کتابخانه:اخلاق الاهی

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از اخلاق الاهی)
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق الهی
مشخصات کتاب
Akhlaghe elahi-tehrani.jpg
نویسنده

استاد ایت الله مجتبی تهرانی تدوین و تحریر : بهمن شریف زاده

زیر نظر : علی اکبر رشاد
زبان فارسی
ناشر سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۸۵/۰۵/۱۴
قطع وزیری
شابک 3-59-8352-964
دانلود PDF

محتویات

دیباچه

هجم بهم العلم علی حقیقه البصیره، و باشروا روح الیقین، و استلانوا ما استعوره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبواالدنیا بأبدان ارواحها معلقه بالمحل الأعلی...[۱].
وجود فرهمند و فرازمند استاد فرهیخته ی ما، فقیه عارف، حجه الحق، آیت الله مجتبی تهرانی - دام ظله - همچون کوهسارانی است که بر دامنه های نشاط انگیز و طراوت خیز آن، چشمه ساران زلالی جاری است که شریعه ی انبوه دل های تشنه ی حکمت و معرفت و آبشخور خیل جان های شیفته و شائق اخلاق و سلوک است.
سال ها است کرسی دروس فقه و اصول استاد، رکن رکین سطوح عالی حوزه ی علمیه ی تهران و مجمع فضلای مجد و مستعد ام القرای انقلاب اسلامی است. هر صبحدم طلاب جان تشنه در محضر دروس استاد، حاضر و سیراب از آن خارج می شوند. جلسات نورانی دروس تفسیر استاد نیز، جوانان تحصیل کرده و مشتاق معارف قرآن را کهرباسان برگرد خود فرا آورده است.
از دیرباز، محفل اشراقی دروس اخلاق و عرفان معظم له، کانون تجمع طیف طالب طهارت و معرفت است و جعلنا له نوراً یمشی به فی الناس[۲]. سال ها است که هزاران جوان از سرچشمه ی صافی تعلیمات شرقانی استاد سیراب و سرشار می شوند و بوته ی انفاس قدسی و مواعظ بالغه ی او، نفوس مستعد و قلوب معد را می گدازد و جان ها و دل های گداخته را تزکیه می سازد. ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید[۳]، چرا که استاد خود تندیس پارسایی و تجسم ساده زیستی است، و مظهر نفسانیت ستیزی و جاه گریزی و مجمع علم و عمل است.
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی - که سرفرازی عالم در این کله دانست
برآستانه ی میخانه هر که یافت رهی - ز فیض جام جم اسرار خانقه دانست
استاد ما، از شاگردان برجسته ی حضرت امام خمینی - سلام الله و رضوانه علیه - و از مواریث ملکوتی آن بزرگوار و از ساقه های آن طوبای طیبه به شمار می رود که بر اثر الفت و مؤانست بسیار با آن حضرت، در شخصیت فقهی، اخلاقی و عرفانی او فانی شده است. تؤتی اکلها کل حین باذن ربها[۴] هم از این رواست که خوشه چینان محضر تعلم و تربیتش، از او رایحه ی روح خدا را به دماغ جان می شنوند. اولک کتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه[۵].
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید - دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
دروس معنوی استاد، اخلاق نظری انتزاعی متعارف نیست و نیز بازگفت تقلیدی اخلاق فلسفی و یونانی نمی باشد؛ همچنین تعلیمات سلوکی ایشان با عرفان مسلکی نسبتی ندارد؛ زیرا دروس استاد آمیزه ای از اخلاق نبودی و عرفان علوی است که با اتکا به منطق اجتهاد ، از زلال آیات و روایات برگرفته و با رعایت نیاز نسل امروز، سامان یافته و از جویبار لسان معظم له در کام تشنه ی طالبان سلوک الی الله فرو می ریزد.
فطوبی لهم ثم طوبی لهم - هنیئاً لارباب النعیم نعیمهم
مجموعه ی مباحث چندین ساله ی اخلاق و عرفان معظم له، تاکنون بر دو هزار درس بالغ شده و همچنان نیز این کوثر پرفیض در فیضان و جریان است. استاد از سر لطف و حسن ظن، این ذخیره ی گرانبها را به این بی بضاعت واگذار فرمودند و بنده نیز از برخی دوستان تقاضا کردم تا طبق برنامه و فرایندی که تنظیم و ارائه شد، دروس را از نوار پیاده کنند و به نگارش و آماده ساختن آن برای نشر، اهتمام ورزند و تاکنون مباحث اخلاقی به صورت حدود دوازده مجلد با عنوان اخلاق الاهی تدوین شده، از مباحث عرفانی نیز که با عنوان سیر و سلوک ارائه خواهد شد هشت مجلد تنظیم شده است که به تدریج ویراسته شده و در دسترس علاقه مندان مباحث معرفتی، اخلاقی قرار خواهد گرفت و احتمالاً سلسله ی سیر و سلوک بر شانزده جلد بالغ می گردد.
ترتیب دروس اخلاقی به شرح زیر صورت بسته است:
جلد اول، در آمد: شامل هدف از بعثت، ابعاد وجودی انسان، قلب - قوای نفس، رذایل و فضایل قوا، تزکیه ی نفس، اعتدال و...
جلد دوم رذایل قوه ی عقلیه و غضبیه، شامل شک، جهل مرکب، غفلت، وساوس شیطانی، مکر، تهور، جبن، سوءظن، انتقام جویی، کینه، عجب، کبر، ذلت، عصبیت، قساوت و..
جلد سوم، رذایل قوه ی شهویه و وهمیه، شامل حب دنیا، حب مال، حب جاه، طمع، حرص، بخل و...
جلد چهارم، آفات زبان، بخش یکم، شامل غیبت، دروغ، بهتان، تهمت، مراء، جدال، خصومت، لعن و نفرین، شماتت، فحش، فرورفتن در باطل، استهزاء و سخریه، سخن چینی و بیهوده گویی.
جلد پنجم، آفات زبان، بخش دوم، شامل مزاح، خنده، گریه، طعن، مدح، افشای سر، توهین و تحقیر، دوزبانی، غنا و شعر، سخن و سکوت و...
جلد ششم و هفتم، فضایل قوه ی عقلیه و غضبیه، شامل خوف و رجاء، کظم غیظ، حلم، عفو، مدارا، تواضع، انکسار و استحقار نفس، رقت، حسن خلق و...
جلد هشتم و نهم، فضایل قوه ی شهویه، شامل قناعت، زهد، فقر، جود و سخا، ایثار، تقوا و ورع مالی و...
جلد دهم و یازدهم، فضایل قوه ی وهمیه، شامل اخلاص، حب خدا، شوق، رضا، انس، تسلیم، توکل، اعتزال و...
بر اصحاب ذوق و ارباب معرفت روشن است که عرفا در عدد و ترتیب منازل سلوک متفق القول نیستند: برخی یک، برخی دو، و بعضی سه، برخی دیگر هفت و بعضی هفتاد، کسانی یکصد منزل بر شمرده اند و بعضی تا هزار و حتی هفتاد هزار نیز ادعا و تعبیر کرده اند:
این راه را نهایت صورت کجا توان بست - کز صد هزار منزل بیش است در بدایت
البته غالباً این راه را از یقظه آغاز و به وحدت منتهی دانسته اند. بی گمان بسیاری از نظرات با هم قابل جمع اند، هر چند راه های سلوک و وصال به شماره ی آفریدگان است، که الطرق الی الله بعدد انفاس الخلائق[۶].
استاد در بیان منازل السالکین نخست از اوصاف الاشراف، اثر گرانسنگ خواجه ی طوسی - رضوان الله علیه - پیروی کرده اند. خواجه منازل سلوک را در سی و یک منزل خلاصه کرده است که از ایمان آغاز و با توحید پایان می پذیرد؛ اما بعدها بر تکمیل مباحث به رویه ی منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری بنا نهادند، از این رو سلسله ی سیر و سلوک نیز بر اساس یک صد منزل تکمیل و تدوین و ارائه می شود و طبعاً سیر عنوان های مجموعه به ترتیب زیر خواهد بود:
1 - یقظه
2 - توبه
3 - محاسبه
4 - انابه
5 - تفکر
6 - تذکر
7 - اعتصام
8 - فرار
9 - ریاضت
10 - سماع
11 - حزن
12 - خوف
13 - اشفاق
14 - خشوع
15 - اخبات
16 - زهد
17 - ورع
18 - تبتل
19 - رجاء
20 - رغبت
21 - رعایت
22 - مراقبت
23 - حرمت
24 - اخلاص
25 – تهذیب
26 - استقامت
27 - توکل
28 - تفویض
29 - ثقه
30 - تسلیم
31 - صبر
32 - رضا
33 - شکر
34 - حیاء
35 - صدق
36 - ایثار
37 - خلق
38 - تواضع
39 - فتوت
40 - انبساط
41 - قصد
42 - عزم
43 - اراده
44 - ادب
45 - یقین
46 - انس
47 - ذکر
48 - فقر
49 - غنا
50 - مقام مراد
51 - احسان
52 - علم
53 - حکمت
54 - بصیرت
55 - فراست
56 - تعظیم
57 - الهام
58 - سکینه
59 - طمأنینه
60 - همت
61 - محبت
62 - غیرت
63 - شوق
64 - قلق
65 - عطش
66 - وجد
67 - دهشت
68 - هیمان
69 - برق
70 - ذوق
71 - لحظ
72 - وقت
73 - صفا
74 - سرور
75 - سر
76 - نفس
77 - غربت
78 - غرق
79 - غیبت
80 - تمکن
81 - مکاشفه
82 - مشاهده
83 - معاینه
84 - حیات
85 - قبض
86 - بسط
87 - سکر
88 - صحو
89 - اتصال
90 - انفصال
91 - معرفت
92 - فنا
93 - بقا
94 - تحقیق
95 - تلبیس
96 - وجود
97 - تجرید
98 - تفرید
99 - جمع
100 - توحید
در خور ذکر است که برای تنسیق و تدوین مجموعه، فرایندی به شرح زیر منظور و معمول گشته است:
الف) پیاده سازی درس ها از نوار،
ب) پردازش ابتدایی نثر دروس، برای برگرداندن لحن آن از صورت گفتاری به سیاق نوشتاری،
ج) تدوین و تفصیل ابتدایی متن،
د) بازنگاری و تکمیل متن و تدوین نهایی،
ه) مرجع یابی و مستند سازی،
و) یکدست سازی شیوه ی نگارش، ترجمه ها و اعراب گذاری عبارت،
ز) بازخوانی مدیر مباشر،
ح ) بازبینی سرپرست،
ط ) ویراستاری فنی،
ی) ارزیابی کارشناسان گروه اخلاق و عرفان پژوهشگاه،
ک) بررسی در شورای علمی گروه اخلاق و عرفان،
ل) افزودن فهرست های گوناگون (موضوعی، کتابنامه، نمایه)
م) صفحه آرایی و مقدمات چاپ
هر چند در تنظیم این سلسله، اصل بر احتراز از تصرف (کاهش و افزایش) بوده است، اما گاه ضرورت مستند سازی و ساختارمند کردن مباحث، همکاران ما را به اندکی تصرف واداشته است.
سرپرستی کار و نظارت کلی بر سیر امور را این بی بضاعت شخصاً بر عهده دارم اما افراد و گروه هایی در اجرای مراحل آن، همکاری مجدانه کرده اند، لهذا بر حقیر فرض است از یکان یکان همکاران به ویژه دانشور فاضل جناب حجه الاسلام بهمن شریف زاده که مدیر مباشر این اقدام ارزنده هستند و الحق بیش ترین سهم را در مدیریت، تدوین و تکمیل مجموعه دارند، از صمیم جان سپاسگزاری کنم، از اخوان الصفا نیز متواضعانه تقاضا می کنم از هر گونه تذکر اصلاحی و تکمیلی دریغ نفرمایند.
علی اکبر رشاد
تهران - 12/6/1381

مقدمه

زبان از نعمت های بزرگ خدا است که همچون دیگر نعمت های خداوندی برای بهره برداری در جهت رشد و کمال به انسان ارزانی شده است. انسان فرزانه و فرهمند با شناسایی موقعیت های مناسب، از چنین نعمتی به درستی استفاده می کند؛ نعمتی که پس از آموزش قرآن و آفرینش انسان، بالاترین لطف خداوند متعالی به آدمی است چنان که فرمود:
الرحمن علم القرآن خلق الانسان علمه البیان[۷].
پس باید قدر این نعمت را دانست و خدای را بر آن سپاس گفت.
چه زیبا فرمود امیر سخن، امام علی (علیه السلام) که بدانید زبان آدمی، پاره ای از او است؛ آن هنگام که شخص از گفتار بپرهیزد، زبان توان سخن ندارد و آن گاه که مایه گفتار داشته باشد، زبان او را مجال ندهد[۸].
زبان بر خلاف جرم کوچکش، از مقامی بسیار والا در طاعت و عصیان برخوردار است. چه وصلت ها که با جنبشش از هم گسسته و چه فرقت ها که با حرکتش به هم پیوسته است. چه خون ها که به موجبش بر زمین ریخته و چه جان ها که با عنایتش سر به سلامت برده است.
سخن، گاه بهترین و ظریف ترین عبادت است که شخص را آسمانی کرده، به معراجش می برد، و گاه سنگین ترین گناه لایق کیفر، و نکوهیده ترین و ناخوشایندترین رفتار نزد مردم است. آن جا که سخن زمینه رضای خدا را فراهم آورد و بیان رحمت گسترده او باشد، با وجود زحمتی کم و هزینه ای ناچیز، گرانبهای ترین عبادت است؛ نام معبود یگانه را بر زبان جاری ساختن، گواهی بر وحدانیت او دادن، ارشاد و راهنمایی خلق خدا کردن و درخواست شفاعت برای دیگران نمودن... و، اعمال تابناک و رفتارهای زیبایی هستند که گوینده را در حرکت به سوی فضایل انسانی با عناوینی چون واجبات و مستحبات یاری می رسانند.
مولای پرهیزکاران، علی (علیه السلام) با وصف خاندان خویش به فرمانروایان سخن، فرمود:
همانا ما امیران سخنیم. سخن در ما ریشه دوانده و شاخه هایش را بر ما آویخته است[۹].
البته درون مایه سخن باید نیکو و مفید باشد که همانا هر چیز بی حاصل، لغو و بی بها است، پس چه چیز بالاتر از این که سخن، پرسود و گره گشا باشد و چنین کلامی جز قلب سلیم برنخیزد؛ پس نیاز انسان به دل خردمند بیش از نیاز او به زبان گویا است تا بتواند زبان خود را در مهلکه ها نگه داشته، کلامش را به حساب عملش بگذارد و صدالبته که سخن راست و درست، همچون دارو، و سخن باطل و ناحق درد و بیماری است.
سخن، هویت و شخصیت هر انسانی را می نمایاند. سرور پارسایان علی (علیه السلام) فرمود:
آدمی در زیر زبان خویش نهان است؛ پس سخن خویش بسنج و آن را بر خرد و معرفت عرضه دار. اگر برای خدا و در راه او بود، به زبان آر وگرنه، سکوت بهتر از آن است[۱۰].
آدمی مخفی است در زیر زبان - این زبان پرده است بر درگاه جان
چونک بادی پرده را درهم کشید - سر صحن خانه شد بر ما پدید
کاندر آن خانه گهر یا گندم است - گنج زر یا جمله مار و کژدم است
یا در او گنج است و ماری بر کران - زانک نبود گنج زر بی پاسبان
بی تأمل او سخن گفتی چنان - کز پس پانصد تأمل دیگران[۱۱]
اما صدافسوس که چرخش آسان زبان در دهان، موجب سرکشی افزون تر و نافرمانی آسان تر آن در مقایسه با عضوهای دیگر شده است و میدان عملی گسترده تر و خیروشر، مجالی وسیع تر دارد.
زبان، گرفتار آفات و امراضی چون دروغ، غیبت، تهمت، بهتان، شماتت، استهزا، مزاح، ناسزا، سخنان باطل و بیهوده و... می شود که پیش گیری یا درمان آنها کاری بس دشوار است. سرانجام طاعت و طغیان که ایمان و کفر است نیز فقط با شهادت زبان حاصل می شود.
زین العابدین، حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) فرمود:
زبان آدمی هر صبح به تمام جوارح او سر می کشد و می پرسد: چگونه شب را به صبح رساندید؟ آن ها پاسخ می دهند: اگر تو ما را رها کنی، به خوبی! آن گاه او را سوگند داده، می گویند در مورد ما از خدا بترس که ما فقط به سبب تو عقاب می شویم یا پاداش می گیریم[۱۲].
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
آیا جز فرآورده های زبان، چیز دیگری انسان را سرنگون در آتش می کند[۱۳].
امیرالمؤمنان علی (علیه السلام) نیز زبان را کلید هر خیر و شر معرفی می فرماید[۱۴] و یادآور می شود که انسان با ایمان به حفاظت و صیانت خویش از آلودگی به گناهان این عضو موظف است؛ از این رو باید به شناسایی آفات زبان بپردازد.
کتابی که پیش رو داریم، بازنوشتی از درس های اخلاق استاد فرزانه، حضرت آیت الله آقا مجتبی تهرانی - دام ظله - در زمینه آفات زبان است.
حضرت استاد سال های بسیار از عمر شریف خویش را صرف نشر و ترویج معارف اخلاقی مکتب اسلام کرده اند. این جلد و دیگر جلدهایی که با یاری خداوند به زیور طبع آراسته خواهد شد، ثمره کوشش مداومی است که گروهی از محققان این پژوهشگاه در تدوین، تصحیح و تکمیل مباحث آن استاد گرانمایه صرف کرده اند. مباحث استاد در این بخش از کتاب بزرگ اخلاق اسلامی ، به فصل های متعددی تقسیم شده که در دو مجلد به مشتاقان دانش اخلاق عرضه خواهد شد. مطالب هر فصل، با مقدمه و تعریف آفتی از آفات زبان آغاز شده و سپس به اقسام، نکوهش، ریشه های درونی، پیامدها و درمان آن پرداخته می شود. باشد که مورد خشنودی حضرت احدیت - جل و علا - و الطاف و کرامات حضرت بقیه الله الاعظم - ارواحنا له الفداء - قرار گیرد، ان شاء الله.
گروه اخلاق و عرفان
پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی

فصل یکم: غیبت

یا ایهاالذین امنوا... لا یغتب بعضکم بعضاً ایحب احدکم ان یأکل لحم اخیه میتاً[۱۵]
ای کسانی که ایمان آورده اید!... برخی از شما از دیگری غیبت نکند. آیا هیچ یک از شما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟
مقدمه
انسان ها روزمره از راه سخن گفتن با یک دیگر ارتباط برقرار می کنند؛ از این رو به شکل ناخواسته در معرض گناهانی چون غیبت، دروغ و تهمت قرار می گیرند و بدون آن که خود توجه داشته باشند، زبانشان به گناه آلوده می شود. چه بسا اگر ایشان از حقیقت این گناهان آگاه باشند، آن ها را ترک کنند.
این فصل از کتاب می کوشد تا به حدود و ثغور اموری درباره غیبت بپردازد تا آگاهی از آنها، در ترک این گناه موثر افتد. ذکر این نکته، در آغاز گفتار ضرورت دارد که رفتار انسان، از دو بعد فقهی و اخلاقی بررسی می شود: بعد فقهی به صورت عمل و ظاهر رفتار نظر دارد و احکام فقه درباره حرکاتی است که از هر یک از اعضای بدن انسان سرمی زند؛ به طور مثال، غیبت کردن و دروغ گفتن از حرکت ها و رفتارهای عضو زبان است که مشمول حکم حرمت می شوند.
بعد اخلاقی به ریشه عمل نظر دارد و اخلاق، درباره رذیله و صفت ناپسندی که در نفس انسان پیدا، و منشأ پیدایش رفتاری زشت می شود، بحث می کند.
در این فصل به بعد اخلاقی غیبت توجه، و به مسائل فقهی این رفتار به اختصار اشاره می شود.

تعریف غیبت

غیبت نزد دانشمندان علم اخلاق و فقیهان، متذکر شدن یا فهماندن عیب و نقص کسی در غیاب او، دیگران است. به تعبیر دیگر، غیبت آن است که در غیاب کسی به بیان آن چه نقلش مایه ناخشنودی او می شود بپردازند[۱۶].

فرق غیبت و بهتان

بهتان یعنی نقص و عیبی را که در کسی وجود ندارد چه در حضورش و چه در غیابش، به او نسبت دهند؛ پس اگر عیبی را که در شخص وجود دارد، پشت سرش به او نسبت دهند، غیبت او را کرده اند؛ ولی اگر عیب و نقصی را که در او وجود ندارد، به او نسبت دهند، بهتان زده اند؛ البته اگر عیبی را که در شخص وجود ندارد، پشت سرش به او نسبت دهند، هم غیبت او را کرده و هم به او بهتان زده اند و احکام هر دو مورد بر آن صدق می کند به این معنا که غیبت کننده، هم باید استغفار کند و هم از آن فرد حلالیت بطلبد.
ابوذر غفاری (ره) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید: غیبت چیست؟ حضرت فرمود:
ذکرک اخاک بما یکره. قلت: یا رسول الله! فان کان فیه الذی یذکر به. قال: اعلم انک اذا ذکرته بما هو فیه فقد اغتبته و اذا ذکرته بما لیس فیه فقد بهته[۱۷].
یاد کردن برادرت به چیزی که از آن ناخرسند می شود. عرض کردم: ای رسول خدا! اگر این عیب که گفتیم در او بود، چه؟
فرمود: اگر او را به عیبی که در او بود، یادآور شدی، غیبت کرده ای و اگر عیبی را که در او نبود، متذکر شدی بهتان زده ای.
در همین زمینه امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ان من الغیبه ان تقول فی اخیک ما ستره الله علیه و ان من البهتان ان تقول فی اخیک ما لیس فیه[۱۸].
همانا غیبت عبارت است از این که درباره برادرت، عیبی را که خدا برای او پوشانده است، بگویی و همانا بهتان این است که درباره برادرت، عیبی را که در او نیست، بگویی.

فرق غیبت و تهمت

تهمت آن است که بر پایه حدس و گمان بد در حق کسی، به او رفتار یا حالت ناپسندی را نسبت دهند؛ در حالی که غیبت، بازگفتن عیب های واقعی شخص در غیاب او است.

اقسام غیبت

غیبت بر چند قسم است:
1: گفتاری
غیبت گفتاری مشهورترین نوع غیبت است؛ یعنی انسان، نقص برادر مؤمنش را به دیگری بگوید.
2 - نوشتاری
شخص، عیبی را که می خواهد بگوید! بنویسد؛ در این صورت به جای شنونده، خواننده وجود دارد.
3 - کرداری
فرد عیب دیگری را با نمایش به دیگران بفهماند.
4 - کنایی
کسی با استفاده از جمله های کنایی، عیوب دیگری را در غیاب دیگری را در غیاب او به دیگران بفهماند؛ جمله هایی مثل خدا را شکر که به ما ریاست نداد یا از بی حیاتی به خدا پناه می برم که کنایه از بی لیاقتی و بی حیایی شخص غایب هستند.
5 - اشاره ای
یعنی با اشاره ای دست و سایر اعضا، عیب دیگری را بازگوید که اشاره می تواند لفظی یا عملی باشد.
روایت شده که زنی وارد خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شد و میهمان عایشه بود. وقتی برخاست و رفت، عایشه با دستش اشاره کرد و با این اشاره می خواست بگوید که او کوتاه قد بود. حضرت فرمود:
قد اغتبتها.
تو از آن زن غیبت کردی[۱۹].

انواع عیب و نقص

در مباحث پیشین آورده شد: غیبت آن است که انسان پشت سر برادر یا خواهر مؤمنش عیب یا نقصی را که نزد مردم معروف نبوده یا شنونده نمی داند، باز گوید.
حال باید به بحث از انواع و چگونگی این عیب و نقص پرداخته شود.
عیب و نقص اقسامی دارد که عبارتند از:
1 - نقص روانی - نفسانی:
مانند آن که شخصی به رذیله ای مانند حسد یا تکبر مبتلا باشد و پشت سر او به این رذایل اشاره شود.
2 - نقص بدنی:
مانند آن که شخصی بیماری یا نقص عضوی دارد که کسی از آن آگاه نیست.
3 - نقص دینی:
مثل آن که شخصی در نماز سستی کند و در جایی که او حضور ندارد، این عیب را مطرح کنند.
4 - نقص مالی:
مانند آن که پشت سر مؤمن آبرومندی که توانایی مالی ندارد، سخنانی دال بر فقر و ناتوانی مالی او به زبان آورده شود یا به طریقی دیگر فهمانده شود. این عمل اگر از روی دلسوزی هم باشد، غیبت به شمار می آید.
5 - نقص نسبی:
مانند آن که بگویند پدر یا اجداد فلان شخص، خسیس یا فاسق یا... بوده اند.
برخی بزرگان، بیان نقص های موجود در لباس، خانه و سایر متعلقات شخص را نیز غیبت به شمار آورده اند[۲۰].

نکوهش غیبت از دید شرع

یکی از صریح ترین آیات در نکوهش غیبت که آن را گناهی کبیره دانسته، این آیه از سوره حجرات است:
یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن ان بعض الظن اثم و لا تجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضاً أیحب احدکم أن یأکل لحم اخیه میتاً فکرهتموه[۲۱].
ای کسانی که ایمان آورده اید! از بسیاری گمان ها [در حق یکدیگر] بپرهیزد که برخی از گمان ها گناه است و [و درباره یکدیگر] تجسس نکنید و برخی از شما از دیگری غیبت نکند. آیا هیچ یک از شما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟ البته از آن کراهت دارید و...
گوشت های بندگان حق خوری - غیبت ایشان کنی کیفر بری[۲۲]
یکی از راه های شناخت بزرگ بودن گناه ، مقایسه آن با دیگر گناهان بزرگ (معاصی کبیره) است. در این آیه، غیبت، با خوردن مردار مقایسه شده که از گناهان بزرگ به شمار می رود. اگر مردار، گوشت گوسفند باشد، حرام است؛ چه رسد به این که گوشت انسان باشد و از آن مهم تر این که انسان با مرده، رابطه برادری هم داشته باشد.
از این مقایسه می توان دریافت که غیبت تا چه اندازه زشت و ناپسند است!
پیشوای یازدهم، حضرت عسکری (علیه السلام) در این باره می فرماید:
اعلموا ان غیبتکم لا خیکم المؤمن من شیعه آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) اعظم فی التحریم من المیته[۲۳].
بدانید که غیبت شما از برادر مؤمنتان که از شیعیان اهل بیت است، از خوردن گوشت مرده حرام تر است.
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین روایت شده است:
ان الغیبه اشد من الزنا[۲۴].
به درستی که غیبت کردن از زنا بدتر است.
روشن است که زنا از گناهان بزرگ شمرده می شود؛ پس غیبت هم که از آن بدتر است، گناه بزرگ (معصیت کبیره) خواهد بود.
راه دیگر برای شناخت بزرگ بودن گناه ، بیم و وعید الاهی به عذاب دردناک است. آن جا که خداوند، جزای رفتار زشتی را عذاب دردناک معرفی کند، آن رفتار از گناهان بزرگ خواهد بود.
خداوند متعالی در قرآن کریم می فرماید:
ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم[۲۵].
همانا برای کسانی که دوست دارند زشتی در بین کسانی که ایمان آورده اند شایع شود، عذاب دردناکی است.
که مفسران، عبارت ان تشیع الفاحشه در آیه کریمه را به غیبت تفسیر کرده اند.
حضرت رضا (علیه السلام) از پدر بزرگوار موسی بن جعفر (علیه السلام) نقل می کند که امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ان الله یبغض البیت اللحم...
خداوند خانه ای را که در آن گوشت وجود دارد، دشمن می دارد.
به امام عرض کردند که ما گوشت را دوست داریم و خانه هایمان از آن خالی نیست. حضرت فرمود:
انما البیت اللحم البیت الذی توکل فیه لحوم الناس بالفیبه[۲۶].
خانه گوشت، خانه ای است که در آن گوشت مردم با غیبت، خورده می شود. در روایتی دیگر از حضرت آمده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب معراج به آتش جهنم نظر افکند و دید گروهی مشغول خوردن مردار هستند. به جبرئیل فرمود: این ها چه کسانی هستند؟
جبرئیل پاسخ داد: این ها کسانی هستند که گوشت مردم را می خورند[۲۷].
از آن جا که در قیامت، اعمال انسان تجسم می یابد؛ اگر عمل، گناه و سیئه باشد، شکل حیوانات را به خود می گیرد و اگر حسنه باشد، مفرح است و به شکل حوریه و غلمان درمی آید و صالحان در قیامت عمل خود را به شکل حورالعین در آغوش می گیرند و اهل غیبت، در دوزخ مردار خوارند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
الغیبه قوت کلاب النار[۲۸].
غیبت، خوراک سگ های آتش است.
در روایت دیگری با همین مضمون از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است:
اجاتنبوا الغیبه فانها ادام کلاب النار[۲۹].
از غیبت بپرهیزید؛ چرا که خورش سگ های جهنم است.

ابعاد غیبت از دیدگاه روایی

به غیبت از سه بعد می توان توجه کرد:
1 - بعد عملی:
دو روایت پیشین به بعد عملی غیبت اشاره داشت.
2 - بعد درونی (روانی):
امام علی (علیه السلام) می فرماید:
الام الناس المغتاب[۳۰].
پست ترین مردم کسی است که غیبت می کند.
حضرت در این روایت به بعد درونی و روانی غیبت نظر دارد؛ به این معنا که حال درونی شخص غیبت کننده را بیان می کند.
3 - بعد معنوی (الهی):
حضرت در روایت دیگری به تأثیر منفی غیبت در بعد معنوی اشاره دارد و رابطه خداوند با اهل غیبت را روشن می سازد:
ابغض الاخلائق الی الله المغتاب[۳۱].
مبغوض ترین مردم در نظر خداوند کسی است که غیبت می کند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
یا معشر من آمن بلسانه و لم یؤمن بقلبه لا تغتابوا المسلمین[۳۲].
ای گروهی که به زبان ایمان آورده اید، اما دل های شما ایمان نیاورده است، از مسلمانان غیبت نکنید.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با صراحت ابراز می دارد که غیبت کننده، فاقد ایمان قلبی است؛ زیرا فردی که با زبان، به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر اقرار کند، مسلمان است؛ ولی اگر وابستگی قلبی، یعنی ایمان نداشته باشد و از مسلمانان غیبت کند، بعد معنوی اش ضعیف می شود؛ بنابراین مسلمان واقعی کسی است که قلب و زبانش، هر دو معتقد، و از غیبت به دور باشند.

بدترین نوع غیبت

غیبت از هر مسلمانی زشت و ناروا است؛ اما غیبت از خوبان و صالحان، بسی زشت تر و ناپسندتر است. در روایات آمده است: انسانی که عیوب و نقایص نیکان را مطرح، و پشت سرشان غیبت کند، دچار یکی از زشت ترین پستی ها شده است:
من اقبح اللؤم غیبه الأخیار[۳۳].
از زشت ترین پستی ها غیبت کردن از نیکان است.
غیبت کردن از اخیار، برگزیدگان و نیکان از نظر دنیایی، پیامدهای منفی در زندگی انسان به بار می آورد. عمر را کوتاه می کند و گرفتاری بسیار پیش می آورد و انسان را از خوبی های دنیا و آخرت محروم می سازد.

حکم غیبت از نظر فقهی

پشتوانه احکام در فقه شیعی، ادله اربعه (کتاب، سنت، اجماع و عقل) است و بسیاری از فقیهان شیعی در بحث غیبت می فرمایند:
الغیبه حرام بالادله الاربعه[۳۴].
غیبت به ادله اربعه حرام است؛
یعنی فتوای ایشان به هر چهار مرجع، مستند شده است که بر قوت و استحکام فتوای مورد نظر می افزاید. از آن جا که این بحث فقهی به طور گسترده در این مجال نمی گنجد، فقط به ذکر روایتی از امام صادق (علیه السلام) در این مورد بسنده می شود که می فرماید:
الغیبه حرام علی کل مسلم... والغیبه تأکل الحسنات کما تأکل النار الحطب[۳۵].
غیبت بر هر مسلمانی حرام است... و غیبت نیکویی ها را می خورد، همان گونه که آتش هیزم را نابود می کند.
رفیقی که غایب شد ای نیک نام - دو چیز است از او بر رفیقان حرام
یکی آن که مالش به باطل خورند - دوم آن که نامش به غیبت برند[۳۶]

شرایط حرمت غیبت

حرمت غیبت از نظر فقهی، شرایطی دارد که عبارتند از:
1 - شخصی که انسان در غیاب، او، عیبش را بازگو می کند، مؤمن باشد؛ یعنی بینشان اخوت ایمانی وجود داشته باشد؛ همان گونه که خداوند متعالی در آیه شریفه سوره حجرات، غیبت را به خوردن گوشت برادر مؤمن تشبیه فرمود.
در همین زمینه، روایتی از امام صادق (علیه السلام) به نقل از عبدالرحمن سیاب آمده است:
ان من الغیبه ان تقول فی أخیک ما ستره الله علیه[۳۷].
غیبت این است که درباره برادر مؤمنت عیبی را که خدا برای او پوشانده است، بگویی؛
بنابراین، اگر عیب کافر پشت سرش گفته شود، غیبت به شمار نمی آید.
مؤمن کسی است که به همه اصول دین (توحید، عدل، نوبت، امامت و معاد) اعتقاد داشته باشد.
2 - از نظر شرعی، غیبت هنگامی پیش می آید که پشت سر فرد، عیب و نقص او را بازگو کنند؛ ولی اگر کمالش را بگویند (راضی باشد یا نباشد) غیبت شمرده نمی شود.
3 - عیب و نقصی که شخص در غیاب برادر یا خواهر مؤمنش می گوید، نزد عموم ناخوشایند و ناپسند باشد؛ از این رو اگر عامه مردم آن عیب را زشت بشمارند؛ ولی خود فرد غایب به باز گفتن آن راضی باشد، غیبت به شمار می رود.
پیش تر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بحث تفاوت بهتان و غیبت روایتی آورده شده که حضرت در تعریف غیبت فرمود: ذکرک اخاک بما یکره در این حدیث، این نیست که آن چه را فقط برادرت خوش ندارد، ذکر کنی؛ بلکه منظور، امری است که به طور طبیعی و نزد عامه ناخوشایند باشد؛ زیرا خداوند متعالی راضی نیست آبروی مؤمن در اجتماع بریزد. و در روایات هم آمده است:
قوا اعراضکم[۳۸].
آبروهایتان را حفظ کنید. امیر مؤمنان (علیه السلام)
لیس للمؤمن ان یذل نفسه[۳۹].
مؤمن حق ندارد خودش را خوار کند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)
ان الله تبارک و تعالی فوض الی المؤمن کل ش
ی ء الا اذلال نفسه[۴۰].
خداوند بلند مرتبه همه چیز، جز ذلیل کردن نفس را به مؤمن تفویض کرده است.
امام صادق (علیه السلام)
پس اگر مؤمن، عیب برادر مؤمن خود را که ناپسند تلقی می شود، پشت سرش بگوید و آن فرد هم راضی باشد، رضایتش موجب برداشته شدن حرمت این عمل نمی شود.
4 - عیب و نقصی در غیاب فرد بازگو شود که از مردم پوشیده بوده است؛ بنابراین اگر فردی به داشتن عیبی نزد مردم معروف باشد، بازگفتن آن نزد کسی که از آن آگاهی دارد، حرام نیست.
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود:
من ذکر رجلا من خلفه بما هو فیه مما عرفه الناس لم یغتبه و من ذکره من خلفه بما هو فیه مما لا یعرفه الناس اغتابه[۴۱].
کسی که پشت سر شخصی چیزی را یادآور شود که همه مردم می دانند، غیبت نیست و اگر کسی پشت سر شخصی نقص یا عیبی را بگوید که مردم نمی دانند، غیبت است.
5 - قصد انتقاص وجود داشته باشد؛ یعنی شخص با باز گفتن عیب دیگری، قصد کاستن از وجهه و شخصیت او را داشته باشد؛ پس اگر باز گفتن عیب، برای درمان و برطرف کردن آن باشد، مثل آن که انسان، حالات مریضی را به پزشک بگوید، چون قصد انتقاص ندارد، رفتار او غیبت به شمار نمی آید.
6 - شنونده داشته باشد؛ پس اگر انسانی نشسته باشد و از روی ناراحتی یادآور عیوب دیگری شود، چون شنونده ندارد، رفتار او حرام نیست و غیبت به شمار نمی رود.

استماع غیبت

همان گونه که گفته شد، غیبت زمانی تحقق می یابد که شنونده ای وجود داشته باشد؛ پس شنونده غیبت، همانند گوینده آن، در تحقق غیبت دارد؛ از این رو حکم غیبت شامل حال او نیز می شود.
با این وصف، فقیهان گوش دادن به غیبت را هم از لحاظ شرعی حرام دانسته اند و از این نظر اختلافی بین آنها نیست. روایات بسیاری نیز در این زمینه وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود:
امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) افراد را از غیبت کردن و گوش دادن به آن نهی فرمود:
نهی عن الغیبه و الاستماع الیها[۴۲].
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
السامع للغیبه احد المغتابین[۴۳].
گوش کننده غیبت یکی از دو نفری است که غیبت می کند.
ما عمر مجلس بالغیبه الا خرب من الدین[۴۴].
هیچ مجلسی با غیبت آباد نشد، مگر این که از نظر دینی خراب شد.
فنزهوا أسماعکم من استماع الغیبه[۴۵].
گوش های خود را از شنیدن غیبت پاک کنید.
امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید:
الغیبه کفر و المستمع لها و الراضی بها مشرک[۴۶].
غیبت، کفر، و شنونده و خشنود از آن، مشرک است.
کفر بر دو گونه است:
الف - کفر اعتقادی
ب - کفر عملی.
کفر اعتقادی عدم اعتقاد به اصول حقه است؛ اما کفر عملی ندیده گرفتن چیزی است که از سوی خداوند مورد امر و نهی قرار می گیرد؛ البته اگر کفر عملی ادامه یابد، چه بسا به کفر اعتقادی بینجامد؛ برای نمونه، تکلیفی مانند نماز که از ارکان و پایه های دین ما است، اگر به صورت عمدی ترک شود، در ایمان انسان خلل وارد می شود چنان که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من ترک الصلوه متعمداً فقد کفر[۴۷].
کسی که نماز را به عمد ترک کند، کافر است.
غیبت، طبق فرموده امام صادق (علیه السلام) چنین است:
الغیبه أن تقول فی اخیک ما ستره الله علیه[۴۸].
غیبت آن است که آن چه [ عیبی ] را خداوند پنهان ساخته است، بازگویی.
از سویی، شنونده غیبت در آشکار شدن آن عیب همان اندازه نقش دارد که گوینده غیبت دارد؛ زیرا اگر گوشی برای شنیدن غیبت نباشد، گوینده کاری از پیش نمی برد؛ بنابراین، هر دو مرتکب گناه شده اند.
عبدالله بن سنان روایت می کند که به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم:
عوره المؤمن علی المؤمن حرام؟ قال: نعم قلت: یعنی سفلته! قال: لیس حیث تذهب! انما هو اذاعه سره[۴۹].
آیا عورت مؤمن بر مؤمن حرام است؟ فرمود: بله. گفتم: منظور از عورت همان معنای عورتین[۵۰] است؟ گفت: نه، آن گونه که گمان کردی نیست. منظور از عورت نشر دادن سر او بود.
امام صادق (علیه السلام) از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نقل کرده است:
من اذاع الفاحشه کان کمبتدئها[۵۱].
کسی که عمل زشتی را نشر دهد، مثل کسی است که آن کار را آغاز کرده است.
همچنین امام صادق (علیه السلام) فرمود:
من قال فی مؤمن ما رأته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عزوجل ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم[۵۲].
کسی که از مؤمنی، چیزی را که با چشمش دیده یا با گوشش شنیده، به کسی دیگر بگوید، از کسانی است که خداوند می فرماید: دوست دارند عمل زشتی در میان کسانی که ایمان آورده اند، نشر یابد و برای ایشان عذاب دردناکی است.
در غیبت، گوینده با گفتار، و شنونده با شنیدن خود، راز دیگری را فاش می کنند و منشأ نشر عمل زشت می شوند؛ البته گوش کردن هر چیز دو حالت دارد:
1 - یا شنیدن (سماع) است؛ بدین معنا که چیزی ناخودآگاه به گوش کسی می رسد، بدون این که او خواسته باشد به آن گوش فرادهد.
2 - یا گوش دادن (استماع) است؛ یعنی شخص به طور کامل توجه کند و آن چه را می شنود، به ذهن خود بسپارد.
نکته قابل توجه دیگر آن که در مسأله غیبت، گوش ندادن به غیبت دیگران کافی نیست؛ بلکه افزون بر گوش نکردن، مقابله با آن نیز لازم است.
فقیهان بر این نظر اتفاق دارند که نه تنها نباید به غیبت گوش کرد، بلکه اگر کسی در جایی غیبت می کند، باید او را از این کار بازداشت.

رد غیبت

هر جا رفتار زشت و امر حرامی واقع شود، بر هر مسلمان واجب است از منکر نهی کند و این مسأله به غیبت اختصاص ندارد؛ اما در این افزون بر نهی از غیبت، رد آن و دفاع از غیبت شونده نیز لازم است.
در این زمینه روایات متعددی وارد شده است که از جمله به موارد ذیل اشاره می شود:
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من رد عن عرض اخیه بالغیب کان حقاً علی الله ان یعتقه من النار[۵۳]
کسی که (بدگویی) را از برادر مؤمنش در غیاب او دور کند، سزاوار است خداوند او را از آتش برهاند.
در جایی دیگر حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) به سرزنش کسی که به یاری غیبت شونده اقدام نکند، پرداخته، به امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرماید:
یا علی! من من اغتیب عنده اخوه المسلم فاستطاع نصره فلم ینصره خذله الله فی الدنیا و الاخره[۵۴]
ای علی! کسی که پیش او از برادر مسلمانش غیبت شود و بتواند آن برادر مسلمان را یاری کند، ولی کمک نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار می کند.
حضرت باقر (علیه السلام) نیز در تأیید رد کننده غیبت، و سرزنش کسی که غیبت او بشنود و رد نکند فرمود:
من اغتیب عنده اخوه المؤمن فنصره و أعانه نصره الله و اعانه فی الدنیا و الاخره و من لم ینصره و لم یعنه و لم یدفع عنه و هو قدر علی نصرته و عونه خفضه الله فی الدنیا و الاخره[۵۵].
اگر پیش کسی، از برادر مؤمنش غیبت شود و او برادر مؤمنش را یاری کند، خداوند هم او را در دنیا و آخرت یاری کند می کند؛ اما اگر بتواند کمک کند و آن غیبت را از برادرش برگرداند و این کار را نکند، خداوند او را در دنیا و آخرت خوار می کند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پاداش رد غیبت را بزرگ شمرده است:
من رد عن اخیه غیبه سمعها فی مجلس رد الله عنه الف باب من الشر فی الدنیا و الاخره فان لم یرد عنه اعجبه کان علیه کوزر من اغتاب[۵۶].
اگر کسی از برادر مؤمنش غیبتی شنید و آن را رد کرد، خداوند هزار شرو بدی را از او بر می گرداند و اگر آن غیبت را رد نکرد، بلکه تعجب هم کرد، گناهش مثل همان شخصی است که غیبت می کند.
بر اساس روایتی دیگر اگر در مجلسی، پشت سر برادر مؤمنی، غیبت شود، در حالی که شخص بتواند آن را رد کند، ولی نکند، گناهش هفتاد بار بیش تر از غیبت کننده است[۵۷].
همان گونه که از روایات پیشین بر می آید، اگر در مقابل غیبت سکوت شود، میدان برای غیبت کننده بازتر می شود و رد نکردن آن به منزله تشویق شخص و امضای عملی بر گفتار او است.

چگونگی رد غیبت

رد غیبت و دفاع از کسی که مورد غیبت قرار گرفته، باید با نوع غیبت متناسب، و جامع و کامل باشد. اگر عیب نفسانی فردی بازگو شده، مانند آن که گفته شده است: فلانی متکبر یا حسود است، پاسخ هم باید با آن متناسب باشد؛ همانند آن که به غیبت کننده گفته شود: تو چگونه از درون و باطن دیگری آگاه شده ای؟! انسان به صورت معمول از رذایل نفسانی خودش نیز غافل است و آگاه نیست، پس چگونه می تواند به رذیله ای از رذیل درونی دیگری پی ببرد!؟
ممکن است او در پاسخ به کردار ظاهری که گویای صفات زشت درونی است، استناد کند؛ مانند آن که بگوید: فلان کس بخیل است؛ زیرا مال و ثروت دارد؛ ولی استفاده نمی کند. در جواب او باید گفت: از کجا می دانی که او این گونه است؟ چه بسا او برای خودش استفاده نمی کند؛ اما به دیگران می دهد.
اگر غیبت درباره بدن و جسم شخص باشد، در پاسخ می توان گفت: عیب آن است که نزد خداوند نقص به شمار رود. پروردگار عالم فقط نقص های روحی یا علمی را برای انسان عیب می شمرد. چه بسا افرادی با نقص جسمانی پیش پروردگار محبوب ترین، و افرادی با وجود برخورداری از سیما و اندامی مناسب، نزد خدا مبغوض ترین باشند.
گاه غیبت در زمینه امور دینی است که البته درباره گناهان راه توجیه باز است و می توان رفتاری به ظاهر نادرست را بر شکل درستی حمل کرد؛ چون ممکن است عملی دو چهره داشته باشد: یکی چهره گناه ، و دیگری چهره غیر آن که گناه شمرده نمی شود؛ ولی اگر راهی باری توجیه وجود نداشته باشد و درباره عمل شخص، پشت سرش بدگویی کنند می توان گفت که هر مؤمنی [غیر از پیشوایان معصوم (علیه السلام)] می لغزد و ممکن است دستش به گناه آلوده شود؛ پس نمی توان بر او عیب گرفت؛ چرا که ممکن است توبه کند، و دیگران به دلیل غیبت کردن از او، دچار معصیت شده و موفق به توبه نشوند؛ در نتیجه روز قیامت، او پاک باشد و دیگران آلوده باشند.
اگر موقعیتی پیش آید که شنونده غیبت به هیچ شکلی به رد آن قدرت نداشته باشد، باید راه های دیگری را پیش بگیرد؛ مانند آن که بکوشد مسیر سخن را منحرف یا به گونه ای حرف را عوض کند. اگر باز هم نتوانست جلو این گناه را بگیرد، مجلس غیبت را ترک کند؛ اما اگر این هم ممکن نبود، مانند آن که در جایی زندانی بود و نمی توانست غیبت را رد کند یا از مجلس برخیزد، باید در دل، ناخشنود، و از این کار ناراضی باشد؛ چرا که اگر کسی از غیبت دیگری راضی باشد و از این که عیوب او بازگو شده خرسند شود، بدون آنکه خود در غیبت نقشی داشته باشد، گناه کار است.
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود:
الغیبه کفر و المستمع لها و الراضی بها مشرک[۵۸].
غیبت کفر است و شنونده غیبت و راضی به آن مشرکند.

کفاره غیبت

توبه از گناهان واجب است و هر مسلمان باید بی درنگ از گناه خود پشیمان شده، توبه کند و اگر موفق به توبه نشود و از دنیا برود، در صحنه قیامت با گناهان بسیار خود رو به رو خواهد شد و هیچ گریزگاهی نخواهد داشت.
انسانی که غیبت می کند، مرتکب گناهی بزرگ شده و بر او واجب است که بلافاصله توبه کند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من اغتاب اخاه المسلم بطل صومه و نقض وضوؤه فان مات و هو کذلک مات و هو مستحل لما حرم الله[۵۹].
هر کسی از برادر مسلمانش غیبت کند، روزه اش باطل می شود و وضویش از بین می رود؛ پس اگر در این حالت بمیرد، در حالی مرده است که حلال شمرنده حرام الاهی است.

استحلال و استغفار

استحلال به این معنا است که شخص غیبت کننده، نزد کسی که از او غیبت کرده است برود و از او حلالیت بطلبد، و استغفار یعنی که شخص غیبت کننده پس از ارتکاب غیبت، از خداوند آمرزش بخواهد.
فقیهان درباره استحلال و استغفار از غیبت، احتمال هایی را مطرح کرده اند؛ از جمله این که اگر بر استحلال مفسده ای مترتب نباشد و دشمنی و کدورتی پدید نیاورد یا آن را بیش تر نکند، باید انجام شود؛ اما اگر موجب مفسده ای شود، فرد فقط باشد استغفار کند چه بسا اگر غیبت کننده به قصد طلب حلالیت، رفتار ناشایست خود را برای کسی که از او غیبت کرده، باز گوید، بذر دشمنی و کینه را در دل او بکارد. به هر حال، از نظر فقهی احتیاط آن است که از شخص غیبت شده، استحلال کند تا توبه او مقبول افتد.
برخی فقیهان شرط قبولی توبه را استحلال می دانند، بر این اساس، شخص غیبت کننده باید از کسی که غیبتش را کرده، حلالیت بطلبد و تا آن شخص او را نبخشاید، آمرزیده نمی شود.
از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است:
یا اباذر! ایاک و الغیبه... و الغیبه لا تغفر حتی یغفرها صاحبها[۶۰]
ای اباذر! از غیبت بپرهیز... غیبت آمرزیده نمی شود، مگر این که شخص غیبت شده آن را ببخشد.
و اما مصاحب الغیبه فیتوب فلا یتوب الله علیه حتی یکون صاحبه الذی یحله[۶۱].
در بعضی روایات آمده است که خداوند، مؤمنی را پس از توبه عذاب نمی کند، مگر دو کس را که یکی از آن دو، غیبت است، و این شاید درباره غیبت کننده ای باشد که غیبت شونده از او نگذشته است.
در روایت دیگر، نه تنها قبولی توبه با عفو و حلالیت رابطه مستقیم دارد، بلکه قبولی اعمال نیک انسان نیز به حلال کردن کسی که از او غیبت شده، وابسته است.
رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
من اغتاب مسلماً او مسلمه، لم یقبل الله تعالی صلاته و لا صیامه و اربعین یوماً و لیله الا ان یغفر له صاحبه[۶۲].
کسی که از مرد یا زن مسلمانی غیبت کند، خداوند نماز و روزه اش را تا چهل روز و شب نمی پذیرد، مگر این که فرد غیبت شده او را ببخشد.
این روایت به آن معنا است که عبادت های او سازندگی ندارد و در او نورانیتی پدید نمی آورد، نه آن که تکلیف نماز و روزه از گردن او ساقط شده باشد.
در روایت دیگری عنوان شده است که باید برای شخص غیبت شونده، از درگاه خداوند آمرزش طلبید؛ یعنی غیبت کننده در برابر غیبتی که از او کرده، باید برایش دعا کند.
از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده است:
سئل النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) : ما کفاره الاغتیاب؟ قال: تستغفر الله لمن اغتبته کلما ذکرته[۶۳].
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیده شد: کفاره غیبت چیست؟ فرمود: این که هر گاه غیبت شده را به یاد آوری، برایش از خداوند آمرزش بخواهی.
من ظلم احداً ففاته فلیستغفر الله کلما ذکره فانه کفاره له[۶۴].
کسی که حق دیگری را به ستم پایمال کند، هر گاه او را به یاد می آورد، از خداوند متعالی برایش آمرزش بطلبد. همانا این، کفاره گناه او است.

کفاره غیبت از دیدگاه اخلاقی

یکی از حقوق برادری ایمانی این است که مؤمن، از خواهر یا برادر مؤمنش غیبت نکند و اگر غیبت کرد، حق آن ها را پایمال کرده است و در نتیجه حقی اخلاقی از سوی غیبت شونده بر عهده اش خواهد آمد.
در این زمینه نیز روایاتی وجود دارد:
حضرت رضا (علیه السلام) می فرماید:
حق المؤمن علی المؤمن... و لا یغتابه[۶۵].
حق مؤمن بر مؤمن [این است که ] از او غیبت نکند.
رسول خدا (علیه السلام) فرمود:
للمؤمن علی المؤمن سبعه حقوق واجبه من الله عزوجل... و ان یحرم غیبته[۶۶].
برای هر مؤمن در برابر مؤمن دیگر، هفت حق واجب از سوی خداوند عزوجل وجود دارد... و یکی از آن ها حرمت غیبت از او است.
للمسلم علی اخیه ثلاثون حقاً براءه منها الا بالاداء او العفو... ان احدکم لیدع من حقوق اخیه شیئا فیطالبه به یوم القیامه فیقضی له و علیه[۶۷].
مسلمان بر گردن برادرش سی حق دارد که هیچ رهایی از آن ها نیست، مگر آن که صاحب حق او را ببخشاید. همانا هر یک از شما که چیزی از حقوق برادرش را نادیده بگیرد، آن برادر و روز قیامت از او خواهد طلبید؛ پس به ضرر او و به سود آن برادر حکم می شود.
حق مؤمن این است که از او غیبت نشود؛ پس اگر حق او از بین برود، یا باید حقش ادا شود یا عفو کند.
نکته اخلاقی در مسأله درخواست حلالیت از غیبت شده، این است که وقتی انسان از برادر خود غیبت می کند، نفسش سرکش می شود و دیگری را کوچک می شمرد و درخواست گذشت، خود نوعی تحقیر نفس است و عذرخواهی، به نوعی جلو شرارت های نفس را می گیرد یا آن را سرکوب می کند.
با توجه به روایات پیش گفته، دانشمندان علم اخلاق معتقدند که به لحاظ حقوق اخلاقی، اگر شخصی از کسی که با او رابطه ایمانی دارد، غیبت کرد، در صورت دسترس داشتن به او به وجود نیامدن دشمنی و کینه و هر گونه مفسده دیگر، شایسته است درخواست گذشت کند تا برایش جنبه سازندگی و سرکوب نفس داشته باشد؛ ولی اگر غیبت شده در دسترس نیست یا بر بازگفتن آن مفسده ای مترتب است، بهتر است از درگاه خداوند آمرزش بطلبد، و اگر او را در عبادت هایش شریک کند، برای جبران گناهش، اثر بیش تری دارد.
طلب آمرزش، برای انسان، نیکی به همراه دارد و از سرکشی نفس او جلوگیری می کند.

موارد جواز غیبت

در این قسمت، سخن از موارد جواز غیبت است. مواردی که غیبت در آن ها حرام و ممنوع نیست، عبارتند از:

الف - متجاهر به فسق

متجاهر به فسق کسی است که آشکارا گناه می کند و از ارتکاب گناه پیش چشم مردم باکی ندارد.
فقیهان درباره باز گفتن عیب شخصی که آشکارا گناه می کند، دو نظر دارند: گروهی می گویند: این عمل غیبت است؛ ولی حرام نیست و گروه دیگر می گویند: این عمل نه غیبت است و نه حرام.
برای تشخیص فرد متجاهر به فسق، باید به چند نکته دقت شود:
1 - شناخت تفاوت متجاهر به گناه و مصر بر گناه : متجاهر به گناه - همان طور که گفته شد - کسی است که گناهی را آشکارا انجام می دهد و باکی از دیدن مردم ندارد؛ ولی در این تعریف، تعداد مرتبه هایی که گناهی را انجام می دهد، مطرح نیست؛ یعنی ممکن است شخص متجاهر به گناه ، اصراری بر تکرار گناه نداشته باشد و مرتب آن را انجام ندهد؛ در حالی که مصر بر گناه به کسی گفته می شود که گناهی را پیاپی انجام دهد، و دیگر فرقی نیست میان آن که آشکارا گناه کند یا پنهانی؛ پس مصر بر گناه ، ممکن است متجاهر به گناه نباشد، و متجاهر به گناه ممکن است مصر بر آن نباشد. از سویی ممکن است فردی، هم متجاهر به گناه باشد و هم مصر بر آن؛ یعنی گناهی را بی باکانه و آشکارا مرتب انجام دهد.
باید دقت داشت که مورد جواز غیبت، تجاهر به گناه است، نه اصرار بر آن؛ پس غیبت از کسی که پیاپی، اما پنهانی گناهی را انجام می دهد، و نمی خواهد دیگران از گناه او آگاه شوند، جایز نیست.
2 - منظور از همگان در تعریف متجاهر (کسی که پیش روی همگان، آشکارا گناه می کند)، همه اهالی منطقه ای که فرد در آن زندگی می کند. نیست؛ زیرا بر فرض، اگر فردی در شهری بزرگ با جمعیتی بسیار، گناهی انجام دهد، طبیعی است که رفتار او پیش روی بسیاری از آن ها قرار نمی گیرد؛ پس منظور از تجاهر به گناه نزد همگان، آن است که ابایی از انجام گناه نزد همگان نداشته باشد؛ اگر چه گناه او را همه نبینند.
3 - تجاهر به گناه فقط به مرزهای بی باکی شخص در ارتکاب گناه محدود می شود. گاه بی باکی شخصی در ارتکاب گناه ، همگان را در بر می گیرد و گاه به گروه خاصی محدود است؛ بنابراین اگر فردی در حضور دوستان صمیمی خود مرتکب گناه می شود، ولی حاضر نیست آن را نزد دیگران انجام دهد، فقط نزد دوستانش متجاهر است و چون نزد دیگران تجاهر به گناه نیست، نمی توان از او غیبت کرد.
اگر شخصی در شهری متجاهر به گناهی، ولی در شهری دیگر چنین نباشد، غیبت از او در شهری که تجاهر نمی کند، جایز نیست. به عبارت دیگر، تجاهر به گناه قابل مرزبندی است.
4 - متجاهر به گناه کسی است که از نظر شرعی برای رفتارش توجیه درستی نداشته باشد؛ به این معنا که گناه بودن آن عمل نزد او و همگان مسلم باشد و با این حال آن را آشکارا انجام دهد؛ امام در صورتی که حقیقت رفتاری از نظر شخص غیبت کننده گناه باشد، ولی انجام دهنده عمل (کسی که از او غیبت می شود) برای آن توجیه شرعی درستی داشته باشد، آن فرد متجاهر به فسق شمرده نمی شود و غیبت از او نیز جایز نیست، چه رسد به این که غیبت کننده، وجود توجیه صحیحی برای آن عمل را محتمل بداند.
5 - تجاهر به گناه سبب جواز غیبت از همان گناه است؛ بنابراین اگر کسی متجاهر به گناهی است، در غیاب او، فقط می توان همان گناه را باز گفت، متجاهر بودن شخص به گناه خاص، مجوزی برای بیان عیوب و نقایص او نیست.
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
لا غیبه لثلاثه: سلطان جائر و فاسق معلن و صاحب بدعه[۶۸].
غیبت درباره سه گروه اشکال ندارد: اول پادشاه ستمگر، دوم فاسقی که آشکارا گناه می کند و سوم بدعت گذار.
لا غیبه لفاسق[۶۹].
غیبت درباره غاسق، غیبت شمرده نمی شود.
اربعه لیس غیبتهم غیبه الفاسق المعلن بفسقه...[۷۰].
غیبت چهار دسته حرام نیست: اول گناه کاری که گناهش را آشکارا انجام دهد...
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز فرمود:
الفاسق لا غیبه له[۷۱].
غیبت درباره کسی که فاسق است، اشکال ندارد.
در زمینه بعد اخلاقی تجاهر به گناه ، دو نکته قابل ذکر است:
نکته نخست: غیبت کردن از زن و مرد با ایمان حرام است و درباره غیر مؤمن اشکال ندارد؛ چرا که مؤمن نزد خداوند محترم است و حریم از نزد بندگان خدا نیز باید پاس داشته شود؛ پس اگر عیوب و نقایصش را آشکار کنند، حرمتش را را پایمال کرده اند که این عمل حرام بوده، خدا را به خشم می آورد؛ ولی اگر خود مؤمن حرمت خویش را پاس نداشت و بی باکانه گناه کرد، حرمتش را به دست خویش پایمال کرده و حریم خویش را شکسته است. حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید:
اذا جاهر الفاسق بفسقه فلا حرمه له و لا غیبه[۷۲]
اگر انسان گناهش را آشکارا انجام دهد [ درباره آن بی باک باشد]، احترام ندارد و غیبتش بدون اشکال است.
حضرت باقر (علیه السلام) هم می فرماید:
ثلاثه لیس لهم حرمه: صاحب هوی مبتدع و الامام الجائر و الفاسق المعلن بالفسق[۷۳].
سه دسته احترام ندارند: کسی که در پیروی خواهش های نفسانی خود در دین خدا بدعت گذارد، و حاکم ستمگر، و فاسق متجاهر به فسق.
نکته دوم: در فرهنگ مکتب های الاهی پرده داری و پرده پوشی مسأله مهمی است و برای جامعه بشری، محوری اساسی به شمار می رود؛ در حالی که غیبت، پرده دری است، و با پرده داری متناقض و با آن به شدت ناسازگار است و کسی که آشکارا پرده دری می کند و بی باکانه خود را به گناه می آلاید، دیگر باز گفتن گناه او، پرده دری از او نیست.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
من القی جلباب الحیاء فلا غیبه له[۷۴].
کسی که پرده حیا را دور افکنده است، غیبت درباره اش معنا ندارد.
پرده داری برای کسی که از گناه کردن باکی ندارد، بی مفهوم است؛ چه رسد به کسی که از عمل ناشایست خود خشنود می شود و به آن افتخار هم می کند. چه ناپسند است که انسان، با غرور و افتخار گناهش را وصف کند.

