زیر پرچم خدا رفت، شیطان میترسد که زیر پرچم خدا بیاید. در قرآن وعده داده شده که شما اگر رابطه با خدا داشته باشید، ملائکه میآیند و شیاطین را میرانند.
له معقبات من بین یدیه ومن خلقه یحفظونه من امر الله[۸۶]
یعنی از الطاف بزرگ خدا این است که ملائکهای را برای حفظ شما گماشته است. شما را از شرور دنیا حفظ میکند. شما را از شرور اجنه حفظ میکند. شما را از شرور شیاطین حفظ میکند.
بنابراین اگر رابطه شما با خدا محکم باشد، اصلاً شیطان سراغ شما نمیتواند بیاید. از این رو اگر شما بی اعتنائی کردید، این شک و شبهه از ذهن شما رفع میشود و دیگر سراغ شما نمیآید.
شخصی آمد خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و گفت یا رسول الله! نابود شدم؛ هلاک شدم. حضرت فرمود برای اینکه شیطان به نزد تو آمد و گفت: ترا چه کسی خلق کرده؟ گفتی خدا. گفت خدا را چه کسی خلق کرده؟ تو در جوابش ماندی. گفت: بله. حضرت فرمودند وقتی اینجور شکها برای شما پیش میآید بگو: لا اله الا الله و منصرف کن خود را.
کلمه لا اله الا الله و کلمه لا حول و لا قوة الا بالله و خواندن قرآن و روزه ماه مبارک رمضان و نماز اول وقت برای رفع وسوسه بسیار عالی است.
این اگر اولش باشد؛ و اما اگر حرف شیطان را شنید، هر چه بشنود در دل رسوخ میکند. یعنی شک اول و دوم و... همینطور در دل رسوخ میکند. یک وقت میرسد به آنجائی که العیاذ بالله خدا را بد میگوید: اصلاً خود را ظالم میداند. این هم معالجه اش بی اعتنائی است. ولو اینکه به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بد گفته است، ولو اینکه در دلش آمده که خدا ظالم است و عادل نیست، اما اهمیت ندهد؛ خود را ناراحت نکند. یک مقدار قرآن بخواند؛ و اگر راجع به پیغمبر و ائمه طاهرین علیهم السلام است، صلوات بفرستد، که اتفاقاً در روایات فراوان میخوانیم برای رفع وسوسه صلوات زیاد بفرستد، رابطه با خدا را محکم کند با نماز اول وقت؛ با اهمیت دادن به واجبات. مخصوصاً برای خانم حجاب، و تا آن اندازه که ضرر به کارش نخورد به مستحبات اهمیت بدهد. نماز شب، خواندن قرآن، راز و نیاز با خدا، خدمت به خلق خدا، خدمت کردن زن به شوهر و بر عکس و خدمت کردن به مسلمانها، و مهمتر از همه اجتناب از گناه، هر چه اجتناب از گناهش بیشتر باشد کمکم این وسوسه فکری از بین میرود. البته حوصله میخواهد. یک ماه، دو ماه، خوب میشود و حداکثر تا چند ماه ریشه این رذیله کنده میشود؛ و اینکه بعضی از روانشناسها میگویند وسوسه فکری درمان ندارد. حتماً اشتباه کردهاند. برای اینکه ما زیاد دیدیم افرادی که وسوسه فکری داشتند، به واسطه بی اعتنائیها، به واسطه رابطه با خدا خوب شدند و ریشه اش را سوزاندند، بله، از نظر جسمی باید خوابش را تنظیم کند؛ اعصابش را قوی کند؛ تشنج نداشته باشد؛ ضربه به احساسات او نخورد. همه اینها برای رفع وسوسه فکری خیلی مؤثر است.
وسوسه عملی
اما وسوسه عملی در افراد فرق میکند. در غیر مقدسها گاهی وسوسه عملی توی لباس است. مثل اینکه این لباس را میپوشد به دلش نمیآید. دوم و سوم و... بالأخره هر لباسی که میدوزند به دلش نمیآید. این نوع وسوسه عملی است که بسیاری از خانمها به این وسوسه دچارند. بعضی از نظر نظافت. یعنی بعضی از زنها و مردها به اندازهای کثیف اند که شیشههای در اتاق او تاریک شده است. وقتی وارد خانه بشوی میبینی چادرش یک جا افتاده، شلوارش جای دیگر، و لباس شوهرش طرف دیگر افتاده و یک کثیف شلخته به تمام معنی است. یک عده دیگر آن طرفی میافتند. یعنی شیشه، پاک پاک است. اما هی به شیشه ور میرود. هر روز باید جارو کند. هر روز باید نظافت کند؛ و بالأخره یک وسواس گری در نظافت دارد. گاهی در متجددین، در روشنفکرها، وسوسه در میکروب است. یعنی اگر دستش را به لباسش بگذارد، فوراً با الکل میشوید! آقای دکتر صد تا نسخه میدهد و صد بار مریض میبیند و صد بار دستش را میشوید؛ و حتی کار به آنجائی میرسد که نون را با کارد میبرد! اما راجع به مقدسها: بعضی از مسلمانها آنقدر بی توجهند که آب را از بول تمیز نمیدهند؛ خون را با مرکورکرم فرق نمیگذارد؛ و هیچ طهارت و نجاست سرش نمیشود. اما بعضیها کارشان به جایی میرسد که دستش خونی شده، آنقدر میمالد تا زخم میکند؛ و بارها و بارها زیر آب میکند. حتی آقایی به من میگفت از اول اذان صبح تا آخر صبح نتوانستم غسل کنم و نماز صبح از بین رفت! خجالت کشیدم رفتم به حمام دیگر تا قبل از ظهر که هفت ساعت گذشت تا یک غسل کردم! و این در دنیا و آخرت برای او غیر از بیچارگی چیزی ندارد. این چنین فردی اول باید بداند که به فرموده امام صادق علیه السلام دیوانه است؛ و دوم باید بداند که انی کار گناه است و گناهش هم بزرگ است؛ و سوم باید بداند که خناس او را وادار به این کار میکند؛ و شیطان قرین او شده است.
علاج وسوسه فکری و عملی
حالا چه باید بکند تا رفع شود؟ اگر به شک اعتنا بکند روز به روز بدتر میشود؛ و اما اگر بی اعتنائی کند، مثلاً اگر دست نجس را زیر آب شیر گرفت، باید حرف مرجع تقلید را گوش بدهد که میگوید پاک است نه حرف شیطان پلید را. یا اگر میخواهد وضو بگیرد، یک مشت آب به صورت بزند، با یک مشت آب دست راست را بشوید و یک مشت آب بریزد به دست چپ، و فوراً دست را بکشد روی سر و روی دو تا پا. در مدت نیم دقیقه یک وضو بگیرد. اگر کسی گفت: نشد، توجه کند که خودش نیست، شیطان است. آن شیطان میگوید نشد ولی تو بگو شد و بگو مرجع تقلیدم میگوید شد.
مرحوم آیة الله العظمی مرعشی - که درجاتش عالی است، خدا عالی تر کند - ایشان یک خصوصیتی داشتند که بسیاری از لوازم اولیه پیش ایشان بود. از جمله یک قمقمه آب، موقع غروب در جلسه بودند، موقع نماز بود که باید بروند در حرم مطهر نماز بخوانند، همانجا قمقمه آب را بر میداشتند یک مشت آب به صورت، یک مشت به دست راست و بعد دست چپ، مسح سر و مسح پاها، زود تمام میکردند. مؤسس حوزه علمیه قم، مرحوم حاج شیخ - که خداوند درجاتش را عالی تر کند - میآمدند مدرسه فیضیه، سر حوض یک مشت آب به صورت یک مشت به دست راست، یک مشت آب به دست چپ و بعد مسح سر و پا؛ و خودم حضرت امام قدس سره را دیدم که همین جور وضو میگرفتند.
در غسل هم باید در ظرف دو سه دقیقه سر و گردن و سمت راست و سمت چپ را بشوید و اعتنا به خناس نکند. به قول استاد بزرگوار ما، مرحوم آیة الله العظمی بروجردی - رضوان الله تعالی علیه - بگوید نماز باطل به جا میآورم قربة الی الله! وقتی که چند روز نماز باطل خواند، خودش میفهمد که عجب دیوانهای بود؛ و شکر باید بکند که الحمدلله دست از دیوانگی خودش برداشته. چند تا غسل باطل و چند تا وضوی باطل و نماز باطل! وقتی که فهمید نماز باطل شد باید بی اعتنائی به خناس و یا لاابالی گری در طهارت بکند. طولی نمیکشد که خوب میشود این بی اعتنایی به خناس خود ثواب دارد.
این وظیفه یک وسواس است. چه وسوسه فکری و چه وسوسه عملی. طولی نمیکشد که خوب میشود.
من تقاضا دارم از وسواسهای فکری و عملی که حرف خدا را بشنوید و زیر پرچم شیطان نروید و شیطان را توی دهنش بزنید و مخالفت با این خناس بکنید.
جلسه دهم: رذیله تخیل
یکی از رذایلی که موجب بدبختی انسان میشود رذیله تخیل است. به انسانی که این رذیله را داشته باشد خیال باف میگویند. تخیل و توهم هم مانند جهل و وسوسه ضد یقین است. یعنی وقتی دل آرام نباشد و اعتقاد در دل رسوخ نکرده باشد، قوه تخیل و خیالبافی دست به کار میشود، و انسان را در دنیا و آخرت بدبخت میکند.
اقسام تخیل
تخیلات سه قسم است: فردی، اجتماعی، دینی.
الف - تخیلات فردی
وسوسه
تخیلات فردی اقسام فراوانی دارد. یک قسم آن همان وسوسه فکری و عملی است که قبلاً درباره آن صحبت شد. در حقیقت وسوسه همان استخدام تخیل است. شیطان یا نفس اماره قوه خیال را استخدام میکنند و به صورت وسوسه فکری و عملی در میآورند؛ و چون حرف زیاد است بیشتر از این در این باره صحبت نمیکنم. اما یک زنگ خطر میزنم و یک خواهش میکنم:
زنگ خطر این است که اگر وسوسه فکری و عملی برای شما باشد دنیا و آخرت شما را از دست شما میگیرد؛ و بعید است که دنیا یا آخرت یک آدم وسواسی، آباد باشد. بسیاری از وسوسههای فکری و عملی موجب تفرقهها، موجب بدبختیها و موجب ذلتها شده و میشود.
خواهش من از افرادی که این درد سرطانی را دارند این است که با بی اعتنائی آن را رفع کنند. به فرموده امام صادق علیه السلام به گفته شیطان اعتنا نکنند و این خبیث را عادت ندهند که سر به سر انسان بگذارد. اگر بی اعتنائی کرد، اگر هر چه گفت عمل نکرد، شاید شش ماه طول نکشد که وسوسه فکری و عملی هر دو از بین میرود.
آرزوهای طولانی
قسم دوم تخیل فردی آرزو است. افرادی هستند که آمال و آرزوی زیاد بر آنها حکم فرما است. آدمهای رؤیائی هستند. نحوه فکر آنها غیرعادی است. به عبارت دیگر آمال و آرزوهای بیجا بر دلشان حکم فرماست؛ و همین آمال و آرزوها است که او را تبدیل به انسان خیال باف میکند؛ و به قول قرآن شریف، در خود میتند تا خفه شود؛ تا روزی فرا رسد که ببیند عاقبت او خیر نشده و به آمال و آرزوهایش هم نرسیده است.
قرآن شریف در این باره به اندازهای داغ صحبت کرده است که به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب میکند: یا رسول الله! این آدمهای اینطوری را رها کن در آرزوهای خود بچرند تا دم مرگ معلوم شود چه بدبختیها دارند:
ذرهم یأکلوا ویتمتعوا ویلههم الامل فسوف یعلمون[۸۷]
رهایشان کن. آدمهای اینطوری را نمیشود هدایتشان کنی. بگذار در عقیده خرافی خودشان، در آمال و آرزوهایشان بتنند، و آمال و آرزو مشغولشان کند، تا ناگهان چشمها را باز کنند و ببینند دم مرگ هستند.
در جای دیگر، قرآن شریف زنگ خطر میزند؛ و زنگ خطرش از این مهمتر است. میفرماید در روز قیامت مؤمنین نور دارند. نماز و روزه و وضو و غسل آنها، خدمت به خلق آنها، عبادات آنها، همه برایشان نور میشود. با این نور به بهشت میروند. اما کسانی که در آمال و آرزوهای خود سرگردان بودند و به فکر آخرت نبودند، در ظلمتند و نوری ندارند. اینها که نوری ندارند به آنها که نور دارند میگویند که صبر کنید تا به شما ملحق شویم و از نور شما استفاده کنیم. مؤمنین میگویند: به دنیا برگردید و نور تهیه کنید. اینجا جای استفاده از نور دیگران نیست. اینجا جای تهیه نور نیست. بعد قرآن میفرماید بهشتیها بهشت میروند. جهنمیها جهنم میروند و با هم حرف میزنند. از قرآن فهمیده میشود بهشتیها و جهنمیها همدیگر را میبینند و با هم مکالمه دارند. از جمله مکالمههای اهل بهشت و اهل جهنم این است که جهنمیها به بهشتیها میگویند: آیا ما با شما نبودیم؟ یعنی ما هم که شیعه بودیم؛ ما هم که مسلمان بودیم. چه شد که ما جهنمی شدیم و شما بهشتی؟ جواب میدهند فرق ما و شما این بود که شما خودتان را گول میزدید. شما به انتظار نشستید. جهل و تردید و شک و تخیل بر دلتان حکم فرما بود. شما را آمال و آرزوهایتان فریب داد. تا اینکه مرگ آمد و بالأخره شیطان شما را جهنمی کرد. قرآن اینطور میفرماید:
یوم یقول المنافقون والمنافقات للذین امنوا انظرونا نقتبس من نورکم[۸۸]
میگویند یک مقدار از این نورتان به ما بدهید.
قیل ارجعوا ورائکم فالتمسوا نوراً
میگویند به دنیا برگردید نور تهیه کنید. اینجا جای این حرفها نیست.
فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمة وظاهره من قبله العذاب ینادونهم الم نکن معکم قالوا بلی ولکنکم فتنتم انفسکم وتربصتم وارتبتم وغرتکم الامانی حتی جآء امر الله وغرکم بالله الغرور[۸۹]
این جمله و غرتکم الامانی به ما میگوید آمال و آروزهای بیجا خطرناک است. دنیای انسان و آخرت انسان را از بین میبرد. از این جهت پیامبر اکرم و امیر المؤمنین علیهما السلام هر دو یک روایت دارند، یعنی یک روایت که از نظر لفظ هم مثل هم میباشد از آن دو بزرگوار نقل شده و روایت این است:
ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان: اتباع الهوی وطول الامل؛ فاما اتباع الهوی فیصد عن الخلق واما طول الامل فینسی الاخرة[۹۰]
فرمودند: ما برای شما از دو چیز میترسیم اول متابعت از هوی و هوس؛ دوم آمال و آرزوهای بیجا و میفرماید: آنکه متابعت از هوی و هوس بکند در حق یابی و حق جویی کور و کر میشود. آنها که آمال و آرزوهای بیجا دارند، و تخیلی شدند، آنها هم آخرت را فراموش میکنند.
معمولاً افرادی که در آمال و آرزوهای خودشان غرق هستند، چیزی که به فکرشان نیست قبر است، قیامت است، عالم برزخ است، و بالأخره بهشت و جهنم است. از آیه شریفه و روایتی که خواندم - و نظیرش فراوان است - میفهمیم که آمال و آرزوهای بیجا برای انسان خیلی خطر دارد.
بسیاری از ضعف اعصابها. بسیاری از دیوانگیها، از همینجا سرچشمه میگیرند. قرآن شریف و روایات اهل بیت به اینها میگویند آمال و آرزوهای بیجا، و روانشناسها میگویند: تمایلات بر آورده نشده. اینان میگویند: اگر تمایلات برآورده نشده انسان زیاد شد، از ضمیر آگاه به ضمیر ناآگاه میرود و آنجا عقده حقارت میشود و این عقده حقارت منجر به ضعف اعصاب و گاه منجر به دیوانگی میشود. ضعف اعصاب، مرض دنیای روز است. هر کجا تمدنش بیشتر، ضعف اعصاب آنجا بیشتر است. اثرش، بی خوابیها و بی حوصلگیها، افسردگیها، غم و غصههای بیجاست. هر کجا تمدنش بیشتر، این آمال و آرزوها - یعنی این خواستههای برآورده نشده - بیشتر است. از این جهت میبینید که آمار مصرف قرصهای آرام بخش در آمریکا یا آلمان یا انگلستان سرسام آور است. در ایران ما هم در افراد خیال باف و ایدهآلی، در افرادی که آمال و آرزوهای بیجا دارند ضعف اعصاب زیاد است؛ و این ضعف عصب اینها را افسرده کرده است. غم و غصه برای اینها دلهره و اضطراب خاطر آورده است؛ و بالأخره یک نگرانی شدیدی بر دل اینها حکم فرماست؛ و این اثر آمال و آرزوهای بیجاست.
یک پزشک روانشناس میگوید یک زن دیوانهای را برای معالجه نزد من آوردند پس از تحقیقات فراوان متوجه شدم این خانم در زمان قبل از ازدواجش، آرزو داشته است که با پسر زیبائی ازدواج کند و فرزندان زیبایی هم داشته باشد، و از نظر مالی هم در تمکن کامل باشند؛ و با شوهر زیبا و پولدار و فرزندان زیبا، به مسافرتها و گردشهای مختلف بروند.
اما بر خلاف آرزوهایش با فردی نازیبا و فقیر ازدواج کرد: و فرزندی هم خدا به آنها نداده است؛ و این عوامل موجب شده تا بالأخره پس از ناراحتیها و خیالبافیهای طولانی، دیوانه شود. در تیمارستان هنگام برخورد با دیگر بیماران میگفت: شوهر زیبایی دارم، پسر و دختر زیبائی دارم، و بالأخره خانه بزرگ و ثروت فراوانی دارم.
این آقای دکتر نتیجه میگیرد و سفارش میکند به خانمها که آمال و آرزوی بیجا نداشته باشید؛ و سفارش میکند که گذشتهها را فراموش کنید و فرصت فعلی را غنیمت شمارید. همان جملهای که حضرت امیر علیه السلام میفرماید:
ما فات مصی وما سیأتک فاین فاغتنم الفرصة بین العدمین
یعنی گذشتهها گذشته. آینده هم نیامده تا ببنیم چه میشود. فرصت الآن را باید غنیمت بشماری.
الآن، در ماه مبارک رمضان، باید برای دنیایمان و برای آخرتمان فعال باشیم؛ و اما اینکه دیروز چه شد، غم گذشته را نخور؛ و اما فردا چه میشود، ترس نداشته باش:
الا ان اولیاءالله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون[۹۱]
آنها که دوست خدا هستند نه غم و غصه گذشته را میخورند و نه ترسی دارند از آینده. یعنی دوستان خدا به آمال و آرزو فکر نمیکنند؛ و از خدا میخواهند که آنها را از آرزوهای دور و دراز حفظ کند. شما هم این دعاها را بخوانید. مخصوصاً دعای ابو حمزه ثمالی را در ماه مبارک رمضان موقع سحر بخوانید. در آخر همین دعا میخوانیم:
اللهم انی اسئلک ایماناً تباشر به قلبی ویقیناً صادقاً حتی اعلم آنه لن یصیبنی الا ما کتبت لی ورضنی من العیش بما قسمت لی یا ارحم الراحمین
میگوید ای خدا! یک ایمانی به من بده نه ایمان حرفی، نه ایمان استدلالی، ایمانی که رسوخ کرده در دلم. تا با اینطور ایمان، من دیگر غم و غصه نداشته باشم. من دیگر آمال و آرزوی نادرست نداشته باشم. یقین داشته باشم که آنچه مقدر من است در آینده خواهد شد. بعد عرض میکند: خدایا! راضی کن مرا به مقدرات من.
نود درصد دیوانهها، صد در صد از افرادی که ضعف اعصاب دارند، برای خاطر این است که به آنچه برای آنها مقدر کرده راضی نیستند. اصلاً معنای زهد همین است. اگر از مردم بپرسند که چه کسی زهد دارد، میگویند: کسی که یک گوشه نشسته و از مال دنیا چیزی ندارد و راجع به دنیا بی تفاوت باشد. در صورتی که این زهد نیست. از امیر المؤمنین سلام الله علیه پرسیدند یا علی! زهد چیست؟ امیر المؤمنین علیه السلام فرمودند:
الزهد کلة بین کلمتین من القران قال الله سبحانه: لکیلا تأسوا علی مافاتکم ولاتفرحوا بما اتیکم[۹۲]
و قرآن میفرماید:
ما اصاب من مصیبة فی الارض ولا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان نبرأها ان ذلک علی الله یسیر لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولا تفرحوا بما اتیکم[۹۳]
یعنی هر چه که میآید، هر چه الآن هست، هر چه گذشته است، اینها مقرر پروردگار عالم است. قرآن میفرماید ما اینها را تقدیر کردیم، به تو گفتیم تا اگر چیزی از دست تو گرفته شد، غصه نخوری، اگر چیزی به تو داده شد خیلی خوشحال نشوی. خوشحالی زیاد انسان را بدبخت میکند غم و غصه زیاد هم انسان را بدبخت میکند. به عبارت دیگر، امیر المؤنین علیه السلام میفرماید: زهد این است که انسان دلبستگی به چیزی یا به کسی نداشته باشد جز خدا.
یک کاری بکنید که دل شما مال خدا باشد. یک کاری بکنید که دلبستگی به چیزی یا به کسی پیدا نکنید. اگر دلبستگی به چیزی پیدا کردی، از بین رفتن آن غم و غصه برای تو میآورد.
کسی را گریان دیدند. به او گفتند چرا گریه میکنی؟ گفت: معشوقهام مرده است. گفتند: خوب است عشق به کسی پیدا کنی که اصلاً نمیمیرد و آن خداست.
پس قسم دوم از تخیل که کمتر از وسوسه فکری و عملی نیست، رؤیائی فکر کردن و آمال و آرزوی بیجا بر دل انسان حکم فرما شدن است.
خرافات
قسم سوم از تخیلهای فردی، خرافات است. معنای خرافات این است که چیزی را عقل یا شرع امضاء نکند. آدمهای خرافی هم فراوان هستند. به خصوص در میان خانمها که با بدبختیهای عجیبی روبرو هستند. آن خرافهها نظیر خارهایی روح را آزار میدهند. همانطور که اگر خار در دست شما باشد نمیگذارد دست شما کار بکند، خارهای روح هم نمیگذارند که روح، سالم باشد. نمیگذارند قوه تفکر، فکر را سالم کند، و بالأخره شبانه روز روح او آزرده خاطر است.
خرافات مصداقهای فراوانی دارد:
یکی از مصادیق آن غرب زدگی بود که در زمان طاغوت همگی ما دچار آن بودیم و الآن هم کم و بیش در میان عدهای موجود است. یعنی هر چه را در غرب است دوست میدارند. لباس غربی، صحبت کردن غربی، نشست و برخاست غربی، سفره غربی، خوردن و آشامیدن غربی. یعنی دلشان میخواهد از نظر گفتار و کردار، نظیر یک خانم انگلیسی یا یک آقای فرانسوی باشند؛ و اتفاقاً یکی از کارهای استعمارگرها همین است که ما را مثل خودشان بار بیاورند. غربیها وقتی بر یک مملکت مسلط بشوند، نه فقط استعمار اقتصادی میکنند، یعنی ثروت آن مملکت را میبرند، بلکه فرهنگ غربی هم برای آنها میآورند. فرهنگ غربی بر حسب ظاهر با سواد میکند، اما سوادش هیچ نتیجه ندارد؛ کاربردی ندارد؛ اختراعی را موجب نمیشود؛ گرهای از علم را باز نمیکند. مهمتر از این دو، استعمار فرهنگی است. یعنی یک استعمارگر مثل انگلستان که بر هندوستان و ایران مسلط شد، یا نظیر آمریکا که الآن بر ممالک ضعیف حکم میراند، یکی از کارهایش این است که روش و آداب و رسوم خود را بر مردم کشورهای تحت سلطه خود تزریق میکند. این کار شیطان بزرگ است؛ کار استکبار جهانی است. مثلاً در زمان پهلوی زمزمه تغییر خط بود. در همین چند ماه قبل زمزمه این بود که قرآن شریف را برای غربیها به زبان لاتینی بنویسند، که مسؤولین از این کار جلوگیری کردند. میخواستند خط لاتینی بر اینجا حکم فرما بشود.
استعمارگران تاریخ کشورها را عوض میکنند. چنانچه الآن تمام ممالک اسلامی به جز ایران، تاریخشان تاریخ میلادی است. پهلوی معدوم تاریخ شاهنشاهی را به جای تاریخ اسلامی گذاشت. نه تنها تاریخ، بلکه آداب و رسوم خود را هم با خود میآورند. این کار شیطانهای بزرگ است و نتایج فراوانی هم میگیرند. خلاصه اینکه اگر ملتی در آداب و رسوم از غیر مملکت خودش متابعت کند، به این کار، خرافات میگویند؛ و این، بالاترین خرافهای است که برای دنیا و آخرت انسان ضرر دارد؛ و چون این بحث مفصل است انشاء الله در بحث فردا آن را بیشتر توضیح میدهم.
جلسه یازدهم: خرافات، دنباله بحث
بحث درباره خرافات بود. این رذیلهای است که اگر بر کسی حکم فرما بشود او را از سعادت دنیا و آخرت میاندازد. بلکه باید بگوئیم که یک آدم دیوانهای از کار در میآید. برای اینکه خرافه، یعنی قبول کردن چیزی بدون دلیل و استدلال؛ و اگر انسان عاقل باشد باید چیزی را که میپذیرد با دلیل و برهان باشد؛ و اگر چیزی را رد میکند با دلیل و برهان باشد. قرآن میفرماید:
فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هدیهم الله واولئک هم اولوا الالباب[۹۴]
عاقلها آن کسانی هستند که تمیز بین خوب و بد را میدهند. خوب را میگیرند و بد را رها میکنند.
اقتباس و تقلید
به این کار میگویند اقتباس، که معنای آن پذیرفتن چیزی با دلیل و برهان و رد کردن چیزی با دلیل و برهان است. پذیرفتن مطلبی، غیر از این راه، دو گونه است: اول تقلید است که معنای آن پذیرفتن چیزی است از کسی با توجه اما بدون دلیل و برهان؛ که این تقلید در همه چیز غلط است جز در جائی که فکر انسان کشش نداشته باشد؛ و انسان نتواند آن چیز را از راه دلیل و برهان به دست آورد. نظیر تقلید از مرجع تقلید. برای اینکه همه نمیتوانند همه احکام فقه را با دلیل و برهان به دست بیاورند. به همین دلیل تقلید برای مجتهد حرام است. اما در عرفیات، در آنجاهائی که فکر انسان کشش دارد و میتواند خوب و بد را تمیر بدهد، تقلید غلط است و قرآن این کار را مذمت میکند. میفرماید: به این آدمهای خرافی بتپرست میگویند بت را نپرستید. میگویند:
انا وجدنا اباءنا علی امة وانا علی اثارهم مقتدون[۹۵]
یعنی پدران ما این کار را میکردند و ما هم به روش آنها کار میکنیم. یعنی تقلید از پدر و مادرهای بتپرست میکنیم.
منابهه و محاکات
دوم: منابهه و محاکات است که همان تقلید است اما بدون توجه. یعنی پذیرفتن چیزی از کسی بدون استدلال و بدون توجه و بدون تنبه که این کار بچهها است. یکی از عنایات خاصه پروردگار عالم برای انسان این است که به بچههای کوچک قانون منابهه و محاکات داده است. یعنی تابع صد در صد برای مربی هستند تا مربی یا پدر و مادر بتوانند خوب بچه را تربیت کنند. معلم بتواند او را تربیت کند.
این منابهه و محاکات را قرآن شریف مذمت میکند؛ و معلوم است کار یک انسان عاقل نیست. خرافات، یعنی تقلید کردن و پذیرفتن چیزی از کسی بدون توجه؛ یا با توجه اما بدون استدلال؛ و معلوم است این برای یک عاقل، برای یک مسلمان غلط است. اما متأسفانه بیشتر مردم خرافی هستند. حتی آن ممالکی که در آنجا علم خیلی ترقی کرده است، از نظر آداب و رسوم اجتماعی خرافات عجیبی بر آنها حکم فرماست. از این جهت نقل میکنند در انگلستان سر هر کوچهای زنی نشسته است و فال نخود میگیرد و اطراف او هم جمعیتی است. یا مثلاً در آمریکا با آن همه ترقی در علمش، لفظ سیزده ندارند و آن را نحس میدانند. مثلاً اگر یک آپارتمانی ساخته باشند. بیست طبقه، از طبقه دوازده میرود چهارده! پلاکهای منزلها در زمان طاغوت به جای سیزده ۱۱۲ بود؛ و نظیر این خرافهها همه جا هست. در آمریکا و انگلستان خیلی هست. در ایران ما هم فراوان است. اما ما که مسلمانیم باید تابع عقل باشیم و از نظر قرآن نباید خرافی باشیم.
متأسفانه هر که تجدد او بیشتر است، خرافات او بیشتر است. تقلید ممالک ضعیف مخصوصاً مسلمانها از استعمارگران، قانون منابهه و محاکات است. لااقل به طور تقلید، آداب و رسوم آنها را میپذیرند. در تعارف کردن نظیر آنها تعارف میکنند. گفتن کلمه مرسی را یک نحو روشنفکری میدانند. طرز نشستن و خوابیدن و رفتن و لباس پوشیدنش، حتی کار رسیده به اینجا که اسم پسر و دخترش به جای اینکه اسم یکی از ائمه طاهرین باشد، یک اسم خارجی را انتخاب میکند؛ و همین اسم خارجی را تجدد و روشن فکری میداند! اما در حقیقت خرافهای بیش نیست. یعنی متابعت از غرب که به آن می گوئیم غرب زدگی؛ و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روی این جمله پافشاری زیاد دارند و میفرمایند من تشبه بقوم فهو منهم اگر کسی تشبه به کفر پیدا کرد، در اسم، یا در روش، یا در لباس، در واقع از آنهاست و یک مسلمان حسابی نیست. در روایت دیگری میفرمایند: اگر مسلمانی مثل کافر بخورد، مثل کافر بیاشامد، مثل کافر رفت و شد کند و بالأخره آداب و رسوم اجتماعی را از آنها یاد بگیرد، روز قیامت با آنها است. یعنی همانطور که آنها جهنم میروند این هم در جهنم با آنها است.
آنچه مورد بجث من است، این است که باید به کفار شبیه نباشیم. از نظر لباس، و خوراک مثل آنها نباشیم. اسم بچهها را یک اسم اسلامی انتخاب کنیم. به جای مرسی ممنونم یا متشکرم بگوئیم. منتظر نباشیم مد لباس از اروپا بیاید. الحمدلله جمهوری اسلامی خیلی از اینها را عوض کرده است.
در زمان طاغوت، چونکه غربیها قورباغه و خرچنگ میخوردند، متجددها و روشن فکرهای ما هم غذای آنها را میخوردند، و حتی برای ما مینوشتند که در تهران، بسیاری از مهمانخانهها پیدا شده که اینها غذای خارجی داشتند. یعنی خوراک خرچنگ و قورباغه! انسان اگر خرافی باشد به اینجا میرسد. یعنی به عنوان تجدد و روشنفکری از این غذاها میخورد و پول زیادی هم میدهد و افتخار هم میکند که من غذای قورباغه خوردم! انسان اگر خرافی باشد به اینجا میرسد.
گفتیم که خرافات خیلی مصادیق دارد. روشن فکرها اینجور هستند. در میان مقدسها، خرافه از نوع دیگر است. مثل اینکه از اول شب تا به صبح خواب میبیند و این را میخواهد یکی برایش تعبیر بکند. یا اینکه یک غم و غصهای برایش جلو آمد، یا یک گرفتاری برایش جلو آمد، این طرف و آن طرف میرود تا یک فال بین پیدا کند که برایش فال بگیرد. یا اینکه دنبال دعا نویس میرود تا برایش دعا بنویسد.
یک مسلمان نباید پایبند به فال باشد. نباید یک مسلمان دنبال افراد شیاد و دروغگو راه بیفتد. نباید یک مسلمان خود را پایبند به خواب کند. اینها همه برای یک مسلمان نقص است. یک مسلمان باید با دلیل بگوید؛ با دلیل بشنود؛ با دلیل راه برود؛ با دلیل مرید بشود؛ با دلیل از ارادتش برگردد؛ تا آخر. اگر غیر از این باشد، تابع احساسات شد؛ تابع خرافات و تخیل شد. به این نمیشود گفت مسلمان. این هم یکی از چیزهائی است که تخیل روی انسان کار میکند و انسان را خرافی میکند.
