کتابخانه:اخلاق اداری-کتاب

از پژوهشکده امر به معروف
(تغییرمسیر از اخلاق اداری-کتاب)
پرش به: ناوبری، جستجو
اخلاق در اداره
مشخصات کتاب
Akhlagh.PNG
نویسنده حسین مظاهری
زبان فارسی
ناشر فرمانداری قم؛ امور فرهنگی
محل انتشارات قم
تاریخ نشر ۱۳۷۰
موضوع اخلاق اسلامی - مدیریت
دانلود [PDF]

محتویات

مقدمه

فطرت آدمی کمال خواه و خداجوست، از همین رو انسان می‌کوشد تا خود را به سوی تکامل ببرد و استعدادهایش را به رشد برساند. در این فرایند، مجموعه عوامل تشویق کننده و نیز باز دارنده در وجود او به فعالیت اند و هر یک او را به سویی می‌برند. هرگاه که عوامل باز دارنده بر انسان غلبه کند، فلسفه وجودی اش توقع انسان تا حد حیوانیت تنزل می‌کند.

انسانی که باید رو به خدا می‌داشت و به او نظر می‌کرد و هدفی جز رضایت و رضوان حضرت حق نداشت اکنون فقط به خور و خواب و شهوت می‌اندیشد و از آسمان و آن سوی طبیعت بریده است.

در این جا است که نقش بزرگ انبیای الهی و امامان معصوم علیه السلام مشخص می‌شود؛ آنان با تذکرهای به موقع و انذارها و بشارت‌های خود رابطه انسان را با خدا، مردم، پدر و مادر، معلم و استاد، همسایه و دوست، فامیل و حتی ارتباط او را با همه هستی مشخص می‌کنند و هدف‌های عالی را به یاد می‌آورند.

این تذکرها و اندرزها و تبشیرها همان است که آن را اخلاق می‌نامیم، اساساً همه پیامبران برای این مبعوث شدند تا رفتارها و کردارهای مردم را تصحیح کنند و آنان را به اخلاق نیکو برانگیزانند و پیامبر ما صلی الله علیه و آله آخرین آنها بود که برای تکامل چنین اخلاقی مبعوث شد چنان‌که خود ایشان می‌فرماید: انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق؛ ممن بر انگیخته شدم تا مکارم اخلاق را تکامل بخشم.

ادامه رسالت پیامبران و امامان معصوم علیه السلام را عالمان دینی بر عهده دارند تا اخلاق را به طور همه‌جانبه در خانه، مدرسه، کارخانه و اداره تعلیم دهند و همگان را به وظایف خویش آشنا سازند. این مهم در روزگار ما خود را به صورت یک نیاز مبرم و ضروری نشان داده و در اداره‌ها و سازمان‌های گوناگون کارایی دارد.

از همین رو بر آن شدیم تا سلسله مباحث اخلاقی را برای کارکنان ادارات برگزار کنیم.

کتاب حاضر، متشکل از مجموعه بحث‌های اخلاقی است که فقیه متتبع و معلم اخلاق، حضرت آیه الله مظاهری در جمع کارکنان اداره‌ها مطرح کرده‌اند که پس از پیاده شدن از نوار، استخراج منابع، مستندسازی و ویرایش به صورتی که اکنون ملاحظه می‌کنید در آمده است. انتشار این اثر به مناسبت هفته دولت است از این رو آن را به شهدای گرانقدر دولت به ویژه دو شهید والا مقام رجائی و باهنر تقدیم می‌کنیم.

یاد آور می‌شویم که این گونه بحث‌های اخلاقی را با حضور اساتید ارجمند،

آیات عظم، جوادی آملی، احمدی میانجی (ر۰)، شاه آبادی، مؤ من، استادی، اشتهاردی و تهرانی پیگیری و برگزار کرده‌ایم و به زودی در مجموعه دیگری به چاپ خواهد رسید.

محمد جواد خالقی شهریور ۱۳۸۱

ارزش کار اداریان

اقتصاد هر مملکتی متوقف بر کار است: کار تولیدی، کار توزیعی و کار خدماتی. از نظر اسلام، قرآن و روایات اهل بیت علیه السلام کارهای خدماتی - نظیر اداره‌ها - اهمیت بیشتری دارد؛ یعنی اسلام که مردم را بر کار تولیدی و کار توزیعی مثل تجارت سفارش کرده، به کار خدماتی بیشتر اهمیت داده و تاءکید نموده است؛ تا جایی که می‌توان گفت: عبادتی بالاتر از خدمت به جامعه نیست.

ثواب کار خدماتی، از نماز شب، روزه مستحبی، حج و حتی از جهاد بالاتر است؛ در روایتی آمده است:

قضاء حاجه المؤ من یعدل سبعین حجه مبروره؛ (۱)

برآوردن حاجت مردم، مساوی با هفتاد، حج مقبول است.

در این باره اگر همین یک روایت بود قبولش مشکل بود و به نوعی توجیه می‌شد، اما آنچه آن را یقین آور می‌کند این است که این روایت به طور پی در پی و متواتر، نقل شده است.

در این جا گوشه‌ای از سیره پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیه السلام را نقل می‌کنیم تا به ارزش خدمت به مردم بیشتر پی ببرید.

سعی و کوشش پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این بود که گره‌ای از کار مسلمانی باز کند.

یا اگر امیرالمؤ منین علیه السلام گره‌ای از کار یک مسلمانی می‌گشود، برایش از نماز شب خوش‌حال کننده تر بود. از تاریخ و سیره پیامبر و ائمه علیه السلام به خوبی استفاده می‌شود که بی تفاوت بودن در کار مسلمانان، توهین کردن به آنان، به اندازه‌ای برای آن بزرگواران ناراحت‌کننده و غم انگیز بوده که حتی اگر فرزندشان از دنیا می‌رفت، آن اندازه ناراحت نمی‌شدند.

نقش سعه صدر در گره گشایی از کار مردم

عدی بن حاتم (پسر حاتم طائی) از شام خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد تا مسلمان شود. وی چون رئیس قبیله بود، حضرت به او احترام کردند. علاوه بر آن این که او را در کنار خود نشاندند، موقع نهار نیز به خانه خود بردند. عدی می‌گوید: مسلمان شدنم دو علت داشت: یکی این که همره پیامبر در حال حرکت بودم که پیرزنی رسید و بیش از یک ساعت پیغمبر را معطل کرد، ایشان با تبسم و تسلط، جواب آن پیر زن را داد، به حدی که من از آن همه حوصله و صبر خسته شدم، اما آن حضرت با کمال طماءنینه و سعه صدر با پیر زن گفت و گو می‌کرد. این حالت را که دیدم دریافتم که آن حالت، عادی نیست.

جهت دیگر اسلام آوردن من این بود که وقتی وارد خانه پیغمبر شدم، دیدم وضع زندگی اش بسیار ساده و بی‌آلایش است، به حدی که حصیری هم در خانه ندارد، فقط یک پوست گوسفند بود که مرا روی آن نشاند، و خود رسول الله روی خاک نشست.

آری، با دیدن این صحنه‌ها زمینه برای مسلمان شدن عدی مهیا شد و پیغمبر صلی الله علیه و آله وقتی این زمینه را احساس کرد این جمله معجزه آمیز را به او فرمود:

ای عدی! تو پسر حاتم طائی ومرد با جراءتی هستی، عشریه و مالیات گرفتن از مردم در دین تو - که نصرانی هستی - حرام است و خودت می دانی که به خاطر ریاستت ادعا می‌کنی که: من بت پرستم!

عدی می‌گوید: این مطلب را هیچ‌کس نمی‌دانست جز خودم و تا این جمله را شنیدم مسلمان شدم. این جا بود که پیامبر به من فرمودند: عدی! اوضاع کنونی مسلمانان و مدینه را در نظر نگیر، طولی نمی‌کشد که اسلام بر ایران، روم، شام و عراق مسلط می‌شود و مسلمانان سرفراز می‌گردند.

شاهد بحث: جمله اول است که در مورد سعه صدر پیامبر بود، سعه صدر آن بزرگوار به حدی است که قرآن منت بر سرش می‌گذارد و می‌فرماید:

الم نشرح لک صدرک؛ (۲)

ای پیامبر آیا برای تو سینه ات را نگشاده‌ایم.

برافروخته شدن پیامبر از توهین به مسلمانان

لعله یزکی او یذکر فتنفعه الذکری (۳)

چهره در هم کشید و روی گردانید که آن مرد نابینا پیش او آمد و تو چه می دانی شاید او به پاکی گراید یا پند پذیرد و اندرز، سودش دهد.

شاءن نزول این آیات آن است که: شخص ثروت مندی خدمت پیامبر نشسته بود و با حضرت صحبت می‌کرد، در همین هنگام مرد فقیر و نابینایی (ابن مکتوم) رسید، وی چون چشمش نمی‌دید در کنار آن مرد پولدار اشرافی نشست. از این رو با برخورد توهین آمیزی مواجه شد؛ یعنی آن شخص متمول خود را جمع و جور کرد، اگر چه ابن مکتوم نابینا بود و متوجه نشد، اما برخورد توهین آمیز بود، فقط همین. رنگ مبارک پیامبر اکرم از شدت عصبانیت برافروخته شد و رو به آن شخص متمول کرد و فرمود: چرا چنین کردی؟ ترسیدی از فقر او به تو برسد؟! گفت: خیر یا رسول الله! فرمود: ترسیدی از تمول و ثروت تو به او برسد؟! گفت: خیر یا رسول الله! بیچاره گیر افتاده بود و نمی‌دانست چه بگوید و از ناراحتی پیامبر به شدت اندوهگین شد و گفت:

یا رسول الله من حاضرم نصف مال و تمکنم را به ابن مکتوم بدهم تا از خطای من درگذری و از من راضی شوی. پیامبر رو به ابن مکتوم کرده و فرمود:

ابن مکتوم! حاضری نصف مال او را بپذیری؟ گفت: خیر یا رسول الله می‌ترسم وقتی از جهت ثروت مثل او شدم. از نظر اخلاق نیر همانندش گردم.

وقتی فقیر نابینا می‌آید روترش می‌کنی، از کجا معلوم که او بهتر از تو نباشد و بیشتر از تو از محضر پیامبر استفاده نکرده باشد؟!

آری، سوره عبس به ما این درس را می‌دهد که کارمندی که پشت میز اداره اش نشسته و رئیسی که بر مسند ریاست تکیه زده باید خوش برخورد بوده و سعه صدر داشته باشد. کسی که ارباب رجوع دارد سعه صدرش باید به قدری باشد که بتواند با پر توقعها بسازد. با تبسم جواب دهد و مردم را به اسلام و انقلاب بدبین نکند و اگر با افرادی مواجه گردد که زود عصبانی می‌شوند. حتی بی جا - بر اعصابش مسلط باشد. یا درباره افرادی که نادانند - و تعدادشان کم نیست - و تا حاجت و خواسته شان بر آورده نمی‌شود به انقلاب جسارت می‌کنند، سعه صدربه خرج دهد و به مسلمان، توهین نکند، امام صادق علیه السلام می‌فرماید:

من اءهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه؛ (۴)

اگر کسی به مسلمانی توهین کند گناهش همانند آن است که جنگ با خدا کرده باشد.

پیامبر بهترین الگوی خدمت گزاری و دریادلی

درست است که کسی نمی‌تواند مثل پیغمبر باشد، اما باید بکوشد تا شباهتی به آن حضرت پیدا کند.

لقد کان لکم فیهم اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر(۵)

قطعاً برای شما در پیروزی از آنان سرمشقی نیکوست یعنی برای کسی که به خدا و روز باز پسین امید می‌بندد.

اگر خدا و بهشت می‌خواهیم باید در زندگی از پیامبر سرمشق بگیریم. ایشان، پیراهن مناسب نداشت، مسلماً می‌توانست تهیه کند اما چون می‌خواست با ضعیف‌ترین افراد، یک سان باشد و همانند آنان زندگی کند، از تهیه لباس مناسب سرباز می‌زد.

امیرالمؤ منین علیه السلام در نهج البلاغه می‌فرماید:

ان الله تعالی فرض علی ائمه العدل اءن یقدروا اءنفسهم بضعفه الناس..(۶)

خداوند بر پیشوایان حق واجب شمرده که بر خود سخت گیرند و همچون طبقه ضعیف مردم باشند.

شخصی از علاقه مندان پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم گرفت پولی به آن حضرت بدهد، به شرط آن که برای فقیران و ضعیفان مصرف نکند بلکه برای خودش پیراهنی تهیه نماید؛ لذا عرض کرد.

یا رسول الله! این شش درهم را آورده‌ام برای شما تا با آن یک پیراهن برای خود تهیه کنی. پیامبر صلی الله علیه و آله شش درهم را به علی داد و فرمود: برو پیراهن بخر. علی علیه السلام رفت و پیراهنی خرید. وقتی پیراهن را آورد، پیامبر نگاهی به پیراهن کرده و دیدند گران‌قیمت است؛ رو به علی کرده و فرمود: می‌توانی این پیراهن را ببری و عوض کنی و ارزان ترش را بخری؟! علی علیه السلام جواب داد: بله یا رسول الله؛ ولی پیامبر صلی الله علیه و آله احساس کرد که این کار برای علی سنگین است، لذا فرمود: بیا با هم برویم. رفتند و پیراهن را پس دادند و یک پیراهن به دو درهم خریدند و رسول گرامی آن را همان جاپوشیدند. در بازگشت به فقیری برخوردند که گرسنه بود و غذا نداشت، دو درهمش را به آن فقیر دادند تا شکم گرسنه اش را سیر کند.

سپس به کنیزی رسیدند که غمگین و ناراحت بود، فرمودند: چرا ناراحتی؟ گفت: دو درهم به من داده‌اند که با آن متاعی بخرم و آن را گم گرده‌ام. پیامبر صلی الله علیه و آله دو درهم باقی مانده را نیز به او داد، اما دید که باز هم ناراحت است، فرمود؛ چرا ناراحتی؟ کنیز گفت: دیر کرده‌ام اگر به خانه برگردم کتکم می‌زنند. فرمود: بیا با هم برویم تا تو را شفاعت کنم.

پیغمبر صلی الله علیه و آله در زد و سلام کرد. اما جواب نیامد، دفعه دوم و سوم سلام کرد، سرانجام زنی که بسیار مؤ دب بود آمد و در را گشود و عرض کرد. یا رسول الله! همان دفعه اول فهمیدم و صدای شما را شناختم، دیر کردنم به خاطر آن بود که دوست داشتم سلام شما را مکرر بشنوم.

پیغمبر فرمود: آمده این دختر بچه را شفاعت کنم. زن جواب داد: ای رسول خدا! این کنیز را به خاطر شما در راه خدا آزاد کردم.

پیامبر بسیار خوشحال شد و فرمود: عجب پول با برکتی بود! برهنه‌ای را پوشاند، گرسنه‌ای را سیر کرد و کنیزی را آزاد نمود. آری، پیامبر از این که دل دختر بچه‌ای را به دست آورده و گرسنه‌ای را سیر کرده است خوشحال می‌شود.

برای مؤ سس حوزه علمیه قم مرحوم شیخ عبدالکریم حائری قدس سره خانه‌ای خریدند، طولی نکشید که ایشان خانه را فروخت و صرف حوزه کرد. خانه دیگری خرید، آن را نیز فروخته و صرف حوزه کرد. دفعه سوم دیگر خانه را به نام ایشان نخریدند بلکه به نام فرزندان ایشان خریدند که نتواند بفروشد.

تاءثر پیامبر صلی الله علیه و آله از ناراحتی اسیر غیر مسلمان

در جنگ بدر اسیران را گرفتند و شب را زیر زنجیر گذراندند، پیغمبر فرمود: دیشب خوابم نبرد از این که ناله عباس را می‌شنیدم!

نکته را دقیق در ذهنتان مجسم کنید تا به عظمت مطلب پی ببرید که پیامبر صلی الله علیه و آله با دوازده هزار نیروی مجهز آمده و مکه را تسخیر کرده، مکه‌ای که مردم آن ۷۴ جنگ بر پیغمبر تحمیل کردند، مکه‌ای که هند جگر خوار با شوهرش ابوسفیان در مقابل پیامبر ایستاده، در چنین موقعیتی است که برای آن حضرت خبر آوردند که: یا رسول الله! رزمنده‌ای تند و احساساتی پرچم به دست گرفته، و در کوچه‌ها شعار می‌دهد:

الیوم یوم الملحمه:

امروز روز انتقام است.

پیامبر به علی فرمودند: برو و پرچم را از دستش بگیر و در کوچه‌ها بگرد و به همه اعلام کن که:

الیوم یوم المرحمه:امروز روز بخشش و عفو است.

پیامبر از این که توانست توسط علی بت‌ها را بشکند، بسیار خوشحال بود، در مقابل خانه خدا ایستاد و آن خطبه معروف و پرافتخار را خواند، ایشان در فرازی از آن خطبه فرمود:

لااله الله وحده وحده... اسرار از ترس می‌لرزیدند، پیامبر رو به آنان فرمود:

چه کنم با شما؟ همگی گفتند: هر چه کنی بجاست. بکشی، اموالمان را مصادره کنی و... پیامبر این آیه را قرائت کرد: لاتثریب علیکم الیوم...(۷) امروز بر شما سرزنشی نیست.

برادرم یوسف به برادرانش گفت: گذشته‌ها گذشت... و امروز من نیز با شما همان معامله را می‌کنم و از خطاهای شما می‌گذرم، از این لحظه هر کس در زیر پرچم اسلام زندگی کند ولو غیر مسلمان باشد، مشمول عفو و رحمت اسلامی است، اما اگر توطئه‌ای کند باید حساب پس بدهد و مجازات شود. (۸)

اگر به این حوادث دقت کنیم برای ما درس است. پیغمبر زمانی که کسی را نداشت جز خدیجه و علی، و برای ارشاد و تبلیغ حرکت می‌کرد دلش برای همه می‌تپید، آن حضرت حتی برای ابوسفیان‌ها، ابوجهل‌ها و برای کافران رذلی که مسلمان نمی‌شدند گریه می‌کرد.

کفار قریش بچه‌ها و اراذل و اوباش را وادار کرده بودند که هر وقت پیغمبر از خانه بیرون آمد، سنگ بارانش کنند و به آنان سفارش کرده بودند که سنگ را به جاهای حساس آن حضرت نزنند که کشته شود، چون اگر پیغمبر کشته می‌شد اختلاف بین قریش و سایر طوائف عرب به وجود می‌آمد. می‌خواستند ایشان را زجرکش کنند، لذا سنگ‌ها را به ساق پای آن بزرگوار می‌زدند

(۹) پیامبر گاهی به خانه بر می‌گشت تا از سنگ باران در امان بماند. خدیجه، یگانه زن یاور اسلام، پیامبر را داخل اتاق می‌برد و خود را سپر آن حضرت می‌نمود و فریاد می‌زد. خانه را سنگ باران نکنید، پاهای پیامبر زخم است و از آن خون جاری است و...

پیامبر ماءیوس و خسته نمی‌شود. هنوز آفتاب در نیامده برای انجام رسالت به پا می‌خاست، همسرش می‌پرسید یا رسول الله! کجا می‌روی؟ می‌فرمود: اسلام غریب است، این‌ها بی‌چاره‌اند و در جهل و نادانی به سر می‌برند. باید هدایت شوند. برای چندمین بار جهت انجام ماءموریت به پا می‌خاست، اما قریش همچنان پاسخش را با سنگ و استخوان‌های شکسته می‌دادند. گاهی به کوه پناهنده می‌شد، به خدیجه خبر می‌دادند که پیامبر به کوه حرا می‌رفت و...

علی علیه السلام می‌فرماید: با حضرت خدیجه مقداری زاد و توشه بر می‌داشتیم، زیر این سنگ و آن بوته و... به جست و جوی پیامبر می‌پرداختیم، سرانجام پیامبر را زیر سنگ، بوته و یا در غاری پیدا می‌کردیم و می‌دیدیم که خون از ساق پای پیامبر می‌ریزد و با آن حالتی زمزمه می‌کند:

اللهم اهد قومی؛ فانهم لا یعلمون؛ (۱۰)

خدایا، قوم مرا هدایت کن و آنان را عذاب نکن، چون نمی‌فهمند.

این شعار پیامبر است که باید همیشه در خاطره‌ها بماند؛ انبیای الهی و ائمه طاهرین علیهم اسلام نیز چنین بودند.

سعه صدر حضرت یوسف علیه السلام

قرآن می‌فرماید: وقتی که برادران حضرت یوسف او را شناختند، از آن جهت که جنایتشان خیلی بزرگ

بود خجالت می‌کشیدند و حضرت یوسف فرمود: لا تثریب علیکم الیوم (۱۱)

امروز بر شما سرزنشی نیست.

تاریخ می‌نویسد: ماءموران دربار به خاطر احترام به برادران یوسف سفره می‌انداختند و حضرت یوسف می‌آمد و سر سفره می‌نشست، برادرانش جنایتی را که در حق او کرده بودند به یاد می‌آوردند و خجالت می‌کشیدند و نمی‌توانستند غذا بخورند، لذا حضرت یوسف روزی قبل از صرف غذا نطقی ایراد کرد و فرمود:

برادران من! چرا خجالت می‌کشید؟ این را بدانید که شما مرا به این سمت و منصب رساندید، شما مرا در چاه انداختید و... تا این که سرانجام و سرنوشت من به این جا منتهی شد و...

قرآن هم می‌فرماید: یوسف علیه السلام خطاب به برادرانش گفت: بروید پدرم را بیاورید، پدر را آوردند، یوسف به جلال و عظمت رسیده است، به اندازه‌ای که پدر و برادرانش به او احترام فراوانی کردند، یوسف علیه السلام اولین حرفی که زد، خطاب به پدرش گفت:

پدرجان؟ مبادا از دست برادرانم ناراحت باشی، آن خطاهایی که از ناحیه آنان صادر شد کار شیطان بود، شیطان بین من و برادرانم کدورت انداخت و آن صحنه بد را ایجاد ایجاد کرد (۱۲)، پدرم! برادرانم را ببخش و از آنان درگذر.

این روش یک انسان الهی است، پس کوشش کنیم تا این گونه باشیم.

برادران! مسئولیت حساس و خطیری به عهده شما گذارده شده است، اگر بخواهید این انقلاب که با خون جگر خوردن‌های فراوان به پیروزی رسیده به جایی برسد باید حداقل شباهتی به انبیاء و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پیدا کنید، اگر -خدای نخواسته - بخواهید به زمان طاغوت شباهت داشته باشید؛ یعنی کاغذ بازی کنید و مردم را پشت در اداره‌ها و سازمان‌ها نگهدارید و اعتنا به مراجعه کنندگان نکنید و... ضربه به انقلاب زده‌اید، و خون شهیدان را پایمال نموده‌اید.

اهمیت گره گشایی از کار مردم

هارون الرشید حاکمی ظالم و مغرور بود که وقتی ابر بالای سرش می‌آمد مغرورانه می‌گفت: ای ابر! ببار، هر جا که بباری بر مملکت من باریده‌ای و به راستی هم همین‌طور بود؛ یعنی آن زمان که آمریکا کشف نشده بود و تقریباً دو سوم دنیای منهای آمریکا تحت سلطه اسلام بود. همین هارون، وزیری به نام علی بن یقطین داشت، وی از شیعیان راستین و از دوستداران واقعی ائمه اطهار بود، که زیر پرچم ظلم بود و زجر می‌کشید، مرتب به امام موسی بن جعفر علیه السلام نامه می‌نوشت که:

آقا! من زیر پرچم ظلم زجر می‌کشم، آیا می‌توانم خودم را از منصب وزارت هارون خلاص کنم؟ امام علیه السلام سفارش می‌کرد که باید در منصب خود باقی بمانی، چون کفاره گناه تو خدمت به مسلمان است، اگر بتوانی گره‌ای از کار مسلمانی بگشایی کفاره گناهانت را پرداخته‌ای. (۱۳)

زیر پرچم ظالم و حاکم جور بودن بسیار گناه بزرگی است، تا جایی که امام رضا علیه السلام می‌فرماید: در روز قیامت خیمه‌ای به پا می‌کنند و هر کسی که تجاوز و ظلمی کرده باشد به آن خیمه می‌برند، و سپس می‌فرماید: حتی آن افرادی را که آب در دوات ظالم ریخته‌اند و قلم برای ظالم مهیا کرده‌اند داخل آن خیمه می‌کنند؛ یعنی یک مستخدم ظالم با خود او در یک میان جای می‌گیرند؛ با این که درجه گناه در خدمت ظالم بودن تا این حد بالاست، اما امام موسی بن جعفر علیه السلام می‌فرماید: کفاره چنین گناه بزرگی این است که گره‌ای از کار یک مسلمانی بگشایی.

خدمت خالصانه

کار اداریان خدمت به مردم و سامان دهی کار آنان است. این قشر عظیم و محترم همیشه در فکر آنند که گره‌ای از کار فرو بسته خلق خدا بگشایند. اما نکته این جاست که اگر بخواهند این کارها پربرکت و جاویدان شود و در دنیا و آخرت به کارشان بیاید باید با اخلاص هم آغوش گردد. از همین روست که در این جا اندکی درباره این موضوع بحث می‌کنیم.

خلوص واژه‌ای است که همواره تقدس و نورانیت و نجات را به همراه دارد. در مقابل خلوص، ریا و تظاهر است که هر گاه این کلمه را تصور می‌کنید نامیمونی و ظلمت در ذهنتان تداعی می‌شود. نتیجه و معنای این دو واژه از حیث تاءثیر در جامعه به اندازه‌ای بزرگ و وسیع است که حتی به لفظ خود نیز سرایت کرده و آن را مقدس و نامقدس نموده است.

وقتی به قرآن و روایت اهل بیت علیهم اسلام رجوع می‌کنیم، می‌بینیم که در مورد کسب خلوص و پرهیز از ریا و تظاهر تاءکید فراوان شده است.

قرآن کریم می‌فرماید: اگر می‌خواهی به مقام لقا و فنا برسی، اولین چیزی را که باید سرلوحه زندگی ات قرار دهی این است که به همه کارهایت رنگ خلوص بدهی.

صبغه الله، و من احسن من الله صبغه (۱۴)

عمل، هر چه که کوچک باشد، اگر خلوص را به همراه خود داشته باشد ارزش پیدا می‌کند، حتی ارزشش از دنیا و آنچه در آن است بیشتر و بزرگ‌تر می‌شود.

امیرالمؤ منین علیه السلام انگشتری به فقیر داد که ارزش پولی چندانی نداشت، اما از آن جا که خالصانه بود به قدری اهمیت یافت که در قرآن آیه ولایت در خصوص این عمل نازل شد.

انما ولیکم الله و رسوله والذین یؤ منون الذین یقیمون الصلوه ویؤ تون الزکوه وهم راکعون...(۱۵)

ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند. همان کسانی که نماز بر پا می‌دارند و در حال رکوع، زکات می‌دهند.

به اعتراف شیعه و سنی شاءن نزول متجاوز از سیصد آبه در مورد علی علیه السلام است. اما این آیه از اهمیت بیشتری برخوردار است و برای شیعه محکم‌ترین دلیل است که بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام دارای ولایت مطلقه الهی است.

آری، در اثر خلوص، یک انگشتر کم بها پرارزش می‌شود، تا آن جا که به آنچه در دنیا و آخرت است می‌ارزد. یا یک ضربه شمشیر خالصانه از عبادت جن و انس بالاتر می‌شود چنان‌که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام می‌فرماید:

ضریه علی یوم الخندق اءفضل من عباده الثقلین؛ (۱۶)

ارزش عبادت ضربه علی در جنگ خندق که بر عمر بن عبدود وارد کرد از عبادت جن و انس بالاتر است.

یعنی از زمان خلقت آدم علیه السلام تا روز قیامت عبادت مردم بلکه جن و انس یک طرف، و ثواب آن ضربه شمشیر در طرف دیگر:

علی علیه السلام در راه اسلام بسیار جنگید و شمشیرهای فراوانی زد و در همه آن نبردها اخلاص داشته است، اما آن ضربه اش استثنایی است.

یا این که در لیله المبیت علی علیه السلام به جای پیامبر در بستر خوابید و آن حضرت را از خطر رهانید و زمینه هجرتش را فراهم کرد. این کار برای علی، ساده و کوچک است، چون شجاعت و دلیری علی علیه السلام فوق این کارهاست، اما همین عمل به اندازه‌ای ارزش پیدا می‌کند که آیه‌ای درباره اش نازل می‌شود (۱۷) و مضمون این آیه بسیار بالا است:

و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رءوف بالعباد(۱۸)

و از میان مردم مراد علی علیه السلام است کسی است که از جان خود در راه رضای خدا می‌گذرد مانند شبی که علی علیه السلام به جای پیغمبر صلی الله علیه و آله در بستر خوابید و خدا دوست دار چنین بندگانی است.

گاهی قضیه به عکس می‌شود، یعنی چه بسا کار خوبی از جهت مادی و تاءثیر گذاری بسیار بزرگ و وسیع است ولی از آن جا که رنگ خلوص به خود نمی‌گیرد در نزد خداوند هیچ ارزشی ندارد و به مال مگسی نمی‌ارزد. اگر خدای ناکرده عملی رنگ ریا و تظاهر داشته باشد، نه تنها باطل، که گناهی بس بزرگ و در حد کفر است.

در روایت آمده است که: کسی را در صف محشر می‌آورند و به او می‌گویند: چه کاره بودی؟ جواب می‌دهد: من هفتاد سال برای رضای خدا درس دین می‌آموختم و از معصومین علیه السلام برای مردم حدیث می‌خواندم و آنان را موعظه می‌کردم و...

خطاب می‌شود: درست است که هفتاد سال چنین کردی اما تنها برای خدا نبوده بلکه به خاطر این بود که به تو بگویند بارک الله! چه عالم خوبی است! و یا برای این بود که شهرتی پیدا کنی و برای خودت موقعیت اجتماعی کسب نمایی (۱۹) و...

این جا است که انسان گیر می‌کند، چرا که کارهایش رنگ خلوص نداشته و یا تواءم با تظاهر و ریا بوده است. از همین رو دستور می‌رسد که او را به رو، به آتش بیندازید!

چه سخت و دردناک است هفتاد سال خون جگر خوردن و عالم شدن و در فنون اسلامی متخصص گردیدن، و سرانجام هم در آتش سوختن.