ب – ستمگر

مورد دوم از موارد جواز غیبت آن جا است که در غیاب ستمگر، ستم او را باز گویند که این عمل غیبت نبوده و حرام نیست.
خداوند متعالی می فرماید:
لا یحب الله الجهر باسوء من القول الا من ظلم و کان الله سمیعاً علیماً[۷۵].
خداوند دوست ندارد کسی با سخنان خود، بدی ها [ی دیگران ] را اظهار کند، مگر آن کس که مورد ستم واقع شده باشد. خداوند شنوا و دانا است.
شایان ذکر است که در این مورد، میان ظالم متجاهر به ظلم با غیر متجاهر فرقی نیست؛ یعنی چه از بازگو شدن ظلمش باک داشته باشد و چه نداشته باشد، این عمل غیبت به شمار نمی آید و لزومی ندارد که شنونده از مطلبی که پشت سر ظالم مطرح می شود، آگاهی قبلی داشته باشد؛ به این معنا که اگر چیزی هم در این باره نداند، باز هم به جواز این غیبت خللی وارد نمی شود.
برای جواز غیبت از ستمگر شرایطی وجود دارد که عبارتند از:
1 - نیت و قصد مظلوم از غیبت کردن درباره ظالم، دفع یا رفع ظلم او باشد؛ پس اگر مظلوم فقط قصد تنقیص یا تحقیر ظالم را داشته باشد و بخواهد آبروی او را بریزد، غیبتش جایز نخواهد بود؛ البته این شرط درونی است و به قصد و نیت غیبت کننده برمی گردد.
2 - شرط دوم درباره گفتار مظلوم است. مظلوم فقط اجازه دارد درباره ستمی که در حق او شده است سخن بگوید و اگر در غیاب ظالم، عیب های دیگر او را که با ظلمش ارتباطی ندارد، بیان کند، گفتار او غیبت به شمار رفته، حرام است.
3 - شرط سوم درباره شنونده غیبت است. مظلوم فقط حق دارد نزد کسی از ستمگر غیبت کند که هم توان کمک کردن به او و هم امید به یاری و حمایت او داشته باشد.
چه بسیار کسانی که توان کمک و یاری به ستمدیده را دارند، ولی در این باره اقدامی نمی کنند و حتی نمی توان به کمک آن ها امید داشت که در این صورت، غیبت کردن از ظالم نزد ایشان، جایز نخواهد بود.
نکته دیگر درباره این نوع غیبت آن است که اگر ظالمی به کسی ظلم کرده باشد، آیا جایز است شخص ثالثی، ظلم او را نقل کند؟ در پاسخ باید گفت: خیر، فقط خود مظلوم می تواند با بیان ستمی که در حق او شده است، از خویش دفاع کند.
نکته دیگر این که آیا بیان ظلم به دادگاه اختصاص دارد و فقط در محضر قاضی باید عنوان شود؟ در پاسخ به این پرسش نیز باید گفت: خیر، هر گاه جان، مال و آبروی انسان تهدید شود و خودش به تنهایی نتواند از خویش دفاع کند و به کمک نیاز داشته باشد، جایز است از طریق ستم به دیگران، از خود دفاع کند.
خداوند متعالی در قرآن کریم می فرماید:
والذین اذا اصابهم البغی هم ینتصرون... و لمن انتصر بعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل[۷۶].
و کسانی که هرگاه ستمی به آن ها رسد، یاری می طلبد... و کسی که پس از مظلوم شدن یاری طلبد، ایرادی بر ایشان نیست.

ج – بدعت گذار

مورد سوم از موارد جواز غیبت آن است که بدعت شخص بدعت گذار را در غیابش، بازگویند تا مردم از راه نادرست او مصون بمانند. بدعت گذار کسی است که با نام دین، چیزی را که از دین نیست پایه می گذارد و مردم را با این کار منحرف می کند. بدعت گاه در اصلی از اصول اعتقادی گذاشته می شود و گاه در فرعی از احکام دین.
صاحبان فرقه های گوناگون مذهبی که عقایدی انحرافی دارند، از جمله بدعت گذاران به شمار می روند و غیبت از ایشان جایز است؛ البته توجه به این نکته لازم است که چون غیبت از بدعت گذار برای جلوگیری از ایجاد انحراف به وسیله او است، اگر شخصی دارای عقاید انحرافی باشد، ولی قصد اشاعه و آموزش آن ها را نداشته باشد، و ترسی از منحرف کردن او در میان نباشد، غیبت از او جایز نخواهد بود.
سه کس را شنیدم که غیبت روا است - وزین در گذشتی چهارم خطا است
یکی پادشاهی ملامت پسند - کزو بر دل خلق بینی گزند
حلال است از او نقل کردن خبر - مگر خلق باشند از او بر حذر
دوم پرده بر بی حیایی مکن - که خود می درد پرده بر خویشتن
زحوضش مدار ای برادر نگاه - که او می درافتد به گردن به چاه
سوم کژ ترازوی ناراست خوی - زفعل بدش هر چه دانی بگوی[۷۷].

موارد مشتبه با موارد جواز غیبت

گاه انسان به اشتباه غیبت کردن خود را از موارد جواز غیبت می پندارد، در حالی که این گونه نبوده، رفتار او حرام است که از آن جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

رضایت کسی که درباره او غیبت می شود

رضایت یا عدم رضایت انسان از این که عیوب او گفته شود، هیچ نقشی در اصل غیبت نداشته، حرمت و گناه غیبت را برطرف نمی کند. راضی بودن کسی که از او غیبت می شود، موجب جواز غیبت نمی شود.
باید توجه داشت که رضایت انسان در بازگو شدن عیوبش، با تجاهر به گناه متفاوت است؛ زیرا ممکن است آن شخص با غیبت کننده رابطه شخصی یا حتی عاطفی داشته باشد؛ ولی حاضر نباشد آن عمل را پیش هر کسی انجام دهد که در این صورت در انجام گناه بی باک نیست؛ پس تعریف متجاهر به فسق، شامل او نمی شود و غیبت از او حرام است.

آگاهی قبلی شنونده غیبت از عیب کسی که از او غیبت شده

اگر غیبت کننده، عیب و نقص فردی را نزد کسی که از آن آگاه است بیان کند، این رفتار، غیبت به شمار رفته، حرام است. آگاهی شنونده غیبت از عیب کسی که از او غیبت می شود، موجب جواز غیبت او نیست؛ زیرا مقصود از دانستن و آشکار بودنی که حرمت غیبت را برطرف می کند، دانستن شخصی نیست؛ بلکه منظور، معروف بودن و اشتهار عرفی است؛ به این معنا که اگر کسی عیب و نقصی داشته و این عیب نزد همگان معروف باشد، آن گاه بیان عیب او غیبت به شمار نمی رود؛ زیرا عیب او شهرت عرفی دارد؛ البته منظور از شهرت عرفی این نیست که همه مردم بدون استثناء از عیب او آگاه باشند؛ بنابراین، غیبت فقط در مورد نقصی که معروف است، اشکال ندارد؛ به شرط این که شنوده، آن نقص را بداند؛ ولی اگر نداند، این هم حرام خواهد بود.

اموری که به موارد جواز غیبت ملحق می شوند

موارد دیگری هم وجود دارند که غیبت در آن ها جایز است. این موارد از موارد استثنا شده غیبت در روایات نیستند و جواز آن ها از برخی ضوابط کلی فقهی به دست می آید:

نصیحت مستشیر[۷۸]

در مواردی که باز نگفتن عیب و نقص کسی مایه گرفتاری و دردسر مؤمن دیگری شود و مفسده بزرگی به بار می آورد، بحث تزاحم اهم و مهم پیش می آید به این معنا که انسان میان امری مهم و امری مهم تر قرار می گیرد که به حکم عقل، باید مهم تر را مقدم بدارد.
در چنین حالی، گاه مصلحت گفتن عیب، از مفسده نگفتن آن بیش تر است که در این صورت، غیبت جایز می شود؛ همانند بیان عیب های کسی که به خواستگاری دختر مؤمنی رفته است. در این جا اگر از فردی که به طور کامل از وضعیت خواستگار آگاه است، تحقیق، و از او درخواست مشورت کند، غیبت از خواستگار جایز می شود؛ زیرا در این جا مسأله نصیحت کسی که خواهان مشورت است، پیش می آید.
نصیحت به معنای خیرخواهی است و فرد غیبت کننده هم در واقع خیر شخص مستشیر را می خواهد؛ یعنی اگر خواستگار، انسان منحرف و منحطی باشد یا عیب های جسمی و روحی داشته باشد، نباید سبب اعتقاد به این که بیان عیوب افراد، غیبت به شمار می آید، دختر مؤمنی را دچار مفسده ای بزرگ کند؛ البته در این مورد، جواز غیبت فقط به طلب مشورت نیست؛ یعنی این گونه نیست که فقط وقتی از او بپرسند و مشورت بخواهند، گفتن جایز باشد؛ بلکه بدون درخواست مشورت هم می تواند خود عیوب را بگوید؛ زیرا وقتی انسان می بیند برادر یا خواهر مؤمنی دچار گرفتاری بزرگی می شود و او بر دفع این گرفتاری توانا است، و یگانه راه هم غیبت کردن است، با وجود حکم عقل در مسأله تزاحم اهم و مهم، باید به اهمیت گفتن در مقایسه با نگفتن دقت کند به این معنا که اگر راه جلوگیری از این مفسده به بیان عیب و نقص شخص منحصر باشد می تواند از آن راه استفاده کند.
درباره مسائل دیگر فقهی هم عناوین ثانویه وجود دارد؛ همانند مسأله خوردن آشامیدنی ها و خوردنی های حرام که اگر کسی چیزی برای خوردن نداشته باشد و احتمال این باشد که از گرسنگی بمیرد، جایز است به مقدار ضرورت از خوردنی های حرام استفاده کند.
درباره تشخیص اهمیت گفتن عیوب بر نگفتن آن ها، به صورت معمول، تشخیص شارع ملاک است و باید در این زمینه به فقیهان رجوع شود؛ اما مهم تر از هر چیز این است که انسان خودش را از نظر درونی بسنجد و ببیند منشأ درونی غیبتش چیست. آیا به واقع برای دین دل می سوزاند و یا از خواهش های نفسانی خویش پیروی می کند و چون موقعیتی به دست آورده، عیب و نقص های دیگری را که مدت ها در دل نگه داشته است، باز می گوید. در این صورت، او عقده دل خویش را باز کرده است و نیتش کسب رضای خدا نیست؛ پس اگر در مواردی، غیبت جایز هم باشد، باز انسان باید به درون خود مراجعه و خود را مقید کند تا اسیر هواهای نفسانی نشود و اعمال، گفتار و اهدافش فقط در جهت کسب رضای الاهی باشد.

رفع و دفع منکر

اگر فقط با غیبت بتوان گناه یا منکر مهمی را دفع کرد، باید این کار را انجام داد؛ برای نمونه کسانی که در دین بدعت می گذارند، اگر یگانه راه جلوگیری از عمل ایشان که باعث منحرف شدن افراد از مسیر درست دین می شود، بیان نقایص و عیوب مربوط به رفتار ناشایست آن ها باشد، باید گفته شود.

گواهی دادن نزد قاضی

اگر شخص برای دفع مفسده یا منکری، نقایص دیگری را نزد قاضی گواهی کند، کار حرامی انجام نداده است، و اگر قاضی هم شهادت بطلبد، هیچ اشکال شرعی بر طلب او وجود نخواهد داشت البته روشن است که مقصود از نقایص، آن دسته از نقیصه هایی است که به آن منکر مربوط بوده، در دفع آن مؤثر باشد.

آگاهی دادن

اگر انسان در غیاب کسی در نفی کمال او سخنی بر زبان آورد، ولی قصد تنقیص او را نداشته باشد، این عمل او غیبت شمرده نمی شود؛ همانند نفی مهارت یک پزشک یا ضعیف بودن قدرت علمی یک مجتهد که در این حالت ها غیبت جایز است

ریشه های درونی غیبت

در این بخش به بررسی ریشه های درونی و اموری که سر منشأ غیبت هستند، پرداخته می شود. این امور عبارتند از:

فرو نشاندن خشم

برای فردی که از برادر مؤمنش خشمگین می شود و آتش غضب در درونش شراره می کشد، امکان پدید آمدن دو حالت وجود دارد: نخست آن که پشت سرش عیوب او را بر شمرد و از این راه خشم خود را فرو نشاند و دیگر این که خشم خود را به صورت خشم و کینه و عقده فرو نشاند؛ ولی ریشه کن نکرده، هر جا مناسبتی پیش آید، عیوبش را به طور مستمر عنوان کند که هر دو حالت از رذایل است.

همراهی با همنشینان و دوستان

گاه انسان برای گرم کردن مجلس دوستانه و به گمان عقب نماندن از دیگران، زبان به غیبت می گشاید؛ مثل آن که در مجلسی دوستانه، یکی از دوستان غیبت می کند و در این بین، فردی که قصد غیبت نداشته، از ترس این که مبادا جمع او را نپذیرد، بحث را پی می گیرد و زبان خود را به غیبت می آلاید.

خنثا کردن اثر

گاهی شخص برای پیشگیری یا خنثا کردن اثر حرفی که درباره او زده شده است، به غیبت آلوده می شود.
هر گاه انسان برای خنثا کردن اثر سخن کسی که می خواهد آبروی او را ببرد، یا بر ضد او شهادتی بدهد، پیش دستی کرده، نقایص و عیوب او را غیابش عنوان کند، حتی اگر آن عیوب درست هم باشد، این فرد غیبت کرده است و اگر برای نفوذ کلامش به دروغ نیز توسل جوید، به افتراء نیز دچار شده است.
روشن است که این مسأله نیز به کوچکی نفس انسان یا به ترس او باز می گردد.

توجیه یا رفع اتهام

گاه فرد، عمل زشتی انجام داده یا به آن متهم شده است و برای توجیه یا رفع اتهام، از برادر مؤمن خود غیبت می کند و او را به شرکت در این عمل زشت متهم می سازد یا حتی ارتکاب را فقط به او نسبت می دهد؛ به این ترتیب، عیبی دیگر بر عیب های خود می افزاید که این هم در ضعف نفس انسان ریشه دارد.

کبر

گاهی شخص برای این که فضیلت خود را در مسأله ای اثبات کند، عیب برادر ایمانی اش را ذکر می کند.
او نقص های شخص دیگری را می گوید تا به صورت غیر مستقیم برتری خود را به رخ بکشد. این فرد به رذیله نفسانی کبر یا خود بزرگ بینی دچار است.

حسد

کسی که به بیماری نفسانی حسد مبتلا است، از ستایش برادر مؤمنش ناراحت می شود، به همین دلیل عیوب او را منتشر می کند.

بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری، سگ صید را. مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند؛ یعنی سفله چون به هنر با کسی بر نیاید به خبثش در پوستین افتد.
کند هر آینه غیبت، حسود کوته دست - که در مقابله گنگش بود زبان مقال[۷۹]

مزاح و شوخی

گاهی غیبت جنبه شهوانی و لهوی دارد؛ مانند آن که شخصی در جمع دوستان، برای شوخی و خنده، نقایص برادر یا خواهر ایمانی خود را یادآور می شود. این از جمله رفتارهای ناپسندی است که در نیروی درونی شهودت ریشه دارد و در باب شوخی و مزاح مورد گفت وگو است.

تمسخر

گاه انسان برای استهزای دیگری به غیبت کردن او پرداخته، عیب هایش را فاش می سازد.

دلسوزی بدون توجه

شخص غیبت کننده هنوز به آداب الاهی مؤدب نشده است؛ او دوست دارد در راه خدا قرار گیرد؛ ولی مسیر آن را نمی داند و به بیراهه می رود.
او با دیدن عیب مؤمنی، از روی دلسوزی به باز گفتن آن می پردازد؛ مانند آن که فردی خطای برادر مؤمنش را دیده یا متوجه نقصی در او، در بعد دینی یا ابعاد دیگر شده است و از روی دلسوزی، بی اختیار پشت سرش عیب های او را بر می شمرد. دلسوزی و ناراحتی او واقعی است و چه بسا اگر آن عیب را فاش نمی ساخت، پاداشی هم نصیب او می شد؛ ولی چون طرف صحبتش را معرفی کرده، ثوابش به عقاب تبدیل می شود؛ بنابراین در رحمت و شفقت و مهربانی هم باید معیار شرعی در نظر گرفته شود تا رحمت شخص مایه عذاب او نشود.

خشم در راه حق

گاه انسان در برابر رفتار زشتی که از دیگری مشاهده می کند، چنان خشمگین می شود که ضمن اظهار نفرت از آن رفتار زشت، نام فرد انجام دهنده را نیز می آورد که در این جا هم او به غیبت دچار شده است؛ زیرا می توانست بدون بردن نام فرد، فقط تنفر خویش را از آن رفتار زشت اظهار کند. این خشم ستوده و پسندیده است، ولی غیبت نکوهیده و ناپسند است.
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید:
اصل الغیبه یتنوع بعشره انواع: شفاء غیظ و مساعده قوم و تهمه و تصدیق خبر بلاکشفه و سوءظن و حسد و سخریه و تعجب و تبرم و تزین[۸۰].
با این تفاسیر به خوبی روشن می شود که برای ایمن ماندن از عذاب الهی باید از زبان به خوبی مراقبت کرد، همان گونه که امام صادق (علیه السلام) در ادامه سخن می فرماید:
فان اردت السلامة فاذکر الخالق لا المخلوق، فیصیر لک مکان الغیبة عبرة و مکان الاثم ثواباً[۸۱].
اگر می خواهی سالم بمانی، خدا را یاد کن، نه خلق خدا را. آن وقت به جای این که غیبت کنی، عبرت می گیری و به جای گناه ، ثواب می کنی.

پیامدهای زشت غیبت

غیبت پیامدهای زشت و آزار دهنده ای برای غیبت شونده و غیبت کننده به بار خواهد آورد که آن ها را به دو دسته دنیایی و آخرتی تقسیم کرده اند.

الف - پیامدهای زشت غیبت در دنیا

ریختن آبرو و شکستن حریم

غیبت کننده با رفتار ناروایش آبروی دیگران را به خطر می اندازد؛ از این رو خداوند هم آبروی او را در معرض خطر قرار می دهد و او را در این دنیا رسوا می کند.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
لا تغتب فتغتب و لا تحفر لاخیک حفرة فتقع فیها[۸۲].
غیبت نکن که مورد غیبت واقع می شوی و برای برادرت گودالی نکن که خود در آن خواهی افتاد.
روایت به این معنا است که اگر از کسی غیبت کنند، از آن ها نیز غیبت خواهند کرد؛ چون وقتی غیبت کننده عیب و نقص دیگران را آشکار سازد، دیگران نیز در صدد رسوا کردن او بر خواهند آمد.
رسول گرامی اسلام، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
یا معشر من اسلم بلسانه و لم یخلص الایمان الی قلبه لا تذموا المسلمین و لا تتبعوا عوراتهم فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالی عورته یفضحه فی بیته[۸۳].
ای کسانی که به زبان اسلام آورده اید و ایمان در دل های شما خالص و بی شائبه نشده است! مسلمانان را سرزنش، و اسرار آن ها را دنبال نکنید. همانا کسی که عیب های مردم را بجوید، خداوند عیب های او را دنبال می کند، و هر کس خدا دنبال اسرار و عیوبش باشد، او را در خانه خودش رسوا می کند.

ایجاد دشمنی

از آن جا که غیبت، آبروی مؤمنی را می ریزد، او را دشمن غیبت کننده می کند. همچنین دوستان کسی که از غیبت شده، به غیبت کننده به دیده دشمنی می نگرند؛ هر چند دیدشان درباره کسی که نقصش بیان شده است نیز عوض شود؛ پس غیبت کننده، هم خشم پروردگار و هم خشم بندگان او را بر می انگیزد.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
ایاک و الغیبه فانها تمقتک الی الله و الناس و تحبط اجرگ[۸۴].
از غیبت بپرهیز؛ چون موجب می شود مورد خشم و دشمنی خدا و مردم قرارگیری و پاداشت نابود شود.

سلب اعتماد

اگر انسان عیب برادر مؤمنش را بگوید، اعتماد دیگران را از او، و حتی از خودش سلب می کند؛ زیرا دیگران به این باور می رسند که او شخص مطمئنی نیست و اسرار اشخاص را فاش می سازد.
هر آن کو برد نام مردم به عار - تو خیر خود از وی توقع مدار
که اندر قفای تو گوید همان - که پیش تو گفت از پس مردمان[۸۵]
اگر حس اعتماد در افراد افزایش یابد، جامعه منسجم و یکپارچه می شود؛ در حالی که اگر غیبت در جامعه رشد کند، انسجام جامعه در معرض خطر قرار می گیرد.

تبلیغ زشتی ها

از آن جا که غیبت، بیان عیب و نقص شخص یا باز گفتن کار زشت او در غیاب او است، با این رفتار، زشتی آن عمل ناپسند از بین می رود؛ چنان که اگر شنونده، در مقابل غیبت کننده سکوت اختیار کرده، عکس العملی نشان ندهد، باعث می شود او در انجام این کار جسارت و جرأت بیش تری یابد و زشتی غیبت را درک نکند، همچنین، زشتی و قبحی که عمل بازگو شده، پیش از غیبت، نزد شنونده داشته است، شکسته یا دست کم ضعیف می شود.
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید:
من قال فی مؤمن ما رأته عیناه و سمعته اذناه فهو من الذین قال الله عزوجل ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم[۸۶].
هر کس درباره مؤمنی، آن چه [از عیب و نقص او را] که با چشم دیده یا با گوش شنیده است باز گوید، از کسانی است که خداوند عزوجل درباره آنان می فرماید: همانا کسانی که دوست دارند زشتی ها در بین کسانی که ایمان آورده اند، منتشر شود، برای ایشان عذابی دردناک است؛
پس غیبت با پیامدهای زشتی چون سلب اعتماد و ایجاد دشمنی و کینه و ریختن آبرو، سلامت جامعه انسانی را در معرض خطر قرار داده، به نابودی می کشاند.

ب - پیامدهای آخرتی و معنوی غیبت

نابود کننده دین

غیبت موجب نابودی است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره غیبت می فرماید:
الغیبه اسرع فی دین الرجل المسلم من الا کله فی جوفه[۸۷].
اثر غیبت در دین شخص مسلمان سریع تر از بیماری خورده[۸۸] است که وارد بدن می شود؛

مانع پذیرش اعمال نیک

غیبت باعث می شود عمل و رفتار شایسته انسان تا چهل روز مورد پذیرش در گاه احدیت قرار نگیرد. در روایات مکرر اشاره شده که وضو، نماز و روزه شخص غیبت کننده باطل است؛ البته مقصود از باطل بودن در این جا، بطلان فقهی نیست، به این معنا که عبادت فرد، انجام نشده است و به دلیل انجام ندادن فریضه، مورد توبیخ قرار گیرد؛ بلکه منظور، خالی بودن این رفتار از اثری است که اعمال صالح و رفتار شایسته باید روی فرد بگذارد. اعمال صالح، سازنده سعادت و بهشت و بازدارنده از دوزخ و عذاب الهی هستند؛ اما در صورتی که بر روح انسان اثر نگذارند، مانع رفتن او به جهنم نمی شوند به این معنا که از ارتکاب گناهان جلوگیری نخواهند کرد و سازنده روح انسان نخواهند بود.
رسول گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من اغتاب مسلماً او مسلمه لم یقبل الله تعالی صلاته و لا صیامه اربعین یوماً و لیله الا ان یغفر له صاحبه[۸۹].
هر کس از مرد یا زن مسلمانی غیبت کند خداوند متعال نماز و روزه او را تا چهل شبانه روز نمی پذیرد مگر آنکه شخص غیبت شده، از آن فرد بگذرد.
من أغتاب مسلماً فی شهر رمضان لم یؤجر علی صیامه[۹۰].
کسی که در ماه رمضان از مسلمانی غیبت کند، پاداشی برای روزه اش به او داده نمی شود.
در روایت آمده است که روزی حضرت رسول دستور داد مسلمانان روزه بگیرند و بدون اجازه او افطار نکنند. هنگام مغرب، همه برای افطار کردن از حضرت اجازه گرفتند. شخصی خدمت پیامبر آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! دو تا از دختران من روزه گرفته اند، برای افطار کردن آنها اجازه بفرمایید. حضرت پاسخ نداد. برای بار دوم درخواستش را تکرار کرد، باز هم از پیامبر چیزی نشنید. بار سوم حضرت فرمود: آنها روزه نبودند. چگونه روزه بوده کسی که در این روز گوشت های مردم را خورده است. به آن ها بگو اگر روزه بوده اند، قی[۹۱] کنند. آن ها شروع به قی کردند و از دهانشان لخته های گوشت بیرون آمد؛ پس آن مرد نزد پیامبر بازگشت و ماجرا را گفت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: سوگند به آن کسی که جان محمد در دست او است، اگر این لخته ها در شکم ایشان باقی می ماند، آتش آن ها را در بر می گرفت[۹۲].
هم چنین غیبت، نورانیتی را که از وضو حاصل شود، از بین می برد.

انتقال نیکی ها

غیبت موجب انتقال نیکی های شخص غیبت کننده، به نامه اعمال کسی که از او غیبت شده است، می شود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
یوتی باحد یوم القیامه یوقف بین یدی الله و یدفع الیه کتابه فلا یری حسناته فیقول الهی لیس هذا کتابی فانی لا اری فیها طاعتی فقال ان ربک لا یضل و لا ینسی، ذهب عملک باغتیاب الناس، ثم یؤتی بآخر و یدفع الیه کتابه فیری فیها طاعات کثیرة فیقول الهی ما هذا کتابی، فانی ما عملت هذه الطاعات، فیقول ان فلاناً اغتابک فدفعت حسناته الیک[۹۳].
شخصی را روز قیامت به پیشگاه الاهی می آورند و نامه عملش را به او می دهند. متوجه می شود از کارهای خوب او در نامه عملش خبری نیست. می گوید: خدایا! این نامه عمل من نیست. من در آن عبادت هایم را نمی بینم به او گفته می شود: خداوند هیچ گاه کار کسی را فراموش و عوض نمی کند. اعمال تو با غیبت کردن از بین رفته است، دیگری را می آورند و نامه عملش را به او می دهند. می بیند که خوبی های بسیاری در آن وجود دارد. می گوید: خدایا! من چنین طاعاتی را انجام نداده ام. به او گفته می شود: فلانی از تو غیبت کرد؛ در نتیجه حسنات او به تو رسید.

تأخیر پاداش و تقدیم مجازات

حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید:
اوحی الله تعالی عزوجل الی موسی بن عمران (علیه السلام): المغتاب ان تاب فهو آخر من یدخل الجنة و ان لم یتب فهو اول من یدخل النار[۹۴].
خداوند متعالی بر موسی بن عمران (علیه السلام) وحی کرد: غیبت کننده اگر توبه کند [و حلالیت بطلبد] آخر کسی است که وارد بهشت می شود و اگر موفق به توبه نشود، نخستین کسی است که وارد جهنم می شود.

عذاب قبر (مجازات عالم برزخ)

مجازات غیبت کننده پس از این دنیا، با ورود او به عالم برزخ آغاز می شود.
از ابن عباس روایت شده:
عذاب القبر ثلاثه اثلاث، ثلث للغیبه و...[۹۵]
عذاب قبر به سه بخش تقسیم می شود: یک سوم آن مربوط به غیبت است و...

تجسم زشت در روز قیامت

حضرت صادق (علیه السلام) از پدران معصومش (علیه السلام) چنین روایت می فرماید:
من اغتاب امرا مسلماً... جاء یوم القیامه یفوح من فیه رائحه انتن من الجیفة یتأذی به اهل الموقف[۹۶].
کسی که از فرد مسلمانی غیبت کند، روز قیامت در حالی که از دهانش بویی بدتر از بوی مردار به مشام می رسد، می آید که اهل محشر از آن اذیت می شوند.
هان که بویای دهانتان خالق است - کی برد جان غیر آن کو صادق است
وای آن افسوسی ای کش بوی گیر - باشد اندر گور، منکر یا نکیر
نه دهان دزدیدن امکان زان مهان - نه دهان خوش کردن از دارو دهان[۹۷]

خروج از ولایت الاهی

پیشوای ششم (علیه السلام) ضمن گفتاری طولانی فرمود:
و من اغتابه بما فیه فهو خارج عن ولایه الله تعالی ذکره داخل فی ولایه الشیطان[۹۸].
کسی که درباره آن چه در برادر مؤمنش هست، غیبت کند، از سرپرستی خدا خارج و به حکومت (سرپرستی) شیطان وارد می شود.
پس غیبت در بعد معنوی اش باعث می شود که به رشته دوستی میان خالق و مخلوق، ضربه وارد شود. انسان وقتی تحت حکومت پروردگار باشد، همه اعمالش در محور خواسته های خدا قرار می گیرد و رنگ الاهی می یابد؛ اما وقتی تحت حکومت و سرپرستی شیطان باشد، کارهایش رنگ شیطانی می گیرد و از اوج عظمت به حضیض ذلت سقوط می کند.

آثار زیبای ترک غیبت

تا این جا آثار و پیامدهای زشت غیبت بررسی شد تا انسان زیانهای آن را بداند و برای ترک آن آماده شود؛ اما ترک این عمل، آثار زیبایی دارد که در روایات متعدد به آن اشاره شده است.
حضرت صادق (علیه السلام) به هشام بن سالم فرمود:
انه لا ورع انفع من تجنب محارم الله و الکف عن اذی المؤمنین واغتیابهم[۹۹].
هیچ ورعی سودمندتر از دوری از حرام های الاهی و بازداشتن نفس از اذیت کردن مؤمنان و غیبت کردن از آن ها، نیست.
ورع در معنای عامش با تقوا یکی است و در معنای خاصش ترک مشتبهات[۱۰۰] است.
در تفسیر این روایت می توان گفت: اگر ترک غیبت، ملکه روح انسان شود، یکی از سودمندترین ورع ها را به دست خواهد آورد.
در روایات دیگری هم به صورت مطلق آمده است: اگر انسان از زبان خود مراقبت کند و آبروی دیگران را نریزد، خداوند هم در قیامت از لغزشهای او چشم می پوشد، که غیبت نیز از مصادیق بارز این روایت است.
حضرت زین العابدین (علیه السلام) می فرماید:
من کف نفسه عن اعراض الناس اقال الله نفسه یوم القیامه[۱۰۱].
کسی که زبانش را از [ریختن ] آبروی مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت از گناهان او چشم می پوشد.
روایات دیگری هم نشان دهنده ارتباط مستقیم غیبت نکردن و ایمان هستند؛ یعنی این مطلب را بیان می کنند که اگر کسی زبانش را از بدگویی باز دارد، ایمانش پایدار می ماند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
لا یستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه و لا یستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه، فمن استطاع منکم ان یلقی الله سبحانه و هو نقی الراحة من دماء المسلمین و اموالهم، سلیم اللسان من اعراضهم فلیفعل[۱۰۲].
ایمان بنده پایدار و پابرجا نمی ماند، مگر این که دلش پابرجا و پایدار بماند و دلش هم [در این راه ایمانی ] پایدار نمی ماند، زبانش پایدار بماند؛ پس کسی از شما که می تواند خدا را ملاقات کند در حالی که دستش به خون و اموال برادران مسلمانش آلوده نباشد و زبانش متعرض آبروی برادران ایمانی اش نشود، این کار را بکند.
روایاتی دیگر در باب صدقه وجود دارند که غیبت را هم در برمی گیرند؛ چرا که هر عضوی از اعضای بدن ما صدقه ای دارد و صدقه زبان، ترک گفتار زشت است که شامل خودداری از غیبت نیز می شود.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز می فرماید:
امسک لسانک فانها صدقه تصدق بها علی نفسک[۱۰۳].
جلو زبانت را بگیر [و غیبت نکن ] که همین [جلوگیری تو] صدقه ای است که با زبانت بر خویش می دهی.
در برخی روایات ترک غیبت برتر از بسیاری عبادت های مستحب شمرده شده است. حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) در بیان دیگری فرمود:
ترک الغیبه احب الی الله عزوجل من عشره آلاف رکعه تطوعاً[۱۰۴].
ترک غیبت نزد خداوند عزیز و بزرگ، از ده هزار رکعت نماز مستحبی، محبوب تر است.
الصائم فی عباده و ان کان نائماً علی فراشه ما لم یغتب مسلماً[۱۰۵].
کسی که روزه می گیرد، در حال عبادت است؛ اگر چه در بستر خویش خواب باشد؛ به شرط این که از برادر ایمانی اش غیبت نکند.
هر عضو را بدان که به تحقیق روزه ای است - تا روزه تو روزه بود نزد کردگار
اول نگاه دار نظر تا رخ چو گل - در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش ز هر ناشنودنی - کز گفت وگوی هرزه شود عقل تارومار
دیگر زبان خویش که جای ثنای او است - از غیبت و دروغ فرو بند استوار[۱۰۶]
در روایت دیگری از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نقل شده است:
الجلوس فی المسجد انتظار الصلاة عباده ما لم یحدث. - قیل: یا رسول الله! و ما یحدث؟ - قال: الاغتیاب[۱۰۷].
نشستن داخل مسجد در انتظار نماز ، عبادت است؛ به شرط این که فرد سخنی نگوید (و سکوت کند). گفته شد: ای رسول خدا! منظور چه سخنی است؟ حضرت فرمود: غیبت.
گاه ترک این رفتار ناپسند عامل ورود انسان به بهشت معرفی شده است.
ست خصال ما من مسلم یموت فی واحده منهن الا کان ضامناً علی الله ان یدخله الجنه: رجل نیته ان لا یغتاب مسلماً فان مات علی ذلک کان ضامنا علی الله...[۱۰۸].
شش خصلت است که هیچ مسلمانی با یکی از آن ها نمی میرد، مگر آن که خداوند تعهد کند او را وارد بهشت کند: فردی که نیت او این باشد از برادر ایمانی اش غیبت نکند؛ پس اگر بر این نیت بمیرد، خداوند متعهد است او را وارد بهشت کند... .
ترک غیبت، خیر و نیکی در دنیا و آخرت را در پی خواهد داشت.
حضرت باقر (علیه السلام) فرمود: ما در کتاب حضرت علی (علیه السلام) این روایت را یافتیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر بالای منبر فرمود:
و الذی لا اله الا هو ما اعطی مؤمن قط خیر الدنیا و الاخره الا بحسن ظنه بالله و رجائه له و حسن خلقه و الکف عن اغتیاب المومنین[۱۰۹].
سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، هیچ گاه خیری در دنیا و آخرت نصیب مؤمنی نشد، مگر به سبب خودش گمانی اش به خدا و امیدواری به او و خوش اخلاقی و ترک غیبت درباره برادران ایمانی.
از سوی دیگر می فرماید:
و الذی لا اله الا هو لا یعذب الله مؤمناً بعد التوبه و الاستغفار الا بسوءظنه بالله و تقصیره من رجائه و سوء خلقه و اغتیابه للمؤمنین[۱۱۰].
سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست، خداوند، هیچ مؤمنی را پس از توبه و استغفار کیفر نمی کند، مگر به سبب بدگمانی اش به خدا و کوتاهی در امید به او و بداخلاقی و غیبت کردن از برادران ایمانی.

راه های درمان غیبت

دانشمندان اخلاق برای همه بیماری های نفسانی، دو راه درمان را سفارش می کنند:
1 - راه علمی که خود شامل دو قسم: اجمالی و تفصیلی است.
2 - راه عملی.
در این گفتار، راه های درمان هر کدام از موارد غیبت، جداگانه بررسی می شود.

درمان علمی اجمالی غیبت

همان طور که در مباحث پیشین ذکر شد، عیب و نقصی که در غیاب برادر مؤمن گفته می شود، دو جنبه دارد:
1 - مادی (جسمی)
2 - معنوی (روحی)
1 - درباره نقص جسمی باید گفت: چون بیان کردن عیب و نقص برادر مؤمن و نکوهش او، مربوط به پدیده و آفرینش آفریدگار است، این رفتار به ناقص پنداشتن فعل آفریدگار برمی گردد؛ یعنی اگر از انسان مؤمنی به لحاظ جسمانی غیبت کند، در واقع آفرینش خداوند را مورد سؤال قرار داده است.
آگاهی از این نکته و تأمل و درنگ در آن، انسان را در کنار گذاشتن این رفتار ناپسند یاری می کند. غیبت کننده باید توجه کند که حقیقت رفتار ناشایست او، ایراد گرفتن بر خدا است.
2 - درباره نقص روحی می توان گفت: مبتلا بودن به نقایص روحی و رذایل اخلاقی برای مؤمن عیب است؛ ولی غیبت کننده باید توجه داشته باشد که آیا خود از آن عیب مبرا است؟! اگر او معتقد باشد که خود دارای هیچ عیبی نیست، با این رفتار، به عیبی بزرگ دچار شده که همان غیبت کردن است.
به بد گفتن خلق چون دم زدی - اگر راست گویی سخن هم، بدی[۱۱۱]
کسی که بر درمان بیماری غیبت تصمیم گرفته است، باید بداند که به جای بر شمردن عیب دیگران، بهتر است به عیب های خود بپردازد.
پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
طوبی لمن منعه عیبه عن عیوب المومنین[۱۱۲].
خوشا به حال کسی که عیب خودش، او را از پرداختن به عیب مردم باز می دارد. حضرت علی (علیه السلام) نیز می فرماید:
طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب الناس[۱۱۳].
خوشا به حالی کسی که عیب و نقص خودش او را سرگرم کرده است تا به عیوب دیگران نپردازد.

درمان علمی تفصیلی غیبت

غیبت، مرضی نفسانی است که از بیماری های دیگر درونی سر چشمه می گیرد؛ از این رو غیبت کننده، در ابتدا باید ریشه یابی کند و در یابد که علت آلوده شده او به این گناه چیست. پس از ریشه یابی، باید ریشه را به طور کامل قطع کند تا غیبت از کردارش زدوده شود.
باید توجه داشت که اصلاح رو بنایی کافی و مفید نیست. اگر فرد در چند مجلس هم بتواند از انجام این کار خودداری کند، چون اصل مسأله در وجود او ریشه دوانده است، در جایی دیگر جوانه زده و او را آلوده می سازد؛ ولی اگر ریشه قطع شود، ترک غیبت، قهری، می شود؛ یعنی نفس انسان، خود به خود از غیبت جلوگیری می کند.
همان گونه که در بحث ریشه های درونی غیبت بیان شد، گاه انسان برای تبرئه خود از رفتار ناشایستی که انجام داده، زبان به غیبت دیگران می گشاید در این جا باید توجه داشته باشد که اگر برای دوری از نکوهش مردم، عیب دیگران را مطرح کرده است، این احتمال وجود دارد که مردم سخن او را نپذیرند؛ در این صورت، او برای مصون ماندن از نکوهش خلق خدا، نکوهشی حتمی و قطعی را از سوی خدا، برای خود فراهم می سازد؛ در حالی که هیچ عاقلی برای کسب نفع احتمالی موهوم، ضرر قطعی نقد را متحمل نمی شود. از سویی چه بسا در این غیبت، نفع موهوم دنیایی به دست آید، در حالی که آن ضرر قطعی، معنوی است و با حقیقت سر و کار دارد. همچنین توجیه رفتاری اشتباه به این شکل که فلانی چنین کاری را کرد، من هم می کنم خود جای پرسش دارد، و بیان این سخن، آوردن عذر بدتر از گناه است؛ چرا که نفس پیروی از عمل نادرست، خلاف است و با عمل خلافی مثل غیبت نمی توان خلاف گذشته را پوشاند.
مورد دیگری که سبب غیبت می شد، این بود که فرد، با بیان عیب دیگران، فضیلتی را برای خود اثبات کند و نشان دهد که خود فاقد عیب است. پرسشی که در این جا مطرح است و باید مورد توجه قرار گیرد، این است که چگونه می توان با بیان عیب دیگری، کمالی را برای خود اثبات کرد و آیا با این رفتار نادرست و عمل خلاف می توان فضیلتی به دست آورد؛ در حالی که ارزش واقعی و فضیلت حقیقی انسان، بهای او نزد خدا است و باید سعی کرد از آن فضیلت کاسته نشود؟ افزون بر این، چه بسا با غیبت دیگران، از ارزش غیبت کننده نزد آن ها کاسته و از او سلب اعتماد شود.
زبان کرد شخصی به غیبت دراز - بدو گفت داننده ای سرفراز
که یاد کسان پیش من بد مکن - مرا بد گمان در حق خود مکن
گرفتم زتمکین او کم ببود - نخواهد به جاه تو اندر فزود[۱۱۴]
از دیگر ریشه هایی که برای غبیت بیان شد، همراهی با دوستان در نشست ها و مجالس بود. چنین فردی با غیبت کردن، در واقع رضای مخلوق را بر خشنودی پروردگار مقدم می دارد. در صورتی که افراد غیبت کننده در مجلس، انسان ها عاقل، مؤمن، متدین و معتقد نیستند، آیا می توان رضای چنین افرادی را بر رضای خالق مقدم داشت؟
گاهی هم غیبت برای پیشگیری و خنثا کردن تأثیر سخنی که شاید درباره غیبت کننده زده شود، انجام می گیرد؛ در این صورت، انسان باید بیندیشد که چگونه می توان مطمئن شد عیوب او گفته شده است. از کجا معلوم که این احتمال موهوم نباشد؟ آیا باز گفتن عیوب دیگران، و وارد کردن خدشه بر شخصیت ایشان، فقط به دلیل احتمالی که غیبت کننده می دهد، دوراندیشی است؟! افزون بر این، حتی نمی توان اطمینان داشت که دیگران، غیبتی را که می شنوند، بپذیرند یا به علت غیبت کردن او پی ببرند تا خواسته غیبت کننده برآورده شود؛ پس پایه این غیبت بر موهومات استوار است و از آن فقط زیان آخرتی نصیب انسان می شود.

درمان عملی غیبت

1 - نخستین راه عملی که برای جلوگیری از غیبت سفارش می شود این است که انسان پیش از گفتن هر سخنی، به مشروع یا نامشروع بودن، و سود و زیان های دنیایی و آخرتی آن توجه کند. اندیشه در سخن، پیش از بیان آن، مانع بسیاری از گناهان زبان می شود.
2 - انسان در معاشرت با دوستان یا شرکت در محافل، احتیاط بیش تری به خرج دهد؛ یعنی دوستانی را برگزیند که اهل غیبت نباشند، و در مجالسی شرکت کند که درباره دیگران سخن چینی نمی شود؛ زیرا شرکت در مجالسی که در آن غیبت می شود، خواه ناخواه بر روح انسان اثر می گذارد و از آن جا که شنیدن غیبت هم حرام است، باید در مسأله دوست یابی و صله رحم دقت بیش تری کرد.
3 - راه سوم، کمک خواستن از خدا است که این خود دو گونه است: نخست این که انسان به صورت کلی و در همه اوقات از خدا درخواست کمک و یاری کند تا به رذایل اخلاقی چون غیبت دچار نشود؛ همان گونه که در دعاها هم آمده است که خدایا مرا از غیبت پناه ده[۱۱۵]. دوم در جایی که زمینه غیبت فراهم و آبروی فرد در خطر است و شرایط اقتضا می کند که شخص برای حفظ آبروی خود، از دیگران غیبت کرده، عیوب ایشان را آشکار سازد، در واپسین مرحله، با خدا باشد و از او بخواهد که آبرویش را حفظ کند و بگوید:
خدایا! با تو معامله می کنم و برای تو از آبرویم می گذرم و آن را به تو می سپارم. تو خود آبروی مرا حفظ فرما؛ چرا که خداوند بهتر از انسانی در حفظ و نگه داری حیثیت انسان ها، توانا است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
الغیبه جهد العاجز[۱۱۶].
غیبت تلاش انسان ناتوان است.
کسانی که قدرت و تکیه گاه داشته باشند (به ویژه از لحاظ معنوی) هرگز زبان به غیبت نمی آلایند.

فصل دوم: دروغ

همانا خداوند که نام او با شکوه و جلال باد برای بدی ها قفل هایی قرار داد و کلید بازگشایی آن ها را شراب مقرر فرمود و دروغ بدتر از شراب است[۱۱۷].
حضرت باقر (علیه السلام)
مقدمه
یکی از بیماریهای مهم زبان که جامعه بزرگ بشر همیشه از آن آسیب دیده و رنج برده است، بیماری تباه کننده دروغ است.
دروغ از دو بعد اخلاقی و فقهی قابل بررسی است؛ از این رو، هم مورد توجه دانشمندان اخلاق قرار گرفته، و هم فقیهان به بحث از آن پرداخته اند؛ اما از آن رو که محور اصلی این گفتار مباحث اخلاقی است، جنبه های اخلاقی این موضوع، بیش تر بررسی می شود؛ هر چند در خلال آن، از احکام فقهی و شرعی نیز سخن به میان خواهد آمد.

تعریف دروغ

دروغ و واژه های معادل آن در زبان عربی، از قبیل کذب افتراء[۱۱۸] و افک[۱۱۹]، به معنای خبر مخالف با واقع به کار می روند. دروغ در اصطلاح دانشمندان اخلاق و فقیهان و نزد عرف نیز به همین معنا است. راستی و صدق نیز که نقطه ی مقابل دروغ است به خبر مطابق با واقع تعریف شده است.
توجه به این نکته اهمیت دارد که صدق و کذب در اصل، صفات خبر هستند؛ از همین رو، گوینده خبر به اعتبار خبرهایش، به صفت دروغگویی یا راستگویی متصف می شود. آن گاه که فردی خبر می دهد، چنان چه خبرش مطابق با واقع باشد، صادق، و اگر خبرش با واقع مخالف باشد، کاذب و دروغگو خوانده می شود؛ بنابراین، راست و دروغ صفاتی هستند که اولاً و بالذات[۱۲۰] به خبر مربوطند، و ثانیاً و بالعرض[۱۲۱] با توجه به خبر، به گوینده خبر نسبت داده می شوند.

اقسام دروغ

دانشمندان اخلاق و فقیهان با دید خاص دانش مربوط به خود، دروغ را به اقسامی تقسیم کرده اند. فقیهان به ظاهر رفتار نظر داشته، در تکاپو برای یافتن احکام رفتار گوناگون بشر هستند؛ در حالی که دانشمندان اخلاق به باطن عمل نظر داشته و به زوایای درونی عمل پرداخته اند.

اقسام دروغ از دید فقیهان

پیش از بیان اقسام و انواع دروغ از دید دانشمندان اخلاق، باید دانست که اسباب و وسایل انسان برای خبر دادن، متفاوت است؛ از این رو دروغ ها نیز گوناگون می شود.
خارج کردن امواج و اصوات از دهان، یگانه راه خبر دادن نیست؛ پس دروغ گفتن نیز فقط به لفظ و گفتاری که از دهان بیرون می آید، محدود نمی شود؛ بلکه ممکن است به شیوه های دیگری همانند اشاره کردن با سر و دست و چشم یا نوشتن و نقش کردن مطالب غیر واقعی، صورت پذیرد که بنابر نظر فقیهان هر سه مورد حرام است.

اقسام دروغ از دید دانشمندان اخلاق

آن چه نزد فقیهان از آن بحث شده، دروغ های گفتاری، اشاره ای و نوشتاری است؛ اما از نظر دانشمندان اخلاق دروغ بر شش قسم است:
1 - دروغ در مقامات دین که بحثی معرفتی و عرفانی است.

دروغ در گفتار

درباره دروغ در گفتار - همان گونه که پیش از این بیان شد - باید گفت: هر زمان انسان خبری مخالف را واقع را ابراز کند، به دروغ در گفتار دچار شده است؛ البته گاه انسان فقط در موقعیتی ویژه به سراغ دروغ روی می آورد و در مواقع دیگر، مطابق واقع سخن می گوید، و گاه خبرهای مخالف واقع آن قدر از انسان به صورت گفتاری ونوشتاری و علمی سر می زند که دروغگویی به شکل یک ویژگی و ملکه[۱۲۲] در او ظاهر می شود. در این حالت، فرد به خلق و خوی دروغگویی مبتلا شده است. در این زمان، دروغ گفتن و خبرهای خلاف واقع دادن، رفتاری آسان می شود؛ به گونه ای که شخص، از رفتار زشت خود احساس نمی کند.
شخصی که به خوی دروغگویی مبتلا می شود، قلم، زبان و رفتارش گرد محور دروغ می چرخد؛ اما افرادی که صفت دروغگویی هنوز در وجودشان، ملکه نشده است، بلکه فقط بر اثر اضطرار و موقعیتی خاص، دروغ گفته اند، اگر چه ریشه این دروغ یکی از رذایل نفسانی است، مایه ناراحتی در وجودشان شده و خوشبختانه هنوز به خوی دروغگویی دچار نشده اند؛ البته در روایات هر دو صورت آن نکوهش شده است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
لا شیمه اقبح من الکذب[۱۲۳].
هیچ عادت و خلقی زشت تر از دروغ نیست.
شر الاخلاق الکذب و شر الشیم الکذب و اقبح الخلائق الکذب[۱۲۴].
دروغ، بدترین خوی ها است.
لیس الکذب من خلائق الاسلام[۱۲۵].
دروغ از خلق و خوهای اسلامی نیست.
کسی که با دین پیوند معنوی، و ادعای مسلمانی دارد، هیچ گاه به صفت زشت دروغگویی دچار نمی شود. میان روح و معنویت و خلق و خوی دروغگویی ناسازگاری وجود دارد.
الکذب مجانب الایمان[۱۲۶].
دروغ ایمان را دور می کند.
این روایت از دروغ به صورت رفتار سخن می گوید؛ ولی در روایت پیشین، خلق و خوی دروغگویی مد نظر است؛ بنابراین، عمل دروغ اگرچه با یکی از رذایل نفسانی ارتباط دارد، آن گاه که به خوی و عادت طبیعی شخص تبدیل شود، زشت ترین ویژگی در وجود او می شود و همین خصلت با بعد معنوی انسان ناسازگار است.

دروغ در نیت

گاه انسان تصمیم می گیرد کار نیکویی از طاعات، عبادات یا هر امر خیر دیگری انجام دهد؛ اما نیت او بر انجام آن کار، فقط خداوند تبارک و تعالی نیست؛ بلکه تصمیم او در خواسته های نفسانی و غیر خدایی ریشه دارد. به عبارت دیگر، در نیت و قصدش، غیر از خداوند امر دیگری دخالت دارد که به این حالت دروغ در نیت گفته می شود. شایان ذکر است که بحث ریا نیز در همین جهت و مرتبط با همین موضوع مطرح می شود.
در مقوله ریا نیز دخالت غیر خدا در نیت و قصد شخص، برای انجام کار خیر مورد توجه قرار می گیرد که این نقطه مقابل خلوص نیت است؛ از این رو ریا از شاخه های دروغ در نیت به شمار می رود؛ البته ریا داخل کردن انسانی دیگر در نیت و قصد عبادت است به این معنا که انسان عمل خویش را برای جلب توجه هم نوعش انجام دهد؛ در حالی که دروغ در نیت، داخل کردن هر چیزی غیر از خدا در نیت عبادت است؛ مانند آن که کسی برای کاهش وزن روزه بگیرد و گمان کند که هم عبادت کرده و هم به خواسته دیگرش دست یافته است؛ پس دروغ در نیت معنایی گسترده تر از ریا دارد.
وقتی انسان به حالتی مبتلا شد که در نیت و قصدش برای عمل خیر، خواهش های نفسانی را دخالت داد، گرفتار دروغ در نیت شده است.

دروغ در تصمیم و عزم

گاه انسان تصمیم می گیرد کار خیری از طاعات و عبادات را برای تقرب به پروردگار انجام دهد؛ اما در همین تصمیم به دلیل وجود خللی، سستی می کند؛ از این رو صادق نیست؛ البته سر چشمه این تزلزل و تردید چیزی جز خواهش های نفسانی نیست. در این حالت او به دروغ در عزم دچار شده است.
این سستی و ضعف پیش آمده، با ادعای او در تصمیم گیری اش منافی بوده است؛ از این رو او در تصمیم و عزمش صادق نیست. به هر اندازه که این سستی و تزلزل وجود دارد، به همان اندازه شخص دروغگو است. همان گونه که در قسم پیشین، نیت صادقانه نبود، در این جا نیز عزم صادقانه نیست.

دروغ در وفا به عزم

برخی از اعمال خیر باید در زمانی خاص و با حصول شرایطی ویژه انجام شود؛ مثل رفتن به حج که از واجبات است و باید در زمانی مشخص و پس از تحقق شرایطی خاص، مثل استطاعت مالی انجام شود یا روزه واجب که از عبادت ها و زمان آن ماه رمضان است و همین طور ادای حقوق واجب الاهی که با پیدا شدن شرایط خاص، باید به جا آورده شوند. حال گاهی شخص، پیش از حصول شرایط، بر انجام آن کار خیر مصمم شده، در تصمیم خویش، بسیار جدی و استوار است به این معنا که در نیت و عزمش دروغ راه ندارد؛ ولی به محض حصول آن شرایط، مانند پدید آمدن استطاعت و فرا رسیدن زمان انجام تعهدات، خواهش های نفسانی از هر سو به او هجوم می آورد و بر او غلبه می کند تا آن جا که بر تمام تصمیم ها و پیمان ها، پشت کرده، آن ها را زیر پا می گذارد. در این حالت او به دروغ در وفا به عزم مبتلا شده است و در آن صادق نیست.

دروغ در عمل

کذب در عمل به آن معنا است که انسان در ظاهر حالتی به خود بگیرد که گویای وجود صفتی در باطن او است؛ حال آن که از چنان صفتی برخوردار نیست؛ پس عدم هماهنگی حالت ظاهر با صفت باطنی را کذب در عمل می گویند؛ برای مثال، صفت وقار و سکینه از ملکات زیبای درونی و از صفات بسیار نیکوی انسانی است. حال، چنان چه فردی، بدون آن که از این صفت برخوردار باشد، نمای انسانی سنگین و باوقار را به خود بگیرد، به دروغ در عمل گرفتار شده است؛ زیرا رفتار او با آن چه در درونش یافت می شود، هماهنگی ندارد.
نمونه دیگر، انسانی است که در حال نماز ، به ظاهر، چنان حالت خضوع و خشوعی به خود گرفته که گویا در عظمت پروردگار غرق است؛ حال آن که در باطن، از خدا غافل است. این، نشانه ابتلایش به دروغ در عمل است؛ البته باید دقت داشت که بدون شک، دروغ در عمل با ریا که همان دروغ در نیت است، تفاوت دارد. ریا هنگامی که انسان، غیر خدا را در نیت عمل نیکویش شرکت دهد، پدید می آید، یعنی زمانی که برای نشان دادن رفتار نیکوی خود به دیگران، آن عمل را انجام دهد؛ حال آن که دروغ در عمل فقط به سبب عدم هماهنگی میان عمل و درون حاصل می شود؛ خواه هدف، نشان دادن به دیگران باشد یا چنین انگیزه ای در میان نباشد. چه بسا هنگامی که انسان تنها است نیز به صفتی تظاهر کند که در باطن و ضمیر او وجود ندارد. چنان نمازی با ظاهر خاضعانه می خواند که با باطنش هیچگونه هماهنگی ندارد، خضوع در عمل، همیشه در رابطه ای مستقیم با خشوع درونی است؛ از این رو چون اعمال او با باطنش مطابق نیست، به دروغ در عمل مبتلا شده است؛ البته اگر در همین حال، انگیزه نشان دادن عمل به دیگران را نیز داشته باشد، به دروغ در نیت نیز دچار شده است.

دروغ در مقامات دین و سلوک

انسان درباره مراحل حرکت به سوی خدا و مراتب معنوی و مقامات دین از قبیل ایمان ، تقوا ، توکل، رضا، تسلیم، خوف و رجاء، چه بسا بر این تصور باشد که به این مقامات دست یافته است؛ در حالی که این گونه نیست؛ زیرا هر یک از این مقامات پایه ها، حقیقت، پیامدها و سرانجامی دارد که دسترسی به آن ها بسیار مشکل است؛ اما برخی از افراد خود را در آن مقامات تصور می کنند[۱۲۷]؛ مانند آن که حقیقت مقام خوف در انسان وجود ندارد و لوازم و آثار آن در او دیده نمی شود؛ اما او خود را خائف می پندارد؛ بنابراین او نیز به دروغ مبتلا است.
مبدأ و خاستگاه خوف و بیم در انسان، همان ایمان است. تا ایمان نباشد، بیم و خوف نیز نخواهد بود. همچنین حقیقت بیم و خوف نوعی درد درونی و روحی است که انسان را از درون می سوزاند. هنگامی که این حقیقت در درون انسان پدید آید، پیامدهای آن بر روح، و چه بسا بر پیکره ظاهری انسان نیز آشکار می شود. پریدگی رنگ و عوض شدن چهره و بر هم ریختگی سلسله افکار هنگام پدید آمدن خوف را می توان بخشی از این آثار دانست و سرانجام آن، وارد شدن به مرحله عمل است. لرزش اندام اولیاءالله هنگام برپایی نماز ، و پریدگی رنگ چهره امام حسن مجتبی هنگام وضو ساختن، از آثار همین خوف و بیم است که سرانجام، فرمان برداری و اطاعت، و پرهیز از گناهان و تباهی ها را در پی دارد.
مولای متقیان، امیر مؤمنان علی بارها می فرمود:
ایاکم و الکذب فان کل راج طالب و کل خائف هارب[۱۲۸].
از دروغ بپرهیزید. به درستی که هر امیدواری خواهان (پاداش الاهی) است و هر بیمناکی فراری (از عذاب الهی).
چنان چه در دل انسان بیم و خوف باشد، از گناهان پرهیز خواهد کرد. انسان چه بسا در رجاء که یکی دیگر از مقامات معنوی است، نیز به دروغ مبتلا شود.
سرور پرهیزکاران علی (علیه السلام) می فرماید:
یدعی بزعمه انه یرجو الله کذب و العظیم ما باله لا یتبین رجاؤه فی عمله.
به گمان خویش ادعا می کند که به خداوند امیدوار است. سوگند به خدای بزرگ! دروغ می گوید. چگونه است حال او که امیدش به خدا در کردارش نمایان نیست.
این، همان دروغ در مقام رجاء است؛ سپس می فرماید:
فکل من رجا عرف رجاءه فی عمله....
پس هر که امیدوار است، امید او، از کردارش پیدا است و در اعمالش شناسایی می شود.
کسی که اهل رجاء است، هیچ گاه واجباتش را ترک نمی کند و به دیگران دل نمی بندد؛ اما به راحتی می توان شاهد بود که بیم از خدا و امیدواری به خدا در انسان ها محکم و پابرجا نیست؛ در حالی که بیم های مادی و بشری، قوی و محکم در جای خود قرار دارند.
حضرت در ادامه می فرماید:
یرجو الله فی الکبیر و یرجو العباد فی الصغیر[۱۲۹].
در چیزهای بزرگ، به خدا امید دارد؛ اما در چیزهای کوچک به بندگان خدا امیدوار است.
این، همان مرتبه دروغ در مقامات دین است که گریبان گیر شخص شده است.