عشق مجازی
بدتر از خرافات، بدتر از آمال و آرزو، بدتر از وسواسی، که قبلاً صحبت شد، تخیل دیگری گاهی جلو میآید - و پناه بر خدا اگر برای کسی جلو بیاید - و آن تخیل عشق مجازی است که گاه دچار انسان و به خصوص جوانان میگردد. یعنی به واسطه تماسهای بیجا، به واسطه نگاههای بیجا، به واسطه حرفهای بیجا یک جاذبه هائی وارد بدن این جوان میشود و او را مبتلا میکند. در حقیقت باید بگوییم شیطان به واسطه تخیل، به نام عشق، او را مهار میکند.
از امام صادق علیه السلام پرسیدند: عشق چیست؟ امام علیه السلام فرمودند: وقتی دلی از محبت خدا خالی شد، عشقهای مجازی در دل او ریخته میشود. وقتی رابطه انسان با خدا کم شد، وقتی رابطه انسان با خدا قطع شد، شیطان میآید و یکی از کارهایش این است که به واسطه قوه خیال، یک جاذبه هائی از طرف، در دلش وارد میکند.
اول محبت است. این محبت بعد از مدت کوتاهی میرسد به عشق که دردی است بسیار خطرناک. دردی است که زن شوهردار را بی عفت میکند. مرد زن دار را بیدین میکند؛ و بالأخره جوان را بیچاره میکند. دختر عفیف را، دختر با شرافت را، به ذلت میکشاند.
مسئله عشق، مسئلهای حساس و بسیار خطرناک است. همه و همه مخصوصاً جوانها باید مواظب این گونه مسائل باشند که معمولاً از چشم چرانیها و شهوت سرچشمه میگیرد. معمولاً عشقهای مجازی ریشه شهوت جنسی دارد و از صحبت کردن زن با مرد، از نشست و برخاست دو جوان با یکدیگر و نگاههای شهوت آمیز به یکدیگر، کمکم این حالت برای او پیدا میشود؛ روز به روز، نظیر همان وسواسی، رو به تزاید میرود؛ و بعضی اوقات به جاهای باریکی میرسد. مثلاً یک دختر معمولی یا یک پسر معمولی است اما به اندازهای در چشم این زیبا میآید که زیبائی مثل او پیدا نمیشود! حرف زدنش معمولی است، اما به اندازهای در گوش او زیبا میآید که نظیر این حرف در نظرش اصلاً پیدا نمیشود! راه رفتنش، نشستنش، خوردنش، با فرضی که بد است یا معمولی، اما در چشم و ذهن این بسیار جلوه دارد. بسیار جاذبه دارد.
چیزی که باید توجه بدهم به جوانها این است که اگر این حالت برای کسی پیدا شد و به دنبال آن ازدواج عشقی پیش آمد، نود درصد منجر به طلاق میشود؛ و اگر منجر به طلاق نشود از همدیگر نفرت پیدا میکند. یعنی عشق معمولاً عکس العمل دارد. وقتی که به همدیگر رسیدند عکس العملش یک حالت نفرتی است که در عاشق و معشوق پیدا میشود. بعد از یک سال، از ازدواجش پشیمان میشود؛ یا طلاق یا سوختن و ساختن تا دم مرگ.
زیانهای عشق مجازی
یک زنگ خطری هم برای خانمها و آقایان! و آن این است که العیاذ بالله اگر زن شوهرداری، مرد زن داری، این حالت برایش پیدا شود، حتماً رسوا میشود. یعنی مثل اینکه اثر وضعی این عشق، رسوائی زن و مرد و به دنبال آن، رسوائی دو طایفه و نابودی هر دو طایفه است. حتی در غیر زن شوهردار و در غیر مرد زن دار هم این رسوائی هست. اصلاً عشق، کارش رسوا کردن است.
یکی از گناهان، که اثر وضعی اش رسوائی است، زنای زن شوهردار یا مرد زن دار است. یعنی علاوه بر اینکه گناهش خیلی بزرگ است، اثر وضعی اش در دنیا رسوائی است؛ و یکی هم مسئله عشق، مخصوصاً برای زن شوهردار و مرد زن دار است که این اثر را دارد.
نکته دیگر اینکه عشق، افسردگی میآورد. انسان را از کار میاندازد. دلهره و اضطراب خاطر میآورد. انسان را از خدا بی خبر میکند. معمولاً انسان را گناهکار بار میآورد. اگر دست از دینش برندارد، یک انسان فاسق و فاجری از کار در میآید. همچنین به واسطه عشق، پیری زودرس برای انسان پیدا میشود. این در دنیا است. اما از نظر آخرت، این دختر و این زن و این مرد خیر نمیبینند. از همه اینها که بگذریم، اگر خدای ناکرده، زن شوهردار باشد و مرد، زن داشته باشد، بی وفائی است؛ و بی وفائی، خود یک رذیله خطرناکی است؛ و چاره عشقهای مجازی، بی اعتنائی است. وقتی بی اعتنائی کند، از بین میرود.
معالجه آمال و آرزو
اما راجع به آمال و آرزو؛ چه کنیم تا آدم آمال و آرزوئی رؤیائی نباشیم. باید زیاد به فکر قبر و قیامت باشیم، انسان باید فکر کند اگر امروز یا امشب مرد و امشب شب اول قبر او بود چه میشود.
در روایات میخوانیم خبر دادند به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که فلانی قرض یکساله کرده است. پیغمبر خیلی تعجب کردند و فرمودند: عجب آدم آمال و آرزو داری است! اگر امشب بمیرد چه میکند؟ اگر انسان مقداری به فکر قبر و بزرخ و قیامت و بهشت و جهنم بیفتد، ولو در ۲۴ ساعت یکی دو لحظه یا بیشتر به فکر باشد، کمکم حالت آمال و آرزو از آدم گرفته میشود. البته در جلسه قبل معالجه اش را گفتم که اگر کسی ایمان به مقدرات الهی داشته باشد، اگر کسی بداند که خدا رؤوف و مهربان به حال او است، اگر کسی بداند خدا عالم به حال او است، اگر کسی بداند که خدا حکیم است و کار بیجا نمیکند، خدا جواد است و آنچه را انسان لیاقت داشته باشد و صلاح انسان باشد به او میدهد، خواه ناخواه دیگر آمال و آرزو ندارد؛ دیگر دلهره و اضطراب خاطر و نگرانی از آینده ندارد. از این جهت میگفتم که آخر دعای ابوحمزه ثمالی را بخوانید که:
اللهم انی اسألک ایماناً تباشر به قلبی ویقیناً صادقاً حتی اعلم آنه لن یصیبنی الا ما کتبت لی ورضنی من العیش بما قسمت لی یا ارحم الراحمین.
اگر معالجه قطعی بخواهد، معالجهای که ریشه آمال و آرزو کنده بشود، باید ایمان عاطفی پیدا کند. ایمان قلبی و عاطفی را از کجا پیدا کند؟ قبلاً صحبت شد هر که رابطه اش با خدا محکمتر باشد، ایمان، بهتر در دل او رسوخ میکند. اهمیت به واجبات مخصوصاً حجاب برای خانمها، اهمیت به مستحبات، مخصوصاً خدمت به خلق خدا و نماز شب، به این امر کمک میکند. برای خانمها خدمت به شوهر و بچهها؛ و برای آقا خدمت به خانمش و خدمت به اهل خانه اش. اجتناب از گناه مخصوصاً حق الناس و گناهان بزرگ. وقتی انسان چنین شد، کمکم ایمان در دلش رسوخ میکند و اینجاست که دیگر به آنچه خدا برای او مقدر کرده است راضی است. میداند آنچه هست خیر و صلاحش است. تا به آنجا میرسد که وقتی ابن زیاد به حضرت زینب علیها السلام گفت که کار خدا را چگونه دیدی؟ زینب علیها السلام فرمود: ما رایت الا جمیلاً من به غیر خوبی از پروردگار عالم چیزی ندیدم.
انسان با توکل بر خدا. باید با فعالیت جلو برود. باید با عقلش جلو برود. باید با مشورت جلو برود. اما اگر مشورت و عقل و فعالیتش به جائی نرسید، باید یقین داشته باشد که مقدر او همین است که به او رسیده است. افرادی که فقیرند. افرادی که از نظر امکانات مالی خیلی عقب هستند، فکر بکنند که تمکن مالی اینها خوب بود، شاید از اول شب مینشستند و تا به صبح قمار میکردند یا ویدئوهای بدآموز میدیدند. آیا راضی بود امکانات مالیش خیلی خوب بود اما خانمش بی چادر بود یا بی حجاب در کوچه میآمد؟ اگر جلسههای زن و مرد مختلط بدون چادر و حجاب تا صبح داشتند چه میکرد؟ آیا فقر بهتر است یا این نکبت؟ انسان باید بداند که اگر فعالیت، عقل و مشورتش به جائی نرسید. دیگر مقدر و صلاح او صد در صد همین است که برای او هست، و در نتیجه دیگر آمال و آرزوئی باقی نمیماند.
معالجه خرافات
اما معالجه خرافات: خرافه هم با فکر معالجه میشود. یک مسلمان باید با فکر باشد. یک مسلمان باید بنشیند و کلاه خودش را قاضی کند ببیند آیا مرسی بهتر است یا خیلی ممنون؟ آیا بی حجابی بهتر است یا حجابی که علامت شخصیت یک خانم است؟ آیا روش غرب بهتر است یا روش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم؟ آیا اسم زهرا بهتر است یا یک اسم خارجی؟ آیا اسم صدیقه بهتر است یا یک اسم انگلیسی و یا آمریکائی؟ یک قدری فکر کند؛ و مسلم است که فکر کردن او را از خرافات نجات میدهد. به جای دنبال فال گیر رفتن، به جای دنبال خوابگزار رفتن، یک مقدار فکر کند؛ یک مقدار حرف دیگران را بشنود؛ یک مقدار مشورت کند با فکرش، با مشورتش، با عقلش، خرافه را از خود دور کند.
اگر انسان متفکر باشد، خرافی نمیشود. بی فکری برای انسان خرافه میآورد. اگر این شعار اسلام عملی بشود: تفکر ساعة خیر من عبادة سنة یک لحظه فکر کردن ثوابش از یک سال عبادت بیشتر است. هیچکس به خرافه پناه نمیبرد. به عنوان مثال مگر حسن و حسین چه اشکالی داشت که تو رها کردی سهراب و اسفندیار یا یک اسم خارجی گرفتی؛ لذا در روایات میخوانیم آن پدری که اسم بد برای بچه اش انتخاب بکند، در روز قیامت بچه از او شکایت میکند. معلوم است که اگر در روز قیامت صدایش بکنند حسین، چقدر تفاوت دارد تا اینکه با اسم یک کافر یا مشرک صدایش کنند که خود انسان از آن خجالت میکشد. از این رو اگر میخواهید خرافی نباشید، فکر کنید؛ مشورت کنید؛ سر و کار با منبر و محراب و عالم داشته باشید؛ زیرا آنها که با عالم سر و کار دارند، خودشان فکر دارند، خودشان تأمل دارند.
از همه به خصوص خانمها تقاضا دارم احساساتی نباشید؛ خرافی نباشید؛ نگذارید شیطان از قوه تخیل شما استفاده کند. بزنید شیطان را و عقب برانید و قوه خیال را به دست عقل بدهید. احساسات را به دست عقل بدهید تا عقل از او استفاده خوب بکند. قوه تخیل و احساسات را اگر به عقل بسپاریم یکی از نعمتهای بزرگ خداست. اما احساسات و تخیل اگر به دست نفس اماره یا دست شیطان بیفتد نظیر چاقو است که به دست یک آدم جنایتکار بدهیم. نظیر شمشیری است که به دست یک زنگی مست بدهیم.
معالجه عشق مجازی
اما معالجه عشق مجازی: اسلام میگوید: نگاه نکن. به اندازه ضرورت با زن حرف بزن در جای خلوت اصلاً و ابداً نباشید. با یکدیگر شوخی نکنید. اگر زن و مردی یک شوخی شهوت انگیز بکنند و بدون توبه از دنیا بروند باید صد سال در جهنم بمانند. مخصوصاً یک زن شوهردار یا یک مرد زن دار. مواظب باشید نامه به یکدیگر ننویسید! مواظب باشید تماس با یکدیگر نداشته باشید! در روایات میخوانیم وقتی که زن راه میرود به پشت او نگاه نکن. یعنی به قد و قامتش نگاه نکن که خطرناک است. حتی در روایات میخوانیم انسان دست و پنجه با شیر نرم بکند آسان تر از این است که به قد و قامت خانمی نامحرم نگاه کند. اسلام دفع میکند یعنی نمیگذارد شهوت تحریک بشود تا به جای باریک برسد. پس باید جوانها مخصوصاً زن و مرد با هم تماس نداشته باشند. اگر یک وقت دو تا جوان حتی دو تا هم جنس میبینند علاقه دارد افراطی میشود؛ فوراً جلویش را بگیرند. نگذارند علاقه افراطی بشود. علاقه افراطی، حتی راجع به مادر و پسر و خواهر و برادر، هم غلط است دیگر چه رسد به دو تا نامحرم هم جنس یا غیر هم جنس باید جلوی آن را گرفت.
نمیدانم درست است یا نه، بعضی از روانشناسان میگویند: این عشق جاذبهای است که از راه چشم وارد میشود. یعنی از عللی که میگویند چشم چرانی حرام است همین است که اگر چشم مرد در چشم زن بیفتد یک جاذبهای از چشم او وارد بدن میشود؛ و یکی از راههای عشق از اینجا پیدا میشود.
حالا اگر کسی مبتلا شد راهش چیست؟ همان جملهای که در میان عوام مشهور است: عشقت را فراموش کن یعنی باید به طور کلی رابطه را قطع کند. باید به طور کلی با او حرف نزند. حتی عکسش را هم نگاه نکند. حتی تصورش را نکند. اولش خیلی مشکل است اما نمیدانم، نمیتوانم، نمیشود، در قاموس انسان معنی ندارد. اگر بخواهد، هم میداند هم میتواند هم میشود. این راهی را که گفتم بسیاری رفتند و به نتیجه هم رسیدند. اولش سخت است اما طولی نمیکشد که این محبت از بین میرود. عشق، نظیر آتش است. تصور معشوق، عکس معشوق، نگاه کردن و نامه نوشتن، آتش عشق را زیاد میکند. آتش برافروخته در صورتی که هیزم زیرش نگذاری، خاموش میشود؛ و اما اگر به آتش شعلهور دامن بزنند، بنزین رویش بریزند، معلوم است که شعله ورتر میشود. آتش عشق از آتش معمولی بسیار بدتر است. برای اینکه آتش معمولی فقط خود انسان را میسوزاند اما آتش عشق دنیا و آخرتش را میسوزاند. طائفه اش را میسوزاند.
از جوانها تقاضا دارم که مواظب باشید این درد بی درمان، این آتشی که همه چیز را میسوزاند، یک دفعه برای شما جلو نیاید؛ و اگر آمد تقاضا دارم هیزم زیرش نگذارید. زیرا برافروختن آن خطرناک است.
جلسه دوازدهم
تخیل اجتماعی: سوء ظن و منفی بافی
بحث امروز ما درباره تخیلها و توهمها و وسوسههای اجتماعی میباشد که این تخیلها منقسم میشود به دو قسم: یکی سوء ظن به دیگران؛ یعنی حالت بدبینی راجع به مردم. دیگری حالت منفی بافی و اینکه انسان نکات مثبت و خوبیهای دیگران را نبیند و فقط بدیها را ببیند. حالت مگس را داشته باشد. وقتی وارد باغ گل میشود، به جای اینکه روی گلها بنشیند، دنبال جاهای کثیف است. هر دو بحث مهم است؛ و در اجتماع ما فراوان هستند افرادی که سوء ظن دارند و یا منفی بافند.
سوء ظن و منفی بافی حق الناس است
قبل از شروع در بحث یک تذکر مهمی بدهم و آن این که سوء ظن به دیگران، بدی دیگران را دیدن و خوبی دیگران را فراموش کردن، خود یک مرتبهای از حق الناس است نه حق الله. حق الناس مراتب دارد. یک مرتبه اش راجع به مال مردم است، که در مال مردم لاابالی گری کند. مرتبه دیگر حق الناس راجع به عرض مردم، راجع به ناموس و آبروی مردم است؛ و مسلم است که اهمیت ندادن به آبروی مردم، اهمیت ندادن به جان مردم، گناهش بزرگتر خواهد بود. از اینرو سوء زن به دیگران، بدبینی به دیگران، و همچنین جنبههای مثبت فرد یا جامعه را فراموش کردن و منفیهای آن را گرفتن و روی آن تکیه کردن، این خود یک نحوه حق الناس است و گناهش هم خیلی بزرگ است.
اهل دل راجع به حق الناس حرفها دارند که انسان متوجه میشود که اگر کسی راجع به حق مردم بیتوجه باشد، به هیچ جا نمیرسد. نه در دنیا و نه در آخرت.
فقیه بزرگوار، مرحوم آیة الله العظمی درچهای، استاد استاد بزرگوار ما، مرحوم آیة الله العظمی بروجردی بود. کسی مرحوم درچهای را برای شام دعوت کرد. آقا رفتند شام خوردند وقتی که میخواستند از منزل بیرون بیایند، صاحبخانه قبالهای میآورد و میگوید این را امضاء کن. ناگهان رنگش مرحوم درچهای تغییر میکند. میبیند شبهه رشوه در کار است. یعنی این شام را داده تا این قباله امضاء شود. بدنش بنا میکند به لرزیدن. با التماس به صاحب منزل میگوید: مگر من به تو چه کرده بودم که این زهر مار را به من خوراندی؟ بعد بلافاصله میآیند لب باغچه، انگشت به گلویشان زدند و آنچه خورده بودند بر میگردانند.
حتی بعضی نقل میکنند که کسی زمینی زراعتی داشت. یک گاوی هم داشت که از شیر آن استفاده میکرد. اتفاقاً یک روز افسار گاو بریده شد و رفت به زمین مردم. مقداری از علف مردم را خورد، و با پای پر از گل صحرای مردم، به زمین صاحبش برگشت. این مرد خیلی ناراحت شد گاو را فروخت. گفت: گاوی که از علف مردم گوشتش روئیده شود، شیرش به درد من نمیخورد. زمین را هم فروخت و گفت: زمینی که خاک غصبی در آن باشد، دیگر کشت آن هم به درد من نمیخورد. البته هضم اینجور مطالب برای ما مشکل است. اما برای اهل دل آسان است.
من هیچ فراموش نمیکنم که استاد بزرگوار ما، بنیانگذار جمهوری اسلامی، حضرت امام، رضوان الله علیه، به مسجد سلماسی قم جهت درس آمدند. نفس ایشان به شماره افتاده بود. زبان ایشان لکنت پیدا کرده بود. درس نتوانست بگوید. از قبل تب داشتند رفتند منزل و سه روز تب ایشان عود کرد و نیامدند درس بگویند. برای اینکه شنیده بودند یکی از شاگردانش بر نفع ایشان و به ضرر یکی از مراجع تقلید، یک غیبت کرده بود. یک نصیحت تندی هم به ما کردند. یعنی مثل حضرت امام قده اسم غیبت را میشنود، به خود میلرزد. رنگش تغییر میکند. برای خاطر این است که روایات ما، قرآن ما، راجع به حق الناس خیلی پافشاری دارد. برای اینکه روز قیامت که میشد، ما باید از گردنهها و پیچ و خمهای مشکلی بگذریم. یکی از آن پیچ و خمها مرصاد است که قرآن میفرماید: ان ربک لبالمرصاد که در آنجا خدا از حق مردم سؤال میکند؛ و قسم خورده است به عزت و جلالش که از حق مردم نخواهم گذشت.
یکی از رفقا برایم تعریف میکرد که یک آقائی مستأجر آستان قدس رضوی بود. هر سال یک مرتبه مشرف میشد به مشهد که هم مال الاجاره را بدهد و هم زیارتی بکند. این شخص سگی داشت که پاسبانی میکرد. یک سال این سگ زائید و چون به بچههایش مشغول بود نمیتوانست خوب پاسبانی بکند؛ لذا این مرد بچههایش را برد در روستائی دیگر. این سگ چند روزی به خودش میپیچید و ناله میکرد. تا کمکم به حال عادی برگشت. این شخص میگفت: وقتی آن سال به مشهد مشرف شدم، بعد از زیارت حضرت اندکی خوابیدم. در خواب دیدم که به حرم مشرف شدم و حضرت رضا علیه السلام را دیدم. جلو رفتم و سلام کردم. آقا رویش را از من برگردانید. دو دفعه، سه دفعه سلام کردم و گفتم: آقا! من رعیت شما هستم، خیانت هم نکردم. چرا از من قهرید؟ حضرت با تندی فرمودند: نالههای آن سگ دل مرا به درد آورده است.
آن که دل امام زمان علیه السلام را به درد میآورد، آه دیگران است، حق الناس است. ولو اینکه بین سگی و بچههایش فاصله بیندازی.
یکی از اهل دل میگفت که روزی رد میشدم. دیدم بچهها با یک بچه گنجشکی بازی میکنند. من نادیده گرفتم و رد شدم. تا اینکه این بچه گنجشک کشته شد. فردای آن روز دیدم حال قبضی برای من پیدا شد. این حال قبض، یک اصطلاح عرفانی است. یعنی بی توفیقی دیدم. دیگر حال نماز شب را نداشتم؛ دیگر حال نماز اول وقت را نداشتم؛ و بالأخره رابطه با خدا با بی حالی توأم است. خیلی تعجب کردم که چرا این حال به من دست داد. شب در خواب دیدم به من گفتند: شکت عنک عصفورة فی الحضرة یک گنجشک پیش خدا از دست تو شکایت کرده است. خیلی ناراحت شدم و توبه کردم. زیاد تضرع و زاری کردم. به اهلبیت علیهم السلام متوسل شدم. روزی از ناراحتی به صحرا رفتم. ناگهان دیدم بچه گنجشکی در دهن ماری است. عصا را بلند کردم. مار، بچه گنجشک را انداخت و فرار کرد. من آن را گرفتم. نوازش کردم و به مادرش رساندم. شب خواب دیدم که به من گفتند: شکرت عنک عصفورة فی الحضرة بچه گنجشکی از تو پیش خدا تشکر کرد. میگفت: آن حال بی توفیقی من برگشت. نظیر اینها فراوان است. اهل دل در این باره چیزها دارند.
گناه، انسان را به سقوط میکشاند. هر چه باشد؛ کوچک یا بزرگ. اما گناهی که اگر انسان آن را جبران نکند، توجه نکند، آدم را بیچاره میکند، حق الناس است و خیلی مشکل است.
عبدالرحمن بن سیابه، یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام از دنیا رفت. دوستان او جمع شدند و پولی به پسر او به عنوان امانت دادند تا با آن کار کند؛ و گفتند که ما این پول را به تو قرض میدهیم و تو کار کن. وقتی سرمایهای پیدا کردی، پول ما را پس بده. اتفاقاً خدا هم به او برکت داد و توانست در یکسال قرضش را بدهد و یک مکه هم برود. اینها مکه میرفتند برای اینکه خدمت امام علیه السلام برسند. میگوید رفتم مکه و برگشتم. به مدینه خدمت امام صادق علیه السلام من و آن حضرت تنها بودیم. امام علیه السلام فهمیدند پدرم از دنیا رفته متأثر شدند. بعد به من گفتند چکار میکنی؟ من هم قضیه را برای آقا عرض کردم. هنوز حرف من تمام نشده بود فرمود: با مال مردم چه کردی؟ گفتم: آقا! اول مال مردم را رد کردم بعد مکه و الآن خدمت شما آمدم. امام علیه السلام تبسم کردند و فرمودند بارک الله؛ و فرمودند مواظب حق مردم باش تا شریک مال مردم باشی. نظیر این چیزها فراوان است؛ بنابراین تقاضائی که از شما زن و مرد دارم این است که گناه نکنید. به خصوص مواظب باشید حق الناس به گردن شما نباشد که حق الناس مشکل است مشکل.
سوء ظن
سوء ظن به دیگران یک مرتبهای از حق الناس است. یعنی انسان به مردم بدبین باشد. حالا این بدبینی خانم به شوهرش باشد یا شوهر به خانمش؛ رفیق به رفیقش یا اینکه یک بیگانه به یک بیگانه. این سوء ظن، راجع به ناموس باشد، راجع به مال باشد، راجع به چیزی عرفی باشد، یا هر چیز دیگر. بدبینی یا بدگمانی گناه بزرگی است. گناه به اندازهای بزرگ است که قرآن شریف میفرماید:
اذ تلقونه بالسنتکم وتقولون بافواهکم ما لیس لکم به علم وتحسبونه هیناً وهو عند الله عظیم[۹۶]
میگوید سوء ظن به دیگران پیدا میکنی. این قدر هم بی حیا هستی که به زبان میآوری. خیال میکنی کار کوچکی کردی. در حالی که این گناه بزرگی است پیش خدا. یعنی گناه کبیره است. در جای دیگر میفرماید:
و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولاً[۹۷]
بدگمان مباش. از تخیلها پیروی نکن. از توهمها پیروی نکن. برای اینکه در روز قیامت از چشم تو، از گوش و از دل تو، سؤال میشود؛ و گوش و دل تو علیه تو جواب میدهند. یعنی آدم بدگمان، در روز قیامت، دلش علیه او شهادت میدهد. چنانچه اگر چیزی گفته باشد، زبان او علیه او شهادت میدهد. اگر هم کاری کرده باشد دست و پایش علیه او شهادت میدهند.
امیر المؤمنین علیه السلام نصیحت میکند و میفرماید: ضع امر اخیک علی احسنه[۹۸]هر چه از دیگران دیدی، برای آن محمل خوب درست بکن. مواظب باش به دیگران گمان بد نبری. امیر المؤمنین و امام صادق علیه السلام میفرمایند: انسان باید تا میتواند گفتار و کردار دیگران را حمل بر خوبی کند تا هفتاد محمل؛ و اگر بعد از هفتاد محمل دیگر نتوانست، نگوید بد است، بگوید من چقدر بدم که نتوانستم محمل درست کنم.
و امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید: ... هر سخنی که از دهان کسی خارج شد تا احتمال درستی و نیکی در آن مییابی حمل بر فساد مکن[۹۹] تا میشود محمل درست کن و اگر نتوانستی خود را ملامت کن، بدان خودت سلامت نفس نداری، و الا اگر سلامت نفس داشتی، اگر مهذب بودی، اگر یک انسان بودی، سوء ظن به دیگران نداشتی.
بعضی اوقات این سوء ظن مفسدهها بار میآورد مثلاً شما میبینید کسی دارد کسی را نگاه میکند، سوء ظن میبری که نگاه به نامحرم میکند. به این هم اکتفا نمیکنی. تفسیق میکنی؛ شیطان هم که به کم قانع نیست. این سوء ظن تو کمکم گناه روی گناه؛ بعد هم می گوئی اصلاً مسلمان نیست! اگر یک بررسی بکنید میبینید افرادی نظیر گروه فرقان، نظیر منافقین و امثال اینها، که امثال مطهری را کشتند، از همینجا شروع کردند. یعنی سوء ظن به مطهری بردند و آن مرد کمنظیر، و آن عالم عامل، و آنکه نماز شبش ترک نشد تا مرد، و آنکسی که دلش میتپید برای اسلام، او را با همین سوء ظن تفسیق کردند و بعد تکفیر و با همان تکفیر مطهری را کشتند. قضیه مرحوم بهشتی مگر چنین نشد؟ آن مردی که لیاقت همه چیز را داشت. آن مردی که در سیاست، در علم، در درایت، بسیار بالا بود. آن مردی که راستی یک فرد فوقالعاده بود. مردی که امام قده برای شهادتش گریه نمیکردند برای مظلومیتش گریه میکردند. یعنی اینقدر مظلوم واقع شده بود که حضرت امام رضوان الله تعالی علیه میفرمودند: من دلم برای مظلومیت دکتر بهشتی میسوزد. شهادت هفتاد و دو تن در حزب جمهوری اسلامی؛ اینها از باب نمونه است. این قضیه سوء ظن در میان مردم فراوان است. مخصوصاً در میان مردهای خشک مقدس نادان. یعنی مثلاً با خانمش دارد میرود و خانمش نگاه به مغازه میکند؛ یک دفعه به ذهنش میآید که خانمش به نامحرم نگاه کرده.
همین، یک خاری در ذهن و روحش میشود. همینجا میگوید معلوم میشود خانم من آن عفت را ندارد. برای اینکه چشم چرانی میکند. این خار مرتب صدمه میزند و شیطان هم مرتب دامن به آتش میزند. یک دفعه میرسد به آنجائی که همین سوء ظن کمکم به یقین تبدیل میشود و یقین پیدا میکند که خانمش بی عفت است؛ و بعد هم منجر به طلاق میشود. یا اینکه شوهر خانم یکی دو ساعت دیر میآید. این دیر آمدن باعث میشود که حسادتش گل میکند. اینجا دیگر غیرت یا خشک مقدسی هم نیست؛ و همین خاری میشود در روح این خانم. وقتی شوهر میآید، اگر خانم پرخاشگر باشد، پرخاشگری شروع میشود؛ که گناهش به اندازهای است که زن پرخاشگر اگر بدون توبه از دنیا برود، با زبان در جهنم آویزان میشود. یا اینکه اگر زن توداری باشد آن خار، روحش را اذیت میکند. کمکم یقین پیدا میکند که شوهرش دنبال ازدواج است. اینجا است که کمکم منجر به مفاسد بزرگ میشود. بعضی اوقات خانم، برای همین بدگمانی خود، برای اینکه از شوهرش انتقام بگیرد، بی عفت میشود. شوهرش پاک است اما سوء ظن خانم کار را به جای باریک میکشاند. من تقاضا دارم به یکدیگر سوء ظن نداشته باشید. مخصوصاً زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن. این سوء ظن حرام است و گناهش بزرگ است. گاهی منجر به طلاق میشود. گاهی منجر به جنایت بچهها میشود. بچهها را عقدهای بار میآورد.
منفی بافی
صحبت دیگر راجع به منفی بافی است. یعنی انسان بعضی اوقات اینطور است که خوبیها را نمیبیند. آنچه که میبیند بدیها است. حالت مگس برای او پیدا میشود.
مثلاً مرد وارد خانه میشود. خانمش از صبح تا شب هم بچه داری کرده و همخانهداری. غذا پخته و خودش را مهیا کرده است برای آمدن شوهرش. شوهر وارد میشود و آن همه زحمتهای خانمش را نمیبیند. میگردد اینطرف و آن طرف یک چیزی را پیدا کند، و بالأخره پیدا میکند. میبیند چادر خانمش آن گوشه افتاده، دادش بلند میشود که چرا اینقدر نامرتبی. با این حرف زحمتهای فراوان از صبح تا شب خانم از بین میرود. شوهر هم با این جمله اش حتماً جهنمی میشود؛ و اگر توبه نکند با این زبان در جهنم آویزان میشود. این زبان در قیامت به اندازهای بلند میشود که اهل محشر آن را پایمال میکنند. به اندازهای گناه، بزرگ است که اگر بدون توبه از دنیا برود، فشار قبر دارد. زیر منگنه الهی، شب اول قبر له میشود. و نتیجه دنیایی اش، سردی خانم در خانهداری و شوهرداری و بچه داری است.
گاهی زن منفی باف است. مثلاً شوهرش از صبح تا عصر زحمت کشیده خرج خانه را اداره کند. وقتی شوهرش به خانه میآید، حواسش پرت است، دستهایش را نمیشوید و یا کاری دیگر مثل این. اما این زن همه خوبیها را فراموش میکند و همین کار بد را میگیرد. دادش بلند میشود. به این میگویند منفی بافی. به این میگویند خانم پرخاشگر جهنمی.
راجع به اجتماع هم همینطور است. رفیقش کارهای خوب فراوانی دارد؛ اما هیچکدام را نمیبیند؛ ولی اگر از او یک نافرمانی ببیند، همین را علم میکند؛ هم رو در رویش هم پشت سرش؛ اینطرف و آنطرف میگوید. یا وقتی چند نفر در مجلسی نشستهاند غیبت شروع میشود. غیبت پشت سر یکی از رفقایشان. مثلاً رفیقی در میانشان هست، وقتی بلند میشود و میرود، فوراً شروع میکنند به غیبت کردن! و تا مجلس هست گوشت مرده میخورند. تا مجلس هست گناه بدتر از زنا میکنند.