در روایت دیگر آمده است. از شخصی می‌پرسند برای چنین روزی چه آورده‌ای؟ می‌گوید: به خط مقدم جبهه رفتم و با دشمن جنگیدم، از آنان کشتم و خود نیز آماده کشته شدن در راه خدا بودم و.. خطاب می‌شود. بله، جبهه رفتی، در خط مقدم حضور پیدا کردی و حتی کشته هم شدی اما این عمل تو خالص نبود، بلکه برای این بود که به تو بگویند: بارک الله! آقا هم به جبهه رفت، چه شجاعتی دارد و چه خوب می‌جنگد! و... به ماءموران الهی خطاب می‌شود: او را روانه آتش کنید، اگر چه در روز قیامت از آن انبیای الهی است و دومین مقام، مقام عالمان و دانشمندان دینی است و سومین مقام را شهدا دارند.

زمانی که در محشر، صف بسته می‌شود، شهدا مثل ماه می‌درخشند و همه را به خود جلب می‌کنند. اما این همه مقام، در صورتی است که عمل خالص باشد وگرنه جایگاه انسان در آتش است.

باز هم در روایت می‌خوانیم روز قیامت شخصی را که عمرش را وقف مردم نموده و با زبان پول و قدم و قلم شبانه روز برای مردم کار کرده است، در محضر عدل الهی حاضر می‌کنند و از او می‌پرسند: چه کاره بودی؟ می‌گوید:

خدمت گذار خدا بودم و اصلاً زندگی ام را صرف مردم کردم و خطاب می‌رسد: درست است که چنین بودی اما کارهایت برای خدا نبود، بلکه به خاطر این بود که شهرت و موقعیت اجتماعی کسب کنی و عملت ریا داشت. سرانجام دستور می‌رسد که او را هم داخل آتش کنید. (۲۰)

این مطلب نزد همه فقها مسلم است که ریا و تظاهر اگر در عمل عبادی باشد مثل نماز و روزه و... آن را باطل می‌کند و باید دوباره به جا آورده شود؛ و اگر عمل، عبادی نباشد و در صورت خالص نبودن پوچ و بی‌ارزش است.

قرآن کریم اهمیت زیادی به خلوص داده و می‌فرماید:

وما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الذین؛ (۲۱)

و امر نشدند مگر بر این که خدا را به خلوص کامل در دین پرستش کنند.

فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملاً صالحا ولا یشرک بعباده ربه احدا(۲۲)

پس هر کسی به لقای پروردگار خود امید دارد باید به کار شایسته بپردازد و هیچ‌کس را در پرستش شریک نسازد.

آری، اگر کسی بخواهد به مقام لقای پروردگار برسد؛ یعنی مقامی که خدابر دل او حکومت داشته باشد، تمام بت‌ها را شکسته و جز خدا هیچ چیز و هیچ‌کس در دلش نباشد باید به مقام اخلاص برسد، و در هر کاری فقط خدا را در نظر بگیرد.

عزیزان! بیایید خود را اصلاح کنیم. ریا و تظاهر را از خود دور سازیم. ریا دل را تاریک و عمل را باطل می‌سازد و انسان را از جامعه طرد. می‌کند. هیچ‌کس انسان ریاکار و زبان باز را دوست ندارد. انسان ظاهر ساز می‌کوشد تا خود را بالا ببرد اما هم در میان مردم منفور می‌شود و هم از نظر خدا می‌افتد. رنگ خلوص، رنگ بسیار زیبایی است؛ بیایید کاری کنیم که همگی در زندگی به این رنگ، مزین باشیم. انسان می‌تواند به تمام کارهایش رنگ اخلاص و عبادت بدهد. با خوردن، آشامیدن، خوابیدن و... ثواب کسب کند. روایت داریم که:اگر زنی سفره‌ای پهن کند، غذایی آماده نماید، ظرفی بشوید و... ثواب یک شهید در نامه عملش نوشته می‌شود (۲۳)

هم چنین اگر مردی در خانه، همسرش را یاری کند، با زحمت بازو پولی به دست آورده و زن و بچه اش را به رفاه و آسایش برساند ثواب شهید دارد:

الکاد علی عیاله کالمجاهد فی سبیل الله؛ (۲۴)

کارگری که برای اداره خانواده اش تلاش می‌کند، هم چون مجاهد فی سبیل الله است.

بدیهی است این همه آجر و ثواب، زمانی است که کار برای رضای خدا بوده و رنگ خلوص داشته باشد. کار اگر برای خدا باشد برای هر قطره آبی که در غسل جنابت ریخته می‌شود ملکی ماءمور و برای اوتا روز قیامت استغفار و طلب بخشش می‌کند.

نقل می‌کنند که بعضی از بزرگان، مانند شهید، سید بن طاوس، کاشف الغطاء و... تمام کارهایشان یا واجب بوده، یا مستحب، حرام و مکروه و حتی مباح نداشته‌اند، چون به تمام کارهایشان رنگ عبادت و خلوص می‌دادند.

انسان الهی می‌خوابد تا خستگی را از تن دور کرده و آمادگی برای کار پیدا کند. می‌خورد تا نیرو بگیرد؛ حال اگر طلبه و محصل است برای تحصیلش، اگر اداری است برای راه انداختن کارهای ارباب رجوعش، و اگر کارگر است برای کار کردن و به حرکت در آوردن چرخ‌های اقتصاد جامعه و... شما هم می‌توانید فعالیت کنید، کاردان باشید، با مردم مدارا کنید، تا می‌توانید گره از کار مردم بگشایید، با اخلاق اسلامی برخورد کنید و سعی نمایید که همه این‌ها را برای خدا انجام دهید.

نتایج اخلاص

گفتیم که انسان‌های الهی با عمل خالصانه به مقام بلندی در معنویت و سلوک، دست یافته‌اند؛ به طوری که کارهای شان یا واجب است یا مستحب؛ یعنی حرام و یا مکروه در زندگی ندارند و به کارهای مباحشان نیز رنگ عبادت و خلوص می‌دهند. شما اگر نمی‌توانید در همه کارهایتان چنین باشید حداقل در اداره و محل کار خود به وظیفه انسانی و الهی تان عمل کنید و آن را فی سبیل الله و برای رضای خدا و به حساب عالم آخرت به جا آورید.

استاد بزرگوار علامه طباطبائی رحمه الله بارها می‌فرمودند: خلوص اکسیر عجیبی است. در علوم غریبه گفته‌اند که اکسیر، ماده‌ای است که اگر به مس بخورد آن را طلا می‌کند. نمی‌دانم چنین چیزی درست است یا خیر و آیا می‌شود مس را طلا کرد یا نه، اما می‌دانم که اگر به عمل انسان، رنگ خلوص بخورد - اگر چه عمل خیلی کوچک هم باشد نزد خدا بسیار بزرگ جلوه می‌کند.

در این جا گوشه‌ای از اعمال خالصانه عالمان دین و نتایج آن را نقل می‌کنیم:

علامه مجلسی رحمه الله از بزرگان و از اهل خلوص است. مرحوم سید جزایری که از شاگردان ایشان بوده می‌گوید: با علامه معاهده کرده بودیم که هر کدام اول از دنیا رفتیم به خواب دیگری بیاییم. علامه قبل از من رحلت کرد، مدتی نگذشت که به خوابم آمد، دیدم خیلی بشاش و با نشاط است، پرسیدم: وضعیت چگونه است؟ کدام یک از اعمالت بیشتر به دردت خورد؟ گفت کارهای من همه اش مفید بود اما دو یا سه تای آن اگر چه کوچک بود ولی خیلی به دردم خورد.

یکی این که: در یک روز ابری در حال رفتن به مسجد بودم، آسمان غرید و تگرگ بسیار تندی بارید، ناگهان دیدم که بچه گربه‌ای - در حالی که تگرگ بر سرش می‌کوبید - از ین طرف به آن طرف میدوید و درمانده شده بود، من برای رضای خدا آن بچه گربه را زیر عبایم گرفتم تا این که تگرگ تمام شد و رهایش کردم. این عمل در عالم آخرت و در شب اول قبر خیلی به دردم خورد.

دومین عملی که در عالم آخرت برایم چاره ساز بود این بود که: روزی در راه، در حالی که سیبی در دستم بود می‌رفتم و یک بچه یهودی - که در آغوش مادرش بود - سیب را در دست من دید و دلش خواست و من نیز برای رضای خدا سبب را به او دادم.

سومین عمل این بود که: روزی از راهی عبور می‌کردم دیدم جمعیتی اطراف شخصی را گرفته‌اند و به او اهانت می‌کنند. جریان را پرسیدم، گفتند: این آقا ورشکست شده و به مردم بدهکار است و این‌ها طلبکاران هستند که دورش را گرفته‌اند. جلو رفتم و ضامن شدم؛ و او را از دست آن‌ها نجات دادم؛ و دل انسان گرفتاری را به دست آوردم. (۲۵) درباره علی علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام سوره هل اتی نازل شده، چرا؟ مگر آن‌ها چه کرده بودند؟ آنان ایثار کرده و شام خود را به فقیر دادند. در آن زمان مسلمانان و یا اصحاب، زیاد ایثار می‌کردند؛ به طوری که خانه شان را به دیگران می‌دادند، پس قضیه فقط ایثار و دادن شام نبوده و سر دیگری دارد.

امام حسن و امام حسین علیه السلام بیمار شدند، علی علیه السلام و فاطمه علیها اسلام و خادم آن‌ها فضه نذر کردند که اگر آن دو بزرگوار شفا یابند سه روز روزه بگیرند، هر دو شفا یافتند. غذای مختصری برای افطار آماده کردند بودند، که سائلی در زد، آن‌ها او را بر خود مقدم داشته غذای خود را به او دادند و آن شب، چیزی جز آب نخوردند. تا سه روز این کار تکرار شد. تا این که علی علیه السلام با حسن و حسین نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند. وقتی آن‌ها را در حال ضعف دید ناراحت شد و همگی به خانه فاطمه علیها اسلام آمدند، ایشان در محراب عبادت بود و شدیداً هم گرسنه. در این هنگام جبرئیل نازل شد و سوره هل اتی را بر پیغمبر خواند. (۲۶)

و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا(۲۷)

چرا این عمل حضرت فاطمه تا این حد در نظر خدا بزرگ می‌شود؟

سرش این است که: لوجه الله است؛ و خداوند در تاءیید عملشان می‌فرماید:

انما نطعمکم لوجه الله.

همانا اطعام‌ها و ایثارگری‌های ما فقط و فقط برای خداست.

انسان گاهی کار خوب انجام می‌دهد تا به بهشت برود، این عمل ریایی نیست و قصد قربت نیر هست. یا کاری می‌کند تا به جهنم نرود. این هم برای خداست و ریا محسوب نمی‌شود.

اما گاهی کاری می‌دهد که نظرش نه بهشت است و نه جهنم، بلکه آن عمل را به جا می‌آورد چون خدا راضی است. اگر انسان بتواند به این حد از کمال برسد مقام والایی را کسب کرده است.

در روز قیامت، عمل انسان را می‌سنجند و می‌بینند که سبک است و نجات بخش نیست؛ لذا یک عمل فوق‌العاده کوچکی را به آن ضمیمه می‌کنند که بسیار سنگین می‌شود، تا جایی که بهشت بر انسان واجب می‌گردد، به فرشتگان خطاب می‌شود که: این بنده من به خاطر گناهش از من خجالت کشید و قطره اشکی ریخت، و آن قطره اشک چون به خاطر من بود ارزش والا دارد و سنگین است.

در دل شب از خواب برخاستن و یا الله، العفو و سبوح وقدس گفتن؛ آن نه برای رفع گرفتاری و رفتن به بهشت و ترس از آتش جهنم، بلکه فقط و فقط برای خشنودی و رضای خدا، بسیار مشکل است و توفیق می‌خواهد. انسانی چون امیرالمؤ منین علیه السلام می‌خواهد که بگوید: الهی ما عبدتک خوفا من نارک... (۲۸)

اگر مصمم شویم که ریشه ریا و تظاهر را از دل خود برکنیم مرتبه اول خلوص را پیمود و می‌توانیم گاهی به تاءسی از امیرالمؤ منین و حضرت زهرا اعمال خالص انجام دهیم.

چه زیباست که انسان گاهی به یاد آورد با چهره‌ای خجلت زده و شرمنده به سراغ خدا رود و لحظاتی با او خلوت کند و اشکی بریزد؛ و یا برای رضای او دل انسانی را به دست آورد.

اگر کاری هم انجام می‌دهد برای جلب رضایت پروردگار باشد؛ نه نظر به بهشت داشته باشد و نه ترس از جهنم. اگر کسی بتواند به این مرحله برسد مطمئن باشد که همان اعمال خالصش هر اندازه هم که کوچک باشد او را به رستگاری می‌رساند.

هر کدام از ما از همین لحظه می‌توانیم برای کسب اخلاص تلاش کنیم؛ یعنی زمانی که از خانه قدم بیرون می‌گذاریم بگوییم: خدایا! برای خدمت به خلق تو می‌خواهم به اداره و محل کار بروم؛ و هنگامی که وارد محل کار شدی با خدایت پیمان ببندی که خدایا! برای رضا و خشنودی تو می‌خواهم با بندگانت - که ارباب رجوع من هستند. برخورد انسانی داشته باشم، و به خاطر تو می‌کوشم که مشکل انسان‌های گرفتار را حل کنم. ابتدا فقط لفظ است و سپس کم‌کم لفظ در عقل رسوخ می‌کند و سرانجام به دل راه پیدا می‌کند پروردگار عالم عنایت و توجهش را شامل انسان می‌کند و اعمالش به تدریج رنگ اخلاص به خود می‌گیرد و در روز قیامت در صف دوستان و محبان امیرالمؤ منین علیه السلام قرار می‌گیرد.

علامه بحرالعلوم علیه السلام روزی بالای منبر رفت؛ در حالی که بسیار شاد و خوشحال به نظر می‌رسید، در حضور شاگردانش ادعا کرد که: من توانستم ریشه ریا از دل بر کنم و خلوص را جایگزین آن گردانم، مدت‌ها بود که کم توفیق شده بودم، حال خواندن قرآن و نماز شب و راز و نیاز را نداشتم، یک حالت سستی در عبادت در وجود من ایجاد شده بود، از این وضع تعجب می‌کردم تا این که سرانجام خوابی دیدم و در خواب خطاب به من گفتند: شکت عنک عصفوره فی الحضره؛ این حالتی که در تو به وجود آمده به خاطر این است که گنجشکی پیش خدا از تو شکایت کرده است.

از خواب بیدار شدم و به خاطرم رسید که چند روز قبل در حال رفتن بودم که دیدم بچه گنجشکی در دست بچه‌ای است و دارد با او بازی می‌کند و من در حالی که می‌توانستم آن بچه گنجشک را نجات دهم چنین نکردم و با بی تفاوتی از کنار آن گذشتم و با دیدن این خواب فهمیدم که آن سلب توفیق‌ها به خاطر این قضیه بوده است. بعد از بیداری، بسیار ناراحت و متحیر بودم که چه کنم، آن بچه گنجشک که مرده است من چگونه آن اشتباه را جبران کنم؟! با یک حالت گرفتگی و پریشانی راهی صحرا شدم، اتفاقاً از عنایت خدا، دیدم که ماری در حال شکار بچه گنجشکی است عصایم را بلند کردم و مار را متواری ساختم و بچه گنجشک را از خطر نجات دادم، از زمین برداشته و نوازشش کردم، شب بعد در خواب دیدم که به من می‌گویند:

شکرت عنک عصفوره فی الحضره.

بچه گنجشکی نزد خدا از تو قدردانی و تشکر کرد.

بعد از این خواب بود که آن حالت بی نشاطیم بر طرف شد.

نقل می‌کنند که یکی از بزرگان گفته است:

جهت زیارت، به حرم مطهر امام حسین علیه السلام رفتم، همین‌طور که زیارت می‌خواندم داشتم با آن حضرت حرف می‌زدم؛ یعنی امام را می‌دیدم که ناگاه دیدم جوانی وارد حرم شد و رو به ضریح سلام کرد. امام حسین علیه السلام جوابش را داد و برای او تعظیم کرد اما خود جوان این صحنه را نمی‌دید و من ناظر جریان بودم، تعجب کردم، این جوان چه کرده که تا این اندازه مورد عنایت امام علیه السلام قرار گرفته است؟!

جوان بعد از زیارت از حرم خارج شده و در حال رفتن بود که به دنبالش راه افتادم و در جای خلوتی از او پرسیدم: تو کیستی و چگونه به این مقام رسیده‌ای؟

گفت: کدام مقام؟

گفتم: وقتی به امام حسین علیه السلام سلام کردی آن حضرت جوابت را داد و برایت تعظیم کرد. معلوم است که تو مقامی والایی نزد خدا داری؛ چه کار خالصانه‌ای را

برای او انجام داده‌ای؟!

جوان گفت: من بادیه نشین هستم، پدرم از من خواست که با دختر برادرش ازدواج کنم و من با این که میل باطنی به این ازدواج نداشتم تسلیم خواست پدرم شده و برای رضای خدا آن را پذیرفتم، در شب زفاف متوجه شدم که همسرم آنچه را که باید یک دختر داشته باشد ندارد و من به خاطر خدا پا روی نفسم گذاشتم و آبروی او را حفظ کرده و حیثیت او را نریختم. تا این که چندی قبل پدرم در حالی که قدرت و توان رفتن نداشت از من خواست که او را به زیارت امام حسین بیاورم، و من او را به دوش گرفته و به کربلا آوردم. پدرم بعد از زیارت، از دنیا رحلت نمود، ساعاتی قبل، او را دفن کرده و برای وداع با اباعبدالله علیه السلام به این جا آمدم.

آری، انسان کار را برای خدا و به خاطر رضای او به جا آورد آن چنان عزیز می‌شود که امام حسین علیه السلام برایش تعظیم می‌کند.

پرهیز از منت گذاری

امیرالمؤ منین علیه السلام منشور بسیار ارزشمندی به مالک اشتر و در واقع خطاب به سیاست مداران و حکومت گران و نیز تمام کسانی که به نحوی با ارباب رجوع سر و کار دارند نوشته است. این منشور، افتخاری برای عالم اسلام است که حتی آن را منشور سازمان ملل مقایسه کرده و به این نتیجه رسیده‌اند که این دو منشور از نظر محتوا و دقت در عدالت اجتماع با هم قابل قیاس نیستند؛ منشور سازمان ملل، منشوری است که متفکران دنیا از کشورهای مختلف بعد ازجنگ جهانی دوم گرد هم آمدند، دو سال فکر کردند و تلاش نمودند تا آن را نوشتند. اما امیرالمؤ منین آن منشور را زمانی نوشت که مالک اشتر سوار بر مرکب، و مهیای رفتن برای حکومت بود.

علی علیه السلام در این منشور به مالک اشتر می‌فرماید:

ایاک و المن علی رعیتک باحسانک... فان المن یبطل الاحسان؛ (۲۹)

مبادا هرگز با خدمت‌هایی که انجام دادی بر مردم، منت گذاری... زیرا منت نهادن پاداش نیکوکاری را از بین می‌برد.

انسان وقتی سیره اهل بیت علیهم السلام را مطالعه می‌کند می‌بیند که آن بزرگواران تلاش فراوان داشتند که چشم ارباب رجوع، و مستمندان و گرفتاران به چشم آنان نیفتد که در نتیجه خجالت بکشند، از این رو، همیشه سعی می‌کردند که در نیمه‌های شب به سراغ محرومان رفته و نیازهای آنان را برطرف کنند؛ به طوری که محرومان متوجه نمی‌شدند چه کسی است که به یاری آنان می‌شتابد.

زمانی یاور و حامی شان را می‌شناختند که نعمت از دستشان می‌رفت.

علی علیه السلام با همه گرفتاری‌های حکومتی که دارد و از طرفی پیر هم شده، اما در دل شب، کوچه به کوچه، خانه به خانه می‌رود و به حل مشکلات مردم می‌پردازد؛ تا آن جا که وقتی می‌بیند پیرزنی نمی‌تواند هیزم حمل کند، از دستش می‌گیرد و آن را به خانه پیر زن می‌رساند. حتی در بعضی از موارد علی را نمی‌شناختند و زبان به گله می‌گشودند و اظهار نارضایتی از آن حضرت می‌کردند.

در تاریخ آمده است که: علی علیه السلام در حال راه رفتن بودند که مشاهده کردند زنی مشک آبی بر دوش گرفته و به خانه اش می‌برد و در اثر خستگی و فشار زندگی، اظهار نارضایتی از حکومت علی می‌کرد. علی جلو رفت و مشک آب را از او گرفت و آن زن، نق زنان به دنبال علی حرکت می‌کرد. علی در حالی که می‌دید آن زن پشت سرش حرف می‌زند با این وصف، خود را معرفی نکرد، بلکه به منزل خود رفت و مقداری آرد و خرما و... تهیه نمود و به منزل آن زن آورد، و خطاب به زن بی سرپرست فرمود: هم می‌توانم نانوایی کنم و هم بچه داری، کدام را انجام دهم؟! زن گفت: تو بچه داری کن و من نان می‌پزم، علی بچه‌ها را بغل کرد و مثل باران اشک می‌ریخت، خرما در دهان بچه‌ها می‌گذاشت و آنان را نوازش می‌داد و مرتب به بچه‌ها می‌فرمود: علی را ببخشید، گویا درباره شما کوتاهی کرده است و... در این هنگام، زن دیگری آمد و دید که امیرالمؤ منین علیه السلام بچه داری می‌کند، با عجله تمام نزد زن رفت و گفت: این مرد را می‌شناسی؟ زن جواب داد: خیر، مشک آب به دوشم بود، خسته شده بودم، او آمد مشک آب را گرفت و کمک کرد و مقداری آرد، خرما و هیزم برایمان آورد.

زن همسایه گفت: این مرد، امیرالمؤ منین علیه السلام است؟ زن بی سرپرست بسیار شرمنده و ناراحت، آمد خدمت علی و شروع کرد به عذر خواهی کردن. اشک از چشمان علی سرازیر شد وفرمود: من باید از تو عذر خواهی کنم، معلوم می‌شود در حق شما کوتاهی کرده‌ام.

همه ائمه معصومین علیه السلام چنین بودند. راوی نقل می‌کند که: در تاریکی شب از کوچه عبور می‌کردم دیدم شخصی در حالی که باری بر دوش حمل می‌کند نقش زمین شد، نزدیکش رفتم و دیدم که امام صادق علیه السلام است، و سفره نانی که بر دوش داشت پخش زمین شده است.

شخصی آمد خدمت حضرت رضا علیه السلام در خواست کمک مالی کرد، امام علیه السلام از مجلس بیرون آمد و راهی منزلش شد و هزار درهم برایش فرستاد و خودش به جلسه نیامد، آن شخص محتاج وقتی پول را گرفت و رفت، حضرت آمدند و در جلسه شرکت کردند. سؤ ال شد: یا بن رسول الله! چرا خودتان پول را بیاوردید؟ فرمود: نمی‌خواستم چشم او به چشمم بیفتد و خجالت بکشد. (۳۰)

در مورد دیگری نقل کرده‌اند که: کسی خدمت امام حسین علیه السلام آمد و گفت: حسین جان! من قرضی دارم و توان پرداخت آن را ندارم، و لذا فکر کردم که باید آبرو بفروشم تا قرضم را ادا نمایم، و این آبرو را به چه کسی بفروشم که بهتر از شما باشد! اینک نزد تو آمده‌ام تا این معامله را با تو انجام دهم.

امام حسین علیه السلام بسیار ناراحت و غمگین شد، از جای برخاست و به منزل رفت و پول آورد، اما هنگام دادن پول وارد اتاق نشد بلکه در را کمی باز کرد و دست مبارک خود را به طرفش بردند و فرمودند: لازم نیست آبرو بفروشی، مثل این که اصلاً پولی به تو نداده‌ام؛ و هنگام پول دادن نگذاشت که چشم او به چشمش بیفتد.

ممکن است به ذهن بسیاری از افراد، خطور کند که: امامان ما در تاریکی شب و یا غیر مستقیم به بیچارگان، رسیدگی می‌کردند تا ریا از آنان سر نزد، اما به یقین می‌توان گفت که قضیه این نیست، زیرا یا درباره آن بزرگواران معنا ندارد، بلکه می‌خواستند که طرف مقابل خجالت نکشد.

گاو نه من شیر نباشیم برادر و خواهری که مسئولیتی را پذیرفته‌ای، کار ارباب رجوع را به فردا و فرداها موکول نکن، اگر در ساعت اداری رجوع کرده، وظیفه تو است که گره از کارش بگشایی، و اگر خارج از ساعت اداری است، بزرگواری کرده و مشکلش را حل نما، و مواظب باش که منت نگذاری.

در میان عوام مشهور است که می‌گویند: بعضی گاو نه من شیر هستند؛ بعضی از گاوها شیر زیادی می‌دهند، اما وقتی که می‌خواهی شیر را از زیر پستانش برداری یک لگد می‌زند و همه شیرها را به زمین می‌ریزد! کسی؟ کاری و خدمتی برای شخصی انجام می‌دهد و منت بر سرش می‌گذارد همانند گاو نه من شیر است که زحمتش را کشیده و وظیفه اش را انجام داده، اما با یک منت همه را نابود کرده است. فرق گاو با انسان منت گذار، این است که: گاو فقط نتیجه و حاصل زحمتش را نابود می‌کند اما انسان با منت گذاشتن، علاوه بر این که پاداش عملش را باطل و نابود می‌کند، مرتکب گناه نیز می‌شود، منت گذاشتن، آجر و ثواب را حبط و محو می‌کند.

مسلمانان نباید کارهای خوب خود را به رخ دیگران بکشد و منت بر سر آنان بگذارد، که مثلاً من برای به ثمر رسیدن انقلاب فدا کاری کردم، جان فشانی نمودم، زندان رفتم و... احترام خانواده معظم و عزیز شهدا و مفقودین و هم چنین جانبازان و آزادگان بر همه ما واجب و لازم است و آنان افتخاری برای جامعه ما هستند، آنان نیز باید مواظب باشند که بر دیگران منت نگذارند که اگر چنین کنند آجر و ثواب خود را حبط کرده و شهدا را از خودشان ناراحت خواهند نمود و در نتیجه گناه بزرگی در نامه عملشان ثبت خواهد شد.

پرهیز از عُجب

یکی از صفات رذیله و زشتی که ما همگی باید از آن دوری بجوییم و مواظب باشیم که با متصف شدن به آن اعمال خود را حبط نکنیم عجب است.

امیرالمؤ منین علیه السلام می‌فرماید: عمل خود را بزرگ حساب نکنید که اگر چنین نمودید، نور حق از آن عمل می‌رود؛ و به فرموده قرآن چنین عملی مربوط به جهنم است، هم خود عمل و هم صاحبش.

علمای علم اخلاق نسبت به عجب، حساسیت خاصی داشته و بر اجتناب از آن پافشاری بسیاری نموده‌اند:

فرق عجب و ریا

فرق میان عجب و ریا این است که:

ریا در عمل است؛ یعنی انسان عمل را در ظاهر برای خدا انجام می‌دهد اما در واقع و حقیقت برای تظاهر و نشان دادن خود است تا این که به او اعتماد و او را آدم خوبی حساب نمایند.

اما عجب یعنی عمل را بزرگ دیدن و به آن بالیدن، کاری که انجام می‌دهد آن کار در نظرش بزرگ جلوه کند.

رسول گرامی و امامان علیه السلام ما در شب‌ها گریه‌ها داشتند و از خدا طلب عفو و بخشش می‌کردند. دعای کمیل از اول تا آخر، آه و ناله است، سر تا پایش گریه و اقرار به تقصیر است. این حالت که برای پیامبران و معصومین رخ می‌دهد به خاطر همین است که عبادت خود را نمی‌بینند، هر چه عمل می‌کنند باز خود را قاصر دانسته و عملشان را هیچ می‌دانند.

امام صادق علیه السلام می‌فرمایند:

دو نفر وارد مسجد شدند که یکی فاسق بود و دیگری صدیق (۳۱)، وقتی از مسجد بیرون آمدند، فاسق، صدیق شده بود و صدیق، فاسق. زیرا فاسق به خاطر گناهانش اشک ریخت و اظهار ندامت و پشیمانی از گذشته کرد، اما صدیق به عمل خودش افتخار کرد و به خود بالید و عملش در نظرش بزرگ جلوه نمود و در نتیجه از آن درجه صدیقی سقوط نموده و فاسق گردید. (۳۲)

شخص گناه کار، اگر واقعاً برای تقصیرش بنالد و تلاطم درونی پیدا کند نه تنها فسقش زایل می‌شود که به مقام بلند و والایی نیز می‌رسد، پرونده سیاهش بسته و پرونده درخشانی برایش باز می‌شود.

الا من تاب و امن و عمل عملاً صالحا فاولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات (۳۳)

به عکس، اگر کسی خود را گناه کار و مقصر نداند و به اعمالش بنازد و از خود راضی باشد، از مقام صدیقی به فسق سقوط می‌کند، گویی که اصلاً عملی را انجام نداده است.

سلمان فارسی و مبارزه با عجب

انسان وقتی درباره مقام و منزلت حضرت سلمان فکر می‌کند این سؤال به ذهنش خطور می‌کند که سلمان در درجه منا اهل البیت رسید و هیچ‌کدام از اصحاب رسول گرامی به این درجه نائل نشدند؟

امام صادق علیه السلام می‌فرماید: سلمان نه درجه از ایمان را پیمود و بسیاری از اصحاب خوب رسول گرامی حتی یک درجه از آن را نپیمودند. سلمان به مقامی رسید؟ ابوذر و مقداد و... هم به آن مقام نرسیدند؛ او از اصحاب رزم نبود؛ یعنی به جبهه می‌رفت و در جنگ شرکت می‌کرد، اما همانند مالک و عمار در رزم آوری شهره نیست و تاریخ برای ما نقل نکرده است.

حضرت سلمان در زمان خلیفه دوم به استانداری مدائن منصوب شد وی اجازه ولایی امیرالمؤ منین علیه السلام را نیز داشت و خدمات شایسته و فراوان کرد. نوشته‌اند که وقتی سلمان از دنیا رفت امیرالمؤ منین علیه السلام از مدینه به مدائن آمد و او را غسل و کفن نمود.