نکوهش دروغ از دید شرع و عقل

هر انسانی از این که به او دروغ گفته شود، ناخشنود می شود و احساس بیزاری می کند و این بهترین گواه بر آن است که سرشت پاک بشری از این عمل تنفر داشته، از آن می پرهیزد. طبیعت و فطرت انسانی با دروغ ناسازگار بوده، در برابر این عمل نوعی مقاومت و بازدارندگی از خود نشان می دهد که از آن با عنوان قبح عقلی یاد می شود.
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در همین باره به هشام خطاب می کند:
یا هشام العاقل لا یکذب و ان کان فیه هواه[۱۳۰].
ای هشام! شخص عاقل هیچ گاه دروغ نمی گوید؛ اگر چه هوای نفسش در آن دروغ باشد.
شخصی که هنوز سلامت سرشت و پاکی نهاد دارد و عقلش در بند اوهام و خواسته های نفسانی نیست، از دروغگویی بیزار است.
دروغ، پیامدهای را نیز در پی خواهد داشت که عقل آن ها را زشت و ناپسند می شمرد.
از این میان می توان به اغراء به جهل که همان قرار دادن شخص در راهی خلاف واقع است، اشاره کرد. این پیامد، نوعی خیانت است؛ به همین سبب عقل از آن بیزاری می جوید.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در همین زمینه می فرماید:
الکذب مهانه و خیانه[۱۳۱].
دروغ، پستی و خیانت است.
زشتی دروغ در آیات قرآنی نیز نکوهش شده است؛ آن جا که خداوند می فرماید:
انما یفتری الکذب الذین لا یؤمنون بآیات الله[۱۳۲].
همانا آن ها که به آیات خداوند ایمان نیاورده اند، نسبت دروغ می دهند.
ان الله لا یهدی من هو کاذب کفار[۱۳۳].
به درستی که خداوند دروغگوی کفران کننده را هدایت نمی کند.
حضرت باقر (علیه السلام) در بیان زشتی دروغ، ضمن مقایسه آن با دیگر پلیدی ها فرمود:
ان الله عزوجل جعل للشر اقفالا و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب و الکذب شر من الشراب[۱۳۴].
خداوند عزوجل برای بدی ها قفل هایی قرار داد که کلید بازگشایی این قفل ها همانا شراب است، و دروغ از شراب بدتر است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) نیز فرموده است:
اوصانی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) حین زوجنی فاطمه (سلام الله علیها) فقال ایاک و الکذب فانه یسود الوجه و علیک بالصدق فانه مبارک و الکذب شوم[۱۳۵].
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هنگام ازدواج من با فاطمه (سلام الله علیها) فرمود: از دروغ بپرهیز که چهره را سیاه می کند، و بر تو باد راستی که مبارک است، و دروغ، شرمندگی است.
از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز نقل شده است:
اجتنبوا الکذب و ان رایتم فیه النجاه فان فیه الهلکة[۱۳۶].
از دروغ بپرهیزید؛ اگر چه در آن راه نجات خود را ببینید؛ پس همانا در آن چیزی جز نابودی نیست.
آیات و روایات به خوبی نشان می دهد دروغ - همان گونه که از سوی عقل مورد نکوهش قرار گرفته - از نظر شرع نیز فعلی حرام و سرزنش شده است.
بنابر عقیده و نظر فقیهان، دروغ، هم از دید عقل و هم از دید شرع، عملی زشت و ناشایست است و دلیل های چهار گانه، یعنی قرآن سنت معصومان علیهم السلام اجماع و اتفاق نظر فقیهان و عقل، حرمت آن را ثابت می کند.
بیش تر فقیهان معتقدند که حرمت دروغ به اندازه ای آشکار است که از جمله ضروریات[۱۳۷] به شمار آمده و به دلیل نیاز ندارد.
همان گونه که وجوب نماز و روزه از ضروریات دین است، حرمت دروغ نیز از ضروریات دین به شمار می رود و هیچ شک و شبهه ای در آن نیست؛ البته حکم حرمت، فقط به برخی از اقسام دروغ در تقسیم دانشمندان اخلاق مربوط می شود و برخی دیگر از آن ها حرام نیستند؛ اگر چه تمام اقسام دروغ از دید دانش اخلاق، ناپسند و نازیبایند؛ چنان که تمام اقسام دروغ در تقسیم فقیهان، حرامند.
از آن جا که محور اصلی این گفتار، مباحث اخلاقی است، توجه به برخی نکات اهمیت دارد که از جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

الف: دروغگویی بدون شنونده

همان طور که پیش از این اشاره شده، دروغ به معنای خبر مخالف با واقع است. حال چنان چه شخصی در تنهایی و پنهانی و بدون داشتن مخاطب یا با وجود مخاطبی ناشنوا و گنگ که حرف های او را نمی شنود یا زبانش را متوجه نمی شود، دروغ بگوید، مرتکب عمل دروغ شده است؛ اما چون خبر دادن، قید حرمت دروغ است، و در وضعیت موجود، به دلیل نبودن شنونده، هیچ جنبه اخباری وجود ندارد، از دید فقیهان، عمل حرامی انجام نشده؛ ولی از بعد اخلاقی رفتاری انجام گرفته است که باعث تنزل روحیات والای انسانی می شود.

ب: خبر دادن از امور غیر قطعی

یکی از مهم ترین مسائل این گفتار، به خبر دادن از امور مشکوک مربوط می شود. هرگاه انسان از چیزی که به آن آگاهی ندارد، خبر دهد، از دید شرع و عقل مرتکب رفتاری نادرست شده است؛ زیرا چنان چه خبر او با واقعیت مطابقت کند مشکلی پدید نمی آید[۱۳۸]؛ اما اگر با واقعیت مطابقت نکند، مرتکب عملی حرام شده و مستحق مجازات است؛ بنابراین، عقل انسان، چنان چه یکی از دو احتمال خبر دادن را حرام بداند، به حکم لزوم دفع ضرر محتمل[۱۳۹]، آن را جایز نمی شمارد؛ به طور مثال اگر دو کاسه وجود داشته باشد که در یکی سمی مهلک، و در دیگری آب گوارا باشد، اما انسان نداند کدام زهر و کدام آب گوارا است، به حکم عقل خویش، از هر دو پرهیز می کند.
از بعد شرعی، روایات بسیاری وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود.
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرماید:
لیس لک ان تتکلم بما شئت لان الله یقول و لا تقف ما لیس لک به علم[۱۴۰].
حق نداری هر چه را بخواهی، بگویی؛ زیرا خداوند با عزت و شکوه می فرماید: از آن چه آگاهی نداری، پیروی نکن.
هشام بن سالم می گوید: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: حق خداوند بر بندگانش چیست؟ امام (علیه السلام) فرمود:
ان یقولوا ما یعلمون و یکفوا عما لا یعلمون فاذا فعلوا ذلک فقد ادوا الی الله حقه[۱۴۱].
آن چه را که می دانند بگویند و [زبان را] از آن چه نمی دانند، نگاه دارند؛ پس اگر این کار را کردند، حق خدا را به جای آورده اند.
حضرت با بیانی دیگر فرمود:
اذا سئل رجل منکم عما لا یعلم فلیقل: لا ادری و لا یقل: الله اعلم فیوقع فی قلب صاحبه شکا[۱۴۲].
زمانی که از کسی درباره چیزی که نمی داند پرسش شود، باید بگوید نمی دانم، و نگوید خدا داناتر است تا سؤال کننده را به شک و شبهه بیاندازد.
روایات بسیار دیگری نیز در این باره وجود دارد که از مجال این گفتار خارج است.
امور مشکوکی که انسان از آن ها خبر می دهد، به دو گروه تقسیم می شود: دسته اول قضایایی هستند که انسان حالت و موقعیت پیشین آنها را می داند؛ مانند این که شخصی به سفر رفته است و از دوستش می پرسند: آیا او بازگشته یا نه؛ با این حال، پاسخ می دهد: نه. دسته دوم، قضایایی هستند که انسان از موقعیت گذشته آن ها هم آگاهی ندارد؛ مانند آن شخص از سفر رفتن دوستش آگاه نیست و فقط برای پاسخ دادن به پرسش، نظر خود را می گوید. در هر دو مورد، جواب شخص، غیر مجاز و غیر اخلاقی است.
برخی از فقیهان در این جا بسیار دقیق تر می نگرند و معتقدند که انسان تا به راست بودن خبری یقین نیافته، به بیان آن مجاز نیست، و فقط آن هنگام که به راستی آن یقین کرد می تواند آن را بیان کند. آن ها اعتقاد دارند که راست گفتن واجب است؛ البته این بدان معنا نیست که انسان موظف باشد هر مطلب راستی را بگوید؛ بلکه اگر بخواهد چیزی بگوید، باید راست بگوید.
آیا دروغ از گناهان بزرگ است؟
درباره کوچک بودن یا بزرگ بودن گناه دروغ، روایات فراوانی وجود دارد، در برخی از آن ها، به ویژه در بخش شمارش گناهان بزرگ، دروغ گناه بزرگ دانسته شده است؛ چنان که فضل بن شاذان از حضرت رضا (علیه السلام) نقل می کند که حضرت در نامه ای به مأمون گناهان بزرگ را بر شمرده، دروغ را نیز یکی از آن ها معرفی کرد[۱۴۳].
فقیهان همه اقسام دروغ را جزو گناهان بزرگ نمی شمرند؛ بلکه برخی از اقسام دروغ، مانند دروغ بستن بر خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیشوایان معصوم (علیه السلام)، گواهی و شهادت دروغ، قسم دروغ و تهمت زدن را به صورت مسلم، از گناهان بزرگ به شمار آورده اند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
الکذب علی الله و علی رسوله و علی الاوصیاء (علیه السلام) من الکبائر[۱۴۴].
دروغ بستن به خدا، پیامبر و امامان از گناهان بزرگ است.
فقیهان در باب مبطلات روزه [۱۴۵] می گویند: دروغ بستن به خدا، پیامبر و امامان (علیه السلام) نه تنها روزه را باطل می کند، بلکه کفاره جمع[۱۴۶] نیز دارد.
نکته ای که باید بدان توجه شود، این است که بزرگ یا کوچک بودن گناه دروغ، به میزان پیامدهای آن ارتباط ندارد. چه بسا از یک دروغ مفسده ای بزرگ پدید آید؛ اما از گناهان بزرگ به شمار نرود و بر عکس، یک دروغ، مفسده ای کوچک به بار آورد، اما از گناهان بزرگ شمرده شود.
میزان غیر واقعی بودن دروغ نیز در بزرگ یا کوچک بودن گناه آن، نقشی ندارد؛ البته اصرار ورزیدن بر گناهان کوچک آن ها را به گناهانی بزرگ تبدیل می کند. فقیه بزرگ شیعی، شیخ انصاری (ره)، توبه نکردن از گناه را هر چند تکراری در آن نباشد، [[اصرار بر گناه ]] به شمار آورده، آن را موجب بزرگ شدن گناه می داند[۱۴۷].
عبدالله بن حجاج می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم: آیا کذاب کسی است که درباره چیزی دروغ می گوید؟
حضرت در پاسخ فرمود:
لا، ما من احد الا یکون ذلک منه و لکن المطبوع علی الکذب[۱۴۸].
نه، هیچ کس [جز معصومان ] وجود ندارد که خلافی نگوید. کذاب کسی است که طبع و سرشتش دروغگویی شده است.
ابی بصیر می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود:
ان العبد لیکذب حتی یکتب من الکذابین فاذا کذب قال الله عزوجل کذب و فجر[۱۴۹].
همانا بنده دروغ می گوید تا جایی که در شمار دروغگویان نوشته می شود؛ پس هنگامی که دروغ می گوید، خداوند عزوجل می فرماید: دروغ گفت و ستمکار شد.
از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) چنین نقل شده است.
ما یزال احد کم یکذب حتی یقال کذب و فجر[۱۵۰].
برخی از شما آن قدر دروغ می گوید تا این که گفته می شود: دروغ گفت و فاجر شد.
با توجه به این که هر گناهی موجب فسق، و از بین برنده عدالت نیست - چرا که گناهان کوچک به عدالت زیان نمی رساند - از این احادیث چنین برداشت می شود که اگر شخصی طبع دروغگویی بیابد، فاجر و فاسق می شود.
اصرار بر دروغهایی که از گناهان کوچک به شمار می روند، و تکرار آن ها، بیماری درونی به شمار می رود که به تدریج بر صفحه روح و نفس انسان اثر گذاشته، آرام آرام به ملک‌های[۱۵۱] در وجود شخص تبدیل می شود تا به آن جا که به سختی می تواند راست بگوید.
پیدا شدن چنین طبیعت ثانویه ای[۱۵۲] در انسان، بعد معنوی او را ضعیف، و ایمانش را نابود می کند. در چنین حالی، فسق و فجور، جایگزین ایمان و معنویت می شود.

موارد جواز دروغ

آیا دروغ در هر زمان و با هر وضعیتی حرام است و از گناهان به شمار می رود یا در برخی موارد حرام نبوده، مجاز است؟
این بخش از گفتار، به بحث از جایز بودن برخی اقسام دروغ اختصاص دارد؛ البته گفت وگو درباره این که چه دروغ هایی جایز است، یا گفتن دروغ در چه مواردی اشکال ندارد، بحثی است که هم فقیهان و هم دانشمندان اخلاق به آن توجه ویژه ای دارند. این موارد عبارتند از:

وجود ضرورت

ناچاری و ضرورت، از موارد مهمی است که از دید فقیهان، دروغ گفتن را جایز می کند؛ البته مجاز شدن رفتار ممنوع به سبب ضرورت، فقط به دروغ اختصاص ندارد؛ برای نمونه آن جا که راه مداوای بیمار به استفاده از خوردنی ها یا آشامیدن های حرام منحصر باشد، استفاده به میزان ضرورت جایز است. همچنین اگر چه خوردن گوشت حیوان مرده که ذبح شرعی نشده باشد، حرام است، در حال ضرورت، و ترس از مردن به علت شدت گرسنگی و نبودن هیچ خوردنی دیگر، به مقدار لازم جایز شمرده شده است.
فقیهان می گویند: ضرورت ها امور ممنوع را مجاز می سازد[۱۵۳]؛ البته باید توجه داشت که اگر چه اضطرار، دروغ را مجاز، و حرمت آن را بر طرف می کند، به معنای تغییر حقیقت ناپسند دروغ نیست؛ بلکه قبح عقلی دروغ همچنان پابرجا است و بر طرف نخواهد شد؛ اما آن جا که شرع و عقل، انسان را به یکی از دو رفتار ناپسند و ناپسندتر ناگزیر ببینند، بر لزوم به جای آوردن رفتار ناپسند حکم می کنند.
همچنین زمانی که انسان بین دو امر ممنوع یا بین انتخاب بد و بدتر قرار گیرد، شرع و عقل، به انتخاب بد حکم می کنند و این به آن معنا نیست که بد، خوب می شود؛ بلکه عقل انسان، بد را همیشه بد می داند و از این رو به انجام آن حکم می کند، که چاره مناسب تری جز انجام آن ندارد؛ اما اگر راهی برای گریز از هر دو امر ناپسند و ناپسندتر یافت شود، شرع و عقل، به پیمودن آن راه، و دوری از ناپسند و ناپسندتر حکم می کنند؛ به همین دلیل، اگر چه دروغ گفتن از دید شرع برای دفع ضرر جایز است، چنان چه راهی وجود داشته باشد که هم دفع ضرر کند و هم انسان را از دروغگویی باز دارد، باید انجام گیرد و در این جا است که مسأله توریه مطرح می شود.
نکته دیگر آن که جواز دروغ تا زمان بقای اضطرار باقی است و به محض رفع ضرورت از بین می رود. همچنین حکم جواز، به اندازه بر طرف کردن ضرورت است به این معنا که شخص با وجود ضرورت نمی تواند به هر میزان که خواست و توانست دروغ بگوید؛ زیرا ضرورت ها جواز عبور برای پا گذاشتن به وادی فساد نیستند؛ بنابراین به بهانه هر ضرری نمی توان دروغ گفت:
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
علامه الایمان ان تؤثر الصدق حیث یضرک علی الکذب حیث ینفعک[۱۵۴].
نشانه ایمان آن است که راستی زیان رساننده به تو را بر دروغی که به تو نفع می رساند مقدم داری.
بنابراین دروغ هنگامی که اضطراری وجود داشته باشد و راهی برای توریه نباشد فقط به اندازه دفع ضرر جایز است.
حضرت رضا (علیه السلام) می فرماید:
ان الرجل لیصدق علی اخیه فیناله عنت من صدقه فیکون کذابا عندالله و ان الرجل لیکذب علی اخیه یرید به نفعه فیکون عند الله صادقا[۱۵۵].
همانا شخصی در حق برادر مسلمانش سخن راستی می گوید که با این گفتار، او را گرفتار می کند؛ پس نزد خدا از دروغگویان است و همانا شخصی در حق برادر مسلمانش دروغی می گوید که با آن دروغ، از او دفع ضرر می کند؛ پس نزد خداوند از راستگویان است.
در حال نبرد مسلمانان با کافران، گرچه فتوای صریحی وجود ندارد، از ظاهر برخی روایات چنین به دست می آید که دروغ گفتن با وجود اضطرار و البته فقط به اندازه نیاز، بی اشکال است. اگر هنگام جنگ، دروغی بتواند مسلمانان را از تنگنا برهاند و مایه پیروزی آن ها شود، اشکال ندارد.
از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است:
کل کذب مسؤول عنه صاحبه یوماً الا کذباً فی ثلاثه: رجل کائد فی حربه و هو موضوع عنه...[۱۵۶].
در روز قیامت، گوینده هر دروغی بازخواست می شود، جز از سه مورد:
1 - شخصی که در حال جنگ، [دشمن را] فریب دهد، این دروغ از او برداشته می شود...
توجه به این نکته ضرورت دارد که منظور از جنگ در این روایت، همان جنگ گرم و نبرد رویاروی است، نه آن چه امروزه با عنوان جنگ های سرد و تبلیغاتی معروف شده است. از ظاهر حدیث بر می آید که کید به معنای فریب دادن دشمن به صورت عملی است، نه به معنای فریب گفتاری؛ اما همان گونه که پیش از این گفته شد، دروغ هم به صورت گفتاری انجام می شود و هم به صورت عملی. دروغ گفتاری همان خبر کردن مخالف با واقع است و دروغ عملی آن است که انسان، رفتاری را انجام دهد که مفهوم برداشت شده از آن، غیر واقعی باشد.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
ثلاثه یحسن فیهن الکذب: المکیده فی الحرب...[۱۵۷].
ای علی! سه چیز است که دروغ گفتن در آن عملی نیک به شمار می رود:
1 - نیرنگ زدن در جنگ و...
از آن جا که بنابر روایات، جنگ، نوعی حیله برای از بین بردن دشمن است، اعمالی که بر محور فریب باشد، در جنگ نیک و پسندیده است؛ البته حسن و قبح اعمال ذاتی است، به این معنا که ذات و حقیقت هر عملی یا خوب یا بد است، زشت یا زیبا است؛ اما گاه همان عمل که ذاتی قبیح و ناپسند دارد، به سبب اتصاف به اوصاف و حالاتی خاص، نیکو و پسندیده می شود؛ ولی این به آن معنا نیست که ذات عمل تغییر یابد؛ بلکه عمل به صورت عرضی[۱۵۸] پسندیده می شود؛ همانند دروغ که ذاتی ناپسند و زشت دارد؛ ولی در مواقع اضطرار به صورت عرضی، عملی نیک شمرده می شود؛ برای نمونه، آن گاه که انسان در برابر دو عمل زشت قرار گرفته، از میان آن دو، عملی را بر می گزیند که زشتی کم تری دارد، وقتی از او پرسیده شود: چرا این عمل را برگزیدی؟ پاسخ می دهد: زیرا این، بهتر از آن دیگری بود. در این جا است که باید گفته شود: این عمل: ذاتی ناپسند داشته است؛ اما در وضعیت موجود، به صورت نسبی و بالعرض نیک شمرده می شود.
با توجه به این مطلب روشن می شود که وقتی می گویند: دروغ در سه مورد نیکو است، به آن معنا نیست که قبح ذاتی اش از بین رفته؛ بلکه فقط به این معنا است که حسن عرضی یافته است.
این مطلب را در اعمال نیک و پسندیده نیز می توان مشاهده کرد. اعمالی که ذاتی پسندیده و نیک دارند، گاه به سبب وضعی خاص، زشت و ناپسند می شوند؛ همانند راستگویی که گاه در موقعیتی خاص و ویژه، فتنه ای پدید می آورد که البته در این حالت، به صورت عرضی قبیح شمرده می شود و به اصطلاح، قبح عرضی می یابد.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
ثلاثه یقبح فیهن الصدق النمیمه...[۱۵۹].
راست گفتن در آن ها زشت و ناپسند است. یکی از آن ها سخن چینی است...
سخن چینی، بیان کردن سخنان شخصی نزد شخص دیگر است به شکلی که باعث فتنه و آشوب شود که در این رفتار، اگر چه گفتار سخن چین راست و صادقانه است، از آن جا که این راست مایه فتنه می شود، ناپسند به شمار می رود.
الف - توریه:
توریه سخن دو پهلو گفتن است. کلامی که از آن دو معنا فهمیده شود: یکی معنای ظاهر و آشکار که ذهن شنونده به سرعت به آن منتقل می شود، و دیگری معنای نهایی و ناپیدا که مقصود اصلی گوینده است و ذهن شنونده به آن منتقل نمی شود.
برخی فقیهان توریه را دروغ نمی دانند، و برخی دیگر معتقدند نوعی دروغ است؛ ولی حکم حرمت دروغ را ندارد. مطلب مسلم و قطعی این است که اگر انسان برای بر طرف کردن زیان از خود یا مسلمانی دیگر ناچار به توریه با دروغ شود، توریه بهتر و شایسته تر است و چنان چه توریه نکند و دروغ بگوید، رفتارش از دید فقیهان اشکال دارد.
ب - مبالغه، کنایه، مثل و حکایت:
در مبالغه از واقعه ای، مانند آن که گفته شود: صد بار گفتم؛ در حالی که بسیار کم تر از صد بار گفته است، و نیز در کنایه ها، اگر مقصود گوینده خبر کردن از همان چیزی که می گوید باشد، صفات راست و دروغ در آن راه می یابد؛ اما چنان چه مرادش از مبالغه یا کنایه، خبر کردن نبوده؛ بلکه فقط بیان کثرت، تکرار، مدح یا ذم کسی باشد، آن مبالغه یا کنایه دروغ شمرده نمی شود؛ افزون بر این، گاه زیبایی کلام، ارتباطی مستقیم با کنایه ها دارد؛ همان گونه که در قرآن مجید نیز کنایه به کار گرفته شده است آن جا که می فرماید:
واسئل القریه[۱۶۰].
از شهر بپرس.
البته باید توجه داشت که ستایش و سرزنش بیجا از شخصی که مستحق آن نیست، بحثی جدا از بحث راست و دروغ داشته، در این گفتار قرار ندارد. مثل ها و حکایت ها نیز همین حکم را دارند؛ یعنی اگر مقصود گوینده از بیان مثل یا حکایت، خبر دادن از مفاد مثل یا حکایت باشد به این معنا که معنای مثل یا حکایت، واقع شده است؛ دروغ و راست در آن وجود خواهد داشت؛ ولی چنان چه مراد گوینده تفهیم مطلبی دیگر غیر از مفاد خود حکایت است، مانند این که حکایتی از گفت وگوی جمادات و حیوانات با یکدیگر، برای القای معانی اخلاقی بسازد، دروغ به شمار نمی رود و حرام نیست.
ج: دروغ به شوخی:
در شوخی نیز موضوع به همین شکل است؛ اما توجه به این نکته مهم است که وقتی انسان از گفتارش، قصد خبر دادن از واقع را ندارد و از همان ابتدا در مقام شوخی است، در این حال، یا قرینه و نشانه ای بر شوخی بودن گفتارش وجود دارد یا هیچ نشانه ای بر آن نیست.
آن جا که بر شوخی بودن گفتارش نشانه ای وجود دارد، مانند زمانی که مجلس و موقعیت، غیر جدی است و با توجه به آن مجلس می توان به شوخی بودن گفتارش دلالت می کند، در این حالات شوخی از دید فقیهان بدون اشکال است؛ اما اگر مقصود انسان از خبر دادن، شوخی کردن باشد، ولی هیچ قرینه و نشانه ای بر شوخی بودن گفتارش در کار نباشد، مانند آن که مطلبی را بگوید، اما شنوندگان هیچ نشانی از شوخی در گوینده نیابند، در این حال، گفتارش از نظر فقهی اشکال دارد، مگر این که خبر شخص به قدری با واقعیت مخالف باشد که هر شنونده ای به شوخی بودن مطلب پی ببرد؛ مانند آن که آتش را به سردی، و برف را به گرمی وصف کند.
اگر انسان بخواهد خبر غیر واقعی خود را واقعی نشان دهد، هر چند سیاق و قالب گفتارش شوخی باشد، کار حرام انجام داده است؛ البته روایات بسیاری وجود دارد که انسان را از دروغ به شوخی نیز منع می کند آن چه از مفاد این روایات، و تمام روایات موجود در زمینه دروغ برداشت می شود، بیانگر نکته ای اخلاقی درباره این رفتار ناپسند است و آن این که دروغگویی حتی به صورت مجازش نیز بر روان انسان تأثیر سوء و نامطلوبی بر جای می نهد و راه فساد و انحطاط را پیش روی انسان هموار می سازد.
حضرت باقر (علیه السلام) بارها می فرمود:
اتقوا الکذب، الصغیر منه و الکبیر فی کل جد و هزل[۱۶۱].
از دروغ بپرهیز؛ چه کوچک باشد، چه بزرگ. در هر حالی باشد؛ چه جدی، و چه شوخی.
انسان با گفتن دروغ کوچک، بر گفتن دروغ بزرگ جرأت می یابد و با گفتن دروغ به شوخی، آماده راه یابی به دروغ های جدی می شود.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
لا یجد عبد طعم الایمان حتی یترک الکذب هزله و جده[۱۶۲].
هیچ بنده ای، مزه ایمان را نخواهد چشید، مگر این که دروغ را چه به صورت شوخی و چه جدی ترک کند.
این حدیث گویای حرمت دروغ به شوخی نیست، بلکه فقط پیامد زشت بر روح و روان انسان را بیان می کند.
لا یصلح من الکذب جد و لاهزل... ان الکذب یهدی الی الفجور و الفجور یهدی الی النار[۱۶۳].
هیچ دروغی چه جدی و چه شوخی، خوب نیست. همانا [[[دروغ]] انسان را ]به سوی گناهان رهنمون می شود و گناهان هم به سوی آتش می کشاند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
یا اباذر ویل للذی یحدث فیکذب لیضحک به القوم ویل له ویل له ویل له[۱۶۴].
ای ابوذر! وای بر کسی که برای خنداندن مردم دروغ می گوید. وای بر او، وای بر او، وای بر او.
انا زعیم ببیت فی ربض الجنه و بیت فی وسط الجنه و بیت فی اعلی الجنه لمن ترک المراء و ان کان محقاً و لمن ترک الکذب و ان کان هازلا و لمن حسن خلقه[۱۶۵].
من دادن خانه ای در پایین بهشت و خانه ای در وسط بهشت و خانه ای در بالای بهشت را تعهد می کنم برای کسی که جدال در گفتار را با آن که حق با او است، ترک کند و دروغ را با آن که شوخی است وانهد و کسی که خلق خویش را نیکو سازد.
بر پایه این گونه احادیث روشن می شود که اگر چه دروغ به شوخی از نظر شرعی حرام نیست، تأثیر آن بر روح و روان انسان، قطعی و حتمی است؛
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بسیاری از موارد شوخی می کرد؛ ولی هرگز در این حال دروغ نمی گفت. روزی پیرزنی از حضرت پرسید: آیا من به بهشت می روم. حضرت فرمود: پیرزن ها به بهشت نمی روند. پیرزن شروع به گریه کرد و حضرت به سرعت فرمود: در قیامت هیچ کس پیر نیست. (همه جوان وارد بهشت می شوند.)
د - دروغ در دعوت ها و تعارف ها:
انسان در دعوت ها و تعارف های عادی هم باید مراقب گفتار و رفتار خود باشد. گاهی فردی را به چیزی تعارف می کنند که به دلیلی، خواهان پذیرش آن نیست که باید مراقب باشد تا به دروغگویی آلوده نشود؛ مانند روزه داری که نمی خواهد کسی از روزه بودنش آگاه شود و در پاسخ تعارف دیگران، برای جلوگیری از ریا دروغ می گوید یا کسی که درباره حرام یا حلال بودن مال تعارف کننده شک دارد و چون نمی خواهد مرتکب خوردن مال حرام یا مشکوک شود، به دروغ می گوید: میل ندارم؛ در حالی که بسیار گرسنه بوده، میل وافری هم به خوردن دارد. در این جا شخص برای ترک عملی حرام، مرتکب عمل حرام دیگری، یعنی دروغگویی، شده است؛ بنابراین در تعارف ها، نگه داری و مراقبت از زبان، بسیار لازم و ضرور است و در این موارد نباید پاسخی داد که جنبه اخباری داشته باشد.
در مواردی که انسان خود تعارف می کند نیز این قبیل مراقبت ها بسیار لازم است؛ مانند این که تعارف کند؛ در حالی که از آن ناراضی و ناخشنود است.
بر اساس بسیاری از روایات، بیشتر افراد از راه زبان وارد جهنم خواهند شد و این به آن معنا است که گناهان انسان ها از راه زبان بسیار بیش تر از گناهان دیگر است.
ه - دروغ در نقل گفتار و رفتار دیگران:
گاه دروغ در نقل گفتار و رفتار دیگران نیز راه می یابد که از آن به بهتان تعبیر می کنند. دروغ بستن به دیگران، به این معنا است که کسی چیزی را نگفته یا عملی را مرتکب نشده است؛ ولی آن گفتار و عمل را به او نسبت دهند که این کار فعلی حرام و از گناهان بزرگ است.
دروغ بستن به خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان (علیه السلام) همان گونه که گذشت، از مصادیق این نوع دروغ است.
حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید:
الکذب علی الله و علی رسوله (صلی الله علیه و آله و سلم) من الکبائر[۱۶۶].
دروغ بستن به خدا و رسولش از گناهان بزرگ است.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز فرمود:
من قال علی مالم اقل فلیتبوأ مقعده من النار[۱۶۷].
اگر کسی چیزی را که من نگفته ام به من نسبت دهد، جایگاهش در آتش است. امام صادق (علیه السلام) به مردی از اهالی شام فرمود:
یا اخا اهل الشام اسمع حدیثنا و لا تکذب علینا فانه من کذب علینا فی شی ء فقد کذب علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) و من کذب علی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فقد کذب علی الله[۱۶۸].
ای برادر شامی! گفتار ما را بشنو و به ما دروغ نبند. همانا هر کس به ما دروغ ببندد، به پیامبر دروغ بسته و هر کس که به پیامبر دروغ بست، به خدا دروغ بسته است.
از امام باقر (علیه السلام) نیز نقل شده است:
یا ابا النعمان لا تکذب علینا کذبه فتسلب الحنیفیه[۱۶۹].
ای ابو نعمان! به ما دروغ نبند که از صراط مستقیم دور خواهی شد.
ترجمه آیات و نقل قول از امامان بی آن که به سند آن اطمینانی باشد، از مصادیق بارز این گفتار است که انسان به مراقبت بیش تر در برابر آن وظیفه دارد؛ البته زمانی که انسان از مستند بودن گفتاری مطمئن نیست و آن را به یکی از امامان و یا پیامبر خدا نسبت می دهد، روزه اش باطل نمی شود؛ بلکه ابطال روزه در آن جا است که از خلاف واقع بودن مطلب آگاهی کامل دارد، سپس آن را نسبت می دهد. انسان باید مراقب باشد که مسائل مشکوک و مسائلی را که از سند آن آگاهی کامل ندارد، بیان نکند.
و - سوگند دروغ:
گاهی انسان از دروغ بودن گفتار خود آگاهی کامل دارد و برای آن، خدا را نیز گواه می آورد که مرتکب سوگند دروغ، که گناهی بزرگ می باشد، شده است.
حضرت عیسی ابن مریم (علیه السلام) فرمود:
من اعظم الذنوب عند الله ان یقول العبد أن الله یعلم لما لا یعلم[۱۷۰].
از بزرگ ترین گناهان نزد خداوند آن است که بنده ای بگوید خدا می داند در آن چه خدا نمی داند.
یعنی خدا را بر مطلب دروغ خود شاهد بگیرد.
انسان گاهی دروغ می گوید و با زبان خبری، خدا را گواه می آورد که این عمل از گناهان بزرگ و بسیار زشت است و گاهی این گواه آوردن جنبه انشایی می یابد که به صورت سوگند دروغ ظهور می کند، که این هم از گناهان بزرگ به شمار می رود.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
من قال علم الله ما لم یعلم اهتز العرش اعظاماً له[۱۷۱].
کسی که بگوید خدا می داند؛ ولی خداوند خلاف آن را می داند، عرش الاهی به سبب عظمت خداوند به لرزه در می آید.
در روایتی دیگر آمده است:
اذا قال العبد علم الله و کان کاذباً قال الله عزوجل اما وجدت احداً تکذب علیه غیری[۱۷۲].
اگر بنده بگوید خدا می داند و دروغ بگوید، خداوند می فرماید: آیا تو کسی را غیر از من نیافتی تا به او دروغ ببندی؟
در این جا سوگند، از سنخ امور انشایی است، نه اخباری.
هنگامی که شخص سوگند می خورد، در حقیقت، تأکید را برای یک جمله خبری انشا می کند؛ بنابراین، سوگند به خودی خود به راست و دروغ متصف نمی شود؛ بلکه به اعتبار خبری که سوگند، آن را تأکید می کند، به راست یا دروغ متصف می شود به این معنا که اگر سوگند برای تأکید خبری راست باشد، آن سوگند، به تبع خبرش به صدق و راستی متصف می شود و اگر آن خبر دروغ باشد، سوگند خورده شده نیز قسم دروغ می شود.

اقسام سوگند در علم فقه

سوگند عقد یا یمین عقد

آن گاه که انسان متعهد می شود عملی را در آینده انجام دهد یا آن را ترک کند، سپس برای تأکید تعهدش، قسم یاد می کند، اگر شرایط وفا به عهد فراهم آید، قسم منعقد شده و سرپیچی از آن حرام است و کفاره را واجب می کند.

سوگند مناشده[۱۷۳] یا یمین مناشده

هنگامی که انسان کاری را از دیگری می خواهد و برای تأکید بر انجام آن، شخص را قسم می دهد، در این حالت چنان چه شخص به آن درخواست عمل نکند، حرامی انجام نداده است؛ زیرا ملتزم به آن عمل نیست و کفاره نیز بر او واجب نمی شود.

سوگند تأکید یا یمین تأکید

این شکل از قسم که مورد گفت و گوی این نوشتار و مورد نظر دانشمندان اخلاق است، آن است که انسان از وقوع چیزی خبر می دهد و برای تأکید بر خبرش قسم بخورد؛ البته تفاوتی ندارد که خبر او، وقوع در زمان گذشته، حال یا آینده باشد. به هر صورت در این حالت قسم به راست و دروغ متصف می شود.
از آن جا که قسم، امری انشایی است و به خودی خود، به راست و دروغ متصف نیست، بلکه به اعتبار خبری که به آن مربوط می شود به راست و دروغ اتصاف می یابد، اگر خبر دروغ باشد، قسم نیز دروغ و حرام است.
اگر دقت شود که در کلیه موارد جواز دروغ، مانند مواقع اضطرار، قسم دروغ نیز جایز است؛ البته چنان چه بتوان فقط با دروغ گفتن، اضطرار را بر طرف کرد و به قسم دروغ نیازی نباشد، نباید قسم دروغ خورد؛ اما اگر برای رفع اضطرار، به قسم دروغ نیز نیاز باشد، این عمل حرام نخواهد بود.
از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
احلف بالله کاذباً و نج اخاک من القتل[۱۷۴].
برای نجات برادرت از کشته شدن، قسم دروغ بخور.
آنجا که اضطرار وجود ندارد، قسم دروغ، گناهی بسیار بزرگ به شمار می رود؛ چنان که برخی روایات از آن به مبارزه با خدا تعبیر کرده اند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
من حلف علی یمین و هو یعلم انه کاذب فقد بارزالله عزوجل[۱۷۵].
کسی که قسم بخورد و بداند دروغ است، به حقیقت با خدا جنگیده است.
حضرت به شخصی به نام سدیر فرمود:
یا سدیر من حلف بالله کاذبا کفر[۱۷۶].
ای سدیر! کسی که به دروغ به خدا قسم بخورد، کافر است؛
البته کفر بر دو نوع است:
1 - کفر اعتقادی
2 - کفر عملی.
کفر اعتقادی آن است که انسان منکر خدا، پیامبر و معاد باشد و کفر عملی آن است که انسان بی پروا عمل حرامی را انجام دهد؛ البته اگر کفر عملی ادامه یابد، چه بسا به کفر اعتقادی بیانجامد.
قسم دروغ از نوع کفر عملی به شمار می رود؛ چنان که درباره ترک کننده نماز نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است:
من ترک الصلوه متعمداً فقد کفر[۱۷۷].
کسی که نمازش را از روی عمد ترک کند، کافر است؛
نکته دیگر آن که سوگند دروغ فقط در مسائل مادی و دنیایی نیست؛ بلکه گاه انسان برای مسائل آخرتی نیز سوگند دروغ می خورد مانند زمانی که تصور کند ترویج و تبلیغ دین از هر راهی جایز است؛ بنابراین، به گمان اندوختن توشه برای آخرت خویش، دروغی می گوید، آن گاه بر آن قسم می خورد که البته این دروغ و سوگند، حرامی است و عاقبتی جز آتش دوزخ برای او به بار نخواهد آورد.
سوگندهای دروغ بیش تر در موارد دنیایی و مادی مثل پایمال کردن حقوق اشخاص برای کسب مال و مقام و غیره ادا می شود.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
... و اما التی عقوبتها دخول النار فهو ان یحلف الرجل علی مال امری مسلم او علی حقه ظلماً فهذه یمین غموس توجب النار و لا کفاره علیه فی الدنیا[۱۷۸].
سوگند بر دو نوع است: ... .نوعی که عقوبتش ورود در آتش دوزخ است، آن که انسان به ستم بر ضد فرد مسلمان، از جهت مالی یا حق (غیر مالی) او سوگند خورد. این، سوگند دروغ است که مایه آتش است و هیچ کفاره ای در دنیا ندارد. در جای دیگر، درباره سوگند دروغی که موجب آتش می شود می فرماید:
الرجل یحلف علی حق امری مسلم علی حبس ماله[۱۷۹].
(این که) فرد بر ضد حق شخص مسلمان یا بازداشت مال او سوگند دروغ خورد. در سوره آل عمران نیز آمده است:
ان الذین یشترون بعهد الله و ایمانهم ثمناً قلیلا اولئک لا خلاق لهم فی الآخره و لا یکلمهم الله و لا ینظر الیهم یوم القیامه و لا یزکیهم و لهم عذاب الیم[۱۸۰].
همانا کسانی که پیمان خدا و سوگندهای خود را به بهای اندک بفروشند، ایشان را در سرای آخرت بهره ای نیست و خداوند با آن ها سخن نمی گوید و نظر رحمت به آن ها نمی افکند و ایشان را پاک نمی کند و برایشان عذابی دردناک است.
در سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است...
ثلاثه لا یکلمهم الله المنان الذی لا یعطی شیئاً الا بمنه و المسبل ازاره و المنفق سلعته بالحلف الفاجر[۱۸۱].
سه گروه هستند که خداوند با ایشان سخن نمی گوید: ... 3. کسی که با قسم دروغ ارزش جنسش را بالا برد؛
بنابراین افرادی که سوگند دروغ می خورند، در دو بعد دنیایی و آخرتی زیان می کنند و همان گونه که نصیبی از معنویت و نعمت های آخرتی ندارند و مورد آمرزش خداوند قرار نمی گیرند، در مسائل دنیایی نیز آسیب هایی را متحمل می شوند.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
الیمین الغموس ینتظر بها اربعین لیله[۱۸۲].
کسی که قسم دروغ می خورد تا چهل شب نتیجه شر آن را خواهد دید.
در روایات دیگر نیز آمده است که قسم دروغ موجب مقطوع النسل شدن و فقر می شود[۱۸۳].
اگر سوگند، راست باشد، در این حالت چنان چه خبری که سوگند بر آن خورده شده است، موضوع مهمی را بیان کند، مثل خبر از واقعیتی که نزد قاضی در دادگاه بیان می شود، سوگند بی اشکال خواهد بود؛ ولی اگر این قسم راست، برای امور کوچک و بی ارزش باشد، مکروه است.
در روایتی دیگر از امام صادق (علیه السلام) آمده است:
اجتمع الحواریون الی عیسی (علیه السلام) فقالوا له یا معلم الخیر ارشدنا فقال لهم ان موسی کلیم الله (علیه السلام) امر کم ان لا تحلفوا بالله تبارک و تعالی کاذبین و انا امرکم ان لا تحلفوا بالله کاذبین و لا صادقین[۱۸۴].
روزی حواریون به دور حضرت عیسی (علیه السلام) گرد آمدند و عرض کردند: ای استاد خوبی! ما را راهنمایی کن. حضرت فرمود: حضرت موسی (علیه السلام) پیامبر خدا، به شما دستور داد سوگند دروغ به خدا نخورید و من دستور می دهم به خدا قسم نخورید چه دروغ و چه راست.
علی بن مهزیار نقل می کند: مردی به امام زمان (علیه السلام) نامه ای نوشت که فلان جریان از شما نقل شده و شما چنین چیزی فرمودید. حضرت در پاسخ نوشت:
و الله ما کان ذلک و انی لا کره ان اقول والله علی حال من الاحوال و لکنه غمنی ان یقال ما لم یکن[۱۸۵].
به خدا سوگند! چنین نیست. من هیچ خوش ندارم به خدا قسم بخورم به هر شکل که باشد؛ اما ناراحت شدم؛ زیرا به من چیزی را نسبت می دهند که نگفته ام.
در بعد اخلاقی، سوگند راست نیز ناپسند است و کراهت دارد؛ چرا که سزاوار نیست خداوند برای مسائل کوچک و پیش پا افتاده دنیا، شاهد گرفته شود.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
من اجل الله ان یحلف به اعطاه الله خیرا مما ذهب منه[۱۸۶].
کسی که به خداوند به سبب بزرگی و جبروت او سوگند نخورد، خداوند بهتر از آن چیزی که از دست می دهد؛ نصیبش می کند.
بنابراین، انگیزه و هدف، پدید آمدن این بینش در انسان است که مقام پروردگار را بسیار بزرگ تر از آن ببیند که بخواهد برای مسائل ناچیز و کوچک دنیایی به او قسم بخورد.

گواهی دروغ

گواهی دروغ، امری جدا از دروغ نیست؛ چرا که انسان در گواهی و شهادت دروغ نیز بر خلاف واقع خبر می دهد؛ از همین رو اسلام با پرهیز از آن بسیار تأکید کرده، آن را عملی حرام می شمرد. شهادت دروغ، تضییع مال یا جان یا آبروی انسان را در پی دارد.
از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده است:
ان شهاده الزور تعادل الشرک بالله تعالی[۱۸۷].
همانا گواهی دروغ، برابر شرک به خدا است.
انسان مشرک، در پرستش بت، از هوای نفس خود پیروی می کند و در شهادت دروغ نیز گرفتار هوای نفسش می شود و آن را می پرستند. اگر بندگان خدا به دو دسته بت پرستان و خدا پرستان تقسیم شوند، آنان که شهادت دروغ می دهند، از آن جا که بت نفسشان را می پرستند، در زمره بت پرستان قرار می گیرند.
خداوند متعالی در وصف بندگان حقیقی خویش می فرماید:
و عبادالرحمن... والذین لا یشهدون الزور[۱۸۸].
بندگان خداوند... آنهایی هستند که شهادت دروغ نمی دهند.
با توجه به روایت و آیه پیشین مشخص می شود که گواهی دهندگان دروغ از جمع بندگان حقیقی خدا خارج بوده، در ردیف بت پرستان قرار می گیرند؛ البته باید توجه داشت که این مسأله از دیدگاه فقهی بررسی نمی شود؛ بلکه بحث از دیدگاه اخلاقی مورد توجه و دقت است؛ چنان که در حدیث پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز اشاره شد که مثل بت پرستان هستند، و این به آن معنا است که آن دسته از مسائل فقهی مربوط به مشرکان مانند نجس بودن و نفی احکام ظاهری اسلام، در این جا مطرح نبوده و برای شهادت دهندگان به دروغ، ثابت نیست.
باید توجه داشت که شهادت دروغ پیش از آن که زیانی بر دیگران وارد سازد و حقوقی را از انسان های دیگر ضایع کند، به خود شخص زیان می رساند؛ زیرا انسان با این عمل از وادی توحید به وادی شرک کشانده می شود.

کتمان شهادت

اگر انسان از ماجرا و رخدادی آگاه بود؛ ولی به هر دلیل درست یا نادرست، از گواهی دادن، دوری کرد و شهادت نداد، دروغ نگفته است و در شمار دروغگویان قرار نمی گیرد.
کتمان شهادت با انکار شهادت متفاوت بوده، با دروغ ارتباطی ندارد؛ زیرا همان گونه که گفته شد، دروغ، به خبر مخالف با واقع گویند؛ حال آن که در کتمان شهادت، خبری داده نمی شود تا دروغ یا راست باشد، بلکه از خبر دادن، پرهیز می شود؛ در حالی که در انکار شهادت ،انسان خبر می دهد که شاهد ماجرا نبوده و خبر از آن ندارد که این با واقع مخالف بوده و دروغ به شمار می رود.
البته پرهیز از شهادت در جایی که گواهی ندادن به پایمال شدن حقی بینجامد، ناپسند است؛ اما دروغ به شمار نمی رود.

ریشه های درونی دروغ

دروغ به شکل معمول در یکی از صفات زشت و ناپسند نفسانی ریشه دارد که عبارتند از:

دشمنی

گاه انسان از روی دشمنی و نفرت در صدد ضربه زدن به کسی بر آمده، دروغ می گوید که البته این دشمنی، از حرکت نادرست و افسارگسیختگی نیروی غضب سرچشمه می گیرد.

حسد

گاه حسادت به برتری های دیگری، انسان را به دروغگویی وا می دارد.

خشم و عصبانیت

خشم از چیزی یا کسی می تواند سبب بروز این رفتار ناشایست از انسان باشد.

علاقه به مال دنیا (حب مال)

گاه علاقه و چشمداشت به مال دنیا، مایه بروز چنین رفتاری می شود.

علاقه به مقام و جایگاه دنیایی (حب جاه)

گاه علاقه به مقام و منزلت دنیایی انسان را به دروغ گفتن وا می دارد.

علاقه دنیایی به افراد

محبت و علاقه به افراد ممکن است انسان را به دروغ بکشاند. به این صورت که انسان برای جلب نظر محبوب خود، به دروغ دچار شود.
دانشمندان اخلاق، بحث دروغ را جزو مباحثی قرار داده اند که فقط با یک نیروی خاص از نیروهای نفسانی ارتباط نداشته؛ بلکه با تمام آن ها مرتبط است؛ زیرا ممکن است این رفتار ناپسند از هر یک از اقسام نیروهای درونی، چون شهوت و غضب، ریشه گرفته، پدید آید.
دروغ گاه در نیروی شهوت ریشه داشته، گاه از نیروی غضب سرچشمه می گیرد؛ البته هر یک از دو نیروی شهوت و غضب، مایه پدید آمدن صفاتی چون حب به مال و دشمنی می شوند که آن صفات نیز سرچشمه دروغ هستند. در بررسی چشمه های دروغ، چه بسا بتوان بدترین حالت آن را همنشینی با افرادی دانست که دروغ در بین آن ها نه تنها رفتاری ناپسند به شمار نمی آید، بلکه بسیار رایج است. انسان با تکرار و ادامه همین همنشینی ها به دروغگویی معتاد می شود.
گاه انسان برای کسب ریاست و حفظ آن یا کسب مال و غیره به دروغ متوسل می شود، و گاه همان شخص، بدون هیچ علتی، و فقط در اثر معاشرت و همنشینی با دروغگویان، به این رفتار زشت دچار شده، دروغ می گوید؛ البته به باور دانشمندان اخلاق، این نوع نیز از نیروی شهوت ریشه می گیرد و حالت اعتیاد در فرد پدید می آورد. معاشرت با افراد، آثار فراوانی بر جای خواهد گذاشت. گرچه شخص در ابتدا به این آثار توجهی ندارد، با گذشت زمان ناگاه در می یابد که زبانش جز به دروغ حرکت نمی کند.

پیامدهای زشت دروغ

نابودی ایمان

دروغ با ایمان ناسازگار است و ضعف و نابودی آن را در پی دارد.
حسن ابن محبوب می گوید: از حضرت صادق (علیه السلام) پرسیدم:
یکون المؤمن بخیلا؟ قال: نعم، قلت: فیکون جبانا؟ قال: نعم، قلت: فیکون کذابا؟ قال: لا و لا خائنا، ثم قال: یجبل المؤمن علی کل طبیعه الا الخیانه و الکذب[۱۸۹].
آیا مؤمن ممکن است بخیل باشد؟ فرمود: بله. آیا ممکن است ترسو باشد؟ فرمود: بله. آیا ممکن است دروغگو باشد؟ فرمود: نه، مؤمن دارای هر سرشتی می شود، جز دروغ و خیانت.
دروغ و خیانت هرگز در دل مؤمن یافت نمی شود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
یطبع المؤمن علی کل خصله و لا یطبع علی الکذب و لا علی الخیانه[۱۹۰].
مؤمن هر سرشتی را می پذیرد، جز دروغ و خیانت.
پس سرشت دروغگویی با ایمان ناسازگار است و ایمان را از قلب خارج می کند.
در بیان امام باقر (علیه السلام) چنین آمده است:
ان الکذب هو خراب الایمان[۱۹۱].
همانا دروغ، نابودی و خرابی ایمان است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
جانبوا الکذب فانه یجانب الایمان[۱۹۲].
از دروغ بپرهیزید؛ چرا که ایمان را دور می کند.

محرومیت از هدایت الاهی

دروغ، انسان را از هدایت الاهی محروم می سازد.
پروردگار عزوجل در قرآن کریم می فرماید:
ان الله لا یهدی من هو کاذب کفار[۱۹۳].
همانا خداوند دروغگوی ناسپاس را هدایت نمی کند.
ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب[۱۹۴].
همانا خداوند کسی که اسراف کننده دروغگو است را هدایت نمی کند.

زمینه سازی کفر و نفاق

دروغ گاه زمینه کفر یا نفاق را در انسان فراهم می سازد. زمانی که دل دروغگو از ایمان خالی شد، کفر یا نفاق به آن راه خواهد یافت؛ چنان که روایت شده: مردی خدمت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رسید و عرض کرد:
یا رسول الله ما عمل اهل النار؟ قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) : الکذب، اذا کذب العبد فجر و اذا فجر کفر و اذا کفر دخل النار[۱۹۵].
ای رسول خدا! کار اهل آتش چیست؟ پیامبر فرمود: دروغ. هر گاه دروغ گوید، فاسق می شود و هر گاه فاسق شود، کافر می شود و هر گاه کافر شد، در آتش قرار می گیرد؛
بنابراین، دروغ افزون بر دور ساختن ایمان از قلب انسان، زمینه کفر عملی او را نیز فراهم می کند.
دوگانگی میان واقعیت و خبر شخص دروغگو، مایه پیدایش و رشد صفت پلید نفاق در دل او می شود امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
الکذب یودی الی النفاق[۱۹۶].
دروغ انسان را به نفاق می کشاند.
طبق نقل حضرت صادق (علیه السلام)، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ثلاث من کن فیه کان منافقا و ان صام و صلی و زعم انه مسلم،
1 - من اذا ائتمن خان
2 - واذا حدث کذب
3 - و اذا وعد اخلف[۱۹۷].
سه چیز است که در هر کس باشد، منافق است؛ اگر چه روزه بگیرد و نماز بخواند و گمان کند که مسلمان است:
1 - آن گاه که او را امین به شمار آورند، خیانت کند.
2 - آن گاه که سخن براند دروغ گوید
3 - آن گاه که پیمان بندد، پیمان شکند.
دل نیارامد زگفتار دروغ - آب و روغن هیچ نفروزد فروغ[۱۹۸]

ضعیف ساختن مروت و جوانمردی

پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
اقل الناس مروه من کان کاذبا[۱۹۹].
جوانمردی در شخص دروغگو از همه کم تر است.
آن گاه که دروغ، عادت فرد شود، چه بسا جوانمردی، یکسره از وجود او رخت بربندد؛ چنان که در سخنان گهربار حضرت علی (علیه السلام) آمده است:
من کذب افسد مروته[۲۰۰].
هر کس دروغ بگوید، جوانمردی خویش را تباه سازد.
گوهر جوانمردی، جز با راستی و درستی سازگار نیست، و روح جوانمرد، از کژی و ناراستی گریزان است. حضرت در جای دیگر می فرماید:
لا یجتمع الکذب و المروءه[۲۰۱].
دروغ و جوانمردی جمع نمی شوند.

فراموشی

از آن جا که خبرهای انسان دروغگو، با واقع مخالف است و مخالفت با واقع، حد و مرز و معیار واحدی ندارد، چه بسا خبرهای او از یک واقعه، با هم سازگار و یک سان نباشد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ان مما اعان الله به علی الکذابین، النسیان[۲۰۲].
همانا از کمک هایی که خداوند بر ضد دروغگویان می کند، فراموشی [آن ها] است.

سلب توفیق از رسیدن به برخی مقام ها و انجام برخی اعمال صالح

حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
الکذاب لا یکون صدیقا و لا شهیدا[۲۰۳].
دروغگو در زمره صدیقان در آید و نه در زمره شهیدان.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ان الرجل لیکذب الکذبه فیحرم بها صلاه اللیل فاذا حرم صلاه اللیل حرم بها الرزق[۲۰۴].
همانا انسان دروغ می گوید؛ پس، از نماز شب محروم می شود؛ پس آن گاه که از نماز شب محروم شد، از روزی [گسترده که اثر نماز شب است ] محروم خواهد شد.

کاهش ارزش اجتماعی

دروغگو قابل اطمینان نیست و مردم به او اعتماد نمی کنند؛ از این رو نزد مردم ارزش ندارد. ارزش انسان در جامعه بشری، به اطمینان مردم به او است. آن گاه که شخصی وجهه و آبروی خاصی دارد، ارزشمند است و از بین رفتن اعتبار و آبرو، نابود کننده ارزش اجتماعی او است و دروغگویی، رفتار ناشایستی به شمار می رود که اعتبار انسان را از بین می برد. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
الکذاب و المیت سواء فان فضیله الحی علی المیت الثقه به فاذا لم یوثق بکلامه بطلت حیاته[۲۰۵].
دروغگو و مرده یک سان هستند؛ زیرا همانا برتری زنده بر مرده، در اطمینان [مردم ] به او است؛ پس وقتی مردم به سخن دروغگو اعتماد نکنند؛ زنده بودنش باطل است.
امام صادق (علیه السلام) از عیسی ابن مریم (علیه السلام) نقل فرمود:
من کثر کذبه، ذهب بهاءه[۲۰۶].
کسی که بسیار دروغ گوید، ارزشش نزد خدا و نزد خلق او از بین می رود. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
ینبغی للرجل المسلم ان یجتنب مواخاه الکذاب فانه یکذب حتی یجی بالصدق فلا یصدق[۲۰۷].
شایسته است که مسلمان از دوستی و برادری با دروغگو بپرهیزد؛ زیرا او آن قدر دروغ می گوید که اگر سخن راستی هم بر زبان آورد، دیگر باور نخواهد شد.
این ناباوری تا آن جا گسترش خواهد یافت که مردم شخص دروغگو را طرف مشورت خویش نیز قرار نخواهد داد؛ چنان که امیر مؤمنان علی می فرماید:
...لا رأی لکذوب[۲۰۸].
دروغگو [در مقام مشورت ] هیچ رایی ندارد [ رایش بی ارزش است ].

موجب لعن خدا و فرشتگان

دروغگویی به اندازه ای ناپسند است که موجب لعن خدا و فرشتگان شده، دروغگو را در شمار لعنت شدگان در گاه الاهی قرار می دهد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
فلعنه الله علی الکاذب و ان کان مازحا[۲۰۹].
خداوند دروغگو را لعنت کند؛ اگر چه شوخی کرده باشد.
المؤمن اذا کذب بغیر عذر لعنه سبعون الف ملک و خرج من قلبه نتن حتی یبلغ العرش فیلعنه حمله العرش[۲۱۰].
آن گاه که شخص مؤمن، بدن عذر دروغ گوید، هفتاد هزار فرشته او را لعنت می کنند و از قلب او بوی گندی بیرون می آید که به عرش می رسد؛ آن گاه حاملان عرش الاهی نیز او را لعن می کنند.

فقر و تنگدستی

زمانی که دروغ گفتن، رفتاری ثابت و عادی شود، فقر و تنگدستی را به بار می آورد و برکت را از زندگی می برد. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در شمارش سبب های فقر می فرماید:
...و اعتیاد الکذب یورث الفقر[۲۱۱].
و عادت به دروغ، تنگدستی را به جای می نهد.

سرزنش و پشیمانی

سرانجام دروغگویی، سرزنش شدن و پشیمانی از کرده خویش است؛ زیرا مردم دیر یا زود، به رفتار ناشایست و گفتار خلاف واقع دروغگویی پی برده، او را خواهند شناخت. از حضرت علی (علیه السلام) نقل شده است:
عاقبه الکذب ملامه و ندامه[۲۱۲].
سرانجام دروغ، سرزنش و پشیمانی است.

نابودی شرم و حیا

کسی که عادت کند بدون توجه به ارزش و منزلت انسانی دیگران، به آن ها دروغ بگوید، پرده حیا میان خود و ایشان را دریده، بی شرم می شود، چنان که سرور پرهیز کاران حضرت علی (علیه السلام) فرموده است:
لا حیاء لکذاب[۲۱۳].
دروغگویی، بی حیا است.
دروغ پیامدهای زشت دیگری نیز دارد که سرانجام همه آن ها دوزخ و عذاب الاهی است.
از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده است:
ایاکم و الکذب فانه من الفجور و انهما فی النار[۲۱۴].
از دروغ بپرهیزید. همانا دروغ از فجور و ستمکاری است و همانا دروغ و فجور در آتش جای دارند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) هم می فرماید:
ثمره الکذب المهانه فی الدنیا و العذاب فی الاخره[۲۱۵].
میوه دروغ، پستی در دنیا، و عذاب در آخرت است.

راه های درمان دروغ

دانشمندان اخلاق برای درمان بیماری های اخلاقی انسان، دو راه علمی و عملی را سفارش می کنند: در راه علمی، بر آگاهی بازدارنده، و در راه عملی، به رفتارهای برطرف کننده تأکید می ورزند.
انسان گاه به صورت موقت و اتفاقی به دروغ آلوده می شود که با یاد آوری زشتی آن، به راحتی می تواند بر این رفتار ناپسند چیره شود و آن را به صورت کامل کنار بگذارد؛ ولی گاه دروغگویی به صورت ویژگی در او پدیدار می شود که در این صورت باید برای درمان خویش به طور دائم بکوشد و از هر دو راه علمی و عملی بهره گیرد.

راه علمی درمان دروغ

آگاهی و توجه به پیامدهای ناخوشایند دروغ، شیوه ای مؤثر در درمان این بیماری به شمار می رود.
محرومیتی از هدایت الاهی، ناتوانی از چشیدن طعم ایمان ، فرو افتادن در گرداب نفاق و کفر، مسخ شدن در روز قیامت، سقوط در آتش دوزخ، دوری از جوانمردی و حیا، بی اعتمادی دیگران و ذلت و آثار شوم دیگر، همه و همه از پیامدهایی هستند که یادآوری مداوم آن ها، شخص مبتلا به دروغ را در درمان خویش یاری می کند.
غفلت از پیامدهای زشت و ناخوشایند رفتارهای زشت، از مهم ترین عوامل گرفتاری انسان به آن ها است که با یادآوری و ذکر می توان آن را برطرف کرد:
و ذکر فان الذکری تنفع المؤمنین[۲۱۶].
و به یاد (مؤمنان) آور پس همانا به یاد آوردن برای مؤمنان، سودمند است.

راه عملی درمان دروغ

یکی از مهم ترین روش های عملی در درمان دروغ آن است که انسان پیش از آن که کلمه ای را بر زبان بیاورد، درباره درستی یا نادرستی آن بیندیشد، و به آثار و عواقب آن توجه کند. امام عسکری (علیه السلام) می فرماید:
قلب الاحمق فی فمه و فم الحکیم فی قلبه[۲۱۷]؛
قلب انسان احمق در دهانش، و دهان فرد حکیم در قلب اوست.
دستور بر گفتار و سخن گفتن باید از خانه خرد صادر شود، نه آن که انسان، کلام بدون اندیشه را بر زبان جاری سازد و آن گاه از پیامدهای ناخوشایندش افسوس خورد. چه بسا افرادی که با سخن نسنجیده، خود را به پرتگاه نابودی انداخته اند.
شیوه دیگر در درمان عملی دروغ آن است که از معاشرت با دوستان دروغگو بپرهیزد؛ چرا که بسیاری از زشتی ها در اثر رفت و آمد و همنشینی با انسان های ناصالح پدید می آید و به عکس، بسیاری از زیبایی های اخلاقی هم در همنشینی با خوبان و صالحان پدیدار می شود.
پسر نوح با بدان بنشست - خاندان بنوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند - پی نیکان گرفت و مردم شد

فصل سوم: بهتان

والذین یؤذون المؤمنین و المومنات بغیر مااکتسبوا فقداحتملوا بهتانا و اثما مبینا[۲۱۸].
و آنان که مردان و زنان با ایمان را به سبب کاری که انجام نداده اند، می آزارند، بار بهتان و گناه آشکاری را به دوش کشیده اند.
مقدمه
یکی از رفتارهای زشت و ناپسند که گاه شاخه ای از غیبت به شمار می رود، بهتان است. بهتان همانند بسیاری از رذایل دیگر اخلاقی، از آفات و بیماری های فراوان به شمار می رود که نابودی انسجام در جوامع بشری را در پی دارد.
زشتی این رفتار تا آن جا است که از ناپسندترین بیماری های زبان شمرده می شود؛ بدین جهت در این فصل به بیان حقیقت و ابعاد گوناگون آن پرداخته می شود تا بتوان در ترک آن کوشید.