وقتی که حساب میکنیم میفهمیم که همه اینها منفی بافند. آن آقائی که غیبتش را میکردند، خوبیهای زیادی داشته؛ اما به جای تعریف کردن از او، غیبت میکنند؛ لذا افرادی که غیبت میکنند، بدانند منفی بافند؛ بدانند از نظر دل خرابند؛ بدانند صفت رذیلهای به نام تخیل و توهم و صفت رذیلهای به نام منفی بافی در دلشان حکم فرماست؛ و این صفت اگر در دلی رسوخ کرد، باید آتش جهنم آن را پاک کند. افرادی که غیبت میکنند چرا خوبی دیگران را نمیگویند؟
یک وقت حضرت عیسی علیه السلام با حواریون رد میشدند. به یک بز مردهای رسیدند. یکی دم بینی اش را گرفت و تند رد شد و گفت بوی گندی میدهد. دومی یک عیب دیگر آن را گفت. هر کسی یک چیزی میگفت. اما حضرت عیسی علیه السلام نگاهی به این بز مرده کردند و فرمودند: به به! چه دندانهای سفیدی دارد! یعنی حضرت عیسی علیه السلام عملاً به ما میگوید: آقا مثبت باف باش، نه منفی باف. بالأخره افراد، خوبیهای زیادی دارند. چرا خوبیها را رها میکنی و بدیها را میگیری؟ چرا حالت بلبل را نداری؟ بلبل وقتی وارد باغ میشود، اگر در تمام این باغ فقط یک گل باشد، میرود روی آن گل. هیچ وقت نزدیک جاهای کثیف و بدبو نمیرود. چرا مثل زنبور عسل نیستیم که وقتی وارد باغ میشود دنبال گل خوب میگردد؟ حتی اگر روی گل مناسب ننشست، زنبورهای نگهبان او را دم کندو دو نصفش میکنند. چرا بلبل نباشیم تا اهل بهشت باشیم؟ چرا مگس باشیم تا جای ما در جهنم باشد؟ همین طوری که جای مگس در کثافتها است، آدم منفی باف هم جایش در جهنم است. بگردید خوبیهای مردم را پیدا کنید. به خصوص زن راجع به شوهر و شوهر راجع به زن.
آقا! از شما تقاضا دارم وقتی که وارد خانه شدی، از خانمت تشکر کن. خانم! تو هم سعی کن از شوهرت تشکر کنی. ندیده بگیرید بدیهای یکدیگر را. نکات مثبت یکدیگر را در نظر بگیرید. بی وفا نباشید. انسانهائی که خود را نساختهاند بی وفا هستند.
قرآن میفرماید:
قتل الانسان ما اکفره[۱۰۰]
مرگ بر این انسان که اینقدر بی وفاست.
یک خانمی چند سال به شوهرش خوبی میکند، حالا یک روز بدی کند، یک روز بدون اجازه از خانه بیرون برود، تمام خوبیها فراموش میشود. نمیشود گفت که این مرد است، بلکه این نامرد است؛ و همچنین بعضی از زنها.
بنابراین تقاضا دارم با عینک خوش بینی وارد جامعه بشوید. انسان با عینک سیاه، همه جا را سیاه میبیند. با عینک سیاه به مردم نگاه نکنید. در روایات آمده است که رفیق خوب آنکسی است که خوبیهائی را که به دیگری میکند نمیبیند، اما خوبیهای دیگران را فراموش نمیکند.
امیدواریم این دو نکته مهم اخلاقی را به کار گیرید و این صفت رذیله تخیل اجتماعی را، اگر داشته باشید، به مروز زمان رفع کنید و با دل پاک وارد صف محشر بشوید.
قرآن میفرماید:
یوم لا ینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم[۱۰۱]
در روز قیامت هیچ چیز به درد نمیخورد مگر دل پاک.
جلسه سیزدهم: فضیلت توبه
توبه چیست
یکی از فضائلی که فوقالعاده پیش خدا مطلوب است، حالت توبه از گناه است. یعنی انسان یک حالت خضوعی، یک حالت سرافکندگی و دل شکستگی از گناه در مقابل خدا داشته باشد. برگشت از نفس اماره به آن بعد ملکوتی. برگشت از سوی شیطان به سوی رحمان. برگشت از این دنیای فانی و توجه به آخرت؛ و بالأخره حالت خضوع، حالت خشوع و سرافکندگی در مقابل خدا. این یک حالت است. اگر گفتاری هم در کار باشد، باید از این حالت سرچشمه بگیرد تا توبه شود. صرف گفتن استغفر الله ربی و اتوب الیه ثواب دارد. ذکری است از اذکار، ذکر فوقالعاده مطلوبی هم هست. اما این ذکر اگر از دل سرچشمه بگیرد، به این میگویند توبه. اما اگر لقلقه زبان باشد، به فرموده امیر المؤمنین علیه السلام، این توبه نیست، فقط ذکری است و ثواب دارد. آن که در قرآن شریف بیش از صد آیه برای آن آمده است، آن حالتی است که برای دل پیدا میشود. چیزی که خدا خیلی دوست دارد. به اندازهای که در روایات میخوانیم: اگر کسی در شب تاریک زاد و راحله اش را گم کرده باشد و ناگهان پیدا کند، چقدر خوشحال میشود؟ اگر بندهای توبه از گناه کند، پروردگار عالم بیش از این خوشحال میشود؛ [۱۰۲] و بالأخره آن که قرآن میفرماید:
ان الله یحب التوابین[۱۰۳]
آدمی که توبه کند، گناهکاری که برگردد از کار زشتش و خود را اصلاح کند، خدا این را دوست دارد. خدا آن دلی را که به واسطه آب توبه پاک شود، دوست دارد.
این شبها، قرآن سر گذاشتن خیلی ثواب دارد. برای اینکه هم توبه است و هم دعا؛ و این دو از نظر قرآن و اهل بیت خیلی مطلوب است. اما یک وقت فقط دعا است. فقط گفتن استغفرالله و گفتن العفو و امثال اینها است که ذکر است و دعا است، گر چه مطلوب است اما کارساز نیست. توبه واقعی نیست. توبه حقیقی نیست. توبه واقعی مال دل است نه مال زبان. دعای حقیقی مال دل است نه مال زبان.
اگر دل در مقابل پروردگار عالم خاضع و سرافکنده شد، و یک حالت خشوعی در دل پیدا شد که خواه ناخواه اشک جاری میشود و زبان هم گویای به العفو العفو میشود. در چشم و صورت و بدن حالت خضوعی پیدا میشود و استغفرالله او یکی پس از دیگری بلند میشود. این مال دل است. اگر کسی بخواهد توبه و دعایش کاربردی برای او داشته باشد، باید دل را صاف و درست کند؛ در دل باید سرافکندگی در مقابل خدا را ایجاد کند؛ و این از معرفت سرچشمه میگیرد. هر چه معرفت انسان به خدا بیشتر باشد، این حالت برای او بیشتر پیدا میشود. اهل دل توبه را به سه قسم تقسیم کردهاند:
توبه عوام
توبهای داریم که برای عموم مردم است؛ و آن توبه این است که دل خاضع میشود از اینکه گناه کرده است. یاد مخالفتهای در محضر خدا میافتد؛ دل میتپد؛ از گذشته پشیمان میشود. دیگر در آن راه نمیافتد و خود را اصلاح میکند. به این میگویند توبه عوام یا عموم.
توبه خاص
توبه دوم، توبه خاص است. بعضی معرفتشان بیشتر است. یعنی در مقابل مکروهات سرافکنده میشود. دلش خاضع و خاضع میشود. دویست سال مثل حضرت آدم علیه السلام برای یک ترک اولی اشک میریزد. مثل حضرت یونس علیه السلام در شکم ماهی، یک حال تذللی برایش پیدا میشود. خود را ظالم میداند و میگوید:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین[۱۰۴]
برای خاطر یک ترک اولی که بدون اجازه خدا از میان قومش بیرون رفت؛ و بالأخره بعضی از انبیاء، بعضی از افرادی که تالی تلو معصومند، مینالند. دلشان از مکروهات، از شبهات؛ و بالأخره از ترک اولی میتپد. برای اینکه معرفت او بیش از دیگران است، و به همین اندازه دل او بیشتر میتپد؛ دل او در مقابل خدا بیشتر ذلیل است؛ گریه او بیشتر است.
درباره حضرت آدم علیه السلام میخوانیم وقتی که از بهشت بیرونش کردند، آمد در این دنیا؛ دویست سال سرش را بالا نکرد. از خجالت همیشه سر به زیر بود. کاری نکرده بود، گناه نکرده بود. معصوم بود. فقط به او گفته بودند این گندم را نخور. اگر خوردی باید از بهشت بیرون بروی. یعنی فهمیده بود که خدا میخواهد این گندم را نخورد. خوردنش خوب نیست؛ مکروه است؛ مستحب است نخورد. برای خاطر این کار بی جایش، که گناه هم نبود، دویست سال گریه کرد. دویست سال سرش به زیر بود تا بالأخره جبرئیل آمد و گفت: آدم! خدا میفرماید: توسل به اهل بیت پیدا کن. سر را بالا کن. تو را بخشیدم به این میگوییم توبه خاص.
توبه اخص الخواص
از این بالاتر توبه اخص الخواص است. توبه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است که میفرمود: دل مرا کدورت میگیرد؛ زنگار میگیرد. برای پاکی دلم برای توجه به غیر خدا، روزی هفتاد مرتبه استغفار میکنم. [۱۰۵] استغفاری که از دل بیرون میآید نه از زبان. امیر المؤمنین علیه السلام در روزها تماس با مردم داشته است. خوردن و خوابیدنها داشته است. همین توجه به غیر حق در نظر آن حضرت گناه است. این ترک اولی نیست؛ به جای آوردن مکروه نیست. بلکه به قول حاجی سبزواری ره همین مقدار که توجه به حق نیست؛ و معرفت امیر المؤمنین علیه السلام، معرفت حضرت زهرا علیها السلام، معرفت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه طاهرین علیهم السلام، اقتضاء میکند که همیشه متوجه حق باشند؛ لذا اگر دعای کمیل است و آن گریهها و اشکها از امیر المؤمنین علیه السلام، اگر دعای ابو حمزه ثمالی است و آن همه تضرع و زاریها از امام سجاد علیه السلام و بالأخره اگر آن دعاهای در مفاتیح است و آن تضرعها از ائمه طاهرین علیهم السلام همه و همه از اینجا سرچشمه گرفته است. آنها حقیقتاً دلشان میتپید و در مقابل خدا سرافکنده بودند و خضوعشان در مقابل خدا خیلی بیشتر از خضوع آدم گناهکار بوده است. برای اینکه هر که معرفتش بیشتر است، استغفار و خضوعش هم بیشتر است. پیغمبر روزی هفتاد مرتبه استغفار میکند. این رسم همیشگی آن حضرت بوده است. حضرت زهرا گناه ندارد و ترک اولی ندارد، اما بعضی اوقات توجه به غیر حق دارد؛ لذا در دل شب به اندازهای گریه میکند که یک شیشه پر از اشک میکند. امیر المؤمنین گناه ندارد، ترک اولی ندارد، اما گاهی توجه به غیر حق دارد؛ و همین اندازه توجه به غیر حق به اندازهای دل او را میتپاند و به اندازهای دل او خاضع و سرافکنده میشود که در نخلستان غش میکند. مثل کسی که مرده است. ضرار بن ضمره به معاویه میگفت: حضرت علی علیه السلام شبها مثل مار گزیده به خود میپیچید و گریه میکرد. [۱۰۶]چرا چون معرفتش به خدا بیشتر است.
همیشه تائب باشیم
مطلب دیگری که باید همه و همه در این شبهای قدر و همچنین بعد از این شبها، به آن توجه داشته باشیم این است که توبه و انابه در ما زنده بماند تا بمیریم. همیشه دل در مقابل عظمت پروردگار بتپد. باید توجه داشته باشیم که گناه هر چه باشد، گناه هر چه بزرگ باشد، گناه هر چه فراوان باشد، اگر این حالت برای انسان پیدا بشود خدا میآمرزد.
التائب من الذنب کمن لاذنب له[۱۰۷]
اگر کسی راستی توبه از گناه کند، مثل اینکه اصلاً گناه نکرده است. انسان بعد از توبه از گناه مثل بچهای است که تازه به دنیا آمده است. پرونده سیاهش نابود میشود. اگر کسی گناه زیادی کرده باشد و بگوید خدا مرا نمیآمرزد، همین حرف خود گناه بزرگی است در سر حد کفر. هر کس از خدا مأیوس بشود. گناهی در سر حد کفر مرتکب شده است.
انسان تا قبل از مرگ میتواند توبه کند؛ بنابراین نباید از رحمت خدا مأیوس شود؛ و کسی از رحمت خدا مأیوس نمیشود مگر اینکه خدا را قبول نداشته باشد؛ لذا گناه هر چه بزرگ باشد. اگر کسی به حقیقت برگردد و خود را اصلاح کند، دل بتپد و از گذشته پشیمان شده باشد، مسلم خدا او را میآمرزد.
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ - گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست - صد بار اگر توبه شکستی باز آ
ان الله یحب التوابین یعنی خدا آدم توبه کننده را دوست دارد ولو اینکه قبلاً توبه را شکسته باشد.
اقسام گناه و کیفیت توبه از آنها
مطلب سوم این است که گناه بر چهار قسم است. توبه این چهار قسم تفاوت دارد: اول حق الله؛ مثل اینکه دروغ گفته که گناه بزرگی است. شراب خورده که گناه بسیار بزرگی است. سلولهای بدنش پر شده از ترانهها و موسیقیها از ویدئوهای بدآموز، و بالأخره با این نوارهای بدآموز زیاد سر و کار داشته است. یک وقت گناه اینگونه است که این را میگویند حق الله. این گناه توبه اش چیست؟ باید آن نوارها را بسوزاند؛ آن فیلمها را نابود کند؛ دست از دروغ گفتن بردارد؛ دیگر شراب نخورد و از گذشته پشیمان باشد و خود را اصلاح کند و دیگر مرتکب این گناهان نشود. اگر راستی خود را اصلاح کند خدا او را میآمرزد. یا آن خانمی که بدحجاب است، گناه خیلی بزرگ کرده است. به اندازهای گناه بزرگ است که در روایات میخوانیم: اگر زنی عطر بزند و نامحرم بوی عطر او را بشنود؛ تمام و آسمان و زمین و ملائکه و در و دیوار او را لعنت میکنند. اگر زنی به جلوه دادن صورت زیبای خود، جوانی را تحریک کند، ظلم کرده است، و ظلم و گناه بزرگی است. اما اگر چادر سرش کند و راستی خود را اصلاح کند و راستی از بدحجابی خودش دست بردارد، خدا او را میآمرزد. این یک قسم.
قسم دوم باز هم حق الله اما حق اللهی که باید جبران کند. مثل اینکه نماز نخوانده. آدمی که نماز نخواند، خیلی کارش لنگ است: من ترک الصلوة متعمداً فقد کفر اگر کسی نماز نخواند مسلمان حقیقی نیست؛ این کافر واقعی است. ولو اینکه مسلمان ظاهری است؛ این کافر است و در روز قیامت در صف کفار است. در صف یهود و نصاری میباشد. حتی قرآن میفرماید: آدمی هم که بد نماز بخواند، این هم مسلمان واقعی نیست و در صف کفار است:
فویل للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون[۱۰۸]
وای به کسی که بد نماز میخواند! سهل انگار در نماز است. نماز، در متن زندگی او نیست. گاهی میخواند گاهی نمیخواند. آن وقت هم که میخواند تند و تند میخواند. گناه خیلی بزرگی است. یا اینکه روزه نمیگیرد. آدمی که روزه نمیگیرد، گناهش خیلی بزرگ است. حکم روزه خوار برای دفعه اول و دوم تازیانه و دفعه سوم قتل است. اینقدر گناه بزرگی است. اگر کسی یک روز عمداً بخورد باید شصت روز روزه کفاره بگیرد، علاوه بر آنکه آن روز را هم باید بگیرد. یا اینکه شصت نفر را اطعام کند.
اما اگر خمس نداده یا زکات نداده، در حقیقت آتش خورده است؛ مال بچه یتیم خورده است. مال امام زمان علیه السلام را خورده است. خوب گناه خیلی بزرگ است. وقتی که اهل دل او را نگاه میکنند میبینند که آتش از دهنش بیرون میآید، مثل بیرون آمدن آتش از تنور. این گناهان خیلی بزرگ است. اما اگر کسی توبه کند، یعنی از گذشته شرمنده شود، تصمیم گرفته از این به بعد نماز بخواند و قضای روزهها را بگیرد و خمس الآن و گذشتهها را بدهد، تدارک کند، گناه هر چه بزرگ باشد، آمرزیده میشود.
اینهم قسم دوم؛ هر دو حق الله بود؛ یکی جبران داشت، یکی نداشت.
قسم سوم حق الناسی است که جبران نمیخواهد؛ مثل غیبت. غیبت گناهش خیلی بزرگ است. به اندازهای است که در روز قیامت، زبانهای دو گروه از مردم از بس بزرگ میشود روی زمین میافتد و مردم آن را پایمال میکنند. یک دسته آن زنهائی که در مقابل شوهرشان پرخاشگر باشند؛ و دسته دوم آنان که عیب جوئی و غیبت میکنند. قرآن میفرماید: ویل لکل همزة لمزة[۱۰۹]وای به کسی که زخم زبان بزند، عیب جوئی کند، تهمت بزند. در روز قیامت غیبت کننده و تهمت زننده را پنجاه هزار سال روی تل چرک و خون نگاه میدارند تا مردم از حساب فارغ بشوند؛ بعد او را به جهنم میبرند. اما اگر توبه کند، دیگر غیبت نکند، شرمنده از این کارهای زشتش بشود و خود را اصلاح کند، خدا میآمرزد مثل اینکه تازه متولد شده؛ و اگر بتواند آن تهمتی را که زده برود رفع کند و آبرویش را حفظ کند. برود از کسی که غیبت کرده رضایت بگیرد. البته این کارهای خوبی است؛ ولی بالأخره جبرانش همان پشیمانی میباشد. اینهم قسم سوم.
قسم چهارم حق الناسی که باید به مردم رد شود. مثل خوردن مال مردم ولو یک ذره، ولو یکدانه گندم. حق الناس به اندازهای مشکل است که قرآن میفرماید:
ومن یغلل یأت بما غل یوم القیمة[۱۱۰]
هر کسی که مال مردم را بخورد در روز قیامت همان مال به گردنش است؛ و با رسوائی این دزد را به صف محشر میآورند.
این آیه شریفه در جبهه نازل شده. در جبهه یک نظامی پیش مسئول بیت المال آمد و گفت این وصله را با نخ بیت المال به لباسم دوختم و غصبی است؛ حالا من چکار کنم، آیا وصله را بکنم یا اجازه میدهی باشد؟ مسئول گفت من نمیدانم. آن نظامی وصله را کند و نخ را تحویل داد. حق الناس مشکل است. اما همین حق الناس که مشکل است توبه دارد. باید از گذشته پشیمان شد و دیگر مال مردم را نخورد. مثل زالو به جان مردم نیفتاد. علاوه بر این باید مال مردم را هم رد کرد. اگر دارد که باید رد کند. اگر ندارد باید تصمیم داشته باشد هر وقت که دارد رد کند. در این صورت توبه او قبول است.
جلسه چهاردهم: فضیلت دعا و راز و نیاز با خدا
یکی از فضائل بسیار بزرگ برای انسان، دعا و راز و نیاز با خداست. دعا و راز و نیاز با خدا از عمق جان انسان سرچشمه میگیرد؛ بنابراین گفتن یا الله یا الله و گفتن یا رب یا رب و بالأخره خواستن حاجت، خود یک فضیلت است. این، دعای زبانی است. ثواب زیادی هم دارد و به آن تأکید فراوان شده است. اما دعای واقعی، یک رابطهای است بین بنده و خدا؛ که این رابطه از عمق جان انسان سرچشمه میگیرد.
خداشناسی، فطری انسان
انسان اگر چه انسانی باشد که خدا را قبول نداشته باشد، اگر در بنبستها واقع بشود، به طور ناخودآگاه خدا را میخواند. قرآن شریف میفرماید:
فاذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین فلما نجیهم الی البر اذا هم یشرکون[۱۱۱]
همین مشرکها، همین کافرها که خدا را قبول ندارند، اگر دستشان از همه جا کوتاه شد و در یک بنبست واقع شدند، وجدان آنها همان وقت بیدار میشود؛ خدایابی و خداجویی آنها همان وقت بیدار و زنده میشود؛ به طوری که خود توجه ندارند، خدا خدایشان بلند میشود؛ دعایشان بلند میشود؛ و از خدا میخواهند که از این بنبست نجات پیدا کنند. اما وقتی که از بنبست بیرون آمد فراموش میکند و به کار اولش بر میگردد.
این آیه شریفه علاوه بر اینکه بحث ما را اثبات میکند و میگوید دعا یک فضیلت است بهترین دلیل برای خداشناسی است، به آن میگویند فطرت. انسان، خداجو و خدایاب است. حتی دلیل فطرت یک چیز بالاتر از این به ما میگوید. میگوید علاوه بر اینکه عمق جان انسان خداجو و خدایاب است، توحید جو و توحید یاب است، فضائل و کمالاتی هم برای خدا قائل است. یعنی عمق جانش خدا را عالم میداند؛ خدا را رحیم میداند؛ خدا را کریم و جواد میداند؛ خدا را قدیر و سمیع میداند؛ و بالأخره عمق جان انسان چیزی را مییابد که مستجمع جمیع کمالات است.
از این جهت وقتی که در بنبستها واقع شد، تمام هم و غمش به یک مبدأ است. یعنی میگوید خدا یکی است و او را مستجمع جمیع کمالات در مییابد؛ لذا از خدا حاجتش را میخواهد، با خدا حرف میزند؛ معلوم میشود یک چیزی را یافته است که شنوا است. عالم و قادر و رئوف است؛ و راستی رب است.
آقائی میگفت: من رفیقی داشتم که خدا را قبول نداشت. با او مباحثهها کردم؛ با او حرفها زدم اما بالأخره نتوانستم او را قانع کنم. اتفاقاً پسری داشت و این تنها پسرش زیر عمل جراحی قرار گرفت. این آقا با اینکه خودش هم دکتر بود، در پشت اتاق عمل بنا کرد به گریه کردن و میگفت: ای خدا! من بچهام را از تو میخواهم! من همان وقت فرصت را غنیمت شمردم و به او گفتم: این خدا کیست که بچه ات را از او میخواهی؟ گفت: حالا موقع مباحثه نیست! قرآن میفرماید:
فاذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین فلما نجیهم الی البر اذا هم یشرکون[۱۱۲]
موقع مباحثه، لجاجت و غرور علمی نمیگذارد فطرت بیدار شود. اما وقتی در بنبست واقع شد، دیگر همه چیز فراموش میشود. علم و غرور علمی دیگر نمیتواند برایش کار کند. قدرت و تمکن دیگر نمیتواند برایش کار کند. لجاجتها و منیها و عصبیتها دیگر نمیتواند برایش کار بکند. ناگهان فطرت بیدار میشود. میبیند یک چیز برایش میتواند کار بکند و آن چیز خدا است. فطرت بیدار میشود. به طور ناخودآگاه اشک میآید و به طور خود کار زبان به گفتن یا رب یا رب بلند میشود. صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمدند برای این؛ یعنی برای اینکه فطرت را بیدار نگه دارند. برای اینکه انسان همیشه خدایاب و خداجو باشد؛ و به قول قرآن:
لا تلهیهم تجارة ولابیع عن ذکر الله[۱۱۳]
پیامبران آمدند تا انسان همیشه خود را در محضر خدا بداند؛ و برایش خلوت و جلوت نداشته باشد. برایش در تنهائی و در میان مردم فرقی نداشته باشد؛ و بالأخره در هر حال دل او یا رب، یا رب بگوید.
دعا، از امتیازات شیعه
یکی از امتیازهائی که شیعه دارد و دیگران ندارند این است که شیعه دعا دارد. شیعه صحیفه سجادیه دارد که اسم آن را زبور آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم گذاشتهاند؛ و این زبور اهل بیت یک کتاب دعا است. یعنی امام چهارم علیه السلام وقتی که در بنبست واقع شد و نتوانست تبلیغ کند، نتوانست حق را بگوید، در لفافه دعا، در صحیفه سجادیه هر چه میخواسته گفته است؛ ولی علاوه بر این، صحیفه سجادیه یعنی بیدار کردن فطرت.
شیعه مصباح المتهجد شیخ طوسی و اقبال سید بن طاووس و بالأخره مفاتیح محدث قمی دارد. زاد المعاد علامه مجلسی دارد. مفاتیح محدث قمی را کم نشمارید. مفاتیح از نظر امام امت قده کتاب اخلاق است، کارخانه آدم سازی است. از نظر این مرد بزرگ، مفاتیح الجنان کلام صاعد است و قرآن کلام نازل و هر دو مکالمه با خداست. حضرت امام قده میفرمودند: قرآن کلام نازل است. یعنی از طرف خدا بر بندگان نازل شده است. از حجابهای نورانی و ظلمانی تنزل کرده است تا بالأخره قابل فهم شده، قابل دیدن و شنیدن شده است. مفاتیح محدث قمی، کلام صاعد است. یعنی کلامی که از طرف ما به محضر مقدس خدا میرود. یعنی یا رب یا رب شما و دعای ابو حمزه ثمالی شما، یا الله امشب شما، همه و همه محضر مقدس خدا میرود. کلام صاعد یعنی کلامی که به بالا میرود؛ و بالأخره قرآن که کلام نازل است برای خودسازی خیلی مفید است و مفاتیح که کلام صاعد است برای آدمسازی خیلی بالا است؛ و هر دوی اینها حرف زدن با خدا است. آنکه قرآن بخواند، خدا با او حرف میزند. حیف که گوش شنوا ندارد تا بشنود. از این جهت مستحب است وقتی که رسیدید به یا ایها الذین آمنوا بگوئید لبیک یعنی خدا شما را صدا میزند که: ای مؤمنین! شما هم بگوئید بله. چنانچه شما که در دعا با خدا حرف میزنید هم وعده داده است جواب شما را بدهد. ادعونی استجب لکم بخوان جوابت را میدهم؛ به تو میگویم بله. گوش شنوا بله خدا را میشنود.
نماز، گفتگو با خدا
دعا یعنی حرف زدن با خدا. از این جهت نماز یک مکالمه و معراج است. برای یک نمازگزار در حمد و سوره، خدا با او حرف میزند و در مابقی نماز، او با خدا حرف میزند. بالأخره از اول الله اکبر تا سلام نماز، یا خدا با این حرف میزند، یا این با خدا حرف میزند. از این جهت اهل دل میگویند الصلوة معراج المؤمن. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم که به مقام قاب قوسین او ادنی رفت، برای مکالمه با خدا بود. خدا به توسط این پیغمبر، نماز را بر ما واجب کرده؛ نماز شب را بر ما مستحب کرده؛ که هر وقت بخواهیم به معراج برویم، هر وقت که بخواهیم خدا با ما حرف بزند با ما با خدا حرف بزنیم، بتوانیم. خوشا به حال آنکسی که نماز برایش معراج باشد.
شیرینی عبادت و دعا
یک جملهای امام حسین و امام سجاد علیه السلام دارند؛ این دعاها بعض اوقات به اندازهای پر محتوی هستند که اگر انسان سر و کاری با اینگونه حرفها داشته باشد، راستی به وجد میآید؛ راستی دیگر از خود بی خود میشود. میفرمایند:
یا من اذاق احبائة حلاوة المؤانسة
یعنی ای کسی که شیرینی مناجاتت، شیرینی دعا و نمازت را به دوستان خود چشاندهای! معلوم میشود دوستان خدا فقط از خوردن و آشامیدن و اطفاء شهوت لذت نمیبرند؛ بلکه از دعاها و نماز هم لذت میبرند.
در روایت میخوانیم، بعضیها وقتی به بهشت میروند، غرق در عالم رحمتند. هفتصد سال حورالعین که خدا برای آنها فرستاده سرگردانند. بعد حورالعین شکایت میکند. میگوید: خدایا! مگر مرا برای این خلق نکردی؟ این هیچ اعتنا به من ندارد. خطاب میشود: بگذار غرق در عالم رحمت باشد. این عاشق من است. مرحوم دیلمی در ارشاد یک حدیث مفصلی به نام حدیث معراجیه نقل میکند. در وسط این حدیث میگوید: در معراج به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خطاب شد یا احمد! یک افرادی هستند در بهشت که اینها به چیزی جز مناجات من توجه ندارند. من به آنها خطاب میکنم، میگویم بگذارید بهشتیها در بهشت به نعمتهایشان متنعم باشند و نعمت و لذت شما، حرف زدن من با شما و حرف زدن شما با من است. هر نظری که به اینها میکنم سعه وجودی پیدا میکنند. کمال پیدا میکنند.
اینها یک چیزهائی است که من و شما نمیفهمیم. بالاتر از من و شما هم نمیفهمند. انشاءالله باید در این دنیا سر و کار با دعا پیدا کنیم تا کمکم خطابی را که خدا میکند درک کنیم.
ما باید در همه چیز خدا خدا کنیم. جوانها خدا خدا کنند برای زنشان، برای خانه شان. پیرمردها خدا خدا کنند برای شب اول قبرشان. بالأخره همه خدا خدا کنند برای دنیایشان، برای رفع گرفتاریهایشان، برای نابودی ظلم. اینها همه باید باشد. اما نباید به فکر این باشیم که میخواهیم برویم یک یا الله می گوئیم برای دنیا. این برای انسان نقص است. باید بگوید میخواهم قرآن، کتاب آدم سازی را سر بگیرم. آن نعمت بزرگ خدا را که شب قدر نازل شده است. میخواهم بروم در گفتارم اسم پیغمبر و ائمه طاهرین علیهم السلام را تکرار کنم. میخواهم بروم با عاشقم حرف بزنم. ما اگر عاشق خدا نیستیم، خدا عاشق ما هست. در روایات میخوانیم خدا از هفتاد پدر مهربان به بندههایش مهربانتر است. ای خوشا به حال آنکسی که با خدا معاشقه کند. یعنی همینطور که خدا عاشق است و میگوید: ای بندهام! بیا؛ بیا که میخواهم دستت را بگیرم؛ بنده هم عاشق باشد. هیچ چیز را از مکالمه با خدا بیشتر دوست نداشته باشد. هیچ چیز او را از یاد خدا غافل نکند.
لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذکر الله[۱۱۴] چنین نباشد که اگر یک دفعه دعا مستجاب نشود، کفر گوئیم و یا حتی گله کنیم. بلکه دعا کنیم تا به مقام قرب الهی برسیم.
استاد بزرگوار ما، حضرت امام رضوان الله علیه در درس خصوصیشان، گاهی میفرمودند: اف باد بر آن کسی که در خانه خدا برود و خدا را به اسماء و صفاتش قسم بدهد، یعنی خدا را به پیغمبر و آلش قسم بدهد، اما در آن حال، دنیا را بخواهد. این حرفها مال من و شما نیست. مال خود اوست. اما علی کل حال، امشب شب بزرگی است، امشب شبی است که بعض افراد یک سال منتظر امشب بودند یک سال منتظر شب بیست و سوم بودند. منتظر اینکه معاشقه کنند با خدا. منتظر اینکه قرآن، این نعمت بزرگ خدا را روی سر بگیرند و بگویند یا الله. وقتی که میگوید یا الله مثل اینکه دنیا را خدا به او میدهد.
میخواستند حضرت ابراهیم علیه السلام را امتحانش کنند. جبرئیل آمد میکائیل هم آمد. یکی از اینها از مشرق با صدای بلند گفت: سبوح قدوس آن دیگر از مغرب گفت: ربنا ورب الملائکة والروح این صدا در روی کره زمین طنین انداز شد. حضرت ابراهیم علیه السلام داد زد و گفت: ای کسی که نام محبوبم را بردی! اگر یک دفعه دیگر آن را تکرار کنی، نصف مالم را میدهم، جبرئیل گفت سبوح قدوس، میکائیل گفت ربنا ورب الملائکة والروح. جاذبه اسم معشوق روی عاشق. روی دل حضرت ابراهیم علیه السلام اثر گذاشت که دوباره گفت: ای کسی که اسم محبوبم را بردی اگر یک دفعه دیگر ببری همه مالم را میدهم. دوبار تکرار کردند. ابراهیم گفت دیگر چیزی ندارم، اگر یک دفعه دیگر اسم محبوبم را ببری، خودم را بنده تو میکنم. یعنی خودم را در راه اسم محبوبم میدهم. باز جبرئیل و مکائیل اسم خدا را تکرار کردند، و ابراهیم گفت دیگر چیزی ندارم بیائید همه مالم مال شما، همه جانم فدای اسم محبوبم. به این میگویند کسی که درک کرده است دعا یعنی چه. درک کرده است یا الله و یا رب یعنی چه.