من وقتی فکر می‌کردم که چرا سلمان رحمه الله به این مقام رسید، به جمله‌ای بسیار مهم - که برای جلسه ما هم خیلی مفید است - برخوردم و آن این که راوی نقل می‌کند که: هنگام مرگ در بالین سلمان بودم دیدم که گریه می‌کند، گفتم: آقا! چرا گریه می‌کنی؟

تو که به درجه منا اهل البیت رسیده‌ای و بعد از مرگ وارد بر رسول الله و اهل بیت می‌شوی؟ سلمان در جوابم فرمود: روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله به یادم آمد و مرا منقلب کرد، که فرمود:

نجا المخفون و هلک المثقلون؛ (۳۴)

سبک باران رستگارند و سنگین باران در هلاکت. راوی ادامه می‌دهد که: به ساختمان آقای استاندار (سلمان) نظر کردم و دیدم که استانداری او یک مغازه کرایه کرده است و آن جا، هم محل کارش است و هم منزلش. (معلوم می‌شود زن و بچه نداشته یا آنان را پیش خود نبرده است). دیدم یک پوستینی انداخته و روی آن خوابیده است که این پوستین، هم فرش او است و هم رختخوابش. یک کاسه گلی دارد که در غذا خوردن از آن استفاده می‌کند و یک آفتابه گلی برای تطهیر و وضویش. یک قلم و دوات هم برای خدمت کردن به جامعه اش. با این وضع و حالش می‌نالد

و می‌گوید سنگین بارم، سنگین بارم.

سلمان باید به درجه منا اهل البیت برسد چرا که عجب ندارد، اگر چه تمام عمرش را عبادت کرده و بنده مطیع خدا بوده، اما باز خود را مقصر می‌داند.

ایستگاه خطرناک

در روز قیامت چندین گردنه است بازرسی وجود دارد؛ یعنی زمانی که انسان وارد صف محشر می‌شود باید در هفتاد مورد حساب و کتاب پس بدهد. یکی از ایستگاه‌ها خطرناک است و آن ایستگاه مرصاد نام دارد. در این ایستگاه، بازرسی کننده خود خداوند است.

ان ربک لبالمرصاد(۳۵)

آیه مذکور دو معنا دارد:

۱- خداوند در کمین گاه تو بوده و ناظر اعمالت می‌باشد.

۲- در روز قیامت حساب و کتاب تو که مربوط به حق الناس است با خداست و خداوند قسم خورده است که به عزت و جلالم سوگند از حق الله ممکن است بگذرم اما از حق الناس نخواهم گذشت.

علی علیه السلام در نهج البلاغه می‌فرماید:

خدایا پناه می‌برم به تو از پلیس راه دوم مرصاد، که حتی اگر خاری در دست رفته باشد از آن هم سؤال می‌کنی که آیا این خار از درخت خودت بود یا از درخت دیگری.

آری، از این پلیس راه نمی‌گذرند جز سبکبارها، بابا طاهر عریان حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را این گونه به شعر در آورده است:

موی چون اشتری قانع به خارم

خورم خاری خرواری به بارم

با این خرج قلیل و بار سنگین

هنوز در روی صاحب شرمسارم

سعدی نیز بسیار عالی سروده است:

یکی قطره باران زابری چکید

خجل شد چو پهنای دریا بدید

می‌گوید: قطره بارانی به دریا افتاد و خود را در مقابل دریا و عظمت آن کوچک دید و با خود گفت: آن جا که دریا است من نیستم، یک قطره در مقابل دریا چیست؟! از آن جا که خود را کوچک شمرده و عملش را ناچیز دید سرانجام همین قطره داخل دهان صدف افتاد و در و لؤ لؤ شد.

آری خود را نیست حساب کرد و هست شد.

چه خوب است که انسان همیشه اعمال خودش را با اعمال علی علیه السلام مقایسه کند، علی علیه السلام بعد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله - آن ۲۵ سالی که خانه نشین بود -بیکار ننشست و همواره کارش خدمت به خلق خدا بود؛ در این دوران ۲۵ ساله، علی علیه السلام ۲۶ باغ نخلستان برای فقرا درست کرد و برای هر یک از آن باغ‌ها قناتی حفر نمود.

قنبر می‌گوید: امیرالمؤ منین علیه السلام در یکی از قنات‌ها - که کم آب بود - در حال کندن چاه بودند. هنگام ظهر از قنات بیرون آمدند نماز خوانده و بعد از نماز فرمودند:

قنبر! ناهار چه داری؟ گفتم: یا علی! کدوی پخته، علی علیه السلام دستان مبارکش را با آبی که از چشمه بیرون می‌آمد شستند و فرمودند: غذا را بیاور: قنبر می‌گوید: علی کدوی پخته را می‌خوردند و زیر لب این کلمات را زمزمه می‌کردند که: لعنت خدا باد بر آن کسی که به خاطر شکم به جهنم رود؛ شکمی که می‌توان آن را با نان جو و کدوی پخته سیر کرد.

علی کدوی پخته را خورد و برای کندن قنات، داخل چاه رفت، کلنگ، آقا در حال کندن به سنگی خورد و آب فوران کرد و دیگر نتوانست کارش را ادامه دهد، از چاه بیرون آمد، دیدم محاسن مبارکش گل آلوده است. در این هنگام بود که بستگان و خویشان علی در حالی که هنوز از چاه بیرون نیامده بود، یک پایش این طرف چاه و پای دیگرش را در آن طرف چاه قرار داشت چشمش به خویشان و اقوامش افتاد، فرمود: قنبر قلم و دوات بیاور. قنبر می‌گوید رفتم و قلم و دوات آوردم آقا در کنار همان چاه رو به قوم و خویشانش کرده و فرمودند: چشم داشتی به این چاه نداشته باشید، این چاه و قنات مال فقرا و بیوه زنان است؛ مال یتیم‌ها است. در همان حال، قنات را برای مستضعفین وقف کردند و از چاه بیرون آمدند. (۳۶)

راوی می‌گوید: بعد از ظهر در حالی که آفتاب گرم و سوزان بود از خانه بیرون آمدم، دیدم علی در وسط آفتاب ایستاده است، جلو رفتم و عرض کردم: یا علی! همه در استراحتند شما هم استراحت کنید، در این گرمای سوزان چرا این جا ایستاده‌ای؟ فرمود: می‌ترسم شخصی مشکلی داشته باشد و خجالت بکشد در خانه‌ام را بزند.

راوی می‌گوید: در همین حال، زنی آمد خدمت علی و فریاد برآورد: یا علی! به فریادم برس. حضرت فرمود: چه شده است؟ گفت: شوهرم مرا از خانه بیرون کرده است.

امیرالمؤ منین به طرف خانه آن زن راه افتاد و فرمود: بیا برویم شما را آشتی دهم. زن راه افتاد آمد پشت در! علی در زد، جوان بی ادبی پشت در آمد - هم ازلحاظ لباس بی ادب بود و هم از لحاظ گفتار - امیرالمؤ منین سلام کرده و با زبان خوش فرمودند: این زن است و زیر دست تو است باید به او خدمت کنی و دلش را به دست آوری، چرا در این هوای گرم از خانه ات بیرون رانده‌ای؟ جوان عصبانی شده رو به زنش کرد و گفت: شکایت را نزد نامحرم برده‌ای؟ اگر به خانه بیایی آتشت خواهم زد.

علی وقتی این جمله را شنید پیراهن جوان را گرفت و به او سختی کرد. جوان در این گیر و دار علی را شناخت، به التماس افتاد، آقا!

اشتباه کردم دیگر تکرار نمی‌کنم و... علی علیه السلام رهایش کردند و فرمودند: توبه ات این است که با همسرت سازش کنی.

آری، همه در استراحتند اما علی علیه السلام به فکر دیگران است، اما با این حال، از قصور و تقصیرش می‌گوید، می‌نالد و غش می‌کند. هزار رکعت نماز می‌خواند ولی باز فریاد و ناله اش بلند است؛ از خوف خدا به حالت اغما می‌افتد و از صدای ناله اش نه اهل خانه که دیگران بیدار می‌شوند.

اگر خدای نکرده شیطان وسوسه‌ای کرد و خواست شما را از راه عجب به جهنم بکشاند علی را به یاد آورید و خود را با او مقایسه کنید، خواهید دید که کارهای شما در مقابل کارهای علی ذره و قطره‌ای است در مقابل دریا. اگر می‌خواهید سیر و سلوکی داشته باشید، اگر می‌خواهید به رستگاری برسید، اگر می‌خواهید اهل بهشت شوید باید دو چیز را در نظر داشته باشید:

۱-خلوص و یک رنگی بر زندگی، بر کار اداری و خلاصه بر تمام اعمال شما حاکم باشد.

۲- مواظب باشید که شیطان با عجب، شما را به انحراف نکشاند.

البته بدیهی است کسی که خدمت به خلق خدا کند، کسی که نماز شب بخواند و یا هر عمل نیک دیگر انجام دهد خوشحال می‌شود، تنها چیزی که هست این که: انسان نباید به عمل خود ببالد و آن را بزرگ بیند.

ویژگی‌های مدیران موفق

هر جامعه‌ای هر چند که کوچک باشد - مانند جمعیت یک خانواده - اگر بخواهد متشکل و منظم باشد، باید رئیس و سرپرست داشته باشد، در غیر این صورت، بی نظمی و هرج و مرج در آن جامعه حاکم می‌شود.

قرآن کریم نیر این مطلب را پذیرفته است؛ منتها به این تغییر، بلکه به تغییرهای مختلف دیگر بیان فرموده است، مثلاً به جای ریاست کلمه قوام به کار می‌برد و می‌فرماید:

الرجال قوامون علی النساء (۳۷)

مردان، سرپرست زنان هستند.

و این شاید به دو دلیل باشد: یکی تعقلی تر بودن مردم و سختی پذیرش؛ و دیگری عهده داری نفقه اهل خانه.

بنابراین، ریاست و سرپرستی، یک امر عقلایی بوده و اسلام آن را پذیرفته است؛ یعنی بودن رئیس و سرپرست در هر اداره و تشکیلاتی ایجاد نظم و به وجود آوردن تشکل، تنها وجود رئیس کافی نیست بلکه افراد تحت امر یک فرمانده و افراد زیر دست یک رئیس، باید اطاعت پذیری داشته باشند و از او پیروی کنند؛ اما رؤ سا و مدیران باید ویژگی‌هایی داشته باشند تا در کار خود موفق باشند که در این جا برخی از آن‌ها را برمی شمریم:

تخصص و تعهد

درباره طالوت و جالوت در قرآن کریم آمده است که: جنگی بین حق و ناحق اتفاق افتاد، و از پیامبر آن زمان خواسته شد که رئیس و فرماندهی برای لشکر تعیین کند. آن پیامبر از خداوند خواست تا فرمانده‌ای معرفی نماید، پروردگار عالم جوانی را برای فرماندهی لشکر برگزید. مردم اعتراض کردند که این جوان است و مناسب فرماندهی و ریاست نیست. آن پیامبر از سوی خداوند به مردم اعلام کرد که این جوان، دو صفت دارد تخصص و تعهد:

از این قرآن، به خوبی می‌فهمیم که این دو صفت ویژگی اولیه یک مدیر موفق است.

ایجاد مواسات

این شرط، بسیار مهم است، و باید همگی سعی کنیم در خانه، اداره و یا در هر جای دیگر باز زیر دستان خود مدارا نموده و با آنان مثل یک رفیق صمیمی و برادر برخورد کنیم و قانون مواسات بین ما حاکم باشد.

امیرالمؤ منین علیه السلام به مالک اشتر می‌فرماید:

ای مالک! فرماندارها و فرماندهان لشکر تو باید از افرادی باشند که مواسات بر وجود آنان حاکم است. (۳۸)

مواسات، قانون بسیار مهمی است، و کپی شده از عالم تکوین است. مواساتی که اسلام دارد از عالم تکوین نشاءت گرفته است. انسان اعضای مختلفی دارد: پا، دست، چشم و... در بین اعضا، سر به منزله رئیس است در بدن.

لذا می‌گویند: سر انسان از اعضای رئیسه است. بین سر و بقیه اعضای بدن قانون مواسات و برابری حاکم است و سر هیچ‌گاه تحمیل کننده بر بقیه اعضای بدن نیست و با آنان مستبدانه برخورد نمی‌کند.

سعدی علیه الرحمه بسیار عالی سروده است که:

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

این شعار برگرفته از روایات است؛ مرحوم کلینی حدود پنجاه روایت در این زمینه در جلد دوم اصول کافی آورده است. این همان قانون مساوات است؛ یعنی اگر خاری به پا فرو رود مثل این است که به چشم فرو رفته باشد، نه تنها پا ناراحت است که دیگر اعضا نیز با پا همناله می‌شوند. این جاست که فعالیت همگانی برای نجات پا شروع می‌شود، و رئیس بدن، یعنی سر به دست، چشم مغز و... فرمان می‌دهد تا با دقت تمام آن تیغ و خار را از پا در آورند. هیچ‌یک از اعضا بی تفاوت نبوده و خود را کنار نمی‌کشند، بلکه سر - که رئیس بدن است - می‌گوید: درد پا درد من است، لذت و خوشحالی پا لذت و خوشحالی من است. دستور اسلام در عالم تشریع نیز چنین است، و مسلمانان باید چنین باشند.

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:

من اءصبح ولم یهتم باءمور المسلمین فلیس بمسلم؛ (۳۹)

کسی که صبح کند و به امور مسلمانان، همت نورزد، مسلمان نیست.

منطقی بودن

یکی دیگر از ویژگی‌های مدیر موفق این است که رئیس و مسئول با استدلال و منطق به میدان کار وارد شود نه با زور و قلدری. البته ممکن است با زور و تحمیل تشکل به وجود بیاید اما به قول شیخ الرئیس بوعلی سینا رحمه الله چنین نظمی دوام و استمرار نخواهد داشت. شما اگر سنگی را به وسیله زور

و نیروی بازو به طرف بالا پرتاب کردید، آن سنگ به اندازه زور و بازوی شما بالا خواهد رفت و بیش از آن ادامه نخواهد یافت، و سرانجام به طرف پایین خواهد آمد.

طبق فرموده قرآن، اگر پدر، مادر و رئیسی بخواهد نظرش را بر زیر دستانش تحمیل کند نه تنها پیشرفتی ندارد که آنان را عقده‌ای بار خواهد آورد؛ لذا اگر تندخویی و خشونت به میان آمد انسان به جای گرفتن نتیجه مثبت، با سرعت تمام به سوی ضد مطلوب خود می‌رود.

امام حسین علیه السلام سخنی دارد که باید پدران و مادران در خانه، و مسئولان در اداره، آن را با آب طلا بنویسند و در اتاقشان نصب کنند و آن این که امام علیه السلام فرمود:

من هاول اءمرا بمعصیه الله کان اءفوت لما یرجوا...(۴۰)

اگر کسی از راه گناه و خلاف چیزی را به دست آورد، مسلماً امید او قطع می‌شود و به ضد مطلوب خود می‌رسد.

پرهیز از تندخویی

رئیس تندخو و نامهربان، گذشته از این که در مسند مدیریت ناموفق بوده و شکست می‌خورد، مصیبت فشار قبر را نیز برای خود خریده است.

معاذ، جوان پاک و خوبی است، جبهه رفته و برای اسلام پیکارهای فراوان نموده است، زمانی که از دنیا رفت فرشتگان به قدری در تشییع جنازه اش شرکت نموده‌اند که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: زمین در تشییع معاذ از ملائکه پر شده است. رسول گرامی اسلام در تشییع و غسل و کفنش شرکت کردند، و با دست مبارک خود بر قبر گذاشتند، اما زمانی که قبر را با خاک پر نموده و روی آن را پوشانیدند، پیامبر رو به اصحاب کرده و فرمودند: قبر چنان فشاری به معاذ داد که استخوان‌های سینه اش در هم شکست، اصحاب تعجب کردند و پرسیدند: یا رسول الله! معاذ که انسان خوبی بود. پیامبر فرمود: آری، آدم خوبی بود، بهشت هم می‌رود، اما در خانه با زیر دستانش رفتار تندی داشت و تندخو بود.

سعه صدر

دریا دلی و سعه صدر، از صفات لازم یک مدیر است. با این ابزار است که مسئولان و مدیران می‌توانند با حوادث رو به رو شوند و مشکلات مردم را درک کنند. از همین روست که امیرالمؤ منین علی علیه السلام فرمود:

آله الریاسه سعه الصدر؛ (۴۱)

ابزار ریاست، سعه صدر است.

مسئول و رئیس، در اثر زیادی ارباب رجوع و سختی کار، و بد بودن افراد زیر دست هر چه که خسته و عصبانی باشد باز نمی‌تواند بد اخلاقی کند و از مرز اعتدال خارج شود و برخورد خشن و نامناسب با ارباب رجوع داشته باشد و در نتیجه، کار خوب و خدمات گذشته اش را حبط و نابود کند.

ممکن است کسی که یک سال خدمت به جامعه و انقلاب کند اما از طرفی دل مسلمان و مؤ منی را بی جا بیازارد، که در این صورت، آن یک سال خدمت و عبادت - هر چه بالا باشد - باز در مقابل آن گناه نمی‌توانند قد علم کند؛ چرا که اهانت به مسلمان، جنگ با خداست:

من آهان ولیا فقد بار زنی بالمحاربه؛ (۴۲)

عزیزان! به خاطر داشتن میز ریاست یا معاونت، مغرور نشوید و خود را گم نکنید، این عنوان‌ها همه هیچ است.

یکی از کرامت‌های بزرگ رهبر عظیم الشاءن انقلاب همین است که: من بعضی از اوقات وقتی خدمت ایشان می‌رفتم همان تلطف‌ها و همان نگاه‌هایی را می‌دیدم که در سال‌های ۱۳۳۵ و ۱۳۳۶ دیده بودم و ذره‌ای تفاوت نکرده بود.

روزی حضرت امام قدس سره به شهید رجائی، خدمت گذار صمیمی، صادق و وارسته ملت فرمود:

آقای رجائی! این ریاست جمهوری چیزی نیست که انسان به واسطه آن گول بخورد!... از کجا معلوم من و تو تا یک ساعت دیگر زنده باشیم و بخواهیم به ریاست جمهوریمان بنازیم.

نتایج سعه صدر

قسمت اول

هنگامی که حضرت موسی علیه السلام مبعوث به رسالت شد خداوند خطاب به او فرمود:

اذهب الی فرعون آنه طغی (۴۳)

ای موسی به سوی فرعون برو که او به سرکشی برخاسته است.

در این جا حضرت موسی نگفت، خدایا یک لشکر مجهز و یا قدرت و مکنت به من عطا کن! بلکه گفت: خدایا! سعه صدر به من عنایت فرما:

رب اشرح لی صدری ویسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی (۴۴)

موسی گفت: پروردگارا! سینه‌ام را گشاده گردان و کارم را برای من آسان ساز و از زبانم گره بگشای تا سخنم را بفهمند.

این ترتب و پشت سر آوردن به ما می‌فهماند که اگر کسی دریا دل باشد کارها بر او آسان می‌شود و اگر کسی سعه صدر داشته باشد، اراده اش قوی می‌گردد. وقتی اراده اش قوی شد تسلط بر اعصاب پیدا می‌کند و در نتیجه با آرامش و حوصله حرف می‌زند؛ و با مراجعه کنندگانش برخورد منطقی می‌کند و آنان را راضی و خوشحال راه می‌اندازد.

به جراءت می‌توان گفت که تاءثیر سعه صدر، از هر قدرت و مکنتی و از هر لشکر مجهزی برای انسان بیشتر است، در روان‌شناسی معیاری وجود دارد به نام قانون فشار که اگر بخواهند شخصیت و سعه صدر و تسلط بر اعصاب کسی را ارزیابی کنند تا کار و پست کلیدی را به او محول کنند، ابتدا او را با قانون فشار، آزمایش می‌کنند. نحوه امتحان هم به این صورت است که: او را در جای ناراحت‌کننده و آزار دهنده‌ای می‌نشانند و یک لامپ قوی در مقابل چشمانش روشن می‌کنند؛ به طوری که از نظر جسم او را صد در صد ناراحت می‌کنند، سپس دو یا سه نفر با او مشغول حرف زدن می‌شوند، ابتدا سؤ ال پیچش می‌کنند و هنوز یک سؤ ال را جواب نداده سؤال دوم و سوم و... ، خطاب به او شروع می‌کنند به حرف‌های رکیک و تند و تمسخرآمیز، تا جایی که از نظر روحی نیز صد در صد عصبانی اش می‌کنند،

در چنین وضعی شخص سه حالت پیدا می‌کند:

۱- به هیچ وجه کنترلش را از دست ندهد؛ یعنی بر اعصابش مسلط باشد و هیچ اثری جسمی و روحی روی او نگذارد.

۲- کنترل خود را از دست بدهد، به گریه بیفتد و بدنش بلرزد و هم چون انسان‌های ترسو و وحشت زده باشد.

۳- انسانی است وسط، نه آن چنان شجاع و با شهامت که هیچ اثر جسمی و روحی در وجودش نگذارد و نه آن چنان ترسو و بزدل که وحشت زده باشد و بلرزد،

بلکه حالتی بین این دو است؛ یعنی خود خوری می‌کند، ناراحت می‌شود اما خود باخته نمی‌شود، همه را در دل نگه می‌دارد و چیزی نمی‌گوید.

روان شناسان می‌گویند: نمره انسان‌های قسم اول بیست است. گروه دوم رفوزه هستند و نمی‌توان کارها و پست‌های کلیدی را به آنان واگذار نمود. گروه سوم هم نمره متوسط دارند؛ به این گروه نیز نمی‌توان کارهای حساس را محول کرد.

این قانون، قانون بسیار خوبی است. بهتر از این، معیاری است که امیرالمؤ منین علیه السلام برای ما تعیین کرده و فرموده است که:

اله الریاسه سعه الصدر؛ (۴۵)

وسیله و آلت ریاست و سرپرستی، دریا دلی است.

همان‌طور که اگر یک منشی قلم نداشته باشد نوشتن برایش ممکن نیست، و یک آهنگر چکش و یک نجار تیشه نداشته باشند کارشان تعطیل می‌شود، یک رئیس نیز اگر سعه صدر نداشته باشد می‌تواند ریاست کند. مخصوصاً در جمهوری اسلامی گرفتاری مهمی که هست این که توقع مردم بالا رفته، که بسیاری از آن توقعات بی جا است و شما باید در مقابل این توقعات و انتظارات از خود خونسردی نشان دهید؛ به طوری که وقتی ارباب رجوع از اتاق شما بیرون می‌روند در اثر سعه صدر، خوش زبانی و استدلال و منطق شما راضی و خوش بین باشد.

اگر برای به دست آوردن سعه صدر تلاش نکنید نه در پست و مقام موفق می‌شوید و نه در زندگی. اولین مصیبتی که برای خودتان به وجود می‌آید ضعف اعصاب است. اگر اعصاب شما ضعیف شد، هم دنیایتان به خطر می‌افتد وهم آخرتتان، در نتیجه نه دنیا خواهید داشت و نه آخرت.

رمز پیروزی مردان بزرگ و رهبران انقلاب‌های سرنوشت ساز، همین تسلط و سعه صدر بوده است، نگاهی گذرا به زندگانی پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نشان می‌دهد که سعه صدر و دریا دلی، یکی از رموز موفقیت آن حضرت بوده است و قرآن نیز در سوره انشراح به این نکته اشاره می‌فرماید:

الم نشرح لک صدرک

مدیران و کارمندانی که در پشت میز نشسته‌اند، باید بدانند که حل مشکل مردم به دست آن هاست، و می‌توانند با رفتار و کردار اسلامی و سعه صدر مبلغ انقلاب باشند و اتاق اداره شان را مرکز تبلیغ کنند.

نقل می‌کنند که: مرجع بزرگ، مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی علیه السلام نامه‌هایی که به دستش می‌رسید می‌خواندند - اگر چه این کار برایش مشکل هم بود - و آن نامه‌هایی را که فحش و ناسزا بود جمع می‌کرد و در هر ماه یک دستمال از آن‌ها را بسته و برای این کسی از متن آن‌ها آگاهی پیدا نکند خودش شخصاً می‌برد و در آب جوی می‌ریخت.

اگر کسی بخواهد به چنین نامه‌هایی جواب بدهد؛ یعنی مثل آنان فحش بنویسد، او هم می‌شود مثل فحش دهنده پاداش بدی را به خوبی بده، نه به بدی اگر کسی به شما بدی کرد شما باید به او خوبی کنید.

اءحسن الی من اءساء الیک؛ فان المسی ء یجزیه اساءته؛ (۴۶)

به کسی که به تو بدی می‌کند خوبی کن، زیرا آدم بد به جزای عملش خواهد رسید. اگر می‌خواهید کسی را که به شما بدی کرده است بکوبید، با او با عطوفت و مهربانی برخورد کنید و به دست مکافاتش بسپارید، مطمئن باشید که اگر بدی او زیاد شد و از حد گذشت، به جزای عملش خواهد رسید.

مرحوم شهید ثانی علیه السلام در منیه المرید این روایت را آورده و قضیه‌ای هم برایش نقل می‌کند و می‌فرماید: کاسبی بود ساده لوح که هرگاه حاکم وقت از رو به روی مغازه اش می‌گذشت، او می‌آمد و در مقابل حاکم می‌ایستاد و می‌گفت:اءحسن الی من اءساء الیک؛ فان المسی ء یجزیه اساءته (۴۷)

و این سخن از آن جا که از دل بر می‌خاست بر دل می‌نشست و بر حاکم تاءثیر می‌گذاشت، تا این که روزی همین کاسب مقامی در حکومت پیدا کرد و بعد از آن به طور آزاد و بدون ممانعت نزد حاکم می‌آمد و همین جمله را برایش می‌خواند. این جا بود که حسادت اطرافیان چاپلوس و حسود برانگیخته شد و گفتند: این کاسب چرا باید نزد حاکم این همه قرب و منزلت داشته باشد و...

سرانجام یکی از آنان نزد حاکم رفت و سعایت و وسوسه را آغاز کرد و به حاکم گفت: این کاسب که این همه مورد لطف و عنایت تو است سر کوچه‌ها می‌نشیند و از تو عیب جویی می‌کند و می‌گوید: دهان حاکم بوی بد می‌دهد و... از نزد حاکم که بیرون آمد، نزد کاسب رفت و او را به میهمانی دعوت کرد و آن روز مقداری سیر داخل غذا ریخت و به کاسب داد.

کاسب هم به خاطر خوردن سیر راه رفتن به خدمت حاکم منصرف شد، اما آن مرد حسود ترغیب و تشویقش کرد که: رفتنت مانعی ندارد، برو منتهی نزدیک حاکم نایست و از دور با او سخن بگو، کاسب ساده لوح پیشنهاد او را پذیرفت و رفت، با مقداری فاصله از حاکم ایستاد و گفت: احسن الی من اساء الیک حاکم که از دست کاسب عصبانی بود گفت: بیا نزدیک تر، کاسب جلو رفت، اما دستش را جلوی دهانش گرفت، و این جا بود که حاکم در مورد حرف‌های حسود به یقین رسید. رسم حاکم بر این بود که هر وقت می‌خواست به کسی جایزه‌ای بدهد، با دست خودش می‌نوشت، لذا نامه‌ای نوشته و داخل پاکت گذاشت و به کاسب داد، که در آن به جلاد نوشته بود: به محض رسیدن نامه، حامل آن را کشته و پوستش را از کاه پر کن و برای من بفرست، کاسب خیال کرد که حاکم برایش جایزه‌ای نوشته، با خوشحالی بیرون آمد و در این حال آن سعایت کننده و حسود بیرون در کاخ ایستاده بود و هر لحظه منتظر بود که حاکم حکم قتل کاسب را صادر کند، وقتی کاسب را دید که خوشحال است پرسید چه شده؟ کاسب جواب داد: اتفاقاً حاکم امروز برایم جایزه‌ای نوشت و... حسود بدبخت خیال کرد که حتماً جایزه مهمی است، گفت: جایزه ات را ندیده می‌خرم مثلاً به ده هزار تومان، کاسب حاضر نشد بفروشد و گفت: جایزه من است! نمی‌فروشم. حسود قیمت را بالا برد

تا این که کاسب را راضی کرد که بفروشد، لذا پاکت نامه را گرفت و رفت و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و تصور می‌کرد که جایزه با ارزشی را از چنگ کاسب در آورده و سود فراوان کرده است. وقتی نزد جلاد رسید نامه را داد و جلاد آن را باز کرده و خواند. دید که در آن نوشته است: سر حامل نامه را بریده و پوستش را کنده و پر از کاه کن و نزد من بفرست

مرد حسود وقتی از محتوای نامه آگاه گشت فریادش بلند شد که: نامه مال من نیست، فردی که باید کشته شود من نیستم و... اما آنچه به جایی نرسید فریاد بود!

روز بعد طبق معمول کاسب به دربار آمده همان سخن هر روز را تکرار کرد. حاکم تعجب کرد که این کاسب باید با پوست پر از کاه نزد من می‌آمد، قضیه از چه قرار است؟ پرسید نامه را چه کردی؟

کاسب گفت: دادم به فلانی در مقابل فلان قدر پول.

حاکم در حالی که همچنان عصبانی بود گفت: چگونه جراءت می‌کنی که بر سر کوچه‌ها بنشینی و پشت سر من حرف بزنی و برایم عیب درست کنی؟!

رنگ چهره کاسب تغییر کرد و گفت: جناب حاکم! تو مرا به مقام رساندی، به من محبت‌های فراوان کردی، چگونه می‌شود که از من چنین خطایی سر بزند؟!

حاکم پرسید: پس چرا روز گذشته وقتی آمدی در فاصله دور ایستادی و دستت را جلوی دهانت گرفتی؟

کاسب ماجرای مهمانی و سیر خوردنش را برای حاکم تعریف کرد. در همین حال بود که پوست پر از کاه آن حسودو نمام را آوردند!

شهید رحمه الله از این داستان چنین نتیجه می‌گیرد که: اگر کسی به تو بدی کرد تو خوبی کن که آدم بد، سرانجام به سزای اعمالش خواهد رسید. (۴۸)

آری، جا دارد؟ این آیه را هر روز بخوانیم و با خود زمزمه کنیم که:

رب اشرح لی صدری ویسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی (۴۹)

قاطعیت

انسان وقتی شرح زندگی افرادی که در دنیا پیروز و موفق بوده‌اند را می‌شنود و یا درباره آنان مطالعه می‌کند به این نتیجه می‌رسد که پیروزی و موفقیت این گروه، مرهون قاطعیت آنان است.