بهتان در لغت و عرف

بهتان در لغت، به معنای متحیر شدن یا متحیر کردن است[۲۱۹] و نزد عرف، در معنای دروغ بستن به افراد به گونه ای که مایه تحیر شود به کار می رود.
گاه سه کلمه بهتان تهمت و افترا در یک معنا به کار می روند؛ در حالی که این سه، هم از نظر لغوی و هم از لحاظ اصطلاحی با هم تفاوت دارند. بهتان، دروغ بستن؛ افترا دروغ بافتن؛ و تهمت، اظهار بدگمانی است.

حقیقت بهتان در علم اخلاق

بهتان نزد دانشمندان اخلاق نسبت دادن رفتار یا گفتار یا حالتی زشت و ناپسند به کسی است که از آن زشتی، پاک و منزه است.
روایات بسیاری وجود دارد که به بیان حقیقت این رفتار زشت پرداخته است.
ابوذر غفاری (ره) می گوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسیدم:
ما الغیبه؟ قال: ذکرک اخاک بما یکره قلت: یا رسول الله! فان کان فیه الذی یذکر به؟ قال: اعلم، انک اذا ذکرته بما هو فیه فقدا غتبته و اذا ذکرته بما لیس فیه فقد بهته[۲۲۰].
غیبت چیست؟ فرمود: این که برادر دینی ات را به چیزی که موجب ناخشنودی او است یادآور شوی. عرض کردم: ای رسول خدا! اگر نقصی که یادآور شدیم، در او باشد چه؟ پیامبر فرمود: اگر نقصی را که در او وجود دارد، بازگویی، غیبت کرده ای و اگر نقصی را که در او نیست، یادآور شوی، بهتان زده ای.
امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید:
ان من الغیبه ان تقول فی اخیک ما ستره الله علیه و ان من البهتان ان تقول فی اخیک ما لیس فیه[۲۲۱].
همانا غیبت این است که چیزی را درباره برادر (مؤمن) خود، عیبی را که در او نیست، بگویی.
امام موسی بن جعفر (علیه السلام) نیز سخنی با همین مضمون دارد:
و من ذکره من خلفه بما هو فیه مما لا یعرفه الناس اغتابه و من ذکره بما لیس فیه فقد بهته[۲۲۲].
شخصی که پشت سر کسی آن چه را که در او هست و مردم نمی دانند، یادآور شود، غیبت کرده و کسی که آن چه را در او نیست، یادآور شود، بهتان زده است.
در قرآن کریم آمده است:
و من یکسب خطیئه او اثما ثم یرم به بریئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبینا[۲۲۳].
کسی که خطا یا گناهی را مرتکب شود؛ سپس بی گناهی را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشکاری را بر دوش گرفته است.

اقسام بهتان

بهتان بر دو قسم است

1 - گاه در غیاب کسی به او دروغی می بندند و رفتار ناپسندی را که مرتکب نشده است، به او نسبت می دهند. در این قسم از بهتان، دو گناه بزرگ نهفته است: یکی دروغ و دیگری غیبت؛ زیرا مطلب نسبت داده شده غیر واقعی است و در غیاب شخص هم ابراز شده است[۲۲۴].
2 - گاه رفتار یا صفتی از صفات زشت نفسانی را که در شخص وجود ندارد، پیش رویش به او نسبت می دهند که در این قسم از بهتان فقط گناه دروغ نهفته است؛ ولی از نظر درجات دروغ، شدیدترین نوع دروغ به شمار می رود.

زشت ترین قسم بهتان

گاه بهتان زننده، آن چه را به دروغ نسبت داده، خود مرتکب نشده است؛ اما گاهی رفتار ناشایستی را که از خودش سر زده، به دیگری نسبت می دهد که این زشت ترین و ناپسندترین نوع بهتان به شمار می رود. خداوند متعالی همان طور که گذشت، در قرآن کریم به همین قسم اشاره دارد؛ آن جا که می فرماید:
و من یکسب خطیئه او اثما ثم یرم به بریئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبینا[۲۲۵].
کسی که خطا یا گناهی مرتکب شود، سپس بی گناهی را متهم سازد، بار بهتان و گناه آشکاری را بر دوش گرفته است.

حال و ملکه[۲۲۶] بهتان

بهتان نیز مانند رفتارهای زشت دیگر، گاه به صورت رفتاری اتفاقی و ناپایدار از انسان سر می زند که با هوشیاری اندک می توان به رفع آن پرداخت و به آسانی از تکرار آن جلوگیری کرد؛ اما این رفتار بر اثر غفلت، تکرار شده، به صورت عادت و رفتاری ریشه دار در می آید تا آن جا که مایه خشنودی بهتان زننده و وسیله ای برای خارج کردن رقیبان از صحنه های اجتماعی می شود، و به صورت ابزاری تبلیغاتی مورد بهره برداری قرار می گیرد. این جا است که شخص از ولایت الاهی خارج، و در ولایت و سرپرستی ابلیس داخل می شود؛ همان گونه که امام صادق (علیه السلام) فرمود:
من روی علی مؤمن روایه یرید بها شینه و هدم مروءته لیسقط من اعین الناس اخرجه الله من ولایته الی ولایه الیشطان فلا یقبله الشیطان[۲۲۷].
هر کس بر ضد مؤمنی سخنی نقل کند و قصدش از آن، زشت کردن چهره او و از بین بردن وجهه [اجتماعی ]اش باشد و بخواهد او را از چشم مردم بیندازد، خداوند او را از ولایت خویش خارج می کند، و تحت سرپرستی شیطان قرار می دهد، و شیطان هم او را نمی پذیرد.

نکوهش بهتان از دید شرع و عقل

بهتان هم مانند بیش تر آفات زبان، از جمله رفتارهای مورد نهی شریعت بوده، حرام است و عامل آن به مجازات و کیفر الاهی گرفتار خواهد شد.
خداوند بزرگ در آیه ای که گذشت، بهتان را گناهی آشکار معرفی کرده است[۲۲۸]. در روایات گوناگون نیز به بهتان زننده، وعید آتش داده شده است. بر اساس نقل حضرت رضا (علیه السلام) پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من بهت مؤمناً او مؤمنه او قال فیه ما لیس فیه اقامه الله یوم القیامه علی تل من نار حتی یخرج مما قال فیه[۲۲۹].
هر کس به مرد یا زن با ایمانی بهتان زند یا چیزی را به او نسبت دهد که در او نیست، خداوند او را در روز قیامت بر تلی از آتش به پا می دارد تا از آن چه گفته، خارج شود.
حضرت در گفتاری طولانی که به بیان نشانه های شخص فاسق پرداخته، بهتان را یکی از آن ها معرفی می کند:
و اما علامه الفاسق فاربعه اللهو و اللغو و العدوان و البهتان[۲۳۰].
و اما نشانه فاسق چهار چیز است: ... و چهارم: بهتان.
حضرت صادق (علیه السلام) در دعایی طولانی که آن را در آغاز ماه مبارک رمضان می خواند، از گناهان بزرگ آمرزش می طلبید و در شمار آنها از بهتان نام می برد[۲۳۱]. از سوی دیگر، بهتان خود نوعی دروغ به شمار می رود؛ زیرا در آن نسبتی دروغین به دیگری داده می شود. همه این موارد دلیل آن است که بهتان حرام بوده، افزون بر این، از گناهان بزرگ به شمار می رود؛ از این رو امام صادق (علیه السلام) در وصیتی که به اصحاب خویش فرمود، ایشان را از دروغ و بهتان باز داشت:
و ایاکم ان تزلقوا السنتکم بقول الزور و البهتان[۲۳۲].
و بپرهیزید از این که زبانهایتان را به گفتار دروغ و بهتان تیز کنید.

ریشه های درونی بهتان

دشمنی

گاه انسان برای فرو نشاندن آتش دشمنی و کینه خویش، به دیگری دروغ بسته، نسبت های ناپسند می دهد.

حسد

گاهی انسان به رتبه، شان و کمالات دیگری حسادت کرده، برای از بین بردن وجهه اش به او بهتان می زند.

ترس و فرار از مجازات

گاه انسان از ترس مجازات خطایی که مرتکب شده یا بر طرف کردن نسبت ناروایی که ممکن است به او داده شود، به دیگری بهتان زده، دروغ می بندد.
شجره خبیثه این رذایل در مسأله بهتان، میوه ای به مراتب تلخ تر از غیبت می دهد؛ چرا که در غیبت، عیب و نقص واقعی و موجود در شخص، به او نسبت داده می شود؛ در حالی که در بهتان، آن چه را در او نیست، به او می بندند.

پیامدهای زشت بهتان

بهتان، آثار و عواقب زشت و شومی را هم در دنیا و هم در سرای آخرت به بار می آورد که دامن گیر بهتان زننده می شود.

الف - پیامدهای زشت بهتان در دنیا

آثار و عواقب زشت بهتان در دنیا، هم فرد و هم اجتماع را در بر می گیرد.

پیامد فردی بهتان

کسی که به دیگری بهتان می زند، از مکر الاهی مصون و سالم می ماند و سرانجام رسوا می شود؛ چرا که خداوند آبروی مؤمن را حفظ می کند و او را از آسیب بهتان دیگران می رهاند. در روایات هم آمده است: خداوند، کسی را که به دنبال عیب های مسلمانان باشد حتی در داخل خانه اش رسوا می کند[۲۳۳].
این فرد در اجتماع نیز به سرعت شناسایی، و از ارزش و اعتبارش کاسته می شود.

پیامد اجتماعی بهتان

بهتان بذر دشمنی را در جامعه بشری پاشیده، دوستی ها را به دشمنی تبدیل می کند. بهتان، حس اعتمادی را که محور تشکیل دهنده واحدهای کوچک و بزرگ اجتماعی است[۲۳۴] از بین می برد و مایه متلاشی شدن آن ها می شود. این صفت ناپسند می تواند همه روابط را تحت تأثیر قرار دهد. ازدواج ها را تبدیل به طلاق، روابط پدر و فرزند را تیره، و در موارد حاد و شدید، موجب وقوع جنایاتی چون قتل شود.

ب - پیامدهای آخرتی بهتان

در مورد آثار بهتان در سرای آخرت، روایات بسیاری وجود دارد که از جمله می توان به آن چه حضرت رضا (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل فرموده است اشاره کرد:
من بهت مؤمناً او مؤمنه او قال فیه ما لیس فیه اقامه الله یوم القیامه علی تل من نار حتی یخرج مما قال فیه[۲۳۵].
هر کس به مرد یا زن با ایمانی بهتان زند یا چیزی را به او نسبت دهد که در او نیست، خداوند او را روز قیامت بر تلی از آتش به پا می دارد تا از آن چه [درباره برادر یا خواهر مؤمنش ]گفته است خارج شود.
امام صادق (علیه السلام) نیز در این زمینه می فرماید:
البهتان علی البری اثقل من الجبال الراسیات[۲۳۶].
بهتان زدن به شخصی که از آن [بهتان] بری است، از کوه های محکم و استوار هم سنگین تر است.
با توجه به این روایت، بهتان و تهمت برای شخصی که از آن بری است، بسیار سنگین است؛ اما برای کسی که بهتان زده، عذاب و گناهی سنگین تر است؛ ولی او این سنگینی را احساس نمی کند.
من بهت مؤمناً او مؤمنه بما لیس فیه بعثه الله فی طینه خبال حتی یخرج مما قال[۲۳۷].
کسی که به برادر یا خواهر مؤمنش به چیزی که در او نیست، بهتان زند، خداوند روز قیامت او را در گلی که آب آن چرک است، محشور می کند تا از چیزی که گفته است، خارج شود [و از عهده اش بیرون بیاید.]
از حضرت پرسیده شد: گل خبال یعنی چه؟ فرمود:
چرکی است که در قیامت از عورت زناکاران خارج می شود.

راه های درمان بهتان

اندیشه در پیامدهای شوم بهتان، و یاد آوری مستمر آن ها، نقش مهمی در باز داشتن انسان از این رفتار ناپسند دارد که سرانجام ریشه کن شدن این آفت از درون نفس انسانی را در پی خواهد داشت.
شخص مبتلا به بهتان باید در صدد تقویت نیروی تقوا و بازدارندگی در خویش باشد؛ از این رو به ذکر همیشگی عواقب بیماری خویش نیازمند است. دقت و تفکر در احادیثی که به بیان اهمیت فراوان آبروی افراد با ایمان پرداخته است نیز مایه تقویت نیروی تقوا در او شده، وی را از ریختن آبروی دیگران باز می دارد.
از حضرت صادق (علیه السلام) نقل شده است:
المؤمن اعظم حرمه من الکعبه[۲۳۸].
حرمت مؤمن از کعبه عظیم تر است؛
البته درمان حتمی و قطعی تمام بیماری های رفتاری انسان به برطرف کردن ریشه های درونی آن ها بستگی دارد؛ از این رو باید در ابتدا بیماری بهتان را ریشه یابی کرد و پس از یافتن آن، به از بین بردنش پرداخت. اگر حسد سرچشمه این رفتار ناشایست است، باید به نابود کردن آن پرداخت و اگر رذیله ای دیگر، ریشه این بیماری است، باید در زوال آن کوشید.

فصل چهارم: تهمت

آن گاه که مؤمن به برادرش تهمت زند، ایمان در دل او ذوب [و ناپدید ]می شود؛ همان گونه که نمک در آب [ناپدید می شود[۲۳۹]}.
حضرت صادق (علیه السلام).
مقدمه
یکی دیگر از دردهای جامعه بشری که از دیرباز با آن دست به گریبان بوده و از آن، آسیبهای فراوان دیده است، بیماری نابود کننده تهمت است.
تهمت همانند دیگر بیماری های مهم زبان از قبیل دروغ و غیبت، پیامدها و آثار شوم و بسیار مخربی برای جامعه انسانی دارد؛ بدین سبب باید در راه شناخت حقیقت و درمان آن بسیار کوشید.
این فصل می کوشد تا با پرداختن به جهات گوناگون تهمت، راه چاره ای برای درمان این بیماری مهلک نشان دهد. مباحث مورد توجه در این فصل عبارتند از:

تعریف تهمت

تهمت از ریشه وهم، به معنای اظهار گمان بدی است که به دل انسان راه یافته است.
هر رفتاری از مجموعه رفتارهای انسان که در جامعه پدیدار می شود، به دو گونه قابل تفسیر و برداشت است: برداشتی خوب و مثبت، و برداشتی بد و منفی. در تهمت، انسان از رفتار، گفتار یا حالت دیگری، برداشت بد و منفی می کند که البته این برداشت، گاه به خود رفتار باز می گردد به این معنا که خود رفتار، ناپسند و ناشایست تلقی می شود، و گاه از آن رفتار، صفات درونی و ویژگی های ناپسند برداشت می شود بی آن که خود رفتار بد و ناپسند باشد که در این صورت، رفتار، فقط به منزله آینه و نمای آن صفت درونی گرفته می شود؛ یعنی گاه تهمت درباره زشتی ذات عمل و خود رفتار است، و گاه عمل و رفتار پلی قرار داده می شود تا برخی از زشتی های درونی به شخص نسبت داده شود.

تفاوت سوءظن با تهمت

هر گاه کسی از رفتار، گفتار یا حالات دیگران برداشت بدی داشته باشد، ولی این برداشت، فقط در درونش پنهان بماند و آشکار نشود، به سوءظن (بدگمانی) مبتلا شده است؛ ولی اگر برداشت ناشایستش را اظهار کرد، به رفتار او تهمت گفته می شود؛ پس تفاوت سوءظن و تهمت در آشکار کردن گمانی است که از رفتار دیگری برداشت شده است.

تفاوت بهتان با تهمت

در بهتان انسان می داند کسی که به او نسبت ناروا می دهد، کار نادرستی انجام نداده است؛ ولی از روی اغراض و خواسته های نفسانی، همانند دشمنی، کینه و حسد، صفت یا رفتار ناشایستی را به او نسبت می دهد؛ اما در تهمت، انسان برداشت خویش از رفتار دیگری را مدنظر قرار می دهد و او را متهم می سازد؛ در حالی که نمی داند این رفتار از او سر نزده است؛ برای نمونه اگر انسان، شخصی را با سلاح گرم در کنار مقتولی مشاهده کند و به او نسبت قتل بدهد؛ در حالی که می داند قاتل نیست، رفتارش بهتان نامیده می شود و اگر نداند او قاتل نیست، به رفتار او تهمت گفته می شود.
سرچشمه تهمت، سوءظن است. بدگمانی به کردار، گفتار یا حالات دیگران ممکن است موجب شود شخص چه در حضور و چه در غیاب ایشان تهمت بزند؛ پس سوءظن می تواند به تهمت بینجامد؛ به این گونه که در سوءظن، برداشت انسان از عمل، سخن یا حالت دیگری، برداشتی بد در درون خود او است و ممکن است به سبب عواملی از درون انسان به بیرون تراوش کند؛ یعنی به دیگران اظهار شود که در این صورت به تهمت تبدیل می شود.

اقسام تهمت

آشکار کردن گمان نادرست و اظهار آن، به دو صورت ممکن است:

اظهار حضوری

گاه تهمت زننده، رفتار یا ویژگی زشتی را در حضور خود متهم، به او نسبت می دهد و مدارک و اسناد این نسبت که می تواند شامل عمل، سخن یا حالتی از او باشد را نیز ارائه می کند.

اظهار غیابی

گاه تهمت زننده در حضور فرد چیزی بیان نمی کند؛ بلکه در غیابش به او رفتار یا صفت ناپسندی را نسبت می دهد که این امر دو حالت دارد:
الف. تهمت زننده فقط نتیجه برداشت خود را از رفتار شخص در غیابش به او نسبت می دهد و از خود رفتار، سخنی به میان نمی آورد به این معنا که تهمت زننده نمی گوید به دلیل دیدن چه رفتاری از متهم، چنین برداشتی از او داشته است؛ البته تفاوتی نیست بین آن که برداشت او از رفتار متهم در برخورد با خود او باشد یا دیگران؛ زیرا در هر دو صورت، اظهار بدگمانی شده و حقیقت تهمت پدید آمده است.
ب. خود آن رفتار، گفتار یا صفات را نقل می کند؛ سپس برداشت خود از آن را به دیگران ارائه می دهد.

زشت ترین مصداق تهمت

تهمت، ابراز کردن گمان بد به دیگری است که از زشت ترین مصادیق آن، این است که انسان در آغاز کار، شخصی را امین و معتمد خود کند و کاری را به او واگذارد؛ سپس به او سوءظن یافته، این بدگمانی را به شخص بگوید.
امام جعفر صادق (علیه السلام) از قول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت کرده است:
لیس لک ان تتهم من ائتمنته[۲۴۰].
حق نداری به کسی که او را امین خویش ساخته ای، تهمت بزنی.
حال و ملکه زشت تهمت
تهمت از رذایل نفسانی چون دشمنی، حسد، شهوت یا غضب سرچشمه می گیرد و در آغاز، رفتاری است که اتفاقی از انسان سر می زند؛ ولی تکرار آن موجب می شود که به صورت ملکه در نهاد شخص در آید و انجام آن برایش آسان شود.
کسی که این صفت برای او ملکه نشده است، شاید در اثر انجام این رفتار، تحت فشار مسائل اعتقادی و وجدانی خود قرار گرفته، متأثر و متألم شود؛ ولی اگر این عمل تکرار شده، به صورت صفت پایدار نفسانی درآید، آن رفتار زشت را به آسانی انجام می دهد و نه تنها برایش ناراحت کننده نیست؛ بلکه سرور و شادمانی هم به همراه خواهد آورد و با رسیدن به این گمان باطل که با تهمت، رقیبی از صحنه خارج شده است، خشنود می شود؛ بنابراین باید از تکرار این گناهان خودداری کرد تا به ملکه ای زشت و ناپسند در روح انسان تبدیل نشوند.

نکوهش تهمت از دید شرع

تهمت، ابراز سوءظن نزد دیگران است و از آن جا که گمان بد به رفتار یا گفتار یا صفات ناپسند مربوط می شود، تهمت به شکلی، بازگفتن امور ناشایست دیگران است؛ به همین جهت می توان آن را نوع خاصی از اقسام غیبت به شمار آورد.
وقتی برای شخصی، سوءظن به دیگری پیش می آید، با بیان آن گمان بد، آن هم در غیاب خود متهم، به غیبت آلوده می شود و اگر این عیوب یا رذایل در شخص متهم وجود نداشته باشد، باز گفتن آن را می توان نوعی از انواع بهتان به شمار آورد. البته میان هر سه عنوان، تفاوت های دقیقی وجود دارد. با این بیان می توان تهمت را رفتاری مردد میان غیبت و بهتان دانست که البته هر دو حرام هستند و در نتیجه، تهمت نیز حرام خواهد بود؛ چرا که یا در شمار مصادیق غیبت قرار می گیرد یا عنوان بهتان بر او صدق می کند. ریختن آبروی دیگران نزد شخص سوم یا گروهی از مردم، با توجه به آگاهی نداشتن دیگران از این که آن فرد مرتکب عمل خاصی شده یا خیر، حرام است.

رد تهمت

همان گونه که در بحث غیبت آمد، انسان نه تنها نباید شنونده غیبت باشد، بلکه اگر غیبت به شکل ناخواسته نیز به گوش او رسید، باید در رد آن بکوشد و فقط ذکر این نکته که غیبت نکنید کافی نیست؛ زیرا شاید بیان همین جمله، تأییدی بر وجود عیب و نقص در غیبت شده باشد؛ پس باید در رد غیبت کوشید تا غیبت شده از اصل عیب مبرا شود.
تهمت و بهتان نیز چنین است، و آن کس را که مورد تهمت قرار گرفته باید از اتهام پاک سازد.
آن یکی شیخ را تهمت نهاد - کو بد است و نیست بر راه شاد
شارب خمر است و سالوس و خبیث - مر مریدان را کجا باشد مغیث
آن یکی گفتش ادب را هوش دار - خرد نبود این چنین ظن بر کبار
دور ازو و دور از آن اوصاف او - که زسیلی تیره گردد صاف او
این چنین بهتان منه بر اهل حق - کین خیال تو است، برگردان ورق[۲۴۱]
گوینده تهمت فقط با تکیه بر قرائن موجود، نتیجه گیری کرده و برداشت خود از آنچه واقع شده را به دیگری نسبت می دهد و در واقع بدگمانی خود را ابراز می کند؛ از این رو باید در صدد نفی آن بر آمد و یادآور شد که نسبت دادن این کار نادرست به دیگری - حتی اگر این نسبت درست هم باشد - مشمول حکم غیبت است و در صورت اشتباه، مشمول حکم بهتان می شود که در هر دو صورت کار او حرام است؛ پس وظیفه انسان حمایت از شخصی است که مورد بهتان و یا تهمت قرار گرفته است و باید آبروی او را از گزند تهمت مصون داشت.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
من اذل عنده مؤمن و هو یقدر علی ان ینصره فلم ینصره، اذله الله یوم القیامه علی رءوس الخلائق[۲۴۲].
کسی که نزد او مؤمنی او مؤمنی را خوار کنند، در حالی که می تواند وی را یاری کند و این کار را نکند، خداوند او را روز قیامت در راس تمام آفریده هایش خوار می کند.
من رد عن عرض اخیه کان له حجاباً من النار[۲۴۳].
کسی که (آسیب ها) را از آبروی برادر (مؤمن) خود رد کند؛ (همین) برای او پرده ای در برابر آتش می شود.
در مواردی که انسان توانایی حمایت از آبروی دیگری را ندارد می تواند مجلس را ترک کند و اگر نمی تواند چنین کاری کند، باید در دل از حضور در چنین مجلسی ناخشنود باشد. بی تفاوتی درونی نیز در برابر چنین رفتار زشتی، بد و نازیبا است.

تأثیر تهمت بر شنونده آن از نظر اخلاقی

در تهمت، شنونده، اخباری را از تهمت زننده می شنود که بر حدس تهمت زننده استوار است و از درستی یا نادرستی آن به صورت قطعی آگاه نیست. حال اگر شنونده نفسی ضعیف داشته باشد، چه بسا تحت تاثیر این تهمت قرار گیرد و دیدش درباره متهم عوض شود؛ یعنی حتی اگر شنونده، به وظیفه شرعی خود عمل، و با گوینده برخورد کند و تهمت او را برگرداند، این امکان هست که از لحاظ اخلاقی و حالات درونی، تحت تاثیر قرار گرفته، از اعتمادش به متهم کاسته شود.
دانشمندان علم اخلاق برای شنونده تهمت چهار حالت را در نظر گرفته اند و برای هر یک از این حالات، راه حل هایی علمی را بیان کرده اند تا به متهم بدبین نشود.
1 - شنونده می داند اظهارات گوینده تهمت است.
2 - شنونده نمی داند اظهارات گوینده تهمت است یا بهتان؛ چرا که ممکن است این اظهارات برداشت او از رفتار متهم یا نسبتی دروغین به او باشد.
3 - شنونده نمی داند گفتار گوینده تهمت یا غیبت است.
4 - شنونده نمی داند گفتار گوینده تهمت یا بهتان یا غیبت است.
در مورد اول که شخص می داند این اخبار تهمت است، بدگمانی در مرتبه ای ضعیف به شنونده منتقل شده است؛ یعنی شخص می داند که گوینده از روی حدس و بدگمانی، بر نشانه ها و قرائنی تکیه کرده که موجب برداشت نادرستی از متهم شده است که با توجه به این آگاهی می تواند بدبینی را از خود دور سازد و اتهام را ناشی از درک نادرست تهمت زننده بداند.
در مورد دوم که گفتار گوینده بین تهمت و بهتان مشکوک است، اگر تهمت باشد، یک طرف احتمال بر محور حدس است و طرف دیگر آن (بهتان) بر دروغین بودن آن نسبت درباره متهم دلالت دارد؛ از این رو شنونده به آسانی می تواند بدگمانی را از خود دور سازد.
در مورد سوم که بین حکم تهمت یا غیبت اشتباهی پیش آید، چون یک طرف این اخبار بر محور حدس است می توان آن را رد کرد و مورد چهارم هم ادغامی از این سه مورد است که در هر چهار مورد، این اخبار با شدت و ضعف خود می تواند بر فرد تاثیر گذار باشد.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
ایها الناس من عرف من اخیه وثیقه دین و سداد طریق فلا یسمعن فیه اقاویل الناس اما انه قد یرمی الرامی و یخطی السهام و یحیل الکلام و باطل ذلک یبور و الله سمیع و شهید اما انه لیس بین الحق و الباطل الا اربع اصابع فسئل عن معنی قوله هذا فجمع اصابعه و وضعها بین ادنه و عینه ثم قال: الباطل ان تقول سمعت و الحق ان تقول رایت[۲۴۴].
ای مردم! کسی که برادر دینی اش را این گونه شناخت که او در دین محکم و استوار است [ آدم متدینی است ] و کردار و رفتارش در مسیر شرع قرار دارد، دیگر نباید درباره او به حرف این و آن گوش کند. همانا کسی که تیر می اندازد، گاهی تیرش به خطا می رود، [ کلامش ریشه ندارد] و آن چه که گفته می شود و نادرست است، از بین می رود و خداوند شنوا و گواه است. هوشیار باشید همانا بین حق و باطل به جز چهار انگشت فاصله نیست.
از حضرت پرسیدند: این که فاصله بین حق و باطل چهار انگشت است، یعنی چه؟ انگشتان مبارکش را جمع کرد و بین گوش و چشمش گذاشت و فرمود: باطل این است که بگویی شنیدم، و حق این است که بگویی دیدم. با توجه به این روایت، اخباری که بر محور حدس و گمان بوده و ریشه اش شنیدنی ها و احتمالات است، از موارد تهمت، بهتان یا غیبت به شمار می آید. در غیبت، احتمال این است که گوینده، آن چه را می گوید، دیده است؛ ولی شنونده فقط یک احتمال را می شنود؛ پس نباید تحت تاثیر شنیده ها قرار گیرد؛ زیرا به ندرت اتفاق می افتد که شنیده ها بر مبنای دیده ها و صادقانه باشند.
از امام حسن (علیه السلام) پرسیدند: بین حق و باطل چقدر است؟ حضرت در پاسخ فرمود:
اربع اصابع فما رایته بعینک فهو الحق و قد تسمع باذنیک باطلا کثیرا[۲۴۵].
چهار انگشت است. آن چه را با چشمت می بینی حق است و آنچه را با گوش خود می شنوی، بیش ترش باطل است.

شیوه پیش گیری از تهمت

با توجه به تعریفی که از تهمت ارائه شد، انسان باید برای پیش گیری از ابتلای خود و دیگران به این گناه ، در درجه نخست از بدگمانی به دیگران بپرهیزد، و در صورت شنیدن تهمت از دیگران، به گونه ای از خویش مراقبت کند که تحت تاثیر بدگمانی دیگران قرار نگیرد. همچنین نباید از او حرکتی سرزند که منشأ حدس و بدگمانی دیگران قرار گیرد؛ یعنی در نهایت، کاری را که ممکن است منشأ حدس و بدگمانی دیگران قرار گیرد، انجام ندهد.
دلق بیرون کن برهنه شو زدلق - تا زتو فارغ شود اوهام خلق[۲۴۶]
برای این منظور باید از معاشرت و همنشینی با افرادی که در جامعه به بدی شناخته شده اند دوری جست تا زمینه اتهام فراهم نشود، گاهی حضور در جمعی که بیش تر افراد آن زشتکارند، منشأ بدگمانی و تهمت می شود؛ هر چند خود فرد زشت کار نباشد. عدم حضور در چنین مکان ها و مجامعی که برای انجام اهدافی زشت بر پا شده است می تواند زمینه اتهام را کاهش دهد.
از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که پدر بزرگوارش حضرت باقر (علیه السلام) به او فرمود:
یا بنی! من یصحب صاحب السوء لایسلم و من یدخل مداخل السوء یتهم[۲۴۷].
ای پسرم! کسی که با بدکاران همنشینی کند، سالم نمی ماند. [ بر روح او تأثیر می گذارد] و اگر کسی به جایگاهی بد گام نهد، متهم می شود.
امام صادق (علیه السلام) در جایی دیگر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین روایت می کند:
اولی الناس بالتهمه من جالس اهل التهمه[۲۴۸].
سزاوارترین مردم به متهم شدن کسی است که با افرادی که متهم هستند همنشینی کند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در وصایای خویش می فرماید:
ایک و مواطن التهمه و المجلس المظنون به السوء، فان قرین السوء یغر جلیسه[۲۴۹].
از جاهایی که مورد تهمت قرار می گیرند و مجلسی که به آن گمان بد برده می شود، بپرهیز. به درستی که همنشین بد، همنشین خود را فریب می دهد.
من وضع نفسه مواضع التهمه فلا یلومن من اساء به الظن[۲۵۰].
کسی که خودش را در معرض تهمت قرار داد، سرزنش نکند کسی را که به او بدگمان شده است.
من دخل مداخل السوء اتهم[۲۵۱].
کسی که به جایگاه های بد گام نهد، متهم می شود.

شیوه برخورد با برداشت ها و اخبار حدسی و حسی

انسان حق ندارد رفتار، گفتار یا صفت نادرستی را که بر پایه حدس در برادر یا خواهر مؤمنش دریافته است، به او نسبت دهد و بدون آن که از اعتبار دریافت خود مطمئن باشد، آن را نقل کند.
نسبت دادن رفتاری زشت که از روی حدس باشد، همان تهمت؛ است چرا که شخص در تهمت، بدگمانی خویش را درباره دیگری اظهار می کند و بدگمانی، چیزی جز حدس زدن در حق دیگری نیست و چه بسیار حدس هایی که با واقع مطابقت نمی کند و فقط مایه بدگمانی دیگران در حق متهم می شود.
حس کردن رفتار یا حالات دیگران به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم ممکن است:
1 - حس غیر مستقیم: در این قسم، انسان خود، رفتار متهم را ندیده و سخن او را نشنیده؛ بلکه دیگری برای او نقل کرده است؛ یعنی از راه شنیدن از دیگری، به رفتار یا گفتار متهم پی می برد و با واسطه از مسأله آگاه می شود. درباره این نوع حس و احکام مربوط به آن، روایات بسیاری وارد شده است که بیانگر باطل بودن مطالبی است که از طریق گوش به انسان می رسد.
در این باره بحث بسیار گسترده است؛ چرا که واسطه حس غیر مستقیم، انسان است و انسان هم موجودی است که اگر در مسیر امیال نفسانی قرار گیرد، به خبیث ترین آفریدگان تبدیل می شود؛ چنان که اگر راه درست را بپیماید، اشرف مخلوقات و برتر از ملائکه است.
بیش تر انسان ها گرفتار رذایل نفسانی چون کینه، حسد، بخل و طمع هستند که آن ها را به تهمت زدن به دیگران وا می دارد و باعث می شود از سادگی صفای شنونده سوء استفاده کرده، حب و بغض های خود به دیگران را در قالب بهتان و تهمت مطرح کنند، و چون نفس بیش تر افراد بشر، به آداب الاهی آراسته نشده است، گفتارشان قابل تصدیق و اعتماد نیست و هواهای نفسانی در بسیاری از کارهایشان تاثیر دارد.
گاهی پلیدی نفس به حدی شدت می یابد که شنونده با این که می داند آن چه درباره برادر مؤمنش شنیده، از واقعیت بسیار دور است، آن مطلب را نقل می کند و در بعضی موارد چیزی را که خودش ندیده یا نشنیده است و آن را از قول دیگری عنوان کرده، به گونه ای القا می کند که گویی خودش دیده یا با گوش خود شنیده است. این پلیدی نفس به حدی می رسد که او تکذیب متهم درباره اتهام وارد بر خود را می شنود؛ ولی آن را نشنیده می گیرد و هم چنان به سخنان خویش ادامه می دهد.
پیشوایان معصوم (علیه السلام) با جنبه های درونی انسان به خوبی آشنا بوده و به همین دلیل، غالب نقل هایی را که درباره رفتار یا گفتار دیگران صورت می گیرد باطل به شمار آورده اند؛ چنان که از حضرت امیر (علیه السلام) نقل شده است:
الباطل ان تقول سمعت و الحق ان تقول رایت[۲۵۲].
باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم.
حال اگر نقل کننده فرد عادلی باشد، تکلیف انسان چیست؟
حکم کلی این است که از نظر درونی نباید تاثیر بگذارد و از نظر بیرونی نباید برای دیگری نقل شود. در این مسأله، از لحاظ درونی نه باید آن را تصدیق کرد و نه تکذیب؛ چرا که تصدیق هر یک از متهم و شخص عادل، مستلزم تکذیب دیگری است. اگر شخص عادل را در دل تصدیق کنی، باید متهم را دروغگو بدانی و اگر متهم را تصدیق کنی، لازمه اش تکذیب شخص عادل است.
از نظر بیرونی باید گفت: گرچه ناقل خبر، فرد عادل و درستی است، نقل کردن او موجب شده که مشمول حکم غیبت قرار گیرد و همین امر او را از درجه اعتبار ساقط می کند؛ زیرا غیبت، فسق، پس فرد غیبت کننده هم فاسق است و مطابق آیه شریفه ذیل، دانشمندان علم اخلاق معتقدند: انسان حق حکایت چیزی را که فاسق برای او نقل می کند ندارد. خداوند سبحان در قرآن کریم می فرماید:
یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا[۲۵۳].
ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر فاسقی برای شما خبر آورد، جست و جو کنید [ سخن او را بدون تحقیق نپذیرید]؛
پس به صرف عادل بودن نقل کننده نمی توان حکم کرد که نقل کردن آن مطلب جایز است؛ چون این فرد عادل هم مانند سایر افراد بشر، معصوم نیست و ممکن است اشتباه کرده باشد.
2 - حس غیر مستقیم: زمانی که شخص، کاری را با چشم می بیند یا گفتاری را با گوش خود می شنود (هیچ واسطه و شخص سومی در کار نیست) می گویند با حس مستقیم خود آن عمل یا گفتار را دریافت کرده است.
دانشمند بزرگ شیعی، مولی محمد مهدی نراقی (قدس سره) درباره شیوه برخورد با حس مستقیم می نویسد: جایز نیست انسان هر چیزی را که با چشم خود می بیند تصدیق کند. بسیاری از اعمال دو چهره دارند و می توان آن ها را بر صورت درستی حمل کرد و جایز نیست انسان از آن ها زشتی و نادرستی را برداشت، سپس برداشت خود را برای دیگران هم نقل کند؛ البته در روایات آمده است که هر آن چه چشم ببیند، حق است؛ ولی منظور از این چشم، چشم پاک و بی غرض و بی هوا است، نه چشم آلوده و مبتلا به هواهای نفسانی، و چشم پاک هم تا آن جا که راه درستی را برای عملی باز می بیند، آن را بر فساد حمل نمی کند. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نقل فرموده است:
اطلب لاخیک عذرا فان لم تجد له عذرا فالتمس له عذرا[۲۵۴].
(اگر کاری از برادر مؤمنت سر زد که ظاهرش نقص است)، اول عذری برایش بیاور و اگر عذری نیافتی، برایش عذر بتراش؛
پس نباید به ظاهر عمل توجه کرد. چه بسا ظاهر عملی زشت به نظر آید؛ ولی دلیل موجهی برای انجام آن وجود داشته و جنبه شرعی یا تادیبی در آن نهفته باشد و اگر هم عمل به گونه ای باشد که به هیچ صورت نتوان آن را بر صحت حمل کرد، باید خود شخص برای انجام آن عمل دلیل بتراشد که مسأله نزد دیگران بر صحت عمل شود.
امام جعفر صادق (علیه السلام) از حضرت علی (علیه السلام) چنین روایت کرده است:
ضع امر اخیک علی احسنه حتی یأتیک ما یغلبک منه و لا تظنن بکلمه خرجت من اخیک سوءاً و انت تجد لها فی الخیر محمد[۲۵۵].
رفتار برادرت را بر بهترین وجه قرار بده تا جایی که اطمینان به بدی آن نداری و درباره سخنی که از دهان او در آمده، گمان بد نکن تا آن جا که راهی برای نیکو پنداشتن آن وجود دارد.
پس حس مستقیم هم دچار خطا می شود؛ زیرا امیال نفسانی در هر حال بر دیده ها و شنیده های انسان اثر می گذارد و برداشت ها را دگرگون، و داوری را از جاده حق منحرف می کند.
بغض و نفرت، خوبی ها را زشت می نمایاند و زشتی ها هم به هیچ روی قابل سفارش نیستند. از سوی دیگر ممکن است وجود ملکات زشت نفسانی در فرد تهمت زننده باعث شود که آن را به دیگران تعمیم دهد. برای نمونه خود شخص آلوده است؛ بنابراین پیرامون خود را آلوده می بیند یا خودش از کارهایی که انجام می دهد، هدف زشتی را پی می گیرد و این زشتی را به کار دیگران نیز نسبت می دهد. چون خودش به قصد مسخره کردن جلو دیگران تواضع می کند، تواضع دیگران به خود را نیز تمسخر می پندارد. چنان که گفته اند: کافر همه را به کیش خود پندارد.
در این مسأله دشمنی های شخصی دخیل نیستند؛ بلکه بیماری های نفسانی فرد، ریشه بدبینی او می شود و ریشه اساسی همه بیماری های نفسانی نیز دوست داشتن دنیا و غفلت از آخرت و مقام انسانی است. فرو رفتن در مسائل مادی و فراموشی مسائلی چون مرگ، قیامت، حساب و کتاب و دوزخ سبب غفلت از معنویات می شود.
حب الدنیا راس کل خطیئه[۲۵۶].
دوستی دنیا در راس همه خطاها قرار دارد.

ریشه های درونی تهمت

ریشه رفتار ناپسند و زننده تهمت را مانند بسیاری از رفتارهای زشت دیگر، باید در رذایل اخلاقی که از عدم اعتدال قوای درونی انسان پدید می آیند، جست.
حسد ترس از مجازات طمع و... رذایلی هستند که موجب ارتکاب این رفتار زشت از آدمی می شوند. گاه انسان از روی حسادت به کمالی که در دیگری وجود دارد به متهم ساختن وی اقدام می کند تا به این وسیله کمال او نادیده گرفته شود.
کس نخواند نامه من کس نگوید نام من - جاهل از تقصیر خویش و عالم از بیم شغب
چون کنند از نام من پرهیز این ها چون خدای - در مبارک ذکر خود گفته است نام بولهب!؟
من برون آیم به برهان ها زمذهب های بد - پاک تر زان کز دم آتش برون آید ذهب
عامه بر من تهمت دینی زفضل من برند - بر سرم فضل من آورد این همه شور و جلب[۲۵۷]
شخص گاه به سبب واهمه ای که از مجازات در برابر کرده زشت خویش دارد، به دیگری اتهام می زند و گاه حرص و طمع برای رسیدن به مقام و رتبه متهم، او را به تهمت وا می دارد؛ البته توجه به این نکته ضرورت دارد که توهم و بدگمانی پدید آمده از نیروی درونی واهمه در تمام این موارد نقش مهمی را ایفا می کند.

پیامدهای زشت تهمت

تهمت آثار شومی هم برای تهمت زننده و هم برای تهمت زده شده به بار می آورد که می توان آن ها را در دو عنوان ذیل جای داد:

پیامد تهمت بر بعد معنوی انسان

در روایتی از امام جعفر صادق (علیه السلام) در این باره آمده است:
اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه کما ینماث الملح فی الماء[۲۵۸].
آن گاه که مؤمن به برادر مؤمنش تهمت زند، ایمان در دل او ذوب می شود؛ همان گونه که نمک در آب ذوب می شود.
همان طور که از این روایت بر می آید، تهمت موجب از بین رفتن ایمان مؤمن می شود.
در توضیح این مطلب باید گفت که بسیاری از اعمال انسان بر ایمان او تاثیر می گذارد. همچنین درباره این اعمال، دو حالت انجام و ترک وجود دارد که هر دو حالت، در بعد ایمانی او موثر است. ترک واجبات از سویی و انجام گناهان از سوی دیگر، ایمان انسان را ضعیف می کند. ترک واجب و انجام حرام را می توان دو گونه از کفر عملی به شمار آورد که انجام حرام شامل تهمت هم می شود و ضعف و نابودی ایمان را در پی دارد.

پیامد تهمت بر روابط انسانی

تهمت مایه نابودی حریم برادری و روابط انسانی میان افراد جامعه بشری است و جو عدم اعتماد و ترس از اطمینان را فراهم می سازد:
امام جعفر صادق (علیه السلام) فرمود:
من اتهم اخاه فی دینه فلا حرمه بینهما[۲۵۹].
کسی که برادر دینی اش را متهم کند [ به او تهمت بزند]، بینشان حرمتی وجود ندارد.
منظور از کلمه فی دینه در جمله من اتهم اخاه فی دینه چه تهمت زدن به برادر ایمانی باشد، به این صورت که کلمه فی دینه را صفتی برای کلمه اخاه بدانیم و چه متهم کردن او در امور دینی باشد، تفاوتی در ثمره زشت تهمت پدید نمی آید؛ چرا که دین الاهی مانند ریسمانی است که همه به آن چنگ می زنند و در اثر توسل به آن با هم رابطه برادری ایمانی برقرار می کنند که این پیوند از پیوند نسبی و سببی بسیار محکم تر است. با تهمت زدن به برادر یا خواهر دینی، این رابطه محکم قطع می شود.
انسان عاقل و متدینی که به مبدا و معاد اعتقاد دارد، هیچ گاه به دیگری تهمت نمی زند. حتی اگر انسانی دین نداشته باشد، سرشت انسانی اش به او اجازه این کار را نمی دهد، مگر آن که از فطرت پاک انسانی به خوی حیوانی گرویده باشد.
با بررسی این مسأله در جامعه، مشاهده می شود که افرادی برای رسیدن به اهدافی شیطانی می کوشند دیگران را مورد تهمت و بهتان قرار دهند؛ ولی در نهایت امر، به ذلت و بیچارگی کشیده خواهند شد.

موضع ابلیس در برابر تهمت و بهتان

تهمت و بهتان به اندازه ای زشت و زننده است که حتی شیطان هم از انجام دهنده آن دو بیزاری می جوید. شیطان از رفتارهای زشت و اعمال خلاف استقبال می کند؛ ولی برخی از رفتارهای ناروا آن قدر زشت و پلیدند که شیطان هم آن ها را تأیید نمی کند. یکی از این اعمال، نابود کردن وجهه افراد در جامعه، و ریختن آبروی آن ها به وسیله بهتان یا نعمت است.
امام جعفر صادق (علیه السلام) در این زمینه می فرماید:
من روی علی مؤمن روایه یرید بها شینه و هدم مروءته لیسقط من اعین الناس اخرجه الله من ولایته الی ولایه الشیطان، فلا یقبله الشیطان[۲۶۰].
اگر کسی سخنی را بر ضد مؤمنی نقل کند و قصدش از آن، زشت کردن چهره او و از بین بردن وجهه اجتماعی اش باشد و بخواهد او را از چشم مردم بیندازد، خداوند او را از محور دوستی خود خارج می کند و تحت سرپرستی شیطان قرار می دهد؛ (ولی) شیطان هم او را نمی پذیرد.

راه های درمان تهمت

پاک ساختن زبان از آفت تهمت، با کوششی مداوم میسر خواهد بود.
درمان این بیماری را باید با اندیشه و دقت در پیامدهای زشت و نازیبای آن آغاز کرد؛ سپس به یادآوری مستمر آن ها پرداخت که: فان الذکری تنفع المومنین[۲۶۱].
یادآوری پیامدهای تهمت، تنفر و انزجار قلبی انسان از این رفتار زشت و پلید را در پی خواهد داشت و بدیهی است که تمام حرکات درونی و برونی انسان، بر پایه دوست داشتن و نفرت ورزیدن انجام می گیرد؛ از این رو می باید در صدد ایجاد و تقویت حالت انزجار از تهمت بر آمد تا بتوان به سوی ترک آن گام برداشت. همچنین باید به ارزش و عظمت آبروی دیگران اندیشید تا به سادگی به سمت تخریب آن گام برداشت.
دین مبین اسلام، آبرو و حرمت مؤمن را بزرگ تر از کعبه و حتی قرآن[۲۶۲] دانسته است و با آگاهی از چنین ارزشی، هیچ کس نباید به خود اجازه دهد به حریم آبروی دیگران تجاوز کند.
تقویت حسن ظن و حمل رفتار دیگران بر وجه نیکو، راه دیگری برای درمان این بیماری نابود کننده است.

فصل پنجم: مراء

پرهیزکارترین مردم آن است که خرده گیری از سخن دیگران را ترک کند؛ اگر چه حق با او باشد[۲۶۳].
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) .
مقدمه
یکی دیگر از آفات زبان که موجب نابودی پیوندها شده، دشمنی و کینه را جایگزین مهر و محبت می سازد، مراء است. آسیبی که بشر از این بیماری دیده، به اندازه ای شدید است که باید به عزم و همتی تمام در صدد زدودن این ویژگی از پیکره جامعه بر آمد. این فصل، به تبیین ابعاد گوناگون این بیماری اختصاص یافته، ضمن بررسی عوامل و ریشه ها، به ارائه راه های درمان آن می پردازد.

تعریف مراء

مراء در لغت به معنای پیکار کردن و جنگیدن نزد دانشمندان اخلاق عبارت است از: خرده گیری و اشکال گرفتن از کلام دیگران، برای این که نقص کلام آن ها آشکار شود.
مراء با انگیزه برتری جویی و خودنمایی علمی پدید می آید به این معنا که فرد در گفت و گو با دیگری، به ایراد و اعتراض بر سخنان او می پردازد تا هوش و دقت و زیرکی خویش را نشان دهد؛ از این رو مراء در شمار اعمال زشتی است که از صفات ناپسند درونی سرچشمه می گیرد.

مراء از رفتار تا خصلت

مراء در آغاز به شکل رفتاری غیر عادی از فرد سر می زند؛ ولی چون دارای ریشه فاسدی است، از همان مرحله نخست بر روح او اثر می گذارد. نفس اماره از این کار لذت برده، در مراحل بعدی به انجام این عمل مشتاق تر، و به راحتی مرتکب مراء می شود. این حرکت به آن جا می رسد که خرده گیری و اشکال تراشی و ایراد بر سخن دیگران، رفتار همیشگی فرد شده، به حالت ملکه در می آید و پیامدهای زیانباری را در پی خواهد داشت.
امام علی (علیه السلام) فرمود:
من عود نفسه المراء ضار دیدنه[۲۶۴].
کسی که نفس خود را به مراء عادت دهد، این رفتار، خصلت او می شود.

نکوهش مراء از دید شرع

پیشوایان دین با توجه به آثار و پیامدهای ناخوشایند مراء، انسان را از آن نهی و انجام دهنده اش را سرزنش کرده اند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
لا تمار اخاک[۲۶۵].
با برادر دینی ات مراء نکن.
أورع الناس من ترک المراء و ان کان محقاً[۲۶۶].
پرهیزکارترین مردم کسی است که مراء را ترک کند؛ اگر چه حق با او باشد.
انسان زمانی که می بیند گوینده ای در گفتار خود اشتباه می کند، در آغاز به او تذکر می دهد و اگر جنگ لفظی یا همان مراء با او را (با فرض عدم پذیرش و مقاومت بر اشتباه) ترک کند، از تقوای بسیار برخوردار است.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
المراء داءردی و لیس فی الانسان خصله اشر منه و هو خلق ابلیس و نسبه فلا یماری فی ای حال کان الا من کان جاهلا بنفسه و بغیره محروماً من حقائق الدین[۲۶۷].
مراء دردی بسیار سخت است و ویژگی بدتر از آن در انسان نیست. مراء خلق و خوی شیطان، و خویشاوند او است؛ پس هیچ کس در هیچ حالی مراء نمی کند، مگر آن که از خودش و دیگران ناآگاه، و از حقایق دین محروم باشد.

حکم مراء از دید شرع

توجه به این گونه روایات، فقیهان را بر آن داشته تا بر کراهت این رفتار ناشایست حکم کنند. برخی از دانشمندان بزرگ شیعی در معاجم روایی خویش باب مستقلی را به مراء اختصاص داده، ضمن نقل روایات گوناگون در این باره، به بیان حکم این رذیله پرداخته اند.

ریشه های درونی مراء

مراء از بیماری های اخلاقی است و شخص مبتلای به آن، روح و نفسی بیمار دارد. سرچشمه این رفتار ناپسند صفات زشت نفسانی است که عبارتند از:

دشمنی و کینه جویی

گاه خرده گیری بر گفتار دیگران در دشمنی با ایشان ریشه دارد. شخص کینه توز برای ابراز نفرت خویش به اشکال گرفتن و ستیزه کردن با دیگری پرداخته، می کوشد بر او چیره شود.

حسد

رشک بردن بر مال یا مقام دیگری ممکن است انسان را به مراء و پیکار گفتاری با او بکشاند؛ زیرا فرد حسود، خواهان خوار کردن دیگری به هر وسیله ممکن است.

تکبر

گاه اظهار برتری بر دیگران فرد را به ایراد و اعتراض بر گفتار آن ها وا می دارد.

حب مقام یا مال

اشکال گرفتن بر دیگران ممکن است برای رسیدن به دنیا باشد. گاه علاقه به مقام یا مال انسان را به ورطه مراء می اندازد؛ البته تمام این موارد، خود در دو قوه شهوت و غضب انسانی ریشه دارند.

پیامدهای زشت مراء

مراء پیامدهای ناشایست برای انسان و جامعه بشری به بار می آورد که از جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

مرگ دل

پیکار لفظی یا مراء، رشته های محبت را قطع و دل را از دوستی تهی می سازد و از آن جا که دل، ظرف محبت است و بدون آن زنده نمی ماند، دل شخص مبتلا به مراء رو به مرگ خواهد گذاشت.
امام صادق (علیه السلام) به نقل از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
اربع یمتن القلوب: الذنب علی الذنب و مناقشه النساء یعنی محادثتهن و مماراه الاحمق تقول و یقول و لا یرجع الی خیر و مجالسه الموتی فقیل له یا رسول الله و ماالموتی قال: کل غنی مترف[۲۶۸].
چهار چیز است که دل ها را می میراند:
1 -گناه بر روی گناه
2 - مناقشه و گفت و گو با زنان
3 - جنگ لفظی (مراء) با احمق، تو چیزی بگویی او هم چیزی بگوید؛ در حالی که هیچ خیری در این قیل و قال نباشد.
4 - همنشینی با مردگان. عرض شد ای رسول خدا! مردگان کیانند؟ فرمود: هر ثروتمند خوش گذران.

باقی ماندن در نادانی

وقتی انسان به وادی مراء کشیده شود، به اشتباه های خود پی نمی برد و نادانی او، به دانش تبدیل نخواهد شد؛ زیرا در صدد وارد کردن اشکال بر دیگران بوده، از اشکال های خویش غافل است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
من کثر مراوة بالباطل دام عماوه عن الحق[۲۶۹].
کسی که بسیار به باطل مراء کند [ در مقابل سخن حق بایستد]، نابینایی اش به حق ادامه می یابد.
الشک علی اربع شعب: علی التماری و الهول و التردد و الاستسلام فمن جعل المراء دیدنا لم یصبح لیله...[۲۷۰].
شک بر چهار محور است: مراء کردن، ترسیدن، دو دل بودن و تن به پستی و تباهی دادن؛ پس هر کس عمل مراء را ویژگی خود قرار دهد، شب او به صبح نمی رسد (شب تاریک نادانی او با روز روشن دانش، نورانی نمی شود.)

آزار دیدن از برخورد نادانان و محرومیت از علم دانشمندان

هر گاه انسان با دانشمندی مراء کند، وی پی می برد که آن فرد در جست و جوی علم نیست و دانش خویش را عرضه نمی کند و اگر با جاهل مراء کند، جاهل او را خوار و پست می سازد؛ پس انسان در هر دو صورت باید از این عمل بپرهیزد.
امام صادق (علیه السلام) از وصیت ورقه بن نوفل بن خدیجه (س) می فرماید:
اذا دخل علیها یقول لها یا بنت اخی لا تماری جاهلا و لا عالماً فانک منی ماریت جاهلاً اذاک و متی ماریت عالماً منعک علمه[۲۷۱].
ای دختر برادرم! با فرد نادان و با دانشمند مراء نکن؛ زیرا اگر با جاهل مجادله کنی، آزارت می دهد و اگر با دانشمند مجادله کنی، علمش را به تو عرضه نمی کند.
کسانی به وسیله دانشمندان سعادتمند می شوند که خواهان علم، و در برابر دانش و دانشمند فروتن باشند.
حضرت رضا (علیه السلام) می فرماید:
لا تمارین العلماء فیرفصوک و لا تمارین السفهاء فیجهلوا علیک[۲۷۲].
با دانشمندان مراء نکن، تا تو را از خودشان دور نسازند و با نادانان ها نیز مراء نکن، تا با تو جهالت نکنند [ به جهالت رفتار نکنند.]
از امام حسین (علیه السلام) هم روایت شده است:
لا تمارین حلیماً و لا سفیهاً فان الحلیم یغلبک و السفیه یردیک[۲۷۳].
با شخص عاقل بردبار و با شخص سبک مغز مجادله نکن؛ چرا که انسان بردبار بر تو چیره می شود و سبک مغز تو را می آزارد.
امام صادق (علیه السلام) در جای دیگری می فرماید:
لا یمارین احد کم حلیماً و لا سفیها فانه من ماری حلیماً أقصاه و من ماری سفیها اراده[۲۷۴].
هیچ یک از شما نباید با بردبار و نادان مراء کند. همانا هر کس با بردبار مراء کند، بردبار او را (از خود) دور می سازد و هر کس با سبک مغز مراء کند، آن نادان او را به نابودی می کشاند [ خوار و ذلیل می کند.]

نابودی اعمال نیک

مراء موجب نابودی اعمال نیک انسان می شود.
امام صادق (علیه السلام) به محمد بن نعمان فرمود:
یا ابن النعمان ایاک والمراء فانه یحیط عملک[۲۷۵].
ای پسر نعمان! از مراء بپرهیز. همانا مراء عمل تو را از بین می برد.

نابودی پیوند دوستی

پیامدهای مراء غیر از این که در وجود خود فرد آشکار می شود، به اجتماع نیز سرایت می کند. این رفتار ناپسند سبب می شود از محبت دو طرفه کاسته شود تا به آن جا که شاید این محبت، از بین برود.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
اذا احببت رجلا فلا تمازحه و لا تماره[۲۷۶].
اگر کسی را دوست داری با او شوخی و مراء نکن.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) هم می فرماید:
لا محبه مع کثره مراء[۲۷۷].
هیچ محبتی با خرده گیری بسیار پایدار نخواهد ماند [ محبت از بین می رود.]
ثمره المراء الشحناء[۲۷۸]
میوه مراء، دشمنی بسیار است. دلیل دشمنی بسیار، فراوانی مراء است.
سبب الشحناء کثره المراء[۲۷۹].
دلیل دشمنی بسیار، فراوانی مراء است.

ایجاد کینه و نفاق

خرده گیری از گفتار دیگران، دوستی ها را از بین برده، دل ها را از هم چرکین می کند تا جایی که در پی آن دشمنی و کینه پدید می آید. در این صورت شخص یا دشمنی خودش را ظاهر می کند یا اگر نتوانست، به ظاهر ادعای دوستی کرده، در باطن کینه می ورزد که این رفتار، دورویی است.
امام صادق (علیه السلام) به نقل از حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
ایاکم و المراء و الخصومه فانهما یمرضان القلوب علی الاخوان و ینبت علیهما النفاق[۲۸۰].
از مراء و دشمنی بپرهیزید. همانا این دو، دل های برادران (دینی) را بیمار می کند و نفاق بر آن دو می رویاند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) هم فرمود:
المراء بذر الشر[۲۸۱].
مراء بذر بدی است (که در دل ها پاشیده می شود.)
مراء نه تنها انجام دهنده خویش را به وادی گناه می کشاند، بلکه طرف مقابل او را نیز به نفاق وا می دارد. عامل مراء چه بسا می کوشد تا طرف مقابل را با دروغ، تهمت و توهین، کوچک کند یا حتی برای رسیدن به هدف خود سخنان رکیک و ناهنجار بر زبان آورد.
از پیشوای چهارم حضرت زین العابدین (علیه السلام) چنین روایت شده است:
ویلمه فاسقاً من لا یزال ممارئاً[۲۸۲].
وای بر آن امت فاسقی که خلق و خوی آن ها مراء است.
جامعه ای که افراد آن می کوشند تا برای تضعیف و تحقیر یکدیگر مرتکب اعمال ناشایست شوند، از ارزش و شخصیت آنها، کاسته می شود.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
لا تمار فیذهب بهاؤک[۲۸۳].
مراء نکن تا ارزش تو از بین نرود.
روشن است که رشد و کمال جامعه به دو چیز بستگی دارد:
1 -وحدت و یگانگی قلب ها
2 - سازندگی و پیشرفت دانش.
حال اگر در جامعه ای مراء و پیکار لفظی رایج شد، پیوند قلب ها گسسته، یک پارچگی از بین می رود. همچنین در آن جامعه دیگر دانشمند علمش را عرضه نمی کند، و بیش تر افراد گرفتار فسق، بدبینی و بی منطق می شوند؛ در نتیجه، دانش از رشد باز ایستاده، جامعه از ارزش تهی می شود.