قصهای نقل میکنند از محمود غزنوی و ایاز. این ایاز آدم عجیبی بود. یک غلام سیاه بود. محمود غزنوی هم کسی بود که توانست هندوستان را فتح کند، محمود این غلام سیاه را خیلی دوست داشت. شبی این دو در کوچهها میگشتند. رسیدند به تون سوزان حمام. دیدند تون سوزان حمام یک دستگاه عجیبی دارد. یک مقدار خاکستر فرش او است. یک زن و مرد سیاه بساط عیش پهن کردند. مقداری شراب در مقابلشان است. زن شراب را در ظرف سفالین میریزد و میدهد به شوهرش. او هم میخورد و نگاهی به این زن میکند و میگوید، عجب زن زیبایی هستی! آیا ۴زنی زیباتر از تو خدا آفریده است؟ محمود غزنوی خنده مسخرهای کرد. ایاز در اینجا به محمود غزنوی گفت: ای سلطان! می دانی افرادی هم هستند که به دستگاه تو میخندند؟ گفت: من به اینها میخندم به جا است. اما کیست که به قصر من بخندد؟ گفت: افرادی هستند که دل شب بلند میشوند. یخ را میشکنند؛ وضو میگیرند و نماز میخوانند؛ وقتی الله اکبر میگویند، به دنیا و آنچه در دنیا است پشت پا میزنند. دیگر تو و قصر تو چیزی در دیدگان آنها نیست.
به قول بابا طاهر:
خوشا آنانکه الله یارشان بی - بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند - بهشت جاودان بازارشان بی
این بابا طاهر اینجا را اشتباه کرده بهشت جاویدان نه، بلکه عندالله و جوار الله، جای شان بی. خوشا آنان که دائم در نمازند، مقام جاراللهی جای شان بی. خوشا به حال آنان که در دنیا توانستند پشت پا به آنچه در دنیا است بزنند. خوشا به حال آنهائی که توانستند پشت پا بزنند در آخرت. به بهشت و آنچه در بهشت است و چیزی در دل اینها نیست جز خدا.
هلال بن نافع میگوید: رفتم گودال قتلگاه. دیدم به به داماد به حجله رفته! دیدم چقدر برافروخته است! دیدم از بس که خون از بدن مبارکش رفته است دیگر صدا جوهر ندارد. دیگر تشنگی نمیگذارد که صدا جوهر داشته باشد. میگوید دیدم لبهای مبارک بهم میخورند. تعجب کردم که چه میگوید: در آخر کار آیا این لشکر را نفرین میکند؟ رفتم جلو دیدم پشت پا زده به همه چیز میگوید: رضی بقضائک صبراً علی بلائک لامعبود سواک رضا الله رضانا اهل البیت همه چیز را دادم در راه تو. افتخار من است خدایا! راضیم به رضای تو. خدایا! آمدهام اینجا برای دین تو. خدایا! آمدم برای اینکه تو راضی باشی. خدایا! رضایت ما، رضایت تو است؛ و رضایت تو، رضایت ما اهل بیت است. یعنی خدایا میدانم مشکل است. اما حاضرم زینبم اسیر شود و بچههایم در بدر بیابانها شوند برای خاطر تو و دین تو رضا الله رضانا اهل البیت
جلسه پانزدهم: علی کیست
امروز روز شهادت مولی الموحدین، امیر المؤمنین علیه السلام است. مصیبت برای عالم اسلام و برای عالم بشریت، بزرگ است. در فضائل آن حضرت زیاد گفتند و نوشتند ولی هنوز به این سؤال جواب داده نشد که: علی کیست؟ نمیشود هم جواب بدهند. کتاب در این باره زیاد نوشته شده است، شیعه، سنی، نصرانی و حتی افرادی که خدا را قبول ندارند هم درباره علی علیه السلام کتاب نوشتهاند. اما هنوز نتوانستهاند جواب این سؤال را بدهند.
سخن قرآن درباره علی علیه السلام
فقط به طور فشرده قرآن، بنا بر تفسیری که امام هادی علیه السلام از آن کرده است و بنا بر نقلی که خوارزمی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم کرده، تعریفی درباره علی علیه السلام دارد:
ولو ان ما فی الارض من شجرة اقلام والبحر یمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت کلمات الله[۱۱۵]
یعنی اگر دریا مرکب شود، همه درختها قلم شود و همه انسانها نویسنده شوند و بخواهند فضائل علی علیه السلام را بنویسند، دریا تمام میشود اما فضائل آن حضرت تمام شدنی نیست.
بعد قرآن میفرماید: اگر تا هفت بار دریا پر آب شود و فضائل بنویسند، آب دریا تمام میشود اما فضائل علی علیه السلام تمام نمیشود.
خوارزمی - که سنی مذهب است - نقل میکند: از رسول گرامی پرسیدند یا رسول الله! این کلمات الله چه کسانی هستند؟ حضرت فرمود: عترت من. علی و یازده فرزندش.
از امام هادی علیه السلام پرسیدند: این کلمات الله چیست؟ فرمود: ما اهل بیت. یعنی اگر از شما پرسیدند علی کیست؟ باید بگویید علی آن کسی است که قرآن درباره اش میگوید: اگر هفت بار آب دریا تمام شود و با آن فضائل علی علیه السلام را بنویسند، باز هم فضائل آن حضرت تمام نمیشود.
شاعری این آیه شریفه را به فراخور حالش به شعر در آورده است:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست - که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم
امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید:
تمام قرآن در سوره حمد است؛ تمام سوره حمد در بسم الله الرحمن الرحیم است؛ تمام بسم الله در نقطه باء بسم الله است و آن نقطه، من هستم. شاعری گفته است:
توئی آن نقطه بالای فاء فوق ایدیهم - که در وقت تنزل تحت بسم الله را بایی
افتخار باید بکنیم که شیعه هستیم اگر به شیعه گری عمل کنیم.
مظلومیت علی علیه السلام
در عالم، مظلومی همانند امیر المؤمنین علیه السلام نیامده و نخواهد آمد. آن حضرت حتی از امام حسین علیه السلام از حضرت زینب، و از زهرای مرضیه علیها السلام با آن همه ظلمی که به آنها شد، مظلوم تر است.
حضرت علی علیه السلام پس از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، سی سال زندگی کرد. ۲۵۵ سال خانه نشین بود ولی کارهای زیادی کرد که از همه آنها مهمتر نظارت کامل ایشان بود بر اسلام. به اندازهای که زمخشری در کتابش میگوید: هفتاد و سه مورد حساس جلو آمد که اگر علی نبود، اسلام نابود میشد؛ و عمر در هفتاد و سه جا گفت: لو لا علی لهلک عمر اگر علی نبود، عمر نابود میشد. یعنی اسلام در مخاطره عجیبی واقع شده بود. همچنین در آن مدت توانستند ۲۶ مزرعه را آباد کنند که همه این مزارع وقف ضعفا و بیچارهها شد.
حضرت با کارهایش به ما میگوید اگر شیعه هستی، باید به فراخور حالت، به فکر فقرا و ضعفا و به فکر خلأهای موجود، چه فردی و چه اجتماعی، باشی.
این مدت برای مولا به قدری سخت بود که میفرماید: بیست و پنج سال صبر کردم مثل کسی که استخوان در گلو و خار در چشم داشته باشد.
وقتی با اصرار فراوان حکومت را به حضرتش تحمیل کردند، فرمود دیگر نمیشود کار کرد، برای اینکه راه را به اندازهای کج کردهاند که دیگر نمیشود آن را راست کرد. اما بالأخره تحمیل شد.
فرمودند: من خلیفه میشوم اما شرطش این است که روش من روش قرآن و روش رسول گرامی باشد. همه پذیرفتند. اما شاید دو ماه طول نکشید که افراد ریاست طلب، افراد حقه باز و پول پرست، افرادی که مولا را نشناخته بودند، قد علم کردند. اول دستهای آمدند خدمت ایشان. وقتی آمدند، حضرت به حساب بیت المال میرسیدند. پس از اتمام کار، آنها بنا کردند به گله کردن و گفتند: ما شما را روی کار آوردیم، چرا به ما رسیدگی نمیکنی؟ تا شروع کردن به گله کردن، مولا علی علیه السلام شمع را خاموش کرد. گفتند چرا شمع را خاموش کردی؟ فرمود: از آن وقت تا به حال حساب بیت المال را رسیدگی میکردم، اما حالا میخواهید حرف خصوصی و خارج از بیت المال بزنید و نمیشود این شمع بسوزد.
آنها با خود گفتند: او که حاضر نیست یک شمع مسلمانان برای حرفهای خصوصی روشن باشد پس چگونه حاضر میشود به دیگران ریاست یا پول بیجابدهد؟
بالأخره رفتند و جنگ جمل را به پا کردند. در جنگ جمل چهل هزار نفر از مردم عوام را از مکه و مدینه و بصره و شهرهای دیگر، اطراف خودشان جمع کردند و با مولا جنگیدند. این جنگ برای حضرتش خیلی سخت بود. - نظیر جنگ تحمیلی هشت ساله بر ایران - مسلمان کشی برای امیر المؤمنین علیه السلام خیلی سخت بود، اما چارهای نداشت. دید اسلام در مخاطره است و این پول پرستها و جنایتکارها میخواهند اسلام را از بین ببرند؛ لذا با شمشیرش اسلام را حفظ کرد و آنها را نابود یا متفرق کرد. جنگ جمل تمام شد، اما داغی شد روی دل آن حضرت.
جنگ جمل را رذالت، پول دوستی و ریاست طلبی و افرادی که مقید به مال مردم نبودند. به پا کردند. چرا حضرت تن به این جنگ دادند؟ برای اینکه مقید به حفظ مال مسلمانان بودند. به استاندارهایش مینویسد:
ادقوا اقلامکم وقاربوا بین سطورکم واحذفوا عنی فضولکم واقصدوا قصد المعانی وایاکم والاکثار فان اموال المسلمین لا تحتمل الاضرار[۱۱۶]
ای استاندار من! ای فرماندار من! وقتی نامه مینویسی، قلمت را ریز کن، درشت نباشد. بین سطرها فاصله نینداز. قلم فرسایی نکن، جان کلام را بنویس. زیرا اگر اینگونه نباشد، به بیت المال مسلمانان ضرر میخورد و من حاضر به چنین ضرری برای مسلمانان نیستم.
ای شیعه علی! از این سخن مولا درس بگیر و از مجلس خارج شو. اگر خدای ناکرده در مال مسلمانها بی دقت هستی، لاابالی هستی، از این به بعد شیعه علی باش. یک مو حساب است. همین مولا با این حساب دقیقش، در دل شب گریه میکند و به خود میپیچد مبادا دقت کافی نکرده باشد و مقصر باشد و به درگاه خدا عرض میکند: اللهم انی اعوذ بک من نقاش الحساب، خدایا! پناه میبرم به تو، از اینکه در روز قیامت منقاش باز هستی، از خار دست نمیگذری؛ لذا گریه میکرد، ناله میزد، ضجه میزد که نکند خاری از مال مردم در دستش رفته باشد. در جای دیگر نهج البلاغه میفرماید:
والله لو اعطیت الاقالیم السبعة بما تحت افلاکها علی ان اعصی الله فی نملة اسلبها جلب شعیرة ما فعلته[۱۱۷]
قسم میخورد که اگر همه عالم را به من بدهند که بی جهت پوست جوی را از دهان مورچه بگیرم من که علی هستم، نمیگیرم.
اینها اغراق نیست، سخن معصوم است. میخواهد به ما بگوید: مواظب باش ظلم در کارت نباشد! و مواظب باش در خانه به زن و بچه ظلم نکنی! خانم! مواظب باش به شوهرت ظلم نکنی! ظلم در دستگاه شما نباشد.
همه و همه مواظب باشید! آبروی انسانها را نبرید. غیبت ظلم است؛ تهمت ظلم است؛ شایعه پراکنی ظلم است و ظلمتش هم خیلی بالاست. حضرتش میفرماید: اگر کسی یک درهم ربا بخورد، مثل کسی است که هفتاد مرتبه با محرم خویش زنا کند. بعد میفرماید: گناه بالاتر از ربا، غیبت مسلمانها است. مواظب باشید ظلم به آبروی مسلمانها نکنید! خدا آبروی مسلمانها را دوست دارد.
خدمت به خلق مایه شادی ائمه علیهم السلام
اگر میخواهید حاجت شما برآورده شود، اگر میخواهید عاقبت به خیر شوید، اگر میخواهید تأمین آتیه برای اولادتان بکنید، تا میتوانید به خلق خدا خدمت کنید، زیرا خشنودی خدا، خشنودی پیامبر و بالأخره خشنودی امامان معصوم علیهم السلام، در این کار است؛ و نارضایتی آنها از کسی است که به مسلمانان ظلم کند و حتی نسبت به آنان بی تفاوت باشد.
راوی میگوید: پای منبر امام صادق علیه السلام بودم. حضرت در ضمن صحبت فرمودند: ای شیعیان ما، اینقدر دل ما را آزرده نکنید. اینقدر به ما اذیت نکنید. یکی از وسط مجلس بلند شد و گفت: یابن رسول الله! ما کی به شما اذیت کردیم؟ فرمودند: دو روز قبل؛ و ادامه دادند: مگر تو وقتی سواره به منی میآمدی، در وسط راه به خستهای برخورد نکردی که در کنار راه بود و به تو گفت مرا هم سوار کن؟ و تو میتوانستی سوارش کنی ولی نکردی. تو پیغمبر را آزردی، امیر المؤمنین را آزردی. این کسی است که بی تفاوت باشد.
امیر المؤمنین علیه السلام جنگ جمل را به خاطر مقابله با رذالت متحمل شد. برای خاطر اینکه ظلم نباشد، حق مسلمانان به آنها برسد. مصیبت بزرگتر یعنی جنگ صفین و بعد هم نهروان و جنگ با خوارج هم برای مقابله با رذالتها، پستیها و ظلم بود.
جلسه شانزدهم: فضیلت دعا
دعا مکالمه با خدا
بحث درباره دعا و راز و نیاز با خدا میباشد. دعا و راز و نیاز با خدا یک حالت است قبل از آنکه یک گفتن باشد؛ و چون از عمق جان انسان سرچشمه میگیرد؛ لذا یکی از فضائل به حساب میآید. چنانچه توبه هم یک فضیلت است قبل از آنکه یک گفتن باشد.
بحث امروز این است که دعا فوائد بزرگی دارد که استجابت دعا پیش اهل دل در مقابل آن هیچ است. از جمله آنها مکالمه با خدا است. انسان همین قدر که علاقهای به خدا داشته باشد - لازم نیست عاشق خدا باشد - بالاترین لذت برای او باید دعا باشد. از این جهت اگر کسی از قرآن، از دعا، از نماز، لذت نبرد، باید بداند مصیبت بزرگی دارد.
در روایات میخوانیم حضرت موسی علیه السلام به مناجات میرفت. کسی به ایشان گفت: به خدایت بگو من معصیت زیادی میکنم، اما چرا مرا عذاب نمیکنی؟ حضرت به مناجات رفت موقع برگشتن خطاب شد: موسی! چرا پیغام بندهام را به من نمیدهی؟ گفت: خدایا! خجالت میکشم. تو می دانی که بنده ات چه گفت: خطاب شد: موسی! به بندهام بگو که بالاترین بلاها را به تو دادم اما توجه نداری. به او بگو لذت و شیرینی مناجات و دعای با خودم را از تو گرفتهام.
انصافاً این روایت نزد علمای اخلاق و عرفان و اهل دل، روایت ریشه داری است. انسان اگر با خدا مناجات نکند هیچ ندارد. انسان اگر از نماز لذت نبرد، از خواندن قرآن لذت نبرد، معلوم است که مریض است. معلوم میشود دلش سیاه است و قرآن میفرماید:
فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله[۱۱۸]
وای به آن دلی که در اثر گناه، در اثر اشتغال به این دنیا، سیاه شده باشد.
دل سیاه علامت دارد. یک علامتش این است که از نماز و قرآن لذت نمیبرد.
از اینرو فایده اول دعا، مکالمه با خداست؛ حرف زدن با خدا است.
مثالی بزنم: اگر در زمان حیات حضرت امام قده ده دقیقه به شما ملاقات خصوصی میدادند تا با ایشان صحبت کنید، درد دل کنید، آن شب خوابت نمیبرد. چقدر آن چند دقیقه برایت ارزش داشت؟ هر کجا مینشستی، آن را بازگو میکردی. با اینکه حضرت امام، بندهای از بندگان خدا بود.
دعا، عامل شناخت انسان از واقعیت خود
نتیجه دومی که دعا دارد، این است که انسان در دعا، خدا را و خودش را درک میکند. روایتی میفرماید: من عرف نفسه فقد عرف ربه[۱۱۹] اگر انسان بتواند خودش را درک کند، خدا را هم درک میکند.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دعا میکند: اللهم ارنا الاشیاء کما هی خدایا! عالم هستی را آن طور که هست به ما بنمایان. یعنی خدایا! مرا بنمایان آنطور که هستم. من چه جور هستم؟ فقر محض.
یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی الحمید[۱۲۰]
غنای محض مال او است. فقر محض مال من. اگر یکی از نعمتهایی که خداوند به ما داده نباشد، چه مصیبتها بار میآید. هیچ وقت شما درباره نفس کشیدنتان الحمد لله رب العالمین گفتهاید؟
هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات. پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
از دست و زبان که بر آید - کز عهده شکرش به در آید؟
اعملوا ال داود شکراً وقلیل من عبادی الشکور[۱۲۱]
کم پیدا میشود کسی که بتواند شکر خدا کند. ما فقر محضیم. یک آن خدا این هوا را به ما ندهد، و یا به قول قرآن شریف، یک روز آب پایین برود، و بالأخره نعمتهایی که حساب و شمارش آنها را نمیتوانی بکنی، اگر از ما گرفته شوند، چه میتوانیم بکنیم؟ چه کسی جز خدا میتواند به ما برگرداند؟ چگونه سایه به انسان وابسته است؛ همانگونه انسان هم به نعمتهای الهی وابسته است.
الله لا اله الا هو الحی القیوم[۱۲۲]
خدا قیوم است بر این جهان. یعنی عالم هستی وابسته به اوست. اگر نازی کند درهم فرو ریزند قالبها درک این غنا واجب است و درک فقر انسانها هم واجب است. اگر فقر درک شد منیتها به وجود نمیآید. روح فرعونیت در همه موجود است. اگر زمینه پیدا شود اکثر مردم میگویند: انا ربکم الاعلی مگر اینکه کسی توانسته باشد منی خود را شکسته باشد. برای آمریکای جنایتکار و صدام دیوانه، زمینه به وجود نیامد وگرنه میگفتند که ما خداییم. برای فرعون زمینه پیدا شد و گفت. برای ما هم اگر موقعیت باشد، به زن و بچه هایمان میگوییم خدا هستیم. حالا اگر نمیتوانیم بگوییم اما از خودمان، زنمان، بچه مان، شروع میکنیم به تعریف کردن. همه اش میگوییم: من! من! این همان انا ربکم الاعلی گفتن است.
تقاضا دارم از شما، از زنها، از مردها، که از خودتان تعریف نکنید. این بد صفتی است و هر که تعریف خود را بکند، به همان اندازه شکسته میشود. به همان اندازه پایین میرود. اگر میخواهید بالا بروید، تواضع داشته باشید. در روایات میخوانیم من تکبر وضعه الله و من تواضع رفعه الله هر کس تکبر کند، خدا او را به زمین میزند؛ و هر کس در مقابل خدا و مردم تواضع داشته باشد، خدا او را بالا میبرد.
بیشتر صفات رذیله، از همین منیها سرچشمه میگیرد و متأسفانه بسیاری از مردم نمیتوانند آن را بکشنند و چون نمیتوانند، گناهان بزرگ میکنند. وقتی انسان میتواند این منی را بشکند که خود را درک کرده باشد.
علی علیه السلام میفرماید:
عجبت لابن آدم اوله نطفة وآخره جیفة وهو قائم بینهما وعاء للغائط، ثم یتکبر[۱۲۳]
یعنی ای انسان! اولت نطفه است، آخرت هم میگندی و بوی گندت همه جا را میگیرد، و بین آن نطفه و مردار، تو حامل عذره هستی، کناسی هستی در این دنیا، دیگر تکبر چرا؟
دعا و راز و نیاز با خدا، این منی را از انسان میگیرد. همان وقتی که گریه و زاری میکند، اول خود را در مقابل خدا کوچک میبیند؛ و همان وقت که از خدا چیزی میخواهد، در عمل، غنای مطلق را برای خدا و فقر مطلق را برای خود اثبات کرده است.
دعا یعنی درک فقر مطلق برای خود و غنای مطلق برای خدا؛ و به مرور زمان، دعا انسان را به این آگاهی میرساند که خود فضیلتی است بسیار بالا. این شخص دیگر کسی نیست که تعریف از خود بکند. حضرت امام قده در مجالس خصوصی و عمومی، هیچ وقت حرف نمیزدند و وقتی به او میگفتند که در فلان جلسه که بحث علمی بود چرا شما چیزی نگفتید، میفرمودند: چیزی که لازم نیست، برای چه انسان بگوید؟ چیزی که موجب تفاخر و من من است چرا انسان بگوید؟ از این رو یکی از صفات بزرگی که حضرت امام قده داشتند، این بود که در مباحثه و درس، دلاور و قهرمان و میدان دار بودند؛ اما در جلسات دیگر کاملاً ساکت بودند. خیلی خود ساختگی میخواهد تا انسان به اینجا برسد. دعا و نیایش این خودساختگی را به انسان میدهد.
اگر من به شما گفتم مفاتیح محدث قمی کارخانه آدم سازی است، از این مطالب پی ببرید که اشتباه نکردم. دعا انسان را متواضع میکند؛ و میفهمد که عظمت فقط از آن خداست.
پادشاهی از عارفی تقاضای نصیحت کرد. عارف گفت: شما اگر تشنه باشید و از تشنگی رو به مرگ رفته باشید، چقدر حاضری بدهی تا آب بخوری؟ گفت نصف سلطنتم را. گفت آب را خوردی و بول بند شدی، چقدر حاضری بدهی تا این آبی را که خوردی از بدنت خارج شود؟ گفت نصف سلطنتم را. گفت بنابراین سلطنت و قدرتی که به یک آب خوردن و یک بول کردن تمام بشود، این تفاخر ندارد. این من گفتن ندارد.
این منی در میان همه فراوان است. در میان زنها هست. در میان مردها هست. دعا و راز و نیاز با خدا میتواند آن را از بین ببرد.
دعا آرامش روح
دعا، یک استفاده دیگری هم دارد که برای دنیای ما هم خوب است. اگر انسان غم و غصه اش را در دل بگذارد عقده میشود. بسیاری از این جنایتکارها مثل حجاج بن یوسف ثقفی، چنگیز و امثال آنها از نظر روانی عقدهای بودند. اغلب زنهای پرخاشگر و یا زنهایی که نمیتوانند شوهر داری بکنند، عقدهای هستند. عقده از آنجا شروع میشود که غم و غصه از ضمیر آگاه به ضمیر ناآگاه برود. از این رو روانشناسها میگویند: اگر غصهای داری، به کسی که امین می دانی بگو. زن به شوهرش و شوهر به زنش بگوید.
بسیاری از اختلافهای خانوادگی از همینجا سرچشمه میگیرد. مطلبی در دل دارند و به همدیگر نمیگویند. به جای اینکه در دل نگهداری، برو و درد دلت را به او بگو. بگو این گله را از تو دارم. اگر در دل گذاشتی برایت عقده میشود. عقده، ضعف اعصاب میآورد و ضعف اعصاب بدبختیها را به دنبال دارد.
از این جهت روانپزشکان دلسوز، مدتها طولانی با آدمهای افسرده، با مبتلایان به ضعف اعصاب صحبت میکنند و بالأخره با حرف زدن و حرف کشیدن، بیمار را خوب میکنند.
راز و نیاز با خدا، یعنی درد دل کردن با یک امین آن هم امینی مثل خدا؛ با قدرتمندی مثل خدا؛ با فرد رؤوف و مهربانی مثل خدا. چه کسی از خدا مهربانتر؟ چه کسی از خدا امین تر و راز دارتر؟ دعا و راز و نیاز با خدا، در واقع درد دل با خداست؛ ولو صلاح نباشد دعای شما مستجاب بشود، اما دل شما خالی میشود. به قول عوام، سبک میشوی. از این جهت کسانی که شبهای احیاء حالی پیدا میکنند، به هنگام بیرون رفتن از جلسه احساس آرامش و سبک شدن میکنند. احساس نشاط دارند. آن گریهها، آن خدا خدا گفتنها، برایشان آرامش آورده است.
دعا، عامل بازدارنده از گناه
نتیجه مهم دیگر دعا این است که کنترل کننده است:
ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر ولذکر الله اکبر[۱۲۴]
قرآن میفرماید: نماز نیروی کنترل کننده است؛ اما ذکر خدا، یاد خدا در دل، بیشتر از نماز، انسان را از گناه باز میدارد.
از این آیه استفاده کردهاند که اصلاً فضیلت دعا و راز و نیاز با خدا، از نماز هم بیشتر است. در روایات آمده است الدعاء مخ العبادة[۱۲۵] ریشه نماز هم دعا است. عصاره همه عبادات، دعا است. این آیه شریفه میفرماید: نماز، نیروی کنترل کننده است، اما چه نمازی باشد؟ اگر نماز حقیقی و واقعی باشد، نمیگذارد انسان ابداً گناه کند. اگر کسی صبح دو رکعت نماز واقعی بخواند، نمازی که در دل تکبر نباشد، حسادت نباشد، خودبینی و کینه نباشد، نمازی که انسان آلوده به گناه نباشد، این دو رکعت نماز، علاوه بر اینکه بهشت را بر انسان واجب میکند، تا شب مراقب نمازگزار است تا گناهی نکند. قرآن، ضامن این مطلب شده است. نماز حقیقی در بنبستها دست انسان را میگیرد:
واستعینوا بالصبر والصلوة[۱۲۶]
یعنی العیاذ بالله، اگر زمینه دزدی، بی عفتی، غیبت و... پیش بیاید، نماز، مانع از آن میشود. نماز صبح نمیگذارد صاحبش رسوا شود. از این رو زنگ خطر بزنم برای بی نمازها، کاهل نمازها! مواظب باشید! خدای نکرده اگر نماز دست تو را نگیرد یک وقت، خدای نکرده، یک آدم کش، یک زنا دهنده، از کار در میآیی. مخصوصاً به جوانها سفارش کنم. جوانها! اگر میخواهید خدا در بنبستها دست شما را بگیرد، نماز دست شما را بگیرد، به نماز اهمیت بدهید. مخصوصاً به نماز اول وقت، اگر به نماز اهمیت ندادید، بدانید در بنبستها خدا به فریادتان نمیرسد؛ و وقتی که خدا به فریادتان نرسید، زمین میخورید، بد زمین خوردنی.
خداوند مهربان، در قرآن وعده داده است که دست آدمهای نماز خوان را در بنبستها بگیرد. خدا وعده داده است در قرآن که دست آدمهایی را که با دعا سر و کار دارند، در بنبستها بگیرد؛ لذا، نگوئید دعا کردم مستجاب نشد. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان در مجالس دعا و احیاء بروید و نیروی کنترل کننده برای یکسال تهیه کنید، و تا یکسال پیش خدا بیمه شوید. دعا کنید؛ اگر صلاح باشد مستجاب میشود، و اگر صلاح نباشد چیز بهتری به شما خواهند داد.
خلاصه بحث این باشد که دعا علاوه بر اینکه استجابت دارد، علاوه بر اینکه ثواب زیادی دارد، فواید بزرگ دیگری هم دارد که استجابت دعا در مقابل آن فوائد هیچ است.
بنابراین نه تنها در شبهای قدر، بلکه همیشه حالت راز و نیاز با خدا، حالت توبه و انابه را در خود ایجاد کنید. آن فطرت خدادادی را زنده کنید. همیشه از عمق جان دعا و توبه داشته باشید. آن چشمه را زلال کن. آن چشمه آب آور است. این آب را بگذار بیرون بیاید تا انشاءالله به طور ناخودآگاه، هم زبانت و هم دلت العفو بگوید و خدا خدا کند.
جلسه هفدهم: فضیلت دعا
علل عدم استجابت دعا
بحث درباره فضیلت دعا و راز و نیاز با خدا بود که از این بحث میگذریم. اما سؤالی درباره این بحث هست که در این جلسه به پاسخ آن میپردازم.
سؤال این است که: پروردگار عالم میفرماید: ادعونی استجب لکم[۱۲۷] دعا کنید من اجابت میکنم، پس چرا ما دعا میکنیم، مستجاب نمیشود؟
گناه، مانع اجابت است
شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و عرض کرد: دو تا آیه من معنایش را نمیفهمم. یکی آیه شریفه ادعونی استجب لکم است، که من هر چه دعا میکنم مستجاب نمیشود. آن حضرت فرمود: خداوند خلف وعده نمیکند. اما دعا، راه دارد و راهش این است که گناه در زندگی تو نباشد. اگر دعا توأم با گناه شود، آن گناه نمیگذارد دعا مستجاب شود.
شبهای جمعه در دعای کمیل میخوانیم: اللهم اغفر لی الذنوب آلتی تحبس الدعاء خدایا! بیامرز آن گناهانی را که موجب حبس دعا میشود. یعنی گناه نمیگذارد که دعا در محضر ربوبی برود. نمیگذارد دعا به آسمان برود چه رسد به محضر ربوبی.
امام صادق علیه السلام فرمود: تو گناه نکن، آنگاه، دعا کن ببین چه جور مستجاب میشود. آیه دومی که از امام سؤال کرد، این آیه شریفه بود: وما انفقتم من شی ء فهو یخلفه[۱۲۸] یعنی شما اگر صدقه دادید، خدا جای آن را پر میکند. شما اگر خمس دادید، خدا جای آن را پر میکند.
یکی از دوستان به من گفت: روزی که من خمس میدهم، همان روز جایش پر میشود. اتفاقاً روزی من خمس را صبح دادم ولی جایش پر نشد. تعجب کردم؛ ولی عصر همان روز، دو برابر به جایش آمد.
پرسید: یابن رسول الله! من انفاق میکنم، زیاد هم انفاق میکنم، اما خدا جای آن را پر نمیکند. امام علیه السلام فرمودند: مگر میشود خدا خلف وعده کند؟ نه؛ من معنایش را نمیفهمم. حضرت فرمود: تو از راه حلال انفاق بکن، اگر جایش پر نشد، آن وقت گله کن.
وقتی که مال شبهه ناک باشد، از راه گرانفروشی و احتکار، از راه ربا و رشوه، و بالأخره از راه حرام به دست آمد، در حقیقت انفاق نکرده است. اگر انفاق واقعی باشد، از مال خودش باشد، حتماً جایش پر میشود.
زبیده، زن هارون الرشید ملعون، قناتی در شش فرسنگی مکه کند و آب آن را تا مکه آورد؛ که امروز پس از هزار سال، خشک نشده است؛ و آب زمزم، از همان قنات است. در عالم خواب زبیده را دیدند که وضعش بد است. گفتند تو که باید وضعت خوب باشد با این کار مهمی که کردی. زبیده آهی کشید و گفت: از آن قنات به من پاداشی ندادند. زیرا از پول مردم آن را کندم؛ از بیت المال مسلمین بود، و خدا هم پاداش آن را به صاحبان اصلی پولها داد.
بعضیها مال مردم میخورند و روضه خوانی هم میکنند. خوب، روضه خوانی او مال مردم میشود و نمیتواند پاداشش را از امام حسین علیه السلام بگیرد. از راه حرام پول جمع میکند و به مشهد میرود. ده روز در مشهد میماند. سر قبر حضرت رضا علیه السلام میرود؛ گریهها میکند؛ نالهها میکند؛ اما خبری نمیشود. بعد، از امام هشتم شکایت و گله میکند که چرا جوابم را ندادی. خوب، آقا! تو با مال کی رفتی؟ از مال مردم که نمیشود مشهد رفت و جواب گرفت. حضرت رضا علیه السلام صورتش را از تو بر میگرداند. نگویید چرا دعا مستجاب نمیشود؛ بروید ببینید که شکمهایتان از حرام پر شده است یا نه؟ آیا غیبت در منزلتان هست یا نه. چقدر تهمت میزنید؟ آیا نمامی و سخن چینی بین عروس و مادر شوهر فراوان است یا نه؟ وقتی که گناه در خانه زیاد باشد، دعا مستجاب نمیشود. خانم، پیراهن بی آستین، با جوراب بدن نما، میرود مشهد و به مردم تنه میزند تا اینکه دستش را به ضریح برساند. همان وقت حضرت رضا علیه السلام از او روی بر میگرداند. گریهها میکند؛ نالهها میکند؛ ولی دعایش مستجاب نمیشود. ای کاش با این وضع به مشهد نرفته بودی. مگر میشود با جوراب پانما، با لباسهای بدن نما و تنه زدن به نامحرم به حرم امام رضا علیه السلام بروی و خدا دعایت را مستجاب کند؟
وقتی به حرم حضرت معصومه علیها السلام میآیی و در خیابان، هزار نامحرم صورت بزک کرده ات را میبینند، آن وقت توقع داری که حاجتت برآورده شود؟! معلوم است که نمیشود. تقاضا دارم لااقل از خدا گله نداشته باشید.