منظور از قاطعیت تشخیص وظیفه، تشخیص راه رسیدن به هدف، جدیت در گفتار و ایمان به پروردگار عالم است، اگر کسی این چهار صفت را دارا باشد قاطعیت دارد.

بنابر این، اگر کسی بخواهد کاری انجام دهد و به هدف برسد، ابتدا باید هدف را در نظر بگیرد و آن را به خوبی تشخیص بدهد، سپس راه آن را بیابد و بداند که از چه راهی رفت. در مرتبه سوم باید در گفتار خود جدی باشد؛ یعنی گفتار و کردارش با هم بخواند و تنها شعار نباشد. در مرحله چهارم - و بلکه باید گفت قبل از همه این‌ها - امید به خدا داشته باشد و او را پناه و پشتیبان خود بداند.

شما اگر اخلاق پیامبران و زندگی و مبارزات آنان را مطالعه کنید، در می‌یابید که مانع زیادی داشته‌اند، اما از میدان در نرفتند و سرانجام به هدفشان رسیدند؛ مثلاً حضرت موسی علیه السلام زمانی که به رسالت مبعوث شد، هیچ ابزار مادی نه لشکری، نه سلاحی، نه پولی و نه امکانات مادی دیگری در اختیار نداشت؛ خودش بود و عصایی که هنوز اژدها نشده بود.

از جانب خدا خطاب می‌شود: ای موسی! برو در مقابل فرعون و ماءموریت خود را به انجام رسان، که فرعون، طغیان کرده است. موسی با سلاح قاطعیت، به راه می‌افتد. او هدف را تشخیص داده و برای از بین بردن ظلم و نشر توحید، راه را نیز یافته است که باید به مقابله با ظلم و ستم برخیزد، استقامت کند تا سرانجام سردمدار ظلم را شکست دهد. او این قاطعیت را از اتکای به خدا به دست آورده است و دریافته است که چون هدفش و راهش حق است، خداوند نصرت و یاریش خواهد کرد. چنین انسانی هیچ‌گاه خسته نمی‌شود.

لذا مقابل کاخ فرعون آمد و راهش ندادند، یک سال آن جا ایستاد! تا سرانجام به دست خود دشمن، موفق شد که نزد فرعون برود و در همان برخورد اول، فرعون را در معرض شکست قرار داد؛ تا بالاخره حضرت موسی توانست بساط مستبد آن چنانی را برچیده و به هدف مقدس و الهی خود نائل شود.

قسمت دوم

موانعی که بر سر راه موسی قرار داشت تنها دیکته تاز زمانش یعنی فرعون نبود، بلکه خود بنی اسرائیل نیز مانع بزرگی بودند؛ بنی اسرائیل که خونشان در رگ‌های صهیونیست‌های روزگار ما نیز جریان یافته است، و امروز سرسخت‌ترین دشمنان اسلام همین‌ها هستند.

بنی اسرائیل انسان‌های بهانه جویی بودند، در بیابان، مائده آسمانی برایشان نازل می‌گشت و مرغ و پلو در اختیارشان قرار داده می‌شد باز قانع نمی‌شدند و اطراف حضرت موسی علیه السلام را گرفته و می‌گفتند:

ما سیر و پیاز می‌خواهیم، ما سبزی و... می‌خواهیم، آنان به قدری سست‌عنصر بودند که وقتی چهل روز از پیامبرشان دور ماندند، گوساله پرست شدند و اعتقاد خود را از دست دادند. لشکر حضرت موسی چنین انسان‌هایی بودند! آیا می‌توان گفت که این‌ها موسی را در مقابل فرعون به پیروزی رساندند؟ مسلماً چنین نیست. بلکه تنها عاملی که موسی را بر دشمن برتری داد و پیروز نمود و تمام گردنه‌ها را پشت سر گذاشت و تمام موانع و سدها را شکست همانا توکلش به خدا بود و قاطعیت و ایستادگی اش در راه هدف.

حضرت ابراهیم یک نفره بود اما از آن جا که قاطعیت داشت کاری کرد که در تاریخ بی‌سابقه یا کم سابقه است؛ یعنی با یک تیر تمام بت‌ها را شکست. شما خیال نکنید که بت شکستن کار کوچکی است؛ خدا کشتن است!

آری، او به تنهایی تبر به دست گرفت و خدایان دروغین را کشت؛ چرا که هدف را شناخته و راه را یافته بود؛ و انسان بی هدف، راه به جایی نمی‌برد.

امام حسین علیه السلام در دعای عرفه می‌فرماید:

خدایا! کسی که تو را یافت همه چیز دارد و کسی که تو را گم کرد هیچ ندارد.

مرحوم استاد شهید مطهری هنگامی که برای ملاقات با رهبر انقلاب حضرت امام خمینی علیه السلام به فرانسه رفته بودند، در مصاحبه‌ای از او پرسیدند که: در این مرد امام خمینی چه دیدی؟ گفته بود در او چهار (امن) دیدم: امن بهدفه، امن بسبیله، امن بقوله

و امن بالله تبارک و تعالی.

لذا همیشه از خدا می‌گفت و می‌گفت: ما کاره‌ای نیستیم، هر چه هست خداست. ما کاری نکردیم: خدا کرد. ما وسیله‌ای بیش نیستیم، کارها همه به دست خداست.

ایشان بسیار قاطع بودند. اولین اعلامیه اش را که صادر کرد فرمود: اسلام در خطر است، باید جلو برویم ولو بلغ ما بلغ، اگر موسی عصا داشت او عصا هم نداشت. با این که عصای معجزه گر نداشت، می‌گفت: شاه باید برود؛ و سرانجام به هدف مقدسش رسید و این نوکر استعمار را به زباله دانی تاریخ فرستاد.

مرحوم آیه الله حائری می‌فرمود: این مرد امام خمینی با حرف و گفتن شاه را بیرون کرد.

تا کنون دیده و یا شنیده نشده است که کسی بگوید: ابراهیم، موسی، عیسی علیه السلام و یا محمد صلی الله علیه و آله و ائمه اطهار علیه السلام شکست خوردند! امروز مسلمان، غیر مسلمان، سنی، شیعه امام حسین علیه السلام را مرادف و مصادف با ایثار، فدا کاری و شرف و آزادگی می‌داند.

امیرالمؤ منین علیه السلام آن همه زحمت‌ها را تحمل کرد، آن مه صدمه‌ها را به جان خرید، اما سرانجام نیز به هدفش رسید اگر او عمر و عاص و معاویه را کشته بود معلوم نبود که به هدف خود برسد.

جرج جرداق نصرانی در کتاب الامام علی صوت العداله الانسانیه می‌نویسد:

علی آن کسی است که به همه پناه می‌دهد. علی آن کسی است که دشمن در حال مرگش در پیش چشمان آن بزرگ‌مرد، عریان شد، ولی امام حیا کرد و چشم از او برداشت و از کشتنش منصرف شد. (۵۰)

ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش می‌گوید

علی آن کسی است که حاضر نشد یک دروغ بگوید و به آزادی آن دروغش خلافت ثلث جهان را به دست آورد. وقتی که در آن شورای کذایی، پیرمرد آن شورا، یعنی عبدالرحمن بن عوف دستش را به امیرالمؤ منین داد و گفت: یا علی با تو بیعت می‌کنم به شرط این که به کتاب خدا و سنت رسول الله و به روش شیخین عمل کنی، امیرالمؤ منین دستش را کشید و گفت: نه، من بیعت می‌کنم به شرط این که به کتاب خدا و به سنت رسول الله و به اجتهاد خودم عمل کنم. عبدالرحمن پیشنهادش را تا سه مرتبه تکرار کرد اما جواب منفی شنید.

ابن ابی الحدید می‌گوید: علی علیه السلام می‌توانست بهاین پیشنهاد عبدالرحمن جواب مثبت دهد و و خلافت جهان اسلام را به دست گیرد و بعد به روش شیخین عمل نکند؛ همان کاری که عثمان کرد. به گفته ابن ابی الحدید علی نمی‌توانست چنین کاری کند چرا که او حقیقت محض است و حاضر نیست حتی یک دروغ بگوید ولو که ثلث جهان مال او باشد. (۵۱)

دروغ گفتن و ۲۵ سال در خانه نشستن برای علی شکست نیست، پنج سال جنگیدن در جنگ جمل، صفین و خوارج و سرانجام در محراب به شهادت رسیدن، برای علی شکست نیست.

پیروزی بالاتر از این نمی‌شود که جرج جرداق در کتابش درباره علی بگوید:

قتل فی المحراب لشده عدالته؛ (۵۲)

علی در محراب عبادت، به خاطر شدت در عدل ورزی، کشته شد.

این جمله از یک غیر مسلمان به دنیا می‌ارزد. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله به تنهایی در مقابل تمام کفار قریش قد علم کرد، چرا که هدف دارد، راه را تشخیص داده است، شعار تواءم با عمل دارد؛ لذا سیزده سال مصیبت‌های کمر شکن قریش را به جان خرید تا به هدفش برسد. کفار وقتی از راه اذیت و آزار و شکنجه موفق نشدند و ابوطالب عمومی پیامبر را خواستند و به او گفتند: پسر برادرت از ما چه می‌خواهد، او تمام منافع ما را به خطر انداخته است، به او بگو که اگر زن می‌خواهی بهترین و زیباترین زن‌های حجاز را در اختیارت بگذاریم تا اول متمول و پولدار حجاز باشی! و اگر ریاست می‌خواهی فرمانروایی حجاز از آن تو باشد و همه طوائف زیر دست تو باشد! اتفاقاً پیغمبر نه زن داشت و نه پول و نه ریاست، یک بچه یتیم بی کس که حضرت ابوطالب، بزرگش کرده بود.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: به آنان بگو که اگر کره ماه را در دست راست من و خورشید را در دست چپم بگذارید دست از هدفم بر نمی‌دارم. بگویید: لا اله الا الله نه پول می‌خواهم، نه ریاست و نه زن.

این است معنای قاطعیت چنین انسانی ولو تنها هم که باشد به هدفش می‌رسد.

وقتی دیدند تطمیع، کارساز نیست، از راه تهدید وارد شدند؛ مثلاً یاسر و سمیه - پدر و مادر عمار را که مسلمان شده بودند - برای ارعاب دیگران آوردند و یک پای سمیه را به یک شتر و پای دیگرش را به شتر دیگر بستند و هر یک از شترها را به طرف راندند و آن زن قهرمان را که حاضر نشد از ایمانش دست بردارد، به دو نصف کردند. اول شهید که اسلام داد همین زن قهرمان، یعنی سمیه، مادر عمار بود.

سپس به سراغ یاسر آمدند، به وی تازیانه می‌زند و او را بر روی ریگ‌های داغ و سوزان بیابان می‌انداختند و آن قدر می‌زدند تا غش می‌کرد و بعد با ریختن آب او را به هوش می‌آوردند و باز تازیانه می‌زدند، تا این که سرانجام زیر تازیانه به شهادتش رساندند.

کفار هر چه بیشتر مسلمانان را شکنجه و آزار می‌کردند، آنان با استقامت تر می‌شدند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله همان شعار همیشگی خود یعنی لا اله الا الله را تکرار می‌کرد. دیدند نمی‌شود؛ پیامبر و مسلمانان را تبعید کردند؛ باز به هدفشان نرسیدند، بالاخره سه سال آنان را در شعب ابوطالب زندانی کردند - از بین مسلمین فقط حضرت خدیجه خارج از شعب ابی طالب بود - و از بیرون شعب غذای مختصری به مسلمانان می‌رساندند؛ به طوری که بچه‌ها در اثر تشنگی مردند، زن‌ها از گرسنگی و تشنگی پوست گذاشتند، فریاد زن‌ها و بچه‌ها از سرما و گرما بلند بود و پیران از بین رفتند.

پیامبر چنین وضعی را تحمل می‌کرد و می‌فرمود: قولوا الا اله الا الله تفلحوا... (۵۳)

از طرف دیگر حدود هشتاد جنگ برایش پیش آمد آن هم با وضعی که نه عده داشت و نه عده، به قول جرجی زیدان مسیحی، مسلمانان اسب وحتی در بعضی موارد کفش هم نداشتند و پابرهنه به جنگ می‌پرداختند و پاهایشان زخم می‌شد.

جنگ ذات الرقاع یعنی جنگی که مسلمانان به پاهایشان کهنه بستند و پایشان زخم می‌شد.

صبر و استقامت

یکی دیگر از شرایط مدیر و مسئول، صبر و استقامت، است. باید بدانیم که در دنیا مشکل فراوان است، و هیچ‌کس بی مشکل و گرفتاری نیست. دنیا را بلا و گرفتاری احاطه کرده است. دار بالبلاء محفوقه؛ (۵۴)

دنیا با بلا و مصیبت، پیچیده شده است. همان‌طور که اگر انسانی در آب باشد، آب محیط بر اوست، انسان نیز در دنیا به وسیله گرفتاری و مصیبت‌ها احاطه شده است و تنها چیزی که هست این که مشکل‌ها بزرگ و کوچک بوده و انواع مختلف دارد. امروز به رنگی است و فردا به رنگ دیگر:

علی علیه السلام در جای دیگر می‌فرماید:

الدنیا بحر عمیق قد غرق فیها ناس کثیر؛ (۵۵)

دنیا دریاست و افراد بسیاری در این دنیا غرق خواهند شد.

دریا جزر و مد و موج‌های ویرانگر و نابود کننده دارد. مگر می‌شود کسی در دریا باشد و از جرر و مد و امواج آن در امان بماند.

دنیا نیز همانند دریا یک روز آرام است، روز دیگرش طوفانی است.

الدهر یومان، یوم لک ویوم علیک؛ (۵۶)

دنیا دو روز است؛ یک روز به نفع و بر وفق مراد تو، و روز دیگرش به ضرر تو است.

ما باید قبل از هر چیز درک کنیم که: زندگی همراه با مشکلات است. در اداره و در اجتماع با سختی‌ها و گرفتاری‌های متعدد رو به رو خواهیم بود و باید آن هارا یکی پس از دیگری حل کنیم، و بر موج‌ها سوار شده، آن‌ها را پشت سر بگذاریم؛ نه آن که تسلیم امواج شده و خود را به امواج بسپاریم. هم چنین باید بدانیم که: رسیدن به موفقیت و کمال، مرهون مشکلات است؛ و تنها بدین وسیله بتوان به هدف رسید. به قول حافظ.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

از دیدگاه قرآن و روایات اهل بیت علیهم السلام اگر کسی بخواهد به کمال برسد باید با مصیبت‌ها و مشکلات دست و پنجه نرم کند.

پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می‌فرماید:

البلاء للولاء... ؛ (۵۷)

مصیبت و سختی، برای اولیاء‌الله است.

آری، پروردگار عالم هر که را بیشتر دوست داشته باشد، او را با مرکب بلا، زودتر به هدف و کمال و سعادت می‌رساند.

عالم تکوین نیز این گونه است، دانه گندمی که زیر خاک می‌رود، سختی‌های زیادی می‌کشد، و با باد و باران و توفان و سرما و گرما، مواجه می‌شود تا این که بعد از مدتی شکفته می‌شود. زمانی که خوشه شد لای چرخ‌های خرمن کوب می‌رود تا از کاه جدا شود. سپس زیر چرخ آسیاب رفته له می‌شود، آن گاه مشت‌ها بر سرش کوفته شده تا به صورت خمیر در می‌آید و در تنور می‌سوزد و به شکل نان در می‌آید.

بعد از آن، زیر دندان‌های انسان برای چندمین بار له می‌شود و وارد معده شده در آن جه نیز پخته می‌شود و معده به اثنی عشر می‌فرستد، شیره و جوهرش را گرفته و به سلول تحویل می‌دهد؛ و سلول آن را به بدن منتقل می‌کند تا این که جذب انسان شده و از اجزای وجودی انسان کامل می‌شود.

آری، انسان با صبر و استقامت می‌تواند عالم را تسخیر کند. شما خیال نکنید افرادی که برای مملکت و جامعه شان مایه افتخار شده‌اند از نظر استعداد نابغه بوده‌اند، هرگز چنین نیست؛ بلکه بسیاری از این دانشمندان از لحاظ استعداد کمتر از افراد متوسط بوده‌اند، انشتین بارها رفوزه شد.

درباره لنین گیاه‌شناس که افتخاری است برای کشورش سوئیس نقل می‌کنند له: معلم و مدیرش روزهای اول درس دیدند که حافظه اش ضعیف است و برای تحصیل علم مناسب نیست، به پدرش گفتند پسر تو باید به دنبال کار و کاسبی برود و نمی‌تواند درس بخواند و به جایی برسد.

اما در اثر استقامت پدرش، صبر و استقامت خودش نه تنها دانشمند و گیاه‌شناس شد - که خواست خودش بود - بلکه طبیب نیز شد، یعنی به خواسته پدر و مادرش که می‌خواستند او طبیب بشود نیز جامعه عمل پوشید. در نتیجه هم گیاه‌شناس ماهری شد و هم طبیب حاذق، نوشته‌اند او پایان‌نامه خود را در مسافرت نوشت و وقتی به آلمان رفت به اسم جادوگر او را تبعید کردند، زجر و شکنجه اش دادند، باز وقت در یک مسافرت دیگری پایان‌نامه دومش را نوشت و سرانجام به وطنش بازگشت و افتخاری برای کشورش شد.

درباره پاستور می‌نویسند: استعدادش خیلی کم بود، فقر و فلاکت بر زندگی اش حاکم بود اما صبر و استقامت عجیبی داشت، او در کلاس شاگرد ناشناخته‌ای بود و به خاطر استقامت و پشتکاری که داشت استادش دختر خود را به او داد. پاستور در چنین وضعی باید سر از پا نشناسد، چرا که استاد دانشگاه، دخترش را به او داده است، اما شب عروسی که شد همه آمدند جز پاستور، که نیمه‌های شب آمد و از همه معذرت خواست و گفت: آزمایشم ناقص بود و نتوانستم نیمه کاره رها کنم لذا از همه شما عذر خواهی می‌کنم.

قسمت سوم

سکاکی - ادیب نامور - سی سال از عمرش گذشته بود و زن و بچه اطرافش را گرفته بودند، و شغلش قفل سازی بود و سواد نداشت، به سفارش دربار قفلی ساخت که شاید در آن روز جالب و ابتکاری بود، برای این که جایزه‌ای از حاکم بگیرد به دربار رفت و آن قفل را تقدیم حاکم کرد. نگاه حاکم به آن قفل بود که ناگهان دانشمندی وارد شد، حاکم به احترام آن عالم از جای خود برخاست و آن قفل را کنار گذاشت و عالم را در کنار خود نشاند و بسیار با او گرم گرفت.

سکاکی وقتی این صحنه را دید ارزش علم را شناخت و به دهنش رسید که تحصیل علم کند و عالم شود؛ لذا به مدرسه آمد، خطاب به مسئول مدرسه گفت: می‌خواهم درس بخوانم، وی دید سن تحصیلی او گذشته است لذا برای این که ردش کند و او را از این تصمیم منصرف نماید به او گفت: یک جمله به تو می‌دهم و برو تا فردا آن را حفظ کن و بیا تا درس را شروع کنیم و آن جمله این بود که:

جلد الکلب نجس، قال الا ستاذ تطهیره بالدباغ؛ پوست سگ نجس است و استاد ابوحنیفه گفته است اگر دباغی اش کنی پاک می‌شود.

سکاکی می‌گوید: سیصد مرتبه خواندم، تا حفظش کردم، صبح که از خواب برخواستم دیدم یادم رفته است به ذهنم فشار آوردم تا یادم آمد، خوشحال شدم و به مدرسه آمدم، خطاب به مسئول مدرسه گفتم: جمله دیروز را حفظ کرده‌ام، گفت: بخوان: گفتم: جلد الاستاذ نجس قال الکلب تطهیره بالدباغ؛ پوست استاد نجس است، سگ گفته است اگر دباغی اش کنی پاک می‌شود.

شاگردانی که در کلاس بودند خندیدند، سکاکی متوجه اشتباهش شد و بسیار تحقیر شد اما صبر و استقامت او فوق این حرف هاست لذا به خودش تلقین کرد که من باید درس بخوانم، از آن شهر عازم شهر دیگری شد در بین راه که بسیار خسته بود به درخت و چشمه‌ای برخورد کرد زیر آن درخت در حال استراحت بود که دید آب از بالا بر روی سنگی می‌چکد و در اثر تکرار چکیدن قطرات آب بر روی سنگ، در سنگ جا باز شده است. به خود گفت: علم، از این آب روان تر نیست؛ دل من نیز از این سنگ سخت‌تر، پس اگر درس بخوانم حتماً عالم و دانشمند خواهم شد.

همین مرد سکاکی کتابی نوشته است که به نام مفتاح العلوم در آن چهارده علم هست: صرف، نحو، عروض، قصاحت، بلاغت، علم موسیقی و...

و او در تمام علوم متخصص بود.

تمدن امروز اگر با دست خودش، خود را نابود نکند زهره که سهل است به منظومه شمسی نیز می‌تواند برود؛ و می‌تواند فضا را تسخیر کند.

و بلکه بالاتر و مهمتر از فضا، که عالم ملکوت را می‌شود تسخیر کرد. به قول قرآن: انسان می‌تواند به جایی برسد که با ملائکه رابطه داشته باشد:

ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکه الا تخافوا ولا تحزنوا و ابشروا بالجنه آلتی کنتم توعدون نحن اولیائکم فی الحیوه الدنیا و فی الاخره ولکم فیها ما تشتهی انفسکم ولکم فیها ما تدعون؛ (۵۸)

در حقیقت، کسانی که گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند و می‌گویند: هان، بیم مدارید و غمگین مباشید و به بهشتی که وعده یافته بودید شاد باشید. در زندگی دنیا و در آخرت دوستانتان ماییم و هر چه دلهایتان بخواهد در بهشت برای شماست و هر چه خواسته باشید در آن جا خواهید داشت.

بسیار هستند که حتی سواد الفبا ندارند اما چشم و گوش ملکوتی دارند و اینان نیز می‌توانند عالم ملکوت را تسخیر کنند.

یکی از دوستانم نقل می‌کرد پیرمرد بی سوادی مریض بود، رفتم بالای سرش گفتم: خدا شفایت بدهد. گفت: نه، من با این مرض نمی‌میرم، هر وقت که مرگم نزدیک شد خبرت می‌کنم، می‌گوید: روزی کسی را به دنبالم فرستاد، رفتم به بالینش، خطاب به من گفت: امشب، شبی است که از این عالم می‌روم، اما فعلاً تو برو و بخواب، هنگام مرگ خبرت می‌کنم.

سه ساعت از نیمه شب گذشته بود که صدایم کرد، آمدم و در کنارش نشستم، به پسرش گفت: مرا بلند کن و بنشان، پسرش او را بغل کرد و بر زمین نشاند، در همین لحظه بود که گفت:السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا امیرالمؤ منین تا رسید به حضرت بقیةالله علیه السلام بعد از اتمام، سلام، این جمله را گفت: خدایا! تو خود فرمودی که پیرمرد را احترام کنید، حال، من یک پیرمرد گنهکارم و به پیشگاه تو آمده‌ام خدایا! احترامم کن... و از دنیا رفت.

اگر بی صبری و ضعف از خود نشان دهی، به جایی نمی‌رسی، اگر زحمت ۲۳ ساله پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نبود صدای اسلام به جایی نمی‌رسید. اگر صبر و استقامت شیعه نبود، ولایت و فقاهت همانند امروز سر بلند نمی‌شد.

مردم ایران در اثر صبر و استقامت و تحمل ناگواری‌ها بود که توانستند انقلاب اسلامی را به پیروزی برسانند.

بنابراین، شما مسئولان، مدیران و کارمندان و کارکنان عزیز اداره و سازمان‌ها که حل مشکل و گرفتاری جامعه به دست شما است، صبر و استقامت داشته باشید، ارباب رجوع را از خود و انقلاب نرنجانید، درست است که توقعات بی جا زیاد است و کمبودها فراوان و راضی کردن مردم کاری مشکل است اما چه باید کرد؟ ارباب رجوع مقصر نیست. چرا که گرفتار است، تو هم مقصر نیستی چرا که بیش از این در اختیارت نیست، مسئولان بالاتر از تو هم مقصر نیستند، چرا که آنان نیز تمام تلاش را می‌کنند؛ حرف این است که اگر ارباب رجوع به خواسته اش نمی‌رسد لااقل فحش هم نشود، با عصبانیت و خشونت با او برخورد نشود، بلکه با خوش‌رویی و منطق قانع شود و با رضایت از نزد تو برگردد.

مدیران و امتحان الهی

به فرموده قرآن کریم تمام انسان‌ها باید امتحان شوند و در این امتحان نمرات انسان‌ها بررسی می‌شود که کدام یک نمره ممتاز و قبولی و کدام یک نمره مردودی گرفته‌اند.

این امتحان برای این نیست که برای خداوند ثابت شود که چه کسی آدم خوبی است و چه کسی بد، بلکه برای این نیست که ما بفهمیم کارنامه عملمان چگونه است. خداوند با این امتحان، خوبی و بدی خودمان را به ما می‌نمایاند.

احسب الناس ان یقولوا آمنا وهم لا یفتنون و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین؛ (۵۹)

انقلاب اسلامی ما برای تمام مردم یک امتحان بود؛ برای روحانی، اداری، نظامی، زارع، کاسب، سیاسیون، کارگزاران، غربال عجیبی بود؛ همان جمله‌ای که امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود:

والذی بعثه بالحق لتبلبلن بلبله و لتغربلن غربله؛ (۶۰)

بسیاری از ما مردم از عهده امتحان خوب برنیامدیم، پروردگار عالم به وسیله این انقلاب به ما فهماند که چکاره‌ایم!

انواع امتحان‌ها

ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات و بشرالصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا الله و انا الیه راجعون. اولئک علیهم صلوات من ربهم ورحمه و اولئک هم المهتدون (۶۱)

این آیه شریفه می‌فرماید: ای انسان تو را آفریدیم و به این دنیا آوردیم تا به کمال و سعادت برسانیم، مواظب باش که هر آن در معرض امتحانی، گاهی به مال، گاهی به جان، گاهی به وسیله فرزندت و..

اگر از قرآن بپرسید که: عالم هستی برای چه چیزی خلق شده است؟ در جواب می‌فرماید: برای انسان؛ و اگر سئوال کنید: انسان برای چی آفریده شده؟

می‌فرماید: برای این که به مقام عنداللهی برسد و انسان کاملی شود؛ یعنی به جایی برسد که به جز خدا نبیند و نخواهد. انسان به این مقام نمی‌رسد مگر این که با مشکلات و ابتلائات دست و پنجه نرم کند، همانند آن دانه گندم.

انسان زمانی به سعادت می‌رسد که بر مصیبت‌ها و سختی‌ها پیروز شود و در برابر آن‌ها صبر و استقامت ورزد و خود را نبازد. معمولاً انسان‌ها در مواجهه با مشکلات دو قسم هستند:

۱- افرادی که صبور نیستند و استقامت ندارند و خود را می‌بازند و در نتیجه سقوط می‌کنند؛ به فرموده امیرالمؤ منین علیه السلام مصیبت را می‌بینند و سختی را تحمل می‌کنند، اما به کمال و سعادت نمی‌رسند و بلکه در اسفل‌السافلین جای می‌گیرند.

۲- گروه دیگر در مقابل این دسته هستند؛ یعنی مصیبت و گرفتاری را لطف خدا می‌دانند. از دیدگاه بزرگان علم اخلاق مصیبت از الطاف خفیه خداست؛ و معتقدند: همان‌طور که مال، قدرت و تمکن از نعمت‌های بزرگ خداست، مصیبت، بلا و مشکلات نیز از نعمت‌های او است.

الف - لطف جلی یعنی: نعمت‌هایی که به انسان‌ها می‌دهد و آنان هم توجه به این نعمت‌ها دارند؛ مثل پول، ریاست، تمکن و قدرت.

ب - لطف خفی یعنی: گرفتاری‌هایی که به نظر انسان بدبختی و بیچارگی است؛ مثل مرگ فرزند، فقر و نداری و...

آری، از دیدگاه عارفان، مرگ فرزند، لطف است، فی المثل وقتی خبر شهادت حاج آقا مصطفی را به امام خمینی رحمه الله می‌دهند می‌فرماید:

انا الله و انا الیه راجعون، مرگ مصطفی از الطاف خفیه خداست. عرفا در این جهان جز لطف نمی‌بینند و اگر با یک عینک علمای اخلاق به جهان بنگریم باید بگوییم: الطاف خفیه خدا از الطاف جلیه اش بهتر است، چرا که انسان را به مقامات عالی می‌رساند.

از دیدگاه عرفا حتی جهنم نیز از الطاف خفیه است؛ زیرا فرد جهنمی را بهشتی می‌کند، اگر جهنم نبود انسان لیاقت بهشت رفتن پیدا نمی‌کرد. پس باید به جهنم برود و مانند آن سنگ معدنی در کوره چندین هزار درجه‌ای ذوب شود تا کدورتش گرفته شود و زمینه برای رفتن به بهشت بیاید.

غفلت انسان

انسان، غافل و سبک سر است. گاه اهداف، برنامه‌ها و فلسفه خلقت خویش را فراموش می‌کند. با این غفلت در برابر حادثه‌ها می‌شکند و در هنگام فراوانی نعمت، مغرور می‌شود و انسانیت خود را می‌بازد، قرآن می‌فرماید:

ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا؛ (۶۲)

به راستی که انسان، بسیار آزمند و بی تاب، خلق شده است، چون صدمه‌ای به او رسد عجز و لابه کند و چون چیزی به او رسد بخل ورزد.

نعمت و نقمت هر دو وسیله آزمایش و امتحان انسان است.

از نظر علی علیه السلام ریاست خوب است اما برای اثبات حق و از بین بردن باطل، برای این که با آن گره‌ای از مشکلات مسلمانان باز شود.

بنابراین، آن ریاستی بد است که انسان را جهنمی کند، انسان را به زمین بزند. همین‌طور بقیه نعمت‌ها مثل پول، علم و..