پیامدهای زیبا و پسندیده ترک مراء

1 -حفظ آبروی انسان: مراء، آبروی انسان را در معرض خطر قرار می دهد؛ از این رو حفظ آبرو در گرو ترک آن است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
من ضن بعرضه فلیدع المراء[۲۸۴].
کسی که از (ریخته شدن) آبروی خود واهمه داشته باشد، باید از مراء چشم بپوشد.
2 - ایمنی از اشتباه: ترک مراء سبب دوری انسان از اشتباه می شود.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
من کثر مراؤه لم یامن الغلط[۲۸۵].
کسی که زیاد مراء کند، از اشتباه ایمن نخواهد بود.
3 - ایجاد فروتنی: از آثار مهم ترک مراء، ایجاد فروتنی است.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
من التواضع ان ترضی بالمجلس دون المجلس و أن تسلم علی من تلقی و ان تترک المراء و ان کنت محقا و لا تحب ان تحمد علی التقوی[۲۸۶].
از فروتنی است که راضی باشی در جایی که از نظر شأن پایین تر از تو است، بنشینی و به کسی که با تو رو به رو می شود، سلام کنی و مراء را وانهی؛ اگر چه حق با تو باشد و نیز دوست نداشته باشی تو را به سبب تقوایت بستایند.
4 - کشف حق: اثر دیگر ترک مراء این است که انسان می تواند حق را کشف کند؛ چون ترک کننده مراء نمی خواهد مطلب باطلی را حق جلوه دهد، از این رو در جست و جوی حق بر می آید.
امام صادق (علیه السلام) از قول امام سجاد (علیه السلام) فرمود:
ان المعرفه بکمال دین المسلم ترکه الکلام فیما لا یعنیه و قله المراء[۲۸۷].
شناخت کمال دین مسلمان در این است که کلام بیهوده نگوید و کمتر مراء داشته باشد.
لا یستکمل عبد حقیقه الایمان حتی یدع المراء و ان کان محقا[۲۸۸].
هیچ بنده ای حقیقت ایمان را کامل (درک) نمی کند، مگر این که مراء را رها سازد؛ اگر چه حق با او باشد.
5 - پاداش آخرتی: پاداش فراوان در آخرت نصیب کسی می شود که مراء را ترک کند.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
من یضمن لی اربعه باربعه ابیات فی الجنه انفق و لا تخف فقرا و افش السلام فی العالم واترک المراء و ان کنت محقاً و انصف الناس من نفسک[۲۸۹].
چه کسی است که برای من چهار چیز را به چهار خانه در بهشت تضمین کند؟ انفاق کن و از فقر نترس و در جهان آشکارا سلام کن و مراء را ترک کن؛ اگر چه حق با تو باشد و انصاف را با مردم رعایت کن.
حضرت به نقل از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل فرمود:
انا زعیم ببیت فی اعلی الجنه و بیت فی وسط الجنه و بین فی ریاض الجنه لمن ترک المراء و ان کان محقاً[۲۹۰].
من ضامن خانه ای در بالای بهشت و خانه ای در وسط آن و خانه ای در باغ های بهشت هستم، برای کسی که مراء را ترک کند؛ اگر چه حق با او باشد.
امام علی (علیه السلام) به کمیل بن زیاد سفارش فرمود:
ایاک و المراء فانک تغری بنفسک السفهاء و تفسد الاخاء[۲۹۱].
از مراء بپرهیز که همانا انسانهای نادان را فریب می دهی و (با این کار) برادران (دینی) را فاسد می کنی.

راه های درمان مراء

مراء با به کار بستن دو شیوه علمی و عملی قابل درمان است.

درمان علمی

الف. گاه غفلت انسان از آثار زشت مراء سبب آلوده شدن او به این عمل می شود؛ بنابراین توجه به آثار زیان بار آن در ابعاد گوناگون، روح را از مراء بیزار می کند و تنفر و انزجار موجب دور شدن فرد از این عمل می شود.
ب.توجه به آثار زیبای ترک مراء، رغبتی بسیار جهت درمان این بیماری اخلاقی پدید می آورد.

درمان عملی

شیوه دیگر درمان این است که باید در عمل، همواره بر ضد مراء رفتار کرد؛ یعنی گفتار خوش و سخن نیک داشت و مراقب بود تا این رفتار نیک، ملکه روح شده، نقطه مقابل آن یعنی مراء، به کلی از بین برود.

فصل ششم: جدال

جدل در دین، مایه فساد و نابودی یقین است[۲۹۲].
امیر مؤمنان علی (علیه السلام)
مقدمه
دین مبین اسلام، افزون بر مسائل فردی انسان، به روابط اجتماعی او نیز توجهی ویژه دارد. چگونگی ارتباطهای گفتاری و رفتاری بشر از اهمیت فراوانی در این مکتب برخوردار است. صداقت، امانتداری، خوش خویی، ...از فضایل اخلاقی هستند که بسیار مورد توجه قرار گرفته اند و به آن ها امر شده است و در مقابل، دروغ، خیانت، بهتان، تهمت و... از رذایل اخلاقی هستند که مورد نفرت و نهی اسلام واقع شده اند. جدال نیز یکی از موضوعات اخلاقی مربوط به ارتباط گفتاری انسان با دیگران است؛ این ارتباط گاه به شکل یکی از بیماری های زبان نمودار می شود که باید به شناسایی و درمان آن همت گماشت.

تعریف جدال

کلمه جدال در معانی گوناگون به کار رفته است؛ از جمله:
جدل الحبله: ریسمان را محکم کرد. جدل البناء: ساختمان را محکم بنا کرد جدل: زمین زد.

معنای جدال در علم اخلاق

یکی دیگر از معنای جدل که مورد توجه و بحث دانشمندان علم اخلاق قرار گرفته، پیکار لفظی و ستیزه در کلام جهت چیره شدن بر طرف مقابل و ساکت کردن او است؛ بنابراین مقصود از جدال در دانش اخلاق، رد و بدل کردن سخن، جهت چیره شدن بر دیگری است. بحث و پیکار در کلام، چه در مسائل علمی، چه اعتقادی و دینی، با عنوان جدال مطرح می شود.

تفاوت جدال و مراء

مراء در مقایسه با جدال معنایی گسترده تر دارد. مراء در معنای پیکار کلامی و رد و بدل کردن سخن به کار می رود؛ ولی فقط به امور اعتقادی و دینی محدود نمی شود؛ بلکه تمام امور را در بر می گیرد. همچنین در مراء، شخصی سخنی را گفته و طرف مقابل به خرده گیری و اعتراض لب می گشاید؛ ولی در جدال نیازی به این نیست که شخص جدال شونده سخن آغاز کند؛ بلکه چه بسا دانستن عقاید او موجب آغاز جدال شود.
نکته دیگر این که در مراء، شخص قصد خودنمایی و انگیزه کوچک کردن طرف مقابل را دارد؛ از این رو تا طرف مقابل سخن نگوید، او نمی تواند وارد مراء شود؛ اما در جدال، شخص قصد دارد فساد مطلب علمی طرف مقابل را به او بفهماند؛ بنابراین نیازی نیست که شخص مقابل، سخن بگوید.

تفاوت جدال و خصومت

جدال به پیکارهای کلامی درباره مسائل دینی یا علمی گفته می شود؛ در حالی که خصومت بیش تر به ستیزه های لفظی در مسائل مالی و حقوقی اطلاق می شود؛ البته گاه خصومت، در همان معنای جدال به کار می رود که با توجه به قیود و نشانه ها می توان آن را از موارد غالب و شایع جدا کرد.
جدال مراء و خصومت اگر چه قریب المعنی (معانی نزدیک به هم) هستند و گاه در جایگاه یکدیگر به کار رفته اند، تفاوت هایی نیز دارند که آن ها را از هم جدا می سازد.

اقسام جدال

جدل یکی از مباحث منطقی است که دانشمندان منطق در بخش صناعات خمس[۲۹۳]، به بحث و گفت وگوی از آن پرداخته اند. ایشان مواد قیاس را به پنج نوع تقسیم کرده اند که جدل یکی از آن ها است. جدل قیاسی است که از مسلمات و مشهورات تشکیل شده است.

مسلمات

آن دسته از قضایایی که میان جدل کننده و طرف مقابل او پذیرفته شده هستند، مسلمات نامیده می شوند.

مشهورات

آن دسته از قضایایی که میان مردم (کسانی که از خرد بهره دارند)شهرت دارند و همه آن را تصدیق می کنند، مانند نیکو بودن عدالت و اکرام به دیگران، مشهورات نامیده می شوند.
بحث و گفت وگو در مسائل اعتقادی یا علمی از سه جهت قابل بررسی و دقت است که توجه به هر یک از این جهات، اقسامی را برای جدل پدید می آورد:
الف.انگیزه جدل
ب.کیفیت جدل
ج.مواد و ابزار جدل.
الف.انگیزه جدل
هر گاه شخص یا طرف مقابل خود به جدال علمی یا اعتقادی می پردازد، یا از این کار قصد و غرضی الاهی دارد یا به دنبال امیال نفسانی خویش است؛ بنابراین انگیزه او از جدال، بیش از این دو مورد نیست:
1 -انگیزه شیطانی
2 - انگیزه الاهی.
1 -انگیزه شیطانی: زمانی که شخص می کوشد برتری خود را با جدل به دیگران نشان دهد، انگیزه ای نفسانی و شیطانی را دنبال می کند. این انگیزه می تواند حالات گوناگونی داشته باشد؛ برای نمونه، گاه شخص فقط می خواهد طرف مقابل خود را به ذلت کشانده، او را خوار کند و گاه غرض او تحصیل مقام یا مال است؛ یعنی می خواهد با بحث و جدل، طرف مقابل را مغلوب کند تا دیگران توجه بیش تری به او کرده، بتواند با این روش از مادیات بهره مند شود. این روش یکی از روش های فریب شیطان است.
روزی شخصی خدمت امام حسین (علیه السلام) آمد و به امام گفت:
اجلس حتی نتناظر فی الدین فقال یا هذا انا بصیر بدینی مکشوف علی هدای فان کنت جاهلا بدینگ فاذهب فاطلبه مالی و للمماراه و ان الشیطان لیوسوس للرجل و یناجیه و یقول ناظر الناس فی الدین لئلا یظنوا بک العجز و الجهل[۲۹۴].
بنشین تا با هم مناظره کنیم. امام فرمود: ای فلانی! من از دینم آگاهم و اگر تو از دینت آگاهی نداری، برو جست وجو کن و آن را یاد بگیرد. من اهل مراء نیستم. همانا شیطان در اشخاص وسوسه می اندازد و می گوید: برو با مردم مناظره کن تا گمان نکنند ناتوان و نادان هستی.
روایت بیان می کند که تمام این ها، جنبه شیطانی داشته، ضایعات فراوانی را نیز به دنبال خواهد داشت.
2 - انگیزه الاهی: گروهی از افراد، برای خدا بحث و جدل می کنند. آن ها یا می خواهند شخص نادان را آگاه و ارشاد کنند که به آن ارشاد الجاهل (راهنمایی نادان) می گویند یا می خواهند شخص گمراهی را هدایت کرده، راه درست را به او نشان دهند که به آن ارشاد المضل یعنی راهنمایی گمراه گفته می شود.
دانشمندان اخلاق می گویند این نوع جدل از ارکان اعظم (بزرگ ترین پایه های) دین است؛ زیرا این عمل، روح انسان را زنده می کند.
خداوند بزرگ در قرآن کریم می فرماید:
من احیاها (نفسا) فکانما احیا الناس جمیعاً[۲۹۵].
کسی که نفسی را زنده کند، مثل این است که همه مردم را زنده کرده است؛
البته در این جا، منظور از احیا، سیر کردن گرسنه و رهانیدن کسی از مرگ جسمانی نیست؛ بلکه مرحله ای بالاتر و معنایی برتر است. زنده نگه داشتن انسان از مرگ جسمانی، موقت و ناپایدار است و حیات معنوی و روحانی انسان ماندگار و جاودانه خواهد بود؛ پس جدل ممکن است با انگیزه ای نیکو و الاهی انجام شود که آیات و روایات هم آن را ستوده و نیکو دانسته اند و هم می شود با قصدی زشت و شیطانی صورت پذیرد که آیات و روایات نیز آن را نکوهیده و از آن بازداشته اند.
ب.کیفیت بحث و جدل
برای این جهت سه صورت فرض می شود:
1 - خشونت و توهین در جدال: گاه جدال کننده در سخن گفتن و بحث با دیگران به خشونت و درشتی دست زده، رفتارش با اهانت و تحقیر آمیخته می شود. در این صورت، حتی اگر طرف مقابل جاهل هم بوده و دچار شبهه باشد و جدل کننده نیز با انگیزه الاهی بخواهد آن شبهه را از ذهن او بزداید، با این برخورد، باعث نرسیدن طرف مقابل به حقیقت و فرو رفتن او در گرداب باطل گرفته نخواهد شد؛ زیرا راهی که او برای بحث و گفت وگو برگزیده، نتیجه مطلوب نخواهد داشت. این جدال، جدال قبیح نامیده می شود.
2 - نرمجویی و ملاطفت در جدال: گاه شخص جدال کننده در سخن گفتن بسیار آرام و نرم است و با وفق و مدارا می کوشد تا طرف مقابل را قانع و از راه و عقیده باطل دور کند. او به شکل کامل به سخنان طرف مقابل گوش داده، با صبر و حوصله او را به مواضع خود نزدیک می سازد. این جدال، جدال احسن نامیده می شود.
خداوند متعالی در قرآن فرموده است:
ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن[۲۹۶].
[مردم را] با حکمت [و برهان ] و پند نیکو به راه پروردگارت فراخوان و با ایشان به نیکوترین شکل مناظره [و مجادله ] کن.
خداوند در این آیه، پیامبر را به جدال احسن امر می کند.
3 - حالت معمولی و عادی در جدال: جدل کننده در این حالت، به مخاطب خود توهین نمی کند و او را از خود نمی رنجاند، و با نرمی و حوصله بسیار نیز با او جدل نمی کند؛ بلکه مطلب حق را به شکل متعارف و عادی بیان می کند. به این نوع گفت وگو، جدال حسن می گویند؛ زیرا از لحاظ کیفیت، نیکو و پسندیده است و مخاطب را به خشم نمی آورد؛ البته به جدالی حسن و احسن گویند که افزون بر نحوه برخورد مذکور، با انگیزه الاهی صورت پذیرد.
ج.مواد بحث و جدل
گاه، جدل از جهت مواد بررسی می شود که این مواد دوگونه اند:
1 -مواد درست: شخص باید برای اثبات حق و ابطال کلام و عقیده باطل، از مواد درست (حق) استفاده کند تا پیکار او جدال نیکو باشد؛ برای نمونه از مسلمات که شخص مقابل هم آن را قبول دارد، استفاده، و باطل بودن عقیده آن شخص را اثبات کند.
2 - مواد نادرست و باطل: ممکن است شخص بر اثبات حق و قانع کردن طرف مقابل، از ماده ای باطل استفاده کند. این حالت خود دو صورت دارد:
صورت نخست این که شخص برای اثبات حق، از سخن باطل طرف مقابل بهره برد؛ یعنی برای اثبات حق به سخن باطلی که شخص مقابل می گوید، تمسک جوید تا شاید او را با سخن خودش محکوم و برای پذیرش حق قانع کند.
صورت دوم این که برای ابطال سخنان باطل شخص مقابل، منکر ادله حقی شود که شخص مقابل برای اثبات باطل خود، به ناحق از آن ها استفاده کرده است. او به حق اعتراف می کند تا شاید بتواند باطل خود را اثبات کند و شخص جدل کننده نیز برای این که راه او را ببندد، در مقابل او، منکر حق می شود تا طرف مقابل نتواند باطل خود را به اثبات برساند. این گونه جدل در جایی پیش می آید که شخص، توان بحث با مواد درست را ندارد و در بحث ضعیف است؛ از این رو آن را جدل غیرحسن می نامند.
جدال و بحث نیک علمی و دینی، آن است که انسان از مواد درست و حق بهره گیرد و طرف مقابل را قانع کند.

مخاطب جدال

جدال را از جهت قابلیت پذیرش مخاطب هم می توان به دو قسم تقسیم کرد:
1 -مخاطب آماده: گاه طرف مقابل بحث، مخاطبی است که آمادگی پذیرش عقیده حق را دارد و با همین انگیزه به جدال می پردازد تا حقیقت آشکار شود. برای او حق از عقیده اش مهم تر است؛ از این رو اگر با گفت وگو، به حقانیت جدل کننده پی ببرد، از عقیده خویش دست خواهد کشید.
2 - مخاطب لجوج: گاه طرف جدل، مخاطبی لجوج است که هیچ عقیده ای را نمی پذیرد و فقط بر عقیده خویش پا می فشرد. چنین کسی اگر به حقانیت جدال کننده هم پی ببرد، تسلیم نشده،بر عقیده خویش پابرجا و استوار خواهد ماند.

موضوع جدال

جدال را از جهت میزان ارزش مسأله مورد بحث نیز می توان به اقسامی تقسیم کرد:
1 -موضوع مفید: گاه جدال بر سر موضوعی است که ارزش گفت وگو را دارد، مانند بحث درباره بسیاری از مسائل اعتقادی یا علمی که برای جدال کنندگان و نظارت کنندگان بر جدال بهره های فراوان خواهد داشت.
2 - موضوع بی فایده: گاه بحث درباره مسأله ای است که روشن شدن آن هیچ گونه سود عقلانی برای جدال کنندگان نخواهد داشت.
تقسیم دیگر جدال از جهت موضوع گفت وگو
1 -جدال در موضوع قابل فهم: بسیاری از امور که مورد گفت وگوی بشر واقع می شود، در محدوده فهم و درک او قرار دارد. بحث های علمی از امور طبیعی یا انسانی و گفت وگوهای دینی درباره اصل توحید و سایر اصول و فروع دین، مباحثی هستند که دست یافتن به حقیقت آن ها برای بشر میسر است و انسان می تواند با تحقیق و پرسش از دانایان و... به آن ها دست یابد.
2 - جدال در موضوع غیر قابل فهم: برخی امور در محدوده درک و فهم بشر نمی گنجد و عقل آدمی را به آن راهی نیست. ذات الاهی از جمله اموری است که به تصور انسان در نمی آید و تامل و اندیشه در آن راه به جایی نمی برد.
اصول اعتقادی، یا از جمله موضوع های قابل فهم هستند؛ مانند توحید که از اصول مهم دین است یا از آن دسته موضوع هایی به شمار می روند که مانند ذات الاهی قابل فهم و درک نیستند.
دانشمندان علم کلام می گویند: انسان به کنه و ذات خداوند پی نمی برد و فقط به طور اجمالی از او آگاه می شود. دست یافتن به ذات او به صورت تفصیلی ممکن نیست: عنقا شکار کس نشود، دام باز گیر.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در مسجد کوفه خطبه می خواند که شخصی به نام ذعلب به پا خاست و از حضرت پرسید: آیا تو خدا را می بینی؟ امام (علیه السلام) فرمود: چگونه خدایی را که نمی بینم می پرستم؛ البته او را با چشم دل می بینم، نه با چشم سر؛ آن گاه به تفصیل درباره مسائل غامض و دشوار اعتقادی سخن گفت و ابیاتی سرود که از جمله آن ها است:
فاترک اخا جدل فی الدین منعمقا - قد باشر الشک فیه الرای ماووفا[۲۹۷]
پس ترک کن برادر جدل در دین را به ژرفا...
(3): نکوهش و ستایش جدال از دید شرع
جدال در آیات و روایات به دو صورت زیر مورد توجه قرار گرفته است:
1 -دسته ای از آیات و روایات، جدال را نکوهش و از آن نهی می کنند.
2 - دسته دیگر، جدال را تأیید کرده، به آن دستور می دهند.
1 - نکوهش جدل از دید شرع
خداوند متعالی در قرآن کریم می فرماید:
ما یجادل فی آیات الله الا الذین کفروا[۲۹۸].
فقط کسانی که کافر شده اند، در آیات خدا جدال می کنند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
الجدل فی الدین یفسد الیقین[۲۹۹].
جدل در دین، یقین را فاسد می کند.
حضرت رضا (علیه السلام) به نقل از حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
لعن الله الذین یجادلون فی دینه اولئک ملعونون علی لسان نبیه[۳۰۰].
خداوند کسانی را که در دین او جدال می کنند، لعنت می کند. آنان در زبان پیامبر خدا نیز لعنت شدگانند.
2 - ستایش جدل از دید شرع
خداوند بزرگ در قرآن کریم می فرماید:
ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن[۳۰۱].
(مردم) را با حکمت [و برهان ] و پند نیکو به راه خدا بخوان و به بهترین روش با ایشان جدال کن.
جادلهم در این آیه، فعل امر است که خداوند به پیامبر دستور می دهد به بهترین روش با مردم جدال کن و این نشان می دهد جدالی که خداوند به پیامبرش سفارش می کند، زشت و ناپسند نیست.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
نحن المجادلون فی دین الله[۳۰۲].
ما مجادله کنندگان در دین خداییم.
انسان ممکن است در برخورد نخست با این آیات و روایات گمان کند میان آن ها تضاد وجود دارد؛ حال آن که با دقت و تامل در اقسام جدال، به نیکی در می یابد که هیچ تضادی در بین نیست.

حکم اقسام جدال از دید شرع

الف - جدال با انگیزه غیر الاهی

جدال نیکو چه در مباحث علمی و چه در مباحث دینی باید با انگیزه الاهی باشد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
اجعلوا امر کم لله و لا تجعلوه للناس فانه ما کان لله فهو لله و ما کان للناس فلا یصعد الی الله و لا تخاصموا الناس لدینکم فان المخاصمه ممرضه للقلب[۳۰۳].
امرتان را برای خدا قرار دهید و برای مردم قرار ندهید که اگر برای خداوند انجام دهید، بر خدا است که پاداش آن را بدهد و اگر برای مردم باشد، به سوی خدا بالا نمی رود و با مردم در دینتان مخاصمه نکنید. همانا مخاصمه در دین، دل را بیمار می کند. این روایت نشان می دهد که اگر انگیزه، غیر الاهی باشد، جدال مطلوب نبوده، ناپسند است.امام حسین (علیه السلام) هم در روایت پیش گفته در پاسخ کسی که حضرت را به گفت وگو فرا خواند، فرمود: همانا شیطان افراد را وسوسه، و در گوش دل ایشان نجوا می کند و می گوید با مردم مناظره کن تا گمان نکنند ناتوان و نادان هستی[۳۰۴].
شرع جدالی را که از هوای نفس سرچشمه بگیرد نهی کرده است؛ زیرا اگر چه بحث و گفت وگو در آن، علمی است، انگیزه فرد، نفسانی و شیطانی است؛ مانند آن که هدف فقط چیرگی بر طرف مقابل است که این رذایل اخلاقی مثل خودپرستی و شهوت مقام نشات می گیرد.

ب - جدال خشن

خردمندان، گفت وگو با لحن خشن و ناآرام را نکوهش می کنند؛به ویژه اگر با اهانت و دشنام به مخاطب همراه باشد که در این صورت از دیدگاه شرع رفتاری حرام رخ داده است. تندی و خشونت در جدال افزون بر آن که شخص را به حق نزدیک نمی کند، او را از حقیقت دور ساخته، به وادی لجاجت می کشاند.
خداوند متعالی در قرآن کریم از جدال غیر احسن با اهل کتاب نهی کرده است:
لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن الا الذین ظلموا منهم[۳۰۵].
با اهل کتاب مجادله نکنید، مگر با بهترین وجه، جز کسانی از ایشان که ظلم کرده اند.
نهی خداوند از هر گونه جدال غیر احسن، دلیلی روشن بر نکوهیده بودن جدال خشن است؛ به ویژه اگر با اهانت و دشنام همراه باشد. حال با توجه به این که مجادله غیر احسن، هم شامل مجادله زشت می شود که شخص جدال کننده در آن به خشونت و توهین می پردازد و هم جدل حسن را در بر می گیرد که جدال کننده به صورت عادی و معمولی با مخاطب بحث می کند، پرسش آن است که آیا جدال کننده اجازه جدال حسن را دارد یا فقط جدال احسن شایسته و پسندیده است. دقت در این بخش از آیه الا الذین ظلموا منهم روشن می کند که لازم نیست با افراد ستمکار که از خلق خوش و برخورد نیکوی جدال کننده سوء استفاده می کنند، مجادله احسن کرد و از آن جا که جدال قبیح هم ناپسند است، راهی جز جدال حسن باقی نمی ماند؛ بنابراین جواز مجادله حسن با چنین افرادی ثابت می شود؛ یعنی اگر با آن ها که از خلق نیکو سؤ استفاده می کنند، به شکل معمول و متعارف جدل و بحث شود، دیگر نیازی به خوش رفتاری و مجادله احسن نیست؛ بلکه چه بسا بتوان گفت: مجادله حسن با چنین کسانی بر مجادله احسن تقدم دارد.

ج - جدال با استفاده از مواد نادرست

استفاده از مواد ناحق و باطل در بحث و گفت وگو، مورد دیگری برای جدال نکوهیده به شمار می رود؛ ولی در این جا شبهه ای وجود دارد که آیا در آیات و روایات، از اثبات حق با مواد باطل نهی شده یا خیر؟
خداوند متعالی در قرآن کریم می فرماید:
و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و یتبع کل شیطان مرید[۳۰۶].
و از مردم کسی است که بدون علم در کار خدا جدل می کند و از پی هر شیطان گمراه کننده ای می رود.
و من الناس من یجدل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتب منیر[۳۰۷].
و از مردم کسی است که بدون علم و هدایت و کتابی روشنگر، درباره خدا جدال می کند.
آن چه در این آیه آمده، یجادل فی الله است؛ یعنی مجادله درباره خدا؛ ولی چون بدون آگاهی صورت می پذیرد، نهی شده است؛ برای نمونه، کسی می خواهد با مخاطب خود که دارای عقاید باطل است، بحث کند؛ ولی معلومات کافی برای جدال ندارد و به ناچار برای اثبات حق، از هر چیزی، حتی مواد باطل استفاده می کند. طبق فرمان قرآن، چنین کسی نباید مجادله کند؛ زیرا توانایی آن را ندارد و خواسته او (قانع کردن طرف مقابل) هرگز محقق نخواهد شد؛ بلکه چه بسا او را بیش تر به انحراف بکشاند.

د - جدال با معاند لجوج

گفت و گو با کسی که به پذیرش حق حاضر نبوده، از عقیده باطل خویش دست نمی کشد، بی فایده و خالی از ارزش است.
گاه انسان وارد بحث می شود و همه جهات را هم رعایت می کند، یعنی انگیزه و هدف او، هدایت شخص، کیفیت آن هم، نرم و لین، و مواد آن هم صحیح است؛ ولی ممکن است با تمام این اوصاف، طرف مقابل، سخن او را نپذیرد و تسلیم نشود و حتی اگر بحث او جنبه موعظه ای هم داشته باشد، باز بی اثر بماند؛ در چنین حالتی چون امکان بیهودگی وجود دارد نباید به چنین بحثی تن داد.
روشن است که کسی دلسوزتر از پیامبر اسلام برای دست گیری از مردم، وجود نداشته است. حضرتش برای کمک به انسان ها بسیار حریص بود. گاه آن قدر از گمراهی افراد متاثر می شد که خداوند خطاب کرد:
ان تحرص علی هداهم فان الله لا یهدی من یضل[۳۰۸].
هر قدر بر هدایت آن ها حریص باشی، (سودی ندارد؛ چرا که) خداوند کسی را که گمراه ساخت، هدایت نمی کند.
این بدان معنا نیست که روش پیغمبر درست نبوده است؛ بلکه پیامبر نگران حال آن ها بود.
خداوند خطاب به پیامبرش می فرماید:
انک لا تهدی من احببت و لکن الله یهدی من یشاء و هو اعلم بالمهتدین[۳۰۹].
همانا تو کسی را که دوست داشته باشی هدایت نمی کنی؛ اما خداوند آن کس را که بخواهد هدایت می کند و او به هدایت یافتگان آگاه تر است.
این هدایت به معنای راهنمایی و ارشاد نیست؛ بلکه به معنای ایصال به مطلوب[۳۱۰] است؛ زیرا ارشاد و راهنمایی وظیفه پیامبر، و ایصال به مطلوب کار خداوند است. او هر که را بخواهد، هدید می کند؛ ولی ارائه طریق، نشان دادن راهی است که انسان را به سعادت برساند؛ بنابراین، هدایت کار خداوند است؛ از این رو فقط برای تشفی دل پیامبر به او فرمود: تو برای هدایت مردم خود را به زحمت می اندازی.
یکی از اصحاب امیر مؤمنان (علیه السلام) به نام همام از او خواست که تقواپیشگان را برایش وصف کند. حضرت در پاسخ چنان رسا وصف کرد که همام بی هوش شد و از دنیا رفت. این جا زمینه برای پرورش روحی او بسیار آماده بود که سخنان امیر مؤمنان (علیه السلام) چنین تاثیر شگفت بر او گذاشت؛ ولی گاه پیامبر با امثال ابوجهل مواجه بد که به هیچ شکل، دوستی خدا و رسول در دل آن ها راه نمی یافت؛ زیرا هیچ زمینه ای در آن ها، برای هدایت وجود نداشت. پیامبر برای هدایت این افراد خود را بسیار به تکلف و زحمت می انداخت؛ به همین جهت خداوند فرمود:
و لو شاء ربک لامن من فی الارض کلهم جمیعاً افانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین[۳۱۱].
اگر پروردگار تو می خواست، تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی (به اجبار) ایمان می آوردند. آیا تو می خواهی مردم را واداری که ایمان بیاورند؟
بنابراین بحث و جدل با کسانی که احتمال تاثیر در آن ها وجود ندارد، بیهوده است. بدتر از کسی که زیر بار حق نمی رود، اهل فتنه است. چنین شخصی نه تنها حق را نمی پذیرد که بر ضد آن توطئه می کند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ایاکم و جدال کل مفتون فان کل مفتون ملقن[۳۱۲].
از جدال با کسی که مفتون[۳۱۳] است بپرهیز؛ زیرا شیطان به او تلقین و او را یاری می کند.
هر سخن شخص مفتون، مطلبی است که شیطان در دل او جاری می سازد. بحث و مجادله علمی با چنین افرادی فایده ای ندارد و شخص همان راه گمراهی خود را پیش گرفته، برای اصلاح عقیده خویش، و پذیرش حق، گامی بر نخواهد داشت؛ پس در آغاز باید دقت شود که شخص مورد نظر درباره مسائلی دینی چه حالتی دارد. آیا از افرادی است که دنیا، همه وجود او را فرا گرفته و مفتون کرده یا هنوز مفتون دنیا نشده و قابل هدایت است؟
اگر از دسته اول بود، جدل با او هیچ فایده ای ندارد.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در زمان وفاتش وصیت فرمود:
دع المماراه و مجاراه من لا عقل له و لا علم[۳۱۴].
بحث و گفت وگو را با کسی که عقل و دانش ندارد رها کن؛
چرا که موعظه چنین فردی بی فایده بوده، جدال با او، جدال احسن نیست؛ ولی اگر از دسته دوم بود، گفت وگو با او با شرایط خاص جدل (جدال احسن) خواهد بود که انبیا نیز به چنین جدالی امر شده اند.
سپس، باید ظرفیت و توان درک و فهم شخص را سنجید تا بتوان مطابق آن به بحث با او پرداخت.

ه - جدال در موضوع بی فایده

بحث از امور بی فایده، کاری بیهوده و مورد نکوهش خردمندان و شرع است. انسان به حکم فطرت و عقل خویش، در پی چیزی بر می آید که در آن بهره ای بر ای خود ببیند؛ از این رو جدال در موضوعی که هیچ سودی برای او نخواهد داشت،به حکم فطرت و عقل سلیم نادرست است.
حضرت رضا (علیه السلام) در سفارش هایی به حضرت عبدالعظیم فرموده است:
یا عبدالعظیم ابلغ عنی اولیائی [السلام ] و قل لهم لا یجعلوا للشیطان علی انفسهم سبیلا و مرهم بالصدق فی الحدیث و اداء الامانه و مرهم بالسکوت و ترک الجدال فیما لا یعنیهم...[۳۱۵].
ای عبدالعظیم! سلام مرا به دوستانم برسان و به ایشان بگو شیطان را به جان هایشان راه ندهند و به ایشان راستی در سخن و امانتداری و ترک جدال و گفت وگو در چیزهایی را که برای ایشان فایده ای ندارد دستور بده.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بخشی از کلامی بسیار طولانی فرمود:
و اما علامه المتکلف فاربعه الجدال فیما لا یعنیه...[۳۱۶].
نشانه کسی که خود را به تکلف می اندازد چهار چیز است: 1 - جدال (و گفت وگو) در چیزی که برای ایشان فایده ندارد...

و - جدال در موضوع غیر قابل فهم

گفت وگو در آن چه خارج از حد درک است، بی حاصل، بلکه زیانبار است. عقل و شرع بحث و جدل در چنین موضوعی را نکوهیده است.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید:
تکلموا فی خلق الله و لا تکلموا فی الله فان الکلام فی الله لا یزید الا تحیرا[۳۱۷].
درباره آفرینش خدا گفت وگو کنید و در ذات خدا بحث نکنید. همانا سخن گفتن از ذات خدا چیزی جز سرگردانی نمی افزاید.
ذات الاهی فراتر از محدوده خرد انسان است. بشر فقط به هستی آفریدگار جهان پی می برد؛ اما تصویری از او به دست نخواهد آورد؛ زیرا ذات پاکش برتر از آن است که به تصویر در آید. او را صورتی نیست و به تعریف در نیاید: حده ان لا یحد[۳۱۸].
جدال در این امور، چیزی جز تردید به بار نمی آورد؛ از این رو شرع آن را نهی کرده است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
ایاکم و الجدال فانه یورث الشک فی دین الله[۳۱۹].
از جدال بپرهیزید؛ چرا که در دین خدا شک را به ارث می گذارد.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در کلامی دیگر پس از بر حذر داشتن از جدال فرمود:
...و من تخلف عنا هلک[۳۲۰].
و هر کس از (فرمان) ما سر بپیچد نابود می شود؛
البته برخی از امور در حیطه عقل هیچ انسانی حتی ظرف با عظمت معصومان (علیه السلام) هم نمی گنجد و برخی دیگر، از حوزه درک غالب افراد خارج است.

ز - جدال احسن

بحث و گفت وگو در مسائل علمی و دینی با همه صورت هایش از سوی عقل و شرع نکوهش نشده؛ بلکه برخی از اقسام آن، ستایش شده است. جدالی که به دور از هواهای نفسانی، با زبانی خوش و گفتاری ملایم موادی درست و درباره موضوعی قابل فهم و مفید صورت گیرد، بحثی پسندیده به شمار می رود که قرآن کریم و روایات به آن سفارش کرده اند.
مباحثه ها و مناظره های پیشوایان معصوم (علیه السلام) به ویژه امام باقر، امام صادق، امام رضا و امام جواد (علیه السلام) از جمله این نوع جدال شمرده می شود.
امام حسن عسکری (علیه السلام) می فرماید: در حضور امام صادق (علیه السلام) از جدال در دین صحبت شد و گفته شد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پیشوایان معصوم (علیه السلام) از جدال نهی می کردند. حضرتش فرمود:
لم ینه عنه مطلقاً لکنه نهی عن الجدال بغیر التی هی أحسن أما تسمعون الله یقول: و لا تجادلوا أهل الکتاب الا بالتی هی أحسن و قوله تعالی: ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی أحسن فالجدال بالتی هی أحسن قد قرنه العلماء بالدین و الجدال بغیر التی هی أحسن محرم و حرمه الله تعالی علی شیعتنا و کیف یحرم الله الجدال جمله و هو یقول: و قالوا لن یدخل الجنه الا من کان هوداً أو نصاری قال الله تعالی: تلک أماتیهم قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین فجعل علم الصدق و الأیمان بالبرهان و هل یؤتی بالبرهان الا فی الجدال بالتی هی أحسن قیل: یا ابن رسول الله فما الجدال بالتی هی أحسن و التی لیست بأحسن قال: أما الجدال بغیر التی هی أحسن ان تجادل مبطلا فیورد علیک باطلا فلا ترده بحجه قد نصبها الله تعالی و لکن تجحد قوله أو تجحد حقاً یرید ذلک المبطل أن یعین به باطله فتجحد ذلک الحق مخافه أن یکون له علیک فیه حجه لانک لا تدری کیف المخلص منه فذلک حرام علی شیعتنا أن یصیروا فتنه علی ضعفاء اخوانهم و علی المبطلین أما المبطلون فیجعلون ضعف الضعیف منکم اذا تعاطی مجادلته و ضعف فی یده حجه له علی باطله و أما الضعفاء منکم فتغم قلوبهم لما یرون من ضعف المحق فی ید المبطل و أما الجدال التی هی أحسن فهو ما أمرالله تعالی به نبیه أن یجادل به من حجد البعث بعد الموت و احیاءه له فقال الله حاکیاً عنه و ضرب لنا مثلا و نسی خلقه قال من یحی العظام و هی رمیم فقال الله فی الرد علیه قل یا محمد یحییها الذی أنشأها أول مره و هو بکل خلق علیم الذی جعل لکم من الشجر الا خضر نارا فاذا انتم منه توقدون فأرادالله من نبیه أن یجاد المبطل الذی قال کیف یجوز أن یبعث هذه العظام و هی رمیم فقال الله تعالی قل یحییها الذی أنشأها أول مره أفیعجز من ابتدأ به لا من شی ء أن یعیده بعد أن یبلی بل ابتداؤه أصعب عندکم من اعاده ثم قال: الذی جعل لکم من الشجر الأخضر ناراً ای اذا کمن النار الحاره فی الشجر الأخضر الرطب یستخرجها فعرفکم أنه علی اعاده ما بلی اقدر ثم قال: أولیس الذی خلق السماوات و الأرض بقادر علی أن یخلق مثلهم بلی و هو الخلاق العلیم أی اذا کان خلق السماوات و الأرض أعظم و أبعد فی أوهامکم و قدرکم أن تقدروا علیه من اعاده البالی فکیف جوزتم من الله خلق هذا الأعجب عندکم و الأصعب لدیکم و لم تجوزوا منه ما هو أسهل عند کم من اعاده البالی قال الصادق (علیه السلام): فهذا الجدال بالتی هی أحسن لأن فیها قطع عذر الکافرین و ازاله شبههم و أماالجدال بغیر التی هی أحسن بأن تجحد حقاً لا یمکنک أن تفرق بینه و بین باطل من تجادله و انما تدفعه عن باطله بأن تجحد الحق فهذا هو المحرم لانک مثله، جحد هو حقاً و جحدت أنت حقأ آخر[۳۲۱].
به شکل مطلق [ همه اقسام جدال ] نهی نفرموده است؛ بلکه از جدالی نهی فرمود که غیر احسن است؛ به دلیل آن چه از خداوند می شنوید که می فرماید: با اهل کتاب جدال نکنید، مگر به نیکوترین وجه و گفتار خداوند متعالی: مردم را با حکمت و پند نیکو به راه پروردگارت فرا خوان، و به بهترین شکل جدال کن. پس جدال به بهترین وجه را دانشمندان به راستی با دین پیوند می زنند و جدال غیر احسن حرام شده است و خداوند متعالی آن را بر پیروان ما حرام کرده است و چگونه خدا تمام اقسام جدال را حرام کرده؛ در حالی که می گوید: آن ها گفتند هیچ کس جز یهود یا نصاری هرگز داخل بهشت نخواهد شد. خداوند فرمود: این آرزوی آن ها است. بگو: اگر راست می گویید برهان خود را (بر این موضوع) بیاورید. خداوند برهان را دلیل راستی و ایمان ایشان قرار داد و آیا برهان جز در جدال احسن آورده می شود؟
به امام عرض شد: ای پسر رسول خدا!جدال احسن و جدال غیر احسن چیست؟ امام فرمود: اما جدال غیر احسن آن است که تو با مخالفی بحث و گفت وگو کنی و او دلیل باطلی برای تو بیاورد که تو نمی توانی آن را با حجتی الاهی [ درست ] رد کنی؛ اما او را انکار می کنی یا آن که دلیل درست و حقی را که فرد مخالف می خواهد با کمک آن عقیده باطل خویش را اثبات کند، انکار کنی؛ پس تو آن دلیل حق را از ترس آن که به نفع او و به زیان تو شود، انکار می کنی؛ زیرا نمی دانی راه گریز از آن چیست. چنین جدالی بر شیعیان ما حرام است؛ (چرا که) برای برادران دینی ضعیف خود، و برای آن ها که مخالف هستند فتنه ای می شوند؛ اما برای مخالفان (به این شکل) که وقتی فرد ضعیف از شما به مجادله با مخالف پرداخت و ضعف و ناتوانی او در بحث پدیدار شد؛ شخص مخالف، این ضعف را بر حقانیت عقیده باطل خویش دلیل قرار می دهد؛ امام ضعیفان از شما پس از آن که شخص بر حق در بحث با مخالف مغلوب شد، از شکست او اندوهگین می شوند. جدال احسن همان است که خداوند به پیامبرش دستور داده است که به وسیله آن با کسانی که منکر معاد و زندگی پس از مرگ هستند، گفت وگو کن؛ پیامبر خداوند از منکر معاد چنین حکایت می کند: و برای ما مثالی زد و آفرینش خود را فراموش کرد و گفت چه کسی این استخوان ها را زنده می کند؛ در حالی که پوسیده است. خداوند هم در رد او فرمود: بگو (ای محمد!) همان کسی که نخستین بار آن ها را ایجاد کرد، (دوباره) آن ها را زنده می سازد و او به هر آفرینشی آگاه است؛ همان کسی که برای شما از درخت سبز، آتش آفرید و شما به وسیله آن، آتش می افروزید.
خداوند از پیامبرش خواست که با آن منکر مخالف که می گفت چگونه ممکن است این استخوان ها در حالی که پوسیده اند، برانگیخته شوند، جدال کند و فرمود: بگو همان کسی که نخستین بار آن ها را ایجاد کرد، (دوباره) آن ها را زنده می سازد. آیا کسی که آن را از هیچ آغاز کرد [آفرید]، از بازگرداندن آن پس از پوسیده شدنش ناتوان است؛ بلکه آفرینش نخست نزد شما دشوارتر از بازگرداندن آن ها است؛ سپس (خداوند) فرمود: همان کسی که برای شما از درخت سبز، آتش آفرید؛ یعنی هنگامی که آتش سوزان را در درخت سبز تروتازه آشکار کرد تا شما آن را به دست آورده، استخراج کنید، به شما آموخت که همانا بازگرداندن آن چه پوسیده، تواناتر است؛ سپس فرمود: آیا کسی که آسمان ها و زمین را آفرید، نمی تواند همانند آنان [ انسان های خاک شده ]را بیافریند؟ آری (می تواند)، و او آفریدگار دانا است؛ یعنی هنگامی که به گمان شما و در میزان سنجش شما آفرینش آسمان ها و زمین عظیم تر و دورتر [ دشوارتر] از بازگرداندن (استخوان های) پوسیده است، چگونه آفرینش این امر عجیب تر و دشوارتر [ آفرینش آسمان ها و زمین ] را از خدا ممکن دانسته، ولی چیزی را که آسان تر و راحت تر است [بازگرداندن استخوان های پوسیده ] ممکن نمی دانید؟ (سپس) امام صادق (علیه السلام) فرمود: پس این جدال احسن است؛ زیرا در چنین جدالی عذر و دلیل کافران نابود شده و شبهات ایشان برطرف می شود و اما جدال غیر احسن به انکار حقی که نمی توانی میان آن و باطلی که به جدل با آن پرداخته ای، فرق بگذاری و همانا تو برای بیرون آوردن آن دلیل حق از دست مخالف معاند به انکار آن دلیل می پردازی، این جدال حرام شده است؛ زیرا تو هم مانند آن فرد مخالف که حقی را زیر پا می گذارد، حقی را انکار می کنی.
پیشوایان معصوم (علیه السلام) برخی از شاگردان خود را که بر بحث و جدال توانا بودند، به این مهم تشویق می کردند تا آن جا که پیشوای ششم حضرت صادق (علیه السلام) درباره شاگرد مبرز و توانای خویش، هشام بن حکم می فرماید:
هشام بن الحکم رائد حقناً و سائق قولنا الموید لصدقنا و الدافع لباطل اعدائنا من تبعه و اتبع اثره تبعنا و من خالفه و الحد فیه فقد عادانا و الحد فینا[۳۲۲].
هشام بن حکم پرچمدار حق ما و کسی است که سخن ما را پیش برده، بر کرسی می نشاند و مؤید (گفتار و عقیده) راست ما بوده، دلیل های باطل دشمنان ما را رد می کند. پیروی از او پیروی از ما و مخالفت و دشمنی با او دشمنی و مخالفت با ما است.
حضرت در جای دیگر به توانایی هشام اشاره کرده، او را به سخن گفتن با مردم دستور می دهد:
یا هشام لا تکاد تقع تلوی رجلیک اذا هممت بالارض طرت مثلک فلیکلم الناس فاتق الزله و الشفاعه من ورائها ان شاء الله[۳۲۳].
ای هشام! تو با هر دو پا به زمین نمی خوری [ بی پاسخ نمی مانی ]. تا بخواهی به زمین بخوری، پرواز می کنی (خود را از معرکه جدال و بحث می رهانی؛) پس باید با مردم بحث کرد و سخن گفت. خود را از لغزش نگه دار، شفاعت ما به دنبالش می آید ان شاء الله.
درباره بحث و گفت وگو با دیگران، نکته دیگری هم وجود دارد که باید به آن توجه شود. انسان باید کشش و میزان فهم افرادی را که با آن ها سروکار دارد بسنجد و توجه کند که با چه روشی می توان مطلب را به ایشان تفهیم کرد؛ برای نمونه اگر طرف مقابل ظرفیت فهم برهان را دارد باید برهانی و عقلانی با او بحث شود تا نتیجه مطلوب به دست آید؛ اما با افرادی که کشش برهانی و فلسفی و توان درک استدلال را ندارند باید به شکل خطابی و به صورت موعظه سخن گفت؛ ولی اگر فرد از توان درک استدلال در حد متوسطی برخوردار بود می توان با جدل، او را از عقیده باطلش دور کرد و برای این کار می توان از امور مسلم یا مشهور بهره برد.
افراد بشر از جهت توان تفکر به سه دسته قوی، متوسط و ضعیف قابل تقسیمند که با هر دسته باید فراخور ظرفیتش بحث شود. همان گونه که گذشت، خداوند در قرآن می فرماید:
ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی أحسن[۳۲۴].
این آیه، سه روش را برای دعوت به سوی خدا معرفی می کند که شاید اشاره بر همان سه دسته داشته باشد به این معنا که اگر شخص مخاطب از توان بالای عقلی برخوردار است، با حکمت و برهان (بالحکمه) با او سخن بگو و اگر ضعیف و ناتوان بود، با پند نیکو (الموعظه الحسنه)، و اگر از توان متوسطی برخوردار بود، با جدل او را فراخوان (جادلهم.)
البته برای افرادی که از توان بالا یا متوسط برخوردارند، موعظه هم سودمند است و آن ها را در راه رسیدن به حق یاری می کند؛ اما موعظه، بیش تر برای افرادی که اهل منطق و حکمت نیستند و با برهان و استدلال آشنایی کافی ندارند، به کار می رود تا از این راه بتوان آن ها را از عقیده باطلشان آگاه کرد.
جدل هم یکی از راه هایی است که خداوند به اولیا و انبیا دستور داده تا با آن، گمراهان را یاری کنند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
نحن المجادلون فی دین الله[۳۲۵].
ما جدال کنندگان در دین خدا هستیم.
چه بسا در این جا، منظور از نحن انبیاء باشد. آن ها مأمورند از طریق بحث های علمی و چه بسا با بهترین روش مردم را به سوی خدا بخوانند. کسانی که ایشان را یاری کنند خداوند هم آن ها را یاری خواهد کرد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
من اعاننا بلسانه علی عدونا انطقه الله بحجته یوم موقفه بین یدیه عزوجل[۳۲۶].
هر کس ما را با زبان بر ضد دشمنانمان کمک کند، خداوند او را با همان دلیلی که آورده، در روز قیامت، گویا می کند.

ریشه های درونی جدال

جدال نکوهش شده، در صفات زشت درونی ریشه دارد. سرچشمه این رفتار ناپسند یکی از امور ذیل است:

خشم

آن گاه که نیروی خشم از سیطره و فرمانبرداری نیروی خرد خارج شود، انسان را به رفتارهای ناپسند وا می دارد که از جمله آن ها جدال است. انسان خشمگین یا به فردی لجوج و معاند تبدیل می شود که می کوشد بر شخص مقابل چیره شود و به هیچ وجه زیر بار پذیرش حق نمی رود یا در صورتی که حق با او باشد، برای اثبات حق به توهین و خشونت روی می آورد.

حب دنیا

گاه به دست آوردن مقام یا مال، انسان را به صحنه جدال می کشاند. گرایش به تحصیل دنیا و کسب وجهه در میان مردم، به ویژه دانشمندان، فرد را اهل جدال کرده، بحث و گفت وگو را عادت او می سازد تا آن جا که دانش را هم برای جدال با دانشمندان می آموزد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در بخشی از وصیتی طولانی به حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
یا علی من تعلم علماً لیماری به السفهاء او یجادل به العلماء او لیدعوالناس الی نفسه فهو من اهل النار[۳۲۷].
ای علی! کسی که دانشی را برای مراء با سبک مغزان یا جدال با دانشمندان یا فراخواندن مردم به سوی خود بیاموزد، از اهل آتش است.

تکبر

اظهار کمال و افتخار به دانش و آگاهی خویش، از دیگر رذایلی است که می تواند ریشه جدال باشد به این صورت که فرد برا فخرفروشی به بحث و گفت وگو با دیگران بپردازد که وصیت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت علی (علیه السلام) شامل این دو قسم هم می شود؛ البته روشن است که جدال احسن در هیچ یک از صفات زشت درونی ریشه ندارد؛ بلکه از فضایل اخلاقی ریشه می گیرد؛ اما شناخت انگیزه و ریشه واقعی این رفتار برای انسان جدال کننده، کاری بس دشوار است که به راحتی قابل دستیابی نیست. دانشمند بزرگ شیعی، علامه مجلسی (قدس سره) می گوید:
جدا کردن جدالی که از هواهای نفسانی سرچشمه می گیرد، از جدالی که برای اظهار حق و ارشاد گمراهان انجام می شود، کاری در نهایت دشواری است و چه بسیار که در نگاه نخست، یکی با دیگری اشتباه می شود و نفس بشر فریب کاری های پنهانی در این جا دارد که رهایی از آن ها جز به فضل الاهی ممکن نیست[۳۲۸].

پیامدهای زشت جدال

جدال نکوهیده، رفتاری است که پیامدهای ناپسند بسیار دارد، برخی از این آثار منفی عبارتند از:

تضعیف حق و تقویت باطل

هر گاه جدال کننده با وجود حقانیت عقیده، در بحث و گفت وگو ضعیف باشد، نخستین اثر منفی جدال او این است که طرف مقابل بر او چیره شده، این غلبه را به حساب حقانیت عقیده خود می گذارد و گمان می کند آن چه به آن اعتقاد دارد، درست است و از ناتوانی کسی که انگیزه الاهی دارد، برداشت ناصواب کرده، آن را دلیل بر بطلان ادعای او و حقانیت خویش می گیرد.امام صادق (علیه السلام) در روایتی که گذشت فرمود:
...اما المبطلون فیجعلون ضعف الضعیف منکم اذا تعاطی مجادلته و ضعف فی یده حجه له علی باطله[۳۲۹].
اما مخالفان، آن گاه که فرد ضعیف از شما به مجادله با مخالف پرداخت و ناتوانی او پدیدار شد، شخص مخالف این ضعف را دلیل بر حقانیت عقیده باطل خویش قرار می دهد.
در این جا، نقص و کاستی از جانب جدل کننده است که فردی ناتوان در بحث به شمار می رود؛ اما خصم آن را به حساب بطلان حق گذاشته، گمان می کند عقیده باطلش حق است. گاه خصم تا پیش از اینکه جدل کننده با او وارد بحث شود، در اعتقاد خویش مردد است؛ ولی پس از بحث، یقین می یابد که اعتقاد او حق است؛ در حالی که یقین او چیزی جز جهل مرکب[۳۳۰] نیست.

ایجاد ناراحتی یا تردید در جدل کننده و شنونده بحث

اگر گوینده حق در بحث و جدل ضعیف باشد، کسی که بحث را می شنود یا حاضر و ناظر آن است، از دو حالت خارج نیست:
اول این که حق برای او آشکار است؛ ولی به دلیل ناتوانی گوینده حق در بحث و جدل، متزلزل، و به شک مبتلا می شود و درباره حق، تردید می کند. این نتیجه نظارت بر بحثی است که جدل کننده توان پاسخ دادن به باطل را نداشته، شنونده را گرفتار تزلزل می کند؛ البته شخص جدل کننده هم در صورت ناتوانی با هر یک از دو حالت مذکور روبه رو خواهد شد. گاه به تردید و شک گرفتار، و گاه آزرده خاطر می شود.
امام صادق (علیه السلام) در روایتی که گذشت فرمود:
...و اما الضعفاء منکم فتغم قلوبهم لما یرون من ضعف المحق فی ید المبطل[۳۳۱].
و اما ضعیفان هم که حق را قبول دارند، پس از این که شخص بر حق، در دست مخالف قرار می گیرد، اندوهگین می شوند.
گاه انسان وارد بحث در اموری می شود که قابل درک است؛ ولی ابزار و معلومات لازم را در دست ندارد تا بتواند از عقیده حق دفاع ، و آن را اثبات کند. در این صورت، با آن که مطلب، قابل فهم و مفید است، ناتوانی جدال کننده موجب شکست حق می شود.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
ایاکم و الجدال فانه یورث الشک فی دین الله[۳۳۲].
از جدال بپرهیزید که همانا در دین خدا شک را بر جای می گذارد.
این شک، هم دامان جدال کننده را می گیرد و هم به قلب حق جویان ناظر بر جدل سرایت می کند.
جدالی که امیر مؤمنان در این روایت اشاره فرمود، هم شامل جدالی است که بر سر موضوعی غیر قابل فهم صورت گرفته، هم جدال افراد ضعیف و ناتوان را در بر می گیرد؛ زیرا هر دو موجب شک در دین خدا شده، پایه های اصول اعتقادی را سست و عقاید دیگران را متزلزل می کند و این تزلزل، مایه تحیر و گمراهی ایشان می شود.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ما ضل قوم بعد ان هذا هم الله الا اوثقوا الجدل[۳۳۳].
هیچ گروهی پس از هدایت الاهی گمراه نشدند، مگر آن که به جدال کشانده شدند. هیچ گروهی گمراه نشدند، مگر این که جدال را استوار ساختند.

بازداشتن از یاد خدا

از دیگر آثار زشت جدال نکوهیده آن است که انسان را به آرزوها و خواسته های نفسانی مشغول داشته، از یاد خدا باز می دارد. وقتی شخص با کسی بحث می کند که می داند صلاحیت گفت وگو و جدال را نداشته یا موضوع مورد بحث، ارزش گفت وگو را ندارد، از یاد خدا باز خواهد ماند و قلبش که ظرف ذکر الله است، به غیر خدا مشغول خواهد شد؛ زیرا هدف از چنین بحثی فقط شکست دادن فرد مقابل می شود، نه راهنمایی به سوی خدا.
هنگامی که فرد مقابل و موضوع مورد گفت وگو، شایستگی بحث را داشته باشد، ممکن است شخص جدال کننده در ابتدای امر با انگیزه الاهی وارد بحث شود و قصد راهنمایی داشته باشد؛ اما چون خود جدال کننده صلاحیت و مواد کافی برای بحث، و قدرت اثبات حق را ندارد، در اثنای بحث، می کوشد تا فقط مطلب را تمام کند و از معرکه جدال بگریزد و وقتی قدرت تمام کردن بحث را نداشته باشد، هواهای نفسانی وارد می شوند و انگیزه الاهی از دل بیرون می رود. اگر چه شخص در ابتدا با قصد قربت وارد بحث شده، چون خود را در حال شکست می بیند، ناخود آگاه نفس منفعل شده، قصد خدا کنار می رود و منیت مطرح می شود؛ زیرا نمی خواهد شکست خورده باشد.
امام حسین (علیه السلام) در روایتی که گذشت فرمود:
همانا شیطان، فرد را وسوسه می کند و می گوید با مردم بحث کن تا گمان نکنند ناتوان و نادان هستی[۳۳۴].

کشیده شدن به نفاق

ممکن است شخصی که توان کافی برای جدال ندارد و با این حال وارد آن می شود، افزون بر این که از یاد خدا غفلت میکند، به نفاق هم کشیده شود؛ یعنی برای جلوگیری از شرمندگی به طرف مقابل حق داده، بگوید: حق با شماست؛ در حالی که آن مطالب را قبول ندارد. او با عدم اعتقاد به مطالب بحث، اظهار قبولی می کند که این همان نفاق است.

دشمنی و کینه

هر گاه هیچ یک از دو طرف بحث زیر بار مطالب دیگری نرفته، تسلیم نشود، چه بسا میان آن ها دشمنی پدید آید.
همان گونه که گذشت، حضرت صادق (علیه السلام) در جمله ای بسیار زیبا به این مطلب اشاره فرمود:
از ستیزه جویی در دین بپرهیزید؛ زیرا دل ها را از یاد خدا بازداشته، نفاق را به ارث می گذارد و کینه و دشمنی را زنده می کند[۳۳۵].

نابودی مروت و کرامت

جدال زمانی که به مرز پافشاری و لجاجت برسد، افزون بر آن که بی ثمر خواهد بود، مایه از میان رفتن شان و کرامت انسانی و مروت او نیز می شود.
امام صادق (علیه السلام) فرماید:
من لاحی الرجال ذهبت مروته و کرامته[۳۳۶].
کسی که در بحث با دیگران پافشاری (و لجاجت) کند، مروت و کرامت او از بین می رود.

آشکار شدن عیوب و از میان رفتن عزت

کسانی که شایستگی جدال ندارند، اگر وارد بحث شوند، عیوب خود را آشکار می کنند که به آن کشف عورت گفته اند، به این معنا که ضعف های خود را ظاهر می کنند.
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
ما اتانی جبرئیل فقط الا وعظنی فاخر قوله لی ایاک و مشاوره الناس فانها تکشف العوره و تذهب بالعز[۳۳۷].
هیچ گاه جبرئیل نازل نشد، مگر این که مرا پند داد و آخر کلامش به من این بود که: از جدال با مردم بپرهیز. به درستی که جدال عیب ها را آشکار کرده، عزت را از بین می برد.
گاهی انگیزه انسان فقط خدا بوده، قصد هدایت و ارشاد دارد؛ اما متوجه این نکته نیست که مواد لازم در دست او نیست؛ پس در این حالت باید به اندازه خودش بحث کند و با لحن خوبی بحث را ادامه دهد و هر کجا که متوجه شد که بحث در حال کشیده شدن به جنبه های نفسانی است، ساکت شده از ادامه آن چشم بپوشد. کسی که توانایی بحث و جدل را دارد نیز باید مطلب را کامل کند؛ البته او نیز باید مراقب باشد که هواهای نفس به میان نیاید؛ زیرا در این صورت ممکن است برای حفظ آبرو، طرف مقابل را به گمراهی بکشاند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ان اول ما نهانی عنه ربی عزوجل عن عباده الاوثان و شرب الخمر و ملاحاه الرجال[۳۳۸].
نخستین چیزی که پروردگارم مرا از آن نهی کرد، عبادت بت ها (شرک) و شرب خمر و پافشاری و لجاجت و نزاع با دیگران بود.
در این روایت، منظور از ملاحاه همین جدال های ناپسند است که عظمت گناه این عمل را نشان می دهد؛ زیرا از نخستین امور نهی شده است و در ردیف گناهانی چون شرک و شرب خمر قرار دارد و می تواند بسیار ضربه زننده باشد.

تغییر دین (حلال کردن حرام و حرام کردن حلال)

گاه افرادی وارد بحث و جدل می شوند که در زمینه موضوع بحث هیچ تخصصی ندارند. در این هنگام چه بسا نادانسته به تحریف دین گرفتار شوند.
امام محمد باقر (علیه السلام) فرمود:
ان اناساً دخلوا علی ابی رحمه الله علیه فذکروا له خصومتهم مع الناس فقال لهم هل تعرفون کتاب الله ما کان فیه ناسخ او منسوخ قالوا لا فقال لهم و ما حملکم علی الخصومه لعلکم تحلون حراماً او تحرمون حلالاً و لا تدرون انما یتکلم فی کتاب الله من یعرف حلال الله و حرامه[۳۳۹].
افرادی بر پدرم امام سجاد وارد شدند و جدل و خصومت های علمی خود را که با مردم داشتند، برای پدرم نقل کردند. حضرت سجاد به آن ها فرمود: آیا شما شناختی از کتاب خدا دارید؟ آیاتی که ناسخ و آیاتی که منسوخ است؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: پس چه چیز شما را واداشت که وارد بحث علمی شوید؟ شاید شما بدون این که بفهمید، حلالی را حرام کنید و حرامی را حلال. کسی می تواند وارد بحث و جدل در کتاب خدا شود که حرام و حلال آن را بشناسد.