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست - ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
حضرت رضا و فاطمه معصومه علیهما السلام، برای دادن حاجت آمادهاند. یک نظر لطفی از آنها، عالم را از این طرف به آن طرف میکند. اما دل امام رضا علیه السلام را نسوزانید. زنبور برای حضرت معصومه نشوید تا حاجت بگیرید.
صفات رذیله، مانعی دیگر
مانع دیگر برای برآورده شدن دعا، صفات رذیله است که نمیگذارد دعا بالا برود. اگر شما در یک بطری را ببندید و آن را در یک اقیانوس بیندازید، یک قطره آب هم در بطری نمیرود؛ اما اگر در همین بطری باز باشد، در ظرف کوچکی، از آب پر میشود. زیرا در آن باز است. قلب انسان اینطور است. خوشا به حال قلبی که باز باشد.
افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله[۱۲۹]
آن دلی که از صفات رذیله دور است، آن دل باز است. نور خدا در آن میتابد اما آن دلی که سیاه است و صفات رذیله در آن را بسته است، گر چه نور خدا همه جا هست، رحمت خدا همه جا هست، اما این رحمت توی شیشه و بطری این دل نمیرود. این تقصیر رحمت خدا نیست؛ تقصیر شیشه در بسته دل ما است.
در دل را باز کن؛ رحمت خدا وارد آن میشود. دعا میکنی مستجاب میشود. اما آن دلی که پر از حسادت باشد، پر از کینه باشد، حتی کینه به مادر یا خواهرش داشته باشد، به اندازهای حسود است که خواهر ثروتمندش را نمیتواند ببیند. به اندازهای بخیل است که خواهر فقیرش را رسیدگی نمیکند. این شیشه در بسته، اگر هزار بار یا الله بگوید، رحمت خدا وارد آن نمیشود.
شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام - تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده
انسان اگر دل را شستشو کند و در خانه خدا برود و یا الله بگوید، آن یا الله نوری است که وارد دل او میشود. یعنی دعایش مستجاب میگردد.
توسل به معصومین علیهم السلام شرط اجابت است
دعای منهای توسل، به جایی نمیرسد. مثل اینکه من بخواهم پشت بلندگو حرف بزنم و شما هم بشنوید، اما توسل به برق پیدا نکنیم؛ توسل به بلندگو پیدا نکنیم؛ مسلم است که نمیشود. اگر رادیو ندای قم نبود، صدای من به شما اهل قم نمیرسید. آن رادیو واسطه است بین من و شما.
پیغمبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام واسطه فیض این عالمند. حالا فیض، ولو نفس کشیدن من و شما باشد. این نفس کشیدن به واسطه پیغمبر اکرم و حضرت زهراء و ائمه طاهرین علیهم السلام است. این مطلب را هم قرآن و هم روایات میفرمایند. این زیارت جامعه زیارت بسیار خوبی است. من سفارش میکنم به خصوص برای برآمدن حاجات چهل زیارت جامعه بخوانید هر حاجتی داشته باشید فوراً میگیرید.
مداح وار زیارت جامعه را برای ائمه طاهرین بخوانید. در اواخر این زیارت جملهای است که به ما میگوید که چگونه دعا کنیم:
بکم فتح الله وبکم یختم وبکم ینزل الغیث وبکم یمسک السمآء ان تقع علی الارض الا باذنه وبکم ینفس الهم ویکشف الضر
یعنی عالم وجود به واسطه پیغمبر، فاطمه زهرا و ائمه طاهرین علیهم السلام هست.
عالم وجود یعنی همه آسمانها و زمین و آنچه در آنها است؛ و بکم ینزل الغیث یعنی اگر بارانی هم بیاید به واسطه شما است. اگر نعمتی برای ما بیاید به واسطه شما است. اگر نعمت سلامتی و نعمت عقل داریم به واسطه شما است. هر نعمتی چه ظاهر و چه باطن که از طرف حق تعالی بیاید به واسطه شما است.
وبکم یمسک السمآء ان تقع علی الارض الا باذنه
آقا! امام زمان! به واسطه شما است که این زمین پابرجا است. اگر بهشت هست از نور زهرا است. اگر نعمت در این دنیا است واسطه فیضش امام حسین علیه السلام است و الآن حضرت ولی عصر عجل الله فرجه الشریف است لذا به آن حضرت می گوئیم قطب عالم امکان، محور عالم وجود، واسطه بین غیب و شهود.
وبکم ینفس الهم ویکشف الضر
اگر غم و غصهای از دل کسی بر طرف شود، به واسطه شما است. اگر مصیبتی یا بلائی از کسی رفع شود، عاملش شما هستید. کسی که گرفتار است باید بگوید: آقا! امام زمان! کسی که حاجت دارد باید بگوید: یا حسین! یا علی! و با توسل جلو برود و از خدا حاجتش را بگیرد.
گاهی اجابت دعا، مصلحت نیست
بحث دیگری است و آن این است که خداوند روی مصلحت کار میکند. اگر چیزی مصلحت باشد پروردگار عالم ایجاد میکند و اگر چیزی مصلحت نباشد معقول نیست که ایجاد کند. زیرا خلاف حکمت است و خدا حکیم است. وقتی چنین باشد، گاهی پروردگار عالم چیزی را مصلحت میداند بدون دعا میدهد؛ و گاهی مصلحت این است که خداوند آنچه میخواهی به تو بدهد اما با دعا. اما گاهی هم مصلحت نیست که به تو چیزی بدهد. حالا هر چه دعا کنی دعا مستجاب نمیشود. نظیر بچهای که سرما خورده و خربزه برایش بد است. اما از شما خربزه میخواهد. او گریه میکند و لج میکند. دلت برایش میسوزد؛ اما تو مصلحت نمیبینی که به او بدهی.
قرآن شریف برای اینکه این مطلب را جا بیندازد، قضیه حضرت خضر را بیان میکند. این قضیه فوقالعاده مهم و عرفانی و فلسفی در آخر سوره کهف بیان شده و حضرت امام قده میفرمودند:
تمام مسائل دقی اسلامی در این چند تا آیه حل شده است: مسئله قضا و قدر، جبر و تفویض، مسئله بداء، کیفیت نسبت دادن حدوث به قدم.
قضیه این است که حضرت خضر یک بچه را کشت. حضرت موسی به او اعتراض کرد که چرا بچه مردم را بی خود کشتی؟ حضرت خضر جواب داد: اما آن بچه را برای این خاطر کشتم که این بچه بزرگ میشد، بر پدر و مادرش سلطه پیدا میکرد. خودش که کافر بود هیچ، پدر و مادرش را هم کافر میکرد. این بچه را کشتم و خداوند به جای آن یک بچه صالحی به این پدر و مادر عنایت میکند. در روایات میخوانیم: خداوند به جای این بچه، دختری به آنها داد که از نسل این دختر هفتاد پیغمبر از پیغمبران بنی اسرائیل به دنیا آمدند. [۱۳۰]
ثعلبه یکی از اصحاب پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بود. آدم بدی نبود. اما عاقبت به خیر نشد. یک روز آمد خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفت: یا رسول الله! من دلم یک گوسفند میخواهد. حضرت با صراحت فرمودند که صلاحت نیست، برو دنبال عبادت. اما او اصرار کرد و توجهی به سفارش آن حضرت نکرد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم یک گوسفند به ثعلبه دادند. خداوند بزرگ برکت داد. یکی شد دو تا دو تا شد چهار تا، بعد از چند سال به اندازه یک گله شد. در ضمن اینکه گوسفندانش زیاد میشد، کمکم نماز جماعت را ترک میکرد. گاهی میآمد گاهی نمیآمد. مثل مردمی که به دنیا مشغولند و به مسجد کم میرسند. حضرت گاهی تذکر میدادند که ای ثعلبه مثل اینکه دنیا تو را گرفته است.
از بس گوسفندانش زیاد شد از مدینه خارج شد و رفت خارج شهر و نماز و منبر و محراب از دستش گرفته شد. تا اینکه آیه زکاة آمد:
خذ من اموالهم صدقه تطهرهم وتزکیهم بها وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم[۱۳۱]
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دو سه نفر را فرستادند پیش ثعلبه تا از او زکات بگیرند. ثعلبه حساب کرد دید خیلی باید زکات بدهد. گفت که خودم میآیم خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. دو دفعه فرستادند تا زکات را بدهد باز هم نداد. دفعه سوم که این زکات جزیه است که از نصرانیها میگیرند. پیغمبر میخواهد از من هم جزیه بگیرد. پس چه فرق بین مسلمان و نصرانی؟ این خبر را به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دادند. حضرت ناراحت شدند. ثعلبه یک وقت متوجه شد که خیلی بد کرده؛ لذا آمد خدمت آن حضرت. گفت یا رسول الله! غلط کردم. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با او آشتی نکرد. تا این که حضرت از دنیا رحلت کرد. بعد هم صحنه جوری شد که ابابکر هم نتوانست از او زکات بگیرد. آمد که بدهد اما نتوانست. عمر هم نتوانست؛ تا اینکه عثمان از ثعلبه زکات گرفت.
این قضیه چه چیزی به ما میفهماند؟ ما که چیزی سرمان نمیشود. حالا جوان! اگر خدا بعضی از دعاهایت را مستجاب نمیکند بهتر است یا اینکه دعایت را مستجاب بکند ولی مثل ثعلبه بدبخت بشوی؟ اگر پردهها عقب برود آن وقت میفهمیم چه خبر است. علم ما هر چه بیشتر شود، در مقابل جهل ما یک قطره از دریاست. پردهها که عقب برود معلوم میشود چه خبر است. آنها که برایشان یک مقدار پردهها عقب رفت، وقتی که میخواهند دعا بکنند میگویند اگر مصلحت می دانی اجابت کن.
یک وقت جوانی مرتب دعا کند که خدایا وضع مرا بهتر کن؛ و خدا هم دعایش را مستجاب میکند و او را پولدار میکند. اما یک وقت خمس را نمیدهد. وقتی خمس نداد چه میشود؟ در دم مرگ با بغض امیر المؤمنین علیه السلام از دنیا میرود. این بهتر است یا فقیر باشد؟ از خدا گله نکنید. اگر مصلحت باشد که از راه دعا خدا به شما بدهد، میدهد.
یک جلمه دیگر این است که دعا بدون نتیجه نخواهد بود. یعنی همان وقت هم که مصلحت شما نیست که خداوند به شما چیزی عنایت کند بدلش را به تو میدهد. یعنی صلاح نیست یک خانه مستقل به تو بدهد. اما عاقبت به خیری به تو میدهد. بنا است که عاقبت تو به خیر نباشد اما به خیر میکند.
داد و فریاد میکنی برای ادای قرضت، اما صلاح نیست که بی قرض باشی. هر چه دعا میکنی مستجاب نمیشود. اما عوض این دعا، خداوند فرزند صالحی به تو میدهد. یا اگر در دنیا صلاحش نباشد که دعایش مستجاب شود یا بدلش را به او بدهند، پروردگار عالم بدلش را در روز قیامت میدهد. در روایات میخوانیم کسانیکه دعایشان مستجاب نشده، فقیر بودند و به فقرشان سوختند و ساختند تا مردند؛ خدا به اندازهای به اینها چیز میدهد که اینها میگوید: ای کاش در دنیا یک دعای ما مستجاب نمیشد تا الآن بیشتر پاداش داشتیم. [۱۳۲]
مرحوم شهید در مسکن الفؤاد نوشته است: یک خانمی هر سال بچه سقط میکرد. حدود ده تا بچه سقط کرد. یک شبی با خدا راز و نیاز کرد. گفت: ای خدا! من ده تا بچه را زائیدم اما یکی هم ندارم. درد زائیدن و سقط شدن بچه را دارم اما بچه ندارم. مقداری از خدا گله کرد. آن خانم شب خواب دید که میخواهد وارد یک قصر فوقالعاده زیبائی بشود. اما راهش نمیدهند. گفتند این قصر ما تو است اما بعد از مردنت نه حالا. دربان آن قصر گفت که خداوند این قصر را برای ریاضتهایی که کشیدهای برای تو خلق کرده است. خانم از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد؛ و در حال خوشحالی از خواب بیدار شد. مرحوم شهید میفرماید که چون خانم از خواب بیدار شد، از بس که خوشحال بود میگفت: خدایا! من حاضرم در سال دو مرتبه سقط کنم!
ما متوجه نیستیم والا میگفتیم ای کاش اصلاً دعاهای ما مستجاب نمیشد تا اینکه اجرش را در روز قیامت به ما میدادند. یا اینکه در روز قیامت می گوئیم خدایا! ای کاش مصیبت ما در دنیا بیشتر بود یا بلاهای ما بیشتر بود.
هر که در این بزم مقرب تر است - جام بلا بیشترش میدهند
جلسه هجدهم: فضیلت اخلاص در عمل
بحث درباره فضائل و رذائل اخلاقی بود. بحث امروز درباره فضیلتی است که بسیار بالاست و همه کارها، همه گفتارها و کردار ما، حتی افکار ما باید رنگ این فضیلت را داشته باشد؛ و آن فضیلت اخلاص در عمل است.
کلمه خلوص و اخلاص، کلمه مقدسی است. انسان وقتی که فکر این کلمه را بکند یک نشاطی برای او پیدا میشود. گویا سر تاپای این کلمه نور است و از آن نور میبارد.
ضد این کلمه، ریا و تظاهر میباشد؛ که به خواست خداوند و لطف حضرت بقیةالله، عجل الله تعالی فرجه الشریف، بعداً درباره اش صحبت میکنم. ریا و تظاهر کلمه بسیار تاریک و شومی است. به اندازهای که انسان تصور آن را بکند میبیند سرتاپای آن ظلمت است.
اما کلمه خلوص و اخلاص مقدس است؛ و حتی غیر مسلمان و یا کسی که دین ندارد، این مطلب را قبول دارد.
معنای خلوص
خلوص برای انسان حالتی است که گفتار و کردار ما نمایانگر آن میباشد. اگر صفت خلوص بر دل کسی حکم فرما باشد، گفتار او خالصانه است؛ کارش خالصانه است؛ و دیگر چیزی در نظرش نیست جز خدا. اگر انسان بتواند به همه گفتار و کردارش رنگ خلوص بزند، رنگ خوبی است. قرآن میفرماید:
صبغة الله ومن احسن من الله صبغة[۱۳۳]
یعنی رنگ خدا چه رنگ خوبی است! همچنین قرآن شریف میفرماید: اصلاً دین آمده است برای عبادت. نه عبادت صرف، بلکه عبادتی که رنگ خلوص داشته باشد.
وما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء[۱۳۴]
امر نشدید جز به عبادت. اما عبادتی که رنگ خلوص داشته باشد. کسی که بخواهد کارش نورانی باشد، پر برکت باشد، دنیا داشته باشد، آخرت داشته باشد، باید مواظب باشد که نه فقط به نماز و روزه اش بلکه به همه کارهایش این رنگ را بدهد. همه کارهایش مخلصانه باشد. یعنی مثلاً خانم که خانهداری میکند، شوهر داری و بچه داری میکند، اگر سعادت دنیا و آخرت میخواهد، اگر میخواهد خانه او روشن و با نشاط باشد، اگر میخواهد اولاد صالحی داشته باشد، و اگر محبت شوهر را میخواهد، باید شوهرداری و بچه داریش برای خدا باشد؛ رنگ خدائی داشته باشد؛ و این رنگ خدائی کارهای او را مبارک میکند و ثواب خط مقدم جبهه به این خانم داده میشود. هر چه خلوص بیشتر، ثواب بیشتر. حتی به جایی میرسد که ثواب شهادت هم به این خانم داده میشود. یک آقا هم اگر علاوه بر خلوص در نماز و روزه اش، در کارهای دنیایش، یعنی زحمتی که میکشد تا زن و بچه اش در رفاه باشند، تا آبروی او حفظ شود، هم اخلاص داشته باشد، یعنی کار را برای خدا بکند، علاوه بر برکت و نورانیت در کار ثواب شهادت هم به او داده میشود. هر چه مراتب خلوص بیشتر، ثواب برای این آقا بیشتر. خلوص ممکن است ارزش یک کار را آنقدر بالا ببرد که از دنیا و آخرت هم بهتر باشد.
اخلاص حضرت علی علیه السلام
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
ضربة علی یوم الخندق افضل من عبادة الثقلین[۱۳۵]
آن شمشیری که امیر المؤمنین علیه السلام به سر عمرو بن عبدود زد، آن شمشیر زدن ثوابش از عبادت جن و انس بالاتر است. یعنی اگر عبادت همه انس و جن را یک طرف و ثواب آن شمشیر زدن را یک طرف بگذاریم، ثواب آن شمشیر زدن بیشتر است. برای اینکه رنگ خلوص، آن هم خلوص امیر المؤمنین علیه السلام، دارد. این قضیه را مولوی و دیگران نقل میکنند که وقتی که مولا علی علیه السلام عمرو را به روی خاک انداخت تا سرش را جدا کند، او به حضرت بیاحترامی کرد. حضرت بلند شدند. در آن صحنه عجیب که همه مسلمانها میلرزیدند؛ در آن صحنهای که امیر المؤمنین علیه السلام وقتی به میدان رفت، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
برز الایمان کله الی الشرک کله[۱۳۶]
یعنی ایمان و شرک رو به رو شده. یعنی اگر علی شکست بخورد، مسلمانها شکست خوردهاند و اگر عمرو شکست بخورد مشرکین شکست خوردهاند. در آن صحنه عجیب و استثنائی، مولا امیر المؤمنین علیه السلام عمرو را رها کرد. مقداری قدم زد و بعد سرش را جدا کرد. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم از مولا علی علیه السلام علت تأخیر در جدا کردن سر عمرو را پرسیدند: گفت یا رسول الله! به من اهانت کرد و من ناراحت شدم. اگر در آن وقت سرش را جدا میکردم همه اش برای خاطر خدا نبود. قدری هم برای انتقامجویی شخصی بود. میخواستم همه اش برای خاطر خدا باشد. از این رو بلند شدم و مقداری قدم زدم تا آن حالت غضب آلودگی من از بین رفت؛ آنگاه سر را جدا کردم تا صد در صد برای رضای خدا باشد. ضربت یک شمشیر بیشتر نبوده، اما افضل من عبادة الثقلین است. زیرا رنگ خلوص به آن خورده. آن هم خلوص امیر المؤمنین علیه السلام.
نزول آیه ولایت
علاوه بر این، سیصد آیه در قرآن وجود دارد که همه، یعنی شیعه و سنی، قائل هستند که در شأن علی علیه السلام است. در میان این آیات آیهای است به نام آیه ولایت که بهتر از آن آیه در قرآن نداریم، که فخری است برای شیعه، و این آیه شریفه از نظر شیعه و بسیاری از علمای اهل تسنن، دلیل خوبی برای امامت امیر المؤمنین علیه السلام، و خلیفه بلا فصل بودن آن حضرت است؛ و آن آیه شریفه این است:
انما ولیکم الله ورسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلوة ویوتون الزکوة وهم راکعون[۱۳۷]
سرپرست شما، ولی شما، خداست و پیغمبر است و آن کسی است که ایمان دارد؛ علاوه بر ایمان، نماز هم میخواند؛ علاوه بر نماز، به فقراء و ضعفا رسیدگی میکند و در حال رکوع زکات میدهد. این آیه شریفه، که ولایت امیر المؤمنین علیه السلام را پهلوی ولایت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و پهلوی ولایت خدا گذاشته، در شأن امیر المؤمنین علیه السلام نازل شده است. وقتی که آن حضرت در حال خواندن نماز مستحبی بودند، فقیری به مسجد آمد. کسی به او چیزی نداد. خواست مأیوسانه از مسجد بیرون برود. مولا امیر المؤمنین علیه السلام در رکوع بود. دستش را دراز کرد. آن گدا فهمید و انگشتر را از دست آن حضرت بیرون آورد. در این موقع آیه ولایت نازل شد.
من فکر میکنم این انگشتر ارزان قیمت بوده است. چون در آن زمان مسلمانان در مضیقه عجیبی بودند و معلوم است که امیر المؤمنین علیه السلام انگشتر قیمتی دست نمیکردند. اصلاً رسم آن حضرت این نبود که چیز قیمتی در بر کند. لباس او از کرباس بود. بسیار ساده، کفش او بسیار ساده، فقط چیزی که از آن حضرت ساده نبود شمشیرش بود به نام ذوالفقار؛ که جبرئیل از عالم غیب آورده بود؛ و الا همه وسائل امیر المؤمنین علیه السلام فوقالعاده ساده بود. از جمله انگشترش. اما رنگ اخلاص به این انگشتر خورده بود و به اندازهای به این انگشتر ارزش داده بود که عمر گفته بود که من حاضر بودم اگر دنیا را داشتم، اگر قطارهای شتر داشتم، بدهم و این آیه در شأن من نازل بشود.
بعد از این قضیه خیال میکردند هر کسی در رکوع چیز بدهد آیه برایش میآید! لذا مرتب در رکوع به فقیر چیزی میدادند. نمیدانستند که حساب، حساب دیگر است. حساب رکوع نماز و انگشتر نیست، حساب خلوص امیر المؤمنین علیه السلام است.
انصافاً اگر کسی بگوید که آیه ولایت به دو جهان ارزش دارد اشتباه نکرده. اگر کسی بگوید که آیه ولایت به بهشت ارزش داده، اشتباه نکرده. خداوند این آیه را به علی علیه السلام پاداش داده است برای اینکه آن حضرت برای پاداش کار نکرد؛ و پاداش کسی که فقط کار برای خدا کند نه برای پاداش، خیلی بزرگ است. کار کردن برای پاداش خوب نیست. اگر کسی بتواند عبادتش، کارهای خانه اش، کارهای اجتماعش، مخلصانه و برای رضای خدا باشد، بسیار مهم است.
درباره این حدیث که:
تفکر ساعة خیر من عبادة سنة
یا آنچه که استاد بزرگوار ما حضرت امام قده نقل کردند که: تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة یا سبعین سنة یعنی یک روایت میگوید یک لحظه فکر کردن، علم جویی و علم یابی، حقیقت جویی، حقیقت یابی، با یک سال عبادت برابر است؛ روایت دیگر میگوید با شصت سال و روایت دیگر با هفتاد سال عبادت برابر است؛ این اختلاف برای چیست؟ برای اینکه در میزان اخلاص، اختلاف است. خلوص هر چه بیشتر باشد، ارزش آن بالاتر میرود؛ تا برابر شصت یا هفتاد سال عبادت میشود. یک وقت میرسد به آنجائی که: افضل من عبادة الثقلین میشود.
استاد بزرگوار ما، علامه طباطبایی ره میفرمودند: این خلوص، رنگ عجیبی است. اگر به چیز کوچکی بخورد، چیزی که به حسب ظاهر اصلاً ارزش نداشته باشد، کبزیت احمر میشود؛ و اگر هم این رنگ به چیزی نخورد، آن چیز هر چه به حسب ظاهر پر ارزش باشد، بال مگسی ارزش ندارد. حرف علامه طباطبائی ریشه روایی و قرآنی دارد.
روایتی از منیة المرید درباره اخلاص
مرحوم شهید در منیة المرید روایتی نقل میکند. میفرماید: کسی را به صف محشر میآورند. به این آقا میگویند که چه کاره بودی؟ میگوید من هفتاد سال ترویج دین کردم. قال الباقر و قال الصادق گفتم و بالأخره مطالعه دینی داشتم و عالم و دانشمند شدم. هفتاد سال در راه خدا زحمت کشیدم. موهایم را در راه دین سفید کردم.
خطاب میشود بله، اما برای این بود که به تو بگویند که به به چه عالمی! هفتاد سال عمرش صرف شده اما اخلاص نداشته. خطاب میشود این شخص را به آتش جهنم بیندازید. میفرماید فرد دیگری را صف محشر میآورند. میگویند چه کاره بودی؟ میگوید: من یک عمری پول جمع کردم. اما هر چه جمع کردم به فقرا و ضعفا دادم. هفتاد سال به خلق خدا خدمت کردم. خطاب میشود بله، آدم خیری بودی و مردم از دست تو خیلی خیر میدیدند. اما برای کی و برای چی؟ برای این بود که مردم به تو بگویند بارک الله، عجب آدم خیر خواهی هستی! تظاهر بود؛ ریا بود؛ و بالأخره کارت برای خدا نبود. این هم باید به آتش جهنم برود.
فرد سوم را جلو میآورند. میگویند: تو چکاره بودی؟ میگوید که من به خط مقدم جبهه رفته بودم؛ زدم، کشتم تا بالأخره شهید شدم. خطاب میشود که بله به جبهه رفتی و دشمن را کشتی و خود هم کشته شدی، اما برای کی و برای چی؟ برای این بود که بگویند عجب شجاعی هستی! بله، این آقا هم که جبهه رفته بود اینجا میبیند که راستی برای خدا نبود و آن رنگ را نداشته است. خطاب میشود که این را هم در آتش بیندازید. اما گناهکاری را به صف محشر میآورند. وقتی حساب و کتابش را نگاه میکنند میبینند که جهنمی است زیرا اعمالش سبک و گناهش سنگین است. اما یک قطره اشک در دل شب برای خدا ریخته است. برای گناهش گریه کرده و در عزای امام حسین علیه السلام، فقط برای آن حضرت نه برای خودش، قطرهای اشک افشانده است، زیرا گریه هائی که ما میکنیم برای خودمان است نه برای امام حسین علیه السلام. از اینرو او را میبخشند و به بهشت میبرند.
معمولاً وقتی روضهها، مسجدها، و شبهای احیاء را بسنجیم، میبینیم هر کسی برای گرفتاری خودش آمده است. کسی که برای خدا آمده باشد، خیلی کم است.
در روایت داریم که اگر کسی حقیقتاً دو رکعت نماز برای خدا بخواند بهشت برای او واجب میشود. اگر کسی بتواند در روز قیامت عملی را تحویل بدهد و بگوید خدایا! این کار برای تو بود، هم دنیایش آباد است و هم آخرتش.
یک کسی که اهل دل و کشف و شهود بود میگفت: سر قبر امام حسین علیه السلام با آن حضرت درد دل میکردم. یک جوان وارد شد و سلام کرد. آقا جوابش را دادند و به این جوان تعظیم کردند؛ ولی آن جوان ندید. من تعجب کردم که امام علیه السلام، هم جواب سلامش را داد و هم تعظیمش کرد. با خود گفتم باید بدانم این جوان چه کرده که به این مقام رسیده است.
وقتی زیارت تمام شد، جوان بیرون رفت. من هم به دنبالش بیرون رفتم. به او گفتم: جوان! تازگیها چه کار کردی که به اینجا رسیدهای؟ و قضیه را به او گفتم: جوان گفت: راستش این است که من دختر عمویی داشتم که پدرم میگفت با او ازدواج کن. من نمیخواستم اما برای خاطر خدا حرف پدرم را گوش کردم و با او ازدواج کردم. شب عروسی متوجه شدم که آن دختر، از نظر بدنی، ناقص است؛ ولی من برای خدا و برای اینکه آبرویش نرود و پدرم هم ناراحت نشود، صبر کردم و به کسی نگفتم. همچنین برای خاطر خدا پدرم را به دوش گرفتم و از روستای خودم به کربلا آوردم. چند روزی او را به حرم میآوردم و دیروز مرد و او را دفن کردم. حالا آمدهام با امام حسین علیه السلام خداحافظی کنم.
این آقای اهل دل میگفت: متوجه شدم که دیدار با آقا امام حسین و دیگر ائمه علیهم السلام، نزدیک بودن به خدای بزرگ، خیلی به کربلا رفتن و مشهد رفتن نیست. مسئله چیز دیگر است:
گر در یمنی و با منی، پیش منی - ور پیش منی و بی منی، در یمنی
اویس قرنی، اصلاً پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را ندید. اما عشق آن حضرت به اندازهای در دلش رسوخ کرده بود که وقتی پیشانی و دندان مبارک حضرت شکسته شد، در فاصله دور، یعنی در یمن، دندان اویس هم شکست. رابطه عجیبی بین اویس و پیامبر بود. مولوی نقل میکند که اویس به مدینه آمد و پیغمبر به جبهه رفته بود. اویس برگشت. زیرا مادرش گفته بود زود برگردد. تا پیامبر وارد شهر شد فرمود: نور خدا را اینجا میبینم و بوی خدا را میشنوم.
یعنی اویس قرنی نور خدا و بوی خدا است. این حرفها را نه من میفهمم و نه بالاتر از من و نه شما. اما چیزهایی در این عالم هست که ما نمیفهمیم. غوغایی است در این عالم.
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم - با شما نامحرمان ما خامشیم
اما میدانیم که اویس قرن به خاطر خلوصش به آنجایی رسید که پیامبر فرمود من نور خدا را در مدینه میبینم. زیرا اویس قرن به قول حضرت امام قده پا را گذاشت روی شهوت عقلش؛ از شتر پیاده نشد و پیغمبر را ندیده برگشت.
آیا ما میتوانیم مرتبه اول خلوص را پیدا کنیم؟ کاری را که میکنیم راستی برای خدا باشد. آن وقت توقعمان هم کم میشود. منتظر نیستیم کسی به ما آفرین و بارک الله بگوید؛ ولی آن کس که کارش برای خدا نباشد، جوری است که اگر به او بارک الله نگویند ناراحت میشود و فریاد میزند که چقدر برای شما کار کردم ولی شما یک احسنت نگفتید! اما اگر کار برای خدا باشد، خود خدا به او احسنت میگوید؛ و هر کس که خدا به او احسنت بگوید، بداند که همه عالم به او میگویند احسنت.
ان الذین امنوا وعملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن وداً[۱۳۸]
میفرماید: کسانی که راستی برای خدا باشند و بر طبق ایمان، عمل بکنند، پروردگار عالم محبت آنها را در دلها میریزد تا همه او را دوست داشته باشند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
من آراد عزاً بلا عشیرة وغنی بلا مال وهیبة بلا سلطان فلینتقل عن ذل معصیة الله الی عز طاعته[۱۳۹]
اگر میخواهی در میان دوستان عزیز باشی و اگر میخواهی در دل دشمن ابهت داشته باشی، لباس ذلت معصیت را بکن و لباس عزت اطاعت را بپوش. متصل شو به نور خدا.
نمونه اخلاص در قرن حاضر
نمونه اش را شما با چشم خود دیدید و نیازی به آوردن مثال و الگو از تاریخ نیست. شما حیات حضرت امام قده و مرگ ایشان را دیدید، و الآن قبر آن حضرت را میبینیم. علت این همه عظمت فقط یک چیز بود. آن هم خلوص.
قبل از انقلاب هم که به ظاهر قدرتی نداشت، یکی از نزدیکان شاه به قم آمده و به یکی از مراجع بزرگ تقلید گفته بود: اسم آیت الله خمینی را نمیتوانیم پیش شاه بیاوریم. زیرا با شنیدن این نام به خودش میلرزد و رنگش تغییر میکند.
خود حضرت امام قده میفرمودند: دفعه اول که مرا گرفته بودند، تا بیرون از قم میترسیدند که من نماز بخوانم. در آن طرف قم فقط حاضر شدند ماشین ترمز کند و دستم را روی خاک بزنم و حرکت کند. منهم دستم را روی خاک زدم و در همان حال نماز خواندم. دیدم دارند میلرزند. گفتم چرا میلرزید؟ از چه میترسید؟ با اینکه درجههای بالایی داشتند.
بعد هم دیدید که جهان از او میترسید؛ و الآن هم آمریکا از اسمش میترسد. هیچکس را سراغ ندارید از زمان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا به حال که اینگونه پیکرش تشییع شده باشد. هیچ قبری را مردم به این سرعت و به این مجللی درست نکردند و همه اینها به خاطر خلوص امام بود.
بعد از فوت حضرت آیة الله العظمی بروجردی، ایشان حاضر نبودند مرجعیت را بپذیرند. اما وقتی که قضیه ایالتی و ولایتی پیش آمد، ایشان از همه جلوتر آمدند، اعلامیه دادند و فریاد زدند و بالأخره دلش برای اسلام میتپید و هیچ رنگی جز اسلام نداشتند؛ و اینهمه عظمت در این دنیا داشتند چه رسد به آخرت.
خداوند میفرماید: روزه مال من است و پاداش آن خود من هستم نه بهشت یا چیز دیگر. از عباداتی که کمتر آلودگی پیدا میکند؛ روزه است. ریا و تظاهر در آن کمتر است. مگر اینکه خود روزه دار آن را خراب کند. شخصی در آفتاب ایستاده بود و نماز میخواند. کسی گفت: به به! چه نماز با حالی! آن شخص نماز را شکست و گفت: خبر نداری من روزه هم هستم!
گاهی اینجور است. اگر اینطور باشد، دنیایش خراب است و آخرت هم باید با صورت در آتش بیفتد.