برای عارف، فقر ازالطاف خفیه است؛ چرا که اگر با فقر بسازد خداوند برا او درود می‌فرستند: اولئک علیهم صلوات من ربهم.

اما همین فقر، بعضی‌ها را به کفر می‌کشاند:

کاد الفقر اءن یکون کفرا. (۶۳)

گاهی، فقر کفر آور است.

پس نباید غافل بود که مشکلات و سختی‌ها همه مقدمه این است که انسان به کمال و فلاح برسد. اگر قرآن را با تاءمل بخوانیم همین نکته را به روشنی از آن در می‌یابیم؛ مثلاً خداوند در این آیه شریفه که در سه جای قرآن کریم شده است می‌فرماید:

هو الذی ارسل رسوله بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون؛ (۶۴)

او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین درست، فرستاد تا آن را بر هر چه دین است پیروز گرداند، هر چند مشرکان، خوش نداشته باشند.

آری، این آیت الهی، نوید می‌دهد که دین اسلام به دست مظلومین و مستضعفین، جهانی خواهد شد، یعنی به دست آنان که همیشه شکنجه شده و یا کشته داده‌اند، به دست آنان که در یک دستشان قرآن است و در دست دیگرشان ولایت، و همواره در زندگی مظلومند.

در آیه دیگر می‌فرماید:

ولقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکران الارض یرثها عبادی الصالحون؛ (۶۵)

در حقیقت، در زبور، پس از تورات، نوشتیم که زمین بندگان شایسته ما به ارث خواهند برد.

یقیناً فرد صالح از نظر قرآن آن است که در یک دستش قرآن و در دست دیگرش عترت باشد.

رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: منظور از بندگان صالح شیعیان اند. آری، به دست این شیعه و با رهبری ولی عصر عج پرچم اسلام در روی کره زمین برافراشته می‌شود.

قرآن در جای دیگر اسم همین شیعه را مستضعف گذاشته است.

حکیمه خاتون می‌گوید: وقتی حضرت ولی عصر عج به دنیا آمد امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: عزیزم را بیاور. پاره ماه را سر دست گرفتم و آوردم خدمت آقا بلافاصله این آیه را خواند که:

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین؛ (۶۶)

و خواستیم بر کسانی که در آن سرزمین، فرو دست شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان مردم گردانیم و ایشان را وارث کنیم.

خداوند خواسته است که پرچم اسلام به دست مستضعفین در روی کره زمین برافراشته شود؛ و مستضعف حکومت جهانی پیدا کند. قوانین اسلام سرتاسر جهان را بگیرد. از این که قرآن این همه تکرار می‌کند که: حکومت، از آن مستضعفین خواهد بود. نکته اش این است که:

ای شیعه! از ابتدا مظلوم بوده‌ای، از روزی که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از دنیا رفت و سقیفه بنی ساعده تشکیل شد ۱۱۴ نفر از عاقلان، عالمان و فهمیده‌ها با سقیفه بنی ساعده مخالفت کردند، از جمله: اباذر، سلمان، عمار و... و زنانی چون: زهرا، فضه خادمه، ام سلمه و...

این ۱۱۴ نفر و گروهی شدند به نام حزب‌الله و از همان آغاز تشکیل، شهید دادند و زجر کشیدند، محسن سقط شد. زهرا رنج کشید، امیرالمؤ منین علیه السلام در بدترین وضعیت قرار گرفت، در مقابل چشمانش زهرا را زدند و ساکت ماند و خود آن بزرگوار فرموده است. سخت‌ترین لحظه برای من زمانی بود که در مقابل دیدگانم زهرا را زدند و من هیچ نگفتم.

در نهج البلاغه می‌فرماید: ۲۵ سال صبر کردم مثل کسی که استخوان در گلو و خار در چشمش باشد.

شیعه تا کنون شکنجه‌های فراوان دیده، ظلم‌های فراوان کشیده است، قضیه کربلا و... تا سرانجام این جنگ تحمیلی به جرم شیعه بودن از طرف استکبار به شما تحمیل شده است، یا واقعه جمعه خونین مکه به همین علت اتفاق افتاد.

خداوند می‌تواند بدون این درد سرها و مشکلات دین خون را در جهان پیاده کند و پیامبرش را به تمام دنیا مسلط نماید و... اما سنت خدا این است که: انسان‌های لایق به کمال برسند.

به قول شهید مظلوم بهشتی رحمه الله، بهشت را به بهاء دهند نه به بهانه اگر بهشت می‌خواهی، اگر لقای پروردگار را می‌خواهی باید سختی بکشی. باز قرآن می‌فرماید:

فان مع العسر یسری، ان مع العسر یسری (۶۷)

پس بدان که با دشواری، آسانی است. آری، با دشواری آسانی است.

از این بحث مختصر به دست می‌آوریم که موفقیت هر انسان - از جمله مدیران و کارگزاران - در گرو این است که بدانند در قاموس خلقت، امتحان و آزمایش وجود دارد و اساساً خداوند متعال، انسان را به گونه‌ای آفریده است که با امتحان به رستگاری می‌رسد. حال که چنین است باید به مقام و موقعیتی که در اختیار ما گذاشته به عنوان یک وسیله آزمایش و امتحان بنگریم و بکوشیم با برنامه‌ریزی، عقلانیت و توکل به خدا به مردم خدمت نماییم. اگر چنین کنیم، اداره و سازمان خود را به عبادت گاه تبدیل کرده‌ایم، چرا که بزرگ‌ترین عبادت، خدمت به خلق خداست.

اهمیت خردورزی و احتیاط در مدیریت

چند دسته و گروه‌اند که همیشه باید محتاط باشند و با عصای احتیاط راه بروند، و کارهایشان را در زندگی سنجیده انجام دهند:

۱- افرادی که سنشان از چهل سال به بالا است و به عبارتی در سرازیری قرار گرفته‌اند و در واقع هر قدمی که بر می‌دارند، همان اندازه به روز حساب نزدیک تر می‌شوند. در این مورد روایتی هست که می‌فرماید:

من بلغ اءربعین ولا یتعصی فقد عصی.

کسی که چهل ساله شود و عصا دست نگیرد گناه کرده است.

این معنای ظاهری روایت است و مسلماً معنایش این نیست که افراد چهل سال به بالا باید عصا به دست بگیرند. از این روایت، می‌توان چنین استفاده کرد که: انسان‌ها از چهل سالگی به بعد باید احتیاط بیشتری کنند و با عصای احتیاط حرکت نمایند، باید رفتار و کردارشان را بپایند تا روز قیامت سرافکنده و خجالت زده نباشند.

این مطلب نیز در روایت آمده است که: انسان‌ها وقتی به چهل سالگی می‌رسند، از سوی خداوند، به فرشتگان خطاب می‌شود که دیگر عقل او کامل شده و تجربه پیدا کرده و می‌داند که به قبر و قیامت نزدیک می‌شود، بر او سخت بگیرید و گناهانش را دقیق تر بنویسید.

چقدر سخت است که در روز قیامت خطاب شود: ای پیرمرد! ای مجرم! ای کسی که عقلت کامل شده بود، چرا گناه کردی؟ چرا نسنجیده گفتی و شنیدی و چرا در کارهایت عاقبت اندیش نبودی؟! و...

۲- توصیه‌ای هم به خالق‌های کارمند و اداری دارم و آن، این که با عصای احتیاط حرکت کنند. در این باره روایات فراوان وجود دارد، آنان در عین کار در اداره، باید مواظب حجاب، نوع برخوردها و نشست و برخاست‌ها باشند.

درباره حجاب بیش از ده آیه در قرآن وجود دارد که این آیات به ما می‌فهماند که زن باید مواظب خودش باشد. این دستور قرآن است که زن در حد امکان باید با مرد نامحرم تماس نداشته باشد، و در صورت ناچاری به اندازه ضرورت.

فاذا ساءلتموهن متاعا فاسئلوهن من وراء حجاب ذلکم..(۶۸)

و چون از زنان چیزی خواستید از پشت پرده از آنان بخواهید این برای دل‌های شما و دل‌های آنان پاکیزه‌تر است.

و دلیلش را چنین آورده که: اگر زن و مرد نامحرم با یکدیگر تماس نداشته باشند برای دل هر دو بهتر است؛ یعنی تماس که در دل، طمع به وجود آورده و سرانجام فساد ایجاد می‌کند.

در خصوص بیرون رفتن زنان از خانه قرآن می‌فرماید:. وقرن فی بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولی..(۶۹) و در خانه هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم، زینت‌های خود را آشکار می‌کنید.

البته مفهوم آیه این نیست که زن مطلقاً بیرون بیاید و کمالات را برای خود کسب نکند. بی شک می‌دانیم که تحصیل زنان و دختران در مدرسه و دانشگاه و یا ضرورت‌های شغلی دیگر مانند طبابت، معلمی، پرستاری و مشاغلی از این قبیل، لازمه اش آن است که زن از خانه بیرون آید. آنچه در قرآن مورد نهی واقع شده، رفت و آمدهای بی جا و تفریح‌های بی‌مورد است.

و قل للمؤ منین یغضوا من ابصارهم..(۷۰)

ای پیامبر به مردان با ایمان بگو چشمان خود را از نگاه به نامحرم بپوشانند.

اگر انسان احتمال دهد که نگاهش منجر به فساد می‌شود باید نظر نکند، می‌فرماید اگر نگاه شهوت انگیز نبوده و موجب فساد هم نباشد باز هم بیش از اندازه نباید نگاه کرد.

این که قرآن می‌فرماید مرد از زن نامحرم و زن از مرد نامحرم چشم بپوشند و به یکدیگر نظر نکنند، دو معنا در آن هست:

الف: نگاهت را کنترل کرده و به اندازه ضرورت نظر کن.

ب: سر به زیر باش و به زن نگاه نکن و چشم‌هایت را به چشمان زن نینداز.

در هر حال خداوند می‌فرماید: نظر کردن مرد و زن نامحرم به یکدیگر باید به اندازه ضرورت بوده و از روی شهوت و ریبه نباشد.

مطلب دیگری که در قرآن آمده درباره حرف زدن زن است که زن در حرف زدن باید با احتیاط باشد و خود را کنترل نماید و صدایش را نازک، لطیف و شهوت انگیز نکند:

فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض (۷۱)

پس به ناز و کرشمه سخن می‌گویید تا آن که در دلش بیماری است طمع ورزد.

برای این که لطافت در گفتار و نازک کردن صدا و بالاخره صحبت شهوت انگیز موجب تحریک شهوت دیگران و در نهایت باعث به وجود آمدن فساد می‌گردد و افرادی که قلبشان مریض است و تقوا ندارند به او طمع می‌کنند.

سفارش دیگری که قرآن به زنان دارد این است که:

ولا تبرجن تبرج الجاهلیه (۷۲)

و مانند روزگار جاهلیت قدیم، زینت‌های خود را آشکار می‌کنید.

نکته‌ای که در آیه شریفه وجود دارد و تکان دهنده است این که می‌فرماید: خانم! تو مسلمانی، جالب شدن و جلب نظر کردن، کار جاهلیت است و از رفتارهای زنان غیر مسلمان است، آنان در دوران جاهلیت در کوچه و بازار به گونه‌ای حرکت می‌کردند که مردان به آنان نگاه کنند.

ای بانوان محترم کارمند، معلم، طبیب، پرستار، برای شما که مسلمان و پیرو قرآن هستید، پوشیدن جوراب و چادرهای آن چنانی حرام است، پوشیدن کفشی که صدا دارد و رهگذران را به خود جلب کند حرام است و خلاصه این که هر نوع آرایشی که نظر نامحرم را جلب نماید از دیدگاه اسلام حرام است، این فتوای تمام مجتهدان و مراجع است و هیچ اختلافی در آن نیست.

پیامبر صلی الله علیه و آله در خانه حضرت زهرا نشسته بودند که ابن ام مکتوم وارد شد، تا خواست داخل اتاق شود فاطمه زهرا علیها اسلام پشت پرده رفت. پیامبر برای این که به ما هم بفهماند فرمود: زهرا جان، ابن ام مکتوم که نابینا است، چرا پشت پرده رفتی؟ زهرا گفت: یا رسول الله! من که چشم دارم، پیامبر به قدری خوشحال شد که فرمود: من به قربان تو.

اسلام نمی‌گوید که زن، اجتماعی نباشد و در اجتماع وارد نشود، معلم و دکتر و... نباشد. بلکه می‌گوید زن باید عفیف و در مقابل نامحرم، متکبر و با قاطعیت باشد.

صفت دیگری که برای زن گفته شده این است که باید ترسو باشد؛ یعنی در مواقع خلوت تنها از خانه بیرون نیاید و به ماشینی که جز راننده و یا افراد نامحرم نیستند سوار نشود. خلاصه در هر جایی که احتمال بسیار ضعیف می‌دهد که ممکن است عفتش لکه دار شود باید

با عصای احتیاط راه برود. پنجاه بلکه هفتاد درصد از فسادها در اثر بی احتیاطی خانم‌ها در عفت است.

چه بسیار دیده شده که یک تبسم، عمل منکر و نامشروعی را به دنبال داشته است و یک نگاه چه مصیبت‌هایی را به بار آورده است.

نتیجه کردارهای مدیران و کارکنان اداره‌ها

اعمال انسان‌ها از جهت تاءثیر دو قسم است:

افرادی که گفتار و کردارشان به حساب خودشان گذاشته می‌شود؛ مثلاً اگر کاسبی گران‌فروشی می‌کند و مشتری اش کم می‌شود و مردم دیگر به مغازه اش نمی‌روند، و در جامعه به عنوان گران‌فروشی شناخته می‌شود. خانمی که لاابالی است و حجاب خود را حفظ نمی‌کند، در نظر مردم، زن بی بند و باری است. شخصی که ربا می‌خورد و جامعه به عنوان ریاخوار و پست مطرح می‌شود.

گناه این دسته از مردم به خودشان بر می‌گردد و عکس العمل زیادی ندارد، اما گروهی هستند که گناهانشان تنها به خودشان مربوط نیست و مردم تنها به خود آنان بدبین نمی‌شوند؛ بلکه این گروه باعث منفور شدن یک جمعیت می‌شوند؛ مثلاً اگر یک روحانی بد باشد.

همه را به سوی بدی می‌کشاند: اذا فسد العالم فسد العالم عکسش نیز همین‌طور است، یعنی اگر یک روحانی خوب باشد در گسترش خوبی‌ها مؤ ثر است و مردم را به روحانیت خوش بین می‌کند.

مدیران و کارکنان اداره هم این گونه هستند؛ یعنی رئیس یک اداره یا معاونش و یا بالاخر هم کارمندی که دارای ارباب رجوع است اگر بد باشند و با ارباب رجوع با خشونت و تکبر برخورد کنند،

مردم این بدی را به حساب خود آنان نمی‌گذارند، بلکه به حساب انقلاب می‌گذارند و این جا است که گناه بسیار بزرگ می‌شود، کارمند و مدیری که می‌تواند در عرض چند دقیقه کار انسان گرفتاری را انجام دهد و نمی‌کند گناه بسیار بزرگی را مرتکب شده است.

در روایات آمده است. امام صادق علیه السلام شیعیان را در منی نصیحت می‌کرد، فرمود: ای شیعیان ما! این قدر دل پیغمبر را نشکنید و ما را اذیت نکنید در این میان یکی از شیعیان تعجب کرد و از جا برخاست و عرض کرد: یا بن رسول الله، ما کی دل پیغمبر را شکستیم، کی شما را آزردیم؟ امام علیه السلام فرمودند: مگر تو نبودی که دیروز بر مرکب سوار بودی و شخصی بین راه مانده بود و گفت: من خسته‌ام مرا نیز سوار کن و تو بی اعتنا رد شدی و با این کارت دل پیغمبر را شکستی!

و اما آن گناهی که از این هم بزرگتر است این که کار شما به نام انقلاب تمام می‌شود و باعث بدبینی مردم به انقلاب سست می‌شود. این وضع ممکن است. عده‌ای را به کفر بکشاند؛ یعنی به گونه‌ای با آنان برخورد شود که آرزوی حکومت طاغوت را کنند و بگویند زمان شاه بهتر از الان بود! و این واقعاً کفر است و گناه تمام آنان به گردن کسی است که مردم را به نحوی ناراحت کرده و دل آنان را شکسته است. بسیار تاءسف انگیز است که امروز عده‌ای مردم را به نحوی و به گونه‌ای به انقلاب بدبین می‌سازند و باعث می‌شوند که اعتقاد مردم به روحانیت و انقلاب سست شود و پشت سر آنان حرف بزنند.

شقرانی که از اولاد شقران غلام رسول خدا صلی الله علیه و آله است مردی شراب خوار بود، روزی بر در منصور دوانیقی ایستاده بود تا کمکی بگیرد. در این حین دید که امام صادق علیه السلام از خانه منصور بیرون می‌آید و امام وی را می‌شناخت، شقرانی نزد حضرت آمد و از وی کمک خواست، امام علیه السلام به شقرانی احترام کرده و برای انجام کار او به خانه منصور بازگشت خواسته او را برای منصور بازگو نموده و عطای او را گرفته و آورد در آستین شقرانی نهاد سپس فرمود:

یا شقران؛ ان الحسن من کل احد حسن وانه منک اءحسن؛ لمکانک منا، و ان القبیح من کل اءحد قبیح و هو منک اقبح؛ لمکانک منا؛ (۷۳)

ای شقرانی، کار خوب از هر کسی خوب است و از تو خوب‌تر است، زیرا که تو، به ما منسوبی و کار بد از هر کسی بد است و از تو بدتر است، چرا که تو با ما نسبت داری.

بسیار نیکو است که این روایت را تابلو کرده و بالای سر خود بزنیم که: کار خوب از هر کسی خوب است اما از تو خوب‌تر است، و کار است، و کار بد از هر کسی بد است و از تو بدتر چرا که تو امروز منسوب به انقلابی.

برای پیروزی این انقلاب، جوان‌های پاک باخته، خون مقدسشان را هدیه کردند، پدر و مادر و فرزندان شهدا و مفقودین اشک‌ها ریختند و جانبازان، عزیزترین عضو خود را دادند و آزادگان محنت‌ها و مشقت‌ها به جان خریدند و... پس اگر من و تو امروز به وظیفه خود عمل نکنیم خون شهدا را پایمال کرده‌ایم.

مواظب باشید که نتیجه گفتار و کردار شما ضربه به انقلاب نزند. حضرت امام خمینی رحمه الله هر سال در درس‌های اخلاق خود به ما نصیحت می‌کردند و می‌فرمودند: مواظب باشید که کار شما به حساب دیگران گذاشته می‌شود، اگر کاری کنید که ضربه به روحانیت بخورد و ایمان مردم به این قشر سست شود گناه نابخشودنی است؛ یعنی گناهی است که دیگر، توفیق توبه را از انسان سلب می‌کند.

اهمیت دادن به شخصیت انسان‌ها در برخوردها

انسان باید در کارهای فردی و اجتماعی، عاقبت اندیش و با احتیاط باشد؛ سنجیده بگوید و سنجیده کار کند. در بعضی از موارد این احتیاط ضروری و لازم تر است؛ از جمله در مورد حق الناس، عرض و ناموس عفت زنان و جان انسان.

اسلام برای انسان اهمیت بسیار قائل است، شما اگر قرآن و روایات را از زاویه انسان‌شناسی مطالعه کنید به نکته‌های بسیار مهمی برخورد می‌کنید و پی می‌برید که شخصیت انسان از منظر اسلام تا چه حد والاست. برای نمونه قرآن ارزش انسان را با تمامی انسان‌های روی زمین مساوی می‌داند و می‌فرماید:

اگر کسی انسانی را بکشد مثل آن است که تمام انسان‌ها را کشته باشد و هم چنین اگر کسی شخصی را که در شرف مرگ است نجات دهد، همانند آن است که جهانی را زنده کرده باشد. من قتل نفسا بغیر نفس...(۷۴) قرآن در آیه

دیگر هم می‌فرماید:

هر کسی مؤ منی را به عمد بکشد مجازاتش آتش جهنم است که در آن جاوید و همیشگی معذب خواهد بود:من بقتل مؤ منا متعمداً فجزاؤ ه جهنم...(۷۵)

مطالعه احکام فقهی دیه نیز ارزش انسان را دیدگاه اسلام را به ما می‌فهماند؛ مثلاً اگر کسی انسان را - حتی به خطا - در تصادف یا به نحو دیگر بکشد، علاوه بر این که باید دیه بدهد، دو ماه نیز باید روزه بگیرد؛ آن هم سی و یک روزه پی در پی و سی روز به طور منفصل.

شخصیت انسان از دیدگاه اسلام

امیرالمؤ منین علیه السلام پیرامون شخصیت انسان می‌فرماید:

المؤ من اءعظم حرمه من الکعبه. (۷۶)

شرافت و احترام مؤ من از احترام کعبه؛ بیشتر است.

باز در جای دیگر می‌فرماید:

ان المؤ من اءعظم حرمه عند الله و اءکرم علوا من ملک مقرب؛ (۷۷)

مؤمن از جهت شخصیت و احترام نزد خداوند از ملک مقرب، مقرب تر است.

راز این برتری آن است که اگر انسان حرکت کند و سیر تکاملی بپیماید، به جایی می‌رسد که حتی ملک مقرب الهی نیز نمی‌تواند به آن جا برسد، قضیه معراج پیامبر صلی الله علیه و آله خود گواه بر این مطلب است که انسان به مقامی دست می‌یابد که ملک مقرب الهی به آن راه نمی‌یابد و پایش لنگ است.

در قضیه معراج، پیامبر به جبرئیل فرمود: همراه من بیا، جبرئیل گفت: (لودنوت اءنمله لاحترقت اگر ذره‌ای بالاتر بیایم می‌سوزم، و بیش از این قدرت آمدن ندارم.

مولوی این روایت را انصافاً خوب به شعر در آورده است:

گفت: جبریلا بیا اندر پیم

گفت رو، رو من حریف تو نیم

قرآن در سوره بقره اولین درجه‌ای را که به انسان می‌دهد درجه خلیفه الهی است، به ملائکه خطاب شد:

انی جاعل فی الارض خلیفه (۷۸)

من در زمین خلیفه‌ای خواهم گماشت.

اگر نبود برای انسان جز این درجه و امتیاز، برایش کافی بود.

بالاتر از این، آن که در همین سوره چند آیه بعد می‌فرماید:

وعلم آدم الاسماء کلها (۷۹)

و خداوند، تمامی اسما را به آدم آموخت.

یعنی، انسان مظهر اسما و صفات حق شد و همه آن‌ها در آدم جلوه کرد. آن جا که ملائکه درباره خلقت انسان اعتراض داشتند و اظهار می‌کردند این موجود خود ریز است و مفسده به پا می‌کند و... که گویا فرشتگان موضوع خونریز بودن انسان را فهمیده بودند و درک کرده بودند که انسان مرکب از روح و جسم است و تمایلات و غرائزش مفسده انگیز است لذا گفتند خداوند! این موجود مفسد و خون ریز را برای چه خلق می‌کنی اگر برای عبادت کردن است، ما بر تو عبادت می‌کنیم و.. برای فهماندن و جواب گویی به فرشتگان، وقتی که اسما و صفات حق برای آدم تجلی کرد، به ملائکه و فرشتگان عرضه نمود و فرشتگان آن را تجلی دیدند و به اشتباه خود پی بردند از خداوند عذر خواهی نمودند و گفتند: خدایا! ما نمی‌دانستیم، علم ما محدود بود و تو می دانی چیزهایی را که ما نمی‌دانیم

این امتیازهای که برای انسان شمردیم اختصاص به پیامبران ندارد بلکه برای انسان نیز هست، مقام انبیاء و اولیاء مقام دیگری است بالاتر از این:

امتیاز و درجه دیگری که قرآن برای انسان بیان می‌فرماید این که:

نفخت فیه من

روحی فقعوا له ساجدین (۸۰)

یعنی وقتی از روح خود در انسان دمیدم و انسان کامل شد به فرشتگان امر نمودم که به آدم سجده کنید همگی سجده کردند مگر ابلیس که به خاطر تکبرش سجده نکرد و به خاطر اینکه ملک نبود و از جنیان بود: کان من الجن بی ادبی کرد، اگر ملک بود، این گونه بی ادب نبود. این مطالب می‌رساند که خداوند به انسان می‌فرماید: ای انسان! هر کس با تو مبارزه کند رانده درگاه من است و از دیده من او مستکبر است، آن کس که به تو سجده نکند و در مقابلت متواضع نشود، کافر است.

امتیاز دیگر انسان، این که خداوند در آیه‌ای می‌فرماید:

وسحر لکم ما فی السموات و ما فی الارض جمیعا(۸۱)

این انسان‌ها هر آنچه در آسمان و زمین است برای شما آفریدم.

پس آگاه باش که عالم هستی برای تو و به خاطر تو آفریده شده است، و قدر و منزلت خود را بدان، خداوند می‌فرماید:

ایا ایها الانسان انک کادح الی ربک الی ربک کدحا فملاقیه (۸۲)

ای انسان، حقا که تو به سوی پروردگار خود به سختی در تلاشی و او را ملاقات خواهی کرد.

در آیه‌های دیگر می‌فرماید:ان الی ربک الرجعی (۸۳) و ان الی ربک المنتهی (۸۴)

اگر چه حرکت در این مسیر دشوار و پرمشقت است اما نتیجه اش لذت بخش و شیرین است به حدی که کسی - حتی ملائکه مقرب خدا - نمی‌تواند آن را درک کند.

کرامت انسان و برتری آن بر موجودات دیگر امتیاز دیگری است که خداوند به انسان داده است.

ولقد کرمنا بنی آدم وحملناهم

فی البر و البحر ورزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا(۸۵)

و به راستی ما فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا بر مرکب‌ها نشاندیم و از چیزهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم و آن‌ها را بر بسیاری از آفریده‌های خود برتری دادیم.

این آیه، تشبیه معقول به محسوس است، بدین صورت که اگر شما کسی را دوست داشته باشید و بخواهید ارادت و لطف خود را به او نشان دهید. او را مهمان می‌کنید، و اگر بخواهید ارادت خود را بیش از آن نشان دهید خودت یا فرزندت هنگام آمدن با او همراهی می‌کنید و اگر بیشتر از این بخواهید اظهار محبت کنید وسیله نقلیه می‌برید و او را می‌آورید و سپس بهترین غذا را برایش تهیه می‌کنید و سرانجام می‌کوشید بهترین و بالاترین نوع احترام را به او بگذارید. خداوند می‌فرماید

ما نیز به انسان چنین کردیم؛ یعنی بهترین غذا، مرکب و... را در اختیار او گذاشتیم.

واگذاری امانت الهی به انسان امتیاز دیگری است که خداوند عطا فرموده است. شاید بتوان گفت که این موهبت، بالاترین امتیاز و درجه‌ای است که پروردگار عالم به انسان داده است:

انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض والجبال فابین ان یحملنها واشفقن منها و حملها الانسان آنه کان ظلوما جهولا؛ (۸۶)

ما امانت الهی و بار تکلیف را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسناک شدند، ولی انسان آن را برداشت، راستی او ستمگری نادان بود.

به نظر بنده، شاید این امانت، قلب انسان باشد، زیرا ما از روایات می‌فهمیم که دل انسان عرش خدا است: قلب المومن عرش الرحمان (۸۷) و یا:

لا یسعنی ارضی و لا سمائی، و لکن یسعنی قلب عبدی المومن؛ (۸۸)

عالم هستی نمی‌گنجد که من در آن باشم، اگر می‌خواهی مرا بیآبی جایگاهم دل و قلب مؤمن است.

اما چیزی که تاسف آور است مطلب ذیل آیه است که می‌فرماید: آنه کان ظلوما جهولا؛ به راستی او ستمگری نادان بود.

آری، انسان با آن همه امتیاز و درجه، بسیار جاهل نیز هست، انسان خودش را نشناخته است و نمی‌داند که این همه مقام دارد، چون مقام و منزلت خود را درک نمی‌کند در منجلاب شهوت غوطه ور است، عمر ارزشمند خود را تنها در جمع‌آوری مادیات صرف می‌کند و... انسان همانند آن بچه خردسالی است که وقتی در گرانبهایی را به دستش دهند مدتی با آن بازی می‌کند، بعد هم که خسته شد با سنگی یا با جسم سخت دیگری آن را می‌شکند، خداوند می‌فرماید انسان خود را نمی‌شناسد و خیلی جاهل است و به خود ستم می‌کند، انسانی که باید از نعمت توبه استفاده کند و به مقام تخلیه و سپس به مقام تحلیه و سرانجام به مقام تزکیه و... برسد، مثل کرم ابریشم دور خود را می‌تند و در آخر خفه می‌شود و یا به قول امیر المومنین (ع) مثل کرم مستراح است که در عذره می‌لولد تا خفه شود.

اولیای خدا دنیا را شناخته‌اند، اگر کسی نزد ابن سیرین که تعبیر خواب می‌داند برود و بگوید من خواب دیده‌ام که به مستراح افتادم و لباس و بدنم متنجس شده است، او چنین تعبیر می‌کند که: پول زیادی به تو می‌رسد دنیا به تو روی می‌آورد و... ! او می‌خواهد بگوید که مال حرام به اندازه‌ای پست و بی‌ارزش است که در عالم معنا عذره‌ای بیش نیست.

انسان از طرفی اگر بخواهد سیر صعودی کند به جایی می‌رسد که جز خدا نبیند و اگر بخواهد سیر نزولی کند به حدی سقوط می‌کند که از میکروب سرطان مضرتر و از سگ درنده پست‌تر و... می‌گردد.

ان شر الدواب عند الله الصم البکم الذین لا یعقلون (۸۹)

قطعاً بدترین جنبندگان نزد خدا کران و لالانی هستند که نمی‌اندیشند. آری، مدیران و کارکنان اداره‌ها و سازمان‌ها بدانند که با چنین انسان و شخصیتی رو به رو هستند؛ انسانی که خداوند متعال بر روز او، بسیار سرمایه‌گذاری کرده است و همه هستی را آفریده تا او به تکامل برسد. در واقع هر کس در مواجهه با هر انسانی باید بداند که با عصاره همه هستی، رو به روست و وظیفه دارد تا با خدمت گزاری به او، زمینه تکاملش را فراهم سازد. این همه تأکیدی که اسلام در خصوص شخصیت انسان کرده از آن روست که این موجود، گل سر سبد هستی است و نباید با رفتارهای نسنجیده آن را رو به افسردگی برد و خشکاند. خدمت به چنین آفریده‌ای، خدمت به خدا و احترام به خلقت اوست. خوشا به حال کسانی که هر روز با چنین فهم ودرکی بر سر کار خود حاضر می‌شوند و از این کشتزار ناپیدا کرانه، خرمن خرمن محصول می‌چینند و برای سرای آخرت خود، ذخیره می‌کنند.