دروغگویی

هنگامی که کسی قصد به اثبات رساندن حق را داشته باشد، ولی از ابزار و مواد لازم آن، که آگاهی است محروم باشد، چه بسا برای این که باطل پیروز نشود، به دروغ پناه ببرد. چنین کسی چون اهلیت ندارد و مواد علمی کافی در دستش نیست و بی جهت وارد بحث شده است، به دروغ متوسل می شود.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید:
ایاکم و الخصومه فی الدین فانها تشغل القلب عن ذکر الله عز و جل و تورث النفاق و تکسب الضغائن و تستجیز الکذب[۳۴۰].
از جدال در دین بپرهیزید که همانا قلبتان را از یاد و ذکر خدا غافل می سازد و نفاق را به جای گذاشته، کینه ها به بار می آورد و شما را به دروغ گفتن می کشاند از بهترین صفات انسان این است که اگر چیزی را نمی داند، بگوید نمی دانم.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
اوصیکم بخمس لو ضربتم الیها آباط الابل لکانت لذلک اهلاً لا یرجون احد منکم الا ربه لا یخافن الا ذنبه لایستحین احد منکم اذا سئل عن ما لا یعلم عما یقول لا اعلم لا یستحین احد اذا لم یعلم الشی ء ان یتعلمه و علیکم بالصبر فان الصبر من الایمان کالرأس من الجسد[۳۴۱].
من شما را به پنج چیز سفارش می کنم که اگر برای به دست آوردن آن جهان را زیر پا بگذارید، سزاوار است. نخست: هیچ کس جز خدا، امید انسان نباشد. دوم: از هیچ چیز جز گناه بیم نداشته باشد. سوم: هیچ گاه خجالت نکشیده، چیزی را که نمی داند، بگوید: نمی دانم.چهارم: از آموختن چیزی که نمی داند، خجالت نکشد. پنجم: بر شما است صبر کردن. همانا صبر کردن از ایمان بوده، مانند سر برای بدن است.
سومین وصیت امام علی، گفتن جمله لا اعلم است. در این جمله بیان شده است که اگر انسان چیزی را نمی داند، بدون شرم بگوید: نمی دانم. شاید از گفتن کلمه نمی دانم شرم داشته باشد؛ ولی با گفتن آن، دیگر حرام خدا را حلال جلوه نمی دهد و به دروغ متوسل نمی شود و از سویی در راه کسب آن چه نمی داند می کوشد.
ممکن است کسی جمله ای را بدون علم به زبان آورد که از اصول اعتقادی باشد و بدون این که خود متوجه شود، کفر بگوید: عسی ان یتکلم بالشی ء فلا یغفر له[۳۴۲].
چه بسا انسان (از روی نادانی) چیزی بگوید که هرگز بخشیده نشود؛
پس چه نیکو است پیش از این که انسان وارد مهلکه شود، درباره چیزی که از آن آگاهی ندارد، بگوید: نمی دانم تا از خطرات و عواقب آن ایمن باشد.
شخصی از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین نقل می کند:
خرج علینا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) یوماً و نحن نتماری فی شی ء من امر الدین فغضب غضباً شدیداً لم یغضب مثله ثم قال انما هلک من کان قبلکم بهذا[۳۴۳].
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی بر ما گذشت.ما مشغول بحث درباره مسائل دینی بودیم. حضرت سخت خشمگین شد؛ به گونه ای که هیچ وقت نظیر آن خشمگین نشده بود؛ سپس فرمود: آن هایی که پیش از شما نابود شدند، به سبب همین بحث ها در مسائل دینی بود.

راه های درمان جدال نکوهیده

برای درمان جدالی که عقل و شرع، آن را نکوهیده است، دو راه علمی و عملی وجود دارد که با حرکت در هر دو مسیر می توان این بیماری را ریشه کن کرد.

الف - شیوه علمی درمان

آگاهی و یادآوری آثار شوم جدال،نفرت از آن را پدید می آورد و نفرت و انزجار از یک رفتار، موجب دوری از آن می شود. البته برای اثرپذیری از این تذکر، باید در جهت خشکاندن ریشه های جدال نیز کوشید؛ چرا که با وجود ریشه های قوی، یادآوری، کاری چندانی از پیش نبرده، انسان مبتلا، بیمار خواهد ماند.

ب - شیوه عملی درمان

کوشش در به کار بستن رفتاری متضاد و منافی با این رفتار می تواند روحیه جدال را در فرد، ضعیف و نابود کند. کلام خوش و احترام به دیگران، آدمی را از پیکار و ستیزه با ایشان باز می دارد. آن گاه که سخن نیکو و گفتار خوش، عادت انسان شود، خشونت و توهین و ناسزا از وجود او رخت بر می بندد. خوش کلامی رفتاری مورد تأیید خرد و شریعت و مایه سعادت و پاداش آخرتی است.

فصل هفتم: خصومت

ایاکم و الخصومه فانها تشغل القلب و تورث النفاق و تکسب الضغائن[۳۴۴].
از خصومت بپرهیزید؛ چرا که دل را مشغول می کند و موجب نفاق و زنده شدن کینه ها می شود.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام)

مقدمه

یکی دیگر از بیماری های زبان که مایه پدید آمدن دشمنی و از هم گسیختگی جامعه بشری می شود خصومت است. خصومت بیماری رایجی است که بسیاری از انسان ها به آن دچارند. خصومت پیکاری لفظی است که موجب نفاق و زنده شدن کینه می شود.پیکار لفظی با دیگران به سه شکل مراء، جدل و خصومت است که در این فصل، خصومت مورد بررسی قرار می گیرد. این بیماری ممکن است به شکل های متفاوتی آشکار شود که ضمن تشریح آن ها راه های مناسبی برای درمان این بیماری می شود.

تعریف خصومت

خصومت در لغت به معنای دشمنی و ستیزه، و نزد دانشمندان اخلاق به معنای پیکار لفظی با دیگران به قصد تحصیل مال یا استیفای حق است. مشاجره لفظی انسان با دیگران هنگامی که بخواهد وجهی را بگیرد یا چیزی را که به حق یا ناحق از او سلب شده، استیفا کند، خصومت نامیده می شود؛ پس هدف از این پیکار، جنبه مالی یا حقوقی است؛ البته گاه خصومت در معنای نزاع لفظی با دیگران برای اثبات عقیده خویش نیز به کار رفته است که شاید بتوان آن را هم نوعی استیفای حق نامید.

اقسام خصومت

خصومت از جهت تقدم و تاخر کسی که با او پیکار می شود،دو نوع است:
1 -ابتدایی
2 - اعتراضی.

خصومت ابتدایی

زمانی که فرد با ادعای طلب مالی یا غیر مالی، با دیگری پیکار لفظی کند، به رفتارش خصومت ابتدایی گفته می شود. این شخص در بحث قضاوت ، مدعی نامیده می شود.

خصومت اعتراضی

زمانی که فرد در پاسخ خصومت دیگری، به پیکار لفظی با او بپردازد، خصومت او اعتراضی نامیده می شود و از آن رو که در مقام دفاع از حق خویش است، پیکار او را خصومت دفاعی نیز می نامند. به عبارت دیگر، شخص درباره مالی که در دست خصومتگر است، ادعای مالکیت دارد یا مدعی حقی از حقوق او است و برای دفاع از خود به خصومت با او کشیده می شود.
در هر دو نوع خصومت، یا شخص خود به بحث و پیکار مبادرت کرده یا وکیل او استیفای حق می کند. آن جا که شخص، وکیل اختیار می کند نیز دو حالت قابل فرض است:
1 -وکیل به صورت رایگان عهده دار استیفای حق او شود.
2 - وکیل با دریافت اجرت، استیفای حق را به عهده گیرد.

اقسام خصومت از جهت حقانیت خصومت کننده

قسم اول: گاه شخص می داند که حق با او نیست؛ با این حال، برای دست یافتن به مقصود خویش پیکار می کند یا آن را بر عهده وکیلی می گذارد که به عدم استحقاق موکل خود علم دارد؛ مانند این که وکیل می داند موکلش بدهکار است و بر عهده شخص طلبکار حقی نیست؛ با این حال، بساط خصومت را می گستراند و به پیکار و مشاجره بر می خیزد تا موکل خود را بر دیگری غالب کند.
قسم دوم: زمانی است که شخص درباره استحقاق یا عدم استحقاق خود به چیزی شک دارد و مطمئن نیست که مستحق است یا خیر و از نظر شرعی هم حجتی بر استحقاق خود در دست ندارد[۳۴۵]. ولی با حالت حق به جانب وارد خصومت می شود و بساط مشاجره را می گستراند؛ البته در این حالت نیز تفاوتی ندارد که خود شخص عهده دار خصومت باشد یا وکیل خود را متکفل این کار کند. این حالت از نظر اخلاقی نکوهیده است.
در این مورد، وکیل هم مانند موکل نمی داند که آیا حق با موکل است یا خیر و بر حقانیت موکلش حجت شرعی هم ندارد؛ ولی با وجود این می پذیرد تا خواسته موکلش را بر آورد. خصومت در این نوع، فقط برای کسب مال است؛ چه از راه حلال باشد، چه از راه حرام؛ به همین دلیل، این نوع خصومت جزو رذایل اخلاقی به شمار می رود.
قسم سوم: گاه شخصی یا وکیل او که برای استیفای حق مورد ادعایش به خصومت می پردازد، به حقانیت این ادعا یقین و علم دارند که در این حال اگر خود شخص وارد بحث شود یا وکیل بگیرد، انواع و اقسامی تصور می شود:
نوع اول: انگیزه اصلی شخص از خصومت، استیفای حق خویش نیست؛ بلکه می خواهد خشم خود را از طرف مقابل فرونشاند و او را خرد کند تا آن جا که پیش خود می گوید: غرض من از این مخاصمه مال نیست؛ بلکه اگر حق خود را هم دریافت کنم، آن را دور می ریزم و فقط می خواهم او را خوار و ذلیل کنم.
نوع دوم: استیفای حق برای امور نفسانی نیست؛ بلکه هدف این است که شخص مورد خصومت، به دیگری ظلم نکرده، رفتار ناشایستی انجام ندهد. هدف شخص در این خصومت، تشفی دل خود نیست و ممکن است مال هم برای او مهم نباشد؛ بلکه انگیزه پس گرفتن حق، برای تادیب شخص و پیشگیری از تجاوز به دیگری است. این گونه اغراض و اهداف در مخاصمه ستایش شده است.
نوع سوم: شخص می خواهد حق خود را استیفا کند؛ ولی نه برای تادیب و نه خرد کردن طرف مقابل؛ بلکه برای به دست آوردن و حفاظت از مال خود. انگیزه او فقط رسیدن به حق خویش است که این خود به دو صورت تصور می شود:
الف.برای به دست آوردن مال خویش نادرستی را در خصومت به کار گیرد و طرف مقابل خود را بیازارد؛ برای مثال با آن که بر ادعای خود حجت شرعی و بینه دارد، چیزی بگوید که او را تحقیر کند.
ب.با انگیزه گرفتن حق خود، سخنان ناشایست را به کار نبرد و مرزهای شرعی گفتار را رعایت کند و حق خود را مطابق آن بطلبد که خود به دو شکل صورت می پذیرد:
1 -آن گاه که راهی جز خصومت برای استیفای حق وجود ندارد.
2 - زمانی که می توان راهی غیر از خصومت پیش گرفت و مشکل را با گفت و گوی دوستانه حل کرد؛ البته پرواضح است که اگر راهی جز خصومت برای رسیدن به حق وجود داشته باشد، بهتر است از همان راه وارد شود؛ چرا که خصومت زمینه پدید آمدن اختلاف، کینه و کدورت را فراهم می آورد. این رفتار جنبه های منفی روانی بسیاری را در پی دارد که به نسبت های ناروا، دروغ و کینه و دشمنی می انجامد.
گاهی غیر از خصومت، راه دیگری وجود ندارد و یگانه راه گرفتن حق، خصومت است.

نکوهش خصومت از دید شرع و عقل

خصومت شامل دو نوع ممدوح و مذموم است. عقل و شرع، برخی از انواع خصومت را ستوده و برخی را نکوهیده است.

خصومت ستوده شده

خصومت فقط هنگامی که شخص به حقانیت خویش یقین کند یا حجتی شرعی بر آن داشته باشد، و از سویی برای استیفای حق خویش راهی جز آن نیابد، پسندیده است. عقل بشر به حکم زشتی ظلم ، پذیرش آن را نیز زشت و ناپسند می داند؛ از این رو استیفای حق و دفع ستم را می ستاید و سفارش می کند و البته هر چه را عقل سلیم بستاید، شریعت نیز بر آن صحه می گذارد. خصومت در این حال، از فضایل نیروی شهوت به شمار می رود.

خصومت نکوهش شده

آن جا که شخص خصومت کننده بداند حق با او نیست یا در حقانیت خویش تردید داشته باشد، رفتار او از رذایل اخلاقی به شمار رفته، نکوهیده است.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ان ابغض الرجا الی الله الالد الخصیم[۳۴۶].
مبغوض ترین مردان نزد خدا، انسان لجوج خصومت کننده است.
من جادل فی خصومه بغیر علم لم یزل فی سخط الله حتی ینزع[۳۴۷].
هر کس بدون آگاهی در خصومتی لجاجت ورزد تا زمانی که در آن حال قرار دارد، مورد خشم الاهی است.
همچنین هنگامی که وکیل انسان بداند حق با موکلش نیست و با این حال برای او به مخاصمه با دیگری برخیزد، رفتاری زشت و حرام انجام داده و مزدی که برای این کار می گیرد نیز حرام است؛ اما در صورتی که حق با خصومت کننده باشد، اگر به قصد خرد کردن و ریختن آبروی طرف مقابل به خصومت برخیزد، رفتارش نکوهیده است؛ زیرا گرچه حق با او و طلبکار است، انگیزه ای نفسانی از مخاصمه دارد و تمام رفتارهایی که با انگیزه نفسانی پدید آیند، از رذایل اخلاقی به شمار می روند؛ زیرا ابزاری در دست نفس اماره خواهند بود که نفس به وسیله آن ها به آمال خویش می رسد.
اگر شخص در مخاصمه از سخنان اهانت آمیز استفاده کند - اگر چه حق با او باشد - رفتارش ناپسند و مورد نکوهش عقل و شرع خواهد بود؛ البته در این جا اصل مخاصمه مورد نکوهش نیست؛ بلکه اهانت، تحقیر، ناسزا و... زشت و نادرست است و شخص را مشمول سرزنش عاقلان و عذاب الاهی می کند.
در صورتی که نیازی به مخاصمه نیست و راه درست دیگری برای گرفتن حق وجود دارد، ترک خصومت نیکو و پسندیده است؛ زیرا خصومت مایه دشمنی و سلب آسایش و آرامش بوده، انسان را خوار می کند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) می فرماید:
ایاکم والخصومه فانها تشغل القلب و تورث النفاق و تکسب الضغائن[۳۴۸].
از خصومت بپرهیزید. همانا خصومت دل را مشغول می کند و نفاق را بر جای گذاشته، کینه ها را به بار می آورد.
حضرت رضا (علیه السلام) هم ضمن بر حذر داشتن از خصومت فرمود:
فانها... تردی بصاحبها[۳۴۹].
خصومت، انجام دهنده خویش را خوار کند.
خصومت لبه پرتگاهی است که حتی در صورت حقانیت خصومت کننده، احتمال سقوط او به دره هولناک گناهان زبان وجود دارد.
سرور پرهیزکاران امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
من بالغ فی الخصومه اثم و من قصر فیها ظلم و لا یستطیع ان یتقی الله من خاصم[۳۵۰].
هر کس در خصومت زیاده روی کند، گناه کرده است و هر کس کوتاهی کند، مظلوم واقع می شود و کسی که خصومت می کند، توان رعایت تقوای الاهی را ندارد.
امام رضا (علیه السلام) نیز ضمن بر حذر داشتن از خصومت فرمود:
...عسی ان یتکلم بشی ء لا یغفر له[۳۵۱].
چه بسا (خصومت کننده) سخنی بگوید که آمرزیده نشود.

ریشه های درونی خصومت

خصومت نکوهیده، در یکی از صفات زشت نفسانی انسان ریشه دارد که عبارتند از:

دشمنی و کینه جویی

گاه نفرت و کینه از کسی موجب می شود که شخص به نزاع و پیکار لفظی با او بپردازد. او می خواهد با این منازعه بر آتش خشم خود مرهمی نهد و کینه خویش را با خرد کردن شخص مقابل ابراز کند.

حسد

حسادت به موقعیت فردی و اجتماعی افراد می تواند موجب پدید آمدن رفتار خصومت آمیز در انسان شود. انسان حسود می کوشد شخص را با مخاصمه خوار و ذلیل ساخته تا شعله های آتش حسد را در درون خویش فرو نشاند.

حب مال یا مقام

گاه دست یافتن به مال یا مقام انسان را به مخاصمه با دیگران می کشاند تا شاید از این راه مزدی بگیرد یا مقامی به دست آورد که این را می توان در وکیلی که برای مخاصمه استخدام می شود، به خوبی مشاهده کرد.

پیامدهای زشت خصومت

تشویش و اضطراب درونی

خصومت و پیکار لفظی، موجب اشتغال دل شده، آرامش فرد را از میان می برد و تشویش و نگرانی را بر جای می نهد. انسان خصومت کننده همیشه در اندیشه نزاع و پیروزی در آن است؛ بدین جهت روی آرامش را نخواهد دید. اگر این خصومت به امور دینی مربوط باشد، تردید را به بار خواهد آورد. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) ضمن نهی از این رفتار فرمود:
...فانها تشغل القلب[۳۵۲].
همانا خصومت، دل را مشغول می سازد.
خصومت کننده به بیماری تردید مبتلا می شود؛ چنان که امام باقر فرمود:
الخصومه...تورث الشک[۳۵۳].
خصومت شک را به جای می گذارد.

ایجاد نفاق

آن گاه که نزاع و خصومت برای اثبات مطلب ناحق باشد، دورویی و نفاق را در پی خواهد داشت؛ زیرا اصرار و لجاجت بر حقانیت خویش با آگاهی از ناحق بودن ادعا، چیزی جز دوگانگی میان سخن و دل نیست.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در وصف خصومت فرمود:
...فانها... تورث النفاق[۳۵۴].
همانا خصومت، دورویی را بر جای خواهد گذاشت.

پیدایش کینه

نزاع با دیگران، مایه پیدایش کینه و دشمنی در آن ها می شود. این حالت به ویژه در جایی که خصومت کننده به دروغ ادعای حق کند، پدیدار خواهد شد. همچنین شخصی که راه خصومت را در پیش می گیرد، ممکن است هدفش دشمنی، تحقیر و ریختن آبرو باشد؛ بنابراین با چنین رفتاری موجب از میان رفتن پیوند دوستی و تبدیل آن به کینه و نفرت و دشمنی می شود. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) خصومت را این گونه وصف می کند:
...فانها...تکسب الضغائن[۳۵۵].
همانا خصومت موجب کینه ها می شود.

نابودی دین

آن گاه که در مسائل دینی به خصومت پرداخته شود، دین رو به ضعف نهاده، سرانجام نابود می شود.حضرت باقر (علیه السلام) فرمود:
الخصومه تمحق الدین...[۳۵۶].
خصومت دین را از بین می برد.

نابودی اعمال نیک

خصومت، مایه حبط و نابودی اعمال نیک انسان می شود.امام باقر فرمود:
الخصومه... تحبط العمل...[۳۵۷].
خصومت عمل را نابود می کند.

مایه سفاهت

انسان خردمند، برای استیفای حق خویش تا آن جا که ممکن است به خصومت روی نمی آورد؛ زیرا خصومت آغاز سبک مغزی و کم خردی است.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
المخاصمه تبدی سفه الرجل و لا تزید فی حقه[۳۵۸].
ستیزه در گفتار، آغازگر سبک مغزی مرد است و بر حق او نمی افزاید.

راه های درمان خصومت

خصومت نیز همانند دیگر بیماری های اخلاقی از دو راه علمی و عملی قابل درمان است.

درمان علمی خصومت

اندیشه در پیامدهای نازیبای این بیماری، مایه تحریک سرشت پاک آدمی در کنار گذاشتن آن می شود. یادآوری مستمر این آثار زشت و زیان بار، روان انسان را به ترک این آفت ترغیب و تشویق می کند و حس نفرت و انزجار از آن را پدید می آورد.
فطرت و نهاد انسانی خواهان آرامش و مهر و محبت است و هنگامی که رفتاری را مایه تشویش و نگرانی، و کینه و دشمنی بیابد، از آن دوری خواهند گزید. آن کس که با وجود سرشتی پاک به خصومت آلوده شود، از آثار و پیامدهای آن ناآگاه است.
در خصومت آمدند و در جفا - دو مرقع پوش در دارالقضا
قاضی ایشان را به کنجی برد باز - گفت صوفی خوش نباشد جنگ ساز
جامه تسلیم در بر کرده اید - این خصومت از چه در سر کرده اید
گر شما هستید اهل جنگ و کین - این لباس از سر براندازید هین
ور شما این جامه را اهل آمدید - در خصومت از سر جهل آمدید[۳۵۹]

درمان عملی خصومت

یکی از راه های عملی برای درمان این بیماری به کار بستن ضد آن یعنی طیب کلام است. طیب کلام یعنی استفاده از گفتار خوش و سخن زیبا و مودبانه. انسان باید خود را به داشتن طیب کلام ملزم کند؛ یعنی هنگام صحبت با دیگری، در رعایت ادب بکوشد و از مطالبی استفاده کند که نیکو و پسندیده باشد؛ البته مراد از خوش سخنی، چاپلوسی نیست؛ زیرا هدف از تملق و چرب زبانی، جلب توجه دیگران است. از سویی در تملق، خوبی هایی را که در شخص نیست، به او نسبت می دهند؛ در حالی که صاحب گفتار خوش، آن چه را نمی داند نمی گوید و قصد خودنمایی هم ندارد؛ بلکه در سخن از کلمات و جملاتی استفاده می کند که منشأ دشمنی نمی شود و بر کیفیت آن نیز مراقبت می کند.
همان گونه که خصومت و مراء و مجادله دشمنی ساز است، عکس آن ها یعنی طیب کلام، موجب دوستی می شود و مودت آفرین است. وقتی مخاطب، شخص را در گفتارش مراقب ببیند، جذب او می شود. حال اگر این ویژگی در جامعه باشد، موجب وحدت و اتحاد می شود؛ بر خلاف خصومت که اختلاف انگیز است.
رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
ان فی الجنه غرفا یری ظاهرها من باطنها من ظاهرها لا یسکنها من امتی الا من اطاب الکلام و اطعم الطعام...[۳۶۰].
همانا در بهشت غرفه هایی است که (از درخشندگی و شفافیت) بیرون آن ها از درون و درون آن ها از بیرون، دیده می شود. از امت من کسی در این غرفه ها ساکن نمی شود، مگر آن که خوش سخن باشد و مردم را اطعام کند...
الکلمه الطیبه صدقه[۳۶۱].
گفتار طیب و زیبا، نوعی صدقه است.
صدقه برای انسان فقط در امور مادی نیست. خوش سخنی نیز می تواند اثر صدقه را داشته باشد؛ پس باید در موقعیت های خاص بحرانی نیز زبان خود را حفظ کرد و آن را به خوش کلامی عادت داد و برای پیشگیری از ابتلاء به مراء یا مجادله باطل و خصومت زشت، طیب کلام را به دست آورد و آن را در وجود خود ملکه کرد.

فصل هشتم: لعن و نفرین

شخص با ایمان اهل لعنت کردن نیست[۳۶۲].
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

مقدمه

یکی از آفات و بیماری های زبان که با استفاده نادرست از نیروی خشم پدید می آید، لعن است. خارج شدن نیروی خشم از مرزهای فرمانروایی خرد، پیامدهای ناشایست بسیاری به بار خواهد آورد که لعن یکی از آن ها است. نفرین نیز همانند لعن از دیگر آفاتی است که در نیروی خشم بشر ریشه دارد.
لعن و نفرین بیماری هایی هستند که شخص مبتلا، باید در پاک ساختن کردار خویش از آن ها بکوشد.این فصل به بررسی ابعاد گوناگون این دو بیماری می پردازد تا شاید راهی برای درمان بیماران باشد.

تعریف لعن و نفرین

لعن در لغت به معنای خوار کردن، راندن و دور کردن از روی خشم و غضب، و در علم اخلاق، به معنای طلب و درخواست دور شدن شخص از رحمت خداوند است. وقتی انسان، شخصی را لعن می کند، می خواهد که او از درگاه لطف و رحمت خداوند دور شود و ملعون به کسی گفته می شود که از رحمت خداوند به دور است؛ البته لعن از سوی خداوند به این معنا است که کسی را از درگاه رحمت خویش دور سازد که در آخرت به صورت عقوبت و کیفر نمایان می شود[۳۶۳]؛ اما نفرین به معنای درخواست هر گونه بدی و شر از خداوند برای دیگران است؛ حال چه درخواست دوری از رحمت و چه امر ناخوشایند دیگری باشد؛ بدین سبب می توان نفرین را دارای معنایی شامل تر از لعن دانست؛ یعنی هر لعنی، نفرین است؛ ولی هر نفرینی، لعن نیست.

اقسام لعن

لعن به دو صورت انجام می گیرد:
1 - لعن از راه اخبار
یعنی انسان خبر می دهد و حکم کند که فلان شخص از رحمت خداوند دور است و خداوند او را از درگاه رحمت خویش طرد کرده است. در این قسم از چیزی خبر می دهد و بر کسی حکم می کند.
2 - لعن از راه انشا
به این معنا که انسان لعن را ایجاد کند؛ مانند آن که بگوید: خداوند لعنتش کند یا لعنت خدا بر او باد! در این جا دیگر خبر نمی دهد؛ بلکه چیزی را تقاضا می کند؛ یعنی از خداوند می خواهد که او را از رحمت خویش دور سازد.
لعن از جهت معین بودن یا نبودن ملعون به دو صورت انجام می گیرد:
1 - لعن فرد یا افراد معین
گاه انسان، فرد یا افرادی را که لعن می کند، با نام مشخص می سازد؛ مانند آن چه در برخی زیارت ها گفته می شود: اللهم العن اباسفیان و معاویه و یزید ابن معاویه[۳۶۴].
2 - لعن فرد یا افراد نامعین
گاه فرد یا افراد مورد لعن فقط با وصف و بدون تعیین نام و مشخصات لعنت می شوند؛ مانند آن چه خداوند متعالی در قرآن فرموده:
فلعنه الله علی الکافرین[۳۶۵] .
در این جا به نام و مشخصات کسی اشاره نشده و فقط به وصف کفر تصریح شده و افرادی که ببه این صفت متصف هستند، لعنت شده اند.

نکوهش لعن از دید شرع

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در وصف مؤمن به حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:
یا علی من صفات المؤمن...لا لعان[۳۶۶].
ای علی! از صفات مؤمن این است که اهل لعنت کردن نیست.
بر اساس روایت دیگری حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) در خطبه ای فرمود:
الا اخبر کم بشرارکم قالوا بلی یا رسول الله؛ قال الذی یمنع رفده و یضرب عبده و یتزود وحده فظنوا ان الله لم یخلق خلقا هو شر من هذا. ثم قال: الا اخبر کم بمن هو شر من ذلک؟ قالوا بلی یا رسول الله قال: الذی لا یرجی خیره و لا یومن شره. فظنوا ان الله لم یخلق خلقا هو شر من هذا. ثم قال: الا اخبرکم بمن هو شر من ذلک؟ قالوا بلی یا رسول الله قال: المتفحش اللعان الذی اذا ذکر عنده المومنون لعنهم و اذا ذکروه لعنوه[۳۶۷].
آیا شما را از بدترینتان آگاه سازم؟ عرض کردند: آری، ای پیامبر خدا! پیامبر فرمود: کسی که میهمانش را براند، زیر دست را بزند و تنها به سفر برود. مردم گمان کردند که خداوند آفریده ای بدتر از این ندارد؛ پس پیامبر فرمود: آیا شما را از کسی که از این بدتر است آگاه کنم؟ گفتند: آری، ای رسول خدا! پیامبر فرمود: کسی که به خیر و خوبی اش امیدی، و از شرش ایمنی نیست. مردم گمان کردند که خداوند مخلوقی بدتر از این ندارد؛ پس پیامبر فرمود: آیا شما را آگاه سازم از کسی که بدتر از این است؟ گفتند: آری، ای رسول خدا! پیامبر فرمود: کسی که اهل ناسزا گفتن و لعنت کردن است؛ آن که وقتی نام مؤمنان نزد او برده می شود، ایشان را لعن می کند و وقتی مؤمنان هم او را یاد می کنند، لعنتش می کنند.
از امام باقر (علیه السلام) نیز روایت شده است:
ان اللعنه اذا خرجت من فی صاحبها ترددت بینهما فان وجدت مساغا والا رجعت علی صاحبها[۳۶۸].
هر گاه لعنت از دهان گوینده خارج شود، میان این دو نفر [ لعنت کننده و لعنت شده ] رفت و برگشت می کند؛ پس اگر کسی که لعنت شده، سزاوار لعن باشد، به او می رسد وگرنه به کسی که لعنت فرستاده است، بر می گردد.

حکم لعن از دید شرع

لعن با هر شکل و صورتی از دیدگاه شرع، نادرست و حرام است، مگر مواردی که خود شریعت تجویز کرده باشد.
در صورت اول، وقتی انسان خبر دهد که فلان کس ملعون است در حالی که نمی داند او از رحمت خدا دور است یا خیر، خبر نادرستی داده؛ زیرا از چیزی خبر داده که جز خداوند کسی آن را نمی داند و از سویی، چون خداوند، دور کننده ملعون از رحمت خویش است، او با این خبر، کاری را به خداوند نسبت داده که از واقعی بودن آن بی خبر است و صد البته که نسبت دادن سخن یا کاری به خدا بدون اطمینان از آن، حرام است.
خداوند در قرآن کریم می فرماید:
قال الله اذن لکم ام علی الله تفترون[۳۶۹].
بگو آیا خداوند به شما اجازه داد یا بر خدا دروغ می بندید.
اگر از خدا بخواهی فلانی را لعنت کند، تباهی و دوری از رحمت را برای کسی طلبیده است که چه بسا مستحق آن نباشد که این نیز ناپسند و ناروا است؛ چرا که خداوند رحمت خویش را بر سر بندگان خود گسترده است؛ البته لعن کسی که خداوند، خود، او را از رحمت خویش دور کرده، جایز و بی اشکال است؛ مانند لعن شیطان که از درگاه خداوند رانده شده است.
خداوند بزرگ در قرآن کریم می فرماید:
ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون[۳۷۰].
کسانی که راهنمایی ها و هدایت های فرستاده شده از طرف ما را کتمان می کنند، خداوند آن ها را لعن می کند و لعن گویان نیز به آن ها لعنت می فرستد.
هم چنین اگر شخص یا اشخاص معین یا نامعین مستحق لعن و نفرین نباشند، تقاضای دوری از رحمت خداوندی برای ایشان نیز حرام است.

موارد جواز لعن

لعن در مواردی جائز دانسته شده است:

لعن بر کافران

خداوند متعالی در قرآن کریم می فرماید:
ان الذین کفروا و ماتوا و هم کفار اولئک علیهم لعنه الله و الملئکه و الناس اجمعین[۳۷۱].
همانا کسانی که کافر شدند و با عقیده کفر مردند، خداوند و فرشتگان و مردم بر آن ها لعنت می فرستند.
فلعنه الله علی الکافرین[۳۷۲].
پس لعنت خدا بر کافران باد!

= لعن بر مشرکان

در قرآن کریم آمده است:
و یعذب المنافقین و المنافقات و المشرکین و المشرکات الظانین بالله ظن السوء علیهم دائره السوء و غضب الله علیهم و لعنهم و اعدلهم جهنم و ساءت مصیرا[۳۷۳].
و (خدا) مردان و زنان منافق و مردان و زنان مشرک را که به خدا گمان بد می برند، کیفر می دهد. حوادث سویی (که برای مؤمنان انتظار می کشند) بر خودشان نازل شود و خداوند بر آن ها خشم گرفته و آنان را از رحمت خود دور ساخته و دوزخ را برایشان آماده کرده است، و چه بدسرانجامی است.

لعن بر مرتدان

آن ها که اسلام را پذیرفته، سپس از آن بازگردند، مورد لعن پروردگار قرار می گیرند:
کیف یهدی الله قوما کفروا بعد ایمانهم و شهدوا ان الرسول حق و جاءهم البینات و الله لا یهدی القوم الظالمین اولئک جزاوهم ان علیهم لعنه الله والملائکه و الناس اجمعین[۳۷۴].
چگونه خداوند گروهی را هدایت کند که پس از ایمان آوردن و گواهی دادن به حقانیت رسول، و در حالی که نشانه های روشن برای آن ها آمد، کافر شدند؟ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نخواهد کرد. کیفر آن ها این است که نفرین خداوند و فرشتگان و مردم همگی برای آن ها است.

لعن بر منافقان

خداوند سبحان در چند آیه از قرآن کریم، منافقان را لعن کرده است؛ از جمله می فرماید:
وعد الله المنافقین و المنافقات و الکفار نار جهنم خالدین فیها هی حسبهم و لعنهم الله و لهم عذاب مقیم[۳۷۵].
خداوند به مردان و زنان منافق و کافران وعده آتش دوزخ داده است. جاودانه در آن خواهند ماند. همان برای آن ها بس است و خدا آن ها را از رحمتش دور ساخته، عذاب پایداری برای آنان است.

لعن بر ستمگران

در قرآن مجید آمده است:
الا لعنه الله علی الضالمین[۳۷۶].
هان لعنت خدا بر ستمکاران باد!
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
ان الظالم ینتظراللعن والعقاب و المظلوم ینتظر النصر و التواب[۳۷۷].
همانا ستمگر منتظر لعن و مجازات، و ستمدیده منتظر یاری و پاداش است.
جزای عدل، نور و رحمت آمد - سزای ظلم ، لعن و ظلمت آمد[۳۷۸]
6 - لعن بر فسادکنندگان در زمین: خداوند بزرگ در برخی از آیات نورانی خود، فساد کنندگان را لعنت کرده است؛ همانند این آیه که می فرماید:
والذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امر الله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک لهم اللعنه و لهم سوء الدار[۳۷۹].
و آن ها که عهد الاهی را پس از محکم کردن می شکنند و پیوندهایی را که خدا دستور برقراری آن را داده، می گسلند و در روی زمین فساد می کنند، لعنت خدا و بدی او (و مجازات) سرای آخرت از آن ایشان است.
7 - لعن بر شیطان: شیطان به سبب سرکشی در برابر فرمان حق و کبر ورزیدن، از درگاه رحمت خدا رانده و لعنت شد. خداوند در بسیاری از آیات کتاب کریمش او را لعن کرده است:
و ان علیک لعنتی الی یوم الدین[۳۸۰].
و همانا لعنت من تا روز قیامت بر تو خواهد بود.
و ان علیک اللعنه الی یوم الدین[۳۸۱].
و همانا تا روز قیامت بر تو لعنت خواهد بود.
8 - لعن بر آزار دهندگان خدا و پیامبر: آزار دهندگان خدا و پیامبر او، لعنت شده اند؛ آن جا که خداوند می فرماید:
ان الذین یودون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره و اعدلهم عذاباً مهینا[۳۸۲].
آن ها که خدا و پیامبرش را آزار می دهند، خداوند ایشان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته و برای آنان عذاب خوار کننده ای آماده کرده است.
9 - لعن بر دروغگویان: دروغگویان نیز در برخی از آیات و روایات از افرادی شمرده شده اند که خداوند آنان را لعنت میکند. خداوند بزرگ به پیامبرش دستور می دهد که گروهی از اهل کتاب را به مباهله بخواند و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهد:
ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین[۳۸۳].
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
فلعنه الله علی الکاذب و ان کان مازحا[۳۸۴].
خداوند دروغگو را لعنت کند؛ اگر چه شوخی کرده باشد.
10 - لعن بر بهتان زنندگان به زنان پاکدامن: نسبت ناروا به زنان پاکدامن، لعن الاهی را به بار می آورد، خداوند بزرگ می فرماید:
ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المومنات لعنوا فی الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم[۳۸۵].
همانا کسانی که به زنان شوهردار ناآگاه مؤمن بهتان می زنند، در دنیا و آخرت لعنت می شوند و برای ایشان عذابی بزرگ است.
11 - لعن بر قاتل مؤمن: کشتن فرد مؤمن مایه عذاب الاهی و لعن و دوری از رحمت خدا است. در قرآن کریم آمده است:
و من یقتل مؤمناً متعمدا فجزاوه جهنم خالدا فیها و غضب الله علیه و لعنه و اعد له عذاباً عظیماً[۳۸۶].
و هر کس فرد مؤمنی را از روی عمد به قتل برساند، جزای او دوزخ است. در آن جاودان می ماند و خدا بر او خشمگین می شود و او را لعن کرده، برایش عذابی بزرگ فراهم می سازد.
12 - لعن بر تحریف کنندگان کتاب خدا: کسانی که بر کتاب خدا چیزی افزوده، موجب تغییر آن شوند، مورد لعن الاهی قرار می گیرند. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
انی لعنت سبعا لعنهم الله و کل نبی مجاب، قیل و من هم یا رسول الله؟ قال (صلی الله علیه و آله و سلم) : الزائد فی کتاب الله...[۳۸۷].
همانا من هفت کس را لعنت می کنم که خداوند و هر پیامبر اجابت شده ای آن ها را لعنت کرده اند. عرض شد: ای پیامبر خدا! آن ها چه کسانی اند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کسی که بر کتاب خدا چیزی بیفزاید...
13 -لعن بر منکران قضا و قدر الاهی: کسانی که ارتباط سرنوشت و حوادث زندگانی انسان را با اراده و تقدیر الاهی انکار کنند، از سوی خداوند لعنت می شوند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه شمارش افراد ملعون می فرماید:
... والمکذب بقدر الله[۳۸۸].
و کسی که قدر الاهی را تکذیب کند.
14 -لعن بر مخالفان سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) : آن کس که با سیره و روش پیامبر مخالفت کرده، در صدد تغییر و حذف آن بر آید، از رحمت خدا به دور است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه شمارش افراد ملعون فرمود:
والمخالف لسنتی[۳۸۹].
و مخالف با سنت من.
15 -لعن بر حلال کنندگان حرام خدا: رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه شمارش افراد ملعون فرمود:
... والمستحل من عترتی ما حرم الله[۳۹۰].
و آن کس از خاندانم که آن چه را خدای عزوجل حرام کرده است، حلال کند.
16 -لعن بر زورگوی سلطه گر: سلطه گر ظالمی که صاحبان عزت الاهی را ذلیل و ذلیل ها را عزیز کند. حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه فرمود:
...والمسلط بالجبروت لیعز من اذل الله و یذل من اعزالله[۳۹۱].
و کسی که به زور چیره شده تا آن که را خدا ذلیل کرده، عزیز کند و آن که را خدا عزیز کرده، ذلیل کند.
17 -لعن بر تاراج کننده بیت المال: کسانی که اموال عموی را به یغما برده، به خود اختصاص می دهند، مورد لعن قرار می گیرند. رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) در ادامه فرمود:
والمستاثر علی المسلمین بفیئهم منتحلاله[۳۹۲].
18 -لعن بر حرام کنندگان حلال خدا: پیامبر مکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در پایان شمارش افراد ملعون فرمود:
والمحرم ما احل الله عزوجل[۳۹۳].
و کسی که آن چه را خدای عزوجل حلال کرده است، حرام کند.
19 -لعن بر یاری کنندگان ستمگر: امام صادق (علیه السلام) به نقل از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
من تولی خصومه ظالم او اعان علیها ثم نزل به ملک الموت قال له ابشر بلعنه الله و نار جهنم و بئس المصیر[۳۹۴].
هر کس مخاصمه از سوی ستمگری را به عهده گیرد یا بر آن مخاصمه او را یاری رساند، سپس فرشته مرگ بر او فرود آید، به او می گوید: به تو لعنت خدا و آتش دوزخ و سرانجامی بد را بشارت می دهم.
حال پرسش این است که آیا می توان افراد متصف به صفاتی چون کفر، شرک، نفاق و ظلم به صورت معین و مشخص لعنت کرد یا حکم جواز لعن فقط به کافران، مشرکان، منافقان، ظالمان و... به صورت کلی و نامعین مربوط می شود؟
نام بردن از شخص خاص و لعنت کردن او، فقط زمانی صحیح است که آن شخص صفت کفر یا ظلم یا... را داشته باشد و گرنه لعن او حتی به صورت نامعین هم، چه به صورت اخبار و چه به صورت انشا، جایز نیست؛ اما از آن جا ممکن است شخص دارای یکی از این صفات تا زمان مرگش توبه کند و به راه خدا باز گردد، بهتر است نام اشخاص در لعن برده نشود و فقط به صورت کلی و نامعین لعن شوند.
امیر مؤمنان علی (علیه السلام) فرمود:
اهل شام را لعن نکنید[۳۹۵]؛
البته این نهی، شاید از این رو بوده که حضرت به بازگشت ایشان به راه راست امید داشته یا شاید همه آن ها ملعون نبوده اند؛ زیرا بدون شک در بین آنها افرادی هم بوده اند که در راه راست گام می گذاشته اند. دانشمند بزرگ شیعی مرحوم نراقی در این مورد برداشت زیبایی دارد و می گوید: اگر این نهی درست باشد، شاید به امید بازگشت ایشان به راه حق بوده است که این شان رئیس دلسوز بر مردم است[۳۹۶]. امام علی (علیه السلام) رهبر جامعه است و برای جامعه مسلمانان، مهربان و دلسوز و برای امت اسلامی مانند پدر است. پدر خانواده، هیچ گاه افراد خانواده را طرد نمی کند.
از سویی، برخی از اشخاص به وسیله پیشوایان معصوم (علیه السلام) نفرین شده اند؛ از جمله در تاریخ آمده است که ابوسفیان در هجو پیامبر اکرم هزار خطر شعر گفت و حضرت در پاسخ او فرمود:
پروردگارا! من که نمی توانم شعر بگویم و سزاوار هم نیست که بخواهم با شعر پاسخش را بدهم. پروردگارا! او را در برابر هر حرفی از این شعرها که گفته، هزار بار لعنتش کن[۳۹۷].
گفته شده است که حضرت علی (علیه السلام) در قنوت نمازش معاویه، عمروعاص، ابوموسی اشعری و ابواعور سلمی را لعنت می کرد[۳۹۸].
مرحوم نراقی از شیخ طوسی نقل می کند که امام صادق (علیه السلام) نیز پس از سلام نماز ، چهار نفر را لعن می کرد[۳۹۹].
لعن این افراد از سوی اولیای معصوم (علیه السلام) گویای آن است که ایشان به خوبی می دانستند افراد مذکور تا پایان عمر، بر کفر یا فسق خود باقی می مانند.
از این موارد می توان چنین برداشت کرد که لعن برخی افراد یا گروهها نه تنها حرام نبوده، بلکه جایز است و نیکو و مستحب نیز به شمار می رود.

لعن حیوانات و جمادات

لعن حیوانات هم ناپسند است. امیر مؤمنان علی (علیه السلام) درباره چارپایان فرمود:
لا تضربوا الوجوه و لا تلعنوها فان الله عزوجل لعن لاعنها[۴۰۰].
به صورت آن ها شلاق نزنید و آن ها را لعن نکنید؛ زیرا خداوند لعن کننده حیوانات را لعنت می کند.
بر اساس روایتی، زنی شتر خود را لعن کرد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را سرزنش فرمود. همچنین در اخبار وارد شده که مردی با رسول خدا بر شتری سوار بود و شتر را لعن کرد و حضرت در توبیخ او فرمود: با ما بر شتر ملعون حرکت و سیر نکن.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ضمن نهی از ناسزا گفتن به دنیا فرمود:
...اذا قال العبد لعن الله الدنیا قالت الدنیا لعن الله اعصانا لربه[۴۰۱].
...هنگامی که بنده ای بگوید: خدا دنیا را لعنت کند، دنیا می گوید: خدا گناه کارترین ما در برابر پروردگارش را لعنت کند.
پس انسانی که لعن می کند، اگر این لعن جایز نبوده باشد، حکم الاهی را رد کرده است و فاسق شمرده می شود و خودش لایق لعنت الاهی است.

ریشه های درونی لعن و نفرین

لعن و نفرین نکوهش شده از رفتارهای ناپسند انسان به شمار می رود که مانند هر عمل زشت دیگری، در یکی از رذایل و صفات زشت نفسانی ریشه دارد. عوامل ارتکاب چنین عملی را می توان به ترتیب ذیل برشمرد:

خشم

مهم ترین عامل بروز لعن و نفرین، خشم است.زمانی که آتش خشم در انسان زبانه می کشد و از سلطه خرد خارج می شود، اعمال زشت و ناپسندی از انسان صادر می شود که یکی از آن ها لعن و نفرین است. در خواست دوری از رحمت، سقوط در مراحل زندگی، پیش آمدن خطرات و مرگ زودرس و... برای دیگران، از شایع ترین آثار خشم سرکش انسان است.

حسد

گاه لعن و نفرین دیگران به سبب حسادت به موقعیت و مرتبه ایشان است. فرد حسود به جای آن که در صدد تحصیل مدارج و مراتب والای انسانی باشد، از درگاه خداوند سقوط و نابودی دیگران را می خواهد و زبان به نفرین ایشان می گشاید.

پیامدهای زشت لعن و نفرین

لعن و نفرین نکوهیده همانند آفات دیگر زبان، پیامدها و آثار شومی به بار می آورد که از آن جمله می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

ایجاد کینه و دشمنی

لعن و نفرین کینه و دشمنی دیگران را برای لعنت کننده پدید می آورد. نفرین کننده بذر دشمنی و کینه را در دل نفرین شده می پاشد و کدورت و دل شکستگی را در وی به وجود می آورد.

بازگشت لعن به لعنت کننده

اگر شخص لعنت شده، شایسته نفرین نباشد، درخواست فرد لعنت کننده به خود او باز می گردد به این معنا که گویی فرد لعنت کننده دوری از رحمت خدا برای خود را خواسته است.
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
ان اللعنه اذا خرجت من صاحبها ترددت بینه و بین الذی یلعن فان وجدت مساغا و الا رجعت الی صاحبها و کان احق بها فاحذروا ان تلعنوا مؤمنا فیحل بکم[۴۰۲].
همانا زمانی که نفرین از دهان فرد خارج می شود، میان او و نفرین شده، رفت و برگشت می کند. اگر شخص لعن شده، مستحق لعن باشد، به او می رسد و اگر مستحق و سزاوار لعن نباشد، به خود لعنت کننده بر می گردد و او سزاوارتر به لعن است؛ پس از نفرین مؤمن بپرهیزید تا به خود شما بازنگردد.

راه های درمان لعن

درمان این بیماری همانند سایر امراض زبان با استفاده از دو شیوه علمی و عملی میسر است.

راه علمی درمان

آگاهی از حکم و پیامدهای یک بیماری، مایه ایجاد نفرت و انزجار از آن می شود. یادآوری مستمر آثار زشت بر شدت و قوت تنفر افزوده، آن را در روح آدمی پایدار می سازد؛ آن گاه تنفر شدید و پایدار، انسان را از آن بیماری دور ساخته، درمان می کند؛ پس درنگ در عواقب نازیبای لعن و نفرین، فرد مبتلا را در درمان خویش یاری می کند.

راه عملی درمان

دعا و در خواست خیر و خوبی و توفیق و سعادت برای دیگران، پیمودن راهی متضاد با لعن و نفرین است که می تواند مایه ضعف این رفتار ناپسند در انسان شود تکرار مداوم این راه موجب از بین رفتن عادت به نفرین شده، این بیماری را از وجود انسان زایل می سازد.
بسیاری از دانشمندان اخلاق، دعا به خیر را حالتی بر ضد لعن شمرده اند؛ همان حالتی که به معنای ستایش و تحسین کردن فرد مقابل است؛ یعنی انسان دعا کند آن چه را که خودش دوست دارد، خداوند به طرف مقابل نیز عطا فرماید. به خصوص بهتر این است که از خدا بخواهد برادر ایمانی اش را در طاعات و عبادات موفق بدارد.
دعای خیر بر خلاف لعن و نفرین آثار زیبا و مطلوبی به بار می آورد که آگاهی و یادآوری آن ها نیز انسان را در ترک نفرین و لعن یاری می کند. برخی از این آثار عبارتند از:
1 -بین کسی که دعای خیر می کند و شخص مقابل او که مورد دعا قرار می گیرد، صمیمیت، الفت و وابستگی خاصی پدید می آید که رشته ایمانی بین دو فرد را مستحکم تر از گذشته می کند.
2 - دعای خیر، جلو کدورت و دشمنی را می گیرد و نمی گذارد غبار عداوت بر روح بنشیند.
3 - اثر دیگر دعای خیر این است که وقتی انسان از خداوند خبری را برای شخصی می خواهد، خداوند همان خیر و چه بسا بیش تر را به او باز می گرداند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
من دعا لمؤمن یظهر الغیب قال الملک و لک مثل ذلک[۴۰۳].
هر گاه شخصی برای برادر ایمانی اش پشت سرش دعای خیر کند، فرشته می گوید: مثل همان دعای خیر نیز برای تو باشد.
در جای دیگری نیز روایت شده است که حضرت زین العابدین می فرمود:
ان الملائکه اذا سمعوا المومن یدعو لاخیه المؤمن بظهر الغیب او یذکره بخیر قالو نعم الاخ انت لاخیک تدعوا له بالخیر و هو غائب عنک و تذکره بخیر قد اعطاک الله عز و جل مثلی ما سألت له واثنی علیک مثلی ما اثنیت علیه و لک الفضل علیه[۴۰۴].
هر گاه فرشتگان بشنوند شخص مؤمن از خداوند برای برادر ایمانی اش در پشت او خیر می خواهد یا از او به نیکی یاد می کند، می گویند: برای برادرت چه برادر خوبی هستی! برای او خیر می خواهی؛در حالی که غایب است و پیش روی تو نیست و از او به خوبی یاد می کنی.به درستی که خداوند آن خیر را برای تو دو برابر آن چه برای او خواستی، باز می گرداند و تو را دو برابر آن چه از او به خیر و خوبی یاد کردی می ستاید و تو بر او فضیلت داری.
تقویت نیروی خرد برای تسلط بر نیروی خشم، راهی بس مناسب در زدودن ویژگی های زشت پدید آمده از خشم است. مهار کردن نیروی خشم راه را بر نفوذ بسیاری از بیماریهای روحی - اخلاقی می بندد؛ زیرا خشم سرکش آدمی سرچشمه بسیاری از رفتارهای ناپسند او است.

فصل نهم : شماتت

لا تظهر المشاته باخيك فيرحمه الله ويبتليك [۴۰۵].
به برادرت سركوفت مزن كه خدا به او رحم مى كند و تو را گرفتار مى سازد.
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
مقدمه
آدميان ممكن است در روابط اجتماعى با يك ديگر به ناهنجارى هاى گوناگون رفتارى گرفتار شوند. اين ناهنجارى ها گاه از سركشى نيروى شهوت و گاه از افسار گسيختگى نيروى غضب سرچشمه مى گيرد. شماتت و سركوفت را مى توان از جمله اين ناهنجارى ها به شمار آورد. دانشمندان علم اخلاق ، شماتت را از ديگر آفات و بيمارى هاى زبان به شمار آورده اند.

تعريف شماتت

شماتت نزد دانشمندان اخلاق ، اظهار شادمانى از مصيبت ديگران است . وقتى شخصى دريابد كه بر برادر دينى اش ، مصيبتى وارد شده است ، اگر اظهار خوشحالى و سرور كرده ، به سركوفت بلا ديده بپردازد، گرفتار بيمارى شماتت شده است ؛ البته سركوفت و سرزنش ، در برابر رفتارى است كه از شخص بلا ديده سرزده است به اين معنا كه شماتت كننده با اظهار سرور از بلايى كه بر سر ديگرى آمده ، مصيبت را نتيجه آن رفتار مى داند و چه بسا در سركوفت ، به بيان آن نيز بپردازد.

اقسام شماتت

شماتت را از جهت ابراز يا عدم ابراز خشنودى به دو قسم مى توان تقسيم كرد:

شماتت درونى

آن گاه كه انسان از مصيبت ديگران ، در درون خويش مسرور شود؛ ولى شادى اش را آشكار نكند، به اين حالت ، شماتت درونى مى گويند.

شماتت فعلى (بيرونى )

زمانى كه فرد از بلاى رسيده به ديگران ، خوشحال شود و اين بلا را با حالت سرزنش ، جزاى رفتارى كه از فرد مصيبت ديده سرزده ، معرفى كند، به رفتارش شماتت فعلى گفته مى شود؛ البته شماتت فقط به شكل مجازى ؛ قسم اول به كار مى رود؛ زيرا همان گونه كه در تعريف آمد، شماتت ، اظهار شادمانى از مصيبت ديگران است .
شماتت را از جهت رفتار فرد بلا ديده نيز مى توان به دو قسم تقسيم كرد:

الف - شماتت در برابر رفتار پسنديده

گاه رفتار شخص مصيبت زده ، زشت نيست و فقط به نظر شماتت كننده ، نادرست مى آيد و با اهداف او سازگارى ندارد؛ براى مثال ، وقتى شخص ‍ عملى مانند انفاق را انجام مى دهد كه با اهداف شماتت كننده بخيل ، همسان و سازگار نيست ، چنان چه پس از انجام اين عمل ، آن شخص ، به مصيبت و بلا دچار شود، شماتت كننده ، اين بلا را نتيجه عمل او دانسته ، او را براى رفتار درستش سرزنش مى كند. سركوفت منافقان به اهل ايمان در بلاها و مصيبت ها، از اين قبيل است .

ب - شماتت در برابر رفتار ناپسند

گاه مصيبت ديده را در برابر رفتار ناشايستى مانند ورشكستگى به سبب عدم رعايت موازين دينى در معاملات پيشين او سرزنش مى كنند.

نكوهش شماتت از ديد شرع و عقل

شاد شدن از مصيبتى كه براى ديگرى پيش آمده ، از حالت هايى است كه عقل و شرع آن را نكوهيده اند. عقل و فطرت بشر، به حكم طبيعت اجتماعى او، انس و مدارا با افراد را مى پسندد و الفت و انس ، با همدردى سازگار است و صد البته كه همدردى با ديگران ، با شادى و سرور از مصيبت ايشان سر ناسازگارى دارد؛ از اين رو فطرت پاك انسان ، شادى و خوشحالى از بلا و غم ديگران را نمى پسندد، بلكه آن را سرزنش مى كند.
پيشوايان معصوم (عليه السلام ) اين رفتار را در عبارت هاى بسيارى نكوهيده و از آن نهى فرموده اند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
برادر خويش را شماتت نكن ؛ (چرا كه ) خداوند به او رحم مى كند و تو را مبتلا مى سازد[۴۰۶].
حضرت صادق (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
من شمت بمصيبه نزلت باخيه ، لم يخرج من الدنيا حتى يفتتن [۴۰۷].
كسى كه برادر خويش را براى بلايى كه بر او وارد شده شماتت كند، از دنيا خارج نمى شود تا گرفتار آن بلا شود.
خشنودى از مصيبت ديگران به هر شكلى ناپسند است ؛ خواه در رفتار بروز كند و آشكار شود يا فقط در درون پنهان بماند؛ اگر چه آشكار كردن شادى ، ناپسندتر و زشت تر است ؛ زيرا افزون بر پستى شخص شماتت كننده ، مايه آزردگى خاطر بلا ديده نيز مى شود و زشت تر و بدتر از همه ، آن كه انسان را به دليل رفتار پسنديده اش شماتت كنند. اين سرزنش نهايت پستى و رذالت شخص شماتت كننده را نشان مى دهد، زيرا سرزنش او از اين رو است كه شخص بلا ديده به ميل و خواهش نفسانى او رفتار نكرده و حال كه بلايى بر او وارد شده است وى را سرزنش مى كند؛ در حالى كه چه بسا اين بلا، براى رشد و تكامل فرد مصيبت ديده بر او وارد شده باشد.
هر كه در اين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش مى دهند
بانوى قهرمان كربلا حضرت زينب (س ) در پاسخ شماتت سياه كردارى سياه كردارى چون يزيد بن معاويه - عليهما اللعنه - مى فرمايد:
ما رايت الا جميلا[۴۰۸].
من (در كربلا) چيزى جز زيبايى نديدم .
شهادت در راه يگانه محبوب واقعى ، زيبايى و حيات و زندگانى است ؛ چنان كه سرور پرهيزكاران امير مؤ منان على (عليه السلام ) آن را رستگارى ناميد[۴۰۹].
اقتلونى اقتلونى يا ثقات ان فى قتلى حياتا فى حيات [۴۱۰]
البته اظهار شادى و سرور در برابر بلايى كه بر ستمگران و كفر پيشگاه وارد مى شود، بى ايراد است به شرط آن كه اين خشنودى فقط براى شكست باطل و پيروزى حق باشد و ارتباطى به مسائل شخصى و خصوصى نداشته باشد؛ چرا كه گاه بغض و كينه هاى شخصى انسان را از ديدن بيچارگى دشمنان خويش خشنود مى سازد. محور حب و بغض پسنديده ، خدا است ؛ يعنى انسان بايد براى خدا دوست داشته باشد و براى او دشمنى كند؛ پس نفى بدى ها و يادآورى عاقبت شوم ستمگران ، كافران و گناه كاران ، اگر براى بغض از گناه و دشمنى با آن باشد، زيبا و پسنديده است .

ريشه هاى درونى شماتت

شماتت از افسار گسيختگى نيروى غضب پديد مى آيد. آن گاه كه نيروى درونى غضب از سرپرستى عقل خارج شود، رذايلى به بار مى آورد كه برخى از آن ها ممكن است عامل رفتار ناپسند شماتت شود. اين عوامل عبارتند از:

دشمنى

ضربه زدن و آزردن خاطر از جمله حالت هايى است كه دشمنى با ديگران ، آن را پديد مى آورد. دشمن در انتظار يافتن فرصتى مناسب براى لطمه زدن به كسى است كه از او نفرت دارد، يا بدين سبب با وارد شدن مصيبت بر فردى كه مورد نفرت او است ، سرزنش و سركوفت را آغاز مى كند تا حس ‍ نفرت خويش را ارضا مى سازد.

خشم و عصبانيت

گاه انسان براى فرو نشاندن آتش خشم خود از ديگرى (بدون وجود دشمنى ) او را سرزنش مى كند.

حسد

سرزنش بلا ديده مى تواند ابزار مناسبى براى تحصيل خواسته حسود باشد. حسود در صدد از ميان بردن شان و منزلت كسى است كه به او حسادت مى ورزد و با سرزنش او نزد ديگران مى كوشد تا به خواسته خويش دست يابد.

پيامدهاى زشت شماتت

سركوفت و سرزنش ديگران ، پيامدهاى زشت و ناخوشايندى را براى شماتت كننده در دنيا و سراى آخرت به بار خواهد آورد.

پيامد شماتت در دنيا

ابتلا به مصيبت : اظهار شادى از مصيبت ، موجب گرفتارى شماتت كننده به همان مصيبت مى شود.
همان گونه كه گذشت ، امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
هر كس برادر خود را به دليل مصيبتى كه بر او وارد شده است سرزنش كند، از دنيا بيرون نمى رود تا خود گرفتار شود[۴۱۱].

پيامد شماتت در آخرت

عذاب در آخرت : آزار رساندن به مؤ من ، مايه قهر خداوند و عذاب آخرتى است تا آن جا كه خداوند فرموده است :
آزار دهنده بنده مؤ من من ، به من اعلام جنگ بدهد[۴۱۲].
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آزار دهنده مؤ من را آزار دهنده خويش ، و آزار دهنده خويش را آزار دهنده خدا و آزار دهنده خدا را ملعون معرفى كرده است [۴۱۳].
روشن است كه سركوفت زدن به اهل ايمان ، مايه آزردگى خاطر آن ها است و پرهيز از آزار، ضرورت دارد.

راه هاى درمان شماتت

براى درمان بيمارى بايد به آثار و عواقب آن انديشيد. آگاهى از اين كه فرد شماتت كننده به همان مصيبتى مبتلا خواهد شد كه ديگرى را براى آن سرزنش مى كرده است ، ترس و واهمه را در روح او پديد خواهد آورد و به يادآورى مكرر اين پيامد، ديگر به شماتت ديگران نخواهد پرداخت .
انديشه در اين كه هر بلايى بر سر اهل ايمان بيايد، ممكن است كفاره گناه يا عامل به كمال رسيدن آنان در آخرت شود او را از سركوفت و سرزنش ايشان باز مى دارد و از سوى ديگر، بلا و گرفتارى و مصيبت ، بر بدى و خوارى نزد پروردگار دلالت نمى كند؛ بلكه دلالت آن بر نزديكى به خدا بيش تر است . توجه شماتت كننده به مصيبت ها و بلاهايى كه بر خودش وارد مى شود، او را از توجه به گرفتارى هاى ديگران باز مى دارد. دقت و تامل در اين كه چه بسا بلاى نازل شده بر او براى تاديب در برابر خطاهايش بوده است ، او را از انديشه در احوال ديگران بازداشته ، به خود مشغول مى سازد.
دقت در دور ماندن از رحمت خدا به دليل آزردن اهل ايمان نيز انسان را به ترك اين رفتار زشت سوق مى دهد.

فصل دهم : فحش

الجنه حرام على كل فاحش ان يدخلها[۴۱۴].
ورود به بهشت بر هر دشنام دهنده اى حرام است .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
مقدمه
ناسزا گفتن و دشنام دادن از رفتارهاى بسيار زشت و زننده اى است كه آدميان كم و بيش به آن مبتلايند. اين بيمارى ، مايه نابودى پيوندهاى عاطفى انسان شده ، دشمنى و كينه را پديد مى آورد.
اين فصل به بيان و توضيح ابعاد گوناگون ناسزا و دشنام پرداخته تا راه هاى درمان مناسب را براى ريشه كن كردن آن ارائه كند.