جلسه نوزدهم: فضیلت اخلاص
مختصری از مراتب سهگانه خلوص
بحث درباره فضیلت اخلاص و خلوص میباشد. سه درجه و مرتبه برای خلوص وجود دارد. یک مرتبه اینکه عمل برای خدا است اما محرک دنیا است. مرتبه دوم عمل برای خدا است، نیت خدا است، اما محرک و داعی، آخرت است. رفتن به بهشت یا نرفتن به جهنم. مرتبه سوم نیت خدا است اما محرک مقام لقاء الله و رسیدن انسان به مقام عند اللهی.
این سه مرتبه مخصوصاً مرتبه سوم بسیار عالی است. عبادت قبول است. پاداش دنیا و آخرت دارد. اما باید توجه داشته باشیم که هر سه مرتبه یک حجاب نورانی دارد. بالأخره در هر سه، یک خودیتی خوابیده است.
اگر دنیا باشد عمل را به نفع خود آورده، اگر آخرت باشد باز عمل برای خود آورده. اگر مرتبه سوم باشد باز از خودیت خالی نیست. حجاب ظلمانی ندارد، اما حجاب نورانی دارد؛ که در اصطلاح اهل دل، به آن میگویند شهوت عقلی نه شهوت جنسی اگر چه مرتبه سوم با اول و دوم خیلی فرق دارد.
شکر و حیا، مرتبه چهارم خلوص
مرتبه چهارم از خلوص این است که خودیت در عبادت هیچ نیست. عبادت یا ترک معصیت فقط برای شکر از مقام ربوبی است. ام سلمه میگوید: به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کردم یا رسول الله! این همه عبادت برای چیست؟ در روایات میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت زهرا علیها السلام به اندازهای عبادت میکردند که پاهای مبارکشان ورم میکرد و حضرت زهرا علیها السلام از خستگی بسیار، گاهی روی یک پا میایستاد و سپس روی پای دیگر ام سلمه به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد این همه عبادت برای چیست؟ فرمود:
الم اکن عبداً شکوراً.
آیا من نباید یک بنده شکر گزار باشم؟ این همه نعمت که خدا به من داده است من نباید شکر خدا را بکنم؟ تمام نعمتهای خدا شکر دارد و ما اگر بخواهیم یک ملیونیم از نعمتهای خدا را شماره کنیم، نمیتوانیم.
وان تعدوا نعمة الله لا تحصوها[۱۴۰]
اگر نعمتهای خدا را بخواهید شماره کنید، نمیتوانید. لقمهای را که در دهان میگذاریم، نعمتهای فراونی به کار میافتد تا آن را به سلولهای بدن من و شما برساند. گلبولهای قرمز که تعدادش در خون هر انسانی از میلیاردها تجاوز میکند، مأمور پخش ارزاق و اکسیژن در بدن هستند و در برگشت گاز کربن را به ریهها بر میگردانند تا توسط تنفس از بدن ما بیرون برود. گلبولهای قرمز اگر کار نکنند انسان میمیرد.
میکرب که از راه منافذ بدن، یعنی گوش و چشم و دهان، وارد بدن انسان میشود، پروردگار عالم برای دفع این میکربها یک گارد نگهبان یعنی گلبولهای سفید قرار داده است و تعداد این گارد نگهبان از میلیارد بالاتر است.
تب هم یکی از نعمتهای خدا است که بیسیم و زنگ خطر و گارد نگهبان است برای بدن. اما بالاتر از اینها، نعمت عقل است. اگر خدا تمام ایران و دنیا را به شما بدهد، اما عقل شما را بگیرد؛ آیا حاضری بدهی؟ هرگز!
شما ولایتی ها! آیا حاضرید که دنیا را به شما بدهند اما دوستی امیر المؤمنین علیه السلام را از شما بگیرند؟ حاضرید؟ هرگز! واسبع علیکم نعمة ظاهرة وباطنة[۱۴۱]مثل باران نعمت بر شما میبارد اما متأسفانه توجه ندارید و به جای شکر گزاری، گله هم دارید.
بنابراین باید یکی از مراتب خلوص ما این باشد که ما عبادت کنیم به شکرانه نعمتهایی که خداوند به ما داده است.
مهم تر از این، اجتناب از گناه است چون در محضر خدا هستیم. یعنی داعی ما بر ترک گناه، شرم و حیا باشد. قرآن میفرماید:
وقل اعملوا فسیری الله عملکم ورسوله والمؤمنون[۱۴۲]
یعنی هر گناهی میخواهی بکن، اما توجه داشته باش که در محضر خدایی؛ در محضر رسول اللهی؛ توجه داشته باش که در محضر همه ائمه طاهرین هستی. به خصوص در محضر قطب عالم امکان، محور وجود، واسطه بین غیب و شهود، یعنی حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف هستی.
از اینرو انسان اگر نگاه میکند، اگر سخن میگوید، اگر تصور میکند، باید بداند که در محضر خدا و رسول و ائمه طاهرین علیهم السلام است. همه اینها حاضر و ناظرند؛ و خوب است که انسان اقلاً از خدا حیا کند و گناه نکند. اهل دل اسم این را میگذارند عبادت استحیایی یعنی انسان وقتی خدا را ناظر ببیند و از او حیا کند، دیگر غیبت نمیکند، تهمت نمیزند، دروغ نمیگوید، چشم چرانی نمیکند، خوب حجاب میگیرد. مال مردم را نمیخورد، و بالأخره حق الله و حق الناس ندارد. چون در محضر خداست.
خدا از ما میخواهد که با وفا باشیم و به آنهایی که نسبت به خدا بی وفا هستند، میفرماید:
وما قدروا الله حق قدره[۱۴۳]
یعنی این مردم حق خدا را نشناختند. این مردم درباره خدا بی وفا هستند. اما گاهی خطاب، عتاب آمیز است، میفرماید:
قتل الانسان ما اکفره[۱۴۴]
مرده باد انسان که چقدر بی وفاست. زیرا در ملک خدا روزی خدا را میخورد و در مقابل خدا گناه میکند. این همه نعمت را پروردگار عالم به او داده اما دو رکعت نماز نمیخواند؛ یا اینکه بد میخواند؛ یا اینکه بی حال میخواند. حقیقتاً اینگونه افراد، بدبختترین انسانها هستند که نسبت به مقام مقدس خداوندی بی اعتنا هستند.
من از همه و همه، به خصوص جوانها خواهش میکنم وقتی که میخواهید کاری بکنید. یا چیزی بگویید و یا حتی فکری بکنید، یک آیه کوچک را اول از ذهنتان بگذرانید، بعد آن کار را انجام دهید. آن آیه این است:
الم یعلم بان الله یری[۱۴۵]
آیا نمیداند که خدا میبیند؟ این آیه شریفه را در روز چندین بار بخوانید که هم قرآن خواندهاید و هم بدانید که خدا ما را میبیند و آنقدر تکرار کنیم تا باورمان شود که بله، خدا ما را میبیند و خوب هم میبیند. از رگ گردن به من نزدیکتر است. بلکه اول او میفهمد بعد من میفهمم.
ان الله یحول بین المرء وقلبه[۱۴۶]
این هم مرتبه چهارم خلوص.
محبت به خدا، مرتبه پنجم خلوص
مرتبه پنجم خلوص، آن مرتبهای است که برای خدا عبادت میکند، برای خدا از گناه اجتناب میکند و محرک او محبت خدا است. عشق خدا در دلش است؛ و آن عشق و محبت او را وا میدارد تا نمازش را بخواند و مخالفت پروردگار نکند.
محبت خدا در دلش تمام بتها را سوزانده است. از آتشهایی که بتشکن است، محبت خداست. بت را هم میشکند و هم میسوزاند. اگر محبت خدا در دل کسی بیاید، چیزی در این جهان نمیبیند جز خوبی.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست - عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
اگر کسی بتواند محبت خدا را در دل بیاورد و محرک او برای اجتناب از گناه بشود، به فرموده امام سجاد علیه السلام این عبادت، عبادت آزادگان است.
عبادت آزادگان یعنی چه؟ یعنی گاهی انسان بنده شکم است و گاهی بنده ریاست و گاهی بنده هوی و هوس است و گاهی بنده شیطان است. اما گاهی بندها را پاره کرده است. بنده هیچکس نیست جز خدا، این شخص آزاد است. وقتی که آزاد شد، عبادتش عبادت آزادگان میشود، و عبادت آزادگان آن عبادتی است که دیگر هیچ در دل ندارد جز محبت خدا.
اگر محبت خدا میخواهیم، اگر محبت اهل بیت علیهم السلام میخواهیم، باید رابطه با خدایمان کامل باشد. آن چیزی که محبت شکن است، گناه است. آن چیزی که محبت را میسوزاند، گناه است. آنچه که محبت خدا را پرورش میدهد، نماز اول وقت است، نماز با خضوع و خشوع است. نماز با دل، نماز با تعقیب است.
جوانها! اگر دنیا میخواهید، اگر آخرت میخواهید، نماز اول وقت بخوانید، نماز با جماعت، نماز با خضوع بخوانید. در روایات میخوانیم: وقتی خدا بهشت را خلق کرد به بهشت گفت: حرف بزن. بهشت گفت:
بسم الله الرحمن الرحیم قد افلح المؤمنون الذین هم فی صلوتهم خاشعون[۱۴۷]
رستگار شد مؤمن؛ آن مؤمنی که در نمازش خشوع دارد. علاوه بر اینکه نماز میخواند؛ مؤدب نماز میخواند و نماز با دل میخواند.
حاجتمندها! گرفتارها! نماز اول وقت را از دست ندهید. آن کسی که بدون عذر، نمازش را از اول وقت تأخیر نیندازد، هم در دنیا و هم در آخرت پریشان میشود، گرفتار میشود. اگر میخواهید کلاف سر در گم نباشید، نماز اول وقت داشته باشید. اگر میتوانید، در مسجد و با جماعت، و اگر نتوانستید، در خانه و محل کار نماز اول وقت بخوانید.
نماز شب محبت خدا میدهد. وقتی محبت خدا آمد، ریشه تمام بتها شکسته میشود. کسی که محبت خدا را در دل داشته باشد، سرمای زمستان در او اثری ندارد. بلند میشود؛ نصف شب یخ را میشکند؛ وضو میگیرد و نماز شب میخواند. آن که محبت خدا دارد، غیبت نمیکند؛ تهمت نمیزند؛ دروغ نمیگوید.
جوانها! بدانید که خدا بندگان خودش را دوست دارد. آبروی آنها را دوست دارد. مواظب باشید آبروی مردم را نبرید، غیبت نکنید، دروغ درباره مردم نگویید. این کارها دنیا و آخرت ما را از بین میبرد.
مرحوم کلینی روایتی را از معصومین علیهم السلام در علامت مؤمن نقل کرده است که مضمون همه آنها اینست:
یحب لغیره ما یحب لنفسه ویکره لغیره ما یکره لنفسه.
یعنی: مؤمن کسی است که هر چه برای خود میپسندد، برای دیگران نیز میپسندد، و هر چه برای خود نمیپسندد، برای دیگران هم نمیپسندد.
جوان! آیا دوست داری العیاذ بالله کسی به خواهرت جسارت کند؟ نه، پس جسارت به خواهر مردم نکن. آقا! خانم! دوست داری کسی پشت سر شما غیبت کند؟ نه، پس پشت سر دیگران غیبت نکن. دوست داری امشب بدون افطار باشی؟ نه، پس به فکر فقرا و بیچارهها باش.
مرتبه آخر خلوص، محرک فقط خداست
اما مرتبه آخر خلوص، این است که محرک دیگری نیست جز خدا. یعنی عبادت را فقط برای خاطر خدا به جا میآورد. قسم پنجم، محرک محبت خدا بود اما این قسمت، محرک خود خدا است.
امیر المؤمنین علیه السلام میفرماید:
الهی! ما عبدتک خوفاً من نارک ولا طمعاً فی جنتک بل وجدتک اهلاً للعبادة فعبدتک
یعنی خدایا! من برای بهشت و جهنمت عبادت نمیکنم؛ من عبدم تو هم مولا، من یافتم که باید در مقابل تو کرنش کنم؛ لذا محرک من خودت هستی.
قرآن شریف در دو آیه، متذکر این نوع عبادت شده است: یکی آنجا که حضرت امیر علیه السلام در شب هجرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به جای آن حضرت خوابید:
ومن الناس من یشری نفسه ابتغآء مرضات الله[۱۴۸]
یعنی کسی را سراغ داریم که جانش را در معرض خطر گذاشت و به جای پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم خوابید تا آن حضرت از مدینه بیرون رفت؛ و این کار را فقط به خاطر خداوند، و نه چیز دیگر، انجام داد.
یکی هم آن جا که حضرت و حضرت زهرا و حسنین علیهم السلام و همچنین فضه خادمه روزه بودند و تا سه روز موقع افطار نان خودشان را به مسکین و یتیم و اسیر دادند و خود با آب افطار کردند. درباره این ایثار، سوره هل اتی نازل شد، میفرماید:
ویطعمون الطعام علی حبه مسکیناً ویتیماً واسیراً[۱۴۹]
یعنی اینها با اینکه غذایشان را دوست دارند، آن را به مسکین و یتیم و اسیر میبخشند. حالا برای چی؟
انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزآء ولا شکوراً[۱۵۰]
خوشا به حال آن کسانی که به این مرتبه رسیدند. خوشا به حال آنان که محبت به خدا محرک آنان برای عبادت است.
خوشا به حال آن کسانی که ماه مبارک رمضان بر ایشان گذشت و تقوای دل پیدا کردند.
کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون[۱۵۱]
معنای تقوای دل چیست؟ یعنی دیو بیرون رود و فرشته در آید. روز عید فطر چرا عید است؟ برای اینکه انسان توانسته است بت را بشکند. برای اینکه انسان توانسته تمام بتها را از دل بیرون کند. وقتی که بت از خانه دل بیرون رانده شد، میتواند صاحب خانه را در دل بیابد. صاحب خانه هم خداست.
قلب المؤمن عرش الرحمن. لایسعنی ارضی ولا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المؤمن[۱۵۲]
خدا میفرماید: من جایی ندارم. اما اگر میخواهی پیدایم کنی، مرا در دل مؤمن پیدا کن. مؤمن شو تا خدا در دلت جای گیرد. تا دل تو عرش خدا شود.
جلسه بیستم: رذیله ریا و تظاهر
بحث درباره خلوص و اخلاص بود. این فضیلتی که اگر کسی داشته باشد، سعادت دنیا و آخرت را دارد. این در گرانبها را اگر کسی داشته باشد، اعمال کوچک او بسیار بزرگ میشود. اعمال سبک و کم ارزش او فوقالعاده ارزشمند میگردد که به طور خلاصه درباره آن صحبت کردم.
ریا باطل کننده عمل
بحث امروز راجع به ضد خلوص و اخلاص، یعنی رذیله ریا و تظاهر است. هر مقدار خلوص عمل را سنگین میکند، ریا و تظاهر عمل را سبک و پوچ میگرداند. به گفته همه مراجع تقلید، ریا موجب بطلان عمل هم هست. یعنی اگر کسی در نماز، در روزه، در دادن خمس، در دادن زکات و بالأخره در کارهای خیر ریا و تظاهر کند، عملش باطل است. علاوه بر اینکه عمل باطل است، گناه هم بسیار بزرگ است. قرآن شریف میفرماید گناه در سر حد کفر است:
یا ایها الذین امنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن والاذی کالذی ینفق ماله رئاء الناس ولا یؤمن بالله والیوم الاخر[۱۵۳]
یعنی عملهایتان را باطل نکنید به واسطه منت گذاشتن و اذیت کردن. اگر خدمتی به کسی کردی منت به سر او نگذار و او را اذیت نکن که اگر منت گذاشتی، عمل تو پوچ میشود. بعد میفرماید مثل کسی که انفاق در راه خدا کند اما ریاکار باشد، این عمل باطل است. علاوه بر اینکه عمل باطل است، میفرماید:
ولا یؤمن بالله والیوم الاخر
گناه این عبادتی که ریا در آن است، در سر حد کفر است.
آنها که ایمان واقعی ندارند
در سوره ماعون هم میفرماید: چهار دسته ایمان واقعی و حقیقی ندارند:
یک دسته آن افرادی که میتوانند به یتیمان، به فقرا و ضعفا رسیدگی کنند، اما نمیکنند. اینها مسلمان واقعی نیستند. دسته دیگر آن افرادی که نماز میخوانند، اما نماز بد میخوانند. مثل خانمی که مثل حجاب دارد، اما بد حجاب است. بد حجابی اگر بعضی اوقات بدتر از بی حجابی نباشد کمتر نیست. قرآن میفرماید: کسی که یک نماز بخواند، نمازش را تند و تند بخواند، رکوع و سجده کامل نداشته باشد و بالأخره نماز را غلط و یا آخر وقت بخواند، و به نماز بی اهمیت باشد، مسلمان واقعی نیست.
دسته سوم که مسلمان واقعی نیستند افراد ریاکارند. آنها که ریا و تظاهر در عمل دارند، اینها مسلمان واقعی نیستند.
دسته چهارم آن افرادی هستند که میتوانند به دیگران کمک کنند، میتوانند به همسایه شان و به دیگران قرض بدهند اما نمیدهند. میتواند لباسش را به همسایه اش عاریه بدهد اما نمیدهد و بالأخره چیزی که همسایه اش یا رفیقش احتیاج دارد این میتواند به او قرض بدهد اما نمیدهد. قرآن میفرماید این مسلمان واقعی نیست:
بسم الله الرحمن الرحیم ارایت الذی یکذب بالدین فذلک الذی یدع الیتیم ولا یحض علی طعام المسکین فویل للمصلین الذین هم عن صلوتهم ساهون الذین هم یراءون ویمنعون الماعون
یعنی پیغمبر! آیا دیدی آن که ایمان به معاد ندارد؟ آن شخص، کسی است که به یتیم و فقیر رسیدگی نمیکند. وای به حال آن نامسلمان که در نماز سهل انگار است. نماز را سبک میشمارد. کسی که ریا و تظاهر در عمل دارد. کسی که میتواند به همسایهها و رفقا رسیدگی کند اما نمیکند. حوائج رفقا و همسایههایش را رفع نمیکند. مسلمانی به گفتن نیست؛ مسلمانی عمل میخواهد. اگر بتوانی رفع حوائج مسلمانها را بکنی ولی نکنی، این سوره و امثال این سوره میفرماید: مسلمانیت لنگ است. بهشت رفتنت کار مشکلی است.
مرحوم ثقة الاسلام کلینی در کافی روایتی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که کمر انسان را میشکند. میفرماید: هر مؤمنی چیزی را از مؤمن دیگر دریغ دارد که به آن نیاز دارد و او هم میتواند که از خودش یا دیگری حاجتش را برآورده کند ولی نکند؛ وای به حال چنین شخصی، میفرماید: خدا او را روز قیامت با روی سیاه و چشم کبود زنده میکند در حالی که دستهایش به گردنش بسته باشد. پس گفته میشود: این آن خیانت کاری است که به خدا و رسولش خیانت کرده آن وقت دستور میدهند که او را به جهنم ببرند. [۱۵۴]
اما آنچه الآن بحث من است این است که گاهی حوائج مسلمانها را بر میآورد، اما منت بر سرشان میگذارد. این عمل باطل است. عمل پوچ میشود. گاهی منت نمیگذارد، اما برای اینکه دیگران ببینند، عمل را با تظاهر و ریاکاری انجام میدهد. حتی برای مردم فقیر خانه میخرد، اما هر کجا مینشیند میگوید که من کسی هستم که برای فلانی خانه خریدم؛ و بالأخره میخواهد تا مردم بگویند بارک الله. مسجد میآید در صف اول، تا مردم بگویند چقدر آدم خوبی است. در حقیقت قبله اش مردم میشود نه خانه خدا. نماز را برای مردم میخواند نه برای خدا. گاهی که همه اش برای مردم است، اصلاً چیزی که در ذهنش نیست خدا است این کفر است. گاهی، هم برای خدا و هم برای مردم، این شرک است.
ریاکار مشرک است
از این جهت در روایات میخوانیم به آدم ریاکار خطاب میشود: یا مشرک! زیرا این نمازی را که خوانده، این روزهای که گرفته و حجی که رفته و انفاق و خیراتی که کرده، تنها برای خدا نبوده برای مردم هم بوده است. تظاهر و ریا، واقعاً شرک است، مگر بتپرست چه میگوید؟ بتپرست، هم خدا را میپرستد و هم بت را:
هولاء شفعاؤنا عند الله[۱۵۵]
اگر همدیگر اصلاً اسمی و رسمی از خدا در دلش نباشد وامصیبتا! که قرآن میفرماید این شخص در سر حد کفر است.
چیزی که باید به آن توجه داشته باشیم، این است که ریا، گاهی فوقالعاده مخفی است. یعنی انسان ممکن است عمری ریا کند، اما خود متوجه نباشد که ریا کار است. از این جهت در روایات. شرک به یک مورچه سیاه که در دل شب تاریک روی سنگی سیاه راه برود تشبیه شده است. اینقدر مخفی و ناپیداست. [۱۵۶]
مهمترین راه برای شیطان که توسط آن مردم را گول میزند، همین ریا و تظاهر است. شیطان گاهی از راه معصیت، مثل غیبت، تهمت، دروغ و... جلو میآید؛ و گاهی از راه عبادت. یعنی در دل عابد، عجب ایجاد میکند و بدینوسیله او را راهی آتش جهنم میگرداند.
امام صادق علیه السلام میفرماید: دو نفر وارد مسجد شدند: یکی فاسق و یک صدیق. اما وقتی از مسجد بیرون رفتند، آن فاسق صدیق شده بود و آن صدیق، فاسق. زیرا وقتی آن فاسق وارد مسجد شد، برای گناهش گریه کرد و شرمنده و شرمسار بود، اما آن عابد و صدیق که وقتی وارد مسجد شد به عبادتش میبالید، لذا فاسق شد. [۱۵۷] این مهار و طناب شیطان است. یعنی از راه دین انسان را گول میزند. خودش هم به خدا گفته است:
فبما اعویتنی لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لاتینهم من بین ایدیهم ومن خلفهم وعن ایمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اکثرهم شاکرین[۱۵۸]
گفت: خدا! حالا که من گمراه شدم، سر راه انسانها مینشینم و از راه راست و راه سعادت منحرفشان میکنم. آخرت را در نظرشان سبک جلوه میدهم. از راه دنیا میآیم و او را مشغول میکنم. از راه گناه به واسطه گناه به جهنمشان میکشم. از راه عبادت به واسطه ریاکاری ون تظاهر و عجب، آنها را جهنمی میکنم.
راه چهارم، راهی است که شیطان به آن دلبستگی زیادی دارد. همه ما از زن و مرد باید مواظب باشیم که متظاهر و دو چهره نباشیم. العیاذ بالله یکدفعه به واسطه ریش و تسبیح، خودمان را به حزباللهی جا نزنیم. این را میگویند ریاکاری یا تظاهر. اگر حزباللهی هستی، اگر انقلابی هستی، ظاهر و باطنت یکی باشد. بعضی اوقات خانم در کوچه حجاب خوبی دارد، اما همین خانم در منزل، در مقابل برادر شوهرش، در مقابل خویش و قوم خودش، اصلاً حجاب ندارد. یا در مجلس عروسی رقاصه درجه یک است، در حالی که صف اول مسجد هم جای اوست. این را میگویند تظاهر و ریاکاری.
شیطان از راه چادر و ریش و تسبیح بیشتر خوشحال میشود یکی را جهنمی کند تا از راه بی چادری و... از راه نماز بیشتر خوشحال میشود جهنمی کند تا از راه بی نمازی.
مردم را گول نزنید؛ گناهش بسیار زیاد است. اما اگر خواستی گول بزنی، صاف گول بزن. از راه دین نمایی، از راه ریش و حجاب و انقلابی بودن اگر مردم را گول زدی، گناهش بسیار بالاتر و خطرناکتر است. این همان است که قرآن میفرماید:
فویل للمصلین الذین هم عن صلوتهم ساهون الذین هم یراءون و یمنعون الماعون
وای به آن نامسلمانی که نماز را سبک میشمارد. وای به آن نامسلمانی که ریاکار است.
همانطور که گفتم غالب مردم خالی از ریا نیستند. از این جهت کسی نمیتواند ادعا کند که من کسی هستم که ریا ندارم. خیلی مشکل است.
مرحوم علامه بحر العلوم، که خود مرجع تقلید و معلم اخلاق و عرفان و فقه بود، که کتاب اخلاق نوشت و فقه را به شعر بیان کرد و بارها خدمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه رسیده بود، روزی سر درس آمد و خیلی خوشحال بود و گفت: توانستم ریشه ریا را از دل بر کنم. معلوم میشود که این ریا و تظاهر چیزی است همگانی و بسیار مخفی.
داستان بهلول
آقای بهلول که در زمان هارون الرشید زندگی میکرد، آدم عجیبی بود. به او گفتند: بیا قاضی القضاة بشو. برای اینکه قبول نکند، خودش را به دیوانگی زد. اما با کارهای خود مردم را امر به معروف و نهی از منکر میکرد. این آقای بهلول درباره ریا داستانی دارد: روزی دید آقایی دارد مسجد میسازد، بهلول بالای سر در مسجد نوشت مسجد بهلول صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا این کار را کردی؟ بهلول گفت: تو مسجد را برای خدا ساختی، حالا به اسم تو باشد یا اسم دیگری، چه فرقی میکند؟ گفت من زحمت کشیدم، من این مسجد را ساختم، حالا به نام دیگری تمام شود؟ رفت نام بهلول را پاک کرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت، معلوم میشود که برای خدا مسجد نساختی.
ائمه طاهرین علیه السلام به خصوص حضرت امیر علیه السلام در دل شب میرفتند در خانه فقرا و صدقه میدادند. کسی هم آنها را نمیشناخت تا بعد از شهادت آنها. شب بیستم ماه رمضان وقتی که علی علیه السلام در بستر بود، فهمیدند آن کسی که نان و خرما برای فقرا میبرد چه کسی بوده است.
راوی میگوید هنگام شب در مدینه راه میرفتم. کسی جلو من به زمین خورد و آنچه را در دست داشت روی زمین پخش شد. رفتم جلو دیدم امام صادق علیه السلام است. نانها را جمع کردم و به آقا عرض کردم: اجازه بده تا من به دوش بگیرم. فرمود: نه، خودم باید به دوش بگیرم. فهمیدم که به طور ناشناس این نان را به خانه فقرا و ضعفا میبرند. همه ائمه علیهم السلام اینگونه بودهاند.
خلاصه این که: آقا! خانم! مواظب باش که در زندگی شما ریا و تظاهر نباشد! مواظب باشید که ریا و تظاهر شما را جهنمی نکند! مواظب باشید که بالاترین حسرت را در روز قیامت، ریا و تظاهر برای شما میآورد!
جلسه بیست و یکم: بحثی راجع به جمهوری اسلامی و صلح امام حسن ع
امروز دو عید بزرگ، توأم شده است: یکی میلاد پر سعادت سبط اکبر، امام دوم، حضرت مجتبی علیه السلام؛ و دیگری سالروز استقرار حکومت الله، روز جمهوری اسلامی؛ لذا تناسب دارد که در این دو زمینه بحثی داشته باشم. راجع به جمهوری اسلامی:
همه شما میدانید که در دوازده سال قبل قضیهای بی نظیر واقع شد. یعنی بیش از ۹۸۸ درصد مردم به حکومت اسلامی آری گفتند: و این قضیه یا در تاریخ نیست و یا ما سراغ نداریم.
عوامل مؤثر در پیروزی انقلاب
جمهوری اسلامی به واسطه خونهایی که ملت داد و به واسطه اینکه ملت قریب بیست سال در صحنه بود، استقرار پیدا کرد. گر چه این یک علت مهم بود اما ملت رهبر میخواهد. شخصیتی مثل استاد بزرگوار ما، بنیانگذار جمهوری اسلامی امام خمینی قده این ملت را رهبری کرد. چنین رهبری در تاریخ بسیار کمنظیر است. این دو علت، دوش به دوش یکدیگر، علت تامهای شدند تا جمهوری اسلامی استقرار پیدا کند.
از همان روزهای اول، دشمنان داخلی و خارجی پشت به پشت یکدیگر دادند برای اینکه این حکومت الهی را نابود کنند و به زمین بزنند. خطرهای زیادی برای جمهوری اسلامی پیش آمد. خطرهای بزرگی که هر کدام به تنهایی برای شکست یک حکومت کافی بود و رفع آنها نظیر معجزه بود. از این معجزاتی که در این دوازده سال بلکه در این سی سال واقع شد، پی میبریم که عنایت خاص خدا و لطف حضرت بقیةالله ارواحنا فداه روی این جمهوری اسلامی بوده و هست.
علاوه بر نظر خدا و امام زمان عجل الله تعالی فرجه دو عامل موجب شد تا خطرات رفع شود: یکی خلوص حضرت امام رضوان الله علیه، زیرا برای همه، از دوست و دشمن ثابت شد که ایشان فکری جز اسلام در دلش نبود و جز برای اسلام، قلبش نمیتپید. دیگری هم در صحنه بودن ملت، توجه ملت، فعالیت ملت، گذشت ملت، ایثار ملت. اینها از همه چیزشان گذشتند حتی از اولادشان، شوهر و برادر و حتی از هستی شان.
بیمه بودن انقلاب
این دو علت به روی هم، انقلاب را بیمه کرد. روح مقدس امام امت به هنگام حیاتشان محدود در جسم بود. محدودیتی داشت. اما پس از رحلتشان دیگر آن محدودیت نیست؛ و توجه حضرت امام رضوان الله علیه روی این انقلاب هست و ما یقین داریم که روح مطهر آن عزیز، این انقلاب را بیمه میکند. چنانچه از روزی که جمهوری اسلامی استقرار پیدا کرد تاکنون به علت حضور همیشگی شما در صحنه، آن همه خطرهایی که میتوانست همه چیز را فرو ریزد، نتوانست شما را از بین ببرد؛ نتوانست توجه شما را از این انقلاب کم کند.
۲۲۲ بهمن امسال به ما میگوید که ملت هیچ تفاوتی با سال اول انقلاب ندارد. آنجا که باید در صحنه بیاید، همه و همه در صحنه حضور پیدا میکنند. از همان سال اول تا الآن هر وضع استثنایی جلو آمده، ملت نشان داده است که در صحنه است بنابراین مطمئناً جمهوری اسلامی بیمه است. یقین دارم که این جمهوری به دست امام زمان علیه السلام داده میشود و به واسطه همین ملت در صحنه و به رهبری آن حضرت پرچم اسلام روی کره زمین برافراشته میشود. به قول قرآن شریف و لو کره الکافرون و لو کره المشرکون گر چه کافران و مشرکان را خوش نیاید.
عوامل ضربه پذیری انقلاب
اشکالی که هست این است که این جمهوری امکان ضربه خوردن دارد. اما چگونه؟ یک آیه از قرآن بخوانم و این بحث را تمام کنم. قرآن شریف، اسلام را بیمه کرده بود و در آیات فراوانی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود که اسلام بیمه است و نابود نمیشود و جهانی میگردد. از جمله این آیه:
هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون[۱۵۹]
اما همین قرآن میفرماید: ممکن است ضربه بخورد. در جنگ احد اول کفار شکست خوردند. اما بعد، مسلمانان ضربه خوردند که گر چه با آن ضربه نابود نشدند و دو دفعه ایستادند و ضربه را جبران کردند اما بالأخره خسارات زیادی به آنها وارد شد. بعد از ضربه خوردن این آیه نازل شد:
ولقد صدقکم الله وعده اذ تحسونهم باذنه حتی اذا فشلتم وتنازعتم فی الامر وعصیتم من بعد ما اریکم ما تحبون[۱۶۰]
فرمود: وعده پیروزی خدا صادق بود، برای اینکه دماغ دشمن را به خاک مالیدند: اذ تحسونهم باذنه اما به سه علت ضربه خوردید:
اول: حتی اذا فشلتم: یک قدری از فعالیت افتادید. آن فعالیت و ایثار و گذشت که باید داشته باشید، از خود نشان ندادید.
دوم: و تنازعتم اختلاف در میان شما افتاد. آن وحدتیکه خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم میخواستند، این وحدت از شما گرفته شد. خط و خط بازی پیدا شد. اختلاف بروز کرد.
سوم: وعصیتم من بعد ما اریکم ما تحبون برای مال دنیا، مخالفت رهبر کردید. وقتی چشمتان به دنیا افتاد، فرامین رهبر را فراموش کردید.