و بدا به حال افرادی که با دست خود، وجودشان را در کمند شیطان اسیر کرده و جاهلانه این کشتزار را به آتش می‌کشند و استعدادهای وجودی خود و دیگران را از بین می‌برند.

نقش تهذیب در سامان دهی کارها

تهذیب، عنصری کلیدی و سرنوشت ساز در همه کارهای آدمی است. به عبارت دیگر می‌توان گفت اساسی‌ترین و محوری‌ترین کار انسان، تهذیب است. پیامبران الهی یکی پس از دیگری آمدند تا امر خطیر تهذیب را به عهده گیرند. امامان معصوم (ع) نیز چنین رسالتی داشتند.

قرآن کریم، در خصوص فلسفه بعثت پیامبر (ص) می‌فرماید:

هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه؛ (۹۰)

اوست آن کس که در میان بی سوادان فرستاده‌ای از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد.

پیامبر (ص) و هم چنین تمامی انبیای الهی آمده‌اند تا ابتدا مردم را مهذب کنند و سپس سطح معلومات آنان را بالا ببرند. در میان ما مصطلح است آموزش و پرورش، ولی قرآن می‌فرماید: پرورش و آموزش و این خودسازی و تهذیب و پرورش بسیار مهم است، از این رو آیه مذکور در قرآن تکرار شده است و تکرار، دلیل بر تأکید است.

بنابراین، نخستین هدف از بعثت پیامبران مهذب نمودن مردم است. پیامبر آمده است تا ریشه رذایل را برکند و فضایل را جای آن بنشاند.

رستگاران

سوره و الشمس در قرآن از جهتی منحصر به فرد است و همانند آن در قرآن نیست، در این سوره خداوند برای کی مطلب، یازده قسم خورده و چندین تأکید آورده است. آری، بعد از یازده قسم می‌فرماید:

قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها؛ (۹۱)

هر کس نفس خود را پاک گرداند قطعاً رستگار شد و هر که آلوده اش ساخت قطعاً باخته است.

کسی که صفت رذیله در او رسوخ کرده و رذایل بر وجودش حاکم باشد، شقی و بدبخت است و نه سعادت دنیا را دارد و نه آخرت را.

اگر قرآن را مطالعه کنیم و به دقت بر آن بنگریم به این نتیجه می‌رسیم که دو سوم آیات قرآن درباره اخلاق و تهذیب نفس است.

بعضی از آیات به طور صریح سفارش به خود سازی می‌کند، مانند:

یوم لاینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم؛ (۹۲)

روزی که هیچ مال و فرزندی سود نمی‌دهد مگر کسی که دلی پاک به سوی خدا بیاورد.

من آهان ولیا فقد بار زنی بالمحاربه؛ (۴۲)

عزیزان! به خاطر داشتن میز ریاست یا معاونت، مغرور نشوید و خود را گم نکنید، این عنوان‌ها همه هیچ است.

یکی از کرامت‌های بزرگ رهبر عظیم الشاءن انقلاب همین است که: من بعضی از اوقات وقتی خدمت ایشان می‌رفتم همان تلطف‌ها و همان نگاه‌هایی را می‌دیدم که در سال‌های ۱۳۳۵ و ۱۳۳۶ دیده بودم و ذره‌ای تفاوت نکرده بود.

روزی حضرت امام قدس سره به شهید رجائی، خدمت گذار صمیمی، صادق و وارسته ملت فرمود:

آقای رجائی! این ریاست جمهوری چیزی نیست که انسان به واسطه آن گول بخورد!... از کجا معلوم من و تو تا یک ساعت دیگر زنده باشیم و بخواهیم به ریاست جمهوریمان بنازیم.

تهذیب و عبودیت

کسی که خود ساخته و مهذب باشد به مرحله عبودیت و تسلیم محض در برابر حق تعالی و احکام الهی می‌رسد و آنچه را که پیامبران و امامان معصوم (ع) می‌گویند می‌پذیرد.

چنین کسی چون نفس خود را پاکیزه کرده دیگر مسئله منی و خودخواهی در او راه ندارد و هر چه را که خسرو کند، نیکو می‌داند.

اختلافی هست میان بزرگان در این که: اوامر و نواهی در قرآن و شریعت برای چیست؟

برادران اهل سنت می‌گویند: اوامر و نواهی چیزی است که خدا از ما خواسته است.

ولی شیعه این حرف و این نظر را نمی‌پسندد و معتقد است: باید یک مصلحت تامه ملزمه‌ای در کار باشد، اگر چه ما آن را نفهمیده باشیم.

تمام دستورها و قوانین خداوند به جهت مصلحتی است که ما از آن اطلاع نداریم و...

اما قول سومی هم در این جا وجود دارد و آن این که می‌گویند. نظر فقهای اسلام درست است اما یک حرف بالاتری در این جا وجود دارد و آن این که: خداوند امر و نهی کرده است تا روح تعبد در ما زنده شود؛ به عبارت دیگر، امر و نهی خدا برای این است که ما در برابر حق تسلیم شویم. مثلاً حج از عبادت‌های بسیار مهم و بزرگ است و ارتباطی ناگسستنی با مسائل سیاسی و اجتماعی دارد، امام روح تعبد در آن موج می‌زند.

انسان وقتی که درباره اعمال حج می‌اندیشد، فلسفه بسیاری از اعمال آن را نمی‌فهمد؛ مثلاً فلسفه احرام بستن و طواف کردن چیست؟ به چه جهت باید طواف کنیم؟ سعی بین صفا و مروه چه حکمتی دارد؟ رمی جمره، ماندن در عرفات، ماندن در مشعر، ماند در منی و... برای چیست؟ نمی‌دانیم، تنها این را می‌فهمیم که این اعمال روح تعبد و روح تسلیم را در ما زنده می‌کند و این بالاترین فضیلت است.

تعبد و عبودیت به اندازه‌ای اهمیت دارد که خداوند در نماز، آن را بر رسالت مقدم داشته است: اشهد ان محمدا عبده ورسوله. یعنی پیامبر ابتدا عبد است و مقام عبودیت را دارد، آن گاه رسالت.

شخصی خدمت امام صادق (ع) رسید و عرض کرد: یابن رسول الله! این اناری که در دست شماست اگر آن را نصف کنی و یک قسمش را حلال کنی و قسم دیگرش را حرام، من می‌پذیرم و تسلیم حرف شما هستم. این است معنای تسلیم و عبودیت در برابر احکام خدا. این تسلیم از آن روست که حکم امام صادق (ع) حکم خداست.

از آنچه گفته شد دانستیم که تهذیب، امر بسیار مهمی است که قرآن و پیامبران، به آن بسیار توصیه کرده‌اند. این تهذیب در سامان دهی کار مردم و رسیدگی به امور آنان، نقش کلیدی دارد. کسانی که متصدی امور مردم و مسئول گره گشایی از کار آنان هستند به تهذیب بیشتر نیاز دارند. آنان اگر خود ساخته باشند با دل‌سوزی، دقت، همه‌جانبه نگری و وظیفه شناسی به کارها می‌پردازند، اما اگر مهذب نبودند با بی تفاوتی، سهل انگاری، سطحی نگری و کاغذ بازی با امور برخورد می‌کنند. طبیعت اداره‌ها این چنین است که هر کارمندی باید از مسئول مافوق خود دستور بگیرد و با قانون‌ها و ماده‌ها و تبصره‌ها پیش برود، طبعاً چنین کاری با پیچ و خم رو به رو می‌شود و گاه خستگی و دل زدگی به وجود می‌آورد، اگر کارمندی مهذب و پاکیزه و دارای قلب سلیم باشد، بی هیچ گونه دلسردی و بدون این که قوانین را پشت سر بگذارد، و قانون شکنی کند، مشکلات را حل می‌کند و ارباب رجوع را راضی و خشنود به خانه می‌فرستد.

مردم اگر با چنین کارمندانی رو به رو شوند- اگر کارشان هم حل نشود- باز راضی اند، چرا که تلاش صادقانه و خالصانه آن‌ها را دیده‌اند.

نابسامانی‌هایی که در پاره‌ای از جاها دیده می‌شود معلول آن است که انسان‌های غیر مهذب به کار گماشته شده‌اند.

وقتی می‌گوییم مهذب، منظورمان فقط تقید افراد به نماز و روزه نیست بلکه همه جنبه‌ها را در بر می‌گیرد؛ فی المثل اگر فردی را به کاری گماشته‌اند و او می‌بیند که انجام آن‌ها در توان او نیست، وظیفه اش آن است که کنار برود و میدان را برای افراد شایسته تری باز کند. اگر چنین کرد او خود ساخته و مهذب است.

امانت داری و حفظ اموال بیت المال از مصادیق دیگر تهذیب است. فردی که مسئولیتی دارد و اموال کم یا زیادی در اختیارش هست باید پروا داشته باشد و آن‌ها را در راه صحیح و به طور حساب شده و با برنامه، مصرف کند.

معلم و استادی که تدریس می‌کند و شاگردان زیادی با او سر و کار دارند باید مهذب باشد تا با وجدان سالم و روش صحیح، استعدادهای دانش آموزان و دانشجویان را پرورش دهد و آن‌ها را برای فردای جامعه آماده سازد. هم چنین عالمان و دانشوران باید نفس خود را تهذیب کنند، که اگر چنین شد، عالم اصلاح خواهد شد.

بدین ترتیب نقش تهذیب در سامان دهی صحیح کارها و اداره امور جامعه روشن می‌شود و به عظمت قرا: و تعالیم انبیا- که این همه بر تزکیه نفس تأکید کرده‌اند- پی می‌بریم.

خدمت گزاری و آرامش

خدمت به مدرم از جنبه‌های مختلفی برای آدمی مؤثر است، یکی از آن جنبه‌ها آرامش روحی و روانی است؛ یعنی کسی که در اندیشه گره گشایی از کار مردم است وجدانش دائماً او را یاری می‌کند و اکسیر آرامش را به او هدیه می‌دهد. همه مردم به دنبال کسب آرامش اند، اما راه‌های آن را گم کرده‌اند، معمولاً در تکاپو هستند تا با پول و امکانات مادی آن را به دست آورند. روشن است که رفاه، آسایش و خوشی مرهون پول و قدرت نیست، چه بسیار افرادی که تمکن و قدرت و شخصیت و پول دارند اما به اندازه‌ای غم، غصه، دلهره و اضطراب خاطر و نگرانی آنان را احاطه کرده که اگر مرگ خریدنی بود تمام هستی خود را می‌دادند و آن را می‌خریدند. عکسش را هم فراوان می‌بینیم که انسانی خانه و یا فرشی که روی آن بنشیند ندارد اما با نشاط و روحیه است و طمانینه و وقار دارد.

از نظر قرآن، کسی رفاه و آسایش دارد که امنیت دل دارد:

الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الامن وهم مهتدون؛ (۹۹)

کسانی که ایمان آورده و ایمان خود را به شرک نیالوده‌اند، آنان راست ایمنی و ایشان راه یافتگانند.

افرادی که ایمان دارند و ایمانشان آلوده به گناه و ظلم نیست، مؤمن و متقی اند، اگر چه پول، مکنت و قدرت ندارند اما رفاه و آسایش دارند، چرا که امنیت قلبی دارند و بالاترین رفاه و آسایش یعنی این، انسان در زندگی همه چیز را برای آرامش می‌خواهد. تشکیل خانواده می‌دهد برای این که سکینه و آرامش به دست آورد.

و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازوجا لتسکنوا الیها وجعل بینکم مودتا و رحمه؛ (۱۰۰)

و از نشانه‌های او این که از نوع خودتان همسرانی برای شما آفرید تا بدان‌ها آرام گیرید و میان شما دوستی و رحمت نهاد.

تشکیل خانواده برای آن است که آرامش دل پیدا شود، اگر خانه ناامن شد زندگی تلخ می‌شود، وقتی معنویت بر خانواده‌ای حاکم نشد زن و شوهر حقوق یکدیگر را رعایت نمی‌کنند، مرد پرخاشگر و زن زبان دراز می‌شود و زندگی را به جهنم تبدیل می‌کنند.

گناه، غم و غصه می‌آورد، اضطراب و نگرانی به همراه دارد، وقتی می‌بینید کسی خانه‌ای چون قصر دارد، ریاست و قدرت دارد، حسرت نخورید.

و الذین کفروا اعمالهم کسراب بقیعه یحسبه الظمان ماء(۱۰۱)

و کسانی که کفر ورزیدن کارهایشان چون سرابی در زمین هموار است که تشنه آن را آب می‌پندارد.

فرد گناه کار دائماً کوبندگی و عذاب وجدان دارد، مثل پتکی که بر روی سندان کوبیده می‌شود، بر سر و روی زندگی چنین افرادی غم، غصه و اضطراب می‌بارد. این گرفتاری‌ها و اضطراب‌ها نه فقط گریبان گیر خود آنان است، بلکه به اطرافیان، وابستگان و خویشان نیز سرایت می‌کند، همانند دیوانه‌ای که کبریتی بر اتاق می‌اندازد و چون جریان طبیعی آتش سوزاندن است لذا وسایل خانه، زن، فرزند و خودش همگی در معرض خطر و خسارت قرار می‌گیرند، آتش ظلم و ظالم دام دیگران را نیز می‌گیرد.

زندگی منهای خدا، زندگی توأم با گناه (مخصوصا گناه اجتماعی و تجاوز به حق الناس) تاریک و وحشتناک است:

او کظلمات فی بحر لجی یقشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا خرج یده لم یکدیراها و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور؛ (۱۰۲)

یا کارهایشان مانند تاریکی‌هایی است که در دریایی ژرف است که موجی آن را می‌پوشاند و روی آن موجی دیگر است و بالای آن ابری است تاریکی‌هایی است که بعضی بر روی بعضی قرار گرفته است. هر گاه انسان غرق شده دستش را بیرون آورد، به زحمت آن را می‌بیند و خدا به هر کسی نوری نداده باشد او را هیچ نوری نخواهد بود.

گناه بزرگ آن است که مسئولیت‌هایی که به دوشمان گذاشته شده انجام ندهیم و در فکر حل مشکلات مردم نباشیم. آرامش خاطر و آسایش وجدان برای یک کارمند و یا منصب دار آن است که در پست و سمتی که هست به خوبی انجام وظیفه کند. اگر نکند بی شک مرتکب گناه عظیم گشته که عاقبت آن نیز از کف دادن آرامش و راحتی وجدان است.

در آخر سوره کهف چند آیه وارد شده که از متشابهات قرآن است و باید بگوییم یک دنیا علم در این چند آیه موجود است و مسئله قضا و قدر جبر و تفویض و تجسم اعمال را به خوبی حل می‌کند. در این سوره داستانی درباره خضر و موسی است که بسیارخواندنی است: آن دو، وارد شهر یا دهی شدند و درخواست غذا کردند اما مردم به آنان ندادند و گرسنه از ده بیرونشان کردند. در بیرون ده به دیوار شکسته‌ای برخورد کردند، حضرت خضر گفت: باید این دیوار را تعمیر کنیم موسی با این که به حضرت خضر قول داده بود که اعتراضی نکند امام باز هم نتوانست تحمل کند، لذا به حالت اعتراض گفت: به ما غذا ندادند و حالا دیوار شان را هم تعمیر کنیم.

حضرت خضر در تفسیر این قضیه فرمود: زیر آن دیوار، مالی از دو بچه یتیم مدفون است، برای این که این مال از بین نرود و به دست بچه یتیم‌ها برسد آن را تعمیر کردم. در همین آیه می‌فرماید: (و کان ابوهما صالحا) برای این که پدر و مادرش شایسته و صالح بودند.

خوبی پدر و مادر باعث شد که حضرت خضر و موسی آن دیوار را تعمیر کنند. این آیه شریفه به ما می‌فهماند که اگر می‌خواهیم آینده اولاد و فرزندانمان تأمین شود، باید خدمت گزار جامعه باشیم و تا می‌توانیم به مردم درمانده و بینوا، و افرادی که جز خدا پناهی ندارند خدمت کنیم. خداوند بیناست و بر تمامی کردارهای بندگان نظارت دارد. وقتی که از ما کردار صحیح و خدمات صادقانه ببیند خودش را راه‌های فراوانی که دارد ما را تأمین می‌کند.

بسیار رخ داده است که پدر و مادری آینده فرزندانشان را از نظر مادی تأمین نکرده و مرده‌اند و هنگام مردن چیزی نداشته‌اند، اما آن شایستگی و شخصیتی را که برای فرزندان خود به ارث گذاشته بودند آنان را به مقام والا رسانیده و در جامعه عزیزشان کرد.

یکی از خلفای بنی عباس به عالم و دانشمندی گفت: به من نصیحتی کن، عالم گفت: عمر بن عبد العزیز وقتی مرد، بچه‌هایش شام نداشتند، امام از آن جا که وی خدمت بسیاری به جامعه کرد بچه‌هایش عزیز شدند، امام از خلفای بنی امیه دیدم کسی (مروان حمار) را که وقتی مرد شمش‌های طلایش را با تبر تقسیم کردند و طولی نکشید دیدم که بچه‌های او به گدایی افتاده‌اند.

اگر تأمین آینده و خوشبختی و سعادت فرزندت را می‌خواهی در جامعه خدمت گزار باش، در صورتی که مردم آزار باشی و ظلم کنی، مکافات این ظلم‌ها دست و پایت را می‌گیرد، و فرزندانت نیز در زندگی خیر نمی‌بینند.

اگر خوشبختی و سعادت فرزندانت را می‌خواهی و تنها به فکر تأمین دنیایشان نیستی، اگر قصد داری تحصیلات عالی را ادامه دهند و پست‌های مهم اجتماعی را بگیرند، اگر می‌خواهی از او تاجر یا صنعت‌گر بسازی و یا اگر دنیا را برای او به ارث بگذاری، تا زمانی که به وظایفش آشنا نسازی، مسائل شرعی، اجتماعی و اخلاقی اسلام را به او نیاموزی، نتیجه‌ای ندارد، اول نماز، بعد شغل و تجارت و پست‌های اجتماعی و سیاسی.

آسایش و رفاه، ثروت و دارایی در زندگی، آسودگی خاطر و آرامش وجدان نمی‌آورد. شهید مطهری می‌فرمود: شخصی از نظر مال و تمکن و ازنظر شخصیت در سطح عالی بود و همه ما حسرت می‌خوردیم و می‌گفتیم این آدم چقدر خوشبخت است! تا این که روزی در ضمن صحبت به او گفتم چر بچه دار نمی‌شوی؟ داشتن اولاد خوب است، عصبانی شد و گفت: آقا! چه می‌گویی؟!خودم بدبخت شدم بس است، نمی‌خواهم اولادم نیز بدبخت شوند. دیدم زندگی برایش به قدری تلخ است که حاضر نیست دارای اولاد شود!

شما تصور نکنید حال که کشورهای متمدن، از نظر مادی و نظم اجتماعی و پیشرفت صنعتی تکامل یافته‌اند، آسودگی خاطر و آرامش وجدان هم دارند، هرگز چنین نیست، بلکه مردم این کشورها، هر شبانه روز چندین میلیون قرص خواب آور می‌خورند تا چند ساعتی به خواب روند و استراحتی بکنند.

آری، خدمت گزار مردم بودن و کارهای آنان را سنجیده و صادقانه انجام دادن، سبب آرامش است. این حالت روحی را در همه انسان‌های خدوم به روشنی مشاهده می‌کنیم. خدمت به مردم، خدمت به خداست و کسی که به خدا خدمت کرد، در آرامش است.

حساب رسی از منصب داران در قیامت

از نظر قرآن و روایات، در روز قیامت حساب خواص و افراد منصب دار و متنفذ غیر از حساب عموم مردم است، برای خواص پرونده جداگانه‌ای تشکیل می‌شود و سخت گیری‌هایی که به آنان می‌شود به عوام و عموم مردم نمی‌شود.

در روایات آمده است که خداوند در روز قیامت هفتاد گناه از جاهل می‌آمرزد قبل از آن که یک گناه از عالم آمرزیده شود. به قول باباطاهر، مردم عوام با یک حساب و کتاب مختصر و با یک شفاعت رستگار می‌شوند:

خداوندا به حق هشت و چارت

اگر گویند شتر دیدی؟ ندیدی

مردم عادی در بهشت از نعمت‌های پروردگار استفاده می‌کنند اما حساب خواص این نیست، خواص در صورت رستگاری جایشان اگر عندالله نباشد لااقل بهشت رضوان و بهشت عدن است، جای او نزد پیغمبر اکرم (ص) است:

و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا؛ (۱۰۳)و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمره کسانی خواهند بود که خدا ایشان را گرامی داشته یعنی با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگان اند و آنان چه نیکو همدمانند.

ان المتقین فی جناب و نهر، فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر؛ (۱۰۴)

در حقیقت، مردم پرهیزگار در میان باغ‌ها و نهرها در قرارگاه صدق نزد پادشاهی توانا هستند.

آنان که تقوا در دلشان رسوخ کرده و مهذب شده‌اند بهشت برایشان کوچک و جایگاه آنان نزد خداوند است. این مقام عنداللهی را من و شما و بزرگ‌تر از ما نمی‌تواند درک کند مگر این که خود به آن مقام برسد:

فلان تعلم نفس ما اخفی لهم من قره اعین جزاء بما کانوا یعملون؛ (۱۰۵)

هیچ‌کس نمی‌داند چه چیز از آنچه روشنی بخش دیدگان است به پاداش آنچه انجام می‌دادند برای آنان پنهان شده است.

استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب بارها در جلسه‌های خصوصی این شعر را می‌خواندند.

نیست برلوح دل جز الف قامت یار

چه کنم چیز دگر یاد نداد استادم

و این شعر در واقع ترجمه روایتی است که مرحوم دیلمی در ارشاد نقل کرده و روایت این است که:

به پیامبر اکرم (ص) خطاب شد: گروهی هستند که بهشت برایشان کوچک است و آنان پیش من خواهند بود، لذت آنان صحبت کردن با من است. در هر نظری به آنان سعه وجودی می‌دهم، پرده‌هایی از جلوی چشم اینان بر می‌دارم و... از طرف خداوند به آنان خطاب می‌شود که ای بندگان من! بگذارید بهشتی‌ها در نعمت‌های خود (حورالعین‌ها، قصرها، و بالاخره آن نعمت‌های عالی بهشت) متنعم باشند، نعمت و لذت شما مکالمه کردن با من است.

در روایات آمده است: وقتی این گروه (خواص) وارد بهشت می‌شوند تا هفتصد سال در عالم ملکوت منغمر می‌شوند (البته هفتصد سال از سال‌های آخرت) تا این که حور العین‌ها نزد خدا شکایت می‌کنند که خدایا! ما مال او هستیم و او هیچ اعتنایی به ما نمی‌کند. حور العینی که اگر یکی از آن‌ها در دنیا ظاهر شود تمام زن و مرد از عشقش می‌میرند. دیگر کره زمین احتیاج به خورشید پیدا نمی‌کند! به حور العین‌ها خطاب می‌شود: این بنده من منغمر در عالم وحدت است، او عاشق من است، نظر به من و رحمت من نمی‌گذارد که او به چیز دیگری توجه کند، بر لوح دلش نیست چیزی جز الله.

بدیهی است که این همه مقام و نعمت را به آسانی به دست نیاورده، ریاضت‌ها و سختی‌ها کشیده است. شب زنده داری‌ها و جهادها کرده است، در امتحان‌های سخت شرکت کرده و از عهده آن موفق و پیروز بیرون بر آمده است. در هنگام حساب بر او سخت گیری‌ها شده است، مثل عوام مردم نبوده است که با ارفاق قبول شود و با شفاعت از آتش نجات پیدا کرده باشد. حساب خواص از حساب عوام جداست.

در همین‌جا باید گفت که هر چه مقام و منصب بالاتر باشد، حساب رسی هاهم سخت‌تر و مشکل تر است؛ یعنی حساب مسئولان از حساب یک کارمند معمولی جداست، و هم چنین حساب یک کارمند با حساب نظافت چی و آبدارچی اداره یا مؤسسه و... تفاوت بسیار دارد.

مقام حضرت آدم بسیار بالا است تا جایی که مظهر اسماء و صفات حق است.

و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکه؛ (۱۰۶)

و خدا همه نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود. همین آدم ابوالبشر- اولین پیامبر خدا در روی زمین - با این مقام بلندش به خاطر یک ترک اولی به اندازه‌ای سقوط کرد که با آن همه مقام توبیخ شد و درجه اش از او گرفته شد و رانده درگاه خدا شد (وعصی آدم ربه فغوی) (۱۰۷)و خطاب رسید: (اهبطوا) شما تعجب نکنید وقتی که در روایت می‌خوانید آدم دویست سال گریه کرد تا سرانجام توبه اش پذیرفته شد.

آدمی که جایش بهشت بود و ملائک بر او سجده می‌کردند، چرا با یک ترک اولی از بهشت رانده باشد؟ برای این که آدم از خواص است و از او توقع و انتظار چنین غفلتی نبود، حساب او با دیگران جداست. هر چه مقام‌های مادی و معنوی بالاتر باشد مسئولیت بیشتری بر عهده انسان است؛ لذا نباید غفلت کرد و مواظب لحظه‌ها هم بود، چرا که عمر کم است و مسیر طولانی و آنان که این نکته را فهمیده‌اند اگر لحظه‌ای در کارهایشان فتوری رخ دهد هم وجودشان به گریه و ضجه می‌افتد.

مرحوم حاجی میرزا علی آقا شیرازی که از علمای اهل دل و عارف اصفهان در زمان استاد بزرگوار ما مرحوم آیه الله بروجردی گاه گاهی به قم می‌آمد و در مدرسه حجتیه به حجره شاگردش مرحوم شهید مطهری می‌رفت. یکی از بزرگان برایم نقل کرد که ایشان در کارهایشان بسیار منظرم و دقیق بود.

شخص بزرگواری برایم نقل کرد که شبی برای زیارت ایشان رفته بودم که آن شب میهمان‌ها نظمش را به هم زدند و آن شب را دیر خوابید و زمانی بیدار شد که اذان صبح را می‌گفتند و طلوع فجر دمیده بود، آن شب نتوانست نماز شبش را بخواند، آن مرد خدا به خاطر نخواندن نماز شب، مثل مار گزیده‌ها به خود می‌پیچید، گریه می‌کرد، گویی که جوانش مرده است.

آن مرد بزرگوار که این قضیه را برایم نقل می‌کرد گفت: با مرحوم میرزا علی آقا شوخی کردم و گفتم آقا، ما هیچ وقت نماز شب نمی‌خوانیم تو هم یک شب نخوان! گفت مگر می‌شود طلبه نماز شب نخواند! نماز شب من از شانزده سالگی تا به امروز ترک نشده بود!

حضرت امام خمینی در درس‌هایش بسیار دقیق بود، به طوری که یک دقیقه دیر یا زود نداشت، ایشان برنامه داشتند که از ساعت نه الی ده پیاده‌روی کنند، و می‌فرمودند: وقتی که مأموران شاه مرا دستگیر کردند و در سلول انداختند سلولم یک اتاق کوچکی بود، در آن جا هر روز یک ساعت پیاده‌روی می‌کردم و از ساعت ده الی یازده که برنامه قرآن خواندن داشتم، قرآن را هم خواندم.

صاحب معراج السعاده مرحوم ملا احمد نراقی معلم اخلاق و فقیه بوده، در فقه مستند را نوشت و در اخلاق معراج السعاده را که هر دو بسیار عالی است، او شاعر هم بود. کتابی نوشته است به نام طاقدیس که در قالب مثنوی است و داستان‌های بسیار ارزنده‌ای را در آن به شعر کشیده است. از ایشان نقل شده که فرموده‌اند من طاقدیس را در فرصت‌هایی که شاید برای همه مردم بی‌ارزش است نوشته‌ام.

حضرت یعقوب هنگامی که می‌خواست یوسفش را با فرزندان خود راهی صحرا کند، یک غفلت کرد و آن این که: یوسف را به خدا نسپرد بلکه به فرزندانش گفت: می‌ترسم گرگ بچه‌ام را بخورد. شما از او مواظبت کنید!

چنین کاری از انسان‌های معمولی یک امر عادی و پیش پا افتاده است، اما از مقام شامخ حضرت یعقوب که پیامبر است چنین چیزی انتظار نمی‌رود و او باید فرزندش را به خدا بسپارد به خاطر این کارش دچار مصیبتی دردناک شد، غصه‌های فراوانی خورد و آن قدر گریست تا چشمانش سفید شد. منظور از سفید شدن چشمانش این باشد که آنقدر نالید تا سرانجام به گمشده اش رسید. اما وقتی که می‌خواستند بنیامین را نزد برادرش یوسف ببرند، حضرت یعقوب آن جا دیگر به فرزندانش سفارش نکرد بلکه گفت: (فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین...)(۱۰۸)

لذا گره‌ها یکی پس از دیگری گشوده شد تا این که به گمشده اش رسید.

نمونه‌هایی از توبه خواص

حضرت یوسف: ایشان مصیبت‌های زیادی دید و زجرهای فراوانی کشید. به قول استادبزرگوار ما علامه طباطبائی برای حضرت یوسف ۲۴ زمینه گناه به وجود آمد که اگر یکی از آن صحنه‌ها برای افراد معمولی و غیر خواص پیش می‌آمد خود را می‌باختند و تسلیم گناه می‌شدند اما آن حضرت برای فرار از گناه، زندان را به جان خرید و گفت:

رب السجن احب الی مما یدعوننی الیه؛ (۱۰۹)

یوسف گفت: پروردگارا، زندان برای من دوست داشتنی تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند.

اما با این همه ایمان و استقامتش، روزی دو تن از دوستان و هم سلولی‌های او خوابی دیدند و یوسف خواب آنان را برایشان چنین تعبیر کرد که: یکی از آنان به دار آویخته و دیگری ساقی سلطان خواهد شد.