تعريف فحش

فحش ، بذاء، سلاطه ، تفحش و سب ، كلماتى گوناگون با معانى بسيار نزديك به هم ، بلكه مترادف و هم معنايند. فحش در لغت به معناى افزايش بدى از حد مجاز است ؛ يعنى وقتى بدى از حد خود فراتر رود، شخص به ناسزاگويى روى مى آورد. «تفحش ». به معناى بيهوده گفتن يا هرزه گويى ، «سب ». به معناى گفتار زشت يا دشنام ، «بذاء». به معناى بد زبانى و «سلاطه ». نيز به معناى زبان درازى است .
دانشمندان اخلاق ، به كار بردن سخنان زشت براى اشخاص را فحش و ناسزا مى گويند.

اقسام فحش

فحش را از جهت انگيزه گوينده به دو قسم مى توان تقسيم كرد:

فحش با انگيزه آزار (قصد جدى )

گاه ناسزا براى رنجاندن و آزردن خاطر ديگرى گفته مى شود. دشنام دهنده در اين حالت با جديت ناسزا گفته ، حرمت شكنى مى كند.

فحش با انگيزه شوخى

هرزه گويى و فحش چه بسا براى شوخى باشد. ناسزا گويى در چنين حالى ، بدون انگيزه رنجاندن است .
گاهى هم اين صفت ناپسند، عادت شده ، بدون انگيزه خاصى انجام مى گيرد. فرد بيمار در اين حال براى رساندن مقاصد معمول خويش ، سخنان زشت را به مى گيرد. فحش از جهت زشتى كلمات به كار رفته نيز به مرتبه هاى گوناگون تقسيم مى شود. برخى بسيار زشت است و برخى زشتى كم ترى دارد.
البته ميزان زشتى و ناپسندى سخنان فرد نزد اقوام و ملت هاى گوناگون مختلف است به اين معنا كه گاه سخنى در شهرى بسيار ناپسند شمرده مى شود و در شهر يا كشور ديگر به آن اندازه ناپسند نيست .

نكوهش فحش از ديد شرع

فحش و ناسزا در سخنان بسيارى از پيشوايان معصوم (عليه السلام ) به شدت نكوهش شده است تا آن جا كه فرموده اند:
در اسلام فحش نيست و مسلمان ناسزا نمى گويد.
رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
الفحش و التفحش ليسا من الاسلام فى شى ء[۴۱۵].
ناسزا گفتن و هرزه گويى در هيچ موردى از اسلام نيست .
حضرت صادق (عليه السلام ) نيز به برخى از ياران خود فرمود كه فحش ‍ دادن ، كردار ما نيست و پيروان خود را به آن فرا نمى خوانيم . سماعه كه از ياران امام صادق (عليه السلام ) است ، مى گويد:
دخلت على ابى عبدالله (عليه السلام ) فقال لى مبتدئا يا سماعه ما هذا الذى كان بينك و بين جمالك ؟ اياك ان تكون فحاشا او سخابا او لعانا فقلت : والله لقد كان ذلك انه ظلمنى . فقال ان كان ظلمك لقد اربيت عليه ان هذا ليس من فعالى و لا امر به شيعتى ، استغفر ربك و لا تعد قلت استغفرالله و لااعود[۴۱۶].
بر امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم . در ابتدا فرمود: به من بگو كه قضيه بين تو با شتربانت [= ساربانت ] چه بوده است ؟ (سپس فرمود) بپرهيز از اين كه زشتگو و بدزبان يا فريادزن يا لعنت كننده باشى . من گفتم به خدا سوگند! او به من ستم كرده (من بى جهت به او ناسزا نگفته ام .) حضرت فرمود: اگر او به تو ظلم كرده ، همانا تو بر او پيشى گرفتى [= به سبب ناسزا گفتن ، تو هم ستم كردى ]. همانا اين فحش از رفتار من نيست و پيروان خود را نيز به آن امر نمى كنم . از پروردگارت آمرزش بطلب و (به سوى بدى ) باز نگرد.سماعه گفت : من از پروردگار آمرزش مى طلبم و هرگز باز نخواهم گشت .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
الجنه حرام على كل فاحش ان يدخلها[۴۱۷].
ورود در بهشت بر هر زشت گويى حرام است .
اياكم و الفحش فان الله لا يحب الفحش و التفحش [۴۱۸]. اياكم و الفحش ‍ فان الله لايحب الفاحش المتفحش [۴۱۹].
از ناسزاگويى بپرهيزيد. همانا خداوند فحش و هرزه گويى را دوست نمى دارد. از فحش بپرهيزيد؛ چرا كه خداوند ناسزاگو و هرزه گو را دوست ندارد.
از حضرت باقر (عليه السلام ) روايت شده است :
ان الله يبغض الفاحش المتفحش [۴۲۰].
همانا خداوند فحش دهنده هرزه گو را دشمن مى دارد.
ان الله يبغض الفاحش البذى [۴۲۱].
به درستى كه خداوند فحش دهنده بد زبان را دشمن مى دارد.
در وصيت هاى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضرت على (عليه السلام ) آمده است :
يا على شر الناس من اكرمه الناس اتقاء فحشه [۴۲۲].
اى على !بدترين شخص كسى است كه مردم از زبان بد او ترسيده ، از روى ترس او را گرامى بدارند.
از امام محمد باقر (عليه السلام ) نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همسرش فرمود:
يا عائشه ان الفحش لو كان ممثلا لكان مثال سوء[۴۲۳].
اى عايشه ! اگر فحش در اين عالم شكل مى گرفت (و تو آن را مى ديدى )، به شكل زشت و بدى تبديل مى شد.
از انديشه و درنگ در اين روايت ها، اين نتيجه به دست مى آيد كه فحش از ديد شرع ، رفتارى بسيار ناپسند، بلكه ممنوع است . تعبيرهايى چون نبودن در اسلام ، وارد نشدن در بهشت ، دوست نداشتن خدا، دشمنى خدا، همه و همه شدت زشتى اين رفتار را نشان مى دهد تا آن جا كه امام صادق (عليه السلام ) به فحش دهنده وعيد آتش داده است ؛ آن جا كه مى فرمايد:
البذاء من الجفاء و الجفاء فى النار[۴۲۴].
بد زبانى از جفا كارى است و جفا كارى در آتش است .

ريشه هاى درونى فحش

ناسزاگويى در يكى از عوامل ذيل ريشه دارد:

خشم و عصبانيت

فحش ، اغلب از شعله ور شدن خشم سرچشمه مى گيرد. فرد خشمگين به دليل ناتوانى در مهار كردن خشم خود، به رفتار زشتى چون فحش دچار مى شود و با تكرار و استمرار آن ، اين رفتار به شكل عادت در مى آيد.

شوخى

گاه ناسزاگويى فقط براى مزاح و شوخى با فرد و خنداندن ديگران صورت مى گيرد كه اين خود نيروى شهوت ريشه دارد. هرزه گويى هاى دلقك هاى دربار پادشاهان ، از اين نوع به شمار مى آيد.

عادت

تربيت نادرست در شيوه سخن گفتن ، سخنان ناهنجار و نازيبا را براى انسان عادى مى سازد. فرد مبتلا به فحش در چنين حالتى ، بدون سركشى دو نيروى خشم و شهوت ، دشنام مى دهد؛ زيرا ناسزاگويى براى او، مانند سخنان ديگرش به شكل عادت در آمده است .

پيامدهاى زشت فحش

ناسزاگويى و دشنام ، پيامدهاى شومى را در دنيا و سراى آخرت براى انسان به بار خواهد آورد كه از آن ميان مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

پيامدهاى فحش در دنيا

1 -تحريك ديگران به ناسزاگويى : دشنام به ديگران ، مايه خشم آن ها شده ، ايشان را نيز به همين رفتار زشت وا مى دارد. ناسزا به آرمان و عقيده ديگران ، چه بسا آن ها را به فحش به آرمان انسان ناسزاگو وادارد.
خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا...[۴۲۵].
خدايان آن ها را فحش ندهيد؛ چرا كه آن ها نيز (در مقابل ) از روى دشمنى به خداوند ناسزا مى گويند.
2 - ايجاد دشمنى : ناسزاگويى ، بذر دشمنى را در دل ديگران مى پاشد و آن ها را از فحش دهنده متنفر مى كند؛ چنين فردى به جاى كسب دوستى ، بر تعداد دشمنان خود مى افزايد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
لا تسبوا الناس فتكسبوا العداوه لهم [۴۲۶].
به مردم دشنام ندهيد تا دشمنى ايشان را به دست نياوريد.
3 - ايجاد نفاق و دورويى : فحش ، مردم را به دورويى سوق مى دهد؛ چرا كه آن ها مى كوشند براى ايمن ماندن از زبان دشنام دهنده ، بدون وجود كم ترين علاقه ، به او احترام گذارند؛ همان گونه كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در وصيت به امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرمود:
اى على بدترين مردم كسى است كه مردم از روى ترس به او احترام گذارند.
اين همان مصداق دوگانگى زبان و قلب و در نتيجه ، آشكار شدن نفاق در جامعه است . فحش ، افزون بر ايجاد نفاق در ديگران ، نفاق گوينده را نيز نشان مى دهد.
حضرت صادق (عليه السلام ) مى فرمايد:
ان الفحش و البذات ء و السلاطه من النفاق [۴۲۷].
همانا فحش و بد زبانى و زبان درازى از دورويى است .
بر اساس اين روايت ، هر سخن زشتى كه به زبان آورده شود، ممكن است از روى دشمنى نبوده ، از روى عادت باشد؛ ولى چون آن چه بر زبان جارى مى شود، غير از آن است كه در دل وجود دارد دوگانگى ميان اين دو پديد مى آيد.
4 - نابودى حركت : از ديگر پيامدهاى اين رفتار زشت ، كاهش بركت رزق و روزى است . خداوند زندگى فرد ناسزاگو را فاسد مى كند. امام باقرمى فرمايد:
من فحش على اخيه المسلم نزع الله منه بركه رزقه و و كله الى نفسه و افسد عليه معيشته [۴۲۸].
هر كس به برادر مسلمانش ناسزا بگويد، خداوند بركت روزى را از او مى گيرد و او را به خود واگذاشته و زندگى اش را فاسد مى كند.
اگر خداوند شخصى را به خود واگذارد، ديگر روى صلاح به خود نخواهد ديد. خداوند خير و بركت را از زندگى اش بر مى دارد و اين همان معناى «فساد معيشت ». است . چنين شخصى گاه به چپ و گاه به راست مى دود، گاه شهوت او را به يك طرف و گاه غضب به طرفى ديگر مى كشد و در نتيجه نمى تواند خط مشى درستى براى خود برگزيند و بيچاره مى شود.
5 - مايه فسق : ناسزاگويى فرد را از «ملكه عدالت ». جدا مى سازد و در شمار فاسقان جاى مى دهد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
سباب المومن فسوق و...[۴۲۹].
دشنام گويى به مؤ من فسق است .
6 - اجابت نشدن دعا: دشنام و ناسزا عمل مهمى در اجابت نشدن دعاى فرد است . امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد:
كان فى بنى اسرائيل رجل فدعا الله ان يرزقه غلاما ثلاث سنين فلما راءى ان الله لا يجيبه قال يا رب ابعيد انا منك فلا تسمعنى ام قريب انت منى فلا تجيبنى قال فاتاه آت فى منامه فقال انك تدعو الله عزوجل منذ ثلاث سنين بلسان بذى ء و قلب عات غير تقى و ثيه غير صادقه فاقلع عن بذائك و ليتق الله قلبك و لتحسنبيتك قال ففعل الرجل ذلك ثم دعا الله فولد له غلام [۴۳۰].
مردى در ميان بنى اسرائيل مدت سه سال از خداوند، فرزند مى خواست . زمانى كه ديد خداوند دعاى او را اجابت نمى كند، گفت : پروردگارا آيا من از تو دورم كه صداى مرا نمى شنوى يا ته به من نزديكى و دعايم را اجابت نمى كنى . پس ، كسى (را) در خواب (ديد كه نزد) او آمد و گفت : همانا تو سه سال است خدا را با زبانى آلوده به ناسزا و قلب بى هراس از خدا و انگيزه غير راستين مى خوانى . ناسزاگويى را از زبانت جدا، و قلب خود را اهل ترس و تقوا ساز و انگيزه خويش را نيكو كن . آن مرد چنين كرد: سپس خدا را خواند و براى او فرزندى به دنيا آمد.

پيامدهاى فحش در آخرت

1 -محروميت از بهشت : فرد گرفتار به ناسزاگويى و فحش ، راهى به بهشت نخواهد يافت . چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
ورود به بهشت بر هر دشنام دهنده اى حرام است [۴۳۱].
2 - ورود به دوزخ : سرانجام رفتار ناسزاگو آتش دوزخ خواهد بود، چنان كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
بد زبانى از جفا كارى است و جفا كارى در آتش است .[۴۳۲]

راه هاى درمان فحش

انديشه و درنگ در پيامدهاى زشت فحش ، راه عملى درمان اين بيمارى است با يادآورى مداوم آن ، احساس نفرت از اين رفتار، شدت مى گيرد و در نهايت به ريشه كن شدنش مى انجامد. هم چنين بايد كوشيد تا ريشه هاى اين رفتار نابود و غضب و شهوت سركش رام و فرمانبردار شود، كه مهار كردن اين دو نيرت مايه رهايى انسان از همه آفت هاى زبان است . كوشش در به كار گرفتن سخنان نيكو و استفاده از گفتار خوش ، راهى عملى براى درمان بيمارى فحش است . عادت كردن به گفتار نيكو، ملكه زشت و ناپسند ناسزاگويى را از روان آدمى خارج مى سازد.

فصل يازدهم : فرو رفتن در باطل

بزرگ ترين مردم از جهت گناه در روز قيامت ، كسى است كه بيش تر در باطل ، فرو رفته باشد[۴۳۳].
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
مقدمه
يكى از عوامل رشد و انتشار زشتى ها در جامعه بشرى ، فرو رفتن در باطل [۴۳۴] است . دانشمندان علم اخلاق ، حكايت زشتى ها يا فرو رفتن در باطل را از بيمارى هاى زبان به شمار آورده اند. شخص مبتلا به اين بيمارى ، ويژگى بسيار ناپسندى دارد كه جامعه اى را به فساد و تباهى مى كشد.باز گفتن اعمال زشت ، موجب از بين رفتن زشتى آن ها شده ، شخص راوى يا شنونده را به ارتكاب گناه ترغيب مى كند.

تعريف فرو رفتن در باطل

فرو رفتن در باطل نزد دانشمندان علم اخلاق ، اعم از نقل گناه و رفتار ناشايستى است كه خود فرد يا ديگرى انجام داده است ؛ به شرط آن كه اين كار فقط براى سرگرمى انجام شود و نيازى مشروع و عقلانى به آن نباشد؛ ولى اگر بيان رفتار ناشايست ديگران ، براى استمداد در بازداشتن ايشان از گناه يا پاسخ به كسى كه در امر مهمى مشورت طلبيده يا هر نياز مشروع ديگر باشد، «فرو رفتن در باطل ». نخواهد بود.همچنين اگر حكايت گناه ديگرى ، جهت آشكار ساختن عيب او يا خرد و بى مقدار كردن او انجام شود، در محدوده گناهانى چون غيبت ، سخن چينى و... قرار خواهد گرفت .
مثل معروفى است كه «وصف العيش نصف العيش ؛ وصف لذت نيمى از لذت است ».. آن گاه كه كسى گناه خود يا ديگرى را جهت گرم كردن مجلس دوستانه و لذت بردن از آن ، با آب و تاب نقل كند، به اين رذيله اخلاقى گرفتار شده است ؛ پس اين عمل نه غيبت است ، نه سخن چينى و نه فحش و...؛ بلكه گناهى است كه عنوان خاص خود را دارد.

اقسام فرو رفتن در باطل

حكايت گناه و رفتار زشت به دو صورت انجام مى شود:
حكايت گناه انجام شده
1 -گاه از گناهى كه پيش از اين انجام گرفته ، حكايت مى شود؛ مانند آن كه فرد، از فريب كارى ها و نيرنگ بازى هاى خود داستان سرايى كند و از مفاسد خويش سخن بگويد.
حكايت گناهى كه قصد انجام آن شده
2 - گاه از گناهى كه قصد انجام آن را دارد، حكايت كرده ، درباره راه و روش ‍ انجام آن سخن مى گويد كه اين كار، حكايت از تصور و تخيل گناه است ؛ البته گاه هدف از نقل خطا و حكايت گناه ، پند دادن به ديگران است ؛ ولى بايد مراقب بود كه بيان آن موجب اشاعه مفاسد نشود. به ويژه كسانى كه در مسند تدوين و تاليف پندهاى فردى و اجتماعى فعاليت مى كنند و قصد دارند با نقل داستان هايى آموزنده ، به ديگران اندرز و آموزش دهند، بايد دقت كنند كه اين حكايت ها موجب تحريك افراد به گناه نشود يا جرات انجام گناه را در شخص پديد نياورد يا به گونه اى نقل نشود كه زشتى آن كار به چشم نيايد؛ زيرا در چنين مواردى ، پيش از اين كه با نقل خطا، به نتيجه اى مناسب دست يابند، بدآموزى كرده اند؛ براى نمونه بسيارى از هنرمندان در ساختن نمايش ها و فيلم ها، هدف كلى خوبى دارند؛ ولى برخى از آن ها در كنار اين هدف خوب ، به گونه اى به نقل و حكايت خطاها مى پردازند كه بدآموزى هاى فراوانى را در بر داشته ، باعث فراموش شدن مقصود اصلى سازنده ، مى شود.

نكوهش فرو رفتن در باطل

باز گفتن گناهان با انگيزه سرگرمى و لذت بردن يا فراگيرى آن ها، از جمله رفتارهاى ناپسندى به شمار مى رود كه شرع آن را نكوهيده است . قرآن كريم ضمن بيان پرسش بهشتيان از دوزخيان درباره علت ورود به دوزخ مى فرمايد:
و كنا نخوض مع الخائضين [۴۳۵].
و با ياوه گويان [= حكايت كنندگان گناه ] ياوه مى گفتيم .
البته آيه ، شامل همراهى عملى با گناه كاران نيز مى شود[۴۳۶] و بيانگر آن است كه فرو رفتن در باطل ، يكى از علل يا بخشى از علت ورود به دوزخ است ؛ البته وعيد آتش و دوزخ بر رفتارى داده مى شود كه حرام است . همچنين خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
فلا تقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره [۴۳۷].
با آن ها ننشينيد تا در سخن ديگرى فرو روند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بنا بر نقلى در توضيح و تفسير همين آيات فرمود:
اعظم الناس خطايا يوم القيامه اكثرهم خوضا فى الباطل [۴۳۸].
گناهكارترين مردم در روز قيامت ، كسى است كه بيش تر در باطل فرو رفته باشد.
روايات نيز انسان را از آزاد گذاشتن زبان ، چه درباره خودش و چه درباره ديگران ، نهى كرده است .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
ان الرجل ليتكلم بالكلمه من رضوان الله عزوجل فيكتب له بها رضوانه يوم القيامه [۴۳۹]. و ان الرجل ليتكلم بالكلمه لا يدرى انها بلغت منه حيث بلغت فيوجب الله له بها سخطه الى يوم القيامه [۴۴۰].
همانا آدمى سخنى را كه خشنودى خدا در آن است مى گويد، و به سبب همين سخن ، روز قيامت خشنودى خدا براى او نوشته مى شود... و همانا آدمى سخنى مى گويد (كه مورد غضب الاهى است )در حالى كه ؛ نمى داند اين سخن او را به چه مرحله اى مى رساند؛ پس خداوند به واسطه همين سخن ، ناخشنودى خود را تا روز قيامت براى او مى نويسد.
ابوذر غفارى (رض ) يار صديق رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز گفته است :
گناه كارترين مردم در روز قيامت ، كسانى هستند كه در معصيت خدا بسيار صحبت مى كردند[۴۴۱]؛ پس با توجه به اين كه بيش تر اهل آتش از راه زبان وارد دوزخ مى شوند، بايد از نقل خطا و معصيت پرهيز كرد.
حضرت زين العابدين (عليه السلام ) در دعاى ختم قرآن مى فرمايد:
اللهم صل على محمد و اله و اجعل القران .... لالسنتنا عن الخوض فى الباطل من غير ما افه مخرسا[۴۴۲].
بار الاها بر محمد و خاندان او درود فرست و قرآن را خاموش كننده زبان ما از فرو رفتن در باطل ، بدون تحمل ضرر، قرار ده .

ريشه هاى درونى فرو رفتن در باطل

گرايش به گناهان و كردار ناپسند، ريشه اصلى فرو رفتن در باطل است . جاذبه گناه ، انسان را به يادآورى ، تخيل و سخن گفتن درباره آن وا مى دارد. شخصى كه زشتى ها و ناپسندى ها را با آب و تاب حكايت مى كند به قطع ، پيش از آن ، افكارش در همان امور سير كرده است و اين همه ، در نيروى افسار گسيخته شهوت بشر ريشه دارد.

پيامدهاى زشت فرو رفتن در باطل

ريختن قبح گناه

نقل خطا و باز گفتن رفتارهاى ناپسند، زشتى آن ها را نزد گوينده و شنونده از بين مى برد. انسان درستكار از نقل گناه و شنيدن آن نيز شرمگين مى شود و روشن است كه حكايت تباهى ها، آرام آرام ، اين احساس شرم را از ميان خواهد برد و وقتى زشتى عملى در نظر انسان كمرنگ شد، براى انجام آن جرات مى يابد.

تشويق به گناه

يادآورى رفتارهاى زشت ، نيروى شهوت انسان را تحريك كرده ، ميل و رغبت بر انجام گناه را افزايش مى دهد و از آن جا كه نفس عمل خطا بوده است ، اين تهييج در خارج از مرزهاى الاهى و حريم انسانى صورت مى پذيرد.

اشاعه زشتى ها

نقل گناه و نشان دادن راه انجام آن ، افزون بر اين كه زشتى گناه را از بين مى برد، شنونده را به بدى سوق داده ، به انجام گناه راهنمايى مى كند. چه بسا كه فكر ارتكاب آن گناه ، به ذهن شنونده خطور نكرده يا راه انجام آن را نمى دانسته ؛ اما با شنيدن حكايت گناه ، به هر دو نكته دست يافته است ؛ يعنى هم جرات انجام آن كار و هم دستورالعمل اجراى آن را مى آموزد.

راه هاى درمان فرو رفتن در باطل

رهايى از اين بيمارى همانند ديگر بيمارى هاى اخلاقى با يادآورى پيامدهاى زشت و ناپسند آن ميسر است .عواقب اين رفتار حرام به اندازه اى شوم و زننده است كه تذكر آن ها، تنفر و انزجار از اين بيمارى را در پى خواهد داشت . همچنين بايد كوشيد تا از امور مهم دين و دنيا به اندازه نياز سخن گفت و به جاى سخنان بيهوده به ذكر خدا مشغول شد. افزايش ذكر و دعا و مناجات در برنامه زندگى ، روش بسيار مناسبى براى ترك سخن درباره گناه است .
وظيفه شنونده حكايت گناه
اگر شنونده متوجه شود كه سخنان گوينده در ذهن او اثر نامطلوب مى گذارد، حتى اگر غرض گوينده ، خوب و درست هم باشد، نبايد به آن گوش دهد؛ چرا كه از نظر روانى موجب تحريك او به سمت گناه مى شود و برايش خطر لغزش وجود دارد. همان گونه كه گفته شد، خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
فلاتقعدوا معهم حتى يخوضوا فى حديث غيره [۴۴۳].
پس با آن ها ننشينيد تا در سخن ديگرى فرو روند.
نهى پروردگار از نشستن در كنار كسانى كه در باطل فرو مى روند، پس از آن است كه مى فرمايد:
و به تحقيق ، خداوند براى شما در قرآن دستورى فرستاده است كه هر گاه بشنويد افرادى آيات خدا را انكار كرده ، مورد استهزا قرار مى دهند، با آن ها ننشينيد تا به سخن ديگر بپردازند؛ در غير اين صورت ، شما نيز مانند آن ها خواهيد بود. خداوند منافقان و كافران را در جهنم جمع مى كند[۴۴۴].
آيه به ظاهر چنين مى گويد كه اگر شنونده بداند قصد گوينده نادرست و باطل ، و سخن او با نيتى نادرست توام است ، بايد از گوش دادن به آن بپرهيزد.

فصل دوازدهم : استهزا و سخريه

يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم و لا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن [۴۴۵].
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هيچ گروهى از شما گروه ديگر را مسخره نكند. شايد ايشان [= گروه دوم ] از آن ها [= گروه اول ] بهتر باشند و زن هايى ، زن هاى ديگر را مسخره نكنند، شايد ايشان از آن ها بهتر باشند.
مقدمه
يكى از رفتارهاى ناشايست كه گروهى براى بى اعتبار كردن ديگران ، از آن بهره مى گيرند، «استهزا». يا «سخريه» [۴۴۶] است . استهزا و سخريه ، از جمله بيمارى هاى بسيار زشت و نازيباى زبان است كه عواقبى چون آزردگى ، دشمنى و انتقامجويى را در جامعه بشرى به بار آورده ، روح وحدت و يك پارچگى را از ميان مى برد. اين فصل مى كوشد تا ضمن بررسى ابعاد گوناگون اين آفت ، راه هايى براى درمان آن ارائه دهد .

تعريف استهزا و سخريه

تقليد گفتار، كردار يا صفتى از صفات يا نقصى از نقايص ديگرى ، براى خنداندن مردم ، استهزا ناميده مى شود. گاه انسان فقط براى معرفى ديگرى ، لحن گفتار يا شكل رفتار او را نمايش مى دهد و حالت يا صفت او را بيان مى كند، همانند آن كه فرد مورد نظرش را با صفت نابينايى يا لنگى مى شناساند كه البته اين از تعريف استهزا خارج است ؛ ولى گاه همين صفات را جهت خنداندن ديگران بيان مى كند كه از رفتارهاى زشت و ناپسند شمرده ، و «استهزا و سخريه». ناميده مى شود؛ پس حقيقت استهزا از دو جزء تشكيل شده است : 1 -تقليد از ديگران 2 - قصد خنداندن آن ها.

اقسام استهزا و سخريه

تقليد از ديگرى به دو صورت امكان پذير است :

الف - صريح (گفتارى و رفتارى )

همانند آن كه شكل رفتار (طرز راه رفتن ، غذا خوردن ، نشستن و...) يا لحن و صداى فردى را براى خنداندن ديگران تقليد كند.

ب - غير صحيح (اشاره اى و كنايه اى )

مثل آن كه با ايما و اشاره به گونه اى لحن يا شكل رفتار فرد را بيان كند كه موجب خنده ديگران شود.
استهزا از جهت پنهان بودن يا نبودن عيب مورد تقليد نيز به دو نوع قابل تقسيم است :
الف - تقليد عيب پنهان
گاه آن چه دستاويز فرد ريشخند كننده قرا مى گيرد، عيب و نقصى است كه ديگران از آن بى اطلاعند و فقط شخص استهزا كننده از آن آگاه است .
ب - تقليد عيب آشكار
گاه مورد استهزا، عيبى است كه همه از آن آگاهند.
استهزا از جهت حضور يا غياب شخصى كه مسخره مى شود نيز به دو نوع تقسيم مى شود:
الف .استهزا شخص در حضور خود او
ب .استهزا شخص ؛ غيابش .
نكته مهم ديگر آن كه گاه انسان را به دليل داشتن عيب يا نقصى مسخره مى كنند، مانند مسخر شخص لنگ و كسى كه در تكلم و سخن گفتن ، ناتوان است ؛ ولى گاه او را براى رفتار نيكويش استهزا مى كنند؛ همان گونه كه كافران و مشركان ، مؤ منان را براى داشتن ايمان به استهزا مى گرفتند، يا افراد بى مبالات ، اشخاص نيكوكار را مسخره مى كنند.
خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
ان الذين اجرموا كانوا من الذين امنوا يضحكون و اذا مروابهم يتغامزون [۴۴۷].
همانا كسانى كه گناه كار و مجرمند، هميشه (در دنيا) به مؤ منان مى خنديدند و هنگامى كه از كنار ايشان مى گذشتند، (با اشاره چشم و ابرو)مسخره مى كردند.
ريشخندى كرده اند آن منكران بر مثل ها و بيان ذاكران
تو اگر خواهى بكن هم ريشخند چند خواهى زيست اى مردار چند
شاد باشيد اى محبان در نياز بر همين در كه شود امروز باز[۴۴۸]

نكوهش استهزا و سخريه از ديد شرع و عقل

تجاوز به حريم آبروى ديگران و تحقير ايشان به هر شكل و صورتى مورد نهى عقل و شرع است . خرد بشر بدون نياز به هيچ راهنمايى ، ستم به تجاوز به حقوق ديگران را زشت و نازيبا، و ستمگر و متجاوز را مستحق سرزنش ‍ مى داند و صد البته كه استهزا و سخريه از مصاديق روشن ستم و تجاوز است ؛ از اين رو، زشتى استهزا و سخريه نزد عقل ، امرى قطعى به شمار مى رود.
شرع نيز به حكم ملازمه احكام عقل و شرع [۴۴۹]، ظلم و تعدى در حق ديگران را حرام شمرده ، ظالم را مستحق عقاب مى داند. افزون بر اين قرآن كريم و روايات ، اين رفتار را با صراحت ، نهى كرده و ممنوع شمرده اند.
خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسى ان يكونوا خيرا منهم و لا نساء من نساء عسى ان يكن خيرا منهن [۴۵۰].
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هيچ گروهى از شما گروه ديگرى را مسخره نكند. شايد ايشان (گروه دوم ) از آن ها (گروه اول ) بهتر باشند و زن هايى ، زن هاى ديگر را مسخره نكنند. شايد ايشان از آن ها بهتر باشند.
در قرآن آمده است :
و وضع الكتاب فترى المجرمين مشفقين مما فيه و يقولون ياويلتنا ما لهذا الكتاب لا يغادر صغيره و لا كبيره الا احصاها[۴۵۱].
و نامه اعمال قرار داده مى شود، پس گناه كاران در حال هراس از آن چه در آن است ، نگاه مى كنند و مى گويند: اى واى بر ما! اين چه برنامه اى است كه هيچ كوچك و بزرگى فروگذار نشده ، مگر آن كه آن را به شمار آورده است .
ابن عباس در ذيل اين آيه روايت مى كند:
الصغيره التبسم بالاستهزاء بالمؤ من و الكبيره القهقهه بذلك [۴۵۲].
صغيره ، لبخندى براى استهزاى مؤ من ، و كبيره ، قهقهه و خنده بلندى براى ريشخند او است .
از سويى اگر شخص را در حضور او ريشخند كنند، موجبات ناخشنودى اش ‍ را فراهم آورده و خاطر او را آزرده اند كه در اين صورت ، استهزا كننده مشمول حكم آزار دهندگان مؤ منان نيز مى شود كه آزار دهنده مؤ من ، آزار دهنده خدا است و آزار دهنده خدا «ملعون ». است ، چنان كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند:
من آذى مؤ منا فقد آذانى و من آذانى فقد آذى الله و من آذى الله فهو ملعون فى التوراه و الانجيل و الزبور و الفرقان [۴۵۳].
كسى كه مؤ منى را برنجاند، به تحقيق مرا رنجانده است و كسى كه مرا برنجاند، به قطع خدا رنجانده است و كسى كه خدا را برنجاند، در تورات و انجيل و زبور و قرآن لعن شده است .
آزار دهنده مؤ من بايد به خدا اعلان جنگ بدهد؛ چنان كه از حضرت صادق (عليه السلام ) نقل شده است :
قال الله عز و جل لياءذن بحرب منى من اذى عبدى المؤ من [۴۵۴].
خداوند عزوجل مى فرمايد: كسى كه به بنده مؤ من من آزار رساند، بايد به من اعلان جنگ دهد.
استهزا اگر در غياب شخص و درباره عيوب پنهانش صورت پذيرد، افزون بر حكم استهزا، مشمول حكم غيبت نيز مى شود كه خود گناهى بزرگ از گناهان متعدد زبان است . همچنين اگر عيوب پنهان شخص در حضور او موضوع استهزا قرار گيرد، گذشته از حكم استهزا، حكم غيبت را نيز دارا است ؛ اگر چه نام غيبت بر آن صدق نكند. هر گاه شخص را براى رفتار نيك يا ايمان و اعتقاد درستش مسخره كنند، مايه وهن دين خدا شده اند؛ يعنى به ايمان و عمل صالح توهين كرده اند كه اين گناهى بس بزرگ است .
خداوند متعالى در قرآن كريم ضمن ترسيم حال دوزخيان ، و در پاسخ به تقاضاى بازگشت ايشان به دنيا مى فرمايد:
اخسؤ ا فيها و لا تكلمون انه كان فريق من عبادى يقولون ربنا امنا فاغفرلنا وارحمنا و انت خيرالراحمين فاتخذتموهم سخريا حتى انسوكم ذكرى و كنتم منهم تضحكون [۴۵۵].
دور شويد و با من سخن نگوييد. همانا گروهى از بندگان من مى گفتند: «پروردگارا! ما ايمان آورديم ؛ پس ما را بيامرز و بر ما ترحم كن و تو بهترين رحم كنندگانى ، و شما ايشان را به ريشخند گرفتيد تا مرا از ياد برديد و بر ايشان مى خنديديد.

ريشه هاى درونى استهزا و سخريه

استهزا از عوامل درونى گوناگونى سرچشمه مى گيرد كه گاه به نيروى شهوت ، و گاه به نيروى غضب مربوط است . براى اين رفتار ناپسند، گاه جنبه شهوانى مانند تحصيل مال يا مقام و گاه جنبه خشم و غضب مانند كينه و دشمنى وجود دارد. برخى از اين ريشه ها عبارتند از:

طمع مال يا مقام

مسخره كنندگان براى خوشايند توانگران يا صاحب منصبان ، ديگران را استهزا مى كنند تا از اين راه مال يا مقامى به دست آورند كه اين كار، گاه پيشه آن ها و راه در آمدشان مى شود، مانند دلقك هايى كه در دربار پادشاهان خدمت مى كردند و با تمسخر ديگران موجب سرگرمى آن ها مى شدند، و گاه اين رفتار ناپسند، شغل آن ها نيست ؛ بلكه فقط برخى اوقات براى خوشايند و خنداندن ديگران ، آن را انجام مى دهند كه اين نيز فسق ، بوده و انجام دهنده آن فاسق است . امروزه در جوامع بشرى ، برخى از اين كارها را «هنر». مى نامند و انجام دهنده را هنرمند مى گويند[۴۵۶]!!!

كينه و نفرت

تمسخر، گاه براى فرونشاندن خشم و ابراز دشمنى و كينه انجام مى گيرد. انگيزه استهزا كننده در اين حالت ، نشان دادن تنفر خويش از شخص مورد نظر او است و با اين رفتار مى كوشد تا آبرو و وجهه آن شخص را از بين ببرد. تنفر و دشمنى استهزا كننده از فرد مورد نظرش چه بسا معلول دشمنى او با عقيده فرد مذكور باشد؛ مانند دشمنى كافران با مؤ منان كه موجب مى شود مؤ منان را استهزا كنند.

حسد

حسادت به موقعيت افراد، ممكن است عاملى براى ريشخند كردن آن ها شود. فرد حسود به دليل نداشتن موقعيت شخص مورد نظرش ، مى كوشد تا به هر صورت ممكن او را از رتبه و شانش پايين آورد.

پيامدهاى زشت استهزا و سخريه

استهزا، پيامدهاى ناخوشايند و ناپسندى در دنيا و سراى آخرت براى استهزا كننده و جامعه بشرى به بار خواهد آورد كه از آن جمله مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:

الف - پيامدهاى دنيايى

1 -سبك شدن مسخره كننده : مسخره كننده با ارتكاب اين رفتار زننده و سبك ، پيش و بيش از ديگرى ، خود را خوار و خفيف مى كند و مايه نزول شان و از بين رفتن وقار خويش مى شود.
2 - كينه و دشمنى : استهزا، كينه و دشمنى ميان مسخره كننده و استهزا شونده را در پى دارد.
3 - سست شدن پيوند برادرى : تمسخر، پيوند برادرى ميان مؤ منان را سست كرده ، از بين مى برد؛ چرا كه خنده شنوندگان و بينندگان استهزا، بر تمسخر ديگرى ، رابطه برادرى او با آن ها را ضعيف ، و سرانجام نابود مى كند.
4 - عقوبت در دنيا: ريشخند كردن ديگران مجازات الاهى در همين دنيا را در پى دارد. چه بسيار كسانى كه به آن چه استهزا مى كردند، مبتلا شدند، حضرت زين العابدين (عليه السلام ) در بخشى از گفتارى طولانى به توضيح و تشريح گناهان گوناگون پرداخته است :
والذنوب التى تنزل النقم ....والاستهزاء بهم [بالناس ] والسخريه منهم [۴۵۷].
و گناهانى كه عذاب و عقوبت را فرود مى آورد: استهزاى مردم و مسخره كردن ايشان است .
هر كى استهزا كند بر خاصگان عشق حق تيغ قهرش بر سر آيد از جلاد قهرمان
ندهدش قهر خدا مهلت كه تا يك دم زند گرچه دارد طاعت اهل زمين و آسمان
عبرت از ابليس گيرد آنك نسل آدم است كو به استهزاى آدم شد سيه روى قرآن
تا كه بهتان ها نهد آن مظلم تاريك دل خنبك و مسخرگى و افسوس بر صاحب دلان
احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود موسى عمران به تسخرهاى فرعونى چنان
صبرها كردند تا قهر خدا اندر رسيد دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان [۴۵۸]

ب - پيامدهاى آخرتى

1 -استهزا كننده در قيامت ريشخند مى شود. پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
ان المستهزئين بالناس يفتح لاحدهم من باب الجنه فيقال هلم هلم فيجى ء بكربه و غمه فاذا اتاه اغلق دونه ثم يفتح له باب اخر فيقال هلم هلم فيجى ء ببكربه و غمه فاذا اتاه اغلق دونه فما يزاله كذلك حتى ان الرجل ليفتح له الباب فيقال : هلم هلم فما ياتيه [۴۵۹].
همانا بر هر يك از مسخره كنندگان مردم ، درى از درهاى بهشت باز، و گفته مى شود: پيش آى . پيش آى . او به سختى و اندوه مى آيد و هنگامى كه آمد، آن در بسته مى شود؛ سپس در ديگر گشوده ، و گفته مى شود: پيش آى . پيش ‍ آى . او (دوباره ) به سختى و اندوه مى آيد و هنگامى كه آمد، آن در بسته مى شود و اين ادامه مى يابد تا ديگر پيش نيايد.
كيفر و پاداش هر كس در قيامت با عمل او متناسب است . اگر كسى را مسخره كرده ، مسخره مى شود. آن گاه كه انسان ، سزاى متناسب با عمل خويش را مى چشد، اثر رفتار زشت خود را احساس مى كند. به تعبير دقيق تر، قيامت ، صحنه «تجسم اعمال ». يا «ديدن واقعيت عمل خويش ». است . اعمال انسان ، باطن و واقعيتى دارد كه آدمى به دليل گرفتارى در حجاب هاى دنيايى ، از ديدن آن محروم است و آن گاه كه با خروج از دنيا و ورود به قيامت از اين حجاب هاى رست ، واقعيت اعمال خويش را آن گونه كه هست مى بيند. خداوند بزرگ در قرآن كريم از عاقبت كسانى كه اهل ايمان را در دنيا استهزا مى كردند، خبر داده است :
فاليوم الذين آمنوا من الكفار يضحكون على الارائك ينظرون [۴۶۰].
پس امروز (قيامت (مؤ منان به كافران مى خندند؛ در حالى كه بر تخت هاى مزين بهشتى نشسته اند و نگاه مى كنند.
2 - از آن جا كه مسخره كننده با رفتار زشت خود، مؤ منى را رنجانده است ، به سختى مجازات خواهد شد؛ زيرا آزار مؤ من ، آزار خدا است و آزار دهنده خدا از رحمت خدا به دور است به ويژه اگر رفتارهاى نيك يا اعتقادات درست مؤ من مسخره شود، مجازاتى سنگين تر در آخرت به بار خواهد آورد[۴۶۱].

راه هاى درمان استهزا و سخريه

براى درمان اين بيمارى بايد به عواقب و پيامدهاى شوم آن انديشيد. استهزا، مايه دشمنى دنيا و عذاب و گرفتارى آخرت است . استهزا موجب خوار شدن مى شود و او را از شان و مقام خويش پايين مى آورد و چه بسا به همان چيزى كه دستاويز قرار داده دچار شود. تاريخ حكايت مى كند كه حكم پدر مروان به دنبال رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) راه مى افتاد و به قصد تمسخر، از راه رفتن حضرت با حالتى زشت تقليد مى كرد تا روزى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) متوجه رفتار زننده او شد و فرمود: (از خدا مى خواهم ) همان طور كه هستى بمانى . با اين جمله ، حكم به مرض اختلاج [۴۶۲] گرفتار شد و تا آخر عمر به همين مرض مبتلا بود.
شخصى كه استهزا را شغل خويش قرار داده بايد بداند كه روزى دهنده خدا است .
در قرآن كريم آمده است :
و من يتوكل على الله فهو حسبه [۴۶۳].
هر كس به خدا توكل كند، خدا برايش است .
كسب خشم و ناخشنودى خدا،مايه قهر او و از بين برنده روزى است . گاه نفرين كسانى كه مورد تمسخر قرار گرفته اند، موجب تنگى روزى فرد مسخره كننده مى شود. همچنين استهزا كننده بايد به اين بينديشد كه اگر خود مورد استهزا قرار مى گرفت ، آيا خشنود مى شد. با انديشيدن در اين نكات ، از استهزاى ديگران منصرف مى شود و در صدد درمان خود بر مى آيد.

فصل سيزدهم : نميمه

شرار كم المشاءون بالنميمه المفرقون بين الاحبه الباغون للبراء المعايب [۴۶۴].
بدترين شما سخن چينان هستند كه ميان دوستان جدايى مى افكنند و در جست و جوى عيب هاى خوبانند.
امير مؤ منان على (عليه السلام )
مقدمه
يكى از امورى كه دانشمندان علم اخلاق در ذيل مبحث افشاى سر از آن بحث مى كنند «نميمه ». يا «سخن چينى ». است كه از آن به زشتى ياد مى شود. سخن چينى از پست ترين رفتارهاى بشر است كه دشمنى و كينه را در پى دارد و پيوندهاى دوستى و برادرى را نابود مى كند. قرآن كريم از آن به بدى ياد كرده و روايات بسيارى در نكوهش آن وارد شده است . سخن چينى از آفات و بيمارى هاى شايع زبان است كه بايد آن را شناخت و براى درمانش كوشيد. اين فصل به بيان مطالب گوناگونى درباره سخن چينى مى پردازد و در ضمن از «سعايت ». كه نوع خاصى از سخن چينى است ، بحث خواهد كرد.

تعريف سخن چينى

«سخن چينى ». بيان سخنان گفته شده درباره كسى ، به خود او است به اين معنا كه به وى بگويند: فلان شخص درباره تو چنين مى گفت ، و سخن چين به كسى مى گويند كه سخن فردى را به كسى كه مطلب درباره او گفته شده برساند.
امام صادق (عليه السلام ) درباره لشكر عقل و جهل مى فرمايد:
... و صون الحديث ، وضده النميمه [۴۶۵].
و نگاهبانى گفتار (از لشكريان عقل است ) و ضد آن ، سخن چينى است (كه از لشكريان جهل به شمار مى رود.)
نگهبانى و صيانت از گفتار ديگران ، به معناى باز نگفتن آن نزد ديگران است و سخن چينى به معناى بازگفتن سخن ديگرى نزد كسانى است كه مطلب درباره آن ها گفته شده است ؛ البته «نميمه ». مفهومى گسترده تر از اين دارد و فقط به بازگفتن سخن افراد محدود نمى شود؛ زيرا ممكن است حركت و علمى درباره شخصى ، بدون آگاهى او انجام شود و كسى اين عمل را براى او باز گويد؛ يعنى سخن چينى نزد او رفته ، او را از عمل انجام شده آگاه كند. بيان گفتار يا رفتار ديگرى ، گاه با لفظ انجام مى شود و گاه از راه اشاره يا نوشتن يا رفتارى خاص به فرد مقابل فهمانده مى شود كه اين هم از مصاديق نميمه است .

تعريف سعايت

آن گاه كه سخن چينى ، نزد كسى انجام شود كه از او بيم زيان و آزار است ، «سعايت ». ناميده مى شود؛ مانند سعايت نزد پادشاهان و بزرگان كه از آنان ترس زندان ، تبعيد و قتل وجود دارد.

اقسام سخن چينى

سخن چينى از جهت ابزار انجام آن ، به گفتارى ، نوشتارى و اشاره اى ، قابل تقسيم است . نقل گفتار يا رفتار ديگران به هر يك از سه شكل پيش گفته ممكن است . سخن چينى را از جهت موضوع به اقسام ذيل نيز مى توان تقسيم كرد:

نقل گفتار

گاه سخن چين آن چه را ديگران گفته اند، نقل مى كند.

نقل رفتار

گاه آن چه را انجام داده اند، نقل مى كند.

نقل پندار

گاه از آن چه در دل مى گذرانند، حكايت مى كند.
دامنه سخن چينى ، نقل عيب ها و نقيصه هاى گفتارى و رفتارى و پندارى ديگران را هم در بر مى گيرد به اين معنا كه سخن چينى ، فقط حكايت امورى را كه عيب نيستند در بر نگرفته ؛ بلكه نقل هر چيزى را كه عيب يا نقص ‍ پنداشته شود نيز در بر مى گيرد؛ براى نمونه ، گاه سخن چين گفتار راست ديگران و گاه گفتار دروغ ايشان را نقل مى كند و روشن است كه با نقل گفتار دروغ ، شنونده به دروغگويى آن شخص پى مى برد كه در اين موارد، گاه سخن چين با غيبت همراه است . سخن چينى گاه به انگيزه زيان رساندن به فردى كه از او حكايت مى شود انجام مى گيرد كه اين رفتار، به شكل معمول ، نزد قدرتمندان صورت مى پذيرد و گاه چنين انگيزه اى در كار نيست كه نوع اول را سعايت مى نامند.
سخن چينى گاه يك سو داشته ، فقط از يك طرف براى ديگرى نقل مى شود و گاه دو طرف دارد كه از آن به «دو به هم زنى ». يا «افساد بين الناس ». تعبير مى كنند به اين معنا كه سخن چين براى به هم زدن رابطه دو نفر، سخن هر كدام را براى ديگرى نقل مى كند.

نكوهش سخن چينى از ديد شرع

سخن چينى در آيات و روايات به شدت نكوهيده ، و در مقايسه با ديگر رفتار ناپسند، از زشت ترين آن ها شمرده شده است .
خداوند متعالى در قرآن مجيد مى فرمايد:
ويل لكل همزه لمزه [۴۶۶].
واى بر هر عيب جوى سخن چين .
كه سخن چين (همزه ) در كنار غيبت كننده (لمزه ) آورده شده است .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در سوره قلم ، چنين خطاب مى شود:
و لا تطع كل حلاف مهين هماز مشاء بنميم [۴۶۷].
از سوگند خورندگان به دروغ كه افرادى فرومايه اند، پيروى مكن ؛ از كسانى كه بسيار عيب جو و سخن چين هستند.
محدثان بزرگ در مجموعه هاى روايى خود، احاديث بسيارى را در نكوهش ‍ اين عمل نقل كرده اند. كافى ، مستدرك الوسائل ، بحارالانوار، وسائل الشيعه و بسيارى از كتاب هاى روايى ديگر، درباره اين بيمارى باب مستقلى دارند.
امام صادق (عليه السلام ) به نقل از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
لا انبئكم بشراركم ؟ قالوا: بلى يا رسول الله قال : المشاءون بالنميمه ...[۴۶۸].
آيا شما را از بدترينتان آگاه كنم ؟ گفتند: بله اى رسول خدا! فرمود: كسانى از شما كه سخن چينى مى كنند.
حضرت سخن چينى را در شمار امورى كه پيامبر از آن ها باز داشته ، معرفى كرده است :
ان رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) نهى عن الغيبه ... و نهى عن النميمه [۴۶۹].
همانا رسول خدا از غيبت و...سخن چينى نهى فرموده است .
سرور پرهيزكاران حضرت على (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
بئس الشيمه النميمه [۴۷۰].
سخن چينى خلق و خوى بدى است .
النميمه شيمه المارق [۴۷۱].
سخن چينى ، خوى كسانى است كه از دين خارج شده اند.
حال ممكن است پرسيده شود: آيا حرفى را كه درباره كسى زده شده ، مى توان براى او بازگفت با اين توجيه كه حرف او دروغ نيست ؛ بلكه واقعيت دارد؟ در پاسخ مى توان گفت : دروغ گفتن حرام است ؛ اما راست گفتن همه جا واجب نيست ؛ يعنى نمى توان گفت به دليل آن كه دروغ گفتن حرام است ، راست گفتن واجب است و حتى نمى توان حرمت دروغ را دليل بر جواز هر سخنى راست دانست و اين امر را بهانه قرار داد و هر سخنى را كه از هر شخصى شنيده مى شود، براى ديگرى نقل كرد؛ زيرا اين نوعى فتنه انگيزى است ، و گاه مفسده راست گفتن از دروغ گفتن بيش تر است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
ثلاثه يقبح فيهن الصدق : 1 - النميمه ...[۴۷۲].
راست گويى در سه جا زشت است :
1 -سخن چينى ... .
امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
اسوء الصدق النميمه [۴۷۳].
زشت ترين راستگويى ها، سخن چينى است .
حال به آسانى مى توان گفت : سخن چينى حرام ، و از گناهان بزرگ است و اگر سعايت باشد، از بدترين انواع سخن چينى به شمار مى رود و از آن بسيار نكوهش شده است ؛ چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
شر الناس المثلث قيل يا رسول الله و ما المثلث ؟ قال : الذى يسعى باخيه الى السلطان فيهلك اخاه و يهلك السلطان [۴۷۴].
بدترين مردم مثلث است . عرض شد: اى پيامبر خدا! مثلث چه كسى است ؟
فرمود: كسى كه از برادرش نزد فرمانروا [= قدرتمند] بدگويى كند. او (با اين عمل ، هم خودش و هم ) برادرش و فرمانروا را نابود مى كند؛
البته زشتى اين عمل تا جايى است كه براى آن وجه شرعى وجود نداشته باشد در غير اين صورت ، چه بسا نقل سخن و رفتار ديگران واجب شود. مانند آن كه واجب است در محضر قاضى و دادگاه عدل ، مطالب براى روشن شدن حقيقت ، بيان شود؛ زيرا اين جا تمايل هاى شخصى در كار نيست ؛ بلكه عقل و شرع هر دو به بيان واقعيت حكم مى كنند تا حقى نابود، و حكم نادرستى صادر نشود.
دو به هم زدن يا «افساد بين الناس ». نيز از بدترين انواع سخن چينى به شمار مى رود كه به شدت نكوهش شده است .
خداوند متعالى در سرزنش چنين افرادى مى فرمايد:
الذين ينقضون عهد الله من بعد ميثاقه و يقطعون ما امر الله به ان يوصل و يفسدون فى الاءرض اولئك هم الخاسرون [۴۷۵].
كسانى كه پيمان خدا را پس از استوار كردن آن مى شكنند و آن چه را خداوند به پيوستن آن فرمان داده مى گسلند و در زمين فساد مى كنند، ايشان زيان كارانند.
وظيفه انسان در برابر سخن چين
انسان در برابر سخن چين چند وظيفه دارد:
1 - او را تصديق نكند؛ زيرا گناه كار و فاسق است و گواهى فاسق پذيرفته نمى شود؛ چنان كه خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
ان جاءكم فاسق بنباء فتبينوا[۴۷۶].
اگر فاسقى براى شما خبرى آورد، درباره خبرش تحقيق كنيد.
2 - او را از اين كار باز دارد؛ زيرا عمل او از امور منكر بوده و خداوند متعالى در قرآن مى فرمايد:
و اءمر بالمعروف و انه عن المنكر[۴۷۷].
امر به معروف كن و از منكر بازدار.
3 - از او ابراز تنفر كند؛ زيرا او مبغوض خدا است و تنفر از مبغوض خدا لازم است .
4 - به شخصى كه مطلب از او نقل شده ، گمان بد نبرد؛ زيرا خداى تعالى مى فرمايد:
اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم [۴۷۸].
از بسيارى گمان ها بپرهيزيد؛ چرا كه بعضى از گمان ها، گناه است .
5 - گفتار سخن چين ، او را به تحقيق و تجسس درباره شخصى كه از او نقل شده وا ندارد كه خداى تعالى مى فرمايد: و لا تجسسوا[۴۷۹].
6 - خودش مرتكب كارى كه ديگران را از آن نهى مى كند نشود؛ يعنى سخن چينى او را براى كسى كه سخن از جانب او نقل شده ، بيان نكند؛ زيرا در اين صورت ، هم سخن چينى و هم غيبت كرده است . مردى نزد امير مؤ منان على (عليه السلام ) آمد و درباره ديگرى بدگويى كرد.
حضرت فرمود:
يا هذا نحن نساءل عما قلت فان كنت صادقا مقتناك ، و ان كنت كاذبا عاقبناك ، و ان شئت اءن نقيلك اءقلناك ؟ قال : اقلنى يا اءميرالمؤ منين [۴۸۰].
اى فلانى ! ما از آن چه گفتى ، مى پرسيم [= بازخواست مى كنيم ] اگر راست گفته باشى ، تو را دشمن مى داريم و اگر دروغ گفته باشى ، تو را مجازات مى كنيم و اگر بخواى رهايت كنيم [= از كرده خويش پشيمان شوى ] تو را رها مى كنيم . (آن مرد) گفت : اى امير مؤ منان ! رهايم كنيد.

ريشه هاى درونى سخن چينى

سخن چينى از سركشى يكى از دو نيروى «غضب ». و «شهوت ». انسان سرچشمه مى گيرد و گاه در هر دو ريشه دارد. تجاوز اين دو از حريم فرمانروايى خرد، موجب پديد آمدن صفات ناپسندى مى شود كه آن ها نيز پيدايش رفتارهاى ناپسندى چون سخن چينى را در پى دارند. سخن چينى ، در يكى از عوامل ذيل ريشه دارد:

نفرت و دشمنى

گاه انسان از روى نفرت سخن چينى مى كند و در صدد بد نام كردن ديگرى است .

حسد

حسادت به مقام و مرتبه ديگران ، عامل بسيار مهمى براى سخن چينى ، به ويژه سعايت است . فرد مبتلا، براى از بين بردن شان ديگرى به سعايت از او مى پردازد. دو به هم زنى را مى توان از موارد فتنه به شمار آورد كه در اين صورت ، بر اساس آيات قرآن كريم ، از خونريزى و قتل شديدتر و بزرگ تر خواهد بود؛ چنان كه خداوند متعالى مى فرمايد:
الفتنه اشد من القتل [۴۸۱]. الفتنه اكبر من القتل [۴۸۲].
دقت در مجموعه آيات و روايت هايى كه درباره سخن چينى آمده است ، نشان دهنده بزرگى و زشتى بسيار اين گناه است .

طمع و چشمداشت

گاه طمع به مال و مقام يا ديگر امور دنيايى ، انسان را به رفتار ناپسندى چون سخن چينى و سعايت از ديگران وا مى دارد. فرد بيمار مى كوشد تا با بدگويى از ديگران و نقل گفتار و كردار ايشان ، مال يا منزلتى براى خويش ‍ فراهم سازد.

تفريح و سرگرمى

گاه انسان براى گذراندن وقت و سرگرمى ، به نقل گفتار و رفتار اين و آن مى پردازد و سخن چينى مى كند.

پيامدهاى زشت سخن چينى

سخن چينى پيامدهاى ناخوشايندى را براى فرد مبتلا و جامعه انسانى به بار مى آورد كه برخى در دنيا و بعضى در آخرت گريبانگير او و جامعه مى شود.

پيامدهاى دنيايى

1 -گسستن پيوند دوستى و برادرى : سخن چين با رفتار زشت خود، پيوندهاى معنوى را از بين برده ، يكپارچگى جامعه انسانى را نابود مى كند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پس از آن كه سخن چين را بدترين افراد مى شناساند، مى فرمايد:
... المفرقون بين الاحبه ...[۴۸۳].
كسانى كه در ميان دوستان جدايى مى اندازند.
اسلام به يك پارچگى مسلمانان توجه فراوانى دارد و به پايدارى آن اهميت مى دهد. پيوندهاى روحى و معنوى در اين مكتب ، ارزش در خور توجهى دارند. اسلام همان گونه كه به پيوندهاى جسمى ، با عنوان «صله رحم ». بسيار توجه كرده و نابود كردن آن را گناهى بزرگ به شمار آورده است ، به حفظ و نگهبانى از پيوندهاى معنوى با عنوان «برادرى دينى ». نيز بسيار سفارش كرده و نابود كننده آن را گناه كار مى داند.
خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
و يقطعون ما امر الله به ان يوصل [۴۸۴].
و آن چه را خدا بر پيوند آن دستور داده مى گسلند.
خداوند تبارك و تعالى در بحث پيوند جسمى ، از صله رحم ياد مى كند و در بحث پيوند روحى ، فساد در زمين را يادآور مى شود و چه فسادى بالاتر از اين كه مردم را به جان يك ديگر بيندازند و رابطه برادران دينى و خويشاوندان را قطع كنند.
آسيب سخن چينى هنگامى مشخص تر مى شود كه ميان خويشاوندان مؤ من جدايى افتد؛ يعنى سخن چين سبب قطع پيوند روحى و جسمى شود و آن جا كه دشمن وارد شود، چه بسا عده اى به جان هم بيفتند و به ناحق خونى ريخته شود با كه در مراجعه به تاريخ ، نمونه هاى بسيارى بر صدق اين موضوع يافت مى شود.
امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
و ان من اكبر السحر النميمه يفرق بها بين المتحابين و يجلب العداوه على المتصافيين و يسفك بها الدماء و يهدم بهاالدور و يكشف بهاالستور و النمام اشر من و طى الاءرض بقدم [۴۸۵].
بزرگ ترين سحرها سخن چينى است كه ميان دوستان جدايى مى افكند و دشمنى را ميان دل هايى كه با محبت و پاك و بدون زنگارند، جلب مى كند و خون انسان ها به سبب آن ريخته و خانه هايشان خراب مى شود و پرده ها مى افتد (و پوشيده ها آشكار مى شود) و سخن چين ، بدترين كسى است كه بر زمين گام نهاده است .
اين پاسخ كسانى است كه مى گويند: ما دروغ نمى گوييم ؛ بلكه سخن راستى را به ديگران منتقل مى كنيم كه به تعبير حضرت على (عليه السلام ) زشت ترين راستگويى ها سخن چينى است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در وصيت به حضرت على فرمود:
ان الله احب الكذب فى الصلاح و ابغض الصدق فى الفساد[۴۸۶].
همانا خداوند دروغ گفتن براى ايجاد صلح را دوست دارد و از راستى كه مايه فساد شود، متنفر است .
يكى گفت با صوفى يى در صفا بدانى فلانت چه گفت از قفا؟
بگفتا خموش ، اى برادر! بخفت ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت
كسانى كه پيغام دشمن برند ز دشمن همانا كه دشمن ترند
كسى قول دشمن نيارد به دوست جز آن كس كه در دشمن يار او است

نيارست دشمن جفا گفتنم چنان كز شنيدن بلرزد تنم
تو دشمن ترى كاورى بر دهان كه دشمن چنين گفت اندر نهان
سخن چين كند تازه جنگ قديم به خشم آورد نيكمرد سليم
ازان همنشين تا توانى گريز كه مر فتنه خفته را گفت خيز
سيه چال و مرد اندر او بسته پاى به از فنته از جاى بردن به جاى
ميان دو تن جنگ چون آتش است سخن چين بدبخت هيزم كش ‍ است [۴۸۷]
2 - محروم شدن از رحمت الاهى : سخن چينى سبب قهر خداوند و دور شدن جامعه از رحمت خدا است . سخن چين نه تنها خود را از لطف خداوند محروم مى سازد، بلكه جامعه را نيز از الطاف الاهى دور مى كند. روايتى در اين باره مى گويد:
ان موسى (عليه السلام ) استسقى لبنى اسرائيل حين اصابهم قحط فاءوحى الله تعالى اليه لا اءستجيب لك و لا لمن معك و فيكم نمام قد اصر على النميمه فقال موسى (عليه السلام ) من هو يا رب حتى نخرجه من بيننا فقال الله يا موسى اءنها كم عن النميمه و اكون نماما فتابوا باءجمعهم فسقلوا[۴۸۸].
(در زمان حضرت موسى در ميان بنى اسرائيل خشك سالى شديدى روى داد.) همانا موسى براى بنى اسرائيل در زمان خشك سالى باران طلبيد؛ (ولى هر چه دعا كرد، اثرى نبخشيد و باران نيامد.) پروردگار به او وحى كرد: در ميان شما يك نفر هست كه زياد سخن چينى مى كند و به سبب او دعاى شما را مستجاب نمى كنم . حضرت موسى از خدا خواست او را معرفى كند تا وى را از ميان خويش بيرون كنند. خداى متعالى فرمود: من شما را از نمامى نهى مى كنم ؛ پس چگونه او را به شما معرفى كنم و خود مرتكب نمامى شوم ؟ حضرت موسى اين مطلب را با قوم خود در ميان گذاشت و همه توبه كردند؛ آن گاه بر آن ها باران باريد.
3 - رسوايى سخن چين : سخن چين به دنبال عيب ها و نقص هاى مردم مى رود تا ابزار لازم براى رفتار زشت خود را فراهم آورد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پس از آن كه سخن چينان را به تفرقه اندازى وصف مى كند، مى فرمايد:
الباغون للبراء المعايب [۴۸۹].
كسانى كه در جست و جوى عيب هاى خوبان و صالحان هستند.
امير على (عليه السلام ) هم ايشان را با همين وصف نام برده ، است :
المبتغون للبرآء المعايب [۴۹۰].
كسى كه در پى عيب هاى مسلمانان است ، سرانجام رسوا مى شود.
چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان الى قلبه لا تذموا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم ، فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالى عورته يفضحه فى بيته [۴۹۱].
اى كسانى كه به زبان اسلام آورده ايد، ولى ايمان در دل شما خالص نشده ! مسلمانان را نكوهش ، و عيوب پنهان ايشان را دنبال نكنيد. همانا كسى كه در جست و جوى عيب مسلمانان باشد، خداوند به دنبال عيب او خواهد بود و هر كس خداوند در پى عيبش باشد، او را در خانه خودش رسوا مى سازد.
4 - سلب اعتماد و دور شدن از مردم : بيم و هراس مردم از نقل رفتار و گفتارشان نزد ديگران ، موجب بى اعتمادى آن ها به سخن چين مى شود. مردم سخن چين را امانت دار ندانسته ، از سخن گفتن نزد او مى پرهيزند. امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
لا تجتمع امانه و نميمه [۴۹۲].
امانت با سخن چينى جمع نمى شود.
سلب اعتماد از سخن چين ، موجب فاصله گرفتن مردم از او مى شود؛ چنان كه امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
اياك و النميمه فانها...تبعد عن الله و الناس [۴۹۳].
از سخن چينى بپرهيزيد كه موجب دور ساختن از خدا و مردم مى شود.