این آیه شریفه میگوید: جمهوری اسلامی بیمه است. هیچکس در این باره اشکالی نکند. دشمن بمیرد و اشکال نکند. دوست هم سرافراز باشد و شک نکند. اما همین قرآن میگوید ممکن است به واسطه گناه ضربه بخورد. گناه، یعنی تنبلی، یعنی بی تفاوتی، یعنی خدا ناکرده از صحنه بیرون رفتن، خون شهدا را پایمال کردن، معلولین و محرومین را ندیده گرفتن. آن همه زحمتهای حضرت امام را نادیده گرفتن. یکی هم سلیقههای شخصی را به کار انداختن، یکی هم مخالفت رهبری برای رسیدن به دنیا. اگر این سه یا یکی از اینها در جمهوری اسلامی بیاید، قطعاً جمهوری اسلامی ضربه میخورد؛ و ضربه زدن به جمهوری اسلامی گناه خیلی بزرگی است. باید بگوییم گناه لا یغفر است. یعنی کسی که به انقلاب ضربه بزند، دیگر معلوم نیست که موفق به توبه بشود.
اما اگر اینها نباشد، انشاء الله این انقلاب همانطور که موجب افتخار برای ایران عزیز است، موجب افتخار برای مسلمانان است، روز به روز افتخارش بیشتر میشود. حتی شما میبینید بعد از رحلت حضرت امام قده علی رغم تصور دشمنان اسلام، انقلاب به واسطه خلوص آن مرد و نظارت آن بزرگوار روی انقلابش، صادر شد. به خصوص بعد از آنکه شاگرد لایقی از آن استاد بزرگوار، رهبری را به دست گرفتند و نشان دادند که بعد از امام میتوانند به جای ایشان انقلاب را رهبری ئ نشان دادند که شاگرد لایق او هستند هم در فقه، هم در سیاست، هم در فصاحت و بلاغت. یعنی مقام معظم رهبری حضرت آیة الله خامنهای ادام الله ظله موجب افتخار شد برای این انقلاب و نعمت بزرگی بود برای ما. گر چه ضایعه مرگ حضرت امام قده جبران ناپذیر است:
اذا مات العالم ثلم فی الاسلام ثلمة لا یسدها شی ء
یک جمله هم به شما بگویم و آن اینکه همه ما باید انصاف بدهیم و بدانیم که مقام معظم رهبری و مقام محترم ریاست جمهوری هر چه قدرت دارند برای ترویج این انقلاب و برای اینکه ایران را بسازند، به خرج میدهند. همه ما وظیفه داریم - هر کسی به اندازه قدرتش - به آنها کمک کنیم تا انشاء الله هر چه زودتر خرابیها آباد شود.
صلح امام حسن علیه السلام
بحث دوم من درباره امام حسن مجتبی علیه السلام است. هر بحثی که راجع به ایشان شود، بحثی است ارزنده و شیرین. اما خوب است که درباره صلح آن حضرت اندکی با شما صحبت کنم.
خبر دادن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از صلح امام حسن علیه السلام
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، بارها فرمودند: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا حسن و حسین دو امام هستند، چه قیام کنند و چه بنشینند. بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ائمه طاهرین علیهم السلام به خصوص امام صادق علیه السلام، درباره صلح امام حسن علیه السلام بحثهای زیادی کردهاند.
امام صادق علیه السلام میفرماید: صلح امام حسن علیه السلام از آنچه که آفتاب بر آن میتابد، بهتر است. یعنی از دنیا و آنچه در دنیا است، بهتر است برای شیعه و عالم اسلام.
شباهت صلح امام حسن علیه السلام با پذیرش قطعنامه در ایران
صلح امام حسن علیه السلام بسیار بسیار شباهت دارد با پذیرش قطعنامه توسط حضرت امام خمینی قده، ولو به قول خودشان کاسه زهری بود که نوشیدند؛ ولی اگر ایشان این کاسه زهر را نخورده بود، آمریکا به جای عراق، به ایران حمله میکرد. یعنی همین بمبها را که در عراق ریختند قرار بود در ایران بریزند. همین جنگ یکماهه عراق که بسیاری از مسلمانان را به خاک و خون کشید، توسط آمریکای جنایتکار و دنیای استکبار برای ایران طرحریزی شده بود. اما پذیرفتن قطعنامه، آن توطئهها را خنثی کرد.
شما دیدید که آمریکا با عراق که دوست و عاملش بود، چه کرد. اگر قرار بود به ایران اسلامی، به شما که ده سال به او مرده باد گفتید، او را این همه تحقیر کردید، حمله کند مسلماً وحشتناکتر و سهمگین تر بود. با آن کینهای که از شما داشت، ایران را با خاک یکسان میکرد. حمله به هواپیمای مسافربری با سیصد مسافر، مقدمه و علامت این کار بود که حضرت امام قده با قبول کردن قطعنامه، این توطئه را، خنثی کرد.
قضیه صلح امام حسن علیه السلام نیز اینچنین بود. معاویه مهیا بود تا اسلام را نابود کند. راوی گوید وقتی که معاویه قرارداد صلح را زیر پا گذاشت و امام علیه السلام را شهید کرد، و بر همه ممالک اسلامی مسلط شد، او را در اطاقی تنها و در فکر و غمگین یافتم. به او گفتم: معاویه! تو که هر چه میخواستی به دست آوردی چرا غصه میخوری؟ در همان موقع مؤذن ندا داد: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و معاویه گفت: می دانی برای چه غصه دارم؟ برای اینکه اسم این مرد پهلوی اسم خدا است. وقتی بتوانم این اسم را نابود کنم دیگر غصه ندارم.
علاوه بر این، نفوذیهای زیادی در لشکر امام حسن علیه السلام بودند. نظیر منافقینی که شما به چشم خود دیدید چگونه از پشت به ما خنجر زدند. این منافقین بدتر از صدام بودند زیرا به ملت خودشان ضربه زدند. عین همین منافقین در لشکر آقا امام حسن علیه السلام بودند. به طوری که وقتی حضرت لشکر کشی کردند، فرماندهان لشکر از طرف معاویه تطمیع شدند و شبانه امام را ترک کرده و با جمعی به معاویه پیوستند. یعنی همین مقدار که معاویه میگفت دخترم را به تو میدهم و مقداری پول برایشان میفرستاد، به طرف او میرفتند. حتی معاویه نامههای فرماندهان امام علیه السلام را برای آن حضرت فرستاد که در آن نوشته بودند. معاویه! اگر بخواهی، حسن بن علی را به تو تحویل میدهیم.
مهمتر از این دو عامل، لشکر حقیقی امام حسن علیه السلام بود. یعنی شیعیانی که میخواستند جنگ کنند. این شیعیان روحیه جنگ نداشتند. جنگهای پنجسالهای که برای امیر المؤمنین علی علیه السلام پیش آمده بود و بالأخره منجر به شهادت ایشان گردید، روحیه جنگی آنها را خسته کرده بود. به اندازهای بیحال و خسته بودند که وقتی در مسجد با امام حسن علیه السلام بیعت کردند و آن حضرت اظهار کرد که میخواهم جنگ کنم، یکنفر جواب نداد. عدی بن حاتم طائی بلند شد و با تحریک عاطفه مردم را مهیا کرد. گفت: این فرزند زهرا است. امام شما است. با او بیعت کردید. پس هر چه بگوید باید بپذیرید. تا توانست مردم را برای جنگ مهیا سازد.
امام علیه السلام دیدند با این لشکر نمیتواند بجنگد. دیدند اگر کمی دیرتر پیمان صلح را امضاء کنند او را دست بسته پیش معاویه میبرند. چنانچه همینها ریختند در خیمه آقا و آن را غارت کردند و خنجر به پای مبارک ایشان زدند.
اهمیت صلح امام حسن علیه السلام برای اسلام
اگر امام حسن علیه السلام با معاویه میجنگید، شکست ایشان و نابودی همه یاوران صدیق ایشان حتمی بود. آن وقت بود که معاویه برای نابودی اسلام بدون هیچ مانعی قد علم میکرد. تمام ممالک اسلامی را ویران و مسلمانان واقعی را میکشت و بالأخره اسلام پنجاه ساله را به کلی نابود میکرد. آقا دیدند که صلح کنند بهتر است تا اسلام تماماً نابود شود. از اینرو کاسه زهر را نوشیدند؛ و این کاسه زهر، ده سال دل آقا را پارهپاره کرد. اگر چه در آخر کار زنش آقا را شهید کرد، اما در حقیقت صلح حضرت ایشان را شهید کرد. همانطور که باید بگوییم حضرت امام قده با نوشیدن آن کاسه زهر از دنیا رفت.
بنابراین اگر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الحسن والحسین امامان قاما او قعدا یعنی اگر امام حسن علیه السلام صلح میکند، مصلحت تامه ملزمه دارد. زیرا بقاء اسلام به صلح او است. اگر امام حسین علیه السلام جنگ میکند، مصلحت تامه ملزمه دارد. زیرا بقاء اسلام به قیام او است. امام صادق علیه السلام میفرماید: صلح امام حسن علیه السلام از دنیا و آنچه در دنیا است بهتر است؛ زیرا اسلام از دنیا و آخرت و آنچه در آخرت است بهتر است؛ و صلح امام حسن و قیام امام حسین علیه السلام، اسلام را بیمه کرد.
جلسه بیست و دوم
بحثی درباره امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
هیچ قضیهای در اسلام از قضیه امام زمان علیه السلام، از مسئله حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه مشهورتر نیست و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به هیچ قضیهای به اندازه قضیه امام زمان علیه السلام اهمیت نداده است. قضیه مهدی در زمان خود پیغمبر، معروف بود. امروز نیز در میان شیعه و سنی معروف است. حتی از یک نظر، از مسئله نماز، و روزه و حج مشهورتر است. زیرا کل روایات ما درباره نماز به پنج هزار روایت نمیرسد. اما بیش از ده هزار روایت درباره آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه داریم. هم از شیعه و هم از سنی. درباره حج روایات زیادی داریم اما همه اینها حدود دو سه هزار روایت است.
شیعیان و سنیها و دیگران، بیش از پانصد جلد کتاب درباره حضرت مهدی روحی فداه نوشتهاند. این روایات به سه دسته تقسیم میشوند.
دسته اول روایاتی است که به طور سر بسته از پیغمبر و ائمه طاهرین علیهم السلام صادر شده است. نظیر اینکه خلفای بعد از من، دوازده نفرند و همه آنها از قریشند و همه از بنی هاشمند. یازده نفر آنها از نسل زهرا هستند و امثال اینها. این دسته از روایات بقچه سربسته و جعبه در بسته هستند.
دسته دوم: این دسته از روایات که زیادتر از دسته اول هستند. در آن جعبه را نیمه باز میکنند. مثلاً روایات فراوان داریم که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده که نه نفر از نسل امام حسین علیه السلام امام بعد از او هستند، و نهمین آنها، آن کسی است که غایب میشود و ظاهر میگردد و به دست او پرچم اسلام روی کره زمین افراشته میگردد. عدالت اسلامی تمام جهان را میگیرد. امام حسین علیه السلام فرمود:
... وآخرهم التاسع من ولدی وهو الامام القائم بالحق یحیی الله به الارض بعد موتها ویظهر به الدین الحق...[۱۶۱]
یا اینکه راوی میگوید: روز جمعه خدمت امام صادق علیه السلام آمدم. دیدم آن حضرت گریه میکند و مرتب دستش را روی زانویش میزند میفرماید: عزیزم کجایی؟ فرمود: فرزند ششم من ظاهر میشود بعد از آنکه غایب میشود، غیبت او طولانی است و وقتی ظاهر شد به دست مبارکش پرچم اسلام روی کره زمین افراشته میشود.
دعبل خزاعی اشعاری در مدح امامان معصوم علیهم السلام دارد که خیلی پر محتوی است و برای آنها جایزه خیلی بزرگی از حضرت رضا علیه السلام گرفته است. دعبل در خدمت امام رضا علیه السلام اشعار را خواند تا رسید به امام هفتم.
و قبر ببغداد لنفس زکیة - تضمنها الرحمن فی الغرفات
بعد امام فرمودند یک شعر دیگر هم برایت بگویم درج کن و در آن شعر فرمود که:
وقبر بطوس یا لها من مصیبة - الحت علی الاحشاء بالزفرات
الی الحشر حتی یبعث الله قائماً - یفرج عنا الهم والکربات
سؤال کرد آقا! این قبر مال کیست؟ امام علیه السلام فرمود: مال من. بعد در اشعار دعبل این شعر آمده بود که یکی از شما ظاهر میشود و پرچم اسلام به دست او روی کره زمین افراشته میشود. حضرت فرمود: او را میشناسی؟ دعبل عرض کرد: یابن رسول الله! همین قدر میدانم که یکی از شما اهل بیت، عالم را گلستان میکند. حضرت فرمود: آن فرزند چهارم من است و کسی است که ظاهر میشود پس از غایب شدنش، و پرچم اسلام را روی کره زمین برافراشته میکند.
نظیر این روایات زیاد است. بیش از سیصد روایت از شیعه و سنی داریم که در آن جمله به یملأ الله الارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً که درباره مهدی علیه السلام است، را دارند؛ و میتوان گفت این روایت تواتر لفظی دارد. یعنی به اندازهای از پیغمبر و ائمه طاهرین علیهم السلام صادر شده که مثل روز روشن است و هیچ قابل انکار نیست. در این روایت که مربوط به حضرت مهدی روحی فداه است، برای آن حضرت یک صفت آورده است و آن این که: به، یملأ الله الارض... یعنی میآید و خداوند به دست مبارکش پرچم اسلام را در همه روی زمین برافراشته میگرداند و عدالت اسلامی سرتاسر جهان را خواهد گرفت.
در قسم سوم از روایات پیامبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السلام، در جعبه و بقچه کاملاً باز شده است و بیش از پنجاه هزار روایت از این گونهاند. یعنی اسم مبارک امام دوازدهم را آورده و خصوصیات آقا را گفتهاند. از جمله آن روایات، روایت جابر بن عبدالله انصاری است. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم منبر بودند و آیه شریفه اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منکم[۱۶۲] نازل شده بود. جابر گفت: یا رسول الله! خدا را میدانم که باید اطاعت کنم. شما را میشناسم که اطاعت کنم اولی الامر در قرآن چه افرادی هستند تا آنها را هم اطاعت کنم؟
حضرت فرمود: اولی الامر خلفای بعد از من هستند. اولین آنان علی بن ابی طالب، دوم حسن بن علی بن ابی طالب، سوم حسین بن علی چهارم پسرش علی بن حسین پنجم محمد بن علی که در تورات ملقب به باقر است که تو او را میبینی سلام مرا به او برسان. در روایات میخوانیم جابر در آخر عمر، خدمت امام باقر که کودکی چند ساله بودند رسید و سلام پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به او رساند. پیامبر فرمود: یا جابر، بعد از باقر، جعفر، بعد موسی، بعد علی، بعد از علی، محمد امام جواد بعد علی بن محمد امام هادی و بعد حسن بن علی و سپس پسرش که هم اسم من و هم کنیه من است. [۱۶۳]
بیش از صد آیه هم در قرآن شریف وجود دارد که برخی به حسب ظاهر و بعضی به حسب باطن، دلالت میکند بر اینکه از نسل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و از نسل فاطمه زهرا علیها السلام فردی به نام بقیةالله خواهد آمد قرآن میفرماید:
بقیةالله خیر لکم[۱۶۴]
روایات فراوانی میگوید که این همان بقیةالله، همان بقیةاللهی است که شیعه دارد.
مطلب دیگری که درباره مهدی روحی فداه است، افرادی است که خدمت حضرتش رسیدهاند و این افراد زیادند.
عالم بزرگواری گفته بود: من پدر پیرم را با قافله به مشهد میبردم. وقتی به نیشابور رسیدیم، به حمام رفتیم و لباس شستیم و من خیلی خسته شدم. قافله اول شب حرکت کرده بود و من در خواب بودم و پدرم و دیگر افراد متوجه من نشده بودند. وقتی بیدار شدم دیدم نزدیک است آفتاب طلوع کند. از اول شب تا صبح خوابیده بودم و قافله هم رفته بود و راه هم مخوف بود. خیلی ناراحت بودم به خصوص برای پدر پیرم که سرپرست نداشت و دستم از همه جا کوتاه بود.
ناگهان متوجه شدم که من آقا دارم، پناه دارم، در بنبستها او است که به فریاد میرسد و باید او را صدا کنم. از این رو توسل پیدا کردم به امام زمان علیه السلام و گفتم: یا ابا صالح المهدی ادرکنی در روایات میخوانیم اگر کسی امام زمان علیه السلام را با این لفظ در گرفتاریها بخواند، آقا به فریاد او میرسد. من با این لفظ به آن حضرت توسل پیدا کردم. یک وقت دیدم چند نفری پیدا شدند. یکی از آنها به من گفت این راه را بگیر و برو؛ و دیگر نه او با من حرف زد و نه من با او حرف زدم.
من سوار شدم. چند دقیقهای بیش راه نرفتم که قهوهخانهای پیدا شد که منظره خیلی خوبی داشت. فوارهها، آب روان، تختهایی که اطراف حوض گذاشته بودند و... رفتم و نشستم. چای آوردند. خوردم. چای دوم را هم خوردم. چای سوم که آوردند متوجه شدم پول ندارم. گفتم آقا من پول ندارم. گفت: اینها مال تو است. ما از تو پول نمیخواهیم و من متوجه نبودم که چه خبر است.
خستگی من تمام شد. دوباره سوار شدم. دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید که به قافله رسیدم. قافله از اول شب تا صبح حرکت کرده بود ولی من در مدت چند دقیقه به قافله رسیدم. دیدم قافله به منزل رسیده است و دارند پیاده میشوند.
اینجور قضایا به ما میگوید گرفتارها! درمانده ها! به جای اینکه ناشکری کنید، به جای اینکه نق بزنید، به جای اینکه العیاذ بالله غیبت کنید، تهمت بزنید، گله کنید و به خدا کفر بگویید، به جای اینکه شب خوابتان نبرد، به جای همه اینها، به آن کسانی که به یک گوشه چشمی میتوانند یک نفر را در یک آن چندین فرسخ جابهجا کنند و خستگی را از تن او ببرند، توسل پیدا کنید. اینطور قضایا به ما میگوید ما باید به فکر امام زمان علیه السلام باشیم.
کسی خدمت حضرت ولی عصر علیه السلام رسیده بود. آقا گله کرده بودند که شیعیان ما، ما را فراموش کردهاند. چرا به یاد ما نیستند؟ چرا از ما کمک نمیخواهند؟
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند، خوب میتوانند یک گوشه چشمی هم به ما کنند و کارها را اصلاح کنند.
علامه مجلسی ره یکی از علمای بزرگ اسلام است. این علامه دو نفرند، یکی پدر و یکی پسر. پدر از پسر بهتر و پسر از پدر بهتر. مخصوصاً پدر اهل سیر و سلوک بوده است. شرحی دارد بر من لایحضره الفقیه به نام روضة المتقین در چهارده جلد بسیار عالی نوشته است. فقیهی ارزشمند و عارفی کامل بود. اهل عرفان و سیر و سلوک و اهل فقه و بالأخره معلم اخلاق بود. پسر هم معلوم است چه افتخاری برای اسلام شد. این علامه مجلسی در شرح من لا یحضره الفقیه، در ذیل زیارت جامعه قضیهای نقل میکند که من سفارش میکنم که این زیارت را خیلی بخوانید، هر روز اگر نمیخوانید، هفتهای یکبار و دست کم در وقت حاجت، این زیارت را فراموش نکنید. توسل به اهل بیت خیلی کار میکند. مؤسس حوزه علمیه، مرحوم آقای حائری نقل کرده بودند که: وبا در عراق آمده بود و مردم فوج فوج میمردند. استاد ما مرحوم فشارکی که یکی از علمای بزرگ نجف بود، جلسهای گرفت و گفت حکم میکنم که چهل تا زیارت عاشورا بخوانید. این حکم بر همه واجب شد. ده روز طول نکشید که توسل به ابی عبدالله الحسین علیه السلام بواسطه زیارت عاشورا موجب شد که وبا به طور کلی از عراق رفت.
علامه مجلسی میفرماید: من به نجف رفتم و خواستم به حرم بروم. دیدم لیاقت و آمادگی ندارم این حرف را کسی میزند که مرجع تقلید و معلم اخلاق است، فقیهی است که چهارده جلد کتاب در فقه نوشته است؛ لذا تصمیم گرفتم که مقداری عبادت کنم تا رابطه با ولایت پیدا کنم. شبها میآمدم و در رواق مطهر عبادت میکردم و روزها به وادی السلام میرفتم و در مقام قائم علیه السلام عبادت میکردم. یک دهه تمام شد. در عالم کشف و شهود دیدم در سامرا هستم. دیدم سر قبر امام هادی علیه السلام و امام عسگری علیه السلام هستم و آقا امام زمان علیه السلام آنجا است. تا چشمم به آقا افتاد، زیارت جامعه را مداح وار برایش خواندم. آقا فرمود: جلو بیا. من جلو رفتم. دست روی شانه من گذاشت و فرمود: نعم الزیارة هذه این زیارت، خوب زیارتی است. میگوید: عالم کشف و شهود تمام شد. فهمیدم که اگر لیاقت میخواهم باید از راهش بروم و راهش فعلاً حضرت مهدی روحی فداه است. میگوید: پای پیاده از نجف رفتم به سامرا. غسل کردم و وارد حرم مطهر عسکریین علیهما السلام شدم. دیدم آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه آنجا است. تا چشم من به آقا افتاد، مداح وار زیارت جامعه را خطاب به ایشان خواندم:
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة وموضع الرسالة ومختلف الملائکة ومهبط الوحی ومعدن الرحمة وخزان العلم ومنتهی الحلم واصول الکرم...
معلوم میشود این زیارت را حفظ بوده است. زیارت خوبی است. تمام معارف دقی شیعه در این زیارت هست. هر چه شیعه دارد. در این زیارت هست. شیعه اسراری دارد که جز شیعه و سرپرستان شیعه کسی نمیداند. این اسرار در زیارت جامعه آمده است.
میفرماید: وقتی زیارت را خواندم آقا فرمودند: بیا جلو. من به طرف آقا رفتم. اما ابهت آقا مرا گرفت. یک قدم میرفتم و میایستادم. آقا فرمودند: بیا. من رفتم. آقا دست روی شانه من گذاشت و چشم در چشم من دوخت و فرمود: نعم الزیارة هذه این زیارت زیارت خوبی است. گفتم: مال جدتان است و اشاره کردم به حضرت امام هادی علیه السلام فرمود: بله.
نظیر این قضایای حتمی و واقعی، زیاد است. از این قضیه و قضایایی مانند این استفاده میکنیم که ما باید توسل به اهل بیت را فراموش نکنیم. قرآن میفرماید:
یا ایها الذین امنوا اتقوا الله وابتغوا الیه الوسیلة[۱۶۵]
ای کسانی که متقی هستید! یعنی ای شیعیان! توسل را از دست ندهید.
تقاضا دارم همیشه به یاد امام زمان علیه السلام باشید. جمعهها دعای ندبه بخوانید. شبها به یاد آن حضرت باشید؛ و لااقل در ۲۴۴ ساعت یک ساعت به یاد آقا باشید. قطب عالم امکان است. محور عالم وجود است. واسطه بین غیب و شهود است. اگر الآن من نفس میکشم، به واسطه او است. اگر میتوانم حرف بزنم و شما میتوانید بشنوید، به واسطه او است. اگر سلامت عقل داریم به واسطه او است. اگر تمکن داریم و بالأخره اگر ولایت داریم، به واسطه او است. خدا نکند روزی دستش را از روی سر ما بر دارد.
خلاصه حرف این شد که: اولاً قضیه مهدی روحی فداه، قضیه مشهوری در اسلام است؛ و دیگر اینکه باید توسل به اهل بیت و توسل به امام زمان علیه السلام در متن زندگی شیعه باشد. هر گرفتاری که داشته باشید میتواند رفع کند. میتواند با گوشه چشمی عالم را گلستان کند؛ و به قول زیارت جامعه:
بکم فتح الله وبکم یختم وبکم ینزل الغیث وبکم یمسک السمآء ان تقع علی الارض الا باذنه وبکم ینفس الهم ویکشف الضر
در این زمان خداوند متعال غصهها را به واسطه آقا امام زمان علیه السلام رفع میکند. غمها و غصه هایتان را به آن حضرت بگویید. در جایی خلوت دو رکعت نماز بخوانید تا رابطه کامل شود. بعد از نماز توسل پیدا کنید به امام عصر ارواح العالمین فداه با آقا خودمانی حرف بزنید. آقا همه زبانها اعم از عربی و فارسی و ترکی و انگلیسی را بلد است. صحبت عوامانه را هم میفهمد. در میان عوام دلهای پاک زیاد است. آنچه که ائمه طاهرین علیهم السلام، از جمله امام زمان علیه السلام عاشق آن هستند، دل پاک است.
جلسه بیست و سوم: عید نوروز
امروز مصادف است با عید نوروز، و به همین مناسبت در این جلسه درباره عید نوروز و مسائل اطراف آن صحبت میکنم.
انواع عید
ما ایرانیها سه عید داریم: اول، عید اسلامی، که مسلمانهای دیگر هم دارند مثل عید فطر و عید قربان که در این دو عید نماز عید هم وارد شده است و در قنوت نماز هم به نام عید نامیده شدهاند. همچنین عید مولود پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و یا مبعث آن حضرت.
عید دوم، عید مذهبی است که فراوان است و همان عیدهایی است که شیعه دارد و عمده این عیدها، عید غدیر و نیمه شعبان است. همه اعیاد مذهبی ما مهم است اما عید غدیر و نیمه شعبان یعنی میلاد با سعادت حضرت ولی عصر ارواح العالمین فداه اهمیت خاصی دارد.
عید سوم ما ایرانیها، عید نوروز میباشد که یک عید ملی است یعنی ایرانیها این عید را دارند.
عید نوروز از نظر اسلام
از روایات فهمیده میشود که ائمه طاهرین علیهم السلام این عید را نه تنها رد نکردهاند بلکه امضاء کردهاند. مرحوم محدث قمی در مفاتیح از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند که آن حضرت به معلی بن خنیس فرمود: وقتی عید نوروز شد، غسل کن، لباس نو بپوش، خضاب کن، حمام برو، بوی خوش استعمال کن. بعد میفرماید: مستحب است روزه بگیرید و بعد از نماز ظهر و عصر چهار رکعت نماز بخوان، دو تا دو رکعتی. در رکعت اول بعد از حمد ده مرتبه انا انزلنا و در رکعت دوم ده مرتبه قل یا ایها الکافرون در رکعت سوم ده مرتبه قل هو الله احد و در رکعت چهارم ده مرتبه سوره فلق و ده بار سوره ناس. بعد دعایی نقل میکند که جزء نماز نیست و میتوان در سجده و غیر سجده خواند. [۱۶۶]
این دعا جملهای دارد که میفرماید فضلته و کرمته یعنی خدایا این عید را تو فضیلت دادی و تو بزرگ شمردی. معلوم میشود که امامان معصوم علیهم السلام این عید را به نام عید ملی امضا کردهاند.
شاید امضای ائمه طاهرین علیهم السلام برای دلیل دیگری باشد. در بعضی از روایات دارد که عید غدیر مصادف بوده است با عید نوروز. یعنی روزی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امیر المؤمنین علیه السلام را به خلافت منصوب کردند، مصادف بوده است با عید نوروز. نمیدانم درست است یا نه. مخصوصاً از نظر علم اعداد و علم ریاضی فضیلت دیگری برای این عید درست کردهاند که نمیدانم درست است یا نه. آنچه میدانم این است که این عید یک امتیازهایی و خصوصیتهایی دارد که در اسلام خیلی مطلوب است.
خصوصیت اول، نظافت در عید نوروز است. مردم لباس نو میپوشند، حمام میروند. اسلام میگوید النظافة من الایمان. از این روایت فهمیده میشود که آدمی که نظیف نیست، مسلمان واقعی نیست. قرآن میفرماید:
یا بنی ادم خذوا زینتکم عند کل مسجد[۱۶۷]
وقتی میخواهی به مسجد بروی، در اجتماعی وارد شوی، نظیف باش، دندانهایت را مسواک بزن، لباس نو بپوش، عطر بزن. اگر عرق پا یا بدنت بو میدهد رفع کن، و بالأخره تر و تمیز وارد اجتماع شو. حتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
لو لا ان اشق علی امتی لامرتهم بالسواک مع کل صلاة[۱۶۸]
میترسم بر امتم مشقت و سختی تحمیل شود و الا مسواک کردن را به آنان واجب میکردم.
اسلام دوست ندارد لباس سنگین قیمت باشد. اما به همان اندازه که نمیخواهد لباس سنگین قیمت باشد، میخواهد که تمیز باشد. یکی از عللی که پوشیدن لباس سفید سفارش شده است. این است که چرک لباس سفید زود نمایان میشود و مجبورند بشویند. اگر یقه کت مسلمانی چرکین باشد، اگر کفش مسلمانی خاک آلوده باشد، اگر از نظر ظاهر تمیز نباشد، اسلامش کامل نیست. اسلام دوست دارد وقتی وارد اجتماعی میشوید تمیز باشید. در روایات میخوانیم وقتی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میخواستند وارد کوچه بشوند، در آینه نگاه میکردند و اگر آینه نبود در آب نگاه میکردند تا لباس و عمامه شان کج و نامرتب نباشد.[۱۶۹] ما لباسمان ولو ارزان قیمت باشد، باید تمیز باشد. این خانه تکانی که در این عید وجود دارد، کار خوبی است. خانمها همیشه باید داشته باشند؛ و به یک بار در سال قناعت نکنند. در روایات میخوانیم که وجود تار عنکبوت در سقف، آشغال در زیر فرش، چرکین بودن صحن یا سالن خانه موجب فقر میشود. رحمت خدا از این خانه برداشته میشود. ملائکه میروند و شیاطین وارد میشوند. در روایات به تمیز بودن خانه اشاره شده است.
یکی از وظایف سنگین خانم خانه این است که قبل از آمدن شوهرش، باید خود را و خانه را برای آمدن او مهیا کند. سر و صورت را آراسته کند. لباسی را که شوهرش دوست دارد، بپوشد. حتی بچههایش را تمیز کند. خانه را تمیز کند. اگر موقع ناهار است سفره را بیندازد و... و الا از نظر شوهر داری پایش لنگ است؛ و اگر خانمی، شوهر دار خوبی نباشد و وظیفه همسری را به خوبی انجام ندهد، معلوم نیست به بهشت برود.
وقتی به خانه وارد میشوی مواظب باش پایت بوی عرق ندهد، بدنت بو ندهد مواظب باش لباست کثیف نباشد، لباسهای در خانه ات نظیف باشد و بالأخره وقتی وارد خانه شدی اول باید دست و صورت را بشویید و وضو بگیرید، اگر وضو نمیگیرید تمیز باشید، و اگر تمیز نیستید به علت سر کار رفتن و... حتماً دوش بگیرید با بدن تمیز سر سفره بنشینید.
اینها وظیفه مردی است که از بیرون وارد خانه میشود. اگر به وظیفه اش عمل نکند، از نظر زن داری لنگ است و چنین فردی معلوم نیست به بهشت برود.
کار اساسی زن، شوهر داری و بچه داری است. اگر کار اجتماعی دارد، باید در کنار این دو وظیفه باشد. زیرا کار اصلی زن، بسیار سنگین است.
از اینرو اسلام با عید نوروز موافق است زیرا مردم بیشتر به نظافت خانه و فرزند و خودشان میرسند.
خصوصیت دوم عید نوروز، رفت و آمدهایی است که در این ایام نوروز انجام میشود. اسلام این کار را نیز بسیار دوست دارد.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید:
المؤمن یألف ویؤلف ولا خیر فی من لا یألف ولا یؤلف[۱۷۰]
یعنی مسلمان آن کسی است که رفت و آمد با دیگران دارد و مسلمان کسی است که الف و مألوف است. مردم او را میپذیرند و هم او مردم را میپذیرد. هم او مردم را دوست دارد و هم مردم او را دوست دارند. هم رفت دارد و هم آمد. بعد میفرماید: اگر کسی حال گوشه نشینی داشته باشد، با هیچکس رفت و آمد نداشته باشد، حتی در متن اجتماع نباشد، خیری در این فرد نیست.
تقوای منفی را اسلام نمیخواهد گر چه چیز خوبی است ولی اسلام نمیخواهد. معنای تقوای منفی آن است که شما در خانه تنها بنشینی و با کسی رفت و آمد نکنی؛ و چون تنها هستی، غیبت نمیکنی، تهمت نمیزنی، دروغ نمیگویی نگاه به نامحرم نمیکنی و...
البته انسان گناه نکند خوب است اما اسلام میگوید تقوای مثبت از تو میخواهم، یعنی باید در متن اجتماع باشی و غیبت نکنی. باید در میان مردم باشی اما تهمت نزنی، شایعه پراکنی نکنی، دروغ نگویی و چشم چران نباشی.