سپس یوسف خطاب به آن که به عنوان ساقی نزد شاه می‌رفت، گفت: (وادکرنی عند ربک) (۱۱۰)به

یاد من هم باش؛ نزد شاه بگو که یک بی گناهی در زندان است، به او هم توجهی کن و...

به فرموده قرآن آن شخص رفت و فراموش کرد که از یوسف هم چیزی بگوید، تا این که بعد از چند سال به یادش آمد.

روزی جبرئیل نزد یوسف آمد خطاب به او فرمود:

چه کسی تو را از چاه نجات داد؟ چه کسی از دست برادرانت خلاص نمود؟ چه کسی از دام زلیخا رهایی ات بخشید؟

هر چه جبرئیل پرسید، یوسف جواب داد: خداوند متعال. در آخر جبرئیل پرسید: چرا به آن شخص گفتی: (واذکرنی عند ربک) و از خدا کمک نخواستی و به او پناه نبردی؟ یوسف از این کارش توبه کرد- البته یوسف همیشه در حال توبه بود، انابه و ناله داشت وبرای این کارش چندین سال (حدود هشت سال) دیگر در زندان باقی ماند. چرا؟ مگر یوسف چه جرمی مرتکب می‌شویم و این گونه خطاها برایمان بسیار عادی است. نکته همان است که چنین عملی از مقام شامخ یوسف دور و بعید است.

حضرت زکریا: وی تلاش فراوان کرد تا قومش را هدایت کند اما نتیجه‌ای نگرفت، و کارش به جایی رسید که او راتعقیب کردند تا به قتل برسانند، در حال فرار بود، دید چیزی نمانده است به دست قومش گرفتار شود، خطاب به درخت سیبی که در پیش رویش بود گفت: به فریادم برس! درخت به امر خداوند باز شد و زکریا رفت لای تنه آن درخت و مردم نتوانستند پیدایش کنند، از سوی خداوند خطاب شد:

زکریا! چرا به درخت متوسل شدی و به خداوند پناه نیاوردی؟ زکریا گیر کرد و در جواب ماند، به خاطر همین کارش اره دو سر آوردند و درخت را با زکریا از وسط بریده و نصف کردند، البته بعد خداوند سالمش کرد ولی به هر حال کیفر آن کارش را دید.

حضرت یونس: این پیامبر بزرگوار سال‌ها برای هدایت قومش کوشید اما هیچ نتیجه‌ای نگرفت تا جایی که قومش مستوجب عذاب شدند، به حضرت یونس خطاب شد:

ای یونس! آنان دیگر لیاقت زنده ماندن را ندارند و باید عذاب شوند؛ یونس این مطلب را به قومش خبر داد که به زودی هلاک خواهید شد و عذاب خدا بر شما نازل می‌شود، اما در این میان یونس کاری کرد که نباید می‌کرد و آن این که: بدون اذن پروردگار از شهر بیرون رفت؛ لذا برای این کارش تنبیه شد، چرا که رخی از افراد قومش آن گاه که آثار عذاب را دیدند به دیگران گفتند: بیایید توبه کنیم، از همین رو به سراغ یونس رفتند و هر چه گشتند او را نیافتند. آنان دریافتند که پناهی جز خدا ندارند و لذا به پیشگاه او توبه کرده و از گذشته خود پشیمان شدند، خداوند توبه آنان را پذیرفت و عذاب نازل نشد.

مطلب این جاست که آن قوم با آن همه لجاجت و سر سختی و گناه با یک یا الله و خدایا! اشتباه کردم از عذاب خلاص شدند، اما یونس با آن همه خدمت و بندگی در راه خدا باید برای یک ترک اولی مجازات شود؛ لذا وقتی در کشتی نشسته بود تا به آن طرف دریا برود نهنگی که مأمور خدا بود، آمد و در مقابل کشتی سد شد، چیزی نمانده بود که کشتی را غرق کند، تصمیمشان بر این شد که قرعه بزنند و به نام هر کس در آمد او را طعمه ماهی کنند و از دست آن حیوان خلاصی یابند. قرعه زدند به نام یونس در آمد، مرتبه دوم باز به نام یونس... تا سه مرتبه قرعه زدند هر سه بار به نام یونس در آمد. یونس وقتی قضیه را چنین دید خود را به دریا انداخت و نهنگ او را بلعید، از آن جا که ماهی مأمور خدا است اجازه هضم کردن یوسف را نداشت و فقط او را در شکم خود نگه داشت. یونس متوجه شد که خروجش از شهر اشتباه بوده و خطایی صورت داده است، لذا در شکم ماهی، دست به توبه و انابه و استغاثه برداشت:

فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین؛ (۱۱۱)

در دل تاریکی‌ها فریاد برآورد که: معبودی جز تو نیست، منزهی تو راستی که من از ستمکاران بودم.

بدین ترتیب، هفت شبانه روز در شکم ماهی، یعنی در یک سلول تاریک، مرطوب و بی غذا زندانی بود، پس از این مدت، توبه اش پذیرفته شد: (فاستجبنا له و نجیناه من الغم) و از شکم ماهی بیرون آوردیم.

باز می‌فرماید:

فلولا آنه کان من المسبحنین، للبث فی بطنه الی یوم یبعثون؛ (۱۱۲)

و اگر او از زمره تسبیح کنندگان نبود، قطعاً تا روزی که برانگیخته می‌شوند در شکم آن ماهی می‌ماند.

از این سخن خداوند فهمیده می‌شود که یونس به خاطر آن کارش استحقاق آن را داشته که تا روز قیامت مجازات شود، اما توبه کرد و توبه اش پذیرفته شد و این بسیار تکان دهنده است.

نظیر این قضایا در قرآن در و تاریخ فراوان آمده است. نقل شده که پیامبر از بنی اسرائیل وارد شهری شد، در همان ابتدای ورود دید که یک عالم عابد و زاهدی زیر آوار رفته و سرش بیرون مانده و در همین حال مورچه‌ها سرش را خورده‌اند. تعجب کرد از این که عالم عابد و زاهدی زیر آوار رفته و سرش بیرون مانده و در همین حال مورچه‌ها سرش را خورده‌اند. تعجب کرد از این که عالم عابد و زاهدی که هفتاد سال در راه خدا قدم برداشته و ریاضت کشیده است، چرا باید این گونه بمیرد؟

در همین هنگام مطلع شد که حاکم ظالم آن شهر مرده و تشییع جنازه مهمی از او کرده‌اند! با خدا مناجات کرد و بیان داشت: خدایا چه حکمتی در کار است؟ عالم زاهد باید آن گونه بمیرد و حاکم ظالم این گونه با عظمت و جلال دفن شود؟!خطاب شد آن عالم چند روز قبل حاجتی داشت و برای رفع آن به این حاکم ظالم مراجعه کرد، و نباید چنین می‌کرد (و لا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار) (۱۱۳)به کسانی که ستم کرده‌اند متمایل مشوید که آتش دوزخ به شما می‌رسد؛ و این ظالم حاجت او را برآورده کرد و به گرفتاریش رسیدگی نمود، پس آن عالم کیفر دارد و برای این که کیفرش به قبر و برزخ و قیامت کشیده نشود در این دنیا مجازاتش کردیم و آن ظالم نیز از آن جا که ظلم‌های فراوان کرده بود، نتیجه این کار خویش را (برآورده کردن حاجت عالم) در همین دنیا به او دادیم و نخواستیم که پاداشش را در عالم آخرت به او بدهیم؛ لذا آن تشریفاتی را که برای این حاکم قائل شدند نتیجه و پاداش آن خدمتی بود که به آن عالم کرده بود.

توبه خواص

توبه سه قسم است:

توبه عموم مردم

توبه انبیاء

به خاطر ترک اولی که از آنان سر می‌زند، مانند توبه آدم، یونس، یعقوب و یوسف (ع).

توبه خواص

که توبه معصومین (ع) است. آنان از توجه به غیر خدا توبه می‌کنند؛ یعنی امیرالمؤمنین (ع) وقتی غذا می‌خورد یا اطفای شهوت می‌کند و... از آن عالم وحدت به عالم کثرت می‌آید و همین برای او گناه و توجه به غیر حق است.

اگر می‌بینیم حضرت زهرا (س) از خوف خدا به اندازه‌ای گریه می‌کند که از اشک چشمش شیشه‌ای پر می‌شود برای همین است که چند لحظه‌ای توجه به غیر حق داشته است.

علی (ع) در دل شب می‌نالد و نسبت گناه به خود می‌دهد و دعای کمیل پر از این نسبت‌ها است، عده‌ای تصور می‌کنند علی (ع) آن مطالب را برای آموزش ما فرموده است، حال آن که این برداشت درست نیست، بلکه علی (ع) آن سخنان را برای خودش فرموده است، این به آن معنا نیست که نعوذبالله علی (ع) گناه کرده و از گناهانش توبه می‌کند و چنین نیست که حضرت ترک اولی کرده باشد، معصوم (ع) از توجه به غیر حق توبه می‌کند و از خداوند طلب عفو و بخشش می‌نماید.

آری، آن توقعی که از معصوم هست از انبیاء نیست و آن توقعی که از انبیاء هست از علما نیست و هم چنین انسان انتظار و توقعی که از علما و دانشمندان دارد از عامه مردم ندارد. به همین ترتیب مقایسه کنید تا برسید به خودتان، و توجه داشته باشید که عموم مردم توقع و انتظاری که از مسئولان اداره‌ها دارند از کارمند معمولی ندارند و همین‌طور سلسله مراتب دیگر.

تجسم اعمال در قیامت

از چگونگی رسیدگی به اعمال منصب داران و مسئولان و کیفیت حساب کشی از آنان سخن گفتیم، اینک در همین خصوص باید بگوییم که هر گونه کردار نیک و بد ما به تناسب خود، صورت بندی می‌شود و برای همیشه باقی می‌ماند و همین است معنای تجسم اعمال؛ یعنی عمل یک انسان خدمت گزار و صادق است که بهشت را برای او ایجاد کرده و عکس آن نیز در مورد انسان گناه کار صادق است.

این بحث برای کارکنان ادارات و مسئولان از این جهت حائز اهمیت است که خاصیت کنترل کنندگی دارد؛ یعنی هر مسئول و کارمندی می‌فهمد که تمامی کردارهایش ثبت و ضبط می‌شود و در قیامت در جلو چشمانش تجسم می‌یابد. اگر این نکته را فهمید و به آن متذکر شد، دیگر خطا نمی‌کند، رشوه نمی‌گیرد و به حیف و میل اموال مردم و اختلاس نمی‌اندیشد. فکر قیامت و حساب و کتاب و تجسم اعمال او را از این کارها باز می‌دارد.

اقسام تجسم عمل

تجسم عمل، سه قسم است:

۱- در دنیا: از قرآن استفاده می‌کنیم که سر نوشت و سعادت یا شقاوت آدمی در این دنیا مرهون افکار، گفتار و کردار اوست و ملکاتش برای او سرنوشت ساز است؛ یعنی اگر افکار، سخن و کردار انسان صحیح و الهی باشد سعادتمند و رستگار و عاقبت به خیر خواهد شد و اگر ملکات رذیله بوده و گفتار، کردار و اعمالش ناشایسته و غیر الهی باشد، شقاوت، عاقبت به شری و آتش جهنم گریبانگیرش خواهد شد.

قرآن کریم می‌فرماید:

و من یشرک بالله فکانما خر من السماء فتحطفه او تهوی به الریح فی مکان سحیق؛ (۱۱۴)

و هر کس به خدا شرک ورزد چنان است که گویی از آسمان فرو افتاده و مرغان شکاری او را ربوده‌اند یا باد او را به جایی دور افکنده است.

شرک در این جا شرک عملی است، یعنی زندگی انسان‌های فاسق و شقی، همراه با ناراحتی و غم و غصه و توأم با وحشت و اضطراب است. غم گذشته‌ها را می‌خورند، از آینده نگرانی دارند، هنگام خواب، خوردن و در موقعیت‌های دیگر، همیشه مضطرب و نگرانند.

اما انسان‌های خوب به عکس انسان‌های بد و پست، به فرموده قرآن علاوه بر این که به بهشت می‌روند در این دنیا نیز یک زندگی پاک و با عزت دارند:

من عمل صالحا من ذکر او انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیوه طیبه و لنجرزینم اجرهم باحسن ماکانوا یعملون؛ (۱۱۵)

هر کس - از مرد یا زن - کار شایسته کند و مؤمن باشد قطعاً او را با زندگی پاکیزه‌ای حیات حقیقی بخشیم و مسلماً به آنان بهتر از آنچه انجام می‌دادند پاداش خواهیم داد.

در سوره دیگر می‌فرماید:

لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه او تحل قریبا من دارهم؛ (۱۱۶)

و کسانی که کافر شده‌اند پیوسته به سزای آنچه کرده‌اند مصیبت کوبنده‌ای به آنان می‌رسد یا نزدیک خانه هایشان فرود می‌آید.

افرادی که کفر عملی دارند، مثلاً نماز نمی‌خوانند، روزه نمی‌گیرند و خلاصه واجبات را ترک می‌کنند و مرتکب محرمات می‌شوند انسان‌های شرور و ظالمند و به جامعه با عینک بدبینی می‌نگرند گفتار و کردارشان با مردم ناشایسته و غیر اسلامی است.

زندگی توأم با گناه، بدبختی و فلاکت است و نباید فریب وضع ظاهری آنها را خورد، چرا که همین جاه و جلال ظاهری برای او نقمت و درد سر است. قرآن می‌فرماید:

فلا تعجبک اموالهم و لا اولادهم انما یرید الله لیعذبهم بها فی الحیوه الدنیا؛ (۱۱۷)

اموال و فرزندانشان تو را به شگفتی و تعجب نیاورد، جز این نیست که خدا می‌خواهد در زندگی دنیا به وسیله این‌ها عذابشان کند.

مال و ریاست زمانی خوب است که خوشی و سعادت به دنبال داشته باشد و انسان را عاقبت به خیر نماید، یعنی در راه رضای خدا به کار رود و در روز حساب نجات بخش انسان باشد.

۲- تجسم اعمال به معنای دوم هم این است که: اگر کسی اهل بهشت است، عمل او است که برای او بهشت پر نعمت شده است و اگر کسی اهل جهنم است و مار و عقرب او را احاطه کرده، آن نیز همان اعمال اوست.

پیامبر اکرم (ص) فرمود:

الدنیا مزرعه الاخره.

دنیا کشتزار آخرت است.

انسان در این دنیا هر چه کشت کند، در عالم آخرت همان را برداشت می‌نماید و خلاصه این که نعمت‌های بهشت اعمال خود انسان هاست:

کلوا و اشربوا بما اصلحتم.

بخورید و بیاشامید آنچه را که خود تهیه نموده و فرستاده‌اید.

هم چنین است آتش جهنم که آن هم ساخته دست خود ما است؛ زقوم و حمیم را خود تهیه می‌کنم به جهنمیان خطاب می‌شود:

فذوقوا العذاب ذلک بما قدمت ایدیکم؛ (۱۱۸)

بچشید عذاب را، این چیزی است که خود تهیه کرده و فرستاده‌اید.

۳- نوع سوم تجسم اعمال، تبدیل عمل به موجود متناسب با عمل است؛ توضیح آن که: مرحوم صدر المتالهین در آسفار، تناسخ را رد می‌کند؛ معنای تناسخ این است که یک عده‌ای از فلاسفه، از روان شناسان و روان کاران، مخصوصاً کسانی که ادعای احضار روح دارند، می‌گویند:

هر گاه انسان بمیرد روح او بر جسم دیگری منتقل می‌شود؛ بنابراین قول، اکنون روح ما که در این جا نشسته‌ایم روح انسان‌های قبلی است و زمانی که از دنیا برویم روحمان به اجسام دیگری منتقل می‌شود.

بعضی معتقدند که اگر انسان بدکار باشد، روح او به جسم حیوانی یا آدم بدبختی، و اگر خوشبخت، باشد روحش به یک حیوان خوبی که برای مردم نافع است منتقل می‌شود، و اگر آدم خوبی باشد روحش به کالبد آدم مقدسی، خواهد رفت. این معنای تناسخ است. مرحوم صدر المتالهین تناسخ را باطل می‌کند و با مبانی فلسفی می‌گوید: تناسخ محال است؛ یعنی اگر چیزی بخواهد از فعل به قوه بر گردد این محال است.

قرآن می‌فرماید: بعضی در قبر می‌گویند: ما را برگردانید تا آدم خوبی شویم خطاب می‌شود محال است که برگردید.

قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت (۱۱۹)

پروردگارا، مرا باز گرانید شاید من در آنچه وانهاده‌ام کار نیکی انجام دهم. بعد می‌فرماید: ای انسان! تو برزخی داری که روح تو تا روز قیامت در عالم برزخ است.

مرحوم صدر المتالهین از دیدگاه فلسفی ثابت می‌کند که تناسخ محال است، بعد هم برای اثبات محال بودن تمسک به قرآن می‌کند و می‌فرماید: از قرآن یک تناسخ دقیق و لطیفی استفاده می‌کنیم که این از شاهکارهای قرآن است، پس ادعای کشف شهود می‌کند و می‌گوید در عالم کشف این تجسم عمل به معنای سوم دیده شده و آن گاه اقامه برهان می‌کند.

تناسخی که ملاصدرا می‌گوید الان مورد بحث ما است و آن این است که اعمال ما برای ما ملکه می‌سازد؛ یعنی گفتار، کردار، تخیل‌ها و افکار ما برایمان ملکه می‌سازد، آن ملکات و حالات هم برای ما هویت ایجاد می‌کند، یعنی اگر اعمال، گفتار، پندار و افکار کسی نیک باشد بلکه خیر خواهی برای او درست می‌شود و به طور خودکار آدم خیر خواهی می‌شود.

در روایات آمده است که در روز قیامت وقتی وارد صف محشر شدی، بعضی از انسان‌ها را می‌بینی که مثل ماه می‌درخشند، یعنی یک انسان کاملی وارد محشر می‌شود که چشم‌ها همه به او خیره می‌شود، لذا اعمال خوب، عبادت‌ها و خدمت به خلق خدا برای شما ملکه و ملکه هم برایتان انسانیت ساخته و شما را در انسانیت شکوفا کرده است. اما اگر گفتار شما در زندگی، نیش زدن و زخم زبان، استهزاء، عیب جویی و غیبت، تهمت، شایعه و دروغ باشد، یا کردار شما ظلم و جنایت باشد. این ظلم‌ها، کم‌کم برای شما حالت می‌سازد؛ یعنی شما دیگر به طور ناخود آگاه حالت زندگی و بدخویی پیدا می‌کند. در اثر زیادی گناه - به قول روان کاوها- برای انسان حالت سادیسمی پیدا می‌شود به طوری که از ظلم کردن لذت می‌برد.

آدم‌های متکبر که تکبر در دلشان رسوخ کرده است به صورت پلنگ، آن‌هایی که سرو کارشان با فیلم‌ها و موسیقی‌های مبتذل و با زن‌های همه جایی و با جلسه‌های فساد است به صورت میمون، انسان‌های منافق به صورت روباه در می‌آیند. اگر کسی چشم بصیرت و ملکوتی داشته باشد در همین دنیا می‌بیند که فلانی میمون و آن دیگری روباه و سومی سگ است و...

ملاصدرا، روایتی در اسفار آورده است که راوی می‌گوید:

روزی خدمت امام صادق (ع) بودم، در حالی که هر دو طواف کرده بودیم در گوشه‌ای نشسته و به مطاف نگاه می‌کردیم؛ خطاب به امام صادق (ع) عرض کردم: یا بن رسول الله! ما اکثر الحجیج! چقدر حاجی فراوان است! حضرت تبسمی کرده و فرمودند:

ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج؛ (۱۲۰)

حاجی کم است و سر و صدا زیاد است.

در این حین نفهمیدم که امام (ع) چه می‌فرماید، لذا امام (ع) چشم ملکوتی به من عطا کردند و فرمودند: نگاه کن، از میان انگشتان دست مبارکش به طرف مطاف نگریستم؛ دیدم که آدم بسیار کم است و هر چه هست حیوان است، به صورت‌های موش، گاو و پلنگ و خرگوش و...

روزی عایشه خدمت پیامبر اکرم (ص) نشسته بود که زنی آمد و از پیامبر مسئله‌ای پرسید، پیامبر جوابش را داد، وقتی زن رفت عایشه غیبت او را کرد و گفت: یا رسول الله چه زن کوتاه قدی بود! تا غیبت کرد رنگ مبارک پیامبر تغییر کرد و فرمود: عایشه! چرا غیبت کردن؟ چرا چیزی گفتی که اگر نزد خودش می‌گفتی به او بر می‌خورد، چرا شخصیتش را کوبیدی؟ زود استفراغ کن؛ در این هنگام، حالت استفراغ برای عایشه پیدا شد و مقداری گوشت گندیده از دهانش بیرون افتاد، گفت: یا رسول الله! من گوشت نخورده بودم، این چه بود؟!

حضرت فرمود: مگر قرآن نخوانده‌ای که می‌فرماید:

و لا یغتب بعضکم بعضاً ایحب احدکم

ان یاکل لحم اخی میتا فکرهتموه... ؛(۱۲۱)

و بعضی از شما غیبت بعضی نکند آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده اش را بخورد، از آن کراهت دارید...

قرآن می‌فرماید: روز قیامت پرده‌ها کنار می‌رود: (فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید) (۱۲۲)آن کسی که سگ است از الان سگ است، منتهی پرده رویش را پوشانده است و چشم ملکوتی نیست که ببیند، روز قیامت چشم‌ها تیز بین و حقیقت بین می‌شود و آن گاه خودش را می‌بیند که آدم است یا نه، دیگران همه او را می‌بینند که آدم است یا نیست.

به فرموده قرآن داد و فریاد و خدا خدای بعضی از جهنمیان بلند می‌شود و به آنان خطاب می‌شود: (اخشئوا فیها و لا تکلمون) (۱۲۳) در آن گم شوید و با من سخن مگویید.

عرب وقتی بخواهد سگ‌ها را از خود دور کند می‌گوید: اخسوا.

روایتی است از امام حسین (ع) که همین روایت از امام سجاد (ع) نیز نقل شده است که می‌فرماید:

اجتنب الغیبه فانها ادم کلاب النار؛ (۱۲۴)

از غیبت بپرهیز، چرا که آن، خورش سگ‌های جهنم است.

استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب در درس‌های اخلاقی خود حداقل سالی یک یا دو مرتبه این ورایت را به ما تذکر می‌داند.

آری، آن که غیبت کند، چنین کاری برایش ملکه می‌سازد و این ملکه او را به صورت سگ می‌کند. این سگ در جهنم گرسنه می‌شود و غذا می‌خواهد، در این حالت همان غیبت‌هایی کرده؛ یعنی همان گوشت‌های گندیده‌ای که خورده، در جهنم برایش غذا می‌شود.

خوی‌های زشت، گرگ می‌شود و انسان را در قبر می درد. گرگ‌ها از کجا می‌آیند و چه کسی آن‌ها را درست می‌کند؟ آن‌ها نتیجه بد اخلاقی‌ها، ظلم‌ها، جنایت‌ها، رشوه‌ها، رباها، مال مردم خوردن‌ها و بالاخره تجاوزها است.

قرآن می‌فرماید: دسته‌ای از مردم به صورت الاغ وارد محشر می‌شوند:

واما الذنی شفوا ففی النار لهم فیها زفیر وشهیق؛ (۱۲۵)

و اما کسانی که تیره بخت شده‌اند در آتش فریاد و ناله‌ای دارند.

یعنی آنانی که شقاوت بوده‌اند، آنان که در دنیا به مردم، انسانیت و نسبت به خدا و اسلامشان بی تفاوت بوده‌اند، آنان شقی هستند و شقی‌ها به جهنم می‌روند. سپس می‌فرماید شقی‌ها به صورت الاغ محشور می‌شوند (لهم فیها شقیق و زفیر الاغ وقتی صدا می‌کند آن لحظات آخر را شهیق و آه ناله اش را زفیر می‌گویند: کسی که در این جا بی جا صدا می‌کند، شخصیت دیگران را می‌کوبد، شایعه پراکنی می‌کند و بالاخره بدون استدلال می‌شنود و بدون استدلال نقل می‌کند. همچون الاغی است که بی جا عرعر می‌کند.

قرآن می‌فرماید: انسان‌های لجوج، آنان که زیر بار حق نمی‌روند و گوششان به حرف حق بدهکار نیست، وارونه در صف محشر حاضر می‌شوند، یعنی پاها بالا و سر روی زمین، همان گونه که این جا وارونه است آن جا نیز وارونه است

و نحشر هم یوم القیامه علی وجوههم ثم بکم عمی...

این گروه در حالی می‌آیند که هم کورند

و هم کر و هم گنگ، کسی که حق و عدالت را نمی‌تواند ببیند، کسی که عدالت و حق را می‌بیند و پا روی آن می‌گذارد روز قیامت اعمی و کور محشور می‌شود، یعنی عملش مجسم می‌گردد.

خلاصه این که باید گفت: آخرت با دنیا یک سکه است و دورو دارد، این رو دنیا و آن رو آخرت، این جا ظاهر است و آن جا واقع، این جا مجاز است آن جا حقیقت. کسی که این جا سگ است و مردم را بی جهت می‌آزارد، آن جا نیز سگ است، کسی که این جا حالت درند خویی دارد، آن جا گرگ محشور می‌شود.

خلاصه مطلب این که بکوشیم با خدمت به مردم و روان تر کردن کار آن‌ها، حالت ملکه خدمت گزاری در خود ایجاد کنیم و در قیامت، اعمالمان به صورت نیکو و پسندیده، مجسم شود. برای کارگزاران و کارمندان اندوخت زاد و توشه برای آخرت به این است که روند کارهای اداری را سالم سازند و عناصر مخربی چون رشوه خواری، برخورداری از امتیاز ویژه، پارتی بازی، قانون شکنی و سهل انگاری در کار مردم را از میان بردارند.

در یک فضای سالم اداری است که می‌توان به طور صحیح خدمت کرد و دوستان و همکاران را به خدا و آخرت فرا خواند. هر گامی که در این جا بر می‌داریم در واقع آجری از بنای شخصیت و هویت خود را ساخته‌ایم.

جبران کوتاهی و گناه (توبه)

انسان، دچار غفلت و نسیان می‌شود و در این حالت، گناهانی را مرتکب می‌شود. تکلیف او چیست؟ کارمندی و یا مسئولی در اثر خستگی و یا اشتباه و غفلت به گناهی گرفتار شد، چه باید بکنیم؟

در جواب این سؤال باید بگوییم که خداوند راه بازگشت از گناه و خطا را برای همه باز گذاشته و مکرر از بندگانش خواسته است که به این راه باز گردند و تنها از این طریق است که نجات می‌یابند، و آن عبارت است از توبه. توبه تنها راه چاره است و فقط به این وسیله می‌توان قلب آلوده را شست و شو داد و گناهان را از بین برد. توبه یک تحول درونی و پشیمانی از گذشته است، که نه فقط گناهان انسان را نابود می‌کند بلکه ثوابش از هر عمل نیکی بیشتر است. در اسلام فضیلتی بالاتر از توبه نیست.

امام باقر (ع) می‌فرماید: کسی که زاد و توشه زن و بچه اش را در شب تاریک در بیابان گم کرده باشد وقتی آنان را پیدا می‌کند چقدر خوشحال می‌شود؟، پروردگار عالم نیز از کسی که از گناه توبه کند و از گذشته‌ها پشیمان شود، همان مقدار خوشحال می‌شود. (۱۲۶)

خداوند می‌فرماید: اگر کسی توبه کند و از گذشته بدش پشیمان شود و به سوی خدا باز گردد ناله و انابه کند و از گناهانی که مرتکب شده در مقابل سرافکنده شود، قطره اشکی از چشم بعد از آن حال خجالت زدگی بریزد، تمام گناهان و بدی‌هایش نابود می‌گردد، بلکه به جای آن ثواب و آجر داده می‌شود: (یبدل الله سیئاتهم حسنات). (۱۲۷)

پرونده سیاه فرد توبه کار نابود و پرونده سفید و درخشانی برایش باز می‌کند.

روز قیامت پرونده درخشان را به همه نشان می‌دهد و می‌گوید (هاوم اقرواکتابیه) (۱۲۸)نامه عمل مرا بخوانید و ببینید که چه پرونده درخشانی دارم! و دیگر آن شرمندگی و سرافکندگی تبدیل به سربلندی و سرافرازی می‌شود.

از اهمیت و ارزش توبه همین بس که خداوند به وسیله پیامبرش به توبه کننده سلامی می‌فرستد:

و اذا جائک الذین یومنون بایاتنا فقل سلام علیئکم؛ (۱۲۹)

و چون کسانی که به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند، بگو: درود بر شما. در آیه دیگر می‌فرماید: گناه هر چه بزرگ و زیاد باشد یا توبه از بین رفته و آمرزیده می‌شود:

قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا؛ (۱۳۰)

ای بنده‌های گنه کار من؟ بر نفس خویش اسراف کردید، از رحمت من مأیوس نشوید، توبه کنید، اگر توبه کنید تمام گناهان شما را می‌آمرزم.

پیامبر (ص) در ذیل همین آیه می‌فرماید:

التائب من الذنب کمن لا ذنب له؛ (۱۳۱)

آن که از گناهانش توبه کند گویی اصلاً گناه نکرده است.

بچه وقتی به دنیا می‌آید چطور پاک است، انسانی هم که توبه کند از جهت پاکی مثل همان بچه‌ای است که به دنیا می‌آید و دیگر هیچ اثری از گناهان گذشته اش باقی نمی‌ماند.

همان‌طور که بالاترین و با فضلیت‌ترین عمل در اسلام توبه است، بالاترین گناه نیز یاس و ناامیدی از رحمت پروردگار است. اگر کسی بگوید دیگر کار ما گذشته است و به قول عوام آب که از سر گذشت چه یک نی و چه صد نی، این حالت و بینش از هر گناهی بزرگ‌تر است،

هر گناهی را که شما فرض کنید بالاتر از یاس از رحمت خدا نیست. قرآن می‌فرماید:

فلا تیاسوا من روح‌الله آنه لا ییاس من روح‌الله الا القوم الکافرون؛ (۱۳۲)

از رحمت خدا مأیوس نشوید، چون اگر کسی از رحمت خدا مأیوس شود گناهش به حد کفر است و مأیوس نمی‌شوند از رحمت خدا مگر کافران.