پيامدهاى آخرتى سخن چينى

عذاب قبر

سخن چين از آغاز ورود به جهان برزخ ، گرفتار عقوبت رفتار ناپسند خويش ‍ مى شود.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در وصيت به امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرمود:
يا على احذر...النميمه فان ...النميمه توجب عذاب القبر[۴۹۴].
اى على از سخن چينى بپرهيز كه همانا موجب عذاب قبر مى شود.
امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
عذاب القبر يكون من النميمه [۴۹۵].
عذاب قبر از سخن چينى است .

مسخ در محشر

بسيارى از گناه كاران در صحراى محشر با چهره واقعى رفتار خويش ‍ برانگيخته مى شوند و در اين ميان ، سخن چينان به سبب نوع خاص رفتار خود، به صورت يكى از حيوانات محشور مى شوند.
معاذ بن جبل (از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ) در منزل ابو ايوب انصارى نزديك پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نشسته بود. معاذ عرض كرد: اى پيامبر خدا! نظر شما درباره اين آيه كه مى فرمايد: يوم ينفخ فى الصور فتاءتون افواجا[۴۹۶]، چيست ؟ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
اى معاذ! مطلب بزرگى را پرسيدى ؛ (آن گاه اشك از چشمانش جارى شد و فرمود: (ده صنف از امت من پراكنده محشور مى شوند و خداوند آنان را از ديگر مسلمانان جدا، و چهره هايشان را مسخ مى كند. برخى از آنان به صورت ميمون ، برخى به صورت ... و...آنان كه به صورت ميمون محشور مى شوند، سخن چينانند...[۴۹۷].

محروم شدن از بهشت

سخن چينى موجب خشم و سخط خداوند شده ، سخن چين را از بهشت محروم مى سازد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
لا يدخل الجنه قتات [۴۹۸].
سخن چين وارد بهشت نمى شود.
امام باقر (عليه السلام ) نيز مى فرمايد:
الجنه محرمه على القتاتين و المشاءين بالنميمه [۴۹۹].
بهشت بر غيبت كنندگان و سخن چينان حرام است .
از امام صادق (عليه السلام ) نقل شده است :
اءربعه لا يدخلون الجنه الكاهن والمنافق و مدمن الخمر و القتات و هو النمام [۵۰۰].
چهار كس وارد بهشت نمى شوند: 1 -كاهن 2 - منافق 3 - دائم الخمر 4 - سخن چين .

عذاب آخرت

رفتار زشت سخن چين ، موجب خشم خداوند مى شود و او را گرفتار عذاب الاهى مى سازد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در وصيت به ابوذر غفارى (ره ) فرمود:
...يا اباذر صاحب النميمه لا يستريح من عذاب الله فى الآخره [۵۰۱].
اى ابوذر! سخن چين در قيامت از عذاب خداوند راحت نخواهد شد.

راه هاى درمان سخن چينى

سخن چينى ، مانند ديگر بيمارى هاى زبان ، از دو راه «علمى ». و «عملى ». درمان پذير است .

شيوه درمان علمى

تاءمل و درنگ در زشتى اين رفتار و پيامدهاى ناخوشايند آن ، فرد را به چاره جويى براى درمان خود وا مى دارد و با پديد آمدن اين خواهش درونى ، او بايد به يادآورى مستمر و مداوم پيامدها بپردازد تا نفرت از اين گناه ، و هراس از عواقب آن ، در او پديد آيد و با پيدايش نفرت ، به آسانى مى تواند به گناه پشت كرده ، نفس خود را پاك سازد؛ البته ضعيف ساختن ريشه هاى اين گناه او را در ترك آن يارى خواهد كرد.

شيوه درمان عملى

اشتغال مستمر و مداوم زبان به ذكر خدا، موجب پيدايش عادتى شايسته است كه اين خود سبب ترك عادت به رفتارهاى زشتى از قبيل سخن چينى مى شود. انسان بايد بكوشد زبان را با رفتارهاى نيك و پسنديده به مهار خود در آورد. پر كردن زمان هاى خالى با ذكر خدا و تلاوت قرآن ، كوششى عملى براى از بين بردن عادت هاى زشت زبان است .

فصل چهاردهم : بيهوده گويى

اعظم الناس قدرا من ترك ما لا يعنيه [۵۰۲].
ارزشمندترين مردم كسى است كه آن چه را به كار او نمى آيد، ترك كند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )
مقدمه
شايسته نيست انسان سرمايه عمر را با سخنان بيهوده و بى فايده از بين ببرد و بايد بكوشد تا از هر لحظه عمر گرانبهايش بهره مند شود و سرمايه زندگانى را به سادگى از دست ندهد. بايد از آن چه مدت كوتاهى در اختيارش ‍ گذاشته شده ، بيش ترين استفاده را برده ، براى آخرت خود زاد و توشه اى فراهم آورد؛ بنابراين سخن بيهوده ، حتى براى يك لحظه هم هدر دادن سرمايه است .
بيهوده گويى از آفاتى است كه بيش تر انسان ها به آن مبتلايند و به سبب آن ، به وادى آفات ديگر زبان ، كشيده مى شوند؛ پس بايد در رفع آن كوشيد و راه را بر گناهان زبان بست .

تعريف بيهوده گويى

مقصود از بيهوده گويى ، به زبان آوردن سخنى است كه فايده مجاز و مشروع دنيايى با آخرتى ، مادى يا معنوى و عقلايى يا شرعى نداشته باشد. سخن گفتن از آن چه براى گوينده بهره اى ندارد، بيهوده گويى است كه از آن به شهوت كلام نيز تعبير شده است ؛ البته بى فايده بودن سخن براى گوينده ، به معناى بى ارزش بودن آن براى همگان نيست . چه بسا سخنانى كه براى برخى بى فايده ، و براى ديگران سودمند و مفيد است ؛ از اين رو مفيد بودن را مى توان امرى نسبى به شمار آورد؛ اگر چه ممكن است برخى سخنان ، براى همگان بى فايده باشد.

اقسام بيهوده گويى

سخن گفتن درباره موضوع بى فايده

گاه انسان از موضوعى سخن مى گويد كه هيچ فايده اى براى او ندارد؛ اگر چه ممكن است همان موضوع ، براى برخى مفيد باشد؛ در اين حال ، سخن او از اقسام كلام بى فايده يا بيهوده گويى به شمار مى رود؛ مانند سخن گفتن از رنگ چشم و موى ديگران كه براى بيش تر افراد بى فايده ، ولى براى برخى از مراكز اطلاعاتى ، مفيد است .

سخن اضافى (فضول كلام )

سخن بيش از اندازه لازم و كافى - اگر چه درباره موضوعى سودمند هم باشد، از اقسام كلام بى فايده به شمار مى رود؛ البته روشن است كه مقصود از آن ، توضيح يا تكرارى كه جهت درك بهتر ارائه مى شود نيست ؛ زيرا به چنين تكرارى نياز بوده از آن استفاده مى شود.

سخن نابجا

سخن كافى و به اندازه درباره موضوع سودمند و مفيد، اگر بيرون از جايگاه مناسبش گفته شود، از اقسام كلام بى فايده شمرده مى شود. نابجايى سخن ، گاه از عدم تناسب سخن با مخاطب پديد مى آيد؛ ماننده اقامه برهان هاى غامض و دشوار براى عوام ، و گاه از نبود تناسب زمانى ، مكانى و...مخاطب حاصل مى شود؛ مانند سخن گفتن با افرادى كه از فرط خستگى ، توان گوش ‍ سپردن به سخنان گوينده را ندارند.
پرسش بى فايده را هم مى توان از اقسام كلام بيهوده به شمار آورد كه در اين قسم نيز گاه از امرى بى فايده ، پرسيده مى شود؛ مانند آن شخص كه پس از كلام امير مؤ منان على (عليه السلام ): سلونى قبل ان تفقدونى (506)؛ از من بپرسيد پيش از آن كه مرا در ميان خود نيابيد، از تعداد موهاى سر و صورت خويش پرسيد و گاه از كسى مى پرسد كه به پاسخ گفتن قدرت يا رغبت ندارد. همه اين ها افزون بر اين كه وقت پرسش ‍ كننده را از بين مى برد، وقت پاسخ دهنده را نيز هدر مى دهد و او را به زحمت مى اندازد.اين در صورتى است كه آفتى متوجه آن دو نشود و طرح پرسش براى اظهار فضل ، فخر فروشى و تحقير طرف مقابل نباشد؛ وگرنه افزون بر نابودى عمر، انسان را به وادى گناه نيز مى كشاند و بى مقدار مى كند. براى پاسخ دهنده نيز ممكن است پيامد زشتى را به همراه داشته باشد؛ براى نمونه ؛ آن گاه كه روزه دارى را نا آگاهانه به خوردن و آشاميدن فرا مى خوانند و او مى پرهيزد، از او مى پرسند: «روزه هستى ؟». با اين پرسش ، چند مشكل براى پاسخ دهنده پديد مى آيد. اگر بگويد روزه نيستم ، دروغ گفته است . اگر بگويد روزه هستم ، از پاداش عبادت پنهانى او كاسته شده است . اگر پاسخ مثبت دهد و از اين پاسخ ، انگيزه لذت و غرور داشته باشد، به ورطه «ريا». افتاده و اگر پاسخ ندهد، به پرسش كننده توهين كرده است .
همچنين اگر از شخصى چيزى بپرسد كه او نمى خواهد در آن مورد پاسخى دهد و دوست دارد مساءله از ديد پرسش كننده يا ديگران پنهان بماند، در اين جا پرسش كننده نه تنها وقت پربار خود را هدر داده ، بلكه وقت طرف مقابل خود را نيز گرفته و تباه كرده است بدون اين كه نتيجه خاصى از گفتار خود گرفته باشد. به اين ترتيب ، پرسش بى فايده ، از بدترين نوع كلام بى فايده است .

نكوهش بيهوده گويى از ديد شرع

نهاد پاك آدمى ، از زيان و كاستى نفرت داشته ، انسان را از هر امر زيانبارى باز مى دارد. از سويى عمر، سرمايه اصلى بشر است كه به تندى سپرى مى شود و راهى براى بازگشت آن نيست . با توجه با اين دو نكته ، خرد آدمى ، به ناپسندى گفتار بيهوده حكم كرده ، گزافه گو را سزاوار نكوهش مى داند. شريعت هم با صحه نهادن بر حكم عقل ، انسان را از اين كار باز مى دارد. روايات موجود در اين زمينه ، اهميت پرهيز از سخن بيهوده را نمايان مى سازد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حديث طولانى معراج مى فرمايد: (ديدم ) كه دوزخ ، هفت در داشت و بر هر درى سه جمله نوشته شده بود. بر در پنجم نوشته بودند:
...و لا تكثر منطقك فيما لا يعنيك فتسقط من رحمه الله ...[۵۰۳].
و در آن چه بيهوده است ، بسيار سخن نگو كه از رحمت خدا ساقط مى شوى . در جاى ديگرى مى فرمايد:
من حسن اسلام المرء تركه ما لا يعنيه [۵۰۴].
از خوبى اسلام آدمى است كه آن چه را به كارش نمى آيد، ترك كند.
روايت به روشنى ستايش پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از ترك اين رفتار را مى نماياند چرا كه آن را از جمله نيكى ها و محاسن اعتقاد شخص ‍ مسلمان شمرده است .
و همچنين به ابوذر غفارى (ره ) فرمود:
الا اعلمك بعمل خفيف على البد ثقيل فى الميزان ؟ قلت : بلى يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) . قال : هو الصمت و حسن الخلق و ترك ما لا يعنيك [۵۰۵].
آيا عملى آسان و سبك براى بدن ، و سنگين و پر بها در ميزان اعمال به تو بياموزم ؟ عرض كردم : آرى ، اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت فرمود: خاموشى و خوش خلقى و ترك كار بيهوده .
حضرت در اين عبارت بر اهميت و سنگينى اعمال در آخرت اشاره داشته ، بر ترك سخن بيهوده تاءييد مى فرمايد. در جاى ديگر نيز مى فرمايد:
من راءى موضع كلامه من عمله قل كلامه الا فيما يعنيه [۵۰۶].
هر كس كلام خود را جزئى از عمل خويش بداند، سخن او كم مى شود، مگر در مواردى كه براى او فايده دارد.
اما على (عليه السلام ) يكى از صفات مؤ منان را دورى از سخن بى فايده بر مى شمرد و از گزافه گويان اظهار شگفتى مى كند:
عجبت لمن يتكلم بما لا ينفعه فى دنياه و لا يكتب له اجره فى اءخراه [۵۰۷].
در شگفتم از كسى كه سخنى مى گويد كه در دنيا سودى ندارد و در آخرت اجرى نخواهد داشت .
سخن اضافى - اگر چه درباره امرى مفيد هم باشد - نكوهيده است ؛ زيرا اضافه آن بيهوده است و فايده اى به بار نمى آورد. رسول خدامى فرمايد:
طوبى لمن امسك الفضل من لسانه و انفق الفضل من ماله [۵۰۸].
خوشا به حال كسى كه زيادى كلامش را نگاه دارد و زيادى مالش را انفاق كند. در سخنى از امير مؤ منان على (عليه السلام ) نيز آمده است :
شر ما شغل به المرء وقته الفضول [۵۰۹].
بدترين چيزى كه آدمى وقت خود را به آن سرگرم مى كند، كارهاى زيادى است (كه شامل سخن زيادى هم مى شود.)
روزى امير مؤ منان على (عليه السلام ) از كنار مردى كه فراوان سخن مى گفت ، عبور كرد، ايستاد و خطاب به وى فرمود:
يا هذا انك تملى على حافظيك كتابا الى ربك فتكلم بما يعنيك ودع ما لا يعنيك [۵۱۰].
اى (مرد!) همانا تو (با اين گفتارت ) نامه اى را به سوى پروردگارت نزد دو فرشته نگاهبانت ، پر مى كنى [= گفتار بيهوده تو نوشته مى شود]؛ پس ، از آن چه مفيد است ، سخن بگو و چيز بيهوده را رها كن .
سخن نابجا هم ، اگر چه درباره موضوعى مفيد باشد، نكوهيده است ؛ زيرا افزون بر آن كه فايده اى ندارد، چه بسا كاستى شخص گوينده را نيز در پى داشته است .
سيدالشهدا حضرت حسين (عليه السلام ) به ابن عباس فرمود:
يا ابن عباس لا تتكلمن بما لا يعنيك فاننى اخاف عليك الوزر و لا تتكلمن بما يعنيك حتى ترى له موضعا فرب متكلم قد تكلم بحق فعيب [۵۱۱].
اى فرزند عباس ! هرگز از آن چه بى فايده است ، سخن مگو؛ چرا كه من از وزر براى تو مى ترسم و هرگز از آن چه مفيد است ، سخن نگو تا هنگامى كه جايگاهى مناسب براى سخنت ببينى . چه بسا گوينده اى كه به حق سخن گويد (اما در جايگاه نامناسبش )؛ پس بر او عيب گرفته مى شود.
امام صادق (عليه السلام ) نيز در گفتارى مانند همين مى فرمايد:
- ودع كثيرا من الكلام فيما يعنيك حتى تجد له موضعا قرب متكلم بحق فى غير موضعه فعنت [۵۱۲].
...و بسيارى از سخنان مفيد را ترك كن تا براى آن ها جايگاهى مناسب بيابى . چه بسا گوينده بحقى كه در جايگاه نامناسب سخن مى گويد و در سختى قرار گرفته ، نابود مى شود.
پرسش بى فايده هم امرى نكوهيده است ؛ چنان كه يكى از اصحاب امام صادق (عليه السلام ) نقل مى كند نزد امام بوديم كه آسمان رعدى زد. حضرت فرمود:
سبحان من يسبح له الرعد بحمده والملائكه من خيفته فقال له ابو بصير جعلت فداك ان للرعد كلاما فقال : يا ابا محمد سل عما يعنيك ودع ما لا يعنيك [۵۱۳].
پاك و منزه است كسى كه رعد به ستايش او، و فرشتگان از ترس او تسبيح مى گويند. ابو بصير عرض كرد: فداى تو شوم . آيا رعد هم سخن دارد؛ امام فرمود: اى ابا محمد! از چيزى كه به كارت مى آيد بپرس و آن چه را به كارت نيايد، رها كن .

ريشه هاى بيهوده گويى

عوامل ذيل ، انسان را به وادى بيهوده گويى مى كشاند:

كنجكاوى بيجا

اشتياق به دانستن چيزى كه براى شخص سودى ندارد يا كاوش در مسائل غير مفيد، از عوامل مهم بيهوده گويى است ، البته اين نبايد با مساءله كسب دانش و فهميدن امور مفيد و نيكو، اشتباه شود. مقصود از اين عامل ، حرص ‍ به دانستن چيزهايى است كه فقط سرگرم كننده ولى بى فايده اند؛ مانند دانستن تعداد آجرهاى خانه فلان شخص ، يا پرسش از تعداد موهاى سر خود.

علاقه فراوان و صميميت

شدت علاقه به ديگرى ، موجب پيدايش ميل فراوان به سخن گفتن با او مى شود كه اين مى تواند انسان را به بيهوده گويى و پر گويى وا دارد. فرد، در اين حال آن قدر سرگرم سخن گفتن است كه به مفيد بودن يا نبودن گفتارش ‍ توجه ندارد.

وقت گذرانى

گاه گوينده به اشتباه گمان مى كند كه وقت اضافى دارد و با سخن گفتن مى تواند اين وقت را پر كند؛ براى همين به سخن گفتن درباره هر چيزى پرداخته ، وقت خويش را هدر مى دهد.

حب جاه (جلب توجه )

سخن گفتن گاه براى جاى گرفتن در دل ديگران است كه در اين حال ، فرد با سخن گفتن مى كوشد توجه ديگران را به خود جلب كند تا مردم به ارتباط با او تمايل نشان دهند.

پيامدهاى زشت بيهوده گويى

تباه شدن عمر

كم ترين زيان كلام بيهوده براى شخص متكلم ، تباه شدن عمر او است كه بزرگترين سرمايه زندگى او شمرده مى شود. آن چه انسان در اين جهان به دست مى آورد، به سبب عمر او است . انسان مى تواند از اين بخش ‍ زندگانى ، براى جهان آخرت خود توشه بردارد و البته با گفتن سخنان بيهوده كه هيچ فايده دنيايى و آخرتى ندارد، اين فرصت از بين مى رود. اگر زمانى را كه صرف سخنان بيهوده مى كند، به سكوت بگذراند و در سكوتش هم به ياد حق باشد، گنجينه اى بزرگ براى آخرت خويش ذخيره كرده است . افزون بر اين ، انرژى خود را نيز نگاه داشته است .

حقارت در اجتماع

كلام بى فايده و اضافى ، سبب كاستى مقام گوينده مى شود؛ زيرا هر سخنى به صورت معمول مخاطبى دارد و مخاطب با شنيدن سخنان بى ارزش از گوينده ، ارج و منزلت پيش از شنيدن را براى او باور نخواهد داشت .

درخواست پوزش

يكى ديگر از آثار زشت بيهوده گويى ، اين است كه چه بسا سخنى بر زبان آورد يا برخوردى كند كه از آن پشيمان شود و به ناچار از مخاطب عذر بخواهد؛ حال آن كه در روايات آمده است : «مؤ من وارد كلامى نميشود يا كارى نمى كند كه پس از آن عذر بخواهد.».

زمينه سازى گناهان زبان

سخن بيهوده ، زمينه ورود انسان به وادى گناهان زبان را فراهم مى سازد؛ زيرا بيهوده گويى ، از شهوت كلام سرچشمه مى گيرد و اين اشتها به سخن گفتن ، خطرهايى چون غيبت ، دروغ ، فرو رفتن در باطل و...را در پى دارد.كسانى كه شهوت سخن گفتن دارند، بسيار آسان تر از ديگران به گفتار حرام دچار مى شوند. روشن است كه بيهوده گويى و پر گويى ، انسان را به وادى گناه نزديك مى سازد؛ زيرا سخن درست ، اندك است و شخص پر گو براى سخن گفتن ، به نادرست روى مى آورد؛ چنان كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
من كثر كلامه كثر سقطه و من كثر سقطه كثرت ذنوبه و من كثرت ذنوبه كانت النار اولى به [۵۱۴].
كسى كه بسيار سخن گويد، خطايش فراوان مى شود و كسى كه خطايش ‍ فراوان شود كار بيهوده اش فزونى مى گيرد و كسى كه بيهوده كارى اش فزونى گيرد، دروغش افزون مى شود و كسى كه دروغش فراوان شود، گناهانش ‍ بسيار مى شود...[۵۱۵].
گويا بيهوده گويان ، سخن را جزو رفتار خويش به شمار نمى آورند و براى همين است كه به وادى هولناك گناه كشيده مى شوند.رسول خدامى فرمايد:
من لم يحسب كلامه من عمله كثرت خطاياه و حضر عذابه [۵۱۶].
هر كس سخنش را از رفتارش به شمار نياورد، خطاهايش زياد و عذابش ‍ حاضر مى شود.

دورى از رحمت الاهى

بيهوده گويى ، انسان را از رحمت خداوند دور مى سازد. همان گونه كه گذشت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در حديث معراج فرمود: بر در پنجم دوزخ نوشته شده بود: درباره آن چه به كارت نيايد [= براى تو بى فايده است ]، بسيار سخن مگو كه از رحمت خدا ساقط مى شوى [۵۱۷].

از دست دادن امور مفيد

هنگامى كه شخص به امور بى فايده سرگرم مى شود، از آن چه مفيد و سودمند است ، باز مى ماند؛ يعنى نه تنها سودى نمى برد، بلكه منفعت هاى بسيارى را از دست مى دهد. حضرت على (عليه السلام ) مى فرمايد:
من اشتغل بما لا يعنيه فاته ما يعنيه [۵۱۸].
هر كس خود را به چيزى كه به كارش نيايد سرگرم سازد، آن چه را كه به كارش آيد از دست مى دهد.

نابودى خرد

عقل ، انسان را به پيشرفت و كمال فرا مى خواند. سرگرم شدن به امور زايد و بى فايده ، حركتى در جهت خلاف فرمان عقل بوده ، موجب نابودى آن مى شود. از امام على (عليه السلام ) نقل شده است :
ضياع العقول فى طلب الفضول [۵۱۹].
ضايع شدن عقل ها، در جست و جوى كارهاى زايد است .

گمراهى

بيهوده گويى موجب نابودى خرد مى شود و با از دست دادن خرد، انديشه به خطا رفته ، انسان ، راه كمال و سعادت را گم خواهد كرد. امير مؤ منان مى فرمايد:
وقوعك فيما لا يعنيك جهل مضل [۵۲۰].
قرار گرفتن تو در آن چه به كارت نمى آيد، نادانى گمراه كننده اى است .

قساوت قلب

دورى از ياد خدا، دل را سخت مى كند، و نتيجه پر گويى در آن چه به كار نمى آيد، كاهش ذكر خدا، و سرانجام آن ، قساوت قلب است . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
لا تكثروا الكلام بغير ذكر الله فان كثره الكلام بغير ذكر الله تقسو القلب ان ابعد الناس من الله القلب القاسى [۵۲۱].
سخن در غير ياد خدا را زياد نكنيد. همانا سخن بسيار در غير ياد خدا، دل را سخت مى كند. همانا دورترين مردم از خدا، دل شخص سنگدل است .

خستگى شنونده

بيهوده گويى ، افزون بر زيان هاى پيش گفته ، موجب ملامت و خستگى شنونده نيز مى شود كه اين خود، بى ميلى شنونده به هم سخن شدن با بيهوده گو را در پى خواهد داشت .
امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
اياك و كثره الكلام فانه يكثر الزلل و يورث الملل [۵۲۲].
از پرگويى بپرهيز؛ زيرا بر لغزش ها مى افزايد و كسالت و خستگى را به دنبال مى آورد.

راه هاى درمان بيهوده گويى

درمان بيهوده گويى از دو راه علمى و عملى ممكن است .
دقت در پيامدهاى سخن بى فايده و يادآورى مستمر آن ها، سبب ترك اين عادت ناشايست مى شود. بيهوده گو بايد بداند كه عمر عزيزش بر نمى گردد؛ پس نبايد آن را صرف كار بيهوده كند. اگر شدت علاقه ، او را به بيهوده گويى وا داشته است ، بداند كه با اين كار عمر دوستش را تباه مى كند؛ در حالى كه مى تواند با سخنان سودمند محبت خويش را ابراز كند.
به يادآوردن ارزش والاى ذكر خدا و انديشه در مبداء و معاد نيز او را بر ضد بيهوده گويى ، تشويق و تحريك مى كند. شناخت نقش گفتار در ميان ديگر رفتار، گامى بسيار مهم در ترك بيهوده گويى است . آن گاه كه انسان به اهميت نقش سخن در زندگى آگاه شود، ديگر به گفتار بى فايده روى نخواهد آورد. امام صادق (عليه السلام ) به نقل از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
من راءى موضع كلامه من عمله قل كلامه الا فيما يعنيه [۵۲۳].
هر كس جايگاه سخنش را در ميان رفتارش بشناسد، گفتارش جز در امور مفيد، كم مى شود.
سرگرم شدن به كارهاى مفيد و سودمند، كوششى مناسب براى ترك عادت بيهوده گويى است ؛ زيرا پرداختن به بيهوده گويى انسان را از كارهاى سودمند باز داشته است ؛ پس براى ترك آن بايد به ضدش عمل كرد. امير مؤ منان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
من اطرح ما يعنيه وقع الى ما لا يعنيه [۵۲۴].
كسى كه آن چه را به كارش آيد كنار گذارد، در آن چه به كارش نيايد [= مفيد نباشد] قرار مى گيرد.
پرداختن به ذكر، دعا، مسائل مفيد علمى و ارشاد و تربيت ، از جمله امور مفيدى است كه انسان را از بيهوده گويى دور مى سازد.

پانویس

  1. صبحى صالح : نهج البلاغه ، كلمه 147، ص 497.
  2. انعام (6): 122.
  3. ق (50): 37.
  4. ابراهيم (14): 25.
  5. مجادله (58): 22.
  6. منسوب به پيامبر اكرم (ص ): علم اليقين ، ج 1، ص 14.
  7. رحمن (55): 1 - 4.
  8. صبحى صالح : نهج البلاغه ، ص 354، ح 233.
  9. صبحى صالح : نهج البلاغه ، ص 354، ح 233.
  10. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 29، ح 10120.
  11. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر دوم ، ص 241.
  12. كلينى : كافى ، ج 2، ص 115، ح 13.
  13. كلينى : كافى ، ج 2، ص 115، ح 14.
  14. كلينى : كافى ، ج 2، ص 114، ح 10.
  15. حجرات (49): 12.
  16. اعلم ان حد الغيبه ان تذكر اءخاك بما يكرهه ل بلغه ، (فيض كاشانى : المحجه البيضاء، ج 5، ص 255).
  17. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 280، ح 16308.
  18. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 282، ح 16313.
  19. قالت عائشه دخلت علينا امراءه فلما ولت بيدى انها قصيره . فقال النبى (صلى الله عليه و آله و سلم ) قداغتبتها. ورام بن ابى فراش : مجموعه ورام ، ج 1، ص 188.
  20. فيض كاشانى : المحجه البضاء، ج 5، ص 255.
  21. حجرات (49): 12.
  22. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، قصه خورندگان پيل بچه .
  23. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 113، ح 10389.
  24. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 280، ح 16308.
  25. نور (24): 19.
  26. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 283، ح 16316.
  27. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 125، ح 10431.
  28. آمدى : غررالحكم ، ص 221، ح 4424.
  29. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 121، ح 10419.
  30. آمدى : غررالحكم ، ص 221، ح 4427.
  31. آمدى : غررالحكم ، ح 4428.
  32. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 119، ح 10412.
  33. آمدى : غررالحكم ، ص 221، ح 4433.
  34. شيخ انصارى : مكاسب محرمه ، باب غيبت .
  35. محدث نورى ، مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 117 و 188، ح 10407.
  36. سعدى : بوستان .
  37. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 282، ح 16313.
  38. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 15، ص 268.
  39. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 12، ص 210، ح 13908.
  40. كلينى : كافى ، ج 5، ص 63، ح 3.
  41. كلينى : كافى ، ج 2، ص 385، ح 6.
  42. حر عاملى : وسائل الشيعه تج 12، ص 282، ح 16312.
  43. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 133، ح 10463.
  44. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 121، ح 10462.
  45. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 121، ح 10462.
  46. محدث نورى : مستدرك الوسائل ص 133، ح 10462.
  47. ابن ابى جمهور: عوالى اللالى ، ج 2، ص 224، ح 36.
  48. كلينى : كافى ، ج 2، ص 358، ج 7.
  49. حر عامل : وسائل الشيعه ،، ج 12، ص 294، ح 16340.
  50. مجارى ((بول و غائط)).
  51. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 296، ح 16345.
  52. كلينى : كافى ، ج 2، ص 375، ح 2.
  53. علامه مجلسى نه بحارالانوار، ج 72، ص 226.
  54. علامه مجلسى : فرمود، 72، ص 226.
  55. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 291، ح 16332.
  56. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ح 16333.
  57. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 282، ح 16312.
  58. محدث نورى ؛ مستدرك الوسائل ، ج 9 ص 133، ح 10462.
  59. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 10، ص 34، ح 12760.
  60. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 280، ح 16308.
  61. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 284، ح 16317.
  62. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 7، ص 322، ح 8293.
  63. كلينى : كافى ، ج 2، 357، ح 4.
  64. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 12، ص 103، ح 13637.
  65. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 9، ص 45، ح 10160.
  66. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 208، ح 16103.
  67. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 212، ح 16114.
  68. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9 ص 128، ح 10448.
  69. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 129، ح 10449.
  70. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 128، ح 10449.
  71. آمدى : غررالحكم ، ص 463، ح 10612.
  72. حر عاملى : وسائل الشيعه ج 12 ص 289، ح 16327.
  73. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ح 16328.
  74. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 8، ص 461، ح 10012.
  75. نساء (4): 148.
  76. شورى (42): 39 و 41.
  77. سعدى : بوستان .
  78. مستشير به كسى گفته مى شود كه خواهان مشورت باشد.
  79. سعدى : گلستان ، باب 8، حكايت 47.
  80. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 118، ح 10407.
  81. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 118، ح 10407.
  82. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 247، ح 16.
  83. كلينى : كافى ، ج 2، ص 354، ح 2.
  84. آمدى : غرر الحكم ، ص 221، ح 4425.
  85. سعدى : بوستان .
  86. كلينى : كافى ، ج 2، ص 357، ح 2.
  87. كلينى : كافى ، ص 356، ح 1.
  88. نوعى بيمارى كه باعث نابودى اجزاى بدن فرد مبتلا مى شود.
  89. محدث نورى مستدرك الوسائل ، ج 7 ص 322، ح 8293.
  90. محدث نورى مستدرك الوسائل ، ج 7 ص 322، ح 8293.
  91. بالا آوردن ، استفراغ كردن.
  92. شهيد ثانى : كشف الربيه ، ص 8.
  93. محدث نورى ، مستدرك الوسائل ، ج 9 ص 121، ح 10418.
  94. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 257، ح 48.
  95. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 6، ص 245، ح 72.
  96. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 282، حديث 16312.
  97. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، قصه خورندگان پيل بچه .
  98. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 285، ح 16319.
  99. كلينى : كافى ، ج 8، ص 244، ح 338.
  100. امورى كه در آن ها شبهه حرمت وجود دارد.
  101. كلينى : كافى ، ج 2، ص 305، ح 14.
  102. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 262، ح 67.
  103. كلينى : كافى ، ج 2، ص 114، ح 7.
  104. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 117، ح 10404.
  105. صدوق : الفقيه ، ج 2، ص 74، 1772.
  106. عطار: ديوان اشعار.
  107. كلينى : كافى ، ج 2، ص 356، ح 1.
  108. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9ص 117، ح 10405.
  109. كلينى : كافى ، ج 2 ص 71، ح 2.
  110. كلينى : كافى ، ج 2 ص 71، ح 2.
  111. سعدى : بوستان .
  112. كلينى : كافى ، ج 8، ص 168، ح 190.
  113. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 1، ص 116، ح 137.
  114. سعدى : بوستان .
  115. واعدنى فيه من الغيبه ... (علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 94، ص 343، ح 2.)
  116. صبحى صالح ، نهج البلاغه ، ص 556، ح 461.
  117. كلينى : كافى ، ج 2، ص 328، ح 3.
  118. از ريشه ((فرء)) به معناى دروغ ساختن و نسبت دروغين به كسى دادن به طورى كه موجب ناخشنودى او شود.
  119. وارونه كردن خبر.
  120. ((اولا و بالذات )) يعنى بدون هيچ گونه نسبت مجازى و غير حقيقى .
  121. ((ثانيا و بالعرض )) يعنى با در نظر گرفتن نسبتى مجازى و غير حقيقى ، اگر چه اين مجاز نزد مردم آشكار نباشد.
  122. خوى و خلق پايدار در روح انسان .
  123. آمدى : غرر الحكم ، ص 220، ح 4383.
  124. آمدى : غرر الحكم ، ح 4373 و 4375 و 4366.
  125. آمدى : غرر الحكم ح 4379.
  126. آمدى : غرر الحكم ، ص 219، ح 4361.
  127. عطار نيشابورى در منطق الطير از عاشقى حكايت مى كند كه خفته بود و معشوق بر او عيب گرفت كه اگر عاشقى ، چرا در خوابى ؟ خواب را با ديده عاشق چه كار؟

    عاشقى از فرط عشق آشفته بود بر سر خاكى بزارى خفته بود
    رفت معشوقش به بالينش فراز ديد او را خفته وز خود رفته باز
    رقعه اى بنبشت چست و لايق او بست آن بر آستين عاشق او
    عاشقش از خواب چون بيدار شد رقعه بر خواند و برو خون بار شد
    اين نوشته بود كاى مرد خموش خيز اگر بازارگانى سيم گوش
    ور تو مرد زاهدى ، شب زنده باش بندگى كن تا به روز و بنده باش
    ور تو هستى مرد عاشق ، شرم دار خواب را با ديده عاشق چه كار
    مرد عاشق باد پيمايد به روز شب همه مهتاب پيمايد زسوز
    چون تو نه اينى نه آن ، اى بى فروغ مى مزن در عشق ما لاف دروغ
    گر بخفتد عاشقى جز در كفن عاشقش گويم ، ولى بر خويشتن
    چون تو در عشق از سر جهل آمدى خواب خوش بادت كه نااهل آمدى
    سعدى شيرازى هم در ديوان اشعارش يك سو نگرى و توحيد در محبت ، و بى خبرى از اغيار، و نهراسيدن از خطرات را از پيامدهاى عشق و محبت به خدا دانسته ، به لاف زنان وادى محبت خطاب مى كند.

    كه گفت من خبرى دارم از حقيقت عشق دروغ گفت گر از خويشتن خبر دارد
    اگر نظر به دو عالم كند حرامش باد كه از صفاى درون با يكى نظر دارد
    گر از مقابله شير آيد از عقب شمشير نه عاشق است كه انديشه از خطر دارد
    وگر بهشت مصور كنند عارف را به غير دوست نشايد كه ديده بر دارد
    نظر به روى تو انداختن حرامش باد كه جز تو در همه عالم كسى دگر دارد
  128. كلينى : كافى ، ج 2، ص 343، ح 21.
  129. صبحى صالح : نهج البلاغه ، ص 225، خطبه 160.
  130. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 88، ح 10296.
  131. آمدى : غرر الحكم ، ص 220، ح 4394.
  132. نحل (16): 105.
  133. الزمر (39): 3.
  134. كلينى : كافى ، ج 2، ص 338، ح 3.
  135. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9 ص 88، ح 10298.
  136. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ح 10301.
  137. امورى كه آشكار بوده ، به دليل نياز ندارد.
  138. در ظاهر به دليل بى احتياطى ، فقط عقل او را سرزنش مى كند.
  139. ((لزوم دفع ضرر محتمل )) از احكام عقل عملى بشر است كه او را از رفتارى كه احتمال زياد در آن باشد، باز مى دارد.
  140. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 15، ص 172، ح 20225.
  141. كلينى : كافى ، ج 1، ص 50، ح 12.
  142. كلينى : كافى ، ج 1، ص 43، ح 6.
  143. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 15، ص 329، ح 20660.
  144. كلينى : كافى ، ج 12، ص 249، ح 16244.
  145. كارهايى كه موجب باطل شدن روزه مى شوند.
  146. جمع هر سه نوع كفاره اى كه براى ابطال عمدى روزه در نظر گرفته شده است .
  147. شيخ انصارى ، مكاسب محرمه ، فصل كذب .
  148. كلينى : كافى ، ج 2، ص 340، ح 12.
  149. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 245، ح 16213.
  150. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 250، ح 16227.
  151. صفت درونى پايدار.
  152. سرشتى كه با سرشت اصيل بشرى متفاوت است .
  153. الضرورات تبيح المحظورات .
  154. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 255، ح 16239.
  155. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ح 16238.
  156. كلينى : كافى ، ج 2 ص 342، ح 18.
  157. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 252، ح 16230.
  158. اوصافى كه در ذات و حقيقت شى ء دخالت ندارد.
  159. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12 ص 252، ح 16230.
  160. يوسف (12): 82.
  161. كلينى : كافى ، ج 2 ص 338، ح 2.
  162. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 340، ح 11.
  163. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 250، ح 16227.
  164. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 251، ح 16228.
  165. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2 ص 128، ح 8.
  166. كلينى : كافى ، ج 2، ص 339، ح 5.
  167. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 249، ح 16224.
  168. كلينى : كافى ، ج 4، ص 187، ح 1.
  169. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 2، ص 338، ح 1.
  170. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 69، ص 285.
  171. كلينى : كافى ، ج 7، ص 437، ح 3.
  172. كلينى : كافى ، ح 2.
  173. مناشده = قسم دادن .
  174. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 23، ص 225، ح 29428.
  175. كلينى : كافى ، ج 7، ص 435، ح 1.
  176. كلينى : كافى ، ص 434، ح 4.
  177. ابن ابى جمهور: عوالى اللآلى ، ج 2، ص 244، ح 36.
  178. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 23، ص 215، ح 29400.
  179. كلينى : كافى ، ج 7، ص 438، ح 1.
  180. آل عمران (3): 77.
  181. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 9، ص 454، ح 12484.
  182. كلينى : كافى ، ج 7، ص 436، ح 7.
  183. صدوق : ثواب الاعمال ، ص 226 و 227.
  184. كلينى : كافى ، ج 5، ص 542، ح 7.
  185. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 23، ص 197، ح 29353.
  186. كلينى : كافى ، ج 7، ص 434، ح 2.
  187. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 17، ص 416، ح 21711.
  188. فرقان (25): 72.
  189. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 14، ص 13، ح 15966.
  190. علامه مجلسى : بحارالانوار ج 74، ص 160، ح 150.
  191. كلينى : كافى ، ج 2، ص 339، ح 4.
  192. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 246، ح 16216.
  193. زمر (39): 3.
  194. غافر (40): 28.
  195. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 89، ح 10305.
  196. آمدى : غرر الحكم ، ص 220، ح 4408.
  197. كلينى : كافى ، ج 2، ص 290، ح 8.
  198. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، قصه خورندگان پيل بچه .
  199. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 87، ح 10295.
  200. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 221، ح 4415.
  201. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ح 4417.
  202. كلينى : كافى ، ج 2 ص 341، ح 15.
  203. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 84، ح 10280.
  204. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 8، ص 160، ح 10305.
  205. آمدى : غررالحكم ، ص 220، ح 4386.
  206. كلينى : كافى ، ج 2، ص 341، ح 13.
  207. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ح 14.
  208. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 88، ح 10300.
  209. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 11، ص 272، ح 13294.
  210. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 86، ح 10291.
  211. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 15، ص 347، ح 20704.
  212. آمدى : غررالحكم ، ص 221، ح 4413.
  213. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 4416.
  214. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 88، ح 10302.
  215. آمدى : غررالحكم ، ص 220، ح 4400.
  216. ذاريات (51): 55.
  217. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 68، ص 312، ح 11.
  218. احزاب (33): 58.
  219. گاه به صورت ((لازم )) و گاه به صورت ((متعدى )) به كار مى رود.
  220. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 280، ح 16308.
  221. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 282، ح 16313.
  222. كلينى : كافى ، ج 2، ص 358، ح 6.
  223. نساء (4): 112.
  224. علامه مجلسى (قدس سره ) اجتماع دو گناه در بهتان غير حضورى را بعيد دانسته ، مى نويسد: و قد يقال فى البهتان انها غيبه و بهتان و تجمتع عليه العقوبتان و هو بعيد (علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 246)
  225. نساء (4): 112.
  226. حال به صفات ناپايدار درونى و ملكه به صفات پايدار درونى گفته مى شود.
  227. كلينى : كافى ، ج 2، ص 358، ح 1.
  228. نساء (4): 112.
  229. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 287، ح 16323.
  230. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 1، ص 121.
  231. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 94، ص 328، ح 1.
  232. كلينى : كافى ، ج 8، ص 2، ح 1.
  233. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
    يا معشر من اسلم بلسانه و لم يخلص الايمان الى قلبه لا تذموا المسلمين و لا تتبعوا عوراتهم ، فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته و من تتبع الله تعالى عورته يفضحه فى بيته . (كلينى : كافى ، ج 2، ص 354، ح 2)
    اى كسانى كه به زبان اسلام آورده ايد و ايمان در دل هاى شما خالص نشده است ، مسلمانان را سرزنش ‍ نكنيد و اسرار آن ها را پى نگيريد. همانا كسى كه عيوب مردم را [چه راست ، چه دروغ ] بجويد، خداوند عيوب او را دنبال مى كند و هر كس كه خدا دنبال عيوبش باشد، او را در خانه خودش رسوا مى كند.
  234. جامعه از واحدهاى كوچكى تشكيل شده كه كوچك ترين آن خانواده است ؛ سپس روابط خويشاوندى سببى و نسبى خانواده ها و بعد از آن هم معاشرت هاى دوستانه و ارتباطهاى شغلى و... وجود دارد كه جامعه بزرگ بشرى را تشكيل مى دهد.
  235. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 287، ح 16323.
  236. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 194، ح 3.
  237. كلينى : كافى ، ج 2، ص 357، ح 5.
  238. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 64، ص 71، ح 35.
  239. كلينى : كافى ، ج 2، ص 361، ح 1.
  240. كلينى : كافى ، ج 5، ص 298، ح 1.
  241. مولوى : مثنوى معنوى ، حكايت طعن زدن بيگانه در شيخ .
  242. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 226.
  243. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 293، ح 16338.
  244. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 197، ح 16.
  245. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 10، ص 130، ح 1.
  246. مولوى : مثنورى معنوى ، حكايت كرامات درويشى كه در كشتى متهمش كردند.
  247. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 8، ص 339، ح 6900.
  248. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ح 9601.
  249. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 37، ح 15575.
  250. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ح 15578.
  251. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 38، ح 15578.
  252. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 197، ح 16.
  253. حجرات (49): 6.
  254. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 197، 15.
  255. كلينى : كافى ، ج 2، ص 362، ح 3.
  256. كلينى : كافى ، ص 130، ح 11.
  257. ناصر خسرو، ديوان اشعار، قصيده 18.
  258. كلينى : كافى ، ج 2، ص 361، ح 1.
  259. كلينى : كافى ، ح 2.
  260. كلينى : كافى ، ص 358، ح 1.
  261. ذاريات (51): 55.
  262. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 7، ص 323.
  263. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 75، ح 10247.
  264. آمدى : غررالحكم ، ص 463، ح 10633.
  265. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 8، ص 461، ح 10008.
  266. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 75، ح 10247.
  267. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 73، ح 10243.
  268. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 128، ح 10.
  269. آمدى : غرر الحكم ، ص 464، ح 10648.
  270. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 65، ص 348، ح 1.
  271. طوسى : الامالى ، ص 302، ح 598 -45.
  272. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 137، ح 45.
  273. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 73، ح 10241.
  274. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 194، ح 16065.
  275. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 73، ح 10240.
  276. كلينى : كافى ، ج 2، ص 664، ح 9.
  277. آمدى : غررالحكم ،ص 311، ح 7194.
  278. آمدى : غررالحكم ، ص 464، ح 10645.
  279. آمدى : غررالحكم ، ح 10646.
  280. كلينى : كافى ، ج 2، ص 300، ح 1.
  281. آمدى : غررالحكم ، ص 463، ح 10632.
  282. كلينى : كافى ، ج 8، ص 391، ح 587.
  283. كلينى : كافى ، ج 8، ج 2، ص 665، ح 17.
  284. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 238، ح 16188.
  285. آمدى : غررالحكم ، ص 464، ح 10647.
  286. كلينى : كافى ، ج 2، ص 122، ح 6.
  287. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 66، ص 378، ح 34.
  288. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 138، ح 53.
  289. كلينى : كافى ، ج 2،ص 144، ح 2.
  290. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 237، ح 16186.
  291. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 77، ح 10253.
  292. آمدى : غررالحكم ، ص 65، ح 851.
  293. صناعات خمس بخش آخر از منطق ارسطويى است كه در آن به بحث از مواد قياس پرداخته مى شود.صناعات خمس عبارتند از: الف . برهان ب .خطابه د.مغالطه ه .شعر كه در ميان آن ها برهان از بالاترين ميزان ارزش برخوردار بوده ؛ سپس جدل و آن گاه خطابه ، در مراتب بعدى قرار مى گيرند.
  294. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 74، ح 10244.
  295. مائده (5): 32.
  296. نحل (16): 125.
  297. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 4، ص 305، ح 34.
  298. غافر (40): 4.
  299. آمدى : غررالحكم ، ص 65، ح 851.
  300. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 129، ح 13.
  301. نحل (16): 125.
  302. طبرسى : احتجاج ، ج 1، ص 15، ح 1.
  303. كلينى : كافى ، ج 1، ص 166، ح 3.
  304. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 74، ح 10244.
  305. عنكبوت (29): 46.
  306. حج (22): 3.
  307. حج ، 8.
  308. نحل (16): 37.
  309. قصص (28): 56.
  310. ايصال به مطلوب ، يعنى رساندن شخص به آن چه مورد پسند است .
  311. يونس (10): 99.
  312. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 201، ح 21348.
  313. مفتون كسى است كه در دام شيطان قرار گرفته و اهل فتنه است .
  314. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 129، ح 14.
  315. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 102، ح 10349.
  316. حسن بن شعبه : تحف العقول ، ص 21.
  317. صدوق : توحيد، ص 454.
  318. تعريف او اين است كه ((تعريفى ندارد)) (فراتر از تعريف است .)
  319. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 138، ح 49.
  320. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 27، ص 44، ح 33170.
  321. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 125، ح 2.
  322. عبدالله نعيمه : هشام بن حكم ، ص 66.
  323. كلينى : كافى ، ج 1، ص 173، ح 4.
  324. نحل (16): 125.
  325. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 125، ح 1.
  326. علامه مجلسى : بحارالانوار، ص 135، ح 36.
  327. صدوق : من لا يحضره الفقيه ، ج 4، ص 362، ح 5762.
  328. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 126.
  329. علامه مجلسى : بحارالانوار، ص 125، ح 2.
  330. جهل مركب آن است كه فرد افزون بر اعتقاد به عقيده اى باطل و نادرست ، يقين به درست بودن عقيده خويش داشته باشد؛ پس جهل او از دو اعتقاد تشكيل شده : 1.اعتقاد به باطل 2.اعتقاد به درستى اعتقاد اولش . به عبارت ديگر، جهل مركب از دو جهل تشكيل شده است : 1.جهل به حقيقت 2. جهل به جهل و نادانى خويش درباره حقيقت .
    آن كس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركب ابدالدهر بماند
  331. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 125، ح 2.
  332. علامه مجلسى : بحارالانوار، ص 138، ح 49.
  333. شهيد ثانى : منيه المريد، ص 171.
  334. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 128، ح 6.
  335. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 128، ح 6.
  336. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 74، ص 163، ح 179.
  337. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 70، ص 408، ح 12.
  338. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 127، ح 4.
  339. علامه مجلسى : بحارالانوار، ص 139، ح 59.
  340. علامه مجلسى : بحارالانوار، ص 128، ح 6.
  341. صبحى صالح : نهج البلاغه ، ص 482، حكمت 82.
  342. كلينى : كافى ، ج 1، ص 92، ح 4.
  343. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 2، ص 138، ح 54.
  344. كلينى : كافى ، ج 2، ص 301، ح 8.
  345. استيفاى حق فقط به يقين شخص وابسته نيست و حجت شرعى كافى است .
  346. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 109.
  347. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 109.
  348. كلينى : كافى ، ج 2، ص 301، ح 8.
  349. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 77، ح 10254.
  350. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 76، ح 10248.
  351. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ص 77، ح 10254.
  352. كلينى : كافى ، ج 2، ص 301، ح 8.
  353. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 200، ح 21344.
  354. كلينى : كافى ، ج 2، ص 301، ح 8.
  355. كلينى : كافى ، ج 2، ص 301، ح 8.
  356. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 200، ح 21344.
  357. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 200، ح 21344.
  358. آمدى : غررالحكم ، ص 461، ح 10565.
  359. عطار: منطق الطير.
  360. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 60، ح 15646.
  361. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 5، ص 233، ح 6421.
  362. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 11، ص 178، ح 12686.
  363. علامه مجلسى (ره )مى گويد:
    ((اللعن ، الطرد و الابعاد عن الخير من الله تعالى ؛ و من الخلق ، السب و الدعاء و طلب البعد من الخير؛ لعنت از سوى خدا به معناى دور ساختن از خير، و از سوى مردم به معناى درخواست دورى از خير است . (علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 70، ص 319.
  364. زيارت عاشورا.
  365. بقره (2): 89.
  366. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 11، ص 179، ح 12686.
  367. كلينى : كافى ، ج 2، ص 290، ح 7.
  368. كلينى : كافى ، ص 360، ح 7.
  369. يونس (10): 59.
  370. بقره (2): 159.
  371. بقره (2)، 161.
  372. بقره (2)، 89.
  373. فتح (48): 6.
  374. آل عمران (3): 86 و 87.
  375. توبه (9): 68.
  376. هود(11) تن 18.
  377. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 12، ص 306، ح 3627.
  378. شبسترى : گلشن راز.
  379. رعد (13): 25.
  380. ص (38): 78.
  381. حجر (15): 35.
  382. احزاب (33): 57.
  383. آل عمران (3): 61.
  384. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 11، ص 372، ح 13294.
  385. نور (34): 23.
  386. نور (24): 23.
  387. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 51، ح 20956.
  388. حر عاملى : وسائل الشيعه.
  389. حر عاملى : وسائل الشيعه .
  390. حر عاملى : وسائل الشيعه .
  391. حر عاملى : وسائل الشيعه .
  392. حر عاملى : وسائل الشيعه .
  393. حر عاملى : وسائل الشيعه .
  394. حر عاملى : وسائل الشيعه .، ج 17، ص 183، ح 22306.
  395. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 12، ص 307، ح 14159.
  396. نراقى : جامع السعادات ، ج 1، ص 354.
  397. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 6، ص 291.
  398. نراقى : جامع السعادات ، ج 1، ص 354.
  399. نراقى : جامع السعادات .
  400. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 11، ص 483، ح 15320.
  401. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 7، ص 509، ح 9987.
  402. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 301، ح 16357.
  403. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 7، ص 109، ح 8873.
  404. كلينى : كافى ، ج 2، ص 508، ح 7.
  405. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 3، ص 266، ح 3606.
  406. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 3، ص 266، ح 3606.
  407. كلينى : كافى ، ج 2، ص 359، ح 1.
  408. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 45، ص 115.
  409. امير مؤ منان على (عليه السلام ) در محراب مسجد كوفه پس از ضربت خوردن فرمود: ((فزت و رب الكعبه . به پروردگار كعبه قسم كه رستگار شدم (همان ، ج 41، ص 2، ح 4.
  410. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر سوم ، حكايت لاابالى گفتن عاشق ناصح ...
  411. كلينى : كافى ، ج 2، ص 359، ح 1.
  412. كلينى : كافى ، ص 350، ح 1.
  413. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 99، ح 10335.
  414. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 110.
  415. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 110.
  416. كلينى : كافى ، ج 2، ص 326، ح 14.
  417. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 110.
  418. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 110.
  419. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 9، ص 42، ح 11478.
  420. كلينى : كافى ، ج 2، ص 324، ح 4.
  421. كلينى : كافى ، ص 325، ح 11.
  422. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 34، ح 20902.
  423. كلينى : كافى ، ج 2، ص 325، ح 12.
  424. كلينى : كافى ، ح 9.
  425. انعام (6): 108.
  426. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 217، ح 16348.
  427. كلينى : كافى ، ج 2، ص 325، ح 10.
  428. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 32، ح 20897.
  429. كلينى : كافى ، ج 2، ص 359، ح 2.
  430. كلينى : كافى ، ص 324، ح 7.
  431. كلينى : كافى ، ص 324، ح 7.
  432. كلينى : كافى ، ج 2، ص 323، ح 1.
  433. فيض كاشانى ، المحجه البيضاء، ج 5، ص 207.
  434. الخوض فى الباطل .
  435. مدثر (74): 45.
  436. علامه طباطبايى (ره )در تفسير الميزان مى گويد: منشور از خوض ، سرگرمى عملى و زبانى در باطل و فرو رفتن در آن است ، به طورى كه به كلى از توجه به غير باطل غفلت شود. (الميزان ، ج 20، ص 180، ص 20.)
  437. نساء (4): 140.
  438. فيض كاشانى : المحجه البيضاء، ج 5، ص 207.
  439. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 251، ح 16228.
  440. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 8.
  441. فيض كاشانى : المحجه البيضاء، ج 5، ص 207.
  442. صحيفه سجاديه ، ص 174.
  443. نساء (4): 140.
  444. نساء (4): 140.
  445. حجرات (49): 11.
  446. مسخره كردن .
  447. مطففين (83): 29 و 30.
  448. مولوى : مثنوى معنوى ، دفتر چهارم ، مثل قانع شدن آدمى به دنيا و حرص او در طلب دنيا...
  449. هر آن چه عقل بر آن حكم كند، شرع نيز بر او حكم مى كند؛ ((كل ما حكم به العقل حكم به الشرع ))
  450. حجرات (49): 11.
  451. كهف (18): 48.
  452. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 113.
  453. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 99، ح 10335.
  454. كلينى : كافى ، ج 2، ص 350، ح 1.
  455. مؤمنون (23): 108 - 110.
  456. طنز، فكاهى و كاريكاتور اگر در مقام ريشخند كردن باشد، مشمول همين حكم است .
  457. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 16، ص 281، ح 21556.
  458. مولوى : ديوان شمس ، غزل شماره 1967.
  459. فيض كاشانى : المحجه البيضاء: ج 5، ص 236.
  460. مطففين (83): 34 و 35.
  461. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 99، ح 10335.
  462. بيمارى ((اختلاج )) يا ((پاركينسون )) مرضى است كه اعضا و جوارح بدن ، بدون اختيار حركات غير عادى مى كند.
  463. طلاق (65): 3.
  464. كلينى : كافى ، ج 2، ص 369، ح 1.
  465. كلينى : كافى ، ج 1، ص 20، ح 14.
  466. همزه (104): 1.
  467. قلم (68): 11 و 12.
  468. كلينى : كافى ، ج 2، ص 369، ح 1.
  469. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 282، ح 16312.
  470. آمدى : غررالحكم ، ص 222، ح 4453.
  471. آمدى : غررالحكم ، ح 4.
  472. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 252، ح 16230.
  473. آمدى : غررالحكم ، ص 222، ح 4452.
  474. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 13، ص 125، ح 14967.
  475. بقره (2): 27.
  476. حجرات (49): 6.
  477. لقمان (31): 17.
  478. حجرات (49): 12.
  479. حجرات (49): 12.
  480. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 72، ص 270.
  481. بقره (2): 191.
  482. بقره (2)، 217.
  483. كلينى : كافى ، ج 2، ص 369، ح 1.
  484. بقره (2): 27.
  485. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 151، ح 10523.
  486. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 252ت ح 16229.
  487. سعدى : بوستان .
  488. شهيد ثانى : كشف الريه ، ص 42.
  489. كلينى : كافى ، ج 2، ص 369، ح 1.
  490. كلينى : كافى ، ح 3.
  491. كلينى : كافى ، ص 354، ح 2.
  492. آمدى : غررالحكم ، ص 222، ح 4458.
  493. آمدى : غررالحكم ، ح 4454.
  494. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 10، ص 35، ح 12765.
  495. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 1، ص 339، ح 894.
  496. نباء (78): 18.
  497. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 13، ص 330، ح 15500.
  498. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12 ، ص 310، ح 16382.
  499. شهيد ثانى : كشف الربيه ، ص 42.
  500. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 309، ح 16379.
  501. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ص 307، ح 16372.
  502. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 68، ص 276، ح 5.
  503. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 13، ص 126، ح 14972.
  504. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 68، ص 277، ح 10.
  505. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ج 1، ص 107.
  506. كلينى : كافى ، ج 2، ص 116، ح 19.
  507. آمدى : غررالحكم ، ص 214، ح 4176.
  508. ورام بن ابى فراس : مجموعه ورام ، ح 1، ص 108.
  509. آمدى : غرر الحكم ، ص 476، ح 10931.
  510. حر عاملى : وسائل الشيعه ، ج 12، ص 197، ح 16074.
  511. ديلمى : اعلام الدين ، ص 145.
  512. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 9، ص 27، ح 10115.
  513. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 6، ص 187، ح 6732.
  514. فيض كاشانى ، المحجه البيضاء، ج 5، ص 196.
  515. ديلمى : ارشاد القلوب ، ج 1، ص 104.
  516. كلينى : كافى ، ج 2، ص 115، ح 15.
  517. محدث نورى : مستدرك الوسائل ، ج 13، ص 126، ح 14972.
  518. آمدى : غررالحكم ، ص 477، ح 10943.
  519. آمدى : غررالحكم ، ص 476، ح 10932.
  520. آمدى : غررالحكم ، ص 477، ح 10948.
  521. علامه مجلسى : بحارالانوار، ج 68، ص 281، ح 28.
  522. آمدى : غرر الحكم ، ص 212، ح 4103.
  523. كلينى : كافى ، ج 2، ص 116، ح 19.
  524. آمدى : غررالحكم ، ص 477، ح 10946.