رعایت مسائل شرعی در ایام نوروز
رفت و آمد با همسایهها، با دوستان و بخصوص با خویشاوندان بسیار مطلوب است. قطع رحم گناه بسیار بزرگی است به حدی که قرآن در سه جا، کسی که قطع رحم کند را لعنت کرده است. اما در این رفت و آمدها باید مواظب باشیم در مجالس گناه نشود. مثلاً اگر منزل برادرمان میرویم غیبت نکنیم. با زبان روزه گوشت مرده نخوریم.
لا یغتب بعضکم بعضاً ایحب احدکم ان یأکل لحم اخیه میتاً فکر هتموه[۱۷۱]
غیبت نکنید. آیا هیچیک از شما دوست دارد که گوشت مرده بخورد؟ نه، کراهت دارید. پس غیبت نکنید.
از اینرو در مجالس مواظب باشیم گناه نکنیم. رعایت محرم و نامحرم را بکنیم. چون شبها، شبهای شادی است. ممکن است از فیلمهای ویدئویی بدآموز هم استفاده بشود. پناه بر خدا از این مصیبتی که استکبار جهانی برای انقلاب آورد. استکبار هشت سال با شما جنگید اما پیشرفتی نکرد و شما به فرماندهی امام رضوان الله تعالی علیه مقابل او ایستادید و جنگ را پشت سر گذاشتید. امروز صحنه و نوع جنگ عوض شده است. جنگی خانمان سوزتر از جنگ ظاهری و جنگ قبلی؛ و آن اشاعه مواد مخدر، اشاعه فحشاء، ترویج فیلمهای بدآموز ویدئویی. ای مسلمان! بدان که اگر در خانه تو فیلم بدآموز ویدئویی پخش شود، با انقلاب در حال جنگی.
شخصی خدمت امام صادق علیه السلام آمد و عرض کرد: یابن رسول الله! من خودم آلات غنا و ساز و آواز و وسایل موسیقی ندارم، اما همسایهام دراد و وقتی من به دستشویی میروم صدایش را میشنوم و آنجا قدری گوش میدهم. امام صادق علیه السلام به او تشر زدند و فرمودند: بلند شو برو غسل کن و بعد توبه کن و استغفار نما. اگر با این حالت از دنیا رفته بودی وای به تو. [۱۷۲]
گناه ویدئوهای بدآموز در این حد است. یعنی باید غسل کنی و بعد نماز بخوانی و بعد توبه کنی که اگر چنین باشی شاید خداوند گناهت را بیامرزد. بعد حضرت فرمود: این کارها با شیعیان ما جور در نمیآید. اگر عکسهای مبتذل، فیلمهای مبتذل، دختر و پسر شما را منحرف کند، گناهش کمتر از آدم کشی نیست و نه تنها برابر با کشتن یک نفر و دو نفر و هزار نفر بلکه از نظر قرآن جهان را کشته است.
من قتل نفساً بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعاً[۱۷۳]
امام صادق علیه السلام میفرماید معنای آیه این است که اگر کسی، کسی را منحرف کند مثل این است که جهان را کشته است. از اینرو مواظب باشید در این رفت و آمدها نخواهید العیاذ بالله به عنوان شادی، از عکسهای مبتذل، از نوارهای ویدئویی مبتذل استفاده کنید. میدانم در میان شما نیست اما ممکن است دیگران داشته باشند.
مهمتر از این، روی سخن با خانمها است. خانمها در این ایام خود را تمیز و آرایش میکنند و در رفت و آمدها لباس نو میپوشند. باید خیلی خیلی مواظب خود باشند تا نامحرم صورت آرایش کرده آنها را، بالای دست آنها را حتی دست با حلقه و انگشتر آنها را نبیند.
آیهای از قرآن شریف برایتان نقل میکنم. ببینید قرآن چقدر به ظرایف و دقایق توجه دارد و ما باید با توجه به این آیه شریفه، حساب کار خودمان را در مجالس عمومی، اتوبوسها و در رفت و آمدها بکنیم:
یا ایها الذین آمنوا لیستأذنکم الذین ملکت ایمانکم والذین لم یبلغوا الحلم منکم ثلاث مرآت من قبل صلوة الفجر وحین تضعون ثیابکم من الظهیرة ومن بعد صلوة العشاء ثلاث عورات لکم[۱۷۴]
میفرماید: ای مسلمان! مواظب باش بچههای کوچک، بچههایی که هنوز به تکلیف نرسیدهاند اما خوب و بد را تمیز میدهند، وارد اتاق خواب شما نشوند مگر اینکه از شما اجازه بگیرند. قرآن میفرماید در سه وقت وارد نشوند: یکی قبل از نماز صبح، قبل از طلوع فجر. یکی هم موقع ظهر که ناهار خوردید و خوابیدید. یکی هم بعد از نماز عشاء یعنی شب. بعد میفرماید در این سه وقت خصوصی، یعنی در آن وقتهایی که زن و مرد با هم هستند، بچههای کوچک که بد و خوب را تمیز بدهند ولی به تکلیف نرسیدهاند وارد بر شما نشوند جز از شما اجازه بگیرند. در این آیه جملهای است که به منزله علت حکم است:
من قبل الصلوة الفجر وحین تضعون ثیابکم من الظهیرة یعنی برای خاطر اینکه در آن وقت ممکن است لباس رو کنده شود و بالای زانو، بالای دست و سینه پیدا باشد و بچه نابالغ ممیز شما نباید به سینه شما، به بالای زانو شما به بالای دست شما نگاه کند. این سه وقت خصوصی است. یعنی این قسمت از اعضای بدن زن مخصوص شوهر است نه کسی دیگر. حتی بچه نابالغ شما.
این آیه شریفه به ما چه میگوید؟ میگوید: خانم! پیراهن آستین کوتاه حتی در مقابل پسرت، در مقابل دامادت نپوشی؛ چه برسد به اینکه در کوچه، اجنبی بالای دست، دست سفید و بالأخره دست با حلقه و انگشترت را ببیند. مواظب باش اعضای بدن تو را نامحرم نبیند! حتی بر جستگیهای بدنت را نمایان مکن از پشت چادر.
جوراب بدن نمایی که مرد برای زنش بخرد، یا کاسب بفروشد، یا آن زن بپوشد، هر سه مسؤولیت دارند. مخصوصاً برای خانم. باید این پا در جهنم بسوزد. قرآن میفرماید: خانم! اگر ابروی درست کرده تو را نامحرم ببیند، اگر لب آرایش کرده تو را نامحرم ببیند، اگر صورت زیبای تو را نامحرم ببیند و بدون توبه بمیری، باید جهنم بروی، باید بسوزی؛ و وقتی به جهنم میروی بسیار بدترکیب میشوی. نظیر سر گوسفندی که موهای او را با آتش بسوزانند و لبهای او را ببرند که دندانهایش پیدا شود. خوش ترکیبی در این دنیا، اگر نامحرم ببیند، بدترکیبی در جهنم است. به اندازهای بدترکیب میشود که نه تنها دیگران، بلکه خودش هم از خودش بدش میآید. من از همه و به خصوص از خانمها تقاضا دارم به این آیه سوره نور توجه زیادی بکنند و بدانند که خانم! داماد نباید پای برهنه تو را ببیند. حتی در مقابل محرم نباید لباس آستین کوتاه پوشید. این آیه شریفه میگوید: بچههای نابالغ شما باید اذن بگیرند و در وقتهای خصوصی وارد شوند؛ و وقتی بالغ شدند باید در تمام وقت اجازه بگیرند. این آیه میفرماید پسر بزرگ کلید بیندازد وارد خانه شود غلط است.
امیر المؤمنین علیه السلام وارد کوفه شدند. دیدند در بازار کوفه مرد و زن با هم مخلوطند و به هم تنه میزنند. منبر رفتند، و با صدای بلند فرمودند: مردم! حیا ندارید که میبینم زنهای شما به نامحرم تنه میزنند؟
مسؤولین باید درباره وسیلههای عمومی فکر بکنند. در وسیله عمومی نباید اختلاط زن و مرد باشد.
مردها! مواظب باشید به خانمها تنه نزنید. خانمها! اگر مواظب باشید به مردها تنه نزنید. خانم! در این رفت و آمدها رو بگیر. خوب رو بگیر. چادر علامت شخصیت تو است. رو گرفتن نشانه شخصیت تو است؛ و بالأخره تقاضا دارم در این رفت و آمدهای این چند روزه که خانمها لباس نو دارند، ظاهرشان را درست کردهاند، طلا و زیور آلات دارند، مواظب خود باشند و نامحرم هم فرقی ندارد چه خودی و چه غریبه. برادر شوهر باشد یا عموی شوهر و یا شوهر خواهر؛ باید رعایت بکنید.
پانویس
- ↑ سوره الحاقه، آیه ۲۴. ترجمه: بخورید و بیاشامید، گوارایتان باد، اینها به خاطر آن چیزهایی است که خود در دنیا تهیه دیدهاید.
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۸۳. ترجمه: روزه بر شما واجب شد چنانچه بر پیشینیان واجب شده بود، باشد که بدینوسیله تقوی پیشه کنید.
- ↑ بحار، جلد ۹۶، صفحه ۲۷۵ و ۲۷۷.
- ↑ فروع کافی، جلد ۴، باب ادب الصائم - بحار، جلد ۹۶، صفحه ۲۹۳ و ۲۹۴.
- ↑ سوره حجرات، آیه ۱۲. ترجمه: بعض از شما غیبت بعض دیگر را نکنند. آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادرش را که مرده است بخورد؟ مسلماً از آن اکراه دارید.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۷. ترجمه: پاکمردانی که کسب و تجارت و مانند آن آنان را از یاد خدا غافل نگرداند.
- ↑ بحار، جلد ۷۱، صفحه ۳۲۷. یعنی یک ساعت اندیشیدن از یک سال عبادت بالاتر است.
- ↑ سوره لقمان، آیه ۲۰. ترجمه: آیا مشاهده نمیکنید که خدا آنچه را که در آسمانها و زمین است برای شما مسخر کرده است؟
- ↑ سوره فصلت، آیات ۳۰ و ۳۱. ترجمه: آنانکه گفتند خدای ما الله است و بر این گفته استقامت ورزیدند، ملائکه بر آنان نازل میشود با این پیامکه نترسید و محزون نباشید و بشارت باد شما را به بهشتی که وعده داده شدید ما در دنیا و آخرت دوستان شمائیم...
- ↑ سوره احزاب، آیات ۴۱ و ۴۲. ترجمه: ای کسانی که ایمان آوردهاید، یاد خدا به دل و زبان بسیار کنید و صبح و شام به تسبیح و تنزیه ذات پاکش بپردازید.
- ↑ اصول کافی، جلد ۴، کتاب الدعاء باب ذکر الله عز و جل کثیراً روایت ۱.
- ↑ سوره طه، آیه ۱۴. ترجمه: خداوند به حضرت موسی علیه السلام میفرماید: خدای یگانه منم و جز من خدائی نیست. پس مرا عبادت کن و برای یاد من نماز را به پا دار.
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۰۵. ترجمه: بگو ای پیامبر که هر چه خواستید بکنید که اعمالتان را خدا و رسولش و مؤمنین ائمه اطهار علیهم السلام میبینند.
- ↑ سوره ق، آیه ۱۸. ترجمه: سخنی از خیر و شر بر زبان نیاورده جز آنکه هماندم رقیب و عتید بر نوشتن آن آمادهاند.
- ↑ سوره اسراء، آیه ۱۳. ترجمه: و ما مقدرات و نتیجه اعمال نیک و بد هر انسانی را طوق گردن او ساختیم و در روز قیامت کتابی که نامه اعمال اوست بر او بیرون آریم در حالی که آن نامه چنان باشد که همه آن را یکمرتبه ملاحظه کند.
- ↑ سوره اسراء، آیه ۱۴. ترجمه: به او خطاب رسد که خودت، نامه اعمالت را بخوان و بنگر در دنیا چه کردهای که خود تنها برای رسیدگی به حساب خود کافی هستی.
- ↑ سوره مطففین، آیات ۲۰ و ۲۱. ترجمه: نامهای است رقم زده شده که مقربون شاهد آنند.
- ↑ سوره اسراء، آیه ۴۴. ترجمه: هیچ چیزی در عالم هستی نیست مگر آنکه به حمد خدا تسبیح میگویند و لکن شما تسبیح گفتن آنهارا درک نمیکنید.
- ↑ سوره سبا، آیه ۱۰. ترجمه: ای کوهها شما و پرندگان همراه داود تسبیح گوئید.
- ↑ ترجمه: آنگاه که زمین بلرزد لرزیدنی بسیار شدید در آن زمان است که زمین آنچه که در شکم دارد بیرون میریزد و انسان با تعجب میگوید که چه شده است! این روز است که زمین آنچه که روی آن واقع شده شرح میدهد زیرا که خدای تو به آن وحی کرده است در این روز هر کسی میشتابد تا اعمال خویش را ببیند پس هر که به اندازه مثقال ذرهای کار خیر انجام داده باشد آن را میبیند و هر کس هم مثقال ذرهای کار بدانجام داده باشد آن را میبیند.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۶۴. ترجمه: به درستی که سرای آخرت سرای حیات و زندگی است به طوری که همه آنچه که در آنجا است جان دارد اگر این مشرکان بدانند.
- ↑ سوره فصلت، آیات ۲۰ و ۲۱. ترجمه: تا آنگاه که همه دشمنان خدا به دوزخ در آیند، گوش و چشم و پوستشان علیه آنها گواهی دهند. اینان به پوست و سایر اعضاء میگویند که چرا علیه ما شهادت دادید؟ گویند: آن خدائی که همه چیز را به نطق آورد ما را نیز گویا کرد آن خدائی که شما را اول بار آفرید و به سوی او باز میگردید.
- ↑ سوره یس، آیه ۶۵. ترجمه: امروز است که بر دهان آن کافران مهر خموشی زنیم و دستهایشان با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه کردهاند گواهی دهند.
- ↑ سوره اسراء، آیه ۳۶. ترجمه: آنچه را که به آن علم نداری پیروی مکن که چشم و گوش و دل همه مسؤولند.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۶. ترجمه: در خانههایی خدا رخصت داده که آنجا رفعت یابد و در آن نام خدا یاد شود.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۷. ترجمه: پاکمردانی که کسب و تجارت و مانند آن آنان را از یاد خدا غافل نگرداند.
- ↑ سوره اعراف، آیه ۱۷۹. ترجمه: تحقیقاً گروه کثیری از جن و انس را گوئیا برای جهنم آفریدیم؛ زیرا اینان قلب دارند ولی حقایق را نمیفهمند؛ و چشم دارند ولی نمیبینند که سرانجام نافرمانی خدا چیست؛ و گوش دارند ولی نمیشنوند؛ و خود را به کری میزنند. اینان همچون چهار پایان بلکه گمراه ترند؛ آنها غافلند؛ و غفلتشان از شنیدن و دیدن انسانی و تفکر محرومشان کرده است.
- ↑ سوره نحل، آیه ۱۰۸. ترجمه: آن کافران که دنیا را بر آخرت برگزیدند کسانی هستند که خداوند بر دل و گوش و چشمشان مهر نهاد؛ و آنان غافلند.
- ↑ سوره ص، آیات ۸۲ و ۸۳. ترجمه: شیطان به خداوند گفت: به عزتت قسم که غیر از بندگان خالص شده ات همه آنها را گول میزنم.
- ↑ سوره اعراف، آیات ۱۶ و ۱۷. ترجمه: شیطان به خداوند چنین گفت که چون تو مرا اغواء کردی منهم آنان را از صراط مستقیم تو بر میگردانم؛ و برای این منظور از جلو و پشت و از راست و چپ برای فریبشان جلوه میکنم و لذاست که تو اکثر آنها را شاکر نعمتهای خودت نمییابی. بلکه در اثر کفر و ناسپاسی مستحق عذاب خواهند بود.
- ↑ سوره یوسف، آیه ۳۳. ترجمه: خدایا! اگر کید و مکر زنان مصر را از من بر نگردانی، به آنها گرایش میکنم؛ و در آنصورت از جاهلین خواهم بود.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۰، صفحه ۶۵.
- ↑ سوره فاطر، آیه ۵. ترجمه: ای مردم! به درستیکه وعده خدا حق است پس مواظب باشید که زندگی دنیا شما را نفریبد و نیز آن فریب دهنده شیطان شما را نسبت به الطاف خدا مغرور نکند.
- ↑ سوره قصص؛ آیه ۶۳. ترجمه: ما سرای آخرت و بهشت را برای کسانی قرار دادیم که در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند و حسن عاقبت مخصوص پرهیزکاران است.
- ↑ سوره قصص، آیه ۸۳.
- ↑ سوره نساء آیه ۱۴۵. ترجمه: البته منافقان را در جهنم، پستترین جایگاه است.
- ↑ سوره مؤمنون، آیات ۹۹ و ۱۰۰. ترجمه: گوید پروردگارا! مرا به دنیا باز گردان تا شاید به تدارک گذشته عمل صالحی بجای آورم. به او خطاب میشود که هرگز نخواهد شد.
- ↑ سوره فاطر، آیه ۳۷. ترجمه: کفار در جهنم فریاد میکشند و میگویند پروردگارا! ما را از جهنم بیرون ببر تا اعمال صالح انجام دهیم - غیر آنچه که تاکنون میکردیم.
- ↑ دنباله آیه ۳۷ از سوره فاطر. ترجمه: در جواب، خداوند به آنها میگوید: آیا ما به اندازی که آنکه اهل پند گرفتن بود پند گرفته بود به شما عمر ندادیم مثلاً ۶۰ سال یا بیشتر یا کمتر و برای شما پیامبری آمد که شما را از چنین روزی بیم داد. حال که از فرصتها و نیز عمر خود بهره نگرفتید پس بچشید عذاب جهنم را که ظالمین در اینجا یاوری ندارند.
- ↑ قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم: لا تزول قد ما عبد یوم القیامة حتی یسأل عن أربع: عن عمره فیما افناه و شبابه فیما ابلاه و عن این کسبه و فهما انفقه عن حبنا اهل البیت. بحار الانوار، ج ۷، ص ۲۵۸ ترجمه: انسان در قیامت قدم از قدم بر نمیدارد الا اینکه از چهار چیز سؤال میشود: ۱- از عمرش که در چه گذرانده و ۲۲- جوانیش که چگونه سپری کرده و ۳- از مالش که از کجا به دست آورده و در کجا مصرف کرده و ۴- از محبت ما اهل بیت.
- ↑ سوره احزاب، آیه ۷۲. ترجمه: به درستیکه ما بار امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و آنها از حمل آن سرباز زدند و از آن ترسیدند که مبادا نتوانند این بار را به منزل برسانند و انسان از آنجا که توانائی حمل آن را در خود میدید آن را پذیرفت. تحقیقاً او در اثر کوتاهی در ادای این امانت الهی بسیار به خود ظلم کرده و جهالت و نادانی خود را اثبات نموده است.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۰۳، صفحه ۶۵.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶، صفحه ۲۶۷.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶، صفحه ۲۶۷.
- ↑ سوره معارج، آیات ۱۱ تا ۱۵. ترجمه: در روز قیامت همه افراد به یکدیگر نمایانده میشوند. در آنگاه انسان مجرم دوست دارد که پسر، همسر، برادر، قوم و خویش و همه اهل زمین را به عنوان فدیه تقدیم کند تا خود از آتش جهنم رها شود. خیر، این آرزو محال است برآورده شود
- ↑ سوره حج، آیه ۱۱. ترجمه: و از مردم کسی است که خدا را بر حرف عبادت میکنند به طوری که اگر خیری به او برسد بدان مطمئن میشود و اگر فتنهای به او رسد با رو به زمین میافتد؛ و دست از عبادت میکشد. اینچنین کس هم در دنیا ضرر کرده است و هم در آخرت. اینست ضرری آشکار.
- ↑ سوره حجرات، آیه ۱۴. ترجمه: اعراب بادیه نشین گفتند ایمان آوردیم. بگو ای پیامبر! که شما ایمان نیاوردید و لکن بگوئید اسلام آوردیم و هنوز ایمان در دل شما رسوخ نکرده است.
- ↑ سوره حجرات، آیه ۱۵. ترجمه: منحصراً مؤمنان کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردند سپس بر اثر رسوخ ایمان در قلب، هرگز کوچکترین شک و شبههای برایشان پیش نیامد.
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۲۱۵.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۵، صفحه ۲۷۶ و بحار الانوار، جلد ۷، صفحه ۱۴۸.
- ↑ سوره سجده، آیات ۱۶ و ۱۷. ترجمه: شبها پهلو از بستر حرکت دهند و در دل شب با بیم و امید خدای خود را بخوانند و از آنچه روزی آنها کردیم، انفاق کنند. هیچکس نمیداند که به پاداش نیکو کاری اش چه چیز از نعمتها و لذتهای بینهایت که روشن بخش دل و دیده است، برای او ذخیره شده است.
- ↑ سوره حشر، آیه ۹.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۲۰۸.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۲۰۹.
- ↑ سوره عنکبوت، آیات ۱ و ۲. ترجمه: آیا مردم پنداشتند که اگر به زبان ایمان آوردند آنانرا به حال خود میگذاریم و از آنها امتحان به عمل نمیآوریم؟ تحقیقاًپیشینیان را امتحان کردیم و شما را نیز امتحان خواهیم کرد و مسلم است که خدا راستگو و دروغگو را میشناسد.
- ↑ سوره حجر، آیه ۹۹.
- ↑ سوره طلاق، آیه ۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۳، صفحه ۲۵۱.
- ↑ سوره انفال، آیه ۲۹. ترجمه: اگر تقوی پیشه کنید خداوند به شما فرقان یعنی قدرت تمیز حق از باطل عنایت میکند.
- ↑ سوره حدید، آیه ۲۸. ترجمه: ای کسانی که ایمان آوردید! تقوی پیشه کنید و به رسول خدا ایمان بیاورید تا خدا از رحمت خود دو چندان عطا کند و برای شما نوری قرار دهد که در پرتو این نور و یقین راه مستقیم الهی را در پیش گیرید و هرگز منحرف نشوید.
- ↑ سوره نور، آیه ۴۰. ترجمه: آنکس که خدا در قلب او نور نتاباند از منبع دیگری نور نمیتواند کسب کند.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۵۴.
- ↑ سوره مجادله، آیه ۱۱. ترجمه: خدا آنانی را که از شما ایمان آوردند بالا میبرد و به آنان که دانش داده شد، درجاتی عطا میکند.
- ↑ سفینة البحار، جلد ۲، صفحه ۷۱۹.
- ↑ سوره طه، آیه ۱۲۴. ترجمه: هر کس از یاد من روی گرداند، همانا برای او زندگانی سختی است و روز قیامت، کور محشورش میکنیم.
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۱.
- ↑ سوره نساء، آیه ۱۳۷. ترجمه: آنانکه نخست ایمان آوردند و سپس کافر شدند، باز گرویده و دگر بار کفر ورزیدند. سپس بر کفر خود افزودند...
- ↑ سفینة البحار، جلد ۱، صفحه ۲۳۸.
- ↑ سوره مجادله، آیه ۱۸. ترجمه: روزی که خدا همه آنان را مبعوث کند برای او هم قسم میخورند همانطور که برای شما قسم میخوردند و میپندارند که خیری دارند. آگاه باش که آنها دروغگویند.
- ↑ سوره کهف، آیات ۱۰۳ و ۱۰۴.
- ↑ سوره انعام، آیه ۱۶۰.
- ↑ سوره نساء، آیه ۱۰، وسائل الشیعة، جلد ۶، صفحه ۳۳۷؛ تفسیر برهان، جلد ۱، صفحه ۳۴۷.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۵۴.
- ↑ سوره تحریم، آیه ۶. ترجمه: ای کسانی که ایمان آوردید! خود و اهل و عیال خود را از آتشی که هیزم آن مردم گناهکار و سنگها میباشد نگهدارید.
- ↑ مستدرک، جلد ۲، صفحه ۶۲۵.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۱۵۹.
- ↑ سوره شوری، آیه ۳۸.
- ↑ اصول کافی، جلد ۱، صفحه ۱۹.
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۸۵.
- ↑ سوره دهر، آیه ۳.
- ↑ سوره مائده، آیات ۱۵ و ۱۶.
- ↑ احتجاج طبرسی، صفحه ۱۶۶.
- ↑ سوره انعام، آیه ۱۲۱.
- ↑ سوره زخرف، آیه ۳۶. ترجمه: آنکس که از یاد خدا رو برگرداند شیطانی را بر او میگماریم که همیشه با او باشد.
- ↑ سوره نحل، آیات ۹۹ و ۱۰۰.
- ↑ سوره رعد، آیه ۱۱.
- ↑ سوره حجر، آیه ۳.
- ↑ سوره حدید، آیه ۱۳.
- ↑ سوره حدید، آیات ۱۳ و ۱۴. ترجمه: روزی که منافقان به مؤمنان گویند به ما بنگرید تا ما به پرتوی از نور شما بهرهمند شویم به آنها گفته شد باز گردید و از دنیا برای خود نور تهیه کنید. سپس بین این دو گروه پردهای زده شد که یک طرف آن برای مؤمنان رحمت و طرف دیگرش عذاب برای منافقان است. گویند آیا ما با شما نبودیم؟ مؤمنین گویند چرا ولی خود را فریب دادید و شک کردید و آرزوها سرگرمتان کرد...
- ↑ نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه ۴۲.
- ↑ سوره یونس، آیه ۶۲.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۴۳۱.
- ↑ سوره حدید، آیات ۲۲ و ۲۳.
- ↑ سوره زمر، آیات ۱۷ و ۱۸. ترجمه: مژده بده به بندگانم. آنانکه گفتار مختلف را میشنوند و بهترین آنرا پیروی میکنند. آنان کسانی هستند که خدایشان هدایت کرده و آنان خردمندند.
- ↑ سوره زخرف، آیه ۲۳.
- ↑ سوره نور، آیه ۱۵.
- ↑ سوره اسراء، آیه ۳۶. ترجمه: آنچه را از آن آگاهی نداری، پیروی مکن. همانا گوش و دیده و دل همگی مسؤولند.
- ↑ اصول کافی، جلد ۴، صفحه ۵۸ باب التهمة و سوء الظن.
- ↑ نهج البلاغه، کلمه قصار ۳۶۰.
- ↑ سوره عبس، آیه ۱۷.
- ↑ سوره شعراء، آیات ۸۸ و ۸۹. ترجمه: روزی که نه مال برای انسان فایده دارد و نه فرزند. مگر آنکس که قلب سلیم را به درگاه خدا عرضه بدارد.
- ↑ اصول کافی، جلد ۴، صفحه ۱۸۰ باب التوبه.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۲۳.
- ↑ سوره انبیاء، آیه ۸۷.
- ↑ مستدرک الوسائل، جلد ۵، صفحه ۲۲۰.
- ↑ بحار، جلد ۴، صفحه ۱۵. نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت ۷۴.
- ↑ بحار، جلد ۶، صفحه ۴۱. حدیث از امام باقر علیه السلام.
- ↑ سوره ماعون، آیات ۴ و ۵.
- ↑ سوره همزه، آیه ۱.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۱۶۱.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۶۵. ترجمه: هنگامیکه سوار کشتی شوند، خدا را با اخلاص میخوانند و هنگامی که به خشکی میرسند، شرک میورزند.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۶۵.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۷. ترجمه: تجارت و بیع آنان را از یاد خدا غافل نمیکند.
- ↑ سوره نور، آیه ۳۷.
- ↑ سوره لقمان، آیه ۲۷.
- ↑ خصال صدوق، جلد ۱، صفحه ۱۴۹.
- ↑ نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه ۲۱۵.
- ↑ سوره زمر، آیه ۲۳.
- ↑ غرر الحکم.
- ↑ سوره فاطر، آیه ۱۵. ترجمه: ای مردم! همه شما در پیشگاه خدا نیازمندید و خدا است که بینیاز و ستوده خصلت است.
- ↑ سوره سبأ، آیه ۱۳. ترجمه: ای آل داود! شکر نعمتهای مرا به جا بیاورید و کم هستند از بندگانم که شاکر باشند.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۵۵ و سوره آل عمران، آیه ۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۳، صفحه ۲۳۴.
- ↑ سوره عنکبوت، آیه ۴۴. ترجمه: به درستیکه نماز از گناهان و زشتیها باز میدارد و هر آینه یاد خدا بزرگتر است.
- ↑ بحار، جلد ۹۰، صفحه ۳۰۰.
- ↑ سوره بقره، آیه ۴۵. ترجمه: به وسیله صبر و نماز، از خدا کمک بخواهید.
- ↑ سوره غافر، آیه ۶۰.
- ↑ سوره سبأ، آیه ۳۴.
- ↑ سوره زمر، آیه ۲۲.
- ↑ وسائل الشیعه، جلد ۱۵، صفحه ۱۰۲.
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۰۳. ترجمه: زکات مالشان را بگیر تا آنها را تطهیر و تزکیه کنی؛ و دعایشان کن که دعای تو مایه آرامش آنان است.
- ↑ بحار، جلد ۹، صفحه ۳۷۴–۳۷۵.
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۳۸.
- ↑ سوره بینه، آیه ۵. ترجمه: و امر نشدند مگر اینکه خدا را با اخلاص و بی شائبه شرک و ریا پرستش کنند.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۳۹، صفحه ۲.
- ↑ بحار، جلد ۳۹، صفحه ۳.
- ↑ سوره مائده، آیه ۵۵.
- ↑ سوره مریم، آیه ۹۶.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۹۲.
- ↑ سوره نحل، آیه ۱۸.
- ↑ سوره لقمان، آیه ۱۹.
- ↑ سوره توبه، آیه ۱۰۵. ترجمه: ای رسول ما! به مردم بگو که هر عمل که بکنید نیک یا بد خدا و رسولش و مؤمنین یعنی جانشینان به حق پیامبر آن را میبینند.
- ↑ سوره انعام، آیه ۹۱ و سوره حج، آیه ۷۴.
- ↑ سوره عبس، آیه ۱۷.
- ↑ سوره علق، آیه ۱۴.
- ↑ سوره انفال، آیه ۲۴. ترجمه: خدا بین مرد و دلش حائل میشود.
- ↑ سوره مؤمنون، آیات اول و دوم.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۰۷. ترجمه: و از مردم کسی است که جانش را در راه رضای خدا میفروشد.
- ↑ سوره هل اتی، آیه ۸.
- ↑ سوره هل اتی، آیه ۹. ترجمه: ما شما را برای خدا اطعام میکنیم و از شما مزدی نمیخواهیم.
- ↑ سوره بقره، آیه ۱۸۳. ترجمه: روزه بر شما نوشته واجب شد همانطور که بر پیشینیان، باشد که تقوی پیشه کنید.
- ↑ محجة، جلد ۵، صفحه ۲۶.
- ↑ سوره بقره، آیه ۲۶۴.
- ↑ اصول کافی، جلد ۴، صفحه ۶۸.
- ↑ سوره یونس، آیه ۱۸. ترجمه: میگویند این بتان شفیعان ما نزد خدا هستند.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۶۹، صفحه ۹۳.
- ↑ اصول کافی، جلد ۳، صفحه ۴۶۴ باب العجب.
- ↑ سوره اعراف، آیات ۱۶ و ۱۷.
- ↑ سوره صف، آیه ۹ و سوره توبه، آیه ۳۳. ترجمه: او خدایی است که رسولش را به هدایت و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان و مذاهب چیره و غالب گرداندش، هر چند مشرکان نپسندند.
- ↑ سوره آل عمران، آیه ۱۵۲.
- ↑ بحار، جلد ۵۱، صفحه ۱۳۳. ترجمه: ... و آخرین آنها نهمین فرزند من است و او امامی است که قیام به حق میکند و خداوند به دست او زمین را بعد از مردنش از ظلم و جور زنده میکند و دین حق را در زمین ظاهر میسازد.
- ↑ سوره نساء، آیه ۵۹.
- ↑ کفایة الاثر، صفحه ۵۳–۵۴.
- ↑ سوره هود، آیه ۸۶. ترجمه: بازمانده خدا بهتر است برای شما.
- ↑ سوره مائده، آیه ۳۴.
- ↑ مفاتیح، اعمال عید نوروز فصل یازدهم.
- ↑ سوره اعراف، آیه ۳۱. ترجمه: ای بنی آدم! زینتهای خود را در مقام عبادت بر گیرید.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۷۳، صفحه ۱۲۶ و فروع کافی، جلد ۳، صفحه ۲۲.
- ↑ بحار الانوار، جلد ۱۶، صفحه ۲۴۹ مضمون روایت در متن نقل شده است.
- ↑ کنز العمال، جلد ۱، صفحه ۱۴۲، حدیث شماره ۶۷۹.
- ↑ سوره حجرات، آیه ۱۲.
- ↑ بحار، جلد ۷۹، صفحه ۲۴۶.
- ↑ سوره مائده، آیه ۳۲.
- ↑ سوره نور، آیه ۵۸.