عدم توفیق در توبه

مرحوم صدوق (چ) در کتاب عیون اخبار الرضا روایتی از امام رضا (ع) نقل می‌کند که این روایت بسیار امیدوار کننده است. راوی می‌گوید: وقتی حضرت رضا (ع) در مشهد بودند در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان نزد حمید بن قحطبه (که یکی از سران لشکر هارون الرشید بود) رفتم، دیدم روزه اش را می‌خورد به من هم تعارف کرد که بیا غذا بخور، گفتم من روزه هستم و عذری ندارم! مسلماً تو عذری داری که روزه ات را می‌خوری.

گفت نه من عذری ندارم! گفتم: اگر عذر نداری چطور روزه ات را می‌خوری؟ گفت: من می‌دانم؟ خداوند مرا نمی‌آمرزد، دیگر برای چه روزه بگیرم، من که به جهنم خواهم رفت چه طبقه اول باشد و چه طبقه آخر. علتش را پرسیدم، جواب داد: قضیه مفصلی دارم و آن این که: شبی در خانه‌ام خوابیده بودم که نیمه‌های شب هارون مرا خواست، رفتم. هارون به من گفت چه مقدار و تا کجا با من هستی؟ گفتم تا حد جان و مالم، گفت برگرد برو به خانه ات؛ برگشت ولی هنوز به خانه‌ام نرسیده بودم که دوباره مرا برگرداندند، این بار دیدم هارون غضبناک نشسته و شمشیری روی زانویش گذاشته است، خطاب به من گفت: تا کجا با من هستی؟

گفتم تا خدا جانم، مالم و ناموسم گفت برگرد. این بار نیز هنوز به منزلم نرسیده بودم که برای سومین بار به نزد هارون باز گرداندند، پرسید چقدر با من هستی؟ گفتم تا حد جانم، مالم و ناموسم و دینم. گفت: همین را خواستم، شمشیر را داد به من و گفت: این غلام هر چه گفت گوش کن.

راه افتادیم و آمدیم در خانه‌ای که سه اتاق داشت. غلام در یکی از اتاق‌ها را باز کرد دیدم که بیست نفر جوان از اولاد حضرت زهرا غل و زنجیر به دست و پا داشتند. آنان را سر چاهی آورد و به من گفت: گردن آنان را بزن. گردن آنان را زدم و در چاه ریختم. در اتاق دوم را باز کرد دیدم بیست جوان دیگر از فرزندان زهرا در آن اتاق هستند؛ که به دست و پای آنان نیز غل و زنجیر است. سر آنان را نیز زدم و به چاه انداختم. اتاق سوم را باز کرد دیدم بیست نفر پیرمرد ریش سفید که آنان نیز از فرزندان زهرا بودند، گردن آنان را نیز یک یک زدم تا نوبت رسید به آخرین نفر.

آن آخری نگاه تندی به من کرده گفت: اگر در روز قیامت مادرم زهرا بگوید چرا ما را کشتی چه جواب می‌دهی؟ این جا بود که بدنم لرزید، غلام گفت: تو که کار را تمام کردی چرا معطلی؟ گردن او را هم زدم و سرش را به داخل چاه انداختم. حال با این همه جرم و گناه خداوند چگونه مرامی آمرزد؟!(۱۳۳)

آری چنین کسانی موفق به توبه نمی‌شوند، اگر موفق شوند خداوند می‌پذیرد.

مفسر بزرگ، علامه طباطبائی جمله‌ای ظریف و لطیف دارد و می‌فرماید: هر توبه‌ای که از عبد واقع شود، دو توبه از خدا صادر خواهد شد، چرا که اول باید خدا توفیق بدهد تا انسان توبه کند بعد هم توبه اش را قبول نماید، دو توبه از خدا یک توبه از بنده.

راوی می‌گوید: خدمت حضرت رضا (ع) آمدم و قضیه را برای آن حضرت نقل کردم. آقا خیلی ناراحت شدند و بعد رو کردند به من و فرمودند: این حالت یاس از رحمت خدا را که فلانی پیدا کرده است، گناهش از کشتن شصت سید بالاتر است.

حضرت امام جمله لطیفی داشتند که می‌فرمودند: خدا چقدر مهربان است، از الطاف خفیه خدا این است که برای انسان پیامبر می‌فرستد، با خرق عادت زیر تخت فرعون نطفه موسی منعقد شده و به دست فرعون بزرگ می‌شود، وقتی جوان شده ده سال زیر دست حضرت شعیب تربیتش می‌کند بعد از طی این مراحل وی را به پیامبری مبعوث می‌نماید، معجزه رسایی هم به او می‌دهد سپس خطاب به او می‌فرماید:

(اذهب الی فرعون آنه طغی) (۱۳۴)وزیر و یاور هم برایش تعیین می‌کند و می‌فرماید: وقولا له قولا لیا سفارش فرعون را به موسی می‌کند که: ای موسی با زبان خوش و نرم با فرعون حرف بزن و تندی نکن، من دوست دارم او اصلاح شود، توبه کند یتذکر او یخشی این لطف خدا است که موسی را چهل سال تربیت کرده و پیامبرش می‌کند تا شاید فرعون به دست او اصلاح شود و توبه کند.

علمای علم اخلاق برای تصفیه نفس سیر و سلوکی دارند و برای این سیر و سلوک منزلی تعیین کرده‌اند و می‌گویند اگر کسی بخواهد به سوی خدا سیر کند و مقام عنداللهی بیابد قدم اول توبه است؛ و اگر کسی توبه واقعی کند در یک لحظه ممکن است راه پنجاه ساله را طی کند.

مرحوم محقق همدانی یکی از علمای علم اخلاق است و شاگردهایی عالی مقام و بزرگی نظیر مرحوم قاضی، ملکی، کربلائی و دیگران تحویل جامعه داده است، بزرگان می‌گویند در زمان این مرحوم محقق همدان در نجف شخصی بوده به نام عبد فرار، یعنی بنده فراری، آن عبد به قول امروزی‌ها) آدم لاابالی و لاتی بوده و همه از او می‌ترسیدند و حتی وقتی وارد صحن مطهر حضرت امیرالمؤمنین (ع) می‌شده مرم از ترسشان برایش راه باز می‌کردند. این عبد فرار چه کار خوبی کرده بود؟ نمی‌دانم، ولی مسلماً کاری که مورد رضایت خدا باشد انجام داده بوده است، لذا وقتی وارد صحن شد طبق معمول برایش راه باز کردند، در این حین مرحوم محقق همدانی از آن طرف می‌آمد این عبد وقتی به ایشان رسید سلام نکرد و راه رفتنش نیز غیرعادی بود و مانند انسان‌های متکبر با غرور حرکت می‌کرد. مرحوم محقق یک نگاه تندی به او کرند و فرمودند اسم تو چیست؟ او هم مغرورانه گفت: مرا نمی‌شناسی؟ !من عبد فرارم، تا گفت من عبد فرارم مرحوم محقق فرصت را غنیمت شمرده و جرقه را زدند، فرمودند: افررت من الله ورسوله؟ از چه کسی فرار کردی؟ از خدا و یا پیامبرش؟ عبد فرار از همین‌جا متلاطم شد و به کلی تغییر مسیر داد و توبه واقعی کرد.

از آن به بعد مرتب با خودش زمزمه می‌کرد: افررت من الله ورسوله؟ تا این که حدود نیمه‌های شب در حالی که این زمزمه را بر لب دشت جان به جان آفرین تسلیم کرد. مرحوم محقق همدانی فرمودند که یکی از اولیای خدا از دنیا رفته است و از مردم خواست که در تشییع جنازه اش شرکت کنند. این عالم بزرگوار جلو افتاده و شاگردانش پشت سرش به سوی خانه عبد فرار راه افتادند.

محقق با دست خودش او را غسل داد و در دفن او نیز شرکت نمود و بالاخره راه چندین ساله را در یک لحظه پیمود.

روایت داریم که بنده‌ای زیاد گناه کرده بود، به حضرت موسی خطاب شد که این مرد را از شهر بیرون کن، حضرت موسی نیز این دستور را اجرا کرد و او را تبعید نمود. آن شخص گناه کار در بیابان در اثر مشقت و زجر زیاد بسیار ضعیف گردید و بیماری گریبان گیرش شد.

امام صادق (ع) می‌فرماید: این شخص جمله‌ای گفت و آن این که:

یا من له الدنیا و الاخره؛ ارحم من لیس له الدنیا و الاخره.

ای کسی که دنیا و آخرت از آن تو است، رحم کن به کسی که نه دنیا دارد و نه آخرت.

این جملات زیبا را زمزمه کرد و مرد، به موسی خطاب شد که یکی از اولیاء و دوستان ما از دنیا رفته است، برو و او را دفن کن.

حضرت موسی با اصحابش آمدند دیدند که همان جوان است، گفت: خدایا! تو به من دستور دادی که این جوان را تبعید کنم و من او را از شهر بیرون کردم، آیا واقعاً این جوان فاسد بود؟ خطاب شد آری، بد بود اما تحول پیدا کرد و توبه نمود، نه تنها گناهانش آمرزیده شد که از اولیای ما گردید.

حق الله و حق الناس

گناهان دو نوع است: یکی گناهانی که مربوط به حق الله است و دیگری مرتبط با حق الناس.

گناهان مربوط به حق الله نیز دو گونه است: یکی آن‌ها که جبران پذیر و قضا کردنی نیست مگر با توبه کردن؛ مثل دروغ گفتن، که گناه بسیار بزرگی است، به اندازه‌ای که قرآن می‌فرماید:

انما یفتری الکذب الذین لا یومنون بایات الله و اولئک هم الکاذبون؛ (۱۳۵)

تنها کسانی دروغ پردازی می‌کنند که به آیات خدا ایمان ندارند و آنان خدا، دروغگویانند.

در روایات می‌خوانیم که اگر کسی یک دروغ بگوید بوی گند و تعفن از دهانش به آسمان‌ها می‌رود و ملائکه از آن بو اذیت می‌شوند؛ و او را لعن می‌کنند از این قسم است گناهانی مثل شراب خواری، قمار، نگاه به نامحرم، زنا و... این گناه‌ها همه بزرگ و کبیره هستند.

در روایت داریم: عورتین زن و مرد زنا دهنده و زنا کننده به حدی بودی گند می‌دهد که جهنمیان را به شدت می‌آزارد و هم چنین در روایت آمده که اگر کسی نگاه شهوت آمیز به نامحرم کند، روز قیامت ابتدا با سیخ‌های آتش جهنم کورش کرده و سپس روانه جهنم می‌کنند. اما همین گناهان - با این بزرگی - اگر انسان متحول شود و از گذشته اش شرمنده و پشیمان گردد به ثواب و خوبی تبدیل می‌شود: (یبدل الله سیئاتهم حسنات).

با گوش کردن و رواج موسیقی‌های حرام و مطرب، در صدر اسلام کفار تلاش می‌کردند با ساز و آواز و ترانه، مسلمانان و مردم را از اطرǙ`پیامبر پراÙƘϙǠسازند.

قرآن کریم می‌فرماید:

و من الناس من یشتری لهو الحدیث لیضل به عن سبیل الله؛ (۱۳۶)

و برخی از مردم کسانی اند که سخن بیهوده را خریدارند تا مردم را بی هیچ دانشی از راه خدا گمراه کنند.

در آیه دیگر بت‌پرستی با مجالس ترانه و ساز و آواز کنار هم آمده است.

فاجتنبوا الرجس من الاوثان واجتنبوا قول الزور؛ (۱۳۷)

از پلیدی بت‌ها دوری کنید و از گفتار باطل اجتناب ورزید.

پس معلوم می‌شود گناه استماع و گوش دادن به موسیقی مطرب و متناسب با مجالس گناه و لهو و لعب بسیار بزرگ است، اما با همه بزرگی اش با توبه پاک می‌شود.

قسمت دیگر از گناهان نیز حق الله است؛ منتهی با این تفاوت که جبران پذیر است و می‌توان فضای آن را به جا آورد؛ مثلاً اگر کسی نمازش را نخواند گناه بزرگی کرده است و شاید گناهی بالاتر و بزرگ‌تر از آن نباشد.

زراره یا پسر زراره می‌گوید: رفتم خدمت امام صادق (ع) و عرض کردم: یابن رسول الله! گناهان کبیره را برایم بشمارید، فرمودند گناهان کبیره هفت تا است که از این گناهان بزرگ‌تر نداریم:

۱- کفر به خدا،

۲- قتل نفس،

۳- عاق والدین،

۴- خوردن ربا،

۵- خوردن مال یتیم،

۶- تعرب بعد الحجره (یعنی انسان برود به جایی که نتواند دینش را حفظ کند)

۷- فرار از جنگ.

عبدالله بن زراره تعجب کرد و دید که امام (ع) تارک صلاه را جزء اینها نشمرد، لذا پرسید یابن رسول الله، اگر کسی نماز نخواند گناهش بزرگ است یا این که مال یتیم بخورد؟ حضرت فرمودند: کسی که نماز نخواند گناهش بزرگ‌تر است. گفت: یابن رسول الله اگر چنین است، پس چرا نماز را نشمردی؟ امام (ع) فرمود: اول چیزی که شمردم چه بود؟ گفت کفر به خدا، فرمود: کسی که نماز نخواند همان اولی است، یعنی کافر است من ترک الصلاه متعمداً فقد کفر (۱۳۸)

که معنای کفر در اینجا این است که در دنیا می‌شود چیزی به او فروخت و چیزی از او خرید و می‌شود به او زن داد و از او زن گرفت (البته زن دادن نهی شده است) اما در آخرت تارک الصلاه در زمره یهودیانست و با غیر مسلمانهاست.

امام صادق (ع) در حال احتضار بود که دستور داد تمام قوم و خویشان دورش جمع شوند، آخرین جمله‌ای که فرمود: این بود که:

لا تنال شفاعتنامن استخف بالصلاه؛ (۱۳۹)

شفاعت ما نمی‌رسد به کسی که نماز را سبک بشمرد.

سبک شمردن نماز، به معنای نخواندن آن نیست بلکه خواندن با عجله و بدون تانی و یا به تأخیر انداختن و اول وقت نخواندن است.

نمازی که در فرد نمازگزار تأثیر بگذارد و او را از فحشا و منکرات باز ندارد، نماز سبک و بی وزن و مقدار است.

قرآن می‌فرماید:

فویل اللمصلین الذین هم عن صلوتهم ساهون (۱۴۰)

پس وای برنمازگزاران که از نمازشان غافلند. امام صادق (ع) می‌فرماید:

ویل چاهی است در جهنم، آنان که نماز را سبک می‌شمارند جایگاهشان در آن چاه است.

بنابراین گناه بسیار بزرگ است اما اگر توبه کند، گویی گناه را مرتکب نشده است، تنها فرقی که با قسم اول دارد این است که توبه در این جا مثل توبه دروغ گفتن، شراب خوردن، قمار بازی کردن و سار و آواز شنیدن نیست بلکه در این جا باید تمام نمازهایش را قضا کند.

اگر کسی عمداً روزه ماه مبارک رمضان را بخورد گناه بسیار بزرگی را مرتکب شده است، به حدی که اگر حاکم شرع ببیند واجب است در روز اول بر او ۲۵ تازیانه بزند، روز دوم باز اگر دید باید ۲۵ تازیانه به او بزند و روز سوم اگر روزه اش را علنی بخورد باید او را اعدام کنند. روزه خواری با این همه اهمیتش با توبه آمرزیده می‌شود. (البته به شرط این که قضایش را بگیرد).

قسم دوم گناهان هم مرتبط با حق الناس است که این هم دو قسم است: یکی مربوط به مال مردم است که گناهش بسیار بزرگ است به حدی که باید به خداوند پناه ببریم. در روایت آمده است که در روز قیامت چهل نماز مقبول را به کسی می‌دهند که یک درهم از کسی طلب دارد و خداوند قسم خورده است که: به عزت و جلالم سوگند از مال مردم نخواهم گذشت.

دیگری هم مربوط به شخصیت و آبروی افراد است؛ یعنی گناهی است که با آن آبروی یک فرد محترم از بین رفته است؛ در این صورت توبه هنگامی پذیرفته می‌شود که حلالیت بطلبیم و به هر صورت ممکن، آبرو و شخصیت او را اعاده نماییم. کارکنان ادارات باید نیک بدانند که با هر دو حق، به ویژه حق الناس، سر و کار دارند.

قرآن می‌فرماید:

انما التویه علی الله للذین یعملون السوء بجهاله ثم یتوبون من قریب...(۱۴۱)

توبه نزد خداوند، تنها برای کسانی است که از روی نادانی مرتکب گناه می‌شوند سپس به زودی توبه می‌کنند.

پس اگر کسی از روی عمد مرتکب گناه شود توبه اش پذیرفته نیست و اگر کسی بخواهد توبه اش پذیرفته شود باید فوراً توبه کند و امروز و فردا نکند تا دم مرگ در غیر این صورت توبه اش قبول نیست.

قال انی تبت الان و لا الذین یموتون و هم کفار؛ (۱۴۲)

توبه کسانی که گناه می‌کنند تا وقتی که مرگ یکی از ایشان در رسد می‌گوید: اکنون توبه کردم قبول نیست و نیز توبه کسانی که در حال کفر می‌میرند.

خداوند در دو مورد توبه را قبول نمی‌کند: یکی توبه‌ای که دم مرگ باشد و دیگری مردن در حالت کفر.

در این جا سؤالی پیش می‌آید و آن این که آیا این مطالب با سخنان گذشته منافات ندارد که گفتید گناه انسان هر چه بزرگ باشد، هر وقت توبه کند، توبه اش قبول است.

برای فهم مطلب توضیحی لازم است:

افرادی که در حال کفر بمیرند و معاند باشند بهشت نخواهند رفت و اگر معاند نباشند نه به بهشت می‌روند و به به جهنم، زیرا جهنم برای معاند و لجوج است، کافرانی که در جهل مرکب باشند و بمیرند نه به بهشت می‌روند و به به جهنم، ولی چیزی که هست این که توبه آنان نیز قبول نمی‌شود، در روز قیامت عفو و رحمت و شفاعت برای غیر کافر و غیر مشرک است، زیرا آنان استعداد شفاعت و مورد عفو قرار گرفتن را ندارند.

و لا یدخلون الجنه حتی یلج الجمل فی سم الخیاط؛ (۱۴۳)

کافران و متکبران به بهشت نمی‌روند مگر آن که شتر در سوراخ سوزن داخل شود.

چرا توبه دم مرگ قبول نمی‌شود؟

هنگام مرگ پرده‌ها بالا می‌رود و شخص عملش را می‌بیند، همچون شخص محکوم به اعدام که پای دار می‌آید، چنین کسی پشیمان است اما نه از گناه، بلکه اظهار پشیمانی می‌کند تا از مرگ خلاص شود و اگر همان جنایت کار را آزاد کنند، باز همان آدم اول است.

قرآن می‌فرماید:

قال رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلاً آنهاکلمه هو قائلها؛ (۱۴۴)

می‌گوید: پروردگارا، مرا باز گردانید شاید من در آنچه انجام نداده‌ام کار نیکی صورت دهم، نه چنین است، این سخنی است که او گوینده آن است.

بنابراین آن گاه که پای انسان در تله و دام گیر کند و پشیمان شود سودی ندارد، زیرا که این پشیمانی، به معنای توبه نیست، توبه آن است که در انسان تلاطم و تحول درونی ایجاد شود، از گناه در محضر خدا خجلت زده گردد.

به پیامبر اسلام عرض کردند که جوانی در حال احتضار است و وضعش بسیار بد است، حضرت به بالینش آمده و فرمودند: جوان! بگو لا اله الا الله نتوانست بگوید، گناه چشم و گوش او را کور و کر کرده بود، پیامبر پرسیدند: این جوان مادر دارد؟ گفتند: بله یا رسول الله! فرمود: بگویید بیاید،

وقتی مادرش آمد حضرت فرمود: از جوانت راضی هستی؟ گفت: نه یا رسول الله! آدم بدی بود.

حضرت فرمود: از او راضی باش، و بالاخره پیامبر دل آن مادر را به دست آورده و از جوان راضی اش کرد، بعد فرمود: جوان بگو لا اله الا الله چشمانش باز شد گفت لا اله الا الله پیغمبر فرمودند: چه می‌بینی، گفت: یکه آدم بد هیکل بسیار مخوف و وحشتناک که دست بر گلویم گذاشته و فشار می‌دهد، به طوری که نمی‌توانم حرف بزنم، پیامبر فرمود: بگو:

یامن یقبل الیسیر ویعفو عن الکثیر، اقبل منی الیسیر واعف عنی الکثیر؛ (۱۴۵)

ای خدایی که اعمال کوچک را قبول می‌کنی و از گناهان بزرگ می‌گذری، از من اعمال کوچکم را بپذیر و از گناهان بزرگم درگذر.

جوان این مطلب را زمزمه کرد پیامبر پرسیدند چه می‌بینی؟ گفت: یا رسول الله آن آدم وحشتناک رفت و یک آدم مهربان و خوش سیما در بالای سرم نشسته و به من محبت می‌کند. حضرت فرمودند: آن جمله را تکرار کن و او آن جمله را زمزمه کرد و از دنیا رفت.

پس این قسم از توبه‌ها توبه دم مرگ نیست بلکه یک توبه واقعی است چرا که آن جوان از درون متحول شد، توبه دم مرگ که مورد قبول واقع نمی‌شود، توبه فرعون است.

پی‌نوشت‌ها

۱) بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۲۸۵

۲) انشراح ۹۴، آیه ۱

۳) عبس ۸۰ آیه ۴–۳

۴) وسائل الشیعه، ۸، ص ۵۵۸، ح ۱

۵) ممتحنه ۶۰ آیه ۶

۶) نهج البلاغه، خطبه ۲۰۹

۷) یوسف ۱۲آیه ۹۲

۸) واقدی، المغاری، ج ۲، ص ۸۳۸، بحارالانوار، ج ۲۱، ص ۱۰۷

۹) ابن هشام، السیره النبوبه، ج ۱، ص ۲۵، ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۷

۱۰)ابن اثیر، همان ص ۴۷

۱۱)یوسف ۱۲ آیه ۹۲

۱۲) نزع الشیطان بینی و بین اخوتی بوسف ۲۱ آیه ۱۰۰

۱۳) شیخ طوسی، اختیار الرجال، ص ۴۳۳

۱۴)بقره ۲ آیه ۱۳۲

۱۵)مائده ۵ آیه ۵۵

۱۶) مستدرک، حاکم، ج ۳۰، ص ۳۲، بحار الانوار، ج ۲۰، ۲۱۶

۱۷)سیره حلبی، ج، ص ۱۹۲، تاریخ طبری، ج ۲، ص ۱۰۰

۱۸)بقره آیه ۲۰۷

۱۹)اصول کافی، ج ۱ ص ۶۱

۲۰)همان.

۲۱)بینه ۹۸ آیه ۵

۲۲) کهف ۱۸آیه ۱۱۰

۲۳) تحف العقول، ص ۷۹

۲۴) وسائل الشیعه، ج ۱۲، ص ۴۲، ح ۱

۲۵)ر. ک روضات الجنات، ج ۸، ص ۱۵۰

۲۶) زمخشری، الکشاف، ج ۴، ص ۶۷۰، قرطیی، ج ۱۰، ص ۶۹۲۲، روح المعانی، ج ۲۹ ص ۱۵۸

۲۷) الانسان ۷۶ آیه ۸

۲۸) بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۲۱۰

۲۹) نهج البلاغه، نامه ۵۳

۳۰) دیلمی، ارشاد القلوب ص ۱۳۶، باب السخاء الجود.

۳۱) صدیق مرتبه چهارم از ایمان و تقوا است و به آن مقام نمی‌رسد مگر اندکی از مردم.

۳۲) بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۳۱۱

۳۳)فرقان ۲۵ آیه ۷۰

۳۴) بحار الانوار، ج ۷۴، ص ۵۵

۳۵) فجر آیه ۱۴

۳۶)فروع کافی، ج ۷، ص ۵۴۳، وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۳۰۳

۳۷) نساء ۳ آیه ۳۴

۳۸) نهج البلاغه، نامه ۵۳

۳۹) وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۵۵۹، ح ۲

۴۰) بحار الانوار، ج ۷۳، ص ۳۹۲

۴۱) نهج البلاغه، صبحی صالح، حکمت ۱۷۶

۴۲) وسائل الشیعه، ص ۵۵۸، ج ۱

۴۳) طه ۲۰ آیه ۲۴

۴۴)همان، آیات ۲۵–۲۸

۴۵) نهج البلاغه صبحی صالح، حکمت ۱۷۶

۴۶) بحار الانوار، ج ۷۷، ص ۱۷۱

۴۷) همان، ج ۷۵، ص ۲۸۳

۴۸) شهید ثانی، منیه المرید، ص ۵۹

۴۹) طه ۲۰، آیه‌های ۲۴–۲۸

۵۰) شرح ابن ابی الحدید، ج ۶، ص ۳۱۳

۵۱)شرح ابن ابی الحدید، ج ۱، ص ۱۸۸

۵۲) الامام علی صوت العداله الانسانیه، ج ۱، ص ۱۵

۵۳)تاریخ طبری، ج ۲، ص ۷۸، سیره ابن هشام، ج ۱، ص ۳۵۰

۵۴) نهج البلاغه، خطبه ۲۲۶

۵۵) بحار الانوار، ج ۸۷، ص ۴۲۷

۵۶) همان، ج ۷۳، ص ۱۳۵، ح ۱۴۰

۵۷)بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۲۰۷

۵۸) فصلت ۴۱ آیه ۳۰

۵۹) عنکبوت ۲۹، آیه ۲

۶۰) نهج البلاغه صبحی صالح، خطبه ۱۶

۶۱) بقره ۲ آیه ۱۵۶

۶۲)معارج ۷۰ آیه ۲۰

۶۳) بحار الانوار، ج ۷۲، ص ۲۹، ح ۲۶

۶۴) توبه ۹ آیه ۳۳

۶۵) انبیاء ۲۱ آیه ۱۰۵

۶۶) قصص ۲۸ آیه ۵

۶۷) انشراح ۹۴ آیه ۵–۶

۶۸) همان آیه، ۳۳

۶۹)همان آیه ۳۳

۷۰) نور ۲۴ آیه ۳۰

۷۱) احزاب ۳۳ آیه ۳۲

۷۲) همان آیه ۳۳

۷۳) شرح ابن ابی الحدید، ج ۱۸، ص ۲۰۵

۷۴) مائده ۵ آیه ۳۲

۷۵) نساء ۴ آیه ۹۶

۷۶) بحار الانوار، ج ۶۷، ص ۷۱، ح ۳۵

۷۷) همان: ص ۷۲، ج ۲۱

۷۸) بقره ۲ آیه ۳۰

۷۹)همان، آیه ۳۱

۸۰)حجر ۱۵ آیه ۲۹

۸۱) جائیه ۴۵ آیه ۱۳

۸۲) انشقاق ۸۴ آیه ۶

۸۳) علق ۹۶ آیه ۸

۸۴) نجم ۵۳ آیه ۴۲

۸۵) اسراء ۱۷ آیه ۷۰

۸۶) احزاب آیه ۷۲

۸۷) شرح اسماء الحسنی، ص ۲۸۷؛ مفاتیح الجنان، ص ۶۷ و ۱۹۱

۸۸) عوالی اللثالی، ج ۴، ص ۷

۸۹) انفال آیه ۲۲

۹۰) جمعه آیه ۲

۹۱) شمس آیه

۹۲) شعراء آیه ۸۸

۹۳) نحل آیه ۳۶

۹۴) همان، آیه ۶۹

۹۵) وسالئ الشیعه، ج ۷، ص ۲۹۲، ح ۱۵

۹۶) فصلت آیه ۷

۹۷) توبه آیه ۱۰۳

۹۸) همان آیه ۱۱۲

۹۹) انعام آیه ۸۲

۱۰۰) روم آیه ۲۱

۱۰۱) نور آیه ۳۹

۱۰۲) همان، آیه ۴۰

۱۰۳) نساء آیه ۶۹

۱۰۴) قمر آیه ۵۵ و ۵۴

۱۰۵) سجده آیه ۱۷

۱۰۶) بقره آیه ۳۱

۱۰۷) طه آیه ۱۲۱

۱۰۸) یوسف آیه ۶۴

۱۰۹) یوسف آیه ۳۳

۱۱۰)همان آیه ۴۲

۱۱۱) انبیاء آیه ۸۷

۱۱۲) صافات آیه ۱۴۳ و ۱۴۴

۱۱۳) هود آیه ۱۱۳

۱۱۴)حج آیه ۳۱

۱۱۵)نحل آیه ۹۷

۱۱۶) رعد آیه ۳۱

۱۱۷) توبه آیه ۵۵

۱۱۸) آل عمران آیه ۱۸۲

۱۱۹) مومنون آیه ۹۹.

۱۲۰) بحار الانوار، ج ۲۷، ص ۱۸۱

۱۲۱) حجرات آیه ۱۲

۱۲۲) ق آیه ۲۲

۱۲۳) مومنون آیه ۱۰۸

۱۲۴) وسائل الشیعه، ج ۸، ص ۶۰۰ و ح ۱۶

۱۲۵) هود آیه ۱۰۶

۱۲۶) اصول کافی ج ۲، ص ۴۳۵

۱۲۷) فرقان آیه ۷۰

۱۲۸) حاقه آیه ۱۹

۱۲۹)انعام آیه ۵۴

۱۳۰) زمر آیه ۵۳

۱۳۱) وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۳۵۸، ح ۸

۱۳۲) یوسف آیه ۸۷

۱۳۳) عیون اخبار الرضا.

۱۳۴) طه آیه ۲۴

۱۳۵) نحل آیه ۱۰۵

۱۳۶) لقمان آیه ۶

۱۳۷) حج آیه ۳۰

۱۳۸) بحار الانوار ج ۳۰، (ص) ۶۷۳

۱۳۹) همان، ج ۴۷، ص ۷

۱۴۰) ماعون آیه ۴۰

۱۴۱) نساء آیه ۱۷

۱۴۲) همان آیه ۱۸

۱۴۳) اعراف آیه ۴۰

۱۴۴) مومنون آیه ۹۹

۱۴۵) بحار الانوار، ج ۷۱، ص ۷۵

پانویس

بازگشت به کتب معروف اداری